ghaemiyeh.com
غرب از رؤیا تا واقعیت (3)به قلم اندیشمندان غربی تکنولوژی و چالشهای فرارو
سرشناسه: رجبی نیا، داود، ١٣٤٦
عنوان و نام پدیدآور: تکنولوژی و چالش های فرارو / زیرنظر داود رجبی نیا.
. ١٦٩٦ ؛ مشخصات نشر: قم: مرکزپژوهش های اسلامی صدا و سیما ، ۱۳۸۹
مشخصات ظاهری: ١٢٠ ص.
.[ فروست: غرب از رؤیا تا واقعیت؛ ج [ ٣
وضعیت فهرست نویسی: فیپا
۹۷۸-۹٦٤-٥۱٤-۱٥٥- شابک دوره: ۲
۹۷۸-۹٦٤-٥۱٤-۱٥۸- شابک: ۳
موضوع: تکنولوژی
موضوع: تکنولوژی -- جنبه های اجتماعی
شناسه افزوده: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
T ٨ت ٦ر/ ٤٥ رده بندی کنگره: ١٣٨٩
رده بندی دیویی: ٦٠٠
شماره کتابخانه ملی: ٢٢٢٩٦٢٧
مقدمه1
فضای مجازی وپرسشهای پیشرو3
گفت وگوی کاترین اینگرام باجری ماندراعجاب نحس: شکست تکنولوژی7
منجی تکنولوژیکال!12
پنج نکته درباره تکنولوژی20
مدرنیته ازنگاه چارلزتیلور26
عصردیجیتال وتأثیرآن بردانش انسان31
تکنوپولی؛سیطره تکنولوژی برفرهنگ35
جبرتکنولوژیک وفلسفه آموزش40
تأملی درباره علم وتکنولوژی مدرن45
انسان مدرن درجستوجوی معنا57
ازمدرنیسم تاپستمدرنیسم61
سه معضل بنیادی جامعه مدرن67
تمدن بشری وچالشهای اجتماعی پیشرو73
گسترش تکنولوژی وافزایش فاصله دودنیا79
اسلام،مسلمانان وتکنولوژی مدرن86
مدرنیته ورایحه باروت101
الزامات تکنولوژی106
یک توسعه متفاوت110
ازتوسعهگرایی تامحافظهکاری116
آینده تکنولوژی ونگرانی منتقدان122
«غرب از رؤیا تا واقعیت» عنوان مجموعه پیش رو است که قصد دارد با استناد به منابع غربی و بهرهگیری از قلم و بیان اندیشمندان غربی و پرورش یافتگان همان مکتب، آن روی سکه فرهنگ و تمدن غرب را نقد و بررسی کند. همچنین میکوشد تا سیاستهای حاکم بر نظام کشورهای غربی همچون امریکا و انگلیس و نیز اسراییل را نشان دهد.
امروزه کمتر عرصهای را میتوان یافت که به گونهای از انگارههای فکری و فلسفی و فرآوردههای تمدن غرب اثر نپذیرفته باشد. با این که آثار مثبت تمدن غرب را نمیتوان یک سره نفی کرد، به نظر میرسد بازخوانی آثار و پژوهشهای انتقادی محققان غربی در زمینههای گوناگون، برای آشنایی بیشتر مخاطبان فرهیخته در حوزه غربشناسی بسیار راهگشا باشد.
مباحث این مجموعه، برگزیده و فشردهای از مقالههای ترجمه شده در نشریه «سیاحت غرب» مرکز پژوهشهای اسلامی صداوسیما است. عنوانهای هفت جلدی پیشرو عبارتند از:
رسانه سلطه، سلطه رسانه (تبلیغات رسانه در خدمت سیاست امریکا)؛
جنگ نرم رسانهای (تهاجم بر ضد اسلام و ایران)؛
تکنولوژی و چالشهای فرارو؛
قاب جادو (آسیبهای اینترنت و تلویزیون در غرب)؛
معماران امپراتور (چه کسی بر امریکا حکومت میکند؟)؛
امریکا، محور شرارت؛
استعمار مدرن (جهانی شدن یا جهانی سازی؛ آثار و پیآمدها).
آنچه در این مجلد آمده این است که یکی از گرفتاریهای بشر امروزی، دگرگونیهای فنی و تکنولوژیک است که با سرعت فزایندهای شکل میگیرد. صرفنظر از مزیتهای تکنولوژی، انسان عصر کنونی نه تنها به آرامش و آسایش نرسیده، دچار معضلهای اجتماعی جدیدی نیز شده است. ویژگی عصر دیجیتال، تضعیف بنیانهای معرفتی و اخلاقی و سرگردانی در جامعه بشری است که «تکنولوژی و چالشهای فرارو» به بخشی از آنها میپردازد.
در پایان، ضمن قدرانی از مدیران و مسئولان مرکز پژوهشهای اسلامی، تلاشهای پژوهشگر گرانقدر، آقای مهدی نصیری؛ سردبیر محترم نشریه «سیاحت غرب» و همکارانشان را ارج مینهیم. همچنین از همکاران پژوهشی (به ترتیب حروف الفبا)، حبیبه برغمدی، اسماعیل پرور، وحیده پیشوایی، محمدعلی روزبهانی، حمید رحمانی و سید محمود طاهری که در تنظیم و تدوین موضوعی این مجموعه به ما یاری رساندند، سپاسگزاری میکنیم.
گفتوگو با نیل پستمن (1)
چکیده
تکنولوژیهای جدید به نوعیداد و ستد میمانند که آدمی نیروهای معنوی و روحی خود را برایدستیابی به نیروهای مادی و جسمانی معاوضه میکند و چنین بده بستانی در همه تکنولوژیها به گونهای دیده میشود. یکی از نتایج گسترش تکنولوژیهای جدید و در رأس آن، «اینترنت»، خلق دنیایی مجازی است؛ دنیایی فریبنده که ساکنان آن در انبوهی از اطلاعات غرق میشوند و در چنین شرایطی، مفاهیمی همچون انباشتگی اطلاعاتی، بیمعنایی اطلاعاتی، گسیختگی اطلاعاتی و... نمود مییابد.
«فضای مجازی»، تعبیری است مبتنی بر این فرض که این فضا محلی است که خودآگاهی آدمی (برای مثال، هنگامی که از اینترنت استفاده میکند) در چنین محلی قرار میگیرد. مطمئن نیستم که چنین اصطلاحی، گویای چنان مفهومی باشد.البته بیشتر مردم، چنین مفهومی را از این اصطلاح درک میکنند.
هنگامی که خودآگاهی خود شما در فضایی بیرون از بدنتان قرار میگیرد، چه احساسی به شما دست میدهد؟
1) Neil Postman، نویسنده امریکایی و منتقد رسانه.
یکی از موضوعهای مورد علاقه من، همواره بررسی این موضوع است که به راستی، وقتی خود را درگیر وسایل ارتباط جمعی میکنیم، حقیقتا چه کسی هستیم و جایگاه ما کجاست. در مورد اینترنت، برخیصاحبنظران بر این باورند که وضعیت آن با دیگر موارد، متفاوت است؛ زیرا در این وضعیت، آدمیدر بیشتر موارد، با فردی دیگر تعامل و اثرگذاری متقابل پیدا میکند. به نظر من، در چنین شرایطی، هنگامی که در فضای مجازی قرار میگیریم، آدمی میتواند هر آن کس که میخواهد، باشد و این فضا چیزی متفاوت از رویارویی طبیعی و چهره به چهره با فرد است.
نظر من همواره این بوده است که تکنولوژیهای جدید، از هر نوعی که باشد، به نوعیدادوستد میماند که در آن، آدمی نیروهای روحی و معنوی خود را برای دستیابی به نیروهای مادی و جسمانی تعویض میکند و این بده بستانها در همه تکنولوژیها دیده میشود. هنگامی که آدمی به وسیله اینترنت با کسی گفتوگو میکند، چنین گفتوگویی واقعا با گفتوگویی که دو نفر رویاروی هم قرار میگیرند، متفاوت است و این تفاوت، صرفا در نوع مسئولیت متقابل آنها خلاصه نمیشود، بلکه اساسا به نوع ماهیت دو فرد، یعنی کشف اینکه شما چه کسی هستید و طرف مقابل چه کسی است، مرتبط میشود.
بدترین تصاویر ممکن؛ تصاویری از مردمی است که با انبوهی از اطلاعات انباشته شدهاند و نمیدانند باید با این اطلاعات چه کنند و درباره اینکه کدام یک از اطلاعات مفید و با زندگیشان مرتبط است و کدام یک
آنها بیربط است، هیچ ایدهای ندارند. چنین مردمی به معتادان اطلاعاتی تبدیل شدهاند.
در قرن نوزدهم، مشکل ما در زمینه اطلاعات، زندگی در فضای فرهنگی بود که نمیتوانست اطلاعات لازم را برای بشر جدید فراهم آورد. از این رو،آدمی برای حل این مشکل، به مسائل جدیدی همچون عکس، تلگراف و...روی آوردکه پدیدههای تازهوارد دهه 1840 بودند. درآن زمان، تلاش کردیم تا بر محدودیتهای زمان و مکان چیره شویم.حدود یکصد سال، با این مسئله دست به گریبان بودیم و به صورت شگفتآوری بر آن چیره گشتیم.
پس از حل این مشکل، با خلق مشکل جدیدیروبهرو شدیم که بشر هیچگاه آن را تجربه نکرده بود؛ یعنی انباشتگی اطلاعات، آشفتگی و گسیختگی اطلاعات و مفاهیمی از این دست. اگر کودکان دنیای امروز، در سومالی از گرسنگی میمیرند یا جرم و جنایت در خیابانهای نیویورک، دیترویت، شیکاگو و مانند آن رواج مییابد، هیچ یک از آنها، محصول وجود اطلاعات ناکافی نیست. اگر در دنیای امروز، طلاق گسترش یافته است و والدین رفتار نامناسبی با فرزندان خود دارند و تبعیض جنسی و نژادپرستی به بلایی برای زندگی اجتماعی بدل شده است،هیچ یک از این موارد، محصول اطلاعات ناکافی و نامناسب در جامعه نیست. در حال حاضر، فضای مجازی و بزرگراههای اطلاعاتی، در دسترس همگان است و با وجود آن، این باور که دسترسی بیشتر و سریعتر به اطلاعات، به صورتهای مختلفی میتواند به حل چنین مشکلاتی کمک کند، باوری نادرست است.
آیا شما بر این باورید هنگامی که مردم در عرصه جهانی با یکدیگر ارتباط بیشتری پیدا میکنند، به میزان بیشتری از همگونی و همانندی در جامعه جهانی دست مییابند؟
هنگامی که مک لوهان از «دهکده جهانی»سخن میگوید، اینگونه تصور میشود که ارتباطات گسترده سبب شده است نوعی همگونی در حیات بشر شکل گیرد. من بر این باورم که در چنین شرایطی، ما عکس این قضیه را تجربه کردهایم. هماینک در سراسر دنیا شاهد نوعی بازگشت به گروهگرایی و نظام قبیلهای هستیم. مردم بر آنند تا با بازگشت به ریشههای قومی خود، به نوعی هویت دست یابند. به راستی، جهانیسازی ارتباطات که با نوعی بازگشت مردم به واحدهای کوچکتر هویتی همراه شده است، چه توجیهی دارد؟ این مسئله واقعا شگفتیآور است.
بر این عقیدهام که هر کسی در جامعه امروز باید نسبت به برخی مسائل خاص، حساسیت داشته باشد. برای نمونه، وقتی با تکنولوژی جدیدی روبهرو میشویم ـ هر چه میخواهد، باشد ـ باید سه پرسشرا پیش خود مطرح کنیم. اول اینکه این تکنولوژی آمده است تا چه مشکلی را از ما حل کند؟ دوم اینکه چنین مشکلی واقعا مشکل چه کسانی است؟ سوم اینکه اگر به راستی، این تکنولوژی مشکلی را از سر راه بشر برمیدارد، چه مشکلات جدیدی برای آدمی ایجاد میکند؟
مراد من از طرح این پرسشها آن است که به راستی، ما از تکنولوژی استفاده میکنیم یا اینکه تکنولوژی از ما بهره میجوید؛چون در یک فرهنگ تکنولوژیکی، غرق شدن آدمی در جذبه تکنولوژی بسیار ساده است. البته عاشقان تکنولوژی یا همان غرقشدگان در آن، کسانی هستند که تکنولوژیرا میستایند و از آن حمایت میکنند و چنین افرادی را به راحتی در اطراف خود میتوانیم ببینیم.(1)
1) www.phs.org، سیاحت غرب، شماره 17.
گفتوگوی کاترین اینگرام(1)با جری ماندر (2)
اعجاب نحس: شکست تکنولوژی
چکیده
من نگفتهام فعالان عرصه اطلاعرسانی عمومی از تلویزیون استفاده نکنند؛ من گفتهام ما اصلاً نباید تلویزیون و نیز کامپیوتر داشته باشیم. با این حال، من گفتهام شما نمیتوانید تلویزیون را دور اندازید و چیز دیگری را جایگزین آن کنید. وقتی ما درباره تلویزیون سخن میگوییم، درباره کل تکنولوژی صحبت میکنیم. حرف من این است: ضرر تلویزیون از نفعش بیشتر است. بر اساس طبیعت تکنولوژی، بسیارایدهئالیستی و اتوپیایی است اگر فکر کنیم رسانه، اصلاحپذیر است. تلویزیون، قدرتمندترین شستوشو دهنده مغزهاست.
اینگرام: امریکا به مظاهر فنآوریهای نو و جدید بسیار علاقه دارد. شما گفتید که ما نیز فکر میکنیم بیشتر این فنآوریها، بهترینند. قبل از اینکه این فنآوریها را وارد زندگی خود کنیمباید چه پرسشهایی از خود بپرسیم؟
جری ماندر: نکته اصلی، چگونگی معرفی این مظاهر تکنولوژی به ماست؛ آن هم بدون بیان توضیح کافی در مورد اینکه این تکنولوژیها اساساً
روی سیاره ما، ارتباطات اجتماعی، ارتباطات سیاسی، سلامتی انسان، برداشت ما از طبیعت و تلقی ما از خودمان چه اثری خواهد داشت.
وقتی یک تکنولوژی دعوت میشود، تقریباً تأثیراتش هم کم و بیش قابل شناسایی است. تحقیقی که در مورد نظرهای مردم یک قرن پیش در مورد تکنولوژیها در دانشگاه ماساچوست صورت گرفته است، نشان میدهد بیشتر مردمی که این تکنولوژیها را اختراع کرده یا آن را ترجیح دادهاند، در مورد اثرهای آن آگاه بودهاند.
فرهنگ ما برای شناخت نقش انسان در روی زمین که قبل از وقوع هر اتفاق تکنولوژیکی، این نقش و اثرگذاری آن رویداد را به ما خبر دهد، مبنای فلسفی و درک لازم را ندارد. اگرچنین درکی وجود داشته باشد، قدرت «نه»گفتن پیدا میکنیم. ما توانایی حرکت در این مسیر را نداریم.
اینگرام: فکر میکنم بیشتر مردم یک نقطهنظر خودخواهانه و احساسی دارند. این طرز فکر بوده است که بشر را در طول تاریخ به پیش رانده است. شاید نمونههایی از مردم پیدا شوند که از این قانون پیروی نکردهاند، ولی ....
ماندر: ببخشید که حرفتان را قطع میکنم، اینکه مردم بر اساس خودخواهی و حفظ منافع خویش در طول مسیر تاریخ رفتار کردهاند، به جامعه صنعتی برمیگردد. این امر حتی برای آنانی صدق میکند که از جامعه صنعتی بریدهاند؛ چونبه هر حال، تحت تأثیر آن قرار گرفته و موجودات یکپارچه، همسان و همگن در طبیعت از بین رفتهاند. با این حال، از وقتی که تاریخ ثبت شده است، جوامع بسیاری بودهاند که دوش به دوش و در حاشیه این به اصطلاح «تمدن تاریخی غرب» زندگی کردهو نمونهای از زندگی جمعی و جامعهمحور بودهاند و نه لزوماً منافعمحور و خودمحور... .
اینگرام: شما در مورد کامپیوتر، مثل تلویزیون گفتید مسئله این نیست که چه کسی از آن سود میبرد. مسئله این است که چه کسی بیشتر سود میبرد.
این در حالی است که دوستداران محیط زیست از کامپیوتر استفاده میکنند و صنایع نظامی، شرکتها و مؤسسات مالی نیز بیشتر از کامپیوتر بهره میگیرند. پرسش من این استکه چرا ما نباید از این امکانات استفاده کنیم؟
ماندر: من نگفتهام فعالان عرصه اطلاعرسانی عمومی از تلویزیون استفاده نکنند. من گفتهام ما اصلاً نباید تلویزیون و حتیکامپیوتر داشته باشیم. با این حال، من گفتهام شما نمیتوانید تلویزیون را دور بیاندازید و چیز دیگری را جایگزین آن کنید. وقتی ما درباره تلویزیون سخن میگوییم،درباره کل تکنولوژی سخن میگوییم. حرف من این است کهضرر تلویزیون از نفعش بیشتر است. براساس طبیعت تکنولوژی، بسیار ایدئالیستی و اتوپیایی است اگر فکر کنیم رسانه، اصلاحپذیر است. تلویزیون، قدرتمندترین شستوشو دهنده مغزهاست. پرسش مهم این نیست که شما یک یا دو مزیت و فایده به تلویزیون ببندید، پرسش واقعی این است که تأثیرات کلی تکنولوژی بر زندگی ما چه بوده است؟
اینگرام: اجازه دهید در مورد واقعیت مجازی صحبت کنیم.
ماندر: من هیچ وقتواقعیت مجازی را تجربه نکردهام. در مورد آن هم خیلی بدبین و شکاک هستم. فکر میکنم مثل بقیه تکنولوژیها، نکات مثبتی مثل سرگرمی و کاربردها و منافعی دارد. تازگیها دریافتهام که یکی از کاربردهایش، در مورد آموزش مجازی خلبانهای هواپیمای بمبافکن است. صرف نظر از این کاربرد که من معتقدم نامناسب و مخرب است، چیزی که مرا آزار میدهد، استقبال و بهرهگیری از واقعیت مجازی بهدست کسانی است که باید آنقدر باهوش باشند تا از این هزار توی پر پیچ و خم تکنولوژیکی عبور کنند.
اینگرام: دنیای ما، دنیای بیگانگی است. زندگی آنقدر وحشتناک شده است که مردم برای رسیدن به آرامش، به تلویزیون و بازیهای رایانهای پناه
میبرند. تکنولوژی مثل دارو شده است. چطور میتوانیم از شر این داروها خلاص شویم و برای آرامش به چیز دیگری متوسل شویم؟
ماندر: تکنولوژی مثل دارو عمل میکند. آنها چیزی هستند که جامعه از دست داده است و به فکر بازسازی و بازیابی آنهاست. جامعه به جای ارتباط عمیق و گسترده با خانواده و اجتماع، به فکر پیشکشکردن سرعت، سر و صدا، مواد مخدر و تلویزیون است. نه تنها اینها چیزهایی در دسترس هستند، بلکه سبب میشوند چیزهای دیگر هم از دسترس شما خارج شوند. معلوم است که چرا مردم به این پدیدهها گرایش پیدا میکنند؛ چون همه آنها عناصری از جذابیت را در اختیار دارند. مثلاً تماشای تلویزیونوقت پرکن است و اجازه نمیدهد به چیز دیگری فکر کنید. حالا شما ممکن است بپرسید: خب ما چکار کنیم؟ من میگویم باید یک جایگزین برای تلویزیون پیدا کنید. شما باید چیزهایی را که از دست دادهاید، دوباره پیدا کنید.
اینگرام: اجازه بدهید در مورد ادغام جهانی اقتصادها صحبت کنیم، مثل گات (توافقنامه جهانی تجارت) وای. ای. سی(جامعه اقتصادی اروپا) و... .
ماندر: همه این موافقتنامهها و ادغامها در جهت افزایش منافع شرکتهای بزرگ است. مثلاً در گات، استانداردهای سلامتی، ایمنی، دستمزد، قوانینضد آفتکشها و مواد رادیواکتیو و هر گونه نظارتهای محلی و ملی، در پای توافقنامه قربانی خواهند شد.
اگر کالیفرنیا بخواهد آفتکشها را منع کند، بر اساس توافقنامه جهان تجارت، حق ندارد این کار را بکند.
اینگرام: شما در کتابتان گفتهاید یکی از علتهایی که ما حقیقت را در مورد سرخپوستان نمیگوییم، این است که نمیخواهیم با گناه خود در مورد آنان روبهرو شویم وچندان خوب و جالب نیست که تلویزیون، رفتارما را
با مردم بومی این سرزمین پخش کند. شنیدهام وقتی فیلم «رقصنده با گرگ» را به بعضیها نشان دادند (آن نسخهای را که با قتلعام قبیله تمام میشود)، واکنش بسیار بدی را در مردم برانگیخت. به همین دلیل، پایان آن را تغییر دادند و به کوچ قبیله رسیدند. میخواهم بگویم ما نمیخواهیم کارهایی را که قبلاً انجام دادهایم، ببینیم، با اینکه داستان آن چندان هم قدیمی نیست. همه جا اتفاق افتاده است؛ حتی همین حالا و همین جا هم اتفاق میافتد.
ماندر: برای امریکاییها، پذیرش خطایشان بسیار سخت است. مردم بومی از امریکامیخواهند برای کارهای گذشته و حالش از آنها عذرخواهی کند.آنها میخواهند زمینهایشان را که مایه زندگی و حیات و سنتهای آنان بود و ما از آنان دزدیدیم، به آنها پس بدهیم. اکنون زمانی است که ما باید این کار را انجام دهیم. اگر این کار را انجام دهیم، بیش از بومیان، خودمان سود کردهایم. منظورم فقط دلجویی روحی نیست. مهمتر از آن، احیا و تثبیت فرهنگ جوامعی است که هنوز به دانش زمینبنیاد (محیط زیستبنیاد) که ما از دست دادهایم، راه دارند؛ دانشی که بهترین راه برای ادامه زندگی بشر روی کره خاکی است. (1)
1) www.ratical.org، سیاحت غرب، شماره 76.
نیل پستمن (1)
چکیده
تکنولوژی، محصول نگرشی است که وجود نظم و معنای تعالیبخش در آن انکار شده است. به همین دلیل، کامپیوتر که امروزه در اداره جوامع انسانی نقش اساسی و عظیمی دارد، نه تنها نمیتواند پاسخگوی معضلهای جدّی ما باشد، بلکه در عمل، سبب تشدید و تقویت ضعفهای معرفتی و اخلاقی بشر شده است. اشتغال به امر فراگیر و پرهیاهوی اطلاعات سبب غفلت بشر از توجه به امور مهم و جهتبخش به حیات دنیوی او شده است. پستمن در سخنرانی خود در جمع متخصصان کامپیوتر میخواهد آنها را از چنین مشکلاتی آگاه کند.
بسیاری از متخصصان در مورد مزایایی که کامپیوترها به همراه خواهند آورد، صحبت میکنند. اصلاً از هیچ کدام از آنها نشنیدهام که به طور جدّی و جامع در مورد زیانهای تکنولوژی کامپیوتر که سببشده است بنده در موضع مخالف قرار بگیرم،حرف بزند. این عمل مایه شگفتی من است که این حرفه در حال پنهان کردن بعضی از امور بسیار مهم است. گاهی تکنولوژیهای جدید، بیشتر از آنکه نابود کنند، خلق میکنند و گاهی به جای خلق کردن، ویران میکنند و این کار هیچ وقت به صورت یک طرفه نبوده است.
1) Neil Postman.، نویسنده امریکایی و منتقد رسانه.
اختراع ماشین چاپ یک مثال برجسته است. [دستگاه] چاپ، ایده مدرن فردگرایی را گسترش داد، ولی نگرش قرون وسطایی و یک پارچگی اجتماعی را از بین برد. چاپ، نشر ادبی را رونق بخشید، ولی شعر را صورت غیرمتعارف و نخبهگرایانهای از بیان معرفی کرد.
[ماشین] چاپ سبب تحقق علم مدرن شد، ولی ماهیت شعور مذهبی را صرفا به انجام خرافات تغییر داد. [دستگاه] چاپ همینطور که به رشد دولت ـ ملت کمک کرد، سبب شد وطنپرستی را ـ اگر نه در قالب یک انگیزه مرگبار، ولی دستکم نکتببار ـ نمایش دهد.
به بیان دیگر، گرایش تکنولوژی جدید به این سمت است که به یک بخش از مردم توجه کند و به گروههای دیگر آسیب بزند. برای مثال، احتمالاً در یک دوره طولانی، معلمان مدرسه با وجود تلویزیون [و اینترنت]، مهجور خواهند شد. به عبارت دیگر، تحولات تکنولوژیک همواره یک سری برنده و بازنده خواهد داشت.
درباره تکنولوژی کامپیوتر هیچ مناقشهای نیست که کامپیوتر سبب افزایش توان بخش عظیمی از سازمانها شده است. همچنین امروزه مسلّم شده است که استفاده از کامپیوتر، امری اجتنابناپذیر برای انجام تحقیقات سطح پیشرفته فیزیک و دیگر علوم طبیعی است، ولی تکنولوژی کامپیوتر تا چه اندازه برای تودههای مردم سودمند بوده است؟
حرفههای بسیاری هستند که کامپیوتر هم اکنون بر آنها تحمیل شده است. امروزه امور خصوصی مردم، بیشتر در دسترس و تحت کنترل نهادهای قدرتمند قرار گرفته است. با استفاده از این تکنولوژی، آنها راحتتر، ردیابی و کنترل میشوند و آنها را به عنوان سوژه بیشتر بررسی میکنند. به دلیل تصمیمهایی که در نتیجه این بررسیها گرفته میشود، وضعیت آنها به
صورت روزافزونی دچار پیچیدگی شده است و به اشیای صرفا قابل شمارشی کاهش یافتهاند که آگهیهای پستی،حضورشان را پنهان کردهاند.
در یک کلمه، به دلیل اینکه تقریباًهیچ تغییر در نوع نیازهای بازندگان رخ نمیدهد، آنها را بازنده میخوانم. از طرفی، برندگان، مثل بیشتر سخنرانان حاضر در این کنفرانس، بازندگان را تشویق خواهند کرد که به تکنولوژی کامپیوتر، مشتاق و علاقهمند باشند. این روش برندگان است و به همین دلیل، آنها گاهی به بازندگان چنین میگویند که با وجود یک کامپیوتر شخصی، یک فرد معمولی میتواند دسته چکی را به صورت استادانهای تراز کند و روش بهتری را در برنامهها به اجرا بگذارد و فهرست خرید منطقیتری را ارایه کند. آنان همچنین به بازندگان میگویند که میتوانند رأیشان را در خانه بدهند و خریدشان را در خانه انجام بدهند و تمام اطلاعات مورد نیازشان را در منزل به دست آورند. در نهایت، زندگی اجتماعی برای آنها غیر ضروری میشود. آنها همچنین به بازندگان میگویند که زندگیشان با کارآمدی افزونتری پیش خواهد رفت، در حالی که به شکل محتاطانهای، از گفتن این سخن که بهایی که برای این کارآمدی میپردازند، چه قدر است، خودداری میکنند.
در صورتی که بازندگانـ توده مردم ـدچار شک و تردید شوند، برندگان ـ آژانسهای تبلیغاتی و سازمانهای سیاسی ـ آنان را با نمایش شاهکارهای فوقالعاده کامپیوتر بهتزده میکنند.با این حال، واقعیت این است که کامپیوتر نه تنها نقش برجستهای در زندگی آنان ندارد، بلکه صرفا یک نقش حاشیهای دارد. البته سرانجام، بازندگان از مقاومت دست خواهند کشید. بخشی از این حالتِ تسلیم به این علت است که آنها اعتقاد دارند دانش تخصصی استادان تکنولوژی کامپیوتر، صورتی از خردمندی است. (البته خود استادان این حوزه بدین امر معتقدند.) در نتیجه، یک سری پرسشهای شفاف مطرح نخواهد شد، نظیر اینکه کامپیوتر چه کسانی را قدرتمند خواهد کرد؟ و قدرت و آزادی چه افرادی را تضعیف میکند؟
جورج اورولگفته بود که انسانهای متوسط امروزی تقریبا به همان زودباوری انسانهای متوسط قرون وسطا هستند. در قرون وسطا، مردم به حاکمیت همهجانبه مذهبشان تحت هر شرایطی اعتقاد داشتند و امروزه ما هم به حاکمیت همهجانبه علم تحت هر شرایطی معتقد هستیم.
البته فکر میکنم در مورد نکتهای که اورول مطرح کرده است، هنوز یک نتیجه بسیار مهمتر وجود دارد که میخواهم آن را موشکافانهتر بیان کنم. من بدین واقعیت رهنمون میشوم که جهانی که ما در آن زندگی میکنیم، برای بیشتر ما انسانها فهمناپذیر است. تقریبا هیچ حقیقتی ـ اعم از خیالی یا واقعی ـ که ما را برای مدت مدیدی به حیرت وادار کند، وجود ندارد؛ چون ما هیچ تصویر قابل فهم و منسجمی از جهان نداریم. ما همه چیز را میپذیریم؛زیرا هیچ دلیل اجتماعی، سیاسی، تاریخی، متافیزیکی، منطقی و معنوی برای نپذیرفتن آن وجود ندارد. ما در جهانی زندگی میکنیم که بخش قابل توجهی از آن، هیچ درکی، حتی درک تکنولوژیک را به ما عرضه نمیکند.
در حقیقت، اورول در مورد انسانهای قرون وسطا، قدری غیرمنصفانهبرخورد کرده است. سیستم اعتقادی قرون وسطا نظم خاص و جهانبینی قابل فهمیدارد که با اعتقاد به این امر شروع میشود که تمام فضایل و معارف از جانب خدا افاضه میشود. چیزی کهکشیشان در مورد عالم میگفتند، از منطق الهیات آنها به دست آمده بود. آنها ازمردم نمیخواستند به یک سری عقاید من درآوردی[سلیقهای] معتقد باشند.
موقعیتی که ما اکنون در آن به سر میبریم،[با گذشته] تفاوت زیادی دارد ومیبایست اعتراف کنم که غمانگیزتر، گیجکنندهتر و قطعا مرموزتر است. مفهوم منسجم و یکپارچهای از هستی وجود ندارد که بتواند به عنوان مبنایی
به کار گرفتهشود تا بنای اعتقادی ما بر آن قرار گیرد. به یک معنا، ما خامتر ومضطربتر از کسانی هستیم که در قرون وسطا به سر میبردند؛ زیرا ما بهشکلی درآمدهایم که به هیچ چیز اعتقاد نداریم.
البته ما در ایجاد این وضعیت، مقصر نیستیم. اگر بخواهم خردمندانه بگویم، میتوان گفت: «کوتاهی از جانب ما نبوده است، بلکه تقصیر ستارگان است.» زمانی که گالیله تلسکوپش را به سمت آسمان نشانه گرفت و به کپلر این امکان را داد که به طور کامل به مشاهده بپردازد، آنها غیر از نقش و نگارهای هندسی و معادلات ریاضی، هیچ افسون و قدرت دیگری در آنجا ندیدند و خداوند را بیشتر یک استاد بزرگ ریاضیدان تصور کردند تا یک فیلسوف اخلاق. چنین کشفی سبب ایجاد انگیزه و نیرو برای توسعه فیزیک شد وجز اینکه به الهیات آسیب وارد سازد، کار دیگری انجام نداد. قبل از گالیله و کپلر، اعتقاد به اینکه زمین، مرکز عالم است و از این رو، خداوند توجه ویژهای به امور ما دارد، امری پسندیده بود، ولی بعدها که زمین به آوارهای تنها و واقع، در یک کهکشان گمنام در گوشهای از جهان تبدیل شد، ما هم به حال خودمان رها شدیم. پس ممکن است خداوند اصلاً به ما توجهی نداشته باشد.
جهان قابل فهم و نظاممند قرون وسطا به دلیل اینکه مردم دیگر چهره یک دوست را در ستارگان نمیدیدند، به ورطه نابودی کشیده شده بود. سلسله اموری که روزگاری، دوست ما بودند، به دشمن ما تبدیل شدند. اطلاعات، منبعی بود که به ابنای بشر کمک میکرد تا مسائل خاص و ضروری محیط زیستشان را حل کنند. این امر کم و بیش درست است که در قرون وسطا، کمبود اطلاعات وجود داشت، ولی همین کمبود جدّی سبب شده بود همان اطلاعات موجود، مهم و مفید باشد.
از اواخر قرن پانزدهم که آهنگری به نام گوتنبرگ اهل مانیز، دستگاه کهنه آب انگورگیری را به دستگاه چاپ تغییر داد، این وضعیت شروع به تغییر کرد و در نتیجه آن چیزی که ما آن را انفجار اطلاعات مینامیم، آغاز شده بود. پنجاه سال پس از آن، در صدوده شهر از شش کشور جهان دستگاه چاپ وجود داشت. پنجاه سال بعد، بیش از هشت میلیون کتاب چاپ شده بود و تقریباً تمام آنها از اطلاعاتی انباشته شده بود که قبلاً در دسترس انسانهای معمولی نبود.
هیچ چیز نمیتواند گمراهکنندهتر از این تفکر باشد که تکنولوژی کامپیوتر را شروع کننده عصر اطلاعات بدانیم. شروعکننده چنین عصری دستگاه چاپ است و ما تاکنون از آن رهایی نداشتهایم، اما چیزی که به صورت یک جریان آزادیبخش شروع شده بود، طوفانی از آشوبها را به دنبال داشت.
اگر من به عنوان مثال کشور خودم را در نظر بگیرم، چنین وضعی مشهود است. در امریکا 000/260 تابلوی تبلیغاتی، 11520 روزنامه، 11556 نشریه ادواری، 27000 نمایندگی ویدئوکلوپ برای اجاره نوار ویدئویی 000/000/362 دستگاه تلویزیون و بیش از 000/000/400 رادیو وجود دارد.
سالانه چهل و یک میلیون عکس در امریکا گرفته میشود و متجاوز از شصت میلیارد آگهیهای پستی تبلیغاتی به صندوقهای پست ما ریخته میشود. همه چیز از تلگراف و عکس قرن نوزدهم گرفته تا تراشههای سیلیکونی قرن بیستمی، هیاهوی اطلاعاتی را گسترش داده است. امروزه ابعاد گستردهای از اطلاعات پیشروی افراد معمولی ایجاد شده است که دیگر عملاً هیچ ارتباطی با حل معضلات آنان ندارد. رابطه بین اطلاعات و عملکردها قطع شده است که دیگر عملاً هیچ ارتباطی با حل معضلات آنان ندارد. رابطه بین اطلاعات و عملکردها قطع شده است. اطلاعات هماکنون به
صورت کالایی درآمده است که همه مطالبه میشود هم به فروش میرسد. یا به صورت شکلی از سرگرمی مورد استفاده قرار گرفته است یا به صورت لباسی است که پوشیده میشود تا منزلت فرد را ارتقا ببخشد.
تکنولوژی همچون اسب افسارگسیختهای به پیش میتازد که در هیچ مسیر ویژهای هدایت نمیشود و هیچ هدف و کمالی را در نظر ندارد. ما از اطلاعات اشباع شده و در آن، غرق گشته ایم. هیچ کنترلی بر آن نداریم و نمیدانیم با آن، چه باید بکنیم. دو دلیل در مورد این سردرگمی وجود دارد. اول آنکه ما هنوز یک مفهوم منسجم از خود، جهان و روابطمان با آن نداریم. برخلاف قرون وسطا، ما هنوز نمیدانیم از کجا آمدهایم و به کجا میرویم و چرا؟ بدین علت است که ما نمیدانیم به چه اطلاعاتی نیاز داریم و کدام اطلاعات، زاید است. دوم اینکه ما تمام انرژی و استعدادمان را در راستای اختراع ماشینآلاتی قرار دادهایم که به جز افزایش عرضه اطلاعات، کار دیگری نمیکنند. در نتیجه، مقابله ما با اشباعشدگی اطلاعاتی، بینتیجه مانده است. در حالی که سیستم ایمنی اطلاعات ما در حال اجراست، ما نمیدانیم چگونه آن را فیلترگذاری کنیم؛ نمیدانیم حجم آن را چگونه کاهش دهیم یا حتی چگونه از آن استفاده کنیم. ما از نوعی «ایدز فرهنگی» رنج میبریم.
عدهای میگویند که ما از طریق کامپیوتر، تحصیلات، مذهب و خط مشی سیاسی را بهبود میبخشیم و دانش خودمان و مهمتر از همه، خودمان را ارتقا میدهیم. البته این حرف، بیمعناست و تنها افراد جوان یا جاهل و سادهاندیش میتوانند آن را باور کنند. همانطور که گفتم، کامپیوترها را نباید نکوهش کرد. همچنان که ما فیل را برای اشتهای زیادش یا یک سنگ را به دلیل سخت بودنش یا ابر را به خاطر پوشاندن خورشید نکوهش نمیکنیم؛ چون این طبیعت آنهاست و ما چیزی غیر از این از آنها انتظار نداریم.کامپیوتر هم دارای طبیعت خاصی است. کامپیوتر یک دستورالعمل مشخص
و یک پیام تردیدناپذیر دارد. پیام این است: «به وسیله اطلاعاتِ هر چه بیشتر و عرضه هر چه آسانتر و انتقال هر چه سریعتر آن، ما راهحل مشکلاتمان را پیدا خواهیم کرد».
تمام جوانان باهوش اعم از زن و مرد که به چنین مطلبی اعتقاد دارند، در پی ابداع چیزهای بدیعی هستند که برای کار کامپیوتر مناسب باشد و امیدوار هستند ما با این روش، خردمندتر، برازندهتر و شریفتر شویم. چه کسی میتواند آنان را سرزنش کند؟ متخصصان این تکنولوژی شگفتآور، پرستیژ و قدرت به دست میآورند و حتی برخی از آنها زبانزد همگان خواهند شد. در جهانی که افرادش اعتقاد دارند از طریق اطلاعاتِ هر چه بیشتر، بهشت موعود، دستیافتنی میشود، متخصصان کامپیوتر، شهریار هستند، ولی من بر این اعتقادم که همه اینها اتلاف گسترده و خطرناک استعداد و توان انسانی است. تصور کنید اگر این استعداد و انرژی متوجه فلسفه، الهیات، هنر، ادبیات تخیلی یا تعلیم و تربیت شود، چه چیزی به دست خواهد آمد. شاید بتوان فهمید که چرا جنگها، گرسنگی، بیخانمانی، بیماری اعصاب و خطرهای دیگر وجود دارد.
اگر وقت داشته باشم،این را میتوانستم به شما بگویم که هیچگریزیاز خودمان نداریم. معضلات انسانی همیشه یکسان بوده است و ما با پنهانساختن خودمان در پناه جلال و جبروت تکنولوژیکی، نتوانستهایم هیچ کدام ازمسائل بنیادین خود را حل کنیم.
میخواهم سخنانم را با ذکر مطلبی از پیر فرزانهای به نام یوگو به پایان برسانم. من کلمات وی را نزد تمام آرمانگرایان و منجیان تکنولوژیکالی که در اینجا حضور دارند، به امانت میگذارم که گفت: «ما با دشمن روبهروشدهایم و آن دشمن، خود ما هستیم». (1)
1) www.mat.upm.es، سیاحت غرب، شماره 7.
نیل پستمن (1)
چکیده
تحولات فنی و تکنولوژیک با سرعت فزایندهای در حال شکلگیری است، ولی وقوع این تحولات در عرصه فناوری، هرگز به معنی تأمین آرامش و آسایش بشر نبوده و نه تنها در بسیاری از موارد، معضلهای اجتماعی را حل نکرده، بلکه آنها را تشدید کرده است. متن زیر، ترجمه سخنرانی نیل پستمن در کنفرانسی به نام «فناوری جدید و وجود انسان» است که در آن، به بررسیپنج ویژگی تحولات تکنولوژیک میپردازد.
موضوع این کنفرانس، «فناوری جدید و وجود انسان: اعتقادات و باورها در هزاره جدید»، به طور طبیعی، نمایانگر نگرانی شما از آینده باورها و اعتقادات خود در هزاره جدید است و باید هم چنین باشد. آشکار است که همگان از این امر در هراسند. در کنار حکیمان و دینمدارن، تاجران و سیاستمداران نیز در نگرانی به سر میبرند. با وجود خطرهایی که خبر از آمدن دشمنی میدهد که در لباس دوست ظاهر شده است، آیا باز هم میتوان از آرامش و آسودگی خاطر دم زد؟
1) Neil Postman.، نویسنده امریکایی و منتقد رسانه.
موضوع بحث بنده، پنج نکته درباره تحولات فناوری است که دانستن آنها ضروری است. اساس این نظرها، مطالعات و تحقیقات سی سالهای است که در زمینه تاریخ تحولات تکنولوژیک داشتهام و به نظر میرسد نظرهایی آکادمیک یا مسایلی مبهم و پیچیده نباشند، بلکه چیزهایی است که هر کس اندکی با مباحث توازن فرهنگیسر و کار داشته باشد، باید با آنها آشنا شود. بنده با امید به اینکه این مطالب، در زمینه بررسی تأثیر تکنولوژی بر اعتقادات و باورها سودمند باشد، آنها را تقدیم میکنم.
در تمام تحولات فنی، نوعی تعامل و بده و بستان مطرح است. من مایلم از آن به عنوان معامله ارزشهای معنوی در قبال کسب دنیا نام ببرم. تکنولوژی، میدهد و میستاند. این بدین معناست که همواره فناوری جدید به ازای هر فایده و مزیّتی که عرضه میدارد، زیانی نیز به دنبال خواهد داشت. زیان یک پدیده ممکن است بیشتر از سود آن باشد یا شاید هم مزیّتهایش، چشمگیر و قابل سرمایهگذاری باشد. شاید این مسئله تا حدودی پیش پا افتاده به نظر برسد، ولی بسیار شگفتزده خواهید شد اگر بدانید افراد زیادی هستند که تحولات موجود در عرصه فناوری را هدیه و موهبتیمحض میشمرند.
کافی است تعصب بعضی افراد را در مورد کامپیوتر تصور کنید و از کسی که تا حدودی با کامپیوتر آشناست بخواهید که در مورد این وسیله نظر دهد؛ خواهید دید که چگونه کورکورانه و متعصبانه در مورد شگفتیهای کامپیوتر اغراق میکند. همچنین در بسیاری از موارد، افراد از شمارش عیوب کامپیوتر کاملاً چشمپوشی میکنند. این عدم توازن، خطری جدی است، زیرا هر قدر جنبههای شگفتیانگیزی تکنولوژی بیشتر باشد، دستاوردها و نتایج منفی آن نیز بیشتر خواهد بود.
اتومبیل را تصور کنید، در کنار تمام مزایا و فواید آن، هوای ما را سمی نموده، شهرها را خفه کرده و زیبایی چشماندازهای طبیعی را از بین برده است. یا در تکنولوژی پزشکی، با یک پارادوکس مواجه هستیم، در عین حال که مداواهای حیرتانگیز و درخور ستایش میبینیم، امراض و از کارافتادگیهایی وجود دارد.
شاید بهترین شیوه طرح این ایده، پرداختن به این موضوع باشد که اهمیت و ارزش پرسشی که میگوید: «تکنولوژی جدید چه میتواند کند؟» کمتر از پرسش دیگری است که میگوید: «تکنولوژی جدید چه نمیتواند بکند؟» و قطعا پرسش آخر، مهمتر است؛زیرا کمتر طرح شده است.
سهم افراد بشر از منافع و زیانهای فناوریهای مدرن، یکسان نیست. بدین معنی که هر پدیده مدرن، به گروهی، سود و به گروهی دیگر زیان میرساند.
کسی که نسبت به تحولات فناوری مدرن آگاهی داشته باشد، این پرسشها به ذهنش میرسد: چه کسی یا کسانی، به طور مشخص، از توسعه و رشد تکنولوژی جدید بهرهمند میشوند؟ کدام گروه، دسته یا شخص؟ در این بین، کدام صنعت، مقدّم است؟ دیگر اینکه کدام گروه از مردم به واسطه آن، زیان میبینند؟
امروزه اصحاب عصر فناوری اطلاعات، مدعی هستند هر چه اطلاعات شما در زمینه رایانه، بیشتر باشد، خواهید توانست مشکلات و موانع بیشتری را حل کنید؛ آن هم نه تنها موانع شخصی، بلکه میتوانید بسیاری از معضلات اجتماعی را نیز مرتفع سازید. با این حال، چگونه میتوان باور کرد که این ادعاها واقعیت دارد؟ اگر امروزه در جهان، کودکانی باشند که از گرسنگی جان میسپارند ـ که قطعا وجود دارند ـ به دلیل کمبود اطلاعات
نیست. سالهاست ما به این دانش دست یافتهایم که چگونه غذای مناسب و کافی برای کودکان کره زمین تهیه کنیم. پس چگونه اجازه میدهیم آنها از گرسنگی تلف شوند؟ اگر به زنان تجاوز میشود، اگر طلاق، ترویج سکس و بیماریهای روانی رو به افزایش است، هیچ کدام به کمبود اطلاعات ارتباطی ندارد. من به جرئت میگویم اینها به دلیل فراموشی چیزهای دیگری است و فکر هم نمیکنم که موظف به بیان و تشریح آنها برایحاضران در جلسه باشم. اگر تکنولوژی مدرن ما را چنان کور کرده باشد که مشکلات و گرفتاریها را نبینیم، این عصر اطلاعات، مایه نکبت و نابودی ما خواهد شد.
اینجاست که ما باید مدام از شیفتگان فناوری رایانهایبپرسیم: چرا چنین عمل میکنید؟ شما کدام جذابیتها را برمیشمرید؟ به دنبال تعویض قدرت با چه کسی هستید؟ مرکز کنترل این قدرت کجاست؟
غرض این نیست که درصدد تقبیح این مسائل باشم، چه رسد به اینکه بخواهم انگیزههای شیطانی و ناصواب را به کسی نسبت دهم. سخن اینجاست که در کنار منافعی که به یک گروه میرسد و ضررهایی که به گروهی دیگر وارد میشود، این پرسشهای اساسی مطرح است. بنابراین، نکته دوم چنین شد که همواره در تحولات تکنولوژیک، یک طرف، ذی نفع و طرف دیگر، بازنده است.
در هر تکنولوژی، به طور ثابت، یک ایده مؤثر و محوریوجود دارد. این ایدهها در بیشتر موارد، به دلیل خاصیت ذهنیشان از دید ما دور میمانند، ولی این سخن بدان معنا نیست که اثرعملی برجای نگذارند. هر تکنولوژی به همراه خود اقتضائات و زیانهایی دارد.
در فرهنگ غیر مکتوب (گفتاری)، حافظه بشر مهمترین نقش را دارد.کسانی که از کاربران پرطرفدار کامپیوتر به شمار میروند، برای اطلاعات، بیشتر از علم و به طور مشخص، حکمت و دانایی ارزش قائلند. به یقین، در عصر رایانه، مفهوم حکمت و دانایی به طور کامل از بین میرود.
هر تکنولوژی، فلسفهای دارد که در وادار کردن مردم به نوع خاصی از تفکر، شیوه استفاده از اعضا و جوارح، شیوه قانونمند کردن جهان، تقویت بعضی حسهای انسانی و فروکش کردن برخی تمایلات فکری و اجتماعی تأثیر دارد و به نوعی، پشتوانه آن به شمار میرود. این ایده، خلاصه بیان مشهور مارشال مک لوهان، کاتولیک معروف است که میگوید: «رسانه، پیام است».
تغییرات تکنولوژیکی، خاصیت تقویتکنندگی ندارند، بلکه توازن اکولوژیکی را برهم میزنند. باید در قبال ابداعهای فنی، محتاطانه پیش برویم. نتایج و آثار این تحولات، همواره گسترده و در بیشتر موارد، پیشبینی ناشدنی و تغییرناپذیرند.
امروزه آشکار است آنهایی که اساسیترین تأثیر را بر سیاست امریکا داشتهاند؛ صاحبان شرکتهایی بودند با لباسهای تیره و کراواتهای خاکستری که تلویزیون امریکا را اداره میکنند. آنها به دنبال ساختن سرگرمی از گفتمانهای سیاسی نبودند.آنچه آنها دنبال میکردند، تبدیل تلویزیون به ماشین پولسازی بود که بیوقفه کار میکرد. از همین جا بود که به راحتی، در فرآیندی، گفتمان بنیادین سیاسی را ضایع کردند.
تکنولوژی، دوستدار اسطورهای شدن است. در توضیح این نکته باید گفت، فناوری امروز میخواهد بخشی از نظم طبیعی جهان شمرده شود و بر همین
اساس، زندگی ما را بیش از آنچه برای ما ضرورت دارد، زیر نفوذ و سیطره خود درآورد. عرایضم را با ذکر این نکته مهم به پایان میرسانم: در گذشته، با چشمانی بسته با اینگونه تغییر و تحولات در حوزه تکنولوژی برخورد میکردیم؛ شعار ناگفته ما «به خدمت گرفتن تکنولوژی است» و تا به امروز، بیشتر توان خود را در راه برآورده کردن نیازهای تکنولوژی به کار بستهایم تا نیازهای فرهنگ. این کار، نوعی حماقت است، به ویژه در عصر تحولات گسترده تکنولوژیک. باید با چشمانی کاملاً باز حرکت کنیم تا پیش از آنکه به استخدام تکنولوژی درآییم، آن را به خدمت خود درآوریم. (1)
1) http://itrs.sca.edu/tshanks/pages/comm12/12postman.htm، سیاحت غرب، شماره 9.
مارک سارجنت(1)
چکیده
چارلز تیلور، یکی از پیشگامان نقد مدرنیسم است. در این گفتار، به معرفی اثر معروف ویبه نام توهمهای اجتماعی مدرن پرداخته میشود. تیلور در این اثر به مقایسه مبادی اخلاقی سنّت در تقابل با مدرنیسم میپردازد. از دیدگاه وی، نگرش سلسله مراتبی سنّت، مشحون از حضور ذات قدسی است. با این حال، قواعد اخلاقی مدرن، نظم سنتی را به هم ریخته است. در پایان نیز به نظر تیلور درباره دین اشاره شده است.
یکی از پیشگامان در پرسش از مدرنیته، چارلز تیلور است. وی در مجموعهای از کتابهای مهم خویش، مبادی مدرنیته و شاخصههای آن و همچنین معضلهای اخلاقی را که مدرنیته به بار آورده است، به سخره گرفته است. او که علاوه بر پرسشگری، منتقد نیز بود، بیاعتنایی به معنویّت، تزلزل روحی و ذرهگرایی(2)را در قلب زمانه ما عیان ساخت و بر اصلاح شیوههای فهم عالَم و جایگاه فرد در آن، که فرهنگ غربی آن را وانهاده است، اصرار ورزید. با این همه، تیلور یک رمانتیکِ سنتی نوین نبود. اعتراض او به
مدرنیته، اعتراضی مشفقانه بود. او همانگونه که به تحقیر مدرنیته میپرداخت، نقاط قابل ستایشی نیز در آن مییافت.
دلمشغولی تیلور، پیدایش تاریخ بر حسب اتفاق نبوده است. برای او، معنا همواره در بطن تاریخ قرار گرفته است. او از غیرتاریخی بودن فلاسفه تحلیلی برائت میجست. بنابراین، برای درک دیدگاه تیلور نیازمند فهم آن چیزی هستیم که وی آن را «گذار طولانی» مدرنیته نام نهاده است.
تعریف وی از جایی که این پیشروی متوقف میشود، به همان میزان که مفصل است، موجز نیز هست.[به باور وی،] مدرنیته،«ملغمهایاست که از نظر تاریخی، مسبوق به سابقه نبودهاست و از عملها و فرمهای نهادی جدید (علم، تکنولوژی، تولید و شهرسازی صنعتی)، شیوههای جدید زندگی (فردگرایی، سکولاریسم و عقلانیت ابزارگرایانه) و معضلهای اجتماعی (از خود بیگانگی، فقدان معنا، احساس فروپاشی قریبالوقوع اجتماعی) تشکیل شده است».
این تعریف، نقطه شروعی برای تیلور فراهم میآورد تا ظهور قواعدیاخلاقی را ـ که چنین اعمال و نهادهایی را مشروعیت بخشیدند و شیوه زندگی ما را رقم زدند ـتوضیح دهند. چنانکه تیلور میگوید، آنچه از اواخر قرن هفدهم و اوایل قرن هجدهم ظهور کرد، چهار اصل مرتبط به هم بوده است:
اول، این عقیده که افراد به نحوی، متقدّم بر جامعهاند، کنار نهادن عقیده پیشامدرنی و ارسطویی است که بسیاری از آموزههای اجتماعی کاتولیک بر آن دلالت دارند. بر اساس آن، یک فرد آنگاه میتواند عاملی اخلاقی به معنای واقعی کلمه باشد که در کلّ بزرگتر اجتماعی جای گیرد.
دوم آنکه نهادهای سیاسی صرفا در مقابل زمینه پیشینی افراد ذیحقوق برمیخیزد. هدف این نهادهای سیاسی، برآورده ساختن نیازهای یک زندگی
عادی است. این تنها مقصود جامعه سیاسی مدرن است؛ برخلاف فرهنگ سنّتی که بر مرتبط ساختن ما به مرتبتی متعالی اصرار دارد.
سوم، جامعه سیاسی، سازماندهی شده است تا از حقوق مدنی افراد دفاع کند.
چهارم، حقوق مدنی، آزادی و منافع متقابل، برای تمامی افراد به صورتی برابر تضمین میشود.
چنانکه تیلور بیان میکند، حرکت دیرینه به سوی این قواعد اخلاقی مدرن، با «بیثباتی بزرگ» آغاز شد؛ فرآیند سرخوردگی و ناامیدی که در طول قرون اخیر رخ داد. در جامعههای سنتی، افراد نسبت به جایگاهشان در زنجیره بزرگ هستی شناخته میشوند؛ ساختار سلسله مراتبی سازمانیافتهای که همگان را در جوامع با یکدیگر و نهایتا با پروردگار مرتبط میساخت.
تیلور روایت پیچیدهای از این امر را بیان میکند که چگونه قواعد اخلاقی مدرن، آرام آرام از طریق اصلاحات و روشنگری رخ نمود و نظم سنتی را به هم ریخت.[به باور وی] سلسله مراتب تکمیلی فرو پاشید و سه حوزه جدید به جای آن نشستند که همگی متمایز از قبل بودند و حول محور افراد میچرخیدند:
اقتصاد به عنوان حیطه مبادله میان افراد؛
حوزه عمومی، نهاد و اعمالی که از افراد آزاد شکل میگیرد و نظرهای آنها را در مورد اینکه چگونه باید از قدرتهای سیاسی و اقتصادی استفاده شود، بیان میکند.
مردمان عالیرتبه که مبدأ جدید مشروعیت و مرجعیت اخلاقی و سیاسی بودند.
برای مدرنها، نهادهای سیاسی، دیگر از طریق امری خداداد جهت عمل در جامعه بشری قابل استنتاج نیستند. به یقین، این عقیده که جامعه بر اساس
یک جدول زمانی به سوی پایان ایام با هدف رستگاری در حرکت است، به تدریج محو گشت.
تردید تیلور درباره قواعد اخلاقی مدرن، معروف است و غیرآشکارا در طریقی که او برای توضیح بسط تاریخی مدرنیسم در کتاب توهمهای اجتماعی مدرن برگزیده است، به چشم میخورد. در اینجا، او بیشتر متمایل به تشریح این نکته است که چگونه فرهنگ غربی به این سو کشانده شد تا به تحلیل ساختار افسردگی زمان حاضر مشغول شود. همچنین ممکن است تیلور قصد داشتهاست به چنین مسائلی، در کار مبسوطتر خویش، با عنوان زندگی در عصری سکولار ـ که کتاب یاد شده تقریبا به اندازه یک بخش آن است ـ بپردازد.کار بزرگ وی (زندگی در عصری سکولار) همچنین میتواند شمّهای واضحتر از اندیشههای تیلور درباره دین در اختیار ما نهد.
با وجود این، تیلور میگوید که تأکید افراطی مسیحیت بر مواجهه روح هر فرد با پروردگار، به همراه تضاد آگوستینی میان شهر خدا و مدینه بشری، همواره در تنش با جهتگیری پیشامدرن برای تحدید حدود فرد در درجه اول به وسیله اجبارها و محدودیتهای قواعد اجتماعی قرار دارد. تیلور میگوید که این تنش در نهایت به اصلاحاتی میانجامد که او آن را یکی از کلیدهایی میداند که به صورت اجباری، محرّک حرکتی به سمت قواعد (نظم) جدید، حول محور فرد میشود. با در دست داشتن میراث پیچیده دین، تیلور چه نقشی در تلاشهای خویش جهت بازیابی و جان دادن به منشأ معنا و هویت میتواند داشته باشد؟
تیلور در این کتاب چونان یک معتقد قلم نزده است، بلکه او در فراخوان خویش برای بازیابی گذشته سودمند [انسانی] به طور تلویحی، مردم را به پندارهای اجتماعی جدیدیدعوت میکند که در آن، افقهای افراد به وسیله
فردگرایی افراطی، ابزارانگاری عقلایی و فقر معنوی جهان سکولار مدرن، محدود نشود.
توهمّهای اجتماعی مدرن، خواننده را علاقهمند میکند تا در این باره که چگونه تیلور ممکن است در باره بدیلی برای مدرنیته، گمانهپردازی کند، بیشتر بداند. شاید چنین به نظر برسد چیزهایی مثل پندارهای اجتماعی «طلسم شده» کاتولیک که او یافته است، راهی برای ایستادگی در مقابل ادعاهای افراطی مدرنیته باشد آن هم تا هنگامی که به عنوان بخشی از جهان جدید باقی است. (1)
1) www.mirrorofjustice.com، سیاحت غرب، شماره 23.
نوربرت بولتز (1)
چکیده
اینترنت، اطلاعاتی را از سراسر دنیا در اختیار ما قرار میدهد. تلویزیونهای دیجیتالی، سرتاسر جهان را زیر پوشش قرار میدهند. آیا با استفاده از ابزارهای جدید، دانش ما گسترش مییابد یا اینکه حجم انبوه اطلاعات غیرضروری موجب میشود ما از توجه به اطلاعات اصلی و مهم باز بمانیم؟
آقای پروفسور نوربرت بولتز در این مقاله، دیدگاههای خود را درباره عصر دیجیتال و تأثیر آن بر سطح دانش انسان بیان میدارد و در جمعبندی نهایی، جهان دیجیتال را بیش از آنکه مؤثر و مفید به حال دانش بشری بداند، عاملی جهت سرگردانی بیشتر جامعه بشری میشمارد.
روشنگری برای جهان مدرن، یک مشکل همیشگی به همراه داشته است؛ هر قدر که دانشمندان و شرایط اجتماعی، کمتر بتوانند قابل اعتماد بودن دانش را تضمین کنند، به همان میزان، جامعه برای مقوله «اعتماد»، اهمیت بیشتری قایل خواهد بود.
این مشکل اعتماد، در عصر اینترنت نیز تشدید شده است. امروز در جهانِ «آن لاین»، با حجم عظیمی از اطلاعات روبهرو میشویم که دیگر هیچ
1) Norbert boltz، استاد علوم ارتباطات در دانشگاه اسن آلمان.
امکانی برای کنترل آن وجود ندارد. در شبکه جهانی اینترنت، اطلاعات و دانش مفید در یک همزیستی مسالمتآمیز با اطلاعات بیفایده و به دردنخور به سر میبرد. از آنجاکهبرای یک انسان مدرن و امروزی، درک ارتباطات، جای درک جهان را میگیرد، دیگر نمیتوان اطلاعات ارایه شده از سوی رسانههای گوناگون را به محک «واقعیت» سنجید؛ زیرا در اینجا، این پرسش مطرح میشود که در فراسوی رسانهها، چگونه و کجا میتوان به واقعیتها دست یافت؟
رقابت میان منابع تأمینکننده اطلاعات سبب میشود ما به آنچه از طریق رسانههای گوناگون به دست میآوریم، اعتماد کنیم. بدین ترتیب، هر قدر تکنولوژی مورد استفاده رسانهها، پیشرفتهتر و کاملتر میشود، به همان نسبت، تجربه کردن ملموس جهان، خطرناکتر میشود. از آنجا که مردم احساس میکنند رسانهها، رفته رفته بیشتر با قدرت صحنهسازی خود به واقعیتها میپردازند، تمایل به دستیابی به «واقعیت واقعی»، بیشتر و بیشتر میشود. باز این رسانهها هستند که این انتظار مردم را برآورده میسازند و این، راز موفقیت رسانهها به شمار میرود. در جهان امروزی، شبیهسازی واقعیت به نوعی اجبار تبدیل میشود.
بدین ترتیب، عدهای را اعتقاد بر این است که واقعیت رسانهای، افیونی است که صاحبان قدرت در میان مردم جهان پخش میکنند. عملگرایان نیز دستکاری در واقعیتها را به عنوان گونه تازهای از وضعیت عادی به رسمیت میشناسند. آنها بر این اعتقاد که از این طریق، امکان دخل و تصرف در واقعیت رسانهای برای آنها فراهم میشود و این، همان چیزی است که کارشناسان، آن را «قابلیت رسانهای» مینامند. پستمدرنها نیز تجربه دستکاری در واقعیتها و تصویرها را مثبت ارزیابی میکنند. البته تا زمانی
که تکنولوژی شبیهسازی، ما را از شر سیطره همیشگی واقعیتها برهاند.
هانس ماگنوس انسنزبرگر، یک کارشناس برجسته آلمانی، در مقالهای درباره فرهنگ اینترنت به این واقعیت اشاره کرد که ما رفته رفته اطلاعات کمتری در اختیار خواهیم گرفت. به عبارت دیگر، هر روز بر میزان دانش افزوده میشود، در حالی که ما از این دانش سردرنمیآوریم و با این حال، مجبور هستیم از آن استفاده کنیم. دانشما رفته رفته افزایش مییابد، ولی سرعت گسترش جهل ما به مراتب، بیشتر است.
این وضعیت تا زمانی قابل تحمل خواهد بود که در برابر پیآمدهای ناشی از گسترش دایره جهل و نادانی انسانها، یک عامل متعادلکننده وجود داشته باشد. بدین ترتیب، در عصر ما یک بار دیگر به «دانایی» به عنوان عاملی مهم در عرصههای گوناگون زندگی توجه میشود.
بازار کنونی از ما میخواهد به جای آموزش، مهارت «یاد گرفتن» را یاد بگیریم. در جهان مدرن امروزی، دیگر نمیتوان برای زندگی کردن «یاد گرفت»، بلکه تجربه نشان داده است هر قدر انسان بیشتر یاد گرفته باشد،مجبور است چیزهای بیشتری افزون بر آن نیز یاد بگیرد.
اینکه اکنون دانش بشری تا این اندازه، بیثبات است و هر روز، از «نیمه عمر» آن کاسته میشود، یک رسوایی برای خردگرایان عصر روشنگری و مایه رنجش دستاندرکاران و نظریهپردازان نظام آموزشی است.
در واقع، هر دو گروه در برابر این پدیده، درمانده شدهاند. با این حال، اگر از منظر اقتصادی به جامعه علمی بنگریم، اوضاع تا حدودی شفاف میشود. دانش، قدرت نیست؛ زیرا دانش، پدیدهای جهانی است. آنچه قدرت میآفریند، پیشتازی در دانش است. از این رو، جامعه علمی ما باید امنیت کلیات علمی را جایگزین امنیت بنیانهای علمی کند. اگر در قرن
بیستویکم، چیزی از نظام آموزشی و مؤلفههای آن باقی مانده باشد، بدون شک، در این نظام، به یک مجموعه کلی و باثبات از بخشهای بیثبات علم،توجه میشود.
در جامعه کنونی ما میتوان نمونهای از این نظام آموزشی کلگرا را در قالب آن دسته از سایتهای اینترنتی یافت که به صورت پرسش و پاسخ، اطلاعات کلی را در اختیار استفادهکنندگان قرار میدهند. در عصر ما، مهمترین دانش، دانستن این نکته است که آموختن چه چیزی بیمورد است؛ زیرا باید میزان اهمیت اطلاعات متنوع کنونی را تشخیص دهیم و آنگاه شروع به یادگیری کنیم. در این میان، هرگونه قضاوت در مورد میزان اهمیت اطلاعات موجود در جهان اینترنت تحت تأثیر این واقعیت قرار دارد که فردا همه چیز تغییر میکند. بنابراین، جهان دیجیتال نه تنها اطلاعات سودمند را به راحتی در اختیار ما قرار نمیدهد، بلکه با ارایه حجم عظیمی از اطلاعات بیفایده، ما را از رسیدن به اطلاعات و دانش مورد نظر باز میدارد. (1)
1) اشپیگل، 26 ژوئن 2000، سیاحت غرب، شماره2.
گفتوگو با نیل پستمن (1)
چکیده
تکنوپولی،(2)نام اثری است از نیل پستمن که در بین آثار وی از جایگاه ویژهای برخوردار است. وی در این اثر، با ردّ نظریه خنثی بودن تکنولوژی، به تأثیرها و پیآمدهای ورود و گسترش تکنولوژی در عصر جدید پرداخته و جامعه امریکا و فرهنگ حاکم بر آن را ـ که به عنوان تمدن و فرهنگ اعلای بشری شناخته میشود ـ نقد و بررسیکرده است.
آنچه در پی میآید، خلاصهای است از گفتوگوی بریان لمب با وی که درباره برخی مطالب و موضوعهای این اثر توضیح داده است.
آقای پستمن! به طور کلی، در این کتاب میخواهید چه چیزیرا بیان کنید؟
امروز در فرهنگ امریکا، شاهد تسلیم شدن نهادهای اجتماعی در مقابل حاکمیت، استیلا و سیطره تکنولوژی هستیم. به عبارت دیگر، این کتاب به شیوه شکلگیری و گسترش آیین جدیدی میپردازد؛ آیینی بر پایه این باور که پیشرفت و تعالی بشری و نوآوریهای تکنولوژیکی، یک موهبت است و بهشت در پرتو تسلیم هرچه بیشتر در برابر تکنولوژی، قابل تحقق است.
من نه صرفا نظام ماشینی و نمادهای آن همچون تلویزیون و کامپیوتر را از این مقوله میدانم، بلکه فنون و تکنیکها را نیز از مصداقهای تکنولوژی میشناسم. در تعریف من از تکنولوژی، این گروه دوم، «تکنولوژیهای نامرئی» خوانده میشوند؛چون بیشتر مردم، آنها را در حوزه نظام ماشینینمیگنجانند. در این تعریف، تکیه بر آمارها، نظرسنجیها و نیز الگوهای بوروکراسی موجود، همه و همه بخشی از تکنولوژیاند و اصلاً هر راهکار و الگوی نظاممندی که از قابلیت تکرار برخوردار باشد و نگاه و تفکر آدمی نسبت به دنیای پیرامونش را به صورتی، محدود سازد، بخشی از تکنولوژی است.
[پاسخ این پرسش] مستلزم آن است که به تلویزیون به مثابه نوعی از یک نظام آکنده از فنون و تکنولوژیبنگرید که به فرهنگ ما شکل میبخشد.
برخی با شنیدن این موضوع که در آینده، مردم با استفاده از تلویزیون، کامپیوتر و تلفن، میتوانند در منازل خود بنشینند و به خرید و فروش بپردازند، رأی دهند و از علایق سیاسی خود صحبت به میان آورند و دیگر برای انجام این امور نیازی به حضور در خیابانها نداشته باشند، سخت به وجد میآیند. از چنین رهگذری، فضایی شکل میگیرد که دیگر به ملاقات با همنوعانمان نیازینیست و این مجموعه از تکنولوژیهاست که ما را به نوعی حیات خصوصی و فردی فرو میبرد و از جمع دیگران منزوی میسازد. در حقیقت، تلویزیون در کنار دیگر تکنولوژیهای این عصر، همه چیز را به نوعی از نو تبیین و تعریف میکند.
من در این اثر خود، عمیقا به بیان تأثیرنامطلوب آن پرداختهام و این نگاه، در بیشتر آثار من محسوس است. در واقع، تکنولوژی در کنار چیزهایی
که برای شما به ارمغان میآورد، چیزهایی را از شما باز میستاند. از همین رو، این اثر را از نقطه نظر دوم؛ یعنی آسیبهای تکنولوژی نوشتهام؛ آسیبهایی که با تغییر در نهادهای اجتماعی و رفتارهای روانی ما ملازم شده است و در آینده نیز ادامه خواهد یافت. البته این سخن بدان معنا نیست که من از برخی جنبههای مثبتِ تعدادی از تکنولوژیهای جدید غافل مانده باشم.
شما در آثار خود، از مقوله «مذهب» زیاد سخن به میان آوردهاید. اصولاً از دیدگاه شما تأثیر تکنولوژی بر مذهب چیست؟
باور و ایمان ما به تکنولوژیسبب سست شدن معنویات زندگی بشریشده است. اصولاً تکنولوژی با نوع خاصی از عقلانیت ملازم است که این نوع از عقلانیت، با افت معنویات همراه است. تکنولوژی با خود شگفتیهایی به ارمغان میآورد. همین ویژگی صریح و عینی تکنولوژی جایگاه خاصیبه آن میبخشد. در واقع، اینها نمادهایی از تواناییهاییهستند که بشر پیشین گهگاه با عبادت و ایمان به خدا میتوانست بدانها دست یابد. امروزه با اتکای به تکنولوژی و به مدد ابزار نوین، هر کسی میتواند به آنها برسد.
قرن هفدهم، آغاز تغییر در باورها و نگرشهای دینی بشر بود. بشرِ عصرِ مدرن، همواره بر این عقیده بود که اگر بتواند نظام ماشینی پیشرفته و کارآمدتری را بسازد و به فنون پیچیدهتری دست یابد، میتواند خود را به سعادت جاودانه برساند. در نظام تکنولوژیک، بشر به چیزی به نام عقیده و باور احساس نیاز و اتکا ندارد. با تکیه بر علم و تکنولوژی، میتوانیمحتی بر مسئله مرگ چیره شویم. میتوانیم آدمی را به صورتی منجمد سازیم تا در آینده، برای درمان بیماریاش که میتواند عامل مرگ وی باشد، راهی بیابیم و بدین شکل او را درمان کنیم. با این حال،توصیه من درباره این نگاه آن است که هیچ نگرانی به خود راه ندهید و تنها ایمان خود را به باورهای مذهبی حفظ کنید.
نکته دیگر،شیوه حضور و اثرگذاری مظاهر تکنولوژی در عرصه جامعه است. برای مثال، در سال 1964، تلویزیون به داخل خانهامریکاییها رفت و یک امریکای جدید ساخت. این امریکای جدید، امریکایی است با نظام سیاسی متفاوت؛امریکایی که حتی واژگان کهن زبان مردمش تحت تأثیر تلویزیون، معانی جدیدی به خود گرفته است. وضعیت امروز ما واقعا متفاوت است؛ چون تکنولوژیهای بیشمارِ جدیدی به عرصه اجتماع پا گذاشتهاند و همراهی و همگامی ما با آن، به تغییرهای گستردهای در موجودیت ما میانجامد.
اگر امروزه من امریکا را اولین کشور «تکنوپولیکی» میخوانم،بیشتر به این دلیل است که این فرهنگ، بیش از دیگر فرهنگها، خود را تسلیم تکنولوژی کرده است؛ به گونهای که اساسا سرنوشت ما به تکنولوژی گره خورده است.
آقای پستمن! در این اثر، از جوامعیصحبت کردهاید که از ابزار استفاده میکنند و اینکه تعداد آنها در عصر حاضر بسیار محدود است. مراد شما از آنها چیست و چه ویژگیهایی دارند؟
تصور من آن است که جوامعی را که عمدتا جهان سوم مینامند، کم وبیش آن کشورهایی هستند که فرهنگشان بر استفاده از ابزار مبتنی شده است؛ یعنی مردمی که نمادهای حیاتشان، مثل سیاست، مذهب، نظام آموزشی و... زیر سیطره تکنولوژی در نیامده است. آنها صاحبان ابزار و وسایل سنتیاند، ابزارسازند و برای رفع مشکلات مادیشان به ساخت و اختراع ابزار روی میآورند و تفاوتشان با جوامع تکنولوژیزده آن است به این ابزار اجازه نمیدهند که بر حیات اجتماعی و نمادهای حیات فرهنگیشان استیلا یابد.
تکنوکراسی، یک فرهنگ است؛ فرهنگی که در آن، شاهد رقابت جدّی تکنولوژی با دنیای اجتماعی و نمادین سنتی هستیم. امریکا، نماد مناسبی از
تکنوکراسی در قرن نوزدهم بود؛ یعنیدو دیدگاه، یکی تکنولوژیکی یا آنچه نگاه انسانمدارانه مینامیم (و البته هر دو یک ماهیت دارند) در برابر نگاه سنتی به مذهب، آموزش و سیاست قرار گرفت. با وجود گذشت حدود دو قرن، هنوز هم تکنولوژی این قدرت لازم را پیدا نکرده است که دنیای سنتی را کاملاً به دنیایی تخیّلی و غیرواقعی بدل سازد. هرگاه دنیای تکنولوژیکی کاملاً بر دنیای سنتی غلبه کند، در واقع، ما به طور کامل به دام «تکنوپولی» کشیده شدهایم. (1)
1) www.booknotes.org، سیاحت غرب، شماره 11.
نیل پستمن (1)
چکیده
یکی از پرسشهای اساسی مرتبط با تکنولوژی، بحث از ضرورت و ناگزیری تکنولوژی است. عدهای در این زمینه از «جبر تکنولوژیک» سخن میگویند و این جبر را به همه حیطههایی سرایت میدهند که تکنولوژی بدان نفوذ کرده است. نیل پستمن نظریههای خود را در مورد جبر تکنولوژیک و آثار آن در حیطه آموزش و فلسفه آموزش در این مقاله ارایه میدهد.
ژاپن در قرن شانزدهم، رهبر جهان در تولید اسلحهها و توپهای باروتی بود. ژاپن به وسیله تاجران اروپایی با این تکنولوژی آشنا شده بود. در پایان این قرن، به دلیل آثار زیانبار اسلحه در زندگی مردم، ژاپنیها اسلحههای آتشین خود را کنار گذاشتند و دوباره به سلاحهای سنتی روی آوردند. تا اواسط قرن 19، دیگر اسلحهای در ژاپن نبود. همه اینها با جزئیات بسیار دقیق در کتاب رها کردن اسلحهها: بازگشت ژاپنیها به شمشیر (1543-1879) اثرنول پرین(2)به صورت مستند ثبت شده است.
پرین کتاب خود را با بهترین دلایل نوشته است. او در پی آن است که
نشان دهد دو اعتقاد اصلی آنهاییرا که در فرهنگ مدرن تکنولوژیک زندگی میکنند، کاملاً میتوان زیر سؤال برد. اولین اعتقاد این گروه آن است که در هیچ شرایطی نمیتوان ساعت تکنولوژی را به عقب برگرداند. دومین اعتقادشان هم این است که تکنولوژی، خودمختار و خارج از کنترل آنهایی است که ماشینها را میسازند.
البته باید اعتراف کرد که برای مردود اعلام کردن هر یک از این پیشفرضها،مثالهای زیادی وجود ندارد. مورد ژاپنیها و اسلحههای آنها، یک مورد است. درعوض، مشهورترین مورد از این دست، در جهان غرب، در انگلستان (1811-1816) رخداده است. منظورم، جنبش Luddite ـ انقلابکارگران علیه ورود ماشین به کارخانههای ریسندگی و بافندگی ـ است کارگران به سختی از این واقعیت ناراحت شده بودند که ماشین به قطع دستمزدها، کار کودکان و ازمیان رفتن قوانین و قواعد حمایت از کارگران ماهر میانجامد.آنها این ناراحتیخود را با تخریب ماشینها به نمایش گذاشتند. اینلودیتها مانند ژاپنیهای قرن شانزدهم، انسانهایی بودهاند که از شدت درماندگی، میخواستند آن جهانبینی را حفظ کنند که پیشتر احساس عدالت و ارزش به آنها میداد.
البته انتظار من این نیست که همه سلاحهای اتمی کنار گذاشته شود و همه تلویزیونها خاموش شود و همه کامپیوترها از کار بیافتد.باید موضعی کاملاً واقعگرایانهتر گرفت، موضعی که ژاپنیهای قرن 16 و انگلیسیهای کارگر قرن 19گرفتند و امیدوارم که امریکاییهای قرن 21 نیز به این نتیجهبرسند. این نتیجه و ایده را به نامهای مختلفی خواندهاند.
پل گودمن(1)که از جمله منتقدان است، آن را «اعتدال تکنولوژیک» نامیده است. منظور او این است که ما بایدیک احساس کلی را تقویت کنیم که بیش از آنچه کارکرد خاص تکنولوژی ایجاب میکند، تسلیم تکنولوژی نشویم. نوربرت وینر، (2)ریاضیدان پایهگذار سایبرنتیک،این ایده را با عنوان «استفاده انسانی از انسانها» مطرح کرده است. من این عقیده را با عنوان «کفر تکنولوژیک» نامگذاری میکنم. منظور من از این نامگذاری آن است که ما باید به تقدس و الوهیت تکنولوژی بیاعتقاد شویم، چون اگرتعریف پلتیلیچ به عنوان یک فیلسوف و خداشناس چنین است که خدای هر فرد، «مهمترین خواسته و توجه» اوست، بنابراین، خدای فعلی امریکاییها، تکنولوژی است.
منظور از تکنولوژی، نظامی از اعتقادات است که متشکل از جهان اندیشههای تکنولوژیک است مبنی بر اینکه همه ما با تمام هوشمندی خود بر این نکته متمرکز شویم که تکنولوژی چه کارهایی میتواند انجام دهد و هیچ کس نباید به این فکر کند که تکنولوژی چه کارهایی نمیتواند انجام دهد.
چرا اینگونه است؟ در حکومتهای خدامحور سنتی، جواب این است که «ما آنچه را انجام میدهیم، به این دلیل است که این روش خداست. این خواست خداست و ما باید اطاعت کنیم.» فرهنگ امریکایی نیز دقیقا چنین جوابی میدهد: «این راه تکنولوژی است. این خواست تکنولوژی است و ما باید اطاعت کنیم.» انسانها از خدایان خود به این علت اطاعت میکنند که فکر میکنند این اطاعت برای آنها خوب است. البته انکارپذیر نیست که استفاده از تفکر تکنولوژیک و محصولات آن، سودهای غیرقابل باوری برای
بسیاری از انسانها داشته است، اما از آنجا که این سودها به همراه خواست پذیرفتهشدهای برای تسلط خداگونه بر طبیعت صورت گرفته است، با پیگیری این آرزوهای ناروا و معبودهای ناتوان، ما بر جزمهای کودکانه خود پافشاری میکنیم. ما نوآوریهای تکنولوژیک را با پیشرفت بشر مترادف قرار داده و این پیشفرض غلط را پذیرفتهایم که تفکر تکنولوژیک، بهترین راهحل را برای مشکلات بزرگ بشر ارایه میدهد. البته همه اینها به همراه آن سود یادشده صورت گرفته است.
غلط بودن این رویکرد را از ژاپنیهای قرن شانزدهم و انگلیسیهای قرن نوزدهم میتوانیم بیاموزیم. اگر بخواهم آن را به صورت حکمتی از یک مذهب دیگر مطرح کنم، باید بگویم: تکنولوژی برای انسان خلق شد، نه انسان برای تکنولوژی.
از آنچه بیان شد، میتوان نتایج روشنی در مورد آموزش گرفت. مهمترین نکته این است که شیفتگی و علاقه ما به تکنولوژی، ما را نسبت به اینکه آموزش با چه هدفی باید صورت گیرد، گمراه کرده است. ما در امریکا، آموزش فرزندان خود را با توسعه آنچه «تکنولوژیهای آموزش» نامیده میشود، بهبود میبخشیم. در حال حاضر، استفاده از کامپیوتر در کلاسهای درس، ضروری به نظر میرسد، همان گونه که در گذشته، استفاده از تلویزیونهای مداربسته و فیلم در مدارس، ضروری به نظر میرسید. در جواب به این پرسش که «چرا باید این کار را بکنیم؟» گفته میشود: «تا آموزش را کارآتر و جذابتر کنیم».
«کارآیی و جذابیت»، پاسخی تکنیکی است ـ پاسخی در رابطه با ابزارها و نه غایتها ـ و راهی به تصورهای فلسفه آموزش نمیگشاید. در واقع، پاسخ تکنیکی با آغاز کردن پرسش از چگونگی پیشرفت به جای پرسش از چرایی
آن، راه را بر چنین تصورهاییمیبندد. شاید نیازی به یادآوری نباشد که اصولاً بر مبنای تعریف فلسفه آموزش، بدونپرسش از چرایی، آموزش و یادگیری وجود ندارد. کنفوسیوس، افلاطون، کوینتیلیان،سیسرو، کامنیوس، اراسموس، لاک، روسو، جفرسون، راسل، مونته سوری، وایتهد،دیویی و... همه معتقد بودند که ایدههای برتر سیاسی، روانی یا اجتماعی وجوددارد که باید از طریق آموزش پیشرفت کند. کنفوسیوس آموزش و درس دادن را «راه» مینامید؛ چون او سنت را بهترین امید نظم اجتماعی میدانست. افلاطون به عنوان اولین فاشیست، آرزو داشت که آموزش منجر به ایجاد فیلسوف شاه گردد.سیسرو استدلال میکرد که آموزش باید دانشآموزان را از تیرانی(1)آزاد سازد.جفرسون معتقد بود که هدف از آموزش این است که جوانان بیاموزند ازآزادیهایشان مراقبت کنند. روسو خواهان آن بود که آموزش به جوانان بیاموزد خود را از ملزومات غیرطبیعی نظم اجتماعی غیرعقلانی و نامطلوب برهانند. دراین میان، هدف جان دیویی از آموزش این بود که به دانشآموزان کمک کند در جهانی با تغییرات دایم و پیچیدگیهای گیجکننده، با وجود نبود اطمینان و عدمقطعیتها کار کنند.
تکنولوژی چه هدفی را برای آموزش جوانان ارایه میدهد؟ هیچ.در حقیقت، اگر در دست من بود، همه آموزشدهندگان را از این که پیش از مشخص کردن اهداف آموزش، در مورد پیشرفتهای تکنیکی صحبت کنند، باز میداشتم.البته این دلایل را در جایی میتوان یافت که ماشینها حرفی برای گفتن ندارند و خدایان دیگری در آنجا تعیینکننده هستند. (2)
کنفرانس بینالمللی بحران در علوم مدرن (مالزی 1986)
چکیده
علم و تکنولوژی مدرن در وضعیت بحرانی وخیمی قرار دارد. این بحران، خود را به صورتهای گوناگون نشان میدهد. آشکارترین نوع چنین بحرانی را در آخرین تولیدات نظامهای علمی و تکنولوژیک مانند کالاها و تکنولوژیهای جدید میتوان مشاهده کرد که بیشتر، معطوف به تخریب، هدر دادن و منزوی کردن افراد از یکدیگر و از طبیعت هستند.
این فقط محصولات نهایی علم نیست که نگرانیها را برمیانگیزد؛ ما اکنون رفته رفته بیشتر پی میبریم که یک اشتباه اساسی در ژرفای علم و تکنولوژی مدرن و در ماهیت آن وجود دارد. در طول دو دهه گذشته، حتی در زیربناییترین بخشهای علمی مانند ریاضی و فیزیک، تردیدهای معرفت شناسانهای بروز کرده است. در علم بیولوژی، تکنیکهای بازسازی دی.ان.ای و امکان ایجاد و رها کردن موجودات جدید و عجیبالخلقه در طبیعت و یا حتی شبیهسازی انسانها، کابوس فرانکشتاین(1)را کاملاً به واقعیت نزدیک کرده است.
1) فرانکشتاین، موجودی افسانهای، برگرفته از رمانی با همین نام به نوشته ماری شلی (Mary Shelley)است که در سال 1818 برای اولین بار در لندن به چاپ رسید. فرانکشتاین، داستان موجودی عیجبالخلقه و نامیراست که توسط پروفسوری با همین نام خلق میشود. این موجود عجیبالخلقه با قیافه ترسناکی که برای آن ترسیم شده است، نمادی از دستکاری کورکورانه بشر در خلقت میباشد که در رمان ماری شلی، خالق خود پروفسور فرانکشتاین را نیز میکشد. رمان ماری شلی سالها بعد دستمایه خلق آثار هنری فراوانی شد.
تقلیلگرایی (روش مسلط بر علم مدرن) در علم فیزیک، از یک سو به بیمعنایی و بیمحتوایی میانجامد و از سوی دیگر، در بیولوژی به سوی داروینیسم اجتماعی و تنازع بقا و انتخاب نژادهای برتر حرکت میکند. چیزی در ماوراءالطبیعه علم و تکنولوژی مدرن و روش دانستن و انجام کار در آن وجود دارد که این شیوه تفکر و تحقیق را به سوی تخریب میکشاند.
مفهوم «رؤیای علم» به عنوان حقیقت دست نخورده و خالص و مفهوم «دانشمند» به عنوان کسی که از واقعیت اجتماعی دنیویدور مانده است و همانند معتکفی،در برابر همه مشکلات حل ناشده، برای فهم واقعیتی عینی تلاش میکند، اکنون کاملاً غیرقابل دفاع و ناپذیرفتنی شده است. دانشمندان شدیدا به عقاید و افکاری پایبندند که آنها را مجبور میکند تفاوتها و پیچیدگیهای موجود در جهان را به شباهتها و همانندیها تبدیل کنند. علاوه بر این نظام اعتقادی و فرهنگی - که خود را در پیش فرضها و عقاید دانشمندان نشان میدهد - علم مدرن، قدرت ساختاری، نظام پاداشدهی و گروههای اعیان و اشراف خود را دارد. همه اینها در کنار هم مشخص میکند که علم با نظم و سلطه اجتماعی ناعادلانه موجود در حیطههای سیاسی و اقتصادی رابطهای نزدیک دارد.
سلطه و کنترل، بخشی درونی و اساسی از علوم و تکنولوژیهای جدید را تشکیل میدهد. این مفاهیم در قلب روششناسی علمی و روند ایجاد و تداوم علم قرار دارند. اهداف علم مدرن از ابتدای به وجود آمدن این علم در اولین مراحل رنسانس در اروپا، با مفاهیم سلطه و کنترل بیان شدهاند. «فلاسفه» عصر روشنگری در قرن هفدهم، کاملاً برخلاف میراث تفکر و تمدن اسلامی و دیگر تمدنهایی که بر مبنای آن، جهان جدیدی را ساختند، مدعی جدایی تعقل از ارزش شدند. آنها تعقل را به عنوان عقلانیت ابزاری
که ارزشهای واقعی خود - کنترل و سلطه - را در پشت چهرهای خنثی و بیطرف پنهان میکرد، بازسازی کردند. بنابراین، هرگونه تعقلی که ارزشهای خود را مطرح سازد، «غیرعلمی» در نظر گرفته شد. از این رو فقط شیوه مسلط «آگاهی» و «دانستن» تعقل محسوب شد و همه گونههای دیگر، خارج از آن به حساب آمد. به مرور زمان، مفهوم کنترل و سلطه بر طبیعت، به کنترل و سلطه بر انسانهای غیراروپایی تبدیل شد که برای این کار، از روش علمی و تعقل خطیریشه گرفته در آن، به عنوان ابزار استفاده شد. علم و تکنولوژی مدرن فعلی، در تجربه سلطهگرانه اروپا و امریکا و تجربه مستعمراتی جهان سوم رشد کرده است.
بحران علم مدرن، اثر خود را در جهان سوم نیز به خوبی نشان میدهد. علم و تکنولوژی مدرن سبب شده است جوامع جهان سوم جایگاه خود را از دست بدهند؛ فرهنگهای سنتی تخریب شوند و زیستبوم ملتهای جهان سوم دچار خسارتهای همهجانبه شود. افزون بر این، شیوه چند بعدی و ترکیبی دانش در جهان سوم، به واسطه علم و تکنولوژی مدرن، با تفکر خطی، بیروح و غیرانسانی عقلانیت مدرن، جایگزین شده است. تکنولوژی و علم غربی، جوامع جهان سوم را به نام عقلانیت علمی، به نحوی سازمان یافته چپاول کرده است. این دستاورد محصول انقلاب سبز و استفاده وسیع از داروهای مدرن و به هدر دادن منابع کمیاب و با ارزش برای تحقیق در حیطههای تزیینی و غیرضروری بوده است. هیچ ملاک و معیاری نمیتواند بازگوکننده صدمات و تلفات ایجاد شدهای باشد که از سوی متخصصان و مشاوران غربی برای جوامع جهان سوم به ارمغان آمده است.
در بسیاری از کشورهای در حال توسعه، علم و تکنولوژی عاریتی غربی، هنوز ریشه ندوانده است. نه علم و نه عالمان مدرن، رابطهای زنده و فعال با
مشکلات، نیازهای اساسی و منابع محلی جوامع برقرار نکردهاند. علم مدرن و عالمان مدرن در جوامع در حال توسعه، در بیشتر موارد، اسرافگرا، عقیم و غیرمولد، تقلیدگرا و دارای نشانههای کالاهای دست دوم و درجه دوم هستند.
نظام علم و تکنولوژی مدرن در جهان سوم به قیمت از میان رفتن فرهنگهایی رشد کرده است که پیش از سلطه فرهنگ اروپایی در آن مناطق، خوش درخشیده بودند. پیش از سلطه قدرتهای استعماری اروپایی، تمدنهای جهان سوم، نظامهای معرفتی و صنعتگری پیچیده و گسترده خود را داشتند.
علم اسلامی در افریقای شمالی و آسیای غربی، اصلیترین پارادایم حل مسئله بود. محصول علم اسلامی چه از نظر کیفیت و چه از نظر کمیت، از قرن هفتم تا قرن چهاردهم، بینظیر بود. دانشمندان مسلمان پایه جبر و مثلثات را ریختند؛ محیط زمین را محاسبه کردند؛ خصوصیات نور و حرکت را بررسیکردند؛ بدن انسان را تجزیه و تحلیل و جریان خون را در بدن انسان کشف کردند و در همه این زمینهها، نتایج اعجابانگیزی به دست آوردند. دانشمندان مسلمان همه این فعالیتها را در چارچوب فکری و تحقیقاتی متافیزیکی انجام میدادندکه ارزشها و واقعیتها را متحد میدانست. دانشمندان مسلمان به استبداد روشها تن در ندادند، بلکه روشهایی متناسب با طبیعت تحقیق و در چارچوب یک نظام اخلاقی کاملاً تعریف شده ایجاد کردند.
سنتهای آسیای جنوب شرقی نیز آکنده از مثالهای بیشماری از علوم و تکنولوژی بومی است. علم و تکنولوژی غربی، این نظامهای معرفتی را تخریب کرد. نمود برجسته این تخریب در نفی همه این تمدنها و
فرهنگهای سنتی در تاریخ علم و تکنولوژی هویداست. علم و تکنولوژی مدرن، داروسازی سنتی را تخریب و سرکوب کرد؛ معماری و تکنیکهای خانهسازی محلی را از میان برد و کشاورزی و شیوههای آبیاری متناسب با محیط زیست را منسوخ کرد.
با توجه به ماهیت مخرّب علم و تکنولوژی فعلی و این حقیقت که کشورهای صنعتی و شرکتهای چندملیتیآن را کنترل و مدیریت میکنند، ضروری است کشورهای جهان سوم، مبنای محلی خاص خود را برای تولید، استفاده و توزیع علم و تکنولوژی ایجاد کنند. کشورهای جهان سوم باید در این دوره با یکدیگر همکاری کنند. علاوه بر این، باید به طور کلی در مفهوم انتقال تکنولوژی و واردات علم از غرب تجدیدنظر کرد.
ایجاد فرهنگ علمی بومی نیازمند آن است که دانشمندان، تکنولوژیستها، تصمیمگیران و فعالان جهان سوم، ارزشهای متناسب با علم و تکنولوژی سنتی را فراهم سازند. تکنولوژیها و نظامهای پزشکی سنتی باید پیشرفت کنند و ارتقا و توسعه یابند و مبنایی برای ایجاد تکنولوژیها و نظامهای پزشکی بومی (ولی کاملاً معطوف به زمان حال) قرار گیرند. به همین صورت، معضلهای ملی نیز باید در چارچوب مدل فکری بومی و با منابع محلی حل شوند.
علم و تکنولوژی صرفا هنگامی میتواند برای ما معنادار باشد و نیازهای ما را برآورده سازد و خلاقیت و نبوغ واقعی ما را نشان دهد که در محیط اجتماعی ـ فرهنگی خودمان و از عقاید و فرهنگهای خودمان ریشه گرفته باشد. علم و تکنولوژی جهان سوم فقط با تکیه بر علوم، اصطلاحات و سنتهای محلی در همه حیطههای تفکر و عمل، قابل شکلگیری است.
حقیقت آن است که بیش از نیمی از جمعیت جهان (دو سوم از جمعیت جهان سوم) در شرایطی کاملاً غیرانسانی و محروم از اساسیترین نیازهای بشر مانند: غذا، لباس و سرپناه به سر میبرند. این داستان غمانگیز هنگامی فاجعهآمیزتر میشود که این حقیقت را در نظر آوریم که همان توانایی تکنولوژیکی که سرهمبندی غیرمعقول کالاهای فعلی را ممکن ساخته است، به همان میزان قدرتمند است که میتواند بخش عظیمی از منابع تجدیدناپذیر جهان را تخریب کند و از میان ببرد.
دنیای ما حجم محدودی از منابع طبیعی را در اختیار ما قرار داده است که فرآیند تولید فعلی، سالانه بخشی از این منابع را از میان میبرد. تولید ناخالص ملی که بیشتر کشورهای جهان تا اندازه زیادی دلمشغولی آن را دارند، در واقع، گزارشی سالانه است که اساسا به میزان منابع طبیعی در دسترس هر کشور بستگی دارد. هنگامی که این منابع پایان یابند، ماجرای تولید ناخالص ملی هم تمام خواهد شد. هر چه تولید ناخالص ملی فعلی ما بالاتر باشد، تولید ناخالص ملی در آینده ـ وقتی آثار مصرف بیرویه منابع طبیعی احساس شود ـ پایینتر خواهد بود. این حقایق اساسا ساده و ابتدایی، از همه کتابهای درسی اقتصاد حذف شدهاند. برنامهریزان و سیاستمدارانی که برای زندگی آینده ما تصمیم میگیرند و بر ما حکومت میکنند، اساسا به چنین حقایقی توجه ندارند. دانشمندان و متخصصان تکنولوژی نیز که مصرف بیرویه منابع طبیعی را از طریق توسعه ظرفیت تکنولوژیک سرعت میبخشند، نسبت به این موضوع خودآگاهی ندارند.
استخراج و استفاده از منابع طبیعی به شدت نابرابر صورت میگیرد. 80درصد منابع جهان در کشورهای توسعهیافته و 20 درصد آن در جهان
سوم مصرف میشود. این توزیع نابرابر منابع طبیعی، کیفیت کالاهای تولید شده را نیز مشخص میکند. برای تولید کالای مخصوص بازار ثروتمندان، تکنولوژیهای پیچیدهای ایجاد شده است تا کالاهای با کیفیت برتر را فراهم کند. بخش عظیمی از تولید ناخالص ملی جهان صرف این کالاهای مصرفی و نیز کالاهای سرمایهای یا تکنولوژیهایی برای تولید این کالاهای مصرفی میشود. این در حالیاست که جهان سوم صرفا 20 درصد از منابع طبیعی جهان را مصرف میکند. از آنجا که درآمدهای ملی به طور نابرابر توزیع شدهاند، بخش بزرگی از این منابع نیز صرف تولید همان کالاهای مصرفی باکیفیتی میشود که در کشورهای توسعهیافته از آنها استفاده میشود یا صرف وارد کردن تکنولوژیهای معطوف به سرمایه برای تولید کالاهای مصرفی ثروتمندان میشود. بنابراین، صرفا بخش کوچکی از منابع جهان صرف تولید کالاهایی برای بقای اکثریت فقر جهان سوم یا ایجاد کالاهای سرمایهای ساده میشود که کشاورزان فقیر، صنعتگران خردهپا و بازرگانان کوچک از آن استفاده میکنند.
در روند فعلی تحلیل منابع و استفاده غیرمنطقی از منابع طبیعی جهان، نیرو و دینامیسم اصلی این حرکت در اقتصاد سیاسی و نظامهای اجتماعی ـ اقتصادی جوامع قرار دارد که سبب رشد رقابت میان شرکتها و ملتها میشود. البته نقش علم و تکنولوژی در این میان بسیار بااهمیت است. اگر سطح تکنولوژی پایین باشد، ممکن است باز هم نابرابری وجود داشته باشد، ولی درجه استخراج و تحلیل منابع پایین خواهد بود.این در حالی است که در جهان واقعی، سطوح تکنولوژیک بر اثر فشار رقابت میان شرکتها و کشورها (نه فقط در حیطه اقتصاد، بلکه حتی در حیطه نظامیگری) به سرعت در حال افزایش است و به این ترتیب، تحلیل منابع نیز به سرعت
صورت میگیرد.علاوه بر این، ظرفیت تکنولوژیک فزاینده جهان توسعه یافته همواره سبب عقبماندگی بیشتر جهان سوم میشود و بنابراین، فاصله و نابرابری میان ملتها همواره افزایش مییابد.
بهرهگیری شمال از علم و تکنولوژی مدرن، در استثمار اقتصاد ضعیف جهان سوم نقش اساسی دارد. کشورهای ثروتمند از تکنولوژیهای صنعتی و کشاورزی خود برای تولید کالاهای مازاد که قادر به مصرف آن نیستند، استفاده میکنند و این کار، خود، بخشی از مشکل توسعهیافتگی بیش از اندازه یا انباشت بیش از اندازه سرمایه است. آنگاه این کالاهای مازاد صنعتی و کشاورزی با قیمت پایینتر به بازار جهانی عرضه میشوند و به سقوط شدید قیمت کالاهای جهان سوم میانجامند. به این ترتیب، درآمد و استانداردهای زندگی فقیران کاهش مییابد. علاوه بر این، تکنولوژی و نظامهای اطلاعاتی مدرن، بانکها و شرکت های فراملیتی را قادر میسازد [دامنه فعالیتهای خود را] در کشورهای در حال توسعه گسترش دهند و این کشورها را بیش از پیش در بازار جهانی فرو میبرد.
وقتی کشورهای جهان سوم خود را در بازار جهانیغرق دیدند، راه ورود کالاهای صنعتی خویش را به کشورهای پیشرفته مسدود خواهند یافت؛ چون موانع تعرفهای ـحمایتی کشورهای ثروتمند از ورود کالاهای آنها جلوگیری میکند. همچنین کشورهای جهان سوم درخواهند یافت کشورهای ثروتمند، تکنولوژیهای جدید را به نفع خود ایجاد کردهاند. مثلاً کشورهای ثروتمند با یافتن منابع جایگزین و استفاده کمتر از منابع در تولید کالاها، وابستگی خود را به مواد خام جهان سوم کاهش دادند. به این ترتیب، قیمت صادرات و درآمدهای جهان سوم در حالی به شدت کاهش مییابد که مجبورندبرای سود وامهای گذشته،پول بیشتری بپردازند.
در جهان سوم، ماهیت توسعه، تابعی از نگاه شمال به این مفهوم است؛ با این تفاوت که توسعه جهان سوم، توسعهای وابسته است. در جهان سوم، رشد اقتصادی به معنای استخراج بیرویه منابع طبیعی برای صادر کردن به شمال و استفاده از مازاد درآمد این صادرات و وامهای خارجی برای ساختن زیربناهای گرانقیمت و سرمایهگذاری در تکنولوژیهای سرمایهمحور است که سود اصلی آن به جیب کارخانهها و کشاورزیهای صنعتی بزرگ میرود.
بخشهای بازرگانی شده اقتصاد که زیر سلطه تکنولوژی و منابع مالی و فیزیکی آن قرار دارند، اقتصاد سنتی را کاملاً تحت تأثیر قرار میدهند و بخشهای موفق اقتصاد را فتح میکنند. از این رو، درصد بسیار بالایی از مردم، از زندگی اقتصادی و کاشانه خود آواره میشوند.
تکنولوژیهای بومی جهان سوم از بسیاری جهتها مانند: زمینهسازی برای اشتغال، کنترل تکنولوژی از سوی جامعه یا تولیدکنندگان، کنترل روند تولید، رعایت عدالت و سازگاری با محیط زیست، بر انواع تکنولوژیهای مدرنی که امروزه جهان سوم را اشغال کرده است، برتری دارد. با این همه، این تکنولوژیهای بومی در حال حاضر، تحت تأثیر بخشهای تجاری شده اقتصاد و با تهدید «فرهنگ مصرفی» که ذایقه مردم را از فرهنگ بومی به مدلها و کالاهای فرهنگ غربی تغییر میدهد، در حال کنار نهاده شدن هستند. بنابراین، غرق شدن کشورهای جهان سوم در وابستگی به نظام جهان مدرن، فاجعهای را پیش روی کشورهای جهان سوم قرار داده است. حال آنکه توسعه پایا که ضرورتی برای آینده کشورهای جهان سوم است، نیازمند استفاده معقول از منابع این کشورها برای توسعه صحیح آنهاست. از این رو، اکنون زمان آن [فرا] رسیده است که جهتگیریهای خود را در مفاهیمی مانند علم، تکنولوژی و توسعه تغییر دهیم.
اقتصاد بینالمللی و نظم مالی فعلی باید به طور اساسی تغییر کند تا قدرت اقتصاد، سرمایه و درآمد به صورت متناسبتری توزیع شود. از اینرو، جهان توسعهیافته باید مجبورشود از سطح غیرمعقول و بسیار بالای مصرف خود بکاهد. اگر چنین امری صورت گیرد، سطح تکنولوژی صنعتی نیز پایینتر خواهد آمد. در این صورت، دیگر نیازی نیست انرژی، مواد خام و منابع فراوان طبیعی که اکنون صرف تولید کالاهای اضافی میشوند تا «تقاضای مؤثر» موجود در بازار را حفظ کنند و ماشینهای اقتصادی غولآسا را در حال حرکت نگه دارند، هدر بروند. تکنولوژی بومی که برای جهان سوم، مناسب به نظر میرسد (اگر به شرایط اجتماعی و زیستمحیطی توجه کنیم) به عنوان جایگزینی برای تکنولوژیهای پیشرفته، ولی کهنه جهان توسعهیافته، کاملاً ضروری به نظر میرسد. با این حال، این آرزو که کشورهای توسعهیافته به صورت داوطلبانه، دست به این کار بزنند، اساسا نامحتمل است. چنین اقداماتی باید به صورت اجبار صورت بگیرد؛ ایجاد اتحاد و پشتیبانی از افراد و گروههای پیشرو در جهان اول و سوم بسیار مهم است؛ افراد و گروههایی که باید نظام اقتصاد بینالمللی فعلی را به چالش بکشند و تغییر دهند.
آینده سازگار با محیط زیست جهان، فقط در جهان سوم امکان تولد دارد. در بسیاری از مناطق جهان سوم، مناطق بزرگی با اقتصاد سازگار با محیط زیست و نظامهاییاز زندگی یافت میشود که در جهان پیشرفته کاملاً از میان رفتهاند. ما نیازمند شناسایی این مناطق و کشف مجدد آگاهیهای فرهنگی و تکنولوژیک از نظامهای بومی کشاورزی، صنعت، خانهسازی، آبیاری، بهداشت، داروسازی و فرهنگ هستیم.
این سخن به معنی پذیرش بیچون و چرای هر امر سنتی و اعتقاد احساسی به گذشتههای طلایی برای بازگشت همه جانبه به آن دوران نیست. در بسیاری از تکنولوژیها، مهارتها و روندهای بومی که هنوز بخشی از زندگی جاری جهان سوم هستند، با «توسعه پایدار»، سازگارند و در هماهنگی با طبیعت و جامعه قرار دارند. باید به این نظامهای معرفتی بومی توجه خاص و لازم شود و با برخورداری از حمایت لازم توسعه یابند. البته باید توجه داشت این نظامهای معرفتیرا نظام مدرن علم و تکنولوژینبلعد.
دولتها و مردم جهان سوم ابتدا باید بر دلمشغولی خود [نسبت به احساس وابستگی] به تکنولوژیهای مدرن چیره شوند. ما باید از دلمشغولی به ابزارها و تولیدات مدرن که نیاز به آنها را جهان صنعتی ایجاد کرده است، دست برداریم و به سوی خشکاندن ظرفیت و نیاز به ارضای «تقاضای مؤثر» حرکت کنیم.
ما نیازمند ابداع و تلاش برای اجرایی کردن سیاستهایی سازگار با محیط زیست و مناسب با شرایط اجتماعی برای تأمین نیازهای خود هستیم. ما نیازمند تکنولوژیهای مناسبی برای کشاورزی و صنعت هستیم. از آن مهمتر، نیازمند تعیین اولویتهای خود در مورد این نکته اساسی هستیم که کدام یک از کالاهای مصرفی را تولید کنیم. ما نمیتوانیم «تکنولوژی مناسبی» را بپذیریم که کالاهای نامناسب تولید میکند، بلکه برای اجرایی کردن تکنولوژیهای مناسب جهت تولید کالاهای مناسب مبارزه کنیم؛ تکنولوژیهایی که کاربردشان، بیخطر و پایاست و نیازهای اساسی و انسانی را برآورده میسازند و منابع زیستمحیطی و طبیعی را تخریب و تباه نمیکنند.
شاید مهمترین بخش مبارزهای که نیازمند آن هستیم، تلاش برای مقابله با «مغزشویی»های صورت گرفته در مردم جهان سوم، به دلیل نفوذ فرهنگی
جهان اول باشد. در این مبارزه باید تلاش شود شیوه زندگی، انگیزههای شخصی و ساختار اجتماعی جامعه ما از نظام صنعتی و تبلیغات فرهنگساز این نظام کاملاً مجزا شود.
1) WWW.Modern science in crisis.com، سیاحت غرب، شماره 34.
کارل گوستاو یونگ (1)
چکیده
انسان مدرن در کنار جهان قرار دارد، نسبت به گذشته و تاریخ احساس بینیازی میکند و خود را در نقطه اوج و کمال میبیند. از نگاه او، گذشته، متروک است و همین غرور فریبنده سبب شده است انسان مدرن از دین و اعتقادات فاصله بگیرد و به آرمانهایی چون توسعه تکنولوژی، دموکراسی اجتماعی و تضمین منافع اقتصادی دل ببندد. تحولاتی چون احساس پوچی از درون و رخ دادن جنگ جهانی در بیرون سبب شد تا این انسان در وضعیت بیاطمینانیقرار گیرد.
به اعتقاد نویسنده،راه برونرفت از این وضعیت، توجه دوباره انسان به ارزشهای دینی است. البته نه آن دین مادی شده انسان مدرن، بلکه دینی که منشأ الهام و فیض الهی باشد.
انسانی که وی را مدرن میخوانیم ـ یعنی انسانی که نسبت به زمان حاضر،بیواسطه، آگاه است ـ به هیچوجه انسان معتدلی نیست. او بیشتر مثل انسانی میماند که روی قلهایایستاده است و خود را کاملاً جدا از جهان میداند و در جایی قرار دارد که آینده بیپایان پیش روی اوست و بالای سرش آسمانها هستند و در پایین، همه بشریت با تاریخیآکنده از همه ابهامهایمربوط به دوران باستان قرار دارد.
1) .Carl Gustav ung، روانشناس مشهور سوییسی و پایهگذار مکتب روانشناسی تحلیلی.
انسان مدرن در تنهایی خود درمییابد که شیوههای زندگی سنتی، برای او خستهکننده است. از منظر تاریخی هم ارزشها و تلاشهای عوالم پیشین، دیگر نفعی به حال وی ندارند. بنابراین، او به فردی «غیرتاریخی» در عمیقترین مفهوم خود تبدیل شده است و خودش را از توده انسانها که تماما در هالهای از سنتها زندگی میکنند، دور میکند. در حقیقت، او تنها هنگامی سراپا مدرن است که کاملاً در کنار دنیا قرار گیرد و همه آن چیزهایی که متروک شدهاند، در پشت سر وی قرار گیرند.این انسان در نهایت، به انسان حقیقتا مدرنیتبدیل میشود که از انسانیت به درآمده است؛ روحی که تهی بودنش، حاصل تنهایی ناخواسته انسان مدرن است و همین امر سبب بیاعتباری او میشود.
میتوان به این خیال بیهوده دل بست که ما در اوج و قله تاریخ بشریت هستیم و در مرحله تکمیلی و پایانی قرون بیشمار قرار داریم. باید بدانیم این، چیزینیست بیش از اقرار به تکبری که ما نسبت به بیمحتوا بودن خود داریم. علاوه بر آن، ما نسبت به امیدها و انتظارات قرون گذشته، ناامید هستیم. به حدود دویست سال فاصله گرفتن از آرمانهای مسیحی فکر کنید. ما به جای اعتقاد به بازگشت مسیح و هزاره آسمانی، شاهد جنگهای بیشمار هستیم.
حقیقت این است که ما به دلیل چنین تحولاتی، باید دوباره روحیه تواضع را در خود پرورش دهیم. ما باید بدانیم که هر چند این موضوع حقیقت دارد که انسان مدرن اکنون در اوج قرار گرفته است، ولی او هم فردا پشت سر گذاشته خواهد شد. او در واقع، در پایان یک عصر قدیمی توسعهخواهی قرار میگیرد. انسان مدرن، بدترین یأس قابل تصور را در امید بستن به نوع بشریت دارد و از این امر هم آگاه است. او دیده است که علوم و تکنولوژی
و سازماندهی چهقدر مفید هستند و در همان حال، دیده است که آنها چهقدر میتوانند فاجعهآمیز باشند. وقتی میگویم انسان مدرن از چنین پیآمد تقریبا مهلکی رنج میکشد، از منظر روانشناختی، اغراق نمیکنم و در نتیجه، انسان مدرن به درون وضعیت بیاطمینانی فرو غلتیده است.
من دارم ایمانم را به امکان سازماندهی عقلانی جهان از دست میدهم و ایمان به رؤیای دیرینه هزاره که در آن، صلح و وفاق حاکم خواهد شد، در من ضعیفتر شده است. شکاکیت انسان مدرن نسبت به همه این موضوعهاسبب شده است وی در شورآفرینی و هواخواهی سیاسی و اصلاح جهان دلسرد شود.
جهان برای انسان قرون وسطا کاملاً متفاوت بود. برای وی، زمین به طور جاودانی ثابت بود و در مرکز عالم قرار داشت و این عالم به همراه خورشید به دور آن میچرخیدند و خورشید، مشتاقانه، گرمایش را به زمین ارزانی میکرد. انسانها همه فرزندان خدا بودند و تحت توجه عاشقانه باری تعالی قرار داشتند؛ خدایی که آنها را برای برکت جاودانی آماده میکرد. همه دقیقا میدانستند که چه باید بکنند و به منظور صعود از این دنیای فانی و رسیدن به یک جهان فناناپذیر و وجود برخوردار، با دیگر انسانها، چهطور باید رفتار کنند. به نظر میرسد چنین زیستنی، دیگر برای ما و حتی در رؤیاهایمان هم وجود ندارد.
انسان مدرن تمام اطمینان خاطر ماوراءالطبیعی خود را نسبت به برادر قرون وسطاییاش از دست داده است و به جای آن، آرمانهایی نظیر امنیت مادی، رفاه همگانی و انسانگرایی را ایجاد کرده است. اتکا به این آرمانها، خوشبینی فوقالعادهای را میطلبد و میتوان اعتراف کرد که این آرمانها دیگر چنگی به دل نمیزنند. علم حتی مأمن باطنی انسان را هم تخریب کرده
است. جایی که زمانی سایهبان و پناهگاه بوده است، به مکان وحشت تبدیل شده است.
بیتردید، رشد سریع علاقه به «روانشناسی» در چند دهه اخیر نشان میدهد که انسان مدرن تا حدود زیادی توجه خود را از امور مادی به روندهای درونی خاص خودش معطوف کرده است.چنین گرایشی در زمان حاضر به علم روانشناسی، نشانه این است که انسان چیزی را از زندگی روانی و باطنی خود انتظار دارد که نمیتواند آن را از دنیای بیرونی دریافت کند؛ وظیفهای که ادیان ما بدون شک باید بدان بپردازند.
فکر نمیکنم علاقه موجود به روانشناسی به عنوان یک علم، امری عادی باشد، بلکه این امر به علاقه وسیعتر به همه انواع پدیدههای روحی، مثل اعتقاد به ارواح، طالعبینی، خداشناسی و غیره مربوطمیشود. جهان چنین پدیدهای را از پایان قرن هجدهم تاکنون ندیده است. ما تنها میتوانیم آن را با شکوفایی و رشد معنوی قرنهای نخست و دوم پس از میلاد مسیح مقایسه کنیم. (1)
1) فصلی از کتاب Modern Man in Search of a Soul، سیاحت غرب شماره 38.
جرمی ریفکین (1)
چکیده
پیدایش و گسترش اندیشههای عصر روشنگری، به تولد انسان مدرن انجامید؛ تولدی که تنها با گذشت دو قرن، زمینهساز ظهور نسل جدیدی از بشر یا همان انسان پست مدرن شده است. انسان پست مدرن برخلاف پدران و مادرانش، در حال تجربه زندگی در دنیایی بس متفاوت است؛ دنیایی که با حقایق ساختگی همراه شده و مسافرانی «دمدمی مزاج» و «حقیقتگریز» را با خود همراه ساخته است.
هم اینک، نمونه نخستینِ بشر جدید متولد شده است. اینان نژادی از بشریت هستند که بخشی از حیات خود را با زندگی سرخوشانهای در فضایی مجازی که در دنیاهایی متفاوت شکل گرفته است، سپری میکنند. چنین نژادی به انباشت و جمعآوری اشیا و کالاها کمتر علاقه دارد و بیشتر در پیبرخورد با تجربههایی جالب و سرگرمکننده است. این زن و مرد جدید، به قدرتی دست یافتهاند که میتوانند. در یک زمان، در دنیاهایی موازی، به تعامل و ارتباط با یکدیگر بپردازند و در رویارویی با هر حقیقتی، خواه واقعی و خواه ساختگی، نقاب شخصیت از چهره برگیرند و نقابی جدید بر چهره خود بزنند.
1) Jeremy Rifkin.، نویسنده و اقتصاددان امریکایی و مشاور و فعال سیاسی.
روبرت جی لیفتونِ روانشناس، این نسل جدید را بشر «دمدمی» مینامد؛ بشری که در بحبوحه توسل به الگوهایی از توسعه که مصلحت و سود را بر حیاتش مسلط ساخته است، رشد میکند. سلامت چنین بشری، به سازمانها و انجمنهایی خاص سپرده شده است. حیات چنین انسانی، عمدتا ناایستاست و در فعالیتهایی موقتی خلاصه میشود و کمتر همانند پدران و مادرانش، زندگی ایستا و باثباتی را تجربه میکند. این بشر، به دنیای خود به دیده دورهای گذرا و به زندگانی خود در قالب مجموعهای از کارکردها و کنشهای صرف مینگرد. این نمونه از بشر، همواره در حال نوسازی خویش و تطبیق با شیوههای جدید زندگی است.
[گفتنی است] همه این تحولات، آغاز مرحله گذر از دوره مالکیت و بیانگر دوره جدیدی است که حیات آدمی با دنیایی از شبکهها و ارتباطات پیوند خورده است. برای چنین نسلی، دسترسی به اطلاعات، به منزله حیات و دسترسی نداشتن، در حکممرگ است. آری، این نسل همان نسلی است که دورهای را تجربه میکند که تاریخنگار فقید انگلیسی،آرنولد توینبی آن را «عصر پست مدرن» نامیده است. این عصر در تضادی جدی با «عصر مدرن» است؛یعنیهمان عصری که در آن، روابط مالکیت خصوصی، در عمل، بر هر جنبهای از روابط اقتصادی و بر بخش بزرگی از تعاملات اجتماعیاثر میگذاشت. خلاصه اینکه تمایز اصلی این عصر نوپا با عصر مدرن، در گسترش دامنه دسترسی آدمی به موازاتِ افول مقوله مالکیت است.
به راستی، چه چیزی این دو عصر را تا این اندازه از یکدیگر متفاوت ساخته است؟ پاسخگویی به این پرسش، از یک سو، ساده است و از سوی دیگر، پیچیده. عصر پست مدرن، در دورهای نوین از حاکمیت کاپیتالیسم و بر پایه سوداگرانه کردن زمان، فرهنگ و تجربههای ملموس، استوار شده
است. این در حالی است که عصر رو به زوال مدرن، نمایانگر دوره ابتداییتری از شکلگیری کاپیتالیسم بود؛ دورهای که بر پایه سوداگرانه کردن زمان و منابع طبیعی، کار بشری و تولید و ساخت کالاهای مورد نیاز شکل گرفته بود.
مدرنیته یا به عبارتی دیگر، دورهای که تقریبا از عصر روشنگری در قرن هجدهم تا پایان جنگ جهانی دوم گسترش داشت، با پیروزی«مالکیت خصوصی» به عنوان اساس ساختار روابط بشری و ظهور عقلگرایی، علمگرایی، مادیگرایی، ایدئولوژیها و اندیشه «پیشرفت خطی» به عنوان روبناهای فلسفی و فکری نظام مالکیت خصوصی همراه شد.
ویژگی اساسی عصر مدرن، باور داشتن این اندیشه بود که دنیا بر پایه قوانینی نامتغیر و قابل پیشبینی اداره میشود.فرانسیس بیکن که او را معمولاً «پدر علم جدید» میخوانند، در حقیقت،ارایه کننده روشی برای کشف رمزهای طبیعت بود. در نظر وی، عقل بشری این توان را دارد تا از طبیعت فاصله بگیرد و در مقام شاهدی بیطرف، آن را مطالعه کند. بیکن به طبیعت همچون روسپی همهجایی مینگریست و بر این عقیده بود که باید با اعمال خشونت، آن را زیر فشار قرار داد. پس طبیعت را قالب گرفت و شکل مورد نظر خود را بدان بخشید تا مرزهای امپراتوری بشر گسترش یابد و هر چیز ممکن و موجود را در گستره هستی، به کنترل خود درآورد. بیکن با استفاده از «روش علمی»، متقاعد شده بود توسل به چنین روشی، این امکان را برای آدمی فراهم میآورد تا به قدرتی دست یابد که بر طبیعت حاکم شود و بدین شکل، بنیانهای طبیعت را ضعیف و متزلزل سازد.
در مرحله بعدی، فیلسوف و ریاضیدان عصر روشنگری؛ یعنی دکارت، نگاهی مکانیکی از جهان به بشریت تبیین کرد. در نظر وی، طبیعت از مؤلفههایی کمّی و ریاضیوار تشکیل شده و جهان بر پایه الگوهایی مکانیکی و مشخص بنا نهاده شده است که سرعت و مکان، شکلدهنده گستره و دامنه آن هستند. به دنبال طرح چنین اندیشههایی بود که نوگرایان، اندیشه تکامل را مطرح کردند. استدلال آنها بر این بود که عصر طلایی، نه در گذشتهای دور،بلکه در آیندهای قابل بحث، تحقق خواهد یافت. در نظر آنان، هنرمندی، مهارت، خواست، اراده بشری و نه دخالت الهی، بشریت را به ساختن بهشت زمینی یا همان مدینه فاضلهای که انباشته از مادیّت خواهد بود، رهنمون میسازد. اشرافزاده فرانسوی،مارک دی کندورسه با اطمینان در این باره گفت: «هیچ حد و مرزی برای پیشرفت تواناییهای بشر وجود ندارد.... کمالپذیری بشر کاملاً نامحدود است... و از همین روست که گسترش چنین کمالپذیریای، فراتر از کنترل هر نیرویی است که بخواهد سدّ راه آن شود... خلاصه این که، هیچ محدودیتی جز خود گستره جهان که طبیعت بر آن بنا شده، وجود ندارد».
جهانبینی عصر روشنگری، نظریهای بسیار فراگیر برای تشریح عملکرد نظام جدید اجتماعی ارایه کرد که با توسعه سرمایهسالاری گسترش یافته بود.فیلسوفان و روشنفکران این عصر، جملگی متقاعد شدند که اندیشه منطقی و محاسبههای دقیق و ریاضیوار میتواند گشاینده رموز جهان و اعطاکننده قدرت خداوندی به بشر باشد تا به مدد آن بتواند طبیعت و حتی طبیعت بشری را به سیطره خود درآورد. در اواخر قرن بیستم، ریاضیدان و فیلسوف بزرگ انگلیسی،برتراند راسل در یکی از آثار خود، به این نکته اشاره کرد که علم ـ و به ویژه ریاضیات ـ رفتار بشری را به دقت رفتار ماشینها بدل خواهد ساخت.
این گونه نگرشهای نوگرایان، با اندیشه روابط مالکیت خصوصی همراه شد. در چنین پیوندی، این ایده مطرح شد که اگر جهان طبیعی هم قابل حدس و هم قابل بهرهبرداری باشد، پس آنهایی که با مهارت و کار و تلاش خود، طبیعت را به کالا تبدیل میکنند، باید در نتیجه تصاحب ثمره تلاش خود، امتیازهای بیشتریبه دست آورند. البته این موضوع، همان چیزی بود که جان لاک در نظریه مالکیت خود به تشریح آن پرداخته بود. در چنین شرایطی،دنیای سلسله مراتبی و عمودی آثار قرون وسطا جای خود را به دنیای افقی و جدیدیداد که با چشماندازها محصور شده بود.
هایزنبرگ با طرح اندیشه «تعیّن ناپذیری» و وارد کردن آن به عرصه علم، اندیشههای عصر مدرن را به چالش کشید. طرح چنین اندیشهای، دنبال کردن اندیشه بیکن را دشوار کرد که گفته بود جهان صرفا از مجموعهای از فاعلهای دانا تشکیل شده است که بر مفعولهایی منفعل اثر میگذارند. همچنین در نگاه نیوتن به جهان تردید حاصل شد که آن را متأثر از عوامل مستقل و قابلپیشبینی میدانست.
نظریههای جدید درباره ماده و انرژی، آسیبهایی جدّی به اندیشه روشنگری وارد کرد. فیزیک جدید با ردّ ثبات در اشیا، آنها را نه مستقل از زمان،بلکه جاری در زمان معرفی کرد. طرح دیدگاه آلفرد نورث وایتهد درباره مفهوم «فضا»، به تزلزلی جدّی در پنداشتن فضا به عنوان مؤلفه اصلی طبیعت انجامید؛ چنین اندیشههایی در همین جا متوقف نشد و مفاهیم و حقایق فیزیکی و مادی دنیای مدرن را سخت متحول ساخت. برخلاف گذشته، به دنیا به دیده مجموعهای از الگوهایهمیشه در حال تغییر نگریسته شد کههمه چیز در آن در حرکت و جنب و جوش بودند. در این دیدگاه، طبیعت به مثابه آن ماهیتی است که نه بر پایه قوانین تغییرناپذیر، بلکه بر پایه مجموعه کنشها و کارکردهای در حال تغییر و بیثبات بنیان نهاده شده است.
پیدایش و اثرگذاری این اندیشهها، صرفا به فیزیک، شیمی و ریاضیات ختم نشد و علوم انسانی نیز سخت از این اندیشهها اثر پذیرفت. بر اساس نگاه پست مدرنها، دنیا، ساخته دست آدمی است که با داستانها و حکایتهاییساخته میشود که آنها را به میل و انتخاب خود سرهم میکنید. چنین دنیایی، نه هدفمند،بلکه تصادفی، و نه بر پایه حقایق و واقعیتها،بلکه بر مبنای سناریوها و خواستههای مورد نظرمان شکل گرفته است.حقیقت در این دنیا، نه آن چیزی است که میراث گذاشته میشود و از نسلی به نسل دیگر منتقل میگردد، بلکه آن مفهومی است که ما در هر دورهای از حیاتمان، به میل و خواسته خودمانمیسازیم.
چنین تغییرهایی، کل جهان را به صحنه نمایش بدل میسازد و همه تجربههای بشری را در آن شبیهسازی میکند. زمانی، یکی از پست مدرنهای فرانسوی اظهار داشت: «اگر کودکی بیشتر اوقات بیداریاش را در مقابل صفحه تلویزیون بگذراند، پس از چندی، دیگر حقیقت برایش مفهومی نخواهد داشت». ژان بودریارد در این باره میگوید: «تلویزیون در این عصر، دیگر نه مابهازایی برای حقیقت، بلکه مفسّر و تجسمگر دنیاست و اصلاً تلویزیون عین دنیاست!»
امروزه تلویزیون و فضاهای مجازی حاکم، به مکانی برای گذراندن اوقات فراغتمان و نیز به محلهایی برای خلق زندگی فردی و اجتماعی ما بدل شدهاند. نسل جدید، جهان واقعیت و رویدادهایش را در مقایسه با آنچه در صفحه تلویزیون دیده و تجربه کرده است، تعبیر و تفسیر میکند. یکی از منتقدان فرهنگیبه نام ابی هاردیسون در این باره میگوید: «امروزه برای بسیاری از مردم، یک رویداد موثق نیست یا به عبارتی، واقعی نیست، مگر اینکه آن را بر صفحه تلویزیون مشاهده کنند». (1)
1) فصلی از کتاب عصر دسترسی The Age of Access، سیاحت غرب، شماره 15.
چارلز تیلور(1)
چکیده
از نظر چارلز تیلور، سه معضل اساسی جامعه مدرن بدین شرح است:
به هم ریختن نظم سلسله مراتب سنتی ـ نظمی که به انسان و اشیا، بر اساس جایگاهشان در زنجیره هستی، معنا میبخشد ـ که فرد را به خود وانهاد و به او محوریت بخشید. بحران فقدان معنا و «فردگرایی»، حاصل این طغیان بود.
تنظیمات اجتماعی را دیگر نه چنین نظمی، بلکه ملاکی به نام «عقلانیت ابزاری» معین میساخت. ملاکهای اخلاقی رنگ باختند و اشیا به عنوان ابزارهایی برای حداکثرسازی رفاه مادی رخ نمودند. راهحلهای تکنولوژیک به قیمت پیآمدهای زیستمحیطی و انسانی ترویج شدند که سرانجامی جز محصور کردن انسان و کممایه ساختن زندگی بشری در پی نداشت.
آزادی، که غایت آمال غربیان بود، زیر چکمه «استبداد مدرن»، رنگ باخت. که اینبار بهوسیله دولتهایبه ظاهر دموکراتیک رقم خورده بود. درگیر و دار نهادهای مدرن و در حصار ساختارهای جامعه تکنولوژیک، سبک خاصی از زندگی تحمیل شد و اختیار از انسانها سلب شد.
1) Charles Taylor،استاد فلسفه و علوم سیاسی در دانشگاه مکگیل کانادا.
قصد دارم دربارهبرخی معضلهای مدرنیته صحبت کنم. منظورم ویژگیهایی است از فرهنگ و جامعه معاصرمان که مردم آنها را چونان افول یا سقوطی تجربه میکنند، یا حتی گروهی آن را چونان «پیشرفتهای» تمدنمان در نظر میگیرند. برخی گمان میکنند چنین انحطاط پراهمیتی در طول سالیان یا دهههای اخیر رخ داده است، ولی بر سر درونمایههای این انحطاط وحدت نظر وجود دارد. این درونمایهها حول چند مضمون محوری میچرخد. میخواهم در اینجا دو درونمایه محوری را شناساییکنم و سپس به درونمایه سومیبپردازم که از آن دو حاصل میشود. این سه محور همه موضوعها راپوشش نمیدهند، ولی تا اندازه زیادی گویای چیزهایی هستند که ما را در برخورد با جامعه مدرن، از یک سو، به شگفتی وا میدارد و از دیگر سو میرنجاند.
اولین منشأ نگرانی، فردگرایی است. البته فردگرایی همان چیزی است که افراد زیادی آن را عالیترین دستاورد تمدن مدرن مینامند.
آزادی مدرن با شکستن افقهای اخلاقی قدیمیتر به دست آمد. مردم [در نظم سنتی] عادت کرده بودند تا خود را چونان جزئی از نظمی بزرگتر ببینند. این نظمِ سلسله مراتبی حاکم بر جهان، در جامعه بشری نیز بازتاب مییافت. آزادی مدرن از بیاعتبار شدن چنین نظمهایی حاصل شد.
چنین نظمهایی، ما را محدود میساختند، ولی به جهان و فعالیتهای اجتماعی معنا و مفهوم میبخشیدند. بیاعتبار شدن این نظمها را «دلزدگی»
1) Individualism.
از جهان نامیدهاند و این نگرانیهمیشه مطرح شده است که افراد به همراه از دست دادن نظم و سلسله مراتب سنتی، چیزهای مهم دیگری را هم از دست دادهاند. انسانها دیگر درکی از اهداف عالی ندارند و اینکه خود را برای چیزی فدا کنند، برایشان بیمعناست. به بیان دیگر، ما از نبود شور و اشتیاق ضربه میخوریم. کیرکگارد «عصر حاضر» را همین گونه معرفی میکرد و «انسانهای واپسین» نیچه، در حضیض نهایی این انحطاط قرار دارند. آنها هیچ آرمان و آرزویی در زندگی ندارند و تنها در جستوجوی «آسایشی فلاکتبار» هستند.
این بیهدفی، با کوتهنظری نیز ارتباط دارد. انسانهای مدرن نگرشهای وسیعتر را از دست دادهاند؛ زیرا تمرکز آنها بر زندگی فردی خودشان است و بس. تساوی دموکراتیک، به گفته توکویل، افراد را به سوی خودشان میکشاند.علت اینکه زندگی کممایه و کوتهبینانه شده است و اینکه این امر با یک خودشیفتگی غیرعادی و افسوس مرتبط است، به صورتهای خاص فرهنگ معاصر برمیگردد.
٢. عقلانیت ابزاری(1)
دلزدگی و ناامیدی از جهان با یک پدیدار بسیار مهم دیگر دنیای مدرن مرتبط است که آن نیز بسیاری از مردم را آزرده ساخته است. میتوانیم این پدیدار را تفوق «عقلانیت ابزاری» بنامیم. مقصود من از عقلانیت ابزاری، نوعی از عقلانیت است که ما آن را هنگام محاسبه بیشترین کارکرد اقتصادی ابزارها برایبه دست آوردن نتیجهای خاص به کار میگیریم. معیار موفقیت آن نیز دستیابی به حداکثر کارآیی و بهترین نسبت سود به هزینه است.
1) Instrumental Reason
شکی نیست که کنار نهادن نظمهای قدیم و سنتی، تمرکز بر عقلانیت ابزاری را وسعت بخشیده است. حال که جامعه دیگر ساختاری مقدس ندارد، وقتی که تنظیمات اجتماعی و شیوههای عمل، دیگر بر نظم اشیا یا برخواست و اراده پروردگار مبتنی نیست، این ساختارها و تنظیمات و شیوهها در دسترس همگان قرار میگیرند. اینها میتوانند از نو طراحی شوند تا نتایجی همچون شادی و رفاه را به عنوان هدف ما به بار آورند. ملاکی که بعد از این به کار گرفته میشود، عقلانیت ابزاری است. به همین صورت، حال که مخلوقات پیرامون ما معنای خود را که از جایگاهشان در زنجیره هستیریشه میگرفت، از دست دادهاند، این امکان ایجاد شد که با این موجودات به عنوان مواد اولیه یا ابزارهایی برای طرحهای خودخواهانه خویش رفتار کنیم.
از یک جهت، این تغییر، آزادیبخش بوده است، ولی یک نگرانی گسترده نیز وجود دارد که عقلانیت ابزاری، نه فقط حیطه عمل خود را وسعت میبخشد، بلکه همچنین تهدید میکند که زندگی ما را به تصرف خویش درآورد (و ما را زندانی خویش کند). ترس و نگرانی از این است که چیزهایی که باید به وسیله ملاکهای دیگر تعیین شوند، با معیار کارآیی یا تحلیل «هزینه - سود» تشخیص داده خواهند شد. از این رو، غایاتی که باید زندگانی ما را جهت دهند، تحتالشعاع تقاضای حداکثرسازی تولید قرار میگیرند و به فراموشی سپرده میشوند.
بررسی عقلانیت ابزاری در فضایی که تکنولوژی آن را احاطه کرده است، ما را به پذیرش این عقیده وادار میکند که باید به دنبال راهحلهای تکنولوژیکی باشیم، حتی هنگامی که پیآمدهای مختلفیدارند.
حدود 150 سال پیش، مارکس، در مانیفست حزب کمونیست، بیان کرد
که یکی از نتایج توسعه سرمایهداری این است که «هر آنچه، ثابت و پایدار است، در فضا ذوب میشود.» ادعای او این است که ابژههای ثابت و پرمعنایی که در گذشته به کار میگرفتیم، جای خود را به کالاهای قابل جایگزین، سریع و کم ارزش دادهاند که خود را با آنها محاصره کردهایم. آلبرت برگمان (1)از «پارادایم ابزار» سخن میگوید که به وسیله آن، ما هر چه بیشتر، از «التزام چند جانبه» به محیط زیستمان فاصله میگیریم و در عوض، به دنبال ایجاد تولیداتی هستیم که طراحی میشوند تا برخی منفعتهای محدود را برآورده سازند.چنین تهدیدی آنقدر سخت است که با آن نمیتوان مبارزه کرد، ولیدست کم میتواند جای خود را به متقاعدسازی بدهد.البته بدیهی است که سازوکارهای نیرومند زندگی اجتماعی، ما را به این جهت هدایت میکند.
مارکس وبر و دیگر نظریهپردازان بزرگ در جستوجوی این سازوکارهای غیر فردی برآمدهاند؛سازوکارهایی که وبر با اصطلاح تکاندهنده «قفس آهنین» مطرح ساخت و بعضی افراد خواستهاند از این تحلیلها این نتیجه را بگیرند که ما در مقابل چنین نیروهایی کاملاً بیپناهیم.
نهادها و ساختارهای جامعه صنعتیـ تکنولوژیک، انتخابهای ما را به شدت محدود میسازد و جوامع را نیز همچون افراد مجبور میکند برای عقلانیت ابزاری اهمیت قایل شوند.
افزون بر این، نوع دیگری از زوال و نبود آزادی هم وجود دارد که به صورت گستردهای درباره آن سخن گفته شده است که مشهورترین آن را
1) Albert Borgman
آلکسیس دوتوکویل مطرح کرده است؛ جامعهای که در آن، افراد همچون کسانی هستند که «در دل خود محصور شدهاند». در این حالت، افراد ترجیح میدهند در خانه خود بمانند و از مزایای زندگی خصوصیشان، خود لذت ببرند.
این امر، ظهور خطر استبداد جدید را در شکل و شمایل مدرن آن میسر میکند؛ استبدادی که توکویل آن را استبداد «غیر شفاف» نامیده است. دیگر مانند روزگار گذشته با ظلم و کشتار و تجاوز روبهرو نیستیم؛ دولت، مهربان و پدرمآب خواهد بود. حتی ممکن است صورتهای دموکراتیکی به خود بگیرد و انتخابات دورهای در آن انجام شود. با این حال، در واقع، همهچیز از «قدرت و قیمومیت بیحد و حصری» اثر میپذیرد که مردم کنترل محدودی بر آن دارند. به باور توکویل، تنها سپر حمایتی در مقابل این قدرت، یک فرهنگ گسترده سیاسی است که در آن مشارکت، قرب و ارزش دارد و مشارکت در سطوح مختلف دولت و همچنین در مجامع، داوطلبانه ارج نهاده میشود. اما جزءگرایی خودشیفته افراد در مقابل این فرهنگ قدعلم میکند، مشارکت کاهش مییابد، قدرت مجامع جانبی تحلیل میرود و آنگاه فرد در برخورد با دولت دیوانسالار، تنها میماند و خود را به درستی، ناتوان احساس میکند. این امر، انگیزه شهروند را حتی بیش از پیش نابود میکند و چرخه وحشیانه استبداد غیرشفاف تکمیل میشود.
این سه معضل مدرنیته بود که به اختصار بدان اشاره کردم. نگرانی اول ناظر به آن چیزی است که میتوانیم آن را فقدان معنا بنامیم؛ محو شدن افقهای اخلاقی. دومین نگرانی به نابودی غایت در برخورد با عقلانیت ابزاری بیحد و حصر اشاره دارد و سومی، ناظر به نبود آزادی است. (1)
سیاحت غرب، شماره 29.
1) . WThe Ethics of Authenticity, charles Taylor , Harvard Chapter I: three Malaises univercity Press, 1992. ، (three Malaises)،
گفتوگوی اشپیگل باپرفسور هانس پتردوار (1)
چکیده
هانس پتر دوار، چشم انداز تیره ای را برای جهان آینده ترسیم می کند؛
درماندگی رو به افزایش انسان ها در زمینه تشکیل گروه ها و محافل
مشترک، نبود سنت و هویت و افزایش شکاف میان فردیت افراد، همه
و همه از جمله مصایب و مشکلات انسان فردا خواهند بود. دوار ٥٧
ساله، علاوه بر نابودی محیط زیست، از فروپاش ی جوامع آینده خبر
می دهد.
من سه خطر اصلی را فرا راه تمدن بشری می بینم؛ نابودی محیط زیست ،
فروپاشی اجتماعی و پایان ذخایر انرژی.
از آنجا که من آن را فروپاشی مقاومت ناپذیر جوامع می دانم. جوامعی که
اصولاً نمی توانند و نباید از تشکل ها و اجتماعات چشم پوش ی کنند . هر
جامعه ای به یک حداقل هم بستگی و ارتباط متقابل احتیاج دارد و تشکیل
اجتماعات مستلزم وابستگی متقابل انسان ها و وجود حس مس ئولیت پذیر ی
در میان آن هاست. این نوع از حمایت و موجودیت بشری به طور فزاینده ای
در حال رنگ باختن است.
1) Hanspeter Dower، مردمشناس و کارشناس تاریخ.
عوامل بسیاری در دنیای مدرن امروز در این امر دخیل هستند . پیش از
همه، کاپیتالیسم است که خواستار انعطاف پذیری و تحرک و جابه جا یی هر
چه بیشتر انسان هاست . انجمن ها و جوامع بشر ی فقط بند ی بر پا ی
فردیت گرایی کاپیتالیستی هستند. مصرف گرایی و انعطاف پذیر ی در زندگ ی
شغلی، دو خصلت عمده ای هستند که بشر امروزی، در نظام کاپیتالیستی باید
از آن برخوردار باشد. ایده آل ترین جوامع آینده، از مجردها ی خود خواسته
می خوانند. زندگی دو نفره بدون « دینکز » تشکیل خواهد شد. که امروز آنها را
دیگر جامعه ای وجود ندارد. آن چه با آن » : بچه. مارگارت تاچر یک بار گفت
روبه روییم، صرفا مجموعه ای از افرادی است که به طور فردی و جدا از دیگران
این جمله به خوبی فروپاشی جوامع مدرن را نشان می دهد. «. زندگی می کنند
تحولات ده قرن اخیر جوامع بشر ی را به طور خلاصه ، این گونه
توکویل ، نویسنده روشن بین و .« از چادرنشینی به گوشه نشینی » : می خوانند
سیاسی نویس، سال ها پیش، از تشکیل جوامع ی خبر داده بود که در آنها ،
انسان ها به طور انفرادی و فقط برای خود زندگی می کنند. در حقیقت، ما هم
به سمت تشکیل جوامعی حرکت کرده ایم که در آن، انسان ها چه از نظر
مادی و ظاهری و چه از نظر معنوی و درونی، تنها و جدا از یکدیگر زندگ ی
می کنند. انسان هایی که ارتباطشان با یکدیگر صرفا به مسایل ماد ی مربوط
می شود و دوستی هایشان بر پایه محاسبه سود و زیان است. هر چه می گذرد،
این انسان ها بیش از پیش، این پرسش را از خود می پرسند که: این امر چه
سودی برای من خواهد داشت؟
بر اساس این منطق شما، به تمامی جنبشهای شکل گرفته بر پایه فردیت انسانها باید به چشم تحرکات سراسر زیانآور دنیای مدرن امروز نگریست. آیا این اغراق نیست؟
متأسفانه باید بگویم، به هیچ وجه. برای مثال، به جنبش فمینیسم بپردازیم.
دلیل اقبال گسترده به این جنبش صرفا این بود که بازار امروز خواستار
مصرف کنندگان مستقل و متکی به نفس مؤنث است، نه زنانی که به عنوا ن
معشوقه و مادر، زندگی خود را فدای دیگران می کنند . تصاد فی نیست که
برخی نویسندگان زن، عشق مادری و عشق میان زن و شوهر را از ابداعات
جوامع مدنی قرن هیجدهم و نوزده م م ی خوانند ، در حال ی که ارتباطات
احساسی انسان با آن شدت و قوتی که در سبک ها ی ادب ی قرن هفدهم
منعکس شده اند، هرگز در هیچ دوره دیگری مطرح نبوده اند.
یک حقیقت تراژیک و غم انگیز در این ایدئولوژ ی وجود دارد که
طرفداران استقلال زنان باید از آن اطلاع داشته باشند. آنها باید بدانند که به
عنوان ابزار، در خدمت ارضای اهداف و خواسته های جامعه بازار ی مدرن
بوده اند. به دهه شصت بنگرید؛ به خواست جوامع آن دوران مبنی بر ارضا ی
بی حد و حصر نیازهای بشری. فمینیست ها بی آنکه بدانند ، به طلایه داران
کاپیتالیسم بدل شده بودند.
بی شک، جامعه کاپیتالیستی امروز، موفق ترین و مسلط ترین جامعه است .
این جامعه در درازمدت، از درون، خود را متلاشی خواهد کرد و پس از آن،
گونه های مختلف جوامع که بسیاری از آنها از هم اکنون گونه هایی منسوخ و
مرده به شمار می روند، یک رنسانس را تجربه خواهند کرد.
نبود سنت و هویت. البته از یک سو، پاره کردن بندها و سنت های دس ت
و پاگیر و کسب آزادی بیشتر ، امر ی مطلوب و رضایت بخش به شمار
می رود، ولی نکته در اینجاست که در حال حاضر، روحیه باری به هر جهت
بودن، ناامنی و متارکه بر افراد حاکم شده است . هیچ ثبا تی در شخصیت
انسان ها دیده نمی شود و گذشته ای هم که م ی توانیم هویتمان را در آن
جست وجو کنیم، ارزش و اعتبار خود را به سرعت از دست می دهد. دانیل بل،
انسان گذشته در پاس خ » : جامعه شناس، در یکی از نوشته هایش آورده است
این پرسش که تو که هستی؟ می گفت : من پسر پدرم هستم ، اما انسان
امروزین در مواجهه با این سؤال، هم چون آندره ایزرمان ، هنرپیشه ، پاس خ
.« می دهد: من، من هستم و هر کاری را به سادگی انجام می دهم
به نظر می رسد که شما با هرگونه خودمختاری و حق تعیین سرنوشت
فردی مخالف هستید.
هویت شخصی یک فرد ، وابسته به ارزش ها و معیارها یی است که
تاریخی دیرینه دارند. انسان هر قدر از سنت ها فاصله بگیرد، به همان نسب ت
از هویت خود فاصله گرفته است. با نگاهی به پروسه مدرن سازی م ی توانیم
به خوبی این روند بی هویتی انسانی را مشاهده کنیم.
در چنین دنیایی، هر قضاوتی، قضاوت سلیقه ای است. انسان ها
همان گونه که غذا و نوشیدنی خود را انتخاب م ی کنند ، دست به انتخاب
جهان بینی می زنند. بر جامعه ای که هیچ سن تی در آن وجود ندارد ، فرهنگ
التقاطی حاکم خواهد شد ؛ زیر ا در این جامعه ، هیچ دستاویز ی بر ای
جلوگیری از تهاجم دیگر فرهنگ ها وجود ندارد.
جو لذت جویانه جامعه امروز ما م ی گوی خوش باش ! تجربه کن . » : جو لذت جویانه جامعه امروز ما م ی گوید
ولی در حقیقت، بعضی چیزها تنها زمانی
،« خوشبخت باش و سریع عمل کن
به دست می آیند که انسان مستقیما در پی یافتنشان نباشد. علاوه بر این، مردم
یک نکته را فراموش کرده اند: کسب خوشبخ تی، رفاه و سعادت ، مستلزم
است ؛ « کودکی » تلاش، فروتنی و گذشت است. فرهنگ لذت جویی، فرهنگ
کودکی که سینه مادر را می جوید و آن را همواره و همه جا حاضر و آماده
می بیند.
فرآیند شکل گیری آن، فرآیند اجباری بوده است. در جوامع سنتی، انسان
از بستگان، همسایگان، همشهریان و به طور کلی، از انسان های حی و حاضر
اطراف خود کمک دریافت می کند و همین امر او را به انجام خدماتی متقابل
برای آن ها متعهد می کند. از آنجا که از مدت ها پیش ، این ارتباط متقابل
انسانی در جوامع ما از میان برداشته شده است، بر فاصله و جدایی میان فرد
فرد اعضای جامعه افزوده شده است. اکنون این فاصله ها به قدر ی گسترش
یافته که حتی احساس هم دردی متقابل نیز از میان انسان ها رخت بربسته
است.
شما معتقدید که هدونیسم،(1)به طور مستقیم به افول و نابودی مغرب زمین
خواهد انجامید. آیا این نگرش بیش از حد احساسی نیست؟
این سبک لذت جویی جز ایجاد احساس نارضایتی مداوم، هیچ حاصل ی
در پی نخواهد داشت؛ زیرا با ارضای هر خواسته، تمنیات جدیدی در انسان
سر بر می آورد. آنچه در پایان این جنون و این میل به اوج گیری، برای انسانی
باقی می ماند، چیزی نیست جز ملال ، نخوت و ناتوا نی در درک و تجربه
حقایق. جورج زیمل جامعه شناس، یک قرن پیش، از این امر خبر داده بود .
1) نگرشی فلسفی که در آن، لذتجویی جسمانی، حرف اول را میزند. بر اساس این جهانبینی، خوشبختی انسانها در گروی ارضای تمایلات فردی است.
١. نگرشی فلسفی که در آن، لذت جویی جسمانی، حرف اول را می زند. بر اساس این جهان بینی،
خوشبختی انسان ها در گروی ارضای تمایلات فردی است.
هم که ماکس وبر ، پیشاپیش ، حضور آن را « انسان لذت جوی بدون قلب »
پیش بینی کرده بود، چنین انسانی است. وضعیت کسی که دایما سعی دارد یک
لذت را ترک کند و به لذتی دیگر روی آورد؛ به بی قراری دایمی فرد می انجامد.
مرزهای لذت جویی بشر همان نقطه پایان منابع طبیعی این کره خاکی اند
که به راحتی نیز آن ها را می توان شناخت؛ زیر ا کاپیتالیسم، ب ی هیچ مانع ی
مشغول استثمار بی دردسر آن هاست. آن دسته از پیش بینی ها که مدع ی اند در
آینده نزدیک، جای گزین عمده ای برای انرژی های فسیلی یافت نخواهد شد،
مرا بیش از بقیه پیش بینی ها مجاب می سازند. تمامی مواردی مثل تخریب
محیط زیست، گرمایش زمین، دگرگونی آب و هوا و لایه اوزون، به مشکلات
حل ناشدنی تبدیل خواهند شد.
برخی انسان ها، جدی بودن اوضاع را درک کرده اند، ولی این امر حاصلی
در بر نداشته است. همه، انجام یک اقدا م عاجل را بسیار مهم و ضروری
می دانند، ولی هیچ کس حاضر نیست بی هیچ چشم داشتی دست به کاری بزند.
من همان چیزی را باور دارم که بسیاری از کارشناسان بدان اذعان دارند: در
اواسط قرن حاضر در کره زمینی که تا آن زمان، دوازده میلیارد انسان را بر
روی خود جای خواهد داد درگیری های سختی بر سر منابع ، زمین ، آب
شیرین، غذا و سوخت های فسیلی درخواهد گرفت. ساختار زیربنایی کشورها
رو به انحلال خواهد رفت و شهرها از سکنه تهی خواهند شد. آنهایی هم که
جان سالم به در برده اند، به روستاها روی خواهند آورد و در جوامع روستایی ،
در سطوح اجتماعی و اقتصادی قرون وسطایی زندگی خواهند کرد.(1)
1) اشپیگل (چاپ آلمان)، 4 دسامبر 2000 (14/9/79)، سیاحت غرب، شماره 1.
سوزان گرینفیلد (1)
چکیده
پیشرفت افسارگسیخته تکنولوژیهای جدید، علاوه بر اثرگذاریهای جدّی بر دنیای مدرن، موجب ایجاد نوعی فاصله بین جوامع توسعهیافته و جوامع جهان سوم شده است که این روند هم اینک با سرعتی شتابانتر از گذشته در حال رخ دادن است. در حالی که در دنیای امروز، صدها میلیون نفر از مردم کمترین امکانات را دارند و در تأمین نیازهای اولیه خود درماندهاند، جهان مدرن، خود را مهیای زندگی در دنیایی مجازی ساخته است. نکته مهم در این باره آن است که در پرتو چنین پیشرفتهای تکنولوژیکی، پیآمدهای آن هم گریبانگیر دنیای مدرن خواهد شد و هم مردمان جهان سوم را از خود متأثرخواهد ساخت.
قرار نیست تکنولوژیهایی که هم اکنون به بلوغ خود رسیدهاند، از صفحه روزگار خارج شوند. این تکنولوژیها، حامل گزینهها، امکانات و پیآمدهایی هستند که از یک سو، «ترسندگان تکنولوژی» را به وحشت انداخته و از سویی دیگر، «عاشقان تکنولوژی» را به تمسخر و ریشخند گرفتهاست. گروه دوم بر این باورند که چنین پیشبینیهایی از فرجام تکنولوژی، جز با هدف ایجاد وحشت و هراس مطرح نمیشود و هوچیگری و جنجالهایی است که اصلاً در حقیقت ریشه ندارد.
1) .Susan Greenfield، متولّد انگلستان و فوق دکترای روانشناسی و نویسنده کتابها و مقالههای متعدّد در زمینه روانشناسی و فرهنگ تکنولوژی.
جدای از این دو گروه، گروه دیگری هم هستند که توجهی به آنها نداشتهایم و اصولاً در روند چنین پیشرفتی، به حال خود واگذاشته شدهاند. اینان طبقه اکثریت خاموش هستند که به راحتی توانایی درک تکنولوژیهای در حال شکوفایی را ندارند. از سال 1980 تاکنون، شاهد افزایش 50 درصدی جمعیت جوان مناطق جنوبی صحرایافریقا بودهایم. هم اینک نیمی از جمعیت متورم شده جهان را افراد زیر 25 سال تشکیل میدهند. در اواسط این قرن جدید، 90 درصد کودکان جهان در کشورهای در حال توسعه به دنیا خواهند آمد و در آیندهای بسیار نزدیک، سهم جمعیت کشورهای صنعتیدر رقم یک میلیارد نفر متوقف خواهد ماند. در چنین روندی است که به عنوان نمونه، در سال 2050، جمعیت افریقا به سه برابر جمعیت اروپا خواهد رسید.
حکایت این دو دنیای متفاوت، به همین اعداد و ارقام خلاصه نمیشود. در حال حاضر، درآمد روزانه 3/1 میلیارد نفر از مردم جهان، کمتر از یک دلار است. در کشورهای در حال توسعه، 8/4 میلیارد نفر با کمبود امکانات بهداشتی روبهرو هستند و حتی یک سوم این جمعیت، دسترسی به آب آشامیدنی سالم ندارند. هم اکنون یک میلیارد نفر از جمعیت جهان را مردم بیسواد و حدود دو سوم جمعیت جهان را زنان تشکیل میدهند. در بسیاری از کشورهای در حال توسعه، شاهد کاهش و نه افزایش تولید ناخالص داخلی هستیم و در بسیاری از این کشورها، روند آسیبهای زیستمحیطی، دیگر قابل بازگشت نیست. برای مثال، در برزیل یک پنجم جنگلهای آمازون در جریان برآورده ساختن نیازهای جمعیت 166 میلیونی این کشور نابود شده است و به راستی در سال 2050 که جمعیت این کشور به حدود 240 میلیون نفر خواهد رسید، چه بر سر این سرمایه طبیعی خواهد آمد؟ چنین انفجار جمعیتی، بیشک با افزایش دمای زمین، تخریب جنگلها و نابودی منابع آب همراه خواهد شد. در نتیجه چنین انفجار جمعیتی، مردم بیش از
پیش به زندگی در جوامع بزرگ شهری روی خواهند آورد. در حالی که در سال 1990، شمار شهرهای با جمعیت بیش از یک میلیون نفر 173 شهر بود، این رقم تا سال 2010 به 368 شهر خواهد رسید. در سال 1960، دو شهر نیویورک و توکیو به جمعیت بالای ده میلیونی خود میبالیدند، این در حالی است که تا سال 2015 شمار این کلان شهرها به 26 شهر خواهد رسید که 22 تای آنها در کشورهای در حال توسعه خواهد بود.
در چنین مناطقی است که رشد جمعیت با سرعتی فراتر از رشد جمعیت در دهه گذشته دنبال خواهد شد. در حالی که برآوردهای سال 2000 بیانگر آن بود که 9/2 میلیارد نفر یعنی حدود 47 درصد جمعیت جهان در مناطق شهری سکنی گزیدهاند، این رقم تا سال 2030 به 60 درصد خواهد رسید. برآوردها بیانگر آن است که جمعیت شهری در سال 2007 از جمعیت روستایی پیشی خواهد گرفت.
در صورتی که همچون گذشته از پیآمدهای زیستمحیطی غافل بمانیم و شاهد روی آوردن بیش از پیش مردم به عرصه بازار باشیم، حیات در چنین جوامعی، به تلاشی در راستای بقایی وحشیانه تنزل پیدا خواهد کرد، همانگونه که در طلیعه انقلاب صنعتی در بریتانیا شاهد چنین پدیدهای بودهایم. در آن زمان، مهاجرت به شهرها، به تنها راه بقای مردم تبدیل شد و هم اکنون در سراسر جهان شاهدیم که مردم درمانده، خطر زندگی جدید شهری را به جان خود خریدهاند و چنین پدیدهایحتماً پدیدهای میمون نخواهد بود. در آینده و در پرتو زندگی شهری، شهرنشینان دسترسی بیشتری به تحصیلات خواهند داشت، ولی رشد جمعیت بشری، اشتغال و خدمات را پشت سر خواهد گذاشت و در چنین شرایطی است که شغل و مسکن آبرومندانهای برای این جمعیت باسواد فراهم نخواهد بود.
باب کار، مدیر مؤسسه تحقیقاتی «نیوسوث ولز» استرالیا، با بررسی این کره خاکی که گویی مقدّر شده است تا روز به روز بر جمعیتش افزوده شود، رو به نابودی رود، گرمتر شود، بیابانها در آن گسترش یابند و از میزان زمینهای زراعی و قابل استفاده کاسته شود و هر روز بیش از روز گذشته بر تراکم جمعیت شهری افزوده شود، مأیوسانه میگوید: «در سفری که به آسیای شمال شرق داشتم، آینده را با چشمان خود مشاهده کردم. چشماندازی ساده که در آن مجموعهای از برجهای قفس مانند سر برافراشتهاند و بزرگراههایی پر ازدحام آنها را به هم مرتبط ساختهاند؛ بزرگراههایی مسطح و با دورنمایی بیپایان. چنین منظرهای واقعا یأسآور بود؛ منظرهای دگرگون شده که گویی پس از یک انفجار هستهای، دوباره بازسازی شده است. هوا سنگین و آلوده بود، بارانهای اسیدی حاصل از چنین فضایی، به اقیانوسهای اطراف سرازیر شده بود. چنین چشماندازی، گوشهای از تصویر حیات مردم در یکصد سال آینده در سراسر جهان خواهد بود».
عامل دیگری که احتمالاً با مهاجرت به شهرها ارتباط دارد، چیزی جز نابودی خانوادههای گسترده نخواهد بود،برای نمونه، در مصر یعنی جامعهای که چنین خانوادههایی الگویی برای زندگی اجتماعی این کشور بودهاست، هماکنون به وضعی دچار شدهاند که 84 درصد خانوادههای این کشور را خانوادههای کوچک تشکیل میدهد. حال خود را به جای جوانی بگذاریم که در این قرن جدید، در کشوری در حال توسعه زندگی میکند. خانوادهای شهری که والدینش روابط نزدیک خود را با ریشههای فرهنگی و علایق خانوادگی و عشیرهای خود به فراموشی سپردهاند. در چنین جامعهای، اگر فرد دارای تحصیلات هم باشد، دیگر شغلی برایش وجود نخواهد داشت و باید زندگی زاغهنشینی و فقر بهداشتی را تجربه کند و تنها و تنها بیننده بخشهایی از پیشرفتهای حیرتآور تکنولوژیکی در جوامع صنعتی باشد. به راستی، اگر جای چنین جوانی بودید، چه میکردید؟
بیشک، هر کسی که در چنین شرایطی باشد، چشم به جهان صنعتی خواهد دوخت. در سال 2050، در کشورهای توسعهیافتهای همچون ژاپن، آلمان و ایتالیا، 40 درصد مردم را افراد بالای 65 سال تشکیل میدهند و این در حالی است که در امریکا حتی 20 سال زودتر از این موعد؛ یعنی در سال 2030 شاهد آن خواهیم بود که 70 درصد مردم را افراد سالخورده تشکیل خواهند داد. تا سال 2050، 22 درصد جمعیت جهان را مردم بالای شصت سال تشکیل میدهند و در پایان این قرن، چنین رقمی به 34 درصد خواهد رسید. البته شما به عنوان جوانی فرضی، ساکن محلهای زاغهنشین، در کشوری در حال توسعه که انرژی کافی دارید و احتمالاً آموزشهای لازم را هم دیدهاید و از وابستگیها و روابط سنتی خانوادگی هم محروم شدهاید و هیچ شغلی هم ندارید، به راستی چه میکنید؟ در چنین شرایطی، ظاهرا تنها راهحل هم برای جهان صنعتی سالخورده و هم جهان در حال توسعه جوان، مهاجرت چنین افرادی به کشورهای توسعهیافته است. پیآمدهای چنین پدیدهایچندان هم تصورناپذیر نخواهد بود .بررسی چنین پیآمدهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و اکولوژیکی دنیای غنی چند فرهنگیو دنیای در حال تحلیل رفتن و فقیری که هر روز بر شمار جمعیت جوان آن افزوده میشود، واقعا در حوصله این بحث نمیگنجد.
با این حال، برخی افراد بر این عقیدهاند که راه مقابله با چنین مهارتهایی، توسل به نیروی نظامی است؛ راهکاری برای دور نگهداشتن این اکثریت خاموش. در آن صورت، اروپا به دژی تبدیل میشود که در داخل این برج و بارو، کارها به روال عادی خود در جریان است و جمعیت زیادی، پشت دیوارها رو به تحلیل میروند.
حتی اگر چنین مهاجرتهایی ادامه نیابد، باز هم مشکل همانند گذشته ـ البته به صورتی دیگر ـ ادامه خواهد داشت. در صورتی که ما ساکنان
کشورهای پیشرفته، زندگی خود را با امکانات الکترونیکی و اینترنتی، قرصهای فرحبخش و مواد مخدر ممنوعه و نیز زایمانهای بعد از یائسگی و عمرهای طولانیتر و نیز معاینات ژنتیکی و امکانات پیشرفته پزشکی ادامه دهیم، باز هم روز به روز از ارتباطمان با این طبقه اکثریت یا همانهایی که با حسن تعبیر، آنها را مردم کشورهای در حال توسعه میدانیم، کمتر میشود و فاصلهمان، بیشتر.
یکی دیگر از چشماندازهای هولناک چنین روندی آن است که این دو دنیا چنان از هم فاصله بگیرند که در دنیای توسعهیافته، شاهد رواج ژندرمانی، رحمهای مصنوعی، پیوند مغز، دانشگاهها و دوستان مجازی، عمرهای طولانیتر و البته انباشته از اوقات فراغت و تهی از هرگونه هدف مشخصی باشیم و در دنیای در حال توسعه، شاهد استثمار و سوءاستفاده. در چنین وضعیتی، به دلیل سرعت تغییرات علمی، به صورت فزایندهای از نظر اجتماعی، اقتصادی و فرهنگیبه این طبقه اکثریتبیاعتنایی میشود که نتیجه آن، تمایز «گونه طبیعی» یا همان طبقه اکثریت از گونه وابسته به «علم ژنتیک و کامپیوتر» خواهد بود. این روند شکلگیری گونه ژنتیکی و کامپیوتری جدید، مشخصه اساسی گسترش صورتهای ذیحیات نوین بر روی زمین است. فریمن دایسون در این باره مینویسد: «با آهنگ کند تکامل طبیعی، تکامل تکنولوژیکی گونه بشر به مثابه یک انفجار میماند. ما در حال نابود ساختن دنیای پایدار و ساختن دنیای جدید هستیم که هزاران بار سریعتر از دنیای اجدادمان میچرخد».
بیشک، این تکنولوژی تعاملی و خصوصی شده که هم اکنون ظهور و گسترش یافته است، انسانیت را به میزان و سرعتی فراتر از آنچه تاکنون آن را تجربه کردهایم، متغیر خواهد ساخت. تحولی که در هیچ یک از پدیدههایاثرگذار تاریخ همچون سقوط امپراتوری روم، اختراع صنعت چاپ، انقلاب
صنعتی و کشتار و قتلعام گسترده انسانها در قرن بیستم، شاهد آن نبودهایم. بیشک، در روند تحولاتی که به دست تکنولوژیهای زیستی، اطلاعاتی و نانوتکنولوژیکی شاهد آن خواهیم بود، طبقه اکثریت، بیش از عاشقان تکنولوژی در جهان پیشرفته، آسیب میبینند.
با این حال، راه چاره چیست؟ اگرچه، پرداختن انفرادی به این موضوع، میتواند مفید باشد، باید سیاستمداران، بیش از پیش، از این پدیده و پیآمدهای آن آگاهی یابند. در صورتی که نتوانیم در مورد چنین پدیدههای تکنولوژیکی به یک اجماع برسیم، خود را فریب دادهایم. البته همین که شانههای خود را بالا بیندازیم و صرفا با بدبینی به این تحولات نگاه کنیم و به دنبال چارهای نباشیم (اگرچه راهی ساده و حتی میتواند جذاب باشد) بس سادهلوحانه است.
در صورتی که تنها بخشی از طرحها و وعدههای تکنولوژی جدید محقق شود، واقعا بر سر حیات ما چه خواهد آمد؟ دنیای جدید روز به روز از حقایق دور میشود و به دنیای مجازی نزدیک میشود. خود را از نظر روحی آزاد کنیم و بیشتر اوقات زندگیمان را در دنیایی مجازی سپری کنیم و به مدد قرصهای شیمیایی، خود را به نوعی فراموشی و گریز از حقایق دچار سازیم، پیآمدهایچنین شرایطی برای ما ساکنان دنیای پیشرفته که دچار تحولات و دگرگونیهایی شدهایم، با ساکنان کشورهایی که از چنین پیشرفتهایی بازماندهاند، چندان متفاوت نخواهد بود.
زمان به سرعت در حال سپری شدن است و که میداند، شاید در چنین روندی، ما آخرین نسلی باشیم که بتوانیم یا بخواهیم در این باره بیندیشیم. (1)
1) فصلی از کتاب Tomorrows people، سیاحت غرب، شماره 17.
سیدحسین نصر (1)
چکیده
در این نوشتار بر تأثیر تکنولوژیهای مدرن بر اکوسیستم و زیستگاههای بشری تأکید شده است. تخریب محیط در اثر تکنولوژی مدرن، یکی از جدّیترین تهدیدهای رویاروی بشر تلقی میشود. همچنین تکنولوژیهای مدرن جایگزین شیوههای سنتی تولید کالاهایی شدهاند که کاربرد روزانه دارند. این جایگزینی برای سلامت معنوی بشریت پیآمدهای مهمی دارد. در بحث از تأثیر تکنولوژی مدرن بر جهان اسلام، پیشنهادهایی برای حفظ ابعاد مختلف تمدن اسلامی مطرح میشود.
تکنولوژی مدرن در این مقاله ناظر است به تکنولوژیهایی که در عصر انقلاب صنعتی و دوره پس از آن در غرب شکل گرفتهاست و اکنون در سراسر دنیا رواج دارند. این بحث دو بعد بسیار متفاوت دارد: یکی بعد مربوط به وضعیت واقعی موجود در دنیا؛ یعنی آنچه اکنون در جریان است؛ و دیگری هم بعد ناظر به آنچه ما معتقدیم باید موجود باشد، البته تا آنجا که به جهان اسلام مرتبط است. به این مثال توجه کنید: امروزه هیچ حکومتی در جهان اسلام وجود ندارد که از هیچ یک از اشکال تکنولوژی منشأ قدرت یا
1) پروفسور مطالعات اسلامی در دانشگاه جورج واشنگتن و مدیر بنیاد مطالعات سنّتی.
ثروت جانبداری نکند. هیچ یک از آنها در برابر گونههای تکنولوژی که گمان میرود موجب رفاه خاصی میشود، مقاومت نمیکند؛ گونههایی مانند تلفن همراه که همچون حریقی بزرگ سراسر دنیا را فرا گرفته و بر اساس پژوهشهای فراوان، اثرهای زیانبخش زیادی روی مغز دارد، هر چند دست کم در حال حاضر، اکثر مردم معمولاً به چنین اثرگذاریهای منفی اهمیت چندانی نمیدهند.
پس در این سطح، بحث از رابطه مسلمانان و تکنولوژی مدرن، مفید نخواهد بود؛ به این معنا که هرگونهای از تکنولوژی که به بازار بیاید - که معمولاً هم از غرب، و گاهگاهی نیز از ژاپن یا نقاط معدود دیگری که اختراعات جدید دارند، به بازار میآید ـ اگر موجب ثروت، قدرت یا رفاه تلقی شود، به سرعت بین مسلمانان نیز ـ مانند دیگر ملل ـ شایع خواهد شد. صحبت کردن با آنان در مورد خطر شیوع این تکنولوژیها، به امید رسیدن به نتیجه مثبت، ثمره چندانی نخواهد داشت.
البته مسائل قابل بحث دیگری نیز وجود دارد مانند تخریب محیط بر اثر تکنولوژی مدرن. سپس بعد دیگری دربارهاین مسئله مطرح میشود؛ یعنی چه باید کرد؟ مسلمانان در برابر تکنولوژی مدرن که تأثیر منفی آن روشن است، چه موضعی باید داشته باشند؟ قصد من بر این است که درباره این بعد صحبت کنم و مهمترین مسایل هم در همین جنبه نهفته است.
فکر میکنم باید به این نکته بپردازیم که مشکلاتی که تکنولوژی مدرن برای مسلمانان - نه تنها به عنوان افراد عادی بشر، بلکه به عنوان مردمی مرتبط با دین اسلام که ریشه در جهانبینی اسلامی دارند ـ ایجاد میکند، چه هستند. سپس باید این مشکلات را تحلیل کرد و براساس آن، آنچه را باید انجام داد و مسلمانان باید انجام دهند، به بحث بگذاریم؛ البته اگر قرار باشد کاری انجام شود.
در وهله اول باید واژگان را تعریف کرد. واژه «تکنولوژی» از ریشه یونانی «techne» به معنای «ساختن» مشتق شده و با واژه مورد استفاده برای هنر مرتبط است که از واژه لاتینی «art» گرفته شده است که آن هم به معنی «ساختن» است.این دو واژه، با واژه «صنعت» در فارسی و «صناعه» در عربی ارتباط دارند که هنوز هم در زبان فارسی و عربی در مورد هنر و تکنولوژی به کار میروند. بسیار جالب است که بدانیم این تفکیک به صورتی که در غرب واقع شده، هنوز برای ما پیش نیامده است. در غرب، هنر، چیزی است و تکنولوژی، چیز دیگری.
آنچه در دنیای مدرن شاهد هستیم، وضعیتی است که در آن، تکنولوژی در معنای امروزی، منشأ بیشتر اشیایی است که زندگی بشر را احاطه کرده است؛ در حالی که پیش از انقلاب صنعتی، که اشیا را با دست میساختند، تولیدات هنری و صنایع دستی، زندگی انسان را در برگرفته بود.
در انقلاب صنعتی، رخداد بسیار مهمی واقع شد که ماهیت تکنولوژی را کاملاً تغییر داد. در اروپای غربی و به تدریج در مناطق دیگر، ماشینها به عنوان ابزار تولید کالا برای بشر ساخته شدند و به سرعت در عرصههای فراوانی، جای انسان را گرفتند. این تحول چه معنایی داشت؟ به این مثال ملموس توجه کنید: سابقا چرخهای آبی و ساعتهای پیچیدهای وجود داشت که مسلمانان بسیاری آن را میساختند و اشیای عادی در زندگی بشر، هنوز هم بهدست عوامل انسانی تولید میشد. وانگهی در تکنیکهای مورد استفاده برای ساخت اشیای عادیبهوسیله دست و تکنولوژی مدرن تفاوت بزرگی وجود دارد.
برخی از نویسندگان برجسته غربی که پیشینه آنان به ویلیام موریس و جان راسکین در قرن 19 و ایوان ایلیچ و جاکوز الول در قرن 20 بازمیگردد، مطالبیدرباره ابعاد منفی تکنولوژی مدرن نوشتهاند که آگاهی از آن برای
مسلمانان لازم است. ایلیچ کتابی برجسته با عنوان «ابزارهایی برای شادی» و جاکوز الول، نویسنده فرانسوی هم «جامعه تکنولوژیک» را نوشت. الول چند نقد مهم و بنیادین بر تکنولوژی مدرن و ارتباط آن با روح و روان انسان و جامعه بشری مطرح کرده است.
حال آنچه ما باید انجام بدهیم، در درجه اول عبارت است از درک تفاوت موجود بین تکنولوژیهای سنتیـ که امتداد دستها، حواس و دیگر بخشهای بدن ما و مانند بدن در خدمت روح هستند ـ و ماشین مدرن که بر بشر مسلط شده است. برای توضیح مطلب، به این مثال توجه کنید: اگر قرار شود شما به نقطهای از جهان اسلام بروید که هنوز هم استادکاران صنعتی در آن حضور دارند، مانند اصفهان، فاس، دمشق یا نقطهای شبیه آن، شخصی را میبینید که با یک چکش و قلم ساده نشسته و نقشهای هندسی فوقالعادهای را روی گچ، سنگ یا چوب ایجاد میکند. مهارت و هنر، به صورت سنتی در وجود استادکار نهفته است و ابزارهای او هم بسیار سادهاند. در مقابل، اگر به یک کارخانه خودروسازی در دیترویت بروید، کارگران مهارت اندکی دارند و صرفا چند دگمه را فشار میدهند و تمام مهارت در ماشین نهفته است. به یک معنا، هنر و مهارت انسان به ماشین منتقل شده است. اکنون نیز ما با مرحله دوم این روند در قالب کامپیوتر روبهرو هستیم؛ یعنی دانش موجود در مغز به ماشین انتقال داده شده است. من دانشجویان بسیاری دارم که دیگر قادر به هجی کردن کلمات نیستند؛ زیرا در این کار به کامپیوتر تکیه میکنند. آنان نمیتوانند هیچ مسئله ریاضی را حل کنند؛ چون کامپیوتر برای آنها محاسبه کرده و به تدریج ـ همان گونه که ماشین، مهارت دست، چشم و دیگر اعضای بدن صنعتگر و استادکار را از بین میبرد ـ مغز آنها را تهی میکند.
در حال حاضر، تکنولوژی مدرن نیز همین کار را میکند. این تکنولوژی صرفا تداوم چرخ آبی ایرانی با یک ابتکار قرون وسطایی نیست.تکنولوژی مدرن رابطه بین افراد بشر و شیوه تولید اشیا را تغییر میدهد و بنابراین، به خلاقیت بشر آسیب میزند (خلاقیت و درونمایه معنوی کار را ضایع میکند). تنها بخش خلاق تکنولوژی مدرن، بخشی است که مهندسانی، ماشین را طراحی میکنند. البته کسی هم که هواپیما، یا کشتی را طراحی میکند، هنوز در کار خود مهارت دارد، ولی کسانی که اشیا را تولید میکنند، بهویژه در تولید انبوه، اشیای تولید شده دیگر ارتباطی با خلاقیت ندارند و به همین سبب، کار در یک کارخانه مدرن و بیشتر مکانهای دیگریاز این دست، چنین ملالآور شده است. علت وجود تعطیلات فراوان نیز همین نکته است. شما در جوامع سنتی به تعطیلات نمیرفتید. در این جوامع، تعطیلات با زندگی ادغام شده بود و تعطیلات آخر هفته نیز مانند وضعیت کنونی، ضروری نبودند.
همه این آثار منفی بر افراد بشر، پیآمدهای تکنولوژی مدرن هستند. اولین چیزی که باید درک کنیم، این است که تکنولوژی، بیطرف نیست. بدین معنا که اگر شما خوب باشید، از آن به خوبی استفاده خواهید کرد و اگر بد باشید، از آن سوء استفاده خواهید کرد. به هرحال، کار به همین جا ختم نمیشود. تکنولوژی به خودی خود موجب پیدایش فرهنگ تکنولوژیکی خاصی میشود که با روح بشر به عنوان یک موجود ابدی در تضاد بوده و با ساختار همه جوامع سنتی مبتنی بر رابطه معنوی بین بشر و مصنوعاتش ناسازگار است.
در فرهنگ اسلامی، بین هنر و تکنولوژی، بین هنرهای پایین رتبه و هنرهای متعالی، بین هنرهای موسوم به هنرهای زیبا ـ واژهای که از دیدگاه
اسلامی کاملاً بیمعناست ـ و هنرهای صنعتیهیچ مرزی وجود ندارد. هنرهای زیبا چیست؟ در تمدنهای سنتی، یک زنجیره مستمر تولید وجود داشت که همیشه با خدا مرتبط بود و همهچیز با خدا ارتباط داشت. اکنون تکنولوژی مدرن این رابطه را از بین میبرد. بههرحال، فردی که در حال رانندگی با اتومبیل است، چه انسانی متقی باشد که از اتومبیل برای رفتن مسجد به قصد نماز خواندن استفاده کند، چه برای رفتن به یک کلوپ شبانه رانندگی کند، تخریب محیط زیست مطرح میشود و استفاده از اتومبیل در رانندگی خودرو ـ که یک ماشین است ـ با الگوی الهی خلاقیت، بیگانه است.
بسیاری از ما گمان میکنیم که خصیصه قداست در زندگی را صرفا با خواندن نمازهای یومیه میتوان حفظ کرد. من نیز دوست دارم چنین باشد، ولی این نمازها فقط ارکان هستند و لازم است که دیگر بخشهای زندگی نیز قداست داشته باشند. هر عملی در اسلام یک جنبهنمادین و مقدس دارد. برای مثال، در زمینه کشاورزی، هنگامی که کسی زمین را زیر کشت میبرد، کل فرآیند بذرافشانی و شخمزدن اهمیت دینی و معنوی دارد، در حالی که اکنون بر اثر کشاورزی مکانیزه، این جنبه معنوی کشاورزی به کلی از بین رفته است. استفاده از حیوانات در امر حمل و نقل، رابطهای را بین انسان و حیوان ایجاب میکرد. غالبا این نگرش به کلی از بین رفته است و این واقعیت که امروزه از حیوانات، کمتر برای حمل و نقل استفاده میشود، به این معنا نیست که برخورد بهتری با آنها میشود. به یاد بیاورید که چگونه هر روز بر اثر استفاده از تکنولوژی مدرن یا آزمایشهای دردناکی که روی موجودات انجام میشود، بسیاری از گونهها، ناپدید و منقرض میشوند.
ساختار شهرهای سنتیجوامع اسلامی، از بزرگترین آثار هنری در تاریخ بشر بود. هدف از این طراحیهای شهری، ایجاد فضای بشری بود که در آن،
دین، تجارت، تحصیل و زندگی، همگی با هم تلفیق و به صورت یک کل ادغام شده بودند و وحدت بر کثرت حاکم بود و آنچه امروزه آن را تفریح، سرگرمی یا خوشگذرانی مینامیم و بخش بزرگی از جامعه مدرن است، با زندگی آمیخته بود. علت اینکه تفریحات (از جمله ورزشها) به بخش مهمی از جهان امروز بدل شدهاند و به عنوان واقعیتی مستقل با آنها برخورد میشود، این است که کار، در نتیجه وجود ماشین مدرن، بسیار غیرمفرح و از حس قداست تهی شده است. کار برای مردم آنقدر ملالآور است که تفریحات به پدیده مستقل مهمی تبدیل شدهاند تا زندگی را قابل تحمل کنند.
قصد من از بیان این مطالب آن بود تا زمینه برای درک ماهیت تکنولوژی مدرن برای مسلمانان فراهم شود، نه اینکه آنان با سادهلوحی فکر کنند تکنولوژی مدرن صرفا یک پدیده خنثی است. البته ما گاهی حق انتخاب نداریم. خداوند، من را در این زمان و در این مکان در تاریخ قرار داده است، ولی این بدین معنا نیست که ما باید نسبت به پیآمدهای تکنولوژیهایی که از آنها استفاده میکنیم، کور باشیم و تمامی گونههای تکنولوژی را که پدید میآید، صرفا به علت اینکه وجود دارند، برگزینیم.
تکنولوژی مدرن علاوه بر اینکه از عوامل ظریف معنوی که برخی از آنها را برشمردم، تهی هستند، واقعا ما را به سوی مرگ میکشانند. بله، به همین سادگی. مگر ما شاهد تخریب محیط زیست طبیعی در مقیاس وسیع نیستیم. نظر من این است که این وظیفه روشنفکران مسلمان است که توجه دیگران را به این وضعیت جلب کنند. از منظر زندگی زمینی ما، این مسئله بسیار مهمتر از هر موضوع دیگری در دنیاست.
اگر در زودترین فرصت به مسئله فرسایش محیط زیست بر اثر تکنولوژی مدرن توجه نکنیم، نخواهیم توانست هیچچیز دیگری را حل کنیم. ما فقط
سالهای اندکی فرصت داریم تا راهی را که در زندگی در پیش گرفتهایم،اصلاح کنیم وگرنه نابود میشویم.ما باید شیوه زندگی خود را کاملاً تغییر دهیم. ما ـ همه ساکنان زمین ـ باید اساسا متحول شویم و درباره تکنولوژی به صورت دیگری بیندیشیم. اینجاست که جهان اسلام میتواند نقش مثبتی ایفا کند.
در کشورهایی نظیر پاکستان و ایران که بخشهای کشاورزی مهمی دارند، باید در حد امکان، از طریق حفظ مزارع کوچک، تا آنجا که ممکن است، شیوههای سنتی تولید کشاورزی را حفظ کنیم ـ و این کار امکان دارد ـ نه اینکه با روی آوردن به کشاورزیهای تجارتی بزرگ و استفاده از بذرهای ژنتیکی و تملک مزارع سنتی، شیوه کشاورزی را به کلی تغییر دهیم. برخلاف آنچه معمولاً تبلیغ میشود، در زمینه تهیه غذای کل دنیا، امیدی به این کشاورزیهای تجاری نیست.
دوم آنکه حفظ طراحی شهری سنتی شهرهای اسلامی و تکنولوژیهای مؤثر بر روابط انسانی، شیوههای حمل و نقل، استفاده از انرژی و بسیاری از گونههای دیگر تکنولوژی، تا حد بسیار زیادی امکانپذیر است. حفظ طراحی شهری و کشاورزی اسلامی سنتی میتواند در حفظ بخشی از تکنولوژیهای سنتی و سبک ایمنتر زندگی نقش مهمی داشته باشد.
از منظری کلیتر معتقدم که در جهان اسلام باید هر کاری که میتوانیم انجام دهیم تا تولید سنتی اشیا به شیوه هنرمندانه به کلی از بین نرود.مثالی میزنم: فرش ایرانی، رکن مهم بسیاری از خانههاست. فرش ایرانی در جامعه اسلامی سنتی نقش بسیار مهمی دارد؛ زیرا ما روی زمین مینشینیم و روی زمین نماز میخوانیم. یک فضایفرش شده میتواند اتاق نشیمن، غذاخوری، نمازخانه و نیز اتاقی باشد که در یک خانه سنتی کوچک، همه اعضای خانواده دور هم مینشینند. حال ما نباید اجازه دهیم که فرش سنتی،
به فرشبافی صنعتی که در ایالات متحده وجود دارد، تبدیل شود، هر چند صنعتی پولساز باشد. متأسفانه کارخانههای فرشبافی حتی به ایران که مهمترین کشور در تولید فرش است، وارد شده است. باید در حد امکان از نابودی فرش سنتی جلوگیری کنیم و این، یکی از مواردی است که در صورت وجود اراده، حفظ تکنولوژیهای سنتی، امکانپذیر است.
نکته قابل توجه این است که با تکنولوژی مدرن، کیفیت زندگی صعود که نکرده هیچ، بلکه افول هم کرده است. پوشاک، ظروفی که در آن غذا میخوریم، کیفیت خود غذا، رایحه آن و تمام موارد دیگر، تا جایی که به کیفیت مربوط میشود، افول کرده است. بنابراین، باید کوشید این جزیرهها و بخشهای حیات بشری را که هنوز هم تکنولوژی سنتی در آن وجود دارد، حفظ کرد. چنین تکنولوژیهایی با هنر، هدف از تولید اشیا، رضایتمندی شخصی که آنها را تولید میکند و رضایتمندی کسی که آنها را مصرف میکند، درآمیخته است؛ زیرا در تولید صنایع دستی، حتی اگر یک شانه ساده، دستساز باشد، درونمایهای کاملاً بشری و در عین حال معنوی وجود دارد.
بسیاری از مردم، کالاهای ماشینساز را بهتر از کالاهای دستساز میدانند، ولی جهت این گرایش را میتوان معکوس کرد. این تغییر جهت باید به کمک انتقاد خردمندانه از تکنولوژی مدرن، در دو مرحله صورت گیرد: ابتدا باید به [نبود] بعد آسمانی و معنوی آن و سپس به تأثیر آن بر محیط ـ هم محیط زیست طبیعی و هم محیط بشریـ پرداخت.
در واکنش به این دیدگاه، میگویند بازگشت به تکنولوژیهای سنتی که نمیتوانند در مقیاس وسیع تولید شوند، امکان ندارد؛ زیرا نیازهای ما از جنبههای مختلف افزایش یافته و جمعیت ساکنان این سیاره نسبت به عصر پیش از انقلاب صنعتی به صورت وحشتناکی فزونی یافته است.
یک جامعه مصرفی، بسیار بیشتر از نیاز خود مصرف میکند. چنین جامعهایبر اساس نیازهای کاذبی تغذیه میکند که دنیا را به سوی نابودیمیکشاند و آنگونه که این استدلال میگوید، «افزایش آنها از افزایش تعداد مردم ناشی میشود». این سخن لزوما صادق نیست؛ زیرا هنگامی که تعداد مردم بیشتر شود، تعداد مردمی که میتوانند اشیا سادهتر را تولید کنند و همیشه محتاج ماشین نباشند، بیشتر خواهد شد. در واقع، انفجار ناگهانی جمعیت دنیا، به خودی خود، محصول تکنولوژی مدرن است؛ زیرا تکنولوژی پزشکی نیز بخشی از این تکنولوژی است. بیشک، چنین است؛ زیرا داروهای جدید، شمشیری دو لبه هستند. این داروها زندگی افراد بسیاری را نجات میدهند، ولی به صورت غیرمستقیم، به دلیل امکانپذیر کردن پیدایش جمعیت فوقالعاده زیاد و اثرگذاری عمیقتر بشر بر محیط زیست طبیعی، دنیا را به نابودی میکشانند.
باید توجه داشت که شادی در زندگی، نه به داشتن اموال بیشتر و بیشتر، بلکه به ارزشمند بودن مایملک انسان در جریان تأمین نیازهای اساسی است. این نکتهای بسیار چالش برانگیز است؛ زیرا بسیاری از مردم از من انتقاد میکنند و خواهند گفت: «شما با بهداشت مخالفید؛ شما با این مخالفید؛ شما با آن مخالفید». البته که من با این مسایل مخالف نیستم. همیشه مردم فقیر و غنی وجود داشتهاند، ولی جامعه بشریشش میلیارد نفری همگی نمیتوانند از به اصطلاح سطح زندگی ملل صنعتی دنیا برخوردار باشند و زمین نمیتواند همه این جمعیت را تأمین کند. با وجود همه تکنولوژیهای مدرن که تصور میشود فقر را ریشهکن خواهند کرد، دنیای مدرن با فاصله انداختن بین انسان و طبیعت، فقر را تشدید کرده است.
فاصله بین دارا و نادارها را در نظر بگیرید؛ نقاط معدودی روی کره زمین وجود دارد که فاصله فقرا و اغنیای آن به اندازه فاصله فقرا و ثروتمندان ایالات متحده باشد (که رئیس شرکت آن نه میلیون دلار در سال و مستخدم
آن ده هزار دلار در سال درآمد دارد). این وضعیت در ایالات متحده شایع است. این فاصله از جهاتی، بسیار بدتر از فاصله بین مهارجههای هند و رعایای آنها در دوران حکومت بریتانیا بر هند است. این یکی از استدلالهای غلطاندازی است که اقتصاددانان کمونیست و سوسیالیست از یک سو و اقتصاددانان کاپیتالیست از دیگر سو مطرح میکنند. همگی مدعیاند که میخواهند مردم را ثروتمند و فقر را ریشهکن کنند. اکنون این کار تا حدی امکانپذیر است، ولی نه کاملاً. شاهدش هم آن چیزی است که عملاً اتفاق افتاده است. بین زندگی کشورهای برخوردار از تکنولوژیهای مدرن یعنی شمال و زندگیدیگر کشورها اختلاف وجود دارد و ایده دنبالهروی از این تکنولوژی در کشورهای به اصطلاح توسعهنیافته، مبتنی بر این واقعیت است که شما همیشه پس مانده غذای کسی را بخورید که بر سر میز غذا خورده است؛ و البته این دنبالروی، اوضاع را بهتر نخواهد کرد.
لازم است در مورد فقر و ثروت به شکل دیگری بیندیشیم. روستایی را در نظر بگیرید که زندگی تقریبا به شکل طبیعی در آن جریان دارد و برخوردار از آب طبیعی، و هوای پاک و صافی است که از کوهها و دشتها و جنگلها جریان مییابد. لازم نیست که این روستا برای بهروزی مردم خود، تمام ثروتی را که شهر نیویورک دارد، داشته باشد. مسئله به این جا ختم نمیشود. ما باید به کلی در نگرش خود به فقر و بهروزی تجدیدنظر کنیم. البته هیچ حکومتی نمیتواند غذا، پوشاک یا آب را از مردم خود دریغ کند و سخن من نیز این نیست. تکنولوژی مدرن میتواند به این مسایل کمک کند، ولی واقعیت این است که تکنولوژی مدرن عمدتا با حرص مرتبط است. این تکنولوژی با اقتصاد مدرن ارتباط دارد که آن هم مبتنی بر حرص است و البته عواقب آن را نیز دیدهاید. ضرورتی ندارد که در اینجا به این مسئله بپردازیم، ولی نباید کورکورانه چنین استدلالی را بپذیریم که تنها راه
رسیدن به زندگی همراه با بهروزی، تکنولوژی مدرن است. جهان اسلام اگر بر اساس آموزههای قرآن عمل و حرص را کنترل کند، عوامل منفی را مهار و ثروت را بهتر توزیع کند، میتواند کار صحیح را انجام دهد، آن همبه این شرط که به اسلام وفادار بماند. این سخن بدین معنا نیست که جهان اسلام باید همزمان با تلاش برای دستیابی به عدالت اقتصادی، رابطه بنیادین بین بشر و شیوه تولید را نادیده بگیرد.
حال نوبت به آن رسیده است که نکته اصلی را بیان کنیم. ابتدا آن را تحلیل میکنیم: مسلمانان در قبال تکنولوژی مدرن باید چه موضعی داشته باشند؟ این مطلب بسیار پیچیدهای است. جهان اسلام در یک منازعه قدرت با غرب مدرن رویارو شده است؛ یعنی غرب به جهان اسلام هجوم آورده است و مسلمانان میکوشند تا درک کنند چگونه زیر سلطه غرب درآمدهاند. آنان بر این باورند که این ساختار مدیریتی، علم و تکنولوژی مدرن غربی است که به غرب امکان داده است تا آنان را استعمار کند و متأسفانه قدرت، احترام و اعتبار را با خود به همراه میآورد.
ضربالمثل زیبایی در عربی وجود دارد که میگوید: «الاِنسانُ عَبیِدُ الاِحسان»؛ یعنی «بشر، بنده نیکی است». متأسفانه جمله مشهوری نیز وجود دارد که میگوید «الاِنسانُ عَبیدُ القُدرَة»؛ یعنی «بشر، بنده قدرت است». ماهیت بشر چنین است. از این رو، جهان اسلام با مشاهده قدرت غرب، همانند چین و ژاپن به تدریج دچار بردگی، فرمانبرداری و هیبتزدگی همراه با آمیزهایاز حقارت شد که از قرن 19 به بعد، دامنگیر شده است؛ نگرشهایی که هنوز هم بسیاری از ما گرفتار آن هستیم.این معجون خفتآور نه تنها با تکنولوژی مرتبط است، بلکه زیرمجموعه مطلب مهمتری است؛ یعنی زیرمجموعه نگرش به کل قدرت سازمانی فرهنگ غربی، قدرت سیاسی و اقتصادی آن.
یک اشتباه بسیار مهم نیز وجود دارد که سبب پیچیدگی این بحث شده است. در نیم قرن گذشته یا حتی اندکی بیش از آن و قطعا از جنگ جهانی دوم به بعد، جامعه اسلامی کوشیده است تا دوباره ابراز وجود کند و هویت خود را تعیین کند. بسیاری از مردم گفتهاند «ما دیگر شیفته فلسفهبافیهای غرب، فلان جنبه غرب یا بهمان پدیده غربی نیستیم، ولی آنچه غرب دارد و مثبت است، تکنولوژی آن است. ما با فرهنگ مدرن غربی، مخالفیم، ولی تکنولوژی، خنثی است و ما به دنبال آن هستیم.» البته که چنین نیست. به یقین، تکنولوژی مدرن از نظر فرهنگیجهتدار است و آن را از جهانبینی که بر شناخت انسان از خودش، جهان اطرافش و خدا و دنیای معنویات اثر میگذارد، نمیتوان جدا کرد.
اکنون چه میتوان انجام داد؟ نخستین کار، حفظ آن چیزی است که هنوز از بین نرفته است. محلههایی در برخی از این شهرها وجود دارد که هنوز هم نسبتا سنتی هستند. نخستین کاری که باید انجام داد، این است که از این مناطق محافظت شود تا بر اثر خیابانکشی های بزرگ از میان آنها یا ساختسازههای بلندی که بافت منطقه را تخریب میکنند، نابود نشوند. الحمدلله این کار تا حدی صورت گرفته است. ناحیهای وجود دارد که وضعیت آن نسبت به گذشته بهتر است. آیا میتوانید تصور کنید که در دهه 70 شهردار فاس میخواست در وسط شهر یک بلوار سازد. (فاس، بزرگترین منطقه شهری در دنیاست که هیچ اتومبیلی در آن وجود ندارد). تیتوس بورکهارت به یونسکو رفت و مأموریت یافت تا فاس را نجات دهد و با شاه مراکش وارد مذاکره شد و مسئله بلوار را منتفی کرد. وی سرانجام فاس را حفظ کرد. امروزه کسیدرباره انجام چنین کاری در مراکش فکر نمیکند و در این زمینه، وضعیت بسیار بهتر شده است.
پس نخستین کاری که باید انجام داد، حفظ چنین مناطقی است که هنوز هم بسیاری از آنها را در کشورهای خود داریم،بهویژه در شهرهای کوچکی
نظیر حلب، کاشان و یزد و شهرهای شکوهمندی در سوریه و در بخشهایمرکزی و جنوبی ایران، در مراکش، در سرتاسر یمن و شاید در حیدرآباد و برخی دیگر از شهرهای هند و... . این نخستین کاری است که باید انجام دهیم.
گام دوم که آن نیز تا اندازهای محقق شده، تلاش برای الهام گرفتن از این طراحی شهری سنتی اسلامی در طراحی شهرها و روستاهای جدید است، نه اینکه صرفا از طرحهای غربی استفاده کنیم. باید نسل جدیدی از معماران تربیت شوند تا این وظیفه را انجام دهند. در حال حاضر، تنها یک دانشکده معماری سنتی در جهان اسلام وجود دارد که در رشته معماری سنتی اسلامی مدرک اعطا میکند. این دانشکده در اردن قرار دارد. تا همین چند سال پیش، فقط «مؤسسه شاهزاده ویلز» در لندن وجود داشت. هنوز هم هیچ دانشگاهی در جهان اسلام وجود ندارد که در رشته طراحی و معماری اسلامی، مدرک اعطا کند. اگر هم «دانشکده معماری» داشته باشند، منظورشان از آن، معماری غربی است. پس ما باید با ایجاد دانشکدههای بیشتری در رشته معماری اسلامی، تحول را آغاز کنیم. در مورد پزشکی نیز همین مطلب صادق است. ما باید در دانشکدههای داروسازی و پزشکی، طب و داروسازی اسلامی را آموزش دهیم. علاوه بر این، باید فلسفه این علوم و فلسفه طراحی و معماری اسلامی را هم آموزش داد. نه تنها درک نمای خارجی طراحی شهری اسلامی، بلکه درک مبانی آن نیز مهم است.
بیایید امیدوار باشیم که انشاءالله این ایده تحقّق پیدا کند و مسلمانان با نقد دقیق تکنولوژی غربی، بتوانند دستکم، بخشی از محیط سنتی خود را حفظ کنند که همواره وجود خدا بر آن سایه افکنده بوده و با محیط نیز سازگار بوده است. همچنین امیدواریم که مسلمانان نسبت به لوازم تکنولوژی غربی هشیاری عمیقتری پیدا کنند و بینش باریکبینانهتری در مورد آن داشته
د. عبدالوهاب المسیری (1)
چکیده
آنچه در پی میآید، سخن از مدرنیته و ارتباط آن با استعمار غربی است. سیستم مدرنیته غربی در واقع، همان سیستم امپریالیسم داروینی است. اعتقاد این نوع مدرنیته، بر محوریت انسان در هستی است و اینکهانسان در مدیریت جامعه و تشخیص صحیح از ناصحیح، تنها به عقل خود نیازمند است. این نوع مدرنیته، تفکر پیشرفت بینهایت را به عنوان هدف نهایی انسان مطرح میکند. هدف این پیشروی آن است که انسان غربی، جهان را به تسخیر خود درآورد. از مهمترین نشانههای این پیشرفت، مصرف مداوم و بیحد و حصر منابع طبیعی به دست انسان غربی است. آنها خواهان تسلط بر منابع طبیعی هستند؛ چون این امر، وعده مدرنیته داروینی به آنهاست.
از بین رفتن خانواده، بیماریهای روانی، تنهایی و غربت، پیدایش انسان تک بعدی، بیبندو باری و...از آثار مدرنیته غربی است. بنابراین، شایسته است همگان متحد شوند و برای ایجاد طرح جدید عربی و اسلامی همکاری کنند. این پروژه میکوشد از مدرنیته داروینی که جدای از ارزشهاست، عبور کند. مدرنیته عربی و اسلامی در چارچوب یک سیستم ارزشی است و معتقد است که تحقق
1) محقق و نویسنده برجسته مصری و صاحب آثار فراوان در نقد غرب و افشای صهیونیسم.
سعادت در پذیرفتن ارزشهای انسانی چون عدل و اتحاد و همبستگی است که در واقع، خیر تمام انسانیت در آن است.
سخن از مدرنیته در تمامی زمینهها در غرب و هم در کشور ما افزایش یافته است. عدهای معتقدند طبیعت اسلام، با مدرنیته مخالف است. به همین دلیل، برخی از متفکران عرب و اسلام به دفاع از اسلام پرداختند و عکس این مطلب را ثابت کردند.
این بحث، اصطلاح مدرنیته را اصطلاحی بامعنا و دلالت مشخص در نظر میگیرد، با این تصور که مدرنیته تاریخی ندارد و سابقهآن از تمدنی به تمدنی دیگر یا از یک دوره تاریخی به دوره دیگر متفاوت نیست و تنها یک مدرنیته وجود دارد
ما معمولاً برای فهم معنای دقیق هر اصطلاحی، به فرهنگهای غربی مراجعه میکنیم و پس از آنکه تعاریف مختلف هر اصطلاحی را میخوانیم، تمامی این تعریفها یا یکی از آنها را با اطمینان کامل میپذیریم. اشکالی که در اینجا وجود دارد، این است که ما چگونه این تعریفها را ترجمه میکنیم بدون آنکه آنها و میزان مطابقتشان را با واقعیت ـ چه واقعیت زمان ما باشد چه واقعیت دنیای غرب ـ بررسی کنیم و نیز بدون بررسی تاریخی تحول پدیدهای که این اصطلاح به آن اشاره دارد.
اصطلاح مدرنیته تعریفهای بسیاری دارد. با این حال، اجماع نظر بر این است که مدرنیته کاملاً با تفکر روشنگری مرتبط است و سرچشمه این تفکر آن است که انسان، محور هستیاست. بر اساس این تفکر، انسان در بررسی واقعیت، مدیریت جامعه یا تشخیص درست از نادرست، تنها به عقل خود نیازمند است.
بر اساس این چارچوب، علم، اساس تفکر و منبع معانی و ارزشهاست. تکنولوژی نیز ابزار اساسی در تلاش برای تسخیر طبیعت و تکرار ساختار آن
در راستای تحقق سعادت و منفعت انسان. برخی این تعریف را تعریفی جامع و مانع، یا دستکم، کافی میپندارند. اگر این موضوع را با دقت بیشتری بررسی کنیم، درخواهیم یافت که مدرنیته تنها به کارگیری عقل و علم و تکنولوژی نیست، بلکه به کارگیری عقل و علم و تکنولوژی، صرف نظر از ارزشهاست، همانگونه که در زبان انگلیسی میگویند: value-free.
این جنبه، بعد مهمی از سیستم مدرنیته غربی است؛ چون در جهان تهی از ارزشها، تمامی امور مساوی و نسبی خواهد شد که در نتیجه آن، قضاوت در مورد هر امری دشوار است. این همان مدرنیتهای است که دنیای غرب آن را پذیرفته و موجب شده است که خود (نه انسان یا انسانیت) را محور هستی و جهان را کالایی مصرفی بداند که آن را به نفع مصالحش و در راستای دستیابی به پیشرفت و قدرت بیشتر به کار گیرد. بنابراین، سیستم مدرنیته غربی در واقع، همان سیستم امپریالیسم داروینی است. این همان تعریف مدرنیته است که در طول تاریخ تحقق یافته است.
هیچ صدایی برای مخالفت با مدرنیته یا نقد آن وجود نداشت؛چون شکل مدرنیتهای که آنها در آن زمان درک میکردند، همه را به وجد میآورد. به تدریج، چهره داروینی نمایان شد، آن هم زمانی که مدرنیته غرب لشکرهای استعمار را فرستاد تا خشک وتر را یکجا بسوزاند و کشورهایمان را به کالایی مصرفی به عنوان منبعی برای مواد خام و نیروی کار ارزان تبدیل کند و بازاری که همیشه به روی کالاهای غربی باز باشد.
مدرنیته داروینی بر بافت اجتماع و مجموعههای حاکم بر آن نیز اثر میگذارد. از بین رفتن خانواده؛ کاهش ارتباط بین مردم؛ بیماریهای روانی؛ افزایش احساس بیگانگی؛تنهایی و غربت؛ پیدایش انسان تک بعدی؛ دیوانسالاری؛ افزایش خشونت و جرم؛ بیبند و باری؛ تولید و مصرف
کالاهای بیارزش؛ بزرگ شدن دولتها و استیلای آن بر افراد از طریق تجهیزات امنیتی و تربیتی؛ افزایش لذتجویی و مدگرایی؛ افزایش هزینههای نظامی و تولید روزافزون ابزارهای کشتارجمعی؛ امکان ویران کردن کره زمین، یا به طور ناگهانی (از طریق سلاح هستهای) یا به تدریج (از طریق آلودگی هوا) همگی از جمله پیآمدهای منفی مدرنیته داروینی هستند.
بسیاری از متفکران غربی، جنبههای منفی مدرنیته داروینی را درک کردهاند.روژه گارودی (قبل از مسلمان شدن) در نقد مدرنیته داروینی گفته است: «مبارزه عصر ما علیه اسطوره پیشرفت و توسعه به شیوه غرب است؛ چون اسطورهای انتحاری است. همچنین این جنگ علیه یک ایدئولوژی است که نشان جدایی بین علم و تکنولوژی از یک سو و حکمت را (تأمل در مورد آینده و معنای زندگی) از سوی دیگر به همراه دارد. تأکید این نوع ایدئولوژی بر فردگرایی افراطی است که انسان را از ابعاد انسانیاش جدا میسازد و در نهایت، قبری برای دفن تمام عالم به وجود میآورد».
وعده مدرنیته غربی، تأکید بر محوریت انسان در هستی بود، ولی تحقق تاریخی آن، ما را به سوی برداشتن گامهایی بیوقفه در مسیر مرگ انسان و البته طبیعت تشویق میکند.جایگاه انسان در مدرنیته داروینی، جدای از ارزشها، بخشی از این ثروت جهانی است و تلاشی است هدفدار به سوی بازگشت مفاهیم مخالف با انسان؛ مفاهیمی که بر تمدن جدید سایه افکنده است.
بنابراین، شایسته است همگان متحد شوند و برای ایجاد طرح جدید عربی و اسلامی همکاری کنند. این پروژه در واقع، بخشی از تلاش عموم انسانیت است که میکوشد از مدرنیته داروینی که جدای از ارزشهاست، عبور کند. این مدرنیته، جامعه را به روشهای گوناگون اداره میکند؛ زیرا
انسان را مادهای محض و جدای ار ارزشها نمیداند. مدرنیته عربی و اسلامی در چارچوب یک سیستم ارزشی است و تحقق سعادت را در پذیرفتن ارزشهای انسانی چون عدل، اتحاد (همبستگی)، هماهنگی (با هستی و طبیعت) میداند که در واقع، خیر ما و خیر تمام انسانیت در این است. (1)
1) . www.ahram.org.eg، سیاحت غرب، شماره 75.
کِرک پاتریک سیل (1)
چکیده
نویسنده مقاله، ابتدا به تاریخچه اختراع ماشین بخار اشاره میکند و به بررسی شرایط حاکم بر جوامع قبل از اختراع ماشین بخار میپردازد. بعد این فرضیه را ارایه میکند که هر تکنولوژی، الزامات انفکاکناپذیر خود را دارد و در نهایت، برای اثبات صحت ادعای خود، شرایط ایجاد شده در جوامع پس از اختراع ماشین بخار را به بوته نقد میکشاند و در این راه، از آمار و مشاهدات عینی سود میبرد. نویسنده، در نهایت، نتایج ناشی از انقلاب صنعتی را در تعارض با روحیه انسانها دانسته است و تکنولوژی را به سبب تحمیل روح و منطق خود بر جوامع انسانی، تخطئه میکند.
ماشین بخاربه ویژه مدلی که در کارگاه «وات» و «بولتون» پس از سالها آزمایش و تجربه در سال 1776 تکمیل شده بود، به «قلب آهنی انقلاب صنعتی» تبدیل شد.
این اولین ماشین ساخته شده در تاریخ بشر بود که برای اولین بار به بشر (با منابع محدود زغال سنگ و فلز) این اجازه را میداد که منبعی همیشگی و دایمی و تمام نشدنی از توان و نیرو را دراختیار خود بگیرد. بنابراین، ماشین
1) Kirk patrick sale، نویسنده امریکایی و از طرفداران محیط زیست.
بخار، اجازه تغییری عجیب و استثنایی را از اقتصادی مبتنی بر زمین، نیروی کار و موقعیت مکانی، به اقتصادی ماشینی مبتنی بر سوخت، کارخانه (صنعت) و تجارت خارجی صادر کرد. این اجازه و قدرتیابی ماشین در جامعه انسانی، هیچگاه قبل از این تاریخ اتفاق نیفتاده بود. تمامی تکنولوژیها نتایجی مسلّم، اجتنابناپذیر و حتمی را به همراه خواهند داشت که اساسا این نتایج با روحیات و معنویات انسانی بیگانه خواهند بود.
این افزایش تولید از آن نظر اهمیت دارد که این ماشین بایستی سرمایه عظیمی را که صرف هزینههای عملیاتی آن شده است، بازگرداند. همچنین از نظر اعطای محوریت و انحصاری شدن امر تولید مورد توجه است؛ چون این دو مسئله از عوامل اثرگذار و بسیار مهم در امر اقتصاد و صنعت هستند.
در مورد افزایش تولید از طریق استفاده از ماشین بخار و نتایج حاصل از آن، این نکته را میتوان اضافه کرد که این افزایش تولید، میتواند زمینه کاهش ارتباطات و ملاقاتهای رودررو و شفاهی، گفتوگوهای اجتماعی، خودمختاری و استقلال سیاسی جوامع، انتخابهای ویژه و منحصر به فرد و کاهش مهارتهای فردی را فراهم آورد.
بنابراین، همراه با گسترش و توسعه استفاده از ماشینآلات در جریان انقلاب صنعتی، نوعی روح و منطق تکنولوژی با این غول آهنی، متولد و بر آن حاکم شد. این روح تکنولوژی چیزی است که «کلارک کِر» آن را درونمایه و اساس نظام صنعتی نامید که به گفته ایشان، سبب یکسانی و شباهت زیادی میان جوامع صنعتی شده است. چیزی کمتر از یک دهه طول نکشید تا معاصران آن زمان شاهد تأثیر این تکنولوژی باشند:
ـ واحدهای عظیمی از تولید که متأثر از کنترل و سختگیریهای خاص (در امر تولید) و افزایش ظرافت و پیچیدگی در ماشینها بودند.
ـ تقسیم کار بر مبنای آموزش، مقام و شأن اجتماعی، فروشگاههای عریض و طویل، منابع عظیم و گسترده (ثروت) و اسراف و تضییع گسترده سرمایهها.
محققان گروه کِر، تمامی این نتایج خارقالعاده و غیرعادی را در جوامعی یافتند که از مدلهای نظام صنعتی در یک قرن و نیم اخیر پیروی کرده بودند. بررسی دقیق تحقیقات کِر، ما را بدین سمت و سو هدایت میکند که کِر و گروه تحقیقاتیاش، به نتایج اجتماعی و سیاسی ناشی از نظام صنعتی توجه کمتری داشتهاند. دستهای از این نتایج اجتماعی و سیاسی ناشی از نظام صنعتی عبارت است از:
ـ کاهش میزان زمینهای کشاورزی و جمعیت مزارع و در نتیجه، افزایش رشد کنترلناشدنی شهرها و خارج شدن جوامع و اجتماعات از حالت خوداتکایی؛
ـ گسترش هسته مرکزی دولتها و قرار گرفتن علوم در جایگاه ایدئولوژی مکتبها.
ـ افزایش شکاف طبقاتی میان طبقات فقیر و ثروتمند و ارزش و اعتبار یافتن مفاهیمی هم چون سود و منفعت اقتصادی، توسعه، دارایی، مالکیت و مصرف.
دیر زمانی نیست که به تشکیلاتعظیمصنعتی، توجه شده است، ولی توانستهاند نتایجی قابل توجه به وجود آورند. ورود ماشین به کل جریان تولید، ماشین را به صورت بخشی غیرقابل معاوضه و جایگزین در جوامع انسانی در آورده است و در مدت زمانی کوتاه، ماشین به هیئت و قالب امروزی درآمد.
«دکتر لیدز»، در سال 1831 میگوید: «مادامی که موتورهای صنعتی کار میکنند، مردم نیز باید کار کنند، بنابراین، مرد، زن و کودک در اُفتادگان به دام
آهن و بخار هستند. ماشینهای حیوانیـ ماشینهایی که در بهترین حالت هم شکننده و فرسوده هستند و منشأ هزاران درد و محکوم به نابودیاندو به سبب نوع طبیعتشان، در بهترین حالت هم، حیاتی بسیار کوتاه و متغیر داشته و در از بین رفتن و خراب شدن عجله دارند ـ در حال مسابقه و هماوردی با ماشینهای آهنی بیاحساسی هستند که آنها را خسته و فرسوده کرده است».
روح حاکم بر نظام صنعتی، منطق و باید و نبایدهای خود را با قدرت و سرعت هر چه تمامتر بر جوامع تحمیل کرد و همه چیز را به کلی تغییر داد. نوع زندگیها، مناظر و چشماندازها، تنها و تنها در عرض چند دهه تغییر یافت و به اشکال و درجاتی که تاکنون دیده نشده بود، تبدیل شد و این تغییرات، قبل از اختراع ماشین بخار هرگز قابل تصور نبود. (1)
"Rebels Against the Future :the luddites and their war on the, Industrial Revolution"
سیاحت غرب، شماره 14.
1) فصلی از کتاب،
ریچارد هینبرگ (1)
چکیده
تا همین چند دهه گذشته، توسعه نزد اندیشمندان و دانشگاهیان و حتی بسیاری ازمردم، یک مفهوم مقدس بود. اکنون که درکنار پیشرفتهای تکنولوژیکی، شاهد انقراض گونههای گیاهی و جانوری، آلودگی آب وهوا، جنگلزدایی، خطر وقوع یک جنگ عظیم هستهای و... هستیم، بیشتر متفکران و جوامع درمورد سودمند بودن فعالیتهایی که زیر پرچم توسعه انجام میگیرد و به پیش میرود، دچارتردید شدهاند.
توسعه در مفهوم غربی آن (نوآوریهای تکنولوژیکی و رشد اقتصادی) که با انقلاب صنعتی آغازشده است، نه تنها نمیتواند همه نیازهای بشری را برآورده کند، بلکه خود،ایجادکننده بحرانهای بزرگ و خطرناک است و سرانجام به فاجعه خواهد انجامید. ما باید توسعه اروپایی را فرو نهیم؛ چون این توسعه، شلاقی برپیکره زمین است. ما باید به ارزشهایی برگردیم که آنها را فروگذاشتهایم. باید به جای سودپرستی و توسعه بازار، به سمت ارزشهای اصیل انسانی مثل شفقت، نوعدوستی، حفظ سنتها، ... گام برداریم تا آیندهای شادتر، بهداشتیتر و زیباتر برای انسانها و همه مخلوقات رقم بزنیم.
1) .Richard Heinberg، ژورنالیست امریکایی و عضو اصلی هیئت علمی کالج کالیفرنیا.
همان گونه که کارل پلانی می¬گوید، انقلاب صنعتی با «یک پیشرفت تقریباً معجزهآسا درابزارهای تولید» یا «یک جابهجایی فاجعهآمیز در زندگی مردم معمولی» مشخص شده است. خلأ ایجاد شده، به تدریج و بدون اینکه شناخته شود، با امیال و فعالیتهای زیادی پر میشد که قبل ازهر چیز، امنیت را به تحلیل برده است. با ازبین رفتن ریشهها، سنتها و پیوندهای آرامشبخش با جامعهای که در آن،داشتن، یک امکان تضمین شده بود، انسانها کوشیدند تا برای کاهش نگرانیهای خود، هویتشان را با افزایش غلبه بر طبیعت مشخص کنند. انباشت ثروت و وسایل راحتی به جای آنکه سبب شود انسانها در چارچوبها و متنها ریشه بدوانند، برای مقابله با احساسآسیبپذیریکه قطعاً ما را نگران میکند، بنیاد اولیه ای را ایجاد کردند.
در دهههای 1950 و1960، زمانی که در مناطق مرکزی غرب امریکا در سنین رشد بودم، نشانههای توسعه را در هر جایی میدیدم. در همان سالها بود که هر کسی بهدلیل ترسی پنهان از احتمال وقوع یک جنگ اتمی، عبوس به نظر میرسید. همان تکنولوژی معجزهآسایی که بصیرتمان را نسبت به آینده روشن میکرد، در یک لحظه و بدون هر اخطاری، بهطور آنی، آینده را محو میکرد.
متأسفانه، آینده تماماً آن چیزی نبود که از آن ستایش میشد. فکر میکنم بسیاری از مردم موافقند که پیشرفت، به هماناندازه که معجزاتی کرده است، مشکلاتی را نیز (با خود) همراه آورده است. از آن زمان، ما به خوبی توانستهایم به سمت جمعیت بیش از اندازه گام برداریم. گونهها را منقرض کنیم. هوا و آب را آلوده کنیم. جنگلزدایی کنیم. خاک عالی (حاصلخیز) را از دست بدهیم. فرهنگهای سنتی را نابود کنیم.فقر را بگسترانیم و همه مسائل دشوار دیگری را که امروزه با آنها دست به گریبانیم، ایجاد کنیم. در
آن روزها، بسیاری از مردم هنوز میتوانستند علایم اخطاردهنده در حال ظهور را نادیده بگیرند. آن زمان، برای ما یک پاسخ ساده وجود داشت: این مشکلات اهمیتی ندارند؛ چون پیشرفت، آنها را حل خواهد کرد. اکنون ما چندان مطمئن نیستیم.
درسال 1980،روبرت نیسبتکتابش را با عنوان تاریخ ایده پیشرفت منتشر کرد.بر اساس تحقیقات نیسبت، فیلسوفان بهطور روزافزونی تمایل پیدا کردند شرایط اولیه زندگی بشر را «خشن»، «ددمنشانه» و «ناامن» توصیف کنند و تاریخ را نیز پروسهای بشمارند که در آن، زندگی برای هرکسی، «اندک اندک»، امنتر و بهتر شده است.
دو هزارسال پیش، فیلسوفان و عالمان الهیات امپراتوری روم درصدد کشف راههایی برآمدند تا براساس آنها در مورد آموزههای بهشتی با هم همکاری کنند و آن را بیشتر به نفع تمدنسازی به کار گیرند. این استراتژی، متضمن استقرار بهشت در آینده بود و این بهشت، شکل یک شهر کامل را داشت با خیابانهای طلایی که در آنها جواهر پاشیده شده است. هر چند عصر حاضر، احتمالاً یک عصر «سقوط کرده» است، ولی تاریخ در خط سیر خود، سرانجام به یک مقصد باشکوه خواهد رسید. اگر مردم دراین مسیر قربانی شوند و سخت بکوشند، این بهشت (یا دستکم، چیزی در حد واندازه آن) در آینده قابل دسترسی است.
انسانشناسان بهطور کاملاً قطعی نشان دادهاند که مردم بسیاری از جوامع ابتدایی، تا آن درجه از آزادی و حقوق برخوردار بودند که حتی بسیاری از دموکراسیهای صنعتی مدرن و روشنفکرانه را دچار شرمندگی میکنند.هرچه بهطورمداوم بر دانش علمی افزوده میشود، به نظرمیرسد تعداد
افرادی که از آن بهرهمند میشوند، کمتر و کمترمیشود. برای ارزیابی اینکه آیا امروزه انسانها بهطور کل، از نظر روحی آگاهتر شدهاند یا نه، راهی وجود ندارد و کسی نمیتواند در این مورد کمکی بکند، ولی انسان از پستی و دنائتی که فضای سیاسی کنونی سراسر غرب را فرا گرفته است، یکه میخورد.
توسعه را نمیتوان انکارکرد، ولی وقتی به مصداقها توجه میکنیم، میبینیم این توسعه قبل از هر چیز، درنوآوریهای تکنولوژیکی و رشد اقتصادی رخ داده است.
رشد اقتصادی همان توسعه است. دنیای ما محدود است و در یک دنیای محدود، نهایت رشد اقتصادی، سیاست پوچی است که سرانجام به فاجعه خواهد انجامید.
توسعه تنها یک موضوع مرتبط با اقتصاد نیست. درخلال سه قرن گذشته، ما در تکنولوژیهای حمل و نقل، ارتباطات، تولیدات، جنگافزارها و سرگرمیها، شاهد انقلابهای پی درپی بودهایم.
بسیاری از تکنولوژیهای جدید، مدعی صرفهجویی در زمان و نیروی کارهستند. در حوزههای فردی، بیچون و چرا چنین است. البته اگر همه هزینههای مازادی را که تکنولوژیهای جدید به همراه دارند، در نظر بگیریم، به این نتیجه میرسیم که باید قید منافع کوتاهمدت را بزنیم.
هر تکنولوژی جدیدی، تغییراتی درجامعه ایجاد میکند و البته همه این تغییرات، دلخواهانه یا قابل پیشبینی نیستند. برای مردم تقریباً ناممکن است که آنتکنولوژی را که قبلاً گرفتهاند، از خود دورکنند، حتی اگر بعدها معلوم شود آثار منفی زیادی به دنبال دارد.
بهتراست همه ما از منظر فرهنگهای ماقبل مدرن که به سنتهای اجدادی شبیه است ـ و نه به تئوریها و ابزارهای جدید ـپاسخهایی را برای چالشهای زندگی کنونی، بیابیم.
برای کشف یک بدیل برای توسعه، آنگونه که ما آن را درک میکنیم، نه نیازی به فاصلهگیری فرهنگی و نه حالت سکون است. نخستین قدم برای رسیدن به این نوع جدید توسعه، دستهبندی منافع جمعی، ارزشها، اهداف و اولویتهاست. این روند دستهبندی کردن، یک بار برای همیشه و با یک ضربت کامل نمیشود. خود توسعه، پالوده کردن مداوم را به همراه خواهد داشت.
زمانی که ما در این بازگشت و برآورده کردن نیازهای واقعی و ارزشهای فطری خود، پیشرفت کرده باشیم، ممکن است دریابیم که چنین اقداماتی نیاز به اجرایی شدن دارند و وقتی که ما در بازگشت و کشف نیازهای واقعی و ارزشهای فطری خود، قدمهایی را برمیداریم، ممکن است دریابیم که این اقدامات به تکمیل شدن نیاز دارند و اگر از آن اقدامات حمایت شود، از دیدگاه کنونی ما نوعی قهقهرا محسوب میشود. معنی آن نیز این است که شاید لازم بدانیم برخی از جنبههای قدیمی اقتصادی و تکنولوژیکی توسعه را ادامه دهیم. برای مثال، ممکن است ما به مشترکات بازگردیم و رفتارهای مشارکتی و مربوط به زندگی ساده اجتماعی را که زمانی ما را به زندگی در دنیای بدون مرز قادر میساخت، دوباره کشف کنیم.
درضمن، ما به سمت یک تصویرایدئالی گذشته حرکت نخواهیم کرد، بلکه درعوض، اولویت روشن و جدید خود را مبنا قرارمیدهیم و زندگی خود را از نو روی آن میسازیم. اقتصاد و تکنولوژیهای قرون وسطایی یا
جوامع قبیلهای، ممکن است مصداقهای دلگرمکنندهای را در این مسیر ارایه دهند، آنها نباید اهداف نهایی ما به شمار روند.
آن چشماندازهایی از فرصتها که انتظار ما را میکشند، شاید بسیار والاتر از آنهایی باشند که مهندسان اجتماعی قرن بیستم تبلیغمیکنند. شاید تکامل و توسعه بتوانند در روندی واحد به هم نزدیک شوند و ما را دوباره وارد جامعهای رها از گونههای مسلط و دارای اعضای برابر(و نه مسلط) کنند و توجهمان را به رفاه موجود درآن جامعه کامل معطوف سازند. شاید ما از آیندهای بهرهمند شویم که نقدینگی اصلی در اقتصاد آن، مراقبتهای انسانی باشد؛ آیندهای که درآن، هر نسل جدیدی میکوشد تا مهربانترباشد، نه اینکه مورد توجهتر یا ثروتمندتر باشد. آیندهای که تنها تکنولوژیهایی درآن اهمیت مییابند که جهان را بهداشتیتر، شادتر و مکانی زیباتر برای همه مخلوقات میکنند. به گمان من، این توسعه، واقعی خواهد بود. (1)
1) http://archive.richardheinberg.com/museletter/163، سیاحت غرب، شماره 84.
چارلز سیجل (1)
چکیده
توسعهگرایان در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم معتقد بودند اگر رویکرد تکنولوژیک بهطور جدّی پی گرفته شود، جریانی از کالاها و خدمات بیپایان برای جامعه فراهم میشود. وقتی تحولات بعدی، نادرستی این آیندهنگری را اثبات کرد، جنبشهایی چون «جنبش تکنولوژی متناسب» و «جنبش حامیان زمین» در امریکا شکل گرفتند و در مقابل جریان توسعهگرایی ایستادند.
جنبشهاییادشده در مراحل نخستین شکلگیری و عرض اندام خود نتوانستند از نفوذ گستردهای در عرصه تصمیمگیریهای سیاسی برخوردار شوند؛ زیرا رویکرد آنها بیشتر آرمانگرایانه بود و با واقعیتها منطبق نبود.این جنبشها در پروسه تکاملی خود، در حال پیوند خوردن با جریان جدیدیهستند و از این طریق میخواهند در مشاجرههای سیاسی نقش مسلّط را بازی کنند.
سیاست توسعهگرا نخستین بار در آغاز قرن نوزدهم ظاهر شد. انقلاب فرانسه، امتیازات فئودالها را منسوخ و حقوق ویژه و اساسی بشر را مقرر
1) Charles Siegel، نویسنده و فعال سیاسی امریکایی. وی کتابها و مقالههای متعددی در زمینه رشد اقتصادی و معماری نوشته است.
کرد. سپس کنگره وین تلاش کرد این تغییرات را بیاثر کند و رژیم قدیمی را به حال اول برگرداند.
مقولات سیاسی که ما هنوز آنها را به کار میگیریم، در همین کشمکشها ریشه دارد؛ توسعهگرایان برای ایجاد تحول میجنگیدند؛ محافظهکاران در مقابل تحول مقاومت میکردند و مرتجعان تلاش میکردند تحولاتی را که ایجاد شده بود، به حالت اول برگردانند.
از آنجا که سیاست بر محور منازعه بر سر تحولات اجتماعی متمرکز شده بود، جریان چپ هرگز قادر نبود به کنترل تکنولوژی هم توجهی بکند. توسعهگرایان ـ همچون فوریریستها و سوسیالیستهای آرمانشهرگرا ـ خودشان را با کمونیستها و سوسیالیستها که به تمرکز جمعی اعتقاد داشتند، متحد یافتند. به همین دلیل، اقتصاد برنامهریزی شده، به موج حتمی برای آینده تبدیل شد. این اتحاد و اتفاق گاهی چندان آسان نبود، ولی به هر حال، برای مقابله با محافظهکاران و مرتجعان ضرورت داشت؛ کسانی که از وضعیت موجود، در برابر هر تغییری دفاع میکردند.
واقعگرایان چپ که به تمرکزگرایی و مدرنسازی اعتقاد داشتند، نفوذشان بهطور فزایندهای زیاد میشد؛زیرا جریان تاریخ، موافق آنها بود. تا شروع قرن بیستم، جریان چپ به شدت به مدرنسازی اعتقاد داشت.
با وجود این، نوع دیگری از سیاستهای رادیکال در دهه 1960 وجود داشته است که از نظام، درخواست خدمات بیشتری میکرد و درست در مقابل سمت و سوی قدیمی توسعهگرایی قرار میگرفت. جنبش «تکنولوژی متناسب» از مردم میخواست کمتر مصرف کنند، بیشتر به خودشان بپردازند و تا آنجا که ممکن است، بیرون از نظام اقتصادی موجود زندگیکنند.
جنبش رادیکال «حامیان زمین» در دهههای 1960 و 1970 تقریبا به خوداتکایی کامل معتقد بود. این جنبش در اصل، یک جنبش ضدتکنولوژی
بود؛ ضد سازمانهای تکنولوژیک که بر زندگی مردم تسلط داشتند. با این حال، اما این جنبش در مقیاس کوچک، طرفدار تکنولوژی هم بود؛ به صورتی که به اکولوژی آسیب نرساند و مردم را بیشتر مستقل کند.
تکنولوژی متناسب، نفوذ سیاسی واقعی در کشورهای در حال توسعه داشت؛ کشورهایی که در آنها جایگزینهای جدّی برای سیاستهای توسعه متعارف وجود داشت.
انتقال تکنولوژی متعارف به کشورهای در حال توسعه، به شهرگرایی سریع و گسست اجتماعیمیانجامید و اقتصاد دوگانهای را میآفرید که در آن، اقلیت ثروتمند و اکثریت تهیدست وجود داشت. در مقابل، تکنولوژی متناسب در مقیاس کوچک میتوانست جوامع سنتی روستایی را حفظ و فواید توسعه را به طور گستردهتر توزیع کند. این رویکرد، در بسیاری از پروژههای موفق توسعه، استفاده شده بود.
اکنون در کشورهای توسعه یافته، جنبش تکنولوژی متناسب، در سیاستگذاریهای عملی، نفوذ کمتری دارد؛ چون این جنبش، جنبشی اتوپیایی است و در زمینه گریز از اقتصاد مدرن، بهجای اینکه با تبیین خطمشیها در صدد تغییر اقتصاد برآید، نقشه خیالی ارایه میکند.
تردید نسبت به مدرنیزه کردن، در خلال دهههای 60 و 70 به یک جریان اصلیتبدیل نشد. جنبش زیستمحیطی، واکنش و بیقراری گستردهای را درباره توسعه و رشد از خود نشان داد. معماران با کارکردگرایی مخالفت کردند و پروژههای مدرن، جایگزینی انبوهسازی به جای محیطهای مسکونی قدیمیتر را نپذیرفتند. به جای آن، به حفاظت از ساختمانهایقدیمیپرداختند و طرحهای جدیدی دادند که مقیاسهای انسانی در
آنها در نظر گرفته میشد و متضمن سابقه تاریخی آنها نیز بود.جنبشهای سیاسی مردمی که در راستای حمایت از محیط زیست و دستاوردهای تاریخی شکل گرفت، با خوشبینی تکنولوژیکی دهه 1950 به مقابله پرداخت.
در همان زمان، یک جریان انتقادی دانشگاهی در مقابل طرحها و درمانهای «علمی» وجود داشت؛ طرحهایی که تا آن زمان، توسعهگرایان همیشه آنها را تحسین میکردند. جین جاکوبس گوشزد کرد که طراحان شهری، محیط مسکونی شهرهایمان را تخریب کردند. کریستوفر لاش نوشت که مراکز مراقبتهای روزانه و شغلهای مددکاری، خانوادهها را نابود کردهاند. جان هالت و ایوان ایلیچ یادآوریکردند که مدارس، انسانها را به مصرف کنندگان منفعل مواد آموزشیتبدیل میکنند و آنها را از آموختن آنچه متعلق به خودشان است، ناتوان میسازند. میشل فوکو و توماس شاز نوشتند که متخصصان رواندرمانی، بیماران خود را کنترل میکنند و استقلال آنها را از بین میبرند. همچنین پاول گودمندر برابر قصور برنامههای اجتماعی جوامع بزرگ فریاد اعتراض سر داد.
مردم نیز کمکم شروع کردند به گفتن این جمله که «توسعهگرایی در مقابل توسعه قرار دارد».
امروزه امریکاییها میبینند مدرنیزاسیون نتوانسته است به همه وعدههایی که داده بود، عمل کند. اگر جریان چپ بر سر موضوع مطالبه خدمات از یک دولت بزرگ متمرکز نمیشد و در یک قرن اخیر درصدد برنمیآمد سیاستهایش را به زور اجرا کند و بهجای آن، بر انسانی کردن اقتصاد از طریق محدود کردن هم دولت بزرگ و هم تجارت بزرگ، متمرکز میشد، میتوانست در مشاجرههای سیاسی نقش مسلّط را بازی کند.
لازم است تکنولوژیهای مادی را که مخرّب هستند (همچون مواد ضدآفتاب و ایجاد آزادراهها) محدود کنیم، ولی علاوه بر آنها ما به محدود کردن تکنولوژیهای اجتماعینیاز داریم که انسانها را در چارچوب قواعد استاندارد قرار میدهند؛ حتی زمانی که نظارتهای شخصی ضرورت دارد، همچون سیستمهای مراقبت از کودکان، سیستمهای بیمه بهداشتی و سیستم اقتصادی.
لازم است یادآوری شود که بهرهگیری از تکنولوژیبرای حل مشکلاتی که میتوانند به دقت تعریف شوند، سودمند است، ولی همین تکنولوژی را نباید برای پاسخ دادن به پرسشهای اساسی و بنیادین مربوط به بشریت به کار گرفت.
اگر ما براساس معیارهای انسانی، به انتخاب تکنولوژیدست بزنیم، در این صورت، رشد اقتصاد امریکا متوقف خواهد شد، ولی مردم هم درمییابند که میتوانند با یک دوم یا دو سوم درآمدهای فعلی که دارند، کاملاً راحت زندگی کنند. در صورتی که چنین چیزی رخ دهد، ما در یک محیط مسکونی واقعی زندگی خواهیم کرد؛ جایی که میتوانیم قدم بزنیم و برای پرورش فرزندان خود و پرداختن به خود وقت کافی خواهیم داشت و در همان حال که کمتر مصرف میکنیم، از مشکلاتی چون گرم شدن کره زمین و تهی شدن سوختهای فسیلی کاسته خواهد شد. محدود کردن رشد میتواند در شرایط حاضر چنین منافع شگفتانگیزی را به همراه داشته باشد؛ زیرا ما به نقطهای رسیدهایم که اقتصاد تا اندازه زیادی از حیّز انتفاع افتاده است. ما دهههایی را به اتلاف گذرانیدهایم که در آن، از مسیر خود خارج شدیم.
طیف سیاسی متعارف را براساس ایدئولوژیهای سیاسی میتوان از توسعهگرایی تا حرکت ارتجاعی مشخص کرد. آنها براساس تلقیهایی که نسبت به اشکال سنتی حاکمیت و مسایل محوری اجتماعی اقتصادی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم ـ داشتند، شناخته میشدند. طیف جدید سیاسی
نیز باید ایدئولوژیها را از محافظهکار تا طرفدار مدرنیسم خطبندی کند و در این طیف باید تلقیهای آنها نسبت به رشد اقتصادی و طرحهای تکنولوژیکی، با رویکرد اجتماعیـ اقتصادی مشخص شود.
محافظهکار شدیدا ضدتکنوکراسی طیف جدید که همان جنبش رادیکال حامی زمین است، در آخرین نقطه چپ قرار گرفته است و به خوداتکایی اعتقاد دارد. این جنبش با کار کردن در یک اقتصاد سازماندهی شده نیز مخالف است. در منتهیالیه راست نیز انسان طرفدار مدرنیزم بهشدت توسعهگرا قرار دارد؛ یک کمونیست ارتدکس، کسی که به یک اقتصاد متمرکز و برنامهریزی شده معتقد است.
امروزه ما در یک نقطه عطف سیاسی هستیم؛ درست مثل غرب که در قرن نوزدهم، همین وضعیت را داشت؛ یعنی زمانی که انفکاک میان توسعهگرایی و محافظهکاری، نخستین بار اهمیت یافت. پس از آن، کاملاً آشکار شد که سرمایهداری به همه وعدههایش عمل نکرده است.
مدرنیزاسیون، ما را از شرایط کمیابی آزاد کرد و امروزه دیگر کسی نمیتواند بدون داشتن یک خودرو زندگی کند و مراکز خرید مدرن نیز با فروشگاههای زنجیرهای شبیه به هم پر شده است، ولی جنبش تکنولوژی متناسب، با وجود تجربههای اندک و آرمانی که داشت، در مقابل مصرفگرایی و وابستگیـ از اصول اساسی مدرنیسم هستند ـ ایستاد.
حمله به تکنوکراسی از نظر سیاسیزمانی اهمیت خواهد یافت که خط مشیهای عملی برای تغییر جامعه بزرگ داشته باشیم؛ جامعهای که دارد به مهمترین حقیقت اقتصادی زمانه ما میرسد؛ این حقیقت که اکنون دیگر رشد اقتصادی برای محیط طبیعی و محیط اجتماعی ما تهدید به شمار میرود.(1)
1) WWW.preservenet.com، سیاحت غرب، شماره 32.
رونالد بیلی (1)
چکیده
این متن، در حقیقت، گزارشی از گردهمآیی منتقدان تکنولوژی است. با آنکه نویسنده، خود، به این جنبش تمایلی نشان نمیدهد، ولی دغدغههای جنبش منتقد تکنولوژی را به خوبی منتقل میکند. نکته قابل توجه در این گردهمآیی، حضور مجموعهای از تمامی ستارگان منتقد تکنولوژی است که هر کدام در این حیطه آوازه جهانی دارند. نویسنده میکوشد مهمترین اظهارنظرها و پیشنهادهایش را درباره تکنولوژی بیان کند.
چندی پیش در انجمن امریکایی«پیشرفت علوم»،فرانسیس کوولینز، رئیس پروژه وراثتشناسی انسانی، درباره آینده، ادعای ناراحتکننده و آزاردهندهای عنوان کرد: «اصلیترین تحرکات علیه تکنولوژی در امریکا و دیگر نقاط جهان، در سال 2030 فعال خواهد شد».
من در گردهمآیی بینالمللی شهر نیویورک، با رویکرد و بحث علمی جهانیسازی در مورد تکنولوژی، شاهد شکلگیری و تولد جنبش تکنولوژی ستیزانه جهانی بودم.
هر زمان که یکی از سخنرانان این جلسه، حقیقتی تکاندهنده درباره شرکتها و مؤسسههای بزرگ بیان میکرد[سخنرانان برای اشاره به این
1) Ronald Bailey، خبرنگار مجله Reason Science.
شرکتها به سادگی از واژه «آنها» استفاده میکردند]، شنوندگان در همهمهای گنگ و نامفهوم که تداعیکننده ترس و وحشت بود، فرو میرفتند. [میگفتند:] آنها میتوانند ژنها را بین اقسام دیگر حرکت دهند یا آنها، ژنها را به صورت انحصاری ثبت میکنند یا آنها 1200 جواز ثبت اختراع نانوتِک دریافت کردهاند.
به نظر میرسید برای آن شرکتکنندگان که از مطالعه مقالاتی که عمرشان به چند سال قبل میرسید، خسته و کلافه شده بودند، تمامی این جملهها تازگی داشت. به راستی، تکنولوژی ستیزان از چه میترسند؟
بنابر عقیده ماندر، آنها عموما از در کنار هم قرار گرفتن تکنولوژی با قدرت و توان کمپانیها میترسند. ماندر اعلام داشت: «در کنار اینترنت، در حال حاضر، ما بیوتکنولوژی را همراه با برادر کوچکترش، نانوتکنولوژی داریم که به صورت بالقوه میتواند استفاده از طبیعت را از سطح اتم بالاتر برد. با وجود چنین تکنولوژیهایی، هیچ چیز خارج از کنترل شرکتها و کمپانیها نخواهد بود. آنها به نهایتِ شناخت و فهم جامعه فوق بشریدست مییابند».
کرک پاتریک سیل نیز که یک نئوتکنولوژیستیز است، اخطار میدهد تکنولوژیهای الکتریکی، ژنتیکی و وراثتیسبب تزلزل و آشفتگی در کره خاکی خواهد شد.
ریچ هایس، مدیر طرح «اولین گام در توضیح و تشریح تکنولوژیهای انسانی»، نگرانیخود را چنین بیان میکند که مفهوم توسعه و استفاده از تکنولوژیهای ژنتیک، حیات انسانی را حتماًدچار تغییر و تحول خواهد ساخت. همچنین استفاده از این نوع تکنولوژی، قوه تشخیص و درک انسانیو عملکرد آن را متزلزل میکند. ویاخطار میدهد به همان صورت که این
نوع از تکنولوژی گسترش مییابد، حرکتهای سیاسی و عقیدتی به این سمت و سو خواهد رفت که حضور این نوع از تکنولوژی، انسان آینده را توجیه کند.
چت بوورس، پروفسوری که در دپارتمان مطالعات محیطی دانشگاه ارگون مشغول به کار است، اعلام میدارد که کامپیوترها، فنآوری مستعمرهساز و استعمارگر هستند. او پیشتر اخطار داده بود که کامپیوترها عمیقا در حال تغییر این مسئله هستند که ما چگونه میاندیشیم؛ همچنین آنها ناگزیر موجب کاهش توانایی ما در فهم و درک طبیعت و فرهنگهای دیگر میشوند.
تقریبا تمامی سخنرانان درباره اهمیت چیزی که آن را عدالت مدنی و عدالت زیستمحیطی مینامیدند، صحبت کردند و بر آن تأکید ورزیدند. همچنین سخنرانان بر این نکته تأکید داشتند که تمامی گروههای فعال در زمینه جامعه مدنی بایدبر اساس یک برنامه و طرح عملی و قابل اجرا جهت کنترل یا توقف روند رو به رشد تمامی تکنولوژیهای زاید و مسخره، با یکدیگر متحد شوند.
ریچ هایس، خواستار حرکتی جهانی و سریع جهت تحریم و ممنوعیت شبیهسازی و تولید مجدد انسان از راه غیرجنسی و نیز دستکاری های ژنیبرای کودکان شد. وی همچنین خواستار تصویب ضابطه پاسخگو و اثرگذار بر تمامی تکنولوژیهای ژنتیکی انسان شد.
مارتین تیتل، فیلسوفی که فعالیتهای گروه ضدبیوتکنولوژیک انجمن «وراثتشناسی» را هدایت میکند، با این مطلب که اصل احتیاط و پیشگیری میتواند روند تکنولوژی را محدود و متوقف سازد، کاملاً موافق بود. او پرسید: چگونه دانشمندی میتواند بدون وجود زمینه برای آزمون، اثبات کند که محصول زراعی بیوتکنولوژیکی کاملاً سالم و بیخطر است، در حالی که
زمینه برای آنچه اصل احتیاط و پیشگیری بدان نیازمند است، وجود دارد؟
تیتل اذعان کرد که «برای من سخت است که از نقطهنظر سیاسی بگویند من میخواهم این علم را از میان ببرم. بنابراین، بهتر است بگویند دستاوردهای این علوم باید قبل از استفاده، سالم و بیخطر شوند.»او توضیح میداد که آنها [تکنولوژیگرایان] در مورد قصد واقعیشان به جامعه، دروغ میگویند و این امر مانع از انجام دادن کار بر اساس اصل احتیاط و پیشگیری است. برای متوقف ساختن غول بیشاخ و دم تکنولوژی، آنها از این نکته میترسند که تکنولوژیستیزان، در مطالعه و تحقیقات خود، به این نکته دست یابند که جریان جهانی ادغام و یکپارچگی اقتصادی و همچنین روند تکنولوژیک را باید متوقف سازند. البته در صحنه اقتصاد، تجارت آزاد نیز باید متوقف شود.
جان کاونگ، مدیر انستیتوی مطالعات سیاسی میگوید که سیاستهای اقتصادی و مقررات مربوط به آن باید فعالیتهای کوچک، بازارهای محلی و جوامع محلی خودکفای مرتبط با محصولات اقتصادی محلی را تأیید و از آنها حمایت کند.
جری ماندر پیشنهاد میدهد کشورها از [پیروی] مدلهای پیشرفته اقتصادی [دست بردارند و] به مدلهای قبلی و سنتیبازگشت کنند؛ چون مدلهای جدید، سبب ورشکستگیبیشتر کشورهایافریقایی و امریکایی لاتین در سالهای بین 1970-1960 شده است. ریفکین به صراحت بیان میدارد که این، بزرگترین مسابقه کشتی و زورآزمایی در قرن بیستویکم خواهد بود.
به هر حال، اجتماعی که در منهتن تشکیل شد، تمامی دلایل و انگیزههاییرا که سبب پیشرفت انسان در این صد سال اخیر شده است، رد کرد. در واقع، مبارزه و کشمکش برای آینده، اکنون آغاز شده است. (1)
1) Reason on line، سیاحت غرب، شماره 22