ghaemiyeh.com
سرشناسه : قربانعسکری، زهرا، 1337 -
عنوان و نام پدیدآور : قصهها و آیهها / زهرا قربانعسکری؛ با همکاری مرکز پژوهشهای اسلامی و معاونت برونمرزی صدا و سیما.
مشخصات نشر : قم: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، مرکز پژوهشهای اسلامی، 1386.
مشخصات ظاهری : 92 ص.
فروست : مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما؛ 1236.
شابک : 9500 ریال 978-964-514-091-3 :
موضوع : قرآن -- قصهها
موضوع : پیامبران -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده : صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
شناسه افزوده : مرکز پژوهشهای اسلامی و معاونت برونمرزی صدا وسیما
رده بندی کنگره : BP88 /ق4ق6 1386
رده بندی دیویی : 297/156
شماره کتابشناسی ملی : 1213834
قربانعسکری، زهرا، 1337 -
قصهها و آیهها / زهرا قربانعسکری؛ [تهیه کننده ]مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما. - - قم: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، 1386.
92 ص. - - (مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما؛ 1236)
9500 ریال: ISBN 978-964-514-091-3
فهرستنویسی بر اساس اطلاعات فیپا.
کتابنامه به صورت زیرنویس.
6 ق 4 ق /88 BP156 / 297
قصهها و آیهها
کد: 1236
نویسنده: زهرا قربان عسکری
ناشر و تهیهکننده: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
چاپ: زلال کوثر
نوبت چاپ: اول / دی 1386
شمارگان:
بها: 9500 ریال
حق چاپ برای ناشر محفوظ است
نشانی: قم، بلوار امین، مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
پست الکترونیکی: Email: IRC@IRIB.ir
تلفن: 2919670-0251 دورنگار: 2915510
شابک: 3-091-514-964-978ISBN: 978-964-514-091-3
تصویر
تصویر
قرآن كريم، صحيفه جاويدان رحمت خداوند است كه در قالب كلمات و آيات، صورتى مكتوب يافته است. ژرفا و جامعيت آموزهها و اشارات اين كتاب مقدس آسمانى سبب شده است پژوهندگان بسيارى به تدبّر در جنبههاى گوناگون آن همت گمارند.
يكى از جنبههاى قرآن، داستانگويى و پرداختن به سرنوشت اقوام و پيامبران الهى است كه در جاى خود بسيار پندآموز است، ولى هنوز زواياى گوناگون اين داستانها آنگونه كه بايسته است، كاويده نشده است.
قصه و داستانگويى، وسيلهاى مناسب براى تبشير و انذار است. در واقع، قرآن كريم تمام داستان و قصههاى گذشتگان را براى عبرتگيرى خردمندان بيان كرده است و سخنى ساختگى و افسانه نيست. قصههاى قرآن برخلاف بسيارى از قصههاى ادبى كه عنصر خيال و پندار در آنها نقش بهسزايى دارد، نهتنها با واقعيت منطبق است، بلكه اين وقايع، مهمترين و حساسترين رويدادهاى تاريخى انسان هستند كه تا ابد، بيدارگر و روشنگر خواهند بود. قرآن با بيان اين داستانها، بزرگترين لغزشها و انحرافهاى
بشرى را به شيوههاى بىنظير و جذاب به نمايش مىگذارد و راهكار پرهيز از آن را نيز تبيين مىكند.
اين پژوهش را كه پژوهشگر ارجمند، خانم زهرا قربان عسكرى از پژوهشگران ارجمند معاونت برونمرزى گرد آورده، گامى است براى آشنايى بيشتر خوانندگان با داستانهاى قرآنى و آگاهى از سرگذشت اقوام و افرادى كه در قرآن كريم به آنها اشاره شده است. اميد كه مورد توجه و استفاده اصحا رسانه قرار گيرد.
انّه ولىّ التوفيق
اداره كل پژوهش
مركز پژوهشهاى اسلامى صدا و سيما
کتاب قرآن در میان همه کتابهای آسمانی پیش از خود ممتاز است، به گونهای که مجموع آموزههای آنها را دربردارد. همچنین تأمینکننده نیازهای بشری به علوم و معارف برای رشد و تعالی تا صبح قیامت است. درباره قرآن باید گفت با توجه به مجموعه معارف گوناگون صنایع ادبی و قصص گذشتگان در آن، تاکنون هیچ کتابی از تراوشهای فکر بشر، در عظمت و عمق معانی و لطافت و ظرافت الفاظ و جملات، قدرت هماوردی و رویارویی با آن را نداشته است و در آینده نیز نخواهد داشت. از همین روست که خالق قرآن میفرماید: «اگر تمامی انس و جن جمع شوند و یکدیگر را کمک کنند، نخواهند توانست حتی یک سوره مثل سوره های این کتاب را بیاورند». (اسراء: 90)
قرآن این معجزه جاودان الهی، نزد حضرت محمد صلیاللهعلیهوآلهبه ودیعه گذارده شده و برای تعلیم و تزکیه امت اسلام و همه امتهای پیش از آن، به شیوههای نو و بیبدیل از جمله شیوه احسن القصص آراسته شده است. خداوند درباره قصههای قرآن میفرماید: «همانا که این قصه گویی (قرآن) یک پارچه حق و درست است». (آل عمران: 62)
نیز میفرماید: «ما داستان آنها را راست و درست به تو گزارش می کنیم». (کهف: 13)
اصولاً آگاهی از تاریخ ملتها به انسان میفهماند که چه رفتارهایی درست یا ناپسند است. تاریخ امتها نشان میدهد که کدام یک در اثر پیمودن راه حق و درستی، به نیکبختی رسیدند و کدام یک بر اثر گناه و نادرستی به هلاکت افتادند. بنابراین، سرگذشت پیشینیان، وسیله عبرت و آگاهی است. به همین دلیل، خداوند نیز در قرآن مجید از این روش به نیکویی یاد میکند و میفرماید:
لَقَدْ کانَ فی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ ِلأُولِی اْلأَلْبابِ ما کانَ حَدیثًا یُفْتَری وَ لکِنْ تَصْدِیقَ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصِیلَ کُلَّ شَیْءٍ وَ هُدًی وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤمِنُونَ. (یوسف: 111)
سرگذشت آنان برای عبرت و پند گرفتن عاقلان است. آن سرگذشت ها مطالبی نیست که به دروغ نقل شود، بلکه آنچه پیش روی ماست، تصدیق می کند و هر چیزی را بیان می کند و تفصیل می دهد و هدایت و رحمت برای افراد باایمان است.
بر اساس این آیه شریفه، نقل سرگذشت و داستان زندگی گذشتگان:
الف) برای پند گرفتن است.
ب) بیان واقعیتهاست و با افترا و دروغ آمیخته نیست.
ج) وقایع به صورتی آمده است که گویا هماکنون اتفاق میافتد.
د) حقایق امور را بیان و تجزیه و تحلیل میکند.
ه- ) وسیله هدایت و رحمت است.
امام علی علیهالسلام درباره عبرتآموزی از امتهای پیشین میفرماید:
از مصیبتها و رویدادهای تلخی که برای امتهای پیشین بر اثر زشتکاریها و بدکرداریهایشان پیش آمده است، برحذر باشید و عبرت بگیرید. حوادث مربوط به آنان را در نیکی و بدی به یاد آورید و برحذر باشید که مانند آنان باشید. پس چنانچه درباره تفاوت وضع و حال آنان فکر کردید، در آن راهی قدم بگذارید که سربلندی آنان را فراهم ساخت، دشمنان آنان را نابود کرد و برای آنان تندرستی به ارمغان آورد. نعمتها و خوشی را بر آنان ارزانی داشت و پیوند دوستی آنان را استوار کرد؛ یعنی از جدایی بپرهیزید، به یکدیگر مهربانی کنید و دوستان خود را نیز به مهر و محبت به دیگران سفارش کنید. همچنین از راه و روشی که کیان آنان را درهم ریخت و قدرتشان را از بین برد، دوری کنید؛ یعنی از کینهتوزی، دشمنی، بدخواهی برای دیگران و یاری نکردن دیگران اجتناب کنید. درباره
حالات مؤمنان پیش از خود بیندیشید و ببینید هنگام آزمایشهای الهی و رویدادهای جان فرسا چگونه بودند؟ آیا چنین نبود که آنان بیش از دیگران سختی کشیدند و رنج بردند و با تنگدستی زندگی کردند؟
فرعونها (حکمرانان ستمپیشه) آنان را به بدترین شیوه عذاب کردند و تلخی را جرعه جرعه به ایشان نوشانیدند؛ زیرا زیر سلطه و استیلای آنها بودند و چارهای برای نافرمانی و دفاع نمییافتند. تا آنگاه که خداوند، شکیبایی و پایداری آنان را در راه محبت خود، مورد توجه قرار داد و آنان را از آن گرفتاریهای سخت رهایی بخشید. در این هنگام، مؤمنان به فرمانروایی رسیدند و به آرزوهای خود دست یافتند.(1)
مجموعه قصهها و آیهها درصدد است با نگاهی هر چند کوتاه به سرگذشت اقوام و اشخاصی که قرآن حکیم در آیات نورانی خود پیوسته به آنها اشاره کرده است، بتواند گامی در جهت عبرتآموزی مخاطبان رسانه بردارد. همچنین بر این نکته تأکید کند که زندگانی بشر در دورههای گوناگون به گونهای غریب به صورت مشابه تکرار میشود. پس چه نیکوست انسانها از تکرار حوادث تلخ گذشته جلوگیری کنند و در خلق وقایع شیرین بسی کوشا باشند.
1) [1] . نهجالبلاغه، خطبه قاصعه.
حضرت یوسف علیهالسلام، پیامبر بزرگ الهی، زندگی پرماجرایی را پشت سر گذاشته است. قرآن کریم از داستان زندگی او به عنوان «احسن القصص» یعنی نیکوترین داستانها یاد میکند.
یوسف علیهالسلام در کودکی در پی حسد و بغض برادرانش به چاه افکنده شد، ولی به لطف خداوند نجات یافت. آنگاه به عنوان غلام، به بارگاه عزیز مصر راه یافت. همسر عزیز مصر عاشق حضرت یوسف شد. بر سر راه او دامها گستراند و زمینه انجام گناه را برایش فراهم آورد. با این حال، یوسف با نیروی ایمان از آن دوری جست. پس به جرم پاکی و پاکدامنی به زندان افتاد. خداوند به سبب خویشتنداری او، زندان را نردبان ترقیاش قرار داد و از آنجا به فرمانروایی مصر رسید. از شما دعوت میکنیم که شنونده این بخش از زندگی حضرت یوسف علیهالسلامباشید.
زلیخا با خود به خلوت نشسته بود. میاندیشید چگونه راز عشق خود را برملا کند. نگرانی او از یوسف بود. وی جوانی بسیار پاک و باایمان بود و در امر خدمتگزاری، صادق و امین. زلیخا میدانست افکندن مردان باایمان و خداپرست در دام هوسهای شیطانی، کاری سخت و دشوار است. با این همه هر روز در پی ترفندی بود که یوسف را به خود نزدیک کند.
آن روز، عزیز مصر در خانه نبود. زلیخا به بهانهای یوسف را به حضور طلبید و در همان حال، درها را بست. یوسف جوان، متحیر شد و گفت: «به خدا پناه میبرم. او
پرورشدهنده من است و مرا منزلتی نیکو داده است».
آیا میدانی که ستمکاران رستگار نمیشوند؟ سپس با شتاب به سوی در شتافت.
عقل و بصیرت در وجود زلیخا مغلوب تمایلات شده بود. عجولانه در پی یوسف برآمد و پیراهن یوسف را گرفت. جامه پاره شد. در همین حال، عزیز مصر وارد شد.
زلیخا رنگ پریده و هراسان شد، ولی خیلی زود به خود آمد و با حیله گفت: «ای عزیز، یوسف حرمت همسر تو را پاس نداشته است. جزای کسی که با زن تو قصد بدی داشته باشد، چیست جز آنکه به زندان افتد یا به عذابی دردآور گرفتار آید؟» (یوسف: 25)
یوسف با تعجب گفت: «حقیقت چنین نیست. بانوی شما مرا به سوی خود خواند و پیراهن من بر درستی گفتههایم گواهی میدهد.» پادشاه مصر ناباورانه به آن دو مینگریست. او یوسف را میشناخت و نمیتوانست ادعای همسرش را بپذیرد. چهرهاش از خشم به سرخی گرایید. شخص همراه وی که شاهد ماجرا بود، گفت: «با کمی تأمل میتوان حقیقت را دریافت. اگر پیراهن یوسف از جلو پاره شده باشد، یوسف گنهکار است، ولی اگر جامه او از پشت دریده شده باشد، همسر شما دروغ میگوید».
عزیز مصر به خیانت همسرش پی برد، ولی چون به او علاقهمند بود، از وی خواست توبه کند و از یوسف نیز درخواست کرد که این ماجرا را در جایی بازگو نکند. با این حال، کمکم داستان علاقه زلیخا به یوسف علیهالسلام در میان زنان اشراف مصر انتشار یافت. همه زلیخا را سرزنش میکردند و او را در گمراهی آشکار میدیدند. زلیخا که با وجود اظهار تمایل خویش، از سوی یوسف تحقیر شده بود، زمینهای فراهم آورد تا یوسف به زندان برود و به رنج و محنت درافتد. در این حال، یوسف دست به دعا برداشت و گفت:
ای پروردگار من! برای من زندان دوست داشتنی تر است از آنچه مرا بدان می خوانند و اگر مکر این زنان را از من دور
نگردانی، به سوی آنان خواهم گرایید و در شمار نادانان قرار می گیرم. (یوسف: 33)
خداوند دعای یوسف را که از اعماق جانش سرچشمه میگرفت، اجابت کرد. او سالها در زندان ماند، ولی سرانجام بیگناهی و پاکی و شایستگیاش بر همگان ثابت شد و بار دیگر نزد عزیز مصر، عزت و مکنت یافت.
نکته مهم و زیبا در این داستان که در سوره یوسف نقل شده، این سخن یوسف علیهالسلام است که تنها توکل به خدا و یاری او را موجب رهایی انسان از وسوسههای نفس میداند و میفرماید:
من هرگز خود را تبرئه نمی کنم؛ زیرا نفس اماره همواره آدمی را به بدی ها دعوت می کند، مگر آن کس را که مورد عنایت خداوند قرار گیرد. همانا خداوند نسبت به بندگانش، بخشنده و مهربان است. (یوسف: 53)
ابرهه سرگرم گفتوگو با یکی از یاران خود بود. او گفت: «اکنون که به حکومت یمن دست یافتهام، باید دین مسیح را ترویج و پیروان آن را تقویت کنم.» دوست وی گفت: «سرور من، عموم مردم هر سال به مکه رهسپار میشوند تا خانهای به نام کعبه را زیارت کنند. اول باید کاری کنید که دلهای مردم از مکه به سوی دیگری متمایل شود».
ابرهه گفت: «راست گفتی، ولی چاره این کار آسان است. کلیسایی مجلل و بزرگ برپا میکنیم که عظمت آن، مردم را متوجه خود کند و از آن پس به سوی آن بشتابند».
در شهر صنعا غوغایی برپا بود. مردم با تعجب به کلیسای بزرگ شهر مینگریستند. زینتهای به کار رفته در آن، چشمها را خیره میساخت. پارچهها و پردههای نفیس آن، توجه همه را به خود جلب میکرد. ابرهه میاندیشید که با این ترفند، به رقابت با کعبه برخاسته است. با این حال، چیزی نگذشت که مراسم حج فرا رسید و مردم بیاعتنا به
بنایی که ابرهه ساخته بود، فوج فوج به سوی مکه شتافتند.
ابرهه وقتی دید کلیسای او نتوانسته است دلها را به سوی خود جذب کند، خشمگین شد و سوگند یاد کرد خانهای را که ابراهیم و اسماعیل علیهماالسلام آن را برپا کردهاند، ریشهکن کند. او برای این کار لشکری عظیم فراهم آورد.
قبایل عرب، نگران و مضطرب گرد هم آمدند. یکی گفت: «دردی سنگین است که یک فرد حبشی بخواهد کعبه را تخریب کند و ما نظاره کنیم».
دیگری گفت: «چگونه ممکن است ما با او مقابله کنیم. ابرهه با لشکری مجهز از اسب و فیل و سواره و پیاده به سوی مکه در حرکت است. غارتگریهای او رعب و وحشت در دلها افکنده است. ذونواس حاکم پیشین یمن با سپاهیانش به نبرد با ابرهه برخاست، ولی خیلی زود شکست خورد. اکنون ذونواس به اسارت ابرهه درآمده است. ما نیز باید تسلیم وی شویم».
ابرهه، سرمست از غرور، در خیمه خود نشسته بود. دربان وارد شد و گفت: «اینک، عبدالمطلب، رئیس مکه و سرور قریش بیرون خیمه است و میخواهد وارد شود.» ابرهه اجازه داد. وقتی عبدالمطلب وارد شد، ابرهه از هیبت و وقار او از جای خود برخاست و وی را احترام کرد. سپس پرسید: «چه میخواهی؟» عبدالمطلب گفت: «به من خبر رسیده است که سپاهیان تو شتران مرا گرفتهاند. آمدهام آنها را باز پس گیرم.» ابرهه گفت: «عجب، من برای خراب کردن کعبه و ویران کردن اساس عظمت تو آمدهام، ولی تو به فکر شتران خویش هستی؟» سپس روی به سران خود کرد و افزود: «اگر این مرد از من درخواست میکرد که از همین جا برگردم، بازمیگشتم».
عبدالمطلب با آرامش خاصی گفت: «من صاحب شترهایم هستم. کعبه هم خدایی دارد که خود از آن محافظت میکند».
صدای قهقهه ابرهه در فضای خیمه پیچید و گفت: «حال به زودی خواهی دید که
از کعبه، ویرانهای بیش نخواهد ماند.» ابرهه دستور داد شتران عبدالمطلب را به او باز پس دادند و خود در حالی که سپاهیان فیلسوار پیشاپیش او قرار داشتند، به راه خود ادامه داد.
هنوز وارد شهر مکه نشده بود که ناگاه آسمان تیره و تار شد. پرندگانی کوچک بر فراز آسمان مکه نمایان شدند و بالای سر سپاه ابرهه رسیدند. در منقار آنها سنگریزههای کوچکی بود که هر یک را بر سر سپاهیان ابرهه فرود آوردند. هر سنگریزه، یک تن از سپاهیان ابرهه را هلاک کرد. سپاهیان، وحشتزده در حال فرار بودند، ولی پرندگان به آنها مهلت فرار نمیدادند.
در زمان کوتاهی تمام سپاهیان ابرهه به جز یک نفر هلاک شدند. آن فرد نیز با شتاب خود را به حبشه رسانید و نزد نجاشی، پادشاه حبشه آمد و ماجرا را باز گفت. نجاشی با بهت و حیرت پرسید: «آن پرندگان به چه صورت بودند که این سپاه عظیم را نابود کردند؟» در آن حال، پرندهای در آسمان ظاهر شد. مرد آن را به نجاشی نشان داد و گفت: «این از همان پرندگان خطرناک است.» هنوز سخن مرد به پایان نرسیده بود که پرنده، سنگریزهای را بر سر وی فرود آورد و او در مقابل چشمان حیرتزده نجاشی جان سپرد.
بدینگونه خداوند نشان داد که خود صاحب کعبه است و با دست قدرت خود آن را محافظت خواهد کرد. سرنوشت فیلسواران از عجیبترین و حیرتانگیزترین حوادث جهان است که در سال تولد پیامبر بزرگ اسلام اتفاق افتاد. خداوند، این حادثه را در سوره فیل چنین یادآور میشود:
آیا ندیدی خدایت با سپاهیان فیل چه کرد؟ آیا مکرشان را سبب گمراهی شان نگردانید و بر سر آنها پرندگانی فوج فوج فرستاد که با سنگ های کوچکی، آنها را هدف قرار می دادند. پس آنها را چون کاه خورده شده قرار داد.
قرآن کریم به عنوان کتابی حیاتبخش و روشنگر، عبرتهای تاریخ را بیان میکند. در بخشی از وقایع قرآن کریم، لغزشها و انحرافهای بشری به شیوهای بینظیر، زیبا و جذاب به نمایش گذاشته و با استدلالهای محکم و معقول، اندیشههای انسانی به تفکر و تعقل فراخوانده شدهاند. از جمله آنها حکایاتی است که درباره اصل توحید و دلایل اثبات آن از سوی حضرت ابراهیم علیهالسلام آمده است:
«بشتاب ابراهیم، عید سالانه فرا رسیده است. باید که همه به صحرا برویم و جشن بزرگی برپا کنیم».
ابراهیم گفت: «من بیمار هستم و نمیتوانم با شما همراه شوم».
«چه میگویی ابراهیم، این بزرگترین عید است. هیچکس در شهر نمیماند».
«من پوزش میطلبم و در همینجا میمانم».
«بسیار خوب، ولی تو خود را از شادی بزرگی محروم میسازی».
ابراهیم وقتی که مطمئن شد همه به خارج شهر رفتهاند، آرام وارد بتکده شد. محیط وسیعی را یافت که انباشته از بتهای کوچک و بزرگ بود. در کنار بتها خوراکیهای فراوانی به چشم میخورد. ابراهیم رو به بتها کرد و با لبخندی تمسخرآمیز گفت: چرا غذا نمیخورید؟ چرا حرف نمیزنید؟ سپس با خود زمزمه کرد: سنگهای تراشیده به دست انسان چگونه سخن بگویند.
ابراهیم که دلش از جهالت مردم عصر خود به درد آمده بود، بتها را به زمین انداخت. سپس تبری برداشت و تمام بتها را شکست و سنگهای تراشیده را خرد کرد. آنگاه تبر را در گردن بت بزرگ گذاشت و از بتخانه خارج شد.
مردم بابل شادمان از مراسم عید بازگشتند و به سوی معبد رفتند تا بتهای خودر ا
به خاطر این فرح و شادی که نصیبشان نمودند ستایش کنند. چیزی نگذشت که صدای همهمه و فریاد برخاست:
بلای عظیمی بر سرمان فرود آمده، بتها خرد شدهاند.
چه کسی این اهانت را در حق خدایان ما روا داشته؟ او از ستمکاران است.
صدایی از میان جمع برخاست: این کار ابراهیم است. او خدایان ما را کوچک میشمرد و تحقیر میکند. او میگوید موجودات بیجان، شایسته ستایش نیستند. امروز نیز تنها ابراهیم در شهر مانده بود.
مردم در پی ابراهیم برآمدند و با خشم و کینه او را گرفتند. فردی از او پرسید: آیا تو ا ین اهانت را در حق خدایان ما روا داشتهای؟
ابراهیم گفت: «شاید بت بزرگ بتها را شکسته است. از او سؤال کنید».
مردم حیرتزده و ساکت ماندند، آنها به ضمیر خود مراجعه کردند و به خود گفتند: حتماً ما خود ستمگریم. سپس سرهایشان را به زیر افکندند و گفتند: «ابراهیم، تو میدانی که این بتها حرف نمیزنند.
ابراهیم گفت: آیا به جای خدای یکتا موجوداتی را پرستش میکنید که ذرهای نفع و ضرر به حال شما ندارند. وای بر شما و آنچه به جای خدا میپرستید. چرا اندیشه نمیکنید»؟
نمرود، پادشاه بابل از شدت خشم راه میرفت و ناسزا میگفت:
ابراهیم کیست؟ او با چه جرئتی از خدای یگانه نام میبرد. فوراً او را به نزد من بیاورید.
وقتی که ابراهیم مقابل نمرود قرار گرفت، گفت: این چه آشوبی است که به پا کردهای، خدای یگانه دیگر کیست؟ آیا تو جز من خدایی میشناسی؟
ابراهیم پاسخ داد: «خدای من کسی است که زنده است و زنده میکند و میمیراند.
تنها خدای من است که جان میبخشد و جان میگیرد».
نمرود با صدای بلند خندید و از روی غضب گفت: این که کار مهمی نیست. من نیز زنده میکنم و میمیرانم. سپس دستور داد دو نفر زندانی را آوردند. در همان حال، امر کرد یکی از آنها را کشتند و دیگری را آزاد کردند. آنگاه رو به ابراهیم کرد و گفت: دیدی ابراهیم، این کار آسانی است.
ابراهیم گفت: «ولی خدای من آفریدگار توانایی است که به امر او خورشید از جانب مشرق طلوع میکند، تو آن را از مغرب بیرون بیاور».
نمرود که در برابر استدلال ابراهیم عاجز مانده بود، بهتزده شد و ابراهیم را از درگاه خود راند.
پس از آن ابراهیم با خانوادهاش شهر بابل را ترک کرد. در راه به قومی رسید که ستارگان را میپرستیدند. او که مأموریت داشت انسانها را از گمراهی و جهالت رها کند، ابتدا محبت آنها را به خود جلب کرد. سپس در جمع آنان گفت:
«چه ستاره زیبا و نورانی، چه با عظمت و جذاب؛ آری، این خدای من است». ساعتی بعد، آن ستاره ناپدید شد، ابراهیم چهره درهم کشید و با لحنی اندوهبار گفت: «نه، من خدایی را که غروب کند دوست ندارم».
آنگاه ماه زیبا سر برآورد. ابراهیم نگاهی تحسینآمیز به آن کرد و گفت: «خدای من این است. هم نورانیتر، است هم جذابتر و بزرگتر».
چیزی نگذشت که ماه نیز از صفحه آسمان رخت بربست. ابراهیم گفت: «اگر پروردگار من مرا راهنمایی نکند، از گمراهان خواهم بود».
روز بعد که خورشید با درخشندگی و جلوه بیمانندش طلوع کرد، ابراهیم فریاد برآورد: «خدای من این است، هم زیبا و باعظمت، هم گرم و با حرارت و هم بزرگتر و شایستهتر».
با پایان یافتن روز، خورشید نیز افول کرد. در اینجا ابراهیم آخرین ضربه را بر عقاید تزلزل یافته ستارهپرستان وارد کرد و گفت: «نه، این هم خدای من نیست، من از آنچه شما برای خدا شریک قرار میدهید، بیزارم. من روی به سوی خداوندی دارم که آسمان و زمین را آفریده است و من از مشرکان نیستم».(1)
این بخش از داستان حضرت ابراهیم علیهالسلام در آیه 258 سوره بقره، آیه 79 سوره انعام و آیات 50 تا 70 سوره انبیا آمده است.
هاجر به همراه کودک خردسالش با ابراهیم سفر میکرد. او غرق در افکار شیرین خود به آینده کودکش میاندیشید. وقتی مرکب ابراهیم ایستاد، او به خود آمد و پرسید:
«چرا در این بیابان توقف کردی؟»
ابراهیم گفت: «من وظیفه دارم شما را در این سرزمین بگذارم».
هاجر گفت: «ولی اینجا هیچ نشانی از آبادانی نیست. چگونه میتوانیم از حرارت سوزان خورشید و حمله حیوانات در امان باشیم».
ابراهیم لحظهای به همسرش نگریست. هاجر نگاه مضطربش را از او دزدید و کودکش را در بغل گرفت. سپس با صدایی که لرزش آن دل ابراهیم را به درد آورد، گفت: «اینک ما آذوقه مختصری داریم، ولی قلبمان سرشار از امید به لطف خدا خواهد بود».
هنگامی که ابراهیم با ایمان قلبی، همسر و فرزندش را در آن مکان رها کرد، دست
1) [1] . شبیه همین گفتار از حضرت ابراهیم علیهالسلام نسبت به افول ستارگان، ماه و خورشید در بعضی از کتابهای تاریخی آمده است، آن زمان که حضرت ابراهیم علیهالسلام دوران رشد خود را پنهان از چشم مردم در غار میگذراند.
به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «بار پروردگارا! من ذریه خود را در این سرزمین بی آب و علف در کنار خانه ای که حرم توست، سکونت دادم تا نماز را برپای دارند. پس دل های مردم را متوجه آنها ساز و از مواهب (مادی و معنوی) روزی شان ده، باشد که شکرگزاری کنند». (ابراهیم: 37)
صدای گریه کودک در فضای بیابان پیچیده بود. هاجر که شنیدن نالههای کودک بیتابش کرده بود، فرزند را در آغوش گرفت و مضطرب به تپه روبهروی خود نگاه کرد. به نظرش رسید از دامنه تپه، آبی زلال، روان است. کودک را بر زمین گذاشت و سرآسیمه در پی آب دوید. چون به آنجا رسید، آبی نیافت. سرخورده و ناامید روی سنگهای تپه نشست. اینبار از نقطه مقابل آن تپه آبی زلال روان بود. هاجر حال خود را نمیدانست، به سوی آن دوید، ولی باز هم سرابی بیش نیافت... ولی در جای نخستین، دوباره آب به چشمش خورد. دوباره دوید، هفت بار با سعی تمام از این تپه به آن تپه دوید، ولی هیچگاه امید به عنایت خداوند را از دست نداد. هاجر پس از سعی بیثمر خویش خسته و ناتوان به سوی کودکش بازگشت.
کودک دیگر توان گریه نداشت. او پاهایش را به زمین میکشید. ناگهان هاجر دید که زیر پاهای کودکش مرطوب شده است. باور کردنی نبود. چشمهایش را به هم فشرد. فکر کرد حتماً این هم سراب است. ولی نه، معجزهای بزرگ رخ داده بود. هاجر با سرانگشتان خود، گودی آن را بیشتر کرد. در این حال حیات جوشید و زندگی سر برآورد. آبی زلال و خنک به شیرینی جان بیرون زد. او فوراً از آن آب، لبهای کودک را تَر کرد. گردش مجدد روح در بدن اسماعیل، بارقه امید در دل مادر نشاند. هاجر که نتیجه صبر و استقامت و توکل خود را به خدای متعال میدید، سر بر سجده نهاد و پروردگار را سپاس گفت. سپس خود نیز از آن آب نوشید و حیات تازهای یافت.
ناگهان افراد قبیله جُرهم با صدای پای اسبی که چهار نعل میتاخت، از خیمهها
بیرون آمدند. مردی که روی خود را پوشانده بود، وسط میدان از اسب پایین پرید و با شتاب به سوی خیمه رئیس قبیله رفت و گفت: «به یقین، من خطا نکردهام. پرندگان فراوانی را دیدم که به پشت کوههای شمال قبیله ما در پرواز بودند. قسمتی از راه را با اسب پیمودم. آن سوی درههای خشک، پرندگان در نقطهای فوج فوج مینشستند و برمیخاستند. گویی آنان خود را از آب سیراب میساختند».
رئیس قبیله پرسید: «آیا تو خود آب را دیدهای؟»
«نه، شوق یافتن آب، مرا بدینجا رساند که شما را آگاه کنم».
رئیس قبیله به بیرون خیمه آمد. از پنج نفر از مردمی که در آنجا جمع شده بودند، خواست همراه آن مرد بروند تا از وجود آب مطمئن شوند.
مردان قبیله وقتی به آن مکان رسیدند، چشمهای زلال دیدند که از میان توده شن میجوشید و کودکی بسیار زیبا در کنار آن با شنهای مرطوب بازی میکرد. کمی آن طرفتر، هاجر ایستاده بود و به آنها مینگریست.
یکی از مردان گفت: «ما از قبیله جرهم هستیم. سالهاست در آن سوی کوهپایههای روبهرو زندگی میکنیم و آب مورد نیازمان را از دو چاه کم آب تهیه میکنیم. با دیدن پرواز پرندگان، به این سو آمدهایم. این چشمه چه هنگام جوشیده است؟»
هاجر گفت: «این چشمه عنایت خداوند به ماست». سپس ماجرای خود را باز گفت.
مردان قبیله با شادمانی گفتند: «پس این مکان محل برکت است. آیا اجازه میدهید قبیله ما به کنار این چشمه کوچ کنند؟»
هاجر پذیرفت. چیزی نگذشت که آن محل، رونق یافت و هاجر و فرزندش در کنار قبیله جرهم به زندگی خود ادامه دادند. بدین ترتیب، خداوند دعای پیامبر بزرگش، ابراهیم علیهالسلام را به اجابت رسانید.
اینک، سعی هاجر بین صفا و مروه، در شمار اعمال حج قرار دارد و خیل عظیم
زائران، همه ساله با انجام این عمل، توکل به خداوند، امید و پایداری را تجربه میکنند.
عزیر دوباره زنده می شود
موضوع «معاد» یکی از مباحث مهم قرآن است که خداوند برای اثبات آن، شواهد زندهای را ارائه میکند. در قرآن کریم، مثالها یا داستانهایی واقعی درباره چگونگی برانگیخته شدن انسانها آمده است که مطالعه آن نمایانگر تدبیر و اراده عظیم پروردگار بیهمتاست. ماجرای «عزیر» که از پیامبران پیشین است، از جمله آنهاست.
عزیز مقداری غذا و آشامیدنی تهیه کرد. بر چارپای خود سوار شد و به سوی مقصد حرکت کرد. وقتی به باغ بسیار سرسبزش رسید، مجذوب درختان و نغمههای دلانگیز بلبلان شد. وقتی به خود آمد، نیمی از روز گذشته بود. با عجله سبدهایش را پر از میوه کرد و بازگشت. او آنچنان غرق در زیباییهای اطراف و اسرار نهان آفرینش شد که نفهمید مرکب او به بیراهه رفته است. پس از چندی، خود را در میان ویرانهای دید. از مرکب پیاده شد و کمی به اطراف نگریست. با خود گفت: «اینجا دهکدهای بود که قبلاً زندگی در آن جریان داشت، ولی اکنون خانهها ویران و سقفها فروریخته است. خوب است در کنار این دیوار فروریخته کمی استراحت کنم تا نیرویی بیابم و دوباره حرکت کنم.» عزیر به دیوار تکیه داد، پایش را دراز کرد و چوبدستیاش را کنار خود گذاشت. مرکب او نیز در نقطه مقابلش ایستاد.
سکوت مطلق و نسیم ملایم، فکر عزیز را آزاد ساخت و او را دوباره در اندیشههای انسان و جهان هستی غرق کرد. با خود میگفت: «در همین خانه که اکنون من به دیوار خراب آن تکیه دادهام، روزگاری دور، انسانهایی زندگی میکردند که یکدیگر را دوست یا دشمن میدانستند. اکنون حتی استخوانهای آنها برجای نمانده است. چگونه ممکن است مردم این ویرانه، یکبار دیگر گرد هم آیند و به صورت موجود زندهای
حاضر شوند؟» عزیر با همین تفکر آرام آرام به خواب عمیقی فرو رفت.
صد سال تمام گذشت. کودکان پیر شدند و نسلها تغییر کرد. به اراده خداوند استخوانهای از همگسیخته عزیز به هم پیوست و دوباره روح در آن دمیده شد. عزیر با بدنی کامل و نیرومند از جای برخاست. فکر میکرد از خوابی سنگین بیدار شده است. احساس گرسنگی کرد و در پی آب و غذا به راه افتاد.
ناگهان فرشتهای به سوی او آمد و پرسید:
«فکر میکنی چهقدر در خواب بودهای؟»
عزیر پاسخ داد: «یک روز یا کمتر از آن خوابیدهام».
فرشته گفت: «ولی تو صد سال است در اینجا بودهای. اکنون به غذا و آشامیدنی خود بنگر که به اراده خداوند هیچ تغییر نکرده است، ولی به مرکب خود نگاه کن. ببین مرگ چگونه آن را متلاشی کرده است؟»
عزیر با تعجب به الاغش نگریست. اعضای آن چنان پوسیده بود که گویی سالهاست مرده است. در همین حال حیوان بر روی دست و پای خود ایستاد و آثار زندگی در او هویدا شد.
عزیر بیاختیار در مقابل خداوند سر تعظیم فرود آورد و گفت: «اینک میدانم که خداوند بر همه چیز توانا است».
شهر به کلی دگرگون شده بود. نوع لباسها، چهرهها، ساختمانها و کوچهها تغییر کرده بود. عزیز با سختی بسیار، خانه خود را پیدا کرد. در زد، پیرزنی نابینا و سپید موی پیش آمد. عزیز پرسید:
«اینجا خانه عزیز است؟»
پیرزن از یادآوری نام عزیر اشک از چشمانش جاری شد، با حسرت آهی کشید و گفت: «اینجا خانه اوست، ولی خود او سالهاست که...»
عزیر گفت: «من خود او هستم. خداوند مرا یکصد سال از دنیا برد و سپس به دنیا باز گرداند».
پیرزن با ناباوری گفت: «عزیر انسان بسیار نیکویی بود و دعایش به اجابت میرسید. اگر راست میگویی، دعا کن که من نیز چون همان ایام، جوان شوم و بتوانم تو را ببینم».
عزیر از خداوند خواست که چنین کند. ناگهان پیرزن نشاط و جوانی گذشته را بازیافت. این مسئله موجب شد اطرافیان عزیز به رستاخیز یقین پیدا کنند و دریابند که پروردگار یکتا بر هر کاری تواناست و جهان آخرت، روز رسیدگی به حساب کسانی است که به فرمان الهی دوباره برانگیخته میشوند.(1)
آیه 30 سوره توبه و آیه 259 سوره بقره به داستان عزیز اشاره دارد.
شهر نینوا در اوج بتپرستی بود. عشق، مهربانی و دوستی در دل مردم هیچ جای نداشت. جمعیتی انبوه گرد هم آمدند و در برابر درختان خرما و بتهایی که خود ساخته بودند، سر بر سجده گذاردند. یونس، غمگین ولی با قلبی سرشار از ایمان به سوی آنها رفت و بانگ برداشت:
1) [1] . بخشی پایانی قصه که از زبان گوینده نقل شده در بعضی از کتب تاریخ انبیا از جمله قصص الانبیاء نوشته ابواسحاق نیشابوری به شرح زیر آمده است. عزیز پس از یکصد سال زندگی، دوباره به شهر و کاشانه خود مراجعت کرد. در منزل را زد پیرمردی در را باز کرد و عزیز پس از معرفی خود، دانست که آن پیرمرد فرزندش است. مردم از واقعه بازگشت عزیز پس از صد سال و آن هم با احوال غریب مطلع شدند. همه گرد آمدند و از عزیز دلیل بر اثبات حقانیت خواستند. عزیز نیز از آنجا که تورات را به تمامی در حافظه داشت، مجموعه تورات را یکجا ارائه نمود و مردم که در آن عصر، کتاب مقدسشان تورات به صورت تکه تکه شده در نزد اشخاص مختلف بود و از داشتن کتابی واحد محروم بودند با تطبیق قرائت عزیز با بخشهای متفرق تورات، به حق بودن وجود او را پذیرفتند.
ای مردم! عقل شما گرامیتر از آن است که به عبادت بت بپردازد و شخصیت شما ارزشمندتر از آن است که بر این جمادات بیروح سجده کند. به خود آیید، از خواب غفلت بیدار شوید. در ورای این جهان بزرگ، خداوندی یکتا وجود دارد که یگانه و بینیاز است و تنها ذات کبریایی او شایسته عبادت و پرستش است.
لحظاتی سکوت برقرار شد. قبل از اینکه مردم به خود آیند، بار دیگر صدای یونس در فضا پیچید: «خداوند مرا برای راهنمایی شما فرستاد تا شما را به سوی رستگاری هدایت کنم...».
هنوز سخنانش تمام نشده بود که عدهای با خشم جلو آمدند و گفتند:
«این چه سخنی است که میگویی؟ اینها خدایان ما هستند که پدرانمان سالیان دراز آنها را پرستش میکردند و ما هم اکنون آنها را میپرستیم و به آنها ایمان داریم».
یونس با صلابت و محکم گفت: «دست از تقلید بردارید و عقل خود را از حجاب خرافات برهانید. قدری بیندیشید آیا این بتها میتوانند نیازهای شما را برآورده کنند یا شری را از شما دور سازند؟ خداوند یکتا امنیت و اطمینان را به شما هدیه میکند، قدرت و آگاهی میدهد تا امور خود را اصلاح کنید و به رستگاری و نجات برسید».
یک نفر از میان جمعیت برخاست و گفت: «تو نیز مانند ما بشری و یکی از افراد ما هستی. ما نمیتوانیم روح خود را آماده پیروی از تو کنیم که هیچ برتری نسبت به ما نداری».
شخصی دیگر سنگی به سوی یونس پرتاب کرد و فریاد برآورد: «بیش از این سخن نگو، برو و ما را به حال خود بگذار آنچه تو از ما میخواهی، برای ما قابل پذیرش نیست».
یونس از فرزندزادگان هود، پیامبر الهی بود و از جانب مادر با بنیاسرائیل نسبت داشت. او سی و سه سال در میان قوم خود بود و مردم را به یگانهپرستی دعوت
میکرد. قرآن کریم جمعیت قوم یونس را صد هزار نفر یا بیشتر ذکر میکند.(1)با این حال، گویی گوش شنوایی در میان آنها وجود نداشت و تنها در طول مدت دعوت دو نفر به او ایمان آوردند.
سرانجام یونس به قوم خود گفت: «اگر دعوت مرا رد کنید، بلایی سخت بر شما نازل میشود و همه را هلاک میسازد».
مردم گفتند: «ما از تهدید تو نیز هراس نداریم. اگر راست میگویی، از خدای خود بخواه عذابی را که ما را از آن میترسانی، بر ما نازل کند».
یونس از هدایت آن قوم ناامید شد و با خود اندیشید: «من دیگر در برابر این مردم مسئولیتی ندارم و وظیفه خود را انجام دادهام. اکنون باید از این شهر خارج شوم».
پس از رفتن یونس علیهالسلام از نینوا، نشانههای عذاب هویدا شد. توفانی شدید به راه افتاد و هوا به شدت تیره و تار شد. ترس و اضطراب مردم را فراگرفت. مردی آگاه در میان آن مردم بود و گفت: «این مقدمات همان عذابی است که یونس ما را از آن برحذر میداشت. باید قبل از نزول عذاب توبه کنیم و از خداوند طلب آمرزش کنیم.» مردم دست به دعا برداشتند و صدای ناله و فریادشان در کوه و دشت پیچید.
در این حال، خداوند مهربان توبه آنها را پذیرفت و نشانههای عذاب را برطرف ساخت. مردم پس از ایمان آوردن، آرزو کردند که یونس به جمعشان بازگردد و به عنوان پیامبر و رسول، رهبر و پیشوای آنها باشد.
آن روز که یونس از ایمان آوردن قوم خود ناامید و خسته شد، رهتوشهای برداشت و به طرف بیرون شهر به راه افتاد. او پس از پیمودن مسافتی طولانی به دریا رسید. جمعی را دید که در کشتی نشستهاند و آماده حرکت هستند. پرسید:
«اجازه میدهید من هم با شما همسفر شوم؟»
1) [1] . صافات: 147.
مسافران چون آثار بزرگی و شرافت را در سیمای یونس دیدند، او را با آغوش باز پذیرفتند. کم کم کشتی از ساحل دور شد و به وسط دریا رسید. ناگهان طوفانی برخاست و امواج سخت و هولناک، کشتی را در بر گرفت.
در آن زمان، دریانوردان معتقد بودند وقتی فرد گناهکاری در کشتی باشد، آن کشتی دچار توفان میشود. در این صورت، اگر کسی حاضر نبود به گناه خود اعتراف کند، قرعه میانداختند و به نام هر کس درمیآمد، او را به دریا میافکندند.
توفان بیشتر و بیشتر شد و موجهایی به بلندای کوه، کشتی را چون گاهوارهای کوچک به این سو و آنسو میکشاند. کشتی در آستانه غرق شدن بود. ناخدا فریاد کشید: «نام مسافران را بر پوست بنویسید و قرعه بیندازید».
چنین کردند. قرعه به نام آخرین مسافر - یونس - افتاد.
ناخدا پرسید: «یونس کیست؟»
پیامبر خدا پیش رفت و گفت: «من هستم».
چهره پاک و صفا و معنویت یونس، ناخدا را به تردید انداخت. گفت:
«نباید اشتباه کنیم، و گرنه وضع بدتر میشود. تا سه بار قرعه بیندازید.» قرعه را تجدید کردند. باز هم به نام یونس درآمد. بار سوم نیز قرعهکشی شد و اینبار هم نام یونس همه را به تعجب انداخت.
به ناچار یونس به دریا افکنده شد. در این هنگام، ماهی بزرگی او را بلعید. با سرعت امواج را شکافت و در اعماق تیره دریا فرو رفت. یونس وقتی به خود آمد، دید در دنیایی تنگ و تاریک گرفتار آمده است. به امر خداوند او در شکم ماهی زنده ماند، ولی جسم او به شدت در رنج و سختی بود. عرصه بر یونس تنگ آمد و غم و اندوه، وجودش را فرا گرفت. با خود گفت: «به یقین، این نتیجه آن است که من در انجام رسالتم کوتاهی و در عذاب قوم خود تعجیل کردم». یونس در آن شرایط ناگوار، از درگاه خداوند یاری طلبید و در قعر دریا و تاریکیهای آن با ناله و اندوه گفت: «ای
معبود سبحان! خدایی غیر از تو نیست. بار خدایا! تو منزّهی و من درباره خود از ستمگرانم». (انبیاء: 87)
در این حال، امواج رحمت الهی به حرکت درآمد و یونس را از غم و اندوه رهایی بخشید. ماهی غولآسا، یونس را به آبهای کمعمق کنار ساحل برد و او را از کام خود بیرون راند. چشمان یونس دوباره روشنایی روز را شناخت و پاهای خسته و بیرمقش زمین را حس کرد. او که به خاطر ضعف و گرسنگی توان حرکت نداشت، به ناگاه در کنارش بوته کدویی را دید. یونس در سایه برگهای آن آرمید و از میوه آن خورد و نیرویی تازه یافت و باز هم شکر و سپاس خداوند را به جای آورد. قرآن کریم در اینباره با اشاره به نکتهای مهم میفرماید: «اگر یونس از تسبیح گویان نبود، تا روز قیامت در شکم ماهی می ماند». (صافات: 143 و 144)
در نینوا، شور و هیجان برپا بود. قوم یونس توانسته بودند با توبه راه رستگاری را بپیمایند و عذاب خداوند را از خود دور سازند. جمعی در میدان شهر ایستاده بودند و با هم سخن میگفتند:
«ای کاش یونس در میان ما بود و ما را رهبری میکرد».
«آری، ولی ما قدر او را نشناختیم».
«چه بیهوده او را آزردیم و حرفهایش را به تمسخر گرفتیم».
ناگهان کسی سخن را قطع کرد و گفت: «نگاه کنید، کسی از دور میآید. او کیست؟»
کمی نزدیکتر آمدند، یکی از آنها با شادی دستهایش را از هم گشود و گفت: «خدایا شکر، او یونس، پیامبر توست».
مردم به استقبال او شتافتند و یونس که بار دیگر به سوی قوم خود بازگشته بود، همچنان به هدایت آن قوم پرداخت. آنها تا زنده بودند، به نیکویی زندگی کردند و از نعمتهای خداوند برخوردار بودند.
حضرت سلیمان از پیامبرانی بود که خداوند نبوت و سلطنت را با هم به او عطا فرمود. حتی باد و عناصر طبیعت نیز در اختیار او بود. او زبان جانوران و پرندگان را میفهمید و آنها نیز از شکوه سلطنت سلیمان باخبر بودند. قرآن از زندگی حضرت سلیمان ماجراهای شنیدنی نقل میکند. از جمله داستان بلقیس، ملکه سبا و چگونگی ایمان آوردن او.
حضرت سلیمان و همراهانش در راه بازگشت از زیارت کعبه به شام، به بیابانی خشک و تفتیده رسیدند. سلیمان هدهد را به حضور طلبید تا به جستوجوی آب برود، ولی متوجه غیبت او شد. پرسید: چرا هدهد را نمیبینم؟ اگر باز گردد، به سختی عذابش میکنم یا سرش را میبرم، مگر آنکه برای من دلیل موجهی بیاورد.
مدتی گذشت. هدهد آنقدر دیر کرده بود که کسی جرئت نمیکرد حرفی بزند. وقتی هدهد رسید، قبل از اینکه سلیمان او را توبیخ کند، گفت: «ای پیامبر خدا! به موضوعی دست یافته ام که تو از آن آگاهی نداری و علم و قدرت تو نتوانسته بر آن احاطه پیدا کند. در سرزمین سبا زنی به نام بلقیس حکومت می کند که از هر نعمتی بهره مند است و تخت بزرگ و عظیمی دارد. دیدم که خود و مردمش به جای خدای یکتا آفتاب را می پرستند. شیطان، اعمالشان را در نظرشان آراسته و از راه خدا منحرفشان کرده است، چنان که گویی هدایت نمی شوند». (نمل: 23 و 24)
سلیمان از این خبر دچار حیرت شد و گفت: «درباره درستی این موضوع بررسی میکنم. اگر حقیقت همان است که بیان کردی، نامه مرا به سوی او ببر و پاسخ آن را بیاور».
بلقیس، ملکه سبا، با حشمت و جلال در قصر خود، بر تختش نشسته بود که ناگهان با تعجب دید پرندهای نامهای را به سوی او افکند. آن را گشود و پس از خواندن، قدری تأمل کرد. سپس سران خود را فراخواند و گفت: «ای بزرگان! نامه
مهمی برای من رسیده است. این نامه از سلیمان است و در آن آمده است: به نام خداوند بخشنده مهربان، بر من برتری نجویید و مرا اطاعت کنید».
سران سپاه بلقیس برآشفتند. عدهای گفتند: «ما صاحب قدرت و ثروت زیادی هستیم و میتوانیم با او نبرد کنیم». عدهای دیگر گفتند: «ای بلقیس! ما تو را به رهبری خود برگزیدهایم و به شایستگی تو اعتماد داریم. هرچه خود نیکو میدانی، همان بکن».
بلقیس سخت در فکر بود. با خود میاندیشید نباید مسحور قدرت خود و سپاهیانم شوم. اینک، جای خودرأیی و خودکامگی نیست. باید سلیمان را بیازماییم. سپس روی به مشاوران خود کرد و گفت: «پادشاهان چون به قریهای درآیند، آنجا را تباه میسازند و عزیزانش را خوار میگردانند. من هدیهای نزدشان میفرستم و مینگرم که قاصدان با چه پاسخی باز میگردند».
چیزی نگذشت که فرستادگان بلقیس با هدایای بسیار نزد سلیمان آمدند. سلیمان آنها را به حضور پذیرفت و گفت: «آیا میخواهید به مال مرا یاری کنید. آنچه خدا به من عطا فرموده، بهتر و برتر از آن است که به شما داده است، ولی شما بدین هدایای خود شاد هستید.» آنگاه به فرستاده ملکه سبا گفت: «اکنون بازگرد که ما نیز سپاهی سوی شما آوریم که هرگز توان رویارویی با آن را نداشته باشید.» بلقیس وقتی شنید سلیمان هدایای بزرگ او را نپذیرفته، لبخندی زد و نگاهش را به دور دستها دوخت.
فرستادگان با تعجب پرسیدند: «ممکن است بپرسیم ملکه از چه چیز خشنودند؟»
بلقیس گفت: «اینک دریافتم که سلیمان مردی درستکار و پاکطینت است. حال باید به سوی او بشتابیم و از آیین جدیدش آگاهی پیدا کنیم».
هدهد به سلیمان خبر داد که بلقیس به سوی او میآید. سلیمان به اطرافیان خود گفت: «بلقیس را زنی زیرک و تیزهوش یافتهام. باید که اعجاز و توانایی خدادادی خود را به او نشان دهم و او را به صداقت خویش در امر نبوت مطمئن کنم. کیست که بتواند پیش از رسیدن، آن زن، تخت عظیم او را که نمونهای از شکوه حکومتیاش است، نزد
من بیاورد؟»
برخیا که از علم کتاب بهرهای داشت، گفت: من آن را در یک چشم برهم زدن نزد تو میآورم.» سلیمان وقتی تخت را در مقابل خود دید، در برابر خداوند سر تعظیم فرود آورد و گفت: «این بخشش پروردگار من است تا مرا بیازماید که آیا شاکر باشم یا کفران نعمت ورزم. پس هر که سپاس گوید، به سود خود سپاس گزارده است.» سپس سلیمان فرمان داد: «تخت بلقیس را دگرگون کنید تا ببینم او متوجه میشود یا از کسانی است که هدایت نخواهند شد؟»
وقتی بلقیس و همراهانش رسیدند، از شکوه سلیمان حیرتزده شدند. سلیمان از بلقیس پرسید: «آیا تخت تو چنین است؟» بلقیس که همچنان بهتزده بود، گفت: «گویی همان است.» سلیمان، بلقیس را به قصری بلورین راهنمایی کرد. هنگامی که بلقیس خواست داخل آن برود، پاهای خود را برهنه ساخت تا از آب بگذرد.
سلیمان گفت: «این آب نیست، بلکه سرایی صاف از شیشه است». در این حال، بلقیس پردههای غفلت را کنار زد و عظمت الهی را دریافت. سپس گفت: «من به خویش ستم کرده ام. اینک با ایمان به پیامبری سلیمان مطیع پروردگار جهانیان می شوم».(1)
این هفته داستان جوانمردان با ایمان را برایتان انتخاب کردهایم. این تعبیر قرآن از اصحاب کهف (یاران غار) است که با استقامت و پایداری خود روح توحید را زنده کردند و خداوند بر هدایتشان افزود.
روز عید بود. صدای همهمه و شادی به گوش میرسید. مردم گرد خدایان خود
1) [1] نمل: 20 - 46.
جمع آمده و جشن بزرگی را ترتیب داده بودند. پادشاه نیز در جشن حضور داشت. عدهای ارتباط پادشاه سر بر سجده مینهادند و عدهای دی گر هدایای خود را تقدیم خدایان بیجان میکردند.
ماکسی میلیان که از همراهان پادشاه بود، آرام از کنار پادشاه دور شد. کوشید کسی متوجه رفتن وی نشود، ولی ناگهان صدایی او را به خود آورد: «به کجا میروی ماکسی میلیان؟ اندکی صبر کن.» ایستاد. دوست خود را دید که به سویش میآمد. به او گفت: «میخواهم از این فضا دور شوم». جوان گفت: «آیا تو هم احساس مرا داری؟ به نظر تو هم این کارها بیهودگی است؟ آخر چگونه میتوان در برابر پادشاه ستمگری چون دقیانوس سجده کرد؟»
با هم زیر سایه درختی رفتند و با نگاههای پرمعنی خود، به آسمان زیبا نگریستند. پس از اندکی گفتوگو دانستند که در ایمان و عقیده به خداوند با هم مشترک هستند. ماکسی میلیان گفت: «در میان مشاوران و اطرافیان پادشاه، چند نفر دیگر نیز با ما همعقیدهاند. ما شبها مخفیانه نشستهایی برگزار میکنیم. تو هم میتوانی در آن شرکت کنی، ولی باید خیلی مراقب باشی».
روزها گذشت. دوستان خداجو و باایمان، در خانه ماکسی میلیان غبار غم و نادانی از جان میزدودند و از خداوند برای نابودی دقیانوس و رهایی مردم از ستمهای او یاری میخواستند. روزی یکی از آنها هراسان گفت: «ماکسی میلیان! پادشاه از ایمان ما باخبر شده است».
«چگونه ممکن است؟ آیا تو یقین داری؟»
«آری، باید چارهای بیندیشیم. در غیر این صورت، همین فردا سرهای ما نیز بر دار خواهد شد».
در همین حال، درِ خانه ماکسی میلیان به صدا درآمد. خبر رسید که پادشاه آنها را به حضور طلبیده است. ماکسی میلیان گفت: «نزد او میرویم، ولی بر عقیده خود استوار
میمانیم و دست از ایمان خود برنمیداریم».
هنگامی که وارد شدند، پادشاه را دیدند که در تالار بزرگ بر تختی زرین نشسته و چهرهاش از فرط خشم به سیاهی گراییده است با دیدن آنها ناگهان از جای خود بلند شد و فریاد کشید: «در کاخ من سخن از خدای یگانه بر زبان میآورید؟ اگر شما از بزرگان و اقوام من نبودید، هم اکنون دستور میدادم بدنهایتان را قطعه قطعه کنند». در جمع ایمانآورندگان به خداوند، ماکسی میلیان که داماد پادشاه بود، گفت: «ما درباره خداوند یگانه بسیار اندیشیدهایم. او خالق آسمانها و زمین و همه ماست. ما هرگز جز او معبودی را نمیپرستیم».
پادشاه بانگ برآورد: «کافی است. دیگر نمیخواهم سخنی بشنوم. تا فردا به شما مهلت میدهم که از آیین خود دست بردارید و چون گذشته از نعمتهای من بهرهمند شوید».
آن شب در خانه ماکسی میلیان غم و اندوه حاکم بود. یکی از مؤمنان گفت: «عشق به خدا در روح و جان من نفوذ کرده است و در تمام هستی، حضور او را احساس میکنم و با یاد او آرامشی عجیب مییابم. چگونه میتوانم این حقیقت را کتمان کنم که خدای ما موجودی زنده، مهربان و تواناست؟»
آنها با مشورت هم سرانجام به این نتیجه رسیدند که به پست و مقام پشت پا بزنند و برای حفظ ایمان خود هجرت کنند.
مؤمنان، شبانه از شهر خارج شدند. راه زیادی پیمودند. ماکسی میلیان که کمی جلوتر حرکت میکرد، گفت: «نگاه کنید. چوپانی آنجاست. کمی آب از او بگیریم.» چوپان با دیدن آنها گفت: «در سیمای شما آثار نیکویی میبینم. حال که راه خود را نمیدانید، سگ من همراه شما خواهد آمد.» آنها گفتند: «اگر سگ همراه ما باشد، پارس میکند و دیگران را متوجه ما میسازد. با این حال، سگ به دنبال آنها رفت و هر چه کردند، نتوانستند او را از خود دور کنند.
چوپان با آنها از کوهی بالا رفت و از طرف دیگر کوه به دامنه سبز و خرمی رسیدند. از دور غاری را به مؤمنان نشان داد و گفت: «راه زیادی نمانده است. میتوانید بروید و در آنجا استراحت کنید».
آفتاب از شکاف کوه در درون غار میتابید. جوانمردان با ایمان گفتند: «بهتر است ساعتی استراحت کنیم تا خستگی راه را از بین ببریم.» آنها با هم دست به دعا برداشتند و گفتند: «پروردگارا! ما را از سوی خود رحمتی عنایت کن و راه نجاتی برای ما فراهم ساز». (کهف: 10)
آنها آنقدر خسته بودند که بیدرنگ همه در فرو خوابی عمیق رفتند. غار در ارتفاع بلندی قرار داشت و خورشید گاهگاهی از شکاف کوه نظری در آن میافکند. اگر کسی دقت میکرد، بر سکوی غار، جوانمردان با ایمان را میدید که از ستم دقیانوس به درون غار پناه برده، با چشمانی باز، به خوابی عمیق فرو رفته بودند. به نیروی الهی آنها گاهی از راست به چپ و زمانی از چپ به راست میغلتیدند.
روز از نیمه گذشته بود. سگی که دستهای خود را بر دهانه غار گشوده بود، بیدار شد. اصحاب کهف (یاران غار) نیز یکی یکی از خواب برخاستند. یکی پرسید: «فکر میکنید چهقدر خوابیدیم؟» یملیخا که هنوز خمیازه میکشید، پاسخ داد: «گمان میکنم ساعتهای طولانی در خواب بودهایم. نظر شما چیست؟» ماکسی میلیان گفت: «با گرسنگی و ضعفی که من احساس میکنم، فکر میکنم یک روز خوابیده باشم.» دیگری گفت: «ما صبح خوابیدهایم و هنوز خورشید به غروب نزدیک نشده است. فکر میکنم بخشی از یک روز را در خواب بودهایم».
یملیخا حرف آنها را قطع کرد و گفت: «بهتر است گفتوگو را کنار بگذاریم. خداوند به زمان خواب ما آگاهتر است. حال باید یکی از ما به شهر برود تا بنگرد چه کسی غذای پاکتری دارد، از آن مقداری تهیه کند و بیاورد. با این حال، بسیار مراقب باشد که هیچکس را از وضع ما آگاه نسازد؛ زیرا در این صورت یا سنگسارمان میکنند
یا ما را به آیین خود باز میگردانند و دیگر روی رستگاری را نخواهیم دید».
ماکسی میلیان برخاست و گفت: «من برای تهیه غذا به شهر میروم.» از غار پایین آمد. دلشوره عجیبی داشت. با ترس و اضطراب به این سو و آن سو مینگریست. وقتی به شهر رسید، به خود گفت: «عجیب است، وضع شهر به کلی تغییر کرده است. بناها دگرگون شده و لباسهای مردم به گونه دیگری است. ممکن است چه اتفاقی افتاده باشد؟ آیا راه را گم کردهام؟
با شتاب خود را به دکان رساند. چند سکه به دکاندار داد و غذایی تهیه کرد. دکاندار با تعجب به سکهها نگاه کرد و پرسید: «جوان، آیا گنج پیدا کردهای؟»
ماکسی میلیان پاسخ داد: «نه، این پول را همین دیروز گرفتهام».
دکاندار پوزخندی زد و گفت: «اما بیش از سیصد سال از زمان ضرب این سکهها میگذرد.» گفتوگوی آنها شدت گرفت و مردم اطرافشان جمع شدند. ماکسی میلیان حیرتزده و درمانده نگران آن بود که سپاهیان دقیانوس هر لحظه سر برسند و او را دستگیر کنند.
یکی از میان جمعیت گفت: «نترس، آن پادشاهی که تو از او سخن میگویی، سیصد سال پیش مرده است و اکنون شاهی حکومت میکند که معتقد به خدای یگانه است».
همه چیز برای ماکسی میلیان مثل یک رؤیا بود. او دریافت که با دوستانش از آن محیط شرکآلود نجات یافتهاند. با این حال، شکاف عمیقی میان مردم و آنها به وجود آمده است.
وی را نزد پادشاه بردند. مشاوران شاه به او گفتند: «در تاریخ گذشته، داستان جوانان باایمانی ثبت شده که از ستم و بتپرستی به غاری پناه بردند و دیگر باز نگشتند».
ماکسی میلیان غمگین و افسرده گفت: «مرا واگذارید تا به غار باز گردم و ماجرا را
برای دوستانم بازگویم. آنها اکنون نگران من هستند».
شاه گفت: «ما با تو میآییم تا دوستان تو را از نزدیک ببینیم و راستگویی تو بر ما آشکار شود».
همه جا صحبت از یاران غار بود. مردم دسته دسته گرد هم میآمدند. هر کس چیزی میگفت. یکی میگفت: «معجزه بزرگی است. گروهی زندگی راحت در کاخ شاه را کنار گذاشته و برای حفظ ایمان به غار پناه میبردهاند. اکنون نیز پس از سیصد سال به این دنیا باز گشتهاند.» دیگری میگفت: «خداوند با این نشانه، برانگیختن دوباره ما را به اثبات رسانده است».
سومی میگفت: «آری، حال باید بدانیم که وعده رستاخیز حق است و در پایان کار جهان و رسیدن قیامت شکی نیست».
ماکسی میلیان پیشاپیش جمعیت در حرکت بود. وقتی نزدیک غار رسیدند، گفت: «بهتر است شما همینجا بمانید. اگر ناگهان بر دوستان من وارد شوید، آنها به شدت هراسان خواهند شد. من باید آنها را آماده پذیرش این حقیقت کنم».
ماکسی میلیان وارد غار شد و آنچه پیش آمده بود، برای دوستان خود تعریف کرد. سپس گفت: «دوستان عزیز! اکنون ما هیچ دوست و آشنایی نداریم و از این مردم هم سالها دور هستیم. پس تحمل این زندگی برای ما رنجآور خواهد بود. بیایید دعا کنیم و از خداوند بخواهیم ما را به سوی خود فراخواند و رحمتش را شامل حالمان سازد».
هنوز چند لحظهای از دعای یاران غار نگذشته بود که پیکرهای بیجان آنها بر زمین افتاد.
مدتی گذشت. شاه و اطرافیان او وقتی دیدند خبری نشد، خود به بالای غار رفتند، ولی با اجساد چند تن روبهرو شدند که نور و درخشش خاصی در چهرههایشان دیده میشد. در این حال، کشمکش بین دو گروه آغاز شد.
آنان که میخواستند این واقعه شگفت به فراموشی سپرده شود، گفتند: «در غار را
بپوشانیم تا آنها برای همیشه از نظر مردم پنهان بمانند».
گروهی دیگر که داستان اصحاب کهف برایشان خاطره قیامت و استقامت و پایداری در راه ایمان را زنده میکرد، گفتند: «در کنار آنها عبادتگاهی میسازیم تا خاطره آنها فراموش نشود».
هماینک باستانشناسان، آثار این عبادتگاه و غار را در اردن کشف کردهاند.
آیات مربوط به این داستان در آیات 9 تا 26 سوره کهف آمده است.
و به درستی که نوح را بر قومش فرستادیم، گفت: «ای قوم من، خدای یکتا را بپرستید. شما را خداوندی جز او نیست. آیا پروا نمیکنید؟» مهتران قومش که کافر بودند، گفتند: «این مرد انسانی همانند شماست. می خواهد بر شما برتری جوید. اگر خدا می خواست، فرشتگانی را می فرستاد. ما هرگز چنین چیزی در روزگار نیاکانمان نشنیده ایم». (مؤمنون: 23 و 24)
همانطور که حدس زدید، این هفته با داستان حضرت نوح علیهالسلام که از پیامبران اولوالعزم الهی است، در خدمتتان هستیم. به خاطر دارید که گفتیم داستانهای قرآن فرضی و خیالی نیست و صحنههای واقعی را برای عبرت آیندگان به تصویر میکشد.
نور ماه آن شب درخشانتر میتابید. زیر تک درختی، پیرمردی کهنسال و سپیدموی نشسته بود و با خدای خود راز و نیاز میکرد: «پروردگارا! سال های دراز است که قوم خود را شب و روز به سوی تو می خوانم، ولی دعوت من هیچ سودی نداشته است. بت پرستان گاه انگشتان خود را در گوش هایشان فرو می برند و جامه بر سر می کشند و گاه سخنانم را به تمسخر می گیرند و بر گمراهی اصرار می ورزند.» (نوح: 5 - 9) در همین حال، نسیم وحی الهی بر او وزید: «ای نوح! به جز آنان که به تو گرویدند، دیگر کسی به تو ایمان
نمی آورد. بنابراین، از کفر و عصیان آنها غمگین نباش. کشتی ای را زیر نظر ما بساز و درباره این ستم کاران سخن نگو که همه آنها دچار عذاب خواهند شد». (هود: 37)
صبح آن روز مردم دیدند که نوح ابزار ساختن یک کشتی را آماده میکند. او چون پدری مهربان باز هم به آنها هشدار داد، ولی هر کس که از کنار او میگذشت، به تمسخر او میپرداخت: «چه شده است نوح؟ تو پیشتر گمان میکردی پیامبر هستی، حال چرا نجار شدهای؟»
دیگری گفت: «در بیابان خشک میخواهی کشتیبانی کنی؟»
نوح بردبارانه سکوت میکرد و گاه با بزرگواری و گذشت پاسخ میداد:
«شما امروز ما را تمسخر میکنید، ولی به زودی این ما هستم که شما را سرزنش خواهیم کرد».
از خداوند به نوح وحی رسید: «چون فرمان ما صادر شد و نشانه های عذاب پدیدار گشت، به سوی کشتی خود رهسپار شو و از میان قوم و خاندان خویش هر کس را که به تو گرویده، در کشتی بنشان و از هر موجودی که روی زمین وجود دارد، یک جفت فراهم کن». (هود: 40)
سرانجام زمان موعود فرا رسید. باران شدیدی باریدن گرفت. آبها جاری شد. چشمهها به جوش آمد و سیل، تپهها و بلندیها را فراگرفت. مردم هراسان به این سوی و آن سوی میدویدند. نوح را دیدند که با شتاب، یاران مؤمن خود را فراخواند و گفت:
«بر کشتی سوار شوید که به نام خدا به راه می افتد و به نام خدا می ایستد». (هود: 41)
کشتی نوح در میان امواج خروشان آب حرکت کرد و ایمان آورندگان از رستگاری و نجات خود خشنود بودند. در این حال، نوح، فرزند خود، کنعان را دید که از امواج میگریزد و به سوی کوه میرود. ندا داد: «فرزندم با ما سوار شو و از کافران نباش». (هود: 42)
کنعان گفت: «من بر سر کوهی میروم که مرا از آب نگه میدارد».
نوح که اندوه نادانی پسر، گلویش را در هم فشرده بود، پاسخ داد: «امروز هیچ نگه دارنده ای از فرمان خداوند نیست، مگر کسی را که خداوند بر او رحم کند». (هود: 43)
ناگهان موج عظیمی میان آن دو حایل شد و نوح دیگر فرزند خود را ندید. او غمگین به خداوند پناه برد و گفت:
«خداوندا! فرزند من از خاندان من است». (هود: 45)
خطاب رسید: «ای نوح! فرزند تو از خاندان تو نیست؛ زیرا جهل و عناد بر او چیره شده است.» (هود: 46) آنها که دعوت تو را اجابت کردهاند، از خاندان تو هستند و کسانی که گفتار خدایت را دروغ پنداشتهاند، از شفاعت تو محرومند.
نوح ناگهان به خود آمد و دست به دعا برداشت:
«بار خدایا! به تو پناه می برم از آنکه سؤال کنم و از تو چیزی بخواهم که مرا به آن علمی نیست و اگر مرا نیامرزی و مورد رحمت خود قرار ندهی، از زیان کاران خواهم بود». (هود: 47)
وقتی طومار زندگی مخالفان نوح در هم پیچیده شد، آبها در زمین فرو رفت. کشتی نوح به سلامت بر فراز کوهی قرار گرفت. سپس به نوح خطاب شد: «با سلامتی بر زمین فرود آی، تو و آن کس که به تو ایمان آورده، پایین بیایید که برکت و رحمت خدا شامل حالتان خواهد شد».
داستان حضرت نوح علیهالسلام در سورههای متعدد از جمله سوره نوح، مؤمنون و هود آمده است.
خداوند در بخشی از آیات قرآن از اقوامی که به صورتهای مختلف در برابر او ناسپاس بودهاند، انتقاد میکند و برخی از نافرمانیهای اقوام را به صورت حکایاتی
عبرتانگیز برای آیندگان بیان میکند. داستانی که این هفته برایتان انتخاب کردهایم، درباره نافرمانی گروهی از قوم بنیاسرائیل است. توجه فرمایید:
انوار طلایی و آتشین خورشید کم کم جای خود را به ظلمت شب میسپرد و از صفحه آسمان محو میشد. مثل این بود که در دورترین نقطه دریا، خورشید در حال فرو رفتن است و دریای آرام، با امواجی که گاه گاه به جلو میآمد و میخروشید، حکایت از رازهایی بزرگ داشت. در این حال، در گوشهای از ساحل، صدای بحث و گفتوگو به گوش میرسید. ناگهان مردی از میان جمع برخاست و گفت:
«نه، نباید این کار را انجام دهیم. این کار برخلاف امر خداوند است».
یکی از دوستان دست او را گرفت، به سرعت سر جایش نشاند و با تندی گفت:
«چرا نباید این کار را بکنیم؟ با این نقشه ما دیگر برای صید ماهی رنج نمیکشیم».
دیگری گفت:
«راست میگوید. تو بسیار دیدهای که روزهای شنبه ماهیها فراوان هستند و به نزدیک ساحل میآیند، ولی روزهای دیگر، ماهیها در دل دریا فرو میروند و ما اگر خیلی تلاش کنیم، تنها چند ماهی میتوانیم صید کنیم».
مرد پاسخ داد:
«اما خداوند از ما خواسته است که روزهای شنبه صید نکنیم. حال اگر شکیبایی خود را از دست بدهیم، فرمان خداوند را نادیده گرفتهایم».
فردی که نقشه را طرح کرده بود، با صدای بلندی گفت: «بسیار خوب، ما هم روز شنبه صید نمیکنیم. با این حال، نهرهایی را جدا میکنیم که ماهیها روز شنبه آزادانه از آن بگذرند و وقتی که میخواهند به دریا برگردند، نهر را میبندیم و راه خروج آنها را میبندیم. سپس، روز یکشنبه آنها را صید میکنیم».
مرد با هشیاری گفت: «اینها ترفندی بیش نیست. حتماً این ماهیها به امر خداوند در این روز به سوی ما میآیند تا ایمان ما آزمایش شود. میدانید که در گذشته نیز
خداوند افراد نافرمان را هلاک ساخته یا به عذاب دچارشان کرده است. سالها قبل موسی بن عمران به بنی اسرائیل تعلیم داده بود که در ایام هفته یک روز را به عبادت خدا اختصاص دهند و کارهای دنیا و خرید و فروش را تعطیل کنند. بنیاسرائیل خودشان خواستند که این روز، شنبه باشد. از آن زمان به بعد، این روز در میان ما محترم است و کسی به کارهای دنیوی و صید ماهی دست نمیزند. حالا ما مردمی که در کنار دریا زندگی میکنیم، به خاطر صید بیشتر و طمع در مال دنیا، میخواهیم حرمت این روز را بشکنیم. من با کار شما موافق نیستم و از شما جدا میشوم، ولی قبل از آن به شما میگویم که از این نافرمانی دست بردارید».
دوستان وی بدون توجه به نصایح او گفتند: «از زمان حضرت موسی علیهالسلام سالها میگذرد. اینک، دوران پیامبری داوود است. علاوه بر آن، بر اساس این برنامه، ما همچنان روز شنبه را به عبادت و نیایش با خداوند میگذرانیم و صیدی نداریم».
یکی از بزرگان قوم همراه با یارانش به کنار دریا آمد. آرام نشست و به امواج زیبا نگریست. او از اینکه میدید هر چه زمان بیشتری میگذرد، تخلف کنندگان به کار خود راضیتر و در نافرمانی خداوند پابرجاتر میشوند، ناراحت بود. پس از مشورت با همراهانش، برخاست و برای چندمین بار نزد دوستان فریبکار خود رفت و گفت: «شیطان در فریب انسان خیلی زود موفق میشود. ما باز هم از شما میخواهیم که از این حیله دست بردارید».
چند نفر که شاهد نصایح او بودند، جلو رفتند و گفتند: «برای چه گروهی را که خدا هلاکشان میکند یا عذابی سخت به آنها میرساند، پند میدهید؟ بهتر است سکوت کنید و مثل ما به کار خود مشغول باشید».
آن مرد در پاسخ گفت: «پند دادن ما عذرخواهی به پیشگاه پروردگار است و به این امید که شاید آنها پرهیزکاری کنند».
آیات 165 و 166 سوره _اعراف _نتیجه این داستان را چنین شرح میدهد: «و چون تذکراتی را که به آنها داده شده بود، فراموش کردند، نهی کنندگان از بدی را رهایی بخشیدیم و کسانی را که ستم کرده بودند، به خاطر عصیانشان، به عذابی سخت دچار کردیم. وقتی از آنچه نهی شده بودند، سرپیچی کردند، به آنها گفتیم به شکل میمون ها در آیید و طرد شوید».
مردم مؤمن «ایله» از اینکه مورد رحمت خداوند قرار گرفته بودند، خدای را سپاس گفتند و از تلاش خود برای هدایت گمراهان خرسند بودند؛ زیرا در این عذاب، آنهایی که سکوت اختیار کرده بودند یا بیاعتنا بودند، به دلیل امر به معروف و نهی از منکر نکردن، همراه با گناهکاران مجازات شدند.
حنه رنگ بر چهره نداشت. با ناراحتی لبهای خود را میگزید. زیر لب غم درونش را آشکار کرد و گفت: «پروردگارا، من نذر کرده بودم که فرزندم را به خدمت تو بگمارم، ولی اینک او دختر است. نام او را «مریم» میگذارم. او و فرزندانش را از شر شیطان در امان بدار».
زن عمران هنوز دعایش تمام نشده بود که پیامبر خدا، زکریا، با شادمانی وارد شد: «بشارت باد به تو حنه. خدای تعالی فرمود که دخترت را برای خدمت قبول کرده است و خبر داد که پروردگار نسبت به آنچه داده، داناتر است.» در این حال، برق شادی در چشمان حنه درخشید.
سیمای مریم چنان معصوم و پاک بود که خدمتگزاران بیتالمقدس برای تکفل (سرپرستی) او بر همدیگر پیشی میگرفتند. یکی میگفت: «من از او مثل فرزند خود نگاهداری خواهم کرد.» دیگری میگفت: «تو همیشه در معبد نیستی، ولی من تقریباً شب و روز اینجا هستم. من از او مراقبت میکنم».
زکریا به جمع آنان پیوست و گفت: «مریم، خویشاوند من است و من پیامبر خدا هستم. من خود از این دختر سرپرستی خواهم کرد».
در جمع کاهنان کسی جلو آمد و گفت: «بیش از این بحث نکنید، چوبهای قرعه را در آب بیندازید. چوب هر کسی که روی آب بماند، نگهداری این کودک را به او واگذار میکنیم».
خدمتگزاران معبد یکصدا گفتند: «پیشنهاد بسیار خوبی است».
آنها همه در کنار آب منتظر ماندند، یکباره چهرههایشان درهم کشیده شد. با تعجب دیدند که چوبی که روی آب مانده، متعلق به زکریاست.
مثل اینکه خداوند خواسته بود این کودک از همان آغاز در محیطی روحانی و در مکتب پیامبر خدا پرورش یابد.
زکریا که خود نیز فرزندی نداشت، با خوشحالی گفت: «اینک در جایی بلند از معبد، حجرهای برای او میسازم و چون جان از او مراقبت میکنم».
هر چه مریم بزرگتر میشد، بر معنویت و روحانیت او افزوده میشد. عفاف و پاکدامنی او زبانزد همگان بود. یکروز که مریم در حال عبادت بود، ندایی شنید که میگفت: «ای مریم! خداوند تو را برگزید و پاکیزه ساخت و بر زنان جهان برتری داد، ای مریم! از پروردگارت اطاعت کن، سجده کن و با نمازگزاران نماز بخوان». (آل عمران: 42 و 43)
مریم میدانست که کاهنان حضور او را در میان خود ممنوع کردهاند. با این حال، نتوانست امر خداوند را نادیده بگیرد. برخاست و به محل برگزاری عبادت رفت و به همراه حاضران نماز گزارد. ناگهان سرها به عقب برگشت و چشمها خیره شد. یکی از کاهنان از فرط خشم، مریم را به باد ناسزا گرفت و او را از آن مکان بیرون راند.
یوسف که از یاران زکریا بود، نزد او رفت و گفت: «کجا هستی زکریا؟ چند روزی است که به معبد نیامدهای».
«مگر چه شده است؟»
«مریم را چنان آزردهاند که جسم نحیفش به سختی در رنج است. حتی غذای
کافی را از او دریغ داشتهاند؛ زیرا مریم با کاهنان نماز گزارده است!».
زکریا شتابان به سوی مریم رفت. از پشت در، صدای شیرین مناجات او به گوش میرسید. آرام وارد شد. از آنچه میدید، متعجب شد و پرسید: «مریم! این میوههای رنگارنگ از کجاست که نزد تو میبینم؟»
مریم، پاسخ داد:
«این نعمت ها را خدا داده است. خداوند هر که را خواهد، روزی بی حساب می دهد». (آل عمران: 37)
سخن مریم جرقهای بود که قلب زکریا را روشن کرد. شتابزده بازگشت و با خود گفت:
«خداوندا، من پیامبر تو هستم، ولی مریم مرا تذکر میدهد. به راستی که تو روزی بیحساب میدهی. پس مرا نیز از جانب خود فرزندی پاکیزه عطا کن».
زکریا در محراب عبادت ایستاده بود که فرشتگان ندایش دادند: «خداوند تو را به فرزندی به نام یحیی بشارت داد». (آل عمران: 38 و 39)
حضرت عیسی علیهالسلام فرزند مریم، از پیامبران بزرگ الهی است. او تولدی داشت و چون دیگر پیامبران الهی برانگیخته شد تا انسانها را به رستگاری و سعادت برساند. قرآن کریم از حضرت عیسی علیهالسلام به قداست و بزرگی یاد میکند، مریم مادر گرامی وی را میستاید و زندگی حیرتانگیز او را به صورت داستانی زیبا بیان میکند.
نجابت و پاکی مریم چنان مردم را مسحور کرده بود که دردمندان برای طلب حاجت نزدش میشتافتند. آن روز نیز مریم برای مردم دعا کرد. سپس به جانب شرقی معبد در تپههای کنار شهر رفت. او طبیعت زیبای آن منطقه را دوست داشت و هر وقت که فرصت مییافت، بدانجا میرفت. هنوز چند لحظهای نگذشته بود که مریم احساس
کرد کسی در برابرش ایستاده است. با نگرانی برخاست و گفت: «از تو به خدای رحمان پناه میبرم که پرهیزکار باشی.» جوان پاسخ داد: «من فرستاده پروردگار تو هستم تا تو را پسری پاکیزه ببخشم».
مریم غمگین و شگفتزده گفت: «از کجا مرا فرزندی باشد، در حالی که هرگز مردی با من تماس نداشته است و من نیز از بدکاران نبودهام».
جوان لبخندی زد و گفت: پروردگار تو چنین گفته است: این امر برای من آسان است. ما می خواهیم این پسر، آیت و رحمتی از جانب خدا برای مردم باشد.» (مریم: 16 - 21)
کمکم رفتار مریم برای زکریا و همسرش عجیب مینمود. او به بهانههای مختلف خود را از همه پنهان میکرد. غبار غم بر چهرهاش نشسته بود و دیگر کسی لبخند شیرینش را نمیدید. یک روز زکریا شتابان به خانه آمد. از همسرش پرسید: «آیا مریم به اینجا آمده است؟»
«نه، امروز قرار نبود که او به خانه بیاید».
«از صبح که رفته، به معبد بازنگشته است».
«بهتر است به دنبال او برویم».
پاسی از شب گذشته بود که زکریا خسته و ناامید به خانه بازگشت. چشمان نگرانش نشان میداد که هیچ اثری از مریم نیافته است.
مریم آخرین ماه بارداری را میگذراند. او در حالی که از درد به خود میپیچید، در بیابانی گرم و سوزان زیر درخت خرمای خشکی پناه برد و زیر لب زمزمه کرد: «خداوندا، بر من رحم کن. خاندان من پاک و باتقوا بودهاند. یاریام کن تا بتوانم در برابر تهمتی که بر من وارد میشود، شکیبایی کنم».
در این حال، به همراه دردی شدید، صدای روح بخش فرشتهای را شنید:
«ای مریم! غمگین نباش. نگاه کن، خداوند زیر پایت نهری روان کرده است.» مریم
هنوز به خود نیامده بود که باز هم به او خطاب شد: «این درخت خشکیده را به سوی خود تکان ده. خواهی دید که خرمای تازه بر تو میافشاند. از این خرما بخور و از آن آب بیاشام و خشنود و آسوده دل باش. اگر کسی را دیدی، هیچ سخن نگو و با اشاره بفهمان که امروز را برای پروردگار روزه سکوت گرفتهای».
مریم ابتدا شگفتزده شد، ولی وقتی از خاطرش گذشت که بارداری او نیز به امر پروردگار و به طور غیرطبیعی بوده است، آرامش یافت. چند خرما چید و خورد، از آب نوشید و قدری استراحت کرد. (مریم: 22 - 26) سپس نوزاد دلبند خود را در آغوش گرفت و به سوی مردم به راه افتاد.
زکریا سرگرم نجاری بود و سخت کار میکرد. یکباره یوسف بر او وارد شد و گفت: «زکریا، مریم آمده است، ولی...».
ولی چه؟
«او تنها نیست. کودکی در آغوش دارد».
زکریا، این پیامبر بزرگ که در انتظار تولد عیسی علیهالسلام بود، دریافت که سرانجام امر الهی تحقق یافته است. با شتاب به دیدن مریم رفت. او را دید که مردم به دورش حلقه زده بودند و تحقیرش میکردند و به او میگفتند: «ای خواهر هارون! پدرت که مرد بدی نبود و مادرت نیز بدکاره نبود. تو این کودک را بیشوهر، چگونه آوردهای؟»
مریم بدون آنکه حرفی بزند، اشاره کرد که از کودکش بپرسند. یکباره، صدای قهقهه و تمسخر برخاست: «از او بپرسیم؟ این بچه یکروزه! ما را مسخره کردهای. مریم! چگونه میتوان با کودکی که در گاهواره است، سخن گفت!»
به ناگاه کودک به امر پروردگار، زبان گشود و گفت: «من بنده پروردگارم. او به من کتاب داده و مرا پیامبر کرده است. هر جا که باشم، مرا مبارک ساخته و در من برکت قرار داده است و مرا تا هنگامی که زنده باشم، به نماز و ادای زکات و نیکی به مادرم سفارش کرده و مرا ستیزهگر و شقی نگردانیده است. سلام بر من هنگامی که زاده شدم
و هنگامی که میمیرم و هنگامی که دوباره زنده شوم».
بدین ترتیب، حضرت عیسی علیهالسلام متولد شد.
«این است عیسی بن مریم؛ گفتار حقی که در آن تردید می کنند». (مریم: 26 - 34)
فرشتگان هر بار که صدای مناجات و سپاس ایوب به گوششان میرسید، او را میستودند و از وی به عنوان بهترین بنده خدا یاد میکردند.
شیطان که نمیتوانست نظارهگر عظمت و بزرگی یک انسان باشد، رو به سوی خداوند کرد و گفت: «پروردگارا! سپاسگزاری ایوب از بینیازی و فراغ خاطر است. او از همه نعمتها برخوردار است. هم پیامبر است و هم مال و ثروت کافی دارد. فرزندان برومند و همسری مهربان دارد. اگر نعمتهای خود را از او سلب کنی و او را در بلا و سختی بیفکنی، میبینی که او دیگر تو را چنین سپاس نخواهد کرد.» ندا رسید: «ما بنده خود را بهتر میشناسیم، ولی به تو فرصت میدهیم تا ایوب آزموده شود».
آن روز فرزندان ایوب با نگرانی نزد پدر آمدند و گفتند: «مثل این است که بر این زندگی آتش کشیده شده است. همه چیز از بین رفته است و حتی در تهیه قوت روزانه در رنج هستیم».
ایوب بدون اینکه به آنها چیزی بگوید، با چهرهای آرام و متین دست به نیایش برداشت و چنین گفت: «پروردگارا! آنچه من داشتم، امانت تو نزد من بود. تو را در همه حال سپاس میگزارم. چگونه میتوانم شکرگزار نعمتهای بیحدی باشم که هنوز از من دریغ نکردهای؟»
شیطان با شکست در این آزمون، بار دیگر گفت: «خداوندا مرا بر فرزندان ایوب مسلط کن تا بیصبری او را بر تو آشکار سازم.»
چند روزی گذشت. دو نفر نزد ایوب آمدند. آنان ناراحت و مضطرب بودند. ایوب پرسید: «چه شده است؟ آیا حاجتی دارید؟» آنها به هم نگریستند. نمیدانستند چگونه سخن خود را آغاز کنند. سرانجام یکی از آنها گفت: «در باغی که دیوارهای آن فرو ریخت، فرزندانت همه از بین رفتند.» ایوب هیچ نگفت. اشک از چشمانش جاری شد. سپس سر برداشت و گفت: «مهربانا! فرزندان من همگی نعمتهای تو بودند که به امانت به من سپرده بودی. این مشیت تو بود که همه را یکجا باز پسگیری. تو را میستایم و میدانم که نمیتوانم نعمتهای بیکران تو را سپاس گویم».
اخلاص و بندگی ایوب همچون پتکی، بر سر شیطان فرود آمد. او که سوگند خورده بود لحظهای از فریب دادن انسان کوتاهی نکند، نیرنگ دیگری را به کار بست و گفت: «خداوندا، ایوب به این دلیل تو را همچنان شکرگزار است که میخواهد دوباره مال و فرزندانش را به او بازگردانی. اگر نعمت تندرستی را از ایوب بگیری و جسم او را به بیماری سخت دچار کنی، شاهد ناسپاسی ایوب خواهی بود».
این بار ایوب در بستر بیماری افتاد. مردم که فکر میکردند او مقام قرب الهی را از دست داده است، با وی قطع رابطه کردند.
شیطان به گمان اینکه به مقصد خود نزدیک شده است، سر از پا نمیشناخت، ولی یکباره صدای ضعیف و رنجور ایوب را شنید که زبان به سپاس الهی گشوده است: «پروردگارا! این بنده ناچیز تو نعمت سلامت را از تو داشت. اگر آن را باز ستاندی، من با جان خود مطیع فرمان تو هستم. چگونه تو را به نعمت جان و نعمت ایمانی که به من دادی، سپاس گویم».
شیطان با خشم و درماندگی نیروهایش را به یاری طلبید. یاران شیطان گفتند: «هنوز همسر ایوب یار وفادار اوست. میتوانی از طریق او ایوب را از پای در آوری».
شیطان با خوشحالی خود را به صورت مردی درآورد. نزد همسر ایوب رفت و با سخنان فریبنده، آتش غمهای نهفته را شعلهور ساخت و او را از رحمت و یاری خدا
ناامید کرد. همسر ایوب نزد شوهر خود رفت و گفت: «تا چه وقت خداوند تو را در عذاب نگه میدارد. او چرا اندوه تو را برطرف نمیسازد؟ ثروت، فرزندان و جوانی و عزتت کجا رفت؟» ایوب پاسخ داد: «به راستی که شیطان تو را فریب داده است».
همسرش با ناراحتی گفت: «چرا از خداوند نمیخواهی که اندوه تو را برطرف سازد و بلای تو را رفع کند؟»
ایوب گفت: «تو چند سال در نعمت و شوکت زندگی کردهای؟»
زن گفت: «هشتاد سال».
ایوب پرسید: «حال چند سال است که در سختی و رنج هستی».
گفت: «هفت سال».
ایوب فرمود: من شرم دارم از خدای خود بخواهم که رنج و سختی را از من دور کند. بین دوران نعمت و رنج من فاصله بسیار است. اگر از بستر بیماری برخاستم و نیروی خود بازیافتم، تو را با صد تازیانه کیفر میدهم.
ایوب تنها ماند و بیماریاش شدت گرفت. روزی با ناله و تضرع خدا را به یاری طلبید: «بار خدایا! مرا شیطان به رنج و عذاب افکنده است. تو مهربانترین مهربانی».
خداوند که از صبر و پیروزی ایوب بر شیطان خشنود بود، فرمود: «ایوب! پای خود بر زمین بزن، چشمه آبی گوارا آشکار میگردد. از آن آب بیاشام و با آن غسل کن، سلامتی و جوانی تو باز میگردد».
همسر وفادار ایوب که از دور مراقب احوال وی بود، با خوشحالی نزد او بازگشت، ولی ایوب سوگند خورده بود که او را کیفر دهد. در این حال، خداوند به ایوب فرمود: «دسته صد دانهای از چوبهای باریک به دستگیر و آن را یکبار با ملایمت به همسر خود بزن تا عهد خود نشکسته باشی».
«به او، خانواده اش و مثل آن از یاران دیگر عطا کردیم و این رحمتی از جانب ما بود و برای خردمندان اندرزی ... او (ایوب) را بنده ای صابر یافتیم. او همواره روی به درگاه ما داشت. چه نیکو بنده ای بود.» (ص: 43 و 44)
قرآن کریم با نقل قصهها و داستانها این هدف را دنبال میکند که انسان را از گذرگاههای لغزنده و تاریک عبور دهد و با پندآموزی، او را به سرزمین روشنایی و هدایت برساند. برخی داستانهای قرآن با یک مقدمه آغاز میشود و در خواننده کشش و انگیزه ایجاد میکند که موضوع داستان را دنبال کند. خداوند در آیات 17 تا 20 سوره صلیاللهعلیهوآله، به معرفی شخصیت داوود علیهالسلام میپردازد. پیامبری که صاحب حکمت بود، مقام والایی داشت و به امر خداوند آهن در دستانش نرم میشد. سپس آیه 21 خواننده را به شنیدن این ماجرا تشویق میکند: آیا از داستان مردان متخاصم که به بالای دیوار محراب آمدند، خبر داری؟»
داوود در حال عبادت بود. دستهایش را گشوده بود و آهسته اشک میریخت و میگفت: «پروردگارا! تو را سپاس که به من فضیلت و علم دادی و به من حکمت آموختی. خداوندا! مرا یاری کن تا بتوانم مردم را از کژی و نادرستی نجات دهم».
وقتی به خود آمد، احساس کرد افرادی به او نزدیک میشوند. پس تعجب کرد. درها همه بسته بود و کسی نمیتوانست به آنجا وارد شود. برگشت. ناگهان دو نفر را روبهروی خود دید. آثار ترس بر چهرهاش نمایان شد. یکی از آن دو جلو آمد و گفت: «نترس، ما دو نفر متخاصم هستیم. هر یک از ما مدعی است که دیگری به او ستم کرده است».
دومی گفت: «آری، ای مرد خدا! بیا و میان ما داوری کن و ما را به راه راست رهنمون باش».
داوود برخاست، به آنها نزدیک شد و پرسید: «چه مسئلهای پیش آمده است؟»
یکی از آنان گفت: «ای داوود! این برادر من است. او نود و نه گوسفند دارد و من یک گوسفند دارم. برادرم میگوید این یک گوسفند را نیز به من بده. هنگامی که با او مخالفت میکنم، با دلیل و برهان مرا مغلوب میکند. حال، شما بگو، آیا این انصاف
است که من تنها گوسفند خود را به او بدهم؟». برادرش به میان حرف او پرید و گفت: «راست میگویم. اگر تو این یک گوسفند را به من بدهی، عدد گوسفندهایم کامل میشود».
داود که از این زیادهخواهی به شگفت آمده بود، بدون اینکه دلیل این سخن را جویا شود، گفت: «برادر تو در این سخنش به تو ستم کرده است. بسیاری از شریکها چنین هستند که بعضی به بعضی دیگر ستم میکنند، مگر کسانی که ایمان دارند و عمل صالح انجام میدهند. البته این دسته از مردم بسیار کم هستند». دو برادر ناباورانه به یکدیگر نگریستند.
داود نیز یکباره ساکت شد و در فکر فرو رفت. یکی از آن دو پرسید: «چه شده است؟» داود گفت: «من از حیطه داوری تجاوز و در قضاوت کردم.» سپس چنان در اندیشه فرو رفت که متوجه نشد آن دو مرد ناپدید شدند. وقتی به خود آمد، هر چه به اطراف نگریست، کسی را ندید. با خود گفت: «این دو، فرشتگان الهی بودند که برای آزمون من به اینجا آمده بودند. وای بر من، من از قدرت بالایی در قضاوت برخوردارم و همواره به عدالت حکم میکنم، ولی این بار چه زود داوری کردم. شاید آن یک گوسفند نیز متعلق به کسی بود که نود و نه رأس دیگر گوسفند داشت».
داوود به سختی بر خود لرزید و بر زمین نشست. خاضعانه خدا را سجده کرد و از کار خود پشیمان شد و توبه کرد. آنگاه گفت: «پروردگارا، بدین وسیله مرا تربیت کردی و مرا به ناتوانیام در برابر علم خود، هشدار دادی. مرا ببخش و چون گذشته یاور من باش».
«ای داود! ما تو را در زمین خلیفه گردانیدیم. در میان مردم به حق داوری کن و از پی هوای نفس نرو که تو را از راه خدا منحرف می سازد. آنان که از راه خدا منحرف شوند، بدان سبب که روز حساب را از یاد برده اند، به عذابی شدید گرفتار می شوند». (ص: 21 - 26)
ماجرای زندگی حضرت موسی علیهالسلام، پیامبر بزرگ بنیاسرائیل در چند بخش به صورتی جالب و شگفت، ولی واقعی بیان شده است. این ماجرا بیش از هر چیز نمایانگر قدرت و اراده خداوند حکیم است که بر همه چیز آگاه است.
فرعون، پادشاه طغیانگر مصر، در ایوان کاخ خود قدم میزد و فریاد میکشید: «بگویید دانشمندان و خوابگزاران بیایند».
چند نفر به سرعت نزد او آمدند. در برابرش زانو زدند و سجده کردند.
فرعون گفت: «در خواب دیدم آتشی از بیت المقدس زبانه کشید، سراسر مصر را در خود فرو برد و در میان شعلههای آن، همنژادان ما سوختند، ولی به بنی اسرائیل آسیبی نرسید. تعبیر این خواب چیست؟»
خوابگزاران به هم نگاه کردند و از وحشت به لکنت افتادند. فرعون پرسید: «شما را چه میشود؟ چرا سکوت کردهاید؟»
آنان در پاسخ گفتند: «این خواب به معنی آن است که به زودی پسری در میان بنی اسرائیل متولد میشود که تخت و تاج شما را نابود خواهد کرد».
فرعون مثل مار زخمی به دور خود پیچید و گفت: «هیچ پسری را زنده نخواهم گذارد. زنان بنیاسرائیل را زیر نظر بگیرید. هر پسری که به دنیا آمد، او را بکشید. تنها دختران میتوانند زنده بمانند».
غم و اندوه در میان بنیاسرائیل سایه گسترده بود. نوزادان پسر بیرحمانه کشته میشدند و ستم، بیداد میکرد.
در نقطهای دور دست، اعضای یک خانواده دور هم نشسته بودند. یوکابد، کودکی را در بغل داشت که به خواست خدا هیچکس از تولدش باخبر نشد. حتی کسی آثار بارداری را در یوکابد ندیده بود.
دخترش، صفورا با نگرانی گفت: «مادر! مأموران فرعون خانه به خانه میگردند تا
پسران را بیابند و بکشند. موسی را چه کنیم؟»
یوکابد بدون اینکه وحشت کند، با آرامشی عجیب رو به صفورا کرد و گفت: «راه نجات را یافتهام به قلبم الهام شد که او را در صندوقی چوبی بگذارم و با توکل به خدا آن را به رود نیل بسپارم».
سپس به دخترش گفت: «صفورا! تو این صندوق را دنبال کن و ببین سرنوشت او به کجا میانجامد».
در محوطه کاخ فرعون، هوای مطبوعی بود. آسیه و همسرش، فرعون روی تخت روان نشسته بودند و در حال گردش در باغ، به جریان آب مینگریستند. ناگهان چیزی بر روی آب توجه آسیه را به خود جلب کرد. به فرعون گفت: «آن صندوق را ببین که روی آب است. مثل اینکه چیزی در آن است.» فرعون اشارهای کرد. عواملش صندوق را نزد آنها آوردند. هنگامی که آسیه در آن را باز کرد، چهرهاش با شادمانی از هم گشوده شد: «چه کودک زیبایی! او اینجا چه میکند؟»
فرعون شتابزده گفت: «شاید فرزند یکی از بنیاسرائیل است که به گفته کاهنان در همین سالها به دنیا میآید و میخواهد مرا نابود کند. او را بکشید. آسیه التماس کنان گفت: ولی این مایه شادمانی من و توست. او را نکش. شاید سودی به ما برساند. بیا او را به فرزندی بگیریم.» از آنجا که فرعون و آسیه فرزندی نداشتند، فرعون در برابر خواست همسرش تسلیم شد و هیچ نگفت.
کودک در آغوش همسر فرعون سخت بیتابی میکرد. او گرسنه بود. چندین زن برای شیر دادن نوزاد آوردند. ولی نوزاد، شیر هیچ یک از زنان را نمیپذیرفت. در این حال، خواهر کودک که از دور مراقب اوضاع بود، نزد آسیه رفت و گفت: «آیا میخواهید شما را به خانوادهای راهنمایی کنم که او را برایتان نگه دارند و نیکخواهش باشند؟ مادر من فرزندش را به تازگی از دست داده است و شیر فراوان دارد».
آسیه که دیگر طاقت شنیدن صدای گریه کودک را نداشت، گفت: «هر چه زودتر او
را نزد ما بیاور».
یوکابد به کاخ آمد. در بین راه با خود میاندیشید که خداوند چگونه حکمتش را جاری میسازد. وقتی که وارد شد، با دیدن فرزندش که از ترس فرعون او را به آب افکنده بود، برق شادی در چشمانش جهید و خدای را سپاس گفت. کودک نیز که گویی بوی مادر را حس میکرد، در آغوش او آرام گرفت و به خوردن شیر پرداخت. خداوند در این بخش از داستان با تعبیر زیبایی میفرماید: «پس او را نزد مادرش برگردانیدیم تا چشمان آن زن روشن شود و غمگین نباشد و بداند که وعده خداوند حق است، ولی بیشتر آنها نمی دانند». (قصص: 13)
موسی همچنان که از محبت مادر لبریز میشد، به اراده خداوند در کاخ فرعون و به دست خود او پرورش یافت و از نزدیک شاهد بیعدالتیها و ستم فرعون بود.
بخش جالبی از زندگی حضرت موسی علیهالسلام، گفتوگوی او با خداوند است که لذت و شوق انس با پروردگار را در انسان زنده میکند و دلهای آماده را به وجد میآورد. مناظره موسی و فرعون نیز دو دیدگاه کاملاً متفاوت را روبهروی هم قرار میدهد. انسانها در کشاکش زندگی همواره با دو جریان حق و باطل روبهرو هستند، ولی سرانجام، آنچه غلبه میکند، منطق حق است.
شب بسیار سردی بود. موسی با خانوادهاش به مصر بازمیگشت که راه را گم کرد. او در اندیشه بود که چگونه بر سرما و تاریکی چیره شود.
ناگهان از دور شعلهای از آتش دید. به همسر و همراهانش رو کرد و گفت: همینجا بمانید. از دور آتشی میبینم. شاید در روشنی آن راهی بیابم یا آتشی بیاورم تا گرم شوید.
موسی با چوبدستی خود، شتابان به سوی نوری که میپنداشت، آتش است، پیش
رفت. ناگهان از درختی که نور از آن میدرخشید، طنینی آسمانی برخاست: «ای موسی! من خدای یکتا، پروردگار جهانیانم. کفش هایت را درآور که تو در سرزمین مقدسی هستی.» (طه: 12) موسی بهتزده بر جای خود ایستاد. شیرینی کلام الهی تا اعماق وجود موسی رسوخ کرد. صدا دوباره به او خطاب کرد: «این چیست که در دست داری؟» (طه: 17)
موسی با سادگی و صفای خود گفت: «این عصای من است، به آن تکیه میکنم و گوسفندان خود را با آن میرانم».
موسی حیرتزده آن را به زمین انداخت. ناگهان عصا به ماری بزرگ و ترسناک تبدیل شد. با شتاب پا به فرار گذاشت، ولی صدا دوباره او را به خود آورد:
موسی به فرمان پروردگار دست به سوی مار برد. هنگامی که انگشتانش بدن مار را لمس کرد، دیگر بار عصا در دستش بود.
سپس پروردگار فرمود: «اکنون دست خود در گریبان فرو بر و بیرون بیاور». (طه: 22)
وقتی موسی این کار را انجام داد، صحرا از نوری درخشان روشن شد.
بار دیگر ندای الهی، موسی را به خود آورد: «ای موسی! من تو را برگزیدم. با این نشانهها و معجزههای روشن نزد فرعون برو، چون او طغیان کرده است. با او به نرمی سخن بگو شاید که پند گیرد».
در اینجا موسی سنگینی بار رسالت را بر دوش خود احساس کرد. سپس دست به دعا برداشت و گفت: «پروردگارا! سینه مرا گشاده گردان و کارم را آسان ساز. لکنت زبان از من برگیر تا گفتار مرا دریابند و نیز برادرم هارون را پشتیبان من گردان». (طه: 23 و 24)
موسی با چهرهای مصمم و قاطع به همراه برادرش نزد فرعون رفت. با لحنی نرم و
ملایم رو به فرعون کرد و گفت: «من پیامبری از سوی پروردگار جهانیانم. از تو میخواهم که به خداوند یکتا ایمان بیاوری و دست از ستم برداری».
فرعون با تعجب گفت: «اگر در بنیاسرائیل کس دیگری با من چنین میگفت، جای شگفتی نبود. اما تو دیگر چرا؟ آیا به خاطر نمیآوری که در کودکی ما تو را پرورش دادیم و چند سالی در میان ما بودی؟»
موسی پاسخ داد:
«ورود من به آن خانه نیز بر اثر ستم تو بود. اگر فرزندان بنی اسرائیل را نمیکشتی، مادرم از ترس مرا به آب نمیافکند. اکنون پروردگارم مرا برگزیده است».
فرعون با تحقیر پرسید: «این پروردگاری که میگویی، کیست؟»
موسی گفت: «او خدای آسمانها و زمین و آنچه در میان آنهاست».
فرعون رو به اطرافیانش کرد و با تمسخر گفت: «میشنوید چه میگوید؟»
موسی ادامه داد: «او پروردگار شما و پروردگار نیاکان شماست».
فرعون رو به حاضران گفت: «این پیامبری که برای شما فرستاده شده، دیوانه است».
موسی باز هم به معرفی پروردگارش پرداخت:
«اوست پروردگار مشرق و مغرب و هر چه میان آن دوست؛ اگر اندیشه کنید».
فرعون گفت: «ای موسی! اگر جز من کسی را به خدایی بگیری، تو را به زندان میافکنم».
موسی گفت: «حتی اگر برایت معجزهای روشن آورده باشم؟»
فرعون گفت: «اگر راست میگویی و معجزهای همراه داری، بیاور».
موسی عصایش را به زمین انداخت. اژدهایی بزرگ سر بر آورد. اطرافیان فرعون وحشتزده گریختند. فرعون تلاش کرد نگاه پر از ترس و وحشت خود را از موسی پنهان کند. موسی با معجزه دیگری او را شگفتزده کرد. فرعون وقتی به خود آمد، همچون دیگر قدرتمندان خودکامه که تنها به سلطهطلبی و ریاست میاندیشند، به
تکذیب موسی پرداخت و گفت:
«ای موسی! آیا نزد ما آمدهای تا ما را با جادویی از سرزمینمان بیرون کنی؟ روزی دیگر بیا تا جادوگران و ساحران من به تو نمایش بدهند».
موسی پذیرفت و روز عید عمومی برای این کار تعیین شد.
این داستان در سورههایی چون طه، شعرا و قصص آمده است.
روز موعود فرا رسید: مردم دور تا دور میدان حلقه زده و منتظر بودند مبارزه فرعون و موسی را ببینند. هر کس چیزی میگفت:
« - فکر میکنی چه کسی پیروز میشود؟»
«بیشک، فرعون».
«مگر نمیدانی او تمام ساحران و جادوگران را فرا خوانده تا قدرت نمایی کنند».
یکی از ساحران رو به فرعون کرد و گفت: «به عزت فرعون سوگند که پیروزی از آن ماست».
فرعون با غرور و نخوت همیشگیاش در انتظار بود.
موسی از جادوگران خواست اول آنان دست به کار شوند و هر آنچه از قدرت جادویی دارند، آشکار سازند. جادوگران و ساحران دست به کار شدند. طنابهایی را در میان میدان افکندند که به صورت مارهایی جلوه میکرد.
کار ساحران مردم را مات و متحیر کرد. فرعون رو به موسی کرد و با اشاره به کار ساحران گفت:
«چه میگویی موسی، آیا هنوز هم در ایمان آوردن به ما تردید داری؟»
موسی بدون اینکه چیزی بگوید، عصایش را بر زمین انداخت. ناگهان اژدهایی عظیم سر بر آورد و در یک لحظه تمام طنابها و ابزار ساحران را بلعید. همه وحشت زده و متواری شدند. جادوگران که خود استاد سحر و جادو بودند، حیرت زده گفتند:
راستی که در این عمل، دست بشر دخالت ندارد».
آنگاه همگی به سجده افتادند و گفتند: «ما به خدای موسی و هارون ایمان میآوریم.»
فرعون با خشم و نفرت گفت: «پیش از آنکه من اجازه دهم، ایمان آوردید؟ این (موسی) بزرگ شماست که شما را جادو آموخته است. اکنون دستها و پاهایتان را از چپ و راست خواهم برید و همهتان را بر نخلها میآویزیم».
ساحران که با بال ایمان به پرواز در آمده بودند، گفتند: «باکی نیست. ما نزد پروردگارمان باز میگردیم و امید داریم که پروردگارمان خطاهای ما را ببخشد ما نخستین کسانی هستیم که ایمان آوردهایم».
کارگزاران فرعون اطرافش نشسته بودند و هر یک پیشنهادی میدادند:
«تنها راه رهایی از موسی این است که او را به قتل برسانید».
مؤمن آل فرعون از میان آنها گفت:
«ولی کشتن موسی نارواست. او دلایل روشنی دارد. بهتر است با او لجاجت نکنیم».
فرعون با سرکشی و خودکامگی همیشگیاش آنها را ساکت کرد و فریاد کشید:
«این جلسه را به پایان برسانید. بر آزار و شکنجه مردم بیفزایید و موسی را به هر طریق ممکن از میان بردارید».
پیروان موسی نزد او آمدند:
«ای موسی! ما اکنون پیروان تو هستیم. قبل از رسالت تو در آزار و شکنجه فرعون بودیم. اکنون هم در رنج هستیم».
موسی گفت: «از خدا مدد بجویید و صبر پیشه سازید که این زمین از آنِ خداست و به هر کس از بندگانش که بخواهد، آن را به میراث میدهد و سرانجام نیک از آنِ پرهیزکاران است».
بنی اسرائیل پرسیدند:
موسی گفت:
امید است که پروردگارتان دشمنتان را هلاک کند و شما را در زمین جانشین او گرداند».
شب فرا رسید. سیاهی شب، فرصتی بود تا مردم اندکی بیاسایند و از ستم و بیداد فرعون در امان بمانند. با این حال، آن شب، بنیاسرائیل به درِ خانههای هم میرفتند و یکدیگر را صدا میکردند:
«موسی، پیامبر خدا، خواسته است که امشب حرکت کنیم».
«به کجا باید برویم؟»
«به موسی وحی شده است شب هنگام ما را از شهر بیرون ببرد».
شب از نیمه گذشته بود. قوم موسی صحرایی پهناور و بزرگ را پشت سر گذاشتند و نزدیک ساحل نیل رسیدند. فرعون که از رفتن موسی آگاه شده بود، جمعیتی را گرد آورد و گفت:
«آنان گروهی اندکند که ما به راحتی نابودشان خواهیم کرد. پس به سرعت و با تجهیزات کامل، آنها را تعقیب میکنیم».
یوشع بن نون، از یاران موسی با دیدن فرعونیان گفت: «ای موسی! چاره چیست؟ دیگر تا مرگ زمانی نمانده است».
موسی گفت: «هرگز چنین نیست. پروردگار من با من است و راه را به من نشان خواهد داد».
در این حال ندایی به موسی خطاب کرد: «ای موسی! با عصایت به آب دریا بزن».
موسی عصایش را به آب زد. باور کردنی نبود، ولی واقعیت داشت. از همه جا آب دو پاره شد و هر پاره چون کوهی عظیم کنار ایستاد و کف دریا بدون آب در برابر
موسی قرار گرفت. یاران موسی شگفتزده به این منظره مینگریستند. موسی گفت: «هر چه زودتر از اینجا بگذرید.»
فرعونیان که به بنیاسرائیل رسیدند، بدون توجه به اینکه راه گشوده شده در دریا، اعجاز خداوند است، در همان راهها اسب تاختند و وارد دریا شدند. آنها با خوشحالی به هم گفتند:
«بالاخره به موسی دست یافتیم. هم اینک او و قومش را نابود خواهیم کرد».
هنوز به میانه راه نرسیده بودند که امواج خروشان دریا بار دیگر به هم پیوست. در این حال، فرعون که مرگ را در چندقدمی خود میدید، گفت:
خداوند در آیه 91 و 92 سوره یونس در پاسخ فرعون میفرماید:
«آیا اکنون؟ تو پیش از این عصیان می کردی و از مفسدان بودی. امروز بدنت را (از آب) بیرون می افکنیم تا برای آیندگان عبرتی باشی و حال آنکه بسیاری از مردم از آیات ما غافلند».
نابودی بزرگترین طغیانگر تاریخ یعنی فرعون، بیانگر یک قانون کلی تاریخی است و آن اینکه سرانجامِ خودکامگان و سلطهگران که به اشکال مختلف انسانها را به زیر سلطه خود در میآورند، ناکامی و مرگ ذلتبار است. قدرتهای مستکبر و مغرور تنها چند صباحی میتوانند سوار بر مرکب پیروزی، ملتها را تهدید کنند، ولی دست خداوند، بالاترین دستهاست و کاخ آمال ستمگران را در هم میکوبد.
ذوالقرنین؛ پادشاه خیرخواه
یکی از داستانهای قرآن مربوط به شخصی به نام ذوالقرنین است.
خداوند داستان او را در سوره کهف با این سخن آغاز میکند: «و از تو درباره ذوالقرنین می پرسند. بگو به زودی گوشه ای از سرگذشت او را برای شما بازگو خواهیم کرد». (کهف: 83)
این داستان، حکایت مردی است که با حکمت و تدبیرش، امنیت و سلامت را به مردم هدیه کرد و مقام و موقعیت، او را به طغیان نکشاند.
ذوالقرنین با قدرت و شوکتی عظیم به همراه سپاهیانش سفر به سوی غرب را آغاز کرد. در پایان سفر، آنها به نقطهای رسیدند که کمکم انوار طلایی خورشید که بر آسمان گسترده بود، کمرنگ میشد. ذوالقرنین به افق نگریست و غروب زیبای خورشید را نظاره کرد. آنگاه رو به همراهانش گفت: «منظره بسیار زیبایی است. آیا شما هم چنین فکر میکنید؟» آنان گفتند: «همینگونه است.» وی گفت:
«بهتر است در این مکان توقف کنیم».
آنها وارد شهر شدند. مردم وقتی شکوه ذوالقرنین را دیدند، به خیال اینکه او نیز چون دیگر ثروتمندان متکبر در پی سلطهجویی است، روی برکشیدند و محتاطانه کنار رفتند. ذوالقرنین آرام و متواضع و بدون اینکه آسیبی به کسی برساند، به آنها گفت: «خداوند مرا اختیار داد که به شما نیکی کنم یا شما را مجازات کنم.»
مردم بیصبرانه منتظر بودند تا سخن نهایی او را بشنوند. ذوالقرنین ادامه داد:
«ولی من به نیکی روی میآورم. کسانی که راه خداپرستی را بپیمایند و کار شایسته انجام دهند، مورد حمایت ما خواهند بود و کسانی که به شرک و ظلم روی بیاورند و برای جامعه زیان بار باشند، مجازات میشوند و ما دستورهای آسانی به شما خواهیم داد».
مردم که انتظار چنین برخوردی را نداشتند، نفس راحتی کشیدند و با اشتیاق به سوی وی رفتند.
ذوالقرنین پس از فتح مناطق غربی و تسلط بر آن نقطه از جهان، به جانب شرق رفت. لشکرکشی او همه جا با پیروزی همراه بود و چون شیوه عدل و دادگریاش به گوش همه رسیده بود، مردم بدون هیچگونه مقاومتی به او روی آوردند. در ادامه سفر، ذوالقرنین قومی را دید که وضعیت بدی داشتند و برهنه در صحرا به سر میبردند. او
با دیدن این منظره، ناراحت شد و گفت:
ذوالقرنین گفت: «ولی من باید سفرم را ادامه دهم.» آنگاه با سپاه عظیمش به راه افتاد. پس از مدتی به میانه دو کوه رسید و با قوم دیگری از روبهرو شد و گفت:
«این مردم وضعیت مالی مناسبی دارند، ولی چرا اینقدر مضطرب و وحشتزده هستند و در چهرههایشان ترس موج میزند».
یکی از سپاهیان گفت: «مثل اینکه میخواهند موضوعی را بگویند، ولی هیچ زبانی نمیفهمند».
ذوالقرنین با تلاش بسیار دریافت آن سوی کوهها قومی وحشی به نام یاجوج و ماجوج هستند که همواره به مردم این منطقه حمله میکنند و عامل فساد و تباهی هستند.
بزرگ آن قوم نزد ذوالقرنین رفت و به او فهماند که مردم حاضرند هر چه او بخواهد، بدهند به شرط اینکه او یاریشان کند. ذوالقرنین کمک به آنها را پذیرفت و گفت: «اعتبار و اقتداری که خداوند به من عطا فرموده، بهتر و بالاتر از پولی است که شما میخواهید بپردازید. شما مرا با نیروی انسانی خود کمک کنید تا میان شما و آنها سدی بنا کنم».
چهره شهر دگرگون شده بود. مردم همه سخت کار میکردند و برای ذوالقرنین تکههای آهن میآوردند. او میان آن دو کوه را از آهن انباشته کرد و آنها را دمید و مس گداخته بر روی آنها ریخت. سدی عظیم و محکم ساخته شد، به گونهای که نه کسی میتوانست از آن بالا رود و نه سوراخی در آن ایجاد کند.
مردم با شادی بسیار جشنها به پا کردند. آنها شاهکار بزرگ و حیرتآور ذوالقرنین
را تحسین و از او تجلیل کردند. ولی ذوالقرنین به جای اینکه تکبر و گردنکشی کند، با فروتنی به آنها گفت:
«آنچه دیدید و میبینید، مربوط به ذوالقرنین نیست. من هم مانند شما انسانی ضعیف و فناپذیر هستم. این اندیشه توانا و امکانات عظیم همه از آنِ خداست. او رحمت خود را بر من جاری ساخت و چون وعده پروردگار برسد، این سد را نیز زیر و رو کند و وعده پروردگار راست است».
داستان آدم علیهالسلام از نخستین داستانهای قرآنی است. در این داستان که ماجرای آدم و همسرش حوا را بازگو میکند، موجودی به نام شیطان جلوهگر میشود که بشر را به سوی شر و بدی و گناه میکشاند. شیطان، موجودی است که در عواطف نفسانی مثل بیم و امید، آرزوها و شهوت و غضب نفوذ میکند، بدیها را میآراید و انسان را به گمراهی میکشاند. آنچه کسی میتواند آدمی را از وسوسههای شیطان برهاند، ایمان حقیقی و خالص است.
فرشتگان همه مبهوت عظمت خلقت الهی بودند. زمین و آسمان، کوهها و درختان، چشمهها و رودها، همه هستی در شش روز و به تعبیری، در شش دوره آفریده شد. پس آنگاه خداوند به فرشتگان فرمود: «به زودی در زمین جانشینی قرار خواهم داد».
فرشتگان تعجب کردند و با خود گفتند: «مگر ما در وظایف خود کوتاهی کردهایم و قصوری از ما سر زده است؟ آیا ما مخلوقات ناسپاسی بودهایم؟ بهتر است از خداوند جویا شویم.» پس گفتند: «پروردگارا! آیا کسی را می آفرینی که در آنجا (زمین) فساد کند و خون ها بریزد؟ حال آنکه ما همواره تسبیح و حمد تو را به جای می آوریم». (بقره: 30)
خداوند پاسخ داد: «من در راز این آفرینش، چیزی میدانم که شما نمیدانید».
بر حیرت فرشتگان افزوده شد. به آدم نگریستند. او از گل آفریده شده بود و
خداوند از روح خود در کالبد او دمیده بود. آنها از خود میپرسیدند چه راز دیگری وجود دارد که آنها از آن بیخبرند.
خداوند، عقل و حواس آدم را به کار انداخت و چشمهای از فضل و حکمت را در او جلوهگر ساخت. سپس علم اسرار آفرینش و نامگذاری موجودات را به او آموخت. بدین ترتیب، ذهن انسان، از دانستنیهای گوناگون سرشار شد.
آنگاه به فرشتگان گفت: «اینک شما این اسرار را برای من بازگو کنید».
فرشتگان با ناتوانی گفتند: «پاک و منزهی تو. ما را جز آنچه خود به ما آموختهای، دانشی نیست».
خداوند از آدم خواست که او اسماء (اسامی و اسرار موجودات عالم) را برای فرشتگان باز گوید.
آدم چنین کرد. خداوند فرشتگان را که با شگفتی به برتری آدم پی برده بودند، مخاطب قرار داد و فرمود: «آیا به شما نگفتم که من نهان آسمان و زمین را میدانم و بر آنچه آشکار میکنید و پنهان میدارید، آگاه هستم. اینک، همه بر آدم سجده کنید».
فرشتگان با تواضع و فروتنی به سجده در آمدند. ولی در میان آنها ابلیس، با غرور و تکبر روی بر تافت و سجده نکرد.
در این حال، خداوند خطاب به ابلیس فرمود: «چه چیز تو را از سجده بر آدم بازداشت؟ آیا تکبر ورزیدی یا خود را برتر میدانی؟».
ابلیس با تکبر و نخوت گفت: «من از او برترم؛ زیرا مرا از آتش و او را از گل آفریدهای؟»
خداوند فرمود: «از اینجا خارج شو که رانده شده درگاه ما هستی و تا روز قیامت لعن و نفرین بر توست».
شیطان گفت: «ای پروردگار من! مرا تا روزی که همه از نو برانگیخته میشوند، مهلت بده».
خطاب رسید: «تا روز معیّن و وقت معلوم تو را مهلت خواهد بود».
چون خواسته شیطان بر آورده شد، گفت: «حال که من گمراه شدهام، برای گمراهی آدم و فرزندانش در کمین مینشینم. پس، از پیش رو و پشت سرشان و از سمت راست و چپشان به سراغ آنها میروم. آنگاه بیشتر آنان را سپاسگزار نخواهی یافت».
خداوند پاسخ داد: «برو، جزای تو و هر کس که از تو پیروی کند، دوزخ است. برو و با فریاد خویش، هر که را میتوانی، بفریب و به یاری سواران و پیادگانت بر آنان بتاز و در مال و فرزند آنان شریک شو و به آنها وعده بده. با این حال، بدان که تو بر بندگان خالص من هیچ تسلطی نداری و پروردگار تو برای حفاظت از آنها کافی است».
این بخش داستان از آیات 29 تا 38 بقره، آیات 71 - 85 سوره ص و آیات: 60 - 65 اسراء اقتباس شده است.
آدم در بهشت الهی غرق در نعمت و سلامت بود، ولی سخت احساس تنهایی و غربت میکرد. پس با خود میگفت: «چه خوب بود اگر همدم و همنشینی داشتم».
او همچنانکه در اندیشه بود، به خواب رفت. وقتی بیدار شد، حوا را دید که در کنارش نشسته است. با تعجب پرسید:
«تو کیستی؟».
گفت: «خداوند، مرا برای همسری تو آفریده است. من از باقیمانده گل تو آفریده شدم تا همدم و مونس تو باشم».
برق شادی در چشمان آدم جهید. در آن شرایط چیزی برای او دلپذیرتر از داشتن همنشینی مناسب نبود.
بدین ترتیب، آرامش خاطری که خداوند برای همسران در کنار یکدیگر مقرر فرموده است، برای آن دو فراهم شد. خداوند به آدم فرمود: «ای آدم، اینک بهشت با تمام نعمتهایش در اختیار شماست. همراه با همسرت در آن مسکن گزینید. هر چه میخواهید، از ثمرات آن به خوشی بخورید، ولی به این درخت نزدیک نشوید که در
شمار ستمکاران درمیآیید. دیگر آنکه به خاطر بسپار، شیطان، دشمن تو و همسر توست. از مکر او برحذر باش تا از بهشت رانده نشوی».
در بهشت همه چیز برای آدم و حوا، شگفتآور و دیدنی بود. آنها پا به پای هم در آنجا قدم میزدند و از عطر دلانگیز گلها و شکوفههای زیبا، صدای جویبارها و چشمهسارها شادی و نشاط مییافتند. آدم و حوا در همه حال، سپاس خدای را به جا میآوردند، ولی شیطان که به سبب بیماری تکبر و خودبزرگبینی از درگاه الهی رانده شده بود، از کامیابی آدم و حوا در آتش حسد میسوخت.
آن روز مثل همیشه، آدم و حوا در فضای عطرآگین بهشت الهی راه میرفتند و حرف میزدند. شیطان نزد آنها آمد. آدم با دیدن او گفت: «از ما دور شو، تو نفرین شده خداوند هستی».
آدم همینطور که روی خود را از شیطان برمیگرداند، گفت: «بهتر است بدانی که ما هیچ سخنی با تو نداریم».
چند روزی گذشت. اینبار شیطان با چهرهای دوستانه و خیرخواهانه نزد آدم و حوا رفت و گفت: «میخواهم راز جاودانگی را برایتان بگویم. از میوه آن درخت بخورید...» هنوز حرف شیطان تمام نشده بود که آدم بانگ برآورد: «هرگز، پروردگار ما را از خوردن آن باز داشته است».
او گفت: «درست است، ولی میدانید چرا خداوند شما را از نزدیک شدن به آن درخت منع کرده است؛ زیرا اگر از میوه آن بخورید، همانند فرشتگان خواهید شد و عمری جاودانه و بیپایان خواهید یافت».
آدم و حوا به هم نگریستند. کمکم آثار شک و تردید در چشمهایشان دیده شد. شیطان که احساس کرد به هدف خود نزدیک میشود، گفت: «سوگند یاد میکنم که من خیرخواه شما هستم و جز سعادت شما نمیخواهم».
آدم و حوا به سوگند شیطان اعتماد کردند و به سوی درخت رفتند. میوهای از آن چیدند و در دهان گذاشتند. همچنانکه در حال خوردن بودند، با تعجب دیدند جامههایی که بر تنشان بود، فرو افتاد و آنها برهنه و عریان، مات و سرگردان بر جای ماندند. خداوند خطاب به آنها فرمود:
«آیا شما را از نزدیک شدن به این درخت منع نکرده بودم؟ به شما هشدار ندادم که شیطان، دشمن آشکار شماست. اینک از بهشت من بیرون شوید».
شیطان که از شادی سر از پا نمیشناخت، گفت:
«ای آدم! وجود تو سبب شد که من از مقام قرب الهی رانده شوم. حال دیدی چگونه انتقام گرفتم و تو را از بهشت محروم کردم. با این همه بدان که با تو و فرزندان تو بر روی زمین بیشتر کار خواهم داشت و خواهی دید که از وسوسه و فریب هیچ یک از آنان روی برنخواهم تافت».
آدم و حوا که در دریای ندامت غوطهور بودند، به درگاه خداوند لب به عذرخواهی گشودند: «پروردگارا، ما به خود ستم کردیم و فریب شیطان را خوردیم. اینک چشم امید به عفو و کرم بیپایان تو داریم. خداوندا! اگر تو ما را نبخشایی و از لغزش ما نگذری، در شمار زیانکاران خواهیم بود».
سرانجام خداوند لطیف و مهربان، توبه آنها را پذیرفت و بر آنان رحم کرد. پس آنگاه زمین را مسکن آنان قرار داد و فرمود: «اینک فرود آیید. شما در زمین جایگزین میشوید، در حالی که بعضی با بعضی دیگر دشمن هستید و زمین، تا هنگامی معین، جایگاه شماست».
چنین است سرنوشت انسان که همواره دسیسههای شیطان، او را به وادی گمراهی میکشاند، اگر چه خداوند هشدار داده است: «ای فرزندان آدم! شیطان شما را نفریبد. همچنان که پدر و مادرتان را از بهشت بیرون راند».
این بخش از داستان در آیه 117 تا 124 سوره طه، 19 تا 27 اعراف و 35 تا 39
بقره آمده است.
داستان فرزندان آدم، نمونهای از جنگ مستمری است که همیشه در زندگی بشر وجود داشته است. در یک سو، مردان پاک و با ایمان قرار دارند و در سوی دیگر، افراد ستیزهجو و کینهتوز که با خودکامگی و خصومت در مقابل حق میایستند و به مبارزه با انسانهای پاک و صالح برمیخیزند.
این داستان، از یک طرف، اهمیت اخلاص و بندگی را در برابر خداوند بیان میکند و از طرف دیگر، به انسانها هشدار میدهد تا به زیان نیفتند، ولی عبرت گیرندگان چه بسیار کم هستند.
هابیل و قابیل، نخستین فرزندان آدم و حوا بودند. هابیل، جوانی خردمند، مهربان و پرهیزکار بود، ولی قابیل روحیهای سرکش داشت و تندخو و لجوج بود.
روزی آدم فرزندانش را فراخواند: «خداوند فرمان داده است که هر یک از شما به دلخواه چیزی برای او قربانی کند، روشن است که هدیه هر کس شایستهتر باشد، پذیرفته خواهد شد. بروید و بهترین قربانی را به قربانگاه بیاورید».
هابیل با شادمانی نزد گله خود رفت و از میان آنها، بهترین شتر را انتخاب کرد و به سوی قربانگاه برد در حالی که زیر لب میگفت:
«خداوندا! شرمنده احسان تو هستم. میدانم که هر چه دارم، از توست. نیکوتر از این، هیچ نداشتم. مرا ببخش و به لطف خود، این قربانی ناچیز را از من بپذیر».
قابیل در مزرعه خود مردد مانده بود و این دست و آن دست میکرد. با خود میگفت:
«حیف است که این گندمهای خوب در آتش سوزانده شود. بهتر است از زمین دیگری که محصول نامرغوبی دارد، مقداری برای قربانی بردارم».
آنها هر دو به انتظار ایستاده بودند، در حالی که هر یک به پذیرفته شدن قربانی خود امیدوار بود. نشانه پذیرش قربانی، فرود صاعقهای از جانب خدا بر آن بود.
دقایقی بعد، آتشی در اطراف شتر زبانه کشید و هابیل به نشانه سپاس، به سجده درآمد.
قابیل که در تقدیم قربانی اخلاص نورزیده بود، برآشفت و حس کینه در وجودش شعلهور شد. با خشم رو به هابیل کرد و گفت:
«تو را میکشم تا شاهد نیکبختی تو نباشم».
هابیل با آرامشی خاص گفت:
«برادر! اگر قربانی تو پذیرفته نشد، تقصیر من نیست، بلکه از آن روست که خداوند تنها عمل پرهیزکاران و صالحان را میپذیرد».
قابیل پاسخ داد: «تا تو را از میان برندارم، آرام نمیگیرم».
هابیل گفت: «در تصمیمی که گرفته ای، به خود ستم می کنی. خون ریزی، گناهی بزرگ است. اگر تو می خواهی دست به کشتن من بزنی، من هرگز برای کشتن تو اقدام نخواهم کرد. من از پروردگار جهانیان خوف دارم و نمی خواهم که بار گناه دیگری را به دوش بکشم. تو با این کار، گناه کشتن مرا به گردن می گیری و از دوزخیان می شوی که پاداش ستم کاران است». (مائده: 27 - 29)
روزها گذشت. آتش انتقام همچنان در دل قابیل زبانه میکشید. یک روز در پی برادر به کوهسار رفت. از دور گله را دید که در آرامش و صفا در حال چریدن است. جلوتر رفت. هابیل کنار تخته سنگی در حال استراحت به خواب رفته بود. فرصت را غنیمت شمرد. سنگی بزرگ در دست گرفت و بالای سر برادر ایستاد. لحظاتی بعد، نخستین سنگ بنای ستم در جهان نهاده شد و هابیل به ناحق، به دست برادر خودکامهاش، قابیل به قتل رسید.
قابیل، گیج و مبهوت به پیکر بیجان برادر چشم دوخت. زانوانش سست شد و اندوه و پشیمانی وجودش را فرا گرفت. تصور رویارویی با پدر و مادر، او را به هراس افکند. درمانده و حیران بود که با پیکر برادر چه کند.
ناگهان کلاغی را در مقابلش دید که زمین را میشکافد و گردویی را در آن پنهان میکند. شگفتزده شد. با خود گفت: «خداوند مرا راهنمایی میکند که اینگونه هابیل را به خاک بسپارم.» آنگاه احساس حقارتی شدید کرد. سخت متأثر شد و با خود گفت: «وای بر من که نتوانم همانند این کلاغ باشم».
خداوند در قرآن مجید درباره عمل تبهکارانه قابیل میفرماید:
«نفسش او را به کشتن برادر تشویق کرد. او را کشت و از زیان کاران شد». (مائده: 30)
بخشی از داستانهای قرآن کریم به تاریخ اسلام اشاره دارد. چگونگی رسالت پیامبر و حوادثی که در طول رسالت آن حضرت رخ داد، در آیات متعدد، به زیبایی و برای پند و عبرت بیان شده است. در این برنامه، از معراج رسول خدا صلیاللهعلیهوآله سخن میگوییم. چنانکه میدانید آیات مربوط به این داستان در اولین آیه از سوره اسراء آمده است:
سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ اْلأَقْصَی الَّذی بارَکْنا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ. (اسراء: 1)
پاک و منزه است آن خدایی که بنده خود را شبی از مسجدالحرام به مسجدالاقصی که پیرامونش را برکت داده است، سیر داد تا بعضی از آیات خود را به او بنماید. در حقیقت که او شنوا و بیناست.
شب، پردههای خود فرومیکشید و سپیدی صبح پدیدار میگشت. صدای مناجات رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهخانه ام هانی را از عطر معنویت سرشار ساخته بود. وی غرق در جاذبه نماز صبح پیامبر بود که متوجه شد پیامبر او را میخواند: «میخواهم امر مهمی را با تو در میان بگذارم».
ام هانی برخاست و جلوتر رفت. پیامبر فرمود: «دیدی که شب گذشته نماز عشا را در اینجا خواندم. پس از آن، جبرئیل آمد و مرا با مرکبی آسمانی به بیتالمقدس برد. آسمان آذین بسته شده بود. تمام فرشتگان خوشحال بودند و مژده دیدار مرا به یکدیگر میدادند. من به جاهای مختلف رفتم. در مسجدالاقصی نماز خواندم و آثار و جایگاه پیامبران را دیدم. اینک، همانگونه که دیدی، نماز صبح را در اینجا خواندم».
ام هانی که دختر عموی پیامبر بود، با نگرانی گفت: «درستی خبر شما برای من مانند آفتاب، روشن و آشکار است، ولی شما را به خدا سوگند، این ماجرا را در سینه خود حفظ کن و برای کسی بازگو نکن.» سیمای ملکوتی پیامبر از اطمینان و صلابت میدرخشید. تبسم شیرینی کرد و فرمود: «ولی من اکنون میخواهم به دیدن قریش بروم تا با گفتن این ماجرا، قدرت و عظمت خداوند بزرگ را یادآور شوم».
ام هانی اصرار کرد، دامان پیامبر را گرفت و گفت: «آیا به سوی مردمی میروی که رسالت شما را منکر شدند و سخن حق را نپذیرفتند؟ من بیم آن دارم که به شما آزار برسانند».
پیامبر بدون اینکه چیزی بگوید، از خانه ام هانی خارج شد.
اطراف مسجدالحرام شلوغ بود و مردم به گفتوگو نشسته بودند. ابوجهل با دیدن پیامبر به سویش رفت و مثل همیشه با تمسخر گفت: «هان محمد، خبر تازهای آوردهای؟»
ابوجهل با تعجب پرسید: «کجا بردند؟»
«به بیتالمقدس رفتم».
«در مقابلش یعنی دیشب در بیتالمقدس بودی و اکنون در بین ما هستی!»
ابوجهل فریاد بلندی کشید، قهقهه را سر داد و گفت: «بیایید ببینید محمد چه میگوید».
از جمعیت صدای همهمه بلند شد. مردم اطراف رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را گرفتند. محمد صلیاللهعلیهوآله خطاب به آنان فرمود: «دیشب مرا به بیتالمقدس بردند. عدهای از پیامبران از جمله ابراهیم، موسی و عیسی نیز حاضر شدند، ما با هم سخن گفتیم و نماز خواندیم، در حالیکه من پیشاپیش آنها بودم... آدم رادیدم که چون به سمت راست مینگریست، شاد میشد و چون به چپ نگاه میکرد، گریان میشد. جبرئیل گفت: هرگاه یکی از بنی آدم را به بهشت میبرند، خوشحال میشود و وقتی کسی را به دوزخ میبرند، اندوه او را فرا میگیرد».
شخصی به نام مطعم بن عدی گفت: «آیا تو راه دو ماهه را در یک شب رفتی؟ چه نشانی بر درستی گفتار خود داری؟» پیامبر فرمود: «من در راه شام در سرزمینی فرود آمدم و به قافلهای برخوردم. از صدای مرکب من، شتران آنها ترسیدند و رم کردند. یکی از آنها گم شد و من صاحب آن را به محل شتر راهنمایی کردم. در این زمان، در راه شام بودم. در راه بازگشت چون به نزدیکی مکه رسیدم، به قافله دیگری برخوردم که خواب بودند. آنها ظرف آبی داشتند که روی آن را پوشانده بودند. من روی آن را برداشتم و از آن آب نوشیدم و باز آن را پوشاندم. این قافله هماکنون با کالای فراوان در حال رسیدن به مکه است و پیشاپیش آنها شتری خاکستری رنگ است که دو خورجین سیاه و سفید به همراه دارد.» مردم ناباورانه به استقبال کاروان رفتند. آنها را دیدند که با همان نشانههایی که پیامبر داده بود، وارد مکه میشدند. در این حال، صدای یکی از
یاران پیامبر بلند شد: «ای محمد! من گواهی میدهم که تو راستگوترین مردم هستی» به دنبال آن، صداهای دیگری به حمایت از پیامبر برخاست.
پیامبر باز هم از معراج سخن گفت و فرمود: «من در سفر معراج به هفت آسمان رفتم و شگفتیهای آن را دیدم. در هر آسمان، کاخهای باشکوه مشاهده کردم. درباره کاخی از یاقوت پرسیدم. جبرئیل گفت: این کاخ به کسانی تعلق دارد که سخن پاکیزه میگویند و روزههای طولانی میگیرند».
همچنانکه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دیداری خود در معراج را بازمیگفت، بر تعداد یاران وی افزوده میشد و مخالفان چون گذشته متحیر ماندند.
در واقع، معراج پیامبر نشان دیگری از عظمت خداوند است. در معراج، حقایق بسیار شگفتی بر حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله آشکار شد. پیامبر گرامی از بهشت و دوزخ دیدن کرد و درجات بهشتیان و عذاب دوزخیان را دید و از رموز هستی و آثار قدرت بیپایان خدا آگاه شد. سپس به سیر خود ادامه داد تا به سدرة المنتهی رسید؛ جایی که هیچ فرشتهای حتی جبرئیل نتوانست به آنجا نزدیک شود. با این حال، محمد صلیاللهعلیهوآله به آنجا رفت که سرشار از شکوه و جلال خداوند بود. در این هنگام ندا آمد: «ای احمد! تو بنده من و من، پروردگار تو هستم. مرا عبادت کن و بر من توکل کن. تو در بین بندگان من نور منی، رسول و حجت من در میان آنان، تو هستی».
معراج پایان یافت و پیامبر مأمور شد از همان راهی که آمده بود، باز گردد.
مسلمانان در صفوف فشرده، به نماز ایستاده بودند. عطر صفا و یکدلی در فضا پراکنده بود. با نوای «اللّه اکبر»، گویی همه هستی به رکوع در میآمد و به بزرگی و عظمت خداوند یکتا گواهی میداد. چند تن از یهودیان که از دور به این منظره مینگریستند، نزدیک پیامبر آمدند و در حالیکه تلاش میکردند پیامبر و مسلمانان
سخنشان را بشنوند، میگفتند: «میبینی، محمد میگوید که دین ما برحق است، ولی آنها هنوز قبلهای برای خود ندارند.» دیگری گفت: «آری، او چندین سال در مکه به سوی بیتالمقدس نماز خواند، اکنون نیز در مدینه باز هم به سوی قبله ما یهودیان نماز میخواند.» سومی با غرور گفت: «این نشان میدهد دین ما درست و برحق است. باید مسلمانان را تحقیر کنیم».
نماز پایان یافت. مردم که از طعن و تمسخر یهود اندوهگین بودند، با یاری گرفتن از خدا پراکنده شدند. پیامبر نیز به خانه برگشت، ولی نیمه شب از خانه بیرون آمد و به آسمان نگریست. از آن روز به بعد پیامبر هر شب این کار را تکرار میکرد و ساعتها به آسمان مینگریست. گویا در انتظار حادثهای مهم بود. اطرافیان آن حضرت میاندیشیدند که چه چیز پیامبر بزرگوار را اینگونه در اندیشه فرو برده است؟
روز گرمی بود. ظهر فرا رسید و بانگ اذان، مردم را به سوی مسجد فراخواند. نماز گزاران مثل همیشه به مسجد بنیسالم آمدند و پشت سر پیامبر به نماز ایستادند. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دو رکعت از نماز ظهر را به سوی بیتالمقدس خوانده بود. در این هنگام، آیات وحی الهی بر پیامبر نازل شد: «ای پیامبر! ما نگاه های انتظارآمیز تو را به سوی آسمان می بینیم. اکنون تو را به سوی قبله ای که از آن خشنود باشی، بازمی گردانیم. پس روی خود را به سوی مسجدالحرام بگردان و هر جا که باشید، روی خود را به آن سو بگردانید...».
جبرئیل، با دادن خبر تغییر قبله، پیامبر را در همان حال که نماز میخواند، به سوی کعبه برگرداند. نمازگزارانی که پشت سر پیامبر ایستاده بودند، بسیار تعجب کردند، ولی به پیروی از رسول خدا به سوی مکه برگشتند و ادامه نماز را به سوی کعبه به جا آوردند.
هنگامی که نماز پایان یافت، بانگ تکبیر در مسجد بلند شد. مسلمانان از وحی الهی که بر قلب مبارک پیامبر وارد شده بود، خشنود بودند. در این میان، چند نفر از
مسلمانان نزد پیامبر رفتند و گفتند: «به نظر ما مصلحت نیست که با تغییر قبله موجب رنجش یهودیان شویم.» بار دیگر آیات دلنشین وحی بر پیامبر فرود آمد: «ای پیامبر! ما آن قبلهای را که پیشتر بر آن بودی، تنها برای این قرار دادیم تا افرادی که از پیامبر پیروی میکنند، از آنها که به جاهلیت باز میگردند، مشخص شوند...».
تغییر قبله، مسلمانان را به هم نزدیکتر و اتحاد آنها را قویتر کرد. دشمنان که غافلگیر شده بودند، شروع به سمپاشی تبلیغاتی کردند و گفتند: «محمد در آغاز به قبله پیامبران گذشته توجه کرد، ولی اکنون که به پیروزیهایی دست یافته، نژادپرستی بر او چیرگی یافته است».
دیگری افزود: «او برای جلب توجه یهود و مسیحیان، بیت المقدس را پذیرفته بود. حال که میبیند، نتیجهای ندارد، به سوی کعبه نماز میخواند».
مردمی که در اطراف پیامبر بودند، دیدند سیمای ملکوتی پیامبر تغییر کرد و این آیات الهی را زمزمه کرد: «به زودی، مردم نادان خواهند گفت: برای چه مسلمانان از قبلهای که رو به آن بودند، روی برگرداندند و به سوی کعبه رو آوردند؟ ای پیامبر! بگو مشرق و مغرب از آن خداست و هر که را او بخواهد، به راه راست هدایت میکند».
ماجرای تغییر قبله در آیات 141 تا 144 سوره بقره آمده است.
نزدیک ظهر بود. بر مسجد مدینه، فضایی روحانی و ملکوتی حاکم شده بود. در مسجد، افراد به عبادت مشغول بودند. بعضی قرآن میخواندند و برخی دست به دعا بلند کرده بودند. جمعی در حال قیام بودند و بعضی نیز در حال سجده، خداوند را به بزرگی و عظمت میستودند. آهنگ دلنشین و آوای روحبخش مناجات با خدا، هر تازهواردی را مجذوب میکرد.
آن روز پیامبر بزرگوار نیز برای نماز در مسجد حاضر شده بود. عدهای دورش
حلقه زده بودند و آن حضرت، به پرسشهای آنان پاسخ میگفت.
ناگهان مردی در مقابل درِ مسجد ظاهر شد. آشنا به نظر نمیرسید و خسته و غمگین بود. با دیدن مردم وارد مسجد شد. نگاهی به اطراف کرد. سپس با صدایی بلند و لرزان، به گونهای که همه بشنوند، وضع پریشان خود را شرح داد و از حاضران در مسجد کمک خواست. لحن تأثربارش از درد و رنج فراوان او حکایت میکرد و صورت شرمگینش نشان میداد که تنگناهای زندگی او را وادار به خواستن کمک کرده است.
مرد، ساکت کناری ایستاد و منتظر واکنش حاضران ماند، ولی واکنشی از کسی دیده نشد. بار دیگر خطاب به مردم گفت: «برای رضای خدا به من چیزی بدهید».
دو نفر که با هم گفتوگو میکردند، به هم گفتند: «ای کاش میتوانستیم او را یاری کنیم».
دومی گفت: «آری، ولی تو خود میدانی که ما همه در سختی و رنج هستیم. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نیز از دور مراقب بود که چه کسی در حمایت از محروم پیشتاز میشود».
پس از چندی، مرد بینوا با ناامیدی رو به سوی آسمان کرد و گفت: «خداوندا! شاهد باش من در مسجد پیامبر تو آمدم و از مسلمانان کمک خواستم، ولی هیچکس مشکل مرا حل نکرد».
در این حال، علی علیهالسلام که سرگرم نماز خواندن بود و در حال رکوع، تسبیح خدا را میگفت، دست خود را که انگشتری در آن بود، به سوی آن مرد دراز کرد. اطرافیان با تعجب نگاه میکردند. یکی پرسید: «منظور علی از این کار چیست؟» دیگری گفت: «مگر نمیبینی! انگشتر خود را به طرف آن مرد، گرفته است».
مرد نیازمند که ابتدا باورش نمیشد، به خود آمد و با سرعت به سوی علی علیهالسلام رفت. انگشتر را از دستش درآورد. آنگاه لبخند زنان، در حالی که انگشتر را در دستش میفشرد، از میان جمعیت گذشت و از مسجد بیرون رفت.
پیامبر با دیدن این ماجرا خشنود شد، روی به درگاه خدا کرد و فرمود:
خداوندا! برادرم موسی از تو درخواست کرد به او شرح صدر عطا کنی، کارهایش را آسان گردانی، بیانی روان به او ببخشی تا مردم سخنش را بفهمند و برادرش، هارون را در امر رسالت، پشتیبان و یاور او کنی. خداوندا، تو درخواست های او را پذیرفتی و آنچه خواسته بود، به او عطا کردی. اینک من محمد، پیامبر و برگزیده تو هستم، به من شرح صدر عطا کن، کارها را برایم آسان ساز و از خاندانم، علی را وزیر و یاور من قرار بده تا پشتیبانی قوی و محکم داشته باشم».
ابوذر غفاری که در مسجد حاضر بود، با نقل این ماجرا برای دیگر مردم گفت: «هنوز دعای پیامبر به پایان نرسیده بود که مردم دیدند چهره پیامبر تغییر کرد و حالت وحی بر او چیره شد. جبرئیل امین این آیه را بر آن حضرت خواند:
إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ. (مائده: 55)
همانا ولیّ و سرپرست شما خدا و رسول اوست و کسانی که ایمان آورده، اقامه نماز می کنند و در حال رکوع، زکات می دهند.
این ماجرا را بیش از سی نفر از عالمان اهل تسنن و همه عالمان شیعه در تفاسیر خود نقل کرده و این آیه را «آیه ولایت» نامیدهاند.
ابوحارثه اسقف نجران در کلیسا در حال نیایش بود. سفیری از راه رسید و گفت: «پیامبر اسلام به موازات مکاتبه با سران و دولتهای جهان، برای شما نامهای فرستاده است.» ابو حارثه نامه را گرفت و باز کرد. در نامه چنین نوشته شده بود: «به نام خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب (این نامهای است) از محمد، پیامبر و رسول خدا به اسقف
نجران، خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب را حمد و ستایش میکنم و شما را از پرستش بندگان به پرستش خدا فرا میخوانم. شما را دعوت میکنم که از ولایت بندگان خدا خارج شوید و در ولایت خداوند وارد شوید...».
ابوحارثه سخت به فکر فرو رفت. سپس مشاورش را نزد خود خواست و گفت: «تو در عقل و درایت شهرهای. میدانی که نجران تنها منطقه مسیحینشین در حجاز است. اینک در مورد این نامه چه نظر داری؟»
وی پس از خواندن نامه گفت: «اطلاعات من درباره فرقهها و مذهبها کافی نیست و نمیتوانم نظر بدهم. با این حال، ما بارها از پیشوایان مذهبی خود شنیدهایم که روزی نبوت از نسل اسحاق به فرزندان اسماعیل انتقال خواهد یافت. هیچ بعید نیست محمد که از فرزندان اسماعیل است، همان پیامبر موعود باشد. بهترین راه این است که هیئتی از داناترین مردم نجران را انتخاب کنید و به مدینه بفرستید تا از نزدیک با محمد صلیاللهعلیهوآله تماس بگیرند و دلایل نبوت او را بررسی کنند».
ابوحارثه شورایی تشکیل داد. سپس شصت نفر از دانشمندان نجران با رهبری خود او و دو تن دیگر از بزرگان به سوی مدینه حرکت کردند. نمایندگان نجران پس از ورود به مدینه، به سوی مسجد پیامبر به راه افتادند. لباسهای ابریشمی، انگشترهای طلا و صلیبهایی که بر گردن داشتند، توجه همه را به خود جلب میکرد. آنان نزد پیامبر رفتند، ولی برخلاف انتظارشان، پیامبر با سردی آنان را پذیرفت. یکی از نمایندگان، در میان مردم شخصی را دید و با خوشحالی گفت: «او را میشناسم. عثمان بن عفان است.» سپس به سرعت نزد او رفت و گفت: «عثمان، آیا تو میدانی چرا پیامبر از دیدن ما ناراحت شده است؟»
او گفت: «نه، ولی میتوانید علت این امر را از علی بن ابیطالب بپرسید».
آنها با هم نزد علی علیهالسلامرفتند. حضرت علی علیهالسلام گفت: «لباسهای خود را عوض کنید و تجملات را کنار بگذارید. در این صورت، مورد احترام پیامبر قرار
خواهید گرفت».
نمایندگان نجران بار دیگر با ظاهری ساده به نزد پیامبر رفتند. پیامبر آنان را تکریم کرد و برخی از هدایایشان را نیز پذیرفت. سپس فرمود: «من شما را به پرستش خدای یگانه و تسلیم در برابر اوامر او دعوت میکنم».
نماینده نجرانیان گفت: «اگر منظور از اسلام، ایمان به خدای یگانه است. ما پیشتر به او ایمان آوردهایم».
پیامبر فرمود: «اسلام نشانههایی دارد، ولی اعمال شما از آن حکایت که به اسلام واقعی نگرویدهاید. چگونه میگویید خدای یگانه را پرستش میکنید در صورتی که برای خدا فرزند قائلید... و از خوردن گوشت خوک نمیپرهیزید».
جوانی از اعضای هیئت نجران گفت: «ما عیسی را خدا مینامیم؛ زیرا او مردگان را زنده کرد، بیماران را شفا بخشید و از گل پرنده ساخت و آن را به پرواز درآورد».
پیامبر فرمود: «ولی او بنده خدا و مخلوق اوست. خداوند با قدرت و توانایی خود، او را در رحم مریم پرورش داد».
یکی دیگر از نمایندگان نجران برخاست و به تندی گفت: «مریم مادر عیسی، بدون ازدواج با کسی، او را به دنیا آورد. پس خداوند جهان، پدر او (عیسی) است».
پیامبر فرمود: «اگر نداشتن پدر، گواه بر آن باشد که او فرزند خداست؛ پس حضرت آدم برای این مقام شایستهتر است؛ زیرا او نه پدر داشت و نه مادر».
نمایندگان نجران که دیگر پاسخی نداشتند، گفتند: «چاره این است که در وقت معینی با یکدیگر مباهله کنیم و از خداوند بخواهیم دروغگو را هلاک کند».
در این هنگام، چهره پیامبر تغییر کرد و حالت وحی بر او چیره شد. خداوند به او فرمود: «هر کس در این جریان با تو مجادله کند، بگو بیایید فرزندان و زنان و برادران خود را حاضر کنیم. آنگاه دعا و تضرع کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان بفرستیم».
طرفین با هم قرار گذاشتند که روز بعد همگی برای مباهله در نقطهای خارج از
شهر مدینه حاضر شوند.
دامنه صحرا وسیع و گسترده بود. سران هیئت نمایندگی نجران پیش از روبهرو شدن با پیامبر با هم گفتوگو میکردند: «اگر محمد با سربازان و افسران خود آمد و شکوه و قدرت خود را به ما نشان داد، بدانید که او یک فردی عادی است و در دعوت خود صادق نیست. اگر با فرزندان و عزیزان خود به مباهله بیاید، پیداست که بر حق است تا آنجا که حاضر است گرامیترین افراد خود را در معرض نابودی قرار دهد».
هنوز هیئت نمایندگی در حال گفتوگو بودند که ناگهان چهره پرنور پیامبر مشاهده شد. او در حالی که نوادهاش، حسین را در آغوش داشت و حسن را در دست دیگر گرفته بود و فاطمه، دختر عزیزش به دنبال آن حضرت بود و علی علیهالسلام نیز پشت سر آنها حرکت میکرد، مصمم و قاطع جلو میآمد. اسقف نجران گفت: «من چهرههایی را میبینم که هرگاه دست به دعا بلند کنند و از درگاه الهی بخواهند که بزرگترین کوهها را از جای بکند، فوری کنده میشود.» یکی دیگر از آنها ادامه داد: «آری، صحیح نیست ما با این افراد که نور فضیلت در چهرهشان آشکار است، مباهله کنیم».
هنگامی که پیامبر رسید، ابو حارثه جلو رفت و گفت: «ما حاضریم هر سال مبلغی به عنوان «جزیه» بپردازیم».
پیامبر رضایت خود را اعلام کرد و فرمود: «در این صورت، حکومت اسلامی از جان و مال شما دفاع خواهد کرد. سپس بین آنان پیمانی بسته شد».
این داستان از آیه 61 سوره آلعمران اقتباس شده که بیانگر عظمت شخصیت اهل بیت پیامبر است.
هم نشینی با پیامبر در بهشت
ثوبان عصبانی به نظر میرسید. تلاش میکرد هر چه زودتر کارش تمام شود، ولی
موفق نمیشد. دوستش پرسید: «تو را چه میشود ثوبان؟»
ثوبان گفت: «مگر نمیبینی، امروز کارم خیلی زیاد است».
«تأمل داشته باش. اگر وقت بیشتری بگذاری، تمام میشود».
«میدانم ولی امروز دیگر نمیتوانم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را ببینم. ملاقات با او رنج و خستگی را از من میزداید. امروز میاندیشیدم که اگر شادی و خوشی تمام مردم را در یکجا گرد آورند و به من هدیه کنند، ولی در آن روز نتوانم پیامبر خدا را ببینم، آن شادمانی برایم ناگوار خواهد بود».
دوست ثوبان میخواست حرفی بزند، ولی ثوبان غرق در افکار خود شد، در حالی که زیر لب زمزمه میکرد: «خدایا! پیامبرت را دوست دارم و نمیتوانم دوری او را تحمل کنم. خداوندا، توفیق دیدارش را هر روز به من عطا فرما».
خورشید پرتوهای طلاییاش را گسترده بود. رفت و آمد در کوچهها بوی حرکت و زندگی میداد. مردم با شتاب برای کار و تلاش آماده میشدند. ثوبان با چهرهای متفکر و نگران از خانه بیرون آمد تا به محل کار خود برود. هنوز چند قدمی نرفته بود که پیامبر خدا را دید. مشتاقانه به سویش رفت و حال او را جویا شد. پیامبر خطاب به ثوبان فرمود: «مدتهاست تو را غمگین میبینم. چه چیز تو را رنج میدهد؟»
«ای رسول خدا! زمانی که از شما دور میشوم، احساس میکنم ممکن است دیگر نتوانم شما را ببینم. امروز هم مثل روزهای دیگر در این اندیشهام که چگونه فردای قیامت، جدایی از شما را تحمل کنم. اگر من اهل بهشت هم باشم، چون در مقام و جایگاه شما نیستم، از دیدارتان محروم خواهم بود.» پیامبر سکوت کرد. ثوبان از پس پرده اشکی که چشمانش را پر کرده بود، همه چیز را تیره و تار میدید. وقتی سکوت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را دید، ادامه داد: «ای رسول خدا! اگر اهل بهشت نباشم که دیگر، تکلیفم روشن است. در هر حال، من از همنشینی شما محروم خواهم بود. پس آیا
میتوانم افسرده و غمگین نباشم؟»
در این حال، ثوبان ساکت شد و اشک امانش نداد. پیامبر نگاهی به ثوبان کرد و همچنان به سکوت خود ادامه داد. ناگهان ثوبان دید که چهره پیامبر دگرگون شده و حالت نزول وحی به او دست داده است. بیصبرانه منتظر شد تا ببیند خداوند چه امر مهمی را بر پیامبر گرامیاش وحی کرده است. لحظاتی بعد، پیامبر به حال عادی برگشت. دست بر شانه ثوبان گذاشت و فرمود: «اینک، فرشته وحی بر من وارد شد و پیام پروردگار را برایم آورد. آیا میخواهی سخن پروردگار را برایت بگویم».
ثوبان مشتاقانه گفت: «آری، ای رسول خدا!، آیا سخن پروردگار درباره دیدار با شماست؟»
پیامبر همانگونه که تبسم بر لب داشت، سر تکان داد. سپس آیات دلنشین الهی را چنین زمزمه کرد: «و کسی که خدا و پیامبر را اطاعت کند، (در روز رستاخیز) هم نشین کسانی خواهد بود که خدا نعمت خود را بر آنها تمام کرده است؛ (آنها) از پیامبران و راست گویان و شهدا و صالحان هستند که رفیقان خوبی اند». (نساء: 69)
ثوبان که از شوق سر از پا نمیشناخت، دست به آسمان بلند کرد و به آرامی گفت: «خدایا! تو را سپاس میگزارم».
در همین هنگام، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به ثوبان فرمود: «به خدا سوگند که ایمان مسلمانی کامل نمیشود مگر اینکه مرا از خود و پدر و مادر و همه بستگانش بیشتر دوست بدارد و در برابر گفتارم تسلیم باشد».