ghaemiyeh.com
عنوان قراردادی : دعای مکارمالاخلاق .شرح
عنوان و نام پدیدآور : شرح دعای مکارمالاخلاق/اصغر صادقی .
مشخصات نشر : تهران: نبآ، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۴۱۲ ص.
شابک : :978-964-8323-80-1 ۳۷۰۰۰ ریال
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
موضوع : دعای مکارم الاخلاق -- نقد و تفسیر
موضوع : اخلاق اسلامی
شناسه افزوده : صادقی، اصغر، ۱۳۲۴ - ۱۳۸۷.
رده بندی کنگره : BP۲۷۰/م۷۰۴۲۲ص۲ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۷۷۴
شماره کتابشناسی ملی : ۱۹۳۳۰۳۹
شرح دعای مکارم الاخلاق
اصغـر صادقـی
« شرح دعای مکارم الاخلاق »
مؤلف : اصغرصادقی/لیتوگرافی: نور/ چاپ : الوان/ چاپ اول : 1389
شمـارگـان 1000: نـسخـه / قیمـت : 58000 ریـال / کـد : 135 / 201
ناشـر: انتشـارات نبـأ / تهـران، خیابان شریعتـی، روبـروی ملک،
خیابـان شبستـری، خیابان ادیبی شماره26 تلفکس77506602: ـ 77504683
شابک : 8 ـ 81 ـ 8323 - 964 ـ 978ISBN: 978 - 964 - 8323 - 81 - 8
سالیانی پیشتر از این، به انگیزهی یافتن نظرگاه پیشوایان دین پیرامون واژهی «تعصّب» سر در میان نهجالبلاغه آوردم و جویای رأی و کلام مولایم علی علیه السلام در این زمینه شدم. پس از کنکاشی کوتاه بخشی از خطبهی 234 حضرتش (خطبهی قاصعه) را یافتم. آن را نوشتم و در آن زمینهی خاصّ مورد نیاز به کار گرفتم. از آن زمان به بعد، هر چند موضوع را به ظاهر تمامشده دانستم؛ ولی در هر جا مناسبتی پیش میآمد، این سخن را به میان میآوردم تا آنجا که از آن بهرهها به فراوانی بردم. خلاصهی مطلب چنان بود که به خلاف تصوّر اوّلیّه که انتظار نفی تعصّب را داشتم، حضرتش کاربرد آن را به بیان شیوای خود در «مکارم اخلاق»، «محامد افعال» و «محاسن امور» روا دانسته بودند، سه تعبیر که در یک کلام همان «اخلاق پسندیدهی عملی» را در خاطر زنده میکرد. پیش از آن، همواره واژهی تعصّب در ذهن من بار منفی داشت. ادبیّات رایج روزنامهای نیز بر این باورِ نهچندان صحیح دامن میزد و یکصدا فرد را به فرار از آن فرا میخواند؛ امّا ژرفای سخن مولا را بهگونهای دیگر یافتم. بههرحال، آن روزها به همین مقدار بسنده
نموده کلام را پی نگرفتم؛ چرا که نیازم را در آن زمینهی مورد نظر به همین مختصر مرتفع دیده بودم.
سالها گذشت و تنها بهرهی من از این خطبه و کلام نورانی همان بود که بدان اشاره رفت. این زمان نیازی دیگر مرا به مطالعهی دعای «مکارم اخلاق» کشانید. در همان آغاز، آن را دریایی بیکرانه یافتم که صدفهای ناسفته در اعماق آن به فراوانی غلتان بود. به مصداق «آب در کوزه و ما تشنهلبان گِرد جهان میگردیم»، بر اینهمه دوری و مهجوری که تا آن زمان برایم پیش آمده بود، تأسّفی فراوان خوردم و رنجی به غایت بردم؛ بهویژه که شاهد کاستیهای فراوانی در خود و اطرافیانم در زمینههای اخلاق عملی بودم. چنین شد که حسّاس شدم و پیش رفتم. هر چه تاختم، میدان را گستردهتر یافتم. بر هر بلندا که جای گرفتم، چشماندازی دیگر بر من رخ نمود. هر پهنه که دَرنَوَردیدم، به پای قلّهای سر به فلک کشیده رسیدم و آنگاه که در اندیشهی پایان راه به فراز قلّه برآمدم، پهندشتی دیگر در نظر آمد. این بود و بود تا سرانجام چنان شد که با «بضاعت مزجاة» به راه افتادم. یادم از کلام امام امیرالمؤمنین علیه السلام آمد که پیش از این خاطرهاش را آوردم. دیگر بار روی بدان کردم؛ امّا نه چون سابق که تنها جویای واژهی «تعصّب» بودم؛ بلکه با این نیاز که حال که حضرتش اخلاق را زمینهای شایستهی تعصّبورزی دانسته، خود چه تعریفی بر آن دارد و چه حوزهای را بر آن میشناسد و خلاصه چگونه داد سخن داده است.
در نگرش آغازین دیدم که کلام مولایم گویی تعاریف خشک و بیروح معمول ذیل واژهی اخلاق را در هم ریخته و از یاد میبرد و خود حوزهی گستردهای را زیر عنوان اخلاق آورده که در فکر کسی نمیگنجد. علمای اخلاق با همهی زحمتها که کشیدهاند، هرگز اینچنین پای در میدان ننهادهاند که امام علی علیه السلام در آن پیروزمندانه فَرَس رانده است. دیدم که در بینش این بزرگمرد الاهی، اخلاق گاهی با تاریخ پیوند میخورد و گاهی با شخصیّتهای آن درمیآمیزد. به سرعت از حوزهی فردی و صِرف کنش و واکنشهای درونی پای بیرون نهاده مرزهای جامعه را درمینوردد. دیدم اخلاق، آنسان که حضرتش تعریف میکند اوج و حضیض تمدّنها را موجب میشود و بنای عبرت تاریخی را برپامیدارد. تا آنزمان ندیده و نشنیده بودم که اخلاق در کار بقا و فنای ملّتها مؤثّر افتد. امّا در سیر کلام آن عزیز دیدم که اخلاق با اعتقاد و عقل، دست در دست هم نهاده و پیوند گرفتهاند. خلاصه دیدم آنچه را در ظرف محدود خویش توانِ دیدن و دریافتن داشتم. حیفم آمد کار را رها کنم. جمعی شیفته را یافتم و در دورهای بالنّسبه طولانی یافتههای خود از این طرح جامع و زیبای اخلاقی را به مرور با آنان در میان نهادم و به بحث گذاشتم. این گفتوگوها حاصل را پُربارتر مینمود و شور و شوق آن عزیزان مرا هم بر سر کار آورد و نهایت چنان شد که این دفتر فراهم آمد. این مجموعه با نقل و توضیح بخشی از خطبهی 234 نهجالبلاغهـ که آن را «قاصعه» نامیدند؛ چرا که در کار کوبیدن و تحقیر شیطان شکل گرفتهـ آغاز میشود. آنگاه تلخیصِ یافتههایی از آن، خود مقدّمه برای توضیح دعای «مکارم اخلاق» صحیفه سجادیه میگردد.
در طول این مطالعه و تحقیق و تدوین، چه بسیار که اندوهی جانکاه درونم را در کام خود فرو میبرد که چرا ما ـ که به مراتب در پیروی این عزیزان، از دیگران شایسته تریم ـ اینچنین از تعالیم آنان بهدور ماندهایم؟ چرا رنگ و بوی آنان را نداریم و تا چند باید که بانگ و رنگ این و آن، ما را به خود مشغول دارد و از حقیقت دینـ که به تعبیر پیشوایانمان، جز اخلاق نیستـ دور بدارد؟ مگر ما پیرو آن دین نیستیم که بنیانگزار آن، اساس رسالتش را تکمیل
مکارم اخلاق دانسته و یارانش نیز، از رهگذر تربیت او دین را جز اخلاق ندانستهاند؟
در آن میانه که سر در سودای طرح و بحث این مسائل داشتم، عزیزی مرا گفت که ما در دانستن کم نداریم؛ بلکه در میدان عمل کم میآوریم. گفتمش که این نیز میوهی تلخ نهال مهجوری از واقعیّت آموختههای دینی ماست که پیوند میان علم و عمل را ـ آنسان که شاید و باید ـ برایمان اصولی و محکم نساخته است. نتیجه آن که از دانش و روش در دو وادیِ دور از هم بیهیچ ارتباط به یکدیگر، سخن میرانیم! چه بسیارند سخندانانی که در پهنهی سخن، سوارانی تیزتک و در صحنهی عمل، پیادگانی از راه ماندهاند! حال آنکه این مؤمنانندـ و نه کافرانـ که خدایشان خطاب میفرماید :
(یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لاتَفْعَلُونَ؟)
و آنان را هشدار میدهد که :
(کَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللهِ أنْ تَقُولُوا ما لاتَفْعَلُونَ)(1)
این نکته شایان دقّت است که نام کامل همین دعای امام سجّاد علیه السلام ـ که به شرح و بسطش پرداختهایمـ «مکارم الأخلاق و مرضی الأفعال» است.
آموزگاران الاهی ما، از همان آغاز خواستند که چنین باشیم. آنان کوشیدند تا از سر مِهر، بساط تربیتی جامعی برایمان بگسترانند تا در هیچیک از دو زمینه کم نیاوریم؛ ولی ما هر یک با ترفندهایی ویژهـ برخاسته از دنیاگراییِ خویشـ راهی دیگر پیش گرفته و نغمهای دیگر ساز نمودیم. شگفتا! با آنکه در عمل سر در راهی دیگر نهادهایم، باز هم به زبان، سخن از آنان میرانیم.
بگذریم، من این گام را برداشتم. لنگلنگان با آن پدر و این نوادهی گرامی و بس عزیز حضرتش همراه شدم. جایجای کلامشان را برگرفتم. کوشیدم تا نه از خود، بلکه به یاری کلام خودِ آنان و فرزندان پاکشان زبان توضیح برگشایم و راهی را که آنان خواستهاند، در حدّ توان خویش بنمایانم.
در این باب تا چه حد توفیق یافتهام؟ پرسشی است که خوانندهی گرامی عهدهدار تعیین میزان آن است. باشد که کاستیهای اخلاقی ما کاهش یابد و واقعیّتهای اعتقادی از ورای عملکرد روشن و صحیح ما چهره بنمایاند. در این صورت است که خردورزان با نظارهی ما، به نشان فروتنی و سرسپاری، سرِ تسلیم در پیشگاه پیشوایانمان فرود میآورند و از سر صدق میگویند: «آنان بودهاند که اینان را ساختهاند».
خدا را! که این مهم، جز با مدد الاهی و تلاشی فراگیر برخاسته از عمق جان فراهم نیاید؛ و امید که چنین گردد.
در پایان این مقال، بیان نکتهای را ضروری میدانم. بنا به طبیعت و بافتِ کلام، گاهی سخن رنگ و آهنگ پند به خود میگیرد و زبان به نصیحت گشاده میگردد و باید و نبایدها و شاید و نشایدها در میان میآید. آشنایان بر من خُرده مگیرند که «رطبخورده منع رطب چون کند؟» و نگویند که آشنای با این تعالیم، چرا خود چنین تهیدست و
1) صف (61): 2 ـ 3.
بیمایه مانده است؟ چرا که زبان قال و حال صاحب این قلم همنوا با خواجهی شیراز است که :
سیاهنامهتر از خود کسی نمیبینم چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود؟
از اینروست که خود را نیز به جدّ، نیازمندِ پندپذیری و بهره گیریِ عملی از این رهنمودها میدانم. در راستای عهدی درونی بر جبران کاستیهاست که آن امام همام را از سرِ درد و رنج و طلب و شوق و شور و تعب، به جان میخوانم و به آستان بلندش عرضه میدارم که :
تو کز «مکارم اخلاق» عالَمی دگری وفای عهد من از خاطرت بهدر نرود
والسّلام
اصغر صادقی
نوروز سال 1380 ه ـ ش
آغاز سال 1422 ه ـ ق
متن کلام امام امیرالمؤمنین علیه السلام درباره تعصّب و پیوند آن با مکارم اخلاق(1)
«[ 1] فَإنْ کانِ لابُدَّ مِنَ الْعَصَبیَّةِ، فَلْیَکُن تَعَصُّبُکُمْ لِمـَکارِمِ الْخِصالِ، وَ مَحامِدِ الاْفْعالِ، وَ مَحاسِن الاُْمُورِ، الَّتی تَفاضَلَتْ فیهَا الْمـَجْداءُ وَ النَّجْداءُ مِنْ بُیُوتاتِ الْعَرَبِ وَ یَعاسیبِ الْقَبائِلِ بِالاْخْلاقِ الرَّغیبَةِ، وَ الاْحْلامِ العَظیمَةِ، وَ الاْخْطارِ الْجَلیلَةِ، وَ الاْثارِ الْمـَحْمُودَةِ،
[ 2] فَتَعَصَّبُوا لِخِلالِ الْحَمْدِ: مِنَ الْحِفْظِ لِلْجِوارِ، وَ آلْوَفاءِ بِالذِّمامِ، وَ الطّاعَةِ لِلْبِرِّ، وَ الْمـَعْصِیَةِ لِلْکِبْرِ، وَ الاْخْذِ بِالْفَضْلِ، وَ الْکَفِّ عَنِ الْبَغْیِ، وَ الإْعْظامِ لِلْقَتْلِ، وَ الإْنْصافِ لِلْخَلْقِ، وَ الْکَظْمِ لِلْغَیْظِ، وَ آجْتِنابِ الْفَسادِ فِ ی الاْرْضِ.
[ 3] وَ آحْذَرُوا ما نَزَلَ بِالاُْمَمِ قَبْلَکُمْ مِنَ الْمـَثُلاتِ بِسُوءِ الاْفْعالِ، وَ ذَمیمِ الاْعْمالِ، فَتَذَکَّرُوا فِ ی الْخَیْرِ وَ الشَّرِّ أحْوالَهـُمْ، وَ آحْذَرُوا أنْ تَکُونُوا أمْثالَهـُمْ.
[ 4] فَإذا تَفَکَّرْتُمْ فی تَفاوُتِ حالَیْهِمْ فَالْزَمُوا کُلَّ أمْرٍ لَزِمَتِ الْعِزَّةُ بِهِ شَأْنَهُمْ، وَ زاحَتِ الاْعْداءُ لَهُ عَنْهُمْ، وَ مُدَّتِ الْعافِیَةُ فیهِ عَلَیْهِمْ، وَ آنْقادَتِ النِّعْمَةُ لَهُ مَعَهُمْ، وَ وَصَلَتِ الْکَرامَةُ عَلَیْهِ حَبْلَهُمْ: 2
[ 5] مِنَ الاْجتِنابِ لِلْفُرْقَةِ، وَ اللُّزُومِ لِلاُْلْفَةِ، وَ التَّحاضِّ عَلَیْها، وَ التَّواصِ ی بِها، وَ آجْتَنِبُوا کُلَّ أمْرٍ کَسَرَ فِقْرَتَهُمْ، وَ أوْهَنَ مُنَّتَهُمْ، مِن تَضاغُنِ الْقُلُوبِ، وَ تَشاحُنِ الصُّدُورِ، وَ تَدابُرِ النُّفُوسِ، وَ تَخاذُلِ الاْیْدِی.
[ 6] وَ تَدَبَّرُوا أحْوالَ الْماضینَ مِنَ الْمـُؤْمِنینَ قَبْلَکُمْ، کَیْفَ کانُوا فی حالِ الَّْتمحیصِ وَ الْبَلاءِ؟
[ 7] ألَمْ یَکُونُوا أثْقَلَ الْخَلائِقِ أعْباءً، وَ أجْهَدَ الْعِبادِ بَلاءً، وَ أضْیَقَ أهْلِ الدُّنْیا حالا؟ اَتَّخَذَتْهُمُ الْفَراعِنَةُ عَبیدآ، فَسامُوهُمْ سُؤءَ الْعَذابِ، وَ جَرَّعُوهُمُ الْمـُرارَ، فَلَمْ تَبْرَحِ الْحالُ بِهِمْ فی ذُلِّ الْهَلَکَةِ، وَ فَهْرِ الْغَلَبَةِ: لایَجِدُونَ حیلَةً فِ ی امْتِناعٍ، وَ لا سَبیلا إلی دِفاعٍ،
[ 8] حَتّی إذا رَأی اللهُ ـ سُبْحانَهُـ جِدَّ الصَّبْرِ مِنْهُمْ عَلَی الاْذی فی مَحَبَّتِهِ، وَ الإْحْتِمالِ لِلْمـَکْرُوهِ مِنْ خَوْفِهِ، جَعَلَ لَهُمْ مِنْ مَضایِقِ الْبَلاءِ فَرَجآ، فَأبْدَلَهُمُ الْعِزَّ مَکانَ الذُّلِّ، وَ الاْمْنَ مَکانَ الْخَوْفِ، فَصارُوا مُلُوکآ حُکّامآ، وَ أئِمَّةً أعْلامآ، وَ قَدْ بَلَغَتِ الْکَرامَةُ مِنَ اللهِ لَهُمْ، ما لَمْ تَذْهَبِ الاْمالُ إلَیهِ بِهِمْ،
[ 9] فَانْظُرُوا کَیْفَ کانُوا حَیْثُ کانَتِ الأمْلاءُ مُجْتَمِعَةً، وَ الاْهْواءُ مُوْتَلِفَةً، وَ الْقُلُوبُ مُعْتَدِلَةً، وَ الاْیْدِی مُتَرادِفَةً، وَ السُّیُوفُ مَتَناصِرَةً، وَ الْبَصائِرُ نافِذَةً، وَ الْعَزائِمُ واحِدَةً؟! ألَمْ یَکُونُوا أرْبابآ فی أقْطارِ الاْرَضینَ، وَ مُلُوکآ عَلی رِقابِ الْعالَمینَ؟ فَانْظُرُوا إلی ما صارُوا إلَیهِ فی آخِرِ أُمُورِهِمْ حینَ وَقَعَتِ الْفُرْقَةُ، وَ تَشَتَّتِ الاُْلْفَةُ: وَ آخْتَلَفَتِ الْکَلِمَةُ وَ الاْفْئِدَةُ، وَ تَشَعَّبُوا مُخْتَلِفینَ، وَ تَفَرَّقُوا مُتَحارِبینَ، قَدْ خَلَعَ اللهُ عَنْهُمْ لِباسَ کَرامَتِهِ، وَ سَلَبَهُمْ غَضارَةَ نِعْمَتِهِ، وَ بَقِیَ قَصَصُ أخْبارِهِمْ فیکُمْ عِبْرَةً لِلْمـُعْتَبِرینَ مِنْکُمْ.»(2)
[ 1 ] و اگر قرار است تعصبی در کار باشد باید به خاطر اخلاق پسندیده، افعال نیک، و کارهای خوب باشد، همان افعال و اموری که افراد باشخصیت و شجاعان خاندان عرب و سران قبائل در آنها بر یکدیگر برتری میجستند.
یعنی اخلاق پسندیده، اندیشههای بزرگ، مقامهای بلند و آثار ستوده (در اینها تعصب به خرج دهید).
[ 2 ] تعصبهای شما برای خصلتهای ارزشمند، حفظ حقوق همسایگان؛ وفا به پیمانها؛ اطاعت کردن نیکیها، سرپیچی از تکبر، جود و بخشش داشتن، خودداری از ستم، وحشت از قتل نفس، انصاف درباره مردم؛ فرو خوردن خشم ... و دوری و اجتناب از فساد در زمین باشد.
[ 3 ] بنابراین از کیفرهائی که در اثر کردار بد و کارهای ناپسند بر امتهای پیشین واقع شده برحذر باشید، و حالات آنها را در خوبیها و سختیها همواره به یاد آرید. نکند شما مانند آنان باشید:
[ 4 ] پس آنگاه که در تفاوت حال آنان به هنگامی که در خوبی بودند و زمانی که در شر و بدی قرار داشتند اندیشه نمودید به سراغ کارهائی روید که موجب عزت و اقتدار آنان شد، دشمنان را از آنان دور نموده، عافیت و سلامت به آنها روی آورد، نعمت را در اختیارشان قرار داد؛ و کرامت و شخصیت باعث پیوند اجتماعی آنان شد.
[ 5 ] یعنی از تفرقه و پراکندگی اجتناب ورزیدند و بر الفت و هم گامی همت گماشتند، و یک دیگر رابه آن توصیه و تحریص نمودند.
از هر کاری که ستون فقرات آنها را در هم شکست و قدرت شان را سست کرد اجتناب ورزید، یعنی از کینههای درونی، بخل و حسادت و پشت کردن به هم و ایجاد فتوروسستی بین جامعه سخت دوری گزینید.
[ 6 ] درشرح حال مؤمنان پیشین تدبیر کنید که چگونه در حال آزمایش و امتحان بودند!
[ 7 ] آیا بیش از همه، مشکلات بر دوش آنان نبود؟ و آیا بیش از همه مردم در شدت و زحمت نبودند؟ و آیا از همه جهانیان در تنگنای بیشتری قرار نداشتند؟ فرعونها آنان را برده خویش ساخته بودند و همواره در بدترین شکنجهها قرار داشتند تلخیهای روزگار را به آنها چشاندند، و این همچنان با ذلت هلاکت و مقهوریت ادامه داشت.
نه راهی داشتند که از این وضع سرباز زنند، و نه طریقی برای دفاع از خود مییافتند.
[ 8 ] تا آنگاه که خداوند، جدیت و استقامت و صبر در برابر ناملایمات بخاطر محبتش و تحمل ناراحتیها از خوف و خشیتش را در آنها یافت، در این موقع از درون حلقههای تنگ بلا، راه نجاتی برایشان گشود و ذلت را به عزت و ترس را به امنیت تبدیل کرد، یعنی آنها را حاکم، زمامدار و پیشوا گردانید. آن قدر کرامت و احترام از ناحیه خداوند به آنان رسید ...
که حتی خیال آن را هم در سر نمیپروراندند.
[ 9 ] بنگرید آنها چگونه بودند هنگامی که جمعیتهایشان متحد، خواستهها متفق، قلبها و اندیشهها معتدل، دستها پشتیبان هم، شمشیرها یاری کننده یکدیگر، دیدها نافذو عزمها و مقصودهاشان همه یکی بود، آیا آنها مالک و سرپرست اقطار زمین نگردیدند؟ و آیا زمامدار و رئیس همه جهانیان نشدند؟!
از آنطرف به پایان کار آنان را نیز نگاه کنید: آن هنگام که پراکندگی در میان آنها واقع شد، الفتشان به تشتت گرائید، اهداف و دلها
اختلاف پیدا کرد؛ به گروهها متعددی تقسیم شدند، و در عین پراکندگی با هم به نبرد پرداختند، (در این هنگام بود) که خدا لباس کرامت و عزت از تنشان بیرون کرد، و وسعت نعمت را از آنان سلب نمود، تنها آنچه از آنها باقی مانده سرگذشت آنان است که در بین شما به گونه درس عبرتی برای آنها که بخواهند عبرت گیرند دیده میشود.
نگاهی کلّی(1)
امام علی علیه السلام در آغاز این بخش از خطبه، سخن از تعصّب به میان میآورد و یادآور میشود که اگر چارهای جز کاربرد آن نبود، تلاش کنید تا تعصّب خویش را در زمینهی ویژگیهای اخلاقی پسندیده جهت دهید و در آن راستا هدایت نمایید.
واژهی تعصّب عینآ در قرآن نیامده؛ امّا مشتقّات و کلمات مرتبط با آن جمعآ در پنج آیهی قرآنی بهکار رفته است (چهار بار بهصورت عُصبه به معنی نیرومند و بک بار بهصورت عصیب به معنی سخت و بههم پیچیده). ریشهی این لغت «عَصَبْ» میباشد که به معنی «رگ» در لغت آمده است.
در مجموع، این لغت بیانگر نوعی تلاش سخت و بههمآمده و شدید در کارها را نشان میدهد، به حدّی که انسانِ دارای چنین حالتی را «متعصّب» میگویند. آیا واژهی تعصّب، آنچنان که در فرهنگ ما جلوه دارد، در منطق دین نیز منکوب است؟ پاسخ این است که این امر مطلق نیست؛ بلکه اگر این شدّت و حدّت در زمینههای مثبت بهکار گرفته شود، ممدوح و در غیر اینصورت مذموم است. امیرالمؤمنین علیه السلام در قسمتهای پیشین همین خطبه بهگونهای تعصّبات بیمورد و ناروای طبقاتی از مردم را برشمرده و آن را نکوهش کرده است.
در بیان دیگری آنحضرت میفرمایند :
«إنْ کُنْتُم لا مَحالَة متعصّبین فَتعَصَّبُوا لنصرَة الحق و إغاثَة الملهوف.»(2)
«اگر ناگزیر باید متعصّب باشید، برای یاری حق و کمک به ناتوان تعصّب ورزید.»
این کلمات بیانگر این حقیقت انکارناپذیر است که انسان متعصّب، نوعآ زمام کار را از دست داده به، بیراهه کشانیده میشود. از اینرو، امام در آن خطابه میفرمایند : اگر چارهای جز کاربرد تعصّب در میان نبود، آن را مهار کنید و به این نیرو جهت درست بدهید و آن را در زمینههایی از قبیل اخلاق پسندیده، رفتار شایسته، کارهای نیکویی بهکار گیرید که بزرگان و برگزیدگان طوایف مختلف عرب بدانها بر یکدیگر برتری میجستند. آنگاه حضرتش این موارد برتری را زیر عناوین اخلاق برتر، عقلهای سرآمد، مراتب بلند، آثار پسندیده، یاری حق و سرانجام پناهدادن به بیپناهان مطرح مینماید.
در قرآن مجید، واژهی مشابه دیگری در این باب بهکار رفته است. این واژه، کلمهی «حمیّت» میباشد که تا حدود زیادی به لحاظ مفهوم و کاربرد و امکان جهتدادن مثبت و منفی به آن، با واژهی تعصّب همخوانی دارد. قرآن مجید میفرماید :
(إذْ جَعَلَ الَّذینَ کَفَرُوا فی قُلُوبهم الحَمیَّة حَمیَّة الجاهِلیَّة.)(1)
«زمانی که کافران در دلهای خود، «حمیت» قرار دادند، حمیت جاهلی.»
قید جاهلیّت در کنار این واژه جنبهی مذموم آن را نشان میدهد.(2)
امام صادق علیه السلام میفرماید :
«مَنْ تَعَصَّب أوْ تُعَصِّب لَهُ فَقَد خَلَع ربقة الإیمان مِن عُنقِه.»(3)
«کسی که تعصّب ـ بی منطق ـ ورزد یا ـ بی دلیل ـ برای او تعصّب ورزند، قید ایمان را از گردن خود به در آورده است.»
عبارت «ربقة الإیمان» در این روایت، بیانگر این واقعیّت است که دین برای دیندار، همانند زمامی است که او را در اختیار گرفته و خلع از این ربقه یعنی رهاشدن انسان به حال خود که خطری عظیم است.(4) هم ایشان در بیان دیگری به ثمرهی اخرویِ کاربردِ
تعصّب مذموم اشاره نموده و میفرماید :
«مَن کانَ فی قَلْبِهِ حَبَّة مِن خَرْدل مِنْ عَصبیّةٍ بَعثه الله تعالی یَوْمَ القیامَة مَعَ أعراب الجاهِلیَّة.»(5)
کسی که در دل، به اندازه یک دانه خردل عصبیّت داشته باشد، خدای تعالی در روز قیامت، او را با اعراب جاهلی بر میانگیزد.»
در روایات معصومین علیهم السلام شیطان بهعنوان «امام المتعصّبین» معرّفی شده؛ چرا که به فخرفروشی بر آدم همّت گماشت و بدینسان پایهگذار عصبیّت جاهلی گردید.
(فَافْتَخَرَ عَلی آدَم بِخَلْقِه وَ تَعَصَّبَ عَلَیهِ لاِصْلِهِ.)
«پس بر آدم به خلقت خود فخر فروخت و به دلیل اصل خود نسبت به او تعصّب ورزید.»
مولای متّقیان علیه السلام در این زمینه میفرمایند :
«فَعدو الله إمام المـُتعصّبین... الَّذی وَضَعَ العَصبیة.»(1)
«پس دشمن خدا (ابلیس) پیشوای متعصّبان است ... که عصبیّت را بنا نهاد.»
یعنی که بنیانگزار این عصبیّت مذموم، همان شیطان است و ریشهی آن فخرفروشی میباشد.
از امام سجّاد علیه السلام پیرامون عصبیت پرسیدند. حضرتش مطالبی به این شرح مطرح فرمودهاند :
«العصبیة الَّتی یاثم علیها صاحبها أن یَری الرَّجل شرار قومه خیرآ مِن خیارِ قوم آخرین. وَ لَیسَ مِن العَصبیة أن یحبّ الرَّجل قومه، و لکن مِن العصبیة أن یعین قومه علی الظّلم.»(2)
«آن عصبیّت که صاحبش بدان گنهکار میشود، همان است که انسان، افراد بدکارِ گروه خود را از نیکان گروه دیگر، بهتر بداند. اگر انسان گروه خود را دوست بدارد، در شمار عصبیّت نیست. بلکه در شمار عصبیّت، آن است که انسان، گروه خود را بر ظلم، یاری رساند.»
روشن است که حضرت سجاد علیه السلام در قسمت اوّل و بخش پایانی روایت، عصبیّت جاهلی و مذموم را تعریف میکنند که دارنده خود را به وادی گناه و ظلم میکشاند. اینکه او از رهگذر آن تعصّب، طایفهی خود را بهتر از نیکان قوم دیگری بداند و اینکه صرفآ به جهت همین وابستگی با قوم خویش همراه شده و ستم پیشه نماید. در عین حال اگر کسی طایفهی خویش را دوست داشت، به این دوستی تعصّب گفته نمیشود.
همچنین است حمیّت مذموم که به بیان امام صادق علیه السلام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نیز، از آن به خدا پناه میبرده است.
«کانَ رَسُول الله یَتعوّذ فی کُلّ یَوْم مِن سِتّ: من الشَّک وَ الشِّرک وَ الحمیّة و الغضب و البغی و الحسد.»(3)
«رسول خدا صلی الله علیه و آله چنان بود که هر روز از شش مورد به خدا پناه میبرد : شک، شرک، حمیّت، خشم، تجاوز به حقوق دیگران و حسد.»
باید دانسته شود که این رذائل اخلاقی در بسیاری موارد از همدیگر مایه و پایه گرفته، یکی دیگری را به دنبال خود میآورد و در نتیجه انسان از دامن یکی به دامن دیگری میافتد. مثلا انسان فخرفروش به ورطهی تعصّب مذموم میافتد. انسان حسود به بغی و تجاوز و تعدّی مبتلا میگردد. انسانی که حمیّت و تعصّب ناروا بهکار میبرد، دچار غضب و تندی ناروا میگردد. از اینرو، انسان باید بهگونهای عمل کند که اساسآ ریشهها و مقدّمات بروز این پلیدیهای اخلاقی را در خود بخشکاند؛ چرا که رفتن در این وادیها، لغزش و گرفتاری در ورطههای دیگر را بهدنبال خواهد داشت.
نکتهی جالب توجه آن است که مرحوم مجلسی موضوع «مساوی الأخلاق» را در کتاب ایمان و کفرِ مجموعهی ارزندهی بحارالأنوار جای داده است. چرا که این سیّئات اخلاقی میتواند انسان مؤمن را تا مرز کفر به دنبال خود بکشاند. این نکته نشاندهندهی اهمّیّت و ارج و قدر مباحث اخلاقی است که پایبندی به اصول آن میتواند انسان را در بلندای ایمان قرار دهد و بدینسان اعتقادات او را محافظت نماید. این خود به روشنی نشان از پیوند میان دو مقولهی اخلاق و اعتقادات در مکتب نورانی اسلام دارد.
امیرالمؤمنین علیه السلام در ادامه میفرماید :
«فَتَعَصَّبُوا لِخِلالِ الْحَمْدِ: مِنَ الْحِفْظِ لِلْجِوارِ، وَ آلْوَفاءِ بِالذِّمامِ، وَ الطّاعَةِ لِلْبِرِّ، وَ الْمـَعْصِیَةِ لِلْکِبْرِ، وَ الاْخْذِ بِالْفَضْلِ، وَ الْکَفِّ عَنِ الْبَغْیِ، وَ الإْعْظامِ لِلْقَتْلِ، وَ الإْنْصافِ لِلْخَلْقِ، وَ الْکَظْمِ لِلْغَیْظِ، وَ آجْتِنابِ الْفَسادِ فِ ی الاْرْضِ.»
در این بخش، امام علیه السلام یازده زمینه را شایستهی تعصّبورزی برمیشمارد که با توجّه به مطالب بیان شده، نمونههایی از تعصّب ممدوح است. این سرفصلها عبارتند از :
1ـ خلال الحمد : خصلتهای پسندیده و ارزشمند.
2ـ الحفظ للجوار : رعایت حقوق همسایه.
3ـ الوفاء بالذمام : وفای به عهد.
4ـ الطّاعة للبرّ : فرمانبریِ نیکان.
5ـ المعصیة للکبر : عصیانِ گردنکشان.
6ـ الأخذ بالفضل : فراگیریِ احسان.
7ـ الکفّ عن البغی : خود نگهداری از سرکشی و تجاوز.
8 ـ الاعظام للقتل : مهمدانستن قتل و خونریزی.
9ـ الإنصاف للخلق : به انصاف با مردم عملنمودن.
10ـ الکظم للغیظ : خشم را فروبردن.
11ـ اجتناب الفساد فی الأرض : دوری جستن از تباهکاری در زمین.
با نگرش به زمینههایی که مولا علی علیه السلام از آن سخن به میان آوردهاند، موارد زیر را بهروشنی میتوان بهدست آورد :
ة اخلاق و عمل بهشدّت با هم مرتبط و بههم آمیخته است.
ة اخلاق فردی و جمعی توأماً مطرح میشود.
ة اخلاق پسندیده صرفآ عمل شخصی نیست و این تلقّی نادرست از اخلاق میباشد.
ة اخلاق پسندیده ضرورتآ افتادگیِ بیحساب و هدف نیست؛ بلکه تلاش، مبارزه، معارضه و مقاومت را نیز میطلبد.
ة تمام جنبههای منفی میتواند در زمینههای مثبت بروز کند و باید که چنین باشد.
ة همهی اینها باید مقدّمهای برای پرهیز از تباهی در زمین قرار گیرد. ضرورت این واقعیت را قرآن مجید یادآور شده و میفرماید :
(فَلَوْلا کانَ مِنَ القُرون مِن قَبْلکُم أولوا بقیَّة ینهُونَ عَنَ الفساد فی الاْرْض إلّا قلیلا ممَّن أنجینا منهُم.)(1)
یعنی که صاحبان اخلاق پسندیده ـ با مفهومی آنچنان گسترده که بدان اشاره رفت ـ در منطق قرآن خردمندانی هستند که خود پیشقراولان مبارزهی بیامان با گسترش تباهی در زمین میباشند. این خود از یکسو تعریف جامعی از اخلاق بهدست میدهد و از سویی دیگر اثر و نقش آن را در جامعه آشکار میسازد.
با اندک دقّت میتوان گستره و واقعنگری در این کلام نورانی را به خوبی بهدست آورد. برای نمونه اگر وفای بر عهد بهعنوان عرصهای در زمینهی اخلاق پسندیده بیان شده، گسترهای فراگیر دارد، از وفاداری نسبت به پیمانهای متداول میان اشخاص و پایبندی به قراردادها تا بلندای (ألَم أعهد إلیکُم یا بَنی آدَم ألّا تَعبدُوا الشَّیطان)(2).
فرمانبریِ نیکان ضرورت شناختِ نیکی و نیکان را یادآور میشود که «اعرف الحق تعرف أهله»(3). روی دیگر سکّه عصیان و رویارویی با گردنکشانِ متکبّر و نفی تکبّر،
پیام «التَّکبّر مَع المتکبّر عبادة» را زنده میکند.
در این عبارات، دو واژهی برّ و کبر بهجای بارّ و متکبّر نشسته، تا نیکوییِ مجسّم و تکبّرِ مجسّد را در خاطر آورد. خود نگهداری از تجاوز و سرکشی توصیه شده، امّا در عین حال، آنجا که لازم باشد در راه برقراری صلح و صفا میان دو گروه از مؤمنان باید چنین بود و چنین کرد که :
(فَإن بغت إحداهُما عَلَی الاْخری فَقاتلُوا الَّتی تبغی حتَّی تفیء إلی أمرِ الله...)(4)
«اگر یکی از آن دو گروه بر دیگری دست تجاوز دراز کرد، با تجاوزگر بجنگید تا به امر خدا بازگردد.»
حرمت خون انسانها مورد تأکید قرار گرفته، امّا در عینحال مقابله با دشمنان خداـ آنجا که هیچ منطق و بیانی سدّ راه تجاوز و تعدّی آنان نگرددـ به فطرت انسانی و فرمان عقل، و دستور (قاتلوا المشرکین کافة کما یقاتلونکُم کافة)(5) امری کاملا منطقی،
طبیعی و روشن نماید.
همین سان فروبردن خشم، نه توصیهی همگانی و همهجایی بی هیچ مراعات سمت و سوی آن است؛ چرا که میبینیم گویندهی همین کلام، یار فداکارشـ ابوذر غفاریـ را در هنگام تبعید به رَبَذهـ علیرغم قدغنسازی نظام خلافتـ بدرقه مینماید، آنگاه با جملهی: «إنَّکَ غَضبت لِلّه فارج من غضبت له» مواضع سخت و خشمگینانهی او را در رویارویی با انحرافات نظام و کارگزار اصلی آنـ عثمانـ تأیید میکند.
1) هود (11): 116.
2) یس (36): :60 (آیا با شما پیمان نبستم ـ ای فرزندان آدم ـ که شیطان را نپرستید؟)
3) طرائف :1 136؛ روضة الواعظین :1 31؛ ارشاد القلوب :2 296؛ بحارالانوار :40 :125 حق رابشناس تا اهل آن را بشناسی.
4) حجرات (49): 9.
5) توبه (9): :36 (با تمام مشرکان بجنگید، همان گونه که تمام آنان با شما میجنگند.)
اینهمه بدان روی آورده شد که روشن شود کاربرد اصول اخلاقی در زندگی فردی و اجتماعی لزومآ افتادگیِ بیجهت و بیتفاوتی نسبت به مسائل اجتماعی و تنها اکتفا به خود را نمیطلبد؛ بلکه اخلاق، عرصهی گستردهای است که تمام فکر و عمل انسانِ متخلّق به این اصول را پوشش میدهد.
امام علیه السلام در ادامهی سخن، با گشودنِ راهی به گذشته و گذشتگان؛ ضرورت مطالعه، الهام و عبرتگیری از سرنوشت آنان را در دو زمینهی اخلاق و عمل یادآور شده، میفرمایند :
«وَ آحْذَرُوا ما نَزَلَ بِالاُْمَمِ قَبْلَکُمْ مِنَ الْمـَثُلاتِ بِسُوءِ الاْفْعالِ وَ ذَمیمِ الاْعْمالِ، فَتَذَکَّرُوا فِ ی الْخَیْرِ وَ الشَّرِّ أحْوالَهـُمْ، وَ آحْذَرُوا أنْ تَکُونُوا أمْثالَهـُمْ.»
«بر حذر باشید از آنچه پیش از شما بر امّتها فرود آمد، از کیفرها به کردارهای بد و کارهای نکوهیده. پس در خیر و شرّ احوال آنها را یاد آورید، هشدار که مانند آنها نباشید.»
میبینیم که با اینکه موضوع بحث اخلاق است، امّا امام علیه السلام بسیار فراتر از این حوزه رفته، گام به سوی تاریخ برمیدارد و موضوع «مَثُلات» یعنی عبرتگیری را مطرح مینماید. این نکته قابلتوجّه است که اخلاق در این مکتب، مجموعهای دستورالعمل و تذکّر خشک و ساده نیست؛ بلکه سیاق و راه و روش تربیتیِ فراگیر در تمام حوزههای فرد و اجتماع است.
«مَثُلة» در لغت به معنی عقوبت و نیز کاری که بدان عبرت گیرند، معنی شده است.(1)
امام علیه السلام در نهجالبلاغه، علاوه بر این مورد در سه موضع دیگر نیز این لغت را بهکار برده که دقّت در آنها شایان توجّه است.
در خطبهی دوم، از جمله ابزار کار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و شیوههای تبلیغی آنحضرت را تکیه بر این امر دانسته و میفرماید که کار حضرتش «تحذیرآ بِالآیات وَ تَخویفآ بِالمـثلات» «هشدار دادن به آیات و در امان نداشتن از کیفرها.» بود.
در خطبهی شانزدهم، مصونماندن از لغزش و سقوط را در پیوند با موضوع عبرتگیری از حوادث دانسته و میفرمایند :
«مَن صرحت لَه العبر عمّا بَینَ یَدَیه مِنَ المـثلات حجزته التّقوی عَن تقحّم الشّبهات.»
«کسی که عبرتها برایش به صراحت، کیفرها را بیان دارد، تقوا او را از ورود در شبهاها باز میدارد.»
در خطبهی یکصد و چهل و هفت، در بیان رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و آوردههای حضرتش در جهت هشدار مردم معاصر خویش، میفرماید که آنحضرت به مردم نشان داد که :
«کَیفَ محق من محق بالمـثلات و احتصد من احتصد بالنَّقمات.»
«چگونه کسانی به کیفرها نابود شدند و به عذابها درو گردیدند.»
1) بحارالانوار :86 304.
از این مطالب بهدست میآید که باید :
اوّلا: تاریخ گذشته و اقوام آن را به دقّت مطالعه کنیم.
ثانیآ: نقاط ضعف و قوّت تمدّنها را شناسایی کنیم.
ثالثآ: از آنچه بر ایشان رفته عبرت گیریم.
رابعآ: تلاش کنیم تا همانند آنان نبوده و خود موجب عبرت آیندگان نباشیم.
با توجّه به موارد چهار گانهی بالا، از گفتار حضرت چنین بهدست میآید که نتیجهی این عبرتگیری، مصونماندن از سرنوشت بد آنان است.
به این نکته نیز باید توجّه داشت که این عبرتگیری صرفآ در موارد منفی نیست؛ بلکه برداشت و دریافت صحیح از کارهای خیر را نیز در بر میگیرد. به مصداق جملهی «فَتَذَکَّرُوا فی الخیر و الشَّر أحوالهُم» باید از این دیدگاه نیز تاریخ گذشتگان را مورد مطالعه قرار داد.
آنگاه امام علیه السلام در ادامهی سخن به آموزش عملی دقیق در این زمینه پرداخته و میفرمایند :
«فَإذا تَفَکَّرْتُمْ فی تَفاوُتِ حالَیْهِمْ، فَالْزَمُوا کُلَّ أمْرٍ لَزِمَتِ الْعِزَّةُ بِهِ شَأْنَهُمْ، وَ زاحَتِ الاْعْداءُ لَهُ عَنْهُمْ، وَ مُدَّتِ الْعافِیَةُ فیهِ عَلَیْهِمْ، وَ آنْقادَتِ النِّعْمَةُ لَهُ مَعَهُمْ، وَ وَصَلَتِ الْکَرامَةُ عَلَیْهِ حَبْلَهُمْ.»
«وقتی بیندیشید در تفاوت حالات آنها، پس ملتزم شوید به هر کاری که عزّت با شأن آنها همراه شد، دشمنان را از آنان دور ساخت، در آن دوره عافیت بر آنها دوام یافت، نعمت به آنها تسلیم شد، و کرامت رشته خود را به گردن آنها آویخت.»
نخستین مطلبی که در سیاق کلّی عبارت بهچشم میخورد، پیوند تفکّر و تعهّد است که با دقّت در دو واژهی «تفکّرتم» و «الزمُوا» (فکر کنید و پایبند شوید) به دست میآید. امام علی علیه السلام در این عبارت ضرورت کاربرد اندیشه در دو روی سکّهی حیات اجتماعی انسانها را بهمنظور عبرتگیری یادآور میشود.
نکتهی دیگری که قبلا هم به آن اشاره رفته، آن است که با توجّه به راستای بحث، مجدّدآ این واقعیّت را میبینیم که اخلاق از آن حالت فردی و درونی به مراتب فراتر رفته و تا مرز تاریخ پیش میرود.
امام علیه السلام در بیان زمینههای اصلی این عبرتگیری، بعد از تفکّر موارد پنج گانهی زیر را برمیشمارد و سرانجام، فرد را به تعهّد بر کاربرد پس از شناخت آن عوامل فرا میخواند. آن موارد عبارتاند از :
1ـ شناخت موجبات عزّت آن اقوام.
2ـ دریافت عواملی که دشمن را از آنان قرار میداد.
3ـ عواملی که سلامت و دوام آن مردم را سبب میشد.
4ـ شناخت عواملی که سبب وفور نعمت برای آنان گردید.
5ـ دقّت در آنچه برای ایشان وحدت و سربلندی بهدنبال آورد.
دستآورد این عبرتگیری، آنگاه که به راستی با دو عنصر تفکّر و عمل همراه شد، آن است که فرد عزّت یافته، دشمن از او خواهد گریخت، از سلامت برخوردار گردد، غرق نعمت میشود و سرانجام سربلندی و کرامت، نصیب
او خواهد گردید.
آنچه گذشت، جنبههای مثبت این عبرتگیری و پیآمد آن بود. در مقابل، عوامل منفی نیز وجود دارد که باید از آنها برحذر بود. تنها در این حالت است که دو نیروی مکش و رانش ـ که نتیجهی آن حرکت تعادلی است ـ در رفتار فردی و جمعی آشکار گردیده و اثرگذار میشود. امام علی علیه السلام این عوامل را چنین برمیشمارد :
«مِنَ الاْجتِنابِ لِلْفُرْقَةِ، وَ اللُّزُومِ لِلاُْلْفَةِ، وَ التَّحاضِّ عَلَیْها، وَ التَّواصِ ی بِها، وَ آجْتَنِبُوا کُلَّ أمْرٍ کَسَرَ فِقْرَتَهُمْ، وَ أوْهَنَ مُنَّتَهُمْ.»
پرهیز از جدایی، تعهّد بر همراهی، ترغیب به اُلفت، توصیه به وحدت، دوری از عوامل شکستآفرین و پرهیز از عوامل سستیزا، راه گریز و بر حذر ماندن از عوامل منفی اثرگذار را نشان میدهد. حضرتش آنگاه که میخواهد عناصر سستیزا را بیان فرماید، آن را در چهار مورد کینهتوزی، دشمنیِ درونی، رویگردانی از هم، دستبهدست هم ندادن خلاصه مینماید، بدینترتیب که :
«مِن تَضاغُنِ الْقُلُوبِ، وَ تَشاحُنِ الصُّدُورِ، وَ تَدابُرِ النُّفُوسِ، وَ تَخاذُلِ الاْیْدِی.»
آنچه در این بخش از کلام مولای متّقیان علیه السلام مطرح گردیده، میتوان در موارد پنج گانهی زیر خلاصه کرد :
1ـ پیوند تفکّر و عمل و بیحاصلیِ یکی بدون دیگری.
2ـ ضرورت عبرتگیری.
3ـ شناخت زمینههای این عبرت و حرکت در آن مسیر.
4ـ توجّه به دستآوردهای مثبت این عبرت.
5ـ شناخت زمینههای شکست و سستیزا در این راستا.
چنین مردمی را با این ویژگیها در کجا میتوان دید؟ مراجعه به تاریخ پیشینیان و بررسی احوال گذشتگان، زمینهی روشنی برای دیدن هر دو روی سکّهی توفیق و شکست، سعادت و شقاوت، رفاه و تنگدستی، امنیّت و ناامنی، آرامش و طغیان و... بهدست میدهد. قرآن مجید به این حقیقت گویاست، آنجا که میفرماید :
(وَ ضَرَبَ الله مَثلا قَریَةً کانت آمنة مطمئنَّة یَأتیها رزقها رغدآ مِن کُلّ مَکان فَکفرت بانعم الله فَأذاقها الله لباس الجوع و الخوف بِما کانُوا یصنعُون.)(1)
«و خداوند، مثل میزند: قریهای امن و آرام، که روزیِ آن پیوسته از هرجا میرسید. آنان به نعمتهای الهی کفر ورزیدند. پس آنگاه خداوند، طعمِ گرسنگی و ناامنی را به آنان چشانید، به دلیل کارهایی که مرتکب میشدند.»
و نیز میفرماید :
(ألَم تَرَ إلَی الَّذینَ بَدّلُوا نعمتَ الله کُفرآ و أحلُّوا قومهم دار البَوار.)(2)
«آیا نمینگری به کسانی که نعمت خدا را دگرگون ساختند به کفران، و گروه خود را در جایگاه هلاکت (دوزخ) جای دادند؟»
بنا به تفاسیر مختلف (از جمله کشّاف و بیضاوی) مراد از این آیه، دو روی تاریخ مکّه در هنگام ظهور اسلام و دوران هجرت پیامبر از آن شهر است که آن ایّام مرکز جذب سرمایه و افراد و اموال بود و سپس به علّت کفران نعمت، از جمله معارضه با پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم دچار انواع گرفتاریها و ذلّت و یکدوره جنگ و خونریزی و ناامنی گردید.
سیّدالوصیّین علیه السلام با چنین زمینهای به بیان خویش ادامه میدهد و میفرماید :
«وَ تَدَبَّرُوا أحْوالَ الْماضینَ مِنَ الْمـُؤْمِنینَ قَبْلَکُمْ، کَیْفَ کانُوا فی حالِ الْتـَّمحیصِ وَ الْبَلاءِ.»
«در احوال گذشتگان مؤمن پیشین تدبّر کنید، چگونه در حال آزمون و ابتلا بودند. »
باید حال و روز مؤمنان ایّام گذشته را مورد مطالعه قرار داد و بهدرستی دریافت که آنان در دو حالت «تصفیّه و آزمایش» چگونه بودند.
در اینجا مناسب چنان است که دربارهی دو واژهی تمحیص و بلاء، با تفصیل افزونتری دقّتنظر شود تا آگاهی بیشتری در زمنیهی تدبّری که مورد توصیهی حضرت امیر علیه السلام قرار گرفته، بهدست آید.
«تمحیص» : این واژه در لغت به معنی تقطیر و تصفیه آمده است. به بیان امام حسین علیه السلام مؤمن همواره در معرض این جداسازی و ابتلا قرار دارد، آنجا که میفرمایند :
«النّاس عبید الدّنیا، وَ الدّین لعق علی السنتهم، یحوطونه ما درّت به معایشهم. فإذا محّصوا بالبلاء قلّ الدّیانون.»(1)
مردم بندگان زرخرید دنیایند و دین چونان بار اضافی بر زبان آنان نشسته است. مادام که این دین دکان زندگی و تأمین معاش آنان باشد، بدان پایبندند و آنگاه که بساط آزمون و جداسازی گسترده آید، دینداران واقعی بسیار اندکاند.
امام علی علیه السلام خود در بیانی دیگر، ثمرات و آثار این تمحیص و تصفیه را به تفصیل بیان مینماید آنجا که میفرماید :
«وَ اعلَمُوا ان عبادالله المـُستحفظین علمه یصونون مصونه و یفجّرُونَ عیونه و یتواصلون بالولایَة و یتلاقُونَ بالمحبّة و یتساقون بکأس رویه و یجدرون بریّة لاتشوبهم الریبة و لا تُسرع فیهم الغیبة علی ذلک عقد خلقهم و أخلاقهم، فعلیه یتحابّون و به یتواصلون، فکانوا کتفاضل البذر ینتقی فیوخَذُ منه و یُلقی قد میزّه التخلیص و هذّبه التمحیص...»(2)
آگاه باشید که نگاهبان علم الاهی چنین هستند :
ة حافظان آثار ارزشمندی هستند که باید محفوظ بماند.
ة تلاشی وافر در نمود هرچه بیشتر این علوم و آثار دارند.
ة بر اساس دوستی و محبّت با دیگران رابطه برقرار میسازند.
ة هم خود بهره میبرند و هم به دیگران بهره میرسانند.
ة از شکست و تردید و بدگمانی، خویش را ایمن میسازند.
ة از هجوم غیبت و بدگویی خود را محفوظ میدارند.
ة این ملکات فاضله با خُلق و خلق آنان در هم آمیخته است.
ثمرهی این خُلق و خوی ارزنده آن خواهد شد که :
ث به انتشار فرهنگ دوستی و محبّت میپردازند.
ث به گسترش رابطه و آمیزش اجتماعی مبادرت میورزند.
ث به بلندای برگزیدگی واصل میگردند.
ث و سر بلند از عرصهی تخلیص و تمحیص (پاکی و تصفیه) بیرون میآیند.
در یک نگاه ساده و اوّلیّه به سرفصلهای بالا، بهخوبی ارزشهایی چون تعهّد و عمل، مقبولیّت در جامعه، دستیابی به آرامش و سکونت خاطر و خیال و سرانجام احساس ایمنی برای طرف مقابل خود را نشان میدهد. مهمتر آنکه به بیان آنحضرت «عَلی ذلِکَ عقد خلقهم و أخلاقهم» (اینان خلق و اخلاقشان اینچنین شکل گرفته است.) این جمله نیز بار دیگر ریشه داشتن عرصهی گستردهی اخلاق در درون و ارائهی بیرونی آن را به روشنی یادآور میگردد.
آنچه در این بخش گفته آمد، در راستای تمحیص یعنی تصفیه و پاکشدن و خالصگردیدن بود که خود عرصهی گستردهای در حصول و وصول به اخلاق پسندیده است. بدینترتیب تدبّر در احوال اقوام مؤمن پیشین، از یکسو توان ارزیابی آنان در مواجهه با دو پدیدهی تصفیه و آزمون را بهبار میآورد و از دیگر سوی، رابطهی محاسن اخلاقی با وصول به بلندای تخلیص و تصفیه را میرساند. این عبارات در مجموع بر ضرورت استقرار ریشهای ملکات اخلاقی در کُنه وجود انسان تأکید مینماید.
بلاء: مراد از این واژه و نقش آن در بررسی احوال گذشتگان چیست، که امام علیه السلام در کنار واژهی تمحیص بیان میفرمایند؟
ریشهی این کلمه، بَلیَ به معنی فرسودهشدن است و در معانی امتحان، غم و اندوه بهکار رفته است. این سه معنی هر یک به عنایتی و با بازگشت به همان معنی اوّلیّه در کتب لغت مطرح گردیده است. به معنی امتحان بهکار رفته، از آن جهت که ممتحن فرد امتحانشونده را از بسیاریِ آزمون فرسوده مینماید. به معنی غم و اندوه آمده، بدان علّت که غم، بدن را کهنه و فرسوده مینماید. و سرانجام به معنی تکلیف آمده، چرا که بر بدن گران میآید و آن را میفرساید. قرآن مجید با همین نگرش میفرماید :
(وَ بَلَوناهم بِالحَسنات وَ السَّیِّئات لَعَلَّهُم یرجعون.)(1)
«آنها را باحسنات و سیئات آزمودیم، باشد که بازگردند.»
1) أعراف (7): 168.
و نیز میفرماید :
(و نبلوکم بِالشَّر و الخیر فتنة و إلینا تُرجعون.)(1)
«و شما را با شرّ و خیر میآزماییم، و به سوی ما بازگردانده میشوید.» یعنی که آزمون توأمان به نعمت و نقمت در جهان، امری جاری است و انسان باید ظرفیّت برخورد در هر دو زمینه را در خویش بهبار آورد. این هدف جز با تلاش وافر در درون و پرداختن به ملکات سازندهی اخلاقی و تجلّیدادن آن در بیرون، امکانپذیر نخواهد بود.
واژهی «فتنه» بیان دیگری از همان بلا و ابتلا است که پرداختن به آن نیز میتواند تا حدودی حوزهی مطلب را روشنتر نماید. فتنه در لغت به معنی امتحان و فَتَنَ در اصل یعنی: گذاشتن طلا در آتش برای گرفتن ناخالصیها و بهدستآوردن طلای خالص. سه واژهی فتنه، امتحان و اختبار، نظیر هم هستند.
قرآن مجید، اموال و اولاد را فتنه تلقّی کرده و میفرماید: (إنَّما أموالکم و أولادکم فتنة)(2) این بدان جهت است که مشکلات ناشی از این دو عامل، میتواند نقش اساسی
در زمینهی آزمون و نهایتآ تخلیص انسانـ در صورت سربلند بیرونآمدن از میدان آزمایشـ ایفا نماید. در بیان دیگر قرآن، از این افتنان به عنوان سنّت جاری الاهی یاد میشود، آنجا که میفرماید:
(أ حَسبَ النّاس أن یُترکُوا أن یَقُولُوا آمَنّا وَ هُم لایفتنون وَ لَقَدْ فَتنّا الَّذینَ مِن قَبلهم...)(3)
«آیا مردم پنداشتند که وقتی گفتند ایمان آوردیم، رها میشوند و آزموده نمیشوند؟ ما به راستی پیشینیان آنان را آزمودیم ...»
قرآن، گسترهی هستی و نعمتهای دنیوی را موضوع این آزمون بر میشمارد :
(إنّا جَعلنا ما علی الاْرض زینةً لَها لنبلوهم أیّهم أحسَن عَملا.)(4)
«ما تمام آنچه را که بر روی زمین است، زینت آن قرار دادیم، تا آنها را بیازماییم که کردار کدام یک از آنها نیکوتر است.»
واژهی بلا و مشتقّاتش در کلام امام علیه السلام فراوان بهکار رفته است. دقّت در برخی از آنها خالی از لطف نیست و بسیار آموزنده میباشد.
«مَن عَظِم صَغائر المصائب، ابتلاهُ الله بِکبارها.»(5)
«آنکس که مصائب کوچک را بزرگ بشمارد، خداوند او را به گرفتاریهای بزرگتر مبتلا مینماید (میآزماید).»
یعنی انسان باید در خود، توان و تحمّل به بار آورد و از مواجهه با مصیبت و رنج، هراسی به خود راه ندهد. روشن
است که این توان و تحمّل، امری درونی و از جمله ملکات اخلاقی است. همچنین میفرمایند که خداوند متعال:
«قَدَّر الاْرزاق، فکثّرها و قلَّلها و قسّمها عَلَی الضیق و السعة، فَعدّل فیها لیبتلی من أراد بمیسورها و معسورها و لیختبر بذلک الشّکرَ و الصَّبرَ من غنیّها و فقیرها.»(1)
«خداوند متعال، روزیها را اندازه گرفت، برخی از آنها را زیاد و پارهای را اندک قرار داد. و آنها را به تنگی و گشایش تقسیم کرد، آنها را تعدیل کرد تا کسانی را که میخواهد، به آسان و دشوارِ آن بیازماید و به این کار، از شکر و صبرِ غنیّ و فقیر آنها آگاه شود.»
براساس این حدیث، خداوند به گشادگی و تنگدستی، انسانها را میآزماید. در اینجا نیز آن چه میتواند انسان را از سرکشی و عصیان در گشادهدستی و کفران در تنگدستی مصون بدارد، توان اخلاقی است.
حضرتش در بیان دیگر، حقیقتی انکارناپذیر را یادآور میشوند که بروز تنگناها در زندگی، نوعآ نتیجهی عمل نادرست و گناهکارانه است؛ چرا که :
«إنَّ الله یبتلی عباده عند الأعمال السّیِّئة بنقص الثمرات و حَبس البرکات.»(2)
«خداوند، بندگان خود را در هنگام ارتکاب کارهای زشت، به کاهش ثمرهها و حبس برکتها میآزماید.»
به بیان حضرتش، امتحان، به منظور جداسازی سره از ناسره همواره جریان دارد و موضوع امتحان در بسیاری از موارد بر انسان مشخّص نیست. از جمله اموری است که در بیانی دیگر میفرماید :
«وَ لکن الله سبحانه یبتلی خلقه ببعض ما یجهلون اصله تمیزآ بالاختبار لهم.»(3)
«ولی خدای سبحان، آفریدگان خود را میآزماید به پارهای از آنچه اصل آن را نمیدانند، تا آنها را به اختیار (آزمون)، متمایز سازد.»
نتیجهی طبیعی این امر، ضرورت آمادگی مداوم برای حضور در صحنهی امتحان را در پی خواهد داشت. از اینرو امام علیه السلام در نامهی خود به معاویه یادآور میشوند که :
«وَ قد ابتلانی الله بِکَ وَ ابتلاکَ بی، فَجَعَلَ أحدنا حجّة عَلَی الاْخر.»(4)
«خداوند، مرا به تو و تو را به من آزمود، و هرکدام از ما را حجّت بر دیگری قرار داد.»
در منطق حضرت علی علیه السلام دنیا «دارٌ بالبلاء محفوفة و بالغدر معروفة»(5) تعریف
شده و متّقین به یکسانیِ حال در گرفتاری و آسودگیهای آن توصیف شدهاند که :
«نزلت أنفسهم منهم فی البلاء کالَّتی نزلت فی الرَّخاء.»(6)
«حالشان در دشواری و آسایش، یکسان است.»
در این منطق، اجر و بلا با هم پیوند دارند. چه بسا که سیل بلا از آنجا بر سر انسان سرازیر گردد که مورد عنایت و محبّت خداست :
«إنَّ عظیم الأجر مقارن عظیم البلاء، فَإذا أحَبَّ الله سبحانه قومآ ابتلاهم.»(1)
«پاداش بزرگ، با آزمون بزرگ همراه است. وقتی خدای سبحان گروهی را دوست بدارد، آنها را میآزماید و گرفتار میکند.»
همچنین موج بلا با هدف بیدارسازی تلقّی میگردد که :
«إذا رَأیت الله سبحانه یتابع علیک البلاء، فقد ایقظک.»(2)
«وقتی دیدی که خدای سبحان پیوسته بر تو بلا میفرستد، ـ بدان که ـ تو را بیدار میکند.»
و سرانجام، کمال ایمان پیوندی ناگسستنی با تلقّی صحیح از آسایش و گرفتاری دارد که :
2«لایکمُلُ إیمانُ المؤمن حتَّی یَعُدِّ الرَّخاء فتنةً وَ البلاء نعمةً.»
«ایمان مؤمن کامل نمیشود مگر آن که آسایش را آزمون ببیند و گرفتاری را نعمت بداند.»
بدان معنی که فرد، چنان توان و تحمّل اخلاقی در خود فراهم آورد که آسایش روزگار را زمینهی امتحان بدان و گرفتاری در آن را برای خود نعمت به شمار آورد.
خلاصهی این بخش آنکه بنا به فرمودهی امیرالمؤمنین علیه السلام در مطالعهی احوال پیشینیان، باید آنان را در دو حالت تمحیص و بلا مورد نظر قرار داد. دقّت در این بخش به ما میآموزد که :
1ـ امتحان و ابتلا سنّت جاری حق متعال است.
2ـ این سنّت در هر دو حالت نعمت و نقمت جاری است.
3ـ تقویت بنیهی اخلاقی، ظرفیّت رویارویی با همهگونه امتحان را بهبار میآورد.
4ـ بروز تنگناها در زندگی چهبسا که ثمرهی طبیعی آلودگیها باشد.
5ـ همواره باید آمادگیِ حضور در صحنههای مختلف آزمون را داشت.
6ـ نشان کمال ایمان، تلقّی صحیح از فتنه و بلاست.
7ـ بیداری ثمرهی طبیعی تحمّل بلاست.
8 ـ میان اجر و بلا و محبوبیّت نزد خداوند، نوعی رابطه برقرار است.
باید توجّه داشت که اساسآ نگرش امام علی علیه السلام در مطالعهی احوال گذشتگان، نگرشی خاص است و حضرتش روی نکات ویژهای پافشاری دارد که ضمن آموزندگی، حاوی نکات ارزندهای در مقولهی مردمشناسی و جامعهشناسی میباشد.
امام امیر المؤمنین علیه السلام با گذر بر احوال پیشینیان، برخی حوادث و وقایع را در سه زمینهی کلّی بر میشمارد: ویژگی عمدهی مردم، ویژگی عمدهی نظام و پیدایش بنبست در چارهجویی و رهایی. میفرماید :
«ألَم یَکُونُوا أثقل الخلائق أعباءً و اجهد العباد بلاء و اضیق أهل الدّنیا حالا؟ أتخذتهم الفراعنه عبیدآ، فساموهم سوء العذاب و جرّعوهم المرار، فلم تبرح الحال بهم فی ذل الهلکة و قهر الغلبة، لایجدون حیلة فی امتناع و لا سبیلا إلی دفاع...»
سیمای آن جامعه چنین بود: زندگی در زیر انواع مختلف فشارهای اجتماعی، قرار گرفتن مداوم در معرض بلا و ابتلا، دشواریِ گذران حیات در مقایسهی با مردم دیگر نقاط گیتی، اسارت در دست زورمداران، تحمّل انواع درد و عذاب و رنجها، تحمّل تلخیهای پیدرپی و مداومِ روش و منش نظام حاکم بر آنان؛ به گونهای که زیستن در خواریِ هلاکتگونه و تحمّل قهر و غلبه، توان هر نوع چارهجویی و رهیابی به دفاع از خود را از ایشان گرفته بود.
اینان به انگیزهی محبّت الاهی، شکیبایی و صبوری راستین پیشه نموده و به انگیزهی خوف الاهی به تحمّل ناملایمات پرداختند. سرانجام این دو عاملـ که دقیقآ ریشه در اخلاق فردی داردـ به یاری آنها شتافت و سبب شد تا گشایش چشمگیری پس از آن دورهی تحمّل درد و رنج برای ایشان فراهم آید.
«حتَّی إذا رأی الله سبحانه جد الصّبر منهم علَی الأذی فی محبَّته وَ الاحتمال للمکروه من خوفه، جعلَ لَهُم مِن مضایق البلاء فَرَجآ.»
محبّت خدا در آنان امید را زنده ساخت و خوف از خدا در ایشان، بیم بهبار میآورد؛ یعنی همان دو عامل سازندهای که اساس رسالت پیامبران را تشکیل میداد که :
(وَ ما نُرسل المـُرسَلینَ إلّا مُبشّرین و منذرین.)(1)
«ما پیامبران را نمیفرستیم، مگر آنکه بشارت دهنده و هشدار دهنده باشند.»
سرانجام این دو عامل مؤثّر افتاد و این دو نیروی مکش و رانشـ که دقیقآ اموری درونی و اخلاقی استـ کارساز شد و نشانههای این گشایش در زندگی اجتماعی آن مردم آشکار گردید. در نتیجه بهزودی ذلّت جای خود را به عزّت داد، امنیّت جایگزین ناامنی گردید و برای این مردم صبور و خداترس، قدرت و پیشوایی بهبار آورد :
«فَأبْدَلَهـُمُ الْعِزَّ مَکانَ الذُّلِّ، وَ الاْمْنَ مَکانَ الْخَوْفِ، فَصارُوا مُلُوکآ حُکّامآ، وَ أئِمَّـةً أعْلامآ.»
در اینجا مناسب چنان است که اشاره شود: حسّاسیّت شدید این موضع قدرت و پیشوایی یافتن، خود بهگونهای
1) انعام (6): 48.
همان قرارگرفتن در بوتهی آزمون الاهی است که موضعی بسیار سخت و حسّاس میباشد.
قرآن مجید میفرماید :
(ثُمَّ جَعَلناکُم خلائف فی الاْرض من بعدهم لننظر کیف تعملون.)(1)
«سپس شما را، پس از آنان در زمین جانشین گرداندیم تا ببینیم چگونه رفتار میکنید.»
قرآن با صراحت افزونتر یادآور میشود که :
(وَ هُوَ الَّذی جَعَلَکُم خلائف الاْرض وَ رَفع بعضکم فوق بعض درجات لیبلوکُم فیما آتاکم.)(2)
«و اوست که شما را جانشین زمین قرار داد، و برخی را بر پارهای دیگر برتری داد، تا شما را بیازماید در مورد آنچه (نعمت) به شما بخشیده است.»
خلاصه اینکه امّتها در این جایگزینیِ نظامها به شدّت زیر نظر تیزبین الاهی قرار دارند تا معلوم شود چگونه عمل میکنند و در بوتهی امتحان سنجیده شوند که آیا راه و رسم الاهی و انسانی را در پیش میگیرند، یا اینکه پس از تسلّط به سرعت به همان راه و روش پیشینیان خطاکار و ستمگر خویش باز میگردند.
امام علیه السلام در ترسیمی زیبا ابتدا عطایای خداوندی را بر آن مردم شکیبا و خداترس برمیشمارد و میفرماید :
«وَ قَدْ بَلَغَتِ الْکَرامَةُ مِنَ اللهِ لَهـُمْ، ما لَمْ تَذْهَبِ الاْمالُ إلَیهِ بِهِمْ.»
آنان مشمول کرامت خداوندی شدند، بر بلندای آن کرامت استقرار یافتند و تمامی آرزوهای آنان ـ به مراتب بیش از پیشبینی و احتمال خودشان ـ محقّق گردید.
امام علیه السلام در دنبالهی مطلب، ابتدا ویژگیهای مردم را در یک جامعهی سالم یادآور میشود، انسانها را به مطالعه و دقّت در احوال آنان فرا میخواند و سپس عواملی را که موجب سلب این عزّت و نعمت از آنان گردید، یادآور میشود. این بخش از خطبه، ترسیم بسیار زیبا و گویایی از دو روی سکّهی حیات مردم در چنین جامعهای بهدست میدهد. این مردم تا زمانی که با یکدیگر، همراه، همفکر، همدل، همدست، همرزم، همسو، همنگر و همرأی بودندـ که همگی ترکیبی روشن از اخلاق و عمل نشان میدهدـ پیشوایی و حکومت و قدرت و هیمنت داشتند. امّا آنگاه که گرفتار تفرقه و دشمنی و پراکندگی در ظاهر و باطن شدند، به انشعابات و گروهبندیهای اجتماعی و موضعگیریهای خصمانه در قبال هم گرفتار آمدند. در نتیجه، خداوند آنان را از آن بلندای کرامت به پایین کشانید، نعمت را از ایشان سلب نمود و تنها داستانشان در تاریخ باقی ماند تا خود عبرت دیگران شوند. متن کلام نورانی امام علی علیه السلام در بیان دو روی موفّق سکّهی حیات آنان را با هم میخوانیم :
«فَانْظُرُوا کَیْفَ کانُوا حَیْثُ کانَتِ الأمْلاءُ مُجْتَمِعَةً، وَ الاْهْواءُ مُوْتَلِفَةً، وَ الْقُلُوبُ مُعْتَدِلَةً، وَ الاْیْدِی مُتَرادِفَةً، وَ السُّیُوفُ
مَتَناصِرَةً، وَ الْبَصائِرُ نافِذَةً، وَ الْعَزائِمُ واحِدَةً! ألَمْ یَکُونُوا أرْبابآ فی أقْطارِ الاْرَضینَ، وَ مُلُوکآ عَلی رِقابِ الْعالَمینَ؟»
و در تشریح روی دیگر سکّه یعنی شکست و افول ایشان میفرمایند :
«فَانْظُرُوا إلی ما صارُوا إلَیهِ فی آخِرِ أُمُورِهِمْ حینَ وَقَعَتِ الْفُرْقَةُ، وَ تَشَتَّتِ الاُْلْفَةُ، وَ آخْتَلَفَتِ الْکَلِمَةُ وَ الاْفْئِدَةُ، وَ تَشَعَّبُوا مُخْتَلِفینَ، وَ تَفَرَّقُوا مُتَحارِبینَ، قَدْ خَلَعَ اللهُ عَنْهُمْ لِباسَ کَرامَتِهِ، وَ سَلَبَهُمْ غَضارَةَ نِعْمَتِهِ، وَ بَقِیَ قَصَصُ أخْبارِهِمْ فیکُمْ عِبْرَةً لِلْمـُعْتَبِرینَ مِنْکُمْ.»
«پس بنگرید به پایان کار آنها، هنگامی که در میان آنها تفرقه افتاد، الفت شان به پراکندگی گروید، کلام و دلهای آنها اختلاف یافت، به گروههای متعدّدی تقسیم شدند و در عین پراکندگی با هم به جنگ پرداختند. آنگاه خداوند، لباس کرامت خود را از تنِ آنها در آورد، و نعمتهای تازه را از آنها سلب کرد، و قصّههای اخبار آنها در میانشان به عبرتی برای عبرت گیران از شما بدل شد.»
آنگاه حضرتش علیه السلام می افزاید: «فاعتبرُوا بِحال ولد إسماعیل و بنیإسحاق وَ بَنیإسرائیل علیهمالسَّلام...». بدین سان به ذکر نمونههای تاریخی این اوج و حضیض میپردازد، ضرورت عبرتگیری از احوال آنان را در هر دو جنبهی مثبت و منفی یادآور میشود، و سرانجام این دو روی سکّه را قبل و بعد از رسالت و نیز دو زمان گرایش و روی برتافتن از محتوای آن، بهخوبی مینمایاند.
در این بخش و این نگرش بر احوال برخی از اقوام گذشته، به الهام از کلام مولای متّقیان امیرمؤمنان علی علیه السلام به این نتایج دست مییابیم :
É باید در احوال پیشینیان، تدبّرـ و نه قصّهخوانی، بلکه ریشهیابی و نه گذر تندـ نمود.
É مردم چنین جوامعی را باید زیر ذرّهبین ژرفنگری قرار داد.
É به انگیزهی خوف و خشیّت الاهی باید ناملایمات را تحمّل کرد.
É عوامل سربلندیِ اجتماعی را باید شناخت و به رعایت آنها متعهّد گردید.
É در مواجهه با نعمتهای فردی و اجتماعی، از طغیان و سرکشی بهشدّت باید پرهیز نمود.
É متقابلا عوامل شکست و سقوط و نکبت جامعه را باید شناخت و بر پرهیز از آنها پایبند بود.
É در این میدان، ضروری است که نقش اساسی و کارساز حسنات اخلاقی چون شکیبایی، همدلی، تحمّل و... را بهدرستی باور داشت.
É و سرانجام بیش از هر چیز، باید نقش مؤثّر وحدت و همدلی در جامعه و شناخت آثار ویرانگر تفرقه و جدایی را همواره در نظر گرفت.
توجّه به لحن قرآن مجید در مورد اخیر جالب است، آنجا که میفرماید :
(قُل هُو القادر علی أن یبعث علیکم عذابآ مِن فوقکم أو من تحت أرجلکم، أو یلبسکم شیعآ و یذیق بعضکُم بأْس بعض. أنظر کیف نصرّف الآیات لَعلَّهُم یفقَهُونَ.)(1)
1) انعام (6): 65.
«بگو که او (خدا) تواناست بر آن که عذابی از فرازِ سرتان یا از زیر پایتان بر شما برانگیزد، یا شما را به چند گروه تقسیم کند و طعم گرفتاریِ بعضی از شما را به برخی دیگر بچشاند. ژرف بنگرید که چگونه آیات را میگردانیم، باشد که آنان درست بفهمند.»
یعنی که جدایی و تفرقه در جامعه، در ردیف عذابهای آسمانی و زمینی چون صاعقه و زلزله تلقّی شده است.
در اینجا شرح و توضیح در مقدّمهی بحث اخلاق را با الهام از خطبهی 234 نهجالبلاغهی حضرت امیر علیه السلام به پایان میبریم و از کلام حضرتش را به تلخیص میآوریم، باشد که راهگشای ما برای دریافت اصول و مباحث اخلاقیـ با آن عرصهی وسیعی که در اسلام و قرآن و روایات اسلامی به آن پرداخته شدهـ قرار گیرد.
1ـ روح حاکم بر این بخش از خطبه، شمولی جامع در مفاهیم و ارزشهای اخلاقی است که از تعریفهای معمول اخلاق و حوزههای محدود آن، به مراتب فراتر میرود و عرصههای مختلف ـ از جمله تاریخ اقوام و ملل و ضرورت کاربرد دقّتنظر در آن ـ را شامل میشود.
2ـ نظام اخلاقی موفّق، نظامی است که با شناختی آگاهانه از ویژگیهای درونی انسان، نادیده نگرفتن کنشها و واکنشهای روحی و روانی او، جهتدادن به این نیروها در بارورنمودن نهاد اخلاقی در درون انسانها گام بردارد و بستری مناسب را برای بهرهگیری صحیح از این نیروها تدارک نماید.
3ـ گریز از این امر نادرست که اخلاق، صرفآ در حوزهی درون انسانی مطرح گردد و تنها خود او را اداره میکند، بدون این که بروز خارجی و اثرگذاری در رفتار و کردار او داشته باشد. همچنین تأکید روی برقراری پیوند و ارتباط میان درون و برون که با نشأتگیری از عقل و بینش و اثرگذاری در خارج صورت میگیرد.
4ـ باید در مسائل اخلاقی در هر دو بعد نظری و عملی الگو داشت. فقدان هریک از این دو، بخش اعظمی از دستآوردهای یک نظام اخلاقی را مورد تهدید قرا رمیدهد. شناخت حسنات و سیّئات اخلاقی در بعد نظری ضرورت دارد. آشنایی با چهرههای مثبت و منفی در تاریخ در ارتباط با آن دو مسأله، نیز تکلیف موضوع را در بعد عملی روشن مینماید. در این واقعیّت مهمّ و انکارناپذیر باید ژرف نگریست که پلیدیهای اخلاقی میتواند انسان را تا سر حدّ کفر پیش برد و اخلاق پسندیدهی او را به وادی ایمان بکشاند. این موضوع نیز جایگاه اخلاق را بیش از پیش در درون ما حسّاس و مستحکم میدارد.
5ـ یک گام مهم در مسألهی شناخت نظری مسأله، ریشهیابی این سیّئات، بررسی ارتباطهای آنها با هم، طبقهبندی آنها و بررسی این موضوع است. باید دید که کدامیک جنبهی ریشهای دارند و پس از این آگاهی باید قوای لازم را برای خشکانیدن این ریشهها تجهیز نمود. اگر این ریشهها امکان رشد یابند، مقدّمهی لغزش قرار میگیرند و سرانجام سبب میشود که شاخههای آن نهال، بی بار و بر شده و خشک گردد.
6ـ آمیختگی بین اخلاق فردی و اجتماعی و اثرگذاری متقابل این دو بر هم، امر مهمّی است که نباید آن را از نظر دور داشت. اخلاق فردی انسان را بینیاز از اخلاق اجتماعی نمیکند و بالعکس؛ بلکه باید به یقین باور داشت که تنها راه صلاح و اصلاح، آن است که این دو عرصه را با هم آمیخته بدانیم و معتقد به اثرگذاری و ارتباط هر یک بر
دیگری باشیم.
7ـ تفکّر و تعهّد، دو ضرروت مطالعه در تاریخ اقوام و ملل است. ارزیابی و دقّتنظر در آن ـ یا به تعبیر امام علی علیه السلام : عبرتگیری از پیشآمدهای مثبت و منفی ـ شناخت جهات توفیق و شکست و دقّت موشکافانه در این عوامل، از یکسو جامعهای سربلند، سالم و با وفور نعمتـ اعمّ از مادّی و معنویـ به ما میدهد. از دیگر سوی میتوان درست در جهت عکس آن گام برداشت، که سقوط و رسوایی جامعهای آنچنان بر اثر گریز و رویگردانی از آن ویژگیهای مثبت است.
8 ـ جریان «تصفیه و آزمایش» به عنوان دو حقیقت انکارناپذیر حاکم بر تاریخ حیات انسانها، باید به دقّت مورد نظر قرار گیرد. با شناخت مختصّات هر یک از این دو، نحوهی تلقّی صحیح از آنها بهدست میآید. سپس میتوان در پرتو این شناخت درست، چگونگیِ رویارویی و حضور موفّق در این صحنهها را بازشناخت.
9ـ تصفیهی اخلاقی، باید ما را بهسوی یک تحوّل عمیق در فرهنگ درونی پیش ببرد تا آنجا که ـ به مصداق «علی ذلک عقد خلقهم و أخلاقهم» ـ حسنات اخلاقی در ما بهصورت ملکات اخلاقیِآمیخته با جانمان درآید. تنها در اینصورت میتوان شاهد پیآمدهای زیبا و چشمگیرِ حکومت اخلاق در دو زمینهی فردی و اجتماعی بود.
10ـ برای تدارک انسانهای اخلاقی، آنسان که در این فرهنگ پیشبینی بهعمل آمده، افراد همواره با این حقیقت روبهرو میباشند که بهطور جاری در معرض آزمونهای مختلف، آنهم در عرصههای گوناگون قرار دارند. اینجاست که فرد بر اثر اعتقاد و تمرین و ممارست در مییابد که نمیتواند و نباید صرفآ خویش را در مرحلهی شناخت (نظر) متوقّف سازد؛ بلکه همواره در معرض امتحان و اختبار (عمل) قرار دارد. در نتیجه باید در خود توان حضور سربلند در موضع آزمون را بهبار آورد. این ابتلا زمینههای گوناگون نعمت و نقمت ـ یعنی فقر و غنی، بیماری و سلامت، شکست و پیروزی، گرفتاری و آسایش و مانند آنها ـ را شامل میشود.
11ـ شناخت دو روی سکّهی توفیق و شکست در عرصههای گوناگون، ثمرهی دقّت در بخش اخیر خطبه است. صبوری و داشتن ظرفیّت در تحمّل ناملایمات، فرج بعد از شدّت را بهدنبال دارد و قدرت و رهبری را بهبار میآورد. در برابر، پیمودن راه خلاف و اختلاف و نفاق و جدایی و گریز از اصول والا و پسندیدهای که جامعهای آنچنان را بهبار آورده بود، زمینههای شکست و سقوط از بلندای کرامت را فراهم میآورد. چنین انسانها خود موجب عبرت دیگران شده، نام و یادشان در تاریخ ثبت و ضبط میگردد.
«وَ بَقی قصصُ أخبارهم فیکُم عِبرَة للمعتبرین منکُم.»
اینک با رهتوشهای اینچنین، بهسوی دعای «مکارم اخلاق» میرویم تا رهنمودهای امام سجاد، نواده امیرالمؤمنین علیه السلام را در این باب بشناسیم و بهکار بندیم. باشد که بهرهگیری از کلام حضرتش و اجرای آن در عمل، ما را در بلندای کرامت جای دهد و بر سریر عزّت بنشاند. إنشاءالله.
نام کامل این دعا در کتب حدیثی بهصورت «دعاؤه فی مکارم الأخلاق و مرضیّ الأفعال» آمده است. این نام، پیوند ناگسستنی میان درون و برون و اخلاق و عمل را میرساند که مکرّرآ مورد تأکید امام علی علیه السلام در طول خطبهی 234 قرار دارد. این نام بیانگر نظریهی اخلاقی اسلام است که نباید از این دو عنوان در دو سرفصل جداگانه سخن بهمیان آورد.
این دعا در مدارک مختلف از جمله در کتاب «الصحیفة السّجّادیّة الجامعة» چاپ مؤسّسهی الإمام المهدی ـ قم ـ صفحهی 110 آمده است. در بخشهای 5 و 6 و 7 این کتاب، مصادر صحیفه به تفصیل توضیح داده شده که
میتواند مورد مراجعهی علاقهمندان قرار گیرد.
هر بخش از دعا با یک صلوات آغاز میشود. بر این اساس دعا 21 بخش دارد.
در نخستین بخش دعا امام علیه السلام سه سؤال مقدّر را پاسخ میدهند: چه بخواهیم؟ از که بخواهیم؟ و در چه حد بخواهیم؟ پاسخ پرسش اوّل، به ترتیب پاسخ ایمان، یقین، نیّت و عمل است. در پاسخ سؤال دوم تنها و تنها خدا را مرجع مطمئن برای چنین خواستههای ارزندهای معیّن نمودهاند و در پاسخ به سؤال سوم، هر یک از این چهار خواسته را در بالاترین سطح ممکن طلب مینمایند. متن کلام امام علیه السلام در این بخش چنین است :
«اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی محمَّدٍ وَ آله، وَ بَلِّغ بِإیمانی أکمل الإیمان وَ اجعَل یقینی أفضَلَ الیقین، وَ انتهِ بنیّتی إلی أحسن النّیّات وَ بِعَمَلی إلی أحسَن الاْعْمال. اَللّهُمَّ وَفِّر بِلُطفکَ نیَّتی وَ صَحِّحْ بِما عِندَکَ یقینی و استصلح بقدرتکَ ما فسد منّی.»
[سرآغاز بخش اول]
سه موضوع ایمان، یقین و نیّت، جملگی امور درونی است که عمل، ثمرهی بیرونی آنها و نشأتگرفته از درون است. بهادادنی اینچنین به درون در باروری عمل خارجی، جای تأمّل و دقّت فراوان دارد؛ یعنی اگر عملی با چنین پشتوانهی قوی صورت گرفت، قاعدتآ عمل صالح است. امّا فقدان هر یک از آن مبانی درونی، تمام یا بخشی از عمل را خدشهدار میکند و اصالت آن را زیر سؤال میبرد که :
«بالإیمان یُستدلّ علَی الصّالحات.»(1)
«براساس ایمان است که به اعمال صالح استدلال میشود.»
در اینجا بهمنظور آگاهی بیشتر از حکمت علوی علیه السلام پیرامون هریک از این چهار واژه، برخی کلمات آنحضرت را مورد دقّت و بررسی قرار میدهیم :
É «الإیمان شجرة أصلها یقین وَ فَرعُها التّقی وَ نورها الحیاء وَ ثمرها السَّخاء.»(2)
«ایمان درختی است که ریشه آن یقین است، شاخه آن تقوا، نور آن حیا و میوه آن سخاوت است.
در این کلام نورانی، از یکسو پیوند میان ایمان و یقین مورد تأکید قرار گرفته و از سوی دیگر، بازدهیِ چنین پیوندی تبیین شده که تقوی و حیا و سخاوت را در پی خواهد داشت.
ة «زین الإیمان طهارة السَّرائر و حسن العمل فی الظّاهر.»(3)
«زیور ایمان، پاکیِ درون است و نیکیِ کردار در ظاهر.
در این بیان، پیوند میان درون و بیرون مورد تأکید قرار گرفته بدین معنی که هر یک بدون دیگری عقیم و ناتمام است.
É «الایمان وَ العَمَل اخوان توأمان وَ رفیقان لایَفتَرِقان، لایقبل الله أحدهما إلّا بصاحبه.»(1)
«ایمان و عمل، دو برادرِ همراهاند و دو رفیق که از هم جدا نمیشوند. خداوند، هیچ یک را بدون دیگری نمیپذیرد.»
در اینجا، علاوه بر پیوند میان ایمان و عمل، این نکته مورد نظر قرار گرفته که پذیرش هر یک به دیگری مشروط است. بدین معنی که خداوند، ایمان را در عمل و عمل را به پشتوانهی ایمان میپذیرد. از اینرو هر یک بدون دیگری ناقص و نارساست.(2)
از این چند نمونهی مختصر، به روشنی چنین بهدست میآید: شایسته است ایمانی از خداوند طلب و درخواست نماییم که اوّلا با یقین پیوند خورد، ثانیآ در خارج ثمر دهد. زینت آن ایمان، پاکیِ درون و رفتار شایسته در بیرون باشد؛ ایمانی که با عمل گره خورده باشد؛ چراکه هر یک بدون دیگری فاقد ارزش الاهی است.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید :
«الیقین عنوان الإیمان.»(3)
«یقین، سرفصلِ کارنامه ایمان است.»
نیز میفرمایند :
«الیقین عماد الإیمان.»(4)
«یقین، ستون کاخ ایمان است.»
همچنین فرمودهاند :
«مَن لَم یوقن قلبُهُ لَمیُطعهُ عمله.»(5)
«کسی که قلبش یقین نیاورد، عملش ...»
میبینیم که امام علیه السلام از یقین بهعنوان سرفصل و پایهی اساسی ایمان تعبیر نموده و تصریح میکند که ایمان با عمل همراه
است، بهطوری که این دو با هم رابطهای تنگاتنگ و انکارناشدنی دارند.
در نتیجه باید یقینی را طالب باشیم که نمایانگر ایمان ماست و ایمان بدان استواری مییابد. اگر عمل صالحِ فرمانگرفته و نشأتیافته از مرکزی صحیح و مطمئن را طالبیم، باید که زمام کار را به یقین بسپاریم.(1)
É «ان تخلیص النّیَّة مِن الفِساد أشد علَی العاملین مِن طول الاجتهاد.»(2)
«پاک سازی نیّت از فساد، برای اهل عمل، دشوارتر از آن است که کوشش آنها به درازا بکشد.»
در این روایت، به واقعیّتهای متعدّد اشاره شده است، از جمله: ضرورت نیّت خالص، زدودن نیّت از فساد و تباهی، دشواری و صعوبت این کار در مقایسه با دیگر اعمال سخت و طاقتفرسا. همچنین جایگاه بلند نیّت خالص را روشن میسازد.
ة «عَلی قدر النّیَّة تکون مِنَ الله العطیة.»(3)
«بخشش الهی به اندازه خلوص نیّت است.»
در اینجا، نقش کازساز نیّت بیان میگردد که اساسآ دادههای خداوندی به انسان در این ارتباط شکل میگیرد. این موضوع تا آنجا مهم است که :
É «عند فساد النّیَّة ترتفع البرکة.»(4)
«وقتی نیّت به فساد گراید، برکت از میانه برآید.»
اساسآ خرابی و تباهی نیّت سبب میشود که برکت برداشته شود و این حقیقتی درخور تعمّق است. البتّه ساز و کار این اثرگذاری برای ما بهظاهر روشن نیست، امّا واقعیّتی است که معصوم به آن تصریح دارد و در خارج نیز شاهد صدق آن هستیم.
خلاصه اینکه باید نیّت را در درون خالص داشت، دشواریِ زدودن فساد از دامن نیّت را پذیرا بود و به یقین دانست
که عطای خداوندی در رابطه با نیّات پاک شکل گرفته و سلب برکات نیز، ثمرهی نیّتهای ناپاک است.(1)
همانطور که در کلام حضرت سجّاد علیه السلام دیدیم، به دنبال ایمان و یقین و نیّت کامل و برتر و بهتر، از خدای متعال، عمل صالح و احسن میطلبیم. اینک با نگرش به برخی روایات علوی، از جایگاه والای عمل در منطق حضرتش آگاهی مییابیم.
«العمل رفیق الموقن»(2). پیوند میان عمل و یقین به روشنی مشهود است،
بهطوریکه امری درونی (یقین) با موضوعی بیرونی (عمل) با هم گره میخورد.
نکتهی دیگر، هدفگذاری روی عمل است که اساسآ در این منطق، به چه انگیزه باید در میدان عمل حاضر شد؟
امام علیه السلام میفرماید :
«إن کُنتُم عاملین فاعملوا لما ینجیکم یوم العرض.»(3) یعنی که باید خالصانه به
انگیزهی نجات در روز قیامت و گذر از این موقف خطرناک و حسّاس، به عمل مبادرت ورزید و هیچ انگیزهی دیگری نباید جایگزین این حقیقت گردد. آنگاه چنین عملی نام «عمل صالح» بر خود میگیرد که :
«بالصّالِحات یُستدلّ علی حُسن الایمان.»(4) «با کارهای نیکو است که بر حسن ایمان
استدلال میشود.» بدینسان ایمان و عمل بار دیگر با هم پیوند مییابند تا آنجا که عمل صالح گواه ایمانی سرشار و پاک میگردد.(5)
خلاصه اینکه عمل با ایمان و یقین، پیوندی ناگسستنی دارد و باید که در راستای حسن عاقبت و فلاح و نجاح جهت گیرد.
[نتیجه بخش اول]
از این بخش دعا نتیجه میشود:
آنچه میتواند ریشههای نظام منسجم و استوار اخلاقی را در ما پدید آورد و سپس در جهان خارج بهبار بنشاند، ایمانی سرشار در درون است که با یقین پیوند خورده و نیّتی کارآمد را تدارک ببیند و سرانجام در مرحلهی عمل ظهور و بروز یابد. هر یک از اینان بدون دیگری فاقد آن کارآیی است که دین و صاحبانش را در نظر بوده است. و این است آنچه که باید بخواهیم.
سؤال دوم :
از که بخواهیم؟
پاسخ کلّی به این سؤال در عبارات و کلماتی است چون: اجعل نفسی، انته بنیّتی، وفّر بلطفک، صحّح بما عندک و...، یعنی اینهمه را فقط و فقط باید از خدا خواست که در دعا همواره روی به او داریم و تنها و تنها از او میخواهیم. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید :
«إنَّ الله سبحانه عند إضمار کلّ مضمر و قول کلّ قائل و عمل کلّ عامل.»(1)
«خدای سبحان در کنار پنهان سازیِ هر فرد مخفی کنندهای، و گفتار هر گویندهای و عملِ هر عاملی است.»
«کُلّ قادر غیر الله مقدور.»(2)
«هر توانایی غیر از خدا، خود، زیر مجموعه قدرت دیگری است.»
«کلّ غالب غیر الله مغلوب.»(3)
«هر غالبی بجز خدا، مغلوب است.»
«کلّ مالک غیر الله مملوک.»(4)
«هر مالکی غیر از خدا، مملوک است.»
پس شایسته است از خدایی بخواهیم که: در اوج آگاهی به اندیشههای پنهان ماست، حاضر در کنار گفتار ماست، ناظر بر عمل ماست و خلاصه مالکیّت و غلبه و قدرت مطلق ازآنِ اوست. پیآمد باورداشت چنین آگاهی، حضور، نظارت و قدرت بلامنازع برای انسان، دو حالت آرامش و مراقبت است: اوّلی ثمرهی درخواست از ناظر و حاضری آنچنان است و دومی حاصل توجّه به آن قدرت بلامنازع است. ما در سیر حرکت اخلاقی خود، به این دو حالت به شدّت نیازمندیم؛ که اوّلی در کار ساختن درون ماست و دومی به ساماندهیِ بیرون میپردازد. سرانجام تربیت اخلاقیـ و بالتّبع رفتاریِـ ما در قبال چنین خدایی اینچنین شکل میگیرد که :
«زوروا فی الله وَ جالِسُوا فی الله وَ اعطُوا فی الله و امنعُوا فی الله.»(5)
«در راه خدا به دیدار هم بروید، در راه خدا با هم مجالست کنید، در راه خدا به دیگران ببخشید، و در راه خدا دست از بخشش باز دارید.»
در چنین حالتی همه کارها جهت الاهی به خود میگیرد و تنها و تنها اوست که بهعنوان عامل اصلی و تعیینکننده در میدان اعمال ما حضور دارد. این نگرش، عامل بروز خلوص نیّت و استغنای از غیر خدا میگردد که اوّلی در خدمت درون انسانی قرار میگیرد و دومی کارساز و اصلاحگر بیرون میشود؛ ضمن اینکه این دو با هم رابطهای تنگاتنگ و مستقیم دارد که ازدیاد و نقصان هر یک عیناً در دیگری اثر مینهد.
بههرحال، انسانی که چنین باشد، باید بداند که مصداق این روایت است که :
«إذا أکرَم الله عبدآ شغله بمحبّته»(1)
«وقتی خداوند، بندهای را گرامی بدارد، او را به محبّت خود مشغول میسازد.»
و آنگاه که راه مقابل را پیمود، سرنوشتی دیگر در انتظار اوست که :
«إذا رأیت الله یؤنسک بخلقه و یوحشک من ذکره، فقد ابغضک.»(2)
«آنگاه که دیدی خداوند، تو را با آفریدگان خود انس داد و نسبت به یاد خود در وحشت انداخت، ـ بدان که ـ تو را دشمن داشته است.»
روشن است که این وادی میدانی سخت، خطرناک و آزاردهنده است و در عینحال میتواند بهصورت ضریب اصلاحی قوی برای تمام عملکردها اثرگذار باشد. از این رهگذر، انسان بیدار میتواند به سرعت متوجّه کاستیهای خود در همهی زمینهها شده در صدد اصلاح خویش برآید.
خلاصه اینکه به مصداق «رخش میخواهد تن رستم کشد»، چهار مطلب مورد درخواست، از چنان اهمّیّت و والایی برخوردار است که تنها و تنها باید از خدایی اینچنین خواسته شود؛ خدایی که آگاه، حاضر، ناظر، مالک، غالب و قادر ـ آنهم به مفهوم واقعی کلمه ـ است. پیآمدِ خواستن از او و معرفت به کانونی اینچنین است که در درون انسانی «سکونت» و در بیرون او «مراقبت» بهبار میآورد و همهی کارها رنگ و بوی خدایی میگیرد.آنگاه، جامعهای چنین، گلستانی است که بشر در آن جای گرفته و راحت یافته است.
سؤال سوم: آن گوهرهای ارزنده را از چنین خدایی در چه حد باید بخواهیم؟ با بازگشتی دوباره به متن دعا میبینیم ایمان را کاملترین، یقین را برترین و نیّت و عمل را بهترین میخواهیم؛ یعنی که این هر چهار را باید در اوج ممکن، از خدای جهان خواست.
در توضیح این مسأله، بد نیست بدانیم که اساسآ در اسلام به مسائل مادّی با نوعی تساهل و تسامح و توصیه به عدم پایبندی نگریسته شده است. امام علی علیه السلام میفرماید :
«فی خفة الظهر راحة السّر و تحصین القدر.»(3)
«تنها در سبکباری است که راحت درون پدید میآید و اندازه (حرمت) محفوظ میماند.»
سبکباری در امور دنیا، برای انسان راحتی درون و حفظ قدر و مرتبت بهبار میآورد. روایاتی که در باب قناعت وارد شده، دقیقآ همین فرهنگ را در زمینه دنیا و پرداختن به آن ترویج مینماید. حتّی گاه این قناعت، معیار آزادی و عدم رعایت آن نشان بردگی تلقّی میشود که :
«العبد حر ما قنع و الحرّ عبد ما طمع»(1)
«انسان بنده زمانی که قناعت میورزد، آزاد است. و آزاد، زمانی که طمه میورزد، بنده است.»
نیز عدم رعایت قناعت، فرد را به میدان رویارویی با پارسایی میکشاند که:
«آفة الورع قلّة القناعة»(2)
«آفت پارسایی، کمبودِ قناعت است.»
این قناعت میتواند چهرهی زندگی را زیبا سازد که:
«جمال العیش قناعة»(3)
«زیبایی زندگی، قناعت است.»
و بیتوجّهی به آن انسان را به مهلکهای جانکاه میکشاند که هرگز روی آسایش و بینیازی نخواهد دید. امام علی علیه السلام میفرمایند :
«مَن کان بیسیر الدّنیا لایقنع، لم یغنه من کثیرها ما یجمع.»(4)
«کسی که به دنیای اندک قناعت نکند، دنیای زیادی که گِرد میآورد نیز، او را بی نیاز نمیسازد.»
حال میگوییم: آن اسلام که در امور مادّی و دنیوی با چنین نگرشی برخورد مینماید، در نقطه مقابل نسبت به مسائل معنوی بالاترین درجهی ممکن و رسیدنی را توصیه مینماید. این خود قابل دقّت و پیگیری و توجّه است و باید حساب این دو وادی بهخوبی از هم بازشناسی گردد. مقولاتی مانند شکر، علم، تقوی، حسنات اخلاقی و صدها سرفصل مشابه دیگر از این ردیف، عناوینی است که قانعشدن در آنها معنی ندارد. از اینرو حضرت سجّاد علیه السلام در کلام گُهربار خویش، آن عوامل کارساز را در بالاترین سطح ممکن از خدای متعال درخواست میکند و به ما میآموزد که
هرگز نباید به درجات پایین آن بسنده نمود.
در دنبالهی دعا، حضرت سجّاد علیه السلام در این بخش، از لطف و قدرت خداوندی بهعنوان پشتوانهای در جهت شکلگیریِ نیّت والا و تصحیح یقین و نیز پیشگیری از فساد و تباهی در عمل یاد میکند. حضرتش از خداوند میخواهد که به لطف بیپایان و قدرت بیمنتهایش برای نیایشگر، این امر مهم را بهبار آورد تا درستی و تغییر در درون او را تابناک نماید و با عمل سامانیافتهاش در بیرون، از فساد و تباهی در امان ماند.
«اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحمَّد وَ آلِه، وَ اکْفنی ما یَشغلنی الاهتمام بِه، وَ اسْتعملنی بِما تسألنی غدآ عنه، وَ استفرغ ایّامی فیما خَلقتَنی لَه، وَ اغْنِنی وَ أوسع عَلَیَّ فی رِزقِکَ وَ لاتفتّنی بالنَّظر، وَ أعزّنی وَ لاتبلینّی بالکبر، و عبدّنی لک و لاتفسد عبادتی بالعجب، و أجر للنّاس علی یَدی الخَیر وَ لاتمحقه بالمنّ، و هب لی معالی الأخلاق وَ اعصمنی مِنَ الْفَخر.»
[سرآغاز بخش دوم]
در نگاه اوّلیه به این بخش، بار دیگر پرتو نور همان مبدأگرایی راـ که در توضیح بخش پیشین آورده شدـ در کلام امام علیه السلام شاهدیم. بعلاوه، سرفصلهای چهاردهگانهی زیر را در مییابیم :
پرهیز از دنیاگرایی، احساس مسؤولیّت و ضرورت کاربرد دنیا در راه آخرت، شناخت هدفداری در خلقت و پرداختن به آن در آسودگی خاطر، بینیازی، گشادگی در رزق، مصونیت از آزموده شدن به سرخوشی و مهلتیافتن، عزّتطلبی و سربلندی، بر کنارماندن از آزمایش به کبر و خودپسندی، تعبّد در پیشگاه خدا، پرهیز از خودپسندی که آفت عبادت و بندگی است، خیرخواهی برای مردم، پرهیز از منّتگذاری بر مردم که آفت عمل خیر انسان است، تلاش برای وصول به بالاترین مدارج اخلاقی و سرانجام، بر کنار ماندن از آفت فخرفروشی.
در این سرفصلها، آمیختگی اخلاق با مبدأگرایی و عمل آگاهانه و آفتشناسی در زمینههای فکری و عملی را میبینیم؛ همان موضوعی که بیش از این در بیانات حضرت علی علیه السلام در طیّ خطبهی 234 و نیز روایات غرر و درر، به فراوانی دیدیم. در آموزشهای اخلاقی باید به این زمینهها توجّه اساسی داشت، از طرح مباحث اخلاقی در فضایی جدا از مبدأ و معاد برحذر بود و از طرح ذهنی مباحث اخلاقی دوری جست؛ چرا که چنین طرحی از اخلاق، خود میتواند بهصورت آفتی در مقولات اخلاقی اسلام ظاهر گردد.
در این بخش از کلام امام سجّاد علیه السلام در آغاز، توصیه به تلقّی صحیح از دنیا و آخرت صورت میگیرد؛ با این هدف که چنین تلقّی درست میتواند ما را دقیقآ در بستر حیات دنیوی راه نماید. باید به جان دریابیم که:
«فیها اختبرتم و لغیرها خلقتم»(1)
«در دنیا آزموده میشوید و برای غی آن آفریده شدهاید.»
1) امیرالمؤمنین علیه السلام ، بحارالأنوار :73 134.
یعنی که دنیا دار امتحان و آخرت مقصد خلقت است. نیز باید بدانیم که «ما خلقتم للفناء بل خلقتم للبقاء»(1) یعنی آخرت در ادامهی دنیا و در راه جاودانهشدن انسان قرار
دارد. آنگاه بحث دنیای ممدوح و دنیای مذموم در مدارک و فرهنگ دین مطرح میشود. آیات و روایات در این باب طبقهبندی شده، بیهیچ تناقض و رویارویی، هر یک در جای خود صحیح، راهگشا و چارهساز است. نتیجهی روشن این تلقّی صحیح از دنیا، حرکت دادن ما در راستای شناخت «هدف خلقت» و پذیرش واقعیّت انکارناپذیر «هدفداری در خلقت» است. در این حال، آیات قرآنی (أفَحَسِبتُم انَّما خَلقناکُم عَبَثآ وَ انَّکُم إلینا لاترجعون)(2) و نیز (أیَحسَبُ الإنسانَ أن یُترَکَ سُدًی)(3) و آیات مشابه دیگر،
مفهوم جامع و گستردهی خود را نشان میدهد و ثمرهی آن دستیابی انسان به وسعت دید و نظر است که دنیا و آخرت را در راستای هم میبیند، نه در تعارض با هم. چنین انسانی خویش را سوار بر مرکب حیات در این هر دو عرصه، مسؤول میداند. این همان هدف و نتیجهای است که دین در جریان تربیت دینی، از فرد دیندار میخواهد و انتظار تحقّق آن را دارد.
در دل کلمات امام علیه السلام استغنای از غیر خدا، در عین علاقهمندی به زیست راحت در دنیا، آنهم به پشتوانهی وسعت رزق خدادادی مطرح میگردد که دقیقآ در همان راستای تلقّی صحیح از دنیاست.
البتّه دعا در بیان مکارم اخلاقی است، امّا به وضوح میبینیم که جهانبینی را در کنار زیستن به ما میآموزد. این همان گسترهی فراگیر اخلاق و تعریف آن در این مکتب است و شاید بهگونهای گویای موضوع «إنَّما بعثت لأُتَمِّمَ مَکارِم الأخلاق»(4) باشد. گویی
زیر پوشش اخلاق، تمام گسترهی دین و دینداری مطرح است. از اینروی، درسآموختگان این مکتب در پاسخ این پرسش که پیامبر تازه برای شما چه رهآوردی داشته؟ میگفتند که :
«ما یأمرنا محمّد إلّا بِمـَکارِم الأخلاق.»(5)
«محمّد صلی الله علیه و آله ما را به کاری جز مکارم اخلاق امر نمیفرماید.»
در اینجا دقّت در پارهای روایات ذیل واژهی اخلاق در ارتباط با کلّیت اسلام، خالی از لطف نیست.
Éپیوند میان عمل و محاسن اخلاقی :
«لَم یبعث الله نَبیًّا قطآ إلّا بالبرّ و العدل و المـَکارِم و محاسن الأخلاق وَ محاسِن الأعمال.»(6)
«خداوند، هرگز هیچ پیامبری را بر نمیگزیند مگر به نیکوکاری، هدالت، مکارم و محاسن اخلاق، و کارهای نیکو.»
É پیوندِ گشادگی در رزق با اخلاق کریمه :
«فی سِعَة الأخلاق کنُوزُ الاْرزاق.»(1)
«در گسترش اخلاق، گنجهای روزی [ را میتوان یافت ] .»
Éپیوندِ میان عقل و اخلاق :
«فساد الأخلاق بمباشرة السُّفَهاء»
«فساد اخلاق به رویارویی سفیهان است.»
«صلاح الأخلاق بمنافسة العقلاء.»(2)
«صلاح اخلاق به هم نفسیِ عاقلان است.»
É پیوند میان دین و اصول اخلاقی :
«فی هذه الأخلاق العشر جمیع الدّین کلّه.»(3)
«تمام دین در این اخلاقِ ده گانه است.»
(اخلاق دهگانهی مورد نظر در ادامهی روایت اینچنین بیان شده است: ایمان، حِلم، عقل، علم، عمل، لین، ورع، صدق، صبر، رفق.)
Éپیوند میان خِردورزی و اخلاق :
«إنَّ خیارکم أولی النّهی: قیل: یا رسول الله! وَ مَن أولی النّهی؟ قال : أولی النُّهی هم أولوا الأخلاق الحسنة.»(4)
«بهترین افراد شما، خردورزان اند. پرسیدند: ای رسول خدا! خردورزان کیانند؟ فرمود: خردورزان صاحبان اخلاق نیکو هستند.»
É پیوند میان اخلاق و تجارت :
«استعمل فی تجارتک مکارمالأخلاق.»(5)
«در تجارت خود، مکارم اخلاق را به کار ببر.»
«و الأفعال الجمیلة للدین و الدّنیا.»(1)
«و کارهای زیبا در دین و دنیا.»
É پیوند میان اخلاق و تقوی :
«التّقی رئیس الأخلاق.»(2)
«تقوی، در رأس اخلاق است.»
روشن است که این پیوندهای گوناگون، به همین چند سرفصل پایان نمیگیرد؛ بلکه عرصهی گستردهای را شامل میشود که در اینجا صرفآ به نمونههایی اکتفا میگردد.
حال باید پرسید: آنجا که اخلاق در چنین میدان وسیعی مطرح است، آیا میتوان در آموزشهای دینی به آن چندان بهایی نداد و از کنار آن به سادگی گذشت؟ آیا میتوان مَساوی اخلاق را نشناخت و ریشههای آن را بهدست نیاورد؟ مثلا اگر در فرهنگ روایات شیعه آمده که «البخل جامع لمساوی الأخلاق»(3) آیا میتوانیم این
سیّئهی اخلاقی را با چنین حوزهی گستردهی اثرگذار رها کنیم، به آن نپردازیم و ابعاد آن را نشناسیم؟
این کلّیّات عمدتآ در دو حوزه خلاصه میشد: تلقّی صحیح از دنیا و برداشت از مفهوم گستردهی اخلاق. اینک به توضیح عبارات دیگر امام سجّاد علیه السلام در این بخش میپردایم :
وَ لاتفتنی بالنَّظر، یا: و لاتفتنّی بالبطر
پیش از این در توضیح خطبهی حضرت امیر علیه السلام پیرامون امتنان و امتحان بهعنوان یک سنّت جاری الاهی نکاتی مطرح شد. اینک به الهام امام علیه السلام از خداوند میخواهیم که: «خدایا مرا به مهلتدادن آزمایش مکن».
از این کلام میآموزیم :
1ـ این موضوع آزمون سختی است.
2ـ لحن کلام نشاندهندهی سقوط بسیاری در این امتحان است.
نظر: در لغت نوعی مهلتدادن و تأخیرانداختن است و فردی که مورد اِنظار واقع شده، گویی زیر نظر قرار گرفته و ناظر نسبت به سرنوشت او نوعی انتظار پیشه کرده است.
واژه دیگر که این معنی را میرساند، اِملاء به معنی اِمهال است. این واژه نشاندهندهی کاری است که خدا نسبت به کافران به کار میبرد.
(فَأملیت لِلکافرین ثمّ اخذتهم...)(1)
«به کافران مهلت دادم، سپس آنها را (به کیفر) گرفتم.»
(وَ لا یَحسبَنَ الَّذینَ کَفَرُوا انَّما نملی لَهـُم خیرآ لاِنفسهم إنَّما نملی لهم لیزدادوا إثمآ وَ لَهـُم عَذابٌ مَهین.)(2)
«کسانی که کفر ورزیدند، نپندارند که آنچه به آنها مهلت میدهیم، برای آنها نیک است. ما به آنها مهلت میدهیم، فقط برای این که بر گناه خود بیفزایند. و آنهاکیفری خوار کننده خواهند داشت.»
دقّت در این ریشهشناسی لغت و واژهی هممعنای دیگر، نشان از خطرناکبودن موضع نظر و اِمهال دارد. آنگاه وقتی به جملهی امام علیه السلام مینگریم، درمییابیم که:
É این آزمون بسیار سخت است.
É جمع زیادی در این آزمون ساقط میشوند.
دعای مکارم اخلاق با این نگرشهای عمیق و جامع، میکوشد تا اصلاح ساختار فکری ـ عملی را در ما موجب شود.
در حدیث میخوانیم که :
«کُلّ معاجلٍ یَسأل الانظار.»(3)
«هر گرفتارِ عقوبتی مهلت میطلبد.»
این خود نشاندهندهی گرفتاری دیگری است، به این معنی که فرد میپندارد این مهلت به نفع اوست؛ امّا در واقع به غرقشدنِ افزونتر او منتهی میشود.
امّا اگر عبارت امام سجاد علیه السلام «وَ لا تفتنّی بالبطر» باشد، یعنی: خدایا! مرا به سرمستی و سرخوشی میآزمای، این مسأله نیز به گونهای دیگر موجب گرفتاری است.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید :
«البطر یسلب النِّعمَة وَ یَجلب النّقمَة.»(4)
«سرخوشی نعمت را میگیرد و رنج و ناراحتی را در پی دارد.»
بدین روی انسان باید ورای هر نعمت، شکر بهجای آورد، نعمتگزار را ببیند و هرگز او را فراموش نکند. انسان فهیم
هیچگاه ولیّنعمت را فراموش نمیکند، در دنیا غرق نمیشود و با سرمستی پیشهکردن، خدا را از یاد نمیبرد.
در بخش اخیر، امام علیه السلام چهار نعمت بزرگ را برمیشمارد و در کنار هریک، عمدهترین آفت آن نعمت را یادآور میشود.
É عزّت Ä ابتلا به کبر
É عبادت Ä فساد به عُجب
É معاونت و خیرخواهی Ä محو به منّتگذاری
É اخلاق والا Ä فخر و خودفروشی
اگر ما بخواهیم در مقولات اخلاقی پیش برویم، امکان ندارد مگر آنکه آفات هریک از والاییهای اخلاقی را بهدرستی بشناسیم. این شیوهی پسندیدهای است که امام علیه السلام در این بخش به ما میآموزند. لذا ما از یک سوی باید آفتشناس باشیم و از سوی دیگر، آفتزدا تا انجامِ نیکویی داشته باشیم.
نکتهی دقیق دیگر در این بیان، مرز بسیار ظریف و حسّاس این مسائل و زمان و چگونگی تبدیلشدن ارزش به ضدّ ارزش است. این نیز شناختی آگاهانه و جامعالاطراف از حسنات اخلاقی را طلب میکند.
مطالعهی دو روایت در باب عزّ از امام علی علیه السلام آموزندهی دقیق این معنی است.
«العزّ مَعَ الیأس.»(1)
«عزّت واقعی در یأس از مردم و دلنبستن به آنان است.»
«مَن اعتزّ بغیر الله أهلکه العزّ.»(2)
«کسی که عزّت را به واسطه غیر خدا بجوید، همان عزّت او را هلاک میسازد.»
عزّت در اینجا دشمن خود میگردد؛ چرا که فرد، این عزّت را در غیر خدا جستوجو کرده است. یعنی که عزّت با یأس از مردم تحقّق مییابد و آفت آن، جویائیِ این عزّت در غیر پیشگاه خداست که باز هم توجّه به «تبدیل نعمت به نقمت» میشود. این مقولهی مهمّی است که باید نسبت به آن بیدار بود.
«مَن أرادَ عزًّا بلاعشیرة و غنیً بلا مال و هیبة بلا سلطان، فلینقل عن ذُلّ معصیة الله إلی عزِّ طاعته.»(3)
«کسی که عزّت را میخواهد بدون خاندان؛ بی نیازی را بدون مال و هیبت را بدون سلطنت؛ باید از ذلّت عصیان خدا به عزّت طاعت خداوند منتقل شود.»
پیوند عجیبی در روایات شیعه میان عزّت با بندگی خدا بهچشم میخورد(4).
امام علی علیه السلام میفرماید :
«فَلاتَنافسوا فی عِزّ الدُّنیا وَ فَخرها، فَإن عزّها وَ فَخرها إلی انقطاع.»(1)
«در مورد عزّت و فخر دنیا با هم مسابقه ندهید، زیرا عزّت و فخر آن روی به گسستن دارد.»
امام علیه السلام در دعای مکارم میفرماید: «وَ أعزّنی». در عینحال میبینیم که اگر مفهوم این عزّت و موجبات آن و آفات آن بهدرستی شناخته نشود، خود اسباب گرفتاری میشود. پس «وَ أعزّنی وَ لا تبتلینّی بالکبر».
تذکّر دو نکته در اینجا ضروری است :
1ـ هر یک از این سرفصلها تفصیل فراوانی میطلبد که از حوصلهی این بحث مختصر بهدور است و به مطالعه و مراجعهی محقّق علاقهمند نیاز دارد.
2ـ اگر این شناختها در عرصهی عمل به مدد نیاید، تلاشی بیحاصل است و آگاهی محض ـ هرچند گسترده باشد ـ کاری از پیش نخواهد برد.
از اینروی امام سجّاد علیه السلام در بخشی از دعای عرفه میفرمایند :
«وَ ذَلّلنی بَینَ یَدیک وَ أعزَّنی عند خلقک.»
«مرا در پیشگاه خود، رام ساز، و نزد آفریدگانت عزّت بخش.»
در اینجا به مناسبت، مختصری در توضیح کبر بیان میگردد که آفت عزّت شمرده شده است :
«إیّاک وَ الکبر فإنَّه أعظم الذُّنوب وَ الام العیوب وَ هُو حلیة إبلیس.»(2)
«از کبر بپرهیز، که بزرگترین گناه و درد آورترین عیب است، و آرایش ابلیس است.»
برای بازشناسی مرز ظریف میان عزّت و کبر، به این بیان امام حسن علیه السلام میتوان توجّه نمود :
«قالَ رَجُل لِلحَسَن علیه السلام : إن فیکَ کِبرآ. فَقالَ: کَلّا، الکبر لِلّه وحده وَ لکن فیَّ عزّة. قال الله تعالی: وَ لِلّه العزّة وَ لرَسُوله وَ لِلمؤْمنین.»(3)
«شخصی به امام حسن علیه السلام گفت: شما کبر دارید. فرمود: چنین نیست. کبر، ویژه خداست. امّا من عزّت دارم، خدای تعالی فرمود: عزّت برای خدا و رسول و مؤمنان است.
تعریف مفهوم کبر چیست؟ با مراجعه به آیات و روایات، اینچنین بهدست میآید که:
کبر، رویارویی و موضعگرفتن در مقابل حق است. قرآن میفرماید :
(افَکُلّما جائَکُم رَسُول بِما لاتَهوی أنفسکم استکبرتم فَفریقآ کَذَّبتم وَ فَریقآ تقتلُون.)(1)
«آیا پس چنین است که ر وقت پیامبری برایتان مطابی آورد که شما دوست نداشتید، استکبار میورزید؛ آنگاه گروهی از پیامبران را تکذیب کنید و گروهی را بکشید؟!»
با مراجعه به آیات قرآن که این واژه و مشتقّات آن را در بر دارد، بهخوبی این تعریف برای کبر روشن میشود.
کبر، خوارشمردن افراد و کوچکشمردن حق است.
امام صادق علیه السلام در تعریف کبر میفرمایند :
«غَمض الخلق و سفه الحق.»(2)
«بی توجّهی به مردم و سفاهت نسبت به حقّ.»
حقیقت کبر و مرز ظریف آن با عزّت را میتوان از این روایت بهدست آورد. ابنابییعفور از امام صادق علیه السلام پرسید: ما حدَّ الکبر؟ فرمودند :
«الرَّجل ینظر إلی نفسه إذا لَبس الثّوب الحسن یشتهی أن یُری علیه.» ثُمَّ قال: «بَل الإنسان عَلی نفسه بصیرة.»(3)
«برای درک حدّ کبر، باید انسان به خودش بنگرد. (مثلاً) وقتی لباس نیکو پوشید، دوست بدارد ه مردم، آن لباس را بر تن او ببینند. سپس امام علیه السلام این آیه را خواند: «انسان نسبت به درون خود، بینا است».»
ریشهی کبر را میتوان اینچنین شناخت که امام علیه السلام فرمودند :
«ما مِن رجل تکبّر أو تجبّر إلّا لذلّة وجدها فی نفسه.»(4)
«هیچ کس نیست که تکبّر یا تجبّر ورزد، مگر به دلیل ذلّتی که در درون خود حسّ میکند.»
باید این بیماری را از درون معالجه کرد، چرا که ریشهی نفسانی دارد. وجود کلمهی ذلّت در این روایت را باید جدّی گرفت. احساس ضعف و بیمقداری درونی سبب میشود که به جبران این کاستی، انسان در خارج کبر ورزد. أعزَّنی یعنی خدایا، آن ذلّت را چاره کن و در عین حال: لا تبتلینّی بالکبر، مرا به این آفت گرفتار مساز.
راه درمان :
مرحوم مجلسی ـ با الهام از روایات و دریافتهایی که در مکتب ائمّه علیهم السلام داشته ـ راه درمان این بیماری را به دو صورت
علمی و عملی بیان کرده است. در درمان علمی گفته است :
«فَهُوَ إن یعرف نفسه وَ رَبَّه، وَ یَکفیه ذلک فی إزالته»
«راه درمان کبر، این است که خودش را و خدایش را بشناسد. این برای نابود کردن کبر، کافی است.»
هرکس خود را شناخت و ضعفهای بیحدّ و حصر خود را یافت و در مقابل، معرفت حق تعالی را دارا شد، خواهد دانست که :
«لا یلیق العظم و الکبریاء إلّا بِالله.»
عظمت و کبریا برای کسی جز خداوند، شایسته و سزاوار نیست.»
علّامه مجلسی راه عملی را «التَّواضع بِالفِعل لِلّه تعالی وَ لسائر الخَلق بِالمواظبَة عَلَی أخلاق المتواضعین»(1) بیان میدارد و برای شناخت و الگوگیری، مطالعهی سیره و
احوال پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را توصیه مینماید.(2)
سخن آخر این که: بهراستی اگر به خود بنگریم و در رفتار و خُلق و خوی خود دقیق شویم، چهبسا که رگههایی هر چند ظریف و گاه نامرئی از کبر را در آن شاهد باشیم. وظیفه ما آن است که آن را آفت کشندهای بدانیم و بههر وسیلهی ممکن از خود بزداییم، وگرنه سرنوشت ابلیس یعنی «سقوط و انحطاط» در انتظار ما خواهد بود.
این عبارت، امام علیه السلام دو موضوع عبادت خالصانه و عُجب را ـ که آفت آن است ـ مورد نظر قرار میدهد. دقّت در دو واژهی عبادت و عجب، این عبارت از دعا را گویاتر مینماید.
عبادت: عیسی بن عبداللّه پرسید: عبادت چیست؟ امام صادق علیه السلام فرمود :
«حُسن النّیَّة بِالطّاعة من الوجوه الَّتی یُطاع الله منها.»(3)
«حُسن نیست در طاعت، از وجوهی (راههایی) است که خداوند را بدان میتوان اطاعت کرد.»
در اینجا عوامل مهم در عبادت بیان میگردد، شامل نیّت، خلوص، اطاعت و بندگی از راههای خاص، که تضمینشده و تبیینگردیده نه اینکه خودساخته و ذهنبافته باشد. در بُعد اعتقادی، عبادت اینگونه تبیین میشود :
«أوَّل عبادة الله معرفته و اصل معرفة الله توحیده.»(4)
«در رأس عبادت خدا، معرفت او قرار دارد. و اصل معرفت خدا، توحید اوست.»
بدین سان پایگاه معرفت در عبادت تبیین میگردد. روایات ذیل آیهی (ما خلقتَ الجِنَّ وَ الإنس إلّا لیعبدُون)(1) بهویژه روایت منقول از امام حسین علیه السلام بهخوبی
پایگاه معرفت را در عبادت نشان میدهد.(2)
اگر مفهوم اطاعت در عبادت را بهخوبی دریابیم، آنوقت بسیاری از سؤالات مطرح نخواهد شد و بسیاری از شبهات برطرف میشود. همراهیِ عبادت با تفقّه، علم و یقین، امری است که در روایات بهشدّت به آن پرداخته شده است. این بیانات، عبادت را از یک قالب بیروح و یک عمل مکانیکی خشک بیرون میکشد و بنده را تا بدانجا بالا میبرد که این سفارش به او جامهی عمل میپوشاند که :
«أعبدالله کأنَّکَ تراه؛ فَإن کُنت لا تَراه فَإنَّهُ یراک.»(3)
«خدا را عبادت کن، بدان سان که گویی او را میبینی. (و بدان که) اگر تو او را نمیبینی، او تو را میبیند.»
اگر این معرفت نباشد، انسان به مصداق «رُبّ متنسّک لا دین له»(4) قرار خواهد
گرفت که وادی خطرناکی است.(5)
عبادت با این ارزش و والایی، آفتی دارد به نام «عُجب» که باید آن را به درستی شناخت و از آن دوری جست؛ چرا که :
«کَم من عابدٍ أفسده العجب.»(6)
«بسا عابد که عُجب، او را به نابودی کشانده است.»
«لا وحدة أوحش مِنَ العُجب.»(7)
«هیچ تنهایی وحشتناکتر از عُجب (خودپسندی و خودستایی) نیست.»
«لا جَهل أضرَّ مِن العُجب.»(8)
1) ذاریات (51): 56.
2) بنگرید: بحارالانوار :5 312، :23 83 و 93؛ علل الشرایع :1 9؛ کنز الفوائد :1 328.
3) بحارالأنوار :77 74.
4) امام علی علیه السلام ، غرر : :340 ای بسا اهل عبادت که دین ندارد..
5) برای مطالعهی بیشتر؛ میزانالحکمة :6 7 ـ 30 و غرر و درر: 229 (فهرست روایات) توصیهمیگردد.
6) بحارالأنوار 322:72.
7) بحارالأنوار :69 409.
8) بحارالأنوار :69 400.
هیچ نادانی زیانبارتر از عُجب نیست.
«عُجب المرء بنفسه أحد حُسّاد عقله»(1)
عُجب، آفتی خطرناک برای عقل است.
پیآمد نادرست این بلیهی خُلقی آن است که انسان تلاش خود را کافی میبیند و از تعالی دست برمیدارد.
«الاعجاب یمنع من الإزدیاد.»(2)
«عُجب، انسان را از زیادهطلبی (در امور خیر) باز میدارد.»
«العجب صارف عن طلب العلم داع إلی القمط.»(3)
«عُجب، انسان را از طلب علم باز میدارد و به قمط فرا میخواند.»
خلاصه اینکه در منطق روایات، عُجب را آفت عقل، نشان نادانی، موجب هلاکت، سبب توقّف و رکود میدانند که عابد را به زمین میکوبد. عبادتی که موجب عُجب شود، در مقایسه با گناهی که اسباب پشیمانی شود، کمارزشتر معرّفی میگردد.
«سیئة تسؤک خیر من حسنة تُعجبک.»(4)
«کار زشتی که تو را بد آید (پی آمدِ آن توبه باشد)، بهتر است از کار نیکی که تو را به عُجب آورد (از خداوند غافل کند).»
حال اگر این آفت به جان عبادت بیفتد، با آنچه خواهد کرد؟
در روایات، راه درمان این بیماری روحی معرفةالنفس بیان شده است :
«سدّ سبیل العُجب معرفة النّفس»(5)
«راه عُجب را با معرفت نفس ببند.»
خلاصه آنکه به بیان مولای متّقیان علیه السلام :
«مَن کانَ عِندَ نفسه عظیمآ کان عِندالله حقیرآ.»(6)
1) بحارالأنوار :72 317.
2) امام علی علیه السلام ، شرح نهجالبلاغه :18 391.
3) بحارالأنوار :72 199.
4) امام علی علیه السلام ، نهجالبلاغه، حکمت 46.
5) بحارالأنوار :78 164. برای مطالعهی بیشتر، به میرانالحکمة :6 41 ـ 53، عنوان 333 العُجَب؛ غرر و درر :7 ص 3 و 232 (فهرست احادیث عُجب از امیرالمؤمنین علیه السلام ) رجوع شود.
6) غرر: 8609.
«هرکس در نظر خود بزرگ آید، در پیشگاه خداوند، حقیر است.»
جملهی «وَ عبّدنی لک وَ لاتُفسد عبادتی بالعجب» در دعای مکارم نشان از این واقعیّت دارد که بندگی خالصانه، خضوع و خشوع و کوچکی در پیشگاه خدا میطلبد و این امری نیست که حدّ و مرز خاصّی داشته باشد.
در این بخش از دعا، دو خواسته مطرح میشود، «جریان خیر برای مردم» و «محافظت از آفت منّتگذاری». باید بدانیم که در منطق قرآن :
(وَ ما تنفقوا مِن خیر فلانفسکم.)(1)
«هر آنچه انفاق مال کنید، به یقین به نفع خودتان است.»
(وَ ما تنفقوا من خیر یوفّ إلیکم و أنتم لاتُظلمون.)(2)
«و آنچه مال انفاق کنید، به دست خودتان میرسد، و به شما ستم نمیشود.»
(وَ ما تنفقوا من خیر فإنّ الله بِه علیم.)(3)
«و آنچه مال انفاق کنید، خداوند نسبت بدان دانا است.»
در این آیات، سه مؤلّفه مطرح شده است: 1ـ آگاهی خدا، 2ـ ذخیره برای خود، 3ـ بازگشت ثمرهی کار بهسوی خود فرد خیّر. اگر این سه مؤلّفه بهخوبی فهمیده شود، شوق و رغبت بهسوی کار خیر را لحظه به لحظه افزونی میدهد. لذا امام علیه السلام جریان این خیر از دست خود را بهعنوان نیازی به پیشگاه حق تعالی مطرح مینماید؛ چرا که قرآن به ما آموخته است: (یَومَ تَجدُ کُلّ نفس ما عملت مِن خَیر محضرآ)(4) که روز قیامت،
هنگامهی دریافت همان اعمال خیر دنیاست. (وَ ما تقدّموا لأنفسکم من خیر تجدوه عندالله)(5) که انفاق، پیش فرستادن برای خود است. از اینرو به ما گفته میشود :
(فاستبقوا الخیرات)(6) و ائمّه علیهم السلام مشمول این آیه قرار گرفتهاند که: (أوحینا إلیهم فعل
الخیرات)(7) یعنی که انجام کار خیر، همراهشدن با جریانی است که پیشوایان معصوم در
آن پیشگامند.
خیر چیست؟ در یک تعریف کلّی :
1) بقره (2): 272.
2) بقره (2): 272.
3) بقره (2): 272.
4) آلعمران (3): :30 روزی که هرکسی هر کار خیری را که انجام داده، در مقابل خود حاضرمیبیند.
5) مزمّل (73): :60 هر خیری که برای خود پیش فرستید، آن را نزد خدا مییابید.
6) بقره (2): :148 در خیرات، از هم سبقت گیرید.
7) أنبیاء (21): :73 انجام کارهای خیر را به آنها وحی فرستادیم.
«خیر الأمور ما سُهلت مبادیه و حُسنت خواتمه و حُمدت عواقبه.»(1)
«بهترین کار، آن است که مبادی آن آسان شود، پایان آن نیکو گردد و پی آمدهای آن را بستایند.»
و یا :
«خیر الأمور أعجُلها عائدةً وَ احمدُها عاقبةً.»(2)
«بهترین کارها، آن است که ثمره آن زودتر به دست آید و فرجام آن ستودنی باشد.»
«آغازی آسان، پایانی زیبا و آثاری پسندیده» عمده ویژگیهای کار خیر است که در روایات آمده است. در منطق روایات، اوّلا :
«فَخیر مِن الخیر فاعله.»(3)
«بهتر از کار خیر، فاعل آن است.»
و ثانیآ :
«علیکم باعمال الخیر فَتبادروها وَ لایکن غیرکم أحق بها منکم.»(4)
«کارهای خیر را دریابید و بدان اقدام کنید. چنین نشود که دیگران در مورد آنها جدّیتر از شما باشند.»
باید هماره به یاد اشته باشیم که خیّر از خود خیر برتر است و نیز اهلیّت ما از هر کس دیگر برای خیر افزونتر. در این حال، دَمی راحت ننشسته و دست از کار خیر برنخواهیم داشت و بهزبان حال و قال، همچون امام سجّاد علیه السلام از خدا خواهیم خواست که :
«وَ اجر لِلنّاس عَلی یَدی الخیر.»
آفت این خیر، منّتنهادن است. لذا امام بهعنوان هشدار از خدا میخواهد که: «وَ لا تمحقه بالمنّ» یعنی آفتی که خیر را از بین برده و نابود میکند، منّتنهادن بر سر افرادی است که مشمول کار خیر ما شدهاند. در مورد منّتنهادن به چند نکته دقّت شود :
ـ اوّلا وقتی یک کار خارجی خیررسانی با یک امر درونی (منّتگذاری) را کنار هم قرار دهیم، آنگاه میفهمیم که چرا نام دعا، «مکارم الأخلاق و مرضیّ الأفعال» است؛ یعنی چگونه اخلاق و عمل پیوند استوار یافتهاند.
ـ ثانیآ دقّت در واژهی «محق» به معنی نابودی و هلاکت میرساند که با منّتگذاری اثر خیراساسآ نابود میشود، نه
این که کم شود. این واژه دوبار در قرآن آمده: یکی در مورد ربا که میفرماید :
(یمحق الله الرّبا و یربی الصّدقات.)(1)
و یکی در مورد کفّار که میفرماید :
(وَ لیمحّص الله الَّذین آمَنُوا وَ یمحق الکافرین.)(2)
«تا خداوند، ایمان آورندگان را بیازماید و کافران را نابود سازد.»
ـ ثالثآ به فرمودهی قرآن :
(لا تبطلوا صدقاتکم بالمنّ و الأذی)(3)
«صدقات خود را با منّت و آزار، تباه مسازید.»
تنها در کتاب غرر و درر، از امیرالمؤمنین علیه السلام 69 حدیث بلند و کوتاه در زمینهی منّتنهادن و نکوهش آن به بیانات مختلف آمده، از آنجمله :
«أفضل العطاء ترک المنّ.»(4)
«برترین بخشش، منّت نهادن است.»
«مَن عَدَّدَ نعمه محقَ کَرَمَهُ.»(5)
«کسی که نعمتهای خود بر دیگران را بشمرد، کرم خود را نابود کرده است.»
دقّت در واژهی نعمت در این دو حدیث جالب است. در حدیث اول، جریان خیر از فرد بهعنوان نعمتی برای او تلقّی شده است و در حدیث دوم، پیآمد این منّتنهادن را مَحْق (از دست دادنِ) یکی از خصلتهای پسندیده یعنی «کَرَم» میشمارد.
شناخت این رابطهها به ما کمک میکند که نیکوییهای اخلاقی و آفات آنها را بشناسیم و مراقب پیآمدهای مخرّب رذایل اخلاقی باشیم. این مطالب ما را در پهنهی اخلاق و عمل بهخوبی اداره خواهد کرد، مشروط به آنکه هر یک را به درستی باز شناسیم(6). پس بار دیگر از خدا بخواهیم که :
1) بقره (2): :276 خداوند، (برکت) ربا را نابود میسازد، ولی به صدقات، برکت میدهد.
2) آلعمران (3): 141.
3) بقره (2): 264.
4) غرر الحکم: 3028.
5) همان: 7958.
6) در کتاب بحارالأنوار، ج :72 از ص 73 تا پایان کتاب و تمام ج 73، مساوی الاخلاق آوردهشده و در ج 69 و 70 و 71 و تا ص 73 جلد 72 مکارمالأخلاق ذکر گردیده است و هر دو در کتاب ایمان وکفر جای داده شده است.
«و اجر للنّاس علی یدیَّ الخیر وَ لاتمحقه بالمـَنّ.»
برای توضیح این کلام امام سجاد علیه السلام به چند جمله از حکمت علوی گوش جان میسپاریم. امام امیر المؤمنین علیه السلام فرمود :
«إن کُنتم لامحالة متنافسین، فتنافسوا(1) فی الخصال الرغیبة و خلال(2)
المجد.»(3)
«اگر ناگزیر به مسابقه روی میآورید، در ویژگیهای پسندیده و خوبیهای بزرگوارانه مسابقه دهید.»
«ستة تختبر بها أخلاقُ الرّجال: الرّضا و الغضب و الأمن و الرهب و المنع و الرّغب.»(4)
«اخلاق مردم در شش مورد آزموده میشود: خوشنودی، غضب، امنیّت، ناامنی، بازداشتنِ لطف، رغبت و میل.»
قبلا نیز در باب تعصّب به بخشی از خطبهی 234 مولا علی علیه السلام ذیل جملهی «فتَعصّبوا لخلال الحمد...» اشاره و مفصّلا توضیح داده شد. خلال الحمد، خصال الرغیبة، خلال المجد، سعة الأخلاق، مکارم الأخلاق، معالی الأخلاق، مکارم الخصال، محاسن الأخلاق و دهها واژه و عبارت دیگر از این ردیف، عناوینی است که در روایات برای برتریهای اخلاقی بهکار رفته است. دقّت در هر یک از اینها، اهمّیّت موضوع اخلاق و رغبت برای وصول به مدارج عالی در این زمینه را در پی دارد.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید :
«...لمّا خلق الله تعالی الإیمان، قال: اللّهمَّ قوّنی، فقوّاه بحسن الخلق و السّخاء. و لما خلق الله الکفر، قال: اللّهمَّ قوّنی، فقوّاه بالبخل و سوء الخلق.»(5)
«وقتی خدای تعالی ایمان را آفرید، ایمان عرضه داشت: خدایا! به من قوّت بخش. خداوند به او توان داد، به واسطه خُلق نیکو و سخاوت. نیز هنگامی که خداوند، کفر را آفرید، کفر گفت: خدایا! به من قوّت ده. خداوند به او توان داد، به واسطه بُخل و خُلق زشت.»
جالب است بدانیم پیامبری که خدا او را از نظر اخلاقی با آیهی (إنَّکَ لعلی خلق عظیم)(6) ستوده و خود نیز خویش
را مأمور به تکمیل مکارم اخلاق معرّفی مینماید، در
عینحال حضرتش در دعا از خدا چنین میطلبد که :
«اَللّهُمَّ إنّ ی أسألُکَ الصّحة و العافیة وَ حُسنَ الخُلق.»(1)
«خدایا! از تو میخواهم که به من صحت، عافیت و خلق نیکو عنایت فرمایی.»
امام علیه السلام در دنباله، آفت این موضوع را یادآور شده به خدا پناه میبرد و از او میخواهد که از ثمرات سوء آن، حضرتش را حفظ نماید. «و اعصمنی مِنَ الفخر». مگر فخرفروشی با اخلاق چه میکند که امام چنین میفرماید؟
راغب اصفهانی در کتاب مفردات، فخر را «المباهاة فی الأشیاء الخارجة عن الإنسان بالمال و الجاه» معنی میکند.
قرآن مجید با آیهی (إنَّ الله لایُحبّ کلّ مختال فَخور)(2) رابطهی خدا را با فرد
فخرفروش معیّن میکند و صورت مذموم دنیا را نیز آمیزهای از (لعب و لهو و زینة و تفاخر بینکم و تکاثر فی الأموال و الأولاد)(3) برمیشمارد. در آغاز این آیه، حیات را
تعریف میکند: (إنَّما الحیاة الدّنیا). در میانهی آیه با ذکر مثالی جلوهی اوّلیه و نابودی ناگهانی آن را بیان میکند (کمثل غیث أعجب الکفّار نباته)(4) و در پایان (وَ مَا الحیاة
الدّنیا إلّا مَتاع الغرور)(5) آن را سرای فریبکاری میداند.
امیرالمؤمنین علیه السلام در نهجالبلاغه، پس از بیان داستان شیطان و فخرفروشی او و گریز از سجده بر آدم میفرماید :
«فالله الله فی کبر الحمیة و فَخر الجاهلیة.»(6)
«خدا را! در مورد تکبّر حمیت و فخر جاهلیت، هشدار!»
پیش از این واژههای کبر و حمیّت توضیح داده شد و اینک فخر بهعنوان صفت جاهلی و رایج در عصر جاهلیّت مورد نکوهش قرار میگیرد.
از دقّت در آیاتی که مشتقّات واژهی فخر را بهکار برده، چنین به دست میآید که فخر از لوازم تکبّر است. کلمهی فرح به معنی شادی نیز وقتی در کنار فخر بنشیند، مورد نکوهش قرار میگیرد، آن سان که دربارهی انسان سرخوش
1) محجّة البیضاء :5 91. برای مطالعهی بیشتر به میزانالحکمة جلد سوم ذیل عنوان 149«الخُلق» و دقّت در احادیث عناوین معالی اخلاق، ص 146، مکارمالاخلاق، ص 147 تا 150، خیرالمکارم، ص 150، أفضلالاخلاق، ص 156 و أجملالخصال، ص 157 مراجعه شود.
2) لقمان (31): :18 خداوند، هیچ خودپسندِ لاف زن را دوست نمیدارد.
3) حدید (57): :20 بازی، سرگرمی، آرایش، فخرفروشی به یکدیگر، فزون جویی در اموال وفرزندان.
4) مانند بارانی که رُستنیِ آن کشاورزان را به شگفتی آرد.
5) زندگانی دنیا جز کالای فریبنده نیست.
6) خطبهی 192.
میفرماید: (إنَّه لفرح فخور)(1)
«إنَّ لإبلیس کحلا و لعوقآ و سعوطآ، فکحله النعاس و لعوقه الکذب و سعوطه الفخر.»(2)
«ابلیس، سرمهای دارد و لیسیدنی و داروی بینی. سرمه چشمانش، خواب غفلت است. لیسیدنیِ دهانش، دروغ است. و داروی بنیِ او، فخر ورزیدن.»
در توضیح واژهها: کحل یعنی سرمه، لعق یعنی لیسیدنی و سعط به معنی انفیه یا داروی بینی آمده است، یعنی شیطان سه ابزار کشیدنی، بوییدنی و لیسیدنی دارد.
رسول خدا مردمی را دید که اطراف فرد مصروعی جمع شدهاند. علت پرسید. در پاسخ از آنها شنید که او مجنون است. فرمودند: مجنون او نیست، بلکه آدمی است که متکبّرانه راه میرود، خودپسندانه باد به بینی انداخته و دستها را به فاصله از بدن قرار داده و حرکت میکند.(3)
برای فهم بیشتر کلام حضرت سجّاد در این آفتشناسی، دقّت در این حالت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم زیباست که :
«کانَ رَسُول الله صلی الله علیه و آله و سلم إذا ذکر لنفسه فضیلة، قال: و لا فخر.»(4)
«زمانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله فضیلتی برای خود بر میشمرد، پس از آن میفرمود: البته فخر نمیورزم.»
مراقبت پیشوایان نسبت به دوستان و تربیتیافتگان مکتب خود به گونهای بوده که آنان را از آن آفت بر حذر دارند. هنگامی که حضرت سیّدالوصییّن علیه السلام به عیادت صعصعة بن صوحان، از خواصّ شیعیان خویش رفت و موجبات افتخار و تشکر او را فراهم آورد، بلافاصله به وی فرمود: «یا صعصعه! لاتفتخرنّ علی اخوانک بعیادتی إیّاک و اتَّقِ الله». «ای صعصعه! بر برادران دینی خود فخر مفروش، ا این که به عیادتت آمدم . تقوای خدا در پیش گیر.»
در روایت دیگر است که صعصعه به حضرتش عرضه داشت: لا وَ الله یا أمیرالمؤمنین، وَ لکن نعمةً و شکرآ(5) «نه، به خدا قسم، یا امیرالمؤمنین! (فخر نمیفروشم)
بلکه آن را نعمت میدانم و شکر میگویم.»
نکتهی پایانی آن که اگر ناچار شدید این خصلتها را بهکار بگیرید، به آنها جهت خیر بدهید. در باب فخر نیز چنین است، چنان که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود :
«الفقر فخری و به افتخر»(1)«فقر، فخر من است که بدان افتخار میکنم.»
که مراد نیازمندی به خداست نه تهیدستی و فقر مادّی چرا که میفرماید :
«اللّهُمَّ توفنی إلیک فقیرآ»
«خدایا! مرا در حالی به سوی خود برگیر که به درگاهت نیازمند باشم.»
«کَفی بی فَخرآ أن تکون لی رَبًّا»(2)
«برای فخر من این بس که تو خداوندگار من باشی.»
«ینبغی أن یکون التّفاخر بعَلِیِّ الهمم و الوفاء بالذّمم و المبالغة فی الکرم، لا ببوالی الرّمم و رذائل الشّیم.»(3)
«شایسته است که تفاخر به همتهای عالی، وفا به پیمانها و مبالغه در کرامتها باشد، نه به استخوانهای پوسیده (افتخارات گذشتگان) و شیوههای نکوهیده.»
بههرحال قطعاً حکمت بالغهای در کار بوده که امام علیه السلام از این آفت به خدا پناه برده و دفع شرّش را از سر خود، از خدا درخواست نماید که: «وَ هَب لی معالی الأخلاق و اعصمنی مِنَ الفخر».
«اللّهُمَّ صل علی محمّد و آله، وَ لا ترفعنی فی النّاس درجة إلّا حططتنی عند نفسی مثلها، و لا تُحدث لی عزّآ ظاهرآ إلّا أحدثت لی ذلَّةً باطنةً عند نفسی بقَدَرها.»
با ژرف نگری در مفهوم کلام امام، به مواردی مانند طغیانها و سرکشی نفس و ضرورت کنترل آن و بیان نحوهی مهار این سرکشی پرداختیم. اینک به منظور فهم بهتر این بخش، ابتدا چند واژهی بهکار رفته در آن و سپس چند مفهوم موجود در عبارت به شرح زیر مورد بررسی و دقّت قرار میگیرد.
واژهها : نفس ـ عزّت ـ ذلّت.
مفاهیم : بالارفتن نزد مردم ـ پایینآمدن در پیشگاه خود ـ عزّت ظاهری ـ ذلّت باطنی و تلقّی صحیح از اعطای این هر دو.
کلمه نفس در لغت به معانی گوناگون آمده، از جمله: روح، تأکید، ذات. و در قرآن به معنی قلب و باطن و بشر اوّلیه هم آمده است. در این عبارت، مراد از نفس همان ذات است. لذا نفسشناسی امری ضروری است که از دیدگاههای
مختلف میتواند مطرح باشد، بهطوریکه به تعبیر امیرالمؤمنین علیه السلام :
«استدراک فساد النّفس من أنفع التحقیق.»(1)
«جبرانِ تباهیِ نفس، در شمار سودمندترین انواع تحقیق (استوار سازی حقایق در درون) است.»
باید بدانیم که این نفس، مرکب سرکشی است تا جاییکه :
«إنَّ نفسکَ مطیّتک. ان أجهدتها قتلتها و إن رفقت بها ابقیتها.»(2)
«به راستی! نفس تو، مرکب توست. اگر با آن بجنگی، آن را کشتهای. و اگر با آن مدارا کنی، نگاهش داشتهای.»
این اسب سرکش هیچگاه پیری ندارد و فرتوت نمیشود، گرچه جسم انسان ناتوان و پیر و فرتوت گردد. و بسیار مرکب بدی است تا جاییکه :
«فبئس المطیة الّتی امتطت نفسی مِن هواها، فواهاً لها لما سوّلت لها ظنونها و مُناها، و تبّآ لها لجرأتها علی سیّدها و مولاها.»(3)
«بَد مرکبی است آنچه نفس من به خواستهاش بر آن سوار شد. وای بر آن، بدانچه گمانها و آرزوهایش برایش آراست. و هلاک باد، که چگونه بر سرور و مولای خود جرأت ورزید.»
گفتیم که این مرکب سرکش همواره جوان است :
«نفس ابن آدم شابّة و لو التفت ترقوتاه من الکبر، إلّا مَن امتحن الله قلبه للتّقوی، و قلیل ما هم.»(4)
«نفس فرزند آدم، جوان میماند، گرچه استخوان هایش، از سالخوردگی به هم نزدیک شود؛ مگر کسانی که خداوند، دلهای آنها را به تقوا بیازماید، که شمار آنان اندک است.»
و باز میخوانیم که :
«العلم قائد و العمل سائق و النّفس حرون»(5)
«علم، زمامدار است؛ عمل، سوارکار و نفس، اسب سرکش.»
و در پایان بدانیم که :
«إنَّ النَّفس لجوهرة ثمینة. من صانها رفعها و من ابتذلها وضعها»(6)
«نفس، گوهری گرانبهاست. هرکه به خوبی نگاهش داشت، آن را بالا برده است. و هرکه مبتذل داشت، به پَستی کشانده است.»
این تعبیر از جهات مختلف قابل دقّت است.
خلاصه اینکه: شناخت نفس و آفات آن ضروری است. در راستای این شناخت باید دانست که :
É نفس مرکبی سرکش است.
É همواره جوان است.
É کارش تسویل (آراستگی بیننده) و تکیهگاهش گمانها و آرزوهای باطل است.
É در عین حال، گوهری گرانبهاست که باید نگاهش داشت، نه این که رهایش کرد.
در مفردات راغب اصفهانی آمده که عزّت حالتی است که از مغلوببودن انسان، مانع میگردد. چنانچه در قرآن مجید از زبان حضرت نوح علیه السلام آمده:
(فَدعا ربّه انّی مغلوب فانتصر)(1)
«حضرت نوح خدایش را خواند که: من مورد غلبه قرار گرفتهام، پس یاری میخواهم.»
ارض عزاز، زمین سخت. شیء کمیاب را عزیزالوجود میگویند؛ یعنی که دسترسی به آن سخت است.
در فرهنگ روایات، مفهوم عزّت ابعاد دیگری دارد. مثلا :
«العزّ أن تذلّ للحقّ إذا لزمک.»(2)
«عزّت آن است که هرجا لازم شد، در برابر حقّ رام شوی.»
«الصّدق عزّ و الجهل ذُلّ.»(3)
«صداقت، عزّت است و جهالت، ذلّت.»
«العزّ إدراک الانتصار.»
«عزّت، دستیابی به کمک خواستن است.»
«لا عزَّ کَالْحِلم.»(4)
هیچ عزّتی مانند حلم (خردورزی و خود نگهداری) نیست.»
«حسن خلق المؤمن مِنَ التَّواضع، و عزُّهُ ترک القال و القیل.»(1)
«حُسن خُلق مؤمن، از تواضع است. و عزّت او آن است که قال و قیل (گفت و گوهای بیهوده را رها کند.»
نتیجه اینکه در فرهنگ دین، عزّت فراتر از تعریف لغوی رفته و با یک سلسله سجایای اخلاقی پیوند خورده که از آن جملهاند: سرسپاری به حق، راستگویی، بردباری، رهایی از قال و قیل.
ذلّت در لغت به معنی خواری و ضد عزّت است و در معنی رامبودن هم بهکار میرود. شتر ذلول به معنی شتر راهوار و رامشده آمده است.
قرآن مجید میفرماید :
(هُوَ الَّذی جَعَلَ لَکُم الاْرض ذلولا.)(2)
«او (خداوند) کسی است که زمین را برای شما رام قرار داد.»
این خواری و ذلّت و رامی، به گونهای است که همه کس و همهچیز میتواند از انسان استفاده کند. بعداً در توضیح مفاهیم معلوم میشود که همین ذلّت کجا پسندیده خواهد شد.
«موت فی عزّ خیر من حیاة فی ذلّ.»(3)
«مرگ با عزّت، بهتر است از زندگی با ذلّت.»
دقّت در این تعبیر حضرت علی علیه السلام جالب است که میفرماید :
«کُلّ عزّ لا یؤیده الدّین مذلّة.»(4)
«هر عزّتی را که تأیید نکند، ذلّت است.»
یعنی که گاه خود عزّت، ممکن است به ذلّت تبدیل شود و در واقع ذلّت باشد. در تعریف ذل در روایات آمده: «التضرع عند المصدوقة: زاری در هنگام راستی»(5) و یا
«الفرق عند المصدوقة: نگرانی در هنگام راستی»(1) که این تعابیر نیز جالب و قابل دقّت
است.
نتیجه اینکه ذلّت علاوه بر خواری، معانی و کاربردهای گستردهتری در قاموس دین دارد، تا جاییکه هرگاه لازم باشد، برای گریز از آن باید حیات را بهخطر انداخت. امام حسین علیه السلام فرموده :
«ألا و ان الدّعی ابن الدّعی قد رکز بین اثنتین: بین السلّة و الذّلة، و هیهات مِنّاالذِّلَة.»(2)
«بدانید که این نابکارزاده ـ که فرزند نابکارزاده دیگری است ـ مرا میان دو امر، مخیّر داشته است: میان سلّه و ذلّت. امّا ذلّت، از ما دور باد.»
عزّتی را که دین تأیید نکند، به واقع ذلّت است. و آنجا که انسان بر بلندای راستی و درستی ایستاده، زاری و نگرانی دقیقآ ذلّت است.
اینک به بررسی مفاهیم موجود در این بخش از دعا میپردازیم. این مفاهیم عبارتند از :
پدیدهی اوجگیری نزد مردم، پایینآمدن در پیشگاه خود، عزّت ظاهری، ذلّت باطنی، تلقّی صحیح از اعطای این هر دو.
اوّلا باید بدانیم که در فرهنگ روایات، عواملی موجبات این احترام و اوجگیری را فراهم میآورد. مثلا :
«مَن وقف عند قدره أکرمه النّاس.»(3)
«هرکه در جای خود بایستد، مردم او را بزرگ میدارند.»
«مَن عَرَف قدره لم یضع بین النّاس.»(4)
«هرکه قدر خود را بشناسد، میان مردم تباه نمیشود.»
بههرحال شناخت قدر و شأن خود، امری است که اگر انسان آن را رعایت کند، محترم میشود. متقابلا بیتوجّهی به آن هلاکت به دنبال میآورد که فرمود :
«هَلَکَ مَن لَم یعرف قدره.»(5)
«هلاک شد هرکس که قدر خود را نشناخت.»
«کثرة المزاح تذهب البهاء و توجب الشحناء.»(6)
«شوخیِ زیاد، هیبت میبرد و کینه میآورد.»
«مَن کَثر مزاحه قلّت هیبته.»(1)
«کسی که مزاحمش زیاد شد، هیبتش کم گردد.»
در روایت دیگر آمده است، «قل وقاره»(2) خلاصه اینکه بسیاریِ مزاح و شوخی،
انسان را از احترام میاندازد.
برخی عزّتجوییها بهراستی ذلّت است و چنین نیست که بتوان در این راه، از هر ابزاری بهره گرفت. قرآن در مقام نکوهش چنین حالتی میفرماید :
(وَ إذا قیلَ لَه اتّقِ الله أخذته العزّةُ بالإثم.)
«وقتی که به او گویند: تقوای خدا در پیش گیر، عزّتِ ناشی از گناه او را در بر گیرد.»
و سرنوشت چنین کسی را بدینسان ترسیم میکند که :
(فحسبه جهنّم و بئس المهاد.)(3)
«جهنّم، او را بس است، که بد جایگاهی است.»
و حال آنکه این عزّت را با مفهوم راستیناش باید نزد خدا جست، چرا که :
(مَن کان یرید العزَّة فَللّه العزَّة جمیعآ.)(4)
«هرکه عزّت میخواهد، تمام عزّت ویژه خداست.»
این عزّت در دایرهی ایمان و در پیشگاه خدا و پیامبر است که معنی مییابد.
(وَ لِلّهِ العزَّة و لرسوله و للمؤْمنینَ)(5)
«و خدا راست عزّت و پیامبرش را و مؤمنان را.»
و در دعای عرفهی امام حسین علیه السلام آمده که: «أولیائه بعزّه یعتزّون» یعنی عزّت خدادادی ارزش است که انسان مؤمن با تکیه به عزّت الهی، به آن دست مییابد.
همینجا مفهوم عزّت ظاهری روشن میشود که اگر از راه گناه تدارک دیده شود، صوری و ناپایدار است و اگر به اتّکای ایمان و خداشناسی بهبار آید، باطنی و پایدار است.
با اتّکا به بیان امام علیه السلام و کندوکاو روانی در انسان دانسته میشود که نفس این عزّت، چنانچه مهار نشود، در هر حال نوعی طغیان و سرکشی بهدنبال دارد. که درمان آن بنا به فرمودهی امام سجاد علیه السلام خواری نزد خود است.
É «إنَّ الله تبارک و تعالی أعطی المؤمن ثلاث خصال: العزّ فی الدّنیا وَ الآخرة، و الفلج فی الدّنیا وَ الآخرة، و المهابة فی صدور الظّالمین.»(1)
«خدای تبارک و تعالی، به مؤمن سه خصلت بخشیده است:
عزّت در دنیا و آخرت، فلج در دنیا و آخرت، و هیبت که ظالمان نسبت به او در دل داشته باشند.»
É«إنَّ الله یقول کل یوم: أنَا ربّکُم العزیز. فَمَن أراد عزّ الدارین، فلیطع العزیز.»(2)
«خداوند، هر روز میفرماید (به مردمان): منم خداوندگار شما که عزیز است. هرکه عزّت دنیا و آخرت میجوید، باید از (خدای) عزیز پیروی کند.»
É «ثلاثة لا یزید الله بهنّ إلّا خیرآ: التَّواضع، لا یزید الله به إلّا ارتفاعآ؛ وَ ذلّ النّفس، لایزید الله به إلّا عزّآ؛ و التَّعفف، لا یزید الله بِهِ إلّا غنا.»(3)
«سه ویژگی است که خداوند، صاحب آن را، فقط در خیر میافزاید : تواضع، که خاوند به صاحب آن جز رفعت نمیدهد؛ ذلّت نفس، که خداوند به دارنده آن جز عزّت نمیبخشد؛ و عفّت ورزیدن، که خداوند به واجد آن فقط غِنا (بی نیازی) میدهد.»
روشن است که ثمرهی خودشکنی در باطن و کوچکانگاری در نهان، همان عزّت خدادادی میباشد.
بدین سان معلوم میشود که چرا امام سجاد علیه السلام این خواری را از خدا طلب میکند، چرا که نتیجهی این احساس درونی، بهبار آمدن عزّت بیرونی است. ایندو، همواره یکدیگر را تقویت میکنند و بهطور طبیعی، از یک سو احترام فرد نزد مردم بالا میرود. از سوی دیگر، شخص نزد خود هرچه بیشتر و بیشتر میشکند، عُجب و آفات دیگر او را نمیگیرد؛ آن سرکشی مهار میشود، مهابت و قدر انسان در خارج محفوظ میماند و موجبات طغیان در درون میخشکد.
اینک و در همین روند، برخی دعاها را بنگرید :
«اَللّهُمَّ وَ فی صُدور الکافرین فعظّمنی، وَ فی أعین المؤمنین فجلّلنی، وَ فی نَفسی وَ أهلبَیتی فَذلّلنی.»(4)
«خدایا! مرا در درونِ کافران بزرگ بدار؛ در دیدگان مؤمنان جلالت بخش؛ و نزد خودم و خاندانم رام ساز.»
و امام سجّاد علیه السلام میفرمایند :
«أعزَّنی عِند خَلقک و ضعنی إذا خلوت بکَ وَ ارْفعنی بَین عِبادک...»(1)
«مرا نزد آفریدگانت عزّت بخش؛ هنگامی که با تو خلوت میکنم، دون دتبه بدار؛ و میان بندگانت به من رفعت بده.»
بنا به مفهوم این کلمات، دو ارزش از خداوند درخواست میگردد: «والایی و عزّت نزد مردم» و «خواری و ذلّت نزد خدا»
نکتهی پایانی در تلقّی صحیح از اعطای این خصیصهها، آن است که همه و همه از خدا خواسته شود و از خدا دانسته شود. همانطور که در جایجای دعاها و روایات شاهد بودیم، منشأ همهی کمالات، خداست و خدا، بهطوریکه ورای همهی عزّتها و ذلّتها و دادنها و گرفتنها، باید خدا را دید و بس، چرا که :
(تُعزُّ مَن تَشاء وَ تُذلُّ مَن تَشاء، بِیَدکَ الخَیر إنَّکَ عَلی کُلِّ شیءٍ قَدیر.)(2)
«عزّت میبخشی به هرکه بخاهی و ذلّت میدهی هرکه را بخواهی؛ خیر، فقط به دست توست؛ تو بر هر کار، توانایی.»
«اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی محمّد وَ آل محمَّدٍ، وَ مَتِّعْنی بِهـُدًی صالِحٍ لا أسْتَبْدِلُ به وَ طریقة حقٍ لا أزیغُ عنها وَ نیَّة رشد لا اشکّ فیها، و عمّرنی ما کان عمری بذلةً فی طاعتک. فإذا کان عمری مرتعآ للشّیطان، فاقبضنی إلیکَ قبلَ أن یسبق مقتک إلیَّ أو یستحکم غضبک علیَّ. اللّهُمَّ لاتدع خصلةً تُعاب منّی إلّا أصلحتها و لا عائبة اُوَنّب بها إلّا حسّنتها وَ لا أکرومةً فیَّ ناقصة إلّا أتممتها.»
این نکته بار دیگر یادآوری میشود که دعا با نام مکارم الاخلاق بر اساس ذهنیت ما از اخلاق، نباید به وادیهایی از این ردیف چونان هدایت، راه صحیح، نیّت رشدیافته و... گام بگذارد. در نتیجه تعریف حوزهی اخلاق در فرهنگ اسلامی بسیار فراتر از تعریف این واژه در مکاتب اخلاقی است. اینک به شرح واژهها و عبارات و بهرهوری از آنها میپردازیم :
خدایا مرا به هدایتی شایسته بهرهمند ساز، بهگونهای که آن را با هیچ چیز تبدیل و جایگزین ننمایم.
چهار واژهی تمتّع، هدایت، صلاح و تبدیل در این جمله قابل دقّت است، به ویژه که: خواستن از خدا و عمل انسان هم در آن ملحوظ است.
تمتّع: در مفردات راغب، متوع به معنی امتداد و ارتفاع است و متاع بهمعنی «انتفاع ممتد الوقت» یعنی بهرهمندی
طولانی آمده است. البتّه وقتی در قرآن میخوانیم : (قُل مَتاع الدّنیا قلیل)(1) قید قلیل، متاع را با این ترجمهی لغوی محدود میکند. لغت
نامه هایی مانند اقرب و قاموس و مجمع، قید قلّت یا امتداد را در این لغت لحاظ نکردهاند؛ امّا چنانکه راغب گفته، با معنی کاربردی لغت نظیر «متع النّهار و متع النّبات»، قید بلند و طولانیشدن را در این واژه لحاظ مینماید. بر این اساس، بهرهمندی از هدایت را از خدا بهصورت پایدار و طولانیمدّت طلب میکنیم.
هدایت : از ریشهی هَدی، به معنی ارشاد و راهنمایی از روی لطف و خیرخواهی است. راغب نیر همین معنی را پذیرفته است.
این هدایت، کار خداست و آنجا که او نخواهد، پیامبر صلی الله علیه و آله نیز نمیتواند این کار را انجام دهد.
(إنَّکَ لاتهدی من احببت وَ لکنّ الله یهدی مَن یشاء.)(2)
«این تو نیستی که هرکس را بخواهی هدایت کنی، بلکه خداست که هرکس را خواست، هدایت (توفیق) میدهد.»
در اینصورت حق آن است که این هدایت از خدا طلب شود که این خود، رمز کلام امام است که: «متعنی بهدی صالح...».
قید صالح به دنبال هدایت را نیز میتوان اینگونه توجیه نمود که در بیان قرآن :
(کتب علیه أنَّه مَن تولّاه فانَّه یضلّه وَ یهدیه إلی عذاب السَّعیر.)(3)
«بر او نوشته (حکم) شده که هرکه او (شیطان) را به پرپرستی گیرد، ابلیس گمراهش سازد، و به عذاب دوزخش رهنمون شود.»
(فاهدوهم إلی صراط الجحیم.)(4)
«پس آنها را به راه دوزخ هدایت کن.»
(وَ قالُوا کُونوا هودآ أو نصاری تهتدوا.)(5)
«گفتند: یهود و نصارا شوید تا هدایت یابید.»
(یقُولُونَ للَّذینَ کَفَرُوا هؤلاءِ أهدی مِنَ الَّذینَ آمَنُوا سبیلا.)(6)
«(منافقان) در مورد کفر ورزیدگان گفتند که اینان، از مؤمنان علیه السلام راه یافتهتر هستند.»
یعنی قید صالح به دنبال هدایت و ضمیر در لغت «مَتِّعْنی» و درخواست از خدا نشان میدهد که این هدایت را فقط و فقط باید از خدا خواست و بس؛ چرا که اگر کار بهدست دیگران بیفتد ـ یعنی آنها که در غیر مسیر الاهی قرار دارند ـ انسان سر از چاه درمیآورد.
صلاح : صالح به معنی شایسته بهکار میرود (چیزی یا کسی که شایسته است) با قید اینکه در آن هیچ فسادی راه ندارد. این واژه گاه در مقابل فساد مینشیند، مانند :
(وَ لا تفسدوا فی الأرض بعد إصلاحها.)(1)
«بعد از این که در زمین صلاح آوردید، در آن فساد نکنید.»
و گاه در مقابل سیّئه مینشیند، همانند :
(وَ آخرون اعترفُوا بذنوبهم خلطوا عملا صالحآ وَ آخر سیّئآ.)(2)
«و دیگرانی هستند که به گناهان خود اعتراف کردند، کارهای شایسته و زشت را در هم آمیختند.»
عبارت عملوا الصّالحات، بیش از 50 بار در قرآن آمده که همهجا با ایمان (به صورتهای الَّذینَ آمَنُوا و یا : وَ هُوَ مؤمن) و در یک مورد با صبر همراه شده که: (إلاَّ الَّذینَ صَبروا و عملوا الصّالحات)(3) آمده است.
اصلاح هم به معنی شایستهکردن چیزی است :
(کفّر عنهم سیّئاتهم و أصلح بالهم)(4)
«خداوند، بدیهای آنها را پوشانید و وضع آنها را به صلاح آورد.»
خلاصه اینکه امر شایستهای که در آن هیچ تباهی راه ندارد و با فساد و گناه در ستیز است و پسوند ایمان شده، بار لغت صلاح است.
تبدیل : به معنی تغییر و جایگزینی است. بنا به نظر مفردات راغب، واژههای ابدال، تبدیل، تبدّل و استبدال هم به معنی عوضگرفتن و قراردادن چیزی به جای چیز دیگر است. آنچه که در شرع مطهّر به لسان آیات و روایات نکوهیده شده، آنکه در این جایگزینی امر پسندیده با امر ناپسند معاوضه شود، مثل (بئس للظالمین بدلا)(5). متقابلا
آنجا که این تبدیل از بدی به خوبی باشد، پسندیده است مثل: (ثُمَّ بدَّلنا مکان السَّیِّئة الحسنة)(1) و در قرآن مجید، میخوانیم :
(ألَم تَرَ إلَی الَّذینَ بدَّلُوا نعمَةَ الله کُفرآ وَ أحلُّوا قومهم دار البوار)(2)
«آیا نظر نکردی به کسانی که نعمت خدا را دگرگونه ساختند، و گروه خود را به خانه هلاک (دوزخ) انداختند؟»
انسان میتواند بهدست خود، نعمت را تبدیل کند و سرانجام برای خویش تدارک گرفتاری و هلاکت ببیند.
حال با دقّت در این چهار واژه، بار دیگر عبارت امام سجّاد علیه السلام را مرور میکنیم : «وَ متِّعنی بهدی صالح لا استبدل به»، یعنی: خدایا، مرا به هدایت و رهیافتی صالح که در ستیز دائم با فساد و گناه است، آنسان در درازمدّت بهرهمند ساز که هرگز خود آن را با چیز دیگری (در جهت منفی) عوض ننمایم.
نکتهی پایانی اینکه در دعاها، از جمله دعای شبهای ماه مبارک رمضان میخوانیم: «لا تستبدل بی غیری». از خدای متعال میخواهیم دیگری را جایگزین ما، در تعمت ایمان و هدایت ننماید؛ یعنی نعمت را از ما نستاند.
همچنین در ارتباط با امام عصر علیه السلام در دعا از خدا طلب میکنیم که :
«وَ لا تستبدل بنا غیرنا، فإنّ استبدالک بنا غیرنا علیک یسیر و هو علینا کثیر»(3)
«خدایا! (در مسیر خدمتگزاری به امام عصر علیه السلام ) کسی را جایگزین ما مدار، زیرا این جایگزینی برای تو آسان است، ولی برای ما بسیار دشوار خواهد بود.»
این خطر همواره وجود دارد که عملکرد ناشایست فرد، منجر به سلب نعمت از او شود که این برای خدای جهان، آسان است و برای انسان بیدار، بسیار گران. لذا در سایهی همین عبارت دعای مکارمالأخلاق امام سجّاد علیه السلام باید که بسیار بیدار، هشیار و مراقب بود، وگرنه:
(وَ مَن یبدّل نعمة الله مِن بعد ما جاءته فإنَّ الله شدید العقاب)(4)
«و هرکس که نعمت خدا را ـپس از آن که به او رسید ـ تغییر داد، (باید بداند که) به راستی خداوند، کیفر دشواری دارد.»
نخستین پلّه در این مجازات، همان جایگزینیِ دیگری برای بهرهوری از نعمت است.
دو نکتهی ظریف دیگر در این قسمت دیده میشود: درخواست از خدا و تلاش شخصی که این دو مطلب بر تمام این بخش از دعا سایه انداخته است.
تعابیری چون «متّعنی» (تو مرا بهرهمند ساز.) «لا استبدل» (تا من آن را تغییر ندهم) در این عبارت وجود دارد که مسائل اعتقادی فراوانی در آنها نهفته و البته طرح آن خارج از حوصلهی این بحث اجمالی است.
امامسجاد علیه السلام بعد از درخواست هدایت ـ با آن ویژگیها که برشمرده شد ـ اینک راه آن هدایت بیهیچ لغزش و انحراف و انگیزهی قوی درونیـ آنهم به صورت استوارـ را از خدا میخواهد.
پیش از این در توضیح عبارت «و انته بنیّتی إلی أحسن النّیّات» به تفصیل سخن گفته شد. در این بخش دو واژهی زیغ و شک، اجمالا توضیح داده میشود، آنگاه در تمام عبارت با اینتوضیحات ژرف نگری خواهد شد.
زیغ در لغت به معنی انحراف از حق است. راغب آن را «المیل عن الاستقامة» (تمایل به کجی) و دیگران مطلقِ میل ترجمه کردهاند؛ امّا کاربرد قرآنی آن، همواره رویگردانی از حق میباشد که در نتیجه معنی راغب با آن منطبق است. در نهجالبلاغه نیز همانند قرآن، انحراف از حق معنی شده است. این معنی در عبارت حضرت سجّاد علیه السلام نیز بهچشم میخورد: «راه حقّی که از آن منحرف نشوم». در آیهی (رَبَّنا لاتزغ قُلُوبَنا بَعدَ إذ هَدیتَنا)(1) نیز انحراف از حق و هدایت مطرح است.
شک در لغت بهنظر راغب، اعتدال و تساوی نقیضین نزد فرد است. یعنی انسان بههیچوجه نسبت به دو طرف یک قضیه یقین نکند و مرجّحی هم نداشته باشد، لذا ترجیحی ندهد. وقتی این کلمه با واژهی ریب همراه میشود به معنی تردید و امر اضطرابآور معنی میشود. این کلمه در قرآن 15 بار تکرار شده و ظاهرآ خود نوعی از جهل است. این شک وقتی در نهاد انسانی شکل گرفت، او را تا مرز کفر پیش میبرد و دینش را به مخاطره میاندازد که امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید :
«الشّک یفسد الدّین.»(2)
«الشّک کفر.»(3)
«الشَّک یحبط الإیمان.»(4)
«خلاصه این که شک، نوعی کفر است که دین را تباه میسازد و ایمان را نابود میکند.»
شک در مقابل یقین و ثمرهی جهل دانسته شده است که :
«الشَّک ثمرةالجهل.»(1)
«الشّاک لا یقین له.»(2)
«الشَّک یفسد الیقین و یبطل الدّین.»(3)
«شکّ، ثمره جهل است، یقین را تباه میسازد و دین را باطل میکند. و صاحب آن یقین ندارد.»
در قاموس روایات، داناترین مردم آن کس دانسته شده که هیچگاه شکّ، یقینش را زایل نسازد :
«أعلم النّاس مَن لَم یُزل الشَّکُّ یقینه.»(4)
«داناترین مردم کسی است که شک، یقین او را ذایل نکند.»
ثمرهی این تردید، حیرانی است: «ثمرة الشَّک الحیرة»(5). در عین حال، سبب
حیرت شک است: «سبب الحیرة الشَّک»(6) یعنی که ایندو بدین سان، یکدیگر را تشدید
مینماید.
این بیان حضرت علی علیه السلام جالب توجّه است که :
«مَن عمی عمّا بین یدیه، غرس الشَّک بین جنبیه.»(7)
«کسی که نابینا باشد در برابر آنچه پیش روی خود دارد (قیامت)، نهال شکّ را در میان دو پهلوی خود (قلب خود) میکارد.»
پشتکردن به واقعیّتهای روشن زندگی و چشمپوشی از آنها در تمامی مقولات، کاشتن نهال شک ـ با آنهمه پیآمد ناهنجارـ در دل تلقّی شده است.
گمان بد و ناروا، از مقدّمات قطعی بروز شک معرفی شده است: «یسیر الظّن الشَّک»(8).
حال با این توضیحات به جملهی امام سجاد علیه السلام بازمیگردیم که: خدایا، تحقّق آن هدایت پایدار و انگیزهی استوار را که پیش از این از تو درخواست نمودم، در راه حقّی قرار بده که از آن روی نگردانم و منحرف نشوم، و قصد
رشدیافتهای مرا ده که هرگز در آن تردید به خود راه ندهم.
در این بخش، دو ارزش متعالی از خداوند درخواست شده :
اوّل اینکه راه حق پیماییم، بیهیچ انحراف و کجی.
دوم اینکه قصد و نیّتِ راهیافتهای داشته باشیم، بیهیچ تردید و دودلی.
یعنی که هم در راستای هدایت راهی باشیم و هم انگیزهی قوی برای حرکت استوار در این مسیر داشته باشیم.
شکّی که در این عبادت حضرت سجّاد علیه السلام از آن میگریزیم، خود در بیان امیرالمؤمنین علیه السلام اقسامی دارد :
«و الشَّکُّ علی أریع شُعب: علی الَّتماری و الهول و التّردّد و الاستسلام. فَمن جعل المراء دینآ لم یُصبح لیلُهُ. و مَن هاله ما بین یدَیهِ نَکَص علی عقبیه. و مَن تردّد فی الرَّیب وطئتهُ سنابکُ الشّیاطین. و مَن استسلم لهلکة الدُّنیا و الآخرَة هلَکَ فیهما.»(1)
«شکّ بر چهار شعبه است: بر مراء و جدال، ترس، تردید و خودباختگی. هرکس مراء (لجاجت در گفت و گوها) را عادت خود قرار دهد، هرگز از شب (تاریکی تردید) به صبح (نور یقین) گام نمینهد. هرکس از آینده بترسد، به قهقره بر میگردد. هرکس در تردید و دودلی بماند، زیر سُم شیطانها لِه میشود. و هرکس خود را ببازد، در برابر عوامل هلاکتی که در دنیا و آخرت وجود دارد، در هر دو عالم به هلاکت میرسد.»
چهار مورد ـ جدال بیحاصل، ترس بیمورد، تردید ناروا، تسلیم بیقید و شرط ـ از شعب شک است و طبیعتآ همان ثمرات ناپسند شک را به بار میآورد.
عُمْر : قرآن خطاب به آنها که پس از مرگ و گرفتاری به عذاب خداوندی تقاضای بازگشت مینمایند، میفرماید: (أوَلَم نعمّرکم ما یتذکّرُ فیه من تذکّر). «آیا آن اندازه به شما عمر ندادهایم که در آن هرکس بخواهد به یادآوری برسد، تذکّر گیرد؟»
برای آنکه زمینهی این تذکّر را یادآور شود، بهدنبال آن میفرماید: (وَ جائَکُم النَّذیر). «هشدار دهنده (پیامبر و امام) نیز (از جانب خداوند) به نزد شما آمد.»
نتیجهی عدم تذکّر و عدم توجّه به پیام و هشدار پیامبران را در نهایت آیه اینچنین بیان میدارد: (فذُوقوا فَما لِلظّالمین من نصیر)(2). «اینک بچشید (کیفر الهی در
دوزخ را)، که ستمکاران، یار و یاور ندارند.»
براساس این آیه، در منطق قرآن، عُمر :
اوّلا برای متذکّر شدن است.
ثانیآ پیامبران زمینههای این تذکّر را فراهم میآورند.
ثالثآ ثمرهی عدم تذکّر و بیتوجّهی به هشدار پیامبران، گرفتارشدن به عذاب الاهی است.
حال که چنین است، این عمر را در چه زمینهای باید بهکار گرفت تا مشمول این کلام کوبندهی مولای متّقیان علیه السلام نشویم که فرمود:
«فیا لها حسرة علی کل ذی غفلةٍ أن یکون عُمرُهُ علیه حجَّة و ان تؤدّیه أیّامه إلی الشّقوة.»(1)
«بسا حسرت که به اهل غفلت میرسد، که عمر او، حجّت و دلیلی در برابرش باشد، در حالی که روزگارش او را به شقاوت بکشاند.»
بنا به این بیان، انسان غافل عمرش را بهگونهای تباه میکند که خود حسرت خواهد برد و عمرش علیه او شهادت خواهد داد؛ انسان غافلی که روزگارش او را به شقاوت میکشاند.
باید به این نکته توجّه شود که در منطق دین، از هر یک از مقاطع عمر، تلقّی ویژهای بهعمل آمده، مثلا امام صادق علیه السلام میفرماید :
«إنَّ العَبد لَفی فسحة من أمره ما بینه و بین أربعین سنة. فَإذا بلغ أربعین سنة أوحی الله عزَّوَجلَّ إلی ملکیه إنّ ی قَد عمّرتُ عَبدی عُمرآ، فَغَلِّظا و شَدِّدا و تَحَفَّظا و اکتُبا علیه قلیل عمله و کثیره و صغیره و کبیره.»(2)
«انسان تا زمان چهل سالگی برای کار خود، گشایش (فرصت) دارد. چون به سنّ چهل رسید، خدای عزّوجلّ به دو ملک (موکّل بر) او میفررماید: من بندهام را (به اندازه کافی) عمر دادم، پس بر او غلیظ باشید، سخت بگیرید، نگاهبان او باشید، و تمام کارهایش را بنویسید: اندک و زیاد آن، کوچک و بزرگ آن.»
یعنی که انسان با گذر از چهل سالگی وارد مقطع بسیار حسّاسی از عمر خود میشود، بهطوریکه بعد از گذر از این مرز، اگر خیرش بر شرّش غلبه نکرده باشد، به تعبیر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم : «فلیتهجَّز إلَی النّار»(3). در چنین حالتی است که باز به بیان رسول
خدا صلی الله علیه و آله و سلم :
«إذا بلغ الرَّجل أربعین سنة و لم یغلب خیره شرّه، قبّل الشَّیطان بین عینیه و قال: هذا وجه لایفلح.»(4)
«وقتی انسان به سنّ چهل برسد، امّا خوبیهای او بر بدی هایش غلبه نکرده باشد، شیطان پیشانیِ او را میبوسد و میگوید: این صورتی است که رستگار نمیشود.»
به بیان دیگر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم توجّه کنید که میفرماید :
«أبناء الأربعین! زرع قد دنا حصاده. أبناء الخمسین! ما ذا قدّمتم و ماذا أخَّرتم؟ أبناء السّتین! هلَّمُوا إلی الحساب، لا عذر لکم. أبناء السّبعین! عدوّا أنفسکم من الموتی.»(1)
«چهلسالهها! آمادهی درو شوید. پنجاهسالهها! چه پیش فرستادهاید و چه به دنبال دارید؟ شصت سالهها! بی هیچ عذر و بهانه آمادهی حسابرسی شوید. هفتاد سالهها! خود را در شمار مردگان بدانید.»
بهراستی اگر عمر چنین است، آن را در چه زمینه باید به کار گرفت؟
پاسخ یک کلام است: این گوهر گرانبها، باید تنها در مسیر طاعت و بندگی صرف شود و بس، که امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
«أحفظ عمرکَ مِن التَّضیع له فی غیر العبادة و الطّاعة.»(2)
«عمر خود را نگاه دار، از این کهدر غیر عبادت و اطاعت به کار رود.»
این حکمتهای علوی را باید به گوش جان بشنویم :
انسان باید بداند :
«إنّ عُمرکَ مَهر سعادتک، ان انفذته، انفذته، فی طاعة ربِّک.»(3)
«عمر تو، کابین سعات توست. اگر آن را به کاربری، که در مسیر اطاعت خدایت به کارگیری.»
«انّ أنفاسک أجزاءُ عمرِک، فَلا تُفنها إلّا فی طاعةٍ تُزلفک.»(4)
«به راستی، نفسهای تو، پاره هایی از عمر توست. پس آن را صرف مکن، مگر در جهت طاعتی که (به خداوند) نزدیکت سازد.»
و اگر جز این باشد :
«من أفنی عمره فی غیر ما ینجیه، فقد أضاع مطلبه.»(5)
«کسی که عمر خود را صرف کند در جه آنچه نجاتش نمیدهد، خواسته خود را تباه ساخته است.»
و خلاصه اینکه :
«رَحم الله امرَءآ علم أن نفسَهُ خُطاه إلی أجله، فبادر عملَهُ وَ قصر أمَلَه.»(6)
«خداوند، رحمت آورد بر کسی که بداند نفس او، گامی است که به سوی اجل خود بر میدارد؛ پس به عمل خود بشتابد و آرزوی خود را کوتاه کند.»
حال با این آگاهیها، به کلام امام سجّاد علیه السلام توجّه میکنیم که از خدای متعال عمری میخواهد که صرف طاعت و بندگی او شود. اگر عمر از این مسیر خارج شود، به تعبیر حضرتش بستر زندگی، مرتع شیطان خواهد بود. در چنین حالتی رواست که انسان باید مرگ خود را از خدا طلب کند؛ چرا که آن عمر که در طاعت خداوندی بهکار گرفته نشود و مرتع شیطان گردد، دشمنی و غضب خداوند را در پی خواهد داشت.
در اینجا بد نیست کمی هم با شیطان و شیوههای عمل او آشنا شویم تا در جریان عمر، به عنایات الاهی تا سر حدّ امکان، از دامهای ابلیس بهدور بمانیم. او خود سوگند یاد کرده که: (فبعزَّتِکَ لاَغْوینَّهُم أجمعین)(1). در عینحال پیشاپیش ناتوانیِ خود
را نسبت به گروهی ابراز داشته که: (إلّا عبادکَ مِنهُم المـُخلصین)(2). همچنین با
اطمینانخاطر کامل، طرحهای خود را نیز قبل از اجرا و دامگستری معرّفی کرده است که :
(لأقعدنَّ لهم صراطکَ المستقیم، ثُمَّ لآتینَّهُم مِن بَینِ أیدیهم و مِن خَلفهم وَ عَن ایمانهم و عن شمائلهم، و لا تَجد أکثرهُم شاکرین.)(3)
«به حتم و یقین، در صراط مستقیم تو، سر راهِ آنها مینشینم. سپس به یقین در پیش روی آنها، پشت سرشان، از سمت راست و چپ آنها نزدشان خواهم آمد. آنگاه میبینی که بیشتر آنها سپاسگزار نیستند.»
او بر سر راه راست مینشیند و دام میگستراند و گویی همهی راهها را بر انسان میبندد. در روایات، هر یگ از این حملات گسترده، بهگونهای تبیین شده و همه در جای خود صحیح است؛ ولی ثمرهی نهایی آن است که همهی راههای نجات بر انسان بسته میشود. آری، «شیطان از پیش رو میآید. آخرت را ساده و بیمقدار نشان میدهد. از دنبال میآید، وابستگی به مال و اولاد را شدیدتر میکند. از راست میآید، کارِ دینداریِ فرد را تباه میکند و از چپ میآید تا بساط شهوت و لذّت را برای او بگستراند.»(4)
و چه بیچاره است انسانی که پیشاپیش این طرحهای شیطان را بشناسد و در عینحال به دام او درافتد. شیطان دشمنی است که :
«نفذ فی الصّدور خَفیّآ و نفث فی الآذان نَجیًّا.»(1)
«پنهانی در سینهها نفوذ میکند و در گوشها به نجوا میدمد.»
باید راهها را بر شیطان بست و ردّ پایی از او در اعمال خود باقی نگذاشت، چنان که امام امیرالمؤمنین علیه السلام شیعه را توصیه میکند که :
«لا تجعلنّ للشّیطان فی عملک نصیبآ وَ لا عَلی نَفسِکَ سَبیلا.»(2)
«برای شیطان در عمل خود بهرهای قرار مده، و راهی برای او بر درون خود باز مکن.»
باید به هر قیمت که شده با او درافتاد که :
«صافّوا الشَّیطان بالمجاهدة، و أغلبوه بالمخالفة؛ تزکوا أنفسکم و تعلوا عند الله درجاتکم.»(3)
«در برابر شیطان به مجاهده بایستید و با مخالفتش بر او غلبه کنید، تا درون هایتان به پاکی برسد و درجات شما نزد خدا برتری یابد.»
ثمرهی این درافتادن با شیطان، پاکیِ نفوس در نتیجه علوّ درجه و مرتبت در پیشگاه خداست.
امام علیه السلام ثمرهی گرایش به شیطان را حضور در صحنهی بغض شدید خداوندی میداند؛ همان بغض و دشمنی که به بیان قرآن کریم: (...لمقت الله أکبر من مقتکم...)(4)
یعنی که این بغض و دشمنی، بسیار برتر و شدیدتر از دشمنیهای معمول میان انسانهاست. خلاصه اینکه ضربه بسیار شدید است و باید از آن گریخت، مبادا انسان در میدان چنین بغض و دشمنی قرار گیرد و مشمول غضب خدا شود. به فرمودهی قرآن :
(وَ مَن یحلل علَیهِ غضبی فَقَد هوی.)(5)
«کسی که غضب من بر او روا شد، سقوط میکند.»
این غضب در تبیین معصوم با جملهی «هو العقاب»، مجازات دانسته شده است.(6) این
واژه در لغت، «جوشش و غلیانِ خون قلب برای انتقام» ترجمه شده است.(7)
اینک یکبار دیگر، فهرستوار مسائل مطرحشده در این بخش از کلام امام سجّاد علیه السلام را یادآور میشویم :
ـ عمر، نعمت است آنگاه که در طاعت خداوندی بهکار رود.
ـ عمر، نقمت است آنگاه که در مسیر شیطان مصرف شود.
ـ مرگ در حالت دوم بهتر از زندگی است.
ـ ثمرهی قرارگرفتن در دست شیطان، خریدن غضب و خشم خداوندی بر خود است.
ـ مقت و غضب خداوندی، همان هلاکت شدید و عقاب سخت است.
امام سجّاد علیه السلام در جملات پیشین این بخش دعا از خدای متعال، هدایت نیکو، راه و روش صحیح، نیّت رشدیافته و عمری مفید درخواست مینمایند. اینک به طرح سه موضوع جدید میپردازد که همگی مربوط به اخلاق کریمهی انسانی و درمان کاستیها در این زمینه است. حضرتش از خدای متعال عمر مفید میخواهند که قرار است مرتع شیطان نباشد و ثمرهاش مصونماندن از بغض و غضب الاهی است. این امر چنین اقتضا دارد تا انسان از نارساییها و نواقص بهدور باشد و در اوج شایستگی قرار گیرد. این سه موضوع ـ به آن ترتیب که امام علیه السلام مطرح فرمودهاند ـ عبارتند از:
ـ لاتدع خصلة تعاب منّ ی إلّا أصلحتها: «اصلاح ویژگیهایی که موجبات سرزنش و نکوهش انسان میشود»
جا دارد که این جمله انسان را بهخود بیاورد تا به دقّت، خویش را ارزیابی کند و ببیند :
اوّلا چه خصوصیّاتی میتواند چنین باشد؟
ثانیآ چه مقدار از آن خصوصیّات در خودش موجود است؟
ثالثآ راه درمان هر یک از آنها چیست؟
رابعآ به کار عملی در اصلاح خود بپردازد.
این چهار موضوع، خود در دو شاخهی کلّی علم و عمل قرار دارد. این همان روح دعای مکارم الأخلاق و اساسآ روح تربیت اسلامی است که به توصیهی تنها اکتفا ننموده و در یک حوزهی محدود سخن به میان نیاورده، بلکه همه جا با گستردگی و نگرش عمیق و بسیار فراتر از تعریف معمول اخلاق حرکت کرده است.
در اینجا فهرستوار، برخی از اخلاق ناپسندی را که میتواند در انسان وجود داشته باشد و موجبات نکوهش او را فراهم آورد صرفآ بهمنظور اطّلاع یادآور میشویم. هر یک از این موارد میطلبد تا پیرامونش سخن رانده شود، ابتدا تعریف گردد و سپس آفات و ثمرات ناشی از آن برشمرده شود :
اثم، اِثر (تکبّر)، امل، بخل، استبداد رأی و عمل، بدعت، تبذیر، بطر (سرخوشی و سرمستی) از نعمت، بطالة (بیکاری)، بهتان، جبن، جدل، جزع، جفا، جور، جهل، حدّة (خشم و تندی)، حرص، حرامگرایی، حسد، حسرت، حقد، حماقت، خدعه، خرق (خشونت)، خصومت، خلاف (ناسازگاری)، سوء خلق، دنائت، ذلّت، اصرار بر گناه، کوچکشمردن گناه، گناه آشکار، خوشحالی به گناه، ریا، استرسال (سبکعقلی)، اسراف، سعایت، مسامحه در گناه، سُمعه (ریا و تظاهر)، اسائه، شتم (دشنامگویی)، شر، شره (آز)، شطط (ستم و دوری از حق)، شک، شکایت، شماتت، شهوت، شین (عیب و
زشتی)، استصغار (کوچکشمردن)، گمراهی، تضییع، طعنه، طغیان، طمع، ظلم، سوءظن، عتاب، عجب، عجز، عداوت، تعریض، تعلّل (بهانهجویی و پابهپاکردن و سستی)، معاندت، عنف، ما لا یعنی (پرداختن فرد به آنچه که بهکار او نمیخورد و به او مربوط نیست)، عار (ننگ و عیب و رسوایی)، تعییر (سرزنش)، عیبجویی، عیببینی، غباوة (کودنی و نفهمی)، غدر (بیوفایی)، غرور (فریب و بیخبری)، غِش (تقلّب)، غصب، غضب، غفلت، تغافل، غلط، غِلّ، غلوّ، غیّ، غیبت، فجور، فحش، فخر، فرقت (انصاف و جدایی)، اقتحام (بیگدار به آبزدن)، قساوت، تقاطع (بریدن از هم)، کبر و خودبینی، کذب، کسالت، تکلّف (بیهوده خود را به رنج انداختن)، لئامت، لجاج، لعب، لغو، تلویح (کنایه و گوشهزدن)، لهو، مراء، افراط در مزاح، منّتگذاری، مطل (درنگ در پرداخت حق)، مکر، تملّق، نفاق، انتقامجویی، سخنچینی (نمیمه)، توانی (سستی و کاهلی)، تهمت، هزل، هذر (یاوهگویی)، هویپرستی، هوان (پستی و خواری)، یأس و نومیدی و... .
آنچه یاد شد، برخی از عناوین زشت اخلاقی است که میتواند انسان به ازای هر یک از آنها مورد سرزنش و نکوهش اطرافیان خود قرار گیرد. این تنوّع و گستردگی عناوین، حسّاسیّت درخواست امام سجّاد علیه السلام از خدای متعال را میرساند.
بر این عناوین در کتب روایی و مجموعههای اخلاقی ابوابی گشوده شده که بهخوبی میتواند مورد دقّت و بررسی و راهیابی قرار گیرد.
بار دیگر آن چهار مرحلهی علمی ـ عملی را که در آغاز این بخش آوردیم، مورد نظر قرار دهید: شناخت عیوب، پیجویی در خود، درمان و اقدام که هر یک از اینها، بدون دیگری راه به جایی نخواهد برد.
نکتهی مهم اینکه تنوّع و گستردگی این عناوین، نباید یأس در ما به دنبال بیاورد که فکر کنیم کار از کار گذشته و اصلاحپذیری غیرممکن و دشوار است. هرگز چنین نیست. بلکه باید به یقین دانست که «ما لا یدرک کلّه لایترک کلّه»
ـ و لا عائبة أونبّ بها إلّا حسّنتها. جبران کاستی که بهخاطرِ نداشتن آن سرزنش میشویم.
ـ و لا اُکرومةً فیَّ ناقصةً إلّا أتممتها. و تکمیل صفات پسندیدهای که در من هست، امّا به کمال نرسیده است.
این دو درخواست نیز دقیقآ در همان راستای خودسازی مطرح است. انسان باید از یکسو، از میدان سرزنش و نکوهش دیگران فاصله بگیرد که این جز با اصلاح خود ممکن نیست. امّا از سوی دیگر باید با حرکت تکاملی در مدارج مختلف، موجبات جا افتادن هر چه بیشتر خود را در میان مردمـ آنهم با قصد خیر و خیرخواهیـ فراهم آورد. آنگاه معنای این بیان امام علی علیه السلام آشکار میشود که :
«مَن زاد الله کرامةً، فحقیقٌ به أن یزید النّاس إکرامآ.»(1)
«هرکه نسبت به خدا بر کرامت بیفزاید، شایسته آن است که مردم بر کرام او بیفزایند.»
1) غرر: 9112.
ازدیاد کرامتبخشی از سوی خدا، میطلبد که انسان کریم بر کَرَم خویش در میان مردم بیفزاید. دنیا نزد انسان کریم النّفس بسیار حقیر میگردد و چنین میشود که زر و زیور و تعلّقات آن، توان فریب چنین انسانی را نخواهد داشت. از این رو، امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
«مَن کرمت نفسه صغرت الدّنیا فی عینه.»(1)
«کسی که خود را بزرگ بدارد، دنیا در دیده او کوچک مینماید.»
چنین انسانی همواره با دو نشان در بین مردم ممتاز است: خوش رویی و بخشش.
«یستدل علی کرم الرّجل بحسن بِشره و بذل بِرّه»(2).
«خوش رویی و بذل نیکی، دلیل بر کرامت انسان است.»
به طور خلاصه آنچه امام علیه السلام در این قسمت دعا، از خدای متعال میخواهد : هدایت پایدار، راه رشد استوار، نیّت ثابت و پابرجا و رشدیافته، عمری بهکارگرفته در اطاعت خدا، گریز از خدمت شیطان، مرگ پیش از شمول غضب و خشم خداوندی، اصلاح کاستیهای مورد سرزنش و حرکت استوار در بلندای کرامت.
امید است با توضیحات ارایه شده در سطور و صفحات پیشین تبیینی روشن از این درخواستها به عمل آمده باشد و به خوبی دریافته باشیم که هر یک از این ارزشها چه نقش سازندهای در زندگی فردی و اجتماعی ما ایفا مینماید.
«اَللّهُمَّ صلِّ عَلی محمّد و آل محمَّد، و ابدلنی مِن بغضة أهل الشّنآن المحبّة، و من حسد أهل البغی المودَّة، وَ مَن ظِنة أهل الصَّلاح الثّقة، و من عداوة الادنین الولایة، و من عقوق ذوی الأرحام المبرّة، و من خذلان الأقربین النصرة، و من حُبّ المـُدارین تصحیح المِقَة، و من ردّ الملابسین کَرَم العشرة، و من مرارة خوف الظّالمین حلاوة الأمَنة.»
تبدیل دشمنی و کینهی اهل عداوت به محبّت
این نکته باید برای ما آموزندهی این واقعیّت باشد که دهها دوست برای انسان کم و یک دشمن برای او زیاد است. در نتیجه باید از دشمنتراشی برای خود پرهیز داشته باشیم. این خصلتی است ناپسند که متأسفانه نوع مردم گرفتار آنند. در مقابل، در مسائل تربیتی، محبّت معجونی کارساز است که مورد غفلت قرار میگیرد. این موضوع ما را بر آن میدارد تا عوامل دشمن تراشی را شناخته و از خود دور کنیم و متقابلا موجبات محبّت را بشناسیم و بهکار گیریم که این خود، مقولهی گستردهی دیگری است.
«مَن زرع العدوان حصد الخسران.»(3)
نکتهی لطیف دیگر اینکه امام سجّاد علیه السلام زبان به نفرین آن دشمنان نمیگشاید و از خدا نمیخواهد آنان را از روی زمین بردارد؛ بلکه این تبدیل دشمنی به محبّت را از خداوند مسألت میدارد؛ گویی که این کار شدنی است. چه بهتر که انسان، گامبهگام، بهگونهای حرکت نماید که از شمار دشمنان خود کاسته و به خیل دوستان خویش بیفزاید. این نیز آموزش دیگری است که در بهرهوری از این بخش دعا بهدست میآید.
موضوع دیگر اینکه عداوت و محبّت دو مقولهی نفسانی است که ریشه در نفسانیات ما دارد و هر یک منشأ آثاری در خارج میگردد. در این بخش امام علیه السلام بحث ریشهای را از خدا میطلبد. در مورد عداوت، از خدا میخواهد که ریشه خشکانیده شود. در مورد محبّت نیز روییدهشدن این نهال و جایگزینی آن را در نفس انسان از خداوند درخواست مینماید. آثار هر یک از این دو عامل، مسألهی دیگری است که جداگانه باید از آن گفتوگو نمود.
آموزش عملی برای ما هم این است که باید در برخورد با عداوت و برخورداری از محبّت، حرکتها و برنامهریزیهای ریشهای داشته باشیم. البته این مهم تنها با شناخت عوامل دشمنیزا و محبّتآور (یعنی همان نکتهی اوّل)، حرکت برای تقلیل و تبدیل دشمن به دوست (یعنی نکتهی دوم)(1) و برخورد و برخورداری ریشهای با هر
یک از این دو (یعنی نکتهی سوم) امکانپذیر خواهد بود.
بهعنوان نمونه به این آموزش عملی قرآن، ژرف بنگریم که خداوند بزرگ به پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد مشرکان میفرماید :
(وَ إن أحد مِن المشرکین استجارک فأجِرهُ حتّی یسمع کلام الله ثمَّ ابلغه مأمنه)(2)
«اگر یکی از مشرکان به پناهت درآمد، او را پناه بده تا کلام خدا را بشنود، سپس او را به محل امنش برسان.»
در پناه این روش میتوان دشمن دیروز را به دوست فردا تبدیل نمود. برخوردهای دفعی و حذفیِ بیمنطق ـ حتّی اگر برخاسته از عقیدهی درونی باشد ـ زمانی که بهعنوان اوّلین و تنها وسیله تلقّی شود، قطعآ پاسخ مناسبی نخواهد داد؛ مگر آنکه در پایان یک دوره تلاش و بهکارگیری همهی روشها و اطمینان از عدم کارآیی آنها، بهعنوان آخرین چاره مطرح گردد.
نمونهی دیگر، رفتار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با مشرکان مکّه در جریان فتح این شهر است که چگونه حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم غلیان احساسات یاران خود را مانع شد. در نتیجه به جای بروز روشهای خشن زیر شعار آنان که «الیوم یوم المحلمة» بود، شعار «الیوم یوم المرحمة» را پیش آورد. داستان آن و نقش اجرایی امام علیّ مرتضی علیه السلام در این جریان در سیرهی نبوی ثبت و ضبط گردیده است.
بههرصورت باید بدانیم که «مواقف الشّنآن تُسخط الرَّحمان و تُرضی الشَّیطان و تَشین الإنسان»(3) «استقرار در موضع
دشمنی، سه پیآمد زشت دارد: غضب خداوند، رضایت
شیطان، وحشت و اضطراب انسان.» امّا در مقابل، محبّت سرمایهای بزرگ است که: «أنفع الکنوز محبّة القلوب»(1) «سودمندترین گنجها، محبّت دلهاست.»
به هرحال بسیار بهجاست که رفتارهای خود را با الهام از این کلام و دعای زیبای امام سجّاد علیه السلام زیر ذرّهبین ببریم و بررسی کنیم که تا چه حد، از سر ناآگاهی، بر شمار دشمنان خود و مکتبمان افزوده و به اصطلاح امروزی، خودیها را از خود راندهایم. یادمان باشد که پیشوایمان، از خداوند متعال، میخواستند که محبّت به خود را در دل دشمنان آنها جایگزین سازد. «أبدلنی من بِغضةِ أهل الشّنآن المحبَّة».
امام در ادامه میفرمایند:
«خدایا، حسد آنان را که راه ستم و تجاوز بر من پیش گرفتهاند، به مودّت و مهربانی تبدیل نمای.»
میدانیم که بغی در منطق دین محکوم است و خداوند در شمار محرّمات، موضوع (و البغی بغیر الحقّ)(2) را برمیشمارد. به بیان رسول خدا صلی الله علیه و آله : «مَن سلّ سیف
البغی قُتل به»(3) بغی شمشیری است که سرانجام صاحب خود را از پای در میآورد. در
این صورت باید این هشدار را به جان خرید که :
«أُنظر أن لا تکلّمن بکلمة بغی أبدآ، و إن اعجبتک نفسک و عشیرتک.»(4)
«بنگر که هرگز به کمهای در تجاوز ناروا به حقوق دیگران سخن نگویی، اگر چه خودت و دودمانت را خوش آید.»
از طرف دیگر به تعبیر روایات: «إذا أمطر التحاسد انبتت التّفاسد»(5)
حسدورزی همان و رشد و نموّ شجرهی خبیثهی فساد و تباهی همان.
اینک به این مطلب دقّت میکنیم که حسدورزی با این آثار زیانبار، آنهم از سوی «اهل بغی» با آن تعاریفی که بهگوشههایی از آن اشاره رفت، چه ثمرات شومی به بار خواهد آورد. اینجاست که امام سجّاد علیه السلام از خدای متعال میخواهد که این پدیده را به مودّت و دوستی تبدیل سازد. «وَ من حسد أهل البغی المودَّة» مودّتی که اگر شکل گیرد، به مصداق حدیث «المودَّة تعاطف القلوب فی ائتلاف الأرواح»(6) قلبها را در الفت
و آرامش روحی به هم پیوند میدهد.
حال که این حسد و دشمنی جای خود را به مودّت و محبّت داد، امام علیه السلام سراغ مردمی دیگر میرود و سخن از «اهل صلاح» میآورد که گمان بد ایشان نسبت به خود، نزدیکان و دشمنی آنان، ارحام و بستگان چه میکند و اگر مورد عاقّ آنان قرار گرفت، چه میشود.
میبینیم که امام علیه السلام در اینجا از هفت طبقه و گروه مختلف و عملکرد و تلقّی ناصواب آنان نسبت به خود سخن به میان میآورند. حضرتش در مقابل اعمال منفی آنان، واژههای مثبتی را برای خود از خداوند طلب مینمایند. در بین این هفت گروه، هم مردم صالح و هم گروه ظالم، هم نزدیکان و هم خویشان به چشم میخورند.
دو واژهی ثقة و ظنّة جای دقّت دارد. ریشهی لغت ظنّة همان ظن است که در قرآن هم کاربرد نسبتاً گستردهای دارد و بهصورتهای مختلف بهکار رفته است.
ظن در لغت عرب به معنی احتمال قوی در مقابل وَهْم قرار دارد، به معنای احتمال ضعیف و شک که تساوی دو طرف است. به نظر بعضی لغویّین، ظنّ در علم و شک هم به کار میرود. البتّه در قرآن چنین نیست و معمولا ظن، جایگزین علم نمیشود نظیر :
(و ما لَهُم بِه مِن علم أن یتّبعون إلّا الظَّنّ)(1)
«آنان بدان امر، علمی ندارند. فقط از گمان پیروی میکنند.»
(ما لَهُم بِذلِکَ مِن علم إلّا هم إلّا یظنُّون.)(2)
«آنان بدان امر، علمی ندارند. فقط گمان میبرند.»
گاهی گمان میرود که ظن به معنی یقین هم در قرآن بهکار رفته مانند :
(الَّذینَ یظنُّونَ انَّهُم مُلاقُوا الله)(3)
«آنان که یقین دارند که به لقای خداوند میرسند.»
(ألا یظنّ أُولئک انَّهُم مبعوثون لیوم عظیم)(4)
«آیا آنان یقین ندارند که در روزی یزرگ برانگیخته میشوند؟»
ولی با کمی دقّت، نادرستی این مطلب آشکار میشود. برای آخرت یقین لازم است نه ظن: (وَ بالآخرة هُم یوقنون)(1)؛ امّا همان احتمال قوی ـ با توجّه به طبع انسان ـ
برای احساس حالت هشدار نسبت به آخرت و قیامت کافی است. در نتیجه همان معنی احتمال قوی مطرح میگردد؛ چرا که انسان همواره از خطر محتمل میگریزد.(2) بههر
حال، در منطق قرآن :
(إنَّ الظَّن لایغنی من الحَقّ شیئآ.)(3)
«به راستی، گمان، انسان را از حق بی نیاز نمیکند.»
علاوه بر همهی آنچه گفته شد، از برخی آیات معنی گمان بد هم برای ظن مستفاد میشود. نظیر :
(اجتَنبُوا کثیرآ مِنَ الظّن ان بعض الظَّن إثم.)(4)
«از بسیاری از گمانها بپرهیزید، که برخی از گمانها گناه است.»
(ذلِکَ ظَنّ الَّذین کَفَرُوا فَوَیل للَّذین کَفَرُوا مِنَ النّار.)(5)
«این است گمان کافران؛ پس وای بر کافران از آتش دوزخ.»
گاهی هم به این مطلب تصریح شده مانند :
(الظّانین بالله ظن السّوء.)(6)
«کسانی که گمان بد به خداوند بردند.»
در روایات گاهی کلمهی ظنّ با قید صواب آمده است مانند :
«الظّن الصّواب من شیم أولی الألباب»(7)
«گمان درست، از عادتهای خردورزان است.»
«ظنّ ذوی النَّهی و الألباب أقرب شیئ من الصّواب.»(1)
«گمان صاحبان عقل و خرد، نزدیکترین مورد به حقیقت است.»
این تلقّی تا جایی در روایات پیش رفته که امام علی علیه السلام میفرماید :
«اتَّقُوا ظنون المؤمنین، فإنَّ الله تعالی جعل الحقّ علی ألسنتهم.»(2)
«از گمانهای مؤمنان پروا دارید، که خدای تعالی حق را به زبان آنها قرار داده است.»
این خود جای دقّت و تأمّل روزافزونتری دارد. دو عنوان حسن ظن و سوءظن در روایات، همان معنی احتمال قوی در واژهی ظن را تأیید میکند که انسان عادت کند نسبت به مردمـ و نیز خدای متعالـ حسنظن داشته و از سوءظن بپرهیزد.(3)
در کلام حضرت سجّاد علیه السلام نکتهای بهچشم میخورد که باید با دقّت بدان توجّه داشت: چه بسا انسان اهل صلاح باشد، امّا به این سیّئهی اخلاقی (گمان بد) دچار شود. هیچکس از این مطلب ایمن نیست و همواره باید مراقب بود.
امام علیه السلام از خدای متعال طلب میکند که این گمان بد که در اهل صلاح و دوستی پیدا شده، به ثقه تبدیل شود (ظِنّه در لغت به معانی بدگمانی، تردید و تهمت آمده است).
حضرت علی علیه السلام میفرماید :
«أسوء النّاس حالا من لَم یثق باحدٍ لسوء ظنّه و لم یبقِ به أحد لسوء فعله.»(4)
«بدترین مردم از نظر حالت، کسی است که به دلیل بدگمانی به هیچ کسی اطمینان نمییابد و به سبب بدکرداری، هیچ دوستی برایش باقی نمیماند.»
در این روایت، بهروشنی تقابل ظن و ثقه و پیآمد سوءظن بیان گردیده است.
البتّه در منطق دین، اگر زمانه دورهی صلاح و عدل باشد، اصل بر حُسن ظن به دیگران است، در حالی که در دوران فساد و تباهی و جور، اصل بر سوءظن است مگر آنکه خلاف آن ثابت شود.
خلاصهی این قسمت، آنکه :
ـ بدگمانی صفت ناپسندی است و باید از آن بهدور بود.
ـ حتّی صالحان نیز ممکن است گرفتار این بلا و آفت شوند و کسی از آن ایمن نیست.
ـ باید تلاش نمود که این بدگمانی به حسنظنّ و اعتماد تبدیل شود.
ـ زمانْ آگاهی در موضوع کاربرد حسنظنّ، امری اجتنابناپذیر است.
امام سجّاد علیه السلام در این بخش به سه گروه اشاره میکنند که هر سه به نوعی با انسان نزدیک هستند :
أدنین : دوستان نزدیک (نزدیکان)
ذویالأرحام : بستگان نسبی
أقربین : نزدیکان (خویشان)
این سه گروه همگی در نزدیکی با فرد اشتراک دارند و صرفاً در نسبت و فاصلهی این نزدیکی متفاوت هستند. امام علیه السلام خطری را که ممکن است از سوی این سه گروه به انسان روی آورد، یادآور شده جایگزین آن آفت و خطر را از خداوند مسألت میدارند.
گروه اوّل : از دوستان و آشنایان نزدیک، انتظار میرود که با انسان به دوستی و محبّت رفتار نمایند. حال اگر آن دوست دشمنی پیشه کرد، بسیار خطرناک است. لذا انسان باید به سرعت عوامل آن را پی گیرد و در صدد حلّ مسأله برآید؛ یعنی که باید ولایت را جایگزین عداوت کرد. بسیار ضروری است که انسان در کارهای خود نسبت به دوستان نزدیک خود، دقیق و حسّاس شود. و اگر با چنین پدیدهای روبهرو شد، آن را ساده نگیرد و به راحتی از کنار آن نگذرد؛ زیرا که در حدیث است :
«مَن نامَ عَن عدوّه أنْبَهَتْهُ المـَکائد»(1)
«کسی که در براب ردشمنش به خواب (غفلت) فرو رود، نیرنگها (ی دشمن) او را یدار میسازد.»
پس این موضوع را نباید ساده گرفت، ضمناینکه به یقین بداند که: «مَن أصلح الأضداد بلغ المراد»(2) که راه کامیابی، حلّ این مسأله به هر طریق مشروع و ممکن است.
گروه دوم : امام علیه السلام در مورد بستگان نسبی، از خدای متعال طلب میکنند که عاقّ آنها را نسبت به خود به مبرّه و نیکی تبدیل نماید. «عقّ» در لغت به معنی شکافتن، آزردن و نافرمانی است. عاقّ والدین کسی است که پدر و مادر خود را میآزارد. این واژه در فرهنگ مردم، بیشتر در مورد والدین بهکار میرود، ولی در فرهنگ روایات فراتر از این رفته، گرچه مصداق بالای آن در مسألهی والدین تجلّی میکند؛ در روایت آمده :
«إنَّ فوق کلّ عقوق عقوقآ حتّی یقتل الرَّجل أحد والدیه. فإذا فعل ذلک فلیس فوقه عقوق.»(3)
«بدتر از هر عاقّ، عاقّ دیگری وجود دارد؛ تا آنجا که کسی والدین خود را بکشد؛ که اگر چنین کرد، بدتر از آن عاقّ نیست.»
علّامهی مجلسی، روایات این مقوله (101 حدیث) را زیر عنوان «برّ الوالدین و الأولاد و حقوق بعضهم علی بعض و المنع من العقوق» آورده است؛ ضمن اینکه به آیات این مبحث هم فهرستوار در آغاز باب اشاره نموده است.(1)
بههرحال ذویالارحام بستگان نسبی انسان هستند. اینان در منطق دین و اخلاق اسلامی، از حقوق ویژهای برخوردارند. اگر ما این حقوق را نشناسیم، یا بدانیم و بدان عمل نکنیم، طبیعتآ راه آزردن آنها را برگزیدهایم. این امر بهشدّت در شرع مطهّر و در آداب معاشرتـ راه و رسم زندگیـ مذموم و ناپسند شمرده شده است. اینکه ذویالارحام کیانند، چندان مورد اختلاف نیست؛ امّا آنچه مورد بیتوجّهی و گاه اشتباه قرار میگیرد، جداسازیهایی است که بهویژه در ایّام اخیر به لحاظ فکری و عقیدتی یا سلیقههای فرهنگی و اجتماعیِ مختلف پیش آمده و برخی افراد به غلط به خود اجازه میدهند با این معیارها به جان ذویالارحام بیفتند و رشتهای را که خدای متعال دستور وصل آن را داده، عالمآ و عامدآ با توجیهاتی ناروا قطع نمایند. به این روایت توجّه کنید! باشد که همگی در این روشهای غلط، تجدید نظر نماییم :
قلت لاِبیعَبدالله علیه السلام : یکون لی القرابة علی غیر أمری أ لَهُم عَلَیَّ حَقٌّ؟ قالَ: «نعَم، حَقُّ الرَّحِم لایقطعه شیء. و إذا کانوا علی أمرک، کان لَهُم حقّان : حقّ الرَّحِم و حَقّ الإسلام.»(2)
«راوی گفت: از امام صادق علیه السلام پرسیدم: من خویشاوندانی دارم که عقیده آنان مانند من نیست، آیا حقّی به گردن من دارند؟ حضرتش پاسخ داد: آری، حقّ خویشاوندی را هیچ عاملی قطع نمیکند. البتّه اگر از نظر عقیده با تو هم داستان بودند، دو حقّ بر تو مییابند: حقّ خویشاوندی و حقّ اسلام.»
امام سجّاد علیه السلام از این آفت گریزان است و از خدای متعال میخواهد که عقوق خویشان را تبدیل به نیکی نماید که عنوان «برّ» فصل مشبعی از روایات و آیات را به خود اختصاص داده است. ما در اینجا صرفآ به یکی دو روایت بسنده میکنیم و علاقمندان را به مآخذ مربوطه ارجاع میدهیم.
«برّ» در منطق روایات طیف وسیعی را شامل میشود، تا جاییکه حتّی اسراف در این مقوله جایز شمرده میشود. امام علی علیه السلام میفرماید :
«الإسراف مذموم فی کلّ شیء إلّا فی أفعال البرّ.»(3)
1) بنگرید: بحارالانوار :74 22 ـ 86. برخی از این روایات و دیگر روایات، در کتاب میزانالحکمهجلد 10 در مبحث الوالد و الولد بهویژه در بخشهای 4207 (عقوق الوالدین) و 4208 (من العقوق) و4213 (عقوق الوالد) نیز آمده است.
2) بحارالأنوار :74 131. روایات این عنوان را در بحارالأنوار، جلد 74، باب 3 ذیل عنوان «صلةالرَّحِم و أعانتهم و الإحسان إلیهم...» ملاحظه نمایید. مرحوم مجلسی در این باب بالغ بر 110 روایت آوردهاست.
3) غرر و درر: 1938.
«اسراف (از حدّ گذشتن) در هر کاری نکوهیده است مگردر کارهای خیر.»
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید :
«لا یزید فی العمر إلّا البرّ.»(1)
«هیچ عاملی به عمر نمیافزاید، مگر کارهای خیر.»
و نیز میفرمایند :
«ان أسرع الخیر ثوابآ البرّ و أسرَع الشَّرَّ عقابآ البغی.»(2)
«کار خیری که پاداش آن بیشترین سرعت را دارد، نیکوکاری است. و کار زشتی که کیفر آن بیشترین سرعت را دارد، تجاوز ناروا به حقوق دیگران است.»
و امام باقر علیه السلام میفرماید :
«البرّ و صدقة السّر ینفیان الفقر و یزیدان فی العمر و یدفعان عن سبعین میتة سوء.»(3)
«نیکوکاری و صدقه پنهانی، فقر را میزدایند، عمر را میافزایند، و هفتاد گونه مرگ بد را از عامل آن دور میسازند.»
میدان عمل در این زمینه بسیار وسیع است، تا آنجا که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید :
«فوق کلّ ذی برٍّ برٌّ حتّی یقتل الرَّجل فی سبیل الله، فَلَیسَ فوقه بر.»(4)
«بالاتر از هر نیکی، نیکیِ دیگری است، تا آنجا که انسان در راه خدا کشته شود، که بالاتر از آن، نیکی دیگری نیست.»
اینک انسان چه زیبا میبیند آن بیان و درخواست امام سجّاد علیه السلام را که جایگزین احسان و نیکوکاریِ بستگان نسبی خود را در مقابل عقوق از ناحیهی آنها مسألت دارد.
گروه سوم : اقربین، نزدیکان و خویشانی هستند که ضرورتآ در محدودهی ذویالارحام جای ندارند؛ امّا بههرصورت به نوعی با انسان خویشی داشته و نزدیکاند. گاهی اینان در زمان حسّاس، به یاریِ انسان نمیشتابند و فرد را تنها میگذارند. امام سجّاد علیه السلام این پدیده را بلا شمرده و از خدا میخواهد که یاری آنان شامل حالشان شود.
در آغاز ببینیم خذلان چیست؟ خذلان در لغت به معنی وارهانیدن و ترک یاری دو تن نسبت به یکدیگر آمده است. البتّه معنی شکست هم در این لغت ملحوظ است. اوج این مسأله زمانی است که خداوند، انسان را مخذول دارد که بسیار دردناک است :
(وَ إن یخذلکم فَمَن ذَا الَّذی ینصرکم مِن بعدِه؟)(1)
«اگر خداوند شما را واگذارد (به یاری شما نشتابد)، کیست که پس از او به شما کمک رساند؟»
از جمله عوامل بروز این خذلان، فعّالیّتهای شیطان در مورد انسان است که قرآن میفرماید :
(کان الشَّیطانُ لِلإنسان خذولا)(2)
«شیطان، انسان را به خذلان میاندازد (هرگز کمک نمیرساند).»
برخی امور نیز انسان را به دامن خذلان میکشاند که در صدر آن، شرک و دوگانهپرستی و گریز از وادی توحید است که در قرآن آمده :
(لا تَجعَل مع الله إلهآ آخَر، فتقعد مذمومآ مخذولا)(3)
«هرگز در کنار الله، معبودی دیگر را (به عبادت) برمگیر، که در این صورت، نکوهیده و یاری ناشده بر زمین خواهی نشست.»
دشواری هایی که از ناحیهی وارهانیدن کسان و آشنایان در جریان زندگی برای انسان پیش میآید نیز، بسیار سخت و فراوان و دشوار است. از اینروی، امام علیه السلام از خدا میخواهد که آن ترک یاری که ممکن است برای نزدیکان نسبت به انسان پیش بیاید، تبدیل به نصرت و یاری شود.
یقینآ این مطلب یعنی جایگزینیِ نصرت به جای خذلان، به معنی یاری خواستن از غیر خدا نیست، یعنی مواردی که انسان ممکن است با برخی کژاندیشیها دست از هر کار و هر کسی شسته و اینگونه درخواستها و مراجعات را نوعی شرک بداند. خطای این نگرش روشن است.
پیشوای مقرّبان، علی علیه السلام در بیان معرّفی مخذول میفرماید :
«المخذول من له إلی اللّئام حاجة.»(4)
«نشانِ انسان رهاشده، آن است که حاجت به پیش ناکسان برد (از مردم پست و پلید طلب نماید).»
از نشانههای خذلان، بنا به روایات «ایتمان الخُوّان»(5)
«امینگردانیدنـ یا امین دانستنـ خائنان» و «استحسان القبیح»(6)
«نیکوشمردن قبیح» «ممدّ الجهل»(7) «دستیار جهل» است. خذلان،
موجب «الاستهانة بحقوق الاخوان»(1) «سبک شمردن حقوق برادران»
میگردد و اساسآ رنج و حرمانی عمیق در پی دارد که: «الحرمان خذلان»(2).
با همین عنایت مختصر، معلوم میشود که خذلان چه پیآمدهای تأسّفباری در پی دارد. بار دیگر به این نکته تذکّر میدهد که اگر این خذلان از ناحیهی خداوند متعال صورت گیرد، به مراتب این پیامدها سختتر و جانکاهتر خواهد بود.
از اینجا مشخّص میگردد که چرا امام علیه السلام از خدا میخواهد که از چنین اتّفاقی از ناحیهی آشنایان نزدیک خود، مصون بماند و بهجای آن نصرت ایشان شامل حالشان شود.
بههر حال، این خذلان از ناحیهی مردم، دردآور است؛ از جانب آشنایان و نزدیکان، دردآورتر و از ناحیهی خدای متعال، دردی بسیار جانکاه است که درمانی جز توبه و بازگشت به پیشگاه الهی ندارد، باشد که خذلان الهی به نصرت خداوند، بدل شود. از اینرو باید از همهی زمینههایی که هر یک میتواند بهگونهای انسان را در معرض یکی از انواع خذلانها قرار دهد، برحذر بود. باید این راههای نفوذ را شناخت و آنها را چاره کرد.
مداور، کسی را گویند که نان به نرخ روز میخورد. این کلمه ریشه در لغت «دار» به معنی چرخیدن دارد و چه بسیارند کسانی که اساسآ حبّ و بغضشان ریشه در این موضوع دارد. در کلام امام سجّاد علیه السلام علاوه بر توجّه به این رذیله اخلاقی، این نکته نهفته است که حضرتش از خدای متعال میخواهد که محبّت صوری چنین فردی تبدیل به دوستی واقعی شود؛ یعنی بهطور غیرمستقیم، ترک عادت زشت از یک فرد و شمول محبّت و دوستی از همان فرد، مورد طلب قرار گرفته و این موضوع در مسائل اخلاقی و تربیتی قابل دقّت است.
مَقة از ریشهی وَمِقَ مانند ثقة از ریشهی وَثِقَ به معنی دوستداشتن است. ومیق و موموق به معنی عاشق و معشوق است. در اینصورت، مفهوم کلام امام علیه السلام این میشود که: آن محبّت صوری جای خود را به محبّت واقعی و عمیق بدهد.
ملابس فردی را گویند که پوشش بر خود گرفته و رفتارش بهواقع در پشت یک سلسله مسائل صوری نهفته شده است. وقتی این فرد زبان به انکار و دست به طرد و رد میگشاید، آزارش بسیار مؤثّرتر است. لذا حضرتش از خدای متعال میخواهد که نابسامانیِ حاصل از این رویارویی را به زیباییِ زندگی و حُسن معاشرت تبدیل فرماید؛ ارزشی که بسیاری از افراد، از آن بیبهرهاند.
بد نیست بدانیم که در اواخر کتاب شریف اصول کافی زیر عنوان «کتاب العشره» روایات فراوانی در ابواب مختلفِ مرتبط با «زیستن در میان جمع» گردآوری شده است. این روایات، از نحوهی سلوک با مردم تا آداب نامهنگاری را در بر گرفته و از اهانت در مجلس گرفته تا رفتار با همسفر را شامل میشود. در این میان طیف بسیار گستردهای مطرح میشود که همه در زمینه آداب معاشرت با مردم است. اگر به این نکات ریز بها داده شود، زندگی بسیار زیبا خواهد
شد و بیتوجّهی به همین رهنمودهای بهظاهر ساده، محیط زندگی را به جهنّمی سوزان تبدیل میکند که همه از یکدیگر وحشت دارند و از هم فاصله میگیرند و بهجای احساس امنیّت در کنار همنوع خود، بهشدّت خائف و ترساناند.
مرحوم علّامهی مجلسی نیز دو جلد از مجلّدات مجموعهی ارزندهی بحارالأنوارـ یعنی مجلّدات 74 و 75 را به کتاب العشرة (آداب معاشرت با دیگران) اختصاص داده و صدها روایت در ابواب مختلف گِردآورده است. در این میان، از نکوهش مکر و خدیعه و غِشّ ـ که همه در شمار رذائل اخلاقی است ـ تا وفای به عهد که از جمله اخلاق پسندیده است، بهچشم میخورد. هم از ظلم و انواع آن سخن به میان آمده و هم به تقیه و مداراة پرداخته شده است. به هرحال، این دو جلد گنجینهی گرانبهایی است که حتّی مطالعهی فهرست آن میتواند بسیار آموزنده باشد.(1)
امام سجّاد علیه السلام در پایان این بخش، از خداوند میخواهد که تلخکامیِ ناشی از نامنی از ظالمان را برای حضرتش به شیرینی ایمنی تبدیل سازد. جایگزینی حلاوت برای تلخی و امنیّت برای ناامنی، امری است که حضرتش بر آن پای فشردهاند و از خدای متعال طلب مینمایند. بار دیگر در اینجا حوزهی وسیع اخلاق در مکتب دین بهچشم میآید؛ زیرا که ظلم و امنیّت، دو مقولهی مهم و اساسی از مقولات اجتماعی است. در نظر اوّلیّه چنین مینمایاند که این دو مقوله باید در جای دیگری از آن سخن رانده شود، نه در دعای «مکارمالاخلاق و مرضی الافعال»؛ امّا در این مکتب شاهدیم که حتّی ظلم و امنیّت را به لحاظ ریشهای، باید در مسائل اخلاقی جستوجو نمود.
ظلم در مکتب دین «امَّ الرَّذائل»(2) خوانده شده است و جرم و
خطای فراموش ناشدنی نام گرفته است که: «الظّلم جرم لاینسی»(3). مؤمن
فردی است که:
«لایظلم و لایتأثم»(4)
نه ستم روا میدارد و نه گِرد گناه میگردد.
به ما هشدار دادهاند که:
«إیّاک و الظّلم فإنَّه یزول عمَّن تَظلمه و یبقی علیک»(5).
«گِرد ظلم مَگَرد، چرا که نسبت به کسی که بر او ستم روا داشتی، برطرف میشود؛ امّا اثر آن بر تو میماند.»
سرانجام اینکه ظلم، نعمتها را زایل میکند که:
«بالظّلم تزول النّعم»(1)
«تنها به واسطه ستم است که نعمتها از دست میروند.»
و سزاست که چنین رذیلهی اخلاقی در طرف مقابل، خوف آورد و بر کامش تلخی بنشاند و جویای امنیّت و شیرینکامیِ ناشی از آن باشد، چراکه:
«رفاهیة العیش فی الأمن»(2).
«آسودگیِ زندگی تنها و تنها در پناه ایمنی است.»
و نعمتی دوست داشتنیتر از امنیّت و گواراتر از آن نیست که: «لا نعمة أهنأُ مِن الأمن»(3).
بههرحال، در این بخش از دعا، از خدا خواستیم که محبّت، مودّت، اعتماد، دوستی، نیکی، یاری، حسن معاشرت و ایمنی و امنیّت به ما عطا فرماید. هر یک از این عوامل در جای خود نقش سازندهای در زندگی فردی و اجتماعی ما دارد. متقابلا بنا به بیان امام معصوم، از اخلاق نکوهیده، مانند: دشمنی، حسد، سوءظن، عقوق، خذلان، رنگبهرنگشدن و نان به نرخ روز خوردن، لباسی دیگر در بر گرفتن و راه ستم پیشه نمودن بگریزیم.
«اَللّهُمَّ صلِّ علی محمَّد و آله، وَ اجعل لی یدآ علی من ظلمنی و لسانآ علی مَن خاصَمَنی و ظَفرآ بِمَن عانَدَنی، وَ هبْ لی مَکرآ عَلی مَن کایدنی و قدرة علی مَن اضْطَهدنی و تَکذیبآ لِمَن قصبنی و سلامَة مِمَّن توعدّنی، و وفّقنی لطاعة من سدّدنی و متابعة مَن أرشدنی»
مطالب این بخش از کلام امام در نگاه اوّلیّه به دو قسمت تقسیم میشود: از نُه درخواست مطرحشده هفت مورد آن نسبت به کسانی است که هر یک بهگونهای برای فرد، خطرآفرین میباشند و انسان باید در قبال آنها موضع داشته باشد. امّا دو مورد دیگر مربوط به کسانی است که فرد میتواند و باید از همراهیِ آنان بهرهمند شود. بهطور خلاصه هفت درخواست مذکور عبارتند از: قدرت در برابر ظلم، زبان گویا در قبال مخاصمه و رویارویی، پیروزی در مقابل دشمنی، طرح در مقابل مکر و حیله، قدرت در مقابل قهر و غلبه، توان ابطال در برابر زبان نکوهشگر، ایمنی در برابر تهدید.
امّا دو مورد پایانی عبارت است از: توفیق در پیروی در قبال رهنماییِ صحیح و استوار، متابعت از هدایتگر راستین.
برای فهم معنای این بخش باید معانی لغتهای تخاصم، مکر، کید، اضطهاد، قصب (برای قسمت اوّل) و سداد و رشد
(برای قسمت دوم) روشن گردد.
تخاصم: از ریشهی خصم به معنی دشمنی است؛ امّا عمدتآ به آن نوع دشمنی گفته میشود که در بحث و گفتوگو و جدال شدید، تجلّی میکند که آن را مخاصمه نیز گویند.
(هذان خصمان اختصموا فی ربّهم)(1)
«آن دو، در مورد خدایشان با هم مخامصمه کردند.»
(لا تختصموا لدیّ و قد قدّمت إلیکم بالوعید)(2)
«در حضمر من مخامصمه مکنید، با این که هشدارهایی از پیش به شما داده بودم.»
در این آیات و نظیر آنها موضوع جدال لفظی لحاظ شده است. لذا امام سجّاد علیه السلام میفرماید :
«لسانآ علی مَن خاصمَنی»
مکر به معنی فریفتن است. مکرالثّوب به معنی رنگکردن لباس است. به معنی زرنگی و نیرنگ و زیرکی هم آمده است. در معنی تدبیر هم بهکار رفته، خواه در کار بد و یا در کار خوب صورت گیرد. در مفردات و اقربالموارد گفته شده که مراد از مکر، آن است که شخص را به حیلهای از کارش منصرف کنی و به دو نوع محمود و مذموم منقسم است که در مورد کارهای خوب و بد انجام میگیرد. برخی از مفسران گفتهاند : مکر در اصل تدبیر مخفی است. قرآن مجید این قید را در مکر تأیید مینماید، آنجا که میفرماید :
(وَ مکر السّیئی و لا یحیق المکر السیئی إلّا بأهله)(3)
«و مکر زشت؛ که دامنگیر نمیشود مگر برای اهل آن.»
قید سیئی میرساند که مکر میتواند گاهی ناپسند و گاهی پسندیده باشد. در نگرش کلّی به آیات قرآن، هرجا که مکر به خدا نسبت داده میشود، معنی پسندیدهی آن مورد نظر است :
(وَ مَکرُوا و مَکَرَ الله وَ الله خیر الماکرین)(4)
«آنان فکر کردند. خداوند هم کیفر مکرشان را به آنان داد. و خداوند، بهتر کسی است که کیفر مکر میدهد.»
و آنجا که سخن از مکر مردم است، معمولا معنی مذموم آن مورد نظر میباشد. اگر معنی تدبیر مخفی را لحاظ کنیم، اساسآ هر دو طرف را میگیرد؛ یعنی که فرد با طرح و نقشه میخواهد کاری انجام دهد و خدای متعال به تدبیری برتر با او مقابله مینماید.
بههرحال، امام سجّاد علیه السلام از خدا میخواهد که: به من توان تدبیری را ارزانی دار تا بتوانم در مقابل کسی که به من کید و حیله روا میدارد، ایستادگی نمایم و متقابلاً قدرت طرّاحی علیه او را داشته باشم.
کید به معنی حیله، مکر، بدسگالی، جنگ و از ریشهی کاد به همین معانی است. وقتی هم به خدا نسبت داده میشود مراد از کید الله مجازات مکّاران از سوی خداوند، آن هم به وسیله مکر خود آنان است. این واژه به معنی زمینهسازی و اسبابچینی، دسیسه و تزویر و نیرنگ نیز بهکار رفته است.
با این توضیحات معلوم میشود که چرا امام علیه السلام از خدای متعال برای رویارویی با کائد یعنی فرد فریبکار و نیرنگباز، از خداوند، مکر یعنی تدبیر و طرح پنهان را طلب مینماید؛ یعنی دقیقآ ابزاری را از خدا میخواهد و سلاحی را طلب میکند که ویژگی آن بیاثرکردن سلاح طرف مقابل است. اگر با این دقّت و ریزبینی به مطلب امام علیه السلام دقّت شود، آن وقت انسان در جریان زندگی بهخاطر سادهدلی و سادهلوحی دچار خسران و زیان و متحمّل ضربه از سوی مردم نادرست نخواهد شد. یعنی که خلاصه :
«فَمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم»(1)
«پس هرکسی که به شما تعدّی کرد، به تعدّی او پاسخ دهید، به مانند آنچه بر شما تعدّی روا داشته است.»
مؤمن ظلم نمیکند امّا منظلم (ظلمپذیر) هم نمیشود. این خود نشان شخصیّت والا و بالای فرد مؤمن است که ایمان هرگز از او عنصری سادهلوح و فریبپذیر نخواهد ساخت.
اضطهاد، از ماده ضهد است که بنا به قاعده ابدال حروف به این صورت درآمده است، نظیر صبر در اصطبار و ضرر در اضطرار. معنای آن نزدیک به زهد است، یعنی بیاعتنایی و بیرغبتی و به تعبیری دیگر ـ در جملهی امام علیه السلام ـ کوبیدهشدن و از دور خارج گردیدن؛ یعنی که حضرتش از خدای متعال میخواهند که ایشان را قدرتی دهد که در چنین معرکهای مقهور واقع نگردند.
قصب به معنی بریدن و جداکردن گوشت است. اسم فاعل آن قصّاب میباشد. به معانی بازایستادن از خوردن قبل از سیری، بازداشتن کسی از خوردن آب قبل از سیری از طعام، دشنامدادن و دیگر معانی از این ردیف آمده است. اگر کسی زبان به دشنام و بدگویی انسان گشود، فرد باید توان چارهای داشته باشد. امام سجّاد علیه السلام از خدا چنین توانی را
1) بقره (2): 194.
طلب میکند که آن بدگوییها را باطل و بیاثر سازد. این نشان میدهد که بههر صورت شخصیّت فرد، از ناحیهی این کار در خطر است. لذا باید آن را چاره نماید و نمیتوان از کنار این مسأله بی هیچ چارهجویی گذشت.
سداد: تسدید در لغت از ریشهی سدّ به معنی محکمساختن، استواری بخشیدن، راست و درستکردن، پایداری، میانهروی در قول و فعل آمده است. انسان همواره نیازمند چنین استواری و استحکام و حرکت بر مسیر اعتدال است. حال اگر کسی از سرِ خیرخواهی ما را به کار و راهی فراخواند که نتیجهاش چنین سداد و استواریی باشد، باید که از او اطاعت نماییم. امام علیه السلام برای چنین حالتی از خداوند توفیق میطلبد. آنجا که حضرتش چنین کند و چنین بخواهد، طبیعی است که نیاز ما به مراتب، افزونتر و گستردهتر باشد.
رشد به معنی هدایت عقل، شعور، هوشیاری و آگاهی و بهراه آمدن است. رَشَدَ یعنی: آموخت، راهنمود، نصیحت کرد. مرشد نیز به معنی هدایتگر و راهنماست. انسان باید آنجا که راهنمایی راستین داشت ـ و نه هر کس که داعیهی راهنمایی داردـ از او متابعت و پیروی نماید. امام با آنکه خود بر بلندای علم و عصمت ایستادهاند، معالوصف از خدای متعال میخواهند که این خصلت پسندیده یعنی «پیروی از راهنما» را به ایشان مرحمت فرماید.
[تکمله توضیحات بخش هفتم]
در پایان توضیحات این بخش، به نقل چند آیه و روایت پیرامون برخی واژههای مطرح در این قسمت از دعا میپردازیم تا بهرهوری افزونتری حاصل آید.
توفیق، امیرالمؤمنین علیه السلام در باب توفیق میفرمایند:
«لا قائد کالتّوفیق.»(1)
«هیچ پیشروی مانند توفیق نیست.»
و امام باقر علیه السلام میفرمایند :
«لا نعمة کالعاقبة و لا عاقبة کمساعدة التوفیق.»(2)
«هیچ نعمتی مانند عاقبت نیست. و هیچ عاقبتی مانند همراهیِ توفیق نیست.»
یعنی که باید توفیق را از خداوند خواست تا رفیق راه شود و ما را به مقصد برساند. اگر مساعدت او در کار نباشد، معلوم نیست تلاشهای ما نتیجهبخش گردد و همهجا باید این توفیق از خدا درخواست شود. کریمهی (وَ ما توفیقی إلّا بالله)(3) در
قرآن مجید، یادآور این واقعیّت است. دقّت در ریشهی این کلمه یعنی «وفق»، این حقیقت را میرساند که خدای متعال زمینههای وفق، تطبیق و انطباق را در تلاش فرد فراهم میآورد که این تلاش، نتیجهبخش و بر وفق هدف و غرض اوّلیّه صورت گیرد و سزاست که چنین زمینهسازی صرفآ از خدای متعال طلب شود.
مکر: دو مفهوم مورد اشاره در کلمهی مکر را در روایات نیز میتوان شاهد بود. آنجا که انسانی مکر پیشه کند و حیله ورزد و طرح باطلی را دنبال کند، مشمول روایاتی از این دست است که:
«إیّاک و المکر فإنَّ المکر لخُلقٌ ذمیم.»(1)
«از مکر بپرهیز، که مکر، رفتاری نکوهیده است.»
تا جاییکه این مکر، آفت هوشمندی انسان میگردد که:
«آفة الذّکاء المکر»(2).
«مکر، آفت هوشمندی است.»
رواست که انسانها نسبت به اطرافیان خود بیدار باشند،وگرنه :
«مَن أمن المکر لقی الشّر»(3).
«کسی که خود را از مکر در امان بداند (آمادگی برای پاسخ به آن نداشته باشد)، بد میبیند.»
آنجا که خداوند و مکر در این مقوله مطرح میگردد، اوّلا هیچ کس نباید از این تدبیر خداوندی غافل باشد که:
«مَن أمن مکر الله هلک»(4).
«کسی که خود را از تدبیر خداندی در امان ببیند، نابود میشود.»
ثانیآ بداند که اگر بخواهد نسبت به مردم مکر ورزد، این عمل ناپسند پیش از همه دامن خود او را فرا خواهد گرفت که:
«مَن مکر بالنّاس ردّ الله سبحانه مکره فی عُنقه»(5).
«هرکس با مردم مکر کند، خداوند سبحان، مکر او را به خودش باز میگرداند.»
چرا که مکر نسبت به مردم، گردنگیرِ خود انسان خواهد شد.
رشد: در منطق دین، راه رُشد روشن است؛ چرا که:
(قَد تَبیَّن الرُّشد من الغی)(1).
«راه رشد ا راه هلاک روشن شده است.»
این مردماند که به سوء اختیار خویش حتی با دیدنِ راه رشد، آن را بر نمیگزینند:
(و ان یروا سبیل الرّشد لایتخذوه سبیلا)(2).
«اگر راه رشد را بینند، آن راه را بر میگیرند.»
در مقابل این قرآن است که اگر به او روی آوریم، این پیام او را برگرفتهایم که:
(فلیستجیبُوا لی وَ لِیُؤمنُوا بی لَعَلَّهُم یرشدُون)(3).
«پس باید به من پاسخ مثبت دهند، و باید به من ایمان آورند، باشد که به رشد برسند.»
آنان که به این هدایت پشت کنند هرگز راهنمای راستینی نخواهند یافت:
(و مَن یضلل فلن تجد له ولیًّا مرشدآ)(4).
«هرکس را که خداوند گمراه کند (یعنی به سبب کفران نعمتهای عمدی مکرّر، خود را گرفتار خذلان الهی کند)، هرگز برای او، ولیّ مرشدی نمییابی.»
پیامبران خدا جز راه رشد نمینمایانند:
(ما اهدیکم إلّا سبیل الرّشاد)(5).
«من شما را راه نمینمایم، مگربه سوی راه رشد.»
آنانکه سر در پی این راه نهاده و راهنماییِ پیامبران خدا را به گوش جان پذیرند و بر آن مسیر گام گذارند، در منطق دین (أُولئِکَ هُمُ الرّاشِدُونَ)(6) خوانده شدهاند.
هم ایناناند که همواره در جستوجوی این راه رشدند که:
(رَبَّنا آتِنا مِن لَدُنکَ رَحمة وَ هَیّئ لَنا من أمرنا رشدا)(1).
«خدایا! به ما از جانب خود رحمت فرست، و برای ما در کارمان، رشد مهیّا ساز.»
«اَللّهُمَّ صَلِّ علی محمَّد و آله، وَ سدّدنی لان أُعارض من غَشّنی بالنُصح، و اجزیَ مَن هجرنی بالبرّ، و اثیب مَن حرمنی بالبذل، و أُکافی مَن قطعنی بالصّلة، و أُخالف مَن اغتابنی إلی حُسن الذّکر، و أن اشکر الحسنة و أُغضی عن السَّیِّئة.»
روح حاکم بر این بخش از دعا، تدارک شخصیّتی والا و انسانیِ بزرگوار، از راه پرورشهای اخلاقی و تقویت صفتهای پسندیده میباشد؛ به این معنی که انسان بهگونهای تربیت شود که در مواجهه با بدیها خوبی پیشه کند. بهراستی اگر انسانی بتواند آگاهانه و از سر تدبیر، خیانت را با مهربانی و نصیحت و جانبداری، ترک و دوری را با نیکویی، تحریم را با بذل و بخشش، قطع رابطهی خویشان را با صلهی رَحِم و سرانجام، غیبت را با ذکر خیر پاسخ گوید، چه دنیایی پیش رو داریم؟ اساسآ اگر کسی بهگونهای شخصیّت خود را شکل دهد که سپاسگزار نیکوییها و چشمپوش از بدیها و پلیدیها باشد، آیا زندگی را، هم برای خود و هم برای اطرافیانش شیرین نمیکند؟
این شخصیّت را با فردی مقایسه کنیم که خون را با خون، بدی را با بدی، ستم را با ظلمی افزونتر، ناجوانمردی را با ناجوانمردی بدتر و خلاصه هر کار ناپسندی را با ناپسندی افزونتری پاسخ میدهد. بهراستی در مقایسهی بین این دو نفر، کدامیک آسودهتر زندگی میکنند و اطرافیان کدامیک، آسیبناپذیرتر از رفتار هر یک از آن دو هستند؟ رواست که کدام شخص و شخصیّت در جامعهی انسانی رواج و اوج گیرد؟ قطعآ عقل سالم راه و رسم اوّلی را توصیه میکند.
صد البتّه که این نه بدان معنی است که واقعیّات فردی و اجتماعیی نادیده گرفته شود و همهجا منش صلح کل پیشه گردد؛ بلکه این کار صرفآ با توجّه به واقعیّت «الإنسان عبید الإحسان» و در راستای احیای منش «سبقت رحمته غضبه» صورت میگیرد. انسان بههر حال مقهور عاطفه و مهربانی است، هر چند که طاغی و سرکش باشد. خدای متعال نیز دامن رحمتش بر گسترهی غضبش سبقت گرفته است.
اگر چنین روحیّهای در مردم جامعهای شکل گیرد و مردم از مقابله به مثل ـ بهویژه در مقولاتی از این ردیف ـ پرهیر نمایند، جوّ تفاهم و دوستی، به مرور در میان مردم رایج میشود، عطر این همدلی فضای شهر و دیارشان را خواهد گرفت. آنگاه قواعد و قوانین جنگل که به زورمداری بها داده و تنها و تنها آن منطق را ترویج میکند، رفتهرفته جایگاه خود را در جامعهی انسانی به فضای مهربانی و تحمّل و چشمپوشی از خطاها و خلاصه آرامش خاطر خواهد داد.
این همان روحیّهای است که قرآن مجید با آیاتی نظیر (و إذا مرّوا باللّغو مرّوا کرامآ)(2) (و إذا خاطبَهُم الجاهلُونَ قالوا سلامآ)(3) در صدد تدارک آن است.
این همان شخصیّت والایی است که اسلام در صدد القای آن به فرد مسلمان است که: (وَ الکاظمین الغَیظ و العافین عَنِ النّاس)(1) و در خطاب درسآموز به پیامبر
گرانقدر اسلام آمده است: (فاعف عنهُم وَ استَغفر لَهُم وَ شاورهُم فی الأمر)(2).
مقصود از ذکر این مطالب، بیتفاوتی و پذیرش ذلّت و خفّت و یا ظلمپذیری و واکنشهای منفی از این ردیف نیست. اصل «فَمَن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم»(3) همچنان معتبر است. میدانیم که در همهجا، گریز از اعتدال و گرایش
یکجانبه و نگرشهای یکبعدی، آفتی است که به جان حقایق اعتقادی و به تَبع آن واقعیّتهای رفتاری انسانها افتاده و آنها را از پای درمیآورد. مهم آن است که با تدارک شخصیّتی آنچنان و با تحمّلی گسترده، در عینحال آنجا که ضرورت انکارناپذیر «مقابله به مثل» پیش آید، از اِعمال آن عاجز نباشیم، ضمن آنکه هرگز اصل را بر انتقام جویی و تلافی و قصاص نگذاریم.
«اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی محمَّد وَ آله؛ وَ حَلّنی بِحلیة الصّالحین و ألْبسنی زینة المتّقین، فی بسط العدل، و کظم الغیظ، و اطفاء النّائرة، و ضمّ أهل الفرقة، و إصلاح ذات البین، و افشاء العارفة، و ستر العائبة، و لین العریکة، و خفض الجناح، و حُسن السّیرة، و سکون الریح، و طیب المخالقة، و السّبق إلَی الفضیلَة، و ایثار التّفضّل، و ترک التّعییر، و الافضال علی غیر المحِقّ، و القول بالحقّ و ان عزّ، و استقلال الخیر و ان کثر من قولی و فعلی. و أکمل ذلکَ لی بِدَوام الطّاعة و لزُوم الجماعة، و رفض أهل البدع و مستعملی الرّأی المخترع.»
در یک نگاه کلّی به این بخش از دعای مکارم میبینیم که امام علیه السلام ترسیمی زیبا از دو واژهی صالحین و متّقین بهدست میدهد و ویژگیهای شخصیّت ِدارندگانِ دو ویژگی صلاح و تقوی را تبیین مینماید. میدانیم که این دو گروه در قرآن مجید و روایات اهلالبیت با تکریم و بزرگداشتِ والایی یاد شدهاند. بهعنوان نمونه صرفآ به چند آیهی قرآنی در این زمینه توجّه مینماییم :
قرآن مجید میفرماید:
(وَ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَملُوا الصّالحات لنُدخلَنّهُم فی الصّالحین)(1)
«و کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، به یقین آنها را در زمره صالحان میآوریم.»
آنگاه از زبان پیامبرانی چون ابراهیم و سلیمان و یونس :میفرماید :
(رَبِّ هَبْ لی حکمآ وَ الحقنی بِالصّالحین)(2)
«خدایا! به من حکم ببخش، و مرا به صالحان ملحق ساز.»
(وَ ادْخلنی بِرَحمتک فی عبادک الصّالحین)(3)
«و به رحمت خود، مرا ددر زمره بندگان صالح خود در آور.»
(فاجتباه ربّه فَجَعلهُ مِنَ الصّالحین)(4)
«خدایش او را برگزید و در زمره صالحان قرار داد.»
چنین است که صالحین در منطق قرآن در ردیف پیامبران، صدّیقین و شهدایی قرار گرفتهاند که جملگی متنعّم به نعمتهای الاهی هستند :
(فَأُولئِکَ مَعَ الَّذینَ أنعَمَ الله عَلیهم مِنَ النَّبیّین و الصّدّیقین و الشُّهداء و الصّالحین)(5)
«اینان، همراهاند با کسانی که خداوند به آنها نعمت داده، یعنی پیامبران، صدّیقان، شهدا، صالحان.»
از این روی، خدای متعال به مصداق (و هو یتولّی الصّالحین)(6) خود متکفّل امور
صالحین است که این جایگاهی بس رفیع است.
در وصف متّقین در قرآن میخوانیم که خداوند همراه متّقین است :
(و اتَّقُوا الله و اعلموا انَّ الله مَعَ المتَّقین)(7).
«خدا را پروا دارید و بدانید که خداوند هماره، همراه اهل تقوا است.»
آنان را دوست دارد:
(فَإنَّ الله یُحِبُّ المـُتَّقین)(1).
«به راستی، خداوند، اهل تقوا را دوست دارد.»
اوست که آنان را بهدرستی میشناسد:
(وَ الله علیمٌ بالمتَّقین)(2).
«و خداوند، نسبت به اهل تقوا، دانا است.»
و بهشت جاودانهی خود را برای آنان آماده نموده است؛
همان بهشتی که:
(عرضها السَّماوات وَ الاْرض أُعِدَّت لِلمتَّقین)(3).
«عرض آن (بهشت) به اندازه آسمانها و زمین است که برای اهل تقوا مهیّا شده است.»
تنها پذیرای اعمال آنان است:
(إنَّما یتقبّل الله مِنَ المتَّقین)(4).
«خداوند، (کار خیر را) تنها از اهل تقوا میپذیرد.»
و قرآنش هدایت و پند برای متّقین است:
(هدیً وَ مَوعظة للمتَّقین)(5).
«(قرآن) هدایت و اندرز برای اهل تقوا است.»
و سرانجام نیز در برپایی حکومت صالحان، جهان بهکام متّقین خواهد شد که (وَ العاقبةُ لِلمتَّقین)(6).
حال که ترسیم زیبای قرآن از دو شخصیّت قرآنی صالح و متّقی را دیدیم، به کلام امام سجّاد علیه السلام توجّهی دوباره میکنیم که چگونه از خداوند میخواهد تا به زینت صالحین و متّقین آراسته گردد.
نکتهی بعدی آن است که حضرت سجّاد علیه السلام قرارگرفتن در زمرهی این دو گروه را برای خود، بهعنوان زیور و آرایشی بیرونی، از خداوند متعال میخواهد، کنایه از اینکه علاوه بر درون پاک و بیآلایش، آرایش ظاهری نیز ـ آنجا که نمایانگر آن درون نورانی است ـ خود ارزشی والاست.
نکتهی سوم اینکه با دقّت در 22 ویژگی که امام علیه السلام برای این دو گروه (صالحین و متّقین) برشمرده است، آمیزهی شگرفی از مسائل اعتقادی، اخلاقی، فردی، اجتماعی و رفتاری و نیز موضعگیری در قبال ناراستیها و عوامل تهدیدکنندهی اصالتهای مکتبی بهچشم میخورد.
اینهمه عناوین متعدّد، آنگاه اهمّیّت افزونتری مییابد که ببینیم آنحضرت این مسائل را در دلِ بخشی از دعای «مکارم الأخلاق و مرضی الأفعال» یعنی در مقولهی اخلاق بیان داشته است. در اینجا بار دیگر گسترهی فراگیر اخلاق را در مکتب دین شاهد هستیم. مثلا «فرونشاندن آتش فتنه» در کنار «فروبردن خشم» نشسته است که اوّلی اخلاق اجتماعی و دومی رفتار فردی است. نیز: «تلاش در برقراری دوستی مجدّد میان اشخاص» ـ که امری اجتماعی و در راستای تقویت بنیانهای اجتماعی است ـ همراه با «فروتنی» بیان شده که امری شخصی و از جمله اخلاق پسندیدهی فردی است.
توجّه به این عناوین میتواند نقش اساسی در اصلاح ساختار فکری و اعتقادی فرد را همراه با اصلاح عملکردهای او تدارک نماید. این همان ضرورت انکارناپذیری است که ابنای بشر برای زیستن انسانی خود به مفهوم کامل کلمه به آن نیازمندند. واگذاری هر یک از این دو، کار را به انجام نمیرساند و یکی از دو بال مورد نیاز برای پرواز در آسمان زندگی و حرکت در مسیر آگاهی و ترقّی را از انسان میستاند؛ چرا که هرگز نمیتوان به اعتقاد بدون اثرگذاری در اخلاق و رفتار اعتماد کرد یا به اخلاق بی توجّه به ضرورت برخورداری آن از پشتوانهی قوی اعتقادی و فکری تکیه نمود.
مفاهیم گستردهی واژههایی چون «عدل»، «حسن سیرت»، «دوام بندگی»، «همراهی با جمع» و ... از چنان جامعیّتی برخوردار است که پرداختن به هر یک از آنها تفصیلی ویژه میطلبد و چه بسا که روند نگرش عمومی به دعا را مختل نماید؛ امّا بههر صورت در حدّ ضرورت و با توجّه به نکتهی بالا، میکوشیم تا ثمرهی بیان امام علیه السلام در توضیح روش و منش فرد صالح و متّقی بهگونهای روشن به دست داده شود تا آنان که میخواهند این لباس زیبا را بر تنِ جان خود کنند و به این زیور آراسته گردند، راه یابند و توشه برگیرند.
بسط عدل : غایت و نتیجهی حرکت الاهی پیامبران در منطق قرآن مجید (لیَقوم النّاس بالقسط)(1) ذکر میشود؛ یعنی پیامبران آمدهاند تا سرانجام مردم با تغییری در
رفتار زشت، به میل خود به اقامهی قسط و عدل بپردازند. در تعریف عدل نیز آمده است که «اعطاء کلّ ذی حق حقّه» و برترین ویژگی حکومت امام عصر علیه السلام گسترانیدن بساط عدل در گسترهی زمین ذکر شده است. در اینصورت،
1) حدید (57): 25.
ارزش والای گسترش و اقامهی عدل در تمامی حوزهها برای انسان روشن میشود.
بدین روی، فرد متعهّد به مکتب اسلام و پایبند به ارزشهای شیعی، باید همواره خود را در این میدان حسّاس، مسؤول بداند، از کوچکترین حوزهها این عدلگستری را آغاز کند و در حدّ توان خود با منطق روشن و منش استوار، به گسترش آن در حوزههای دیگری روی آورد.
این مهم جز با تدارک این روحیه (گریز از ظلم و تلاش در راه برقراری عدل در تمامی عرصهها) در عمق جان فرد امکانپذیر نیست. این کار را باید از حوزههای کوچک و تا سر حدّ امکان نزدیک به خود آغاز نمود. بسا کاستیها که انسان در این زمینه دارد و آگاهانه یا ناخودآگاه، به محض رویارویی با واژهی عدل، آن را از دیگران و در حوزههای گسترده طلب میکند، حال آنکه باید این مهم را ابتدا در خود و سپس در شعاع نزدیک به خود جستوجو کند.
اگر چنان کرد و چنین شد، آنگاه این روحیه در او شکل و نضج میگیرد. و چنین انسان والایی در هیچیک از عرصههای فردی و اجتماعی جز به عدل نمیاندیشد و جز به عدل رفتار نخواهد کرد.
کظم غیظ : قرآن مجید در وصف افراد متّقی میفرماید :
(الَّذینَ ینفقونَ فی السَّرّاءِ وَ الضَّرّاءِ وَ الکاظمینَ الغیظ وَ العافینَ عَنِ النّاس وَ الله یحبّ المحسنین.)(1)
«کسانی که در (هر وضعی) راحتی و دشواری، انفاق میکنند؛ خشم خود را فرو میخورند و از مردم عفو میکنند. و خداوند نیکوکاران را دوست دارد.»
راغب اصفهانی، غیظ را، «خشم شدید» معنی و نغیّظ را «اظهار غیظ» معنی میکند. آیهی قرآنی (تکاد تمیّز من الغیظ)(2) که در وصف آتش جهنّم آمده، بدین معنی
است که گویی آتش از شدّت غیظ و غضب پارهپاره میشود و شراره و شعله میکشد. در آیهی دیگر آمد: (سمعوا لها تغیظآ)(3) یعنی میشنوند که آتش اظهار غیظ میکند و
صفیر میکشد.
همین چند آیه، واژهی غیظ را تفسیر مینماید که با حرارت سرکش و غضب شدید پیوند خورده است. آنان که بتوانند نیروی سرکش غیظ را در نفس خود مهار نموده و زمام آن را خود به دست گیرند، در شمار متّقین و محسنین جای میگیرند و مورد محبّت و علاقهی خدای متعال قرار میگیرند. چنین است که «کظم غیظ» همواره بهعنوان یک ارزش والا در فرهنگ و اخلاق دینی مطرح است و پیشوایان گرامی ما بر آن پای میفشردند، به حدّیکه سیرهی آنان مالامال از جلوههای این فضیلت اخلاقی است.
در فرهنگ دینی، از این توانـ فروبردن خشمـ بهعنوان ابزار آزمون مردم یاد شده، آنجا که امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
«عِند غلبة الغیظ و الغَضَب یُختبر حلم الحلماء»(1).
«در هنگام غلبه خشم و غضب است که حلم (خردورزی و خود نگهداری) افراد حلیم، آزموده میشود.»
بد نیست بدانیم آنجا که این مهار یا فرونشاندن بهعنوان یک ارزش در قاموس فرد مطرح نباشد، چنین شخصی جز با انتقامجویی آرام نخواهد گرفت و گویی تنها با این حالت است که آتش غیظ در نهاد فرد فرو مینشیند؛ امّا امام علی علیه السلام در جملهی کوتاه «مَن خاف الله لم یشف غیظه»(2) کنترل این روحیهی انتقامجویی برای خوابانیدن
شعلههای سرکش غیظ و غضب را ثمرهی خوف از خدای متعال میداند.
آنکس که خوف خداوندی را در دل داشته باشد، نه با انتقامجویی بلکه با فروبردن خشم (کظم غیظ) این آتش سرکش را فرو مینشاند.
از سوی دیگر، باید توجّه داشت کنترل این طغیان نفس، چه بسا انسان را از درگیرشدن در معرکههایی به مراتب هولناکتر محفوظ میدارد؛ زیرا که فروبردن خشم مثلا در یک نزاع، قاعدتآ موجبات آرامشدن طرف مقابل را فراهم میآورد؛ حال آنکه اظهار خشم این حالت را تشدید نموده کار را به مراحل سختتر میکشاند. پس بهتر آنکه انسان رنج تحمّل و فروبردن خشم را به خود هموار سازد، تا از ورود در مرحلهای سختتر و خطرناکتر مصون بماند. این همان حقیقتی است که امیرالمؤمنین علیه السلام اینچنین بدان اشاره میفرماید :
«کَم من غیظ تُجرِّعَ مخافَة ما هُو أشدُّ منه.»(3)
«بسا خشمهایی که فرو میخورند، مبادا که پس از آن، وضعی بدتر پیش آید.»
در آموزشهای دینی، انتقامجویی و غیظورزی، از جمله عواملی یادشده که میتواند موجبات رسوایی انسان را بهبار آورد. لذا با هشدار اکید، مؤمنان مخاطب این کلام پیشوایشان مولا علی علیه السلام قرار گرفتهاند که :
«لاتفضحوا أنفسَکُم لتشفوا غیظُکم؛ و ان جَهلَ علیکم جاهلٌ، فلیسَعهُ حلمُکُم.»(4)
«خود را رسوا مکنید تا خشم خود را فرو نشانید، اگرچه جاهلی در برابر شما به شیوهای غیر عاقلانه عمل کند، که در آن حال باید حلم شما آن را در بر گیرد.»
یعنی که باید با مددخواهی از حلم و بردباری، به مقابله با غیظ و غضب برخاست و هرگز راه انتقام را انتخاب ننمود.
دقّت در همین ترسیم زیبا که در بیان قرآن مجید و کلام امام علی علیه السلام از چهرهی انسانهای فروبرندهی خشم بهعمل آمده است، بهخوبی تعبیر امام سجّاد علیه السلام را گویا مینماید که حضرتش از آن به عنوان زینت پارسایان و زیور پاکان یاد
نمودند.
در مورد غیظ چند مطلب دیگر نیز دانستنی است :
الف. راغب اصفهانی در مفردات در مورد کلمهی غیظ گوید:
«إذا وُصف الله سبحانه بِه فإنَّه یُراد به الانتقام»
«آن گاه که خداوند متعال به این صفت خوانده شود، مراد از آن منتقم بودن حق متعال است.»
و مراد از غائظ که یکبار در قرآن مجید بهصورت جمع آمده که (إنَّهُم لَنا لَغائظون)(1) همان انتقامگیری است. (این آیه از زبان فرعون است که یاران حضرت
موسی علیه السلام را گروهی اندک و بیمقدار شمرده و عملکرد آنان را موجب انتقامجوییِ نظام فرعونی از ایشان میداند.)
ب. خشمگرفتن به مردم همواره نارواست؛ امّا نارواتر از همیشه آنگاه است که انسان بر کسی خشم گیرد که او توان مقابله نداشته باشد. مولی الموحّدین علی علیه السلام پیآمد چنین عمل نادرستی را مُردن و رنجبردن و ماندن در آن حال خشمناکی برمیشمرد و میفرماید:
«من اغتاظ علی من لا یقدر علیه مات بغیظه»(2).
«کسی که خشم مرزد نسبت به کسی که توان مقابله با او ندارد، با خشم خود میمیرد.»
از این حالت در قرآن مجید بهعنوان سرزنش و تنبیه یاد شده، آنجا که میفرماید:
(قُل مُوتوا بغیظکم)(3).
«بگو: به خشم خود بمیرید.»
خلاصه آنکه بدترین نوع خشمگیری و غیظ و غضب، خشم بر کسی است که او را یارایِ رویارویی نیست.
ج. چه بسا اتّفاق میافتد که انسان خشمگین، پس از فرونشستن خشم و بهخود آمدن، از طرف مقابل خود عذرخواهی میکند. حال که چنین است، چه بهتر که اساسآ زمینهها و مقدماتِ کشاننده به سرمنزل خشم را خود در اختیار گرفته و کنترل کند تا نیازی به این سرافکندگی و شرمگینی در پوزشطلبی نباشد. امام علی علیه السلام در این زمینه میفرماید: «لایقوم عزّ الغضب بذُلّ الاعتذار»(4)؛ عزّت صوری خشم با خواریِ
معذرتخواهی برابری نمینماید.
د. غیظ و غضب آنجا رواست که پای اعتقاد به خدا در میان است و انسان در پیش روی، دشمنان سوگندخورده علیه خداوند را دارد. فرهنگ اعتقادی گاه میطلبد که انسان این خشم را بر سر دشمن آن فرهنگ فروریزد. بدیهی
است که این کار، آنجا رواست که دشمن به میدان رویارویی و کارزار آمده باشد. وگرنه وقتی در میدان نیست و تلاشی در تقابل ندارد، مشمول این خشمورزیدن و اقدام نخواهد بود؛ هر چند که دشمن باشد. پیامبر صلی الله علیه و آله در وصف محمّدبنابیبکر، سالها پیش از تولّد او میفرمایند :
«یجعله الله غیظآ علی الکافرین و المنافقین»(1).
«خداوند، او را مایه خشم کافران و منافقان قرار میدهد.»
امام صادق علیه السلام در دعای بعد از نماز خود نسبت به زوّار امام حسین علیه السلام توصیفاتی بیان میدارد. از جمله ویژگیهای آنها به این خصوصیّت اشاره میفرماید که آنان برای شادی پیامبر تو و فرمانبریِ ما و «غیظآ ادخلوه علی عدوّنا» و پیجویی رضای تو با این اعمال، به این زیارت دست یازیدهاند(2)؛ یعنی فروریختن خشم، تنها بر دشمنان
خدا و پیامبر و خاندانش و در ساحت دفاع از فرهنگ دین در مقابل تعرّض روا میباشد.
هـ. کظم غیظ، در فرهنگ روایات آنجا ارزش والایی تلقّی شدهکه انسان امکان کاربرد غیظ و غضب و توان شدّت عمل و مقابله و انتقامجویی را داشته باشد و با این همه، زمام اختیار خود را به دست غضب نسپارد؛ بلکه آن را مهار نماید و الّا فرد ضعیفالنّفسی که قدرت مقابله ندارد، فروبردن خشمش در چنین مرتبهای جای ندارد. در روایات فراوانی این مسأله مورد تأکید قرار گرفته که: «مَن کظم غیظآ و هو یقدر علی امضائه»(3) «مَن کظم غیظآ و هو یقدر علی انفاذه»(4). مَثَل اعلای این نحوهی فروبردن خشم
را میتوان در برخوردهای کریمانه ائمه معصومین علیهم السلام با زشتترین رفتارهای دشمنانِشان دید.
و. در فرهنگ روایات اهلالبیت علیهم السلام «چشمدوختن به داراییهای دیگران»، از جمله عوامل مهمّ بروز حالت غیظ و غضب در انسان بیان شده است. سرّ این مطلب روشن است؛ چرا که انسان غیر متّقی با دیدن آن داراییها و ملاحظهی وضعیّت خود که فاقد آنهاست، ناخودآگاه به حالت خشم و غضب کشانیده میشود. لذا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در توضیح آیهی (وَ لا تمدّنّ عینیک إلی ما متّعنا به أزواجآ منهم زهرة الحیاة الدّنیا)(5) فرمودند:
«... من اتّبع بصره ما فی أیدی النّاس، طال همّه و لم یشف غیظه»(6).
«کسی که چشم بدوزن به آنچه در دست مردم است، گرفتاریِ او به درازا میکشد و خشم او فرو نمینشیند.»
پس بجاست که انسان از این مقدّمه که درنهایت، وی را به آن مهلکه میکشاند، خود را دور نگه دارد.
ز. در روایات برای فروبرندهی خشم، پاداشهای دنیوی و اخروی فراوانی ذکر شده است که از آن میان به پنج موضوع اشاره مینماییم :
1ـ فروبرندهی خشم اجر شهید دارد:
«مَن کظم غیظآ وَ هُوَ قادر علی انفاذه و حلم عنه، أعطاه الله أجر شهید»(1).
«کسی که خشم خود را فرو خورد ـ در حالی که قدرت بر اجرای آن دارد ـ و نسبت به آن حلم میورزد، خداوند به او پاداش شهید دارد.»
2ـ خداوند، فروبرندهی خشم را عزّت دوسرا میبخشد:
«ما من عبد کظم غیظآ إلّا زاده الله عزّ و جلّ عزًّا فی الدُّنیا وَ الآخرة»(2).
«هیچ کس نیست که خشم خود را فرو خورد، مگر این که خدای عزّوجلّ، عزّت او را در دنیا و آخرت میافزاید.»
3ـ فروبرندهی خشم، ایمانی روزافزون مییابد :
«مَن کظم غیظآ ملأ الله جوفه ایمانآ»(3).
«کسی که خشم خود را فرو خورد، خداوند، دون او را پر از ایمان میسازد.»
4ـ فروبرندهی خشمـ بهویژه در ماه رمضانـ مشمول غفران خداوندی است :
«مَن کظم فیه غیظه غفر الله لَه»(4).
«کس یکه در آن ماه، خشم خود را فرو خورد، خداوند او را میآمرزد.»
5ـ فروبرندهی خشم، جایگاه در بهشت دارد:
«مَن صبر علی الظّلم و کظم غیظه... کان ممَّن یدخله الله الجنَّة»(5).
«کسی که بر ظلم صبر کندو خشم خود را فرو خورد... از آنانی ست که خداوند به بهشت درآورد.»
حُسن ختام این بخش را حدیثی زیبا از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم قرار میدهیم که فرمودند :
«مِن أحب السَّبیل إلی الله عزَّ وَ جلَّ جرعتان: جرعة غیظ یردّها بحلم، و جرعة مصیبة یردّها بصبر.»(6)
1) پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ، بحارالأنوار :75 247.
2) امیرالمؤمنین علیه السلام ، بحارالأنوار :71 409.
3) پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، بحارالأنوار :69 382.
4) پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، بحارالأنوار :96 361.
5) امام صادق علیه السلام ، بحارالأنوار :67 304.
6) بحارالانوار :71 411.
«در شمار بهترین جرعهها نزد خدای عزّوجلّ، دو جرعه است: جرعه خشمی که انسان آن را به حلم برگرداند، و جرعه مصیبتی که آن را به صبر بازگرداند.»
از دوستداشتنیترین راهها که به خدای جهان منتهی میشود، نوشیدن دو جرعه ناگوار است: فروبردن غیظ و غضب به آب حلم و بردباری و فرونشاندن رنج مصیبت به آب شکیبایی.
امید که همگان توان تحمّل چنین سختیها را، با انگیزهی اطاعت از خدای جهان و سرسپردن در صراط قویم اوـ یعنی اسلامـ و پیروی از رهنمودهای پیشوایان گرامی آن داشته باشیم.
اطفاء النّائرة : در لغت، واژهی «نار الفتنة» به معنی پراکندهشدن فساد آمده که «نائره» صفت آن دانسته شده(1) و «اطفاء النائرة» به معنی فرونشاندن فتنه آمده است.(2)
فرونشاندن آتش فتنه، زمینه دیگری است که امام سجّاد علیه السلام مطرح نموده و آن را از جمله عرصههایی برمیشمارند که میتواند انسان را در شمار پاکان و پرواپیشگان جای دهد.
قرآن مجید در آیاتی نظیر (الفتنة أشد من القتل)(3) و یا (الفتنة أکبر من القتل)(4)
به جایگاه ویرانگر فتنه در جامعه اشاره مینماید تا آنجا که این آتش را به مراتب، خانمانسوزتر از آتش قتل برمیشمارد.
امیرالمؤمنین علیه السلام در ضمن بیان ویژگیهای جامعهی جاهلی، شیوع فراگیر فتنهها را از جمله ویژگیهای اصلی آن جامعه میداند و میفرماید:
«ثمرها الفتنة و طعامها الجیفة»(5).
«ثمره و بهرهی آن جامعه، فتنه و خوراک آنان مردار بود.»
آن امام همام علیه السلام ریشههای بروز فتنه در جامعهی اسلامی را اینچنین تفسیر مینماید که :
«أیُّهَاالنّاس إنَّما بدء وقوع الفتن من أهواء تتَّبع و أحکام تبتدع.»(6)
«ای مردم! هواپرستی و بدعتگرایی، آغاز وقوع فتنه در ارکان جامعه میباشد.»
این آتش خانمانسوز به تعبیر تفصیلی امام علی علیه السلام میتواند در زمینههای مختلف شعله گیرد. آنجا که حضرتش به استناد آیاتی از قرآن مجید، فتنه را در عرصههای کفر، عذاب، محبّت مال و اولاد و مرض برمیشمارند.(1)
در تعبیری دیگر از آنحضرت میبینیم که با اصلاح بیان فردی که میگفت: اَللّهُمَّ إنّ ی أعُوذ بِکَ مِن الفتنة، به او یادآور شدند که بگو: «اَللّهُمَّ إنّ ی أعُوذُ بِکَ مِن مضلّات الفتن» یعنی که فتنههای گمراهکنندهای در مسیر زندگی انسانها بهبار میآید که باید از خطر آن به خدای بزرگ پناهنده شوند.(2)
در منطق امام علی علیه السلام آنان که تقوی پیشه کنند، از فتنهها رهانیده خواهند شد، آنجا که میفرماید :
«اعلموا انَّه مَن یتَّق الله یجعل لَهُ مَخرجآ مِنَ الفتن و نورآ مِنَ الظُّلم.»(3)
«بدانید! کسی که تقوای خدا در پیش گیرد، خداوند برای او، راه خروج از فتنهها و نوری از تاریکیها قرار میدهد.»
باید در مواجهه با امواج این فتنهها، کشتی نجات را یافت و در آن جای گرفت که :
«أیُّهَا النّاس شقوا أمواج الفتن بسُفُن النَّجاة.»(4)
«ای مردم! امواج فتنهها را با کشتیهای نجات درهم بشکنید.»
در رویارویی با آتش فتنهها که به تعبیر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم انسان مؤمن را ظرف یک روز به دایرهی کفر میکشاند، باید به حفظ خداوندی و علم الاهی پناه برد که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«ستکون فتن یصبح الرّجل مؤمنآ و یمسی کافرآ إلّا مَن أحیاه الله تعالی بالعلم.»(5)
«به زودی فتنههایی روی خواهد داد که فرد، صبح با ایمان است و شب کافر؛ مگر کسی که خدای تعالی او را به علم، زنده بدارد.»
حال اگر کسی آتش را بیفروزد، خود در آن خواهد سوخت. به فرمودهی امام علی علیه السلام :
«مَن شبّ نار الفتنة کان وقودآ لها.»(6)
«کسی که آتش فتنه برافروزد، خود، آتش زنه آن خواهد بود.»
اینجاست که «اطفاء النائرة» نقش خود را آشکار میسازد؛ بدین معنی که انسان در خود، رسالت فرونشاندن فتنه را در تمام عرصهها ـ اعمّ از فردی و اجتماعی، عقیدتی و عملی، دنیوی و اخروی، سیاسی و اقتصادی، عاطفی و انسانی و... ـ احساس نماید. این خود، از یک طرف بینش عمیق و نافذی را میطلبد. امّا از سوی دیگر، تعهّد و تلاش و کار را میباید که در پناه این علم و عمل، انسان به اطفاء نائره بپردازد؛ فضای جامعه را از کدورت و تاری و ابهام فتنه پاک سازد و آرامش را جایگزین آن نماید. پس وای بر آنان که نه تنها فتنه فرو نمینشانند که خود با کارهای خویش، آتش فتنه به راه انداخته و بر آن دامن میزنند! اینان باید بدانند که :
«یهلک فی لهب الفتنة المؤمن و یَسلَم فیها غیر المسلم.»(1)
«در لهیب آتش فتنه، مؤمن هلاک میشود. و غیر مسلمان در آن سالم میماند.»
مؤمنان در آتش این فتنه میسوزند و غیرمؤمنان جان سالم بهدر میبرند. پس رواست که تا حدّ امکان، در فرونشاندن آتش فتنه بکوشیم.
ضمّ أهل الفرقة : امام سجّاد علیه السلام از خدای متعال میخواهد که موجبات پیوستن مردمی را که راه خود را جدا کرده و تفرقه در پیش گرفتهاند، به مجموعهی جامعهی اسلامی فراهم آورند.
ابتدا در این زمینه لازم است با تلقّی قرآن مجید از موضوع تفرقه و چنددستگی در جامعه آشنا شویم.
خدای متعال این پدیده را در ردیف عذابهای آسمانی و زمینی خود میشمارد، آنجا که میفرماید :
(قُل: هُوَ القادر عَلی أن یبعث عَذابآ مِن فَوقِکُم أو مِن تَحتِ أرْجلکُم، أو یلبسکم شیعآ و یذیق بعضکم بأس بعض. انظر کیفَ نصرّف الآیات لعَلَّهُم یفقَهُونَ.)(2)
«بگو: او تواناست بر آن که عذابی از فراز سر شما یا از پایین پای تان برانگیزد، یا شما را به چندین گروه تقسیم کند، و طعم سختی بعضی را به برخی دیگر بچشاند. بنگر چگونه آیات را میگردانیم، باشد که تفقّه کنند.»
در این آیه چند مطلب در زمینهی مورد بحث تصریح شده است :
اوّلا تفرقه در شمار عذابهای الاهی و در ردیف زلزله و صاعقه و سیل و خشکسالی و... بیان شده است.
ثانیآ ثمرهی این جدایی، به جان هم افتادن مردم و زیر فشار قراردادن یکدیگر است.
ثالثآ ضروری است که مردم به این مهم توجّه نمایند.
قرآن مجید از جمله ابزارهای تسلّط فرعون بر جامعه را گروهگروهکردن آنها، یعنی افشاندن بذر جدایی و تفرقه در سرزمین جان آنها میداند، آنجا که میفرماید :
(إنَّ فرعون علا فی الأرض وَ جَعَلَ أهلها شیعآ یستضعفُ طائفةً منهم...)(1)
«فرعون، در زمین برتری میجست، و مردم را به گروههایی تقسیم کرده بود. او گروهی را به ضعف کشانده بود...»
فرعون زمینهی تحقّق آن سرکشی و طغیان و گسترانیدن بساط حکومت ظالمانهی خود را با ایجاد تفرقه و استضعاف بنیاسرائیل از این راه فراهم آورد.
قرآن مجید، مردمی را که راه تفرقه میپیمایند و گروهگرایی را در حرکتهای اجتماعی خود اصل قرار میدهند، مادام که با آن منش و روش باشند، فاقد کارآیی لازم میداند. از این رو، میفرماید :
(إنَّ الَّذینَ فرقوا دینهم و کانُوا شیعآ لستَ منهم فی شیء، إنَّما أمرهم إلَی الله، ثُمَّ یُنبِّئهم بِما کانُوا یَعمَلونَ)(2)
«آنان که دین خدا را فرقه فرقه کردند و چند گروه بودند، تو با آنها کاری نداری. امر آنها موکول به خداست، سپس به آنها خبر میدهد که چه کارهایی میکردند.»
سرانجام چنین مردمی با خداست که به آنان ثمرهی رفتار ناروایشان را خواهد فهمانید.
قرآن مجید در این مقوله پا را فراتر نهاده، تفرقه و جدایی را راه و رسم مشرکین میشمارد و میفرماید :
(وَ لا تکُونوا مِنَ المشرکین مِنَ الَّذینَ فرَّقوا دینهم و کانوا شیعآ، کل حزب بما لدیهم فرحون)(3)
«و از مشرکان نباشید، از کسانی که دین خود را فرقه فرقه کردند و چند گروه بودند. هر گروهی به آنچه دارند، دلخوشاند.»
قسمت اخیر آیه نشان میدهد که چه بسا انسان با توجیهاتی عمل ناروای جدایی را منطقی جلوه دهد و به آن دلشاد گردد.
در داستان میقات حضرت موسی علیه السلام و ادامهی آن از سی روز به چهل روز و پیدایش سامری و دیگر قضایای مربوطه، قرآن از زبان حضرت هارون خطاب به موسی علیهما السلام در بیان علّت نگرانی نسبت به وقایعِ پیشآمده میفرماید :
(إنِّ ی خَشیتُ أنَ تَقول فرّقت بین بنیإسرائیل وَ لم ترقب قولی)(4)
«من ترسیدم که بگویی بنی اسرائیل را چند فرقه کرده ای و به سخن من توجه نداشتهای.»
هارون احتمال میداد موضوع پدیدهی تفرقه، آنچنان حضرت موسی علیه السلام را عصبانی و نگران نماید که اساسآ به دیگر سخنان برادرش توجّه چندانی ننماید.
با عنایت به مسائل مطرحشده در این آیات، حکمت هشدارهای اکید قرآن به مسلمانان را در این باب بهتر
درمییابیم، آنجا که میفرماید :
(وَ لاتکونوا کَالَّذینَ تفرّقوا و اختلفوا مِن بعد ما جائَهُم البیّنات)(1)
«و مانند کسانی مباشید که پس از آن که بیّنات به آنها رسید، تفرقه و اختلاف را پذیرا شدند.»
(وَ لاتتبعوا السّبل فتفرّق بکُم عن سبیله)(2)
«و از راهها (ی دیگر، غیر از صراط مستقیم) پیروی مکنید، که شما را از راه او (خدا) جدا و دور میسازند.»
(و اعتصموا بِحبلِ الله جمیعآ وَ لاتفرَّقُوا)(3)
«همگی به رشته (استوار) الهی چنگ بزنید و پراکنده مشوید.»
در بیانی دیگر هدف مشترک پیامبرانی از قبیل: نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و پیامبر اکرم علیهمصلواتالله را به مصداق (أن أقیموا الدّین و لاتتفرّقوا فیه)(4) بر پایهی دین
و گریز از تفرقه عنوان مینماید.
لازم به ذکر است که چه بسا در پارهای اوقات، حتّی مقدّسات دستآویز این تفرقهاندازی قرار گیرد. از اینرو، ضروری است که انسان همواره با بینش لازم با مسائل روبهرو گردد، مبادا که از رهگذر مسائل والای دین، به پرتگاه سقوط نماید. داستان مسجد ضرار در قرآن مجید و بررسی تاریخ احداث آن هشداری روشن در این باب است. قرآن تصریح اکید دارد:
(وَ الَّذینَ اتَّخذوا مسجدآ ضرارآ و کفرآ و تفریقآ بین المؤمنینَ وَ ارصادآ لمن حارب الله و رسوله)(5).
«و کسانی که مسجدی برای زیان زدن (به مؤمنان) و کفر و جدایی انداختن میان مؤمنان برگرفتند، برای این که کمینگاهی باشد برای آنها که با خدا و رسول سرِ جنگ دارند.»
این بیان نشان میدهد که چه بسا ممکن است در پناه مسائل و مقدّسات دین، با ایجاد تفرقه و چنددستگی، سرانجام در جهت کوبیدن حقایق دین و نبرد با خدا و رسول موضعگیری شود.
به همین مختصر در بیان نظرگاه قرآن نسبت به پدیدهی مخرّب تفرقه بسنده میکنیم. اینک از دیدگاهی دیگر به مسأله مینگریم. مگر نه این است که در نهضت جهانی امام عصر علیه السلام راه این جداییها بسته شده و به مصداق جملهی «أین
جامع الکلمة علی التَّقوی»(1) در مردم به محوریّت تقوی گِرد حضرتش جمع میشوند؟ مگر نه این
است که شبهای ماه مبارک رمضان به زبان دعا، ظهور آنحضرت را از خدای متعال طلب میکنیم و میگوییم :
«اَللّهُمَّ المُم به شعثنا و اشعب به صدعنا و ارتق به فتقنا»(2)
«خدایا! پراکندگیهای ما را به دست او، به سامان آور، و گسستگی ما را بدو پیوسته کن و جداییهای مان را به برکتش به نزدیکی رسان.»
مگر حضرتش را اینگونه درود نمیفرستیم که :
«السَّلام عَلی مهدی الأمَم و جامع الکلم»(3)
«سلام بر مهدی امّتها و گردآورنده عقیدهها (و صاحبان آنها).»
مگر نه این است که او چارهساز بلاهایی چون شعث (پراکندگی)، صدع (تفرقه و شکاف)، فتق (پارگی و شکاف در جامعه) میباشد؟ در این صورت، شیعهی او در غیبتش باید که گامگذارِ چنین راهی باشد و تمامی تلاش خود را بهکار گیرد که با الهام از کلام پیشوای خود امام سجّاد علیه السلام در «ضمّ أهل الفرقة» تلاشی پیگیر داشته باشد، خود راه جدایی نپیماید و دیگران را هم که صف جدا کردهاند، به راه بیاورد و با تمام وجود بداند که :
«إیّاکم و الفرقة، فإن الشاذّ عن أهل الحق للشیطان، کما أن الشاذّ من الغنم للذئب.»(4)
«از تفرقه بپرهیزید، چرا که افرادِ پراکنده از اهل حق برای شیطان (طعمه ابلیس) هستند، چنان که گوسفندهای جدا از گلّه،طعمه گرگ میشوند.»
جداشدن از صف مسلمانان راستین، قرار گرفتن در مسیر شیطان است. آنسان که گوسپندِ جداشده از گلّه و بهدور افتاده از شبان و پاسبان خوراک گرگ بیابان میشود، انسانِ راه جداکرده از حق نیز سرانجام صید شیطان خواهد شد.(5)
امام علی علیه السلام در آخرین وصایای خود چنین میفرماید :
1) دعای ندبه.
2) دعای افتتاح.
3) بحارالانوار :102 102.
4) امیرالمؤمنین علیه السلام ، غرر و درر: 2747.
5) امیرالمؤمنین علیه السلام در جایجای نهجالبلاغه سخن از تفرقه به میان آورده است. حضرتش بهمناسبتهای گوناگون به تحلیل ابعاد مختلف این مسأله و نیز بیان ویژگیهای مردم معاصر خود پرداخته وحقایق والایی را در قالب کلمات خود فراهم آورده است. میتوان با مراجعه به معجم الفاط نهجالبلاغه ذیلکلمهی «فَرَقَ» و مشتقّات آن، خطبهها و حکمتهای مربوطه را مورد مطالعه و دقّت قرار داد.
«اوصیکُما و جمیع ولدی وَ أهلی و مَن بلغه کتابی بتقوی الله و نظم أمرکم و صلاح ذات بینکم، فإنّ ی سمعت جدّکما رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یقول : صلاح ذات البین أفضل من عامة الصّلاة و الصّیام.»(1)
«شما دو تن (امام حسن و امام حسین) و تمام فرزندان وخاندانم را، و هرکسی را که نوشتهام بدو میرسد، وصیّت میکنم به تقوای خدا و نظم امرتان و اصلاح روابط میان خودتان؛ زیرا از جدّتان رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود: «اصلاح میان دو یا چند نفر، از یک سال نماز و روزه برتر است».»
میبینیم که حضرت سیّدالوصییّن علیه السلام در شمار چند سفارش اکید که در پایان زندگی مطرح میفرمایند، سخن از «اصلاح ذات البین» به میان میآورند و این عمل را تا آنجا ارج مینهند که از قول پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم انجام آن را همپای یکسال نماز و روزه میدانند. با توجّه به این اهمّیّت باید دید که این ویژگی اخلاقی ـ رفتاری چه اثر و نتیجهای دارد که تا این درجه مهم شمرده شده است.
یک نکتهی شایان دقّت را میتوان از همین بخش دعا به دست آورد، بدین معنی که با توجّه به خصوصیّاتی که امام سجّاد علیه السلام در این بخش، یکی پس از دیگری بر میشمرند، گویی جامعهای را ترسیم مینمایند که مردم در آن تلاشی پیگیر در زمینهی بسط عدل، فروبردن خشم، رویارویی با انواع فتنهها، تلاش در راه پیوند دادن مردم گریزپا با جامعه و... دارند. بدیهی است که در چنین جامعه و میان چنین مردمی هرگز نباید بذر اختلاف و دشمنی افکنده شود؛ چرا که یقیناً این جدایی بنیان و اساس جامعه را تهدید خواهد نمود. لذا اصلاح ذات البین به عنوان تلاشی فراگیر باید در میان مردم چنین اجتماعی رواج داشته باشد تا اساسآ اجازهی بروز چنین آفت اثرگذار در تخریب بنیانهای جامعه را ندهد.
از جمله مسائلی که میتواند اهمّیّت این کار را آشکار کند، آن است که در مجامیع حدیثی فقهی(2) بابی با عنوان «جواز الکذب فی الاصلاح» آمده است. بدین معنی
که دروغ با آنهمه پیآمد خطرناک، اگر در زمینهی «اصلاح ذات البین» به کار رود، امری مجاز شمرده شده است. برای آنکه این جواز، موجبات طغیان و توجیه را فراهم نیاورد، امام صادق علیه السلام با ذکر مصداقی چگونگیِ بکارگیری این جواز را تبیین فرمودهاند :
«الکلام ثلاثة: صدق و کذب و اصلاح بین النّاس.» قیل له: جُعلت فداک، ما الاصلاح بین النّاس؟ قالَ: «تسمع من الرّجل کلامآ یبلغه فتخبث نفسه، فتلقاه فتقول: سمعت من فلان قال فیک من الخیر کذا و کذا، خلاف ما سمعت منه.»(3)
«سخن سه گونه است: راست، دروغ و اصلاح میان مردم. راوی از امام صادق علیه السلام پرسید: اصلاح میان مردم چیست؟ فرمود: از
شخص اول کلامی را میشنوی که اگر به گوش شخص دوم برسد، درونِ او را خوش نمیآید. امّا وقتی به شخص دوم رسیدی، به او بگویی: از شخص اول شنیدم که درباره تو، فلان و بهمان سخن نیکو را میگفت. یعنی خلاف آنچه شنیدهای، به او بگویی.»
خلاصه اینکه مصداق جواز کذب، آن است که از انسانی نسبت به فرد دیگر بدگویی بشنوی؛ ولی به منظور رفع کدورت، هنگام ملاقات آن فرد، اظهار داری که آن شخص دربارهی تو چه نیکو نظر میداد. این مطلب سبب رفع اختلاف و برقراری مجدّد دوستی میان آنها خواهد شد.
در روایتی دیگر از امام صادق علیه السلام میخوانیم :
«الکذب مذموم إلّا فی أمرین: دفع شرّ الظّلمة و اصلاح ذات البین.»(1)
«دروغ، نکوهیده است مگر در دو مورد: دفع شرّ ستمگران و اصلاح میان دو یا چند تن.»
دروغ همواره ناپسند است، مگر آنکه در دو زمینه به کار رود: دورکردن شرّ ظالمان و یا اصلاح میان مردم. بر این اساس، شیعه باید دارای چنان بینشی باشد که با تشخیص موضوع و اتّخاذ موضع، قدم در راه اصلاح نهد و بیهوده دچار تعصّب صوری و ناروا نگردد؛ زیرا که به بیان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم :
«إنَّ الله عزَّ وَ جَلَّ أحبّ الکذب فی الصلاح و أبغض الصّدق فی الفساد.»(2)
«خدای عزّوجلّ، دروغ را برای اصلاح دوست میدارد و راست گویی را برای فساد دشمن میدارد.»
آن دروغ که ثمرهاش اصلاح میان مردم باشد، نزد خداوند دوستداشتنی است و آن سخن راست که فساد و تباهی در این زمینه بهبار آورد، در پیشگاه خدای بزرگ ناپسند و مبغوض است.
در منطق قرآن مجید، به مصداق (إنَّمَا المؤمنون إخوة) مؤمنان با یکدیگر برادرند، گاه ممکن است میان برادران اختلاف افتد. در این صورت، بر عهدهی دیگر برادران است که (فاصلحوا بین اخویکم)(3) اساسآ دستور کلّی برای مؤمنان، آن است که
(فاتَّقُوا الله و اصلحوا ذات بینکم)(4) یعنی: به دنبال تقوی و پرواپیشگی باید تلاشی
پیگیر در زمینهی اصلاح ذاتالبین بهکار برد.
خلاصه اینکه بر مبنای روایات معتبر، آنچه که در شرایط عادی انسان مؤمن از آن نهی شده، در شرایط ویژه برای او روا شمرده شده است، مانند اینکه قرآن مجید میفرماید :
(لا خیر فی کثیر من نجواهم إلّا مَن أمر بصدقةٍ أو معروف أو اصلاح بین النّاس. و مَن یفعل ذلک ابتغاء مرضات الله فسوف نؤتیه أجرآ عظیمآ.)(5)
«در بسیاری از نجواهای آنها خیری نیست، مگر کسی که به صدقهای یا کار نیک یا اصلاح میان مردم امر کند. و کسی که به قصد دستیابی به رضای الهی چنین کند، ما به او پاداشی بزرگ میبخشیم.»
در سخن گفتن به آهستگی و زیرگوش با دیگری نجوانمودن، خیری نهفته نیست مگر آنکه سفارش به صدقه و یا انجام کار خیر و یا حرکت در راستای اصلاح ذات البین باشد، که اگر کسی این کار را تنها و تنها در جهت جلب رضایت پروردگار متعال انجام داد، پاداش فراوانی خواهد داشت.
دقّت در بخش اخیر آیه، بیانگر تفاوت اصولی است میان این راهگشایی و تمهید با آن چه به الهام از کلام سعدی، «دروغ مصلحتآمیز» نام گرفته و بهتر از «راست فتنهانگیز» خوانده شده است. باید دقّت داشت که اگر این توصیه در راستای همان محدودهای است که شرع مطهّر بیان کرده، امری قابل قبول است؛ امّا اگر موجباتی برای توجیه دروغگوییِ بیحدّ و حصر ـ به بهانهی مصلحتهای خود ساخته و خود بافته ـ فراهم آورد، قطعآ امری نادرست است. کدام دروغگویی است که با مصلحتاندیشیِ نادرست نسبت به خود و منافع خویش دروغ نمیگوید و زبان به توجیه نمیگشاید؟
بههر حال، اصلاح ذات البین از چنان جایگاه بلندی در روابط اجتماعی برخوردارست که امام صادق علیه السلام خطاب به مفضّل میفرمایند :
«إذا رَایت بین اثنین من شیعتنا منازعةً فافتدها من مالی.»(1)
«آنگاه که میان دو تن از شیعیان ما اختلاف و نزاعی دیدی، از اموال من مایه بگذار و غائله را خاتمه بخش.»
این امر چونان صدقهای دوستداشتنی و مورد رضایت برای خدای متعال است که امام صادق علیه السلام فرمود:
«صدقةً یحبُّها الله: اصلاح بین النّاس إذا تفاسدوا و تقارب بینهم إذا تباعدوا»(2)
تلاش در برقراری آشتی میان مردم و نزدیکی میان آنان که راه دوری از یکدیگر را برگزیدهاند، به سان صدقهای مورد علاقهی پروردگار عالمیان است.
دقّت در این مطالب و مطالعهی مطالب مفصّل در مجامیع حدیثی، به خوبی نشان میدهد که چرا امام سجّاد علیه السلام در ترسیم شخصیّت صالحین و متّقین در این بخش از دعای مکارم، به این مهم پرداخته و تلاش در راه «اصلاح ذات البین» را از جمله ویژگیهای آنان خوانده است.
امام علیه السلام در این بخش به دو خصلت ضروری دیگر برای مردم صالح و متّقی اشاره میفرمایند: نشر خوبیها و استتار بدیها، دو ویژگی است که حضرتش به دنبال هم، یادآور میشوند. شاید نکتهی اوّل که با عبارت «افشاء العارفة»
بیان شده به راحتی قابل قبول باشد، امّا «ستر العائبة» پردهگذاشتن روی بدیها موضوعی است که جای سؤال دارد. دقّت در همین امر میتواند به میزان زیادی حال و هوای جامعهی اسلامی را دگرگون و فضای زندگی را مطبوع نماید؛ درست در نقطهی مقابل جامعهای که به نشر خوبیها حسّاس نباشد و در عوض به پخش بدیها مبادرت ورزد، یعنی به قولی «افشاگری» در این باب را وجههی همّت خود قرار دهد.
در قرآن مجید میخوانیم:
(إنَّ الَّذینَ یُحبُّونَ أن تشیع الفاحشة فی الَّذینَ آمَنُوا لَهُم عَذابٌ ألیم فی الدُّنیا وَ الآخرَة وَ الله یعلم و أنتُم لاتعلَمُونَ.)(1)
«کسانی که دوست میدارند که گناه در میان مؤمنان شیوع یابد، عذابی دردناک در دنیا و آخرت برای اوست. خداوند میداند، در حالی که شما نمیدانید.»
میدانیم که در اسلام، مجازات گناهکاری که در خلوت مرتکب خلاف میشود، با کسی که در ملاء عام با شکستن حرمت جامعه همان گناه را انجام میدهد، متفاوت است. دقّت در این مسأله ما را به موضوع دیگری اساسی راه مینماید: اسلام میکوشد که تا سرحدّ امکان، در ارتباط با فرد، حریم شخص و در ارتباط با جمع، حرمت جامعه رعایت شود. از اینرو، بر آن است تا خوبیها زبانزد و بدیها تا سر حدّ امکان پوشیده نگاه داشته شود تا مردم هر چه بیشتر و بیشتر به خوبیها گرایش یابند، خوبان را بزرگ دارند، از بدیها بگریزند و بدان را خوار شمرند. یکی از راههای عملی در زمینهی دوم، آن است که بدیها بر سر زبان نیفتد و بدها انگشتنما نشوند؛ آنسان که میکوشد تا خوبی و خوبان در جامعه عَلَم گردند.
البتّه باید دانست که بدی را افشانکردن، نه بدان معنی است که با آن برخورد صورت نگیرد؛ بلکه در عین توجّه به آن، کوشش میشود تا از بدآموزیهای ناشی از افشاگری در این زمینه پیشگیری به عمل آید و انسانهای ناراست را ـ تا آنجا که ممکن باشد ـ بی سر و صدا به جای خود بنشاند، بی آنکه دیگران با قرار گرفتن در جریان جزئیّات، به فکر بروز زمینههای منفی درونیِ خود بیفتند و بدکاری، شیوهای آشکار در جامعه گردد.
راه و رسم تربیتی مکتب اهلالبیت در مواجهه با معروف و نیکی، نشر و بسط آن است. آنگاه که کسی نسبت به دیگری چنین کند، باید که در پنهانداشتن آن بکوشد. امیرمؤمنان علیه السلام میفرماید :
«إذا صُنع إلیک معروفٌ فانشرهُ.»(2)
«وقتی کسی کار خیری در حقّ تو روا داشت، خبر آن را بگستران.»
و نیز میفرماید :
«إذا صنعتَ معروفآ فاستُرْهُ.»(3)
«وقتی کار خیری کردی، آن را بپوشان.»
بدیهی است که اگر این خصلت در جامعه شکل گیرد، نیکوکاری در میان چنین مردمی، خوی اصلی خواهد شد و همگان در این باب میکوشند تا گوی سبقت از یکدیگر بربایند.
در منطق امام علی علیه السلام این خصلت سبب میشود تا دارندهی آن با توشهای سنگین روی در نقاب خاک گذارد و سر بر صحرای معاد بردارد که :
«علیکم بصنائع المعروف، فإنَّها نعم الزّاد إلَی المعاد.»(1)
«بر شما باد به کارهای نیک، که بهترین توشه به سوی معاد است.»
چنین شخصی در این جهان نیز به والاییِ ارزندهای دست خواهد یافت که :
«مَن صنع العارفة الجمیلة حاز المحمدة الجزیلة.»(2)
«کسی که کاری نیک و زیبا انجام دهد، به ستایش پایدار دست مییابد.»
خلاصه آنکه ستایش دنیوی و راحلهی اخروی، دو پیآمد روشن و قطعی برای کسی است که گام در راه معروف برمیدارد.
اسلام بر این مهم تا آنجا پای فشرده است که امام علی علیه السلام میفرماید :
«مِن أحسن المکارم بثّ المعروف.»(3)
«از والاترین خصلتهای خلقی، تلاش در راه گسترش نیکوییهاست.»
چه زیباست که بدانیم دستور کلّی برای کسی که در این باب میکوشد، آن است که :
«أحی معروفک باماتته.»(4)
«عمل نیکوی خود را با میراندن آن ـ یعنی فراموش کردن ـ زنده بدار.»
در روایات، روی سه عنصر تصغیر، ستر و تعجیل در ارتباط با معروف انگشت نهاده شده است.(5) هر یک از این سه مورد، پیآمد خاصّی برای فردی دارد که انجام کار
معروف را پیشه نموده است: کوچکشماری آن (تصغیر) سبب میشود که نزد فرد مقابل بزرگ جلوه نماید. پوشیده
داشتن آن (ستر) فرد را در راستای تمام و کمال بخشیدن به آن کوشا میسازد. و شتاب در انجام این امر خیر (تعجیل)، گوارایی در کام فرد نیکوکار در پی خواهد داشت.
بر این اساس، «افشاء العارفة» در نظام ارزشی اسلام، امر والا و پسندیدهای است که سادهترین پیآمد آن، ترویج معروف در جامعهای است که از هر جهت بدان نیازمند است. آنجا که این شیوهی پسندیده همهگیر شود، به واقع رنگ و بوی جامعهی انسانی ـ اسلامی به خود خواهد گرفت. در چنین جامعهای سزاوار چنان است که اگر امور ناپسند از معدود کسان سر میزند، تلاش در پوشیده نگهداشتن آن ـ و به تعبیر امام سجّاد علیه السلام «سترالعائبة» ـ باشد.
در این بخش به قسمتی از سفارش امام علی علیه السلام به مالک اشتر توجّه مینماییم. آنحضرت در تبیین وظایف والی و تعیین خطوط اصلی زمامداری مالک، به او میفرمایند :
«و لیکُن أبعد رعیتکَ منک و أشناهم عندک أطلبهُم لمعائب النّاس؛ فإنَّ فی النّاس عیوبآ الوالی أحقُّ مَن سَتَرَها، فَلاتکشفنّ عمّا غاب عنک منها؛ فإنَّما علیک تطهیر ما ظهر لک و إلیه یحکم علی ما غاب عنک. فاستر العورةَ ما استطعت، یَستُر الله منک ما تحبُّ ستره من رعیتک.»(1)
«باید دورترین فرد رعیت از تو ـ ای والی ـ و زشتترین آنها در نظرت، کسای باشند که بیش از همه در پیِ یافتن عیبهای مردم اند. زیرا مردم عیب هایی دارند که والی سزاوارترین فرد به پوشاندن آنهاست. پس عیب هایی را که از دیدهات پنهان مانده، از آنها پرده بر مدار، زیرا وظیفهات، پاک ساختن مواردی است که برایت آشکار شده است. مواردی را که از تو پنهان مانده، امر آنها به خداوند موکول میشود. پس زشتیها را، تا جایی که میتوانی بپوشان، تا خداوند نیز عیبهای تو را که دوست میداری آنها را از رعیّت خود بپوشانی، بپوشاند.»
در اینجا امام امیرالمؤمنین علیه السلام ضمن بیان رهنمودی چند به والی برگزیدهی خود، ثمرهی این عیبپوشی ـ و نه افشاگری ـ را یادآور میشود. حضرت توصیه میفرمایند که :
1ـ عیبجویان هرگز راهی به والی نداشته باشند.
2ـ در مردم، عیوبی وجود دارد که والی سزاوارتر در پوشانیدن آنهاست.
3ـ والی نباید تلاش در راه دسترسی به عیوب مردم و افشای آنها داشته باشد.
4ـ وظیفهی والی آن است که عیوبی را که آشکار شده، چاره سازد و حکم عیوب پنهان را به خدا واگذارد.
5ـ والی تا سر حدّ امکان باید عیوب مردم را بپوشاند، به این امید که خداوند نیز آنچه را که نسبت به خود نگران افشای آن است، از دیدهی مردم بپوشاند.
دقّت در همین بیان زیبا و کلام رسای امیرمؤمنان علی علیه السلام واقعیّتِ درخواستِ حضرت سجّاد علیه السلام از خداوند متعال را در «ستر العائبة» به درستی تبیین مینماید. پس باید بدانیم که این چشمپوشی از عیوب مردم و دقّت در عدم افشای آن، یک روش والای اخلاقی است که متأسّفانه نوع ما از آن بیبهرهایم.
1) نهجالبلاغه، نامه :53 فرمان علی علیه السلام به مالک اشتر.
دربارهی این ارزش و نحوهی عمل آن و نیز مفاسدی که ممکن است آن را تهدید نماید، ضمن آگاهی به جوانب مختلف کار، نکاتی چند را باید دانست و به دقّت رعایت نمود :
الف ـ انسان خیرخواه کسی است که اگر عیبی را در فردی دید، صرفآ با قصد اصلاح به بیان و شیوهی صحیح و با رعایت تمامی جوانب اخلاقی به زبان نم و مؤثّر، در خلوت و تنهایی، صرفآ خود آن فرد را آگاه نماید. این خود عملی پسندیده است تا آنجا که امام صادق علیه السلام میفرمایند :
«أحبُّ اخوانی إلیّ من اهدی عیوبی إلَیَّ.»(1)
«از میان برادرانم، آن را بیش از همه دوست میدارم که عیوب مرا به من هدیه کند.»
پیشوایان دین در ضرورت این مطلب، تا آنجا پیش رفتهاند که افراد را از کمکاری در این باب به شدّت نهی نمودهاند تا آنجا که امام علی علیه السلام میفرماید :
«مَن ساتر عیبک فَهُوَ عدوّک.»(2)
«کسی که عیب تو را بپوشاند، دشمن توست.»
یقینآ این توصیه با آن سفارش دربارهی پرهیز از عیبجویی در تضاد نیست؛ بلکه به قرینهی آنچه گفته شد، مراد آن است که فرد با این حسّاسیت در راستای اصلاح برادر مسلمان خود بکوشد. آنچه نکوهیده است، افشای این عیب نزد دیگران است.
ب ـ اگر فردی عیب انسانها را در حضورشان بپوشاند؛ امّا در غیبت آنها زبان به طرح عیب ایشان گشاید، به واقع دشمنی ورزیده و باید از او دوری جست. امام علی علیه السلام میفرمایند :
«مَن ساترک عیبک و عابک فی غیبک، فهو العدوّ، فاحذره.»(3)
«کسی که عیب تو را پوشانید، ولی دور از چشمت به بدگویی تو پرداخت، دشمن است، از او برحذر باش.»
ج ـ پیآمد خصلت عیبجویی در فرد، محروم ماندن او از مودّت و محبّت عامّهی مردم است. مولای متّقیان علیه السلام میفرماید :
«مَن تتّبع خفیات العیوب، حرمّه الله سبحانه مودّات القلوب.»(4)
«کسی که در پی یافتن عیبهای پنهان باشد، خداوند سبحان دوستیِ دلها را بر او حرام میدارد. (او را از دوستی دیگران محروم
میسازد).»
یقینآ این مسأله با موضوع قبل در تضادّ و تناقض نیست؛ بلکه در اینجا این موضوع مطرح شده که اساسآ فرد نه به انگیزهی اصلاح بلکه به سائقههایی دیگر، به فکر تجسّس و یافتن عیوب پنهان افراد بیفتد که این امری ناپسند است. در همینباره باید دانست آنکس که عیوب خود را فراموش کرده و در صدد عیبجویی این و آن برمیآید، باید بداند که خود گرفتار شده و در دام افتاده است. امام صادق علیه السلام میفرماید :
«إذا رأیتم العبد متفقدآ لذنوب النّاس ناسیآ لذنوبه، فاعلموا انَّهُ مُکر به.»(1)
«وقتی فردی را دیدید که در پیِ یافتن گناهان مردم است، ولی گناهان خود را فراموش کرده، بدانید که مورد مکر قرار گرفته است.»
دـ هرگز نباید به انگیزهی آنکه روزی بتوانیم عیب دیگری را به رخ او بکشیم، از امروز در صدد ذخیرهسازی برای روز مبادا در این مقوله باشیم. این عمل ناپسند، ما را از جوار قرب الاهی دور خواهد ساخت. امام صادق علیه السلام میفرمایند :
«ابعد ما یکون العبد مِن الله أن یکون الرّجل یواخی الرّجل، و هو یحفظ علیه زلّاته، لیعیّره بها یومآ.»(2)
«دورترین حالتی که بنده نسبت به خداوند دارد، آن است که شخصی با دیگری برادری کند، در حالی که لغزشهای او را (در ذهن خود) نکاه میدارد تا روزی او را بدانها سرزنش کند.»
ه ـ دانایی و دارایی، عیبپوشی را سبب میشود. و نادانی و ناداری موجبات بروز عیوب انسانها را فراهم مینماید. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمایند :
«العلم و المال یستران کلّ عیب؛ و الجهل و الفقر یکشفان کلّ عیب.»(3)
«علم و مال (در نظر مردم) هر عیبی را میپوشانند. و جهل و فقر، هر عیبی را آشکار میسازند.»
و ـ ثمرهی تلاش در پیجویی و افشای عیوب دیگران که آنان را خوش نیاید، آن است که خود فرد، دچار حرفهایی از ناحیهی مردم میشود که چه بسا در او وجود ندارد و ناآگاهانه طرح میشود. امیرمؤمنان علی علیه السلام میفرماید :
«مَن أسرع إلَی النّاس بما یکرهون، قالوا فیه ما لایعلمون.»(4)
«هرکس با شتاب، مطالبی به مردم بگوید که خوش نمیدارند، مردم دربارهاش مطالبی میگویند که نمیدانند.»
ز ـ ثمرهی دیگر این تلاش، آن است که انسانِ عیبجو و افشاگر، خود، به آنچه که در او نیست، هدف قرار میگیرد.
«من رمی النّاس بما فیهم، رموه بما لیس فیه.»(1)
«هرکس به مردم نبت دهد آنچه (عیب و نقص) را که دارند، مردم او را متهم میدارند به آنچه (عیب و نقص) که ندارد.»
ح ـ سخن آخر در این باب، آنکه انسان والاقدر کسی است که اگر فردی زبان در نکوهش او به کاستیهایش گشود، وی در صدد جبران، نسبت به آنچه که در فرد مقابل است بر نیاید. در این صورت خود اجری فراوان برده و متقابلا وبال زیادی عاید آن دیگری شده است. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در این باب میفرماید :
«إذا نَسَبکَ رجل بما یعلم منک، فلا تنسبه بما تعلم منه، فیکون أجر ذلک لک و وباله علیه.»(2)
«وقتی کسی مطالبی به تو نسبت داد که از تو میداند، مطالبی به او نسبت مده که دربارهاش میدانی؛ در این صورت اجر این (کتمان) برای توست و بال آن (افشاء) بر عهده اوست.»
با نگرش مجدّد بر آنچه فهرستوار گذشت، میتوان دریافت که «ستر العائبة» چه ارزش والایی است که امام علیه السلام آن را از خداوند مسألت مینماید.(3)
امام در این قسمت، خوشخویی با مردم را از خدای متعال درخواست مینماید. عریکه در لغت از ریشهی عرک، به معنی طبیعت و مزاج و اخلاق آمده است. دقّت در همین معنی لغوی میرساند که امام علیه السلام با چه ظرافتی از این لغت در بیان خود استفاده نمودهاند. هر سه معنی بالا یک وجه مشترک دارد و آن اینکه در هر سه مفهوم، جنبهی ریشهای و اختلاط با جان انسانی مطرح است؛ یعنی سخن از ریشهداشتن و ریشهدادن در عمق جان پیش میآید. این اخلاق خوش، تنها یک ظاهرسازی محض نیست، بلکه ریشهداربودن در وجود انسانی است که آن را مطلوب میسازد.
قرآن مجید در بیان خلق و خوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به کارسازبودن اخلاق خوش ایشان اشاره میکند و هشدار میدهد که در غیر اینصورت، تنها خواهی ماند. خداوند خطاب به حضرتش میفرماید :
(فَبما رحمة مِن الله لنت لَهُم وَ لَوْ کنت فَظّآ غلیظ القلب لانفضُّوا مِن حولک)(4)
«پس تو، به رحمتی از خدا با آنها مهر ورزیدی. و اگر بد اخلاق بودی و قلبی دشوار و خشن داشتی، از پیرامون تو پراکنه
میشدند.»
این توصیه از بسترهای تربیتی بسیار مهمّ است که خدای متعال ـ به مصداق این کلام پیامبر که «أنَا أدیب الله»(1) ـ برای پرورش اخلاقی آن حضرت فراهم آورده است و
ایشان را به رعایت این امر اساسی در اخلاق فردی و اجتماعی فرا میخواند. زینب کبری 3در شهر کوفه زبان به سخن گشوده، یاد و خاطرهی پدر بزرگوارش حضرت علی علیه السلام را در گوشها زنده میکند. حضرتش ضمن بیان پارهای از فجایع انجامگرفته در کربلا و اعتراض به بانیان آن، سخنش به تحلیل گوشهای از شخصیّت والای پدر میرسد و حضرت علی علیه السلام را با عبارت «محمود النقّیة طیّب العریکة»(2) توصیف
مینماید؛ یعنی که امام علی علیه السلام با حالتی پسندیده و دوستداشتنی و اخلاقی خوش به ملاقات خدای متعال رفت.
امیرمؤمنان علیه السلام خود در وصف مؤمن، از جمله ویژگیهای ممتاز او را اینچنین برمیشمارد:
«سهلُ الخلیقة لَیّنُ العریکة»(3).
«مؤمن، اخلاق ملایم و برخوردی توأم با نرمش دارد.»
این خصلت تا آنجا پسندیده و مورد نظر است که در آغاز جنگ جمل، آن امام همام علیه السلام مأموریّتی به ابنعبّاس میدهد و او را پیش از کارزار، مأمور مذاکره با طرف مقابل مینماید. حضرتش ضمن سفارشهایش به ابنعبّاس، او را از گفتوگو با طلحه بازمیدارد؛ چرا که به شدّت در چنبرهی توطئههای شیطان اسیر است؛ امّا میفرمایند:
«القَ الزُّبیر فإنَّه ألینُ عریکةً»(4).
«با زبیر ملاقات کن که او دارای اخلاقی خوش و نرمخوست.»
مرحوم علّامهی مجلسی در بیان ذیل روایت پیشین در صفات مؤمن چنین آورده:
«یقال: فلان لیّنُ العریکة، إذا کان مطاوعآ منقادآ قلیل الخلاف و النفور، منکسر النخوة.»(5)
«وقتی گفته میشود کسی نرمخوست، یعنی او پذیرای سخن، تسلیم، بهدور از خلاف و اختلاف و رو در رو با نخوت و خودبینی میباشد.»
بدیهی است که هر یک از این ویژگیها، ارزش والایی است که ثمرهی آن تدارک شخص و شخصیّتی دوستداشتنی و مورد مهر و محبّت و احترام و توجّه است.
در وصف اخلاق محمّدی 6آوردهاند که حضرتش چنین بوده است:
«أصدق النّاس لهجةً و ألینهم عریکةً»(1).
«صریحترین و راستگوترین مردم در گفتار و نرمخوترین آنان در رفتار.»
البته نباید این نرمخویی و اخلاق خوش را با حریم و حرمتی که لازم شخصیّت مؤمن است، در تعارض دانست؛ چرا که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در عین داشتن چنین ویژگی بنا به بیان وصیِّ بحقِّ ایشان علیه السلام چنین بود :
«الینهم عریکةً وَ أکرمهم عشرةً؛ من راه بدیهةً هابه و من خالطه معرفةً أحبّه»(2).
«در عین آنکه نرمخوترین مردم بود، اگر کسی او را به ناگاه ملاقات مینمود، حرمت و هیبتش وی را میگرفت و آنگاه که از سر آشنایی با حضرتش مینشست، محبّتش در دل جای میگرفت.»
امام سجّاد علیه السلام در دنبالهی درخواستهای پیشین، از خدای متعال خواستار ویژگی «خفض الجناح» میباشند. اینک به توضیح اجمالی این مطلب پرداخته میشود :
قرآن مجید در همان مسیر تربیتی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم که پیش از این بدان اشاره رفت، به حضرتش میفرماید :
(و اخفض جناحک للمؤمنین.)(3)
«بال خود را برای مؤمنان بگستران.»
و در بیانی مشابه میفرماید :
(و اخفض جناحک لمن اتّبعک من المؤمنین.)(4)
«بال خود را برای مؤمنانی که پیرویات میکنند، بگستران.»
و در زمینهی توصیه به رعایت حقوق پدر و مادر میفرماید :
(و اخفض لهما جناح الذّل من الرَّحمة.)(5)
«برای آن دو (پدر و مادر)، بالِ ذلت را به نشانه رحمت بر آنها بگستران.»
خفض در لغت، یعنی: فرودآوردن. به همین ملاحظه، افتادگی و فروتنی و تواضع، از جمله معانی «خفض جناح» است. خفض الصّوت یعنی آواز را کوتاه کرد. خَفَضَ به معنی کاست و کم کرد و انخفَضَ یعنی نقصان یافت. بههرحال، این
افتادگی و فروتنی نیز، از جمله ابزار توفیق در ارتباط اجتماعی و در شمار ویژگیهای برجستهی اخلاق فردی است. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم با داشتن اخلاق کریمهی محمّدی ـ که با مُهر (إنَّکَ لعلی خُلق عظیم)(1) قرآن مجید نامور شده ـ مأمور به کاربرد این راه و روش میباشد.
پس یقینآ پیروان حضرتش به طریق اولی به چنین ویژگی در خلق و خوی فردی و جمعی خویش نیاز دارند.
امیرمؤمنان علیه السلام در شمار توصیههای حکومتی خود به مالک اشتر بیان میدارد : «تواضع للّه... و اخفض جناحک للضّعفاء»(2)؛ گویی که تواضع در پیشگاه خدا و فروتنی
در قبال مردم ضعیف (البتّه نه از یک سنخ) در طول یکدیگر قرار دارند و فرمانروای مردم، همچنان که مأمور به خاکساری در پیشگاه خدای متعال است، موظّف به فروتنی در مقابل مردم و افتادگی در پیشگاه آنان نیز میباشد.
این افتادگی تا جایی ارزش یافته که در حالات نماز، سجده نسبت به رکوع عملی با خضوع و افتادگی افزونتری تبیین شده است. امام رضا علیه السلام فرمودند :
«یکون السّجود أخفَضَ مِنَ الرّکوع...»(3)
«سجده، برای بیان تواضع، رساتر از رکوع است.»
بههر حال، «خفض جناح» امری است که در اخلاق فردی ریشه دارد، در ارتباط جمعی آشکار میشود و ثمرهی آن جلب محبّت و ایجاد شخصیّت محبوب برای انسان است.
در پایان توضیح این عبارت در زمینه معنی کلمه «خفض»، به قسمتی از یک روایت مفصّل از امام صادق علیه السلام دقّت مینماییم. آنحضرت میفرمایند :
«اعراب القلوب علی أربعة أنواع: رفع و فتح و خفض و وقف. فرفع القلب فی ذکر الله، و فتح القلب فی الرّضا عن الله، و خفض القلب فی الاشتغال بغیر الله، و وقف القلب فی الغفلة عن الله... و علامة الخفض ثلاثة أشیاء: العجب و الرّیاء و الحرص...»(4)
«اِعراب دلها چهار گونه است: رفع، فتح، خفض، وقف. رفع قلب در یاد خدا است. فتح قلب در رضایت از خدا است. خفض قلب در اشتغال به غیر خدا، و وقف قلب در غفلت از خدا است... و نشانه خفض، سه مورد است: عُجب (خود بزرگ بینی)، ریا، حرص.»
اِعراب(5) قلبها به چهار طریق امکانپذیر میگردد، از جملهی آنها خفض
است که ثمرهی مشغول شدن به غیر خداست و نشان ابتلا به این بیماری، خودپسندی، ریاکاری و آزمندی است. این
روایت نه در راستای حفض جناح، بلکه در جهت دور نگهداشتنِ خود از موجبات فروافتادن در پرتگاه و مهلکه در جریان حیات مطرح گردید.
سیره در لغت به معانی روش و طریقه، هیأت، نامهی اعمال مرد، شهرت، معروفیّت، سرگذشت، تاریخ و زندگانی آمده است. جمع آن سیَر است. عرب، انسان نیکوروش را حَسُن السیرة میخواند. گفتهاند: «مَن طابت سریرته حُمدت» کسی که پاکدل بوده و نیّتی صاف داشته باشد، افعال و روش او پسندیده میشود. به انسان خوشقلب و مهربان «طیّب السریرة» گفته میشود. دو تعبیر بعدی نیز با اندک تفاوت، همین مفهوم را بیان میکند.
با دقّت در همین معانی لغوی، بهخوبی آشکار میشود که این ویژگی خلقی، ریشه در درون دارد و منجر به بروز خارجی میشود. این مطلب را معنی کاربردی دیگری برای لغت سریره تأیید مینماید که جمع آن سرائر و به معنی راز است. راز، آن امر درونی است که انسان در خود نگهمیدارد.
ممکن است در بدو امر، عباراتی همچون «حسن العریکة»، «خفض الجناح»، «حسن السیرة»، «سکون الرّیح»، «طیب المخالقة» و... که در این بخش از بیان امام سجّاد علیه السلام آمده، همه از یک ردیف و به معنی رفتاری خوش به نظر بیاید؛ امّا دقّت در هر یک از آنها نشان میدهد که بار فرهنگی متفاوت دارد و از دیگری ممتاز است. اینان تنها کلمات و عباراتی مترادف نیستند که در کنار هم قرار گرفته باشند.
امام علی علیه السلام میفرمایند :
«حُسن السیرة عنوان حُسن السّریرة.»(1)
«خوشخویی و راه و روش نیکو، بیانگر سیرت پسندیدهی فرد است.»
یعنی جلوهای زیبا از درونی آراسته و پیراسته میباشد. کلام آنحضرت ناظر به یکی از مسائل مهمّ اجتماعی یعنی امر حکومت است و این حُسن روش و طریقه را عاملی اساسی در حفظ اقتدار و در عینحال پایداری و محافظت یک نظام حکومتی برمیشمارد. حضرتش میفرماید :
«حُسن السیرة جمال القدرة و حصن الإمرة»(2)
«راه و روش نیکو، زیبایی قدرت و نگاهداری امارت است.»
از دیدگاهی دیگر، امام مرگ انسانِ بدسیرت را موجب شادی مردم برمیشمارد و میفرماید :
«من ساءت سیرتُه سَرّت منیّتُه.»(3)
«هرکه روش بد دارد، مرگ او سبب شادی مردم میشود.»
انسانی اینچنین هرگز روی امنیّت و آرامش نخواهد دید که :
«مَن سائت سیرته لم یأمن أبدآ.»(1)
«هرکه روش بد دارد، هرگز به آرامش نمیرسد.»
در اینصورت، اگر انسان قرار است در زندگی به گونهای باشد که خود از ایمنی برخوردار بوده و مردم در مرگش شادمان نباشند، چارهای جز حُسن سیرت ندارد. امام زیبایی صورت را جمال ظاهری و زیبایی باطن را همین خوشسیرتی برمیشمارند که :
«الجمال الظّاهر حسن الصّورة، الجمال الباطن حسن السریرة.»(2)
«جمال ظاهر، خوش رویی است. جمال باطن، نیکیِ درون است.»
تأثیر متقابل این زیبایی ظاهری و باطنی را در دو کلام امیرالمؤمنین علیه السلام میتوان به خوبی دریافت که :
«عند فساد العلانیة تفسد السریرة.»(3)
«در هنگام تباهیِ ظاهر مردم، درون آنها نیز تباه میگردد.»
و از طرف دیگر :
«صلاح الظّواهر عنوان صحة الضّمائر.»(4)
«رفتار خوشِ بیرونی و آراستگی بیرون، گواه درستیِ سیرت و ضمیر انسانی است.»
باید دانست که اگر انسان بخواهد دورویی پیشه کند و با ظاهر آراسته، باطن ناآراستهی خود را بپوشاند، در این تلاش توفیقی چندان به دست نخواهد آورد. امام صادق علیه السلام میفرمایند :
«ما ینفع العبد یظهر حسنآ و یسرّ سیئآ. ألیس إذا رجع إلی نفسه علم أنَّه لَیسَ کَذلِک؟ وَ الله تعالی یقول: (بل الإنسان علی نفسه بصیرة). ان السریرة إذا صلحت قویت العلانیة.»(5)
«فردی که ظاهر نیکو و باطنی زشت دارد، سود نمیبرد. آیا چنین نیست که وقتی به خودش رجوع کند، میداند که چنان نیست (که به مردم میگوید)؟ در حالی که خدای تعالی میفرماید: «بلکه انسان نسبت به درون خویشتن، بینا است.» وقتی درون انسان به
صلاح آمد، آشکار او نیز قوی میشود.»
میبینیم که حضرتش حکمت و علّت این عدم توفیق را آگاهی فرد از درون خود میداند که هر چند بکوشد، آنگاه که به خود مراجعه میکند، خلاف آن را درمییابد. لذا به بیان آن امام همام، اصلاح درون، قوّت و قدرت بیرونی را برای انسان به ارمغان میآورد. و اگر کسی در کار اصلاح درون خود بیفتد، خدای متعال بیرون او را اصلاح میفرماید که :
«مَن أصلح سریرته أصلَح الله علانیته.»(1)
«کسی که درون خود را به صلاح آرد، خداوند، بیرونِ او را صالح میسازد.»
پس اگر فردی طالب ظاهری آراسته و دوستداشتنی باشد، بهجای پرداختن به ظاهر، مناسب چنان است که کار را از اصلاح درون خود آغاز نماید و تأمین آراستگی بیرون را به خدای بزرگ واگذار کند.
حال اگر انسانی ظاهر خود را برای مردم آراسته نماید؛ امّا در باطن به جنگ خدای متعال برود ـ یعنی آشکار و نهان او با یکدیگر در تضادّ باشد ـ چنین فردی را خدا مفتضح خواهد نمود.
«إیّاک أن تتزیَّنَ للنّاس و تبارز الله بالمعاصی فیفضحک الله یوم تلقاه.»(2)
«مبادا خود را برای مردم بیارایی (به اعمال صالح)، در حالی که با گناهان به جنگ خدا میروی؛ که در این حال، خداوند، روزی که به ملاقاتش برسی، رسوایت میکند.»
مرحوم مجلسی در کتاب شریف بحارالأنوار(3) بابی ذیل عنوان «حُسن العاقبة و
اصلاح السریرة» گشوده و در آن ابتدا آیاتی از قرآن و سپس بیست روایت از منابع مختلف در این زمینه نقل کرده است. پیام عمدهی این آیات و روایات را میتوان چنین خلاصه نمود :
1ـ خداوند به آشکار و نهان ما آگاه است و تلاش برای مخفیداشتن باطن و پیشهکردن دورویی، راه به جایی نخواهد برد.
2ـ اگر درونی آراسته داشته باشیم، خدای متعال یاریمان خواهد کرد تا اعمالی شایسته پیشه کنیم و ظاهری آراسته برایمان بهبار خواهد آورد.
3ـ آنکس که بیرون و درونش به آراستگی و فساد با هم در تضاد باشد، خداوند بر او غضبناک بوده و سرانجام رسوایش مینماید و هرگز از رهگذر این دورویی توفیقی نخواهد یافت.
4ـ خوشا بر احوال کسی که همواره در راه اصلاح درون خویش تلاش میکند، چرا که خداوند وجههی بیرونی او را کفایت خواهد نمود.
5ـ خداوند از رهگذر فضل و کَرَم خویش، انسان خوشنیّتی را که در کار اصلاح درون خویش گام نهد، سرانجام در بهشت خویش جای خواهد داد. چنین انسانی را که از این راه به خود میپردازد و زبان باطن به نصیحت خویش میگشاید، خداوند نگاه میدارد.
6ـ کسی که درون خود را پنهان نگه دارد، خداوند سرانجام پردهها را بهکناری خواهد زد و در هر دو صورت ـ اعمّ از خیر و شرّ ـ امر درون او را از نیک و بد بر ملا خواهد نمود. صد البتّه که جلوهی کامل این عمل در روز قیامت است که «تبلیالسّرائر» نامیده شده است.
ریشهی کلمهی ریح، واژهی راح به معنی «آمد و رفت» است. روحالقلب به معنی نیروی تازه داد،روّح، اراح به معنی آسوده کرد، طویل الرّوح به معنی بردبار و شکیبا، خفیف الرّوح به معنی خوشرو و با روح، اریحیّه به معنی مردانگی و بخشش، و ریَحّی به معنی مرد خوشخوی و یا اصل خوشخویی در لغت بهکار رفته است.
ریشهی لغت سکون، سَکَنَ به معنی آرامش، بیسروصداشدن، فرونشستن و تسکینیافتن و برکت و رحمت است. اسکان به معنی آرامدادن، سکن إلیه به معنی اعتماد و پشتگرمی بهکار رفته است.
در آیهی قرآنی (وَ لاتَنازَعُوا فَتفشلوا وَ تَذهب ریحکم)(1) عبارت تذهب ریحکم
در لغت به معنای از دسترفتن صولت، قوّت، نصرت و دولت تعبیر شده است.(2) «ارحنا
یا بِلال» که در خبر آمده است(3) بیانگر آن است که مؤذّن مردم را با اذان خود از رنج
انتظار رهانیده و متوجّه نماز مینماید. تعبیر سکون الریح بیانگر آن است که انسانی که دارای این ویژگی خلقی باشد، هرگز تکبّر پیشه نمیکند؛ باد به غبغب نمیاندازد و متکبرانه و مختالانه راه نمیپیماید، بلکه فروتنی در پیش گرفته با مردم به نرمی برخورد میکند.
مخالقة بمعنی برخورد است، و طیب المخالقه موضوع خوش برخوردی را یادآور میشود، بدین معنی که انسان در ارتباط با دیگران باید با برخوردی خوش، از یکسو جذب محبّت نماید و از سوی دیگر شخصیّت اجتماعی خود را تثبیت نماید. متقابلاً فقدان چنین ویژگی موجبات تنفّر دیگران و زیر سؤال رفتن شخصیت فردی را فراهم خواهد آورد.
از جمله مواردی که امام علیه السلام در زمینهی آراستگی به لباس پاکان، از خدای متعال میخواهد، آن است که خدای حضرتش را ویژگی «شتاب بهسوی برتریها» عنایت فرماید. رواست که این سبقت و شتاب بهسوی فضایل باشد.
در آغاز باید بدانیم که فضیلت در قاموس دین به چه عناوینی تعلّق گرفته و از چه عناوینی برداشته شده است تا در
سایهی این شناخت، انسان بتواند بهسوی خیری شتاب گیرد که شایستگی آن را دارد. امام علی علیه السلام میفرماید :
«الفضیلة بِحُسن الکَمال وَ مَکارم الاْفْعال لا بِکثرَة الْمال وَ جَلالَة الاْعمال.»(1)
«فضیلت و برتری به خوبیِ کمال و به کردارهای نیکوست، نه بسیاریِ مال و بزرگیِ عمل و منصبها.»
پس در گام اوّل باید دانست که انسان بافضیلت، نه جویای مال و نام و مقام، بلکه پیجوی کمالات و زیباییهای خُلق و خوست. در تعبیر دیگر به ارائهی طریق امیرمؤمنان علیه السلام اگر انسان بتواند بدی را با نیکی و جرم و گناه را با بخشش و چشمپوشی جبران نماید، به بلندای فضایل دست یافته است.
«إنَّ مقابلة الإسائة بالإْحْسان وَ تغمد الجرائم بالغفران لَمِن أحْسَن الفَضائل و أفضل المحامد.»(2)
«پاسخ گوییِ بدی به خوبی و پوشاندن جُرمها به آمرزش، به راستی، از نیکوترین فضیلتها و برترینِ ستودنی هاست.»
خیرخواهی و تلاش در زمینهی گسترش معروف، از جملهی دیگر فضایل برتر است.
«مِن أفْضَل الفَضائل، اصطناع الصّنائع و بثّ المعروف.»(3)
«از برترین فضیلتها، انجام کارهای نیک و گستراندنِ نیکی هاست.»
کنترل زبان و بذل و بخشش، در تعبیر دیگر امام علی علیه السلام در شمار برترین فضیلتها قرار گرفته است.
«حفظ اللِّسان وَ بَذلُ الإْحْسان مِنْ أفضَلِ فَضائلِ الإْنسان.»(4)
«نگاهداریِ زبان و گستراندنِ احسان، از برترین فضیلتهای انسان است.»
اگر انسانی بخواهد بار فضیلت خویش را به کمال و تمام بربندد، باید این هشدار مولای متّقیان علیه السلام را به جان خریدار گردد که :
«کُن عفوّآ فی قدرتک، جوادآ فی عسرتک، مؤثّرآ مَعَ فاقتک، تکمل لکَ الفَضائل.»(5)
«در هنگام قدرت، اهل عفو؛ در هنگام تنگدستی، اهل جود و در هنگام شدّت فقر، اهل ایثار باش تا فضیلت هایت کامل شود.»
عفو در عین قدرت، بخشش در عین تنگدستی و ایثار در عین فقر، سه ویژگی عمده است که میتواند انسان را بر قلّهی کمال فضیلتها جای دهد.
حضرت علی علیه السلام در یک طبقهبندی زیبا، فضایل را اینچنین تحلیل مینماید :
«الفَضائل أربَعةُ أجناس: احدها الحکمة وَ قوامها فی الفکرة، و الثّانی العِفّة وَ قوامها فی الشَّهوَة، وَ الثّالث القوّة وَ قوامها فی الغَضَب، و الرّابع العدل و قوامها فی اعتدال قوی النّفس.»(1)
«فضیلتها چهارگونهاند: یکی: حکمت، که قوام آن در اندیشه است. دوم: عفّت، که قوام آن در شهوت است. سوم: قوّت، که قوام آن در غضب است. چهارم: عدل، که قوام آن در اعتدال قوای نفس است.»
حکمت و عفّت و قوّت و عدالت، چهار عنصر فضیلتی است که اگر در فکر و شهوت و غضت و قوای نفسانی بهکار گرفته شود، ثمرهی آن قرار گرفتن انسان بر بلندای فضیلت و برتری خواهد بود.
آن امام همام علیه السلام در خطابهی تکاندهندهی خویش در وصف پارسایان میفرماید :
«فَالْمُتَّقون فیها هُم أهل الْفَضائل: منطِقهم الصّواب وَ مَلبسهم الاقتصاد...»(2)
«پرواپیشگان در دنیا آناناند که اهل فضیلت میباشند. سخن بهراستی گویند و راه و رسم اقتصاد و میانهروی در زندگی پیشه کنند.»
امام زینالعابدین علیه السلام ضمن حدیثی با اشاره به روز قیامت و فراخوان مردم بافضیلت، میفرمایند که مردمی با شنیدن ندای «أینَ أهل الفَضل» برمیخیزند. ملائکه از ایشان میپرسند: «وَ ما کانَ فضلکم؟» میگویند:
«کُنّا نَصل مَن قطعنا و نعطی مَن حرمنا وَ نعفو عَمَّن ظلَمنا»
«ما چنین بودیم: با آنان که با ما قطع رابطه میکردند، پیوند مییافتیم، به آنان که ما را تحریم میکردند بذل و بخشش مینمودیم و از آنان که بر ما ستم روا میداشتند، درمیگذشتیم.»
ملائکه با شنیدن این توضیح، به آنان خطاب میکنند: «صدقتم ادخلوا الجَنَّـة».(3)
بار دیگر به این سرفصلها بنگریم، برخی از فضیلتها را که بدان اشاره رفت شماره کنیم و دریابیم که چه عواملی انسان را در شمار اهل فضیلت قرار میدهد؟ مواردی همچون: کمالجویی، اخلاق پسندیده، پاسخگویی بدی با نیکی و جرم با بخشش، خیرخواهی برای همه و تلاش در گسترش معروف، حکومت بر زبان و بذل و بخشش و احسان، عفو در قدرت، بخشش در عسرت، ایثار در نیاز، حکمت در فکر، عفّت در شهوت، قدرت در کنترل غضب، اعتدال در نفسانیّات.
سرانجام سه ویژگی او را به بهشت جاویدان الهی میرساند: نصل من قطعنا و نعطی مِن حَرمنا و نعفو عمَّن ظلمنا. آیا روا نیست که انسان در این باب شتاب نماید؟ به یقین که رواست. بر همین اساس و اصل، امام زینالعابدین علیه السلام هم در عبارت «السّبق إلی الفضیلة» از خدای متعال، حرکت شتابان در چنین مسیری میخواهد.
ایثار در لغت یعنی: دیگران را بر خود مقدّمداشتن، و تفضّل یعنی: نیکیکردن. بر این اساس، ترجمهی روان و اوّلیّهی عبارت چنین خواهد بود: «دیگران را در نیکی بر خود مقدّمداشتن». امّا هر دو واژهی ایثار و تفضّل، در فرهنگ دینی بار سنگینی دارد. بخشی از آنچه دربارهی فضیلت و مشتقّات آن در قسمت پیشین بیان شد، دامنهی تفضّل را نیز روشن میسازد.
حال برای آنکه با واژهی ایثار و عمق آن در فرهنگ دینی بیشتر آشنا شویم به توضیح اجمالی آن میپردازیم.
قرآن مجید میفرماید:
(وَ یؤثرون عَلی أنفسهم وَ لَوْ کانَ بِهم خصاصة. وَ مَن یوق شحّ نفسه فَأُولئِک هُمُ المـُفلحونَ)(1)
( دیگران را بر خود مقدّم میدارند، هر چند که خود بدان نیازمندند. و آنکس که سرکشی و زیادهطلبی و بخل خویش را مهار کند، در شمار رستگاران است. )
در زمینهی نزول این آیه در تفاسیر(2) آمده که مردی نزد رسول خدا از گرسنگی
شکایت برده و اظهار نیاز کرد. حضرتش ابتدا نزد همسران خود فرستاد. همگی اظهار داشتند جز آب در منزل چیزی برای خوردن نداریم. آنگاه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در میان جمع اعلام کردند که کیست تا این مرد را امشب به میهمانی خود ببرد. علی علیه السلام داوطلب این امر گردید. وقتی با میهمان به خانه آمد، حضرت زهرا علیها السلام فرمودند: ما جز برای امشب خود غذای دیگری نداریم؛ امّا دیگری را بر خود مقدّم داشته، وی را پذیرایی خواهیم نمود. علی علیه السلام فرمود تا کودکان را خوابانیده و در هنگام صرف غذا، چراغ را نیز خاموش کردند تا میهمان به کمبود غذا آگاهی نیابد. صبح فردا آنگاه که حضرت علی علیه السلام موضوع را با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در میان گذاشت، این آیه نازل گردید.(3)
آشنایی با واژهی «شح» نیز میتواند جایگاه ایثار را روشنتر نماید.
«الشّحُّ أشَدُّ مِنَ الْبخل. إنَّ البخیل یبخل بِما فی یده، وَ الشّحیح یشحّ بِما فی أیدی النّاس وَ علی ما فی یدیه، حتّی لایری فی أیدی النّاس شَیئآ إلّا تمنّی أن یکون له بالحلّ وَ الحرام. وَ لایقنع بما رزقه الله.»(4)
«اهل «شحّ» به مراتب بدتر از بخیل است؛ زیرا که بخیل نسبت به آنچه خود در دست دارد بخل میورزد؛ امّا انسانی که دچار این عارضهـ یعنی شُحـ گردیده، نسبت به آنچه در دست دیگران است، چنین حالتی دارد. وی همواره میخواهد آنچه در دست
1) حشر (59): 9.
2) از جمله تفسیر صافی :2 684، نقل از امالی صدوق.
3) بعدها امام علی علیه السلام در مقابل خلفا، از جمله به این آیات دربارهی خود استدلال مینمود و آنرا بر فضیلت خویش در قرآن ارائه مینمود (احتجاج طبرسی). در تفسیر درّ المنثور سیوطی، همین روایتاز ابوهریره نقل شده با این تفاوت که بهجای نام مقدس مولای متقیان «رجلٌ مِن أنصار» و در روایتی دیگر،ابوطلحهی انصاری آمده است.
4) تفسیر صافی: :2 684.
مردم است ـ از هر راهی شده (اعمّ از حلال و یا حرام) ازآنِ او باشد و هرگز به آنچه خدای متعال روزی او نموده، قانع نیست.»
خلاصه اینکه ایثار ـ به معنی «دیگری را بر خود مقدّمداشتن» ـ کار آسانی نیست. چهبسا کسانی که به زبان، سخن از آن میگویند؛ امّا در عمل توان انجام آن را ندارند. این که در دنبالهی آیه موضوع «شُح» بیان شده، به نظر میرسد بدان رو باشد که این خصیصهی نامطلوب میتواند بهصورت آفتی نسبت به ایثار عمل نماید. آفت «شحّ» میتواند انسان را از مبادرت به این عمل پسندیده و خداپسندانه و در عین حال دشوار بازدارد. از اینرو، در روایات، از ایثار بهعنوان نهایت مکارم اخلاقی یاد شده است. امام امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید :
«غایة المکارم الایثار.»(1)
«نهیت مکارم اخلاق، ایثار است.»
و در همین مقولهی فضیلت آمده که :
«مَن آثر عَلی نفسه استحقّ اسم الفضیلة.»(2)
«آنکس که ایثار پیشه کند، شایستهی نام فضیلت است.»
یعنی سزاوار چنان است که این انسان را صاحب فضیلت بنامند. در آموزشهای دینی، کار در این زمینه تا بدانجای بالا گرفته شده است که آن امام همام علیه السلام میفرماید :
«لاتکملُ المکارم إلّا بالعفاف و الایثار.»(3)
«مکارم اخلاق کامل نمیشود مگر با عفّت و ایثار.»
میدانیم که شأن نزول آیهی (وَ مِنَ النّاس مَن یشری نفسه ابْتِغاءَ مَرضات الله وَ الله رَؤوف بالعباد») موضوع لیلةالمبیت و جانفشانی حضرت امیر علیه السلام نسبت به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میباشد. در روایات آمده است که آنشب که حضرت علی علیه السلام چنین کرد، خداوند به جبرئیل و میکائیل وحی فرستاد که من شما را با هم برادر قرار دادم؛ امّا عمر یکی از شما پیش از دیگری است. کدامیک نسبت به دیگری ایثار مینمایید؟ فاختار کلاهما الحیاة. هر دو، زندگی را انتخاب کردند. آنگاه خدا به ایشان گفت: آیا شما همانند علیّبنابیطالب نیستید که میان او و محمّد 6پیمان برادری است و اینک او در بستر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خفته تا جانش را فدای او کند. «فیوثره بالحیاة»(4)
در روایات آمده است که حضرت علی علیه السلام پیراهنی برای خود خرید و او را خوش آمد، بلافاصله آن را در راه خدا
صدقه داد.
«وَ قالَ: سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یَقُول: مَن آثر علی نفسه، آثره الله یَوْمَ القیامَة الجَنَّـة.»(1)
«امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود: کسی که دیگری را بر خود برگزیند، خداوند در روز قیامت، بهشت را برایش بر میگزیند.»
و همچنین نقل شده است که :
«لِلّه تعالی جَنّة لا یدخلها إلّا ثَلاثَة... وَ رَجُلٌ آثر أخاه المؤمن فی الله تعالی»(2)
«خداوند را بهشتی است که جز سه تن در آن داخل نخواهند شد... یکی از آنان فردی است که برادر مؤمن خویش را در راه خدا بر خود ترجیح داده و مقدّم داشته است.»
ابوبصیر از امام صادق علیه السلام پرسید: أی الصَّدَقة أفضل؟ فرمودند :
«جُهد المقل، اما سَمعت قول الله عزّوجلّ: (وَ یؤثرون علی أنفسهم و لوْ کانَ بِهم خصاصة)؟ تری هیهُنا فضلا.»(3)
«برترین صدقه، تلاش فرد تهیدست است. آیا نشنیدهای کلام خدای عزّوجلّ را که فرمود: «آنان دیگران را بر خود ترجیح دادند و ایثار کردند، گرچه خوود تهیدست اند.» در اینجا برتری را میبینی؟»
این بیان نشان میدهد که صرفِ تهیدستی نمیتواند مجوّزی برای دوری از صدقه و ایثار باشد، چرا که در طبقهبندی صدقات، تلاش و توانِ کسی که دچار تنگدستی و عسرت است، برتر و ارزشمندتر دانسته شده است.
خلاصه آنچه امام سجّاد علیه السلام ذیل عبارت «ایثار التّفضّل» از خدای متعال طلب نموده، امری است که اگر در فرهنگ درونی مردمی جای گیرد و در خارج با الهام از آن شکل یابد، جامعهای سرشار از نیکوییهای خلقی پدیدار خواهد گشت. در چنین جامعهای طغیانهای نفسی و خودمحوری جای خود را به ایثار و از خودگذشتگی میدهد، همگان در این مسابقه بر یکدیگر سبقت میگیرند، هرگز ناتوانی مالی بهانهی گریز از ایثار و برکنار ماندن از نیکوکاری نخواهد شد و چنین است که امام علیه السلام ویژگی «ایثار التّفضّل» را از جمله عواملی برمیشمارد که زیور پاکان و زینت پرواپیشگان را موجب خواهد گردید.
واژهی تعییر از ریشهی عار و به معنی سرزنش و نکوهش آمده است. معایره یعنی طعنهزدن. دقّت در روایتی از امیرالمؤمنین علیه السلام که ریشهی این لغت ـ یعنی عارـ در آن آمده، آموزنده است. آنحضرت میفرمایند :
«لَیس مِن شیم الکریم ادراعُ العار.»(4)
«شایستهی خصلتهای انسان کریم، آن نیست که جامهی عار بر تن گیرد.»
یعنی آنسان که پیراهن بر تن است و از انسان جدا نمیشود، سزاوار نیست که فرد چنین جامهای دربر گیرد. همین تعبیر در ارتباط با ترک ورع و پارسایی، در بیانی دیگر از حضرت امیر علیه السلام آمده است که فرمودند :
«مَن تعرّی عَنِ الوَرع أدرع جلباب العار.»(1)
«آنکس که از جامعهی پارسایی عاری گردد، لباس عار بر تن خواهد گرفت.»
دقّت در همین دو روایت، به خوبی نشان میدهد که چه تضادّ روشنی میان اخلاق نکوهیده «تعییر» و پارسایی در میان است و از سوی دیگر، چه هماهنگیای میان خصلتهای پسندیده و ترک چنین عادت زشت بهچشم میخورد. از این روی، امام سجّاد علیه السلام آنجا که از خدا میخواهد تا جامهی صالحان و زیور پارسایان در بر گیرد، بهعنوان یکی از ویژگیها «ترک التّعییر» را طلب مینماید.
در روایات بهعنوان اصلی انکارناپذیر آمده که:
«مَن عَیّر بِش یْء بُلی بِه»(2)
«آنکس که دیگری را در زمینهای سرزنش کند، خود سرانجام به همان امر مبتلا میشود.»
عیبجویی که از جمله اخلاق شیطانی است، میتواند ریشهی این امرـ یعنی تعییرـ تلقّی شود. بدین معنی که فرد سرزنشکننده، ناچار در پی یافتن زمینههایی برای اجرای کار مورد نظر خویش میباشد و عیبجویی، مناسبترین بستر برای چنین عمل زشتی است. از اینرو اگر بخواهیم ریشهی «تعییر» را در نهاد خود بخشکانیم، سزاوار آن است که گِرد عیبجویی نگردیم و بهجای عیبجویی، عیبپوشی پیشه کنیم.(3) در
این صورت، اساسآ جایی برای سرزنش و نکوهش دیگران نمیماند تا بخواهد دستآویز ما در انجام این عمل زشت قرار گیرد.
مرحوم مجلسی در کتاب شریف بحارالأنوار(4) بابی تحت عنوان «النّهی عن
التعییر بالذّنب أو العیب و الأمر بالهجرة عَن بِلاد أهل المعاصی» گِرد آورده که در آن روایاتی چند در این زمینهها نقل کرده است. دو قید عیب و ذنب که در این عنوان گنجانیده شده و در برخی روایات مذکور نیز آمده، بهخوبی زمینهی نهی از سرزنش را به ما میآموزد. بر این اساس، نه تنها بهخاطر عیب بلکه بهخاطر گناه نیز نباید زبان به سرزنش فرد گشود؛ و در هر دو زمینه باید بهگونهای عمل کرد که راهی برای اصلاح فراهم شده شخص از آن عیب و گناه
فاصله گیرد.
در همین باب، از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده که فرمودند :
«کَفی بالمرء عیبآ... أن یعیّر النّاس بِما لایستطیع ترکه.»(1)
«همین عیب و نقص برای انسان کافی است که مردم را به آنچه خود دارد و نمیتواند ترک نماید، سرزنش کند.»
با کمی دقّت در اعمال خود، بهخوبی میتوانیم دریابیم که در بسیاری از کارها دچار چنین نقص عمدهای هستیم. در انجام واجباتی همانند امر به معروف و نهی از منکر، اگر قول و فعل خود را زیر ذرّهبین قرار دهیم، بهخوبی شاهد خواهیم بود که مشکل جدّی داریم.
مجلسی حدیث بالا را در باب جوامع مساوی الاخلاق آورده است. این خود نقش کلیدی این رذیلهی اخلاقی را نشان میدهد که تعییر چگونه میتواند پیآمدهای زیانبار اخلاقی دیگری را هم در پی داشته باشد، به حدّیکه از آن در چنین بابی سخن بهمیان آمده است.
در روایت است که فردی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد. از حضرتش خواست تا او را توصیه و موعظه نماید. حضرتش فرمودند:
«علیک بتقوی اللّه، فإن امرءٌ عیّرک بِش یْء یعلمه فیکَ، فَلاتعیّره بِش یْء تعلمه فیه، یکن وباله علیه و اجره لک.»(2)
«من تو را به پروای خداوندی توصیه و سفارش میکنم. همچنین اگر کسی تو را به چیزی که از تو میدانست سرزنش نمود، تو مقابله به مثل مکن و او را بدانچه در اوست نکوهش منما. جزای سنگین این عمل ناپسند برای او و پاداش این کار پسندیده برای تو خواهد بود.»
بهنظر میرسد که در همین زمینه باید دو موضوع ملامت و طعنهزنی را نیز در فرهنگ ائمّه جستوجو نمود تا مشخّص شود که جایگاه و ارتباط این دو واژه با موضوع «تعییر» چیست.
بد نیست بدانیم که به فرمودهی امیرمؤمنان علیه السلام پیآمد سرزنش و ملامتگری در طرف مقابل، افروختهترشدن آتش لجاجت است، آنجا که میفرماید :
«الإفراط فی الملامة یشب نار اللّجاجة.»(3)
«ملامت بسیار، آتش لجاجت را بر میافروزد.»
این کار، برای خود ملامتگر، به مصداق کلام نورانی «مَن کُثر لومه کثر عاره»(4) زمینهی
عیوب فراوانی را فراهم میسازد.
در مورد طعنهزنی نیز باید دقّت داشت که امام متّقیان علیه السلام میفرماید:
«إیّاکَ أن تَکُون عَلَی النّاس طاعنآ وَ لِنَفسک مُداهنآ، فَتعظم عَلیک الحوبة وَ تَحْرَمُ المثوبة.»(1)
«برحذر باش از اینکه نسبت به مردم طعنهزنی پیشه کنی و نسبت به خود سهلانگاری روا داری. چنین رفتاری بار گناه و جُرمت را سنگین میدارد و از ثواب محرومت خواهد ساخت.»
در پایان این قسمت، توجّه به این نکته ضروری است که طعن و ملامت نسبت به دیگران امری ناپسند و نکوهیده است؛ امّا تحمّل آن در راه خدا و در صورت ضرورت رویارویی، بهعنوان ارزش تلقّی میشود. قرآن میفرماید :
(... یُجاهِدُونَ فی سَبیلِ الله وَ لایخافونَ لومةَ لائم)(2)
«در راه خدا جهاد میکنند، بدون آن که از سرزنشِ سرزنش کنندگان خوف داشته باشند.»
امیرمؤمنان علیه السلام در توصیف گروه خویش میفرماید:
«إنّ ی لَمِن قَوْم لاتَأخذه فی الله لومة لائم...»(3)
«من از گروهی هستم که در راه خدا، سرزنشِ مذمت گران آنها را بر نمیگیرد.»
این بردباری در قبال آنان که انسان را در راه خدا ملامت و سرزنش میکنند تا آنجا ارزش یافته که آن امام همام علیه السلام خود و دوستانش را با این ویژگی میستاید.
در مورد دوم (یعنی رویارویی در صورت ضرورت) قرآن مجید میفرماید:
(إنْ نکثُوا ایمانهم مِن بعد عهدهم وَ طعنوا فی دینکم فقاتلوا أئمّة الکفر...)(4)
( اگر آنان سوگند شکستند و بر شما طعنه زدند، با پیشوایان کفر بجنگید. )
بدیهی است که انتخاب میان تحمّل و رویارویی، وابسته به موقعیّتی است که انسانِ بابصیرت پس از ارزیابی صحیح نسبت به آن مبادرت میورزد.
قرآن به حالت سوگند از نفس لوّامه سخن بهمیان آورده و میفرماید:
(وَ لا أُقْسِم بالنَّفس اللَّوّامة)(5)
مراد از آن، نفسی است که در انسان شکل میگیرد و همواره از درون او را سرزنش میکند که به بیان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم این ملامت شامل حال هر دو گروه «محسن» و «مسیء» میباشد. حضرتش به ابنمسعود فرمود :
«یابن مسعود! اکثر مِنَ الصّالحات و البرّ فإنَّ المحسن و المسیئی... یندمان؛ یقول المحسن: یا لَیتنی ازددت مِنَ المـُحسنات؛ وَ یَقول المسیئی : قصّرت. و تصدیق ذلک قوله تعالی : (وَ لا أُقسِمُ بالنَّفس اللّوّامة).»(1)
«فرزند مسعود! بسیار به کارهای نیک و نیکیها اقدام کن، چرا که نیکوکار و بدکار... هر دو پشیمان میشوند. نیکوکار میگوید: کاش بر میکیها میافزودم. و بدکار میگوید: کوتاهی کردم. تصدیق این مطلب در کلام الهی است: ( سوگند نمیخورم به نفس لوّامه ) .»
خلاصه آنکه سرزنش و ملامت دیگران به لحاظ اخلاقی امری ناپسند است که پیآمدهای بدی دارد، از جمله گرفتارشدن خود انسان در دام همان موارد سرزنش. باید برای مقابله با عیوب و گناهان مردم راهی یافت که موجب تشدید لجاجت و در نتیجه اصرار آنها بر گناه نگردد. با الهامگیری از نفس لوّامه، زبانگشودن به نکوهش خود، امری پسندیده است که انسان همواره بار گناه خویش را سنگین یافته و توشهی خیر خویش را سبک شمارد و بکوشد تا از اوّلی کاسته و به دومی بیفزاید. حرکت در مسیر الاهی نیز چهبسا نیازمند تحمّل بار سرزنش دیگران باشد که در این زمینه نیز باید براساس بصیرت و بینش و زمانشناسی عمل نمود.
در بخشهای پیشین کلام امام، سخن از «السبق إلی الفضیلة» (پیشتازی در میدان فضیلت) و بهدنبال آن «ایثار التّفضّل» (دیگری را بر خود ترجیحدادن) بود. امّا اینک حضرتش با جملهی «الإفضال علی غیر المستحقّ» سخن کاملا تازهای را مطرح مینماید. معمولا آنان که اهل بذل و بخشش هستند، همواره نیازمندان را از این امکان بهرهمند میکنند. حتّی گاهی با دقّت در پییافتن نیازمند واقعی هستند و هر کسی را که اظهار نیاز کرد، به صرف این کار نیازمند نمیشناسند و در صدد تحقیق برمیآیند تا بذل و بخشش آنان در محلّ نیاز قطعی مصرف گردد. امّا نگرش امام سجّاد علیه السلام نظرگاه جدیدی را مطرح میکند که به توضیح اجمالی آن میپردازیم.
بد نیست پیش از آنکه وارد این بحث شویم، در آغاز یکی از ادعیهی معروف نشان دهیم که این کار امام سجّاد علیه السلام دقیقآ کاری خدایی است، آنجا که عرضه میداریم :
«یا مَن یُعطی مَن سأله، یا مَن یعطی مَن لَمْ یَسأله وَ مَن لَمْ یعرفه، تحنّنآ منه وَ رحمه...»(2)
«ای آنکس که به سائلان میبخشایی، ای آن که حتّی به کسانی که از تو درخواست ننموده و اساسآ تو را نمیشناسند نیز میبخشایی و نعمتهای خود را ارزانی میداری و اینهمه از رهگذر مهر و عطوفت توست.»
در اینجا میبینیم خدای متعال، نه تنها به آنان که از او درخواست مینمایند، بلکه حتّی بر آنان که نه درخواست
میکنند و نه معرفتی به او دارند، راه بذل و بخشش و عطا را میگشاید. وقتی خدای متعال چنین است، جا دارد که ولیّ خدا از چنین خدایی درخواست نماید که: خدایا به من نیرویی ده که نه تنها به نیازمند، بلکه حتّی به غیرنیازمند نیز کمک و بذل و بخشش نمایم.
قرآن مجید، در ضمن توصیف فقیر و نیازمند میفرماید: فقرا بهگونهای زندگی میکنند که (یحسبهم الجاهل أغنیاء من التعفّف)(1) به زیادیِ عفّت و بزرگمنشی که
دارند، کسانی که از نزدیک ایشان را نمیشناسند، گمان میبرند که از جملهی توانگراناند. از سوی دیگر در منطق تشیّع، اغنیا به فقیران آزموده میشوند؛ یعنی توانمندان جامعه در نحوهی برخورد با این گروه تهیدست ارزیابی میگردند. از امام موسیبنجعفر علیه السلام نقل شده که میفرمود:
«إنَّ الله عزَّوجَلَّ یَقُول: إنّ ی لم أُغن الغنی للکرامة به عَلّی وَ لَم أُفقر الفقیر لهوان به علّی؛ وَ هُوَ ممّا ابتَلیت بِه الأغنیاء بالفقراء. وَ لَولا الفقراء، لم یستوجبِ الأغنیاء الجنَّة.»(2)
«خدای عزّوجل میفرماید: من غنیّ را به خاطر کرامتی که نزد من دارد، غِنا بخشیدم. فقیر را نیز به دلیل سبک شمردن، به فقر نکشاندم. بلکه اغنیاء را به سبب فقرا آزمودم. اگر فقرا نبودند7 اغنیاء شایسته بهشت نمیشدند.»
به طور خلاصه آنچه توانگران را بهشتی میدارد، وجود فقرا و نیازمندان است.
در منطق تشیّع حتّی سخن فقر گفتن با خود، مذموم شمرده شده است، چه رسد آنکه فرد دست و زبان به اظهار نیاز نزد دیگری بگشاید. امام صادق علیه السلام در پاسخ آنکس که از حضرتش درخواست موعظتی نموده بود، فرمودند :
«لاتُحدّث نفسک بفقر.»(3)
«با خود، از فقر سخن مگو.»
از سوی دیگر نکوهش و سرزنش و طعنهزنی به فقیر نیز، امری بسیار ناپسند است. برخی زنان زبان به سرزنش دخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گشودند و رنجش خاطر حضرتش را موجب شدند تا آنجا که حضرت زهرا علیها السلام شِکوه نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آورد و عرضه داشت :
«یا رسول الله، عیّرتنی نساء قریش بفقر علیّ...»(4)
«ای رسول خدا! زنان قریش مرا به فقر علی سرزنش میکنند.»
پیامبر در پاسخ فصل مشبعی از فضایل حضرت امیر علیه السلام را برشمرده و بدینسان خطّ بطلان بر موضوع سرزنش کشیدند
و هشت ویژگی عمدهی علی علیه السلام را یادآور شدند که شادی دل و جان حضرت زهرا علیها السلام را در پی داشت و لبخند شادمانی بر چهرهشان نشانید.
بههرحال، از یکسو فقیر باید بهگونهای باشد که ناآشنایان به او، وی را غنی بدانند؛ از سوی دیگر توانگران به وجود تهیدستان آزموده میشوند. با این همه، حدیث فقرکردن امری ناپسند و نکوهش به فقر نیز روشی ناستوده است. نتیجه آیا جز این خواهد شد که فقیر در بین مردم ناشناس بماند، با فقر خویش دست و پنجه نرم میکند و میسوزد و میسازد و حتّی غیرنیازمند شناخته میشود؟ اگر به این زمینهها بهدرستی توجّه شود، آنگاه ارج و قدر جملهی امام سجّاد علیه السلام «الافضال علی غیر المستحق» روشن میگردد.
در این زمینه مرحوم صدوق در عللالشّرایع داستان مفصّلی از امام سجّاد علیه السلام نقل میکند که بسیار شنیدنی و خواندنی است. گوشههایی از این داستان چنین است که ابوحمزهی ثمالی میگوید: روز جمعه نماز را با امام بهجای آوردم. پس از اتمام نماز و انجام تعقیبات، همراه با حضرتش به طرف منزل ایشان رفتیم. در آستانهی ورود به منزل، حضرت به خادمهی خود ـ که سکینه نام داشت ـ فرمودند: هرگز سائلی را از در خانه نرانید مگر آنکه او را غذا دهید؛ چرا که امروز جمعه است. ابوحمزه میگوید: من با شنیدن این سخن به حضرت عرض کردم :
«لَیسَ کُلّ مَن یستحق مستحقّآ».
«هرکه خود را فقیر میداند، به راستی فقیر نیست.»
حضرتش فرمودند :
«یا ثابت، أخاف أن یکون مستحقّآ فلانطعمه و نردّه فینزل بنا أهلالبیت ما نزل بیعقوب و آله. أطعموهم أطعموهم...»
«ای ثابت! نگرانِ آنم که مستحقّ باشد، ولی او را غذا ندهیم و برگردانیم، آنگاه بر ما اهل بیت، همان رسد که بر یعقوب و خاندانش فرو رسید. آنها را طعام دهید. طعامشان دهید...»
پس از آن امام مفصّلا داستان ابتلای حضرت یعقوب به قصّهی دردناک هجران فرزندش یوسف را به تفصیل بیان کردند و ریشهی آن را در راندن سائل روزهدار و وارستهای دانستند که در شب جمعهای به خانهی حضرت یعقوب آمد و درخواست زیادی طعام از آنان کرد. ایشان درستی درخواست او را تصدیق ننموده و او را دستخالی از خود راندند. خداوند هم به او وحی فرستاد که بهزودی بهخاطر این عمل «لاَُنْزِلَ بِکَ بَلوای وَ لأجعلنّک و ولدک غرضآ لِمصائبی». آنگاه امام در پاسخ سؤال دیگر ابوحمزه فرمودند: این همان شبی بود که یوسف آن خواب را دید و بهدنبال این تهدید الاهی بود که یعقوب از وی خواست تا خوابش را برای برادرانش تعریف ننماید که مورد کید و حسد آنان قرار گیرد که چنین نشد و آن حوادث تلخ و گرفتاریهای شدید برای آن هر دو پیش آمد.(1)
حضرت سجّاد علیه السلام فرمودند که به انگیزهی اینکه چهبسا نیازمندی در میان غیرنیازمندان باشد، حتمآ باید بذل و بخشش پیشه نمود و میدان راحتی به روی غیرمستحقّان نیز گشود.
1) بنگرید: بحارالانوار :12 271، نقل از علل الشرایع.
نیای والای حضرت سجّاد علیه السلام ، مولای متّقیان علیه السلام نیز چنین بود. در داستان مفصّلی که به روایت امام عسکری علیه السلام نقل شده، حضرتش از رهگذر ایثار، تهیدست ناشناس را یاری رسانده او را سیر مینماید، آنگاه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از او میپرسد:
«یا أبَاالْحَسَن، تفعل هذا به وَ لعَلَّهُ مُنافق؟»
«ای ابوالحسن! با او چنین میکنی؟ شاید منافق باشد.»
امیرالمؤمنین علیه السلام در پاسخ عرضه میدارند :
«إنْ یَکُن مؤمنآ فَهُوَ أهل لما أفعل معه؛ وَ إنْ یَکُن مُنافقآ فَإنّا لِلإحسان أهل. فلَیْس کُلّ معروف یلحق مستحقّه...»(1)
«اگر مؤمن باشد، شایسته است برای برخوردی که با او میکنم. و اگر منافق باشد، من برای احسان شایستهام. به هر حال، چنین نیست که هر نیکی به فرد مستحقّ آن برسد.»
بهنظر میرسد که با همین مختصر که مطرح گردید، گوشههایی از زیبایی کلام امام سجّاد علیه السلام روشن شده باشد که «بخشش بر غیر نیازمند» خود چه ارزش والایی است و از چه دیدگاههایی میتوان به آن نگریست و بر اجرای آن پای فشرد.
در پایان توضیح این عبارت، تذکّر یک نکتهی مهم ضروری است و آن اینکه هر چند در امور مادّی این عمل پسندیده شمرده شد، امّا در امور معنوی شیعیان از آن بازداشته شدهاند. پیروان اهل بیت هرگز مجاز نیستند حقایق والای دین و معارف توحیدی و مبدیی و معادی را ـ بیتوجّه به تاب و تحمّل و شخصیّت و ارزش و صلاحیّت طرف مقابل ـ با او مطرح کنند. به نمونههایی از آن اشاره خواهد رفت، امّا به یقین این هشدار، بستن باب خیر به روی محرومان و ناآگاهان نیست، بلکه پیشگیری از بازاریشدن حقایق روحانی و افتادن آن اصول در میان دست و پای کسانی است که فاقد شایستگی لازم برای دریافت این حقایق میباشند و چهبسا که خود از آن طرفی برنبندند و توان انتقال به دیگری را هم درنیابند.
در روایت است که جبرئیل امین در زمینه آموزش دعای جوشن کبیر به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله یادآور شد :
«یا مُحمَّد، لاتُعَلّم هذا الدُّعاء إلّا المؤمن یستحقّه.»
«ای محمّد! این دعا را به کسی یاد مده، مگر مؤمنی که شایسته آن باشد.»
و در سطور بعدی آمده که این دعا را جز به مؤمنان پاکنهاد و سِرّنگهدار نباید آموخت.
«و إن بذلته لِغَیر مُستحَقّه ممَّن لایَعرف حقّه وَ مَن یستَهزء بِه، فَأسْأل الله العظیم ان تحرمک ثوابه و إن یجعَل النّفع ضرّآ.»(2)
«اگر آن را به افرادی ناشایسته ببخشی که قدر آن را نمیشناسند و بدان استهزاء میکند، از خدای بزرگ میخواهیم که تو را از پاداش بی بهره دارد و سود را به زیان بدل سازد.»
در توصیهی پیشینیان آمده که :
«لاتمنعوا الحِکمَة أهلها فتظلموهم و لا تعطوها غیر مستحقّها فَتظلموها.»(1)
«حکمت را از اهل آن باز مدارید که به آنها ستم روا داشتهاید. و آن را به افراد غیر مستحقّ آن مدهید، که به حکمت، ستم کردهاید.»
بهراستی نیز که چنین است. بازداشتن آنان که اهلیّت دریافت حکمت را دارند، ستمراندن بر ایشان است، آنسان که عرضهی حکمت بر غیر اهلش ستمی نابخشودنی بر ساحت آن دانش و بینش است.
سخنگفتن به حق، امری دشوار است تا آنجا که جمعی به غلط حق را تلخ دانسته و آن را در قالب ضربالمثلی رایج در فرهنگ برخی انسانها جای دادهاند. در واقع حق شیرین است؛ لکن این موضعگیری در مقابل حق است که بر اساس امیال و خواهشهای نفسانی و خودمحوریها، انسان را در مقابل حق قرار میدهد و چنین میشود که حق برای او امری تلخ جلوه میکند. فرهنگ تربیتی دین میکوشد تا فرد را بهگونهای بسازد که هرگز از حقگرایی گریز نداشته و نسبت به آن سستعنصر نباشد. چنین است که قرآن مجید سستی در برابر حق را نکوهش میکند، در آیاتی نظیر :
(وَ أکثرهم للحق کارهون)(2)
( بیشتر آنها حق را خوش نمیدارند. )
(لَقَد جِئناکُم بِالْحَقّ وَ لکنَّ أکثرکم للحق کارهون)(3)
( حق را برای شما آوردیم، ولی بیشتر شما، حق را خوش نمیدارید. )
بساط تربیت دینی میکوشد تا به انسان بفهماند که :
«ما ترک الحَقَّ عزیز إلّا ذلّ، وَ لا أخذ به ذلیل إلّا عزّ.»(4)
«هیچ عزیزی حق را رها نکرد مگر آن که به ذلّت رسید. و هیچ ذلیلی حق را نگرفت، مگر آن که به عزّت رسید.»
میان حقّ با عزّت و ذلّت، رابطهای انکارناپذیر است: چشمپوشی عزیز از حق، او را خوار میدارد و گرایش ذلیل به حق وی را عزّت خواهد بخشید. خوگرفتن با چنین روحیهای سبب میشود که انسان هیچگاه از حق در خود
تلخکامی نداشته باشد. حتّی اگر آن را بر خویش سنگین میبیند، از عمق جانش باید تن در دهد و حقّ را بپذیرد، وگرنه در منطق قرآن، در شمار معرضان(1)، کافران(2)، مفسدان(3)، مستهزئین(4) و دهها
سرفصل دیگر از این ردیف قرار میگیرد. طبیعی است که فرد، آنگاه که از این دامها رست، شیرینی حق را به عمق وجود درمییابد و هرگز آن را تلخ نمیشمارد. البتّه حقگرایی امری سهل نیست؛ بلکه پایداری بر آن بسیار سنگین و دشوار است که انسان حقگرا را مأجور میدارد؛ انسانی که گرایشهای درونی خود را در حقستیزی پایمال ساخته، بر آنها غلبه میکند و دست بر دامان حق مینهد.
امام صادق علیه السلام در پاسخ به سؤال فردی دریافت که وی از آنچه حضرتش بر آن فتوی داده، در خود احساس کراهت مینماید. لذا به او فرمود :
«یا هذا، اِصْبِرْ عَلَی الْحَقّ، فإنَّه لم یصبر أحدٌ قطٌ لحقٍّ إلّا عوضه الله ما هو خیر له.»(5)
«بر حق صبر کن. هرگز هیچ کس بر حق صبر نکرد مگر این که خداوند، به او بهتر از آن را، به عوض آن بدهد.»
مرحوم مجلسی طی بابی با عنوان «ایثار الحق عَلَی الباطل و الأمر بقول الحقّ و إن کان مُرّآ» روایاتی را جمعآوری نموده و از ابیذر غفاری نقل میکند که :
«أوصانی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بِأنْ أقول الحق وَ إن کان مُرّآ.»(6)
«رسول خدا به من سفارش کرد که (همواره) حق را بگویم، گرچه تلخ باشد.»
توجّه داشته باشیم این روایات، تلخی ذاتی برای حق اثبات نمیکند که با مطالب پیشین در تعارض قرار گیرد؛ بلکه عمدتآ بیانگر حالت کسی است که تحت تأثیر کششهای نامطلوب نفسانی، حق را در کام خویش تلخ مییابد. لذا با کلمهی شرطیّهی «إن» از آن سخن به میان آمده است. امام باقر علیه السلام میفرماید :
«آنگاه که مرگ پدرم امام سجّاد علیه السلام در رسید، حضرتش مرا به سینه چسبانید و فرمود: تو را به امری سفارش میکنم که در چنین حالتی پدرم نقل کرد و آنها نیز در چنین حالاتی از پدرانش که: اصبر عَلَی الْحَق و إن کانَ مرّآ.»(7)
قرآن مجید این حقگویی و معارضهی احتمالی آن را با خود انسان، برای مؤمنان اینچنین بیان میکند که :
(یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامین بِالْقسط شُهداء للّه و لَوْ عَلی أنْفسکم اَوِالْوالِدَیْن و الأقربین)(1)
( ای مؤمنان! همواره به قسط و عدالت قیام کنید، و برای خدا شهادت دهید، گرچه به زیان خودتان یا والدین یا نزدیکانتان باشد. )
بر ایناساس ما باید تلاشی ویژه داشته باشیم تا این نیرو را در درون خود فراهم آوریم که همهجا معیار برایمان حق باشد، هر چند که ما را خوش نیاید.
این منطق در اسلام تا بدانجا قوی طرح شده که فرد مسلمان باید اینگونه خود را بسازد که :
«قل الحق و إن کانَ فیه هلاککَ، فَإنّ فیهِ نجاتک... و دع الباطِلِ و إن کان فیه نجاتک، فإنّ فیه هلاکک.»(2)
«حق بگو. اگر (میپنداری که) هلاک تو در آن است، ولی (به واقع) نجاتت در آن است... و باطل را رها کن. اگر (میپنداری که) رهایی تو در آن باشد، ولی (به واقع) نابودی تو در آن است.»
یعنی به لحاظ بینشی در او چنان دگرگونی بهوجود آورد و فرهنگ درونش را آنچنان منقلب سازد که اساسآ هلاک بر اثر حقگویی را نجات واقعی و رهایی بر اثر گرایش به باطل را بهواقع مرگ خویش شمارد.
طبیعی است که ثمرهی چنین بینش و روشی آن خواهد شد که در جامعهی اسلامی، همواره حق جلوهگری داشته و مظاهر باطل ـ هر چند که فریبنده و آراسته باشند ـ محکوم به فنا و زوال خواهند بود.
در چنین جامعهای افراد آنچنان تربیت میشوند که حالات مختلف و متضادّ روحی آنان، بر حقگرایی ایشان تأثیر سوء نخواهد گذاشت؛ چرا که از مولایشان علی علیه السلام برایشان نقل شده که خطاب به امام حسین علیه السلام در وصایای خویش فرمودند :
«یا بُنَیَّ، أُوصیکَ بِتَقْوَی الله فی الغِنی و الفقر و کلمة الحق فی الرّضا و الغَضب.»(3)
«فرزندم! سفارشت میکنم به تقوای خدا (در همه حال:) در غنی و فقر، و (گفتن) کلام حقّ (در همه حال:) در رضا و غضب.»
بههرحال، امام سجّاد علیه السلام از خدای متعال تعهّد بر حقّگویی را ـ هر چند که سخت باشد ـ درخواست مینماید. و ما نیز باید چنین بخواهیم. گسترش این خصلت در جامعه، سبب خواهد شد که انسانها به مرور، پایبند بر این امر مهم شوند. بدینسان باطل و خیانت و بسیاری از ضد ارزشها پای از حریم جامعهی اسلامی بیرون خواهند کشید. در آن صورت، باطل را نرسد که در لباس حق جلوه کند و مردم را نیز نرسد که کلام حق را به انگیزهی اهداف باطل بر زبان رانند، و همگان به تمام وجود، این کلام الهی را درمییابند که:
(فَما ذا بَعدَ الحقّ إلّا الضّلال فَانّی تصرفون)(4).
( بعد از حقّ، چیست جز گمراهی؟ پس شما را به کجا میگردانند؟ )
پس از حق و رویگردانی از آن، افتادن در دام باطل است.
ریشهی لغت استقلال، واژهی «قَلّ» به معنی کوچک، اندک و کمیاب شدن است. «استقل الشَّ یْء» یعنی امری را اندک و ناچیزشمرد.
دو نکتهی زیبا و لطیف در این بخش مورد دقّت و تأکید امام علیه السلام قرار گرفته است :
اوّلا انسان همواره مبادرت به کار خیر ورزد، اعمّ از اینکه این موضوع به فراوانی در سخن و یا در عمل وی جلوه کند و تحقّق یابد.
ثانیآ فرد در این زمینه بهگونهای تربیت یابد که اساسآ کار خیر خود را ـ هر چند زیاد باشد ـ کوچک بشمارد. این مسأله بسیار مهم است و شکلگیری فکر بر این مبنا چندان آسان نیست. چهبسا کسانی که با اندک کار نیکو، از آن سخن به فراوانی گفته و همهجا مایلند تا نام و یاد ایشان به ازای آن کار خیر کوچک مطرح باشد. از این بالاتر کسانی هستند که اساسآ برای کارِ نکرده، توقّع ستایش و بزرگداشت دارند. قرآن مجید در اینباره میفرماید که گروهی اینچنیناند که: (یُحبّونَ أن یُحمدوا بما لَم یَفعلوا). آنگاه در دنبالهی آیه به پیامبر خود میفرماید: گمان مبر که اینان راه رهایی از عذاب داشته باشند.
(فلا تحسبنّهُم بمفازة مِنَ العَذاب وَ لَهُم عَذابٌ ألیم)(1).
( کسانی که دوست دارند ستوده شند بدانچه (خیری که) انجام ندادهاند. مپندار که آنها از عذاب، رهایی دارند، بلکه عذابی دردناک در انتظار آنان است. )
انسان با مقایسهی این دو مطلب، بهخوبی درمییابد که «ببین تفاوت از کجاست تا به کجا». جمعی که برای کارِ انجامنداده انتظار تکریم دارند و جمعی که انواع کارهای خیرِ انجامگرفتهی خود را کوچک میشمارند. پیآمد حالت ناهنجار برای گروه اوّل، پُرتوقّعی و خودبزرگبینی است که از آفات زندگی انسانی و از جمله شدیدترین نوع اخلاق نکوهیده میباشد. امّا ثمرهی حالت دوم گرایش هرچه بیشتر به کار خیر است که در عین حال آن را کافی نداند و دوست بدارد که بیاسم و رسم بماند. این همه، از جمله اخلاق و رفتار والای انسانی و فضیلتهایی است که رواج آن در جامعه ثمرات مفید و مؤثّری بهبار خواهد آورد و علاوه بر اخلاق فردی، اخلاق اجتماعی را نیز سامان خواهد داد.
انسان باید بداند که سرانجام به مصداق (یَوْمَ تَجِدُ کُلّ نَفس ما عملت مِن خَیر محضرآ)(2) امور نیکی را که از او سر
زده، شاهد و ناظر بوده و حاضر خواهد دید. در این
صورت دیگر نیازی برای بهرخکشیدن آن در خود نمیبیند، چرا که این امور را نزد خدای جهانـ که خود منشأ خیر مطلق استـ حاضر میبیند.
در بینش فرد مسلمان، با الهام از کتاب و سنّت باید این حقیقت شکل گیرد که :
(ما تقدّموا لاِنْفسکُم مِن خیر تَجدُوه عِندَ الله)(1)
( هرچه خیر که برای خود پیش فرستید، نزد خداوندمی یابید. )
انجام امور خیر، صِرفآ به این انگیزه انجام گیرد که به واقع برای خود باشد و نه برای دیگری، هر چند که صورتآ ثمرهی کار خیر عاید فردی دیگر میشود، و برای یافتن آن در پیشگاه خدا از وی صادر میگردد. چنین فردی همواره این کار خیر را ناچیز میشمارد، هرگز در انتظار جبران آن از طرف مقابل نیست. لذا بزرگداشت و تکریم مردم را نیز نه خواهان است و نه به چیزی میشمارد. او نیازی ندارد تا کار خیرش بهرخ کشیده شود؛ چرا که دریافته که :
(ما تفعلوا مِن خیر یعلمه الله)(2)
( هر کار خیری که انجام دهید، خداوند آن را میداند. )
در نظام هستی، خیر از چشم آنکس که خود کانون خیر است، مخفی نمیماند. حتّی اگر به انگیزهی پاداشـ اعمّ از دنیوی و اخرویـ کار خیری صورت دهد، میداند که :
(و ما تنفقوا مِن خیر یوفّ إلیکُم وَ أنتُم لاتظلمون)(3)
( و هر حالی که انفاق کنید، به خودتان باز میگردد. و به شما هرگز (از ناحیه خداوند) ستم نمیشود. )
چه نیکوست که کار خیر، حتّی نه به انگیزهی پاداش، بلکه خالصانه و در راستای جلب رضایت خدای متعال صورت گیرد و اگر انسان قصد سوداگری هم دارد، سودایی اینچنین نماید.
شیعه و محبّ امیرالمؤمنین و فرزندان معصومش علیهم السلام اساسآ بهخاطر این وابستگی، از هر جهت خود را شایستهی کار خیر میشناسد؛ چرا که از مولایش علی علیه السلام آموخته که :
«عَلیکُم بِأعمال الخیر فَتبادرُوها؛ وَ لایَکُن غیرکُم أحقَّ بِها مِنکُم.»(4)
«وظیفه دارید که به اعمال خیر بشتابید. مبادا دیگران در این زمینه، سزاوارتر از شما باشند.»
برای چنین فردی اساسآ معیار شادی و حزن، گرایش و بازماندن از کار خیر است؛ زیرا از مولایش امام متّقین علیه السلام به او رسیده است که :
«أکثر سرورک علی ما قدّمت مِنَ الخَیر، وَ حُزنک علی ما فاتَ مِنهُ.»(1)
«بیشترین شادی تو باید بر خیر یباشد که پیش فرستادهای. و اندوهت بر خیری باشد که از دست دادهای.»
نکتهی آموزنده و جالب توجّه و زیبا در این باب، آن است که در تعالیم اهل بیت علیهم السلام باید انسان امور خیر را که در حقّ دیگران انجام داده، چند هم که فراوان باشد، اندک شمارد. امّا خیری که نسبت به خودش صورت میگیرد، باید آن را بزرگ بداند؛ چرا که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در توصیف فرد عاقل میفرماید :
«یستکثر قلیل الخَیر مِن غَیرِه وَ یَسْتقلّ کثیر الخَیر مِن نفسه.»(2)
«نیکی اندک از دیگران را زیاد میبیند، ولی نیکی فراوان از خود را کم میداند.»
نکتهی پایانی در این مقوله، به بیان این مطلب اختصاص داده میشود که اگر کسی بهفرض توان هیچگونه کار خیری را در هیچ زمینهای نداشتـ که چنین فرضی تقریبآ محال مینمایدـ و در عینحال علاقه به انجام امور خیر داشت، شرع مطهّر راه را به روی او نبسته است. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرموده :
«الدّال عَلی الخَیر کَفاعله.»(3)
«کسی که به کار خیری رهنمون شود، مانند آن است که خود، بدان اقدام کرده است.»
چنین فردی میتواند مردم توانا به انجام امور خیر را به موارد کار خیر رهنمون گردد. در اینصورت، همانند انجامدهندهی کار خیر برای او نیز اجر و ثوابی مقرّر خواهد گردید.(4)
«وَ أکمِل ذلِکَ لی بِدوام الطّاعة وَ لزوم الجماعة و رفض أهل البدع وَ مستعملی الرّأی المخترع».
در بخش پیشین، امام سجّاد علیه السلام از خدای متعال زیور پاکان و زینت پرواپیشگان را خواست و 18 زمینه را یکی پس از دیگری برشمردند: بسط عدل، کظم غیظ، فرونشاندن فتنه، حسن رفتار، سیرتی خوش، خُلقی نیکو، پیشتازی در
فضیلتجویی، دیگری را بر خود مقدّمداشتن، ترک سرزنش دیگران، بخشش بر غیر نیازمند، حقگویی تحت هر شرایط، کار خیر خود را کوچکشمردن.
دیدیم که هر یک از این زمینهها چه نقشی کارساز و سامانبخشیدنی به اخلاق فردی و جمعی و تدارک جامعهای انسانیـ اسلامی بر عهده داشت. هر یک از این سرفصلها میتواند جامعهای انسانی و شایستهی شأن والای او بهبار آورد.
اینک حضرت سجّاد علیه السلام در این بخش از خدا میخواهد که: این موارد را با تحقّق چهار ویژگی در من به کمال مطلوب برسان، آنسان که بتوانم بر بساط بندگی و اطاعت در پیشگاه تو دوام بخشم و با مردم مسلمان همراه و همآهنگ شوم و دو گروه بدعتگذار در دین و دینتراشان ناآگاه را از خود برانم.
در این درخواستها، سه موضوع مهم ملحوظ است : استمرار رابطه با خداوند، ترک و تدوام رابطه با مردم، موضعگیری در قبال حقایق دین. اوّلی در تبیین رابطهی فرد با خداست، دومی تعهّدات فرد در قبال جامعه را روشن میسازد و سومی رابطهی فرد مسلمان با مکتب اعتقادیش را تبیین مینماید.
در موضوع اوّل که طاعت و بندگی است، سخن بسیار گفته شده است. قرآن مجید با آیهی (ما خَلقت الجِنَّ وَ الإْنس إلّا لیَعبُدونِ) به بلندای این امر تصریح فرموده است. امّا نکتهی مهم در این قسمت از بیان امام علیه السلام درخواست دوام و استمرار این امر مهم است. قرآن مجید در وصف مؤمنان نمازگزار با آیهی (إلّا المصلّین) حساب اینان را از دیگر انسانها جدا میسازد، آنگاه میفرماید:
(الَّذین هُم عَلی صَلاتِهم دائمُونَ)(1).
( آنان که بر نماز خود مداومت دارند. )
نیز، از زبان حضرت عیسی علیه السلام آنهنگام که در گاهواره زبان به سخن گشود، میفرماید که:
(وَ أوصانی بِالصَّلاةِ وَ الزَّکاة ما دُمتُ حَیّآ)(2).
( و مرا سفارش کرد به نماز و ذکات، تا زمانی که زندهام. )
این آیات نشان میدهد که طاعت و بندگی یک ارزش است و دوام بخشیدن به آن ارزشی دیگر. چه بسیار انسانهایی که در بُرههای از عمر خویش ارزش اوّل را به توفیق الاهی دریافتهاند، امّا بعدها بر اثر عوامل مختلف ـ مانند مبادرت به گناه ـ از ارزش دوم بیبهره ماندهاند. این حالت اخیر، آثار کار اوّل را نیز از بین میبرد و آنان را از هستی ساقط میکند. قرآن مجید، سرانجامِ مردمِ خطاپیشه را تکذیب آیات خدا میداند و میفرماید :
(ثُمَّ کانَ عاقبة الَّذینَ أساؤا السّوءی ان کذّبُوا بآیاتِ الله وَ کانُوا بِها یستَهزؤن)(3)
( سپس فرجام کسانی که بد کردند، آن شد که آیات خدا را دروغ دانستند و به آنها استهزاء کردند. )
روشن است که خدای متعال، مستغنی از طاعت و اطاعت بشری است؛ امّا این رسم بندگی است که میتواند فرد را به کمال بکشاند و از خاک به افلاک سیر دهد. وقتی اصل طاعت چنین است، به یقین دوام بر این اطاعت ارزش والاتری دارد؛ چرا که میتواند بهصورت عاملی مؤثّر و مهم در جهت ارتقای انسان بهکار آید، وگرنه خداوند، به بیان حضرت امیر علیه السلام :
«خَلق الخلق حین خلقهم، غنیآ عن طاعتهم آمنآ مِن معصیتهم، لاِنَّه لاتضرّه معصیة من عصاه وَ لاتنفعه طاعة من اطاعه»(1)
«خداوند، آفریدگان را آفرید، زمانی که آفرید، در حالی که از طاعت آنها بی نیاز و از عصیان آنها در امان است؛ زیرا نه عصیانِ گنهکار، زیانش رساند و نه اطاعت مطیع سودش دهد.»
به بیان حضرت علی علیه السلام :
«طاعة اللّه مفتاح کُلّ سداد و صلاح کلّ فساد»(2)
بندگی خداوند کلید هر استواری و چارهی هر فساد و نابسامانی است.
پس به یقین دوام این طاعت میتواند انسان را بیمه کند، او را همواره در شاهراه سداد سیر دهد، و از هر گونه فساد بهدور دارد.
هرکس که دوام بر طاعت را دشوار بداند، باید در پی آگاهی از جهت آن باشد. چه بسا بر خود هراس راه دهد و گاهی مشقّت در طاعت برای او سؤالانگیز باشد. چنین فردی باید این بیان امیرمؤمنان علیه السلام را در نظر آورد که فرمود:
«مَن تواضع قلبه لِلّه، لَم یسأم بدنه مِن طاعة الله.»(3)
«کسی که قلبش برای خدا تواضع کند، بدنش از طاعت خداوند، خسته نمیشود.»
پایداری و شکیبایی و تداوم بر طاعت خداوندی، امری است که میتواند جاذب دیگر نعمتهای پروردگار نیز باشد. اگر از این دیدگاه به موضوع طاعت بنگریم، شایسته است که آن را بزرگ شماریم. امام علی علیه السلام میفرماید:
«اِستتمّوا نعم الله علیکم بالصَّبر عَلی طاعته».(4)
«برای این که نعمتهای خدا را بر ود تمام کنید، بر طاعت او صبر روا دارید.»
خلاصه اینکه دوام بر طاعت، ارزش والایی است که در بیان آن امام همام علیه السلام یکی از عوامل کمال ایمان بیان شده است :
«دوام الطّاعات و فعل الخیرات و المبادرة إلی المـکرمات من کمال الایمان و افضل الإحسان.»(1)
«مداومت بر طاعتها، انجام خیرات و مبادرت به مکارم؛ از (نشانههای) کمال ایمان و برترین احسان است.»
در یک کلام آنکس که میخواهد به پیروزی دست یابد، باید بداند که این مهمّ در تداوم بندگی خدای متعال به دست میآید، که: «دَوام العبادة برهان الظّفر بالسّعادة»(2).
به بیان حضرت علی علیه السلام سزاوار چنان است که:
«ینبغی لِلعاقل أن لایخلو فی کلّ حال عن طاعة ربّه وَ مجاهدة نفسه.»(3)
«برای عاقل، سزاوار است که در هر حال، از طاعت خدایش و مجاهده با نفس خود، جدا نشود.»
فرد، آنگاه که رابطهی میان خود و خدای خویش را مستحکم نمود و بدان استواری بخشید، در گام دیگر باید به تقویت و تصحیح رابطه با مردم بپردازد. از این روی امام سجّاد علیه السلام بعد از موضوع دوام اطاعت، لزوم و همراهی با جماعت را از خداوند درخواست مینماید. چرا این دو امر پیاپی آمدهاند؟ شاید به آن دلیل که بهطور طبیعی، انسان بر بساط بندگی و نیایش و طاعت و اطاعت، کنجی خلوت و بهدور از غوغاهای زندگی و مردم ناهماهنگ را میجوید. وقتی به این امر تداوم بخشید، ناخودآگاه نوعی جداشدن از مردم، تنها ماندن و صرفآ گلیم خود از آب بیرونکشیدن و بههمین بسندهکردن را در پی خواهد داشت.
چهبسا که منظور امام سجّاد علیه السلام از این دو موضوع پیاپی، آن باشد که فرد دچار چنین بلیّهای نگردد، پای از جامعه بیرون نکشد و حساب خود را از دیگران جدا ننماید. اینجاست که همراهی با مردم، در منطق دینـ البتّه با رعایت یک سلسله پیششرطهاـ بهعنوان یک ارزش مطرح میشود تا بدانجا که امام سجّاد علیه السلام در کنار درخواست تداوم در بندگی، پایبندی به جامعه را از خداوند درخواست مینماید.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مردم را هشدار میدهد که:
«أیُّهَا النّاس عَلیکم بِالجَماعَة وَ إیّاکُم و الفرقة»(4).
«ای مردم! بر شما باد به جماعت (حق). و هشدار، که به تفرقه گرفتار مشوید.»
حضرتش با تشبیهی زیبا سرنوشت انسانی را که راه جدایی از جمع را پیش گرفته و در وادی زندگی به تنهایی طی طریق مینماید، همانند گوسفندی میشمارد که از گله جدا شده است. آنسان که این گوسپند خوراک گرگ میشود، آن انسان هم طعمهی شیطان خواهد شد و سرانجام ابلیس او را خواهد ربود.(1)
حضرتش این امر را تا بدانجا مهم میشمارد که میفرماید:
«مَن خَرَجَ مِن الجَماعَة قید شبر، فقد خلع ربقة الإسلام مِن عُنقه»(2)
«کسسسسی که از جماعت (حق) به اندازه یک وجب دور شود، قید اسلام را از گردن خود جدا کرده است.»
آنگاه که فردی بهخود اجازه میدهد حتّی یک وجب از جامعه فاصله گرفته و راه خود را جدا سازد، گویی که تعهّد اسلامیت را از عهدهی خویش خارج ساخته است.
روایات در اینباره فراوان است؛ امّا باید به این نکتهی مهمّ توجّه داشت که منظور اصلی از این جماعت چیست؟ آیا این تعابیر گویای آن است که بهمصداق «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو» باید با هر جمع و جماعتی همراه شد؟ آیا این هشدارها نکوهش از جداشدن از هر جامعه و جمعیّتی را در بر دارد و یا واقعیّت امر، چیز دیگری است؟
روشن است که با وجود آیاتی نظیر (أکثرهُم لایعقِلُون)، (أکثرهُم لایَشکُرون)، (أکثرهُم لایَعلَمُون)، (أکثرهُم لایَشعَرون) و دهها تعبیر نظیر آن، هرگز مراد از این التزام به اجتماع، همراهشدن با اکثریّت مردم، بیتوجّه به فهم و دین و منطق و گرایشهای آنان نیست؛ زیرا که اساسآ چنین گرایشی نوعی نقض غرض در ساحت ادیان است.
برای پیشگیری از تفصیل در این باب، به ذکر دو روایت از رسول خدا صلی الله علیه و آله در این زمینه مبادرت میورزیم تا مشخّص شود که این جامعهگرایی در منطق حضرتش چگونه تفسیر شده است و آیا میتوان مطلقِ پایبندی به جامعه را بیتوجّه به شرایط و ویژگیهای آن جامعه ارزشی اسلامی نام نهاد.
«سُئل رسُول الله صلی الله علیه و آله و سلم عَن جماعة امته؟ فَقالَ جماعةُ أُمَّتی أهل الحق وَ إن قلّوا.»(3)
«از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسیدند: که جماعت امّتش یعنی چه؟ فرمود : جماعت امّت من، اهل حق اند، گرچه اندک شمار باشند.»
توضیح آنکه این روایت از حضرت صادق علیه السلام نقل شده است.
«قیل لِرَسُول الله 9: ما جَماعَة أمتک؟ قالَ: مَن کانَ عَلَی الحَقّ وَ إنْ کانُوا عشرَة.»(4)
«از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسیدند: جماعت امّت شما یعنی چه؟ فرمود: آنان که بحقّ اند، گرچه ده تن باشند.»
از این بیانات بهخوبی روشن میشود که منظور از پایبندی به جامعه، هرگز همراهشدنِ بیقید و شرط با آن نیست، بلکه ملاک مهم در این باب، موضوع حقگرایی است. اگر چنین ملاک ارزنده وجود نداشت، جمعیّت از ارزش افتاده و قلّت اهل حق به اصل آن لطمه نمیزند. همراهی با جامعه و یا تعبیر «لزوم الجماعة» چنین تبیینی دارد.
عبارت بعدی کلام امام علیه السلام در مورد طرد بدعتگزاران در جامعه و دینسازان، خود گواه دیگری بر صحّت این تحلیل است که حضرت سجّاد علیه السلام همانجا که از خدا لزومالجماعة را میخواهد، دورکردن مردمی را که در جامعه بدعت میگذارند، و نیز پایمال کردن آرای ساختگی و بهکارگیرانِ چنین نظرها را نیز، از خدا میطلبند. این عبارات، میرساند که اطلاق در همراه شدن با جامعه صحیح نیست. پایانبخش این قسمت را توضیحات امیرالمؤمنین علیه السلام در مورد چهار واژهی سنّت، بدعت، جماعت و فرقت قرار میدهیم تا مرزها در این زمینه روشن گردد و هرگز به بهانهی جامعهگرایی و ارزشگذاری مطلق روی آن، حقایق پایمال آمال و اهواء نگردد :
«سُئِلَ الإمام علی علیه السلام عَن تفسیر السّنة و البدعة و الجَماعَة وَ الفرقة. فَقالَ: السّنَّة وَ الله سنَّة محمّد 6، وَ البدعَة ما فارقها، وَ الجَماعَة وَ الله مجامعَة أهل الحقّ وَ إنْ قلُّوا، وَ الفرقَة مجامعة أهل الباطل وَ إن کثروا.»(1)
«از امیرالمؤمنین علیه السلام در مورد معنای سنّت، بدعت، جماعت و تفرقه پرسیدند. پاسخ داد: سنّت، به خدا سوگند، یعنی سنّت محمّد صلی الله علیه و آله . بدعت یعنی هرچه از آن جدا شود. جماعت، یعنی همراهی با اهل حق، گرچه اندک شمار باشند. و تفرقه یعنی همراهی با اهل باطل، هر چند عدد آنها زیاد باشد.»
در این روایت بهروشنی مشخّص شده که مفهوم اصلی این واژهها چیست. روا نیست که ما کلمات را از روایات بگیریم، ولی با وجود توضیح آنها در روایات دیگر، آنها را بیتوجّه به آن تبیین روایی، در لغت و یا جای دیگری جویا شویم.
حضرت امیر علیه السلام سنّت را «ما سنَّ رسول الله»، بدعت را «ما أحدث مِن بعده»، جماعت را «أهل الحق و ان کانوا قلیلا» و فرقه را «أهل الباطل و إنْ کانُوا کثیرآ» تفسیر نمودهاند. همین توضیحات کافی است که مفهوم کلام زیبای امام سجّاد علیه السلام در پایان این بخش از دعای مکارم اخلاق بهدست آید.
حضرتش از خدای خود چه میخواهد؟
الف. دوام اطاعت و بندگی.
ب. همراهی با جمع حق، بیتوجّه به کثرت و قلّت آن.
1) میزانالحکمة، روایت 2439. بحارالأنوار :2 266 با مختصر تفاوتی در کلمات، نقل از کتابمعانیالأخبار مرحوم صدوق.
ج. رویارویی با بدعت و بدعتگزاران و تابعان آنان، با همان مفهوم که بدان اشاره رفت.
در این راستا سه امر را به روشنی نشان میدهند: رابطهی میان خود و حق، خود و خلق و خود و مکتب
سرانجام به ما میآموزند که چگونه میتوان لباس صالحان را در بر گرفت و به زیور پرواپیشگان زینت یافت.(1)
«اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی محمّدٍ وَ اله و اجْعَل أوسع رِزقکَ عَلَیَّ إذا کبرت... و اعترافآ بإحسانکَ و احصاءً لِمنّتک.»
در این بخش، امام علیه السلام پانزده درخواست را مطرح مینماید. حضرتش در آغاز با آیندهنگری و واقع بینیِ خاص، درمان پارهای مشکلات را میطلبد که معمولا دامنگیر انسان در دوران کهولت میگردد، از جمله اینکه از خدای متعال میخواهد که در آن ایّام گشادهرزق بوده و تاب و توان و تحمّل درد و رنج را داشته باشد و به دامان پدیدهی کسالت در عبادت نیفتد. هر یک از این سه مورد، میتواند انسان را گرفتار ورطههای هولناکی بنماید.
تنگدستی، در آنهنگام که دیگر انسان توانایی چندانی برای کار و کسب درآمد ندارد ـ بهویژه آنجا که فرد دوران قبلی زندگی خویش را بهخوبی و آبرومندی گذرانده ـ امری است که جان انسان را میکاهد و به شدّت روحیّهی او را ضعیف میشازد و او را به دامن انواع مشکلات و مصائب میکشاند.
از اینرو امام در سخن آغازین خود از خدا میخواهد که «وَ اجْعَل أوسَعَ رزقک عَلَیَّ إذا کبرتُ» یعنی گشادهرزقی در هنگام کهولت را طلب مینماید. دقّت در ضمیر کلمهی رزقک نیز خالی از لطافت نیست که حضرتش سخن از روزی خود به میان نمیآورد؛ بلکه این روزی را از خدا میداند و درخواست دارد که نوعی وسعت از سوی خدا شامل حال او گردد.
در همین دوران، موضوع دیگری رنجآور میشود: پیری و فرتوتی و ضعف و زبونی. حضرتش با جملهی «وَ أقوی قوَّتک فیَّ إذا نصبت»، پیشاپیش درمان آن را از خدای متعال درخواست مینمایند؛ برای این که در آن هنگام ـ که به لازمهی طبیعی دچار این ضعف و درد و رنج میشوند ـ همچنان نیروی خداوندی ایشان را یار راه شود و آن درد را این چنین درمان نمایند.
در گام بعدی باید دانست که ثمرهی طبیعی تنگدستی و درد و رنج در دوران پیری، گرفتارشدن به بلیّهی دیگری در ارتباط با خدای متعال است: چنین فردی اساسآ حال خوشی برای عبادت و بندگی ندارد. اگر هم در آن حال، کار
1) مرحوم مجلسی در کتاب بحارالأنوار، :2 261 ـ 268 ذیل باب «البدعة و السنَّة وَ الفریضة وَالجَماعَة و الفرقة و فیه ذکر قلّة أهل الحق و کثرة أهل الباطل» 28 روایت گِرد آورده است. با مراجعه به آنهامیتوان آشنایی افزونتری به مبانی طرحشده در بخش اخیر کلام امام سجّاد علیه السلام پیدا نمود.
عبادی از او سر بزند، یقینآ از قبیل عادت است، نه بر سبیل اطاعت. از این روی، امام سجّاد علیه السلام بلافاصله پس از دو موضوع قبلی سخن از این آفت در میان میآورد و موضوع بروز حالت کسالت در بندگی را مطرح مینماید. امام علیه السلام از آن بهعنوان یک ابتلا و آزمون الاهی تعبیر میکند که این کسالت خود میتواند آغازی برای بسیاری از لغزشهای بعدی باشد. این کسالت تا بدانجا در فرهنگ دین نکوهش شده که قرآن مجید، آن را از جمله نشانههای نفاق برمیشمارد و میفرماید :
(إنَّ المـُنافِقینَ یُخادِعُونَ الله وَ هُوَ خادعهُم؛ و إذا قاموا إلَی الصَّلاة، قاموا کُسالی یُراؤُونَ النّاس؛ وَ لایذکرون الله إلّا قَلیلا)(1)
«منافقان، با خدا خدعه میکنند. و خداوند، پاسخ نیرنگ شان را به آنها میدهد. و هنگامی که به نماز میایستند، در حالت کسالت میایستند که با مردم ریا میورزند. و خدا را فقط به میزان اندکی یاد میکنند.»
امام سجّاد علیه السلام در دعای ابوحمزه، از بروز این حالت به خدای متعال پناه برده و عرضه میدارد :
«اَللّهُمَّ إنّ ی أعُوذُ بِکَ مِنَ الْکسل و الفشل و الهمّ و الجبن...»
«خدایا! من به تو پناه میبرم، از کسالت، سستی، اندوه و ترس...»
حال اگر انسانی در ایّام پایانی زندگی خود، دچار چنین حالتی شود، بسیار غمانگیز خواهد بود. رنج آورتر آنکه این فرد در دوران قبلیِ زندگی خویش، نشاط در عبادت خدای متعال داشته باشد و اینک دو عاملِ تنگدستی و درد و رنج، او را در چنین دام خطرناک ابلیسی گرفتار کرده باشد. چنین است که امام علیه السلام از خداوند میخواهد به چنین آزمون سختی او را نیازماید و درگیر چنین بندی نگردد. امیرالمؤمنین علیه السلام این کسالت را آفت پیروزی و توفیق دانسته و میفرماید :
«آفة النُجح الکسل.»(2)
«آفت پیروزی، کسالت است.»
در روایات، تأخیر عمل نشانهی این کسالت گفته شده که خود آفت دیگری است. مطالبی که پیش از این پیرامون واژه تسویف گفته شد، بیانگر واقعیّت این موضوع است. امام علی علیه السلام میفرماید:
«تأخیر العمل عنوان الکسل.»(3)
«درنگ در عمل، نشانه کسالت است.»
آن امام همام علیه السلام ما را هشدار دادهاند که:
«إیّاکم و تسویف العمل»(1)
«هشدار! مبادا گرفتار تسویف (تأخیر انداختن) عمل شوید.»
در دعا از زبان امام چهارم علیه السلام میخوانیم:
«فقد افنیت بالتسویف و الآمال عمری»(2).
«به راستی که عمر خود را به تسویف (تأخیر انداختن) و آرزوها، بر باد دادم.»
حضرت علی علیه السلام هشدار میدهد که چهبسا کاری را به تأخیر میاندازیم و دیگر اساسآ امکان و فرصتی برای انجام آن دست نمیدهد که : «مَن تقاعس اعتاق»(3)
در فرهنگ دین، این کسالت در امور اخروی به مراتب نکوهیدهتر معرفی شده است؛ چرا که معمولا بروز آن نیز بیشتر در این زمینه صورت میگیرد. از اینرو، امیرمؤمنان علیه السلام آنجا که میخواهد نشانهای از انسانِ گرفتار خِذلان ارائه دهد که دچار خشم خداوندی شده، چنین میفرماید :
«إنَّ أبغضَ الرِّجال إلَی الله تعالی لعبدآ وکله الله إلی نفسه، جائرآ عن قصد السَّبیل، سائرآ بغیر دلیل. إن دُعی إلی حرث الدُّنیا عمل؛ و إن دعی إلی حرث الآخرة کسل.»(4)
«به راستی، خداوند تعالی، بیش از هر گروهی، فردی را دشمن میدارد که او را به خود واگذارده، از راه اعتدال منحرف شده، بدون همراه سفر میکند. اگر به کشت و زرع دنیا دعوت شود، میشتابد. و اگر او را به کشاورزی آخرت فرا خوئانند، کسالت نشان میدهد.»
در این بخش از کلام امام علی علیه السلام برای انسان مورد خشم خداوندی چهار ویژگی بیان شده است: انحراف از راه راست، حرکت در مسیر بی هیچ راهنما، دنیاگرایی و کسالت در امر آخرت.
به مناسبت این بحث باید دانست که این کسالت، از آفات حیات دنیوی و مانع سعادت اخروی است، و به مصداق «الکسل یضرّ بالدّین و الدُّنیا»(5)، به دین و دنیا هر دو
ضربه میزند. انسان گرفتار به این بلیّه را پیشوایان دین دوست نمیدارند. امام باقر علیه السلام میفرماید :
«إنّی اُبغض الرَّجل یکون کسلانآ عن أمر دنیاه. وَ مَن کسل عَن أمر دنیاه، فهو عَلی أمر آخرته أکسل.»(6)
«من فردی را که نسبت به امر دنیای خود کسالت دارد، دشمن میدارم. و کسی که به امر دنیای خود کسل باشد، نسبت به امر آخرتش کسالت بیشتر دارد.»
چنین است که در فرهنگ دین، کسی که در امر دنیای خویش بیحوصله باشد، در امر دین و آخرتش به مراتب کسلتر خواهد بود.
دو واژهی ضجر (به معنی بیتابی و بیحوصلگی) و توانی (به معنی تنبلی و سهلانگاری) از جمله واژههایی است که در روایات با موضوع کسالت پیوند خورده و برای هر یک از آن دو، در این زمینه تعابیر و تحلیلهای ویژهای آمده است.(1)
نقطهی مقابل کسالت، نشاط است که همپای گریز از کسالت در دعاها از خدا میخواهیم :
«وَ امْنُنْ عَلَینا بِالنِّشاط، و اعذنا مِنَ الفشل و الکسل.»(2)
«خدایا! به نشاط بر ما منت گذار، و ما را از سستی و کسالت در پناه خود دار.»
امام سجّاد علیه السلام به زبان دعا از خداوند متعال میخواهد که :
«وَ حَبّب إلیَّ ما تحبّ من القول و العمل حَتّی أدخل فیهِ بلذّة و أخرج مِنهُ بِنشاط.»(3)
«خدایا! آنچه گفتار و کردار دوست میداری، محبوب من بدار، تا آنجا که با لذّت در آن وارد شوم، و با نشاط، از آن بیرون آیم.»
یعنی که فرد در دو میدان قول و فعل، همپا و همگام، با لذّت قدم بگذارد و به نشاط و شادمانی بیرون رود. باید در این درخواست دقّت شود که چنین ورود و خروجی مورد علاقهی خدای متعال باشد و او زمینهساز چنین امر محبوبی گردد. این نکته خود این حقیقت را میآموزد که همهوقت باید تنها و تنها در میدان رضا و حبّ الاهی در هر دو پهنهی «گفتار و رفتار» حضور یافت.
بههرحال کسالت آفتی است که اگر بر جان عبادت بیفتد، حال و آیندهی انسان را تباه میکند. امام سجّاد علیه السلام در بخشهای آغازین دعا از خداوند خواسته بود که «لاتفسد عبادتی بالعجب». اینک حضرتش ابتلای به کسالت در عبادت را برای خود مهمّ و خطرناک شمرده و از آزمونی اینچنین به خدا پناه میبرد. عُجب و خودبینی و تظاهر، صفحهی عبادت و بندگی را سیاه میکند و کسالت و بیحوصلگی در عبادت، فرد را در میدان امتحانی اینچنین به شکست و ناکامی میکشاند.
امام علیه السلام پس از این عبارات با طرح ده قسمت پیاپی، قاطعانه سخن از خدامحوری در میان آورده و در ضمن دعا و
درخواست، عناوینی مطرح مینماید که عنصر، مرکز و محور اصلی تمامی آن عناوین، خداست و بس. این تکرار همان سخن همیشگی است که ادعیهی مأثور در فرهنگ شیعی، آموزندهی معالم و معارف دینی هستند که در لباس دعا و نیایش و خلوتگزینی و نجوا با خدای متعال، الفبای اعتقادی را به نیایشگر میآموزند.
امیرالمؤمنین علیه السلام در تبیین علّت برآوردهنشدن حاجات و دعاها، هشت عامل برمیشمارند و در قدم اوّل میفرمایند:
«انَّکُم عرفتم الله، فلَمْ تؤدّوا حقّه کما أوجبَ عَلَیکُم، فما أغنت عنکم معرفتکم شیئآ.»(1)
«شما خدا را شناختهاید، امّا حقّ او را نگزاردهاید، بدان سان که بر شما واجب ساخته است. پس این معرفت، کاری از شما نمیگشاید.»
پایبندنبودن به لوازم معرفت الاهی ـ آنسان که خدای بر ما فرض و واجب نموده است ـ خود عامل مهجوری و دورماندن از اجابت دعا میگردد.
همین حقیقت بر این بخش از درخواستهای امام سجّاد علیه السلام سایه انداخته است. لذا از خدا ده مورد میخواهد :
دورنماندن از راه خدا «لا العمی عن سَبیلک».
عدم حرکت در راستایی خلاف جهت محبّت خداوند «وَ لا بالتّعرض لخلاف محبّتک».
همپا نشدن با افرادِ گریزان از خدا «وَ لا مجامعة مِن تفرّق عَنک».
جدانشدن از خداجویان «وَ لا مفارقةِ مِن اجتمع إلیک».
توجّه تامّ و تمام به خدا هنگام ضرورت و نیاز «أُصُولُ بک عند الضّرورة».
نیاز و حاجت نزد خدا بردن «وَ أسألُکَ عند الحاجّة».
زاری و نیاز نزد خدا بردن هنگام پریشانی «وَ اتضرّعُ إلَیکَ عِندَ المسکنَة».
برکناری از امتحان الاهی در زمینهی کمکجویی از غیر خدا در هنگام سختی و اضطرار «و لا تفتّنی بالاستعانة بغیرکإذا ضطُررت».
مصونیت از ابتلا به کرنش در مقابل غیر خدا در هنگام فقر و تنگدستی «وَ بالْخضوع لِسؤال غیرک إذا افتقرت».
دورماندن از خواری و تضرّع و مجیزگویی در مقابل غیر خدا، آنهنگام که امر نگرانکننده و ترسآوری پیش آمده است «و لابالتَّضرّع إلی من دونک إذا رهبت».
این ده خواسته که یکی پس از دیگری طرح میشود، عنصر مشترک تمامی آنها خداست. نیایشگر بر بساط دعا باید همواره درصدد اصلاح ساختار فکریـ اعتقادی خود برآید، از هر گونه لغزش بپرهیزد و با در نظر گرفتن این اصول اعتقادی، حرکت اینجهانی خود را شکل دهد تا آنجا که:
جز خدا نجوید، جز از او نخواهد، جز به او تکیه نداشته باشد، همهی تلاشها، اطوار، حرکات و سکناتش در جهت
1) بحارالأنوار :93 377.
او شکل گیرد و به طرف او سمت یابد.(1)
آنگاه امام علیه السلام بهعنوان هشدار یادآور میشود که مبادا انسان در دام غفلت از خدای متعال گرفتار شود، او را در تکتک صحنههای زندگی حاضر نداند، او را در کنشها و واکنشهای روزمرّه حاکم بر رفتار فرد و اجتماع، به حساب نیاورد. پی آمد این حالات، خذلان (وارهانیده شدن)، منع (تحریم و بسته شدن تمامی راهها بر انسان) و اعراض (رویگردانی خدا از بنده) خواهد بود که هر یک از این سه مورد میتواند به تنهایی انسان را از پای درآورد؛ چه رسد که خذلان و منع و اعراض دست به دست هم دهند که در این صورت فرد به خاک سیاه خواهد نشست.
در ادامهی این کلام، حضرت سجّاد علیه السلام سخن از القائات شیطانی در میان میآورد و عرضه میدارد :
«اَللّهُم اجعل ما یُلقی الشّیطان فی روعی مِنَ التـَّمَنّی و التـَّظنّی و الحسد، ذکرآ لِعظمتک و تفکّرآ فی قدرتک وَ تَدبیرآ عَلی عَدُوّکَ.»
روع در لغت به معنی دل، ذهن و عقل است. نکتهی لطیف آن است که عرب آنگاه که جای ترس و بیم از دل باشد، این کلمه را بهکار میبرد. با دقّت در همین معنی لغوی مشخّص میگردد که: اوّلا شیطان برای القائات خویش، دل انسانی را هدف قرار میدهد؛ ثانیآ اگر چنین شود، جا دارد انسان از آنچه که بر سر دلش آمده، سخت وحشتزده شود و در صدد چاره برآید. از تیرهای پیاپی شیطان در این هدفگیری به تمنّی، تظنّی و حسد یاد شده است.
پیش از این در توضیح عبارت: «وَ مِنْ حَسد أهل البغی المودّة و من ظنّة أهل الصّلاح الثّقة» در بخش ششم دعا، پیرامون دو واژهی ظنّ و حسد، توضیحاتی داده شد. در این موضع نیز در زمینه سه عامل نکوهیدهی مورد نظر، توضیحاتی بیان میشود.
در منطق قرآن مجید، القائات شیطانی، از جمله موارد آزمون انسانها تلقّی گردیده است.
(وَ ما أرْسَلنا مِنْ قَبلکَ مِن رَسُولٍ وَ لا نبیٍّ إلّا إذا تَمنّی القی الشَّیطان فی أمنیّته، فینسخُ الله ما یلقی الشَّیطان، ثُمَّ یُحکم الله آیاته و الله عَلیمٌ حَکیم *لیجعل ما یلقی الشَّیطان فتنةً لِلَّذینَ فی قُلوبهم مَرضٌ وَ القاسیة قلُوبهم، و إنَّ الظّالمینَ لَفی شقاق بعید * وَ لیعلم الَّذینَ أُوتوا العِلم انَّه الحقّ مِن ربّکَ فیؤمِنُوا بِه فتخبت لَه قُلُوبهُم، و إنَّ الله لهاد الَّذینَ آمَنُوا إلی صراطٍ مُستقیم)(2)
«ما پیش از تو، هیچ رسول و هیچ نبی نفرستادیم، مگر آن که وقتی تصمیم به کاری گرفت، شیطان بر سر راه تصمیم او موانعی پدید آورد. امّا خداوند، القائات شیطان را نسخ میکند، سپس آیات خود را محکم میسازد. و خداوند، دانای استوارکار است. (خداوند، چنین میکند) تا القائات شیطان را آزمونی قرار دهد برای کسانی که در دلهای خود بیماری دارند و کسانی که دلهای
1) بحث در مورد هر یک از این ده عنوان براساس آیات و روایات، خود میتواند دریایی ازمطالب آموزنده را فراهم آورد. در اینجا برای پیشگیری از تفصیل به آنها پرداخته نشد؛ ولی خوانندهیعلاقهمند میتواند هر یک از این سرفصلها را عنوانی برای تحقیق خود قرار دهد، محقّقانه در آنها کنکاشکند و بهرهها به فراوانی برد.
2) حج (22): 52 ـ 54.
شان قساوت گرفته است. و نیز برای این که علم به آنها داده شده، بدانند که آن، حقیقتی است از خداوندگارت؛ آنگاه بدان ایمان آورند، پس از آن دلهایشان در برابر آن تواضع کند. و به راستی، خداست که مؤمنان را به صراط مستقیم هدایتگر است.»
برخی از نکاتی که در نگرش به این آیات به دست میآید، به ترتیب عبارتاند از :
1ـ جریان شدید و جاریِ القای شیطانی تا آنجا که وی در تلاش است حتّی دل و روح پیامبران خدا را نیز هدف قرار دهد.
2ـ بیاثر کردن چنین القائاتی در پیامبران، از سوی خدای متعال، به منظور تحکیم آیات خویش.
3ـ آزمون بیماردلان و سنگدلان به القائات شیطانی.
4ـ دریافت حقّانیّت پیامبر و آوردههای او از سوی آگاهدلان.
5ـ تسلیم و خصوع قلبی در پیشگاه چنین حقّ روشن.
6ـ هدایت خداوندیِ چنین آگاهان بیداردل به راه مستقیم.
نتیجهی کلّی آنکه در زمینهی وجود و اثرگذاریِ القائاتی اینچنین و هدفگیری شیطان، ضروری است که انسان بیدار و هشیار بوده و خود را از هدف قرارگرفتن چنین تیرهای خطرناکی برهاند.
تمنّی در لغت به معنی آروزکردن آمده است. به گفتهی راغب در مفرادت، صورت حاصله در ذهن از تمنّی را «اُمنیّه» میگویند. واژه اخیر به معنی دروغ هم آمده است. راغب در توضیح علّت آن گفته که چون دروغ معمولا تصوّر و بهزبانآوردنِ امری بیحقیقت میباشد، لذا صحیح است که از کذب با تمنّی تعبیر شود. خود او از قول عثمان آورده است که میگفته: ما تغنیّتُ و لاتمنّیتُ منذُ أسلمت، از آنهنگام که اسلام آوردم، نه آوازهخوانی کردهام و نه دروغ گفتهام.
امانیّ جمع همین لغت امنیّه و به معنی اکاذیب است و در بیان قرآن، برخاسته از ظنّ قلمداد گردیده است.
(وَ مِنْهُم أُمّیُّونَ لایعلمون الکتاب إلّا أمانیّ و إن هُم إلّا یظنّونَ)(1)
( برخی از یهودیان، کتاب تورات را صرفآ دروغهایی میدانند که عالمانشان ساخته و پرداختهاند و پایبست این گمان و پندار باطل خویشاند. )
با دقّت در این آیات قرآنی، روشن میشود که چرا دو واژهی تمنّی و تظنّی در کلام حضرت سجّاد علیه السلام پیاپی آمدهاند. کار شیطان آن است که همواره مطالب کذبِ برخاسته از گمان نارسا و غلط را در دل و ذهن و عقل فرد القا نماید. روشن است که اگر انسان مغلوب چنین حملهای قرار گیرد، دچار چه خسرانی شده و در چه مهلکهای سقوط خواهد کرد. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
«رَحِمَ الله امرَأً... کابر هواه و کذّب مناه.»(2)
«خدایش بیامرزد انسانی را که با خواستههای دلش درافتد و آرزوهای نابجایش را تکذیب نماید.»
همایشان در تعبیری زیبا خطاب به دنیا میگویند که اگر تو همانند موجودی دیدنی و در قالب حسّی بودی، به ازای فریبهایی که نسبت به مردم به کار گرفتهای، بر تو حدّ جاری میکردم.
«لأقمتُ عَلَیکِ حُدود الله فی عبادٍ غررتهم بالأمانیّ.»(1)
«حدود الهی را بر تو جاری میکردم، به دلیل این که بندگان خدا را با آرزوها فریب دادی.»
روشن است که دنیا از مهمترین ابزارهای دست شیطان میباشد. اوست که با پندارها و درخواستهای باطل و نابجای دنیوی، بهواقع عرصهی حیات را بر انسان تنگ نموده و او را در بند میکشد.
آن امام همام علیه السلام در همین زمینه میفرمایند که :
«وَ الأمانیّ تُعمی أعین البَصائر و الحظُّ یأتی من لایأتیه.»(2)
«این آرزوها و پندارهای نابجا و دور و دراز است که چشم دل انسان را کور میکند و بهرهی واقعی از آنِ کسی است که سراغ آنها نرود.»
پس بجاست که تا سر حدّ امکان بکوشیم تا خویش را از تمنّی ـ که به تعبیر حضرت سجّاد علیه السلام دامگه شیطان برای ماست ـ به دور نگاه داریم و در بند آن گرفتار نیاییم.
تظنّی ـ به معنی گمانبردن نابجا ـ از جمله اخلاق نکوهیده است. آنچه از این رذیلهی اخلاقی برخیزد، درست در مقابل علم و یقین قرار دارد. قرآن مجید از زبان کافران پیرامون قیامت میفرماید :
(قُلتُم ما ندری ما السّاعة إن نظنّ الّا ظنّا و ما نحنُ بمستیقنین)(3)
( گفتند: نمیدانیم که ساعت (قیامت) چیست، ما فقط گمان میکنیم، و نسبت به آن یقین نداریم. )
گمان، درست در مقابل یقین نشسته است و این مطلب در قرآن در آیات دیگری آمده، مانند :
(ما لَهُم بِذلِک مِن علم إن هُم إلّا یظنُّونَ)(4)
( اینان نسبت به آن علم ندارند، فقط گمان میبرند. )
(ما لهم بِهِ مِن عِلم إلّا اتّباع الظّن)(5)
( اینان نسبت به آن علمی ندارند، مگر پیروی از گمانها. )
(و ما لَهُمْ به مِنْ عِلم إن یتبعون إلّا الظَّن)(1)
( اینان نسبت به آن علم ندارند. تنها از گمان پیروی میکنند. )
گمان ناروا امری در نقطهی مقابل علم و آگاهی روشن قرار داده شده و همهجا این گمانورزی نکوهش گردیده است.
واژه تمنّی که پیش از تظنّی در کلام حضرت سجّاد علیه السلام آمده، قرینهی روشنی است که مسیر این گمانگرایی را روشن میسازد. گمانی که مبتنی بر آروزهای باطل و دور و دراز باشد، مسلّمآ نتیجهای جز افتادن در ورطهی باطلگرایی در پی نخواهد داشت. اگر این تظنّی دامن اعتقادات را بگیرد، فرد دچار تردید در مبدأ و معاد میشود. اگر سراغ امور دنیوی بیاید، انسان را در بند آروزهای طولانی و خیالپروری و محاسبات بیپایه و مایه نسبت به آینده گرفتار میکند. و آنگاه که فرد در این هر دو ورطه با هم سقوط نماید، بهشدّت آسیب خواهد دید.
بیهوده نیست که شیطان این ابزار را برای سرنگونی انسان بهدست گرفته و از آن سود میبرد. او با تظنّی و تمنّی میکوشد تا فرد را در هر دو عرصهی دنیا و آخرت و دو پهنهی اعتقاد و عمل، مغلوب القائات خویش سازد. از این رو، بجاست که انسان با بیداری و هشیاری به معارضه با این دشمن سوگندخوردهی خویش پردازد و با واقعگرایی و تفکّر منطقی و نیز گریز از گمانگرایی در هر دو عرصهی اعتقاد و عمل، تلاش او را خنثی سازد.
پیش از این به مناسبت در مورد حسد سخن به میان آمد. اینک حسد در کلام امام در کنار تمنّی و تظنّی نشسته است. چه بسا اگر در صدد پیداکردن رابطهی میان این سه برآییم، روشن شود که آرزوهای طولانی و پندارهای ناروا میتواند منشأ حسدورزی نسبت به دیگران گردد و این احتمال چندان دور از واقعیّت نیست. معمولا حسادت نسبت به اشخاص، زمانی در درون انسان شکل میگیرد که فرد، آرزوهایی دور از دسترس دارد که به آن نرسیده، پندارهای باطل و خیالپرورانه در سر دارد که بسیار دور از واقعیّت است. آنزمان به برخی مینگرد و در آنان داراییها و تواناییهایی میبیند که خود فاقد آن است.
درست در همین زمان است که او نسبت به آن افراد، حسد میورزد. آنوقت است که این اخلاق ناپسند، به مصداق «الحسد رأْس العیوب»(2)، خود منشأ پیدایش
انواع عیوب دیگر در انسان میگردد. انسانی که دچار چنین آفتی شد، همواره علیل و ناتوان است؛ چرا که مدام به چیزهایی میاندیشد که در اختیار ندارد. لذا زندگی را بر خود تلخ میکند. این هر دو امر یعنی ناتوانی و نابسامانی برای حسود، دو موضوعی است که امیرمؤمنان علیه السلام بر آن تأکید دارد که :
«الحسود أبدآ عَلیل.»(3)
«حسود، همواره بیمار است.»
«و الحسد ینکد العیش.»(1)
«و حسد، عیش (زندگی) را تیره و تار میکند.»
انسان حسدورز باید بداند که:
«الحسود لایَسُود.»(2)
«حسود، هیچ گاه به سیادت (سروری) نمیرسد.»
او هرگز از این اخلاق و سجیّهی ناپسند سودی نخواهد برد. امام امیرالمؤمنین علیه السلام از حسد بهعنوان بزرگترین ابزار صیّادی شیطان یاد کرده و میفرماید :
«الحسدُ مِقنَصةُ إبلیس الکبری.»(3)
«حسد، مقنصة بزرگ ابلیس است.»
از این تعبیر میتوان بیان امام سجّاد علیه السلام را بهتر دریافت که چرا در هنگام سخن از القائات شیطانی، موضوع حسد را مطرح کرده است؛ حسدی که به بیان حضرت امیر علیه السلام ابزار صید مهمّ در دست شیطان است.
«وَ کما ان الصّدأ یأکُل الحدید حَتّی یُفنیه، کَذلِک الحَسَدُ یُکمِدُ الجَسد حَتّی یفنَیهُ.»(4)
«همان گونه که زنگ، آهن را میخورد تا این که نابودش سازد، حسد نیز همین سان بدن را ضعیف میکند تا این که آن را از میان برد.»
آری! چونان زنگ که به جان آهن سخت و مقاوم افتاده و سرانجام آن را نابود میکند، حسد رفتاری اینچنین با جسم انسانی خواهد داشت و نهایتآ انسان را از پای درمیآورد.
قرآن مجید تأکید دارد که انسانها چشم به داراییهای دیگران ندوزند و از راه حسد به آن ننگرند؛ چرا که این خصلتی ناپسند است.
(أم یَحسدُونَ النّاس عَلی ما آتاهُم الله مِن فَضلِه)(5)
( آیا نسبت به (برخی از) مردم حسد میبرند نسبت به فضیلتی که خداوند به آنان داده است؟ )
در روایت است که خداوند، خطاب به موسیبنعمران7 فرمود :
«یابن عمران! لاتحسد النّاس عَلی ما آتَیتُهم مِن فضلی، و لا تَمُدّنَّ عَینیک إلی ذلک و لاتتّبعه نفسک؛ فإن الحاسد ساخط لنعمی صادّ لقسمی الَّذی قسمتُ بینَ عِبادی. و من یک کَذلِکَ، فَلَستُ مِنهُ وَ لَیْسَ مِنّ ی»(1)
«ای پسر عمران! بر مردم حسد مبر به دلیل فضیلتی که به آنها دادهام. دیدگان خود را بر او مدوز، و جان خود را پیرو آن قرار مده؛ زیرا حسود نسبت به نعمتهای من خشمناک است، و مانع قسمت من است که میان بندگانم تقسیم کردهام. کسی که چنین باشد (حسود)، نه من با او نسبت دارم و نه او با من نسبت دارد.»
آری، انسان حسود با نعمتهای خدا و نصیبی که او مردم را داده، در ستیز است. چنین کسی محبوب خدای متعال نیست.
بههر حال، حسد آتشی است که به جان صاحبش میافتد و او را میسوزاند و آنگاه که آتشگیرانهای در اطراف پیدا نکند، از خود آن انسان حسود بهره میگیرد و وی را خواهد سوزانید، چرا که گفتهاند :
«اصبر علی حسد الحسود، فإن صبرک قاتله.»
«بر حسدِ حسود صبر کن، که همان صبر تو کشنده اوست.»
«فالنّار تأکل نفسها إن لَمْ تجد ما تأکله»(2)
«آتش، اگر چیزی برای خوردن نیابد، خود را میخورد.»
مناسبترین عکسالعمل در قبال فرد حسود، همان شکیبایی است که سرانجام او را از پای درخواهد آورد. هرگز نمیتوان طغیان این آفت روحی را از راه مقابله به مثل فرو نشاند. این عمل نه تنها چارهساز نیست، بلکه شعلهها را افروختهتر کرده، دامن فرد مقابل را هم خواهد گرفت.
سخن در موضوع حسد فراوان است که به ملاحظهی اختصار به همین مختصر بسنده میکنیم.(3)
امام علیه السلام در ادامهی سخن، از خدای متعال میخواهد که اثر تخریبی این القائات شیطانی را بر قلب و روح، تبدیل به یاد عظمت خود، تفکّر در قدرت خدا و اندیشه و تدبیر در قبال دشمن خود نماید.
«ذکرآ لعظمتک و تفکّرآ فی قدرتک و تدبیرآ عَلی عدوّک.»
روشن است که یاد عظمت خدا و اندیشه در قدرت او، انسان را از بسیاری گرایشها و کُرنشهای ناروا باز میدارد. این حالت تذکّر بیش از هر چیز، فرد را در قبال خدای متعال، خاضع و خاشع میدارد و ثمرهی این امر در افعال
شخص ظاهر میشود.
چنین انسانی که همواره به یاد عظمت نامتناهی خدا و در اندیشهی قدرت بیپایان اوست، هرگز به ذلّت و خواری در قبال کسانی چون خود تن در نمیدهد، زبون و فرومایه نمیشود و «بهر دو نان منّت دونان نمیکشد.» تأکید بر این حقیقت را زمانی میتوان دید که دستمایهی چنین حالتی رویارویی با شیطان باشد؛ یعنی فرد نه تنها القائات او را به هیچ گرفته باشد، بلکه از خدا بخواهد که همان القائات ناروا در او اثر عکس گذارد و موجبات خضوع هر چه بیشتر در پیشگاه عظمت حق تعالی و تفکّر افزونتر در میدان قدرت بیحدّ و حصر خدای بزرگ را فراهم آورد. آن وقت است که این سرمایه میتواند او را به رویارویی شیطان و برنامهریزی برای اِخراج این دشمن سوگندخورده از میدان زندگی فرا خواند.
چنین است که انسان به الهام امام سجّاد علیه السلام از خدا میخواهد که بتواند در مواجهه با شیطان، تمامیِ توان خود را علیه او بهکار گیرد. شیطانی که به فرمودهی امام علی علیه السلام : «نفذ فی الصُّدور خفیآ و نفث فی الآذان نجیآ»(1)، در قلبها نفوذ میکند و بر گوشها
میدمد؛ شیطانی که فریبکاریاش «یُسوّلُ و یُطمِع»(2)، گمراه میکند و انسان را به طمع
میاندازد. باید به سختی با او و القائاتش رو در رو قرار گرفت و هرگز اجازه نداد تا در حریم عمل و اندیشهی انسان نفوذ نماید که پیشوایمان علی علیه السلام فرمود :
«لاتجعلنَّ للشّیطان فی عملکَ نَصیبآ و لا علی نفسک سَبیلا.»(3)
«برای شیطان در عمل خود، بهرهای و نسبت به وجود خود، راه سلطهای قرار مده.»
باید همهی راهها را بر او بست تا بتوان جان سالم بهدر برد.
بههرحال، در این بخش قصد آن نیست که سخن از شیطان و حیلهها و دامها و کارگزاران و جنودش در میان آورد. این کار گسترده و مستقلّ و نیازمند تحقیقی جداگانه است. این مختصر، تنها در ضروت دقّت عمل در مواجهه با شیطان بیان شد تا مشخّصآ معلوم گردد که ما همواره باید در صدد برنامهریزی علیه این دشمن توانای خود باشیم؛ دشمنی که با داناییهای خود مرتّبآ در اندیشهی به دام انداختن ماست؛ چرا که گفته است: (و لأغوینَّهُم أجمعین). میدانیم که تنها بندگان مخلص خدایند که شیطان، پیشاپیش با همهی توان و قدرتش، ناتوانی خود را در غلبه بر ایشان اظهار داشته است. شیطان، آنان را از میدان اثرپذیری اغوائات خویش خارج دانسته است که:
(إلّا عِبادکَ مِنْهُمُ المـُخلصین)(4)
از آنچه دربارهی شیطان آمده، باید بدانیم که ضروری است :
از سرنوشت او با آن سابقهی بندگیاش عبرت گیریم،
از شرّ او به خدا پناه ببریم،
او را دشمن خویش بدانیم،
هرگز فریب او را نخوریم،
گامگذار راه او نشویم،
بندگی و طاعت او را پیشه نکنیم،
اغوائات او و توانش را در این زمینه به جدّ به حساب آوریم،
از شمار آنانی نباشیم که گمانِ نفوذپذیری شیطان در ایشان میرود،
علل تسلّط او را بر انسانها بشناسیم،
با اینهمه بدانیم که کید و حیله و مکر او در قبال انسانهای توانمند بسیار ضعیف و ناکارآمد است (که این اعتقاد سبب میشود تا خود را در قبال او نبازیم و به سادگی تسلیم او نگردیم)،
با صورتسازیهای او بهخوبی و با دقّت آشنا شویم،
بدانیم که چه کسانی میتوانند از شرّ او ایمن باشند،
و نیز بدانیم که او تنها میتواند بر دوستداران خویش و آنان که او را به ولایت گرفتهاند چیره گردد،
عواملی را که میتواند زمینهی این چیرگی را فراهم آورد شناسایی نماییم،
و در مقابل با آنچه که میتواند شیطان را از ما براند و او را از ما مأیوس کند به خوبی آشنا شویم،
بدانیم که گاه همین شیطان در اندیشهی نصیحت پیامبران خدا بر آمده (مثلاً حسد و حرص را عامل هبوط خود و آدم علیه السلام شمرده است؛ نوح علیه السلام را بر ترک این دو رذیله سفارش کرده است؛ پرداخت سریع صدقه را به موسی علیه السلام یادآور شده و گفته که من همواره میکوشم تا این کار صورت نگیرد؛ نوح علیه السلام را هشدار داده که در سه موضع به شدّت به یاد من باش: آنگاه که خشم میگیری، آنگاه که میان دو تن حکم میرانی و آنگاه که با زنی خلوت مینمایی. و به راستی که چه سخت است که با این صراحتها، باز انسانی در این دامگهها که خودِ دامگستر، پیشاپیش از آن سخن به میان آورده، در اخلاق و عمل گرفتار آید)،
بدانیم که او چگونه وارد زندگی ما شده و چهبسا ناخواسته با ما شریک میگردد و روزگارمان را تباه میکند،
لشکریانش را بشناسیم (که بنا به احادیثی چند، از غضب و شهوت در صدر سپاهیان شیطان نام برده شده است)،
و سرانجام، از نالههای او آگاهی یابیم(1) که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود :
1) عناوین 16 گانهی فوق از میرانالحکمة :5 79 ـ 96 ذیل لغت شیطان نقل شده است. مؤلّف درآن کتاب، ذیل هر یک از این عناوین، آیات و روایاتی را در توضیح بحث خود آورده است. مراجعه به آنهامیتواند شناخت افزونتری را بهبار آورد. امید که این آگاهی، مراقبت بیشتر ما را در کردار و رفتار به دنبالداشته باشد.
«و لَقدْ سمعتُ رَنَّةَ الشَّیطان حین نزل الوحی علیه 6فقلتُ: ما هذه الرَّنة؟ فقال: هذَا الشَّیطان قَد آیسَ مِن عبادته. إنَّکَ تسمع ما اسمع و تری ما أری إلّا أنَّکَ لَستَ بنبیّ...»(1)
«به راستی، ناله شیطان را شنیدم زمانی که وحی بر حضرتش صلی الله علیه و آله فرود آمد. پرسیدم: این ناله چیست؟ پاسخ داد: این شیطان است که نومید شده از این که کسی او را بپرستد. تو میشنوی هر آنچه من میشنوم و میبینی هر آنچه من میبینم. امّا تو پیامبر نیستی.»
اینک سزاوار چنان است که محتوای رسالتی اینچنین را که فریاد و نالهی شیطان را در پی داشته، به خوبی دریابیم و بهکار گیریم. در این صورت، بهترین راهِ رهایی از دامهای شیطانی را یافتهایم و مؤثّرترین راهِ درمان بیماریهای مهلک ناشی از القائات و اغوائات او را بهکار گرفتهایم.
امام سجّاد علیه السلام در دنبالهی این بحث، ابتدا شش رذیلهی اخلاقی را بر میشمرد که همگی بر زبان انسانی جاری میگردد. سپس این نکته را یادآور میشود که این موارد، نمونههای مشابه دیگری هم دارد و صرفآ در این شش مورد خلاصه نمیگردد. آنگاه از خداوند میخواهد که بهجای این رذیلهها شش خُلق پسندیده بر همین زبان جاری گردد و خلاصه بهعوض آن سیّئات اخلاقی که از راه زبان تحقّق مییابد، حسنات اخلاقی جایگزین گردد.
آن شش رذیله ـ به ترتیبی که امام علیه السلام برشمردهاند ـ عبارتاند از :
«لفظة فحش أو هجر أو شتم عِرض أو شهادةِ باطلٍ أوِ اغْتیاب مُؤمنٍ غائب أو سبّ حاضر و ما أشبه ذلک.»
و آن شش حسنهی اخلاقیِ جاری بر زبان را ـ که در مقابل، از خدای متعال طلب میکنند ـ عبارتاند از :
«نُطقآ بِالْحَمد لکَ وَ اغراقآ فِ ی الثّناء عَلیک وَ ذهابآ فی تمجیدک و شُکرآ لنعمتک و اعترافآ باحسانک و احصاءً لمننک.»
چه زیباست که:
ث انسان بتواند بهجای زبانگشودن به فحش و ناسزا به دیگران، سخن از حمد و ستایش خداوند در میان آورد؛
ث بهجای بدگویی از این و آن، به مدح و ثنای پروردگار بپردازد؛
ث بهجای آنکه با زبان آزاردهندهاش در کار ریختن آبروی مردم برآید، همین زبان را به تمجید و بزرگداشت خالق یکتا بهکار گیرد؛
ث در عوض شهادت باطل و ناروا، شکر و سپاس اینهمه نعمتهای بیکران خدا را بهجای آورد؛
ث به جای غیبت و بدگویی مؤمنی که حضور ندارد، به ذکر احسان و نیکیهای بیحدّ و حصر خداوند زبان گشاید؛
ث آنگاه که میخواهد در کار پرخاشگری و بدگویی به مؤمنی بیفتد که در جمع حاضر است، بهجای آن به شمارش و یادآوری دادههای فراوان خداوندی بپردازد.
آیا ما آمادهی چنین جایگزینی هستیم؟ آیا هرگز اندیشه کردهایم که جامعهای که رذایلی از آن ردیف بر زبانشان جاری باشد، شایستهی زندگی انسانی نیست؟ آیا حسّ کردهایم که زندگی در جامعهای از این دست که ترسیمی از
1) نهجالبلاغه، خطبهی 192.
آن در بخش اخیر کلام امام سجّاد علیه السلام صورت گرفته، چهقدر زیبا، دوستداشتنی و دلچسب است و حال و هوای این جامعه، چه روحی در کالبد انسانها میدمد و فضای آن به چه میزان عطرآگین خواهد گردید؟
شاید نالهی شیطان در آغاز بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که بدان اشاره رفت، از این جهت بوده که در جامعهای اینچنین، کاری از دست شیطان و کارگزارانش بر نمیآید. افسوس که ما همان تعالیم روحبخش را چنان واژگونه کردهایم که جامعه را به میدان ترکتازی و تاخت او و یارانش بدل ساختهایم.
جانِ کلام امام سجّاد علیه السلام در این بخش، پرداختن به عضوی از اعضای بدن انسان است که در دو روی سکّهی حیات انسانی، چنین اثرگذاریِ مثبت و منفی دارد. از اینرو به ذکر مطالبی چند پیرامون زبان میپردازیم و تحقیق در هر یک از موارد دوازده گانهی مورد اشاره را به پیگیری و علاقهمندیِ خوانندهی گرامی وا مینهیم.
زبان
زبان در میان اعضای بدن انسان، از ویژگیهای خاصّی بهرهمند است. بی هیچ رنج و زحمت میتواند به حرکت درآمده و بدون خستگی، از همهچیزـ آگاهانه و یا بدون اطّلاعـ سخن در میان آورد. روشن است که این ابزار با این ویژگی، بهخوبی میتواند در استخدام شیطان درآمده و صاحب خود را جهنّمی نماید، و این در صورتی است که انسان آن را یله و رها سازد و در صدد کنترل آن بر نیاید. امّا اگر این عضو را لجام زده و در اختیار خود گیرد، طبیعی است که نه تنها از آن مهالک در امان میماند؛ بلکه از همین طریق میتواند به تعالی و تکامل روحی و معنوی دست یابد.
تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد
و یا :
زبان در دهان چیست ای هوشیار؟ کلید درِ گنج صاحبهنر
چو در بسته باشد چه داند کسی که گوهرفروش است یا پیلهور
بههر حال، به دلیل سهولتِ استفاده از این عضو و صعوبت کنترل آن، شرع مطهّر نوعاً و به میزان فراوانی با این موضوع برخورد انفعالی نموده و سخن از بهرههای «سکوت» در میان آورده است. نه بدان معنی که در تمام عرصهها سکوت بهتر از کلام باشد، ولی در مجموع بهنظر میرسد جنبهی برحذر داشتن از سخنگفتنِ بیحساب، بسیار مورد توجّه دین قرار گرفته است؛ تا جایی که راوی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درخواست مینماید:
أخبرنی عن الإسلام بأمرٍ لا أسأل عنهُ أحدآ بعدک.
«درباره اسلام، مرا از امری خبر بده که پس از این، از کسی دیگر نپرسیم.»
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در پاسخش فرمودند :
«قُل: آمَنتُ بِالله ثُمَّ استقم.»
«بگو: به خدا ایمان آوردم، سپس استقامت کن و بر آن پایدار بمان.»
راوی پرسید: فما اتّقی؟ از چه امری پرهیز کنم؟
حضرت در پاسخ با دست خویش اشاره به زبان خود نمودند :
«فَأومأ بیده إلی لِسانِه.»(1)
«پیامبر صلی الله علیه و آله با دست خود، به زبانش اشاره فرمود.»
خلاصه آنکه اظهار ایمان و پایداری و استواری در آن و برحذر بودن از خطرات زبان، تعریفی از اسلام میشود که فرد را بینیاز از دیگر تعاریف و پیجوییها مینماید.
عبداللهبنمسعود را دیدند که بر فراز کوه صفا ایستاده و میگوید: ای زبان! سخن به نیکویی بگوی که بهرهگیری، یا آرام بگیر تا سلامت یابی، پیش از آنکه پشیمان گردی. کسی به او رسید و سؤال کرد: آیا این سخن را از خود میگویی یا از دیگری شنیدهای؟ عبداللهبنمسعود اظهار داشت :
لا، بَل سَمِعتُ رَسُول الله صلی الله علیه و آله و سلم یقول: «إن أکثر خطایا ابنآدم فی لسانه.»(2)
«چنین نیست. بلکه از رسول خدا شنیدم که میفرمود: «بیشتر خطاهای فرزند آدم در زبان اوست».»
فیض کاشانی در محجة البیضاء(3) زیر عنوان آفات اللّسان، سخن از این مسأله به
میان آورده و پس از بحث مقدّماتی پیرامون فضیلت سکوتـ که به برخی از مطالب این بخش اشاره گردیدـ بیست آفت عمدهی زبان را به شرح زیر برشمرده و در هر مورد، ضمن توضیحاتی به ذکر روایات در آن زمینه پرداخته است. در اینجا با اکتفا به ذکر این عناوین علاقهمندان به تفصیل را به آن کتاب ارجاع میدهیم :
1ـ سخنگفتن در مقولهای که بهرهای بهدنبال ندارد.
2ـ سخن به زیادی گفتن.
3ـ فرورفتن به زبان در مسایل باطل و بیهوده.
4ـ مجادله در سخن و اصرار و پافشاری نابجا.
5ـ جنگ و جدل زبانی.
6ـ در بند تکلّف افتادن در سخن به حالات تصنّعی، آنسان که مدّعیان خطابه و فصاحت در سخن گفتن در آن گرفتار آمدهاند.
7ـ سخن به فحش و سبّ و زشتی در گفتار.
8ـ زبانگشودن به طعن و لعن بر حیوان و جماد و انسان.
9ـ درافتادن در آوازهخوانی و شعر و شاعری.
10ـ درافتادن به شوخیهای بد زبانی.
11ـ زبان به مسخره و استهزای دیگران گشودن.
12ـ زبان به افشای اسرار مردم بازکردن.
13ـ وعده به دروغ به این و آن دادن.
14ـ سخن و سوگند به دروغ گفتن و پیآمدهای آن و راههای گریز از این آفت و مصونماندن از خطرات آن.
15ـ غیبت و معانی و حدود آن و طرح مباحث مربوط به آن، از جمله : انگیزههای غیبت، راههای بازداشتن زبان از غیبت، حرمت قلبی غیبت، گونههای مجاز غیبت و سرانجام کفّارهی غیبت.
16ـ سخنچینی که باید از آن برحذر بود.
17ـ سخن بر وفق خواستهی دیگران گفتن، ولو بین دو مخالف؛ و خلاصه داشتن دو زبان.
18ـ زبان به مدح و ثنای نابجا گشودن و تملّق پیشه کردن.
19ـ غفلت از خطاهایی که ممکن است در فحوای کلام انسان ظاهر شود، بهخصوص در زمینهی مسایل الاهی و امور مرتبط با دین.
20ـ پرسش ناآگاهان از صفات خدای عزّ و جلَّ و دقیقشدن آنان در این زمینهها که بر آن علم نداریم.
حال که این کلّیّات در مورد آفات زبان دانسته شد، سری هم به میان نهجالبلاغهی مولایمان امیرمؤمنان علیه السلام میبریم تا در پرتو بیان شیرینِ آن عزیز که سخنش «فراتر از کلام خلق و فروتر از کلام خالق» توصیف شده، حقایقی را دریابیم.
آن امام همام علیه السلام در یکی از کلمات کوتاه و گُهربار خویش، زبان را به درندهای تشبیه مینماید که اگر رها شود، خواهد درید. این هشدار به کسانی است که این عضو را آزاد میگذارند و توصیهی اکیدی است که باید این عضو را به شدّت کنترل نمود.
«اللِّسانُ سَبُعٌ إنْ خُلَّ عَنْهُ عقر.»(1)
«زبان، درندهای است. اگر رها شود، میگزد.»
شاید به همین علّت باشد که حضرتش میفرمایند :
«الکلامُ فی وثاقک ما لَمْ تتکلّم بِهِ؛ فإن تکلّمت بِهِ صرتَ فی وثاقه. فاخزُن لسانک کما تخزُن ذَهبکَ وَ وَرِقَک؛ فرُبِّ کلمة سَلَبَتْ نعمةً وَ جَلَبَتْ نقمةً.»(2)
«مادام که سخن را ادا نکردهای در اختیار توست و آنگاه که سخن راندی این تو هستی که در بند آن گرفتار آمدهای. از این رو، همان سان که طلا و نقرهات را نگاه میداری، از زبان خویش نیز محافظت کن. چه بسا که یک کلمه نعمتی را از انسان بستاند و رنج و نقمتی را برای او بهبار آورد.»
زبان چنان است که میتواند رودرروی اولیای نعمت انسان قرار گیرد و فرد را به پرخاشگری و موضعگیری در قبال آنان وا دارد. از اینرو، مولایمان علیه السلام پیشاپیش یاران و شیعیان خویش را بر این خطر آگاه نموده که :
«لاتجعَلنَّ ذَرَبَ لسانک عَلی مَنْ انطقک و بلاغة قولک عَلی من سدّدک.»(1)
«لبه تیز زبان خود را بر ضدّ کسی که سخن بر زبانت نهاده، به کار مگیر. و بلاغت سخنت را بر ضدّ کسی که در فنّ سخنوری تو را استوار داشته، صرف مکن.»
در مورد مراقبت از این عضو حسّاس بدن، تا آنجا توصیه به عمل آمده که حضرتش میفرماید :
«فَالمـُسلم مَنْ سَلمَ المسلِمُونَ مِنْ لِسانِه وَ یَده.»(2)
«مسلمان آن کس است که دیگر مسلمانان، از زبان و دست او در امان باشند.»
همچنین حضرتش علیه السلام میفرماید :
«وَلْیَخْزنِ الرَّجُل لِسانه؛ فإن هذا اللِّسان جموحٌ بصاحبه. و الله ما أری عبدآ یتّقی تقوی تنفعُهُ حتّی یخزُنَ لسانه. و إن لسان المؤمِن مِن وراء قلبه و إن قلب المنافق من وراء لسانه؛ لأنَّ المؤْمن إذا أراد أنْ یَتکَلّم بِکلام تَدَبّرهُ فی نفسه، فإنْ کان خیرآ أبدأهُ وَ إنْ کانَ شَرّآ واراَهُ؛ وَ إنَّ المنافق یتکلّم بما أتی عَلی لِسانه، لایدری ما ذا له و ما ذا علیه. و لَقَدْ قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم :
لایستقیم ایمانُ عبدٍ حتّی یستقیم قَلبُهُ، وَ لایستقیمُ قَلبُهُ حَتّی یستقیم لسانه. فمن استطاع مِنکُم أن یلقی الله تعالی و هو نقیّ الرّاحة مِن دماء المسلمین و أموالِهم سلیم اللّسانِ مِن أعراضهم، فَلیَفعل.»(3)
«انسان باید زبان خود را نگاه دارد، چرا که این زبان نسبت به صاحبش سرکش است. به خدا سوگند باور نمیکنم بندهای به تقوایی سودمند دست یابد مگر این که زبان خود را نگاه دارد. زبان مؤمن پشت قلب اوست، و قلب منافق پشت زبان او؛ زیرا مؤمن وقتی بخواهد سخن گوید، نخست میاندیشد. اگر خیر بود، میگوید. و اگر شرّ بود، آن را پنهان میدارد. امّا منافق هر کلامی را که به زبانش آورد، باز میگوید، بدون این که بداند چه چیزی به سود اوست و چه کلامی به زیانش. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ایمان کسی راست نمیآید مگر این که قلبش به استقامت برسد. و قلب او راست نمیآید، مگر این که زبانش درست شود. پس هرکسی که میتواند خدا را ملاقات کند در حالی که نسبت به خونها و اموال مسلمانان راحت باشد، و زبانش نسبت به ناموس مسلمانان سالم مانده باشد، باید چنین کند.»
در این کلام نورانی اصول چندی در مورد زبان آمده است :
1ـ ضرورت اختیارداری زبان.
2ـ خطر هلاکت انسان از راه زبان.
3ـ رابطهی انکارناپذیر تقوی و نگاهداری زبان.
4ـ قرارداشتن زبان فرد مؤمن در پشت عقل.
5ـ قرارگرفتن زبان فرد منافق در پیشاپیش عقل.
6ـ ضرورت تدبّر مؤمن در سخن، پیش از سخنراندن و طرح کلام در صورت خیربودن و ترک سخن در هنگام شرّ بودن آن.
7ـ بیمبالاتی منافق در کلام و گفتن به هر آنچه که بر زبان میآید، بیهیچ دقّت و اندیشه در آنکه این سخن به نفع یا به زیان اوست.
8 ـ رابطهی استحکام ایمان فرد با استواری قلب و در نتیجه ارتباط استواری قلب با درستی زبان (در کلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ).
9ـ ضرورت ملاقات خداوند، در حالیکه انسان آرامش خاطر از جان و مال مردم داشته و زبانش حریم آبروی آنان را رعایت کرده باشد.
بهراستی آیا امکان داشت که بیش از این و با چنین جامعیّت و نگاه جامعالأطرافی به موضوع زبان پرداخت، آنسان که پیشوایان عزیز و گرانقدر ما پای در میان نهادهاند؟! چهبسا که اگر گوش شنوایی در کار باشد، تنها یکی از این تذکّرات، انسان بیداردل را کفایت نماید؛ امّا افسوس که با همهی این دقّتنظرها، چه بسیارند کسانی که اگر تنها کمی به رفتار و گفتار خویش دقیق شوند، آثار زیانبارِ رها کردنِ این عضو بدنـ زبانـ و کنترل نکردنِ آن را در خود ببینند.
آنگاه که سخنی از دهان خارج شد، دیگر بهجای اوّلش باز نمیگردد و کار خود را خواهد کرد و بسیار دشوارـ و گاهی غیرممکنـ است که بتوان آثار سوء یک اظهار ناآگاهانهی زبانی را از بین برد و در شعاع وسیع اثرگذار آن دخل و تصرّف نموده، اثرات مخرّب سخن نسنجیده را برطرف کرد.
زبان انسان ترجمان اندیشه و درون اوست، آنسان که صورت انسانی خبر از سیرت او میدهد. امیرمؤمنان علیه السلام میفرماید :
«ما أضمَر أحدٌ شَیئآ إلّا ظَهَرَ فی فلتات لسانه و صفحات وجهه.»(1)
«کسی چیزی را در دل پنهان نمیکند، مگر این که در سخنانی که از دهانش میپرد و نیز در چهرهاش نمودار میگردد.»
از اینروست که هم ایشان در کلامی جامع و راهگشا تعبیر مینمایند که :
«المرء مخبوءٌ تحت لسانه.»(2)
«انسان زیر زبان خویش پنهان است.»
باید بدانیم که زبان، نه برای لغزشهایی اینچنین آفریده شده، بلکه خدای متعال «وَ افْتَرضَ مِن السنتکم الذّکر»(1)، آن را برای یادکردِ خودش در ما نهاده است.
بدین روی، سزاست که با این زبان گام در راه خدا گذارد و آن را در پاسداشتِ حریم حق بهکار گرفت که:
«الجهاد بأیدیکم ثُمَّ بِألسنتکم ثُمَّ بِقُلُوبِکُم»(2).
«جهاد، به دست خود؛ سپس (اگر نشد) به زبان هایتان؛ سپس (اگر نشد) به دلهایتان.»
و جان کلام همان بیان قرآن مجید است که :
(و مَن أحسن قَوْلا ممّن دعا إلَی الله وَ عمل صالِحآ و قَالَ: إنَّنی مِنَ المـُسلِمینَ)(3)
( گفتار چه کسی نیکوتر است از آن کسی که به سوی خدا فراخواند، عمل صالح آورد و بگوید که براستی من از مسلمانانم؟ )
بهترین استفاده از زبان، خواندن مردم به سوی خدا، پیشهکردن عمل صالح و اظهار مسلمانی است. وای بر آن کسان که زمام این عضو حسّاس را به دست شیطان بسپارند تا جاییکه ابلیس «نَطق بِألْسِنتهم، فَرَکَبَ بِهِم الزّلل وَ زَیّنَ لَهُم الخطل فعلَ مَنْ شرکه الشّیطان فی سلطانه و نطقَ بِالباطِل عَلی لِسانه.»(4)
«شیطان به زبان آنان سخن گوید، با دستیاری آنهابر مَرکب گمراه کننده خود سوار شده، و کردار ناپسند را در نظر آنان جلوه میدهد. (اینان به کسی مانند که) اعمال آنها گواهی میدهد که با همکاری شیطان انجام شده و سخنان باطل را بر زبانشان نهاده است.»
شیطان از زبان آنان سخن گوید، لغزشگاهها را با مرکب اینان درنوردد، امور ناپسند را نزدشان بیاراید؛ و خلاصه بهگونهای عمل نمایند که گویی کارها را تحت نفوذ و سلطهی شیطان به انجام میرسانند و سخنان باطل را او بر زبانشان میراند. لذا پیشوای پارسایان علیه السلام آنهنگام که چشم از جهان فرو میبست، فرزندانش را به کلامی چند سفارش فرمود، از جمله :
«الله، الله، فِ ی الجهاد بِأموالکُم وَ أنْفسکُم و ألْسِنَتکُم فی سَبیلِ الله.»(5)
«خدا را، خدا را! در باب جهاد در راه خدا، به مال و جان و زبان خود.»
بدینسان تکلیف انسان را در ارتباط با زبانش بهروشنی بیان فرمود که باید آن را در راه خدا به کار گرفت و در کار گسترش فرهنگ دینی از آن مدد جُست.
این زبان میتواند در هر دو وادی خیر و شرّ حکم راند. امام باقر علیه السلام میفرمایند :
«إن هذا اللِّسان مفتاح کلّ خَیر و شر؛ فَیَنْبغی للمؤْمن ان یختم علی لِسانِه کما یَختم عَلی ذَهبِهِ و فضّته.»(1)
«این زبان کلید هر خوبی و هر بدی است. پس شایسته است که مؤمن، بر زبان خود مُهر نهد، همان گونه که بر طلا و نقره خود مُهر مینهد.»
رواست که انسان مؤمن، آنسان که طلا و نقرهی خویش را حفظ مینماید، زبان خود را نیز نگاه دارد. در روایات، ضربات واردهی ناشی از بیبندوباری در کلام و رهاکردن زبان به مراتب شدیدتر از اثر برخورد نیزه توصیف شده، آنجا که امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید :
«زلة اللّسان انکی مِن إصابة السّنان.»(2)
«لغزش زبان، شدیدتر از ضربه شمشیر است.»
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نیز فتنههای ناشی از این عضو را به مراتب مشکلآفرینتر از ضربات شمشیر دانسته و فرمودهاند :
«فتنة اللِّسان أشدُّ مِن ضَرب السَّیف.»(3)
«فتنه زبان، دشوارتر از ضربه شمشیر است.»
خطر این عضو تا بدانجاست که امام علی علیه السلام در یک تشبیه، آن را چونان «کلب عقور» دانسته و در وصیّت خویش به فرزندش محمّدبن حنفیه فرموده :
«اِعْلَم إنَّ اللِّسان کلبٌ عقور؛ إن خلّیته عَقَر.»(4)
«بدان که زبان، سگی درنده است. اگر او را رها کنی، میگزد.»
سخن در این مقوله فراوان است و این مختصر مجال طرح تمامی را نمیدهد؛ امّا به مصداق
در خانه اگر کس است یک حرف بس است
امید چنان میرود که همین مختصر، ما را به پایبندیِ افزونتری در کنترل زبان متعهّد نماید. این بخش را با ذکر روایتی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به پایان میبریم :
«یعذّب الله اللِّسان بِعَذاب لایُعَذّب بِهِ شَیْئآ مِنَ الجَوارح، فیَقُول: أی ربِّ عَذّبتنی بِعَذاب لَمْ تُعَذِّب بِهِ شَیئآ؟ فیقال لَه: خَرَجَت منکَ کَلمةٌ فبلغتْ مشارق الأرض و مغاربها، فسفک بها الدَّمُ الحرام و انتُهب بِه المال الحرام و انتُهک بِها
الفرج الحرام. و عزَّتی وَ جَلالی لاعذّبنّکَ بِعذابٍ لاأُعَذّبُ بِه شَیئآ مِن جوارحک.»
«خداوند، زبان را به کیفری عذاب کند که هیچ عضو دیگری را بدان سان کیفر نکند. زبان میپرسد: خدایا! مرا به عذابی کیفر دادی که هیچ یک از اعضا را بدان گونه عذاب نکردهای؟ به او پاسخ میرسد: یک کلمه از تو خارج شد که به شرق و غرب جهان رسید؛ با آن کلمه، خون هایی به ناروا ریخته شد، مال هایی به ناروا غارت شد، و ناموس هایی به ناروا هتک شد. به عزّت و جلالم سوگند، تو را چنان کیفر دهم که هیچ یک از اعضای بدن را بدان گونه کیفر نداده باشم.»
آری، چهبسا خونها که به ناحق بر اثر کلامی ناروا بر زمین ریخته شد؛ و چه اموالی که از اینرو به غارت رفت؛ و چه نوامیسی که پایمال گردید. امید آنکه خدای متعال، همگان را از آفات این عضو سرکش محافظت فرماید.(1)
«اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی محمّدٍ و آلِ مُحمدٍ، وَ لا أُظْلَمَنَّ وَ أنْتَ مُطیقٌ لِلدَّفْعِ عَنّ ی، وَ لا أظْلِمَنَّ وَ أنْتَ الْقادِرُ عَلَی الْقَبْضِ مِنّ ی، وَ لا أضِلَّنَّ وَ قَدْ أمْکَنَتْکَ هِدایَتی، وَ لا أفْتَقِرَنَّ وَ مِنْ عِنْدِکَ وُسْعی، وَ لا أطْغَیَنَّ وَ مِنْ عِنْدِکَ وُجْدی. اَللّهُمَّ إلی مَغْفِرَتِکَ وَفَدْتُ وَ إلی عَفْوِکَ قَصَدْتُ وَ إلی تَجاوُزِکَ اشْتَقْتُ وَ بِفَضْلِکَ وَثِقْتُ، وَ لَیْسَ عِنْدی ما یُوجِبُ لی مَغْفِرَتَکَ وَ لا فی عَمَلی ما أسْتَحِقُّ بِهِ عَفْوَکَ، وَ ما لی بَعْدَ أنْ حَکَمْتُ عَلی نَفْسی إلّا فَضْلُکَ.»
[سر آغاز بخش یازدهم]
امام سجّاد علیه السلام در این بخش از دعا، پس از درود بر پیامبر و خاندان آنحضرت، ابتدا پنج موضوع را از خداوند میخواهد که در قبال هریک از آنها تواناییِ خدای متعال را برای حلّ آن مسائل به یاد میآورد و باور خویش را در این زمینه بیان مینماید. این موضوعات عبارتند از :
1ـ اینکه مورد ستم واقع نشود و حال آنکه خدای متعال قادر به رفع این ظلم است.
2ـ اینکه خود نسبت به دیگران ستم روا مدارد و حال آنکه خداوند میتواند او را از این کار ناروا بازدارد.
3ـ اینکه دچار گمراهی نشود و حال آنکه خداوند توان هدایت او را دارد.
4ـ اینکه دچار بلیّهی فقر نگردد و حال آنکه خداوند میتواند او را وسعت بخشد.
5ـ اینکه گرفتار طغیان و سرکشی نشود و حال آنکه همهی توان و دارایی او از خداست.
امام علیه السلام در ادامه، طیّ پنج موضوع، سمت و سوی حرکت خویش را نسبت به خداوند متعال بیان مینماید به این ترتیب :
1) برای مطالعات بیشتر در این زمینه علاوه بر آنچه در متن آمده، میتوانید مصادر زیر را بنگرید :ة بحارالأنوار :71 274 ـ 313 ذیل ابواب 78 و 79 «السّکوت و الکلام و موقعهما و فضل الصّمت وترک مالا یعنی منَِ الکَلام» و «قول الخیر و القول الحسن و التّفکّر فی یتکلّم».ة کافی :3 174 ـ 178، باب «فضل الصُّمت و حفظ اللِّسان».ة میزانالحکمة :8 489 ـ 501، ذیل واژهی لسان.
1ـ حرکت به سراپردهی مغفرت الاهی.
2ـ تصمیم بر اینکه عفو خدا را شامل خود نماید.
3ـ شوق و شور فراوان برای آنکه خدای از ایشان چشم پوشد و درگذرد.
4ـ اطمینانخاطر به فضل خداوندی.
5ـ تصریح به تهیدستی خود و اینکه از ناحیهی خویش موجبی برای رسیدن به این بلندا نمیبینند و استحقاقی در خود سراغ ندارد.
در پایان این بخش، حضرتش با لحنی خاصّ یادآور میشوند: با این عملکرد که پیش گرفتهاند، چگونه میتوانند جز به فضل خدا دل بربندند؟ آنجا که نتیجهی محتوم اعمال انسانی بهگونهای است که گویی خود پیشاپیش حکم به محکومیت را در دل دارد، آیا میتوان جز فضل و بخشش خدای بزرگ، دستآویز دیگری جُست؟
واژهی ظلم به معنی ستم در قرآن مجید با مشتقّاتش، بیش از 286 بار بهکار گرفته شده است. از بیان امام سجّاد علیه السلام در این بخش بهدست میآید که نه تنها ستمگری در منطق قرآن مذموم است، بلکه رضایت به ظلم و ظلم پذیری نیز امری ناپسند تلقّی گردیده است. بیتفاوتی در برابر ستمهایی که به انسان میشود، آنجا که فرد توان مقابله و راهیابی دارد، در بیان قرآن، موضوعی نکوهیده است. تعادل در زندگی فرد، زمانی بهدست میآید که خود بر کسی ستم نراند و از اینکه مورد ستم واقع شود نیز بپرهیزد. کاربرد این دو نیرو برای فرد و بالتَّبع برای جامعه، حالت تعادل بهوجود میآورد. این رمز بیان حضرت سجّاد علیه السلام است که در هر دو حالت، اوّلا توفیق را از خدا میطلبد و ثانیآ یادآور توان خداوندی برای جلوگیری از این دو موضوع میشود.
قرآن مجید سخن از نکوهش ربا در میان آورده، این موضوع را همانند اعلان جنگ رسمی با خداوند دانسته، همگان را از آن برحذر داشته و سرانجامِ سرنوشتِ کسانی را که از این امر دوری جویند، اینچنین رقم زده که: (لاتَظلمُونَ وَ لاتُظلَمُون)(1). «نه ستم کنید و نه مورد ستم واقع شوید.»
این اصل دقیقآ همان است که امام سجّاد علیه السلام از خدای متعال میخواهد و بیان یکی از ارزشهای مهم در ساختار فرد و جامعه در قرآن مجید است؛ اینکه مسلمان ستم نراند و اجازه ندهد تا بر او ستم رود.
پیش از این در توضیح واژهی ظلم گفته شد که نباید آن را تنها در روش حاکمان جستوجو نمود، و یادآوری گردید که اگر به اعمال خود دقیق شویم و آن را زیر ذرّهبینـ و چه بسیار ایّام، بدون نیاز به ریزبینیـ قرار دهیم، مصادیق فراوانی از ظلم و ستم را در رفتار خود شاهد خواهیم بود. اتّفاقآ اگر از همین امور کوچک که در توان ماست آغاز کنیم، به مرور توان رویارویی با موارد بزرگتر را نیز خواهیم یافت.
اینک بدون تکرار مطالب گذشته، صرفآ روی این ارزش اسلامی پای میفشاریم که مسلمان در تربیت اخلاقی خود،
1) بقره (2): 279.
باید بهشدّت مراقب عواقب بیتوجّهی به این دو امر باشد. مسلمان باید به روشنی بداند که اگر به هر یک از دو طرف بلغزد، راه خطا پیموده و روا نیست که با توجیهگری از کنار این مطلب بگذرد. امّا توجّه به نکتهی دقیقی که امام سجّاد علیه السلام بدان تأکید نموده نیز خالی از لطف نیست؛ بدین معنی که فرد در این میدان، هرگز دچار خودمحوری نشود و گمان نبرد که تنها و تنها خود در این میدان به تمام معنا کارساز است.
فرد مسلمان باید بکوشد تا مورد ستم واقع نشود؛ امّا بداند که این خداست که توان دفع ستم از او را دارد. بکوشد تا خود ستمگری پیشه نکند و یقین داشته باشد که این خداست که میتواند سّد راه ستم او شود. ثمرهی این توجّه، استمداد همیشگی از خدای توانا در جملهی کارهاست که این خود ارزش دیگری است که مطرح میگردد؛ یعنی همهجا انسان با وجود محاسبه روی خود و نیروها و توانمندی خویش، متوجّه یک نکتهی اساسی اعتقادی نیز هست که دیگری در این جهان حکم میراند که: (کُلّ یَوْم هُوَ فی شأن) و همواره باید ملاحظهی او را داشت.
چنین مراقبتی سبب میشود که انسان در عین تلاش و کوشش و کشش در کارها، نقطهی امید و قوّت دیگری هم در کارها داشته باشد که ضامن او برای عبور به سلامت و با سربلندی در مسیر زندگی است. این نیز نمونهی دیگری در کلام امام سجّاد علیه السلام در بحث گرهخوردن اخلاق و اعتقادات است که پیش از این در چند جای دیگر، بدان تصریح شد.
قرآن این ارزش را مطرح میکند تا سربلندی و سرافرازی در جامعهی اسلامی تأمین گردد، تا آنجا که میفرماید :
(أُذن لِلَّذینَ یُقاتلُونَ بِأنَّهُم ظُلِمُوا وَ إنَّ الله عَلی نصرهم لَقَدیر)(1)
( به کسانی که مورد ستم قرار گرفتند، اجازه داده شد که بجنگند. و خداوند بر یاری آنها تواناست. )
همین توانایی خدا بر یاریرسانی مظلومان که در این آیه بدان تصریح شده، خمیرمایهی کلام امام سجّاد علیه السلام است که با جملهی «أنْتَ مُطیقٌ لِلدَّفْعِ عَنّ ی» بیان گردیده است.
ظلم، توان آن را دارد که دامن ایمان فرد را بیالاید. لذا قرآن مجید میفرماید :
(الَّذینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلبِسُوا ایمانهم بِظُلم أُولئِکَ لَهُمُ الاْمن وَ هُمْ مُهتَدُون)(2)
( کسانی که ایمان آوردند و ایمان خود را به ستم نیالودند، امنیت برای آنهاست. و آنانند هدایت پذیران. )
همین ظلم میتواند در قیامت حسرت بهبار آورد و ستمکار، انگشت ندامت بگزد؛ چرا که آن روز در قرآن اینچنین ترسیم شده که :
(یَوْمَ یَعضُّ الظّالم عَلی یَدَیه یَقُولُ: یا لَیْتَنی اتَّخذتُ مَعَ الرَّسُول سَبیلا)(3)
( روزی که ظالم انگشت به دندان گزد، گوید: ای کاش با رسول همراهی کرده بودم. )
در منطق دین، یکی از دعاهایی که به هدف اجابت مینشیند، دعایی است که فرد مظلوم طرح مینماید. به بیان امیرالمؤمنین علیه السلام : «انفذ السّهام دعوة المظلُوم»(1).
«برندهترین تیر، دعای (نفرین) مظلوم است.»
کار در این زمینه تا بدانجاست که رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید :
«اِتَّقُوا دعوة المظلُوم وَ إنْ کانَ کافرا، فإنَّهُ لَیسَ دونه حجاب.»(2)
«از دعای (نفرین) مظلوم بپرهیز، گرچه کافر باشد، چرا که حجابی در برابر آن نیست (به اجابت میرسد).»
در پایان این مختصر، به این نکته توجّه میکنیم که اگر انسانی مورد ظلم و ستم واقع شد، هرگز روا نیست در مقابله و جوابگویی خود، راه ستمگری پیش گیرد. این امر بههیچوجه توجیهبردار نیست و منطق صریح قرآن، چنین است که :
(وَ لایَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآن قَوْم عَلی ألّا تَعدلُوا، اعدِلُوا هُوَ أقْرَبُ لِلتَّقْوی)
( کینه و دشمنی با یک گروه، شما را به آنجا نکشاند که از عدالت خارج شوید. عدالت ورزید، که این کار، به تقوا نزدیکتر است. )
امام باقر علیه السلام نیز میفرمایند :
«إنْ ظُلمتَ فَلاتظلم.»(3)
«(حتّی) اگر مورد ستم قرار گرفتی، باز هم ستم مکن.»
امام سجّاد علیه السلام همچنین مسألهی مصونماندن از گمراهی را با یادآوری پشتوانهی توان الاهی بر هدایت انسان، ذکر میفرمایند.
پیش از این، ذیل عبارت «وَ متّعنی بهدیً صالح» پیرامون مسألهی هدایت مطالبی بیان شد. گفتیم که در حقیقت، بهرهگیری از زندگی، آن زمان مفهوم پیدا خواهد کرد که انسان در بستر هدایت و رشد قرار گرفته و برنامه و مسیر حیات خویش را بر این روال تنظیم کرده باشد.
در اینجا به این نکته میپردازیم که این هدایت، همواره در معرض تهدید دشمن سوگندخوردهی انسان ـ یعنی شیطانـ قرار دارد. از این رو باید به شدّت مراقب بود که از مسیر منحرف نشویم و مغلوب اغوائات شیطان نگردیم. چنین است که حضرت سجّاد علیه السلام نکتهای اساسی را در این بخش یادآور شدهاند که فرد، باید برای دوام هدایت خویش و بهدور ماندن از گمراهی، دست به دامن کسی زند که توان این حفاظت و مراقبت را دارد که او خداست. لذا حضرت سجّاد علیه السلام عرضه میدارند :
«خدایا، از اینکه من به ورطهی گمراهی بیفتم، مرا نگاه دار، و تو بر هدایت من توانایی.»
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند :
«اَللّهُمَّ إنّ ی أعُوذُ بِکَ أنْ أفتَقرَ فی غناک أو أضِلّ فی هُداک.»(1)
«خدایا! من در پناه تو میآیم از اینکه در دامن بینیازی که به من مرحمت فرمودهای، دچار فقر و نیازمندی گردم و در مسیر هدایتی که برای من مقرّر داشتهای به گمراهی درافتم.
کلام حضرت سجّاد علیه السلام نیز مشابهت زیبایی با این جمله دارد، که میفرمایند: «وَ لا أفْتَقِرَنَّ وَ مِنْ عِنْدِکَ وُسْعی».
دقّت در این کلمات، حقایقی به انسان یادآور میشود، از جمله آن که چهبسا فقر زمینهساز گمراهی شود، همانطور که امام صادق علیه السلام فرمودند: «کاد الفقر أن یکون کفرآ»(2)
«نزدیک است که فقر به کفر بدل شود.»
در بیانات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمده که حضرتش از خدای بزرگ درخواست مینمودند که: «اَللّهُمَّ إنّ ی أعُوذُ بِکَ مِنَ الْکُفر وَ الدَّیْن».
«خدایا! من به تو پناه میآورم از فقر و قرض.»
و آن زمان که شخصی بهدنبال شنیدن این سخن عرضه داشت: آیا ایندو با یکدیگر معادلاند؟ حضرت فرمودند: «نعم.»(3)
البتّه مفهوم این کلمات نورانی در بیانات معصومین، آن نیست که ضرورتآ هر فقیری دامنگیر کفر شده و هر فقری سرانجام انسان را به دامن کفر میکشاند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرمایند :
«لَولا رَحمَة رَبّ ی عَلی فقراء أُمَّتی ،کاد الفقر أن یکون کُفرآ.»(4)
«اگر رحمت خداوندگارم بر فقرای امّتم نبود، نزدیک بود که فقر به کفر بدل شود.»
یعنی که رحمت خداوندی را در این میانه نباید نادیده گرفت. در فقدان چنین رحمت و گشایشی است که چهبسا انسانِ نیازمند، به ورطهی کفر و گمراهی سقوط میکند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در نقل قسمتی از وحی خدای بزرگ به حضرت ابراهیم علیه السلام بیان میدارند که خداوند به او وحی فرستاد: من تو را آفریدم و به آتش نمرود آزمودم. اگر تو را به فقر آزمایش میکردم و شکیبایی را نیز از تو باز میستاندم،
چه میکردی؟ ابراهیم عرضه داشت: «یا ربّ، الفقرُ إلَیَّ أشَدُّ مِن نار نمرود» «خدایا! فقر در نظر من، دشوارتر از آتش نمرود است.»
و خداوند خطاب به او فرمود :
«فَبِعِزَّتی وَ جَلالی، ما خَلَقْتُ فِ ی السَّماء وَ الاْرض أشَدّ مِنَ الفَقر.»
«به عزّت و جلالم سوگند، در آسمان و زمین، دشوارترین از فقر نیافریدهام.»
آنگاه ابراهیم از خداوند پرسید: «یا ربّ مَن أطعم جائعآ فَما جَزاؤه؟» «خدایا! پاداش کسی که گرسنهای را سیر کند، چیست؟»
و خداوند پاسخ داد: «جزاؤه الغفران و إن کانَ ذُنوبه یَملأُ ما بین السَّماء وَ الاْرض.»(1)
«پاداش او، آمرزش گناهان است، اگرچه گناهانش تمام فاصله میان آسمان و زمین را پر کرده باشد.»
این بیانات، از یکسو خطرآفرینیِ فقر را باز میگوید و از دیگر سوی، هشدار به کسانی است که توان جبران فقر و نیاز را نسبت به فرد یا افرادی دارند.
بههرحال پیوند میان نیاز و فقر با گمراهی و کفر، امری است که در روایات بدان به فراوانی اشاره رفته است. ضمن آنکه در این بیانات، فقرا به صبوری و اغنیا به دستگیری از نیازمندان بهشدّت ترغیب شدهاند.(2)
در آیهی (وَ مَن أحیاها فکأنّما أحیا النّاس جَمیعآ)(3) زمینهی بحث، موضوع قتل
نفس میباشد و در ادامه، داستان هابیل و قابیل مطرح گردیده؛ امّا ائمّهی طاهرین : با عنوان «تأویلها الأعظم» (بزرگترین تأویل آن) سخن از هدایت و ضلالت در میان آوردهاند و فرمودهاند:
«مَن أخرجها مِن ضلالٍ إلی هُدی فَکأنَّما أحیاها، وَ من أخرجها مِن هدی إلی ضلالٍ فَقَد قتلها.»(4)
«کسی که دیگری را از گمراهی به هدایت بکشاند، گویی به او حیات بخشیده است. و کسی که دیگری را از هدایت به ضلالت بکشاند، گویی او را کشته است.»
با عنایت به این حقیقت میتوان دریافت چرا در روایات، از فقر با عبارت «الموت الأکبر» یاد شده است.(5) یعنی که در منطق دین، نیاز، به مراتب خطرناکتر از
مرگ ظاهری است. علّت آن را نیز میتوان در همان رابطهای دانست که در روایات میان فقر و گمراهی برقرار شده
1) بحارالأنوار :72 47.
2) برای مطالعهی بیشتر در این زمینه به کتاب بحارالأنوار :72 1 ـ 56 ذیل باب 94 با عنوان فضلالفقر و الفقرا... و باب 95 با عنوان الغنا و الکفاف و نیز کتاب میزانالحکمة :7 497 ذیل عنوان فقر مراجعهنمایید.
3) مائده (5): 32.
4) امام صادق علیه السلام ، تفسیر صافی :1 439.
5) نهجالبلاغه، حکمت 163.
است.
بیانات گذشته بهخوبی حکمتِ دو خواستهی حضرت سجّاد علیه السلام را تبیین مینماید. یکی اینکه شخص به گمراهی نیفتد آنجا که خداوند توانمند بر هدایت اوست؛ دیگر آنکه شخص به ورطهی نیاز در نغلتد و حال آنکه خدای بزرگ میتواند او را بینیاز دارد.
البته در روایات، از حرص و آز، شکمپرستی، ناامیدی و یأس، طمعکاری، سختگرفتن بر خود در حین توانایی و برای وارث نهادن، نادانی، حماقت و... بهعنوان شدیدترین جلوههای فقر یاد شده است.(1)
از امیرمؤمنان علیه السلام پرسیدند: أی فقرٍ أشد؟ حضرتش پاسخ داد: «الکُفر بعد الإیمان.»(2) دشوارترین فقر، کفرِ پس از ایمان است.»
از اینجا مشخّص میشود که چگونه ممکن است انسانی ولو مؤمن، بر اثر فشارهای اقتصادی زمام صبر و شکیب را از کف داده به دامان کفر سرنگون شود. دقّت در این بیانات، زندهکنندهی ارزشهایی است چون: صبوری در هنگام نیاز، تلاش در پیشگیری از بروز ضایعهی فقر در جامعه، تلاش در راه هدایت و نیز ضد ارزشهایی نظیر فقر، وارهانیدن فقرا از سوی توانمندان و بیتفاوتی در زمینهی بروز پدیدهی گمراهی در جامعه.
این بخش از کلام امام علیه السلام ، رابطهی میان غنی با سرکشی و طغیان را بیان میدارد و برای درمان این عارضه، از خدا میخواهد که همواره آگاه باشد که تمامی داراییها از اوست و همین یادآوری سبب پیشگیری از طغیان خواهد شد.
قرآن مجید میفرماید: (إنَّ الإْنْسانَ لیطغی أنْ رَآهُ اسْتَغنی)(3) «به راستی که انسان
طغیان میکند، اگر احساس بی نیازی کند.»
و بدین سان همین حقیقت را یادآور میشود که طبع بشر در هنگام احساس بینیازی، روی به طغیان مینهد. انسان باید به یقین بداند که این بینیازی را خود برای خویش بهبار نیاورده، بلکه خدای جهان موجباتش را برای او فراهم کرده و هر لحظه میتواند از او باز ستاند. در آن حال، هرگز سر به طغیان برنمیدارد، بلکه در اوج دارایی همچنان خویش را نیازمند باریتعالی میبیند. لذا میکوشد تا از این داراییها در راه جلب رضایت معبود خویش سود برد. روشن است که این غنی صرفآ در حوزهی توان مالی خلاصه نشده است و همهی تواناییهای انسان اعمّ از علمی، بدنی، مالی و... را دربر میگیرد. چه زیباست که انسان همواره به این حقیقت بیدار باشد، همانند امام سجّاد به خود بنگرد و بگوید :
«سَیِّدی أنَا الصَّغیرُ الَّذی رَبَّیْتَهُ، وَ أنَا الْجاهِلُ الَّذی عَلَّمْتَهُ، وَ أنَا الضّالُّ الَّذی هَدَیْتَهُ، وَ أنَا الْوَضیعُ الَّذی رَفَعْتَهُ، وَ أنَا
الْخائِفُ الَّذی آمَنْتَهُ، وَ الْجایِعُ الَّذی أشْبَعْتَهُ، وَ الْعَطْشانُ الَّذی أرْوَیْتَهُ، وَ الْعارِی الَّذی کَسَوْتَهُ، وَ الْفَقیرُ الَّذی أغْنَیْتَهُ، وَ الضَّعیفُ الَّذی قَوَّیْتَهُ، وَ الذَّلیلُ الَّذی أعْزَزْتَهُ، وَ السَّقیمُ الَّذی شَفَیْتَهُ، وَ السّائلُ الَّذی أعْطَیْتَهُ، وَ الْمـُذْنِبُ الَّذی سَتَرْتَهُ، وَ الْخاطِئُ الَّذی أقَلْتَهُ، وَ أنَا الْقَلیلُ الَّذی کَثَّرْتَهُ، وَ الْمـُسْتَضْعَفُ الَّذی نَصَرْتَهُ، وَ أنا الطَّریدُ الَّذی آوَیْتَهُ...»(1)
«سرورم! منم خردسالی که بزرگش کردی؛ نادانی که علمش آموختی؛ گمراهی که راهش نمودی؛ پستی که رفعتش دادی؛ ناامنی که به امانش آوردی؛ گرسنهای که سیرش ساختی؛ تشنهای که سیرابش کردی؛ برهنهای که پوشاندی؛ فقیری که نیازش را برطرف ساختی؛ ناتوانی که توانش دادی؛ ذلیلی که عزّتش بخشیدی؛ بیماری که شفایش دادی؛ نیازمندی که عطایش فرمودی؛ گنهکاری که گناه او را پوشاندی؛ خطاکاری که خطایش را برگرداندی؛ اندک شماری که زیادش کردی؛ مستضعفی که یاریاش کردی؛ و بندهای آواره که پناهش دادی...»
امام علیه السلام در سیاق نیایش به درگاه الاهی، تمامیِ داراییها و تواناییهای خود را با ذکر سابقهی ناداریها و ناتوانیهای خویش، از خدا میداند. حضرتش یادآور میشود که رشد، علم، هدایت، رفعت، امنیّت، سیری، سیرآبی، پوشش، ثروت، قوّت، عزّت، سلامت، بهرهمندی، خطاپوشی، بخشش، کثرت، نصرت و مأویپذیری، همه و همه را از خدا دارد. ثمرهی این نگرش، خضوع و خشوع هرچه بیشتر در پیشگاه خداوند و برکنار ماندن از هرگونه طغیان و سرکشی است. امّا انسانهای بیظرفیت، با ملاحظهی اندک بینیازی، سر به طغیان برداشته و زمین و زمان را بنده نیستند و بانگ أنَا الحَق میزنند؛ حال آنکه اگر خدای متعال بخواهد در کمتر از آنی، توانایی را از آنها باز ستانده و ایشان را به خاک مذلّت خواهد نشانید. به فرمودهی امام علی علیه السلام :
«ما أسرَعَ صَرعَةَ الطّاغی.»(2)
«بهراستی که فروافتادن انسان سرکش چه زود فرا میرسد.»
طغیان و دنیاگرایی ـ به مصداق (فَأمَّا مَن طَغی * وَ آثَرَ الْحَیاةَ الدُّنیا) ـ ثمرهای جز آتشِ سوزان الاهی در پی نخواهد داشت که: (فَإنَّ الْجَحیمَ هی المأوی)(3). ( هرکس
سرکشی کرد و زندگانی دنیا را برگزید، دوزخ جایگاه اوست. )
خلاصه اینکه: (إنَّ لِلطّاغینَ لَشَرَّ مَآب)(4) ( سرکشان را بد عاقبت و جایگاهی در
انتظار است. )
رواست که انسان به خود بنگرد و کاستیهای خویش را چاره کند که اگر چنین نکرد، مصداق این کلام مولی علی علیه السلام خواهد شد که :
«مَن شَغل نفسه بغیرِ نفسِه، تحَیَّر فِ ی الظُّلمات وَ ارتبک فِ ی الهَلکات وَ مَدَّتْ بِه شیاطینه فی طُغیانِه وَ زَیَّنَت لَهُ سَیّئی أعماله.»(1)
«کسی که خود را به غیر خود سرگرم کند، در تیرگیها سرگردان میماند، در مهلکهها غوطه میخورد، شیاطین او را در طغیانش پیش میرانند، و کارهای زشتش را برایش میآرایند.»
آری، چنین انسانی در تاریکیها سرگردان میشود و در مهلکهها غوطهور میگردد؛ شیاطینش او را در عرصهی طغیان و سرکشی جلو میرانند و اعمال بد و نادرستش را نزد او میآرایند.
روشن است که این عصیان چاره نخواهد شد جز با احساس بندگی و دریافت این حقیقت که همه چیزِ ما از خداست. و این است رمز درخواست امام سجّاد علیه السلام از خدای متعال که عرضه میدارد:
«وَ لا أطْغَیَنَّ وَ مِنْ عِنْدِکَ وُجْدی»
در این عبارات، حضرتش با مددجویی از پروردگار عالم، دامن خویش را از تحمّل ستم و ستمپیشگی و گمراهی و فقر و طغیان زدوده و در دامان قدرت، هدایت، وسعت و تواناییِ خدادادی جای میگیرد. در ادامه، امام علیه السلام سخن به گونهای دیگر آغاز کرده و خداوند را اینچنین میخواند :
اَللّهُمَّ إلی مَغْفِرَتِکَ وَفَدْتُ: خدایا، من فقط به سراپردهی مغفرت و بخشش تو، روی نهاده و فرود آمدهام.
وَ إلی عَفْوِکَ قَصَدْتُ: من فقط عفو تو از خود را قصد کردهام.
وَ إلی تَجاوُزِکَ اشْتَقْتُ: من فقط مشتاق این خطاپوشی تو هستم و مشتاقانه به این میدان گام نهادهام.
وَ بِفَضْلِکَ وَثِقْتُ: اعتماد من تنها بر فضل و بخشش بینهایت توست.
بلافاصله پس از آن برای آنکه شائبهی معاملهگری با خدای متعال پیش نیاید و نوعی طلبکاری مطرح نگردد ـ مانند سایر نیایشهای آنحضرت و دیگر پیشوایان ما ـ به نفی ارزشگذاری روی اعمال خود میپردازد و عرضه میدارد: «وَ لَیْسَ عِنْدی ما یُوجِبُ لی مَغْفِرَتَکَ»: خدایا، اگر از تو درخواست مغفرت نمودهام، نزد خود هیچ موجبی برای شمول این غفران ندارم. کنایه از اینکه بر بساط معامله با تو ننشستهام که چیزی آورده باشم و ارائه کنم و در مقابل چیز دیگری دریافت دارم.
امام علیه السلام با صراحت اعلام میدارد که اصلا در خود چنین موجبی سراغ ندارم و اگر عفو تو را طالب شدهام، آن نیز از رهگذر درخواست عاجزانه از توست، در حالی که خود بهخوبی میدانی که: «وَ لا فی عَمَلی ما أسْتَحِقُّ بِهِ عَفْوَکَ»، این دردها و این نابسامانیها که من برای خود بهبار آوردهام، جز با فضل بیمنتهای تو چاره نخواهد شد که: «وَ ما لی بَعْدَ أنْ حَکَمْتُ عَلی نَفْسی إلّا فَضْلُکَ.»
علاوه بر جملات پیشین، امام علیه السلام در این فقرات نیز، سمت و سوی حرکت خویش را در جوانب مختلف حیات معیّن
1) نهجالبلاغه، خ 157.
فرموده و تمامی را بهسوی خداوند بزرگ جهتگیری مینماید. مسئله مهم، موضوع نفی ارزش عمل در پیشگاه خدای متعال است که از مطالب بسیار اساسی و حسّاس در فرهنگ دینی است و جلوهی عمدهی آن در نیایشهای پیشوایان دین دیده میشود.
این فرهنگ میکوشد تا انسان را هرگز در موضع طلبکاری از خدای متعال ننشاند و به او بیاموزد که اگر آیین بندگیـ آنهم درخور خود و نه شایستهی خدای خویشـ بهجای میآورد و خیری از او به دیگران میرسد، اینهمه نیز صرفآ به توفیق الاهی است و هرگز حالت سوداگری ندارد.
اگر این حقیقت دریافته شود، آنگاه انسان در بازار بندگی، هر چه بکوشد باز خود را مقصّر میبیند و کارها را کافی برای رسیدن به مقصود نمیداند. او هرگز از تلاش باز نمیایستد و ضمن امیدواری به طرف مقابل، هیچگاه به دستآوردهای خویش در این بازار بهایی نمیدهد و قانع نمیشود. این روحیه و احساس است که او را همواره به کار و تلاش در میدان بندگی وامیدارد. براین اساس، اگر اعمال اوّلین و آخرین را نیز همراه داشته باشد، زبان حال و قالش آن است که :
«لَست اتَّکلّ فِ ی النَّجاة مِنْ عِقابکَ عَلی أعمالنا بَل بَفَضْلِکَ علَینا.»(1)
«برای رهایی از کیفر حضرتت، به کارهای (خیر) خودمان تکیه نمیکنم، بلکه به فضل تو بر ما تکیه دارم.»
در اندیشهی او، عمل هر اندازه والا و بالا و پُرارج و قدر باشد، در مقایسه با نعمتهای فراوان خداوندی قدری ندارد که: «وَ ما قدر أعمالنا فی جَنب نعمکَ»(2). «تمام
کارهای (خیر) ما در برابر نعمت هایت چیست؟»
روح حاکم بر این بخش از کلام امام علیه السلام ، همان تهیدستی در قبال پروردگار و نفی ارزش عمل و چشمداشت به فضل خداوندی است. اگر چنین روحیهای در انسان بارور شود، هرگز از تلاش نمیایستد، هرگز به خود غرّه نمیگردد، هرگز خویش را طلبکار از خدا نخواهد دانست و سرانجام هرگز از رحمت بیحدّ و حصر خداوندی مأیوس و ناامید نمیگردد. وقتی این چهار ویژگی برای انسانی بهبار آید، سزاست که سر بر آسمان ساید و راه زندگی را با آسودگی خاطر بپیماید.
«فَصَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ تَفَضَّلْ عَلَیَّ. اللّهُمَّ وَ أنْطِقْنی بِالْهـُدی وَ ألْهِمْنِی التَّقْوی وَ وَفِّقْنی لِلَّتی هِیَ أزْکی وَ اسْتَعْمِلْنی بِما هُوَ أرْضی. اَللّهُمَّ اسْلُکْ بِیَ الطَّریقَةَ الْمـُثْلی وَ اجْعَلْنی عَلی مِلَّتِکَ أمُوتُ وَ أحْیا.»
زبان به هدایت گشودن، قلب را خانهی خداترسی قراردادن، جوارح را در بهترین و پاکترین زمینهها بهخدمت گرفتن، حرکت بر مسیر رضامندیِ خدای متعال، گامنهادن در بهترین طریق حق و عدل و سرانجام قرار گرفتن بر راه
و روش و آیین الاهی در دو دوره حیات و ممات؛ به ترتیب شش مسألهی مورد درخواست حضرت سجّاد علیه السلام در این بخش است، آنهم از رهگذر فضل خدای متعال، که طبق معمول این دعا و نیاز، با درود بر پیامبر و خاندانش آغاز گردیده است.
مرحوم مجلسی در کتاب شریف بحارالأنوار (ج 2، ص 1، باب 8) بابی ذیل عنوان «ثواب الهدایة و التّعلیم و فضلهما و فضل العلماء و ذم إضلال النّاس» تنظیم نموده و در آن 20 آیهی قرآنی و 92 روایت از معصومین علیهم السلام آورده است. روح حاکم بر این آیات و روایات، ارزشگذاری روی مسألهی هدایت و تلاش در این زمینه و مراقبت بر پایداری ایمان و اعتقاد کسانی است که خود توان پاسداری و دفاع از عقاید خویش را ندارند، کسانی که در مواجهه فکری با مخالفان، از پای درمیآیند.
همچنین آن محدّث بزرگ در ج 5، باب 7 زیر عنوان «الهدایة و الاضلال و التّوفیق و الخذلان» چندین آیه و 50 روایت در این باب آورده است. در اینجا نیز موضوع ارج و قدر هدایت و توفیق بر آن و خطر گمراهی و گرفتار آمدن به خذلان مطرح گردیده است.
روایات این باب، نوعآ در توضیح آیاتی از قرآن است که به مناسبت با عنوان باب مرتبط میباشد و بخشی نیز که به ذکر آیات اختصاص داده شده، مشحون از مباحث تفسیری و طرح برخی شبههها و پاسخگویی آنها است.
پیگیریِ واژههایی نظیر بصیرت، ضلالت، نور، تقلید، ارشاد و... در فرهنگهای دینی و ملاحظهی آیات و روایات ذیل آنها نیز، از جمله راههایی است که هر یک بهگونهای میتواند موضوع هدایت را تبیین نماید که اساس درخواست امام سجّاد علیه السلام در این بخش است.
پیش از این هم در توضیح عبارت «وَ مَتِّعْنی بِهـُدًی صالِحٍ لا أسْتَبْدِلُ بِهِ» توضیحاتی پیرامون موضوع هدایت بیان شد. در اینجا بر آن گفتهها ـ با الهام از سخن امام علیه السلام که روی گفتار به هدایت و هدایتگری پای فشردهاند ـ میافزاییم که تلاش در زمینهی هدایت، از چه ارزش والایی برخوردار است.
در این زمینه، ملاحظهی روایات ذیل آیهی (وَ مَنْ أحیاها فَکأنَّما أحیا النّاس جَمیعآ)(1) به میزان زیادی، ارزش مجاهدتهای هدایتی را آشکار میسازد که در صدر
این مسأله، موضوع نجات از ورطهی هلاکت و گمراهی قرار دارد پیش از آنکه خلاصیِ انسانی از حرق و غرق مطرح شود. امام صادق علیه السلام در پاسخ به سؤالی در توضیح همین آیه میفرمایند :
«مَن أخرجها مِنْ ضلال إلی هُدی فَکَأنَّما أحیاها وَ مَنْ أخرَجها مِنْ هُدی إلی ضلال فَقَدْ قتلها.»(2)
«کسی که دیگری را از گمراهی به هدایت برساند، گویی به او حیات بخشیده؛ و کسی که او را از هدایت به گمراهی کشاند، او را کشته است.»
امام باقر علیه السلام نیز با جملهی «مَن استخرجها مِنَ الکفر إلَی الإیمان»(1) بر همین
حقیقت والا پای میفشارند.
حضرت علی علیه السلام در آغاز جنگ صِفّین، پس از تسلّط به آب در رویارویی با سپاه معاویه پیشگام نمیشد. این کار مدّتی بهطول انجامید و برخی علّت را از حضرتش جویا شدند. جمعی دیگر نیز گفتند: ما خانوادهی خود را در کوفه رها کرده و به شام آمدهایم تا با اینان بجنگیم. با اینهمه تأخیر در رویارویی، آیا آمدهایم که شام را وطن خود بگیریم؟ (کنایه از اینکه چرا در شروع نبرد درنگ مینماییم). این سخنان بالا گرفت. سرانجام امیرالمؤمنین علیه السلام با بیاناتی شیوا و شبههزدا، این حقیقت را مطرح کردند که تأخیر نبرد برای آن است که «عَسی أنْ یَهتَدُوا أو تَهتدی مِنْهُم طائِفَة». «باشد که تمام یا برخی از آنها، هدایت را بپذیرند.»
پس آنگاه به بیان رسول خدا صلی الله علیه و آله در غزوهی خیبر، خطاب به خویش اشاره فرموده و اظهار داشتند:
«قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم لی یوم خیبَر: لَئِنْ یهدی الله بِکَ رَجُلا واحدآ، خیر لکَ ممّا طلعت عَلَیه الشَّمس.»(2)
«رسول خدا صلی الله علیه و آله روز خیبر به من فرمود: اگر خداوند، به دست تو تنها یک مرد را هدایت کند، برای تو بهتر است از همه آنچه خورشید بر آن میتابد.»
دقّت در این کلمات نورانی، بهخوبی نشان میدهد که حتّی در نبرد با کافران و عهدشکنان، خود نبرد و یا پیروزی و غلبه هدف نیست؛ بلکه انگیزهی اصلی در این رویاروییها رساندنِ آنان به هدایت و بهرهمندی ایشان از راهیابی است.
یعنی جوّ حاکم بر فرهنگ دینی، موضوع هدایت است و باید بر آن پای فشرد و بهترین شیوهها را به کار گرفت تا بدان دست یافت.
روشن است که لازمهی اوّلیّهی این هدایتگری، برخورداری فرد از صلاحیّتهای لازم در این میدان است و الّا نه تنها خیری بهبار نمیآید که چهبسا مشکلاتی نیز فراهم آید. امیرمؤمنان علیه السلام در بیان برخی ویژگیهای بدکاران، حال آنان را چنین بیان میدارد که فردی از آنان که خود را عالِم میخواند، در واقع :
«فاقتبس جَهائِلَ مِنْ جُهّال وَ أضالیلَ مِنْ ضلّال.»
«نادانیهایی را از نادانان جمع آورده و گمراهیهایی را از گمراهان فراهم آورده.»
در واقع چنین انسانی :
فالصّورة صورة الإنسان وَ القَلبُ قلبُ حَیَوان: صورتی انسانی، امّا سیرتی حیوانی دارد.
لایعرفُ باب الهدی فیتّبعه: راه هدایتی نمیشناسد تا بر آن گام نهد.
و لا باب العمی فَیَصُدَّ عنه: و راه ناصواب و خطایی را نمیشناسد تا راه بر آن گیرد.
و در یک کلام: ذلک میّت الاحیاء(3) چنین انسان بهسان مردهای در میان زندگان
است. آن کس که چنین فردی را به هدایتگری خود بگیرد، به یقین از راه راست منحرف شده و خود به مهلکه در میافتد. امام علی علیه السلام فرموده است:
«مَنِ استهدی الغاوی، عمی عن نهج الهدی»(1)
«کسی که از فردی گمراه هدایت بجوید، از راه هدایت نابینا شده است.»
با آگاهی به این مقدّمات، مفهوم جملهی «أنْطِقْنی بِالْهـُدی» در کلام حضرت سجّاد علیه السلام آشکارتر میگردد، بدین سان که: انسان گام در راه هدایت بگذارد، سخنش دعوت به نور و روشنی و هدایت باشد، ارج و قدر این تلاش والا را که جایگزین مفهوم «احیاء» شده، به درستی بشناسد و بداند که در فرهنگ دینی، از این جانبخشی ـ یعنی حرکتدادن فرد از کفر به ایمان و از گمراهی به راهیابی ـ تعبیر به احیاء شده است. در پایان به مصداق :
ذات نایافته از هستی بخش کی تواند که شود هستیبخش؟
ابتدا سعی در دستیابی به مشخّصههای هدایتگری نموده، آنگاه گامگذار این راه شود که در غیر اینصورت، خود مشکلی دیگر بهبار خواهد آورد.
بد نیست بدانیم که بنا به نصّ قرآنی پنج گروه مشمول هدایت خداوندی نمیگردند(2): ظالم، کافر، فاسق، مُسرف، کاذب. از اینرو، ضروری است انسان خود را از
این ورطهها دور نگاه دارد و زمینههای شمول هدایت الاهی را برای خود فراهم آورد؛ چرا که :
«ضَلَّ مَنِ اهْتَدی بِغَیر هدی الله»(3)
«به راستی گمراه شد آن کس که به هدایتی جز هدایت الاهی تن داد.»
این هدایت غیر خدایی در اصل هدایت نیست و باید آن را گمراهی نامید. حضرتش علیه السلام پرده از واقعیّت این امر به کناری زده و فرموده:
«مَن استرشد غویآ ضَلّ.»(4)
«آنکس که از گمراهکنندهای رشد و هدایت طلب کند، به واقع پای در گمراهی نهاده است.»
پیش از این ذیل عبارت «وَ الْبِسنی زینَةَ المتَّقین» مطالبی کوتاه پیرامون متّقین مطرح گردید. اینک فرصتی است که واژهی تقوی ـ هر چند بهطور مختصر ـ گشوده شود تا آگاهی افزونتری نسبت به این درخواست امام سجّاد علیه السلام به
دست آید.
تقوی از ریشهی وَقَیَ به معنی نگهداری و مراقبت و محافظت است. معادل فارسی که معمولا برای این واژه بهکار میرود، کلمهی پرهیزگاری است که شاید چندان رسا نباشد؛ بهویژه آن که کلمهی پرهیز، صرفآ یادآور دوریگزیدن و اجتناب است، حال آنکه تقوی علاوه بر جنبهی خودنگهداری در مواجهه با یک سلسه اعمال (پرهیز)، اجرای یک سلسله اعمال دیگر را هم در دل دارد (مبادرت). این پرهیز و مبادرت توأمآ بار فرهنگی کلمهی تقوی را تشکیل میدهد.(1)
از این رو واژههایی همچون پرواپیشگی، پارسایی و خداترسی، مناسبت بیشتری با مفهوم واژهی تقوی دارد. این کلمه با صورتهای مختلف خود ـ نظیر متّقین، متّقون، تقی، واق، تقاة، اتقی و نظایر آنها ـ به فراوانی در قرآن مجید بهکار رفته است.
در منطق قرآن، تقویپیشگی مایهی نزول برکات آسمانی و زمینی است، آنجا که میفرماید:
(وَ لَوْ أنَّ أهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الاْرضِ)(2)
( اگر اهل قریهها ایمان آوردند و تقوا پیشه کنند، (درهای) برکت هایی از آسمان و زمین بر آنها میگشاییم. )
و قرآن کتابی معرّفی شده که هدایتگر متّقین است :
(لا رَیْبَ فیهِ هُدیً لِلْمُتَّقین)(3)
( در آن تردیدی نیست، هدایت برای اهل تقوا است. )
خداوند همواره با متّقین همراه است:
(وَ اتَّقُوا الله وَ اعْلَمُوا أنَّ اللهَ مَعَ الْمـُتَّقین)(4)
( و تقوا در پیش گیرید و بدانید که خداوند هماره با اهل تقوا، همراه است. )
از جمله پیآمدهای تقوی شکر و مورد رحم قرار گرفتن بیان شده است، به مصداق آیات:
(فَاتَّقُوا الله لَعَلَّکُم تَشْکُرُون)(5)
1) به عنوان نمونه در آیهی 177 سورهی بقره ـ پس از ذکر ده خصوصیّت که باید به آنها پرداختو این ویژگیها را به دست آورد ـ قرآن مجید میفرماید: (أُولئِکَ الَّذینَ صَدَقُوا وَ أُولئِکَ هُمُ اتّقون) یعنیکسانیکه به این اعمال مبادرت میورزند، در شمار متّقین قرار دارند.
2) اعراف (7): 95.
3) بقره (2): 1.
4) بقره (2): 194.
5) آلعمران (3): 123.
( پس تقوای خدا در پیش گیرید، باشد که سپاس گزارید. )
(لِتَتَّقُوا وَ لَعَلَّکُم تُرْحمون)(1)
( و برای این که تقوا در پیش گیرید و برای آن که مورد رحمت واقع شوید. )
معیار طبقهبندی انسانها در پیشگاه خدا نیز صرفآ تقوی است که فرموده :
(إنَّ أکْرَمَکُمْ عِنْدَ الله أتْقاکُم)(2)
پوشش تقوی بهترین لباس ذکر شده: (وَ لباس التَّقوی ذلک خیر)(3) و همواره به
پرواپیشگی سفارش شدهایم: (... و إیّاکم أن أتَّقُوا الله)(4). تقوی راه نجات کسانی است
که به دام شیطان افتادهاند،
(إنَّ الَّذینَ اتّقُوا إذا مسّهم طائف مِنَ الشّیطان تذکّروا فإذا هُمْ مُبصِرون)(5).
( کسانی که تقوا گزیدهاند، وقتی گروهی از شیاطین با آنها تماس گیرند، به یاد خدا بیفتند، پس آنگاه دیدگان آنها بینا شود. )
چنین انسانهایی به محض افتادن در دام شیطان، خدا را به یاد آورند. آنگاه بینش ناشی از تقوی چشم آنها را گشوده و از این دامگه میرهاند.
انسان باتقوی در فرهنگ قرآن پاداشی عظیم یافته و گناهانش پوشانیده میشود :
(وَ مَنْ یَتَّقِ الله یُکَفّر عنه سیّئاته و یعظم لَهُ أجرآ)(6).
( و کسی که تقوای خدا گزیند، خداوند، بدیهای آنها را بپوشاند و پاداش او را بزرگ گرداند. )
فرد متّقی توان تشخیص و جداسازی مییابد که این ثمرهی بسیار بالایی برای تقوی است:
(یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إنْ تَتَّقُوا الله یَجْعَل لَکُمْ فُرقانآ)(7)
( ای مؤمنان! اگر تقوا پیشه کنید، خداوند برایتان راه گشایش از دشواریها قرار دهد. )
او در دنیا با این پارسایی و پرواپیشگی راه نجات و خلاصی مییابد و از راهی که هرگز باور ندارد و پیشبینی نمیکند، روزی دریافت میدارد:
(وَ مَن یَتَّقِ الله یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجآ وَ یَرزقهُ مِن حَیث لایَحتَسب)(1).
( و کسی که تقوا پیشه کند، خداوند راه خروج از دشواریها برای او قرار دهد و او را، از آنجا که محاسبه نکرده، روزی میرساند. )
گشادگی در امور نتیجهی دیگری است که تقوی برای صاحب خود به بار میآورد که:
(وَ مَن یَتَّقِ الله یَجْعَلْ لَهُ مِنْ أمْرِه یُسرا)(2).
( و کسی که تقوا در پیش گیرد، خداوند در کارش آسانی قرار دهد. )
خدا تنها و تنها پذیرای عمل از متّقین است که: (إنَّما یتقبَّل الله مِنَ المـُتَّقین)(3)
و سرانجامِ متّقین، بهشت خداوندی است آنجا که قرآن میفرماید :
(إنَّ الْمـُتَّقینَ فی جنّات و نهر فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر)(4).
( به راستی، اهل تقوا در بوستانها و نهرهایند، در جایگاه صدق، عند پادشاهی توانمند هستند. )
خلاصه در فرهنگ قرآنی سرانجام، ازآنِ متّقین است (وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقین)(5)
آنچه گذشت، تنها بخشی از مسائل قرآنی مربوط به تقوی و متّقین بود که بیان تمامی آن کار را به تفصیل میکشاند. به یقین این دستآوردهای دنیوی و پیش از آن تعالی معنوی و پیآمدهای اُخروی است که امام سجّاد علیه السلام از خدای متعال تقوی را طلب میکند. اینکه حضرتش تقوی میخواهد، ناظر به مطالبی است که گفته شد و اینکه از خدا میخواهد، ناظر به همان سمتگیری الاهی است که همهجا در کلام حضرتش شاهد و ناظر آن بوده و هستیم و در بخش گذشته به مناسبت، توضیحی بر آن داده شد.
قرآن مجید کار را تا جایی بالا میبرد که گروهی، از خداوند درخواست مینمایند: (وَ اجْعَلنا لِلْمـُتَّقین إمامآ)(6) که پیشاپیش این گروه، رسول خدا و علیّ
مرتضی و بانوی دو سرا حضرت زهرا و ائمه هدی علیهم صلواتالله قرار دارند. امیرمؤمنان علیه السلام در بیان ویژگیهای پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید:
«إمام مَنِ اتَّقی وَ بَصَر مَنِ اهْتَدی»(7)
«پیامبر پیشوای هر پارسا و چشم هر راهیافته بود.»
آن امام همام از پیامبر در مورد خود آورده که:
«قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم لی: مرحبآ بِسیّد الْمـُسْلمین و إمام الْمـُتَّقین.»(1)
«رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود: خوشا به سرور مسلمانان و پیشوای اهل تقوا.»
همچنین از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده که :
«لَمّا عُرِجَ بی إلَی السَّماء... فَأوحی إلَیَّ فی عَلیٍّ بِثَلاثَ خِصالٍ: إنَّه سیّد المـُسلِمین وَ إمام المـُتَّقین وَ قائِد الْغُرِّ المـُحَجّلین.»(2)
«زمانی که مرا به سوی آسمان به معراج بردند... خداوند در مورد علی به من وحی فرستاد که او سه ویژگی دارد: سرور مسلمانان است و امام اهل تقوا و پیشوای سپید رویان.»
ویژگیهای متّقین در قرآن و روایات، خود بحث مفصّلی است که در این مختصر نمیگنجد(3)؛ امّا به همین مقدار مشخّص گردید که درخواست امام علیه السلام در چه بلندایی قرار
دارد.
اینهمه دستآوردهای مادّی و بهرههای معنوی ـ که صرفآ برخی از آنها نقل شدـ ثمرهی تقوی است که باید انسان آن را از خداوند مسألت دارد تا در دنیا با آن، بار دنیا و آخرت خویش را بربندد و از این گذرگاه توشه برگیرد تا در آن اقامتگاه، از آن بهره جوید. این همان سخن قرآن است که (تَزَوَّدُوا فَإنَّ خَیر الزّاد التَّقْوی)(4). «توشه راه
برگیرید، که بهترین توشه، تقوا است.»
پیامِ رفتگان از این جهان به مولایمان علی علیه السلام است که در وقتی حضرتش پرسید: از آن جهان چه خبری دارید، خود در پاسخ فرمود:
«أما لَوْ أُذنَ لَهُم فِ ی الْکَلام لاخبروکم أنَّ خیر الزّاد التَّقوی.»(5)
«اگر به آنها اجازه سخن داده شود، به شما خبر میدهند که بهترین توشه راه، تقوا است.»
خلاصه آنکه در شمار آثار تقوی میتوان مواردی برشمرد همچون:
نزول برکات آسمانی،
بهرهمندی از هدایتگری قرآن و همراهی خداوند،
برخورداری از شکر و مرحمت حق تعالی،
استقرار بر بلندای کرامت،
داشتن بهترین پوشش،
پیروزی در نبرد جاری با شیطان و حصول بصیرت و بینش،
خطاپوشی،
دریافت اجر عظیم،
دارا شدن قوّهی تمیز و جداسازی،
داشتن راه نجات،
برخورداری از روزی، از جایی که اساسآ پیش بینی نمیشود،
گشادگی در امور زندگی،
پذیرش عمل تنها از اهل تقوا،
انجام نیکو در بهشت.
هر یک از ما نیز باید همسخن با پیشوای عزیزمان امام سجّاد علیه السلام از خدا بخواهیم که: «وَ ألْهِمْنِی التَّقْوی». در عین حال به یاد داشته باشیم که اینهمه تنها با حرف سامان نمیگیرد، بلکه باید پای در میدان عمل و مجاهدت نهاد و گام به گام روی به جلو گذاشت تا با طیّ فراز و نشیبها، بر بلندای تقوی جای گیریم. البتّه در این مسیر هیچگاه نباید مددجویی از خدا را از یاد بُرد؛ چرا که اوست «أهل التَّقوی و المغفِرَة»(1)
پیش از این، مختصر توضیحی پیرامون واژهی توفیق بیان شد. دیدیم که همهجا برخورداری از توفیق الاهی شرط وصول به مطلوب است. حال، از منظری دیگر به این واژه مینگریم و به دنبال آن به توضیح «لِلَّتی هِیَ أزْکی» میپردازیم.(2)
اوّلا به مصداق آیهی (و ما تَوْفیقی إلّا بالله علیه تَوَکَّلت وَ إلَیْهِ أنیب)(3) سزاست که
چونان شعیب پیامبر علیه السلام توفیق را تنها و تنها از خدا بخواهیم. در توضیح عبارت «لا حوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلّا بِالله» از حضرت باقر علیه السلام روایت شده که :
«لا قُوَّةَ لَنا عَلی طاعَة الله إلّا بِتوفیق الله عزَّ و جلَّ.»(1)
«(لا حول و لا قوّة الّا بالله، یعنی این که:) ما بر طاعت الهی قوّت و توان نداریم، مگر به توفیق خداوند عزّوجلّ.»
پس طاعت و بندگی خدا نیز، به توفیق خود او انجام میگیرد. چه بسا بندهای قصد گناه و عصیان میکند، امّا خداوند بنا به مصالحی مانع شده و او را از این معصیت برحذر میدارد و فرد به آن گناه مبادرت نمیورزد. در منطق روایات، اعطای این خیر به انسان، از مقولهی توفیق الاهی قلمداد شده است. امام صادق علیه السلام میفرماید :
«إذا أرادَ الْعَبْد أنْ یدخُلَ فِ ی شَ یْءٍ مِنْ مَعاصی الله، فحال الله تبارَکَ وَ تعالی بَینَهُ وَ بَیْنَ تِلْکَ الْمـَعصیَة، فترکها، کان ترکهُ لها بتوفیق الله تعالی ذکرُه.»(2)
«هنگامی که فلدی بخواهد در گناهی وارد شود، و پس از آن خداوند تبارک و تعالی میان او با آن گناه جائل شود، آنگاه آن فرد گناه را مرتکب نشود، آن ترک گناه به توفیق خدای ـ تعالی ذکره ـ بوده است.»
مفهوم چنین احادیثی آن نیست که حضور فرد را به کلّی در صحنهی عمل منکر شود و به انگیزهی بهرهوری از توفیق الاهی، نقش او را کمرنگ و یا اساسآ بیرنگ بداند، بلکه موضوع حالت دیگری دارد. بهعنوان نمونه در مقدّمهی همین حدیث که بدان اشاره رفت، امام در توضیح آیهی (و ما توفیقی إلّا بِالله...) و نیز آیهی (إنْ یَنْصرکُمُ الله فَلا غالب لَکُمْ وَ إنْ یخذلکُم...)(3) چنین میفرمایند :
«إذا فَعَلَ العَبد ما أمَرَهُ الله عزَّ وَ جَلَّ بِهِ مِنَ الطّاعَة، کان فعله وفقآ لامر الله عزَّ و جلَّ، سمّی العبد به موفّقآ.»
«وقتی انسان کاری را در شمار اطاعت که خدای عزّوجل بدان امر فرموده، انجام دهد، و فعل او موافق با امر خدای عزّوجل باشد، بنده را در ان کار، موفّق نامند.»
یعنی انسان موفّق، این برخورداری از توفیق خود را مرهون اطاعت از اوامر الاهی میداند و میکوشد تا بر مدار شرع مطهّر در آیین بندگی عمل کند و بدین سان موفّق نامیده میشود. در عین حال، روایاتی از امیرمؤمنان علیه السلام رسیده همچون:
«مِنَ التّوفیق حفظ التّجربة»(4)
«در شمار توفیق حفظ تجربه است.»
«مِنَ التّوفیق الوقوف عِنْدَ الْحیرَة»(5)
«از جمله مصادیق توفیق، باز ایستادن در هنگام سرگردانی است.»
این احادیث، بیانگر این حقیقت است که «توفیق رفیقی است به هرکس ندهندش» یعنی حفظ تجربتها و خودنگهداری و ایستادن در مواجهه با حیرتها و پریشانیها و سرگردانیها و عواملی از این ردیف، موجبات بهرهمندی از توفیق الاهی را فراهم میآورد. البتّه نه بدان معنی که گفته شود کار خداوند تابعی از کار ماست، بلکه بدان معنی که ما موظّف به ایفای وظایف خود هستیم؛ امّا اینکه خداوند به حکمت خود چگونه رفتار مینماید، برخاسته از حکمتها و مصلحتهای الاهی است.
فرد باید بداند که در میدان عمل، همانطور که سایه از شیء جدا نمیشود، دینداری و بهرهمندی از توفیق رابطهای چنین تنگاتنگ با هم دارند. امام علی علیه السلام میفرماید :
«کما إنَّ الجسمَ وَ الظّلَّ لایفترِقانَ، کَذلِکَ التّوفیق و الدّین لایفترقان.»(1)
«همان گونه که جسم و سایه او، از هم جدا نمیشوند، توفیق و دین نیز جدایی نمیپذیرند.»
در فرهنگ دینی، بهترین کوششها تلاشی است که با توفیق قرین باشد. این خود قرینهی دیگری است که برخورداری از توفیق با جدّ و جهد پیوند ناگسستنی دارد. مولای متّقیان علیه السلام میفرماید :
«خیر الاجتهاد ما قارنه التّوفیق»(2)
«بهترین کوششها، تلاشی است که با توفیق، همراه باشد.»
خلاصه آنکه واژهی وفقنی و درخواست توفیق از خداوند که در نیایشها به فراوانی یافته میشود، هرگز فرد را از عمل باز نمیدارد و منادیِ عدم مسئولیت و فاصلهگرفتن از تلاش و کار نیست. درخواست توفیق از خدا در رویآوری به پاکترین پاکیها، در دل خود، چنین تلاش و پیامی را دارد.
امام سجّاد علیه السلام از خداوند متعال، توفیق در رویآوری بهسوی پاکترین پاکیها را درخواست مینماید. این نکته، فرد را به فهم افزونترِ واژهی «أزکی» فرا میخواند که در آغاز با دو سؤال اساسی روبهرو میشود: اوّل اینکه چه مرجعی شایسته است تا بهترین و پاکترینها را تعیین نماید؟ دوم آنکه چه چیزهایی در شمار این پاکترینها قرار گرفته است؟
در پاسخ به سؤال اوّل باید گفت که تنها مرجع شایسته در این تعیین، خدای بزرگ است، همانطور که از جایجای این دعا در مقولات مختلف به دست میآید. دیدیم که در همهجا، همه چیز از خدا خواسته میشود و کار به او ارجاع میگردد، بهویژه در آنجا که پای فکر و عقل بشر از رسیدن به آن عاجز است. اساسآ ما تنها او را در فرهنگ اعتقادی خویش عالمالسِّر و الخفیّات میشناسیم، بر علم او حدّ و حصری قائل نیستیم و نفع و ضرری را از سوی
کائنات نسبت به او نمیبینیم. براساس این اندیشهی الاهی تنها و تنها اوست که شایستهی تعیین پاکیهای برتر است. او خود در قرآنش فرموده است :
(إنَّ هذَا الْقُرآنَ یَهْدی لِلَّتی هِیَ أقْوَم)(1)
( این قرآن هدایت میکند به راهی که استوار است. )
از اینرو، قرآن مجموعهای است که بهسوی استواریها در تمامی زمینهها هدایت مینماید. بدین سان راه دستیابی به پاسخ سؤال دوم هموار میگردد.
قرآن مجید، واژهی زکی و مشتقّاتش را بالغ بر 59 بار در آیات خود بهکار برده است. از جملهی این مشتقّات، کلمهی زکاة است که در لغت به معنی نموّ و زیادتی بهکار میرود و در قرآن به معنی طهارت و پاکیزگی، مدح، تطهیر و معانی دیگری از این ردیف آمده است. زکاة خود یکی از فروع دین است، به معنی مالی که در راه خداوند مصرف میشود و موارد مصرف و میزان آن در فقه مشخّص گردیده که خارج از این بحث است.
دقّت در همین معانی و پیوند میان پاکی و نموّ که در این واژه لحاظ شده، به خوبی نشان میدهد که ورای این واژه دو حقیقت اساسی نهفته است: پاکی و پاکیزگی، رشد و نموّ
أزکی یعنی آن که در بین پاکها، انسان سراغ پاکترین میرود که طبیعتآ رشد و نموّ آن نیز در بالاترین سطح ممکن است.
بعد از این توضیحات مختصر لغوی، روی آوردن به «أزکی» مفهوم روشنتری مییابد. وقتی چنین گرایشی صورت گرفت، خاصیّت رشد و باروری آن را نیز نباید از نظر دور داشت.
قرآن مجید در بیان پارهای از مسایل در زمینهی زندگی مشترک و پیمان همسری، پس از تعیین تکلیف نسبت به آن موارد میفرماید :
(ذلِکُم أزْکی لَکُم و اطهر، وَ الله یعلم و أنْتُمْ لاتَعْلَمُون.)(2)
( این کار، برای شما پسندیدهتر و پاکتر است. و خداوند میداند، در حالی که شما نمیدانید. )
این آیه، به خوبی مؤیّد پاسخی است که در مورد دو سؤال پیشین بیان گردید. هم مرجعیّت خدای متعال را در تعیین «أزکی» مشخّص میسازد، هم بهعنوان نمونه، ارائهی طریق خداوندی را در زمینهی روابط زناشویی با عنوان «أزکی» برمیشمارد؛ چیزی که ما از واقعیّت آن آگاه نیستیم و به تصریح قرآن، خدای عالَم، دانای به آن است.
اصحاب کهف جمعی بودند که از شرک گریختند. آنان، پس از بیدارشدن از آن خواب گران و دراز، بر اساس همان عقاید درونی در پرهیز از ناپاکیها، کسی از میان خود را جهت تهیّه خوراکی به شهر فرستادند و با خود گفتند:
(فَلْیَنْظُرْ أیُّها أزْکی طَعامآ فَلْیَأْتِکُم بِرِزْقٍ مِنْهُ)(3).
( پس باید بنگرد که طعام کدام یک، پاکتر است، آنگاه روزی از جانب او برایتان بیاورد. )
بدین سان یادآور شدند که وی حتمآ به سراغ پاکترین خوردنیها برود.
در رعایت آداب اجتماعی و حفظ حریم منازل، قرآن مجید یادآور میشود که هنگام مراجعه به خانههای دیگران، برای ورود اجازه بگیرید یا اگر کسی در خانه نبود، وارد آن نشوید.
(وَ إنْ قیلَ لَکُمُ ارْجعُوا فَارْجعُوا هُوَ أزْکی لَکُمْ)(1)
( اگر به شما گفته شد که بازگردید، حتمآ چنین کنید که این برای شما بهترین است. )
در موضوع رعایت نگاه و بهدور ماندن از نظربازی، قرآن مجید، زنان را به رعایت حجاب با آن دقّتهای مطرحشده در آیهی 31 نور فرا میخواند، امّا پیش از آن در آیهی 30، مردان را به چشمپوشانیدن و خودنگهداری دعوت مینماید. خداوند با عبارت (ذلِکَ أزْکی لَهُمْ) به ایشان یادآور میشود که این روش، بهترین و پاکترین در این مقوله است.
با دقّت در این نمونهها، کلام امام سجّاد علیه السلام مفهوم روشنتری مییابد و وسعت میدان آن، بیشتر شناخته میشود. به این آیهی قرآنی دقیق شویم که میفرماید:
(وَ لَوْلا فَضلُ الله عَلَیکُمْ وَ رَحمَتهُ ما زَکی مِنْکُمْ مِنْ أحَدٍ أبَدآ)(2)
( اگر فضل و رحمت خداوند بر شما نمیبود، هیچ یک از شما هرگز به تزکیه نمیرسید. )
میبینیم که ضامن اجرا برای گرایش بهسوی پاکی، همان فضل خداوندی است که با تکیه به آن، انسان باید روی بهسوی پاکترینها در تمامی مقولات بنهد و توفیق دستیابی را از خدای متعال خواستار گردد؛ همان حقیقتی که امام سجّاد علیه السلام در جملهی «وَفِّقْنی لِلَّتی هِیَ أزْکی» از خداوند بزرگ خواستار آن میگردد.
خدایا! مرا به کار بگیر در زمینهای که بیشتر مورد رضای توست. این درخواست دیگر امام سجّاد علیه السلام در این بخش است. از زیباترین حالات برای انسان معتقد به خدا و پیامبر و... آن است که وی بداند بر مسیر رضای خدا در حرکت است. در این تلاش، مؤمن میکوشد تا ابتدا راه مورد رضای خدا را بهدست آورد و سپس در آن گام نهد و شائقانه حرکت نماید؛ همان حقیقتی که امام حسین علیه السلام در جریان نهضت پُرشور خود خطاب به مردم اظهار داشت و فرمود: «رضی الله رضانا أهل البیت».(3)
روشن است آنجا که این مسیر از سوی فرد بهدرستی انتخاب شود و برخاسته از آگاهی جامعالاطراف باشد، رضایت متقابل را نیز در پی خواهد داشت؛ همان حقیقتی که قرآن مجید در برخی آیات خود اینچنین بدان متذکّر شده است که :
(رضی الله عَنهُم وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِکَ الْفَوز الْعَظیم)(1)
( خدا از آنها رایت یافت و آنها نیز از خداوند راضی شدند. این است رستگاری بزرگ. )
در جریان تربیت دینی، اسلام میکوشد تا از ما، انسانهایی بسازد که در اوج رضامندی نسبت به خدای متعال و ساختهها و پیشآوردههای او برای خود قرار گیریم. این حالت، از یکسو نشان بندگی است و از سوی دیگر، آرامش خاطر و خیال را به ارمغان میآورد. آنوقت اگر انسانی رضای خداوندی را بر رضای خویش ترجیح داد، عملا خود را به خدا سپرده است. به راستی کدام مأوی و مأمن، بهتر و دوستداشتنیتر از دامان رضای حق میتوان سراغ داد؟
امام صادق علیه السلام میفرماید :
«إنّا قوم نسأل الله ما نُحبّ فیمن نُحبّ، فیعطینا. فإذا أحبَّ ما نکرهُ فیمن نُحِبُّ، رَضینا.»(2)
«ما گروهی هستیم که از خدا آنچه را دوست داریم طلب مینماییم و او نیز مرحمت میفرماید. حال اگر او برای ما چیزی خواست که ما از آن اکراه داشتیم، با رضامندی خاطر به آن تن در میدهیم.»
هم ایشان در بیانی دیگر در این زمینه میفرماید:
«رأْس طاعة الله الصَّبر و الرِّضا عَنِ الله فیما أحبَّ العَبدَ أو کَره. وَ لایرضی عبد عن الله فیما أحب أو کره إلّا کان خیرآ لَهُ.»(3)
«سرفصل بندگی خداوند، شکیبایی و رضامندی از خداست، در آنچه که بنده دوست دارد و در زمینههایی که ناخوشآیند اوست. ثمرهی چنین رضایت خاطر از خداوند (در هر دو زمینه)، جز به خیر فرد نخواهد بود.»
از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به نقل از جبرئیل در تفسیر واژهی رضا روایت شده که :
«الرّاضی لایسخط علی سیّده، أصاب مِنَ الدُّنیا أم لَمْ یصب. وَ لایرضی لنفسه بالیسیر من العمل.»(4)
«رضامند کسی است که نسبت به مولای خود، راه سخط و تندی پیش نگیرد، چیزی از دنیا او را در رسد یا نرسد. و نسبت به خود، به عمل آسان و کم، قانع نباشد.»
این تبیین، دقیقآ همان توضیح اوّلیه است که انسان رضای مولی را مقدّم بدارد و شیوهی عملی آن را متذکّر شود.
امام علی علیه السلام در جملهی «مَن اسخط بدنه ارضی ربّه»(1) بیان میدارد که به
رنجانداختن بدن در کار و تلاش، با جلب رضای خداوندی رابطه دارد؛ همانکه امام سجّاد علیه السلام در جملهی «و استعملنی بما هُوَ أرضی» از خدا طلب مینمود.
رضای خدای بزرگ به مصداق کلام امیرمؤمنان علیه السلام در بندگی او نهاده شده است که: «أخفی رضاه فی طاعته»(2) «خداوند، رضای خود را در طاعتش پنهان داشته است.»
و نیز میفرماید که: «وَ لا تُنال مرضاته إلّا بطاعته»(3) «بر بلندای رضامندی خدای
متعال، جز از طریق بندگی نتوان قرار گرفت.»
وقتی امام سجّاد علیه السلام میفرماید: «وَ اسْتعملنی بطاعتک»(4) روشنتر میشود که
بهکارگیری در طاعت با جلب رضای خدای متعال پیوند دارند.
اینک شاید بهتر بتوان اهمّیّت آن درخواست را دریافت که چه بسا حضرتش، ایستادن بر قلّهی عبادت و بندگی را ـ که بالاترین و والاترین موجبات رضای خداست ـ از حضرت حق میطلبد و از او میخواهد تا بر این بلندا مستقر شود؛ چرا که امام علی علیه السلام هم میفرماید: «رضی الله سبحانه مقرون بطاعته»(5). «رضای خدای سبحان، همراه
با طاعت اوست.»
با این همه میتوان گفت که «بهکار گرفتهشدن در زمینهی مورد رضایت خداوندی» همان اشتغال به آیین بندگی است، چرا که پیوند میان بندگی و استقرار بر بلندای رضای حقتعالی، امری است که به روشنی در روایات اهلالبیت علیهم السلام به چشم میخورد.
«خداوندا، مرا به نیکوترین راهـ راه عدل و نیکویی و راستیـ ببر.»
واژهی مُثلی از ریشهی مَثَل به معنی نیکو و نمونه است. این لغت در قرآن مجید فقط یک بار بهکار رفته و آن در داستان حضرت موسی علیه السلام با فرعون است. فرعون خطاب به مردم ناآگاه، به تعبیر خود، خطر حضرت موسی و هارون را یادآور میشود و میگوید: اینان میخواهند راه شما را در پرستش فرعون ـ که بهترین و نیکوترین راه و روش
است ـ از میان ببرند (وَ یذهبا بطریقتکم المـُثلی)(1). «و راه نیکو و نمونه شما را از میان
برد.»
روشن است که فرعون با سوء استفاده از ناآگاهی مردم، میکوشید تا آنان را در جهالت خود نگاه دارد و در عینحال زیر فشار بار تبلیغات سنگین خود، ایشان را به راه باطل خویش دلخوش دارد، وگرنه هیچ انسان فهیم، مُهر تأیید بر عملکرد فرعون و فرعونیان نمینهد و راه غلط ایشان را تأیید نمیکند؛ بلکه به مصداق (و أنَّ هذا صِراطی مُستَقیمآ فاتَّبعُوهُ وَ لاتَتَّبعُوا السُّبُل فتفرّق بکم عَن سَبیله)(2) تنها راه خدا و پیامبران،
بهترین راهها و شایستهی پیروی است و گامنهادن در دیگر راهها، انجامی جز گمراهی در پی نخواهد داشت.
عبارت (أمْثَلهُمْ طَریقَةً) (میانهروترین و بهترین آنها) در قرآن در وصف گروهی از مجرمانِ واقعبینتر در قیامت، بهکار رفته است. اینان در مواجهه با هول و اهوال قیامت، مدّت درنگ خویش در دنیا و قبر راـ در مقایسه با آنچه در پیش رو دارند و از سر ترسـ بسیار کوتاه دانستهاند، آنجا که میفرماید: (إذْ یَقُولُ أمْثَلهُمْ طَریقَةً إنْ لَبِثْتُمْ إلّا یَوْمآ)(3). «زمانی که نیکو روشترین آنها گفت: شما فقط یک روز درنگ کردهاید.»
از این آیات و مراجعهی لغوی به دست میآید که «طریقة المثلی» همان راه راست خداوندی است که بهترین و نیکوترین راههاست و از اعتدال و میانهروی و صحّت برخوردار است.
امام سجّاد علیه السلام از خداوند میخواهد که حضرتش را به چنین طریقی راه نماید و چنین است که ما نیز همواره باید جویا و پویای چنین راهی باشیم؛ همان راهی که همهروزه در نماز خود، بارها بر آن پای میفشاریم و با «صراط مستقیم» از آن یاد میکنیم. از خداوند، هدایت و استواری و پایداری بر آن راه را میخواهیم، با قید (صراطَ الَّذینَ أنْعَمْتَ عَلَیهِمْ) واقعیّت آن را تعریف میکنیم و بر کناری از لغزشها و گرایشهای انحرافی را با آیهی (غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لا الضّالّین) از خداوند طلب میکنیم.
شیطان با همهی شیطنت و فریبکاری خویش، بر سر این راه مستقیم نشسته و دامهای خویش را گسترانیده است و به خداوند میگوید: (لاَقعُدَنَّ لَهُم صِراطکَ المـُستقیم)(4). من به حتم و یقین، برای (گمراه کردن) آنها بر صراط مستقیم تو (ای خدا)
مینشینم.»
خدای متعال نیز راه بندگی خویش را همین طریق مستقیم دانسته و میفرماید : (وَ اَنِ اعْبدُونی هذا صِراطٌ مُستقیمٌ)(5) «و (از شما پیمان گرفتیم) که مرا بپرستید، این است
صراط مستقیم.»
و تنها همان راه را شایستهی پیروی میداند که: (وَ انَّ هذا صِراطی مستَقیمآ فَاتَّبعوه)(1). «و آن که این است صراط مستقیم من؛ اینک آن را بپرستید.»
امام سجّاد علیه السلام از خدا میخواهد که او را در چنین راهی قرار دهد؛ راهی که مستقیم است، شایستگیِ پیروی و راهروی را دارد، بهترین و نیکوترین است. راه آنکسان که خدا به ایشان نعمت ارزانی داشته، نه راه مغضوبان و نه راه گمراهان است و در یک کلام جامع، راه بندگی خداست(2).
امیرمؤمنان علیه السلام این راه را جادّه و مسیر درست میداند، آنجا که میفرماید : «الیمین و الشّمال مضلّة و الطّریق الوُسطی هِی الجادّة»(3). «راست و چپ، گمراه کنندهاند. و راه
وسط، همان جادّه درست است.»
امام صادق علیه السلام تنها خاندان پیامبر و شیعیان ایشان را سالک این راه میشناسد، آنجا که میفرماید: «إنَّ النّاس أخذوا یمینآ و شمالا، و إنّا و شیعَتنا هدینا الصّراط المستقیم»(4). «مردم، راه راست و چپ را برگرفتند، در حالی که ما و شیعه ما به راه استواری الهی
هدایت شدهایم.»
واژهی ملّت در لغت، به معنی عقیده، کیش، آیین، جماعت و فرقه و خونبها آمده است. در قرآن مجید به همین صورت ده بار، به صورت ملّتکم یک بار، ملّتنا دو بار و ملَّتهم دو بار، جمعآ 15 بار بهکار رفته است. در اکثر این آیات، سخن از (ملّة إبراهیم) در میان آمده است و با دستور (فاتَّبعوا مِلَّة إبراهیم)(5) دستور داریم راه و رسم
آنحضرت را پیش گیریم. همچنین در آیهای دیگر مسلمانان را در همین زمینه مورد خطاب قرار داده و میفرماید:
(ما جَعَل عَلَیْکُم فِ ی الدّین مِن حَرَج، مِلَّة أبیکُم إبراهیم، هُوَ سَمّاکُم المسلمین مِن قبل)(6)
( خداوند، در دین برای شما حَرَج (دشواری) قرار نداده است. آیین الهی پدرتان ابراهیم است. اوست که شما را پیش از این مسلمان نامید. )
1) انعام (6): 153.
2) میتوانید با مراجعه به آیات قرآن ذیل واژهی صراط، مختصّات افزونتر این راه را به استنادآیات قرآن بهدست آوردید. همچنین بحارالأنوار :8 64، باب 22؛ بحارالأنوار:8 70 (بیان شیخ مفید در معنیصراط)؛ شرح نهجالبلاغهی ابن أبیالحدید :6 364 در بیان معنی صراط، از جمله مصادر دیگر در موردمطالعهی واژهی صراط است.
3) نهجالبلاغه، خطبهی 16.
4) کافی :2 246.
5) آلعمران (3): 95.
6) حج (22): 78.
آنان که بخواهند از این راه و روش روی گردانند و فاصله بگیرند، در منطق قرآن حرکتی سفیهانه انجام دادهاند؛ چرا که خداوند میفرماید :
(وَ مَنْ یرغب عَن مِلَّة إبراهیم إلّا من سفه نفسه)(1)
( و کیست که از آیین الهی ابراهیم روی برگرداند مگر آن کسی که جان او به سفاهت افتاده است؟ )
از خطّ روشن نبوّت نیز، قرآن مجید با واژهی ملّت یاد کرده و از زبان حضرت یوسف 7میفرماید :
(إنّ ی تَرکتُ مِلَّة قوم لایُؤْمنونَ بِالله وَ هُمْ بِالاْخِرَة هُم کافرون، وَ اتَّبعتُ ملَّة آبائی إبراهیمَ وَ إسحاقَ وَ یَعقوبَ...)(2)
( من شیوه گروهی را که به خداوند ایمان نمیآورند و به آخرت کافرند، رها کردم. و آیین الهی پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب را پیروی کردم. )
از این آیات به دست میآید که اصل آیین خداوندی یکی است و تمامی انبیا بر آن راه روشن حرکت میکرده و مردم را به سوی آن فرا میخواندند. روشن است که این وجه اشتراک ادیان، همان توحید الاهی و تذکّر به معروف فطری است که مشترک تمامی آنها بوده است. حال سخن از ملّت الاهی در میان میآید و امام سجّاد علیه السلام از خداوند میخواهد که حیات و مرگش بر اساس این ملّت شکل بگیرد. این مطلب یعنی تداوم حرکت بر محور توحید و اسلام و قرآن که در این زمان، دین مورد رضایت خدای متعال میباشد.
امیرالمؤمنین علیه السلام در اشاره به فتنهی بنیامیّه، ضمن توصیفاتی که از این طایفه به عمل میآورد، تصریح مینماید که «قائدها خارج مِنَ المِلَّة قائم عَلَی الضِّلَّة». «پیشوای آن گروه (بنی امیه) خارج از دین است و بر راه رضایت ایستاده است.»
بدینترتیب خطّ بطلان بر آنان میکشد؛ چرا که ایشان را خارج از ملّت اسلام و ایستاده بر مسیر گمراهی و انحراف میداند.(3) متقابلا وقتی سخن از نعمت وجود
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در میان میآورد، مردم را اینچنین مورد خطاب قرار میدهد که :
«فانظروا إلی مواقع نعم الله علیهم حین بعث إلیهم رسولا، فعقد بملّته طاعَتُهم... و التفت الملَّة بهم...»(4)
«پس بنگرید به جایگاههای نعمتهای خداوند بر آنها، زمانی که نزد آنها پیامبری برانگیخت. آنگاه به آیین الهی او، بر طاعت آنها پیمان بست... و روی آن آن دین را به آنها گردانید.»
در این بیانات نیز، ملّت (آیین) خدا و رسول، طرح نظام بندگی و شکلگیری و استقرار امّت حول این محور تبیین شده است. همچنین حضرت علی علیه السلام در یکی از بیانات خود(5) سخن از «شرائط الملّة» در میان میآورد. حضرتش
آنانی را که با دیدن
اندک محنت، رویگردان از این آیین میشوند، مورد نکوهش قرار میدهد. کسی که:
«إن عرَضَتْ لَهُ شَهوةً، أسَلَفَ المعصیة و سَوَّفَ التّوبة. و إن عرته محنة انفرج عن شرائط الملّة.»
«چنین کسی در رویارویی با امیال و شهوتها، گناه را به جلو و توبه را به دنبال میاندازد و به محض ملاحظهی کوچکترین ناراحتی، از حقایق دین و آیین فاصله میگیرد.»
آنحضرت در زمینهی همین واژهی ملّت، به بیان ارکان دین پرداخته و میفرماید:
«إنَّ أفضل ما توسّل به المتوسّلون إلَی الله سُبحانَهُ و تعالی: الایمانُ به و برسوله، و الجهادُ فی سبیله فإنَّه ذروةُ الاسلام، و کلمةُ الاخلاص فإنَّها الفطرة، و إقام الصَّلاة فإنَّها الملّة...»(1)
«به راستی برترین عاملی که اهل توسّل، بدان به سوی خدای سبحانه و تعالی توسّل میجویند؛ ایمان به خدا و رسول است و جهاد در راه خدا که در اوج قلّه اسلام است و کلمه اخلاص که فطرت است و برپایی نماز که دین است...»
بدینسان از عوامل زیر یاد میکند: ایمان به خدا و رسول، جهاد در راه او که قلّهی مرتفع اسلام است، شهادت بر وحدانیّت حق که ندای فطرت و درون انسانهاست، و سرانجام برپایی نماز بهعنوان مشخّصهی روشن این آیین. این خود بیانگر اهمّیّت نماز در نظام عبادی این دین است که از آن تعبیر به ملّت شده، کنایه از اینکه اصلی ملّی و مشترک در ادیان الاهی است و جلوهی کامل تبعیّت از ملّت ابراهیم میباشد؛ همانکه خداوند به پیامبرش میفرماید :
(قُلْ: إنَّنی هَدانی رَبّ ی إلی صِراطٍ مستقیم، دینآ قیمآ ملَّة إبراهیم حنیفآ وَ ما کانَ مِنَ المـُشرکین)(2)
( بگو: به راستی منم که خدایم به سوی صراط مستقیم راه نمود؛ دینی استوار، آیین الهی و حنیف ابراهیم؛ که در زمره مشرکان نبود. )
در این آیه، مشخّصات رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله بیان شده است: هدایت به راه راست از سوی خدا، حرکت بر مسیر دین و آیینی استوار که همان ملّت ابراهیم است، تأکید بر حنیفیّت این آیین که از لوث هرگونه شرک و بتپرستی پاک و مبرّا است.
این حقیقت در آیهی دیگر جلوه میکند:
(قُلْ: إنَّ صَلاتی وَ نُسُکی وَ مَحیای وَ مَماتی لِلّهِ رَبِّ العالَمین، لا شریک له و بذلک أُمرت وَ أنَا أوَّلُ المؤْمنین)(3)
( بگو: به راستی، نمازم، عبادتم، زندگانی ام و مرگم، همه برای خدای ربّالعالمین است، که شریکی ندارد. به این عقیده امر شدهام و منم اوّل مؤمن. )
در آن آیه نیز بر محوریّت خدای متعال برای عبادت و بندگی؛ نیز: شکلگیری مرگ و زندگی در ارتباط با این اصل قویم تصریح شده است.
با دانستن این حقایق روشن میشود که تحقّقبخشیدن به حیات و ممات انسان بر این روش، چه ارزش بالایی دارد. در دعا از خدای متعال درخواست میکنیم که «اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحیایَ مَحیا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد، وَ مَماتی مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد»(1) «خدایا! زندگانی
مرا، زندگانی محمّد و آل محمّد قرار ده و مرگ مرا، مرگ محمّد و آل محمّد.»
بهعنوان الگوی تمامعیار حنیفیّت، ابراهیم خلیل، پیامبر اکرم و خاندانش را سرمشق قرار میدهیم و زندگی و مرگ خود را به حیات و ممات آنان پیوند میزنیم. چنین است که امام سجّاد علیه السلام هم حیات و مرگ خویش را بر مدار ملّت الاهی میخواهد و عرضه میدارد: «وَ اجْعَلْنی عَلی مِلَّتِکَ أمُوتُ وَ أحْیا».
«اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، و مَتِّعنی بِالإْقْتِصادِ، وَ اجْعَلْنی مِنْ أهْلِ السَّدادِ وَ مِنْ أدِلَّةِ الرَّشادِ وَ مِنْ صالِحی الْعِبادِ، وَ ارْزُقْنی فَوْزَ الْمـَعادِ وَ سَلامَةَ الْمـِرْصادِ. اَللّهُمَّ خُذْ لِنَفْسِکَ مِنْ نَفْسی ما یُخَلِّصُها وَ أبْقِ لِنَفْسی مِنْ نَفْسی ما یُصْلِحُها، فَإنَّ نَفسی هالِکَةٌ أوْ تَعْصِمَها. اَللّهُمَّ أنْتَ عُدَّتی إنْ حَزِنْتُ وَ أنْتَ مُنْتَجَعی إنْ حُرِمْتُ، وَ بِکَ اسْتِغاثَتی إنْ کَرَثْتُ، وَ عِنْدَکَ مِمّا فاتَ خَلَفٌ وَ لِما فَسَدَ صَلاحٌ وَ فیما أنْکَرْتَ تَغْییرٌ، فَامْنُنْ عَلَیَّ قَبْلَ الْبَلاءِ بِالْعافِیَةِ وَ قَبْلَ الطَّلَبِ بِالْجِدَةِ وَ قَبْلَ الضَّلالِ بِالرِّشادِ. وَ اکْفِنی مَؤُنَةَ مَعَرَّةِ الْعِبادِ، وَ هَبْ لی أمْنَ یَوْمِ الْمـَعادِ، وَ امْنِحْنی حُسْنَ الإْرْشادِ.»
[سرآغاز بخش سیزدهم]
در نگرش عمومی و اوّلیّه به این بخش از دعا، تجلّی کامل و روشنی از آمیختگیِ دنیا و آخرت به چشم میآید. این مهم در قالب درس و بحث اخلاق مطرح میگردد. مهم آن است که در عین این اختلاط، سهم دنیا ملحوظ شده، امّا سهم بیشتری به عناوین و مسائل اُخروی داده شده است. این حاصل همان نگاه دین است که دنیا را گذرگاه و آخرت را اقامتگاه میداند و بر همین اساس هر یک را در جای خود پاس داشته است.
در این بخش از دعا در کنار سخن از اقتصاد، موضوع معاد و مرصاد طرح شده و همزمان با آسایش از رنجهای دنیایی، امنیّت روز قیامت درخواست گردیده است. روشن است که میدان هدایت و ضلالت، دنیاست که اندکی از ثمرات مثبت و منفی آن در دنیا و تمام آن در عقبی آشکار میگردد؛ اگر درخواست شده تا از بندگان صالح حق به شمار آییم، این صلاح و درستی ابزاری است که دنیای فرد را اراده میکند و او را به سلامت به آخرت میرساند. بههرحال، پیام این بخش دعا، پیوستگی دنیا و آخرت و نیز آمیختگی اخلاق با اعتقاد است؛ چرا که مسائل اساسی در قالب «مکارم الأخلاق و مرضی الأفعال» طرح گردیده است.
1) بخشی از زیارت عاشورا.
خداوندا، مرا از میانهروی بهرهمند ساز.
انسان باید در کارها خُلق و خوی میانهروی داشته و از افراط و تفریط بپرهیزد. این، از جمله ارزشهایی است که مکتب دین بر آن پای فشرده و در نوع عرصههای زندگی بهعنوان ضرورتی غیرقابل انکار مطرح کرده است.
در یک نگرش کلّی به این مقوله، این کلام حضرت علی علیه السلام مطرح میگردد که :
«الإقتصاد ینمی القلیل؛ الإسراف یفنی الجزیل.»(1)
«اقتصاد، کم را رشد داده و بارور میسازد. در مقابل، اسراف، زیاد را به باد میدهد.»
بهراستی اگر همین اصل در زندگی انسانها حاکم شود، چه بسیار مشکلاتی که در زمینههای مختلف بهصورت ریشهای حل خواهد شد. البته نباید اقتصاد را با بُخل و دستتنگی و نفیِ گشادهدستی یکی دانست، بلکه بنا به رهنمودهای دینی، اگر از حد بگذرد منجر به بروز بُخل میشود؛ یعنی که در خود میانهروی هم انسان باید میانهرو باشد. از امام عسکری علیه السلام نقل شده که فرمودند :
«للاقتصاد مقدارآ، فإن زاد علیه فهو بخل.»(2)
«میانه روی، اندازهای دارد که اگر از آن افزون شود، بُخل است.»
اگر انسانی از این خصلت پسندیده بهرهمند باشد، به غنای الاهی مستغنی میشود تا آنجا که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید :
«مَن اقتصد أغناه الله.»(3)
«کسی که میانه روی پیشه کند، خداوند او را غنی میسازد.»
امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبهی متّقین بر این مهم در خصلتهای مردم تقواپیشه تأکید میکند :
«مَنطقهم الصّواب و مَلبسُهُمُ الإقتصاد.»(4)
«سخن به راستی و درستی میگویند و پوشش اقتصاد بر تن دارند.»
اهل تقوا در همهی زمینهها و عرصهها، اقتصاد و میانهروی را اصل و شعار خود قرار داده، بر این مسیر استوار حرکت مینمایند. پیوند میان تقواپیشگی و اقتصاد، از جمله ویژگیهای تشکیلدهندهی شخصیّت فرد متّقی است، و خود این واقعیّت غیرقابل انکار را میرساند که انسان مسلمان هرگز نباید دچار آفت افراط و تفریط نگردد. این
حقیقت در بسیاری از عرصههای دینی حکمفرماست. قرآن مجید بهعنوان یک مختصّهی اساسی برای مردم مسلمان، آنان را امّت وسط و عدل و میانه شناسانده و فرموده است :
(وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُم أُمَّةً وَسطآ لِتَکُونُوا شُهَداء عَلَی النّاس)(1)
( و بدین سان شما را امّت وسط قرار دادیم تا گواهان بر مردم باشید. )
بهرهمندی از این خصلت، انسان را در جریان زندگی دنیوی اداره کرده او را به سلامت به منزلگاه آخرت میرساند. قرآن در آیات مختلف خود بر ضرورت انفاق تأکید مینماید، امّا در عین حال میفرماید :
(وَ انْفقُوا فی سَبیلِ اللهِ وَ لاتُلقوا بِأیدیکُم إلَی التَّهْلکة)(2)
( در راه خدا انفاق کنید. و خود را به دست خود، به هلاک میفکنید. )
اگر سخن از نماز مطرح میکند، یادآور میشود که :
(وَ لاتَجهر بصلاتکَ وَ لاتخافت بِها وَ ابْتغِ بَینَ ذلِکَ سَبیلا)(3)
( نماز خود را بسیار بلند مخوان و بسیار آهسته نیز مخوان، بلکه میان این دو، راهی پیدا کن. )
اگر از ضرورت پرداختن به آخرت سخن در میان میآورد که: (وَ ابْتغ فیما آتیک الله الدّار الآخرَة)، در عین حال در همانجا یادآور میشود که، (وَ لا تَنس نصیبکَ مِنَ الدُّنیا)(4).( در آنچه خداوند به تو داده، خانه آخرت را بجوی، و بهره خود از دنیا را فراموش
مکن. )
اگر سخن از ارزش تبلیغ دین و هدایتگری مطرح مینماید، حتّی پیامبرش را مورد خطاب قرار میدهد که :
(طه * ما أنْزَلنا عَلَیکَ القُرآنَ لِتَشْقی)(5)
( طه (ای پیامبر)! ما قرآن را بر تو نفرستادیم تا به رنج افتی. )
سخن از دنیا طرح میکند و برخی نعمتهای آن را یکی پس از دیگری برمیشمارد و میفرماید:
(زُیِّنَ لِلنّاس حُبّ الشَّهوات مِنَ النِّساء و البنین...)
( برای مردم آراسته شد دوستیِ شهوتها، از زنان و فرزندان و اموال فراوان ـ از زر و سیم ـ و اسبهای نشان دار و دامها و کشتزارها. (ولی) این همه، مایه بهرهوری دنیاست، در حالی که فرجام نیکو نزد خداست و بس. بگو: آیا شما را به بهتر از اینها
خبر دهم؟... )
ولی در پایان بهمنطور مصونماندن از گرفتارآمدن در دام دنیا، همهی آنها را حقیر شمرده و میفرماید: (ذلِکَ مَتاع الحیاة الدُّنیا). آنگاه در پایان انسانها را بهسوی آخرت فرامیخواند و میفرماید: (وَ الله عِندَهُ حُسنُ المآب). پس از آن، انسانهای فریفتهی دنیا را با آیهی (قُلْ: أُنَبِّئکُم بِخَیر مِن ذلِکُم...) به بهشت جاویدان خداوندی با آنهمه نعمتهای پایدارش فرا میخواند.(1)
قرآن، گشادهدستی را بهعنوان ضرورتی لازم در حیات دنیوی مطرح میکند و تنگنظری و بخل را آفتی میشمارد: (لاتَجْعَل یَدَکَ مَغلولَة إلی عُنُقکَ وَ لاتبسطها کُل البسط)(2)؛ آنگاه سیمای حسرتزدهی انسانی را که میانهروی پیشه نکرده ترسیم
مینماید که: (فتقعد ملومآ محسورآ). ( دست خود را بسته به گردنت قرار مده (عدم انفاق)، و آن را بسیار گشاده مگردان (بسیاریِ انفاق)، که در این حال، ملامت شده و حسرت زده بر جای خود خواهی نشست. )
اگر به ارزش پرداخت حقوق ذویالقربی تأکید مینماید، درست در کنار همان مسأله، به آفت اسراف میپردازد و میفرماید :
(وَ آتِ ذَا القُربی حَقَّه وَ المسکینَ وَ ابْن السَّبیل وَ لاتبذّر تبذیرآ)(3)
( حقّ خویشاوندان را به مسکین و در راه مانده را به آنها بده، ولی تبذیر مکن. )
اگر در جایی میفرماید: (وَ اغْضض مِن صوتکَ)(4)، در عینحال در موقع
ضرورت تصریح مینماید که (لایحب الله الجهر بالسّوء مِنَ القول إلّا من ظلم)(5).
( خداوند، صدا بلند کردن به زشتی را دوست ندارد، مگر کسی که به او ظلم شود. )
این نیز جلوهی دیگری از آن اعتدال و میانهروی است که قرآن مجید آن را توصیه مینماید. سخن به درشتی و فریاد گفتن روا نیست مگر آنجا که ظلمی بر فرد رفته باشد. در این مقوله، حتّی ذکر خدا و تذکّر به او که امری پسندیدیه و محبوب است نیز مشمول این اعتدال میشود تا آنجا که قرآن میفرماید:
(و اذکر ربّک فی نفسک تضرعاً و خیفة و دون الجهر من القول؛ لقد و والآصال و لا تکن من الغافلین)(6)
( خدایت را در درون وجودت، با حال تضرّع و خوف بخوان، نه به گفتار بلند، در شب و روز. و از غافلان مباش. )
در یک کلام، فرمان (وَ اقصد فی مشیکَ)(1) در قرآن مجید ـ که از زبان لقمان به
فرزندش نقل شده ـ دستور قرآنیِ حاکم بر تمامی عرصههای زندگی است. این بینش در صورت تجلّی در عمل، عرصهی زندگی را از رهگذر این اعتدال، بسیار زیبا و دوستداشتنی میسازد. بدینسان مشاهده میشود که اقتصاد و میانهروی، واقعیّتی است که بر تمامی تعالیم دینی سایه انداخته است، تا آنجا که امیرمؤمنان علیه السلام این خصلت را امری مورد علاقهی خداوند خوانده و میفرماید:
«إن القصد أمر یحبّه اللهَ عَزَّ و جَلَّ و إنَّ السّرف یبغضه.»(2)
«میانه روی، امری است که خدای عزّوجل دوستش میدارد. و اسراف (گذراندن از حدّ) را خداوند دشمن میدارد.»
سخن در این مقوله فراوان است که به ملاحظهی اختصار به همین مقدار اکتفا میشود. با نگاه کلّی به این مطالب، حکمت درخواست امام سجّاد علیه السلام از خداوند روشن میگردد که چرا حضرتش عرضه میدارد: «مَتِّعنی بِالإْقْتِصادِ»؛ زیرا بهرهمندی از این خصلت، حیاتبخش در دنیا و نجاتبخش در عقبی است.
پایانبخش این قسمت را روایتی از امام صادق علیه السلام قرار میدهیم که به استناد آیاتی از قرآن، برگهی تضمینی به دست مردم مقتصد دادهاند که هرگز دچار فقر و ناداری نشوند. حضرتش طیّ آن روایت، واژههای عفو و قوام را نیز به معنی وسط ترجمه نمودهاند :
«ضمنت لمن اقتصد أن لایَفتَقر، وَ قال الله عزَّ و جلَّ: (یَسْألُونَکَ ماذا ینفقون قُل: العَفو)، و العفو: الوسط. و قال الله عزَّ و جلَّ: (وَ الَّذینَ إذا انفقوا لَمْ یسرفوا وَ لَمْ یقتروا و کان بین ذلکَ قَوامآ) و القوام: الوسط.»(3)
«برای کسی که میانه روی کند، ضمانت میکنم که فقیر نشود. خدای عزّوجل فرمود: ( از تو میپرسند که چه چیزی انفاق کنند، بگو: عفو. ) و عفو یعنی: حدّ وسط. همچنین خدای عزّوجل فرمود: ( (بندگان برگزیده خدا) آنانند که وقتی انفاق کنند، نه از حدّ در گذرانند و نه بُخل ورزند، بلکه میان این دو، قوام دارند. ) و قوام یعنی: حدّ وسط.»
دقّت در این روایت میرساند که نکته قرآنیِ بیان شده در باب میانه روی، امری خودبافته نیست، بلکه منطبق بر آموختههایی از پیشوایان والای دین است.
به امید آن روز که شیعیان مرتضی علی علیه السلام این وصیّت حضرتش خطاب به امام حسن مجتبی علیه السلام را آویزهی گوش قرار دهند که در واپسین دم حیات به ایشان فرمودند :
«... اقتصد یا بُنَیَّ فی مَعیشَتِکَ و اقتصدْ فی عبادَتکَ.»(4)
«فرزندم! در زندگانی خود راه میانه در پیش گیر. و در عبادتت نیز میانه رو باش.»
و از این راه، بار دنیا و آخرت خویش را به سلامت بربندند.(1)
درخواست بعدی امام علیه السلام جای گرفتن در شمار مردم استوار و درستکار است : «وَ اجْعَلْنی مِنْ أهْلِ السَّدادِ». سَداد از ریشهی سدّ است، یعنی: معنی درستی و راستی در کردار و گفتار، بجابودن و مناسبت. از همین ریشه، واژهی سدید است به معنای محکم و مناسب؛ و مسدّد مرد راستگفتار و راستکردار و استوار را گویند. واژهی سدید در قرآن مجید، دو بار بهکار رفته که هر دو مورد در موضوع سخنگفتن به راستی و درستی و استواری است: (وَ قُولُوا قَولا سَدیدآ).(2) ( سخن بگویید، سخنِ استوار. )
دقّت در کاربرد لغوی و قرآنی این واژه، بار فرهنگی خواستهی حضرت سجّاد علیه السلام از خدای متعال را تبیین مینماید. باید بیاموزیم که بهترین شیوه در گفتار، سخنگفتن بهراستی و درستی و تناسب است. انسان تنها در پناه این ارزش، به مقصد میرسد و رویگرداندن از این واقعیّت، ثمرهای جز گرفتاری و محنت ندارد و اگر حتّی موقّتآ توفیقات صوری بهبار آورد، یقیناً در درازمدّت به زیان قطعی فرد تمام خواهد شد.
اگر کلام امیرالمؤمنین علیه السلام را باور کردیم که «أحسن القول السّداد»(3) باور خواهیم
داشت که در نهایت، پیروزی و توفیق واقعی ازآنِ کسی است که این شیوهی پسندیده را در قول و فعل پیشهی خود سازد که «مَن عَملَ بِالسّداد ملک»(4).
چهبسیارند کسانی که با این تصوّر غلط خو گرفتهاند که سخن به دروغ و خلاف گفتن، نجاتبخش ایشان و جاذب منافع است؛ حال آنکه اگر بهواقع بنگرند و چشم دل بگشایند، موفّقیّتی که بر اثر خیانت و دروغپردازی بهدست آید، در واقع چیزی جز شکست و عدم توفیق نیست، هر چند که در لباس موفّقیّت و بهرهمندی جلوه نماید.
به بیان امیرالمؤمنین علیه السلام این شیوهی ناپسند برای زندگی دنیا، ننگ و عار است و برای آخرت، به دوزخ به بار میآورد.
«الکذب فِ ی العاجلة عار، و فی الآجلة عذاب النّار.»(5)
«دروغ در نیا، ننگ است و در آخرت، کیفر دوزخ.»
1) بررسی واژههایی از ردیف اسراف، تبذیر، بخل، دنیا، دین، صدقه، طمع، عدل، معروف، فقر،غنی، انفاق، قرض، قناعت، مال، ارث، وقف، عیش و دهها واژه دیگر از این قبیل، میتواند موضوع موردبحث را گویاتر و ابعاد آن را گستردهتر بنمایاند.
2) نساء (4): 9؛ احزاب (33): 70.
3) غرر و درر: :2865 بهترین گفتار، سخن استوار است.
4) همان: :7915 هرکه به استواری عمل کند، به ریاست میرسد.
5) غرر و درر: 1708.
در منطق دین، انسانی که سخن به راستی نمیگوید، چونان مردگان تلقّی شده، هر چند که میان زندگان راه میرود. امام علی علیه السلام علّت این تشبیه را آن میداند که بر دروغگو اعتمادی نیست، آنسان که به انسان مرده نمیتوان اعتماد و تکیه نمود. از این رو، دروغگو چونان مردگان است :
«الکذّاب و المیتُ سواءٌ، فإن فضیلة الحیّ عَلَی المیّتِ، الثّقَة بِهِ. فإذا لَمْ یوثَق بِکلامِه، بطلت حیاته.»(1)
«دروغگو و مرده مانند هم هستند، زیرا فضیلت انسانِ زنده بر مرده، اطمینان به اوست. وقتی به کلام او اطمینان نبود، زندگی او تباه است.»
در دعا به ما آموختهاند که بگوییم: «اَللّهُمَّ اجْعَل السّداد فی قولی»(2) «خدایا!
استواری را در گفتارم قرار ده.»
و در یکی از تعاریف سداد گفتهاند که : «السّداد دفع المنکر بِالمـَعروف»(3).
«استواری، دفع منکر به معروف است.»
آن دعا و این آموزش، دقیقآ راهکار عملی برای سلوک راهِ درستی پیش پای ما مینهد.
در دعا خداوند را با این ویژگی میخوانیم که: «یا ذا العرش المجید، یا ذا القول السّدید»(4) «ای صاحب عرشِ ستوده! ای صاحب گفتار استوار!»
و میگوییم: «سبحانَکَ أنت الله السّدید المنعم»(5) «منزّهی تو! تویی خدایی که نعمت
بخشِ استوارکار است.»
یعنی انسان راستگفتار و درستکردار (با حفظ موضوع عدم سنخیّت و نفی تشبیه) به ارزشی الاهی دست یافته است و چه زیباست که انسان این استواری را به تسدید الاهی دریابد.
از اینرو در دعاها آمده که خدا را اینچنین بخوانیم که: «فیا مَن عَصمنی عَنِ الضّلال بتسدیده»(6). «پس ای خدایی که مرا به استوار سازیِ خود، از گمراهی در پناه خود
گرفت.»
روشن است که این خواستن، انسان را از مسؤولیّت و تلاش نمیاندازد. در تمام درخواستها باید از خدا بخواهیم و خود نیز در این زمینه تلاش کنیم و نمیتوان به یکی از این دو مورد بسنده کرد. نه میتوان کار را به خدا سپرد و
1) همان: 2104. به مصداق (تعرف الأشیاء بِأضدادها) پیجویی واژهی کذب در قرآن وروایات میتواند به میزان زیادی ارزش تسدید و قول استوار را آشکار سازد؛ چرا که سیمای کریه انسانی راکه سخن به درستی و استواری نمیگوید، در مقابل چهرهی دوستداشتنی انسان راستگفتار و درستکردارترسیم مینماید.
2) بحارالأنوار :2 108.
3) بحارالأنوار :78 102.
4) بحارالأنوار :94 394.
5) بحارالأنوار :97 241.
6) بحارالأنوار :94 161.
خود بیهودگی و اهمال و حتّی حرکت در خلاف جهت را پیشه کرد و نه میتوان غرّه به کار و تلاش خود شد و از خدای بزرگ توفیق و مدد نطلبید.
البتّه خداوند به حرّیّت تامّهی خویش، گاهی بنا به حکمتی با فردی شیوهای غیر از این اصل جاری پیشه میکند و این در جای خود امری درست و استوار است؛ امّا کیست که بداند که به یقین مشمول این دستگیری استثنایی حق تعالی میگردد؟
در این مقوله، عرصهی نیایش پهنهی زیبایی است که میتواند انسان را به راه خلاص و نجات بکشاند. به این چند عبارات از دعاها دقّت کنید تا این حقیقت بر شما رخ بنمایاند:
«اَللّهُمَّ فارشدنی و سدّدنی»(1)
«خدایا! مرا ارشاد کن و استوار دار.»
«لا حول لی عَن معصیتک إلّا بتسدیدک»(2)
«خدایا! در برابر گناهان هیچ توانی ندارم، مگر آنکه تو مرا استوار داری.»
«اَللّهُمَّ سَدّدنی فِ ی القول و العمل»(3)
«خدایا! مرا در گفتار و کردار، استوار دار.»
«بتسدیدکَ و إرشادک نجا الصّالحون»(4)
«صالحان، جایی نجات مییابند که آنها را استوار داری و ارشاد کنی.»
«اللّهُمَّ و سدّدنی ما یرضیکَ عنّ ی»(5)
«خدایا! مرا استوار دار، در آنچه سبب رضایتت از من است.»
«بتسدیدک یسعد الصّالحون»(6)
«صالحان، تنها زمانی به سعادت میرسند که آنها را استوار بداری.»
اَللّهُمَّ اعف عنّ ی و سدّدنی و وفق لی»(1)
«خدایا! از من عفو کن، مرا استوار دار، و به من توفیق ده.»
«بتسدیدک یصلح الصّالحون المحسنون»(2)
«صالحان نیکوکار، فقط زمانی به صلاح میآیند که تو آنها را استوار داری.»
در این جملات دعاها مشاهده میشود که از دامن معصیت، جز به تسدید الاهی نمیتوان گریخت. در عینحال ارزشهایی چون پاکی، بندگی، نیکوکاری باید در میان باشد تا انسانی مشمول تسدید خداوندی شود و توفیق و بخشش الاهی او را در بر گیرد.
بههر حال، امام سجّاد علیه السلام از خداوند میخواهد که «وَ اجْعَلنی مِن أهْلِ السَّداد». این جملات، ارزش والای درستکرداری و راستگفتاری و چگونگی شمول تسدید الاهی را دربر دارد.
رابطهی میان قول سدید با اصلاح عمل و آمرزش گناهان، در این آیه تصریح شده است: (قُولُوا قَولا سَدیدآ یصلح لَکُم أعمالکم و یغفر لکم ذُنوبکم)( سخن استوار گویید تا خداوند، اعمال شما را به صلاح آرد و گناهانتان را بیامرزد. و کسی که اطاعت خدا و رسولش کند، به رستگاری بزرگ دست یافته است. )
ادامهی آیه با بیان (وَ مَن یطع الله و رَسوله فقد فازَ فَوزآ عَظیمآ)(3) نشان از آن
دارد که الگوی این راستکرداری و درستگفتاری را باید در قرآنـ کتاب صامتـ و پیامبر و خاندان طاهرینشـ کتاب ناطقـ جستوجو نمود.
در ادامهی این بخش، حضرت سجّاد علیه السلام از خداوند میخواهد که حضرتش را از جملهی أدِلَّةِ الرَّشادِ وَ مِنْ صالِحی الْعِبادِ قرار دهد. بدین معنی که حضرتش از راهنمایان مردم به راه رشد باشد و در شمار بندگان صالح خدا جای گیرد. رشد در لغت از ریشهی رَشَد است، یعنی: هوشیاری، آگاهی، ثبات و استقامت، عقل، شعور و راست ایستادن در راه حق. رشید، انسان هوشیار و بیدار راهیافته و عاقلی است که به راه راست افتاده است. مرشد به معنی هدایتکننده، پیشرو و آموزگار میباشد.
دقّت در کاربرد قرآنی این واژهها نشان میدهد که آنها به همین معانی در این کتاب مقدّس بهکار رفتهاند، با این اضافه که رشد در مقابل کلمهی «غیّ» قرار گرفته است که معانی فریب، گمراهی، سرگردانی و میل و هوس دارد.
(لا إکْراهَ فِ ی الدّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ)(4)
( در دین، (از ناحیه خداوند متعال)، اکراه نیست. راه رشد از راه گمراهی روشن شده است. )
(وَ إنْ یَرَوْا سَبیلَ الرُّشْدِ لایَتَّخِذُوهُ سَبیلا وَ إنْ یَرَوْا سَبیلَ الْغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبیلا)(1)
( و اگر راه رشد را بینند، به عنوان راه خود بر نمیگیرند. و اگر راه هلاک را بینند، به عنوان راه خود بر میگیرند. )
راه رشد که پیش از این در توضیح عبارت حضرت سجّاد علیه السلام بهکار رفت، دقیقآ برخاسته از تعبیری قرآنی است که میفرماید :
(یا قَوْمِ اتَّبِعُونِ أهْدِکُمْ سَبیلَ الرَّشادِ)(2)
( ای گروه من! از من پیروی کنید تا شما را به راه رشد رهنمون شوم. )
مؤمن آل فرعون مردم را به راه رشد فرا میخواند. حضرت لوط از فقدان انسانهای رشید در میان قوم خود رنج میبرد و خطاب به آنان میفرماید :
(ألَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشیدٌ)(3)
( آیا در میان شما یک مردِ رشد یافته نیست؟ )
آنکس که به سوء اختیار خود عملکرد ناروا برگزیند، خداوند او را گمراه (مخذول) میدارد و برای او راهنما و پیشوا یافت نخواهد شد که :
(وَ مَنْ یُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلیًّا مُرشِدآ)(4)
( کسی را که خداوند گمراه کند (توفیق خاصّ از او بردارد)، برای او ولیّ مرشدی نمییابی. )
در منطق قرآن، تسلیم به حق مقدّمهی پیجویی و راهیافتن و وصول به راه رشد تلقّی شده است که :
(فَمَن أسلَمَ فَأُولئِکَ تَحَرَّوا رَشَدآ)(5)
( پس آنان که اسلام آوردند، رشد را میجویند. )
پذیرش دعوت حق و ایمان به خدا، زمینه را برای قرار گرفتن در شمار راهیافتگانـ راشدونـ فراهم میسازد که :
(... فَلْیَسْتَجیبُوا لی وَ لْیُؤْمِنُوا بی لَعَلَّهُمْ یَرشُدُون)(6)
( پس باید به ندای من پاسخ مثبت دهند و باید به من ایمان آورند. باشد تا به رشد برسند. )
گرایش به ایمان، آراستن قلب بدان، ناپسندانگاشتن کفر و سرکشی و پلیدی، انسان را در زمرهی راشدون قرار میدهد.
(وَ لکِنَّ اللهَ حَبَّبَ إلَیْکُمُ الإْیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصیانَ أُوْلئِکَ هُمُ الرّاشِدُونَ)(1)
( ولی خداست که ایمان را محبوب شما قرار داد و در دلهایتان آراست. و کفر و فسوق و عصیان را برایتان ناخشنود ساخت. اینان، اهل رشد هستند. )
بار دیگر به معانی لغوی و کاربرد قرآنی واژهی رشد و مشتقّات آن باز میگردیم. درمییابیم که راه رشد، راهی برخاسته از هوشیاری و آگاهی، برخوردار از ثبات و پایداری، پیراسته از فریب و گمراهی و بهدور از میل و هوس و سرگردانی است. آنگاه میبینیم امام سجّاد علیه السلام از خداوند بزرگ میخواهد که او را از جملهی فراخوانان مردم به چنین راهی قرار دهد که ارزش بالا و والایی است. از جملهی بعدی «وَ مِنْ صالِحی العبادِ» میتوان دو نکتهی زیبا را برداشت نمود. اوّلا: پیوند رشد و صلاح را دریافت؛ که بر این اساس شایسته نیست فرد ناصالح مردم را به راه رشد فرابخواند. دوم اینکه : ثمرهی تلاش در راه رشد و رسانیدن مردم به این کمال، استقرار در زمرهی صالحان است؛ یعنی این دو همدیگر را تقویت نموده و اثر متقابل بر هم دارند.
امیرالمؤمنین علیه السلام از منظری دیگر به این موضوع نگریسته و بیان میدارد که وقتی خدا بندهاش را دوست دارد، راه رشد را به او مینمایاند و او را به طاعت الهی توفیق میدهد :
«إذا أحَبَّ الله عَبدآ، ألهمه رشده و وفّقه لِطاعته.»(2)
( وقتی خداوند، بندهای را دوست بدارد، راه رشدش را به او الهام میکند و به طاعت خود توفیقش میدهد. )
از معصوم علیه السلام سؤال شد: بِمَ عَرفت رَبّکَ؟ میفرماید: «بِتوفیقه و إرشادِهِ»(3) «به چه
وسیله خدایت را شناختی؟ به توفیق و ارشاد او.»
یعنی بهرهمندی از توفیق و ارشاد خداوندی را زمینهی وصول و حصول به معرفت الله تعبیر مینمایند. این کلام نیز دریچهی دیگری در موضوع رشد در منظر انسان میگشاید.
حضرت علی علیه السلام اطمینان از وجود رشد در راه و کار را پیشنیاز هر حرکت و تلاشی میشمارد و میفرماید: «لاتعزم عَلی ما لَمْ تستبن الرُّشد فیه.»(4) «بر کاری که رشد را
در آن نیافتهای، عزم خود را استوار مکن.»
نیز میفرماید: «أفْضل السُّبُل الرُّشد»(1)، والاترین و بالاترین راهها، راه رشد است. بر
این اساس در دعا میخوانیم :
«اَللّهُمَّ إنّ ی أسْألُکَ العَزیمة بِالرُّشد.»(2)
«خدایا! عزیمت همراه با رشد مرا از تو میخواهم.»
با الهام از کلام امام علی علیه السلام راهی جز راه رشد نباید پیش بگیریم و با الهام از دعا باید چنین خصلتی را از خداوند مسألت داریم. امام سجّاد علیه السلام وصول به راه رشد و استقرار در شمار فراخوانانِ مردم به این راه را از خداوند میخواهد. دعاهای مأثور در این زمینه نوعی اطمینان خاطر به انسان میدهند که :
«کَیفَ تخیب مسترشدآ قصد إلی جنابکَ؟»(3)
«آنکس که به منظور راهیابی، روی به جانب حق گذارد؟»
روایت «مَن یطع الله وَ رَسُوله فَقَدْ رشد»(4) بهطور مشخّص سرچشمهی رشد و
هدایت را نشان میدهد. حدیث «کلامکم نور و أمرکم رشد»(5) در ضمن زیارت جامعه
کبیره، راهیان آموزگار و پیشوایان این راه را میشناساند که پیامبر و اهل بیت حضرتش هستند. نیز بیانِ «القرآن رشد مِن الغوایة»(6) دفترچهی راهنمای این راهیافتگی را در
اختیار میگذارد.
در قسمت بعدی کلام، امام سجّاد علیه السلام از خدا میخواهد تا ایشان را «مِن صالِحی العِبادِ» قرار دهد. واژهی صَلَح و مشتقّاتش در قرآن مجید بیش از 180 بار بهکار رفته است. این حجم آیات نشان از ارج و قدر بالای موضوع صلاح و اصلاح دارد. در مقابل، آیات فساد و مفسد نیز با مشتقّاتش 50 بار بهکار رفته است. اگر از رهگذر «جز به ضد، ضد را همی نتوان شناخت» آن گروه را به این مقوله بیفزاییم، متوجّه بار سنگینِ درخواست امام سجّاد علیه السلام از حق متعال خواهیم شد. در برخی آیات قرآن مجید، این دو واژه بهصورت مقابل و با هم بهکار رفته است مانند :
(الَّذینَ یُفْسِدُونَ فِ ی الاْرْضِ وَ لایُصْلِحُونَ)(7)
( آنها که در زمین فساد میآورند نه صلاح. )
(وَ قالَ مُوسی لاِخیهِ هارونَ اخْلُفْنی فی قَوْمی وَ أصْلِحْ وَ لاتَتَّبِعْ سَبیلَ المـُفْسِدینَ)(1)
( و موسی به برادرش هارون گفت: جانمشین من در میان قوم باش، و اصلاح امور کن و از راه مفسدان پیروی مکن. )
بد نیست در اینجا با عنایت به کلمات امام سجّاد علیه السلام چهرهی انسانی را در نظر آوریم که در کار زندگی، اقتصاد و میانهروی را پیشه کرده؛ در گفتار از استواری، صحّت و درستی برخوردار است؛ خود راه رشد را شناخته و دیگران را به آن فرا میخواند و در شمار بندگان صالح خداوندی قرار دارد.
یقینآ این انسان از دو جهت مورد توجّه و علاقهی مردم قرار میگیرد و حتّی در جامعهای که تمامی ارزشها مرده است، او میتواند به این ارزشهای مرده جانی دوباره دهد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در همان جامعهی جاهلی و پیش از بعثت، چنین حیاتی به واژههای امانت و صداقت بخشید. حضرتش با اینکه بظاهر در همان شورهزار رویید، امّا رایحهی جانبخش او فضای جامعهی جاهلی را عطرآگین نمود.
در ترسیم روشن قرآن، آینده ازآنِ بندگان صالح خداست، آنجا که میفرماید :
(وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِ ی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أنَّ الاْرضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحُون)(2)
( به یقین در زبور، پس از ذِکر نوشتیم (حکم کردیم) که زمین را بندگان صالح من به ارث میبرند. )
در آیات قرآنی، صالحین در ردیف پیامبران، صدّیقان و شهیدان نشسته و در شمار کسانی قرار گرفتهاند که خداوند ایشان را نعمت بخشیده و این خود مقامی بس والا و بالاست.
(... فَأُوْلئِکَ مَعَ الَّذینَ أنْعَمَ اللهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبیّینَ وَ الصِّدّیقینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصّالِحینَ...)(3)
( ... پس آنان همراهند با کسانی که خداوند به آنها نعمت داده، از پیامبران و صدّیقان و شهدا و صالحان... )
آنانکه راه صلاح پیش گیرند، اجرشان ضایع نمیگردد.
(إنّا لانُضیعُ أجْرَ الْمـُصْلِحینَ)(4)
( ما پاداش مصلحان را تباه نمیکنیم. )
این دو ارزش چنان است که ایمنی از عذابهای الاهی را فراهم میآورد که :
(و ما کانَ رَبُّکَ لِیُهْلِکَ الْقُری بِظُلْمٍ وَ أهْلُها مُصْلِحُونَ)(5)
( خداوندگارت چنین نیست که قریهها را به ظلم هلاک کند، در حالی که اهل آنها مصلح باشند. )
هرگز نمیتوان در این راه نعل وارونه زد که: (وَ اللهُ یَعلم المـُفسد مِنَ الْمـُصلِح)(1).
خداوند، مصلح را از مفسد بهدرستی باز میشناسد.
خلاصه اینکه کار با داعیهی (إنَّما نَحْنُ مُصلِحُونَ)(2) راست نمیآید. خداوند
آنسان که عمل فرد صالح را ضایع نمیسازد، کار فرد مفسد را نیز اصلاح نمیکند که (إنَّ اللهَ لایُصْلِحُ عَمَلَ المـُفْسِدینَ)(3).( به راستی، خداوند، کار مفسدان را به صلاح
نمیآورد. )
هشدار اینکه باید کوشید که تا فرصت باقی است، در کار صلاح و اصلاح باشیم؛ چراکه وقتی هنگام مرگ به خدای بزرگ بگوییم: (رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أعْمَلُ صالِحآ فیما تَرَکْتُ)با پاسخ (کَلّا إنَّها کَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها) روبهرو خواهیم شد.(4)( خدایا! مرا برگردان،
باشد که در فرصتی (دنیایی) که به جا گذاردهام، عمل صالح انجام دهم. هرگز این سخنی است که میگویند. )
سخن پایانی اینکه مردم صالح، خویش را زیر چتر ولایت الاهی قرار دادهاند که از هر جهت، ایمنی برایشان بهبار خواهد آورد که: (إنَّ وَلِیِّیَ اللهُ الَّذی نَزَّلَ الْکِتابَ وَ هُوَ یَتَوَلَّی الصّالِحینَ)(5). ( به راستی، سرپرست من خدایی است که کتاب را فرو فرستاد، و اوست
که صالحان را سرپرستی میکند. )
زیور ایمان و بندگی، آنگاه که با عمل صالح پیوند میخورد، حیات را مفهومی تازه و واقعی خواهد بخشید که (مَنْ عَمِلَ صالِحآ مِن ذَکَرٍ أوْ أُنْثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أجْرَهُمْ بِأحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ)(6). ( هرکس ـ مرد یا زن ـ که کار نیکو
کند ـ در حالی که مؤمن باشد ـ به حتم و یقین، به او حیات طیبه میبخشیم، و قطعاً پاداش آنها را میدهیم، به نیکوترین وجهی که عمل میکردند. )
همچنین پاداشی بهمراتب افزونتر از میزان عمل برای انسان بهبار خواهد آورد. چنین است که امام سجّاد علیه السلام از خداوند میخواهد تا حضرتش را در شمار «صالِحی العبادِ» قرار دهد.
در راستای تلقّی دینی از استمرار حیات بشری، امام سجّاد علیه السلام مطالبی از خدا میخواهد که جلوهی عمدهی آن در دنیاست، هر چند که ثمرهی آن علاوه بر دنیا، در آخرت نیز متجلّی میگردد. اینک سخن از رستگاری در آخرت و
گذر بهسلامت از آن کمینگاه را در میان میآورد. شاید ترتیب قرارگرفتن این مطالب بهدنبال هم بتواند این نتیجه را بدهد که گویی نتیجهی بهرهمندی از میانهروی، پایبندی به راستی و تناسب و استواری در گفتار، راهنمایی دیگران به راه رشد و قرار گرفتن در شمار بندگان صالح «فَوْزَ الْمـَعادِ وَ سَلامَةَ الْمـِرْصادِ» است.
پایبندی به معاد، از جمله ارکان اساسی اعتقاد هر مسلمان است و بالغ بر ثلث آیات قرآنی بر این حقیقت مهم پای میفشارد. در منطق قرآن، باورنداشتن این امر مهم، با شگفتی و استفهام همراه است، آنجا که میفرماید:
(أفَحَسِبْتُمْ انَّما خَلَقناکُمْ عَبَثآ وَ انَّکُم إلینا لا ترجعُون)(1)
( آیا پنداشتید که ما شما را عَبَث (بیهوده) آفریدیم و شما را به سوی ما باز نمیگردانند؟ )
قرآن با قاطعیّت هر چه تمامتر، از واقعیّت جهان واپسین سخن به میان میآورد و برپایی آن را نزدیک میشمارد، آنجا که میفرماید :
(اقْتَرَبت السّاعَة)(2)
( ساعت (قیامت) نزدیک است! )
لحن قاطع قرآن در موضوع معاد و مسائل مربوط به آن، از جمله زیباییهای وصفناشدنی این کتاب الاهی است و ترسیم گویا از این حقیقت، کاری است که قرآن در ابعاد مختلف به آن پرداخته است. قرآن، از یک سوی، سیمای حسرتزدهی انسانی را نشان میدهد که در مواجهه با نخستین منزلگه معادـ عالم برزخـ از سرِ درد و نیاز، از خدا میخواهد که :
(رَبِّ ارْجعونی لَعَلِّیَ أعْمَلُ صالِحآ فیما تَرَکْتُ)(3)
( خدایا! مرا برگردان، باشد که در آنچه (عمری) که رها کردم، کار شایسته انجام دهم. )
و از سوی دیگر، چهرهی شادمان انسان پایبند به باورهای دینی را مینمایاند که برای ورود به همین موقف، مخاطب دعوت (ارْجعی إلی رَبّک راضیةً مَرضیة)(4)
میباشد. ببین تفاوت ره، از کجاست تا به کجا.
در ارائهی دیگر، گفتوگوی میان بهشتیان و دوزخیان را بیان میکند. انسانی که دل به کلام خداوند سپرده، گویی ناظر این صحنه است و هم امروز این سخنان را میشنود که :
(وَ نادی أصْحابُ الْجَنَّةِ أصْحابَ النّارِ أنْ قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدَنا رَبُّنا حَقًّا، فَهَلْ وَجَدْتُم ما وَعَدَ رَبُّکُمْ حَقًّا؟ قالُوا: نَعَمْ،
فَأذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَیْنَهُمْ أنْ لَعْنَةُ اللهِ عَلَی الظّالِمینَ)(1)
( یاران بهشت، یازان دوزخ را گویند که ما وعدههای خداوندگارمان را حقّ یافتیم، پس آیا شما وعدههای خداوندگارتان را حقّ یافتید؟ گویند: آری. آنگاه منادیای در میان آنها ندا دهد که: لعنت خدا بر ستمگران باد. )
بدینسان هر دو گروه، تحقّق وعده و وعید خداوندی را شاهد میباشند. در صحنهای دیگر :
(وَ نادی أصْحابُ النّارِ أصْحابَ الجَنَّةِ أنْ أفیضُوا عَلَیْنا مِنَ الْماءِ أوْ مِمّا رَزَقَکُمُ اللهُ. قالُوا: إنَّ اللهَ حَرَّمَهُما عَلَی الْکافِرینَ)(2)
( و اهل دوزخ به اهل بهشت ندا دهند که از آب یا هر آنچه خداوند به شما روزی رسانده، به ما بدهید. گویند: به راستی خداوند، آنها را بر کافران حرام داشته است. )
گوشهای از شرححال آنان که این روز را فراموش کردند، در دنیا آن را باور نداشتند، به اشتغالات دنیوی عمر گذراندند و خلاصه فریب دنیا و جاذبههای فریبندهی آن را خوردند، اینچنین بیان میشود که :
(الَّذینَ اتَّخَذُوا دینَهُمْ لَهْوآ وَ لَعِبآ وَ غَرَّتْهُمُ الْحیاةُ الدُّنْیا، فَالْیَوْمَ نَنْساهُمْ کَما نَسُوا لِقاءَ یَوْمِهِمْ هذا وَ ما کانُوا بِآیاتِنا یَجْحَدُونَ)(3)
( کسانی که دین خود را لهو و لعب برگرفتند، و زندگانی دنیا فریبشان داد. ما امروز آنها را از یاد میبریم، همان گونه که آنها لقای امروزشان را فراموش کردند و به دلیل انکاری که نسبت به آیات ما میورزیدند. )
در مقابل، باورداران این حقیقت به سلامت به ساحل فوز و فلاح رسیده و (نُودُوا أنْ تِلْکُمُ الْجَنَّةُ أُورِثْتُمُوها بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ)(4).(5) ( و به آنها ندا رسد که این است بهشتی
که به شما به ارث رسیده است، به سبب کارهایی (اعمال صالح) که انجام میدادید. )
در اینجا قصد طرح موضوع معاد در میان نیست که این خود تفصیل زیادی را میطلبد. بلکه مقصد اصلی از ذکر این مطالب، آن است که گفته شود: اسلام به دنیا و آخرت، با هم و بهطور یکجا مینگرد و آن دو را در امتداد هم میبیند. اسلام با القای این باور بر آن است که مردمِ پایبند به این آیین، بهگونهای زندگی و طیّ طریق نمایند که در
1) اعراف (7): 50.
2) اعراف (7): 51.
3) اعراف (7): 43.
4) اعراف (7): 43.
5) پرداختن به سیمای قرآنی معاد، خود میتواند از جمله زمینههای مهمّ و مؤثّر در کار تحقیقدینی باشد و نباید جنبهی اعتقادزایی آن را از نظر دور داشت. بهعنوان نمونه آیات 43 تا 51 سورهیاعراف، تابلوی زندهای از معاد و نحوهی رویارویی گروههای مختلف با آن را به دست میدهد. مراجعه بهاین آیات و اساسآ کار تحقیقی در زمینهی این ترسیمها، موضوعی است که بهطور اکید توصیه میگردد.
این هر دو، سربلند و پیروز و کامیاب شوند و یکی را فدای دیگری ننمایند. البته اوج و قدر و والایی آخرت اساسآ قابل مقایسه با دنیا نیست و اگر هم قرار بر فداکردن یکی به نفع دیگری باشد، سزاوار چنان است که دنیا قربانی آخرت گردد؛ چرا که به فرمودهی امیرمؤمنان علیه السلام :
«أیُّهَا النّاس، إنَّما الدُّنیا دار مَجاز وَ الآخِرَة دار قَرار؛ فَخُذُوا مِنْ مَمَرّکُم لِمـَقَرِّکُمْ.»(1)
«ای مردم! دنیا فقط خانه گذر است، و آخرت خانه قرار و ثبات است. اینک، از گذرگاه خود به محلّ ثبات خود توشه برگیرید.»
به یقین که هیچ انسان هوشمندی جهان گذرا را بر ابدیّتی پایدار ترجیح نخواهد داد. مهم آن است که انسان بهگونهای در جهان زندگی کند که از نعمتهای آن، بهره گیرد. در عین حال، با نوعی آیندهنگری بکوشد کالایی فراهم آورد که در جهان دیگر خریدار دارد. تنها این هوشمندی میتواند او را سالم به مقصد برساند و از خواب و غفلتزدگی در این جهان برهاند. انسان تنها بدین سان میتواند با روشنبینی به آن دوردست بنگرد و خود را برای مواجهه سربلند با آن واقعیّت انکارناشدنی آماده سازد. در این صورت، انسان بهگوش جان، از زبان امام علی علیه السلام پیام مردگان را میشنود که : «... لَوْ أُذنَ لَهُمْ فِ ی الْکَلام لاَخبروکم انَّ خَیر الزّاد التَّقوی.»(2) «اگر به آنها اجازه داده شود که
سخن گویند، به شما خبر میدهند که تقوا، بهترین توشه راه است.»
بدینسان از این جهان توشهی تقوی فراهم میآورد و آمادهی سرای دیگر میگردد.(3)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بستگان خویش را مورد خطاب قرار داده و فرمود :
«یا بَنیعبدالمطّلب، إنَّ الرّائد لایکذب أهله. وَ الَّذی بَعَثَنی بِالْحَقِّ لََتموتُنَّ کما تَنامُونَ وَ لَتبعثنَّ کما تَستیقظون. و ما بعد الموت دار إلّا جَنَّة أو نار...»(4)
«ای فرزند عبدالمطلب! به راستی که قافله سالار هرگز به خاندان خود دروغ نمیگوید. سوگند به خدایی که مرا به حق برانگیخت، به یقین میمیرید، همان گونه که میخوابید. و از گور برانگیخته میشوید، همان سان که بیدار میشوید. و پس از مرگ، هیچ خانهای نیست مگر بهشت یا دوزخ.»
بدینسان با قاطعیّت، دو واقعیّتِ مرگ و زندگیِ دوباره را با تشبیه به خواب و بیداری یادآور شده و به دنبال آن، برپایی بهشت و جهنّم را در آن جهان نیز خبر داد. در روایات دیگر نیز به این تشبیه پرداخته شده است. در این
1) نهجالبلاغه، خطبهی 203.
2) نهجالبلاغه، حکمت 130.
3) علاوه بر قرآن مجید، پیجویی در مجموعههای روایی ذیل واژههای معاد، آخرت، جنّت،ساعة، جهنّم، حساب، شفاعت، صراط، عمل، موت، میزان و واژههای از این ردیف و بررسی روایاترسیده از معصومین، میتواند در بالابردن سطح آگاهی و بالتَّبع هشیاری و مراقبت در انسان هوشمند، تأثیرفراوان داشته باشد. مجلّدات 5 تا 8 مجموعهی ارزندهی بحارالأنوار مرحوم علّامهی مجلسی ذیل عنوانکلّی کتاب العدل و اثعاد، مشحون از این روایات هشداردهنده و آگاهیبخش است.
4) بحارالأنوار :7 47.
روایات تأکید گردیده که مرگ و حیاتِ دوباره اتّفاق میافتد، به همان سادگیِ فرورفتن در خواب و بیدارشدن که توان جلوگیری از هیچیک از آن دو، در انسان نیست. از زبان لقمان خطاب به فرزندش نقل شده که به او گفت:
«یا بُنَیّ، إنْ تَک فی شَکّ مِنَ الموت، فَارْفَع عَن نَفسکَ النَّوم، وَ لَنْ تستطیع ذلک. و إنْ کُنتَ فی شَکّ مِنَ الْبَعث، فَارْفع عَنْ نَفسکَ الإنتباه، وَ لَنْ تستطیع ذلک...»(1)
«فرزندم! اگر در مورد مرگ شک داری، خواب را از خودت دور کن، که هرگز توانایی بر این کار نداری. و اگر در مورد برانگیختن پس از مرگ تردید داری، بیداری را از خودت دور ساز، که نمیتوانی چنین کنی.»
در نگاه به آیات قرآن مجید، کلمهی فوز با سه پسوند عظیم، مبین، کبیر، جمعآ طیّ 21 آیه آمده است. این لغت در معانی رستگاری، نجات، پیروزی و کامیابی بهکار رفته است و آیهی (إنَّ لِلْمـُتَّقینَ مفازآ)(2) بیانگر سرانجام مردم تقویپیشه است.
در منطق قرآن :
(فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النّارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فازَ)(3)
( اگر کسی از آتش مصون مانده و به بهشت خداوندی گام نهد، در منطق قرآن به این رستگاری و فلاح فائز گردیده است. )
(مَنْ یُطع الله وَ رَسوله فَقَدْ فازَ فَوزآ عَظیمآ)(4)
( آنکس که در این دنیا اطاعت خدا و رسول را پیشه کند، رستگاری بزرگ را خواهد داشت. )
خشنودی خدا از بنده و شادمانی بنده از خدا، به «فوز عظیم» تعبیر شده که (رَضی الله عَنهُم وَ رَضُوا عَنهُ ذلِکَ الْفوز العَظیم)(5). ( خدا از آنها رضایت دارد، و آنها هم از
خدا راضی هستند. این است رستگاری بزرگ. )
همین تعبیر در مورد جایگرفتن در رضوان خداوندی نیز بهکار رفته است که (وَ رِضوان مِنَ الله أکبر ذلِکَ الْفوز العَظیم)(6). ( و رضوان از جانب خداوند، بزرگتر است. این
است رستگاری بزرگ. )
و سرانجام، مسکنگزیدن در بهشت عدن در جهان دیگر نیز «فوز عظیم» خوانده شده است :
(وَ مَساکن طیِّبَة فی جنّات عدن ذلک هُوَ الْفوز العَظیم.)(1)
( و مسکنهای پاکیزه در بهشتهای عدن. این است رستگاری بزرگ. )
دقّت در این آیات، نشان میدهد که رابطهی محکمی میان اطاعت خدا و رسول، جلب رضایت خداوند، رضایت متقابل نسبت به خدا، تقویپیشگی و اجتناب از گناهان، شکیبایی در مشکلات دنیوی و خداترسی با رسیدن به فوز و فلاح و جایگرفتن در شمار «فائزین» وجود دارد. این امور همه در دنیا انجام میگیرد، پس انسان فائز کسی است که با چنین اعمال پسندیده، آن جایگاه نیکو را برای خود بهبار آورد. اینک حکمت درخواست امام سجّاد علیه السلام روشنتر میگردد که از خدا میخواهند که «وَ ارْزُقنی فَوْز المـَعاد». رسیدن به چنین کرامت و مرتبت، میطلبد که انسان در زندگیِ این جهانیِ خود، راه و رسم مناسب برای چنین فرجامی را پیشه نماید.
واژهی «رصد» یعنی در کمین نشستن و مرصاد یعنی کمینگاه. این کلمه دو بار در آیات قرآن آمده است :
(إنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصاد)(2)
( به راستی که خداوندگارت در کمین گاه است. )
(إنَّ جَهنَّمَ کانَت مِرْصادآ)(3)
( به راستی که دوزخ، کمین گاهی است. )
در آیهی اوّل، این حقیقت مورد نظر است که خدای متعال بندگان خویش را به دقّت زیر نظر دارد و تمامی احوال و اعمال ایشان را با ریزبینی و دقّت مینگرد. بهعنوان نمونه در آیات پیشین، رفتار نادرست قوم عاد، قوم ثمود و فرعون را مشمول چنین نظارت دقیقی میداند. در آیهی دوم، سخن از انتظار جهنّم است برای این که انسانهای تبهکار را در بر گیرد.
آیات پیشین، ابتدا سخن از خلقت دنیا و سپس جمعآوری این نظام و برپایی قیامت را مطرح میکند. سپس تأکید میکند که جهنّم در کمین و انتظار است، منزلگه نهایی سرکشان است و اینان در جهنّم میمانند: (لابِثینَ فیها أحْقابآ * لایَذُوقُونَ فیها بَرْدآ وَ لا شرابآ * إلّا حَمیمآ وَ غَسّاقآ).( روزگارانی دراز در آن درنگ کنند. در آنجا، نه خنکی نوشند و نه شربتی، جز آب جوشان و چرکآبهای. )
قرآن این مجازات را (جَزاءً وَفاقآ) میداند، وصفالحال دوزخیان را در (إنَّهُمْ کانُوا لایَرْجُونَ حِسابآ * وَ کَذَّبُوا بآیاتِنا کِذّابآ) خلاصه میکند. ( این کیفری است مناسب (با جرم آنها). آنان بودند که به روز حساب، امید نداشتند. و آیات ما را سخت
دروغ میپنداشتند. )
سپس با تأکید میگوید که ما تمامی حسابها در عالم به دقّت نگاه میداریم : (وَ کُلَّ شَ یْءٍ أحْصَیناهُ کِتابآ). ( حال آن که ما، هر چیزی را برشمرده و (به صورت) کتابی در آوردهایم. )
آنگاه جهنّمیان را خطاب میکند که: (فَذُوقوا فَلَنْ نَزیدَکُمْ إلّا عَذابآ)(1) ( پس
بچشید، که جز عذاب، هرگز (چیزی) بر شما نمیافزاییم. )
این مجازاتهای سخت، نتیجهی جریان نظام دقیق و حسابشده در عالم هستی است که خدای متعال آن را بنیان نهاده است. خداوند بهعنوان ناظری توانا و بینا در کمین نشسته و جهنّم نیز آماده شده تا بیاعتقادان به این حسابرسی و تکذیبکنندگان را در میان بگیرد.
امام سجّاد علیه السلام با عبارت «وَ سلامَة الْمـِرصاد» از خداوند میخواهد که از چنین کمینگاه پُرخطر به سلامت بگذرد. وجود چنین جایگاه خطرناک در جهان دیگر، امری است که هر فرد مسلمان باید به آن معتقد و پایبند باشد و بر آن پای بفشارد و بگوید : «أشْهَدُ أنَّ الصِّراطَ حَقٌّ وَ الْمِرصادَ حَقٌّ»(2). «من گواهم که صراط، حقّ است و مرصاد، حقّ.»
شیعه نیز در قالب زیارت آل یاسین، عقاید خویش را به امام عصر أرواحنافداه عرضه میدارد و از حضرتش میخواهد که: «فَاشْهدْ عَلی ما أشْهَدتُکَ عَلَیهِ». «پس گواه باش بر تمام آنچه حضرتت را بر آن گواه گرفتم.»
در این زمینه یادآور میشود که: «أشْهَدُ أنَّ النَّشر حَقٌّ وَ الْبَعثَ حَقٌّ وَ أنَّ الصِّراطَ حَقٌّ وَ المِرصادَ حَقٌّ»(3). «شهادت میدهم که نشر، بعث، صراط، مرصاد، همه حقّ است.»
بدینسان شیعه در باب موضوع مرصاد بهعنوان گوشهای از باورهای خود در موضوع معاد و حیات بعد از این جهان، الزام خود را به پیشوای گرانقدر خود اعلام میدارد. ضمنآ در برخی از روایات، از مرصاد بهعنوان «قنطرة عَلَی الصِّراط»(4) (پلی بر
روی صراط) تعبیر شده است.
نَفسی هالِکَةٌ أوْ تَعْصِمَها]
این بخش از کلام امام سجّاد علیه السلام خبر از نفسشناسیِ دقیق دارد. براساس آن، عواملی راهگشای انسان در مهالکی است که نفس، عمدهترین عامل برای برپایی آن مهلکههاست. سخن از نفسی است که :
1ـ بِالسُّوءِ أمّارة، فرمان به بدیها میدهد
2ـ وَ إلَی الخطیئَة مبادرة، به انجام گناه مبادرت میورزد
3ـ و بِمعاصیکَ مولعة، به انجام نافرمانی و سرکشی تمایل و ولع دارد
4ـ وَ لِسَخطک متعرّضة، انسان را در معرض سخط و غضب خداوندی قرار میدهد
5ـ تسلک بی مسالک المهالک، انسان را به مهلکه میکشاند
6ـ و تجعلنی عندک أهون هالک، فرد را به پایینترین درجهی خواری و بیمقداری نزد خدا میکشاند
7ـ کثیرة العلل، چهبسیار دردها و بیماریها که دارد
8ـ طویلة الأمل، بسا آرزوهای دور و دراز که در سر دارد
9ـ إنْ مسّه الشَّرُّ تجزع، اگر بدی او را رسد، زبان به جزع و فزع میگشاید
10ـ إنْ مسها الخیر تمنع، و آنگاه که او را خیرات در میان میگیرد، از خیررسانی به دیگران مانع میشود
11ـ میالةً إلَی اللَّعب و الّهو، تمایل شدید به سرگرمیهای هیچ و پوچ دارد
12ـ مملوة بالغفلة و السَّهو، سرتاپای او را غفلت و بیخبری و فراموشی گرفته است
13ـ تسرع بی إلی الحوبة، به سرعت انسان را به سوی تباهی و گناه میراند
14ـ و تسّوفنی بالتّوبة، کار بازگشت و توبه را همچنان به تأخیر میاندازد.(1)
امام سجّاد علیه السلام چهارده ویژگی را یکی پس از دیگری برای نفس برمیشمارد. دقّت در آنها نشان میدهد که چگونه ممکن است ناخالصیهایی به این غلظت، جان انسان را در میان گیرد؛ آفتهایی که هر یک از آنها میتواند انسان قدرتمندی را به زیر کشاند، چه رسد که اینهمه دست به دست هم دهد، که در آن حال، به راستی فرد را از پای در خواهد آورد.
در نخستین ویژگی سخن از فرمان دادنِ نفس به بدیهاست؛ همانکه قرآن مجید از زبان حضرت یوسف 7بیان میدارد که: (وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسی إنَّ النَّفْسَ لاَمَّارَةُ بِالسُّوءِ إلّا ما رَحِمَ رَبّی)(2). استثنایی که در پایان آیه بدان اشاره رفته، جای بسی امیدواری است؛
یعنی که تنها خداوند میتواند انسان را از این مهالک برهاند و مورد لطف و عنایت خویش قرار دهد. این دشمن غدّار دست در دست شیطان دارد و گاهی هم بهصورت ابزار دست آن دشمن قوی، عمل مینماید، امّا خدای متعال، انسانها را در میدان کارزار با چنان دشمنی غدّار، رها ننموده است. بدین روی، از جنس همان نفس، امّا با ویژگی دیگر، ما را به داشتن نفس لوّامه مجهّز میدارد؛ نفسی که انسان را در مواجهه با گناهان از درون مورد ملامت و سرزنش قرار میدهد. اگر این نفس در انسان قوی شود، پس از گناه موجبات پشیمانی و بالتّبع توبه و انابه برای فرد پیش میآورد، بلکه کمکم بر اثر پرورش، میتواند پیش از مبادرت به گناه و خطا، انسان را هشیار کند و از میان راه غفلت
و آلودگی بازگرداند: (وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفس اللَّوّامَة)(1). ( و سوگند یاد نمیکنم به نفس
لوّامه (که انسان را با سرزنش خود، از خواب غفلت بیدار میکند). )
در چنین حالتی باید انسان از راه خداترسی به درجهای توانمند شود که نفس سرکش را مهار نماید. آن هنگام مصداق کلام الهی میشود: (وَ أمّا مَن خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهـَوی * فإنَّ الجَنَّةَ هِیَ الْمـَأْوی)(2). ( کسی که در برابر خدای خود احساس
ناامنی کند و نفس را از خواسته هایش بازدارد، به راستی که بهشت، جایگاه اوست. )
بدین سان میتواند پیشاپیش، با دست خود و با اتّکا به فضل الاهی، جایگاه خویش در دنیای واپسینـ یعنی بهشتـ را تدارک ببیند. خداوند بزرگ، نفس انسانی را در هر دو پهنهی پاکی و ناپاکی، توانمند ساخته تا به قاعدهی اختیار مشخّص شود چه کسی با حُسن اختیار، زمام را به دست تقویپیشگی داده و کدامین فرد با سوء اختیار، آن را به دست پلیدی و زشتکاری میسپارد :
(وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها * فَألْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها * قَدْ أفْلَحَ مَنْ زَکّاها * وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّاها)(3)
( سوگند به نفس و کسی که آن را پدید آورد، آنگاه پلیدکاری و پرهیزکاری را به آن الهام کرد، به راستی هر آنکس که آن را پاک گردانید، رستگار شد. و هرکه آلودهاش ساخت، قطعاً درباخت. )
برخی سر در راه تقوی نهاده و عنان نفس را کشیدهاند. اینان روی به تعالی و بالایی و والایی مینهند تا آنجا که مخاطب آیهی (یا أیَّتُهَا النَّفْس الْمـُطْمَئِنَّة)(4) قرار
میگیرند.
امّا آن کس که سر در پی نفس وسوسهگر گذارد، به مصداق (وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الإْنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ)(5) سرانجام با فرمان (ألْقِیا فی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفّارٍ عَنیدٍ)(6) در دوزخ
جای خواهد گرفت.
بههرحال، ناخالصیهای چهارده گانه از یکطرف انسان را در میان میگیرد. از سوی دیگر: «شیطانآ یغوینی» ابلیسی است که در کار گمراهکردن انسان میافتد. او در نخستین گامهای خود، «قَدْ مَلأَ بِالْوسواسِ صَدری» دل و روح انسان را جولانگاه انواع وسوسههای شیطانی مینماید. «وَ یزیّن لی حبّ الدُّنیا»: دنیا را در چشم انسانی میآراید «وَ یحول بینی و بین الطّاعة و الزّلفی» و میان انسان با طاعت و بندگی و تقرّب او به خدای متعال حائل میگردد. در این
حالت، این قلب را قساوت فرا گرفته و «مَعَ الوسواس متقلّبآ»: و وسوسههای رنگارنگ، او را میچرخاند.(1)
با این مقدّمات، بار دیگر به کلام امام سجّاد علیه السلام باز میگردیم. حضرتش از خدا میخواهد که نفس او را خالص گرداند، از بدیها بپالاید و به نیکیها بیاراید. در این میان تعابیر زیبای امام علیه السلام جالب است که در این جذب و دفع، آنچه به جای میماند نفسی پاک و خالص و بهدور از تباهی همراه با ویژگیهای مثبت و سازنده و اصلاحگر است، نفسی که به عصمت خداوندی، از انحراف مصون مانده و راه صلاح و اصلاح پیش گرفته است. اگر جز این باشد، اصل بر هلاکت است و کسی که در کار این پالایش نفس برنیاید، سخت در مهلکه افتاده است.
راه عملی در این میدان برای خلاصی، کوبیدن نفس است که امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: «اِقمعوا هذِه النُّفوس، فإنَّها طَلَعةٌ. إن تطیعوها تَزِعْ بِکُم إلی شرّ غایةٍ»(2): «باید در کار نزاع با نفس افتاد، چراکه اگر زمام به دست او داده شود، کار به بدترین نتایج
ممکن منتهی خواهد شد.» (3)
انسان همواره در کار رویارویی با کششهای نفسانی و زمامداری شیطانی باید از خدای متعال مدد گیرد و چونان مولای متّقیان علیه السلام به خداوند عرضه بدارد که :
«إنْ خَذَلَنی نَصْرُکَ عِنْدَ مُحارَبَةِ النَّفْسِ وَ الشَّیْطانِ، فَقَدْ وَکَلَنی خِذْلانُکَ إلی حَیْثُ النَّصَبِ وَ الْحِرمانِ»(4)
«در این نبرد همهجانبه با نفس و شیطان، اگر انسان از سوی خدا مخذول شود (تنها و بدون یاور بماند)، جز شکست و افتادن در بند هزاران درد و رنج، نتیجهای عاید نخواهد گردید.»
این نفس چگونه است؟ به تعبیر پیشوای پارسایان علیه السلام : «فَبِئْسَ الْمـَطیَّةُ الَّتِی امْتَطَتْ نَفْسی مِنْ هَواها! فَواهآ لها لِما سَوَّلَتْ لَها ظُنُونُها وَ مُناها! وَ تَبّآ لَها لِجُرْاتها عَلی سَیِّدِها وَ مَوْلاها!»(5) «گمانها را جلوه میدهد و میآراید، آرزوهای دور را بزرگ میشمارد و در منظر
انسان میآورد. و به راستی که چه توان و جرأتی دارد که در قبال خدای جهان چنین میکند!»
در این میان چاره آن است که بگوییم: «إلهی هذِهِ أزِمَّةُ نَفْسی عَقَلْتُها بِعِقالِ مَشیَّتِکَ»(6) «خدایا! این است زمام نفسم که آن را با عِقال (زانوبند) مشیت حضرتت به بند
کشیدم.»
1) بخشهایی از مناجاة الشّاکّین، امام سجّاد علیه السلام .
2) غرر و درر: 2559.
3) فهرست برخی روایات رسیده از امیرمؤمنان علی علیه السلام در موضوع نفس در کتاب غرر و درر :7387 ـ 394، آمده است. مراجعه و دقّت در آنها میتواند دریچههای فراوان دیگری در موضوع نفس ومسائل مربوط به آن پیش رو بگشاید.
4) مفاتیحالجنان، دعای صباح.
5) همان.
6) همان.
آنگاه زمامِ رهایِ نفس را به امر و نهی خداوندی به بند کشیم و مهار سازیم. در این حالت به توفیق الاهی به سلامت به مقصد خواهیم رسید، نفسی پیراسته از بدی و کژی و آراسته به خیر و راستی که به امر خداوندی پایبند شده است. چنین نفسی نه تنها از آن ناخالصیهای چهارده گانه بهدور میماند، بلکه از رهگذر اطاعت و بندگی و سرسپاری به پیشگاه خدا، آراستگیهایی دارد که «لَیسَ عَلی وَجْهِ الاْرض أکرم عَلَی الله سُبحانَه مِنَ النَّفس المطیعَة لاِمرِه»(1). «بر روی زمین، بیشترین کرامت نزد خدای سبحان، از آنِ
کسی است که نفس او مطیع امر الهی باشد.»
بدینسان همان نفس که میتوانست آدمی را به مهلکه بکشاند، اینک بر بلندای رضا و کرامت خداوندی جای گرفته است.
بسا اوقات که انسان در گذران زندگی، با غم و رنج و اندوه مواجه میگردد. دنیا همیشه به کام انسان نیست. به مصداق «یَوْمٌ لَکَ وَ یَوْمٌ عَلَیکَ»، گاهی حزن و اندوه چنان به انسان روی میآورد که تاب تحمّل از فرد ربوده، میگیرد، تا آنجا که زبان به شِکوه و شکایت و ناسپاسی میگشاید. امیرالمؤمنین علی علیه السلام دنیا را «دار بالبلاء محفوفة وَ بِالغَدرِ معروفة»(2) میشناساند. اساسآ بلا و ابتلا و درد و رنج با دنیا و زندگی آن عجین است تا
آنجا که قرآن میفرماید: (لَقَدْ خَلَقْنَا الإْنْسانَ فی کَبَدٍ)(3). «به یقین، انسان را در رنج آفریدیم.»
ثمره و بازتاب اوّلیهی این درد و رنج بر فرد، بروز حزن و غم و اندوه است. با این پدیده چگونه باید روبهرو شد؟ آیا به محض آنکه تنگی معیشتی پیش آمد، باید روی ترش کرد و فریاد برآورد که (رَبّی أهانن)(4) یا آنکه زیر لب باید زمزمه کنیم که:
(فَإنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرآ إنَّ معَ الْعُسر یُسرآ)(5)؟
( به راستی، همراه با دشواری، آسانی است. (باز هم میگویم: به راستی، همراه با دشواری، آسانی است. )
به راستی کدامیک از این دو، آرامبخش و کارساز و چارهساز است؟ داشتن موضع انفعالی و بدگفتن به زمین و زمان؟ یا زبان شاکر و دل امیدوار و قلب مطمئن به خدا داشتن؟ کدام یک میتواند بار اندوه و غم را بکاهد و انسان را توانی دوباره بخشد و مجدّداً به میدان کار و تلاش کشاند؟ چه نیکو گفته است شاعر:
«إذا ضاقَت لَکَ الدُّنیا، تَفکّر فی ألَمْ نَشْرَح تجدیسرین مع عسرٍ، تذکّر ذلک فافرح»(1)
این راه میتواند انسان را از خطر نومیدی برکنار دارد تا فرد به جای خودخوری و رنج درونی، با اطمینان خاطر به خداوند تکیه نماید و حرکت و توانی دوباره یابد. امام سجّاد علیه السلام چاره را در این راه میداند و توصیه میکند که انسان در مواجهه با این ناملایمات، به خدای متعال پناهنده شود و بدینسان غم از دل بزداید. و از بار رنج خویش بکاهد.
خدایا! تویی پناهگاه و نفعرسان من، آنگاه که دیگران مرا تحریم نموده و وا میرهانند.
زندگی مشحون از فراز و نشیب است و معمول چنان است که دوستان واطرافیان انسان نیز روابط خود را بر این اساس تنظیم میکنند. روزهای خوش زندگی در کنار انسان میمانند و در ایّام محنت، فرد را وا میرهانند. چه خوب است که انسان بر این اقبال و ادبار (رویآوری و رویگردانی) چندان تکیه نکند، بلکه اساسآ بداند که نوع مردم چنیناند و در این روزگاران اگر خلاف آن دیده شود، جای شگفتی دارد و استثناست. در این صورت به گفتهی صائب تبریزی :
پر در مقام تجربهی دوستان مباش صائب!که زود بیکس و بییار میشوی انسان باید بهگونهای خود را بسازد که چنین نوسانات در رفتار اطرافیان او را نیازارد، هر چند که خود باید بکوشد که تابعی از چرخش زمان نباشد و همواره اصولی را که بدان پایبند است مورد نظر و عمل قرار دهد و بداند که:
«فی تقلّب الأحوال علم جواهر الرِّجال»(2).
«در گردش احوال، گوهرهای انسانها شناخته میشود.»
البتّه داشتن روحیّهی قوی که در پناه آن، انسان از این کنش و واکنشها چندان شادمان و اندوهگین نشود، امری است که میتواند به فرد، توان رویارویی با این مشکل را بدهد. امّا در منطق دین خدا و راهگشایی ائمّهی هدی، پناه بردن به خدای متعال در دوران تنهایی، به مراتب کارسازتر است. انسان در ارتباط با خدای متعال، آنچنان بینیازی در خود احساس میکند که وقتی تمام خلایق او را واگذارند، برایش چندان مهم و غمانگیز نیست، بلکه در این حالت، خود را در اوجی دستنایافتنی میبیند که بگوید: «إلهی کَفی بی عزّآ أنّ أکون لَکَ عَبدآ و کَفی بی فَخرآ أنْ تَکُون لی رَبّآ، أنْتَ کما أحبّ فاجعلنی کما تُحبّ.»(3) «خدایا! این عزّت مرا بس که بنده ات باشم. و این فخر مرا بس که
خداوندگارم باشی. تو آن گونهای که من دوست میدارم، پس مرا آن گونه بدار که تو دوست میداری.»
1) این بیت، ناظر به دو آیهی سوره انشراح است : (فإنّ مع العسر یسراً انّ مع العسر یسرا). کلمه«عُسر» در آیهی دوم، میان دو «یُسر» قرار گرفته و به گفته شاعر، میرساند که قبل و بعد از هر سختی،آسانی است. توجّه به این نکته میتواند در شدّت دشواریها، به انسان امید بدهد.(ویراستار)
2) نهجالبلاغه، حکمت 217.
3) مفاتیحالجنان، مناجاة أمیرالمؤمنین علیه السلام .
در اینجا باید گفته شود: مشکل آنجاست که خدا انسان را تحریم کند که در اینحالت، اگر تمامی زمین و زمان با فرد، همراه شود، کاری از پیش نخواهد رفت. امام سجّاد علیه السلام در اینجا میخواهد که خدایا، در هنگام تحریم مردم که دست از یاریِ من بر میدارند، پناه و مأمن و متکّای من تویی.
حضرتش در دعایی دیگر، آن روی سکّه را آشکار نموده و این امر را برای خود خطیر میشمارد که :
«لعلّکَ رأیتنی غیر شاکر لِنعمائکَ فَحَرَمتَنی»
«نکند چون مرا سپاسگزار نعمتهای بیکران خود ندیدهای، تحریمم نمودهای.»
و با صراحت و از سرِ صدق به پیشگاه الهی عرضه میدارد که :
«إنْ وَکَلْتَنی إلی نفسی هَلَکت»(1)
«اگر زمام مرا به خودم بسپاری و رهایم کنی، یقین که به هلاکت فرو در خواهم افتاد.»
بههرحال، پناهجویی در پیشگاه مرحمت و لطف خداوندیـ بهویژه آنگاه که مردم روزگار، انسان را تنها میگذارندـ توفیق و ارزشی است که حضرت سجّاد علیه السلام بر آن پای میفشارد. دورافتادن از این مأمن که خدا، انسان را واگذارد، امری است که باید بهشدّت مراقب آن باشیم و بهگونهای عمل کنیم تا مشمول این خذلان نشویم.
خدایا! در هجوم غم و اندوه و دشواری، تویی فریادرسِ من.
از جمله اسمای الاهی «غیاث المستغیثین» «یعنی فریادرسِ فریاد خواهان» است. در دعا میخوانیم که: «فَأغِث یا غیاث المستغیثین عبیدک المبتلی»(2) و نیز میخوانیم: «یا
غیاثَ مَنْ لا غیاثَ لَهُ»(3). بههرحال، واژهی غوث به معنی فریادرسی و مشتقّاتش در
ادعیه، فراوان بهکار رفته است.
«کرث الغم فلانآ کرثا» یعنی که بار غم و اندوه بر او دشوار گردیده. انسان در مواجهه با غم و اندوه و برای فرار از این دشواری، خود را به آب و آتش میزند و به این سوی و آن سوی میرود تا بهگونهای این نگرانی و رنج را چاره کند. اگر در این مددجویی خدا را در نظر نگیرد، چه بسا که به انگیزهی نجات از آن مشکلات، تصمیم نابجا بگیرد. به هر حال، مشکلات فراوان، انسان را در میان میگیرد، امّا نباید عمل و گرایش بیمطالعه و شتابزدگی او مصداق ضربالمثل «افتادن از چاله به چاه» گردد، و چه بسیارند کسانی که دچار این مهلکهها شدهاند. چه بسا هجوم غم تنهایی و افسردگی، انسان بیپناه را به دامن الکل و مواد مخدّر و در دام دوستان ناصالح گرفتار کند که از این رهگذر، عمری رنج و درد سخت را برای خود به بار میآورد. او که میخواست از بار غم برهد، امّا اینک به دامی افتاد که غم و رنجش به مراتب افزون و دوصد چندان گردید.
انسان باید بداند که خدای متعال چنین است که «للملهوفین بمرصد اغاثة» اساسآ در انتظار و در کمین رسیدگی به احوال کسانی است که روی به او نهادهاند، با خیال راحت روی به درگاه حق آورده، از سر عجز و نیاز میگوید که: «جعلت بِکَ اسْتغاثتی»(1)
از اینروی، امام سجّاد علیه السلام تنها و تنها دامن رحمت و فریادرسیِ خداوند را مأمن انسان دانسته و عرضه میدارد: خدایا! در زیر بار فشار غم و رنج و دشواری و اندوه، از تو پناه میجویم و از تو راه حل میطلبم و به بیانی دیگر :
«یا رفیق یا شَفیق فُکّنی مِن حلق المـَضیق»(2)
امام سجّاد علیه السلام سخن از واقعیّتی ملموس در میان میآورد؛ چهبسا داراییها، داناییها، تواناییها که دستخوش تباهی و فساد میگردد؛ چهبسیار نعمتهایی که از انسان باز ستانده میشود؛ چهبسا تغییرات و دگرگونیهایی که در جریان زندگی برای انسان پیش میآید. در مواجهه با این تحوّلات چه باید کرد؟ این سؤالی مقدّر است که حضرتش در این قسمت به آن پاسخ میدهد.
خوب است که انسان به جان و دل این حقیقت را باور داشته باشد که به راستی، آنهنگام که چیزی را از دست میدهد و یا خدای متعال آن را بازمیستاند، یقینآ حکمتهایی در کار است که چه بسا ابعاد آن برای ما ناشناخته میباشد. این خود از مصادیق تسلیم به پیشگاه باری است. شایسته چنان است که:
اوّلا : انسان خود را نبازد و به محض بازستانیِ نعمت، گمان نبرد که خداوند به او اهانت کرده است: (وَ أمّا إذا مَا ابْتلاه فَقَدر علیه رزقه فَیَقُول رَبّ ی اهانن)(3) ( وقتی خداوند
انسان را بدین گونه بیازماید که روزی را بر او تنگ گیرد، انسانِ ناآگاه گوید که خداوند به من اهانت روا داشته است. )
بلکه این پدیده را باید آزمون الاهی بداند و از هر جهت آمادهی تحمّل آن باشد.
ثانیآ: حکمتهای گستردهی خداوند را در جهان، جاری و ساری بداند.
این هر دو امر، میطلبد که انسان تسلیم پیشگاه الاهی باشد، با اطمینان خاطر به خداوند تکیه کند و هرگز با بروز تغییرات و تحوّلات در جریان زندگی دنیوی خویش دچار تحوّل در اعتقاد نشود، همچنان بر عقاید الاهی خویش پای بفشرد و بداند که خداوند «جابر» است؛ یعنی جبران مافات میکند و در بزنگاههای سخت زندگی، انسان را درمییابد.
در دعا میخوانیم که: «یا جابر العِظَم الکَسیر»(4)، یعنی خداوند استخوان شکسته
را ترمیم مینماید. وجود چنین روحیهای میتواند فرد را در برابر مصائب و مشکلات مقاوم سازد تا هیچ گونه تزلزل در او راه نیابد. در عین حال این امکان را نیز فراهم میسازد که شخص با روحیهی تسلیم، آرامش درون خویش را هم حفظ کند. به همین دلیل، رواست که فرد آشنا با اخلاق اسلامی از چنین والاییهایی برخوردار باشد که هم این جهان او را به خوبی اداره مینماید و هم وی را سربلند، از گسترهی گیتی عبور دهد و رهسپار جهان آخرت سازد.
پیام روشن این بخش از دعای مکارم، آن است که فرد به راستی خداوند را پناه و پناهگاه خویش بداند و بشناسد، حق متعال را تنها تکیهگاه قابل اعتماد خود در رویآوریِ بلایا و مصائب بشمارد، به خواستههای او با جان و دل رضایت دهد و یقین داشته باشد که خداوند، بندهی سرسپردهی خویش را در تنگناهای زندگی رها نمیسازد و مشکلات او را خواهد گشود.
پس از اعلام این اطمینان و رضایتخاطر نسبت به خدای متعال، امام علیه السلام از خدای بزرگ میخواهد: «فَامْنُنْ عَلَیَّ قَبْلَ الْبَلاءِ بِالْعافِیَةِ وَ قَبْلَ الطَّلَبِ بِالْجِدَةِ وَ قَبْلَ الضَّلالِ بِالرِّشادِ».
آن حضرت با این عبارت، پیشگیری از بروز سه آفت را از خدای متعال میطلبد که ممکن است دامنگیر هر انسانی شود. امام علیه السلام این مهمّات را با واژهی «منّت» از خداوند طلب مینمایند. بلا، تهیدستی و گمراهی، سه بلیّهای است که از آن نام میبرند و چارهی آنها را به ترتیب در عافیت و سلامتی، عطا و بخشش و هدایت و راه رشد میجویند.
نکتهی جالب آن است که حضرتش برخورداری از این نعمتها را قبل از پیدایش آن نقمتها، از خدا میخواهند. شاید یکی از رموز آن، عدم تحمّل و مقاومت فرد در قبال بلایایی از این ردیف باشد. چه بسیار انسانهایی که در این میدان تاب نیاورده و فرو میریزند. از این رو سزاوار چنان است که شخص از این حالت به خدای بزرگ پناه ببرد.
در عین حال، مقام تسلیم که پیش از این بدان اشاره رفت، همچنان در جای خود استوار است و نافی و مناقض این درخواست نیست. این هر دو، کاملا با هم قابل جمع است؛ چرا که انسان خواستههای خود را در عین اعلام پیشاپیش تسلیم بیچون و چرا در محضر حق مطرح میسازد. در این مقام، کیست شایستهتر از خداوندی که به فرمودهی امام سجّاد علیه السلام : «راهها بهسویش گشوده و چشمهای امید به عطایش دوخته» است.(1)
از جمله نامهای زیبای حق تعالی، «کافی» است. قرآن مجید میفرماید :
(ألَیْسَ الله بِکاف عبده؟)(2)
تکیه کردن بر کفایت الاهی در تمام عرصههای زندگی و اعتماد به او، ارزشی بس والاست. انسانی که به واقع خدا را برای خود کافی بداند، سر در برابر فلک خم نمیدارد، و کوههای مشکلات را به جان میخرد و هرگز از پای
درنمیآید؛ زیرا آموخته است که: (کَفی بِاللهِ وَکیلا)(1)، (کَفی بِاللهِ نَصیرآ)(2)، (کَفی بِاللهِ علیمآ)(3)، (کَفی بِاللهِ
شهیدآ)(4). او وکیل و مدافع و یاور و دانا و شاهد آگاهی جز خدا نمیشناسد. از اینرو به
حضرت حق تکیه نموده او را تکیهگاه امن و مطمئنّی برای خود میداند.
روشن است که این باور قلبی هرگز به معنای سستی و تنبلی و کاهلی و بیعاری و بیهودگی نیست؛ اینها همه ضدّ ارزشهایی است که دامن دین و ساحت دینداری از آنها بیزار است؛ بلکه این توکّل و واگذاری امر به خدای متعال، اوج خداشناسی و وجدان همهجانبهی کفایت خدای متعال است. در مکتب دین، فرد احساس استقلال و خودمحوری نمیکند و توفیقهای خود را صرفآ مرهون تلاش و استعداد خویش نمیداند. انسانِ دین مدار، در عین کار و کوشش، به مصداق (فَإذا عزمت فتوکّل عَلَی الله)(5) از پیامبر خود آموخته که به خود بسنده نکند، نیروی چارهساز خداوندی را
سبک نشمارد و از دل و جان بگوید :
(أُفَوِّضُ أمری إلَی الله إنَّ اللهَ بَصیرٌ بِالْعِباد)(6).
( کار خود را به خدا سپردم. به راستی که خداوند، نسبت بهامور بندگان، بینا است. )
او چونان مؤمن آل فرعون در اوج فشار و تحمّل درد و رنج و در نهایت تهدید به مرگ و خطر گرفتارآمدن در بندهای فرعونی، خود را به خدا بسپارد و چارهی کار از او بخواهد.
چنین انسانی نمیخواهد حاجت نزد کسان برد و رنج طلب از دیگران را تحمّل نماید؛ چرا که خدای او در جایگاه «یُعْطی مَن سَألَهُ وَ یعطی مَن لَمْ یسأله وَ مَنْ لَمْ یعرفه»(7)
قرار دارد. لذا نه تنها سائلان را پاسخ میگوید که حتّی ناآشنایان به خود را نیز که از او حتّی درخواست ندارند، از رهگذر مهربانی خویش حاجتروا مینماید. در این صورت، فرد دلیلی نمیبیند که روی از چنین خدای مهربانی برتافته و سراغ نیازمندانی دیگر چون خود برود.
از این مقدّمهی کوتاه مشخّص میشود که چرا امام سجّاد علیه السلام از خدا میخواهد که او را از رنج و شدّت (درخواست از بندگان) برهاند؛ زیرا این «بار گرانی است که نتوان کشید»؛ چرا که خداوند، بندهی خویش را از هر جهت کفایت
نموده و مینماید. سزاست که این ارزش، دل و روح فرد مؤمن را مالامال سازد و در خود فرو برد که: (کَفی بِاللهِ حسیبآ)(1)، و (کَفی بِاللهِ ولیّآ)(2).
امام در بلندای بینیازی هرگز از یاد نمیبرد که این توانمندی را «باللّه» دریافته است. از این رو خود را مصداق کامل (أنتُمُ الفُقراء إلَی الله وَ اللهُ هُوَ الغَنیُّ الحَمید)(3)
میشناسد و مشکلگشایی را صرفاً از خداوند مسألت دارد.
در همین راستاست که آنحضرت، دامنهی این درخواست را به جهان دیگر نیز کشانده و امنیّت و سلامت در جهان واپسین را طلب میکند که پیش از این، مختصری ذیل عبارت «فَوْزَ الْمـَعادِ وَ سَلامَةَ الْمـِرْصادِ» بدان پرداخته شد. در عبارت پایانی این بخش، با جملهی «وَ امْنحْنی حُسْنَ الإْرْشادِ» هدایتی نیکو را از خداوند برای خود مسألت دارند.
در منطق قرآن، پیآمد اجابت دعوت خداوندی و ایمان به او، همان یافتن راه رشد است، آنجا که میفرماید:
(فَلْیَسْتَجیبُوا لی وَ لِیُؤْمِنُوا بی لعَلَّهُم یرشدون)(4).
( پس باید به ندای من پاسخ مثبت دهند و به من ایمان آورند. باشد که رشد یابند. )
پیش از این نیز در مواضع مختلف این شرح(5) به مناسبت توضیح داده شد که راه
رشد، امری تعریفشده و روشن است؛ چرا که به فرمودهی قرآن:
(قَدْ تَبَیَّن الرُّشد مِنَ الغَیّ)(6).
( راه رشد، از راه هلاک روشن شده است. )
شایستهترین مرجع برای درخواستِ یافتن و گامنهادن در این راه، خدای متعال است، همانطور که اصحاب کهف چنین دعا کردند که :
(رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْکَ رَحمَةً وَ هَیئی لَنا مِن أمرِنا رشدآ)(7).
( خدایا! از جانب خود به من رحمت بخش، و برای ما در مورد کارهامان رشد، مهیّا ساز. )
قرآن از زبان مؤمن آل فرعون نقل میکند:
(وَ قالَ الَّذی آمَن یا قَوْم اتَّبعون أهدکم سبیل الرّشاد)(1)
( مؤمن آل فرعون گفت: ای گروه من! مرا پیروی کنید تا شما را به راه رشد رهنمون شوم. )
ثمرهی تبعیّت از راه الاهی به هدایت پیامبران خدا، همان یافتن راه رشد است. البتّه فرعون نیز ادّعا میکند که: (و ما أهدیکم إلّا سبیل الرّشاد)(2) ( من شما را ره نمینمایم
مگر به راه رشد. )
ولی این مدّعا، امری گزاف و دور از حقیقت است؛ چرا که رفتار مفسدهانگیز او بهخوبی نشان میدهد که فرسنگها از راه رشد فاصله دارد و اساسآ خلاف آن جهت حرکت میکند و به فرمودهی قرآن:
(و ما أمر فرعون برشید)(3).
( کارهای فرعون در جهت رشد نبود. )
بههرحال، امام سجّاد علیه السلام یافتن این راه را عطای خدا دانسته و از او میخواهد که رهیافتی نیکو برای حضرتش تدارک ببیند. امام به خوبی و با تمام وجود، میداند و مییابد که: (وَ مَنْ یضلل فلَن تجد له ولیّآ مرشدآ)(4) ( هر کس را که خداـ به جبران
سوءاختیارش ـ گمراه کند، هرگز سرپرست هدایتگری نخواهد یافت. )
از اینروی، امام علیه السلام با درخواست «وَ امْنحْنی حُسْنَ الإْرْشادِ»، ضمن اذعان به اینکه هدایت، کار خدا و عطا و بخشش اوست، بهترین و والاترین درجهی آن را از حضرت حق مسألت میدارد.
«اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ ادْرَأ عَنّی بِلُطْفِکَ، وَ اغْذُنی بِنِعْمَتِکَ، وَ أصْلِحْنی بِکَرَمِکَ، وَ داوِنی بِصُنْعِکَ، وَ أظِلَّنی فی ذَراکَ، وَ جَلِّلْنی رِضاکَ، وَ وَفِّقْنی إذَا اشْتَکَلَتْ عَلَیَّ الاُْمُورُ لاِهْداها، وَ إذا تَشابَهَتِ الاْعْمالُ لاِزْکاها، وَ إذا تَناقَضَتِ الْمِلَلُ لاِرْضاها.»
«خداوندا، بر محمّد و خاندانش درود فرست، به لطف خود از من حمایت فرما، و با نعمتهای خود مرا بپروران. از رهگذر کَرَم خویش مرا صالح گردان، و به صنع خودـ دردهای ـ مرا چاره کن. مرا در سایهی رحمت خویش بدار و به لباس خشنودی و رضایت خاطر خود بیارای. آنگاه که امور بر من دشوار میگردد، مرا توفیق ـ حلّ مشکلات و وصول به بهترین راههاـ عنایت فرما، و آنگاه که کارها به هم درمیآمیزد و امور مشتبه میگردد، مرا به بهترین و پاکیزهترین آنها راهنمایی کن و در آن هنگام که مردم
و شیوههاـ در تشخیص مسائل دچار تناقض و سردرگمی میشوندـ مرا به امری که از هر جهت موجب رضایت کامل توست، هدایت فرما.»
روح این بخش دعا، احراز آمادگی برای حضور در جمع و توان حلّ مشکلاتی است که این امر طلب مینماید.
در آغاز ضروری است که انسان خود قوّتی یابد تا در پناه آن نیرومندی، امکان حرکت، تلاش و راهیابی در میان مردم را داشته باشد. از اینرو، در گام اوّل، امام از خدای متعال میخواهد که حامی، پشتیبان و مدافع او باشد و این موضوع را در سایهی لطف حقّ مسألت میدارد. در قدم بعدی توانمندشدن خود را در برخورداری از نعمتهای خداوندی طلب مینماید؛ همان نعمتها که به مصداق (و أسبغ علیکم نعمه ظاهرةً و باطنة)(1) بهصورت فراگیر، انسان را در بر دارد. در سومین گام، شایستگی و
صلاح را به یُمن کَرَم حق از حضرتش میخواهد و به دنبال آن سلامت کامل و شفای دردها را از او جویا میشود. سپس میخواهد که در سایهسار ـ رحمت ـ خداوندی لباس زیبای رضامندی او را بر تن داشته باشد.
حضرت سجّاد علیه السلام این مراحل را، بهعنوان پیشنیاز برای درگیرشدن در غوغای زندگیـ که از آن گریز و گزیری نیستـ لازم میشمرد. شش ویژگی خاصّ که هر یک از آنها به تنهایی میتواند انسانی را برای حضور در این غوغای فراگیر توانمند نماید؛ چه رسد که این هر شش ویژگی را با هم داشته باشد. کسی که به لطف حق در حصن حصین خداوندی قرار گرفته، به نعمت او پرورانیده و فربه شده، به کَرَم او شایسته گردیده، به صنع او مداوا شده، در سایهی رحمت او جای گرفته و به لباس رضایت خاطرش در آمده است.
اینک چنین انسانی راهیِ حضور در جمع و زندگی با مردمی غوغاآفرین میشود که نمیتواند از آثار اعمال آنها به دور بماند. گرایشها، تحلیلها، روشها، ارزشها و دهها عامل دیگر از این دست، سبب میشود که انسان در پیداکردن راهحل نهایی و نجاتبخش و اتّخاذ روش و منشی مناسب دچار مشکل و تردید در تصمیمگیری گردد. این امری روشن و بدیهی برای انسانهایی است که واقعیّت آثار اعمال خود و دیگران، برایشان به صورت تامّ و گویا روشن نیست. اینجاست که از آن توانمندیها که پیش از این بدان اشاره رفت، باید مدد گرفت و از خدا خواست که در چنین بحبوحهای که کار اخذ تصمیم، دشوار میشود و تشخیص نهایی و مصلحتانگیز برای فرد به تنهایی امری دور از دسترس میگردد، او را تنها نگذارد و به بهترینها رهنمونش گردد. دو مسألهی بعدی که امام سجّاد علیه السلام آن دو را «بههم ریختگیِ اعمال و گمشدن ارزشها» و نیز «درگیرشدن مردم در ارزشگذاریها» میداند، نیز در همین ردیف است.
در یک نگاه زودگذر به جوامع انسانی، درمییابیم که این نبرد و درگیری، همواره و از دیرزمان میان مردم وجود داشته تا جاییکه حالت سردرگمی برای انسانها بهبار میآورده که کدام عمل و با چه تعریفی پاکترین است و در میدان کار و عمل ـ که هرکس روی به سویی مینهد ـ رفتار کدامیک از آنان رضایتبخش است؟
صد البتّه این پاکی و رضامندی، صرفآ در پیشگاه خدای متعال بهعنوان تنها مرجع شایستهی ارزشگذار مطرح است،
1) لقمان (31): 20.
وگرنه به مصداق «هر کسی از ظنّ خود شد یار من» و به فرمودهی (کُلّ حزب بما لدیهم فرحون)(1) همه از عملکرد خود شادماناند و
بدان دلخوش میدارند، تا جایی که خلاصی از این میدان و تعیین تکلیف قطعی و نهایی برای کسی امکانپذیر نمیبود.
بههرحال، ما نیازمند آن توانمندی و این راهیابی هستیم. و وصول به این دو، جز با مددجویی از خدای متعال و گامنهادن در میدان عمل به اتّکای او، امکانپذیر نیست.
بار و پیام دیگر این بخش از دعا، توجّه به همان واقعیّتی است که به مناسبت در جایجای این شرح بدان اشاره رفت که گسترهی اخلاق رفتاری در منطق دین، تا بدانجاست که عرصههای فردی و اجتماعی را در بر گرفته و با اعتقاد الاهی درمیآمیزد. نگرشی اینچنین به سرفصل اخلاق، میتواند حیاتبخش فرد و نجاتبخش جامعه گردد.
«اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ تَوِّجْنی بِالْکِفایَةِ، وَ سُمْنی حُسْنَ الْوِلایَةِ، وَ هَبْ لی صِدْقَ الْهِدایَةِ، وَ لاتَفْتِنّی بِالسِّعَةِ، وَ امْنحْنی حُسْنَ الدَّعَةِ، وَ لاتَجْعَلْ عَیْشی کَدّآ کَدّآ، وَ لاتَرُدَّ دُعائی عَلَیَّ رَدّآ، فَإنّ ی لا أجْعَلُ لَکَ ضِدّآ، وَ لا أدْعُو مَعَکَ نِدّآ.»
«خداوندا، بر محمّد و خاندانش درود فرست و تاج لیاقت و شایستگی و کفایت بر سرم نِه، و مرا به حُسن دوستی خویش نامور کن، و راه صدق و هدایت عطایم کن. مرا به گشادگیـ در زندگیـ میآزمای و زندگی خوش ارزانیام دار، و مرا در تنگنا قرار مده، و زمان دعا و نیایش دست ردّ به سینهام مزن که منـ موحّدم وـ همپای تو هیچ ضدّ و شریکی باور ندارم و نمیخوانم.»
در این بخش امام علیه السلام ضمن درخواست کفایت و لیاقت و شایستگی، از خدا میخواهد که به حسن ولایت و دوستی حق نامور شده و از هدایتی راستین بهرهمند گردد. همچنین میخواهد که به آزمونِ گشادگی در زندگی آزموده نشود و زندگیِ خوش و دور از سختی و رنج و تنگی در معیشت را به حضرتش ارزانی دارد، و خداوند دعا و درخواست او را رد نکند. حضرتش برای اجابت همهی این خواستهها به پشتوانهی توحیدی خویش تکیه مینماید.
در نگرشی کلّی به این بخش، چنین بهدست میآید که فرد برای زندگی موفّق در میان جمع، شایستگیهایی لازم دارد که بدون آنها نخواهد توانست با آرامش و سربلندی، حیات دنیوی خویش را سامان دهد.
کفایت و لیاقت که در نخستین قسمت مطرح شده، ابزار اوّلیّهی این حرکت موفّق است. امام برای نشاندادن ضرورت آراستگی شخصیّت انسانی به این مهم، از واژهی «توّجنی» در آغاز کلام خویش بهره میگیرد که ریشهی آن کلمهی تَوَجَ است. همانگونه که تاج برای پادشاهان موجب زینت و جلب توجّه کسان دیگر میشود، آراستهشدن انسان به عنصر کفایت و لیاقت نیز موجب میگردد تا شخص، مورد توجّه دیگران قرار گیرد و از مقبولیّت طبیعی برخوردار
1) مؤمنون (23): :53 هر گروهی به آنچه دارند، دلخوشاند.
گردد.
پیامبر، «صاحب التّاج و المعراج»(1) و «صاحب التّاج و المغفر و الخطبة و المنبر»
نامیده شدهاند(2). روشن است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هرگز چونان پادشاهان تاج بر سر
نمینهاد؛ امّا آنحضرت آراسته به شایستگیهای فراوانی بود که هریک از آنها ایشان را در جایگاه مقبولیّت قرار میداد و موجبات جلب نظر بیننده را فراهم میآورد، تا آنجا که حضرتش را «تاج الأولیاء و إمام الأتقیاء» خواندهاند(3). امام صادق علیه السلام فرمود که
پیامبر صلی الله علیه و آله : «الإمام... ألبسه الله تاج الوقار»(4)؛ یعنی امامِ آنکس است که خداوند تاج
وقار را بر سر او نهاده است. این جمله میرساند که مراد از این کلمه، تاج ظاهری معمول در دستگاههای سلطنتی نیست.
بنابراین، وقتی امام سجّاد علیه السلام از خدا میخواهد که تاج کفایت بر سرش نهد، قاعدتآ منظور همین آراستگی و شایستگی است که هم مقبولیّت و پذیرش طبیعی و مورد توجّه و نظر واقع شدن را در پی دارد و هم ضرورتی انکارناپذیر برای امکان حرکت موفّق در میان جمع است.
انسان باید به دوستی خداوند شهره گردد و بر مسیر هدایتی راستین گام نهد. به این دو نکته در این قسمت از دعا پرداخته شده است؛ دو زمینهای که بیارتباط به یکدیگر نیست. نتیجهی طبیعی و لازم خدادوستی، حرکت بر مسیر حق و حرکت صادقانه در راه هدایت است. از سویی ثمرهی حرکتی آنچنان در چنین مسیری سرشار از نور، منجر به خدادوستی هرچه افزونتر میگردد. لذا میتوان گفت: ایندو نیز یکدیگر را استوار میدارد، همانسان که در رابطهی علم و تقوی به بیان قرآن چنین نکتهای ملحوظ است که (إتّقُوا الله و یعلّمکم الله)(5) یعنی افزونی هر یک از این دو
مسأله، افزایش دیگری را در پی خواهد آورد.
حال انسانی را در نظر گیرید که با چنین آراستگی و وقار و کفایت و ولایت و هدایت در جامعه ظاهر شود. طبیعی است که جلب نظر نموده و موجبات تحکیم جایگاه اجتماعی او فراهم میگردد.
بنابه منطق صریح قرآن، آحاد بشر همگی در معرض آزمون خداوندی قرار دارند و زمینههای این امتحان در طول زندگی، به فراخور افراد و احوال، به صورتهای گوناگون پیش میآید.
پیش از این در توضیح عبارت «وَ أوسع علیَّ فی رِزقک» در بخش دوم دعا گفته شد که از جمله نعمتهای خداوندی بر انسان، آن است که گشادگی در روزی را نصیب وی بدارد. اکنون این سؤال مطرح است که اگر وسعت
در زندگی نعمت خداوندی است و پیش از این امام علیه السلام آن را از خدا خواسته، آیا جمله «وَ لاتَفْتِنّی بِالسِّعَةِ» به نوعی در تعارض با آن خواست قبلی نیست؟
با کمی دقّت در دعا ـ بهویژه دو درخواست بعدی حضرت از خداوند در همین زمینه ـ به خوبی درمییابیم که چنین نیست. امام علیه السلام وسعت رزق را از خدا درخواست مینماید، امّا در همان حال، از او میخواهد که این گشادگی در روزی و برخورداری از مواهب دنیوی را موجب امتحان حضرتش قرار ندهد. یعنی ضمن آگاهی و اعتقاد به نظام فراگیر افتنان و امتحان در جریان زندگی، هشدار میدهد که چه بسا وسعت رزق همـ که در اصل، امر پسندیده و دوستداشتنی استـ موجب امتحان فرد گردد. به یاد میآوریم افرادی را که در جریان برخورداری از این نعمت در غلتیده و به مصداق (إنَّما أوتیته علی علم عندی)(1) قارونوار سقوط کرده و در دل زمین فرو میروند؛ چرا که
براساس اندیشهی باطل خودمحوری میپندارند که این سعهی دارایی، صرفآ بر اثر دانایی و مهارت خودشان برای آنان محقّق شده است.
حضرت از خدای متعال که عرضه میدارد: «وَ لاتَجْعَلْ عَیْشی کَدّآ کَدّآ». این خود قرینهی روشنی است که زندگی در تنگنای فقر و درد و رنج، ارزش نیست؛ بلکه ارزش واقعی در بهرهوری از نعمت گشادگی و زندگی خوش و بر کنار ماندن از تنگدستی است، مشروط به آنکه انسان غرّه نشود، خود را از لطف خداوند مستغنی نداند، طغیان پیشه نکند، امتحانات الاهی را چه در وسعت رزق یا تنگدستی، امری جاری در طیّ مراحل حیات بشناسد و بکوشد تا در مواجهه با این آزمون در حال فقر و گشادهدستی، موفّق و سربلند بیرون بیاید.
بههرحال، از اینروست که امام سجّاد علیه السلام به دنبال درخواست مصونماندن از آزمون به وسعت در زندگی، از خداوند میخواهد تا حیات خوش و راحتی به او ارزانی دارد و در این زمینه وی را در تنگنای رنج و تعب شدید نیفکند. این بیانات حضرتش جلوهی دیگری بر مسألهی اساسی ضرورت بکارگیری تعادل در جریان حیات و اهمّیّت آن در بینش اسلامی است. امام در این درخواستها، گویی عملا دستور قرآنی (و ابتغ بین ذلک سَبیلا)(2)را به شیعیان خویش میآموزد تا گرفتار افراط و تفریط
نشوند. نه رفاه بی حدّ و حصر، هدف زندگی ایشان قرار گیرد که پیآمد آن به مصداق (إنَّ الإنسان لَیطغی)(3) طغیان و سرکشی است و نه به غلط، زندگی در رنج و فقر و درد و
سختی مطلوب آنان باشد و در نظرشان ارزش تلقّی گردد که: «کاد الفقر أن یکون کفرآ».(4)
ثمرهی توجّه به این دو امر برقراری تعادل و قوام در زندگی است. این حرکت متعادل (یعنی پرهیز از گشادهدستیِ
بیحساب و اجتناب از گرفتارآمدن در خشکدستی در انفاق) تعادل در جریان زندگی را پدید میآورد که امام سجّاد علیه السلام نیز به نوعی این امر را در این بخش از کلام خویش یادآور میشوند.
در اینجا موضوع «حُسْنَ الدَّعَةِ» یعنی ملایمت و نرمخویی را نیز نباید از خاطر دور داشت. این عنصر در مقولهی اخلاق برای انسانی که میخواهد به زیباییهای اخلاقی آراسته باشد، اهمّیّت دارد. قبلا به مناسبت، ذیل عبارات «کظم الغیظ»، «لین العریکة»، «سکون الرّیح»، «طیب المخالقة» توضیحاتی در این باب داده شده و اینک بار دیگر امام علیه السلام از آن سخن به میان میآورد که این خود میتواند اهمّیّت و ارزش والای این خصیصهی اخلاقی را نشان دهد.
میدانیم که دعای مکارمالاخلاق نیایشی ویژه است که امام سجّاد علیه السلام طیّ آن اساس اخلاق پسندیده را طرح نموده و این همه را صرفاً زیر چتر دعا مطرح کرده و از خدای متعال میخواهد. در تقسیمبندی کلّی چنین به نظر میرسد که امام از خدا میخواهد تا به حسنات اخلاقی آراسته و از سیّئات اخلاقی پیراسته گردد. در اینجا حضرتش درخواست اجابت دعا دارد و از پیشگاه خداوندی میخواهد که «وَ لاتَرُدَّ دُعائی عَلَیَّ رَدّآ». توجّه به مسائل مهمّی در باب دعا ضرورت دارد، از جمله: مفهوم دعا، جایگاه ارزشی آن، تشویق و تحریص به دعا، چگونگی اجابت دعا، کسانی که دعایشان در پیشگاه حق مستجاب است، آنان که دعایشان راه به جایی نمیبرد، ثمرات دنیوی و اخروی دعا و دهها سرفصل دیگر که باید به مناسبت بحث دعا بدانها پرداخته شود. امّا در این نوشته صرفآ شرح موضوعات اخلاقی دعای مکارم مطرح است، لذا امکان طرح آن مسائل نیست(1). امّا باید بدانیم که در منطق قرآن مجید، تنها و تنها نیایش
است که راه انسان را بهسوی حق میگشاید و توجّه ویژهی الاهی را در پی دارد. آن گاه به ارج و قدر این کار پیخواهیم برد، آنجا که خدا میفرماید: (قُلْ ما یعبؤا بکم ربّ ی لولا دعاؤُکم)(2) که اگر دعای ما در میان نبود، اساسآ توجّهی از سوی حق به ما صورت
نمیگرفت.
ضرورت اصلاح ساختار اخلاقی فرد، تا بدانجاست که امام علیه السلام به ما میآموزد تا آن را در پیشگاه خدای متعال باز گوییم و از پیشگاه الهی درخواست گشایش در این امر بنماییم. دیدیم که بار اساسی کلام امام در سرتاسر دعای مکارم، دست نیاز به سوی بینیاز بردن است تا بیاموزیم که تنها مرجع صالح و توانمند برای ایجاد این تحوّل اخلاقی در جهت بهبود و درمان کاستیهای فرد در این مقوله، خدای متعال است. اگر خدا این درخواست را نپذیرد و موجبات این اصلاح درون و بالتّبع دگرگونی برون را فراهم نیاورد، خسرانی جبرانناپذیر دامن فرد را میگیرد.
اینجاست که مفهوم جملهی «وَ لاتَرُدَّ دُعائی عَلَیَّ رَدّآ» آشکارتر میگردد.
امام علیه السلام در پایان این قسمت، سخن از پشتوانهای در میان میآورد که خود بدان متّکی است: اعتقاد به توحید خالص که فرد میتواند بر آن تکیه کند و بدان مطمئن گردد تا بدانجا که این اعتقاد را ضریب اطمینانی برای تحقّق درخواستهای خود در پیشگاه خداوندی به حساب آورد. ضمن آنکه طرح مبحثی عقیدتی در خلال مقولات اخلاقی، جلوهی دیگری از آمیختگی این امور با هم در منطق اسلام است که قبلاً به دفعات به آن اشاره گردیده است.
در همین زمینهی اخیر، امام سجّاد علیه السلام خطاب به خدای متعال عرضه میدارد :
«وَ إنّ ی وَ إنْ لَمْ أُقَدّم ما قدّموه مِن الصّالحات، فَقَدْ قدّمتُ توحیدک و نفی الأضداد و الأنداد و الأشباه عنک.»(1)
«من هر چند چونان صالحان، پیشاپیش عمل صالحی به پیشگاه حضرتت عرضه نداشتهام؛ امّا اینک اعتقادم به توحید و نفی هرگونه شبه و ندّ و ضدّی از تو را به حضورت عرضه میدارم.»
این بیان با صراحت نشان میدهد که انسان موحّد، اگر بهراستی به توحید و لوازم آن پایبند باشد، میتواند آن موضوع اعتقادی را در صدر اعمال و پیشفرستادههای خود نزد خداوند بهحساب آورد.
هم ایشان در جایی دیگر میفرمایند:
«إلهی... وَسیلَتی إلیکَ التّوحید؛ و ذریعتی انّ ی لَمْ أشرک بکَ شَیئآ وَ لَمْ أتّخذ معکَ إلهآ.»(2)
«خدایا! دستآویزم نزد تو، اعتقاد توحیدیِ من است و وسیلهام در پیشگاهت، آن است که من برای تو شریکی قائل نشده و معبودی همپای تو برای خویش برنگرفتهام.»
در دعا میخوانیم که: «لا عمل لی استحق به الجنَّة و لا طاعَة لی استوجب بها الرّضوان، إلّا انّ ی اعتقدت توحیدک و عدلک»(3). «مرا کاری نیست که بدان شایسته بهشت
گردم و طاعتی نیست که بدان سزاوار رضوان شوم. فقط به توحید و عدل تو عقیده دارم.»
بدینترتیب درست در همانجا که استحقاق خود را برای بهشت و رضوان خداوندی به ازای عمل و طاعت و اطاعت از خود نفی میکنیم، موضوع اعتقاد به توحید و عدل خداوند را استثنا میکنیم و بدان اعتماد میورزیم، یعنی: خدایا! من با آنکه تهیدست از عمل قابل عرضهای هستم؛ امّا اعتقاد توحیدی خود را مغتنم شمرده و مهم و اساسی میدانم، تا آنجا که میتواند بر اعمال من پوشش اندازد و سرانجام سبب نجات و فلاح گردد.
بیانات امام سجّاد علیه السلام ارزش و ارج و قدر اندیشهی توحیدی را یادآور میشود و جنبهی ریشهای آن را عملا به ما میآموزد. از اینجا میفهمیم کسی که در کار صلاح و اصلاح باشد، باید پیش از هر چیز و بیش از هر امر به عقاید توحیدی خود بپردازد که اگر این موضوع سامان گیرد، بقیّهی کارها را نیز به سامان خواهد رسانید. امام علیه السلام تصریح
میکند که:
«فَإنّی لا أجْعَلُ لکَ ضِدّاً وَ لا أدْعُو مَعَکَ نِدّاً.»
بدین سان حضرتش همین حقیقت انکارناپذیر را یادآور میشوند.
«اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ امْنَعْنی مِنَ السَّرَفِ، وَ حَصِّنْ رِزْقی مِنَ التَّلَفِ، وَ وَفِّرْ مَلَکَتی بِالْبَرَکَةِ فیهِ، وَ أصِبْ بی سَبیلَ الْهِدایَةِ لِلْبِرِّ فیما اُنْفِقُ مِنْهُ.»
«بارالاها، بر محمّد و خاندانش درود فرست، و مرا از اسراف باز دار و روزیام را از اتلاف مصون دار؛ داراییام را وفور و برکت بخش؛ و برای کارهای نیک، مرا در آنچه که انفاق میکنم به راه حق رهنمون باش.»
حضرت در این بخش از دعا برای خود از خداوند متعال چهار موضوع مسألت میدارند: مصونیّت از اسرافپیشگی و اتلاف روزی، برخورداری از فراوانی و برکت، و راهیابی در رسانیدن صحیح انفاق به مقصد.
دو موضوع اوّل یعنی اسراف و اتلاف، از جمله اموری است که اگر در عملکرد انسان راه یابد، روزگار او را تباه خواهد کرد. واژهی اسراف و مشتقّاتش 23 بار در قرآن مجید بهکار رفته است. در نگرشی کلّی به آیات مربوط به اسراف حقایق چندی آشکار میگردد.
1ـ موضوع اسراف به خلاف تصوّر، صرفآ در حوزهی مادّی انسان مطرح نمیشود، بلکه از آن فراتر میرود و حوزههای معنوی را نیز در بر میگیرد، که خداوند متعال میفرماید: (یا عِبادی الَّذینَ أسرفوا عَلی أنْفُسهم لاتَقْنطُوا مِنْ رَحْمَة الله)(1) گویی که
خداوند میخواهد به بندگان خویش هشدار دهد که ظلم بر خود یعنی آلودهشدن به گناه و سقوط در دامان معصیت نیز، مشمول همین اسرافی است که در منطق قرآن، با قاطعیّت از آن نهی به عمل آمده است. ازاینرو قرآن به نقل از افرادی که با استواری در کنار پیامبرشان با استقامت و پایداری عمل میکردند، چنین فرموده که :
(وَ ما کانَ قَولهم إلّا أنْ قالوا: رَبَّنا اغْفِرْ لَنا ذُنوبَنا وَ إسرافنا فی أمْرِنا وَ ثَبِّتْ أقْدامنا وَ انْصُرنا عَلَی الْقَوْمِ الکافرین)(2)
این آیه نیز نشان میدهد که در بینش قرآنی، گناهکاری به نوعی اسراف و ستم رواداشتن بر خود است.
در اینصورت، وقتی قرآن میفرماید: (إنَّهُ لایُحِبُّ الْمـُسرِفین)(3)، لزومآ تنها به
آنانی که در عرصههای مادّی زندگی خود اسراف میکنند، نظر ندارد. نکتهی مهم دیگر، آن است که نباید تسلیم رأی و نظر مسرفان شد؛ چرا که قرآن میفرماید: (وَ لاتطیعوا أمر المسرفین)(4).
2ـ اگر بخواهیم سرنوشت مسرفین را در زبان قرآن بشنویم، کافی است به آیات زیرین توجّه نماییم.
الف: عذابی سخت و ماندگار، دامنگیر فرد مسرف است.
(کَذلِکَ نَجْزی مَن أسرف وَ لَمْ یُؤمن بآیات ربِّه و لعذاب الآخرة أشد و أبقی)(1)
با مراجعه به آیات پیشین، قضیّه بسیار سختتر میشود؛ زیرا در آن آیات، سخن در باب کسانی است که از یاد خدا رویگردان میشوند. اینان در دنیا به تنگنای معیشتی گرفتار شده و در آخرت نابینا محشور میشوند. از خدای خود میپرسند که چرا مرا اینچنین محشور کردهای و حال آنکه من در دنیا بینا بودم؟ در پاسخ به آنان گفته میشود: این ثمرهی چشمبستن شما در دنیا از آیات الاهی است. آیهی مورد بحث در دنبالهی این مطلب آمده است، یعنی رویگردانی از ذکر خدا و پشتکردن و چشمبستن بر آیات الاهی، از مصادیق اسراف شمرده شده و چنین عقوبتهای سختی را در دنیا و آخرت به دنبال دارد.
ب: مسرف طعم هدایت را نچشیده و به ورطهی ضلالت در خواهد غلتید. قرآن میفرماید :
(إنَّ الله لایَهدی مَن هو مُسرف کَذّاب)(2)
و تصریح مینماید که :
(کَذلِکَ یُضِلّ الله مَن هُوَ مُسرف مرتاب)(3)
ج: جایگاه مسرفان در آتش است. خدای بزرگ میفرماید :
(وَ انَّ المسرفینَ هُمْ أصحابُ النّار)(4)
د: فرعون با آن سرکشیها که پیشه کرد، در شمار مسرفان است :
(وَ إنّ فرعون لعال فَ ی الاْرْض وَ انَّهُ لمن المسرفین)(5)
به بیان دیگر قرآن (إنَّهُ کانَ عالیآ مِنَ المـُسْرفین)(6) یعنی که مثل اعلای مسرفین،
در شخص و شخصیّت فرعون، خلاصه و مجسّم شده است.
1) طه (20): 127 : (آنکس را که اسراف پیشه کند و به آیات خداوند خویش ایمان نیاورد،اینچنین مجازات خواهیم نمود. و عذاب آخرت سختتر و ماندگارتر است).
2) غافر (40): 28 : (خداوند، اسرافکارِ دروغگو را هدایت نمیکند.)
3) غافر (40): 34 : (خداوند فرد اسرافکار شککننده را اینچنین گمراه مینماید.)
4) غافر (40): 43 : (جایگاه اسرافکاران در آتش است.)
5) یونس (10): 83 : (فرعون در زمین طغیان پیشه کرد و او در زمرهی اسرافپیشگان است.)
6) دخان (44): 31.
ه : هلاکت، سرنوشت محتوم مسرفان است، که فرمود: (وَ أهْلکنا المسرفین)(1).
قوم لوط نیز به خاطر گنهکاری، مصداق مسرفان دانسته شده و با سنگباران آسمانی دچار هلاکت شد. قرآن در اینباره میفرماید :
(لنرسل علیهم حجارة مِن طین مسوّمةً عند ربّک للمـُسرفین)(2)
البتّه این هلاکت میتواند در صورتهای فردی و یا عذابهای دستهجمعی ظاهر شود. نکتهی مهم، سرنوشت شومی است که اسرافکاران راـ با عنایت به مطالب بیان شده در بند یکم ـ انتظار میکشد.
و: رفتار فرد مسرف به نوعی آراسته در نظر او جلوه میکند. همین امر، اسباب فریب او گردیده و به مصداق (کَذلِکَ زیّن للمسرفین ما کانوا یعملون)(3) سرانجام دامن
او را خواهد گرفت.
توجّه به واژهی متضادّ اسراف یعنی «اقتار» نیز میتواند مفهوم اسراف را روشنتر سازد. قبلا به مناسبت بحث ضرورت کاربرد عنصر تعادل در عرصههای مختلف زندگی، ـ ضمن مطالبی که به تفصیل بیان شد ـ به این آیهی قرآن نیز استناد به عمل آمد: (إذا انفقوا لَمْ یسرفُوا وَ لَمْ یقتروا و کانَ بینَ ذلکَ قوامآ)(4). این ویژگی مؤمنان
وارسته و بندگان خالص خداوند است. امام صادق علیه السلام برای تفهیم صحیح این آیه، مشتی سنگریزه را در دست خود فشردند، بهگونهای که هیچکدام از آن سنگها بر زمین نریخت و فرمودند: «هذَا الاقتار». سپس مشتی دیگر از سنگها را برداشته و اینبار همه را بر زمین ریختند، بهطوریکه هیچ سنگریزهای در دستشان باقی نماند و فرمودند: «هذَا الإْسراف». در مرتبهی سوم مشت خود را از سنگریزه پُر کردند، مقداری از آن را رها کرده و مقداری را در دست خویش نگه داشتند و فرمودند: (هذَ القوام)(5) و بدینسان، هر سه واژه را توضیح دادند.
توجّه به این تبیین روشن و نیز صراحتی که در آیهی قرآن بهکار رفته، امری است که باید از هر جهت بدان توجّه داشت تا انسان در این میان به یکی از دو سوی افراط و تفریط در نغلتد.
امیرالمؤمنین علیه السلام در تذکّری هشداردهنده میفرمایند :
«ذر السّرف، فَإنَّ المـُسرف لایُحمد جوده وَ لایرحم فقرُهُ.»(6)
1) انبیاء (21): 9.
2) ذاریات (51): 33 و 34 : (تا بر آنان سنگهایی فراهمآمده از گِل فرو ریزیم؛ همانها که نزدپروردگار تو برای مسرفان، نشاندار و مشخّص است.)
3) یونس (10): 12 : (اعمال اسرافپیشگان اینچنین در نظرشان جلوه مینماید.)
4) فرقان (25): 67 : (آنان کسانی هستند که در انفاق اسرافپیشگی و خشکدستی نمیکنندبلکه راه میانه را میروند.)
5) میزانالحکم، حدیث 8485.
6) غرر و درر، حدیث 5188 : «اسراف را رها کن که فرد مسرف، نه در هنگام بخشش ستودهمیشود و نه آنهنگام که دچار فقر میگردد، مورد ترحّم واقع میشود.»
دقّت در این بیان، بهخوبی نشان میدهد که پیآمدِ اسرافپیشگی ـ حتّی در بخشش به این و آن ـ به خلاف تصوّر، نه تنها ارزش نیست، بلکه امر ناپسندی است که نه در هنگام دارایی کارآیی دارد، و نه در زمان تنگدستی. اساسآ آنگاه که این سیّئهی اخلاقی در رفتار انسانی ظاهر میشود، هیچ برتری و شرفی برای فرد در پی نخواهد داشت که: «لیسَ فی سرف شَرَف»(1).
سخاوت امری پسندیده و ممدوح است نه اسراف، تا آنجا که امام عسکری علیه السلام میفرماید: «إنَّ للسَّخاء مقدارآ فَإن زاد عَلَیْهِ فَهُوَ سرف»(2).
این نیز جلوهی دیگری بر موضوع اعتدال و میانهروی است که قبلا بدان پرداخته شد. خلاصه اگر دامن سخاوت به اسراف کشانیده شود، آن اخلاق و رفتار پسندیده را لکّه دار میکند. از اینرو امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: «شَین السَّخاء السّرف»(3).
پس از واژهی اقتار، میتوان لغت تبذیر را نیز مورد دقّت قرار داد. قرآن میفرماید: (وَ لاتبذّر تبذیرآ إنَّ المبذّرینَ کانُوا اخوان الشّیاطین)(4).( تبذیر (ریخت و پاش)
نکن که اهل تبذیر، برادران شیطان هستند. ) در روایات معصومین علیهم السلام میتوان به تحقیق پیرامون آنها پرداخت تا چهرهی واژهی اسراف نمایانتر گردد.(5)
پرداختن به دو واژهی سخاوت و اقتصاد نیز میتواند در جنبهی مثبت، وجوه دیگری را در این بحث روشن سازد. ضمن آنکه انجام کارهای خیر، مشمول اسراف نمیشود، که در روایت آمده: «لا خیر فی السّرف و لا سرف فی الخیر»(6).
در ادامهی این بخش، امام سجّاد علیه السلام با جملهی «حَصِّنْ رِزْقی مِنَ التَّلَفِ» از خداوند میخواهد که روزیِ او را از اتلاف و هدر رفتن مصون بدارد. این قسمت دقیقآ در ارتباط با جمله قبلی است؛ زیرا اسراف عملا اتلاف را به دنبال خواهد داشت. در منطق روایات از یک طرف گفتهاند :
1) غرر و دُرر، حدیث :8130 در اسراف، شرافتی نیست..
2) بحارالأنوار :78 377 : «برای سخاوت و گشادهدستی حدّی است که فراتر از آن اسراف است».
3) غرر و دُرر، حدیث 5785 : «اسراف موجب زشتی سخاوت است».
4) اسراء (17): 26 و 27.
5) در مجموعهی ارزندهی بحارالأنوار :68 344 ـ 349 باب 86، بیست روایت ذیل عنوانالاقتصاد و ذم الإسراف و التّبذیر و التقتیر آمده است. در همان کتاب، جلد 72، بابهای 77 و 78، چهاردهروایت از معصومین در همین مقوله نقل گردیده است.
6) میزانالحکمة، حدیث :8500 در اسراف هیچ خیری نیست و در کار خیر، اسراف بی معنیاست.
«کُلّ ما زادَ عَلَی الاقتصاد اسراف»(1)، «مازاد بر میانهروی اسراف خواهد بود.»
و از طرف دیگر گفتهاند: «لیسَ مِن اقتصاد تلف»(2) «بهکارگیری اقتصاد در زندگی
اتلافی در پی نخواهد داشت.»
از اینرو فرمودهاند: «مَنْ لَمْ یحسن الاقتصاد أهلکه الاسراف»(3) «آنکس که اقتصاد و
مشی میانهروی را گرامی نشمرد، سرانجام اسراف و زیادهروی او را هلاک خواهد کرد.»
خلاصه اینکه اقتصاد، امری پسندیده است و مرز اسراف میباشد. در عینحال کسی که مشی اقتصاد در زندگی پیشه میکند، نه تنها دچار اسراف نمیشود، بلکه از بلیّهی اتلاف نیز مصون خواهد ماند. ضمن آنکه به فرمودهی پیشوای اهل تقوا، امام علی علیه السلام این روش اگر در هر دو زمینهی توانگری و درویشی بهکار گرفته شود، انسان را برای رویارویی با مصائب روزگار آماده میسازد.
«مَن اقتصد فی الغنی و الفقر، فَقَد استعدّ لنوائب الدّهر.»(4)
«کسی که در حال بی نیازی و نیازمندی میانه روی پیشه کند، خود را برای گرفتاریهای روزگار، آماده ساخته است.»
در اینصورت، اگر فرد بخواهد روزیِ خویش را از اتلاف باز دارد، راه عملی آن است که مرز میان اقتصاد و اسراف را به دقّت بشناسد، به اوّلی خو گیرد و بر آن اساس رفتار نماید؛ امّا از دومی بهشدّت حذر کند. ثمرهی چنین حرکت دو جانبه، مصونماندن از بلیّهی اتلاف خواهد بود؛ همان درخواستی که امام سجّاد علیه السلام طی عبارت «وَ حَصِّنْ رِزْقی مِنَ التَّلَفِ» از خداوند متعال مسألت دارد.
حضرتش در دنبالهی آن عرضه میدارد: «وَ وَفِّرْ مَلَکَتی بِالْبَرَکَةِ فیهِ». واژهی برکت و مشتقّات آن که 28 بار در قرآن مجید بهکار رفته، به معنی فراوانی و ریزش مداوم است. در اصطلاح «برکات السَّماء» ناظر به ریزش باران و «برکات الاْرض» اشاره به رویش گیاهان است. در اینزمینه قرآن مجید میفرماید :
(وَ لَوْ انَّ أهل القُری آمنوا و اتَّقوا لَفَتَحْنا عَلَیْهُم بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الاْرْض)(5)
بدینسان پیآمد دو عنصر ایمان و تقوی را برای مردم، گشادگیِ درهای رحمت خداوندی از آسمان و زمین میشمارد. امیرمؤمنان علیه السلام نیز میفرماید: «إذا ظَهَرَت الجنایات ارتَفَعَت البَرَکات»(6). شاید نتوان با ابزار مادّی، مکانیزم این اثرگذاریِ مثبت و
منفی را تبیین نمود؛ امّا این حقیقتی غیرقابل انکار است و شواهد حسّی و عینی فراوانی بر آن اقامه میگردد. حال آنچه را که انسان در اختیار دارد، اگر از ناحیهی خداوندی مشمول این فراوانی و برکت گردد، بدون شک خیرات فراوانی در پی خواهد داشت. در این حال دیگر کمیِ مؤنه نمیتواند برای فرد تهدیدی به حساب آید؛ چرا که در پوشش برکت، همان قلّت، کثرت مییابد. بسا اوقات، بسیاری از فراوانیهای صوری بهسرعت نابود شده و از بین میرود و هرگز اثر همان قلیل بابرکت را ندارد.
وقت، عمر، توان، فکر و دهها مقولهی دیگر از این ردیف نیز میتواند مبارکـ یعنی مورد برکتـ واقع شود. از اینرو نباید این مطلب را صرفآ در محدودهی مادّی منحصر دانست. در قرآن مجید، خود این کتاب، همچنین خانهی خدا، حضرت عیسی علیه السلام ، باران و... نیز به عنوان مبارک یاد شده است. سرانجام منزلگاه نوح پیامبر علیه السلام در پایان طوفان با آیهی (وَ قُلْ رَبِّ أنزلنی مُنزلا مُبارَکآ وَ أنتَ خَیر المنزلین)(1)
ساحل آرام و نجاتبخشی است که با قید مبارک مقیّد گردیده است.
باید دانست که از جمله امتحانهای الاهی، آن است که بندگان خدا، آنهنگام که مبادرت به گناه مینمایند، دچار کمبود در حاصل زراعات و نزول برکات میشوند. امام علی علیه السلام از جمله حکمتهای این پدیده را تذکّر و تنبّه و توبه و بازگشت افراد بیدار و هشیار میداند. آنجا که میفرماید :
«إنَّ الله یبتلی عِباده عِنْدَ الاْعمال السَّیِّئَة، بِنقص ال ثَّمرات و حبس البرکات و اغلاق خزائن الخیرات لیتوبَ تائب...»(2)
امام سجّاد علیه السلام در دنبالهی بحث اسراف و اتلاف، از خدا میخواهد که آنچه در دست دارد، مشمول برکت و فزونی و زیادتی گردد. قبلا اشاره شد که برکت الاهی میتواند خُردها را کلان دارد. البتّه امروزه گرفتار شدن در غوغای مادّیّت زندگی تصوّر این واقعیت را برای بعضی دشوار یا محال ساخته است، حال آنکه واقعیّتی ملموس و محسوس و غیرقابل انکار است.
در آخرین قسمت از این بخش، امام این نکتهی جالب را مطرح مینماید که از خدا میخواهد تا تلاش او در زمینهی انجام امور خیر و در آنچه که از آن انفاق میکند، به هدف صحیح بنشیند. یعنی این امر در جایی بهکار گرفته شود که از ضرورت و شایستگی لازم برخوردار باشد.
البتّه نفس انفاق و انجام امور خیر، کاری پسندیده و مورد رضایت حق تعالی است(3)؛ امّا به هدف نشستن این امور، وجه دیگری است که به کارهای خیر ارزش
1) مؤمنون (23): 29 : (ای نوح، بگو: خدایا، مرا به منزلگاهی مبارک فرود آر که تو بهترینفرودآورندگانای.)
2) نهجالبلاغه، خطبهی 143 : «خداوند، بندگانش را آنهنگام که مرتکب گناه میشوند، به کمبودحاصل و زراعت و برکت در آن و بستن راه خیرات دچار میسازد تا توبهکنندگان، راه توبه و انابه پیشگیرند».
3) پیش از این در توضیح «وَ اجر لِلنّاس عَلی یدیّ الخیر»، پیرامون این موضوع، مطالب مختلفبیان شد.
افزودهای خواهد داد. این عبارت حضرت بدان معنی نیست که افراد را به انگیزهی عدم آگاهی از نتیجهی کار خیر خود و اینکه آیا به واقع در محلّ خود قرار گرفته یا خیر، اساسآ از این کار باز دارد. بلکه بر آن است که علاوه بر شوق به انجام کارهای خیر، ضرورت تلاش در پیجویی و یافتن موارد نیاز فردی و اجتماعی را نیز در انسان خیّر فراهم آورد که این نیز امر پسندیدهی دیگری است.
در قسمتهای پیشین، ذیل جملهی «وَ الافضال عَلی غیر المستحق» مطالبی بیان شد. ضمن آن مطالب تأکید گردید که عدم آگاهی از وضعیّت دقیق فرد نیازمند، نباید سبب منع کار خیر شود. افزون بر آن، ارزش بالاتری مطرح است و آن اینکه انسان بتواند به غیر نیازمند واقعی نیز کمک کند و دست او را بگیرد. در عبارت اخیر، امام سجّاد علیه السلام راهیابی به شناخت اشخاص در این زمینه را از خدا میخواهد.
در بحث انفاق، اشاره شد که حرکتِ ممدوح آن است که فرد منفق با حفظ تعادل بین دو قطب اقتار و اسراف عمل کند. در این بخش از کلام حضرت نیز بهگونهای دیگر همان بحث انفاق و اسراف مطرح است. از این رو شاهدیم که آنحضرت با چه دقّتی موضوع را در میان میکشند و به جوانب مختلف آن میپردازند. در همانحال که از خداوند میخواهند تا در ورطهی اسراف نیفتند و به بلیّهی اتلاف گرفتار نیایند، پیجوی برکت در دادههای الاهی نزد خود هستند و در زمینه امور خیر، از خدا میخواهد که تلاشهای او را به هدف درست بنشاند.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: «أفضل البرّ ما أصیب بِهِ أهله»(1) و نیز میفرمایند :
«خیر البرّ ما وصل به المحتاج»(2). این ارائهی طریقها میرساند که یافتن نیازمندان
واقعی که باید زیر پوشش اعمال خیر انسانهای نیکوکار قرار گیرند، ارزش زیادی دارد و فرد برای یافتن مورد نیاز و فرد محتاج با دقّت عمل کند.
روشن است که اگر این خصلت نیکوکاری میان مردم جامعهای رواج گیرد، به مصداق «مع البر تدّر الرَّحمة»(3) باران رحمت الاهی باریدن خواهد گرفت و نه تنها
صاحب خیر، که چهبسا دیگران نیز، از آن نصیب خواهند برد.
در پایان این بخش به دو نکتهی لطیف قرآنی اشاره میشود.
Éاوّل آنکه اساسآ در کارهای خیر، نیاز به حرکت جمعی و بهرهگیری از نوعی تعاون و همراهی ضروری است. البتّه نه بدان معنی که این کار بهصورت فردی عملی نیست و یا غیرضرور است، بلکه بدان معنی که تأثیر چشمگیرِ کارهای جمعی شکلگیری کارها و پدیدههای بزرگ است که قرآن میفرماید: (تعاونوا عَلَی البِرِّ وَ التَّقوی)(4).
É دوم آنکه نجوی و سخنگفتنِ آهسته و زیرگوشی میان دو تن که به لحاظ اخلاقی در منطق قرآن، امری ناپسند و
مذموم و شیطانی(1) شمرده شده؛ در زمینهی
کارهای خیر کاری پسندیده است، تا آنجا که قرآن میفرماید: (تَناجوا بِالبِرِّ وَ التَّقوی)(2).
«اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اکْفِنی مَؤُنَةَ الإْکْتِسابِ وَ ارْزُقْنی مِنْ غَیْرِ احْتِسابٍ؛ فَلا أشْتَغِلَ عَنْ عِبادَتِکَ بِالطَّلَبِ وَ لا أحْتَمِلَ إصْرَ تَبِعاتِ الْمـَکْسَبِ. اَللّهُمَّ فَأطْلِبْنی بِقُدْرَتِکَ ما أطْلُبُ، وَ أجِرْنی بِعِزَّتِکَ مِمّا أرْهَبُ.»
«خداوندا، بر محمّد و خاندانش درود فرست، و مرا از رنج و مشقّتِ پیجویی و بهدست آوردن ـ روزی ـ کفایت فرما. از آنجا که گمان نمیبرمـ و انتظار آن را ندارم ـ روزیام ده. خدایا، چنان کن که بهخاطر طلب روزی، از بندگیِ تو بازنمانم و رنجِ بهدست آوردن روزی را بر من بار مکن. پروردگارا، به قدرت خود آنچه را که میطلبم عطایم فرما و به عزّت خود، از آنچه بیم در دل دارم پناهم ده.»
[سر آغاز بخش هجدهم]
نکات مهمّ در این بخش به ترتیب چنین است :
1ـ برکنار ماندن از رنج و تعب در طلب روزی.
2ـ برخورداری از مجاری ویژه در دستیابی به روزی
3ـ عدم انصراف از بندگی بهخاطر اشتغال به امور دنیوی، از جمله طلب روزی.
4ـ آسودگی از مشقّتِ پیجوییِ روزی.
5ـ تأمین نیازها به قدرت خداوندی و بر مبنای درخواستهای مطرحشده.
6ـ پناهجویی به اتّکای عزّت الاهی در امور ترسناک و خوفانگیز.
بار اصلی کلام امام در این بخش و قسمت بعدی، عمدتآ در مسألهی تأمین معاش خلاصه میشود. ما، خدای متعال را رازق میدانیم. البتّه این ویژگی هرگز بدان معنی نیست که فرد، دست از کار و تلاش بردارد و امر را به خدا واگذارد. روند عادی زندگی بشر و سنّت الاهی در این زمین چنین نیست، بلکه باید انسان، پیجویی و کوشش کند و در عینحال، از خدا بخواهد که به لازمهی رازقیّت خویش با او عمل نماید؛ همانطور که در مواجهه با بیماری، راه حلّ عاقلانه، مراجعه به پزشک و دریافت نسخه و دارو و عمل به دستورات اوست. امّا مطلب به همینجا ختم نمیشود و انسان باید تنها و تنها خدای بزرگ را شافی بداند و از او درخواست سلامت نماید. با دقّت در واژهی رزق و مشتقّاتش در قرآن مجید ـ که بیش از 21 بار بهکار رفتهـ و ملاحظهی کاربرد آن، مطالب متنوّعی روشن میشود از جمله :
1ـ رازق ـ به مفهومی که بدان اشاره رفت ـ خداست و بس. و دیگر معبودهای بشر بههیچوجه توانِ روزیرسانی را
ندارند.
2ـ مردم دستور دارند که از آنچه خدا ایشان را روزی داده، در نهان و آشکارا انفاق نمایند.
3ـ خدا، هر آن کس را که بخواهد، به فراوانیـ به تعبیر قرآن: بغیر حساب ـ روزی میدهد.
4ـ ثمرهی تقویپیشگی، گشایش در کار است و روزیبردن از آنجا که به حساب نمیآید و انسان گمان آن را نمیبرد.
5ـ شهیدان، هر چند که روح از جسم عنصری ایشان مفارقت میکند و میمیرند؛ امّا بهواقع زندهاند و نزد خداوند روزی میخورند.
6ـ جایگاه زنان و مردان مؤمن و صالح، بهشت است و در آنجا به فراوانیـ بغیر حسابـ روزی میخورند.
7ـ روزیهای پاک را خداوند، برای بندگان مؤمن خویش قرار داده و آنها نباید خود، این روزی را بیجهت بر خویش حرام نمایند.
8 ـ مردم در برخورداری از روزی، یکسان نیستند. جمعی گشادهروزی و برخی از اینجهت در تنگنا هستند.
9ـ بندگان مخلص خدا در جهان واپسین، روزی مشخّص و معلوم دارند. این ثمرهی رفتار پسندیدهی آنان در این جهان است.
10ـ اگر همگان از گشادهروزی برخوردار شوند، چهبسا که سر به طغیان برمیدارند.
11ـ خداوند، عمدهترین منبع روزیرسانی را زمین و آسمان قرار داده است، که بیشتر آیات در این زمینه، ناظر به بارش آسمانی و رویش زمینی است.
12ـ آنکس که از نظر روزی در تنگنا قرار گرفته، سزاست تا از همان مقدار که خدا به او داده نیز انفاق نماید.
13ـ ملاک ارزشگذاری روی فرد، بههیچوجه چنین نیست که گشادهروزی باشد یا در تنگی معیشت. خود انسان نیز نباید این دو حالت را دلیل بداند بر این که از جانب خداوند، مورد اکرام یا اهانت قرار گرفته است.
مواردی که در بالا بدان اشاره رفت، لزومآ تمام حقایق مندرج در آیات قرآنی در زمینهی رزق نیست. با این همه، به میزان زیادی، فهم و بهرهگیری از کلام امام سجّاد علیه السلام را آسان میدارد.
آنحضرت از خدا میخواهد که «وَ اکْفِنی مَؤُنَةَ الإْکْتِسابِ». این آیهی قرآن تداعی میشود که :
(کلَّما دخل علیها زکریّا المحراب وَجَدَ عِنْدها رِزقآ)(1)
( هروقت زکریا بر او (مریم) در محراب وارد میشد، نزد او روزی مییافت. )
حضرت مریم علیها السلام بیهیچ رنج و تعبی، روزی از سوی خداوند دریافت میکرد و زکریّا علیه السلام همهروزه شاهد این برخورداری بود. نیز داستان بنیاسرائیل به یاد میآید که :
1) آلعمران (3): 37.
(وَ أنزَلنا عَلَیکُم المَنّ و السّلوی کُلوا مِن طیّبات ما رَزَقناکم)(1)
( بر شما منّ و سلوی فرستادیم. بخورید از پاکیزههای آنچه روزی تان داشتیم. )
یعنی این امکان وجود دارد که انسان بدون رنج و زحمت چندانی، آنجا که خدا بخواهد، رزق خود را کریمانه دریافت نماید.
ة حضرتش از خدا میخواهد که «وَ ارْزُقْنی مِنْ غَیْرِ احْتِسابٍ»، این آیهی قرآن تداعی میشود که:
(وَ مَنْ یَتَّقِ الله یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجآ وَ یَرْزقهُ مِنْ حَیثُ لایَحْتَسِب)(2)
( آنکس که تقوای خدا پیشه کند، از یک سوی، راه نجات و خلاصی خواهد یافت و نیز از آنجا که گمان نمیبرد برخوردار از روزی خواهد شد. )
آن عبارت حضرت و این آیهی قرآن، دقیقآ دعوت و تشویق به تقویپیشگی است که خود ارزش والایی است و موجب سربلندی و کرامت در پیشگاه خداوند میگردد که: (إنَّ أکْرَمَکُمْ عِنْدَ الله أتْقاکُم)(3). آن دعا و این آیه، به روشنی به ما مینمایاند
که راهها بر چنین انسانی گشاده میشود، از تنگنا میرهد و به گونهای به روزی دست مییابد که هیچش گمان نمیرفت.
امام سجّاد علیه السلام از خدا میخواهد که: «فَلا أشْتَغِلَ عَنْ عِبادَتِکَ بِالطَّلَبِ»؛ یعنی تمایل ندارد که بهخاطر طلب روزی، از ارزش والا و بالای بندگی و عبادت باز ماند؛ زیرا به جدّ باور دارد که اگر خدا بخواهد، چنین خواهد کرد؛ آنسان که با برخی مسلمین صدر اسلام رفتار کرد و بعدها از آنان خواست که
(وَ اذْکُروا إذ أنتُم قلیل مستَضعفونَ فِ ی الاْرْضِ تخافون إن یتخطفکم النّاس، فآواکم و أیّدکم بنصره و رزقکم مِنَ الطَّیّبات لَعلَّکُم تشکرون)(4)
روشن است که یکی از جلوههای عمدهی بندگی در پیشگاه خدا، شکرگزاری است که باید همیشه بدان پرداخت، بهویژه در برخورداری از نعمتهای خدا. نیز روشن است که عدم اشتغال صِرف به امور دنیا، از عمدهترین عوامل
1) بقره (2): 57.
2) طلاق (65): 3.
3) حجرات (49): 13.
4) انفال (8): 26 : (به یاد آرید آن زمان را که شما گروهی کمشمار و ناتوان بودید؛ و از اینکهدیگر مردم شما را بربایند، امنیّت نداشتید. امّا خداوند شما را منزل و مأوی داد، به پشتیبانی خود یاریتانبخشید و از خوراکیهای پاک نصیبتان ساخت، باشد که در پیشگاه او سپاس گزارید.)
زمینهساز برای تدارک حال و هوای عبادت و بندگی میباشد. به این دلیل، امام سجّاد علیه السلام به پیشگاه حق عرضه میدارد:
«استغفرک... مِن کُلِّ شغل بغیر طاعتک.»(1)
«از تو آمرزش میخواهم... برای هر کاری که بدون طاعتت بوده است.»
امام سجاد علیه السلام در دنبالهی کلام، از خدا میخواهند که: «وَ لا أحْتَمِلَ إصْرَ تَبِعاتِ الْمـَکْسَبِ»؛ چراکه درگیرشدن با پیآمدهای سخت و پُررنجِ پیجویی روزی، فضای آمادهشده برای بندگی را تیره و تار مینماید.
این درخواست به نوعی همجهتشدن با خواست و قدرت خداوندی در زمینهی پیجویی روزی است؛ زیرا آنحضرت با تمام وجود باور دارد که: (إنَّ اللهَ یَرْزقُ مَن یَشاء بِغَیر حِساب)(2). ضامن این روزیرسانی، از یک طرف آگاهی دقیق و ریزبینانهی
خدا نسبت به بندگان و از طرف دیگر، قوّت و قدرت بیمنتهای اوست که:
(اَللهُ لطیف بِعِبادِه یَرْزقُ مَن یَشاء وَ هُوَ الْقَویُّ العَزیز)(3).
( خداوند، صاحب لطف به بندگان خویش است. هرکه را بخواهد، روزی میرساند. و اوست قویّ و عزیز. )
در کلام پایانی حضرت سجّاد علیه السلام واژهی رزق بهکار نرفته، ولی زمینهی قبلی سخن که «أجِرْنی بِعِزَّتِکَ مِمّا أرْهَبُ»، خود قرینهی روشنی است که قاعدتآ موضوع ناظر به همان درخواستِ بهرهمندی از رزق و روزی است و اینکه حضرتش از عوامل مسبّب نگرانی در این باب، مصون و محفوظ مانده و در پناه خداوندی جای گیرد.
روشن است که دغدغهی تأمین معاش، امری است که همواره ذهن و فکر فرد را به خود مشغول میدارد و چه بسا فرد را تا آنجا پیش میبرد که به غلط تلاش در این زمینه را اصلیترین کار زندگی خود میشمارد. چه بسیار انسانهایی که در این مسیر، آنچنان مفتون و مرعوب شدهاند که گویی اساسآ تنها و تنها برای همین امر، پای به گیتی نهادهاند. از اینرو بسیاری از ضابطهها را در این راه به هم ریخته و نادیده میگیرند، تا صرفآ با بیخبری کامل به دنبال تدارک امور مادّی زندگی خود بروند و از دیگر ضروریّات زندگی غافل بمانند. اینجاست که انسانهای زیرک، برای مصونماندن از سقوط در چنین ورطهای هولناک، خدا را میخوانند و خود به پناه او میروند تا جان به سلامت برند و گذران زندگی را با سربلندی بپیمایند.
این بخش از شرح دعا را با دو قسمت از کلمات امیرمؤمنان علی علیه السلام در نهجالبلاغه به پایان میبریم. دقّت در این بیانات، میتواند روشنگری افزونتری پیرامون کلام امام سجّاد علیه السلام پدید آورد. حضرتش در زمینهی رزق میفرماید :
1ـ «یاابنَ آدَم! الرِّزقُ رِزقان: رزقٌ تطلبه وَ رِزقٌ یطلبکَ، فَإنْ لَمْ تأته أتاک. فلاتحمل هَمَّ سنتک عَلی هَمّ یَوْمکَ، کَفاک کلّ یَوْم ما فیه. فإنْ تَکُن السَّنَة مِنْ عُمرکَ، فَإنَّ اللهَ تعالی جدّه سَیؤتیکَ فی کلِّ غَد جدید ما قسَّم لَکَ. وَ إنْ لَمْ تَکُن السَّنَة مِن عُمرکَ، فَما تَصنع بِالهَمِّ لَما لیس لَکَ؟ وَ لَنْ یَسبقکَ إلی رِزقکَ طالب، و لَنْ یغلبک عَلَیْهِ غالِب، وَ لَنْ یبطی عَنْکَ ما قد قُدِّرَ لَکَ.»(1)
«ای آدمیزاده! روزی بر دو گونه است: یکی آنکه تو در جستوجوی آن هستی و دیگر آنکه او تو را میجوید که حتّی اگر به دنبال آن نروی به سراغ تو میآید. اندوه سال را بر رنج امروزت میفزای؛ چرا که حلّ مشکلات روزانه تو را کافی است. اگر سال آینده از عمر تو باشد، خداوند هر روز تو را نو به نو روزی میدهد. و اگر چنین نیست، چرا غم و اندوه چیزی را بخوری که ازآنِ تو نیست؟ بدان که هیچکس قبل از تو، به روزی تو دست نمییابد و کسی بر آن چیره نخواهد شد. و آنچه برای تو مقدّر شده هرگز تأخیر نخواهد کرد.»
روشن است که ثمرهی نگرشی اینچنین به موضوع نحوهی برخورداری از روزی، آرامش و آسایشی است که متأسّفانه بسیاری از مردم زمان ما به عناوین مختلف از آن بیبهره ماندهاند. در نتیجه علیرغم تلاشهای جانکاه خود، بسیاریِ غم و رنج و اندوه و خوف و هراس در این باب، آنان را در میان گرفته است.
2ـ «وَ قدّر الأرزاق، فکثّرها وَ قلّلها و قسّمها عَلَی الضّیق و السّعة، فعدل فیها لیبتلی مَن أراد بمیسورها و معسورها، وَ لیختَبر بذلِکَ الشُّکر و الصَّبر مِن غنیّها و فقیرها.»(2)
«روزیها را مقدّر داشت و اندازه گرفت. گاهی کم و گاهی زیاد و به تنگی و وسعت بهطور عادلانه تقسیم فرمود تا هر که را بخواهد به وسعت روزی و تنگیِ آن بیازماید و با آن، شکر و صبرِ غنیّ و فقیر را امتحان کند».
چنین دیدگاهی در مورد نحوهی بهرهمندی از روزی خدادادی و دقّت در عامل اصلی آنـ که موضوع آزمون مردم است ـ میتواند بسیاری از درد و رنجها را آسان سازد و طغیانها را مهار کند.(3)
«اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَصُنْ وَجْهی بِالْیَسارِ وَ لاتَبْتَذِلْ جاهی بِالإْقْتارِ؛ فَأسْتَرْزِقَ أهْلَ رِزْقِکَ وَ أسْتَعْطِیَ شِرارَ خَلْقِکَ؛ فَأفْتَتِنَ بِحَمْدِ مَنْ أعْطانی وَ أُبْتَلی بِذَمِّ مَنْ مَنَعَنی، وَ أنْتَ مِنْ دُونِهِمْ وَلِیُّ الإْعْطاءِ وَ الْمـَنْعِ.»
«بار خدایا! بر محمّد و خاندانش درود فرست، و وجههام را با گشایشـ در رزقـ محفوظ بدار، و جاه و منزلتم را با تنگدستی بر باد مده تا ـ مجبور شومـ روزیام را از کسی طلب نمایم که خود روزیخوارِ توست و عطا از شریران خلق تو بخواهم، و ـ بدینسانـ به ستایش فردی مبتلا شوم که عطایم نموده و به نکوهش آنکس گرفتار آیم که از من باز داشته است، و حال آنکه به راستی، عطا و منعـ هر دوـ تنها و تنها از جانب توست.»
از جمله مصائب سخت روزگار، آن است که انسان در تنگنای تلاش و معاش مجبور شود که برای «دو نان» نزد «دونان» شتابد و حاجت نزد کسانی برد که خود نیز در واقع چون او نیازمندند. فرهنگ دینی میکوشد تا انسان مؤمن را به این باور اساسی رساند که کسی جز خدای بزرگ، در این زمینه کارساز و نقشآفرین نیست. قرآن مجید میفرماید: (هَلْ مَنْ خالق غَیر الله یرزقکم مِنَ السَّماء وَ الاْرض)(1) و این مفهوم در آیات
چندی از قرآن، به تعابیر مختلف مورد تأکید قرار گرفته است.
بههر حال، قرآن بر آن است تا زیربنای فکری انسان مؤمن را بر این سنگ نهد که تنها نیروی مؤثّر و چارهساز در این زمینه را خدا بداند :
(وَ رِزق ربّکَ خیر وَ أبقی)(2)
( و روزی خداوتدگارت، بهتر و ماندگارتر است. )
و پیامبر گرامی اسلام، خود مورد خطاب در این کریمهی قرآنی است:
(لا نسئلُک رِزقآ نَحن نَرزقک وَ الْعاقبة للتَّقوی)(3).
( از تو روزی نمیخواهیم. ما به تو روزی میدهیم. و فرجام، از آنِ تقوا است. )
توجّه به همین مقدّمهی کوتاه، رنج جانکاهِ درخواست از این و آن و گرفتارآمدن در این چرخهی نیاز را روشنتر میکند؛ رنجی که عزّت نفس و کرامت والای انسانی را در هم میکوبد و از او فردی زبون و گرفتار میسازد. واژهی اقتار(4) دقیقآ نشان از این
تنگنا و فروافتادن در قعر آن دارد. امام سجّاد علیه السلام در جملهی «أم تفقرنی إلی مثلی وَ أنَا اعتصم بحبلکَ»(5) به خدای بزرگ شِکوه مینماید از اینکه نیاز نزد نیازمندی چون خود
بَرد. حضرتش، برای خود کافی میداند که به رشتهی محکم الاهی دست بیاویزد و به خدای متعال عرضه میدارد: «کیفَ أرْجو غَیرکَ وَ الْخَیر کُلّه بِیَدِکَ»(6). بدینسان خدای
1) فاطر (35): :3 آیا آفرینندهای هست بجز «الله» که شما را از آسمان و زمین روزی رساند؟
2) طه (20): 131.
3) طه (20): 132.
4) پیش از این به مناسبت در بحث اسراف بدان اشاره رفت.
5) مناجاةالرّاجین از مجموعهی مناجات خمس عشر: آیا مرا به مانند خودم نیازمند میداری، درحالی که من به رشته تو در آویختهام.
6) همان: چگونه به غیر تو امید بندم، در حالی که تمام خیر، به دست توست.
بزرگ را در اوج خیر و خیردهی و خیرخواهی میداند و راه هرگونه مراجعه به غیر را بر خود میبندد.
در دعا از خدای متعال میخواهیم: «وَ لاتَقتر عَلَیَّ رِزْقی وَ اجْعَلَهُ اللّهُمَّ واسعآ عَلَیَّ عِنْدَ کبرسنّی»(1). بر این اساس، فرد از خدا میخواهد که: بارالاها! مرا در تنگنای روزی
قرار مده و بهویژه آنهنگام که پای به سن میگذارم، آن را گشاده بدار. همچنین میگوییم: خدایا!
«إن کانَ فی أُمّالکتاب عِنْدَکَ أنّ ی شَقیّ أو مَحروم أو مقتّر علی رزقی، فامحُ مِنْ أُمّالکتاب شقای و حرمانی و اقتار رزقی؛ و اکتبنی عندکَ سعیدآ موفّقآ للخیر، موسّعآ عَلَیَّ رِزقکَ.»(2)
«بارالاها! اگر در کتابی (کتاب تقدیرها) که نزد توست، چنین رقم خورده است که من شقی یا محروم و یا در تنگنای روزی باشم؛ خدایا، شقاوت و محرومیّت و روزی فشرده و سخت مرا از آن کتاب بزدای؛ و نزد خود، مرا سعید و موفّق به کار خیر و گشادهروزی منظور و مکتوب بدار.»
این مطالب و دهها مورد دیگر در ادعیه و روایات، همگی میرساند که تنگرزقی، رنجی است جانکاه که باید از آن به خدای متعال پناه برد و از او جبران و چاره خواست.
در این میانه نباید از نظر دور داشت که انسانی که دچار این بلیّه شده، نباید بپندارد که بهخاطر تنگدستی، دیگر وظیفهای در مورد انفاق و دستگیری از نیازمندان ندارد. نظام تربیتی اسلامی بر آن است تا اساسآ روح فداکاری و ایثار را در افراد، بهگونهای رشد دهد که هیچکس در هیچ حال ـ حتّی در سختی و ناکامی ـ فراموش نکند که باید به تناسب امکانات خود، هر چند محدود، به فکر دیگران باشد و این خود ارزشی والاست. در روایات میخوانیم:
«مِنْ حَقایق الإیمان الإنفاق فی الاقتار»(3)
«از جمله حقایق ایمانی آن است که فرد در هنگام تنگدستی خود، دست دیگران را بگیرد و به یاری نیازمندان بشتابد.»
در مقابل، انسان گشادهروزی نیز موظّف است که به مصداق «وَ ارْزقنی مواساة من قتّرت علیه من رزقک ممّا وسّعت علیَّ مِن فضلکَ»(4) با نیازمندانِ تنگدست رفتار کند.
امام سجّاد علیه السلام در این بخش از دعای مکارم، از خدا میخواهد که وجههی حضرتش را با گشادهرزقی و آسایش نزد مردم محفوظ دارد و منزلتش را با تنگدستی در مخاطره نیفکند. در کلمات امیرمؤمنان علیه السلام نیز چنین دعایی به چشم میخورد(5).
1) بحارالأنوار :94 254.
2) بحارالأنوار :94 367.
3) بحارالأنوار :74 45. از سفارشات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به امیرمؤمنان علیه السلام .
4) بحارالأنوار :4 68 : «خدایا، مرا به مواسات و برادری نسبت به آنکس که روزیش را تنگنمودهایـ توفیق دهـ تا از گشایشی که از فضلت مرا نصیب نمودهای او را نیز ارزانی دارم.»
5) نهجالبلاغه، خ 213.
آنحضرت نیز از خدا میخواهد که بر اثر طلب روزی از نیازمندی چون خود مجبور نشود کسی را بستاید که او را دست میگیرد یا نکوهش آن کس کند که به او در این زمینه توجّهی ندارد.
بههرحال، حقایقی را که در این بخش از کلام امام مطرح شده، میتوانیم چنین فهرست کنیم :
1ـ گشادگی در رزق و بهرهمندی از آسایش در زندگی، وجههی انسان را نزد مردم نگاه میدارد.
2ـ تنگدستی و افتادن در تنگنای روزی، منزلت انسان را به مخاطره میاندازد.
3ـ این حالت، سرانجام انسان را به طرح نیاز نزد کسانی چون خودـ بهواقع نیازمندـ میکشاند که گاهی از مخلوقاتِ شریرِ خدایند.
4ـ در چنین شرایط، گشاده شدن زبان به ستایش آنکس که عطا میکند و نکوهش آن دیگری که باز میدارد، خود امتحان و ابتلای بزرگی است که برای انسان پیش میآید.
5ـ در بینش توحیدی انسان موحّد، تنها و تنها خدای متعال در جایگاه عطا و منع قرار دارد و سزاست که انسان حاجت را تنها نزد او برد.
اگر یکبار دیگر این سیر با دقّت مورد نظر قرار گیرد، آنگاه روشن میشود که چگونه میتوان ارزشها را نگاه داشت و چهسان باید رفتار کرد تا ضمن حفظ شخصیّت انسانی، پایگاه فکری ـ اعتقادی انسان نیز آسیب نبیند و توحید او خدشهدار نگردد. از اینرو بنا به روایات، در ثلث آخر شبـ که هنگام عبادت و تهجّد عابدان و پارسایان شب استـ منادی خدای متعال در آسمان ندا درمیدهد که :
«هَلْ من مقتور یدعونی فَابسط لَهُ؟»(1)
«آیا تنگدستی هست که مرا برای خلاصی از آن تنگنا بخواند تا من برایش گشایش فراهم آورم؟»
به هر حال، سزاست که انسان موحّد، از بلیّهی تنگدستی به خدای متعال پناه برد و چارهی این درد را از او بخواهد که :
«تعّوّذوا بِالله مِن قتره وَ ما ولد.»(2)
«از تنگدستی و پیآمدها و تبعات و زادههای آن، به خدا پناه ببرید.»
«اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ ارْزُقْنی صِحَّةً فی عِبادَةٍ وَ فَراغآ فی زَهادَةٍ وَ عِلْمآ فِ ی اسْتِعْمالٍ وَ وَرَعآ فی إجْمالٍ. اَللّهُمَّ اخْتِمْ بِعَفْوِکَ أجَلی، وَ حَقِّقْ فی رَجاءِ رَحْمَتِکَ أمَلی، وَ سَهِّلْ إلی بُلُوغِ رِضاکَ سُبُلی، وَ حَسِّنْ فی جَمیعِ أحْوالی عَمَلی.»
«خدایا، بر محمّد و خاندانش درود فرست، و سلامتی در عبادت را روزیام کن، و فراغت بال را و آگاهی و علمی را که بهکار
گیرم و پارسایی را به زیبایی و نیکویی نصیبام گردان.
خدایا، طومار زندگیام را به آمرزش خویش در هم پیچان، و امید و آرزویم را در جهت رحمت خود برایم محقّق ساز. راههای وصول به رضا و خشنودی خودت را برایم آسان کن و در تمامی احوال، کارهای مرا شایسته ساز.»
[سرآغاز بخش نوزدهم]
بهطور فهرستوار، حضرت سجّاد علیه السلام از خدا میخواهد که :
1ـ در بندگی خدا از سلامت برخوردار باشد.
2ـ در زهدورزی از آسایش و فراغتبال بهرهمند گردد.
3ـ علم و آگاهی خویش را در عمل بهکار گیرد.
4ـ پارسایی و پرواپیشگی را با در نظر گرفتن همهی جهات آن داشته باشد.
5ـ نقطهی پایان عمرش را خداوند به آمرزش بنهد.
6ـ آرزویش در امید به بهرهمندی از رحمت خدا محقّق شود.
7ـ راههای جلب رضامندی خدای متعال بر او آسان گردد.
8ـ اعمال حضرتش در تمامی احوال به شایستگی و زیبایی آراسته شود.
طراوت و شادابی و توان و سلامت در عبادت و بندگی خدا امری است که مطلوب عابدان و زاهدان است. در مقابل، کسالت و خستگی در این زمینه نه تنها طعم شیرین بندگی خدا را بر کام جان انسان نمینشاند، بلکه نوعی دلزدگی و دلسردی هم در پی خواهد داشت. سلامت جسم و روح، این امکان را به فرد میدهد تا با فراغت بال و آسایش خیال سر به سجدهی حق گذارد و با او به گفتوگو و مناجات بنشیند. قضای تشریعی خداوند، آن است که بنده سر در راه بندگی نهد و به حُسن اختیار خویش، آیهی (وَ قَضی رَبّکَ أنْ لاتَعبدوا إلّا إیّاه)(1) را مصداق خارجی بخشد؛ پس سزاست که بنده
چنین کند و زبان حال و قال او این باشد که :
(وَ ما لی لا أعبد الَّذی فطرَنی وَ إلَیْهِ ترجعونَ)(2)
( چرا آنکس را بندگی نکنم که مرا بر فطرت توحیدی آفریده و سرانجام و بازگشت بهسوی اوست؟ )
حکمت برپایی نظام آفرینش در منطق قرآن برقراری نظام بندگی است که در قرآن آمده: (وَ ما خَلَقْتُ الجِنَّ وَ الإْنْس إلّا لِیَعبدونِ)(3)؛ پس چرا انسان چنین نکند و از
سرِ شوق و ذوق تن به این کار ندهد و جریان حیات خویش را با حکمت آفرینش منطبق نسازد؟
آنان که به طوع و رغبت به این امر تن ندهند و راه سرپیچی و عصیان در پیش گیرند، انجامی سخت و دردناک در پی خواهند داشت؛ چرا که به فرمودهی قرآن :
(إنَّ الَّذینَ یَسْتَکْبِرونَ عَنْ عِبادَتی سَیَدْخلونَ جَهنَّم داخرین)(1)
( آنان که از بندگی من رویگردان شوند، جهنّم در انتظار ایشان است که با خواری و ذلّت در آن فروافکنده خواهند شد. )
حال، این عبادت و بندگی لوازمی دارد که در صدر آن توان و سلامت است که اگر چنین نبود، این کار پسندیده به درستی محقّق نمیشود و اهلیّت در این زمینه برای فرد فراهم نمیگردد. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید :
«مَن قامَ بِشرائط العبودیّة أهل للعتق.»(2)
«آنکس که به شرایط بندگی اقدام کند، برای آزادی و رهاییـ از دوزخـ اهلیّت یافته است.»
و نیز میفرماید :
«إذا أحَبَّ الله عَبدآ ألهمهُ حُسن العبادة.»(3)
«آنجا که خدا بندهای را دوست بدارد، زیبایی عبادت خویش را به او الهام مینماید.»
در منطق آن امام همام علیه السلام :
«دَوام العبادَة برهان الظّفر بالسّعادة»(4).
«تداوم عبادت، نشان دست یابی به سعادت است.»
این دوام و قوام در بندگی جز به سلامت ممکن نمیگردد؛ و آن نیکبختی و فوز و پیروزی نهایی جز با بهرهمندی از این نعمت فراهم نمیآید. نشاط و سرزندگی نخستین شرط در عبادت است و این دو، جز با سلامت جسم و روح فراهم نمیآید. بندگی از سرِ بیحوصلگی راه به جایی ندارد که امام صادق علیه السلام میفرماید: «لاتکرهوا إلی أنفسکُم العبادَة»(5). مرحوم مجلسی در بیان توضیحی خود ذیل روایت آورده که:
... بحیث یکرهها النّفس وَ لاتکون فیها راغبآ ناشطآ.
بهگونهای که انسان را خوش نیاید و به آن رغبت نداشته باشد و در آن نشاطی نیابد.
بههرحال، این مختصر بدان جهت آمد تا مشخّص شود که برخورداری از صحّت و سلامت، امری ضروری در
تحقّقبخشیدن فرد به نظام بندگی است و در فقدانِ آن چهبسا که این امر محقّق نگردد. از اینروست که حضرت سجّاد علیه السلام ـ که خود «زینالعابدین»(1) و «سیّدالسّاجدین» لقب گرفته ـ از خدا میخواهد تا با بهرهمندی از
عافیت، بتواند بندگی خدا را، به گونهی شایسته و بایسته، به انجام برساند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود :
«المؤمن... لایعدل بالسّلامة شَیئآ»(2)
«مؤمن چیزی را همانند سلامت نمیشمارد.»
فراغت بال و آسایش و زهدورزیدن، نکتهی بعدی است که در این بخش مطلوب حضرت سجّاد علیه السلام قرار گرفته است. مرحوم صدوق در تبیین مرام امامیّه تصریح مینماید که: «مِن شرایط دین الإمامیّة... الزُّهد»(3)؛ یعنی زهد را از ارکان دین امامیّه
برمیشمارد. امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«ألا وَ إنَّ الزُّهد فی آیَة مِن کتاب الله عَزَّ وَ جَلَّ: (لِکَیلاتَأسوا عَلی ما فاتکُم وَ لاتَفرَحوا بِما آتاکُم).»(4)
«آگاه باشید کهـ مفهومـ زهد در آیهای از قرآن آمده که میفرماید: ( تا بر آنچه از دست دادهاید تأسّف مخورید و بدانچه ـ خدا ـ شما را داده، شادمان و سرخوش نگردید ) .»
امام سجّاد علیه السلام آنچنان بود که بنا به نقل ابوحمزهی ثمالی :
«إذا تَکَلَّم فِ ی الزُّهد وَ وَعظ، أبکی مَن بحضرته.»(5)
«آنگاه که در زمینهی زهد سخن میراند، هر آنکس را که نزد او بود میگریاند.»
به بیان امام صادق علیه السلام ، زهدپیشگی در دنیا راحت قلب و بدن را در پی دارد، در حالی که گرایش بیحدّ و حصر به دنیا و رغبت و پیجویی آن، غم و اندوه را به دنبال خواهد آورد.(6) به فرمودهی امام صادق علیه السلام پیآمد زهدورزیدن در دنیا، فراغت بال و
1) بحارالأنوار :46 3 : «إذا کانَ یَوْمَ القیامَة یُنادی مُنادٍ: أیْنَ زَیْنالعابدین؟ فَکأنّ ی أنظر إلی وَلَدیعَلیّبنالحسینبنعلیّبنأبیطالب یخطر بین الصّفوف.»«چون روز قیامت شود، منادی ندا درمیدهد که: زیور عابدان کجاست؟ گویی در آن زمان من بهفرزندم علیّبنالحسین مینگرم که میان صفوف جمعیّت میخرامد.»
2) بحارالأنوار :67 311.
3) بحارالأنوار :10 404، به نقل از کتاب مجالس صدوق. (مرحوم مجلسی در بحارالانوار ج 67،باب 58 تحت عنوان الزّهد و درجاته، آیات و روایات مربوط به زهد را آورده است.)
4) بحارالأنوار :67 310.
5) بحارالأنوار :75 151.
6) همان: 240.
آسایش قلب است؛ آنجا که فرمودند:
«إنَّما أرادوا الزُّهد فی الدُّنْیا لتفرغ قلوبهم لِلاْخِرَة.»(1)
«آنان در دنیا زهد پیشه کردهاند تا آسودهخاطر، روی به آخرت نهند و فراغت بال یابند.»
اشاره شد که راحت قلب و بدن را باید در زهدورزی (دل نبستن) نسبت به دنیا یافت، همانطور که رنج و تعب این دو، در دنیاگرایی قرار داده شده است. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«الرّغبة فِ ی الدُّنیا تکثر الهَمَّ وَ الحُزن، و الزُّهد فِ ی الدُّنْیا یریح القلب و البدن.»(2)
«تمایل به دنیا، اندوه و غصّه را میافزاید. و بیمیلی به دنیا، قلب و بدن را آسوده میدارد.»
امام صادق علیه السلام میفرماید:
«شیعَتُنا أهل الزُّهد و الْعِبادَة.»(3)
«شیعیان ما اهل زهد و بندگی میباشند.»
امام سجّاد علیه السلام در یکی از مناجاتهای خود، سخن از دنیا در میان آورده و عواملی بر میشمارد، از جمله: مکر و فریبهای آن، وابستگیهای انسان به آن فرو افتادن فرد در دام دنیا. حضرتش آن را نابودکنندهی خواستارانِ خود میخواند و از خداوند میخواهد که: «فزهّدنا فیها و سَلِّمْنا مِنها بِتَوْفیقکَ وَ عصمَتکَ»(4)؛ یعنی «خدایا، ما
را از این دنیا و دنیاگرایی برحذر بدار و به توفیق و نگاهداریات ما را در این میدان سلامت بدار!». چنین است که در دعا از خداوند میخواهیم که:
«أنْ تفرّغنی لِما خلقت لَهُ، وَ لاتشغلنی بما تکفّلته لی، و تَجْعَلَنی مِنْ عِبادِکَ وَ زُهّادکَ فِ ی الدُّنْیا، مِمّن خلقته للعافیة و هنأته بها مع کرامتکَ.»(5)
«خداوندا، فراغت بال و آسایش خیال در زمینهی آنچه که بدان جهت آفریده شدهام بهبار آر، و مرا به آنچه که خود برایم تکفّل کردهای سرگرم مدار. مرا از بندگان خودت و زاهدان در دنیا قرار ده؛ از شمار آنانی که برای سلامت آفریدهای و با کرامت خویش این زندگی را بر آنان شیرین نمودهای.»
اندکی دقّت در همین کلام مولایمان حضرت مهدی علیه السلام به ما میآموزد که ما برای عبادت و بندگی آفریده شدهایم، از این روی نباید چندان غم روزی در دل داشته باشیم که خدای متعال خود آن را تکفّل فرموده است. باید خویش را در
شمار بندگان خدا و زاهدان نسبت به دنیاـ به همان بیان و مفهوم که پیش از این بدان اشاره رفتـ جای دهیم که خداوند، اینان ـ عابدان زاهد ـ را برای بهرهمندی از سلامت جسم و شیرینی خویش آفریده است.
بنا به روایات رسیده از معصومین علیهم السلام زهدورزی در دنیا ثمراتی در پی دارد، از جمله: رویش نهال حکمت(1)، توان تحمّل مصیبت(2)، کوتاهی آرزوها(3)، پاکی ظاهر و
باطن(4)، چشمروشنی و شادمانی واقعی و انسان را از این بابت، هیچگونه کمبودی در
نخواهد رسید(5). به بیان امیرمؤمنان علیه السلام :
«أصابوا لذّة زهد الدُّنیا فی دُنیاهم.»(6)
«آنان ثمرهی لذّت زهدورزی در دنیا را در همین زندگی دنیا هم میبینند.»
بدین سان، بهرهمندی از آسایش خیال در زهدورزی به دنیا، با جملهی «وَ فَراغآ فی زَهادَةٍ » مورد خواست امام سجّاد علیه السلام از خدای متعال قرار گرفته است.
در گام بعدی، امام سجّاد علیه السلام از خدا میخواهد که به او توفیق دهد تا علمش را در عمل بهکار گیرد. این نکته اهمّیّت فراوان دارد که انسان دانستههایش را در میدان عمل بهکار برد: هم خود از آن بهره گیرد و هم دیگران از ثمرات آن سود برند. در منطق دین، علم برای علم پسندیده نیست، بلکه به مصداق «اَللّهُمَّ ما عَرَّفْتَنا مِنَ الْحَقِّ فَحَمِّلْناهُ»(7) آن
عرفان و آگاهی ممدوح است که در صحنهی عمل بهکار گرفته شود، و گرنه صِرف علم، آنجا که به خودی خود و بی هیچ مسؤولیّت و جهت، هدف قرار گیرد، به کار نخواهد آمد. خلاصه، در میدان عمل است که آگاهی، ارزش خود را نشان میدهد. حال آن که به دور از حوزهی عمل، هر چند که انسان علم و آگاهی داشته باشد، کار مفید و مؤثّری صورت نخواهد گرفت.
«إنَّ أهْل النّارِ لیَتَأذّون مِنْ ریح العالِم التّارک لعلمه.»(8)
«جهنّمیان، از بوی عالمی آزرده میشوند که دانش و آگاهی خویش را رها کرده (یعنی در عمل بهکار نگرفته است).»
«أشَدّ النّاس عَذابآ عالِمٌ لایَنْتفع مِنْ عِلمه بِشَ یْءٍ.»(1)
«سختترین عذابها آن عالمی را در رسد که از علم خویش در میدان عمل بهره نبرده است.»
در حدیث اوّل، حضرت امیر علیه السلام از قول پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل مینماید که ایشان ضمن بیانی فرمودند :
«عالمان به دو گونهاند: دانشمندی که به علم خویش عمل میکند که او اهل نجات است؛ و دیگری که عمل به آگاهی خویش را رها میکند که او هلاک خواهد شد.»
پس از آن بیان که در متن بدان اشاره رفت، آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به علی مرتضی علیه السلام میفرمایند :
«إنَّ أشَدَّ أهل النّار ندامَةً وَ حَسرَةً، رَجُلٌ دَعا عَبدآ إلَی الله سُبحانه، فَاستَجاب لَهُ وَ قَبِلَ مِنهُ، فَأطاع الله فَأدخله الله الجَنَّة، وَ أدْخَل الدّاعی النّار بترکه علمه.»
«دشوارترین حالت بر اهل آتش از سر ندامت و حسرت، آن است که فرد میبیند آن کس را که خود بهسوی خدا فراخوانده و او پذیرفته و طاعت و اطاعت حق پیشه کرده، خدایش او را به بهشت میبرد؛ امّا خود این دعوتکننده را ـ بدان جهت که از آگاهیاش دستشسته و بدان عمل ننموده ـ به آتش میاندازد.»
ذیل آیهی (إنَّما یَخشی الله مِن عباده العلماء) از امام صادق علیه السلام نقل شده که مراد از علما در این آیه کسانی هستند که «مَن صَدَّقَ فعلُه قَوله. وَ مَنْ لَمْ یصدّق فعلُه قَوله فَلَیْسَ بعالم»(2) یعنی آن عالمانی خشیت خدا دارند که عملشان گفتارشان را تصدیق میکند. در
غیر اینصورت یعنی عدم این انطباق، اساسآ فرد از حوزهی علم و عالم بیرون میرود. امام سجّاد علیه السلام میفرماید: «فَإنَّ العلم إذا لَمْ یُعمَل بِهِ لَمْ یزدد مِنَ الله إلّا بُعدآ»(3). «علم چنان
است که آنگاه که بدان عمل نشود جز دوری از خدا ثمرهای در پی نخواهد داشت.» عالم راستین آن کس است که:
«یَنطق عَنهُ أعماله الصّالِحَة»(4)؛ «رفتار نیکوی او بیانگر دانش وی باشد.» گرهخوردن
علم و عمل تا بدانجاست که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از جدایی میان این دو، به خدا پناه برده میفرماید :
«نَعُوذُ بِاللهِ مِنْ عِلْمٍ لایَنفَع، وَ هُوَ الْعِلمُ الَّذی یضادّ العمل بالإخلاص. و اعْلَمْ إنَّ قَلیل العلم یحتاجُ إلی کَثیر العمل، لاِنَّ علم ساعة یلزم صاحبه استعمال طول عمره.»(5)
«از علم غیرسودمند به خدا پناه میبریم و آن دانشی است که با عمل خالصانه در دوگانگی و تضادّ قرار گیرد. بدان که دانش کم، نیازمند عمل بسیار است؛ زیرا ساعتی آموزش، عمری بهکارگیریِ آن آموختهها را ضروری میسازد.»
نیز به فرمودهی ایشان :
«إنَّ العِلم یهتف بالعمل، فَإنْ أجابه و الّا ارتحل عنه.»(1)
«دانش فریاد عمل را در پی دارد. اگر آن را اجابت کنی (که رواست). و گرنه از نزد تو رخت بر خواهد بست.»
از جمله ویژگیهای عالمان بدون عمل که در روایات آمده است:
«گنجی نهان که از آن انفاق نمیشود و تنها صاحبش را میآزارد و در مقصد خود مصرف نمیشود.» (2)
«چراغی که خود میسوزد امّا دیگران را بهره میرساند.» (3)
«آنکس که بوی بهشت بر مشامش نخواهد نشست.» (4)
«کسی که جایگاهش در آتش است.» (5)
دقّت در آنها ارزش و رابطهی انکارناپذیر و ضروری میان علم و عمل را آشکار میسازد.
بعد از آگاهی از این تصریحات و تمثیلات و تشبیهات که در جایجای کلام معصومین به چشم میخورد، مشخّص میشود که «وَ عِلْمآ فِ ی اسْتِعْمالٍ» چه ارزش والایی است که امام سجّاد علیه السلام از خداوند متعال، وصول به آن را میخواهد.
از جمله واژههای مثبتی که در فرهنگ اسلامی مطرح شده، کلمهی ورع به معنی پارسایی است. در این کلمه موضوع خودنگهداری مورد نظر است؛ یعنی انسان پارسا یا ورِع کسی است که در درون خود، نیرویی دارد که او را نگاه میدارد و از مبادرت به گناه بازمیدارد. گستردگی حوزهی ورع چنان است که امام علیه السلام آن را با توجّه به تمامی جهات، از خدای متعال درخواست مینماید.
پیش از این در مفهوم کلمهی زهد مطالبی بیان شد. اینک گفته میشود که افراد زاهد با آنهمه ارج و قرب و قدر و منزلت، جز با ورعـ خودنگهداریـ راه به جایی نمیبرند. در حدیث معراج خطاب به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمده است که :
«إنَّ الْوَرع مثله کَمَثل السَّفینَة. کَما ان فِ ی الْبَحر لایَنجو إلّا مَن کانَ فیها، کَذلِکَ لایَنجو الزّاهدون إلّا بِالوَرع.»(6)
«مثل ورع همانند کشتی است؛ آنسان که در دلـ امواجـ دریا جز کشتینشستگان کسی را راه نجاتی نیست؛ ورع نیز چنین است که برای مردم زهدپیشه، جز با کاربرد آن راه خلاص و نجاتی نخواهد بود.»
راهیابی به ولایت پیشوایان معصوم، جز با ورع امکانپذیر نیست که امام باقر علیه السلام فرمودهاند: «لَنْ ینالوا وِلایَتنا إلّا بِورع.»(1)
در روایات، ثمرهی ورع، برخورداری از صلاح نفس و دین است. ورع، نهال عمل را به بار مینشاند؛ اساس تقوی است؛ موجبات دوری از پستیها را فراهم میآورد؛ دین را سامان میدهد؛ جان را محافظت میکند و مروّت انسانی را میآراید. علم جز با ورع پاک و منزّه نمیگردد و ورع خود همنشین و همپای تقوی است و خلاصه به فرمودهی امام صادق علیه السلام : «اتَّقوا الله و صونوا دینکم بالورع»(2). «تقوای خدا در
پیش گیرید و دین خود را با ورع نگاه دارید.»
چه بسیار که انسان در گذر روزگار در لغزشگاه شُبهات، اعمّ از فکری و مالی قرار میگیرد و در حالت تردید نمیداند چه موضعی باید گرفت. در اینجا ورع به یاری فرد میآید و او را از لغزش بازمیدارد. از اینجهت است که فرمودهاند: «لا وَرع کَالْوقوف عِنْدَ الشُّبهة»(3). «هیچ ورعی مانند باز ایستادن در هنگام شبهه نیست.»
اوج ورع آنجاست که انسان در مواجهه با موضوع شبههناک، خود را نگاه دارد و از سقوط در این ورطه بپرهیزد.
جلوهی ورع را میتوان در اجتناب از معصیت و کفّ نفس شاهد بود. این دوری از گناه و خودنگهداری به منظور عدم مباشرت به معصیت، ارزش والایی است که باید آن را پاس داشت.
همانطور که بیان شد، ابعاد این رعایت و اجتناب، بسیار گسترده و در جهات متنوّع است. از اینرو امام این ارزش را با ذکر کلمهی «اجمال»، از خدای متعال خواستار شده است؛ بدین معنی که خداوند حضرتش را آنچنان ورعی نصیب دارد که بهطور کلّی و در تمامی جوانب و جهات، ایشان را یاری و محافظت کند.
امیرمؤمنان علیه السلام به عثمان حنیفـ والی خود در بصرهـ ضمن بیان برخی ویژگیهای خود در خورد و خوراک، یادآور میشوند که شما نمیتوانید چنین باشید، ولی انتظار این است که «اعینونی بِوَرع و اجتهاد و عفة و سَداد»(4) «مرا با پارسایی و پرهیز،
تلاش و کوشش، پاکی و عفّت و استحکام و استواری یاری دهید.»
حضرتش مالک اشتر را فرمان میدهد تا در مصر «الصق بأهل الورع والصّدق»(5)، در جریان فرمانداریِ خویش، با
اهل ورع و پارسایی و راستی و درستی
پیوند برقرار نماید.
آن امام همام علیه السلام هشدار میدهد که :
«مَن قلَّ ورعه مات قلبه. وَ مَن ماتَ قلبه دخَلَ النّار.»(1)
«آنکس که ورعش کم باشد، قلبش میمیرد و آنکه چنین شود، جایگاهش آتش خواهد بود.»
در منطق مولی الموحّدین علیه السلام :
«أفسد دینه مَنْ تعری عَنِ الوَرع»(2)
«آنکس که از جامهی زیبای ورع خالی باشد، دین خود را تباه کرده است.»
«زاد المرء إلَی الاْخِرَة الورع و التَّقی.»(3)
«زاد و توشهی انسان در سفر آخرت همین پارسایی و پرهیز است.»
خلاصه اینکه انسان باید برای گذر سربلند، از گذرگاه دنیا بهسوی آخرت، به راستی زیور ورع را در بر گیرد و به آن آراسته گردد. این حوزهی گسترده یعنی از دنیا تا آخرت میطلبد که این پارسایی و ورع، در تمامی جهات لحاظ گردد. لذا امام سجّاد علیه السلام «وَرَعآ فی إجْمالٍ» را از خداوند مسألت مینماید.
اینک امام سجّاد علیه السلام در اندیشهی پایان عمر خویش است و از خدا میخواهد که «اَللّهُمَّ اخْتِمْ بِعَفْوِکَ أجَلی». بهرهمندی از عفو و بخشش حق تعالی، ارزش والایی است که اگر انسانی را نصیب گردد، سزاست تا او سر به آسمان ساید و این نعمت عظیم را ارج نهد. موضوع شمول عفو الاهی دو جنبه دارد: اوّل اینکه خداوند چه میکند و دوم آنکه بنده باید چه کند. اینکه خدا چه میکند، اوّلا خداوند به مصداق آیهی (بَلْ یداهُ مَبسوطتان)(4) قدرتی بلامنازع و فراگیر دارد. ثانیآ
(یَفْعَلُ ما یَشاء وَ یَحْکم ما یُرید).
( هر چه بخواهد انجام میدهد و به هر نحو که اراده کند حکم میراند. )
ثالثآ
(لایَسْألُ عَمّا یَفْعَل و هم یسألُون)(1)
( کسی فراتر از او نیست تا حضرت حق را زیر سؤال برد و این مردم هستند که مورد سؤال واقع خواهند شد. )
این مقدّمهی کوتاه از آن جهت بیان شد تا روشن گردد که ما را نرسد تا برای شمول عفو خداوندی به وضع قانون و دستورالعمل برای خدا مبادرت ورزیم. البتّه او حکیم است و کارها را به حکمت انجام میدهد؛ امّا حکیمبودن او این الزام را در پی ندارد که باید از این قول و قرارها و باید و نبایدها که ما وضع میکنیم فرمان برد و شمول عفو او در دایرهی قراردادهای ما محقّق گردد. این مطلب مورد تأیید توأمان عقل و نقل است.
به هرحال، توجه به این حرّیّت مطلقهی حق تعالی، ما را بهسوی موضوع دوم سوق میدهد و آن را در حوزهی دیدرس ما قرار میدهد. آری، سخن در این است که ما باید چه کنیم تا مشمول عفو خداوندی شده و در معرض انوار رحمت و نسائم مغفرت او قرار گیریم؟ قرآن مجید میفرماید: (هُوَ الَّذی یقبل التَّوبة عَن عباده وَ یعفوا عن السّیّئات)(2). بدیهی است که در قبال چنین خدای توبهپذیر و گذرنده از گناهان، فرد
باید موقع را مغتنم شمرد و حدّاکثر استفاده را از این فرصت ببرد.
از جمله خصلتهای نیکو که میتواند انسان را در معرض عفو و بخشش خدای متعال قرار دهد، آن است که انسان در زندگی روزمرهی خود، اهل عفو و گذشت از این و آن باشد. این ویژگی، از یک سو گذران زندگی را بر انسان آسان میسازد و از سوی دیگر، زمینهی شمول عفو الاهی را فراهم میآورد. قرآن میفرماید:
(و إن تعفوا و تصفحوا و تغفروا فإنَّ الله غفورٌ رحیم)(3)
در بیان دیگر میفرماید: (وَ لْیعفوا و لیصفحوا ألا تحبّون أن یغفر الله لَکُم؟)(4)
اساسآ دستور صریح قرآن آن است که: (خُذ العفو و أمر بالعرف و أعرض عَنِ الجاهلین)(5).
امام سجّاد علیه السلام به خداوند عرضه میدارد :
«اَللّهُمَّ إنَّکَ أنْزَلتَ فی کتابکَ أن نعفو عمّن ظلمنا؛ و قد ظلمنا أنفسنا فأعف عنّا، فَإنَّکَ أولی بِذلِکَ مِنّا.» (6)
«خداوندا، تو در کتابت اینچنین فروفرستادهای که از آنان که بر ما ستم راندهاند در گذریم. خدایا، اینک ما به خود ظلم کردهایم.
1) انبیاء (21): 23.
2) شوری (42): 25 : (اوـ خداـ کسی است که توبه را از بندگان خویش پذیرفته و از گناهاندرمیگذرد.)
3) تغابن (64): 14 : (اگر عفو و بخشش و گذشت پیش گیرید، خدای مهربان نیز با شما چنینکند.)
4) نور (24): 22 : (باید عفو و بخشش پیشه کنند و از یکدیگر در گذرند. آیا شما دوست نداریدکه مشمول عفو خداوندی قرار گیرید؟)
5) اعراف (7): 99 : (عفو پیشهکن و به نیکیها فرمان ده و از نادانان دوری کن.)
6) دعای ابوحمزهی ثمالی.
تو از ما درگذر که در این زمینه تو از ما سزاوارتری.»
توبه در پیشگاه خدا و گذشت از دیگران، یکی از عمدهترین عواملی است که میتواند انسان را در معرض عفو الهی قرار دهد. امام سجّاد علیه السلام میخواهد که خداوند، نقطهی پایان عمرش را با عفو و گذشت و اغماض رقم زند و درخواست حضرتش برای جهان دیگر نیز چنین است :
«وَ لاتخلنی فی مشهد القیامة من برد عفوک و غفرک.»(1)
«خدایا، مرا در ـ گرمای ـ قیامت، از سرمای عفو و بخشش خود بینصیب مگردان.»
امام متّقیان علیه السلام از عفو با عناوین متنوّعی یاد کرده، از جمله: «تاج المکارم»، «افضلالإحسان»، «عنوان النُبل»، «أحسن الشیم»، «زینالقدرة»، «أحسن الانتصار»، «أعظم الفضیلتین». و آن را از «اخلاق الکرام» میشمارد.
موضوع دیگری که میتواند انسان را بهرهمند از عفو خداوندی نماید، آن است که فرد از گناهان فاصله گیرد و خود را از لوث آنها پاک سازد. امیرمؤمنان علی علیه السلام فرموده :
«مَن تنزّه عن حرمات الله، سارع إلیه عفوا للّه.»(2)
«آنکس که خود را از ارتکاب محارم منزّه دارد، عفو خداوندی بهسوی او شتاب خواهد گرفت.»
بهطور خلاصه سه ویژگی توبه در نزد خدا، عفوپیشگی نسبت به مردم و دوری از گناهان ارزشهای والایی است که انسان را یاری میرساند تا مشمول عفو خداوند قرار گیرد و بر بلندای بخشش الاهی جای گیرد. چنین است که امام سجّاد علیه السلام جان کلام را در این زمینه مطرح نموده و از خدا میخواهد که «وَ اخْتِم بِعَفْوِکَ أجَلی».
حضرتش، خالق مهربان را مورد خطاب قرار میدهد که: «فَإن عفوت فَخیر راحم»(3) «اگر ببخشایی تو بهترین رحمآورانی» و از خدا میخواهد که: «فاعطنی من عفوک
بمقدار أملی»(4) «تو همپای آرزوهایم، از عفوت مرا نصیب ده» «وَ تصدّق علیَّ بِعفوک»(5) «و
عفوت را شامل حالم گردان.» (6)
1) مناجات التّائبین.
2) بحارالأنوار :69 329.
3) دعای ابوحمزه.
4) دعای ابوحمزه.
5) دعای ابوحمزه.
6) امام سجّاد علیه السلام در جایجای دعای ابوحمزه، دردمندانه با خدا سخن گفته و بر بساط نیایش بااو نشسته است و به تعابیر گوناگون از «عفو جلیل»، «صفح قدیم»، «فضل عظیم» و رحمت واسعهیخداوندی یاد کرده و ندا به العفو العفو العفو در داده است.
زیادی و درازی آرزو در منطق دین و بیان پیشوایان، امری ناپسند است. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: «ان أخوف ما أخاف علیکم اثنان: اتباع الهوی و طول الأمل»(1)؛ «من بیش از هر عامل دیگر بر دو چیز، از ناحیهی شما خوف دارم: هویپرستی و
آرزوهای دور و دراز.»
امّا همین موضوع نکوهیده، آنجا که در پیشگاه خدا و برای مسائل معنوی و اخروی مطرح میگردد، نه تنها نکوهشی در آن نیست، بلکه مورد ستایش هم واقع میشود. از اینرو، امام سجّاد علیه السلام از خداوند میخواهد که «وَ حَقِّقْ فی رَجاءِ رَحْمَتِکَ أمَلی».
آنحضرت اوّلا تنها و تنها به خدای بزرگ امید بسته و بر این ویژگی خداوند را میستاید و شکرگزار این نعمت است که «اَلحمدُ لِلّهِ الَّذی لا أرجو غیره» و با تمام وجود باور دارد که «وَ لَوْ رجوت غیره لاخلف رجائی»(2). «ستایش خدایی راست که جز به او امید
ندارم که اگر جز به او به دیگری امید بربندم، نومیدم میدارد.»
ثانیآ آرزو و امید نزد او برده و به حضرت حق عرضه میدارد که: «ان لَنا فیک أملا طویلا کثیرآ، ان لنا فیک رجاءً عظیمآ»(3). «پروردگارا، ما به درگاه تو آرزوی زیادی داریم و بدان
امید فراوانی بستهایم.»
در این بیانات، بهروشنی واضح است که این امید بستن و آرزوهای طولانی و فراوان داشتن، هرگز در محدودهی حقیر مسائل مادّی نیست.
حضرتش تحقّق آن آرزوهای طولانی را نزد خداوند میجوید و عرضه میدارد :
«عظم یا سیّدی أملی وَ ساءَ عملی، فَاعْطنی من عفوکَ بِمقدار أملی وَ لاتؤاخذنی بأسوء عملی.»(4)
«آرزویم بزرگ و کردارم ناپسند است. تو همپای آرزویم از عفو خود نصیبم گردان و مرا به زشتیِ کردارم مگیر.»
خلاصه اینکه امام سجّاد علیه السلام دل به رحمت خدا بسته، امید نزد او برده و آرزوهایش در او خلاصه میشود و او را با واژههایی چون «یا أملی و بغیتی و یا سؤلی و منیتی»(5) میخواند. چنین است که تحقّق در امیدبستن به رحمت او را به عنوان آرزو
برای خود مطرح نموده و از خدا میخواهد که: «حَقِّقْ فی رَجاء رحمتکَ أملی».
در نیایشهای امام سجّاد علیه السلام آمده که خدایا، «إنَّ الرّاحل إلیک قریب المسافة»(1)
آنکس که روی به سوی تو گذارد، راهی نزدیک در پیش دارد. در قرآن مجید میخوانیم که :
(وَ الَّذینَ جاهَدُوا فینا لنهدینَّهُم سُبُلَنا وَ إنَّ الله لَمَعَ المـُحسِنینَ)(2)
( آنان که در راه ما بکوشند، ما ایشان را به راههای خود رهنمون میشویم و خداوند با نیکوکاران است. )
در تلقّی دینی، از یکطرف کوتاهترین فاصله، راه میان عبد و حق است و از طرف دیگر، ورود و تلاش در این راه، انسان را به مقصد میرساند و راههای منتهی به خدای متعال را به او مینمایاند. ضامن تحقّق این مطلب به سیاق آیه، خداوند میباشد؛ زیرا که عهدهدار راهنمایی فرد به راه خود شده است.
امیرمؤمنان علیه السلام میفرماید :
«مِن أحبّ السّبل إلَی الله جرعتان: جرعة غیظ تردها بحلم و جرعة حزن تردّها بصبر. و مِن أحبّ السّبل إلَی الله قطرتان: قطرة دموع فی جوف اللَّیل و قطرة دم فی سبیل الله. و مِن أحبّ السّبل إلَی الله خطوتان: خطوة امرء مسلم یشدّ بها صفّآ فی سبیل الله و خطوة فی صلة الرّحم، و هی أفضل من خطوة یشدَّ بها صفآ فی سبیل الله.»(3)
«از دوستداشتنیترین راهها به سوی خدا، فروبردن دو جرعه است : غضب را به حلم فرو خوردن، و حلم و اندوه را به صبر و شکیبایی در کام جان فروبردن است. از محبوبترین راههای منتهی به خدا فروریختن دو قطره است : دانهی اشکی در دل شب و قطرهی خونی در راه خدا. از دوستداشتنیترین راهها بهسوی حق متعال، برداشتن دو گام است: گامی که فرد مسلمان برای استواری صف جهاد برمیدارد و گامی که او در زمینهی برقراری ارتباط با خویشان به پیش مینهد که این دومیـ حتّیـ از اوّلی برتر است.»
امیرمؤمنان علیه السلام در این کلام نورانی خود، ارج و قدر راههای منتهی به حق را در سه ارتباط بر میشمرد: اخلاق فردی، اخلاق اجتماعی و ضرورت تلاش و فداکاری در راه عقاید الاهی. حضرتش ضمن طبقهبندی آنها در هر زمینه بهترینها را یادآور میشود.
طبیعی است که شناخت جامعالأطراف این راهها و حرکت در آنها، آگاهی، توفیق و تلاش وافری را میطلبد که این کار را به سادگی ممکن نمیسازد. از اینرو حضرت سجّاد علیه السلام به روال همیشگی خود در این دعا، این آگاهی و توفیق و تلاش را از خداوند میخواهد که «وَ سَهِّلْ إلی بُلُوغِ رِضاکَ سُبُلی»؛ چرا که وصول به بلندای رضامندی خدای متعال، ارزش والایی است که جز از این راهـ یعنی دستآویختن به دامن لطف و کَرَم و رحمت او ـ بهدست نمیآید.
پیشوای متّقیان علیه السلام میفرماید:
«ان مِن أحبّ عباد الله إلیه عبدآ أعانه الله علی نفسه... و ارتوی من عذب فراتٍ سَهّلت له موارده، فشرب نهلا و
سلک سبیلا جددآ...»(1)
«ای بندگان خدا! از جمله محبوبترین افراد نزد خداوند، کسی است که خدایش او را در زمینهی غلبه بر نفس سرکش یاری رساند... و از این رهگذر، خویش را از سرچشمهای گوارا سیراب نموده؛ آبشخواری که بهآسانی در اختیارش قرار گرفته و از آن نوشیده است و در راه هموار و مستقیم گام برداشته است.»
در این کلام، برخورداریِ سهل و آسان از چشمهی آب حیات و حرکت در راهی هموار و مستقیم و بهدور از خطا و لغزش، مرهون یاری خدا دانسته شده است. یعنی این تنعّم و توان و توفیق و سهولت گامگذاری در راه حق، ثمرهی یاری رساندن خدای متعال برشمرده شده است.
انسان چه کند تا مشمول این یاریرسانی شود؟ خود مقولهی دیگری است که باید جداگانه به آن پرداخته شود. ولی بههر حال، آسان شدن راههای وصول به رضای حق که در کلام حضرت سجّاد علیه السلام مطرح شده، ارزشی کارساز و اثرگذار و نتیجهبخش در جریان حیات است. لذا اگر انسان بتواند سرانجام رضای حق را در تلاشهای خود بهدست آورد، به بلندایی وصفناشدنی دست یافته و مشمول آیهی (رضی الله عنهم و رضوا عنه ذلک الفوز العظیم)(2) گردیده است. این اوج، رضایت متقابل عبد و حق از
یکدیگر و وصول به سراپردهی فلاح و رستگاری را در پی خواهد داشت.
نکتهی پایانی مورد درخواست در این بخش، آن است که «وَ حَسِّنْ فی جَمیعِ أحْوالی عَمَلی» خدایا، در تمام حالاتم کردار مرا نیکو بدار.
در کلمات امیرالمؤْمنین علی علیه السلام آمده که :
«فی تقلّب الأحوال علم جواهر الرّجال.»(3)
«در تغییر شرایط و دگرگونیهاست که جوهرهی انسانها نمودار میگردد.»
روشن است که شرایط جسمی، روحی، فردی، اجتماعی و... در انسان، تأثیرات مستقیم و غیر مستقیم میگذارد و چهبسا که این تغییرات، مواضع فرد را نسبت به یک موضوع واحد دگرگون میسازد. در این میان اگر زمام کار در دست خود انسان باشد و فرد بتواند بر نفسانیّات خویش چیره گردد و آنها را مهار کند، نتایج مطلوب بهبار میآید.
امّا آنجا که شخص در این میدان مغلوب میگردد، روشی را پیش میگیرد و ناخواسته گامگذارِ راهی میشود که سرانجامی خوش و نیکو در پی نخواهد داشت. اگر اندیشه و متعاقبآ رفتار فرد، بهازای تغییر شرایط بیرونی یا درونی دستخوش تحوّل و دگرگونی شود، آنهم نه در جهت مثبت که با بار و گرایش منفی، بدیهی است که فرجامی خوش
در انتظار چنین کسی نخواهد بود. ولی آنکه زمام نفسش را با قدرت در دست گرفته و خود او را میراند ـ نه آنکه اختیار خویش به دست او دهدـ همواره رفتار و کردار او تحت تأثیر اعتقاداتش شکل میگیرد و هرگز دچار لغزش و انحراف نمیگردد.
پیروزی در این میدان پُرخطر، یاریخواستن از خدای بزرگ را میطلبد تا انسان به اتّکای حضرت حق، کارهایش را سامان دهد و بر صحیفهی عمل خویش مهر تأیید و رضایت او بزند؛ چنان که در سرتاسر این دعا، امام سجّاد علیه السلام از خداوند میخواهد تا در فراگیری اخلاق پسندیده و فروگذاری اخلاق نکوهیده، او را یار راه باشد.
توفیق به انجام اعمال نیکو، والایی و شرفی است که هر کس را به سادگی درنرسد. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید :
«الشّرف عند الله سبحانه بحُسن الأعمال لا بِحُسن الأقوال.»(1)
«بلندمرتبگی در پیشگاه خداوندی، به اعمال نیکوست، نه به سخنان زیبا.»
در دیگر بیانات آنحضرت بهترین کار، به خودنگهداری از انجام کار نادرست وصف شده؛ بهترین سخن را همآهنگی آن با عمل دانسته و بهترین رفتار را همپایی و همراهی آن با میزان حق و عدل دانسته است. بهطور کلّی انسانها مرهون اعمال خویش دانسته شدهاند که: «إنَّکُم بأعمالکم مجازون و بها مرتهنون»(2) و به مصداق «برکة
العمر فی حُسن العمل»(3) برکت و پرباریِ عمر را در عملکرد نیکو میداند.(4)
این بخش از شرح اجمالی کلام امام سجّاد علیه السلام را با بیان این مسأله به پایان میبریم که بر اساس اعتقادی استوار، اعمال ما به پیشگاه خداوند، پیامبر و ائمّهی طاهرین :عرضه میشود(5). از اینرو نباید بهگونهای عمل کرد که موجبات شرمساری
نزد آنان فراهم آید.
«اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ نَبِّهْنی لِذِکْرِکَ فی أوْقاتِ الْغَفْلَةِ، وَ اسْتَعْمِلْنی بِطاعَتِکَ فی أیّامِ الْمُهلَةِ، وَ انْهَجْ لی إلی مَحَبَّتِکَ سَبیلا سَهْلَةً، أکْمِلْ لی بِها خَیْرَ الدُّنیا وَ الاْخِرَةِ.»
1) غرر و دُرر، ح 1924.
2) همان، ح :3820 شما در گرو اعمالتان هستید.
3) همان، ح :4434 برکت عمر در کار نیک است.
4) در مجموعهی ارزندهی غرر و دُرر، 147 حدیث از امیرالمؤمنین علیه السلام در زمینهی عمل گرد آمدهکه میتوانید فهرست آن را در شرح غرر و درر، :7 277 تا 278 ببینید. همچنین در مجموعهی میزانالحکمة:7 5 ـ 44 ذیل عنوان «العمل» مطالب ارزندهای ذیل عناوین و تقسیمبندیهای گویا پیرامون این موضوعآمده است.
5) در آیهی 94 سورهی توبه میفرماید: (وَ سفی الله عَملکُم و رَسوله...) و در آیهی 143 بقرهمیفرماید: (...لتکونوا ءکداء عَطَ النّاس وَ یَکون الرَّسول عَلَیکُم ءَکیدآ)، اعمال ما در معرض و دیدرسخدا و پیامبر و ائمّه علیهم السلام قرار دارد.
«خداوندا، بر محمّد و خاندانش درود فرست و مرا به خودت یادآور شو و در طی عمر به طاعت و اطاعت خویش بهکار گیر، راهم را بهسوی دوستی و محبّت خود آسان ساز تا بدینسان دنیا و آخرتم را به کمال رسانی.»
امام سجّاد علیه السلام سه خواسته در این بخش، از خدای خود دارد :
یاد خدا در زمان بیخبری و غفلت، اشتغال به امر بندگی در فرصت و مهلت عمر، راهیابی آسان به محبّتورزی به خدای متعال. این هر سه به انگیزه و هدفِ ایستادن بر بلندای خیر دنیا و آخرت مطرح میشود.
در مورد اشتغال به بندگی، توضیحاتی ذیل جملهی «فَلا أشْتَغِلَ عَنْ عِبادَتِکَ بِالطَّلَبِ» مطرح گردید. در زمینهی راهیابیِ آسان به وصول رضایت خاطر خدای متعال نیز، ذیل جملهی «وَ سَهِّلْ إلی بُلُوغِ رِضاکَ سُبُلی» مطالبی بیان شد. پیرامون خیر دنیا و آخرت نیز در بخش پایانی کلام حضرت سجّاد علیه السلام توضیح و بیانی خواهد آمد. در این قسمت در باب موضوع یاد خدای متعال بحث میشود.
این واژه و مشتقّاتش در قرآن مجید، بالغ بر 280 بار بهکار رفته است. در صدر وظایف پیامبری، تذکّر دادنِ مردم به خدا و بیدارکردن آنان از خواب غفلت قرار دارد، بهطوریکه اساسآ این تنبّه و تذکّر، خمیرمایهی اصلی تلاشهای پیامبران را تشکیل میدهد.
در قرآن خطاب به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میخوانیم که: (إنَّما أنْتَ مُذَکِّر لَسْتَ عَلیهم بِمـُصَیطر)(1)، ( تو فقط یادآوری کن، که نگهبان بر آنها نیستی. )
بدان جهت که بار رسالت پیامبر، جز با این تنبّه و تذکّر به خدای متعال به مقصد نمیرسد و هدف آن تحقّق نمییابد. همین گونه است آیاتی همانند (وَ ذَکّر فإنّ الذّکری تَنفع المؤْمنین)(2) ( (ای پیامبر) تذکر بده! زیرا، به راستی، تذکّر به مؤمنان سود میرساند. )
(فذکّر ان نفعت الذّکری)(3) ( پس تذکّر بده، اگر تذکّر سود بخشد. )
پیآمد این کار پیامبر به روشنی در آیهی (سیذکّر مَن یَخشی)(4) متجلّی میگردد؛
بدین معنی که راه را برای تنبّه و تذکّر مهیّا میسازد.
روشن است که علایق و وابستگیهای دنیوی چنان است که انسان را دچار غفلت میسازد. اشتغال به این سرگرمیها او را از وصول به هدف اصلی و والای حیات، باز میدارد و به بازیچهها مشغول مینماید. اگر این
گرایش انسانها با یاد خدا مهار و کنترل نشود، چه بسا لغزشهای بزرگی در پی داشته باشد، از جمله: تحیّر، سرگردانی و احساس پوچی و بیهدفی.
در منطق قرآن، صاحبان خرد کسانی هستند که همواره و در تمامی حالات زندگی متذکّر به خدای متعال باشند: (الَّذینَ یذکرونَ الله قیامآ وَ قُعودآ وَ عَلی جُنوبهم...)(1). ( آنها که خدا را (در همه حال) یاد میکنند: ایستاده، نشسته، و بر پهلو خود. )
متقابلا مردمی که این بیداری را ندارند یا به انگیزههای غیر الاهی و به منظور ریاکاری با کسالت و بسیار مختصر، خدا را به یاد میآورند مورد نکوهش قرار گرفتهاند.(2) گاهی کار در این مقوله آنقدر سخت میشود که به فرمودهی قرآن، مردمی
چناناند که (إذا ذکّروا لایذکرون)(3) ( وقتی تذکّر داده شوند، تذکّر نمیپذیرند. )
حتّی آن زمان که دیگران، میکوشند آنان را به یاد خدا بیندازند، باز هم چنین نمیکنند و متذکّر نمیشوند. چنین افرادی در برابر این بیداری مقاومت نشان میدهند و موضع میگیرند، حال آنکه قرآن آشکارا میفرماید: (یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اذکروا الله ذکرآ کثیرآ)(4) ( ای مؤمنان! خدا را فراوان یاد کنید. )
یقینآ مراد از این ذکر، تنها ذکر زبانی نیست، هر چند که آن نیز در جای خود ممدوح است و بدان امر شده است؛ امّا موضوع به مراتب فراتر از آن است که در محدودهی زبان خلاصه شود.
مؤمنان راستین آنانی هستند که: (إذا ذکر الله وجلت قلوبهم)(5)؛ چرا که یاد خدا
ریشه در دل دارد و در آن اثر مینهد. از اینرو قرآن فرموده: (ألا بِذکر الله تَطْمئنّ القلوب)(6). پیآمد توجّه توأمان به مفهوم این دو آیهی اخیر، بروز حالت دوستداشتنیِ
بیم و امید و خوف و رجا در انسان مؤمن است؛ حالتی که از یکسو به او آرامش و سکونت خاطر میدهد و از سوی دیگر در او تلاش و فعّالیّت بهبار میآورد.
قرآن با لحنی شگفتانگیز میپرسد: (وَ مَن أظلم ممّن ذکّر بآیات ربّه فأعرض عنها؟)(7). ( چه کس ستمکارتر از انسانی است که آیات و نشانههای پروردگارش به او تذکّر داده
میشود، ولی وی رویگردان از آنهاست؟ )
کار آیه آن است که فرد را به یاد ذوالآیه بیندازد. این چه خیرهسری و کدام خیره سر است که در قبال آیات و نشانههای خدای خود مقاومت کند و متذکّر و متنبّه نشود؟
بسیاری از آیات قرآن، با عبارات و جملاتی پایان میگیرد، نظیر (أفلا تَتذکّرون)، (لعلّکم تذکّرون)، (أفلا تذکرون)، (قلیلا ما یتذکّرون)، (فَلولا تذکّرون). این گونه عبارات، حقیقت و ضرورت آن تذکّر و تنبّه را که بدان اشاره رفت، یادآور میشود.
پایگاه این تذکّر تا بدانجاست که حتّی از عنصر پلیدی همانند فرعون نباید ناامید بود؛ خداوند به رسولانش موسی و هارون علیهما السلام فرمان میدهد که در دعوت او (فقولا له قولا لینآ لعلّه یتذکّر أو یخشی)(1) ( با او به بیان لیّن ـ شیوا و نرم ـ سخن گوئید شاید
ـ به راه آمده ـ متذکّر گردد و راه خشیت ـ از خدا ـ پیش گیرد. )
یعنی حتّی آنجا که انسان سرکش و عصیانگری چونان فرعون مطرح است، نباید کار را پایانیافته و امر را غیرقابل تغییر دانست؛ هر چند که: (وَ ما یتذکّر إلّا من ینیب)(2).( جز آنکس که قصد انابه و بازگشت دارد، کسی متذکّر نمیگردد. )
بههر حال، سخن دربارهی ذکر و یاد خدا بسیار فراوان است که در این مختصر نمیگنجد. در آن میان پیوند بین صاحبان خردـ اولوالألبابـ و موضوع ذکر، امری انکارناشدنی و مسلّم است که به صراحت در قرآن مجید بدان تأکید شده است(3). بد
نیست که فهرستوار بدانیم که :
1ـ قرآن برای تحکیم و تجدید این یاد و خاطرهی الاهی است. (قمر :54 32)
2ـ ثمرهی غلبهی شیطان، فراموشیِ یاد خداست. (مجادله :58 19)
3ـ هشدار که دلبستگی بیش از حد به مال و فرزند، انسان را در معرض فراموشی نسبت به یاد خدا قرار میدهد. (منافقون :63 9)
4ـ رویگردانی از یاد خدا و غفلتپیشگی در این باب، عذابی سخت در پی خواهد داشت. (جنّ :72 17)
5ـ از آنان که از یاد خدا رویگردان شده و جز به حیاتـ حقیرـ مادّی نمیاندیشند، باید فاصله گرفت. (نجم :53 29)
6ـ کار عمدهی شیطان، سنگاندازی و مانعتراشی در راه یاد خداست. (مائده :5 91)
7ـ مردان خدا کسانی هستند که اشتغال به کارهای روزمرهـ تجارت و خرید و فروشـ آنان را از یاد خدا غافل نمیکند.(نور :24 37)
8 ـ آنانکه دچار غفلت از یاد خدا میشوند، همواره شیطانی همپای ایشان است. (زخرف :43 36)
9ـ آیا آن هنگام فرا نرسیده که مؤمنان قلبهایشان را با یاد خدا خاشع دارند؟ (حدید :57 16)
10ـ پیآمد رویگردانی از یاد خدا، فرو افتادن در تنگنای معیشت است. (طه :20 124)
سخن را دربارهی ذکر خدا، با این آیهی قرآنی به پایان میبریم که در تبیین فروفرستادن قرآن میفرماید :
(اللهُ نَزَّلَ أحْسَنَ الْحَدیثِ کِتابآ مُتَشابِهآ مَثانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ، ثُمَّ تَلینُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إلی ذِکْرِ اللهِ. ذلِکَ هُدَی اللهِ یَهْدِی بِهِ مَن یَشاءُ، وَ مَنْ یُضْلِلِ اللهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ)(1)
( خداوند، نیکوترین سخن را فرو فرستاد، کتابی متشابه که شامل وعده و وعید است؛ کسانی که خشیت خدایشان دارند، پوست بدنشان از آن به لرزه میافتد. سپس پوست بدنشان و دلهاشان به یاد خدا نرم میگردد. این است هدایت خدا؛ هرکه را بخواهد، به آن راه نماید. و هرکه را خدا گمراه کند (توفیق خاصّ هدایت را از او ـ به دلیل سوء اختیار خودشان ـ بگیرد)، او را هدایت کنندهای نیست )
لرزیدن بر خود از خشیت خداوندی، آنگاه نرمیِ جسم و جان و گرایش قلب و قالب به یاد خدا؛ از جمله ثمرات برخورداریِ درونی از حقایق قرآنی است.
اینک با توجّه به آیاتی از قرآن که بحث شد، حلاوت درخواست امام سجّاد علیه السلام از خدای متعال بیشتر بر کام جان انسان مینشیند. انسان با تمام وجود مییابد که چرا حضرتش این تنبّه و بیداری را در زمینهی یاد خدا و چارهجویی برای غفلت و بیخبری، از حضرت حق میطلبد و عرضه میدارد که: «وَ نَبِّهْنی لِذِکْرِکَ فی أوْقاتِ الْغَفْلَةِ».
)(
«اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، کَأفْضَلِ ما صَلَّیْتَ عَلی أحَدٍ مِنْ خَلْقِکَ قَبْلَهُ وَ أنْتَ مُصَلٍّ عَلی أحَدٍ بَعْدَهُ، وَ آتِنا فِ ی الدُّنیا حَسَنَةً وَ فِ ی الاْخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنی بِرَحْمَتِکَ عَذابَ النّارِ.»
«خداوندا، بر محمّد و خاندانش درود فرست، همانند برترین درودهایی که پیش از او بر فردی از آفریدگان خویش فرستادهای و یا پس از او بر کسی خواهی فرستاد. ما را در دنیا و آخرت نیکویی عطا فرما و به رحمت خود، مرا از آتش دوزخ مصون بدار.»
در بخش پایانی دعای مکارم سه مسألهی عمده مطرح است :
اوّل: موضوع صلوات و درود ویژهای که بر پیامبر و خاندانش نثار گردیده است.
دوم: برخورداری از نیکوییهاـ حسناتـ در دنیا و آخرت.
سوم: مصونیّت از عذاب دوزخ، در پرتو رحمت خداوندی.
مسألهی صلوات، از اهمّیّت والایی در فرهنگ اسلامی برخوردار است. قرآن مجید میفرماید :
(إنَّ اللهَ وَ ملائِکَته یُصَلُّونَ عَلَی النَّبیّ یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسلیمآ)(2)
( خدا و فرشتگان بر پیامبر دورد میفرستند. ای مؤمنان! شما نیز چنین کنید، بر او درود فرستید و به واقع تسلیم او شوید. )
این اهمّیّت تا بدانجاست که اگر فردی در نماز، همین آیه را تلاوت کرد، موظّف است که در همان حال به حضرتش درود فرستد.(1)
از سوی دیگر، کسی که بر پیامبر صلوات میفرستدـ چه در دوران حیات و چه پس از وفات ایشانـ خداوند آن درود را به ده برابر به خود آن فرد باز میگرداند و ده حسنه به او عطا میفرماید.(2)
آنهنگام که آیهی فوقالذّکر بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نازل گردید، به آنحضرت گفته شد: ما نحوهی سلامگویی به شما را دانستیم، برایمان روشن کنید که نحوهی درودفرستادن بر شما چیست؟ آن حضرت فرمودند: اینچنین بگویید:
«اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحمَّدٍ و آل محمّد، کَما صَلَّیْتَ عَلی إبراهیمَ وَ آل إبراهیم، إنَّکَ حمیدٌ مجیدٌ.»(3)
«بار خدایا، بر محمّد و خاندانش درود فرست، آنسان که بر ابراهیم و خاندانش چنین کردهای که تویی ستودهمقام و والاقدر.»
از امیرمؤمنان علیه السلام روایت است که فرمود :
«کلّ دعاء محجوب حتّی یصلّی علی محمّد و آل محمّد.»(4)
«تمامی دعاها در حجاب استـ راه به جایی نمیبردـ تا آن زمان که صلوات بر محمّد و خاندانش نثار گردد.»
این روایت به خوبی جایگاه بلند صلوات را نشان میدهد، بهطوری که آن را عامل راهیابی نیایش به پیشگاه خداوند متعال میداند. صلوات موجبات شکافتهشدن حجابهای آسمانی را فراهم آورده و دعا را به هدف اجابت مینشاند. و اگر چنین نباشد، دعاـ بدون پذیرش در پیشگاه خداوندیـ به سوی فرد نیایشگر باز میگردد.(5)
حضرتش جایگاه اهلبیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را نیز در فرستادن سلام بر ایشان روشن نموده است، آنجا که فرموده :
«مَن صلّی صلاة و لَمْ یصلّ فیها علیَّ وَ علی أهلبیتی لَمْ تقبل منهُ.»(6)
«آنکس که نماز بخواند و بر من و خاندانم درود نفرستد، این نماز از او پذیرفته نیست.»
مرحوم مجلسی در مجموعهی ارزندهی بحارالأنوار، بابی تحت عنوان «فضل الصّلاة علی النّبیّ و آله» شامل 67 روایت
1) بحارالأنوار :10 107، امیرالمؤمنین علیه السلام : «إذا قرأتم: إنَّ الله وَ ملائکته یصلّون علی النّبی، فصلّواعَلیه، فی الصَّلاة کُنتم أو فی غیرها.»
2) بحارالأنوار :16 343، امام موسیبنجعفر 8.
3) بحارالأنوار :25 228، از امام رضا علیه السلام .
4) بحارالأنوار :27 260.
5) همان، حدیث امیرالمؤمنین علیه السلام . مرحوم مجلسی در این مجلّد، صفحهی 257 تا 260، پانزدهروایت در باب صلوات بر محمّد و آل محمّد آورده است.
6) بحارالأنوار :82 279.
از مصادر مختلف آورده است(1). صورتهای
مختلف صلوات بر پیامبر و خاندانش از ناحیهی معصومین علیهم السلام در آن باب طرح گردیده است.
خدای متعال درود فرستادن بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و تعهّد و پایداری بر ولایت ایشان و خاندان گرامیشان را ریشه و نمودِ پاکی خلقت و موجب طهارت جان و تزکیه و کفّارهی گناهان قرار داده است، که به بیان امام هادی علیه السلام خطاب به اهل بیت عرضه میداریم که:
«و جعل صلواتنا علیکم و ما خصّنا به من ولایتکم طیبآ لخلقنا و طهارة لانفسنا و تزکیة لنا و کفّارة لذنوبنا.»(2)
«خداوند، درود ما بر شما را، و ولایت تان را که ما را بدان اختصاص داد، وسیله پاکیزگی خلقت (یا اخلاق) ما، پاک نهادیِ جانهای ما، تزکیه برای ما و کفّاره گناهانمان قرار داد.»
همین پاکی و پاکدامنی و تزکیه، امری است که در دعاها، در پرتو صلوات بر پیامبر و خاندانش، از خدای متعال درخواست میشود که:
«فزکّنا بصلواتک و صلوات ملائکتک.»(3)
«پس ما را به صلوات خودت و صلوات ملائکه خود تزکیه کن.»
خلاصه آنکه در خواست از خداوند برای نثار صلوات بر پیامبر و اهلبیت گرامی آنحضرت، امری است که به صورتهای گوناگون در روایات ما به آن پرداخته شده، بهطوریکه بخشهای عظیمی از مجموعههای روایی شیعه را به خود اختصاص داده است. میبینیم که عبارت «أسْألُکَ أنْ تُصَلِّیَ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد» در جایجای روایات، ادعیه و زیارات مأثور به چشم میخورد.(4)
در منطق روایات رسیده از معصومین علیهم السلام این نکته مطرح است که اگر دعایی با صلوات همراه باشد، به هدف اجابت خواهد نشست؛ زیرا خداوند، مهربانتر از آن است که قسمتی از دعا راـ یعنی صلوات بر محمّد و اهلبیت آنحضرت :را که در روایات، دعای مستجاب قلمداد شده ـ بپذیرد؛ امّا بخش دیگر آن، یعنی درخواستهای گوناگون فرد نیایشگر را نشنیده بگیرد و به آن اهمّیّت ندهد.(5)
از جمله نیایشهای مستحبّ در خلال انجام نماز شب، دعایی است که در دنبالهی نماز شفع خوانده میشود. در بخشی از این دعا ابتدا جملهی «فَصَلِّ عَلی محمَّدٍ وَ آلِ مُحمَّد...» آمده و پس از آن نمازگزار برای خود از خدا میخواهد که:
«... وَ جُد عَلیَّ بِطولکَ وَ مَعروفِکَ یا رَبّ العالَمین». «و به لطف و احسانت بر ما جود و بخشش کن، ای خداوندگار جهانها.»
مجدّدآ طیّ جملهی «وَ صَلَّیاللهُ عَلی مُحمَّدٍ خاتم النَّبیّین...» بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و خاندانش درود میفرستد. آنگاه در بخش پایانی دعا عرضه میدارد که :
«اَللّهُمَّ إنّ ی أدعوکَ کَما أمرت، فَاسْتَجِب لی کما وَعدت، إنَّکَ لاتَخْلف المیعاد.»(1)
«خدایا، من تو را به گونهای خواندم که خود فرمان داده بودیـ یعنی خواستهام را در میان دو صلوات بر پیامبر و خاندانش قرار دادمـ اینک از تو میخواهم که درخواستم را آنسان که وعده داده بودی (یعنی این که من دعایی را که میان دو صلوات بر پیامبر و خاندانش قرار گیرد، اجابت خواهم نمود) برآورده سازی، چرا که تو هرگز خلفوعده نخواهی نمود.»
میبینیم که موضوع صلوات، امر بسیار مهمّ و پر ارزشی است که در روایات متعدّد معصومین با الهام از دستور روشن و صریح و اکید قرآنی بدان پرداخته شده است. راه و رسم ائمّه علیهم السلام نیز چنین بوده است که ادعیهی صحیفهی سجّادیه گواه روشنی بر این موضوع میباشد. امیرمؤمنان علیه السلام در مقام نیایش از خداوند میخواهد که :
«اَللّهُمَّ اجْعَلْ شَرائِف صَلواتکَ وَ نوامی برکاتکَ عَلی محمّد عبدکَ وَ رَسولکَ الخاتم لِما سبق وَ الفاتح لما انغلق...»(2)
«خداوندا، گرامیترین درودها و افزونترین برکات خود را بر محمّد 6 ، بنده و فرستادهات، قرار ده؛ همان پیامبری که ختم گذشتگان و گشایندهی پیچیدگیها بود.»
در پایان این بخش، یادآور میشود که مرحوم مجلسی در مجموعهی ارزندهی بحارالأنوار (3) بابی ذیل عنوان «الصّلوات الکبیرة المرویّة مفصّلا علَی الأئمَّة صلواتاللهعلیهم
اجمعین» گرد آورده که طیّ آن صورت صلواتهایی را دربارهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تا امام عصر علیه السلام نقل کرده است. در روایت دوم این باب با ذکر مقدّمهای داستانی، چگونگی صدور صلوات ابوالحسن ضرّاب اصفهانی را از ناحیه مقدّسه حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه بیان میدارد. نیز در روایت پنجم، از حضرت صادق علیه السلام آورده است که :
آن کس که میخواهد پیامبر و خاندانش را در درود فرستادن بر ایشان شادمان نماید، اینچنین بگوید :
«اَللّهُمَّ یا أجْوَدَ من أعطی وَ یا خَیر مَنْ سُئل وَ یا أرحم مَنِ اسْتُرحم!
اَللّهُمَّ صَلِّ علی محمَّدٍ وَ آلِه فِ ی الاْوَّلین و صلِّ علی محمَّدٍ و آلِهِ فِ ی الاْخِرین، وَ صَلِّ عَلی محمَّدٍ و آلِهِ فِ ی المـَلاء الأعلی وَ صَلِّ عَلی محمَّد وَ آلِه فِ ی الْمـُرْسَلین.
اَللّهُمَّ اعط محمَّدآ وَ آله الوَسیلَة وَ الفَضیلَة و الشَّرف و الرِّفعة و الدَّرجة الکبیرة.
اَللّهُمَّ إنّ ی آمنتُ بِمحمَّدٍ صَلَّیاللهُ عَلَیْهِ وَ آلِه وَ لَمْ أره، فلاتحرمنی یوم القیامة رؤیته و ارزُقنی صحبته و توفّنی علی
ملّته و اسْقنی مِن حوضِه، مشربآ رَویّآ صائغآ هَنیئآ لا اظمأُ بعده أبدآ، إنَّکَ عَلی کُلِّ شَ یْءٍ قَدیر.
اَللّهُمَّ إنّ ی آمنتُ بِمحمَّدٍ صَلَّیاللهُ عَلَیهِ وَ آلِه و لَمْ أره، فعرّفنی فِ ی الجنان وَجهه.
اَللّهُمَّ بَلِّغ مُحمَّدآ صَلَّیاللهُ عَلَیْهِ وَ آله مِنّ ی تحیَّةً کَثیرَة وَ سَلامآ.»(1)
«بارالاها، ای بخشندهتر از هر آن که میبخشاید و ای بهترین کسی که مورد درخواست واقع میشود و ای مهربانترین فرد به آنکه مورد مهربانی قرار میگیرد، بر پیامبر و خاندانش در میان پیشینیان و پسینیان ـ از آفریدگانتـ درود فرست. خدایا، بر پیامبر و خاندانش در «عالم بالا» درود فرست. بر آنحضرت و خاندانش در میانـ دیگرـ پیامبران درود فرست. خدایا، به آنحضرت و خاندانش، وسیله (2)، فضیلت و برتری، شرف و سربلندی و درجه و مقامی بالا و
والا مرحمت فرما. خدایا، من به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در حالی ایمان آوردهام که او را ندیدهام، پس روز قیامت مرا از دیدارش محروم مفرما و گفتوگو و همجواری با او را روزیام گردان و مرا بر راه و روش او بمیران، و از حوض او مرا نوشیدنی گوارا بنوشان، بهگونهای که پس از آن هرگز تشنهکامی سراغم نیاید که تو بر هر چیز توانایی. خدایا، من به محمّد 6 ایمان آوردهام و حال آنکه او را ندیدهام، پس رویش را در بهشت به من بنمایان. خدایا، تحیّت و سلام مرا به فراوانی به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برسان.»
گفتیم که در فرهنگ دینی بسیار به موضوع صلوات پرداخته شده است، که در اینجا فقط به مختصری از مطالب مفصّل در این باب اشاره شد. همین جایگاه بلند موجب شده تا ائمّهی طاهرین به آن اهتمام فراوان داشته باشند. نمونهی روشن و کامل آن را میتوان در نیایشهای رسیده از ایشان عمومآ و بهطور مشخّص و روشن در ادعیهی صحیفهی سجّادیه شاهد بود. همچنین در یکی از ارزندهترین اذکار مأثور، یعنی زیارت جامعهی کبیره از زبان امام هادی علیه السلام در باب ارزش و ثمرات صلوات چنین میخوانیم :
«وَ جَعَلَ صَلَواتنا عَلَیْکُمْ وَ ما خصّنا بِهِ مِن ولایَتکُم طیبآ لِخَلْقنا وَ طَهارَةً لاِنْفُسنا وَ تَزکیَةً لَنا وَ کَفّارَةً لِذُنوبِنا.»(3)
در این بخش از زیارت جامعه، عمدهترین آثار صلوات در چهار زمینه زیرین خلاصه گردیده است :
این صلوات، گویی خود نشانی بر پاکسرشتیِ ماست؛ یعنی ارادتمندی به پیامبر و خاندان گرامیاش و عرض سلام و درود بر آنان، گویای طینتی پاک است که ریشه در گذشتهی ما دارد و بر صدق ایمان ما گواه است.
این امر موجب پاکنفسیِ ما در حال حاضر است؛ یعنی آن گذشتهی پرنور تا به امروز ادامه یافته و اینک نیز ما را پوشش داده و به لباس پاکی درآورده است.
آن گذشته و حال، عاملی است که موجبات تزکیه و پاکدامنیِ ما را از این به بعد فراهم میآورد.
این صلوات و درود رسانی، با این نشانی که از گذشته و حال ما دارد، به حدّی اثرگذار در آیندهی ماست که
1) همان: 85.
2) «وسیله» جایگاهی ارزشمند در قیامت است که در روایات، در مورد آن توضیحاتی بیان شده،از جمله خطبة الوسیلة از امام امیرالمؤمنین علیه السلام ، در حدیث چهارم روضه کافی. (ویراستار)
3) مفاتیحالجنان، زیارت جامعهی کبیره : «خداوند، درود رسانی ما را بر شما و آنچه که از ولایتشما ما را بدان اختصاص داده، موجب پاکسرشتی، پاکسازی و پاکدامنی و کفّارهی گناهان ما قرار دادهاست.»
میتواند در محضر عدل الاهی بهعنوان عاملی جهت خنثیسازی و کفّارهی گناه محسوب گردد.
این چهار اثر بارز، ارزنده و درخشان که در کلام معصوم برای صلوات برشمرده شده و آن روشی که خود معصومین در مراقبت بر این امر داشتهاند، نشان میدهد که صلوات تا چه حدّ کارساز و اثرگذار است. پیشینیان ما با الهام از ائمّهی معصومین علیهم السلام ، تلاش وافری در این باب از خود ابراز داشتهاند.
کتب فراوانی در باب صلوات به رشتهی تحریر درآمده است(1) و برخی
جمعآوریکنندگان احادیث، در مجموعههای حدیثی خویش، بخشهایی را به این موضوع اختصاص دادهاند، از آنجمله: بحارالأنوار ج 91، غایةالمرام محدّث بحرانی : 310 تا 315، مصباحالهدایه آیةالله سیّد علی بهبهانی: 157 تا 163، تعلیقات احقاقالحق آیةالله مرعشی :3 274 به بعد، :9 524 تا 643.
سخن را در باب صلوات، به ذکر صلواتی پایان میبریم که خواندن آن بهویژه برای نماز جمعه توصیه شده است :
«اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد حَتّی لایَبقی مِنْ صَلَواتکَ شَ یْء. وَ ارْحَم مُحَمَّدآ وَ آلِ مُحَمَّد حَتّی لایَبقی مِنْ رَحْمَتکَ شَ یْء. وَ بارک عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد حَتّی لایبقی مِن بَرَکاتکَ شَ یْء. وَ سَلِّم عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد حَتّی لایبقی مِنْ سَلامکَ شَ یْء.»(2)
«خدایا! بر محمّد و آل محمّد درود فرست تا آنجا که هیچ چیز از صلواتت باقی نماند. و بر محمّد و آل محمّد رحمت فرست تا آنجا که هیچ چیز از رحمتت باقی نماند. و بر محمّد و آل محمّد برکت فرست تا آنجا که هیچ چیز از برکتت باقی نماند و بر محمّد و آل محمّد سلام فرست تا آنجا که هیچ چیز از سلام حضرتت باقی نماند.»
پیش از آنکه امام سجّاد علیه السلام دعای مکارم را با جملهی «وَ قِنی بِرَحْمَتِکَ عَذابَ النّارِ» به پایان آورد، از خداوند میخواهد که: «وَ آتِنا فِ ی الدُّنیا حَسَنَةً وَ فِ ی الاْخِرَةِ حَسَنَةً». بدینسان حضرتش سخن از خیر دنیا و آخرت در میان آورده، از حضرت حق میخواهد تا این هر دو، شامل حال وی شود.
قرآن مجید در ضمن تعلیم شعائر حجّ، به حاجیان یادآور میشود که پس از ادای مناسک حج و آداب و رسوم آن به فراوانی یاد خدا نمایند. سپس میفرماید :
(فَمِنَ النّاسِ مَنْ یَقُولُ: رَبَّنا آتِنا فِ ی الدُّنیا وَ ما لَهُ فِ ی الاْخِرَة مِنْ خَلاقٍ * وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ: رَبَّنا آتِنا فِ ی الدُّنیا حَسَنَةً وَ فِ ی الاْخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النّارِ * أُولئِکَ لَهُمْ نَصیبٌ مِمّا کَسَبُوا وَ اللهُ سَریعُ الحِسابِ)(3)
( برخی از مردم هستند که میگویند: خدایا! در دنیا به ما بده. اینان بهرهای از آخرت ندارند. امّا بعضی از آنها میگویند: خدایا! هم در دنیا به ما حسنه بده و هم در آخرت، و ما را از کیفر دوزخ بازدار. اینان را بهرهای است از آنچه به دست آوردند. و خداوند،
سریع الحساب است. )
جمعی از مردم صرفآ دنیا را از خدا مسألت میدارند که برای آنان نصیبی در آخرت نخواهد بود و جمعی دیگر خیر دنیا و آخرت را بهصورت توأمان از خداوند درخواست مینمایند؛ ضمن آنکه خواستار مصونیّت از آتش عذاب الاهی نیز میباشند.
امام صادق علیه السلام میفرماید :
«فردی بعد از پایان وقوف در عرفات و حرکت ایشان بهسوی مشعر، از پدرم پرسید: آیا ممکن است خداوند تمامی این مردم را ناامید نماید؟ حضرتش در پاسخ فرمودند: هیچکس اعمّ از مؤمن و کافر در این موقف درنگ نمیکند، مگر آنکه خداوند او را میآمرزد؛ البتّه آنان در این شمول بخشایش خداوندی، به سه گروه تقسیم میشوند :
[ اول ] مؤمنی که خدا تمامی گناهان گذشته و آیندهی او را میبخشاید و از آتش جهنّم وی را میرهاند. این مصداق فرمودهی الاهی است که میفرماید :
(وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ: رَبَّنا آتِنا فِ ی الدُّنیا حَسَنَةً وَ فِ ی الاْخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النّارِ)
[ دوم ] و مؤمنی که تنها گناهان گذشتهاش آمرزیده شده و به وی گفته میشود: «اَحسن فی ما بقی» در آنچهـ از عُمرتـ باقی مانده، راه و روشی نیکو پیش بگیر.
گروه سوم کافرانی هستند که در این مکان به انگیزهی آراستگی زندگی دنیایی خویش وقوف مینمایند. اینان اگر از گذشتهی خویش توبه کنند، خدا آنان را نیز میآمرزد و اگر لب به توبه نگشایند، باز هم خداوند اجر دنیوی آنها را پایمال ننموده و پاداش دنیوی این موقف را به آنها عطا مینماید با این تفاوت که:
(أُولئِکَ لَیْسَ لَهُمْ فِ ی الاْخِرَةِ إلّا النّارِ وَ حَبِطَ ما صَنعوا فیها وَ باطل ما کانُوا یَعْمَلُونَ)(1)
( اینان در آخرت، بهرهای جز دوزخ ندارند؛ هر کاری که در دنیا کردهاند، نابود شده است. و اعمال آنها هدر و هبا است. )
همچنین آنحضرت در تبیین حسنات اُخروی و دنیوی مندرج در آیهی یاد شده؛ بهشت و رضامندی و رضوان خداوندی را حسنهی اُخروی میداند؛ و گشادگی در روزی و توان گسترده در معاش و رفتار خوش و سلوک نیکو با دیگران را حسنهی خداداد دنیوی برمیشمارند.(2)
لازم به ذکر است که این درخواستـ یعنی رسیدن به خیر و حسنهی دنیوی و اُخروی و مصونیّت از آتش دوزخـ دعایی برگرفته از قرآن مجید است که در نیایشهای گوناگون به خواندن و مسألتنمودن آن از خداوند به فراوانی توصیه به عمل آمده است.(3)
1) هود (11): 16. مشروح این روایت بالا را در کتاب بحارالأنوار :96 249 ـ 250 بنگرید.
2) بحارالأنوار :68 383.
3) از آن جمله میتوان این موارد را یادآور شد: تکبیر پنجم در نماز میّت، بحارالأنوار 78 : 352؛قنوت نماز وتر، بحارالأنوار 84 : 215؛ در اذکار نماز شب، بحارالأنوار 84 : 286، از امام سجّاد علیه السلام ؛خطبهی حضرت امیر علیه السلام در روز جمعه، بحارالأنوار 86 : 240 ؛ دعای پس از نماز جمعه، بحارالأنوار :86379.
در کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برخورداران از چهار نعمت و خصلت و ویژگی، مصداق بهرهمندان از خیر دنیا و آخرت شمرده شدهاند، آنجا که فرمود :
«مَنْ أُعطی أرْبَع خِصال فِ ی الدُّنیا، فَقَدْ أُعطی خَیْرُ الدُّنیا وَ الاْخِرَة وَ فازَ بِحظّه مِنْهُما: وَرَع یَعصمُهُ عَنْ مَحارِم الله، وَ حُسْن خُلْق یَعیشُ بِهِ فِ ی النّاس، وَ حِلمٌ یَدفَع بِهِ جَهْلَ الجاهِل، وَ زوجَة صالِحَة تعینه عَلی أمر الدُّنیا وَ الاْخِرَة.»(1)
«آنکس که در دنیا از چهار خصلت بهرهمند باشد، خیر دنیا و آخرت به او داده شده است و بابرخورداری از آنها رستگار خواهد گردید: پارسایی که او را از ارتکاب محارم بازدارد، خوشرفتاری که با آن در میان مردم زندگی کند، تحمّل و بردباری که در پناه آن نادانی جاهلان را از خود دور نماید، و همسری پاکنهاد و صالحه که او را در امور دنیا و آخرتش یاری دهد.»
امام سجّاد علیه السلام در مناجات با خدای متعال عرضه میدارد :
«نَحْنُ نَسْألُکَ مِنَ الْخَیْرِ ما یَکُونُ صَلاحآ لِلدُّنْیا وَ بلاغآ لِلاْخِرَةِ، وَ آتِنا فِ ی الدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِ ی الاْخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النّارِ.»(2)
«ما از تو ـ ای خدا ـ چیزی میخواهیم که صلاح دنیا و بلاغ آخرت باشد. در دنیا و آخرت به ما حسنه بده و ما را از کیفر دوزخ بازدار.»
امام چهارم همانطور که از سیاق آیهی قرآن بهدست میآید، کار خیررسانی را به خداوند بزرگ ارجاع نموده و عرضه میدارد که: خدایا، ما خیری را از تو طلب میکنیم که صلاح دنیا و بلاغ آخرت ما باشد، آنگاه آیهی مورد بحث را تلاوت میفرماید.
ما نیز ضمن طرح خواستههای خود، همواره باید این نکته را مدّ نظر داشته باشیم که معلوم نیست هر آنچه را که با دید محدود خویش، خیر و صلاح تشخیص میدهیم، ضرورتآ برای ما خیر باشد. لذا ارجاع به خداوند، کار را استوار میدارد و درخواست از فضل او، ضریب اطمینان بالایی در تشخیص خیرـ چه در دنیا و چه در آخرتـ فراهم میآورد. از اینرو، باید بیاموزیم که در طرح خواستهها در پیشگاه خدای متعال، از این امر مهم غافل نباشیم.
امام در واپسین کلام خویش در این دعا، با الهام از همین آیهی کریمهی قرآنی به پیشگاه خداوندی عرضه میدارد: «وَ قِنی بِرَحْمَتِکَ عَذابَ النّارِ» و با این جمله، دعا را به پایان میبرد.
پیش از این به مناسب عبارات «وَ ارْزُقْنی فَوْزَ المـَعاد وَ سَلامَةَ الْمـِرْصاد» در دعای مکارم، مطالبی پیرامون جهان دیگر و موضع خطیر آن بیان شد. اینک میافزاییم که: بهراستی :
آنجا که عقاب پر بریزد از پشّه لاغری چه ریزد؟
آنگاه که امام با آن شأن والا و بالای خویش، اینچنین خود را در خطر دیده و دست به دامان رحمت خدا میشود
تا مشمول عذاب او قرار نگیرد، ما باید چگونه باشیم؟
آیا هرگز پیامهای قرآن را در این باب، جدّی گرفتهایم که آن روز چنان روزی است که :
(تَضَعُ کُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَ تَرَی النّاسَ سُکاری وَ ما هُمْ بِسُکاری وَ لکِنَّ عَذابَ اللهِ شَدیدٌ)(1)
( زنان باردار (از هول و هراس)، جنین بر زمین مینهند و مردم همانند مستانِ بیخبر دیده میشوند، با آنکه چنین نیستند، بلکه عذاب خداوندی بسی سخت و دردناک است. )
مگر نه این است که زیباترین نماد عاطفی در ادبیّات جهان همواره در تصویر مادری نمایان شده که فرزند شیرخوارهاش را در آغوش گرفته و از شیرهی جانش به او مینوشاند و جان خود را برای حفظ او فدا میکند؟ پس در قیامت چه خبر است که در وصف آن آمده است :
(تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّا أرْضَعَتْ)(2)
( زنان شیرده، شیرخوارگان خویش را رها میکنند و میگریزند. )؟
بهراستی آیا ما این ترسیمها راـ که به بیانی بیش از ثلث آیات قرآن مجید را در شکلهای گوناگون به خود اختصاص دادهـ جدّی گرفتهایم و آنها را باور داریم؟ نگاهی حتّی نهچندان دقیق به رفتار روزانهی بسیاری از ما، بیاعتقادی و عدم پایبندیِ جدّیِ ما به حساب و کتاب و جزا و پاداش و بعث و حشر و نشر و سؤال و جواب و حضور در پیشگاه عدل خداوندی را نشان میدهد. بهراستی آیا رواست که ما بر دستآورد پیامبرمان، قرآنـ که امروزه ثمرهی ماندگار تلاش تمامی انبیا و اولیا در پهنهی تاریخ بشری است ـ اینچنین ستم روا داریم؟
این مقولهای است که تنها با سخن راست نیاید؛ بهویژه آنکه گفتار در برابر رفتار صف بکشد و قول در مقابل فعل شکل بگیرد و ناهماهنگی در این دو زمینه بسیار بهچشم آید که :
(کَبُرَ مَقْتآ عِنْدَ اللهِ أنْ تَقُولُوا ما لاتَفْعَلُونَ)(3)
( خشم الهی شدید است از این که سخنی بگویید که بدان عمل نمیکنید. )
در آغاز کتاب آوردم که چه شد تا من به این راه افتادم و قلم به شرح دعای مکارم اخلاق کشیده شد. همینجا بگویم که هرگز داعیهی شرح کلام مولایم امام سجّاد علیه السلام را ندارم؛ چرا که بیهیچ مجامله و تعارف، بلندای کلام حضرتش در دوردست افقی است که فکر و ذهن و دست و قلبم را تاب و یارای درک آن ساحت نیست و تنها میتوانم بگویم که :
«دست ما کوتاه و خرما بر نخیل»
و خدا را که این سخن، از سر صدق، از قلبم جاری شده و امید که خواننده نیز آن را به جدّ بپذیرد و هرگز این سخن را از مقولهی «خفض جناح» و «تواضع علمی» ندانسته و تلقّی ننماید.
امّا آنچه به هم آمد و زینتافزای این صفحاتـ نه چندان کمـ گردید، اوّلا در باور اوّلیّهام چنان نبود که چنین خواهد شد؛ زیرا که از همان آغاز، بر ناتوانی خود در این زمینه بهخوبی آگاه بودم و گام در تاریکی ننهاده بودم؛ ثانیآ تا اینزمان نمیاندیشیدم که مقولهی اخلاق، گسترهای اینچنین در فرهنگ دینی ما دارد.
به برکت این دعا و ثمرهی مراجعات ضروری بود که دانستم مرحوم مجلسی رضواناللهتعالیعلیه مجلّداتی از اثر نفیس و ارزندهی خود را به «مکارم الاخلاق» و «مساوی الاخلاق» و «کتاب العشره» و «الآداب و السُّنن» اختصاص داده است(1).
مهمتر آنکه این همه را در کتاب ایمان و کفر جای داده و از اخلاق نیکو در آغاز ابواب متنوّع مکارم الأخلاق(2) با عنوان «جوامع المکارم و آفاتها و ما یوجب الفلاح و الهدی»
یاد کرده است.
در یک کلام، جویندگان راه خدا و آنان که رستگاری و هدایت را طالباند، باید وصول به این سرمنزل مقصود را تنها و تنها در گرو آشنایی و کاربرد اخلاق نیکو و شناخت آفتهای آن بدانند. اگر این آگاهی و بیداری در میان نباشد، انسانها بهواقع راه به جایی نخواهند برد؛ هر چند که زندگیِ بهظاهر آراستهای داشته باشد. این امر برای مردمِ پایبند به اندیشههای الاهی، از اهمّیّتی به مراتب افزونتر برخوردار است؛ چرا که پشتوانهی تدارک حیاتی خواهد بود که از هر جهت پاک و معنیدار برای ایشان باشد.
بههرحال، من کوشیدم تا در جایجای این نوشته و در راستای توضیح کلام امام سجّاد علیه السلام به آیات قرآن و احادیث و روایات پیشوایان دین استناد کنم و از خود، کمتر مطلبی در میان آورم، مگر آنجا که ضرورتی برای تبیین بیشتر در کار بوده است. اگر در پارهای اوقات، تکراری در میان آمده، این نه از سر غفلت بوده، بلکه به عمد چنین کردهام تا نقطههای قوّت مباحث (نظیر موضوع گسترهی اخلاق و بهادادن به اخلاق علمی و...) هر چه بیشتر و بیشتر روشن گردد.
به راستی میگویم: وقتی از این کار فارغ شده و مشغول نوشتن سطور پایانی بودم، بر من بسیار سخت گذشت؛ چرا که حال و هوای ایجادشده در دل و روحم ـ بهخاطر گشت و گذار در بوستان اخلاق الاهی، آنسان که امام علیه السلام آن را گلآرایی نموده بودند و شمیم خوشی که فضای جانم را در بر گرفته بود ـ راه جدایی از این مجموعه را بر من بسته بود. تازه فهمیدم چرا سعدی در دیباچهی گلستان، در بیان حال و روز آن کس که
سر به جیب مراقبت فرو برده، در بحر مکاشفت مستغرق شده؛ حالی که از این معامله باز آمد
در پاسخ به کسی که او را گفته بود :
از این بوستان که بودی، ما را چه تحفه کرامت کردی؟
گفت :
بهخاطر داشتم که چون به درخت گل رسم، دامنی پُر کنم اصحاب را. چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.
و این ترسیمی از حال آن کس است که سر در بوستان مکارم الأخلاق برده و اینک بازگشته است.
امید آن دارم که تمامی والاییها و زیباییهای این نوشته را به حساب مولایم حضرت سجّاد علیه السلام گذارید و کاستیهای آن را در حساب نویسنده آورید.
اصغر صادقی
تهران ـ فروردین سال 86