ghaemiyeh.com
سرشناسه : عتیقی، محمدکلعبیدالله
Atiqi, Muhammad Kull ubayd Allah
عنوان قراردادی : المصطلحاتالوقفیه .فارسی
عنوان و نام پدیدآور : فرهنگ اصطلاحات وقف/ عبیدالله عتیقی، عزالدین تونی، خالد شعیب؛ ترجمه عباس اسماعیلیزاده.
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۳۸۴ ص.
شابک : ۴۲۰۰۰ ریال978-964-971-187-4: ؛ ۴۲۰۰۰ریال (چاپ اول)
وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری
فاپا (چاپ دوم)
یادداشت : چاپ اول :۱۳۸۷.
یادداشت : چاپ دوم.
یادداشت : کتابنامه: ص. [۳۸۳] - ۳۸۴ ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : وقف-- اصطلاحها و تعبیرها
شناسه افزوده : تونی، عزالدین
شناسه افزوده : Tuni, Iez al-Din
شناسه افزوده : شعیب، خالد
شناسه افزوده : Shuayb, Khalid
شناسه افزوده : اسماعیلیزاده، عباس، مترجم
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۱۹۳/۲/ع۲۳م۶۰۴۱ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۳۷۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۵۶۴۱۴
پیشگفتار مترجم ···
5
مقدّمه ··· 9
ابدال و استبدال ··· 13
ابن ··· 19
اثبات ··· 22
اجاره ··· 26
اجر المثل ··· 30
اُجرت ··· 33
ادخال و اخراج ···
36
ارتفاق ··· 39
ارث ··· 44
استحقاق ··· 48
استدانه ··· 55
استغلال ··· 59
اسقاط ··· 63
اشتراک ··· 67
اشراف ··· 69
اضافه ··· 73
اطلاق ··· 75
اعطاء و حرمان ···
79
انتفاع ··· 82
انقراض ··· 91
انقطاع ··· 97
انهاء الوقف ···
103
برّ ··· 105
بطلان ··· 109
بطون ··· 112
بناء ··· 113
بیع ··· 116
تأبید ··· 125
تأقیت ··· 128
تبرع ··· 131
تخلیه ··· 134
ترتیب طبقات ···
140
تسویه ··· 145
تعارض ··· 147
تعطیل وقف ··· 150
تعلیق ··· 153
تعیین ··· 157
تغییر و تبدیل ···
160
تفضیل ··· 164
تفویض ··· 166
تنجیز ··· 169
جهت ··· 171
حجر ··· 174
حصّه ··· 177
حیازت ··· 180
خیرات ··· 184
دَین ··· 186
ذرّیّه ··· 190
ذمّه وقف ··· 192
ذمّی ··· 195
رجوع ··· 199
ردّ ··· 203
ردّه ··· 206
رشد ··· 211
ریع ··· 214
زکات ··· 216
سفه ··· 222
سکنی ··· 225
سهم ··· 227
شرط ··· 229
شروط دهگانه، «زیاده و نقصان» ··· 233
شغور ··· 236
صدقه ··· 241
صریح ··· 246
صیغه وقف ··· 249
ضمان ··· 253
طبقه ··· 257
عرف ··· 259
عزل ··· 261
عصبه ··· 265
عقار ··· 268
عمارت ··· 271
عوض ··· 276
غفلت ··· 282
غنی ··· 284
فقر ··· 286
قبول ··· 289
قتل ··· 292
قرینه ··· 294
قسمت کردن ··· 297
کنایه ··· 305
لزوم ··· 307
مرتب ··· 310
مرض موت ··· 312
مسجد ··· 315
مشاع ··· 322
مصرف ··· 325
مقبره ··· 327
ملک ··· 329
مناقله ··· 335
منفعت ··· 337
منقول ··· 341
موقوفه ··· 343
موقوف علیه ···
347
نظارت ··· 351
نفقه ··· 356
نیت ··· 358
هبه ··· 360
واقف ··· 362
وصیت ··· 364
وقف ··· 367
وقف اهلی ··· 371
وقف خیری ··· 373
وقف مشترک ··· 375
وکالت ··· 377
ولد ··· 380
منابع تحقیق مترجم ··· 383
سابقه هفت ساله تحصیل دروس حوزوی در دو حوزه مبارکه مشهد و قم این اجازه را به من میداد تا، علیرغم اشتغال به تحصیل در دوره دکتری علوم قرآن و حدیث که تخصص اصلی من است، ترجمه کتابی در زمینه فقه را برعهده گرفته، با مراجعه به کتابهای عمده و معتبر فقه شیعه اضافاتی بر آن داشته باشم.
آنچه پیش روست ترجمه کتاب المصطلحات الوقفیه، تألیف دکتر محمّدکل عبید اللّه عتیقی و شیخ عزالدین تونی و استاد خالد شعیب میباشد که به خاطر بسنده نمودن نویسندگان کتاب به ذکر آرای فقهی مذاهب اربعه اهل سنت، جهت تکمیل کار ایشان و اتمام فایده کتاب آرای فقهای شیعه را نیز مترجم به آن اضافه نموده است.
نویسندگان کتاب سعی نمودهاند ذیل 106 مدخل که به ترتیب حروف الفبا مرتب شدهاند تمام مباحث مربوط به وقف را از دیدگاه فقهای مذاهب اربعه اهل سنت گردآوری نمایند.
روش کار به این صورت است که ابتدا تحت عنوان «تعریف» معنای لغوی و اصطلاحی ذکر شده است و پس از آن تحت عنوان «خلاصه حکم فقهی» بهطور مجزا آرای فقهای مذاهب اربعه اهل سنت با تیترهای شافعیّه، مالکیّه، حنابله، حنفیّه آمده است.
البته چنین نبوده است که نویسندگان کتاب در همه جا این ترتیب و تبویب را رعایت کرده باشند و هر چه از مطلب پیش میرود غالبا تفکیک نظر مذاهب
اربعه و بعضا تعریف و عنوان خلاصه حکم فقهی فراموش میشود، که مترجم در حد امکان سعی کرده است این نقیصه را، با مراجعه به کتابهای فقهی اهل سنت و نقل نظرات آنان، جبران نماید؛ لذا هر جا تعریف نیامده است با مراجعه به کتب معتبر لغت که مورد استفاده نویسندگان نیز بوده است - نظیر، لسان العرب و معجم مقاییس اللغه - این بخش را کامل کرده که به همراه بقیه اضافات مترجم در متن اصلی، داخل [ ] آمده است.
همانطور که اشاره شد جهت تکمیل کتاب، آرای فقهای امامیه نیز به آن اضافه شده است؛ به این صورت که به همان سبک نویسندگان کتاب در پایان هر مدخل پس از ترجمه دیدگاه فقهای اهل سنت، دیدگاه فقهای شیعه تحت عنوان «امامیه» بر وزان، «شافعیه»، «مالکیه»، «حنابله» و «حنفیه» به تفصیل آمده است.
در این بخش با مراجعه به بیش از بیست کتاب معتبر فقهی شیعه و برخی کتب متفرقه دیگر که فهرست کامل آنها در آخر کتاب آمده است، دیدگاه فقهای متقدم و متأخر شیعه را جمعبندی و ارائه کردهایم.
دو نکته:
یکم: پس از شروع ترجمه کتاب هر چه جلو میرفتیم مشکلات متعددی رخ مینمود. یکسری از این مشکلات مربوط به بخش ترجمه بود که غلطهای چاپی متعدد و بعضا فاحش، فهم مطلب را دشوار مینمود و ناچار به مراجعه به منابع دست اول فقه اهل سنت بودیم.
دسته دیگر مشکلات مربوط به بخش تألیف (اضافه نمودن آرای فقهای شیعه) بود که عدم انتخاب عنوان مناسب برای مدخلها و عدم تناسب عنوان برخی مدخلها با مباحث ارائه شده ذیل آنها یا تکرار مطالب مدخلهای مختلف، به دست دادن نظر فقهای امامیه را دشوار مینمود.
به عنوان مثال در این کتاب مدخلی به نام قبض نیامده است، حال آن که قبض
موقوفه از مسائل مهم وقف میباشد. و این بحث در دو مدخل «تخلیه» و «حیازت» مطرح شده است. ما نیز بحث قبض در دیدگاه اصحاب امامیه را در مدخل «تخلیه» آوردهایم و در ذیل «حیازت» پس از اشاره به نظر فقهای شیعه در باب مسأله مطرح شده در آن به مدخل «تخلیه» نیز ارجاع دادهایم.
موارد دیگر مثل طرح بحث شرط واقف در مدخل «استحقاق» یا آوردن اصل بحث شرط تأبید در مدخل «ارث» و اشاره به برخی فروعات آن در دو مدخل «تأبید» و «توقیف».
همچنین است بیان احکام وقف منقطع در مدخل «انقراض» یا بحث قصد قربت در مدخل «برّ» و موارد متعدد دیگر.
این مشکل زمانی بیشتر رخ مینمود که توجه داشته باشیم استفاده از این کتاب برای خوانندگان به گونهای است که تنها به ذیل مدخل مورد نیاز مراجعه میکنند و چنین نیست که به دیگر مدخلها بهویژه آنهایی که اندک ارتباطی با مطلب مورد نیاز دارند مراجعه کنند یا کتاب را از ابتدا تا انتهای آن مطالعه نمایند.
برای جبران این نقیصه بزرگ بهتر آن دیدیم که جهت فراهم آوردن امکان مطالعه و مقایسه آرای مذاهب خمسه با یکدیگر از یک سو و از سوی دیگر همخوانی و هماهنگ بودن مطالب مطرح در هر مدخل، دیدگاه فقهای امامیه را متناسب با هر موضوعی که نویسندگان ذیل مدخلها آوردهاند، ارائه نماییم و با ارجاع دادن به مدخلهای دیگری که این بحث در آنجا نیز مطرح شده است تا حدودی نیاز خوانندگان را مرتفع سازیم هر چند که باز هم نیاز است که خواننده محترم بحث و مطلب مورد نظر خود را در هر مدخلی که مظان آن را مییابد، دنبال کند.
دوم: به نظر میرسد که این نوع کار؛ یعنی تدوین کتابی مشتمل بر تمام اصطلاحات یک موضوع فقهی و سرد اقوال و نظرات پنج مذهب مهم فقهی اسلامی: امامیه، شافعیه، مالکیه، حنفیه و حنابله درباره آن، کاری بدیع و در خور
تقدیر باشد؛ چه از جهات متعدد برای طلاب حوزههای علمیه بهویژه مأدبهنشینان دروس خارج فقه و دانشجویان رشته فقه و حقوق و دیگر محققان علوم دینی سودمندی بیشتری نسبت به کتابهایی که تمام ابواب فقهی را در یک مجموعه گرد هم آوردهاند، دارد.
و چه نیکوست گروه فقه بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی انجام چنین کاری را نسبت به دیگر ابواب فقهی در دستور کار خود قرار دهد.
در خاتمه بر خود فرض میدانم از حضرت حجّهالاسلام والمسلمین حاج آقای الهی خراسانی مدیر عامل محترم بنیاد پژوهشهای اسلامی به جهت اعتمادی که به این حقیر نموده، ترجمه این کتاب را به بنده پیشنهاد نمودند، قدردانی نمایم.
همچنین از آقای دکتر حسین صابری که پاسخگوی سؤالات من در مواجهه با مشکلات ترجمه این کتاب بودند و آقایان حمیدرضا شیخی و حجّهالاسلام حاجیآبادی که به ترتیب زحمت ویراستاری بخش ترجمه و تألیف آن را متقبل شدند بسیار تشکر مینمایم.
امید که این کار مورد قبول درگاه ایزدی واقع شده، از رحمت واسعهاش آن را کاری مبارک قرار دهد. انشاءاللّه.
و ما توفیقی إلاّ باللّه
عباس اسماعیلیزاده
اسفند 1384
صندوق وقفی فرهنگ و اندیشه مفتخر است که این فرهنگ پیشرو در حوزه اصطلاحات وقف را در روند نهضت نوین وقف و تلاش برای احیاء این سنت که به همّت دبیرخانه اوقاف کشور کویت به راه افتاده است، به جهان اسلام تقدیم کند. هدف از انتشار این فرهنگ تعمیق و نهادینه کردن وقف و گردآوری اصطلاحات پراکنده آن از لابهلای کتابها و فرهنگها میباشد.
اهمیت این فرهنگ در این است که برای اولین بار اصطلاحات وقف را در یک کتاب، همراه با شرح علمی و کامل آنها، فراهم آورده است. در این کار، گروهی از دانشمندان و محققان شرکت داشتهاند و شرحهای ارائه شده را از معتبرترین منابع گردآوری کرده و برای اکمال فایده و غنیسازی هر چه بیشتر این اصطلاحات، نام این منابع را در پانوشتها آوردهاند.
این کتاب تلاشی است علمی و منظم برای جمعآوری اصطلاحات وقفی در یکجا و مرتب شده بر اساس ترتیب حروف الفبا جهت ایجاد یک پایگاه اطلاعاتی وقفی که به برانگیختن نقش وقف در جامعه کنونی کمک میکند. نظر به نقش فعّالی که وقف در دوران شکوفاییاش داشته است، به گونهای متناسب با دگرگونیها و پدیدههای نوین استمرار بخشد. و از همین جا مسأله اصطلاحات بروز کرد و ضرورت آن بر عموم محققان و خوانندگان معلوم شد و به همین جهت لازم بود شرحی برای این اصطلاحات وقفی در اختیار خوانندگان قرار داشته باشد که خواندنشان را آسان کرده، غوامضش را شرح دهد تا مشکلات و
سختیهایی را که در برابر خوانندگان قرار دارد و مانع پیشرفت آنها در نشر فرهنگ عمومی وقف در بین مسلمانان میشود، برطرف سازد.
در عصر انفجار اطلاعات و کم بودن فرصت برای انجام کارهای واجب و ضروری، ایجاد چنین پایگاه اطلاعاتی وقفی یک نیاز مبرم و وسیلهای است برای طرح این اندیشه و اشاعه آن. چه در میان عامه مردم و چه در میان نخبگان جامعه؛ چرا که همگان موظّف به مشارکت در طرح احیای وقف و تجدید بنای آن هستند؛ نخبگان با آغاز کردن از جایی که پیشینیان به پایان رساندند و از فکر و تلاششان هر آنچه را که منجر میشود به موظّف ساختن وقف برای خدمت به جامعه؛ غنیسازی جنبههای سازنده وقف؛ به حرکت درآوردن وقف برای خدمت به مردم سرزمینهای اسلامی و از سرگیری فعالیتش در ساختن تمدن اسلامی، مایه گذارند.
و عموم خوانندگان با خریداری این کتابهای نوین مشتمل بر اصطلاحاتی روشن و شرحهایی سهل و آسان؛ چرا که این خود، نشانگر مشارکت سخاوتمندانه و سهیم شدنی نیکوکارانه در پیگیری نهضت وقف است. بهویژه بعد از آن که تحقیقات دبیرخانه اوقاف به ایجاد این شکل نوین مشارکت عمومی انجامید، یعنی ایجاد صندوقهای وقفی با اهداف و اغراض مختلف در راستای فراخوان وقف و اقدام به فعالیتهای بالنده در زمینههای مشخص شده در آییننامه تأسیس هر صندوق - و این امر از طریق طرح کاملی محقق میشود.
با وجود این صندوقهای وقفی، هر مسلمانی میتواند با هر مقدار دارایی که دارد، کم یا زیاد، به میزانی که برایش میسر است دست یاری به این صندوقها دراز کند. از همین جا باید گفت که گسترش شناخت مسأله وقف و تعمیم آن، آسانسازی و شرح اصطلاحات آن را میطلبد؛ چه وجود اصطلاحات پیچیده نیازمند شرح و توضیح در لابهلای صفحات کتابهایی که در موضوع وقف نوشته میشوند، خود، یکی از موانع فهم آنها از سوی خواننده است.
دعوت به وقف و آگاهی دادن درباره آن حرکتی است به حق که بسیج وسایل مختلف را میطلبد و شاید سرآمد این وسایل و مهمترین آنها کتاب آسان با اصطلاحات قابل فهم و واضح باشد.
این فرهنگ بیگمان اثرش را در جمع کتابهای حقوقی اسلامی خواهد گذاشت و هر محقق و خوانندهای در زمینه وقف و مسائل آن میتواند از آن کمک بگیرد؛ چه اصطلاحات وقف را بسیار آسان کرده است.
از وظایف صندوق وقفی فرهنگ و اندیشه این بود که در چارچوب نهضت رو به رشد وقف که حرکت موفق آن را دبیرخانه اوقاف کشور کویت رهبری میکند این مسؤولیت را برعهده گیرد و بدین وسیله در راه ایجاد پایگاه اطلاعاتی وقفی که اساس ابداع و ابتکار و نوآوری و نهضت فراگیر باشد گام بردارد. از خدا میخواهیم این فرهنگ را سودمند قرار دهد و ثمرات مورد انتظار آن را محقق سازد. توفیق از اوست و اوست کمک کار.
صندوق وقفی فرهنگ و اندیشه
1417ه . - 1996م
تعریف
فقیهان ابدال را غالبا به معنای فروختن عین موقوفه برای خریدن عین دیگری که به جای آن وقف شود، به کار میبرند، استبدال نیز عبارت است از گرفتن عین دوم به جای عین اول. بر این اساس هر یک از ابدال و استبدال در حقیقت مستلزم معنای دیگری میباشد که اگر به فروختن عین موقوفه توجه کنیم به آن ابدال میگویند و چنانچه بر خریدن یا گرفتن بدل و عوض عین موقوفه نگاه کنیم به آن استبدال میگویند و هر دو صورت از نظر فقها حکم یکسانی دارند.
خلاصه حکم فقهی
اکثر فقیهان به جواز ابدال و استبدال اعیان و اموال وقفی حکم کردهاند و برای این کار شروطی در نظر گرفتهاند که تفصیل آن مطابق نظر فقهای هر یک از مذاهب اسلامی به شرح ذیل است:
حنفیه
الف: اگر واقف شرط کند که هرگاه بخواهد میتواند زمین وقفی را با زمین دیگری عوض نماید، این کار برای او جایز است؛ زیرا جایز دانستن این کار موجب توسعه دامنه وقف میشود. ولی در صورتی که چنین شرطی نکرده باشد
تنها با اجازه قاضی میتواند مال موقوفه را تبدیل کند.
اگر واقف این شرط را برای متولّی، و ناظر نیز در نظر بگیرد آنها نیز میتوانند این کار را انجام دهند.
همچنین گفتهاند که واقف یا ناظر پس از شرط کردن تنها یک بار میتوانند ابدال و استبدال کنند؛ چه با یک بار انجام این کار شرط به پایان میرسد؛ مگر در صورتی که واقف عبارتی ذکر کرده باشد که اجازه انجام مداوم این کار را به او بدهد(1).
اگر واقف استبدال را برای متولّی شرط کرده باشد ولی برای خودش شرط نکرده باشد، خودش نیز میتواند استبدال کند.
ب: اگر واقف استبدال را شرط نکرده باشد ولی موقوفه بهطور کامل غیر قابل استفاده شود، مثلاً هیچ عوایدی نداشته باشد یا عوایدش به قدری کم باشد که کفاف هزینههای آن را ندهد، در این صورت، بنابر صحیحترین اقوال، با اجازه قاضی و رعایت مصلحت و منفعت وقف، تبدیل آن جایز است.
شروطی را که برای جواز استبدال از سوی قاضی در نظر گرفتهاند، عبارت است از:
الف - موقوفه بهطور کامل غیر قابل استفاده شده باشد.
ب - موقوفه درآمدی برای آباد ساختنش نداشته باشد.
ج - موقوفه را با ضرر فاحش نفروشد.
د - قاضی اهل علم و عمل باشد تا راه برای تلف کردن موقوفات مسلمانان باز نشود.
ه - مال موقوفه را به اموال غیر منقول تبدیل کند نه به درهم و دینار [وجه نقد(2)].
ص:114
مالکیه
مالکیها میان اموال منقول و غیر منقول تفاوت گذاشتهاند و گفتهاند در اموال منقول، چه در وقف معین و چه در وقف غیر معین و عام، چنانچه موقوفه به گونهای شود که نتوان آن را در جهتی که وقف شده به کار گرفت - مانند پیراهنی که کهنه و مندرس شود یا اسبی که مریض شود و مانند اینها - میتوان آن را فروخت و با پول حاصل از آن مثلش را خرید و در جهتی که وقف شده است مورد استفاده قرار داد. و چنانچه با پول حاصل از فروش موقوفه نتوان مثل آن را خرید، میبایست آن را در خرید جزئی از مثل آن به کار گرفت(1). (به صورت مشاع)
امّا در اموال غیر منقول فروش و استبدال مال وقفی را جایز نمیدانند هر چند که خراب شود. البته برای توسعه، این کار را جایز نمیدانند، مثل توسعه مسجد(2)که میتوان زمین وقف شده را برای مسجد فروخت، هر چند این کار به اجبار صورت بگیرد ولی فروش مسجد به هیچ وجه جایز نیست.
ابن رشد فروش زمین وقفی را در حالاتی خاص و طبق شرایطی مجاز دانسته است(3).
شافعیه
شافعیها فروش مال وقفی را در هیچ حالتی جایز نمیدانند، هر چند که خراب شود یا هیچگونه منفعتی نداشته باشد. اگر درخت وقفی خشک شود یا باد، سیل و مانند اینها آن را ریشهکن سازد به گونهای که نتوان آن را پیش از خشک شدن به محل اولیهاش بازگرداند باز هم وقفیت آن باقی است و باید به
همین صورت از آن استفاده کرد.
یا اگر مسجدی خراب شود و نتوان آن را دوباره ساخت نمیتوان به هیچ صورت آن را فروخت. البته در یک مورد گفتهاند که میتوان حصیر کهنه مسجد و شاخههای شکسته درخت مسجد را که تنها به کار سوزاندن میآید، فروخت تا هم اینها از بین نروند و هم مکانی که در آن قرار دارند در اثر اینها خراب نشود؛ زیرا به دست آوردن مقدار کمی از ثمن که به کار وقف بیاید بهتر از ضایع شدن آن است(1).
حنابله
حنبلیها فروش مال وقفی و استبدال آن را در صورتی جایز میدانند که منافع حاصل از آن از بین رفته باشد و تعمیر و اصلاح آن و بازگرداندن منافعش امکان نداشته باشد. هر چند که این موقوفه خراب شده مسجد باشد، که در صورت عدم امکان بازسازی میتوان آن را فروخت و با پول حاصل از آن مثلش را خریداری کرد. به دو دلیل: یکی نهی از ضایع کردن مال و دیگر این که هدفِ وقف بهره بردن موقوف علیه از ثمره موقوفه میباشد نه عین آن و ممنوع ساختن فروش چنین موقوفهای مبطل این معنای مورد نظر در وقف میباشد؛ و این خلاف اصل است(2).
امامیه
حکم جواز یا عدم جواز فروش مال وقف و صورتهای مختلف آن ذیل اصطلاح «بیع» آمده است. آنچه که بایسته است ذیل اصطلاح «ابدال و استبدال»
به آن پرداخته شود، حکم چگونگی استبدال مال وقفِ فروخته شده میباشد؛ به عبارت دیگر در صورت فروش مالِ وقف حکم ثمن آن چیست؟
بعضی از فقیهان شیعه تنها گفتهاند که با ثمن حاصل از بیع بهتر است در صورت امکان موقوفه دیگری که از جهت صفات نزدیک به مال موقوفه باشد خریده شود(1)که برخی حکم به وجوب خرید اقرب به صفت موقوف کردهاند(2).
برخی در صورت امکان خرید مثل را اولی دانستهاند(3)، و بعضی حکم به وجوب خرید مماثلی که به غرض واقف نزدیک باشد کردهاند(4).
اصحاب امامیه همچنین تصریح کردهاند که به خاطر جلوگیری از تضییع حق واقف و بقیه بطون، در صورت امکان باید «قاعده أقرب فالأقرب» را رعایت کرد که البته برخی این نزدیکتر بودن را نزدیکی به صفت موقوفه اول(5)و بعضی نزدیکی به غرض واقف(6)ذکر کردهاند.
در این میان امام خمینی(ره)، قائل به تفصیل شدهاند و آن این که در وقف منفعت مطلق، مثل وقف ملک برای منفعت موقوف علیهم به هر نحوی که باشد، مماثله لازم نیست؛ چون هدف، منفعت موقوف علیهم است بدون تعیین نوعی خاص؛ ولی در وقف انتفاع مثل وقف مدرسه برای طلاب یا مسافرخانه برای مسافران و اوقاف خاصه یا وقف منفعت خاصه مثل وقف خانه، تنها برای اجاره و اخذ کرایه برای مثلاً صرف بر عالمان مماثله لازم است(7).
ایشان همچنین گفتهاند: در وقف منفعت میتوان در صورت صلاحدید حاکم
1) تحریر الأحکام الشرعیّه، ج 3، ص 316، مسأله 4703؛ العروة الوثقی، ج 2، ص 254.
2) مسالک الافهام، ج 3، ص 170؛ رساله اجوبة الاستفتاءات، ص 517، سؤال 2082 و ص 520، سؤال 2092.
3) مفتاح الکرامه، ج 8، ص 452 (به نقل از التنقیح الرائع، فاضل مقداد، ج 2، ص 330).
4) جامع المقاصد، ج 9، ص 71.
5) مسالک الافهام، ج 5، ص 400؛ العروة الوثقی، ج 2، ص 254.
6) جامع المقاصد، ج 9، ص 71؛ مفتاح الکرامه، ج 8، ص 452.
7) کتاب البیع، ج 3، ص 147-148.
با ثمن بیع تجارت کرد و با آن یا منافعش چیزی را وقف بر موقوف علیهم کرد. ولی اگر وقف انتفاع باشد یا منفعت خاصه، نمیتوان با آن تجارت کرد، مگر در صورتی که حفظ ثمن و خرید مماثل ممکن نباشد که با ثمن چیزی خریده میشود که بتوان آن را برای این غرض حفظ نمود؛ و این دیگر تجارت نیست؛ بلکه حفظ مالیت است(1).
مرحوم محقق ثانی برخی موجبات فروش مال وقف را استثنا کرده و گفته است: چنانچه مجوز فروش احتیاج موقوف علیهم باشد، واجب است در صورت امکان چیزی خریداری شود که عوایدش برای رفع احتیاجات آنها کافی باشد(2).
آنچه تا بدین جا گفته شد مربوط به ثمن حاصل از فروش تمام موقوفه میباشد. ولی در صورتی که بعضی از موقوفه به علّت خرابی یا به علل دیگری فروخته شود، مرحوم صاحب عروه احتیاط را در خرید بدل مماثل دانسته است(3).
امام خمینی(ره) با توجه به تفصیل قبل در وقف منفعت مطلقه معتقدند خرید مماثل واجب نیست بلکه اگر مصلحت در خرید بدلی بود، خریداری میشود؛ یا اگر مصلحت در تعمیر بقیه موقوفه بود به آن عمل میشود؛ و چنانچه مصلحت مقتضی هزینه کردن ثمن در موقوفه دیگری باشد، این کار نیز مجاز میباشد. امّا در وقف انتفاع حتما باید ثمن در خرید مماثل مصرف شود یا در تعمیر باقی یا اگر باقی احتیاج به تعمیر ندارد ثمن در نزد امینی بماند تا وقتی مابقی احتیاج به تعمیر پیدا کند در آن بکار رود(4).
همچنین «بیع»، «تعطیل وقف»، «خیرات مسجد».
تعریف
«ابن» در لغت به معنای فرزند مذکّر یا پسر است، و بر پسرِ پسر [نوه پسری] هم «ابن» اطلاق میشود در نسلهای آینده به هر میزان که پایین رود [پسرِ پسرِ پسر و همینطور به پایین].
همچنین عربها تعبیر کنایی «ابن کذا» را برای ملازم آن به کار میبرند، مانندِ «ابن الحرب» برای شجاع؛ «ابن الطریق» برای دزد، و «ابن السبیل» به معنای کسی که همیشه در سفر است.
جمع «ابن»، «ابناء» و «بنون» است(1).
خلاصه حکم فقهی
آنچه که لفظ «ابن» شامل میشود:
حنفیه
تصریح کردهاند: چنانچه واقف بر فرزندانش وقف کند مانند این که بگوید: «وقفت علی بنیّ» بر فرزندانم وقف کردم، اگر هم فرزند پسر و هم فرزند دختر داشته باشد، دختران را هم دربر میگیرد؛ زیرا دختران هرگاه همراه با پسرها باشند با لفظ جمع مذکر از آنها یاد میشود. و اگر تنها فرزند دختر داشته باشد باز
1) المعجم الوسیط، ذیل مادّه «بنو»، ص 72.
هم لفظ «بَنِی» آنان را شامل خواهد شد. ولی چنانچه واقف بگوید «وقفتُ علی بناتی» [وقف دخترانم کردم] و تنها فرزند پسر داشته باشد، عواید وقف صرف مساکین میشود و چیزی به پسرها نمیرسد؛ زیرا لفظ «بنات» شامل آنها نمیشود(1).
حنابله
اگر وقف بر پسرانش (بنیه) یا پسران فلانی (بنی فلان) نماید اختصاص به فرزندان ذکور خواهد داشت؛ چه، لفظ «بنین» بهطور حقیقت در فرزندان ذکور است. همانطور که خداوند در قرآن برای این معنا به کار برده است: «اَصْطَفَی الْبَنَاتِ عَلَی الْبَنینَ»(2).
همچنین اگر واقف تعبیر «بناتی» را به کار ببرد اختصاص به فرزندان اناث خواهد داشت، مگر این که در مثل وقف بر بنیفلان، آنان قبیله بزرگی مانند بنیهاشم و بنیتمیم باشند(3)
دو دلیل بعد از این عبارت نیز نشان میدهد که میبایست قبل از این استثنا عبارتی سهوا یا به جهت خطای چاپی - که در نسخه عربی زیاد وجود دارد - حذف شده باشد. مراجعه به الکافی ابن قدامه مقدسی بر فقه احمد بن حنبل نشان میدهد که در فقه حنبلی اصل مطلب چنین است: «چنانچه واقف بر بنیفلان وقف کند اختصاص به فرزندان ذکور خواهد داشت مگر اینکه قبیلهای بزرگ مثل بنیهاشم باشد که مذکر و مؤنث و خنثی داخل در آن میباشند». الکافی، ج 2، ص 327 [مترجم].
که در این صورت زنان نیز داخل در آن میباشند. به دلیل این سخن خداوند: «وَ لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنی آدَمَ»(4)(که مذکر و مؤنث هر دو را شامل میشود) و به دلیل این که اسم قبیله، مذکر و مؤنث هر دو را دربر میگیرد. ولی در همین مورد وقف بر قبیله فرزندان زنانی که از مردانی غیر از اعضای قبیله هستند داخل در این تعبیر نمیباشند؛ زیرا، این فرزندان منتسب به قبیلهاینیستند که بر آنها وقف شده است بلکه به غیر این قبیله منسوب میباشند(1).
امامیه
از نظر فقیهان امامیه، چنانچه واقف وقف بر اولاد اولاد نماید فرزندان پسر و دختر و حتی خنثی را شامل خواهد شد. امّا اگر بگوید «وقفت علی البنین» خاصه این لفظ تنها شامل پسرها میشود؛ چنان که اگر بگوید «وقفت علی البنات» خاصه تنها دختران را دربر میگیرد. بعضی گفتهاند، این دو صورت شامل خنثی نخواهد شد، و تنها در صورتی که بگوید «وقفت علی أولادی» یا «وقفت علی البنین و البنات» مذکر و مؤنث بهطور مشترک داخل در آن میباشند. نسبت به خنثی مبنی بر این است که خنثی فردی از دو نوع پسر و دختر است داخل خواهد بود یا اینکه نوع سومی است داخل نخواهد بود(2). صاحب جواهر در همین مسأله نسبت به خنثی قائل به قرعه هست.
همچنین چنانچه واقف موقوف علیه را به پدری منسوب سازد، مانند هاشمیه و علویه ذکور و اناثی که از طرف پدر منسوب به او باشند بهطور مشترک مشمول وقف میشوند(3).
سیّد کاظم طباطبایی یزدی، صاحب عروة قاعده کلی در چگونگی فهم مراد از عنوان و وصف و قید در مثل وقف و وصیت را چنین ذکر کرده است: «ابتدا مراد متکلم - واقف یا موصی - از لفظ در نظر گرفته میشود(4)و اگر فهمیده نشد معنای مستفاد کلمه را از لغت، عرف عام، عرف خاص و قرائن به دست میآوریم، همانطور که در فهم مراد شارع چنین عمل میکنیم. البته در این کار اولویت با قرائن منضمه است؛ پس از آن عرف خاص، سپس عرف عام و در آخر لغت»(5).
تعریف
«اثبات»، در لغت، مصدر «أَثبَت» و به معنای پیوسته و پابرجا یا صحیح دانستن چیزی است. گفته میشود «أثبت الشَیءَ» یعنی آن را پا برجا و استوار ساخت. خداوند فرموده است: «یَمْحُوا اللّهُ مَا یَشَاءُ وَ یُثْبِتُ»(1). «أثبت الأمر» یعنی آن را محقق ساخت، تصحیح نمود و براهینش را بیان نمود(2).
معنای اصطلاحی «اثبات» خارج از معنای لغوی آن نیست.
خلاصه حکم فقهی
مقصود از اثبات، رسیدن مدعی به حقش یا منع تعرض به او میباشد. اثبات، راههای شناخته شدهای در شریعت اسلامی دارد که این راهها با توجه به موارد اثبات دعاوی متفاوت هستند. مثلاً در حدود و قصاص راههایی برای اثبات وجود دارد که عبارتند از: شهادت، اقرار، سوگند یا نکول یعنی امتناع از سوگند. و همچنین اسناد مکتوب با شرایط خاصّ خود در بعضی از دعاوی هم، برای اثبات، به قرائن، نظر کارشناس یا عرف و عادت و مانند اینها بسنده میشود.
اصل این است که اثبات تنها در جایی است که ادعایی با شرایط صحیح آن و مدعی وجود داشته باشد که در محکمه بر علیه او ادعایی شده باشد.
از آن جا که اصل در وقف قصد قربت و عبادت بودن آن است، بیشتر فقها آن را از حقوق خدا دانسته و بر این اساس گفتهاند: شهادت در وقف از باب امور حسبیه وظیفه عمومی مردم بدون طرح دعوا پذیرفته میشود؛ یعنی در وقف، شهادت به قصد ثواب پذیرفته میشوند نه در پاسخ به درخواست مدعی.
دلیل این که در وقف، شهادت بدون اقامه دعوا پذیرفته میشود این است که حکم وقف حکم صدقه دادن از درآمد است و این صدقه حق خداوند متعال است؛ چنان که حصفکی در تعلیل این امر حقیقت وقف را حق اللّه دانسته است یا این که بگوییم وقف شبیه حق اللّه است؛ چنان که حنابله گفتهاند.
این مسأله در وقف بر غیر معیّن روشن است؛ مانند وقف بر مساجد، فقرا، کاروانسراها و مانند اینها.
ولی اگر وقف بر معین باشد، مانند وقف بر عبداللّه یا فرزندان او، فقها در این مسأله آرای متفاوتی دارند امّا راجح در نظر فقها این است که شهادت در این مورد تنها با طرح ادعا پذیرفته میشود.
آنچه تا به این جا گفته شده درباره اثبات اصل وقف میباشد. امّا برای اثبات شرایط وقف یا استحقاق موقوف علیه معین چارهای جز طرح ادعا نیست و در صورت نبود ادعا توجهی به آن نمیشود.
وقف، همانطور که با راههای معروف اثبات ثابت میشود، راههای دیگری نیز برای اثبات دارد، مانند شهادت بر شهادت؛ شهادت زنان همراه مردان و شهادت شهرت مثل این که متولّی ادعا کند که این زمین مدت چند ماه وقف بر فلان چیز است و شهودی نیز بر این امر شهادت دهند. با سماع نیز ثابت میشود؛ به این گونه که شاهد بگوید: به وقفیّت فلان چیز شهادت میدهم؛ چه، این را از مردم شنیدهام(1).
حصفکی گفته است: در این حکم تفاوتی میان وقف بر معین و غیر معین
1) الدر المختار، حصفکی، ص 402-403؛ نهایة المحتاج، رملی، ج 8، ص 302.
وجود ندارد و این امر به جهت حفظ موقوفات قدیمی از نابود شدن میباشد(1).
گذشته از اینها، چنانچه در حالتی اثبات وقف نیاز به اقامه دعوا داشته باشد، فقها گفتهاند در این نزاع متولی موقوفه، طرف دعوا میباشد(2).
امامیه
در فقه شیعه «اثبات» در اصطلاح دارای دو معنا میباشد: یکی اثبات حکم شرعی به معنای اقامه دلیل معتبر بر حکم شرعی یا تحقق موضوع حکم در خارج و دیگری اثبات قضایی به معنای اثبات حق یا مسئولیت برعهده غیر نزد قاضی(3).
طرق اثبات نیز عبارتند از: علم قاضی، بیّنه، اقرار، کتابت، یمین، قَسامه و قرعه با تفاوت آرائی که در بعضی از اینها وجود دارد(4).
برای ثبوت وقفیّت، تنها وجود وقفنامه کافی نیست(5)و حتی برخی گفتهاند چنانچه در اموال میّت دست خطی پیدا شود که فلان ملک وقف است و در آن نوشته شده باشد که قبض و اقباض هم شده است به وقفیت این ملک نمیتوان به استناد این نوشته حکم نمود(6). بلکه اطمینان به وقفیت شرط است.
بلکه راههای اثبات وقفیت چیزی، بدین قرار است:
اعتراف ذوالید که وقف در تصرف آنان است.
اعتراف ورثه ذوالید بعد از فوت او.
احراز سابقه رفتار با آن ملک به عنوان وقف.
شهادت دو مرد عادل به وقف بودن آن(7).
1) الدر المختار با حاشیه رد المختار، ص 403.
2) جامع الفصولین، ج 1، ص 126؛ تبصرة الاحکام، ج 1، ص 239 و الانصاف، ج 7، ص 67.
3) موسوعة الفقه الاسلامی طبقا لمذهب اهل البیت، ج 3، ص 342.
4) موسوعة الفقه الاسلامی طبقا لمذهب اهل البیت، ج 3، ص 354.
5) أجوبة الاستفتاءات، آیت اللّه حاج سیّد علی خامنهای، ص 508.
6) العروة الوثقی، ج 2، ص 273؛ تحریر الوسیله، ج 2، ص 86، مسأله 97.
7) صاحب عروه یک شاهد و یمین مدعی را نیز کافی دانسته است. ر.ک: ج 2، ص 267.
نسبت به شهادت بر وقف نیز برخی از فقهای امامیه در کتاب شهادت، ذیل بحث از شرایط شاهد، اشارهای به آن داشتهاند بدینسان که اگر شخصی داوطلبانه نسبت به چیزی بدون درخواست قاضی یا قبل از اقامه دعوا شهادت دهد شهادت او پذیرفته نیست ولی در حق اللّه این شهادت را قابل قبول دانستهاند؛ چنان که مرحوم صاحب جواهر چنین تصریح کرده است: «شهادت متبرع در حق اللّه و در مصالح عامه مثل پلها و مدارس قبول است»(2)ولی از وقف
نام نبرده است. در حالی که شهید ثانی در روضه گفته است که در وقف عام اقوی قبول شهادت متبرع است به خلاف وقف خاص که اقوی عدم قبول شهادت متبرع است(3).
همچنین این دو فقیه نامبرده گفتهاند که در ثبوت وقف استفاضه کفایت میکند(4).
نسبت به شهادت بر شهادت نیز فقهای امامیه، بر این نظرند که تنها در حق الناس غیر از حدّ جاری میشود و در حدود جاری نمیشود. چه آن حد در حق اللّه محض باشد مثل زنا یا مشترک باشد مثل سرقت(5). صاحب جواهر اشاره کرده است که عبارت صاحب شرایع موهم این مطلب است که شهادت بر شهادت در مثل وقف جاری نمیشود و بعد بیان داشته است که اقوی جریان شهادت بر شهادت در مثل زکات، اوقاف مساجد و وقف بر جهات عامه میباشد(6).
1) رساله أجوبة الاستفتاءات، ص 508.
2) جواهر الکلام، ج 41، ص 106.
3) الروضة البهیه فی شرح اللمعة الدمشقیه، ج 1، ص 389؛ لمعه، کلانتر، ج 3، ص 134.
4) جواهر الکلام، ج 41، ص 147؛ الروضة البهیه، ج 1، ص 389؛ لمعه، کلانتر، ج 3، ص 135.
5) الروضة البهیه، ج 1، ص 394؛ لمعه، کلانتر، ج 3، ص 149؛ جواهر الکلام، ج 41، ص 191.
6) جواهر، ج 41، ص 191.
تعریف
اجاره، در لغت، از «أجْر» گرفته شده است. گفته میشود: اَجَره أجرا و اجارةً، یعنی پاداش داد، کرایه داد. همچنین «أجره» یعنی به او مزد و اُجرت داد. «اُجرت» در اصل به معنای ثواب است، و «اجاره»، در لغت، بر اُجرت نیز اطلاق میشود.
در مصباح المنیر آمده است: «أجرتُ الدار» بر وزن «أفضلتُ» [باب «إفعال»] آمده است اسم فاعل آن «موجِر» میباشد و «مُؤاجر» گفته نمیشود؛ زیرا این وزن از باب مفاعله است. پس از باب افعال خطاست(1).
در اصطلاح، فقیهان اجاره را چنین تعریف کردهاند: تملیک منافع چیزی مباح برای مدتی معلوم در مقابل عوضی مشخص(2).
و بعضی دیگر چنین تعریف کردهاند: اجاره عبارت است از فروش منفعت معلوم به عوضی معلوم(3).
و دیگران آن را چنین معرفی کردهاند: اجاره عقدی است بر منفعتی محدود و معلوم که قابل بخشیدن و مباح کردن استفاده از آن در مقابل عوضی مشخص میباشد(4).
مضمون همه این تعریفها یکی است.
گفتنی است که فقهای مالکی عقد بر منافع انسانی و هر چه که قابل انتقال است مانند لباس و ظروف - غیر از کشتی و حیوان - را اجاره و عقد بر منافع غیر منقول مانند زمین و خانه و نیز منافع کشتی و حیوان را کرایه مینامند و این، استعمال غالب در نظر ایشان میباشد(1)
الاسلامی» ج 2، ص 200 به نقل از الشرح الکبیر، ج 2، ص 2، آمده است. مترجم
.به کسی که چیزی را به اجاره میدهد «آجِر»، «مکاری» و «مُوجِر» گفته میشود؛ به کسی که آن چیز یا شخص را اجاره میکند «مستأجر» و به کسی که خودش را به اجاره میدهد «أجیر» گفته میشود.
خلاصه حکم فقهی
اجاره از عقود منفعت و معاوضات مالی است که علما، برای مراعات حال مردم، در جواز آن اتفاق نظر دارند؛ زیرا نیاز مردم به منافع مانند نیازشان به اعیان
است، هر چند بعضی از فقیهان، مانند حنفیها، آن را، از باب استحسان، جایز دانستهاند؛ چه، اصل در معقود علیه این است که به هنگام عقد وجود داشته باشد در حالی که منافع به هنگام عقد وجود ندارند بلکه به تدریج و مرور زمان ایجاد میشوند. لذا مطابق قیاس باید به عدم جواز آن حکم نمود؛ چنان که حنفیه گفتهاند.
تمام فقیهان اجاره موقوفه توسط ناظر را مجاز دانستهاند خواه در وقف خیری و خواه در وقف ذرّی؛ زیرا مقصود و هدف وقف به دست آوردن منفعت و درآمد از موقوفه و دادن آن به مستحق میباشد. [که با اجاره آن نیز محقق میشود] البته این در صورتی است که مخالف شرایط واقف نباشد(2). (ر.ک:
اصطلاح نظارت).
آیا فرد مستحقِ استفاده از منافع موقوفه میتواند آن را اجاره بدهد و از آن استفاده نماید؟ فقیهان در این مسأله آرای متفاوتی دارند:
بیشتر فقیهان معتقدند که هر کس مطابق شرط واقف حق استفاده از موقوفه را داشته باشد حق سکونت و اجاره، هر دو، را دارا میباشد ولی نسبت به کسی که تنها حق استفاده از موقوفه برای سکونت را داراست فقیهان بر دو نظرند:
نظر اول: کسی که حق انتفاع از موقوفه برای سکونت و مانند آن را دارد نمیتواند آن را با اجاره و مانند آن به کار گیرد؛ حنفیها و بیشتر فقیهان شافعی و عدّهای از مالکیها بر این نظر بوده و در بیان علت آن گفتهاند: تغییر غرضی که واقف برای موقوفه معین کرده است جایز نمیباشد(1).
نظر دوم: اجاره موقوفهای که در آن استفاده با سکونت و مانند آن شرط شده است، جایز میباشد. این نظر حنابله و بقیه مالکیهاست.
امامیه
بهترین تعریف این است که گفته شود اجاره عبارت است از تملیک عمل یا منفعت در مقابل عوض(2).
از نظر فقهای امامیه اجاره عقدی است که ثمره آن تملیک منفعت است به عوض معلوم(3). و اجاره دادن موقوفه را نیز از وظایف ناظر دانسته و گفتهاند که چنانچه واقف وظایف ناظر را مشخص کرده باشد به همان عمل میشود ولی به
هنگام اطلاق، وظایف متعارف مانند: تعمیر، اجاره، حصول عواید و تقسیم بر
مستحقین بر عهده ناظر [متولی] میباشد(1).
البته در این مسأله میان وقف خاص و عام فرق است به این که در اوقاف خاص برای اجاره وقف باید به موقوف علیهم مراجعه کرد، و در وقف به عناوین عمومی که به نحو وقف منفعت وقف شدهاند برای تصرف باید از متولی شرعی آن اجازه گرفت(2).
در مورد اجاره دادن موقوفه همانطور که قبلاً گفته شد بعضی بین وقف منفعت و وقف انتفاع تفصیل دادند، در وقف منفعت یعنی آن جا که غرض واقف منفعت موقوف علیهم است به هر طریق اجاره دادن جایز است. امّا اگر وقف انتفاع است یعنی خانه وقف شده تنها برای سکونت موقوف علیهم، در این صورت اجاره دادن آن جایز نیست(3).
همچنین «اجر المثل»، «استغلال».
تعریف
«اجر المثل» عبارت است از مقدار مزدی که برای کاری که انسانی برای دیگری انجام میدهد در نظر گرفته میشود، البته در صورتی که بر مزدی معین توافق نشده باشد یا توافق بر مزد معین شده است ولی قرارداد، به خاطر فقدان برخی شروطش، باطل شده است که در این حالت آن فرد عامل، مستحق [دریافت] مزد مثل کاری که انجام داده است میباشد.
خلاصه حکم فقهی
در کتاب الاشباه و النظائر ابن نجیم چنین آمده است:
اجر المثل در مواردی چند واجب میشود، از جمله:
الف - هر کس برای دیگری کاری انجام دهد و آن شخص او را اجیر نکرده باشد و این شخص عامل در کارش نامور باشد: در این حالت اجر المثل واجب میشود.
ب - هرگاه که قرارداد مساقات(1)باطل شود، اجر المثل برای عامل واجب میشود.
1) مساقات - عبارت است از اینکه مالک درختان میوهدار خود را جهت آبدادن و پروش آن در اختیار کسی قرار دهد تا طبق قرارداد در میوه آن شریک باشند. المغنی، ج 5، ص 554. مترجم
ج - هرگاه که قرارداد مزارعه(1)باطل شود، اجر المثل برای عامل واجب میشود.
د - هرگاه که قرارداد مضاربه(2)باطل شود، اجر المثل برای عامل واجب میشود(3).
مسأله اجر المثل در موضوع وقف در دو جا مطرح میشود:
یکم: چنانچه واقف مزد معینی برای ناظر در نظر نگرفته باشد و ناظر هم تبرّعا این کار را برعهده نگرفته باشد، میتواند برای مطالبه مزد، دادخواست به دادگاه بدهد و در این حال برای او اجر المثل تعیین میشود.
همچنین اگر آنچه را که واقف برای ناظر در نظر گرفته است کمتر از اجرالمثل باشد، ناظر میتواند برای مطالبه اجرالمثل دادخواست به دادگاه بدهد.
دوم: چنانچه موقوفه خانهای قابل سکونت باشد و واقف درآمد آن را برای مساکین در نظر گرفته باشد، و نیز چنانچه موقوفه زمینی قابل کشاورزی باشد بر ناظر واجب است که این اعیان را به آنچه که مصلحت موقوف علیهم در آن است اجاره دهد و بر این اساس نمیتواند آنها را به کمتر از موارد مشابه اجاره دهد و چنانچه به کمتر از اجرة المثل اجاره دهد ضامن کسری آن خواهد بود(4).
امامیه
از نظر فقیهان امامیه چنانچه واقف اجرتی برای متولی در نظر گرفته باشد
1) مزارعه - آن است که مالک زمینی را برای زراعت به کسی بدهد تا طبق قرارداد در محصول آن شریک باشند. المغنی، ج 5، ص 581. مترجم
2) مضاربه - تجارت با سرمایه مالک است تا در سود آن عامل و صاحب سرمایه شریک باشند. مغنی، ج 5، ص 134. مترجم.
3) الاشباه و النظائر، ابن نجیم، ص 365؛ الفروق، قرافی، ج 4، ص 14-15؛ انوار البروق فی أنواء الفروق.
4) فتح القدیر، ج 6، ص 241-242؛ مغنی المحتاج، ج 2، ص 394-395؛ جواهر الاکلیل، ج 2، ص 211؛ شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 503 و 506.
همان را میبایست دریافت کند؛ کم باشد یا زیاد حتی اگر کمتر از اجرة المثل باشد. ولی اگر چیزی معین نکرده باشد، صاحب جواهر گفته است اگر واقف مطلق گذاشته و اراده تبرّع نکرده باشد متولی اجرهالمثل میبرد(1)، یعنی چنانچه
واقف خواسته باشد کسی داوطلبانه این کار را انجام دهد همان معین است. صاحب عروه نیز قریب به همین مضمون را افاده کرده است که اگر واقف مقدار اجرت را معین کرده باشد همان مقدار باید ببرد ولی اگر مقدار اجرت را معین نکرده اجرة المثل میبرد ولی اگر متولی شخص خاصی نباشد، و کسی مجانا آن ملک وقف را اداره کند در این صورت دادن اداره ملک با اجرة المثل به غیر متبرّع جایز نیست(2).
نسبت به اجاره موقوفه نیز بر متولی شرعی و مسؤول اداره امور وقف واجب است در اجاره دادن به کسی که خواهان آن است و در تعیین مبلغ اجاره رعایت مصلحت و منفعت وقف را بنماید در نتیجه اگر در تخفیف مبلغ اجاره به سبب اوضاع و احوالی خاص مستأجر یا اهمیت کاری که وقف برای آن اجاره داده میشود نفع و مصلحت وقف باشد اشکالی ندارد و الاّ جایز نیست(3).
تعریف
«اُجرت» در لغت به معنای کرایه و مزد است. «أجر» نیز به معنای «اُجْرت» به کار میرود. اجر اسم است برای عوضی که در مقابل کار داده میشود، از آن جمله است: مال، نام نیک یا فرزندی که خداوند متعال به بندگان به عنوان مزد اعمال صالحشان در دنیا میدهد؛ چنان که [در قرآن پس از ذکر بخشیدن اسحاق و یعقوب به جناب ابراهیم علیهالسلام] فرموده است: «وَ اتَیْنَاهُ اَجْرَهُ فِی الدُّنْیَا»(1).
همچنین آن عوضی که بندگان در برابر کارهایشان به یکدیگر میدهند «أجر» نامیده میشود(2).
«اجر» از نظر فقیهان به معنای عوض کاری است که شخصِ اجیر انجام میدهد. همچنین است عوضی که در مقابل منفعت داده میشود؛ چه این منفعت، منفعت ملک غیر منقول باشد مانند سکونت در خانه و چه منفعت مال منقول، مانند سوار شدن مرکب یا ماشین(3).
خلاصه حکم فقهی
از شرایط اجرت این است که باید معلوم و مشخص باشد؛ به دلیل این
فرمایش رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله که هر کس اجیری بگیرد باید اجرتش را به او اعلام کند(1). همچنین اجرت باید چیزی پاک و قابل تحویل دادن باشد؛ لذا جایز نیست که اجرت چیز نجسی مثل شراب باشد، یا نتوان آن را تسلیم کرد، مثل شتر فراری. این بدان جهت است که جایگاه اجرت در اجاره مثل قیمت در بیع است و هر چه در قیمت شرط است در اجرت نیز شرط میباشد(2).
بیشتر فقیهان جایز دانستهاند که اجرت، منفعتی از جنس مال الاجارة از غیر جنس آن باشد، مانند اجاره دادن خانه به عوض سکونت در خانهای دیگر ولی فقهای حنفی شرط کردهاند که اجرت، باید منفعتی از جنس چیز دیگری باشد مثل اجاره دادن خانه به خدمت کردن(3).
نسبت به موضوع وقف نیز افرادِ دارای وظایف خاص مثل مدرس، ناظر، امام و مؤذنی که ناظر [متولی] یا حاکم مشخص میکند اجرتشان از منافع موقوفه داده میشود که تعیین مقدار اجرت نیز برعهده ناظر یا حاکم میباشد(4).
ولی چنانچه یکی از افراد پیشگفته با قید عنوان جزء موقوف علیه باشد؛ یعنی امام یا مؤذن باشد، و موقوف وقف بر آنان نیز باشد، در این حال در مقابل وظیفهای که انجام میدهد اجرتی به او داده نمیشود بلکه آنچه که استحقاقش را دارد به اعتبار موقوف علیه بودنش میگیرد(5).
امامیه
از نظر فقیهان امامیه کلیه مصارف و هزینههای موقوفه از درآمد آن کسر
1) این حدیث را بیهقی از ابو هریره نقل کرده است. [السنن الکبری، ج 6، ص 120].
2) الاختیار، ج 2، ص 51؛ المغنی، ج 5، ص 441؛ جواهر الاکلیل، ج 2، ص 184.
3) المهذب، ج 1، ص 406؛ کشاف القناع، ج 3، ص 465؛ بدایة المجتهد، ج 2، ص 213؛ الاختیار، ج 2، ص 51.
4) مغنی المحتاج، ج 2، ص 395؛ شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 503.
5) پیشین.
میشود و مقدم بر حق موقوف علیهم میباشد(1).
نسبت به این مسأله که چنانچه موقوف علیه وظیفهای انجام دهد آیا اجرتی میبرد یا همان سهمش از موقوفه فقط به او داده میشود؟ عبارات اصحاب امامیه خالی از اشاره به آن میباشد. و به نظر میرسد از نظر ایشان پرداخت اجرت علاوه بر سهم از موقوفه اشکالی نداشته باشد؛ زیرا تنها فرضی را که برای این مطلب مطرح کردهاند این است که موقوف علیه میتواند به عنوان متولی وقف نیز منصوب گردد و تنها چیزی را که از این مسأله استثنا کردهاند این است که چنین متولّیای ولایتش مانند متولی منصوب از طرف واقف - از غیر موقوف علیهم - نیست، به خاطر تعلق حق بطون لاحقه، ولی متعرض عدم پرداخت حق التولیه به او نشدهاند(2).
همچنین به نظر میرسد این که فقهای اهل سنت معتقد شدهاند که به موقوف علیه اجیر برای موقوفه، غیر از حصهاش از وقف چیزی داده نمیشود بدین جهت است که از شرایط اجاره این دانستهاند که اجیر خودش منتفع از کارش نباشد و به همین دلیل اجرت بر واجبات را جایز ندانستهاند(3). ولی در میان
فقهای امامیه چنین شرطی برای اجاره ذکر نشده است و در اجاره بر واجبات نیز متعرض این مسأله نشدهاند(4).
تعریف
معنای لغوی ادخال و اخراج روشن است: ادخال یعنی داخل کردن و وارد ساختن(1)و اخراج یعنی: خارج ساختن و بیرون بردن(2).
ادخال و اخراج یکی از شروط دهگانه معروف در باب وقف است.
مقصود از ادخال عبارت است از قرار دادن کسی که مستحق در وقف نیست در زمره مستحقین آن.
مقصود از اخراج نیز این است که مستحق در وقف را در شمار غیر موقوف علیهم قرار دهیم(3).
خلاصه حکم فقهی
فقیهان مجاز دانستهاند که واقف ادخال و اخراج را برای خودش شرط کند. ولی بعضی از فقیهان با تکلف آن را اجازه دادهاند و بعضی دیگر با چند قید آن را مجاز شمردهاند.
حنفیه
جایز دانستهاند که واقف در وقفش شرط کند که هر کس از اهل وقف را که بخواهد داخل در آن کند یا از آن خارج کند. آن هم بهطور مطلق و بدون این که این امر متوقف باشد بر وجود صفتی در موقوف علیه یا زوال آن از وی(1).
شافعیه
ادخال و اخراج را مجاز شمردهاند. امّا آن را مقید ساختهاند به این که این کار به خاطر صفتی باشد که در فردی که میخواهند او را داخل یا خارج کنند وجود داشته باشد. مثل این که بگوید: بر فرزندانم وقف نمودم به این شرط که چنانچه یکی از دخترانم ازدواج کند حقی در آن نداشته باشد یا به این شرط که هرگاه کسی از فرزندانم بینیاز شود در آن حقی نداشته باشد(2).
حنابله
حق ادخال و اخراج را برای واقف به موقوف علیهم تنها مقید میکنند(3).
امامیه
برخی از فقیهان امامیه، مانند محقق حلّی(4)و شهید ثانی(5)، شرط اخراج هر
کس را موجب بطلان وقف دانستهاند که شهید بر آن ادعای اجماع کرده است. ولی شرط ادخال را جایز دانستهاند.
البته در این میان شیخ طوسی ادخال و اخراج، هر دو را موجب بطلان وقف
دانسته است(1).
ولی برخی فقیهان شیعه، مثل صاحب جواهر جواز شرط ادخال و اخراج را مبتنی بر اراده واقف دانسته است به این معنی که اگر منظور واقف وجود صفتی است که با آن داخل یا خارج شود در این صورت ادخال و اخراج هر دو صحیح است، و اگر مراد واقف این باشد که قدرت ادخال و اخراج با او باشد در این صورت هر دو باطل است(2). صاحب عروه نیز گفته است که چه بسا اجماع بر صحت این دو شرط باشد(3). برخی میان شرط دخول و خروج و شرط ادخال و اخراج فرق گذاشتهاند. لازم به ذکر است که حضرت امام خمینی(ره) اخراج کسی را که داخل در موقوف علیهم است و داخل ساختن کسی را که خارج از موقوف علیهم است بعد از تمامیت وقف جایز نمیدانند، البته گفتهاند این در صورتی است که واقف در ضمن عقد ادخال و اخراج را شرط نکرده باشد. ولی عدم جواز این کار را بهطور مطلق (چه ادخال و چه اخراج)، هر چند که شرط هم کرده باشد، بعید ندانستهاند و میفرمایند: اگر چنین شرطی کند این شرط مسلما باطل است، بلکه میتوان گفت وقف هم باطل میشود؛ ولی همراه با اشکال است(4).
تعریف
در لغت آمده است: «ارتفقت بالشیء» یعنی از آن استفاده کردم و بهره بردم. «مِرفق الدار»؛ جایی در خانه که در آن آب و مانند آن میریزند، مثل آشپزخانه و دستشویی. جمع آن «مرافق» است(1).
مالکیها در تعریف ارتفاق گفتهاند: عبارت است از به دست آوردن منافع مِلک. از کلام شافعیها و حنبلیها نیز همین معنا فهمیده میشود(2).
خلاصه حکم فقهی
ارتفاق، در اصل، مباح است مانند استفاده انسان از خانهای که در آن سکونت دارد چه این خانه مِلک انسان باشد یا اجاره کرده باشد. امّا گاهی از اوقات به جهتی انتفاع حرام است مانند کسی که خانهای را غصب میکند و در آن ساکن شده، از آن استفاده میکند(3).
ارتفاق، اسباب و عللی دارد، از جمله:
الف - مالکیت: هر چه را که انسان مالک آن است حق تصرف در آن و بهره
بردن از آن را نیز دارد(1).
ب - اِذن: اذن، گاه از جانب شارع است؛ مثل اجازه شارع به احیاء زمینهای موات یا اذن او به استفاده از راهها و مکانهای عمومی(2).
و گاه از جانب مردم نسبت به یکدیگر. خواه این اذن به استفاده در مقابل عوضی باشد، چنان که در اجاره است، خواه بدون عوض باشد مانند عاریه.
همچنین است اذن شخصی به شخص دیگر برای استفاده از راهها و آبراههها و مسیرهای خصوصی.
در اذن انسانها به همدیگر دو چیز باید در نظر گرفته شود یکی این که در اذن به استفاده از چیزی معصیتی نباشد و دیگر آن که استفاده و بهره بردن در جهتی باشد که مالک اجازه داده است(3).
لذا ارتفاق در وقف از دو جهت مورد بحث واقع میشود.
یکم: آیا حق ارتفاق یا بهرهبرداری از وسائل موجود در عین موقوفه تابع عین موقوفه است و در نتیجه آن نیز وقف میباشد؟
دوم: استحقاق موقوف علیه در استفاده از موقوفه تا چه میزان است؟
توضیح مسأله دوم ذیل اصطلاح «استحقاق» خواهد آمد. امّا نسبت به مسأله یکم بیانش چنین است:
فقیهان معتقدند که اشیاء ثابت در زمین موقوفه و متصل به آن به نحو ثابت و پایدار، مانند درخت و بنا، در زمره اموال موقوفه محسوب میشوند و آثار وقفِ عین بر آنها مترتب میشود.
به همین ترتیب، حقوق بهرهبرداری مانند آبریز و توالت و راه و آبراه نیز حکم وقف گرفته، قواعد وقف بر آن جاری میشود؛ به این اعتبار که این حقوق
بهطور ثابت متّصل به ملک میباشد. در این جا عباراتی از فقها را در این باره
میآورم:
حنفیه
هر کس زمینی وقف کند، درختان آن نیز داخل در آن میباشند هر چند نام نبَرد؛ چون بهطور ثابت متصل به آن میباشد. آب و راه نیز داخل در فروش زمین و خانه میباشد؛ چه عقد بیع به خاطر بهره بردن بسته میشود و بدیهی است بدون اینها انتفاع امکان ندارد(1).
شافعیه
هر کس زمینی وقف کند، ساختمان و درخت نیز داخل در آن میباشد. همچنین است حقوق متعلق به زمین با راه و مجرای آبی که در آن قرار دارد(2).
مالکیه
هر کس زمینی وقف کند ساختمان و درختان آن نیز داخل در وقف میباشد. همچنین هر آنچه که در آن زمین ثابت است از وسایل رفاهی آن، مانند درها، پلهها، کلبههای چوبی، ناودان و آسیاب نیز تابع مِلک است(3).
حنابله
هر کس خانهای وقف کند این امر زمین، ساختمان، فضای جلو در و هر چه که به نفع خانه متصل به آن است مانند پلهها و ستونهای چوبی میخ شده حائل
دیوار و درهای نصب شده را نیز شامل میشود. همچنین درختان آن را
دربرمیگیرد(1).
امامیه
«ارتفاق» به معنای حق انتفاع از مباحات عمومی میباشد و عبارت است از حق بهرهمندی از مباحات عمومی مانند راهها، خیابانها، مساجد و میدانها. استفاده از اماکن عمومی برای همگان جایز است(2).
نسبت به موضوع وقف، مرحوم صاحب عروه تصریح کرده است که در وقف خانه، درخت میوه و خرمای آن داخل در وقف نمیباشد مگر این که واقف شرط کند(3). و از عبارت شهید در مسالک برمیآید که آنچه را که عرف جزء متصل و ثابت موقوفه میداند داخل در آن است مثل این که پشم و شیر گوسفند موقوفه را داخل در آن دانسته است(4). محقق(5)و شیخ طوسی(6)نیز چنین حکم کردهاند. هر چند که مرحوم صاحب جواهر(7)و صاحب عروه(8)در این حکم مناقشه کردهاند.
این اعتبار نظر عرف، در فتاوی فقهای معاصر شیعه نیز دیده میشود مانند این سخن که نهرهای بزرگ عمومی و همچنین مسیلهای عمومی که در مجاورت زمینهای وقفی هستند و یا از داخل آنها عبور میکنند، جزء وقف نیستند مگر آن مقداری از آنها که از نظر عرف، حریم موقوفه محسوب میشوند،
در نتیجه با آن مقدار همانند وقف رفتار میشود(1).
همچنین مجاز دانستهاند که واقف بعضی از منافع موقوفه را از آن استثنا کند که در این صورت آن منافع در ملک واقف باقی میماند. مثل این که باغی را به اعتبار محصول خرما و میوه آن وقف کند که چوب و شاخه و برگ درختان پس از خشک شدن در ملکیت واقف باقی میماند(2).
تعریف
«ارث»، در لغت، عبارت است از اصالت و چیزی قدیمی که دیگری از اولی به ارث برده است و اصل آن «ورث» است.
مراد از کلمه ارث انتقال چیزی است از قومی به دیگران. بر موروث و آنچه که به ارث برده میشود نیز ارث اطلاق میشود، و لفظ «ترکه» در معنا نزدیک به آن است(1).
در اصطلاح، فقیهان ارث را چنین تعریف کردهاند: حقی است قابل تجزیه که بعد از مرگ صاحب آن به مستحق آن به دلیل خویشاوندی که میان آنها وجود دارد میرسد(2).
خلاصه حکم فقهی
ارث، ارکان، شرایط، موانع و احکامی دارد که فقیهان در ابواب کتابهای فقهی و احیانا در کتابهای مستقل آنها را ذکر کردهاند. ولی آنچه که در این جا به بحث ما مربوط میشود ذکر از احکام ارث مرتبط با وقف است.
از نظر فقیهان این امر مسلّم و ثابت است که شروط واقف معتبر بوده، عمل به
آنها تا زمانی که مخالف شرع نباشند واجب میباشد. در مراجعه به اسناد وقفی دیده میشود که واقفان در اوقافشان عباراتی نظیر عبارات ذیل را ذکر میکنند: در وقف است برای خداوند؛ فروخته نمیشود؛ هدیه داده نمیشود؛ به ارث برده نمیشود.
این بدین معناست که این نوع وقف، وقف «خیری» میباشد که عوایدش برای فقیران و امور خیریه صرف میشود و تصرفات مالکانه، مانند فروش یا هدیه یا انتقال با ارث در آن جایز نمیباشد.
در مقابل، میبینیم که واقفان گاهی اوقات عبارات دیگری ذکر میکنند، مانند: «وقف است بر فرزندانم سپس فرزندانِ فرزندانم و سپس بر فرزندان آنها» یا: «وقف است بر فرزندان زید و سپس فرزندانِ فرزندانِ او» و مانند اینها.
این نوع وقف را وقف «ذرّی» یا اهلی [خانوادگی] مینامند.
اصل در وقف این است که ابدی باشد، خواه در وقف خیری و یا ذرّی؛ بویژه وقف مساجد و مقابر و آنچه که بر اینها وقف میشود.
امّا بعضی فقها زماندار کردن آن را جایز دانستهاند؛ که بیانش در ذیل اصطلاح «تأقیت» خواهد آمد.
در صورتی که وقف موقّت باشد، چنانچه زمان وقف به پایان برسد یا طبقه موقوف علیهم منقرض شوند یا عین موقوفه خراب شود سرنوشت وقف چه میشود؟
بیشتر فقیهان گفتهاند که اگر موقوف علیهم منقرض شوند، موقوفه در صورت زنده بودن واقف، به ملکیت او باز میگردد و در صورتی که واقف در قید حیات نباشد به ورثه او میرسد. و به همین صورت است هنگامی که مدت وقف به پایان برسد. البته نزد کسانی که وقف موقت را جایز میشمارند.
در بازگشت موقوفه به ورثه واقف تفاوتی میان غنی و فقیر آنها نیست و به هر دوی آنها میرسد؛ به دلیل این که هر دو در قرابت با واقف برابرند؛ چنان که
حنابله همین را در علت تساوی گفتهاند(1).
از نظر شافعیها و دیگر کسانی که مانند ایشان موقّت ساختن وقف را اجازه نمیدهند با گذشت زمان، وقف به پایان نمیرسد. همچنین است در صورت انقراض موقوف علیهم که اظهر در نظر شافعیها این است که وقف در وقفیتش باقی میماند. و درآمد آن به نزدیکان واقف میرسد.
لازم به ذکر است که شناخت نزدیکترین افراد به واقف از طریق رحِم است نه ارث(2).
امامیه
از نظر فقیهان شیعه از جمله شرایط وقف، دائمی و همیشگی بودن آن است(3)لذا، آن طور که مرحوم صاحب جواهر بیان نموده است، در فقه امامیه اجماع محصل و منقول بر عدم جواز وقف موقت میباشد(4).
بر این اساس در صورتی که واقف وقف را موقت به زمان کند، مثلاً بگوید برای مدت یک سال وقف نمودم. اصحاب امامیه به سه نظر به شرح ذیل میباشند:
1) حاشیه ابن عابدین، ج 3، ص 365؛ فتح القدیر، ج 5، ص 65؛ حاشیه الدسوقی همراه با الشرح الکبیر، ج 4، ص 86-87؛ کشاف القناع، ج 4، ص 253.
2) مغنی المحتاج، ج 2، ص 384؛ تحفة المحتاج، ج 6، ص 253، 262؛ همچنین ر.ک: حاشیه ابن عابدین، ج 3، ص 365؛ فتح القدیر، ج 5، ص 65.
3) برای توضیح بیشتر ر.ک: ذیل اصطلاح «تأبید».
4) جواهرالکلام، ج 28، ص 51.
5) شرایع الاسلام، ج 2، ص 216.
6) تحریر الاحکام الشرعیه، ج 3، ص 292، مسأله 4649؛ العروة الوثقی، ج 2، ص 194. ایشان قصد وقف را مخلّ این امر نمیداند معتقد است که این فرض حقیقت در حبس است، واقف قصد کرده باشد یا نه.
لازم به ذکر است که مرحوم صاحب عروه در اعتبار دوام و تأبید در وقف اشکال کرده و بعد از ردّ دلائل تأبید، وقف موقت به مدت مشخص را صحیح دانسته است(2).
همچنین
«انقراض»، «انقطاع».
تعریف
«استحقاق»، در لغت، به معنای ثبوت و وجوب حق میباشد. از این جمله است سخن خداوند متعال که: «فَاِنْ عُثِرَ عَلی اَ نَّهُمَا اسْتَحَقَّا اِثْمًا»(1).
استحقاق به معنای طلب حق هم به کار میرود و فعل آن «استَحَقَّ» است.
گفته میشود: «استحق فلان الأمر» یعنی: مستوجب آن شد(2).
حنفیها استحقاق را چنین تعریف کردهاند: روشن شدن این که چیزی حقِ واجب کسی است(3).
استحقاق در وقف، آن طور که از سخنان فقیهان فهمیده میشود، عبارت است از قرار دادن یا اختصاص دادن مقداری معین یا غیر معین از محصول وقف برای موقوف علیه مشخص یا نامشخص. و موقوف علیه، «مستحق» یا «صاحب استحقاق» است.
خلاصه حکم فقهی
فقیهان در شرایط مورد نظر برای کسی یا چیزی که واقف به عنوان مستحق وقف قرار میدهد، اختلاف نظر دارند، مثلاً بر این اتفاق نظر دارند که وقف بر
کلیساها جایز نمیباشد. ولی در وقف بر جنین اختلاف نظر دارند: مالکیها آن را جایز دانستهاند ولی حنابله آن را ممنوع کردهاند و تنها به تبع موجود اجازه دادهاند(1). توضیح بیشتر در این باره ذیل اصطلاح «موقوف علیهم» خواهد آمد.
مستحق گاهی فرد معینی مانند زید و عمرو میباشد و گاهی نامعین میباشد مثل فقرا.
همچنین مستحق گاهی مقدار مشخصی از محصول سهم میبرد، مثل این که واقف بگوید برای زید فلان مقدار و برای عمرو فلان مقدار. و گاهی مقدار مشخصی برای مستحق در نظر گرفته نمیشود مانند این که کسی زمینی را بر فرزندانش یا فقرا وقف کند که سهم در این صورت مشخص نیست بلکه بر اساس محصولی که به دست خواهد آمد مشخص میشود(2).
در موارد ذیل پیروی از شروط واقف لازم است:
الف - تعیین مستحق.
ب - کیفیت توزیع محصول.
ج - کیفیت تصرف در سهم مستحقی که میمیرد.
این در صورتی است که واقف شروطی را معین کرده باشد که فقها بر اساس ظاهر متن وارد در سند وقف حکم میکنند. چنانچه بعضی از عبارات مبهم باشد به قواعد لغت و عرف رجوع میکنند.
در اینجا بعضی از عبارات فقها که بر این امر دلالت دارد، میآید:
حنفیه
گفتهاند اگر کسی سقاخانه و آب انباری برای مسلمانان کاروانسرایی یا
مسافرخانهای برای سکونت در راه ماندگان بسازد یا چاهی حفر کند غنی و فقیر در استفاده از آن برابرند؛ چون نیاز به شرب آب و سکونت در مسافرخانه در هر دوی ایشان وجود دارد. ولی چنانچه محصول زمینش را وقف رزمندگان راه خدا کند برای فقرا استفاده از آن حلال خواهد بود نه بینیازها(3). فارق میان این دو مسأله هم عرف است که در مسأله دوم محصول را به فقرا اختصاص میدهد و در مثل شرب آب و سکونت در مسافرخانه فقیر و غنی را مساوی قرار میدهد؛ چون نیاز نوشیدن و سکونت هر دوی اینها را دربر میگیرد(4).
همچنین گفتهاند: چنانچه یکی از مستحقین بمیرد، اگر واقف وضعیت سهم او را مشخص نکرده باشد، بر بقیه تقسیم میشود(5).
مالکیه
گفتهاند اگر کسی بر فرزندان خودش یا فرزندان زید وقف کند، چنانچه در مصرف محصول مؤنث را بر مذکر یا مذکر را بر مؤنث برتری داده باشد، مطابق همان عمل میشود. ولی اگر چیزی بیان نکرده باشد، در مصرف میان مذکر و مؤنث به مساوات رفتار میشود(6).
همچنین گفتهاند: اگر واقف شرط کند که از محصول وقف در هر ماه به فلان شخص داده شود، به این شرط او عمل میشود(7).
ص:50
1) شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 493-495؛ حاشیه الدسوقی همراه با الشرح الکبیر، ج 4، ص 77.
2) شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 501.
3) مراجعه به فتح القدیر نشان میدهد که مراد از این عبارت این است که در فرض مذکور محصول تنها میان رزمندگان نیازمند توزیع میشود. شرح فتح القدیر، محمّد بن عبدالواحد، ج 5، ص 447-449. مترجم
4) فتح القدیر، ج 6، ص 238-240.
5) فتح القدیر، ج 6، ص 244.
6) الشرح الکبیر، همراه با حاشیه الدسوقی، ج 4، ص 87.
7) الشرح الکبیر، ج 4، ص 89.
شافعیه
اگر کسی بر فرزندانش وقف کند، بنابر صحیحترین اقوال، فرزندانِ فرزندانِ واقف [یعنی نوهها] در آنها داخل نمیباشند؛ چون در حقیقت به آنها فرزند گفته نمیشود. در مقابل این نظر، این است که آنها نیز داخل در فرزندان میشوند به دلیل سخن خداوند متعال در قرآن که فرموده است: «یا بنیآدم» [که نوه نیز مخاطب آن هستند] مطابق نظر سوم تنها نوههای پسری واقف در این وقف داخل میشوند؛ چون به واقف منتسب میشوند ولی نوههای دختری چنین نیستند(1).
حنابله
گفتهاند در تقسیم وقف رجوع به شروط واقف واجب است مثل این که برای فردی نصف، برای کسی یک سوم و برای دیگری یک ششم و مانند اینها قرار دهد(2).
همچنین گفتهاند: در جمع و تسویه نیز به شرط واقف عمل میشود. مثلاً اگر بگوید «وقف همه اولادم»، میان فرزندانش بهطور مساوی تقسیم میشود.
و گفتهاند: اگر بر نزدیکانش وقف کند مخالفان دین واقف را شامل نمیشود؛ چون ظاهر حال واقف این است که مخالف دینش را اراده نکرده است. مگر این که به دخول آنها تصریح کرده باشد یا قرینهای دال بر دخول آنها وجود داشته باشد(3).
فقیهان، همچنین، گفتهاند: اگر واقف در وقف مدرسه و کاروانسرا [که وقف عام است] اختصاص آنها را به عدهای معین شرط کند باید به این شرط
ص:51
او
عمل شود.
همچنین اگر شرط کند که فاسق و شریر در آنها نباید داخل بشود باید به این شرط نیز عمل شود.
و گفتهاند: اگر آب برای نوشیدن وقف شده باشد وضو با آن آب جایز نمیباشد.
امامیه
از نظر فقیهان امامیه، بر اساس قاعده «الوقوف حسب ما یوقفها اهلها»، واقف میتواند برای موقوفه شرایطی به دلخواهش در نظر بگیرد. البته در صورتی که این شرط مخالف مقتضای وقف نباشد مثل این که بگوید به شرط این که در ملکیت خودم باقی بماند(1). برخی عدم مخالفت با احکام شرع را نیز ذکر کردهاند(2). شروط دیگری نیز ذکر شده است(3).
بر همین اساس، عمل به شرایط واقف را واجب دانستهاند(4). هر چند که مثلاً برای دختران بیشتر از پسران سهم قرار دهد(5). البته در فتاوی برخی از فقیهان معاصر این امر مقید شده است به این که عمل به آن غیر مقدور یا موجب حرج نباشد(6).
همچنین مجاز دانستهاند که واقف موقوفه را بر فرد یا گروهی خاص اختصاص دهد، مثل اختصاص به فقیران روستای خودش یا اهل یک محله یا
ص:52
1) از جمله: جامع المقاصد، ج 9، ص 52؛ العروة الوثقی، ج 2، ص 243؛ قواعد الاحکام، ج 2، ص 389.
2) الفقه علی المذاهب الخمسه، ص 600؛ ماوراء الفقه، سیّد محمّد صدر، ج 4، ص 224.
3) ر.ک: وقف در فقه اسلامی، ص 244 به بعد.
4) تحریر الاحکام الشرعیه، ج 3، ص 314، مسأله 4698.
5) جواهر الکلام، ج 28، ص 51.
6) رساله أجوبة الاستفتاءات، ص 515، سؤال 2077.
شهر(1). البته مسجد را از این حکم مستثنی ساخته و اختصاص آن به عدهای مثل
فقها را جایز ندانستهاند(2).
برخی نیز گفتهاند: واقف میتواند منافع موقوفه را برای مدت مثلاً پنجاه سال برای خودش استثنا کند، البته به شرط این که قصدش این نباشد که آن را برای خودش وقف کند(3).
فقیهان شیعه وقف بر کافر حربی - هر چند که از ارحام باشد - کلیسا و کنشت و فعل حرام را مجاز نمیدانند(4). ولی وقف بر کافر، اهل ذمه(5)و مخالف مذهبی
که ملحق به حربی نباشد - مانند خوارج، غلات و نواصب - را جایز دانستهاند(6).
در وقف بر رزمندگان هم تفاوتی میان غنی و فقیر نگذاشتهاند(7).
نسبت به وقف بر فرزندان هم در صورتی که واقف سهم آنها را مشخص نکرده باشد قائل به تسویه میان مذکر و مؤنث شدهاند(8).(9)
نسبت به فرض موت برخی از موقوف علیهم اگر وقف بر بطون باشد به ترتیب سهم میت بر بقیه تقسیم میشود چنان که علامه حلی گفته است: اگر حتی
ص:53
1) العروة الوثقی، ج 2، ص 216 و 222.
2) جامع المقاصد، ج 9، ص 88؛ رساله أجوبة الاستفتاءات، ص 499، سؤال 2027. البته عبارت ایشان نشانگر استثنا وقف عام میباشد.
3) رساله أجوبة الاستفتاءات، ص 489، سؤال 1995 و نیز ر.ک: العروة الوثقی، ج 2، ص 199، مسأله 17.
4) از جمله: شرایع الاسلام، ج 2، ص 214.
5) شیخ طوسی از اقارب واقف بودن ذمّی را شرط کرده است. المبسوط، ج 3، ص 294. شهید ثانی نیز گفته است در صورتی که برای شرب خمر و خوردن گوشت خوک نباشد.
6) قواعد الاحکام، همراه با جامع المقاصد، ج 9، ص 44؛ جواهر الکلام، ج 28، ص 37. ر.ک: مسالک الافهام، ج 5، ص 334.
7) جامع المقاصد، ج 9، ص 102.
8) از جمله: شرایع الاسلام، ج 2، ص 216؛ العروة الوثقی، ج 2، ص 215؛ رساله أجوبة الاستفتاءات، ص 517، سؤال 2083.
9) نسبت به شمول لفظ ولد و اولاد. در اصطلاح «ولد» چگونگی آن بیان خواهد شد. ضمن این که قاعده کلی در مراد الفاظ واقف را در اصطلاح «ابن» بازگو نمودیم.
یک نفر از نسل بطن قبل بماند تمام محصول به او میرسد(1). و شارح نظر ایشان آن را واضح و مورد تصریح جمعی از فقیهان دانسته است(2).
ص:54
تعریف
«استدانه»، در لغت، به معنای قرض کردن و درخواست دین یا گرفتن آن میباشد. «مداینه» هم یعنی خرید و فروش نسیه و مدتدار(1).
در اصطلاح، استدانه به معنای درخواست گرفتن مالی است که موجب مشغول شدن ذمه گیرنده شود. خواه این مال عوض در معامله نقدی یا نسیه یا اجاره یا قرض باشد، خواه ضمان شخص تلفکننده یا مانند آن. حصفکی گفته است: استدانه یعنی قرض دادن و فروختن به نسیه(2). معنای استدانه نزدیک به معنای استقراض، یعنی طلب قرض میباشد؛ چون هر دوی آنها در ذمه فرد ثابت میشوند جز این که استدانه عامتر و فراگیرتر از استقراض میباشد؛ چون دین شامل قرض و غیر آن میشود [ولی قرض شامل دین نمیشود].
خلاصه حکم فقهی
استدانه در اصل مباح است، به دلیل این آیه شریفه «یَاءَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اِذَا تَدَایَنْتُمْ بِدَیْنٍ اِلی اَجَلٍ مُسَمًّی فَاص کْتُبُوهُ»(3).
ولی حکم قرض گرفتن بر حسب حالات و اسباب که پیش میآید متفاوت
ص:55
است، مثلاً در حالت عسرت، مستحب است؛ در حالت اضطرار، واجب؛ و برای کسی که قصدش تعویق در ادای دین یا انکار دین باشد، حرام است(1).
حکم استدانه در وقف
فقیهان بر جواز استدانه بر وقف به هنگام نیاز شدید، در صورت شرط کردن واقف یا اجازه حاکم، اتفاق نظر دارند. ولی در صورتی که واقف آن را شرط نکرده باشد یا حکم اجازه ندهد، تفصیل نظر فقها در استدانه چنین است.
حنابله و مالکیه
استدانه ناظر برای وقف را بدون اجازه حاکم در صورتی که به مصلحت وقف باشد جایز دانستهاند. مانند خریدن چیزی که برای مال وقف لازم است به نسیه. در تعلیل این جواز هم گفتهاند، چون ناظر وقف در تمام تصرفات در وقف ناظر امین است، زیرا در حقیقت با تعیین او به نظارت اذن امین بودن او نوشته شده است. هر چند در سند وقف نیامده باشد - چنان که خیلیها گفتهاند(2).
شافعیه
معتقدند که اگر ناظر بدون اذن قاضی و شرط واقف قرض کند جایز نمیباشد و البته آنچه را که خرج کرده است نمیتواند از درآمد وقف برگرداند؛ چون به موقوفه تعدی کرده [و ضامن] است(3).
ص:56
حنفیه
در این موضوع تفصیل داده و گفتهاند: استدانه در وقف جایز نمیباشد مگر در صورتی که به خاطر مصلحت وقف به آن نیاز باشد. مانند تعمیر و خرید بذر که به دو شرط جایز میباشد:
اول، اذن قاضی، اگر قاضی دور باشد ناظر خودش قرض میکند.
دوم، اجاره عین موقوفه و مصرف مبلغ اجاره در تعمیر و خرید بذر ممکن نباشد.
ابن عابدین عدم جواز را مقید کرده است به صورتی که بدون امر واقف انجام گرفته باشد. و در تعلیل عدم جواز استدانه در غیر حالت ضرورت گفته است: وقف ذمّه ندارد تا بگوییم ذمه او مشغول شده. فقیران هر چند ذمه دارند ولی به جهت کثرتشان مطالبه دین از آنها متصور نمیباشد؛ لذا دین تنها بر [ذمه] قیم و متولی ثابت میشود و آنچه را که بر او واجب شده است نمیتواند از محصول فقرا بپردازد. همچنین گفته است این مطابق قیاسی است. ولی به هنگام ضرورت ترک میشود و این نظر مختار است(1).
در کتاب الفتاوی الهندیه نیز مانند این مطلب آمده است(2).
امامیه
چنان که صاحب عروه گفته است، قرض کردن برای تعمیر موقوفه به قصد ادای آن از درآمدی که برای موقوفه در آینده حاصل میشود، جایز میباشد. مثل پرداخت از درآمد آنچه که بر آن وقف شده است یا از نذورات آن یا از سهم سبیل اللّه یا از آنچه که مصرفش وجوه خیر میباشد. همچنین متولی میتواند موقوفه را با هزینه خودش تعمیر کند به قصد این که بعدا آن را از درآمدهای
ص:57
پیشگفته بردارد. همچنین قرض کردن برای تعمیر موقوفه در ذمه آن نه شخص متولی جایز میباشد؛ البته باید به قرض دهنده اعلام کند که این قرض مثلاً بر عهده مسجد یا مدرسه میباشد نه بر ذمه شخص قرض گیرنده. و این بر عهده مسجد قرار دادن قرض اعتباری عقلانی و صحیح میباشد.
امّا اگر متولی برای تعمیر یا ساختن، بر ذمه خودش قرض کند نه به قصد بازپرداخت از درآمد موقوفه نمیتواند عوض تعمیر یا ساخت را از زکات و غیر آن بگیرد مگر این که به گونهای فقیر باشد که نتواند دینش را ادا کند که در این صورت میتواند از سهم مقروضین یا فقرا بردارد(1)
مسأله 91. البته ایشان متعرض قرض کردن بر ذمه موقوفه و پرداخت بدهی از سهم زکات نشدهاند. همچنین استثنای آخر مرحوم صاحب عروه که مگر این که به گونهای فقیر... را ذکر نکردهاند.
.ص:58
1) العروة الوثقی، ج 2، ص 268-269؛ همچنین بنگرید به: تحریرالوسیله، ج 2، ص 80،
استغلال(1)
تعریف
«اسغلال»، در لغت، به معنای طلب «غَلّه» است و غلّه عبارت است از آنچه از رشد و نمای ملک به دست میآید(2).
خلاصه حکم فقهی
فقیهان، در بحث وقف، این مسأله را مطرح کردهاند که آیا آنچه را که برای سکونت کسی وقف شده میشود به اجاره داد و از منفعت آن بهره برد و آیا سکونت در آنچه که برای منفعت بردن موقوف علیهم از درآمد آن وقف شده جایز است؟
فقیهان به تفصیل این بحث پرداختهاند که در ادامه میآید:
حنفیه
گفتهاند موقوف علیه که حق سکونت دارد مالک استغلال نمیباشد و اختلافی در این حکم نیست. ولی موقوف علیه که مالک استغلال است بنابر نظر
ص:59
راجح حق سکونت هم دارد.
ابن عابدین، به نقل از خصاف، میان دو صورت فرق گذاشته و گفته است: کسی که حق استغلال دارد حق سکونت نیز دارد؛ چون سکونت موقوف علیه مثل سکونت غیر او میباشد به خلاف عکس آن (یعنی اگر تنها حق سکونت دارد نمیتواند به غیر اجاره دهد)، چون با این کار برای غیر خودش نیز در موقوفه حق ایجاد میکند در حالی که سکونت خودش موجب حقی برای دیگری نمیشود(1).
مالکیه
کسی را که حق سکونت دارد از استغلال منع کردهاند. باجی و عدهای دیگر آن را اجازه دادهاند(2). در الشرح الکبیر آمده است، هر کس که ساکن [در موقوفه] باشد اگر مسافرت کند و بخواهد باز گردد حق سکونتش ساقط نمیشود و میتواند کلید خانه را نگه دارد نه این که خانه را کرایه دهد؛ چون او مالک انتفاع است نه منفعت. همچنین گفته شده است که میتواند تا زمان بازگشت خانه را کرایه دهد؛ این نظر باجی و برخی دیگر است. ولی کسی که حق استغلال دارد، حق سکونت هم دارد؛ چون در این حالت مالک منفعت میباشد(3).
شافعیه
معتقدند سکونت در موقوفهای که برای استغلال وقف شده است جایز نمیباشد. همچنین استغلال از موقوفهای که برای سکونت وقف شده است، جایز نمیباشد؛ چون این امر موجب تغییر غرضی میباشد که واقف برای
ص:60
موقوفه در نظر گرفته است. مگر این که واقف برای ناظر حق انجام دادن آنچه را که به مصلحت وقف میبیند در نظر گرفته باشد به این که اگر سکونت کسی که واقف شرط کرده است دشوار شود مثل این که ضرورت، خروج او را از سرزمین وقف ایجاب کند یا موقوف علیه زنی باشد که شوهرش راضی به سکونت او در محلی که برای او شرط شده است نمیباشد، رواست که مانند وقف منقطعالوسط باشد(1)
منقطع الأوّل: وقف کند بر کسی که وقف بر او صحیح نیست بعد بر کسی که صحیح است مثل اینکه وقف کند بر بنده بعد بر فقرا بگوید وقف کردم بر بنده خود بعد از او بر فقرا
منقطع الوسط: وقف نسبت به طرفین صحیح باشد و نسبت به گروه وسط باطل باشد بگوید وقف کردم بر اولاد بعد از آنان بر بندهام بعد بر فقرا.
منقطع الآخر: وقف بر اولاد یا قبیله یا آنچه الآن منقرض شده است. تحریر الاحکام، ج 3، ص 281؛ ایضاح الفوائد، ج 2، ص 402؛ تحریر الاحکام، ج 3، ص 281.
لذا تا زمانی که عذر وجود دارد موقوفه صرف نزدیکترین خویشاوند واقف میشود و نمیتوان آن را اجاره داد؛ زیرا اجاره دادن نسبت به سکونت دورتر از غرض واقف میباشد(2).حنابله
به صحت استغلال موقوفهای که سکونت در آن شرط شده است و بالعکس حکم کردهاند(3).
امامیه
تغییر و تبدیل وقف از وقف منفعت به وقف انتفاع جایز نیست(4). ولی اجاره دادن آنچه که وقف منفعت است جایز میباشد؛ وقف خاص باشد یا عام یا بر
ص:61
جهات و مصالح عمومی. برخلاف وقف انتفاع - مثل وقف خانه برای سکونت موقوف علیهم - یا وقف مدرسه و مقبره و پل که اجاره دادن آن در هیچ حالی جایز نمیباشد(1).
ص:62
1) ر.ک: تحریر الوسیله، ج 2، ص 73، مسأله 64 و ص 77 مسأله 74؛ رساله أجوبة الاستفتاءات، ص 501، سؤال 2037، ص 502، سؤال 2039، ص 503، سؤال 2042 و ص 506، سؤال 2051 و 2052. البته ایشان اجاره موقوفه به نحو وقف منفعت را در صورت رعایت مصلحت و نفع آن جایز دانستهاند.
تعریف
«اسقاط»، در لغت، مصدر أسقط و به معنای برداشتن و برطرف کردن و برطرف میباشد. سقوط به معنای افتادن به کار میرود؛ مثلاً گفته میشود «سقط الشیء من یده» یعنی آن چیز از دست او به زمین افتاد. همچنین گفته میشود: «اسقط الفارس اسمه من الدیوان» یعنی: نام جنگجو از دیوان حذف شد(1).
در اصطلاح: ازاله ملک یا حق است از مالک و مستحق نه به مالک و نه به مستحق؛ و بعد از اسقاط دیگر نمیتوان آنچه را که ساقط شده است مطالبه کرد؛ چون آنچه ساقط شده است به پایان میرسد، متلاشی میشود و منتقل نمیشود؛ آنطور که در طلاق، عتق، گذشت از قصاص، ابراء از دِین هم به لحاظ مودّی از جمله اسقاطات هستند؛ زیرا بعد از وقوع عفو و ابراء مطالبه آنها امکان ندارد.
نزدیک به معنای اسقاط، «ابراء» است؛ چون عبارت است از این که شخص حقی را که بر گردن دیگری یا قبل از خودش دارد ساقط کند. امّا ابراء نسبت به حقی صورت میگیرد که بر ذمه شخص است به خلاف اسقاط که در آن شرط نیست که نسبت به حق در مقابل غیر باشد(2).
ص:63
خلاصه حکم فقهی
از نظر بیشتر فقیهان، اگر وقف بر شخص معیّن باشد در آن قبول شرط است لذا با قبول فرد مستحق منعقد میشود و با ردّ وی رد میشود(1).
در الاسعاف چنین آمده است: هر کس آنچه را که بر او وقف شده است قبول کند بعد از آن نمیتواند رد کند، و چنانچه رد کرد دیگر نمیتواند قبول کند(2)(چون حقش را در قبول ساقط کرده است).
شبیه این مطلب همان است که شافعیها ذکر کردهاند که آن کس که عینی بر او وقف شده است اگر موقوفه را به تمام حقوقش رد کند بعد از این رد اگر رجوع کند به او باز گردانده نمیشود(3).
امّا نسبت به این که مستحق حقش را در محصول و عایدی بعد از قبول رد کند تفصیل نظر فقیهان چنین است:
حنفیه
اگر این حق را برای غیر خودش قرار دهد یا آن را اسقاط کند بدون این که برای کسی قرار دهد صحیح نمیباشد. ولی گفتهاند اگر شرط کند که تمام یا بعض محصول و عایدی برای فلان شخص مستحق غیر خودش باشد، صحیح بوده، حقش ساقط میشود هر چند سند وقف بر خلاف آن باشد(4).
شافعیه
صحیح نیست که یکی از موقوف علیهم، مجانا اجرت حصه خود را به غیر
ص:64
واگذار کند گر چه آن غیر جزء موقوف علیهم باشد(1).
حنابله
معتقدند که مستحق وقف، مالک نقل ملکیتش در محصول نمیباشد مگر بعد از آن که به دستش برسد. همچنین قبل از قبض آن مالک اقرار به آن نمیباشد(2).
امامیه
نظر امامیه نسبت به اشتراط یا عدم اشتراط قبول در وقف، ذیل اصطلاح «قبول» خواهد آمد.
نسبت به رد موقوف علیه مرحوم محقق ثانی گفته است که در شرط بودن عدم رد موقوف علیهم اختلاف نظری وجود ندارد و بر این اساس در صورت رد موقوف علیهم، وقف باطل میشود(3). علامه حلی نیز رد موقوف علیهم را موجب بطلان وقف دانسته است(4). البته رد بطن دوم را موجب سقوط حق آنها نمیداند. در مقابل برخی تصریح کردهاند که وقفیت، با صرف نظر کردن موقوف علیهم از حقوق خود زایل نمیشود(5).
همچنین اگر موقوف علیه پس از رد، رجوع کند، رجوعش فایدهای ندارد(6).
نسبت به مسأله انتقال حق، توسط موقوف علیه به دیگران در عبارات فقیهان امامیه - منابع مورد استفاده این تحقیق - مطلبی نیافتیم. ولی به نظر میرسد عدم طرح این مسأله به جهت روشن بودن بطلان آن میباشد؛ زیرا همانطور که در
ص:65
چند جا از جمله ذیل اصطلاح «استحقاق» گفته شده است، از نظر فقیهان شیعه تقسیم وقف بر اساس شرایط مورد نظر واقف میباشد. و ظاهرا انتقال حق توسط موقوف علیه به دیگری خلاف شرط واقف میباشد، مگر در صورتی که واقف در هنگام عقد آن را اجازه داده باشد یا این که بگوییم بعد از آن که سهمش به دستش رسید و مالک شد، هر طور که بخواهد میتواند در آن تصرف کند. نه این که بتواند حق انتفاع را به کس دیگری واگذار کند.
همچنین
«ادخال» و «اخراج».
ص:66
تعریف
«اشتراک»، در لغت بر وزنِ افتعال است از «شرک» به معنای مخلوط و ممزوج شدن. مانند اجیر مشترک؛ و او کسی است که کارش مختص به فردی نمیباشد، بلکه برای هر کس که کارش را بخواهد کار میکند، مانند خیاط در بازار(1). اصل شرک به معنای «نصیب» است؛ چنان که در قرآن فرموده است: «اَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّموَاتِ»(2).
در اصطلاح علمای علم اصول مشترک دو نوع است:
مشترک معنوی: لفظ مقرری است که برای مفهوم عام مشترک بین افراد وضع شده است.
مشترک لفظی: لفظی است که همزمان برای دو معنا وضع شده است که یکی بدل از دیگری میباشد(3).و(4)
مشترک معنوی آن است که لفظ یک وضع دارد برای معنای عامی که افراد متعدد دارد - مثل لفظ انسان برای افرادش - مترجم.
اشتراک در وقف به این معناست که واقف در وقفش بین وقف اهلی
ص:67
1) المصباح المنیر؛ لسان العرب، ذیل مادّه «شرک».
2) فاطر / 40 (آیا نصیبی در آسمانها دارند).
3) جمع الجوامع، ج 1، ص 247: کشاف اصطلاحات الفنون، ج 4، ص 154.
4) تفاوت مشترک لفظی و معنوی آن است که در مشترک لفظی لفظ به تعداد معانی وضع علیحده دارد و معانی جهت مشترکه ندارند - مثل لفظ عین که برای چشم و چشمه و طلا وضع شده است.
[=
خانوادگی] - مثل وقف بر معین - و وقف خیری - مثل وقف بر فقها - جمع
کند. مانند این که بگوید: زمینم را بر زید و عمرو و بعد از آن بر فقرا وقف نمودم.
خلاصه حکم فقهی
اشتراک در وقف از نظر فقیهان جایز بوده، مطابق شرایط مورد نظر واقف میباشد؛ مثلاً اگر بر دو نفر و بعد از آنها بر مساکین وقف کند، سهم آن کس [از آن دو] که بمیرد به دیگری میرسد نه مساکین؛ چون در ابتدا بر او وقف شده است [بعد بر مساکین ]و استحقاق مالکین مشروط به وفات آن دو است؛ این نظرِ بیشتر فقیهان میباشد(1)
ج 1، ص 452.
. تفصیل این مطلب در اصطلاح «وقف مشترک» خواهد آمد.امامیه
صاحب جواهر میگوید: اگر بر دو فرزندش و بعد از آنها بر فقرا وقف کند، پس از موت یکی از فرزندان وقف نسبت به میّت، منقطع الوسط شده، سهم میّت به نزدیکان واقف میرسد(2). و اگر بر دو نفر و بعد از آنها بر مساکین وقف کند، پس از مرگ یکی از آن دو نفر سهم میت به برادر دیگر میرسد(3).
البته به نظر میرسد این دو حکم مربوط به یک مسأله میباشند؛ نه دو حکم متفاوت برای دو مسأله متفاوت؛ زیرا گذشته از آن که به نظر میرسد خصوصیتی بر وقف بر دو فرزند وجود ندارد تا موجب جدایی از وقفِ بر دو نفر غیر از اینها باشد. نظر سومی نیز وجود دارد که در صورت موت یکی از دو نفر طبقه اول، سهم او در جهت فقرا مصرف میشود(4).
ص:68
تعریف
«إشراف»، در لغت، عبارت است از نگریستن بر چیزی از بالا و اِشراف داشتن چیزی یعنی بالا رفتن آن. گفته میشود «أشرف الشیء» یعنی، بلندی یافت، بالا رفت. و «أشرف علیه» یعنی: از بالا بر آن نگریست؛ بر آن ولایت یافت، امورش را برعهده گرفت. اشراف به معنای نزدیک شدن هم به کار میرود. «شُرفه» نیز یعنی بالای هر چیز(1).
در اصطلاح، «اشراف» به معنای مراقبت همراه با تسلط میباشد(2).
فقیهان اشراف را در مراقبت ناظر وقف و وصی و قیم و مانند اینها به کار میبرند.
ابن عابدین در باب وقف چنین گفته است: «ناظر حق تصرف (در مال وقف را) ندارد بلکه وظیفهاش حفظ [موقوفه] است و مراد از حفظ، اشراف ناظر بر متولی به هنگام تصرف وی است تا کاری را که به ضرر وقف است انجام ندهد»(3).
حکم اشراف، به معنای نگریستن از بالا، در حالتهای مختلف متفاوت است. در مواردی حرام و در مواردی مستحب است، مثلاً اشراف بر خانه دیگران از
ص:69
نظر شرع ممنوع است و به همین دلیل فقیهان گفتهاند که همسایه نمیتواند دریچه و سوراخی برای خانهاش قرار دهد به طوری که بر همسایه و خانواده وی مشرف باشد(1).
امّا اشراف بر کعبه و نگاه کردن به آن از عبادات است و همچنین است کسی که در حج تمتع و عمره بین صفا و مروه سعی کرده، بر آنها بالا میرود تا مشرف به کعبه شده، رو به کعبه خدا را دعا کند.
امّا اشراف به معنای نظارت را فقیهان در ابواب ولایت، وصیت، وقف و مانند اینها ذکر کردهاند، مثلاً ولی امر، به جهت محقق ساختن مصالح شرعی حق اشراف و نظارت بر اعمال مردم و نهی آنها از منکر دارد، میتواند آنها را از منکرات نهی کند؛
ولیّ و سرپرست اطفال صغیر، جهت حفظ آنها و اموالشان، حق اشراف بر کارها و معاملاتشان را دارد؛
حاکم شرع نیز جهت حفظ حقوق و اموال محجور علیهم از تضییع، حق اشراف بر اوصیاء آنها را دارد.
وظیفه ناظر بر وقف
چنانچه واقف مشرفی همراه ناظر و متولی معین کند. مشرف حق مراقبت بر کارهای متولی را دارد تا کاری به ضرر موقوفه انجام ندهد.
بعضی از فقیهان میان مشرف و متولی فرق گذاشتهاند، بدین سان که تصرف در مال وقف به متولی واگذار شده است؛ در حالی که مشرف حق تصرف ندارد بلکه وظیفهاش حفظ موقوفه است. ولی ابن عابدین، به نقل از الفتح، گفته است: این امر با توجه به معنای مشرف در عرف، متفاوت است و مقتضای آن این است که اگر در عرف مشرف همراه متولی تصرف میکند، همان معتبر است. سپس
ص:70
1) ردالمختار، ج 4، ص 361.
گفته است: احتمال دارد مراد از «حفظ» اشراف و مراقبت بر متولی هنگام تصرف باشد تا کاری به ضرر موقوفه انجام ندهد. لذا متولی نمیتواند در امور موقوفه بدون اجازه و اطلاع مشرف تصرف کند(1).
گذشته از اینها، فقیهان تأکید کردهاند که حاکم بهطور عام حق نظارت بر موقوفه را دارد؛ لذا به جهت عام بودن ولایتش میتواند چنانچه ناظرِ خاص، کار غیر مجازی انجام دهد به او اعتراض کرده، مانع او شود.
همچنین تصریح کردهاند که حاکم میتواند در صورت تفریط ناظر خاص یا متهم شدن وی، امینی به او اضافه کند تا هدف، یعنی حفظ موقوفه، حاصل شود.
مراد از نظارت حاکم نیز اشراف و مراقبت وی است و به همین جهت گفتهاند: حاکم، با وجود ناظر خاص، حق نظارت و تصرف ندارد؛ هر چند که او خودش ناظر را تعیین کرده است؛ بلکه نظارت او با وجود ناظر، نظارت احاطه و مراقبت است. پس مشرف حافظ و مراقب است و ناظر متصرف(2).
مراد فقیهان از ناظر و متولی و قیم در باب وقف یکی است مگر این که قرینه بر غیر آن دلالت کند. اصطلاح «نظارت» را نیز نگاه کنید.
امامیه
واقف میتواند فردی را به عنوان ناظر بر متولی قرار دهد؛ در این صورت اگر ثابت شود که هدف واقف صِرف اطلاع ناظر از کارهای متولی به جهت حصول اطمینان است، متولی در تصرفاتش مستقل میباشد و در صحت و اِعمال این تصرفات اذن ناظر معتبر نمیباشد؛ بلکه تنها باید اطلاع از آنها داشته باشد. ولی اگر هدف واقف از تعیین ناظر اعمال نظر و تأیید او باشد، متولی میبایست تنها با
ص:71
اذن و تصویب ناظر کار کند. و اگر مقصود واقف از تعیین ناظر احراز نشود لازم است هم نظر متولی و هم نظر ناظر رعایت شود(1).
چنانچه واقف موقوف علیه ارشد را ناظر قرار دهد در صورت فاسق شدن او نیازی به ضم امین عادل نیست و اگر به اطلاق گذارد و موقوف علیه یک فرد رشید باشد، موقوف علیه رشید اولی در این کار میباشد. و اگر فرد عادلی غیر از موقوف علیهم را ناظر قرار دهد در صورت فاسق شدن او حاکم امینی به او ضمیمه میکند و ممکن است خود به خود عزل شود(2).
به مجرد کوتاهی و سهلانگاری متولی در اداره موقوفه نمیتوان او را برکنار کرد و فرد دیگری به جای او قرار داد بلکه باید در این رابطه به حاکم مراجعه کرد تا او را وادار نماید که کارهای وقف را انجام دهد و اگر الزام او ممکن نباشد از وی بخواهد که وکیل صالحی را برای اداره امور وقف از طرف خود انتخاب کند و یا این که خود حاکم، فرد امینی را به او ضمیمه نماید(3).
اگر ضم امین به متولی شرعی به خاطر توجه اتهام به او در مورد اداره امور وقف باشد، صلاحیت او در نظارت بر کارهای متولی متهم، با صدور حکم به برائت او و رفع اتهام از وی به پایان میرسد، همانگونه که بعد از وفات متولی قبلی و انتقال تولیت وقف بعد از او به شخص دیگر، امین مزبور حق دخالت در امور وقف و اعمال متولی جدید را ندارد(4).
ص:72
تعریف
از جمله معانی «اضافه» در لغت: ضمیمه کردن یا اسناد دادن یا نسبت دادن چیزی به چیز دیگر میباشد.
اضافه از نظر علمای علم نحو عبارت است از ضمیمه کردن اسمی به اسم دیگر به گونهای که مفید تعریف یا تخصیص باشد، مثل نماز، هنگامی که به چیزی مخصوص به آن اضافه شود؛ مثلاً گفته میشود: «نماز جمعه»؛ گاهی اوقات نیز اضافه برای نشان دادن ملکیت میباشد. مثلِ «کتاب محمّد» و گاهی اختصاص چیزی به چیز دیگر را نشان میدهد. مثل «حصیر مسجد»(1).
خلاصه حکم فقهی
فقیهان اضافه را به همان معنای لغوی آن به کار میبرند.
اضافه کردن حکم میگویند و مقصودشان اضافه کردن حکم به زمان آینده میباشد، و بر آن مترتب میشود احاله آثار تصرف تا زمانی که متصرف مشخص میسازد.
اضافه، گاهی اضافه به وقت است، مثل این که شخصی بگوید: نذر کردم که در سال آینده حج بگزارم. و گاهی اضافه به شخص است، مثل این که انسانی به دیگری بگوید: تو را برای خریدن ماشین وکیل نمودم. یا این که واقف به کسی
ص:73
1) المصباح المنیر؛ لسان العرب، ذیل مادّه «ضیف».
بگوید: تو را ناظر وقف قرار دادم.
در اضافه ساختن وقت به وقف، گاهی مهلت مشخص شده در حیات واقف است و گاهی این مهلت بعد از وفات واقف میباشد؛ اگر مهلت مشخص شده در حیات واقف باشد، مثل این که کسی بگوید این زمین را بعد از یک ماه وقف نمودم، بیشتر فقیهان آن را جایز دانستهاند و بدین ترتیب آن زمین بعد از یک ماه وقف میشود.
و اگر مهلت تعیین شده بعد از وفات واقف باشد، مثل این که بگوید: این زمین بعد از مرگ من وقف است، این وقف صحیح است؛ ولی مثل وصیت تلقی میشود. لذا در ثلث مال او میباشد(1). [نه اصل ترکه].
امامیه: «تعلیق»، «تنجیز».
ص:74
1) تبیین الحقایق [فی] شرح کنز الدقائق، ج 5، ص 148؛ الفتاوی الهندیه، ج 3، ص 305؛ الشرح الکبیر همراه حاشیه الدسوقی، ج 4، ص 87؛ مغنی المحتاج، ج 2، ص 385؛ حاشیه القلیوبی، ج 3، ص 103؛ المغنی، ج 5، ص 628؛ شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 496.
تعریف
از جمله معانی «اطلاق» در لغت: رها و آزاد گذاشتن و مقید نساختن است. گفته میشود «أطلقت القول» یعنی برای آن قید و شرطی مشخص نساخت. و «أطلقت الأسیر» هنگامی گفته میشود که قیودش را باز کرده، آزادش کنی(1).
معنای اصطلاحی اطلاق نیز خارج از معنای لغوی آن نمیباشد(2).
خلاصه حکم فقهی
فقیهان اصطلاح اطلاق را در بسیاری از ابواب فقه به کار میبرند. مانند اطلاق نیت در نماز واجب بدون تعیین نوع آن؛ و اطلاق نیت در فعل مستحب بدون تعیین نوع آن؛ اطلاق نیت احرام در حج بدون مقید ساختن آن به این که اِفراد است یا تمتع یا قِران؛ و دیگر امور، مثل این که موکِل آنچه را که وکیل میبایست انجام دهد مطلق بگذارد، یا در مضاربه، صاحب سرمایه برای طرفی که کار را قبول کرده است جهات مصرف سرمایه را مطلق بگذارد.
اطلاق در وقف دو صورت دارد:
اول: اطلاق نسبت به تنجیز یا تعلیق.
ص:75
از این جمله است این سخن مالکیه که اگر واقف وقف را مطلق گذاشته و منجز یا معلق بودن آن را مشخص نسازد، در صورت اطلاق، حمل بر تنجیز میشود؛ چون اصل در انشاء [حکم] همزمان بودن لفظ با معنا میباشد.
ابن حاجب گفته است. حکم مطلق التنجیز زمانی است که واقف آن را به زمانی در آینده مقید نسازد(1).
این مسأله مطابق نظر مالکیها میباشد که معلق کردن وقف را جایز میشمارند؛ ولی بیشتر فقیهان تعلیق را موجب بطلان وقف میدانند.
گاهی اوقات اطلاق نسبت به موقت یا مؤبد بودن نیز مبطل وقف میباشد. از این جمله است آنچه حنفیها میگویند و تأبید را در وقف شرط کردهاند که بر این اساس واقف باید به مؤبد بودن تصریح کند و اگر مطلق بگذارد وقف صحیح نمیباشد؛ چون اطلاق منصرف به تأبید نمیباشد؛ پس باید تصریح به آن شود(2).
دوم: اطلاق نسبت به تقسیم محصول.
این قسم دو صورت دارد:
1- تقسیم عواید موقوفه را مطلق گذارد؛ مثلاً اگر بگوید: «خانهام وقف بر فرزندانم است» و رجحان یکی بر دیگری را مشخص نسازد، در تقسیم عواید میان دختر و پسر در مصرف بهطور مساوی رفتار میشود. ولی اگر برای تقسیم قیدی ذکر کرده باشد به آن عمل میشود(3).
2- اطلاق در بیان مصرف میباشد، به این که بگوید: «فلان چیز را وقف نمودم» و [چگونگی] مصرف آن را ذکر نکند. شافعیها در این مسأله دو نظر دارند:
1- وقف باطل است؛ چون وقف مالک ساختن است؛ لذا به صورت مطلق
ص:76
صحیح نمیباشد.
2- وقف صحیح است؛ چون وقف ازاله کردن و برداشتن مالکیت به قصد قربت میباشد؛ لذا به صورت مطلق هم صحیح میباشد(1).
ولی از نظر مالکیها، چنانچه واقف مصرف وقف را معین نکند وقف صحیح بوده، در نیاز غالب شهر واقف صرف میشود و در غیر این صورت به فقرا میرسد(2).
حنابله گفتهاند: آنچه را که واقف وقف کرده و مصرف را مسکوت گذاشته است مثل این که گفته باشد: «این خانه وقف است» و اسمی از مصرف نیاورده باشد. در این صورت برای ورثه واقف صرف میشود؛ چون مقتضای وقف ابدی بودن است لذا حمل بر آن میشود و عدم ذکر مصرف ضرری به آن نمیرساند؛ چون اطلاق اگر معنای خاصی در عرف داشته باشد بر آن حمل میشود و عرف مصرف در این مورد نزدیکترین چیز به واقف میباشد که ورثهاش شایستهترین مردم برای کار خیر واقف میباشند و گویا واقف، آنها را برای مصرف مشخص کرده است(3).
امامیه
از آن جا که فقیهان امامیه دوام و تنجیز را شرط صحت وقف میدانند و بر این اساس وقف موقت - چنان که ذیل اصطلاح «ارث» گفتیم و ذیل اصطلاح تأبید خواهد آمد - و وقف معلق را - چنان که ذیل اصطلاح «تعلیق» آمده است - جایز نمیدانند، به نظر میرسد جایی برای بحث و اطلاق در دوام یا توقیت و اطلاق در تنجیز یا تعلیق نمیماند؛ یا این که بگوییم در صورت اطلاق حمل بر دوام و
ص:77
تنجیز میشود؛ چون اقتضای وقف چنین است(1).
نسبت به اطلاق در تقسیم نیز پیش از این گفته شد که چنانچه واقف ترتیب و ترجیحی ذکر نکرده باشد محصول وقف بهطور مساوی میان موقوف علیهم تقسیم میشود(2).
نسبت به اطلاق در مصرف نیز چنان که ذیل اصطلاح «تعیین» خواهیم گفت فقهای شیعه تعیین موقوف علیه را شرط در جهت وقف دانسته و بر اساس آن به بطلان وقف با عدم ذکر مصرف حکم کردهاند. و برخی از ایشان تصریح کردهاند که با توجه به این حکم اطلاق در مصرف اولی به بطلان است(3).
ص:78
تعریف
«اِعطاء»، در لغت، مصدر فعل «أعطی» است. گفته میشود: «أعطی فلان مالاً» یعنی: به او مالی داد. به چیزی که بخشیده میشود نیز «عطیه» گفته میشود و جمع آن «عطایا» است.
«حرمان»، در لغت، به معنای منع است. گفته میشود: «حرمه الشیء، یحرمه حرمانا» یعنی آن چیز را از او منع و دریغ کرد. او را از آن محروم ساخت(1).
خلاصه حکم فقهی
اصل این است که تقسیم محصول وقف بر موقوف علیهم به نحو تساوی میان آنها در سهم یا مقدم داشتن برخی از آنها بر دیگران یا ترتیب در استحقاق و شبیه آن تابع شروط واقف است(2).
در میان فقیهان اصطلاحی وجود دارد که شروط دهگانه نامیده میشود. این نامگذاری در بعضی از کتابهای حنفیه آمده است که فقیهانی چون خصاف و هلال ذکر کردهاند. همچنین بعضی از این شروط در کتابهای فقهی مالکیه، حنابله و شافعیه ذکر شده است.
این اصطلاح جدید است که در نوشتههای واقفان آمده و افراد مورد اعتماد
ص:79
این عنوان را به آنها اختصاص دادهاند. این اصطلاح شروط دهگانه در فتاوی بعضی از فقهای متأخر نیز وارد شد و بدین ترتیب مدلول آن معروف شده، از اصطلاحات وقف گردید.
مقصود از این «شروط دهگانه» این است که واقف در سند وقف ذکر میکند که این شرطها حق اوست. این شروط عبارتند از: کم و زیاد کردن؛ ادخال و اخراج؛ اعطاء و حرمان؛ ابدال و استبدال؛ تغییر و تبدیل(1).
سخن در این جا درباره دو شرط اعطاء و حرمان است؛ معنای اعطاء این است که واقف بعضی از مستحقها را در دادن سهم بر بعضی دیگر ترجیح دهد؛ مثل این که بگوید: این زمین را وقف بر بنیفلان کردم به این شرط که محصول آن را به هر کس از آنها که بخواهند بدهند، به شرط آنکه به کسانی که از غیر بنیفلان هستند ندهند.
معنای حرمان نیز این است که واقف بعضی از مستحقین را از سهم محروم کند؛ لذا اگر واقف بگوید: زمین من بر بنیفلان صدقه موقوفه است به این شرط که هر کس از آنها را بخواهم از آن محروم سازم. میتواند هر کس را که بخواهد از تمام یا بعضی عواید محروم سازد.
البته واقف نمیتواند مطابق مقتضای صِرف این شرط سهم محروم را برای غیر موقوف علیهم قرار دهد بلکه سهم او به بقیه موقوف علیهم میرسد(2).
ص:80
1) حاشیه ابن عابدین، ج 3؛ شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 502؛ المهذب، ج 1، ص 450؛ حاشیه الدسوقی، ج 4، ص 87؛ همچنین نگاه کنید به قانون وقف ضمن مجموعه قوانین مصر، ج 1، ص 208، اثر شیخ محمّد احمد فرج سهنوری.
2) شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 502؛ المهذب، ج 1، ص 450؛ حاشیه الدسوقی، ج 4، ص 87؛ همچنین بنگرید به: محاضرات فی الوقف، محمّد ابو زهره، ص 160، چاپ دارالفکر؛ قانون الوقف، ضمن مجموعه قوانین مصر، ج 1، ص 210-211.
امامیه
شیخ طوسی در مبسوط از جمله شروط باطل واقف این دانسته است که بگوید: وقف میکنم به شرط این که اگر بخواهم برخی را بر برخی دیگر برتری دهم یا اگر خواستم میان آنها بهطور مساوی تقسیم کنم(1). شهید در مسالک آن را موضع وفاق فقها دانسته(2)ولی صاحب عروه در بطلان اشکال کرده گفته است اگر واقف بر جماعتی بهطور عام وقف کند و شرط کند که تقسیم عواید موقوفه میان آنها بهطور مساوی یا تفاضل به دست خودش یا متولی یا فرد دیگری مطابق مصلحتی که میبینند باشد، درست میباشد.
همچنین گفته است اگر واقف بگوید بر زید و عمرو وقف کردم تا این که مصلحت را در اختصاص وقف به یکی از آن دو ببینم، درست میباشد و تا زمان عدم تعیین، وقف مشترک میان آنها میباشد.
ایشان همچنین وقف به این صورت را که بگوید: وقف میکنم بر کسی که بعدا معین میکنم، صحیح دانسته است(3).
ص:81
تعریف
«انتفاع»، در لغت، مصدر فعل «انتفع» است. اسم آن «منفعت» است. نفع نیز ضد ضرر و آن چیزی میباشد که انسان با استفاده آن به مطلوبش میرسد؛ لذا انتفاع رسیدن به منفعت است(1).
خلاصه حکم فقهی
فقیهان لفظ «انتفاع» را به معنای حق شخص نفع برنده در به کارگیری عین به کار میبرند، هر چند که اصل آن عین به ملکیت درنیامده باشد. چنان که فقیهان عبارت «حق الانتفاع» (حق بهرهبری) و «مَلَک الانتفاع» (مالک بهرهبری) را به کار میبرند و مراد از آن حقّ تصرف شخصی است که خود ذی حق از آن استفاده کند و مالک انتقال این حق به دیگری نمیباشد(2).
فرق میان «مالک بودن انتفاع» و «مالک بودن منفعت»
فقیهان میان ملک انتفاع و ملک منفعت چنین فرق گذاشتهاند که مالک انتفاع تنها میتواند فقط خودش از ملک بهره ببرد و نمیتواند به غیر خودش امکان انتفاع از ملک بدهد؛ چه آن حقی شخصی و فردی میباشد که به دیگری
ص:82
نمیرسد؛ ولی مالک منفعت هم مالک این است که خودش نفع ببرد و هم میتواند به غیر خودش امکان انتفاع بدهد.
قرافی چنین میگوید: مالک ساختن منفعت عبارت است از اجازه دادن به کسی در این که خودش بهطور مستقیم [از چیزی] استفاده کند یا به غیر خودش امکان استفاده دهد، در مقابل عوض باشد، مانند اجاره یا بدون عوض باشد، مانند عاریه؛ مثل کسی که خانهای را اجاره کرده و یا آن را به عاریه گرفته است که هم میتواند آن را به غیر خودش اجاره بدهد یا کسی را بدون عوض در آن ساکن کند و هم میتواند خودش در این منفعت تصرف کند، بهطور عادی و به صورتی که مالک آن است، مانند تصرف مالکان در املاکشان.
ولی مالک ساختن انتفاع عبارت است از اجازه دادن به کسی که تنها خودش استفاده کند مانند اجازه دادن سکونت در مدارس، کاروانسراها و سراچه بازارها که فرد مأذون تنها خودش میتواند از آنها استفاده کند و حق ندارد آن را اجاره دهد یا به نحوی از انحای معاوضه با آن عمل کند(1).
حکم انتفاع
انتفاع گاهی واجب است، مثل استفاده از آب و غذا در صورتی که انسان بترسد هلاک شود؛ گاهی انتفاع، حرام است مانند استفاده از مردار، گوشت خوک و اموال غصبی و دزدی؛ و گاهی انتفاع مباح میباشد مانند استفاده از مباحات عمومی و استفاده از آنچه که دیگری مالک آن است با اجازه او(2).
اسباب موجبات انتفاع
انتفاع اسباب و موجبات متعددی دارد که از جمله آنهاست:
ص:83
الف - اذن شارع
اذن شارع گاهی اذن به انتفاع و بهره بردن از باب تسامح و آسانگیری بر بندگان میباشد، مانند اذن به برخورداری از طیباتی مثل خوردنیها، نوشیدنیها، پوشیدنیها و سرپناهها، چنان که خداوند متعال در قرآن فرموده است: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زینَةَ اللّهِ الَّتی اَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَ الطَّیِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ»(1).
گاهی اذن شارع به انتفاع از باب تعبّد و قصد قربت میباشد، مانند استفاده از مساجد، مقابر و کاروانسراها(2).
گاهی اوقات نیز اذن شارع به انتفاع به خاطر رفع حرج و دفع مشقت میباشد، مانند [اذن به] خوردن مردار برای شخص مضطر؛ نوشیدن شراب برای رفع مخطور؛ چه مشقت خواهان آسانگیری است(3).
ب - اذن مالک
مالک گاهی مالک عین و منفعت هر دو میباشد و گاهی تنها مالک منفعت است، مثل مستأجر.
از جمله حقوق مالک عین و منفعت این است که میتواند اجازه انتفاع به غیر بدهد چه این اجازه در مقابل عوض باشد مانند اجاره و چه بدون عوض باشد مانند عاریه؛ چنان که مالک منفعت نیز حق دارد به غیر خودش اجازه انتفاع از عینی را که مالک منفعت آن است، بدهد و البته این امر مقید به شروط انتفاع که در عقدنامه آمده میباشد(4).
ص:84
1) اعراف / 32 (بگو، چه کسی زینت خدا را که برای بندگان خویش پدید آورده یا روزیهای پاکیزه را، حرام کرده است).
2) حاشیه ابن عابدین، ج 1، ص 449؛ حاشیه الدسوقی، ج 4، ص 70؛ مغنی المحتاج، ج 2، ص 389.
3) الاختیار، ج 4، ص 154؛ المغنی، ج 6، ص 552؛ منح الجلیل، ج 1، ص 596؛ الأشباه، سیوطی، ص 76.
4) الاختیار، ج 3، ص 55؛ الهدایه، ج 4، ص 252؛ حاشیه الدسوقی، ج 3، ص 437.
حدود
انتفاع
انتفاع دارای حدودی میباشد که بر شخص منتفع و استفادهکننده واجب است آنها را رعایت کند: مثلاً در استفاده از غذا چنانچه زیادتر از حد سیر شدن باشد حرام است؛ چون موجب ضایع ساختن مال و مریض شدن میباشد.
همچنین اگر انتفاع مشابه عقد باشد واجب است مقید به حد و حدود وارد در عقدنامه باشد و در غیر این صورت مخالفت شرع میباشد. لذا چنانچه در اجاره یا عاریه انتفاع محدود باشد مخالفت با آن جایز نمیباشد(1)
ج 5، ص 282؛ الزیلعی، ج 5، ص 86؛ الشرح الصغیر، ج 3، ص 575.
.انتفاع موقوف علیه از موقوفه
موقوف علیه، در اصل کسی است که از موقوفه نفع میبرد؛ چون وقف حبس اصل و صدقه دادن منفعت میباشد(2).
بر این اساس، از نظر بیشتر فقیهان اگر موقوف علیه معین باشد وقف خاص میتواند به طرق مختلف انتفاع از موقوفه استفاده کند؛ لذا هم میتواند خودش استفاده کند و هم میتواند با اجاره یا عاریه دادن به غیر خودش امکان استفاده بدهد. ولی اگر موقوف علیه صرف در جهت مثل فقرا باشد تنها خود آنها میتوانند استفاده کنند؛ چون متولی وقف است که محصول را جمع کرده، بر فقرا تقسیم میکند(3).
این در صورتی است که واقف شرطی نکرده باشد؛ ولی اگر تعیین منتفع یا
کیفیت انتفاع و حدود آن و شبیه اینها را شرط کرده باشد تبعیت از شرایط او
ص:85
1) الاختیار، ج 4، ص 46 و 173؛ نهایة المحتاج، ج 5، ص 127 و 339؛ حاشیه ابن عابدین،
2) الاختیار، ج 3، ص 40؛ الخرشی، ج 7، ص 38-39؛ شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 498-499؛ المهذب، ج 1، ص 450؛ الاشباه، ابن نجیم، ص 353؛ المواق، ج 6، ص 46.
3) مغنی المحتاج، ج 2، ص 389-390؛ المغنی، ج 5، ص 639؛ حاشیه الدسوقی، ج 4، ص 96؛ الحطاب، ج 6، ص 35؛ فتح القدیر، ج 6، ص 223-224 و 239 چاپ دارالفکر، بیروت؛ الاختیار، ج 3، ص 47.
واجب است؛ چون، به گفته فقها شرط واقف مثل نص شارع است؛ لذا اگر واقف، موقوفه را به اشخاصی معین اختصاص دهد، انتفاع غیر از آنها از آن جایز نیست. همچنین است اگر مدرسه یا کاروانسرایی را وقف کرده انتفاع غیر آنها را به طایفهای خاص اختصاص دهد یا اهل مذهبی خاص را به صرف محصول وقف یا سکونت در آن اختصاص دهد.
همچنین اگر واقف انتفاع را به نوعی خاص محدود کند عمل به شرط وی واجب است. مثلاً کسی که آب را برای نوشیدن وقف کرده است، وضو، غسل و مانند اینها با آن آب جایز نیست.
همچنین است کسی که مدرسهای ساخته، آن را وقف میکند و در آن اتاقهایی برای سکونت میسازد. و در سند وقف شرط میکند در این اتاقها ساکن نشود مگر کسی که نمازهای پنجگانهاش را در مسجد آن مدرسه بخواند البته در صورتی که امام مسجد دیگری نباشد(1).
انتفاع واقف از موقوفه
فقیهان در جواز انتفاع واقف از وقف آرای متفاوتی دارند:
حنفیه
معتقدند که واقف نمیتواند از موقوفه استفاده بکند - ولی ابو یوسف گفته است اگر واقف شرط کند که از درآمد وقف قسمتی از او باشد جایز است - و بر این اساس جایز نیست که واقف از موقوفه استفاده کند مگر این که از قبل آن را شرط کرده باشد ولی اگر شرط نکرده باشد نمیتواند از آن بهره ببرد.
همچنین اگر واقف مسافرخانه یا آب انباری بسازد یا زمینش را برای قبرستان
ص:86
1) الحطاب، ج 6، ص 36؛ جواهر الاکلیل، ج 2، ص 208؛ فتح القدیر، ج 6، ص 200، 219؛ مغنی المحتاج، ج 2، ص 385؛ المهذب، ج 1، ص 450؛ منتهی الارادات، ج 2، ص 497.
وقف کرده، شرط کند که خودش نیز به مسافرخانه برود، از آب انبار آب بنوشد یا در قبرستان دفن شود، برایش جایز میباشد؛ چون هدف از این کار عبادت است و در استفاده خودش نیز عبادت است. ابو یوسف به این [روایت] استناد کرده است که «پیامبر صلیاللهعلیهوآله از آنچه که وقف کرده بود میخورد».
محمّد بن حسن شیبانی گفته است: واقف نمیتواند از موقوفهاش استفاده کند؛ چون وقف اقدامی است داوطلبانه در مالک ساختن غلّه یا سکونت؛ لذا این که بعض یا تمام آن را برای خودش شرط کند وقف را باطل میکند(1).
مالکیه
از نظر فقهای مالکیه اصل بر این است که واقف نمیتواند از موقوفه استفاده کند؛ چون منافع موقوفه برای موقوف علیه میباشد؛ لذا چنانچه بر خودش وقف کند وقف باطل است. همچنین اگر شرط کند که محصول را از متولی بگیرد و مصرف کند این شرط صحیح نمیباشد. ولی ابن قاسم گفته است: هر کس چیزی را در راه خدا حبس کند و مدتی از اجرای آن گذشته باشد میتواند، اگر محتاج باشد، مانند سایر مردم از آن استفاده کند.
ابن رشد گفته است: در آن جهتی که حبس کرده است میتواند از آن استفاده کند نه در دیگر منافعش. همچنین در غیر آن جهتی که وقف کرده است نمیتواند استفاده کند. البته اینها در حبس بر غیر معین میباشد(2).
شافعیه
از نظر ایشان نیز اصل آن است که واقف از موقوفه منتفع نشود. ولی وقفهای عام را استثنا کرده و گفتهاند: اگر شخصی مسجد یا قبرستان یا چاهی وقف کند
ص:87
خودش میتواند در مسجد نماز بخواند؛ در قبرستان دفن شود؛ و از چاه آب بنوشد(1).
حنابله
هر کس چیزی را بهطور عام برای مسلمانان وقف کند، خودش نیز داخل در آنها میباشد و مانند دیگران از آن نفع میبرد، مثل این که مسجدی وقف کند که خودش نیز میتواند در آن نماز بخواند؛ یا قبرستانی وقف کند که خودش نیز میتواند در آن دفن شود؛ یا چاهی وقف کند که خودش نیز میتواند از آن آب بردارد؛ یا چیزی وقف کند که همه مسلمانان را دربر بگیرد که خودش نیز به مشابه یکی از آنها میباشد، مانند وقف بر فقرا که اگر فقیر شود میتواند از آن بهره ببرد؛ چون صفت فقر در او نیز وجود دارد.
همچنین گفتهاند اگر واقف شرط کند که نفقهاش از موقوفه پرداخت شود، وقف و شرط هر دو صحیح است؛ چه در روایت آمده است که در [سند] صدقه رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله ذکر شده است که اهل آن میتوانند از آن به نحو شایسته و مطابق عرف بخورند نه به روشی منکر و ناشایست(2).
امامیه(3)
از نظر فقیهان امامیه یکی از شرایط وقف این است که واقف میبایست آنچه را وقف میکند بهطور کامل از ملکیت خودش خارج کند(4)به گونهای که هیچ
ص:88
1) مغنی المحتاج، ج 2، ص 390؛ المهذب، ج 1، ص 448.
2) شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 494-495.
3) نسبت به استفاده موقوف علیهم از موقوفه، اجاره یا فروش آن؛ و شرایط مورد نظر واقف پیش از این ذیل اصطلاحات «ابدال»؛ «ارث»؛ «اجاره» و «استحقاق» سخن گفتیم.
4) از جمله: شرایع الاسلام، ج 2، ص 286؛ قواعد الاحکام، ج 2، ص 388؛ مفتاح الکرامه، ج 18، ص 25؛ جواهر الکلام، ج 28، ص 66. البته مرحوم صاحب عروه در ادله این شرط مناقشه کرده است. ر.ک: العروة الوثقی، ج 2، ص 197.
استحقاقی در آن نداشته باشد(1). بر این اساس اصحاب امامیه بر بطلان وقف بر خود حکم کردهاند(2).
البته در مواردی شریک شدن واقف در موقوفه را جایز دانستهاند؛
شهید ثانی فتوایی از شهید اول نقل و آن را تأیید کرده است و آن این که واقف در وقفِ بر جهت اگر از مصادیق آن باشد شریک است البته در صورتی که در وقف قصد منع یا ادخال خود را نکرده باشد؛ زیرا اگر قصد ادخال خود را کرده باشد وقف بر نفس است و باطل؛ و اگر قصد منع خود را کرده باشد عمومیت وقف را با نیت تخصیص زده است. البته در این صورت وقف صحیح خواهد بود ولی واقف شریک در آن نمیباشد(5).
جواهر نیز گویا همین را پذیرفته و فرموده است واقف در هر وقف عامی شریک
ص:89
1) این قید را صاحب مسالک ذکر کرده است، ج 5، ص 363.
2) مرحوم صاحب عروه نیز همین نظر را دارد. ر.ک: ج 2، ص 197.
3) شرایع الاسلام، ج 2، ص 217.
4) قواعد الاحکام، ج 2، ص 389؛ مفتاح الکرامه، ج 18، ص 53؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 364.
5) مسالک الافهام، ج 5، ص 364.
6) المبسوط، ج 3، ص 299.
7) جواهر الکلام، ج 28، ص 70.
نمیشود، بلکه در آنچه که بهطور کلی از مالکیت خارج شده باشد، شریک میشود(1).
بر اساس همین شرط اخراج نفس برخی از فقیهان امامیه گفتهاند چنانچه واقف بر غیر خودش وقف نماید و شرط کند که هزینههای زندگیاش یا دیونی که برعهده دارد از آن پرداخت شود، شرط و وقف هر دو باطل میباشد(2). البته این امر را در دو صورت جایز دانستهاند:
این که شرط به وقف باز نگردد وقف را مشروط به قضای دیون نکند؛ بلکه بر موقوف علیهم شرط کند که از منافع وقف که ملک آنان شده نفقه و دیونش را بپردازند(3).
واقف دیون و نفقهاش را از منافع وقف استثنا کند(4).
برخی از فقهای امامیه منع شرط پیش گفته را تنها مختص به خود واقف دانسته و گفتهاند اگر واقف استفاده میهمانان، پیروان، اهل و عیال و هر کس که بر او وارد میشود را از وقف شرط کند، وقف صحیح میباشد(5). برخی شرط پرداخت مؤونه اهل و عیال و نزدیکان در صورتی که به عنوان نفقه واجب او نباشد(6).
مرحوم صاحب جواهر ضابطه کلی در این مسأله را عدم منافات با قاعده عدم
وقف بر نفس ذکر کرده است(7).
ص:90
1) ر.ک: جواهر الکلام، ج 28، ص 71.
2) از جمله: شرایع الاسلام، ج 2، ص 217؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 363؛ العروة الوثقی، ج 2، ص 198، مسأله 12.
3) العروة الوثقی، ج 2، ص 198؛ تحریر الوسیله، ج 2، ص 65؛ مسأله 25.
4) العروة الوثقی، ج 2، ص 198 و جواهر الکلام، ج 28، ص 68.
5) العروة الوثقی، ج 2، ص 199، مسأله 13؛ تحریرالوسیله، ج 2، ص 65، مسأله 26؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 363؛ جواهر الکلام، ج 28، ص 69.
6) العروة الوثقی، ج 2، ص 199، مسأله 14؛ تحریر الوسیله، ج 2، ص 65، مسأله 26 ایشان نزدیکان را ذکر نکردهاند.
7) ر.ک: جواهر الکلام، ج 28، ص 70.
تعریف
«انقراض»، در لغت، به معنای قطع شدن و مرگ است. گفته میشود: «قرض الشیء» یعنی، قطعش کرد؛ و «انقرض القوم» یعنی: از میان رفتند و کسی از آنها باقی نماند(1).
خلاصه حکم فقهی
انقراض در استعمال فقیهان خارج از معنای لغوی آن نمیباشد(2)چه بیشتر اوقات یکی از این دو لفظ را به کار میبرند؛ گاهی لفظ «انقراض» و گاهی لفظ «انقطاع» را به کار میبرند که معنای هر دو در نظرشان یکی است(3).
فقیهان در مسأله وقف کردن در جهتی که منقرض میشود اختلاف نظر دارند، مثل وقف، تنها بر فرزندان.
بهطور خلاصه، ابو حنیفه و محمّد و شافعیها معتقدند که وقف بر جهتی که منقرض میشود درست نیست، در حالی که مالکیها و حنبلیها به صحت آن اعتقاد دارند، جز این که در تفصیل به شرح ذیل با هم اختلاف دارند:
ص:91
حنفیه
ابو حنیفه و محمّد معتقدند وقف زمانی جایز است که واقف انتهای وقف را بر جهتی قرار دهد که هیچ وقت منقطع نمیشود؛ چون داعی و انگیزه وقف زوال ملک از واقف است بدون تملیک بر شخص خاص و این تنها با ابدی کردن وقف محقق میشود و اگر وقف دائمی نشود این داعی محقق نمیشود.
ابو یوسف گفته است: اگر در وقف جهتی را نام ببرد که منقرض میشود جایز میباشد؛ چون هدف در وقف تقرب به خداست و این در جهت منقطع هم حاصل میشود.
نسبت به سرانجام وقف، بعد از انقراض جهتی که بر آن وقف شده است (موقوف علیه)، دو نظر از ابو یوسف نقل شده است: یکی این که در جهت فقرا صرف میشود و دیگر آن که به ورثه واقف میرسد(1).
مالکیه
از نظر مالکیها، حبس (وقف) چه ابدی باشد چه موقت، صحیح است. چنان که هم وقف بر جهتی که منقطع میشود و هم وقف را بر جهتی که قطع نمیشود صحیح میدانند؛ لذا اگر وقف مؤبد باشد و جهت موقوف علیها منقطع شود، وقف همچنان بر وقفیتش باقی مانده، به نزدیکترین فقیران عصبه(2)واقف میرسد و این عصبه، زنان را نیز شامل میشود؛ لذا محصول وقف بهطور مساوی میان آنها تقسیم میشود یعنی در تقسیم، میان مذکر و مؤنث به تساوی رفتار میشود.
ولی چنانچه وقف موقت باشد، مثل وقف بر زید و عمرو تا زمانی که زنده
ص:92
هستند. در صورت مردن یکی از آنها سهمش به دیگری میرسد و اگر دومی هم منقرض شود، اگر واقف زنده باشد وقف به ملکیت او باز میگردد؛ و اگر مرده باشد به ورثهاش میرسد.
شبیه همین صورت است اگر واقف برای وقف، مدتی مثل ده سال تعیین کند که، بعد از سرآمدن این مدت، یا به ملکیت واقف باز میگردد یا به ورثهاش میرسد(1).
شافعیه
از نظر شافعیها اگر وقف منقطع الاول و منقطع الآخر باشد، مثل وقف واقف بر فرزندانش در حالی که فرزندی ندارد، این وقف باطل است و اگر وقف بر کسانی باشد که منقرض نمیشوند مثل فقرا این وقف صحیح است.
همچنین چنانچه وقف متصل الاول و منقطع الآخر باشد مثل وقف بر فرزندان و نه بیشتر و همه از بین بروند، اظهر صحت این وقف است. لذا هنگام انقراض موقوف علیهم بهترین نظر این است که وقف بر وقفیتش باقی مانده، عوایدش برای نزدیکترین افراد به واقف، هنگام انقراض موقوف علیهم صرف میشود.
و اگر وقف، منقطع الابتدا و متصل الآخر باشد مثل وقف بر فردی مبهم و بعد از آن بر فقرا، از نظر شافعیها صحیح است(2).
حنابله
اگر اول و آخر وقف معلوم و غیر منقطع باشد، مثل وقف بر مساکین یا بر عدهای که عادتا منقرض نمیشوند، صحیح میباشد.
ص:93
همچنین، چنانچه وقف منقطع الآخر باشد مثل این که بر کسانی که معمولاً منقرض میشوند وقف کند و آخر وقف را هم بر جهتی غیر منقطع قرار ندهد، این وقف تا زمان وجود موقوف علیهم درست است و در صورت انقراض موقوف علیهم محصول وقف برای نزدیکان واقف صرف میشود. البته از احمد بن حنبل روایت دیگری نقل شده است که محصول برای مساکین هزینه میشود. این نظر را قاضی(1)و شریف ابوجعفر اختیار کردهاند. روایت سومی نیز از احمد بن حنبل نقل شده است که محصول وقف در بیتالمال مسلمانان قرار داده میشود.
و اگر وقف منقطع الاول باشد و واقف سرانجام آن را مشخص نسازد وقف باطل میباشد ولی اگر برای سرانجام آن مثل مساکین را مشخص کند در صحت آن دو وجه است(2).
امامیه
چنانچه واقف بر افراد یا بطونی وقف کند که غالبا منقرض میشود مثل این که بگوید «وقفت علی اولادی» یا «وقفت علی زید» و به همین مقدار کفایت کند یا وقف بر عقبهاش بکند ولی مشخص نسازد که بعد از انقراض، با موقوفه چه شود. امامیه در دو مورد بحث کردهاند: 1- در صحت آن و بر فرض صحت وقف است یا حبس. 2- در مورد حکم موقوف بعد از انقراض. امّا مورد اوّل مشهور امامیه این را صحیح میدانند. جمعی آن را وقف(3)
28، ص 54؛ العروة الوثقی، ج 2، ص 194؛ تحریر الوسیله، ج 2، ص 64، مسأله 16.
و برخی حبس دانستهاند(4).ص:94
1) قاضی: ابو یعلی محمّد بن الحسین بن محمّد بن خلف الفراء متوفای 380ه . - الأعلام، ج 6، ص 99 - شریف ابو جعفر بن موسی شیخ الحنابله متوفای 470ه . شذرات الذهب، ج 3، ص 336.
2) المغنی، ج 5، ص 622-623.
3) از جمله: شرایع الاسلام، ج 2، ص 216؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 355؛ جواهر الکلام، ج
4) قواعد الاحکام، ج 2، ص 388؛ مختلف الشیعه، ج 6، ص 302.
البته مرحوم شیخ طوسی قول به بطلان را به عدهای از اصحاب امامیه نسبت داده است(1). ولی در جواهر و مفتاح الکرامه اظهار نظر کردهاند که گوینده این قول معلوم نیست(2).
امّا در مورد دوم - سه نظر وجود دارد: 1- به واقف یا ورثه او باز میگردد، همه کسانی که این صورت را حبس دانستهاند این قول را اختیار کردهاند مشخص است که بعد از انقراض در صورت زنده بودن واقف موقوفه به ملکیت او باز میگردد و در صورت موت وی به ورثهاش منتقل میشود(3).
2- ملک موقوف بعد از انقراض به ورثه موقوف علیه برمیگردد؛ زیرا ملک آنان بعد از آنان به ورثه آنان منتقل میشود(4).
3- صرف در امور خیریّه(5).
برخی با اینکه آن را وقف میدانند موقوف را بعد از انقراض متعلّق به واقف یا ورثه واقف میدانند به نظر این بزرگواران وقف منقطع الآخر صحیح است.
در فرض بازگشت موقوفه به ورثه واقف چه در حبس و چه در وقف چنان که علامه حلّی خاطرنشان ساخته است مطابق قانون ارث میان ورثه تقسیم میشود(6).
همچنین مدار در ارث بردن موقوفه، ورثه واقف هنگام مرگ اوست نه هنگام انقراض موقوف علیهم؛ ثمره این بحث جایی است که کسی بر دو فرزندش وقف کند، بعد بمیرد و پس از مرگ او نیز یکی از این دو با داشتن فرزند قبل از انقراض بمیرد؛ در این حال چنانچه مدار را ورثه هنگام انقراض بدانیم موقوفه به
ص:95
آن فرزند باقی مانده میرسد ولی اگر مدار را ورثه هنگام موت واقف بدانیم آن فرزند زنده واقف با برادرزادهاش شریک میشود؛ چون او نیز از پدرش ارث میبرد(1).
ص:96
1) العروة الوثقی، ج 2، ص 195-196؛ تحریر الوسیله، ج 2، ص 64، مسأله 18.
تعریف
انقطاع، مصدر انقطع الشیء به معنای وقتش سر رسید، گفته میشود: «انقطع الحر و البرد» یعنی: گرما و سرما تمام شد؛ و «انقطع النهر» یعنی: خشک شد؛ و «انقطع الکلام» یعنی: از سخن گفتن باز ایستاد و ادامه نداد؛ و «انقطع إلی فلان» یعنی: مصاحب خاصّ او شد(1).
خلاصه حکم فقهی
اکثر فقیهان - ابوحنیفه و شافعیها و حنبلیها - برای صحت وقف شرط کردهاند جهتی که بر آن وقف میشود باید غیر منقطع باشد.
اینک تفصیل نظر این فقها:
شافعیها، فی الجمله بر عدم صحت وقف منقطع تأکید کردهاند؛ لذا از نظر ایشان وقف صحیح نیست مگر به جهتی که قطع نمیشود.
شیرازی در المهذب گفته است: وقف جایز نیست مگر بر جهتی که قطع نمیشود و این به دو صورت است:
یکم: به کسانی وقف کند که منقرض نمیشوند، مانند فقیران، رزمندگان، طالبان علم و مانند اینها.
دوم: ابتدا بر کسانی که منقرض میشوند و بعد از آنها بر کسانی که منقرض
ص:97
1) المعجم الوسیط، ذیل مادّه «قطع».
نمیشوند وقف کند، مثل این که بر یک فرد معین و بعد از آن بر فقرا وقف کند؛ یا بر یک شخص معین بعد بر اعقاب او و بعد از آن بر فقرا وقف کند.
صورتهای وقف منقطع عبارتند از:
صورت اول: وقتی که اول و آخرش منقطع باشد، مثل این که وقف کند بر فرزندش و فرزندی نداشته باشد. این صورت وقف باطل است؛ چون فرزندی که به دنیا نیامده است مالک نمیشود لذا وقف بر او هیچ فایدهای ندارد.
صورت دوم: وقفی که ابتدایش غیر منقطع و آخرش منقطع باشد، مثل این که بر یک فرد معین وقف کند و چیزی اضافه نکند که در این صورت پس از مرگ آن فرد وقف منقطع میشود؛ یا این که بر یک فرد معین و بعد از او به فرزندان و فرزندانِ فرزندانش تا زمانی که نسلشان ادامه داشته باشد، وقف کند. و چون وقفی است که اتصال آخرش به خاطر احتمال انقراض افراد مذکور معلوم نیست وقف منقطع میشود. در دیدگاه شافعیها در صحت وقف در این صورت دو نظر، صحت و عدم صحت، وجود دارد.
صورت سوم: وقف، اولش منقطع و آخرش متصل باشد، به این ترتیب که وقف بر چیزی باشد که اصلش معدوم و فرعش موجود باشد. مثل این که بگوید وقف کردم بر کسانی که از من متولد خواهند شد و اگر منقرض شدند بر فقرا و مساکین. طبق نظر صحیح این وقف باطل است؛ چون فرع از اصلی باطل است لذا خودش نیز باطل میباشد(1).
صورت چهارم: وقف وسطش منقطع، ابتدا و آخرش متصل باشد. مثل این که بگوید: بر فقرا و مساکین، بعد از آنها بر فرزندانی که از من متولد خواهند شد و پس از آنها بر فقرا و مساکین وقف نمودم. این وقف صحیح است(2).
از نظر حنفیها وقف، از نظر منقطع و غیر منقطع بودن، از سه حالت خارج
ص:98
نمیباشد:
حالت اول: [واقف] به غیر منقطع بودن تصریح کند، مثل این که بگوید: بر فرزندم و سپس بر فقیران وقف نمودم. این وقف، به اتفاق، صحیح است.
حالت دوم: [واقف] بر انقطاع تأکید کند، مثل این که بگوید: بر فلانی و فلانی از فرزندان زید وقف کردم. این وقف، به اتفاق، باطل است.
حالت سوم: [واقف] وقف را مطلق گذارد و بگوید: زمینم را وقف کردم. فقیهان حنفی درباره این صورت آرای متفاوتی دارند:
ابو یوسف گفته است: این وقف غیر منقطع بوده، بنابراین صحیح میباشد؛ چون در عرف، وقف مطلق صرف فقرا میشود؛ لذا حاصل معنای آن دوام است.
ابو حنیفه و محمّد گفتهاند: این وقف منقطع میباشد ولی صحیح است؛ زیرا در صیغه وقف چیزی که دلالت بر عدم انقطاع کند ذکر نکرده است(1).
حنبلیها به جواز وقف بر جهتی که گمان به انقطاعش میرود، تصریح کردهاند.
ابن قدامه گفته است: اگر انتهای وقف معلوم نباشد مثل این که وقف بر قومی که بهطور معمول امکان دارد منقرض شوند و آخر وقف را نه بر مساکین قرار دهد و نه بر جهتی که غیر منقطع است، این وقف صحیح میباشد(2).
مالکیها و ابو یوسف از حنفیها به صحت وقف منقطع قایل شدهاند. مالکیها این وقف را به خاطر قایل شدن به صحّت وقف موقّت جایز دانستهاند.
کسانی که وقف منقطع را بهطور مطلق یا در بعضی صورتها جایز دانستهاند در مصرف عواید بعد از انقطاع اختلاف دارند:
ابو یوسف میگوید: اگر جهت وقف منقطع شود صرف فقرا میشود، هر
ص:99
چند واقف نامی از آنها نبرده باشد(1).
حنابله گفتهاند: چنانچه جهتی که بر آن وقف شده است منقطع شود و واقف زنده باشد موقوفه به او بازگشته، وقف بر او میشود ولی اگر جهت وقف منقطع شود و واقف در قید حیات نباشد عواید وقف برای نزدیکان واقف صرف میشود(2).
مالکیه گفتهاند: هنگامی که جهت وقف منقطع شود، وقف به نزدیکترین فقیران مذکر عصبه واقف(3)و مؤنثهایی که اگر مذکر بودند جزء عصبه محسوب میشدند، میرسد. ولی اگر فامیل واقف بینیاز بودند یا وجود نداشتند به نزدیکترین فقیران فامیل پدری آنها میرسد و اگر اینها هم نبودند، طبق نظر مشهور مالکیها، به فقیران میرسد.
همچنین در این مسأله فرقی نیست بین این که انقطاع در زمان حیات واقف باشد یا بعد از فوت او و این رجوعِ به نحو پیشگفته به صورت وقف است نه این که ملک آنها شود(4).
امامیه
نسبت به وقف منقطع الآخر، ذیل اصطلاح «انقراض»، گفته شد که مشهور امامیه این نوع وقف را جایز میشمارند، برخی آن را وقف و جمعی حبس میدانند(5)، ولی نسبت به وقف منقطع الأول مشهور امامیه حکم به عدم صحت آن کردهاند؛ لذا گفتهاند واقف نمیتواند ابتداءا بر معدوم یا مجهول یا کسی که نمیتواند مالک شود (مثل مرده، بنده، جنین، کسی که بعدا به دنیا میآید) و بعد
ص:100
از آن بر اولادش یا فقرا وقف کند(1).
در این میان علامه حلّی بر تردید میان دو وجه صحت و بطلان حکم کرده است(2).
مرحوم شیخ طوسی، ضمن اشاره به نظر مشهور در بطلان جواز و عدم جواز مبتنی بر قول به جواز تفرق صفقه دانسته و چون قائل بر جواز تفرق صفقه است، صحت این نوع وقف را اختیار کرده است(3). همچنین است نظر مرحوم صاحب عروه که ادله مبطلین را به تفصیل رد کرده است(4).
حضرت امام خمینی(ره) در این مسأله قایل به تفصیل شدهاند و آن این که چنانچه ابطال در طبقه اول به جعل واقف باشد مثل این که بگوید وقف نمودم هنگامی که فلان ماه بیاید، احتیاط در بطلان آن است؛ ولی چنانچه ابطال به جهت حکم شرع باشد، مثل وقف بر کسی که وقف بر او جایز نیست و بعد بر غیر او که وقف بر او صحیح است این وقف نسبت به طبقه بعد درست میباشد(5).
نسبت به حکم منافع وقف تا قبل از انقراض طبقه اول شیخ طوسی با توجه به قول به تفریق صفقه و صحّت وقف در حق آنانکه وقف نسبت به آنان صحیح است گفته است آیا منفعت وقف به آنانکه از آن موجر هستند میرسد یا خیر؟ چنانچه طبقه اول که وقف نسبت به آنها باطل است از کسانی باشند که بقای وقف بر آنها و انقراضشان را فرض کرده، معتبر بدانیم، منفعت وقف در همان حال به کسانی که وقف در حقشان صحیح است میرسد، مثل وقف بر مجهول یا
ص:101
1) از جمله: شرایع الاسلام، ج 2، ص 224؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 329؛ جواهرالکلام،ج 28، ص 26؛ جامع المقاصد، ج 9، ص 21.
2) قواعد الاحکام همراه جامع المقاصد، ج 9، ص 21؛ تحریر الاحکام الشرعیه، ج 3، ص 299، مسأله 4659.
3) المبسوط، ج 3، ص 293.
4) العروة الوثقی، ج 2، ص 208، 210-211. برای توضیح بیشتر این بحث ر.ک: «موقوف علیه».
5) تحریر الوسیله، ج 2، ص 65، مسأله 20.
معدوم که فرض زمانی برای انقراضشان ممکن نیست؛ ولی اگر از کسانی باشند
که میتوان برای انقراضشان زمانی تصور کرد مثل عبد و کافر حربی دو احتمال یکی صرف بر طبقه دوم در همان زمان و دیگر این که تا زمان انقراض طبقه اول به فقرا و مساکین میرسد و بعد از انقراض به طبقه بعد میرسد که مرحوم شیخ احتمال اولی را درست دانسته است(1).
مرحوم صاحب عروه معتقد است منافع وقف در این مدت در ملکیت واقف باقی میماند. البته گفته است این امر در صورتی که طبقه اول مدت معلومی نداشته باشد، مشکل میشود. مگر این که از حال واقف فهمیده شود که هدفش صرف منافع برای افراد مذکور است نه صرف بر معدوم یا بدانیم هدفش این است که اگر وقف بر اولی جایز نبود به بعدیها برسد که در این صورت بدون انتظار انقضای عمر اولی، برای بعدیها هزینه میشود(2).
در بحث وقف منقطع الأول معتقدین به بطلان، در یک صورت آن را جایز میشمارند و آن وقف بر معدوم به تبع موجود میباشد. مثل این که واقف بر اولادش و هر یک از فرزندان آنها که بعدا متولد میشوند وقف کند(3). البته برخی
گفتهاند به شرط این که وجود آن معدوم عادتا ممکن بوده، قابل وقف باشد(4).
نسبت به وقف منقطع الوسط، صحیح الوسط و منقطع الأول و الآخر علامه حلّی به مثل منقطع الأول صحت و بطلان آنها را محتمل دانسته است(5). ولی مرحوم صاحب عروه منقطع الوسط را صحیح دانسته و حکم آن را - در چگونگی صرف منافع - همان حکم منقطع الأول دانسته است(6).
ص:102
1) المبسوط، ج 3، ص 293-294.
2) برای توضیح بیشتر ر.ک: العروة الوثقی، ج 2، ص 211.
3) از جمله: شرایع الاسلام، ج 2، ص 214؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 328؛ تحریر الاحکام الشرعیه، ج 3، ص 397، مسأله 4654؛ الجواهر، ج 28، ص 27.
4) مفتاح الکرامه، ج 18، ص 82؛ الجواهر، ج 28، ص 27.
5) قواعد الاحکام، ج 2، ص 388؛ تحریر الاحکام، ج 3، ص 299، مسأله 4659.
6) العروة الوثقی، ج 2، ص 212.
تعریف
«انهاء»، در لغت، یعنی ابلاغ و رساندن. گفته میشود: «أنهیتُ إلیه الخبر فانتهی و تناهی» یعنی رسید و ابلاغ شد. میگوییم: «أنهیت إلیه السهم» یعنی تیر را به او رساندم. «أنتهی الشیء» یعنی آن را ابلاغ کرد و رساند(1).
مراد از «انهاء وقف» نیز پایان پذیرفتن آن و بازگشتش به ملکیت واقف یا ورثه او میباشد.
خلاصه حکم فقهی
فقیهان حالاتی را ذکر کردهاند که در آنها وقف به پایان میرسد. بعضی از آنها بدین قرارند:
مالکیها وقف موقّت را اجازه دادهاند، بر این اساس، وقتی مدتی که واقف برای پایان وقف مشخص کرده است به پایان برسد، وقف نیز در این حالت به پایان رسیده، به ملکیت واقف باز میگردد(2).
ابن عابدین درباره شرط بودن دوام در صیغه وقف دو روایت از ابو یوسف نقل کرده است:
اول: دوام در وقف شرط نیست: حتی اگر بگوید: بر فرزندام وقف نمودم
ص:103
و چیزی اضافه نکند.
شافعیها در قولی که مقابل قول اصح است پایان پذیرفتن وقف را با خراب شدنش جایز دانستهاند و وقف در این صورت به ملکیت واقف بازمیگردد. صحیحترین قول از نظر ایشان این است که [بعد از خراب شدن] موقوفه در وقفیتش باقی مانده، هر آنچه امکان داشته باشد از آن استفاده میشود. نظر دیگر این است که موقوفه [مخروبه] فروخته شده، با آن عین دیگری خریداری میشود تا وقف شود. این، نظر حنابله و مالکیه است. شافعیها نظر دیگری دارند و آن این که موقوفه فروخته شده، موقوف علیهم مالک آن میشوند(1).و(2)
امامیه
برای شرط دوام و وقف موقت «ارث»، «تأبید»، «تأقیت».
برای حکم موقوفه مخروبه «ابدال و استبدال».
ص:104
تعریف
«برّ»، در لغت، به معنای صدق، اطاعت، بخشش، اصلاح و گسترش دادن احسان به مردم میباشد(1).
در اصطلاح نیز «برّ» اسمی است جامع همه خیرات، ابن حجر گفته است: بِرّ به عمل خالص دائمی گفته میشود(2).
خلاصه حکم فقهی
حکم شرطِ بودنِ برّ در موقوف علیه:
بیشتر فقیهان - حنفیها و بعضی از شافعیها و حنبلیها - شرط کردهاند که موقوف علیه جهت برّ (خیر) باشد.
حنفیها از اشتراط برّ در موقوف علیه به شدّت طرفداری کردهاند؛ چه شرط کردهاند وقف باید، بر جهتی باشد که بتوان با آن به خدا تقرب جسته، در آن امید به ثواب باشد. و به همین جهت تصریح کردهاند که وقف تنها بر افراد بینیاز درست نمیباشد؛ چون موجب تقرب به خدا نیست.
مالکیها در موقوف علیه شرط نکردهاند که به قصد قربت یا بر جهت برّ باشد، ولی در آن شرط کردهاند که وقف بر معصیت نباشد. حتی بر جواز وقف بر
ص:105
کارهای مکروه هم تأکید کردهاند، مثل وقف بر کسی که بعد از نماز عصر دو رکعت نماز میخواند(1)یا وقف بر کسی که ذکری گوید که بلند کردن صدا در مسجد بر او لازم آید.
دیگر گفته است: وقف بر معصیت باطل است مثل قرار دادن محصول وقف برای پرداخت بهای شراب یا حشیش یا سلاح برای جنگی غیر مجاز. همچنین وقف ذمی بر کلیسا داخل در وقف باطل میباشد خواه برای عبادتکنندگان در آن باشد یا برای تعمیر آن(2)
الارادات، ج 2، ص 492.
.آنچه که داخل در لفظ «برّ» میباشد
بهوتی حنبلی گفته است: اگر شخصی بر جهات برّ وقف کند تمام عبادات داخل آن میشود؛ چون «بِرّ» اسمی است جامع تمام انواع خیر و از آنجا که با فضیلتترین آنها جهاد است در مصرف از آن شروع میشود؛ پس از آن تعلیم علم و تعلم آن؛ پس از آن صدقه به نزدیکترین محتاج؛ سپس آزاد کردن بنده؛ و بعد صدقه بر بیگانه مگر در زمان گرانی و احتیاج مردم که صدقه دادن بهتر از آزاد ساختن بنده است؛ و بعد از آن حج(3).
امامیه
به نقل صاحب مفتاح الکرامه بیشتر فقیهان متقدم شیعه قصد قربت را شرط صحت وقف دانستهاند(4). و بعضی گفتهاند شاید مراد این باشد که خود وقف باید
ص:106
1) اهل سنّت نماز نافله را بعد از نماز عصر مکروه میدانند به دلیل روایتی که از پیامبر نقل شده که «لا صلوة بعد صلاة العصر حتی تغرب الشمس». مالکیها خواندن نماز مستحبی را بعد از نماز عصر مکروه میدانند. مغنی، ابن قدامه، ج 1، ص 789-790.
2) رد المختار علی الدر المختار، ج 3، ص 357-360؛ المهذب، ج 1، ص 448؛ شرح منتهی
3) حاشیه الدسوقی بر الشرح الکبیر، ج 4، ص 78.
4) قواعد الاحکام، ج 2، ص 388، جامع المقاصد، ج 9، ص 47؛ مفتاح الکرامه، ج 18، ص 27.
امر قربی باشد نه اینکه تنها نیت قربت شرط است(1). ولی فقهای متأخّر شیعه چون مرحوم صاحب جواهر(2)و صاحب عروه(3)و حضرت امام خمینی(4)(ره)، اشتراط آن را نپذیرفته و در آن مناقشه کردهاند.
همچنین از شرایط مد نظر در موقوف علیه از نظر فقهای شیعه این است که وقف بر آن باید جایز بوده، حرام نباشد(5).
بر این اساس وقف مسلمانان بر کلیسا و کنشت، کمک به زناکاران، راهزنان، شاربان خمر و تورات و انجیل را جایز ندانستهاند(6). البته شهید ثانی در توضیح این مطلب گفته است وقف بر وجوه معصیت در صورتی باطل میباشد که واقف وصف مثل شارب خمر را مناط وقف قرار دهد؛ یعنی از حیث راهزنی و شرب خمر وقف کند؛ ولی اگر بر شخصی متّصف به اینها وقف کند بدون مناط کردن صفت، وقف صحیح است(7).
نسبت به وقف بر تورات و انجیل نیز برخی گفتهاند چنانچه وقف بر وجهی باشد که نگهداری این کتابها جایز است مانعی ندارد مثل وقف برای نقض و احتجاج بر آنها(8).
ص:107
1) البته در عروه این نظر به مشهور امامیه نسبت داده شده است. ر.ک: ج 2، ص 186، مسأله 3.
2) جواهر الکلام، ج 28، ص 8.
3) العروة الوثقی، ج 2، ص 186، مسأله 3.
4) تحریر الوسیله، ج 2، ص 62، مسأله 7. البته ایشان احتیاط را در اشتراط آن دانستهاند هر چند معتقدند قول قوی عدم اشتراط است.
5) از جمله: شرایع الاسلام، ج 2، ص 214؛ قواعد الاحکام به همراه جامع المقاصد، ج 9، ص 38؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 327؛ جواهر الکلام، ج 28، ص 26؛ العروة الوثقی، ج 2، ص 210.
6) شرایع الاسلام، ج 2، ص 214. ایشان متعرض شرط قربت نشدهاند؛ قواعد الاحکام، ج 2، ص 392.
7) مسالک الافهام، ج 5، ص 335.
8) مسالک الافهام، ج 5، ص 335؛ جامع المقاصد، ج 9، ص 47؛ جواهر الکلام، ج 28، ص 35.
کسانی که قربت را شرط در وقف ندانستهاند وقف کافر بر کلیسا و کنشت و تورات و انجیل را جایز دانستهاند(1). هر چند که علامه حلی با قول شرط دانستن قصد قربت وقف کافر را به نحو مذکور جایز دانسته است(2). که شارح سخن
ایشان به جهت تنافی این دو مسأله کلام ایشان را توجیه کرده است(3). ولی صاحب جواهر در اعتراضی بر شهید ثانی این تنافی را نپذیرفته است(4).
صاحب جواهر جواز وقف کافر بر آتشکده و قربانی خورشید و ستاره را از برخی فقهای شیعه نقل کرده است(5).
وقف در راه خدا به هر چه که موجب رسیدن به ثواب باشد انصراف دارد. همچنین وقف بر وجوه برّ یا راه خیر همه کارهای خیر را در برمیگیرد(6)، مانند ساختن پل، تعمیر مساجد و مشاهد مشرفه، کمک به حاجیان و زائران، کفن کردن مردگان، حج، عمره، جهاد و...(7)هر چند که بعضی از عواید به بینیازها برسد(8).
مرحوم شیخ طوسی فرموده: اگر وقف کند و شرط کند در سبیل اللّه و سبیل الثواب و سبیل الخیر صرف شود، یک سوم آن برای رزمندگان و حج و عمره؛ و یک سوم دیگر بر فقرا و مساکین؛ یک سوم باقی مانده بر پنج صنف آیه زکات مصرف میشود(9).
ص:108
1) جواهر الکلام، ج 28، ص 36؛ العروة الوثقی، ج 2، ص 186، مسأله 3.
2) قواعد الاحکام، ج 2، ص 392.
3) ر.ک: جامع المقاصد، ج 9، ص 48.
4) ر.ک: جواهر الکلام، ج 28، ص 36.
5) جواهر الکلام، ج 28، ص 37.
6) العروة الوثقی، ج 2، ص 218، مسأله 7؛ شرایع الاسلام، ج 2، ص 215 و 219.
7) جامع المقاصد، ج 9، ص 52.
8) جواهر الکلام، ج 28، ص 48.
9) ر.ک: المبسوط، ج 3، ص 294. البته در ادامه افزوده است اگر گفته شود اینها متداخل در هم هستند قولی قوی میباشد.
تعریف
«بطلان»، در لغت، ضایع شدن و خسارت دیدن یا سقوط حکم است. گفته میشود: «بطل الشیء» یعنی: ضایع شد و خسارت دید یا حکمش ساقط شد. فعل مضارع آن «یبطل» و مصدر آن «بطل» و «بطلان» است.
از دیگر معانی بطلان، «حبوط» است(1).
تعریف اصطلاحی بطلان، به تبع عبادات و معاملات، مختلف است؛ مثلاً بطلان در معاملات عبارت است از این که معامله از اصل یا برخی صفاتش یا هر دوی آنها به صورت غیر مشروع واقع شود.
بطلان در عبادات نیز بیاعتبار بودن عبادت است به گونهای که گویا اصلاً واقع نشده است مثل این که کسی بدون وضو نماز بخواند(2).
خلاصه حکم فقهی
وقف باطل
وقف وقتی صحیح است که شروط آن نسبت به واقف، عین موقوفه، صیغه وقف و جهت وقف تماما محقق شود و چنانچه یکی از این شرایط مختل شود وقف نیز باطل محسوب میشود.
شیرازی چنین گفته است: وقف صحیح نیست مگر این که بر امور خیر یا
ص:109
معروف باشد مثل پلها، فقیران و نزدیکان؛ لذا اگر بر چیزی که در آن تقربی به خدا نیست وقف کند مثل کلیساها و کتابهای تورات و انجیل و راهزنان و کسی که از دین مرتد شود صحیح نخواهد بود؛ زیرا هدف از وقف تقرب به خداست ولی در آنچه ذکر شد کمک به معصیت و گناه است.
همچنین وقف بر کسی که مالک نمیشود جایز نیست، مثل بنده و حمل قبل از تولّد چنانکه هبه و صدقه بر آن جایز نیست.
وقف بر فرد مجهول نیز صحیح نمیباشد مثل وقف بر یک فرد غیر معین و وقف بر کسی که فلانی انتخاب میکند؛ چون وقف تملیک منجّز است لذا نمیتوان بر مجهول، وقف نمود مثل بیع و هبه(1)[که نمیتوان به مجهول چیزی فروخت یا هدیه داد].
نووی گفته است: شخص آزاد نمیتواند خودش را وقف کند؛ چون زمام او به ملکیت درنمیآید. همچنین وقف چیزی که انتفاع از آن دوام ندارد صحیح نمیباشد مثل خوردنیها و گلهای بوییدنی به خاطر این که زود فاسد میشوند. وقف آلات لهو و لعب نیز درست نمیباشد(2).
بهوتی چنین میگوید: وقف صغیر و سفیه، مانند دیگر تصرفات مالیاش، صحیح نمیباشد(3).
ر.ک: وقف، واقف، موقوف، موقوف علیه.
امامیه(4)
از جمله شرایط واقف بلوغ و کمال عقل است؛ لذا وقف بچه - هر چند ده
ص:110
ساله باشد - مجنون، محجور (به علت سفاهت یا ورشکستگی) جایز نمیباشد(1).
از شرایط عین موقوفه این است که استفاده از آن با بقای عینش ممکن باشد و زمان بقا هم قابل توجه باشد؛ لذا وقف غذا و میوه و وقف گل برای بوییدن صحیح نمیباشد(2).
از دیگر شروط عین موقوفه مملوک بودن آن است؛ لذا وقف خوک - که مسلمان مالک آن نمیشود - سگ هار و انسان آزاد صحیح نیست(3).
همچنین فقیهان امامیه نسبت به جهت موقوف علیه شرط کردهاند از اموری باشد که وقف بر آن حرام نباشد(4)، مثل وقف بر کمک به معاصی، کلیسا و تورات و انجیل که حکم آن را پیش از این، ذیل اصطلاح «برّ» به تفصیل باز گفتیم.
نسبت به وقف بر مرتد، برخی از فقهای شیعه آن را جایز دانستهاند(5). برخی نیز تنها در مرتد ملی صحیح دانستهاند(6)و برخی دیگر وقف بر مرتد فطری را اگر زن باشد مجاز شمردهاند(7)زیرا حکم او حکم مرتد غیر فطری است. وقف بر مرتد ملّی و زنی که مرتد فطری باشد جایز میباشد ولی وقف بر مرتد فطری مرد به هیچ وجه صحیح نمیباشد؛ زیرا از شرایط صحت وقف این است که موقوف علیه قابلیت تملک داشته باشد و این شرط در فرض مذکور وجود ندارد(8).
همچنین
موقوفه، موقوف علیه (برای مرتد ملی و فطری) ردّه.
ص:111
تعریف
«بطون» جمع «بطن» است و بطنِ هر چیز درون آن میباشد. به اولین مرتبه تولید و کشت نیز بطن گفته میشود. «نثرت المرأة بطنها» یعنی فرزندانش زیاد شد. همچنین «ألقت الدجاجة ذا بطنها» یعنی مرغ تخم گذاشت. جمع بطن «أبطن و بطان» نیز میباشد(1).
خلاصه حکم فقهی
فقیهان به اولاد فرزند دخترِ [انسان] «أولاد بطون» میگویند: در مقابل آن «أولاد ظهور» است که اولاد فرزند پسر میباشند(2).
فقیهان به نسل انسان نیز بطون اطلاق میکنند؛ لذا بطن اول فرزندان؛ بطن دوم فرزندان آنها؛ و بطن سوم اولاد فرزندان فرزند میباشند. و همین طور است بطون دیگر(3).
حنفیها تصریح کردهاند که اگر واقف بگوید: بر اولادم - به صورت جمع - وقف کردم تمام بطون داخل در آن میباشند به جهت عام بودن اسم ولد(4).
امامیه: ولد، ترتیب طبقات.
ص:112
تعریف
«بناء»، در لغت، یعنی قرار دادن چیزی به گونهای که هدف ثابت نگهداشتن آن باشد. گفته میشود: «بنیالشیء» یعنی دیوار آن را برافراشت؛ مصدر آن «بنیا، بناءا و بنیانا» است. «بنی السفینة» یعنی کشتی را ساخت؛ «بنیالخباء» یعنی: خیمه پشمی را برپا کرد؛ «بنیعلی کلامه» یعنی آن را دنبال کرد و بر آن اعتماد کرد(1).
در اصطلاح، فقیهان «بناء» را به دو معنی به کار میبرند:
ساختن خانه و دیوار و مانند اینها مثل مسجد، مدرسه و بیمارستان.
تمام کردن عبادت همراه با امام با بنا نهادن بر حالت اول، مثلاً در نماز بنا را بر نماز امام میگزارد و برای سهوی که انجام داده است سجده سهو به جای میآورد.
مراد از بناء در اینجا همان معنای اول میباشد.
خلاصه حکم فقهی
در نظر فقیهان پذیرفته است که اصل در وقف دوام استفاده از آن میباشد؛ چون هدف واقف از آن رسیدن به ثواب بهطور دائم است؛ لذا انجام هر کاری که موجب بقای عین موقوفه، ادامه یافتن محصول و عواید آن و محقق شدن مصلحت موقوف علیه شود، برای متولی وقف جایز میباشد، مثل تعمیر
ص:113
1) الکلیات کفوی، ج 1، ص 417؛ المعجم الوسیط، ذیل ماده «بنی».
و اصلاح موقوفه؛ اجاره دادن آن؛ کِشت در زمین آن یا ساختن بنایی در آن برای استفاده و مانند اینها. وقتی بعضی اوقات چنانچه انجام این کارها برای استمرار موقوفه ضرورت داشته باشد، واجب میشوند؛ زیرا این امور از اهداف وقف و بر مصلحت آن میباشد.
ابن همام در فتح القدیر چنین گفته است: ناظر میتواند کلبه کوچکی در زمین وقف بسازد البته برای نگهداری و جمعآوری محصول زمین نه کرایه دادن آن. همچنین میتواند خانههایی برای استفاده بسازد اگر زمین متصل به طویله کرهاسبها باشد(1).
نووی در المنهاج نوشته است: وظیفه ناظر تعمیر، اجاره دادن، جمعآوری محصول و تقسیم آن میباشد(2).
در منتهی الارادات آمده است: وظیفه ناظر عبارت است از حفظ، تعمیر، اجاره، کشت و زرع و جمعآوری عواید آن مثل اجاره، محصول و میوه(3).
بعضی از فقیهان در جواز ساختمان سازی در اراضی کشاورزی شرط کردهاند که عواید ساختمان بیشتر از عواید کشاورزی باشد؛ چون اصل در استفاده از زمین کشت و زرع میباشد.
در الاسعاف آمده است: ناظر نمیتواند در زمین موقوفه خانه برای اجاره دادن بسازد چون استفاده از زمین با کشاورزی میباشد. ولی چنانچه زمین متصل به طویله کرهاسبها باشد و مردم متمایل به آن خانهها باشند و عواید خانهها نیز بیشتر از عواید زراعت باشد ناظر میتواند در زمین موقوفه ساختمان بسازد؛ زیرا اینگونه استفاده از زمین پر فایدهتر برای فقرا میباشد(4).
این مسأله نسبت به اراضی کشاورزی میباشد ولی نسبت به زمینهای وقفی
ص:114
داخل شهرها اولی این است که ساختمانسازی در آن پر فایدهتر و حتی بهترین راه استفاده از زمین است.
امامیه
در میان فقیهان متقدم شیعه این بحث مطرح نشده است و تنها علامه حلی اشاره کرده است که واقف نمیتواند در مسجد درخت غرس کند مگر این که برای موقوفه باشد و ضرری هم به آن نرساند(1). مؤلف مفتاح الکرامه، ضمن شرح نظر علامه اضافه کرده است اگر در طرف دیگر مسجد درخت انگور برای وقف کاشته شود، جایز میباشد(2).
در میان فقیهان متأخر نیز مرحوم صاحب عروه بیان داشته است: موقوف علیه نمیتواند در ملک وقف برای خودش درخت بکارد، چنانچه منافی با حق بطون لاحقه باشد؛ ولی در صورت عدم منافات مانعی ندارد. چنان که ساختن خانه و مانند آن نیز همین حکم را دارد(3).
آیت اللّه خامنهای، رهبر معظم جمهوری اسلامی ایران، اجاره زمین وقفی و آنچه را که وقف منفعت است، برای ساختمانسازی(4)، دفن اموات(5)(احداث قبرستان)، توسعه راه و عبور و مرور(6)، ساختن بیمارستان(7)، نمازخانه، مدرسه، حسینیه(8)و برپایی شعائر دینی(9)جایز دانستهاند.
ص:115
1) قواعد الاحکام به همراه جامع المقاصد، ج 9، ص 112.
2) مفتاح الکرامه، ج 18، ص 209.
3) العروة الوثقی، ج 2، ص 273، مسأله 71.
4) رساله أجوبة الاستفتاءات، ص 489، سؤال 2995 و ص 521، سؤال 2095.
5) رساله أجوبة الاستفتاءات، ص 501، سؤال 2037.
6) رساله أجوبة الاستفتاءات، ص 502، سؤال 2039.
7) رساله أجوبة الاستفتاءات، ص 503، سؤال 2042.
8) رساله أجوبة الاستفتاءات، ص 503، سؤال 2043.
9) رساله أجوبة الاستفتاءات، ص 506، سؤال 2052.
تعریف
«بیع»، در لغت، عبارت است از مبادله کردن مالی با مال دیگر(1).
و در اصطلاح یعنی: مبادله کردن مال منقول با مال منقول دیگری برای مالک ساختن کسی و مالک شدن(2).
خلاصه حکم فقهی
حکم شرعی اصل بیع جواز است و مشروعیت آن با [ادله اربعه] کتاب، سنت،
اجماع و عقل به اثبات رسیده است:
دلیل قرآن این آیه است: «وَاَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ»(3)
دلیل سنت، این روایت پیامبر صلیاللهعلیهوآله میباشد که در پاسخ به سؤال «کدام کسب حلالتر و پاکیزهتر است؟» فرمود: «کاری که انسان خودش انجام دهد، و هر معامله درست و صحیح»(4)
بر جواز اصل بیع اجماع فقیهان نیز وجود دارد؛
و امّا دلیل عقل: به این جهت است که حکمت مقتضی آن است؛ زیرا هر انسانی به آنچه که در دست دیگری است نیاز دارد و آن دیگر نیز غالبا آنچه را که
ص:116
دارد بدون عوض نمیدهد، پس در مشروع دانستن بیع و اجازه دادن آن راهی است به رسیدن هر یک از فروشنده و خریدار به هدف و رفع نیازش. بدین ترتیب این کار مدارا کردن با بندگان و همکاری در تأمین معاششان میباشد(1).
ارکان بیع عبارتند از
الف - صیغه که همان ایجاب و قبول میباشد و در صیغه شرط است: اوّلاً قبول با ایجاب تطابق داشته باشد، و ثانیا قبول متصل به ایجاب باشد.
ب - دو طرف عقد که فروشنده و خریدارند. در این دو: عقل، ممیز بودن، اختیار و این که فروشنده مالک جنس یا وکیل از جانب مالک باشد شرط است.
ج - معقود علیه آنچه عقد بر او واقع میشود که جنس فروخته شده و قیمت میباشد. در معقود علیه شرط است که مالی ظاهر باشد؛ قابل استفاده باشد؛ قدرت بر تسلیمش وجود داشته باشد؛ معلوم باشد؛ مورد نهی شرع واقع نشده باشد(2).
بیع به اعتبار مبیع به چهار قسم تقسیم میشود
اول: مبادله عین در مقابل دِیْن [نسیه] که «بیع مطلق» نامیده میشود و رواج بیشتری در میان معاملات دارد.
دوم: فروختن شیئی به صورت مدتدار در مقابل قیمتی که نقدا دریافت میشود و «سلم» [پیش فروش] نامیده میشود.
سوم: فروختن عینی به عینی دیگر که «مقابضه» [داد و ستد، مبادله] نام دارد.
چهارم: فروختن پول به پول که «صَرَف» نامیده میشود.
ص:117
بیع به اعتبار قیمت به سه قسم تقسیم میشود
اول: بیع مساومه: بیعی است که در آن فروشنده سرمایهاش را آشکار نمیکند. یا این که فروشنده، قیمتی عرضه میکند و مشتری نیز قیمت دیگری پیشنهاد میکند و همینطور تا این که بر سر قیمت مشخصی رضایت دهند.
دوم: بیع مزایده: بیعی است که در آن فروشنده کالایش را در بازار عرضه میکند و مشتریها قیمت را بالا میبرند تا این که کالا به کسی فروخته میشود که بیشترین بها را بپردازد.
سوم: بیع أمانت: بیعی است که در آن فروشنده قیمت را به اندازه سرمایه یا بیشتر یا کمتر از آن مشخص میکند.
انواع بیع امانت: مرابحه، تولیه، وضعیه و اشتراک میباشد.
بیع دو حکم دارد
الف - حکم اصلی: عبارت است از ثبوت مالکیت در دو بدل متاع و ثمن برای هر یک از فروشنده و خریدار.
ب - حکم تابعی: عبارت است از وجوب تسلیم کالا و قیمت(1).
آنچه گفته شد خلاصه احکام عمومی بیع است که تفصیل آن را در باب بیع کتابهای فقهی میتوان دید.
آنچه از بحث بیع مربوط به وقف میشود
وقف، حبس کردن اصل (عین موقوفه) و صدقه دادن منفعت آن است.
اصل در وقف آن است که فروش عین موقوفه جایز نمیباشد به دلیل روایتی از نافع از ابن عمر که نقل شده که: از خیبر زمینی به عمر رسید؛ خدمت پیامبر صلیاللهعلیهوآله
ص:118
1) حاشیه ابن عابدین، ج 4، ص 5-6، 156؛ حاشیه الدسوقی، ج 3، ص 2 و بعد از آن؛ مغنی المحتاج، ج 2، ص 3، 6 و بعد از آنها؛ کشاف القناع، ج 3، ص 146 و بعد از آن.
آمد امر ایشان درباره آن را خواستار شده، گفت: ای رسول خدا! زمینی از خیبر به من رسیده که مالی با ارزشتر از آن ندارم، درباره آن چه امر میکنید؟ حضرت صلیاللهعلیهوآله فرمود: اگر بخواهی میتوانی اصل آن را حبس کنی و آن را صدقه بدهی. ابن عمر گفت: عمر نیز آن را صدقه داد به این عنوان که اصل آن فروخته نمیشود؛ خریده نمیشود؛ به ارث برده نمیشود؛ هدیه داده نمیشود. همچنین گفت: عمر آن را در جهت فقرا، نزدیکان، بندگان، راه خدا، در راهماندگان و مهمانان صدقه داد بر این اساس که متولی آن میتواند مطابق عرف از آن بخورد یا به دوستی غذا دهد بدون آن که به مالیت او درآورد و در روایت دیگری بدون آن که مال جمع کند(1).
با وجود این فقیهان فروش عین موقوفه را، هنگامی که خراب شده، منافع مورد نظر آن از میان رود و عوایدی برای تعمیر نداشته باشد، اجازه دادهاند.
و چنانچه عین موقوفه، به جهت تعطیل منافعش، فروخته شود لازم است با بهای آن چیزی خریده شود که بدل از موقوفه وقف شود. این نظرِ بیشتر فقیهان میباشد. در ادامه عبارات مذاهب در این باب میآید:
مالکیه
در جواهر الاکلیل آمده است: فروش موقوفهای که نمیتوان از آن در جهت معین شده برای وقف یا غیر آن استفاده کرد [جایز است] مثل فروختن فرش به جهت کهنگی بسیار زیاد و هزینه کردن پول آن در [خرید] فرشی مثل آن. ولی فروختن زمین و خانه جایز نیست هر چند خراب شود.
ابن شعبان و ابن رشد گفتهاند: اگر منفعت زمین موقوفه قطع شود و تعمیر یا کرایه دادن آن ممکن نباشد معاوضه آن با زمینی که به جای آن حبس شود اشکال
ص:119
1) صحیح مسلم، [حدیث] 1632؛ فتح الباری در شرح صحیح بخاری، ج 5، ص 399. «غیر متأثل» یا «[غیر]متمول» یعنی بدون این که مالی مالک شود.
ندارد. و البته این امر با حکم قاضی بعد از ثبوت سبب مذکور میباشد(1).
حنفیه
در هدایه و شرح آن آمده است: چنانچه وقف بهطور صحیح واقع شود، فروش و تملیک آن جایز نمیباشد. و هر چه از ساختمان و وسایل وقف خراب شود حاکم در صورت نیاز موقوفه آن را برای تعمیر آن خرج میکند و اگر نیاز به تعمیر نداشته باشد آن را نگه میدارد تا موقوفه به تعمیر نیاز داشته باشد و در آن جهت هزینه میکند. ولی اگر بازگرداندن موقوفه ممکن نباشد آن را فروخته، بهایش را در [خریدن] مثل آن صرف میکند تا بدلی باشد برای موقوفه.
محمّد بن حسن گفته است: چنانچه موقوفه خراب شود به گونهای که تعمیر آن ممکن نباشد، به واقف و [یا] ورثه او باز میگردد(2).
شافعیه
در المهذب آمده است: اگر وقف به صورت صحیح واقع شود، لزوم پیدا کرده، تصرف واقف در آن قطع میشود. و اگر درخت خرمایی وقف شود و بعد خشک شود یا حیوان وقفی مبتلا به مرضی مزمن شود یا شاخه خشک درختی بر مسجدی وقف شود و بعد بشکند در حکم آن دو وجه است: یکی اینکه فروش آن جایز نمیباشد و دیگر آن که فروش آن جایز بوده، با بهای آن چیزی خریده میشود که به جای آن وقف باشد(3).
ص:120
حنابله
در شرح منتهی الارادات چنین آمده است: فروش موقوفه حرام بوده، صحیح نمیباشد مگر این که منافع ثابت آن با خراب شدن از میان برود و چیزی برای تعمیر آن نباشد که در این صورت فروخته میشود و بهایش در [خرید] آن هزینه میشود(1).
سخن درباره مسجد در صورتی که [منافعش] تعطیل شود ذیل «مسجد» خواهد آمد.
امامیه
بحث فروش مال موقوفه پر اختلافترین مسأله وقف میباشد(2). هر چند که
فقیهان امامیه نیز مانند دیگر فرق اسلامی اصل را بر عدم جواز فروش مال وقف میدانند(3). و حتی برخی گفتهاند عدم جواز فروش مال وقف از قطعیات است، بلکه چه بسا از ضروریات دین باشد(4).
با وجود این برخی از فقهای شیعه معتقدند اگر واقف به هنگام اجرای صیغه عقد وقف، شرط کرده باشد که در صورت ضرردهی، بالا بودن مخارج، خراب شدن، خارج شدن از حیّز انتفاع و یا ناچیز بودن منافع، میتوان موقوفه را فروخت، این شرط صحیح بوده، فروش و استبدال مال وقفی به هنگام تحقق این موارد جایز است(5). برخی نیاز موقوف علیهم(6)، اختلاف میان آنها و پرفایدهتر بودن فروش را نیز در زمره مواردی ذکر کردهاند که واقف میتواند در صیغه
ص:121
وقف شرط کند(1).
مرحوم صاحب عروه گفته است که حتی واقف میتواند شرط کند که موقوفه را بفروشد - بدون مقید ساختن آن به حدوث امری - و بهای آن را برای فروش یا جهت دیگری خرج کند؛ بدون این که به جای آن چیزی دیگر بخرد(2).
محقق ثانی نیز بهطور عام گفته است، هر چیزی را که مجوز فروش موقوفه باشد - در ادامه، مجوزها ذکر میشوند - میتوان در عقد وقف، شرط فروش قرار داد(3).
در صورتی که واقف چنین شروطی را در صیغه وقف نکرده باشد اکثر فقیهان شیعه فروش مال وقفی را با وجود عواملی فی الجمله جایز دانستهاند؛ ولی در بیان اسباب و علل جواز این مسأله آرایشان متفاوت میباشد(4).
مرحوم صاحب جواهر مجموع اسباب و عللی را که فقیهان شیعه بهطور اشتراک یا اختصاص موجب جواز فروش مال وقف دانستهاند، دوازده مورد، به ترتیب ذیل، ذکر کرده است:
وقف منقطع غیر مؤبّد باشد.
وقف غیر منقطع و مؤبد باشد ولی موقوفه بر اثر اختلاف ارباب وقف در حال خراب شدن باشد.
نیاز شدید موقوف علیهم به ثمن آن باشد.
مالِ وقف به گونهای شود که هیچ منفعتی نداشته باشد.
موقوفه خراب شود و بازسازی آن ممکن نباشد.
خراب شدن موقوفه در صورت بقای آن یا به خاطر اختلاف میان موقوف علیهم.
ص:122
ترس از خراب شدن کلّی موقوفه به جهت ایجاد مانع از عمارت آن.
وقوع اختلاف شدید میان موقوف علیهم بهطور مطلق یا در صورتی که منجر به فساد شود.
خراب شدن موقوفه همراه با اختلاف میان موقوف علیهم.
اختلاف میان موقوف علیهم که موجب خرابی موقوفه شود و در صورتی که فروش آن نیز مفیدتر باشد.
ترس از خراب شدن به دلیل اختلاف موقوف علیهم و به شرط مفیدتر بودن فروش.
تعطیل شدن منافع موقوفه همراه با ترس از خراب شدن(1).
امام خمینی(ره) بهطور کلی بیان داشته است، «وقف» عام باشد یا خاص، چنانچه اصل یا منفعتش استعداد بقاء تا طبقات متأخر را نداشته باشد. بر حاکم واجب است آن را به آنچه که اصل یا منفعتش استعداد بقا دارد، تبدیل نماید(2).
مرحوم صاحب عروه نیز معتقد است در بعضی موارد هدف، قید در وقف بوده، حکم دائر مدار آن میباشد(3). بر این اساس گفته است: گاهی اوقات از فحوا یا صریح کلام واقف و یا از خارج فهمیده میشود که در مثل وقف فلان باغ یا مزرعه معین غرضی در خصوص عین آن ندارد بلکه هدف و مقصود واقعی وی متعلق به منافع و مالیت وقف و اصلاح حال فرزندانش و تأمین معاش آنها میباشد. در این صورت میتوانیم بگوییم تبدیل جایز است البته در صورتی که تبدیل به ملک دیگر به خاطر کم بودن منفعت موقوفه بهتر و نافعتر باشد، همچنین است اگر واقف چیزی نگوید ولی ما از احوالش این مطلب را بفهمیم و یا این که از حال واقف بفهمیم هدفش از وقف این است که فرزندانش دچار فقر
ص:123
و حاجت نشوند و اگر به هنگام وقف میدانست که آنها مضطر خواهند شد، فروش آن را بر ایشان شرط میکرد(1).
مرحوم صاحب جواهر در کتاب وقف(2)و کتاب تجارت(3)در بحث از مجوزهای فروش مال وقف، قاعده کلی در جواز فروش را بطلان وقفیت دانسته است؛ به این که هرگاه وقف باطل شود فروش موقوفه جایز میباشد. و این بطلان، هم با برخی از مجوزهای پیشگفته حاصل میشود و هم در صورت منعدم شدن عنوان وقف؛ لذا چنانچه واقف هیئت موقوفه را عنوان در وقف قرار داده باشد، مثل این که باغی را با لحاظ عنوان باغ بودن وقف کرده باشد با زایل شدن عنوان باغ، وقفیت آن نیز باطل میشود و میتوان آن را فروخت.
صاحب عروه نیز ظاهرا این قاعده کلی را پذیرفته و زوال عنوان وقفیت موقوفه را مانند شرط در موقوف علیهم دانسته است که با فوت شرایط مدنظر واقف، موقوف علیهم از استحقاق وقف خارج میشوند؛ مثل این که واقف بگوید بر فرزندانم وقف کردم به شرط این که عادل یا فقیر باشند. در این صورت با زوال عدالت یا فقر فرزندان از دایره وقف خارج میشوند(4).
حکم ثمن حاصل از فروش «ابدال و استبدال».
حکم مسجد «مسجد».
ص:124
تعریف
«تأبید» مصدر فعل «أبّد» و به معنای جاودان ساختن است.
در اصطلاح فقیهان «تأبید» عبارت است از مقید ساختن تصرف در موقوفه به زمان ابد. و آن زمان دایمی است که شرع یا عقد مشخص میکند.
در مقابل تأبید، «تأقیت» و «تأجیل» است که هر دو زماندار کردن وقف به زمانی است که به انتها خواهد رسید(1).
خلاصه حکم فقهی
حکم تصرفات از حیث تأبید و عدم آن
فقیهان حکم کلّی تصرفات را، از حیث تأبید و عدم آن، به سه قسم تقسیم کردهاند:
اول: تصرفاتی که ابدی باشند و موقت بودن را نپذیرند، یعنی با وجود علّت دایم، تصرف همیشگی است تا زمان بقای علّت. مانند نکاح، بیع، هبه و رهن.
دوم: آنچه که موقت باشد و قابل تأبید نباشد، یعنی با انتهای زمان هر یک به انتها میرسد؛ یعنی زمان اجاره باید مشخص باشد مثلاً در بیع نمیتوان گفت فروختم تا زمان معینی. مانندِ اجاره، مزارعه و مساقات.
ص:125
1) الصحاح، ذیل مادّه «أبد»؛ الکلیات، ج 1، ص 26، چاپ دمشق.
سوم: آنچه که قابل موقت شدن و تأبید است میتواند موقت یا مؤبّد باشد، مانند کفالت(1).
حکم تأبید در وقف
فقیهان در این که وقف از کدام یک از انواع پیشگفته است، آرایشان مختلف است. بیشتر فقیهان معتقدند وقف از تصرفاتی است که نمیتواند موقت به زمان باشد. و شرط است که صیغه وقف ابدی باشد؛ لذا چنانچه وقف موقت به زمان معینی باشد منعقد نخواهد شد، مثل این که واقف بگوید خانهاش را بر زید برای دو سال وقف میکند(2).
برخی گفتهاند ذکر تأبید، شرط در انعقاد وقف نیست بلکه تنها شرط است که صیغه وقف خالی از شرط توقیت باشد.
محمّد بن حسن از فقیهان حنفی معتقد است که میبایست تأبید یا چیزی که بتواند جایگزین آن باشد در صیغه وقف ذکر شود؛ چون وقف صدقه دادن منفعت یا محصولی است و این صدقه هم میتواند موقت باشد و هم مؤبد و لفظی که مطلق آورده شود بدون قرینه حمل بر تأبید نمیشود؛ لذا یا بایست لفظ تأبید صریحا ذکر شود یا این که چیزی دیگر به جای آن بیاید(3).
مالکیها معتقدند وقف از تصرفاتی است که میتواند موقت باشد؛ لذا وقف موقت به زمان مشخصی از نظر ایشان صحیح میباشد.
ص:126
امامیه
بیشتر فقیهان شیعه تعبیر اشتراط دوام، تأبید را از شروط صحت وقف دانستهاند(1). و البته برخی گفتهاند مقصود از شرط دوام این است که وقف را موقت به مدت نسازد(2)نه این که لفظ تأبید یا جایگزین آن در صیغه وقف ذکر شود.
با وجود این برخی مانند شهید ثانی شرط کردن تأبید در وقف را محل تنازع و مشکوک دانستهاند و فرموده است با ذکر مدّت وقف باطل است ولی حبس صحیح است(3). و در این میان مرحوم سیّد کاظم طباطبایی شرط تأبید را پذیرفته و با عبارت «و إن شئت الحق الصریح» نظر خویش را چنین بیان کرده است: هیچ دلیلی بر اعتبار تأبید وجود ندارد و حتی وقف موقت به زمان مشخص صحیح میباشد(4).
امام خمینی(ره) در توضیح عدم منافات وقف دایم با نقل و انتقال آن، دایم بودن وقف را چنین تبیین نموده است: دوام و انقطاع در وقف مثل دوام و انقطاع نکاح است که نکاح دایم منافاتی با جواز طلاق و یا خود طلاق ندارد معنای دایم بودنش این است که مدت ندارد تا با به سرآمدن آن نکاح منقضی شود؛ هر چند قطعش با طلاق ممکن و صحیح میباشد. دوام در وقف نیز همین معنا را دارد؛ یعنی غیر منقطع است تا این که با به سرآمدن امرش منقضی شود؛ لذا تا زمانی که سببی برای فسخش نباشد باقی است(5).
ص:127
تعریف
«تأقیت» مصدر فعل «أقّت» و اصلش «توقیت» است، و به معنای مشخص ساختن زمان است.
در صحاح آمده است: «وقّته» هنگامی گفته میشود که برای کار وقتی در نظر گرفته شود تا در آن زمان انجام شود. آن کار را نیز «موقوت»، یعنی «زماندار» میگویند. از همین باب است آیه شریفه «اِنَّ الصَّلوةَ کَانَتْ عَلَی الْمُؤْمِنینَ کِتَابًا مَوْقُوتًا»(1).
در اصطلاح، «تأقیت» مشخص ساختن زمان آغاز و انجام کار میباشد که گاهی توسط شارع و گاهی از جانب غیر او مشخص میشود(2).
تأقیت در وقف به معنای این است که واقف زمانی را برای انتهای وقف مشخص سازد که در آن زمان به پایان برسد.
تأقیت در وقف
بیشتر فقیهان معتقدند که در وقف مسجد تأقیت جایز نیست؛ چون زمانی که واقف زمینی را برای مسجد وقف کرد و اجازه داد که مردم برای نماز خواندن داخل آن شوند، ملکیتش از آن زایل میشود و بعد از آن نمیتواند رجوع کند؛ لذا
ص:128
تأقیت در وقف آن اثری ندارد(1).
امّا نسبت به زماندار کردن وقف در غیر مسجد، نظر فقیهان، به شرح ذیل، متفاوت میباشد:
یکم: حنفیها و شافعیها در صحیحترین نظری که برگزیدهاند و حنبلیها در یکی از دو نظری که دادهاند، معتقدند که وقف قابل تأقیت نیست؛ لذا تنها مؤبد میباشد.
و [حتی] حنفیها تأکید کردهاند چنانچه کسی خانهاش را یک روز یا یک ماه یا زمان معلومی وقف کند و چیزی اضافه نکند. این وقف جایز بوده، [ولی] وقف ابدی و دایمی محسوب میشود و قید زمان اثری ندارد(2).
دوم: مالکیها گفتهاند که در صحت وقف، تأبید شرط نمیباشد؛ یعنی شرط نیست که وقف تا زمان دوام و بقای موقوفه ادامه داشته باشد؛ لذا وقف برای مدتی معین صحیح بوده، بعد از آن مدت، وقفیتش رفع میشود. و تمام تصرفاتی که در غیر موقوفه جایز میباشد در آن نیز جایز است(3).
ولی این سخن از نظر شافعیها ضعیف است و وجه دیگر مورد نظر حنبلیها میباشد(4).
قانون وقف کشور کویت نسبت به مسجد همسو با نظر بیشتر فقیهان است. همچنین قبرستان را ملحق به مسجد ساخته است. ولی در غیر مسجد و قبرستان نظر مالکیها و همرأیان آنها را برگزیده است.
ص:129
امامیه
صاحب جواهر تصریح کرده است که در فقه امامیه بر عدم جواز وقف موقت اجماع محصل و منقول وجود دارد و در این امر تفاوتی میان وقف مسجد و غیر آن نگذاشته است(1). هر چند که مرحوم صاحب عروه در این مسأله مناقشه کرده و وقف موقت را جایز دانسته است(2).
همچنین
«ارث»، «تأبید».
ص:130
تعریف
«تبرع»، در لغت، از «بَرَع» و «بَرُع» گرفته شده، مصدر آن «براعة» میباشد.
«بَرَع الرجل»: یعنی در علم و غیر آن بر همگنانش برتری یافت. که به این چنین شخصی «بارع» گفته میشود.
«تبرع بالأمر»: یعنی بدون درخواست عوض، کار را انجام داد.
امّا در اصطلاح، فقیهان تعریفی برای تبرع وضع نکردهاند و تنها انواعش را معرفی کردهاند؛ مثل وصیت، وقف، هبه و غیر اینها. [ولی] از تعریفی که برای این انواع ارائه کردهاند به دست میآید که تبرع غالبا عبارت است از بخشیدن فرد مکلف، مال یا منفعتی را به دیگری، در زمان حال و بدون دریافت عوض با انگیزه انجام کار خیر و عمل به معروف(1).
خلاصه حکم فقهی
مشروعیت تبرع
اسلام بر تبرع و انجام کار خیر و عرضه معروف تشویق کرده است؛ بنابراین، تبرع، انواع مختلفش، فی الجمله دارای مشروعیت میباشد و ادله قرآن، سنت و اجماع بر مشروعیت آن دلالت میکند:
دلیل قرآنی آیه شریفه «تَعَاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَالتَّقْوی وَلاَ تَعَاوَنُوا عَلَی الاِْثْمِ
ص:131
1) الموسوعة الفقهیه، ج 10، ص 65-66.
وَالْعُدْوَانِ»(1)میباشد.
دلیل سنت، این روایت ابن عمر است که زمینی از [غنائم] خیبر به عمر رسید؛ خدمت پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمد تا از ایشان درباره آن سؤال کند؛ گفت: ای رسول خدا! زمینی از خیبر به من رسیده است که تاکنون مالی نفیستر از آن به من نرسیده است؛ نسبت به آن چه امری به من میکنید؟ پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمودند: اگر بخواهی میتوانی اصل آن را حبس کرده، [محصول] آن را صدقه بدهی(2).
وقف بینظیرترین شکل تبرع
وقف یکی از اَشکال تبرع بهشمار میرود و از دیگر انواع تبرع به جهت دایمی بودنش متمایز میباشد؛ چون وقف عبارت است از حبس نمودن اصل و رها گذاشتن منفعت و این یعنی وقف تبرع دایمی است که قطع نمیشود.
در حدیث آمده است: «هنگامی که انسان بمیرد عملش از او قطع میشود جز در سه مورد: صدقه جاریه؛ علمی که از آن استفاده شود؛ فرزند صالحی که برای او دعا کند».
نووی گفته است: این روایت بر صحت اصل وقف و بزرگ بودن ثواب آن دلالت میکند(3).
همچنین در وقف، مصالحی وجود دارد که در سایر صدقهها دیده نمیشود؛ لذا چه بسا انسان اموال زیادی را در راه خدا خرج کند ولی بعد تمام شده، فقرا دوباره نیازمند میشوند. همچنین فقرای دیگری میآیند که محروم خواهند ماند. بر این اساس برای عموم مردم بهتر و پرفایدهتر از این نیست که چیزی حبس بر فقرا و در راهماندگان و دیگر محتاجان باشد که منافعش برای آنها خرج شده،
ص:132
اصلش باقی بماند(1).
امامیه
در میان اصحاب امامیه نیز وقف نیکوترینِ صدقات محسوب میشود و گذشته از روایت سابقالذکر که در منابع شیعی نیز به نقل از پیامبر صلیاللهعلیهوآله وارد شده است(2)، روایت دیگری در فضل وقف وجود دارد، از جمله این فرمایش امیرالمؤمنین علی علیهالسلام که «الصدقة و الحبس ذخیرتان، فدعوهما لیومهما»(3)یعنی صدقه و وقف ذخیره [انسان برای بعد از مرگش] هستند، پس آن دو را برای وقتشان بگذارید؛ یا این روایت از امام صادق علیهالسلام که «ستّ خصال ینتفع بها المؤمن بعد موته: ولد صالح یستغفر له و مصحف یقرء فیه و قلیب یحفره و غرس یغرسه و صدقة ماء یجریه و سنة حسنة یؤخذ بها بعده»(4). یعنی: شش خصلت است که انسان مؤمن بعد از مرگش از آنها بهره میبرد: فرزند صالحی که برایش استغفار کند؛ مصحفی که از روی آن خوانده شود؛ چاهی که (برای استفاده مردم) حفر کند؛ درختی که بنشاند؛ (قنات یا) چشمهای که جاری سازد؛ سنت نیکویی که از آن پیروی شود.
گذشته از اینها سیره عملی أهل بیت علیهمالسلام در وقف اموال و داراییهایشان
میباشد که در کتب سیره و تاریخ و فقه بر آنها اشاره شده است(5).
ص:133
تعریف
«تخلیه»، در لغت، مصدر «خلّی» و از معانی آن ترک کردن و روی برگرداندن است. گفته میشود: «خلّی الأمر» و همچنین «خلّی سبیله»؛ یعنی ترکش کرد و رهایش نمود. «خلّی بینهما»، یعنی آن دو را با هم تنها گذاشت(1).
در اصطلاح «تخلیه» عبارت است از امکان تصرف در چیزی را بدون هیچ مانعی به کسی دادن. مثلاً در بیع هرگاه فروشنده به مشتری اجازه گرفتن مبیع را بدون وجود مانعی بدهد، تخلیه حاصل شده است و مشتری گیرنده جنس فروخته شده به حساب میآید. همچنین است در عقودی که قبض شرط تمامیّت آن است، مثل هبه، رهن، سلم که با حصول تخلیه عقد منعقد شده، آثارش بر آن مترتب میشود.
بیشتر فقیهان در اموال غیر منقول از قبض با لفظ تخلیه تعبیر کردهاند(2).
خلاصه حکم فقهی
بیشتر فقیهان قبض و گرفتن را نه در صحت وقف و نه در تمامیت آن شرط نکردهاند. همانطور که تفکیک و افراز وقف را شرط ندانستهاند؛ لذا وقف مشاع
ص:134
را اجازه دادهاند(1)و بر این اساس از دیدگاه آنانکه وقف مشاع را جایز میدانند نیازی به تخلیه (قبض) بین موقوف و موقوف علیه نیست.
مالکیها و محمّد بن حسن از فقهای حنفیه، معتقدند وقف انجام نمییابد مگر با قبض و تصرف(2).
قائلین به عدم اشتراط، در این نظرشان یکی به آنچه که درباره وقف عمر بن خطاب رسیده است استدلال کردهاند که وقتش تا زمان مرگش در دست خودش بود. و دیگر این که چون وقف مانند بیع و هبه کاری داوطلبانه است؛ لذا به مجرد گفتن لفظ لزوم مییابد و شرط نیست که از دست واقف خارج شود. همچنین تخلیه (قبض) میان موقوف و موقوف علیه لازم نمیباشد(3).
در هر حال، خواه سخن قائلین به اشتراط قبض را بپذیریم یا نپذیریم، فقیهان بر این اتفاق نظر دارند که قبض در اموال غیر منقول با تخلیه حاصل میشود.
صاحب بدایع الصنایع گفته است: تفسیر تسلیم و قبض از نظر ما با تخلیه و ترک کردن میباشد(4).
دردیر نیز گفته است قبض در اموال غیر منقول با تخلیه و امکان تصرف شخص مقابل در آن محقق میشود.
امامیه
فقیهان امامیه بالاتفاق فیالجمله قبض را در صحت یا لزوم وقف شرط
ص:135
1) مقصود این است که شخص میتواند سهم خودش را از مثلاً زمین وقف کند و نیاز نیست اول جدا کند بعد وقف نماید مترجم.
2) حاشیه ابن عابدین، ج 3، ص 364؛ فتح القدیر، ج 5، ص 45؛ حاشیه الدسوقی، ج 4، ص 80، 81؛ مغنی المحتاج، ج 2، ص 377؛ کشاف القناع، ج 4، ص 254.
3) حاشیه ابن عابدین، ج 3، ص 364 و شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 497.
4) بدایع الصنایع، ج 5، ص 244.
کردهاند(1)و(2). هر چند که در فروع و مسائل مختلف این بحث آرایشان متفاوت
میباشد که در ادامه میآید:
بیشتر فقیهان قبض را شرط صحت وقف دانستهاند(3)نه شرط لزوم آن. شهید ثانی در مسالک معتقد است آنهایی که گفتهاند شرط لزوم است مرادشان همان شرط صحت است(4). ثمره این بحث در این است که چنانچه میان عقد و قبض فاصله شود، نمای حاصل از موقوفه در این فاصله زمانی در صورتی که قبض را شرط صحت بدانیم مالِ موقوف علیهم خواهد بود ولی اگر قبض را شرط لزوم بدانیم نمای حاصل، مال واقف میباشد(5).
ثمره دیگر این بحث در جایی است که موقوف علیه طبقه اول قبل از قبض بمیرد که در فرض شرط لزوم بدون شک وقف به موقوف علیه طبقه دوم میرسد؛ ولی در فرض شرط صحت در بطلان وقف یا جایگزینی طبقه دوم آراء متفاوت است(6)برخی بطلان(7)و برخی دیگر جایگزین طبقه دوم را
ص:136
1) این شرط نشان میدهد که در فقه امامیه به صرف تخلیه موقوفه، وقف محقق نمیشود.
2) از جمله: المبسوط، ج 3، ص 287؛ شرایع الاسلام، ج 2، ص 217؛ قواعد الاحکام، ج 2، ص 388؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 358.
3) پیشین.
4) ر.ک: مسالک الافهام، ج 5، ص 358.
5) العروة الوثقی، ج 2، ص 187. البته شهید ثانی هر چند قبض را شرط صحت دانسته است؛ نمای حاصل را مال واقف میداند. ر.ک: مسالک الافهام، ج 5، ص 358. البته این تفاوت نظر شهید با صاحب عروه به نظر میرسد به جهت تفاوت نگاه، حاصل شده است به این بیان که چنانچه بعد از مدت زمانی قبض حاصل شود در شرط صحت، نمای حاصل به موقوف علیه میرسد - نظر صاحب عروه - ولی اگر قبض صورت نگیرد وقف باطل شده، نمای حاصل مال واقف میباشد - نظر شهید ثانی - .
6) العروة الوثقی، ج 2، ص 188؛ جواهر الکلام، ج 28، ص 63.
7) مفتاح الکرامه، ج 18، ص 43؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 359. البته قول دیگر را نیز محتمل دانسته است.
برگزیدهاند(1).
با توجه به شرط بودن قبض، چنانچه واقف قبل از قبض بمیرد وقف باطل
شده، و جزء ترکه میت محسوب میشود(2). همچنین رجوع واقف قبل از قبض جایز میباشد(3).
جنون و اغماء واقف قبل از قبض را برخی مثل موت او موجب بطلان وقف دانستهاند(4). ولی مرحوم صاحب عروه معتقد است با جنون و اغماء واقف و موقوف علیه قبل از قبض، وقف باطل نمیشود(5).
با توجه به این که مشهور فقها در قبض، اذن واقف را شرط کردهاند، باید گفت آنچه در وقف شرط شده است اقباض میباشد نه قبض؛ یعنی واقف میبایست موقوفه را به موقوف علیهم بدهد تا وقف تمامیت یابد. لذا چنانچه موقوف علیهم بدون اذن واقف موقوفه را قبض کنند این شرط محقق نشده است(6). به همین جهت کسانی که متعرض این شرط شدهاند از آن به لفظ «اقباض» یاد کردهاند(7). ضمن این که محقق حلی و علامه حلی جدای از شرط اقباض، قبض موقوف علیهم را نیز شرط صحت وقف دانستهاند(8).
این مسأله نیز مورد اتفاق فقهای شیعه است که در قبض فوریت شرط نمیباشد(9).
ص:137
1) العروة الوثقی، ج 2، ص 188؛ جواهر الکلام، ج 28، ص 63.
2) از جمله: شرایع الاسلام، ج 2، ص 217؛ قواعد الاحکام، ج 2، ص 389؛ مفتاح الکرامه، ج 18، ص 41.
3) مسالک الافهام، ج 5، ص 359.
4) مسالک الافهام، ج 5، ص 359. ؛ مفتاح الکرامه، ج 18، ص 41.
5) العروة الوثقی، ج 2، ص 188.
6) العروة الوثقی، ج 2، ص 188، مسأله 2.
7) همه منابع مذکور.
8) شرایع الاسلام، ج 2، ص 217؛ قواعد الاحکام، ج 2، ص 388.
9) از جمله: قواعد الاحکام به همراه جامع المقاصد، ج 9، ص 23؛ جامع المقاصد، همان؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 360؛ مفتاح الکرامه، ج 18، ص 43؛ جواهر الکلام، ج 28، ص 64؛ تحریر الوسیله، ص 64، مسأله 13.
چنانچه واقف بر اولاد صغیر خودش وقف کند، قبض او قبض اولاد صغیر محسوب میشود(1). برخی گفتهاند لازم است که واقف پس از وقف نیت کند که
عوض از آنها قبض کرده است(2).
شبیه همین مسأله است صورتی که موقوفه قبل از وقف به مثل رهن، اجاره یا عاریه در اختیار موقوف علیهم بوده است که پس از وقف بیشتر گفتهاند نیاز به قصد جدید دارد، هر چند قبض جدید نمیخواهد(3)
مرحوم صاحب عروه گفته است این سخن در صورتی درست است که اذن واقف را شرط در قبض ندانیم. ج 2، ص 190، مسأله 6.
. برخی در این مسأله توسعه داده و گفتهاند در صورتی که موقوفه بدون اذن واقف نیز قبل از وقف در اختیار موقوف علیهم قرار داشته باشد، مثل غصب و بیع فاسد، باز همین حکم را داشته، قبض جدید نمیخواهد(4).اگر واقف بر فقرا و فقها وقف کند باید خودش یا حاکم قیّمی برای قبض آن معین کند؛ لذا چنانچه بعضی از موقوف علیهم آن را قبض کنند کفایت نمیکند و اگر وقف بر جهات خیر باشد، مثل وقف پل و کاروانسرا متولی آن عهدهدار قبض است(5).
ص:138
1) شرایع الاسلام، ج 2، ص 217؛ قواعد الاحکام به همراه جامع المقاصد، ج 9، ص 22؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 360.
2) مفتاح الکرامه، ج 18، ص 45؛ جامع المقاصد، ج 9، ص 23؛ جواهر الکلام، ج 28، ص 64.
3) از جمله: مفتاح الکرامه، ج 18، ص 46؛ جواهر الکلام، ج 28، ص 65. البته شهید در مسالک در این مسأله به مانند مورد قبلی گفته است که همان قبض اول کفایت میکند و تفاوتی میان قصد قبض جدید و عدم قصد آن نیست. ر.ک: مسالک الافهام، ج 5، ص 360-361.
4) العروة الوثقی، ج 2، ص 190.
5) شرایع الاسلام، ج 2، ص 217؛ قواعد الاحکام به همراه جامع المقاصد، ج 9، ص 23-24؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 372-373؛ مفتاح الکرامه، ج 18، ص 47.
در وقف مسجد یا مقبره صرف نماز خواندن یا دفن شدن یک نفر در تحقق اقباض و صحت وقف کفایت میکند(1). البته برخی گفتهاند این نماز و دفن اگر قبل از علم به وقف یا بعد از آن ولی بدون اذن واقف یا بعد از علم و اذن ولی
بدون قصد قبض باشد، وقف لزوم نمییابد(2).
ص:139
تعریف
«طبقات» جمع «طبقه» است که تعریف آن ذیل اصطلاح «طبقه» آمده است.
مراد از ترتیب طبقات این است که واقف موقوف علیهم را به گونهای درجهبندی کند که طبقه پایین تا زمانی که طبقه بالا وجود دارند مستحق چیزی نباشند. مثل این که بگوید: وقف کردم بر فرزندانم سپس فرزندان آنها و سپس فرزندان آنها؛ یا این که بگوید: وقف کردم بر فرزندانم و فرزندان آنها طبقهای بعد از طبقه دیگر یا نسلی پس از نسل دیگر یا مانند این.
ترتیب طبقات گاهی با لفظ «ثُمَّ» - به معنای «سپس» - بیان میشود که دلالت میکند بر مکث و تأخیر؛ گاهی با لفظ «فاء» - به معنای «پس» - که بر دنبال هم بودن دلالت میکند؛ بیان میشود؛ و گاهی عبارتی ذکر میشود که بر ترتیب دلالت میکند؛ عباراتی مثل «طبقهای بعد از طبقه دیگر» یا «نسلی پس از نسل دیگر» یا «أعلی فالأعلی» یا «أقرب فالأقرب» یا عبارتی شبیه اینها.
خلاصه حکم فقهی
از نظر فقیهان مسلّم است که شروط واقف، تا زمانی که مخالف شرع نباشد، معتبر است. مثلاً چنانچه واقف وقفش را بر اساس طبقات یا بطون مرتب نسازد و تنها بگوید بر اولادم یا ذریهام وقف نمودم، محصول وقف به تعداد آنها میان مرد، زن و بچه بهطور مساوی و بدون هیچ ترجیحی تقسیم میشود. همچنین
ص:140
هرگاه یکی از آنها بمیرد سهمش ساقط شده، محصول وقف بر افراد موجود در آن روز تقسیم میشود.
امّا در صورتی که ترتیبی برای موقوف علیهم ذکر کند و بگوید: بطن اعلی مقدم هستند بر کسانی که بعد از آنها میآیند. سپس کسانی که بعد از آنها میآیند و همینطور بطنی پس از بطن دیگر، این شرط معتبر میباشد و بطن پایین تا زمانی که یکی از بطن بالا وجود دارد مستحق برخورداری از موقوفه نمیباشد و این مسأله به جهت عمل به شروط واقف میباشد(1).
چنانچه واقف بگوید: بر فرزندانم و فرزندان آنها وقف کردم و بطن سوم را ذکر نکند وقف تمام نسلش را دربر میگیرد و دور و نزدیک مساوی میباشند مگر این که چیزی که دال بر ترتیب باشد ذکر کند. مثلاً بگوید: «اقرب فالأقرب» یا بگوید: «بر فرزندانم سپس بر فرزندان آنها» یا بگوید: «بطنی پس از بطن دیگر» که در این صورت آنطور که حصفکی و ابن عابدین گفتهاند از آنهایی که واقف ابتداءا نام برده است شروع میشود(2).
قریب به همین مضمون است آنچه که فقهای حنبلی گفتهاند؛ بهوتی گفته است:
موقوف علیهم بر اساس ترتیب مذکور در سخن واقف مستحق وقف میشوند، مثل این که بگوید: وقف کردم بر فرزندانم بطنی بعد از بطن دیگر یا «اقرب فالأقرب» یا «اول فالاوّل» و مانند اینها. البته تا زمانی که موقوف علیهم قبیله نباشند یا چیزی را که مقتضی تشریک است ذکر نکرده باشد.
اگر واقف بگوید: وقف کردم بر فرزندانم و فرزندان آنها تا زمانی که نسلشان ادامه داشته باشد اعلی فالأعلی یا أقرب فالأقرب یا اول فالأول یا بطن اول سپس بطن دوم. یا این که بگوید: بر اولادم وقف کردم و ترتیب را مثل ترتیب جمله
ص:141
قبلذکر کند، بطن دوم قبل از انقراض بطن اول مستحق [دریافت] چیزی [از موقوفه] نمیباشد(1).
امامیه
ذیل اصطلاح «استحقاق» گذشت که در فقه امامیه عمل به شروط واقف واجب میباشد. بر این اساس لازم است در ترتیب میان طبقات به آنچه واقف مشخص کرده است عمل شود.
عطف به «ثُمَّ» یا «فاء» مقتضی ترتیب میان طبقات میباشد. همچنین است عباراتی چون، «اعلی فالاعلی»(2)، «اقرب فالأقرب»، «اول فالاول»(3)، «طبقهای بعد
از طبقه دیگر»، «بطنی پس از بطن دیگر»(4)و «نسلی پس از نسل دیگر»(5).
عطف به «واو» نیز مقتضی تشریک و تساوی بین معطوف و معطوف علیه است(6).
در صورت ترتیب میان طبقات، طبقه دوم چیزی نمیبرد تا این که همه افراد طبقه اول منقرض شود و اگر تنها یکی از آنها مانده باشد همه وقف به او میرسد(7).
اگر واقف بگوید: وقف نمودم بر اولادم و اولاد آنها، برخی از فقیهان شیعه گفتهاند تنها دو بطن را شامل میشود، نه بیشتر مگر قرینهای وجود داشته باشد(8).
ص:142
1) کشاف القناع، ج 4، ص 278-279.
2) قواعد الاحکام، ج 2، ص 398.
3) مفتاح الکرامه، ج 18، ص 191.
4) العروة الوثقی، ج 2، ص 226، مسأله 35.
5) تحریر الوسیله، ج 2، ص 70، مسأله 48.
6) جامع المقاصد، ج 9، ص 26.
7) قواعد الاحکام به همراه جامع المقاصد، ج 9، ص 94؛ مفتاح الکرامه، ج 18، ج 191.
8) شرایع الاسلام، ج 2، ص 220؛ قواعد الاحکام به همراه جامع المقاصد، ج 9، ص 92؛ جامع المقاصد، ج 9، ص 92؛ جواهر الکلام، ج 28، ص 106.
ولی فقیهانی چون سیّد کاظم طباطبایی(1)و امام خمینی(ره)(2)گفتهاند: همه بطون را شامل میشود، که مرحوم طباطبایی علت این امر را فهم عرف ذکر کرده است.
واقف میتواند میان ترتیب و شراکت جمع کند، مثل این که بگوید: «وقفت علی اولادی ثمّ علی اولاد اولادی - و اولادهم ما تعاقبوا و تناسلوا» که اول ترتیب ذکر شده است بعد شراکت؛ یا بالعکس بگوید: «وقفت علی اولادی و اولاد اولادی ثمّ علی اولادهم ما تعاقبوا الأعلی فالأعلی»(3).
چنانچه واقف بر نزدیکترین افراد به خودش وقف نماید، به اینکه بگوید: «وقفت علی أقرب الناس إلیّ» به ترتیب ارث عمل میشود، ولی در استحقاق همه مساوی هستند(4)و تفاوتی میان مذکر و مؤنث نمیباشد.
امام خمینی(ره)، نیز فرمودهاند: چنانچه واقف بر أقرب فالأقرب وقف کند ترتیب به کیفیت طبقات ارث خواهد بود(5)، که ظاهرا مرادشان همان مطلب فوق است.
ولی در صورتی که واقف ترتیبی ذکر نکند مذکر و مؤنث، دور و نزدیک همه بهطور مساوی در وقف شریک میباشند. مثلاً در وقف بر اولاد(6)، ذریه(7)، عقب و نسل(8)، پسران و دختران و فرزندانشان و طبقات لاحق و سابق همه بهطور برابر سهم میبرند.
ص:143
1) العروة الوثقی، ج 2، ص 225، مسأله 24.
2) تحریرالوسیله، ج 2، ص 73، مسأله 66.
3) قواعد الاحکام، ج 2، ص 398؛ مفتاح الکرامه، ج 18، ص 192.
4) شرایع الاسلام، ج 2، ص 216؛ قواعد الاحکام، ج 2، ص 52؛ مفتاح الکرامه، ج 18، ص 114، 115؛ معجم فقه الجواهر، ج 28، ص 52؛ العروة الوثقی، ج 2، ص 219، مسأله 11.
5) تحریر الوسیله، ج 2، ص 70، مسأله 45.
6) شرایع الاسلام، ج 2، ص 216.
7) تحریر الوسیله، ج 2، ص 70، مسأله 47.
8) تحریر الاحکام الشرعیه، ج 3، ص 303، مسأله 4667.
اطلاق لفظ «اخوه»، «اخوال»، «اعمام»(1)و «ذوی القرابه»(2)همه خواهرها و
برادرها، داییها و خالهها، عموها و عمهها و خویشاوندان را شامل میشود.
ص:144
تعریف
«تسویه»، در لغت، یعنی مثل و معادل هم قرار دادن. هنگامی که چیزی را با چیز دیگری مساوی و مثل و معادل قرار دهند گفته میشود: «سوّی الشیء بالشیء»(1).
خلاصه حکم فقهی
مساوات میان فرزندان در وقف
حنابله تصریح کردهاند به این که مستحب است واقف در تقسیم وقف میان فرزندانش سهم مذکر را مثل مؤنث قرار دهد. چنین استدلال کردهاند که هدف از وقف قصد قربت برای همیشه است و مذکر و مؤنث در قرابت برابر هستند.
چنانچه واقف بعضی از فرزندانش را بر بعضی دیگر برتری دهد یا تنها بعضی از آنها را بر وقف اختصاص دهد، اگر این کار به نحو دلبخواه باشد یعنی وجه شرعی نداشته باشد، مکروه است، چون موجب قطع ارتباط میان آنها میشود. ولی اگر این تفصیل یا تخصیص هدفی شرعی داشته باشد، اشکالی ندارد؛ مثل این که بگوید آن کسی را که برتری داده یا به وقف اختصاص داده است اهل و عیال زیادی دارد یا نیازمند است مثل فقر یا کوری یا به تحصیل علم مشغول است یا مقروض است.
ص:145
1) المعجم الوسیط، ذیل مادّه «سوی».
بعضی از فقهای حنبلی معتقدند که مستحب است واقف وقف را میان فرزندانش به مثل تقسیم خداوند متعالی در ارث تقسیم کند و برای هر مذکر به اندازه سهم دو مؤنث قرار دهد(1).
امامیه
مستحب است که واقف میان ذکور و اناث تساوی را رعایت کند و گروهی را بر گروه دیگر برتری ندهد(2).
با وجود این، چنانچه واقف بزرگ را به کوچک، عالم را بر جاهل، فقیر را بر غنی و بالعکس برتری دهد عمل به آن لازم میباشد(3). همچنین است اگر واقف برای مؤنث و دور بیشتر از بقیه سهم قرار دهد(4)و یا حتی فقط مؤنثها را به وقف اختصاص دهد(5).
ص:146
تعریف
«تعارض»، در لغت، به معنای تقابل است. اصل آن از «عرض» است که به معنای منع کردن میباشد. گفته میشود: «لا تعترض له» یعنی با جلوگیری خود مانع رسیدن او به مقصودش نشو. «تعارض بیّنه» نیز از همین باب است(1).
تعارض در اصطلاح عبارت است از این که دو دلیل به گونهای به صورت مطلق قرار گیرند که اقتضای یکی غیر از آن چیزی باشد که دیگری اقتضا میکند(2).
خلاصه حکم فقهی
فقیهان تعارض را در باب دعاوی، هنگام تعارض دو بیّنه مطرح کرده میگویند: در صورتی که دو بینه با هم تعارض داشته باشند، اگر جمع میان آن دو ممکن باشد جمع میشود و اگر جمع ممکن نباشد به مرجحات مراجعه میشود.
ترجیح نیز عبارت است از مقدم داشتن یکی از دو دلیل معارض به خاطر اقتران آن به چیزی که تقویتش میکند(3).
گاهی اوقات نیز در بعضی از شرایط مذکور در سند وقف تعارض حاصل
ص:147
میشود که در این صورت تا جایی که امکان دارد جمع میان آنها واجب میباشد؛ زیرا اصل عمل به شرایط واقف است و ایجاد موافقت میان شرایط، تطبیق قواعد اصولی مستنبط از قواعد شرع با قواعد لغت میباشد. به همین جهت اصولیون و فقیهان گفتهاند: هرگاه دو نص با هم تعارض کنند جمع میان آنها تا جایی که امکان دارد، به خاطر حفظ کلام شارع و عقلا از عبث، واجب است. و چنانچه جمع میان آنها ممکن نباشد شرطی که متأخر است ناسخ شرطی که مقدم است محسوب شده، عمل به آن واجب میباشد(1).
از جمله مثالهای تعارض شرایط وقف صورتی است که واقف تنها بر نوههای پسریش به ترتیب طبقات وقف نماید و بعد از انقراض آنها بر نوههای دختریش به این شرط که هر کس از آنها بمیرد سهمش به فرزند یا نوهاش منتقل شود. بعد یکی از دختران نوه پسری قبل از انقراضشان بمیرد. در مانند این مسأله رملی حنفی حکم کرده است که به اولاد دختر متوفی، به جهت اقتضای شرط واقف، یعنی «هر کس بمیرد سهمش به فرزندش منتقل میشود»، سهمی داده میشود؛ چون این شرط، متأخر از شرط اولی است که «تنها به نوههای پسری داده میشود نه دختری»، و پیش از این ثابت شد که اگر واقف دو شرط متعارض ذکر کند به شرط متأخر عمل میشود.
ولی ابن عابدین گفته است: عمل به شرط متأخر از دو شرط متعارض در صورتی است که عمل به هر دوی آنها ممکن نباشد. ولی در فرض مسأله ما این امر ممکن است بر این نحو که با توجه به شرط متأخر که «هر کس بمیرد...» [سهم میت] برای نوههای پسری، و نه دختری، هزینه میشود چون این سخن واقف که «تنها نوههای پسری نه دختری» صراحتا بر آن دلالت میکند که نوههای دختری مطلقا سهمی نمیبرند؛ چرا که این عبارت قرینه واضحی است بر تخصیص
ص:148
1) البحر المحیط، ج 6، ص 108-109؛ تنقیح الفتاوی الحامدیه، ج 1، ص 140-145.
شرط عام متأخر(1).
از موارد دیگر تعارض این است که واقف شروط صحیحی برای وقف قرار دهد ولی بعد روشن شود که عمل به آنها بیفایده است و مصلحت وقف در مخالفت با این شروط است. از این جمله است آنچه که حنفیها ذکر کردهاند که چنانچه واقف نظارت (تولیت) موقوفه را برای شخصی قرار دهد و شرط کند که عزل نشود؛ ولی بعد مشخص شود که این شخص، امین در کارش نمیباشد. در این موقع به شرط واقف توجهی نمیشود؛ چه این شرط مخالف حکم شرع بوده، باطل میباشد(2).
ابن تیمیه گفته است: هنگامی که واقف مجرد بودن موقوف علیه را در استحقاق محصول وقف شرط کند، چنانچه یک فرد مجرد و متأهل در سایر صفات با هم برابر باشند، شخص متأهل شایستهتر به استفاده از محصول وقف میباشد.
همچنین گفته است: تغییر شرط واقف به آنچه که صلاحیت بیشتر دارد، جایز است هر چند که این امر در زمان و مکان متفاوت، مختلف باشد(3).
امامیه
تا زمانی که متولی وقف اهلیت داشته باشد کسی نمیتواند او را عزل کند؛ ولی با خروج متولی از صلاحیت تولیت، خود به خود عزل شده یا حکم او را عزل میکند(4).
همچنین
«اشراف»، «عزل»، «نظارت».
ص:149
تعریف
در لغت، هرگاه زنی گردنبند از گردنش باز کند و آن را خالی گذارد گفته میشود: «عطلت المرأة و تعطلت».
گاهی اوقات «عطل» به معنای خالی بودن از چیزی به کار میرود.
«تعطل الرجل»، یعنی: بیکار ماند.
«تعطیل» نیز یعنی خالی و تهی کردن. و «معطل» به زمین موات (بایر) میگویند(1).
در اصطلاح، فقیهان تعطیل را به معنای بیفایده بودن چیزی به کار میبرند؛ لذا این که گفته میشود: «تعطل المکان» یعنی به گونهای شد که دیگر نمیتوان از آن استفاده نمود(2).
تعطیل شدن موقوفه عبارت است از حادث شدن امری برای آن که آن را غیر قابل استفاده در جهت مورد نظر وقف نماید. و این امر به دلایلی حاصل میشود:
الف - مسجد موقوفه به سبب خراب شدن اطرافش و بینیازی از نماز خواندن در آن خراب شود.
ب - فضای مسجد برای نمازگزاردن تنگ شود و امکان توسعه آن وجود نداشته باشد.
ص:150
ج - موقوفه درخت باشد که خشک شده، فرو افتد.
د - موقوفه حیوان باشد که پیر شود یا به دردی مبتلا شود که نتوان از آن استفاده کرد.
ه - موقوفه خانهای باشد که دیوارهایش شکاف برداشته است.
و - عوامل دیگری مانند اینها که موقوفه را غیر قابل استفاده میسازد(1).
خلاصه حکم فقهی
فقیران درباره چنین موقوفهای که منافعش تعطیل شده است اختلاف نظر دارند که آیا همانطور که هست باقی میماند؟ یا فروخته میشود و چیزی دیگری به جای آن خریداری میشود تا وقف شود؟ یا به ملکیت واقف باز میگردد؟ تفصیل این مطلب را ذیل دو اصطلاح «بیع» و «مسجد» نگاه کنید.
امامیه
نسبت به درخت وقفیای که خشک شده یا از ریشه درآمده است، برخی از فقیهان شیعه مانند محقق حلی(2)و علامه حلّی(3)فروش آن را جایز ندانستهاند به این حجت که میتوان آن را برای مسقّف ساختن جایی و مانند آن اجاره داد.
برخی نیز مانند شیخ طوسی به جهت متعذر بودن انتفاع از آن، فروشش را جایز دانستهاند(4).
مرحوم صاحب عروه(5)و صاحب جواهر(6)نیز قایل به تفصیل شدهاند به این
ص:151
ترتیب که اگر وقف درخت مزبور برای انتفاع از میوه آن بوده است، به خاطر خروج از انتفاع فروشش جایز میباشد؛ ولی اگر وقفش برای استفاده از آن به هر صورت ممکن بوده است فروشش جایز نمیباشد. مگر این که همه منافع آن سلب شود و برای مثل ساختن سقف هم از آن نتوان استفاده نمود و منفعتش منحصر در اتلاف آن باشد که در این صورت از نظر مرحوم صاحب عروه فروخته میشود و با پول آن یا درخت دیگری به جایش خریده میشود یا در جهت مصالح باغی که درخت موقوفه در آن بوده خرج میشود.
از نظر آیت اللّه خامنهای نیز فروش نخل موقوفه در صورتی که ثمره ندهد اشکالی ندارد و در صورت امکان باید پول آن را برای کاشت درختهای جدید مورد استفاده قرار گیرد و در صورتی که امکان نداشته باشد باید در همان جهت وقف مصرف گردد(1).
نکته پایانی این که محقق ثانی حکم حیوان موقوفهای را که به مرض مزمن مبتلا شود مانند حکم درخت موقوفه خشک شده یا کنده شده دانسته است(2).
همچنین
«ابدال و استبدال»، «بیع»، «مسجد».
ص:152
تعریف
«تعلیق»، در لغت، مصدر فعل «علق» است. گفته میشود: «علق الشیء بالشیء» یا «علیه» یعنی: بر آن قرارداد و به آن منوط ساخت. «علق الحکم» نیز یعنی: آن را قطعی نکرد.
بنابراین، تعلیق از معنای ارتباط چیزی با چیز دیگر و عدم قطعیت در آن خبر میدهد(1).
در اصطلاح «تعلیق» عبارت است از ارتباط دادن حصول مضمون جملهای به حصول مضمون جملهای دیگر(2). و در حقیقت مرکب از شرط و جزاست.
مثال تعلیق در وقف این است که واقف بگوید: هرگاه فرزندم از سفر بیاید خانهام وقف برای خداست یا فردا که آمد زمینم صدقه وقف است.
مقابل تعلیق، تنجیز است.
خلاصه حکم فقهی
حکم تعلیق در وقف
بیشتر فقهای حنفی و شافعی و حنبلی برآنند که معلق ساختن وقف به شرطی که وجود و عدمش محتمل است جایز نیست؛ لذا گفتهاند: چنانچه واقف بگوید:
ص:153
هرگاه زید بیاید فلان چیز را وقف بر فلان چیز نمودم. این وقف صحیح نمیباشد، این به جهت آن است که در تعلیق وقف به این نوع شروط خطر است؛ چون وجود و عدم شرط محتمل است و وقف خطر و ریسک را قبول نمیکند. همچنین وقف عقدی است که مقتضی نقل ملکیت موقوفه به خداوند متعال در زمان حال است؛ پس تعلیق را نمیپذیرد.
ولی اگر واقف وقف را به چیزی معلق سازد که وجودش محقق است. این وقف صحیح میباشد؛ مثل این که مالک خانه بگوید: اگر این خانه ملک من باشد وقف است(1).
همچنین است از نظر شافعیها و حنفیها اگر وقف را به زمان آینده معلق کند مثل این که بگوید: هرگاه فردا بیاید یا هرگاه ماه رمضان بیاید زمینم وقف است برای خدا. علت صحت وقف در این دو صورت این است که تحقق شرط در آنها متیقن است؛ لذا خطری در آن نیست(2).
امّا در صورتی که واقف، وقف را به وفات خودش معلق سازد، مثل این که بگوید: این زمینم پس از وفات من وقف است، وصیتی است که از ثلث مالش پس از مرگ او لازم میشود نه قبل از آن(3).
مالکیها تعلیق وقف را بهطور مطلق جایز دانستهاند، زیرا در وقف تنجیز را شرط نمیدانند.
امامیه
فقیهان امامیه از آن جا که منجز بودن را از شرایط صحت وقف دانستهاند، معلق ساختن وقف به صفت یا شرط را موجب بطلان وقف دانستهاند؛ تعلیق به
ص:154
وصف مثل این که بگوید: اول ماه که بیاید این خانه من وقف است که در آن وقف بر امری قطعی الوقوع معلق شده است؛ تعلیق به شرط نیز مثل این است که بگوید: این خانه وقف است اگر زید بیاید که وقف را به امری محتمل الوقوع معلق ساخته است(1).
مرحوم صاحب عروه در تعلیق بر شرط مثل این که واقف بگوید: وقف کردم اگر زید بیاید، تفصیلی ذکر کرده است به این که اگر این شرط به نحو شرط متأخر بنابر کاشفیت یا واجب معلق باشد وقف صحیح میباشد ولی چنانچه به نحو واجب مشروط بنابر وصیت باشد، وقف باطل خواهد بود؛ چون در دو صورتِ نخست اشکال تأخیر اثر از سبب پیش نمیآید به خلاف صورت سوم؛ توضیح مطلب این که در صورت اول چنانچه زید در واقع در حال آمدن باشد وقفیت از همان اول ثابت است. و در صورت دوم از آنجا که منشأ وقفیت زمان آمدن است، این امر هنگام انشاء صیغه وقف حاصل شده است؛ چون مراد واقف انشاء ملکیت در زمان آمدن زید میباشد. ولی در صورت سوم چون وقفیت بعد از آمدن حاصل میشود نه هنگام انشاء صیغه وقف، میان اثر و سبب فاصله شده، وقف باطل میباشد(2).
شهید ثانی(3)و گروهی از فقهای پس از او(4)استثنای دیگری برای تعلیق به شرط ذکر کردهاند و وقف، در آن صورت را جایز دانستهاند به این که شرط واقع شده باشد و واقف نیز عالم به وقوع آن باشد، مثل این که بگوید: این خانه را وقف کردم اگر امروز جمعه باشد.
ص:155
1) از جمله: شرایع الاسلام، ج 2، ص 217؛ قواعد الاحکام، ج 2، ص 388؛ جامع المقاصد، ج 9، ص 14؛ مفتاح الکرامه، ج 18، ص 22و 28؛ تحریر الاحکام الشرعیه، ج 3، ص 291؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 357؛ جواهر الکلام، ج 18، ص 62.
2) العروة الوثقی، ج 2، ص 196.
3) مسالک الافهام، ج 5، ص 358.
4) ر.ک: مفتاح الکرامه، ج 18، ص 23.
مرحوم طباطبایی صاحب عروه(1)و امام خمینی(ره)، گفتهاند: چه واقف علم به وقوع شرط داشته باشد و چه نداشته باشد، وقف صحیح میباشد.
نسبت به تعلیق وقف بر موت نیز اگر واقف بگوید: «وقفت بعد موتی کذا» وصیت به وقف بوده، از ثلث مالش خارج میشود(2).
ولی اگر بگوید: «هو وقف بعد موتی» محقق ثانی آن را باطل دانسته است. البته گفته است اگر استعمال این تعبیر متداول و مشهور در وصیت باشد، صحیح بودن آن به عنوان وصیت بعید نمیباشد(3).
مصنف مفتاح الکرامه ضمن انتساب صحت این نوع وقف به علامه حلی، گفته است: این تعبیر نسبت به «قفوا هذا بعد موتی» صریحتر در وصیت است(4).
امام خمینی(ره) نیز آورده است: اگر فهمیده شود که وصیت به وقف است، صحیح میباشد ولی در غیر این صورت باطل است(5).
ص:156
تعریف
«تعیین» مصدر فعل «عیّن» است. هرگاه کسی یا چیزی را در میان امثال آن مشخص سازی، میگویی: «عینتُ الشیء» و مصدر آن «تعیین» است(1).
تعیین، در اصطلاح، عبارت است از متمایز ساختن چیزی از غیر آن به گونهای که چیز دیگری با آن شریک نباشد(2).
خلاصه حکم فقهی
حکم شرط بودن تعیین مصرف وقف [موقوف علیه]
فقیهان در شرط بودن تعیین مصرف در صیغه وقف اختلاف دارند:
حنفیها و شافعیها معتقدند برای صحت وقف شرط است که واقف مصرف آن را معیّن سازد.
شیرازی گفته است: وقف بر مجهول صحیح نمیباشد؛ مثل وقف بر فردی غیر معین یا وقف بر کسی که فلانی انتخاب میکند؛ چون وقف تملیک منجز است لذا بر مجهول صحیح نمیباشد؛ مثل بیع و هبه(3).
مالکیها، حنبلیها، ابو یوسف و فقهای متأخر حنفی معتقدند که تعیین
ص:157
مصرف در صیغه وقف شرط نمیباشد.
مثلاً در فتح القدیر آمده است: این که تنها گفته شود: «فلان چیز موقفه است»، فقط از نظر ابو یوسف صحیح میباشد. چون او به صِرف این لفظ موقوفه را وقف بر فقرا قرار میدهد(1).
ابن عابدین چنین گفته است: سیّد شهید و مشایخ بلخ مطابق این نظر ابو یوسف فتوا دادهاند ما نیز چنین، فتوا میدهیم، به دلیل نظر عرف و از آن جا که عرف چنین موقوفهای را برای فقرا خرج میکند گویا در وقف، بر آنها تصریح کرده است(2).
حنبلیها میان دو حالت فرق گذاشتهاند: حالتی که واقف مصرفی ذکر کند ولی آن را معین نکند، مثل وقف بر مردی یا زنی یا مسجدی؛ و حالتی که واقف در صیغه وقف بر جهت وقف تصریح نکند، مثل این که بگوید: این خانهام وقف است و مصرف آن را ذکر نکند. از نظر آنها وقف در حالت اول صحیح نمیباشد ولی در حالت دوم صحیح است(3).
مالکیها گفتهاند، اگر واقف بگوید: «خانهام وقف است» و چیز دیگری اضافه نکند. این وقف لازم بوده، عواید و محصولش در مصرف غالب آن شهر هزینه میشود و اگر آن شهر مصرف غالبی نداشته باشد، محصولش صرف فقرا و دیگر امور خیر میشود. البته این در صورتی است که نتوانیم از واقف سؤال کنیم. ولی اگر سؤال از واقف ممکن باشد در جهتی که او مشخص کند خرج میشود(4).
امامیه
فقیهان امامیه از جمله شروط وقف را تعیین در موقوف علیه ذکر کردهاند. بر
ص:158
این اساس، وقف بدون ذکر مصرف را - مثل این که بگوید: خانهام را وقف نمودم و چیز دیگری نگوید - و وقف بر غیر معین را - مثل وقف بر یکی از این دو نفر یا یکی از این دو بارگاه - باطل دانستهاند(1).
در این میان تنها ابن جنید به عنوان مخالف این حکم ذکر شده است که معتقد است در وقف بدون ذکر مصرف به مستحق زکات میرسد(2). ولی مرحوم
صاحب جواهر گفته است با توجه به این که تعیین موقوف علیه به عنوان یکی از ارکان عقد از ضروریات فقه میباشد، شاید بتوان گفت که ابن جنید در این مسأله مخالفت نکرده است بلکه معتقد است که به مستحق زکات انصراف دارد(3)یعنی موقوف علیه در چنین فرضی مستحق زکات است.
در وقف بر غیر معین مثل یکی از این دو نفر یا بارگاه مرحوم صاحب جواهر تفصیلی ذکر کرده است به این که اگر موقوف علیه مفهوم یکی از آن دو باشد که بر هر دوی آنها صادق است، وقف صحیح میباشد و بطلان تنها مربوط به مبهمی است که در فردی در خارج تحقق نمییابد(4).
مرحوم صاحب عروه شرط تعیین و تفصیل صاحب جواهر را نپذیرفته است بلکه معتقد است که اقوی عدم شرط بودن تعیین است و ضمن جایز دانستن وقف بر غیر معین، در فرض مذکور متولی را مخیّر میان آن دو دانسته است(5).
بعد از تمامیت یافتن وقف، واقف اجنبی از آن میشود(6)لذا سؤال از او وجهی ندارد.
ص:159
1) از جمله: شرایع الاسلام، ج 2، ص 214 و 216؛ قواعد الاحکام به همراه جامع المقاصد، ج 9، ص 38 و 40؛ مفتاح الکرامه، ج 18، ص 80 و 83؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 350؛ جواهر الکلام، ج 28، ص 49-50.
2) جامع المقاصد، ج 9، ص 40؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 350.
3) جواهر الکلام، ج 28، ص 49.
4) ر.ک: جواهر الکلام، ج 28، ص 49-50.
5) العروة الوثقی، ج 2، ص 213.
6) العروة الوثقی، ج 2، ص 268، مسأله 59؛ تحریر الوسیله، ج 2، ص 78، مسأله 79.
تعریف
«تغییر» مصدر فعل «غیّر» به معنای جا به جا نمودن و عوض کردن میباشد و با تغییر، آن شیء تغییر یافته غیر از شیء اولی میشود(1).
تبدیل نیز به معنای تغییر میباشد، هر چند بدل و جایگزینی آورده نشود(2).
خلاصه حکم فقهی
تغییر و تبدیل دو شرط از شرایط دهگانه معروف در باب وقف هستند، و معنایشان، با توجه به شروط دیگری که از شرایط دهگانه همراه آنها ذکر میشود، مختلف میشود. بر این اساس، هرگاه این دو شرط همراه دیگر شروط دهگانه ذکر شوند، تفسیر و موضوعشان در این حالت منطبق بر تغییر در جهت مصرف وقف میباشد؛ لذا محصول را به جای این که سهمبندی کند بر اساس طبقات قرار میدهد یا به جای این که به همه موقوف علیهم بدهد آن را به بعضی از آنها میدهد. همچنین هرگاه چیزی را بر مؤسسهای خیریه وقف کند تا با محصول آن قرآن و کتاب خریداری شود، چنانچه تغییر را برای خودش شرط کرده باشد، میتواند محصول را برای خرید غذا و لباس قرار دهد.
تبدیل نیز معنایش تبدیل در عین موقوفه است که در صورت شرط آن
ص:160
[واقف یا متولی] میتواند موقوفه را از وقف منفعت به وقف انتفاع تبدیل کند.
هرگاه این دو شرط، تنها ذکر شوند معنایی عام و فراگیر خواهند داشت و ادخال و اخراج، زیاده و نقصان، اعطاء و حرمان همه را دربر میگیرند؛ زیرا کلمه «تغییر» هر تغییر در مصرف و کلمه «تبدیل» هر تغییر در عین وقف را شامل میشود.
هرگاه این دو شرط بهطور مثال همراه با زیاده و نقصان ذکر شوند، هر چیز غیر از زیاده و نقصان در سهم مستحقین را دربر میگیرند و هرگاه با استبدال ذکر شوند شامل غیر آن میشوند.
و به همین ترتیب عموم این دو شرط به میزان شروط دیگری که همراه آنها ذکر میشوند سعه و ضیق مییابد؛ لذا اگر غیر از آنها شرط دیگری ذکر نشود همه امور مربوط به مصرف را شامل میشوند و اگر بعضی از شروط دیگر ذکر شود به میزانی که آن بعض مذکور مسائل را روشن میکنند معنای این دو محدود میشود.
هرگاه تغییر به تنهایی ذکر شود، تغییر در مصرف و عین موقوفه را فرا میگیرد و هرگاه تبدیل به تنهایی ذکر شود تبدیل در عین موقوفه و مصرف را دربر میگیرد(1).
فقیهان برای واقف جایز دانستهاند که برای خودش تغییر و تبدیل را شرط کند. و هرگاه آن را برای خودش شرط کند، حق دارد این شرط را به معنایی که در سند وقف افاده میکند، به کار گیرد. مطابق با معنای تغییر و تبدیل که پیش از این گفته شد(2).
امامیه
در فقه امامیه مسلّم و ثابت است که بعد از تمامیت یافتن وقف رجوع از آن،
ص:161
تغییر جهت وقف، فروش، هدیه و مواردی از این قبیل جایز نمیباشد(1). و حتی برخی گفتهاند این مسأله از قطعیات و چه بسا از ضروریات مذهب باشد(2).
در این بین شیخ مفید استثنایی قایل شده است به این که امری حادث شود که شرع استفاده موقوف علیهم را منع کند یا تغییر شرایط آن سودمندتر به حال آنها باشد از این که موقوفه را به حال خود رها کنند(3). البته چنان که صاحب جواهر متذکر شده است(4)این فرمایش شیخ منافاتی با اصل مسلم پیشگفته ندارد، بلکه مطلب ایشان ناظر به مسأله دیگری میباشد که در ادامه در نظرات مثل خود صاحب جواهر بازگو خواهد شد.
شهید صدر نیز گفته است، قاعده عمومی این است که موقوفه آن چنان به موقوف علیهم پیوند میخورد که نه خود آنها و نه دیگری، حق ندارد موقوفه را از تسلط و ولایت آنها خارج سازد. به این معنا که شرع مقدس هیچ دلیل مشروعی برای آن قرار نداده است(5).
بر این اساس شیخ طوسی(6)و محقق حلی گفتهاند: اگر واقف شرط کند که موقوفه از موقوف علیهم به فرزند او که به دنیا خواهد آمد منتقل شود؛ این شرط جایز نبوده، وقف باطل میباشد(7). علامه حلی نیز حکم به بطلان داده، ولی آن را محل اشکال میداند(8).
ولی بیشتر فقیهان در این مسأله تفصیلی ذکر کردهاند که اگر مراد واقف نقل
ص:162
1) از جمله: المبسوط، ج 3، ص 286؛ شرایع الاسلام، ج 2، ص 217؛ قواعد الاحکام به همراه جامع المقاصد، ج 9، ص 97؛ تحریر الوسیله، ج 2، ص 74، مسأله 68.
2) مفتاح الکرامه، ج 18، ص 143؛ جواهر الکلام، ج 28، ص 10.
3) المقنعه، ص 652.
4) جواهر الکلام، ج 28، ص 11.
5) ماوراء الفقه، ج 4، ص 221.
6) المبسوط، ج 3، ص 300.
7) شرایع الاسلام، ج 2، ص 217.
8) قواعد الاحکام به همراه جامع المقاصد، ج 9، ص 32.
موقوفه باشد؛ به این معنا که موقوفه خود به خود به فرزندش منتقل شود، باطل است؛ ولی اگر مرادش انتقال باشد وقف صحیح است؛ به این معنا که موقوفه وقف است بر فلان کس یا گروه و بعد از آنها بر فرزندی که از واقف به دنیا بیاید، یا تا زمانی که واقف فرزندی ندارد(1).
همچنین
«ادخال و اخراج»، «اجاره».
برای تبدیل عین «ابدال و استبدال»، «بیع».
برای تبدیل وقف منفعت به «انتفاع» «استغلال».
ص:163
1) جامع المقاصد، ج 9، ص 32؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 370؛ جواهر الکلام، ج 28، ص 11؛ تحریر الوسیله، ج 2، ص 72، مسأله 59.
تعریف
«تفضیل»، در لغت، مصدر فعل «فضّل» است. گفته میشود: «فضلتُ فلانا علی غیره»، یعنی او را ممتاز نمودم و حکم به برتری او کردم یا او را بر غیرش برتر نمودم. فضل و فضیلت نیز ضد نقص و نقیصه است(1).
معنای اصطلاحی تفضیل در نظر فقیهان خارج از معنای لغوی آن نمیباشد(2).
خلاصه حکم فقهی
تفضیل گاهی واجب است مثل تفضیل سواره بر پیاده در تقسیم غنیمت(3). و گاهی مکروه است مثل تفضیل بعضی از فرزندان بر بعضی دیگر در هدیه دادن(4). و گاهی نیز حرام است مثل تفضیل میان همسران در سهم(5).
تفضیل در وقف از دو ناحیه میباشد:
اول : تفضیل در مقدم داشتن بعضی از مستحقین بر بعضی دیگر در بخشیدن که چگونگی آن راجع به شرط واقف میباشد، مثل این که گفته باشد: بر زید، عمرو و بکر وقف نمودم و در دادن سهم با زید شروع شود. یا این که بگوید، بر
ص:164
فلان طایفه وقف نمودم و با صالحترین آنها شروع شود(1).
دوم : تفضیل در این باشد که به بعضی از مستحقین بیشتر از دیگران داده شود. اگر واقف این مسأله را شرط کرده باشد، مطابق شرط او عمل میشود، مثل این که واقف بگوید به فلانی نصف و فلانی یک سوم و دیگری یک ششم بدهید(2).
ولی اگر واقف شرطی ذکر نکرده باشد، متولی میتواند چنانچه وقف بر فقرا باشد، نیازمندان را بر دیگران برتری دهد. یا کسی را که فرزند دارد بر کسی که فرزند ندارد برتری دهد. این کار طبق نظر متولی میباشد؛ چون هدف واقف احسان، ارفاق و بخشش به موقوف علیهم میباشد. لذا چنانچه در فقر با هم برابر باشند نزدیکترین آنها به واقف ترجیح داده میشود(3).
امامیه
«استحقاق»، «ترتیب طبقات»، «تسویه».
ص:165
تعریف
«تفویض»، در لغت، مصدر «فوّض» است. گفته میشود: «فوضت الی فلان الأمرَ» یعنی آن کار را به او واگذار نمودم و او را حاکم در آن قرار دادم(1).
تفویض در وقف در بحث تولیت و نظارت مطرح میشود و مقصود از آن کنار کشیدن ناظر حق نظارت و محول ساختن آن به دیگری و جایگزین کردن او به جای خودش بهطور مستقل میباشد(2).
خلاصه حکم فقهی
فقیهان بر این اتفاق نظر دارند که هر کس ولایت اصلی بر وقف دارد - موقوف علیه باشد یا قاضی - حق دارد این ولایت را به کس دیگری که صلاح میداند واگذار نماید و از آن شانه خالی کند(3).
ولی کسی که ولایت مشروط دارد فقها در جایز بودن تفویض او اختلاف نظر دارند.
بیشتر فقیهان معتقدند که متولی مشروط وقف حق ندارد نظارت بر وقف را به دیگری واگذار نماید، مگر این که این حق به صراحت از جانب کسی که او را
ص:166
متولی قرار داده است به وی داده شده باشد(1).
حنفیها برای ناظر (متولی) مجاز دانستهاند در صورتی که اداره وقف بهطور عام به او واگذار شده باشد، آن را به کسی که صلاح میداند واگذار نماید.
ابن عابدین گفته است: چنانچه متولی بخواهد در زمان حیات و سلامتش کس دیگری را جای خودش بگذارد، جایز نمیباشد مگر این که تفویض تولیت به او بهطور عام صورت گرفته باشد(2).
دو حالت دیگر وجود دارد که حنفیها برای ناظر (متولی) وقف مجاز دانستهاند که نظارت را به غیر خودش واگذار نماید:
الف - هرگاه واقف در مرض موت باشد، در این حالت میتواند، از باب وصیت، کار نظارت بر وقف را به هر کس بخواهد، واگذار کند. اینگونه تفویض نیاز به اجازه قاضی ندارد؛ چون کسی که در حالت مرض تفویض کند، تولیت به او واگذار شده است، به منزله وصی میباشد و ناظر حق دارد که تولیت را برای غیر خودش وصیت نماید.
ابن عابدین میگوید: قیم و متولی نمیتواند از وظیفه نظارت شانه خالی کند مگر در مرض موت، به نحو وصیت کردن.
ب - این که متولی در حال سلامت، نظارت بر وقف را در دادگاه به غیر خودش واگذار نماید که اگر قاضی این تفویض را قبول و تأیید کند، صحیح میباشد و با تأیید قاضی حق متولی اولی ساقط میشود؛ زیرا خودش به نفع دیگری کنار کشیده است(3).
ص:167
امامیه
از نظر فقهای شیعه متولی وقف نمیتواند تولیت موقوفه را به غیر خودش تفویض نماید، مگر در صورتی که واقف در ضمن اجرای صیغه وقف به او اجازه این کار را داده باشد. و تصریح کردهاند در این امر تفاوتی میان ناتوانی از تولیت و عدم آن نیست. ولی معتقدند که متولی میتواند کس دیگری را وکیل کند یا به حاکم وکالت دهد، البته در صورتی که واقف مباشرت او را شرط نکرده باشد(1).
برخی از فقیهان امامیه هر چند که تفویض را جایز ندانستهاند، معتقدند متولی بعد از قبول تولیت میتواند خودش را عزل کند(2)که در این صورت حاکم یا موقوف علیه عهدهدار تولیت موقوفه میشود(3). در مقابل، برخی این که متولی خودش را بعد از قبول عزل کند، مجاز ندانستهاند(4).
ص:168
1) العروة الوثقی، ج 2، ص 231، مسأله 13؛ تحریر الوسیله، ج 2، ص 79، مسأله 85؛ رساله أجوبة الاستفتاءات، ص 495، سؤال 2013 و ص 497، سؤال 2020.
2) العروة الوثقی، ج 3، ص 229، مسأله 6.
3) مسالک الافهام، ج 7، ص 325.
4) معجم فقه الجواهر، ج 6، ص 413؛ تحریرالوسیله، ج 2، ص 79، مسأله 81؛ رساله أجوبة الاستفتاءات، ص 495، سؤال 2012.
تعریف
«تنجیز»، در لغت، چند معنا دارد: از جمله فنا و از بین رفتن، گفته میشود. «نجز الشیء» آنگاه که فانی شود و از بین برود که به آن «ناجز» میگویند؛ از جمله قطع شدن، گفته میشود: «نجز الکلام» آنگاه که کلام قطع شود؛ از جمله حاضر بودن و مقدم داشتن یا عجله کردن، گفته میشود: «نجز الوعد» آنگاه که وعده حاضر شود [و تحقق یابد]؛ از جمله بر طرف شدن احتیاج، گفته میشود: «نجزت الحاجه» آنگاه که احتیاج برطرف شود.
فقیهان تنجیز را به معنای حاضر بودن و مقدم داشتن به کار میبرند، یعنی به معنایی که مقابل «تعلیق» و «اضافه» است(1).
خلاصه حکم فقهی
حکم تنجیز در وقف
فقیهان انواع تصرفات را بهطور عام به دو دسته اصلی تقسیم میکنند، یک قسم تعلیق و اضافه را میپذیرد و قسم دیگر تعلیق و اضافه را نمیپذیرد؛ لذا تنها به صورت منجز واقع میشوند و اگر معلق یا مضاف شوند، باطل هستند.
وقف نیز از جمله تصرفاتی است که تعلیق و اضافه را نمیپذیرد و بر این
اساس شرط است که صیغه وقف منجز [وبالفعل] باشد به گونهای که نه میتواند
ص:169
1) لسان العرب؛ المصباح المنیر، ذیل مادّه «نجز»؛ دستور العلماء، ج 1، ص 354؛ طلبة الطلبه، ص 58.
به شرطی که وجود ندارد معلق شود و نه میتواند به زمان آینده اضافه شود. این، آن چیزی است که بیشتر فقیهان به آن اعتقاد دارند(1).
البته وقف معلق بر فوت واقف را از این حکم عدم صحت وقف معلق بر شرطی در حیات واقف، استثنا کردهاند، مثل این که بگوید: اگر مُردم این زمینم وقف بر فقراست. این نوع وقف معلق، بنابر این که وصیت به وقف است، صحیح میباشد نه بنابر وقف بودن به هنگام فرا رسیدن موعدش. به همین خاطر در آن از هر جهت حکم وصیت جاری میشود(2).
فقیهان برای این استثنا به روایتی استناد کردهاند که در آن آمده است که عمر وصیت کرد و از جلمه وصیتش این بود، این وصیت بنده خدا عمر، امیرالمؤمنین است اگر حادثهای برایش پیش آید ثمغ(3)صدقه است(4).
مالکیها معتقدند که صیغه وقف تعلیق و اضافه را میپذیرد و تنجیز شرط در صحت وقف نمیباشد؛ لذا چنانچه واقف بگوید: اگر زید بیاید این خانهام وقف فلان چیز است. اگر زید بیاید این وقف لزوم مییابد(5).
امامیه
بیشتر فقیهان امامیه تنجیز را از جمله شرایط صحت وقف دانستهاند(6).
همچنین
«تعلیق».
ص:170
1) ردالمختار، ج 3، ص 360؛ روضة الطالبین، ج 5، ص 327؛ کشاف القناع، ج 4، ص 250.
2) ردالمختار، ج 3، ص 362؛ مغنی المحتاج، ج 2، ص 385؛ کشاف القناع، ج 4، ص 250-251.
3) «ثمغ» زمین و ملکی بوده در مدینه متعلق به عمر که آن را وقف کرده. معجم البلدان، ج 2، ص 84.
4) السنن الکبری، بیهقی، ج 6، ص 160.
5) حاشیه الدسوقی بر الشرح الکبیر، ج 4، ص 87؛ الخرشی شرح خلیل، ج 7، ص 91.
6) از جمله: شرایع الاسلام، ج 2، ص 216؛ قواعد الاحکام به همراه جامع المقاصد، ج 9، ص 14؛ مفتاح الکرامه، ج 18، ص 22؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 357؛ تحریر الوسیله، ج 2، ص 65، مسأله 22.
تعریف
«جهت»، در لغت، اصلش «وجه» و به معنای جلوی هر چیز است. گفته میشود: «وجّهت الشیء» یعنی: آن را بر یک سمت و جهت قرار دادم. «وجهة» هر جایی که به آن روی آوری. واو [وجه] حذف میشود و «جهة» گفته میشود، مثل عده [که اصلش وعد بوده است].
در آیه شریفه «فَثَمَّ وَجْهُ اللّه)(1)وجه اللّه یعنی جهت خدا که شما را به آن فرمان داده است. جهت بر جانب و ناحیه نیز اطلاق میشود. همچنین بر جایی که انسان روی کرده، قصد آن را میکند.
جمع جهت، «جهات» است(2).
معنای اصطلاحی «جهت» خارج از معنای لغوی آن نیست؛ لذا جهت قبله یا جهت کعبه، ناحیه و موضعی است که نمازگزار در نمازش رو به آن کرده، آهنگ آن را میکند.
علما در تفسیر آیه شریفه «وَ حَیْثُ مَا کُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ»(3)گفتهاند که
مراد از «شطر» جهت و ناحیه است(4).
بر این اساس جهت وقف همان موقوف علیه است که واقف قصدش را
ص:171
میکند، ولی فقها غالبا کلمه جهت را در وقف به صورت مضاف با کلمات برّ، خیر، قربت و عامه به کار میبرند و مقصودشان موقوف علیه غیر معینی است که دوام داشته، منقطع نمیشود، مانند فقرا، مساکین، کاروانسراها، درراهماندگان و مانند اینها.
در شرح المنهاج آمده است: در وقف بر جهت عام، مثل فقرا یا مسجد و کاروانسرا، قبول شرط نمیباشد(1).
حصفکی گفته است: انتهای وقف بر جهت عبادتی قرار داده میشود که منقطع نمیشود(2).
خلاصه حکم فقهی
میان فقیهان در این باره اختلافی وجود ندارد که وقف بر جهتی که منقطع نمیشود، مثل فقیران، عالمان، درراهماندگان ومانند ایشان، وقفی صحیح و دائمی است.
بیشتر فقیهان شرط کردهاند که وقف باید در نهایت به جهتی غیر منقطع بازگردد؛ لذا چنانچه واقف بگوید، زمینم برای یک سال وقف بر زید سپس بر فقرا میباشد این وقف صحیح بوده، شرایط مورد نظر واقف در آن لحاظ میشود؛ زیرا آخر وقف فقرا هستند که جهتی غیر منقطع است.
ولی اگر نگوید: «سپس بر فقرا» از نظر بیشتر فقیهان وقف باطل میشود؛ زیرا تأبید در آن شرط است(3). تفصیل را در اصطلاح «تأقیت» بنگرید.
بیشتر فقها معتقدند چنانچه وقف بر جهتی غیر معین مثل فقرا و طالبان علم یا به جهتی که قبول در آن متصور نیست باشد مثل مساجد و پلها، نیاز به قبول
ص:172
ندارد. ولی هرگاه بر معین باشد نیاز به قبول موقوف علیه دارد(1). تفصیل آن را در اصطلاح «قبول» ببینید.
ص:173
1) ردالمختار، ج 3، ص 360؛ حاشیه الدسوقی، ج 4، ص 88؛ مغنی المحتاج، ج 2، ص 383؛ نهایة المحتاج، ج 5، ص 353؛ المغنی، ابن قدامه، ج 5، ص 601.
تعریف
«حَجْر»، در لغت، به معنای منع کردن است. گفته میشود: «حَجَرَ علیه» یعنی او را از تصرف منع کرد. به آن شخص، «محجور علیه» [یعنی، بازداشته شده] میگویند. مصدر آن نیز «حَجْر» است(1).
«حجر» در اصطلاح عبارت است از منع کردن از تصرفات مالی؛ خواه این منع برای رعایت مصلحت غیر محجور علیه تشریع شده باشد مثل حجر بر شخص ورشکسته به نفع طلبکاران، خواه برای مصلحت شخص محجور علیه، مثل حجر بر دیوانه و صغیر و سفیه(2).
خلاصه حکم فقهی
مشروعیت حجر: حجر از امور مشروع در فقه اسلامی است و مشروعیت آن با کتاب و سنت ثابت شده است: دلیل قرآنی آن آیه شریفه «وَلاَ تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ اَمْوَالَکُمُ الَّتی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیَامًا وَارْزُقُوهُمْ فیهَا وَاکْسُوهُمْ وَقُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفًا»(3)است؛ دلیل روایی آن نیز این روایت کعب بن مالک(رض) است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله
اموال معاذ(رض) را بر او حجر کرد و برای ادای دینی که بر عهدهاش
ص:174
بود، فروخت(1).
وقف محجور علیه
در فقه اسلامی اصل بر این است که محجور علیه ممنوع از تصرفات مالی میباشد. و به دنبال آن فقیهان تصریح کردهاند که وقف شخص محجور علیه صحیح نمیباشد، چه این حجر بر شخص به خاطر سفاهت و غفلت باشد و چه به خاطر دَیْن؛ زیرا وقف از باب تبرّعات است و تبرعات نیز عموما صحیح نیستند مگر همراه با رشد و این امر (رشد) در محجور علیه به سبب سفاهت و غفلت منتفی میباشد و منع کردن محجور علیه به سبب دَیْن، از تبرع نیز به خاطر حفظ حقوق طلبکاران میباشد.
کمال بن همام میگوید: از شرایط وقف این است که [واقف] محجور علیه
نباشد، حتی اگر این حجر بر شخص به این جهت باشد که مالش از ملکیتش خارج نشود تا به طلبکاران یا خودش ضرر نزند(2).
امامیه
بیشتر فقیهان شیعه بلوغ، عقل و جواز تصرف را از شرایط واقف ذکر کردهاند(3). به تصریح محقق حلی رفع حجر متوقف بر بلوغ و رشد است(4)و این فرمایش ایشان مؤیّد نظر مرحوم صاحب جواهر است مبنی بر این که چه بسا
ص:175
1) دار قطنی در سننش این روایت را آورده است. چاپ دار المحاسن، ج 4، ص 231؛ همچنین بنگرید به: مغنی المحتاج، ج 2، ص 165.
2) فتح القدیر، ج 5، ص 417.
3) از جمله: شرایع الاسلام، ج 2، ص 213؛ قواعد الاحکام، به همراه جامع المقاصد، ج 9، ص 36. البته ایشان در تحریر شرط مالکیت را نیز ذکر کرده است ج 3، ص 295؛ مفتاح الکرامه، ج 18، ص 74؛ جواهر الکلام، ج 28، ص 20؛ العروة الوثقی، ج 2، ص 207.
4) شرایع الاسلام، ج 2، ص 213.
شرط جواز تصرف از دو شرط دیگر کفایت کند(1). به این معنا که عدم بلوغ و
عقل موجب عدم جواز تصرف و محجور بودن فرد میباشد.
بر این اساس فقیهان شیعه وقف بچه هر چند به دهسالگی رسیده باشد، مجنون و محجور علیه به خاطر ورشکستگی یا سفاهت را نافذ ندانستهاند(2).
مرحوم صاحب عروه با توجه به نافذ بودن وصیت بچه ده ساله وصیت به وقف را نیز جایز دانسته است(3).
نسبت به مجنون نیز علامه حلی آن را به صورت مطلق ذکر کرده است(4)صاحب مفتاح الکرامه آن را به مجنون مطبق مقید کرده است(5)ولی مرحوم
صاحب جواهر مجنون مطبق و ادواری هر دو را ذکر کرده است(6).
در محجور علیه نیز برخی گفتهاند: در حجر به سبب ورشکستگی اگر طلبکاران اجازه دهند وقف مفلس، جایز میباشد. در حجر به سبب سفاهت نیز اگر ولی اجازه دهد وقف سفیه اگر همراه با مصلحت باشد، صحیح میباشد(7).
یادکردنی است که برخی با توجه به همین شرایط مورد نظر در واقف، وقف غافل، ساهی، سکران(8)، نائم، لاعب، عابث و بیهوش(9)را جایز ندانستهاند.
همچنین است وقف مُکره و فضولی(10).
ص:176
1) جواهر الکلام، ج 28، ص 213.
2) جواهر الکلام، ج 28، ص 213.
3) العروة الوثقی، ج 2، ص 208.
4) قواعد الاحکام، ج 9، ص 36.
5) مفتاح الکرامه، ج 18، ص 77.
6) جواهر الکلام، ج 28، ص 213.
7) جامع المقاصد، ج 9، ص 36؛ مفتاح الکرامه، ج 18، ص 77.
8) تحریر الاحکام الشرعیه، ج 3، ص 295.
9) مفتاح الکرامه، ج 18، ص 77.
10) قواعد الاحکام به همراه جامع المقاصد، ج 9، ص 36.
تعریف
«حصه»، در لغت، به معنای سهم غذا، آب، زمین و غیر اینها میباشد. «أحصّه» یعنی سهمش را به او داد. «تحاص القوم» یعنی سهامشان را تقسیم کردند(1).
بنابراین، حصه و نصیب در لغت به یک معنایند.
فقیهان نیز لفظ حصه و نصیب را به یک معنا به کار میبرند و این در سخنانشان جاری است و به همین جهت گاهی لفظ حصه و گاهی لفظ نصیب را در تعبیراتشان به کار میبرند.
خلاصه حکم فقهی
حصه در وقف به دو معنا به کار میرود:
اول: مراد از حصه سهم موقوف علیه از محصول میباشد. میزان این حصه گاهی از طرف واقف مشخص شده است، به صورت جدا باشد یا در ضمن سهم بقیه، مثل این که واقف شرط کند از عواید وقفش میزان مشخصی برای سه فرد معین و پس از آنها برای فرزندانشان خرج شود(2). همچنین است اگر واقف بگوید به فلانی از محصول وقف هر سال فلان مقدار بدهید(3).
ص:177
گاهی اوقات واقف حصه موقوف علیه را از عین موقوفه تعیین نمیکند، ولی برایش سهم معینی از عواید قرار میدهد، مثل این که برای یکی نصف، دیگری یک سوم و آخری یک ششم قرار دهد(1).
دوم: این که حصه به معنای موقوفه یا محصول آن باشد که برای طبقهای از طبقات در نظر گرفته میشود، مثلاً هر کس چیزی را برای فرزندانش وقف کند سهم آنها حصه نامیده میشود که همان موقوفه یا محصول آن میباشد. یا این که فردی بر زید و بکر و عمرو و خالد و بعد از آنها بر فرزندانشان به ترتیب طبقات وقف نماید، بعد یکی از مستحقین طبقه اول - همان موقوف علیهی که پیش از این نامشان ذکر شد - بمیرد و [جایگزین و] فرعی نداشته باشد تا در استحقاق دنبال او بیاید، در این فرض سهم او به اصل وقف باز میگردد که همان حصه به معنای موقوفه میباشد و سهم میت میان بازماندگان از اهل حصهای که او نیز در آن سهیم بوده است توزیع میشود.
فقیهان در کیفیت بازگشت سهم فرد متوفّا اختلاف نظر دارند که آیا به فرزندش میرسد یا به اصل حصهای که او سهیم در آن بوده است باز میگردد یا این که برای طبقه دوم میباشد؟ البته این در صورتی است که متنی از واقف در دست نباشد که نشان دهد سهم کسی که از مستحقین میمیرد به چه کسی میرسد. از این جمله است آنچه که در شرح منتهی الارادات آمده است: اگر واقف بر تعدادی معین مثل دو نفر و بیشتر و بعد از آنها بر مساکین وقف کند. سپس بعضی از آنها بمیرد سهمش به بقیه میرسد؛ زیرا آن باقیمانده از کسانی است که وقف ابتداءا بر آنها صورت گرفته است و استحقاق مساکین مشروط به انقراض کسانی است که واقف [در ابتدا] معین کرده است، چون وقف با حرف عطف «ثم» [به معنای سپس یا بعد] مرتب شده است، لذا هرگاه همه بمیرند وقف به مساکین
ص:178
1) شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 501.
میرسد(1).
حنفیها گفتهاند: هر کس از مستحقین که بمیرد، چنانچه واقف وضعیت سهم او بعد از مرگش را مشخص نکرده باشد، بر بقیه مستحقین تقسیم میشود(2).
مالکیها معتقدند اگر واقف بر دو فرد معین مثل زید و عمرو و بعد از آن دو بر فقرا وقف نماید. چنانچه یکی از آن دو نفر بمیرد، ابن رشد گفته است سهم آن کس که مرده است به فقرا میرسد، ابن الحاج گفته است سهمش به مصاحب او (نفر دیگر) میرسد و بعد از مرگ مصاحب به فقرا باز میگردد(3).
امامیه:
اشتراک، ترتیب طبقات
ص:179
تعریف
«حوز»، در لغت، به معنای جمع کردن و ضمیمه ساختن است. و هر کس چیزی از مال و غیر آن را به خودش ضمیمه کند میگویند: «اجازه» یعنی حائز آن شد(1).
«حیازت» در اصطلاح عبارت است از دست گذاشتن بر چیزی و مسلط شدن بر آن، و مرادف «قبض» میباشد(2).
خلاصه حکم فقهی
«حیازت» گاهی از راهی غیر مشروع، مثل غصب و دزدی، صورت میگیرد؛ گاه از راه مشروع، مانندِ احیاء زمین موات و صید کردن؛ یا از طریق عقد مثل این که خریدار شیء فروخته شده را بگیرد؛ و کسی که به او هدیه شده است هدیه را دریافت کند؛ و موصی له مورد وصیت را در اختیار بگیرد.
برای [حصول] حیازت با گذاشتن دست و تصرف، به موارد زیر استدلال میشود: سکونت در خانه؛ سوار شدن بر حیوان؛ پوشیدن لباس؛ خراب کردن؛ ساختن؛ بهره بردن، مثل اجاره دادن حیوان و گرفتن اجاره؛ و دیگر تصرفاتی که
ص:180
بر حیازت دلالت میکند(1).
حیازتِ به معنای قبض در تصرف تأثیرگذار است و به همین جهت از نظر بیشتر فقیهان فروختن جنس، قبل حیازت آن، یعنی قبض آن جایز نمیباشد؛ به دلیل این فرمایش پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله که هرگاه چیزی خریدی تا زمانی که قبضش نکردهای آن را نفروش(2)
البدایع، ج 5، ص 234؛ المهذب، ج 1، ص 269؛ شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 187.
.حیازت موقوفه
فقیهان در شرط بودن حیازت و قبض موقوفه به شرح ذیل اختلاف نظر دارند:
شافعیها و حنبلیها و ابو یوسف از فقیهان حنفی معتقدند که برای لزوم وقف، خروج موقوفه از دست واقف و حیازت (دست گذاشتن) موقوف علیه شرط نیست، البته در صورتی که موقوف علیه معین باشد یا در صورت غیر معین بودنِ موقوف علیه مثل فقرا، ناظر (متولی) آن را اجازه داده باشد. در این حال وقف به مجرد ایجاب از طرف واقف لزوم مییابد [و نیاز به قبول ندارد]. این عدم اشتراط به دو دلیل است یکی اقتدا به عمر بن خطاب که روایت شده است وقفش تا زمان موت در اختیار خودش بود و تولیت آن را خودش بر عهده داشت. دیگر آن که وقف تبرع است و فروش و هدیه دادن آن ممنوع میباشد؛ لذا به مجرد بیان لفظ، لزوم مییابد.
از نظر ابو حنیفه و محمّد حیازت در وقف مثل زکات و صدقه شرط میباشد.
مالکیها نیز حیازت را شرط دانسته، میگویند: چنانچه واقف قبل از حیازت (قبض) موقوفه توسط موقوف علیه، ورشکست شود یا به مرض موت دچار
ص:181
شود یا بمیرد، وقف باطل میشود.
تمام فقیهان در وقف مساجد، پلها، چاهها و مقابر آزاد گذاشتن آنها جهت استفاده مردم را کافی [در قبض] میدانند؛ لذا به مجرد تخلیه آنها وقف لازم میشود(1).
تأثیر حیازت موقوفه در ادعای ملکیت وقف
حیازت در ادعای ملکیت تأثیر دارد؛ هر کس چیزی در اختیار داشته باشد و در آن تصرفِ مالکانه داشته باشد، این حیازت ناقل [و سبب] ملکیت نیست بلکه دلیل [و اماره] بر آن محسوب میشود.
به همین دلیل فقها ذکر کردهاند که هر کس چیزی را برای زمان معینی - فقیهان در تمدید آن اختلاف نظر دارند - در اختیار داشته باشد و در آن تصرف مالکانه داشته باشد، ادعای ملکیت آن شیء بعد از گذشت آن مدتِ مشخص پذیرفته نمیشود؛ و این به جهت مرور زمان [بر ملکیت سابق] است؛ [استصحاب ملکیت سابق میشود].
ولی این مسأله بر ادعای وقف منطبق نمیباشد بلکه هر کس نسبت به چیزی که در اختیار دیگری است ادعا کند به این که آن شیء موقف است این ادعا هر اندازه هم که مدت حیازت طول کشیده باشد، پذیرفته میشود(2).
امامیه
چنانچه ملکی در اختیار کسی باشد و او به عنوان ملکیت مشغول به تصرف در آن باشد، ولی دانسته شود که در سابق وقف بوده است یا این که کسی ادعا کند
ص:182
که آن ملک نسل به نسل وقف بر پدرانش بوده است و این مطلب را در حضور
حاکم نیز اثبات نماید، نمیتوان به وقفیت آن حکم کرد و از مالک فعلی آن گرفت؛ بلکه میبایست ثابت شود که در حال حاضر نیز وقف بوده، فرد مذکور آن را غصب کرده است؛ زیرا در تعارض ید متصرفه فعلی با استصحاب ملکیت یا ید گذشتگان، ید فعلیه مقدم میباشد.
البته اگر ذوالید اقرار کند که ملک مورد ادعا سابقا وقف بوده و او بعد از حصور جواز بیع آن را خریده است، حکم ید او ساقط میشود. ولی اگر ادعا کند که پدر یا جدش آن را خریدهاند، میتوان گفت قول او مقدم میباشد(1).
برای بحث «قبض» «تخلیه».
ص:183
1) العروة الوثقی، ج 2، ص 270، مسأله 64؛ تحریر الوسیله، ج 2، ص 81، مسأله 95. البته ایشان عبارت پایانی که «ولی اگر ادعا کند...» را ندارند بلکه بجایش گفتهاند: «ملک از او گرفته میشود و با اثبات وجود جواز بیع و وقوع فروش آن ملکیت او ثابت میشود».
تعریف
«خیر»، در لغت، ضد «شرّ» و جمع آن «خیور» است.
«خیرات»، در لغت، جمع «خَیْرة» به معنای فزونی از هر چیز میباشد. «خَیْرة» مؤنث است. گفته میشود: «رجل خَیْر و خَیِّر» و «امرءة خَیْرة و خَیّرة»(1)[به معنای کسی که بسیار کار خیر انجام میدهد.]
«خیرات» در اصطلاح فقیهان اسمی است شامل تمامی ابواب عمومی خیر(2).
خلاصه حکم فقهی
از کلام بهوتی، از فقیهان حنبلی، فهمیده میشود که وقف بر فرد یا گروه معین از باب خیرات محسوب نمیشود(3).
متولی فروش وقف بر خیرات کیست؟
فقیهان در متولی فروش موقوفه، در مواردی که فروش آن جایز است، میان وقف بر راههای خیر و غیر آن فرق گذاشتهاند.
لذا [گفتهاند] وقف بر راههای خیر مثل مساکین، مساجد، پلها و مانند آنها را
ص:184
تنها حاکم میفروشد - البته در حالتهایی که فروششان جایز میباشد - ولی اگر وقف بر راههای خیر نباشد، مثل وقف بر فرد یا جماعتی معین یا هر کس که امامت نماز مسجد یا اذان گفتن در مسجد را برعهده دارد یا در مسجد نماز میخواند و مانند اینها، متولی خاص آنها میتواند بدون مراجعه به حاکم آن را بفروشد، هر چند احتیاط در این است که از حاکم اجازه بگیرد(1).
امامیه
نسبت به متصدی فروش مال وقف آرای فقیهان امامیه مختلف است که برخی از محققین آنها را در پنج قول به شرح ذیل دستهبندی کردهاند:
متولی بیع وقف در مرحله اول، ناظر خاص است و اگر وقف ناظر خاص نداشت نوبت به موقوف علیه میرسد. البته در صورت غیر محصور بودن موقوف علیه متصدی بیع ناظر عام (حاکم) خواهد بود.
اگر وقف دارای ناظر شرعی باشد، او متولی بیع خواهد بود؛ در غیر این صورت، نوبت به حاکم میرسد و در صورت فقدان این دو آحاد مؤمنین این وظیفه را برعهده خواهند گرفت.
موقوف علیه متصدی بیع وقف است.
متولی بیع وقف بطن موجود به همراه حاکم است.
متصدی بیع حاکم است و متولی و موقوف علیه هیچ یک حق تصدی این امر را ندارند(2).
ص:185
تعریف
«دَین»، در لغت، مصدر فعل «دان یَدین» است. هرگاه کسی از دیگری قرض کند، گفته میشود: «دان الرجل» که مصدر آن «دَین» است. هرگاه با کسی به صورت دَین معامله کنی؛ قرض بدهی یا بگیری گفته میشود: «دانیت فلانا». «أدنْتهُ» نیز یعنی: به او قرض دادم و دَینی به او دادم(1).
در المصباح المنیر آمده است: دَین در لغت یعنی قرض و بهای جنس فروخته شده(2).
فقیهان برای معنای اصطلاحی دین تعریفهای مختلفی ذکر کردهاند. بهترینِ آنها این است که دَین عبارت است از لزوم حقی بر ذمه فرد. و این حقوق مالی و غیر مالی، هر دو، را شامل میشود. مثل نمازی که قضا شده و زکات و روزه و غیر اینها؛ چنان که هر آنچه را که به سبب قرض یا فروش یا اجاره یا اتلاف یا جنایت و مانند آنها بر ذمه فرد ثابت میشود، نیز شامل میشود(3)
ص 134؛ نهایة المحتاج، ج 3، ص 130؛ القواعد، ابن رجب، ص 144.
.«دائن»، کسی که قرض و دین را داده است، طلبکار.
مَدین، کسی که قرض و دَین بر عهده اوست، بدهکار.
مدین مستغرَق، کسی که دَین تمام اموالش را دربر گرفته است.
ص:186
[همچنین] دین به اعتبارهای مختلف به اقسام متنوعی تقسیم میشود. مثلاً به اعتبار قوت و ضعفش به دو دسته تقسیم میشود:
دین صحت [و سلامت]: دینی است که در حال صحت و سلامت انسان، با اقرار یا به سبب معاملات مالی وی مثل قیمت جنس فروخته شده، ذمه او را مشغول میسازد.
دین مرض: دینی است که با اقرار انسان در مریضی منجر به مرگ وی لزوم مییابد.
دین همچنین به اعتبار تعلقش به ذمه تنها یا ذمه و عین هر دو، به دو نوع تقسیم میشود:
دین مطلق: دینی است که قیدی ندارد و تنها بر ذمه فرد است.
دین موثق: دینی است که بر ذمه فرد است و تأکید بر استیفای آن از عینی مالی میباشد مثل رهن [که شخص مرتهن میبایست دینی را که بر عهده راهن
دارد از مورد رهن برداشت کند].
خلاصه حکم فقهی
فقیهان بر صحت وقف شخص مدیون، در صورت عدم احاطه دین بر تمام اموالش یعنی در حالتی که دینش مستغرق نباشد، اتفاق نظر دارند. و البته این امر تنها به مقداری میباشد که از دینش اضافه است؛ چون تصرفات مدیون در اموالِ زیادتر از دینش صحیح و نافذ میباشد.
ولی درباره حکم وقفِ مدیونی که دینش تمام مالش را فرا میگیرد آرای فقیهان به شرح ذیل مختلف است:
بیشتر فقیهان معتقدند که وقف شخص مدیون، قبل از این که محجور علیه شود و در حال سلامتش، صحیح و نافذ بوده، طلبکاران حق ندارند آن را نقض کنند. حتی حنفیها گفتهاند: وقف مدیون سالم صحیح است هر چند قصدش از
ص:187
وقف تأخیر در پرداخت دیونش باشد؛ چون یکی این که وقف مصادف با ملکیتش بوده است و دیگر آن که به هنگام صحت وقف حق طلبکاران به آن عین تعلق نگرفته بود(1).
حنبلیها بر صحت وقف شخص مدیون - بدون فرق گذاشتن بین این که دینش مستغرق یا غیر مستغرق باشد - استدلال کردهاند به این که انسان گاهی از روی محبت بر غیر خودش وقف میکند یا از ترس فروشِ مالی بعد از مرگش و تلف کردن پول آن [توسط فرزندان]، آن را بر فرزندانش وقف میکند یا این کار را از ترس این که محجور علیه شود و آن مال را برای پرداخت دیونش بفروشند، انجام میدهد(2)[و وقف در تمام این موارد صحیح میباشد].
ولی بعضی از فقیهان حنفیه گفتهاند: هرگاه شخص مدیون بر فرزندانش وقف کند و از [پرداخت] دیون فرار کند، این وقف صحیح نبوده، لازم نیست. قضات نیز نمیتوانند درباره آن حکم کرده، وقف را به میزانی که در مقابل دین مشغول شده، ثبت نمایند(3).
قریب به این معنی است آنچه که صدقه میدهد، برای خودش یا پرداخت نفقه اهل و عیالش یا پرداخت دینی که آن صدقه کفافش را میدهد، نیاز داشته باشد ولی آن مال را صدقه بدهد یا ببخشد یا وقف نماید، هیچ چیز نمیتواند عدم صحت این تصرفات را توجیه نماید، چون او با این کار میخواهد مانع از پرداخت حق طلبکاران شود و [حق] اهل و عیالش را ضایع سازد حال آن که همین گناه برای انسان کافی است که اهل و عیالش را ضایع کند(4).
مالکیها معتقدند در وقف شخص مدیون در حال سلامتش طلبکار حق دارد
ص:188
آن را باطل کند و در مقابل دینش بگیرد؛ چنان که میتواند آن را تأیید کند، به هر حال مخیر است چون حق اوست(1).
این، به این معناست که وقف مدیون صحیح است ولی متوقف بر اجازه طلبکار است و البته اینها در صورتی است که وقف مدیون قبل از حَجر بر او باشد ولی بعد از حَجر، از دیدگاه عامه فقها، وقف مدیون صحیح نمیباشد.
امامیه
فقهای امامیه بالاتفاق وقف دین را جایز نمیدانند خواه دین مدتدار باشد یا مدت آن رسیده باشد خواه شخص ثروتمند باشد یا در مضیقه مالی باشد(2).
ص:189
تعریف
«ذَر»، در لغت، به معنای نسل است. «ذریه» نیز از «ذر» گرفته شده و همان فرزندان کوچک انسانند. ذریه انسان به فرزندان او گفته میشود. جمع آن «ذراری» و «ذریات» است(1).
خلاصه حکم فقهی
در میان فقیهان در این مسأله اختلاف نظری وجود ندارد که لفظ ذریه فرزندان دختر و پسر، هر دو، را شامل میشود. همچنین اختلافی نیست در این که این لفظ نوههای پسری را نیز شامل میشود.
ولی در دخول نوههای دختری در لفظ ذریه آرای فقیهان مختلف است.
مثلاً چنانچه واقف بگوید: «بر ذریهام وقف کردم» آیا نوههای دختری نیز مستحق این وقف هستند یا خیر؟
بیشتر فقیهان حنفی و مالکی و شافعی و ابوبکر و عبداللّه بن حامد از فقیهان حنبلی معتقدند وقف بر ذریه، نوههای دختری را هم شامل میشود؛ زیرا دختران فرزندان واقف و فرزندان آنها نیز در حقیقت فرزندان او میباشند؛ لذا واجب است که آنها نیز در وقف داخل شوند؛ چون لفظ ذریه آنها را شامل میشود. دلیل صحت این نظر آیه شریفه سوره انعام است: «وَمِنْ ذُرِّیَّتِهِ دَاوُدَ وَسُلَیْمنَ» تا «و
ص:190
1) المصباح المنیر؛ مختارالصحاح ، ذیل مادّه «ذری».
عیسی» [(84 و 85)] که عیسی بن مریم علیهماالسلام را از ذریه حضرت ابراهیم علیهالسلامشمرده است. [حال آن که از طرف مادر منسوب است].
حنابله، در نظری که ابن رشد مالکی نقل کرده است، معتقدند که در وقف بر ذریه نوههای دختری داخل نمیشوند و مستحق چیزی از وقف نمیشوند مگر این که قرینه بر آن وجود داشته باشد.
امامیه
ذیل اصطلاح «ترتیب طبقات» گذشت که در دیدگاه فقیهان امامیه وقف بر ذریه مذکر و مؤنث و طبقات سابق و لاحق همه را دربر میگیرد.
ولی چنانچه واقف در وقف بگوید: «من انتسب الیَّ منهم»؛ هر کس از ناحیه اولاد به من منسوب است، این وقف نوههای دختری را دربر نمیگیرد(1). و چنان که مرحوم صاحب جواهر گفته است، میتوان ادعا کرد که همه فقهای شیعه بر این مطلب اجماع دارند(2).
البته صاحب عروه استثنایی ذکر کرده است که اگر واقف از باب اجتهاد یا تقلید معتقد باشد که انتساب از طرف مادر هم کفایت میکند نوههای دختری نیز داخل در وقف میشوند(3).
ص:191
تعریف
«ذمّه»، در لغت، به معنای تعهد کردن است و در فرمایشی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ذمه به امان دادن تفسیر شده است: «ذمه مسلمانان یکی است و اگر کمترین آنها هم به کسی امان دهد برای همه لازمالاجرا است»(1).
«ذمّه» به معنای ضمانت کردن نیز میباشد؛ مثلاً چنانچه بگویی: «فی ذمتی کذا» یعنی: فلان چیز در ضمانت من است یا آن را ضمانت میکنم.
ذمه مفرد و جمع آن «ذِمَم» است(2).
ذمه در اصطلاح عبارت است از صفتی که با آن انسان، شایسته آنچه که له یا علیه اوست، میشود، یعنی شایسته چیزی میشود که له یا علیه او واجب میشود.
بر این اساس اهلیت نشانه وجود ذمه است و ذمه و اهلیت هر دو از خصوصیات انسان بهشمار میروند که برای غیر او ثابت نمیشوند(3).
خلاصه حکم فقهی
ذمهای که انسان به آن متصف میشود از صفات شخصی - حقیقی میباشد؛
ص:192
لذا ذمه انسان ذمهای حقیقی است که از بدو تولد او شروع میشود در نتیجه ملکیت زمین برای جنین نیز ثابت میشود؛ آنطور که در ارث است. این ذمه، در طول زندگی انسان همراه او میباشد و با موت او ذمهاش نیز به پایان میرسد؛ زیرا بعد از وفات او ذمهاش نیز بقایی ندارد.
البته بیشتر فقیهان معتقدند که ذمه بعد از موت نیز باقی میماند تا این که حقوق متعلق به ترکه تسویه شود و دیون میّت پرداخت شود(1).
ذمهای که طبق نظر بیشتر فقیهان بعد از موت نیز باقی میماند، ذمهای حکمی یعنی، اعتباری است نه حقیقی.
فقیهان وصیت و وقف بر مساجد و جهاتی چون فقیران، حفر قبر و ساختن پل را مجاز دانستهاند؛ زیرا این احکام بر اساس ذمه و اهلیت به معنای حقیقی استوار نمیباشد، بلکه بر اساس ذمه اعتباری و اهلیت فرضی میباشد.
بر این اساس موقوفه، ذمه و اهلیتی به معنای حقیقی ندارد؛ بلکه ذمهاش اعتباری و اهلیتش حکمی میباشد؛ زیرا وقف هویت خاص خودش را داشته، جدای از املاک واقف میباشد.
این موقوفه هم حقوقی دارد و هم واجباتی بر عهدهاش میباشد، مثلاً آنچه که برای سکونت وقف شده است عمارتش بر کسی که در آن سکونت دارد واجب میباشد. این حق برای چه کسی واجب میشود؟ این حق برای انسانی خاص که ذمه و اهلیت حقیقی دارد، واجب نمیشود بلکه به نفع جهت وقف وجوب مییابد.
مثال دیگر تعمیر عین موقوفه است که در [عهده] محصول آن واجب
میشود؛ یعنی بر وقف واجب میشود نه انسانی که ذمه و اهلیت حقیقی دارد.
بنابراین روشن میشود که وقف اهلیت این را دارد که له یا علیهش چیزی
ص:193
1) در این باره بنگرید: الحطاب، ج 6، ص 368؛ جواهر الاکلیل، ج 2، ص 317؛ روضة الطالبین، ج 6، ص 116؛ المغنی به همراه الشرح الکبیر، ج 6، ص 436.
واجب شود، و ذمه و اهلیت اعتباری دارد.
همانطور که قوانین موضوعه، شخصیت اعتباری را به رسمیت میشناسد، فقه اسلامی نیز وقف را شخصیتی اعتباری بهشمار میآورد مثل جهت وقف که حقوقی دارد و واجباتی بر عهدهاش میباشد.
فقه اسلامی در این مسأله با قوانین مدنی جدید که وقف را از اشخاص اعتباری و دارای ذمه مالی مستقل قرار میدهد هماهنگ است(1).
امامیه:
«استدانه».
ص:194
1) در این باره بنگرید؛ مجموعة القوانین المصریّة المختاره من فقه الاسلامی، شیخ محمّد احمد فرج السنهوری بخش سوم درباره قانون وقف، ص 819-825.
تعریف
«ذمّی» منسوب به «ذمّه» است و «ذمّه»، در لغت، به معنای امان دادن و تعهد کردن و ضامن شدن است. در این فرمایش پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله که: «یسعی بذمتهم
أدناهم» ذمه به امان تفسیر شده است؛ یعنی: کمترین مسلمانان نیز میتواند امان دهد.
«فی ذمتی کذا» یعنی: ضامن آن هستم.
در اصطلاح «ذمی» به کسی میگویند که از طرف امام [مسلمین] یا کسی که از
طرف او نیابت دارد [مثل امیر سپاه] عهد و امانی بهطور دائم داده میشود، مانند التزام شخص ذمی به پرداخت جزیه و جریان احکام اسلامی [که با قبول اینها
شخص در پناه حکومت اسلامی درمیآید].
خلاصه حکم فقهی
ذمّی در مسائل وقف احکامی دارد که خلاصه آن در ذیل میآید:
فقیهان وقف ذمی را فیالجمله مجاز دانستهاند.
حنفیه
حنفیها در صحت وقف ذمی شرط کردهاند که در جهاتی باشد که از نظر ما مسلمانان و خودشان تقرب به خدا محسوب شود، مثل وقف بر فقرا
ص:195
و بیتالمقدس. و بر آنچه که تنها از نظر ما تقرب محسوب میشود، صحیح نمیباشد مثل وقف بر مساجد [همچنین است وقف بر جهاتی که تنها از نظر
خودشان تقرب محسوب میشود مثل] وقف بر دیر و کلیسا.
مالکیه
نظر مالکیها نیز نزدیک به نظر حنفیها میباشد، چه گفتهاند وقف کافر بر مسجد و کاروانسرا و حج و جهاد و هر منفعت عمومی دینی باطل میباشد، ولی وقف بر قربات دنیوی مثل ساختن پل و جریان دادن آب و مانند آنها [صحیح بوده] از دیدگاه خودشان وقف بهشمار میآید.
شافعیه
در دیدگاه فقیهان شافعی وقف ذمی صحیح میباشد، هر چند برای مسجد باشد و مانند ما معتقد نباشد که وقف بر مسجد تقرب به خدا محسوب میشود.
حنابله
وقف ذمی بر مسلمان معین یا گروهی مثل فقرا و مساکین را صحیح دانستهاند. وقف مسلمان بر ذمی را بیشتر فقیهان اجازه دادهاند ولی حنابله آن را مقید ساختهاند به این که وقف، بر ذمی معینی باشد؛ لذا وقف مسلمان بر گروهی از اهل ذمه [در دیدگاه ایشان] صحیح نمیباشد(1).
همچنین بنگرید به اصطلاح «واقف» و «موقوف علیه».
ص:196
1) ردالمختار، ج 3، ص 361؛ حاشیه الدسوقی به همراه الشرح الکبیر، ج 4، ص 79؛ نهایة المحتاج، ج 5، ص 350؛ مغنی المحتاج، ج 2، ص 377؛ کشاف القناع، ج 4، ص 245-246؛ شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 492-493.
امامیه
در میان فقیهان شیعه نسبت به وقف مسلمان بر ذمی چهار نظر مطرح شده است:
ممنوع بودن بهطور مطلق.
جایز بودن بهطور مطلق.
جواز در صورتی که موقوف علیه ذمی از نزدیکان واقف باشد.
جواز در صورتی که موقوف علیه ذمی پدر و مادر واقف باشد(1).
همانطور که ملاحظه میشود بیشتر فقهای شیعه جواز این نوع وقف را اختیار کردهاند.
نسبت به وقف ذمی نیز چنان که شهید ثانی گفته است، با توجه به این که در عبارات متقدمین لفظ ذمی نیامده و تنها لفظ کافر به کار رفته است چه بسا مرادشان از کافر همان ذمی باشد(2). بر این اساس میگوییم محقق حلی بهطور مطلق وقف کافر را مجاز دانسته است(3). ولی بیشتر فقیهان این امر را به وقف بر دیر و کلیسا تخصیص زدهاند(4). این جدای از اتفاق نظر اصحاب امامیه بر صحت وقف ذمی بر فقرای نحله خودش میباشد(5).
صاحب مفتاح الکرامه قاعده کلی در جواز یا عدم جواز وقف ذمی را چنین بیان کرده است: اگر مدار بر اعتقاد واقف و تأثیر آن باشد بهترین نظر جواز همه
ص:197
1) ر.ک: مسالک الافهام، ج 5، ص 332-333؛ مفتاح الکرامه، ج 18، ص 107-108؛ جامع المقاصد، ج 9، ص 49-50.
2) مسالک الافهام، ج 5، ص 333.
3) شرایع الاسلام، ج 2، ص 214.
4) قواعد الاحکام به همراه جامع المقاصد، ج 9، ص 48؛ مفتاح الکرامه، ج 18، ص 106؛ تحریرالوسیله، ج 2، ص 69، مسأله 39.
5) از جمله: شرایع الاسلام، ج 2، ص 214؛ قواعد الاحکام، به همراه جامع المقاصد، ج 9، ص 53؛ مفتاح الکرامه، ج 18، ص 106؛ تحریرالوسیله، ج 2، ص 69، مسأله 40.
وجوه وقف ذمی میباشد ولی در غیر این صورت وقف ذمی جایز نخواهد بود(1).
برخی از فقیهان معاصر نیز گفتهاند در مواردی که وقف از مسلمان صحیح است از غیر مسلمان، اعم از کتابی و غیر کتابی، هم صحیح است و عمل به شرایط واقف نیز بر متولی واجب است(2).
ص:198
تعریف
«رجوع»، در لغت، به معنای برگشتن است. گفته میشود: «رجع، یرجع» یعنی: برگشت، برمیگردد. مصدر آن نیز «رجع و رجوع» است. «رجع فی الشیء»، یعنی به آن بازگشت [و رجوع کرد]؛ به همین جهت هرگاه کسی هدیهای را که داده است پس بگیرد و به ملکیت خودش بازگرداند، گفته میشود: «رجع فی هبته»(1).
رجوع در استعمال فقیهان خارج از معنای لغوی آن نمیباشد(2).
خلاصه حکم فقهی
رجوع از تصرفاتی است که احکام مختلفی دارد:
گاهی واجب است مثل رجوع به کتاب و سنت به هنگام اختلاف، و رجوع یاغیان و متجاوزان به اطاعت از امام(3)
گاهی مستحب است، مثل رجوع خریدار و فروشنده از معامله به تراضی بعد از تمام شدن عقد که اقاله نامیده میشود(4)
ص:199
گاهی حرام میباشد مثل رجوع در صدقه؛ از عمر روایت شده است که هر کس چیزی را به عنوان صدقه ببخشد نمیتواند به آن برگردد (و پس بگیرد)(1).
رجوع گاهی در تصرفات کلامی است، مثل رجوع از اقرار، شهادت، وصیّت و غیر اینها. و گاهی در اعمال مثل رجوع مسافر به وطنش و رجوع کسی که بدون احرام از میقات گذشته است به آن جا برای این که از آنجا احرام ببندد.
و امّا رجوع در وقف: از نظر بیشتر فقیهان اصل آن است که وقف صحیح و منجّز از همان ابتدای حصولش لازم بوده، موقوفه فروخته نمیشود؛ رهن داده نمیشود؛ بخشیده نمیشود: به ارث برده نمیشود.
از آنجا که وقف از عقود لازم است و رجوع در عقد لازم بعد از تمامیتش جایز نمیباشد، واقف و ورثه واقف نمیتوانند بعد از ابرام از آن برگشته، نقضش کنند.
ابن قدامه در المغنی چنین میگوید: چنانچه واقف شرط کند که هرگاه بخواهد موقوفه را بفروشد یا ببخشد یا از آن برگردد، این شرط و وقف صحیح نمیباشد؛ چون با مقتضای عقد منافات دارد. و احتمال دارد شرط مزبور فاسد و وقف صحیح باشد(2).
در مغنی المحتاج، از کتابهای [فقهی] شافعی، چنین آمده است: اگر [کسی چیزی را] وقف کند و برای خودش خیار رجوع در وقف هرگاه بخواهد را شرط کند، [وقف] باطل میباشد و در مقابل این نظر صحیح، نظر دیگر این است که وقف صحیح بوده، شرط لغو میشود(3).
در دیدگاه ابو یوسف و محمّد [بن حسن]، از فقیهان حنفیه، وقف [از عقود] لازم بوده، ملکیت وقف از واقف زائل شده به خداوند میرسد، به گونهای که
ص:200
منافع آن به بندگان خدا میرسد؛ فروخته نمیشود؛ به ارث برده نمیشود؛ زیرا وقف یک ضرورت است.
ابو حنیفه بین وقف مثل مسجد و غیر آن تفصیل داده گفته است: وقف مسجد لازم بوده، رجوع از آن جایز نمیباشد، چون واقف مسجد را خالصانه برای مردم قرار داده است و آن را به ملک کسی درنیاورده، بنابراین مردم در آن چیزی غیر از عبادت را مالک نمیشوند. ولی وقف غیر مسجد در دیدگاه ابوحنیفه لازم نمیباشد و واقف میتواند از آن برگردد؛ چون مثل عاریه میباشد(1).
بنابر آنچه که مالکیها و ابوحنیفه ذکر کردهاند که وقف غیر مسجد جایز بوده، لازم نمیباشد، رجوع واقف در وقف اهلی [مثل وقف بر اولاد] جایز میباشد برخلاف وقف خیری (مثل بر عموم) رجوع در آن جایز نیست؛ چون وقف خیری نوعی صدقه است و صدقه هنگامی که از دست انسان خارج میشود، رجوع در آن جایز نمیباشد.
ولی این نظر مخالف نظر بیشتر فقیهان میباشد که رجوع در وقف را مطلقا چه در وقف اهلی و چه خیری جایز نمیدانند.
امامیه
در فقه امامیه وقف بعد از تمامیتش لزوم یافته، رجوع از آن جایز نمیباشد(2). برخی از فقهای امامیه بر این امر ادعای اجماع کردهاند(3)و برخی گفتهاند از ضروریات مذهب شیعه میباشد(4).
همچنین مورد اتفاق فقیهان امامیه است که چنانچه واقف خیار رجوع را
ص:201
برای خود شرط کند شرط و وقف هر دو باطل میباشند(1)
ج 28، ص 73.
.ولی در صورتی که واقف شرط کند به هنگام نیاز، موقوفه به ملکیتش بازگردد، سه نظر وجود دارد:
1- شرط و وقف را در این صورت باطل دانستهاند(2).
2- وقف باطل شده، حبس میشود و در هنگام نیاز واقف موقوف به ملکیت او باز میگردد و بعد از مرگش به ورثه میرسد. حال اگر واقف محتاج نشود و بمیرد باز هم وقف به ورثه منتقل میشود؛ زیرا واقف با موت فقیر شده، شرط حاجت محقق میشود(3).
3- وقف بر وقفیتش باقی مانده، منقطع الآخر میشود و هرگاه شرط احتیاج محقق شود به ملکیت واقف باز میگردد و بعد از او به ورثه میرسد؛ ولی اگر واقف رجوع نکند یا محتاج نشود و بمیرد، موقوفه بر وقفیتش باقی میماند(4).
نسبت به چگونگی حاجت نیز برخی از فقیهان گفتهاند اگر واقف کمیت آن را مشخص کرده باشد به آن عمل میشود و در غیر این صورت مرجع تشخیص حاجت، عرف میباشد(5).
مرحوم صاحب عروه ضمن اشاره به مطلب فوق، مسأله دیگری را متذکر شده است و آن این که مناط در حاجت، صدق احتیاج به موقوفه است نه مطلق احتیاج(6).
ص:202
1) از جمله: قواعد الاحکام، ج 2، ص 389؛ مفتاح الکرامه، ج 18، ص 60؛ جواهر الکلام،
2) این نظر به شیخ طوسی در یکی از دو نظرش و به ابن ادریس نسبت داده شده است. ر.ک: جامع المقاصد، ج 9، ص 29؛ مفتاح الکرامه، ج 18، ص 56.
3) شرایع الاسلام، ج 2، ص 217؛ قواعد الاحکام، ج 2، ص 389؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 366؛ جامع المقاصد، ج 9، ص 30.
4) جواهر الکلام، ج 28، ص 73؛ العروة الوثقی، ج 2، ص 202-204، مسأله 23.
5) جامع المقاصد، ج 9، ص 30؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 367؛ مفتاح الکرامه، ج 18، ص 60.
6) العروة الوثقی، ج 2، ص 204.
تعریف
«رد»، در لغت، مصدر فعل «ردّ یردّ» است و از جمله معانی آن بازداشتن و بازگرداندن چیزی میباشد. «رَددْتُ الشیء»؛ یعنی آن را رد کرده، بازداشتم. «رَدَّه
عن وجهه»، یعنی آن را بازگرداند.
«رد» به معنای عدم قبول نیز میآید؛ هرگاه کسی چیزی را قبول نکند، گفته میشود: «ردَّ الشیء»؛ «رددتُه الیه جوابَه»؛ یعنی جواب [نامه] او را بازگرداندم و ارسال کردم. از همین جمله است «رددتُه علیه الودیعة»؛ یعنی امانتش را به او بازگرداندم(1).
معنای اصطلاحی «ردّ» خارج از معنای لغوی آن نمیباشد؛ لذا ردّ عاریه، در اصطلاح فقیهان، بازگردان آن به شخص عاریهدهنده میباشد؛ ردّ شهادت نیز به معنای قبول نکردن آن است. همچنین است رد کردن وقف.
خلاصه حکم فقهی
از نظر بیشتر فقیهان مسلّم است که در صحت وقف بر جهت غیر معین، مثل فقیران یا مسجد و قبرستان، قبول شرط نمیباشد؛ لذا قبول و رد هیچ تأثیری در آنها ندارد.
ولی چنانچه موقوف علیه شخص معینی باشد و امکان قبول و رد داشته
ص:203
1) المصباح المنیر؛ الصحاح، ذیل مادّه «ردد».
باشد، از نظر بیشتر فقیهان، قبول او شرط میباشد؛ چنان که تفصیل آن در اصطلاح «قبول» آمده است.
بر این اساس، فقیهان در حکم ردّ موقوف علیه معینی که امکان قبول و رد دارد اختلاف نظر دارند:
حنفیه
معتقدند چنانچه در مرحله اوّل موقوف علیه فرد معینی باشد و در نهایت وقف بر فقرا باشد... اگر آن فرد آن را قبول کند محصول وقف به او و اگر رد کند به فقرا میرسد؛ و هر کس قبول کند بعد از آن نمیتواند رد کند و هر کس در ابتدا رد کند بعد از آن دیگر نمیتواند قبول کند(1).
مالکیه
در صورتی که موقوف علیه معیّن رد کند دو نظر دارند:
نظریّه خود مالک و آن اینکه در صورتی که موقوف علیه معیّن، وقف را رد کند، با نظر حاکم، وقف به کسی که رد نکرده میرسد. برخی این نظر مالک را تفسیر کردهاند به این که در صورت ردّ موقوف علیه معین، وقف به فقرا میرسد که این مطابق نظر حنفیها میباشد.
نظر مالکیّه که وقف، در صورت ردّ موقوف علیه، به ملکیت واقف یا ورثه او برمیگردد(2).
شافعیه
اگر موقوف علیه معیّن وقف را رد کند، حقش در وقف باطل میشود و اگر
ص:204
رجوع کند مستحق چیزی نمیشود(1).
حنابله
از آنجا که قبول را بهطور مطلق در وقف شرط نمیدانند؛ چه وقف بر معیّن باشد و چه بر غیر معین؛ لذا وقف بر معیّن با ردّ موقوف علیه باطل نمیشود؛ زیرا، از نظر فقهای حنبلی، قبول و رد بود و نبود یکسان میباشد.
امامیه
در دو جهت بحث کردهاند:
1- اشتراط عدم رد: محقق ثانی گفته است که در شرط بودن عدم ردّ موقوف علیه خلافی نیست و بر این اساس اگر موقوف علیه، ردّ کند، وقف باطل میشود(2). علامه حلّی نیز ردّ موقوف علیه را موجب بطلان وقف میداند(3). در مقابل برخی تصریح کردهاند که وقفیت با صرف نظر کردن موقوف علیهم از حقوق خود زائل نمیشود(4).
همچنین رجوع موقوف علیه بعد از رد دیگر فایدهای ندارد(5).
2- اشتراط قبول: اگر موقوف علیه ردّ نکرد ولی سکوت کرد، آیا تصریح به قبول در صحت یا لزوم وقف شرط است؟ جمعی آن را شرط میدانند چون وقف عقد است و هر عقدی قبول در آن شرط است، و برخی میگویند: وقف ارائه ملک است نظیر عتق به مجرّد اجرای صیغه محقق میشود(6).
ص:205
تعریف
«رده»، در لغت، عبارت است از برگشتن و برگرداندن از چیزی. گفته میشود: «ارتدّ عنه ارتدادا»؛ یعنی روی گرداند. هرگاه کسی بعد از مسلمان بودن کافر شود، گفته میشود: «ارتدّ فلان عن دینه»؛ پس «الردة عن الاسلام»، در لغت، برگشتن از اسلام است(1).
در اصطلاح نیز ردّه عبارت است از کافر شدن انسان مسلمان با کلامی صریح یا لفظی که مقتضی کفر است یا انجام دادن کاری که متضمن کفر است؛ لذا ردّه همانطور که با سخن حاصل میشود با فعل نیز محقق میشود، مانند سجده کردن برای بتها یا خورشید یا ماه و مانند اینها(2).
خلاصه حکم فقهی
فقیهان بر این که اسلام و ارتداد فرد مجنون صحیح نیست، اتفاق نظر دارند. همچنین اتفاق نظر دارند بر این که هر کس بر گفتن کلام کفرآمیز مجبور شود، مرتد نخواهد شد، به دلیل آیه شریفه «مَنْ کَفَرَ بِاص للّهِ مِنْ بَعْدِ ایمَانِهِ اِلاَّ مَنْ اُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِاص لاْیمَانِ وَلکِنْ مَنْ شَرَحَ بِاص لْکُفْرِ صَدْرًا فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللّهِ وَ لَهُمْ
ص:206
عَذَابٌ
عَظیمٌ»(1).
«ردّه» در عبادات، معاملات، جنایات و غیر اینها احکامی دارد. [مثلاً] عبادت شخص مرتد قبول نمیشود؛ چون اعمال او به خاطر کفرش حبط میشود؛ ملکیت مرتد بر اموالش نیز از نظر بیشتر فقیهان متوقف بر سرانجام کار وی میباشد؛ اگر در حالت کفر بمیرد یا کشته شود ملکیتش زائل شده، اموالش فیء محسوب میشود و اگر به اسلام برگردد اموالش به او بازگردانده میشود. همچنین بر این اساس، مرتد حَجر شده، از تصرف ممنوع میشود و چنانچه تصرفی کند از نظر بیشتر فقیهان تصرفاتش ممنوع بوده، اثری ندارد(2)
مغنی المحتاج، ج 4، ص 142.
.از مرتد، از باب استحباب یا وجوب، خواسته میشود که توبه کند و اگر توبه نکرد کشته میشود. نسبت به وقف مرتد، فقیهان در دو حالت آن را ذکر کردهاند:
حالت اول: حالتی که وقف شخص مرتد بهطور صحیح در حال مسلمان بودنش، یعنی قبل از ارتداد وی، انجام شده باشد.
حنفیها گفتهاند: ارتداد فرد مسلمان وقفش را باطل میکند. حصفکی گفته است: اگر مسلمان، مرتد شود، وقفش باطل میشود؛ ابن عابدین در تعلیل آن گفته است: چون با ارتداد اعمالش باطل میشود.
مالکیها و حنبلیها گفتهاند که وقف با ارتداد باطل نمیشود. ولی مالکیها این عدم بطلان وقف با ارتداد را مقید ساختهاند به زمانی که تصرف در حیازت موقوفه قبل از ارتداد واقف انجام گرفته باشد، ولی اگر حیازت موقوفه تا زمانی که واقف مرتد شده، در حالت ارتداد کشته شود، صورت نگرفته باشد وقف از نظر ایشان باطل میشود(3).
ص:207
1) نحل / 106. «هر که از پس ایمان آوردنش منکر خدا شود جز کسی که مجبور شده و دلش به ایمان قرار دارد... قرین خشم خدایند».
2) البدائع، ج 7، ص 136-137؛ جواهر الاکلیل، ج 1، ص 35؛ المغنی، ج 8، ص 128-129؛
3) حاشیه الدسوقی، ج 4، ص 307؛ کشاف القناع، ج 4، ص 254؛ شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 497؛ الدرالمختار، ج 3، ص 360-369.
حالت دوم: وقف مرتد در حالت ارتدادش.
بیشتر فقیهان معتقدند که هرگاه مرتد در حالت ارتداد وقف کند در آن حال نافذ نیست؛ بلکه متوقف بر سرانجام کارش میباشد که اگر توبه کرده، به اسلام برگردد، وقفش نفوذ مییابد، ولی اگر بمیرد یا کشته شود، وقفش باطل میشود. البته این امر بنا بر اصلی است که از نظر بیشتر فقیهان با ارتداد فرد، ملکیتش زائل نمیشود(1)، [بلکه سرانجام کارش دیده میشود].
ابن عابدین این سخن محمّد بن حسن را نقل کرده است: از تصرفات مرتد آنهایی پذیرفته میشود که از قومی که به دین آنها منتقل شده است نیز پذیرفته میشود(2).
بر این اساس اگر فرد مسلمان به دینی مرتد شود که از اهل آن دین وقف با شرایط آن صحیح میباشد، مثل وقف اهل کتاب بر بیتالمقدس، از مرتد نیز همان صحیح خواهد بود.
در فقه شافعی نظری وجود دارد مبنی بر باقی بودن ملکیت مرتد در اموالش بهطور قطع که بر اساس آن میتوان گفت که وقف شخص مرتد نیز صحیح میباشد(3).
امامیه
به مسلمانی که از آیین اسلام خارج شده، کفر را برگزیده باشد مرتد گفته میشود(4). چه این اسلام مسبوق به کفر باشد و چه نباشد(5).
ص:208
شرایط عمومی تکلیف ،یعنی: عقل، بلوغ، قصد و اختیار در تحقق ارتداد معتبر است؛ بنابراین بر ارتداد دیوانه، غیر بالغ، غافل، کسی که در خواب است، سهوکننده یا بیهوش و مکره اثری مترتب نیست(1).
فقیهان امامیه مرتد را دو قسم دانستهاند: مرتد فطری و مرتد ملی.
مرتد فطری کسی است که بر اسلام متولد شده باشد؛ یعنی یکی از پدر و مادر یا هر دوی آنها در حال انعقاد نطفه مسلمان بوده باشند، همراه با قبول اسلام بعد از بلوغ یا تمییز، بعد مرتد شود.
مرتد ملی کسی است که در ابتدا کافر بوده، بعد مسلمان شده و بعد دوباره کفر را اختیار کرده است(2).
هر یک از مرتد فطری و ملی در فقه امامیه گذشته از احکام مشترک دارای احکام اختصاصی نیز میباشند(3).
فقیهان شیعه در بحث وقف تنها متعرض وقف بر مرتد شدهاند که حکم آن را ذیل اصطلاح «بطلان» گفتهایم. ولی متعرض وقف مرتد نشدهاند و تنها شهید اول در دروس گفته است که وقف مرتد جایز نمیباشد(4).
با وجود این فقیهان شیعه در بحث از ارتداد و مرتد بهطور کلی گفتهاند که مرتد اگر فطری باشد ملکیتش باطل شده، تمام تصرفاتش باطل است. ولی مرتد ملّی ملکیتش زائل نمیشود، بلکه از جانب حاکم بر او حجر میشود و تصرفاتش امضا نمیشود و اگر به اسلام بازگردد اموالش به او عودت داده شده، تصرفاتش جریان مییابد(5).
این موافق همان نظر شهید اول است که پیش از این ذکر شد.
ص:209
نسبت به حکم وقف مرتد در زمان اسلامش نیز ظاهرا میتوان گفت با توجه به این که در فقه شیعه با تمامیت یافتن وقف، ملکیت موقوفه از دست واقف خارج شده و واقف اجنبی از آن میشود - چنان که در چند جا از جمله ذیل اصطلاح «تعیین» و «رجوع» گفته شد - چنین وقفی باطل نمیشود.
ص:210
تعریف
«رشد» در لغت، به معنای درست و صحیح بودن است که خلاف خطا و گمراهی میباشد. رشید از اسماء خداوند متعال است؛ چه اوست که مخلوقات را به آنچه که به صلاحشان است راهنمایی میکند؛ یعنی آنها را هدایت کرده، به آنچه که صلاح ایشان در آن است میرساند؛ پس او رشید به معنای مرشد و راهنما است(1).
بیشتر فقیهان رشد را به معنای درست عمل کردن در مسائل مالی به کار میبرند. چنان که در بدایع الصنایع آمده است: رشد عبارت است از راستی و درستی در حفظ مال و اصلاح آن(2).
در شرح منتهی الارادات نیز رشد به درست عمل کردن در مسائل مالی تعریف شده است به دلیل سخن ابن عباس(رض) نسبت به آیه «فَاِنْ انَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْدًا»(3)که رشد در این آیه را به درست عمل کردن در اموال معنی کرده است(4).
در دیدگاه شافعیها یعنی درست و صحیح بودن در مال و دین(5).
ص:211
خلاصه حکم فقهی
رشدِ افراد اینگونه آزموده میشود که تصرفاتی که امثال آنها در آن تصرف میکنند به ایشان واگذار میشود. این امر با توجه به طبقه اجتماعی افراد مختلف میباشد، مثلاً تاجرزاده در خرید و فروش، کشاورز در کار کشاورزی، اهل هر حرفهای در آنچه که متعلق به آن حرفه میباشد و زن در نحوه اداره منزل و دیگر کارهای مربوط به خانه آزموده میشوند و همینطور دیگر افراد جامعه(1).
رشد مورد نظر در تصرفات مختلف با دو چیز محقق میشود؛ بلوغ و درست عمل کردن در مال؛ به دلیل سخن خداوند متعال در قرآن که «وَابْتَلُوا الْیَتَامی حَتّی اِذَا بَلَغُوا النِّکَاحَ فَاِنْ انَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْدًا فَاص دْفَعُوا اِلَیْهِمْ اَمْوَالَهُمْ»(2).
رشد، ضد «سفاهت» و سفاهت اسراف و تبذیر در مال است که این نظر بیشتر فقیهان میباشد. در نظر راجح شافعیها نیز سفاهت عبارت است از تبذیر در مال و فساد در مال(3)و دین هر دو.
از آنجا که وقف از تبرعات و بخششها محسوب میشود و سفیه نسبت به تبرعات محجور علیه است، مالکیها، شافعیها، حنبلیها و ابو یوسف و محمّد از فقهای حنفی معتقد شدهاند که در وقف اهلیت واقف شرط است به این معنا که عاقل، بالغ و رشید باشد و بر این اساس وقف سفیه از نظر این فقیهان صحیح نمیباشد.
در این میان تنها ابوحنیفه حَجر بر سفیه را اجازه نمیدهد؛ زیرا از نظر او حَجر از بین بردن آدمیت انسان است و به همین جهت وقف سفیه را صحیح میداند.
ابو یوسف نیز در جواز وقف سفیه قیدی ذکر کرده است که تفصیل آن در
ص:212
اصطلاح «سفه» خواهد آمد.
امامیه
چنان که ذیل اصطلاح «حجر» گفته شد وقف سفیه به مانند دیگر تصرفات او مثل بیع، صلح، هبه و اجاره صحیح نمیباشد. البته چنان که برخی گفتهاند این عدم نفوذ تصرفات سفیه به معنای این است که نمیتواند در آنها مستقلاً عمل کند، ولی با اذن ولی، صحیح میباشد(1).
ص:213
1) مصطلحات الفقه، ص 270.
تعریف
«ریع»، در لغت، رشد و افزایش است. هرگاه بار درخت زیاد شود گفته میشود: «أراعت الشجرة(1)» فقیهان «ریع» را به غلّه و غلّه را به ریع تفسیر کرده، هر دو لفظ را به یک معنا به کار میبرند که عبارت است از: فزونی، فایده و درآمدی که حاصل میشود، مانندِ محصول زراعی، میوه، شیر، کرایه زمین، اجرت حیوان و مانند اینها(2)
ج 2، ص 490.
.خلاصه حکم فقهی
وقف از تصرفاتی است که بر محصول و درآمد انجام میشود؛ زیرا عبارت است از حبس کردن اصل و صدقه دادن محصول آن. چنان که در صحیحین، به نقل از عبداللّه بن عمر، آمده است که عمر زمینی از [غنایم] خیبر به دستش رسید؛ خدمت پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمد و درباره آن از ایشان سؤال کرد. گفت: ای پیامبر خدا! زمینی از [غنایم] خیبر به من رسیده است که تاکنون مالی ارزشمندتر از آن نصیبم نشده است، مرا چه سفارشی درباره آن میکنید؟ پیامبر فرمودند: اگر بخواهی میتوانی اصلش را حبس کنی، آن را صدقه بدهی. ابن عمر گوید: عمر آن زمین
ص:214
را صدقه داد بر این اساس که اصلش فروخته نمیشود، خریده نمیشود، به ارث برده نمیشود و هدیه داده نمیشود(1).
هرگاه وقف لزوم یابد، محصول و درآمدش - چنانچه داشته باشد - حق موقوف علیهم میشود، چه موقوف علیهم معین باشد و چه، مثل فقرا و مساکین، معین نباشد(2).
فقیهان در این که آیا واقف میتواند بعض یا تمام محصول وقف را برای خودش قرار دهد، آرای مختلفی دارند:
مالکیها، شافعیها، محمّد بن حسن حنفی و احمد [بن حنبل] در روایتی معتقدند که این کار جایز نمیباشد؛ چون وقف مقتضی حبس عین و به ملکیت [غیر] درآوردن منفعت میباشد، ولی با این کار عین حبس شده و منفعت در ملک واقف باقی مانده است و چنین وقفی معنا ندارد.
به نظر ابو یوسف، از فقیهان حنفی، و طبق صحیحترین نظر در دیدگاه حنابله جایز است که واقف منفعت وقف را برای خودش شرط کند. این مطلب به دلیل این روایت احمد بن حنبل است: «شنیدم از ابن عیینه او از ابن طاووس و او از ابن حجر مدری که در صدقه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله چنین آمده است: «اهل واقف میتوانند به مقدار معروف از وقف بخورند بدون این که به حد منکر برسد»(3).
زکات محصول وقف را در اصطلاح زکات نگاه کنید.
امامیه
انتفاع واقف از موقوفه انتفاع
ص:215
تعریف
«زکات»، در لغت، به معنای رشد و افزایش است. بر این اساس گفته میشود: «زکا الزرع و الارض تزکو» یعنی: زراعت و زمین زیاد شد، همچنین گفته میشود: «زکّی الرجل ماله» یعنی: اموال و داراییهایش را زیاد کرد، مصدر آن تزکیه و زکات اسم آن میباشد.
زکات به معنای صلاح و درستی نیز میباشد، چنان که خداوند متعال فرموده است: «فَاَرَدْنَا اَنْ یُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَیْرًا مِنْهُ زَکوةً»(1). به آنچه که به عنوان حق خدا از اموال خارج میشود نیز «زکات» گفته میشود؛ چون موجب پاک شدن مال از حقی که در آن است؛ افزوده شدن ثمرات آن و رشد و نمو بیشتر آن با جایگزینی خداوند متعال میشود(2).
زکات در اصطلاح فقیهان اسم است برای مقدار معینی از مالی مخصوص که واجب است مطابق شرایطی مشخص به افراد خاصی پرداخته شود(3).
خلاصه حکم فقهی
زکات واجب است و یکی از ارکان اسلام میباشد. دلیل وجوب آن از قرآن
ص:216
آیه شریفه «وَ اَقیمُوا الصَّلوةَ وَ اتُوا الزَّکوةَ»(1)و از سنت این فرمایش رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است که اسلام بر پنج چیز بنا شده است، و از جمله آنها «دادن زکات» را ذکر فرمودند(2).
مسلمانان بر وجوب زکات اجماع دارند. صحابه نیز بر جنگ با مانعان زکات متفق بودند(3).
زکات از حیث کسی که زکات بر او واجب میشود شروطی دارد؛ چه شرط است که شخص زکاتدهنده مسلمان باشد. هر چند که فقیهان در وجوب زکات بر صغیر و دیوانه اختلاف نظر دارند.
همچنین از حیث مالی که زکات در آن واجب میشود، شروطی وجود دارد، مانند شرط این که مملوک باشد؛ زائد بر نیازهای اصلی انسان باشد؛ و یک سال بر آن گذشته باشد. البته این شرط اخیر در غیر زکات زراعت و میوه میباشد؛ زیرا زکات اینها هنگام برداشت محصول است. همچنین شرط است که مال [مزکی] به نصاب مشخصی برسد با علم به این که نصاب هر مالی به حسب آن فرق میکند. تفصیل این مطلب را در باب زکات کتابهای فقهی ببینید.
زکات مال وقفی
بحث زکات مال وقف در دو مسأله مطرح میشود:
اول: زکات خود عین موقوفه
آرای فقیهان نسبت به زکات عین موقوفه، با توجه به نظرات متفاوت آنها درباره ملکیت عین موقوفه، مختلف است.
ص:217
مثلاً در دیدگاه حنفیها و شافعیها از آنجا که در صحیحترین قول، ملکیت رقبه موقوفه به خداوند میرسد، زکاتی هم ندارد. حنفیها میگویند: به حیوان سائمه(1)(حیوان علفچر) و اسب که در راه خدا وقف شده زکات تعلق نمیگیرد، چون به ملکیت درنمیآیند و همچنین در زکات تملیک است؛ حال آن که تملیک در چیزی که ملک فرد نیست متصور نمیباشد(2).
شافعیها میگویند: اگر چهارپای موقوفه، به جهات عمومی مثل فقیران یا مساجد یا رزمندگان یا ایتام و مانند اینها وقف شده باشد، زکات به آن تعلق نمیگیرد و در این باره اختلافی نیست. زیرا مالک معینی ندارد؛ همچنین اگر بر موقوف علیه معینی وقف شده باشد، چه یک نفر باشد، چه یک گروه صحیحتر این است که زکات به آن تعلق نمیگیرد؛ زیرا ملکیت رقبه این موقوفه به خداوند متعال میرسد(3).
در دیدگاه فقیهان مالکی که موقوفه در ملکیت واقف باقی میماند، زکات آن بر عهده واقف است. در حاشیه الصاوی بر الشرح الصغیر چنین آمده است: هر کس عینی را به این صورت وقف کند که افراد نیازمند آن را بگیرند و بعد مثل آن را بازگردانند زکات آن بر واقف لازم است، چون در ملکیت او میباشد. پس باید هر سال زکات آن را بدهد هر چند آن را به اموال خودش منضم کند [تا به حد نصاب زکات برسد] و اگر موقوفه مورد نظر چند سال در دست [موقوف علیه] مدیون بماند، بعد از آن که واقف آن را قبض کند پس از گذشت یک سال باید زکات آن را بدهد.
همچنین هر کس چهارپایی را برای جدا ساختن شیر یا پشم آن یا حمل بار بر آن یا گرفتن نسل از آن وقف کند، زکات تمام اینها بر ملک واقف است البته
ص:218
اگر نصابی داشته باشند، هر چند که آن را به اموال خودش منضم کند. در این مسأله فرقی نمیکند که موقوف علیهم معین باشد یا نباشد. همچنین متولی به جای واقف این کار را انجام میدهد. جز این که متولی هنگامی که وقف به نصاب برسد، زکات آن را میدهد و نمیتواند آن را به مال خودش منضم کند؛ [تا به همراه آنها به نصاب زکات برسد]؛ چون مالک آن نمیباشد(1).
حنبلیها میگویند: ملکیت موقوفه از آن موقوف علیه میباشد؛ لذا اگر موقوف علیه، معین باشد مثل زید، زکات آن بر او واجب میشود؛ زکات شتر یا گاو یا گوسفند علفچر؛ زیرا ملکیت آنها مطابق مذهب آنها به موقوف علیه میرسد یا این که شبیه املاک دیگرش میشود. البته بعضی از فقیهان حنبلی [در وقف بر معین] به خاطر ضعف ملکیت عدم وجوب زکات را اختیار کردهاند.
ولی اگر موقوف علیهم غیر معین باشد، مثل فقرا، زکات موقوفه به موقوف علیه واجب نمیشود(2).
دوم: زکات محصول زمین و میوه درخت
نسبت محصول زمین موقوفه و میوه درخت موقوفه، اگر وقف بر افراد مشخصی باشد و سهم بعضی از موقوف علیهم از محصول و میوه به حد نصاب برسد، زکات آن واجب میشود؛ زیرا موقوف علیهم بهطور کامل ملک میوه و محصول شده، هرگونه بخواهند میتوانند در آن تصرف کنند؛ لذا هرگاه سهم فردی از آنها به حد نصاب برسد، زکات آن بر او واجب میشود. این نظر حنفیها، مالکیها، شافعیها، و حنبلیها میباشد. از طاووس و مکحول نقل شده است که چنین موقوفهای زکات ندارد؛ زیرا زمین ملک موقوف علیه نیست؛ پس زکاتی در درآمد و محصول زمین وقف، واجب نمیشود.
ص:219
چنانچه وقف، بر جهات عمومی باشد مثل وقف بر مساجد و فقرا، از نظر حنفیها و مالکیها هرگاه به نصاب برسد زکاتش واجب میشود؛ به دلیل آیه شریفه «وَ اتُوا حَقَّهُ یَوْمَ حَصَادِهِ»(1)، و به دلیل این که یک دهم [زکات] در محصول واجب میشود نه در زمین، چنان که حنفیها معتقدند؛ بر این اساس در ابتدا با نظر متولی وقف زکات محصول خارج شده، بقیه آن، طبق نظر متولی، بین موقوف علیهم تقسیم میشود، چنان که مالکیها گفتهاند(2).
از نظر حنبلیها و طبق نظر صحیح مشهود در عبارات شافعیها، در محصول موقوفهای که وقف بر غیر معین شده است مثل فقرا زکات واجب نمیشود. همچنین است در آنچه که به عنوان سهم به هر یک از آنها میرسد، چه نصابی از محصول و میوه به بعضی از آنها برسد و چه نرسد؛ زیرا وقف بر فقیران و مساکین برای فرد واحدی از آنها متعین نمیشود، به دلیل این که میتوان هر یک از آنها را از وقف محروم کرده، محصول را به غیر او داد(3).
امامیه
چنانچه عین موقوفه از اجناس زکویه باشد، مانند شتر و گاو و گوسفند، زکات آن بر موقوف علیهم واجب نمیشود، هر چند به نصاب برسد(4)و حتی اگر موقوفه را ملک موقوف علیهم بدانیم.
همچنین در صورتی که بچه متولد شده از آنها را به تبع مادر وقف بدانیم یا این که واقف وقف بودن آنها را نیز شرط کرده باشد، زکاتشان واجب نمیباشد، ولی چنانچه آنها را تابع مادرانشان ندانیم یا واقف وقف بودنشان را شرط نکرده باشد، هر یک از موقوف علیهم که سهمش به نصاب برسد واجب است زکات آن
ص:220
را بپردازد(1).
در دیگر نماءات نیز چنانچه از اجناس زکویه باشند مثل خرما، انگور، گندم و جو در وقف خاص هر کس که سهمش به نصاب برسد پرداخت زکات بر او واجب میباشد. چون ملک طلق آنهاست. ولی در وقف عام واجب نیست؛ چون موقوفه ملک کسی از موقوف علیهم نیست(2)مگر این که موقوفه به نحو مشارکت و نه بیان مصرف بر موقوف علیهم عام وقف شده باشد و اتفاقا موقوف علیهم محصور باشند مثل این که وقف بر فقرای روستا یا شهری باشد که تعداد مشخصی هستند که در این صورت هر کس سهمش به نصاب برسد واجب است زکات آن را بپردازد. [چون در این فرض در واقع موقوف علیهم مالک وقف
میشوند]. ولی اگر به نحو بیان مصرف وقف شده باشد، زکات آن واجب نمیباشد؛ زیرا موقوف علیهم مالک آن نمیشوند مگر بعد از تقسیم متولی(3).
البته در وقف عام چنانچه متولی قبل از تعلق زکات بر محصول آن را میان موقوف علیهم تقسیم کند به گونهای که بعد از ملکیت آنها زکات محصول واجب شود، در صورت به نصاب رسیدن باید زکات آن را بدهند(4). همچنین است اگر موقوف علیه منحصر در یک نفر شود؛ چون در این صورت موقوف علیه قبل از دادن متولی مالک وقف میباشد(5).
ص:221
تعریف
«سفه»، در لغت، مصدر فعل «سَفَه، یسفِه» و به معنای نقص در عقل میباشد. اصل آن سبکی و حرکت است؛ [لذا این که] گفته میشود: «سَفَه» یعنی: سبکسری و نادانی کرد(1).
در اصطلاح اکثر فقیهان «سفاهت» را به اسراف و تبذیر و سوء تصرف در مال تعریف کردهاند. در الدر المختار و حاشیه آن رد المختار چنین آمده است: سفه عبارت است از ضایع ساختن مال بر خلاف مقتضای شرع یا عقل، مانند اسراف و تبذیر در نفقه یا این که بدون هدف یا غرض عقلانی در آن تصرف کند. غیر عقلانی بودن غرض هم بر این است که عقلای اهل دیانت آن را هدف نشمارند(2).
سفیه فرد بالغی است که راه صحیح تصرف در مال را نمیداند(3)، جمع آن «سفها» میباشد.
مقابل سفه، «رشد» است. رشد یعنی تصرف صحیح و نیکو در مال.
آنچه گفته شد نظر بیشتر فقیهان میباشد. (همچنین بنگرید به اصطلاح رشد).
ص:222
خلاصه حکم فقهی
بیشتر فقیهان معتقدند که سفیه از تصرفات مالی منع شده، بر او حَجر میشود و این کار به خاطر حفظ اموال او از نابودی میباشد.
خداوند متعال در قرآن فرموده است: «وَلاَ تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ اَمْوَالَکُمُ الَّتی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیَامًا»(1)بر این اساس هرگاه سفاهت، در صغیر بعد از بلوغش و در مجنون بعد از هوشیار شدنش ادامه داشته باشد حجر بر او نیز ادامه مییابد و در این مسأله از نظر بیشتر فقیهان نیازی به حکم قاضی نیست؛ چون حَجر از قبل از بلوغ و افاقه بر آنها ثابت شده است(2).
هرگاه سفه بر فرد بالغ و عاقل عارض شود، در دیدگاه بیشتر فقیهان بر او حَجر نمیشود مگر پس از حکم قاضی؛ زیرا مشخص ساختن تبذیر در افراد در حالات مختلف متفاوت است و نیاز به اجتهاد و نظر قاضی دارد(3).
امّا نسبت به وقف سفیه، آرای فقیهان مختلف است. بیشتر برآنند که وقف صحیح نمیباشد؛ زیرا در وقف شرط است که واقف اهلیت هدیه و بخشش داشته باشد؛ یعنی عاقل، بالغ، رشید و مختار باشد ولی سفیه چنین اهلیتی ندارد(4).
ابو حنیفه میگوید: بر انسان حرّ و عاقل به سبب سفه حجر نمیشود؛ لذا واقف سفیه مانند دیگر تصرفات مالیاش صحیح میباشد(5).
با وجود این که ابو یوسف در جواز حجر بر سفیه همراه و همرأی جمهور میباشد، ابن همام در فتح القدیر گفته است: چنانچه سفیه ابتدا بر خودش و بعد
ص:223
1) نساء / 5. «اموالتان را که خداوند سبب قوام زندگی شما قرار داده است به سفیهان ندهید».
2) الاختیار، ج 2، ص 96؛ بلغة السالک، ج 2، ص 128؛ مغنی المحتاج، ج 2، ص 166؛ المبدع، ج 4، ص 334.
3) البدایع، ج 7، ص 169؛ مواهب الجلیل، ج 5، ص 64؛ مغنی المحتاج، ج 2، ص 170؛ المبدع، ج 4، ص 331-334.
4) بلغة السالک، ج 2، ص 298؛ نهایة المحتاج، ج 5، ص 373؛ کشاف القناع، ج 3، ص 453.
5) ردالمختار، ج 5، ص 92-93.
بر جهتی غیر منقطع وقف کند، شایسته است که این وقف او صحیح باشد. بعد میگوید ابو یوسف گفته است: این مطلب نظر صحیح در دیدگاه محققین و همه میباشد در صورتی که حاکم به آن حکم کند(1).
شربینی از فقیهان شافعی گفته است: چنانچه سفیه بگوید: خانهام را بعد از مرگم بر فقیران وقف نمودم، صحیح میباشد؛ زیرا وصیت سفیه صحیح است(2).
امامیه
«حجر» و «رشد»
ص:224
تعریف
«سکون» اسم مصدر از «سکنْ» و به معنای قرار گرفتن در مکانی میباشد که برای این کار مهیا شده است.
مسکن - با فتح کاف و کسر آن - یعنی منزل یا خانه. سکون نیز ضد حرکت است. «سکن» در اصطلاح عبارت است از ماندن در مکانی به نحو قرار گرفتن و دوام(1).
خلاصه حکم فقهی
فقیهان، بعد از اتفاق نظر بر جواز وقف زمین و خانه برای سکونت، در جواز وقف منفعت [حق] سکونت اختلاف نظر دارند و این امر به دنبال اختلاف نظر ایشان در وقف منفعت میباشد. مثل این که مستأجر منفعت سکونتی را که با عقد اجاره در اختیار گرفته است، وقف نماید.
بیشتر فقیهان شافعی، حنبلی و حنفی وقف منافع بدون عین را صحیح نمیدانند.
مالکیها معتقدند وقف سکونت به اعتبار این که از جمله منافع است جایز بوده، شرعا صحیح میباشد(2).
ص:225
حکم استفاده از عین وقف شده برای سکونت را در اصطلاح «استغلال» ببینید.
امامیه
«اجاره» و «استغلال»
ص:226
تعریف
«سهم»، در لغت، به معنای نصیب و بهره است. جمع آن «أسهم» و «سهام» میباشد. «أسهمت له» یعنی به او سهمی دادم(1).
در اصطلاح، فقیهان «سهم» را به کار میبرند و مرادشان نسبت معین از چیزی میباشد، مثل نصف، یک سوم، یک چهارم و مانند اینها. به عنوان مثال یک چهارم از ترکه سهمی است که به زوجه داده میشود هنگامی که زوج متوفی فرزندی داشته باشد. یا این که هرگاه فردی خانهاش را بر سه فرزندش وقف نماید سهم هر یک از آنها در عایدی یک سوم میباشد.
«سهم» در علم اقتصاد، سندی است که بخشی از سرمایه شرکت محسوب شده، به تبع رواجش ارزش آن کم و زیاد میشود(2).
خلاصه حکم فقهی
فقیهان بر معتبر بودن شرط واقف در تقسیم محصول وقف اهلی اتفاق نظر دارند؛ لذا محصول و درآمد موقوفه مطابق شرط یا خواست واقف تقسیم میشود، مثلاً چنانچه واقف بگوید: بر اولادم وقف نمودم، دختر و پسر داخل در آن شده، محصول بر تمام فرزندانش در سهمهای مساوی تقسیم میشود، بدون
ص:227
این که میان مذکر و مؤنث فرقی گذاشته شود.
در تقسیم ترکه در ارث غیر از این عمل میشود.
هرگاه واقف بگوید: بر فرزندانم وقف نمودم به این نحو که مذکر سهم دو مؤنث را ببرد، محصول مطابق شرط او میان فرزندان تقسیم میشود؛ لذا به مذکر دو سهم و به مؤنث یک سهم داده میشود.
واقف میتواند در وقفش، در کنار سهم از محصول، حقوقهایی دورهای مثل ماهیانه قرار دهد که به صاحبان آنها داده میشود؛ ولی این حقوقها شبیه اجرت میباشند، چنان که حصفکی و حنفیها گفتهاند؛ چون برای افراد بینیاز هم حلال میباشند و همچنین هرگاه در میان سال و قبل از رسیدن محصول فرد مستحق بمیرد یا عزل شود مثل اجیر حقوقش به او داده شده - البته بعد از آن که مباشرت در انجام کار داشته باشد - جزء میراث او میشود؛ ولی در سهم موقوف علیهم چنین نیست اگر فردی از آنها قبل از رسیدن محصول بمیرد، سهمی نمیبرد؛ چون وقف کار خیر محض میباشد(1)[و باید در راه خیر صرف شود نه این که جزء میراث شود].
ص:228
1) الدرالمختار به همراه ردالمختار، ج 3، ص 417؛ الفتاوی الهندیه، ج 2، ص 373؛ حاشیه الدسوقی، ج 4، ص 85، 88؛ مغنی المحتاج، ج 5، ص 377؛ کشاف القناع، ج 4، ص 276.
تعریف
«شرط»، در لغت، یعنی الزام نمودن چیزی در بیع و مانند آن و ملتزم شدن به آن. این شرط میتواند هر امری هر چند کوچک باشد.
«شرط کذا» یا «اشترط علیه کذا» یعنی او را بر شرطی وادار و ملزم ساخت.
جمع شرط، «شروط» است. «شریطه» نیز مثل شرط و جمع آن «شرایط» میباشد(1).
در اصطلاح، شرط عبارت است از منوط ساختن چیزی به چیز دیگر به گونهای که هرگاه اولی حاصل شود دومی نیز حاصل خواهد شد. یا این که شرط عبارت است از آن چیزی که وجود شیئی متوقف بر آن است(2). برای مثال، وقتی میگوییم در موقوفه (آنچه که وقف میشود) شرط است که ملک واقف بوده، انتفاع از آن در شرع مجاز باشد. در واقع وجود وقف متوقف بر این شرط شده است؛ لذا وقف چیزی که در شریعت اسلام مالی بهشمار نمیآید مثل شراب، خوک، مردار و مانند اینها جایز نمیباشد؛ چنان که وقف مال دیگری نیز جایز نمیباشد؛ چون ملک واقف نیست.
دیگر شروط نیز همینطور میباشند.
ص:229
خلاصه حکم فقهی
برخی از آنها شرطهایی هستند که در واقف لحاظ میشوند. مثل این که واقف باید اهل تبرع باشد یعنی عاقل، بالغ و مختار باشد. تفصیل آن در اصطلاح «واقف» آمده است.
برخی از شروط، شرطهایی هستند که در موقوف علیه مد نظر میباشند، مثل این که جهت قربت باشد یا این که جهت معصیت نباشد. تفصیل آن در اصطلاح «موقوف علیه» آمده است.
برخی دیگر نیز شروطی هستند که در موقوفه معتبر میباشند. مثل این که مال، از نظر شرع اسلام، قابل مالکیت و استفاده باشد. تفصیل آن در اصطلاح «موقوف» آمده است.
آنچه ذکر شد شروط ضروری ارکان وقف میباشد که وجودشان برای انعقاد و صحت وقف لازم است. شروط ممنوعهای نیز وجود دارد که وقف آنها را قبول نمیکند، مانند شرط تعلیق بر امری که وجود و عدمش محتمل است، مثل این که واقف بگوید: هرگاه فلان کس بیاید، فلان چیز را بر فلان چیز وقف کردم. فقیهان معتقدند وقف کردنِ با این شروط به خاطر خطری که دارد صحیح نمیباشد. همانطور که در اصطلاح «تعلیق» گفته شد.
فقیهان همچنین شروط را به شروط صحیح و غیر صحیح تقسیم کردهاند:
شروط صحیح آنهایی هستند که موافق شرع و مقتضای عقد و عرف میباشند.
شروط غیر صحیح آنهایی هستند که مخالف شرع و مقتضای عقد و عرف میباشند.
فقیهان گفتهاند که شروط صحیح، به وقف ضرر نمیرسانند بلکه گاهی ضروری بوده، مؤید مقتضای وقف میباشد؛ ولی شروط غیر صحیح به ضرر وقف میباشند، مثل این که واقف فروختن وقف را شرط کند یا وصیت کند
ص:230
هرگاه بخواهد وقف را پس بگیرد. در این صورتها شرط منافی مقتضای وقف میباشد [و وقف را باطل میکند].
گاهی اوقات شرط برای وقف ضرری ندارد بلکه تنها خود شرط باطل میشود. ابن همام حنفی گفته است: وقف با شرطهای فاسد، باطل نمیشود(1).
الدردیر، از فقیهان مالکی، گفته است: اگر شرط واقف از نظر شرع جایز باشد، به آن عمل میشود؛ ولی اگر شرعا جایز نباشد، به آن عمل نمیشود، مثلاً چنانچه واقف شرط کند که کاری برای تعمیر موقوفه انجام نشود، به این شرط عمل نمیشود؛ چون موجب ابطال اصل وقف میشود(2).
اصل در وقف این است که از دهشهایی میباشد که غالبا هدف از انجام آن کار خیر و عدم معصیت میباشد؛ لذا چنانچه شرطی مخالف این هدف والا باشد شرط یا وقف لغو میشود با تفصیلی که فقیهان در این باره در باب وقف کتابهای فقهی ارائه کردهاند.
فقیهان، فی الجمله، بر این امر اتفاق نظر دارند که واقف میتواند شروطی در وقف قرار دهد که در راستای انگیزه او و به مصلحت وقف باشد. تا زمانی که این شروط مخالف شرع نباشند بر این اساس میتواند مستحق و متولی وقف را مشخص نماید؛ موقوف علیه را به محصول وقف و مانند آن اختصاص دهد؛ برای خودش شروط ابدال و استبدال، تغییر [و تبدیل] و دیگر شروط دهگانه معروف را - چنان که در اصطلاح «شروط دهگانه» مفصلاً ذکر شده است - شرط کند.
تمام اینها جایز است تا زمانی که مخالف احکام شریعت اسلام یا به ضرر مصالح وقف نباشد، همانطور که در دیدگاه فقیهان قاعده این است که عمل به
ص:231
شروط واقف تا زمانی که مخالف شرع نباشد واجب میباشد(1).
امامیه
برخی از محققان بیان داشتهاند که در وقف نظر اصحاب این است که در اغلب موارد، شرط فاسد مفسد وقف است(2). ولی اینکه شرط فاسد کدام است؟ آرای فقیهان امامیه متفاوت است، مثلاً چنان که در اصطلاح «ادخال و اخراج» و «بیع» گفته شده است برخی از فقیهان شیعه شرط ادخال و اخراج و شرط بیع را جایز دانستهاند.
همچنین
«استحقاق»، «تأقیت»، «تأبید»، «تعلیق»، «موقوف»، «موقوف علیه»، «واقف».
ص:232
تعریف
«شروط دهگانه» اصطلاح جدیدی است که فقیهان جدید و حقوقدانان آن را به کار میبرند و مرادشان این است که واقف به هنگام انشاء صیغه وقف یا وقفنامه اختیارات ذیل را برای خودش شرط کند:
اعطاء و حرمان، ادخال و اخراج، زیاده و نقصان، تغییر و تبدیل، ابدال و استبدال.
هر یک از این الفاظ دلالت و احکام خاص خودشان را دارند؛ هر چند چنان که برخی از فقیهان گفتهاند دو لفظ تغییر و تبدیل همه آنها را شامل میشوند.
اگر چه فقیهان این شروط را تحت عنوان «شروط دهگانه» در یک جا ذکر نکردهاند، احکام هر یک از این شروط یا بعضی آنها را در کتابهایشان، هر چند بهطور پراکنده، ذکر کردهاند(1).
در ادامه درباره شرط زیاده و نقصان سخن میگوییم. تفصیل بحث درباره بقیه شروط و احکام آنها را ذیل اصطلاحات آنها ببینید.
«زیاده» به این معناست که هنگام توزیع محصول وقف بعضی از موقوف علیهم بر بعض دیگر ترجیح داده شده به آنها بیشتر از بقیه سهم داده شود. خواه
ص:233
1) بنگرید به: الاسعاف فی احکام الوقف، ص 35 و بعد از آن، ص 50 و بعد از آن؛ فتح القدیر، ج 5، ص 58-59؛ حاشیه الدسوقی، ج 4، ص 87؛ روضة الطالبین، ج 5، ص 329؛ کشاف القناع، ج 4، ص 261؛ مطالب أولی النهی، ج 4، ص 228.
این ترجیح موقتی باشد یا برای یک بار یا برای همیشه، مثل این که سهمشان از یک هشتم به یک پنجم یا یک چهارم افزایش یابد.
«نقصان» بر عکس زیاده است، مثل اینکه به بعضی از مستحقین بهطور موقت یا همیشه کمتر از دیگران داده شود.
طبیعی است که چنانچه زیاده و نقصان نسبت به بعضی از موقوف علیهم در مجموع سهام باشد در سهم بقیه تأثیر میگذارد.
خلاصه حکم فقهی
نزد فقیهان ثابت است که شرط واقف تا زمانی که مخالف شرع یا مصلحت وقف نباشد، پیروی میشود؛ لذا هرگاه واقف شروط دهگانه یا بعضی آنها را شرط کند و بعد از انشاء وقف چنین ببیند که سهم بعضی از مستحقین را زیاد کند یا از آن کم کند، بیشتر فقیهان این کار او را جایز میدانند؛ زیرا وقف از تبرعات و دهشهاست و بر افراد نیکوکار حرجی نیست.
ولی فقیهان تصریح کردهاند که چنانچه واقف یک بار سهم کسی از موقوف علیهم را کم یا زیاد کند، دیگر نمیتواند آن را تغییر دهد؛ چون شرطش به کاری که مد نظرش باشد واقع شده است و هرگاه واقف نظری نسبت به زیاده و نقصان داشته باشد و آن را عملی سازد، این کار انجام شده است. و چنانچه واقف بخواهد این کار را تا زنده است انجام دهد باید در صیغه وقف بگوید: به این شرط که فلان بن فلان (واقف) بتواند هرگاه بخواهد پشت سر هم کم و زیاد کند(1).
این اجمال بحث است. تفصیل نظر فقیهان در ادامه میآید:
حنفیها تصریح کردهاند که چنانچه واقف برای خودش شرط کند که هرگاه بخواهد از مقدار مشخص شده برای مستحقین کم کند یا هر وقت خواست آن را
ص:234
1) الإسعاف، ص 38-39.
زیاد کند، این کار برای او جایز میباشد. ولی نمیتواند قیمت و بهای آن را کم و زیاد کند مگر اینکه آن را نیز برای خودش شرط کرده باشد. این مطلب، نظر ابویوسف، خصاف و هلال میباشد، ابن همام نیز آن را صحیح دانسته است؛ چون این شرط وقف را باطل نمیکند. از محمّد [بن حسن] نقل شده است که وقف صحیح و شرط باطل میباشد(1).
ولی بقیه فقیهان بر جواز زیاده و نقصان واقف به صراحت تأکید نکردهاند. هر چند سخنانشان بهطور عموم بر جواز این کار، در صورتی که واقف آن را شرط کرده باشد، دلالت میکند.
حنبلیها و مالکیها بر جواز شروط تغییر و تبدیل و ادخال و اخراج تصریح کردهاند و این بر جواز شروط زیاده و نقصان نیز دلالت میکند؛ زیرا این دو شرط به منزله تغییر در سهم و قسمت مستحقین میباشند.
نووی، از فقیهان شافعی، با وجود اینکه به فساد شرط حرمان و تقدیم و تأخیر معتقد میباشد، از غزالی این سخن او را نقل کرده است که اگر واقف شرط کند که به خاطر مصلحتی میزان سهم مستحق را تغییر دهد، جایز میباشد(2).
و این به معنای جواز شرط زیاده و نقصان است.
امامیه
«ادخال و اخراج»، «اعطاء و حرمان» و «تغییر و تبدیل».
ص:235
تعریف
«شغور»، در لغت، به معنای خالی و فارغ بودن است. «شغر المنصب أو الکرسی من شاغل» یعنی آن جایگاه یا صندلی خالی ماند و کسی آن را اشغال نکرد. «شغر البلد» یعنی، شهر از محافظی که آن را حمایت کند و نظمش دهد خالی است.
شغور به معنای گسترده شدن و کم شدن نیز میآید. «شغر السعر» یعنی قیمت پایین آمد(1).
معنای اصطلاحی شغور از معنای لغوی آن خارج نمیباشد.
خلاصه حکم فقهی
خالی ماندن وقف از ناظر و متولی سه حالت را دربر میگیرد:
حالت اول: واقف ناظری برای وقف تعیین نکند
از نظر فقیهان اصل بر این است که چنانچه واقف نظارت بر وقف را برای فردی معین با اسم یا صفت معین شرط کند، عمل به این شرط واجب میباشد تا زمانی که از ناظر خیانتی مشاهده نشود؛ میان فقیهان محل اتفاق است.
ولی اگر واقف نظارت را برای کسی شرط نکند، ابو یوسف، از فقیهان حنفی،
ص:236
1) لسان العرب؛ المعجم الوسیط، ذیل مادّه «شغر».
گفته است. اگر واقف زنده باشد نظارت و ولایت بر وقف به او میرسد؛ محمّد بن حسن گفته است، این وقف صحیح نمیباشد(1).
حنبلیها معتقدند در این حالت نظارت از آنِ موقوف علیه میباشد اگر موقوف علیه انسان معین یا گروه محصوری مثل اولاد واقف یا اولاد زید باشد. این در صورتی است که موقوف علیه مکلف و رشید باشد، زن یا مرد [فرقی نمیکند]؛ زیرا موقوف علیه، موقوفه را مالک میشود و به مقتضای این مالکیت، برای خودش نظارت میکند. ولی اگر موقوف علیه غیر رشید باشد، ولیّاش به جای او این کار را انجام میدهد(2).
مالکیها گفتهاند، اگر واقف کسی را برای نظارت مشخص نسازد، حاکم میتواند هر کس را بخواهد متولی وقف قرار دهد(3).
تفصیل نظر شافعیها به شرح ذیل میباشد:
اگر واقف نظارت را برای کسی شرط نکرده باشد، نظارت با قاضی میباشد؛ به این معنا که نسبت به حفظ و اجاره موقوفه نظارت با قاضی شهری است که موقوفه در آن قرار دارد و نسبت به بقیه مسائل نظارت با قاضی شهر موقوف علیه میباشد. اینکه گفته شد نظارت با قاضی میباشد به این جهت است که نظارت عام با اوست؛ لذا از واقف و موقوف علیه اولی_'feتر است، هر چند موقوف علیه شخص معینی باشد.
نووی چنین گفته است: اگر وقف بر جهت عام باشد تولیت با حاکم است و همچنین است اگر وقف بر معین باشد بنابراین نظر که ملکیت موقوفه به خدا منتقل میشود. ولی در صورتی که معتقد باشیم موقوفه در ملکیت واقف باقی میماند، تولیت موقوفه نیز با او میباشد، و بر این اساس که موقوفه به ملکیت
ص:237
موقوف علیه در میآید، نظارت و تولیت با او میباشد.
از آرای پیشگفته به دست میآید که بیشتر فقیهان نظارت بر موقوفه در این حالت را با حاکم میدانند.
حالت دوم: وفات ناظر و خالی ماندن وقف [از ناظر]
هرگاه واقف برای موقوفه ناظری معین کند و بعد به سبب وفات ناظر موقوفه خالی بماند؛
حنفیها گفتهاند: چنانچه ناظر بعد از موت واقف بمیرد حق نصب با ناظر است و چنانچه قبل از وفات واقف بمیرد، حق نصب ناظر با واقف میباشد، برخی نیز گفتهاند حق نصب با قاضی است؛
از نظر حنبلیها چنانچه کسی که نظارت برای او شرط شده است بمیرد، اگر موقوف علیه فرد معینی یا جمع محصوری باشد، نظارت با اوست و اگر موقوف علیه غیر محصور باشد، مثل فقرا و مساکین یا [موقوفه] مسجد یا مدرسه باشد نظارت با حاکم یا کسی است که او معین میکند.
حالت سوم: عزل ناظر و خالی ماندن وقف
بیشتر فقیهان معتقدند که اگر ناظر خودش را عزل کند تا زمانی که این عزل در حضور قاضی نباشد و ناظر شروط نظارت مثل رشد، عدالت و کفایت را بهطور کامل دارا باشد این عزل نافذ نمیباشد. ولی هرگاه شروط نظارت در او مختل شود یا واقف عزلش کند یا او با نظر حاکم خودش را عزل نماید، این عزل صحیح میباشد و قاضی فرد دیگری را معین میکند. و تا زمانی که کسی از نزدیکان واقف شایسته تولیت است، به نظر حنفیه، تعیین متولی از غیر آنها، جایز نمیباشد(1).
ص:238
1) الفتاوی الهندیه، ج 2، ص 408؛ ردالمختار، ج 3، ص 410-412؛ الشرح الصغیر، ج 2، ص 305؛ مغنی المحتاج، ج 2، ص 393؛ روضة الطالبین، ج 5، ص 346؛ کشاف القناع، ج 4، ص 268-272؛ شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 504 و بعد از آن.
امامیه
بحث شغار در فقه امامیه تنها در کتاب نکاح مطرح میشود.
درباره عدم تعیین متولی از طرف واقف، فقیهان متقدم شیعه بیشتر بر این نظرند که حکم تعیین متولی بر اساس انتقال ملک میباشد به این بیان که اگر معتقد باشیم ملکیت موقوفه به موقوف علیهم منتقل میشود، تولیت آن نیز در این فرض با آنها میباشد(1). و اگر انتقال ملکیت را به خدا بدانیم تولیت با حاکم خواهد بود. و اگر قائل به بقای وقف در ملکیت واقف باشیم خود واقف عهدهدار تولیت آن میباشد(2).
فقیهان متأخر شیعه نیز بیشتر معتقدند که با عدم تعیین واقف، تولیت موقوفه به طور مطلق در تمام انواع وقف با حاکم میباشد؛ چنان که صاحب عروه تصریح کرده است که اقوی این است که تولیت با حاکم میباشد نه واقف و نه موقوف علیه حتی بر فرض اینکه ملکیت وقف را از آنِ آنها بدانیم(3). مرحوم صاحب
جواهر نیز ضمن نقل این نظر به عنوان احتمالی که برخی از متقدمین مطرح کردهاند، آن را قوی دانسته است(4). البته در این بین نسبت به وقف خاص تفصیلی ذکر کردهاند به این صورت که تولیت آنچه راجع به مصلحت وقف و رعایت حق بطون لاحقه میباشد با حاکم است ولی اشکالی ندارد که موقوف علیهم در آنچه که راجع به انتفاع خودشان میباشد ولایت داشته باشند(5).
حضرت امام خمینی(ره) این را نیز متذکر شدهاند که در مواردی که تولیت موقوفه با حاکم یا فرد منصوب از جانب اوست، چنانچه هیچ یک از این دو
ص:239
1) شرایع الاسلام، ج 2، ص 214؛ قواعد الاحکام به همراه جامع المقاصد، ج 9، ص 34.
2) جامع المقاصد، ج 9، ص 34؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 324؛ مفتاح الکرامه، ج 18، ص 72.
3) العروة الوثقی، ج 2، ص 227، مسأله 2.
4) جواهر الکلام، ج 28، ص 25.
5) العروة الوثقی، ج 2، ص 227، مسأله 2؛ جواهر الکلام، ج 28، ص 25. ؛ تحریر الوسیله، ج 2، ص 80، مسأله 87.
نباشند یا دسترسی به آنها ممکن نباشد، تولیت موقوفه با عدول مؤمنین میباشد(1).
نسبت به خروج متولی از اهلیت، مرحوم صاحب عروه گفته است اگر حاکم او را مشخص کرده است، تصمیم با او میباشد. و اگر واقف او را تعیین کرده باشد به این نحو که نصب را برای خودش شرط کرده باشد، تعیین بر عهده او میباشد(2).
امام خمینی(ره) حکم این مسأله را مانند حالت عدم تعیین واقف دانسته است(3).
نسبت به عزل متولی «اشراف»، «تفویض»، «عزل».
ص:240
تعریف
«صدقه» - به فتح دال - در لغت به چیزی گفته میشود که به قصد تقرب به خداوند متعال، داده میشود(1). این معنا، زکات واجب و صدقه داوطلبانه را نیز شامل میشود.
معنای اصطلاحی صدقه خارج از معنای لغوی آن نمیباشد و در استعمال غالب فقیهان هرگاه صدقه بهطور مطلق گفته میشود مراد از آن صدقه داوطلبانه میباشد.
به همین جهت راغب اصفهانی گفته است که صدقه به مالی گفته میشود که انسان به قصد قربت از اموالش خارج میسازد، مثل زکات؛ ولی در اصل صدقه به اعطای داوطلبانه گفته میشود و به واجب آن زکات اطلاق میشود(2).
شربینی خطیب چنین میگوید: غالبا مراد از صدقه به صورت مطلق، صدقه داوطلبانه است(3).
خلاصه حکم فقهی
صدقه داوطلبانه به دلیل آیه شریفه ذیل مستحب میباشد: «مَنْ ذَا الَّذی
ص:241
یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَیُضَاعِفَهُ لَهُ اَضْعَافًا کَثیرَةً وَاللّهُ یَقْبِضُ وَیَبْسُطُ وَ اِلَیْهِ تُرْجَعُونَ»(1).
ابن عربی در بیان معنای این آیه چنین گفته است: این سخن برای بیان استحباب و تخصیص انفاق برای خداوند متعال بر فقیران و محتاجان و در راه خدا جهت نصرت دین آمده است(2).
از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله چنین نقل شده است: هر مؤمنی که مؤمن گرسنهای را اطعام کند، خداوند در روز قیامت از میوههای بهشت به او میخوراند؛ و هر مؤمنی مؤمن تشنهای را سیراب کند خداوند متعال در روز قیامت از رحیق شراب سر به مُهر بهشتی به او مینوشاند؛ و هر مؤمنی مؤمن برهنهای را بپوشاند، خداوند متعال از سبزههای بهشت بر او میپوشاند(3).
واجب است صدقه از چیزی داده شود که ملک حلال و طیب انسان میباشد. اسلام نیز بر این تأکید کرده است که صدقه از مال حلال و طیب انسان باشد؛ در حدیثی از ابو هریره آمده است: پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمودند:
«هر کس صدقهای از مال طیب بدهد - و خداوند تنها طیبات را قبول میکند - خداوند رحمان آن را میپذیرد. حتی اگر این صدقه خرمایی باشد به آن برکت میدهد تا آنکه ثواب آن از کوه بزرگتر میشود. همانطور که هر یک از شما حیوان کوچکی را پرورش میدهید»(4). نووی گفته است: مراد از طیب در این حدیث حلال میباشد.
ص:242
1) بقره / 245. «کیست که خدا را وامی نیکو دهد و خدا وام او را به برابرهای بسیار، افزون کند. خداست که تنگی آرد و گشایش دهد و به سوی او بازگشت میکنید».
2) احکام القرآن، ابن عربی، ج 1، ص 230.
3) ترمذی این حدیث را از ابو سعید الخدری نقل کرده است [ج 4، ص 51].
4) این حدیث را ترمذی [در سننش] آورده است [ج 2، ص 85-86]، اصل آن در صحیح بخاری و مسلم میباشد [بخاری، ج 2، ص 113؛ مسلم، ج 3، ص 85].
صدقه در وقف
وقف یکی از انواع صدقه داوطلبانه میباشد و البته از دیگر انواع صدقه متمایز است از این حیث که تصرف در عین موقوفه با فروش و هدیه و غیر آن جایز نمیباشد، چنان که به ارث نیز برده نمیشود(1).
استفاده از وقف گاهی با انتفاع از عین آن میباشد، مثل مساجد و پلها و مقابر؛ و گاهی انتفاع از محصول زمین و میوه درخت و نسل و شیر حیوان میباشد. عبداللّه بن عمر این روایت را نقل کرده است: «عمر زمینی از [غنایم ]خیبر به
دستش رسید؛ خدمت پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمد تا از ایشان درباره آن سؤالی کند؛ گفت: ای رسول خدا زمینی از خیبر به دستم رسیده است که تاکنون مالی ارزشمندتر از آن به دستم نرسیده است مرا نسبت به آن، چه فرمان میدهید؟ پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمودند: اگر بخواهی میتوانی اصل آن را حبس کنی و صدقهاش بدهی، غیر از اینکه اصلش فروخته نشود، خریده نشود، هدیه داده نشود و به ارث برده نشود، ابن عمر گفت، عمر آن را برای فقیران، نزدیکان، آزادی بردگان، درراهماندگان و مهمانان صدقه داده، گفت: متولی میتواند طبق عرف از آن بخورد یا دوستش را اطعام کند، بدون اینکه خودش را صاحب آن بداند یا در آن زیادهروی کند»(2). این حدیث متفق علیه است.
مستحب است که موقوفه از محبوبترین اموال واقف باشد. خداوند متعال فرموده است: «لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتّی تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ وَمَا تُنْفِقُوا مِنْ شَیْءٍ فَاِنَّ اللّهَ بِهِ عَلیمٌ»(3).
ص:243
1) المغنی، ج 5، ص 597-598؛ مغنی المحتاج، ج 2، ص 376؛ فتح القدیر، ج 6، ص 200 و بعد از آن.
2) این حدیث را بخاری و مسلم آوردهاند [بخاری، ج 3، ص 185؛ مسلم، ج 5، ص 196]. همچنین بنگرید به: مغنی المحتاج، ج 2، ص 376.
3) آل عمران / 92. «به نیکی نمیرسید مگر از آنچه دوست دارید انفاق کنید و هر چه انفاق کنید خدا میداند».
مسلمانان صدر اسلام - رضی اللّه عنهم - هرگاه چیزی را دوست میداشتند، آن را برای خدا قرار میدادند. در حدیثی متفق علیه آمده است که ابو طلعه در میان انصار مدینه بیشترین درخت خرما را داشت. محبوبترین اموالش بیرحاء(1)بود که مقابل مسجد قرار داشت. پیامبر صلیاللهعلیهوآله در آن داخل میشدند و از آب گوارای آن مینوشیدند. انس (راوی حدیث) گوید: زمانی که آیه «لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتّی تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ» نازل شد، ابو طلحه در محضر پیامبر صلیاللهعلیهوآله ایستاد و گفت: ای رسول خدا! خداوند متعال میگوید: «لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتّی تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ» به درستی که محبوبترین اموال من بیرحاء است، آن را برای رضای خدا صدقه میدهم و امیدوارم که کار نیکی بوده و نزد خدا ذخیرهای برای من باشد؛ ای رسول خدا آن را در هر راهی که خدا به تو نشان میدهد قرار بده؛ پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمودند: بر تو مبارک باد؛ مال سودمندی است(2).
امتیاز دیگر صدقه وقف این است که صدقه جاوید است. یعنی انسان بعد از مرگش از آن سود میبرد؛ چون از اعمالی است که بعد از مرگ نیز باقی میماند، پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمودهاند: «هرگاه انسان بمیرد عملش از او قطع میگردد مگر از سه چیز: صدقه جاریه یا علمی که از آن سود برده شود و یا فرزند صالحی که برای او دعا میکند»(3).
رافعی میگوید: از نظر علما صدقه جاریه [در این روایت] بر وقف حمل میشود؛ چون بقیه صدقات جاریه نیستند و کسی که به او صدقه داده میشود عین و منفعت هر دو را مالک میشود. [در حالی که در وقف، موقوف علیه تنها
ص:244
1) ضبط صحیح این لفظ «بئرحاء» میباشد که نام چاه معروفی در مدینه و منسوب به شخصی به نام حاء بوده است. ر.ک: تاج العروس، ج 2، ص 123؛ القاموس المحیط، ج 4، ص 409؛ معجم ما استعجم، ج 2، ص 413 مترجم.
2) این روایت را مسلم روایت کرده است [صحیح مسلم، ج 5، ص 73].
3) این روایت را مسلم و بخاری آوردهاند. [صحیح مسلم، ج 2، ص 126؛ صحیح مسلم، ج 3، ص 79]. همچنین بنگرید به: مغنی المحتاج، ج 2، ص 376.
مالک منفعت میشود (طبق نظر برخی از فقیهان)]. هر چند روایت وصیت به منفعت را نیز شامل میشود، پس، حمل لفظ صدقه در این حدیث بر وقف اولی است(1).
ص:245
1) مغنی المحتاج، ج 2، ص 376.
تعریف
«صریح»، در لغت، به کسی میگویند که از تعلقات دیگران آزاد است. «عرب صریح»: یعنی عربی که نسبش خالص است. به هر خالصی «صریح» میگویند. «صرّح بما فی نفسه» یعنی درونش را برای معنای مراد خالص گردانید، همچنین یعنی آنچه را که درونش داشت آشکار نمود.
در اصطلاح، صریح لفظی است که برای معنایی وضع شده که هنگام اطلاق، غیر از آن معنا از آن فهمیده نمیشود یا اینکه لفظی است که به جهت کثرت استعمال مراد آن کاملاً روشن میباشد(1).
خلاصه حکم فقهی
صریح در الفاظ عقود مثل بیع و عتق و طلاق به قدری تکرار شده که مشهور شده است.
صریح نیاز به نیت ایقاع ندارد؛ چون لفظ آن برای ایقاع وضع شده است؛ لذا نیاز به نیت ندارد، ولی شرط است که محدود و منحصر به همان لفظ باشد [و چیز دیگری به آن اضافه نشود]. به همین جهت در عقود گفتن لفظی که کوتاه و محدود نباشد معتبر نمیباشد(2).
ص:246
از نظر فقیهان از الفاظ صریح وقف این است که واقف بگوید: «وقفت» یا «حبّست» یا «سبّلْت کذا علی کذا».
بر این اساس هرگاه واقف یکی از این الفاظ را به کار بندد، وقف واقع شده است بدون اینکه نیاز باشد چیز زائدی به آن منضم شود؛ چون با این الفاظ وقف حاصل شده است بدون انضمام چیز زائدی به آن، زیرا عرف استعمال میان مردم برای این الفاظ ثابت شده است و عرف شرع نیز منضم به آن میباشد؛ به دلیل فرمایش پیامبر صلیاللهعلیهوآله به عمر بن خطاب که «إن شئت حبست أصلها و سبلت ثمرتها»(1)، یعنی اگر بخواهی میتوانی اصلش را حبس و محصولش را رها کنی. همچنین از صحابه - رضوان اللّه علیهم - وقفی به غیر این الفاظ نقل نشده است(2).
بعضی از فقیهان شافعی گفتهاند: لفظ تسبیل و تحبیس کفایی هستند؛ چون مثل لفظ وقف مشهور نیستند.
همچنین گفتهاند: اگر واقف بگوید: «تصدقوا بکذا صدقة محرمه» یا «صدقة موقوفه» یا «صدقة لاتباع ولا توهب» این لفظ نیز صریح است؛ زیرا لفظ تصدق با این قرینهها احتمال چیزی غیر از وقف را نمیدهد؛ لذا لفظ تصدق [تنها] با انضمام قرینه صریح محسوب میشود ولی الفاظ پیشگفته، به خودی خود، صریح هستند(3).
امامیه
فقیهان متقدم شیعه مثل شیخ طوسی در مبسوط بر این نظرند که تنها لفظ صریح در وقف «وقفت» میباشد و بقیه الفاظ مثل «حبست»، «سبّلت»، «حرمت»، «أیدت» و «تصدقت» کنایی بوده تنها در صورت قرینه داشتن حمل بر وقف
ص:247
میشوند، قرینههایی مانند «صدقة موقوفه»، «صدقة مؤبّده یا محرمه» یا «لا یباع ولا یوهب ولایورث».
همچنین ذکر کردهاند که چنانچه واقف از الفاظ غیر صریح استفاده کند ولی نیتش وقف باشد در صورتی که به این نیت اقرار کند، قرینه محسوب شده، حکم به وقف میشود. در غیر این صورت تنها در باطن وقف میباشد و نمیتوان به وقفیت آن حکم نمود(1).
اما شیخ طوسی در خلاف «حبست» و «سبّلت» را نیز صریح در وقف دانسته است(2).
در دیدگاه فقیهان متأخر شیعه انشاء لفظ در تحقق وقف شرط نیست:
مرحوم صاحب عروه چنین تصریح کرده است: اقوی این است که هر چه بر معنای مراد از وقف دلالت کند در صیغه کفایت میکند...؛ چون دلیلی بر اعتبار لفظی خاص وجود ندارد. همچنین عربی و ماضی بودن شرط نمیباشد بلکه جمله اسمیه هم کفایت میکند، مانندِ «هذا وقف»(3).
حضرت امام خمینی(ره)(4)و رهبر معظم انقلاب اسلامی ایران آیت اللّه خامنهای(5)نیز بر همین نظر میباشند.
ص:248
تعریف
«صیغه وقف» از دو کلمه «صیغه» و «وقف» تشکیل شده است. تعریف وقف و حکم اجمالی آن در اصطلاح وقف آمده است.
صیغه، در لغت، یعنی شکل و هیئت. گفته میشود: «صیغة الامر کذا و کذا» یعنی: هیئتی که فعل امر بر آن بنا شده فلان چیز است. «صیغة الکلام» یعنی ترکیبها و عبارات کلام. «صیغة القول» هم یعنی شکل و صورت سخن(1).
صیغه، در اصطلاح، عبارت است از الفاظ و عباراتی که مراد متکلم و نوع تصرف او را بیان میکند.
بنابراین، صیغه وقف چیزی است که واقف مرادش از وقف را با آن بیان میکند. چنان که صیغه بیع، ایجاب و قبول است که بیانگر اراده فروشنده و خریدار میباشد(2).
خلاصه حکم فقهی
صیغه عقد رکن اساسی در انعقاد وقف است و حتی در دیدگاه فقیهان حنفی تنها رکن وقف میباشد. حصفکی گفته است: رکن وقف الفاظ مخصوصی است
ص:249
مثل «ارضی هذه صدقة موقوفة مؤبّدة علی المساکین» و مانند آن.
با وجود اینکه فقیهان بعضی از الفاظ و صیغههای مخصوصی را که وقف با آنها منعقد میشود ذکر کردهاند و برخی عدد آنها را به بیست و شش لفظ رساندهاند، بیشتر فقیهان بر این نظرند که عرف، حاکم در صیغه میباشد؛ لذا چنانچه عرف بر استعمال صیغهای برای انعقاد وقف جریان داشته باشد، وقف با آن منعقد میشود، هر چند که این صیغه از صیغههای شمرده شده نباشد.
فقیهان تصریح کردهاند که وقف با صیغه وصیت هم صحیح میباشد، مثل اینکه واقف بگوید: «عواید این خانه را به نفع مساکین و برای همیشه وصیت میکنم» یا «برای فلانی و بعد از او برای مساکین».
ابن عابدین از [صاحب] البحر نقل کرده است که اگر کسی بگوید: از عواید خانه من هر ماه ده درهم نان بخرید و میان مساکین توزیع کنید، آن خانه وقف میشود(1).
از مشهورترین صیغههایی که وقف با آنها منعقد میشود، آنطور که حنفیها ذکر کردهاند، صیغههای ذیل میباشند:
«ارضی هذه صدقه موقوفة مؤبّدة للّه تعالی»، (این زمینم صدقه موقوفه است برای خداوند به صورت ابدی)؛ «صدقة محبوسة مؤبّدة حال حیاتی و بعد وفاتی»؛ (زمینم برای همیشه در زمان حیات و بعد از مرگم بهطور صدقه حبس شده است) «صدقة موقوفة علی المساکین»؛ (زمینم صدقه موقوفه است بر مساکین) با به کار بردن این عبارات طبق نظر همه فقیهان زمین مزبور وقف میشود. و چنان که در کتاب الفتاوی الهندیه آمده است اگر واقف بگوید: «ارضی هذه صدقة موقوفة علی وجه البِرّ» یا «علی وجه الخیر» یا «علی وجوه الخیر و
ص:250
1) ردالمختار با حاشیه الدرالمختار، ج 3، ص 359؛ فتح القدیر، ج 5، ص 40؛ کشاف القناع، ج 3، ص 243.
البر» زمین، وقف میشود(1).
از عبارات فوق به دست میآید که مهمترین الفاظ مورد استفاده برای وقف «حبس، وقف و تصدق» میباشند. یا چنان که مالکیها گفتهاند [در صورت] مقارن ساختن الفاظ وقف با جهتی که قطع نمیشود، مثل «تصدقت علی الفقراء» یا «المساکین» یا «کلیة العلم» (دانشگاه) و مانند اینها(2).
شافعیها و حنبلیها الفاظ وقف را به صریح و کنایی تقسیم کردهاند:
الفاظ صریح، مثل اینکه واقف بگوید: «وقفت کذا» یا «أرضی موقوفة علیه»، همچنین است «تسبیل» و «تحبیس» طبق نظر صریح شافعیها و نظر فقیهان حنبلی، به این دلیل که این الفاظ در عرف استعمال و شرع - چنان که حنبلیها گفتهاند - احتمالی غیر وقف را نمیدهند.
الفاظ کنایی عبارتند از: «تصدقت، حرمت، ابّدت». کنایی بودن این الفاظ به جهت این است که خالص در معنای وقف نبوده، در معنا میان وقف و غیر آن مشترک میباشند.
الفاظ صریح وقف نیاز به نیت و قرینه ندارند ولی وقف با الفاظ کنایی تنها در صورتی درست میباشد که یا نیت وقف شود یا مقارن با یکی از الفاظ صریح یا احکام وقف شوند، مثل اینکه همراه لفظ کنایی بگوید: «لایباع و لا یوهب»(3).
همانطور که وقف با عبارات صحیح است وقف با اشاره قابل فهم شخص گنگ و کتابت هم مانند بیع صحیح میباشد. با فعل دال بر وقف نیز صحیح میباشد مثل اینکه مسجدی بسازد و نیت وقف داشته باشد - آنطور که شافعیها گفتهاند - یا اینکه در آن نماز خوانده شود - چنان که حنفیها گفتهاند(4)- یا اینکه تنها بنایی به شکل مسجد بسازد و درهای آن را باز کند - چنان که
ص:251
حنبلیها تصریح کردهاند.
امامیه
فقیهان متقدم امامیه بر این نظرند که وقف با فعل و به تعبیر دیگر وقف با معاطات حاصل نمیشود. مثل ساختن مسجد و اجازه دادن به مردم برای نماز خواندن در آن یا ساختن مقبره و اجازه دادن دفن اموات در آن، بلکه نیاز به صیغه و لفظ دارد(1). البته از ابن ادریس و شهید صحت معاطات در مسجد نقل شده است(2). ولی مرحوم صاحب جواهر صحت معاطات در وقف را توهم میداند(3).
فقیهان متأخر و معاصر شیعه مانند مرحوم صاحب عروه(4)، امام خمینی(ره)(5)و مقام معظم رهبری(6)وقف معاطاتی را مجاز دانستهاند. البته حضرت امام گفتهاند وقف معاطاتی در مسجد در صورتی صحیح است که اصل بنا به قصد مسجد باشد مثل اینکه زمینی را بگیرد و در آن به قصد مسجد ساختمانی بسازد ولی اگر خانه یا مغازه در اختیار داشته باشد بعد نیت مسجد کند و به مردم اجازه دهد که در آن نماز بخوانند، بدون اجرای صیغه اکتفا به آن اشکال دارد(7).
مقام معظم رهبری نیز در جای دیگری گفتهاند: «مجرد ساختن ساختمان به نیت مسجد، بدون انشاء صیغه وقف و یا بدون تحویل آن به نمازگزاران برای خواندن نماز، برای تحقق وقف و تمامیت آن کافی نیست»(8).
همچنین
صریح
ص:252
1) شرایع الاسلام، ج 2، ص 218؛ تحریر الاحکام الشرعیه، ج 3، ص 290، مسأله 4640؛ جامع المقاصد، ج 9، ص 13؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 374.
2) العروة الوثقی، ج 2، ص 185.
3) معجم فقه الجواهر، ج 6، ص 384.
4) العروة الوثقی، ج 2، ص 185.
5) تحریر الوسیله، ج 2، ص 62، مسأله 3.
6) رسالة أجوبة الاستفتاءات، ص 488، مسأله 1994.
7) تحریر الوسیله، ج 2، ص 62، مسأله 4.
8) رساله أجوبة الاستفتاءات، ص 490، مسأله 1996.
تعریف
«ضمان»، در لغت، دارای چند معناست:
میشود «ضمنت المال».
بر عهده گرفتن چیزی: گفته میشود: «ضمنتُ الشیء» مصدرش «ضمان» است و به آن فرد «ضامن» و «ضمین» میگویند.
ادا نمودن و پرداخت کردن: هرگاه کسی ادای دینی را برعهده بگیرد و آن را پرداخت کند میگوید: «ضمنت الشیء»(1).
معنای اصطلاحی ضمان
حنفیها گفتهاند: ضمان عبارت است از بازگرداندن مثل شیء تلف شده اگر مثلی باشد یا بازگرداندن قیمت آن اگر قیمی باشد(2).
مالکیها گفتهاند: ضمان یعنی مشغول شدن ذمه دیگری به حق(3).
شافعیها گفتهاند: ضمان عبارت است از ملتزم شدن به پرداخت دینی یا حاضر ساختن عین یا بدنی(4).
ص:253
خلاصه حکم فقهی
مشروعیت ضمان
ضمان فی الجمله مشروع است به خاطر حفظ حقوق افراد، رعایت عهد و پیمانها، جبران ضرر و زیانها و بازداشتن خطاکاران.
نصوص بسیاری از کتاب و سنت بر مشروعیت ضمان دلالت میکند:
از قرآن آیه شریفه «قَالُوا نَفْقِدُ صُوَاعَ الْمَلِکِ وَ لِمَنْ جَاءَ بِهِ حِمْلُ بَعیرٍ وَ اَنَا بِهِ زَعیمٌ»(1).
از سنت، روایت انس است که گفت: برخی از زنان پیامبر صلیاللهعلیهوآله غذایی را در
داخل ظرفی به ایشان هدیه کردند؛ عایشه با دستش به آن ظرف زد و آن را انداخت؛ پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمودند: «غذا در مقابل غذا و ظرف در مقابل ظرف»(2).
مواردی که ناظرِ وقف ضامن میشود
اصل در ناظر وقف این است که نسبت به اموال وقف که در اختیارش است، امین میباشد و به دنبال آن نسبت به آنچه که از اموال وقفِ در اختیارش تلف شود، اگر تعدی یا تقصیر نداشته باشد، ضامن نمیباشد. این اجمال بحث است؛ در ادامه حالاتی که در آنها ناظر وقف ضامن نمیشود و حالاتی که در آنها ضامن میشود، میآید:
الف - حالاتی که ناظر در آنها ضامن نیست.
حفظ آن مانند آنگونه که امثال آن حفظ میشود، کوتاهی نکرده باشد. در این
ص:254
حال ناظر ضامن اموالی که تلف شده است نمیباشد.
همچنین است اگر محصول وقف قبل از قبض ناظر تلف شود که ناظر ضامن آنچه که از بین رفته نمیباشد؛ چون نه در این اموال تعدی کرده و نه در حفظ آنها کوتاهی نموده است. و هرگاه تعدی یا تقصیری نباشد، ضمانی نیز بر عهده او نمیباشد.
ب - حالاتی که در آنها ناظر ضامن است.
هرگاه ناظر در حفظ وقف یا محصول آن اهمال یا کوتاهی کرده باشد، نسبت به آنچه کم شده یا از بین رفته است ضامن میباشد؛ چون ناظر امین بر این اموال میباشد؛ لذا چنانچه در حفظ آن کوتاهی یا در اداره آن اهمال کند و در نتیجه، وقف نابود شود. ضمان ناظر نسبت به آنچه که ضایع یا نابود شده واجب است.
هرگاه ناظر، در اموال وقف تحت تصرفش برای امور خاص خودش یا نزدیکانش تصرف کند یا اینکه آنها را در زمینههایی خرج کند که حق آن را ندارد، ضامن تمام آنها میباشد؛ چون بر مال وقف تعدی کرده و آن را در غیر آنچه که به او اختصاص دارد، صرف نموده است.
هرگاه مستحقین وقف از ناظر بخواهند سهمشان از محصول وقف را به آنها بدهد، ولی او بدون دلیل موجه یا مجوز شرعی از این کار امتناع ورزد و بعد از آن اموال مزبور نابود شوند هر چند بدون کوتاهی یا اهمال ناظر بوده باشد، نسبت به آنچه از بین رفته ضامن است؛ چون بعد از امتناع، دستش ید غاصب شده است و ید امین نمیباشد.
هرگاه ناظر عین وقف را به کمتر از اجرتالمثل اجاره دهد تفصیل نظر
ص:255
فقیهان چنین است:
حنابله
معتقدند که عقد اجاره در این حالت صحیح میباشد هر چند که این کار همراه با ضرر فاحش باشد، البته ضمان نقص در اجرت را در مواردی که معمولاً این مقدار ضرر نمیکند بر ناظر واجب دانستهاند. این در صورتی است که ناظر خودش مستحق وقف نباشد ولی چنانچه ناظر خودش تنها مستحق وقف باشد، ضامن نخواهد بود؛ چون انسان ضامن مال خودش نمیشود.
مالکیه
گفتهاند اگر مثلی باشد ناظر ضامن تمام اجرتالمثل میباشد. در غیر این صورت به مستأجر مراجعه میشود؛ چون او مباشر است.
حنفیه
معتقد به فساد عقد اجاره در این حالت و عزل ناظر به خاطر خیانت اگر عالم به اجرتالمثل بوده، میباشند(1).
اجرالمثل
امامیه
اجاره، اجر المثل .
ص:256
1) در این باره بنگرید به: حاشیه ابن عابدین، ج 3، ص 398-400؛ البحر الرائق، ج 5، ص 259-262؛ حاشیه العدوی علی شرح الخرشی، ج 7، ص 99؛ روضة الطالبین، ج 5، ص 349؛ مطالب اولی النهی، ج 4، ص 340؛ احکام الوقف فی الشریعة الاسلامیه، ج 2، ص 267.
تعریف
«طبقه»، در لغت، به معنای رتبه و حال است. گفته میشود: «فلان علی طبقات شتّی»؛ یعنی حالات مختلفی دارد. گفته شده که هر طبقه [از نسل انسان] بیست سال است(1).
در اصطلاح، طبقه بر نسل اطلاق میشود؛ یعنی کسانی که در یک زمان زندگی میکنند. مثل اینکه واقف بگوید: زمینم بر فرزندانم وقف است یا بگوید، بر فرزندان زید وقف است. یا عبارتی بگوید که مقتضی تشریک باشد، مثل «فرزندان خودم و فرزندان آنها»، در این صورتها موقوف علیهم یک طبقه هستند(2).
خلاصه حکم فقهی
بیشتر فقیهان بر این نظرند که چنانچه واقف بر طبقه معینی وقف کند و ترتیبی میان بطون ذکر نکند، [محصول وقف] میان آن بهطور مساوی تقسیم میشود، مثل اینکه بگوید: «بر فرزندانم وقف نمودم»، زیرا اطلاق تشریک مقتضی تسویه میان افراد طبقه موقوف علیها میباشد، چنان که چیزی را برای آنها اقرار کند.
ص:257
همچنین گفتهاند چنانچه واقف بعد از آن که وقف کرد صاحب فرزندی شود، این فرزند جدید نیز به تبع فرزندان موجود در زمان وقف مستحق وقف میباشد. همچنین در وقف بر فرزند یا فرزندان اولاد آنها نیز بهطور مطلق داخل میباشند، هر قدر که پایین بروند.
اگر واقف هنگام وقف فرزندی از صلب خودش نداشته باشد ولی نوه یا نوههای پسری داشته باشد، مستحق محصول میشوند. اگر یک نوه باشد همه محصول را میبرد و اگر بیشتر باشند شریک در وقف میشوند. فرقی نمیکند که این نوه پسری پسر باشد یا دختر.
چنانچه واقف بر ذریهاش وقف نماید و ترتیبی میان بطون ذکر نکند محصول وقف هنگامی که برسد به تعداد فرزندان صلبی واقف، زن و مرد و بچه به هر مقدار که پایین روند بهطور مساوی تقسیم میشود - چنان که ابن عابدین گفته است - و هرگاه یکی از آنها بمیرد، سهمش ساقط شده، محصول میان موقوف علیه موجود در زمان رسیدن محصول تقسیم میشود(1).
همچنین نگاه کنید به اصطلاح «ولد» و «ذریه».
امامیه
اطلاق، ترتیب طبقات، ذریه، ولد.
ص:258
1) حاشیه ابن عابدین، ج 3، ص 434؛ شرح الکبیر، ج 4، ص 92.
تعریف
«عرف»، در لغت، دارای معانی متعددی است. از جمله، صبر، اقرار، جود و ضد منکر که عبارت است از هر خیری که نفس آن را میشناسد و به آن اطمینان مییابد.
به هر چیز بلند و مرتفع نیز عرف میگویند؛ مثلاً به مناطق بلند زمین «عرف الارض» میگویند و «اعراف الریاح والسحاب» نقطه آغازین و بلندِ باد و ابر است(1).
خلاصه حکم فقهی
اعتبار عرف در شرع
فقیهان معتقد به اعتبار عرف بوده و آن را در تشریع [احکام] در نظر گرفتهاند.
و حتی بسیاری از احکام را بر اساس آن بنا نهادهاند.
در منظومه رسم مفتی آمده است:
عرف در شرع اعتبار دارد؛ لذا گاهی حکم بر مدار آن قرار میگیرد(2).
ابن عابدین میگوید: در بسیاری از مسائل به اعتبار عرف و عادت رجوع میشود تا جایی که آن را به عنوان اصل قرار داده، معتقدند با دلالت استعمال
ص:259
و عادت، حقیقت رها میشود(1). [و مجاز ملاک عمل قرار میگیرد].
این مسأله نسبت به عرفی است که دلیل شرعی بر اعتبار یا نفی اعتبار آن وجود ندارد ولی چنانچه دلیلی بر اعتبار عرفی وجود داشته باشد معتبر دانستن و عمل به آن واجب میشود و عرفی که دلیل بر نفی آن وجود داشته باشد، معتبر نمیباشد(2).
عرف در باب وقف
عرف در باب وقف، به مانند دیگر ابواب فقه اسلامی، معتبر میباشد. فقیهان تصریح کردهاند که کلام واقف بر عرف شهری که در آن است حمل میشود؛ یعنی کلام واقف طبق عادت وی در سخنانش و زبانی که با آن صحبت میکند تفسیر میشود. چه این کلام موافق زبان عرف یا شرع باشد و چه نباشد. لذا در فهم کلام واقف به زبان عربی یا اصطلاحات شرعی مراجعه نمیشود.
امامیه
ابن
ص:260
تعریف
«عزل»، در لغت، یعنی دور ساختن و کنار زدن. گفته میشود: «عزله من الامر والمنصب» یعنی او را از آن کار یا منصب دور ساخت و کنار زد. «اعتزل الشیء و عنه» یعنی دور شد و کنار رفت(1).
معنای اصطلاحی عزل نیز خارج از معنای لغوی آن نمیباشد.
خلاصه حکم فقهی
فقیهان در باب وقف، حکم عزل متولی، راههای عزل یا برکنار شدن متولی، کسی که حق عزل ناظر را دارد و آثاری را که بر عزل متولی مترتب میباشد، ذکر کردهاند که خلاصه آن را میآوریم:
از نظر فقیهان اصل آن است که متولی (ناظر) وکیل از دیگری میباشد ولی در اینکه این دیگری کیست اختلاف نظر دارند: آیا این غیر واقف است یا موقوف علیهم یا مستحقین.
فقیهان در این موضوع دو نوع جهتگیری کردهاند:
جهت اول: نظر بیشتر فقیهان است مبنی بر اینکه ناظر [متولی] در زمان حیات واقف وکیل از جانب او میباشد و بر این اساس واقف بهطور مطلق، با دلیل یا بیدلیل، حق دارد او را عزل کند و کس دیگری را به جایش قرار دهد،
ص:261
1) الصحاح؛ المعجم الوسیط، ذیل مادّه «عزل».
همانطور که موکل میتواند بهطور مطلق وکیلش را عزل کند. این، نظر فقیهان مالکیه، نظر صحیح در دیدگاه شافعیها و نظر ابو یوسف از فقیهان حنفی میباشد(1).
نووی گفته است: واقف میتواند کسی را که متولی قرار داده است عزل و فرد دیگری را نصب کند. چنان که وکیل [توسط موکّل] عزل میشود. و گویا متولی نائب واقف میباشد. نظر صحیح این است(2).
مؤلف الاسعاف چنین آورده است: متولی وکیل واقف است، پس میتواند او را عزل کند، هر چند که عدم عزل متولی را بر خودش شرط کرده باشد.
هرگاه متولی وکیل از جانب واقف باشد احکام وکیل در حالت وفات موکّلش را نیز دارا میباشد؛ لذا با موت واقف متولی نیز عزل میشود همانطور که اگر متولی با اطلاع واقف خودش را عزل کند، خود به خود برکنار میشود.
در الاسعاف آمده است: اگر واقف تولیت موقوفه را به کسی واگذار کند بعد بمیرد، این تولیت نیز، بنا بر وکالت، باطل میشود مگر اینکه ولایت را برای او در زمان حیات و پس از مرگش قرار داده باشد که بعد از موت او متولی وصی واقف پس از مرگش میشود(3).
جهت دوم: طبق نظر ظاهر حنابله و رأی محمّد بن حسن، از فقیهان حنفی ناظر، وکیل موقوف علیهم و مستحقین میباشد. بر این اساس، چنانچه واقف نظارت را برای دیگری شرط کند نمیتواند او را عزل کند، مگر اینکه حق عزل متولی را برای خودش شرط کرده باشد، چنان که در الاسعاف به آن تصریح شده است. دلیل آن این است که متولی قائم مقام اهل وقف [موقوف علیهم ]میباشد. مقتضای این نظر آن است که با وفات واقف نیز متولی برکنار نمیشود(4).
ص:262
تمام اینها در حالت عزل عادی است که متولی کاری که موجب عزلش شود، انجام نداده است. ولی در صورتی که متولی کاری انجام داده باشد که موجب عزلش شود، مانند خیانت، قاضی میتواند او را عزل کند. هر چند متولی خود واقف باشد یا شرط کرده باشد که متولی عزل نشود؛ چون ولایت متولی مشروط است که شایستگی و صلاحیت لازم برای تولیت را داشته باشد؛ لذا هرگاه این صلاحیت از میان برود حاکم، وقف را از او میگیرد.
ابن نجیم در البحر الرائق میگوید: قاضی واقفی را که متولی وقفش است، به خاطر وقف، عزل میکند اگر خائن باشد همانطور که وصی خائن، به خاطر رعایت ایتام، برکنار میشود. و اگر واقف شرط کرده باشد که قاضی یا حاکم او را [در فرض مذکور که متولی وقف نیز میباشد] عزل نکند، این شرط اعتبار ندارد؛ زیرا شرط مخالف شرع است پس باطل میباشد.
از این مطلب استفاده میشود که قاضی به طریق اولی میتواند متولی خائن غیر واقف را عزل کند.
برخی از فقیهان تصریح کردهاند که عزل متولی خائن بر قاضی واجب است و با ترک آن مرتکب گناه میشود. امّا گفتهاند، به صرف تشکیک در امانتداری ناظر، قاضی نمیتواند او را عزل کند و تنها با مشاهده خیانت آشکار او را برکنار میکند. و در صورت طعن در امانت فرد دیگری را همراه او قرار میدهد. همچنین هرگاه متولی معزول توبه کرده، بازگردد، قاضی تولیت را به او باز میگرداند(1).
امامیه
واقف و حاکم نمیتوانند ناظر مشروط در ضمن عقد را عزل کنند. هر چند
ص:263
1) البحر الرائق، ج 5، ص 265؛ الاسعاف، ص 53؛ روضة الطالبین، ج 5، ص 347؛ مغنی المحتاج، ج 2، ص 394-395؛ کشاف القناع، ج 4، ص 370-371؛ الانصاف، ج 7، ص 613.
قبول نظارت یا استمرار آن بعد از قبول بر ناظر مشروط واجب نیست(1)ناظر تولیت را قبول کرده باشد یا قبل از قبول باشد(2)مگر اینکه واقف عزل را در ضمن عقد برای خودش شرط کرده باشد(3).
ولی چنانچه واقف تعیین متولی را برای خودش شرط کرده باشد و بعد کسی را به عنوان متولی انتخاب کند(4)یا تولیت با حاکم باشد و او کسی را وکیل این کار کند یا متولی منصوب کس دیگری را وکیل کرده باشد(5)، میتوانند هر وقت بخواهند او را عزل کنند؛ چون در این صورت مثل وکیل است(6).
بر این اساس میتوان گفت با موت واقف ناظر مشروط در ضمن عقد عزل نمیشود ولی متولیای که وکیلی از جانب واقف یا حاکم یا متولی منصوب است عزل میشود.
هرگاه متولی از اهلیت تولیت خارج شود به مثل فسق(7)، خود به خود برکنار میشود یا اینکه حاکم او را برکنار میکند(8).
با بازگشت عدالت به متولی معزول تولیت نیز بر او بازگردانده میشود(9).
ص:264
1) جواهر الکلام، ج 28، ص 23.
2) العروة الوثقی، ج 2، ص 229، مسأله 6.
3) تحریر الوسیله، ج 2، ص 78، مسأله 79؛ مفتاح الکرامه، ج 18، ص 69.
4) مسالک الافهام، ج 5، ص 325؛ العروة الوثقی، ج 2، ص 227، مسأله 1.
5) العروة الوثقی، ج 2، ص 229، مسأله 6.
6) مسالک الافهام، ج 5، ص 325.
7) جواهر، ج 28، ص 23.
8) العروة الوثقی، ج 2، ص 229، مسأله 6.
9) العروة الوثقی، ج 2، ص 230، مسأله 8.
تعریف
«عصبه انسان» به فرزندان و خویشاوندان پدری او میگویند. بزرگان لغت گفتهاند: عصبه، خویشاوندی افراد ذکور است که با ذکور دیگری نسلشان ادامه مییابد(1).
عصبه در باب ارث به کسی میگویند که سهم مشخص واجبی در ارث ندارد. در ابتدا ترکه بر صاحبان سهم تقسیم میشود، اگر چیزی باقی ماند به عصبه میرسد. در روایتی که بخاری آن را در صحیحش آورده است پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمودند: سهم الارث را به صاحبان آنها بدهید، هر آنچه که باقی ماند به نزدیکترین فرد مذکر میرسد(2).
طبقات عصبه بهطور خلاصه عبارتند از: فرزندان پسر هر مقدار که پایین بروند، سپس پدران هر مقدار که بالا بروند. سپس برادران و بعد از آنها عموها(3).
برخی از فقیهان برادرزادههای پسر را بر عموها مقدم میکنند.
اینها نسبت به ارث است.
ص:265
خلاصه حکم فقهی
عصبه سه قسم است: عصبه بالنفس، عصبه بالغیر و عصبه مع الغیر.
عصبه بالنفس: هر مذکری که در نسبتش به میت مؤنثی وجود ندارد.
عصبه بالغیر: زنانی که سهمشان در ارث نصف و دو سوم است که عبارتند از: دختر صلبی، دختر پسر در صورتی که دختر صلبی نباشد، خواهر تنی (أبوینی) و خواهر پدری [ناتنی] در صورتی که خواهر تنی نباشد؛ اینها به خاطر خواهر بودنشان جزء عصبه میشوند.
عصبه مع الغیر: هر مؤنثی که به همراه مؤنث دیگر عصبه میشود که خواهر تنی یا خواهر پدری (ناتنی) به همراه دختر یا دختر پسر است(1).
عصبه در وقف زمانی مطرح میشود که موقوف علیهم در وقف مؤبد منقرض شوند که در دیدگاه مالکیها هرگاه موقوف علیه منقرض شود، موقوفه به نزدیکترین فقرای عصبه واقف میرسد که به صورت وقف از آن استفاده میکنند و همراه ایشان هر زن فقیر نزدیک به واقف نیز داخل میباشد، زن فقیری که اگر مرد میبود عصبه واقف محسوب میشد، مثل دختر و خواهر.
ابن حاجب گفته است: هر وقت وقف مؤبد باشد و جهت آن منقرض شود به فقرای عصبه واقف میرسد و از نزدیکترین آنها شروع میشود(2).
آنچه که مالکیها گفتهاند همان نظر حنبلیها در روایتی از احمد بن حنبل است. در المغنی، چنین آمده است: چنانچه موقوف علیه منقرض شود، در یک روایت به ورثه واقف میرسد و در روایت دیگر وقف بر نزدیکترین عصبه واقف میشود نه بقیه ورثه صاحب سهم در ارث، و نزدیکترین آنها مقدم است و بعد از او نزدیکترین و همینطور(3).
ص:266
وقف بر آل و اهل، عصبه را شامل میشود؛ لذا چنانچه واقف بگوید، بر آل و اهلم وقف کردم، در هر یک از این دو موارد ذیل داخل میشوند: دختر و پسر هر مقدار که پایین روند؛ پدر و جد هر مقدار که بالا روند؛ برادران و پسران آنها؛ عموها و پسرعموها؛ هر مؤنثی که اگر مرد میبود عصبه محسوب میشد، مثل دختر.
شافعیها معتقدند اگر واقف بر نزدیکترین کس به خودش وقف کند و پدر و پسر فقیری داشته باشد، دو نظر است: یکی اینکه هر دو برابر میباشند؛ چون در یک درجه از قرب هستند. و دیگر اینکه پسر مقدم میشود چون عصبهاش از پدر قویتر است(1).
امامیه
«طبقه»، «انقراض»، «انقطاع».
ص:267
1) المهذب، ج 1، ص 451-452.
تعریف
«عقار»، در لغت، عبارت است از هر آنچه که دارای اصل و قرار ثابت میباشد مثل زمین، خانه، ملک و نخل. گفته میشود: نه خانهای دارد و نه عقاری، یعنی نخل.
عقار به معنای أثاث خانه هم میآید. گفته میشود: «فی البیت عقار حسن» یعنی در خانه اسباب و اثاثیه وجود دارد(1).
عقار در اصطلاح عبارت است از چیز ثابتی که نمیتوان آن را انتقال داد. یا چیزی است که نمیتوان آن را از جایی به جای دیگر منتقل کرد.
در ماده 129 مجله الاحکام العدلیه چنین آمده است: غیر منقول چیزی است که نمیتوان آن را از محلی به محل دیگر منتقل کرد مثل خانه و زمین؛ به آن عقار نیز میگویند.
خلاصه حکم فقهی
فقیهان در صحت وقف عقار از قبیل زمین، خانه، مغازه، باغ و مانند اینها اتفاق نظر دارند؛ به دلیل اینکه گروهی از صحابه - رضی اللّه عنهم - آنها را وقف کردهاند، مثل کار عمر که زمینش در خیبر را وقف نمود. دلیل دیگر اینکه عقار
ص:268
1) لسان العرب، ذیل مادّه «عقر».
دائمی و برای همیشه باقی میماند(1).
در وقف عقار مشخص ساختن حدود آن شرط نیست. ابن حجر، به نقل از غزالی در فتاویش، آورده است که هر کس بگوید: شاهد باشید که تمام املاکم وقف بر فلان چیز است؛ و مصرف آن را ذکر کند ولی چیزی از آن املاک را مشخص نسازد، تمام آنها وقف میشوند. و جهل شهود به حد و حدود آنها خللی به وقف وارد نمیسازد... و مشخص ساختن حدود تنها برای شاهد گرفتن بر آن جهت مشخص ساختن حق دیگران معتبر است(2).
بر این اساس اگر کسی بگوید: فلان خانهام یا زمینم را که در فلان جهت است وقف کردم. و آنچه را که وقف کرده شناخته شده و معروف باشد و با غیر آن اشتباه نشود، وقف صحیح میباشد و نیازی به ذکر حدود آن نیست(3).
ولی اگر واقف بگوید، جزئی از زمینم را وقف کردم و آن را مشخص نسازد، وقف باطل میباشد. همچنین است اگر بگوید: یکی از این دو خانهام را وقف نمودم و آن را مشخص نکند(4).
همچنین نگاه کنید به: «ارتفاق» و «بناء».
امامیه
فقیهان امامیه بالاتفاق وقف عقار را جایز دانسته و ذکر کردهاند ضابطه کلی این است که وقف هر چه بتوان با بقای عینش از آن استفاده حلال نمود، صحیح میباشد(5).
ص:269
1) ردالمختار، ج 3، ص 359، 373؛ فتح القدیر، ج 5، ص 429؛ الشرح الکبیر، ج 4، ص 76؛مغنی المحتاج، ج 2، ص 377؛ المغنی، ج 5، ص 642.
2) فتح الباری، ج 5، ص 389.
3) شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 492.
4) مغنی المحتاج، ج 2، ص 377.
5) از جمله: شرایع الاسلام، ج 2، ص 213؛ قواعد الاحکام، ج 2، ص 394؛ جواهر الکلام، ج 28، ص 17.
همچنین معین بودن موقوفه را شرط دانستهاند؛ لذا اگر واقف بگوید اسبی یا
خانهای یا ملکی از املاکم را وقف کردم، صحیح نمیباشد(1). برخی تصریح
کردهاند که تعیین با اوصاف معلوم رافع جهل هم اگر موقوفه کلی بماند کفایت نمیکند(2).
در این میان برخی گفتهاند اگر کسی بگوید یکی از دو عبدم(3)یا یکی از بندگانم(4)را وقف نمودم صحیح میباشد که با قرعه(5)یا تعیین واقف(6)مشخص میشود.
مرحوم صاحب عروه جواز وقف کلی خارجی را بعید ندانسته است، مثل اینکه صد ذراع از قطعه معین از زمین را وقف کند. هم ایشان تصریح کرده است وقف مبهم صحیح نمیباشد مثل اینکه واقف بگوید بعضی از املاکم یا بخشی از اموالم را وقف کردم(7).
ص:270
1) شرایع الاسلام، ج 2، ص 213؛ قواعد الاحکام، ج 2، ص 55؛ جواهر الکلام، ج 28، ص 16؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 320.
2) مفتاح الکرامه، ج 18، ص 124؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 320.
3) العروة الوثقی، ج 2، ص 205، مسأله 1.
4) جواهر الکلام، ج 28، ص 16.
5) العروة الوثقی، ج 2، ص 205، مسأله 1.
6) معجم فقه الجواهر، ج 6، ص 394.
7) العروة الوثقی، ج 2، ص 205، مسأله 1 و 3.
تعریف
«عمارت»، در لغت، به معنای حفظ بنا و چیزی است که با آن مکانی آباد میشود. بر ساختن خانه نیز عمارت اطلاق میشود. گفته میشود: «عمرت الدار» یعنی خانه را ساختم، مصدر آن «عَمر» است. «عمر القوم المکان»؛ یعنی قبیله در فلان مکان ساکن شدند.
مقابل عمارت، «خراب» است. نیز بر مکانی که بعد از عمارت و سکونت خالی از سکنه شده باشد، خراب اطلاق میشود(1).
در اصطلاح عمارت بر ساختن، مرمّت کردن و گچکاری برای محکم کردن ساختمان و مانند آن اطلاق میشود که اصلاح و تعمیر موقوفه، توجه به عین وقف و حفظ آن و مانند اینها را نیز شامل میشود(2).
ابن عابدین عمارت در باب وقف را چنین تعریف کرده است.
«عِمارت» مصدر یا اسم است برای چیزی که با آن مکانی تعمیر و آباد میشود به این نحو که برای موقوف علیه خرج میشود تا بر آن حالت اولش بدون هیچ زیادهای باقی بماند، اگر واقف آن را شرط نکرده باشد.
سپس این مطلب را با دو مثال روشن ساخته است: اگر مورد وقف درختی باشد که ترس از نابودی آن میرود متولی میتواند از محصول آن نهالی بخرد
ص:271
و غرس کند؛ چون درخت در طول زمان از بین میرود. یا اینکه مورد وقف زمین شورهزاری باشد که در آن چیزی نمیروید(1).
این مثالها نشان میدهد که مفهوم عمارت اعم از باقی گذاردن وقف بر حالت اولیهاش میباشد. چنان که عبارات شافعیها در باب عمارت، مسجد را دربر میگیرد که گفتهاند: عمارت مسجد عبارت است از ساختن، مرمّت کردن و گچکاری برای محکم کردن، نصب پله، نرده، خرید جارو و بوریا برای سایبان یا جلوگیری از ریختن آب [باران] در مسجد و ریختن آن در خیابان، هموار کردن زمین، پرداخت اجرت متولی و دیگر کارهای شایسته که دادن اجرت به امام و مؤذن، خرید روغن برای چراغها و روشناییها را نیز شامل میشود(2).
خلاصه حکم فقهی
بیشتر فقیهان معتقدند که تعمیرات ضروری وقف مقدم بر مصارف دیگر آن میباشد. بر این اساس تأکید کردهاند که ناظر، محصول وقف را ابتدا برای تعمیر موقوفه خرج میکند و پس از اتمام تعمیرات، اگر چیزی از محصول باقی ماند، برای آنچه که به عمارت موقوفه نزدیکتر و بیشتر به صلاح آن میباشد، هزینه میکند، که عبارت است از عمارت معنوی آن، یعنی به پا داشتن شعائر وقف مثل؛ امام مسجد، معلم مدرسه که به قدر کفایت به آنها داده میشود. سپس چراغ، فرش و همینطور دیگر مصالح. البته اینها چنان که ابن عابدین گفته است در صورتی میباشد که وقف خاص نباشد؛ چون در این صورت بعد از تعمیر بنا درآمد صرف موقوف علیهم میشود.
نسبت به عمارت مسجد گفتهاند: تعمیرات ضروری مقدم بر همه جهات دیگر مثل؛ امام و مؤذن میباشد که به خاطر تعمیرات ضروری مثل ساختن
ص:272
سقف، بالا بردن دیوار و مانند اینها پرداخت به دیگر جهات قطع میشود؛ زیرا معقولانه نیست که به خاطر امام جماعت و مؤذن مسجد خراب شود(1).
از نظر بیشتر فقیهان در این مسأله فرق نمیکند که واقف عمارت را شرط کرده باشد یا نه. حتی مالکیها گفتهاند: اگر واقف شرط کرده باشد که در هزینه کردن محصول وقف از اصلاح آن و پرداخت هزینههای آن شروع نشود. این شرط قبول نبوده، لغو میشود؛ زیرا این شرط وقف را از اساس باطل میسازد. لذا اگر واقف شرط کند محصول وقف ابتدا به اهل آن داده شود و خرابیهای آن اصلاح نشود، شرط باطل میباشد(2).
عبارات شافعیها هماهنگ با حنفیهاست مبنی بر اینکه عمارت وقف مقدم بر دیگر مصارف آن میباشد. شربینی گفته است: تعمیرات موقوفه مقدم بر حق موقوف علیهم میباشد؛ چون این کار موجب حفظ وقف است(3).
ولی حنبلیها گفتهاند: چنانچه واقف شروع به عمارت یا جهت را شرط کرده باشد طبق آن عمل میشود تا زمانی که منجر به تعطیلی وقف نشود، ولی اگر مطلق گذارد و ابتدا یا تأخیر هیچ کدام را ذکر نکند، به خاطر حفظ اصل وقف، عمارت وقف مقدم میشود(4).
فقیهان ذکر کردهاند که اگر کسی خانهای برای سکونت فرزندانش وقف کند، تعمیر آن بر عهده کسی است که حق سکونت دارد. و اگر او از این کار امتناع ورزد یا فقیر باشد، حاکم خانه را اجاره میدهد و با اجارهبهایش آن را تعمیر میکند سپس خانه را به کسی که حق سکونت دارد باز میگرداند. این نظر حنفیهاست و نظر مالکیها نیز به آن نزدیک است(5).
ص:273
شافعیها گفتهاند: خرج موقوفه و هزینه تجهیز و تعمیر آن، اگر واقف شرط کرده باشد از مال خودش یا وقف پرداخت شود، همانگونه عمل میشود. در غیر اینصورت از منافع موقوفه مثل محصول زمین برداشت میشود. در صورتی که موقوفه منافعی نداشته باشد. نفقه و هزینه تجهیز و نه تعمیر از بیتالمال پرداخت میشود(1).
حنبلیها گفتهاند: چنانچه واقف پرداخت هزینه را از محصول وقف معین کرده باشد، به آن شرط عمل میشود. و اگر شرط نکرده باشد از محصول وقف هزینه میشود. و اگر وقف محصولی نداشته باشد، نفقه آن بر عهده موقوف علیه معین میباشد.
و چنانچه خانهای که برای سکونت حجاج یا رهگذران یا رزمندگان وقف شده، به تعمیر نیاز داشته باشد، بخشی از آن به مقداری که برای تعمیر نیاز دارد به اجاره داده میشود و اگر وقف بر غیر معین باشد، نفقه آن از بیتالمال میباشد(2).
امامیه
در صورتی که موقوفه برای بقاء و استفاده از آن نیاز به تعمیر، ترمیم و اصلاحی داشته باشد، اگر واقف چیزی برای آن مشخص کرده باشد، از آن استفاده میشود، ولی اگر واقف چیزی مشخص نکرده باشد از محصول وقف برداشت میشود و مقدم بر حق موقوف علیهم است. هر چند موقوف علیهم میتوانند عوض آن را از غیر محصول وقف بدهند(3). برخی نیز در برداشت از
ص:274
محصول رضایت موقوف علیهم را أحوط دانستهاند(1).
اگر محصول وقف کفایت تعمیرات را ندهد بر کسی واجب نمیباشد. بلکه اگر بقای عین وقف متوقف بر فروش بعض آن باشد، بیع آن جایز است(2).
مرحوم طباطبایی یزدی انجام تعمیرات مورد نیاز مسجد از سهم فی سبیل اللّه زکات و هر چه مصرفش کار خیر است را جایز دانسته است(3).
همچنین
استدانه
ص:275
تعریف
«عوض»، در لغت، به معنای بدل، و جمع آن «اعواض» است. «اعتاض»، یعنی عوض گرفت. «استعاض»، یعنی عوض خواست(1).
عوض، در اصطلاح فقیهان، به چیزی گفته میشود که در مقابل چیز دیگری داده میشود(2).
خلاصه حکم فقهی
در بعضی از عقود به هر یک از دو بدل، عوض گفته میشود؛ به همین جهت برخی از فقیهان به بعضی از عقود، مثل بیع، اجاره و برخی دیگر، عقد معاوضه اطلاق میکنند.
عوض دارای شروطی میباشد که تصرف در آن بدون تحقق آن شروط صحیح نمیباشد. از آن جمله است:
الف - منتفی بودن فریبکاری. انتفاء فریب چنان که ابن رشد گفته است به این است که عوض وجودش، خصوصیاتش و مقدارش معلوم باشد، همچنین قدرت بر تسلیم آن باشد.
ص:276
منتفی بودن فریب در عقود معاوضات محض مثل بیع و اجاره شرطی متفق علیه است چه در مبیع، چه در ثمن، چه در منفعت، چه در عمل و چه در اجرت(1).
ب - عوض به گونهای باشد که بتوان در آن طبق شرع تصرف نمود. به همین جهت سیوطی میگوید: هر تصرفی که مانع از تحصیل مقصود شود باطل است؛ لذا فروش انسان حُرّ و اجاره وی برای انجام کار حرام صحیح نمیباشد(2).
عوض اسباب مختلفی دارد مثل عقود معاوضه و جنایات که مثل جنایت سبب است برای وجوب عوض در بعضی حالات مثل وجوب دیه در قتل خطئی، دیه چنان که فقیهان گفتهاند عبارت است از مقدار معلومی از مال به عنوان عوض از خون در قتل(3).
از دیگر اسباب عوض، تلف کردن است.
سیوطی میگوید: اسباب ضمان چهار چیز است... سوم: تلف کردن مال یا نفس(4). در قواعد ابن رجب چنین آمده است:
مراد از اتلاف این است که یا بهطور مستقیم با سببی که مقتضی آن است اتفاق بیافتد مثل قتل و سوزاندن یا اینکه شخص متلف بهطور عدوانی سببی ایجاد کند که به موجب آن اتلاف صورت بگیرد، مثل اینکه چاهی در غیر ملک خودش حفر کند یا در روزی که باد شدیدی میوزد آتش برافروزد و اینها موجب اتلاف مال دیگران شود(5).
برخی از تصرفات هستند که گرفتن عوض در مقابل آنها جایز نمیباشد، یا
ص:277
بهخاطر اینکه تصرفاتی حرام هستند مثل زنا، گریه و زاری بر میت و بازیهای حرام؛ یا به خاطر اینکه انجام آنها بر فرد واجب میباشد، مانند عبادتهای واجبی چون: نماز، روزه و حج.
زرکشی میگوید: گرفتن اجرت برای جهاد جایز نمیباشد و اگر مشرف بر مرگ هم شود اجرتی برای او ثابت نمیشود. همچنین اگر انسانی متحمل شهادت باشد و از او خواسته شود که آن را ادا کند، جایز نیست برای ادای شهادت اجرت بخواهد(1).
از جمله موارد عوض در وقف اجرتی است که متولی، امام و مؤذن میگیرند(2).
از جمله عوضهایی که بعضی از فقیهان گرفتن آن را جایز دانستهاند عوض در مقابل خلوّ در عقارات موقوفه است و خلوّی که در عقارات موقوفه حاصل میشود چند صورت دارد که بعضی از صورتهای آن چنیناند:
الف - موقوفه در آستانه خراب شدن باشد که متولی وقف آن را به کسی که تعمیرش کند اجاره میدهد به گونهای که مثلاً مغازه به سی دینار در سال اجاره داده میشود و پانزده دینار آن برای جهت وقف بر عهده شخص مستأجر قرار داده میشود. در این حال منفعت وقف مشترک میان شخص مستأجر و جهت وقف میشود. و آنچه که در مقابل پولهای خرج شده برای تعمیر قرار میگیرد، همان خلوّ است.
ب - زمین موقوفه خراب شود؛ کسی آن را از متولی اجاره میکند و خانهای به عنوان وقف در آن میسازد به این شرط که مثلاً در هر ماه سی درهم برای جهت وقف باشد. ولی بعد از ساختن خانه آن را به شصت درهم اجاره میدهد. در این صورت منفعتی را که مقابل سی درهم دیگر قرار میگیرد خلوّ میگویند.
ص:278
ج - مسجدی مثلاً مغازههایی داشته باشد که بر آن وقف میباشند؛ خود مسجد نیاز به تعمیر داشته باشد و عواید آن کفایت تعمیرش را ندهد؛ ناظر (متولی) از کسانی که مغازهها در اجاره آنهاست مقداری پول گرفته، با آن مسجد را تعمیر میکند بعد در مقابل پولی که از آنها گرفته مقداری از اجاره را کم میکند.
به اینکه مبلغ اجاره مثلاً در اصل سی دینار باشد و متولی آن را پانزده دینار کند. با
این کار منفعت مغازههای مذکور مشترک میان مستأجر و جهت وقف میشود و آن مقداری که برای مستأجر است خلوّ نام دارد(1).
بنابراین خلو عبارت است از منفعتی که مستأجر ملک وقف در مقابل مالی مالک میشود که به ناظر برای تعمیر وقف در زمانی که چیزی برای تعمیر آن یافت نمیشود، میدهد به این شرط که بخشی از منفعت وقف از آنِ او باشد(2).
فقیهان در حکم گرفتن عوض (خلو) در مثل کوتاه آمدن از حق منفعت در ملک وقف به نفع مستأجر دیگر آرای مختلفی دارند:
در دیدگاه حنفیها این حق از جمله حقوق مجرد مثل حق شفعه محسوب میشود که در جواز کنار رفتن از حقوق مجرد مثل حق شفعه و وظایف مشخص شده در وقف مثل امامت مسجد، سخنرانی و تدریس در مقابل مال دو نظر مبتنی بر معتبر دانستن یا ندانستن عرف خاص وجود دارد؛ کسانی که عرف خاص را معتبر نمیدانند - نظر حنفیها چنین است -، فروش خلوّ را جایز نمیدانند.
حصفکی میگوید: ولی بیشتر فقیهان معتقد به اعتبار عرف خاص میباشند و بنابر آن کنار رفتن از وظایف در مقابل دریافت پول و لزوم خلو مغازهها جایز میباشد.
ابن عابدین میگوید: از جمله کسانی که به لزوم خلوی که مقابل مالی است
ص:279
کهشخص به متولی میدهد فتوا دادهاند، علامه محقق عبدالرحمن میباشد(1).
شیخ ناصر الدین لقانی مالکی به لزوم خلوّ، تملک آن و جریان ارش در آن فتوا داده است.
زرقانی فتوای شیخ ناصر لقانی را آورده و گفته است که اعتماد در این مسأله بر این فتوا همانطور است که قرفاوی از فقیهان مالکی گفته است: فتوای ناصر لقانی بر اساس نصوص شرعی صادر شده است؛ بر عمل به آن اجماع وجود دارد؛ در شرق و غرب مشهور است؛ عمل بر خلاف آن منحط است؛ فقهای پس از او مانند برادرش شیخ شمس الدین محمّد لقانی با او در این فتوا موافقت کردهاند(2).
بسیاری از فقیهان به جواز کنار رفتن از وظایف وقف در مقابل مال فتوا دادهاند، مثل ابن حجر هیثمی، شهاب الدین قلیوبی و در یکی از وجوه حنابله که شیخ احمد بن محمّد مقصور حنبلی ذکر کرده است(3).
مالکیها گفتهاند: کسی را که واقف در مقابل دریافت اجرت عهدهدار وظیفهای میکند، اگر کس دیگری را نائب در این کار بگیرد و خودش آن را انجام ندهد، نه خودش و نه نائبش نمیتوانند اجرت را بگیرند، چون وظیفه را خودش انجام نداده است(4).
حنبلیها گفتهاند: هر کس موقوفهای را مطابق عرف تعمیر کند تا عوض آن را
ص:280
1) الدر المختار و حاشیه ابن عابدین بر آن، ج 4، ص 14-16؛ الاشباه و النظائر، ابن نجیم به همراه حاشیه حموی، ج 1، ص 135-139.
2) فتح العلی، مالک، ج 2، ص 249-252؛ شرح مختصر خلیل، زرقانی، ج 6، ص 128؛ رسالة فی الخلو با عنوان رسالتان فی الخوط، وزارت اوقاف کویت.
3) در این موضوع بنگرید به: نهایة المحتاج، ج 5، ص 480-481؛ حاشیه القلیوبی، ج 3، ص 109، 321؛ تحفة المحتاج، ج 6، ص 261؛ الفواکة العدیدة، ج 1، ص 392 و 536؛ حاشیه طحاوی، ج 3، ص 10؛ الاشباه والنظائر، ابن نجیم، ص 113-114.
4) الحطاب، ج 6، ص 37.
1) الاختیارات، ابن تیمیه، ص 181.
تعریف
«غفلت»، در لغت، یعنی سهو کردن و ترک نمودن. «غفل عنه»، یعنی آن را ترک کرد و فراموش کرد. مصدرش نیز «غفول» و «غفلة» است(1).
«تغافل» تعمد در غفلت است. «مغفل» کسی است که درک و فهمی ندارد، ابله و سادهلوح.
«ذوالغفله» کسی را گویند که به خاطر سادهدلی در معامله ضرر میکند و نمیتواند معامله سودمند کند(2).
خلاصه حکم فقهی
حکم وقف ذوالغفله
وقف «ذوالغفله» قبل از اینکه محجور شود، به خاطر اهلیت کاملش در عقل و بلوغ، صحیح میباشد ولی بعد از محجور شدن وقفش صحیح نمیباشد.
کمال بن همام گفته است: از جمله شرایط واقف این است که محجور علیه نباشد به طوری که اگر قاضی به خاطر سفاهت یا مدیون بودن حکم به حَجر او کرده باشد و او زمینی وقف کند، این وقف جایز نمیباشد(3).
ص:282
در الموسوعة الفقهیه چنین آمده است: در میان فقیهان کسی را نیافتیم که تصریح کرده باشد به اینکه ذوالغفله محجور علیه است، بجز درستاندیشان از حنفیه. بیشتر فقیهان این وصف را در سفاهت و تبذیر داخل کردهاند(1).
ابویوسف و محمّد بن حسن، از فقیهان حنفی، معتقدند که بر ذوالغفله مانند سفیه حجر ثابت میشود؛ ابو یوسف حَجر را از هنگام حکم قاضی دانسته است و محمّد از هنگام ظهور علائم غفلت که بر این اساس از نظر ابو یوسف حَجر بر ذوالغفله با حکم قاضی مرتفع میشود و از نظر محمّد با زوال غفلت، حَجر برداشته میشود.
حجر ذوالغفله برای حفظ اموال او تشریع شده است. در روایت آمده است که خانواده حیان بن منقذ از پیامبر صلیاللهعلیهوآله خواستند تا بر حیان حجر کند، پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیز آنها را در این کار تأیید کرد و آن را انکار ننمود. در حالی که اگر حجر بر ذوالغفله مشروع نبود پیامبر صلیاللهعلیهوآله آن را رد میکرد(2).
ابو حنیفه گفته است، به سبب غفلت بر غافل حجر نمیشود. پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیز در آن روایت درخواست آنها را پاسخ ندادند بلکه فرمودند: «بگو نیرنگی نباشد و خیار با من است» حال آن که اگر حجر مشروع بود پیامبر صلیاللهعلیهوآله درخواست آنها را پاسخ میدادند(3)
ج، 3، ص 393؛ مغنی المحتاج، ج 2، ص 168؛ کشاف القناع، ج 3، ص 452؛ الموسوعة الفقهیه، ج 17، ص 97-98.
.امامیه
«حجر».
ص:283
تعریف
«غنی» زیادی مال را میگویند. «غنی فلان» یعنی مالش زیاد شد. «مصدرش «غنا» و اسم فاعل آن «غان» و «غَنی» میباشد.
«غنی عن الشیء»: از آن بینیاز شد؛ «غنی المکان»: آباد شد؛ «غنی بالمکان»: در آن جا ساکن شد(1).
خلاصه حکم فقهی
حکم وقف بر افراد بینیاز
فقیهان در حکم وقف بر افراد بینیاز اختلاف نظر دارند: حنفیها و حنبلیها معتقدند که وقف بر افراد بینیاز صحیح نمیباشد؛ چون حنفیها در وقف شرط کردهاند که فی الجمله به قصد خیر باشد؛ حنبلیها نیز شرط کردهاند که جهت وقف (موقوف علیه) کار خیر باشد(2).
حنفیها عدم صحت را اختصاص دادهاند به صورتی که واقف تنها بر افراد بینیاز وقف کند، ولی اگر آخر وقف را برای فقیران قرار دهد، صحیح میباشد، مثل اینکه وقف کند بر فرزندان فلانی - آنها هم بینیاز باشند - و پس از آنها بر
ص:284
فقیران؛ چون فی الجمله به قصد تقرب میباشد(1).
امامیه
فقیهان شیعه فقیر بودن را شرط در موقوف علیه ندانستهاند و حتی برخی تصریح کردهاند که واقف میتواند در وقفش غنی را بر فقیر برتری دهد(2). چنان که گفتهاند در مثل وقف بر رزمندگان در تقسیم محصول تفاوتی میان فقیر و غنی نیست(3)، مگر اینکه واقف در وقفش خصوصیت فقر موقوف علیهم را شرط کرده باشد.
ص:285
تعریف
«فقر»، در لغت، با فتح و ضم حرف اول آن مصدر فعل «فقر - یفقر» میباشد.
فقیر بر وزن «فعیل» به معنای فاعل است و کسی را گویند که مالش کم است. جمع آن «فقرا» میباشد.
مسکین نیز معنای نزدیک به فقیر دارد(1).
در اصطلاح؛ جرجانی گفته است: فقر عبارت است از نداشتن آنچه که انسان به آن نیاز دارد، ولی نداشتن چیزی که به آن نیاز نیست را فقر نمیگویند(2).
شافعیها و حنبلیها میگویند: فقیر کسی است که نه مالی دارد و نه کسبی که رفع نیاز او کند و بر این اساس فقیر از دیدگاه ایشان محتاجتر از مسکین است.
حنفیها میگویند: فقیر کسی است که کمترین چیز را دارد و آن کمتر از نصاب زکات است.
مالکیها میگویند: فقیر کسی است که آن مقدار دارد که کفاف قوت سالش را نمیدهد. بر این اساس از نظر حنفیها و مالکیها فقیر حالش بهتر از مسکین است.
دسوقی سخنی را از مالکیها نقل کرده است مبنی بر اینکه فقیر و مسکین یکی است و آن کسی است که قوت سالش را ندارد، چه اصلاً چیزی نداشته
ص:286
باشد و چه کمتر از قوت سال را داشته باشد(1).
خلاصه حکم فقهی
فقرا و مساکین، مطابق آیه شریفه «اِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاکینِ...»(2)، گروه اول و دوم از گروههای هشتگانه مستحق زکات میباشند؛ چنان که مهمترین مستحقین وقف نیز هستند. حتی برخی از فقیهان - مانند حنفیها و مالکیها - معتقدند در وقف ذری (أهلی) هرگاه جهت موقوف علیه به پایان برسد، وقف به فقرا میرسد. همچنین هرگاه یکی از موقوف علیه بمیرد. مثل وقف کردن بر زید و عمرو و بعد زید بمیرد - سهم او به فقرا میرسد. همچنین است هرگاه واقف بر دو نفر وقف کند؛ یکی بپذیرد و دیگری قبول نکند که سهم کسی که نپذیرفته به فقرا و مساکین میرسد؛ البته این در صورتی است که واقف گفته باشد «بعد از آنها بر فقرا وقف است»(3).
ابن عابدین گفته است: هرگاه کسی زمینی را بر فرزندانش وقف کند و آخر آن را بر فقرا قرار دهد و بعد یکی از فرزندان بمیرد، وقف به بقیه فرزندان میرسد و اگر همه بمیرند به فقرا میرسد نه نوههای واقف.
حصفکی گفته است: اگر واقف بگوید: «بر فرزندانم وقف نمودم» ولی نام آنها را ببرد، بعد یکی از آنها بمیرد، سهمش به فقرا میرسد(4). این در صورتی
است که وقف بر معین باشد، ولی اگر واقف وقف را مطلق گذاشته، بگوید، «صدقة موقوفة للّه تعالی» درآمد وقف برای فقرا و مساکین و کارهای خیر هزینه میشود و در این کار خویشاوندان فقیر واقف در اولویت هستند.
حتی برخی از فقیهان گفتهاند که وقف تا زمانی که آخرش بر جهتی غیر
ص:287
منقطع مثل فقرا قرار داده نشود، تحقق نمییابد.
بیشتر فقیهان در وقف دائمی بودن را شرط کرده و گفتهاند: این شرط موقوف علیه را شامل میشود به اینکه بایست جهتی غیر منقطع باشد، مثل فقرا، علما، مجاهدان، مساجد، کاروانسراها و مانند اینها(1).
ص:288
1) روضة الطالبین، ج 5، ص 325؛ شرح البجیرمی بر الخطیب، ج 3، ص 208، 210؛ حاشیه القلیوبی، ج 3، ص 102.
تعریف
«قبول»، در لغت، دارای معانی متعددی است از جمله: گرفتن؛ رضایت؛ نیکو بودن؛ اشاره کردن؛ و پذیرش عذر دیگران. «قبل الشیء» یعنی آن را گرفت، مصدرش «قبول» است؛ «قبلت الشیء» یعنی به آن راضی شدم؛ «علیه قبول» یعنی در نظر مردم مقبولیت دارد(1).
در مادّه 102 مجله «الاحکام العدلیه» چنین آمده است: قبول دومین کلامی است که از یکی از دو طرف عقد برای انشاء تصرف صادر میشود و با آن است که عقد تمام میشود؛ یعنی هر کلامی که بعد از ایجاب برای انشاء تصرف و به قصد اتمام عقد بیاید قبول نامیده میشود؛ خواه متکلم مشتری باشد خواه فروشنده(2).
خلاصه حکم فقهی
در دیدگاه فقیهان اعتبار قبول با توجه به موقوف علیه مختلف میباشد:
اگر موقوف علیه جهتی غیر محصور مثل مساکین یا جهتی باشد که قبول در آن قابل تصور نیست مثل مساجد و بیمارستانها، در انشاء و انعقاد وقف عبارات دال بر ملتزم شدن یکی از دو طرف کفایت میکند و در اتمام و لزوم وقف نیازی
ص:289
به صدور قبول از جانب طرف دیگر نیست(1)
اگر موقوف علیه جهتی معین و محصور مثل فردی مشخص باشد، آرای فقها در اعتبار یا عدم اعتبار قبول مختلف است:
حنفیها و مالکیها و حنبلیها معتقدند که قبول در وقفِ بر معین معتبر نمیباشد، لذا وقف صحیح میباشد، هر چند موقوف علیه آن را نپذیرد. ولی برخی از فقیهان حنفی و مالکیها قبول را برای استحقاق وقف شرط دانستهاند(2).
شافعیها نیز معتقدند در وقفِ بر معین قبول موقوف علیه شرط میباشد. شربینی میگوید: اصح این است که در وقفِ بر معین قبول شرط میباشد و باید متصل به ایجاب باشد، اگر موقوف علیه اهلیت قبول داشته باشد و در غیر این صورت ولیّ او قبول را عهدهدار میشود، مثل وصیت(3).
امامیه
نسبت به مسأله شرط قبول در وقف سه دیدگاه در میان فقهای شیعه وجود دارد: عدم اشتراط قبول به طور مطلق، اشتراط قبول بهطور مطلق و تفصیل میان وقف خاص و وقف عام به اینکه در وقف خاص قبول شرط است ولی در وقف عام شرط نمیباشد.
توضیح مطلب اینکه حضرت امام خمینی و مرحوم صاحب عروه معتقدند که اقوی عدم اعتبار قبول در هر دو نوع وقف میباشد. هر چند که حضرت امام احتیاط را در رعایت قبول در هر دو نوع دانسته است(4)و مرحوم صاحب عروه
ص:290
1) ردالمختار، ج 3، ص 360؛ حاشیه الدسوقی، ج 4، ص 88؛ مغنی المحتاج، ج 2، ص 383؛ کشاف القناع، ج 4، ص 252.
2) ردالمختار، ج 3، ص 360؛ الخرشی، ج 7، ص 92؛ حاشیه الدسوقی، ج 4، ص 88؛ کشاف القناع، ج 4، ص 252؛ شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 497.
3) مغنی المحتاج، ج 2، ص 383؛ نهایة المحتاج، ج 5، ص 373.
4) تحریر الوسیله، ج 2، ص 62، مسأله 6.
نیز ذکر کرده است که احتیاط در تفصیل (نظر سوم) است و احوط از آن اعتبار قبول در مطلق وقف (نظر دوم) میباشد(1).
فقیهانی چون محقق ثانی(2)و مرحوم صاحب جواهر قبول را بهطور مطلق در وقف شرط دانستهاند، به این دلیل که وقف مانند دیگر عقود میباشد، و حتی مرحوم صاحب جواهر گفته است علت اینکه بسیاری از متقدمین متعرض شرط قبول در وقف نشدهاند این است که آن را از عقود دانستهاند و همین عقد دانستن وقف از ذکر شرط قبول کفایت میکند(3).
محقق حلی(4)و شهید ثانی(5)قائل به تفصیل شده و گفتهاند در وقف بر جهت عام مثل فقرا و مساجد قبول شرط نمیباشد ولی در وقف خاص مثل وقف بر فلان شخص یا گروه معین قبول موقوف علیه شرط صحت وقف است.
کسانی که قبول موقوف علیه را شرط دانستهاند آن را به بطن اول اختصاص داده و گفتهاند قبول بطن ثانی شرط نیست، چنان که با ردش نیز رد نمیشود(6). صاحب جواهر نیز گفته است در قبول، قبول متولی هم کفایت میکند هر چند متولی خود واقف باشد(7). در مثل وقف عام نیز کسانی که قبول را شرط دانستهاند قبول ناظر یا حاکم یا شخص منصوب از جانب او را نیز کافی میدانند(8).
ص:291
تعریف
«قتل»، در لغت، به معنای خارج ساختن روح از بدن و از بین بردن آن است. «قتلتُه» یعنی او را کشتم، مصدرش «قَتْل» است. به شخص کشته شده «قتیل» میگویند.
خلاصه حکم فقهی
قتل از موانع ارث است. هر کس (موروث خود) را بکشد از ارث محروم میشود؛ این مطلب مورد اتفاق فقیهان است؛ زیرا طبیعی نیست که انسان شخصی را که از او ارث میبرد بکشد و بعد از او ارث ببرد. و از جمله قواعد فقهی است که هر کس چیزی را قبل از فرا رسیدن موعد آن طلب کند، عقوبتش محروم شدن از آن است(1).
قوانین وقف در کشورهای عربی، با قیاس به قاتل موروث و محرومیتش از ارث، قاتل واقف را از استحقاق در وقف محروم میکند و این، قیاسی معقول است؛ چون عاقلانه نیست که پاداش احسان، قتل باشد.
در قتلِ مانع استحقاق از وقف شرط است که قتل، نابحق بوده باشد و قاتل نیز اهل مسؤولیت جنایی باشد. کما اینکه شرط است که قتل به خاطر دفاع از نفس یا ناموس نبوده باشد.
ص:292
1) المنثور، ج 3، ص 205؛ الموسوعة الفقهیه، ج 3، ص 23.
بر محرومیت قاتل از استحقاق در وقف، محرومیت ذریه او مترتب نمیباشد؛ بلکه هرگاه مستحق شوند، سهمشان را دریافت میکنند. این مطلبی است که قواعد ارث مورد تأکید فقیهان نیز بر آن جریان دارد(1).
ص:293
1) در این موضوع بنگرید به: مجموعه قوانین مصر، بخش سوم در قانون وقف، ص 447. و بعد از آن در تفسیر مادّه 26 قانون وقف مصر اثر شیخ محمّد احمد فرج سنهوری؛ محاضرات فی الوقف، ابوزهره، ص 262.
تعریف
«قرینه»، در لغت، چند معنا دارد، از جمله: ارتباط و پیوستگی. گفته شده است که «قرینه» از «قارنة» به معنای مصاحبت میباشد؛ به همین دلیل به زوجه «قرینه» میگویند.
اصل قرینه از «قرن» به معنای جمع کردن و متصل ساختن میباشد. «قرن الشیء إلی الشیء»، یعنی آن را به دیگری متصل ساخت(1).
در اصطلاح، جرجانی قرینه را چنین تعریف کرده است: امری است که به مطلوب اشاره دارد. جمع قرینه «قرائن» است. قرینه را قرینه میگویند چون انسان را به مطلوب وصل میکند.
خلاصه حکم فقهی
حکم کردن مطابق قرائن شرعی بوده، در حالات مختلف به آن عمل میشود. فقیهان گفتهاند: هرگاه مردم در کنار فردی کشته شده، انسانی خونآلود بیابند که آثار ترس در چهرهاش پیداست؛ در دستش چاقویی دارد و در خانه غیر از او کس دیگری نیست، با توجه به قرائن موجود حکم به قاتل بودن او میشود.
ابن فرحون میگوید: هرگاه قرائنی که کار بیّنه را میکند پیدا شود به آن عمل میشود. در قرآن کریم نیز در جریان داستان حضرت یوسف و زلیخا، پاره شدن
ص:294
1) مختار الصحاح؛ متن اللغه؛ المعجم الوسیط، ذیل مادّه «قرن».
پیراهن حضرت یوسف از جلو به جای شاهد بود(1).
فقیهان نسبت به انعقاد وقف با فعل مقرون به قرینه گفتهاند، اصل این است که وقف با لفظ و کتابت منعقد میشود؛ چون واضحترین طریقه تعبیر مراد واقف میباشند. اشاره مفهمه نیز در بعضی حالات جای لفظ و کتابت قرار میگیرد. ولی وقف با فعل [وقف معاطاتی] منعقد نمیشود مگر اینکه قرینهای دال بر اراده وقف وجود داشته باشد.
فقیهان برای افعالی که با دلالت قرینه با آنها وقف منعقد میشود مثالهایی زدهاند:
همینگونه است نظر حنفیها و شافعیها، جز اینکه شافعیها شرط کردهاند که ساختن مسجد در زمین ارثی باشد؛ (یعنی زمینی باشد که آباد نباشد و ملک مردم نبوده باشد) و بعضی از فقهای حنفی شرط کردهاند که در آن نماز نیز بخوانند [و صرف اجازه کفایت نمیکند.]
ص:295
حاصل نمیشود، هر چند نیتش وقف بوده باشد؛ زیرا این لفظ مردد بین صدقه واجب، صدقه مستحب و صدقه وقف میباشد.
ولی چنانچه بگوید: «تصدقت بکذا صدقة محرمه» یا «صدقة موقوفه» یا «لاتباع و لاتوهب» وقف صحیح میباشد؛ چون لفظ «تصدق» با این قرائن احتمال غیر وقف را نمیدهد - چنان که شربینی گفته است(1).
امامیه
در بحث صیغههای وقف گذشت که از نظر فقهای امامیه اگر واقف در صیغه وقف از الفاظ مشترکه یا کنایه استفاده کند مثل صدقه لازم است با قرینه وقف بودن آن را مشخص سازد، و امّا اگر فعلی را با قرینه انجام دهد مثل اینکه ساختمان را بسازد و اجازه نماز خواندن در آن بدهد این قرینه مسجد بودن آن است
«صریح» و «صیغه وقف».
ص:296
تعریف
«قسمت»، در لغت، بر بهره، سهم و نصیب اطلاق میشود. «قسم الشیء»: آن را تقسیم کرد. «فانقسم»: تقسیم شد. «قاسمه المال، تقاسمه»: مالی را با او تقسیم کرد. «اقتسماه بینهم»: مال را میان خودشان تقسیم کردند. اسم آن «قسم» است که بر نصیب نیز اطلاق و گفته میشود: «هذا قسمی» یعنی این سهم و نصیب من است(1).
قسمت کردن در شرع عبارت است از مشخص کردن بعضی از سهمها و آشکار ساختن آنها، این دیدگاه شافعیها و حنبلیهاست(2). حنفیها در تعریف آن گفتهاند: جمع کردن سهمی پراکنده در چیزی معین(3). مالکیها چنین تعریف کردهاند، اختصاص هر شریک، از شریک دیگرش به آنچه در آن شریک هستند(4).
خلاصه حکم فقهی
فقیهان در ماهیت تقسیم اختلاف نظر دارند که آیا بیع است یا جدا ساختن حق و مشخص ساختن یکی از دو سهم از دیگری؟
ص:297
مثلاً از نظر حنبلیها و بعضی شافعیها جدا ساختنِ حق است. ابن قدامه میگوید: تقسیم کردن، جدا ساختن حق و متمایز ساختن یکی از دو سهم از دیگری میباشد و بیع نیست؛ زیرا نیاز به لفظ تملیک ندارد.
در قول دیگر شافعیها بیع است؛ چون شریک نصیبش از دو سهم را با نصیب شریک دیگر در قسمت دیگر سهم مبادله میکند و این، حقیقت بیع است(1).
ابن عبدالبر، از فقهای مالکی، گفته است: تقسیم یکی از انواع بیع است و این نظر مالک در المدونة [الکبری] میباشد(2).
در دیدگاه حنفیها تقسیم، جدا ساختن سهم مثلی میباشد و تقسیم سهم قیمی بیع محسوب میشود(3).
اگر در تقسیم ردّی باشد از نظر شافعیها و حنبلیها بیع میباشد. رد عبارت است از آن چیزی که یکی از دو شریک هنگام عدم تبادل دو سهم به دیگری میدهد. به این نحو که صاحب سهم زیاد به کسی که کمتر دارد پول میدهد مثل زیاده(4).
تقسیم شرعا جایز است و اصل در آن این آیه شریفه میباشد «وَ نَبِّئْهُمْ اَنَّ الْمَاءَ قِسْمَةٌ بَیْنَهُمْ کُلُّ شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ»(5). پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیز غنائم خیبر را میان سهم برندگان تقسیم کردند. ادله دیگری نیز بر جواز تقسیم اشاره دارد؛ زیرا مردم نیاز به تقسیم دارند تا هر یک از شرکا بتواند در آنچه که به او اختصاص دارد تصرف کند و از سوء مشارکت و زیاد شدن دست رهایی یابد(6).
ص:298
هرگاه یکی از دو شریک خواهان تقسیم باشد و دیگری نپذیرد، اگر در تقسیم ضرری متوجه کسی از آنها نباشد، شریکی که نمیپذیرد، مجبور به تقسیم میشود، چون فرد خواهان تقسیم میخواهد بهطور کامل از مالش استفاده کرده، از سوء مشارکت خلاص شود، بدون اینکه به کسی ضرری برساند، لذا واجب است خواستهاش اجابت شود.
ولی اگر ضرری متوجه آنها باشد مثل تقسیم یک تکه جواهر یا یک تکه سنگ معدنی یا حمام کوچک، شخص ممتنع مجبور نمیشود(1)به دلیل فرمایش
«لا ضرر ولا ضرار» پیامبر صلیاللهعلیهوآله(2).
احمد بن حنبل گفته است اگر نتوان آن را تقسیم کرد، فروخته شده، ثمنش میان دو شریک تقسیم میشود(3).
تقسیم در وقف
سخن درباره تقسیم در وقف در دو مسأله میباشد:
اول: چنانچه موقوفه مشاع میان موقوف علیهم و غیر آنها باشد حکم آن ضمن بیان حکم وقف مشاع و حکم تفکیک یا تقسیم موقوفه مشاع میان موقوف علیهم و غیر آنها در اصطلاح مشاع خواهد آمد.
دوم: بیان تقسیم وقف میان موقوف علیهم. مراد از تقسیم در اینجا همین میباشد که بیان آن در ادامه میآید:
بیشتر فقیهان - حنفیها، مالکیها، شافعیها - معتقدند تقسیم عین موقوفه میان مستحقها جایز نمیباشد؛ زیرا در دیدگاه این فقیهان موقوف علیهم ملکیتی
ص:299
در عین موقوفه ندارند، بلکه تنها در منفعت وقف صاحب حقی میباشند و چنانچه تقسیم عین وقف بر موقوف علیهم جایز باشد در منافع ستم میشود که بیان آن در اصطلاح «ملک» خواهد آمد. این تقسیم در منفعت را «تقسیم مهایات» مینامند که عبارت است از مبادله منفعت میان مستحقین. [به این ترتیب که بهطور دورهای هر یک از موقوف علیهم از آن استفاده میکند].
ولی در دیدگاه مشهور حنبلیها ملکیت موقوفه از آن موقوف علیهم میباشد و نتایج مترتب بر این مسأله در ادامه ضمن بیان دیدگاه فقیهان مذاهب مختلف میآید.
حنفیه
در الدرالمختار و حاشیه ابن عابدین بر آن، چنین آمده است: هرگاه قاضیای به جواز وقف مشاع حکم کند و حکمش اجرا شده، مثل دیگر موارد اختلافی متفق علیه شود، اگر بعضی از شرکا خواستار تقسیم شوند از نظر ابو حنیفه تقسیم نمیشود ولی با همدیگر بر مهایات توافق میکنند.
ابن عابدین از فتاوی ابن شلبی نقل کرده است که تقسیم به نحو مهایات عبارت است از تناوب در عین موقوفه کما اینکه موقوفه مثلاً زمین مشترک میان یک گروه باشد، بعد با هم مصالحه کنند که هر کس قطعه معینی از زمین موقوفه را بگیرد و برای یک سال در آن زراعت کند سپس در سال دیگر هر یک از آنها قطعه دیگری را بگیرد، این کار جایز است؛ البته لازم نیست بلکه میتوانند آن را باطل کنند و این در حقیقت تقسیم نیست؛ چون تقسیم حقیقی این است که هر کس بهطور دائم صاحب بخشی از عین موقوفه شود.
ابن عابدین در ادامه میگوید، طولانی شدن مهایات جایز نمیباشد؛ چون این کار در طول زمان منجر به ادعای ملکیت میشود یا اینکه باعث میشود هر کس ادعا کند آنچه را که در اختیار دارد همان موقوفه است.
ص:300
ابن عابدین همچنین تقسیم عین موقوفه را به نحو تقسیم مالکانه میان مستحقین جایز ندانسته و گفته است: تقسیم کردن عین موقوفه میان موقوف علیهم اجماعا (یعنی میان فقیهان حنفی) جایز نمیباشد. حصفکی نیز همین را گفته است؛ چون حقشان در عین نیست(1).
مالکیه
مالکیها در جواز تقسیم وقف به صورت مهایات اختلاف نظر دارند. در حاشیه دسوقی بر الشرح الکبیر چنین آمده است: امّا حبس (یعنی وقف) پس بدان که به اتفاق فقیهان تقسیم رقبات موقوفه جایز نمیباشد. امّا تقسیم وقف برای بهره بردن از محصول به اینکه آن را اجاره دهند و کرایه را یک ماه یکی و ماه دیگر، دیگری بگیرد، گفته شده، هر طرف که بخواهد تقسیم میشود و طرف دیگر مجبور میشود، این کار اجرا میشود تا زمانی که چیزی که موجب تغییر در تقسیم به زیاده یا نقصان شود، پیش آید.
نظر دیگر این است که در هیچ حالتی موقوفه تقسیم نمیشود؛ این مفاد کلام مالک در کتاب المدونة [الکبری] است.
همچنین گفته شده که موقوفه با رضایت موقوف علیهم به صورت بهرهبرداری از محصول میانشان تقسیم میشود و اگر یکی از آنها نپذیرد، مجبور نمیشود. من [مصنف کتاب] قول سوم را راجح میدانم.
گذشته از آنچه که من اختیار کردهام موقوفه به صورت استفاده کردن از محصول یا انتفاع از موقوفه تقسیم میشود به این نحو که هر کس با سکونت یا زراعت خودش [نه اینکه آن را اجاره دهد] برای مدتی از وقف استفاده میکند(2).
ص:301
شافعیه
در تحفة المحتاج چنین آمده است: تقسیم موقوفه میان موقوف علیهم مطلقا ممنوع میباشد؛ چون موجب تغییر شرط واقف میشود. البته اشکال و مانعی از مهایات در صورتی که همه به آن رضایت دهند نیست؛ زیرا به خاطر لازم نبودنش موجب تغییر شرط واقف نمیشود.
در مغنی المحتاج نیز چنین آمده است: موقوف علیهم حق مهایات دارند نه تقسیم موقوفه؛ چون تقسیم موجب تغییر شرط واقف میشود(1).
حنابله
نظر معروف حنابله این است که ملکیت موقوفه از آنِ موقوف علیه میباشد. به همین جهت تقسیم عین موقوفه بر موقوف علیهم را اجازه دادهاند، جز اینکه در جواز این کار در صورتی که وقف بر یک جهت باشد اختلاف نظر دارند:
در شرح منتهی الارادات آمده است که تقسیم موقوفه، هر چند که وقف بر یک جهت باشد، صحیح میباشد. صاحب الفروع نیز این نظر را اختیار کرده و از شیخش تقی الدین چنین نقل کرده است: اصحاب تصریح کردهاند که تقسیم وقف در صورتی صحیح است که وقف بر دو جهت باشد. ولی وقف بر یک جهت را به اتفاق نمیتوان به نحو لزوم تقسیم کرد؛ چون بطون دوم و سوم نیز در آن حق دارند، ولی مهایات بدون نقل ملک صحیح میباشد. سپس گفته است: ظاهرا آنچه را که شیخ از اصحاب ذکر کرده است یکی از وجوه مطرح در این مسأله میباشد و ظاهر کلام اصحاب این است که فرقی میان وقف بر یک جهت یا دو جهت نمیباشد. در المنهج نیز آمده است که اگر موقوف علیهم خودشان آن را تقسیم کنند، لازم میباشد(2).
ص:302
مطلب دیگری که باقیمانده است اینکه در تمام آنچه تا به این جا نسبت به تقسیم گفتیم شروطی باید رعایت شود - هر چند در لابهلای مطالب پیش گفته ذکر شدهاند - که عبارتند از:
الف - مراعات شرط واقف در تقسیم محصول.
ب - تقسیم میبایست به درخواست موقوف علیهم باشد.
ج - در تقسیم ضرری متوجه کسی از موقوف علیهم نباشد.
روشن است که تقسیم مهایاتی که بیشتر فقیهان بر آن معتقدند در صورتی است که وقف بر قوم یا گروهی معین باشد. ولی چنانچه وقف بر گروهی غیر محصور مثل فقرا باشد. متولی با اجتهاد خودش محصول را میان آنها تقسیم میکند. در این بین مالکیها گفتهاند: متولی طبق نظر خودش فقیر نیازمند و اهل و عیالدار را در محصول و سکونت برتری میدهد(1)
الدسوقی، ج 4، ص 96؛ فتح القدیر، ج 6، ص 245.
.امامیه
چنان که مرحوم صاحب عروه گفته است اگر مالی مشترک بین وقف و طلق
باشد تقسیم آن جایز میباشد که مالک با متولی یا موقوف علیه یا حاکم شرعی آن را تقسیم میکند.
همچنین اگر تقسیم وقف از طلق مشتمل بر ردی (دادن چیزی غیر از مال مشترک) از جانب طلق باشد تقسیم آن جایز نمیباشد؛ زیرا این کار مستلزم ملکیت بعض وقف [توسط مالک طلق] میباشد؛ ولی اگر رد از جانب وقف باشد مانعی ندارد و آنچه که در مقابل رد قرار میگیرد نیز وقف است اگر رد از مال وقف بوده است. و اگر رد از مال موقوف علیه بوده است آنچه که مقابل آن است ظاهرا برای آنها میباشد. البته اگر آنچه که در مقابل رد است وصفی مثل کیفیت
ص:303
1) غیر از منابع سابق ر.ک: شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 501؛ الشرح الکبیر به همراه حاشیه
خوب و مانند آن باشد، همه آنها وقف میشوند؛ زیرا جدا ساختن وصف از وقف امکان ندارد.
مطلب دیگری که صاحب عروه متعرض شده است اینکه، تقسیم وقف میان
موقوف علیهم در مشهور امامیه جایز نمیباشد و مقتضای اطلاق عدم جواز عدم تفاوت میان حالت اتحاد وقف واقف، موقوف علیه، عین موقوفه و تعدد همه یا بعض اینها میباشد.
بعد نظر برخی از فقهای شیعه در جواز این تقسیم در صورت تعدد واقف و موقوف علیه و تعدد وقف و موقوف علیه را آورده است؛ صورت اول مثل اینکه خانهای مشترک بین زید و عمرو باشد و هر کدام از آنها سهمش را بر اولادش وقف کند؛ صورت دوم مثل اینکه نصف مشاع از ملکی وقف بر مسجد و نصف دیگر وقف بر زیارتگاه باشد.
از نظر خود صاحب عروه تقسیم وقف بر موقوف علیهم مطلقا جایز میباشد البته تا زمانی که منافاتی با مقتضای وقف نداشته باشد، مانند صورت اتحاد وقف و واقف مثل اینکه بر فرزندانش وقف کند و آنها هم متعدد باشند که تقسیم آن بر موقوف علیهم خلاف مقتضای وقف است هر چند که واقف به تقسیم رضایت دهد.
در پایان ایشان متذکر شدهاند که تمام این بحث در صورتی است که مراد تقسیم حقیقی باشد که لازم بر بطون است؛ ولی اگر اهل هر طبقه تنها آن مقداری را که مربوط به خودشان میشود تقسیم کنند، ظاهرا مانعی ندارد و مراد مشهور نیز این تقسیم نمیباشد(1).
ص:304
1) العروة الوثقی، ج 2، ص 264، مسأله 47.
تعریف
«کنایه»، در لغت، عبارت است از این که فرد کلامی بگوید که بر معنایی کنایی دلالت کند، مانند رفث [که مراد از آن مجامعت است] و غائط [که مراد از آن
مدفوع انسان میباشد]. و اسمی است که از «کنیت بکذا عن کذا» گرفته شده است(1).
جرجانی در بیان معنای اصطلاحی کنایه گفته است: کلامی است که در استعمال، مراد آن پنهان میباشد. هر چند که معنایش در لغت ظاهر باشد، خواه مراد آن حقیقت باشد خواه مجاز(2).
کمال بن همام نیز گفته است: کنایه کلامی است که به خاطر وجود احتمالات متعدد در آن مرادش پنهان است به خلاف صریح.
فرق میان کنایه و صریح این است که در صریح مراد آن به مجرد نطق فهمیده میشود و نیاز به نیت ندارد، ولی در کنایه شنونده مردد میشود و نیاز به نیت دارد.
خلاصه حکم فقهی
الفاظ وقف
فقیهان الفاظی را که وقف با آنها منعقد میشود به الفاظ صریح و کنایی تقسیم
کردهاند:
ص:305
الفاظ کنایی الفاظی هستند که محتمل معنای وقف و غیر آن میباشند بدون اینکه قرینهای مشیر به معنای وقف داشته باشند.
الفاظ کنایی وقف زیادند، از آن جمله است: تصدق و جعل مال برای فقرا یا سبیل اللّه و دیگر الفاظ محتمل(1).
حکم کنایه: وقف با الفاظ کنایی منعقد نمیشود مگر اینکه قرینهای داشته باشد که افاده معنای وقف کند یا اینکه متکلم از آن نیت وقف کند.
ابن قدامه چنین گفته است: الفاظ کنایی وقف «تصدّقت»، «حرّمت» و «أبدّت» میباشند که صریح نیستند؛ چون لفظ صدقه و تحریم مشترکند؛ صدقه به معنای زکات و هدیه به کار میرود؛ تحریم نیز به معنای ظهار و سوگند به کار میرود که عبارت است از تحریم کردن بر خود یا دیگران.
برای این الفاظ عرفِ استعمال ثابت نشده است؛ لذا با صِرف اینها وقف منعقد نمیشود، مانند کنایات طلاق که تنها در صورت انضمام یکی از امور سهگانه ذیل، وقف با آنها حاصل میشود:
لفظ دیگری به آن پیوست شود که آن را خالص کند، مانند الفاظ پنجگانه: صدقه موقوفه یا محبسه یا مسبله یا محرمه یا مؤبده. یا اینکه بگوید: هذه محرمه موقوفه یا محبسه یا مسبله یا مؤبده.
آن را با صفات وقف توصیف کند. مثل اینکه بگوید: صدقه لاتباع ولا توهب و لا تورث؛ زیرا این قرینه اشتراک را زایل میکند.
نیت وقف کند که بر اساس نیتش وقف میشود. جز اینکه نیت، آن را در باطن وقف میکند نه ظاهر؛ چون آگاهی از ضمیر و باطن ممکن نیست. ولی اگر به نیتش اعتراف کند، به ظاهر آن حکم میشود و اگر بگوید که مرادم وقف نبود، سخنش معتبر میباشد؛ چون اعلام نیت است(2).
امامیه
«صریح»، «صیغه»، «وقف».
ص:306
تعریف
«لزوم» مصدر فعل «لزم الشیء» میباشد. «لزم»؛ یعنی ثبات و دوام یافت. «لزم کذا من کذا»؛ یعنی، فلان شیء از فلان چیز نشأت گرفت و حاصل شد. «لزم الشیء فلانا»؛ یعنی بر او فلان چیز واجب شد؛ لذا اینکه گفته میشود: «لزمه الغرم»؛ یعنی غرامت بر او لازم شد(1).
لزوم در اصطلاح عبارت است از اینکه کار انجام شده به گونهای باشد که کسی از متعاقدین نتواند از آن برگردد(2).
خلاصه حکم فقهی
عقود لازم و غیر لازم
عقود، به اعتبار لازم و غیر لازم بودن، به سه دسته تقسیم میشوند:
الف - عقود لازم در حق طرفین، عبارتند از: بیع، صلح، اجاره، حواله، نکاح و صدقه قبض شده.
ب - عقود لازم در حق یکی از طرفین مثل رهن.
ج - عقودی که برای هیچ یک از طرفین لازم نمیباشد و میتوانند بدون
ص:307
رضایت طرف دیگر آن را فسخ کنند، مثل شرکت، وکالت و ودیعه(1).
فقیهان در اینکه وقف عقد لازم است یا غیر لازم آرای متفاوتی دارند:
بیشتر فقیهان معتقدند که وقف هرگاه از کسی که اهلیت آن را دارد با شرایط کاملش صادر شود، لازم میباشد و حق واقف در تصرف در عین آن - هر تصرفی که مخل به مقصود از وقف باشد - قطع میشود(2). دلیل این مطلب فرمایش پیامبر صلیاللهعلیهوآله به عمر در وقفش است که فرمودند: «ثمرهاش را صدقه بده و اصل آن را حبس کن به گونهای که فروخته نشود و به ارث برده نشود(3). این فرمایش بر لزوم وقف و قطع تصرف در آن دلالت میکند.
ابو حنیفه معتقد است که وقف عقد غیر لازم است و واقف میتواند از آن رجوع کند و به مثل بیع یا رهن یا هبه و دیگر تصرفات در آن تصرف کند، ولی مکروه است که در زمان حیاتش چنین تصرفاتی کند یا از آن رجوع کند(4)دلیل این نظر روایت بکر بن حازم است که عبداللّه بن زید بن عبدربّه خدمت پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمد و گفت: ای پیامبر این باغ من برای خدا و رسولش صدقه است؛ پدر و مادرش به پیامبر صلیاللهعلیهوآله میگفتند: ای رسول خدا قوام زندگی ما به این باغ است؛ پیامبر صلیاللهعلیهوآله باغ را به آنها بازگرداند؛ سپس پدر و مادر از دنیا رفتند و فرزندشان باغ را ارث برد(5).
مطابق این روایت، پیامبر صلیاللهعلیهوآله صدقه را رد کرد، حال آن که اگر وقف لازم میبود پیامبر صلیاللهعلیهوآله آن را باز نمیگرداند.
از نظر ابوحنیفه وقف تنها در دو صورت لازم میشود: یا اینکه قاضی به
ص:308
وقفیت آن حکم کند یا اینکه واقف آن را به عنوان وصیت وقف نماید.
دو همرأی ابوحنیفه [محمّد بن حسن و ابو یوسف] نیز در لزوم وقف با جمهور فقها میباشند. فتوای این مذهب نیز بر اساس نظر این دو است.
ابن عابدین به نقل از فتح القدیر چنین آورده است: حق، ترجیح نظر عامه علما در لزوم وقف میباشد؛ چون احادیث و روایات متضافر بر این امر میباشند: سیره عملی صحابه، تابعین و کسان بعد از ایشان نیز بر این کار استمرار داشته است.
اینها همه در غیر مسجد است ولی وقف مسجد به اتفاق همه فقیهان حنفی لازم میباشد و نیازی به حکم قاضی ندارد(1).
امامیه
فقیهان شیعه وقف را از عقود لازم میدانند که بعد از تمامیتش، رجوع از آن جایز نمیباشد(2)و حتی برخی بر این امر ادعای اجماع کردهاند(3)و برخی دیگر
گفتهاند که از ضروریات مذهب شیعه میباشد(4).
ص:309
تعریف
«مرتب» مأخوذ از «رتب الشیء» است به معنای ثابت شد و حرکت نکرد. فعل مضارعش «یرتّب» و مصدرش «رتوب» میباشد. «عیش راتب»؛ یعنی زندگی راحت، ثابت و دائم(1).
«مرتب» و «راتب» از کلمات مستحدثه بوده و عبارتند از آن چیزی که مستخدم به عنوان اجرت کارش دریافت میکند(2).
خلاصه حکم فقهی
اصطلاح مرتب در باب وقف در دو جا مطرح میشود:
اول: آن چیزی که کارکنان موقوفه در ازای کاری که انجام میدهند میگیرند و در قدیم «جامکیه» نامیده میشد. ابن عابدین میگوید: جامکیه عبارت است از حقوقی که در وقف به کارکنان مشغول در موقوفه داده میشود(3).
دوم: بخششهایی که واقف برای موقوف علیهم شرط میکند، مقدارشان مشخص باشد یا در حکم مشخص که بهطور متناوب بر ایشان هزینه میشود. قانون وقف شماره 48 مصر مصوب سال 1946 حکم حقوق موقوفاتی که
ص:310
عوایدش برای بعض موقوف علیهم و حقوق (مستمری) آن برای بعض دیگر در نظر گرفته شده است و حکم موقوفاتی که سهمی برای دیگران در آن قرار دارد و میزان این سهم، زمانی که عین وقف کاهش یابد، را مشخص کرده است. این مواد، مواد 36، 37 و 38 است که متن آن در ذیل میآید:
مادّه 36: چنانچه واقف عواید وقفش را برای بعضی از موقوف علیه قرار دهد و برای دیگران مستمری در آن در نظر بگیرد، اگر بدانیم که در زمان وقف میزان محصول موقوفه چه مقدار بوده است محصول وقف با نسبت دیگری میان سهم موقوف علیهم و مستمریبگیران میانشان تقسیم میشود [و هر نسبتی که در زمان وقف بوده است الآن هم محصولی به همان نسبت میانشان تقسیم میشود]. ولی اگر ندانیم که در زمان وقف میزان محصول موقوفه چه مقدار بوده است، محصول میان موقوف علیهم و مستمری بگیران به این نحو تقسیم میشود که تمام محصول برای موقوف علیهم است و مستمری بگیران تنها به مقدار مستمریشان سهم میبرند [دیگر نسبتسنجی نمیشود] به این شرط که در هر دو حالت پیشگفته سهم مستمریبگیران از مقداری که واقف مشخص کرده است بیشتر نشود.
مادّه 37: چنانچه واقف سهمی برای بعض موقوف علیهم در نظر بگیرد و مستمریای نیز برای غیر آنها قرار دهد. مستمری از باقیمانده محصول پس از دادن سهم موقوف علیهم پرداخت میشود و اگر مقدار باقیمانده برای مستمریها کفاف ندهد به نسبت میان مستمریبگیران تقسیم میشود.
مادّه 38: به هر میزان که عین وقف کم شود از مستمریها نیز کاسته میشود.
ص:311
تعریف
«مرض» یعنی بیماری؛ نقیض صحت و سلامت و حالتی است که خارج از طبیعت انسان و برای بدن مضر است.
جرجانی میگوید: مرض چیزی است که عارض بدن میشود و آن را از حالت اعتدال خاصش خارج میسازد.
موت نیز ضد حیات است. «میت»، با تشدید یاء و بدون آن، بر کسی که مرده است اطلاق میشود؛ ولی به شخص زنده فقط میّت، با تشدید یاء و نه غیر اطلاق میشود؛ از آن جمله است سخن خداوند متعال که «اِنَّکَ مَیِّتٌ وَ اِنَّهُمْ مَیِّتُونَ(1)»(2).
«مرض موت» غالبا بر بیماریای اطلاق میشود که انسان از آن بهبود نمییابد و منجر به مرگ او میشود.
ابن عابدین، از فقیهان حنفی، میگوید: مریض در مرض موت کسی است که به واسطه مرض یا غیر آن مرگ بر حالش غالب شده است به اینکه مرض بر او عارض شود که از انجام کارهای خارج از خانهاش عاجز شود(3).
فقیهان مالکی گفتهاند، مرض موت یا مرض مخوف، مرضی است که طبّ
ص:312
(یعنی اهل طبابت) بیشترِ مرگ و میرها را به سبب آن یا به دنبال آن بداند. برای چنین مرضی به سل، تب شدید و مانند آن مثال زدهاند(1).
بیشک از جمله مرضهای موت در عصر حاضر سرطان و ایدز است.
مریض در مرض موت احکامی دارد که به عنوان مثال به برخی از آنها اشاره میشود:
الف - طلاق چنین شخصی که طلاق فار (فرارکننده) نامیده میشود؛ یعنی با این طلاق از اینکه همسرش از او ارث ببرد فرار میکند.
فقیهان معتقد به صحت این طلاق میباشند. همچنین معتقدند که همسرش از او ارث میبرد چنانچه طلاقش رجعی باشد، ولی در صورتی که طلاق بائن باشد در ارث بردن همسر اختلاف نظر دارند(2).
برای تفصیل بیشتر، باب طلاق و باب ارث کتابهای فقهی را نگاه کنید.
ب - حَجر بر چنین شخصی، فقیهان بر این مطلب اتفاق نظر دارند که به شخص مریض در مرض موت در تبرعاتش چنانچه بیشتر از 31 اموالش باشد حجر میشود و این کار هم به خاطر محافظت از حق ورثه میباشد(3).
ج - وقف چنین شخصی، وقف از جمله تبرعاتی است که فقیهان وقف شخص مریض در مرض موت را به عنوان وصیت معتبر میدانند در اینکه مثل هبه در ثلث (31) مال اعتبار دارد که اگر از ثلث مالی او خارج شود بدون رضایت ورثه جایز میباشد و چنانچه وقف زائد بر ثلث ترکه باشد اجرایش متوقف بر اجازه ورثه میباشد؛ چون حق آنهاست، و اگر اجازه دهند بیشتر از ثلث نیز وقف میشود و اگر اجازه ندهند وقف نافذ نمیشود و زائد بر ثلث جزء میراث
ص:313
محسوب میشود. این مطلب مورد اتفاق نظر همه فقیهان میباشد(1).
وقف بر وارث در مرض موت متوقف بر اجازه بقیه ورثه میباشد هرچند که چیز کمی باشد(2).
امامیه
چنانچه کسی در مرض موت وقف کند اگر ورثه اجازه دهند از اصل ترکه برداشته میشود و اگر اجازه ندهند از ثلث ترکه خارج میشود(3)و مازاد بر ثلث باطل است(4).
ص:314
تعریف
«مسجد» اسم مکان است از فعل «سجد» به معنای خاضع شدن و خضوع کردن. سجده نماز نیز از همین فعل گرفته شده و عبارت است از قرار دادن پیشانی بر زمین. [به این ترتیب] مسجد مکانی است که برای نماز آماده شده است(1). و چیزی است که خالصانه برای خدا قرار داده شده، و آزاد است از اینکه بندگان در آن چیزی غیر از عبادت را مالک شوند(2).
خلاصه حکم فقهی
هر کس مسجدی بسازد تا زمانی که آن را از ملک جدا نسازد و اذن عام به مردم برای اقامه نماز در آن را ندهد، ملکیتش از آن زائل نمیشود. برداشتن دست از آن و تخلیه میان بانی و مردم برای این کار کفایت میکند. بیشتر فقیهان مالکی و حنبلی، ابو حنیفه و محمّد چنین نظری دارند(3).
در صحیحترین نظرِ شافعیها که قول ابو یوسف است به مجرد گفتن «جعلته مسجدا» مسجد شده، ملکیتش از آن زائل میشود(4).
ص:315
اگر مسجد موقوفهای نداشته باشد هزینههایش از بیتالمال تأمین میشود؛ زیرا مسجد از منفعتهای عمومی است که دولت متولی اداره آن میباشد.
ولی چنانچه مسجد موقوفاتی مخصوص به خود داشته باشد از عواید آنها برایش هزینه میشود و در صورتی که واقف شروط خاصی را برای آنها در نظر گرفته باشد، شروط او باید رعایت شود. به همین دلیل حنفیها میگویند، اگر کسی برای عمارت مسجد وقف کند نه با آن، روغن برای روشنایی و حصیر میتوان خرید نه میتوان آن را برای روشنایی و گلدستههای مسجد هزینه کرد.
مالکیها میگویند اگر برای مصالح مسجد وقف شود برای حصیر و روغن آن هزینه میشود و نمیتوان برای مؤذن و امام مسجد صرف کرد؛ چون اینها مصالح مسجد بهشمار نمیآید.
آنچه که از محصول موقوفه مسجد باقی بماند و مسجد به آن نیاز نداشته باشد، میتوان آن را برای مصالح دیگر مسجد هزینه کرد(1).
آنچه که نسبت به مسجد جایز است و آنچه که جایز نیست:
کاشتن درخت در مسجد جایز نمیباشد. احمد بن حنبل گفته است: اگر بعد از تأسیس مسجد درخت خرمایی در آن کاشته شود، این کار بدون حق انجام شده است و من دوست ندارم از آن بخورم؛ امام مسجد میتواند آن را بکَند؛ زیرا مسجد برای این کار ساخته نشده است، بلکه برای ذکر خدا، نماز و قرائت قرآن ساخته شده است؛ دلیل دیگر اینکه درخت به مسجد ضرر زده، مانع میشود که نمازگزاران در جای آن نماز بخوانند و همچنین برگهایش در مسجد میریزد.
ولی اگر درخت در زمینی بوده بعد صاحبش آن را مسجد قرار داده باشد، درخت یا نخل خرما از قبل در آن قرار داشته است، این کار اشکالی ندارد. و اگر واقف مصرف درخت را مشخص کند مثل اینکه بگوید: میوه درخت صرف
ص:316
1) فتح القدیر، ج 6، ص 240-241؛ حاشیه الدسوقی، ج 4، ص 87، 90؛ منتهی الارادات، ج 2، ص 507؛ المغنی، ج 5، ص 635.
حصیر یا روشنایی مسجد شود یا اینکه بگوید میوهاش برای فقرا باشد، به شرط واقف عمل میشود(1).
آراستن مسجد و محراب آن با طلا و نقره جایز نمیباشد. همچنین است تزیین، آراستن به زیور و نقاشی کردن آن(2).
چنانچه واقف شرط کند که امام مسجد اهل مذهب معینی باشد، مثل مالکی مذهب، به شرط او عمل میشود، ولی اختصاص دادن امامت مسجد به مذهبی مخالف مذاهب اهل سنت صحیح نمیباشد(3).
مستحب است کسی که میخواهد وارد مسجد شود قبل از داخل شدن کفشهایش را درآورد و پایش را بشوید. دلیل آن روایتی است از ابو سعید خدری از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله که فرمودند: هرگاه کسی از شما به مسجد بیاید نگاه کند اگر در کفشهایش آلودگی ببیند آن را برطرف کند بعد با آن نماز بخواند(4).
همچنین مستحب است هنگام داخل شدن در مسجد بگوید: «اللهم افتح لی ابواب رحمتک»؛ (پروردگارا بابهای رحمتت را بر من بگشا)؛ و هنگام خارج شدن بگوید: «اللهم إنی أسئلک من فضلک»؛ (پروردگارا از فضلت خواستارم).
در مسجد گفتن سخنهای مباح و صحبت کردن درباره کارهای دنیا و غیر آن از مباحات جایز میباشد. روایت است که جابر بن سمره گفت: پیامبر صلیاللهعلیهوآله از مصلایی که در آن نماز صبح میخواندند تا طلوع خورشید برنمیخواستند و بعد از طلوع خورشید از جایشان برمیخواستند. جابر میگوید: نمازگزارها صحبت میکردند، درباره جاهلیت سخن گفته، میخندیدند و پیامبر صلیاللهعلیهوآله تبسم میکردند.... این روایت را مسلم [در صحیحش] آورده است.
ص:317
1) المغنی، ج 5، ص 634-635؛ شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 517؛ فتح القدیر، ج 6، ص 239؛ المجموع شرح المهذب، ج 2، ص 179 تحقیق، المطیعی.
2) المجموع، ج 2، ص 183؛ شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 517.
3) الحطاب، ج 6، ص 37؛ مغنی المحتاج، ج 2، ص 385؛ منتهی الارادات، ج 2، ص 502.
4) ابوداود این روایت را با سندی صحیح آورده است [سنن ابو داود، ج 1، ص 154].
مستحب است کسی که از سفر میآید ابتدا به مسجد برود و دو رکعت نماز در آن بخواند؛ به دلیل روایت کعب بن مالک که پیامبر صلیاللهعلیهوآله هرگاه از سفر میآمدند، ابتدا به مسجد رفته، در آن دو رکعت نماز میخواندند.... این روایت را بخاری و مسلم نقل کردهاند.
سنت است کسی که داخل مسجد میشود قبل از آن که بنشیند دو رکعت نماز تحیت مسجد بخواند و اگر قبل از نماز بنشیند مستحب است برخیزد و نماز [تحیت] بخواند.
مکروه است کسی که سیر یا پیاز یا تره یا هر چه که بوی بد دارد خورده و بویش باقی مانده است بدون ضرورت به مسجد برود؛ دلیل آن این روایت پیامبر صلیاللهعلیهوآله است: «هر کس سیر یا پیاز خورده است از ما یا مسجد ما دوری گزیند» بخاری و مسلم این روایت را آوردهاند.
شافعیها میگویند: خوابیدن در مسجد جایز است و کراهت ندارد. مالک میگوید: برای افراد غریب اشکال ندارد. احمدبن حنبل میگوید: اگر مسافر باشد اشکال ندارد. اوزاعی میگوید: خوابیدن در مسجد مکروه است.
خصومت در مسجد، بلند کردن صدا در آن، صدا زدن گمشدهها، خرید و فروش و اجاره و دیگر عقود مثل اینها در مسجد، مکروه میباشد. پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمودهاند: هر کس شنید کسی گمشدهاش را در مسجد صدا میزند، بگوید، خدا به تو برنگرداندش؛ چون مسجد برای این کار ساخته نشده است. مسلم این را روایت کرده است.
بر جنب و حائض و نفساء داخل شدن در مسجد حرام است؛ به دلیل روایت پیامبر صلیاللهعلیهوآله که مسجد بر جنب و حائض حلال نمیباشد. ابو داود روایت کرده است.
ولی رد شدن از مسجد برای نیاز مباح میباشد؛ به دلیل آیه شریفه «وَلاَ جُنُبًا
ص:318
اِلاَّ عَابِری سَبیلٍ حَتّی تَغْتَسِلُوا»(1).
مالکیه
هرگاه مسجد خراب شود یا منهدم شود یا منافعش تعطیل شود، بعضی از مالکیها گفتهاند: نه فروش آن جایز است نه فروش بعض آن و نه انتقال آن به مسجدی دیگر.
دیگر فقیهان مالکی گفتهاند: اگر خوف از نابودی آن باشد فروشش جایز بوده، ثَمَنش در مثل آن قرار داده میشود(2).
حنابله
ابن قدامه در بیان نظر مذهب حنبلیها چنین گفته است: هرگاه اهل روستایی که مسجد در آن است به جای دیگری منتقل شود و مسجد در جایی قرار گیرد که در آن نماز خوانده نشود یا جای آن برای نمازگزاران تنگ شود و توسعه آن در آنجا ممکن نباشد یا اینکه اجزایش منشعب شود و تعمیر همه یا بعض آن ممکن نباشد مگر با فروختن بعض آن، فروش بعض برای تعمیر بقیه جایز میباشد و اگر استفاده از چیزی از آن ممکن نباشد؛ همهاش فروخته میشود.
در شرح منتهی الارادات آمده است: اگر مسجد با خراب شدن محله آن تعطیل شود و ترس از سرقت دزدان باشد یا اینکه در جای آلودهای باشد که نماز خواندن در آن ممکن نباشد، فروخته شده و ثَمَنش برای [خرید] مثل آن هزینه
میشود(3).
ص:319
شافعیه
شافعیها معتقدند اگر مسجدی منهدم شود و اعاده بنای آن ممکن نباشد یا با ویران شدن شهری که در آن است، تعطیل شود، نه به ملکیت واقف باز میگردد نه فروخته میشود. و اگر خوف آن باشد، حاکم میتواند اگر صلاح بداند آن را خراب کند و با مصالحش مسجد دیگری بسازد(1).
حنفیه
معتقدند اگر آنچه که اطراف مسجد است خراب شود و دیگر نیازی به مسجد نباشد، از نظر ابو یوسف مسجد باقی میماند و از نظر محمّد بن حسن به ملکیت بانی [واقف] اگر زنده باشد باز میگردد یا به ورثه او میرسد [اگر زنده نباشد(2)].
امامیه
قریب به اتفاق فقیهان شیعه فروش مسجد را در هیچ حالتی جایز ندانستهاند، حتی اگر خراب شود یا اهالی شهر یا روستایی که مسجد در آن واقع است مهاجرت کنند یا به گونهای شود که هیچ انسانی نتواند در آن نماز بخواند(3).
شهید ثانی، در مسالک، مسجد واقع در زمین خراج (زمینهایی که با جنگ فتح شده است) را از این حکم مستثنا دانسته است؛ زیرا وقف آن به تبع آثار صحیح است و با زوال آثار مسجدیت از وقف خارج میشود پس فروش عرصه آن جایز میباشد(4). ولی مرحوم صاحب جواهر این نظر ایشان را صائب
ص:320
1) مغنی المحتاج، ج 2، ص 392.
2) فتح القدیر، ج 6، ص 236.
3) از جمله: شرایع الاسلام، ج 2، ص 220؛ قواعد الاحکام، ج 2، ص 396؛ جامع المقاصد، ج 9، ص 82؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 397؛ مفتاح الکرامه، ج 18، ص 170-171؛ فقه جواهر الکلام، ج 16، ص 406. همچنین ر.ک: الفقه علی المذاهب الخمسه، ص 613.
4) مسالک الافهام، ج 5، ص 397.
در این میان مرحوم صاحب عروه معتقد است که دلیلی وجود ندارد مبنی بر اینکه مسجد تا ابد از مسجدیت خارج نمیشود و تصریح کرده است که در جواز فروش مال وقف فرقی میان مسجد و وقف بر اولاد و فقرا و دیگر انواع وقف نیست(1).
1) العروة الوثقی، ج 2، ص 247، مسأله 27 و ص 257، مسأله 38.
تعریف
«مشاع»، در لغت، سهم فردی است که با سهم افراد دیگر مخلوط است. گفته میشود: «نصیب فلان شائع فی جمیع هذا الدار و مشاع فیها»؛ یعنی سهم فلانی در تمام این خانه شایع است به این معنا که تقسیم نشده و سهم او از بقیه جدا نشده است(1).
در مجله الاحکام العدلیه مشاع چنین تعریف شده است(2): چیزی است که
مشتمل بر سهمهای شایع است. مثل نصف، یک چهارم، یک ششم، یک دهم و دیگر سهمهایی که در تمام اجزاء مال منقول یا غیر منقول جریان دارد.
سهمی که در مالی مشترک میان چند نفر وجود دارد «شایع» نامیده میشود و این نامگذاری به جهت معین نبودن آن میباشد: در هر نوع مالی که باشد.
در شرح مجله الاحکام به نقل از طحاوی آمده است: مشاع و شایع یک معنا دارند و هر دو بر سهم مشترکی که تقسیم نشده اطلاق میشوند(3).
خلاصه حکم فقهی
حکم وقف مشاع
فقیهان در حکم وقف مشاع آرای مختلفی دارند: مالکیها، شافعیها و حنبلیها معتقد به جواز وقف مشاع میباشند. دلیل ایشان روایتی است که بخاری به نقل از انس در بابی با عنوان «چنانچه جماعتی زمین مشاعی را وقف کنند جایز میباشد» آورده است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله دستور دادند تا مسجدی ساخته شود. بعد به بنیالنجار فرمودند که این باغتان را به من بفروشید، آنها گفتند: به خدا سوگند ما پول آن را نمیخواهیم مگر از خداوند متعال(1).
ابن حجر میگوید: ظاهر روایت نشان میدهد که بنیالنجار زمینشان را برای خداوند متعال صدقه دادند، پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیز آن را نپذیرفتند. و این دلیلی است بر عنوانی که بخاری برای این باب انتخاب کرده است؛ یعنی دلیل بر صحت وقف مشاع میباشد؛ زیرا وقف عبارت است از حبس کردن اصل و رها ساختن منفعت و این امر همانطور که با مال تفکیک شده حاصل میشود با مال مشاع نیز محقق شود(2).
فقیهان حنبلی در وقف سهم مشاع اختلاف نظر دارند. در الدرالمختار آمده است: وقف تا زمانی که تفکیک نشود و موقوف علیهم آن را قبض نکنند، تمام نمیشود؛ لذا از نظر محمّد بن حسن وقف مشاع جایز نمیباشد بر خلاف ابویوسف که معتقد به صحت چنین وقفی میباشد.
ابن عابدین میگوید: اختلاف در مورد مالی است که قابل تقسیم میباشد. ولی مالی که قابل تقسیم نیست مثل حمام کوچک و سنگ معدنی وقف مشاع آن به اتفاق فقیهان جایز میباشد. از این جواز، وقف مشاع مسجد و قبرستان استثنا
شده است؛ چون باقی بودن مشارکت مانع از خلوص آن برای خدا میباشد(1).
امامیه
در فقه شیعه وقف مشاع صحیح میباشد؛ بدون هیچ اختلافی در این موضوع و اجماع محصل و منقول بر صحت آن میباشد(2).
مرحوم صاحب عروه تصریح کرده است که وقف مشاع در مسجد هم صحیح میباشد؛ چون فرقی میان وقف مسجد و دیگر انواع وقف نیست. مثل اینکه کسی سهمش از خانه مشترک میان او و دیگری را به عنوان مسجد وقف کند. البته نماز خواندن در آن با اجازه شریک جایز میباشد، تقسیم و تعیین سهم مسجد نیز جایز است(3).
تعریف
«مصرف»، در لغت، اسم مکان است از فعل «صرف، یصرف، صرفا». و یکی از جمله معانی آن انفاق کردن است. گفته میشود: «صرفت المال» یعنی آن را خرج کردم(1).
در اصطلاح فقیهان، مصرف به معنای هزینه کردن مال و محل انفاق آن است.
حصفکی میگوید: مصرف جزیه و خراج... مصالح مسلمین است، مثل حفاظت از مرزها، ساختن پل و روگذر و تأمین دانشمندان.
ابن عابدین میگوید: جهت مصرف بیتالمال عبارت است از: قضاوت و کارمندان و هر کس که تماما برای مسلمین کار میکند.
فقیهان میگویند: جهت مصرف زکات هشت گروه فقرا، مساکین، تحصیلداران زکات... هستند چنان که در آیه کریمه «اِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ
وَالْمَسَاکینِ...»(2)آمده است. اُبی میگوید: مصرف زکات جایی است که در آن جا هزینه میشود(3).
بر این اساس، مصرف وقف جهت و محلی است که در آن صرف و بر آن هزینه میشود و آن همان موقوف علیه است.
خلاصه حکم فقهی
فقیهان بر این اتفاق نظر دارند که جایز است مصرف وقف (موقوف علیه) معین باشد مثل وقف بر زید و اولاد او و وقف بر امام مسجدی معین و مانند اینها یا غیر معین باشد؛ مثل وقف بر فقرا و مساکین و مانند اینها.
بعضی از فقها در وقف بر معین شرط کردهاند که واقف آخر آن را بر فقرا قرار دهد.
فقیهان فیالجمله بر این نیز اتفاق نظر دارند که مصرف وقف نمیبایست جهتی ممنوع از نظر شرع باشد مثل وقف بر فروش یا درست کردن شراب و مانند اینها؛ زیرا اصل در وقف این است که باید برای تقرب به خدا باشد و جهت مصرف آن معصیت نباشد و موارد مذکور معصیت هستند(1).
تفصیل این بحث را در اصطلاح «موقوف علیه» ببینید.
امامیه
«بطلان».
1) ردالمختار، ج 3، ص 360؛ الشرح الکبیر، ج 4، ص 78؛ روضة الطالبین، ج 5، ص 319؛ مغنی المحتاج، ج 2، ص 380؛ کشاف القناع، ج 4، ص 245؛ شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 492 و بعد از آن.
تعریف
«مقبره» به معنای قبرستان یا گورستان است، یعنی مکانی که در آن مردگان را دفن میکنند(1).
خلاصه حکم فقهی
فقیهان به جواز انعقاد وقف قبرستان با فعل تصریح کردهاند به این معنا که واقف زمینش را قبرستان کند و بهطور عام اجازه دهد که مردم در آن مرده دفن کنند. ولی اگر اذن خاص بدهد، وقف محقق نمیشود؛ چون اذن خاص گاهی برای غیر موقوفه نیز واقع میشود؛ لذا بر وقف دلالت نمیکند(2).
فقیهان با وجود اینکه وقف مشاع را فیالجمله اجازه دادهاند، قبرستان و مسجد را از آن استثنا کردهاند.
کمال بن همام میگوید: اینکه فقیهان بر منع وقف مشاع قبرستان و مسجد اتفاق نظر دارند به این دلیل است که از نظر ایشان این کار مانع خلوص حق برای خدا میشود(3).
بابرتی میگوید: قرار دادن مسجد و قبرستان در زمین مشاعی که امکان تقسیم
ندارد، اصلاً جایز نمیباشد؛ نه قبل از تقسیم - در حال مشاع بودنش - چون مانع از خلوص است؛ و نه بعد از تقسیم؛ چون بعد از تقسیم دیگر به جهت کوچکی، مناسب برای مسجد و قبرستان نمیباشند و دیگر مسجد و قبرستان محسوب نمیشوند(1).
امامیه
«مشاع».
1) الکفایه به همراه فتح القدیر، ج 5، ص 427.
تعریف
«ملک»، در لغت، عبارت است از آن چیزی که انسان به عنوان مال در اختیار دارد. یا به دست آوردن چیزی و قدرت بر تصرف در آن(1).
ملک در اصطلاح - چنان که برخی از فقیهان تعریف کردهاند - عبارت است از اباحه شرعی در عین یا منفعتی که به صاحب آن امکان بهره بردن از آن عین یا منفعت را میدهد یا اینکه صاحب آنها میتواند در مقابل آنها عوضی دریافت کند.
در تعریف دیگر، ملک عبارت است از اتصال و ارتباط شرعی بین انسان و یک شیء بهگونهای که فرد، بهطور مطلق بتواند در آن شیء تصرف کند و فرد دیگری نتواند در آن تصرف کند.
تعریفات دیگری نیز وجود دارد که خارج از معنای دو تعریف پیشگفته نیستند(2).
در توضیح این مطلب میگوییم، هرگاه انسان چیزی را از راه مشروع به دست آورد و در آن بتواند بهطور مطلق تصرف کند - با انتفاع، مثل سکونت در خانه و سوار شدن، یا با انتقال ملکیت آن به دیگری با دریافت عوض، مثل بیع یا بدون
دریافت عوض مثل هبه - آن شیء ملک آن فرد محسوب میشود و کس دیگری بدون اجازه او نمیتواند در آن شیء تصرف کند.
خلاصه حکم فقهی
اثر ملکیت
از آنچه گذشت روشن میشود که اثر ملکیت ولایت تصرف برای مالک است در آنچه که مالک آن است و کسی نمیتواند در این ولایت به او زور بگوید مگر به سببی شرعی مثل حجر. همچنین کسی نمیتواند او را از تصرف منع کند مگر اینکه حقی از دیگری بر آنچه که او در اختیار دارد تعلق بگیرد که از تصرف در ملکش بدون اذن صاحب آن حق منع میشود، مثل حق مرتهن(1).
انواع ملکیت
الف - ملکیت عین شیء و منفعت آن، مثل کسی که مالک ماشین است که هم مالک عین آن است و هم مالک منفعت آن.
ب - ملکیت عین شیء بدون ملکیت تصرف در آن، مثل مجنونی که مالک خانه است و به جهت محجور بودن تنها مالک عین آن میباشد و مالک تصرف در آن نیست.
ج - ملکیت تصرف بدون ملکیت عین، مثل ولی مجنون و صغیر که تنها مالک تصرف است و مالک عین نمیباشد.
د - ملکیت منفعت نه عین، مثل مستأجر خانه که تنها مالک منفعت خانه در طول مدت اجاره میباشد نه عین آن(2).
اسباب ملکیت
ملکیت اسباب متعددی دارد. از آن جمله است:
الف - به دست آوردن مباحات، مثل صید کردن و جمع کردن علوفه از زمین مباح.
ب - عقود، مثل خرید و فروش، هدیه و وصیت.
ج - ارث(1).
ملکیت در وقف
فقیهان بر این مطلب اتفاق نظر دارند که وقف مساجد هرگاه با تمام شرایطی که برای آن ذکر کردهاند، انجام شود، ملکیت واقف از آن زائل میشود؛ چون از باب اسقاط است و کسی در آن ملکیتی ندارد بلکه ملکیتش از آنِ خداوند متعال میباشد(2)به دلیل آیه شریفه «وَ اَنَّ الْمَسَاجِدَ للّهِِ فَلاَ تَدْعُوا مَعَ اللّهِ اَحَدًا»(3).
با وجود این اتفاق نظر در موقوفه مسجد، فقیهان نسبت به ملکیت موقوفه غیر مسجد اختلاف نظر دارند که آیا ملکیت واقف در آن باقی میماند یا ملکیت آن به موقوف علیهم منتقل میشود یا اینکه ملکیت آن بر حکم اللّه باقی مانده، از ملکیت واقف خارج شده، به ملکیت دیگری نمیرسد؟ بیان مطلب در ادامه میآید:
مطابق نظر حنفیها و ظاهرترین دیدگاه شافعیها و روایتی از احمد [بن حنبل] هرگاه وقف به صورت صحیح واقع شود ملکیت موقوفه به خداوند منتقل میشود، یعنی از اختصاص داشتن به انسانها جدا شده، نه مال واقف است و نه
مال موقوف علیه(1).
از نظر مالکیها ملکیت رقبه موقوفه از آنِ مالک میباشد. این نظر برخی شافعیها نیز میباشد؛ چون حبس اصل موجب زوال ملکیت نمیشود(2).
نظر ظاهر حنبلیها و طبق نظری از شافعیها ملکیت رقبه موقوفه به موقوف علیه منتقل میشود. ابن قدامه میگوید: چون وقف سببی است که ملکیت واقف را زایل کرده، آن را به کسی که تملکش صحیح است میرساند؛ لذا واجب است که ملکیت به موقوف علیه منتقل شود، مثل هدیه و بیع، ولی برای موقوف علیه جایز نیست که در موقوفه تصرفی کند که موجب زایل شدن ملکیت شود مانند بیع و هدیه، زیرا اصل در وقف این است که فروخته نمیشود، هدیه داده نمیشود و به ارث برده نمیشود(3).
امامیه
در مشهور امامیه بعد از تمامیت وقف، ملکیت واقف از آن زایل میشود(4)و برخی مثل مرحوم صاحب جواهر گفتهاند باقی بودن بر ملکیت واقف فسادش واضح است(5).
درباره اینکه بعد از زوال ملکیت واقف، ملکیت موقوفه به چه کسی میرسد نیز بیشتر فقیهان شیعه معتقدند که ملکیت به موقوف علیهم منتقل میشود که فقیهانی چون شیخ طوسی(6)و محقّق حلی(7)تنها گفتهاند به موقوف علیهم
1) فتح القدیر، ج 6، ص 210؛ مغنی المحتاج، ج 2، ص 389؛ المغنی، ج 5، ص 601؛ الاشباهوالنظایر، ص 348.
2) الفروق، قرافی، ج 2، ص 111؛ منح الجلیل، ج 4، ص 34؛ مغنی المحتاج، ج 2، ص 389.
3) شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 498-499؛ المغنی، ج 5، ص 601-602.
4) ر.ک: مفتاح الکرامه، ج 18، ص 132.
5) معجم فقه الجواهر، ج 6، ص 405.
6) المبسوط، ج 3، ص 287.
7) شرایع الاسلام، ج 2، ص 218.
میرسد و مرحوم صاحب جواهر تصریح کرده است که فرق میان وقف بر معین
یا غیر معین یا وقف بر عناوین عام نیست(1).
برخی دیگر قایل به تفصیل شدهاند به این ترتیب که تنها در وقف بر معین است که موقوفه به ملکیت موقوف علیهم درمیآید ولی در وقف بر غیر معین و جهات عام مثل فقرا، علما، مسجد، مقبره، پل و مدرسه ملکیت موقوفه به خدا میرسد(2)و مراد از این ملک اللّه این است که از اختصاص به افراد جدا میشود(3)نه اینکه مباح شود(4).
حضرت امام خمینی(ره) زوال ملکیت واقف را در وقف منقطع الآخر محل تأمل دانستهاند و نسبت به ملکیت موقوفه نیز معتقدند بعید نیست که بگوییم ملک کسی نمیشود؛ چون در وقف مراد استفاده موقوف علیهم از منفعت موقوفه است(5).
مرحوم صاحب عروه پس از اشاره به نظرات مطرح در این باب که ما تفصیل آنها را پیش از این گفتیم، در ابتدا نظری شبیه نظر حضرت امام را بیان کرده است ولی بعد گفته است، انصاف این است که هیچ دلیلی بر این اقوال حتی آنچه که ما گفتیم وجود ندارد؛ زیرا مانعی ندارد که عین وقف بر ملکیت مالک آن باقی بماند هر چند که منفعت آن تا ابد برایش نباشد، مثل کسی که حیوانی را به مدتی بیشتر از مدت عمرش اجاره میدهد.
ایشان همچنین معتقد است که در وقف به اعتبار بعضی منافع مثل وقف عبد برای خدمت خانه موقوفه در ملکیت واقف باقی میماند. بعد تصریح کرده است
که نزاع در انتقال ملکیت موقوفه در صورتی است که وقف مطلق باشد، ولی اگرواقف قصدش این باشد که موقوفه را به عنوان وقفیت به ملکیت موقوف علیه درآورد ظاهرا مانعی ندارد و در این صورت برخی از آثار ملکیت بر آن بار میشود. و حتی ظاهر این است که اگر واقف قصد کند که موقوفه با وجود وقفیت در ملکیت خودش باقی بماند، این کار نیز اشکالی ندارد و آثار ملکیت او بر موقوفه مترتب میشود(1).
1) العروة الوثقی، ج 2، ص 232-234، مسأله 1 و 2.
تعریف
«مناقله»، بر وزن مفاعله است ازمادّه «نقل» به معنای انتقال دادن شیء از جایی به جای دیگر(1).
مناقله در اصطلاح همان مقایضه است [که در ادامه تعریف آن ذکر میشود].
مناقله و استبدال در معنا نزدیک به هم هستند و هرگاه یکی از آنها اطلاق شود دیگری نیز داخل در آن میباشد. چنانچه در یک کلام با هم بیایند: مراد از مناقله، مقایضه است، یعنی موقوفه بهطور مستقیم به ملک حر دیگری فروخته شده، ملک دوم به جای اولی وقف میشود و موقوفه فروخته شده آزاد میباشد؛ و مراد از استبدال این است که موقوفه به پول فروخته شود بعد با آن پولها ملک دیگری خریده میشود که به جای اولی وقف میباشد.
مناقله در کلام برخی از فقها در غیر باب وقف نیز ذکر شده است مثل باب شفعه کتاب الشرح الکبیر دردیر که چنین آمده است: مناقله فروختن عقار است به مثل آن(2).
خلاصه حکم فقهی
مرداوی حنبلی احکام مناقله را در کتابش الانصاف آورده و چنین گفته است:
بدان که موقوفه یا اینکه منافعش قطع شده است یا اینکه هنوز قطع نشده است. در صورت عدم قطع منافع فروش و مناقله آن به هیچ وجه جایز نمیباشد. در روایت علی بن سعید بر این مطلب تصریح شده است که نه تبدیل میشود و نه فروخته میشود مگر اینکه به گونهای شود که نتوان از آن استفاده کرد.
ابو طالب چنین نقل کرده است: نه حالتش تغییر داده میشود نه فروخته میشود. مگر اینکه نتوان از آن هیچگونه استفادهای کرد. اصحاب بر این امر متفقند.
شیخ تقی الدین [ابن تیمیه]، در صورت داشتن مصلحت، این کار را جایز دانسته و گفته است: این، قیاس بجایی است. و آن را به عنوان یکی از وجوه مطرح در مناقله ذکر کرده است.
احمد بن حنبل نیز بر این مطلب اشاره کرده است. صالح [به نقل از او] گفته است: به خاطر مصلحت مردم نقل مسجد جایز میباشد. و این از نظرات مفرد [و غیر متفق] است.
صاحب الفائق نیز همین رأی را انتخاب کرده به نیابت از قاضی جمال الدین مسلاتی به آن حکم کرده است که قاضی جمال مرداوی با او مخالفت کرده و گفته است، حکم او طبق قواعد مذهب باطل است.
ولی در صورتی که منافع موقوفه تعطیل شود نظر درست این است که در این حالت فروخته میشود(1).
امامیه
«ابدال» و استبدال»، «بیع».
1) الانصاف، ج 7، ص 101.
تعریف
در لغت: «نَفَعه نفعا» یعنی به او خیر و فایده رساند. «منفعت» نیز هر چیزی است که از آن استفاده میشود، جمع آن «منافع» است.
منافع خانه، سرویسهای آن است. [مانند آشپزخانه و دستشویی، چاه آب و غیره]. منافع عمومی چیزهایی را میگویند که فوایدشان مشترک میان همه مردم است. «انتفع به»، یعنی از آن منفعتی به دست آورد(1).
معنای اصطلاحی «منفعت» خارج از معنای لغوی آن نیست(2).
«منفعت» حقی است که هر کس آن را داشته باشد خودش میتواند بهطور مستقیم از آن استفاده کند و میتواند به دیگران نیز امکان استفاده از آن را بدهد. بر عکس «انتفاع» که هر کس مالک آن باشد تنها خودش میتواند از آن استفاده کند و نمیتواند به کس دیگری امکان استفاده از آن را بدهد(3). بیان این مطلب
ذیل اصطلاح «انتفاع» گذشت.
خلاصه حکم فقهی
منفعت موقوفه
اگر موقوف علیه جهتی عمومی مثل فقرا یا مساجد یا پلها یا مقابر یا علما
باشد، ملکیت موقوف علیهم در این صورت ملکیت انتفاع است نه ملکیت منفعت؛ زیرا متولی این موقوفات ناظری است که واقف یا قاضی او را معین میکند. ناظر است که این موقوفات را اداره میکند، درآمدهای آنها را جمع کرده، در جهت موقوف علیه خرج میکند(1).
ولی چنانچه موقوف علیه معین باشد از نظر بیشتر فقیهان - حنفیها، شافعیها و حنبلیها - موقوف علیه مالک منفعت است به این معنا که هم خودش میتواند از آن استفاده کند و هم میتواند به غیر خودش امکان استفاده از آن را بدهد. اینها در صورتی است که واقف شرطی مخالف آن نکرده باشد.
از نظر مالکیها این امر منوط به لفظ واقف است که موقوف علیه را مالک منفعت کرده باشد یا مالک انتفاع، چنان که القرافی گفته است. ولی الدسوقی میگوید: موقوف علیه مالک انتفاع است نه منفعت.
وقف منفعت
شافعیها و حنبلیها تصریح کردهاند که در موقوفه شرط است عینی باشد که بتوان با بقایش از آن استفاده نمود. بر این اساس وقف منفعت صحیح نمیباشد و هر کس که مالک منفعت باشد نه عین، نمیتواند این منفعت را وقف کند مثل مستأجری که مالک منفعت عین مورد اجاره میباشد و مثل کسی که منفعت برای او وصیت شده است.
این مطلب از کلام حنفیها فهمیده میشود(2)ولی در دیدگاه مالکیها وقف منفعت جایز میباشد. الدردیر میگوید: وقف مملوک درست است هر چند که این مملوک منفعت باشد مثل خانهای که کسی آن را برای مدت معلومی اجاره
کرده است که میتواند آن را برای این مدت وقف کند و با خاتمه مدت اجاره وقف نیز منقضی میشود؛ چون در وقف تأبید شرط نمیباشد(1).
امامیه
وقف به اعتبار موقوف علیه بر دو قسم است: 1- وقف خاص، مثل وقف بر شخص یا اشخاص معین مانند وقف بر اولاد و یا وقف بر زید و فرزندان او؛ 2- وقف عام که یا وقف بر جهات و مصالح عمومی است، مانند مساجد، مکانهای استراحت و مدارس و امور مشابه دیگر یا وقف بر عناوین کلی مثل فقرا و ایتام و بیماران و کسانی که در راه ماندهاند(2).
از آنچه ذیل اصطلاح اجاره و استحقاق گفته شده است به دست میآید که در فقه شیعه واقف میتواند عین موقوفه را به دو صورت وقف انتفاع یا منفعت وقف کند. وقف انتفاع مثل وقف خانه برای سکونت موقوف علیه که تنها خود او میتواند در خانه سکونت داشته باشد یا وقف مسجد و مدرسه.
وقف منفعت مثل وقفخانه برای صرف منفعت آن برای موقوف علیه که در این صورت میتواند به اجاره دهد و از منفعت آن بهره ببرد.
بنابراین اگر واقف خانهای را به فرزندانش وقف کند، چنانچه آن را مطلق گذارد وقف منفعت است و فرزندان مالک منافع آن میباشند و میتوانند به مثل اجاره و غیر آن از موقوفه استفاده کرده درآمد حاصله را میانشان طبق شرط واقف تقسیم کنند. ولی اگر واقف خانه را برای سکونت فرزندانش وقف کرده باشد این وقف انتفاع است و میبایست تنها در آن ساکن شوند(3).
همچنین فقهای شیعه با توجه به اینکه عین بودن را شرط در موقوفه
دانستهاند(1)، معتقدند که وقف منفعت صحیح نمیباشد(2)لذا مستأجری که خانهای را اجاره کرده است نمیتواند آن را وقف کند(3).
همچنین
اجاره، استحقاق، موقوفه.
تعریف
«منقول»، در لغت، اسم مفعول از «نقل» است، و نقل یعنی بردن چیزی از جایی به جای دیگر. «تنقل» نیز یعنی جابهجا شدن.
«منقول» چیزی است که میتوان آن را از جایی به جای دیگر منتقل ساخت(1).
منقول در اصطلاح چیزی است که انتقال آن از جایی به جای دیگر ممکن است. بنابراین، پول، کالا، حیوان، موزونها و مکیالها را شامل میشود(2).
خلاصه حکم فقهی
فقیهان در حکم «وقف» اختلاف نظر دارند:
مالکیها، شافعیها و حنبلیها معتقدند وقف منقولی که تمام شرایط موقوفه را دارد، جایز میباشد.
مالکیها میگویند: وقفِ هر چه که مملوک انسان است جایز میباشد، منقول باشد یا غیر منقول یا منفعت. همچنین وقف درهم و دینار و غذا و لباس و کتاب جایز است.
شیرازی میگوید: وقف حیوان و اثاث جایز است؛ چون میتوان بهطور دائم
از آنها استفاده کرد(1).
حنفیها معتقدند که وقف منقول تنها در سه صورت صحیح میباشد: 1. تابع غیر منقول باشد؛ 2. عرف بر وقف آن جاری باشد؛ 3. روایاتی در تأیید آن وجود داشته باشد.
تابع غیر منقول آن است که بهطور ثابت متصل به آن باشد به گونهای که بدون نیاز به اشاره به آن (منقول) داخل در وقف غیر منقول باشد، مثلاً در وقف زمین ساختمان موجود در آن نیز به تبعش داخل در وقف میباشد لذا ساختمان نیز وقف میشود. همچنین است درخت.
وقف کردن آنچه که به کار در غیر منقول اختصاص دارد نیز با نام بردن آنها جایز میباشد. مثل آلات کشاورزی و گاوهای مشغول به کار در آن.
وقف منقولی که روایت در مورد جواز وقف آن وجود دارد، صحیح میباشد، مثل اسلحه و اسب و شتر.
همچنین وقف منقولی که در عرف وقف میشوند، جایز میباشد مثل قرآن، کتاب، وسایل برافروختن آتش و وسایل اقامه نماز در مسجد؛ زیرا آنچه که با عرف ثابت شود مثل چیزی است که با نص ثابت میشود(2).
امامیه
«عقار»، «موقوفه».
تعریف
«موقوف»، در لغت، اسم مفعول است از «وقف، یقف، وقفا». از جمله معانی وقف است:
منع کردن: گفته میشود: «وقفت الدابّه» و «وقفت فلانا عن الشیء»؛ یعنی حیوان و فلان شخص را از فلان شیء منع کردم.
حبس کردن: گفته میشود: «وقفت الدار و نحوها»؛ یعنی خانه و مانند آن را در راه خداوند متعال حبس کردم(1).
موقوفه در اصطلاح مالی است که به قصد تقرب به خدا حبس شده است و مردم از تصرف مالکانه در آن مثل خرید، فروش، هدیه و مانند آنها و از رهن کردن آن منع میشوند؛ لذا موقوفه مالی است که در راه خدا حبس شده، بعضی تصرفات در آن ممنوع میباشد (ر.ک: وقف).
خلاصه حکم فقهی
در موقوفه شرط است مالی باشد که در شرع قیمت داشته باشد و با بقای عینش بتوان از آن استفاده شرعی نمود. همچنین شرط است که مملوکِ واقف باشد و کس دیگری در آن حقی نداشته باشد؛ لذا وقف آلات لهو و لعب [که در شرع قیمت ندارد] و مال غیر و آنچه در رهن است جایز نمیباشد.
1) المصباح المنیر؛ المعجم الوسیط، ذیل مادّه «وقف».
فقیهان آنچه را که وقفش صحیح میباشد یا صحیح نمیباشد به تفصیل بیان کرده و گفتهاند:
وقف غیر منقول و هر چه که اصل دارد مثل زمین و خانه جایز میباشد. در وقف زمین، درخت و ساختمان موجود در آن نیز داخل در وقف میباشد. چنان که راه و حق شرب نیز در آن داخل است. این مطلب مورد اتفاق فقیهان میباشد.
علیرغم اختلاف نظری که فقیهان در صحت وقف اموال منقول دارند، بیشتر ایشان آن را جایز دانستهاند. دلیلشان ورود روایات مشهور در صحت وقف مثل اسب و سلاح و کالا در راه خداوند متعال میباشد که گفتهاند بر این موارد قیاس میشود اموال منقول دیگری که منافع مباح مقصود دارند.
محمد بن حسن از فقهای حنفی میگوید هر منقولی که در مورد وقف آن تعامل (عرف) وجود دارد وقفش جایز است و چنان که ابن عابدین گفته است نظر درست و مختار همین میباشد؛ زیرا قیاس گاهی اوقات به خاطر تعامل (عرف) ترک میشود. سپس میگوید: مکیل و موزون (هر چه با کیل و وزن فروخته میشود) نیز جزو منقول محسوب میشود. همچنین است قرآن و کتاب و مانند اینها هر چه که در آن تعامل است. به خلاف چیزی که در آن تعامل (عرف) نیست مثل لباس و کالا.
فقیهان در موقوفه شرط کردهاند که با بقای عینش در عرف بتوان بهطور دائم از آن استفاده کرد. استفادههایی مثل اجاره دادن و بهره بردن از ثمره؛ چون مراد از وقف این است که بهطور دائم صدقه جاریه باشد و این مسأله در چیزی که عینش باقی نمیماند پیدا نمیشود. بر این اساس وقف چیزهای خوردنی و نوشیدنی که استفاده از آنها مستلزم استهلاکشان است صحیح نمیباشد. فقیهان وقف آب را چنانچه دائمی باشد استثنا کرده و گفتهاند وقف آن جایز میباشد.
بیشتر فقیهان وقف درهم و دینار را به قیاس بر جواز اجاره دادنشان، اجازه دادهاند، که شافعیها معتقدند وقف میشوند تا از کرایه آنها استفاده شود و
آنطور که حنفیها گفتهاند درهم و دینار به مضاربه داده میشوند و عواید آنها در وجهی که وقف شدهاند صدقه داده میشود.
ولی حنبلیها بر عدم جواز درهم و دینار جهت استفاده از قرض دادن آنها تأکید کرده و گفتهاند: چون وقف حبس کردن اصل و رها ساختن منفعت و ثمره است و چیزی که تنها با تلف شدن قابل استفاده میباشد [مثل درهم و دینار] وقفش صحیح نمیباشد.
بعضی از فقیهان - حنبلیها و شافعیها - وقف زیورآلات را برای پوشیدن جایز دانستهاند(1). آرای فقیهان نسبت به وقف مشاع را در اصطلاح «مشاع» ببینید.
امامیه
فقیهان شیعه عموما چهار شرط برای عین موقوفه ذکر کردهاند: عین باشد؛ ملک واقف باشد؛ انتفاع از آن با بقایش ممکن باشد؛ قبض و اقباضش صحیح باشد(2). برخی سه شرط دیگر اضافه کردهاند: مدت قابل توجهی باقی بماند؛ منفعت مورد نظر از وقف آن حلال باشد؛ متعلق به حق غیر که مانع از تصرف در آن است نباشد(3).
بر اساس همین شرط فقیهان امامیه وقف دین، منفعت، خوک، ملک دیگری، غذا، میوه، پرنده در هوا، ماهی در آب، گل برای بوییدن، چهارپا برای حمل
1) برای تمام این مسائل بنگرید به: ردالمختار با حاشیه الدر المختار، ج 3، ص 370-375؛ فتح القدیر، ج 5، ص 35-37؛ حاشیه الدسوقی به همراه الشرح الکبیر، ج 4، ص 75-77؛ مواهب الجلیل، ج 6، ص 21-22؛ روضة الطالبین، ج 5، ص 314-315؛ مغنی المحتاج، ج 2، ص 377؛ کشاف القناع، ج 4، ص 243-244؛ الانصاف، ص 7-11؛ شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 491-492.
2) المبسوط، ج 3، ص 287؛ شرایع الاسلام، ج 2، ص 212؛ قواعد الاحکام به همراه جامع المقاصد، ج 9، ص 54؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 320.
3) العروة الوثقی، ج 2، ص 205-207؛ تحریر الوسیله، ج 2، ص 67، مسأله 31.
شراب، عین مرهونه را جایز ندانستهاند(1). ولی معتقدند که وقف زمین، خانه،
لباس، آلات مباحه و... صحیح میباشد.
نسبت به وقف درهم و دینار آرای فقهای شیعه مختلف است:
بیشتر متقدمین مثل شیخ طوسی(2)، محقق حلی(3)و علامه حلی(4)معتقد به عدم
صحت وقف درهم و دینار میباشند به این حجت که استفاده از آنها مستلزم عدم بقای عینشان است.
ولی فقهای متأخر معتقدند که اقوی جواز وقف درهم و دینار میباشد؛ چون در عرف منافعی غیر از خرج کردن دارند مانند: آراستن، تزیین کردن و حفظ اعتبار(5).
همچنین
«عقار»، «بطلان»، «بناء».
تعریف
«موقوف علیه» در اصطلاح کسی است که مستحق درآمد وقف میباشد.
موقوف علیه یکی از ارکان چهارگانه وقف است که عبارتند از: صیغه، واقف، موقوفه و موقوف علیه(1).
خلاصه حکم فقهی
در موقوف علیه چهار چیز شرط است:
الف - موقوف علیه جهت خیر باشد.
تفصیل نظر فقیهان را درباره این شرط ذیل اصطلاح «برّ» ببینید.
ب - موقوف علیه جهتی غیر منقطع باشد.
تفصیل آرای فقیهان را درباره این شرط ذیل اصطلاح «انقطاع» ببینید.
ج - موقوف علیه خود واقف نباشد.
از این شرط فقیهان به «وقف بر نفس» تعبیر کرده و در حکم آن آرای مختلفی ارائه کردهاند.
بیشتر فقیهان - مالکیها، شافعیها، بیشتر حنبلیها و محمّد بن حسن حنفی - معتقدند که وقف بر نفس باطل است. دلیلشان فرمایش پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در جریان
1) شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 490.
وقف عمر است که «اصل آن را حبس کن و ثمرهاش را رها بگذار»(1)چون رها
کردن ثمره مانع از این است که واقف در آن حقّی داشته باشد؛ دلیل دیگر اینکه وقف عقدی است مقتضی زوال ملک، لذا مثل بیع و هبه است و همانطور که شخص نمیتواند با خودش خرید و فروش کند یا به خودش چیزی را هدیه کند، وقف بر خویش نیز صحیح نمیباشد؛ چون تحصیل حاصل است و تحصیل حاصل محال میباشد(2).
حنفیها و بعضی از حنبلیها معتقدند که وقف بر نفس صحیح میباشد؛ زیرا در وقف بر نفس نیز تقرب وجود دارد، لذا میتواند خودش را بر دیگران مقدم بدارد. به دلیل این سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآله: «نفقه انسان به خودش صدقه است»(3).
بهوتی حنبلی [در تأیید این مطلب] چنین گفته است: در زمان ما به این حکم عمل میشود. پیش از این نیز سالیان متمادی حاکمان چنین نظری داشتهاند که کاملاً آشکار است. در الانصاف نیز آمده است که این، نظری صحیح میباشد، در آن مصلحتی بزرگ بوده، موجب ترغیب به کار خیر میشود(4).
د - موقوف علیه جهتی باشد که ملکیت و تملکش صحیح باشد.
چون هدف از وقف این است که عوایدش خرج شود و منافعش به ملکیت موقوف علیه درآید؛ لذا عواید وقف مملوک است و تنها در حق کسی درست میباشد که ملکیتش امکان داشته باشد(5).
1) فتح الباری، ج 5، ص 355، چاپ سلفیه؛ صحیح مسلم، ج 3، ص 1255، چاپ حلبی.
2) مغنی المحتاج، ج 2، ص 380؛ حاشیه الدسوقی، ج 4، ص 80؛ شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 494.
3) ابن ماجه این روایت را در [باب] «التجارات» [سننش]، ج 2، ص 723 چنین نقل کرده است: «پاکترین کسب انسان آن است که از دسترنج خودش باشد و هر چه را انسان بر خودش و اهلش و فرزندانش و خدمهاش نفقه میدهد، برای او صدقه محسوب میشود.» تمام این روایت را در باب «نصب الرایه»، ج 3، ص 479 آورده است.
4) ردالمختار، ج 3، ص 387؛ شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 494.
5) الشرح الکبیر، دردیر، ج 4، ص 77؛ روضة الطالبین، ج 5، ص 317.
بر اساس این شرط بیشتر فقیهان - حنفیها، شافعیها و حنبلیها - گفتهاند که
وقف بر جنین به نحو استفاده کردن صحیح نمیباشد، مثل اینکه بگوید خانهام را بر جنین این زن یا بر فرزندم که بعدا به دنیا خواهد آمد، وقف کردم؛ زیرا جنین اهلیت تملک ندارد و کسی هم نمیتواند به جای او تملک کند(1).
مالکیه وقف بر جنین را جایز دانستهاند به لحاظ اینکه او بعد از تولد اهلیت تملک دارد. بنابراین درآمد وقف را نگه میدارند تا متولد شود، سپس به او بدهند(2). و بعضی از فقها قائل به تفصیل دیگری شدهاند و آن اینکه اگر وقف بر جنین به تبع موجود باشد مثل اینکه بگوید زمینم را وقف بر اولاد موجود و آنان که بعدا متولد شوند نمودم بعد بر فقرا در این صورت وقف صحیح است در عین حال شافعیه و حنابله قائلند که جنین و آنانکه بعدا بوجود خواهند آمد مستحق چیزی از وقف نیستند مگر بعد از ولادت و اگر موجودین از اولاد را نام ببرد جنین و آنانکه بعدا موجود میآیند مستحق وقف نخواهند بود(3).
امامیه
دو شرط ب و ج مذکور در قبل در فقه امامیه از شرایط صحت وقف میباشند که چگونگی آنها را در اصطلاح «انتفاع» و «تأبید» به تفصیل بیان نمودهایم.
اصحاب امامیه چهار شرط ذیل را برای موقوف علیه ذکر کردهاند:
برای اطلاع بیشتر رجوع کنید ذیل اصطلاح «انقطاع» و «تعیین».
نسبت به وقف بر جنین یا فرزندی که بعدا متولد میشود بیشتر فقیهان شیعه
1) روضة الطالبین، ج 5، ص 317؛ شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 495.
2) الشرح الکبیر، ج 4، ص 77.
3) مغنی المحتاج، ج 2، ص 379؛ کشاف القناع، ج 4، ص 250.
4) شرایع الاسلام، ج 2، ص 214؛ قواعد الاحکام به همراه جامع المقاصد، ج 9، ص 38؛ مفتاح الکرامه، ج 8، ص 80؛ جواهر الکلام، ج 28، ص 26؛ العروة الوثقی، ج 2، ص 208-214.
آن را جایز ندانسته و حکم به بطلان آن کردهاند(1). البته در یک صورت آن را جایز
دانستهاند و آن اینکه به تبعیت از کسی باشد که بر او صحیح است. ( انقطاع).
در این میان صاحب عروه وقف بر جنین و کسی که بعدا به دنیا میآید را به صورت استقلالی - به مثل وقف تبعی - جایز دانسته و به تفصیل پنج دلیل در نقض نظر معتقدین به بطلان و ابرام نظر خودش آورده است(2).
تعریف
«نظارت»، در لغت، از «نظر» به معنای فکر و تدبّر اخذ شده است. «نظر فی الأمر» یعنی در آن امر تدبّر و تفکر نمود.
اصل «نظر»، طلب ادراک چیزی است. «نظر فی الشیء»: در آن تأمل کرد؛ چشم و بصیرتش را متوجه آن کرد تا آن را ببیند و درک کند. به چنین شخصی «ناظر» میگویند.
نظر به معنای حفظ کردن نیز به کار میرود. «نظر الشیء»، یعنی آن را حفظ کرد. «ناظر» نیز کسی است که متولی اداره کاری میباشد(1).
در اصطلاح، فقیهان کلمه نظر و نظارت را در وقف به کار میبرند و مرادشان ولایت تصرف در مال وقف است. ابن عابدین از الفتاوی الهندیه نقل کرده است
که قیم، متولی و ناظر در کلام فقها یک معنا دارد. همچنین گفته است: تصرف در مال وقف به متولی واگذار شده است. این در صورتی است که واقف تنها یکی از این الفاظ را ذکر کرده باشد، ولی چنانچه واقف در وقفش هم ناظر و هم متولی را انتخاب کرده باشد، مراد از ناظر مشرف است(2).
خلاصه حکم فقهی
بیشتر فقیهان معتقدند که واقف میتواند نظارت را برای خودش یا فرد
دیگری شرط کند. این دیگر میتواند کسی از فرزندانش یا نزدیکانش یا فرد بیگانهای باشد. در این مسأله از شرط واقف تبعیت میشود.
در الدرالمختار چنین آمده است: ولایت و اختیار نصب قیم (ناظر [یا متولی]) با واقف است و بعد از واقف با وصی او میباشد؛ چون قائم مقام اوست. اگر واقف نظارت را برای کسی قرار دهد بعد فرد دیگری را وصی قرار دهد، تا زمانی که واقف مشخص نکند هر دو ناظر هستند. چنانچه ناظر شروط قبل از وفات واقف بمیرد از نظر حنفیها ولایت نصب ناظر دیگر با واقف است و اگر ناظر مشروط بعد از وفات واقف بمیرد و به کس دیگری وصیت نکرده باشد، ولایت نصب با قاضی است(1).
در الاسعاف آمده است: تا زمانی که در میان خانواده واقف فرد شایستهای برای نظارت وجود دارد، قاضی، نمیتواند فرد بیگانهای را ناظر وقف قرار دهد؛ یا به خاطر اینکه این کار شفقت است یا اینکه واقف هدفش این است که وقف منتسب به او باشد(2).
آنچه که مالکیها گفتهاند قریب به همین نظر است؛ چه تأکید کردهاند که اگر واقف شرط کند که فلان شخص ناظر وقفش باشد، تبعیت از شرط او واجب میباشد؛ عدول از او به فرد دیگری جایز نمیباشد؛ ناظر مشروط هم نمیتواند نظارت را برای فرد دیگری وصیت کند، مگر اینکه واقف این حق را به او داده باشد. اگر ناظر بمیرد واقف زنده باشد، نظارت را برای هر کس که بخواهد قرار میدهد و اگر واقف هم مرده باشد چنانچه وصیّی داشته باشد او ناظر را تعیین میکند و در غیر این صورت حاکم ناظر را مشخص میکند(3).
شافعیها در این مسأله آرای متعددی دارند، ولی نووی در الروضه گفته است:
آنچه که کلام بخش اعظم از اصحاب فتوا مقتضی آن است این است که گفته شود: اگر وقف بر جهت عام باشد تولیت با حاکم است، مثل اینکه بر مسجد یا استراحتگاه چیزی وقف کرده باشد و اگر وقف بر معین باشد نیز همینطور است چنانچه قائل باشیم که ملکیت به خدا منتقل میشود و اگر ملکیت را برای واقف یا موقوف علیه بدانیم تولیت نیز به آنها خواهد رسید(1).
شروط نظارت
بیشتر فقیهان شروط ذیل را برای ناظر ذکر کردهاند:
عقل؛ لذا نظارت مجنون صحیح نمیباشد؛ چون اهلیت آن را ندارد.
عدالت؛ چون نظارت ولایت است، مثل وصی و قیم.
کفایت؛ یعنی قوه و قدرت لازم را برای تصرف در آنچه که ناظر آن است داشته باشد.
امانت؛ چون لازمه ولایت است و تولیت شخص خائن نظارت محسوب نمیشود. بعضی از فقها بلوغ و اسلام را نیز در نظارت شرط کردهاند(2).
وظایف ناظر
وظایف ناظر حصر نشده است. بعضی از فقیهان در این مسأله ضابطهای ذکر کرده و گفتهاند: ناظر در تصرفاتش میبایست مصلحت و سود وقف را در نظر بگیرد؛ چون ولایت به آن مقید است.
همچنین گفتهاند: ناظر میتواند هر چه را که مصلحت وقف بداند انجام دهد.
برخی از فقیهان مثالهایی برای وظایف واقف ذکر کردهاند. شربینی میگوید:
وظیفه واقف در صورت مطلق بودن یا تفویض همه امور به او عبارت است از: عمارت، اجاره، جمعآوری محصول و تقسیم آن بر موقوف علیهم، حفظ اصل وقف و عواید آن با رعایت احتیاط؛ چه اینها معمول در این حالت میباشند. ولی اگر بعضی از این کارها به ناظر واگذار شده باشد به تبعیت از شرط واقف عمل میشود و ناظر نمیتواند از آن تعدی کند مانند وکیل(1).
حنبلیها شبیه همین مطلب را ذکر کرده و وظایف دیگری را به آن اضافه کردهاند. حجاوی میگوید: وظایف ناظر عبارت است از: حفظ موقوفه؛ آبادانی آن؛ اجاره دادن آن؛ کشت و زرع در آن؛ رفع دعاوی مطرح درباره آن؛ تحصیل عواید وقف از اجرت یا زراعت یا میوه؛ تلاش در جهت رشد عواید موقوفه؛ صرف درآمد موقوفه در جهت مشخص شده برای آن از تعمیر و اصلاح و دادن سهم موقوف علیهم؛ دست گذاشتن بر آن؛ نصب کسانی که در موقوفه مشغول به کارند مثل امام، مؤذن، قیم و غیر ایشان؛ ناظر همچنین میتواند کسی را منصوب سازد تا کارهای موقوفه را انجام دهد(2).
امامیه
چنانچه واقف تولیت را برای خودش قرار دهد، عدالت در او شرط نمیباشد. نسبت به شرط بودن عدالت در صورتی که متولی کسی غیر از واقف باشد قدما بیشتر آن را شرط دانستهاند ولی متأخرین قول اقوی را عدم اشتراط عدالت در غیر دانستهاند(3)
ج 2، ص 78، مسأله 80.
. مگر اینکه واقف آن را شرط کرده باشد(4).آنطور که حضرت امام(ره) فرمودند امانت و کفایت در متولی شرط است؛
لذا نمیتوان در وقف بویژه وقف بر جهات و مصالح عمومی تولیت را به شخص خائن غیر موثق یا کسی که کفایت لازم را ندارد، واگذار کرد. همچنین نمیتوان تولیت را به مجنون و طفل هر چند ممیز باشد، داد. البته اگر تولیت برای طفل قرار داده شود به این صورت که تا زمان بزرگ شدن او قیمش عهدهدار آن باشد، مانعی ندارد. همچنین جواز تولیت مجنونی که امید است خوب شود به این صورت که ولیش جای او باشد تا به هوش بیاید، بعید نمیباشد(1).
طبق نظر صریح آیت اللّه خامنهای تولیت وقف مسلمانان توسط غیر مسلمان جایز نیست(2).
وظایف واقف اجاره
همچنین
اشراف، تفویض، شغور، عزل.
تعریف
«نفقه» چیزی است که انسان برای خود و خانوادهاش خرج میکند.
در شرع عبارت است از: خوراک و پوشاک و مسکن(1).
خلاصه حکم فقهی
فقیهان نسبت به نفقهای که موقوفه به آن نیاز دارد آرای مختلفی دارند که تفصیل آن به شرح ذیل است:
شافعیها و حنبلیها معتقدند برای پرداخت هزینههای موقوفه به شرط واقف رجوع میشود که اگر واقف هزینههای تجهیز و تعمیر موقوفه را از مال خودش یا درآمد موقوفه معین کرده باشد به این شرط او عمل میشود، مثل اینکه بگوید از فلان جهت خرج موقوفه شود و با آن تعمیر شود.
ولی اگر واقف چیزی شرط نکرده باشد، هزینهها از درآمد وقف برداشت میشود؛ چون وقف مقتضی حبس کردن اصل و رها ساختن منفعت است و این امر تنها با خرج کردن برای موقوفه محقق میشود و این از ضروریات موقوفه است. در صورتی که موقوفه منافعی نداشته باشد و وقف بر غیر معین باشد مثل مساکین، هزینه آن از بیتالمال برداشت میشود(2).
حنفیها معتقدند برای تعمیر موقوفه و اصلاح آنچه از بنایش فرسوده شده است و دیگر هزینههایی که چارهای از آنها نیست از درآمد موقوفه برداشت میشود؛ چه واقف آن را شرط کرده باشد و چه شرط نکرده باشد؛ چون وقف صدقه جاریه در راه خداست و جاری بودنش تنها به این طریق ممکن است.
حنفیها همچنین گفتهاند: چنانچه واقف خانهاش را برای سکونت فرزندانش وقف کند، تعمیر آن بر عهده کسی است که در آن ساکن است؛ چون منفعت مال اوست؛ لذا هزینهها هم بر عهده او میباشد و اگر از این کار سر باز زند یا به خاطر فقر قادر بر این کار نباشد، قاضی آن را اجاره داده، با کرایه دریافتی آن را تعمیر میکند(1).
مالکیها معتقدند اصلاح و تعمیر موقوفه از درآمد آن میباشد و اگر واقف غیر از این شرط کند، شرطش باطل است. اسبی که برای جنگ وقف شده است. هزینههایش از بیتالمال تأمین میشود؛ نه بر عهده واقف است و نه موقوف علیه و اگر بیتالمال هم نباشد، فروخته شده با پولش سلاح و چیزی که نیاز به هزینه ندارد، خریده میشود(2).
امامیه
«اجرت»، «استدانه»، «عمارت».
تعریف
«نیت»، در لغت، به معنای قصد کردن است. «نویته» و «أنویته» یعنی: قصد آن را نمودم. نیت در استعمال غالب عزم کاری کردن قلب است. [در تعریف دیگر] نیت، امر وجهتی است که انسان آهنگ آن را میکند(1).
در اصطلاح - چنان که ماوردی گفته - عبارت است از قصد کردن چیزی همزمان با انجام آن. ولی اگر قصد آن را بکند بعد در انجام دادن آن تأخیر داشته باشد، عزم است [نه نیت].
غزالی میگوید: نیت قصد انجام دادن فعل است(2).
خلاصه حکم فقهی
«نیت» برای این است که با انجام دادن کار، تقرب به خداوند متعال حاصل شود. و این در عبادات است که در آنها نیت تقرب به خدا لازم است. گاهی اوقات نیت برای مشخص ساختن چیزی از غیر آن است، مثلاً وقتی کسی چیزی را به دیگری میدهد، چند احتمال دارد: هدیه باشد؛ یا قرض باشد؛ یا امانت باشد؛ یا ادای دین به آن شخص باشد؛ در اینجا نیت مشخص میکند که آنچه را شخص داده است هدیه است یا امانت یا ادای دین؟!
مباحاتی که انسان انجام میدهد، مثل خوردن و آشامیدن و پوشیدن، نیاز به
نیت ندارد، مگر اینکه انسان بخواهد ثواب ببرد که در این صورت نیاز به نیت تقرب دارد، مثل اینکه نیتش از خوردن قدرت یافتن بر عبادت باشد یا اینکه در لباس پوشیدن ستر عورت را نیت کند(1).
وقف از عقودی است که صیغه یکی از ارکان آن میباشد. صیغه اگر از الفاظ صریح باشد، بهطور مستقیم بر وقف دلالت میکند، مثل اینکه بگوید: «وقفت داری هذه علی الفقراء»؛ ولی چنانچه صیغه از الفاظ کنایی باشد میبایست چیزی به آن منضم شود که بر وقف دلالت کند.
ابن قدامه میگوید: الفاظ کنایی وقف عبارتند از: «تصدّقت» و «حرّمت» و «أبّدت» که صریح در اراده وقف نیستند؛ چون لفظ صدقه در زکات و هدیه هم به کار میرود؛ لفظ تحریم در ظهار و یمین هم به کار میرود؛ لفظ تأبید هم احتمال تحریم ابدی را دارد و هم احتمال وقف ابدی. همچنین برای این الفاظ عرف استعمال ثابت نشده است؛ لذا با صِرف این الفاظ وقف محقق نمیشود و میبایست قرائنی به آنها اضافه شود که آنها را دال بر وقف کند. از جمله این قرائن نیت است؛ لذا چنانچه واقف با این الفاظ کنایی نیت وقف کند، وقف میشود. البته نیت تنها آن را در باطن وقف میکند نه ظاهر؛ چون به آنچه در ضمیر است نمیتوان اطلاع یافت ولی اگر واقف به نیتش اعتراف کند حکم به وقفیت آن میشود؛ چون ظاهر شده است.
این فی الجمله نظر حنفیها، شافعیها و حنبلیها میباشد(2).
امامیه
«صریح».
تعریف
«هبه»، در لغت، عطیه بدون عوض و غرض است(1).
تعریف اصطلاحی هبه هماهنگ با تعریف لغوی آن میباشد. در التعریفات چنین آمده است: هبه عبارت است از تملیک عینی بدون دریافت عوض(2).
خلاصه حکم فقهی
مشروعیت هبه
«هبه» فی الجمله از عقود مشروع است. شربینی خطیب میگوید: اصل در این مسأله قبل از اجماع این آیه شریفه است: «فَاِنْ طِبْنَ لَکُمْ عَنْ شَیْءٍ مِنْهُ نَفْسًا فَکُلُوهُ هَنئا مَریئا»(3). اجماع نیز بر استحباب انواع هبه وجود دارد.
هبه کار خیر است و موجب ایجاد محبت و مودت میشود. ولی گاهی اوقات مسائلی پیش میآید که آن را از این حالت خارج میکند، مثل هدیه دادن به رؤسا و کارمندان که نپذیرفتن هدیه از ارباب رجوع بر آنها حرام میباشد، گرفتن هدایای کسانی که قبل از ریاست معمولاً چنین کاری نمیکردند. یا مثل حالتی که
شخص هدیه گیرنده از هدیه برای انجام معصیت استفاده کند(1).
هدیه دادن موقوف علیه سهمش را از موقوفه
فقیهان در مسأله بخشیدن موقوف علیه سهمش را از موقوفه اختلاف نظر دارند مبنی بر اینکه آیا موقوف علیه میتواند آنچه را که از محصول وقف مالک میشود به فرد دیگری ببخشد یا خیر؟
بیشتر فقیهان - حنفی، شافعی، حنبلی - معتقدند موقوف علیه نمیتواند سهمش را از موقوفه ببخشد یا از گرفتن آن [به نفع دیگری] صرف نظر کند مگر اینکه بعد از رسیدن حق به دستش این کار را انجام دهد.
مالکیها در این مسأله قائل به تفصیل شدهاند. در حاشیه الدسوقی چنین آمده است: کسی که در حجره مدارس و رباطها به وصف مجاور (کسی که در مدرسه درس میخواند) یا مرابط سکونت دارد و با توجه به اینکه حجره مدارس بر مجاورین آنها و حجره رباطها بر مرابطان وقف شدهاند تنها مستحق انتفاع از این حجره میباشد؛ لذا نمیتواند آن را بفروشد یا کرایه دهد یا ببخشد و یا امانت دهد. البته میتواند حقش را به نفع دیگری از آن ساقط کند و آن غیر، مستحق انتفاع از حجره میشود البته اگر اهلیت آن را داشته باشد. همچنین بنا بر نظر صحیح میتوان حق انتفاع از حجره مدرسه و رباطها را مجانی یا در مقابل دریافت پول اسقاط کرد(2).
امامیه: «اسقاط» .
تعریف
«واقف»، در اصطلاح، کسی است که عقد وقف، یعنی ایجاب، از او صادر شده است. به این معنا که ملتزم به وقف شده است به هر صیغهای که بر وقف دلالت داشته باشد.
خلاصه حکم فقهی
در واقف اهلیت تبرع شرط است؛ چون وقف از تبرعات است.
همچنین شرط است که واقف حُرّ باشد؛ لذا وقف عبد صحیح نمیباشد؛ چون عبد، به جهت اینکه مولایش مالک او و همه چیزش است مالک چیزی نمیشود.
از دیگر شروط واقف بلوغ است؛ لذا وقف کودک صحیح نمیباشد؛ چون وقف تبرع است و تبرع صغیر درست نیست.
واقف باید رشید باشد؛ لذا وقف سفیه، چنان که در اصطلاح «رشد» گفتیم، صحیح نمیباشد.
عاقل بودن نیز در واقف شرط است؛ لذا وقف مجنون صحیح نمیباشد.
همچنین شرط است که واقف مختار باشد؛ لذا وقف مُکرَه، به خاطر عدم اراده وقف، صحیح نمیباشد(1).
1) فتح القدیر، ج 6، ص 200؛ الشرح الصغیر، ج 2، ص 298؛ مغنی المحتاج، ج 2، ص 377؛ شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 490.
اسلام در واقف شرط نیست؛ لذا وقف کافر ذمی جایز است ولی در غیر عبادات دینی مثل مسجد و رباط و تنها در کارهای خیر دنیایی مثل ساختن پل، جاری ساختن آب و کمک به فقرای مسلمان یا کافر صحیح میباشد(1).
امامیه
بیشتر فقیهان شیعه سه شرط بلوغ، کمال عقل و جواز تصرف را برای واقف ذکر کردهاند(2). مرحوم صاحب عروه اختیار، حُرّیت و عدم حجر را به این شروط اضافه کرده است(3).
برای توضیح بیشتر «حجر»، «سفه».
1) فتح القدیر، ج 6، ص 200؛ الشرح الصغیر، ج 2، ص 204؛ حاشیه الدسوقی، ج 4، ص 78-79؛ مغنی المحتاج، ج 2، ص 380؛ شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 492.
2) از جمله: شرایع الاسلام، ج 2، ص 213؛ قواعد الاحکام به همراه جامع المقاصد، ج 9، ص 36؛ جواهر الکلام، ج 28، ص 20. همچنین نگاه کنید به: مفتاح الکرامه، ج 18، ص 74.
3) العروة الوثقی، ج 2، ص 207.
تعریف
«وصیتُ الشیء بالشیء» یعنی: فلان شیء را به فلان شیء متصل کردم. «أوصیت الید بمال» یعنی: فلان مال را برای او قرار دادم. «تواصی القوم» یعنی بعضی به بعض دیگر وصیت کردند. اسم این فعل «وصیت» و «وصایت» - به فتح واو و کسر آن - است. «أوصی الیه» یعنی: او را وصی خودش قرار داد(1).
وصیت در استعمال فقیهان بر دو معنا اطلاق میشود.
اول: اسم است برای آنچه که شخص وصیتکننده از مالش برای بعد از مرگش واجب میکند.
دوم: وصیتکننده از کسی بخواهد که بعد از مرگش کاری برای او انجام دهد، مثل پرداخت دیونش یا عروس کردن دخترانش(2).
هر یک از این دو معنا نشان میدهد که وصیت گاهی بخشیدن مال بعد از مرگ است و گاهی این است که شخص وصیتکننده کسی را به جای خودش برای انجام بعضی از کارها پس از مرگش قرار میدهد که به این شخص وصی گفته میشود.
خلاصه حکم فقهی
وصیت عملی شرعی است و اگر به عبادتی غیر واجب وصیت شده باشد مستحب است. اصل در مشروعیت وصیت این دو آیه شریفه است: «کُتِبَ عَلَیْکُمْ اِذَا حَضَرَ اَحَدَکُمُ الْمَوْتُ اِنْ تَرَکَ خَیْرًا اَلْوَصِیَّةُ»(1). و «مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصی بِهَا اَوْ دَیْنٍ»(2).
دلیل روایی نیز دو روایت ذیل است:
سعد بن ابی وقاص گفت: در حجة الوداع پیامبر صلیاللهعلیهوآله، به واسطه بیماری که نزدیک بود در اثر آن بمیرم، به عیادتم آمدند؛ به ایشان گفتم: ای رسول خدا! بیماریای که بر من عارض شده است را میبینی؛ من فرد ثروتمندی هستم و تنها ورثهام تک دخترم میباشد؛ آیا نصف مالم را صدقه بدهم؟؛ پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمودند: نه، ثلث آن را صدقه بده که این هم مقدار زیادی است؛ چنانچه ورثهات را بینیاز کنی بهتر است از اینکه آنها را بعد از خودت محتاج مردم بگذاری(3).
از عبد اللّه بن عمر روایت شده است که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمودند: برای انسان مؤمنی که چیزی دارد و میخواهد آن را وصیت کند شایسته نیست دو شب بخوابد مگر اینکه وصیتش را به صورت مکتوب در کنار خودش داشته باشد(4).
وصیت بر کسی که دِینی بر عهده دارد یا امانتی از کسی در دستش است یا واجبی بر ذمّهاش است که آن را ادا نکرده است، مثل حج و زکات و کفاره، واجب است؛ چون خداوند متعال ادای امانت را واجب کرده است.
ولی چنانچه کسی چیزی از این حقوق بر ذمهاش نباشد وصیت بر او
1) بقره / 180. «بر شما مقرر شده که چون مرگ کسی از شما فرا رسد چنانچه مالی به جا نهد وصیت کند».
2) نساء / 11. «آنچه که درباره نحوه تقسیم مال میان ورثه گفته شد. بعد از انجام وصیت میّت یا (پرداخت) دِین (او) میباشد.».
3) این حدیث متفق علیه است. صحیح بخاری، ج 4، ص 267، ج 5، ص 127؛ صحیح مسلم، ج 5، ص 71]. راوی در این منابع عامر بن سعد است.
4) این حدیث متفق علیه است. [صحیح بخاری، ج 5، ص 186؛ صحیح مسلم، ج 5، ص 70].
مستحب است. وصیت گاهی نیز حرام است مثل اینکه کسی به انجام معصیتی وصیت کند.
بهترین کار این است که وصیت برای نزدیکانی شود که در صورت فقیر بودن ارث نمیبرند(1).
وقف در دو حالت حکم وصیت دارد:
حالت اول: هرگاه واقف وقف را به مرگش معلق سازد، مثل اینکه بگوید: «هو وقف بعد موتی» این وقف صحیح میباشد؛ چون تبرع مشروط به موت است. وقفی که مشروط به موت است از ثلث مال واقف محسوب میشود؛ چون در حکم وصیت است.
حالت دوم: در مرض موت وقف کند که به جهت معتبر بودن در ثلث مال حکم وصیت را دارد(2). تفصیل این بحث را در اصطلاح «مرض موت» ببینید.
امّا وصیت به این معنا که انسان از کسی بخواهد کاری را برای او بعد از مرگش انجام دهد، حنفیها [نسبت به جریان این مسأله] در وقف گفتهاند: کسی که چیزی را وقف کند و برای آن متولی قرار ندهد تا مرگش برسد بعد بر شخصی وصیت کند از نظر ابو یوسف آن شخص، هم وصی است و هم متولی موقوفه. ولی چنانچه ابتدا متولی وقف را مشخص کند بعد لحظه مرگش فرا رسد و وصیت کند، این وصی متولی موقوفه نمیباشد(3).
امامیه
«وصیت به وقف» «تعلیق». «عدم تعیین متولی» «شغور».
تعریف
«وقف»، در لغت، چند معنا دارد: از جمله سکون و بیحرکت شدن. «وقفت الدابة» یعنی چهارپا متوقف شد. مصدرش «وقف» و «وقوف» است.
معنای دیگر وقف: حبس کردن است «حبست الدار وقفا» یعنی خانهام را در راه خدا حبس کردم.
وقف، از باب تسمیه به مصدر، بر موقوفه نیز اطلاق میشود که جمع آن اوقاف است(1).
فقیهان برای معنای اصطلاحی وقف تعریفهای مختلفی ارائه کردهاند. تعریف شافعیها و حنبلیها الفاظی نزدیک به هم دارد:
از نظر شافعیها وقف عبارت است از حبس کردن مالی که با بقای عینش میتوان از آن استفاده کرد، با قطع تصرف در رقبه آن و برای مصرفی مباح(2).
حنبلیها گفتهاند: وقف عبارت است از اینکه مالکی که حق تصرف مطلق در مالی را دارد آن مال را که با بقای عینش میتوان از آن استفاده کرد با قطع کردن تصرف خودش و دیگران در رقبه آن حبس کند تا برای تقرب به خدا عوایدش صرف کار خیری شود(3). نزدیک بودن این دو تعریف روشن است.
فقیهان حنفی در تعریف وقف متفق نیستند:
ابوحنیفه وقف را چنین تعریف کرده است: وقف عبارت است از حبس کردن عینی بر ملکیت واقف و صدقه دادن منفعت آن هر چند که فی الجمله باشد(1). بر این اساس از نظر ابو حنیفه وقف عاریه دادن است که منفعت آن مال در جهت مشخص شده برای وقف صرف میشود ولی عینش در ملکیت واقف باقی میماند.
تعریف مالکیها نزدیک به تعریف ابوحنیفه است که گفتهاند: وقف بخشیدن منفعت شیئی است تا زمانی که وجود دارد به این شرط که در ملکیت شخص بخشنده باقی بماند هر چند که این بقاء تقدیری باشد(2).
ابو یوسف و محمّد بن حسن، از دیگر فقیهان حنفی، وقف را چنین تعریف کردهاند: وقف حبس کردن عین است به حکم ملکیت خداوند متعال و رها گذاشتن منفعت آن برای هر کس که واقف بخواهد(3).
خلاصه حکم فقهی
بر این تعریفهای مختلف آثار و احکام متفاوتی نیز مترتب میشود که فقیهان در کتابهای وقف به آنها اشاره کردهاند. بهطور مثال عبارت «فیالجمله» در تعریف ابو حنیفه که پیش از این ذکر شد - نشان میدهد که اگر واقف ابتدا بر خودش و بعد بر فقرا وقف کند این وقف صحیح میباشد. همچنین است وقف بر افراد بینیاز. قید «بر ملک واقف باقی بماند» بیانگر این است که واقف میتواند تا زمانی که موقوفه از ملکیتش خارج نشده است از وقفش رجوع کند. ولی بنابر تعریف کسی که میگوید «بر ملک خدا درآید» رجوع از وقف
صحیح
نمیباشد؛ چون با وقف موقوفه از ملکیت واقف خارج شده، در حکم ملک خدا میشود. این نظر که رجوع از وقف صحیح نمیباشد نظر بیشتر فقیهان است.
در دیدگاه کسی که در تعریفش «عبادت بودن» را آورده است وقف در غیر جهت عبادت صحیح نمیباشد بر خلاف کسی که این قید را ذکر نکرده است، مثل مالکیها که از نظر ایشان وقفی که عبادت بودنش هم ظاهر نباشد، صحیح میباشد. چنان که وقف بر ذمی اگر بینیاز و بیگانه هم باشد و وقف بر ذمی خویشاوند را نیز جایز دانسته، معتقدند عبادت است(1).
با وجود این اختلافات، فقیهان همه معتقدند که وقف بر معصیت صحیح نمیباشد، چنان که در اصطلاح «موقوف علیه» تفصیل آن آمده است. فقیهان بر مشروع بودن وقف نیز اتفاق نظر دارند، همچنین فی الجمله بر این متفقند که وقف از عبادات مستحب میباشد. بهوتی میگوید: وقف مستحب است؛ به دلیل عمل پیامبر صلیاللهعلیهوآله و اصحاب ایشان(2).
اصل در این مسأله حدیث ذیل از عبد اللّه بن عمر است:
زمینی از غنایم خیبر به عمر رسید؛ خدمت پیامبر صلیاللهعلیهوآله رسید تا درباره آن از ایشان سؤال کند؛ گفت: ای رسول خدا مالی از خیبر به من رسیده است که تاکنون مالی ارزشمندتر از آن نصیبم نشده است، نسبت به آن مرا چه دستوری میفرمایید؟ پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمودند: چنانچه بخواهی میتوانی اصلش را حبس کنی و صدقهاش بدهی جز اینکه اصل آن فروخته نمیشود، خریده نمیشود؛ هدیه داده نمیشود؛ به ارث برده نمیشود(3).
امامیه
محقق حلّی و علامه حلّی در تعریف وقف گفتهاند: عقدی است که نتیجه آن حبس کردن اصل و رها گذاشتن منفعت است(1).
برخی از معاصرین این تعریف را به اکثر فقهای شیعه نسبت دادهاند(2).
برخی از فقیهان در تعریف فوقالذکر لفظ عقد را ذکر نکردهاند(3). که صاحب مفتاح الکرامه تعریف نخست را بهتر دانسته است(4).
شهید اول در دروس گفته است: وقف صدقه جاریهای است که نتیجه آن حبس کردن اصل و رها کردن منفعت میباشد(5). مرحوم صاحب عروه نیز این چنین تعریف کرده است(6).
همانطور که شهید ثانی گفته است این تعریف، تعریف حقیقی وقف نیست؛ چون با مواردی مثل سکنی نقض میشود(7).
اختلاف در ذکر یا عدم ذکر لفظ عقد در تعریف وقف یا به جهت اختلاف در شرط دانستن یا ندانستن قبول در وقف میباشد یا به جهت اختلاف در این مسأله که آیا تعریف اسم است برای عقد یا برای معنای حاصل از آن(8).
1) شرایع الاسلام، ج 2، ص 211؛ قواعد الاحکام، ج 2، ص 387.
2) مُصطلحات الفقه، ص 566.
3) تحریر الوسیله، ج 2، ص 61؛ همچنین بنگرید به: مفتاح الکرامه، ج 18، ص 3.
4) مفتاح الکرامه، ج 18، ص 3.
5) الدروس الشرعیه، ج 2، ص 263.
6) العروة الوثقی، ج 2، ص 184.
7) مسالک الافهام، ج 5، ص 309.
8) جواهر الکلام، ج 28، ص 3.
تعریف
«وقف اهلی» از دو کلمه «وقف» و «اهلی» ترکیب شده است.
تعریف وقف را در اصطلاح «وقف» ببینید.
«اهلی» منسوب به کلمه «اهل» است. اهل نیز در لغت بر زوجه، خویشاوندان و عشیره اطلاق میشود. اصل در آن قرابت و نزدیکی است. گاهی اوقات بر پیروان هم اطلاق میشود. «اهل شیء» صاحبان آن و «اهل خانه» ساکنین در آن هستند(1).
در اصطلاح اهل مرد و اهل بیت او از نظر حنفیها هر زن و مرد و بچهای است که در نسب با او تا دورترین پدر مسلمان شریک میباشد. از نظر شافعیها اهل مرد کسی است که نفقهاش بر او واجب میباشد. حنبلیها میگویند: آل فرد، اهل بیت، قوم، خویشان و نزدیکان او همه یکی است(2).
مراد از «وقف اهلی» در این جا وقفی است که ابتدا بر فرد یا افرادی معین قرار داده شده است؛ خواه این معین یکی باشد یا متعدد؛ معین بالذات باشد مثل احمد و محمود یا به وصف معین باشد مثل فرزندان زید یا فرزندان احمد؛ موقوف علیه از خویشان واقف باشد یا نباشد.
به وقف اهلی «وقف ذرّی» نیز گفته میشود، مقابل آن «وقف خیری» است و آن وقفی است که از همان ابتدا بر جهتی از جهات خیر مثل فقرا یا مساجد قرار داده شده باشد.
تقسیم و نامگذاری وقف به اهلی و خیری، چنان که در حال حاضر وجود دارد، در صدر اسلام نبوده است؛ بلکه خود وقف را صدقه مینامیدند. البته مصداق این دو نوع وقف در صدر اسلام وجود داشته است هر چند که وقف اهلی یا خیری نامیده نمیشده است.
زیلعی، به سند خودش از بیهقی چنین نقل کرده است: ابوبکر خانهاش در مکّه را بر فرزندانش وقف کرد که تا امروز [زمان بیهقی] موجود است؛ عمر خانهاش در مروه و خانهاش در تنیّه(1)را بر فرزندانش وقف کرد که هماکنون هم موجود است؛ علی علیهالسلام زمین و خانهاش در مصر و اموالش در مدینه را بر فرزندانش وقف کرد که امروزه نیز وجود دارد(2).
در کتاب الاسعاف از وقف بزرگان صحابه بر فرزندانشان بسیار یاد شده است(3).
اینها همه ثابت میکند که وقف اهلی در صدر اسلام وجود داشته است.
نسبت به وقف خیری نیز اختلافی وجود ندارد و مثالهای زیادی برای آن وجود دارد.
امامیه
«اقسام وقف» «منفعت».
وقف، به حسب وضعیتش در شرع، تمامش خیری میباشد؛ چون عبارت است از حبس کردن اصل و صدقه دادن منفعت آن.
این تصرف در منفعت هم میتواند در ابتدا بر جهات خیر و نیک مثل مساجد و فقرا باشد و هم میتواند در ابتدا بر خود واقف و بعد از او بر فرزندانش باشد یا ابتدا بر شخص معین و بعد از او بر فرزندانش قرار بگیرد.
فقیهان در عصر حاضر وقف را به سه دسته تقسیم میکنند:
وقف اهلی: وقفی است که درآمدش در ابتدا برای واقف یا فرزندان او یا غیر ایشان از مواردی که جهت خالص خیر محسوب نمیشود، قرار داده شده است.
وقف خیری: وقفی است که درآمدش در ابتدا بر جهتی از جهات خالص خیر مثل فقرا، مساکین و مساجد قرار داده شده است.
وقف مشترک: وقفی است که جامع بین وقف اهلی و وقف خیری میباشد(1).
فقیهان میان وقف خیری و غیرخیری فرق گذاشتهاند. این فرق در مسأله کسی که صلاحیت فروش موقوفه را در موارد مجاز آن دارد، دیده میشود. به این بیان که اگر وقف خیری باشد در مواردی که فروش آن جایز است کسی جز حاکم (قاضی) نمیتواند آن را بفروشد. ولی وقف غیرخیری را در موارد مجاز ناظر
1) احکام المیراث والوصیه والوقف فی الفقه الاسلامی، عبدالغفار ابراهیم صالح، ص 226.
آنمی تواند بفروشد و برای صحت فروش شرط نیست که به حاکم مراجعه شود هر چند احتیاط این است که از حاکم اجازه گرفته شود(1).
1) شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 515.
تعریف وقف پیش از این در اصطلاح «وقف» گفته شد.
وقف، با توجه به جهت موقوف علیه، انواعی دارد: وقف خیری، تعریف آن پیش از این گذشت؛ وقف اهلی که این نیز پیش از این بیان شد؛ و وقف مشترک که در اینجا بحث میشود و آن وقفی است که در آن واقف میان وقف خیری و اهلی جمع میکند.
فقیهان مثالهایی را برای این نوع وقف ذکر کردهاند که معنای وقف مشترک بیشتر روشن میشود و در ادامه میآید.
حنابله
در شرح منتهی الارادات آمده است، اگر واقف بر تعدادی معین مثل دو نفر و بیشتر و سپس بر مساکین وقف کند، بعد بعضی از آنها بمیرند، سهمش (مرده) به بقیه [از طبقه اول] میرسد؛ چون وقف در ابتدا بر آنها وقف شده است و استحقاق مساکین [طبقه دوم] مشروط به انقراض ایشان است؛ چه واقف با «سپس» آنها را رتبهبندی کرده است. و در صورتی که همه [طبقه اول] بمیرند موقوفه به مساکین میرسد(1).
مالکیه
در جواهر الاکلیل چنین آمده است: در وقف بر دو فرد معین مثل زید و عمرو
1) شرح منتهی الارادات، ج 2، ص 507؛ همچنین بنگرید به: المغنی، ج 5، ص 619.
و بعد از آن دو بر فقرا، پس از مردن یکی از دو نفر سهم مرده به فقرا میرسد نه به فرد دیگر همراه او(1).
شافعیه
در المهذب آمده است: اگر واقف بر زید، عمرو و بکر و سپس بر فقرا وقف کند، بعد زید بمیرد سهمش به بقیه اهل وقف [بکر و عمرو] میرسد و پس از آن که آنها هم منقرض شوند صرف فقرا میشود(2).
ابو علی طبری میگوید: هر کس از موقوف علیه که بمیرد سهمش به فقرا میرسد؛ چون [بعد از آنها] بر فقرا قرار داده شده است و هرگاه منقرض شوند واجب است سهم هر یک از آنها که بمیرد به فقرا برسد.
در کتاب «حرملة» بر نظر اول تأکید شده است؛ چون قبل از انقراض طبقه اول شرط انتقال به فقرا محقق نشده است و امکان انتقال به فقرا وجود ندارد. همچنین نمیتوان سهم میت را به واقف داد؛ چون ملکیتش از موقوفه زایل شده است و اهل وقف (موقوفه علیهم) مستحقتر به آن میباشند.
تعریف
«وکالت» اسم است از «وکله علی الأمر» هرگاه کسی کارهایش را به فرد دیگری به جهت اعتماد به کفایت او یا عجز خودش از انجام دادن آنها واگذار کند گفته میشود: «وکل فلان فلانا». «وکل الیه الامر» یعنی کار را به او واگذار کرد.
«وکله الی رأیه» یعنی او را به خودش وا گذاشت. وکیل فرد کسی است که کارهای او را انجام میدهد.
وکیل از اسمای حسنای خداست به معنای کسی که متکفل رزق بندگان است(1). در اصطلاح وکالت عبارت است از اینکه فرد جائز التصرف مثل خودش را در مواردی که نیابت قبول میکند، نائب بگیرد. وکالت عملی مشروع است که بر مشروعیت آن اجماع است(2).
خلاصه حکم فقهی
وکالت در وقف
فقیهان به ناظر وقف اجازه دادهاند که برای انجام دادن بعض یا تمام تصرفاتی را که مالک است غیر خودش را وکیل کند. خواه این ناظر واقف باشد یا کسی که او شرط کرده است؛ موقوف علیه باشد یا قاضی.
ابن قدامه گفته است: در حواله، رهن... وقف، صدقه، فسخ، برائت گرفتن وکیل جایز است؛ چون در نیاز به گرفتن وکیل مثل بیع هستند؛ لذا حکم آن در اینجا نیز ثابت میشود. در این مسأله خلافی وجود ندارد(1)
ج 3، ص 378.
.وکالت - همانطور که معلوم است - عقدی جایز است که برای هیچ یک از طرفین لزوم ندارد؛ لذا ناظر وقف میتواند هر زمان که بخواهد وکیلش را عزل کند، چنان که وکیل نیز میتواند هرگاه بخواهد خودش را عزل کند.
فقیهان ناظر وقف را وکیل و نائب از دیگران محسوب میکنند که به مثل وکیل که در آنچه که وکیل شده تصرف میکند، او نیز در اراده موقوفه تصرف میکند. و تصرفش مثل کسی که اصالتا مالک است نمیباشد؛ زیرا ناظر تنها برای حفظ مال وقف، اداره آن، جمعآوری عواید موقوفه و تقسیم آن بر مستحقین منصوب شده است. در حالی که مالک اصیل - اضافه بر موارد پیشگفته - میتواند در ملکش با بیع و هبه و دیگر تصرفات، تصرف کند، تصرفاتی که ناظر وقف مالک آنها نمیباشد(2).
امّا فقیهان نسبت به کسی که ناظر وکیل او محسوب میشود، اختلاف نظر دارند:
مالکیها، شافعیها و ابویوسف از فقیهان حنفی معتقدند که ناظر وقف (متولی) وکیل از طرف واقف در زمان حیات وی است و تصرفاتش برگرفته از او میباشد و واقف بهطور مطلق؛ با دلیل یا بیدلیل، میتواند او را عزل کند. در این حالت تمام احکام وکیل بر ناظر بار میشود؛ لذا با مرگ واقف، عزل میشود یا هر وقت واقف بخواهد عزلش میکند.
اینها در صورتی است که واقف او را تنها برای زمان حیاتش ولایت داده
باشد ولی اگر واقف ناظر را برای زمان حیات و بعد از وفاتش یا تنها برای پس از وفاتش در نظر گرفته باشد، با مردن واقف، ناظر عزل نمیشود؛ چون ولایتش بعد از وفات واقف هم ادامه مییابد و حکم تصرفات ناظر بعد از وفات واقف حکم تصرفات وصی را دارد.
محمّد بن حسن از فقیهان حنفی معتقد است که ناظر وقف وکیل از طرف موقوف علیهم است - این مطلب از مذهب حنابله هم فهمیده میشود - چون ناظر برای نظارت بر مصالح آنها نصب شده است. در این مسأله فرقی نمیکند که ناظر منصوب از طرف واقف باشد یا از طرف قاضی، خواه در زمان حیات واقف باشد یا بعد از وفات او.
بنابر این نظر، واقف نمیتواند کسی را که متولی موقوفه قرار داده است عزل کند مگر اینکه آن را برای خودش شرط کرده باشد؛ چون متولی وکیل واقف نیست بلکه وکیل موقوف علیهم است. و چنانچه عزل او را برای خودش شرط کرده باشد، به مقتضای شرطش او را عزل میکند نه به این اعتبار که وکیل واقف است(1).
امامیه
تفویض، عزل.
1) الاسعاف، ص 49؛ کشاف القناع، ج 4، ص 268.
تعریف
«ولد»، در لغت، هر چیزی است که شیئی آن را زاییده باشد. اصل این ماده به معنای نشأت گرفتن است. «تولد الشیء عن غیره»؛ یعنی فلان چیز از دیگری نشأت گرفت.
ولد بر مذکر و مؤنث، مثنی و جمع اطلاق میشود. لفظ «ولد» مذکر است، جمع آن أولاد و وُلْد میباشد(1).
در اصطلاح، فقیهان لفظ ولد برای معنایی به کار میرود که مذکر و مؤنث هر دو را شامل میشود. برخلاف لفظ «ابن» که مخصوص مذکر و لفظ «بنت» که مخصوص مؤنث میباشد. چنانچه فردی فرزند صلبی نداشته باشد بر نوهاش نیز لفظ «ولد» اطلاق میشود.
در الفتاوی الهندیه میگوید، اگر واقف بگوید: «وقفت علی اولادی» مذکر و مؤنث و خنثی در آن داخل میباشند(2).
خلاصه حکم فقهی
ولد احکام مختلفی در ابواب مختلف فقه دارد.
[از جمله] فقیهان معتقدند: ولد تابع بهترینِ پدر و مادر از حیث اسلام (هر
کدام مسلمان باشد به او ملحق میشود)؛ شهادتش به نفع پدر و مادرش پذیرفته نمیشود؛ از نظر بیشتر فقیهان به خاطر پدر از او قصاص میشود ولی از پدر به خاطر او قصاص نمیشود، برخلاف نظر مالکیها در موردی که پدر فرزندش را سر ببرد، [قصاص میشود]. مثل این احکام زیاد است.
نسبت به احکام مربوط به ولد در وقف، فقیهان ذکر کردهاند که چنانچه واقف زمینش را بر فرزندش و بعد از او بر مساکین وقف کند، تمام فرزندان موجود در زمان محصول داخل در وقف میباشند، چه در زمان وقف هم موجود بوده است و چه بعد از وقف به دنیا آمده باشد.
در وقف بر اولاد شروط واقف از تقلید و توصیف و مانند آنها معتبر میباشد؛ لذا اگر واقف بگوید: «زمینم بر فرزندان نابینایم وقف است» تنها به آنها تعلق خواهد داشت؛ و اگر بگوید: «بر فرزندان کوچکم» تنها به اولاد صغیر میرسد؛ و اگر بگوید: «بر فرزندان ذکورم» دخترها در آن داخل نمیباشند.
همچنین گفتهاند که اگر واقف بگوید: «زمینم را بر فرزندانم وقف کردم» عواید وقف به فرزندان صلبی او میرسد و مذکر و مؤنث در آن مساوی هستند. تا زمانی که یکی از فرزندان موجود باشد محصول وقف به او میرسد و اگر ولد صلبی نداشته باشد، نوه پسری، فرزند صلبی بهشمار میآید.
اگر واقف بگوید: «بر اولاد و ذریهام وقف کردم»، فرزندان و نوهها همه در آن سهیم میباشند(1).
امامیه
در مشهور امامیه وقف بر اولاد به فرزندان صلبی انصراف دارد و نوهها داخل
1) الفتاوی الهندیه، ج 2، ص 371-373؛ الإسعاف فی احکام الوقف، ص 17-18؛ ردالمختار، ج 3، ص 360، 414-438 و بعد از آن؛ جواهر الاکلیل، ج 1، ص 315؛ ج 2، ص 211.
در آن نمیباشند(1). مگر اینکه قرینهای حالیه یا مقالیه دال بر دخول آنها وجود
داشته باشد؛ قرینه حالیه مثل وقف بر اولاد هاشم؛ قرینه مقالیه مثل اینکه واقف در صیغه وقف بگوید: «الاعلی فالأعلی» یا «بطنا بعد بطن». یا با علم به اینکه کسی اولاد صلبی ندارد بگوید بر اولاد او وقف کردم(2).
در مقابل، صاحب عروه(3)و برخی دیگر(4)معتقدند که لفظ ولد، نوهها را نیز شامل میشود(5).
برخی تصریح کردهاند که در این مسأله فرقی نیست که نوه را فرزند حقیقی بدانیم(6)یا ندانیم(7).
1) از جمله: المبسوط، ج 3، ص 296؛ شرایع الاسلام، ج 2، ص 219؛ قواعد الاحکام به همراه جامع المقاصد، ج 9، ص 90؛ جامع المقاصد، ج 9، ص 91؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 394؛ جواهر الکلام، ج 28، ص 105؛ تحریر الوسیله، ج 2، ص 70، مسأله 47.
2) قواعد الاحکام، به همراه جامع المقاصد، ج 9، ص 90؛ مسالک الافهام، ج 5، ص 394؛ جامع المقاصد، ج 9، ص 91؛ جواهر الکلام، ج 28، ص 105.
3) العروة الوثقی، ج 2، ص 220.
4) بنگرید به: جامع المقاصد، ج 9، ص 91؛ جواهر الکلام، ج 28، ص 105، که قائلین به این نظر را نام بردهاند.
5) ادله هر دو نظر را در مسالک الافهام، ج 5، ص 392؛ جامع المقاصد، ج 9، ص 91 ببینید.
6) جواهر الکلام، ج 28، ص 106.
7) العروة الوثقی، ج 2، ص 220.
1-
قرآن کریم؛ ترجمه ابوالقاسم پاینده.
2-
مجلسی، محمّد باقر، بحار الأنوار الجامعة لدرر اخبار الأئمة الأطهار، بیروت، مؤسسة الوفاء، چاپ دوم: 1403ق / 1983م.
3-
حلّی، علامه، تحریر الأحکام الشرعیه، تحقیق: ابراهیم بهادری، قم، مؤسسه امام الصادق علیهالسلام، چاپ اول: 1421ق.
4-
خمینی، روحاللّه، تحریر الوسیله، دمشق، منشورات المستشاریه الثقافیه للجمهوریة الاسلامیة الایرانیة، 1407ق / 1987م.
5-
محقق ثانی، جامع المقاصد فی شرح القواعد، قم، مؤسسة آل البیت علیهمالسلام لإحیاء التراث،
چاپ اول: رجب 1410ق.
6-
نجفی، محمّد حسن، جواهر الکلام، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چاپ ششم: 1397ق.
7-
شهید اول، الدروس الشرعیة فی فقه الامامیه، قم، مؤسسة النشر الاسلامی التابعة لجامعة المدرسین، چاپ اول: شوال 1412ق.
8-
خامنهای، آیت اللّه سیّد علی، رساله أجوبة الاستفتاءات (ترجمه فارسی)، تهران، شرکت چاپ و نشر بینالملل، چاپ هفتم: زمستان 1382ش.
9-
شهید ثانی، الروضة البهیة فی شرح اللمعة الدمشقیه، قم، مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان.
10-
مروارید، علی اصغر، سلسلة الینابیع الفقیه، بیروت، مؤسسة فقه الشیعة والدار الاسلامیه، چاپ اول: 1410ق / 1990م.
11-
محقق حلّی، شرایع الاسلام فی مسائل الحلال و الحرام، تحقیق: عبدالحسین محمّد علی، بیروت، دارالأضواء، چاپ دوم: 1403ق / 1983م.
12-
طباطبایی یزدی، سیّد محمّد کاظم، العروة الوثقی، تهران، مطبعة الحیدری، 1377ق.
13-
فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت علیهمالسلام، مؤسسه دائرة المعارف فقه اسلامی، زیر نظر: آیت اللّه سیّد محمود هاشمی شاهرودی، مؤلف، چاپ اول: تابستان 1382ش.
14- مغنیه، محمّد جواد، الفقه علی المذاهب الخمسه، چاپ هفتم: 1402ق / 1982م.
15-
احمد بن حنبل، الکافی فی فقه الامام، ابن قدامه مقدسی، تحقیق: سلیم یوسف و سعید محمّد لحّام، بیروت، دارالفکر، چاپ اول: 1419ق / 1998م.
16-
خمینی، روح اللّه، کتاب البیع، قم، مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان.
17-
ابن منظور، لسان العرب، ابن منظور، بیروت، دارالفکر، چاپ اول: 1997م.
18-
صدر، سیّد محمّد، ماوراء الفقه، بیروت، دارالأضواء، چاپ اول: 1416ق / 1995م.
19-
شیخ طوسی، المبسوط فی فقه الامامیه، تصحیح: محمّد باقر بهبودی، المکتبة المرتضویة لإحیاء آثار الجعفریه.
20-
شهید ثانی، مسالک الافهام إلی تنقیح شرایع الاسلام، مؤسسة المعارف الاسلامیه، چاپ اول: 1414ق.
21-
نوری طبرسی، میرزا حسین، مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، مؤسسة آل البیت علیهمالسلام لإحیاء التراث، چاپ اول: 1408ق / 1987م.
22-
مشکینی، آیت اللّه علی، مصطلحات الفقه، قم، دفتر نشر الهادی، چاپ اول: 1419ق / 1377ش.
23-
معجم فقه الجواهر، مؤسسه دائرة المعارف فقه اسلامی، چاپ دوم: 1422ق / 2001م.
24-
البکری الاندلسی، عبدالعزیز، معجم ما استعجم من اسماء البلاد والمواضع، تحقیق: مصطفی
اسقاء، بیروت، عالم الکتب، چاپ سوم: 1403ق / 1983م.
25-
حسینی عاملی، سیّد محمّد جواد، مفتاح الکرامه فی شرح قواعد العلامه، زیر نظر: علی اصغر مروارید، بیروت، دارالتراث، چاپ اول: 1418ق / 1998م.
26-
شیخ مفید، المقنعه، قم، مؤسسة النشر الاسلامی التابعة لجامعة المدرسین، چاپ سوم: 1410ق.
27-
موسوعة الفقه الاسلامی طبقا لمذهب أهل البیت علیهمالسلام، مؤسسه دائرة المعارف فقه اسلامی، چاپ اول: 1423ق / 2002م.
28-
عبدالناصر، حمال، موسوعة الفقه الاسلامی المعروفة بموسوعة، قاهره، وزارت اوقاف مصر، 1410ق / 1990م.
29-
انصاری، محمّد علی، الموسوعة الفقه المیسرة ویلیها الملحق الاصولی، مجمع الفکر الاسلامی، چاپ اول: 1415ق.
30-
حائری، محمّد حسین، وقف در فقه اسلامی و نقش آن در شکوفایی اقتصادی اسلامی، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، چاپ اول: 1380ش.
31- نرمافزار المعجم الفقهی.