ghaemiyeh.com
اشارات 103
سردبیر: سیدعلی حسینی ایمنی
ماهنامه ادبی مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما/ کد: 1201 / آذر 1386
مدیر مسئول: داود رجبینیا
سردبیر: سیدعلی حسینی ایمنی
با همکاری: فرج اللّه نعمتی
نسخهپردازان: منیره سادات قافلهباشی ـ فرشته سادات قافلهباشی
لیتوگرافی: سروش مهر چاپ: زلال کوثر بها: 10000 ریال
با آثاری از
آقایان: مهدی خلیلیان، رجب افشنگ، محمدعلی کعبی، عباس محمدی، میثم امانی، سیدمحمود طاهری، محمدکاظم بدرالدین، سیدحسین ذاکرزاده، روحاللّه حبیبیان، حسین امیری و نقی یعقوبی.
خانمها: رزیتا نعمتی، معصومه داوودآبادی، محبوبه زارع، سودابه مهیجی،
فاطره ذبیحزاده، فاطمهسادات احمدی میانکوهی، شهلا خدیوی، فاطمه پهلوان علیآقا، منسیه علیمرادی، اعظم جودی، معصومه زارع و نفیسه بابایی.
نشانی
قم ـ بلوار امین ـ مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
ص پ 3133 ـ 37185 ـ تلفن: 2919670 ـ دورنگار: 2915510
تلفن دفتر مجله: 2935803ـ0251
پست الکترونیکی: Email:Esharat@IRIB.ir
تهران: خ ولیعصر ـ جامجم ـ ساختمان شهید رهبر (رفاه) ـ طبقه زیرزمین
تلفن: 22014738 دورنگار: 22164997
فهرست مطالب
زمزمه های آسمانی
یا ولی الاحسان / رزیتا نعمتی ... 1
خواهش / م.طلوع ... 2
«معرفت عرفه» / فاطمه سادات احمدی میانکوهی ... 3
«تنهایم مگذار» / شهلا خدیوی ... 4
با شقایق ها (پابه گای شهیدان دفاع مقدس)
پرندگی مان آموختید / معصومه داوودآبادی .. 5
چیزی نمی دانم / رجب افشنگ ... 6
از ناگفته ها / رجب افشنگ ... 7
تا رؤیاها بیایند ... / رجب افشنگ ... 8
پرنده / منوچهر خلیلیان ... 8
زخم زیتون
تکبیر در مسیر زیتون زارها / معصومه داوودآبادی ... 9
از دریچه زمان
ولادت حضرت امام علی بن موسی الرضا علیه السلام
سلام بر حجت هشتم / محبوبه زارع ... 11
زیارت / محمدعلی کعبی ... 12
هشتمین چراغ روشن شد / معصومه داوودآبادی ... 14
اگر تو بطلبی... / میثم امانی ... 15
پناهنده توایم آقا! / رزیتا نعمتی ... 16
کبوتر دلم به شوق رضا علیه السلام بال می زند / سودابه مهیجی ... 17
در درج امکان / سید محمود طاهری ... 18
عالم آل محمد صلی الله علیه و اله ثامن الحجج / فاطره ذبیح زاده ... 20
در حرم امن شمس الشموس / معصومه زارع ... 21
هنوز حرف دلش را نگفته می دانی / محمدعلی کعبی ... 21
یه جانماز می یارم از خراسون / رزیتا نعمتی ... 22
پر از ضریح شدم / سودابه مهیجی ... 24
قمریای معلول / رزیتا نعمتی ... 25
کنار ضریح / سودابه مهیجی ... 25
روز مستضعفین
می خواهم زنده بمانم / منوچهر خلیلیان ... 27
روز نیروی دریایی
از خزر تا خلیج فارس / معصومه داوودآبادی ... 31
دریا... ساحل / حسین امیری ... 32
رحت حضرت آیت الله العظمی اراکی رحمة الله
مثل روزهای دبستان / مهدی خلیلیان ... 34
شهادت آیت الله سید حسن مدرس
صدای مدرس / محمدعلی کعبی ... 36
از خاندان سیادت / محبوبه زارع ... 38
صدای اذان می آید / حسین امیری ... 39
روز مجلس
جشن تولد مجلس / سیدحسین ذاکرزاده ... 41
کلام رسای مدرس / عباس محمدی ... 42
شهادت روحانی مبارز؛ میرزا کوچک خان جنگلی
صدای میرزا / میثم امانی ... 43
نفس حماسی میرزا / معصومه داوودآبادی ... 44
کوچک خان بزرگ / سید محمود طاهری ... 45
بزرگ همه سرو قامتان / روح الله حبیبیان ... 47
هنوز صدایت را از جنگل های گیلان می شنوم / عباس محمدی ... 48
سبز مثل جنگل / فاطمه پهلوان علی آقا ... 49
«کوچک» بزرگ / حسین امیری ... 50
به نام گمنام / منوچهر خلیلیان ... 51
روز جهانی معلولان
پرواز، قدرت روح می خواهد؛ نه قدرت پا / رزیتا نعمتی ... 54
با مرداب، نسبتی نداری / عباس محمدی ... 55
پرنده دست نمی خواهد / شهلا خدیوی ... 56
قامتت خلاصه شد / رزیتا نعمتی ... 56
وقوع غزوه بنی قریظه
پیمان شکنان / محبوبه زارع ... 57
واپسین لکه ننگ / محمدکاظم بدرالدین ... 58
روز دحوالارض
«کعبه دل» / فاطمه سادات احمدی میانکوهی ... 60
روز دانشجو
دست های مردمی شما / رزیتا نعمتی ... 61
نور بالا حرکت کن؛ با سلاح دانش / میثم امانی ... 63
دانشگاه دلم / اعظم جودی ... 64
شهادت حضرت امام محمدتقی جواد الائمه علیه السلام
سلام بر جواد الائمه! / محمدعلی کعبی ... 65
غریب، حتی در خانه / سید محمود طاهری ... 67
روز جهانی حقوق بشر
چشم های بسته دنیا / رزیتا نعمتی ... 69
کدام حقوق بشر؟ / میثم امانی ... 70
تریبون های دروغ / معصومه داوودآبادی ... 72
حقوق بشر به سبک زورگویان / عباس محمدی 73
غذای بمب! / اعظم جودی ... 75
شهادت آیت الله دستغیب رحمة الله
صدای سخن عشق / منسیه علیمرادی ... 76
سالروز ازدواج حضرت علی علیه السلام و حضرت زهرا سلام علیهاالسلام
پیوند دو دریای بی کران / سودابه مهیجی ... 78
عطر گام های دردانه پیامبر / نقی یعقوبی ... 79
شهادت حضرت امام محمدباقر علیه السلام
«هشام»؛ کف روی آب / معصومه زارع ... 81
شهادت آیت الله دکتر مفتح - روز وحدت حوزه و دانشگاه
پشت دانایی اردو زده بود / نقی یعقوبی ... 83
«رقص پروانه را دیده اید؟!» / فاطمه سادات احمدی میانکوهی ... 84
روز عرفه - روزنیایش
...بازهم عرفه / روح الله حبیبیان ... 86
نیایش چند صفحه ای عشق / محمدکاظم بدرالدین ... 87
شهادت حضرت مسلم بن عقیل
دروغ های خیس کوفه را باور نکن! / محمدعلی کعبی ... 89
دعوت نامه / محبوبه زارع ... 91
اینجا کوفه است / فاطمه سادات احمدی میانکوهی ... 92
عید سعید قربان
خوشا به قربان گاه عشق رفتن / میثم امانی ... 94
ازقبیله ابراهیم علیه السلام / سیدمحمود طاهری ... 97
روز قربانی شدن نفس ها و هوس ها / نفیسه بابایی ... 98
راز رحمت رحمان / منوچهر خلیلیان ... 99
شب یلدا
شبی بلند و قصه مادربزرگ / رزیتا نعمتی ... 101
زمستان پشت در است / سودابه مهیجی ... 102
جشن حوصله یلدا / محمدکاظم بدرالدین ... 103
یلدا / عباس محمدی ... 104
یلدا / فاطمه پهلوان آقا ... 105
از شب برف ... تا صبح بهار / سودابه مهیجی ... 106
تو را من چشم در راهم (به آستان حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف)
عطر تو / رزیتا نعمتی ... 107
گندم ها چشم به آسمان دوخته اند / میثم امانی ... 108
خدا کند که بیایی / سودابه مهیجی ... 110
تا صبح / میثم امانی ... 110
تا سپیده / مهدی خلیلیان ... 111
رزیتا نعمتی
ای قادر متعال! صدای اذان که میآید، انگار آسمان، پرستوها را فرا میخواند و قوها را به دل کندن از برکه دعوت میکند تا جز به بیکرانههای دریای رحمتت، به چیزی نیندیشند و دریچههای شبآلود ذهن خود را رو به نور آگاهی تو بگشایند. پس فانوسهای استجابت را یکی یکی در دهلیز تاریک جانمان روشن کن که بی تو در قفسی عظیم گرفتاریم.
یاریام کن تا آتش به خرمن توشههایم نیفکنم
الهی، اکنون حضور کسی جز تو در ذهنم قد نمیکشد، اما بیم آن دارم که غفلتی شعله بر گندمزارم افکند و آنچه را افتان و خیزان برای توشه سفرم اندوختهام، به یکباره از کف بدهم؛ که توشه برگرفتن برای رضایت تو شرط نیست، بلکه نگهداری آن به دور از صاعقه معاصی و سیلاب غرور شرط است.
بار خدایا، ما را به آنچه توان آن را نداریم میازمای؛ مگر آنکه توفیق
سرافرازی در این مسیر را نصیبمان کرده باشی.
و به مدد لطف خویش، رزق حلال را در دسترس لحظاتمان قرار ده که تنها به نور ایمان به تو، عافیت و رستگاری ممکن خواهد شد.
م. طلوع
الها!
توانمندی مستمندم(1)و در زندان حاجتهایم دربندم.
وای بر من اگر دَرِ رحمتت به رویم ببندند و مرا سوی کویت ره ندهند. پس، روی به کدامین کس آرم و دل به که بسپارم؟ چه جز تو فریادرسی ندارم.
پروردگارا! دلی آرزومندِ بخشایشت دارم و به الطاف بیکرانت فراوان امیدوارم؛ دستم از دامان دیگران بدار و مرا، دمی به خویش وامگذار.
مرا ببخشای اگر جز به درگاهت روی آوردم و دست نیاز به سوی غیر تو دراز کردم.
یارا!
تمامت عمرم غفلت بود و حسرت و حرمان!(2)
و ره آوردش: دوری از رحمت تو، ای خدای رحمان.
اینک که باز آمدهام، مرا از درگاهت مران و به حق مقربان بارگاهت، دل و جانم به نور عترت و قرآن، زنده گردان.
جانا!
جوانیام را به مستی و هجران از تو از دست دادم. بندگیات را وانهادم؛ دست به کاری نزدم و آنی به خود نیامدم.
آه، چه آسان به دام ناتوانی درافتادم...
از هر چه جز خودم، آزادم نما و به بندگیات سرفرازم فرما.
یا مولا!
سینهام بگشا.
خطاهایم ببخشا؛ ای رفیق اعلی!
عذرم بپذیر و مرا به لطف بیکرانت در پناه مهرت گیر.
سَتّارا!
با کولهباری از گناه و خطا، تو را به عفوت میخوانم و از کردارم پشیمانم؛ که نه طاقت عدل و حسابت دارم و نه تاب و توان عذابت.
پیمانه تمنایم؛ تهی باز مگردان و از در خانهات مران.
دلم از فریبها و گمراهیها برهان و فروغ فروزان علم و ایمان، در اندیشه و جانم بتابان؛ تا جز به امید ثواب کارم برنخیزم و از کار ناصواب بپرهیزم.
دلدارا!
مرا در این سرای ناپایدار و آشفته بازار، بر پای دار؛ به کسان و ناکسان وامگذار، و فقط خود، هر چه خواهی بر من روا دار.
کثرتها را در نهان و جانم سراب کن؛
و نقشها، همه بر آب؛
ای بخشنده بی حساب!
«اَیْنَ التُّراب وَ رَبُّ الاَرباب؟!»
فاطمهسادات احمدی میانکوهی
الهی! امروز، باران نعمت و رحمتت بر نیک و بد بندگانت ریزان است. کائنات، در سایه ابر مغفرتت آرامند. در ملکوت تو جشن دعاست و آسمان فیضت شهابباران و چشمههای محبتت جوشان است.
خدایا! امروز از دریای مواج خیرت، معرفت این روز را به ما بچشان.
پروردگارا! راز فضیلت زیارت حسین(ع) در عرفه چیست؟ چرا در این روز، از همه راههای دوستی
با خودت استحباب عشقورزی به حسین(ع) را مقدم شمردی؟
زائران حسین شهید(ع) در این روز، در آمرزش و رحمتت بر همگان مقدمند و اجرشان هموزن چندین حج است؛ آیا حسین(ع)بر خانه تو مقدّم است، یا تو در سینه حسین(ع) خانه داری و او کعبه دلهاست؟!
الهی! چه رابطهای است میان «یا شاهد کلّ نجوی...» و لقب سید الشهدای حسین(ع)؟
معبودا! نمیدانم راز این همه چیست؛ اما میدانم نگاه مغفرتت در روز عرفه نخست به زائران حسین(ع) است.
خدایا! قلبم را عرفات کوی حسینت(ع) قرار ده تا معرفت تو را جست و جو کنم و به تو برسم!
شهلا خدیوی
پای لحظهها نشستهام. پشت درهای بسته درمانده ماندهام و افتادهام دنبال لحظهها که شاید دمی، دستم بیفتد پیشانی به خاک بسایم و دست خالیام را نشانت بدهم؛ بیایم پیشت و فریاد برآورم: «و تنهایم اگر تو تنهایم بگذاری و همه کس دارم اگر تو همه کسم باشی...»
همصدا با حسین(ع) آمدهام
چگونه ذرات محتاج تو، تو را به من میشناسانند؛ تو که شناختن نمیخواهی. همه دارند فریادت میزنند. گوشهایم باید کر باشند که فصاحت بیانشان را نشنوم و باید کور باشم از دو چشم که حقیقت وجودت را لمس نمیکنم.
من خالی آمدهام؛ و امیدوارم پر برگردم.
البته دست خالی خالی هم که نیامدهام؛ من به درگاهت، حسین(ع) را شفیع آوردهام... .
معصومه داوودآبادی
کوچه، صدای گامهایت را بهخاطر میآورد و بغض میکند و تو در دوردست افق، تکیه بر شانه ابرها دادهای و نور مینوشی و ستاره میشماری.
هنوز نگاهت در چشمان «شلمچه» جاری و تار و پود «دهلاویه»، از نفسهای معطرت سرشار است.
کوچت پرندگیمان آموخت؛ بلندمان کرد، تا آسمان، تقدیر همیشه تقویمهامان باشد.
حالا خیابان را که قدم میزنیم تصویر توست که بر شکوه وطن، لبخند میزند.
حالا هر شب از رؤیای خورشید میآییم و هر روز بر دروازه طلاییاش، قدمهای عزتمان را ثبت میکنیم.
با چفیهای پر از سیبهای سرخ
میبینمت؛ با چفیهای پر از سیبهای سرخ و چشمانی که از پنجرههای وطن، غبار باروت میشوید.
با تو به جادههای عشق میآیم تا بارانهای ممتد و آسمانهای بیشمار را حس کنم.
ای نستوه! کوهستان نامت را هیچ پلنگی، تسخیر نمیتواند.
هیچ اقیانوسی به کشف رودخانه همیشه جاریات توانا نیست. تو از عمق آینهها آمدهای و بر دلهای زلال و موزون، سمفونی آفتاب میپاشی. از تو گفتن، اعتبار کوهستانها را میخواهد.
برخاستی و بر سلطنت گلوله و رگبار، شوریدی؛ آنگاه که آتش، نزدیک بود تا پیکر سرزمینت را به تلی از خاکستر بدل کند.
جادههای مبارزه را راه افتادی تا بلندیهای عشق را از دسترس اهریمنان دور کنی. آن همه ناجوانمردی را تاب نیاوردی. برخاستی تا هرز آبهای متجاوز، عصمت رودها را نیالایند. روزی زائران هر روزه آفتاب خواهیم شد.
رجب افشنگ
چیزی نمیدانم...
از تو همین خاکستر و
از من
اسپندهایی که در آتشدان خاطره
دود میشوند.
پلاکهایی که پیدا شدهاند
شبیه تواند
و این کوسه ماهیان اروند
چهقدر به دنبال جنازهات
آزمندند.
چیزی نمیدانم
تنها رقص ماه را بلدم
دایره در دایره این میدان چه
به عشق سرخ گدازان
با تالاب آتش
در دشت
رجب افشنگ
نام تو چیست؟
از گلوی گریه که آهی بر نمیآید.
بگو
شاید سبکتر شوی
حالا باید کسی باشد که بعد از جنگ
از ناگفتهها
سخنی بگوید.
یتیمان کوفه را، وانهادم و
اکنون
در خانه «شریح قاضی»ام
روزها
در باغ و بستانهای خرمایش میگردم و
شبها
همین جا
کنار پای شما
مردهام را دفن میکنم
بوی عفنترین حیوان وحشی را
که در خاطره دارید!
تا رؤیاها بیایند...
رجب افشنگ
در اتاق مینشینم
خود را حبس میکنم
و مرا ببرند
از میان همین پنجره صمیمی رو به آواز
که هر شب، مرا
به ارواح فرشتگان پیوند میدهد.
هیچ بعید نیست
این گورستان قدیم که کنار خانه ما، دراز کشیده است
همان راز مقدس سر به مهر باشد
که شبها از گلوی شهیدانش
ستاره میبارد.
منوچهر خلیلیان
گفتمش که:
عشق را نشان بده!...
طرح یک پرنده را کشید و رفت.
معصومه داوودآبادی
از هوای مسموم باروتها آمدهای؛ با حنجرهای از حماسه. آفتاب، رخداد شگرف چشمان توست. اینگونه که تو مسیر زیتونزاران را تکبیر میکاری، هیچ طوفانی، غرور سرزمینت را تسخیر نخواهد کرد.
سالهای طولانی انتفاضه، سالهای سنگ و گلوله را تاب آوردهای و قدمهای استوارت، جادههای ستمپیشه را از نفس انداخته است.
بادها، چفیه خونینت را بر چشم میگذارند و ابرها، رنجهای بیشمارت را گریه میشوند. با این همه، دیر نیست روزی که دیوار خانههایت را پنجرههای آزادی به تصویر بکشند.
خستهای از این همه حصار
از حکومت نفسگیر این همه حصار، خستهای. چشم که میگشایی، یکپارچه، گلوله میبینی و اجسادی به خون نشسته که تا دیروز، عابران همین کوچهها بودهاند.
دلگیری از غروبهای ممتد و نگاههای بنبستی که هر روزه، روشنی را به مسلخ بیداد میبرند.
ای اسطوره شکستناپذیر! برخیز تا پرچم اقتدار وطنت بر بامهای استقلال، جاودان شود.
اندیشه تاریک صهیونیسم را چون حبابی بر زمین بکوب و آینههای رهایی را بر دیوارهای دلشکسته شهر، آذین کن.
زمین، آرمان بلندت را بر قلههای انسانیت فریاد میکند.
از دردتان خبر دارم
با من از شبهای دراز زخمهایت بگو؛ از گیسوان به آتش کشیده شهر و فریادهایی که به جایی نمیرسد. با من بگو چگونه این همه جراحت را بر پیکر دردمندت ببینم و تاب بیاورم؟
چگونه نالههای پرندگانت را بشنوم و وسعت آسمانها را نگریم؟!
من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید دادهام از دردتان خبر دارم(1)
از تو میگویم و اراده پولادینت را سرافراز به تحسین میایستم.
از تو میگویم و ثانیههای درخشان ایستادگیات را پاس میدارم و میدانم که روزگار رنج و آوارگیات، افقهای آبی پرندگی را تجربه خواهد کرد.
1) [1] . شعر از محمد کاظم کاظمی.
پنجشنبه
1 آذر 1386
11 ذیقعده 1428
22.Nov.2007
محبوبه زارع
یک دسته کبوتر و عطش، آبادی *** تفسیر دل و پنجره فولادی
باز اسم تو بر زبان دل، افتاده است *** ماییم و همین جنون مادرزادی!
**
میان آتش عشقت، تمام دل گم شد *** و گوش، زخم زبانهای تلخ مردم شد
درود بردل آکنده از خیال غمی *** که کنده از خود و وصل امام هشتم شد
**
و سلام بر تو، آن دم که طلوع مشرقیات، جان عالم را به بشارتی لمیزلی، سبز میدارد و صدای گریهات در خانه امام کاظم(ع)، دامنهای از شعف را برای همیشه رقم میزند.
سلام بر تو که گستره خِلقت، جز با حضور روشن تو تکامل نمیگرفت و اهلبیت روشنایی، جز با وجود بینهایت تو، خدا را برای همگان ترسیم نمیکرد.
مهربانی ممتد
رأفت و مهربانی، از قلب آسمانی تو سرچشمه میگیرد و بزرگی و بیکرانگی، در امتداد تو جریان دارد.
ولایت، هدیه روشن و اساس عنایت خداوندی است بر خلق. و تو نماد مهربانی خدا با کائناتی. قدم در عالم خاک میگذاری؛ تا به یمن آمدنت، مدینههای جهان، ممتد بمانند و حیات ادامه داشته باشد.
بنیانگذار سلسله تکامل دل ما
یا انیسالنفوس! خوب میدانیم که آرامش ایران، مدیون حضور تو در خراسان است و قبلهگاه آمال شدن این سرزمین، تنها وابسته به تبسم کروبی تو در مشرق زمین است.
آمدهای تا پویاترین عشق را در دل ما بانی باشی و سلسله تکامل را بنیانگذار!
غریب توس
امروز از سبزترین روزهای خداست؛ روز شکوفایی تو در دامن نجمه خاتون؛ روز لبخند امام کاظم(ع)؛ روز آرامش زمین؛ روز پشتوانهدار شدن عشق و روز قرار تمام آهو دلانی که در محبت ولایت، سایهبانی از جنس عبودیت دارند. آمدنت با شکوه و میلادت خجسته باد، ای غریب توس!
محمد علی کعبی
این باران نیست که تبعید میشود؛ این زمین است که گاهی قسمتی از آن، از سرزمین باران فاصله میگیرد. تحول، ارمغان شکوهمند دستهای اوست.
هر چند گاهی چتر سیاهی، ناجوانمردانه، عقلی یا احساسی را از نفس کشیدن باز دارد، اما چه قسمت از مملکت حضرت باران در سیطره چتر است؟ مگر نه آنکه حکومت حضرتش، حکومت بر قلبهاست؟!
پس این آواز زمین است که میخواند: ای سروش حقیقت، مباد پنجرهای رو به تو بسته یا لحظهای از آغوش مهربانیات گسسته!
این، نجوای دل زائر است که: «پرواز را از یاد نخواهم برد بر گرد گنبد طلاییات و لذت پروانه شدن را بر گرد شمع همیشه روشن وجودت»
به یقین، او میشنود و صداها، زمزمهای عاشقانهاند.
صراط مستقیم
قدری درنگ کن، در این واهههای جدا شده از بوق و زنگ.
تو میهمان مردی هستی که صراط المستقیم، رو به روی انگشت اشاره اوست.
حج فقیران، استطاعت سفر به لحظههای نورانی ادراک میدهد.
آرام قدم بردار. تو در محدوده آرامشی و بوی مدینه در این محیط پر میزند.
باور کن بی هیچ حاجتی هم اگر آمده باشی، دست خالی برنخواهی گشت.
بوی پیراهن یوسف
وارد میشوی و انگار صاحب خانه، هیئت بی مثال خویش را با تار و پود تمام اشیا گره زده است. وارد میشوی و هوا آکنده به عطر یوسف آل محمد است.
بادها درماندهاند که به چه بشارتی این نشانه ملموس در حرم را به کنعان برسانند؟
صدای آشنایی از سمت مدینه میوزد. انگار موسی بن جعفر(ع)، فرزند را با همان معصومیت کودکانه، در آغوش دارد. او را میبوید و میبوسد و عاشقانه میگوید: «بِأبِی أَنتَ و أُمِّی مَا اَطیَبُ ریحَک و أطهَرُ خَلقَکَ و أَبیَنُ فَضلکَ»
معصومه داوودآبادی
«آب زنید راه را هین که نگار میرسد
مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد»
کوچههای ذیقعده را پشت سر میگذارم و در یازدهمین منزل فرود میآیم. اینجا پروانههای سپید، چشمان پنجرهها را پوشاندهاند.
هر طرف که نگاه کنی، ترانه میلاد است و خنیاگرانی که بر دفها میکوبند. تو آمدهای، با ردایی از سپیده تا آهوان توس را ضمانت کنی.
میشناسمت، ای هشتمین چراغ!
نامت، دستگیر دلهای بیپناه و شبکههای ضریحت، پلی است تا نیازمندان، از رودخانههای رنج، عبور کنند. تو آمدهای تا مهربانیمان بیاموزی.
دوستت دارم ای سنگ صبور این همه قلب بیقرار!
از مدینه تا توس
با تو، زانوان لرزانم به آرامش، رضا میدهند و چشمان شناور در غروبم، بهجتی سبز را تجربه میکنند.
من با تو، آینهای میشوم تن شسته از غبارها و زنگارها؛ آنگونه که آفتاب، سلولهای جانم را شعر میشود.
تو را در زمستانهای سرما و سکوت، صدا کردهام؛ با دستانی از حاجت و در بهاری از اجابت، غوطه خوردهام.
از مدینه تا توس، مرورت میکنم و ثانیههای سترگ ولایتت را میستایم.
تو، هشتمین ستارهای در آسمان فیروزه و لبخند. رودها همچنان بزرگیات را در غرفههای آب، روانند. میآیی و دروازههای آفتاب گشوده میشوند.
زمزمه نامت وسیعمان میکند
میآیی و شهر را بشارت پرنده و آبشار، به دست افشانی میخواند.
زمین، ریشه علویات را بر خویش میبالد. آسمان، شاخههای هاشمیات را به تحسین، ستاره میپاشد ای آنکه ابهت بیبدیلت، تار و پودمان را به سکوت میخواند؛ ای آنکه زمزمه نامت، وسیعمان میکند، باران کرامتت را بر ما بگستران تا از تشویش این همه، در دور دست آرامش ساکن شویم. ما را بخوان به بلندای افق دریاییات و از انزوای این همه تاریکی، رهایمان کن.
میثم امانی
بر آستانه حرم تو هر که سر فرود بیاورد، بزرگ خواهد شد.
دستها بر بلندای ردای تو حلقهاند و نفسها، گره خوردهاند به حال و هوای حرمت.
پیمودن بیابانها سهل است؛ اگر تو بطلبی و از تاریکی جادهها چه باک، اگر مشعل به دست تو باشد.
هر که در پیشگاه عرفانیات سر فرود بیاورد به لذت آزادگی خواهد رسید و رها خواهد شد از دریچههای بسته.
مسیحا دمی... و اشارهات کافی است تا دگرگون شدن قلبها را رقم بزند.
هر که دل به دست تو بسپارد، روح عطوفت را در او خواهی دمید و روانهاش خواهی کرد به حصار حصین ولایت.
همه چیز بوی رضا(ع) میدهد
درختهای این سرزمین، با نور گلدستههای تو بزرگ میشوند و گلها، طراوت از گنبد طلایی تو میگیرند. بادهای این سرزمین، هر سحر بوی تو را میدهند و بارانها، لطافت تو را دارند.
عشق در این مرز و بوم، در نام تو خلاصه شده است و حیات، شجرهای است که باغبانش تویی. افتخار علم و دانش در این دیار این است که پیشکش سرای تو باشد. نشانهای قهرمانی، ضرب نام
تو را دارند و تابلوهای مینیاتور، تنها برگ سبزی است هدیه درویش.
پهلوانان در این آب و خاک، مریدان بارگاه تواند و دانشمندان، شاگردان مکتب آسمانیات.
از تو نوشتن، مایه مباهات است و از تو سرودن، افتخار زبانها. چه سعادتی بالاتر از آنکه برای تو قلم بزنیم!
فقط تو را میشناسیم
باور کن اشکها برای زیارت تو، لحظه شماری میکنند و نفسها، حبس میشوند تا کبوترانه، پیش پای ضریحت بپرند؛ نکند لیاقت کبوتر شدن در آسمان حرمت را نداشته باشیم! ای سلطان توس، ای شمس الشموس! این همه دست برافراشته میشود تا برسد به خاک پای تو. دستها بسته نیستند؛ دستها هنوز میتوانند برخیزند و جرعهای از تو بطلبند؛ نکند دستهایمان را برگردانی!
ای یادگار اهلبیت در غریبستان مرو! غریبههای این مرز و بوم تنها تو را میشناسند و حرمت، کعبه نیازمندان شده است.
اشتیاق، قلبهایمان را سوزانده است؛ نکند آشنا نشویم با رایحه شفاعت تو و در ظلمت خویش بمانیم!
رزیتا نعمتی
یا ضامن آهو، به ضریحت که چشم میدوزم، رازی میان زمزمههای من با تو از نگاهم جاری است. راز نهانیام را بخوان که هلال طلایی گنبدت، ماه شبهای تار دلشکستگان است.
رو به روی جلال تو میایستم تا اشکهایم را قطره قطره در صحن حرمت جاری کنم.
پنجره فولاد تو، جاده ابریشمی است برای ذهن خستگان تا به تو پیوند خورند.
در هیاهوی بی پناهان، پاسخ تو را میشنوم که از آن سوی پنجره زمزمه میکردی: «نگاهدار سر رشته تا نگهدارم».(1)
1) [1] . وامی از حافظ شیرازی.
بیا و زائرانت را که پرندگان بی بال و پر تواند و به نوشیدن جرعهای از نگاه تو دلخوشند، همچون کبوتران گنبدت پناهگاه باش.
هشتمین رکعت عشق
رضا جان! گلوی بغض کرده زائرانت، امروز به دنبال واژهای است برای تبریک میلادت. کبوتران، به صف مینشینند تا یکی یکی رو به روی تو ادای احترام کنند. ای بیکرانه! کدام دریایی که کشتی نشستهگان عالم، در کنار تو پهلو میگیرند تا در لنگرگاه مهر تو، چند روزی آشیانه کنند؟
تو کدام آسمان صافی که همه در هوای تازه یادت نفس میکشند تا دل شورههای بیکران تنهایی خود را به آرامش پرکشیدن در خنکای گنبدت برسانند؟
غروبها وقتی گامهای سبز صدای اذان در منارهها میپیچد و دل را در لذتی هراسان رها میکنم، در سقاخانه دلم آماده اقامه هشتمین رکعت نماز عشق میشوم. السلام علیک یا علی بن موسی الرضا.
زیرنویس:
میلاد هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت بر عاشقان طریقش مبارک باد.
میلاد علی بن موسی الرضا، مأوای دلشکستگان و تکیهگاه درماندگان، بر دلدادگان بارگاه و حریمش مبارک باد!
سودابه مهیجی
«فروغ ماه میدیدم ز بام قصر او روشن *** که روی از شرم آن، خورشید در دیوار میآورد»
حافظ
فراتر از فصلهای خستگی تمدن، تقویم را همیشه در روزهایی مختصر خلاصه میکنم؛ روزهایی که جادهها ناگاه از میان برداشته میشوند و من در سرزمین مشرقی تو، مفتخر و
مشتاق،اتفاق میافتم؛ روزهایی که خدا، آغوش عاشقانه حرمت را با من در میان میگذارد و دستهایم به لمس مقدس آن در و دیوار، زائر میشود.
صدایم میزنی و هر جا که باشم، بیدرنگ به پا میخیزم. تو سلطانی و امر، امر توست. هرگاه که بخواهی، بی چون و چرا مرا احضار میکنی... فرا میرسم... بی خستگی از فرسنگها راه... سر از پا نشناس و جامه دران...
آهوان فراریِ همه عالم در سینهام به سمت تو میدوند.
کبوترانِ هر چه آسمان و ملکوت، در دلم به شوق بال بال میزنند؛ در منی که ره یافته عرشم... پیش روی تویی که بی وقفه اجابتی...
«... ز نظر مران گدا را»
حتی اگر از خوابم گذر کنی، بیداریام را به سجدههای شکر، جبین میسایم و نماز زیارت به پا میکنم. حتی اگر نام تو را در رؤیاهای شبانه بر لب بیاورم، روزهای بیخوابم، معطر و بیتاب میشوند. کبوترانت را حتی قانعم به دیداری در خوابهای شبانگاه... که کبوتر در پس نامش نور مشرقی سبزی است از جنس تداعی تو.
نشان کرامت تو را کبوتران بر دوش دارند و در این میانه، وای بر دل من که رسم کبوتری نمیداند. و تنها چشم به راه تعبیر رؤیاهایی است که پُرند از پنجره فولاد و آهوان شفا دیده و زنجیرهای رو به ضریح...
«به ملازمان سلطان که رساند این دعا را *** که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را»
حافظ
سید محمود طاهری
دوباره هستی، سر جشن و پایکوبی دارد و با انگشت خود، به تولد نوزادی اشاره میکند که هشتمین تکیهگاه است و هشتمین لنگر آرامش. نوزادی که هم «رضا» ست و هم «صابر»؛ هم
«رضیّ» است و هم «وفیّ»؛ نوزادی که از همان آغاز از پیشانیاش نور میچکید و از دستانش سخا.
امام بحق شاه مطلق که آمد *** حریم درش قبلهگاه سلاطین
شه کاخ عرفان گل شاخ احسان *** دُر دُرج امکان مه برج تمکین
علی بن موسی الرضا کز خدایش *** رضا شد لقب، چون رضا بودش آیین
ز فضل و شرف، بینی او را جهانی *** اگر نبْودت تیره چشم جهانبین
اگر خواهی آری به کف دامن او *** برو دامن از هر چه جز اوست برچین
جامی
بوی ضمانت
خدا همیشه خاطر بندگانش را میخواهد.
خدا حتی خاطر آهو را نیز میخواست؛ مگر نه آنکه رضا را به ضمانتش فرستاد؟!
تو هم ردّ پای این نوزاد را که بگیری، به خدا میرسی و نام او را که میبری، بوی ضمانتش را حس میکنی.
«بهارم میشکوفد در نگاهت *** پر از گل گشته جان من به راهت
به بام آرزویم لانه دارند *** پرستوهای چشمان سیاهت»
محبت هشتم
علی بن موسی الرضا شاه شاهان *** شهنشاه اقلیم دل، رهبر جان
رخش رشک خورشید و ماه منور *** لب لعل او چشمه آب حیوان
خدای کرم بود و کان سخاوت *** جهان سخا بود و دریای احسان
صابر کرمانی
ای ضامن هر چه نیاز و نیازمندی که رو به سوی تو دارد و دل در هوای تو؛ ای آینهدار همه خوبیها؛ ای حجت هشتم؛ ای عالم آل احمد و رضای خاندان محمد، اینک این اشتیاق و محبت به توست که دلهامان را فراگرفته است، به همراه شمیم عطری که برخاسته از عشق به تو و جوانههای
سبزی که روییده از هوای دیدار توست، مرا نیز به مقام «رضا» برسان؛ آنجا که تنها خدا حضور دارد و فرشتگانی که جلوههای خدایند.
فاطره ذبیحزاده
امشب، از زمین مدینه خوشههای طهارت میروید و از دیده ستارگانش، عفت پارسایانه.
مدینه، شاهد رحمانیترین شب خداوند است. امشب تمام ارواح خجسته و جانهای وارسته، به طواف پردیس مصفای کاظمیه میشتابند. این بشارت قدوم ثامن آل رسول است که سماواتیان را به وجد آورده و شادمانی را به میهمانی چشمان ملائک برده است.
شب میلاد پرخیر گوهری از جنس تقوای بلورین کاظم و علم لدنی و بیانتهای علی(ع) است. این کودک پاک سرشت که در پرنیان وجود نجمه خاتون بالیده و زبان را به تسبیح و تهلیل الهی تبرک کرده، عالم آل محمد(ص) است که جدش امام صادق(ع)، آن همه آرزوی طلوع انوارش را میکرد؛ ستارهای که کهکشان علوم را مجذوب عظمت خویش کرده است و مدعیان فقه و کلام و شریعت را متحیر حکمت بالغهاش.
آینهداری که کرامت و بزرگواریاش، تجلیگر اوصاف پاک الهی است.
امام رئوف
یا معینالضعفا! از کرامت و مسکیننوازیات بسیار شنیدهایم. شنیدهایم به عرق شرم بر جبین حاجتمند راضی نگشتی و کیسه انعامیات را از پس پرده، در دستان نیازمندش نهادی!
از جودت شنیدهایم که به شیوه اجداد پاکروان خود، با غلامان و خدمتکارانت بر سر یک خوان مینشستی و بهترینهای سفرهات را پیشکش فقیران و بیچارگان میکردی.
ای میهمان غریب توس! جان شیفته عاشقان تو، از حلاوت میلادت، آرام از کف داده است و آنان بار دل را به آستان قدس رضویات عرضه کردهاند. میدانیم که عنایتی از تو، از دریای شفاعت سیرابمان خواهد کرد، شفای دردهایمان خواهد شد و گره از دستهای بستهمان خواهد گشود. پس ای کریم! به آن همه لطف، دلدادگان درگاهت را بنواز!
معصومه زارع
زمان، بر آرامترین مدار خود میچرخد و بهترین ساعات هستیات رقم میخورند، وقتی زائر حریم امن شمسالشموس باشی؛ جایی که با گستره بال ملائک فرش شده و طعم خوش امنیت، در سایهسار نگاه مهربان آن امام رئوف، بر کام جان مینشیند، بر قطعهای از زمین که از آسمانش، ابرهای عاطفه میبارند و دلهای شکسته پیوند میخورند، قلبهای ناآرام، قرار میگیرند و دستهای التماس، پر از اجابت میشوند.
شکوه یک اتفاق
صبح یازدهمین روز از ماه ذیالقعده، خورشید، جور دیگری نگاه میکند.
هر چند سعی دارد با تمام انوارش بتابد، ولی انگار از طلوع خود شرمگین است؛ آخر پیش از او در خانه موسی بن جعفر(ع)، شکوه اتفاقی خجسته، تمام شهر را نور بخشیده و روشنای طلوعش، کائنات را پر کرده است. کسی آمده که برکت زمین است و آسمان هدایت؛ خورشید بی غروب کرامتی است که نور جاودان سخنش، در دل تاریخ پرتو میافکند؛ کسی که دین، به بیعت با او استوار شده و ولایتش، شرط دین است...
زیرنویس:
طلوع زیبای شمس الشموس از مشرق کرامت و رأفت مبارک!
محمدعلی کعبی
پرندهای که تن از تنگنا در آورده است *** شکسته بالش و موجی شناور آورده است
به جز تو کیست به پروازشان برانگیزد؟
کبوتران دلش را که پرپر آورده است
هنوز حرف دلش را نگفته میدانی
غمی از آنچه بگوید فراتر آورده است
کسی که خفته در این نقطه خوب میبینم
خضوع سبز جهان را به بستر آورده است
مسیر رویش جنگل به سمت خورشید است
چه دستهای فقیری به محضر آورده است!
زمان دوباره از اینجا شروع خواهد شد
جهان به دست خودش رو به آخر آورده است
نمیپرد مگر از روی دستهای شما
پرندهای که تن از تنگنا در آورده است
رزیتا نعمتی
میخوام بیام پابوستون نمیشه
هیچ کسی همراه جنون نمیشه
میخوام برات یه حرفایی بیارم
که جا توی هیچ چمدون نمیشه
قطاری از این طرفا رد نشد
بهاری از کوچه ما رد نشد
دل رو میخواستم که کبوتر کنم
بیاد بشینه روی گنبد نشد
یه عکس داری تو آلبوم دلامون
کنار گنبدت تو اون خیابون
میخواستم این صحنه رو تکرار کنی
بازم بیام بازم بیام خراسون
یه عکس دارم تو آلبومم باهاتون
که دل داره پر میزنه براتون
میخواستم این ابرو تماشا کنی
ببارونم ببارونم ببارون
مست تماشای نگاهی شدم
صدام زدی آهسته راهی شدم
یواش یواش اومدم و اومدم
تو آبی صحن تو ماهی شدم
ستاره ریختم توی بغض جیبم
نه ماهی توام نه عندلیبم
ستاره رو دادم به کفتراتون
منم آقا مثل شما غریبم
حس غریبونهمونو قبول کن
بار غم شونهمونو قبول کن
کبوتریم دور شما میگردیم
حج فقیرونهمونو قبول کن
نگاه سبز کاشیای ایوون!
دلم گرفته مثل بغض بارون
دور نگاه تو رو گل میدوزم
یه جا نماز میارم از خراسون
سودابه مهیجی
شبیه کودکی گریههای بیسببی
پرم ز لهجه هذیان و بغض زیرلبی
کسی به نام، مرا ناگهان صدا زد و گفت:
«تو از رسیدن جاده هنوز هم عقبی»
هنوز فاصله - آری - حکایت تلخی است
سفر محال و منِ بیامان به هر سببی؛
امید سر به هوایم به مهربانی توست
تویی که سر زده و بیبهانه میطلبی!
در آستانه رؤیا کسی مرا آورد
به پای بوسی سلطان هشتم عربی
خوشا به حال منی که پر از ضریح شدم
پر از کبوترها توی خواب نیمه شبی...
رزیتا نعمتی
واسه لحظه پریدن زمینا هوا ندارن
چرا ضامنای آهو نظری به ما ندارن
آقا گندم نگاتونو بپاشین توی ایوون
آخه خیلی وقته چشما خبر از شما ندارن
اومدیم تو قصههاتون دیگه آسمونی باشیم
دلامون یه حالی داره که فرشتهها ندارن
یه نفر نشونی داده تو رو واسه رسیدن
ته خط رسیدههامون آقا آشنا ندارن
تو بیا کنار اونها اگه قمریای معلول
روی صندلی غربت دل و دست و پا ندارن
اینا بخشی از زمینن که شروع آسمونه
نگین انتهای خطن؛ اینا انتها ندارن
حالا که برای خوندن همه کفترا غریبن
غزلی به غیر هوهوی رضا رضا ندارن
مث واژه رسیدن واسه ماجرای سیبی
نظری به حال ما کن نرسیدهها ندارن
سودابه مهیجی
و کبوتر
اتفاق دُر دانهای است
وقتی عشق را دانه میپاشم
بر سنگ فرشهایی که
نشان از تو دارند.
میراث سرزمینم
از نسل آفتاب،
گلدستههای مشرقی است،
که احترام تو را ایستادهاند
و خورشید:
تمردی است نابخشودنی!
اگر از گنبد تو آغاز نشود...
من
گذشته تردید را
به آینده اجابت امیدوارم
تکلیف آرزو روشن است
که تقرب را
کنار ضریح
برایم جا نگهداشتهای.
دوشنبه
5 آذر 1386
15 ذیقعده 1428
26.Nov.2007
منوچهر خلیلیان
در کوچه دل، صدای پای عشق میآید؛ برخیز دلا! تا خیمه ظلمت از زمین برچینیم و همچون صبح - صادقانه - از خواب گران، برون رویم و از عطر حضور آفتاب، سرشار شویم. برخیز تا مضمون غریب عشق را بر جان پاییزدلان، جاری کنیم... و من میخواهم زنده بمانم! میخواهم برای دستهای پینه بسته کشاورزان، دل بسوزانم. میخواهم سرود رهایی را با همنام مظلوم همیشه تاریخ بخوانم؛ با او که آوای عاشقانهاش را تا دور دستهای روستاییترین آدمیان فریاد کرد. او که در خاکی افلاکی به گستره تاریخ انسان، در برابر تمامت کفر، قد علم کرد و پرچم خونین فتح را بر گلدستههای غریب مسجد لاله برافراشت. با او که ما را گفت:
«آنچه جامعه ما را فاسد میکند، غرق شدن در شهوات و از دست دادن روح تقوا و فداکاری است. بسیجی باید در وسط میدان باشد، تا فضیلتهای اصلی انقلاب زنده بماند».(1)
1) [1] . مقام معظم رهبری.
ما بسیجی هستیم...
و ما بسیجی هستیم؛ پیام آورانی که محو هر چه زشتی را به نمازی عاشورایی، قامت بستهایم. و ما با شوق زیبای رفتن آمدهایم تا در اوج غربت و کرامت، تا بینهایت عشق برویم؛ هر چند زمان، سکوت کرده است و:
«دنیای امروز، دنیای دروغ، زور، شهوترانی و دنیای ترجیح ارزشهای مادی بر ارزشهای معنوی است».(1)
هر چند خوب میدانیم:
«کاری که از لحاظ فرهنگی، دشمن میکند، نه تنها یک تهاجم فرهنگی، بلکه باید گفت یک شبیخون فرهنگی، یک غارت فرهنگی و یک قتل عام فرهنگی است».(2)
اما این را نیز نیک میدانیم، که:
«اگر نیروهای بسیجی و حزباللهی نبودند، ما، هم در جنگ و هم در مقابل دشمنان گوناگون در این چند سال، شکست میخوردیم».(3)
ماباید باشیم
ما باید باشیم و بمانیم؛
«وَلتَکُن مِنکُم اُمَّةٌ یَدعُونَ اِلیَ الخَیرِ».(4)
تا فلاح و رستگاری را فریاد کنیم:
«وَ اُولئِکَ هُمُ المُفلِحُونَ».(5)
ما نیز اهل حساب و کتاب هستیم!
«مِن اَهلِ الکِتابِ امَّةٌ قائِمَةٌ یَتلُونَ آیاتِ اللّهِ آناءَاللَّیلِ وَ هُم یَسجُدُونَ...».(6)
هر چند هیچ گاه با ربانیون آنان همدل نمیشویم و همزبان!
«لَولا یَنهاهُمُ الرَّبانِیُّونَ وَ الاَحبَارُ عَن قَولِهِمُ الاِثمَ و اَکلِهِمُ السُّحتَ لَبِئسَ مَا کانُوا یَصنَعُونَ».(7)
ما میدانیم
ما قدرت ایمان را از علی(ع) آموختهایم و میدانیم:
«چیزی که به یک نظام، قدرت میدهد، بمب اتمی نیست... قدرت ایمان نیروهای حزب الله است».(1)
ما به:
«وَلَیَنصُرَنَّ اللّهُ مَن یَنصُرُهُ».(2)
چشم امید داریم، و بر:
«وَالمُؤمِنُونَ وَالمُؤمِناتُ بَعضُهُم اَولِیاءُ بَعضٍ یَأمُرُونَ بِالمَعروُفِ وَیَنهَونَ عَنِ المُنکَرِ».(3)
دست دعا برداشتهایم.
ما،
«فَلَولا کَانَ مِنَ القُرُونَ مِن قَبلِکُم اُولُوا بَقِیَّةٍ یَنهَونَ عَنِ الفَسادِ».(4)
را آزمودهایم و از محمد(ص) آموختهایم که:
«برای چشم با ایمانی که معصیت خدا را میبیند، نباید فرو بسته شود، تا اینکه آن را تغییر دهد».(5)
و این پیام سرخ را در صحیفه همیشه سبز نور فهمیدیم:
«اگر انسان دید، معصیت خدا میشود، باید جلویش را بگیرد و نگذارد معصیت خدا بشود».(6)
پس:
«وای بر گروهی که خدای را در امر به معروف و نهی از منکر، اطاعتگر نباشند».(7)
و:
«چه بد مردمانیاند که عیب میدانند امر به معروف و نهی از منکر را».(8)
ما بسیجی میمانیم
و ما، بسیجی هستیم و هر روز با اندیشه مطهر، نماز «مرگ بر امریکا»(1)میخوانیم؛ نماز «امربه معروف و نهی از منکر».(2)
ما «کُلُّکُم راع» را از محمد(ص) شنیدیم و «کُلُّکُم مَسئول» را علی برایمان سرود: «امروز امر به معروف و نهی از منکر، هم مسئولیت شرعی و هم مسئولیت انقلابی و سیاسی شماست».(3)
ما بسیجی هستیم؛ ما از «مؤمنان ضعیف»(4)بیزاریم؛ از «مَیِّتُ الاَحیاء»!(5)
ما میخواهیم وارث کربلا باشیم و از خون نامه شهیدان و آرزوهای مردان حماسه، پاسداری کنیم.
ما «ستارههای گم شده غربت»(6)را فراموش نمیکنیم و با «اسیران عشق»(7)تا باغ آفتاب میرانیم.
ما، هر روز دعای عاشورایی «اَللّهُمَّ اجْعَلْنا مِنَ الّذینَ یَأمُرونَ بِالمعروف و یَنهون عَنِ المُنکَرِ» را میخوانیم.
و ما، بسیجی هستیم و بسیجی میمانیم... .
1) [1] . آیت الله مشکینی: ثواب شعار مرگ بر امریکا، کمتر از نماز نیست.
2) [2] . مقام معظم رهبری: امر به معروف هم مثل نماز، واجب است.
3) [3] . مقام معظم رهبری.
4) [4] . رسول اکرم(ص): «همانا خداوند، مؤمن ضعیف بی خرد را دشمن میدارد، و او کسی است که از منکر جلوگیری نمیکند»؛ رک: وسائل الشیعه، ج 2، ص 489.
5) [5] . تعبیر امام علی(ع) از کسانی که در برابر منکرات، غافل و بیاعتقادند.
6) [6] .رزمندگانی که در ما حضور دارند؛ هر چند حتی جسمهای مطهرشان نیز از دیدگان ما پنهان مانده است!
7) [7] . آزادگانی که تا همیشه سرافراز به بندگی پروردگارند.
چهارشنبه
7 آذر 1386
17 ذیقعده 1428
28.Nov.2007
معصومه داوودآبادی
از کرانههای زیبای خزر، تا گستره شکوهمند خلیج فارس، چشمان با کفایت توست که آب را به پاسداری ایستاده است.
ردای سفیدت، پرندگان روشن دریا را به ترانه میخواند. از قامت استوار توست که موشهای کور استکبار را به روشنای آبهای وطن، راهی نیست.
از دریچههای رشادت و غیرت میتابی.
نهنگان، غرور شرقیات را بر پهنای اقیانوسها رشک میبرند.
بر شانههای دریا
اگر هنوز کودکان، سواحل وطن را به هیاهو میدوند، اگر دخترکان جزیره، گیسوی بادبادکهاشان را همچنان به بادها میسپارند، اگر کوسههای خونریز، جسارت طغیان ندارند، از آن روست که تو هستی؛ استوار و سهمگین چون طوفان و کوه.
گستره دریا را میرانی و از صاعقه و رگبار، هراسی نداری.
بر شانههای دریا، خورشید حضور توست که بامدادان، این حوالی را فروزان میکند. با تو روزهای سربلند وطن را ابدی میکنیم.
رود، در مسیر نفسهایت جاری است
رودها مسیر نفسهای تو را به برخوانی، روان میشوند. میآیند تا مادرانههای دریا را با واژههای مهربانی تو مرور کنند. تو از شرجی این مسیر، بر جویندگان طراوت و روشنی، خورشید میپاشی. دل بریدهای از سهولت سرسبز دشتها و به تلاطم ناگزیر آبها پیوستهای. شبانههایت از مخاطره خالی نیست. با این همه، آمدهای که بمانی تا اتحاد اساطیری و انسجام علویمان را هیچ زلزلهای، نشکافد.
به ستایشت، آسمان دریا را پرنده میپاشیم تا زیباترین سرودها را بر آبی نگاهت هدیه کنند.
حسین امیری
خواب دیدم همه جا را آب گرفته است. هیچ ساحلی نبود و هیچ کشتی نجاتی. خواب دیدم دلم دریا شده و بادهای شمالی از من موجی ساختهاند. خواب دیدم سر به صخرهها میکوبم؛ ولی آنچه من خواب میبینم، تو لمس میکنی. من هر روز، همت سترگ تو را در خواب میبینم و تو ساحل آرامش به من میبخشی.
در پهنه خلیج فارس
ناخدا! آفتاب خلیج فارس، برای دیدن تو آمده است. زخمهای پایت را زودتر مرهم نه. روی عرشه که میروی، پایت نلنگد. ناخدا! آفتاب، عکس تو را روی قلب دریا ثبت میکند؛ نکند خستگی و دوری از خانواده، خم به ابرویت بیاورد!
ناخدا! تو برای محافظت از ناموس پریان دریای جنوب، تفنگ برگرفتی. اسبت، کشتی توست، دشتت، پهنه خلیج فارس.
کشتیها، قاب عکسی است که با تاریخ و این اقیانوس سخن میگوید. این دریای کوچک وقتی به خون جاری شما پیوست، ای شهیدان سپید بال نیروی دریایی! اقیانوس سرخی شد که میشود فقط با قایقی کوچک از آن تا شریعه فرات، تا ساحل نجف ابدی پارو زد. لباس غواصیتان اگر در شک کوسهها گم شده است در لابهلای کتابهای کودکان دبستانی این سرزمین هر جا واژه آزادی نوشته میشود، پیداست و تمام سرودهای وطن به سوی دریای دل شما سرازیر خواهند بود. دلهای دریاییتان هماره شاد باد، ای وارثان شهیدان دریا!
پنج شنبه
8 آذر 1386
18 ذیقعده 1428
29.Nov.2007
(1) مهدی خلیلیان
شهر دانش و ایمان، _گذرخان، _همراه تنی چند از طلاب _مسجد سلیمان، _دوان دوان، عرق ریزان، در پی بزرگ فقیهان و مجتهدان... و سلامی بلند بالا به محضر والای حضرت ایشان.
دوستان - جملگی - واله و حیران، از جسارت نوجوانی خام و نادان!
سلامم را نشنیدند! هماره عبا بر چهره میکشیدند. تاب نیاوردم. راه را برایشان سد کردم. ایستادند. عبا را اندکی پس زدند. هاتفی در دلم سرود: «لا تَیأسُوا مِن رَوحِ اللّه».(2)
و آقا فرمود:
- سلام علیکم و رحمة الله... .
آقا! اجازه...
مثل روزهای دبستان، رویاروی حضرتشان... چشمهاشان را که دیدم، هم ترسیدم و هم از شوق در پوستم نمیگنجیدم!
دوربین در دستهایم عرق میریخت! چشمهایم میسوخت. باز هم، صدایم را خوب نشنیدند، ولی منظورم را خوب فهمیدند.
با یک اشارت، همرزمانم و دوستان بهتر از آب روانم دویدند. زحمت کشیدند!
هیچ کس نبود!
شیخ الفقها، عبا را کاملاً پس زدند. بچهها پیش پای آقا نشستند. صف بستند. چهقدر مهربان بود؛ مثل عطر و عود. انگار دستهایم مال خودم نبود؛ آقا، آغوش گشود. آهسته فرمود:
حواسم به دوربین و عکاس بود.
دیگر بار، لب گشود:
اما من به خودم نیامدم. بچهها رفتند حرم و... من مثل مجسمه ایستادم! هیچ کس را نمیدیدم. آهسته به اطرافم سرک کشیدم. هیچ کس نبود!
نا نداشتم
بیست و پنج سال بعد؛
شهر دانش و ایمان، حرم کاروان سالار کریمان، میان زائران،جدا افتاده از دوستان، پیری ناتوان، با دستهایی لرزان، بر سنگ مزاری سپید و تابان، فاتحه خوان، تنها و پریشان... آهسته به اطراف، سرک کشیدم. هیچ کس را ندیدم.
نا نداشتم... سر بر مزارش گذاشتم؛
شنبه
10 آذر 1386
20 ذیقعده 1428
1.Dec.2007
محمدعلی کعبی
ای حقیقت زخمی و ای صراحت گلوله خورده! صدای تو همیشه آزاد است.
صدای تو، سکوت جنگل را به هم میزند و خواب منطق وحش را آشفته میکند.
صدای تو گران است.
تو از میان گلویی فشرده شده با دستهای سرکوب، فریاد برآوردهای و عمق تاریک 1303 هجری شمسی را به اقتران سحر واداشتهای.
تو از میان تمام شعارهای علیه خود و دردهای بی امان، سر بلند کردهای
و کسی که اینچنین بایستد، مرگ هم نمیتواند نامش را قلم بگیرد.
صدای تو، پرندهای زخمی است که زبانش هیچ گاه به میلههای سکوت تن در نداده است و مگر جز واژه مدرس، واژه دیگری میتواند به بلندای این حقیقت برسد که:
«من میخواهم زبانم، این زبان تند و تیزم آزاد باشد».
نامهای وحشی
نامهای وحشی، در آستانه جنایتند و محله «سرچشمه» تهران، حس غریبی دارد.
انگار چیزی قرار است که دیگر برای همیشه تکرار نشود.
کاسه صبر صبحهای بی مدرس، لبریز شده است.
سحر، چند سال است که مسیر خانه تا مدرسه سپهسالار را طی میکند؛ اما کسی را به سادگی و ایستادگی پیر معلم آزادگی نمییابد.
سالهاست که صدای نعلین و عصای آهنگینش، دیوارهای کاهگلی را به نشاط در نمیآورد.
پس به ناچار لحظهها از پس هم میآیند و حالا نزدیک افطار است.
نامهای وحشی در آستانه جنایتند
نُه سال در «خواف» بودی و حالا ترشیز کاشمر، کمر به قتل تو بسته است.
مستوفی و جهانسوزی و حبیب شمر، مأمور اجرای حکمند.
سم در استکان چای زبانه میکشد و صدای اذان، بیتاب شنیده شدن است تا بلکه تو پس از افطار...
اما تو بیتابتر از اذان هستی.
نامهای وحشی، در آستانه جنایتند.
خداحافظ، لباسهای ساده، چلوارهای تابستانی و متقالها و کرباسهای زمستانی!
خداحافظ، «مرده باد مدرسها» و «زنده باد سردار سپهها».(1)
... و خداحافظ، چشمهای کور!
دوران استیضاح
نامهای وحشی، در آستانه جنایتند و روزی دوباره نام من بر سر زبانها خواهد بود؛ اما نه در برابر هجوم تهمتها، ناسزاها و گلولهها؛ که در آغوش صفحات نورانی تاریخ، صفحاتی که در میان دفتر سیاه و سفید روزهای مجلس، از دهان من متولد شدند؛ صفحاتی که کلاس اولیهای مجلسیام را به فرا گرفتن آنها واداشتم و رضاخان را در برابر انفجارهای پیاپی واژگانشان قرار دادم.
روزی نام من، سر از دوران استیضاح در میآورد؛ دورانی که تمام دیکتاتوریها را در سرزمینم استیضاح کرده باشند و فضاحت شاهها و خانها را در برابر دیدگان جهان، بر بام دستها گرفته باشند؛
1) [1] . تبعیدگاه مدرس(ره).
دورانی که رضاخان، با چکمههای قهوهایاش در قعر تبعیدگاه فراموشی، غرق شده باشد و عکس «مدرس» روی اسکناسهای روز، چاپ شود؛ دورانی که در میان نامهای قلم خورده سال 1300، نامی همچون ستاره بدرخشد و عمامهای که مرا با آن خاموش میکنید، بر سر ولایت فقاهت نور افشانی کند.
بدرود، تمام دردها، روزنامهها، شعارها، سانسورها، گلولهها!
سلام بر اسلام!
سلام بر آزادی!
سلام بر آینده تابان بعد از این!
محبوبه زارع
این بزرگزاده از خاندان سیادت، نوادگی امام مجتبی(ع) را پشتوان داشت. عاشق به دنیا آمد و عارف زیست. از همان روزهای آغازین خاک، جز به رویشی سبز در باغ تکامل نمیاندیشید. با کوله باری از هوش و اراده، عبور از جادههای کشف و شهود را برگزید و خود را برای عمری، مسافر خواست.
مدرس، نامی بلند
حوزه علمیه اصفهان، 13 سال حضور عاشقانه او را درک کرد و سپس انتقال رو به رشد او را به سوی نجف شاهد شد. هنوز هم فرهنگ تلاش و مجاهدت را به راحتی میتوان در نام بلند مدرس جستوجو کرد. با دو روز کار در نجف، امرار معاش باقی ایام هفته را دنبال میکرد و درس عزت و استقلال را در ضمیر پنهان معارف، متذکر میشد.
مرد سیاست و دیانت
روزگار را جز با انگیزه تعالی خویش و مردم اطرافش سپری نمیکرد. ایام عمر را جز در مسیر شکوفایی و آزادگی نگذارند. تا آنکه وقتی با عصای چوبی و لباس کرباس، پا به مجلس سوم گذاشت،
امور را به راحتی در دست گرفت و بحث و استدلال را در اوج معرفت و بینش، جهت داد. او کوشید تا تجلی پیوند دیانت و سیاست باشد؛ هر چند همواره یادآور میشد که کار اصلیاش تدریس است و سیاست جز در حاشیه کارش نیست.
فریاد رسان
صدایش، صدای آزادی خواهی بود. افشاگریاش، هنوز ستونهای مجلس را به لرزه وا میدارد؛ آنگاه که در افشای خیانتهای رضاخان فریاد میزد: «در وضع کنونی، امنیت مملکت در دست کسی است که اغلب ما از دست او راضی نیستیم. باید بدون ترس و پرده بگویم که ما قدرت داریم او را عزل کنیم...».
سید، بزرگ زیست و سربلند ماند؛ آنگونه که حضرت امام(ره) فرمود: «شهید بزرگ ما، لقب برایش کوتاه و کوچک است. ستاره درخشانی بود بر تارک کشوری که از ظلم و جور رضاشاهی تاریک مینمود. تا کسی آن زمان را درک نکرده باشد، ارزش این شخصیت عالی مقام را نمیتواند درک کند».
حسین امیری
الله اکبر! صدای اذان میآید. پیرمردی، لبهای خشکش را میجنباند. قاتل، منتظر اذان است و مقتول، در انتظار افطار. هیچ چیز عوض نشده؛ روزها همان روزها هستند؛ فقط افطار امروز بوی افطار زندانهارون میدهد؛ شاید در نگاهش آسمان را دید که خورشید را برای همیشه از دست داده است.
صدای اذان میآید؛ ولی نه از گلدستههای مسجد، که فرشتهها در تنهایی آسمان، ندای اذان سر دادهاند؛ شاید کسی به استمداد مسلمانی پاسخ دهد. نگاه مدرس، پر از غرور است؛ میخواهد با کاسه زهری که سر میکشد، صدایش تمام مجالس جهان را بلرزاند. میخواهد پیکره حکومت استبداد را مسموم کند.
صدای اذان میآید؛ از گلدستههایی که در کودکی، عکسش بر چشمان مدرس ثبت شد: الله اکبر و لا اله الا الله... .
در مجلس شورا غوغایی است
در مجلس شورا غوغایی است؛ گویا مردی خسته، با صدایی حزین دارد شکایت پیش خدا میبرد!
در مجلس شورا غوغایی است؛ گویا پیرمردی یک لاقبا، سیلی به صورت استبداد زده است!
در مجلس شورا غوغایی است. پیرمرد چنان حرف میزند که گویا تمام هیبت استکبار را زیر پای خود دارد. کباده غرورش بر دستان پهلوانان زمین و آسمان میچرخد. غرور مدرس، غرور صدها سال روحانیت شیعه است که به اندازه لحظهای، در مقابل استبداد سر فرود نیاورد.
در مجلس شورا غوغایی است؛ مدرس نیست، عصایش نیست، صدایش نیست؛ اما غرورش برای همیشه در مجلس شورا جاری است.
سیدحسین ذاکرزاده
امروز روز گره خوردن دستان من و توست. امروز روز همنوا شدن دل من و توست. امروز روزی است که همگی با هم به عزم صعود، تصمیم مشترکی میگیریم. ما امروز تصمیم میگیریم که مستقل، خودکفا، بزرگوار و آزاد باشیم. ما امروز تصمیم میگیریم که با رشتههای قانون و با کفشهای همت و تلاش، به قلههای عزت صعود کنیم. ما تصمیم میگیریم تا به اوج برسیم. ما امروز در جشن تولد مجلس، برای هر قانون و مصوبه خردمندانهای، شمعی در دلمان روشن میکنیم تا هرگز از یادمان نرود که برای چه رأی دادهایم.
به جای همه ما
پیراهن اشراقت را به تن کن و بگو یاهو!
پاپوش صلابتت را به پای کن و بگو یا حق!
راه دراز و سختی پیشرو داری و شانههایت باید بار سنگینی را تحمل کنند. میدانم که میدانی ما از تو چه میخواهیم. میدانم که میدانی هر برگ رأی ما به تو، یعنی اینکه دلت گرم باشد برادر؛ صدایت نلرزد، حرف حقت را بگو.
برگ رأی ما به تو یعنی یک نفر به جای هزاران نفر نفس داشته باشد تا بدود، یک نفر به جای
هزاران نفر کلمه داشته باشد تا دردش را فریاد کند تا خواستهاش را بخواهد، تا نظرش را بگوید. برگه رأی ما به تو یعنی اینکه تو حالا باید به جای همه ما فکر کنی و به جای همه ما تصمیم بگیری؛ یعنی تو حالا به جای همه ما در آبادی و خرابی وطنمان سهیم هستی. راه پر خطری پیشرو داری، نگاهت را به انتهای سرسبز جاده بدوز و یک نفس بدو. مراقب پیچ و خمهای بیرحم وسوسه و درههای عمیق حاشیه باش. پایت در چالههای دلسردی پیچ نخورد. به دیواره ناامیدی برخورد نکنی و از پل اندیشه سقوط نکنی!
هر وقت احساس ضعف کردی، به پشت سرت نگاه کن؛ ما همه پشت سرت برای پیروزیات دعا میکنیم و برایت دست تکان میدهیم. هر چه استوارتر برو. ما همه همین جا ایستادهایم.
عباس محمدی
هنوز عطر کلام مردانه و رسای مدرس را از صحن مجلس بهارستان میتوانی بشنوی.
هنوز صدای قدمهای آزادی خواهیاش، در سالنهای مجلس میپیچد.
هنوز عطر خندههای با ایمانش، تن دشمنان اسلام را میلرزاند. صدای عصایش، پیام آور آزادی است. این روزها که نام سیدحسن نصرالله را میشنوم، دلم برای سیدحسن مدرس تنگ میشود. چهقدر عطر عدالت خواهیاش شیرین بود!
خانه ملت
مجلس، زبان همه مردم است؛ دهانی است که به زبان هم صحبت میکند؛ کرد و لر و بلوچ و ترک و فارس و... .
مجلس، پیکر واحد ملت است که رنگ و نژاد و سمت و سو نمیپذیرد.
مجلس، طعم آزادی را بیشتر از هر هوایی دوست دارد؛ خانه ملت است؛ خانه همه کسانی که رنگ آزادگی گرفتهاند.
یکشنبه
11 آذر 1386
21 ذیقعده 1428
2.Dec.2007
میثم امانی
خط که روی خط میافتد، صدایی به گوش میرسد که شبیه طوفانهای نیمه شب است.
درختها میدانند که صدای رعد و برقها، هیچگاه در هیاهوی جنگل گم نمیشود.
صدایی همیشه به گوش میرسد که مرزها را به مقاومت میخواند و چشمها را به بیداری؛ سبزهزارهای شمال میدانند که باد، همیشه صدای باران دارد و دریا همیشه صدای موج. صدایی به گوش میرسد که با همه صداها فرق دارد؛ ولی خود فریاد است؛ خود خشم؛ صدایی که برای همه گوشها آشناست؛ ولی غریب در تاریخ؛ صدایی که دقیقا ایرانی است، صدا؛ صدای میرزاست.
«اگر سر به سر تن به کشتن دهیم»
جنگل، پر از صدای میرزاست که نهالهای نُو رسته را به شجاعت میخواند.
صدای میرزاست که بر منبر کاجها نشسته است و با زبان آزادگی سرو سخن میگوید؛ با زبان مقاوم کوه.
صدای میرزا بود که در «هور الهویزه» شنیده میشد؛ و در «قصر شیرین»، در «اروند کنار».
صدای میرزاست که هنوز پخش میشود؛ در بیسیمهای شمال و جنوب، در بیسیمهای شرق و غرب ایران. صدای طبل مقاومت است؛ صدای سنج و دمامهای وطن دوستی، صدای مارش پیروزی است.
صدای فردوسی است که از دهان میرزا میآید:
«اگر سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم»
معصومه داوودآبادی
جنگل، مسیر روشن گامهایت را سالهاست میگرید.
قدم به قدم، نفسهای حماسی توست که تار و پود سپیداران را به سمت خورشید میکشاند.
برخاستی تا استبداد این همه مه را با اراده آفتابیات درهم بشکنی و در کوچههای وطن، شکوه آزادی را فریاد کنی.
برخاستی تا نقشههای شوم بیگانه، نقش برآب شود؛ تا کودکان سرزمینت، آسمان بیاموزند و دریا تکلم کنند.
ای بزرگ! اینجا هنوز به یاد زمزمههای نستوهت باران میبارد.
اینجا هنوز کوهها، شانههای رشیدت را به انعکاس میآیند.
نگاه آفتابی تو
با تو، نهالهای وارستگی در گوشه گوشه جنگل، قد کشیدهاند و درختان بیشماری، آرمان بلندت را هجا به هجا شعر میشوند. اگر چه در دور دست مه، پنهان شدی؛ اگر چه برودت زمان، به انجماد رگهایت برخاست؛ اما نگاه جاودانت هنوز این حوالی را آفتابی میکند.
به پیچیدن طومار ستم، زانو به برفها سپردی تا بهار استقلال را در سلولهایمان به شور بنشینیم. رفتی؛ اما غرور سبزت تا همیشه به ایستادنمان میخواند.
«آی میرزا
جنگل هماره تو را به ذکر میخواند.
جنگل، سبزینه بکری است
که بی هیچ واسطه
در هر بهار تو را میزاید»(1)
از تو مینویسم
از تو میگویم که آینهها، شاهنامه چشمانت را دیری است به بازتاب نشستهاند. از تو میگویم که سینه سرخان زمین، نفسهای شهیدت را سیاه پوشیدهاند.
از تو میگویم که افقهای پاییزی این دیار، قلب وسیعت را آزرده کرده بود؛ تویی که تحمل آن همه بیداد، وجودت را میفشرد. پس به پا خاستی و به جست و جوی آبیها، جان پرنده خیزت را به کف گرفتی. از ظلم گفتی و سرمایی که استخوانهایمان را بی حس کرده بود و عاقبت به دورهای سپید پیوستی.
هنوز شمشادها، رد عبورت را به احترام، سبز میشوند و رودها از دریایی میگویند که جسارت صدها اقیانوس را در هیبت خود داشت.
سیدمحمود طاهری
جنگلهای سرسبز گیلان و درختان سر به فلک کشیده آن با گامهای استوارت آشناست، غیرتمندی و دلاوری تو را شهادت میدهند. روزهای درخشان جنگآوریهایت، سند سرافرازی این سرزمین شد و شهادت غریبانهات، امضای آبرومندی این مرز و بوم. با تو هستم، کوچک جنگلی؛ با همه یاران بینام و نشانت که پرچم نامآوری کشورمان را بر بلندای بام خانههایش افراشتید و جاده رسیدن به قله کرامت را گشودید.
1) [1] . شعر از سلمان هراتی.
اینک این فرشته مرگ است که با دیواری بلند، بین ما و تو فاصله افکنده است؛ ولی هنوز هم صدایت را از آن سوی دیوار میتوان شنید؛ صدایی که صلای جهاد است و نوای ایستادگی.
تو چون شهاب، بر آن سکوت سیاه گذشتی و به خون روشن خویش نوشتی که صبح تازه ازخون شهید برخواهد خاست.
از بال سرخ تو پیدا بود که طلوع آفتاب، هنگام رهایی قناریهاست. سلام بر تو ای سردار رشید، ای کوچکخان بزرگ.
«ای جنگل، ای همراز کوچکخان سردار»(1)
سالها، سرگشته در میان جنگلها بودی؛ بی قرار و بیتاب، در آرزوی روزگارانی خوش برای مردمان سرزمینت.
تو در آن هجوم غارت شب که خون گرم شفق هنوز میجوشید، کاشانهات را رها کردی و آواره جنگل شدی، تا میهنت به هستی روشن دشت برسد و از چشمه زلال آزادی، جام بگیرد.
آن روزها، شاید خیلیها نمیدانستند صدای شلیک تفنگت که در تمام جنگلهای سرسبز گیلان میپیچد، نوید صبح روشن میدهد و مژده شکوه بر جای ماندن.
«ای جنگل ای خشم
ای شعلهور چون آذرخش پیرهن چاک
با من بگو از سرگذشت آن سپیدار
آن سهمگین پیکر که با فریاد تندر
چون پارهای از آسمان افتاد بر خاک
ای جنگل ای همراز کوچک خان سردار
همعهد سرهای بریده
ای جنگل ای پیر!
1) [1] . سیدحسن حسینی.
بالنده افتانِ آزاد زمینگیر»
گرچه «بسیار گل که از کف من برده است باد
اما منِ غمین
گلهای یاد کس را پر پر نمیکنم
من مرگ هیچ عزیزی را باور نمیکنم».
روح الله حبیبیان
...تو از تبار عالمان عامل بودی که علم و فضیلت را نه هدف، که وسیله میدانستی و بر آن پیمان که خداوند ازعالمان راستین ستانده بود تا بر ستم ستمگران و بیچارگی مظلومان ساکت ننشینند، پایدار ماندی.
لباس رزم پوشیدی و چون صاعقه بر سر دشمنان این ملت فرود آمدی و دنیای پست دو روزهشان را در کامشان تلخ کردی، تا همه بیگانگان بدانند که در قانون اسلام، علم و عمل، دو بال برای رسیدن به حقیقت و سعادتند و بی هم، بی فرجام.
تو بزرگی را در کوچکی جستی و هر چند «کوچک جنگلی» لقب گرفتی، ولی بزرگِ همه سرو قامتان جنگل خواهی ماند.
پایدارتر از کوهها
قدم که در جنگلهای شمال میگذاری، احساس میکنی هنوز بوی تسبیح تربتش - که هماره در دست داشت - از لابهلای درختان به مشام میرسد؛ هنوز صدای پای پر صلابتش، از خش خش برگهای بر زمین ریخته به گوش میرسد.
جنگل، خاطرات همراهی نه چندان طولانیاش را با او، چون گنجی پر ارزش، در سینه کهنسالترین درختانش جای داده تا سینه به سینه به نهالهای جوان و درختان آینده بسپارد؛ تا جنگل از یاد نبرد حماسههای کوچک جنگلی را؛ مردی که رتبه جنگل را در پایداری و استواری، از کوهها بالاتر برد!
عباس محمدی
سالهاست که دیگر تو نیستی؛ ولی هنوز عطر بودنت را از برگ برگ درختان جنگلهای گیلان میشنوم.
تو را در سرسبزی تمام درختان حس میکنم.
کوهها و جادهها و فصلها، ردپای تو را نشان میدهند.
تو، بهاری همیشگی هستی.
تو هنوز زندهای
هنوز ابرهای خاکستری، بوی تو را در جنگلهای گیلان میبارند. درختها با عطر نام تو میبالند. هنوز عطر بودنت را در کوچههای فومن و ماسوله حس میکنیم. تو هنوز زندهای؛ زندهتر از همه آدمهایی که در لاک زندگی فرو رفتهاند، آدمهایی که حتی سایههای بودنشان را هم گم کردهاند. تو هنوز زندهای؛ زندهتر از همه این کلماتی که بر این سطرها راه میروند.
تو هنوز زندهای؛ زندهتر از این جنگل سرسبز. تو هنوز زندهای...
کاش بودم و میدیدمت!
کاش بودم و میدیدمت! کاش میتوانستم دستان مهربانت را در دست بگیرم و بفشارم.
کاش عطر نفسهای تو در این خانه کوچک منتشر میشد! من به تو ایمان دارم، هر چند هیچگاه چشمهای بارانیام، شانههای مردانهات را گریه نکردهاند.
من سوگند خوردهام که بایستم؛ مثل همه درختان جنگل و راهت را ادامه بدهم پا به پای همه جادههایی که به صراط مستقیم میروند.
به دنبال آزادی
چراغ چشمهایت هنوز از پس سالها، فانوس شبهای بیچراغی جنگلاند، تا درختهای بهاری، در تاریکی نمیرند و پرندهها، دور از شانههای استوار تو در پاییزهای بیبرگی و شبهای بیسرانجام محو نشوند.
هنوز هم نام تو را از چشمههای جاری جنگل میشنوم و آواز پرندگان، ترجمانیاند از کلماتی که تو در وصف آزادی ایران زمین میخواندی.
و به دنبال آزادی، آزاد ماندی و آزاده زندگی کردی و آزادتر از قفس خاک رها شدی تا ما آزادتر از هوا بمانیم و در عطر آزادی تو نفس بکشیم.
فاطمه پهلوان علیآقا
تو میدانستی که تبرها برخاستهاند تا درختان استقلال را ریشه کن کنند و پرندگان آزادی را از شاخساران سرسبز صنوبرها، پر دهند.
تو میدانستی که گرگها دندان تیز کردهاند تا آهوان تیز تک رهایی را با باران سربهای داغ و دندانهای تیز، در بستر جنگل سلاخی کنند و بغض فرو خورده جنگل را در سوگ آنها جاری کنند. تو میدانستی که تبرها، همقسم شدهاند تا جنگل و یاران باران و نسیم و جوانه را، یکجا از میان بردارند. اما میرزا! تو از تبار سبز جنگل بودی که با آبی دریا خروشیدی و خواب شوم بیگانگان را آشفته ساختی.
از نسل آفتاب
تو از نسل آفتاب بودی. از مرگ نمیهراسیدی و از تاریکی گریزان بودی. آنها که در آن روزهای سیاه، با دست ناپاک قدرتهای پوشالیشان سر نیکاندیش تو را از بدنت جدا کردند، نمیدانستند که خون حنجر بریدهات را دشتهای سبز خواهند نوشید تا رستنیهای خاکشان، سرخی واژههای استقلال و آزادی را تصویر ماندگار چهره حقطلبیات کنند. آنها میپنداشتند که با خاموش کردن تو قیام کوچک جنگلی را از بیخ و بن برکندهاند؛ غافل از اینکه درختان آزادی در زخم و نیش تبرهای استعمار، بستر جوانههای نو رسته را فراهم میکنند.
میرزا هنوز زنده است
دستان سرما زده تو، بذر جوانههای امید آینده ایران را در خاک وطن کاشت تا چشمان همیشه بیدارت، سردی خاک را در سرسبزی دشتها و جنگلهای ایران نظاره کند. گرچه زبان آتشینت را خاموش کردند، اما هنوز در خاطره وطن جریان داری. و اینک، نام تو در هوهوی بادها، در لابهلای شاخهها و جوانههای سبز، هر صبح با نسیم تکرار میشود، تا همه بدانند که میرزا هنوز هم زنده است.
حسین امیری
تفنگت میرزا! تفنگت هنوز بر سینه کش دیوار دلم آویزان است.
کهنه شدهام؛ مثل تفنگ. هیچ کس افکار غیورم را نمیخرد.
تفنگت میرزا با دلم حرف میزند؛ برایم آواز دیلمان میخواند. میگوید: مردان بزرگ در برگ برگ خستگی تاریخی جان میگیرند. میگوید: هر جا تاریخ از نفس افتاد، نفس مردان غیور، جانش بخشید و حال مباد که در خستگی هماره زندگی، نام میرزا فراموش شود؛ آن کوچک بزرگ، آن آسمانیِ سبز قامت!
هوای جنگل سرد بود!
هوای جنگل سرد است و دیو سپید استعمار، راه گردنههای سخت را بسته است. درختان، چون سایههای سنگین استبداد در هوای سهمگین جنگل به خود میلرزند و راهها از هیچ شهری جز آبادی مرگ نمیگذرند.
میرزا! باید رفت؛ باید از مرگ گذشت.
مرگ مردان مبارز، راه زندگی میگشاید. راه آبادی استقلال، از مرگ مردان بزرگ میگذرد و مردان بزرگ، با مردن نمیمیرند.
میرزای بزرگ! میرزای خسته! اگر انگشتت توان ماشه چکاندن ندارد، در نگاهت همه تیرها بر
قلب دشمن نشسته و سرت چون پرچمی به نشانه آزادگی مردمان سرزمینت، بر بلندترین کوهها قد برافراشته است.
مجاهدین، میمانند
چرخهای زمان میچرخد. زندگی از طاقت مردمان میگذرد، جوانی و پیری، امتحانی بیش نیست.
میرزا! مجاهدین جنگل همیشه جوان میمانند؛ حتی اگر برف، دامن البرز محاسنشان را سپید کند. حتی اگر پاهایشان در سرمای استبداد یخ زند.
زندگی، چهار فصل امید و مبارزه است. هر زمستانی را بهاری است؛ اما خوش آن زمستانی که میر نوروزش بر سمای ناجوانمردانه چلهها نخوابد! خوش آن زمستانی که صدای میرزا در گوش مردمان نوید بهار دهد!
چرخ زندگی میچرخد، عمر زمستان کوتاه است.
بهار جنگل میآید و میرزا چون روحی جاودان، همیشه در خاطر سروهای آزاد میماند.
منوچهر خلیلیان
«امشب همه غمهای عالم را خبر کن
بنشین و با من گریه سر کن
گریه سر کن...
ای جنگل؛ ای داد!
از آشیانت بوی خون میآورد باد!...
آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد؟»(1)
1) [1] .از «مرثیه جنگل»، سروده استاد هوشنگ ابتهاج؛ شاعر بزرگ همروزگارمان.
و «یونس» از دل تاریکیها بر آمد؛ خورشید جنگل، سر زد؛ به دنیا و قریه «استادسرا».(1)مقدمات دین و دانش را در «رشت» برای خویش فراهم آورد و چندی بعد به «محمودیّه»(2)سفر کرد. «کوچک»اش میخواندند، اما بزرگ بود و «گمنام».(3)
چون وطن را در محاصره استعمارگران و استبداد پیشگان دید، جامه رزم پوشید و وارد مبارزه مسلحانه شد.
نخست به مشروطهخواهان پیوست؛ ولی به فِراست. با رخنه فرصتطلبان در صف رهبران، از آنان دل گسست. کمیته اتحاد اسلام را، با هدف رهایی ایران از نفوذ بیگانگان، و پاسداشت استقلال آن در پرتو شعایر عترت و قرآن، بنیان نهاد، دل به عشق داد و مردمان گیلان، گرداگرد سردار دلیران، حلقه زدند و به خود آمدند.
در «گوارب زرمیخ»(4)، «کسما»(5)و همه جا حضور داشت و در هفتسال، هفتخوان عشق را پشت سر گذاشت و از هیچ کوششی برای احیای فرهنگ اسلام، دریغ نداشت. آری:
«از عقابان، کسی سراغ نداشت
شهر، انگار جز کلاغ نداشت»(6)
و در این میان، میرزا به انتشار «جنگل»(7)همت گماشت... همگان را متوجه «فرهنگ» ساخت و خود - با تمام تاب و توان - به سامانش پرداخت.
در زیر تیغ تیزش شادم بُرَد سرم را(8)
سردار قبیله شقایق و گمنامترین عاشق، در میان برف و بوران، بر چکاد «گیلوان»(9)همانند رود سپید گیلان، و پارهای از آسمان، بر خاک افتاد. آن سترگ پیکر، با فریاد تندر، در فصل رُستن و رَستن جنگل، قیامت کرد. وه! چهها بر سرش آوردند و پس از شهادتش نیز سرش را از تن جدا کردند!
1) [1] . زادگاه میرزای بزرگ، در مرکز استان گیلان.
2) [2] . مدرسه علمیه محمودیه تهران.
3) [3] . تخلص شعری میرزا کوچک خان.
4) [4] . مراکز نظامی و اقتصادی نهضت جنگل.
5) [5] . همان.
6) [6] . از شاعر معاصر: جلیل واقعطلب.
7) [7] . نشریهای هفتگی با چاپ سنگی؛ حاوی افکار و گزارش عملیات جنگلیها.
8) [8] . مصراعی از دو بیتی میرزا کوچک، که به شیخ یونس نجفی گیلانی، روحانی شهید رشت، تقدیم کرد.
9) [9] . کوهی در گیلان.
چاووش جنگل، با دلی دریایی، در آغوش جنگل آرام گرفت؛ اما هرگز خاموش نشد و از دفتر منقوش جنگل، فراموش نشد. میرزای بزرگ، هرگز نمرد؛ تنها تفنگش را به قاصدان صبح و وارثان خاک و خون و حماسه سپرد. یاد او در شهر شالیکاران و همسایگان دریا و باران و دیدگان سبز شالیزاران هنوز ترانه میخواند و ردّ خونش در «سلیمان داراب»(1)تا «یوم الحساب» میماند.
بال پرواز، اگر نه، پری هست
«کوچک» و «کوچکِ» دیگری... هست(2)
دوشنبه
12 آذر 1386
22 ذیقعده 1428
3.Dec.2007
رزیتا نعمتی
ای آشنا! برای پرواز روح، همراهی جسم لازم نیست؛ مگر نه اینکه جسم و روح، یکدیگر را به دنبال هم میکشند و قاصدکها پس از رسیدن، خود به پرواز درمیآیند؛ اگرچه ساقه آنها بی هیچ پروازی آرمیده باشد؟! خوشا جسمهای شکستهای که توان خود را بر ضمیر و اندیشه سرریز میکنند که این ودیعهای الهی است برای آنها که نمیتوانند، ولی میدانند.
کسری اندام تو ضعف قوا نیست؛ معلولیت، معصومیتی است برای توجه حضرت دوست. جاودانه زیستن، قلب سلیم میخواهد و یاری حضرت کریم؛ مگر نه اینکه اسطورههای عشق در تاریخ شرافت، بی دست و پا و سر، پرچم به نام خود زدند و فاتح قلهها شدند؟! بدان این قدرت روح است که توان رسیدن دارد، نه سرعت پاها.
از تاریکی تصویر تا نور عشق
چه پاهای روندهای که در گریز و طغیان خود، از گلیم ارزشها بیرون رفتند و چه بسیارند آنها که با پای لنگ، عصا زنان بر صدر ملکوت نشستند.
چه چشمها که دیدند و آتش خشم الهی را خریدند و چه بسیار روشندلانی که در تاریکی
تصویرها، به نور عشق رسیدند. در این بازار، دلهای شکسته میخرند و خوشا آنان که به دست دوست، اینگونه اشاره شدند!
باور کنیم:
«اگر با دیگرانش بود میلی
چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟»
را باور کنیم. سکون، فرصتی است تا در صدف وجود خویش، قطره روح را به مروارید نیکبختی بدل کنیم که سعادت در این است.
«خدا گر ز حکمت ببندد دری»
در سرنوشت، گاهی چراغها را خاموش میکنند تا تو را با جشنی و هدیهای غافلگیر کنند؛ در قانون عشق، مصلحت آن است که دری از حکمت بسته شود تا دری از رحمت گشوده گردد. گویا قدسیان در معبر این معامله میخواهند تمام پرندگان بیداری را در تو به پرواز در آورند. نگاه کن که چگونه عمیقترین جای دریا، امواج کمتری دارد. نگاه کن که چگونه عمیقترین حالت انسان جایی است که دور از ساحلهای هوا و لذت، به علت و معلولی ناخواسته رضایت میدهد تا در کرانههای دریای زندگی، ماهیان ضمیر خود را به رقص درآورد و تنها آنجاست که کشتیهای نجات، شناورند.
عباس محمدی
پاهای نداشتهات را به سفری دور فرستادهای؛ این را از عطر خندههایت خواندهام. دستهای خسته تو هیچ آشنایی با ناتوانی ندارند.
تو با پرندهها نسبت داری. تو از جنس مرغهای مهاجری و با مردابها نسبتی نداری. برای تو هیچ شکستی پایان نیست. تو آموختهای که از شکست آغاز کنی.
صندلی چرخدارت، عصایت، پاهای مصنوعیات،... همه و همه بوی زندگی میدهند. تو با همان پای مصنوعی و عصاهای استواریات، بر قلههای افتخار قدم میزنی و پرچم شکوهت را به اهتزاز درمیآوری. در میدانهای ورزش، افتخار میآفرینی و از پلههای دانش صعود میکنی. تو زیباترین و بهترین الگوی امید هستی. امیدواری را برای ما مشق میکنی تا بتوانیم در جادههای زندگی، آسوده و آرام قدم بزنیم.
شهلا خدیوی
چهقدر بزرگش میکنیم معلولیت را! طوری رفتار میکنیم که انگار تا به حال به پرندهها بر نخوردهایم؛ به پرندههای سبکبالی که با دستانی که هرگز ندارند، تا آسمان اوج گرفتهاند. چرا هیچ وقت به ذهنمان خطور نکرده است ما که این همه پیله کردهایم به معلولیت، این درختها که هزار دست دارند و یک پا، چهطور به آسمان دست دادهاند...
راه برو!
دستی بکش روی چرخهای ویلچرت و آرام آرام راه برو؛ هر قدر پاهایت توان دارد راه برو. راه برو و به جیغ چرخهای ویلچرت اهمیتی نده. راه برو تا همه، صدای قدمهایت را بشنوند! راه برو؛ زمین زیر پاهای تو، زیر پاهای تنومند تو تاخورده است.
رزیتا نعمتی
تا زدی جوانه، خم شدی ز پا درآمدی
روی صندلی از اولش به آخَر آمدی
سیب نیمه گاز خورده دهان سرنوشت!
با چه سختیای به دستهای ما درآمدی
هی خطوط استخوانیات تو را جواب کرد
بچهها جلو زدند و تو عقبتر آمدی
گفته میشود به سن چارده نمیرسی
شایدم رخ تو مثل ماه شد برآمدی
شایدم شبیه آفتاب موقع سحر
پشت پا به چرخهای خود زدی درآمدی!
گرچه بیتعارف این تمام ماجرای توست:
قامتت خلاصه شد تمام شد سرآمدی
سه شنبه
13 آذر 1386
23 ذیقعده 1428
4.Dec.2007
محبوبه زارع
از قبیلههای یهودی مدینهاند. در روزگار عاد بن سموئیل، یهودی شدند و در این کوه اقامت کردند. پیامبر، پس از هجرت به مدینه با اینان پیمان صلح بسته است. اگرچه بارها پیمان شکنی کردهاند، پیامبر هنوز از آنان ناامید نشده است. احزاب، مجالی بود تا برای آخرین بار، دشمنی خود را به اسلام، ثابت کنند و بی تعهدی خویش را در قبال پیماننامه با پیامبر اعلام دارند.
جزای پیمانشکنی
سعد بن عباده به نزد پیامبر برگشته، از افکار رئیس بنی قریظه میگوید و از اعلام رسمی آنان در بی تعهدی به اسلام. چیزی از پراکندگی احزاب و شکست خندق نگذشته. ننگ این ذلت و انحطاط، دامن مشرکان و یهودیان را آلوده است. حالا وقت آن است که پیامبر دستور نبرد با یهودیان پیمانشکن را صادر کند.
...و سرانجام...
این سپاه، به پرچمداری علی(ع)، به سوی قبیله بنی قریظه اعزام شده است. یک ماه میگذرد و قلعهها همچنان در محاصره اسلامند. اما قوم یهود، در برابر حقانیت اسلام، همواره سرکش ماندهاند. بنی قریظه، با کینه و دشمنی، نه تسلیم میشوند و نه قوای نبرد در خود میبینند. یعنی در برزخی از جهل و تغافل، غوطهور ماندهاند.
سعد بن معاذ، این بار هم به عنوان نماینده سپاه اسلام، داوری نبرد را بر عهده میگیرد. یهود نیز او را و داوریاش را به رسمیت میشناسند. قرار است با تقسیم اموال آنان و اسارت زنان و کودکان و کشتن خیانتکاران و پیمانشکنان غزوه به پایان برسد. حکم اجرا میشود و غزوه بنی قریظه تجلی دیگری از شکوه اسلام را در تاریخ انسان رقم میزند.
محمدکاظم بدرالدین
دُمل چرکینی بر بدن عفیف مدینه پیامبر روییده است. ولی دستان شفابخش اسلام، پاسخی است مناسب بر هجوم بیگاه دردها.
درایت اسلام هیچ روزنهای را برای انتقاد آینده باز نمیگذارد. بهترین چارهها همیشه از برترین دین است. پیامبری فصیح، لهجه حجاز جاهلیت را به عقلانیت اسلام گرایش داده است.
راه درمان و طرحهای بی مانندش. امروز هم به کار میآید؛ امروز که آخرین لکه ننگ در مدینه، طایفه بنی قریظه است.
اینک پیامبر آمده است تا پس از ستیز احزاب و کوچ سپاه فتنهجو، جامه مدینه را از این لکه واپسین تطهیر کند.
همیشه طرحهای به جای پیامبر، تاریخ سیاسی اسلام را به سمت درخششی پاینده کشانده است. این بار نیز خورشید حجاز، به تماشا بیرون آمده و لحظاتش، مهمان شادی دیگر و تصمیمی دیگر است.
فرجام پیمانشکنی
هر تصمیمی که پیامبر برای شما بگیرد، حق شماست. هیچ کس جز خودتان در خور سرزنش و شماتت نیست. حیات شما به پیمانشکنی و فریب آمیخته شد و این رسواترین مرگ شما بود. چهقدر دهانهای بی شرم شما، با دشنامهایی که به پیامبر خاتم دادهاید، بوی جهنم میدهد!
این را نخواستید بفهمید که پیامبر کیست؟ اگر نبود پیامهای رهاییبخش او، جهان در درههای پر آشوب، سقوط میکرد. آیا یک بار شد از روی انصاف سطرهایی از کتاب آسمانیاش را به تأمل بنشینید؟!
دیگر دیر شده است، ای جهودان بنیقریظه! بنا بود که بمانید و از جان مدینه دفاع کنید؛ ولی عهد شکستید و... بس است دیگر. کاسه صبر مسلمانان لبریز شده است. درون دژ پنهان نشوید که در برابر عقیدههای استوار مسلمانان، درهای دژتان هر چهقدر هم که محکم باشد، سست است. خواهید دید که در برابر شیر میدانهای جنگ، تمامی دربها گشوده خواهد شد.
پنج شنبه
15 آذر 1386
25 ذیقعده 1428
6.Dec.2007
فاطمهسادات احمدی میانکوهی
خدایا، در این روز دلم را دریاب! موجهای فتنه و هوا و هوس، سرزمین دلم را دربرگرفته است و در تلاطمی سخت، هر یک دیگری را چونان شتران، بر هر سو روان میسازد.
الهی، دلم را کعبه خود گردان و به نور ایمانت محکم کن؛ آنچنان که هیجان هر موجی در تماس با سینهام فرو نشیند و احساسم چون اسب مهار شده، رام گردد.
پروردگارا! آنگونه که در این روز خشکیهای زمین را در دل امواج گستردی و توفان آبهای سرکش را از کبر و غرور و سرکشی بازداشتی، از کعبه دلم، زیباییهای فضایل را بگستر تا طوفان سرکش و طغیان نفسم را مهار کند و کوههای سخت و مرتفع عدالت را بر دوش خود حمل کند؛ چشمههای حکمت و سخاوت از فراز کوهها بجوشد و درههای آن از معادن گرانسنگ عفاف پوشیده شود و با قلهها و صخرههای شجاعت، از لرزش و اضطراب بازماند.
معبودا!
در این روز، مرا برای طواف خودت در خانه و کعبه دلم محرم ساز!
جمعه
16 آذر 1386
26 ذیقعده 1428
7.Dec.2007
رزیتا نعمتی
نام شما، یادآور سالهایی است که در عرصه علم، هم بال با رنگینکمان رقصان نور، بال گشودید و چه زیبا در مسیر رهایی پرواز کردید و مکتبخانه ذهن روشن خویش را با چراغ روشن شهادت آذین بستید. آن روزها که زنگها همه زنگ قرآن بودند و عرصه جولان کبوتران، وقتی جدولهای خیابان نشانی میدان پیروزی را با ردّ خون شما نشان میدادند، دستهای معترض مردمی را تا تسخیر لانه سیاه جغدان بیگانه یاری کردید. آن سوتر از حافظه تمام ابرها، پر از ترنم باران بودید و دانستید و آموختید که نشستن دور از خطر، ننگ است. شما یار دبستانی انقلابی بودید که رهروان آن با پنجه خونین، عهدنامه وفا را امضا کردند.
با سلاح قلم
از جغرافیای زخمی انقلاب، صدای شما را میشنوم که از اعماق سالهای دور، متن درس شهامت را در خیابانهای اعتراض، مینویسید. مگر نه اینکه معنای مردانگی در زبان نیست؛ در عمل است؟! آن روزها قلمهایتان، مشتهای گره کردهای بود که آوازهای خونینش، مرکّبی برای
نوشتن کلمه رهایی و آزادی بود و از آن به بعد، درهای دانشگاه، هر روز با وزش یاد شما گشوده میشود تا استاد قدیمی عشق، کلاس را آغاز کند و کتابهای کمال، در متن خیابانها معرفت را بیاموزند؛ آنجا که کتاب انقلاب، آخرین واحد فارغ التحصیلشدنتان از جهان بود.
جای شما را در تقویم، سبز نوشتیم که روزتان مبارک باد!
تحصیل در مکتب عشق
آن روزها که بیفرهنگیها، جز چوب الف بر سر آزاداندیشان نمیزد و از روی کتابها، قصههای ناکجاآباد را برای لالایی افکار میخواندند، چراغ تکلیفهای خود را چه زود روشن کردید و ورود خفاشهای بیگانه را در وطن به اعتراض برخاستید تا سرانجام، لانه کلاغان را بر شاخه آزادی میهن به هم ریختید.
چه خونهایی که معرف معرفت شما بود و ریخته شد و شمایان پیش از فراغت از تحصیل، در عرصه عشق، استاد شدید؛ تا بیاموزید عطش سرخ شیعه را جز شهد شیرین شهادت، چیزی سیراب نخواهد کرد.
شاگردان شهادت
آنگاه که کبوتران شهر، اسیر وحشت سیاهی شب بودند، دل به دریا زدید و کتابها و دفترها را قایق کردید و با قلم، پارو زدید تا ساحلنشینان بدانند «یک نفر در آب دارد میزند فریاد»(1)و سرانجام، قاب اندیشه روشن خود را به قاب عکسی مبدل کردید که بر مزارتان، تاریخ سالهای 57 و پیش از آن را نشان میداد. آن هنگام که در تلاطم انقلاب، بر زخمهای مردم مرهم شدید تا دیگران بدانند شاگردان مکتبخانههای شیعه، کورکورانه از آزادی دم نمیزنند که آنها آزادی را با خون خود مینویسند و خود پرواز میکنند.
1) [1] . اصل شعر: «یک نفر در آب دارد میسپارد جان» است.
زیرنویس:
روز دانشجو، یادآور دلاور مردیهای سالهای خون و قیام بر تمام دانشگاهیان مبارک باد!
میثم امانی
روز مبارزه است و اگر سلاح برنداری، شکست خواهی خورد.
نگاهت را از زمین بردار، به دور دستهای نامتناهی بیندیش که زندگی، با همه رؤیاهایش در مشت توست.
نور بالا حرکت کن که پیچ و خم جادههای رسیدن بسیار است و احتمال سقوط، در کمین تو.
شهر، پر شده است از گلولههای بی هدف و اگر زرهی آهنین بر تن نداشته باشی، آماج فریب و وسوسه خواهی شد.
جویبارهای جاری را بگذار تا بروند و ندانند که به کجا میروند! تو راه خویش را از کویرهای خشکیده جدا کن؛ از مردابهای مرده جدا شو؛ از سنگلاخهای سخت جدا شو که قطره قطره موجهایت را خواهند خشکاند. دل به دریا بسپار؛ به دریا بزن که اصل توست. همه قطرهها و موجها، به دریا باز خواهند گشت؛ دریا شدن راه رستگاری آبراهههاست.
پاسدار میراث دانش
روز مبارزه است و اگر به دفاع از خویش برنخیزی، کیان علمیات را به تاراج خواهند برد. لشکریان چنگیز، به خاک پارس زدهاند؛ اما نه از شرق، که از غرب... اما نه با اسب و شمشیر، که با حیله و تزویر.
اگر میراث معرفتیات را به یغما برند، به سود اهداف استعماری خویش پنهان خواهند کرد و مگر به قیمت به بندکشیدن ملتها، مرهمی از دانش را بر زخمهایشان نخواهند ریخت. میراث معرفتی خویش را پاسدار تا همچون آریاییان نجیب، در خدمت به همنوع خویش به کار بگیری و انساندوستانه، کمر به مداوای بیماران عالم ببندی؛ درست مثل زکریای رازی، مثل ابوعلی سینا.
بر خروارها گنجینه تمدن نشستهای که هر خشت آن، به نام کسی است و در سپهری نفس
میکشی که ستارههایش به نام دانشمندان پارسی است؛ خوارزمی، ابن هیثم، خواجه نصیر. مبادا خرمن تجربه ایرانیان را باد ببرد! مبادا از یاد ببری که قوم و قبیلهات کیست و نام و نشانیات چیست! گردبادها برای خرابی میوزند نه آباد کردن؛ که آباد کردن از گردبادها بر نخواهد آمد.
ما بزرگتر از آنیم که...
به تمدن رسیدههای امروز، سر سفرههای علوم و فنون ما بزرگ شدهاند. ما را نمیرسد که کوچک بمانیم. ما بزرگتر از آنیم که تصور میشود و تا بیرون آمدن از زیر چتر استعمار دیرینه رنجها بردهایم و زخمها خوردهایم. بر مغزهایمان نوشته بودند که نمیدانیم و نمیتوانیم و باورمان شده بود. پاورقینویس تاریخ علم نبودهایم که دیگران یادمان بدهند متنخوانی را... دو قرن سکوت را پشت سرْ گذاشتهایم؛ دو قرن استعمار را پشت سر گذاشتهایم... قرنهای دیگر را نیز پشت سر خواهیم گذاشت.
اعظم جودی
بر سردر دانشگاه دلم نوشتهاند: ایمان. بر سردر دانشگاه دلم نوشتهاند: عشق. دلم دانشگاهی است که از سرتاسر جهان، برای کسب علم بدان آمدهاند. باید کرسی تدریس همت برپا کنم! باید واژههای قرآن را از طاقچه خاطراتم به میز کار زندگیام بکشم.
دانشگاه دلم باید علم و اندیشهاش قرآنی باشد و من باید هر چه میآموزم، [از: فیزیک و شیمی و ریاضی و علوم انسانی و...] همه با قرآن باشد. مگر نه آنکه جملگی علومْ توحید است؛ اگر نیت توحیدی باشد؟!
کفش و کلاه کردهام، از سرزمین پدری کوچ خواهم کرد. میروم هر جا که کرسی علمی برپاست و کتابی بر روی میهمانی باز است.
دوشنبه
19 آذر 1386
29 ذیقعده 1428
10.Dec.2007
محمد علی کعبی
امام جوان! درود بر لحظههای شفافی که با تو خواهند بود و مسیری که از عطر کلمات مقدست سرمست میشود؛ از 195 تا 220 هجری قمری!
درود بر دانایی متجلی در بزرگ و کوچک اهلبیت رسول(ص).
سلام بر این نور واحد که بی تغییر، در کالبد دوازده پیکر مطهر جاری شد!
تکلم کن تا تاریخ، دوباره از شگفتی، مات بماند.
تکلم کن، تا یحیی بنذکریا متولد شود؛ با شباهتی بیهمتا با جوادالائمه(ع)؛
«یَا یَحیی خُذِ الکِتابَ بِقُوَّةٍ و آتَیناهُ الحُکمَ صَبِیاً».(1)
1) [1] . مریم: 12.
دشمنی با آفتاب
کجا شکستهاند قامت رعنای نهال روشنایی را؟
این بار، بغداد چه دشمنی با آفتاب ولایت داشت که غروب را با انگشتان پلید امفضل که از اندیشه آلوده معتصم تغذیه میکردند، در برابر خورشید کشید؟!
دانههای سمی انگور رازقی، تمام زندگیات را به آتش میکشند امفضل!
اندوه بی نهایت تو را پایانی نیست و این جنایت، راه برگشتی به نام پشیمانی ندارد؛ مگر نشنیدی چه فرمود:
ما بُکائکِ؟
«وَاللّهِ لَیَضرِبَنَّکِ اللّهُ بِفَقرٍ لاینجَبر و...».(1)
عزم پرواز
به باغ بینشاطشان نخواهم رفت و از انگورهای رازقی نخواهم چید.
آه باران، ای بخشایش مهربان! تو برای درمان تشنگی ما آمده بودی و زمین اینچنین تو را زخمی و دردآلود، در تن سیاه خود پنهان کرد.
غمی از این وسیعتر که اینگونه کوتاه میمانی و خاموش میشوی؟!
ای جواب معماهای حل نشده! برگرد و گرههای کور را با دستان نورانیات باز کن. عزم پرواز داری؟
پرنده دلتنگ! تا بال بگشایی، زمین در قفس نادانیاش غرق میشود. اما برو؛ اینجا هر چه چراغ را میشکنند و هر چه شمع را خاموش میکنند و نغمههای آزادگی را سنگ میزنند.
روحت چه مشتاق، عروج میکند و:
«غمی چو کوه به جانم فرود میآمد *** غمی که آتش آن مغز استخوان میخورد».
1) [1] . نک: بحارالانوار، ج 5، ص 17.
غریب، حتی در خانه
سید محمود طاهری
هیچ غروبی به غمرنگی غروب وجود مردان خدا نیست؛ آنگاه که سر آسوده بر روی خاک میگذارند و شام تیرهای برای آدمیان، میسازند.
هنوز زمین، جان نگرفته باید بیتابی کند و غروب خون رنگ خورشید را به نظاره پردازد. ای حجت نهم! افسوس که روزگار، تنها بیست و پنج سال با تو سر سازگاری داشت و بیست و پنج بهار از عمر تو را برتابید. تقدیر آن بود که حتی در خانهات نیز غریب باشی و با همدستی «امالفضل» ـ همسرت ـ زهر بنوشی و مسموم شوی.
ولی نه آن غربت دردناکی که برایت درست کردهاند و نه آن زهری که به تو دادهاند، هیچ کدام نتوانست، امتداد خط سبز تو را که بر صحیفه هستی کشیدهای، پاک کنند. گرچه زمین، حوصله بزرگی تو را نداشت و ظرف روزگار، گنجایش حضور دریا گونهات را؛ سربردار و ببین عاشقان پاک باختهات را که دلهاشان، تنها با رسیدن به دریا، آرام میگیرد. کدام جان است که تو را بشناسد و اینک در هوای کاظمین تو نسوزد؟!
از مروه دل تا صفای کاظمین
امام جواد آن شه ملک جود *** که بُد عالم علم غیب و شهود
دلش منبع فیض پروردگار *** جلال و کمال از رخش آشکار
ز تقوا تقی بود آن نور پاک *** ز بخشش جواد آن مه تابناک
صابر کرمانی
چه اضطرابی دامن زمین را فرا میگیرد، آنگاه که دلش مزار امامی میشود. گویی در آن هنگام، دست و پایش میلرزد! زمین از اینکه باید گوهری را در میان بگیرد، بسیار ناخشنود است. اکنون زمین چه شرمسار است که تنها بیست و پنج بهار، او را مهمان خوانش دیده بود؛ او که جواد بود و جود،
قطرهای از پیشانی بلندش؛ تقی بود و پرهیزکاری، سطری از صحیفه وجودش.
او که در همان خردسالی امام شد و در نوجوانی، رهگشای گرههای فکری. که بیدرنگ، دشوارترین پرسش را پاسخ میگفت و خبر از اتصال خویش به دریای علم الهی میداد.
برای هروله از «مروه» دلت تا «صفای» کاظمین، راهی نیست. در این حج ولایت و عشق همیشه در «سعی» باش؛ که بی «سعی» نمیتوان به «صفای» جمال معصوم(ع) رسید.
سلام بر جوادالائمه(ع)
تنها «بیست و پنج» سال بود که نسیم «هل اتی» میوزید و نهرهایی که از سرچشمه «طه» سیراب میشود، جاری بود. و چه زود، این نسیم از وزیدن افتاد و این عطر دلنواز، دامن برچید! اما، نه... چشم دلت را باز کن و ببین! هنوز آن نسیم در حال وزیدن است و این شمیم روحبخش به مشام میرسد.
سلام بر تو ای جوادالائمه(ع) و بر آن بارگاه خداییات که تا دامنه قیامت، چشمنواز همه از رهرسیدگانِ خسته خواهد بود!
رزیتا نعمتی
من از لحظههای صبوری میگویم که فریاد را به تحمل وامیدارند از برگهای زیتون که با خون کودکان «قانا» آبیاری میشوند و بوی خاک و خون مدیترانهای، فضا را انباشته میکند؛ آنجا که سران عرب و قطعنامههای شورای امنیت، چشمهایشان را میبندند تا در بیروت، دستهای بریده عباس را نبینند. کجاست ذوالفقار حیدر تا حق را از باطل جدا کند؟
پشت این ماسکها...
وقتی میخواهند حقوق بشر را بنویسند، یادمان باشد چتری برای بارانهای اسیدی داشته باشیم و به کودکانمان پیش از حرف زدن، گذاشتن ماسکهای ایمنی را بیاموزیم. به مردم عراق و افغانستان یاد بدهیم که چگونه میتوانند نعش یک کبوتر را از زیرآوار خارج کنند.
وقتی کودکان شبهای مضطرب، مشق شب را بی امید فردا مینویسند و ساعتهای بیداریشان زیر سقفهایی کوک میشود که برای فرو ریختن ثانیهشماری میکنند، قانونی بنویسید تا پرندگان «الخلیل» و «شعبا»، گلهای «جولان» و کودکان «مزار شریف» در آن زنده بمانند؛ این است حقوق بشر.
کدام حقوق بشر؟!
صدایی میشنوم که شکستهترین بغض سرزمین خدا را فریاد میکند.
آنجا که شیطان، «مسجد الاقصی» را لانه عنکبوت حضور خویش میکند، در آرزوی فتحی قریب نشستهایم. آنها که به سرزمینها اذن دخول شیطان را میدهند، حقوق بشر را با قلممویی از گیسوان دخترکان بیپناه مسلمان و استخوان مردانشان نوشتهاند.
بگذار امضای قطعنامهها تنها سنگی باشد که کودکی به سمت ستارهای ششپر، پرتاب میکند تا مگر مسجد الاقصی را از میان مثلثهای گره خورده صهیون خارج کند.
آنها چه میفهمند!
این بار بگذارید درماندگانی که در سیاهی شب، لابهلای زبالهها را میکاوند، حقوق بشر را تعیین کنند و بمبهای هدایت شونده و تانکهای «مرکاوا» که به سوی نوزادان کفنپوش نشانه میروند، خاموش باشند.
آنها که برای نوشتن قانون، لیقههای مرکّبشان را از خون سرخ گلوی مسلمانان پر میکنند، نمیفهمند که کودکان و زنان بیگناه، در بازی سیاست نقشی ندارند؛ جز چند سنگ مزار بی زائر.
جایی از این دنیا، دستهایی که جهنم را تکثیر میکنند، برای نوشتن حقوق بشر فانوسها را خاموش میسازند و غافلند از روزی که خورشید، شبهای سیاه ظلم را در مینوردد تا حقوق بشر را به تمام زبانهای زنده دنیا ترجمه کند.
زیرنویس:
طرح مسئله حقوق بشر، تنها، بهانهای است برای رسمی شدن خشونت مستکبران در دادگاهی که خود، قاضی آن هستند.
میثم امانی
تابوت حقوق بشر را بر دستهای عراق، بر دوش سیاهان افریقا و بر شانههای تکیده فلسطین تشییع میکنند.
زبالههای هستهای سیاستهای متمدن، چشمهای شرق را کور کرده است. حقوق بشر مرده است؛ سالهاست که مرده است و مردهپرستان نابینا، بر مزاری فاتحه میخوانند که هیچ کس در آن نیست!
کدام نشانه روشنتر از زندانهای گوانتانامو و ابوغریب؟! کدام برهان محکمتر از دزدیدن آدمها جلوی چشم دوربین دنیا؟!
این مدعیان دروغین، سنگ رژیمی را به سینه میزنند که تا زیر گلو در خون بیگناهان خاورمیانه فرو رفته است.
کدام حقوق بشر؟ حقوق بشری که تنها، دودش به چشم بشر میرود و تنها، اسمش را شنیدهایم؟ حقوق بشر که منظور آقایان است، عدالت و آزادی را تنها برای خودشان نوشته است. دموکراسی، شعار است و صلح، تنها، بهانه است.
زورگویی گرگ به میش
عفریته وحشت را به خانههای نیمه شب فرستادن و کابوس مرگ را در خاطرههای سرزمین کاشتن، حقوق بشر نیست. سایه شوم جنگ را بر بامها و پنجرهها انداختن، حقوق بشر نیست.
حقوق بشر امروز، زورگویی گرگ به میش است؛ نه انسانهای عاقبتاندیش؛ حقوق جغدهای سیاه است در مواجهه با بچه لاکپشتهای تازه به دنیا آمده. حقوق عقربهای کینه است که هر که را ببینند، نیش میزنند.
از حقوقبشر، حقوق خودشان را میخواهند؛ آنقدر با آن بازی کردهاند که از کار افتاده است!
چهره حقوقبشر را آنقدر بزرگ کردهاند که به خودش شبیه نیست دیگر!... که آینه تحمل دیدنش را از دست داده است! کدام حقوق بشر؟...
حقوق پابرهنگان؛ نه کاخ نشینان خودپرست!
حقوق بشر، حقوق آدمهای کوچه و خیابان دنیاست؛ نه حقوق کاخ نشینان خودپرست که شمشیر منافع خویش را از رو بستهاند.
حقوق بشر، حقوق کمرهای خمیده از بار فقر است؛ نه حقوق نو کیسههای ناز پرورده که در لباس ابریشم بزرگ شدهاند.
حقوق بشر، حقوق دستهای تهی است، حقوق چهرههای چروکیده، حقوق شلوارهای مندرس.
حقوق بشر، به رسمیت شناختن کرامت آدمهاست از هر رنگ، از هر جنس. از هر نژاد و از هر کشور.
حقوق بشر، یعنی هر چه برای خود میپسندی، برای دیگران نیز بپسندی و هر چه برای خود نمیپسندی برای دیگران نیز نپسندی.
حقوق بشر، حقوق سفرههای بینان است؛ حقوق دوچرخههای بیسوار، حقوق روسریهای خاکی، حقوق مردان و زنان همین حوالی، حقوق همین اهالی.
حیف است کلمهای به پاکی حقوق بشر، از دهان آلوده سیاستبازان دنیا شنیده شود.
اینان حقوق بشر را به بند کشیدهاند؛ اینان اگر حقوق خودشان را میفهمیدند، روی حقوق بشر را سیاه نمیکردند.
معصومه داوودآبادی
به انسانی فکر میکنم که حق زیستن دارد و تعالی نگاهم را شعلههایی ناگهان، به آتش میکشد. جهانی که سالهاست بر صندلیهای عدالتخواهش بر تریبونها میکوبند و از حقوق حقه بشر میگویند؛ از حقوق کودکان و زنان، زندانیان و آوارگان جنگها؛ حتی از حق دیوانهها؛ از آزادی اندیشه و حق رأی؛ ولی گویا اینها همه سرپوشی است برای پوشاندن زخم بشری که از شقیقههای بیگناهش، خون جاری است.
میایستم و سمت بیخورشید افق را میگریم. اشک، تنها اشک، بغض این همه بی عدالتی را میگشاید.
از رگهای بریده فلسطین و عراق و...
از رگهای بریده فلسطین و افغانستان، تا خونریزی مداوم عراق، من از خاورمیانه درد میآیم. نفسهایم را هر روز با مردمان «غزه» و «رام الله»، در سنگها میپیچم و پرتاب میکنم. صدای قدمهایم در «بغداد» و «فلوجه»، به خون مینشیند و رود رودِ زنان «کابل» و «هرات» آسمانم را ابری میکند. من دلگیرم از آفتابی که تنها برای زورمداران میتابد.
خستهام از این بارانهای بیوقفه. از شما که پشت میزهای زمین نشستهاید میپرسم: با کدام قانون، حق زندگی را از بشر گرفتهاید و این چنین گستاخ، بر مرزهای خون و جنایت ایستاده، قلب این همه بی گناه را نشانه گرفتهاید؟!
خستهام از دنیای فریب
حقوق بشر! اسمش را که میشنوی، به جهانی امیدوار میشوی که چشماندازش صلح است و زندگی و پویایی. حس میکنی صدای رودخانهها و آواز پرندگان را؛ ولی چه سود که این تنها، ترکیبی است برای پر کردن لغتنامههای گوناگون ادبی، سیاسی و اجتماعی. از رنج هر روزه انسانها که باخبر میشوی، نام حقوق بشر پتکی میشود که بر سرت فرود میآید. درمییابی که «انسان، دشواریِ وظیفه است» که رعایتش را این همه قانون و تبصره کافی نیست. دلم میگیرد از این جهان فریب و دسیسه، بغض میکنم و با خود میگویم:
«به کجای این شب تیره
بیاویزم قبای ژنده خود را».(1)
عباس محمدی
همه جا نگران من و تواند؛ نگران دغدغههای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی من و تو.
این همه دایه دلسوزتر از مادر، مهربانیشان برای ما گل کرده است. نگران آزادیهای سیاسی
1) [1] . شعر از نیما یوشیج.
من و تواند! دلواپس نفس کشیدن من و تواند! دوست دارند که ما هم دموکراسیشان را لمس کنیم؛ همان گونه که مسلمانان عراق و افغانستان و لبنان و فلسطین و... لمس کردند؛ همان گونه که حقوق بشر را در کوزوو به نمایش گذاشتند!
حقوق بشر امریکایی
سر دنیا از این همه حقوق نداشته بشر، از این همه حقوق نمادین گیج میرود. دنیا دارد خودش را بالا میآورد. حقوق بشر امروز، شهرهای سرطان گرفته هیروشیما و ناکازاکی است.
حقوق بشر امریکایی، تاولهای حلبچه است، مظلومیت سرفههای خون آلود سردشت، گورهای دسته جمعی عراق و خانههای فراموش شده «قانا» است.
حقوق بشر امریکایی امروز، جز خندهای زهرآلود به همه قانونهای بشری نیست. حقوق بشر امریکایی. چیزی بیش از استعمار نیست. حقوق بشر امریکایی یعنی جنگهای ناخواسته و نابرابر، حقوق بشر امریکایی یعنی...
در انتظار فراگیری عدالت و لبخند
باران، ترجمان اشکهای افریقاست و پروندههای جا مانده در دادگاه لاهه، بغضهای هزار ساله مردم هنداند که ترک برداشته است.
سازمان ملل، شاید خیالی بیش نباشد برای کابوسهای هر شب کودکان ویتنامی، افریقایی، عراقی، افغانستانی و... و حقوق بشر آنها، شاید خیالی خوش باشد برای غرب و دستآویزی محکم برای دنیای به اصطلاح متمدن استعمار؛ همانهایی که هر شب برای دنیا خوابهای خوش میبینند.
کاش روزی بیاید که با شنیدن روز جهانی حقوق بشر، هیچ مستضعفی بر لبش لبخندهای تلخ نقش نبندد!
کاش روزی بیاید که عدالت فراگیر شود و حقوق بشر، جهانی! کاش... .
اعظم جودی
زنبیلهایتان را از بمب پر کنید و نامههایتان را به دست آتش بدهید.
صدای اردوگاه از این پس به سازمانهای جهانی حقوق بشر میرسد.
زنبیلهایتان را از بمب پر کنید؛ اینها همان غذا و دارویی است که به شما وعده داده بودند. در نامههایتان، جز تعریف و تمجید چیزی ننویسید که هیچ وقت به دست هیچ کس جز صاحبان زور نخواهد رسید.
حقوق بشر با طعم استعمار
شعارهای آزادیتان، بوی بهرههای سرسامآور بانک جهانی میدهد. هر چه شعارتان بیشتر، سودتان بیشتر و هر چه سودتان بیشتر، سلاحهایتان ویرانگرتر است. در مزارع افکار غربیان بمب کاشتید و در باور مزار سرسبز شرقیان، خشخاش. بمب و خشخاش و شعار و صلیب سرخ، همه با یک واژه نوشته میشوند: استعمار و همه با یک واژه خوانده میشوند: حقوق بشر غربی!
مرزها نه سیم خاردار که از تیر و تفنگ کارخانههای شما جان گرفتهاند و نام کشورهای مستعمره از سکه هزار روی نفاق شما تکثیر شده. شما در باغچههای حیاط خلوت استعمارتان، دشمنی میکارید تا در گلدانهای خمیازه ساختمانهای بلندتان، بهره بانکی درو کنید. حقوق بشر، نام کارخانهای است در حوالی نیویورک که سلاحهای مرگبار میسازد.
حقوق بشر، نام بانکی است در خرناسه خماری اروپا که خون بیچارگان را به شیشه میکند. حقوق بشر، نام بهانهای است سیاه و سرخ که رنگ زندان و شکنجه دارد.
سه شنبه
20 آذر 1386
30 ذیقعده 1428
11.Dec.2007
منسیه علیمرادی
پهنای پاک آسمان، مبدأ دانههای تند باران است. این تکه بلورهای باطراوت، زمین آلوده، این مقصد پلید را میشویند.
مردم شیراز خوب به خاطر دارند هنگامی که «مسجد عتیق شیراز» سرشار از جمعیت میشد. و باران سخنانت، از زلال سینه پاکت بر زمین عطشناک دلهاشان نفوذ میکرد.
شگفتا، چهقدر شیفته بودند نمازگزاران به نغمههای عرفانیات، آنگاه که آیین خداوندی را تفسیر میکردی! چه سحری نهان بود در منبر سبز وعظ و خطابههایت، وقتی دانه دانه آیات را میشکافتی و از عذاب جهنم و ثواب بهشت برین سخن میگفتی!
کوچ خونین
ای راوی «داستانهای شگفت»! چه داستانی شگفتتر از اینکه آنگاه که صد پاره گشتی، تکههای بدنت را در رؤیاهای صادقه دیگران، از بالای بامها و درختان طلبیدی؟! اگر آن بمبگذاران، «گناهان کبیره» را میشناختند، «قلب سلیم» تو و یارانت را تکه پاره نمیکردند.
و خوشا لحظه عروج غم انگیزت که ساعاتی پیش از رفتن به سوی محراب، یک دست بر سینه و با دست دیگر به آسمان اشاره کردی؛ یعنی من هم رفتم.
«چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی است *** روم به روضه رضوان که مرغ آن چمنم».
حافظ
دوشنبه
26 آذر 1386
6 ذیحجه 1428
17.Dec.2007
سودابه مهیجی
آبروی زمین و آسمانها را در سپیدی پیراهن بخت، ملائک به حجله میبرند؛ امشب، دو دریای بیکران به هم میپیوندند و در این وصل بیمانند، همه اقیانوسهای عالم، انگشت به دهاناند... خداوند از ازل، آغوش مهر این دو عصمت بیپایان را برای یکدیگر خلق کرد و دامان پرستارهشان را به امید هم آفرید.
امشب، مقدر سالها پیش رقم خورده هستی اتفاق میافتد و خشنودی خداوند را کروبیان پایکوب خواهند دید...
این دو گیاه مهر، در سایهسار درخت رسالت، عشق و ادب و توحید را تلمّذ کردند و هر دو، دست در دست هم نهادند تا سلاله رسول، بی ادامه نماند.
هم نفس «هل اتی»
عفّت بیپایان روزگار؛ امابیها! امشب که تو همسر صاحب ذوالفقار میشوی و عروس خانه ابوتراب، امشب که از آغوش پیامبر به خانه امام میروی، همه زنان عالم به "توی" پاکدامن سعادتپیشه رشک میبرند.
امشب که علی کلید خانهاش را در دستان تو میگذارد و تو، همه نه سالگی رنج کشیدهات را به او تکیه میدهی، امشب که نامت را کنار نام مرتضی، در آسمان بر تخت مینشانند، چادر سفیدبخت تازه عروست را بر سر همه عالم بکش تا رایحه وصال تو با آفتاب، کائنات را خجسته کند.
خوشا به حال "کوثر"ی که هم نفس "هل اتی" میشود!
خوشا به حال حیدری که دستان محبوبه حق را در دست خویش میگیرد! خوشا به حال "شجره طیبه" ای که از این وصل معصوم، سر بر میآورد و تا ثریا قد میکشد.
نقی یعقوبی
پیامبر، پیشاپیش فاطمه(س) حرکت میکرد. جبرئیل و میکائیل، سمت راست و چپش بودند. هفتاد هزار فرشته به دنبالش راه افتاده بودند(1)تا عطر گامهای دردانه پیامبر، مشامشان را بنوازد.
ملکوتیان به وجد آمده بودند.
آفتاب، روی شانه مدینه دست گذاشته بود و ابرهای کدر را طرد میکرد تا در روشنی، به خانه علی(ع) برسند.
اینجا خانه علیست!
اینجا خانه علیست!
همه آمدهاند، پیامبر، جبرئیل، میکائیل...
حتی آنها که پیامبر دست رد بر سینهشان زده بود و در پاسخ خواستگاریشان از فاطمه(س) فرموده بود: «در انتظار فرمان خدا هستم».(2)
همه آمدهاند:
فاطمه نیز آمده است؛ آمده است تا تپش لحظههای مشترکش را در ساحت سرنوشت قدم بزند. آمده است تا شریک لحظههای سخت تنهایی علی(ع) باشد.
آمده است تا در ازدحام نامرد شهر، گرد و غبار غربت علی(ع) را بکاهد. آمده است تا عظمت انسان را در آینه عصمت، به تصویر بکشد.
اگر علی(ع) نبود...
راستی اگر علی(ع) نبود، چه کسی هم کفو فاطمه(س) بود.
اگر علی(ع) نبود، پیامبر دستهای فاطمه را در دست که میگذارد؟
اگر علی(ع) نبود، خورشید وجود ریحانه پیامبر، در محراب قلب کدام بشر میدرخشید؟
امام صادق(ع) میفرماید: «اگر خداوند علیبنابیطالب(ع) را نمیآفرید، فاطمه(س) را همسری نبود».(1)
1) [1] . بحارالانوار، ج 43، ص 104.
سه شنبه
27 آذر 1386
7 ذیحجه 1428
18.Dec.2007
معصومه زارع
هیاهوی مجالس هشام چون کف روی آب، با نفس قدسی امام محمد باقر(ع) فرو مینشست. آخر چه کسی میتوانست با امامی که چشمههای حکمت در اطراف او میجوشید، به مناظره بنشیند؟! همه دانش عالمان دهر، قطرات ناچیزی بودند که در برابر دریا، قد علم میکردند. هرکس او را فقط یک بار دیده بود، جز به این حقیقت نتوانست زبان بازکند که دریچههای روشنایی و دانایی را علم بیحساب امام به رویش گشوده و غبار جهل، به بیان شیوای او کنار رفته. عجز هشام، به نهایت رسیده بود که بار دیگر مجسمه باطلی دیگر، تمام اقتدار پوشالی خود را تنها در آن میدید که حجت خدا را از میان بردارد!...
آمده بود تا هستههای علم را بشکافد
سالها ایستاده بود تا بالاترین شرافت هستی را به بشر عرضه کند و با شفقت بی مثال خویش، شرم آموختن را از رخسار انسانی که نمیداند، بشوید.
ایستاده بود تا به نفوذ چشمهای امامت و ظرافت نگاه حکیمانهاش، هستههای علم را بشکافد و حقیقت را از درونیترین لایههای ابهام بیرون کشد و ظاهر کند.
زیرنویس:
شهادت امام محمد باقر(ع)، دریای پهناور علم و چشمه جوشنده حکمت، را بر شیعیان حقیقتجویِ او تسلیت میگوییم.
نقی یعقوبی
در حوزه، شعر معرفت میسرود و در دانشگاه قرائت میکرد.
در آسمان دلهای جوانان دانشگاه با چتر نجاتی که در دستش بود، میچرخید و پدرانه بر سر آنها سایه میافکند و جرعه جرعه عشق مینوشانید.
سوار بر نسیم، از کوچه پس کوچههای دلهای جوانان که انتهایش پاکی است، گذر میکرد و دین را همچون چشمهای زلال، در سرزمین وجودشان میجوشانید.
او با فریادهایش بر افکار و اندیشهها زنگ بیداری زده بود و به آنان مشق سعادت میداد.
ناپاکیها را از دانشگاه هی کرده بود و معنویت را طنینانداز.
با ثانیههای ملتهب
دستهایش بوی خدا میداد. با ثانیههای ملتهب شهر شب قرار گذاشته بود که بر سر آنها نیز دست بکشد. با سر انگشت حکمت و نصیحتهای بارانیاش، خاکیان را به ادراک دعوت میکرد.
«در افسون گل سرخ شناور بود و پشت دانایی اردو زده بود. صبحها همگام با خورشید متولد میشد و هیجانها را پرواز میداد».(1)
به توان ابدیّت
«مجذور» عشق را به «توان» ابدیت، سر کشیده بود، «حاصل ضرب» ماه و ستارهها را با دقیقههای شب «جمع» کرده بود و همیشه خوشبختی را «تقسیم» میکرد.
دنیا را از زندگیاش «منها» کرده بود و در لابهلای گرد و غبار غفلت گم نمیشد.
ولی افسوس که شعر موزون مرگ را به لب آورد؛ اگرچه سرنوشت خویش را تکثیر کرد.
به کوچههای سجده رو کرده بود
به گریههای ساده خو کرده بود
تبار او به آسمان میرسید
و از نسیمِ گل وضو کرده بود
فاطمهسادات احمدی میانکوهی
پروانه دیدهاید چه زیباست؟ رقص پروازش زیباتر است. نقش بالهای پروانه یکسان نیست؛ ولی قلم طبیعت در طراحی هر دو بال، به یک اندازه از معدن سلیقه و ظرافت مایه گذارده است.
پروانه با یک بال به همان اندازه ناتوان است که پروانه بیبال؛ و به همان اندازه از نعمت پرواز محروم.
ایران امروز چون پروانه است؛ برای پرواز، به دو بال طلب و دانش توأمان نیازمند است. طلبه، با
1) [1] . « کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم پشت دانایی اردو بزنیم... صبحها وقتی خورشید، درمیآید متولد بشویم. هیجانها را پرواز دهیم. صدای پای آب؛ از سهراب سپهری»
دستان طلب، همان را میجوید که دانشجو با قدرت دانش در طلب آن است؛ دستان طلب، با قدرت دانش به هدف میرسد. و قدرت دانش نیز در دستان طلب هدایت. کافی است این دو مفهوم، دو سر رشته اتحاد را بگیرند تا دشوارترین قضایای ممکن را حل کنند؛ تا دورترین ستارههای درخشندگی را رصد کنند.
ایران با یک بال، پروانه نیست.
ایران بدون پرواز، ایران نیست.
پنج شنبه
29 آذر 1386
9 ذیحجه 1428
20.Dec.2007
روح الله حبیبیان
باز هم عرفه، با همه راز و رمزهایش از راه رسید؛ روزی پر از شور و شیدایی و شناخت؛ روز خوشهچینی بندگان از پهن دشت معرفت الهی؛ روزی که نگاه قلبها، بیش از همیشه به آسمان است؛ روز چشمهای بارانی و نیازهای آسمانی.
آری، عرفه، روز بازگشت عارفانه است از کجراهه گمراهی و تاریکی، به شاهراه هدایت و نور...
همراه با حسین(ع)
باورت نمیشود که اینجا، میان این جمعیت نشستهای. ناخواسته به اینجا کشانده شدهای. میخواهی برخیزی و بروی؛ اما فضای محفل اجازه نمیدهد. نگاهی به اطراف میاندازی؛ همانند خود بسیار میبینی، قوّت قلبی برای ماندنت میشود. پیرمردی روحانی قاری دعاست؛ صدای گرمی دارد و با هر کلامش، اشک از دیدهها جاری میشود. انگار هنوز نمیدانی که چرا باید اشک ریخت.
قاری میخواند:
در همین روزها،امام حسین(ع)، در مکه از خیمه بیرون رفت؛ در حالی که خاندان و فرزندانش در پی ایشان بودند و در کنار کوه. با چشمان اشکبار و دستهای رو به آسمان، همین دعای عرفه را زمزمه کردند؛ شما هم خود را همراه فرزندان امام حسین(ع) بدانید که از خانه بیرون آمدهاید و پشت سر آن حضرت، بر دعای امام آمین میگویید.
ناگهان، قلبت متلاطم میشود. احساس همراهی با فرزندان امام حسین(ع) دلت را تکان میدهد؛ گویی گرمای وجودشان را احساس میکنی! اشکهایت چون سیل جاری میشود؛ احساس میکنی گمشدهات را یافتهای. همنوای جمعیت میشوی: «الهی العفو»
اگرچه دیر...؛ ولی آمدیم
چهقدر شیرین است ساعتها در بر دوست نشستن و زمزمه «الهی الهی» بر لب داشتن؛ ساعتها بر کرانه اقیانوس معرفت دعای عرفه نشستن و پای در خنکای آب زلالش شستن!
چهقدر زیباست بازگشت همگانی بندگان فراری به آغوش مهربان خدایی که همه را خواهد پذیرفت؛ مگر نه آنکه خود فرموده: «اگر روی گردانان از من شدت شوق مرا به بازگشتشان میدانستند، از نهایت شعف جان میدادند»؟!
الهی! این کهکشان بینهایت رحمت تو و این بندگان کوچک شرمسار؛ شاید دیر آمدهایم، ولی آمدهایم. به زلال اشکهای جاری بندگان صالحت در صحرای عرفات قسم، ما دور افتادگان از حریم عشق و عرفان را بپذیر!
پیام کوتاه
روز عرفه، روز تجلی بینهایت رحمت و مهربانی حضرت حق بر همه مشتاقان آستان بلند قرب الهی، مبارک باد!
محمدکاظم بدرالدین
عرفه، دلکدهای است وسیع که روشنیاش را هزاران قلم هم نمیتوانند بنگارند. هر کسی در این روز میآید و کلمات پر از اشک خود را از لابهلای نیایش چند صفحهای عشق بیرون میکشد.
زیباترین جشن رهایی زیر این چرخ کبود، ساعات خوش اشکریزی است. شاید بتوان گفت لحظه تولد فلسفه اشک، عصر عرفه است.
نام بهاری عرفه نسیمی است که غبار رنجها را از دل میزداید.
رو به روی دریا دلی حسین(ع)
روز عرفه، تفسیر آشکاری را رو به دلها میگشاید و میگوید که حسین(ع) از کدام سرچشمه عرفان مینوشید، که آنچنان با لب تشنه در کربلای پر بلا شهید میشود. آبهای همه دریاها، اشکهای همه چشمها، چهقدر پر حسرتاند در برابر دریا دلی حسین(ع)!
عرفه، ما را به یاد رأفت حسین و رحمت خدا میاندازد. هر کس با کولهای از دغدغههای نگفته و زمزمههای پنهانی، رو به سمت ساعتهای بخشودگی میآید.
امروز، روز اقتدا به واژههای پر سوز حسین(ع) است و دل، اشتغال دیگری جز تطهیر نخواهد داشت.
نقش عرفه در تکامل انسان
عرفه، اکسیر شفابخش بر پوست تاولزده شب انسان است.
با هر کدام از هقهقهای عبارات مفاتیح، دستهای استغاثه اشک بالا میرود و روح را میبرد تا آن سوی نقشهای جذاب بندگی و رهایی.
در حقیقت، هر دلی که از عرفه بویی برده باشد، صدای چینش خشتهای تکامل را در روح خویش میشنود.
گزافه نیست، اگر بگوییم هر دل به امروز که نقطه شروع سازندگی است، هزاران تحسین بدهکار است. از هر مصراع عاشقیاش، کتابها میتوان نوشت و انسانهایی را از نو میتوان ساخت.
عرفه و داغ انتظار
عرفه، یادوارهای از اشکهای چشم به راهی نیز هست. صفحات پر تأمل امروز، دلها را به تمنای وصال آن یگانه میکشاند.
امروز در عرفات، حضور موعود(عج) رونق صفا است. و ما این سو با اشتیاقی پر رنگ، آرزوی آن یار و دیار را داریم. این سو به شیوه محفل جمعههای پر ندبه نشستهایم و با کلمات ذی الحجه در خیمههای تنهایی خویش، بهار بهار از فراق آخرین ذخیره خدا میگرییم.
محمد علی کعبی
«حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید، به رفتار شما میتابد...
و من آنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم».
دروغهای خیس:
پیک، با باری از لبیک، به سوی هجده هزار بیعت ترک خورده میتازد.
سفیر! آرامتر برو؛ در آن شهر هزار چهره، اجابت دلیری برای دعوت تو نیست. خدا میداند اگر دیو نعره برآرد، پیکر تُردت چگونه میخواهد زیر آوار هجده هزار بیعت شکسته شده خرد نشود!
شهادت از روی بلندای تمام خانهها و دارالاماره کوفه، برای در آغوش کشیدنت پر میزند. در آن کوچههای تنگ و باریک، غیرت، تنها در هیئت پیرزنی که پناه تنهاییات خواهد بود، خرامیده است.
پس اشکها را باور نکن! این دروغهای خیس را آنگاه که نامه مهربانی حسین(ع) را میخوانی
ـ «بسم الله الرحمن الرحیم من الحسین بن علی الی الملأ من المؤمنین و المسلمین:... وانی اقدم الیکم وشیکا اِن شاءَالله».(1)
ـ اگرچه حرفهایش مثل یک تکه چمن روشن باشد.
«واژهای در قفس است»
نه؛ محمد ابن اشعث به پیمان خود با تو وفا نمیکند و برای مسافری که در راه است، نامهای نخواهد فرستاد که نیاید؛ پس کربلا اتفاق خواهد افتاد.
مسلم! این دعوت تو نیست که او را به کربلا میکشاند؛ این جنایت پیمانهای شکسته است؛ این فاجعه سکوت است.
و حالا کیست که پیغام تو را به حسین(ع) برساند؟
به کوفه نیا ای مهربان؛ در این خانه تاریک، چراغی نیست. این برق شمشیرهای پنهان است که تو را میخواند.
«به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژهای در قفس است».
تنهاییات را با ما قسمت کن
از کویر لبهای زخمیاش، شرمی به رنگ سرخ میجوشد و در کاسه آب میریزد.
مسلم بن عقیل(ع)، هر بار که کاسه آب را به دهان نزدیک میکند تا بنوشد، آب، رنگ خون میگیرد. اسبی تیر خورده از عمق کاسه خونین میآید؛ اسبی بی سوار؛ اسبی که زینش بر بالین سفید خالیاش یله شده است؛ اسبی که زخمهایش هر بار که مسلم میخواهد آب بنوشد، کاسه را از خون سیراب میکنند. تشنگی مقدس، از زخم لبهای او متولد میشود و در ادامه جوانه خواهد زد.
1) [1] . نک: الارشاد، ج 2، ص 39.
تنهاییات را با ما قسمت کن؛ آنقدر که چیزی از آن باقی نماند؛ آنگونه که در امتداد زمان، سفیران هدایت در اقصی نقاط جهان، آفتاب را بر رفتار انسان بتابانند.
تو الگوی جانفشانی در راه تبلیغ باش و ما، مشقهای همانند، آن گونه که منارهها، انفجار دمادم خود را و اشهدهای بیریا را بر سردارالاِماره بریزند.
محبوبه زارع
امام نامه را گشوده است. مسلم...هانی... عبدالله بن یقطین...، بغض بر حنجره اهل حرم چنگ میاندازد. خبر تلخی است. این کاروان خسته، سهمش از این همه آزادی جویی و آزادگی خواهی این نیست که دریابد، اهل کوفه دعوتنامههای خود را از یاد بردهاند و دیگر پسر فاطمه(س) را نمیخواهند. حقشان نیست که بشنوند، قاصد امام(ع) را بیوفایی این شهر، به شهادت رساند.
سفیر
همین چند وقت پیش بود که دوازده هزارنامه مقابل امام(ع)، دعوت عطشناک اهل کوفه را مویه میکرد. امام(ع) را بر آن داشت که قلم بردارد و پاسخ بنویسد: «... از سوی حسین بن علی(ع)؛ به بزرگان کوفه! اما بعد، آخرین نامه شما به وسیله هانی و سعید به دستم رسید. درخواست شما در این نامهها، امام و پیشوا بود. اینک من مسلم بن عقیل را به سوی شما میفرستم. اگر خواسته اکثریت شما همان چیزی بود که در نامهها نوشتید، من نیز سریعا خود را به شما میرسانم.» آنگاه رو به مسلم میفرماید: «حرکت کن! خدا پشت و پناهت! امیدوارم به مقام شهدا نائل گردیم!»
همین جمله کافی بود تا مسلم، رها از همه تعلقات عالم و جدا از همه دلبستگیهای خاک، دهانه اسب را به سمت شهر کالِ کوفه بکشد؛ در حالی که شیهه اسب، کوفیان را پیشاپیش نفرین میکرد؛ در حالی که جرعههایی از جنس آتش گلوی ولایت را به سوزشی عمیق فرا میخواند؛ در حالی که روزگار، نگرانتر از همیشه بود.
قاصد شهید
اینک امام، دستهای مهربانش را بر سر یتیمان مسلم میکشد و در حالی که میکوشد اشک خویش را پنهان بدارد، بر مسلم و تمام قاصدان خود در طول زمانها و مکانها درود میفرستد.
مسلم بن عقیل، قاصد شهید امام در راه وفاداری و ابلاغ بود. باشد که همه ما «مسلم»های حسین(ع) در عصر خویش باشیم.
فاطمهسادات احمدی میانکوهی
ذکر خدا بر لبان تشنهاش جاری بود؛ خون نیز از زخمهای تنش.
بزرگترین جرمش این بود که مسلم بود؛ صحابی و پسر عمّ رسول اعظم (ص)؛ شیعه و پسر عمّ و داماد علی مرتضی(ع)؛ پسر عم؛ شیعه، یار و یاور و فرستاده حسین بن علی(ع) سرور جوانان اهل بهشت!
سفیر عشق بود و پیام عزت و آزادگی با خود داشت. دعوت به آخرت و حیات جاوید، نزد مردمی که زندگی زودگذر دنیا را برگزیدهاند، جرم است! ولی افسوس صحبت از عزت و سربلندی برای قومی که ذلت و بدبختی را انتخاب کردهاند گناه است.
فریاد زدن بر «شنوندگان کر» و انتظار فریاد از «سخنگویان لال» بیمعناست!
امر به فرمان خدا برای مردمی که از فرمان خدا میگریزند کیفر دارد! جایی که باطل، امیرالامراست، پیروی از حق جسارتی است بزرگ!
اینجا کوفه است؛ بر میهمان خوانده شده، شوکران بیوفایی مینوشانند و از ناخوانده، یوغ بندگی پیشکش میگیرند.
مسلم؛ سند مظلومیت
سر مسلم را از تن جدا کردند؛ آن هم پیش چشم انبوه مسلمانان! اسلامشان را چه سود؟! بردگان در شکل مالک، نه رنج بردگی میفهمند و نه شیرینی مالکیت. نه از این گریزانند و نه به آن راغب. از
دست پیکرهای بی روح و ارواح بی پیکر چه کاری ساخته بود؟! برای بیداران خفته و حاضران غایب از صحنه، چه عذرها که متصور نیست؟! پیکر پاک مسلم را از بالای قصر ستم، به زیر انداختند؛ اما قرنهاست که چون پرچمی سرخ، بر بام آزادگی در اهتزاز است. مسلم سند مظلومیتی است که همیشه معتبر است.
غربت سفیر
فاطره ذبیحزاده
هنوز تنم از بوی سیب سرشار است. هنوز زمزمه روشن تو در جانم طنین دارد.
لحظه وداع، چنان اشک بر افق دیدگانم شتافت که سیمای مهربانت، در پرده خیس چشمانم شناور ماند. وعده دادی که سرانجام کارم، رستگاری همراه با شهادت است و آرزو کردی که من و تو به درجه شهیدان نائل شویم.(1)آن لحظه دانستم که دیگر روی گشاده و صورت دوستداشتنی تو را نخواهم دید و وعده دیدارمان به بهشت خدا موکول شده است. اما مولای من!
اکنون بر بالای دارالاماره کوفه، تمام دل نگرانی مسلم، برای توست؛ برای تو که نکند همراه خانواده و اهلت، به دعوت این نامردمان، به سمت بیوفایی کوفه حرکت کرده باشی!
1) [1] . الفتوح، ج 5، ص 35؛ مقتل خوارزمی، ج 1، صص 195 و 196.
جمعه
30 آذر 1386
10 ذیحجه 1428
21.Dec.2007
میثم امانی
خوشا سر به سودای معبود سپردن و فرمان بردن از حضرت دوست!
خوشا شیطان درون خویش را به بند کشیدن و از هر چه غیر دوست، چشم پوشیدن!
خوشا لحظه قربانی کردن بتهای ظاهر و باطن به پای عشق و همسفر شدن با راهیان کوی دلدار!
خوشا گرگهای خشم و غضب را از دیار دل خویش راندن!
خوشا نوبت به زمین زدن ناقههای تکبر که اسباب زحمت آدمیاند و سد شدهاند در مسیر رستگاریاش!
خوشا روایت «بسم الله» بر گلوی خویش خواندن و کلمه توحید را بر تخت پادشاهی قلب نشاندن!
خوشا جهاد اکبر با مدعیان دروغین خدایی و خوشا جان عزیز خویش را به قربانگاه عشق بردن وگذشتن از همه چیز به خاطر او!
عید شرافت و بندگی
عید قربان، عید شرافت بنی آدم است و کرامت انسانیاش؛ جشن رها شدن از قید پدرانی است که جان فرزند خویش را نذر قربانگاهها میکردند.
عید قربان، عید سربلند بیرون آمدن از امتحان عبودیت است.
عید قربان، نقطه عطف آزادی است در تاریخ اسارتها و بردگیهایی که بر انسان تحمیل شده بود.
عید قربان، سرآغاز حکومت توحید است و تولد ایمان و مرگ تردید.
نردبان تقرب
عید قربان، عید تسلیم است و تعظیم شعایر الهی.
از «این حیوانات که قربانی میکنید، نه گوشت و خونشان، که تقوای شما به خدا میرسد».(1)
قربانی کردن، نماد شکرگزاری است و نماد خاکساری و رهسپاری با دین حنیف ابراهیم(ع).
قربانی کردن، نماد انفاق است؛ انفاق عزیزترینها و بهترینها؛ که «لَن تَنالُوا البِرَّ حتَّی تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّون»؛ نشانهای است برای نشان دادن بندگی و «همصدا با حلق اسماعیل» نوای اطاعت سر دادن.
قربانی کردن، نردبان تقرب است و ذره شدن تا اوج... تا ملکوت... چاقو زیر گلوی «حرص» نهادن است و ریختن خون «بخل»؛ دل از تیرگیها شستن است و تن سپردن به پاکی آبهای طهارت...
آن روز، ابراهیم در کنار آبیترین تصور رسالت خویش، به نمایشی سرخ فراخوانده میشد. آنجا صحنه رقابت آسمان با زمین بود و او باید میان اسماعیل و پروردگارش، یکی را بر میگزید.
محبوب ابراهیم، تحفهای از او خواسته است؛ هدیهای به نازکی حلق مبارک اسماعیل و ارادهای به استحکام تیزترین شمشیرها. اینجا نقطه رویارویی همه انسان با شیطان است؛ این عید قربان
1) [1] . حج: 37.
است؛ عیدی که در آن، توحید ابراهیم، در دو راهی انتخابی سخت میایستد و ملائک، نفسها را برای تماشا حبس میکنند.
ابراهیم سربلند
اسماعیل و ابراهیم به راه افتادهاند. سجادهای به وسعت تمامی زمین، در قربانگاه پسر، رو به راه شده است. ابراهیم در برابر رسالت خویش، خم میشود و رکوع میکند تا تیزی شمشیر خویش را دو برابر کند و تحفهای را که برای اثبات صداقت خویش پیشکش آورده است، تقدیم کند؛ ولی شمشیر با حلق اسماعیل در نمیآمیزد و سرانجام، سربلندی انسان در بلندترین قله تاریخ دلدادگیاش اتفاق میافتد.
ابراهیم! امتحان تو، بلندای سقف عشق را در معماری بندگی نشان داد و خدا تو را استعاره کرد برای عبرت مدعیان ایمان.
با اسماعیل درونم
سالک راه عشق، پلکهای بسته میخواهد و قلب روشن. آنجا صحنه عاقلانهترین جنونهای دلدادگیست؛ جایی که آنچه هست، معرفت است؛ نه مصلحت. در این مسیر، روح من، اسماعیل من است و برای ابراهیم شدن، تیغی تیزتر از «فراموشی خود» ندارم. به راستی، تنها کسانی فراموش نمیشوند که خود را از یاد ببرند.
بارالها! نفس خویش را در هر لحظه «رمی جمرات» میکنم تا هر آنچه جز تو در من تجسم شود، محکوم به نابودی باشد.
الهی! حجّ درونیام را به قربانیکردن نفس پایان ده تا اسماعیل وجودم را که در من به ودیعه نهادهای، باهمان معصومیت کودکانه به دیدار تو آورم.
اسماعیل چهقدر تکرار شد!
اسماعیل! تو بارها تکرار شدی. بعد از تو، روزهایی در تاریخ سر رسید که روزی چند مرتبه عید قربان میشد و چه ابراهیمها که پسرانشان را با دست خالی به مقتل میبردند و با دستی پر از
بوی بهشت باز میگشتند! تو آغازگر مکتبی بودی که در آن، شمشیر، جز به اراده دوست نمیبرد و شاگردان تو از آن به بعد هر جا که شیطان دیدند، سنگ در دست گرفتند و دورش کردند؛ مثل بچههای فلسطین.
ابراهیم! شکوه محض لحظه ایثار، میراث آیههای خلوصی است که پیامبرش تو بودی.
زیرنویسها:
مبارک باد عید قربان، نماد بزرگترین جشن رهایی انسان از وسوسههای ابلیس.
عید قربان، بالاترین نقطهای است که اوج مقام بشر تعیین میشود و تا ابد، درجه ایمان با همان نقطه سنجیده میگردد.
سیدمحمود طاهری
آنان که از قبیله ابراهیماند، قربانگاه را میشناسند و گلوی نفسشان با تیغ آشناست. آنها به یکدیگر توصیه میکنند:
همچو اسماعیل، گردن پیش خنجر خوش بنه
در مدد از وی گلو گر میکِشد تا میکُشد
مولانا
مگر نه آنکه امام صادق(ع) فرمود: «هنگام ذبح قربانی، گلوی هوس و طمع را هم ببر»(1)و مگر امام سجاد(ع) نفرمود: «هنگام قربانی کردن در این اندیشه باش که به سبب ورع و پارسایی، گلوی طمع را ببری و از سنت و سیره ابراهیم(ع) پیروی کنی».(2)
«تا جلوه بخشم کعبه و سعی و صفا را *** حرمت فزایم مشعر و خیف و منا را
آماده قربان چو اسماعیل گردم *** از حضرت حق در خور تجلیل گردم
ذبح عظیم حق به استقبالم آید *** اینجا خدا بر پرسش احوالم آید»
باید خود را قربانی کنی
«گویند عارفی در ایام حج در سرزمین «منا» حاضر شد؛ ولی در خود بضاعتی ندید تا گوسفندی قربانی کند. سر به سجده نهاد و عرض کرد: خدایا، حاجیان توان قربانی دارند و من، مالی ندارم تا برایت قربانی آورم؛ لاجرم، خود را قربانیات سازم. این را بگفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد(1)».
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز *** کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بیخبرانند *** کان را خبری شد خبری باز نیامد
سعدی
عید قربان، یعنی فدا کردن همه «عزیزها» در آستان «عزیزترین»، و گذشتن از همه وابستگیها به عشق مهربانترین. مانعی بر سر راهت هست تا تو را از رسیدن به دوست محروم کند؛ به بالت پیچیده است، تا اجازه پرواز را از تو بگیرد و چون سنگی به پایت بسته شده است، تا تو را از رفتن به سوی کعبه دیدار باز دارد.
باید او را قربانی کنی و آن را از میان برداری؛ باید او را به مسلخ بکشانی و ذبحش کنی؛ که تا او حاضر است، تو را به خوان معشوق فرا نمیخوانند و به دیار او راه نمیدهند.
از قربانی نفس در پیشگاه معبود که بگذریم، خدا بندگانی دارد که پیش او، حتی از جان خویش نیز دم نمیزنند و جان در قدوم جانان نهادهاند. زبان حالشان، همان است که مولانا گفته است:
«به پیشت نام جان گویم زهی رو *** حدیث گلستان گویم زهی رو»
نفیسه بابایی
در سختترین لحظههای آزمون و امتحان، شور عشق و بندگی در رگهای اسماعیل میجوشید و در زلالترین محبتهای پدرانه ابراهیم، میخواست که در پیشگاه طاعت پروردگار قربانی شود.
آسمان، در تپش ثانیهها میجوشید و هراس لحظههای بعد، در جان و نگاه فرشتگان چنگ میانداخت.
1) [1] . شیخ عبدالحسین تهرانی، اسرار الصلوة، ص 120.
اسماعیل، در قربانگاه سر سپردگی زانو زده و گلوی نازکش را به خنجر اطاعت و تسلیم محض پروردگارش سپرده بود. اراده و ایمان استوار ابراهیم، آتش خشم و کین را در دل شیطانهایی که این بار هم وسوسههاشان در پولاد سخت عزم و اعتقاد یکی دیگر از فرزندان آدم راه نیافت، شعلهور میکرد و خدا، با تحسین و رضا، پیروزی ابراهیم و اسماعیل را به نظاره پرداخت.
ولی خنجر بران و تیز شده ابراهیم، تاب نیاورد بریدن گلوی اسماعیل را؛ که مأمور نشده بود برای بریدن سر اسماعیل؛ مأمور شده بود تا ثابت کند خلوص بندگی ابراهیم را.
و خداوند، برای هدیه سرافرازی ابراهیم و اسماعیل گوسفندی فرستاد که جای اسماعیل قربانی شد.
آن روز، نه روز قربانی شدن اسماعیل بود و نه قربانی شدن آن گوسفند؛ آن روز، روز قربانی کردن نفسها و هوسها بود؛ روز سر بریدن همه دلبستگیها و وابستگیهایی که به غیر خدا ختم میشد.
منوچهر خلیلیان
ماه آخر است. شهری دیگر است. هنگام قربانی کردن جان و دل و هوای رستن در سر است. هنگام پیوند عاشقانه با دلبر است. حنجر نفس، مشتاق تیغ و خنجر است. قربان، بهانه عنایت خدای رحمان، فصل قرب جانان و فدا کردن محبوبترین عزیزان در آستان پروردگار منان. هجرت برای ایمان، پیروی از فرمان و بال گشودن در آسمان. آی مردم! چه آوردهاید برای قربان؟
فرزند، مال، یا جان؟!
در همین سرای گذرا، همین دنیای بده و بستان. مگر نه آنکه باید بگذاری و بگذری؟! مگر نه اینکه میروی و با خود هیچ نمیبری؟ راستی «امر مولا» و «رفیق اعلی» را، کِی فرمان میبری؟
«بگذر از فرزند و مال و جان خویش *** تا خلیل اللهِ دورانت کنند
سر بنه در کف، برو در کوی دوست *** تا چو اسماعیل، قربانت کنند»
... مسلمانی ز سر گیریم
باید مسلمان بود؛ مطیع فرمان؛ همچون امیرمؤمنان، یکسره وقف خدای مهربان، در شبهای آغاز رجب، نیمه شعبان، عید فطر و قربان.(1)آنگاه امانت میدهند؛ ای انسان! از شر وسوسههای شیطان و دنیا و هر چه در آن: پول، پارتی و آپارتمان! اصول دین بیدینان! همه همّ و غمّ دونهمتان، ارکان رکین آزادگان از بندگی گریزان، بردگان بیایمان، آدمهای همیشه آویزان، صاحب گامهای لرزان و لغزان، واماندگان پریشان، پشیمانان همیشه نالان، عقب افتادگان کاروان آدمیان، آدمکهای اسیر نام و نان، شهرت طلبان و شهوتخواهان، فضل فروشان و زاهد نمایان، طلبکاران انقلاب اسلامی ایران، خائنان به خون شهیدان و... .
امروز، روز رستن است؛ روز جستن از این همه طنابهای رنگارنگ دست بافت شیطان. روز ایثارهای پنهان و درخواست توفیق دستیابی به رضای پروردگار مهربان. که هر که تسلیم حق شد، سعید است و هر روزی که در آن، خدای هر دو جهان، نافرمانی نشود، عید است.(2)
«دل خوش... سیری چند؟!»
اینک میسزد، اگر گام در وادی معصیت نگذاریم و دست شیطانها را - در فرمها و سایزهای گوناگون آنها - به گرمی، نفشاریم! که هر چه داریم و نداریم، از او داریم، که دندانمان داد و نانمان. و عید قربان، بهانه عنایت رحمان. که خوش دلمان ساخت، به حرارت و فروغ ایمان.
باشد تا میهمانی کرامت مولا را قدر بدانیم و در همه شهرها و روستاهامان، به جلوه عظیم عید قربان: ذبح،(3)و تکریم حماسه معنوی ابراهیم و اسماعیل(ع) پایبند بمانیم. و «همصدا با حلق اسماعیل»(4)سرود فوز و فلاح بخوانیم.
ما مسلمانیم و هر لحظه در معرض امتحانیم.
1) [1] . سلوک عارفان، ص 397.
2) [2] . قال علی(ع): کل یوم لایعصی الله فیه فهو یوم عید.
3) [3] . این جلوه، به قربان کردن گوسفند و... توسط حاجیان در «منا» اختصاص ندارد.
4) [4] . عنوان مجموعه شعری از: زنده یاد دکتر سیدحسنحسینی؛ که مقام معظم رهبری، وی را، «مؤمنی پارسا و با فضیلت» خواند؛ نک: روزنامه جام جم، شنبه 15/11/1383، سال چهارم، ش 1111، ص 16.
رزیتا نعمتی
امشب به اندازه چند قصه مادربزرگ، پای کرسی گرم مهربانیاش بیدار خواهم نشست. تاریکی، مجال خوبی است تا ذهن خود را در قصههایش پرواز دهم؛ همچون پرستو در آسمان بلندترین شب سال. مادربزرگ، در انتهای ناز خندههایش، خوشآمدگوی ستارگان چیده شده به دور اتاق است و تعارفمان میکند تا غمها را به روی طاقچه بگذاریم و خستگیها را به دیوار بیاویزیم و داخل شویم تا در حلقه مهر و وفایش، بال و پر بگیریم. بیایید ذرهای ماه و مختصری اقیانوس را از صفای هم بنوشیم و عطر آرامش دریایی مادربزرگ را با پیمانهای از نقل و نبات و عشق، پذیرا باشیم.
یک فنجان چای داغ
امشب، میوه سربسته حرفهایمان را روبهروی هم میگذاریم تا طعم شیرین دوستی را به کام زمستانی روزگار بچشانیم و تنهایی پلکهایمان را در پیالههای آجیل و شیرینی و مهربانی بریزیم تا در این سیاه بلند، گیسوان به هم ریخته آشنایی را شانه کنیم.
وقتی برفهای سرد فاصله، خانههایمان را دورتر از همیشه میکنند، یک فنجان چای داغ، میتواند آغازی برای گرم شدن رابطهها باشد. اینجا دریچه مهم نیست؛ مهم منظرهای است که در پشت آن نشسته است و آن قلب توست که در پشت چشمانت سوسو میزند.
شب پیوند عاطفهها
سالیان درازی است که در چنین شبی با دیدار هم، خدا را از نگاه یکدیگر میچینیم. اگر یلدا نماد شب و سیاهی در زندگی بود، ما نیز نماد وفاداری در شبهای بلند و تاریک میشویم؛ زیرا گاهی «لبخند هم میتواند جراحت زخمی را التیام بخشد»(1)برای همین بود که خداوند ملاقات یکدیگر را به بشر هدیه کرد تاعشق را رو به روی آینه یکدیگر، به بینهایت برسانیم.
چهقدر به شوق میآییم وقتی سیب سرخی را از دستان هم میگیریم؛ خوشههای نامرئی محبت، درهمین لحظه پای ساده خوشبختی رد و بدل میشوند. شب صمیمیّت و پیوند عاطفهها مبارک!
یلدا، توشه مهربانی زمستان
سلام ای دوست، در پسکوچههای فاصله به دنبال وقت قبلی بودم تا برای روزهای بعد خود، توشهای از مهربانی را فراهم کنم. خوب شد دیدمت؛ آن هم در بلندترین شب سال. با من که دست میدهی، چیزی در قلبم روشن میشود؛ گویا دستهای ما پل بستهاند تا خورشید از قلب تو تا قلب من رفت و آمد کند؛ پس برای همین است که امشب، دیر صبح میشود.
ـ این را فراموش نکنید: وقتی چیزی به جز عشق برایتان نمانده است، تازه درمییابید که دیگر به چیزی نیازمند نیستید.
زیرنویس:
تنها چند دقیقه ناقابل میتواند از یک شب عادی، شب یلدا بسازد؛ ولی با هم بودن است که آن را نیکنام کرده و در تاریخ ماندگار شده است.
سودابه مهیجی
زمستان پشت در است. پیراهنش در سرمای کوچهها میلرزد و چشم انتظار سپیده صبح مانده که با آغاز روز، پا به خانهمان بگذارد. منتظر است که تقویمها، شب آخر پاییز را پشت سر بگذارند تا او
1) [1] . شکسپیر.
یخبندان موسم خویش را چون سفرهای سپید، در شهر بگستراند؛ زمستان سکوت و برف... زمستان سر در گریبانی لحظهها...
در این شب سرد مداوم، عشق را اگر بر در و دیوار خانه بیاویزیم، شعلههای محبت، پرتو نامرئی دلگرمی را در میان نفسهایمان رونق میدهد و دمسردی فصل پیشرو را از یاد زندگی خواهد برد.
دستهایت را در دستانم بگذار. کنارم بنشین و وعدههای شیرین عاشقانهات را در گوشم زمزمه کن تا زمستان در راه را با امید بهاری در کنار تو، بهاری پر از آرزوهای محقق سپری کنم. در آستانه دی ماه یخ آجین، از عشق شعلهور برایم بگو تا روزهای سرد را رویینه تن بمانم تا بار دیگر عمرم به دیدار بهار برسد.
مژده یلدا
یلدا اگرچه پیامآور روزهای سرد و بیآفتاب است... نوید مرگ خزان؛ و کلاغان، پرنده مهرگان که محو شدند و جای خالی قارقارشان در گوش سکوت شهر سنگینی میکند. اما یلدا مژده دیگری نیز دارد؛ مژده بیطاقت نماندن... نوید صبر تماشایی که پشت سر خویش را خوبتر نگاه کنیم... که سه ماه مانده تا بهار را با همان طاقت نه ماه پشت سر گذاشته، دندان بر جگر بگذاریم...
شب حافظ
حافظ شیرین سخن، امشب چشم و چراغ خانه ماست. دستهایت را به من بده و چشمانت را ببند. تا از محرم اسرار عاشقانه، امشبِ یلداییمان را سراغ بگیریم:
معاشران گره از زلف یار باز کنید *** شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید
محمدکاظم بدرالدین
امشب، پیاله دقایق کشدار، پر از شراب حافظ است و فضای صمیمی و ساده، همه را به سرزمین تصنیفهای دلآرا میکشاند.
حکایات پندآموز، از گنجه ذهن کهنسالان، همچون کتاب سعدی که از قفسههای قدیمی خارج میشود، بیرون میآید و به دلهای شبنشینان، رنگ تأثیر میزند.
طومار این شب ماندگار هر چه هست، یادهای شیرین کودکی است. مجال اندوه در دفترچه خاطرات امشب نیست.
آسمان این شب پر حوصله، با حضور ستارههای قشنگ شعر و حکایات، به زیبایی میرسد. اطراف قاچهای هندوانه و استکانهای کمرباریک چای، تعریفهای عاشقی و قصههای دلدادگی است.
امشب، جوانتر از حرفهای پدربزرگ، خاطرهای نخواهد ماند.
از نقطه پایان فصل برگریزی، بوی خندههای یلدایی پدربزرگ شنیده میشود. همیشه گویا برف زمستان، زودتر بر گیسوی مادربزرگ باریده است؛ ولی او همچنان با خاطرات پیرامون کرسی، محفل یلدا را گرمتر از تابستان نگه میدارد.
عباس محمدی
همه شبهای پاییز را مشتاق آمدهایم تا به تو برسیم.
چهقدر آمدن تو لذتبخش است!
به اندازه بهاری که در راه است، آمدنت را انتظار کشیدهایم.
تو را دوست دارم، به اندازه همه ستارههایی که در چشمهایت میدرخشند، ای خواستنیترینِ شبها! طعم تو، به اندازه همه صبحهای دلانگیز آفتابی بهار، شیرین است.
ای دیرپاترینِ شبها! چهقدر شاعران نام تو را دوست دارند؛ یلدا!
تو که میآیی، طعم گرم و صمیمی گرد هم آمدن خانوادهها را دوباره میتوان حس کرد.
تو به اندازه شبهای عید، معجزه میکنی. تو که میآیی، خانوادههای آشنا هم میآیند؛ دوستان صمیمی هم.
تو که میآیی، بزرگترهای شاید فراموش شده، دوباره به جوانترهای مهمان، به گرمی لبخند میزنند.
فاطمه پهلوان علیآقا
شب یلداست؛ شبی که در آن انار محبت دانه میشود و سرخی عشق و عاطفه، نثار کاسههای لبریز از شوق ما؛ شبی که طراوت هندوانههای تازه تابستان به سرمای دستان زمستان هدیه میشود و داغی نگاههای زیبای بزرگترها در چشمان کودکان اوج میگیرد و بالا میرود. در ازدحام بشقابهای کوچک بلور، شیرینی صمیمیتها و یکدلیها، تقسیم میشود و کامهای همه را شیرین میکند.
یلدای طولانی سال، بهترین مجال برای نیم نگاهی کوتاه به لحظههاست؛ لحظههایی که در سرعت عبور، خلاصه میشوند و میگذرند و این گذشتن، بهترین پیام برای زیبا زیستن ماست؛ زیرا شیرینیِ در کنار هم بودن لبخندهای امروز، هزار بار بهتر از اشکِ حسرت ریختن بر مزار جداییهای فرد است.
یلدا بهانهای است، بهانهای، تا ما از فرمان کانالهای پر پیچ و خم سیمهای ارتباطات بگذریم و لحظههای قشنگِ با هم بودن را به هیجان سریالهای زندگی شیشهای، بدل نکنیم.
یلدا، بهانهای است تا پندها و تجربههای ارزشمند پدربزرگها و مادربزرگهایی را که در پس وقت نداشتنها و بیحوصلگیهای کوچکترها مدفون ماندهاند، زنده کنیم.
یلدا، مجالی است برای تکرار هر آنچه روزگاری، سرمشق خوبیهایمان بودهاند و امروز بر روی طاقچه عادتهایمان غبار میگیرند و فراموش میشوند. مجالی است برای دیدن عزیزانی که تصویر و صدایشان در پس مشغلههای زندگی رنگ باختهاند. مجالی است برای نشستن لبخند بر لبان کودکان، در آغوش پر مهر بزرگترها.
یلدا مجالی است؛ مجالی برای من، مجالی برای تو، تا همگی، لحظههای شیرینِ با هم بودن را تجربه کنیم.
سودابه مهیجی
دل من تو این هوای بی کسی *** دل داده به لحظههای شب برف
که شاید بشنوه تو بهت سکوت *** یه ترانه، یه غزل از لب برف
نمیدونه که همین برف قشنگ *** با همین پیرهن زیبا و سفید
پاشو که گذاشت تو روزگارمون *** دلامون یخ زد و رنگامون پرید
زیر آوار تنش له شد و مرد *** گرمی روزای خاطراتمون
بیصدا مثل آدم برفی شدیم *** زل زدیم به لحظههای ماتمون
جادهها حرفای ناگفتهایاند *** که زیر برفای سرده این روزا
ردّی از تو ندارن تو چشماشون *** با دلم غمت چه کرده این روزا!
با همین آتیشِ تو دلم باید *** این همه برف و سکوتو آب کنم
باید این زمستون فاصله رو *** تا بهار چشم تو خراب کنم
تو رو تو نگاه سرد یلدا، نه *** تو رو تو بهار باید پیدا کنم
تو باید بهار بشی اینجا بیای *** تا شاید اخم نگامو وا کنم
بعد از این شب بلند بیامون *** اگه من زنده بمونم تابهار
غزلامو نذر خورشید میکنم *** دلمو نذر گلای موندگار...
رزیتا نعمتی
مولای من! کاش میدانستم کدام دعا از کدام نفس و در کدامین جمعه اجابت میتواند تأثیر کند و قدمهای تو را به چشمهای من باز گرداند.
بیا که از جذبه چشم تو، تولدی دوباره را منتظریم؛ آنجا که در دعاهای بغض کرده، تو را میخوانیم، عطر تو در کلماتمان جاری میشود.
... تا ظهور
مهدی جان! امروز، مضمون غزلهای آتشین عشق تویی.
بی رخصت تو، هیچ حرفی به پایان نمیرسد؛ زیرا تو صاحب زمان و مکان دلهای عاشقی.
ای کاش میدانستم در کجای زمان ایستادهای که غیبت تو از حضور هم روشنتر است.
جمعهها تبسم نامت را که تکرار میکنیم، به گریه میرسیم؛ مجالی به چشمهایمان بده تا در این ساحل خاموش، رخصت دیدارت را بیابند. بیا و به آنها که زبان عشق را نمیفهمند، عشق بیاموز!
بیا آقا!
مولای من! اگر حمایت چشمهای تو نباشد، زمین از حرکت میایستد. وقتی بغض ما که از دوری توست، آتشفشانها را بر میانگیزد، دیگر از قلب منتظرانت نپرس. نپرس که جرعهنوشان غمت، هر جمعه چگونه در مفاتیح الجنان، نشانیات را میجویند؛ حال آنکه پیمانه واژگون چشمهای خیس انتظار، پردهای بر دیدگانمان بسته است. تا آن زمان که پرده برافتد چهها کند! گوشه چشمی از شفاعتت، آبرویی است برای فرداها. با زیباترین غمهایمان صدایت میزنیم:
بیا که بی تو روزها
چو رشتههای موی من
یکی سپید میشود، یکی سیاه میشود.(1)
میثم امانی
الا یا حضرت باران! زمین گرم است بی تو و پنجرهها آتش گرفتهاند.
ابرهایی را که بادهای دور دست میآورند، شلاق پرتو خورشید، فراری میدهد و همچنان آتش است که میبارد از آسمان. آیا نوبت رعد و برقهای سیل آسا نشده است تا فرصتی دیگر به ابرها بدهند برای باریدن؟
صدای العطش کویرهاست که میآید. بیابان، دو زانو، پای چشمههای خشکیده نشسته است؛ هیچ برکهای اشک نریخته است انگار!
1) [1] . از نگارنده.
هوای دم کرده بعد از ظهر، هجوم میآورد به کوبه درها. تشنگی بیداد میکند و گندمها چشم به آسمان دوختهاند.
از باران چه خبر؟
الا یا حضرت باران!
بخارهای کسل کننده رخوت، بر صبحهای اول وقت تنیدهاند و چشمها را سنگینی غفلت ربوده است.
رهگذران، خاکی شدهاند؛ کجاست مشت آبی که لباسهای گرد گرفته را بتکاند و سر و روی پرندهها را بشوید؟
تعلقات زمینی، غبارگونه، بر چهرهها نشستهاند و دستها آلوده شدهاند. طوفان که میوزد، دستهایش را در موی سبز برگهای بید فرو میبرد و به این سو و آن سو میکشد؛ ولی از باران خبری نیست که نیست!
«چشمها منتظر رهگذری بارانی است»
الا یا حضرت باران! باغچهها، زیر خط فقر زندگی میکنند.
جیره بندی چاهها و روش قطرهای، دردی را دوا نکرده است هنوز.
ذائقهها تشنهتر از آنند که گمان میرود. شرجیها در کمین، امان مردم را بریده است و شهر، نفس نفس میزند.
پشت بامها، محتاج شست و شویی دوبارهاند. ببار دوباره، تا اهالی زمین، درسِ فراموش شده «بارانی زیستن» را به یاد بیاورند.
شبهای جمعه را چشم انتظاریم تا مگر تکه ابری به آسمان بیاید و چشم انتظاریم تا نسیمی بوزد... تا قطرهای باران بچکد... تا خونهای ریخته شده را بشوید... الا یا حضرت باران... ببار دوباره.
«چشمها منتظر رهگذری بارانی است»...
سودابه مهیجی
پس از چهقدر جنون عاقبت جنازه عشق
مرا کشاند به تشییع مرگ تازه عشق
نیامدی که ببینی در انتظار بهار
خزان شهر، مرا کشت... با اجازه عشق!
ولی دوباره ققنوس من حوالی تو
بلند میشود از خرمن گدازه عشق
خدا کند که بیایی، که رو سفید شود
شبانههای جگرسوز و استعاذه عشق...
میثم امانی
دیگر قرار و صبر و تحمل نمانده است
راهی به جز دعای توسل نمانده است
وقتی که خارها همه جا را گرفتهاند
جایی برای کاشتن گل نمانده است
سنگ است از آسمان که سرازیر میشود
روی زمین، مجال تکامل نمانده است
در پیچ و تابهای رسیدن به اوج خویش
غیر سقوط، غیر تنزّل نمانده است
احساس، خسته؛ عقل از او نیز خستهتر
باور کنیم جای تأمل نمانده است
جغرافیای حادثه را پاک کردهاند
بغداد و تلّ زعتر و کابل نمانده است
هر جمعه، میرسد که بشارت دهد به ما
چیزی به صبح روز تحول نمانده است
مهدی خلیلیان
در کنار بیکرانه
به ارتفاعی، دست یافتم
و در وسعت چشمهایش دل به انتظار سپردم
با زمزمه جاودانهاش
جادو شدم
و دلم را به آن دورترها بردم
من بودم و تنها خیال چشمهایش
در سفری غریبانه
تا بینهایت
تا رسیدن به سپیده...