ghaemiyeh.com
شبه مدرنیته در ایران
کد: 812
نویسنده: شهریار زرشناس
ناشر و تهیه کننده: مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما
لیتوگرافی: سروش مهر
چاپ و صحافی: نگارش
نوبت چاپ: اول / 1383
شمارگان: 1500
بها: 1000 تومان
حق چاپ برای ناشر محفوظ است
نشانی: قم، بلوار امین، مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما
پست الکترونیکی: Email: IRC@IRIB.COM
تلفن: 2935803 و 2910602 نمابر: 2933892
شابک: 0-39-8606-964ISBN: 964-8606-39-0
تاریخ افسانهپردازی نیست؛ تاریخ؛ بزرگ و کوچک کردن حوادث برای منافع شخصی و جمعی نیست؛ تاریخ، بررسی احوال گذشتگان برای سرگرمی و تفریح نیست؛ تاریخ، مطالعه و تجزیه و تحلیل سرگذشت اقوام و افراد برای عبرتگیری و تنبیه است. ایران با تاریخی کهن، حوادث تلخ و شیرین بسیاری برای عبرت آموزی دارد. از جمله این حوادث، تاریخ روشنفکری است؛ تاریخ مولودی که از ابتدا بیمار به دنیا آمد، ولی ضربهها و صدمههای آن تا کنون نیز اندیشه و فرهنگ ایران اسلامی را میآزارد.
این روشنفکری که در دوران قاجار شکل گرفت، شیفته و فریفته غرب بود و ایرانی را از نوک پا تا فرق سر غربی میپسندید و به دنبال آن بود که مناسبات فرهنگ غرب را بر خرد و کلان کشور حاکم گرداند. البته حکومت بیساختار و بیانضباط قاجار که تنها بر خواست پادشاهانی کم خرد و متکبر تکیه داشت، این نظم جدید را برای عدهای دوست داشتنی و خواستنی کرده بود. با این حال، از آنجا که سردمداران این روشنفکری عمدتا در دربار همین پادشاهان لانه گزیده بودند و با آنها حشر و نشر داشتند و رحم و اخم پادشاه را در ابراز نظر و فعالیتهای خود دخالت میدادند، حتی نتوانستند یک الگوی کامل از غرب را در این کشور پیاده کنند.
تنها اندوخته این روشنفکری از غرب، حذف دین از زندگی مردم بود و مبارزه با هر آنچه به عنوان فرهنگ دینی در بین مردم رواج داشت. البته با وجود کوشش فراوان خودباختگان داخلی و پشتیبانان خارجی آنها، فرهنگ اسلامی
ایران مستحکمتر از آن بود که در مقابل این هجمهها فرو ریزد. مطالعه تاریخ این برهه باید در پی این باشد که ریشه این استحکام کجاست؟ چرا در کشورهای دیگر و حتی در بعضی از کشورهای اسلامی، مدرنیته به راحتی فرهنگ بومی را میروبد و در آن جا لانه میگستراند، ولی در ایران ناکام میماند، چرا مدرنیته در یک کشور کاملاً حاکم میشود و در کشور دیگر شبه آن مجال بروز مییابد؟ نقاط ضعف و قوت فرهنگها کجاست؟ روشها و ابزارهای مدرنیته برای نفوذ در یک ملت کدامند؟ راه مقابله چیست؟
صدا و سیما به عنوان دانشگاه عمومی وظیفه دارد پاسخگوی این پرسشها باشد، کتاب حاضر گوشههایی از فرهنگ روشنفکری بیمار را مینمایاند، هرچند تنها زمینهای برای آشنایی برنامهریزان و برنامهسازان متعهد رسانه است و قطعی متناسب با قالب برنامهسازی، باید مطالعات گستردهتری در این زمینه انجام شود. مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، دستان همکاران خود را برای ساخت چنین برنامههایی به گرمی میفشارد و آمادگیاش را برای پژوهشهای تکمیلی اعلام میدارد.
در خاتمه شایسته است از فاضل متعهد، جناب آقای شهریار زرشناس که این کتاب را با قلم رسای خود رقم زده است، سپاسگزاری کنیم و توفیق روز افزون ایشان را در خدمت به اسلام و انقلاب از خداوند بزرگ خواهانیم.
انّه ولیّ التوفیق
اداره کل پژوهش
مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
در کل تاریخ مکتوب ایران که چیزی نزدیک به 3000 سال را دربرمیگیرد، دو گسست اساسی و دگرگونی ساختارشکنانه رخ داده است:
ظهور اسلام؛
هجوم استعمار غربی و مدرنیته.
دگرگونی اول با پایان عصر باستانی تاریخ ایران و طلوع آفتاب تفکر اسلامی همراه بوده است. اگرچه مسیری که جامعه اسلامی پس از رحلت حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله، بهویژه پس از شهادت حضرت امیر علیهالسلام طی کرد، مسیر جدایی و دوری وِلایت از وَلایت و حکومت از صاحب و متولی اصلی آن بود و آنچه که به تدریج و بهویژه پس از سال چهلم هجری شکل گرفت، دیگر صورت واقعی یک مدینه اسلامی نبود، ولی به هر حال، حضور آیین اسلام در ایران و گسترش آن موجب تغییر مبنایی در عناصر سازنده هویت فکری و فرهنگی ایرانی گردید.
ایرانیان باستان مردمی دین گریز و ناآشنا با معنویت و دیانت نبودند. در میان شخصیتهای اسطورهای ایران باستان، گاه حتی چهرههای برجسته معنوی و حکمت مداری دیده میشود که راهِ پارسایی و روشن رأیی را میپیمودند.
ولی به هر حال، واقعیت این است که آیین زرتشت بهویژه در دهههای پایانی سلطنت سامانیان دیگر به آیینی منجمد، شرک آلود و ناتوان تبدیل شده بود که توان پاسخگویی به نیازهای فکری و معنوی آن روز ایرانیان را نداشت. سلطنت ساسانیان یک دولت متمرکز مبتنی بر الگوی «دولتهای ایرانی» بود و شاید بتوان در سراسر تاریخ طولانی ایران باستان، ساسانیان را تنها نمونه یک دولت فراگیر
ایرانی دانست؛ یعنی دولتی که برخلاف حکومتهای ملوک الطوایفی پس از اسلام در ایران، ایلی مدار و قبیلهای نبود و نیز برخلاف رژیم اشکانیان یک نظام سیاسی متأثر از غرب یونانی و یا همچون امپراتوری هخامنشیان مجموعهای حاکم بر ملتهای مختلف و بدون هویت مشخص فرهنگی نبود.
دولت ساسانیان رژیمی متمرکز و با چهرهای ایرانی بود و فراتر از مرزهای هویت ایلی و قبیلهای ظاهر میگردید. در عین حال، ساسانیان نظامی کاستی، بسته، غیر منعطف و ظالمانه بود و همین عوامل سبب فتور و سستی درونی آن گردید و به سرعت راهِ زوال را پیمود و از آن چیزی باقی نماند.
اگرچه حکومت اسلامی در دوران خلیفه سوم و بهویژه پس از شهادت مولای متقیان طریق انحراف و استحاله پیمود و به اسارت خلفای اموی و سپس عباسی درآمد و کمتر زیبنده صفت «تمدن اسلامی» بوده است و اگرچه تفکر اسلامیای که در قرون اول هجری در ایران گسترش یافت، برپایه هدایت معصوم علیهالسلام نبود، ولی به هرحال مایههای شورآفرین اندیشه اسلامی، ساختارهای شرکآلود و کاستی میراث آریاییان در ایران را شکست و بنای شکلگیری هویت نوینی را پی ریخت. سرانجام همین هویت بود که در سدههای پس از حمله مغول در قالب گسترش علاقه و ارادت مردم به تفکر شیعی و آموزههای اهل بیت علیهمالسلام و سرانجام با به قدرت رسیدن یک حکومت شیعی در عهد صفوی خود را عیان ساخت. البته فراز و فرود و پیچ و خم در این میانه بسیار بوده است که پرداختن به آنها ما را از مسیر بحث اصلیمان دور میکند.
حکومت صفویه از جنبههای مختلف یک نقطه عطف در تاریخ ایران است بهویژه به دلیل فضا و امکانی که جهت نشر فقه شیعه و بیان حقایق آیین اسلامی پدید آورد. البته صفویه نیز مثل هر رژیم سلطنتی دیگر دارای ضعفها، آسیبها، عیبها و گاه شاهان بیلیاقتی بود که همچون نقطههای تاریکی در تاریخ حیات آن مطرح هستند.
هر حکومت را باید در ظرف زمانی ـ مکانی و با توجه به توانها و مأموریت
تاریخی آن بررسی کرد. صفویه با تکیه بر اعتقاد حقه امامیه، یک وحدت فراگیر در سرزمین ایران پدید آورد و از مرزهای اعتقادی و استقلال سیاسی ایران دفاع موفقی کرد. صفویه راه را بر بیان بسیاری از حقایق آموزههای دینی و انجام مراسم سوگواری امامان شهید باز کرد و نیز حضور و نفوذ روحانیت شیعه در زوایای حیات اجتماعی این مردم را گسترش و تعمیق بخشید.
اینها خدمات بزرگ صفویان است، ولی برخی شاهان این سلسله سستیها، جنایتها، خشونتها و ستمگریهایی نیز داشتهاند که در یک ارزیابی منصفانه از مقام صفویه در تاریخ باید مورد توجه قرار گیرد. به هر حال، میتوان گفت عناصر سازنده و مثبت زیادی در کارنامه صفویه خودنمایی میکند.
بهویژه یکی از موارد برجسته در تاریخ صفویه برخورد مقتدرانه و عزت مدارانه بعضی پادشاهان این سلسله همچون «شاه طهماسب صفوی» نسبت به سفیران دولتهای غربی و اروپایی است و نیز تلاشهایی که جهت بازپسگیری جزیره هرمز از پرتغالیها صورت گرفت. هرچند که نقاط ضعف و اشتباهات تاریخی ناشی از نبود بینش اصولی در همین دوران نیز در رفتار و شیوههای عملی برخی شاهان این دوره و حتی پادشاهِ نامآوری چون شاه عباس دیده میشود.
پساز سقوط صفویه به سال 1135ه . ق و تأسیس سلسلهقاجاریه در 1210 ه . ق، نزدیک به 75 سال ایران در وضعیتی پر آشوب به سر برد. سلطنت نادر کوتاه مدت بود و زندیه نیز از تأسیس یک دولت متمرکز نیرومند و فراگیر ناتوان بودند. با ظهور آغامحمدخان قاجار در افق تاریخ سیاسی ایران، زمینههای تأسیس یک دولت فراگیر در ایران فراهم آمد.
آغا محمدخان سلطانی مستبد بود که به توان نظامی ایل قاجار اتکا داشت و عمر کوتاهِ حکومتش در جنگ و خونریزی دَدمنشانه گذشت. اگر به تاریخ ایران
عهد صفویه بنگریم، روشن میشود که قاجارها از ایلات ترک تشکیل دهنده «سپاه قزلباش» صفویه بودهاند.
دولت صفویه ایل قاجار را به نواحی مازندران و گرگان و مرکز ایران کوچاند تا از تجمع و خطر آفرینی احتمالی آنها جلوگیری کند.(1)قبایل طرفدار شاه اسماعیل صفوی که نیروی اصلی سپاه قزلباش را تشکیل میدادند، عبارت بودند از قبایل شاملو، روملو، استاجلو، تکهلو، افشار، قاجار، ذوالقدر. موقعیت قاجارها در هرم حکومتی شاه اسماعیل بالا گرفت(2)و صاحب مقامات مختلف در ساختار اداری و حتی نظامی دولت صفویه گردیدند.(3)
شاه عباس که از قدرت روز افزون قاجارها بیمناک شده بود، اقدام به کوچاندن آنها کرد و گروههای مختلف ایل قاجار را در قراباغ و گرجستان، مرو و استرآباد اسکان داد(4)که بعدها همین جماعت ساکن استرآباد نقش مهمی در تاریخ این ایل به دست آوردند. قاجارهای ساکن استرآباد به دو دسته یوخاری باشها و اشاقه باشها تقسیم شدند.(5)
قاجارها در تاریخ دوران افشاریه و زندیه ایران، بارها نقش آفرینی کردند و فراز و فرودهایی داشتند تا اینکه آغامحمدخان در کودکی به اسارت کریمخان زند درآمد و در حالی که عمه آغا محمدخان از زنان سوگلی کریمخان بود،
آغامحمدخان بهعنوان میهمان تبعیدی و چونان گروی برای کنترل طغیانهای ایل قاجار تا پایان مرگ کریمخان در دربار او زندگی میکرد.(1)در مورد چگونگی رفتار کریمخان با او روایتهای مختلفی وجود دارد. به هر حال، آغامحمدخان پس از مرگ کریمخان به میان ایل خود میرود و در پی یک سلسله جنگها و خونریزیهای سفاکانه در سال 1210 ه . ق (1796 م.) در تهران تاج گذاری میکند و تهران به عنوان پایتخت او برگزیده میشود.
آغا محمدخان تلاش کرد تا به اوضاع از هم گسسته کشور تا حدودی سر و سامان بدهد و در این راه از توان نظامی ایل قاجار بهره گرفت. رژیم آغا محمدخان حکومتی ایلاتی بود. این پادشاه ستمگر لشکرکشیای به گرجستان داشت و به دستور او اهالی «تفلیس» قتل عام شدند. این لشکرکشی زمینه مناسبی برای کشمکشهای بعدی میان ایران و روسیه فراهم آورد. سرانجام آغامحمدخان به سال 1212 ه . ق به قتل رسید و پس از وی برادرزادهاش که «باباخان» نامیده میشد و بعدها به فتحعلیشاه ملقب گردید، در تاریخ 24 ربیع الاول سال 1212 ه . ق رسما تاجگذاری کرد.
فتحعلیشاه کشور را میان فرزندان بیشمارش تقسیم کرد و هریک را به امارتی یا ولایتی گماشت. شاه و اعتمادالدوله [صدر اعظم] در پایتخت و شاهزادگان در سراسر کشور پراکنده بودند. امور لشکری بر عهده شاهزادگان بود و امور دیوانی و مالی را وزیران بر عهده داشتند. غالبا در کنار هر شاهزاده، کادری از وزیران و مستوفیان با تجربه قرار میدادند.
از دوران فتحعلیشاه تلاش گسترده دولتهای استعماری برای نفوذ در ایران به منظور پیشبرد اهداف و سیاستهای مورد نظرشان آغاز گردید و به تدریج دربار ایران و شاهان بیعرضه و شهوتران آن و درباریان نالایق و وابسته، به
1) 1. محمد هاشم آصف رستم الحکماء، رستم التواریخ، امیر کبیر، صص 338، 360 و 361.
مهرههای شطرنج قدرتمداران غربی تبدیل شدند.
در این دوران، سرجان ملکم نماینده دولت بریتانیا به منظور فریب دادن درباریان غافل به ایران سفر کرد. در زمستان 1216 ه . ق، روسها گرجستان را رسما ضمیمه خاک خود اعلام کردند و دولت ایران جهت تلاش به منظور بازپسگیری گرجستان از روسیه متوجه دولت فرانسه شد.
به سال 1222 ه . ق، قرارداد «فین کُن اشتاین» میان دولت فتحعلیشاه و دولت فرانسه بسته شد. به موجب این قرارداد، دولت فرانسه متعهد شد ایران را در بازپسگیری گرجستان و دیگر نواحیای که روسیه اشغال کرده بود یاری دهد. از این رو، ژنرال گاردان از طرف ناپلئون به منظور بازسازی و مدرنیزه کردن ارتش ایران اعزام شد، ولی همان گونه که رسم همه قدرتهای بزرگ است، ناپلئون قول و قرار با ایران را قربانی سازش تاکتیکی با تزار روس کرد و فتحعلیشاه و درباریان دوباره به سوی انگلیس روی آوردند.
از این پس، دومین دگرگونی و گسست بزرگ در تاریخ ایران که به دوران معاصر اختصاص دارد خودنمایی میکند و آن ناگزیری ایران از رویارویی با تمدن تکنیکی ـ بورژوایی غرب مدرن و قدرت استعماری آن است.
انگلیسیهای مکّار سرهارفورد جونز را روانه ایران ساختند و در سال 1224ه . ق، قرارداد جدیدی بین دولت ایران و انگلیس منعقد گردید. در همین اوان، تکاپوها و فعالیتهای گسترده لژهای فراماسونری در یارگیری از میان درباریان و دور و بریهای فتحعلیشاه آغاز میگردد و شخصیتهای مرموزی چون «ابوالحسن خان ایلچی» و «عسگرخان افشار ارومی» توسط استعمار بریتانیا خریده میشوند.
سلسله جنگهای میان ایران و روس که از سال 1218 ه . ق آغاز گردیده بود، سرانجام با شکست ایران و انعقاد قرارداد استعماری «گلستان» به سال 1228 ه . ق به پایان میرسد. با انعقاد این معاهده، سرزمینهای قرهباغ، گنجه، شکی، شیروان، بادکوبه و تمامی داغستان از ایران جدا شد و گرجستان نیز تماما ضمیمه
روسیه تزاری گردید.(1)
نکته شایان توجه این که معاهده گلستان را از طرف ایران میرزا ابوالحسن خان ایلچی فراماسونر امضا کرده است و نماینده دولت انگلستان در زمینه چینی برای انعقاد این معاهده، نقش زیادی داشته است.
باوجود رشادتهای بسیار عباس میرزا فرمانده سپاه ایران ـ و بسیج مردمیای که صورت گرفته بود و حمایت گسترده روحانیون از جنگ علیه روسها، برتری تکنیکی روسها در عرصه نظامی عامل اصلی موفقیت آنها و شکست ایرانیان بود. این امر، عباس میرزا و وزیر معروف او میرزا عیسی فراهانی، معروف به میرزای بزرگ، را با ضرورت یک سلسله «اصلاحات مدرنیستی» در ارتش ایران مواجه کرد. در واقع، سنگ بنای اصلاحات مدرنیستی غربی در دوران فتحعلی شاه با اقدامات عباس میرزا گذاشته شد. احتمالاً او نیت سوئی در این خصوص نداشته و قصد رواج غربزدگی را نداشته است، ولی انجام پارهای دگرگونیها را در مسیر مدرنیزاسیون در ارتش ایران ضروری تشخیص میداده است.(2)
در سال 1241 ه . ق به دلیل ابهامی که درباره تعیین سرحدات مرزی بهویژه در ناحیه گوگچه بین ایران و روسیه بروز کرد، جنگ جدیدی میان دو کشور درگرفت که در سال 1243 ه . ق، به انعقاد معاهده ننگین «ترکمانچای» بین دو کشور انجامید. به موجب این معاهده ایران ولایات ایروان، نخجوان و تمامی سرزمینهای شمال رود ارس را به روسیه واگذار کرد. همچنین از حق بهرهمندی از ناوگان جنگی در دریای خزر محروم گردید و نیز ملزم به پرداخت 20 میلیون
روبل نقره روسی (معادل 5 میلیون تومان) غرامت به روسیه گردید.(1)جالب این است که معاهده ترکمانچای را هم از طرف ایران، میرزا ابوالحسن خان ایلچیِ فراماسونر امضا کرده بود.(2)این امر میتواند نشان دهنده نقش پنهان دولت انگلیس در انعقاد این معاهده جهت تضعیف هرچه بیشتر ایران باشد.
در سال 1249 ه . ق، فتنه و شورشی از ناحیه حاکم هرات (کامران میرزا) بهپا شد و عباس میرزا قصد لشکرکشی به هرات کرد. سپاهیان عباس میرزا به فرماندهی پسرش محمدمیرزا هرات را به محاصره درآوردند، ولی با مرگ ناگهانی عباس میرزا ماجرای تسخیر هرات ناتمام ماند.(3)در تاریخ 19 جمادیالثانی 1250 ه . ق، فتحعلیشاه نیز پس از یک بیماری طولانی درگذشت و محمدمیرزا در 7 رجب 1250 در تبریز تاجگذاری کرد و به سمت تهران به راه افتاد.
محمدشاه درگیریهایی با شاهزادگان مدعی سلطنت پیدا کرد و با استفاده از تدابیر صدر اعظم خود میرزا ابوالقاسم قائم مقام و انجام چند جنگ و خونریزی بر آنها چیره شد.
دوران سلطنت محمدشاه دارای چند ویژگی است:
نفوذ استیلاجویانه و استعماری دو دولت روس و انگلیس تداوم و گسترش پیدا کرد؛
در سال 1253 لشکرکشی بیحاصل محمدشاه علیه حاکم هرات رخ داد
که با دخالت انگلیس به ضرر ایران تمام شد؛(1)
انگلیسیها دست به کار فعال کردن فرقههای مذهبی در ایران شدند و آقاخان محلاتی ـ رهبر فقه اسماعیلیه ـ را تحریک به شورش کردند. شورش او به سال 1256 رخ داد و سرکوب شد؛
ساختار حکومت ایلاتی قاجاریه با سرعت بیشتری رو به ضعف و سستی گذاشت و ناکارآمدتر از پیش گردید؛
در سال 1260 ه . ق قیام بابیه رخ داد. در جمادی الاول سال 1260 میرزا علی محمد شیرازی خود را «باب» نامید و مردم را به آیین خود فراخواند. او فرزند یک تاجر شیرازی بود و از ضعف و بحران اقتصادی کشور و نارضایی مردم به نفع خود بهره برد. دولت محمدشاه، باب را در قلعه چهریق ماکو زندانی کرد، ولی تحریکات هواداران او ادامه یافت.
در دوران سلطنت محمدشاه قاجار، تجارت و بازرگانی (که از دوره قبل رونق گرفته بود) همچنان ترقی کرد. یکی از دلایل این امر آن بود که مالیات چندانی از تاجران و بازاریان گرفته نمیشد و مالیات بر مستغلات نیز ناچیز بود و دکانها و تیمچهها مالیات بر درآمد پرداخت نمیکردند. بهدلیل حضور استعمار اروپایی، بازار داد و ستد کالاهای خارجی اندک اندک پر رونق میشد، ولی کشاورزی ایران ویران بود و رو به قهقرا میرفت. پادشاه و درباریان از اوضاع عالم بیخبر بودند و ترفندهای استعماری را نمیشناختند.
محمدشاه، مقام ایلخانیگری را در میان قاجار تضعیف کرد و رئیس ایل را مجبور ساخت که در میان ایل خود زندگی نکند. محمدشاه در اوایل سلطنت خود، میرزا قائم مقام ـ صدر اعظم ـ خود را به قتل رساند و به جای او مرادش حاج میرزا آقاسی را به صدارت واداشت. او مردی بیکفایت بود. در دوران
1) 1. ناسخ التواریخ، ج دوم، ص 89 .
محمدشاه، فرانسویها نیز همچون روسیه و انگلیس از امتیاز «کاپیتولاسیون» برخوردار شدند.
در این دوران بود که مقاومت حماسی مردم بوشهر به رهبری تنگستانی علیه قوای انگلیسیای که به ایران هجوم آورده بودند صورت گرفت.
در این دوران پس از کشمکشهای مختلف مرزی سرانجام معاهده «ارزنهُالروم» میان ایران و دولت عثمانی به امضا رسید که امیر نظام که بعدها به امیرکبیر معروف شد، درا ین عهدنامه نقش مهمی برعهده داشت. حضور استعمار مدرن و اندیشههای تجدد طلبانه در این دوره رنگ و اثرگذاری بیشتری یافتند و اگرچه لژ رسمی فراماسونری در کشور وجود نداشت، ولی وابستگان پنهان برخی از این محفلها در مراکز قدرت ایران فعال گردیده بودند.
در دوران سلطنت محمدشاه، دامنه اختیارات و نفوذ فرزندان درجه اول فتحعلیشاه در کشور محدود گردید و این امکان در اختیار فرزندان عباس میرزا قرار گرفت.
نفوذ ایل قاجار در مقابل اقتضائات تمرکزگرای حکومتی رو به کاهش گذاشت. محمدشاه در مقایسه با سلف خود نسبت به روحانیان شیعه تا اندازهای کم توجه بود. اساسا در دوران محمدشاه و بهویژه بر اثر شوک وارده از ناحیه معاهده ترکمانچای، نوعی انفعال در سیاست ایران نسبت به دولتهای استعماری دیده میشود.
دوران سلطنت محمدشاه زمانی آغاز میگردد که میرزا ملکم خان کودکی یک ساله میباشد و زمانی پایان مییابد که او نوجوانی پانزده ساله است که از ده سالگی به اروپا سفر کرده است. میرزا یعقوب ـ پدر میرزا ملکم ـ با حاجی میرزا آقاسی آشنایی و دوستی داشت و از نفوذ صدر اعظم برای فرستادن پسرش به فرنگ بهره برد.
محمد شاه پس از 14 سال سلطنت در 6 شوال 1264 ه . ق درگذشت و ولیعهد او ناصرالدین میرزا از تبریز به تهران آمد و بر تخت سلطنت قاجار تکیه
زد. ناصرالدین شاه میرزا تقی خان امیر نظام را که به او در رسیدن به سلطنت کمک بسیار کرده بود، به صدارت خود برگزید.
امیرکبیر به یک سلسله اقدامات اصلاحی در ایران دست زد. امیرکبیر از سال 1264 ه . ق تا سال 1268 ه . ق، در پست صدارت ایران قرار داشت و در این سال به فرمان ناصرالدین شاه به قتل رسید. امیرکبیر کوشید که جیره و مواجب بیجای درباریان را کاهش دهد و بر نظم و سامان ارتش تا حدودی بیفزاید. او به گونهای کوشید تا ساختاری شبیه بوروکراسیهای مدرن در کشور پدید آورد. قضاوت در مورد امیرکبیر تا حد زیادی سخت و دشوار است؛ زیرا هرچند نمیتوان در حُسن نیت او تردید نمود، ولی به هر حال او در مقام صدارت پادشاه فاسدی چون ناصرالدین شاه به تحکیم سلطه قاجاریه خدمت میکرد؛ دوم اینکه برخی عملکردهای وی زمینههای نفوذ تجدد و مدرنیزاسیون فاقد تفکر و زیربنای نظری آن را در کشور فراهم کرد و گسترش داد.
اصل امیر از ده هزاوه ازقرای بلوک فراهان عراق بود... پدر میرزاتقی خان امیر، کربلایی محمدقربان است. به مناسبت مجاورت قریه مهرآباد فراهان که اصل خاندان قائممقام از آنجا بود، با هزاوه موطن و مسکن کربلایی محمدقربان پدر امیر، این مرد در عداد خدمتکاران قائممقام اول، یعنی میرزا عیسی معروف به میرزا بزرگ در آمد و در دستگاه او سمت آشپزی پیدا کرده و بعدها در پیش قائممقام ثانی ناظر آشپزخانه و در پیری قاپوچی او شده است.(1)
سیاست داخلی امیرکبیر در آغاز سلطنت ناصرالدین شاه عبارت بود از برانداختن نفوذ درباریان و قطع مستمریهای فوقالعاده که بدون سبب به اشخاص داده میشد و تمرکز امور اداری و مالیاتها و درآمدهای دولت و تنظیم بودجه، که تا آن زمان در ایران سابقه نداشت. و ایجاد
1) 1. علیاصغر شمیم، ایران در دوره سلطنت قاجار، علمی، ص 156.
تعادل بین درآمد و هزینه دولت و تشکیل سپاه منظم تحت السلاح و از میان بردن ملوکالطوایفی و رؤسای ایلات و بسط معارف به طریق اقتباس از اصول معارف اروپایی... . در آغاز امر به قلع و قمع سالار در خراسان و دفع فتنه پیروان باب و سرکوب کردن شورشیان فارس و بختیاری همت گماشت.(1)
فتنه باب که از زمان محمدشاه آغاز شده بود، در سالهای آغازین سلطنت ناصرالدین شاه نیز ادامه یافت و زمانی که به یک غائله جدی و خطرساز تبدیل شد، با قاطعیت امیرکبیر و اعدام علی محمد باب به سال 1266 ه . ق پایان گرفت. اساساً ناصرالدین شاه اگرچه خود را آدمی مذهبی جلوه میداد، ولی از روحانیت مقتدر شیعه چندان خوشش نمیآمد؛ هرچند از آن میترسید و ملاحظه آن را میکرد. عالمان سیاسی بزرگی، معاصرِ ناصرالدین شاه بودند؛ افرادی مانند حاج ملا علی کنی، میرزای شیرازی، آقا نجفی اصفهانی، میرزا محمدحسن آشتیانی، محمدصالح عرب، میرزا جواد مجتهد تبریزی و سیدعلی اکبر فال اسیری.
به یک اعتبار ناصرالدین شاه سلطنت خود را مدیون درایت و کاردانی میرزا تقیخان امیرکبیر بود. وی توانست سپاهیان و نیز هزینه لازم برای جلوس ناصرالدین شاه به سلطنت را فراهم آورد. (2)
گاه ناصرالدین شاه در ارتباط با فتنه باب از خود سستیهایی نشان داد و کوشید با برگزاری مجالس مناظره مسئله را پایان دهد، ولی اندک اندک کار بابیه از یک انحراف مذهبی صرف به یک فرقهسازی تحریکآمیز استعماری بدل گردید. ریشه ماجرای بابیه در آرای شیخ احمد احسایی (م 1242 ه . ق) بود که مسئله غیبت حضرت حجت(عج) و تداوم زندگی ایشان را با برخی تأویلهای
غلط شبه فلسفی و یونان زده درآمیخت و مسئله «رکن رابع» را مطرح ساخت.
پس از مرگ شیخ احمد احسایی، کاظم رشتی شاگرد معروف او زاویه انحراف را بازتر کرد و در آخر عمر خود از حضور «باب امام عصر» و ضرورت یافتن او سخن گفت. کاظم رشتی به سال 1259 ه . ق درگذشت و علیمحمد باب که تاجرزادهای جاهطلب و کمسواد بود، نخست به دعوی باب امام عصر بودن و سپس ادعای خود امام عصر بودن پرداخت.
شرایط نابسامان اقتصادی ایران بهویژه در زمینه کشاورزی و زندگی روستایی، ستمهای وحشتناک پادشاهان قاجار نسبت به رعیت و گسترش طبقه تاجر شهرنشینی که کمکم با سرمایهداری جهانی پیوند میخورد و تا حدودی گرایشهای شبهمدرنیستی داشت، سبب شد که ادعاهای دروغین باب از نفوذ نسبی در میان برخی گروههای اجتماعی برخوردار شود و در حدود سالهای 1265 ه . ق و 1266 ه . ق به یک جنبش گسترده و خطرساز بدل شود. در این میان، نقش مکارانه سیاست دولت انگلیس و روس برای فرقهسازی مذهبی در ایران و تضعیف حضور و نفوذ روحانیت شیعه [که همیشه چونان سدی در برابر امواج تهاجم استعماری ایستادگی میکرده است] در بهرهبرداری از فضای کشور و تقویت دامنه نفوذ بابیها بسیار قابل توجه است.
به هر حال، باب به سال 1266 ه . ق اعدام شد و پس از سوء قصد ناموفق پیروان باب به ناصرالدین شاه و سرکوب گسترده آنان از سوی حکومت مرکزی فتنه و غائله باب از فعالیت بازماند.
ولی در مقابل سیاست امیرکبیر و ناصرالدین شاه برای گسترش ساختار دیوانسالاری متمرکز شبه مدرن و کاهش نفوذ نظام ایلخانی، طغیانهایی از سوی برخی بلندپایگان ایل قاجار صورت گرفت که شاید مهمترین آنها شورش حسن خان سالار دوالو در خراسان بود.
خاندان دوالو در رأس نیروهای جنگی ایل قاجار قرار داشتند و از
خانوادههای پرنفوذ قاجاری بودند. حسنخان سالار و پسرش به همراهی محمدعلی خان دوالو به حکم دولت مرکزی اعدام شدند. پایان یافتن شورش آنها، ضربه سهمگینی بر پیکر گرایشهای ایلاتی قاجاریه و به نفع سیاستهای بوروکراسی متمرکز شبه مدرن امیرکبیر بود. نویسنده روضة الصفا به گونهای از واقعه اعدام حسنخان سالار مینویسد که گویا ناصرالدین شاه راضی به مرگ او نبوده است.(1)
البته تاریخ سلطنت ناصرالدین شاه را میتوان از یک سو آیینهای از یک سیر مذبذب میان گرایشهای ایلاتی و مدل حکومتی مبتنی بر آن، و از سوی دیگر، میل به گسترش بوروکراسی مدرن و شبه مدرن فاقد زیربنای تئوریک و تفکری و صرفا تقلیدی دانست. با مرگ امیرکبیر در واقع نخستین تلاش میانه روانه و معتدل برای گسترش مدرنیزاسیون در ایران موقتا کمرنگ میگردد.
حرکت امیرکبیر در مسیر الگوگیری از گرایشهای مدرنیزه روزگار خود، با حرکتهای خائنانه و وابسته افرادی مانند میرزا حسین خان سپهسالار و تئوریپردازیهای مقلدانه میرزا ملکم خان تفاوتهای اساسیای داشت که به آنها اشاره میکنیم:
امیرکبیر فردی با حسن نیت، صادق، دلسوز، فسادناپذیر و غیر وابسته بود؛ صفاتی که در میرزا حسین خان و امین الدوله و امین السلطان و دیگران به هیچ روی وجود نداشته است.
امیرکبیر در عین دریافت ضرورت انجام پارهای اصلاحات در نظام حکومتی قاجار، چون فاقد بینش تئوریک و دریافت حضوری از موقعیت تاریخی ایران بود، پشتوانه و یا حتی انگیزه لازم برای تلاش به منظور فراتر رفتن از افق اقتباس از مدرنیته را نداشت.
1) 1. روضة الصفا، ج دهم، ص 319.
با قتل امیرکبیر، میرزا آقاخان نوری (اعتمادالدوله) به صدارت رسید. میرزا آقاخان نوری فردی فاسد و وابسته به سیاست دولت انگلیس بود. از رویدادهای مهم دوران صدارت او جنگ سوم هرات است که با زیانهای بسیاری برای ایران همراه بود. سرانجام در سال 1273 ه . ق و در دوران صدارت میرزا آقاخان نوری افغانستان از ایران جدا میشود و هیئت ایرانی به سرپرستی فرخ خان امین الدوله (که همگی به لژهای فراماسونری پیوستند) قرارداد ننگین پاریس را امضا میکنند. میرزا ملکم خان ناظم الدوله نیز از اعضای این هیئت است و به جمع وابستگان فراماسونری میپیوندد. (1)میرزا آقاخان نوری از سال 1268 ه . ق تا 1275 ه . ق، صدارت را بر عهده داشت و در این سال از صدارت عزل گردید.
پس از تجزیه هرات از ایران توطئههای دولت استعماری انگلیس به منظور جدا کردن سیستان از ایران آغاز گردید تا اینکه سرانجام در سال 1289 ه . ق، به
1) 1. به این نکات در شرح زندگی ملکمخان با تفصیل بیشتر اشاره میکنیم.
تجزیه بخشی از سیستان از ایران موفق گردید. ایران دوران سلطنت ناصرالدین شاه و صدارت میرزا آقاخان نوری عرصه نقشآفرینیهای ریاکارانه دولتهای روس و انگلیس بهویژه دومی بود، ولی جالب اینجاست که در این دوران، یعنی روزگار صدارت میرزا آقاخان نوری در مقام مقایسه با روزگار صدارت میرزاحسین خان سپهسالار متجدد و منورالفکر و دوست نزدیک و یارغار میرزا ملکمخان ناظم الدوله، به لحاظ کمّی و کیفی امتیازات خائنانه کمتری به بیگانگان واگذار شده است. در دوران صدارت میرزاحسین خان سپهسالار و امینالسلطان که هر دو از داعیهداران تجدد و مدرنیته هستند، بازار واگذاری امتیازات استعماری به بیگانگان از رونق غیرقابل مقایسهای با دیگر ادوار برخوردار است. این امر، به روشنی نقش زمینهساز مدرنیستها و منورالفکران برای حضور استعمار در ایران را آشکار میکند.
ناصرالدین شاه پس از آن که با بحرانها و فشارهای ناشی از نفوذ مدرنیته و استعمار روبهرو شد، به فکر انجام پارهای دگرگونیها در ساختار اداری رژیم قاجاریه به صورتی تقلیدی از غرب پرداخت، ولی اینبار از یک سو از صداقت و نیروی میرزاتقی خان خبری نبود و از دیگر سو نفوذ دولتهای استعماری بیش از روزگار امیرکبیر گردیده بود و طبیعی بود که طرح تقلیدیای که با سطح فکر ناصرالدینشاه هماهنگ باشد و توسط صدر اعظمی وابسته و فاسد اجرا شود، چیزی جز یک تراژدی نخواهد بود. ناصرالدین شاه در تاریخ 20 شعبان 1287 فرمانی صادر کرد که به موجب آن شورای مملکتی شامل 9 وزیر به ریاست صدراعظم تشکیل شود. وی سرانجام در سال 1288ه . ق، صدارت اعظم را به میرزاحسین خان سپهسالار واگذار کرد. بنا به نقل روایات تاریخی آیت اللّه حاج ملاعلی کنی با این انتساب مخالف بود و در نامهای به ناصرالدین شاه چنین نوشت:
علامت زوال و انقراض یک سلطنت و کشور و بدبختی و اضمحلال ملت و مردم مملکت این است که افراد نالایق و پست به مقامات عالیه
برسند و پستهای حساس را اشغال کنند. در کشور ایران هنوز هنرمندانی هستند و اشخاص لایق نمردهاند که چنین فردی بر مسند وزارت متکی شود.(1)
دوران صدارت میرزا حسینخان سپهسالار از سیاهترین دورههای تاریخ سلطنت ناصری در واگذاری انواع امتیازات استعماری به دولتهای روس و انگلیس بود. یکی از مشهورترین و حیرتانگیزترین آنها «قرارداد رویتر» است که به سال 1289 امضاء شد و در سال 1290 در اثر تلاشها و مخالفتهای مرحوم آیتاللّه حاج ملا علی کنی و حمایت مردم لغو گردید.
میرزا حسینخان سپهسالار که عضو فراماسونری و از دوستان نزدیک میرزا ملکمخان و از چهرههای داعیهدار تجدد در ایران بوده است، از عوامل اجرای پروژه اخذ شبه مدرنیته در ایران بوده است. ما در این رساله در بحثی مستقل درباره او سخن خواهیم گفت. طبق قرارداد رویتر، بیشتر منابع و امکانات سرزمین ایران در اختیار استعمار انگلیس قرار میگرفت. امتیاز قرارداد رویتر که سپهسالار امضاکننده و عامل واگذاری آن به شخصی انگلیسی به نام بارون جولیوس رویتر بود، آنچنان ذلتبار و خائنانه بود که لُرد کُرزن ـ مأمور استعماری انگلستان در هند و خاورمیانه ـ درباره آن مینویسد:
عجیبترین امتیازی که در طول تاریخ نظیر ندارد و به موجب آن، تمام منابع طبیعی کشوری به یک خارجی تسلیم و تفویض گشته است.(2)
امتیاز رویتر توسط میرزا حسینخان سپهسالار و با همکاری میرزا ملکمخان ناظمالدوله به یک یهودی انگلیسی به نام بارون جولیوس رویتر واگذار شد. به
موجب این امتیاز، حق احداث راهآهن، تراموا، بهرهبرداری از کلیه معادن و منابع به جز طلا و نقره و سنگهای قیمتی، بهرهبرداری از جنگلها، احداث قنوات و کانالهای آبیاری به طور قطعی و انحصاری به مدت هفتاد سال و اداره گمرکات و حق صدور همه نوع محصولات به ایران، به مدت 25 سال به رویتر واگذار گردید و در ازای این همه امتیاز، مبلغ دویست هزار لیره بابت سفر ناصرالدین شاه به خارج، از دولت انگلستان وام گرفت. در کارنامه میرزا حسینخان سپهسالار، خیانتهای بسیاری دیده میشود که افزون بر واگذاری امتیاز رویتر، ترتیب دادن دو سفر بیفایده به اروپا برای ناصرالدین شاه، آوردن قزاقهای روسی به ایران و واگذاری امتیاز شیلات به روسها، تن دادن به حکمیت گلد اسمیت بوده است که به جدا شدن بخشهایی از سیستان و بلوچستان از ایران انجامید.
بررسی دقیق رویدادهای سالهای 1287 ـ 1289 نشان میدهد که دست پنهان استعمار انگلیس آشکارا در ارتقای رتبه سیاسی میرزا حسین خان سپهسالار به عنوان یک صدراعظم وابسته و متجدد و فراماسونر نقش داشته است. میرزا حسین خان در سال 1287 و به هنگام سفر شاه به عراق و زیارت عتبات عالیات در بغداد، فرمان سه وزارتخانه عدلیه، اوقاف و وظایف را از دست شاه دریافت کرد و به همراه او به تهران آمد. در سال 1288 به عضویت «دارالشورای کبرای دربار» که ناصرالدین شاه به تازگی تأسیس کرده بود در آمد و سپس به مقام سپهسالاری اعظم قشون ایران و وزارت جنگ منصوب شد و چهل و هفت روز بعد به صدارت اعظمی دولت ایران رسید.
این ارتقای سریع و شگفتانگیز میرزا حسینخان در سلسله مراتب دولت ایران، با سیاستهای دولت انگلیس در زمینه افغانستان و دخالت در امور بلوچستان و سیستان ارتباط مستقیم داشت.
محمود محمود درباره میرزا حسین خان سپهسالار به نقل از رالنسون انگلیسی چنین مینویسد:
در موقع انتخاب این مرد به صدارت اعظمی چند موضوع مختصر و کوچک در میان بود که میبایست بین دولت انگلیس و ایران حل و فصل شود... این قضایا از جمله قضیه دستاندازی امیرشیرعلی بر سیستان، تعرضات خان کلات به بلوچستان و قبول حکمیت انگلیس در این دو مورد [بود] و البته در حل تمام این مسایل و قضایا دخالت و نفوذ موافقتآمیز شخص صدراعظم فوقالعاده مؤثر است. بنابراین، ایجاد روابط حسنه از نوجزوپروگرام سیاسی میرزاحسین خان سپهسالار بود و این حُسن نیت [!] او، راه را برای حل تمام این مشکلات صاف و هموار نمود... در پروگرام میرزاحسین خان که برای احیاء مملکت ایران طرح شده بود، این نظر را داشت که منافع ایران را با منافع انگلستان توأم کند.(1)
بدینسان دولت انگلیس از میرزاحسین خان سپهسالار، پذیرش حکمیت انگلیس را در تعیین حدود مرزی سیستان و بلوچستان ایران به منظور محدود کردن قدرت مانور دولت روسیه و تصویب امتیازنامه رویتر، طلب کرده و آن را شرط حمایت از او برای قرار گرفتن در مقام صدارت اعظمی ایران قرار داده بود.
در موقع تعیین میرزاحسین خان با معاونت و اصرار انگلیسها به صدارت، انگلیسیها برای چهارفقره از تقاضاهای خودشان از او قول گرفتند: 1. قبول حکمیت انگلیس راجع به بلوچستان؛ 2. قبول حکمیت مأمور انگلیس راجع به حدود سیستان؛ 3. دادن امتیاز منابع سرتاسر ایران به بارون ژولیس دو رویتر؛ 4. بردن ناصرالدین شاه به لندن برای دیدن عظمت امپراتوری انگلیس. صدر اعظم دست نشانده هم هر چهار فقره را موافق دلخواه انگلیس انجام داد.(2)
لردکُرنرن ـ مأمور کهنهکار استعمار بریتانیا ـ درباره سپهسالار گفته است:
شوق و ذوق برای دوستی با انگلیس، صمیمیت و وفاداری نسبت به دولت انگلیس هیچوقت به این درجه در ایران بالا نگرفته بود که در زمان میرزا حسینخان سپهسالار بالا گرفت.
میرزاحسین خان سپهسالار سیاستمداری تجددگرا و اصلاحطلب و دوست نزدیک و صمیمی میرزاملکمخان بود. از دوران صدارت او، اصلاحات مدرنیستی در رژیم قاجاریه صورت گستردهتر و عمیقی مییابد. اگر میرزاملکم را پدر اندیشه شبه مدرنیته ایران و تجسم پیوند استعمار و روشنفکری مدرنیست بدانیم، میرزاحسینخان سپهسالار را میتوان تجسم اراده اجرایی بوروکراتیک در عهد قاجاریه به منظور اجرای پروژه شبه مدرنیته در ایران دانست. میرزاحسین خان سپهسالار پیشتاز نسل دولتمردان متجدد [مدرنیست] و داعیهدار آزادیخواهی و قانونگرایی است که در نظر و عمل به استعمار مدرن وابسته بوده و در مسیر منافع آن گام بر میدارند. با قدرت گرفتن میرزاحسین خان سپهسالار، ساختار ایلاتی رژیم قاجار در برابر بوروکراسی تقلیدی متکی بر دولتمردان و روشنفکران غربزده به طور کامل در موضع انفعال و ضعف قرار گرفت.
اگر امیرکبیر در حوزه اجرا در پی پروژه مدرنیته غربزده در ایران بود، میرزاحسینخان سپهسالار و میرزاملکمخان ناظمالدوله در دو قلمرو اجرایی بوروکراتیک و حوزه نظری، خواهان جهتگیری به سوی شبه مدرنیته غرب زده بودند؛ همان چیزی که نزدیک به چهار دهه بعد، رضاخان پهلوی معمار شبه مدرنیته بیمار ایران، آن را عینیت بخشید و مسیری فاجعهبار از تجددگراییای سطحی، خائنانه، وابسته و تاراجگر منافع ملی و منابع انسانی ایران پدید آورد؛ راهی تلخ که سرانجام با بر باد دادن فرصتها، امکانات و منابع گسترده طبیعی و مالی و انسانی ایران، حتی از کشور ما یک غربزده درجه دو مانند کره جنوبی و تایوان پدید نیاورد، بلکه یکسره ایران را به قعر ظلمات شبه مدرنیته بیماری
پرتاب کرد که وابستگی سیاسی و اقتصادی، بیهویتی فرهنگی و درماندگی و فقر و استبداد را توأمان به همراه داشت و به اسارت 57 ساله ایران در دست سلطنت پهلوی انجامید.
در سال 1302 ه . ق میرزاعلی اصغرخان امین السلطان که بعدها به اتابک اعظم ملقب شد، امور کشور را در دست گرفت. او سیاستمداری باهوش و با اراده، ولی فردی وابسته بود. اتابک تا مقطع جنبش تنباکو، به سمت سیاستهای دولت انگلیس متمایل بود و پس از آن، به سمت دولت روس گرایش یافت. امینالسلطان تا پایان سلطنت ناصرالدین شاه و قتل او به سال 1313 ه . ق، و پس از آن نیز در دوران مظفرالدین شاه یک سال صدراعظم بود. امینالسلطان نیز در مسیر شبه تجدد وابسته ایران گام برداشت؛ هرچند آهنگ غربزدگی او به تندی میرزاحسین خان سپهسالار نبود. در دوران صدارت اتابک، امتیازهای بزرگی مانند امتیاز انحصار تنباکو و امتیاز تأسیس بانک شاهنشاهی به انگلیس داده شد. در سال 1306 ه . ق، امتیاز خائنانه «لاتاری» به ملکمخان واگذار گردید. و امتیاز ساختن راه تهران به سواحل خلیجفارس به انگلستان واگذار شد. در دوران صدارت امینالسلطان، «پیمان آخال» با روسیه بسته شد که براساس آن، بخشهایی از خاک ایران از جمله عشق آباد، مرو، دو قلعه گرماب و قلقلات از حوزه نفوذ و اقتدار ایران خارج گردد. در واقع، این پیمان ضربهای به استقلال ایران بود. همچنین در دوران امینالسلطان امتیاز تأسیس بانک استقراضی روس، ساختن راههای شوسه، استفاده از معادن و جنگلهای ایران و احداث راهآهن به روسها واگذار گردید که چنانکه خواهیم دید همگی ضربههای هولناکی بر پیکر اقتصاد ایران وارد ساختند.
در مقام جمعبندی، نتایج نیمقرن پادشاهی ناصرالدین شاه قاجار بر ایران را میتوان اینگونه جمعبندی کرد:
از ایران و جدایی افغانستان؛
جدا شدن بخش اعظم سیستان و بلوچستان از ایران؛
شدت گرفتن رقابت بین روسیه و انگلیس در غارت ایران و گسترش دامنه نفوذ آنها در سیاست کشور؛
تشدید و گسترش رشوهخواری و فساد دولتی و افزایش فقر مردمی؛
شدت گرفتن روند رو به زوال اقتصاد کشاورزان ایران و گسترش وابستگی به نظام استعمار جهانی؛
6. نفوذ فراماسونرها و منورالفکران اغلب وابسته و به کلی غربزده تا درون دولت ایران و اجرای طرحهای خود به منظور گسترش شبهمدرنیته بیمار در ایران؛
پیدایش و گسترش نهضتهای فکری انحرافی و ساخته استعمار؛
اعطای امتیازهای گسترده به دولتهای استعماری و تشدید حیرتانگیز وابستگی اقتصادی و سیاسی ایران؛
فروپاشی کامل استقلال سیاسی و اقتدار ملی به دلیل سیاستهای توسعهطلبانه استعماری و خیانتهای مستمر دولتمردان غربزده داخلی و بیکفایتی ناصرالدین شاه و نیز روند رو به شتاب وابستگی اقتصاد ایران به استعمار سرمایهداری جهانی؛
مقاومت فعال روحانیان در مقابل امتیاز دهیهای خائنانه و استعماری؛ مانند مقابله آیتاللّه حاج ملاعلی کنی با امتیاز خائنانه رویتر و دخالت ایشان در برچیدن موقتی بساط فراماسونرها و نیز وقوع جنبش بزرگ مردمی علیه استبداد و استعمار به رهبری روحانیت و لغو امتیاز خائنانه انحصار توتون و تنباکو که نمونهای مهم از همراهی مردم و روحانیت در حرکتی استقلالطلبانه و ضداستعماری بود.
دوران ناصرالدین شاه، مقطع اوج فعالیت سیاسی و اجتماعی میرزا ملکمخان و کوششهای او در ترویج آرای منورالفکرانه و شعارهای میانتهی اصلاحطلبی و
قانونگرایی و آزادیخواهی و ادعاهای لیبرالیستی در داخل دولت و خارج آن بود. میرزاملکمخان پس از مرگ ناصرالدین شاه، 13 سال دیگر زنده بود و در دوران مظفرالدین شاه هم عنوان سفارت گرفت که بدان خواهیم پرداخت.
دوران سلطنت ناصرالدین شاه به ویژه از مقطع صدارت میرزاحسین خان سپهسالار به بعد، روزگار گسترش نفوذ استعمار مدرن و سیطره تدریجی مظاهر مدرنیزاسیون و افزایش نفوذ محافل فراماسونری و روشنفکری و ویرانی اقتصاد کشاورزی و وابستگی هرچه بیشتر بازرگانی و تجارت ایران به استعمار سرمایهداری است. در این سالها، به واسطه هجوم کالاهای خارجی، صاحبان حرفهها و صنایع در شهرهای مختلف ایران به تدریج مشاغل و ابزار کار خود را از دست دادند؛ از میزان تولیدات داخلی به شدت کاسته شد و بازار و تاجران ایرانی اندک اندک به عامل فروش کالاهای خارجی بدل گردیدند. ملا عبدالرسول کاشانی در رساله انصافیه خود، اوضاع اقتصادی سالهای پایانی ناصرالدین شاه و سالهای آغازین مظفرالدین شاه را اینگونه توصیف میکند:
از زمان اواخر صفویه که تجار بیدار فرنگ، به ایرانِ غافل، پای آمد و شد و معامله باز کردند و مردمانِ غافل را به (اجناس) سرخ خود فریب دادند، این بیچارهها آنچه طلا آلات و نقود و ذخایر و دفاین داشتند، همه را تا به حال همی دادند.... تمام سرایها و خانههای ایران یک دکان شد از اجناس بیاصل و بیدوام دولتهای خارجه، بلکه بالمره چشم از اولین مایه ثروت خود که غلهجات و پنبه و اجناس دیگر است پوشیده، به حمّالی دیگران کوشیدیم. ما به حمّالی و دستفروشی قناعت کردیم.(1)
1) 1. ملا عبدالرسول کاشانی، رساله انصافیه، صفر 1328، برگرفته از: فریدون آدمیت، ایدئولوژی مشروطیت ایران، ص 256 و 257.
در واقع، حضور سرمایهداری خارجی در کشور کمکم آرایش طبقاتی و سیمای شهرهای اصلی کشور را تغییر داد. حاج سیاح که خود گرایشهای آشکار منورالفکرانه داشته است، در سال 1296 ه . ق مینویسد:
مالالتجاره ایران که از آنجا (گیلان) حمل میشود، پنبه و ابریشم و خشکبار و پوست و بره و گوسفند و فرش و برنج و ماهی است و مالالتجاره روسیه از آنجا همه حوایج ایران. این تجارت به این ترتیب، در اندک زمان صنایع ایران را نابود و اهل ایران را پریشان و گرسنه خواهد کرد... این سیل، ثروت ایران را خواهد برد و این هزاران هزار خروار قند و شکر، دندان ایرانیان بیچاره را کند خواهد کرد و این اشیای شکستنی شیشه و بلور سرایشان را خواهد شکست و بالآخره با کبریت تجارت خرمنهای کاغذ و البسه که به ایران میریزد، آتش خواهد گرفت. ایرانی غافل از اینکه چه میکند، گمان میکند که خدا روسها را خلق کرده کار کنند. ایشان راحت برند... ایران در و دروازه ندارد.(1)
لرد کُرزن عامل استعمار انگلیس در رسالهای به نام ایران و مسئله ایران(2)از نفوذگسترده سلیقه اروپایی و کالاهای تجملی همچون ابریشم و ساتن نام میبرد و میگوید لباس یک دهاتی ساده ایرانی یا از مسکو وارد میشود و یا از منچستر و نیلی که برای چادر همسرش به کار میبرد از بمبئی؛ در ایران همه طبقات از پایین تا بالا وابسته به کالاهای غربی شدهاند.(3)
حاج زین العابدین مراغه ای که خود از روشنفکران متمایل به غربزدگی و
لیبرالیسم است، ولی مثل ملکمخان فاسد و خائن نیست، در کتاب سیاحت نامه ابراهیم بیگ که به احتمال در یکی دو سال پایانی سلطنت ناصرالدین شاه منتشر شده است، درباره کاروانسراهای تبریز مینویسد: رفتیم به کاروانسراهای تجارنشین؛ خیلی جاها معتبر و با شکوه بودند. به اندکی ملاحظه معلوم شد که در این شهر، تجارت عمدهای هست و مردم هم به تجارت مایلند، ولی چه سود، که همه امتعه خارجه است. از امتعه داخلیه نشانی دیده نمیشد.... آن وقت فکر کردم که شیاطین فرنگستان به قوت علم، همهساله چقدر پول از این مملکت بیرون میکشند.(1)
برابر آماری که از گزارشها و سفرنامههای نویسندگان داخلی و خارجی به دست میآید، نسبت تجارت ایران با انگلستان در اواخر سلطنت مظفرالدین شاه و درست دو سال پیش از وقوع انقلاب مشروطه، 1 به 4 بوده است؛ یعنی ایران 4 برابر بیش از آن که به انگلستان صادرات نماید، از آن واردات داشته است و متأسفانه این واردات مسیر وابسته کردن اقتصاد ایران و دگرگونی ساختارهای آن را میگذرانده است.(2)
آمار و ارقام در زمینه سمتگیری اقتصاد ایران به سوی یک رابطه نابرابر تجاری به نفع بیگانگان بسیار زیاد است که از نقل آن خودداری میکنیم. نکته دیگر این است که نفوذ اقتصادی استعمار مدرن به تدریج، یک طبقه بزرگ از تاجران ثروتمند مرتبط با غرب را پدید میآورد که ضمن اینکه به لحاظ اقتصادی، وارد کننده و نماینده کالاها و شرکتهای غربی بودند و اقتصاد مصرفی وابسته را در ایران گسترش میدادند، از لحاظ اجتماعی نیز پایگاه طرفدار ایدههای غرب زدهای بودند که فراماسونرها و منورالفکران و دولتمردان
اصلاحطلب نفوذی مطرح میکردند. بعضی از این تاجران برای سهولت در فعالیتهای اقتصادی خود آشکارا به تحتالحمایگی انگلستان درآمدند؛ مثل حاج عبدالکریم و حاجی محمد قوام تاجران مشهدی، حاجی میرزامحمود مشکی ـ از تاجران پرنفوذ اصفهان ـ و حاجی بابا صاحب در بوشهر.(1)برخی دیگر از تاجران ایرانی مانند حاجی غلام محمد صدر ملک التجار اصفهانی، شریک و عامل شرکت دیوید سامسون گردیده بود و یا حاجی علی ا کبر یزدی مشهدی، نمایندگی شرکتهای زینگلروهانس را داشت و یا میرزا محمد صادق دهدشتی ـ از تاجران شیراز ـ عامل شرکتهای زیگلر و گری پل بود.(2)
در این سالها، روسها و انگلیسیها به غارت منابع طبیعی و امکانات این سرزمین نیز پرداختند. در سال 1307 ه . ق، در قراردادی که میان امین السلطان و نماینده تجارت خا نه کومیس توفیلاکتوس و وزیر مختار روس در تهران به امضا رسید، «دولت علیه ایران همگی درختهای زیتون ایالت گیلان را در منجیل و رودبار، رستمآباد و اطراف رودخانه سفیدرود و سایر نقاطی که زیتون به عمل میآید، برای مدت بیست و پنج سال به تجارتخانه کومیس توفیلاکتوس واگذار مینماید».(3)
اینها غیر از واگذاری امتیازاتی مثل امتیاز رویتر، بانک شاهنشاهی و استقراضهای پیاپی است که در این دوره رواج داشته است.
یرواند آبراهامیان درباره نفوذ استعماری اقتصاد سرمایهداری در دوران قاجاریه تا آستانه مشروطه چنین مینویسد:
با اینکه در آغاز سده، نوزدهم ایران از اقتصاد جهانی کاملاً برکنار و جدا بود، در پایان سده کاملاً در مسیر ادغام در شبکه اروپایی تجارت بینالمللی قرار گرفته بود. به این ترتیب، شکستهای نظامی به امتیازدهیهای دیپلماتیک انجامید؛ امتیازهای دیپلماتیک، امتیازدهیهای تجاری را به دنبال آورد، امتیازهای تجاری راههای نفوذ اقتصادی را هموار ساخت و نفوذ اقتصادی نیز صنایع سنتی را تضعیف کرد و در نتیجه، آشفتگیهای اجتماعی شدیدی پدید آمد.(1)
بدین ترتیب، در نیمه دوم سده نوزدهم میزان سرمایهگذاریهای خارجی تقریبا از صفر به بیش از 000/000/12 پوند رسید و مرزهای ایران به روی سرمایهداران و تجار اروپایی باز شد.... ناصرالدین شاه که از یک سو، زیر فشار هزینههای به شدت در حال افزایش، و رشد رو به کا هش درآمدها قرار داشت و از سوی دیگر، با مشکل یافتن منبع درآمدهای اضافی و احتمالی خطرات سیاسی ناشی از وضع مالیاتهای جدید روبهرو بود، بیش از پیش به فروش القاب، حقوق انحصاری، امتیازات خاص، انحصارات، زمین، تیول و از همه مهمتر مشاغل مهمی مانند قضاوت، سفارت، والیگری و حتی وزارت متوسل شد. همچنان که یک مورخ معاصر مینویسد: در دربار قاجار کمتر روزی بود که بدون فروش بعضی چیزها به بعضی افراد، سپری شده باشد... بریگاد قزاق که تا پیش از این تقریبا دو هزار نفر نیرو داشت، به گارد سلطنتی کوچک و منضبطی تبدیل شده بود که تأمین امنیت شاه را بر عهده داشت. در همان دوره، پایتخت از پلیس منظم، شهرداری، رفتگر، خیابانهای سنگفرش شده دارای چراغ گاز و کالسکه برخوردار شد. بدین ترتیب، سرانجام تجدد یا حداقل نمودی از آن به تهران هم رسیده بود.(2)
برخی مظاهر تمدن بورژوایی غرب مانند چراغهای گاز و شبحی از پلیس مدرن به تهران آمد، ولی به همراه آن ویرانی اقتصاد سنتی و خودکفای ایران تشدید شد و اقتدار و استقلال سیاسی و حتی هویت ملی ما را با چالش و بحران و خطر فروپاشی روبهرو ساخت. آبراهامیان مینویسد:
واردات محصولات کارخانهای، حجم تجارت داخلی را افزایش داد و صدور محصولات کشاورزی به ویژه پنبه و برنج و تنباکو و پوست، خودکفایی جوامع بومی را از بین برد؛ کشاورزی تجاری را رواج داد و برخورد و داد و ستد میان شهر و روستا، صادر کنندگان و روستاییان و رباخواران و کشاورزان را بیشتر کرد... واردات انبوه محصولات کارخانهای خارجی بهویژه منسوجات، صنایع سنتی را تضعیف کرد و در نتیجه، بیشتر بازاریان، بیگانگان را دشمن مشترک خود قلمداد کردند.(1)
میرزاحسین خان ـ مأمور مالیاتی اصفهان ـ در گزارشی درباره صنف بافندگان چنین مینویسد:
سابق که پارچههای فرنگی شایع نبود، از اعلی و ادنی حتی در ارکان دولت و بعضی شاهزادگان عظام قدک پوش بودند... چندین سال است پارچههای زرد و سرخ باطنسست فرنگستان رواج گرفته، هر دفعه اقمشه ایشان طرح تازه بوده و هرکدام به نظرها تازگی داشته، مردم ایران جسم و جان خود را رها کردند و دنبال رنگ و بوی دیگران بالا رفتند و در واقع، در این مرحله به ضررها رسیدند. پارچهبافان به خاطر تقلید از محصولات خارجی، کیفیت کالاهای خود را پایین آوردهاند؛ روسها نیز از خرید منسوجات ایرانی دست برداشتهاند و بیشتر مشاغل ضررهای هنگفتی متحمل شدهاند. اقلاً
1) 1. همان، ص 76.
عشر اصناف این شهر نساج بودند که خمس آن باقی نیست... حدود یک بیستم بیوهزنان اصفهان با درآمد حاصل از نخریسی برای نساجان، هزینه نگهداری کودکانشان را تأمین میکردند که اکنون این منبع معاش خود را از دست دادهاند. همچنین اصناف بزرگ دیگری مانند صبّاغ، نداف و عمله کازرخانی که بسته و پیوسته این صنف بودند، بیشتر ایشان از میان رفتند. سایر اصناف خلایق را هم، از پرتو این شکستگی ضررها رسید. مثلاً کشاورزان دیگر نمیتوانند پنبه خود را به قیمت گران بفروشند.(1)
دوران ناصرالدین شاه به لحاظ تاریخی، روزگار انتخاب راه حل تجدد سطحی یا شبه مدرنیته در ایران است. در توضیح مطلب باید گفت اساساً جوامع آسیایی و آفریقایی غیر غربی در برابر حضور و نفوذ و گسترش غرب، چهار راه در پیش داشتند و میتوانستند آنها را دنبال کنند:
گزینه نخست: راه سهیم شدن در عقل غربی و پیوستن به تاریخ غرب و «غربی شدن»؛ یعنی همان روشی که ژاپن از دهههای شصت و هفتاد قرن نوزدهم و به ویژه پس از اصلاحات امپراتور میجی در پیش گرفت. این راه مستلزم ورود به لایههای درونی تفکر غرب و هم افقی با آن و رها کردن سنتها و مآثر قومی جهت پیوستن به تاریخ مدرنیته است. از زمان ورود غرب مدرن به عصر امپریالیسم و آغاز جنبش پُست مدرن در غرب و شروع پروسه انحطاط غرب و خودآگاهی غرب به بحرانی که بدان مبتلاست، راهِ غربی شدن بر ملتهای آسیایی و آفریقایی بسته شده است.
گزینه دوم: «غربزدگی مدرن»؛ در این گزینه، اقوام یا ملتهای آسیایی و آفریقایی در عقل غربی و افق تاریخی آن سهیم و شریک نمیشوند و در ساحت
1) 1. موانع تاریخی رشد سرمایه داری در ایران در دوره قاجاریه ، ص 92.
غرب سکنا نمیگزینند، بلکه «غربزده» میشوند. غربزده شدن یعنی مقلد غرب بودن. اقوامی که طریق غربزدگی مدرن را با موفقیت در پیش میگیرند، مانند ژاپن، ایالات متحده آمریکا، انگلیس، فرانسه و ایتالیا، کانادا و آلمان نیستند که در مجموعه تاریخی ـ فرهنگی غرب قرار بگیرند، بلکه جوامعی هستند که میراثی جداگانه و ویژه خود داشتهاند و از مقطعی پس از آشنایی با غرب، تحت هژمونی و سرکردگی تاریخی ـ فرهنگی آن قرار میگیرند، خود نوآور و مؤسّس نیستند، ولی تقلیدکنندگان شایسته، با نظم و توانمندی هستند که جوامعی مدرن تأسیس میکنند اما نه از نوع مدرنیته درجه یک غربی، بلکه از نوع مدرنیته درجه دو غربزده. کشورهایی مانند چین، کره جنوبی، تایوان و برزیل از این نوع هستند. اینها مقلدان خوب و یا متوسط عقل غربی هستند که در کلیت تفکری غرب مشارکت ندارند، ولی اقتباس و تقلید موفقی از مدرنیته انجام دادهاند. بنابراین، مدرن هستند، ولی نه مدرنِ غربی، بلکه مدرنِ غربزده. از این رو، در سلسله مراتب نظام و طبقهبندی کشورها، جزو جوامع مدرن درجه دو شمرده میشوند.
شبه مدرنیته اگرچه رنگ و لعاب و ظواهر مدرنیته را دارد، ولی به لحاظ عمقی و باطنی حتی از درونی کردن مدرنیته درجه دو (غربزده) نیز ناتوان است. از این رو، محصول حرکت شبه مدرنیته گونهای غربزدگی و تجدد سطحی یا به تعبیر دقیقتر «شبه مدرنیته» است.
شبه مدرنیته به مراتب از مدرنیته غرب زده و غربی، فاجعهبارتر و بلکه به
گونهای خندهدار و کاریکاتوروار است. شبه مدرنیته جامعهای میسازد که آفات و زیانهای ذاتی مدرنیته را به طور کلی داراست، ولی برخی جنبههای مفید بالعرض آن را ندارد. از اینرو، پدیدهای بسیار فاجعهبار است.
گزینهای که امیرکبیر برای ایران برگزید، بر «پیریزی زیربنای بینشی مدرنیته (فهم علوم و ادبیات مدرن) به همراه انجام اصلاحات اداری و آموزشی در ساختار و سیستم اجرایی ایران» مبتنی بود، مسیری بود که اگر به صورت موفقیتآمیز تا پایان دنبال میشد، گونهای «غربزدگی مدرن» پدید میآورد.
ولی شرایط اجتماعی ـ سیاسی ایران و به ویژه فساد شدید دربار ناصرالدین شاه و نفوذ گسترده فراماسونرها و عوامل استعماری در دربار، سبب شد که گزینه امیرکبیر ناموفق و عقیم بماند. بنابراین، آنچه در ایران پیروز شد، گزینه سوم، یعنی «غربزدگی شبه مدرن» بود. این گزینه را در ایران به لحاظ نظری و اجرایی میرزا ملکم خان ناظمالدوله و میرزاحسین خان سپهسالار نمایندگی میکردند.
غربزدگی شبه مدرن یعنی نشناختن ماهیت و حقیقت غرب و حتی نداشتن فهم درست از عناصر اصلی بینش علمی ـ تجربی و تکنیکی و روح کلی ادبیات و فرهنگ مدرن غرب و در عوض پرداختن به ظواهر و امور سطحی و صوری و جلوههای ظاهری و مبنا قرار دادن تقلید ظاهرگرایانه و بیبنیان و به طور خلاصه، یعنی در پیش گرفتن آشکار وابستگی همهجانبه.
غربزدگی شبه مدرن در عقل غربی سهیم نمیشود و جامعهای غربی همچون ژاپن پدید نمیآورد، حتی از درک و شناخت صفات اصلی، روح کلی و ویژگیها و ارکان تمدن مدرن و اقتباس موفق از آن نیز ناتوان است و تنها به تقلیدی ظاهرگرایانه و سطحی بسنده میکند.
روحِ این گزینه در شعار معروف میرزا ملکمخان در رساله دفتر قانون ظاهر گردیده است. او چنین مینویسد:
بفرمایید این درس تنظیم را در کجا خواندهاید؟ میدانم باز خواهید
خندید و خواهید فرمود درس تنظیم چه چیز است؟ نظم ایران، عقل میخواهد و ما عقل داریم. من این همه فریادی که میزنم به واسطه همین خبط شماست؛ ایران را به عقل نمیتوان نظم داد. عقل شما در صورتی که بیشتر از عقل افلاطون باشد، باز بدون حکم فرنگی ممکن نیست بفهمد که اداره شهری یعنی چه. خلاصه، الآن چیزی که اعظم موانع ترقی ایران شده، این است که وزرای ما عقل خود را بر علوم فرنگستان ترجیح میدهند. ملتهای فرنگ سه هزار سال معطل شدند تا اختراع عکس بروز کرد. حال وزرای ما میتوانند این اختراع را در بیست و چهار ساعت اخذ نمایند، ولی به یک شرط که عقل خود را داخل ا جرای این عمل نکنند و هر طور که معلم فرنگ میگوید، همانطور رفتار نمایند. همچنین، ملتهای فرنگ به جهت اختراع نظام دولت سه هزار سال زحمت کشیدهاند، حال وزرای ما میتوانند نظام ایشان را در یک ماه اخذ بکنند، ولی به شراط اینکه عقل خود را از اختراعات تازه معاف بدارند.(1)
شبه مدرنیته بهترین گزینه برای موقعیت و سیاست و منافع استعمار انگلیس در ایران نیز بود. به یاد آوریم که سرگوراوزلی سازمان دهنده اصلی نخستین حلقههای فراماسونری در ایران در پایان مأموریتش به مسئولان انگلیسی نوشت:
عقیده صریح و قاطعانه من این است که چون مقصود نهایی ما فقط صیانت هندوستان است، بهترین سیاست این خواهد بود که کشور ایران را در همین حال ضعف و توحش و بربریت نگاه داریم و سیاست دیگری مخالف آن تعقیب نکنیم.(2)
معمار نظری غربزدگی شبه مدرن در ایران میرزا ملکمخان ناظمالدوله است.
به لحاظ اجرایی نیز میرزا حسین خان شریک و سهیم او بوده است، ولی آن که به لحاظ عملی شبه مدرنیته را در ایران پایهریزی کرد رضاشاه پهلوی بود. رضاشاه در واقع در مسیر خائنانهای حرکت کرد که بنیان کج نظری آن را فرد وابسته و چند چهره و خائنی چون میرزا ملکم طراحی کرده بود. متأسفانه اقتضائات تاریخی ـ فرهنگی کشور ما در مقطع قاجاریه و پس از آن، نبود تفکر و تعطیلی اندیشهورزی در جامعه و به تمامیت رسیدن صورت کلاسیک پیش از شبه مدرن در تاریخ ما و نیز همراهی این عوامل با منافع استعمار انگلیس و روسیه و همچنین فساد وحشتناک دربار ایران و نادانی و طمعکاری حاکم بر آن، همگی دست به دست هم دادند و راه را برای سیطره این مدل وابسته و تراژیک ـ کمیک غربزدگی؛ یعنی شبه مدرنیته که ذاتا بیمار و ناتوان است، فراهم آوردند. در واقع، ماهیت روشنفکری بیمار و تقلیدی ایران نیز جز این را طلب نمیکرد. این جریان در قالب انجمنهای سری و لژهای فراماسونری به ویژه لژ بیداری در مقطع پس از استبداد صغیر در ایران قدرت را به صورتی افسارگسیخته به دست گرفت و سرانجام در قالب استبداد شبه مدرن رضاشاهی ـ محمدرضا شاهی صورتی نهادینه به خود گرفت. پدر فکری این جریان غربزدگی شبه مدرن کسی جز میرزا ملکم ناظمالدوله نبود.
این گزینه بر اصول زیر مبتنی است:
جدید تکنولوژی، دموکراسی و مشهورات زمانه؛
عبور از اسارت بینش مدرن در قلمرو نظر از دیدگاه اندیشه اصیل اسلامی و حکمت معنوی؛
تأکید بر نظام مبتنی بر شریعت اسلامی و مدل حکومتی امامت با توجه به ضرورت وجود اجتهادهای پویای فقهی برای پاسخگویی به معضلات و مسایل مستحدثه ناشی از اقتضائات عصر جدید که در عین نوآوری با روح کلی شریعت اسلامی سازگاری داشته باشند؛
به طور طبیعی، «راه رشد معنوی» اگر پی گرفته میشد و یا قرار شود که مورد توجه قرار گیرد نیازمند تدوین یک مبنای نظری نو و سامان یافته درباره نوعی حکومت اسلامی مبتنی بر نظام امامت است که به گونهای از اقتصاد ـ در حد توان ـ مستقل از ساختار نظام جهانی سرمایهداری و با جهتگیری به سمت عبور از کاپیتالیسم بهرهمند باشد و بر مناسبات فقهیای که به شدّت در ارتباط با مسایل روز، از اجتهاد پویا در عین حفظ روح سنتی آیین و فقاهت بهرهمند است، مبتنی باشد و مواضع رادیکال، ضد استعماری، استقلالطلبانه و ضد سرمایهداری و عدالتخواهانه و معنویتگرایانه داشته باشد.
شکلگیری «راه رشد معنوی» در مقطع تاریخی مورد بررسی ما، یعنی مقطع ناصری و عصر مشروطه، به طور تفصیلی و کامل امکانپذیر نبوده است، ولی رگهها و عناصر و هستههای مهمی از روح این رویکرد درآن مقطع وجودداشته است که اگر پی گرفته میشد و گسترش مییافت و از اجمال به تفصیل در میآمد ودرکوران تجارب اجتماعی و سیاسی آبدیده و اصلاح میشد ودر ستیز با تمدن مدرن و مظاهر آن، صیقل مییافت و نیز بر خودآگاهی تئوریک خود و شناختش از وجوه سرمایهسالارانه تمدن جدید میافزود و به سمت نوعی رادیکالیسم ضد سرمایهداری جدّی میل میکرد، میتوانست الگویی کارآمد از یک نظام دینی مستقل دارای رویکردهای ضد استکباری به وجود آورد که در عین گردن نهادن به برخی ضروریات و اقتضائات تکنیکی زمانه، از بسیاری
خسارتهای آن دور بوده و بهویژه در ساختار سیطره نظام مدرن، هضم نگردیده باشد.
مایههای زیاد و عناصری از بنیانهای نظری چنین رویکرد مستقل معنوی در آرا و عمل سیاسی مرحوم شیخ فضلاللّه نوری وجود داشت؛ هرچند این عناصر و مایهها به اقتضای شرایط تاریخی آن روز هنوز صورت فعلیت یافته و پختهای نداشتهاست، ولی در نگاهِ انتقادی و دینی و مستقل شیخ به برخی مقولات اندیشه سیاسی مدرن در آن دوره، عناصر اصلی این رویکرد و یا دستکم عناصر مهمی از این رویکرد وجود داشته است؛ هرچند نیازمند پرورده شدن، بسط یافتن، عمیق شدن و رهایی از برخی وجوه ظاهرگرایانه بوده است. به هر حال، با فتح قدرت به دست منورالفکران ماسونی پس از استبداد صغیر و شهادت شیخ این الگو دیگر مورد توجه قرار نگرفت. آرمانهای مبنایی انقلاب اسلامی بیش از صد سال بعد، بسیاری از این عناصر را زنده و احیا کرده است که بررسی سیر تطور آنها در قالب نظام جمهوی اسلامی نیازمند تحقیقی مستقل است .
در سال 1313 ه . ق، میرزا رضا کرمانی، ناصرالدین شاه را در حرم حضرت عبدالعظیم علیهالسلام به قتل رساند و مظفرالدین میرزا ـ ولیعهد پیر ـ با عنوان مظفرالدین شاه به سلطنت رسید. امینالسلطان صدراعظم ناصرالدین شاه، پس از واقعه ترور به وسیله کلنل کاساکوفسکی ـ رئیس سواران قزاق ـ امنیت پایتخت را حفظ کرد تا مظفرالدین شاه به تهران رسید. ناظمالاسلام کرمانی در توصیف ویژگیهای شخصیتی مظفرالدین شاه مینویسد:
این پادشاه زایدالوصف سادهلوح، سهلالقبول، متلون المزاج، مسخره و مضحکهپسند، بدخلوت، با شرم حضور بود. امور سلطنت با میل عملهجات خلوت با وزرای خودغرض، اداره میشد. خلوتیان پادشاه گویا از پستفطرتان و پستنژادان و بیتربیت و بداخلاقان انتخاب
شده بودند.(1)
دوران سلطنت مظفرالدین شاه، روزگار تداوم فروپاشی گسترده رژیم قاجاریه و عصر واگذاری امتیازهای گوناگون و قرض گرفتنهای پیدرپی از بیگانگان بود. مظفرالدین شاه در سال 1314 ه . ق، میرزاعلی خان امین الدوله ـ از متجددان متمایل به سیاست دولت انگلیس ـ را به عنوان صدر اعظم برگزید. امینالدوله با هدف ایجاد توازن در واگذری امتیاز به روسیه و انگلستان و راضی کردن روسها، عدهای کارشناس بلژیکی را به ایران آ ورد که در رأس آنها مسیونوز (ژوزف نوز) قرار داشت و گمرک ایران را به آنها سپرد.
مسیونوز که از سوی روسها پشتیبانی میشد، تسهیلات بسیاری برای بازرگانان روسی فراهم کرد. مظفرالدین شاه در برابر امواج مهاجم مدرنیته و خواستههای شبه مدرنیته منورالفکران ایرانی اندکاندک عقبنشینی میکرد و آنچه وضع او را در این میانه سست میکرد، ویرانی ساختار حکومت و از همپاشیدگی شرایط اجتماعی کشور بود.
در واقع، منورالفکرانِ داعیهدار شبه روشنفکری، بدون آنکه برای این وضعیت فاجعهبار راه حلی داشته باشند، از خرابیها و ویرانیها سوء استفاده میکردند تا بر موج نارضاییها سوار شده، اغراض شبه مدرنیستی و گاه خائنانه خود را پیش برند.
مظفرالدین شاه نیز با پیروی از سیاستهای اقتصادی غیر مردمی، ناخودآگاه عمر رژیم را کوتاهتر کرد. او بازرگانان داخلی را وادار کرد تا تعرفههای بیشتری بپردازند؛ زمینهای مالیاتی را از صاحبان قبلی آن گرفت و از افزایش مالیات بر زمینها، کاهش مستمریهای دربار و اعمال کنترل شدید بر موقوفات سخن به میان آورد. مهمتر اینکه درهای کشور را دوباره به روی سرمایهگذاران خارجی گشود و
1) 1. برگرفته از: علیاصغر شمیم، ایران در دوره سلطنت قاجار، علمی، ص 284.
به فکر گرفتن وام خارجی افتاد. امتیاز انحصاری استخراج و بهرهبرداری از نفت در تمام استانهای مرکزی و جنوبی را به یک انگلیسی به نام دارسی واگذار کرد؛ امتیاز عوارض جادهای جدیدی را به بانک شاهی بریتانیا داد؛ وامی به ارزش 000/200 پوند از شرکت فرانسوی برای خرید تسلیحات؛ وامی دیگر به مبلغ 000/000/3 پوند از دولت روسیه برای بازپرداخت وامهای پیشین و وامی در حدود 000/300 پوند از دولت انگلیس برای تأمین هزینه سفر «درمانی» به لندن دریافت کرد. در همین زمان، برای ایجاد کارخانههای جدید آجرسازی، بافندگی، راهاندازی شبکه تلفن تهران و برقرسانی به خیابانهای اصلی تهران، تبریز، رشت و مشهد با شرکتهای اروپایی چندین قرارداد بست و برای تضمین بازپرداخت این وامها و امنیت سرمایهگذاریها، مسیونوز بلژیکی را به ریاست کل گمرکات کشور منصوب کرد... مظفرالدین شاه، ملکم را به مقام سفیر ایران در رم گمارد.(1)
در واقع، در این دوران، نفوذ شبه مدرنیته و تجدد سطحی در ارکان جامعه و حکومت فرتوت ایران بیشتر شد و لژها و محافل فراماسونری و منورالفکری و انجمنهای غیبیای که بیشترشان بازگو کننده آرای لیبرالی بودند، به شدت فعال شدند و امواج غربزدگی سطحی صورتی تهاجمیتر از گذشته یافت. از جمله این محافل، «مجمع آدمیت» بود که همچون برخی انجمنهای غیبی و محافل منورالفکری از آرای لیبرالیستی شبه مدرن ملکمخان تا حدودی متأثر بود.
در سال 1904 م (1322 ه . ق) [یعنی دو سال پیش از نهضت مشروطه ]قرض ایران به دو کشور استعماری انگلستان و روسیه جمعا به مبلغ شش میلیون و هشتاد و چهار هزار پوند استرلینگ میرسید. ربع این
1) 1. ایران بین دو انقلاب، صص 96 ـ 97.
قروض، به 563000 پوند و در حقیقت، یک سوم تا یک چهارم از کل درآمد دولت ایران بالغ میشد.
تمام قراردادها بدون استثنا، با شرایط سیاسی و نظامی و اقتصادی به ضرر ایران و به سود استعمارگران همراه بود. نمونهای از این قراردادها، قراردادی بود که میان ناصرالدین شاه و دولت روسیه در سال 1890 م. منعقد گردید. دولت ایران در این قرارداد، خود را مکلف کرد که مدت 10 سال تمام از کشیدن راه آهن در ایران صرفنظر کند.(1)
در واقع، در شرایطی که استعمار بورژوایی مدرن با روشهای گوناگون ا عم از تلاش برای تجزیه بخشهایی از ایران یا گرفتن امتیازهای گوناگون و غارت منابع طبیعی کشور و فشار بر اقتصاد خودکفا، ولی ضعیف بومی، در حال ورشکسته کردن آن و وابسته و مستعمره کردن ایران بود، صدراعظمهای متجدد مآب و فاسد همچون میرزاحسین خان سپهسالار، امینالدوله و امینالسلطان و چهرههای مرموز وابستهای مانند صنیع الدوله و مشیرالدوله باروشهای گوناگون و از داخل حکومت به ترویجِ اصلاحات شبه مدرنیستی و ارائه طرحهای «تنظیمات» مانند آنچه ملکم ارائه داد، مشغول بودند و با گسترش پروسه مدرنیزاسیون سطحی و از بالا، در واقع، زمینههای وابستگی ایران به قدرتهای استعماری را تقویت میکردند.
از طرف دیگر، جمعیت اندک، ولی سازمان داده شده منورالفکران و ماسونیها به ویژه با استفاده از امکانی که روزنامهها و کتابها در اختیارشان قرار میداد، به ترویج ادبیات و فرهنگ و بینش مدرن مشغول بودند.
نهضت ترجمه و چاپ کتاب در عهد ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه به اوج خود رسید. پرکارترین مترجمان این دوره، محمد طاهرمیرزا و
1) 1. دکتر شاپور رواسانی، دولت و حکومت در ایران، نشر شمع، صص 47 و 48.
محمدحسن خان (اعتمادالسلطنه) بودند. محمدطاهر میرزا فرزند اسکندر میرزا، آثاری چون لارن مارگو، لویی چهاردهم سه تفنگدار، کنت مونت کریستو و لوردهوپ اثر دوما و نیز ژیل بلاس اثر لساژ را به فارسی برگرداند... از دیگر مترجمان پرکار این دوران، یکی هم محمدحسن خان اعتمادالسلطنه بود. او فرزند حاج علی خان صنیع الدوله (قاتل امیرکبیر) بود. در سال 1284 ه . ق، با سمت مترجم حضوری در دربار ناصرالدین شاه به کار پرداخت. در سال 1287 رئیس دارالترجمه و در 1290 وزیر عدلیه و در 1298 و 1299 و 1300 ه . ق، به ترتیب، رئیس دارالتألیف، عضو شورای دولتی و وزیر انطباعات گردید. از ترجمههای اعتمادالسلطنه میتوان طبیب اجباری، دانستان روبنسون سویسی، سرگذشت خانم انگلیسی، خاطرات مادموازل دو مونت پانسیه و... را نام برد.(1)
بیتردید، کسی با ترجمه متنهای غربی به زبان فارسی و آشنایی با ادبیات و فرهنگ مدرن مخالف نیست، بلکه آنچه در اینجا مورد توجه ما است، این نکته است که جامعه خوابآلود و سست و ناآگاه و در حال فروپاشی عصر ناصری و مظفری چگونه از درون به دستِ دولتمردان اصلاحطلب اغلب فراماسونر و از بیرون از سوی حلقههای محافل فراماسونری و روشنفکری مورد هجوم آرا و اندیشههای غربی قرار گرفت؛ در حالی که فاقد هر نوع خودآگاهی برای دریافت حقیقت و ماهیت این امواج مهاجم بود. این در شرایطی است که استعمار بورژوایی شدیدترین خسارتها را به ساختارهای بومی و ملی اقتصادی ـ اجتماعی ایران وارد میساخت. ترویج غربزدگی شبه مدرن در این اوضاع و احوال، معنا و مفهومی جز تلاش برای پیریزی یک ایرانِ وابسته به غرب و منفعل در برابر استعمار نداشت و میرزا ملکمخان از پیشگامان ترویج این
1) 1. محمدرضا فشاهی، تحولات فکری و اجتماعی در جامعه فئودالی ایران، گوتنبرگ، صص 255 ـ 258.
غربزدگی شبه مدرن بود.
نظام حکومتی قاجاریه تا دوران ناصرالدین شاه، یک پروسه استحاله تدریجی به سوی گونهای دیوانسالاری ریشهدار در تاریخ پس از اسلام ایران را طی میکرد یعنی از یک نظام ایلاتی به سمت گونهای دیوانسالاری بومی ایرانی پیش میرفت. بررسی ویژگیهای این دیوانسالاری بومی خارج از حوصله و وظیفه ما است.
ولی از دوران ناصرالدین شاه و بهویژه از روزگار قدرت گرفتن میرزا حسین خان سپهسالار و طرح دارالشورا به سال 1287، سمت و سوی حرکت به سمت نوعی دیوانسالاری شبه مدرن که ذاتا فاسد و عقیم بود، شدّت و وسعت گرفت.
از دلایل مهم افت کشاورزی و مناسبات ارضی ایران به ویژه پس از تیموریان و حتی صفویان، تحولاتی بود که بر اثر اعمال سیاستهای نابسامان و خودمحورانه ایلاتی صورت گرفت. آغا محمدخان قاجار برای فراهم ساختن بخش عمدهای از هزینه قشون، روشهای زمینداری «تیول» و «سیورغال» را احیا کرد. تیول و سیورغال شکلهایی از مالکیت بر زمینهای کشاورزی بود که قبیلههای ترکمان و مغول در ایران رایج ساخته بودند. پادشاهان و امیران محلی، زمینهایی زراعی و یا مالیاتهایی را که به این زمینها مربوط بود، به عنوان حقوق و مستمری به امیران لشکر و دولتمردان خود واگذار میکردند.(1)
در دربار قاجار، پس از پادشاه، وزیر اعظم با لقب اعتمادالدوله در رأس دربار قرار داشت و پس از او «قوللر آقاسی» بود که رئیس تشریفات و فرمانده فراشان و نوکران دربار بود. پس از او مقام «ایشک آقاسی» قرار داشت که رئیس محافظان و نگهبانان دربار بود. در آن زمان آجودانهای شاه را که از مقامات ارشد نظامی بودند، «قورچی باشیان» مینامیدند و «مین باشیان» و «یوزباشیان» نیز از مأموران
1) 1. آ، ک، س، لمتون، مالک و زارع در ایران، منوچهر امیری، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص 220.
گارد محافظ شاه بودند.
از اعضای دربار و حرمخانه شاهان قاجار میتوان از مشاغل زیر نام برد: دستگاه عملهخلوت، اداره صندوقخانه مبارکه، اداره مُهر مبارکه، خزاین خاتم همایون، تفنگداران خاصه، اداره جیب مبارک، اداره کشیکخانه، اداره ایشکخانه مبارک، اداره بنایی دیوان اعلی، ریاست بنّاخانه و منصب معمار باشیگری، شاطر باشیگری، اداره باغات مبارکه، ریاست اصطبل، صاحب جمعی، اداره صاحب جمعی شترخانه، قاطرخانه و منصب کالسکهچیباشی، جمعیت خواجهباشیان، غلام بچگان، آبدارخانه مبارکه، قهوهچیباشی، مترجمان مخصوص، حکیم باشیان، اداره وسایل خاصه، پیشخدمت باشیان حضور مبارک، اداره خالصجات، منشیان، مستوفیان، شعرا، نقاشی باشیها، سرایداران، باغبان باشیها، خاصهنزاشان همایونی، جارچیباشیها، نسقچیها، میرغضبان، میرشکاران، قوشچیباشیها، میرانشب، تحویلداران خزانه عامره، تحویلداران خزانه نظام، رختخواب دارها، باشماقچیان و کفشدارها، مورخین دربار، دواتداران، گرگیران صندوقخانه مبارکه، یساولان مخصوص کشیکخانه، روضهخوانها، مقنیباشیها و... .(1)
با تکیه بر برخی گزارشها همچون تحقیقات همبلی، بمون و تامسون و دیگر سیاحان یا صاحبمنصبان غربی، میتوان کل جمعیت [ایران در عهد قاجار] را حدود 5 تا 7 میلیون حدس زد. در آن سری گزارشها مقدار کل جمعیت به تفاوت بین 4 تا 10 میلیون ذکر گردیده است.... در ایران عصر قاجار تقسیمات اداری، اصول ثابت و دایمی نداشت؛ تجزیه یا تفاوت اصول اداری بستگی به شایستگی یا شهرت متصدیان آن و یا به میزان اعتماد یا بیم و هراس سلطان نسبت به حکام و فرمانداران بود. در آغاز عصر قاجار، ایران از 9 ولایت بزرگ
1) 1. فرزام اجلالی، بنیان حکومت قاجار، نشر نی، صص 41 و 42.
تشکیل شده بود:
ایالت آذربایجان شامل تبریز، ارومیه، خوی، مراغه، مرند، ایروان، نخجوان، اهر، اردبیل و میانه بود. حکومت ایالت آذربایجان با ولیعهد ایران بود و بر هر یک از شهرهای نامبرده یک نفر خان که لقب بیگلربیگی داشت فرمان میراند. بیگلر بیگیها مرئوس شخص ولیعهد بودند.
ایالت عراق عجم که ایالت بسیار وسیعی بود، از زنجان تا یزد یعنی منطقهای به طول 200 فرسنگ و عرض متجاوز از 60 فرسنگ بود و ولایت مهم عراق عجم عبارتاند از اصفهان، تهران، کاشان، قم، ساوه، قزوین، زنجان، همدان، کرمانشاه و ری.
ایالات دیگر عبارتاند از عراق، فارس، خوزستان و لرستان، کرمان، مازندران، خراسان و هرات و سیستان و بلوچستان. نفوذ حکومت مرکزی در خراسان، بسیار ضعیف و آن هم به شهرهای مشهد، نیشابور، ترشیز و طبس و توابع آن محدود بود... در دوران سلاطین بعدی قاجار، به ویژه ناصرالدین شاه این تقسیمبندی شکل گستردهتری به خود گرفت... [در دوران ناصرالدین شاه] ایالات به چندین بلوک و بلاد و توابع آنها و قصبات تقسیم میشد که حکام آنها را نیز یا مستقیما خود شاه تعیین میکرد و یا حاکم کل (والی) ایالتی که نقاط مزبور از توابع او به شمار میرفتند.
داروغه یا رئیس پلیس بعد کلانتر یا شهردار و کدخدا که رئیس حوزهای در شهر و یا مرد سالخورده دهکده زیر نظر حاکم بود. حکومتهای عمده بر عهده پسران و برادران و عموها و یا منسوبان شاه بود. هر حاکمی برای انجام کارهای اداری و بهویژه امور مالی، چند پیشکار و مستوفی در اختیار داشت. طوایف بومی دارای عناوین و انتصابات متفاوتی بودند. حاکم ایالت کرد و بختیاری و طوایف دیگر، ایلخانی و ایلبیگی لقب داشتند و زیردستان آنان خان، شیخ و توشمال
نامیده میشدند.(1)
در دوران فتحعلیشاه لقب «اعتمادالدوله» برای وزیراعظم که از روزگار صفویه رایج بود تغییر کرد و لقب «صدراعظم» جانشین آن شد.(2)در این دوره، فردی را که زیر نظر صدراعظم به اداره امور مالی میپرداخت و به عبارت امروزی وزیر دارایی بود، «مستوفی الممالک» مینامیدند.(3)از مقامات دیگر، «وزیر لشکر» بود که به امور نظامی میپرداخت. «منشی الممالک» نیز رئیس کلیه منشیان بود و به کار تهیه و ارسال اسناد و مدارک مربوط به امور مملکتی میپرداخت. اسناد و مدارک «منشی الممالک» مدارکی در سطح بالای اداری بود که با مُهر عالی ممهور شده بود. در مرتبه دیگر، «صاحب دیوان» وظیفه تهیه اسناد و مدارک برای امضا را بر عهده داشت و «معیرالممالک» نیز رئیس کل خزانهداری بود که ضرابباشی زیر نظر او کار میکرد.
«خطیب الممالک» در آغاز سال نو و یا مراسم تشریفاتی به نام شاه خطبه میخواند.
صدر اعظم در دستگاه دیوانخانه شخص اول بود... صدر اعظم عصر قاجار کسی بود که حق داشت همیشه به حضور پادشاه برود و یا به شاه مستقیما نامه بنویسد و در امور کشور اظهار نظر کند. بنابراین، میتوان گفت سمت اصلی و حقیقی صدر اعظم تا زمانی که به تقلید از ممالک غرب هیئت وزیران در ایران تشکیل یافت، وزارت دربار و
تنها صدر اعظم بوده است که میتوانسته است قدرت سلطنت را در بهبود وضع مردم و اصلاح امور کشور به کار اندازد... وزارت دربار اعظم در دوره ناصرالدین شاه (1300 ه . ق) که شکل تکامل یافتهای به خود گرفته بود، شامل: خلوت همایون، صندوقخانه و رختدارخانه، اطبای خاصه، فراشخانه قهوهخانه مبارکه، تفنگداران خاصه، خواجه سرایان و اطاق موزه بود.(1)
در زمان فتحعلیشاه و در حدود سال 1239، «وزارت دولتهایخارجه» تأسیس گردید و مدتی بعد سه وزارتخانه «داخله»، «عامه» و «مالیه» بهوجود آمد و هیئت دولت عبارت از صدر اعظم و چهار وزیر بود. در زمان میرزا حسین خان مشیرالدوله، یعنی به سال 1289 ه . ق، تعداد وزارتخانهها به 9 عدد افزایش یافت و شامل وزارتخانههای «داخله»، «خارجه»، «مالیه»، «عدلیه»، «جنگ»، «علوم»، «فواید عامه»، «تجارت و زراعت» و وزارت «دربار» گردید.(2)
«درباریان یا به اصطلاح آن زمان نوکران شاه، از صدر اعظم گرفته تا آبدارباشی و مأمور اصطبل شاهی خدمت در دربار را برای خود افتخاری بزرگ میشمردند و در نزد مردم کوچه و بازار انتساب خود به دربار و شغل نوکری در خانه را وسیله تفاخر و احیانا زورگویی و گاهی وسیله کّلاشی و تعدی قرار میدادند و چه بسا یک نوکر ساده آبدارخانه سلطنتی خود را در جامعه و نزد مردم از ملکالتجار و رئیس صنف و امثال آنان محترمتر و با شخصیتتر میپنداشت... دربار قاجار با آن جلال و شکوه کانون فساد و مرکز توطئهچینی و در حقیقت منبع و منشأ بسیاری از مفاسد آن عصر بوده است. شواهد و دلایلی هست که نشان میدهد نه تنها شاهزادگان درجه اول (و به قول مورخین آن
عصر: شاهنشاهزادگان) و شاهزادگان درجه دوم (عموها و بنیاعمام و برادر زادگان سلطان وقت) در عزل و نصبها و تقسیم مقامات کشوری و لشکری و مناصب درباری دخیل و ذینفع بودهاند، بلکه حرمسرای شاه نیز در بند و بستها و تغییرات دربار و حتی عزل و نصب بعضی از نوکران عالیرتبه شاه سهم بهسزایی داشت... علاوه بر عمله خلوت چنانکه اشاره شد، همخوابههای متعدد شاه نیز در مزاج او نفوذ داشتند و این نفوذ در عصر ناصرالدین شاه که مردی عاشقپیشه و شهوتران بود، بیشتر و آثار نکبتبار آن شدیدتر بود.(1)
ناصرالدین شاه پس از بازگشت از سفر اول خود به اروپا ـ که زمینههای آن را میرزاحسین خان سپهسالار فراهم کرده بود ـ وزارتخانههای موجود را در یکدیگر ادغام و آنها را به شش وزارتخانه مبدل کرد و در سال 1291 ه . ق به ظاهر به وزیران خود اختیارات و مسئولیت داد. ناصرالدین شاه به پیشنهاد حاجیمیرزاحسین خان مشیرالدوله مقرراتی درباره حدود اختیارات و تکالیف وزیران و مأموران عالیرتبه دولت و فرماندهان و ولات و حکام ولایات تدوین نمود و آن را زیر عنوان «قانون» در فرمانی به صدراعظم و به وسیله او به وزیران و مأموران دولت ابلاغ کرد و پس از بازگشت از سفر دوم خود به اروپا در سال 1298 ه . ق، دستخطی صادر کرد و در آن متذکر شد که «اجرای احکام و استحکام مبانی افکار صایبه منوط به وجود وزرا و نوکرهای صاحب تجربه دولتخواه عاقل کامل با غیرت است».
در اواخر سال 1299، بار دیگر ناصرالدین شاه در ترکیب وزارتخانهها تجدید نظر کرد و تعداد آنها را به سیزده وزارتخانه رسانید که عبارت بودند از: جنگ، خارجه، عدلیه عظمی، دربار اعظم و خزانه و گمرک، داخله و مالیه، وظایف اوقاف و پست، دفتر لشکر (مانند ستاد ارتش کنونی)، فلاحت و تجارت،
1) 1. ایران در دوره سلطنت قاجار، صص 327 ـ 329.
علوم و تلگراف و معادن، فواید عامه، صنایع انطباعات و دارالترجمه خاصه، بقایا و نیز مقرر داشت که هر یک از وزیران در روز و ساعت معین از هفته شرفیاب شود و گزارش کار خود را به شاه بدهد.(1)
تقوا، استقلال از حکومت ظلم و جور، ایستادگی روحانیون در مقابل ستمگریهای حاکمان نقش ایشان در حمایت از ضعیفان و مظلومان، نیاز روزانه و حیاتی مردم به عالمان دینی در امور مختلف اعم از آموزش احکام و معارف دینی، انجام شعایر مذهبی، قضاوت در منازعات، اجرای صیغه عقد و طلاق، ثبت معاملات و پیشتازی روحانیون در حرکتهای ضد ظلم و ضد استعماری و «بستنشینی» مظلومان در منازل روحانیون، سبب گسترش نفوذ روحانیت در میان مردم به صورتی فوقالعاده گردیده بود.
مهدی ملکزاده که فرزند یکی از رهبران فراماسونری عهد مشروطه است، در روایت خود از انقلاب مشروطه و نفوذ روحانیت در جامعه آنزمان مینویسد:
کلیه امور جامعه در دست روحانیون بود: معاملات به طور کلی و جزیی در محضر روحانیون انجام مییافت؛ عقد و نکاح را روحانیون اجرا میکردند؛ ارث به وسیله آنان تقسیم میشد، حق امام و خُمس که در حقیقت پرداخت مالیات بود به آنها داده میشد... کمتر فردی بود که در روز، گرفتار مشکلات و مسایلی نشود که حل آن به وسیله استعلام و استفتا از روحانیون میسر بود... در نتیجه، هرگاه دستگاه روحانیت در تهران برچیده میشد، زندگی عمومی به کلی فلج میشد.(2)
همچنین وی میگوید:
ملت ایران به طوری که تاریخ نشان میدهد در دوران زندگی چندین هزار سالهاش دائما مورد هجوم و تجاوز ستمگران... بوده است... این بود که امامزادهها و مساجد و خانه بعضی از علمای درجه اول بست بود و از تعدی حکام و مأمورین دولت محفوظ بود و مردم میتوانستند به آنجاها پناه ببرند.(1)
در کتاب قیام آذربایجان، در انقلاب مشروطیت ایران که نویسنده آن از وابستگان انجمنهای غیبی بوده، آمده است:
روحانیت آن موقع خیلی رونق داشت. در محیط روحانیت برای اعِمال زور مأمورین دولت حتی برای استبداد شخص شاه مجالی نبود. روحانیت تنها پناهگاه ستمدیدگان و ملجأ مظلومان محسوب میشد. حقیرترین طلبه علوم دینی میتوانست با کلانتر محل با صراحت لهجه صحبت کند و یا با فرّاش حکومت خشونت نماید و آزار و گزندی نبیند. در منزل علما بست مینشستند و تحصن میجستند. خلاصه در دوران استبداد اگر از آزادی اثری بود، به یقین آنجا بود.(2)
ایوانف در کتاب تاریخ نوین ایران مینویسد:
مذهب شیعه و روحانیت، نقش مهم و عمدهای را در زندگی سیاسی و اجتماعی ایران ایفا مینمود. مجتهدین و علما نقش مراجع عالی قانونگذاری را ایفا نموده و از قوانین خاص قرآن، شرعیات و احادیث استفاده میکردند و آنها را با شرایط موجود تطبیق میدادند... به این ترتیب، مراجع روحانی از نفوذ و اقتدار بسیاری برخوردار بودند و در
اداره مملکت دخالت میکردند.(1)
اگرچه ناصرالدین شاه و دیگر سلاطین قاجاری افرادی مستبد و گاه مطلقالعنان بودند، ولی به هر حال عوامل و محدودههایی برای قدرت ایشان به ویژه در قلمروهای اجتماعی وجود داشته است. شاهان قاجار، زندگی و کارِ کارگزاران دیوان خود را تحت سلطه خود داشتند، ولی وقتی میخواستند به حوزه زندگی اجتماعی قدم گذارده و به جان و مال مردم تجاوز کنند، عواملی چون حمایتهای صنفی و به ویژه قدرت معنوی و اقتدار روحانیون و گاه اختیار روحانیون و در پارهای موارد اختیارات حکام ولایات قدرت شاه را محدود میکرده است. در این میان، به ویژه نقش روحانیت به عنوان پناهگاه مردم و پشتیبان آنها در برابر ظلم شاه و مأموران حکومتی بسیار چشمگیر بوده است.
کُنت گوبینو سفیر فرانسه در دربار ناصرالدین شاه ـ در این زمینه چنین مینویسد:
اختیارات قانونی دولت از هر جهت محدود است. امتیازات روحانیون، ایلات، تجار و اصناف، همیشه اختیارات شاه و حکام ولایت را محدود میسازد.(2)
وی در کتاب سه سال در ایران، روحانیون را به عنوان نقطه اتکای بازرگانان و صنعتگران ایرانی مطرح میکند.
رابرت گرنت واتسن انگلیسی در کتابی که درباره تاریخ ایران دوران قاجاریه نوشته است، دادگاههای مبتنی بر احکام و قوانین شرعی را پشتیبان مردم در برابر قدرت پادشاه میداند:
برای قدرت سلطنت، قرآن و دادگاههای ضامن عدالت بر طبق احکام
یا شرع یا قانون مدوّن، و نیز کسانی که عُرف یا قانون عادی به آنها اختیاراتی داده است، رادعی به شمار میروند.(1)
در دوران سلطنت قاجاریه و تا پیش از مشروطه در ایران، دو نوع محکمه به عنوان نهاد قضایی وجود داشته است:
محاکم عرفی یا دیوانخانههای دولتی موسوم به عدلیه؛
محاکم یا محاضر شرع؛
محاکم عُرفی یا دولتی، نظامنامه و مبنای حقوقی روشن و ثابتی نداشت و تابعی از هواهای نفسانی و اراده حکام و عامل زورگویی آنان به مردم بهویژه در مناطق دور از پایتخت بود.
ولی محاکم شرع، دادگاههایی بود که بر پایه احکام شرعی و از سوی فقیهان اداره میشد. بنیان حقوقی محاکم شرع و احکام صادره از آن، فتواهای مجتهدان و احکام اسلامی مبتنی بر کتاب و سنت معصومین علیهمالسلام بوده است. در واقع، محاکم شرعی بر پایه فقه شیعه اداره میشد و نظام منسجم و موازین ثابت و مدوّنی داشت. محاکم شرع بنا به نقلهای گوناگونی که از مورخان وجود دارد، بسیار خوشنام و مورد اعتماد مردم بوده است. در واقع، فرض این بوده است که دیوانخانههای دولتی بازوی اجرایی محاکم شرعی باشند. حتی «آدمیت» از سیدعبداللّه بهبهانی نقل میکند که ناصرالدین شاه گفته بود: «عدلیه، فراشباشی شرع است.»؛(2)یعنی محاکم عرفی بازوی اجرایی محاکم شرعی هستند؛ هرچند در عمل، عدلیه از انجام مأموریت خود سر باز میزدند و تنشهایی میان دو نهاد پدید میآمد.
هرچقدر محاکم شرع، خوشنام و مورد حمایت و اعتماد مردم کوچه و بازار
بودند، محاکم عرفی بدنام و عمله ظلم و کانون فساد و ارتشا و سهلانگاری و مظلمه بودند و نیز در عمل، اجرای احکام محاکم شرع را با سنگاندازیها و مشکلات روبهرو میکردند.
سید حسن مدرس در سال 1303 در مجلس شورا در نطقی، فساد محاکم عرفی روزگار مظفرالدین شاه و پیش از آن را توصیف کرده، میگوید:
بنده در زمان استبداد هم آخوند بودم ـ تازه که آخوند نشدهام ـ به من مراجعه میکردند. اگر خوب بودم، پس از اینکه با دقت به دلایل طرف رسیدگی میکردم و میدیدم که حق دارد آن وقت چیزی مینوشتم و میدادم به دست وی؛ میبرد دارالحکومه. در آنجا ارزش پول مطالبه میکردند، اگر پول را میداد، میگرفتند و حکم را فوری اجرا میکردند. به این دلیل که حکم آقای حجتالاسلام است و باید بیدرنگ اجرا شود، ولی اگر پول نمیداد میگفتند برو فردا بیا، برو پس فردا بیا. و به همین ترتیب، سر میدواندند. این، وضع دوره استبداد بود.(1)
سِرجان مَلکُم سفیر انگلیس در ایران عهد فتحعلیشاه قاجار در کتاب تاریخ ایران مینویسد:
تعریف حال این طبقه [مجتهدان ]خالی از اشکال نیست؛ زیرا مردمی هستند که نه منصبی دارند و نه منصب قبول میکنند و نه کار مخصوص معینی دارند، ولی به جهت فرط فضیلت و زهد و صلاحیّتی که در ایشان است، اهالی هر شهر که مجتهدی در آن سکنی دارد، بالطبع و بالاتّفاق به ایشان رجوع کرده، مجتهدین را هادی راه نجات و حامی از ظلم بُغات و طُغات دانند و چنان در تعظیم و تبحیل ایشان مبالغت نمایند که جبّارترِ سلاطین نیز مجبور است که در این امر متعابت خلق نموده، از روی اعتقاد یا تکلّف، مجتهد را رعایت و
1) 1. روزنامه خاطرات عین السلطنه قهرمان میرزا سالور، نشر اساطیر، ش 5/3312.
احترام نماید... علمای ملت که عبارت از «قضاة» و «مجتهدین» است، همیشه مرجع رعایای بیدست و پا و حامی فقیران ضعیف و بیچارهاند. اعاظم این طایفه به حدّی محترمند که از سلاطین کمتر بیم دارند و هر وقت واقعهای که مخالف شریعت و عدالت است حادث شود، خلق رجوع به ایشان میکنند... اموری که در محکمه عُرف فیصله مییابد، نه از روی قانون مدوّن است... بنابراین، احکام عُرفیه، به اقتضای مکان و زمان و اشخاص تغییرپذیر است. پادشاه، حاکم عرف است و در حقیقت، عرفا همانا اجرای احکام پادشاهی است... اداره امور عرفیه، همیشه به اقتضای ضعف و قوّت و میل و طبیعت سلاطین اختلاف یافته است... حاکم عرف، پادشاه است و نوّاب وی، حکام ممالک و بلاد، عمال اوراق و قصبات و ضُباط محل و کدخدایان دهات و صاحب منصبان از هر قبیل که در تحت فرمان ایشان کار میکنند... حکام عرف در ایران، همیشه برجایی که هستند، حکومت دارند. لذا به عوض اینکه قانون مُلکی مانع حرکت ایشان شود ایشان حاکم بر قانونند، و اجرای هر حکم به قوت حکومت است و فیصله امر، به تعجیل و تحکم میشود و چون بسیار کم است که کما ینبغی اوقات صرف ملاحظه بیّنه و شهود کنند، غالبا ظلم واقع میشود؛ اگرچه اداره آن را نداشته باشند.
حدّی مابین کارهای عرف و شرع معین نیست، به جهت اینکه حدّی بر کارهای عرف معین نیست. و این عدمِ تحدید، مناسب مصلحتبینی پادشاه و ارکانِ دولت است... قاعده سیاست و خطا و گناه، بر حسب احکام شرع در ایران و در سایر بلاد اسلام یکی است. احکام عرفیه به حسب اوضاع و طِباعِ حکام، مختلف میشود.(1)
1) 1. سِرجان مَلکُم، تاریخ ایران، میرزا اسماعیل حیرت، دنیای کتاب، صص 217 و 218 و 220 و 223 و 225 و 227 ـ 229.
مستربنجامین وزیر مختار آمریکا در عصر ناصری به دلیل همین نقش محاکم شرع در حفظ عدالت و حقوق مردم بود که قوانین شرع در ایران را یگانه پاسدار و حافظ واحد نظم و انتظام ایران نامیده بود.
دکتر باستانی پاریزی در کتاب گنجعلی خان، داستانی واقعی از ستم و تجاوز شهاب الملک ـ حاکم کرمان ـ به همدستی یکی از ملاّک و بازرگانان پرنفوذ شهر (سیدابوالحسن خان) و پایمال کردن حقوق مردم و ایستادگی محاکم شرع در مقابل آن ذکر میکند که نمونه خوبی از بیان نقش محاکم شرعی در دفاع از حقوق مردمان در آن روزگار است.(1)
مادام دیالافوآ ـ سیاح پرآوازه ـ درباره جایگاه و مرتبه روحانیون به عنوان حامی مردم در برابر ستم حکام مینویسد:
علمای روحانی و پیشوایان مذهبی که آنها را مجتهد میگویند، همیشه در نزد ایرانیان یک مقام و منزلت بسیار عالی داشته و دارند. این اشخاص محترم، از گرفتن حقوق یا مواجب دولتی امتناع دارند و از طرف دولت هم به این مقام نمیرسند، بلکه آرای عمومی در انتخاب آنها به این مقام دخالت دارد. کار این طبقه روحانی منحصر است به تعالیم مذهبی و اخلاقی و در مواقع لزوم از بیعدالتی و ستمکاریِ حکام و مأمورین دولتی نسبت به مؤمنین دفاع میکنند.(2)
در عصر قاجاریه در ایران روحانیون بزرگ و پرآوازه مانند میرزا مهدی قاضی طباطبایی، میرزا مسیح تهرانی، میرزا حسن آشتیانی، حاج ملا علی کنی، حاج شیخ فضل اللّه نوری، آخوند ملا احمد نراقی، سیدعلی اکبر فال اسیری، میرزا محمدعلی مدرس طباطبایی و... وجود داشتهاند که اغلب صاحب محفل و مجلس تدریس و
محاکم شرعی بودهاند و به ثبت و تنظیم دادوستدها و اجرای حدود و احکام شرع و حل و فصل دعواها نیز میپرداختهاند.
نوشتهاند دامنه نفوذ و اقتدار و میزان محبوبیت محاکم شرعی و روحانیون گرداننده آن در آستانه مشروطه، به حدی بوده است که حتی گاه اقلیتهای دینی نیز برای حل و فصل و رفع درگیریهای میان خود به آنها رجوع میکردهاند. داستان رجوع دوکلیمی در یزد به میرزا محمدعلی مدرس طباطبایی در زمینه اختلافی که میان آن دو درباره ارجحیت در ذبح گوسفند وجود داشت، بیانگر دامنه نفوذ گسترده محاکم شرعی و روحانیون بزرگ حتی در میان غیر مسلمانان است.
یکی از این روحانیون بسیار با نفوذ و معتبر در عصر ناصرالدین شاه، حاجی میرزا جواد آقا، فقیه بزرگ تبریز است که احمد کسروی با همه عنادش با روحانیت درباره او مینویسد:
این مرد در فزونی پیروان و چیرگی به مردم در میانِ همکاران خود کمتر مانند داشته. سخنش در همهجا میگذشته و دولت، پاسش میداشته و مردم جانفشانیها در راهش مینمودهاند.(1)
از نمونههای توجه و علاقه وافر مردم به روحانیون بزرگ و سرشناس و قدردانی از آنها، تشییع جنازه باشکوه و عظیمی بود که مردم تهران برای مرحوم حاج ملا علی کنی ـ مجتهد و روحانی برجسته و مبارز ضد استعماری عهدناصری ـ برگزار کردند که شرح آن را اعتمادالسلطنه در المآثر و الآثار آورده است.(2)
وزیر انطباعات ناصرالدین شاه مینویسد:
«شنیدم در تشییع جنازه حاجی ملا علی کنی که به حضرت عبدالعظیم علیهالسلام بردند، اهالی تهران از شهری و کَندی و کسبه و علما و آخوندها معرکه کرده بودند. حتی گبر و یهود و ارمنی هم دسته شده بودند. عماری حاجی را همینطور به دوش، از شهر به حضرت عبدالعظیم بینالحرمین دفن نمودند... نوحهای که کندیها و اهل شهر و یهودیها به خاطر جنازه میخواندند و سینه میزدند از این قرار است:
اهل شهر:
رفتی تو ز دنیا ای نایب پیغمبر
شد جای تو خالی در مسجد و منبر
نوحه کندیها:
کندیان را خاک عالم بر سر است
این عزای نایب پیغمبر است
یهودیها میگفتند:
واویلا صد واویلا
ستون دین ناپیدا
چهار روز دکانها را بسته بودند. مثل ایام عاشورا دسته و سینهزن در کوچهها میگردیدند.
ختم را هم در مسجد مروی گذاشته بودند. روز چهارم حرکت دادند و به حضرت عبدالعظیم علیهالسلام بردند. حقیقت، تا به حال برای احدی در ایران این طور عزاداری نکرده بودند.(1)
1) 1. روزنامه خاصرات اعتماد السلطنه، به کوشش: ایرج افشار، امیرکبیر، صص 595 و 596.
حاج ملاعلی کنی که در آینده درباره او سخن خواهیم گفت، روحانی پرنفوذی بود که موجب فسخ قرارداد خائنانه «رویتر» گردید و به همت او بساط «فراموشخانه» ملکم برچیده شد.
یک مورخ تاریخ قاجاریه درباره چگونگی روابط مردم با یکدیگر در عهد قاجار چنین مینویسد:
باید این واقعیت را بپذیریم که پاکی و صفای اخلاق عمومی و وجود بسیاری از صفات پسندیده در میان اکثریت مردم، نتیجه مستقیم رسوخ عقاید مذهبی و وجود مکتب خاص تعلیم و تربیت بوده است.
تربیت خانوادگی براساس آشنا ساختن کودکان به تکالیف شرعی و اجرای دستورهای مذهبی و انجام عبادتها و حفظ طهارت و عفت و ناموسپرستی و گریز از مناهی مانند شراب خواری و زنا و قمار، به طور کلی هدف تربیت در خانواده این بود که کودکان و جوانان از سقوط اخلاقی محفوظ بمانند. به همین منظور بود که پدران و مادران به محض رسیدن پسران به سن بلوغ و رشد جسمانی آنان را به ازدواج وا میداشتند و نیز دختران خود را بر طبق سنت شرعی از 9 سالگی به بالا شوهر میدادند و اصولاً هر پدر و مادری خود را مقید و مکلف به تهیه مقدمات و وسایل زناشویی فرزندان خود میدانستند و شاید بتوان گفت که یکی از بهترین آرزوهای هر خانواده تأمین وسایل ازدواج فرزندان خانواده بوده است.
زن در خانه زندگی میکرد و تقریباً هیچ گونه ارتباطی با خارج از محیط خانواده نداشت. عقیده عمومی مردان بر این بود که زن مطلقاً باید مطیع اوامر شوهر باشد. بنابراین اصل، دختر را در خانه طوری تربیت میکردند که وقتی به خانه شوهر رفت، شخصیت خود را در برابر شخصیت او فراموش کند و تولید نسل و نگاهداری و پرورش اولاد را وظیفه طبیعی و شرعی خود بداند... در
خارج از محیط خانه و خانواده فعالیت و کوشش اجتماعی منحصر به مردان بود و هیچگاه زنان در این فعالیتها شرکت نداشتند؛ جز در پارهای از مشاغل در داخل یا خارج خانه که وجود زن اجتنابناپذیر بود، از زنان استفاده میکردند؛ همچون کارگری حمام زنانه و آرایشگری و مشاطه گری و حجامت (در مورد حجامت زنان و دختران و پسران خردسال) و مامایی و پرستاری از زنان بیمار و کلفتی و شیر دادن اطفال و امثال آن.
مکتب تربیتی پس از خانواده، مسجد و منبر بود که هم مرکز اجتماع و آشنایی مردم با یکدیگر و هم کانون ارشاد اخلاقی و مذهبی بود. به هر حال، وجود این مکتب بزرگ در طرز تفکر و باورهای عمومی ملت ایران مؤثر بود. پدران و مادران افزون بر این که خود به انجام واجبات دینی اهتمام داشتند و برای ادای نماز و شنیدن خطا به روحانیون و عالمان دین به مسجد میرفتند، پسران بالاتر از 5 سال خود را نیز همراه خود به مسجد میبردند. در هر مسجدی بخشی از فضای آن به وسیله تجیر (امروز پاراوان گفته میشود)، مخصوص بانوان و دختران بود. در این مکتب، که آن را میتوان تنها مکتب تعلیم و تربیت اجتماعی دانست، مردم با احکام و احادیث و اخبار مذهبی آشنا میشدند.
ولی تعلیم و تربیت اختصاصی، یعنی آموختن سواد خواندن و نوشتن فارسی و قرآن و شرعیات، برنامه کار مکتب خانه بود و این وظیفه نیز در سراسر ایران بر عهده ملاها و روحانیون بود... . شاهزادگان و اعیان زادگان به طور معمول به مکتب نمیرفتند و معلم اختصاصی یا به اصطلاح آن روز، معلم سرخانه به آنان تدریس میکرد. در میان این طبقه کسانی بودند که با بعضی از علوم غیر مذهبی نیز آشنا میشدند.
اگر از جمود فکری جامعه ایرانی در این دوره بگذریم، باید اعتراف کنیم که بیشتر مردمان جامعه صفات خوب و پسندیده داشتند و از فساد اخلاق و فحشا بر کنار بودند. حس تعاون و همکاری و همدردی در میان توده مردم به حد کمال وجود داشت و رحم و مروت و انصاف و دستگیری از بینوایان و رسیدگی به
زندگی و وضع مردم پریشان حال، وجهه همّت بیشتر مردم بود. هیچ ایرانی مسلمانی به خرید و فروش مسکرات و دیگر مکاسب حرام و امرار معاش از راههای نامشروع نمیپرداخت و این گونه مشاغل خاص یهود و ارامنه و آشوریهای تبعه ایران بود که جزو بسیار کوچکی از جامعه ایرانی را تشکیل میدادند. تنها شغل نامشروعی که در آن دوره، در جامعه رواج داشت و امروزه نیز رواج دارد، گدایی بود و چه بسا کسانی که برای جلب عطوفت مردم ساده دل به لباس سید و یا ملا در میآمدند و در مساجد پای منبر واعظ و روضهخوان مردم را به دستیاری و کمک آنان فراخواند، ولی باید توجه داشت که اکثریت مردم، بهویژه کسبه و پیشهوران، گدایی را ننگ میشمردند و در همان حال که خود به سید و ملای گدا، کمک میرساندند، عمل آنان را ناپسند میدانستند.
وجود حس تعاون و همکاری صمیمانه و برادرانه میان مردم سبب شده بود که در رژیم خشن و ناهنجار استبداد قاجاریه و در عصری که هیچ گونه سازمان و تشکیلات عام المنفعه برای درمان دردهای اجتماعی و گرفتاریهای روزمره مردم وجود نداشت، مردم خود همت کنند و به یاری یکدیگر بشتابند و در حفظ جان و مال و ناموس یکدیگر صمیمانه بکوشند.
گفتیم که بیشتر جامعه ایرانی، یعنی نزدیک به 97% مردم بی سواد بودند و غیر از کسانی که با علوم جدید سروکار داشتند و با تمدن غرب آشنا بودند، دیگر باسوادان نیز در حد خواندن و نوشتن و حساب کردن را میآموختند...، ولی باورهای مذهبی که اساس تعلیم و تربیت عمومی بود، در پرورش وجدان اخلاقی و حس تعاون اجتماعی مردم کاملاً مؤثر بود و برای حفظ افراد از خطا و لغزش و آلودگی به فساد و تباهی مفید و ضروری شمرده میشد.
طبقهای که ما آن را در برابر طبقات حاکم بر جامعه، طبقه محکوم میخوانیم و بیشتر جامعه ایرانی را شامل بود، در داخل کادر خود، گروههای معینی داشتند و هر صنف و گروه بر حسب شغل و حرفه خود مشخص میشد.
گروههای ده نشین که با در نظر گرفتن جمعیت ایلات و عشایر، نزدیک به 70% ساکنان کشور را تشکیل میدادند، در اوضاع ناشی از رژیم ظالمانه ارباب و رعیتی زندگی میکردند.
ولی در شهرها گروه بندی براساس حرفه و پیشه بود و جمعیت شهری از گروههای پیشه وران و اصناف گوناگون تشکیل میشد. این اصناف عبارت بودند از: صنف بازرگانان و اصناف، نانوا، قصاب، بقال، عطار، سبزی فروشی، علاّف، بزاز، سقط فروش و مانند آنها و گروههای حرفهای مانند خیاط، قنّاد، حلبی ساز، نجّار، آهنگر، دبّاغ، رنگرز، بنّا، معمار و مانند آن. میان گروههای صنفی صنف بازرگان مقام اول را داشت و مورد تکریم و احترام و اعتماد عمومی بود.
شرایط زندگی شهری جنبههای مشترکی داشت. بدین معنا که رئیس هر خانواده به نسبت توان و سرمایه خود، خانه شخصی داشت و خود و فرزندانش همگی در آن خانه زندگی میکردند و تنها شمار بسیار کمی از ساکنان شهرها خانه ملکی نداشتند.
مشاغل در میان خانوادههای هر صنف و گروه تقریباً ارثی بود. بدین صورت که آهنگر، پسران خود را از سن 7 سالگی در دکان خویش به کار میگماشت تا حرفه پدری را فراگیرند و چون پسرانش به سن بلوغ میرسیدند، میکوشید تا دخترانی از خانوادههای هم صنف خود به عقد ازدواج آنان در آورد... اصناف و صاحبان حرفه در کار و حرفه خود، حدود و اندازه نگاه میداشتند و نوع کالاهایی که افراد هر صنف میفروختند و حدود حرفهای که هر یک از صاحبان حرفه بدان اشتغال داشتند، معلوم و مشخص بود. عطار هیچگاه لبنیات و بقولات و آنچه مربوط به صنف بقال بود نمیفروخت و بقال نیز از داد و ستد قند و شکر و ادویه و چای و کالاهایی که در اختیار صنف عطار بود خودداری میکرد.
افزون بر مشخص بودن شغل و حرفه، شیوه زندگی و آرایش خانه و وضع لباس اصناف و گروهها نیز از یکدیگر متمایز بود.
برای مثال، بازرگانان عمامه شیرشکری یا مندیل و یا کلاه پوست بخارایی به
سر میگذاشتند و قبا و لباده بلند و عبای نایینی اعلا میپوشیدند، با طمأنینه راه میرفتند، خانههای وسیع و بزرگ داشتند و اتاق پذیرایی خود را با مسند و پشتیهای ساخته شده از قالیچههای زیبا و نفیس میآراستند.
اما افراد گروههایی چون بقال و عطار و سبزی فروش و مانند آنان، کلاه نمدی به سر میگذاشتند و لباس بیشتر آنان از متقال مشکی و یا سورمهای بود و شال پهن به کمر میبستند و قبای کوتاه بدون چاک میپوشیدند و بیشترشان به جای عبا، کلیجه پوستی در زمستان بر تن میکردند. محل کار صاحبان حرفه و صنایع دستی در غالب شهرها مشخص و متمرکز بود و مجموعه دکانها و کارگاههای صاحبان حرف و پیشه به نام بازار خوانده میشد و در هر بازار، راستههای گوناگون، ویژه اصناف و صاحبان حرفه وجود داشت و افراد هر صنف یا حرفه در راسته مخصوص به خود کار میکردند.
اشراف و اعیان هر شهر کسانی بودند که یا بر حسب ثروت سرشار و یا به علت تقرب اجدادی به دستگاه حاکمه و یا بر اثر انجام خدمات قابل توجه به دولت، لقبهایی دریافت کرده بودند و این القاب نیز مانند اصل اشرافیت در خانواده آنان موروثی شده بود. شیوه زندگانی و طرز لباس و نوع باورهای این گروهها از جنبههای گوناگون با اصناف و صاحبان حِرَف به طور کامل، متمایز بود و تنها در باورهای دینی و اجرای بخشی از مراسم و شعایر مذهبی با گروههای دیگر هماهنگ بود.
ولی طبقه مالکان بزرگ که بیشتر سال را در شهرها به سر میبردند، هم قدرت مالی و هم سلطه فرمانروایی بر رعایای ساکن املاک خود داشتند و بدین ترتیب، با تقدیم هدایا و پیشکشی به شاه و صدر اعظم و درباریان در امور سیاسی و اداری کشور نیز رسوخ یافته و از نیروهای انتظامی کشور برای حفظ ثروت و سرمایه و سلطه اجتماعی خویش بهره میگرفتند.
بسیاری از مالکان بزرگ در صف درباریان و نوکران شاه درآمده بودند و
بسیاری از درباریان و نوکران شاه به مرور زمان صاحب املاک فراوان شده و در گروه مالکان عمده قرار گرفته بودند. در این طبقه نیز، آداب و مراسم و عقد و ازدواج و رفت و آمد و معاشرت مانند گروههای دیگر محدود و ویژه افراد همین طبقه بود.(1)
کشاورزان اعم از ده نشینان و چادرنشینان نزدیک به 70% جمعیت ایران را تشکیل میدادند. کشاورزی، یکی از منابع مهم درآمد دولت بود. حکومت مرکزی برابر فهرستهای معین از هر جریب، یعنی ده هزار متر مربع زمین مزروعی مبلغی به نقد و مقداری جنس مالیات میگرفت و چون مؤدی مالیاتی، مالک و ارباب دهکده بود، در برابر سهمی که به دولت میپرداخت هر چه دلش میخواست از برزگر و دهقان میگرفت. برای مثال، سرپرسی سایکس تاریخنگار انگلیسی درباره یک دهکده از دهات خراسان مینویسد:
مالیات این قریه 86 لیره (معادل پانصد تومان آن روز) است، ولی مبلغی که واقعاً از آن وصول میگردید، از 140 لیره (در حدود هشتصد تومان آن روز) در سال کمتر نبوده است.(2)
علی اصغر شمیم درباره وضع روستاییان ایران مینویسد: دهقان ایرانی همیشه گرسنه و نیمه برهنه بود و زندگی دشوار او نمونهای از پستترین مراحل زندگی اجتماعی بود. تلاش برای بالا بردن سطح تولید به هیچ وجه در جامعه روستایی ایران وجود نداشت؛ زیرا نتیجهای از کوشش دهقان در این راه عاید خانواده او نمیشد. از همین رو، سطح کشت و درختکاری تقریباً ثابت و تولید محصولات کشاورزی در حدود نیازهای داخلی بود و در مورد بعضی از مواد
مانند پنبه و برنج و تریاک و پشم و پوست مقداری برای صدور به خارج تهیه میشد.
به طور خلاصه درباره صنایع این عصر، میتوان گفت که فرآوردههای صنعتی مانند محصولات کشاورزی تقریباً تمام نیازمندیهای زندگی ساده بیشتر جامعه ایران را فراهم میکرد و جز در مواردی اندک، به کالاهای بیگانه نیازی نبود. بیشتر صنایع ایران دستی بود و ابزار و آلات ساده و مختصر در صنعت به کار میرفت و نیروی اساسی مولد نیروی فکری و قوه محرک نیز نیروی جسمی کارگران کارگاه بود.
صنعتگران در دکان و محل کار خود زیر دست استاد و به دستور او کار میکردند و کارگاههای مربوط به هر صنعت بیشتر، در یک راسته از بازار یا در یکی از محلات هر شهر کنار یکدیگر قرار داشت.
صنایع این دوره به اجمال عبارت بود از:
بافندگی شامل بافت قالی و قالیچه، نسج کرباس و شال و برک، زری بافی و ترمه بافی و مخمل بافی، عبابافی، موتابی (شعر بافی). مواد اولیه بافندگی مانند پنبه و پشم و ابریشم در داخل کشور تهیه میشد و تمام تولیدیهای این صنایع نیز در ایران مصرف میگردید. نمدمالی و قلمکاری و گیوه کشی و بافت تافته و مانند آن نیز، جزو این رشته از صنایع دستی بود؛
چرم سازی و پوست دوزی که در تهران و گرگان و همدان و باختران رواج داشت.
صنایع فلزی ساده در حدود ذوب مس و سرب و نقره و طلا و آهن و تهیه لوازم فلزی زندگی؛
صنایع مربوط به جنوب شامل: جواهر سازی، زرگری، نقره کاری، منبت کاری، خاتم سازی؛
ولی صنایع جدید به صورت ساده و ابتدایی آن تقریباً در انحصار دولت بود
که به قرار زیر است: کارخانههای ضرب سکه، قورخانه و تسلیحات، بلورسازی و چینی سازی که بانی و مؤسس آنها میرزا تقی خان امیرکبیر بود. صنعت چاپ نیز نخست در آذربایجان و سپس در تهران رواج یافت و چاپ سنگی به تدریج به چاپ سربی مبدلگردید.
واحد پول ایران «قران» بود که از نقره ضرب میشد. هر قِران معادل با بیست شاهی و هر شاهی برابر با پنجاه دینار بود. در حقیقت، هر قران با هزار دینار برابر بود. دو شاهی را صد دیناری و چهار شاهی را عباسی میخواندند و ده قران با یک تومان مساوی بود. اصطلاح «ریال» در بعضی شهرستانها معمول بود و در مورد یک قران و پنج شاهی به کار میرفت. بدین ترتیب، دو ریال با دو قران و پانصد دینار (5/2 قران) برابر بود. در بعضی از ولایات ایران ده شاهی را شاهی پناباد (پناه آباد یا پهن آباد) میخواندند و مدتها سکههای سیاه کم ارزش به نام «پول» و «قاز» نیز رایج بود و یک شاهی با دو پول یا پنج قاز معادل بود، ولی به مرور زمان پول و قاز از گردش خارج شد.
سکههای نقره عبارت بود از سکههای ده شاهی و یک قرانی و دو قرانی و پنج قرانی و بعضی سکههای کوچک به نام شاهی سفید که ارزش آنها به تفاوت زمان از سه شاهی تا یک عباسی (چهارشاهی) در تغییر بوده است. سکه نقره دیگری به نام ربعی نیز بود که قیمت آن پنج شاهی بود، ولی ضرب سکه نقره برای پولهای کوچک از سال 1319 ه . ق کنار گذاشته شد و به جای انواع سکههای نقره خرد، تنها سکههای یک شاهی و صددیناری (دوشاهی) نیکلی معمول گردید.
افزون بر این، چون تا تأسیس ضرابخانه دولتی در زمان ناصرالدین شاه وحدت کامل در سکه و پول در بین سراسر نواحی ایران وجود نداشت، در بسیاری از ایالات و ولایات سکههای مسی یا نیکلی میان مردم رواج داشت و
میرزا ملکم خان ناظم الدوله به سال 1249 ه . ق (1833 م)، در اصفهان زاده شد. ملکُم نامی توراتی [یهودی] است. در کتاب اول پادشاهان «عهد عتیق» باب 11، آیه 5 آمده است: «پس سلیمان در عقب عشتورت خدای صید ونیان و در عقب ملکوم رجس عمونیان رفت».
میرزا یعقوب پدر میرزا ملکم ارمنی زاده و معتقد به کیش ارمنی بود. وی فردی مشکوک و مظنون به جاسوسی برای روسیه تزاری و انگلیس بوده است. خان ملک ساسانی(1)معتقد است اندکی پیش از به قتل رسیدن امیرکبیر، دالگورکی ـ وزیر مختار روسیه ـ به تزارنامه نوشته و از او خواست که برای جلوگیری از قتل امیرکبیر دخالت کند، میرزا یعقوب که آن زمان به عنوان مترجم در سفارت روسیه مشغول بود، این خبر را به سرعت به سفارت انگلیس اطلاع میدهد و انگلیسیها و میرزا آقاخان با پیش دستی نسبت به دخالت تزار روسیه، حکم قتل امیر را میگیرند و اجرا میکنند. بدینسان او در قتل امیرکبیر به طور غیر مستقیم نقش داشته است.
میرزا یعقوب مدتی به آسیای مرکزی سفر کرده و گویا در لباسِ طلبگی برای انگلیسیها جاسوسی میکرده است.(2)وی از سال 1289 ه . ق به استانبول رفت و
تا هنگام مرگ (1298) در آن جا زندگی کرد. از او رسالهای با عنوان «افزایش ثروت» به جای مانده است که در دفاع از سرمایهداری لیبرال اروپایی است و به شدّت بر مسئله ضرورت «جلب سرمایههای خارجی برای توسعه کشور» تأکید میکند.(1)
همچنین میرزا یعقوب از ضرورت استقرار «حکومت قانون» و برقراری «آزادیهای فردی» به شیوه ملتهای اروپایی در ایران سخن گفته و اینها را از عوامل ضروری «پیشرفت» ایران میداند.(2)
در واقع، میرزا یعقوب مروج مفهوم لیبرالی آزادی و حقوق بشر اومانیستی است که در تقابل با نظام «تکالیف حقوق» افراد در جامعه اسلامی قرار دارد.
میرزا یعقوب با استفاده از نفوذ و آشنایی توانست فرزندش میرزا ملکم را در ده سالگی، یعنی سال 1259 ه . ق، به پاریس بفرستد. میرزا ملکم در 8 ـ 9 سالی که در خارج از کشور به سر برد، نخست در علوم طبیعی و سپس در علوم سیاسی مطالعاتی انجام داد، ولی در این باره که تحصیلات او در زمینه علوم سیاسی کامل بوده است و یا خیر، اختلاف نظر وجود دارد.
میرزا ملکم خان پس از قتل امیرکبیر و در زمان صدارت میرزا آقاخان نوری به سال 1268 ه . ق، به ایران بازگشت و با بهرهگیری از نفوذ پدرش در
دستگاه میرزا آقاخان نوری، نخست به عنوان مترجم استادان اتریشی و فرانسوی شاغل در دارالفنون و بعدها باعنوان مدرّس در مدرسه دارالفنون مشغول به کار گردید.
هنگام بازدید ناصرالدین شاه از دارالفنون و به سبب جهل مفرطی که شاه از علوم طبیعی جدید و شیمی داشت، به شدت تحت تأثیر مهارت میرزا ملکم در انجام آزمایشها و انجام چند چشمه شعبده بازی و چشم بندی قرار گرفت. از این رو، او را به عنوان مترجم در دربار مشغول کار کرد.
میرزا ملکم در دربار با زرنگی برای خود جایی باز کرد و به ویژه با انجام چند مأموریت خارجی کوچک، نفوذی پیدا کرد؛ به گونهای که به سال 1273 ه . ق، به همراه هیئتی به سرپرستی میرزا فرخ خان غفاری امین الدوله، روانه پاریس گردید تا در زمینه اختلاف ایران و انگلیس بر سر مسئله هرات مذاکره کنند. این هیئت در قراردادی خائنانه، به تجزیه هرات از ایران رأی داد و همه اعضای هیئت به عضویت لژ فراماسونری در آمدند. بدین ترتیب، میرزا ملکم خان در 24 سالگی در فرانسه وارد جرگه فراماسونری گردید. ملکم در مدت اقامت در پاریس سفر کوتاهی هم به لندن کرد.
میرزا ملکم پس از بازگشت به ایران با کمک پدرش به سال 1275 ه . ق، «فراموشخانه» را تأسیس کرد که به عبارتی یک لژ فراماسونری بود. همچنین میرزا ملکم در این سال و پس از عزل میرزا آقاخان نوری از صدارت و انتخاب وزرا به صورت جداگانه توسط ناصرالدین شاه، رساله کتابچه غیبی یا دفتر تنظیمات را نوشت که در آن طرحی اجمالی جهت تقلید از بوروکراسی غربی ارائه کرده بود.
ملکم در این رساله میکوشد تا به نوعی نظام بورو کراتیک و تشکیلات «اداری غرب مدرن» را یا به تعبیر او «اصول نظم فرنگ» را با «شریعت اسلام»، منطبق جلوه دهد. در واقع، ملکم برای پیشبرد اهداف خود برای غربیسازی و گسترش مدرنیزاسیون در ایران بسیار کوشید تا با حفظ ظواهر شریعت، به شکلی
منافقانه هدفهای غیر دینی خود را پیش ببرد تا با مخالفت مردم و روحانیون روبهرو نگردد. (درباره این رساله در آینده صحبت خواهیم کرد.)
برخی اخبار که از فراموشخانه ملکم میرسید و حکایت از جاهطلبیهای غرب مآبانه او داشت و نیز تیزهوشی روحانی ژرف اندیشی چون حاج ملاعلی کنی که به خوبی به خطرات حرکت منافقانه ملکم در فراموشخانه پی برده بود، سبب اعمال فشار بر ناصرالدین شاه گردید و شاه قاجار با صدور دستور تعطیلی فراموشخانه، میرزا ملکم را به بغداد تبعید میکند.
میرزا ملکم از بغداد به استانبول میرود و در روزنامههای آن جا بنای هتاکی علیه ایران را میگذارد. او در این شهر با یکی از رجال مدرنیست و خائن اصلاح طلب به نام میرزا حسین خان سپهسالار آشنا میشود و دوستی نزدیک و دیرپایی میان این دو برقرار میگردد.
میرزا حسین خان که نماینده دولت ایران در ترکیه بود، در مکاتباتی موفق گردید سمت مشاوری سفارت استانبول را برای ملکم بگیرد تا او دست از هتاکیهایش بر دارد و بدینسان ملکم بار دیگر در زمره خدمتگزاران ناصرالدین شاه در آمد.
ملکم در دوران اقامت در استانبول و پس از اینکه سمت مشاورت در سفارت ایران در استانبول را به دست آورد، با دختری مسیحی به نام هانریت در کلیسا ازدواج کرده است. همین امر را یکی از دلایل بی اعتقادی واقعی ملکم به اسلام دانستهاند.
میرزا ملکم خان در استانبول باورهایی را که درباره ضرورت تغییر الفبای فارسی از پدرش فرا گرفته بود، همچنان تبلیغ میکرد و «اصلاح خط» را مقدمه رستگاری ایران میدانست این امر در نگاه او، همان مدرنیزه و غربی شدن بود. ملکم در این دوران با یکی دیگر از سردمداران منورالفکری ایران یعنی میرزا فتحعلی آخوندزاده که گرایشهای آشکار الحادی داشت، آشنا میشود و به مکاتبه
میپردازد.
آخوندزاده از هواداران اصلاحات مدرنیستی و معتقد به نظریه «اصلاح خط» بود. آخوند زاده آن چنان شیفته ملکم میشود که او را «روح القدس» مینامد.
میرزا ملکم برای مدت کوتاهی به سمت قنسول ایران در مصر تعیین گردید، ولی آن جا افتضاح مالی به بار آورد و از اسماعیل پاشا ـ خدیو مصر ـ ده هزار تومان پاداش گرفت. به همین سبب، بار دیگر به استانبول فراخوانده شد.
در این هنگام، میرزا حسین خان سپهسالار زمینه سفرناصرالدین شاه به عراق را که آن زمان جزو سرزمین عثمانی بود، فراهم آورد. وی [میرزا حسینخان] آنچنان رضایت ناصرالدین شاه را جلب میکند که شاه او را به تهران برده و به لقب «سپهسالار اعظم» مفتخر میکند و او را صدراعظم ایران میگرداند. سپهسالار خود فردی غربزده و معتقد به اصلاحات مدرنیستی در ایران بود. در کارنامه او، موارد آشکاری از خیانت به منافع ملی ایران و دلالی برای استعمار انگلیس وجود دارد. میرزا حسینخان سپهسالار به واسطه دوستی با میرزا ملکم، پس از احراز پست صدارت عظمی، میرزا ملکم را به ایران فرا میخواند تا مشاور او گردد.
از این پس ائتلافی از میرزا ملکم خان و میرزا حسین خان سپهسالار در حکومت ایران تشکیل میگردد که دو هدف عمده و محوری را دنبال میکند:
ترویج اصلاحات شبه مدرنیستی از داخل دستگاه حکومتی و زمینهسازی برای گسترش و تعمیق نفوذ مدرنیزاسیون در ایران؛
دلالی برای بستن قراردادهای استعماری و واگذاری امتیازهای گوناگون به دولتهای روس و انگلیس به ویژه انگلیسیها که هم برای دلالان و منعقد کنندگان آنها منافع مالی در بر داشته و هم به نفع سیاستهای استعماری انگلیس بوده است. میرزا حسینخان سپهسالار به سال 1288 ه . ق، به سمت صدر اعظمی انتخاب میگردد و تا سال 1298 ه . ق، در این سمت باقی میماند.
میرزا ملکم در مسیر بازگشت به ایران از استانبول (1289ه . ق)، در شهر تفلیس با آخوندزاده دیدار میکند و با او درباره مسئله «اصلاح خط» مذاکره مینماید.
میرزا ملکم خان به سمت وزیر مختار ایران در انگلیس تعیین میگردد و اندکی بعد در سال 1290 ه . ق، ناصرالدین شاه نخستین سفر خود به فرنگستان را آغاز میکند. ملکم که مدافع سرسخت واگذاری امتیازهای استعماری به بیگانگان است نقش دلالی را در واگذاری یکی از خائنانهترین امتیازات به یک یهودی انگلیسی به نام ژولیوس دو رویتر را بر عهده میگیرد. منعقد کننده این قرارداد، میرزا حسینخان سپهسالار است. پیشتر گفته شد که قرارداد رویتر آن قدر خائنانه و زبونانه تنظیم شده بود که لرد کرزن ـ وزیر خارجه وقت انگلیس ـ درباره آن نوشت:
تا به حال دیده نشده است که کشوری این چنین منابع و همه چیز خود را در اختیار کشوری دیگر قرار دهد.
لُرد کُرزن که پیش از این از او نام بردیم، درباره دوران صدارت میرزا حسینخان سپهسالار میگوید:
شوق و شعف برای دوستی با انگلیس و صمیمیت و وفاداری نسبت به دولت انگلیس، هیچ وقت به این درجه در ایران بالا نرفته بود که در زمان صدارت میرزا حسین خان سپهسالار بالا گرفت.
18. میرزا ملکمخان در رجب سال 1299 ه . ق، از سوی ناصرالدین شاه عنوان «پرنس» یافت و لقبش از «ناظم الملک» به «ناظم الدوله» تغییر یافت و
همچنین سمت سفیر ایران در لندن را به دست آورد.
چندی نگذشت که آن را به خود انتقال داد. وی در آرزوی سودی سرشار بود که مخالفت روحانیون و به ویژه دسیسهچینیهای امینالسلطان که رقیب میرزا ملکم در کسب امتیاز و سودجویی بود، سبب شد شاه به سال 1307 ه . ق، امتیازنامه را لغو کند. ملکم از طریق تلگرافی که از ایران زده شد، از لغو امتیازنامه آگاه شد، ولی این امر را آشکار نکرد و به سرعت امتیاز لاتاری را به شرکت سرمایه گذاری ایران(1)که برادرش میکائیل یکی از مدیران آن بود و نیزشرکتی به نام سندیکای انگلیسی ـ آسیایی(2)از آن پشتیبانی میکرد فروخت.میکائیل چکی به مبلغ بیست هزار پوند از شرکت سرمایهگذاران ایران دریافت نمود و به حساب
شخصی ملکم واریز کرد. پیشتر ملکم از قِبَل این امتیاز، مبلغ بیست هزار پوند دیگر نیز دریافت کرده بود. بدینسان وی در مجموع، 000,40 پوند به جیب زد. سپس به وزارت خارجه تلگراف زد که: امتیازنامه قبلاً فروخته شده است و اکنون مِلک طلق هزاران فرنگی است. صاحبان امتیاز برای جبران زیان خود دادخواست خواهند داد».
دولت ایران در برابر این رفتار مزورانه ملکم، او را از سفارت برکنار کرد و از تمامی القاب و نشانها محروم ساخت. سپس دعوای حقوقی مفصلی میان خریداران سهام لاتاری و دولت ایران و ملکم پدید آمد. سرانجام دادگاه پس از بررسی طولانی ملکم را محکوم کرد، ولی میرزا ملکم پیشتر چهل هزار پوند را از انگلستان خارج کرده بود و به دروغ ادعا میکرد که «چهل هزار لیزه را به شاه و صدر اعظم و سایر رجال دولتی ایران داده است.» دادگاه انگلیس با وجود این که ملکم را مقصر و کلاهبردار دانست اما تعقیب کیفری او را به این علت که در زمان فروش امتیاز مصونیت سیاسی داشته، ممکن ندانست. بدینسان ملکم با کلاهبرداری 40 هزار پوند را بالا کشید و به تلافی این که دولت ایران امتیاز را لغو کرده بود، به مبارزه مطبوعاتی و تبلیغاتی و سیاسی علیه رژیم تصمیم گرفت و روزنامه «قانون» را در لندن منتشر ساخت. همچنین در سال 1307، «مجمع آدمیت» را که گونهای لژ فراماسونری بود تشکیل داد.
ملکم در روزنامه قانون خود همواره از ضرورت «قانونگرایی»، «آزادی»، «اصلاحات»، «مدنیت» و «پیشرفت» سخن میگوید؛ حال آن که غرض اصلی او در این میانه وادار کردن حکومت قاجاری به دادن امتیاز به او بوده است؛ به گونهای که وقتی با به سلطنت رسیدن مظفرالدین شاه، ملکم به عنوان سفیر ایران در رُم تعیین گردید، انتشار روزنامه قانون و انتقادهای ملکمخان نیز متوقف
گردید.
23 - ملکم به سال 1313ه . ق، «مجمع آدمیت» را منحل کرد و «جامع آدمیت» را تشکیل داد. عباسقلی خان قزوینی معروف به عباسقلی خان آدمیت زیر نظر ملکم، «جامع آدمیت» را اداره میکرد. «جامع آدمیت» در قدرتگیری محافل ماسونی و جریان فراماسونری در ایران نقش مهمی داشت.
روابط میرزا ملکم و امین السلطان در سال نخست سلطنت مظفرالدین شاه بهتر شد و امین السلطان در سال 1314 ه . ق، ملکم را به عنوان سفیر ایران در رُم تعیین کرد. ملکم با به دست آوردن این پُست شعار قانونگرایی و آزادیخواهی خود را فراموش میکند و دست از مبارزه میکشد.
فرمان مشروطیت در سال 1324 ه . ق صادر میگردد و پس از مدت کوتاهی، مظفرالدین شاه میمیرد و محمدعلی شاه به سلطنت میرسد. به دعوت میرزا ملکم، محمدعلی شاه به عضویت «جامع آدمیت» در میآید و آرزوهای جاه طلبانه میرزا ملکم باردیگر جان میگیرد، ولی مرگ به او امان نمیدهد و به سال 1326 ه . ق، میرزا ملکم خان ناظم الدوله ارمنی در سوئیس میمیرد.
اگرچه میرزا ملکم چهره برجسته روشن فکری ایران به لحاظ تئوریک است، ولی تنها یک تقلیدگر است و اساساً اعتقاد دارد که در زمینه عقل و تمدن و علوم غربی صرفاً باید روش تقلید محض را در پیش گرفت و از هر نوع نوآوری، ابتکار و اندیشه مستقل خودداری کرد.
میرزا ملکم فردی بسیار شارلاتان و اهل دوز و کلک و جاه طلب، سودجو و پولپرست و فرصت طلب و به لحاظ شخصیتی فاقد جنبههای ارزشمند یک
فرد دارای اصول و با شخصیّت بوده است.
او به شدت شعارهایی مانند «قانون گرایی»، «آزادی مداری»، «تجدد خواهی»، ضرورت کسب «مدنیت» و پیشرفتطلبی سر میداد و مقصود او از همه اینها در یک جمله: پذیرفتن تام و تمام مدنیت مدرن غربی و تقلید محض از آن در ایران بود.
وی به ضرورت سرمایه گذاری خارجی در کشور اعتقاد راسخ داشت و تنها راه گشوده شدن گِره اقتصاد راکد و ورشکسته ایران را در پذیرفتن حق سرمایهگذاری برای خارجیها و دادن امتیازات به آنها میدانست. در واقع، او با نظریهای که در خصوص اعطای امتیازها به بیگانگان و ضرورت سرمایه گذاری آنها مطرح میکرد، آشکارا به شکلگیری گونهای اقتصاد وابسته فرامیخواند و استدلالش هم بر این محور مبتنی بود که حضور سرمایههای خارجی در ایران سبب رونق کسب و کار و اقتصاد ایران خواهد شد.
5. شعار «مدنیت خواهی» میرزا ملکم در کنار شعارهایی مانند «اصلاحات» و «قانون گرایی» به شدت تداعی کننده برخی شعارها و گرایشها در ایران امروز است و تأمل در سرنوشت و نیز ماهیت شعارهای ملکم و امثال او و مقایسه آن با وضع امروز، میتواند بسیار آموزنده باشد.
ملکم خان در جمادی الاول 1272 ه . ق، در استانبول به عنوان نماینده ایران، به منظور رفع سوءتفاهمی که میان دولت ایران و با چارلزماری ـ وزیر مختار انگلیس ـ پیش آمده بود، وارد یک سلسله مذاکرات با طرف انگلیسی شد، ولی مدتی بعد میرزا آقاخان نوری با ارسال نامهای ملکُم را موظف ساخت تا به همراه هیئت ایرانی که سرپرستی آن با فرخ خان امین الدوله بود، به عنوان مترجم به پاریس برود و در مذاکرات صلح پاریس (1273) شرکت کند. این هیئت که همه اعضای آن به فراماسونری پیوستند، قرارداد ننگین تجزیه هرات از ایران را امضا کرد و مرتکب خیانتی بزرگ گردید. به ظاهر میرزا آقاخان به دلیل اعتماد ویژهای که به ملکُم داشته است، او را به عنوان مراقب و خبرچین فعالیتهای فرخ خان امین الدوله به فرانسه فرستاده بود.
ناصرالدین شاه، میرزا آقاخان نوری را به سال 1275 ه . ق از صدارت عزل کرد. شاه که تحت تأثیر زمزمههای مدرنیستی اطرافیان قرار گرفته بود، دستور تشکیل «مجلس وزرا» را داد. ملکم که اوضاع را چنین دید، با فرصتطلبی، خطاب به میرزا جعفرخان مشیرالدوله که آن زمان رئیس دارالشورای دولتی بود، رساله تنظیمات یا کتابچه غیبی را نوشت که بیانگر نوعی رویکرد مدرنیستی و لیبرالی خفیف به ساختار قدرت شاه بود.
او با گرته برداری از مجامع فراماسونری «دوستی حقیقی» اروپا، یک لژفراماسونری به نام «فراموشخانه» تأسیس کرد. فرخ خان امین الدوله و میرزا سعید مؤتمن الملک از ترس گسترش نفوذ میرزا ملکم در دربار شروع به اِفشاگری درباره اغراض لژهای ماسونی برای ناصرالدین شاه کردند. ملکم برای ایجاد حاشیه امنیتی برای «فراموشخانه» خود، جلال الدین میرزا ـ شاهزاده قاجاری را ـ که از نوادگان فتحعلیشاه بود ـ به ریاست آن برگزید. جلال الدین میرزا از شاهزادگان منورالفکر و غرب زده قاجاری و طرفدار ناسیونالیسم باستان گرا و مروّج افراطی آداب و عادات ظاهری ایران باستان بود. ناصرالدین شاه پس از
تعطیلی «فراموشخانه»، جلال الدین میرزا را به خانه نشینی وادار کرد.
میرزا ملکم خان کتابچه غیبی یا دفتر تنظیمات را پس از برکناریِ میرزا آقاخان نوری به سال 1275 ه . ق یا 1276 ه . ق نوشته است. او در این کتاب، در واقع اصول ساختار شبه بوروکراسی تقلیدی و زنگ زده رژیم شبه مدرن را برای ایران تدوین کرده است. این کتابچه یکی از ارکان تئوریک پی ریزی ساختار اداری شبه مدرنی است که در سالهای پایانی سلطنت قاجاریه و به ویژه در سراسر دوران رضاشاه و پس از او شاکله نظام اداری ایران را تشکیل میداده است.
کتابچه غیبی خطاب به میرزا جعفرخان مشیرالدوله نوشته شده است که از سال 1275 تا 1277، ریاست دارالشورای دولتی ایران را بر عهده داشت.
در این رساله، نخستین طرح یک قانون اساسی تقلیدی از غرب مدرن و بر پایه «اصل تفکیک قوا» و تشکیل قوای قانونگذاری [پارلمان] و مُجریه ارائه شده است. او همچنین به تشریح سازمان حکومت و مجلس تنظیمات (قانونگذاری) و مجلس وزرا و سازمان وزارتخانهها پرداخته است. همچنین میرزا ملکم در زمینه بانک و چگونگی تدوین یک ساختار اقتصاد سرمایهسالار تقلیدی از غرب و منابع سرمایههای بانکی و نشر اسکناس و ضرب سکه سخن گفته است. در این شبه بوروکراسیِ تقلیدیِ مورد نظر ملکم، وضعیت ارتش و سازمان آن و چگونگی سربازگیری و مقامها و مناصب نظامی و چگونگی نصب حاکمان ولایات و برخی تقسیمات اداری آنها تعیین گردیده است.
در واقع، کتابچه غیبی را میتوان مانیفست ساختار اداریِ دولتِ شبه مدرن ایران نامید که تشکیل آن غایت اهداف میرزا ملکم خان و بسیاری دیگر از اصلاح طلبانِ شبه مدرنیست و مدعی لیبرالیسم و قانونگرائی و مروّج فراماسونری در ایران بوده و هست. این ساختار اداری با دگرگونیهایی در قالب نظام اداریِ رژیم متجدد مآب و وابسته رضاخانی صورت عینی به خود گرفت و در هیئت شبه بوروکراسیِ فلجِ ناکارآمد عقیم از زمان اصلاحات داور و تیمورتاش
تا امروز بر کشور حاکم بوده است و جز استبداد سیاسی، ناکارآمدی، رواج فساد، رشوهخواری و کاغذبازیهای بی حاصل هیچ دستاوردی برای مردم ایران نداشته است.
با بالا گرفتن موج اعتراضها از ناحیه روحانیون و به ویژه حاج ملاعلی کنی علیه تشکیل فراموشخانه در ایران و افشای اغراض ضد دینی آن و اعتراض به ناصرالدین شاه، در سال 1278 فرمان انحلال فراموشخانه صادر گردید. در دوازدهم ربیع الثانی سال 1278 ه . ق، این فرمان در روزنامه وقایع اتفاقیه منتشر گردید:
هُو
اعلان نامه دولتی
در این روزها به عرض رسید که بعضی از اجامرواوباشِ شهر گفتوگو و صحبت از وضع و ترتیب فراموشخانههای یوروپ میکنند و به ترتیب آن اظهار میل مینمایند. لذا صریحِ حُکم همان شد که اگر بعد از این، عبارت و لفظِ فراموشخانه از دهن کسی بیاید تا چه رسد به ترتیبِ آن، مورد کمال سیاست و غضب دولتی خواهد شد. البته این لفظ را ترک کرده و پیرامونِ این مزخرفات نروند که یقیناً مؤاخذه کلّی خواهند دید.
بدینسان بساط فراموشخانه ملکم با مقاومت روحانیون خیراندیش از کشور برچیده شد و میرزا ملکُم و پدرش میرزا یعقوب هر دو از ایران تبعید شدند. میرزا ملکم را برای مدتی به عراق فرستادند، ولی حاکم عراق، بودنِ او را در عراق زیانبار تشخیص داد و از بابِ عالی اخراج او از عراق را درخواست کرد. ملکُم از عراق به استانبول رفت و آن جا رسواییهایی را که در پیش گفتیم به بار آورد. میرزا حسینخان سپهسالار که او نیز فراماسونر بود، ملکم را زیر چتر حمایتی خود گرفت و برایِ تطمیع میرزا ملکم و بستنِ دهانِ فحّاش او از دولت ایران پُستِ مستشاری سفارت ایران در استانبول را برای او گرفت؛ زیرا میرزا
ملکم پیش از گرفتن پُست دولتی در سفارت ایران برای مدتی تابعیت عثمانی را پذیرفته بود و با ماهی چهل لیره در وزارت امور خارجه عثمانی استخدام شده بود.(1)
ملکُم از سال 1279 ه . ق تا سال 1288 ه . ق در استانبول زندگی کرد. در این سالها، مکاتبههایی با آخوندزاده درباره «اصلاحِ خط و الفبای اسلامی» داشت و تحت تأثیر آخوندزاده، رساله شیخ و وزیر را نوشت.
پیشینه فکر اصلاح خط فارسی به میرزا فتحعلی آخوندزاده روشن فکر لائیک و ضددین و سرهنگ ارتش تزاری بر میگردد. او از ترویج کنندگان تجدد سطحی در ایران بوده است وی در سفری که به سال 1280 ه . ق به استانبول داشت، با میرزا ملکم آشنا شد و میان این دو نفر که هر دو طرفدار ترویج غرب زدگی و تقلید از غربِ مدرن و اندیشه لیبرالیسم و تشکیل لژهای فراماسونری در ایران بودند، دوستی عمیق پدید آمد. آخوندزاده رساله الفبای خود را که به سال 1274 ه . ق نوشته و آن را «الفبای جدید برای تحریرات السنه اسلامیه که عبارت از عربی و فارسی و ترکی است» نامیده بود، برای مقامهای دولت عثمانی و ایران فرستاد. در ایران مورد استقبال چندانی قرار نگرفت، ولی در عثمانی روشن فکران غرب زدهای چون عالی پاشا و فواد پاشا و منیف پاشا به آرای او روی خوش نشان داده و وی را به عثمانی فراخواندند. آخوند زاده به سال 1280 ه . ق به عثمانی رفت.(2)
در همین هنگام، شارل میسمر فرانسوی که منشی فواد پاشا بود، مقالهای نوشت و گناهِ «عقب ماندگی جوامع اسلامی» را به گردنِ خط و الفبایِ عربی انداخت. این مقاله به «مکتوب شارل میسمر فرانسوی در بیان جمودت اهل مشرق» معروفگردیده است. این مقاله مبنای استدلالی آرای ملکم درباره «اصلاح خط عربی و الفبای اسلامی» قرار گرفت. او به سال 1286 ه . ق، نامهای به فارسی در روزنامه حریّت چاپ استانبول منتشر کرد که در بخشی از آن به تقلید از آرای میسمر آورده بود:
اصول تعلیم و تربیت ملتهای اسلامی خراب است. بدون اصلاح خط، تعلیم و تربیت ما اصلاحپذیر نیست. بدون اصلاح تعلیم و تربیت، کسب تمدن و ترقی امکان ندارد. نقص الفبای عربی منشأ فقر و ناتوانی و عقب ماندگیِ فکری و استبداد سیاسی سرزمین اسلام است.(1)
ملکُم یک سال بعد (1287 ه . ق) تحت تأثیر شارل میسمر رسالهای به نام «شیخ و وزیر» نوشت و در آن از «عیبهای خط عربی» سخن گفت و انحطاط جوامع مسلمان را ناشی از خط آنها دانست. موضوع این رساله گفتوگویی است میان «وزیر» که متجدد مآب و طرفدار مدرنیسم و اصلاح خط و غرب زده است، با «شیخ» که طرفدار سنتهای کهن، واپسگرا و مدافع حفظ خط عربی است. در این رساله، ملکُم آراء خود در زمینه تغییر خط عربی را از زبان «وزیر» بیان کرده است. در این مناظره سرانجام وزیر بر شیخ پیروز میشود.
این رساله به لحاظ استدلالی بنیانی سُست و ضعیف دارد و اساس گرفتاریهای جوامع اسلامی مانند ایران و عثمانی را که از یک سو، در یک سلسله عوامل گسترده فرهنگی ـ تاریخی و از سوی دیگر، حضور ویرانگر و استیلا جویانه استعماری ریشه دارد، تنها در خط و الفبایِ عربی خلاصه میکند. ملکُم در این استدلالِ سخیف یا آگاهانه، مغالطه میکند. این امر، حکایتگر نیّت غرضورزانه و خائنانه او است. یا اینکه به راستی آن قدر گرفتار ضعف شعور و
1) 1. برگرفته از: فریدون آدمیت، اندیشههای میرزا فتحعلی آخوندزاده ، خوارزمی، ص 95.
استدلال بوده است که چنین سخن بی پایهای را مطرح کرده است.
به هر حال، تغییر الفبای اسلامی از این نظر که سبب قطع ارتباط تاریخی و فرهنگی مردم ما با میراث حکمی و معنوی و اسلامی شان میگردید و زمینه را برای پذیرش غربزدگی مدرنیستی و به ویژه غربزدگی شبه مدرن آماده میساخت، با استقبال جماعت روشنفکر وابسته به دولتهای غربی و مخالفان هویتِ اسلامیِ جامعه ایران که زیر لوای «اصلاحات»، «قانون گرایی»، «آزادی خواهی» و «پیشرفت»، هدفهای استعماری خود را پنهان میکردند قرار گرفت. ملکم، رساله شیخ و وزیر را از طریق میرزا یوسف خان مستشارالدوله (که خود از منورالفکران مدافع لیبرالیسم و التقاط اندیشی بود) به آخوندزاده رساند. آخوندزاده آن را بسیار ستود و خطاب به ملکم نوشت:
راستی، مطالب این است که بعد از خواندن کتابچه شما، من بالکلیّه از سیاق قدیم متنفر شدهام. از راست به چپ نوشتن.(1)
بیتردید، اگر این طرح خائنانه ملکم و آخوند زاده که مورد تأیید ناسیونالیستهای فراماسونری چون جلال الدین میرزا نیز بود، به مرحله اجرا در میآمد، امکان ارتباط فرهنگی میان مردم ما با میراثهای عرفانی، حکمی و فلسفیای چون مثنوی، دیوان غزلیات حافظ، گلستان و بوستان سعدی و شرح گلشن راز شیخ محمود شبستری و آثار بزرگانی چون ابن سینا، غزالّی، سنایی، نظامی، رودکی و خیام و... کاملاً قطع میگردید و پروژه مسخ فرهنگی مردم ایران و نابودی میراث اسلامی بر جای مانده در هویت تاریخی ـ فرهنگی مردم ایران (که روشن فکران از صدر مشروطه تا امروز و در رژیم پهلوی به طور گسترده در پی عملی کردن آن بودند) به طور کامل اجرا میگردید و ایران با گرفتار شدن در دام یک بیهویتی فرهنگی بسیار شدیدتر از آنچه که رژیم پهلوی به جامعه و
1) 1. آخوندزاده، الفبای جدید و مکتوبات، ص 115.
مردم ما تحمیل کرد، به بحران هویتیای فاجعه بارتر از آن، یعنی گسترش شبه مدرنیته گرفتار میشد (البته و هنوز تا حدود زیادی بدان مبتلاست.) و وضعیتی فاجعه بار و تلخ و حتی نابودی هویتی کامل پیش میآمد.
میرزا حسین خان سپهسالار به سال 1288 ه . ق به ایران آمد و صدر اعظم شد و ملکم را به سمت «مشاور صدارت عُظما» برگزید. پس او را به سال 1290، به عنوان وزیر مختار ایران در انگلیس به لندن فرستاد. مدتی بعد ناصرالدین شاه و صدراعظم به قصد دیدار از اروپا بدان دیار رفتند. با دلاّلی میرزا حسین خان سپهسالار و کمک میرزا ملکم قرارداد خائنانه «رویتر» توسط ناصرالدین شاه امضا شد. قرارداد رویتر عبارت بود از «واگذاری حق احداث راه آهن، تراموا، بهرهبرداری از کلیه معادن و منابع به جز طلا و نقره و سنگهای قیمتی، بهره برداری از جنگلها، احداث قنوات و کانالهای آبیاری به طور قطعی و انحصاری به مدت 70 سال و نیز واگذاری اداره گمرکات و حقّ صدور همه نوع محصولات به ایران به مدت 25 سال به جولیوس رویتر سرمایه دار یهودی انگلیسی.» در واقع، این قرارداد به معنای فروش ایران بود و لُرد کُرزن یکی از مهمترین مأموران امپراتوری انگلیس در هند و خاورمیانه درباره آن مینویسد:
این، عجیبترین امتیازی است که در طول تاریخ نظیر ندارد و به موجب آن، تمام منابع طبیعی کشوری به یک خارجی تسلیم و تفویض گشته است.
میرزا سپهسالار در ازای واگذاری این امتیاز خائنانه و ذلّت بار که به معنای فروش ایران به یک سرمایهدار یهودی انگلیسی بود در ظاهر تنها مبلغ دویست هزار لیره برای تأمین مخارج و هزینههای سفر اول ناصرالدین شاه به اروپا، از رویتر وام گرفت. در واگذاری این امتیاز، میرزا ملکم مشاور و همکار میرزا حسینخان سپهسالار بود. خبر واگذاری این امتیاز عجیب و بسیار خائنانه موجی از خشم را در میان گروههایی از مردم و به ویژه روحانیون پدید آورد. آیت اللّه
حاج ملا علی کنی ـ مجتهد بزرگ پایتخت ـ با تمام توان در برابر این امتیاز ایستاد و هنگام بازگشت شاه به ایران، او را برای لغو این امتیاز تحت فشار قرار داد.
آیت اللّه حاج ملا علی کنی، ملکم را دشمن «دین و دولت» نامید و در نامهای به ناصرالدین شاه، درباره میرزا ملکم نوشت:
(او) به هیچ وجه وکالت از دولت و سلطنت و انتظام مُلک و مملکت ندارد که به خطاب و لقب ناظم المُلکی مخاطب و ملقب باشد.(1)
در پی این اعتراضها، امتیار رویتر به دست ناصرالدین شاه لغو گردید و میرزا حسینخان سپهسالار عاقد آن قرارداد عزل شد و میرزا ملکُم مورد سوء ظن شاه قرار گرفت و برای مدتی به حاشیه رفت.
در سومین سفرناصرالدین شاه به اروپا که میرزا علی اصغرخان امین السلطان ـ اتابک اعظم ـ به عنوان صدراعظم همراه او بود، ملکُم به عنوان سفیر ایران در انگلستان مشغول به کار بود. در جریان این مسافرت، وقتی ناصرالدین شاه به اسکاتلند و شهر «اگوستا» رفته بود، میرزا ملکم با شیّادی بسیار توانست «امتیاز لاتاری» را برای شخصی به نام مسیو بوزیک دوکاردوال که به ظاهر عنوان منشی سفارت ایران را داشت و در واقع، دست نشانده میرزا ملکم و تبعه فرانسه بود بگیرد. ملکم پس از صدور این امتیاز، آن را میفروشد و به کلاهبرداری شرم آوری از دولت ایران و خریداران امتیاز دست میزند. متن امتیازنامه که به فارسی و به خط خود ملکم نوشته شده چنین است:
نظر به دولتخواهی و خدماتی که عالیجاه مسیوبوزیک دوکاردوال نسبت به دولت علیّه ایران ابراز نموده، اعلیحضرت اقدس، شاهنشاه کل ممالک ایران، امتیازات کل معاملات با لاتاری و استقراضهای عمومی با لاتاری و ترتیب کمپانیهای لاتاری و فروش بلیطهای
1) 1. عصر بیخبری، صص 124 و 125.
لاتاری و بازیهای عمومی با لاتاری از قبیل چرخ رولت در کل ممالک ایران را از تاریخ امروز الی هفتاد و پنج سال مخصوصاً و منحصراً با شرایط ذیل به عالیجاه مشار الیه دادند و او هم با شرط ذیل این امتیاز را قبول کرد. در جمیع این معاملات و ترتیبات استقراضهای با لاتاری که به حکم این امتیاز، حق مخصوص و انحصاری عالیجاه مسیوبوزیک دو کاردوال است، عالیجاه مشار الیه هر سال از منافع خالص که بعد از وضع مخارج و ادای صد پنج منفعت سرمایه مصرف شده حاصل بشود، صد بیست به خزانه دولت علیّه کارسازی خواهد کرد و اولیای دولت علیّه به اختیار خود صرف امور خیریه ایران نمایند.
تاریخ واگذاری این امتیاز 22 ذیقعده سال 1306 است و امضای ناصرالدین شاه و نیز تأییدیه صدراعظم (امین السلطان) پای آن دیده میشود. این امتیاز اگرچه به ظاهر به نام منشی سفارت گرفته شده بود، ولی در اصل به ملکُم خان و برادر او «میکائیل» تعلق داشت.
با ورود شاه به تهران علما و گروهی از مردم به مخالفت شدید با واگذاری این امتیاز میپردازند و آن را خلاف شرع و مصالح مردم مسلمان ایران اعلام کرده و شاه را مجبور به لغو آن میکنند. بنا به فرمان ناصرالدین شاه، از سوی میرزا عباس خان قوام الدوله ـ وزیر خارجه وقت ـ تلگرافی به میرزا ملکم زده میشود و لغو قرارداد اعلام میگردد. متن تلگراف بدین شرح است:
به جناب ناظم الدوله، سفیر دولت ایران ـ لندن ـ فقره لاتاری چون در ایران خلاف شرع و اسباب فتنه و فساد میشد، به حکم دولت موقوف شد. قرارنامه امتیاز آن باطل است. از درجه اعتبار ساقط. به سفارت انگلیس مقیم تهران هم رسماً اطلاع داده شده است.
11 ربیع الثانی 1307
ملکم با پنهان نگاه داشتن تلگراف وزارت خارجه ایران، به سرعت به فروش امتیازنامه به دو شرکت بینالمللی انگلیسی و انگلیسی ـ آسیایی اقدام میکند و
سپس متن تلگراف دولت ایران را آشکار میسازد و از بازگرداندن چهل هزار پوندی که از راه فروش امتیازنامه بهدست آورده بود، به دولت ایران و سهامداران آن شرکتها خودداری میکند.
خریداران امتیاز لاتاری نیز میرزا ملکم را به اتهام کلاهبرداری در دادگاههای انگلیس تحت تعقیب قانونی قرار میدهند و ناصرالدین شاه فرمان عزل او از سفارت ایران و نیز پس گرفتن تمام القاب و عناوین رسمی او را صادر میکند.
میرزا ملکم به دلیل برخورداری از مصونیت دیپلماتیک هنگام انجام کلاهبرداری و نیز اِعمال فشارها و رابطه بازیهای ادوارد براون ـ مستشرق انگلیسی ـ و جمعی دیگر از دیپلماتهای انگلیسی آشنا با میرزا ملکم، از مجازات رهانده میشود، ولی دادگاه انگلیس به او لقب «یک آدم نادرست و بی حیثیت» را میدهد.
در پی عزل میرزا ملکم از سِمت سفارت، او نیز به مقابله با دولت و به ویژه شخص صدراعظم (امین السلطان) تصمیم میگیرد و از همان سال 1307 با انتشار روزنامه قانون به مخالفخوانی نسبت به رژیم ناصرالدین شاه برای گرفتن امتیاز از آنها میپردازد. او در این روزنامه میکوشد که خود را فردی طرفدار «حکومت قانون» و «ترقی ایران» و توسعه «مدنیت» و «آزادی خواه» و مخالف استبداد قاجاری عنوان کند.
و در حدود سال 1299 یا 1300، «جامع آدمیت» را که یک لژ فراماسونری بود بنیان نهاد که وظیفه توزیع «روزنامه قانون» در داخل ایران را بر عهده داشت.
حامد الگار مورخ معاصر معتقد است میرزا ملکم، خود را رهبر «غربی سازی ایران» میدانست و در عین حال، درصدد بود با پیشبرد پروژه غرب زدگی، خود را نیز پولدار و صاحب ثروت و شهرت کند.
زندگی سیاسی او با کوشش بی راههای برای رسیدن به مقامات برجسته سیاسی ـ یا حتی کسب قدرت عالی ـ از طریق ایجاد
فراموشخانه آغاز گردید و هم زمان با آن، درباره اصلاحات نیز با انتشار مقالاتی چند بهویژه کتابچه غیبی فعالیت خود را شروع کرد و این دوگانگی در هدف ـ کسب مقام شخصی و اصلاح امور ـ در تمام مدت زندگی سیاسی او ادامه یافت. ملکم چه به هنگام ایجاد فراموشخانه و چه در پخش نوشتههای خود درباره اصلاحات در نظر داشت خود را به گروه حاکمه، درباریان و سیاستمداران معرفی کند و این رویه را در تمام سالهای اقامت در استانبول و لندن تا عزلش از مقام سفارت ادامه داد.(1)
ملکم در به راهاندازی روزنامه «قانون» دو هدف عمده را دنبال میکرد:
2. ترویج آرای شبه مدرنیستی و غرب زده خود که در سالهای پایانی سلطنت ناصرالدین شاه و پس از دوران میرزا حسینخان سپهسالار، امکان فعالیت و تأثیرگذاری بیشتری یافته بود.
میرزا ملکم برای پیشبرد اهداف خود، در روزنامه قانون از اهرمهایی استفاده میکرد. عمده این اهرمها چنین بود:
استفاده از شعار «قانون گرایی» و قانون خواهی و ضرورت برقراری حاکمیت قانون؛
نیش زبان و تبلیغات افشاگرانه علیه امین السلطان، در عین حفظ حرمت ناصرالدین شاه و حتی چاپلوسی برای وی؛
ژست آزادیخواهانه گرفتن و نیز دلسوزی ظاهری برای وضع فلاکت بار مردم در حالی که خود ملکم بهتر از هر کس دیگری میدانست که هدف اصلی او از انتشار روزنامه قانون انتقام و نیز امتیازگیری برای اهداف کاملاً شخصی
1) 1. حامد الگار، میرزا ملکم خان ، صص 197 و 198، انتشارات مدرس.
خود بوده است. حمید حمید در اینباره مینویسد:
اگر سوانح و اتفاقات ایران به دلخواه ملکم پیش میآمد در خط آزادی خواهی نمیافتاد.(1)
ملکم در شماره اول قانون یک صفحه را به نقل سخنان ناصرالدین شاه درباره قانون خواهی او در مجلس وزرا اختصاص داده و مینویسد:
این فرمایشات ملکوتی سمات را، [به] یقین فرشتگان اسلام به خط طلا بر در و دیوار مساجد همی خواهند نوشت. پرتو و فیوض این فرمایشات شاهنشاهی، جاده تکالیف ما را به طوری صاف و روشن میسازد که بعد از این، طی مراحل آدمیت، از برای ارباب غیرت، یک عیش روح پرور خواهد بود.
در شماره پنجم، برای چاپلوسی نزد ناصرالدین شاه، در عین تداوم حملات علیه امین السلطان چنین مینگارد:
در میان تفضّلات این سلطنت، از همه نقدتر، این امنیت جانی و مالی است که این پادشاه به خلق ایران عطا فرمود.
ملکم با این که با ساختار قدرت در دربار ایران و نقش تعیین کننده و گاه مطلقه شاه کاملاً آشنا بود، ولی برای گرفتن امتیازها از ناصرالدین شاه و بازسازی روابط تیره شدهاش با او، از روزنامه قانون به عنوان یک ابزار پوزشطلبی استفاده میکند تا با تحت فشار قرار دادن حکومت به لحاظ تبلیغاتی ـ روانی، ناصرالدین شاه را به عقب نشینی از موضع خصمانه و برقراری رابطه مجدد با خود و نیز امتیازدهی وادار کند. البته در این میان، صدراعظم (رقیب و دشمن فعلی سیاسی خود) و برخی وزرا را به باد حمله میگیرد. ملکم خود به این موضوع، که به کار روزنامهنگاری به عنوان ابزار قدرتطلبی شخصی مینگریسته اعتقاد دارد. او در بخشی از نامه که به تهران نوشته است میگوید:
1) 1. تاریخ روابط ایران و انگلیس در قرن 19 ، ج 5، ص 1225.
اگر روزنامه نویسی بکنم به اصطلاح قدیمیها هر کس را که بخواهم به زانو میاندازم. قانون یک نشریه تبلیغی ـ سیاسی بود و نه یک نشریه تئوریک قوی و جدّی و اساساً از طریق شبکههای داخلی ماسونهای «مجمع آدمیت» در کشور توزیع میگردید. در بالای صفحه اول شماره اول آن آمده است: «نمره اول رجب، 1307.
همچنین ذیل لوگو «قانون» به عنوان نام نشریه، این سه شعار آمده بود: «اتفاق. عدالت. ترقی.» مجموعه صحافی شده موجود از نشریه «قانون»، بیانگر آن است که این نشریه تا «نمره 41» منتشر گردیده است. ملکم خود ادعا کرده است که چهل و پنج شماره از «قانون» منتشر شده بود.
روزنامه قانون «برای عدهای مستقیم و با نشانیِ خود آنها فرستاده میشد و برای پیروان ملکم و فراموشخانه محرمانه و با واسطه افراد مورد اطمینان فرستاده میشد و در شهر توزیع میگردید.»(1)به ظاهر انتشار قانون مدت هشت سال به طول انجامیده است. او با انتشار قانون افزون بر اهداف پیش گفته، میکوشید تا بیاعتباری ناشی از رسواییهایی چون «قرارداد لاتاری» و «قرارداد رویتر» را از اذهان پاکسازی کند.
به ظاهر میرزا ملکم در تدوین مقالات قانون از همکاریهای میرزا آقاخان کرمانی، میرزا آقاخان بَردسیری و حتی کمکهای مقطعی سید جمال الدین اسدآبادی بهرهمند بوده است.(2)
میرزا علیخان امین الدوله در خاطرات سیاسی خود نقل میکند که ملکم مدتی پس از انتشار قانون جهت آشتی با صدراعظم نامهای به او نوشت و از او عذرخواهی کرد تا بلکه وی را با خود بر سر مِهر آورد. ملکم در این نامه
مینویسد:
به هزار شرمندگی قسم میخورم که تا زنده هستم، متأسف و متألم خواهم بود که چرا بد کردم و حالا به کفاره این خبطِ نالایق، اطمینان کافی میدهم که بعد از این خدای ناخواسته هر قدر بیالتفاتی بفرمایید، دیگر از طرف بنده هیچ خلافی نخواهید دید.
ملکم با اشاره به آسیبهایی که در پی برکناری از سفارت و محرومیت از القاب تحمل کرده، چنین مینویسد:
حالا منتهای توقع من این است که اگر ممکن باشد، اقلاً به این خرابیها، یک حدّی بگذارید و این مرحمت بسته به همت عالی است که مخصوصاً امروز بروید به حضور بندگانِ اقدسِ همایونی روحنافداه و پس از عرض مُنتهای عبودیت و تشکر بنده از آن آستان مرحمت و بنده پروریِ شاهنشاهی التماس نمایید که مثل بنده دولت خواهِ قدیم و فدوی مخصوص را بیش از این در تکلیف حقشناسی و ارادت فطری خود سرگردان و مضطرب و معذب نگذارید و از روی رأفت و عظمت همایونی سرنوشت بندگیِ مرا به سر انگشت مرحمت مقرر فرمایید.(1)
ملکم در ماه شعبان 1307 ه . ق، تلگرامی هم برای امین السلطان فرستاد و پیشنهاد آشتی با او را مطرح کرد. ملکم پیشنهاد کرد که وزیر مختار جدید دولت ایران یعنی علاء السلطنه برکنار شود و میکائیل برادر ملکم کاردار سفارت ایران شود و ملکم نیز افزون بر انتصاب به وزیر مختاری ایران در انگلیس، سفیر ایران در پاریس گردد و همچنین به او نشان حکومتی و امتیاز لاتاری و تنباکو داده شود.(2)
گویا امین السلطان که ناتوانی ملکم را میدید، به درخواستهای او اعتنایی نکرد و پس از آن ملکم، صدراعظم را در روزنامه قانون به باد دشنام و انتقاد گرفت و از «نبود امنیت و قانون و آیین کشورداری در ایران» و نیز «فقر و محنت مردم» پی در پی سخن گفت. او از این پس، به یک آزادی خواهِ دو آتشه و مخالف استبداد تبدیل گردید و از غمِ بی قانونی در ایران سینه چاک داد.
قانون، اول به صورت یک نشریه ماهانه منتشر گردید. به نظر میرسد که این نحوه انتشار تا سال 1309 (بهار 1892 م) یعنی زمانی که نهضت مقاومت علیه امتیاز رسوای تنباکو که ناصرالدین شاه واگذار کرده بود و سرانجام به موفقیت انجامید، ادامه داشته است، ولی پس از این تاریخ، روزنامه مذکور به طور چشمگیر انتشار منظم خود را از دست داد. تا جایی که در برخی موارد حتی دو یا سه ماه بین انتشار شمارههای آن فاصله افتاده است. در مدت شش سال (1898 ـ 1892 برابر با 1315 ـ 1309 ه . ق) بیش از بیست و دو شماره منتشر نشد و آخرین شماره آن، در آخر سال 1898 انتشار یافت... قانون بیشتر یک نشریه تبلیغاتی فصلی بود تا یک روزنامه به معنای واقعی کلمه. مطالب روزنامه با حوادث روز زیاد رابطه نداشت و تا زمانی که فرد یا دولتی که مورد حمله قرار داشت، در مقام خود باقی بود، در هر شماره به مناسبتی و به نحو تازهای آماج حمله و نکوهش قرار میگرفت.(1)
نشریه قانون به لحاظ حرفهای نشریهای ضعیف بود و در مقایسه با نشریههای ادواری ترویج کننده مدرنیسم و شبه مدرنیسم غربزده همزمان خود مانند اختر، از قدرت تأثیرگذاری و انسجام نظری و توان حرفهای بسیار کمتری برخوردار بود. مورخان فراماسونر در تاریخ معاصر ایران بنا به دلبستگیهای شخصی و اغراض سیاسی و پیوندهای مسلکی در خصوص نقش نشریه قانون و
1) 1. حامد الگار، میرزا ملکم، جهانگیر عظیما، انتشارات مدرس، ص 201.
میزان تأثیرگذاری آن اغراق کردهاند. واقعیت این است که قانون جز در میان جمعی فراماسونر همسو با ملکم و گروهی از پیروان او و برخی منورالفکران داخل حکومت و معدود شاهزادگان غرب زده همپالگی ملکم، هیچ مخاطب جدّی یا گستردهای در میان اقشار و صنوف مردم نداشت و به هیچ روی، نقشی که برای آن در زمینه به اصطلاح «بیدارسازی مردم» و «زمینه سازی برای جنبش اعتراضی تودهها» قایل شدهاند، حقیقت و صحّت ندارد.
میرزا فتحعلیخان آخوند زاده در سال 1812 میلادی / 1228 ه . ق در شهر نوفا (شکی سابق) از ولایات اشغالی روس در جنگ با ایران زاده شد. پس از مدتی اقامت در گنجه، به دلیل اختلافهای مادر و پدرش بر سر زن دوم، به همراه مادر نزد عموی مادری، درشکی بازگشت و دوران جوانی را با او که نامش ملا علی اصغر بود گذراند و تحت تربیت او قرار گرفت. وجه تسمیه آخوندزاده، از این عالم به ظاهر اهل تسامح و تساهل و وابسته به نزدیکان دولت تزاری است. او امکان نزدیکی آخوندزاده را پس از تحصیلات مقدماتی و انصراف از کسوت روحانی (به تشویق میرزا شفیع گنجوی از عالمان آزاد اندیش و احتمالاً فراماسون و شاید از دراویش اهل حق که قایل به رفع تکلیف از عقلا و عرفا بوده) به مقامات دولت تزاری روس فراهم کرده است.
آخوندزاده در دوران فکریاش، به شدت از پشتیبانان غربی
کردن(1)سرزمینهای مسلمان نشین بود. وی به شدت روحیه ضد دینی داشت و سرانجام به الحاد مطلق گرایش یافت و کتاب مکتوبات کمال الدوله را به زعم خویش در نابودی اسلام!! نوشته است. از این نظر، او به مراتب از طرفداران روسی مشرب غرب در آن دیار ـ مانند احمد دانش بخارایی و میرزا عبدالرحیم طالبوف و اسمعیل کاسپرینگی ـ گوی سبقت را ربوده است؛ زیرا همه این افراد خواهان ترکیبی از تمدن اروپایی با اصول اسلامی بودند.
حیات فکری آخوندزاده در فضای فرهنگی تفلیس که تولستوی آن را «شهر تمدن» خوانده بود، شکل گرفت. بیشک در نیمه دوم قرن نوزدهم، اندیشههای جدید میان گروهی از روشنفکران قفقاز بهویژه در مرکز آن، یعنی شهر تفلیس رایج بوده است. در این زمان، این شهر محل تلاقی سنتهای مختلف شرقی و غربی و مرکز فعالیتهای فرهنگی جدید بوده است. رودخانه «کود» که این شهر را به دو بخش متفاوت پست و بلند تقسیم میکند، آبهای معدنی آن و محلههای اروپایینشین که از محله مسلماننشین جدا بود، این شهر را با شهرهای معروف اروپایی قابل مقایسه میکرده است. به گونهای که گاهی آن را پاریس کوچک مینامیدند. زبان فرانسه، زبان رسمی هر مجلسی و مد پاریسی، اعتبار هر مرد و زن را تعیین میکرده است. در بخش اروپایینشین، یک محله بزرگ به مهاجران آلمانی اختصاص داشته است که از وتبرک آمده بودند. آنان افزون بر حفظ زبان و آداب و رسوم و لباسها و توان علمی خود، مهارت فوق العادهای در امور فنی و کشاورزی داشتند. در فصل زمستان، در ساختمان مجلل تئاتر شهر برنامههای موسیقی روسی و اُپرای ایتالیایی و اپرای دینی اجرا میشد. همچنین باغ گیاهشناسی این شهر که مشرف به خرابههای قلعه قدیمی آن بود، تحسین مسافران اروپایی را بر میانگیخت. با اینکه گویا ساختمان بنای بازار تفلیس به
1) [1] 1.Westernzation
پای بازار تبریز نمیرسید، ولی تجارت که بیشتر ارمنیها انحصار آن را در دست داشتند، رونق بسیار زیادی داشت. گرجیها به امور زراعی میپرداختند و در شراب سازی به اندازه شراب خواری ید طولانی داشتند. جمعیت ایرانی مقیم تفلیس نیز اندک نبود. در واقع آنچه آخوندزاده فرانسه و انگلیس وینگی دنیا و یا چهبسا «یوروپا» مینامید، بجز همین شهر تفلیس جای دیگری نیست. او در ذهن خود این شهر را با شهر تبریز مقایسه میکرد و بارها آن را متمدنتر مییافت. کسی که از تفلیس به تبریز میآید، درست است که به زعم خویش مانند آن فیلسوف افلاطونی است که پس از آشنایی با روشنایی داخل غار و جهان سایهها بازگشته است، ولی در عین حال هم اندکی مانند جعفرخان است که از فرنگ آمده است. آیا در واقع آخوندزاده از غار جهل خارج شده است؟ مشکل فیلسوف واقعی در همین جاست. در دیالکتیک صعودی و نزولی تفکر، مشکل فیلسوف واقعی، تشخیص لحظهای است که او با «حقیقت» روبهرو میشود وگرنه تمام افراد غارنشین نیز که روی به سایه دارند، میپندارند که حقیقت را دریافتهاند و نیازی به جستوجو ندارند. غفلت یعنی همین. مطلب دیگری که در این بحث اهمیت دارد، این است که شهر تفلیس افزون بر اینکه محل علم و تمدن جدید بود، در عین حال مرکز برنامهریزی سیاسی تزارها در تمام قفقاز و آذربایجان اشغالی نیز بود. شواهد بسیار تاریخی نشان میدهد که تزارها برای استحکام قدرت خود و ناتوان کردن اقلیتهای دینی دیگر در منطقهای که بهتازگی بهدست آوردهبودند، به ترویج علوم و تمدن جدید میپرداختهاند. متمدن شدن (سیویلیزاسیون) به معنایی در درجه اول، پذیرش «زاکون» (به روسی یعنی قانون) نمایندگان روسی بوده است که ادعا میکردند نظم و صنعت را به این منطقه عقب افتاده یعنی قفقاز آوردهاند.
آخوندزاده در شهر تفلیس با افراد برجستهای چون نویسنده ارمنی خاچاطور ابوویان بکی خان، مترجم فرمانروای روس، شاعر گرجی الکساندر چاواذره و یکی
از تبعیدیهای دکابریست بستوژف مارلینسکی و مستشرق آلمانی ادولف برگر ارتباط داشت. همچنین وی برای نخستین بار در تفلیس با تئاتر و درام آشنا شد و با تشویق و تأیید مدیر تئاتر تفلیس ودلادمیر سولوگوب نگارش نمایشنامههای خود را آغاز کرد. افزون بر روابط فرهنگی و فکری با منورالفکران تفلیس، آخوندزاده با منورالفکران آن سوی مرزهای روسیه و نیز با عدهای در پاریس و لندن مکاتبه و مراوده داشته است.
به رغم دوری از اروپا، آخوندزاده از راه همین گونه تماسها به مزیت تمدن اروپایی معتقد گردید و از ملکم که ساکن لندن و پاریس بود، بسیار آموخت. او همواره در بحثها و مقالههای خود به عنوان آخرین دلیل بیبدیل به علوم اروپایی استناد میجوید. آخوندزاده در شرایط مشابه در تأیید گفتههای خود در مقالههایش از فرد مطلع اروپایی یا «حکمای اروپا» استمداد میجوید. از همین رو، در نامه مربوط به جلالالدین رومی، هنگام بحث از نظریه متصوفه درباره فنا یا اتصال به مبدأ وجود، آن را یک مفهوم بدون معنا که از نظریههای «بودا» ناشی شده است، قلمداد مینماید و بیدرنگ برای تأکید بر گفته خود از یک کتاب نامعلوم روسی نام میبرد. همین طور وقتی بیان میکند که روح وابسته به جسم است، آشکارا میگوید: «مردان تحصیل کرده اروپا به وجود مستقل یا قایم بنفسه روح معتقد نمیباشند و هنگامی که نکات معینی از عرفان مولانا را مورد بحث قرار میدهد، برای ختم بحث و کلام اضافه میکند: اشتباهاتی که به رومی نسبت دادهام، عقیده خود من نیست و بیشتر نظریههای مردان دانشمند اروپا میباشد.
آخوندزاده با اعتقاد به برتری و مزیت ذاتی تمدن اروپا، توجه کامل خود را به اصطلاح «رفرم جهان اسلام» معطوف میدارد و مانند ملکم، از یک سو، قرن نوزدهم را در فضای متضاد از علم و موهوم پرستی و از سوی دیگر، روشنگری و عقبماندگی در اروپا و آسیا تجسم مینماید. این تضاد و اختلاف در دو نفر از شخصیتهای یکی از نمایشنامههای معروف او که به زبان ترکی آذربایجان به نام داستان موسی ژوردان ـ حکیم نباتات ـ و درویش مستعلی شاه ـ جادوگر
مشهور ایرانی ـ نوشته شده تجلی یافته است که در آن سرانجام علم به طور قاطع بر خرافات و موهوم پرستی غلبه میکند. به نظر آخوندزاده موهوم پرستی و خرافات با مذهب یکسان پیوسته است و خط مشی زندگی او با دشمنی با دین اسلام آشکارتر و روشنتر از آنچه ملکم بدان تظاهر میکرد، مشخص میباشد. او نیز مانند ملکم تجربه تاریخی اروپا را درباره دین بدون قید و شرط میپذیرد و اعلام میکند که اسلام نیز نیاز به اصلاح دارد. وی بیان میکند که دین اسلام نیازمند یک «پروتستانتیسم» هماهنگ با عصر و زمان است:
کاش ثالثی پیدا میشدی و ملت ما را از قید اکثر رسوم ضمیمه این عربها که سلطنت هزار ساله عدالت آیین ممدوحه بلند آوای ما را به زوال آوردند؛ وطن ما را که گلستان روی زمین است خراب اندر خراب کردند و ما را بدین ذلت و سرافکندگی و عبودیت رذالت رسانیدند، آزاد نمودی، ولی نه به رسوم نبوت یا امامت، که خلاف مشرب من است، بلکه به رسم حکمت و فیلسوفیت.
ولی طبق معمول خود رُک گوتر است و نشان میدهد که نظر او فراتر از پروتستانتیسم است و قصد وی بیشتر «محو» دین است به رسم «فیلسوفیت» تا «اصلاح» آن. چنانچه مینویسد:
من متوجه شدهام که دین اسلام و تعصب مانعی در راه بسط و انتشار تمدن در میان مردم مسلمان میباشد. بنابراین، خود را صرف این وظیفه میکنم که شالوده دین را ساده کرده و تعصبات را از آن جدا سازم و تاریکی جهل مردم شرق را پراکنده نمایم.
از همین رو، نیز در نوشتههای کمالالدوله از زبان دو شاهزاده، دیدگاههای خود را نسبت به دین اسلام که بیشتر همان نظرگاههای معمول اروپاییان درباره اسلام بود، اظهار میدارد. نویسنده این نامه از ابراز عقیده خود بجز دوستان نزدیکش همچون ملکم سخت خودداری میکرد.
آخوندزاده در سراسر حیات فکریاش به مسئله سیاست نیز پرداخته است. او
وظیفه اصلی خود را، مخالفت اصولی با دین اسلام میدانست و از این نظرگاه نیز همواره فکر سیاسیاش تقبیح استبداد پادشاهان ممالک اسلامی بود. او مانند منورالفکران قرن هجدهم، دین و سیاست استبدادی را لازم و ملزوم یکدیگر میدانست. با این وجود، استبداد مورد انتقاد او سیاست تزار را در برنمیگرفت؛ زیرا او را نماینده تمدن غرب در سرزمینهای مسلماننشین میدانست که اسیر خرافهاند. از این لحاظ، آخوندزاده سیاست توسعه طلبانه روسیه قرن نوزدهم را یک پدیده مترقی تاریخی برای غربی کردن فرهنگ آسیایی و بهویژه مردم قفقاز میدانست. ازاینرو، بارها از روس ستایش میکرد. در تمثیلات، نمایندگان دولت تزاری همواره نقش مثبتی دارند که در برابر راهزنان و قاچاقچیان و مسلمانان خرافه پرست!! قرار میگیرند و به دفاع از مظلومان میپردازند؛ چنانکه در بندهای پایانی نمایشنامه خرس قولدورباسان (دزد افکن) مردم قفقاز به اطاعت از روس دعوت شدهاند. بنابراین، به همان نسبت که آخوند زاده از نظر سیاسی وابستگی تام و تمامی به استبداد دولت روس و غرب دارد، نسبت به استبداد شرقی و مسلمانان معترض است.
آخوند زاده برای بیان ماهیت روح انسانی از گفته غزالی بهره میگیرد. این گفته را از کتاب المضنون به علی غیر اهله میآورد: «ان الارواح البشریه تحدث عند استعداد النطفة فی الرحم»؛
یعنی روح یا حیات، کیفیتی است که قائم به نفسه نمیتواند شد و محتاج به محل است. چنانچه عقل و شعاع حرارت و قوه مغناطیسیه و امثال آنها قائم بنفسهم نیستند؛ بلکه قائم به غیرند.
آخوندزاده در توضیح این مطلب از اصول فیزیک جدید بهره گرفته، چنین مینویسد:
روح کیفیتی است در اجسام مرکبّه ذی حیات که بعد از ترکیب اجسام موافق قوانین و شروط خلقت پیدا میشود... مادام که این جسم ترکیبی باقی است، این کیفیت یعنی روح در آن متظاهر است. وقتی این جسم ترکیبی پاشید و متلاشی
شد، یعنی بر هم شد همان کیفیت که ما اسمش را روح گفتهایم، زایل و محو میشود. همچنان که اگر اجزای معدنیه در یک جا جمع کنی و موافق قانون علم آنها را به یکدیگر ممزوج و مرکب سازی کیفیتی از آن حاصل میشود که اسم آن را قوه تلغرافیه یعنی روح تلغرافی میگوییم. وقتی که اجزای معدنیه را از یکدیگر سوا کردی، یعنی همان ترکیب را که با اجزا داده بودی بر هم کردی، قوه تلغرافیه، یعنی روح تلغرافی زایل و محو میشود. برای درک ماهیت این قوه تلغرافیه و روح تلغرافیه... لازم است که الکتریسیت را و قانون و مقتضیات آن را دانسته باشی و «ماهیت عناصر جمادی و نباتی و حیوانی را» علم فیزیکا و «علم طبیعت» روشن ساخته است.
آخوندزاده در مقاله درباره ملای رومی و تصنیف او، هنگامی که اشتباههای مولوی را برمیشمرد، سومین آن را قول او به قبول اصالت روح میشناسد:
اشتباه سومش این است که قایل به روح است. به این قرار که گویا روح بعد از مفارقت از بدن باقی میماند و به وجود کل ملحق خواهد شد، ولی «حکمای اروپا» روح را قایم به ذات نمیدانند. اعتقاد آنها این است که روح از مقتضیات جسم است و قائم به جسم میباشد. همانطور که قوه تلغرافیه از امتزاج چند نوع اجزای معدنیه به ظهور پیوسته و با افتراق آنها زایل است، روح نیز از ترکیب جسم به ظهور آمده، با متلاشی شدن جسم زایل میشود، ولی هیچ کس نمیتواند بداند که روح چیست یا قوه تلغرافیه چیست؟
آخوندزاده در انتقادی که از تعریف اهل منطق در باب معنای فرشته و جن به عمل آورده، مینویسد:
منطقیان ما میگویند: المَلَکُ جوهرٌ مجرد و بسیطٌ یَتَشَکَّلُ بأَشکالٌ مختلفه الاّ الکلب و الخنزیر. الجن جوهرٌ مجرد و بسیط یتشکل بأشکال مختلفه حتی الکلب و الخنزیر. این تعریف هیچ معنا ندارد و ترجمهاش در هیچ یک از السنه روی زمین مفهوم نمیشود... جوهرمجرد بسیط چه چیز
است و چه معنا دارد؟ به موجب آن تعریف، مَلَک و جن وجود ندارند و ذی حیاتند؛ یعنی جماد نیستند. پس باید ترکیب حیاتی داشته باشند و چون ترکیب حیاتی دارند، چگونه ممکن است مرئی نشوند و چگونه به اشکال مختلفه تشکیل توانند پذیرفت؟ مگر موم بودند که گاهی آنها را به شکل شتر توان کرد و گاه به صورت گاو در آورد؟ این کلام که در اغلب کتابهای معتبر علمای ما آمده، بیمعنا و مهمل است؛ زیرا ترکیب حیاتی را که یک دفعه از شکل اولی بر هم خورده، باز به همان شکل اولی بر گرداندن مخالف قانون حیات و خلقت است.
آخوندزاده روح را به دلایل فیزیکی و شیمیایی!! رد میکند و به اقتضای روح «فیلسوف منشاش» نمیتواند هستی موجودات غیبی مانند فرشته و جن را که در قلمرو ادراک حسی قرار نمیگیرند بپذیرد. اساساً تفکر غیب اندیشانه در نظر آخوندزاده موجه نیست؛ چه این سحر و جادو باشد یا معجزه و کرامت. نزد او، همه آثار «علوم غیبی» و «علوم غریبه» یکساناند و ازاینرو، همگی باطلاند و هیچ یک از حقیقت برخوردار نیستند؛ زیرا برابر تحقیقات «حکمای اروپا» در علم طبیعت، موضوع عدم امکان معجزهها و کرامات و خوارق عادت را ثابت کرده است. هرگاه در این زمان، کسی ناآگاهانه، به خود استناد معجزه بدهد، ما او را دیوانه دانسته و به دلیل خللی که در قوه عقلیه او واقع شده است، بر حالت او متأسف خواهیم شد و اگر با آگاهی، معجزه را به خود مستند کند، ما بیاختیار از او نفرت خواهیم کرد؛ زیرا ... برای افکندن ساده لوحان به دام فریب و برای فرمانروا شدن در میان ایشان کذب محض و تزویر خالص را وسیله میسازد ... در این روزگار، با وجود پروقره، آیا هیچ مرد عاقل پاک نهادی فتوا میدهد که نوع بشر در حالت جهالت پیشین، خود جماد آسا بلا حرکت بماند. او در جای دیگر میآورد:
مادام که تو و هممذهبان تو از علم طبیعت و نجوم خبردار نیستند و
مادام که به دانستن خوارق و معجزات از ممتنعات، در دست تو و هممذهبان تو یک قاعده علمیه نیست؛ تو و ایشان همیشه به خوارق عادات و معجزات و جادو و سحر و ملایکه و جن و شیاطین و دیو و پری و دیگر موهومات، باور خواهید کرد و همیشه در جهالت خواهید ماند.
به هر حال، چشم آخوندزاده به جهان دیگر، کور و تاریک باقی میماند و نمیتواند امری غیر مادی و روحانی و غیبی را بپذیرد. پس روح و فرشته و جن حتماً باید از جنس ماده و طبیعت و یا برق و مغناطیس باشند تا مقبول نظر او شوند و این محال است.
مقصود آخوندزاده از اصلاح زبان و تغییر الفبا، نه اخلاقی و نه جادویی بود و نه به پاکی زبان مربوط میشد، بلکه دگرگونی آن برای زمینه سازی ورود فرهنگ و علم جدید و سرانجام فروپاشی فرهنگ و زبان اسلامی صورت میگرفت. او از اصلاح خط در اروپا و روسیه آگاه بود. در نامهای به میرزا یوسف خان مستشارالدوله در سال 1288 (1872م.) همزمان با صدارت میرزا حسین خان مشیرالدوله که او را از مخالفان ترویج الفبای جدید خود میدانست، در اینباره چنین نوشت:
پطرکبیر به جهت تخلیص ملت خود از نکبت بیتربیتی الفبای قدیم روسها را متروک و الفبای جدید وضع کرد. جناب صدراعظم که الفبای قدیم ما را باقی میگذارد، به چه وسیله ملت ما را از نکبت بیتربیتی خلاص تواند کرد؟ جمیع تدابیر ممکنه، قبل از وضع الفبای جدید و قبل از اقدام به انتشار علوم در کشور ایران بیثمر و بیثبات است. در این حالت، ایران مانند بنایی است که در صحرای ریگزار گذاشته شود و هر وقت که باد وزد، این بنا با زمین هموار خواهد شد. امروز ملت ایران شریک خیالات جناب صدراعظم شما نیست و قابل ادراک منظورات او نمیتواند باشد. باید وسیلهای بجوید که ملت را
شریک خیالات خود بکند و آماده به تقویت بناهای خود نماید و این وسیله عبارت از تغییر الفبای قدیم اسلام و وضع الفبای جدید و انتشار علوم است.
الف) انگیزه اصلاح خط: هدف اولیه آخوندزاده از تغییر الفبای اسلام، در آغاز ایجاد زمینه برای تحقق اصلاحات سیاسی، علمی و دینی بوده است. همین دیدگاه را در نامهای به نویسنده روزنامه حقایق در استانبول مینویسد:
غرض من از تغییر خط حاضر اسلام این بود که آلت تعلیم علوم و صنایع، سهولت پیدا کرده، کافه ملت اسلام، شهری یا دهاتی، حضری یا بدوی، ذکورا یا اناثا مثل ملت پروس، به تحصیل سواد و تعلّم علوم صنایع امکان یافته، پا به دایره ترقی گذارده و رفته رفته در عالم تمدن خود را به اهالی اروپا برسانند.(1)
در همین نامه، یادآور این نکته است که:
... امروز جمیع ملل دنیا در علوم و صنایع ترقی بکنند و حتی اهل مملکت یا پونیا (ژاپن) نیز قدم به دایره سیویلیزاسیون [تمدن جدید] گذاشته، از خط یریغلیفی (هیروگلیف یا تصویری) خود دست بردارد، ولی ملت اسلام در همه احوال به واسطه صعوبت آلت تکلم خود، از ایشان در عقب مانده است.(2)
بدین سان، آخوندزاده همواره میان اصلاح خط و ترقی ممالک اروپایی و سرزمینهایی که به دایره تمدن وارد میشوند، ارتباطی برقرار ساخته است. پیشتر از اشاره او به اصلاح خط در روسیه، دریافتیم که منبع فکری او در این زمینه چیست. این اندیشه، در نامههای مختلف آخوندزاده بارها آمده است. وی در نامهای به وزارت علوم بار دیگر سیاست تغییر الفبای پطر را گوشزد میکند:
... فرمان رود که معلمان و مکتبداران، این رسم جدید را به اطفال تعلیم دهند و بعد مانند پطر کبیر قدغن فرمایند که اطفال رعایا و نجبا رسم جدید را یاد بگیرند. چون که پطر کبیر نیز، خط قدیم روس را بر خلاف رضای «روحانیون» تغییر داده بود. وقتی که روحانیان از خواندن و یاد گرفتن رسم جدید ابا کردند، پطر کبیر از ایشان دست برداشته، فرمود که شما بمانید با خط قدیم خودتان. رسم جدید خودم را به اهتمام رعایا و نجبای مملکت خودم مجری خواهم داشت و تا امروز کتب روحانیان روسی در کلیساها در خط قدیم روس باقی است و در اشکال و نقصان برادر خط ماست.(1)
او در جای دیگر مینویسد:
پطر کبیر دید که خط قدیم روسها مانع ترقی ملت است. علوم آن را ترک نموده با حروفات لاتین خطی نو ایجاد کرد. عوام و کشیشان و اشراف مملکتش بر مخالفتش برخاسته فریاد زدند که دین ما از دست خواهد رفت و دولت ما به زوال خواهد رسید. پطر کبیر به حرف حُمَقا اصلاً اعتنا نکرده، در عزم خود مردانه بود. نه اینکه دینشان از دست نرفت و دولتشان به زوال نرسید، بلکه همین خط [روز به روز ]رو به ترقی نهاد.(2)
ب) بیتردید، انگیزه ثانوی آخوندزاده در اصلاح خط، برداشتن سلطه خط سنتی اسلامی بود که آن را مانع پیشرفت و سیویلیزاسیون میدانست. بیزاری او از اسلام در مراحلی که سرانجام به شکست در طرحش انجامید، آشکار گردید.
در این زمان، هرگونه پردهکشی (در لفافه سخن گفتن) را کنار نهاد و چنین نظری درباره خط اسلام ارائه کرد:
یکی از آثار شوم غلبه تازیان وحشی بر مرز و بوم ایران این است که خطی را به گردن ما بستهاند که به واسطه آن تحصیل سواد متعارف هم برای ما دشوارترین اعمال شده است. الان منتهای تلاش و آرزوی مصنف کمالالدوله این است که ملت خود را باری از دست این خط مردود و ناپاک که از آ ن قوم به یادگار مانده است خلاص کرده، ملتش را از ظلمت جهالت به نورانیت معرفت برسانند. اگر به این آرزو فیروز شود، زهی نیکبخت خواهد شد و از دنیا کامیاب، رحلت خواهد کرد.(1)
ولی بیتردید در آغاز طرح اصلاح، هنوز چنین نفرتی از قوم عرب و دین اسلام در آخوندزاده پدید نیامده بود. تا این مرحله، بیشتر به فکر خرافهزدایی و خروج دین از قلمرو سیاست و محدودیت عالمان دینی بود، بدون آن که آنها را کاملاً کنار بگذارد. چنانکه در نخستین اصلاحات زبان و خط، الفبای عربی را حفظ میکند و از براندازی این خط سخنی به میان نمیآورد و هنگامی که نظر براندازی در اندیشه او پیدا شد، معمول داشتن الفبای لاتینی را مطرح کرد و الفبای عربی را کاملاً رها کرد.
بنابراین، در مرحله دئیستیِ حیات فکری آخوندزاده، «اصلاح الفبا» دیده میشود، ولی در مرحله آتئیستی حیات اوست که سخن از «تغییر الفبا» به تناسب پذیرش نابودی دین در فکر او به میان میآید.
آخوندزاده که اصلاح الفبا را در راستای ورود علم و صنایع جدید و ورود ملتهای مسلمان به «دایره ترقی» لازم میدانست، سبب عقبماندگی ایشان از تجدّد را نبود ترجمه علوم و صنایع جدید میداند. وی این مسئله را چنین توجیه میکند:
مثلاً جغرافیا را چطور یاد میتوان گرفت که اسمای مواضع و اماکن را
1) 1. ملحقات مکتوبات کمالالدوله، صص 156 ـ 158.
با حروف اَعلام تصریح کردن ممتنع است طب را؛ فزیقا (فیزیک) را؛ ماتیما تیقا (ریاضی) را؛ علم معاش را و امثال این علوم و صنایع را چگونه میتوان آموخت، وقتی که اصطلاحات جدید اهل یوروپا در این علوم را ما سابقا نشنیدهایم و ناشنیده به تصریح آنها با حروف خودمان قادر نیستیم. انواع کتب را از السنه یوروپاییان به زبان عربی یا فارسی یا ترکی چگونه ترجمه بکنیم؛ وقتی که در لغات السنه ثلاثه خودمان اصطلاحات علوم آن کتب را نداریم و ناچاریم که آنها را به عینه به زبانهای خودمان نقل کنیم.(1)
برای آخوندزاده، اصلاح و تغییر الفبا بر همه امور مقدم است. او در اینباره مینویسد:
وضع قوانین دولتیه واجب است، ولی تغییر الفبا واجب از آن است. از این کلمات هویداست که من مخالف وضع قوانین دولتیه نیستم، نهایت تغییر الفبا را از آن مقدم شمردهایم. به علت اینکه بدون تربیت ملت قوانین فایده نخواهد بخشید. امروز پسر میرزا نبی خان در تهران، به تغییر الفبا ملتفت شده، بنای وضع قوانین گذاشته است. شما را خبردار میکنم که پیش نخواهد رفت.(2)
آخوندزاده حتی مطالعه آثار خود همچون مکتوبات کمال الدوله را گرو اصلاح و تغییر الفبا میداند.
فکر اصلاح خط در دوره جدید تاریخ سرزمینهای اسلامی و چگونگی پیوند آن با طرح اصلاح خط آخوندزاده، نخست در امپراتوری عثمانی از سوی محمد منیف پاشا افندی مطرح شد. او که یکی از برجستهترین منورالفکران دوره
تنظیمات و از فراماسونهای همفکر میرزا ملکم بود، در سخنانی در انجمن علمی عثمانی در 12 مه 186 کاستیهای الفبای عربی را در قبال نیازهای زبان ترکی برشمرد. مقالههای بعدی کسانی که تقاضای اصلاح خط را داشتند، از جمله ملکم، بر اساس همین نطق منیف پاشا تنظیم گردید که چند مورد آن ذکر میشود:
ابهام ناشی از تلفظ گوناگون یک حرف «گ» سه جور؛ «و» شش جور)؛
اشکال نوشتن اسمهای خارجی به گونهای که به طور صحیح قابل تلفظ باشد؛
3. برجسته کردن مسئله واژگان فارسی و عربی که در زبان ترکی موجود میباشد، با املای اصلی آنها.
گفته شده بود این کاستیها و دیگر کمبودهای مشابه در الفبای عربی، علت بالا بودن سطح بیسوادی در سرزمینهای مسلماننشین بوده و کار چاپ را نیز سنگین و مشکل کرده است.
برای اصلاح این حالت، دو راهکار وجود داشت:
به کار بردن اِعراب و گذاشتن علامتهای اضافی برای مشخص ساختن حروف صدا دار ترکی که در عربی وجود ندارد؛
یا به کار بردن حروف موجود تنها در اشکال جداگانه و قرار دادن علامتهای حروف صدادار، مانند حروف عادی میان حروف بیصدا و همطراز با آنها. منیف پاشا مورد دوم را عملیتر تشخیص داد و پیشنهاد کرد به طور آزمایشی در مدرسههای ابتدایی تعلیم داده شود. این مسئله، ده سال پیش از ورود آخوندزاده، به اجمال طرح شده بود، ولی مسئله را به دلایلی مسکوت گذاشته بودند.
آخوندزاده در یادداشتهای سفر استانبول (به سال 1863 م.) از قول منیف پاشا مینویسد:
در استانبول، ده سال پیش از این، به سال 1853 بدین مطلب ملتفت
شده، مجلسی برپا کرده بودند؛ بعد ناتمام ماند.(1)
در این یادداشتها آخوندزاده از قول اهل مجلس مینویسد:
... ما نیز چند سال قبل از این، قصور الفبای اسلام را دانسته، به تغییر حروف آن بر اسلوب اهل فرنگستان با حروف مقطعه اقدام کردیم و الفبایی درست نمودیم. نهایت جرئت نکردیم که آن را به دولت علیه معروض داشته باشیم.(2)
مبدا نگارش الفبای جدید آخوندزاه مدتها پیش از این مباحث و مذاکرات، یعنی در سال 1274ه . ق (1857 م.) و با عنوان: «الفبای جدید برای تحریرات السنه اسلامیه که عبارت از عربی و فارسی و ترکی است.» بوده است.
واقعا چه ارتباطی در علل تنزل تاریخی و درماندگی مادی و معنوی مشرق زمینیان و الفبای قدیم وجود داشت؟ آیا اصلاح یا تغییر الفبا کلید راه ترقی و اقتباس اندیشه، دانش و صنایع و هنرهای اروپایی بود؟
در همان زما نی که آخوندزاده طرح الفبای جدید را ارائه کرد، چینیها و ژاپنیها با اصلاحاتی اندک و نه بنیادی در الفبای خود که هویت زبانشان را تغییر دهد، کار اقتباس علم و صنعت جدید را آغاز کرده بودند. چینیها همانند اروپای عصر رنسانس در عرصه ادب و فلسفه خود انقلاب کردند و همانطور که آثار یونانی در ایتالیای عصر رنسانس کارگر افتاد، کتابهای غربی نیز در چین کنونی، تأثیر ثمربخش نهادند. چین به راهنمایی هوشی ـ مصلح ادبی ـ لهجه معمول «ماندارین» را به صورت زبان ادبی «پیهوا»، زبان رسمی مدرسهها کرد. در همین زبان، نهضتی پیدا شد تا 000/40 علایم خطیِ چینی را که تنها در فهم دانشوران میگنجید، به 1300 علامت کاهش دهد. می سو ـ وزیر اعظم در سالهای حدود
215 پیش از میلاد ـ اصلاح خط و تنظیم الفبای چینی را بدین صورت تنظیم ساخته بود و هوشی خط آموزی را برای همگان هموار گرداند. ژاپنیها هم کم و بیش به چنین اصلاحاتی دست زدند. آنان مدتها، خط خاصی نداشتند و از چین و کره خطوطی را اخذ کرده و اصلاحاتی در آن روا داشته بودند. پیچیدگی خط و زبان ژاپنیها چنان بود که مبلغان یسوعی (ژزوئیت) با مشاهده آن میگفتند که شیطان به قصد بازداشتن ژاپنیان از خواندن انجیل، زبان ژاپنی را اختراع کرده است. ازاینرو، خطنویسی از تجملات اشراف به شمار میآمد. به همین دلیل، تحت تأثیر زبانهای اروپایی، دگرگونیهایی در زبان و خط ژاپنی رخ داد و با ساده کردن آن با تحولات جدید سازگار گردید.
با وجود اصلاحات در خط ژاپنی، هنوز به جای یک خط، سه نوع خط بهکار میرود و خط کانجی از مشکلترین آنهاست. همه میدانند که دشوارترین خط روی زمین، خط ژاپنی است که چینی نوشته و ژاپنی خوانده میشود. با این وجود، ژاپن برای ترک جهان دینی و اساطیری خود این خطها را نابود نکرده است تا نظام تکنیک را پذیرا گردد.
ساده کردن و کارایی بیشتر خط و زبان چینی و ژاپنی بدان معنا نبود که در آن تغییر ماهیت ایجاد کند یا حروف لاتین را جایگزین آنها گرداند. ازاینرو، به یقین باید گفت هیچگونه همبستگی بنیادی میان الفبای عربی و عقبافتادگی جهان اسلام نسبت به تمدن غربی وجود ندارد. این الفبا متناسب با فرهنگ اسلامی شکل گرفته بود و اندیشه دینی از رهگذر آن بیان شده است. همین الفبا با تغییراتی جزیی، آنچنان که در مراحل بعد صورت گرفت، میتوانست وسیله انتقال علوم جدید گردد. اگر چنین نسبتی میان الفبای اسلام و نظام تکنیک وجود داشت، میباید چینیها و ژاپنیها و به تازگی کرهایها با داشتن خط دشوار چند صد یا چند هزار حرفی و تصویری، در اخذ تمدن فرهنگی ناتوان میماندند. فریدون آدمیت که خود در سراسر کتاب اندیشههای میرزا فتحعلی آخوندزاده از او دفاع میکند، در این مورد میگوید:
... [اکنون] مشاهده میکنیم که برخی جامعههای مشرق زمین با الفبای صد برابر دشوارتر و خرابتر و بدتر از خط موجود ما به پیشرفتهای بزرگی در دانش مادی و تفکر مدنی نایل گردیدهاند که ما حتی از مراحلی که آنان پیمودهاند، چه بسیار دوریم. طرفه اینکه همان جامعهها با خط خراب و دشوارشان، دستکم یکی دو نسل پس از جامعهها اسلام بیدار گشتند و به خیال اصلاح و ترقی افتادند.(1)
اگر بحثهای آخوندزاده را درباره تغییر الفبا بررسی کنیم، دو جنبه در آن میتوان یافت. نخست نقص فنی و کیفیت این نقص است که در نامهها و دیباچه الفبا بارها از آن سخن گفته است؛ دوم روح اصلاح و تغییر الفبا در آثار آخوندزاده. برخی از دانشمندان اسلامی از نقصان در خط و الفبای عربی سخن گفته بودند. ابوریحان و رشیدالدین فضل اللّه از این زمرهاند. یحیی ذکا در رسالهای با عنوان پیرامون تغییر خط فارسی به پارهای از این تغییرها اشاره کرده است. برخی از نویسندگان غربی نیز معترض الفبای عربی شدهاند. انگلس در نامهای به مارکس در 26 ژوئن 1853، مینویسد:
اگر این الفبای لغتی عربی نبود که در آن، گاه شش حرف پشت سر هم یک شکل و یک ریخت دارند و حروف صدادار ندارند، من حتما تمام دستور زبان فارسی را در ظرف چهل و هشت ساعت میآموختم.
البته این نظر سطحی در باب زبانهای غیر اروپایی نیز، بر زبان رانده شده که کمتر ارزش علمی دارد و از روحیه ضد شرقی و ضد اسلامی غربیان سرچشمه میگیرد.
در زبانهای موجود اروپایی که متکلمان آن به پیشرفتهترین صنعت و علم جدید مجهز هستند، سرتاسر زبانشان سمعی است؛ مانند زبان فرانسویها که
1) 1. اندیشهها، ص 70.
برای مثال، Comte را کنت میخوانند یا ایدآلیسم را Ldealismeرا تلفظ میکنند و حروف صداداری چون a ، در انگلیسی به صور مختلف «آ» (مثل، اِ، Cartoonh«اِ»، «ای» (مثل Ate,bare) و امثال آن خوانده میشود. تلفظ Y,i,e,o در الفاظی مانند Wirghtو In(آی و ای) و Door,One و Long (او، او، أ) و نیز «,ee.ea و i» و «C» و «K» به صورت مشابه تلفظ میشوند. حتی در زبان آلمانی که تلفظ واژگان بسیار به نگارش آن نزدیک است، بیشترین نهایت مشکلات را در تلفظ میتوان ملاحظه کرد. با این وجود، کمتر بر این زبانها اشکال وارد میشود. آنچه در واقع صورت گرفته، این است که با یک ساده سازی و تنوع و با وضع واژگان جدید، فرهنگ جدید در میان اقوام تکوین یافته است. در حقیقت، آنچه در انتقال علم جدید اهمیت دارد، قدرت و استعداد فکری، فلسفی، علمی و روش تحقیقی است و صداها و واژهها و خط، تنها واسطه برای بیان است و با مختصر اصلاح میتوان از آن به خوبی بهره گرفت.
آخوند زاده در دیباچه اصلاح الفبای جدید و برخی نامههای خود در شرح نقص الفبای قدیم، به مشکلاتی که در زمان کودکی برای آموختن الفبا با آن مواجه بوده است اشاره میکند و ادعا میکند که سه تا چهار سال برای آموختن آن گذرانده است. بالا بودن سطح بیسوادی در کشورهای مسلمان را به نقص رسم الخط آنان نسبت داده و بعضی از نقاط ضعف آن را برمیشمارد؛ مانند:
عادت به کار نبردن اعراب؛ نبود علامتهایی برای نشان دادن صدای حروف مصوتی که در ترکی وجود دارد، مانند o.eو ü و öو ابهام «ک».(1)او در نامههای خود ادعا میکرد که با تغییر الفبا در یک ماه، «تجار بیسواد» صاحب سواد مطلق خواهند شد.(2)و کودکان مسلمان مانند کودکان فرنگی در عرض چند هفته
میتوانند روزنامهها را مطالعه کنند.(1)و چنان که کودکان فرنگیان در مدت دو سال در علم حساب حل مسایل مشکله میکنند، اطفال ما نیز از خواندن هجای «والفجر» رها خواهند شد و طایفه زنان «اناث بیچاره» همگی سواد خواهند داشت.(2)
مسئله اصلاح زبان (الفبا و خط) در سرزمینهای اسلامی در آثار آخوند زاده در دو مرحله تکوین یافته است:
الف) اصلاح الفبای موجود؛
ب) تغییر الفبای موجود به الفبای لاتین.
در مرحله نخست، نقطهها کنار گذاشته شده و حرکات جزو حروف نوشته میشود. میرزا ملکم بر این اصلاح، تقطیع حروف را مانند الفبای لاتین افزود که شرحش خواهد آمد. در مرحله دوم، فکر میرزا فتحعلی به کلی تغییر یافت و معتقد گردید که اصلاح الفبا باید به جای گزینی الفبای لاتین بیانجامد.
به نظر آخوندزاده، کمبودهای الفبای قدیم با طرح جدیدش برطرف خواهد شد. این طرح در نظر او در آن زمان، جدیترین و کاملترین پیشنهاد اصلاح خط بود. او نیز مانند منیف پاشا عقیده داشت که الفبایش نخست باید به کودکان آموخته شود. وی برای این کار، روش آموزش مقدماتی آن را نیز تهیه کرده بود.(3)
آخوند زاده بر آن بود که نخست باید بعضی گروههای مردمی که به دلیل سختی خط قدیم و ناتوانیشان، آموزش آن برایشان بدون «مدت طویله» میسر نمیگردد، به این خط تحصیل سواد کنند و بدین وسیله، امور زندگانی خودشان
را پیش ببرند. پس از این، باید پارهای کتابها در زمینه علوم ملل خارجه به السنه اسلامیه ترجمه شود و اسناد اماکن و اقالیم و اصطلاحات طیّبه و امثال آنها که به واسطه خط سابق صراحتا وضوح نمییابد، در این خط جدید چاپ تواند یافت.(1)
آخوندزاده برای ترویج طرح اصلاحی خود، به کمک روسها، در سال 1863 به استانبول اعزام شد.(2)وی در اینباره مینویسد:
در سنه 1863 از ایمپراطورزاده افخم ـ جانشین قفقاس غراندوف میخائیل ـ اجازت حاصل کرده، برای اعلان این خیال عازم اسلامبول شدم. جمیع مخارج سفر را حضرت غراندوف از خزینه مرحمت فرمود. وزیرش غرور نیشترن به ایلچی روس در استانبول کاغذ نوشت که در باب انجام مطالب در نزد اولیای دولت عثمانیه لازمه تقویت معمول دارد.
وی پس از ورود به استانبول در سفارت ایران به عنوان میهمان میرزا حسینخان که پیشتر مقام سرکنسول ایران در تفلیس را داشت منزل کرد. سپس با در دست داشتن نسخههایی از تمثیلات و نمونههایی از ابداعات خود در مورد خط، به ملاقات عالی پاشا ـ وزیر امور خارجه ـ و فواد پاشا ـ صدر اعظم ـ شتافت. آنها هر دو، نسبت به وی رفتاری دوستانه داشتند، ولی درباره پیشنهاد او علاقهای نشان ندادند و موضوع را به رسیدگی بیشتر از طرف «جمعیت علمیه عثمانیه» که به ریاست منیف پاشا بود، محول ساختند. در تاریخ دهم ژوئیه 1862 اجلاسیه جمعیت تشکیل شد. آخوندزاده طرح خود را تقدیم کرد. وی با پیشنهاد الفبای متصل، ولی طولانی خود مزیتهای آن را برشمرد. دلایل او با رضایت عمومی استقبال گردید. آخوندزاده در پاسخ به اشکالات برخی از علما به پیشنهادات ده سال قبل انجمن، در اصلاح خط، گفت که روش وی با توجه به
«خصوصیت قرآن و اسلام» تهیه شده است. وی در این مورد از ابراز دلایل موجه نمای دینی خودداری نکرد و بر اساس استراتژی فرصتطلبانه ملکم به جاذبه دین متوسل گردید:
من گفتم حروف مقطعه با حروف الفبای قدیم اسلام مغایرت کلی دارد و ملت بیشبهه از حروف مقطعه به وحشت میافتد و قرآن شریف را با حروف مقطعه نمیتوان نوشت ... ، ولی در الفبای جدید هر تصرّفی که شده است از حروف قدیم شده است و اصلاً مشکلی در آن وقوع نیافته که با حروف قدیمه مغایرت داشته باشد.(1)
آخوندزاده این مطالب را بعدها در نامهای به ملکمخان که در آن دلایل واقعی مخالفت خود را با حروف مقطعه بیان داشته، تاکید کرده است.(2)افزون بر اینکه در آنجا نیز تلویحی الفبای پیشنهادی و «روح القدس» را با اصلاحاتی تایید میکند.
بار دیگر، پس از یک هفته پیشنهاد اصلاحی آخوندزاده در «جمعیت علمیه عثمانیه» طرح شده و نقد او اجمالاً پذیرفته میشود؛ به شرط اینکه کم کم اجرا گردد. البته خود آخوندزاده نیز در آغاز تصمیم نداشت این رسمالخط کاملاً بر نگارش مسلط شود.(3)با تمام تاثیرگذاریهای صوری، سفر او به استانبول به شکست انجامید و دولت عثمانی و علمای ترک به لحاظ فرهنگی و مذهبی و سیاسی نتوانستند تغییر الفبا را بپذیرند. آخوندزاده میرزا حسین خان مشیرالدوله ـ
سپهسالار آینده ـ را عامل موفق نشدن خود معرفی میکند.(1)به احتمال زیاد، میرزا حسین خان که به ظاهر از هجویات آخوندزاده در تمثیلات به اهل دین و دولت ایران ناراحت شده بود، به علمای عثمانی اطلاع داد که او از دشمنان سرسخت دین و مذهب است و افزون بر این، مأمور جاسوسی روسیه میباشد. البته نخستین اتهام حقیقت داشت و دومین نیز تا حدی قابل قبول به نظر میرسد؛ بهویژه اینکه هزینه سفر را روسها پرداخت کرده بودند:(2)و او نیز به عنوان مترجم «السند اسلامیه در حضور سرداران قفقاسیه» موظف به ارائه گزارشهایی از اوضاع مسلمانان بوده است.
پیشنهاد اصلاح الفبای جدید، در ایران نیز با استقبال روبهرو نشد. او طرح خود را با پیشنهادهایی در زمینه تعلیم و تربیت اجباری الفبای جدید و ترجمه آثار کلاسیک غربی با الفبای جدید به وسیله میرزا حسین خان ـ کنسول ایران در تفلیس ـ برای میرزا سعید خان مؤتمن الملک انصاری فرستاد.(3)و در نامههایی به همفکران خود در پایتخت، بحث درباره الفبای جدید را پیشنهاد کرد. به اعتضادالسلطنه ـ وزیر علوم ـ نوشت: ارباب علم و فضل از همکیشان ما هرچه تا امروز در منافع اخرویه ملت نوشتهاند بس است. یک چند نیز خیال خودشان را [بر] منافع دنیویه ملت صرف کنند.(4)هیچ یک از این پیشنهادها مورد استقبال «ارباب خیال» ایران قرار نگرفت. سنت ادبی ایران و دلبستگی باطنی رجال سیاسی متعهد و علمای ایران به خط و زبان فارسی و عربی و دیانت اسلامی،
اجازه نداد به خواست او در بحث و نظر آزمایی دانشمندان وقعی بگذارند. همین بیمیلی خشم آخوندزاده را برافروخت و در نامهای به میرزا یوسف مستشارالدوله نوشت:
طرح الفبای نو در مزاج وحشیان افریقا و امریکا نیز مؤثر افتاد، ولی در طبیعت اولیای تهران اثر نمیبخشد و تا امروز جوابم نمیدهند. من بیچار چه کنم؟!(1)
حتی در مراحل بعد که شکل مقطع الفبای جدید را که به دلیل مشکل چاپ اعلام شده از سوی عثمانیها، تدوین کرده بود، به دولت ایران پیشنهاد کرد، از سوی میرزا سعیدخان مؤتمن الملک [انصاری ]چنین پاسخ شنید: (البته احتمال تصرف در عبارات سعیدخان وجود دارد؛ زیرا مطالب بسیار سادهلوحانه بیان شده است).
الیق و اَنْسب آن است که میرزا فتحعلی آخوندزاده در باب تغییر الفبای اسلام، خیالات خود را به اولیای دولت عثمانیه معروض دارد... ما ملت ایران به تغییر الفبای خودمان محتاج نیستیم. به علت اینکه سه خط داریم: نستعلیق، شکسته و نسخ که در حسن و زیبایی بالاتر از خطوط جمیع ملل روی زمین است و ما هرگز این خطوط خودمان را متروک و خط جدید میرزا فتحعلی آخوندزاده را و یا خط جدید ملکمخان را معمول نمیکنیم و نخواهیم کرد. آنچه که از بابت سهولت خط جدید... اشاره شده است، هرگز دخل به ما ملت ایران ندارد، چون که اطفال ما ایرانیان از لطف حضرت باری به طوری استعداد جبلی فوقالعاده و ذکاوت فطری فوقالعاده دارند که هیچگونه صعوبت خطوط حالیه ما، ایشان را در تعلیم السنه شرقیه مانع ترقی نمیتواند شد.(2)
همین الفبای اصلاحی (الفبای جدید دوم) در عثمانی نیز بار دیگر مورد بحث و پژوهش قرار گرفت. شاید نبود سنت ایمانی محکم در میان ترکهای عثمانی و برتری نسبی عرف بر شرع و سطحیت بیشتر ترکها، موجب شده بود آنان به آخوندزاده ترکنژاد توجه بیشتری بنمایند. او خود میگوید که الفبای او در میان پروغیسیان (طرفداران ترقی) و قرنسورواتوران (محافظهکاران) استانبول مسئله گفتوگو و مایه مباحثه بود.(1)آخوندزاده طرح اصلاح الفبای خود را با دولتهای فرنگستان (پنج دولت مختار) در میان گذاشت و در ولایات قفقاز نیز خود میکوشید.(2)
غربیانی چند مانند شارل میسمر فرانسوی ـ مشاور فؤاد پاسا ـ نیز در نامهای به او از اصلاح خط دفاع کردند.
از میان کسانی که وارد قلمرو مباحثات الفبا شد و به شدّت مورد انتقاد آخوندزاده قرار گرفت اسعادی افندی یکی از اعضای نهضت «ترکان جوان» بود. سعاوی «این خانه خراب عثمانی» پیشنهاد کرده بود برای ساده کردن فهم کلمات، از ارقام هندسیه مانند 1، 2، 3، 4، 5 در بالای حروف استفاده شود؛ چنان که یهودیان اطفال خود را چنین تعلیم میدهند. آخوندزاده که معتقد به حذف نقطه و علامات برای نیل به ترقی در علوم بود، پیشنهاد سعادی را مانعی دو چندان میداند.
ما بیچارگان از فرقه اسلام که متوطنان صفه ایران و روم هستیم، فارسی زبان و ترکی زبانیم و عربها که به ما غلبه کرده، دین خودشان را به ما داده، زبان خودشان را به زبانهای ما مخلوط کردهاند. ما را مجبور ساختهاند که به جهت فهمیدن کتبی که در اصل زبان خود ما تصنیف
مییابد، زبان عربی و قواعد آن را نیز لامحاله دانسته باشیم. پس ما لابدیم که به جهت فهمیدن تصنیفات فارسیه دو زبان و به جهت فهمیدن تصنیفات ترکیه، سه زبان خوانده باشیم، ولی فرنگیان و انگلیسیان و یونانیان تنها به خواندن زبان مخصوص به فهم جمیع تصنیفات خودشان قدرت به هم میرسانند... خانه عربها خراب شود. تعلیم زبان عربی برای ما که اهل لسان نیستیم، بلای عظیم است ... ما دیگر از تقلید بیزار شدهایم. تقلید خانه ما را خراب کرده است. حالا که درین صدد هستیم که قلاده تقلید را از گردن خود مان دور انداخته، از ظلمانیت به نورانیت برسیم و آزاده خیال بشویم....، سعاوی افندی میگوید من ناخوشی تب و لرز دارم. مرا معالجه بکنید؛ یعنی خط مرا اصلاح بکنید. من میگویم که تقلیل غذا کن و کند کند بخور؛ (یعنی نقطهها را بینداز و اعراب را داخل حروف کن)، ملکمخان میگوید تغییر هوا کن از گرمسیر به سردسیر، هجرت کن (یعنی از اشکال حروف سابقه خود دست بکش و حروف خط خود را مثل حروف فرنگیان ظریف و مقطع بنویس). سعاوی افندی میگوید که من نه تقلیل غذا میکنم، نه کند کند میخورم و نه تغییر هوا مینمایم، کل ملل دنیا مثل من ناخوشی تب و لرز ندارند. (یعنی خطوط ایشان نیز بیقصور نیست) بگذار ایشان هم تقلیل غذا بکنند و کند کند غذا بخورند و تغییر هوا بنمایند (یعنی باید ایشان نیز به خطوط خودشان تغییر بدهند) آن وقت من هم به حرف شما گوش میدهم و الا فلا. اگر شما خیر خواهید، مرا به دعانویسی معالجه کنید (یعنی بدون تغییر خط سابق ما اصلاحی در آن به عمل بیاورید).
سعاوی دریافته بود که اصلاح بنیادی، خط مشی اساسی ترقّی و تقدّم علوم نیست؛ ولی خط اسلام قصور کلی دارد. در خاتمه کرمیقایِ آخوندزاده بر اصلاح الفبای سعاوی افندی، وی جهانبینی خود را به عیان بیان میکند و نتیجه نهایی خود را میگیرد:
دیگر تو میخواهی که من یا ملکمخان به دعانویسی به ناخوشی تو معالجه بکنیم. من مستجابالدعوت نیستم؛ ملکمخان نیز به طریق اولی. خصوصا که «کافر» هم هست. من که آنطور معالجه را نمیتوانم کرد. عصر معجزه و کشف و کرامات گذشته است. امروز خداوند عالم از ما کم التفات است. جبرئیل خود را دیگر پیش هیچ کدام از ما نمیفرستد که به دامن او چنگ بزنیم و درد خودمان را به او حالی کنیم و دعای هیچکدام از ابنای ما را به اجابت نمیرساند. در این چند روز از نوادر اتفاقات، دو سه نفر فرشته خود را نزد حکیم الممالک فرستاده بود. آمدن ایشان هم از عدم قابلیت حکیم الممالک بیمآل شد؛ یعنی جسمش بیاستعداد بود تاب نیاورد، از بینی و گوشهایش خون آمد؛ نفسش تنگ شد، نتوانست به مقصد برسد، از نیمه راه باز گردید. امروز ما همه به حال خودمان گذاشته شدهایم. نیک و بد هم به عهده کفایت خود ماست. امروز هر ناخوشی بر وفق «قوانین طبیعت» صورت بندد. از خطوط فرانسه و انگلیس ما نیز کم و بیش اطلاع داریم... یقین بدان که اگر خطوط ایشان بدین درجه قصور میداشت، ایشان نیز مثل ما به تحصیل علوم عاجز میشدند...(1)
از دیگر کسانی که به آخوندزاده جواب قابل تأمل داد، نامق کمال ـ نویسنده عثمانی ـ بود. او سبب اصلی عقبافتادگی عثمانی را بیدانشی آن دانست و گفت نقص الفبا علت اساسی بیدانشی نیست؛ چنانکه زبان انگلیسی اشکالات زیاد دارد، ولی در میان مردم انگلیس و آمریکا بیسواد خیلی کم است و برعکس اسپانیولیها الفبای لاتینی دارند، ولی درجه تعلیم و تربیت آنان بسیار پایین است. به عقیده او، در هر حال دشواریهای تغییر خط به اندازهای فراوان است که بر آنها فائق نمیتوان آمد، ولی میتوان برای ساده کردن آن فکری اندیشید. نامق کمال که از منتقدان وضع موجود مسلمانان بود، علت کمبود و ناجوری الفبا را
1) 1. همان، صص 135 و 136.
در چگونگی آموزش آن که به طور غیر مستقیم از راه حفظ کردن قرآن انجام میگرفت میدانست.
آخوندزاده همه مخالفتها از طرح الفبای جدید خود را، تنها از جهل کور و منافع مستتر عدهای متعصب ناشی میدانست. بدیهی است برای کسی که اصلاح خط را به منزله قسمتی از «طرح ریشهکنی دین در جهان اسلام» مینگریست، چنین تصوری به ناچار پیش میآید. افزون بر این، سرعتی که او و بعدها ملکم در تغییر خواندن و نوشتن مرسوم جهان اسلام، خواهان بودند و نادیده گرفتن مشکلات و انتقادهایی که در صورت اتخاذ چنین روشی پیش میآمد، دلیل بر سطحی بودن و ماهیت ظاهربینانه بیشتر اندیشههای آنهاست که تنها در مورد اصلاح الفبا صادق نیست.
درگیر و دار بحثها در استانبول، ملکمخان ناظمالدوله نیز به فعالیت در زمینه اصلاح الفبا پرداخت. او اعلام داشت:
اصول تعلیم و تربیت ما خراب است. بدون اصلاح خط، تعلیم و تربیت ما اصلاحپذیر نیست. بدون اصلاح تعلیم و تربیت تمدن و ترقی امکان ندارد. نقص الفبای عربی منشأ فقر و ناتوانی و عقبماندگی فکری و استبداد سیاسی سرزمین اسلام است.(1)
مقاصد ملکم و آخوندزاده در اصل با هم یکسان بود. در این میان، یکی از مواد برنامه اصلاحی توانست آنها را بهطور کامل به هم نزدیک سازد. هرچند همکاری آنها نتیجهای به بار نیاورد. البته درباره تغییر و اصلاح الفبای غربی باید گفت نه ملکم و نه آخوندزاده مبتکر آن نبودند و طرح این موضوع، ریشهای
1) 1. الفبای جدید، صص 93 و 94.
غربی داشت.
نخستین نشانه توجه ملکمخان به مسئله اصلاح الفبا، در نامهای که آخوندزاده در سپتامبر 1868 به او نگاشته، دیده میشود و احتمالاً حضور همزمان آخوندزاده و ملکم در استانبول، میتواند نظر ملکم را به اصلاح الفبا جلب کند. منیف پاشا نیز میتوانسته در فکر او مؤثر بوده باشد. بهویژه آنکه هر دو برادر ماسونی بهشمار میآیند.
شارل میسمر معتقد است میرزا یعقوب فرزندش را به لزوم اصلاح خط متوجه ساخت. البته باید دانست که شغل منیف پاشا، آخوندزاده، میرزا یعقوب و ملکمخان، همگی مترجم حضوری و امر ترجمه بوده است. تجربه مشترک آنها به احتمال زیاد در برانگیختن آنها به مسئله زبان و اصلاح خط تأثیر زیاد داشته است.
نخستین طرح الفبای ملکم حروف مقطع و حذف حرکات خارج از حروف بود. وی با حفظ نقاط اختلافِ این رسمالخط با رسم الخط مورد نظر آخوندزاده، نخست مخالفت او را برانگیخت و از آن انتقاد کرد و در نامهای به ملکم نوشت:
این خط چه خط است [که] به ملاحظه من فرستادهاید؟ منظور شما را نمیفهمم و نمیدانم که غرض شما چه چیز است. این همان خط است و همان اشکال است که ما داریم؛ یعنی یکی از اشکال اربعه حروف خودمان است که زهره من از روی آن میرود. در عقب این مقدمه، چه خیال دارید.(1)
وی در جای دیگر مینویسد:
این ادعا را که به تدریج نقطهها ساقط خواهد شد و به تدریج اِعراب داخل خواهد بود، ولی تا آخر الفبای شما نقطهها باقی است و اعراب به غیر از دو سه علامت رکیک، سابقی داخل نیست. پس کی نقطهها
1) 1. همان، ص 283.
ساقط خواهد شد. پس کی اعراب داخل خواهد شد؟ یحتمل مراد شما این است که بعد از مرور ایام، نقطهها خود به خود به واسطه اختلافات اشکال ساقط خواهد شد و اعراب داخل خواهد بود.(1)
او در این انتقاد، از او ستایش میکند و میگوید:
مگر میرزا آقاخان اعتمادالدوله به تو نگفته بود «تو جن بچهای من از تو میترسم گرو نمیبندم، رموز را بده به من»«راستش اینکه ما نیز راه خیال شما را نمیدانیم و از شما میترسیم. اگر فیالواقع کتابت از طرف چپ به راست بشود، آن وقت نقطهها خود به خود خواهند افتاد و اعراب نیز داخل حروف شوند و هرگونه تصرف دیگر نیز ممکن و آسان خواهد شد.(2)
آخوندزاده که خواهان تغییر فوری و صریح الفبا بوده است، در ارزیابی پیشنهاد ملکمخان نقدی منفی دارد.
او پی برده بود که طرح ابداعی ملکم مقدمهای برای تغییر نحوه نوشتن از چپ به راست است. در پی ارسال همین مکتوب و طرح الفبای جدید بود که پاسخ سادهلوحانه میرزا سعیدخان انصاری در اصلاح الفبا در سال 1870 به دست آخوندزاده رسید و او نیز گزارش تحریف شدهای از آن را نزد ملکم فرستاد.(3)پس از این ماجرا، آخوندزاده به شدت به میرزا ملکم نزدیک میشود. در نامه مورخه ژوئن 1870، پس از دریافت کتابچه اصلاحی (الفبای جدید دوم ملکم) این نقد مثبت نمایان است. با این دعا که «خداوند شما را اجر جزیل کرامت فرماید که مرا در این امید بدین درجه خرسند نموده، به کل مدعیان و بدخواهان
من ثابت کردهاید که خیال من در باب تغییر الفبای اسلام بیهوده نبوده است.» افزون بر آخوندزاده، علی خان ـ کنسول ایران در تفلیس ـ و شیخ الاسلام قِفقاز این طرح را پسندیده بودند.
او خود نیز در مرحله دوم اصلاح الفبای خود، رسمالخط از سمت چپ به راست را با حروف مقطعه با «ادخال اعراب» پذیرفته بود. در اینباره میگوید: «بعد از خواندن کتابچه مکالمه شما، من با بکلیه از سیاق قدیم متنفر شدم؛ یعنی از راست به چپ نوشتن».
این اصلاحیه را آخوندزاده برای «جمعیت علمیه عثمانیه» ارسال کرد و برای ملکم نوشت: «غایتش این است که مرا تکفیر کنند. بهل کنند، باک ندارم.»
او که از سیاستبازی ملکم خبر داشت، او را به فعالیت بیشتری فرا میخواند، ولی از «پولیتیکه مولیتیکه» بر حذر میدارد، ولی حرف پولیتیکه مولیتیکه را در این شرح کنار بگذارید.(1)در نامهای دیگر، در دسامبر 1870 مینویسد:
من بعد از خواندن کتابچه روح القدس رجحانیّت حروف مقطعه و منفصله را بر حروف متصله در ترکیب کلمات، قبول کردم؛ به شرط قرائت و کتابت از سمت چپ مثل مسیحیان».(2)
در اکتبر 1870 هنگامی که جواب نامه ژوئن او نمیرسد مینویسد:
شما خودتان میدانید که من در دنیا آرزوی دیگری ندارم؛ به غیر از انجام خیال الفبا ... اگر خیرخواه نیستم، پس چرا به جهت ترقّی شما در علوم و به جهت سیویلیزه شدن شما در عالم، زیاده از ده سال است هی فریاد میکنم که برادران من، الفبای خودتان را تغییر دهید.
نامه بعدی ملکم به آخوندزاده شکست کامل طرح اصلاحی الفبا را نشان میداد. او به آخوندزاده نوشت:
این روزها حضرات در باب خط، مرا به کلی مأیوس کردند. اغلب وزاری اینجا که نه خط ما را دیده و نه مقصود ما را فهمیدهاند، فریاد میزنند که ای وای ملکم میخواهد زبان ما را ضایع بکند، دین ما را خراب بکند، دولت ما را از میان بردارد؛ به علت اینکه خطی نشان میدهد که شبیه خط فرنگی است. تعجب در این است که ابدا به دولت تکلیف نکردهام که بیا خط را قبول بکن. میگویم چنانکه زبان شما را به خط ارمنی و یونانی و فرنگی، الان در ده روزنامه چاپ میزنند، من هم میخواهم به این خط جدید چاپ بزنم بیآنکه بفهمند مطلب چیست. میگویند خط جزو دین ماست و نمیخواهیم دینمان را از دست بدهیم... چقدر اسبابهای مختلف ساخته بودم و وضع خط جدید را چقدر ترقی داده بودم... جمع خیالات و تصورات شما به عمل آمد. آن نقایصی که ملاحظه کرده بودید و همه درست بود، کلاً در نهایت سهولت و بیآنکه به ذهن کسی بزند رفع میشد ... آیندگان ما اقلاً خواهند فهمید که ما تکلیف «آدمیّت» خود را به عمل آوردیم، حال بگذار بر ما لعن بکنند. یک وقتی بر قبر ما به زیارت خواهند آمد.(1)
در این نامه ملکم خان به صراحت اعلام میکند که میخواهند «دین عثمانیها را بگیرند».(2)در پایان نامه، نکاتی است که از نظر بیان وضع روحی منورالفکران که در مسیر تجدّدخواهی شکست خورده بودند، قابل تأمل است:
... یکی از بزرگان بامزه در ایران به من گفت بیجهت زحمت نکشید.
ما اهل ایران آدم نخواهیم شد؛ مگر به یک طور باید روس بیاید و ملک ما را بگیرد و... تا خون ما تغییر بکند، به طوری که مو و چشم اولاد ما زرد بشود. آن وقت دور نیست که آن طبقه کاری بکند. لباس عوام اگرچه زشت است، ولی معنا به یک حساب صحیح است. نصف اهل اسلام در دست خارجه اسیر است تا آن نصف دیگر هم اسیر و به کلی ذلیل نشود، بیدار نخواهند شد. اگر ملایی این حرف را بشنود به اطمینان قلب خود خواهد گفت همینطور باید باشد، چنانکه موافق حدیث تا کفر عالم را فرا نگیرد، صاحبالامر ظهور نخواهد کرد. بعد از آنکه امید یک ملت، منحصر به آرزوی تسخیر کفر باشد، دیگر چه توقع ترقی دارید؟ زیاده مصدع شدم و شما را هم مثل خود مغموم کردم.(1)
آخوندزاده نیز احساسی مشابه ملکم نسبت به شکست طرح خود داشت. او در جواب نامه ملکم نوشت:
[کار] من و شما، بنابر اقتضای طبیعت، مسدود است. کاش از مادر نمیزادیم و اگر زادیم کاش مثل دیگران زاده بودیم که از خوردن و آشامیدن و پوشیدن لذت میبرند و از پی خیالات بیمآل و آرزوهای بیفرجام نمیروند. والله از عدم موافقت معاصرین، زندگی بر من حرام شده است. عمری میرانم تلختر از حنظل... .(2)
در همین سال، میرزا ملکم رساله شیخ و وزیر را مینویسد که در آن به موضوع تغییر الفبا نیز میپردازد؛ در حالی که پیشتر نامق کمال از الفبای عربی دفاع کرده و گفته بود: خط عربی در قرون طلایی تمدن اسلامی، مانعی در راه تعلیم و آموزش علوم ایجاد نکرده بود و در برابر او، شارل میسمر از تغییر خط
دفاع میکرد. مدتی کوتاه، دفاع جانانه نامق کمال، ملکم محافظه کار از بحث برکنار داشت ولی سرانجام رساله شیخ و وزیر سکوت او را شکست. آخوندزاده نظر او را سترد و کتابت بر مثال مسیحیان را لازم و واجب شمرد.(1)رساله فارسی شیخ و وزیر از یک سو تعارض ذاتی میان اندیشههای ارتجاع و محافظهکاران (قونسورواتوران = پیروان کنسروارتوریسم) و از سوی دیگر، طرفداران ترقی (پروغریسیسیان = پیروان پروگرسیسم) را بیان میکند.
در بخش اول رساله، مسئله اصلاح الفبا، حول فرض مقبولیت کامل از اختراعها و مؤسسههای اروپایی دور میزند. شیخ پیشرفتهای مادی اروپا را مشروع میداند، ولی «اخذ تمدن اروپایی را بدون قید و شرط و تصرف اسلامی» رد میکند. وزیر تفکیک دو شأن قابل قبول و غیر قابل قبول تمدن اروپایی را بیمعنا میداند و میگوید تلگراف پس از هزاران سال کوشش به دست آمده و باید از طرف مسلمانان بدون اینکه سعی در اختراع دستگاهی شبیه آن شود، مورد قبول واقع گردد. همانطور اصول حکومتی که در اروپا طرح و پیریزی شده، باید به طور درست و بدون تغییر شکل یا جرح و تعدیل پذیرفته شود. بدین ترتیب، وزیر نتیجه میگیرد که حفظ اسلام یا سرزمینهای اسلامی بدون الگوبرداری بیچون و چرا از سرمشقهای اروپایی غیرممکن خواهد بود... این عقبماندگی نخست در امر تعلیم و تربیت ترکهای عثمانی مسلمان، نسبت به اقلیتهای غیر مسلمان ظاهر شده است. همچنانکه نامق کمال به این عقبماندگی آموزشی اشاره کرده بود، ولی این عقبماندگی علتی دارد و خود معلولی بیش نیست. علت نقص الفبا است. وزیر به دلیل همین نقص، مدعی است که ترکی را در ده سال نمیتوان آموخت؛ در حالی که برای آموزش زبان ایتالیایی 20 روز کافی است و خواندن صحیح خط عربی نیز ملازمه با فهمیدن
1) 1. همان، ص 328.
مفهوم آن دارد؛ در حالی که در سایر الفباها خواندن بر درک مطلب مقدم است. همین مسئله مانع جذب اقلیتهای مسیحی در جامعه عثمانی شده است.
در بخش دوم رساله، وزیر بیست و چهار مورد نقص و کمبود الفبای موجود را گوشزد میکند. از جمله: نبود امکان تلگراف نویسی به الفبای عربی، دشواری نگارش آن با قلم نی و شکل غیر هندسی حروف عربی که درست نوشتن هر یک از آنها سالها تجربه و ممارست میطلبد، ولی مهمترین نقص اتصال حروف است و بهترین راه چاپ، تعیین حروف منفصل مانند خطوط لاتین و سیریلیک (خط اسلاوی) است. شیخ به وزیر میگوید در این صورت، همه کتابهای موجود باید تجدید چاپ شود. وزیر پاسخ میدهد که تفنگهای چخماقی و کشتیهای بادی بدون اشغال زیاد جای خود را به سلاحهای جدید و کشتیهای بخاری خواهند داد، کتب ادبی هم میتواند به همان آسانی تجدید چاپ شود. سپس درباره مقدار هزینه آن پاسخ میدهد: «تمام کتب اسلامی را میتوان با قیمت یک کشتی بخاری تجدید چاپ کرد.» به علاوه این امر با هیچگونه مخالفت دینی مواجه نخواهند شد. در گذشته نیز خط کوفی جای خود را به خط نسخ داد و هیچگونه اعتراضی بر نینگیخت. این استدلال آخر، از آن آخوندزاده است. او در پایان مقاله خود زیر عنوان «بیان تحقیقی که مایور میرزا فتحعلیخان آخوندزاده در خصوص خط اسلام از کتب متعدد معتبر مِن تألیفات معتمدین فضلا» به عمل آورده است، به سال 1274 (1858) چنین مینویسد:
از این فصل مشروح، مبرهن میگردد که خط کوفی قبل از اسلام در میان طایفه عرب و به خصوصه در میان قبیله قریش معروف و متداول بود. کلام مجید ربانی به مراتب نزول در همین خط ثبت میشد. پس خط کوفی نه آن خط بود که من جانب اللّه باشد و از ثبت شدن کلام مجید ربانی در این خط آن مقدار شرافت شرعا و عرفا بر آن حاصل نشد که آن را از تغییر یافتن مانع آید. ابن مقله کاملاً آن را تغییر داد، خط نسخ را ایجاد نمود. پس اگر ما به ملاحظه منافع ملت، خط نسخ
این مقاله را که الا ن در میان جمیع فرق اسلام متداول است، تغییر داده خط اسهلی ایجاد نماییم، چه بحث شرعا و عرفا وارد میآید.(1)
مشکل چاپ را نیز آخوندزاده دریافته بود و در نامههای خود بارها برای رفع آن پیشنهادهایی داشت. از جمله: کمک به باسمه خانه چی ها و حمایت از آنها در آغاز کار و سرعت فروش کتابهای جدید و سود سرشار آن.(2)حتی مسئله تفاوت مرکب جاری فرنگیها و مرکب غلیظ اهل اسلام و یا قلم نی ملل یوروپ و قلم موی ملل اسلام از نظر تیز آخوندزاده غایب نماند.(3)
ولی مشکل اصلی بحثهای آخوندزاده چنانکه اشاره شد، به اصل اصلاح و تغییر الفبا برمیگشت و تغییرهای صوری و فنی و زبان شناسانه، مشکلی جنبی بر این روحی بود که آخوندزاده اغلب نسبت بدان خود را به تجاهل میزد. حدیث نسخ ابن مقله، نشانه بارز این تغافل بود.
در حقیقت، او خود دریافته بود که علت اصلی ناکامی الفبای جدید، تعارض آن با دین اسلام است؛ زیرا بدینوسیله یکی از نشانههای اصلی هویت فرهنگ اسلامی از میان میرفت. همین مسئله، بارها تلویحا یا به صراحت در مراحل مختلف مورد توجه آخوندزاده و میرزا ملکم قرار گرفت و توجیههای بسیاری برای برطرف کردن این مشکل مطرح شد. ولی چنان که گفتیم بیشتر این توجیهها به صورت تغییر در مسایل زبانشناسی برمیگشت؛ چنانکه در تحول خط کوفی به نسخ دیدیم.
آخوندزاده در نامه محرم سال 1275 به واسطه عسکر بیگ خان ـ دامادش ـ
پیامی به حاجی میرزا باقرآقا ـ مجتهد تبریز ـ میفرستد و پس از ستایش از او، مدعی میشود که با اصلاح الفبا کل فِرَق اسلام سعادتمند خواهد شد و هر تاجری در تعلیم و انتشار دین خدا بکوشد، در یک ماه «صاحب سواد مطلق» خواهد شد.(1)این نامه اهمیت نقش علما را در قبول و مخالفت آنان با اصلاح خط نشان میدهد. حتی مطالب آخوندزاده در پایان مقاله «سیر تحول خط» از این نکته حکایت میکند. او در دیباچه الفبای جدید مینویسد:
یقین حاصل است که این نوع تجدد هرگز مخالف شرع شریف نخواهد شد و علمای گرام در تعلیمش ممانعت نخواهند کرد؛ زیرا که چندصد سال قبل از این خط کوفی تغییر یافت و علما به تغییرش رضا دادند. امید چنان است که به تعلیم خط جدید نیز در جنب خط قدیم رضا بدهند. خصوصا که مرام این خط جدید فایده عموم ملت است. علمای گرام البته به حال بیچاره بیسوادان دلسوزی خواهند داشت که غرق دریای ظلمات و بیخبریاند و از لذت روحانی بالکلیه محروم[اند.] نه به گذشته واقفند، نه به آینده عارف. هر چه با چشم میبینند و با گوش میشنوند، تنها آن را میدانند. از این جهت، علوم و صنایع در ملت اسلام ترقی نداشته، آنا فانا تنزل و تناقص میپذیرد. هماکنون پیروان ملت به سبب بی سوادی از دانستن مسایل دینیه و تکالیف شرعیه خودشان عاجز میباشند.(2)
آدمیت در ذیل این متن مینویسد:
ولی راستش را بخواهید، میرزا فتحعلی نه دلش برای شرع شریف سوخته بود و نه اعتقادی به تکالیف شرعی داشت. میخواست با همان حربه تغییر الفبا و رواج فکر و دامن نو، بساط ملایان را برچیند. مطالب
مقاله محققانه!! آخوندزاده نیز در جهت جلوگیری از مخالفت عالمان دین بوده است.(1)در نامهای دیگر به آقا میرزا محمد رفیع صدرالعلما همان نکات قبلی تاکید میشود و اینکه در مدت هزار و دویست و نود سال از هجرت، به واسطه الفبای قدیم علوم نزد ملت اسلام انتشار نمییابد.(2)
در حالی که آخوندزاده در برابر اهل دیانت، در ظاهرسازی میکوشد، در نامههای خود به همرازانش منویّات موهن خود را بیمارگونه بروز میدهد. در نامه مورخه چهارم فوریه 1869، به شیخ محسن خان ـ وزیر مختار دولت علّیه ایران ـ مقیم دارالقرای لندن مینویسد:
عربها علاوه بر آنکه سلطنت هزارساله ما را به زوال آوردند، شأن و شوکت ما را بر باد دادند و وطن ما را خراب اندر خراب نمودند. خطی را نیز بر گردن ما بستهاند که به واسطه آن، تحمیل سواد متعارف هم برای ما دشوارترین اعمال شده است. چه مصائب از این قوم به ما رسیده است. مرد با بصیرت از تصوّر آنها به گریه میافتد. وقتی پیشوایان این قوم در حال حیات بودند، ما از ترس شمشیرانشان فرمانبرداری ایشان را قبول کردیم؛ حالا که مردهاند و خاک شدهاند، باز به عبودیت مردگان ایشان افتخار میکنیم. نگاه کنید که حماقت و کودنی ما در چه درجه است. الان منتهای تلاش و آرزوی من در این است که ملت خودم را باری از وسعت این خط مردود و ناپاک که از آن قوم به یادگار مانده است، خلاص کرده ملتم را از ظلمت جهالت به نورانیت معرفت برسانم اگر به این آرزو برسم زهی سعادت است و
از دنیا کامیاب رحلت خواهم کرد.(1)
در نامهای دیگر به جلالالدین میرزا درباره نامه خسروان مینویسد:
و... این کتاب از این بابتی شایسته تحسین است که نواب شما کلمات عربیه را از میان زبان فارسی بالکلیه برافکندهاید. کاش دیگران نیز متابعت شما را کردند و (شما) زبان ما را که شیرینترین زبانهای دنیاست، از اختلاط زبان کلفت و ناهموار عربی آزاد میفرمایید. من نیز در این تلاش هستم که به ملت خودمان از دست عربها نجات دهم.(2)
وی در نامه دیگری مینویسد:
من مثل شما نمیتوانم... در زبان فارسی بیاختلاط الفاظ عربیه نوشته باشم؛ چونکه از طفولیت زبان فارسی را بدینطور یاد گرفتهام؛ حالا ترک این عادت برای من غایب دشواری دارد. خانهتازیان خراب شود، تقصیر ندارم.(3)
زمانی که نامه ملکم در مخالفت اولیای دین و دولت عثمانی به آخوندزاده رسید،(4)در نامهای به میرزا یوسفخان در هفتم ژوئن 1871 نوشت:
میبینید که دین سنیان سد راه الفبا میشود. پس بعد از این هیچ کس نگوید که دین مانع علم و معرفت نیست.(5)
با وجود این وضع صریح، گاه خود را نسبت به ملت اسلام دلسوز نشان میدهد و مسئله اصلاح و تغییر الفبا را از نظر شرعی چنین توجیه میکند:
... پس بر جمیع عقلا و فضلا و وزرا و وکلای دولت عثمانیه از ملاحظه «جمعیت علمیه» واضح و مبرهن شد که تغییر الفبای قدیم اسلام، مخالف «شرع شریف» نیست و تغییر لازم است. لهذا بر طبق صوابدید جمعیت علمیه... میرزا ملکمخان زحمت بسیار و مخارج زیاد کشید... . الآن وزرای استانبول به چه دلیل و به چه سند میگویند که تغییر خط اسلام مخالف شرع شریف است و خط قدیم جزء دین اسلام؟ به چه حق میگویند که حروف منفصله بد است و شبیه حروف فرنگیان است؟ اگر تغییر خط قدیم مخالف شرع شریف بوده... ، چرا جمعیت علمیه در آن تاریخ صراحتا حروف منفصله را مرجع شمرده بر آن تجویز داده است؟
آشکار است که خط قدیم اسلام، سد راه علوم و مانع ترقی ملت است. در هر مواد، اگر این خط تغییر نیابد تا انقراض عالم، ملت اسلام در ظلمت جهالت خواهد ماند. وزرای استانبول به مسایل شرعیه و فقهیه واقف نیستند، تغییر خط قدیم هرگز مخالف شرع نیست.
خلفای عباسیه خط کوفی را به خط نسخ تبدیل کردند و علما نیز تجویز نمودند. نوشتن خط از طرف چپ به راست مخالف شرع نیست؛ به علت اینکه ما امروز ارقام هندسیه را یعنی صفرها را مثل فرنگیان از طرف چپ به راست مینویسیم، شرع شریف هرگز مانع نمیشود. تغییر خطوط قدیم فی ما بین ملل امر نادرالوقوع نیست و هرگز باعث زوال دولت نمیشود.(1)
آخوندزاده بارها موفقیت پطرکبیر را در اعمال خط جدید که هیچگاه به
1) 1. همان، صص 232 و 233.
انهدام دین و دولت نینجامد، به عنوان مثال میآورد.(1)
در نامهای دیگر به ملکم، بر اقدامات موفق روسها در داغستان به عنوان عامل تحکیم کننده قدرت دولت و با استناد به روایتی از نبیاکرم صلیاللهعلیهوآله به مغایرت تغییر الفبا و دین صحه میگذارد:
... اهل داغستان و چچن هزار و دویست و هشتاد سال است که دین اسلام را قبول کردند و تا امروز به سبب عدم صلاحیت خط اسلام بیسواد و بیمعرفت و وحشی خصال ماندهاند. دولت بهیه روسیه چند روز است که این خاک را مسخر کرده و بدون تأمل در تاخیر، به تعلیم و تربیت طوایف آن شروع نموده است. تکلیف دولتها به تبعه این است. یعنی باید به افراد تبعه خودشان تربیت بدهند و ایشان را از ظلمانیت به نورانیت برسانند. در این صورت، چگونه روا خواهید دید که سیصد میلیون خلق اسلام به واسطه عدم صلاحیت خط سابق ما در کوری و جهالت پایدار بمانند. هزار و دویست و هشتاد سال ما در جهالت ماندهایم بس است. بعد از علاج درد خودمان را یافتهایم، چرا باب علم و معرفت را به روی ما میبندید و چرا نمیگذارید به خط قدیم اسلام و به الفبای آن تغییر بدهیم؟ بعد از پنجاه سال کل اهالی جبال از عین اهتمام دولت بهیه روسیه صاحب علم دینیه و فقهیه باشد و خواه تاریخیه و امثال آن باشد، به این خط جدید تحول خواهند کرد و دین خودشان را بهتر از سابق نگاه خواهند داشت و مسایل فقهیه خودشان را بهتر از سابق نگاه خواهند داشت، ولی ما بیچارگان اگر خط ما تغییر نیابد، در جهالت قدیم باقی خواهیم ماند. بعضی حکایتها که در این الفبا چاپ یافته است، از زبان عربی ترجمه شده و در زبان چچن مرقوم گشته است و اکثر کتب عربیه را نیز اهل چچن بعد از چندی بیشک و شبهه در این خط جدید خواهند نوشت و
1) 1. همان، ص 239.
خواهند خواند و از این عمل هرگز دین ایشان خللپذیر نخواهد شد.
ای حضرت وزرا، طایفه چچن که مسلمان خالصند، شافعی مذهب و اهل قبله، امروز در زبان خودشان، نه به خط قدیم اسلام، یعنی نه به خط حروفات عربیه کتابت میکنند و تعلم علوم مینمایند، بلکه به خطی که شبیه خطوط فرنگیان است. وانگهی از طرف چپ به طرف راست، مثلاً به همین خط که در این الفبا به شما نشان میدهم. آیا به عقیده شما وزار، این طایفه چچن کافرند یا خیر و از اسلامیت خارج گشته، مرتد و ملعون شدهاند یا خیر؟ اگر بگویند که بلی، کافرند و ملعون، آن وقت این کلام را به ایشان بخوان: لایجوز من قال لا اله الا الله محمد رسول الله و صلی الی القبلة. لقول النبی علیه السلام «لا یجوز اللعن علی احد من اهل القبله؛ أی لا یجوز تکفیرهم». و اگر بگویند که خیر کافر و ملعون نیستند، آن وقت از ا یشان بپرس پس، ای وزرا، شما به چه دلیل و حجت در کتابت استعمال حروفات منفصله را مشابه خط فرنگی و ترک خط قدیم اسلام و حروفات عربیه را باعث کفر میپندارند و به چه سند خط عرب را جزء این میشمارید...(1)به هر حال، علمای عثمانی چنانکه ملکم نوشته بود نمیتوانستند الفبای عرب را جز دین ندانند. در میان آنان، به ظاهر دو تن از علما (یا وزرا) به طور صریح، تغییر الفبا را به معنی خرابی دین و دولت و انقراض دولت اسلام میدانستند.(2)
آخوندزاده به ملکم پیشنهاد میکند:
که باید با مخالفان به مقام آشتی و موافقت درآییم و به طور دیگر، در مزاج ایشان تصرف نماییم.
لذا مکتوبی از طرف خود به آن دو نفر مدعی بزرگ نوشته، به نزد شما میفرستم.
اگر صلاح دیده باشید، به ایشان تسلیم بکنید و از نتیجه تدبیر مرا اطلاع بدهید.
در همین مسئله، طرح حکیم ایتالیایی در باب مسئله الفبا (طرح لاتینی الفبا) مطرح میشود. او میگوید نمیتواند از خیال الفبای جدید دل بکند و برای ادامه مبارزه به ملکم قوت قلب میدهد و میگوید:
به هر حال، ما باید سعی خود را بکنم. غایتش این است که مردم خواهند گفت میرزا فتحعلی و ملکم عجب سفیهاند که میخواهند این ملت مرده را دوباره به زندگی درآرند.(1)
وی در تاریخ 14 اکتبر 1871، نامهای را به دو نفر از وزرای عثمانی که پیشتر اشاره شد، میفرستد. ابتدا آخوندزاده این نظر را که با تغییر خط، شورشی در عربستان و یمن و مصر و مغرب زمین و دیگر مناطق آفریقایی و آسیایی رخ خواهد داد و خونریزی از میان ملت اسلام رفع میشود، میپذیرد، ولی راه حل آن را بسیار ساده در نظر میآورد. او میگوید:
به ایشان (مردم و شورشیان معترض به تغییر خط به شیوه خط فرنگیان) توانید گفت که ابن مقله با وجود تقرب خود به خلفای اسلامیه و با وجود منصب وزارت وقتی که به تغییر خط کوفی به خط نسخ نیت داشت، از خوف شورش عوام و از خوف بلوای عام بدینکار جسارت نمیتوانست کرد تا اینکه در کل ممالک محروسه اسلامیه منتشر نمود و شهرت داد که علی ابن ابیطالب رضی الله عنه، او را در خواب دیده و مامور کرده است که خط کوفی را به خط نسخ تغییر بدهد. خلق به خوابش باور کردند؛ چونکه مرد متدین و مصحِّف اویس بود و محل
1) 1. همان، ص 255.
اعتماد علما و عوام شمرده میشد. همین خواب برای ابن مقله در مقابل انواع و اقسام بلایا سپر و حا فظ شد و مردم او را از طرف امام بزرگوار مامور پنداشتند؛ بر عملش رضا دادند و خاموش شدند. به واسطه این خواب، حرکت ابن مقله مورث شور و غوغا نگردید. کیفیت خواب دیدن ابن مقله و تغییر دادنش به خط کوفی، با همین وضع که من مینویسم در کتاب سلیمانیه مرقوم است. شاید در سایر کتب نیز به نظر فضلا رسیده باشد.(1)
آخوندزاده خود و ملکم را فاقد آن زهد و تقوای «ابن مقله» میدانست. ازاینرو، مورد وثوق و اعتماد علما و عوام نمیدانست که اگر خواب «ابن مقله» را نیز دیده باشند، هیچکس از آنها باور نخواهد کرد. با این وجود میگوید: میخواهیم خط قدیم اسلام را به خط فرنگی تغییر بدهیم، ولی برای دفع شورش و غوغا هیچ وسیله و سپری نداریم و از این که مخدومان عثمانی این را متوجه شدهاند موجب تشکر است.
به احتمال، آخوندزاده درک میکرد که خواب ابنمقله رویای کاذب نبوده یا با ریا و مکر همراه نبوده است. ازاینرو، الهامهای ربانی محرک پیدایی آفرینشهای هنری و علمی عصر اسلام بوده است.
آخوندزاده چنین میآ ورد که در مدت تاریخ هجری سبب عقبافتادگی ملت اسلام از ملتهای سیویلیزه، دشواری خط قدیم اسلام است. او اولیای عثمانی را به همکاری با خودش برای کمک به نیکبختی اسلام فرا میخواند. او پیشنهاد میکند مجلسی برپا شود و در آن تصمیم بگیرند که خط قدیم اسلام به خاطر قرآن شریف، به جهت کتب فقهیه و جمیع علوم دینیه هرگز تغییر نیابد و علمای روحانیه ما همیشه علوم دینیه را در این خط قدیم یا د بگیرند و بخوانند و تعلیم
1) 1. همان، صص 221 ـ 260.
بدهند (در واقع، پیشنهاد او تحت تأثیر فرمان و سیاست پطر در روسیه است) و برای تعلیم علوم دنیویه و صنایع مختلفه که هرگز دخل به امور دینیه نداشته باشد، خط جدید در مدارس دولتیه [استعمال گردد. ]اطفال ارباب مناصب دیوانیه در آن خط علوم را یاد بگیرند و در روزنامهها بنویسند که خط اسلامی باقی است و به قلم بیاورند که در صورت تغییر خط قدیم مفاسد عظیمه متصور است. دولت علیه و علمای دینیه هرگز به تغییرش رضا نخواهند داد. و لیک دولت علیه برای ناتوانان فقیر و اهل کسبه و اهل نظام و دیگر خدمتکاران دیوان که به تعلم خط قدیم از بابت صعوبت آن استطاعت و فرصت ندارند، خط جدید را بیاموزند، تا به اندک مدت به کسب سواد قدرت داشته... باشند... این خط جدید جداگانه را «خط اسلام» نخواهیم نامید. این خط جدید از جمله صنایع است؛ مثل نقاشی و امثال آن؛ چنانکه ابن خلدون در جزء اول تاریخ خود، خط را از جمله صنایع (مدینه المعاشیه و یعود اسباب المعاش) شمرده است.
با این شیوه، آخوندزاده معتقد است به دخالت او و ملکم نیاز نیست و باز از ابنخلدون سند میآورد که خط «حمیر» حروف (پیش از کوفی) منفصله بوده است... و چون این خط جدید را خط اسلام نخواهیم نامید، به علت اینکه خط اسلام همان است که به جهت علوم دینیه باقی میماند، بلکه این خط جدید «صنعتی» جداگانه است که برای امور «معیشت» مردم در تعلّمش لزوم دیدهایم.(1)
آخوندزاده در نامه به محرّر روزنامه حقایق در سال 1290 / 1872، همان دشواریهای انتقال علوم به ملت اسلام را باز میگوید، ولی در اینجا، آموزش علوم و گسترش خط جدید را تنها در میان خواص و با تأسیس «اقدمیا» (آکادمی، دارالعلم = فرهنگستان علوم) که این مهم را به انجام میرساند، مطرح میکند. اعضای آکادمی در نظر او باید از «فحول علما و فضلای ملت اسلام» باشند. آنان
1) 1. همان، ص 262 به بعد.
خط جدید را به خط قدیم اسلام بیفزایند و «کتب اسلامیه را بلا تغییر، حفظ کنند، ولی ترجمه کتب جدید باید به خط جدید صورت گیرد تا تلفظ و قرائت الفاظی چون قوپرنیق (کوپرنیک) مونته قرسیتون (مونته کریستو) آفسترالیا (استرالیا) پارالامنط (پارلمان) و اپور (کشتی بخار) و غزته (مجله) تسهیل گردد.(1)جدایی خط دینی و خط علمی در نامهای به اعتضادالسلطنه ـ وزیر علوم ایران ـ بار دیگر تاکید میشود.
او پس از مقدماتی که در آن ناتوانی علمی ایران را برخاسته از ضعف الفبا میداند مینویسد:
وسیله تحصیل سواد در مدت اندک، ناشی از سهولت الفباست. الفبای ما انواع و اقسام قصور دارد. مجلس برپا بکنید و جمیع الفباهای ملل دنیا را در پیش نظر حاضر بسازید و از آنها زیباترین و رعناترین اشکال حروف را منتخب نمایید و الفبای تازهای برای ما درست بکنید و ملت ما را از ظلمانیت به نورانیت برسانید با رعایت شروط خمسه... و خط قدیم ما نیز برای امور دینیه تنها در دست علما و روحانیون باقی بماند و خط تازه فقط برای انتشار علوم فرنگستان و برای امورات ملکیه متداول گردد. چنانکه پطر کبیر خط قدیم روسان را در دست کشیشان باقی گذاشت و خط تازهای بر سیاق خطوط یوروپاییان ایجاد کرد. خواهید فرمود که میرزا فتحعلی، اینها آهن سرد کوفتن است. بلی من نیز خود میفهمم، ولی باز مینویسم و مادام که زندهام خواهم نوشت تا اینکه خیال تجدید الفبا فیمابین کل ملت پراکنده شود. چنانکه قریب پانزده سال است تحفه این خیال را درخاک ایران و روم میپاشم، بیشبهه این تخم در عصر اخلاف ما خواهد روئید.(2)
در طرح الفبای جدید ملکم نیز موضوع اسلام، اساسیترین موضوعیت را دارد. ملکم در نامه خود (1869) به روزنامه حدیث، وابسته به جمعیت علمیه عثمانیه [انجمن علمی عثمانی جدید ]برخلاف نظر نامق کمال که عقبماندگی علمی را در ضعف نحوه آموزش در دولت عثمانی میدانست نه در الفبا، نامناسب بودن الفبای عربی را مورد تاکید قرار میدهد و اعلام میکند که ابداع یک خط جدید ضرورتی ناگزیر برای همه مسلمانان است. او بزرگترین مانع اجرای این طرح را مخالفت علما میدانست و به یک استدلال به ظاهر دینی به کار میبرد. او از خوانندگان میپرسد چگونه میتوان این مانع بزرگ را از پیش پای بر داشت؟
آیا میتوان بر علما ثابت کرد تا زمانی که آنها در جهل فعلی اصرار میورزند و به طور مطلق علوم پیشرفتهای اروپا را رد مینمایند، «دین اسلام» روز به روز ضعیفتر خواهد شد و به سوی نابودی خواهد رفت.
جهل مسلمانان و جدایی آنها از ترقیات امروزه به علت نقص الفبا است و عدم وجود حقوق و آزادیهای مردم، فقدان امنیت برای جان، شرف و اموال، ناشی از نقص الفباست؛ عدم ایجاد راههای شوسه، زیادی خشونت و تجاوز و کمبود عدالت و انصاف همه اینها به علت نقص الفباست.
توسل ملکم در این نامه به اسلام و ملتهای مسلمان شایان توجه است. هم او و هم آخوندزاده امیدوار بودند که الفبای جدید آنها در هر سه زبان اصلی اسلامی عربی، فارسی و ترکی به کار رود. مسئله اصلاح الفبا را برای ایران و عثمانی به یکسان تلقی میکردند و ازاینرو، آنها از خط اسلامی و زبانهای اسلامی بیشتر صحبت میکردند تا از خطوط عربی یا زبان عربی و ترکی و
فارسی...(1)همچنین این دو نفر به واژگان اسلام و اسلامی تقریبا یک مضمون کاملاً دنیایی غیر دینی داده بودند. توجه آنان به مردم مسلمان در جهت غربی کردن(2)و انجام اصلاحاتدر یک منطقه جغرافیایی یا فرهنگی ویژه بود که میتوانست به طور واحد وحتی جدا از قید و بندهای مذهبی در نظر گرفته شود. اینگونه تهی کردن واژه اسلام از محتوای دینی (که به احتمال، تحت علت نفوذ عرف اروپایی صورت گرفته بود) به نحو کاملتری در عقاید سید جمال الدین ـ همکار بعدی ملکم ـ تجلی یافته است. بنا به عقیده سیدجمال جامعه که بیشک یک مفهوم مهم در تنظیم حیات اسلامی است، به بالاترین درجه اهمیت مییابد و در معنا همانند و همسان خود اسلام میشود. تنها در زمینه چنین دیدگاهها و ملاحظاتی است که بیان ملکم که بدون وارد کردن علوم اروپایی، «دین اسلام روز به روز ضعیفتر خواهد شد و رو به نابودی خواهد رفت» فهمیده میشود. هنگامی که ملکم کلمه اسلام را به کار میبرد، به غیر از دلایل مربوط به علم معانی بیان، به طور ضمنی میخواهد پیوند خط عربی را با دین نیز برساند. وی به بارها به آخوندزاده اطلاع میدهد که اصلاح الفبا در استانبول به عنوان مخالفت آن با دین مورد ضدیت قرار میگیرد:
آنها (عثمانیها) میگویند که خط ماقسمتی از مذهب ماست.(3)
این بدگمانی الفبای جدید از اندیشههای ملحدانه برخاسته است، از آنجا تقویت میشد که آن را همچون ترکی نوشتن با الفبای یونانی یا ارمنی مینگاشتند؛ زیرا اینگونه الفبا تنها از سوی افراد غیر مسلمان که به زبان ترکی
سخن میگفتند، به کار میرفت، ولی به طور کلی ملکم و آخوندزاده کوشش میکردند که اصلاح الفبا را نهتنها موافق با مذهب جلوه دهند، بلکه حتی آن را برای مذهب سودمند قلمداد کنند. چنانکه آخوندزاده در سال 1863 در استانبول چنین کرد و بارها بر آن صحه گذاشت. وی مدعی شد قبول خط جدید در انجام کاملتر تکالیف دینی تأثیرگذار میشود.(1)و یا تجویز اصلاح خط از طرف دین را در انتقال خط کوفی به خط نسخ به عنوان پیشینه مطرح کرد و حتی از دوست منورالفکر لیبرال و سیویلیزه خود، شیخ الاسلام قفقاز «آخوندزاده ملا احمد حسین زاده» تقاضای فتوا کرد.(2)چنانکه گفته شد ملکم نیز این دلیل را در رساله شیخ و وزیر برای برطرف کردن هرگونه مخالفت دینی مطرح ساخت. فکر اصلاحی ملکمخان و آخوندزاده درباره دین و اصلاح خط، پیوند خورده است و هر یک با روشی مشخص چنین کردهاند. آخوندزاده در مراحل بعدی وظیفه اصلی خود میدانست که اسلام را ریشهکن سازد و تمام همّ خود را در این جهت مصروف میدارد. او امیدوار بود:
عنقریب دوستانم نسخه را در طرفی به چاپ خواهند رساند و در کل آسیا و افریقیه منتشر خواهند کرد. آن وقت ببینیم که وزرای استانبول چگونه دین خودشان را نگاه خواهند داشت. آن وقت دین ایشان از دست خواهد رفت. لابدا به قبول الفبای ما رضا خواهند داد و ایام سعادت و فرخندگی برای ایشان رو خواهد آورد و آن وقت از این رفتار خودشان که الان نسبت به ما دارند، پشیمان خواهند گشت و به مقام عذرخواهی خواهند آمد.(3)
بدینترتیب، آخوندزاده انتظار یک درهم ریختگی فوری باورهای دینی را در سر میپروراند تا پیشنهادش درباره تغییر اساس الفبا پذیرفته شود. وی افزون بر دشمنی نسبت به اسلام، نفرت از اعراب را نیز مکمل آن ساخته بود.(1)از اینجا به روشنی ریشه انگیزههای عقیدتی آخوندزاده در اصلاح الفبا در مراحل پایانی حیات فکریاش آشکار میشود، ولی ملکم نظری چنین تند ندارد. او به اصلاحات تدریجی الفبا معتقد بود تا به همان ترتیب، پایه باورهای اسلامی اندک اندک سست و واژگون گردد. بدینسان، اصلاحات و «رفرمیسم اسلامی» او، با از میان بردن ظواهر خارجی اسلام آغاز میشد و کاربرد الفبای جدید برای هدفهای مغایر با جوهر اسلام، به کار میرفت. با این رویکرد، به طور نهانی اندیشهها و ارزشهای غربی بر جامعه اسلامی سیطره مییافت و اسلام باطن، روح و معنای خود را از دست میداد. همزمان، میرزا حسین خان مشیرالدوله (بعدها سپهسالار) به مقام صدارت عظمایی برگزیده شده بود. آخوندزاده که کینه و نفرت عمیقی نسبت به او داشت و آن را در همه نامههایش ـ جز یکی دو تا ـ بروز داده است،(2)هیچ یک از مخالفان را مانند میرزا حسین خان هجو و بدگویی نکرده است. او را عبد ارذل دیسپوت، سدّ راه سیویلیزاسیون و بنده اغراض شخصانیه و نفسانیه خود و حریص جاه و روباه صفت و درنده و گرگ صفت میخواند. بعضی از دوستان آخوندزاده به او نوشته بودند که میرزاحسین خان معامله پطر کبیر را با روسیه در ایران خواهد کرد، ولی او بدین امر اعتقادی نداشت؛ زیرا به باور او، بدون تغییر الفبا، چنین مهمی امکانپذیر نخواهد بود.(3)
میرزاحسین نیز مخالف اصلاح یا تغییر الفبا بود. از سویی با صدرات پسر میرزا نبی همگی دوستان تهران او را فراموش کرده بودند و به نامههای او اصلاً جواب نمینوشتند و از او رشته دوستی و آشنایی بریده بودند.
به سبب دوستی میرزا حسین سپهسالار با میرزا ملکم قرار بود ملکم مشاورت صدر اعظم جدید را بپذیرد و به ایران بیاید. آخوندزاده از این وضعیت ناخشنود بود. در نامه 8 مارس 1872، به ملکم، این احساس ابراز میشود:
... شما را میگویند به تهران دعوت کردهاند، ولی نمیدانم خواهید رفت یا نه. اگر امید اجرای الفبای خودتان را دارید بروید و الا به چه کار میروید. مگر برای تشخّصفروشی و تحصیلالقاب و عناوین... خودتان صلاح خودتانرا بهتر میدانید. من مداخله نمیکنم، بلکه من خود طالبم که بروید و به من هم نزدیکتر بشوید... باری اگر رفته بوده باشید، به پاره ملاحظات علیالحساب تبعیت دولت عثمانیه را در سر خودتان نگه بدارید تا ببینید اوضاع به چه قرار روی میدهد؛ چون که من پیش از وقت نمیتوانم فهمید که پسر میرزا نبیخان (نانوا) آیا به نسبت دوستی و خیرخواهی تو را دعوت میکند و میخواهد که از تو در ایران کار به صدر آید و نفعی برسد یا اینکه ... میخواهد ترا از آنجا دور افکند تا قلمت شکسته و زبانت بسته گردد.(1)
آخوندزاده در واقع نگران فراموشی تغییر الفبا بود؛ زیرا آن را اصل و اصول اصلاحات میدانست، ولی ملکم در هیچ یک از عقاید به طور جزمی نمیاندیشید. ملکم در راه سفر به تهران، از تفلیس عبور کرد. آخوندزاده یاداشتهای او را برای به دست آوردن شهرت درخشان پس از مرگ، ثبت و ضبط کرد.(2)
این یادداشتها از نظر آشکار کردن دیدگاههای باطنی ملکم بسیار مهم است. او در مذاکره با یک دوست ملحد دلیلی نداشت که احساسات واقعی خود را پنهان دارد و سودی از اینکه خود را یک مسلمان یا مسیحی جلوه دهد نمیبرد.
در اینجا، هدف اصلی جای گزین ساختن علم و تعقل به عنوان «راهنمای بشریت» به جای دین بود و این مقصد اصلی ملکم و آخوندزاده و منورالفکران بوده است که بر ایشان اصلاح الفبا و تغییر آن یکی از تاکتیکهای تحقق این مهم بوده است. از متن عبارتهای آخوندزاده درباره انگیزههای او برای اصلاح الفبا، میتوان دریافت که این اندیشه اصلاحی در اثر برخورد تمدن مشرق و مغرب و استیلای تمدن اروپا و سلطه علم جدید بر اذهان منورالفکران که در جستوجوی راهیابی به فرهنگ و علم اروپایی بودهاند، پدید آمده است. از اینجا غربزدگی آخوندزاده و ظاهربینی او سبب میشد که هر رویدادی او را در تصمیم خود جدّی گرداند.
میرزا حسین خان قزوینی ملقب به «مشیرالدوله» و «سپهسالار اعظم» که بیشتر با لقب سپهسالار معروف شده بود، فرزند میرزا نبیخان قزوینی است. پدر میرزا نبی، عابدین نامی است که دلاک خاصه تراش (مخصوص) علینقی میرزا رکنالدوله ـ فرزند فتحعلی شاه قاجار و حاکم قزوین ـ بوده است.
میرزا حسین خان، فرزند ارشد میرزا نبی در سال 1243 ه . ق زاده شد. وی
پس از تحصیل علوم رایج، به مدرسه دارالفنون راه یافت و زبان فرانسه و علوم ریاضی را فرا گرفت و در سنه 1255 با سمت منشیگری به میرزا باقر مَلَکُ الکتاب سپرده شد و پس از چند سال به استخدام وزارت خارجه درآمد.(1)
میان سپهسالار و آقاخان محلاّتی دوستی و همکاری برقرار بود. به همین جهت، وی برای بازگشت آقاخان به ایران پا در میانی کرد. آقاخان محلاتی به اسم مسابقه و شرطبندی یکصدوپنجاه هزار روپیه به میرزاحسین خان بخشیده است. همچنین سپهسالار در مأموریت هندوستان، در ورود تریاک به ایران دست داشت:
سپهسالار در سفارت بمبئی تجّار تبعه دولت ایران را تشویق نمود تا به جای پول نقد تریاک به ایران بیاورند؛ زیرا معتقد بود که در این کار نفع فراوانی وجود دارد. لذا میتوان گفت، گفتار وی مشوق تریاک کاری در ایران شد.(2)
سپهسالار در سال 1270 ه . ق به ایران بازگشت و سال بعد مأمور جنرال کنسولگری ایران در تفلیس شد و سه سال مأموریت وی ادامه داشت. آنروزها با جنگ روس و عثمانی همزمان بود. میرزا حسین خان از بازار سیاه غلاّت در مناطق جنگزده استفاده کرد و با وارد کردن گندم ارزان نزدیک به صد هزار تومان سود برد.
در این مأموریت، وی با فتحعلی آخوندزاده که در دیوان حکومت روس در قفقاز سمت مترجمی داشت، آشنا شد.
مثلث آخوندزاده، میرزا ملکمخان و سپهسالار برای تغییر رسمالخط اسلامی
با ویژگی خاص هر کدام از این سه نفر، به سه صورت مختلف ادامه داشت، ولی به نتیجه نرسید.
میرزا حسین خان سپهسالار در سال 1275 ه . ق به منصب وزیر مختاری ایران در عثمانی برگزیده شد.
ایّام سفارت میرزا حسینخان در عثمانی مصادف با صدراعظمی عالیپاشا و فؤاد پاشا بود. این موقع، مصادف با پایان جنگ کریمه بود. دولت عثمانی کاملاً تحت نفوذ انگلیس و فرانسه افتاده بود و به موجب عهدنامه «وینه» عثمانیها ملزم به اجرای تنظیمات مورد نظر این کشور شده بودند. این دو نفر که عمّال انگلیس بودند به نوبت یکی پس از دیگری به صدارت اعظم، وزارت جنگ و وزارت خارجه منصوب میشوند. در این مدت میرزا حسین خان سپهسالار با اینان مراوده نزدیک داشت.(1)
میرزا حسین خان در سال 1282 ه . ق از سوی شاه به لقب «مشیرالدوله» ملقّب گردید. میرزا حسین خان در دوره اقامت خود در عثمانی با سازمانهای فراماسونری ارتباط پیدا کرد و به عضویت این سازمان و در خد مت اهداف و فرهنگ استعماری آن درآمد. حمایت همهجانبه او از میرزا ملکم در این رابطه معنا پیدا میکند. وی در 29 شعبان 1288 ه . ق از سوی شاه، به مقام صدارت اعظم دولت ایران منصوب شد.
دهه هشتاد که در سالهای پایانی آن سپهسالار صدارت یافت، با قحطیهای پی در پی در ایران همزمان بود. از آن میان، قحط سال 1288 ه . ق، مصادف با مقام جدید سپهسالار، موجی از مرگ و میرهای دستهجمعی را در پی داشت تا جایی که جمعیت ایران را به نصف کاهش داد.
1) 1. خان ملک ساسانی، سیاستگزاران دوره قاجار ، انتشارات بابک با همکاری انتشارات هدایت ص 59 به بعد.
در این وقت، سپهسالار دارایی خزانه بیرونق کشور را در کیسه ریخت و در عیاشیهای شاه و درباریان در طی سفر پنجماهه به دولتهای اروپایی خرج کرد. این موضوع اذهان تودهها را به سپهسالار بدبین کرد. همچنین وا گذاری امتیازنامه رویتر که برای مدت هفتاد سال تمام منابع ثروت ایران را در اختیار بیگانگان گذاشت، هواخواهان استقلال و عزت کشور را به واکنش وا داشت. هنگام بازگشت شاه از سفر فرنگ در پی فشار عناصر داخلی بهویژه علما، میرزا حسینخان در بندر انزلی از صدارت خلع گردید و به حکومت گیلان منصوب شد. شاه به تنهایی راهی تهران شد و کم کم اوضاع را آرام و سپس سپهسالار را به تهران خواسته و امتیازات اولش را اندک اندک به او بازگرداند. مورخان در برکناری میرزاحسین خان، تسلیم بودن بیقید و شرط او در قبال سیاستهای انگلیس و فشارهای ابرقدرت رقیب آن، یعنی روسیه را نیز دخیل دانستهاند.
میرزا حسین خان با زمینهچینی لازم، رضایت ناصرالدین شاه را به دست آورد و در سال 1295، برای بار دوم شاه را به سفر اروپا برد. صدرالتواریخ علت این اقدام سپهسالار را، سست شدن پایههای قدرتش در داخل دانسته است. اعتمادالسلطنه نیز دسیسهچینی سپهسالار برای انجام این سفر را از حیلههای وی میشمارد. این سفر که نزدیک به پنج ماه به طول انجامید، از اواخر ربیعالاول تا نهم شعبان به طول کشید و همچون سفر گذشته، میرزاحسین خان شخص اول بود.
پس از بازگشت از این سفر، ناصرالدین شاه به واسطه خدمات بیدریغ سپهسالار، دو قطعه طغرای مکلل برای نصب روی شانهها (اولین سردوشی نظامیان در ایران) به وی بخشید و دستخط زیر خطاب به وی صادر شد:
جناب سپهسالار اعظم، اختصاص شخص شما به مقامات خدمت و این طور روابط معنویه که به حُسن صداقت و دولتخواهی خود در نزد ما حامل کردهاید، سزاوار علائم مخصوصه است که بالانحصار مایه امتیاز آن جناب باشد، دو قطعه طغرای مکلل به الماس که به اسم همایون است، برای نصب در روی شانه
مرحمت کردیم.
دامنه اقتدار سپهسالار تا حدی است که به نقل صدرالتواریخ: «هرچه میخواست به جا میآورد.» از رهگذر این اختیارات کامل و یکهتازی در سیاست خارجی و امور لشکری و کشوری در طول یک دهه، میرزاحسین خان سپهسالار، بنیانگذار آداب و رسومی شد که پایهگذاری سبک و روش اروپایی و غربی در ایران دانسته میشود. اخلاص و ارادت بیش از حد سپهسالار به انگلیس تا جایی است که شگفتی مأموران آن دولت استعماری را نیز برانگیخته بود؛ این در حالی است که سیاست اعلام شده انگلیس، تضعیف هرچه بیشتر ایران به سبب حفظ منافعش در مستعمره هندوستان بود.
در زمان صدارت سپهسالار، به واسطه حکمیت انگلیس، بخشهایی از سیستان و بلوچستان از ایران جدا شد و حقوق مسلم ایران در شمال خراسان و ماورای خزر را روسیه تصاحب کرد. شیوخ خلیج فارس در این وقت به تحریک انگلیس از استقلال دم زدند که دامنه آن تا امروز نیز گریبان گیر کشورمان است.
این در حالی بود که شاه همه اختیارات را به صدراعظم تفویض کرده بود. چنانکه خود سپهسالار مینویسند:
جمیع امورات دولتی و مملکتی را جزئیتا و کلیتا واگذار و تفویض فرمودهاند.(1)
میرزاحسین خان پس از یک دهه اقتدار در سال 1297، از تمامی مقامات برکنار شد. علت برکناری وی را چشم پوشی از حقوق مسلّم ایران در ماورای خزر و کوکتپه و آخال و واگذاری آنها به روسیه دانستهاند.
میرزاحسین سپهسالار در یک دوره به انگلیس و در دوره دوم به روسها گرایش داشت که توجه بیش از حد امپراتور روس به وی و سفر به روسیه،
1) 1. آدمیت، فریدون، اندیشه ترقی و حکومت قانون در عصر سپهسالار ، خوارزمی، ص 210.
موجب بدگمانی ناصرالدین شاه و سرانجام به عزل او انجامید.
سپهسالار برای نخستین بار ساختار سیاسی و اداری کشور را بر اساس آموختههای غربی شکل داد. محاکم شرعی را محدود و محاکم عرفی را که در دست حکومت بود گسترش داد. قانون اساسی را بر محور جدایی دین از سیاست نوشت و به امضای ناصرالدین شاه رساند. او اجرای حدود الهی را در کشور متوقف ساخت.
وی نیروهای مسلّح را دو دسته کرد و هر گروه را تحت آموزش مستشاران دو رقیب پر نفوذ در ایران، یعنی روس و انگلیس قرار داد. برای اولین بار، پای شاه را جهت مجذوب و مرغوب کردن او به قدرت و تمدن غرب و تحمیل اصلاحاتِ مورد نظرش، به فرنگ گشود و این کار را دوبار انجام داد و هر بار نیز جدایی بخشی از کشور ایران را در این سفرها تحمیل کرد.
در دوره او، شعارهایی چون ملیگرایی، باستانگرایی، وطنپرستی بستری برای انزوال اسلام شدند و این همان نتیجهای بود که غرب میخواست؛ یعنی جدا کردن جامعه ایرانی از اسلام و اندیشه دینی.
غربزدگی تا ژرفای جان این ملت نفوذ کرد و درتمام ظواهر و زوایای اجتماعی، فرهنگی، اداری، سیاسی و اقتصادی به رخ اسلام کشیده شد. میرزاحسین خان بانی این تهاجم خطرناک در ایران است.
میرزا حسین خان سپهسالار را میتوان نخستین معمار اجرای اصلاحات غربزده شبهمدرن در ایران دانست. راهی که او باز کرد با به قدرت رسیدن رضاشاه و نهادینه شدن استبداد شبهمدرن در ایران کاملاً در موضع قدرت قرار گرفت و تاریخ ایران در قرن بیستم را رقم زد. میرزا حسین خان سپهسالار به لحاظ شخصیتی، فردی فرصت طلب و منفعتجو و وابسته و به لحاظ فکری غربزده و عضو لژ فراماسونری است. خیانت بزرگ او تلاش در راهاندازی ساختار حکومتی ـ اداری شبه مدرن بر پایه مدلِ میرزا ملکم و انداختن ایران در جا ده تجددگرایی سطحی و بیمار است؛ راهی که رضاخان در آغاز سده
چهاردهم ه . ش آن را با زور سرنیزه به پیش برد و سرنوشتی فاجعهبار را برای تاریخ معاصر ما رقم زد.
فعالیتهای افراد و گروههای غربزده و سکولار در ایرانِ زمان قاجار بسیار گسترده بود و حاکمان و پادشاهان و ملازمان حکومت، همگی فریفته غرب بودند و هر از چندگاه به هوای دیدار غرب و غربیان و خوشگذرانی، سفر فرنگ را در پیش گرفته و بار سنگین هزینه وامهای هنگفت آن را به دوش مردم ستمکش ایران میگذاشتند و این امر در حکومت ناصری و مظفری به اوج خود رسیده بود. با وجود این، پرسش اساسی این است که چه عاملی سبب ناکامی غربگرایان در مدرنیزه کردن کشور (به معنای غربیاش) بوده است؟ به چه دلیل تلاشهای آنها به جز تاثیر مقطعی، تداوم نداشت. این پرسش آنگاه پررنگتر میشود که بدانیم در ترکیه فعالیتهای انجام شده به گستردگی ایران نبود، ولی در عین حال این کشور که روزی مرکز حکومت اسلامی بود، به کشوری لائیک تبدیل شد و قانون سکولاری بر آن حاکم گردید.
جالب است که افرادی مانند ملکمخان کوشیدند تا مبانی غربی را در قالب و لفافه دین مطرح کنند. چنانچه خود ملکم در نامهاش به دانشمند انگلیسی ـ ویلفرید بلنت ـ مینویسد:
من خود، ارمنیزاده مسیحی هستم، ولی میان مسلمانان پرورش یافتم. در اروپا که بودم، سیستمهای اجتماعی و سیاسی و مذهبی مغرب را مطالعه کردم، همچنین با تشکیلات سری و فراماسونری آشنا گردیدم. چنین دانستم که تغییر ایران به صورت اروپا کوشش بیفایدهای است. ازاینرو، فکر ترقی مادی را در لفاف دین عرضه داشتم تا هم وطنان آن معانی را نیک دریابند.(1)
با این همه، آنان نتوانستند ایران را همچون ترکیه تغییر دهند؛ هرچند، در برخی موارد اندیشههای سکولاری در ایران جلوهگری کرد، ولی این امر تداوم نداشته و پایدار نگردید. سر این قضیه را باید در وجود و حضور عالمان بزرگ و با نفوذی چون میرزای شیرازی و ملاعلی کنی و امثال آن دانست؛ زیرا پادشاهان با همه قدرت کذاییشان، توان مقاومت را در برابر نفوذ و قدرت معنوی آنان نداشتند. برای نمونه، عینالسلطنه در کتاب خا طرات خود حکایتی را نقل میکند که نشان دهنده این واقعیت است. وی مینویسد:
ناصرالدین شاه با آن استقلال که میگویند، خواست دو ذرع از دیوار مدرسه مهدعلیا، مادر خودش را داخل خیابان که امروز موسوم به خیابان احمدی است، بنماید، عریضه به حاجی ملاعلی کنی نوشت، [ایشان در] جواب این نامه را به شاه نوشت: «الم ترکیف فعل ربک باصحاب الفیل»، شاه دیگر تا زنده بود جرئت نکرد این خیابان را که از جلوی باب همایون به سمت خیابان آباد میرود وسیع نماید.(2)
بیشک، وجود عالمان آگاه و هوشیاری چون میرزای شیرازی، ملاعلی کنی، آشتیانی و شیخ شهیدها بود که اجازه نداد تا غرب بتواند از طریق مزدوران دست
نشاندهندهاش مانند آخوندزاده و ملکمخان، خواستهای استعماری خود را در ایران عملی کند. اگر ترکیه جولانگاه غربیها و سکولاریستها گردید، از وجود علمای آگاه و پرنفوذ بیبهره بود. ازاینرو، در پایان این نوشتار، اشارهای کوتاه به فعالیتهای ملاعلی کنی خواهیم داشت. علاقهمندان برای اطلاع بیشتر از تلاش و حضور آگاهانه علما میتوانند به منبعهای فراوان در این زمینه، مراجعه کنند.
حاج ملا علی کنی در سال 1230 ه . ق در روستای کن، از توابع تهران به دنیا آمد. نخست با تلاش فراوان خود به نزد معلم [مکتب ]رفته و در اندک مدتی از وی بینیاز گردید و اصراری سخت در ورود در علوم عربیت و ادبیت نمود. پس از چندی، به همجواری در عتبات عالیات توفیق یافت و از فیض سکونت آن خاک پاک، علوم شرعی را در خدمت صاحب جواهر و شیخ مرتضی انصاری تحصیل و تکمیل کرد و به نگارش مباحث اصول پرداخت و نوشتههایی سودمند، از خود به یادگار گذاشت. آثار وی به قرار زیر است:
رسالهای در اصول؛
کتابی در طهارت؛
کتابی در نماز؛
کتابی در بیع؛
کتاب تحقیق الدّلائل در شرح تلخیص الرسائل که در سال 1259 آن را نوشت.(1)
رفتار و سلوک سیاسی حاج ملاعلی کنی به گونهای بود که توانست با وجود شرایط نامساعد و محدودیت امکانات علما در برابر دستگاه حاکم، قاجارها را به طور مؤثرتری محدود کند و تحت فشار گذارد، ولی خطر دو قدرت روس و
1) 1. محمدعلی معلم حبیبآبادی، مکارم الآثار، ج 3، اصفهان، نشاط، صص 897 و 898.
انگلیس و رقابت خرد کننده آنها در ایران، به اندازهای بود که ایشان را به پیروی از سیاستی خاص و گاه پندآموز و قدرت بخشیدن به دولت ایران در برابر آن دو قدرت خارجی ناچار کرد. وی در همان حال، میکوشید تا قدرت دولت را در مقابل مردم محدود کند و در حد توان از مردم، رفع ستم کند. هرگاه کارگزاران امور و یا شخص ناصرالدین شاه اغفال یا تطمیع میشد و بخشی از ثروت ملت ایران را (که در حقیقت جزیی از استقلال و حاکمیت مردم شمرده میشد) به بیگانگان واگذار میکرد، نخستین و مهمترین صدای اعتراض و حرکت جدّی از آن ملاعلی کنی بود. وی به قدری به شاه فشار میآورد که وی را به لغو قرارداد یا امتیاز نامه وادار میکرد؛ چنانکه در مورد قرارداد ایران با «رویتر» چنین رخ داد و آن مرحوم در نامه شدیداللّحنی که حاکی از بینش سیاسی و قاطعیت و جسارت و قدرت روحی اوست، شاه را سخت نکوهش میکند و بر لغو امتیاز پای میفشارد.
نامه اعتراضآمیز و آگاهانه آیت اللّه کنی به شاه، سند تاریخی مهمی است که از برههای تاریخی در مرجعیت و روحانیت شیعه حکایت میکند.
در همین زمان که گروهی سادهلوح، فریب شعارهای ملکمخان را خورده بودند، تنها ملاعلی کنی بود که عمق فاجعه و سرنخ و هدف چنین طرز فکری را میدید. این مجتهد شیعی به خوبی دریافته بود که رشد فراموشخانهها و تربیتیافتگانش، سرانجام واقعه 13 رجب 1327 ه . ق (روز شهادت شیخ شهید نوری) را به بار میآورد؛ قرارداد وثوقالدوله را میسازد و رضاخان و فروغی و شریف امامی و صدها چون او را به صحنه سیاست ایران وارد کرده و سرانجام دیکتاتوری به بار میآورد. از اینرو، مرحوم کنی از همان آغاز با قاطعیت در جلوگیری از این بدعت خطرناک، فعالیت شدیدی را آغاز کرد.
ایشان در نامهای شدیداللّحن به ناصرالدین شاه، خطر ملکم و عقاید و فراموشخانه او را چنین گوشزد میکند:
بر علما و غیر علما لازم است عرض کنند، پسند خاطر مبارک شود یا
نشود، در مقام اصلاح آن برایند یا نیایند، بناءً علیذلک همه ما دعاگویان، بلکه عموم اهل ایمان عرض میکنیم که شخص ملکمخان را ما دشمن دین و دولت دانستهایم. به هیچ وجه، صلاحیت وکالت از دولت و سلطنت و انتظام مُلک و مملکت ندارد که به خطاب و لقب نظامالملکی مخاطب و ملقب باشد و هرکس باعث این امر شده است، خیانت کلی به دین و دولت نموده است که چنین دشمن جانی را مداخله درکارهای بزرگ دولت داده است. مدت زمانی نگذشته که دارالخلافه ابراز شعبدههای زیادی نموده و مجلس فراموشی ترتیب داده بود و به این تزویر و شعبده در خیال تصاحب ملک و دولت و اضمحلال مذهب و ملت بود و الزام مواسات و یک جهتی و هم عهدی که هر یک در پای دیگر در مقام تمام مال و جان بایستد و تا یکی آوازی برآورد، همه حاضر و ناظر باشند و در وقت اجرای شروط و فرصت و جمیع اسباب نهضت و حرکت همگی یکدفعه حملهور شوند و بر غیر هرکه باشد، بتازند و هرچه بخواهند، بگیرند و ببرند. گویا از خاطره مبارک نرفته باشد حاصل گزارشات فراموشخانه و نتیجه محتمله، بلکه مطمئنه آن... بر دفع و اخراج ایشان صدور یافت...
میتوان در مورد مجموع کارها و تلاشهای آن عالم بزرگوار گفت که وی در خصوص حفظ حد و مرز اسلام و مسلمانان و کشور ایران، عالمی تلاشگر، موفق و سربلند در تاریخ تحولات ایران بوده و در تاریخ مبارزاتش حقی عظیم بر روحانیت شیعه داشته است.