ghaemiyeh.com
سرشناسه : مدرسی، محمدتقی، - ۱۹۴۵
عنوان و نام پدیدآور : زندگانی ثامنالائمه حضرت علیبن موسی علیهالسلام/ محمدتقی مدرسی؛ مترجم محمدصادق شریعت
مشخصات نشر : تهران: محبان الحسین(ع)، ۱۳۸۲.
مشخصات ظاهری : ص ۸۷
فروست : (هدایتگران راه نور؛ [ج]۱۰)
شابک : 964-5648-78-5۳۵۰۰ریال ؛ 964-5648-78-5۳۵۰۰ریال
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : عنوان اصلی: الامام الرضا(ع) قدوه واسوه.
یادداشت : عنوان روی جلد: زندگانی ثامنالائمه امام علیبن موسیالرضا علیهالسلام.
یادداشت : عنوان دیگر: زندگانی امام علیبن موسیالرضا علیهالسلام.
یادداشت : کتابنامه بهصورت زیرنویس
عنوان روی جلد : زندگانی ثامنالائمه امام علیبن موسیالرضا علیهالسلام.
عنوان دیگر : زندگانی امام علیبن موسیالرضا علیهالسلام.
عنوان دیگر : زندگانی ثامنالائمه امام علیبن موسیالرضا علیهالسلام
موضوع : چهارده معصوم -- سرگذشتنامه
موضوع : علیبن موسی(ع)، امام هشتم، ۲۰۳ - ۱۵۳ق. -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده : شریعت، محمدصادق، ۱۳۴۲ - ، مترجم
رده بندی کنگره : BP۳۶/م۳۶ه۴،۱۰.ج ۱۳۸۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۷
شماره کتابشناسی ملی : م۸۱-۴۹۵۰۰
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد الله رب العالمین و سلام الله علیه الأنبیاء و المرسلین والملائکة والصالحین و صلی الله علی سید الخلق اجمعین المهیمن علی رسالات الله خاتم النبیین محمد و علی آله الهداة المیامین.
زندگی چهارده معصوم از عشق و معرفت و پندها و اندرزها تابان و درخشان است، ولی ما از نور برخی از آنها بیشتر بهره مند می شویم. امام رضا علیه السلام یکی از امامانی است که این فرصت را برای ما فراهم می آورد تا بیشتر به فضایل حضرتش هدایت شویم. از آنجا که ائمه علیهم السلام همگی در پیشگاه خداوند نوری واحد هستند، بنابراین با بهره گیری از سیرة امام رضا علیه السلام و شناخت آن در واقع در پی این مقصود هستیم که سیرة دیگر ائمة بزرگوار را، که درود خدا بر ایشان باد، بشناسیم.
نگارنده بر این باور است که دوران زندگی امام رضا علیه السلام، آغاز مرحلة نوین حیات شیعه است، زیرا در این مرحله افکار و دیدگاه های شیعه از مرحلة پنهانی به در آمد و آشکار شد. پس از این دوره بود که شیعه در برخی از مناطق خاص، همواره به نام گروهی مخالف و مبارز مطرح می شد و در تمام شهرها وجود شیعه علنی گردید.
علی بن موسی علیه السلام را بدین دلیل ملقب به لقب «رضا» کردند که پیشوایی بود که موافق و مخالف بدو خرسند و رضا بودند.
اینک ما به گفتار از زندگی و سیمای آن امام ابزرگ تبرک می جوییم و از پروردگار میخواهیم که شناخت او و پیروانش را به ما روزی گرداند و ما را از شفاعت آن امام و نیز شفاعت جدش محمد مصطفی صلی الله علیه و آله بهره مند سازد.
راویان میگویند: مادر امام موسی کاظم علیه السلام «حمیدة المصفاة» نام داشت.
این زن از بزرگان عجم بود. وی کنیزی خرید که در سرزمین عرب پا به هستی گذارده و رشد و نمو کرده بود. چون حمیده این کنیز را آزمود و دریافت که او در دین و خرد از دیگر مردمان برتر و والاتر است، وی را برای فرزندش امام موسی بن جعفر علیه السلام برگزید و به او گفت: فرزندم! تکتم (یکی از نامهای این کنیز) کنیز است، امّا هرگز کنیزی بهتر و برتر از او ندیدهام و تردید ندارم که اگر او را سلالهای باشد، خداوند متعال سلالهاش را بزودی پاکیزه خواهد گردانید. من او را به تو میبخشم و تو را سفارش میکنم که در حق او نیکی به جای آوری.
راویان در باره فضل این کنیز مینویسند: چون او، امام رضا علیه السلام را بدنیا آورد، نوزاد بسیار شیر میخورد و قوی بنیه بود. پس تکتم گفت: دایهای برای کمک به من بیاورید. به او گفته شد: مگر شیر نداری؟
تکتم پاسخ داد: شیر دارم، امّا در نماز و نیایشم خلل وارد شده و از
زمانی که رضا را زادهام، از نماز و عباداتم کاسته شده است. (1)تاریخ نگاران نامهای متعدّدی برای مادر امام رضا علیه السلام ذکر کردهاند شاید به این خاطر یک کنیز در نزد هر مولایی به نامی دیگر خوانده میشده است.
نامهایی که برای ایشان ذکر کردهاند، عبارتند از:
نجمه، اروی، سکن، سمان، تکتم و طاهره. امّا مشهورترین نام وی تکتم بوده و پس از متولد شدن امام به نامهای طاهره و ام البنین نیز خوانده شده است.
در سال 148 ه ق و در روز یازدهم ذی القعدة الحرام، امام رضا دیده به جهان گشود، و بیت رسالت را موجی از سرور و شادی فراگرفت.
تکتم، مادر آنحضرت، گوید: چون به نطفه فرزندم، علی، باردار شدم، سنگینی حمل را احساس نکردم و در خواب آهنگ تسبیح و تهلیل و ستایش را از درون شکمم میشنیدم این امر موجب بیم و هراس من میشد. چون بیدار میشدم هیچ صدایی به گوشم نمیخورد. هنگامی که نوزاد متولد شد، بر زمین افتاد و دستهایش را روی زمین قرار داد و سرش را به سوی آسمان بلند کرد ولبانش را جنباند چنان که گویی حرف میزد. در اینهنگام پدرشامام موسی بن جعفر علیه السلام به سویم آمد و گفت: ای نجمه! کرامت پروردگارت
1) (1) بحارالانوار، ج 49، ص 5.
بر تو مبارک باد!
من نوزاد را در جامهای سپید پیچیده به دست امام دادم و آن حضرت در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و آب فرات خواست و از آن به کام کودک مالید و سپس او را به من بازگرداند و گفت: او را بگیر که او بقیّة اللَّه در زمین است. (1)امام موسی بن جعفر علیه السلام، از همان اوان لقب «رضا» و کنیه «ابو الحسن» را برای این نوزاد برگزید. امام بسیار این کودک را دوست میداشت. مفضل بن عمرو در روایتی در این باره میگوید:
«نزد حضرت موسی کاظم رفتم. علی فرزند آن امام در دامانش نشسته بود و امام او را میبوسید و زبانش را میمکید. کودک را بر دوشش میگذارد و در آغوشش میگرفت و میفرمود: پدرم فدایت! تو چه خوشبویی و چه پاکیزهخویی و دارای چه فضل تابان و درخشندهای!
عرض کردم: فدایت شوم! در قلب من نسبت به این کودک محبّتی افتاده است که برای هیچ کس جز شما این محبّت نیست!
پس امام به من فرمود:
«ای مفضل! او در نظر من همچون من در نظر پدرم میباشد. ذُرِّیَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ».
مفضل گوید: پرسیدم: آیا این کودک پس از شما صاحب مقام پیشوایی است؟
فرمود:
1) (1) بحارالانوار، ج 49، ص 9.
«آری. هر که او را فرمان برد هدایت یافته و آن که نافرمانیاش کند، کفر ورزیده است». (1)
بدینسان این کودک در سایه پدرش پرورش یافت و امام موسی کاظم علیه السلام او را به آداب امامت تزکیه داد و اسرار امامت را بدو آموخت و گنجینههای نهفته نبوّت را بر وی آشکار کرد.
مطابق آنچه در حدیثی آمده است، امام میفرمود:
«علی، پسرم بزرگترین فرزند من است و سخنانم را شنواتر. و فرمانهایم را مطیعتر. با من در کتاب جفر و جامعه که جز پیامبر یا وصی پیامبر در آنها نمینگرد، نگاه میکند». (2)
چنین پیداست که آنحضرت در حیات پدر بزرگوارش به اداره برخی از امور شیعه، به نیابت از پدرش، میپرداخته است. شاید حدیث زیر حاکی از همین نکته باشد.
زیاد بن مروان قندی میگوید: بر ابو ابراهیم (امام موسی بن جعفر) داخل شدم. فرزندش، علی، نیز در نزد او بود. حضرت به من فرمود:
«ای زیاد! این (امام رضا) مکتوبش مکتوب من، گفتارش گفتار من، فرستادهاش، فرستاده من است و هر آنچه میگوید، سخن، سخن اوست». (3)
امام موسی کاظم در باره فضایل فرزندش، امام رضا، و اینکه او جانشین و پیشوای امت است، فراوان سخن گفته تا آنجا که این پرسش در ذهن ایجاد میشود که حکمت این همه تعریف و تأکید چه بودهاست؟
شاید یکی از عواملی که ما را به فهم این حکمت یاری میکند: شرایط بسیار دشوار سیاسی زمان آن امام باشد، بطوری که تقیّه در شدیدترین حالت اعمال میشد واهل بیت از جایی به جای دیگر رانده میشدند. هارون الرشید، اصحاب و انصار اهل بیت را از دیاری به دیار دیگر میفرستاد و آنها را بشهادت میرسانید و امام موسی کاظم به فرمان هارون از زندانی به زندان دیگر منتقل میشد.
بنابر این در چنین شرایطی امکان تفرقه و پراکندگی شیعه پس از وفات موسی بن جعفر این حکمت را اقتضا میکرد که آنحضرت بر ولایت امام رضا پس از خود، بیشتر تأکید کند.
اصحاب نیز به سهم خود از احتمال شهادت امام موسی بن جعفر علیه السلام و نشناختن پیشوای پس از وی، بسیار بیمناک بودند. که میتوان از احادیث زیر، به روشنی این مسئله را دریافت:
یزید بن سلیط زیدی گوید: با امام موسی بن جعفر دیدار کردم و به آنحضرت گفتم: مرا از امام پس از خود آگاه کن چنان که پدرت ما را از امامت تو آگاه کرد. امام پاسخ داد:
«پدر من در دورهای غیر از این دوره میزیست!».
عرض کردم: هر که از این وضع که برای شما پیش آمده خشنود است نفرین خداوند بر او باد. پس امام خندید و فرمود:
تو را آگاه میکنم.
«ای ابو عماره! من از خانهام بیرون شدم و در ظاهر به فرزندانم وصیّت کردم و آنان را با علی فرزندم، شریک ساختم، امّا در نهان فرزندم را تنها به این وصیّت اختصاص دادم». (1)
علی بن عبداللَّه هاشمی گوید: در کنار مزار رسول خدا صلی الله علیه و آله بودم که حضرت موسی بن جعفر در حالی که دست فرزندش علی را در دست خود گرفته بود، به سوی ما آمد و پرسید:
آیا میدانید من کیستم؟
گفتیم: تو مولا و بزرگ ما هستی.
فرمود: مرا به نام و نسب بخوانید.
گفتیم: شما موسی بن جعفر هستی.
فرمود: چه کسی همراه من است؟
گفتیم: او، علی، پسر موسی بن جعفر است.
فرمود:
پس گواه باشید که او در زمان حیات من وکیلم و پس از مرگم جانشین
1) (1) بحارالانوار، ج 49، ص 11.
من است. (1)
امام موسی کاظم از تمام وسایل موجود برای بیان امامت امام رضا استفاده میکرد. مثلًا نامهای در این باره نگاشت و شصت تن از سران مدینه را بر آن گواه گرفت. (2)
آنحضرت در دوران حیات خویش، کارها را به امام رضا ارجاع میداد.
چنان که یک بار او را به بصره فرستاد تا نامههایی به عبداللَّه بن وحوم تحویل دهد و به عبداللَّه نیز دستور داد که پاسخ نامهها را به دست فرزندش رضا در مدینه بسپارد. (3)
همچنین وی در بصره الواحی نگاشت و آن را به شیعیان بصری خویش سپرد. در این الواح نوشته شده بود:
«وصیّت من به بزرگترین فرزند من است». (4)
آنحضرت برخی از حقوقی را که نزد او میآوردند، میگرفت و برخی دیگر را باقی میگذاشت تا به جانشینش پس از او پرداخت شود. در واقع امام کاظم با این کار میخواست نشانهای آشکار برای جانشین پس از خود باقی گذارد چنان که این کار را با داوود بن زربی انجام داد. (5)
چنین اقداماتی برغم شرایط سیاسی دشواری انجام میشد که امام در زمان حیات پدر خویش با آن مواجه بود و این شرایط امام کاظم را وامیداشت تا سیمای امامت را پس از خود از تردیدها و دودلیها دور نگهدارد.
این نکته از وصیّت آنحضرت به فرزند برومندش بخوبی آشکار میشود.
امام موسی کاظم در این وصیّت خطاب به فرزندش فرموده بود تا زمانی که هارون الرشید زنده است، سکوت پیشه کند و چون هارون از دنیا رفت، لب به گفتار حق بگشاید.
از سوی دیگر در چنین شرایط توانفرسایی که شیعیان در دوران طاغوت بغداد، هارون الرشید، با آن مواجه بود امکان داشت خرافاتی، که به هنگام شدّت گرفتن بحرانها از بازار گرمی بر خوردار است، انتشار یابد. چه بسا برخی از جریانهای سیاسی برای رسیدن به اهدافی معین، در پس انتشار چنین خرافاتی دست داشتهاند. بنابراین امام کاظم برای جلوگیری از این خرافات، بدین روشنی و صراحت امامت فرزندش امام رضا را بیان میکند.
اگر چه مسأله غیبت امام کاظم، مدّت زیادی باعث رواج شایعاتی شد و دستهای خائن با همکاری دستهای جاهل به این شایعات دامن زدند و گفتند که امام کاظم نمرده و او مهدی این امّت است و بر امام هفتم توقف کردند و مشهور به «واقفیه» شدند، دیری نگذشت که این توطئه بر ملا و معلوم شد که یکی از عوامل بیاثر بودن این شایعات تأکید امام کاظم بر شناساندن جانشین واقعیاش، امام رضا، به شیعیان بودهاست.
او قرآن ناطق بود و سرچشمه همه اخلاق و دانش و کراماتش از قرآن بود.
و مگر قرآن خود نشانه بزرگ خداوند در میان بندگانش نیست؟ مگر پروردگار ما قرآن را برای هر کس از بندگانش که میخواهد به راه راست او رهنمون شود، آسان نگردانیده است؟ و آیا شگفتانگیز خواهد بود بندهای که قرآن را در طول حیات خویش سرلوحه خود قرار داده، آیت بزرگ پروردگار جهانیان شود؟
پیامبر صلی الله علیه و آله برترین و بزرگترین امتیازش آن بود که چون بندهای مردم را به او دعوت میکرد وقتی از شخصی درباره اخلاق شریف پیامبر سؤال میشد میگفت:
«قرآن خوی اوست.»
وبزرگترین امتیاز امام علی علیه السلام نیز آن بود که خداوند گوشهای او را شنوای قرآن گردانیده بود.
پیامبر به ما یادآوری کرد که پس از خود دو چیز گرانبها بر جای مینهد. کتاب خدا (قرآن) و عترتش. سپس گفت که این دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا اینکه کنار حوض (کوثر) بر حضرتش وارد شوند.
آیا این سخن به این معنی نیست که خاندان رسالت، مشکات نور دانش و معدن وحی و جایگاه علم الهیاند؟
امام رضا علیه السلام با تمام وجود خویش، مصداق این نور آلهی بود تا آنجا که در حدیث آمده است:
ابو ذکوان گفت: از ابراهیم بن عبّاس شنیدم که میگفت: «امام رضا را ندیدم مگر آنکه از چیزی که سؤال میشد، او میدانست و در عصر و روزگارش کسی را ندیدم که نسبت به آنچه در زمان بود از او داناتر باشد. مأمون از هر چه میپرسیدش، بدو پاسخ میگفت. همه کلام و پاسخ وی، گزیدههائی از قرآن بود. او هر سه روز یک بار قرآن را ختم میکرد و میفرمود:
اگر بخواهم، میتوانم در کمتر از سه روز هم قرآن را ختم کنم، امّا هرگز به آیهای برنمیخورم جز آنکه در آن آیه و اینکه در باره چه چیزی فرود آمده و در چه وقتی نازل شده، میاندیشم. از این رو قرآن را هر سه روز یکبار ختم میکنم». (1)
امّا چگونه پیشوای ما، امام رضا علیه السلام، تا بدین درجه به قرآن مأنوس و پایبند بود؟ و آیا ما هم میتوانیم پیرو او در این امر مهم باشیم؟
قرآن کتاب خدااست و آن کس که دلش به نور خدا پیوند نیافته است نمیتواند کتاب او را دریابد. آیا مگر خداوند سبحان نفرموده است:
وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَلَا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا
1) (1) بحارالانوار، ج 49، ص 90 و 15.
خَسَاراً (1).
«و فرو میفرستیم از قرآن آنچه را که شفا و رحمت است برای مؤمنان و بر ستمگران جز زیان نیفزاید.»
انسان به درجه ایمان و یقین خود و نیز به اندازه تجلّی عظمت پروردگار در قلبش از نور خداوند، که در کتابش متجلّی است، بهرهمند میشود.
امام رضا خدای را بزرگ داشت و او را پاس نهاد و امر خویش را بدو واگذار کرد و جز او هر چیزی را خوار و حقیر انگاشت و در راه او هر بلایی را به جان خرید. تمام اینها وسیله او برای رسیدن به پروردگارش بود.
اجازه دهید برای آنچه گفتیم شواهد و دلایلی ارائه دهیم تا نه تنها نسبت به امام شناخت بیشتری حاصل کنیم بلکه دلهای ما از این سیرهای که از روحی الهی و تابناک آکنده است، به کرنش افتند.
یکی از عبادتهای آنحضرت این بود که چون نماز صبح را در اوّل وقت بهجایمیآورد، برای پروردگارش به سجده میافتاد و تا زمانی که خورشید بالا نمیآمد، سر از سجده برنمیداشت. (2)
هنگامی که مأمون، خلیفه عبّاسی، والی خود را در مدینه به همراهی امام تا خراسان مأموریت داد، از او در باره حالات امام در راه پرسید. والی بسیار از درجات عبادت و ذکر و توجّه آنحضرت به خدا سخن گفت. مأمون چون سخنان والی خویش را شنید، به وی دستور داد
که این سخنان را از مردم پنهان دارد! از جمله سخنان والی در این باره به مأمون این بود که گفت:
چون صبح فرامیرسید امام رضا نماز صبح میگزارد و چون سلام نمازش را میگفت در جایگاه نمازش مینشست و خدای را تسبیح میگفت و میستود.
تکبیر و تهلیل میگفت و بر پیامبر و دودمانش درود میفرستاد تا آنکه خورشید سربرمیزد سپس به سجده میافتاد و تا بالا آمدن روز در همان حال باقی میماند. سپس به سوی مردم میرفت و تا نزدیک وقت زوال، با آنان سخن میگفت و اندرزشان میداد. آنگاه تجدید وضو میکرد و به جایگاه نماز خویش برمیگشت ...
والی پس از آنکه کیفیت نماز، سجدهها و نوافل آنحضرت را تا وقت عصر، چنان که در فقه معروف است بیان کرد، گفت سپس: اقامه میگفت و نماز عصر را بهجایمیآورد و چون سلام نمازش را میگفت در همان جای مینشست به تسبیح و ستایش و تکبیر و تهلیل خداوند زبان میگشود سپس به سجده میافتاد و در آن حال یک صد بار میفرمود: «حمداً للَّه».
آنگاه والی ذکر میکند که امام علیه السلام چگونه پس از غروب خورشید نماز میگزارد و به تسبیح خداوند مشغول میشد تا آنکه یکسوم از شب سپری میگشت و آنگاه به بسترش میرفت و چون یکسوم آخر شب فرامیرسید برای خواندن نافله بر میخاست و آنقدر نماز میخواند تا سپیده سرمیزد.
سپس تا طلوع خورشید به تعقیبات نماز میپرداخت و تا بالاآمدن خورشید به سجده میافتاد.
والی افزود: در بستر خویش، بسیار قرآن میخواند و چون به آیهای
که در آن یادی از بهشت و جهنم شده بود، بر میخورد میگریست و از خداوند بهشت را میطلبید و از آتش جهنّم به خدا پناه میبرد. (1)
امام عقیده داشت که برتری او تنها به تقواست و نه به خاطر انتساب او به رسول خدا صلی الله علیه و آله.
بیهقی از صولی از محمّد موسی بن نصر رازی نقل میکند که گفت: از پدرم شنیدم که میگفت: مردی به امام رضا گفت: به خدا سوگند بر زمین کسی از جهت پدر از تو شریفتر نیست.
آنحضرت به وی فرمود: «تقوا بدیشان شرافت بخشید و طاعت خدای بزرگشان کرد».
یکی دیگر به او عرض کرد: به خدا تو بهترین انسانها هستی. آنحضرت به او فرمود: «سوگند مخور ای مرد! بهتر از من کسی است که خداترستر باشد و او را فرمانبردارتر. به خدا قسم این آیه نسخ نشده است که: وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ.
این گفتگو، روایتی از امام صادق علیه السلام را به یاد ما میآورد که فرمود:
«همانا ولایت و دوستی من با حضرت محمّد صلی الله علیه و آله در نزد من محبوب تر از ولادتم از اوست».
بدین سان امام رضا در تمام ابعاد حیاتش، خدای را فرمانبردار
1) (1) بحارالانوار، ج 49، ص 92- 94 (به اختصار).
بود و خدا هم او را دوست داشت و دلش را به نور معرفت درخشان و از علم و دانش آکنده ساخته بود و او را حجّت بالغه خویش بر مخلوقاتش گردانیده بود.
آیا سوره «ص» را نخواندهایم که چگونه خداوند مواهب خویش را به بندگان درستکردارش بیان میکند؟ او این همه مواهب را فقط و فقط به خاطر عبادت و اخلاصی که اینان دارند، بدیشان ارزانی میبخشد، مثلًا میفرماید:
اصْبِرْ عَلَی مَا یَقُولُونَ وَاذْکُرْ عَبْدَنَا دَاوُدَ ذَا الْأَیْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ ... وَشَدَدْنَا مُلْکَهُ وَآتَیْنَاهُ الْحِکْمَةَ وَفَصْلَ الْخِطَابِ. (1)
«بر آنچه میگویند شکیبایی ورز و یاد آر بنده ما داوود نیرومند را. او بسیار باز گردنده بود. و ما مُلکش را استوار کردیم و بدو حکمت و نیروی داوری دادیم.»
سپس در ادامه همین آیات میفرماید:
فَغَفَرْنَا لَهُ ذلِکَ وَإِنَّ لَهُ عِندَنَا لَزُلْفَی وَحُسْنَ مَآبٍ* یَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُم بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَی فَیُضِلَّکَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِ (2).
«پس برای او بخشیدیم و همانا برای او در نزد ما منزلتی نزدیک و عاقبتی نیکوست. ای داوود ما تو را در زمین خلیفه قرار دادیم پس بین مردم به حق داوری کن و از هوای نفس پیروی مکن که تو را از راه خدا گمراه میسازد. کسانی که از راه خدا گمراه میشوند چون روز حساب را فراموش کردهاند، عذابی سخت در انتظار آنان است.»
امام رضا علیه السلام این گونه به پروردگارش توجه داشت و خداوند نیز. هر چه خود از کرامت و علم خواست، بدو بخشید.
او از دنیا کناره گرفته و آن را خوار شمرد، فریبهای دنیا را پسزد و خداهم پرده میان او و حقایق را فروافکند، زیرا دنیا دوستی اساس هر خطایی است و عشق به دنیا پردهای است بلند که میان او و حقایق مخلوقات آویخته شده است.
بیهقی از صولی نقل کرده است که: امام رضا در تابستان روی بوریا و در زمستان روی پلاس مینشست. جامهاش از پوشاک خشن بود و چون در برابر مردم ظاهر میشد، خود را برای آنان میآراست. (1)
این امر مربوط به روزگاری بود که دنیا به او روی آورده بود، امّا او نمیپذیرفتش و فریب آراستگیهای آن را نمیخورد. هنگامی که خلافت عبّاسی در اوج عظمت و شکوه خود بود و در ناز و نعمت، امام رضا علیه السلام منصب ولایتعهدی این امپراتوری را در ظاهر بر عهده داشت، امّا با وجود این از دنیا چشمپوشید و زرق و برقهای آنرا پشت سر انداخت.
کنیزی به نام «عذر» چنین میگوید:
«همراه با گروهی از کنیزان از کوفه خریداری شدیم. من دختربچّه بودم (وی در کوفه به دنیا آمده بود). ما را نزد مأمون آوردند و ما در خانه او بودیم، در بهشتی از خوردنی و نوشیدنی و بوی خوش و دینار فراوان. مأمون مرا به امام رضا علیه السلام بخشید. چون به خانه او رفتم از آن همه ناز و نعمت خبری ندیدم.
زنی سرپرست ما بود که شب ما را بیدار میکرد و به نماز وامیداشت و این بر ما بسیار دشوار بود. من همیشه آرزو میکردم که از خانه او نجات
1) (1) بحار الانوار، ج 49، ص 89.
پیدا کنم. (1)
بزرگترین زهد امام زهد وی در خلافت بود به گونهای که مأمون خود این منصب را به امام پیشنهاد کرده بود. آری کسانی هستند که از دنیا دوری میجویند تا متاعی بزرگ تر از آن به دست آورند، حال آنکه هیچ چیز در چشم آدمی بزرگتر از ریاست نیست.
فضل بن سهل که خود شاهد گفتگوی مأمون با امام رضا علیه السلام در باره خلافت بود، میگوید: خلیفه را هیچ گاه همانند آن روز خوار ندیدم.
مأمون عبّاسی گوید: بسیار کوشیدم تا طمع او را به خلافت و غیر آن جلب کنم، امّا موفق نشدم. (2)
هر کس خدای را بزرگ دارد اولیای او را نیز پاس خواهد داشت و هر که در بزرگداشت اولیای خدا کوتاهی ورزد، راه خود را به سوی خدا گم خواهد کرد.
امام رضا از سالکان راه پروردگار بزرگ بود.
شیطان، مخالفت با اولیای خدا را در نظر آدمی، زیبا جلوه میدهد تا او را از راه راست پروردگارش گمراه کند و در بیابان حیرتزا و راههای پراکنده سرگردانش سازد.
هرگاه درجه تسلیم و عشق انسان به رهبری دینی و ولّیامر واولیای
خدا، اعم از پیامبران و امامان و صالحان، فزونی گیرد. به پروردگارش هم نزدیکتر میشود.
امام رضا، همچون دیگر امامان علیهم السلام، مطیعترین مردم در مقابل ولیامر خویش، امام موسی کاظم بود و از همینرو خداوند او را پس از آن امام، حجّت خویش بر مردمان قرار داد. امام کاظم علیه السلام میفرماید:
«علی، پسرم، بزرگترین فرزندانم و سخن شنوترین و فرمانبردار ترین آنان است». (1)
و نیز میفرماید: «علی بزرگترین و نیکوکارترین و محبوبترین فرزندانم در نظر من است». (2)
در واقع میان انسان و اولیای خدا، حجابی از غرور و تکبّر قرار گرفته است.
هر کس که با تمایلات نفسانی خود مخالفت کرد و با غرور خویش به مبارزه برخاست و با تکبّر نفسش به جنگ پرداخت، این حجاب را پاره نموده و در حزب خدا داخل میشود و به اولیای او میگراید و در جایگاه خویش در پیشگاه خدا استقرار مییابد. از این روست که قرآن سخن کافران را در این باره با تأکید بیشتر نقل کرده است:
أَبَشَراً مِنَّا وَاحِداً نَتَّبِعُهُ إِنَّا إِذاً لَفِی ضَلَالٍ وَسُعُرٍ (1).
«پس گفتند: آیا سزاوار است که ما بشری از جنس خودمان را پیروی کنیم؟ در این صورت به گمراهی و ضلالت سخت در افتادیم.»
در حدیثی از ابن ابی کثیر روایت شده است که گفت: چون موسی بن جعفر علیه السلام در گذشت مردم در امامت او متوقّف شدند. در این سال من به حج رفتم ناگهان با امام رضا مواجه شدم. در قلبم چیزی را نهانداشتم و با خود گفتم:
ابشراً منا واحدا نتبعه، ناگهان وی همچون جرقهای بر من گذر کرد و فرمود: «به خدا من همان بشری هستم که پیروی از من بر تو واجب است.
گفتم: از خدا و تو پوزش میطلبم. فرمود: (این خطا) برای تو آمرزیده شد». (2)
امام رضا علیه السلام از شجره پاکی بود که خداوند آن را گرامی داشته و در آن برای امّت محمّد صلی الله علیه و آله برکت قرار داده و فرموده است:
ذُرِّیَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (3).
«نسلی برخی از برخی و خداوند شنوا و داناست.»
خداوند یحیی بن زکریا را به واسطه حکمت بالغه خود
و نیز برای گرامیداشت زکریا به پیامبری برگزید و حکم نبوّت را در ایّام کودکیاش به وی ارزانی داشت. همچنین مریم صدیقه را به هنگامی که مادرش او را در شکم خویش نذر خداوند کرد و برای خدا آزاد ساخت برگزید و نیز عیسی پسر مریم را برای گرامیداشت مادر صدیقهاش به پیامبری برانگیخت و عیسی در گاهواره لب به سخن گشود و گفت: من بنده خدایم و او مرا کتاب داد.
بنابراین چرا باید شگفتزده شویم هنگامی که خداوند به حکمت بالغه خویش و برای گرامیداشت نزدیکترین مردمان در پیشگاه خود حضرت محمد صلی الله علیه و آله، دوازده پیشوای هدایتگر و فرخنده را از خانه او برگزیند؟!
مفضل بن عمر گوید: بر امام موسی بن جعفر علیه السلام وارد شدم. پسرش، علی، در دامان او بود و حضرت او را میبوسید و زبانش را میمکید وبر شانهاش مینشاند و به آغوشش میفشرد و میفرمود: «پدرم فدایت باد! چه بوی خوش و چه خوی پاکیزه و چه فضل آشکاری داری»!
عرض کردم: فدایت شوم! مودّتی در دل من به خاطر این بچّه افتاده که برای کسی جز شما چنین نبودهاست. فرمود:
«ای مفضل او نسبت به من همچون من نسبت به پدرم میباشد.
ذریه بعضها من بعض واللَّه سمیع علیم».
عرض کردم: او پس از شما عهده دار امامت است؟ فرمود:
«آری هر که فرمانش بُرد رستگار شده و هر که نافرمانیاش کند کفر ورزیده است». (1)
1) (1) بحار الانوار، ج 49، ص 21.
از این روح پاک، خلق و خویی بزرگ به چشم میخورد که کتابهای تاریخ شمهای از آن را برای ما بازگو کردهاند. و مگر نه این است که بوی خوش نشانه گل و نور، نشانه خورشید است؟ و آیا ایمان چیزی جز عشق و نشانه عشق چیزی جز همین اخلاق نیکوست؟!
آنحضرت علیه السلام در قلّه فروتنی و خوشرفتاری با مردم بود. ابراهیم بن عبّاس در این باره چنین میگوید: هرگز ندیدم که امام رضا در گفتار خود به کسی بیاحترامی کند. هیچگاه نشد سخن کسی را قطع کند و اجازه میداد تا شخص خود از گفتار بازایستد و هرگز دست رد بر سینه کسی که میتوانست حاجتش را روا کند، نمیزد.
هیچگاه در برابر کسی که روبهرویش نشسته بود پاهایش را دراز نمیکرد و تکیه نمیداد.
هیچگاه ندیدم به غلامان و بردگان خود ناسزا گوید. هرگز ندیدم که آب دهان به بیرون افکند و ندیدم که با قهقه بخندد بلکه خنده وی تبسم بود.
چون خلوت میکرد و برایش سفره میگستردند، بندگانش حتّی دربان و نگهبان با او بر سر سفره مینشستند و غذا می خوردند. شبها کم میخوابید و بیشتر بیدار میماند. اکثر شبها از آغاز شب تا صبح احیا میگرفت
بسیار روزه میگرفت و در هر ماه سه روز، روزه از وی فوت
نمیشد.
میفرمود: این روزه تمام روزگار است. او بسیار اهل نیکی کردن و دادن صدقه در نهان بود. بیشتر در شبهای تاریک صدقه میداد. پس هر کس ادعا کند که کسی را در فضل و بزرگی همچون وی دیده، باورش مکنید. (1)
از تواضع آنحضرت این بود که روزی به حمام وارد شد. مردی به او گفت:
مرا مشت و مال بده. امام علیه السلام پذیرفت. حاضران به مرد فهماندند که این شخص امام است. در این هنگام مرد زبان به پوزش گشود، امّا حضرت دل او را آرام کرد و همچنان به مشت و مال دادنش مشغول شد. (2)
مردی از اهل بلخ که همراه امام به خراسان میرفت، میگوید:
روزی سفرهای خواست و تمام بندگان خود را از سیاهان و غیر آنها بر این سفره نشاند. عرض کردم: فدایت شوم! ای کاش میفرمودید برای اینان سفرهای جداگانه بگسترانند. فرمود: خاموش باش و بدان که پروردگار تبارک و تعالی یکی، مادر یکی پدر هم یکی است و جزا تنها بسته به اعمال آدمی است. (3)آنحضرت خوشنداشت غلامانش وقتی بر سفره نشستهاند به احترام او برخیزند و میفرمود:
«اگر در حالی که غذا میخورید بر بالای سر شما آمدم برنخیزید
تا وقتی که از خوردن فارغ شدید». (1)
بسیار بردبار و بخشنده بود. در باره بردباری آنحضرت نقل کردهاند که یکی از فرماندهان بنی عبّاس به نام «جلودی» از سوی هارون الرشید مأموریت یافت به مدینه برود و لباسهای زنان خانواده ابو طالب را غارت کند و برای هر یک از آنان جز یک پیراهن باقی نگذارد. «جلودی» فرمان هارون را به اجرا گذارد. این امر موجبات خشم امام رضا را فراهم آورد، امّا بعداً هنگامی که آنحضرت به ولایتعهدی مأمون برگزیده شد، جلودی به مخالفت برخاست و از بیعت با امام رضا ابراز ناخشنودی کرد.
مأمون بر او خشمگرفت و پس از آنکه دو نفر را پیش از او کشته بود، وی را نیز بیرون برد تا به قتل رساند. همین که او را در برابر مأمون حاضر کردند امام رضا در نزد خلیفه به میانجیگری برخاست و فرمود:
«یا امیرالمؤمنین! این پیرمرد را به من ببخش».
«جلودی» خیال کرد که امام نیز همدست مأمون است از این رو مأمون را سوگند داد که سخن امام را نپذیرد. مأمون هم گفت: به خدا سخن او را در باره تو نمیپذیرم، سپس دستور داد، تا گردنش را زدند. (2)
او گشادهدست و بزرگوار بود. یکی از آداب وی در صدقات آن بود که چون برای خوردن مینشست، بشقابی میآورد و آن را کنار سفره مینهاد و از گواراترین خوراکها قدری
هم در آن بشقاب میگذارد و آنگاه دستور میداد که آن بشقاب را برای نیازمندان ببرند. سپس این آیه را تلاوت میفرمود:
فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ (1).
«پس گردنه را نپیمود.»
آنگاه میگفت:
«خداوند عزّ و جل میدانست که هر انسانی قادر به آزاد کردن بنده نیست، بنابر این راه بهشت را برای آنان از طریق اطعام قرار داد». (2)
در روز عرفه تمام دارایی خویش را در خراسان بخشید. فضل بن سهل به او گفت: براستی این زیان است. امام علیه السلام فرمود:
«بلکه این استفاده است کاری را که پاداش و کرم در پیدارد، زیان مدان». (3)
هر گاه چیزی میبخشید، تلاش میکرد مبادا آبرو و شخصیّت فرد را لکهدار کند. داستان زیر به ما میآموزد که چگونه خالصانه صدقات خود را برای خداوند قرار دهیم و از منّت گذاردن و برتریجویی در این باره، پرهیز کنیم.
الیسع بن حمزه روایت کرده است:
«من در مجلس امام رضا نشسته بودم و با او سخن میگفتم. خلق بسیاری گرد او را گرفته بودند و از حلال و حرام میپرسیدند. در این هنگام مردی بلندبالا و گندمگون وارد شد و گفت:
السلام علیک ای فرزند رسول خدا. مردی هستم از دوستداران تو و پدران و اجدادت علیهم السلام از حج بازمیگردم در حالی که نفقهام را گم کردهام و چیزی ندارم که حتّی به منزل بروم. پس اگر صلاح بدانی مرا به شهرم روانهسازی. پس چون به دیار خویش رسیدم به جای تو آن پول را صدقه خواهم داد. چون من مستحق گرفتن صدقه نیستم. امام به او فرمود: بنشین. خدای رحمتت کند! سپس به مردم روکرد و با آنان در سخن شد تا اینکه مردم از محضرش پراکنده شدند و تنها همان مرد و سلیمان جعفری و خیثمه و من در نزد او باقی ماندیم. امام فرمود:
آیا اجازه میدهید داخل شوم سلیمان به او پاسخ داد: خداوند فرمان تو را مقدّم داشت پس امام علیه السلام برخاست و به اتاق رفت و چندی درنگ کرد و سپس بیرون آمد و در را بست و دستش را از بالای در برون آورد و فرمود: آن مرد خراسانی کجاست؟ مرد گفت: من اینجا هستم. امام علیه السلام به او فرمود: این دویست دینار را برای خرجی خود بگیر و بدان تبرک کن و از جانب من با این پول صدقه مده و بیرون شو تا نه من تو را ببینم و نه تو مرا.
پس مرد بیرون شد. سلیمان به امام رضا عرض کرد: فدایت شوم رحم آوردی و کار نکو کردی. پس چرا چهرهات را از او پوشاندی؟
امام پاسخ داد:
از بیم اینکه مبادا چون حاجتش را روا ساختم ذلّت سؤال و تقاضا را در سیمایش ببینم. آیا مگر سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله را نشیندهای
که فرمود: آنکه نهانی حسنه دهد، برابر با هفتاد حج است و آنکه بدی را فاش میسازد، خوار و بییاور است و آنکه بدی را نهان بدارد، بر وی ببخشند، آیا قول اوّل را نشیندهای که میگوید:
متی آته یوماً لأطلب حاجةً رجعت الی أهلی و وجهی بمائه (1)آنحضرت 300 درهم به ابو نواس بخشید و چون جز این پولی نداشت استری را که خود بر آن سوار میشد نیز بدو هدیه کرد.
همچنین آنحضرت 600 دینار به دعبل خزاعی بخشید و از وی پوزش هم طلبید.
بسیار صدقه میداد و بیشتر در شبهای تاریک و بصورت پنهان بدین کار مبادرت میورزید. (2)
آنحضرت علیه السلام قویهیکل و پرهیبت بود. هر نیازمندی که نزد وی میآمد مبهوت شکوه و هیبت او میشد، امّا او خود در رفع نیاز آنان پیشقدم
میشد.
اکنون گوشهای از فضل ودانش آن حضرت را یاد آور میشویم
امام دانش خود را آنچنان که باید جاری ساخت.
چهار تن از امامان شیعه فرصت نشر اسلام را پیدا کردند. این چهار تن عبارت بودند از امام علی، امام باقر، امّا جعفر صادق و امام رضا علیهم السلام. اگر چه تمام ائمه در این مهم کوششهایی بخرج دادهاند، اما شرایط برای این چهار تن بیش از دیگران آماده بود.
پیش از این، در شرح زندگانی و سیمای امام باقر از علم
ائمه و منابع متعدد آن سخن گفتیم و در اینجا نیازی به تکرار آن نمیبینیم و در اینجا تنها در باره افقهاو کرانههای علم و دانش امام رضا که از احادیث آن حضرت به دست میآید، به بحث و گفتگو میپردازیم.
یقطینی روایت کرده است: چون مردم در امامت امام رضا اختلاف نظر پیدا کردند مسائلی را که از آنحضرت پرسیده بودند و پاسخهایی که او داده بود گرد آوردند، که به 15 هزار مسأله رسید. (1)
امام علیه السلام خود یک بار فرمود:
«در روضه مینشستم. در مدینه علمای بسیاری بودند و هرگاه یکی از آنان از پاسخ در میماند به من اشاره میکرد و مسائلی را پیش من میفرستاد و من بدانها پاسخ میگفتم». (2)
امام در حالی که تنها بیست و اندی از عمر شریفش میگذشت، در مسجد رسول خدا مینشست و فتوا میداد.
برای آنکه با نقش امام رضا در این باره بیشتر آشنایی حاصل کنیم باید اندکی به عقب بازگردیم.
حزب عبّاسی که پس از خلاء سیاسی ناشی از عدم سلطه اموی، برگرده مسلمانان سوار شده بود خود را در برابر جریانهای سیاسی مخالف یافت. این جریانها بر فکر و اندیشه تکیه داشتند و به نظریات فرهنگی و علمی مسلّح بودند. در مقدّمه جریانها باید از جریان علوی یاد کرد. این جریان علاوه بر رهبری مردم در مسائل فکری، رهبری مخالفتهای سیاسی را نیز در دست داشت. حزب عبّاسی که در خلاء فکری کُشندهای
به سرمیبرد چارهای جز این نیافت که در صدد کاوش از منابع فکری خارجی برآید و بر همین اساس بود که نهضت ترجمه را نیرو بخشید و پیش از پرداختن به کتابهای علمی به ترجمه کتابهای فلسفی توجّه کرد. این حرکت موجب اضطراب فکری و آشفتگی فرهنگی امّت اسلامی شد و وحدت امّت را با خطر روبهرو ساخت. عوامل متعددی در پدیدآوردن این خطر نقش داشتند: اوّلًا: دور نگهداشتن متفکران از مسائل و مشکلات سیاسی.
ثانیاً: ازدیاد نافرمانیهای سیاسی و جنگهای داخلی که طبعاً امّت را به نگرانی فکری بیشتر میکشانید.
ثالثاً: وجود جریانهای ناآشنا که هدف آنها تباه کردن فرهنگ جامعه و مبارزه با اسلام به نام اسلام بود. این امر از طریق حرکتهای سیاسی مرتبط با کفّار تغذیه میشد.
در دوران خلافت مأمون، این اضطراب فکری به اوج خود رسید و همین مسأله موجب شد تا امام رضا علیه السلام عهدهدار برخورد با آن شود.
انتقال آنحضرت به پایتخت دیار اسلام و پذیرفتن ولایتعهدی مأمون، باعث شد که وی در متن برخوردهای فکری قرار بگیرد.
امام رضا با ارباب ملل و مذاهب گوناگون، مناظرههای بسیاری ترتیبداد.
این مناظرهها توسّط علمای بزرگوار ما، همچون شیخ صدوق رحمه الله، در کتابهای مستقلی مثل عیون اخبار الرضا به رشته تحریر درآمده است.
هنگامی که در سخنان و دلایل امام رضا در مقابل مخالفان دقیق میشویم، آنها را بسیار علمی و عمیق مییابیم. این خصوصیات خود بیانگر سطح فرهنگی روزگار آنحضرت است، زیرا ائمه علیهم السلام نیز همچون پیامبران علیهم السلام متناسب با عقول مردم و در حدّ افکار و اندیشههای آنان، با آنها سخن میگفتند.
همچنین از تأمل در سخنان آنحضرت در مییابیم که وی در صدد برخورد با تشکیکها و تردیدهایی بوده که از سوی دشمنان، علیه اسلام، بویژه جنبه عقلانی احکام آن، انتشار مییافته است.
از همین روست که احادیث بسیاری از امام رضا در خصوص علل و فلسفه شرایع و حکمتهایی که در پس احکام دینی نهفته، نقل شده است. دستهای دیگر از سخنان درخشان آنحضرت به امور مربوط به زندگی اختصاص دارد. رساله طبی آنحضرت موسوم به «طب الرضا» جزو همین دسته است.
یکی از ویژگیهای حیات علمی امام رضا آن است که سخنان آنحضرت در تمام محافل اسلامی مورد قبول واقع میشد. به نظر نگارنده حتّی ورود امام علیه السلام به شهر نیشابور، یکی از پایتختهای علمی جهان اسلام در آن روزگار، نمودار توجّه و اهتمام علمای اسلام به احادیث امام رضا میتواند باشد.
اجازه دهید به این ماجرای شگفتانگیز گوش بسپاریم:
امام رضا علیه السلام در سفر خود که منجر به شهادت او شد، به
نیشابور قدم نهاد.
او در کجاوهای که بر استری سیاه و سپید قرار داشت و رکابی از نقره خالص بر آن بود، نشسته بود. دو تن از پیشوایان و حافظان احادیث نبوّی، ابو زرعه و محمّد بن اسلم طوسی، که خدایشان رحمت کند، در بازار با آنحضرت برخورد کردند و گفتند:
ای سرور فرزند سروران، ای امام فرزند امامان، ای از تبار طاهره رضیه، ای چکیده پاک نبوّی! به حق پدران پاک و اجداد بزرگوارت، سیمای مبارک و خجستهات را به ما بنمایان و حدیثی از پدرانت و از جدّت (رسول خدا صلی الله علیه و آله) برای ما روایت کن.
امام فرمود تا استر را نگهدارند. سایبان را کنار زد و چشمان مسلمانان به دیدن رخسار مبارک و خجستهاش روشن گردید. دو سر گیسوان او همچون گیسوان رسول خدا صلی الله علیه و آله بود. مردم از هر صنف و طبقهای بر پای ایستاده بودند.
عدّهای فریاد میزدند و گروهی میگریستند و دستهای جامه چاک میزدند و برخی چهره در خاک میمالیدند. گروهی پیش میآمدند تا افسار استر او را به دست گیرند وعدّهای هم به طرف کجاوه گردن میکشیدند. روز به نیمه رسیده بود. سیل اشک جاری شد و صداها فروخوابید و پیشوایان و قاضیان بانگ برآوردند:
«ای جماعت بشنوید و به یاد بسپرید و با آزردن عترت رسول خدا صلی الله علیه و آله، او را میازارید و خاموش باشید».
آنگاه امام رضا حدیث زیر را برای آنان ایراد فرمود. 24 هزار قلمدان بجز مرکبدانها در آن روز شمرده شد. ابو زرعه رازی و محمّد بن اسلم طوسی آماده نوشتن حدیث رضا امام شدند. پس آن
حضرت فرمود:
«حدثنی ابی موسی بن جعفر الکاظم قال: حدثنی ابی جعفر بن محمّد الصادق قال: حدثنی ابی محمّد بن علی الباقر قال: حدثنی ابی علی بن الحسین زین العابدین قال: حدثنی ابی الحسین بن علی شهید ارض کربلاء قال: حدثنی ابی امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب شهید ارض الکوفه قال: حدثنی اخی و ابن عمی محمّد رسول اللَّه [صلی الله علیه و آله] قال: حدثنی جبرئیل علیه السلام قال سمعت رّب العزة سبحانه و تعالی یقول:
[کَلِمَةُ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنی، فَمَنْ قالَها دَخَلَ حِصْنی، وَمَنْ دَخَلَ حِصْنی أَمِنَ مِنْ عَذ ابی.
] صدق اللَّه سبحانه و صدق جبرئیل و صدق رسول اللَّه و الائمة [علیهم السلام]».
استاد ابو القاسم قشیری گوید: «این حدیث با این سند به یکی از امیران سامانی رسید. او این حدیث را با طلا بنوشت و وصیّت کرد که آنرا با وی به خاک سپارند. چون بمُرد در خواب دیده شد. از او سؤال کردند، خداوند با تو چه کرد؟ پاسخ داد: خداوند مرا با گفتن لا اله الّا اللَّه و تصدیق خالصانهام به رسالت محمّد صلی الله علیه و آله و نوشتن این حدیث به طلا از روی تعظیم و احترام مرا آمرزید. (1)
1) (1) بحار الانوار، ج 49، ص 126- 127.
امام رضا علیه السلام در دو دوره مختلف زندگی کرد. دوره خلافت هارون الرشید که یکی از سختترین دورانها بر اهل بیت بود. و در شرح سیره امام کاظم علیه السلام خواندیم که عبّاسیّان چگونه بر پیروان اهل بیت سختگیری میکردند و امام را میآزردند و او را از خانهاش که در کنار قبر جدّ بزرگوارش بود به بصره و از آنجا به بغداد بردند. امام هفتم همیشه یا به اقامت جبری محکوم بود و یا در سیاهچالهای تاریک بسرمیبرد تا آنکه سرانجام با زهری که به حضرت خوراندند، مظلومانه به شهادت رسید. امام رضا در چهار سال نخست از امامت خویش، همچون پدر بزرگوارش جام تلخ درد و رنج را سرکشید. دو ماجرای زیر سرشت این دردها و رنجها را نمودار میسازد:
1- ابوصلت هروی روایت میکند که روزی امام رضا در منزل خویش نشسته بود که پیک هارون بر او وارد شد و گفت: نزد خلیفه حاضر شوید. امام برخاست و به من فرمود: ای ابا صلت! او (هارون) مرا در این وقت نمیخواند مگر آنکه
کار مهمی در میان باشد. به خدا سوگند امکان ندارد با من بدی کند به خاطر سخنی که از جدّم رسول خدا صلی الله علیه و آله به من رسیده است.
ابا صلت گوید: من نیز با امام رضا خارج شدم و نزد هارون رفتیم. چون امام رضا به هارون نگریست این حرز را خواند (حرز را ذکر میکند) چون روبهروی هارون قرار گرفت، خلیفه بدو نگریست و گفت: ای ابو الحسن! ما فرمودیم تا صد هزار درهم به تو بدهند. نیازمندیهای خانوادهات را هم بنویس. چون امام رضا از نزد او برمیگشت، هارون که با نگاه او را از پشت تعقیب میکرد، گفت:
من اراده کردم و خدا هم اراده کرد و اراده خدا بهتر بود.
یحیی برمکّی، به هارون پیشنهاد داد که امام رضا علیه السلام را بکشد، امّا هارون این کار را سخت و دشوار شمرد و به او گفت: گویا تو میخواهی همه آنان را بکشی.
2- پیشتر گفتیم که جلودی از سوی هارون مأموریت یافت که به محلّ سکونت اهل بیت رفته، خانواده آنحضرت را غارت کند. چون هارون از دنیا رفت و میان وارثان هارون نزاع و اختلاف در گرفت، امام با آزادی نسبی فعالیت خود را آغاز کرد.
هارون سه تن از پسرانش، امین و مأمون و مؤتمن را به ترتیب به ولایتعهدی برگزیده بود. او چون از میل و گرایش عبّاسیّان به امین که تحت پرورش مادرش زبیده قرار داشت، مطلع بود بر جان مأمون میترسید. او مأمون را برای اداره امور کشور شایستهتر میدید و از همین رو برخی از مناصب دولتی را به عهده وی گذارده بود.
ایرانیان که علی رغم کنار رفتن برامکه هنوز در دستگاه دولت عبّاسی از نفوذ و قدرت برخوردار بودند به مأمون گرایش داشتند، زیرا مادر مأمون ایرانی و دست پرورده ایرانیان بود.
این بود که ابرهای طوفانزای فتنه در آسمان امّت اسلام گرد آمدند و مرگ زودرس هارون در خراسان، پیش از آنکه اوضاع کشور سروسامان یابد، زودتر از انتظار آتش فتنه را برافروخت. همراهی نمودن و نزدیک بودن مأمون با پدرش که به اشاره فضل بن سهل تحقیق مییافت نقش بارزی در فتنه یاد شده داشت.
امین، چه بسا به اشاره برخی از فرماندهان عبّاسی خود فوراً مأمون را خلع و پسرش را به عنوان ولیعهد تعیین کرد. طبیعی بود که این عزل و نصب از سوی مأمون، مردود شمرده شود. خودداری مأمون، امین را واداشت که برخی از فرماندهان خود را برای دستگیری مأمون روانهسازد تا وی را دستبسته به محضرش آورند.
برخی از سران سپاه مأمون، بویژه ایرانیان، مأمون را به سرپیچی از امین تشویق میکردند. مأمون نیز سخنان آنان را پذیرفت و در نتیجه میان دو برادر جنگی درگرفت که سرانجام به خلع امین از مقام خلافت و به قدرت رسیدن مأمون انجامید.
این جنگ، نخستین نبرد میان عبّاسیّان بود که از بدترین جنگهای داخلی مسلمانان به شمار میآید. این جنگ اعتماد مردم را به نظام سیاسی حاکم بر آنها متزلزل کرد و مخالفان را بر انقلاب و شورش علیه این نظام تشویق کرد. در همین برهه است که میبینیم در گوشهای از کشور مردم انقلاب کرده و حاکم را خلع میکنند و با یکی از
علویّان دست بیعت میدهند.
مهمترین و بزرگترین این انقلابها جنبش ابو السرایا در کوفه بود که از سوی کسی به نام السری بن منصور رهبری میشد. وی پرچم زعامت را برای یکی از فرزندان امام حسن مجتبی به نام محمّد بن ابراهیم بن اسماعیل به اهتزاز در آورده بود.
این انقلاب فراگیر شد و شعاع آن تا کوفه و واسط و بصره و حجاز و یمن امتداد یافت. سپاهیان بنی عبّاس به رویارویی با این انقلاب پرداختند. نبردهای سخت و خونینی در گرفت و سرانجام عبّاسیّان با حیله و نیرنگ توانستند آتش این انقلاب را فروبنشانند. (1)
در مکّه، محمّد فرزند امام جعفر صادق علیه السلام قیام کرد، برخی با وی به نام خلیفه بیعت کردند و او را امیرالمؤمنین خواندند.
انقلابهای دیگری هم در شام و مغرب رویداد که خود نشانگر تزلزل اوضاع بود تا آنجا که مردم به مأمون بیعت نمیکردند، تا او پس از جنگهای متعدد که موجب کشتار صدها هزار مسلمان گردید پایههای حکومت خود را محکم نموده به بغداد بازگشت.
چنانکه پیشتر هم گفتیم ویژگی عصر مأمون رشد جریانهای فکری بیگانهای بود که به هدف متزلزل کردن نظام فرهنگی امّت، در جامعه رواج مییافت. این امر نتیجه طبیعی نهضت «ترجمه» بود که عبّاسیّان بدون هیچ آگاهی و بینشی، به ترویج آن میپرداختند.
1) (1) التاریخ الاسلامی .. دروس و عبر (نگارنده)، ص 290- 296.
همچنین فرماندهان سپاه که رکن اصلی نظام بودند، هیچ اعتمادی به نظام مأمون نداشتند. هرثمة بن حازم، یکی از رهبران سپاه، خطاب به مأمون میگوید:
«ای امیر المؤمنین آنکه دروغت میگوید هرگز خیر تو را نمیخواهد و آنکه به تو راست میگوید هرگز خیانتت نمیکند. فرماندهان را جرأت خلع مده که تو را خلع میکنند و آنان را به نقض پیمان سوق مده که پیمان و بیعت تو را خواهند شکست. (1)
شاید بتوان به تمام اینها، حالت گستاخی و ریختوپاشی را که میان دولتمردان و افراد نزدیک به دستگاه آنها شایع و حاکم بود، نیز افزود. نظام خود برای سرگرم ساختن دولتمردان از توجّه و پرداختن به حقایق تلخی که مسلمانان در آن به سرمیبردند، بدین حالت دامن میزد. اگر تا دیروز خاندان برمک، شهسواران این میدان بودند، اینک خاندان سهل جای آنان را گرفتهاند و آنچه برخی مؤرّخان در باره ازدواج خلیفه با پوران و اسراف و تبذیرهایی که در این میانه به انجام رسیده بود، میگویند خود بر این نکته گواهی میدهد.
1) (2) همان مأخذ، به نقل از تاریخ مسعودی، ج 3، ص 389.
هنگامی که در سوره هود یا دیگر سورههای قرآنی که داستان رسالت پیامبران سلف را بازگو میکند میاندیشیم، در مییابیم که تمام پیامبران در مقابل فساد و بویژه فسادی که در میان قومشان شیوع داشت، به مبارزه برخاستند. آنان هر فساد سیاسی یا اجتماعی یا اقتصادی و یا فکری را منتهی به گمراهی و شرک و کفر قلمداد میکردند و از همینرو خدا را به یاد مردم میآوردند و آنها را از عذاب خداوند در دنیا و عقابش در آخرت بیم میدادند، زیرا این شیوه، راه اصلاح انسان و بازداشت او از ارتکاب هرگونه جرم و فساد است.
ائمه نیز به راه پیامبران میرفتند. آنان با تمام انواع و اشکال فساد با همین وسیله، به مبارزه برمیخاستند. امام رضا علیه السلام نیز همچون اجداد خود فرزندان مخلص امّت را در این راه هدایت کرد و در راه خدا متحمّل هر گونه آزار و شکنجه شد.
او حکومت جاهلیّتی را که عبّاسیّان به نام اسلام بنیان نهاده بودند، مردود شناخت و آن را کلًا حکومتی غاصب، ستمگر و فاسد معرفی کرد.
وی با جریانهای فکری مخالف با اصول اسلامی به رویارویی برخاست و با استفاده از تعالیم آیین اسلام با فساد اخلاقی امّت به ستیز پرداخت. امام علیه السلام در این مبارزات تنها نبود بلکه گروهی از نخبگان
امّت و برگزیدگان و دانشمندان و فرزانگان و رهبران فداکار که پیروان اهل بیت بودند، وی را همراهی میکردند.
پیش از این خواندیم که ائمه چگونه و با چه شیوهای امّت را رهبری میکردند. (1)
امّا در اینجا سزاوار است اندکی در باره حادثهای که برای مؤرخان این پرسش را ایجاد کرده است و به نظر ما نقطه درخشانی در زندگی امام رضا و نقطه عطفی در حرکت شیعه به شمار میآید، سخن بگوییم. پرسش این است:
چرا آنحضرت ولایتعهدی مأمون را پذیرفت؟
پیش از هر چیز باید این پرسش را نیز مطرح کنیم که:
چه عواملی خلیفه عبّاسی را واداشت تا چنین گام بزرگ و جسورانهای بردارد؟!
1) (1) در کتاب «التاریخ الاسلامی .. دروس و عبر» در این باره سخن گفتهایم.
آیا مأمون که از مادری پارسی زاده و در دامان هواخواهان بیت علوی پرورده شده بود و از تاریخ اسلام آگاهیهای بسیار داشت و در علم کلام چیرگی حاصل کرده بود، یک شیعی تمام عیار بود؟ آیا انتخاب امام رضا از سوی او به ولایتعهدی، ابتدا با انگیزهای سالم صورت پذیرفت و بعداً وی از تصمیم خود منصرف شد و آنحضرت را با زهر مسموم کرد، زیرا چنان که پدرش هارون روزی به وی گفته بود، سلطنت عقیم است و اگر روزی (امام) علی بن موسی الرضا با وی به منازعه بر میخواست حکومت را از او میگرفت؟ یا اینکه انتخاب امام رضا علیه السلام به ولایتعهدی، نقشهای بود که از جانب فضل بن سهل و همدستان او طرح ریزی شده بود و مأمون بدون هیچ التفاتی نقشه آنها را پذیرفت و سپس به عواقب آن پیبرد و از تصمیم خود بازگشت و فضل را در حمام ترور کرد و با دادن زهر به امام رضا، آنحضرت را به شهادت رساند؟
یا اینکه این نقشه از سوی شخص مأمون و برخی از سران طراحی شده بود و تنها یک بازی سیاسی به شمار میآمد؟
آیا تمام این احتمالات ممکن بودهاست. نگارنده با مطالعه در تاریخ به دلیلی که بطور قطع بر یکی از این احتمالات دلالت کند، دست نیافته است، افزون بر آنکه ما باید تمام عوامل تاریخی را بشناسیم و به هنگام تفسیر
یک پدیده معیّن، همه این عوامل را دقیقاً در نظر بگیریم، زیرا چنین عواملی در حیات ما با یکدیگر هماهنگی دارند و کلًا حیات معاصر ما را میسازند. بنابراین چرا باور نکنیم که گذشته هم مانند حال بوده و تمام عوامل مؤثر در حیات انسانی، در ساختن آن نقش داشتهاند؟
از این رو نگارنده به این نظر اعتقاد دارد که پیشینه فرهنگی مأمون و شرایط سیاسی و نیز دیدگاه همدستان و محرمان وی در طرح ریزی این نقشه گستاخانه بسیار تأثیر داشتهاند، آن چنان که اگر یکی از این عوامل کم میشد مأمون به چنین کاری دست نمیزد.
این سخن بدان معنی است که انقلاب مأمون علیه امام رضا، پس از تحوّل و تغییر شرایط سیاسی، به وقوع پیوست. مأمون به معنی واقعی کلمه شیعه نبود.
بلکه تابعیّت وی از اهل بیت و تعبّد او در اطاعت از خدا، از برخی اندیشههای شیعی همچون برتر دانستن امیرمؤمنان علیه السلام بر سایر خلفا و اعتقاد به خیانت معاویه و نظایر آنها مایه میگرفت. امّا اعتقاد به موارد ذکرشده، در نظر ائمه علیهم السلام فرد را شیعی نمیکند. از طرفی او خلیفه بود و پیش از آنکه در پی جستجوی اصول ارزشها باشد به دنبال یافتن قدرت و دفاع از آن بود.
شاید پدرش، هارون، همچون دیگر زمامداران خودسر، که در نزد فرزندان و محرمان راز خود به حقانیّت مخالفانشان اعتراف میکردند، به پسر و یاران نزدیک خویش به حقانیّت امام رضا علیه السلام اشاره کرده و همین امر موجب شده است که وجدانهای آنان و لو برای مدّتی محدود بیدار شود.
مأمون خود نقل میکند که به دست پدرش شیعه شده است و داستانی را در این باره نقل میکند که ذکر آن لازم نیست. شاید مأمون برای اقناع بنی عبّاس به درست بودن رای خویش، چنین داستانهایی را میساخته است. اینک به یکی از این داستانها که از زبان شخص مأمون نقل شده است، توجّه فرمایید:
از ریان بن صلت روایت شده است که گفت: بسیاری از مردم و فرماندهان و کسانی که از بیعت امام رضا نا خشنود بودند، در باره این بیعت سخنان بسیاری میگفتند. آنان بر این عقیده بودند که انتخاب امام رضا به عنوان ولیعهد، نقشه فضل بن سهل ذو الریاستین بودهاست. این خبر به مأمون رسید. وی در دل شب بدنبال من فرستاد. من بدرگاه او رفتم. مأمون گفت: ای ریان به من خبر رسیده که مردم میگویند: بیعت (امام) رضا نقشه فضل بن سهل بودهاست؟
گفتم: ای امیرالمؤمنین!! چنین میگویند. گفت: وای بر تو ای ریان! چه کسی را گستاخی آن است که نزد خلیفهای که مردم و سران در برابرش بر پای ایستادهاند و خلافت برای او قرار گرفته، بیاید و به وی بگوید که خلافت را از دست خویش رها کن و به دست دیگری بسپار. آیا عقل چنین کاری را روا میشمرد؟ گفتم: نه به خدا ای امیرالمؤمنین هیچ کس را یارای چنین جسارتی نیست. مأمون گفت: به خدا چنین نیست که مردم میگویند، امّا من تو را از علّت این ولایتعهدی آگاه میسازم.
چون برادرم محمّد نامهای به من نگاشت و مرا به سوی خود فراخواند و من از رفتن به سوی او سرپیچیدم، سپاهی را به فرماندهی علی بن عیسی بن
ماهان بسیج کرد و بدو دستور داد که مرا زنجیر کرده طوق بر گردنم گذارده و نزد او ببرد. این خبر به گوش من رسید. من هرثمة بن اعین را به سجستان و کرمان گسیل داشتم، امّا کار من دگرگون شد و هرثمة شکست خورد و صاحب تاج وتخت خروج کرد و بر ناحیه خراسان تسلّط یافت. تمام این حوادث در ظرف یک هفته بر من باریدن گرفت.
چون این حوادث بر من واقع شد برای مواجهه با آنها نه قدرتی داشتم و نه مالی که بدان نیرو گیرم. شکست و ترس را در سیمای فرماندهان و مردانم میدیدم. تصمیم گرفتم به شاه کابل بپیوندم، امّا با خود گفتم که پادشاه کابل مردی کافر است و محمّد بدو اموالی میبخشد و او هم مرا به وی تسلیم میکند. بنابر این راهی بهتر از این ندیدم که از گناهان خود به سوی خداوند عزّ و جل توبه کنم و از او در این حوادث یاری بجویم و بدو پناهنده شوم. پس فرمان دادم تا این اتاق (به اتاقی اشاره کرد) را جارو کنند. بر من آب ریختند (غسل کردم) و دو جامه سپید دربرکردم و چهار رکعت نماز گزاردم و در آن هر چه از قرآن از بربودم خواندم و خواندم و خدای را یاد کردم و بدو پناه بردم با نیّتی صادقانه باوی پیمانی استوار کردم که اگر خداوند مرا به خلافت برساند و در برابر دشمنانم یاریام رساند، خلافت را در جایگاهی که خداوند خود آن را گزارده بود، قرار دهم
سپس قلبم نیرو گرفت پس طاهر را به سوی علی بن عیسی بن ماهان روانه داشتم و کارش بدانجا رسید که رسید. هرثمة را نیز به سوی رافع بن اعین فرستادم. او بر رافع چیرگی یافت و او را کشت. از آن پس سپاهی به سوی صاحب سریر گسیل کردم و با او از در صلح و سازش در آمدم و بدو
اموالی بخشیدم تا اینکه بازگشت. کار من همچنان نیرو میگرفت تا آنکه محمّد نیز بدان عاقبت دچار شد و سرانجام خداوند خلافت را برای من هموار کرد و مرا بدان برگماشت.
چون خداوند عزّ و جل، بدانچه با او پیمان بسته بودم وفا کرد من هم تمایل یافتم که به پیمان خود با خداوند تعالی وفا کنم. بنابر این هیچ کس را بدین کار (خلافت) سزاوارتر از علی بن موسی الرضا نیافتم. امّا او خلافت را با شروطی که بر من تعیین کرد و تو خود نیز آنها را می دانی نپذیرفت. این علّت برگزیدن امام رضا به ولایتعهدی بود. (1)
شاید این علّت هم یکی از همان عوامل مساعد باشد افزون بر آنکه برجستهترین عواملی که مأمون را به چنین اقدامی واداشت همان شرایط سیاسی بود که پیش از این بدانها اشاره کردیم، زیرا رابطه مأمون با عبّاسیّان، به خاطر اینکه برادرش امین را به قتل رسانده بود، بسیار تیره بود. همچنین فرماندهان عرب به خاطر برتریهایی که مأمون به فرماندهان ایرانی میداد از وی چندان دلخوشی نداشتند، امّا هواخواهان بیت علوی فرصت را برای انتقام از حکومت جبار عبّاسی آماده دیدند و در هر دیاری پرچم قیام و مخالفت برافراشتند بنابراین با چنین اوضاعی مأمون نمیتوانست در مسند قدرت دوام بیاورد.
امّا نتایج نقشههای مأمون و بادهای تقدیری که در جهت او وزیدن گرفته بود، عبارت بودند از:
1- کسب دوستی و مودّت طرفداران علویها با ولایتعهدی
1) (1) بحار الانوار، ج 49، ص 127 و 128.
امام رضا علیه السلام.
2- فرونشاندن آتش انقلابها، با اندکی بذل و بخشش به جای استفاده از عملیّات نظامی. 3- توجّه به عبّاسیّان و کسب دوستی آنان و بازگشت به خطّ آنها پس از تصفیه فضل بن سهل و به شهادت رساندن امام رضا.
بدین ترتیب بود که مأمون توانست در مسند حکومت باقی بماند و پس از خود از تخت خلافت عبّاسی محافظ کند.
چرا امام رضا علیه السلام و لایتعهدی مأمون را پذیرفت و اگر به این کار مجبور بود چگونه در برابر او به مبارزه ایستاد؟
پیش از گفتن پاسخ به این پرسش، ناچار باید به وضع جنبش مکتبی، هنگام به امامت رسیدن آنحضرت پس از پدرش، نگاهی بیفکنیم.
در حدیثی آمده است: تقدیر آن بود که امام موسی کاظم، قائم آل محمّد صلی الله علیه و آله باشد، امّا شیعه این امر را افشا کرد و خداوند تغییر مشیت داده و آن را تا سرآمدی نامعلوم به تأخیر انداخت.
این سخن بدان معنی است که جنبش مکتبی در آن روز در سطح تصدّی امور امّت بود. اگر چه امام کاظم در زندان هارون به زهر کشته شد، جنبش- همچنان که از حدیث استنباط میشود- چندان آسیب ندید.
بدین ترتیب امامت امام رضا یکی از دو فرصت به شمار میآمد:
نخست: اقدام به حرکت مسلحانه که منجر به نابودی جنبش میشد.
دوّم: پاسخ به رویارویی و مبارزه مأمون با پذیرفتن ولایتعهدی او جهت اقدام از طریق حکومت بدون آنکه آن را قانونی بشناسد. همچنان که یوسف پیامبر علیه السلام از عزیز مصر خواست تا او را بر گنجینههای زمین بگمارد و سپس از راهی که میتوانست از درون نظام، دست به اصلاحات زد و نیز همانگونه که امام امیرالمؤمنین علیه السلام با خلفای پیش از خود به عنوان یکی از اعضای شورای شش نفره همکاریهایی میکرد.
کمترین فایده این فرصت دوّم عبارت بود از حمایت جنبش مکتبی از حذف و نابودی و پذیرش آن به عنوان یک جنبش مخالف رسمی.
بنابراین درمییابیم که امام علیه السلام رهبری جنبش مکتبی را رها نکرد بلکه از مرکز جدید خود برای حمایت و تقویت جنبش مکتبی شیعه سود جُست و بدین ترتیب شیعیان توانستند خود را بر نظام تحمیل کنند.
برای تحقیق این اهداف، امام از شیوه زیر استفاده کرد:
اوّلًا: از پذیرفتن خلافتی که مأمون در ابتدا بر او عرضه داشته بود، خودداری ورزید و عدم پذیرش خود را به مأمون اعلام کرد. شاید ردّ خلافت از سوی امام به خاطر دو مسأله بودهاست:
الف
او و نه زیبنده حجّت بالغه الهی، زیرا این خلافت بر شالودهای فاسد استوار شده بود.
سپاه، نظام، قوانین و هر آنچه در این خلافت وجود داشت فاسد و نادرست بود و اگر امام چنین خلافتی را میپذیرفت، میبایست آن را ویران میکرد و از داخل میساخت و چنین کاری در آن شرایط امکانپذیر نبود.
ب- مأمون در پیشنهاد خود صادق نبود بلکه او و حزب نیرنگبازش نقشهای را طرحریزی میکردند تا پس از کسب مشروعیت برای خود از امام، او را از بینببرند همچنان که همین توطئه را در ارتباط با ولایتعهدی آنحضرت عملی ساختند.
ثانیاً: امام رضا شرط پذیرش ولایتعهدی خود را این قرار داد که او به هیچ وجه در کارهای حکومتی دخالت نکند. این امر موجب شد تا حکومت نتواند کارها را به نام امام پیش ببرد و یا از آنحضرت کسب مشروعیت کند. بدینگونه برای جهانیان و نیز برای تاریخ تا ابد روشن شد که آنحضرت به هیچ وجه به شرعی بودن نظام اعتراف نکرد. مأمون بارها کوشید تا امام را اندک اندک به دخالت در امور حکومتی بکشاند، ولی امام کوششهای او را بیپاسخ گذارد.
حدیث زیر نشانگر همین نکته است.
هنگامی که مأمون خواست برای خود به عنوان امیرالمؤمنین و برای امام رضا به عنوان ولیعهد و برای فضل بن سهل به عنوان وزارت بیعت گیرد، دستور داد سه صندلی برای آنها بگذارند. چون هر سه نشستند به مردم اذن ورود داده شد. مردم داخل میشدند و با دست
راست خویش به دست راست هر سه نفر، از بالای انگشت ابهام تا انگشت کوچک، میزدند و بیرون رفتند. پس امام رضا تبسّمی کرد و فرمود:
«تمام کسانی که با ما بیعت کردند، به فسخ بیعت، بیعت کردند جز این جوان که به عقد بیعت، با ما بیعت کرد».
مأمون پرسید: تفاوت فسخ بیعت با عقد آن چیست؟ امام فرمود:
«عقد بیعت از بالای انگشت کوچک تا بالای انگشت ابهام است و فسخ بیعت از بالای انگشت ابهام تا بالای انگشت کوچک!».
مردم با شنیدن این سخن برآشفتند و مأمون دستور داد تا مردم را بازگردانند تا دوباره به شیوهای که امام فرموده بود، تجدید بیعت کنند. مردم میگفتند:
چگونه کسی که به عقد بیعت آگاهی ندارد برای پیشوایی شایسته است و بدرستی آن کس که این نکته را میداند از او، که نمیداند، سزاوارتر و شایستهتر است. راوی این حدیث گوید: همین امر موجب شد که مأمون، امام رضا را با دادن زهر از میان بردارد. (1)
ثالثاً: از همان روزهای نخستین ولایتعهدی، امام رضا علیه السلام از هر فرصت به دست آمده برای گسترش فرهنگ وحی سود میجست و اعلام میکرد که از دیگران به خلافت سزاوارتر است. به عنوان نمونه در عهدنامه ولایتعهدی آنحضرت به نکاتی بر میخوریم حاکی از آنکه مأمون در
1) (1) بحارالانوار، ج 49، ص 144.
ابراز لطف و مهربانی به اهل بیت رسالت به تکلیف واجب خویش عمل کرده است!! اجازه دهید عهد نامه زیر را با هم بخوانیم و در آن بیندیشیم:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
سپاس خدای را که هر چه خواهد، کند. نه فرمانش را چیزی باز گرداند و نه قضایش را مانعی خواهد بود. خیانت چشمها و آنچه را که در سینهها نهان است، میداند. و درود خدا بر پیامبرش محمّد صلی الله علیه و آله، پایانبخش پیامبران و خاندان پاک و پاکیزه او باد! من، علی بن موسی بن جعفر، میگویم:
امیرالمؤمنین! که خداوند او را به استواری یار باد و به راه راست و هدایت توفیقش دهد آنچه را که دیگران از حق ما نشناخته بودند، باز شناخت. پس ارحامی را که از هم گسسته بود بهم بازپیوست و جانهایی را که به هراس افتاده بودند، ایمنی بخشید. بل آنها را پس از آنکه بیجان شده بودند، جان داد و چون نیازمند شده بودند توانگر کرد و این همه را در پی رضایت پروردگار جهانیان کرد و از کسی جز او پاداش نمیخواهد و بزودی خداوند سپاسگزاران را پاداش دهد و مزد نکوکاران را تباه نگرداند.
او ولایت عهد و نیز امارت کبری (خلافت) را از پس خویش به من واگذارد.
پس هر کس گرهی را که خداوند به بستن آن فرمان داده، بگشاید و ریسمانی را که خداوند پیوست آن را دوست دارد، بگسلد همانا حریم خدا را مباح شمرده و حرام او را حلال کرده است. چون او بدین کار پاس امام را نگاه نداشته و پرده حرمت اسلام را دریده است. گذشتگان نیز چنین کردند: آنان بر لغزشها شکیبایی ورزیدند و از بیم
پراکندگی دین و تزلزل وحدت مسلمانان، متعرّض امور دشوار (و اختلاف برانگیز) نمیشدند، زیرا مردم به عصر جاهلیّت نزدیک بودند و برخی در انتظار فرصت بودند تا راهی برای فتنه بگشایند.
و من خدا را بر خود گواه گرفتم که اگر کار مسلمانان را به من واگذارد و زنجیر خلافت را برگردن من نهد در میان تمام مسلمانان و بویژه بنی عبّاس بن عبد المطلّب چنان رفتار کنم که به طاعت خدای و رسولش صلی الله علیه و آله مطابق باشد. هیچ خون حرامی نریزم و ناموس و مال کسی را مباح نکنم مگر آنکه حدود الهی ریختن آن خون را مباح و تکالیف و دستورات الهی اباحه آن را جایز شمرده باشد و در حدّ توان و طاقت خویش در انتخاب افراد شایسته ولایق میکوشم و آن را بر خود پیمانی سخت می دانم که خداوند از من در باره آن پرسش خواهد فرمود که خود (عزّ و جل) گفته است:
وَأَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کَانَ مَسْؤولًا.
و اگر حکمی تازه آوردم یا حکمی را تغییر دادم، مستحق سرزنش و سزاوار عذاب و شکنجهام و به خدای پناه میبرم از خشمش و بدو روی میکنم در توفیق برای طاعتش و اینکه میان من و معصیتش حایل شود و بر من و مسلمانان عافیت ارزانی دارد.
(جامعه و جفر) بر خلاف این امر دلالت میکنند و من نمیدانم که با من و شما چه خواهد شد. فرمان و حکم تنها از آن خداست او به حق داوری میکند و بهترین داوران است.
«امّا من فرمان امیرالمؤمنین را به جایآوردم و خشنودی او را
برگزیدم.
خدای من و او را حفظ کند و خدای را در این پیمان بر خود گواه گرفتم و هم او به عنوان گواه بس است». (1)
در این نامه نکاتی است که از سخنان درخشان امام بدانها پیمیبریم:
اوّلًا: آنحضرت میفرماید:
« (مأمون) آنچه را که دیگران از حق ما نشناخته بودند، باز شناخت». زیرا آنحضرت با هارون، پدر مأمون، و نظام عبّاسی برخورد داشت و آنان اصلًا حرمت رسول خدا صلی الله علیه و آله را پاس نمیداشتند.
ثانیاً: او فرمود:
«هر کس گرهی را که خداوند به بستن آن فرمان داده، بگشاید ...» اشاره به خباثت ضمایر و نقشههای توطئهآمیز بر ضدّ ولایت است.
ثالثاً: او فرمود:
«گذشتگان نیز چنین کردند ...»
شاید این فرمایش اشاره به سکوت امیرمؤمنان علی علیه السلام از یک سو و صبر و تحمّل ائمه بر آزارها و شکنجه به خاطر بیم از پراکندگی دین و تزلزل ریسمان وحدت مسلمانان از سوی دیگر باشد.
رابعاً: آنگاه آنحضرت به تبیین برنامه حکومتی خود میپردازد که عموماً مخالف با برنامه بنی عبّاس و از جمله مأمون بود.
خامساً: امام در پایان این وثیقه میفرماید:
«جامعه و جفر بر خلاف این دلالت میکنند».
1) (1) بحارالانوار، ج 49، ص 152- 153.
در واقع آنحضرت بدین وسیله بیان میکند که آنان صاحبان دانش رسول خدا صلی الله علیه و آله و به امارت شایستهتر از مأمون و بنی عبّاس هستند. چون مردم برای بیعت آماده میشوند و امام نظر مأمون را به شیوه نادرست بیعت کردن آنها جلب میکند. و این امر اسباب اعتراض مردم را فراهم میآورد. در این باره به گفتگوی زیر که بین مأمون وامام علیه السلام رخ داد توجّه فرمایید:
مأمون گفت: (ای ابو الحسن ولایت این شهرها را که اوضاع نابسامانی پیدا کردهاند، به هر کس که مورد اعتماد خود توست بسپار. به مأمون گفتم: توبه وعدهای که به من دادهای وفا کن تا من نیز به وعده خود وفا کنم. من ولایتعهدی را به آن شرط پذیرفتم که در آن امر و نهی از من نباشد، نه احدی را برکنار کنم و نه کسی را بکاربگمارم و نه کاری را بعهدهگیرم تا خداوند مرا پیش از تو بمیراند. به خدا سوگند! خلافت چیزی نیست که نفسم از آن سخن گوید. حال آنکه من در مدینه بودم، بر مرکوبم مینشستم و در جادهها رفتوآمد میکردم.
مردم مدینه و دیگران نیازهایشان را از من درخواست میکردند و من آنها را برآورده میساختم و آنان همچون عموهای من بودند. نامههایم در شهرها نافذ بود و تو نعمتی بر من نیافزودی، آنها از خدا بود. مأمون با شنیدن این سخنان گفت: من به قولی که به تو داده بودم، وفا خواهم کرد). (1)
یکی از بزرگترین نشانههای آشکار فضل امام هشتم، مجالس مناظره و بحث و گفتگویی بود که گاهی به وسیله مأمون تشکیل
1) (1) بحارالانوار، ج 49، ص 144.
میشد. اینک اجازه دهید با هم در یکی از این مجالس حاضر شویم و ببینم در آنجا چه میگذرد:
حسن بن محمّد نوفلی گوید: ما در پیشگاه حضرت رضا علیه السلام در حال گفتگو بودیم که یاسر، پیشکار امام رضا، وارد شد و عرض کرد:
سرورم! امیر تو را سلام میرساند و میگوید: برادرت به فدایت! اصحاب اندیشهها و پیروان ادیان و متکلمان از هر کیش و آیینی به نزد من گردآمدهاند اگر گفتگو و مناظرة با آنان را خوش دارید، فردا صبح به نزد ما بیایید و اگر آمدن بدینجا بر شما گران است، خود را رنجه مکنید و اجازه دهید که ما خدمت شما برسیم. امام به یاسر فرمود: به امیر سلام برسان و بگو من از خواسته تو آگاه شدم و فردا صبح، اگر خدا بخواهد، به نزد تو خواهم آمد.
آنگاه امام هدف مأمون را از تشکیل چنین مجالسی بیان کرد و گفت که مأمون میخواهد از ارج و عظمت وی بکاهد، زیرا مأمون گمان میبرد که وی در برابر طرف مقابلش از گفتن پاسخ در میماند. امام به نوفلی (راوی این ماجرا) گفت:
«ای نوفلی! آیا میخواهی بدانی که مأمون چه وقت از این کار خود پشیمان میشود؟ گفتم: آری. فرمود: مأمون هنگامی از این کار پشیمان خواهد شد که ببیند من پیروان تورات را با استدلال به تورات و پیروان انجیل را با استدلال به انجیل و پیروان زبور را با استدلال به زبور و صابئیان را به زبان عبری و آتش پرستان را به زبان پارسیشان و رومیان را به زبان
رومی و سایر اصحاب اندیشهها را هر یک به زبان خود آنها مجاب و محکوم سازم. هنگامی که هر گروهی را محکوم و بطلان سخن ودلیلش را آشکار ساختم و به گفته خود متقاعدش کردم مأمون در مییابد که جایگاهی که او بر آن تکیه داده است سزاوار وی نیست.
در این هنگام است که مأمون از کرده خود پشیمان خواهد شد. «وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلّا بِاللَّهِ الْعِلِی الْعَظیمِ». (1)
در ادامه این حدیث آمده است: چون امام به مجلس مأمون وارد شد، خلیفه از جا برخاست. محمّد بن جعفر (عموی امام رضا) و تمامی بنیهاشم نیز بهاحترام امام از جای برخاستند و همچنان ایستاده بودند و امام رضا و مأمون نشسته بودند تا امام به آنها اجازه جلوس داد. مأمون روبه امام رضا کرد و ساعتی با آنحضرت مشغول گفتگو شد و سپس به جاثلیق رویکرد و گفت: ای جاثلیق! این پسر عمویم علی بن موسی بن جعفر است. دوست دارم با انصاف با وی در مباحثه شوی. جاثلیق گفت: ای امیرالمؤمنین! چگونه میتوانم با مردی که کتاب و پیامبرش را باور ندارم مناظره کنم؟
حضرت رضا بدو فرمود:
«ای نصرانی! اگر من از انجیل خودت برای تو دلیل آورم آیا بدان اقرار میورزی؟»
جاثلیق پاسخ داد: آیا مگر من میتوانم آنچه را که انجیل گفته،
1) (1) بحارالانوار، ج 49، ص 174 و 175.
انکار کنم؟
بلی بخدا سوگند اگر هم مخالف اعتقاد من باشد، بدان گردنمینهم.
سپس امام رضا آیاتی از انجیل را برای او خواند و به وی ثابت کرد نام پیامبر صلی الله علیه و آله در انجیل آمده است و تعداد حواریین عیسی علیه السلام و احوال آنان را برای وی بازگفت و دلایل فراوان دیگری برای وی آورد که جاثلیق به هر کدام اقرار کرد.
سپس آنحضرت قسمتهایی از کتاب اشعیا و غیر آن را برای جاثلیق برخواند تا آنکه جاثلیق گفت: باید کسی جز من از تو پرسش کند به حق مسیح سوگند گمان نمیکردم درمیان دانشمندان مسلمانان مانند تو باشد. سپس روبه مأمون کرد وگفت:
به خدا سوگند گمان نمیکنم که علی بن موسی در مورد این مسائل بحث کرده باشد، وما از او این را ندیده بودیم، آیا او در مدینه در اینگونه موارد سخن میگفت ویا اهل کلام گرد او جمع میشدند؟
گفتم: حجاج به نزد حضرتش میآمدند و از حلال و حرام از او میپرسیدند و او بدیشان پاسخ میگفت و چه بسا کسانی هم که حاجتی داشتند نزد او میآمدند.
محمّد بن جعفر گفت: ای ابو محمّد! من بیم آن دارم که این مرد (مأمون) به امام رضا رشک ورزد و او را مسموم کند و یا به بلایی دچار سازد پس بدو اشاره کن که دست از این سخنان بردارد. گفتم: او نمیپذیرد. این مرد (مأمون) تنها میخواهد امام را بیازماید که آیا چیزی از علوم پدرانش در نزد آنحضرت هست یا نه.
محمّد بن جعفر به من گفت: به امام رضا بگو که عمویت از این
سخنان خشنود نیست و مایل است به خاطر برخی مسائل از ادامه این سخنان خودداری کنی.
چون به منزل امام رضا برگشتیم، آنحضرت را از گفتار محمّد بن جعفر (عموی امام) مطلع ساختم. پس امام تبسّمی کرد و فرمود: «خداوند عمویم را حفظ کند! نمیدانم چرا از این سخنان اظهار ناخشنودی کرد. ای غلام به نزد عمران صائبی برو و او را نزد من آر».
عرض کردم: فدایت شوم من جای او را میشناسم. او نزد برخی از برادران شیعه ماست. فرمود: اشکال ندارد. استری برای او ببرید.
من به سوی عمران روانه شدم و او را نزد حضرت بردم. او بسیار شادشد و جامهای خواست و به وی خلعت بخشید و ده هزار درهم نیز خواست و به وی صله داد.
پس من عرض کردم: فدایت شوم کار جدّت، امیرالمؤمنین علیه السلام، را کردی.
فرمود: چنین میبایست کرد. سپس شام خواست و مرا در طرف راست و عمران را در طرف چپ خویش نشانید. چون از خوردن دست کشیدیم، به عمران فرمود: با همراه برگرد و صبح نزد ما بیا تا تو را از خوراک مدینه اطعام کنیم. پس از این دیدار متکلّمان ادیان نزد عمران گرد میآمدند و او بطلان سخنان و عقاید آنها را ثابت میکرد تا آنجا که از گفتگو با او اجتناب میکردند و مأمون نیز به وی ده هزار درهم صله داد و فضل هم پول و استر به وی بخشید و امام رضا علیه السلام هم صدقات بلخ را بدو بخشید و بدین ترتیب وی به ثروتی سرشار دست
یافت. (1)
داستان آماده شدن امام برای برگزاری نماز عید، که نظام را با بیم و هراس مواجه کرد، خود گواه دیگری است بر آنکه امام فرصتی را از دست نمیداد مگر آنکه از آن برای اعلان دعوت خویش و اینکه وی به خلافت از بیت عبّاسی، سزاوارتر و شایستهتر است بهرهبرداری میکرد.
(چون عید فرا رسید، مأمون فرستادهای به سوی امام رضا روانهکرد و از او خواست بر استر خویش سوار شود و در مراسم عید حضور یابد تا دل مردم آرامگیرد و فضیلتش را بشناسند و دلهایشان بدین حکومت خجسته روشن شود. امام رضا به مأمون پیغام داد و فرمود: تو از شروط میان من وخود درباره عدم دخالت من در امور حکومت آگاهی. مأمون پاسخ داد:
من بدین وسیله میخواهم ولایتعهدی تو در ژرفای دل مردم و سپاه و چاکران استوار شود و دلهای آنان آرامپذیرد و به فضلی که خداوند متعال به تو ارزانیداشته، اقرار ورزند، چون مأمون در این باره بسیار گفت و اصرار کرد، امام بدو فرمود:
«ای امیرالمؤمنین! اگر مرا از این تکلیف عفو کنی، برای من خوشتر است و اگر نکنی چنان بیرون خواهم آمد که رسول خدا صلی الله علیه و آله و علی بن ابی طالب علیه السلام بیرون میآمدند».
مأمون پاسخ داد: هر طور که میخواهی بیرون آی.
1) (1) بحارالانوار، ج 49، ص 175- 177 (با اختصار).
مأمون به فرماندهان و مردم دستور داد که صبح زود بر در سرای امام رضا گردآیند. مردم از زن و مرد و کودک به خاطر آنحضرت در خیابانها و بامها نشسته بودند. فرماندهان نیز بر در خانه امام رضا گردآمده بودند.
چون خورشید بر آمد، امام رضا علیه السلام غسل کرد و عمامهای سپید از کتان بر سر بست و قسمتی از آن را بر روی سینهاش و قسمتی دیگر را میان شانههایش افکند. سپس اندکی از جامه خود را بالا گرفت و به خادمان خویش فرمود: شما نیز همان کنید که من میکنم. سپس عصایی به دست گرفت و از خانه بیرون آمد ما روبه روی حضرتش بودیم. او پابرهنه بود و جامهاش را تا نیمه ساق بالازده و دامن لباسهای دیگر را هم به کمر زده بود. او به راه افتاد و ما هم پیشاپیش او بهراه افتادیم. وی سرش را به سوی آسمان بالا کرد و چهار تکبیر گفت. به نظر ما میرسید که هوا و دیوارها هم به آن تکبیرهای حضرت پاسخ میگفتند.
فرماندهان آراسته و مسلّح در حالی که بهترین جامههای خود را دربرکرده بودند بر در سرای آنحضرت انتظار وی را میکشیدند. ما پایبرهنه و دامن به کمر زده در برابر آنها ظاهر شدیم. چون امام از خانه بیرون آمد، توقف کوتاهی کرد و فرمود:
«اللَّهُ أَکْبَرُ، اللَّهُ أَکْبَرُ، اللَّهُ أَکْبَرُ عَلی ما هَد انا، اللَّهُ أَکْبَرُ عَلی ما رَزَقَنا مِنْ بَهیمَةِ الْأَنْعامِ، وَالْحَمْدُ للَّهِ عَلی ما أَبْلانا».
آنحضرت صدای خویش را بالابرد ما نیز صداهای خود را بالابردیم.
شهر مرو از گریه و فریاد به لرزه درآمد. امام سه بار این ذکر را تکرار فرمود.
فرماندهان از مرکوبهای خویش پایین آمدند و چکمههایشان را از پای بیرون کردند. شهر مرو یکپارچه میگریست و هیچ کس نمیتوانست از گریه و شیون خودداری کند. امام رضا علیه السلام هر ده گامی که برمیداشت میایستاد و چهار تکبیر سرمیداد چنان که ما خیال میکردیم زمین و دیوارها به حضرتش پاسخ میگویند.
خبر این ماجرا به گوش مأمون رسید. فضل بن سهل ذو الریاستین به او گفت: ای امیرالمؤمنین! اگر رضا بدینگونه به مصلی برسد مردم فریفته او خواهند شد، به مصلحت است که از او بخواهی بازگردد!!
مأمون نیز فوراً کسی را پیش آنحضرت روانهکرد. امام رضا کفش خود را خواست و آنرا به پاکرد و بازگشت. (1)
1) (1) بحارالانوار، ج 49، ص 134 و 135.
سرانجام امام علیه السلام را زهر دادند و او بسان دیگر امامان به شهادت رسید تا این حدیث در باره او مصداق پیدا کند که:
«از ما کسی نیست جز آنکه به او زهر داده یا کشته با شندش»
امّا چه کسی او را زهر داد؟ بسیاری از علما بر این باورند که مأمون در پس این توطئه بودهاست، امّا عدّهای دیگر این نظر را بعید میدانند و میپرسند آیا مأمون براستی تا این اندازه پست و پلید بوده که دستان خود را بدین جنایت زشت بیالاید؟!
برخی از این علما دهها دلیل بر بی گناهی مأمون در ارتباط با خون امام هشتم ارائه میدهند. امّا وقتی این دلائل را یک به یک تحلیل میکنیم در مییابیم که تمام آنها به یک دلیل باز میگردد و آن بعید شمردن وقوع چنین جنایتی است.
از شخصی که مدافع افکار مذهب شیعه و قایل به برتری و افضلیت امام علی علیه السلام است!
ولی ما مأمون را شناختیم. او یکی از خلفای عبّاسی و وابسته به خاندانی است که رژیم آنان در خیانت به یاران و هواخواهان خود از
ابو مسلم خراسانی گرفته تا برمک و فضل بن سهل، پر آوازه و متمایز است. و مأمون در رأس هرم این رژیم، که بنیان آن بر نیرنگ و ستم و کشتار استوار شده است، جای دارد.
بنابر این چه عاملی او را از پیروی سیره پیشینیانش و تکرار جنایات نیاکانش باز خواهد داشت؟ همچنین باورهای وی در مورد خلق قرآن یا قائل بودن به افضلیت امام علی علیه السلام بر سایر صحابه یا نظایر آنها، هیچ گاه او را در زمره شیعیان علی و آل علی جای نداد، زیرا ادامه حکومت او بر مسلمانان خود بزرگترین جنایت و گناه و سخت ترین طغیان در منطق امام علی و شیعیان او به شمار میآمد، زیرا این حکومت در واقع نوعی ادعای ربوبیت و ستیزه با خدا در الوهیتش بود!
از طرفی شیوه برخورد او با مردم و کشتارها و شکنجهها و گسترش فساد از راههای گوناگون با ساده ترین اصول شیعه اهل بیت علیهم السلام بودن، منافات داشت.
بنابر این چه عاملی میتوانست او را از ارتکاب چنین جنایت پلیدی در حق خاندان رسالت باز دارد؟!
ما در تاریخ به نکاتی بر میخوریم که نشان میدهد شخص مأمون از طریق دستگاه اطلاعاتی و مخفیانه خود که شبیه به دستگاههای جاسوسی کاخ فرماندهی یا ریاست در بدترین حکومتهای دیکتاتوری جهان در عصر ما بوده، کاملًا بر نحوه اجرای نقشه ترور امام رضا نظارت داشته است.
این نقشه موقعی به مرحله اجرا گذارده شد که انقلابهای علویّان در گوشه و کنار سرزمین اسلام یا سرکوب شده و یا فرو کش کرده بودند و فلسفه دعوت امام به خراسان نیز پایان یافته بود و ابرها بر فراز بغداد
گرد آمده و بنیانهای انقلاب عبّاسیّان آشکار شده بودند و مأمون برای جلب خشنودی پسر عموهایش بازگشت به بغداد را در سر میپروراند و شیوه نیاکانش در پوشیدن جامه سیاه و تقسیم مناصب به خویشان و نزدیکانش را از نو آغاز کرده بود. شاید حدیث زیر این حالت را که امام رضا نسبت به آن هشدار داده و آن را به مأمون اظهار کرده بود، برای ما تبیین کند. در واقع امام میخواست بدین وسیله به مأمون بگوید که وی بدانچه او میکند آگاه است، امّا بر حسب مصلحت عموم حرکت میکند. در این حدیث آمده است:
روزی امام رضا علیه السلام در گفتگویی طولانی به مأمون گفت:
«ای امیر المؤمنین! در امور مسلمانان از خدا بترس و به بیت نبوّت و معدن مهاجران و انصار بازگشت کن».
آنگاه فرمود:
«من چنین میبینم که تو از این شهر بیرون میشوی و به جایگاه پدران و نیاکانت بر میگردی و در امور مسلمانان مینگری و این سخن پیش خود نگاه دار و (بدان) که خداوند عزّ و جل از تو در باره آنچه تو را بر آن گماشته، پرسش خواهد کرد». (1)
فضل بن سهل نیز این نکته را به مأمون یاد آور میشود. او را میبینیم که از همراهی با مأمون سر پیچی میکند، و با گفتن این سخن از او پوزش میخواهد که:
گناه من پیش خاندانت و عامه مردم بزرگ است و مردم مرا به خاطر کشتن برادر مخلوعت و بیعت امام رضا به ولایتعهدی
1) (1) بحارالانوار، ج 49، ص 165.
از روی نیکی یا حسادت نکوهش میکنند و ستمگران به سعایت از من بر میخیزند پس اجازه فرمای در خراسان بمانم. (1)
امّا مأمون خواسته او را نمیپذیرد. چون برای او تدبیری اندیشیده است.
مأمون نمیخواهد فضل را در پایگاه قدرت و در میان یاران و هواخواهانش به کام مرگ فرستد بلکه قصد دارد او را در راه از میان بردارد.
در روایت آمده است:
مدّتی از گفتگوی میان مأمون و فضل سپری شده بود و ما در یکی از منازل (بین راه) بودیم که فضل به حمام رفت. در این هنگام گروهی با شمشیر بر او داخل شدند و به قتلش رساندند. پس از کشته شدن فضل، فرماندهان و سپاهیان و گروهی از مردان ذو الریاستین بر در سرای مأمون حاضر شده گفتند:
او را کشت اینک ما به خونخواهی او آمدهایم. (2)
بدین سان مأمون از برجستهترین و بزرگ ترین کانون قدرت در درون دستگاه حاکمه خلاصی یافت. اینک پیش روی او جز امام رضا، که او هم اندکی بعد به شهادت رسید، کس دیگری باقی نمانده بود. براستی آیا همین نزدیکی شهادت امام رضا علیه السلام با کشته شدن فضل خود نمیتواند حاکی از وجود توطئهای پلید بر ضدّ آنحضرت باشد؟
با این دلایل و شواهد، قول مشهور علمای شیعه مبنی بر شهادت امام رضا علیه السلام به خاطر خورانیدن زهر به آنحضرت از سوی مأمون
درست وراست جلوه میکند.
علامه مجلسی در این باره میگوید: قول مشهور در میان ما آن است که امام رضا علیه السلام به واسطه زهر مأمون به شهادت رسید. (1)
اینک اجازه دهید به خبر شهادت آنحضرت از زبان معاصرانش گوش فرا دهیم:
الف
مأمون او را گرامی داشت، و به وی محبت میکرد چون به فضیلت او آگاه بود. وی ولایتعهدی را از پس خویش بدان حضرت اختصاص داد تا به مردم بنمایاند که امام رضا به دنیا رغبت دارد و بدین ترتیب جایگاه خود را در دل و جان مردم از دست بدهد، امّا چون امام رغبتی به دنیا نشان نداد و این امر جز به مراتب فضل وی در نزد مردم و ارج او در جان و دل آنها نیفزود، متکلّمان را از شهرهای گوناگون دعوت کرد بدین امید که یکی از آنها بر آنحضرت غلبه یابد و از منزلت وی در نزد علما بکاهد و در نتیجه مردم هم به ضعف وی پیببرند.
1) (2) بحارالانوار، ج 49، ص 169.
امّا آنحضرت با هر کس از یهود و نصارا و مجوس و صابئیان و برهماییها و ملحدان و دهریها و یا سایر فرق مسلمان که با وی مخالف بودند مناظره میکرد، همه را مغلوب میساخت و بر آنها دلیل و حجّت میآورد تا آنجا که مردم میگفتند: به خدا او از مأمون به خلافت سزاوارتر است.
خبر چینان هم سخن مردم را به گوش مأمون میرساندند. وی از این بابت بسیار خشمگین میشد و حسادتش شدّت مییافت. امام هم از گفتن حقیقت در حضور مأمون پروانداشت و در بیشتر موارد به وی پاسخهایی میداد که او را خوش نمیآمد از این رو مأمون خشمگین میشد و به آنحضرت کینه میورزید، امّا کینه و خشم خود را نمایان نمیساخت، امّا هنگامی که در باره آنحضرت هیچ چارهای نیافت، او را با دادن زهر به شهادت رساند». (1)
ب- شیخ مفید نیز مجملی از ماجرای شهادت آنحضرت را همراه با یکی از تفسیرهای مربوط به علّت دشمنی مأمون با امام رضا نقل کرده و چنین گفته است:
روزی امام رضا بر مأمون وارد شد و دید که او برای نماز وضو میسازد در حالی که غلامش بر دستان او آب میریزد. پس امام رضا به مأمون گفت:
«ای امیرالمؤمنین! در عبادت پروردگارت کسی را شریک مکن». مأمون، غلام را رد کرد و خود وضویش را به اتمام رساند، امّا کینه آنحضرت را به دل گرفت.
1) (1) بحارالانوار، ج 49، ص 290.
همچنین آنحضرت علیه السلام در نزد مأمون زبان به نکوهش فضل و حسن، فرزندان سهل، گشود و خطاهای آنان را به مأمون باز نمود وی را از شنیدن سخنان آن دو منع کرد. فضل و حسن از آنچه امام در باره آنها گفته بود مطلع شدند و در حضور مأمون خطاهایی بر امام بستند و به وی اموری نسبت دادند که دور از ساحت مقدس حضرتش بود و مأمون را از گرایش مردم به او بیمناک کردند و در این باره چندان گفتند تا سر انجام نظر او را در باره امام رضا عوض کردند و مأمون هم به قتل حضرتش همّت گماشت.
راویان اتفاق نظر دارند که روزی او و مأمون از یک طعام خوردند و در نتیجه امام رضا علیه السلام بیمار شد و مأمون هم خود را به تمارض زد. محمّد بن علی بن حمزه از منصور بن بشر از قول برادرش عبداللَّه بن بشر نقل کرده است که گفت:
مأمون مرا فرمود که ناخنهایم را دراز کنم و این گفته را به کسی باز نگویم من نیز چنین کردم. سپس مرا طلبید و چیزی شبیه به تمر هندی بیرون آورد و به من داد و گفت: این را با دستانت به هم بمال و خمیر کن من نیز چنین کردم. سپس برخاست و مرا واگذاشت و نزد امام رضا رفت و از او پرسید: چه خبر؟ امام رضا فرمود: امیدوارم بهتر شوم. مأمون از وی پرسید: من نیز بحمد اللَّه امروز خوبم. آیا کسی از پرستاران امروز نزد شما آمده است؟ امام فرمود: نه. مأمون خشمگین شد و بر غلامانش فریاد زد و سپس گفت: همین حالا آب انار بگیر که از خوردن آن چارهای نیست سپس مرا (عبداللَّه
بن بشر) فرا خواند و گفت:
اناری برای ما بیاور. من اناری آوردم و مأمون به من گفت: با دست خویش آب این انار را بگیر. من آب انار را گرفتم و مأمون آن را به دست خویش به امام رضا نوشانید و همین امر موجب مرگ آنحضرت شد. او دو روز بعد از این ماجرا جان سپرد.
از ابا صلت هروی نقل شده است که گفت: نزد حضرت رضا رفتم در حالی که (پیش از ورود من) مأمون از حضور آن امام بیرون آمده بود. پس او به من فرمود:
«ای ابا صلت کار خود را کردند».
و آنگاه به توحید و ستایش خداوند مشغول شد.
از محمّد بن جهم روایت شده است که گفت: امام رضا بسیار شیفته انگور بود. پس مقداری انگور تهیه کردند و در بیخ دانههای آن سوزنهای زهر آلود قرار دادند و چند روزی بههمان حال نگاه داشتند سپس سوزنها را بیرون آوردند و در آن هنگام که امام علیه السلام بیمار بود، انگور را به نزد او بردند و او از آن انگور خورد و همان باعث مرگش شد. وی گوید این زهر، یکی از کاریترین زهرها بودهاست.
چون امام رضا وفات یافت، مأمون یک شبانه روز مرگ او را نهان داشت.
سپس در پی محمّد بن جعفر و گروهی از خاندان ابو طالب که در نزدش حضور داشتند فرستاد. چون آنان پیش او آمدند، مأمون اظهار تألّم و ناراحتی کرد و گریست و جسد سالم امام را به آنها نشان داد و گفت: ای برادر! بر من بسی گران است که تو را در این حال ببینم. من امیدوار بودم که پیش از تو از دنیا بروم، امّا خداوند چنین نخواست.
سپس دستور داد آنحضرت را بشویند و کفن و حنوطش کنند و خود با جنازه او بیرون آمد و جنازه را بردوش میکشید تا آن را به محلّی که اکنون امام علیه السلام در آنجا مدفون است، بیاورد. این محل خانه حمید بن قحطبه در قریهای به نام سناباد از نواحی نوقان طوس بود. قبر هارون الرشید در این خانه بود و امام رضا در برابر روی او در محل قبله این خانه به خاک سپرده شد. امام رضا از دنیا رفت در حالی که پسری جز امام ابو جعفر محمّد بن علی که در آن هنگام هفت ساله بود، برجای خویش باقی نگذاشت. (1)
ج- یاسر خادم، واپسین لحظات زندگی امام رضا را که در آن روح ربّانی و خلق محمّدیاش جلوه گر شده بود، چنین توصیف میکند:
«ما با طوس هفت منزل فاصله داشتیم که امام رضا علیه السلام بیمار شد. پس به طوس وارد شدیم در حالی که بیماری آنحضرت شدّت یافته بود. در طوس چند روز ماندیم. مأمون روزی دو بار به عیادت امام میآمد. در آخرین روز حیاتش، امام که بسیار ضعیف شده بود پس از به جای آوردن نماز ظهر از من پرسید:
ای یاسر! آیا مردم غذا خوردند؟
عرض کردم:
سرورم با این حالی که شما دارید چه کسی میتواند غذا بخورد؟!
1) (1) بحارالانوار، ج 49، ص 308- 309.
پس امام علیه السلام در بستر خود نشست و فرمود:
«سفره بیاورید»
آنحضرت تمامی اطرافیان و خدمتکارانش را بر سفره دعوت کرد و یکایک آنها را مورد تفقّد قرار داد. چون غذا خوردند، فرمود: برای زنان غذا ببرید.
برای زنان غذا بُردند. چون همه از خوردن فارع شدند، ضعف بر امام مستولی شد و از هوش رفت. بانگ و فریاد به پا خاست. کنیزان و زنان مأمون پا برهنه و سر برهنه بر بالین آن امام حاضر شدند، در طوس غریو و غوغا بلند شد. مأمون اندوهناک و در حالی که به سر خود میزد و محاسن خود را میگرفت و میگریست، وارد شد و در حالی که سیل اشک بر گونههایش جاری بود بر بالین امام رضا که به هوش آمده بود ایستاد و گفت: سرورم! به خدا نمیدانم کدام یک از این دو مصیبت بر من بزرگ است: آیا دوری و فراق من از تو یا شنیدن تهمت مردم که میگویند من تو را کشتم. امام چشمانش را به سوی او بالا آورد و فرمود:
ای امیرالمؤمنین! با ابو جعفر خوش رفتاری کن که عمر تو و عمر او مانند دو انگشت سبابه یکسان است. (1)
یاسر همچنین حوادثی را که پس از وفات آنحضرت رخ داد، چنین توصیف میکند:
«پاسی از شب گذشته بود که امام علیه السلام جان سپرد. چون
1) (1) بحارالانوار، ج 49، ص 299 (یعنی عمر تو و عمر او مساوی است).
صبح فرا رسید، مردم گرد آمدند و گفتند: مأمون او را کشت. و نیز گفتند: مأمون فرزند رسول خدا را کشت. آنان همچنین سخنان دیگری هم گفتند.
محمّد بن جعفر بن محمّد از مأمون امان خواسته و به خراسان آمده بود. وی عموی ابو الحسن بود. مأمون به او گفت: ای ابو جعفر! به سوی مردم برو به ایشان بگو که امام رضا امروز بیرون نمیآید.
مأمون خوش نداشت جنازه آنحضرت را در روز بیرون ببرد، زیرا میترسید حادثهای روی دهد. پس محمّد بن جعفر به سوی مردم رفت و گفت: ای مردم! امام رضا امروز بیرون نمیآید. مردم پراکنده شدند و ابو الحسن را شبانه غسل دادند و به خاک سپردند». (1)
مزار آنحضرت همواره مورد توجّه شیعیان اهل بیت علیهم السلام و دوستداران آنان بوده است، زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله و دیگر ائمه در باره مرقد وی و زیارت او ترغیب و توصیه کردهاند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده است:
«در آینده پارهای از تن من در دیار خراسان به خاک سپرده میشود که هر مؤمنی آن را زیارت کند خداوند عزّ و جل بهشت را بروی واجب و آتش را بر بدنش حرام میکند». (2)
همچنین از امام صادق علیه السلام روایت شده است که فرمود:
«مردی از فرزندان پسرم موسی به دنیا میآید که نامش نام
امیر المؤمنین علیه السلام، است و به دیار طوس که در خراسان است میرود و در آنجا با زهر کشته میشود و غریبانه در همانجا به خاک سپرده میشود. هر کس او را در حالی که عارف به حق اوست زیارت کند خداوند متعال به او پاداش کسی را که پیش از فتح مکّه انفاق کرده و (با مشرکان) جنگیده است عطا خواهد کرد». (1)
شعرا نیز در سوگ حضرتش مرثیههایی سرودهاند که دل سنگ را از درد آب میکند. همچنین آنان در اشعار خود خائنانی که امام را با زهر از پای در آوردند، به رسوایی کشیدهاند. دعبل در ضمن قصیده معروف خود در این باره میگوید: (2) رعتهم ذئاب من امیة وانتحت علیهم دراکا ازمة وسنون (3)
و عاثت بنو العباس فی الدین عیثة تحکم فیه ظالم وظنین (4)
وسموا رشیدا لیس فیهم لرشده وما ذاک مأمون وذاک امین (5)
فما قبلت بالرشد منهم رعایة ولا لولی بالامانة دین (6)
رئیسهم غاو وطفلاه بعده لهذا رزایا دون ذاک مجون (7)
1) (3) همان مأخذ، ص 286.
2) (4) همان مأخذ، ص 315، به نقل از مقاتل الطالبیّین، ص 372- 373.
3) (1) گرگانی از بنی امیّه بر آنان حکومت کردند و سختی پیاپی بر ایشان روی آورد.
4) (2) وبنی عبّاس در دین ایجاد فساد کردند و در حکومت آنان ستمگر و متهم به فرمانروایی پرداختند.
5) (3) رشید نامیدند کسی را که در آنان رشد نیافته بود و این هم نه مأمون است و آن یک هم امین نیست.
6) (4) نه رشد و خردمندی از آنها در حفاظت از حقوق دیگران پذیرفته شد و نه دینی در امانتی.
7) (5) هم رئیسشان و هم دو فرزندش پس از وی گمراه بودند و برای همین مصیبتهای سختی برای مردم پیش آمد.
الا ایها القبر الغریب محله بطوس علیک الساریات هتون (1)
ابو فراس حمدانی نیز در سوگ امام سروده است: (2)
باؤوا بقتل الرضا من بعد بیعته وابصروا بعضه من رشدهم وعموا (3)
عصابة شقیت من بعد ما سعدت ومعشر هلکوا من بعد ما سلموا (4)
لا بیعة ردعتهم عن دمائهم ولا یمین و لا قربی و لا رحم (5)
1) (6) هان ای قبری که جایگاهش در طوس غریب است همواره برتو اشکها جاری است.
2) (7) همان مأخذ، ص 314.
3) (8) قتل امام رضا علیه السلام را مرتکب شدند پس از بیعت با وی و اندکی بینایی یافتند و دوباره کور شدند.
4) (9) گروهی پس از آنکه خوشبخت شدند تیره روز گشتند و جماعتی پس از آنکه در امان ماندند نابود شدند.
5) (10) نه بیعت اینان را از (ریختن) خون آنها باز داشت و نه سوگند و نزدیکی و پیمان خویشی.
آیا بدون شناخت امام رضا علیه السلام و بهرهگیری از نور و دانش و معارف او میتوان ادعای پیروی از حضرتش را داشت؟ و چگونه کسی که از سنن معصومان علیهم السلام تبعیت نکرده و از نور هدایت آنان بهره مند نشده در روز قیامت امید شفاعت پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت او را دارد؟!
بر ماست که در گفتارها و وصایای آنان که به مثابه گنجینههای تمام ناشدنی و نعمتهای بی نظیرند، بخوبی کاوش کنیم.
امام هشتم میراثی عظیم از معارف و علوم، بویژه در حکمت الهی و بیان فلسفه و علل احکام و رد بر مذاهب باطله، از خویش بر جای نهاده است.
ما در پایان کتاب خود که به نام حضرتش تشرف یافته، سخنان خردمندانه و پندهای حکیمانه او را نقل میکنیم بدین امید که از آنها بهرمند شویم.
علی بن شعیب گوید:
«بر ابو الحسن الرضا علیه السلام وارد شدم. از من پرسید: ای علی! زندگی کدام یک از مردم بهتر است؟ عرض کردم: سرورم! شما از من بدان آگاهترید.
فرمود: ای علی! هر کس که زندگی دیگری در زندگی
او نکو شود. ای علی! زندگی کدام یک از مردم بدتر وناگوارتر است؟ عرض کردم: شما داناترید؟
فرمود: کسی که دیگری در زندگی او زندگی نکند. ای علی! با نعمتها خوش همسایه باشید که آنها رام نشده هستند واگر از قومی گرفته شدند به آنها باز نخواهند گشت.
ای علی! بدترین مردمان کسی است که میهمانش را باز دارد و به تنهایی بخورد و بندهاش را بزند. به خداوند خوش گمان باش. هر کس که گمان خود را به خداوند نکو کند، خداوند نیز او را نا امید نخواهد کرد. و هر که به روزی کم راضی شد، به عمل کم از او را راضی خواهد شد و هر که به اندک از حلال خرسند شود، هزینهاش سبک گردد و خانوادهاش از نعمت برخوردار خواهد شد و خداوند او را به درد و درمان دنیا بینا سازد و او را به سلامت از دنیا به دار السلام بیرون برد. بخیل را آرامش، حسود را لذّت، ملول را وفا و دروغگو را مروّت نیست». (1)
و نیز از آنحضرت نقل شده است که فرمود:
«وحشتناکترین (صحنهها) برای انسان سه جاست: روزی که زاده میشود و دنیا را میبیند، و روزی که میمیرد و آخرت و اهل آن را مشاهده میکند، و روزی که برانگیخته میشود و احکامی را میبیند که در سرای دنیا ندیده است. خداوند در این سه جا بر یحیی و عیسی علیهما السلام درود فرستاده است. در باره یحیی فرمود:
(وَسَلَامٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَیَوْمَ
1) (1) فی رحاب ائمّة اهل البیت- سیره حضرت امام رضا علیه السلام، ص 148.
یَمُوتُ وَیَوْمَ یُبْعَثُ حَیّاً). (1)
«و درود بر او روزی که زاده شد و روزی که میمیرد و روزی که زنده برانگیخته میشود.»
و در باره عیسی فرمود:
(وَالسَّلَامُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدتُّ وَیَوْمَ أَمُوتُ وَیَوْمَ أُبْعَثُ حَیّاً). (2)
«ودرود بر من روزی که زاده شدم و روزی که میمیرم و روزی که زنده برانگیخته میشوم.»
خرد انسان مسلمان تمام نگردد مگر آنکه در او ده ویژگی باشد: از او امید خیر باشد، از بدی او در امان باشند، خیر اندک از سوی دیگران را بسیار شمارد، خیر بسیار خود را کم انگارد، هر چه حاجت از او خواهند دلتنگ نشود، در طول عمر خود از دانشجویی خسته نشود، فقر در راه خدا برایش محبوب تر از توانگری باشد، خواری در راه خداوند برایش محبوبتر از سر فرازی در راه دشمن خدا باشد، گمنامی برایش شیرینتر از شهرت و بلند آوازگی باشد. سپس فرمود: دهم، و دهمی چیست؟ گفته شد: چیست؟
فرمود: کسی را نبیند جز آنکه میگوید او بهتر و پرهیزکارتر از من است. همانا مردم دو دستهاند: یکی بهتر و با تقواتر از او و دیگر بدتر و پستتر از او. پس چون با بدتر و پستتر از خود دیدار کند، گوید: شاید خوبی این مرد پنهان باشد این برای او بهتر باشد و خوبی من نمایان است و این برای من بدتر است و چون به کسی که بهتر و با تقوا تر از اوست بر خورد کند برای او فروتنی کند تا بد و ملحق شود پس چون چنین کند، بزرگیاش فزونی گیرد و خوبیاش بهتر شود و یادش نکو گردد و بر اهل زمانه سروری یابد.» (3)
آنحضرت اشعاری میخواند که شاید سروده خود ایشان باشد. (1)
اذا کان دونی من بلیت بجهله ابیت لنفسی ان اقابل بالجهل (2)
و ان کان مثلی فی محلی من النهی اخذت بحلمی کیاجل عن المثل (3)
و ان کنتادنی منه فیالفضل والحجی عرفت له حق التقدّم و الفضل (4)
و نیز سروده است: (5)
انک فی دنیا لها مُدّة یقبل فیها عمل العامل (6)
امّا تری الموت محیط بها یصلب فیها امل الآمل (7) تجعل الذنب بما تشتهی وتأمل التوبة من قابل (8)
والموت یأتی اهله بغتةً ما ذاک فعل الحازم العاقل (9)
1) (2) همان مأخذ، ص 150.
2) (3) هرگاه کسی پستتر از من باشد و من به نادانی او مبتلا باشم خود را از مقابله با نادانی او منع میکنم.
3) (4) و اگر کسی از نظر عقل و خرد با من برابر باشد در برخورد با او حلم را پیشه خود میسازم تا از همانند خود برتری گیرم.
4) (5) و اگر من در فضل و خرد از او پایینتر باشم برای او حق تقدم و فضیلت قایل میشوم.
5) (6) همان مأخذ.
6) (7) تو در دنیایی هستی که آن را سر آمدی است و کردار عمل کننده در این مدّت پذیرفته میشود.
7) (8) آیا مرگ را نمیبینی که این دنیا را احاطه کرده است و آرزوی آرزومندان را در آن به چهار میخ میکشد.
8) (1) گناه را بدانچه دوست میداری جلو میاندازی و توبه را برای آینده آرزو میکنی.
9) (2) حال آینده آنکه مرگ ناگهان بر اهل خود وارد میشود و این، کردار فرد دور اندیش و خردمند نیست.
در همین جا گفتار کوتاه خود را در باره زندگی تابناک امام رضا علیه السلام به پایان میرسانیم و از خداوند میخواهیم که ما را در روز قیامت به این کتاب سود رساند و آن را وسیلهای برای پیروی ما از او در دنیا و برخورداری از شفاعتش در آخرت قرار دهد. «آمین»