ghaemiyeh.com
سردبیر: سیدعلی حسینیایمنی
ماهنامه ادبی مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما/ کد: 1237/ بهمن 1386
مدیر مسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: سیدعلی حسینی ایمنی
با همکاری: فرج الله نعمتی
صفحهآرا: اکرم سادات بنیزهرا
نسخهپردازان: فرشته سادات قافلهباشی ـ منیر سادات قافلهباشی
لیتوگرافی: سروش مهر چاپ: زلال کوثر
بها: 10000 ریال
با آثاری از
آقایان: میثم امانی، عباس محمدی، محمدعلی کعبی، روحالله حبیبیان، مهدی خلیلیان، محمدکاظم بدرالدین، حسین امیری و نقی یعقوبی
خانمها: محبوبه زارع، رزیتا نعمتی، سودابه مهیجی، معصومه داوودآبادی، نزهت بادی، فاطره ذبیحزاده، فاطمه پهلوان علیآقا و فاطمه سادات احمدی میانکوهی
نشانی
قم ـ بلوار امین ـ مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
ص پ 3133 ـ 37185 ـ تلفن: 2919670 ـ دورنگار: 2915510
تلفن دفتر مجله: 2935803ـ0251
پست الکترونیکی: Email:Esharat@IRIB.ir
تهران: خ ولیعصر ـ جامجم ـ ساختمان شهید رهبر (رفاه) ـ طبقه زیرزمین
تلفن: 22014738 دورنگار: 22164997
بسم الله الرحمن الرحیم
فهرست مطالب
زمزمه های آسمانی
در محکمه عدالت خداوند / محبوبه زارع .... 1
بر استان کبریایی است / معصومه داوود آبادی ... 2
امید پروازم هست / رزیتا نعمتی ... 3
ای مهربان! / سودابه مهیجی ... 4
از تو، تو را میخواهم / مهدی خلیلیان ... 5
اذن ورود / فاطمه پهلوان علی آقا ... 6
برای سال اتحاد و انسجام اسلامی
عطر دو فنجان یکدلی / محمدکاظم بدرالدین ... 7
صبح و سلام
صدای خدا / مهدی خلیلیان ... 8
در جست و جوی سپیدی / سید محمد صادق میر قیصری ... 8
با شقایق ها (پابه ای شهیدان دفاع مقدس)
ما فراموش کاریم / محبوبه زارع .... 10
زخم زیتون (برای سالگرد انقلاب فلسطین)
روزگار، همیشه بر مدار مراد شما نمی چرخد! / میثم امانی ... 12
از دریچه زمان
شهادت حضرت امام زین العابدین علیه السلام
دریغ از بیست یار وفادار / محبوبه زارع .... 14
رد نیایش های تو / میثم امانی ... 15
غروب قامت سجاد علیه السلام / محمدعلی کعبی ... 16
گوهر بقیع / روح الله حبیبیان ... 18
آبرومندترین دست دعا / سودابه مهیجی ... 19
چشمان خیس مرثیه / محمدکاظم بدرالدین ... 20
زینت عابدان / رزیتا نعمتی .... 21
رسالت حسینی / معصومه داوود آبادی ... 23
کاشکی شاعری بودم / مهدی خلیلیان ... 24
سرشار از عطر صحیفه / عباس محمدی ... 27
پیامبر کربلا / فاطره ذبیح زاده ... 27
آخرین نماز / حسین امیری ... 29
ورود کاروان اسیران آل محمد صلی الله علیه و آله به کوفه ... 30
بانوی عاشورا / محبوبه زارع ... 30
بازگشت حضرت امام خمینی رحمة الله به ایران؛ آغاز دهه مبارک فجر ... 32
خوش آمدی «روح الله» / رزیتا نعمتی 32
دیو چو بیرون رود / محمدکاظم بدرالدین ... 33
تو آمدی و بهار شد / عباس محمدی ... 34
در آرزوی صبح / نقی یعقوبی ... 35
فجر آفرین ظلمت شکن / فاطمه پهلوان علی آقا ... 36
بوی بهاران / مهدی خلیلیان ... 37
امام! همیشه در خاطر مایی / فاطره ذبیح زاده ... 38
ولادت حضرت امام محمد باقر علیه السلام ... 40
پنجمین تفسیر قرآن / میثم امانی ... 40
شکافنده، شکفت / رزیتا نعمتی ... 41
جام ولایت / نقی یعقوبی .. 42
علم علم برافراشتی / عباس محمدی ... 43
پیروزی انقلاب اسلامی ایران ... 45
اراده الهی مردم / محبوبه زارع .. 45
ترانه فتح / معصومه داوودآبادی ... 46
نتیجه رنج های روشن / محمدکاظم بدرالدین ... 47
صبح صادق / رزیتا نعمتی ... 48
... و سرانجام بهار شد / عباس محمدی ... 50
پیروزی شهیدان / حسین امیری ... 51
شهادت حضرت رقیه علیهاالسلام ... 52
پرستویی سه ساله / سودابه مهیجی ... 52
از هر چه می ترسیدی، بر سرت آمد / نزهت بادی ... 53
پروانه در آتش / عباس محمدی ... 54
روح وسیع؛ در کالبدی سه ساله / رزیتا نعمتی ... 55
صدور حکم ارتداد سلمان رشدی از سوی حضرت امام خمینی رحمة الله ... 56
مایه سربلندی شیطان / محبوبه زارع ... 56
رشدی رجیم / محمدکاظم بدرالدین ... 57
سلمان رشدی مرد / حسین امیری ... 58
قصه «آیات شیطانی» / فاطمه سادات احمدی میانکوهی ... 59
ولادت حضرت امام موسی کاظم علیه السلام ... 60
زنی خوش سرانجام / محبوبه زارع ... 60
میراث دار حجت ششم / سودابه مهیجی ... 61
بشارت هفتم / رزیتا نعمتی ... 62
خورشید هفتم / عباس محمدی ... 63
وفات سلمان فارسی ... 64
طرحی فارسی / محبوبه زارع ... 64
امیر قانع مداین / میثم امانی ... 65
سلمان محمدی / روح الله حبیبیان ... 67
تا کوچه های هاشمی مدینه؛ در جست و جوی خورشید / معصومه داوودآبادی ... 68
وطن سلمان، جایی است که خانه ایمانش آباد باشد / حسین امیری ... 69
دریای بی کران؛ سلمان / فاطمه سادات احمدی میانکوهی ... 70
شهادت عمار یاسر ... 71
شاگرد مدرسه علی شناسی / محبوبه زارع ... 71
ستاره شهید / محمدعلی کعبی ... 72
عمار صبور / میثم امانی .. 74
تپش توحیدی قلب عمار / معصومه داوودآبادی ... 75
صفین، میدان امتحان / فاطره ذبیح زاده ... 76
جنگ نهروان ... 78
اهالی نفاق / سودابه مهیجی ... 78
بغض صفین / فاطمه سادات احمدی میانکوهی ... 80
خودپرستان / حسین امیری ... 81
قیام مردم رشید تبریز در چهلم شهدای قم ... 82
صبح چهلمین روز / فاطره ذبیح زاده ... 82
تو را من چشم در راهم (به آستان حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف)
عصاره صبر خداوند / محبوبه زارع ... 84
بی تو، بهار دروغ است / محمدکاظم بدرالدین ... 85
محبوبه زارع
ای والاترین آرمان امیدواران! دست آرزوها را از دامان دلم کوتاه گردان و اَملها را از من بگیر تا عملهایم تعالی یابد. ای بیزوال مطلق و ای مطلق لایزال! جاودانگی، جز با تو و تبسم خالقانهات، میسر نخواهد شد؛ حال آنکه فراموشیهای من، جز موجبات اخم آسمان را فراهم نکرده است و جز ترسیم آرزوها، نقشی حاصل ننموده!
خداوندا! در محکمه عدالت تو متحیر ماندهام؛ چرا که اگر بخواهی مرا ببخشایی، منتهای فضل و کرامت توست و اگر بار گناهم چنان باشد که مستوجب عفو تو قرار نگیرم و مرا کیفر بدهی، باز هم نهایت عدالت توست؛ پس هر اراده تو، نشان خداوندی توست و هر خطای من، گواه خروج از بندگیات.
محتاج توایم
چه کسی جز تو میتواند گناه مرا ببخشد؟! چه کسی جز تو قادر است از خطاهای پیوسته ما اهل زمین، درگذرد؟! ای چشم پوشاننده از زشتیهای ما؛
ای که هم خود خطاها را نادیده میگیری و هم ستاریّت خود بر عیوب را به اوج رساندهای! به راستی چه چیز باعث میشود که تو از ما ناامید نشوی؛ در حالی که تمام فرصتهایی را که به ما دادهای، در غفلت، نابود کردهایم؟
ای که مدت فرمانروایی و خداوندیات بیپایان است، بر فرصت محدود ما رحم کن و بیدارمان ساز! ای که شگفتیهای عظمتت مرزی نمیشناسد، ما را از گمراهی در شناخت حقیقت، مصون دار! ای کسی که گنجینههای رحمتت، هرگز تمامی ندارد، به فقر مطلق ما بیندیش و چارهای ساز کن که سخت درمانده و محتاجیم.
معصومه داوود آبادی
آینههای پیش روی حضورت را بر چشم میگذارم و راه میافتم به سمت وسعت بیانتهای خداوندیات.
تاکستانهای بیشمار را دیدهام که سرمست و بیقرار، از پلکان تسبیحت بالا میروند.
رودخانههای بسیار را دیدهام که سمفونی پرستش بر لب، درختان جهان را تکثیر میکنند.
عبور میکنم و پیشانی سجده بر آستان کبریاییات میسایم.
رد میشوم از این همه نشانه و هر روز، بیشتر به بندگیات میشتابم.
پروردگارا! چشمانم را از پنجرههای نورانیات بگذران. مرا به آسمانت رهنمون شو؛ پرندهها، پرشکستگی را تاب نمیآورند.
مرا دریاب!
از روشنای رحمانیات، چراغی میخواهم که تاریکخانه جانم را به وسعت تصاویر آفتابی بکشاند.
من از شبهای دراز گناه آلود میآیم؛ از روزهای سوزان معصیت، از تپشهای بیهوده روزمرگی.
شعلههایی بلند، تاروپود روحم را به آتشبازی مشغولند.
رودخانههای بخشایشت را بر کالبد وجودم روان کن، پیش از آنکه خرمنی به خاکستر نشسته بخوانندم.
یا ستار! در هجوم طوفانهای فرسودگی و رخوت، دستم را بگیر تا بغضهای در گلو ماندهام را فریاد کنم. مرا دریاب تا بلندای آبیات را دریابم.
با تو که باشم...
با تو، جانم قرارگاهی است لبالب از امید؛ آنچنانکه اطمینان قدمهایم را هیچ زلزلهای سست نمیتواند کرد. با تو دلم وسعتی میشود که هیمنه طوفانها را به هیچ میگیرد.
ای خالق هر چه آفتاب! روشنایی روزهایم را زمزمه نامت وسیعتر میکند.
نگاهم، ابریترین ثانیهها را از خویش میتکاند؛ وقتی که خورشید یاد تو بر دریچههای جانم، به سروری میایستد.
بلندم و رها؛ آنقدر که انگشتانم، گیسوان باران را حس میکنند.
با تو که باشم، بر شانههایم برای عبور از ملکوت بال میروید.
رزیتا نعمتی
الهی! به خویش که میآیم، میبینم مجالی نمانده تا خود را برای واقعه عظیم مهیّا کنم.
گرچه در این تنگراه طولانی، اسیر بازیچههای غفلت بودهام؛ اندوهبار، سرانگشتان اطمینانم به درگاهت تلنگر میزند تا در بگشایی.
ای کریمی که از خزانه غیب
گبر و ترسا وظیفه خور داری
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمن این نظر داری(1)
الهی! هنوز در درههای حسرتم رؤیای پرگشودنی است؛ امید آن دارم که در حج درونی خویش، روزی به رمی جمرات ابلیس نفس و طواف دائمی کعبه دل برسم و در آنجا از مقیمان حرم پاکت باشم؛ مرا دریاب!
1) 1. سعدی.
تولدی دیگر
الهی! مجالی بده تا با تکرار تو، به فراموشی شیرین دنیا برسم؛ آنجا که محبان تو در نقطه رهایی، چار تکبیر بر هست و نیست زدند و به اقامه دائمی نماز ایستادند.
الهی! کرامت از دست رفته ما را به واسطه توجه خویش بازگردان که چشم انتظار تولدی دیگریم.
دست خدا با جماعت است
بارالها! مگر نه آنکه دست تو با جماعت است؟! پس سعهصدری عنایت فرما تا همواره به اتحاد قلبهایمان، در تاروپود دوستی یکدیگر بپیچیم و قالیچه نیاز خود را رو به تو بگسترانیم.
الهی! موجهای تفرقه را از قلوب مؤمنین باز دار که همانا اتحاد قطرهها و رودها، کرانههای دریا را میسازد تا هر آنگاه که بدخواهان به کجروی خویش، قصد تسخیر حریم عاشقانه مؤمنین را دارند، در دریای خشم دوستداران تو، غرق گردند و ناامید، به قعر طوفان قهر تو درافتند.
تو پایان نداری
یا رب! سر در گریبان و بیهیچ کلامی، چشم بر این دارم که آفتاب مهرت کی برآید. میخواهم در عطر شببوها وضو بگیرم و نفس خویش را در زمزم یاد تو شستوشو دهم. از کردههایم پشیمانم و به زانو در میآیم تا در رکوع، به حالم ترحم کنی؛ به خاک در میافتم و پیشانی پشیمانیام را به درگاهت میسایم.
هر روز در پایان نماز، به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد.
تو پایان نداری؛ انتهای نماز، آغاز دوباره توست.
یا سریع الرّضا!
سودابه مهیّجی
پروردگارم! ای مهربان بیدریغ! نگذار که از درگاه تو رو به سمت دیگری ببرم. یاریام کن تا دستهای سائلم را به سوی آفریدگانت دراز نکنم.
خدایا! هر لحظه و هر روز برای من نشانهای بفرست تا یقین کنم که تو صدای مرا میشنوی و پاسخ مرا خواهی داد.
خدایا! من در تمام هستی تو را میبینم که چشم به من دوختهای و آغوشت را به وسعت همه دلتنگیهای من گشودهای که آن را سخت محتاجم و آرزومند. برایم قصه بخوان؛ از آیههای مهربان و سبز خویش؛ قصههایی که شبیه سرگشتگیهای من، به پاسخهای نزدیک میرسند و راه خود را از میان تمام بیراهها ـ عاقبت ـ پیدا میکنند.
خداوندا! بارها دیدهام که اگر لحظهای حتی دست از این دعاها و التماسها بردارم، بیراههها سرراهم سبز میشوند و ابلیس در من رخنه میکند؛ پس توفیقم بده تا همیشه سجادهنشین باشم و لحظهای دستم از دست شفابخش تو رها نشود.
مهدی خلیلیان
آه، ای جان و جهان!
من نمیگویم:
کارم را آسان گردان
یا که:
اندوهم را از دل و جانم بِستان!
هرچه خود میدانی
هرچه میخواهی خود
آن گردان
دل و جانم را ویران گردان
یا:
مرا بیسر و سامان گردان!
من فقط میگویم:
لحظهای نیز مرا، به خودم وامگذار
دوستت دارم من
شهدِ عشق خود را بر دل و جانم بچشان!
نه! خودت میدانی
من فقط از تو، تو را میخواهم
هرچه میخواهی خود
آن گردان.
فاطمه پهلوان علی آقا
وقت اذان شده و اذن ورود میدهند.
دستها به سراغ وضو میروند و پاکی را جستوجو میکنند.
گلدستهها، آرامش الهی را به وجودهای پرآشوب و پریشان، پیشکش میکنند و همه مخلوقات را یک به یک به صفوف ضیافت بیریای معبود، فرا میخوانند.
وقت اذان شده و سجادهها، بیتاب حضور میشوند.
وقت اذان شده و اِذن ورود میدهند؛ خدایا! مرا هم بپذیر.
محمد کاظم بدرالدین
همه چیز در یک قدمی است؛ مثلاً همین سلامی که از ته دل میکنی، خودش عطر مؤانست میپراکند.
باور کنیم هر سلیقهای از رنگِ شاد عشق، خوشش میآید. بیاییم خیمه ساده الفت را زیر سقف یکدلی و برابری برپا کنیم. همیشه جا برای با هم بودن هست.
باید کاری کرد تا کلبه شوم کدورت، سوت و کورتر از همیشه به عزای خودش بنشیند. بیاییم دل را هر لحظه، مهمان جشن عاشق شدن کنیم؛ همایشی بزرگ و پایدار به کوریِ چشمانِ کینه.
بیاییم قبول کنیم که همه از یک ریشه، اندیشه درخت شدن را در سر میپرورانیم.
باید دریافت که تمامی نگاههای عاشقانهای که باید باشد، با ترجمهای از دستهای ما پدیدار میشود. بپذیریم که عطر دو فنجان یکدلی را با هیچ زیبایی دیگری نمیتوان مقایسه کرد.
کلیدها در دست ماست و میتوان تمامیِ قفلهای فاصله را گشود. نباید فاصلهای بین ما و واژههای کلیدیِ انس باشد.
مباد در چشمان دشمنِ رهگذر از همین اندک فاصلهها، برق تبسم بنشیند!
مهدی خلیلیان
صبح، هدیه خوب خداست؛ طلوعِ عشق آدمها!
صبح را تباه نکنیم و کارنامههای درخشان خویش را با گفتارها و کردارهای عبث، سیاه نسازیم.
اگر ظهرها، در نمازهامان به شیطان باج ندهیم؛
اگر غروبها به محاسبه خویشتن، تن دهیم؛
اگر خوب به دامان راز گسترِ شبها، پناهنده شویم؛
و از کرامت سحرها، غافلانه رد نشویم،
به صبحی دلانگیز، راه میبریم.
سید محمد صادق میرقیصری
(پروردگارا! کیست که تو را بشناسد؟!
به لطف خود سپیدهدم را شکافتی.
به کرمت تاریکیها را روشن کردی.
از میان سنگهای سخت، آب را جاری نمودی.
از ابرهای فشرده، قطرههای باران را نازل کردی.
خورشید و ماه را چراغی فروزان قرار دادی.)(1)
پروردگارا! بر محمد و آل پاکش درود فراوان فرست و سپیدی را در قلب من هم نمایان ساز.
تاریکیهای وجودم را روشن کن.
آب معرفت را در برکه عقلم جاری ساز.
ابرهای محبت را نازل کن تا باران اشکهایم سرازیر شود.
خورشید و مهتابی برایم باش در تاریکیهای آخرالزمان.
صبحم را روشن کن
پروردگارا!
تو زبان صبح را به بیان تابناک، آشکار کردی و تاریکی شب را پراکندی. چرخ گردون را با زیبایی استوار ساختی.
خورشید را با نور فروزانش، پرتوافکن کردی.
اکنون خدای من!
برای ما در بامدادان، درهای رحمت را بگشا.
بهترین لباس هدایت را به ما بپوشان.
در آبگیر دلم، سرچشمههای خشوع بجوشان.
از گوشههای دیدهام، اشکهای سوزان روان کن.
خدایا! من، درِ رحمت تو را با دست امیدم کوبیدهام...
صبحم را با نور هدایتت درخشان نما.
1) 1. با نگاهی به دعای صباح حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام.
محبوبه زارع
کوچههایی که هر کدام به نام شهیدی آذین شده، فراموشی ما را جار میزند؛ آن گاه که از مرثیه خون شهید، تنها آهنگ پروازش را میشنویم، آن گاه که در پس گریههای مادر شهید، زبانی برای تسلی نداریم؛ جز مشتی واژههای کلیشه؛ جز الفاظی که نشان بیدردی ماست.
فلسفه خون شهید
شهدا رفتند تا ما ماندن را دریابیم. فلسفه خون شهید، جز پیام روشن حرکت نیست؛ حال آنکه خیابانهای غبار گرفته در هجوم معصیت، سالهاست وجدان زمان را زیر سؤال برده است. بازارهای مسخ شده در هیاهوی نان، سالیانی است حقیقت ایمان را به حراج گذاشته است.
میراث شهیدان
به هوش باشیم که شهدا، چشم بیدار تاریخند و هر لحظه، در شهود زوایای عمل ما. یادمان باشد، ما میراث دار حریم مردانی هستیم که رایحه معاد را در کالبد جهان ما دمیدهاند؛ شهدایی که مصداق بارز حضورند و تجلّی آشکار هدایت.
فراخوان شهادت
یادمان باشد راه دراز است و مقصد بلند!
یادمان باشد این جاده را چراغ خون شهدا روشن نگاه داشته تا ما به سلامت بگذریم!
یادمان باشد که شهدا، تاوان فراموشی خاک را به قیمت نفسهایشان پرداختند؛ تا امروز من و تو، بر هم نهیب زنیم که دارد دیر میشود. باید برخاست و صدای همیشه جاری شهیدان را دریافت که از مصدر عاشورا، ما را به حضوری پر رونق فرا میخوانند.
میثم امانی
آری؛ دشمنانتان قویتر از آنند که گمان میبرید. دشمنانتان از کوهها استوارترند. از صخرهها سختتر و از کورهها داغتر.
دشمنانتان، ریسمانهایی محکماند؛ ستونهایی رشید و زنجیرهایی در هم پیچیده که اسکلت دار و ندارتان را خرد خواهند کرد.
دشمنان شما روزی دروازههای خیبر را از جا کندهاند و طومار بنینضیر را درهم پیچیدهاند و بر داستان بنیقینقاع، نقطه پایان نهادهاند.
دشمنان شما روزی سزای پیمانشکنی بنیقریظه را به سردخانههای تاریخ سپردهاند.
دشمنانتان از جبلعامل تا تپههای شام، تا کوهپایههای البرز گستردهاند. چشمهایشان در روشنی روز پنهان؛ اما در تاریکیها شبنماست. آنان نخفتهاند؛ آنان در کمین فرصتاند تا رؤیاهایتان را به موجهای نیل بسپارند.
روزگار همیشه بر مراد شما نخواهد گشت. دشمنانتان پشت سنگرهای اتفاق، چشم از شما بر نخواهند داشت و پاسخ نامردیها و نامردمیها را روزی به شما خواهند داد که زبانتان بند آمده است دیگر.
دشمنان شما نیرومندند
وقتی کودک یک ساله، امنیت شما را به خطر میاندازد، پیداست که دشمنانتان بسیار نیرومندند.(1)وقتی چفیههای عربی و ندای «اللّه اکبر» جوانان، شیرازه دلهایتان را میلرزاند، پیداست که دشمنانتان بسیار نیرومندند.
وقتی شبهایتان پر از کابوس و روزهایتان پر از اضطرار است، پیداست که دشمنانتان بسیار نیرومندند.
دشمنان شما را از جلسههای سرّی و تصمیمهای شتابزدهتان باید شناخت؛ از جوخههای ترور و تهدیدهای مکررتان.
معلوم است که دشمنانتان، زهره شیر دارند و تیزی شمشیر. دشمنانتان نه اهالی فلسطین تنها، نه اهالی لبنانْ تنها، که همه پیروان راستین خاتم پیامبراناند و امیرمؤمنان؛ همه آنها از ظلم بیزارند و با ظالم در ستیز.
1) 1. در خبرها آمده بود که رژیم صهیونیستی مجوز آزادی یک مادر و کودک یک سالهاش را صادر نکرده به این علت که امنیت اسرائیل را به خطر انداختهاند!
دوشنبه
1 بهمن 1386
12 محرم 1429
محبوبه زارع
روزنهای سپید میجویی. نه میتوانی کربلای تازهای رقم بزنی و نه سازش را میپذیری. در سفر حج، بیابانها را درمینوردی که بندهای از بندگان سردرگم، به تو اعتراض میکند: «یابن رسول الله صلیاللهعلیهوآله! جهاد و سختی آن را رها کردهای و به حج خود را سرگرم داشتهای!؟» تازه میفهمی چه بر غربت خونین عمویت امام مجتبی علیهالسلام گذشته است. دل را به بقیع میفرستی و پاسخ میدهی: «اگر بیست یار وفادار داشتم؛ جهاد از حج بهتر بود».
فرزند قرآن
صفحات صحیفهات، ماورای اندیشهها را درمینوردد. شمشیر همیشه برندهای را از نیام بیرون کشیدهای که از اقتدار آن، عالم به حقانیت وجودت اعتراف میکند. حرکتی را بنیان نهادهای که تمام اعصار و قرون را در همه مرزهای عالم امکان در برگرفته است.
صحیفه تو، فرزند قرآن است و وحی آن از عرش کربلا نزول یافته؛ با واسطه جبرئیل صبر تو؛ ای شکیبایی محض!
کینه شیطانی
سال 86 هجری است. ولید از محبوبیت تو سخت هراسان است و از شخصیت علمی و روحانیات، مضطرب! نمیتواند روزگار بگذراند. باید چارهای ساخت! هشام، کینه دیرینهای از تو در دل دارد؛ کینه سالی که در حج، تو مورد احترام مردم واقع شدی و کسی به او اعتنایی نکرد... دست در دست برادرش ولید، نقشه شوم دشمنی با تو را پایه مینهد... نقشه تلخِ شهادت تو را... .
آسمان، مشتاق پروازت بود
مرور زمین تو را خسته نکند! شیعیان خود را بنگر که با چه اضطرابی بر بالینت نشستهاند. اشک از دیدگانشان جاری است. پس از کربلا، آنچه ندیدی آرامش بود و آنچه نیافتی، مجالی برای فریاد. اما سکوت بلند تو نیز کربلاهای مقدسی را در خود پرورانده است. شاگردانی که بر بالینت نشستهاند، این را به اثبات خواهند رساند. به آسمان بنگر که چقدر مشتاق پرواز توست!
میثم امانی
در سرودهای بیپایان رود، در چکچک باران، در ترنم نسیم صبح، ردّ نیایشهای تو جاری است.
همگام با تسبیح دریا، همنفس با اذان طوفان، همسفر با اقامه موج، رد نیایشهای تو پیداست که طنین میاندازد.
هستی، از زبان تو سخن میگوید و اشکهای نیم شبت، رازهای مگوی آفرینش است که برملا میشود.
کعبه، اقتدا میکند به مناجات تو و اندوه عاشوراییات عرق شرم نشانده است بر پیشانی افق. صدای رعد و برقها، خطوط خشم توست از بیوفایی زمانه؛ از جور زمان که خواستند تو را در سکوت بنشانند؛ ولی خطبههای دمشقیات را هیچ ابر سیاهی نتوانست بپوشاند. دعای تو هنوز پشت سر قافله تشیع است و راز و نیازهایت در رگهای کاروان تاریخ، زنده؛ تاریخ را کلام آتشانگیز تو حرکت داده و نیایش شورانگیز تو به تأمل واداشته است.
دعا برای تو یعنی...
سلوک تو، تعریف قرآنی انسان را به تصویر کشیده است؛ انسان که نام قرآنیاش «زنده پرستنده» است و «هستِ خداپرست».(1)دعا، برای تو یعنی مبارزه، یعنی لبه تیز واژهها را درست روبهروی ظالمان گرفتن.
تو در کالبد مرده اجتماع، روح زنده نیایش دمیدهای و روی دیوار قلبها، پنجرهای کشیدهای که به سمت ابدیت باز میشود. دعا، برای تو یعنی عشق، یعنی تجلی زیباترین گفتوگوهای عاشقانه میان خالق و مخلوق. دعا، برای تو یعنی نیاز، یعنی سؤالی ناشناخته و مرموز در بن ضمیر آدمی که تنها پاسخ آن در ملکوت خداست. دعا، برای تو یعنی پل میان زمین و آسمانها، یعنی پیوند جسم و جان.
محمد علی کعبی
ما قالَ لا قَطُّ الاّ فی تَشَهُّده
لولا التشَهُدَ کانت لاءُهُ نعمُ(2)
مدینه چگونه مهربان بیمثال خود را به خاک بسپارد و شاهد غروب قامت اجابت محض باشد؟
چگونه میروی، ای که پیشگاه کرمت از نفرت «نه» مُبَراست.
آریِ تو چه بینظیر همآورد میطلبید!
ادامه حسین
من آواره آن مسیر بحرانیام که کشتی، در محاصره زخمها، اما در تدارک ساحل بود؛ سفینةُ النجاة بعد از پدر، با تمامِ وجود، مسافران را در آغوش کشید و با دستهای در بند، فانوسِ دریایی را نشان داد.
آخرین بازمانده بر جای بود تا زمان از حرکت باز نایستد و زمین به دستِ مردمانش در عمق دره نابودی سقوط نکند.
رسالتِ اسرا از قلم نیافتاده بود. رمان عطش، ادامه داشت برای سیراب کردن نسلهای بحرانزده.
من آواره آن مسیرم که در آن، تازیانه میبارید و تو از میان آتش و خون، برای مأموریتی بزرگ، دوباره متولد شده بودی.
پس کربلا دوباره تأسیس شد و در تمامِ زمینها و زمانها مأوا گرفت.
تو، ترجمه لبهای خاموش بودی و بیان بلندِ سرهایِ بر نیزه.
بارانِ تازیانه خورده
اذان تفسیر میخواست. نامهای مقدس، کلماتی بیش نبودند آن زمان که معانی، در ابعاد عصر خاموشی به شهادت رسیدند.
شام بعد از آن ظهرِ تاریخی، دیگر نه تو را و نه تفسیر نامهای مقدس را فراموش نکرد. صدای تو هنوز بر کنگرهها میپیچد.
ای باران تازیانه خورده، چه مقتدر از ضخامت چترهایی که مردمان بر خاطرههای خود کشیده بودند، عبور کردی و فریاد برآوردی:
انا ابن مکة و منی، انا ابن زمزم و الصفا... انا ابن محمد المصطفی... انا ابن علی المرتضی... انا ابن فاطمة الزهرا...
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن میروید. (سهراب)
روح الله حبیبیان
مولای من! آسوده بخواب؛ آرام در کنار جدّ غریبت جای گیر! مولای من! شهادت تو هر چند بر آسمانیان و زمینیان ناگوار است و تشییع غریبانه پیکر فرسوده از عبادت تو هر چند دلها را سخت میفشارد؛ ولی کیست که نداند عروج تو، پایانی است بر اشکهای همیشه جاریات و مرهمی است بر داغ دل سوختهات که سی سال در سوز و گداز بود.
مولای من! آسوده بخواب که میدانم اکنون در حلقه عاشوراییانی... .
مویه کبوتران مدینه
مدینه داغدار است. بوی غربت و مظلومیت، کوچه کوچه شهر را در برگرفته و آسمان، غمبارتر از همیشه، به بقیع مینگرد. خشت خشت خانههای کوچه بنیهاشم، ناله الوداع سر دادهاند و کبوتران مدینه، مویه جدایی آغاز کردهاند، خاطرات سالهای نه چندان دور، تازه شده است؛ خاطرات تشییع شبانه گل یاس رسول و تدفین غریبانهاش، خاطرات جسارتهای بیشمار شیطان بر پیکر بیجان حسن علیهالسلام و تشییع جگرسوزش، خاطرات وداع کاروان کربلا با مدینه در سفری بیبازگشت... .
اکنون، آخرین یادگار حسین و بزرگترین حماسهسرای کربلا، غریبانه و مظلومانه به سوی بقیع تشییع میشود و از «زینت عبادت کنندگان» فقط خاطرات جانسوز و مناجاتهای آسمانیاش بر جای میمانَد...
زیرنویس:
شهادت مظلومانه پرچمدار حفظ قیام کربلا، حضرت زینالعابدین علیهالسلام را به همه شیعیان و محبان آن حضرت تسلیت میگوییم.
سودابه مهیجی
دستهایت، آن دستهای آبرومند دعا، چون دو بال پرواز تو را با خود بردند؛ تو را که آبرومندترین صدای نیایش بودی و هر لحظه پروردگار، به شوق شنیدن نجوای تو، به خاک تیره مهربانتر مینگریست.
اینک، صدای فراگیر تو، خاموش میشود و این صدای شهید، دیگر خواب سنگینِ شبزدگان را نمیآشوبد. وای بر خوابزدگان این هستی که تو را در خلال این همه ندبه و نیایش، نشنیدند و به اقتدای ولایت روشنگرت، به سمت حقیقت سفر نکردند.
آه! این مناجات شبانه روز، از چشمزخم کدامین زهر کینهتوز، به سکوت نشست؟ این نجابت سجادهنشین را کدام تنگچشمی دژخیم تاب نیاورد که وادارش کرد به هجرتی ابدی؟
با خطبههای رسواگر
آغاز تو، آغاز حنجره سخنورت در آن غروب اندوه بود که پس از عشق، پس از سر به داریِ آفتاب، در لالهزار پیکرهای بیفریاد، وداعِ خورشید را دستی تکان دادی و آنگاه، در برابر شمشیرهای گنهکار، در هیأت خطبههای ستمسوز، قیامت برپا کردی... ستونهای هرزگی کفر بر سرش آوار شد و کلام افشاگرت هر چه ستمپیشگی را عریان و رسوا، بر خاک ریخت.
فرزند قرآن
ای آموزگار سجده و تسبیح! ای زیباترین حنجره پرستش! ای عاشقانهترین الفبای مناجات! دستانت، ستونهای هستیِ در آمده از آستین ولایت؛ صدایت زمزمه وضو ساخته از توحید است که تمام زیباییهای هستی و تعبّد را در مکتب دعا ابراز میکند.
ای فرزندِ صوتِ داودی قرآن بر منبر نیزهها! دامان آبروی سجدههایت را به توسل در دست میگیرم و اجابت لحظههایم را از پروردگار میطلبم به نام نامی تو... زینت خداپرستان!
«اللهمّ وَ لاتَرْفَعْنی فی الناسِ درجةً الاّ حَطَّطْتَنی عِنْد نَفْسی مِثْلَها...».(1)
1) 1. صحیفه سجادیه.
محمد کاظم بدرالدین
چشمان مرثیه، خیس از تلخیادهایی است که بقیع در دل دارد.
کار دیگری از دستِ شعرهای ما بر نمیآید؛ جز اینکه ضجّه بزنند در مقابل حکایات تاول زده. آه از این همه خنجر غم که روح گلگون بقیع را پرپر کرده است!
آه از این همه فراق و اشکهای بلورین و دلهای زخم خورده بقیع!
نام «سجّاد»، شکوفایی دل سجادهها و روشنایی بخش محفل خورشید است.
نام «زین العباد»، بر ارتفاع سجده میدرخشد.
بیایید، ای دفترهای پرگریه احساس، ای واژههای مغموم، خود را برسانید به موسم گریه؛ پشت پنجرههای بقیع.
زینت حماسه و خطبه
هرکس تو را نشناخته باشد، انسانی متروک در بستر خزانزده مرگ است.
تاریخ را ورق میزنم و فصلی را میخوانم که عاشورا در تو نفسی تازه کرد و راه افتاد تا شام؛ تا رسید به موسم خطبه؛ آنجا که هیبت اقیانوسها در کلامت جاری شد: «انا ابْنُ مَکَّةَ وَ مِنی، اَنَا بْنُ زمزم و الصفا».(1)
و هزاران دریچه بهشتی، به یکباره از صدای دلنوازت گشوده شد. روبهروی عباراتت، یزید، قامت منحوس ذلت بود و تندیس ناپاک ستم.
عاشورا را تو به اهتزاز درآوردی تا کاخ گستاخیهای شام، ویرانه بر باد رفته ابدی باشد. شام، نعشی سیاه در دست شبپرستان بود که واژههای بیدارگر تو آمدند و صف خواب آلوده آنان را شکستند.
شام، بر درگاه غفلت ایستاده بود که بوی درود و عود، از خیمههای سوخته عاشورا را به مشامش رساندی.
1) 1. فرمایش امام سجاد علیهالسلام در مسجد جامع دمشق؛ بحارالانوار، ج 45، ص 138.
زین العباد
آنگاه که بر تپه وعظ نشستی، سرنوشت خونهای عاشورا در بالاترین مرحله، تماشا شد. آنگاه که سخن گفتی، شام هلهله به ناگهانی از تأیید تو، به ندامت خویش رسید.
اگرچه عبایت بوی خاکستر کربلا میداد، صلابت واژههایت را کوهها به حسرت نشستند.
اگرچه اشکهایت، هزاران دوبیتی عاشورایی و بر اندام نحیفت خطهای زنجیر، خوانا بود، قدرت بیان تو، شام را به چشیدن رسواییها واداشت.
امروز، در کنار این همه تحسین، تقویم، سوگوار کوچ توست.
یا زین العباد!
رزیتا نعمتی
بدرود، ای زینت عبادتکنندگان!
سجادهای که آبشار سجدههایت را در آن میریختی، برای معراج آماده است. اینبار دیگر از معراج به تنگنای زمین باز نخواهی گشت؛ که زمین، سجادهای به زیر پای توست برای پرواز تا ابدیّت.
بغضی گلویم را میفشارد و به ذرّات سمّی میاندیشم که در رگهای تو، ناگزیر به گردش درآمدهاند؛ تا وسیله دیدار تو با حضرت دوست شوند.
خسته از زخمهای عاشورا
مناجات تو، تفسیر راهی بود که تنهاییات را در اسارت خیمهها رقم میزد... و امروز، روز آخر مناجات توست؛ زیرا سرنوشت ابر گریههای تو، بالا رفتن بود برای پیوستن به خاطره علی اصغر... . بدرود، علی بن الحسین! خداوند، قالیچه سلیمانی سجادهات را برای رسیدن به پایان ماجرای فراق آماده کرده است.
عرفان تو، میوه شکفته در حادثه کربلاست بر قامت آزرده و رنجور دلت.
راز و نیاز تو، طی درجات عشق است؛ آن هنگام که تنها شانههای مسجد، بار غربت تو را بر دوش میکشند.
روایت فراق تو را تنها ستونهای ادعیه طاقت دارند تا بنای عاشقی را استوار نگه دارند.
سفر تو، خبر ناگهانی رهاییات از بند اسارت جسمی است که روح بلندت را توان کشیدن نداشت.
اینک، تمام کلمات صحیفه صف کشیدهاند تا بر پیکر غریب تو نماز بگزارند. تو، سالهاست در ارتفاع زخمهای عاشورا به کوچ میاندیشی.
... و به همسفران آسمانیات پیوستی
شبهای سرشار از نالههای مناجاتت به پایان رسیدهاند و زمان در سکوت نفسگیر خود، به تنهایی فراق تو میرسد و تو به وصال جاودانه عشق.
دیگر تمام شد نفسهایی که وادی به وادی، در پی گمشدگان خویش، زنجیر در پای طی کردی و به گریه رسیدی.
دیگر تمام شد، خون گریههای سجاده عُزلت. آن همه بر آتش بودن و نجوشیدن، مثال صبری بود که طراح عاشورا، سهم تو را در آن قرار داده بود.
اینک، پایان ساعات امتحان مردانگی توست؛ گرچه عمری است وصیت خود را به گوش سجادهها زمزمه میکنی و صحیفه میسرایی.
اکنون، دفتر خاطرات نینوا، با پرواز تو به فصل آخر میرسد؛ بشتاب که بیست سال است همسفران آسمانیات تو را انتظار میکشند، یا علی بن الحسین!
زیرنویسها
تقدیر این بود که با زندگی خویش، شهادت حسین علیهالسلام را معنا کنی و با پر کشیدنت، مظلومیت خاندان عشق را به تصویر بکشی، یا علی بن الحسین علیکَ السلام!
تسلیت میگوییم پرکشیدن چهارمین برهان قاطع امامت را که وسعتی از عاشورا تا عرش را با زمزمههای دعای خویش پیوند زده بود.
معصومه داوود آبادی
سلام بر تو که طوفانیترین روز زمین را در خیمههای تب، تاب آوردی تا رسالت حسینیات را به انجام برسانی!
ای آقای رودهای جهان! زلال چشمانت، جادههای پیش رویمان را خورشید میشود.
همنشین «صحیفه»ات هستم
صحیفهات را ورق میزنم و سطر سطر تابناکش را به ستایش میایستم. میشناسمت؛ با سجدههای بسیار و نیایشهای طولانی.
ای سجاد سجادههای عشق! پنجرهها، سیاهپوش رفتنت، ثانیهها را به مرثیه نشستهاند و زمین، کوچ کبودت را بر سینه میکوبد.
از تو که میگویم، پرنده بیقرار جانم، آرام میگیرد. زلزلهها، تاروپود خاک را رها میکنند و فرومینشینند. مدینه، دقایق فراقت را در گوش بادها مویه میکند و میگرید.
اگر تو نبودی...
اگر تو نبودی، ما بر پلکان این همه گرداب، کدام دستاویز را به توسل میجستیم؟!
تویی که نامت، دلهای گرهخوردهمان را به گشایش میخواند.
تویی که چشمان روشن و جهانگسترت، کابوس تاریکی را از خاطرمان میزداید.
تو فرزند آن بزرگی که رد قدمهای عاشوراییاش، همچنان در کوچههای جانمان باقی است.
ما را که سوگوار توایم، دریاب!
مهدی خلیلیان
حشمتِ «هشام» نیز راست نبود؛ که انبوه عاشقان خدا و ازدحامِ دستها، راه را بر او بسته بود. باید نظارهای رخ دهد، تا خاک، کیمیا شود. باید دل از عشق بلرزد؛ باید عشق بورزد... .
ناچار در کُنجی نشست و از ابهّت پوشالیاش طَرْفی نبست! در دل میگریست و مردمان را مینگریست. پیشوای چهره بر خاک سایندگان آمد؛ زینتِ عبادت پیشگان، با دلی زلال و صاف، به مسجد الحرام، برای طواف. و طواف کنندگان، راه دادند به زین العابدین... و هشام از شرم، فرو رفت در زمین، خشمگین، با نگاهی سنگین و دلی سنگی و غمین.
خاندان احسان
مردِ شامی، شگفتزده از هشام پرسید:
ـ او کیست که چنین بزرگش میدارند؟
هشام ترسید...؛
ـ او را نمیشناسم!
«فرزدق» رویْ تُرُش نمود و قصیدهای به بلندای تاریخ در مدحت امامش سرود، که پارهاش زخمی بر دل هشام بود. او غبار غربت و تحریف از حقیقت و زیبایی زدود؛ هر چند فرجامش، جز زندان نبود!
امام، پس از استلام(1)و استعلام از احوال فرزدق، صلهای(2)بهرش فرستاد؛ اما او پیام داد:
ـ اشعارم فقط و فقط از آنِ خدا و پیامبرش بود.
حضرتش نیز اخلاص وی ستود و راستیاش تصدیق فرمود. و دیگر بار، صله باز فرستاد و سوگندش داد...؛
ـ ما از تبار نیکی و احسانیم و پس گرفتن عطاهامان را، روا نمیدانیم.
فرزدق، دیگر چیزی نگفت؛ فقط چیزی شبیه عشق در دلش شکفت و «صله» را پذیرفت.
تو را میشناسم من ای عشق!
کاش شعری میسرودم! کاشکی مثل فرزدق بودم! افسوس عمری، روی به دیگران آوردم و از کسانی که خود به بخشش خدا نیازمندترند، ابراز نیاز کردم!
علی جان!
راست گفتی: چه فراوان مردمان که جز از پروردگار، عزت طلبیدند، اما جز خواری ندیدند! و قصد برتری کردند و پست گردیدند.(1)
چه خوب تو را میشناسم و خاستگاهِ خواهشهایم را، که همان در خواستگاه توست؛ همان که لحظه ـ لحظه رُخم بر خاک مینهد، نه بر آستانِ هر که از او درخواست شود.(2)ای دارای دارندگان؛ ای آفریدگار آفریدگان و ای بخشنده مهربان!
کاش همزادت بودم؛ ای همراه شبهای بینوایان مدینه! ای ناشناستر از آینه! هیچکس تو را ندید و فریاد سکوتت را نشنید. هماره بر تو آشفتند و هرچه میخواستند، گفتند... اما تو؛
ـ همراهم بیایید... آن ناسزاگو را دیدید؟ دوست دارم حرفهای من به او را نیز بشنوید.
یارانت بر تو گمان بد بردند!
ـ میآییم؛ ولی کاشکی پاسخش را، همان هنگام میدادیم!
میدانم در دلت برآشفتی، اما چیزی نگفتی، ای زین العابدین!
«وَالْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعَافِینَ عَنْ النَّاسِ وَاللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ».(3)
و همراهانت شرمگین از بدگمانی به یگانه حجت خداوند در زمین... و آسمان به زمین رسید برای او، که فراخواندیاش! شتابان به عزم ستیز، از خانه بیرون زد و نزدت آمد؛
1) 1. « فَکَم قَدْ رَأیْتُ ـ یا اِلهی ـ مِنْ اُناسٍ طَلَبُوا العزّ بِغَیْرِکَ فَذَلّوا... »؛ از: دعای بیست و هشتم صحیفه سجادیه.
2) 2. « فَأَنْتَ یا مَوْلایَ دوُنَ کُلِّ مَسئْولٍ مَوْضِعُ مسألَتی... »؛ همان.
3) 3. آل عمران: 134؛ « و فروخورندگان خشم، و درگذرندگان از مردم، و خداوند، نیکویان را دوست میدارد ».
ـ دقایقی پیش، نزدم آمدی و حرفهایی زدی... .
هنوز پر شور و شر مینمود و مثل آتش زیر خاکستر بود؛ اما آرامش فرمودی:
ـ اگر آنچه گفتی، در من است از خدا آمرزش میطلبم؛ وگرنه، پروردگارت بیامرزد.
نرمشت نرمش کرد و آرامشت، گرمش! عرق از سر و رویش میبارید، وقتی پیشانیات را بوسید؛
ـ من ـ خود ـ به آنچه گفتم، سزاوارترم!(1)
اگر بیمار بودی، چرا مسمومت کردند؟
هرگز تو را بیمار ندیدم... در کربلا نیز دردت از خدا بود، تا بمانی؛ تا شامِ شامیان شبپرست و شبزدگان سرمست را برآشوبی! اگر بیمار بودی، کدامین کس رویاروی پنج ناپلید؛ همچون: یزید و ولید(2)میایستاد و آنی، به ظلمپذیری تن نمیداد؟
اگر بیمار بودی، چرا مسمومت کردند؟
اگر بیمار بودی، چرا تحملت نکردند؟
اگر بیمار بودی، چرا صحیفهات را، تاب نیاوردند؟
... ستایش خدا را، طلب رحمت برای پیروان انبیا، در طلب حاجتها، دعا هنگامِ سختی و مشکل شدن کارها، طلب رفع اندوهها، در عذرخواهی از کوتاهی در ادای حقوق بندگان خدا(3)و... درمان تمام دردها، هر زمان و هر مکان در پرتو دعا، با خدا.
اگر بیمار(4)بودی، چه کسی نشان از آن بینشان میداد و دستان سرد ما را در دستان زیارت و شفاعت شما مینهاد؟
1) 1. ارشاد، شیخ مفید، چاپ آخوندی، ص 240.
2) 2. حکمرانان نافرمانِ دورانِ پیشوای چهره بر خاک سایندگان: یزید، عبدالله بن زبیر، مروان حکم، عبدالملک بن مروان، ولید بن عبدالملک.
3) 3. عناوین دعاهای اول، چهارم، سیزدهم، بیست و دوم، پنجاه و چهارم و سی و هشتم صحیفه سجادیه.
4) 4. نک: روایاتی چند درباره بیماری آن حضرت در کربلا: تذکرة الخواص، ص 183؛ ارشاد، ص 226؛ طبقات چاپ لیدن، ج 5، ص 157؛ ابن طاووس، لهوف، ص128، چاپ 1317 ه . ق.
عباس محمدی
صحیفه سجادیه را که میگشایم، عطر تو، دنیای کوچکم را پر میکند و اشکهایم بوی دعا میگیرند.
ستارههای بیفروغ اشکهایم، مرا گریه میکنند در روزهایی که داغ ندیدنت به آتشم کشیده است.
کاش من هم از روزهای امامت تو گذشته بودم!
کاش تنهاییام را بر شانههای صبور و مردانهات میگریستم! کاش تو بودی و مرا از دل این شبهای بیستاره، به خورشید میرساندی!
جهان هنوز تشنه امامت توست.
جهان هنوز به یمن دعاهای باشکوه تو، برپای ایستاده است.
کاش دنیا را با عطر تو شناخته بودم! کاش ستارهها، رد پای تو را برایم میخواندند تا به سوی آرامش قدم بردارم!
فاطره ذبیحزاده
تقدیر بود تو بمانی تا کربلا در کربلا نماند و عاشورا در پشت دیوارهای زمان زندانی نشود.
در تمام این بیست سال، تو سفیر لحظههای عطشناک واقعه و پیامبر آیتی ماندهای که بر گلوی بریده بالای نی، وحی شد!
در تلاطم قطرات اشک تو، هنوز کاروان ماتمزده اسیران، جاریاند و در دل اندوهگینت، هفتاد و دو پیکر غرق خون، مرثیه میخوانند.
وقتی داغ آن همه مصیبت از دیدگان معصوم تو سرازیر میشود و نالههای دردمندت فراگیر، تمام آبهای دنیا، مبلّغ پیام کربلا میشوند و کودکان شیرخوار، پرچمدار حماسه روشنگری.
عناصر دنیا به چشم برهم زدنی، در هیئت سفیران حسینی جلوه میکنند و سایهسار درختان، هیکلهای سیاهپوش عزا!
با این همه، چه باک از آنکه خلفای جور، پیامبران واقعه را به جرعههای زهر میهمان کنند؛ وقتی تو از تمام چشمهها، چشم گریان برای عاشورا ساختهای و در تمام سینهها، بذر عشق حسین علیهالسلام را پراکندهای!
در حسرت نسیمی از صحیفهام
امشب، بیاختیارتر از همیشه، شمع دیدگانم را پشت میلههای سرد بقیع، روشن گذاشتهام، تا شاید حرارت دعاهای شبانه سید ساجدین، در من کارگر افتد و سوز نیایشهای دردمندش، چهار ستون این قلب معصیتزده را بلرزاند.
به راستی آیا میان این لبهای ترک خورده از عصیان و دیدگان باران ندیده من، با آن سوز و گداز برخاسته از سینه و چشمان سرخ از ردپای اشک او نسبتی هست؟
آیا انتهای سرگردانی مکرّر روزهایم با کمان پرشکوه سجدههای همواره او، تلاقی خواهد کرد؟
کاش شیعه تو باشیم!
دلواپسم؛ نکند راه و رسم زندگانیام با سیر و سلوک عارفانه و والای شما، چون دو خط موازی فاصلهدار بمانند و من از سر جهل، خود را شیعه شما بپندارم؟!
چگونه شیعهام بخوانند، وقتی ردّ انبانهای شبانه طعام برای فقیران و درماندگان مدینه، بر شانههای شما، حجت بر من باشد و من از حال همسایه دو خانه آن سوترم بیخبر باشم؟!
آیا مرا به حریم پاک شما تقربی خواهد بود، آنگاه که زینت بندگان خدا از سر احترام به مادر، از دست بردن به لقمهای که مادرش به آن میل نموده پرهیز دارد و من به روزگار پیری و درماندگیِ والدین خود پشت کرده باشم؟!
میدانم، شیعه شما نیست آنکه کردارش را با شما نزدیکی و انسی نباشد! پس به مدد دعاهای خالصانهتان، خواهم آویخت به دستگیره ایمانی که در سرسرای صحیفهات برافراشتی.
در زبور آل محمد، گفتی «نجات مؤمن در سه چیز است؛ نگهداری زبان از بدگویی و غیبت مردم. پرداختن به کاری که برای دنیا و آخرتش سود دارد و گریستن زیاد بر خطاها و لغزشهای خود».(1)
اینک به برکت دریچهای که گشودی، آستان بندگی و سرای رستگاری نزدیک است و راه رسیدن هموار!
حسین امیری
دلم آتش گرفته، زخم جگرم آواز میخواند، سر فریاد دارم.
این منم؛ همو که جدش خاتم پیامبران است و پدر و مادرش بهترین آفریدگان. من، زاده علی مرتضایم؛ زاده حسین، سرور جوانان بهشت. ای زمین، شاهد باش که پاهایم قصه غل و زنجیر راه کوفه و شام را با تو گفتهاند!
ای زمان، شاهد باش که غریبترین دوران شیعه را با تو گذراندهام؛ زمانهای که جز دعا و نماز، راه هر چیز را بر من بسته بود؛ لاجرم، دعایم را شمشیر کردم و با شامیان درافتادم.
جگرم میسوزد؛ انگار حتی هوای این شهر، جز آتش برایم ندارد! میخواهم آخرین نماز را بر پا دارم؛ مانند پدرم که او با بدنی پرخون نماز خواند و من با جگر لخته لخته از خون.
1) 1. تحف العقول، ص 290.
محبوبه زارع
«این زن کیست که چنین بیپروا به کاخ ما قدم نهاده است!»
زنی از اهل حرم، به عبیدالله که غضبناک بانو را مینگرد، پاسخ میدهد: «ایشان، زینب علیهاالسلام دختر علی بن ابیطالب هستند!» رفتار آزادانه و بیمهابای بانو، عبیدالله را به هراس انداخته است: «هان ای زینب! خدا را سپاس که شما را رسوا کرد و مردان شورشگرتان را کشت و دروغتان را برملا کرد!»
صدای ملکوتی بانوی عاشورا، کاخ را به رسوایی میکشاند: «ای امیر! تنها انسان نمایان فاسق و خودکامه رسوا میشوند و تنها بدکاران، دروغ میگویند!»
زیبایی
کاخ است و غروری مکدّر. عبیدالله، نعره میکشد: «ای دختر علی! دیدی خدا با برادرت حسین و خاندانش چه کرد؟!» آیا زینب علیهاالسلام پس از این همه داغ و بلا، به زانو در میآید؟! آیا با شیون، مظلومیت خویش را به اثبات میرساند؟! آیا... اینک صدای حماسه آفرین بانو، تاریخ را به ابتهاج وامیدارد: «به خدا سوگند، جز زیبایی چیزی ندیدم!»
پیام عاشورا
عبیدالله بر منبر پیامبر، از حنجره ابلیس سخن میگوید: «سپاس خدا را که حق را پیروز ساخت و...» عبدالله بن عفیف، سالیانی است از تماشای دنیا محروم است. اینک با دلی بینا و خروشی رعدآسا فریاد بر میآورد: «ای پسر مرجانه! دروغگو تویی و آنکه تو را فرمانروای این شهر کرد! فرزند پیامبر را میکشید و بر منبر، یاوه سر میدهید؟!...»
و همین چند جمله کافی است تا ساعتی دیگر او در شورهزار به دار آویخته شود. این است امتداد حقیقت عاشورا! همان پیامی که کاروان اسرا با خود آورده است.
جمعه
12 بهمن 1386
23 محرم 1429
رزیتا نعمتی
میآید؛ بر بام بلند آرزو و به جستوجوی شهیدانی که مسیرش را با خون خویش مطهر کردند.
خانههای قلبمان، شانههای مهربان او را میجویند تا در سایه خورشیدیاش، طعم خوش آزادی را بچشند.
اگرچه سیه مستان شب، با خنجر ظلم، سپیداران باغ را سر بریدهاند، دست نوازش باغبانی چون روح خدا، نگاهی سبز را به درختان آرزوهایمان باز میگرداند.
خوش آمدی به وطن؛ پرسوختگان منتظرت، چشمانتظار دست نوازش تواند که از بام بلند دیدار، بر خاطر مجروحشان بکشی، ای روح خدا!
طلوع فجر
اینک، برخیزید ای شهیدان راه خدا؛ باغبان سبز عاطفه، برای دوباره روییدن دانه سرخ وجودتان، به دیدار آمده است. برخیزید که ذوالفقار عدالت، در دست فرزند علی است! امروز، پرچم سه رنگ
وطن، با نام سبز روح الله آغاز میشود و با سپیدی صبح آزادی و سرخی خون عدالت خواهان، در میآمیزد تا بر قلّههای رفیع شرافت و صداقت سرزمینمان برافراشته شود. مبارک باد طلوع فجر، در گلزار وطن.
آن روز، پرنده آهنین، حامل فرشتهای بود که بر فرودگاه چشمان منتظرانش مینشست و جادهها، شاخه شاخه گل در مسیرش میریختند تا باغبان بازگشته از سفر را استقبال کنند. گلها، اشارهای سرخ بود برای رسیدن او به بهشت زهرا؛ آنجا که جوانان عاشق، قطعه به قطعه عشق خود را با نام و تاریخ شهادت، بر مزار پاکشان امضا کرده بودند.
... و سرانجام، روح خدا بر بلندای سخن خویش، اشتیاق دیدار را به اوج تماشا رساند. آن روز، زنگ اول مدرسهای بود که استاد عشق با درس «اللّه اکبر»، تمام مسیر را خلاصه میکرد.
محمد کاظم بدرالدین
روزگار وحشیگری طاغوت، تاراج اندیشههای بهاری را آه میکشیدیم.
اختناق، هر لحظه اتفاقی سرخ بود.
در تنگنای شب شلیک بودیم و آرزومند کلماتی فاتحانه. تقویمها، بیهودگی را ورق میزدند و معصومانهترین واژهها، زیر یوغ ستم بودند. ناگهان، کسی فصلهای پرتپش پیروزی را برای ما سوغات آورد و نقشه سیاه شب را با دستان عزتمند خود ریزریز کرد. خرقهای پرشکوفه بر اندام جغرافیای میهن پوشاند تا هزارههای دیگر این خاک، از فخر فجر به خود ببالند.
او هنگامی آمد که چشمان فرتوت سیهزادگان را مه گرفته بود و به یکباره، همه آنها شفافیت خورشید را باور کردند؛ که: «جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ».
مردی آمد و با فجرنامه آزادی، حلاوتی اشراقی در کام وطن ریخت و ما را به این اطمینان رساند که تا آیههای پیروز خدا هست، میهن، مانند هر صبح، دست نخورده باقی خواهد ماند.
«فجر است و سپیده، حلقه بر در زده است*** روز آمده، تاج لاله بر سر زده است
با آمدن امام، در کشور ما *** خورشید حقیقت از افق سر زده است»
(جواد محدثی)
بهمن خونین جاویدان
نژاد هر تکبیر، به خون و آگاهی میرسد. وطن نیز با تکبیرهای خونرنگ مردان، به حیاتی دوباره رسید. ما، از دلِ تکتکِ قصیدههای قیام کرده، صدای خون را میشنویم.
در رگهای انقلاب ما، شعر ایستادگی جاری است. میان این نغمههای بهشت زهرایی، شهیدان را میشنویم که زندهترین فریادهای روزگارانند.
از نقطه شروع مقدس خونها پیدا بود که قاعده ما بر پیروز شدن است.
«شب رفت و سرود فجر، آهنگین است
از خون شهید، فجر ما رنگین است»
(جواد محدثی)
عباس محمدی
آمدی، تا روزهایمان رنگ سربلندی بگیرد و دستهایمان بوی لبخندهای آشتی.
آمدی، تا پشت آن همه شبهای طولانی، طعم روز را فراموش نکنیم و به زیارت آفتاب برویم.
آمدی، تا پیروزی، فانوس شبهای بیچراغی ما باشد و لبخند، عطر خوش آزادیمان.
تو که آمدی، زمستان در برفهای ناتمامش آب شد و بهار، در سینههای ما شکوفه زد.
دریای آزادی
خیابانها راه افتاده بودند تا رود شوند و به دریای آزادی بپیوندند.
آسمان بر شانههای شهر آمده بود تا حس آسمانی بودن، در پرندهها فراگیر شود. پرندهها، عطر پرواز را بر دیوارهای نقش بسته به خون مینوشتند. انسان، از سایههایش فاصله میگرفت تا آرمان شهر را بیافریند؛ در روزهایی که بهار به سرنوشت زمستانی زمین فکر میکرد.
مردی که شبمان را به روز رساند
آن روز، تمام دنیا به فرودگاه مهرآباد ختم میشد. انگار دنیا میخواست دوباره متولد شود! قدم که بر پلههای آمدن گذاشتی، پرواز بر شانههای ما نشست و عطر لبخندهای ما، درختان را از پشت دیوارهای برفی صدا زد.
درختان، سر از پشت زمستان برآوردند و شکوفهها، به بهار لبخند زدند تا زمستان، بودن خویش را فراموش کند. با هر قطره خونی، شکوفه سیبی به زندگی لبخند زد و بهار، به باغچهها رسید.
کسی آمد تا جهان را تقسیم کند. کسی آمد، تا آینهها را تقسیم کند و شب را به روز برساند و چراغهای امید را در دل همه شبهای تنهایی روشن کند. کسی آمد که چشمهایش روشنی دلهایمان بود.
نقی یعقوبی
دنیا در هزاره بدبختیهایش رها شده بود.
تاریکی، پا از گلیم خویش فراتر نهاده بود و قلب انسانهای تکیه داده به سایه گندم را استخدام میکرد. دریا در صحن آب و در غربتی محض، درد میکشید و تلاطم امواج محبت، بر دوش خاطرهها تشییع میشد.
شب، خورشید آزادی را احاطه کرده بود و آرزوی صلح، در دلهای زلال مردم جاری بود.
لبخند لحظهها
باد، به یک بار تقویم سرنوشت را به هم زد. لحظهها در سکوت مظلومیتشان لبخند زدند و بلوغ پنجرههای سبز باغ را جشن گرفتند.
دقیقههای نوجوان انقلاب، قسم یاد کردند تا روزهای خاکستری دنیا را به ابدیت بسپارند.
سوگند خوردند که روی پای غیرتشان بایستند و طاغوت و استکبار را عزادار باور پلیدشان کنند.
سوگند خوردند که داغهای کمرشکن و زخمهای بیمرهم را التیام بخشند، مشق همت و اتحاد را
در مسیر ماه جاری کنند و از خُم ولایت، سیراب گردند. سوگند خوردند تا باورهاشان بیمه نشده، بیگدار به آب نزنند.
سوگند خوردند تا در سایه ایمان شعلهور و رهبرشان، تکلیف تمام شمعهای زمانه را روشن کنند.
با کولهباری از نفسهای سپید
صبح، با کولهباری از نفسهای سپید، دمید. ستارهها، پنهان شدند و خورشید، سوار بر سریر شعر، ظهور کرد.
باران، دامن گلهای نوشکفته وجود را تکان داد و سبد سعادت را به دستشان هدیه کرد.
ضریب نفسهای صبح، با ضربان قلب عالم درآمیخت و فریاد زد... .
طنین زلال حقیقت
تو آمدی.
تو آمدی، تا طنین حقیقت، از برجهای سر به فلک کشیده تاریخ، به گوش برسد.
تو آمدی، تا «جاء الحق و زهق الباطل»، دوباره ترجمه شود.
تو آمدی، تا هیبت کاغذی سر سپردگان طاغوت، در جهنمی از آتش، خاکستر شود.
فاطمه پهلوان علی آقا
میخکها بر سر راهت نهادهاند و خیابانها، حریر گلهای سرخ و سفید را فرش راهت ساختهاند؛ مگرنه اینکه قدمهای فرشته باید بر صحن و سرای آینهها نهاده شود؟! بهار باغ خزانزده، شایسته این تجلیل است.
امام! تو آمدی؛ با قامتی بلند و ردایی بر دوش، تا جهالت عصر ظالمان رفاهزده را ریشهکن کنی، تا دخترکان زنده به گور شده اندیشههای پاک را از ظلم حکومت پدران مستبدشان برهانی.
آمدنت، باران را به شوق واداشت و بیکران دریا را در کویر و بیابانها، گستراند.
آمدنت، ظلمت را شکافت و فجر را از میان افقهای سرخ و خونین، بیرون کشید.
تو، خورشید ظلمتشکن فجر همیشه سرخ ایرانی.
با دم مسیحایی
تو آمدی و بهشت زهرا، در سرخی خونهای به ناحق ریخته شده، دوباره تپید.
تو آمدی و با آمدنت، فرودگاه مهرآباد، آبادانی ایران را با بالهای کبوترهای سپید نامهرسان، به همه جای جهان، مخابره کرد.
تو آمدی و نفسهای مسیحاییات، کالبدهای مرده را حیاتی دوباره بخشید.
مهدی خلیلیان
«ماندن
واماندن است؛
و رفتن، رسیدن...»
او آمد و این را به ما گفت و خود ـ موسی وار ـ بر شبزدگان کوه طور، برآشفت. عصایی در مشت و کولهبار دین و دانش، بر پشت.
زمین، شوق و شوری دیگر گرفت و زمان، با فغان عندلیبان، نغمهای از سر.
انفجار تاریخ؛ زلال خون پاک خاکیان و ترنّم قصیدههای حنجرههای افلاکیان، در بیشههای پریشان بیباران اقلیم شب گساران!
گیوِ زمان، طلسم بسته دیوان روزگاران را شکست. از آسمان نگاهش هزار هزار ستاره در گلشن فردا نشست. رُخَش چونان هور و پیامش زلالتر از نور.
زمان رسید و دستهایی از جنس آسمان بر زخمهای کهنه شهر شب، عطر مرهم نشانید. سرودِ سبز رود را به کف بادِ صبا نهاد و نوید شکفتن را در سرزمین شقایق گونِ شاهدان، سر داد.
آن مهربان آفتاب را گفت و آب و آینه را؛ و مسیحاتر از مسیح، همدوش موسی، خروش نیل را بر پیکر فرعونیان آشفت. و زَمهریرِ بهمنِ پیروز، بهاران شد؛ بوستان. عطرِ سحر، شمیم رهایی، روح خدایی، بوی خوش آشنایی و... همه را، تنها داشت.
به خشکسالی مجال ندهیم!
زمان رسید. بغض آسمان ترکید و زمین، فریاد هستی را شنید. خورشید در میهمانی ماهترین همسایه اسفند، جامه گلگون شکوه و شعور پوشید. آفتاب تابید و از قلب هر شهید، درختی رویید.
شرممان باد، اگر چون ابرها نباریم؛
اگر بگذاریم شاخهای ـ تنها ـ عریان بماند؛
و در پهنه خاکِ خوب خدا،
حتی یک بیابان،
ما را به خشکسالی بخواند!
فاطره ذبیح زاده
روزهای ابتدای بهمن، بیش از هر چیز، خاطره معطر سالهای دوردست را در کوچه اذهان میپراکند و ابهت و شکوه آن حماسه را که از اندیشه و کلام تو رویید، بر سر زبانهامان جاری میکند.
هنوز این ملت، مشتاق آن نگاه پر از ایمان و تبسم پر از امیدت بر پلههای هواپیماست. وقتی به سیاحت سیمای مطمئن تو، بر منبر بهشت زهرا علیهاالسلاممینشینیم، حرارت همان روزهای بهاری در دلهامان زنده میشود.
تو از جنس خودمان بودی؛ دردمند، داغ فرزند دیده، رنج تبعید و آوارگی کشیده، ولی با قلبی همیشه متلاطم برای ایران!
از کوچههای خاکی خمین، تا آبادانی وطن
داستان تو، داستان مردی است که روزگاری در کوچههای خاک خورده خمین و شهادت پدرش به دست عمال خان، خیلی زود، اندیشه کودکیاش را به بلوغ و بالندگی رساند.
کودک آن سالهای دور، در پیچ و خم زندگی پربارش، بزرگ مردی پروراند که امام مهربان و رهبر فرزانه و منجی تمام عیار ملت شد. اکنون، پس از تمام آن سالهای پست و بلند، هنوز عشق به آن مرد، لای بنفشههای متولد بهمن ماه میپیچد و کوله دعاگویی ملت را به پای آن پیر جمارانی میریزد.
بهمن پربهار
بارها زمین خوردیم تا ایستادن آموختیم. سالیان درازی زیر سقفِ ترک خورده شاهنشاهی، این پا و آن پا کردیم تا روزی مصمم شدیم چترهای تردید را ببندیم و بیهراس، زیر باران حادثه بیاییم. گویا همیشه برای روییدن، چیزی کم داشتیم. گاه در کنجی از زمان، چون جوانهای بر پیکر ستبر خاک تلنگر زدیم؛ ولی به جرم جوانی و خامی، در طبقات سنگین و سرد استبداد پوسیدیم. چه اتحادها که از پس وابستگی به بیرق ارباب انگلیسی و وعده تو خالی نارفیق امریکایی بر باد تفرقه رفت!
... و سرانجام خشت جانهامان در کوره داغ تجربه، گداخته، و بساط شادی و آزادیمان در بهمن پربهار 57، به یمن رهبری آزاده و دوراندیش، گسترده شد.
خدا خواست و تو ستاره شدی
وطن! تا ستاره شدن، به قدر نگاه مهربان رهبری فاصله بود.
سالها زخم خورده غفلت و مچاله در یخبندان ستم به سر بردی. خاموش مانده بودی؛ چنان پایمال ستوران شده بودی که تمدن پرشکوه اسلامیات، از همه ذهنها فراموش شد و مردمانت از یاد بردند «که اگر علم بر ستاره ثریا باشد، مردانی از پارس به آن دست مییابند.» ولی مهر خداوند، نگاهی مهربان و گوهری ناب را در وجودت رویاند. خواست تا به مدد رهبریاش، حافظههای تاریخیمان، به تلاطم درآید و دریای وجودمان تا رسیدن به صبح، دست خالی و پا برهنه، بر ساحل شب بزند. آری، خدا خواست تا تو ستاره شوی و نام ایران اسلامی به بلندای آفتاب، بر بام دنیا برآید.
دوشنبه
22 بهمن 1386
3 صفر 1429
میثم امانی
در پنجمین فصل کتاب امامت، روایت زندگیات را نوشتهاند: نامت محمد است و تصویر محمد صلیاللهعلیهوآله رسول خدا، در آیینه چشمانت افتاده است.
لقبت باقر است و پهنای علوم دینی را شکافتهای؛ شیعه هنوز از دسترنج کِشتههای تو بهره میگیرد.
کُنیهات ابوجعفر است و تشیع جعفری، در دست تو بزرگ شده است.
خانهای که در آن نفس کشیدی، عطر و عود نیایش داشت و دامنی که در آن رشد یافتی، نظیر نداشته است.
پنجمین نامه مهر شده وصیت را به تو سپردهاند؛ تو، پنجمین تفسیر قرآن و پنجمین باب ورود به بهشت موعودی.
غبارهای شرک و جهل را زدودی
فصاحت و بلاغت تو اینک به زبان میآید تا جلوی خرافات را بگیرد و در برابر انحرافها بایستد. شمشیر سخن را آختهای تا شاخههای بیثمر را ببری و ریشههای خشک را بزنی.
قرار بستهاند با تو، تا به یاری رمقهای مانده در کالبد دین بشتابی و هرزههای روییده بر حاشیه کتاب رسالت را هرس کنی.
صدای تو اینک در شبستانهای پرسکوت خدعهها و نیرنگها طنین میاندازد و رؤیای دژخیمانه دین ستیزان را بر میآشوبد.
شتر روایتهای بنیاسرائیلی را زین کردهاند و تفسیر به رأی میکنند؛ اینک اما خورشید هدایت تو، زمستانهای یخزده گمراهی را آب خواهد کرد و غبارهای مانده بر پنجره توحید را خواهد شست.
پیام خورشیدی
زبانت را از کلام حق سرشتهاند تا پیام حق را به گوش ما برسانی؛ پندمان دادهای که مؤمن، برادر مؤمن است؛ نه به او دشنام میدهد، نه از او دریغ میورزد و نه بدبین است به او.(1)راه را نشانمان دادهای. از شما آموختیم که «شیعه علی علیهالسلام، کسانیاند که به خاطر ولایت ما، به هم میبخشند و به خاطر دوستی ما، به هم عشق میورزند و برای زنده کردن امر ما، به دیدار هم میروند. اگر خشم گیرند، ظلم نخواهند کرد؛ اگر خشنود گردند اسراف نخواهند ورزید؛ برای کسی که در مجاورت با آنان است، خیر و برکتاند و برای کسی که در ارتباط با آنهاست، صلح و صفا».(2)
رزیتا نعمتی
صبحی که تو در آن شکفته شدی، سپیده دمی بود که علم از دریچه روحت، راه ورود خویش را بر جهان هستی گشود، ای کلیددار مخزنالاسرار توحید و ای شکافنده علوم! طلوع تو، ریزش دریای علم بر دامان خلقت بود؛ مگر نه اینکه در این قبیله، میوههای حلالزاده عشق، به ریشههای اجدادی خود میروند؟ نسبت تو را با علی علیهالسلام، از شبگردهای کولهبار سخاوتت خواهم شناخت؛ حتی آنجا که آبهای زمانهات را گِل میکنند تا تصویر ماه رخسار تو در آن پدیدار نشود.
تو آمدهای تا با سلاح اعتدال، صلاح الهی را در زمین بگسترانی و هر جا دستهای مغالطهکاران، اسلام را به بیراهه میراند، راهنمای طریق باشی.
شأن نزول تو ای آیه علم و دانش، خلع سلاح شبهه برانگیزانی است که در غبار غفلت، قصد ربودن قافله دین از مسیر مستقیم را اراده کردهاند. بیا تا تفسیر روشن تو، اندیشههای شبزده غالیان را رسوا کند و منطق تو، پرده از رخسار حق بردارد.
گنجینه حدیث
یا محمد! تو تنها در سیمای خویش شبیه رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله نبودی، که روح دمیده در کالبد تو نیز ادامه محمد صلیاللهعلیهوآله بود و دانش تو، معجزهای بود برای نجات دوباره دین از مکر احادیث جعلی و هجوم شمشیرهای تفکرات مسموم.
زمانه تو ورق خورد و شیاطین زمین، شمشیرها را غلاف کردند و قلمدانهای دروغ را آراستند؛ ولی مکر الهی پیش از این همه، نور تو را نازل کرد تا گنجینههای حدیث و روایات را با کلام خویش از دستبرد طاغیان در امان بداری.
وقتی که آمدی، دریچه روشن دانایی گشوده شد و بوی علم علی علیهالسلام فضا را پر کرد.
از توکل که میگویی، کلام به عمق خود فرو میرود. تو، شرط پیروزی را در توسل و تمسک به ذات الهی میدانی؛ چرا که لایههای پنهان جهان را برای چشمان تو معلوم کردهاند.
زیرنویسها
ـ مبارک باد حلول خورشید مخزنالاسرار توحید و شکافنده معماهای وجود.
ـ تو آمدی تا گرههای کور اندیشه گمراهان را که بر عقاید مسلمانان سایه میانداخت، بگشایی. مقدمت گُلباران!
نقی یعقوبی
«جابربن یزید جعفی» میخواست زبان به شکوه گشاید، ولی تو پیش از آنکه سخن بگوید، به او بال بخشیدی تا آسمان خدا را درک کند!
دستهایش را گرفتی و چشمهایش را جلا دادی، جرعهای چند از جام روشن ولایت در کامش ریختی تا دیگر بدون عشق، نفس نکشد.
«جابر بن عبدالله انصاری»، محو ستارههایی بود که از لبانت میچکید؛ محو افقهایی بود که در چارچوب چشمان روشن بینش، طرح کرده بودی. بر بلندای چشمههای یقین و در لابهلای نفسهای ماه، آه میکشید و این، از محبتی بود که روزنههای خوشبختی را به رویش باز کرده بود.
«جابر» از شما شنیده بود که:
«هرکس خدا را اطاعت کند و ما را دوست داشته باشد، دوست ماست و هرکس نافرمانی خدا را کند، محبت ما به حالش سودی نمیبخشد».(1)
یادگار روزهای خاک و خون
«باقر» علم بودی و «شاکر» خدا. «هادی» مردم بودی و «محمد» خداوند. برای عاشقی خلق شده بودی. پروانه بودی و آینهدار شمع.
از قبله شدن خویش فرار کرده بودی.
غصهدار قصههای بیقرینی بودی که در کربلا به وقوع پیوسته بود. یادگار روزهای خاک و خون بودی؛ یادگار نسلی که خورشید، بالای سرشان سایه انداخته بود و لب به ذکر خدا تر میکردند.
وقتی طلوع کردی...!
دیگر دنیا شبیه شبهای بیستاره نبود!
دیگر آینهها دلشکسته نبودند.
کویر عطشناک، از بارش کرامتت، مست میشد. پیشانی بلندت، ردّ زخمهای کهنه را از یاد میبرد و تو، خستگان را به سمت تماشا میبردی.
عباس محمدی
تو که آمدی، عَلَمِ عِلم، برافراشته شد تا دستهای اسلام، جان تازهای بگیرد و بوی بهار بدهد.
همه کلمات، دویدند تا علم تو را به جهانی که در خوابی سنگین فرو غلتیده بود، برسانند.
1) 1. یا جابِرُ! مَنْ اَطاعَ اللّهَ وَ اَحَبَّنا فَهُوَ وَلِیُّنا و مَنْ عَصَی اللّهَ لَمْ یَنْفَعْهُ حُبُّنا؛ میزان الحکمة، ج 2، ص 974، ح 3211.
کلمات، آمدند تا رسالت امامتت را چون آیههای وحی که جدّت بر خاکیان منتشر میکرد، منتشر کنند و تو را در آینه کوچک جهان بنمایانند.
افسوس که جهان نتوانست تاب بیاورد بزرگی تو را! خورشید تو را شبهای بیستاره دنیا نمیفهمید؛ تو کجا و این کره خاکی کجا! تو آمدی تا بهار، در جان ما شکوفه کند و عشق، بر شانههایمان آشیان. آمدی تا در هراس تنهایی، پشت شبهای جاهلیت، فراموش نشویم. آمدی تا... .
محبوبه زارع
«... و خدا سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمیدهد؛ مگر آنکه خود اراده کنند».
و چنین بود که تبلور ارادههای راستین که در شفافیت اعتقادی حماسی به اوج رسیده بود، شکوهی جاودان را بر صفحه تقدیر ایران رقم زد.
چنین بود که مردی از تبار آفتاب و از سرزمین آسمان، پدرانه سفره پیروزی را در برابر اشتهای انقلابی ایران گشود؛ سفرهای به گستردگی خون و به ژرفنای شهادت، سفرهای که از زاویه عاشورا گسترده میشد و تا چشمانداز ظهور ادامه خواهد داشت.
روح خدا
نبض باران بر رگهای کویری 2500 ساله، بهاری از جنس استقلال و آزادگی را بشارت میداد.
مسیحای زمان، روحی از فراسوی بلوغ و بیداری را در کالبد ایمان مردم دمیده بود؛ روحی که مفهوم سرخ آن، ریشه در نیمه خردادی داشت که روح الله، به تعبیرش، قامت انقلاب بسته بود.
چه کسی باور میکرد؟!
چه کسی فکر میکرد دستهای خالی و سفرههای ساده مردمی از جهان سوم، رستگاری دو جهان را دریابد؟!
چه کسی فکر میکرد، در برابر رژیمی مقتدر، تحت حمایتهای استبدادگرانه صهیونیسم، ملتی ستمدیده، چنین مقتدرانه قد علم کنند؟!
به ذهن کدام پیشگو رخنه میکرد و در باور کدام مصلحت اندیش میگنجید که انقلابی چنین.
ژرف و عمیق، ایران را به رهایی بکشاند و دندان استعمارگران را در دهان شیطانیشان خرد کند؟!
... تا حکومت صالحان
... و تاریخ، به تمام ابهامات عالم پاسخ داده است که پیش از آن، زبان وحی مژده داده بود: «زمین را بندگان صالح به ارث خواهند برد».
و این تنها تجسمی کوچک از آن واقعیت پیش روست؛ واقعیتی به نام حکومت صالحان و رستگاری مستضعفان و ستمدیدگان بر جهان. واقعیت موعودی که انقلاب اسلامی ایران تصویر کوچکی از آن بوده است. به امید شکوفایی آن تصویر نهایی.
معصومه داوود آبادی
پاییزهای ستم را به تاریخ سپردیم و بال در بال کبوتران رهایی، ترانه فتح سرودیم.
اگرچه پاهایمان غبارآلودِ جادهها بود و تاروپودمان از روزهای به تاراج رفته دلگیر، اگرچه چیزی نمانده بود که کوچههای شهر را زمستانهای پی در پی به زانو درآورد، ما برخاسته بودیم؛ با عزمی به سترگی کوه. ایمانمان، دور دست آزادی را به چشماندازی در دسترس مبدل کرده بود. مشتهای گره کردهمان، از ارادهای عظیم حکایت داشت؛ از سرنوشتی که سطر سطرش را روشنایی، رقم میزد.
جای شهدا خالی
من از مردان و زنان آزادهای میگویم که جسارت گلولهها را به هیچ گرفتند و با چشمانی از آفتاب، رسالت پنجرهها را تفسیر کردند.
هنوز خیابانها، رد خونشان را از خاطر نبردهاند.
هنوز کودکان وطن، از نگاه عاشقشان الفبای آزادی میآموزند.
درختان، روایت حماسهشان را از پیشانی بادها میخوانند که این چنین خنیاگر و سرمست، حوالی آسمان را قد میکشند. سیاوشوار رفتند و شعلههای خونآلودِ خطر را به آغوش کشیدند. رفتند تا رعایت انسان، آیینی ابدی شود.
ایستادیم و اسطوره شدیم
کوچه، دلگیرِ قدمهای آلوده ظلم، روزهای تاریکش را بغض میکرد.
ما مهآلود بودیم و خسته. انگار آفتاب، پهنه لغتنامههای زمین را ترک گفته بود!
زنده بودیم؛ اما نفسهایمان صلابت زیستن را در پس کوچههای پاییز، به بنبست میرسید. باید برمیخاستیم و دیوارهای ممتد را میشکستیم. باید قانون خونآلودِ قفس را بر پشت بامهای رها، به شکستن میخواندیم. ایستادیم؛ ماندیم و اکنون در میدانهای حماسه، شکوه آزادی را اسطوره میشویم.
محمد کاظم بدرالدین
تبسمی که سالها در اختناق بود، اکنون از راه میرسد تا دشت دلها را گلباران کند. پرستوهایی که درد فراق کشیده بودند، به جشن سبز زمستان باز میگردند و بهار را باور میکنند.
سرخی روزهای باروتی میگذرند تا رهبر محبوب خلق، با روزهایی پر فرشته از سفر آید.
بیراه نگفتهاند که رنجهای روشن، روزی نتیجه میدهد.
اکنون در دلها شور و هیجان، جای قابهای تنهایی و خفقان نشسته است.
«جای شهدا خالی»
اینک امام گلها در مهرآباد دلهاست؛ جای شهدا اما خالی.
گلهایی که خیابانهای شعار، نام کوچکشان را یاد دارند، پرپر شدنشان را دیدهاند.
نه! این سطور سراسیمه، برای شهیدان کافی نیست؛ باید به سمتِ ایدههای جوانشان دوید؛ آنان که چشمانشان به سمت ابدیت گشوده شد و چنین روزهای بهروزی و خجستگی را تفأل زدند.
امروز، مردی از نژاد رحمتزای باران میآید تا شقایق زارِ «بهشت زهرا»، سیراب لهجه زاهدانهاش شود.
با لبخند اناری شعرها
بارانهای نقره فام شمال و مناظر شرجی جنوب، به استقبال گریههای شوق آمدهاند. قاصدکها، خوش خبری را به دوردستهای خفته میبرند تا رنگ بیداری، همه جا پراکنده شود و همه به این قبله سبز رو کنند.
لحظهها، لحظههای جانبداری از رودهای زلال است که در مسیر آینده جاری است. نازکتر از احساس شاعرانه درختان سراغ نداریم که اینچنین با احترام ایستادهاند. طلوعی قشنگتر از قصیده آمدنش نمیشناسیم. امروز نمیخواهد برای دیدن تصاویر درخشان، راه دوری برویم. هر طرف که نگاه کنیم، باغی است پر ستاره. کافی است دوباره عاشق شد. کافی است بار دیگر به تولد خورشید سلام کرد و با لبخندهای اناری شعرها شکفت.
امروز و در این موسم برفی، فرخندهترین حادثه به موازات اردیبهشت میروید. امام آمده است.
رزیتا نعمتی
اینک، از پس شاخههای پژمرده و دقیقههای افسرده، شکوفههای پیروزی جوانه میزنند و ستارهای از شرق طلوع میکند، تا طعم تاریکی را از کام تلخ روزگار، به شیرینی مبدل سازد. انقلاب، در رگ کوچههای وطن، میتپد تا پیکر یخزده ستمدیدگان را به گرمی آفتاب امید پیوند دهد.
امروز، چشمان معصوم کودکان وطن، گم کرده خویش را در آغوش گرم مردی از آفتاب مییابند تا در آرامش علیوارش، درس ایمان و استقامت را بیاموزند و روزنامهها درشتتر از همیشه مینویسند: زمزمههای شب پژمرد و صبح صادق دمید؛ مبارک باد این پیروزی!
اتحاد قطرهها برای دریا شدن
تقویمها، بیست و دومین روز بهمن سال 57 را بوسه زدند و با رنگ سرخ، برای همیشه نوشتند: «روز پیروزی».
از آن روز به بعد، پنجرهها به سمت هوای تازه باز میشوند تا باران نور، به صحن تاریخ تفتیده، خرمی دهد. سرانجام، بهمن خشم مظلومان از مرز دهلیزهای وحشت گذشت و خود را در دامان سبز آزادی رها کرد و با رودهای فریاد مردمی خویش، به دریای آزادی رسید. اینگونه بود که برای دریایی شدن، اتحاد قطرهها، شرط اول رسیدن شد.
چشمهای طمعکار، کور شدند
صدای زنگ قافلهای میآید که به آفتاب رسیده است و انقلاب، میوههای عشق را یکی یکی به ثمر میرساند. درختی که تک تک برگهای سبز خویش را از وصیتنامه شهیدی هدیه گرفته است، در قلب وطن ریشه میدواند، تا باغبان، با سررسیدن خویش، حصار باغ را دور از دستهای خواهش بیگانه، بنا کند.
دیروز اگر وطن، چهارراه تردّد چشمهای بیگانه و حریص بود، امروز صراط مستقیمی است که حیثیت خویش را با ذره ذره خاک گلگونش معنا میکند و به راستی، انقلاب، حریم مقدسی است که حرمت باورها را پاس میدارد تا نامحرمان، به غارت ارزشهایمان نایستند.
فجر سرخ
صدای ریزش باران انقلاب بر بام توحیدی وطن میآمد.
امام، دانههای کلام خویش را بر کویر عطشناک دلها میکاشت تا فانوسهای حقیقت را میان رهروان خویش تقسیم کند. نسل پنجههای خونین روی دیوارها، به دنبال روح خدا در خیابانها، موج
میزدند تا لحظهها را به حضور پیر خویش مزین کنند و فضای عطرآگین یادش را بنوشند.
سرانجام ده روز برای رسیدن به خورشید دویدند تا در فجر سرخ، به مقصد جاوید خویش رسیدند.
زیرنویسها
ـ 22 بهمن، نقطه برتری قدرت اراده الهی بر مکر شیاطین زمین بود؛ اتحاد و انسجام، رمز ورود به سرزمین پیروزی است.
ـ امام! آمدن تو، بشارت فتحی عظیم بود که خداوند به پاداش پایداری ضعفا، زمام کوچههای وطن را به دست رهروان راستین خود سپرد.
عباس محمدی
«آب زنید راه را هین که نگار میرسد
مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد»
زمستان، فراموش کرده بود که چند شکوفه بیشتر تا بهارهایی که در راهاند نمانده است.
چقدر دستهای خاک، به سردی دل بسته بود! چقدر این خاک، با شب الفت داشت؛ انگار خورشید فراموش کرده بود که باید از پشت کوهها سرک بکشد! انگار دنیا فراموش کرده بود ما را، که ناگهان بهار، دستهای خاک را گرفت تا ما شکوفه کنیم در سکوت یخ آجین زمستان!
همیشه کسی هست
همیشه کسی هست که دست ما را بگیرد و به سمت نور بکشد.
همیشه درهای بهشت بسته نیست. قرار نبود ما همیشه آتشنشینان دوزخ ستم و استبداد باشیم. باید عطر دستهای کسی، نجاتمان میداد.
... و کسی آمد تا ما را از روزهای خاکستری و خاکدانهای فراموشی، به بهشتهای جاویدان بخواند.
و کسی آمد تا صدای اذان بلال را در گوش تمام شهر پر کند.
تالارهای طاغوت، ترک برداشت
تالارهای کافر طاغوت، ترک خورد و ایوانهای مداین پهلوی در هم ریخت. آوازهای ابوجهل را دیگر کسی صیقل نداد و بوی باران، شانههای بیبرگی ما را به بهار پیوند زد.
تالارهای کافر طاغوت، بیستون شدند و آتشکدههای هوس و شهوت، در آتش خشم و غیرت مشتهای گره کرده سوخت. صدای قلب زمین را در گامهای استوار مردان و زنانی میشنیدیم که آزادی را در مشتهای گره کردهشان پرنده میکردند، تا پرواز بر شانههای خاکی شهر، بهار را تماشا کند.
حسین امیری
عشق، همیشه پیروز است؛ از آسمان بپرسید که در نیمه زمستان، قصد بهار کرده است. عشق، همیشه پیروز است؛ از لالههایی که بر بهشت زهرا روییده بپرسید.
ای بهار زودرس، مگر بوی لالههای وحشی شنیدهای که چنین بیتاب آمدهای؟!
راز این زمستان سبز چیست؟ راز همدلی این مردم چیست؟
پیروزی، کبوتر جَلد همت این مردم، و شهادت، نقل و نبات شادی وصولشان. امتی که شهادت دارد، شکست ندارد. امروز، جشن پیروزی شهیدانی است که از خرداد 42 تا بهمن 57، بر باغ غیرت این مردم روییدند.
اینجا عشق است؛ سرزمینی میان شجاعت و همت.
اینجا ایران است؛ سرزمینی بر بلندترین فلات آزادگی. اینجا ایران است؛ لالهزاری سرخ از خون زخم یلان.
چهارشنبه
24 بهمن 1386
5 صفر 1429
سودابه مهیجی
سه سالگیِ خسته و تاب و توان بریده، سه سالگی بیابان دویده و خارزار پیموده، اینک پرستوی زخمی و نفس بریدهای است که از پسِ طوفان و شن باد کویر، از پس برهنه پاییِ هرولههایش در تنور کربلا، دیگر حوصلهای به روزگار ندارد. رمق بال و پر پرستو، اندک است؛ پرستوی سه سالهای که از طواف رأس بریده قرآن باز میگردد و دیگر هیچ آرزویی در این خراب آباد ندارد.
از گریه آمده؛ از بغض، از حماسهسازی اساطیر توحید و شمشیرهای خداخواه، از غارتگری چشمْ بستگان به روی آفتاب و حرامیان منع آب و ایمان، از تلاقی پیکرهای شهید، با نیزههای بیآبرو؛ همان نیزههایی که با شرابخوارگی بیعت میکنند و به حریم رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله آتش میپراکنند.
آوار این همه اندوه، این همه کوردلی، این همه ستمپیشگی بر سر این کبوتربچه بیآشیان، ادامه کاروان را برنمیتابد.
آه از این سفر دور و دراز! آه از این توشه مصیبت که منزل به منزل سنگینتر، بر شانههایش پیش میآید.
آه از این لشکر بیفرمانروا که رسالتِ از این به بعدش بر شانههای به جا مانده داغدار است... .
نیلوفر بیتاب
لالههای سرخِ دامنش را بادها با خود بردند و روسریاش ـ آن شورهزار اشک ـ را ملائک به یادگار در آغوش کشیدند. رونق خرابههای خاموش، شمع آن شبهای بیبستر و بالین در سوسویی غریب سر به دیوار سکوت نهاد و پروانه نفسهایش برای دیگر نپریدن، اذن از پدر گرفت. این نیلوفر صبور، هستیِ پس از ثاراللّه را تاب نداشت.
آسمان تاریک امشب! چه ستاره زیبایی به آغوشت میآید.
نزهت بادی
و تو میترسی که دیوار خرابه فرو ریزد
و باد، سایبان وصله شده به چادر نیم سوختهات را به غارت ببرد
و آفتاب، صورت زرد و پژمرده نوگل حسین را سرخ کند.
میترسی از اینکه ابرهای داغدار، سر از شانه یکدیگر بردارند
و مهتاب برون افتد
و نازدانه برادر، جای تازیانهها و زنجیرها را بر دست و پایش ببیند.
میترسی صدای ضیافت مستانه اهل شام فرو بنشیند
و دخترک خاموش از صدای گریه پیچیده در گهواره خالی، از خواب بپرد
و یاد برادر شیرخوارهاش بیفتد.
میترسی عابری بگذرد و سر راه، چشم نامحرمش را به خرابه بدوزد و دست دراز کند
و یتیم برادرت در پشت قامت خمیدهات پنهان شود
و زیر لب، به نام عمو دخیل ببندد.
میترسی از این خوابهای پریشان و گریههای نابهنگام سه ساله
که گاه از خیمه آتش گرفته میگریزد و گاه از ناقه بر زمین میافتد و گاه زیر دست و پای اسب میماند...
میترسی از اینکه صدای گریهاش از دیوارهای خرابه بگذرد
و کار یتیم نوازی به آنجا بکشد که سر بریده بر دامان سه ساله بگذارند
و رقیه علیهاالسلام، خاکستر نشسته بر موهای پریشان را ببیند و جای خیزران بر لب و دهان خونین و زخم پیشانی شکسته و بعد جای بوسه تو را بر رگهای بریده!
دیگر نمیترسی
از هر چه میترسیدی، بر سرت آمد
اکنون، بگذار دیوار خرابه فرو ریزد
و انگشتان به خون نشستهات، صورت خاک را بخراشد
حالا رباب علیهاالسلام میتواند ضجّههایش را به قنداقه خونین گره بزند
و سجاد علیهالسلام با صدای بلند از درد ناله کند
و سکینه علیهاالسلام کاسههای لب بریده آب را بشکند
دیگر هیچ صدایی، دختر خسته برادرت را از خواب بیدار نمیکند تا بهانه پدر را بگیرد!
عباس محمدی
همه شمعها خاکستر شدند و پروانهها آتش.
عشق، در حوالی غربتت پرپر شد و کوچههای دمشق، دلتنگ.
چند روز است که صدای هقهق غربتت، خواب بیخیالی شام را در هم نمیریزد.
چند شب است که در نبود ستاره اشکهایت، آسمان شام، در بیستارگی دق کرده است.
تا چند میشود همه غمهای تو را شمرد؟
ما، بارانیتر از همه ابرهای جهانیم؛ کاش غمهای تو ما را بگریاند!
ضریح کوچک تو
تو، بخشی از یک اقیانوس بودی که خورشید گرم چشمهایت، ما را با ابرها باران میکرد و هر شب، بارانهای هزار ساله بغضمان از ناودانهای دلتنگی حرمت سرازیر میشد.
چقدر تلخ است این همه فاصله از حریم حرمت! چقدر تلخ است که کبوتر باشیم و نتوانیم بر شانههای حرمت بوسه بزنیم! نمیدانم کی دستهای تشنه زیارت، مرا به ضریح مقدس تو میرساند. هر روز ساعت هفت صبح، هفت گل سرخ غنچه میشوند تا صدای تشنگی تو را هفت بار در گوش هفت دریا بخوانند.
هر روز ساعت هشت، هشت پرنده، هشت بار نامت را در همه هشتیهای خشتی دلتنگت آواز میکنند. هر روز ساعت نُه، نسیم نه بار از شش جهت، نامت را در تمام طبقات آسمان جار میزند. کاش نسیم صدایت را به خوابهایم میفرستاد تا از این سکوت سربی شب و روز که لبریز تنهاییام کرده است، رهایی یابم!
کاش میتوانستم پرواز کنم تا حریم حرم کوچکت، ای دریاییترین!
رزیتا نعمتی
آه رقیه! چگونه پس از تو تشنگی خویش را به آبی فرو نشانیم؛ حال آنکه همواره صدای کودکانه العطش تو در گوشمان طنینافکن است؟!
چگونه ریگزار داغ آشنا به قدمهای کوچکت را از یاد ببریم؛ آن هنگام که بر تربت کربلا سجده میکنیم؟!
نمیدانم دستی که کودک سه ساله را سیلی میزند، چقدر بزرگتر از رخسار اوست؟ و خارهای بیابان، لطافت قدمهای برهنه او را چند ضربه شمشیر شدند؟
خرابهای که اندوه رقیه را در خود جای داده بود، آن قدر شرم کرد که فرو ریخت؛ اما بیشرمی خاندان ابوسفیان در طلب دنیا، تسلّط بر دختر بچهای را نیز غنیمت میدانست برای رسیدن به شادمانی پیروزی. روح وسیع رقیه در کالبد کوچکش، تکّهای جا مانده از حسین بود که باید پرواز میکرد.
شب هنگام است و سنگباران خرابه، فروکش کرده است. اینک، بغضهای جهان را در خرابهای انباشتهاند تا خارهای راه را از پاهای زخمی خود، یکی یکی درآورد؛ ولی صبر تو، ارث به جا مانده از حسین است؛ آن هنگام که شهری آسوده سر به بالین گذاشتند و تو سر از بالین سنگها برنداشتی.
پنج شنبه
25 بهمن 1386
6 صفر 1429
محبوبه زارع
هزار و سیصد و شصت و هفت سال از هجرت پیامبر نور و رحمت گذشته است؛ فرستادهای که رحمت برای عالمیان معرفی شد، تا خلایق، تا تمام کائنات در سراسر عالم امکان، از فیض وجود او زندگی کنند.
شیطان به اوج خرسندی رسیده است؛ اینک که دستان مکدرش از آستین پلید نویسندهای بیرون آمده و بر کاغذ، کاذبترین الفاظ و سیاهترین کتاب را رقم زده است!
خدا، حافظ مقام محمدی
آیات شیطانی؛ پیش از آنکه توهین به ساحت خللناپذیر محمدی باشد، اثبات آیه خداوندی است که «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ». آری، ما خود قرآن را فرستادیم و خود حافظ آن خواهیم بود.
و محمد صلیاللهعلیهوآله، قرآن محض است و پاسداری از مقام بیزوالش؛ بشارتی است که از ازل به عالم داده شده است. پس چه عبث قلم فرسوده است، آنکه نمیداند شیطان، روحش را مسخ کرده است!
«خدا، صابران را دوست دارد»
فتوای امام، حقانیت وحی را تا ابدیت تذکر میدهد؛ تذکری که دشمنان چراغ هدایت هرگز روشنایی آن را تاب نمیآورند و فروغ آسمانیاش را خوش ندارند. از همین روی است که چشم فروبستهاند بر این توهین شیطانی. صبر، تنها درمان درد عاشقان است و خدا صابران را دوست دارد.
محمد کاظم بدرالدین
زبان قلمت بریده باد که شامّه اسلام، از واژههای سرکشت، بوی ارتداد میشنود! دیری است که نامت بر شاخه زمان خشکیده است و کتاب تو را موریانههای تنفر جویدهاند. خاکستر نوشتههایت را میبینم که حتی بادها هم نمیپذیرندش.
دیدی چگونه آگاهی امام رحمهالله، همچون نیزههای معجزه بر قلب کلماتت فرود آمد و جهانیان را با میوه گندیده ذهنت آشنا کرد.
عربدههای دنیاییات را بر روی کاغذ آوردی، کتابی مسموم و هرز شد؛ آنگاه، ابلهانه جار زدی: من نسخه دوم شیطانم.
اگر شیطان را «رجیم» خواندند، تو نیز رانده شده قلم خود هستی.
عصیان امروز تو
هر لحظه دلت با وسوسههای ابلیس رنگ میخورد و چون او برای عصیانت، بازگشتی در کار نیست. در گوشهای از بیمزدگی خزیدهای و تمام لحظههایت در احتضارند.
هیچ کس چنین در بندِ سایه پریشانی خویش نبوده است.
بیداری امام بود که پیرامونت را سرشار از هراس کرد. این درایت آن فرزانه بود که تو را قرنطینه اندیشه بیمارت ساخت.
امروز، هر خاک را که بیابی، لعنت بر تو در آن رُسته است. این دنیایی است که خود ساختهای.
فردای پرملالِ تو
بودنت، فردای دوزخ را شعلهورتر میکند و تو بیخبر از فرجام، ثانیههای آتش را خواهی بلعید. بچش؛ که این سرنوشتی بود که خود رقم زدی.
چقدر زیبایی اطرافت را پر کرده بود و از آنها ننوشتی! چرا نام تاریکت نخواست ببیند که اضلاع پنجره، همیشه روشن است و تیرگیها را میزداید؟ چرا نگذاشتی روحت از تمامی این چشماندازهای آفرینش، بهره جوید؟
با بودنت امروز ریشخند به که میزنی؟
اینک، تازیانههای سرنوشت، دسته دسته به ضیافت قبرت خواهند آمد.
حسین امیری
چگونه زنده است کسی که سالها پیش در پیام روح خدا مرد، پوسید و هیچ شد؟! چگونه نامش را میبرند این روبهان پیر؛ آن هم کسی که نامش از تقدیر زمان خط خورد!
او مرده است؛ از همان وقتی که به زندهترین پیامبر خدا جسارت کرد.
او مرده است و حتی نامش را کسی به یاد نمیآورد. آنکه زنده است، خمینی است و پیامش و سربازانش.
اگر سگ خوبی باشی...
کلاهخود عذابت را بردار، شوالیه! نیز قلمت را بردار و باز هم بنویس؛ اما این بار قصه شیطانی را که سالهاست خون مظلومان جهان را به شیشه میکند. کلاهخود دروغینت را بردار تا قیافه شیطانیات را ببینند، سربازان صلیب بر دوش استعمار.
باز هم فریاد بزن؛ اما نه چون شوالیه، بلکه چون سگان که از ارباب خود غذا طلب میکنند! دمت را بیشتر تکان بده تا لقبی دیگر بگیری.
اگر بیشتر، انسانیت خود را بفروشی، اگر سگ خوبی باشی، شاید لقب «لرد» هم بگیری!
فاطمه سادات احمدی میانکوهی
از همان روز که ابلیس بر آدم برگزیده سجده نکرد، شیطان رجیم در دامان کبر و پستی متولد شد.
از آن روز، ذرّهای از ظلمت کبر، بر گِل هر دلی که میافتد، شیطانی سر بر میآورد که از پوزهاش شراره دشنام و بیشرمی و از چنگالش، لکههای متعفّن ننگ و فتنه و گمراهی فرو میریزد.
تا امروز، زمین شاهد هزاران تولد شوم بوده است و هیچ شیطانی بر انسانیت هیچ آدمی سجده نکرده است، پستی هیچ کبری قله توحید را ندیده است و تاریکی هیچ ظلمتی، نور ایمانی را تاب نیاورده است.
«آیات شیطانی»، ادامه همان قصه است.
باز هم اشتباه
دوباره فتنهای دیگر، به بهانه آزادی بیان.
باز اشتباهی دیگر. فتنه دستهای پلید شیطان، بار دیگر از آستین قباحت استکبار بیرون آمد و قلم توهین نه بر یک انسان که بر قبله دل انبوه مسلمین جهان کشید.
استکبار، خواست دست آتشین شیطان را بپوشاند؛ باز هم اشتباه کرد و خود را سوخت. رفت تا ننگ گناه را با رنگ اصول تمدن پاک کند، چهره سیاه خود را دوباره بر جهانیان آشکار کرد و نقاب از روی خود زدود.
تیر از کمان حق
تیری که از کمان عدالت و از چله تفقّه رها شود، به تند و تیزی حق است و لاجرم به هدف خواهد خورد.
بیچاره آن هدفی که او را از تیر تیز حق گریز نباشد!
بدبخت آن شکاری که دست هوس، او را به دام هلاکتی گرفتار کند که حتی پای پشیمانیاش، راه به جایی نبرد!
بدا به حال آن متمدنی که در دام تمدن خویش فرود آید!
جمعه
26 بهمن 1386
7 صفر 1429
محبوبه زارع
فرستاده امام باقر علیهالسلام به امر ایشان، با کیسهای پول به سراغ برده فروش آمده است. میشنود که: «تمام بردهها را فروختم. جز دو کنیز بیمار!» کنیز را نشان میدهد و قیمت را هفتاد دینار اعلام میکند. فرستاده امام تخفیف میخواهد. برده فروش نمیپذیرد. فرستاده، کیسه را به او میدهد و میگوید: «جز این چیزی ندارم. نمیدانم چقدر است!»
برده فروش، دینارها را میشمارد. دقیقا هفتاد تا. متحیّرانه به کنیز خیره میشود. کنیزی که نمیداند، از مصدر غیب آمدهاند تا به همسری و مادری ولایت، مفتخرش سازند.
دستهای خسته و پریشان حمیده، به اذن پدرانه امام باقر علیهالسلام در دستِ صادق آل محمد صلیاللهعلیهوآلهقرار میگیرد.
حمیده به علم و حکمت راه مییابد و آنچنان در محضر امام، تعالی مییابد که گاه احکام شرع را به زنان میآموزد. امروز در مسیر تشرّف به خانه خدا، در روستای «ابواء» کاروان میایستد. هنگام صرف غذاست. امام صادق علیهالسلام به تدارک غذایی برای همسر باردار خویش مشغول است. حال آنکه آن سو، درد، وجود حمیده را فراگرفته است.
فرزند صبح صادق
پیش از این امام به حمیده خاتون، سفارش فرموده که هنگام اثر وضع حمل، او را خبر کند و بانو چنین کرده است. آن روز امام به حمیده فرموده بود: «این فرزند با دیگران فرق دارد!» اکنون امام صادق علیهالسلام با هیجانی پدرانه خود را به بانویش میرساند. لحظاتی بعد صدای گریه نوزاد، آرامش زندگی را طنین میدهد و شوقی عارفانه را در دل پدر رقم میزند.
نوزاد، هنگام تولد، سرش را به سوی آسمان بلند میکند. دستهایش را بر زمین میگذارد و شهادت میدهد: «لاالهالااللّه». حمیده حیرت نمیکند؛ چرا که بارها از همسر خود شنیده است: «این نشانه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و امامان پس از اوست.» میلاد خجستهاش بر اهل آسمان و زمین، مبارک باد.
سودابه مهیجی
اهل بیت آل رسول، شادمان، قنداقهای معصوم و نورسیده را به آغوش جعفر بن محمد میبرند و امام علیهالسلام، سفره اطعام میگستراند در شادی این میلاد فرخنده.
هفتمین بهار بیخزان خلقت از راه رسیده و آفتاب، مصرّانه لبخند میزند بر فراز آسمان هستی. آسمان، صدای هلهله ملائک و شادکامی زمینیان را میشنود.
میراث دار گنجینه علم امام ششم، مردی بود که صبر و شکیبایی در پای او به زانو در میآمد و هرگز روزگار، خشم او را به چشم ندید. سالهایی که چون شیر در زنجیر، زندانهای بنیعباس، در خویش میفشردندش، حتی در و دیوارهای زندان، از تقوای او مؤمن شدند و زندانبانها، در پرتو آفتاب وجودش به نرمخویی و مهر گراییدند و خلیفه به ستوه آمده بود از زندانیِ دلربایی که زندانبان خویش را در بندِ محبت میکشید.
باب الحوائج
تو را باب الحوائج نامیدند؛ که هیچ خواهشی در آستانه کرامتت بیپاسخ نبود. در شگفتم از آن صبرِ بالا بلند که در تو سر بر اوج میزد و ظلم و کفر و زمانه را انگشت به دهان کرده بود.
زنجیر بر دست و پای آفتاب، چه قصه تلخی است! دیدن خورشید در زنجیر چه ناگوار است! تقوای به ارث رسیده از عصمت نبوی را نمیتوان با هیچ زلیخای فتنهگری، به وسوسه واداشت و استقامت فاطمی را با هیچ آزاری به زانو نمیتوان در آورد.
تنها ورد نمازهای شبت، «أَسْئَلُکَ الرَّاحَةَ عِنْدَ الْمَوْتِ» بود؛ همچون مادر معصومهای که در آغاز جوانی، «عَجِّلْ وَفاتی» میگفت.
در جستوجوی تو
لب به شکایت نگشودی و تنها پس از شهادت بیفریادت، دیده بودند که پیکر فرزند رسول نیلگون به خاک سپرده شد... اما آن لبهای زهر چشیده که همیشه قاریان توحید بودند، هرگز در حضور نخوت ستمکاران عباسی سر خم نکرد.
تو را باید در مردان دلشدهای جستوجو کرد که در پی شنیدن کلامی از تو، سر به بیابان گذاشتند و «حافیِ» تا ابدِ زمانه شدند. از تو تنها به واژهای دلخوشم اگر مرا بیخویش کند و در من، پا برهنهای مجنون به جا بگذارد.
رزیتا نعمتی
زمین در چرخش خویش، هفتمین بشارت را از آسمان برگرفت و ردای سبز امامت را به دوش غنچهای دیگر از باغ امامت انداخت و همان هنگام، علوم گذشتگان و آیندگان، بر سینه نورانیاش روانه شد؛ چونان که تصویر تمامی عالم در اقیانوس شفاف و زلالش نمایان شد.
یا موسای کاظم! میلاد تو، سرآغاز وزش موهبت الهی است. آن هنگام که خشم را فرو میخوری، وسوسه شیطان در برابر عظمت آدمی چه حقیر است! شکیبایی تو، دل را مجذوب دردی میکند که ابزار فرهیختگی روح است و تو چه زیبا این مفهوم را معنا میکردی!
کرامتت از بندگی محضی است که در سایهسار صبر خویش، تقدیم دوست کردی. مبارک است ظهور روشنیات در عبور زمان؛ در ضریح خیال مؤمنین. خورشید هفتم! تولد تو، شکفتن باغ سبز تقرّب در کویر خشکیده زمین است.
باب الجنة زمینیان
خشم از راهی رفت و موسای کاظم از راه دیگر؛ آنگاه، درها گشوده شد و بهاری به دنیا آمد که میان دو واژه «رضا» و «صادق»، جمع معانی شد؛ زاده صادق و پدر رضا، آنکه با شکفتن خویش، آدمی را بر پلّکان هفتم از نردبان تکامل، به معبود نزدیکتر میکرد.
سلام بر تو ای دریچه روشن عبودیّت که باب الجنة زمینیانی. آن هنگام که زاده شدی تا مفهوم صبر بر مصائب را در صحنه روزگار، به تصویر بکشی، ترانههای گم شده عشق پیدا شدند تا سرود مبارک باد حضورت را با افلاکیان زمزمه کنند.
زیرنویسها
ـ ای فروخورنده خشم، به تو تمسک میجوییم تا آنسان که خداوند در روح انسان دمید، به مدد عنایت خویش، بر نفوس مشتاقانت صبر و تقوا را بِدَمی تا پیرویِ تو، شایسته ما باشد.
ـ امام کاظم علیهالسلام مظهر تهذیب نفس، تقوا و علم الهی است که با میلادش، هفتمین صبح امامت را عطرآگین کرد.
عباس محمدی
باران، ترجمان مهربانی بیدریغ توست. تویی که پدر امامت ایرانیانی و خراسان، زنده از نام فرزند تو است.
اگر تو نیامده بودی، خورشید امروز به شوق دیدن امامت پسرت در خراسان بالا نمیآمد.
اگر تو نیامده بودی، غربت، معنای دیگری داشت.
تو که آمدی، بغضهای هزار ساله عراق ترک برداشت و کاظمین، به شوق همنشینی با تو، قطعهای از بهشت شد.
تو آمدی، تا روزگار قحطی عشق و ایمان پایان بگیرد.
شنبه
27 بهمن 1386
8 صفر 1429
محبوبه زارع
آن روز که احزاب مشرک، به تصرّف مدینه و مبارزه با مسلمین متحد شدند، این مرد، در حلقه مسلمانان، خود را به رسول الله صلیاللهعلیهوآله رساند و زمزمه کرد که فارسیان در نبردی، خندقی حفر کردند و گرداگرد شهر را... .
لبخند پیروزمندانه پیامبر تأییدی بود بر پیشنهاد مرد فارسی که راز پیروزی مدینه را به آنان هدیه کرده بود.
«بهشت، مشتاق سلمان است»
چادر وصلهدار دختر پیامبر اشک را بر چهره مرد جاری کرده بود: «ای دختر پیامبر! دختران پادشاهان دنیا در بهترین لباسهای حریر و زیباترین کاخها... حال شما دختر برگزیده خلایق باشید و در لباسی چنین وصلهدار!...» و فاطمه علیهاالسلام که یگانگی این مرد و اسلام ذاتی او را دریافته بود؛ پاسخش فرمود: «آرام باش! ما برای دنیا خلق نشدهایم!»
... چند سال بعد، یادگار پیامبر وصیت کرده بود آنان که توصیههای رسول صلیاللهعلیهوآله را فراموش کردند و اهل بیت علیهمالسلامرا تنها گذاشتند، حق شرکت در تشییع جنازهاش را ندارند. در دل شب، در شبِ به خاکسپاری فاطمه، همین مرد، گوشهای از تابوت را بر دوش دارد؛ مردی که جبرئیل علیهالسلام به پیامبر درباره او فرموده بود: «اشتیاق بهشت به سلمان، بیش از اشتیاق او به بهشت است!»
سال 36 هجری است. سلمان که پیامبر، سلمان محمدیاش میخوانْد؛ سلمان که سلمان بنالاسلام لقب گرفته بود، دعوت خداوند به دنیای بقا را لبّیک میگوید. مهم نیست که چند سال در زمین خدا به عبودیت و عشق موحّدانه سپری کرد؛ مهم این است که سلمان، عاشقانه زیست و صادقانه عاشق اهل بیت علیهمالسلام بود و محرم اسرار ملکوتی این خاندان.
عجم بود، اما از عرب به پیامبر نزدیکتر؛ آنگونه که پس از رحلتش در مداین، بیتردید علی علیهالسلام از مصدر غیب به تشییعش آمده است.
میثم امانی
پشت پنجرههای ایوان، مداین مزاری ساده، عظمت روح پارسیات را فریاد میزند.
سادگی، معجزه میکند. اینجا و دیوارهای بیزر و زیور، به خویش میبالد که شکوه شرقیات را در آغوش گرفته است.
معجزه تو، سادگی و سادهزیستیات بود؛ امیر مداین بودی و بازارهای شهر، قناعت در عین توانگریات را جار میزد. سوزن به دست سبد میبافتی از الیاف خرما، تا تشنگی ایرانیان به عدالت و برابری را به تصویر بکشی.
جرعهای از جمال نبوت نوشیده بودی و پرتویی از کمال یار بر شیشه بلورین قلبت خورده بود که در سرزمین غریب، بوی پیامبر میدادی.
ایران ما هنوز از برکت حضور تو، بوی پیامبر میدهد و خاک پارس، معطر است به عطر معنویات.
«سید فارس»
از اصفهان، از کازرون یا رامهرمز(1)نمیدانم؛ «ماهبه» یا «روزبه»(2)فرقی نمیکند؛ تو گوی سبقت را ربودهای و پیشانیات، مزیّن است به نشان مسلمانی.
از سرزمین رستمدستان برخاستهای تا بگویی که شیر خدایم آرزوست.
از سرزمین لاله و نرگس پیشقدم شدهای تا سلام بدهی به آستانه گلهای محمدی.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله، سید عرب شد و تو، سید فارس شدی.
دستهای بشیر و نذیر، بر شانههایت نشسته است، تا تو و قوم تو را مژده دهد به رهایی، مژده دهد که زیر بازوی اسلام را خواهید گرفت، مژده دهد که اگر «علم در ثریا باشد، مردانی از فارس بدان دست خواهند یافت.» تو اولین ایرانی مسلمان و اولین پیک تسلیم به پیشگاه رسالتی. ما افتخار میکنیم که سلمان از خاک ماست.
از اهل بیت پیامبر
روح بلندت، قدم به قدم، در امتداد جادههای تکاپو پیش رفت تا وصل شد به کرانه خورشید و به دریای حقیقت؛
تو، معنویت شرقی را گره زدی به پیام آسمانی حجاز و دست درویشان خراباتی را گذاشتی در دست وحی.
مهاجرت تو، تکامل یک روح کاوشگر بود و تعالی یک جان نورانی.
به نور پیوستی؛ به سرچشمههای کشف و شهود، به ادراک حقایقی که در فهم دیگران نمیگنجید.
تو غریب بودی در مدینه؛ اما به سبب ایمان عمیقت، شدی عضو خانواده پیامبر؛ همین افتخار تو را کافی است که از اهل بیت شدهای و پیامبرت دوست میداشت. «خداوند ما را بر حیات تو زنده بدارد و بر ممات تو بمیراند که پیمان نشکستی».
حجت حبیبیان
سلام بر تو ای فخر ایران، سلمان!
میدانم که دوستتر داری تو را سلمان محمدی بخوانم تا سلمان فارسی؛ من نیز چنین خواهم کرد؛ چنانکه مولایت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله چنین میکرد.
سلام بر تو، آنگاه که از محله «جِیْ» اصفهان، در جستوجوی حقیقت، بار سفر بستی!
سلام بر تو، آنگاه که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را در مدینه یافتی و در یک نگاه، نور نبوت و حقیقت را در چشمان آسمانیاش دیدی! سلام بر تو، آنگاه که دست بیعت و بندگی در دستان «علی» علیهالسلامگذاشتی! و سلام بر تو که اینک آرام و سرشار از رضا، در خاک مداین آرمیدهای!
گوارا باد بر تو بهشتی که سالهاست انتظارت را میکشد!
«برادر سلمان»
اهل مداین، اشکریزان و دل شکسته، در کنار پیکر مردی حلقه زدهاند؛ مردی که گرچه والی و حاکم آنها بود، به هیچ یک از حاکمان و سلاطینی که تا آن زمان دیده بودند، شباهتی نداشت؛ مردانه میزیست و در روح آسمانیاش، ذرهای تکبر و خودستایی نداشت.
از دست دادن سلمان، بسیار غم بار بود؛ اما اندوه دیگر اهل مداین، سفارش سلمان بود که خواست او را غسل و کفن نکنند؛ که مولایش علی برای این کار خواهد آمد. یالَلْعَجَبْ! مداین کجا و مدینه کجا؟ همه در این تشویش بودند که سواری رسید و خود را به پیکر سلمان رساند. نشست و پارچه را از صورت سلمان کنار زد و ناگهان، همه دیدند که لبخندی بر لبان بیجان سلمان نشست؛ گویی دیدن مولایش از پس چندین سال فراق، جسم بیجانش را نیز شادمان کرده بود! «آفرین بر تو سلمان؛ زمانی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را ملاقات کردی به او بگو که امت او با برادرت چه کردند...».(1)
1) 1. نک: منتهی الآمال، ج 1، ص 140.
معصومه داوود آبادی
از جادههای اساطیری ایران، تا کوچههای هاشمی مدینه، رد گامهای توست. تو خورشید را یافته و زیارتش را به جا آورده بودی.
دلت، آینهبندان روزهای پس از این است. حالا دیگر هر صبح، به درگاه آفتاب، زانوی احترام میسایی و بزرگیاش را دست بر سینه میگذاری.
تو، «روزبه» ایرانی و «سلمان» سرزمین شمشیر و آفتاب. دستهایت، بلندای ابرها را حس میکند و پیشانیات، روشنترین تصاویر را به انعکاس میآید. شانههای سربلندیات، تا همیشه تکیهگاه دلهای پارسیمان باد!
فرزند پارس
ای فرزند خاک پرگهر پارس! رفتهای و رودها، آزادی پرنده جانت را هجا هجا اشک میشوند. رفتهای و کولهبار عاشقیات، هنوز شانههای مدینه را به شکوفه مینشیند.
تاروپودت، همواره سبزترین آیهها را تلاوت میکرد که همنشین خاتم پیامبران بودهای و همخانه همیشه بارانها.
تو، دروازه روشناییها را گشودی و اینچنین زندگیات ترانه باران سبزترین عاقبتها شد.
ایران زمین، سرفراز نگاه آفتابیات، پنجرههای افتخارش را به سوی جهان میگشاید.
با ردای «منّا اهل البیت»
از تو و خوی مهربان ایرانیات، نسیمها میگویند و رودخانهها. بر صنوبران زمین، پرندهای نیست که ترانههای پارسیات را به سمفونی ننشیند. آن سوتر، در سرزمین حجاز، تو را به زلالی میشناسند و صداقت گره خورده با ایمانت را دفزنان، بر تپههای انسانیت به شور میآیند. اگرچه نیستی؛ هنوز تاریخ پرفراز و نشیب عرب، خاطرات سپیدت را با الفبای روشن فارس تحریر میکند. نیستی؛ اما
کوههای بلند عربستان، با نفسهای معطرت به گردنههای پربرف دماوند پیوند میخورد.
نیستی؛ ولی این ردّ را از خود به جای گذاشتی که با وجود پارسی بودنت، ردای سبز «منّاأهل البیت» برازنده بالایت شد.
حسین امیری
بادها، بوی ایران به مشامش آوردند؛ نبضش تندتر شد.
خاطرات آن مردمان صمیمی، آن کوچههای عاشق، آن شهرهای مهربان یادش آمد. دلش برای وطن تنگ شد. وقتی آمد، از غریبی گریخت و گفت: هر جا خانه ایمانم آباد باشد، وطنم خواهد بود. وقتی آمد، محمد صلیاللهعلیهوآله بود و علی علیهالسلام بود. حالا ولی محمد نیست و خانه ایمان مردم حجاز، بعد از محمد ویران است و علی در غربت خانه خویش زندانیست.
سلمان، گاه خوشحال است از این هجرت؛ چون به دین محمد رسیده و گاه پشیمان است از اینکه همسایه مردمان بد عهد و پیمانی شده است.
از اهل بیت
در چشمهای پیر و خستهاش، رنگی از امید میبینم. سلمان دارد جان میدهد؛ ولی چشمش سرشار از امیدی شگرف است؛ حتی نامش امیددهنده است و بشیر.
سلمان، یعنی میتوان از هزار فرسنگ فاصله آمد؛ ولی از همه اعراب به محمد صلیاللهعلیهوآله نزدیکتر بود؛ یعنی میشود از نژاد عرب نبود و اهل بیت میر عرب شد، یعنی میشود زاده فاطمه نبود و برادر حسن و حسین شد.
سلمان، یعنی جهان عرصه اختیار است و اراده. ... و این یعنی میشود همه، یک سلمان باشیم؛ میشود همه اهل بیت محمد صلیاللهعلیهوآله باشیم.
فاطمه سادات احمدی میانکوهی
اقیانوس حقیقت، کرانهای ندارد و برای غواصّان عاشق حقیقت، ساحل عدمی متصور نیست.
هر کس به آن متصل شود، بسته به عمق وجودش، بیکران خواهد شد.
سلمان، دریای بیکران بود با موجهای پرتلاطم فضیلت. علمش، از او گنجینه علوم محمدی صلیاللهعلیهوآله ساخت؛ ولایتش، او را تا جایگاه رفیع «مِنّا أَهْلَ الْبَیْتِ» بالا برد و زهدش، مقیاس و مثل اهل ایمان شده بود.
در عبادت، خورشید روز را به شب و صفای شب را به روزش میکشاند. خوابش در بستر بیداری و سکوتش آوای تلاوت قرآن داشت.
درّ کرامت از گفتار و عملش میبارید.
در طوفان رنج و بلا، چون نوحِ کشتیبان، اسوه صبر و دعا بود. او مسلمان نمونه اسلام، سلمان بود.
از مدینه تا مداین
کنار مسجد مداین، خانهای است مجلّل از خشتهای زهد و پارسایی که بر ستون دین استوار و با دیوارهای بلند و مستحکم تقوا بنا شده است.
وارد خانه که میشوی، عطر ولایت به مشام جانت میرسد.
سقف مزیّن به چهلچراغ ایمان، چشمان هر مؤمن را مینوازد.
ورع، چنان در میان حوض وسیع وارستگی فواره میزند که هر دل عاشقی را در هوای پاکی پرواز میدهد.
حاکم مداین، بر تخت طاعت، تاج بندگی بر سر، بر فرش سادهزیستی و در میان بستر انتظار آرمیده است؛ کاسه قناعت در کنارش و «نشانِ» رستگاری بر گردنش میدرخشد.
درِ خانه به صدا درآمد. وصیّ رحمت، از مدینه تا مداین را برای بدرقه این حاکم بزرگ به منزل آخرتش، آمده است.
چشم مداین هرگز چنین حاکمی به خود ندیده است.
یکشنبه
28 بهمن 1386
9 صفر 1429
محبوبه زارع
عمار در مدرسه ایمان، علیشناسی را به زیباترین شکل فرا گرفته بود. پیراهن عشق بر تن کرد و بر اسب تجلی نشست؛ اسبی که جز با فرمان علی علیهالسلاماذن حرکت نداشت، اسبی که از هستی بدون علی علیهالسلامتمرّد میکرد.
گرچه عمار در کعبه متولد نشده بود؛ در سه فصل سرمای خلفا، پیراهن ایام البیض خویش را از تن بیرون نیاورد. عجیب نیست؛ چرا که عمار، عمری فاتح اماره بود. عمار اگر شکفته نمیشد، هیچگاه کشته نمیشد و اگر شکنجه نمیشد، هرگز شکفتگی را درک نمیکرد؛ کدام شکنجه بالاتر از اینکه مقابل چشمانش، پدر و مادرش را زیر سنگهای داغ شرک و با بدترین شکنجهها به شهادت برسانند؟!
پیری جوان
فرزند اولین زن شهید اسلام، عجیب نیست که آنی بیعلی علیهالسلام و اهل بیت رسول صلیاللهعلیهوآله، نفس نکشد.
37 سال پس از هجرت که همگان پیرمردی 93 ساله میشمارندش، چونان جوانی عاشق، شمشیر صیقل میدهد و به علی علیهالسلام پیام میدهد که هنوز هم میتواند تکیهگاه دین باشد و هنوز هم علی علیهالسلاممیتواند در بحبوحه خیانتهای صفین او را به حساب آورَد.
هم نفس فرشتگان
عمروعاص، در مطبخ صفین، چربی حکومت مصر را میجوید. قرآنهای بر نیزه رفته و حکمین بر باد رفته، عمار را بیش از پیش، تشنه شهادت کرده است. دیگر این زمین، جای ماندن نیست؛ وقتی لیاقت پرورش حق را در درون خود ندارد.
عمار، این صفین مسخ شده را بر اهل باطل وا میگذارد و همنفس فرشتگان، مسیر شهادت را همسفر میشود. سلام بر او و روح همیشه شیعهاش.
محمد علی کعبی
تمام ستارهها روزی به همان جایی باز خواهند گشت که از آن آمدهاند.
من فکر میکنم آنجا وعدهگاه بزرگِ آنان باشد؛ وعدهگاه خشنودیها... وعدهگاه پیروزیها... و سرای سبز «عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ».
ستاره نود و سه ساله! به آسمان باز گردد، به همان جایی که از آن آمدهای.
تمام ذرات بدنت، برای رسیدن فریاد میکشند. میروی؛ در حالی که ایمان با گوشت و خون تو عجین شده است. آغوش پیامبر در انتظار توست که تولد تو بعد از اسلام بوده است.
مگر جز این است که از میان خون اولین شهدای مکتب حق جان دوباره گرفتی و دوباره شروع به بزرگ شدن کردی.
به آسمان باز گرد، ستاره خسته! ستاره زخمی!
به سحابی باز گرد؛ به آغوش پیامبر و گرمای مطبوع لبخند پدر و مادر شهیدت.
آسودهام کن ای مرگ!
اَلا اَیُها الموت الذی لَیْسَ تارِکی *** اَرِحنی فَقَدْ اَفْنَیْتُ کُل خلیلِ
اَراکَ بَصیرا بالذینَ اَوُدُّهُم *** کأنکَ تَنْحُو نَحْوَهُمُ بِدَلیل!(1)
آواز برآرید، ای شنهای شسته شده با خون، ای سنگلاخها، شمشیرهای شکسته، نیزههای سردرگم، سپرهای ناأمن!
آواز برآر صفین؛ با امیرالمؤمنین علی علیهالسلام همنوا باش. حالا مردی که تنهایی زمین را پر میکند، تنهاتر شده است.
آری، این علی علیهالسلام است که بر سینه مالامال از ایمان صحابی پیامبر، سر نهاده است و گویند که اینگونه نوحه سر داد:
«آسودهام کن ای مرگ، ای جداییناپذیر! آسودهام کن که تمام یاران را از دست دادهام... و تو گویی به نشانهای، دنبال کسانی هستی که دوستشان دارم؛ آسودهام کن ای مرگ...»
... و صدای عمار در دشت پیچیده است
و صدای عمار، در دشت پیچیده است؛ همانند خونش که در میانه میدان فریادِ حقطلبی برآورده و هیچ بهانهای را برای ندانستن باقی نگذاشته است.
همانند خونش که نقاب از چهره حزب یاغی شسته و عمق سیاهخواری شمشیرهای لجوج را نشان داده است.
اصلاً کیست که نداند پیامبر فرمود: «تَقْتُلُ عمارا الْفَئِةُ الْباغِیَة»؟!
و صدای عمار، صدای تشنه عمار، در دشت پیچیده است.
به سحابی بازگرد، صحابی بزرگ، به وعدهگاه شیرین ستارگان!
1) 1. الامامة و السیاسة، ص 136.
میثم امانی
از آغازین روزهای رسالت تا واپسین لحظههای شهادت، روزی نشده است که دلسرد شده باشی. در ریگستانهای مکه که زیر شلاقهای آفتاب شکنجهات میدادند، صبوریات متولد شد.
در بیابانهای غریب که پدر و مادرت اولین پدر و مادر شهید اسلام شدند، مجاهدههای تو به سن رشد رسیدند.
دستبندهای عذاب و تازیانههای خشم، به تو آموخت که عزم بلند داشته باشی و تا آخرین نفسها، با باقیمانده روسیاهان تاریخ بستیزی.
هر جا بوی سختی بوده است، تو بودهای؛ هر جا تقسیم صبر و استقامت کردهاند، تو بودهای؛ در جنگهای پیامبر، در سختیهای مدینه؛ حتی در رنجهای کوفه شریک بودهای.
ادامه نام علی علیهالسلام
نام تو، خار چشم دشمنان است. عظمت تو، در این است که دشمنان اسلام از حضور تو به ستوه آمدهاند.
جوانی از کوچههای باریک و خانههای فقیر مکه، برخاسته است و یک تنه در برابر برجها و قصرهای مشرکین میایستد. دیدن تو برای آنها که به زبون پروری خو گرفتهاند، سخت است و نام تو، پایههای پوشالیشان را میلرزاند. ایمان و استقامت تو سدی است در برابر خواستههای نابه حق و سپری است در برابر دندانهای تیز ظلم.
نام عمار، نام بردهای بیاراده نیست که سوداگران مکه، هرگونه بخواهند بگردانندش.
نام عمار، نام بندهای آزاده است که رهایی یافته و میخواهد همنوعان خویش را از اسارت طاغوتها و بتهای زمانه برهاند. نام عمار، ادامه نام علی علیهالسلام است.
عمار! کدام حقیقت نهفته و کدام راز نگفته در هزار توی زندگانی عاشقانهات هست که علی بن ابی طالب، برای تو دلتنگ شده است و ندای «أین عمار»(1)سر میدهد؟
کدام حکمت حقیقی و کدام فلسفه راستین در سویدای قلب تو هست که تو را گمنامانه در لابهلای صفحات تاریخ، به سکوتی عارفانه خوانده است؟
تو در چهره پیامبر چه دیده بودی که یک عمر بیملال، بر مدارش گردیدی؟
عهد تو با دستهای علی علیهالسلام چه بود که هیچگاه از آن جدا نشدی و عاقبت، جان بر سر پیمان باختی؟
آری؛ اسلام، سربازانی چنین جان شیفته دارد: «الذین قالوا رَبُّنَا اللّهُ ثم استقاموا...».
معصومه داوود آبادی
روزهای سوزان و شبهای دراز جاهلیت را خون شهیدت گواهی میدهد.
سنگهای بیابان، تپشهای توحیدی قلبت را میشنیدند و تسبیح میگفتند.
پاهایت را به زنجیر میکشیدند؛ بیخبر از آنکه تاروپودت را ترانه رهایی آکنده بود.
تو از افقهای پر ستاره یکتاپرستی آمده بودی؛ از سپیدهدمی نزدیک که رد قدمهای محمد صلیاللهعلیهوآله را بر سینه داشت.
خونت که بر شنهای داغ پاشید، هزاران سینه سرخ، مسیر آبی آسمان را به پرواز در آمدند.
رفتی، تا ریگزارهای جاهل، روشنایی پیام آخرین فرستاده خداوند را به سجده آیند.
حماسه مقاومت
از شانههای صبورت که میگویم، رشته کوههای زمین، به سربلندیشان امیدوار میشوند.
از چشمهای نافذت، چگونه عبور کنم که مؤمنترین چشماندازها را به پنجرهام کشانده است؟
تو را در وسعت اقیانوس جستوجو کردهام و یافتهام.
حماسه مقاومتت، زبانزد کوچههای تاریخ است.
1) 1. نهجالبلاغه، ترجمه: مصطفی زمانی، نشر پیام اسلام، 1362، ص 453.
بلند باد نام شهیدت!
بلند باد نام شهیدت که پرچمدار مکرر محمد صلیاللهعلیهوآله بودی و اراده نستوهت، دلهای طاغی و گمراه را به ستوه آورده بود! ایمانت به دور دست ملکوت، اسطورهای فناناپذیرت مینمود؛ آنچنانکه روایت پایداریات گواهی میدهد.
عمار! کوچههای مکه، زمزمههای مؤمنانهات را تا این روزهای زمین انعکاس دادهاند.
ایستادی، آنقدر که رگهای مسلمانت را تیغهای کافر تاب نیاوردند و خون عاشقت را بر ریگزاران کینه جاری ساختند.
ای بزرگ! کوهها حتی شکوه بدیلت را تکرار نمیتوانند کرد.
فاطره ذبیحزاده
«آیا کسانی که بر زبان، اقرار بندگی پروردگار را جاری ساختند، گمان میبرند خدا بر ادعای مسلمانیشان محک نخواهد زد و در معرکه امتحان، حقیقت کفر و ایمانشان را نخواهد آزمود».(1)
بیگمان چنین نیست و امروز صفین، پهنه همان آزمون الهی است.
بسیاری از این چهرهها که در پیشگاه ولایت علی علیهالسلام، به جای سینه پرمهر، شمشیر و سنان پیش آوردهاند، تنها به گردش روزگار، رنگ عوض کردهاند و ایمان را پشت درهای بسته دنیاطلبی جا گذاردهاند هر چند اسلام، مرزهای شرک را یکایک از جغرافیای خاکها برچیده است، در قلب منافقان صفین، هنوز «هُبل» روزهای جاهلی پرستش میشود و «لات» و «عزّا»ی نفس، خدایی میکند.
رنج عمار
سینه عمار از هجوم این همه فتنه به تنگ آمده است و تخته سنگ داغ ابوجهلهای امت، دوباره بر قلبش سنگینی میکند.
1) 1. عنکبوت: 2.
چه خوب میشد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله هنوز در میان مسلمین بود، تا مترسکهای هزار چهره شرک، بر زمین سبز نمیشدند و در کنج دلهای کینهجویشان میپوسیدند!
روزگار علی علیهالسلام، بسی سختتر از زمانی است که دیدگان عمار، زیر آوار شکنجه مشرکان، پدرش یاسر را در خضاب خونین مسلمانیاش خفته دید و سینه موّحد مادرش سمیه را شکافته!
زمانه مولا پر از صورتکهای رنگ به رنگ است که به نام دین، گروهی را گرد خویش آوردهاند. حالا صحنه صفین چقدر شبیه وعده پیامبر شده است که عمار، به دست گروهی گمراه به شهادت میرسد.
پرواز
ولایت نابی که در سینه عمار میجوشد، میان کارزار احد و همنفسی با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، یا میدان صفین و دوشادوشی علی علیهالسلام، فرقی نمیبیند. هر جا عرصه محبت اولیای خدا باشد، عطر وفاداری مردانی از جنس عمار، ملکوتیان را سرمست میکند و فاصلههای زمانی را از میان برمیدارد.
عمار برای رساندن انوار رسالت، پیکر تکیدهاش را به میان هجمه شمشیرهای بوسفیانی کشانده است تا شاید ایمان آمیخته با گوشت و خونش، بر قلب اهالی صفین، تلنگری بزند؛
تا مگر گروهی که در حیرانی حق و باطل سر در گماند، با شهادت او، به پایان فصل خزانزده تردید برسند.
هنگام وداعِ یاوری قدیمی و دوستی دیرآشنا با چشمهای باران زده علی علیهالسلاماست. عمار، آسوده خاطر از تحقق وعده دوست، برای رضوان الهی بیتاب است.
سودابه مهیجی
«شما را از آن میترسانم که مبادا صبح کنید، در حالی که جنازههایتان در اطراف نهروان افتاده باشد. من شما را از این حکمیت باز داشتم؛ ولی عناد ورزیدید و مرا به رأی خویش مجبور کردید».(1)
جماعت نهروانی، روزی دیگر، قرآن را بر سر دست میبرند و بر نیزه مینشانند تا در پس نقابهای تزویرشان، دلهای سیاهشان را کامروا کنند. از پس این قرآنهای ورق ورق، از پس این نیزههای قرآن به دوش، تاریخ، رهسپار فردایی خواهد بود که راویِ آیات را بر نیزهها خواهد کرد.
«لاَ تَعَاوَنُوا عَلَی الاْءِثْمِ وَالْعُدْوَان»(2)را مگر نشنیدهاید؟ مگر همرکابان شب و روز علی و محمد نبودید که امروز اینگونه بر یکدیگر سبقت میگیرید در شمشیر کشیدن به روی دین خویش و انگشتهای گمراهتان، رخساره «هل اتی» را نشانه رفته است در تهمتی سیاه و ناروا...؟!
«بدا به حال شما! آنکه فریبتان داد؛ همو شما را گرفتار این خسران کرد».(3)
«زیانکاران دنیا و آخرت»
نفرین بر سجدههای شب و روزتان! چگونه به ستون ولایت پشت میکنید؟
نماز پشت به قبله، چگونه نمازی است؟!
پنبهای سیاه از داغ سجدههای زیانکار بر جبین دارید و کینهای سیاهتر در دلهایتان شعلهور است؛ کینه به آفتاب و به ذوالفقار حقیقت خواه.
«وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلکِنْ لاَیَشْعُرُونَ».(1)
بریده باد دستهای به ظاهر مسلمانتان!
بریده باد زبانهای دروغگویی که رو در روی قرآن ناطق شمشیر کشیدهاند و او را به قرآن صامت هشدار میدهند! علی علیهالسلام، تجسم معصوم همین کتابی است که در تعصب ننگینتان به آن استنادی گمراه و تاریک میکنید.
«ای کاش سنگ حوادث و بلا بر شما ببارد؛ چنانکه اثری از شما باقی نگذارد! آیا پس از ایمانم به خدا و جهاد کردنم در رکاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبه کفر خویش گواهی دهم؟»(2)
اینک مارهای زخم خورده، تعصب جاهلانهشان را به دوش میکشند و هیچ روزنی به سوی آفتاب، در دلهای شبزدهشان نیست. «وَمَنْ یُضْلِلِ اللّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِیلاً».(3)
روزها، زبان پرهیز در روزه دارند و شبها تا به سحرگاه در سجدهاند... پیراهن وصلهدار بر تن میکنند و پیکرهایشان را به ریاضتی مدام میفرسایند، از دنیا رو گرداندهاند؛ اما آنقدر گمراهند که خورشید را انکار میکنند؛ نه دنیا دارند و نه عقبی... و در این بیخبری، سرگردان و بیریشهاند.
سرانجام نهروانی بودن
چه سرنوشت تلخ و ناپسندی دارد، آن کس که از مسیر دینداری، به قعر درههای جهنم بیفتد!
وای بر آن کس که در گمان باطل خویش، ایمان میورزد و همان گاه، دست در دست ابلیس، به آغوش «هاویه» میشتابد.
همین شمشیرهای خائناند که فردا در سجدهگاهی روزهدار، عدالت فراگیر را در محراب خون، غرق میکنند؛ با این همه، نهروان، خوار و ذلیل بر جبین تاریخ حک شد تا گواهی دیگر باشد بر حقانیت امیر یگانه غدیر و گمراهی آنان که از حکم خداوند پیشی میگیرند و در چاههای واژگونی شقاوت در میافتند.
فاطمه سادات احمدی میانکوهی
سرانجام، بغض صفین ترکید. سینهاش دیگر تاب این همه کوتهبینی و خشکاندیشی را نداشت؛ آن هم در برابر قامت رعنای بینش و باران اندیشه و دانش.
قلبش از مصیبت نفاق به درد آمده بود؛ همان مصیبتی که پشت رسول اعظم صلیاللهعلیهوآله را خم کرد و اکنون ستونهای ولایت را هدف گرفته بود.
سنگینی لاشههای کفر زیر نقاب اسلام، مجال نفس کشیدن از امام علیهالسلام را گرفته بود. گره کور جهل و تردید، باید گشوده میشد.
سرانجام، صفین به دو راه و بیراه تقسیم شد؛ میان دوستان و طرفداران علی علیهالسلام و دشمنان و دوست نمایان زیر پرده، شکاف افتاد. حکمیت، بهانهای شد برای اعلان موجودیت باطل در برابر حق.
هیولای دو سر
از شکاف سینه صفین، هیولایی دو سر نمایان شد که از خون جگر شیر خدا، علی مرتضی علیهالسلام و از قطرههای خون بازوی امیر سپاه، مالک شجاعت و صاحب نشان وفاداری، اشتر نخعی سیراب شده بود.
یک سرش از شدت و کثرت عبادت بیروح، باطلپرستی و خودبینی و لجاجت سیاه شده بود. از آرای ضد و نقیض، هر لحظه به سویی در حرکت بود؛ اما از هر طرف که میرفت، به حق و نور و سپیدی نمیرسید. عربده مستانه سر میداد و آتش آشوب و فتنه و بلوا، به جان و مال و جامعه مسلمین افکنده بود. چشم بصیرتی نداشت که رسوایی خود را ببیند.
راستی عجب درد بیدرمانی است سرطان نفاق و دنیاطلبی در جامعه دینطلبی؛ آثارش، هاری بدخیم است که چارهای جز هلاکت، درمانش نمیکند.
... اما سر دیگر، جهل و تردید و سادهاندیشی بود که چون پر کاه، او را بیارزش در برابر هر بادی، میجنباند؛ نه زهره جنگ و جهاد داشت و نه سیاهی و رذالت نفاق و نه سپیدی نور هدایت و بصیرت.
کژدمهای کور
باب جنگ، با اهل قبله باز شده بود.
گروهی در برابر علی علیهالسلام قد علم کرده بودند که قرآن بسیار میخواندند؛ ولی از حلقومشان، نور یک آیه هم پایین نمیرفت. از کمان دین چنان خارج شده بود که چون تیر به سوی باطل میتاختند. امیدی به باز شدن گوشهای دلشان نبود. انگار هرگز کلام رسول اعظم صلیاللهعلیهوآله را نشنیده بودند که فرمود: «أَلْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ وَ عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ...».
دنیا با همه پستیاش، آخرین درجه کمالخواهی دلهاشان بود و برای رسیدن به آن، تازیانه ستم و تعدّی را به دست گرفته بودند.
چشمانشان آن قدر به گمراهی دوخته شده بود که چون کژدم کور، سپیدی و سیاهی و گناه و بیگناهی را از هم نمیشناختند و نیش زهرآگین کینه بر هر خوب و بدی میفشردند.
راست قامتی چون علی علیهالسلام میبایست تا کمر این خائنین را بشکند. چشمی چون چشم بصیرت علی علیهالسلام شایسته بود تا چشم کور این فتنه را از حدقه بیرون آورد.
حقّی چون علی علیهالسلام میتوانست کفر پینه پیشانیشان را نمایان سازد.
حسین امیری
خوارج، بتپرستان دیروز و خودپرستان امروزند و مگرنه اینکه خودپرستی، ناپسندتر از جسمپرستی است؟! اگر خودپرست، آنقدر در هوای نفس خویش اسیر است که جز خود را نمیپرستد و هوسهای خود را دین خدا میپندارد و ارتجاع خود را به پای دین مینویسد، خوارج هم هوای نفس خود را دین محمد صلیاللهعلیهوآلهمیپنداشتند و دین را خارج از عادتهای خود نمیدانستند.
پینههای پیشانیشان، زخم عادت بود، نه نشان عبادت.
خارجان دینند؛ آنان که از امتداد چشم علی گریختند. آنان که فرمان از علی نمیبرند، دروغ بزرگی است اگر ادعای فرمانبری کنند.
دوشنبه
29 بهمن 1386
10 صفر 1429
فاطره ذبیحزاده
چهل روز از مرثیهخوانی در و دیوارهای خونین قم گذشته است و امروز، اربعین آن فریادهاست که به جرم حمایت از مقدسات، به گلوله بسته شدند. حکومت، بر این گمان بود که جامعه، کار خود را کرده است و سایه رعب و وحشت خیابانهای خفته در آغوشِ مرگ، بغض قیام رودها را خشکانده است؛ ولی کوچه و خیابانهای تبریز، از ابتدای صبح چهلمین روز، حال و هوای دیگری داشت. گویا پتک خفقانی که چندی پیشتر، بر پشت کویر تک افتاده قم فرود آمد، هفت پشت اعتقاد کوههای سهند را لرزانده و تمام ابرهای بارانی را به تلاطم کشانده بود.
گلها و گلولهها
شهر، روز غریبی را سپری میکرد. انگار از تمام کوچههای باران خورده تبریز، بوی اربعین حسینی میآمد. جمعیت، عزادار واقعه بود و شهر، ردای سیاه ماتم بر تن داشت. مصیبت آن پیکرهای به خون خفته که شمارش از هفتاد و دو تن به چند هزار تکثیر شده بود، اربعین شهدای قم را با یاد
کشتههای کربلا عجین کرد. اینبار، وحشت مشتهای خالی ولی پرصلابت از ایمان بود که قصرهای نیاورانی کفر را تسخیر کرده بود و حضرات کاخنشین، به زودی میفهمیدند، طنین نغمههای به خون غلتیده در کوخهای پایین دست، زودتر از همیشه فراگیر میشود.
گلوها که زیر باران گلوله خراشید، صداها زخم برداشت. رگبار مسلسلها، به جنگ گُلهایی روانه شدند که مصمم بودند با پرپر شدنشان، گوشه گوشه میهن را گلباران کنند!
تا پایان حکومت نمرودیان، تنها یک تبر ابراهیمی و شکستن چند بت سنگی باقی است و تدبیر کاهنان توطئه در مقابل اراده خداوند، کفهای روی آب خواهد شد.
محبوبه زارع
سلام بر تو که نانوشته، دنیای درونم را درمییابی و ناگفته، الفاظ پریشان روحم را لمس میکنی!
سلام بر تو که عصاره صبر خداوندی در زمین؛ بر تو که خلاصه ایمان انبیا و اولیا در شکوه نامت حلول کرده است!
سلام بر تو که بیش از آنچه در واژه انتظار بگنجی، شایسته فریادی. حنجرههای نابالغ ما را دریاب تا ظرفیت فریاد تو را دریابند: ای منتهای امیدها!
صاحب همه لحظههای هستی
این روزهای یخزده در انجماد سکون؛ این ارادههای خفته در انزوای عنکبوتی خویش؛ این دلهای هر جایی بیسامان... آه! ای صاحب ثانیهها! عقربههای ساعت ما بر مدار پریشانی میچرخد. حتی کلمات، با مفاهیم سر
ناسازگاری دارند... شاید خود بهتر بدانی که دلیل سراسیمگی زمان این است که چشمان منتظر تو را از یاد برده است.
برخیز، تا صبح، طلوع کند
ما بر غیبت کبرای خویش معترفیم و میزان انتظار تو را خوب میدانیم. ما بغض جمکرانی زمان را هنگام مویه سمات، هماره لمس میکنیم و بوی دلانگیز امید را در شوق خیس ندبه میجوییم.
ای امام لحظه لحظهها؛ ای قبله دقایق! عبایت را بتکان و برخیز؛ برخیز تا صبح جهان بر اهلزمین طالع شود!
برخیز؛ هر چند برای برخاستن تو حقیریم!
در حسرت یک اشاره
کجا میتوان برد دلی را که هیچ سامانی نمیپذیردش؟!
کجا میتوان دخیل بست، دستهای یتیمی را که پاسخی جز از سفره ولایت نمیجوید؟!
ای پاسخ تمام سؤالها؛ ای جواب همه مسئلهها! یک اشارهات کافی است تا ما برای همیشه به سویت بدویم. این اشاره را از ما دریغ مفرما؛ هر چند عمری خود را از تو دریغ داشتهایم.
محمد کاظم بدرالدین
شعرهای انتظار، چند قدم در کوچههای ندبه میزنند و تاب نمیآورند؛ کوچهای که سرشار از باران عشق است و آفتاب آه.
شعرهای انتظار، به شکل بادها، سرگردان و ناآرام میشوند و دست به دعا بر میدارند که مرهمی از راه برسد و فَرَجی حاضر شود و بهاری بروید.
ابیات چشم به راه خوب میدانند که تقویمها، دروغهای بزرگ به شمار میروند، وقتی که از بهار میگویند، حال آنکه تو نیستی!
جمعهها در لباس غمگنانه غیبت
زیباترین تصویرگر آههای هجران، غروبهای جمعهاند که شتاب میگیرند به سوی نام تو. ای بهترین پناه! جمعههایی را که چونان شمع اشکآلود میآیند و در لباس غمگنانه غیبت میگریند پناه ده؛ جمعههایی را که نام قشنگت را از پشت شیشه انتظار میبینند، گویا همه منظرههای عرفانی را دیدهاند؛ خود بگو وقتی که بیایی چه میکنند؟