ghaemiyeh.com
سرشناسه : مدرسی، محمدتقی، - ۱۹۴۵
عنوان و نام پدیدآور : زندگانی باب الحوائج حضرت موسیبن جعفر علیهالسلام/ محمدتقی مدرسی؛ مترجم محمدصادق شریعت
مشخصات نشر : تهران: محبان الحسین(ع)، ۱۳۸۲.
مشخصات ظاهری : [۱۰۴] ص
فروست : (هدایتگران راه نور[ج]۹)
شابک : 964-5648-77-7۳۵۰۰ریال ؛ 964-5648-77-7۳۵۰۰ریال
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : عنوان اصلی: الامام الکاظم قدوه و اسوه.
یادداشت : عنوان روی جلد: زندگانی باب الحوائج امام موسیبن جعفر علیهالسلام.
یادداشت : عنوان دیگر: زندگانی امام موسیبن جعفر علیهالسلام.
یادداشت : کتابنامه بهصورت زیرنویس
عنوان روی جلد : زندگانی باب الحوائج امام موسیبن جعفر علیهالسلام.
عنوان دیگر : زندگانی امام موسیبن جعفر علیهالسلام.
عنوان دیگر : زندگانی باب الحوائج امام موسیبن جعفر علیهالسلام
موضوع : چهارده معصوم -- سرگذشتنامه
موضوع : محمدبن جعفر(ع)، امام هفتم، ۱۸۳ - ۱۲۸ق. -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده : شریعت، محمدصادق، ۱۳۴۲ - ، مترجم
رده بندی کنگره : BP۳۶/م۳۶ه۴،۹.ج ۱۳۸۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۶
شماره کتابشناسی ملی : م۸۱-۴۹۴۹۷
مقدمه نویسنده
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله و سلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الهداة.
در برهه ای که جهان نظاره گر رستاخیزی اسلامی و اصیل است که روشنگر جرقة امید در دل محرومان و خطری بزرگ برای موجودیت ستمگران می باشد، مستکبران جهان، دست اندر کار طرح و بررسی نقشه ای برای رویارویی با این موج یا دست کم محاصرة آن هستند.
شیاطین این مستکبران و ستمگران، همواره در گوش های آنها زمزمه می کنند که فرجام این امت تباه نمی شود مگر بدانچه آغاز آن تباه گردید و آن کاشتن بذرهای طایفه گرایی و گسترش آن و نیز ایجاد رژیمهای سلطه و زور به نام دین و برانگیختن روح تعصبهای جاهلی است. از این روست که می بینیم ناگهان حجاج بن یوسف ثقفی به عراق باز می گردد و آل امیه بر سرنوشت مسلمانان در خلیج سیطره می یابند و بنی عباس در اردن و مغرب فرمان می رانند و آمریکا و روسیه به دنبال رژیمی (جاهلی) هستند که برونمایة آن اسلام و درونمایة آن نفاق و گمراهی باشد.
روزنامه ها و مجلات خارجی را می بینیم که پیوسته ساز طایفه گرایی
را کوک می کنند و مذهب اهل بیت را مورد حمله قرار می دهند و همراه این نغمه را تکرار می کنند که ترورسیم شیعی، ممکن است کینه های اموی نهفته در نفوس برخی از مسلمانان را از نو برانگیزد.
بنابر این قلمهای شریف و وجدانهای پاک باید به تکلیف خود، که همان پاسداری از دستاوردهای امت است، همت گمارند و سر چشمه های رستاخیز نوین اسلامی را از آلودگی به پلیدی شیاطین و نفس و وسوسه و تبلیغات گمراه کنندة آنها پاک نگاه دارند.
چرا نباید تعصبات جاهلی را به کناری نهاده از رسالتهای الهی و پیغمبران بزرگ خدا و رسول بزرگوار او، محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله ، و اهل بیت مظلوم آن حضرت و از خط مکتبی اصیل امت دفاع کنیم؟
اینک شیطان نیروی خود را جمع کرده و با سپاه خویش بر شما یورش آورده است و برای گمراه ساختن شما و بازداشتنتان از راه راست تمام نیرنگها را به کاربرده و دامهایش را گسترده است. پس بر ماست که به سلاح آگاهی مجهز شویم و بیشتر مراقب باشیم و از قلمهای خود جهت نگاهبانی از مقدسات امت و خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله و راه استوارشان و برای مقاومت در برابر رژیمهای نفاق که امروز دوباره بر صحنه گیتی ظاهر می شوند، دژی مستحکم بنا کنیم.
من بروشنی می بینم که توجه به میراث اهل بیت علیهم السلام، که در شیوه و سیره و شرح آنان در مورد معارف قرآنی و تقسیر آنان در مورد سنت پیامبر صلی الله علیه و آله متجلی است، به اذن خدا، ضامن استمرار انقلاب اسلامی و استقامت و پیروزی آن خواهد بود و سستی در این امر
خطایی بزرگ و اشتباهی مرگ آور است.
در این راستا نگارنده در روز 25 شوال سال 1405 هجری قمری مصادف با سالگرد وفات امام صادق علیه السلام به تألیف یکی دیگر از مجلدات سلسلة «قدوة و اسوه» (هدایتگران راه نور) آغاز کرد و در آن زندگی عبرت آموز و انقلابی فرزند بزرگوار امام صادق علیه السلام، حضرت موسی بن جعفر علیه السلام، را به رشتة تحریر کشید.
من این تألیف را گامی کوچک در برخورد با توطئه های مستکبران بر ضد خط اهل بیت علیهم السلام و نیرنگهای ایشان در محاصره و فرونشاندن این رستاخیز اسلامی و اصیل تلقی می کنم و از خداوند می خواهم که برای تکمیل این جلد و دیگر مجلدات این مجموعه توفیقم دهد.
محمد تقی مدرسی
به نظر میرسد که روستای ابواء، واقع در راه مکّه و مدینه، بیش از سایر جاها، قافلههای حجّاج اهل بیت را به سوی خود جلب میکرد، زیرا آرامگاه مادر پیامبر، آمنه دختر وهب، در آنجا قرار داشته است.
در راه بازگشت از حج بیت اللَّه الحرام (1). قافله امام ابو عبداللَّه الصادق علیه السلام در این روستا توقف کرد. آن روز بنابر مشهورترین روایات 7 صفر سال 128 ه. ق بود که امام برای میهمانانش سفره غذا گسترده بود که پیکی از جانب زنانش به سوی او آمد تا مژده ولادت خجسته فرزندش را به وی برساند.
در روایتی که از منهال قصّاب نقل کردهاند، آمده است:
«به قصد مدینه از مکّه بیرون شدم و همین که به ابواء رسیدم، شنیدم که امام صادق علیه السلام صاحب فرزند شده است. من زودتر از آنحضرت به مدینه وارد شدم و ایشان یک روز پس از من به مدینه رسید. ایشان (به خاطر ولادت نوزاد) سه روز به مردم طعام داد و من نیز یکی از کسانی
1) (1) بحار الانوار، ج 48، ص 4. المحاسن، ج 2، ص 418.
بودم که بر سفره طعام امام حاضر میشدم و چنان غذا میخوردم که تا روز بعد نیازی به غذا نداشتم و روز بعد باز بر سفره او حاضر میشدم. من سه روز از طعام آنحضرت خوردم و تا فردا هیچ غذایی نمیخوردم».
در حدیثی از ابو بصیر آمده است:
«در سالی که فرزند ابو عبداللَّه علیه السلام، امام موسی، زاده شد من با آنحضرت همراه بودم. در ابواء فرود آمدیم. ابو عبداللَّه برای ما و اصحابش سفره غذا گسترد، بسیار بود و نیکو. در همان حال که ما مشغول خوردن بودیم پیک «حمیده» نزد آنحضرت آمد و گفت: حمیده میگوید: اثر وضع حمل در من ظاهر شده است و خود مرا فرمودی که از این امر آگاهت کنم که این فرزند همچون فرزندان دیگر نیست.
پس ابو عبداللَّه علیه السلام شادمان و خوشحال برخاست و دیری نپایید که به نزد ما برگشت در حالی که آستینهای خود را بالا زده بود و لبخندی بر لب داشت.
ما گفتیم: خداوند همواره لبت را خندان و دیدهات را روشن گرداند! حال حمیده چگونه شد؟ فرمود: خداوند پسری به من بخشید که بهترین مخلوق اوست و حمیده در باره او خبری به من داد که من از وی بدان داناتر بودم. گفتم: فدایت شوم، حمیده در باره او به شما چه خبری داد؟ فرمود: حمیده خبر داد که چون نوزاد به دنیا آمد دستانش را بر زمین نهاد و سرش را رو به آسمان گرفت.
من نیز بدو گفتم که این علامت رسول خدا
صلی الله علیه و آله و علامت امامت است.
سپس پرسیدم: فدایت شوم، چگونه این علامت امام است؟
فرمود: شبی که نطفه جدّم در آن بسته شد، کسی پیش جدّ پدرم خوابیده بود آمد و کاسهای برای او آورد. در آن کاسه شربتی روان تر از آب، سپیدتر از شیر، نرم تر از شیره و شیرینتر از شهد و سردتر از یخ بود. پس آن را به وی نوشانید و بدو گفت که آمیزش کند. او نیز شادمان و خوشحال برخاست و آمیزش کرد و نطفه جدّم بسته شد.
و در شبی که نطفه پدرم در آن به هم رسید، کسی نزد جدّم در آمد و او را نوشانید همچنان که جدّ پدرم را نوشانیده بود و سپس وی را دستور آمیزش داد و او خوشحال و شادمان برخاست و نطفه پدرم بسته شد.
شبی که نطفه من در آن به وجود آمد، کسی نزد پدرم در آمد و او را نوشانید و بدو دستور آمیزش داد چنان که به دیگران دستور داده بود. پدرم خوشحال و شادمان برخاست و نطفه من در آن شب بسته شد.
شبی که نطفه این پسرم (امام موسی علیه السلام) پدید آمد کسی نزد من بیامد همچنان که نزد جدّ پدرم و جدّ خودم در آمده بود و مرا نوشانید چنان که آنان را نوشانیده بود. من خوشحال و شادمان با آگاهی از آنچه خداوند به من ارزانی فرموده بود، برخاستم و نطفه این نوزاد بسته شد. پس بدو تمسّک کنید که به خدا او پس از من صاحب الأمر شماست». (1)
همین که امام به مدینه بازگشت، سه روز به مردم طعام داد و مردم خبر ولادت این نوزاد فرخنده را به یکدیگر نوید دادند.
1) (1) بحارالانوار، ج 48، ص 2.
پدرش: پیشوای هدایت، ابو عبداللَّه جعفر بن محمّد علیه السلام ملقب به صادق بود.
مادرش: حمیده بربریه که شاید از مردم اندلس و یا از مردم مغرب بوده است. لقب این زن بزرگوار «حمیده مصفّاة» بود.
حمیده یکی از زنان با فضیلت به شمار میآمد، زیرا به کار مهّم نشر رسالت همّت میگماشت و در این راه برخی از احادیث همسر بزرگوارش را نیز روایت میکرد.
از ابن سنان از سابق بن ولید از معلّی بن خنیس روایت شده است که ابو عبداللَّه علیه السلام فرمود:
«حمیده مثل شمش طلا از هر آلودگی و چرکی پیراسته است. فرشتگان پیوسته او را پاسبانی میکردند تا به من رسید و این کرامتی از خداوند بود در حق من و حجّت پس از من». (1)
1) (1) بحارالانوار، ج 48، ص 6 به نقل از کافی، ج 1، ص 477.
ویژگیهای شخصی امام کاظم علیه السلام از این نقش مهم و مسؤلیت بزرگی که او میبایست آن را به انجام میرساند، پرده بر میدارد. این هاشمی بزرگوار، سیمای درخشان، قامتی به هنجار داشت و سبزه بود. و ریشی سیاه و انبوه داشت که وی را دلپسند و با شکوه جلوه میداد. القاب آنحضرت از خصوصیّات مکتبی که در وی تجلی کرده بود، پرده برمیداشت. او را کاظم، صابر، صالح و امین لقب داده بودند. سر انجام آنکه زندگی او عملًا از تجلیات این صفات پر فضیلت آکنده بود.
آنحضرت 20 سال از عمر شریف خویش را تحت رعایت و سر پرستی پدر بزرگوارش، امام صادق علیه السلام، سپری کرده آنحضرت همواره به فضایل فرزندش اشاره مینمود و به دوستان و یاران مخصوصش میگفت که او سرور فرزندان من است و پس از من امامت را عهده دار خواهد بود.
امامت میبایست بانص صریح باشد. نصوص متواتری در باره ائمه دوازدهگانه، از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است. همچنین هر یک از امامان به جانشین پس از خود وصیت میکردند. از این رو دوستداران و هواخواهان اهل بیت علیهم السلام بسیار مایل بودند که امام
خود را بشناسند و در این باره سلف از خلف پرسش میکرد.
عبد الرحمن بن حجّاج گوید:
«بر جعفر بن محمّد در خانهاش، در فلان اتاق، وارد شدم. او بر سجاده خود نشسته بود و دعا میکرد و موسی بن جعفر هم در طرف راست وی نشسته بود و با گفتن «آمین» دعاهای آنحضرت را پاسخ میداد. پس عرض کردم:
خداوند مرا فدای تو گرداند! شما از محبّت و خدمت من نسبت به خودتان آگاهید، پس بفرمایید که پس از شما چه کسی امامت را عهده دار خواهد شد؟
آنحضرت پاسخ داد: ای عبد الرحمن! موسی زره را پوشید و بر قامت او راست آمد، به او عرض کردم که پس از این به چیزی نیاز ندارم». (1)
امام صادق علیه السلام همیشه سایر فرزندان خود را به امام موسی، سفارش میکرد، عبداللَّه بن جعفر از امام موسی بزرگ تر بود و امام صادق را میبینیم که با وی به گفتگو میپردازد و از او میپرسد: چه چیز تو را مانع میشود که همچون برادرت شوی؟ به خدا سوگند که من نور را در چهرهاش می بینم.
عبداللَّه پرسید: چگونه؟ آیا مگر پدر من و پدر او و اصل من و اصل او یکی نبوده است؟
امام صادق پاسخ داد: «او از نفس من است و تو فرزند منی». (2)
زندگی امام موسی کاظم از همان اوان کودکی با زندگی دیگران تفاوت داشت و همین نشانه مقام بزرگ اوست. در حدیثی از صفوان
جمال، یکی از خواصّ شیعه، نقل شده است که گفت: از امام جعفر صادق علیه السلام در باره صاحب این امر (امامت) پرسیدم. فرمود: صاحب این امر کسی که لهو و لعب نمیکند. در این حال ابو الحسن (امام موسی کاظم) که کوچک بود به همراه یک برّه و یک بز که هنوز یک سالش تمام نشده بود، وارد شد. ابو الحسن به برّه میگفت: برای پروردگارت سجده کن. پس امام صادق او را در آغوش گرفت و فرمود: پدر و مادرم فدای کسی که لهو و لعب نمیکند». (1)
امام موسی بن جعفر علیهما السلام، با این صفات ممتاز خویش و همچنین به دلیل سفارشهایی که پدر بزرگوارش در حق او کرده بود، در میان برادران خود این چنین محبوب رشد و پرورش یافت.
در حدیثی از محمّد بن ولید آمده است که گفت:
از علی بن جعفر بن محمّد شنیدم که میگفت: از جعفر بن محمّد علیهما السلام شنیدم که به گروهی از خواص و یاران خویش میفرمود:
شما را درباره پسرم، موسی، به خیر و نیکی سفارش میکنم که او برترین فرزندانم و جانشین و قائم مقام من است و پس از من حجّت خدای عزّ و جل بر تمام خلق است.
علی بن جعفر بسیار هواخواه برادرش امام موسی کاظم علیه السلام بود و میکوشید آداب و شرایع دینی را از آنحضرت فرا بگیرد. پرسشهای وی از امام موسی و پاسخهایی که به طور شفاهی از آنحضرت شنیده، بسیار مشهور و معروف است و در باره این موضوع روایات و اخبار بی شماری نیز نقل شده است. (2)
از آن جا که در روزگار امام صادق تا حدودی فضای باز فرهنگی ایجاد شده و معارف اهل بیت علیهم السلام گسترش یافته بود بیشتر مردم در آن دوره به سوی مذهب اهل بیت گرائیده بودند تا به مذاهب دیگر، آینده این مذهب بیشتر نگران کننده جلوه میکرد، زیرا ممکن بود برخی از سران و رهبران، برای رسیدن به منصب ریاست و رهبری در شیعه، به طمع میافتادند و چه بسا برخی از فرزندان و نوادگان امام صادق را نیز با خود همگام و همصدا میکردند.
از همین روست که امام ششم همواره و به شّدت بر جانشینی امام موسی پس از خودش تأکید میکرد.
اینچنین بود که برخی منحرف شدند و پنداشتند که پس از امام صادق، پسر بزرگ آنحضرت، یعنی اسماعیل امام است و ادعا کردند که اسماعیل در زمان پدرش از دنیا نرفته بلکه از انظار مخفی شده است!
فرقه قدرتمند اسماعیلیه که پس از نهضت پیامبر صلی الله علیه و آله بزرگ ترین جنبش انقلابی را پایه گذاری کردند و دولتی بزرگ و نیرومند در شمال آفریقا تأسیس کردند، زاده همین عقیده اشتباه بودند!
بدین دلیل بود که امام صادق علیه السلام پیروان بزرگ و برجستهاش را بر وفات فرزندش گواه گرفت و بدیشان خاطر نشان ساخت که جانشین به حق او همان امام موسی کاظم است.
از زرارة بن اعین نقل شده است که گفت: نزد ابو عبداللَّه علیه السلام رفتم. سرور فرزندانش موسی در سمت راست آنحضرت
نشسته بود و رو به روی او تابوتی پوشیده بود. آنحضرت به من فرمود: داوود الرقّی و حمران و ابو بصیر را نزد من حاضر کن. مفضل بن عمر نیز بر آنحضرت وارد شد. من بیرون آمدم و کسانی را که امام دستور احضارشان را داده بود، حاضر کردم. یارانش یکی پس از دیگری وارد میشدند تا آنکه جمعاً سی نفر شدیم.
چون، همه گرد آمدند، امام صادق علیه السلام فرمود: داوود! پرده از چهره اسماعیل برگیر. داوود پرده از سیمای اسماعیل بر گرفت. آنگاه آنحضرت پرسید داوود! آیا او زنده است یا مرده؟ داوود پاسخ داد: سرورم او مرده است. بدین ترتیب امام پیکر مرده فرزندش را به یکایک یارانش نشان داد تا اینکه به آخرین نفر در مجلس رسید. همه حاضران نیز اعتراف میکردند و میگفتند: سرورم او مرده است. پس امام صادق فرمود: خدایا تو خود گواه باش. سپس دستور داد اسماعیل را غسل دهند و او را حنوط و کفن کنند.
چون کار غسل و حنوط و کفن اسماعیل پایان پذیرفت امام صادق علیه السلام رو به مفضل کرد و فرمود: مفضل! چهره او را بنمایان. مفضل چنین کرد. امام از او پرسید: آیا زنده است یا مرده؟ پاسخ داد: مرده. امام صادق فرمود: خداوندا بر ایشان شاهد باش. سپس اسماعیل را به طرف قبرش بردند و چون او را در قبر نهادند، امام فرمود: مفضل چهره او را بنمایان و از جمعی که حاضر بودند، پرسید: آیا زنده است یا مرده؟ همه پاسخ دادیم: مرده است. پس آنحضرت فرمود: خدایا شاهد باش و شاهد باشند که بزودی باطل گرایان به گمان و تردید خواهند افتاد.
یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ سپس به امام موسی علیه السلام اشاره کرد و ادامه داد، وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ.
سپس به روی او خاک ریختند. امام صادق علیه السلام دو باره از ما پرسید:
این میّت کفن شده حنوط شده مدفون در این قبر کیست؟ گفتیم: اسماعیل.
فرمود: خداوندا شاهد باش. آنگاه دست فرزندش موسی را گرفت و فرمود: او حق است و حق با او و از اوست تا آنکه خداوند زمین و هر کس را که در آن است، وارث شود. (1)
1) (1) بحارالانوار، ج 48، ص 21.
مدّت امامت موسی بن جعفر (35) سال بود. آنحضرت از سال 148 ه. ق یعنی زمانی که 20 سال داشت تا سال 183 ه. ق که در سن- 55 سالگی به شهادت رسید، عهده دار منصب امامت و پیشوایی مردم بود. به این ترتیب او زمان حکومت تعدادی از فرمانروایان عبّاسی را درک کرد. دوران امامت ایشان در زمان سلطنت منصور و همچنین تمام مدّت سلطنت مهدی (10 سال) و سلطنت هادی (یک سال) و زمانی طولانی از حکومت هارون الرشید بود.
حکومت بنی عبّاس در این زمان، دوران شکوه و عظمت خود را طی میکرد تا آنجا که دوران حکومت هارون الرشید را عصر طلایی نام نهاده بودند. بی گمان شوکت واقتدار کشور اسلامی در این دوره با دورانهای پیشین بسیار تفاوت داشت و قابل مقایسه نبود.
درست در همین زمان و در دورانی که امام کاظم علیه السلام، منصب امامت و پیشوایی را عهده دار شده بود، جنبش مکتبی نیز تا حدودی نیرو یافته بود و این امر به آنحضرت اجازه میداد که دست اندرکار ایجاد انقلابی گسترده و فراگیر شود، امّا با وجود این، گویی تقدیر از ظهور انقلاب جلوگیری میکرد و موفقیّت و پیروزی آن را به تأخیر میانداخت.
در روزگار حکومت هارون الرشید، مبارزه میان دستگاه عبّاسی و جنبش مکتبی، به اوج خود رسیده بود. از برخی نصوص و حوادث
تاریخی میتوان چنین استنباط کرد که نقشه انقلاب آماده بود و دستگاه عبّاسی، با آنکه در عصر طلایی خویش به سر میبرد، امّا در سرکوب و نابودی این انقلاب با شکست رو به رو شده بود، زیرا شمار هواخواهان و یاوران جنبش مکتبی نه تنها در میان مردم رو به افزایش گذارده بود. بلکه این موج به بزرگان دولت رسیده و دامنگیر آنان نیز شده بود و آنان نیز تا اندازهای به جنبش مکتبی تمایل نشان میدادند.
شاید تلاش مأمون، جانشین هارون الرشید، برای تقرّب جستن به بیت علوی وءبویژه به امام علی بن موسی الرضا علیهما السلام که هارون پدر ایشان (امام موسی کاظم علیه السلام) را به شهادت رسانده بود، تا حدودی از گرایش سران و رجال دولت به جنبش اسلامی پرده بردارد.
حوادثی که میتوانند ما را به این واقعیّت هدایت کنند، عبارتند از:
احادیثی در دست است که نشان میدهد مقدّر آن بوده که امام هفتم دست به کار قیام شود و حتّی در میان شیعه این سخن گفته میشود که امام کاظم، قائم آل محمّد صلی الله علیه و آله است و نمیمیرد تا آنکه، خداوند زمین را به دست او، پر از عدل و داد کند، پس از آنکه پر از ظلم و ستم شده است. از ابو حمزه ثمالی نقل شده است که گفت به ابو جعفر (امام باقر) گفتم: امام علی میفرمود: «تا هفتاد بلاست و میفرمود: پس از بلا، رفاه و راحت است». اکنون هفتاد سال گذشت، امّا روی رفاه و راحت ندیدم؟
امام باقر پاسخ داد: ای ثابت! خداوند تعالی وقت این امر (قیام قائم) را در هفتاد تعین کرده بود، امّا چون امام حسین علیه السلام به قتل رسید، خشم خدا بر زمینیان شدّت گرفت و قیام را (140) سال عقب
انداخت.
پس ما (این سخن را) با شما گفتیم و شما آن را فاش کردید و نقاب از راز بر گرفتید. خدا هم قیام را به تأخیر انداخت و بعد از این وقتی معین برای قیام در نزد ما قرار نداد و خدای آنچه را خواهد محو میکند و آنچه را خواهد نگه میدارد و ام الکتاب نزد اوست.
ابو حمزه ثمالی گوید: این سخن را به امام صادق گفتم. آنحضرت نیز فرمود. آری اینچنین است.
در این باره از داوود الرقی روایتی است. او گوید: به ابو الحسن الرضا عرض کردم فدایت شوم به خدا سوگند در باره امر تو (امامت) در دلم چیزی نیست جز حدیثی که ذریج از ابو جعفر (امام باقر) روایت کرده است. آنحضرت پرسید: آن حدیث چیست؟
گفتم: ذریج میگوید که از ابو جعفر شنیدم که میفرمود: «هفتم ما، قائم ماست، اگر خدا بخواهد».
امام رضا علیه السلام فرمود: «تو راست میگویی و نیز ذریج و ابو جعفر علیه السلام هم درست گفتهاند». عرض کردم: به خدا سوگند تردید و گمانم افزون شد.
آنحضرت به من فرمود: ای داوود بن ابی کلده! تو را به خدا اگر موسی پیامبر به آن عالِم نمیگفت: «اگر خدا بخواهد مرا بزودی از صابران می یابی» او از کارهایی که آن عالِم انجام میداد، سؤال نمیکرد. ابو جعفر علیه السلام نیز اگر نگفته بود اگر خدا بخواهد چنان میشد که آنحضرت فرموده بود.
ابو حمزه گوید: در اینجا به سخن او یقین آوردم.
طرفداران جنبش مکتبی در این باره سخنان بسیاری نقل میکردند تا آنجا که خبر به گوش دستگاه حاکمه رسید و در جامعه شیوع یافت.
در پی شیوع این خبر گروهی از افراد مکتبی دستگیر شدند و امام کاظم علیه السلام نیز به زندان افتاد و پس از مدّتی به شهادت رسید». (1)
اندیشه قیام امام هفتم علیه السلام تا آنجا رواج یافت که دستگاه پس از مسموم ساختن آن امام و به شهادت رساندن ایشان در سیاهچالهای زندان بغداد، از آن به عنوان اعلامیهای تبلیغاتی بر ضدّ جنبش مکتبی بهرهبرداری کرد. به این صورت که همه میدانستند که قائم نمیمیرد تا آنکه زمین را پس از آنکه از ظلم و بیداد پر شد، از عدل و داد بنا کند و اینک این امام هفتم است که از دنیا رفته است، بنابر این او قائم منتظر نیست!!
دستگاه حاکم میخواست با این تلاشها وجود تناقض را در سخنان رهبران جنبش نشان دهد. از این رو مأموران حکومت بر سر نعش امام کاظم علیه السلام بانک سر دارند که:
«این موسی بن جعفر است که رافضه میپندارد او نمیمیرد. بدو بنگرید» مردم هم بر نعش امام نگریستند. (2)
واقعیّت آن است که شکست انقلاب یا تأخیر آن و شهادت امامی که به انتظار رهبری او بودند، ضربات سختی به برخی از هواخواهان و اعضای جنبش وارد میکرد و امتحان دشواری برای آنان بود. اگر حکمت و فلسفه این امر بعداً آشکار نمیشد، حکمت این بود که اوضاع سیاسی پس از
مرگ هارون، بدون خونریزی، به نفع آنان تغییر کرد.
برخی از سود جویان و شیفتگان ریاست یا ثروت، از این ضربه استفاده کردند و به ساده لوحان چنین گفتند که موسی بن جعفر علیهما السلام نمرده و نمیمیرد تا آنکه قیام کند. امام علی بن موسی الرضا در برابر این مذهب ایستادگی و مجاهدتهای بسیار نشان داد تا سر انجام- این مذهب- از بین رفت و جز نامی در تاریخ از پس خود بر جای ننهاد.
مثلًا حدیثی از جعفر بن محمّد نوفلی آمده است که گفت: خدمت امام رضا علیه السلام، که در پل اربق (1)بود، رسیدم و به او سلام دادم. سپس نشستم و گفتم:
فدایت شوم برخی گمان میکنند که پدرت زنده است. فرمود: دورغ گفتند.
خدا لعنتشان کند اگر او زنده بود میراثش تقسیم نمیشد و زنانش به نکاح دیگران در نمیآمدند. به خدا سوگند طعم شهادت را چشید همچنان که علی بن ابی طالب علیه السلام آن را چشید. (2)
بدین سان رویارویی میان دستگاه قدرت عبّاسی و جنبش مکتبی به اوج خود رسید و اگر آن راز (قیام امام) فاش نمیشد و حکومت اقدام به حبس امام موسی کاظم علیه السلام نمیکرد، انقلابی فراگیر و مجهز طرح ریزی میگشت. پیش از این، در همین خصوص مدارک و شواهد تاریخی ارائه کردیم و اینک برای مزید فایده و توضیح بیشتر، به نقل شواهد دیگر میپردازیم:
به خاطر اوجگیری گرایشهای مکتبی و افزون شدن احتمالات سقوط نظام عبّاسی هارون الرشید دست به اقدامات وحشتناک بی نظیری در تاریخ مبارزه و رویارویی میان دستگاه قدرت عبّاسی و ائمه اهل بیت علیهم السلام، زد.
تقیّه، مبارزه مخفیانه، در زمان امام موسی کاظم به اوج خود رسیده بود و چه بسا ملقب ساختن او به لقب «کاظم» به شیوه حیات آنحضرت به صورت تقیّه و فرو خوردن خشم و غیظ در برابر دردها و فشار اشاره داشته باشد.
سایر القاب آنحضرت نیز نمایانگر خصوصیّات دوران وی هستند. شیعیان حضرتش را با القاب «العبد الصالح» و «النفس الزکیّه» و «صابر» میخواندند، همچنین تنوع کنیه آنحضرت، بر سرّی بودن حرکت در دوران ایشان دلالت میکند. شیعیان، امام کاظم را با کنیههای «ابو الحسن»، «ابو علی»، «ابوابراهیم» و بنابر قولی «ابو اسماعیل» نیز میخواندند.
امام موسی کاظم دیر زمانی در زندانهای بنی عباس به سر برد و شهادت فاجعه آمیز حضرت را جز با شهادت امام حسین علیه السلام نمیتوان برابر دانست. این امر حاکی از آن است که دستگاه حاکم از قیام
حضرت کاظم در برابر ظلم و ستم خود، بسیار هراس داشت. دیگر هیچ یک از زمامداران طاغوتی و خود سر نمیخواستند اشتباهی را که یزید بن معاویه در کشتن سید الشهداء بصورت علنی، مرتکب شده بود دو باره تکرار کنند بلکه آنان ترجیح میدادند ائمه را با ترور از میان بردارند تا در برابر مردم مسلمان که همیشه نسبت به اهل بیت علیهم السلام ارج و احترام و محبّت قائل بودند، خود را بی گناه و بی تقصیر جلوه دهند.
حتّی هارون که امام کاظم را در زندان خود به شهادت رساند، کوشید از ریختن خون آنحضرت برائت جوید و چنین جلوه دهد که امام کاظم به مرگ طبیعی از دنیا رفته و یا سندی بن شاهک، رئیس پلیس او، بدون کسب اجازه از وی، آنحضرت را به قتل رسانده است. (1)
از اینجا در مییابیم که حکومت اگر از جانب امام کاظم علیه السلام، که کانون مبارزه بود، خیالش آسوده میشد اقدام به کشتن آنحضرت نمیکرد. افزون بر آنکه دستگاه حاکم، به آرامی و به تدریج، بسیاری از رهبران خاندان علوی را به قتل رساند.
1) (1) بحارالانوار، ج 48، ص 226- 227.
در این برهه بیت علوی دوره بس دشوار و توانفرسایی را سپری میکرد، زیرا آنان در برابر جوّ اختناق و ارعاب نظام حاکم سر تسلیم فرود نمیآوردند و در مقابل، روانه زندانهای مخوف بنی عبّاس میشدند و مورد شکنجههای گوناگون قرار میگرفتند. بدین سان حاکمان بنی عبّاس بسیاری از علویّان را به شهادت رساندند.
این امر خود نشانهای است از نیرو و شوکت مبارزان مکتبی و دلیلی است بر تهدید نظام حاکم از سوی ایشان. همچنین میتوان با اتکا بر این دلیل به عمق مصیبتها و فجایعی که این بیت پاک از ناحیه بنی عبّاس و در راه تحقّق رسالت و مکتب الهی متحمّل شدند، پی برد.
از این روست که میبینیم تاکید رسول خدا صلی الله علیه و آله بر اهتمام به اهل بیت وی و نیز قلمداد کردن آنها به عنوان وارثانش و محور اهل حق قرار دادن آنان و گفتن این نکته که «حکایت اهل بیت من همچون حکایت کشتی نوح است که هر کس بر آن سوار شد نجات یافت و آنکه از آن عقب ماند غرق و نابود شد»، بدون دلیل و بیهوده نبوده است!
داستان زیر، برخی از این دشواریهای پیاپی و بزرگی را که بر خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله و فرزندان فاطمه و علی علیهم السلام گذشته است، بخوبی بیان میکند:
از عبیداللَّه بزاز نیشابوری که فردی مُسن بود، روایت شده است که گفت:
میان من و حمید بن قحطبه طائی طوسی معاملهای بود. روزی برای
دیدنش به سوی او سفر کردم. خبر آمدن من به گوش او رسیده بود و وی در همان وقت و در حالی که هنوز من جامه سفر بر تن داشتم و آن را عوض نکرده بودم، مرا احضار کرد. آن هنگام، ماه رمضان و موقع نماز ظهر بود.
چون پیش او رفتم وی را در اتاقی دیدم که در آن آب جریان داشت. بر او سلام کردم و نشستم. او نشست و آفتابهای آورد و دستهایش را شست و مرا نیز فرمود که دستهایم را بشویم. آنگاه سفره غذا گستردند. من از یاد بردم که روزه هستم و اکنون هم ماه رمضان است، امّا بعداً این موضوع را به یاد آوردم، دست از خوردن کشیدم. حمید از من پرسید: چه شد، چرا نمیخوری؟ پاسخ دادم:
ای امیر! ماه رمضان است و من نه بیمارم و نه عذر دیگری دارم تا روزهام را بشکنم و شاید امیر عذر یا بیماری داشته باشد که روزه نگرفته است.
امیر پاسخ داد: من علّت خاصّی برای افطار روزه ندارم و از سلامت نیز بر خوردارم. سپس چشمانش پر از اشک شد و گریست.
پس از آنکه امیر از خوردن فراغت یافت، از او پرسیدم: موجب گریستن شما چیست؟! پاسخ داد: هارون الرشید هنگامی که در طوس بود در یکی از شبها مرا خواست. چون بر او وارد شدم، دیدم رو به رویش شمعی در حال سوختن است و شمشیری سبز و آخته نیز دیده میشود. خدمتکار او هم ایستاده بود. چون در برابرش ایستادم سرش را بالا گرفت و پرسید: از امیرالمؤمنین!! چگونه اطاعت میکنی؟ پاسخ دادم: با جان و مال.
هارون سر به زیر افکنده و به من اجازه بازگشت داد.
از رسیدنم به منزل مدّتی نگذشته بود که دو باره فرستاده هارون به نزد من آمد و گفت: امیرالمؤمنین با تو کار دارد.
من پیش خود گفتم: به خدا سوگند میترسم هارون عزم کشتن مرا کرده باشد، امّا چون نگاهش به من افتاد، شرمنده شد. دو باره در برابر هارون قرار گرفتم، از من پرسید: از امیرالمؤمنین چگونه اطاعت میکنی؟ گفتم با جان و مال و خانواده و فرزند. هارون تبسمی کرد و سپس به من اجازه داد که برگردم.
چون به خانهام رسیدم مدّتی سپری نشد باز پیک هارون به دنبالم آمده و گفت: امیرالمؤمنین با تو کار دارد.
من باز در پیشگاه هارون حاضر شدم. او که به همان حالت گذشتهاش نشسته بود از من پرسید: از امیرالمؤمنین چگونه اطاعت میکنی؟ گفتم: با جان و مال و خانواده و فرزند و دین.
هارون خندید و آنگاه به من گفت: این شمشیر را بگیر و آنچه این خادم به تو دستور میدهد انجام ده!
خادم، شمشیر را گرفت و به من داد و مرا به خانهای که در آن قفل بود، آورد. در را گشود، ناگهان در وسط اتاق با چاهی رو به رو شدیم. همچنین سه اتاق دیدم که در همه آنها قفل بود. خادم در یکی از اتاقها را گشود. در آن اتاق با 20 تن پیر و جوان و کهنسال که همگی به زنجیر بسته شده بودند و موها و گیسوانشان (روی شانههایشان) ریخته بود، مواجه شدیم. خادم به من گفت:
امیرالمؤمنین تو را به کشتن اینان فرمان داده است. همه آنها علوی و از تبار علی و فاطمه بودند. خادم یکی یکی آنها را به سوی من
می آورد و من هم سرهای آنها را به شمشیر میزدم تا آنکه آخرین آنها را نیز گردن زدم. سپس او (خادم) جنازهها و سرهای کشتگان را در آن چاه انداخت.
آنگاه خادم در اتاق دیگری را گشود. در آن اتاق هم 20 تن علوی از تبار علی و فاطمه به زنجیر بسته شده بودند. خادم به من گفت: امیرالمؤمنین تو را فرموده است که اینان را بکشی. آنگاه خود یکی یکی آنها را به سوی من میآورد و من گردن آنها را میزدم و او هم (سرها و جنازههای آنها را) در آن چاه میانداخت تا آنکه همه آن 20 تن را هم کُشتم. سپس در اتاق سوّم را گشود و در آن هم 20 نفر از تبار علی و فاطمه، با موها و کیسوان پریشان، به زنجیر بودند. خادم به من گفت: امیرالمؤمنین فرموده است که اینان را بکُشی. آنگاه یکایک ایشان را به نزد من میآورد و من هم آنها را گردن میزدم و او هم (سرها و جنازههای آنها را) در آن چاه میانداخت. نوزده نفر از آنها را گردن زده بودم و تنها پیری از آنها باقی مانده بود. آن پیر مرا گفت:
نفرین بر تو ای بدبخت! روز قیامت هنگامی که تو را نزد جدّ ما، رسول خدا صلی الله علیه و آله، بیاورند تو چه عذری خواهی داشت که شصت نفر از فرزندان آنحضرت را، که زاده علی و فاطمه بودند، به قتل رساندی؟ پس دو دست و شانههایم به لرزه افتاد. خادم خشمناک به من نگریست و مرا از ترک وظیفهام منع کرد، پس نزد آن پیر آمدم و او را هم کُشتم و خادم جسد او را نیز در آن چاه افکند!!
اکنون با این وصف که من شصت تن از فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله را کشتهام، روزه و نماز من چه سودی برایم خواهد داشت حال
آنکه من تردید ندارم که در آتش، جاودان خواهم ماند!! (1)
دشواریها و شکنجههای دانشمندان بزرگ و هواخواه اهل بیت نیز بسیار سخت بود. مگر آنان «شیعه» آل محمّد صلی الله علیه و آله نبودند؟! به همین دلیل آنها هم باید در بلایا و سختیها، ائمه علیهم السلام را مقتدای خویش قرار دهند.
یکی از این دانشمندان که دچار سختترین بلایا شد محمّد بن ابو عمیر ازدی نام داشت که در عین حال دانشمندی گرانقدر به شمار میآمد. او در نزد عامه و خاصّه از همگان مطمئنتر، پرهیز کارتر و عابدتر محسوب میشد. از جاحظ نقل شده که در باره وی گفته است: محمّد بن ابو عمیر، در میان مردم روزگار خویش، در همه امور بی همتا و یگانه بود. همچنین جاحظ در توصیف وی گفته است: او یکی از سران رافضه بود. در روزگار رشید به حبس افتاد تا زمانی که منصب قضاوت را بپذیرد و نیز گفتهاند علّت زندانی شدن وی این بوده که شیعیان و یاران امام موسی بن جعفر علیهما السلام را معرفی کند. به همین خاطر آن چنان مورد ضرب نیز قرار گرفت که نزدیک بود به خاطر دردهای زیادی که میکشید اقدام به اعتراف کند. چون محمّد بن یونس بن عبد الرحمن از تصمیم او مطلع شد به وی گفت: از خدا بترس ای محمّد بن ابو عمیر! محمّد، شکیبایی و استقامت به
1) (1) بحارالانوار، ج 48، ص 176- 178.
خرج داد تا آنکه خداوند نیز زمینه آزادی او را فراهم ساخت.
«کشّی» در رجال خود گوید: محمّد بن ابو عمیر در روزگار حکومت هارون 120 ضربه چوب خورد و سندی بن شاهک او را مورد ضرب قرار داد. علّت این امر پیروی او از تشیّع بوده است. او به زندان افتاد و آزاد نشد تا آنکه 21 هزار درهم از مال خود پرداخت.
همچنین روایت شده است که مأمون او را زندانی کرد تا آنکه قضاوت یکی از شهرها را بر عهده او نهاد.
شیخ مفید در کتاب «اختصاص» در این باره نوشته است: او 17 سال دربند بود و در طول این مدّت دخترش کتابهای او را دفن کرد. 4 سال سپری شد و تمام کتابها از بین رفتند. همچنین گفتهاند: دختر محمّد بن ابو عمیر کتابهای پدرش را در اتاقی گذارد و باران آنها را از بین برد. از این رو محمّد، احادیث را از حافظه خویش و نیز از روی آنچه قبلًا برای مردم نقل کرده و در دست آنان موجود بود، نقل میکرد. وی روزگار امام کاظم علیه السلام را درک کرد، امّا از آنحضرت نقل حدیث نکرده است. همچنین روزگار امام رضا و امام جواد را درک کرده و از آنها حدیث نقل کرده است. سر انجام وی در سال 217 ه. ق از دنیا رفت. (1)
1) (1) بحارالانوار، ج 48، ص 179. شرح مشیخه فقیه، ص 56- 57.
شاید یکی از روشنترین دلایل قدرت جنبش مکتبی در روزگار امام کاظم علیه السلام گسترش نفوذ عناصر این جنبش در دستگاه حکومت و برخی از نهادهای رسمی آن بوده باشد و بعید نیست که رأس نظام نیز از این حرکت و هواداری دست اندرکارانش از اهل بیت علیهم السلام و لو بطور اجمالی مطلع بوده است، امّا به خاطر وجود علل و عواملی از کودتا علیه آنان احساس ناتوانی میکرده است.
پیش از نقل برخی از ماجراهای تاریخی در باره این نفوذ باید بدانیم که استحکام شبکهّ سازماندهی که جنبش مکتبی از آن سود میبرد و توانسته بود عناصر خود را در سطوح مختلف و در نهادهای گوناگون و حساس نظام جای دهد میتواند نمونه خوبی برای سازمانها و تشکیلات مکتبی در هر جا قلمداد شود.
1- به نظر میرسد که برخی از استانداران و یا به تعبیر آن روز، والیان، به جنبش وابسته بودند. به عنوان مثال شهر ری یکی از مراکز اهل سنّت در آن روزگار بود، با وجود این والی این شهر در جرگه
دوستداران و هواخواهان اهل بیت جای داشت. این نکته را میتوان از کتاب «قضاء حقوق المؤمنین» نوشته ابو علی بن طاهر الصوری به اسنادش از مردی از اهالی ری دریافت. وی در این کتاب گوید: یکی از کُتّاب یحیی بن خالد بر ما والی شد. مقداری بقایای خراج از او بر عهدهام بود که اگر آن را مطالبه میکرد فقیر میشدم. میترسیدم که او مرا به پرداخت خراج مجبور سازد و مرا از نعمت و رفاهی که در آن بودم محروم کند. به من گفته شد: او (والی) پیرو این مذهب (شیعه) است، امّا من ترسیدم که پیش او بروم، زیرا اگر این خبر نادرست بود به وضعی که از آن بیم داشتم، گرفتار میشدم. اوضاع بدین گونه بود تا آنکه به خدا پناه بردم و به زیارت خانه خدا رفتم و مولایم امام موسی بن جعفر علیهما السلام را زیارت کردم و از حال خود پیش آنحضرت زبان به شکایت گشودم. آنحضرت پس از شنیدن عرایض من مکتوبی اینچنین نوشت:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بدان که خداوند را در زیر عرش سایهای است که کسی در زیر آن سکنی نمی گزیند مگر آنکه فایدهای به برادرش رساند و یا مشکل او را بر طرف سازد و یا دل او را شاد کند و این برادر توست. والسلام
پس از گزاردن حج به شهر خود بازگشتم و شبانه به نزد والی رفتم و از او اجازه حضور طلبیدم و گفتم: من پیک امام موسی بن جعفر علیهما السلام هستم. یحیی خود پا برهنه آمد و در را به رویم گشود و مرا بوسید و در آغوش گرفت و میان دو چشمم را بوسه داد. هر بار هم که از من درباره دیدن امام میپرسید، همین کارها را تکرار میکرد و چون او را از سلامت
حال امام مطلع ساختم، شاد شد و خدا را سپاس گفت سپس مرا به خانهاش داخل کرد و در بالای اتاق نشانید و خود رو به رویم نشست. نامهای را که امام خطاب به او نوشته و به دست من داده بود به وی تسلیم کردم. او ایستاد و نامه را بوسید و خواند. سپس پول و لباس طلبید. پولها را دینار دینار و درهم درهم و جامهها را یک به یک با من تقسیم کرد و حتّی قیمت اموالی را که تقسیم آنها نا ممکن بود به من پرداخت. او هر چه که به من میداد، میپرسید: برادر آیا تو را شاد کردم؟ و من پاسخ میدادم: آری به خدا تو بر شادی من افزودی. سپس نام مرا از لیست بدهکاران مالیات حذف کرد و نوشتهای مبنی بر معافیت از پرداخت آن به من داد. من نیز با او خدا حافظی کردم و بازگشتم. با خود گفتم که من از جبران خدمات این مرد ناتوانم جز آنکه وقتی در سال آینده به حج رفتم، برایش دعا کنم و چون امام موسی بن جعفر علیهما السلام را دیدم از آنچه او با من کرد، آگاهش سازم. چنین کردم و مولایم صابر- امام هفتم- علیه السلام را دیدم و از آنچه میان من و آن مرد گذشته بود، سخن گفتم. سیمای آنحضرت از شادی میشکفت. عرض کردم: سرورم! آیا این خبر موجب خوشحالی شماشد؟ فرمود: آری. به خدا این خبر مرا و امیرالمؤمنین و جدّم، رسول خدا صلی الله علیه و آله، و خدای متعال را مسرور کرد. (1)
2- علی بن یقطین وزیر خلیفه بود و بر سرزمین پهناور اسلامی در آن روزگار اشراف و نظارت داشت. وی یکی از نزدیکترین مشاوران هارون الرشید بود و در عین حال در سر هوای دوستی با خاندان پیامبر صلی الله
1) (1) بحارالانوار، ج 48، ص 174.
علیه و آله داشت. (1)
باتلخیصیاز شرح مشیخهمن لایحضرهالفقیه، ص 47 وحاشیه بحارالانوار، ج 48، 178.
ما به خواست خداوند برخی از روایاتی را که بیانگر مواضع علی بن یقطین هستند و نیز روایاتی را که نشان میدهند سیاست تقیّه یا پنهانکاری، سیاستی مقطعی و موقت نیست و به مثابه استراتژی کار دراز مدّت است، نقل میکنیم.
شاید نظر ائمه علیهم السلام آن بوده که جا دادن افراد خود به هر شکل در مراکز حکومت بهترین وسیله برای اصلاح وضع امّت است. از این رو آنان نیازی به ایجاد تغییر سریع در رأس هرم قدرت و عهده داری مستقیم مسئولیّتهای حکومت احساس نمیکردند و از طرفی تا زمانی که امّت از نظر تربیتی به آن پختگی لازم نرسند نمیتوانند عهده دار نظامی الهی که مورد نظر ائمه اهل بیت علیهم السلام است، باشند.
به عبارت دیگر، استراتژی «مخالفت» با نظام حاکم از طریق نفوذ به مراکز و نهادهای حساس و سلب قدرت نظام از داخل از جانب مخالفان، شاید در چنین شرایطی
1) (2) علی بن یقطین بن موسی، ساکن بغداد و اصلًا کوفی بود. او مولای بنی اسد و کنیهاش ابو الحسن بود و او از چهرههای بارز و سر شناس این طایفه به شمار میآمد. امام کاظم علیه السلام بهشت را برای او تضمین کرده و ضامن شده بود که آتش دوزخ او را نخواهد سوزاند. در کتاب رجال کشّی احادیثی است که بر عظمت شان و جلالت قدر او دلالت میکنند. او اموال فراوانی که شاید یکصد تا سیصد هزار بوده نزد امام کاظم میبرده است. او در هر سال کسانی را به نیابت از خویش به حج میفرستاد. در یکی از سالها بنابر آماری که گرفته بودند 150 یا 300 نفر به جای او حج به جای میآوردند و او به برخی از اینان مثل کاهلی و عبد الرحمن بن حجّاج ده هزار و به برخی 20 هزار درهم عطا میکرد و کمترین مبلغی که برای این کار میپرداخت هزار درهم بود. او صاحب کتابهایی نیز بود که فرزندش حسن و احمد بن هلال آنها را از وی روایت کردهاند. در سال 182 ه ق در زمانی که امام کاظم در زندان هارون در بغداد به سر میبرد، دنیا را بدرود گفت.
بهترین استراتژی به شمار آید.
در همان هنگامی که علی بن یقطین به هارون الرشید نزدیک بود، جاسوسان و خبر چینان هارون همواره او و دیگر وزیران حکومت را زیر نظر داشتند، زیرا کابوس هواداری وزیران هارون از امام بر حق، حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام، شبانه روز او را عذاب میداد، امّا دانش الهی ائمه اهل بیت اجازه نمیداد که هارون جرمی را در حق علی بن یقطین ثابت کند. از طرفی انضباط علی بن یقطین و شدّت پای بندی او به اوامر فرماندهی فرصتهای بسیاری را از هارون، در این باره سلب میکرد. از جمله این فرصتها همین جریان «جُبّه» است که در زیر به شرح آن میپردازیم:
ابراهیم بن حسن راشد از ابن یقطین نقل کرده است که گفت: پیش هارون الرشید بودم که هدایای پادشاه روم را برایش آوردند. در میان این هدایا جُبّه سیاه و ابریشمین و طلا بافتی نیز بود که از آن بهتر، چیزی ندیده بودم. بدان جُبّه مینگریستم و هارون هم آن را به من بخشید و من نیز آن را خدمت ابو ابراهیم (امام کاظم علیه السلام) فرستادم 9 ماه از این ماجرا گذشت. روزی بعد از آنکه با هارون ناهار خوردم از پیش او برگشتم. چون وارد خانه شدم پیشکارم که جامهام را با بقچهای روی دست گرفته بود نامهای را که مُهر آن هنوز خشک نشده بود، جلو آورد و گفت: مردی همین حالا اینها را به من داد و گفت: زمانی که مولایت به خانه آمد اینها را به او بده. مُهر
نامه را شکستم و دیدم که نامه از سرورم امام موسی کاظم علیه السلام است. در آن نامه نوشته شده بود: اینک زمانی است که تو به این جُبّه نیازمندی لذا آن را برایت فرستادم چون گوشه بقچه را کنار زدم، همان جُبّه را دیدم و شناختم. در همین اثنا خدمتکار هارون، بدون کسب اجازه بر من وارد شد و گفت:
امیرالمؤمنین تو را طلبیده است. پرسیدم: چه حادثهای رخ داده؟
گفت: نمیدانم.
من سوار شدم و نزد هارون رفتم. عمر بن بزیع رو به روی هارون ایستاده بود. هارون از من پرسید: با آن جُبّهای که به تو بخشیدم چه کردی؟ گفتم:
امیرالمؤمنین جبّهها و چیزهای بسیاری به من عطا کرده است، منظور کدام یک از جُبّههاست؟ هارون گفت: آن جُبّه ابریشمین سیاه رنگ رومی طلا بافت؟
گفتم: با آن کاری نکردم. جز آنکه برخی اوقات آن را در بر میکنم و با آن چند رکعتی نماز میگزارم. همین چند لحظه پیش که از خانه امیرالمؤمنین به منزل خویش رفتم آن را طلبیدم تا بر تن کنم .. هارون به عمر بن بزیع نگریست و گفت: بگو آن را بیاورند. من پیشکارم را فرستادم تا جُبّه را بیاورد. چون هارون جُبّه را دید به عمر گفت: بعد از این سزاوار نیست که بر ضدّ علی بن یقطین سخنی بگویی. سپس دستور داد پنجاه هزار درهم به من بپردازند. من نیز پولها و جُبّه را به خانهام بردم. علی بن یقطین در ادامه نقل این ماجرا گفت: شخصی که از من نزد هارون، بد گویی کرده بود پسر عمویم بود، امّا خداوند الحمد للَّهرو سیاهش کرد و دروغگویش جلوه داد. (1)
1) (1) بحارالانوار، ج 48، ص 59- 60.
ممکن است این پرسش مطرح شود که با وجود چنین جوّی، ارتباط میان امام علیه السلام و شیعیان وی که سعی در پوشیده نگه داشتن گرایشهای خود داشتند، چگونه حاصل میشده است؟
ما در باره چگونگی بر قراری این ارتباطات، جزئیات چندانی در دست نداریم، امّا پژوهشگران میتوانند این جزئیات را از لابه لای برخی از اخبار پراکنده به دست آورند. نحوه کار یک مورخ در این باره همچون شیوه کار یک کار شناس امور کشاورزی است چنین کار شناسی اگر در کار خود مهارت داشته باشد میتواند با دیدن یک سیب، به نوع خاک، آب، هوا، بذر، کود و ... که موجب پرورده شدن این میوه شدهاند، پی ببرد. مورخ نیز میتواند با غور و تأمل در ابعاد واقعه تاریخی، به جزئیات و اطلاعات بیشتری دست یابد.
به عنوان نمونه حادثه تاریخی زیر میتواند نمایانگر تماسهای مخفیانه میان ائمه علیهم السلام و پیروانشان باشد:
از محمّد بن مسعود، حسین بن اشکیب، بکر بن صالح، اسماعیل بن عباد قصری، اسماعیل بن سلام و فلان بن حمید روایت شده است که گفتند: علی بن یقطین به ما پیغام داد که برای سفر دو مرکب بخرید و از بیراهه در سفر شوید. او همچنین اموال و نامههایی به ما داد و گفت: به سفر خود ادامه دهید تا آنکه اموال و نامهها را به دست ابو الحسن موسی بن جعفر علیهما السلام برسانید و نباید کسی از کار شما مطلع شود. ما به کوفه در آمدیم و دو
مرکب خریدیم و توشهای هم مهیّا کردیم و از بیراهه عازم سفر شدیم چون به بطن الرمه رسیدیم، مرکبهای خود را نگه داشتیم و برای آنها علف ریختیم و خود نیز نشستیم تا چیزی بخوریم. در این حال بودیم که ناگهان دیدیم سواری به سوی ما میآید. چون سوار به ما نزدیک شد دریافتیم که ابو الحسن امام موسی علیه السلام است.
برخاستیم و بر او درود فرستادیم و نامهها و اموالی را که همراه داشتیم به او تسلیم کردیم. آنحضرت نیز از آستین جامهاش نامههایی بیرون آورد و به ما داد و گفت: این پاسخ نامههای شماست عرض کردیم: توشه ما تمام شد اگر اجازه دهید به مدینه در آییم تا هم به زیارت مرقد رسول خدا صلی الله علیه و آله رویم و هم آذوقه فراهم کنیم. آنحضرت فرمود: آذوقهای که همراه دارید، بیاورید. آذوقه خود را برای آنحضرت آوردیم و ایشان آن را با دستهایش بر هم زد وگفت: این مقدار شما را تا کوفه میرساند و امّا در باره زیارت مرقد رسول خدا صلی الله علیه و آله باید بدانید که شما او را دیدهاید. من با آنها نماز صبح را گزاردم و میخواهم نماز ظهر را با ایشان به جای آورم. شما دو تن در پناه خدا باز گردید. (1)
به نظر میرسد که امام بدلیل آنکه آن دو نفر جانشین پیامبر را دیده بودند، آنها را از زیارت مرقد پیامبر منصرف ساخت و دستور داد که بازگردند.
1) (1) بحارالانوار، ج 48، ص 35.
تلاشهای خبر چینان و جاسوسان رژیم در افشای ماهیّت علی بن یقطین با شکست رو به رو شد. از این رو هارون در صدد بر آمد تا علی بن یقطین را شخصاً زیر نظر بگیرد، امّا تلاش او نیز، بنابر آنچه که در روایت زیر آمده است، به شکست انجامید:
محمّد بن اسماعیل از محمّد بن فضل روایت کرده است که گفت: در باره مسح پاها در وضو میان اصحاب ما اختلاف پدیدار شد که آیا مسح پاها از انگشتان تا کعبین است یا بر عکس؟
علی بن یقطین نامهای را به امام موسی کاظم علیه السلام نوشت و در آن از اختلاف اصحاب در باره مسح پاها جویا شد و عرض کرد: چنانچه صلاح میدانید، نظر خود را در این باره به من بنویسید تا ان شاء اللَّه بر آن عمل کنم. امام در پاسخ به او نوشت: آنچه که در باره اختلاف اصحاب در خصوص وضو گفته بودی، دانستم. وضو این گونه است تو را بدان امر میکنم. سه بار آب در دهان و سه بار آب در بینی میگردانی. صورتت را سه بار میشویی و محاسنت را به هنگام وضو با دست از هم باز میکنی. تمام سرت و ظاهر گوشها و درون آنها را نیز دست میمالی و سه بار پاهایت را تا کعبین میشویی و نباید با این حکم مخالفت کنی. چون نامه آنحضرت به دست علی بن یقطین رسید، از آنچه در آن آمده بود شگفت زده شد، زیرا تمام شیعیان بر خلاف این نظر اجماع داشتند، امّا علی بن یقطین گفت: سرورم بدانچه فرموده داناتر است و من فرمان او را به جای
میآورم. از آن پس او وضو را همان گونه میگرفت که امام به او دستور داده بود و به خاطر فرمانبرداری از امام مورد مخالفت بسیاری از شیعیان قرار گرفت. از طرفی سخن چینان نزد هارون رفتند و به وی گفتند: علی بن یقطین را فضی و با تو مخالف است.
هارون به یکی از نزدیکانش گفت: پیش من در باره علی بن یقطین و مخالفت او با ما و تمایلش به شیعه بسیار سخن گفتهاند حال آنکه من در خدمتگزاری او تقصیری نمیبینم و بارها او را آزمودهام، ولی از آنچه وی را بدو متهم میکنند اثری ندیدم! دوست دارم وضع او را چنان که خودش هم پی نبرد زیر نظر بگیرم تا حقیقت کار او بر من معلوم شود.
به او گفته شد: رافضیان در وضو با جماعت (اهل سنّت) اختلاف دارند و وضو را به تفصیلی که جماعت بدان اعتقاد دارند، نمیگیرند آنان معتقد به شستن پاها در وضو نیستند. او را در این مورد بیازما آن چنان که خودش هم پی نبرد. هارون گفت: چنین کنم. این کار وضع او را روشن میکند.
هارون مدّتی دست از علی بن یقطین برداشت و به او کاری در خانه سپرد.
چون وقت نماز فرا رسید، علی بن یقطین در یکی از اتاقهای خانه خلوت کرد تا وضو بگیرد و نماز بگزارد. در این هنگام رشید در پس دیوار اتاق ایستاد چنان که میتوانست علی بن یقطین را ببیند و در ضمن خودش را هم از دید او پنهان نگاه دارد. علی آب خواست. سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کرد و صورتش را سه بار شست و محاسنش را از هم باز کرد و دستانش را سه بار از انگشتان تا آرنجها شست و سر و گوشش را مسح کرده
پایش را نیز شست.
هارون الرشید ناظر تمام این صحنه بود. چون شیوه وضو گرفتن علی بن یقطین را دید نتوانست خویشتنداری کند. لذا از مخفیگاه خود بیرون آمد و علی او را دید. هارون بانگ بر آورد: ای علی بن یقطین هر کس گمان کند که تو رافضی هستی، دروغ میگوید!!
بدین ترتیب موقعیّت علی بن یقطین در نزد هارون تثبیت شد. پس از این واقعه نامهای از جانب امام موسی بن جعفر علیهما السلام خطاب به علی بن یقطین رسید که متن آن چنین بود:
از حالا، آن گونه وضو بساز که خداوند فرموده است. یک بار شستن صورت واجب و بار دوّم به منزله تکمیل آن است. دستهایت را از آرنج تا انگشتان بشوی و با تری حاصل از وضویت جلوی سر و روی پاهایت را مسح کن. اینک بیمی که بر تو بود، مرتفع شد. و السلام. (1)
3- مسیّب، جانشین رئیس شرطه (رئیس شهربانی) حکومت یعنی سندی بن شاهک بود. مسیّب مأمور زندان امام کاظم علیه السلام بود و چنان که از برخی متون تاریخی فهمیده میشود از هواخواهان آنحضرت به حساب میآمد و اوامر امام را به پیروانش میرساند.
در واقع بسیاری از کسانی که امام پیش آنها زندانی بود، به خاطر دیدن
1) (1) بحارالانوار، ج 48، ص 38- 39.
معجزات آنحضرت قایل به امامت و ولایت او بودند بشّار بنده سندی بن شاهک در این باره میگوید:
من یکی از سرسختترین دشمنان آل ابوطالب بودم. روزی سندی بن شاهک مرا خواست و گفت: من میخواهم تو را به کاری بگمارم که هارون با اطمینان مرا بر آن گمارده است. گفتم: در این صورت هیچ چارهای ندارم.
سندی بن شاهک گفت: این موسی بن جعفر است که هارون او را به من سپرده است و من تو را به پاسبانی از او گماشتم. بشّار گوید: سندی بن شاهک، موسی بن جعفر را بدون خانواده در اتاقی محبوس کرد و مرا بر او گماشت. من چندین قفل بر در اتاق زدم و چون در پی کاری روانه میشدم، همسرم را به پاسبانی میگذاشتم و او از آنجا تکان نمیخورد تا من باز میگشتم. بشّار در ادامه گوید:
خداوند بغض و کینهام به آنحضرت را مبدل به مهر و محبّت کرد.
روزی آنحضرت مرا طلبید و گفت: به زندان قنطره برو و هند بن حجّاج را بخواه و به او بگو: ابو الحسن تو را فرمود به سوی او بروی. او تو را میراند و بر تو بانگ میزند، چنانچه این کار را کرد به او بگو: من این خبر را به تو گفتم و پیغام امام را به تو رساندم. اگر میخواهی آنچه را که گفته انجام ده و اگر هم نمیخواهی کاری نکن و سپس او را واگذار و باز گرد.
بشّار گوید: من در پی اطاعت از فرمان امام بیرون آمدم، قفلها را همچنان که بود بر در زدم و همسرم را در کنار در نشانیدم و به او گفتم: تکان نخور تا باز گردم.
به طرف زندان قنطره رفتم و بر هند بن حجّاج وارد شدم و گفتم:
ابو الحسن خواسته است که به سوی او روی. هند بر من بانگ زد و مرا راند.
من نیز به او گفتم:
من پیغام را به تو رساندم تو اگر میخواهی انجام بده و اگر نمیخواهی کاری مکن. سپس بازگشتم و او را ترک کردم و به نزد ابو الحسن آمدم. همسرم همچنان در کنار در نشسته بود و درها هم بسته بود. من یک به یک قفلها را باز کردم تا به زندان امام رسیدم. آنحضرت را دیدم و ماجرا را باز گفتم. امام کاظم علیه السلام فرمود: آری او نزد من آمد و رفت!!
پیش همسرم بازگشتم و از او پرسیدم: آیا پس از من کسی آمده و وارد این اتاق شده است؟ پاسخ داد: به خدا سوگند نه. من از این در فاصله نگرفتم و این قفلها تا زمانی که تو آمدی، باز نشد!! (1)
1) (1) بحارالانوار، ج 48، ص 241.
میان اندیشه غلوّ که از طرف مسلمانان بشدّت مردود اعلام شده با اعتقاد به کرامت اولیاء اللَّه و اجابت دعای آنها از سوی خداوند و حقیقت نگری ایشان با عنایت خداوند، تفاوت بسیار بزرگی وجود دارد.
اندیشه غلوّ، فرد را تا مرتبه خدایی بالا میبرد و چنین است که میبینید خداوند در بندگانش حلول میکند و در عوض بنده جای خدا را میگیرد و مقدّرات را از ناحیه خود میپندارد.
امّا اعتقاد به اعجاز اولیاء اللَّه منعکس کننده توحید ناب است، زیرا وجود هرگونه تحوّل ذاتی در شخص پیامبر یا امام و یا ولی را مردود میشمارد. این اعجاز در واقع بدین معنی است که خداوند بندگان مخلص خویش را بر سایر بندگان برتری بخشیده و آنها را با دادن علم و یا قدرت مورد کرامت قرار داده است.
در زمانی که می بینیم آیات قرآنی، خدای را تقدیس و تسبیح میکند و از ناممکن بودن حلول او در چیزی یا شخصی سخن میگویند و اعتقادات شرک آمیز را محکوم میکند، معجزات پیامبران علیهم السلام را که نشانگر کرامت آنان در پیشگاه خداست، به ما یاد آور میشود، چرا که خداوند این
معجزات را بر دست ایشان جاری میکند.
خداوند سبحان در باره عیسی بن مریم علیه السلام میفرماید:
وَرَسُولًا إِلَی بَنِی إِسْرَائِیلَ أَنِّی قَدْ جِئْتُکُم بِآیَةٍ مِن رَبِّکُمْ أَنِّی أَخْلُقُ لَکُم مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْیِی الْمَوْتَی بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُنَبِّئُکُم بِمَا تَأْکُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ إِنَّ فِی ذلِکَ لآیَةً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (1).
«و پیامبری را- عیسی- به سوی بنی اسرائیل فرستادیم که به آنان گوید من برای شما نشانهای از پروردگارتان آوردهام. من برای شما از گل، مجسمه مرغی میسازم و در آن میدمم و آن مجسمه به اذن خدا پرنده میشود و کور و مبتلا به پیسی را شفا میدهم و مردگان را به اذن خداوند زنده میکنم و از آنچه میخورید و در خانههایتان انبار میکنید شما را خبر میدهم. همانا برای شما در این (معجزات) آیتی است، اگر مؤمن باشید.»
تکرار واژه «باذن اللَّه» در آیه فوق نمایانگر آن است که این معجزات به معنی حلول خداوند در جسم عیسی نبود تا بدین وسیله بخواهیم او را فرزند خدای سبحان قلمداد کنیم. سبحانه و تعالی عمّا یقوله المشرکون بلکه نشان میدهد که خداوند هر چیزی را که بخواهد و هرگونه و هر وقت که اراده فرماید، به بنده خویش عطا میکند.
عقیده مسلمانان در مورد امامان علیهم السلام و اولیا چنین است که خداوند با برخوردار ساختن آنان از علم و قدرت، به ایشان کرامت ارزانی فرموده است. این سخن از ژرفای عقیده توحید بیرون میآید. آیا خداوند نمیتواند بنده صالح و مطیع خود را یاری رساند که بر اسرار غیب آگاهش سازد؟ و اگر بندهای مطیع خدا باشد و مخلصانه او را بپرستد چرا پروردگار این کرامت را بدو نبخشد؟ آیا مگر خداوند توبه کنندگان
1) (1) سوره آل عمران، آیه 49.
و پاکیزه خواهان و متوکّلان را دوست نمیدارد؟ و آیا مگر به فرمانبردارانش دوستی و پرستندگان و نیکو کاران و صدقه دهندگان دوستی نمیورزد و پرهیز کاران را کرامت نمیدهد و بر بندگان شکیبا و پایدارش، چنان که بیشتر سورههای قرآن کریم میخوانیم، درود و ثنا نمیفرستد؟
کسانی که منکر تأییدات الهی به بندگان صالح خدا، بویژه ائمه معصومین هستند و در باره معجزات آنان به گمان و تردید میافتند، در واقع به روح و باطن قرآن و بزرگ ترین مفاهیم این کتاب آسمانی کفر میورزند.
محتوای اصلی مکاتب الهی اعتقاد بدین نکته است که خداوند بر مسند قدرت تکیّه دارد و هر چه اراده فرماید به انجام میرساند و کردارش جز با اتّکا بر حکمت بالغه نیست. این حکمت در پاداش به نیکو کاران و کیفر بدکاران خلاصه میشود. اگر بدکاران و خوش کرداران در پیشگاه خداوند یکی بودند و او مؤمنان را یاری نمیکرد و کافران و منافقان را به ذلّت و پستی نمیکشاند، آنگاه ایمان به قدرت و حکمت او چه سودی در برداشت؟!
امام موسی بن جعفر علیهما السلام این گونه بود. او ملازم با قرآن بود و در زمانه خویش عابدترین بنده خدا و بزرگترین فرمانبر پروردگار به شمار میآمد.
آنحضرت صاحب معجزات و کراماتی بود که از طرف تمام مسلمانان به تأیید رسیده است (1)، ولی ما با توجّه به گنجایش این کتاب
1) (1) علاقهمندان میتوانند برای اطلاع بیشتر در این باره به بحار الانوار، ج 48، ص 29- 100 مراجعه فرمائید.
تنها به نقل برخی از این معجزات میپردازیم:
1- خداوند بنده صالح خویش، امام موسی بن جعفر علیهما السلام، را به برکت توکّل و ارتباط آنحضرت با خدا از چنگ زمامداران ستمگر رهانید.
در حدیثی از عبیداللَّه بن صالح آمده است که گفت: حاجب فضل بن ربیع از فضل بن ربیع نقل کرد که گفت:
شبی با یکی از کنیزانم در بستر بودم. نیمه شب بود که صدای حرکت در را شنیدم. بیمناک شدم. کنیز گفت: شاید تکان در، به خاطر وزش باد باشد. دیر زمانی نگذشت که دیدم در اتاقی که در آن خفته بودیم باز شد و نا گهان «مسرور کبیر» بر من وارد شد و بدون آنکه به من سلام دهد، گفت: امیرالمؤمنین با تو کار دارد.
من از خودم نا امید شدم و گفتم: این مسرور است که بدون اجازه و بی اینکه سلام گوید بر من وارد شد. این نشانه مرگ است. احتیاج به غسل داشتم امّا جرأت نکردم از او بخواهم که برای این کار به من مهلت دهد. کنیزم چون متوجّه حیرت و شگفتی من شد، گفت: به خداوند عزّ و جل توکّل کن و برخیز.
برخاستم و جامه در بر کردم و با مسرور بیرون آمدم تا به خانه هارون رسیدیم. بر او سلام دادم. امیرالمؤمنین!! در بسترش خفته بود، پاسخم را داد. من از پا افتادم. او پرسید: آیا ترسیدی؟ عرض کردم: آری ای امیرالمؤمنین. هارون ساعتی مرا به حال خویش وانهاد تا آرام گرفتم. سپس گفت: به زندان ما برو و موسی بن جعفر بن محمّد را بیرون آرو سه هزار درهم به او بده و پنج خلعت بدو ببخش و بر سه مرکب بنشانش و او را در اقامت پیش ما و یا رفتن از نزد ما و اقامت در هر شهر و دیاری که میخواهد و دوست دارد، مخیّر کن.
ص:
گفتم: ای امیرالمؤمنین! آیا دستور میدهی موسی بن جعفر را آزاد کنم؟
گفت: آری. من سه مرتبه دیگر این سؤال را از هارون پرسیدم و او پاسخ داد: بلی. وای بر تو! آیا میخواهی نقض پیمان کنم؟ گفتم: کدام پیمان ای امیرالمؤمنین؟ پاسخ داد: در بستر بودم که ناگهان شخص سیاه چردهای که میان سیاهان هیچ کس را از او بزرگتر ندیده بودم، بر من ظاهر شد و روی سینهام نشست و دست بر گلویم نهاد و گفت: آیا موسی بن جعفر را به ستم در بند کردهای؟ گفتم: او را آزاد میکنم و بدو خلعت و تحفههایی میبخشم. سپس او از من برای این کار پیمان گرفت و از روی سینهام برخاست. نزدیک بود قبض روح شوم!
فضل گوید: من از نزد هارون بیرون آمدم به دیدار امام موسی بن جعفر که در زندان بود رفتم. او را دیدم که به نماز ایستاده است. نشستم تا سلام نماز را گفت. آنگاه سلام امیرالمؤمنین را به او رساندم و از آنچه هارون در باره او به من گفته بود، آگاهش ساختم. سپس هدایایی را که هارون گفته بود به وی دادم.
حضرت موسی بن جعفر به من گفت: اگر هارون تو را به کاری جز این فرمان داده، به انجام رسان. گفتم: نه به حق جدّت رسول خدا او مرا جز به این کار فرمان نداده است.
حضرت فرمود: من به خلعت یا چهار پایان و مالی که حقوق مردم در آنها باشد، نیازی ندارم. من پاسخ دادم: تو را به خدا سوگند که این هدایا را رد مکن که هارون خشمگین میشود. آنگاه او فرمود: هر کاری که تو مایلی انجام بده.
سپس من دست او را گرفته از زندان بیرونش بردم به او عرض کردم:
ای فرزند رسول خدا به من بگو که چگونه در نزد این مرد (هارون) به این درجه از احترام رسیدی که من به خاطر مژده آزادی که به تو دادم و نیز به خاطر کاری که خداوند به وسیله من برای تو انجام داد، بر گردن تو حق دارم؟
او پاسخ داد: شب چهار شنبه پیامبر صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم. او از من پرسید: ای موسی آیا تو محبوسی و مظلومی؟ عرض کردم: آری ای رسول خدا محبوس و مظلومم. آنحضرت سه بار این عبارت را تکرار کرد و آنگاه فرمود:
وَإِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَّکُمْ وَمَتَاعٌ إِلَی حِینٍ (1).
«و ندانم شاید این آزمایشی باشد شما را با بهرهمندیی تا زمانی.»
فردا را روزه بگیر و آن را به روزه پنج شنبه و جمعه متصل کن و چون هنگام افطار فرا رسید دوازده رکعت نماز بگزار در هر رکعت یک بار سوره حمد و 12 بار سوره قل هو اللَّه احد را بخوان. چون 4 رکعت نماز گزاردی سجده کن و بگو:
یا سابِقَ الْفُوْتِ، یا سامِعَ کُلَّ صَوْتٍ، یا مُحْیی الْعِظامَ وَهی رَمیمٌ بَعْدَ الْمَوْتِ، أَسْأَلُکَ بِإِسْمِکِ الْعَظیمِ الْأَعْظَمِ أَنْ تُصَلِیَ عَلی مُحَمَّدٍ عَبْدِکَ وَرَسُولِکِ وَعَلی أَهْلِ بَیْتِهِ الطَّیّبینَ الطَّاهِرینَ وَأَنْ تَجْعَلَ لِی الْفَرَجَ مِمَّا أَنا فیهِ.
من نیز چنین کردم و نتیجه همین شد که خود دیدی».
2- امام موسی الکاظم علیه السلام برای رهایی یکی از پیروانش از بیداد هارون دعا کرد و خداوند هم دعایش را مستجاب فرمود. در این باره از صالح بن واقد طبری روایت شده است که گفت: بر امام موسی بن جعفر علیه
1) (1) سوره انبیاء، آیه 111.
السلام وارد شدم. او به من فرمود: ای صالح! این ستمگر (هارون) تو را فرا میخواند و به بند میکشد و از تو درباره من پرس و جو میکند به او پاسخ بده که من موسی بن جعفر را نمیشناسم چون در بند شدی بگو هر کسی که میخواهی او را از زندان برون آوری پس به اذن خداوند بیرونش خواهم آورد.
پس از مدّتی هارون مرا از طبرستان فرا خواند و پرسید: موسی بن جعفر چه کرد؟ به من خبر رسیده که او نزد تو بوده است. گفتم: من در باره موسی بن جعفر چه میدانم؟ ای امیرالمؤمنین تو از من به او و مکانی که در آن است آگاهتری. هارون گفت: او را به زندان ببرید. به خدا سوگند در یکی از شبها در حالی که سایر زندانیان خفته بودند من ایستاده بودم که ناگهان شنیدم یکی میگوید: ای صالح. عرض کردم: لبیک. گفت: آیا بدین جای آمدی؟ گفتم:
آری سرورم. گفت: برخیز و در پی من بیرون آی. من برخاستم و بیرون شدم.
چون به راهی رسیدیم فرمود: ای صالح! قدرت، قدرت ماست و آن کرامتی است الهی که به ما عطا فرموده است. عرض کردم: سرورم! کجا بروم که خود را از دست این ستمگر در امان بدارم؟ فرمود: به دیار خودت باز گرد که او در آنجا دستش به تو نمیرسد. صالح گفت: من به طبرستان بازگشتم. به خدا سوگند هارون پس از آن واقعه در باره من هیچ تحقیق نکرد و ندانست که آیا من هنوز زندانی هستم یا نه؟!! (1)
3- آنحضرت شیعیان خود را بر مبنای تقوا پرورش میداد و خداوند نوری به ایشان بخشیده بود که با آن از اسرار درونی شیعیان خویش آگاهی
1) (1) بحارالانوار، ج 48، ص 66.
مییافت.
در این باره در حدیثی از عبداللَّه بن قاسم بن حارث بطل از مرازم آمده است که گفت: به مدینه در آمدم و در خانهای که در آن فرود آمده بودم کنیز زیبایی دیدم. خواستم از او کام برگیرم، امّا آن کنیز از این امر سر باز زد. چون هوا تاریک شد به همان سرای رفتم و در زدم و همان کنیز در را گشود. دست بر سینه او نهادم او بر من پیشی گرفت و من به درون خانه رفتم. چون سپیده دمید نزد امام کاظم علیه السلام رفتم و آنحضرت فرمود: ای مرازم! شیعه ما نیست کسی که چون خلوت کند مراقب هوای نفس خود نباشد. (1)
4- آنحضرت از دانش الهی خویش در راه تربیّت پیروانش بر انضباط بدین عنوان که والاترین نیاز در عرصههای گوناگون زندگی و بویژه جهاد است، بهره میگرفت. در این باره در روایات آمده است:
از محمّد بن حسین، علی بن حسان واسطی، موسی بن بکر روایت شده است که گفت: امام موسی کاظم یادداشتی به من داد که در آن مسائلی نوشته شده بود و به من فرمود: بدانچه در این یادداشت آمده عمل کن. من یادداشت را زیر مصلّایم نهادم و در مورد آن کوتاهی روا داشتم. روزی از پیش آنحضرت میگذشتم که یادداشت را در دستش دیدم او در مورد آن یادداشت از من سؤال کرد و من پاسخ دادم که در منزل است. آنحضرت فرمود: ای موسی! هر گاه کاری به تو امر کردم آن را به انجام رسان و گرنه بر تو خشمگین میشوم. در آنجا بود که من پی بردم یکی از جن بچگان این یادداشت را به دست امام علیه السلام رسانده است.(2)
5- گاه موقعیّتی پیش میآمد که امام موسی بن جعفر علیهما السلام می بایست برای تربیّت و پرورش شیعیانش و متواضع ساختن آنها در برابر حق و دور کردنشان از تکبّر و خود بزرگ بینی دست به کار اعجاز میشد تا بدین وسیله یاران خود را به مرتبه «حزب اللَّه»- که برخورداری از مال یا مقام و یا دانش موجب اختلاف و تفاضل آنان نمیشود- ارتقا دهد.
برای این منظور اجازه دهید ماجرای علی بن یقطین، وزیر هارون الرشید را برای شما بازگو کنیم. علی بن یقطین چه بسا به خاطر مقامی که در دستگاه حکومت هارون داشت دچار غرور میشد و خود را از سایر مؤمنان بالاتر و بزرگتر میپنداشت. حال ببینیم که امام چگونه او را پرورش میکند و با به کارگیری قدرت الهی خویش چگونه روح تقوا را در ضمیر او میدمد.
از محمّد بن علی الصوفی نقل شده است که گفت: ابراهیم جمّال رضی الله عنه از ابو الحسن علی بن یقطین وزیر، اجازه ورود خواست، امّا علی بن یقطین به او اجازه نداد. علی بن یقطین در همان سال عازم سفر حج شد و در مدینه اجازه خواست که به محضر مولایمان موسی بن جعفر علیهما السلام وارد شود، امّا آنحضرت به او اجازه نداد. روز دوّم علی آنحضرت را دید و پرسید: سرورم گناه من چیست؟ امام پاسخ داد: راهت ندادم چون تو برادرت ابراهیم جمّال را به حضور نپذیرفتی و خداوند سعی تو را نمیپذیرد مگر آنکه ابراهیم جمّال تو را ببخشاید. علی گفت: سرورم؟ در این لحظه من کجا و ابراهیم جمّال؟! من در مدینه هستم و او در کوفه. امام فرمود: چون شب فرا رسد، تنهایی و بدون
آنکه کسی از اطرافیان و غلامانت آگاه شوند به بقیع برو. شتری زین کرده در آنجاست بر آن سوار شو. علی به بقیع رفت و بر آن شتر نشست و دیری نگذشت که بر در سرای ابراهیم در کوفه رسید، در زد و گفت: من علی بن یقطین هستم. ابراهیم جمّال از درون خانه گفت: علی بن یقطین وزیر بر در سرای من چه میکند؟
علی پاسخ داد: ای مرد. کار من دشوار است و ابراهیم را سوگند داد که به او اجازه ورود دهد. چون به درون خانه رفت، گفت: ای ابراهیم! امام کاظم علیه السلام از پذیرفتن من خودداری میورزد مگر آنکه تو مرا ببخشایی. ابراهیم گفت:
خداوند تو را ببخشاید. آنگاه علی بن یقطین، ابراهیم را سوگند داد که بر گونهاش قدم بگذارد، ابراهیم خود داری ورزید بار دیگری علی او را سوگند داد و ابراهیم پذیرفت. ابراهیم چند بار پا بر رخ علی بن یقطین نهاد و پیوسته میگفت: خدایا شاهد باش. سپس علی بن یقطین بازگشت و سوار بر شتر شد و همان شب به خانه امام موسی بن جعفر علیهما السلام در مدینه آمد و از او اجازه ورود خواست امام به او اجازه ورود داد و او را پذیرفت. (1)
6- از آنجا که امام موسی بنجعفر رهبر مسلمانان و جانشین پیامبری میباشد که به مکارم اخلاق آراسته بود، نسبت به مؤمنان مهربانی به خرج میداد و درد و رنج آنها بر وی گران میآمد.
بسیار اتفاق میافتاد که آنحضرت با نور الهی به فشارهائی که به یارانش وارد میشد، مینگریست و میکوشید فوراً از آن بکاهد و آن را بر طرف نماید.
ماجرای زیر بیانگر یکی
1) (1) بحارالانوار، ج 48، ص 85.
از همین موارد است:
از ابراهیم بن عبد الحمید نقل شده است که گفت:
ابوالحسن نامهای به من نوشت که خانهات را عوض کن. من از این بابت غمگین شدم. خانه ابراهیم در وسط مسجد و بازار قرار داشت. او خانهاش را عوض نکرد. بار دیگر قاصد به وی خبر داد که خانهات را عوض کن، باز هم به این فرمان ترتیب اثر نداد و همچنان در همان خانه بود که قاصد برای بار سوّم همین فرمان را به اطلاع او رسانید. عثمان بن عیسی گوید: در آن هنگام در مدینه (و شاهد این ماجرا) بودم. ابراهیم از آن خانه نقل مکان کرد و منزل دیگری گرفت. من در مسجد بودم. ابراهیم، وقتی که هوا تاریک شده بود به مسجد آمد. از او پرسیدم: چه خبر؟ گفت: آیا نمیدانی امروز چه حادثهای برای من رخ داده است؟ گفتم: نه. گفت: رفتم آب از چاه بیرون بیاورم تا وضو بگیرم. چون دلو را بیرون آوردم پر از نجاست بود، حال آنکه ما آرد خود را با همین آب خمیر میکردیم، از این رو نانهای خود را دور افکندیم و لباسهای خود را آب کشیدیم و این امر موجبشد که دیر به مسجد بیایم و اینک خانهای کرایه کردم و اثاثیه خویش را بدانجا بردم. در خانه جز یک کنیز کسی دیگری نماندهاست، همین حالا میروم و او را میآورم.
گفتم: خدا به تو برکت دهد. سپس جدا شدیم. چون سپیده دمید برای رفتن به مسجد از خانههای خود بیرون آمدیم. او گفت: آیا میدانی امشب چه حادثهای روی داد؟ گفتم: نه. گفت: به خدا هر دو طبقه خانهام ویران و زیرورو شد. (1)
1) (1) بحارالانوار، ج 48، ص 45- 46.
بدین سان امام از نصیحت و راهنمایی یاران خود حتّی در مسائل جزیی زندگی دریغ نمیکرد اگر چه همین مسأله جزیی در ارتباط با فرد مؤمن بسیار مهم و حساس بود. در واقعه دیگری میبینیم که امام یکی از یاران خود را در یک مسأله تجاری که آن هم امری جزیی بود، راهنمایی میکند. این شواهد نشان میدهد که آنحضرت از توجّه و اهتمام به امور مسلمانان غافل نبوده است.
از حسن بن علی بن نعمان از عثمان بن عیسی روایت شده است که گفت:
امام موسی بن جعفر علیهما السلام سحر گاه روزی وارد مدینه می شد که ابراهیم بن عبدالحمید را که به سمت قبا میرفت، دید و از او پرسید: ابراهیم به کجا میروی؟ گفت: به قبا. امام پرسید: برای چه کاری؟ گفت: ما در هر سال خرما میخریم. اینک میخواهم نزد مردی از انصار بروم و مقداری خرما از او بخرم.
حضرت پرسید: آیا از آفت ملخ آسوده خاطری؟
امام پس از این سخن وارد مدینه شد و من نیز به راه خود رفتم. این ماجرا را برای ابو العز باز گفتم و او گفت: به خدا امسال درخت خرما نمیخریم. پنج روز سپری بود که ملخ آمد و تمام خرماهای نخلستان را از بین برد. (1)
1) (2) همان مأخذ، ص 46.
شالوده رسالتها و مکاتب آسمانی بر اساس ایمان به غیب استوار شده است بارزترین نمودهای آن، علم غیب بندگان مقرّب خداست. آیا کتابی که به پیامبر وحی میشود و مردم را به پیروی از او امر میکند، از ناحیه غیب نیست؟
چگونه خداوند تمام این مکاتب بزرگ آسمانی و این کتاب عظیم (قرآن)، که جهانیان را به رویارویی فراخوانده تا یک سوره و یا چند آیه همانند آن را بیاورند، به پیامبر امی خویش آموخته است؟!
ما در قرآن میخوانیم که حجّت عیسی بن مریم علیه السلام بر مردم دورانش آن بود که ایشان را از آنچه در خانههایشان انبار کرده بودند، خبر میداد.
بدین سان دانش الهی امام که از حدّ و مرز دانش مردم گذر کرده، خود دلیلی است بر اینکه او از جانب خدا مؤید و امام و حجّت تمام مردم روی زمین است.
این علم چگونه حاصل میشود؟ آیا از طریق حدیث از رسول خدا، از جبرئیل، از خدا حاصل شده و یا از طریق ثبت آن در صحیفه دل و دمیدن
آن در روح پدید آمده است و یا از طریق ستونی نورانی که امام بدان مینگرد و هر گاه خدا بخواهد او چیزی را در مییابد یا آنکه با نزول روح که بزرگترین فرشتگان است، در شب قدر بر امام، امور بر او آشکار میشود؟!
تمام این موارد و چه بسا راههای دیگری که ما از آنها آگاهی نداریم، میتواند برای تحصیل علم غیب توسّط امام درست باشد و نیازی نداریم برای شناخت جزئیات و تفاصیل این امر خود را به مشقّت اندازیم بلکه در این باره همین اندازه کافی است که امام به اذن خداوند از آنچه بر مردم پوشیده و پنهان است، آگاهی مییابد و خداوند بدین وسیله بر آنان منّت مینهد و مردم باید از آنها اطاعت کنند.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام در این باره آمده است:
«به آنحضرت عرض کردم: دانش شما از چه راهی حاصل میشود؟ فرمود:
این دانش میراثی است از رسول خدا صلی الله علیه و آله و علی بن ابیطالب. گفتم: یعنی بگوییم که دانش در دل شما افکنده و یا در گوش شما خوانده میشود؟ گفت: ممکن است چنین باشد». (1)
امام کاظم با اتکا به علم غیب، در تمام عرصههای حیات سخن گفته است و وصیّت آنحضرت به هشام که خود چکیدهای از حکمتهای پیامبران و گلچینی از دیدگاههای مکتبی است، به عنوان شاهدی برای اثبات این مطلب کافی است. آنچه در زیر میآید.
1) (1) بحارالانوار، ج 2، ص 174.
قطرهای است نا چیز از این دریای گهر بار:
1- روایت شده است که اسحاق بن عمار گفت: چون هارون، امام موسی علیه السلام را در بند کرد، ابو یوسف و محمّد بن الحسن از یاران و شاگردان ابو حنیفه خدمت آن امام رسیدند. یکی از آن دو به دیگری گفت: ما برای یکی از این دو کار پیش ابو الحسن موسی بن جعفر آمدهایم یا او را هم عقیده خویش کنیم و یا بر او اشکال بگیریم. هر دو رو به روی ایشان نشستند. در همین حال مردی که از طرف سندی بن شاهک بر آنحضرت گمارده شده بود، خدمت وی رسید و اظهار داشت: نوبت من تمام شده و به خانه خود میروم اگر شما را خدمتی و کاری هست بفرمایید که چون باز نوبت من شود فرمایش شما را به انجام رسانم. حضرت فرمود: من کاری ندارم. چون مرد از محضر آنان بیرون رفت، امام به ابو یوسف روی کرد و فرمود: شگفتا از این مرد! او امشب میمیرد و آمده میگوید که فردا میخواهد کار مرا انجام دهد!!
ابو یوسف و محمّد بن الحسن برخاستند و با هم گفتند: ما آمده بودیم تا از او در باره مستحب و واجب پرسش کنیم، امّا او اکنون چیزی گفت که انگار از علم غیب بود.
سپس آنان مردی را در پی آن نگهبان فرستاده به وی گفتند: این مرد را زیر نظر بگیر و ببین کار او امشب به کجا میانجامد و فردا ما را از وضع او آگاه کن. آن شخص آمد و در مسجدی که روبروی سرای آن مرد بود، منتظر نشست.
چون نیمی از شب بگذشت بانگ فریاد و شیون به آسمان بلند شد و مردم را دید که به خانه آن مرد میروند. پرسید: چه شده است؟ گفتند:
فلانی بدون آنکه بیمار یا مریض باشد، امشب نا گهانی جان سپرد. آن مرد به نزد ابو یوسف و محمّد بن الحسن بازگشت و آنان را از این ماجرا آگاه کرد، ابو یوسف و محمّد بن الحسن نزد امام هفتم آمده عرض کردند: ما دانستیم که تو علم حلال و حرام را میدانی، اما از کجا دانستی که این مرد امشب میمیرد؟ امام پاسخ داد: از دری که رسول خدا صلی الله علیه و آله علم خویش را به علی بن ابیطالب علیه السلام تعلیم فرمود.
آن دو با شنیدن این جواب مات و متحیّر ماندند و نتوانستند پاسخی به آنحضرت بدهند. (1)
بدین سان امام موسی بن جعفر علیهما السلام همچون پیامبران و اولیای بزرگوار خداوند از زمان مرگ افراد آگاه بود.
2- همچنین آنحضرت به اذن خداوند از زبانهای گوناگونی که مردم بدانها تکلّم میکردند، مطلع بود. در حدیثی از ابن ابی حمزه آمده است که گفت: نزد حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام بودم که 30 غلام را که از حبشه برای او خریده بودند، به محضرش آوردند. یکی از آنها که نیکو سخن میگفت با امام سخن گفت.
امام موسی کاظم نیز با همان زبان جواب وی را گفت. آن غلام و نیز تمام جمع از این مسأله شگفت زده شدند. آنان گمان کردند که امام زبانشان را نمیفهمد. ایشان به آن غلام گفت: من به تو پولی میدهم و تو به هر یک از این غلامان 30 درهم بپرداز. غلامان از محضر امام خارج شده به هم میگفتند: او (امام موسی کاظم علیه
1) (1) بحارالانوار، ج 2، ص 64- 65.
السلام) بلیغتر از ما به زبان خود ما سخن میگوید و این نعمتی است که خداوند به ما ارزانی داشته است.
علی بن ابی حمزه گوید: به آنحضرت عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! چنین دیدم که شما با این حبشیها بازبان خودشان سخن گفتید؟! آنحضرت فرمود: آری. گفتم: در میان آنها تنها به آن غلام امر کردید؟! فرمود: بلی به او گفتم که در حق سایر بردگان نیکی کند و به هر یک از آنها ماهیانه 30 درهم بپردازد. چون او وقتی به سخن آمد از دیگران داناتر مینمود او از تبار پادشاهان آنها بود. پس او را بر سایرین گماردم تا به احتیاجات آنها رسیدگی کند. از اینها گذشته او غلامی راستگوست. سپس فرمود: شاید تو از اینکه من با آنان به زبان حبشی سخن گفتم در شگفت شدی؟ گفتم: به خدا سوگند آری. فرمود:
تعجّب مکن! آنچه در نظر تو شگفت و حیرت آور آمد و آنچه از من شنیدی در مثل مانند پرندهای است که به منقار خویش قطرهای از دریا برگیرد. آیا اگر پرندهای چنین کند از دریا چیزی کاسته میشود؟! امام به منزله دریاست که آنچه نزد اوست هیچ گاه تمام نمیشود و شگفتیهای او بیش از شگفتیهای دریاست. (1)
3- در حدیث دیگری که علی بن ابی حمزه راوی آن است، آمده است که گفت: ابو الحسن علیه السلام مرا به سوی مردی که رو به رویش طبقی بود و دست فروشی میکرد فرستاد و فرمود: این 80 درهم را به او بده و بگو که ابوالحسن میگوید: از این 80 درهم استفاده کن که این
1) (1) بحارالانوار، ج 2، ص 70.
مقدار تا هنگامی که بمیری برایت بس است. چون فرمان امام را به جای آوردم! مرد گریست. گفتم: چرا میگریی؟ پاسخ داد: چرا نگریم که هنگام مرگم فرا رسیده است. گفتم: آنچه پیش خداست از آنچه در آنی بهتر است. مرد خاموش شد. سپس پرسید: ای بنده خدا توکیستی؟ جواب دادم: علی بن ابی حمزه. مرد تا نام مرا دانست، گفت: به خدا سوگند سرور و مولایم به من چنین فرمود که نامهام را به وسیله علی بن ابی حمزه برایت میفرستم.
علی گوید: حدود 20 شب در آنجا درنگ کردم سپس نزد آن مرد آمدم و دیدم که در بستر بیماری افتاده است. به او گفتم: هر وصیّتی که داری بکن که من آن را از مال خودم به انجام میرسانم. گفت: چون مُردم، دخترم را به همسری مردی متدّین در آور سپس خانهام را بفروش و پول آن را به امام بده و به هنگام غسل و دفن و نماز (میّت) گواه من باش.
علی بن ابی حمزه گوید: چون آن مرد را به خاک سپردم، دخترش را به همسری مردی دیندار در آوردم و خانهاش را فروختم و بهای آن را به دست امام کاظم علیه السلام رساندم. آنحضرت پول خانه را بر گرداند و فرمود: این درهمها را به دست دختر او بسپار. (1)
4- دانش ائمه از ناحیه خداست و هیچ چیز در آسمانها و زمین نمیتواند خدا را به عجز و ناتوانی بکشاند از این رو گاه حکمت او اقتضا میکند که علمش را در نوزادی که در گهواره است به ودیعه نهد چنانکه با عیسی بن مریم و یحیی بن زکریا چنین کرد. امام کاظم علیه
1) (1) بحارالانوار، ج 2، ص 76.
السلام نیز از جمله کسانی بود که خداوند قدرت خویش را در او ظاهر کرد. در حدیثی از عیسی شلقان آمده است که گفت: نزد امام صادق رفتم و میخواستم از او در باره ابو الخطاب پرسشی کنم. آنحضرت پیش از آنکه من بنشینم آغاز به سخن کرد و فرمود: چه مانع دارد که پسرم موسی را ببینی و از تمام آنچه که میخواهی از او سؤال کنی؟ عیسی گوید: نزد عبد صالح (امام موسی) رفتم او در جایگاه تعلیم نشسته و بر لبانش اثر مداد ظاهر بود و پیش از آنکه من چیزی بگویم، گفت: ای عیسی! خداوند از پیامبران بر نبوّت پیمان گرفت و آنان از این پیمان عدول نمیکنند و نیز از اوصیا و جانشینان بر جانشینی پیمان گرفته است و هم از این رو آنان از این پیمان روی بر نمیتابند، امّا ایمان عدّهای عاریتی است، ابو الخطاب از جمله همین گروه است. از این رو خداوند ایمان او را باز ستاند. من با شنیدن اینسخنان، آنحضرت را در آغوش گرفتم و میان دو چشمش را بوسیدم و گفتم:
ذُرِّیَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ.
سپس بنزد امام صادق بازگشتم. آنحضرت پرسید: چه کردی؟ گفتم: نزد او رفتم و او بدون آنکه من پرسشی کنم آغاز به سخن کرد و از آنجا دانستم که او امام است. امام صادق علیه السلام فرمود: ای عیسی! این پسرم را دیدی اگر از او درباره آنچه که در قرآن آمده است، سؤال کنی به تو از روی علم و دانش پاسخ میدهد. (1)
5- هنگامی که پردهها میان پروردگار و بندهاش به کناری میروند
1) (1) بحارالانوار، ج 2، ص 58.
و زمانی که صفای روحی و معرفت الهی به اوج خود میرسد، دنیا تماماً در اختیار بنده صالح خداوند میگردد چنانکه در حدیث قدّسی نیز آمده است:
«عَبْدی أَطِعْنی تَکَنْ مَثَلی أَقُولُ لِلْشَیْءٍ کُنْ فَیَکُونَ وَتَقُولُ لِلْشَیْءِ کُنْ فَیَکُونَ».
«بنده من! مرا اطاعت کن، تا همانند من شوی. همانطوری که تا من به چیزی بگویم این گونه باش پس میشود تو نیز اگر به چیزی امر کنی همان میشود».
شقیق بلخی در ماجرایی که برای او رُخ داد گوشهای از کرامتی را که خداوند به هفتمین پیشوای شیعیان امام موسی بن جعفر علیهما السلام، ارزانی داشته است برای ما باز گو میکند او میگوید:
در سال 149 ه ق به قصد حج حرکت کردم و در قادسیه فرود آمدم. در حالی که به مردم و زینت و کثرت آنان مینگریستم، نگاهم به جوانی خوش سیما، گند مگون و ضعیف افتاد. روی لباسش جامهای پشمین بود که جبّهای روی آن در بر کرده بود. نعلین به پاداشت و جدا از همه نشسته بود. با خود گفتم که این جوان از فرقه صوفیه است که میخواهد خود را در این سفر بر مردم تحمیل کند. به خدا قسم پیش او میروم و او را به باد نکوهش میگیرم. نزدیک او رفتم. چون جوان مرا دید که به طرف او میروم گفت: ای شقیق!
اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ (1).
«از بسیاری گمانها پرهیز کنید که برخی از گمانها گناه است.»
آنگاه مرا وانهاد و رفت. با خود گفتم: عجب حادثه بزرگی! او از آنچه با خود گفته بودم، سخن گفت و مرا به نام صدا زد. این حتماً بنده صالحی
1) (1) سوره حجرات، آیه 12.
است باید به او برسم و از او بخواهم که مرا حلال کند. با شتاب در پی او روانه شدم، امّا نتوانستم به او برسم و او از دید من نهان شد. چون در «واقصه» فرود آمدیم نا گاه او را دیدم که به نماز ایستاده و اعضای بدنش میلرزند و اشک از چشمانش سرازیر است. با خود گفتم: این همان مرد است، اینک به سوی او میروم و حلالیّت میطلبم.
درنگ کردم، تا نماز ایشان به اتمام رسید سپس به سوی او روی کردم همین که چشم او به من افتاد، گفت: ای شقیق! بخوان:
وَإِنِّی لَغَفَّارٌ لِمَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً ثُمَّ اهْتَدَی (1). «و همانا من آمرزگارم برای کسی که توبه کرد و ایمان آورد و کار شایسته انجام داده سپس هدایت شد.»
سپس مرا وانهاد و رفت. با خود گفتم که این جوان از ابدال (اولیاءاللَّه) است. او دو بار از نهان من خبر داد. چون در منطقهای کم آب فرود آمدیم ناگهان او را دیدم که بر کناره چاهی ایستاده است و کوزهای در دست دارد و میخواهد با آن از چاه آب بکشد، امّا کوزه از دستش رها شد و در چاه افتاد. من به کارهای او مینگریستم. در این هنگام دیدم که او به آسمان نگریست و گفت:
انت ربی اذا ظمئت الی الماء وقوتی اذا اردت الطعاما (2)
خداوندا من جز این کوزه چیزی ندارم، پس آن را از بین مبر. به خدا سوگند در این هنگام دیدم آب چاه بالا آمد و آن جوان دستش را دراز کرد و کوزه را که لبریز از آب بود، گرفت. سپس وضو ساخت و چهار رکعت نماز گزارد.
آنگاه به سمت تپهای شنی رفت. با دست خویش از شنها بر
میداشت و در کوزه میریخت و آن را تکان میداد و مینوشید: نزد او رفتم و بر وی سلام کردم. او سلامم را پاسخ گفت. به او گفتم: از فضل آنچه خداوند بر تو ارزانی داشته مرا نیز اطعام کن. او گفت: ای شقیق! نعمتهای پیدا و نا پیدای خداوند همواره بر ما باریدن گرفته است. پس به پروردگارت خوش گمان باش. آنگاه کوزه را به من داد. از آن خوردم و دیدم که آرد و شکر است!! به خدا سوگند لذیذتر و خوشبوی تر از آن نچشیده بودم پس سیر و سیراب شدم و چند روزی اصلًا میل به آب و خوراک نداشتم. دیگر آن مرد را ندیدم تا آنکه وارد مکّه شدیم. شبی او را در کنار قبة الشراب دیدم. نیمی از شب گذشته بود او با خشوع و آه و ناله نماز میگزارد و در همین حال بود که شب به پایان رسید. چون سپیده دمید بر مصلّایش نشست و به گفتن تسبیح پرداخت سپس برخاست و نماز صبح را خواند و هفت بار به گرد خانه خدا طواف کرد و بیرون رفت. من در پی او روان شدم و نا گهان دیدم که او بر خلاف وضعی که در طول راه داشت صاحب خدم و حشم است و مردم به گرد او جمع میشوند و بر او سلام میکنند. از یکی از کسانی که نزدیک او بود پرسیدم: این جوان کیست؟ پاسخ داد: این جوان موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب علیهم السلام است.
چون از نام این جوان آگاه شدم، با خود گفتم: تعجّب میکردم اگر این شگفتیها از آن کس دیگری جز این آقا باشد!!
یکی از شعرای قدیمی جریان بر خورد شقیق با امام کاظم را طی یک قصیده طولانی به نظم در آورده که اینک ما به ذکر چند بیت
از آن بسنده میکنیم:
سل شقیق البلخی عنه و ماعا ین منه و ما الذی کان ابصر (1)
قال لما حججت عاینت شخصاً شاحباللون ناحلالجسم اسمر (2)
سائراً وحده ولیس له زاد فما زلّت دائماً اتفکر (3)
وتوهمت انّه یسأل النا س ولم ادر انّه الحج الأکبر (4)
ثم عاینته ونحن نزول دون قید علی الکثیب الأحمر (5) یضع الرمل فی الإناء و یشربه فنادیته وعقلی محیّر (6)
اسقنی شربة فناولنی منه فعاینته سویقاً وسکّر (7)
فسئالت الحجیج من یک هذا؟ قیل هذا الإمام موسی بن جعفر (8)
1) (1) از شقیق بلخی در باره او (امام کاظم) و کردارهایی که از آن بزرگوار دید، پرسش کن.
2) (2) گفت چون حج گزاردم شخصی رنگ بریده و لاغر و گند مگون را دیدم.
3) (3) تک و تنها میرفت و او را توشهای نبود و من در باره او پیوسته میاندیشیدم.
4) (4) وخیال کردم که او از مردم گدایی میکند و نفهمیدم که او خود «حج اکبر» است.
5) (5) آنگاه در حالی که فرود آمده بودیم او را بدون هیچ تکبری بر تپه شنی سرخی دیدم.
6) (1) او شن را در کاسه میریخت و مینوشید پس در حالی که به شگفت افتاده بودم، او را ندا دادم.
7) (2) به او گفتم: مرا نیز شربتی بنوشان او از آنچه مینوشید به من داد و نا گهان دیدم که آنچه مینوشد آرد و شکر است.
8) (3) از حُجّاج پرسیدم: این شخص کیست؟ گفته شد: این شخص، امام موسی بن جعفر علیه السلام است.
خداوند متعال رسولان و پیامبران خویش را از آدمیان برگزید تا حجّت بر مردم تمام شود و بدیشان اقتدا کنند. اگر قرار بود که خداوند حاملان رسالتهای خویش را از میان فرشتگان برگزیند مردم میگفتند که ما را با فرشتگان که از جنسی دیگرند چه کار؟!
سرشت انسان بر فضیلت دوستی آفریده شده است و اگر این فضیلت در شخصی تجسّم یابد، انسان بیشتر به آن عشق میورزد و انگیزههای خیر و نیکی در ذات فرد، وی را به تبعیّت از شخص صاحب فضیلت وامیدارند و شخص میکوشد به هر نحوی شبیه فرد صاحب فضیلت شود.
اگر شما در باره فضیلت «احسان» سخنرانی مفصلی ایراد کنید، آن چنان سودمند نخواهد بود که اگر داستان مردی نیکو کار را بیان نمایید!!
در واقع فضایل و مکارم اخلاقی ائمه اهل بیت علیهم السلام برترین روش تربیتی است و آنان به حق والاترین نمونههای خیر و فضیلت به شمار
میروند و شیوه زندگی پر بار از کرامات آنان بهترین دلیل بر سلامت شیوه تربیتی و خط مشی آنان در زندگی است و اندیشههای آنان که از سوی راویان نقل شده است، تفسیری درست و به حق از قرآن است. آیا مگر این بزرگواران از جنس بشر نبودهاند، پس چگونه به این عظمت رسیدهاند؟ و آیا مگر با اجرای همین اندیشههایی که از آنان روایت شده جایگاه بدین بزرگی دست نیافتهاند؟ و آیا مگر ما خواهان رسیدن به بزرگی و عظمت نیستیم؟ بنابر این بیایید این اندیشهها را بخوانیم و هماهنگ با آنها حرکت کنیم.
واقعیّت آن است که تاریخ تنها اندکی از سیره ائمه علیهم السلام را برای ما نقل کرده است، زیرا آنان همیشه از سوی حکومتهای ستمگر در محاصره تبلیغاتی قرار داشتند تا آنجا که حتّی، نقل فضیلت آنان در برخی از دوران، راوی را با خطر مواجه میساخت و شاعری همچون دعبل به خاطر مدح و ستایش اهل بیت علیهم السلام به مدّت 25 سال چوبه اعدام خویش را بر پشتش حمل میکرد!! با این وجود، روایاتی که در باره فضایل آنان به ما رسیده در حد خود دورهای تربیتی و کامل از مکارم اخلاقی به شمار میروند.
از آنجا که امام کاظم علیه السلام در یکی از سختترین دورانهای مبارزه و دشوارترین اوقات تقیّه و پنهانکاری میزیستهاست، ثبت ماجراها و داستانهای ایشان و گذر از حصار ممنوعیتهای رژیم حاکم و رسیدن به نسلهای بعدی در حد خود یک معجزه به حساب میآید. بر ماست که بر این داستانهائی که به دست ما رسیده استدلال کنیم اگر چه میدانیم آنچه به دست ما رسیده قطرهای از معجزات و داستانهای شگفت انگیز آنحضرت میباشد.
یکی از برجستهترین نشانههای رهبران مکتبی، زهد و پارسایی و عبادت در درگاه خداست. روزگاری که امام کاظم در آن میزیست به «قرن طلایی» معروف بود. در آن هنگام کاخهای فرمانروایان عبّاسی آکنده از ثروتهای هنگفت و شاهد بر پایی جشنهای پر خرج و هزینه بود. برخی از این صحنهها را میتوان در کتاب داستانهای هزار و یک شب خواند. در چنین روزگاری ابراهیم بن عبدالحمید میگوید:
«به خانه امام کاظم رفتم. او به نماز ایستاده بود. در خانهاش چیزی نبود مگر منسوجی از برگهای درخت خرما (یا جامهای بسیار خشن) و شمشیری آویخته و یک قرآن!! (1)
آنحضرت از شدّت فروتنی و تواضع در برابر خداوند و عبادت به درگاه او پیاده به زیارت خانه خدا میرفت و اگر مسافت 400 کیلو متری میان مکّه و مدینه و نیز طبیعت صحرای عربستان را در نظر بگیریم آنگاه به نهایت تحمّل و بردباری امام کاظم علیه السلام در برخورد با دشواریها در راه خداوند، پی خواهیم برد».
علی بن جعفر گوید: با برادرم موسی بن جعفر و اهل و عیالش 4 بار پیاده به حج رفتیم. یک بار آنحضرت در مدّت 26 روز و بار دیگر 25 روز و سوّمین بار 24 روز و مرتبه چهارم 21 روز مسافت میان
1) (1) بحارالانوار، ج 2، ص 100.
مدینه و مکّه را پیاده طی کرد. (1)
در باره علاقه وافر آنحضرت به نماز که نور چشم مؤمنان و ساعت دیدار دو دوست با یکدیگر است، حدیث زیر چنین میگوید:
«روایت شده است که امام موسی بن جعفر علیهما السلام نافلههای شب را به جای میآورد و آنها را به نماز صبح متصل میکرد و آنگاه تا طلوع آفتاب به تعقبیات میپرداخت و سپس به سجده میافتاد و تا نزدیک زوال سر از سجده و ستایش خداوند بر نمیداشت. بسیار دعا میکرد و پیوسته میفرمود:
«اللَّهُمَّ إِنی اسْأَلُکَ الرَّاحَةَ عِنْدَ الْمَوْتِ، وَالْعَفْوَ عِنْدَ الْحِسابِ»
. یکی دیگر از دعاهایاو این بود که میگفت:
«عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِکَ فَلْیَحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْ عِنْدِکَ».
از ترس خدا بسیار میگریست تا آنجا که محاسنش از اشک خیس میشد.
بیشتر از دیگر مردمان صله رحم به جای میآورد و فقرای مدینه را مورد تفقّد قرار میداد. (2)
آری تلاش و کوشش امام کاظم علیه السلام در پرستش پروردگارش و تضرع به درگاه او با نماز و دعا، او را به مقام ومرتبه والا و عظیمی رسانید.
همین امر به او قدرت تحمّل بار سنگین رسالت را بخشیده بود تا آنجا که در راه تبلیغ و گسترش آن با تمام امکانات خود فداکاری کرد. در دل سیاهچالهای جباران، نماز، یگانه مونس و همدم او بود.
احمد بن عبداللَّه از پدرش نقل میکند که گفت: نزد فضل بن ربیع رفتم. او بر بام بود. به من گفت: به
این خانه بنگر چه میبینی؟ گفتم جامهای میبینم که روی زمین گسترده است. گفت: خوب بنگر. دقت کردم و گفتم: مردی در حال سجده است. گفت: آیا او را میشناسی؟ او موسی بن جعفر است. شبانه روز او را زیر نظر دارم و او را هیچ گاه جز بر این حالت نیافتهام. او چون نماز صبح را میخواند تا طلوع خورشید به تعقیبات مشغول میشود. آنگاه به سجده میافتد و تا زوال خورشید در همان حال میماند. او یکی را گمارده تا مراقب فرا رسیدن اوقات نماز باشد. چون آن شخص وی را از دخول وقت آگاه میسازد او بدون آنکه تجدید وضو کند به نماز میایستد. شیوه او آن است که چون نماز عشا را گزارد، افطار میکند آنگاه دو باره وضو میسازد، و تا طلوع فجر به نماز میایستد، یکی از کسانی که آنحضرت را زیر نظر گرفته بود، میگفت: بسیار میشنیدم که آنحضرت این دعا را میخواند: اللَّهُمَّ إِنَّکَ تَعْلَمُ أَنَّنی کُنْتُ أَسْئَلُکَ أَنْ تُفَرِّغنی. اللَّهُمَّ وَقَدْ فَعَلْتَ فَلَکَ الْحَمْدُ. (1)(
خداوندا تو خود میدانی که من از تو وقت فراغت میخواستم .. خداوندا به من ارزانی داشتی، پس سپاس تو را) اشاره به روزگاری است که حضرت امام به اقامت اجباری در منزل محکوم بود.
در باره نحوه قرائت قرآن آن بزرگوار، حفص روایت کرده است که: کسی را بر خویش بیمناکتر از موسی بن جعفر علیهما السلام و امیداورتر از او به مردم ندیدم به حزن قرآن میخواند و چنان تلاوت میکرد که گویی انسانی را مخاطب قرار داده است. (2)
قرآن کریم والاترین ارزشها را به آنحضرت آموخته بود. یکی از
برجستهترین این ارزشها مراقبت از نفس و تلاش پیگیر برای تزکیه و نجات آن از خشم پروردگار و اصلاح آن بود تا بدین وسیله آن را به جایگاهی برای محبّت و خشنودی خداوند تبدیل کند. در عین حال او خیر خواه مردم بود و خیر خواهیاش چیزی جدا از عملکرد آنحضرت محسوب نمیشد، بلکه او با احسان به مردم به خداوند تقرّب میجُست. از فقرای اهل بیت جستجو میکرد و برای آنها پول و ... میبرد و به دست آنان میرسانید بدون آنکه بدانند این کمکها از سوی چه کسی انجام میگیرد. (1)
با توکّل بر خدا و یقین به او، پاداش نکو کاران در پیشگاهش فزونی میگیرد. اعتماد به اینکه خداوند روزی دِه و نیرومند است، به مؤمن غنایی میبخشد که از فقر و تنگدستی نمیهراسد. امامان ما نمونههای والا در بخشش و کرم هستند. امام موسی بن جعفر علیهما السلام با وجود سختی شرایط و اوضاعی که در آن میزیسته است، در جود و کرم شهره آفاق بوده است.
در این باره از محمّد بن عبداللَّه بکری روایت شده است که گفت:
در طلب وامی به مدینه در آمدم. امّا (به مقصود خود نرسیدم) خسته شدم با خود گفتم: ای کاش نزد ابو الحسن علیه السلام بروم و حال خود را برای او بازگو کنم.
از این رو به مزرعه آنحضرت رفتم. خدمت او رسیدم. آنحضرت به همراه غلامش به سوی من آمد همراه غلام ظرفی
1) (3) همان مأخذ، 108.
بود که در آن مقداری گوشت نیم پخته بود و جز آن چیز دیگری نداشتند امام مشغول خوردن شد و من نیز خوردم. سپس از حاجتم پرسید و من ماجرای خود را برای او باز گفتم. پس آنحضرت به درون رفت و اندکی نگذشت که به سوی من برون آمد و به غلامش گفت: برو. سپس دستش را به طرف من دراز کرد و کیسهای که در آن 300 دینار بود، به من داد. آنگاه برخاست و رفت من نیز بر مرکب خویش سوار شده بازگشتم. (1)
ابو الفرج اصفهانی در مقاتل الطالبیین از یحیی بن الحسن نقل کرده است که گفت: هر گاه موسی بن جعفر علیهما السلام می شنید که مردی پشت سر آنحضرت سخن نا شایستی گفته است برای او یک کیسه پول که در آنها بین 200 تا 300 دینار بود، میفرستاد و کیسههای آنحضرت زبانزد بود. (2)
در تاریخ حکایت جالبی آمدهاست که منصور خلیفه عبّاسیاز امام موسی بن جعفر دعوت کرد که در مجلس شادباش نوروز بنشیند و هدایا و تحفههای مردم را بستاند. آنحضرت فرمود:
من در اخباری که از جدّم، رسول خدا صلی الله علیه و آله، روایت شده است، جستجو کردم، امّا در باره این عید خبری نیافتم بلکه این عید سنّتایرانیان است و اسلام آن را محو فرموده پناه به خدا میبرم از اینکه بخواهیم چیزی را که اسلام محو فرموده، احیا کنیم.
منصور پاسخ داد: من این کار را به خاطر دلجوئی و جذب لشگر و سپاه میکنم و تو را به خداوند عظیم سوگند میدهم که در این مجلس بنشینی.
آنحضرت نشست. سران و فرماندهان لشگر بر آنحضرت وارد میشدند و به وی شادباش میگفتند و هدایای خود را به آنحضرت پیشکش میکردند. خادم منصور بالای سر آنحضرت ایستاده بود. و هدایایی را که آورده میشد، آمار میگرفت. در آخر همه پیرمردی سالخورده وارد شد و به آنحضرت عرض کرد: ای فرزند دخت رسول خدا! من مردی فقیر و تنگدستم و مالی ندارم که پیشکش کنم، امّا سه بیت که جدّم در باره جدّ تو، حسین بن علی علیهما السلام، سروده است تقدیم شما میکنم:
عجبت لمصقول علاک فرنده یوم الهیاج وقد علاک غبار (1)
و لا سهم نفذتک دون حرائر یدعون جدّک والدموع غزار (2)
الا تغضغضت السهام و عاقها عن جسمک الإجلال و الإکبار (3)امام با شنیدن این ابیات فرمود: هدیه تو را پذیرفتم. بنشین که خدای مبارکت گرداند. آنگاه سر خود را به جانب خادم منصور بلند کرد و فرمود: نزد منصور برو و به او بگو که این مقدار مال جمع شده و بپرس با این مالها چه میخواهد بکند؟ خادم رفت و برگشت و جواب آورد که منصور میگوید تمام این اموال را به شما بخشیدم. با آن هر کار که میخواهید بکنید. پس امام به آن پیر مرد فرمود: تمام این اموال را بردار که من آنها را به تو بخشیدم. (4)
1) (1) در شگفت شدم از آن شمشیر جوهردار و صیقلی که بر فراز تو بود در روز جنگ در حالی که روی تو را غبار گرفته بود.
2) (2) و نیز در شگفت شدم از تیرهایی که در برابر زنان آزاده از بدن تو میگذشت در حالی که جدّ تو را میخواندند و اشکها میباریدند.
3) (3) آیا سزاوار نبود که به خاطر عظمت و شکوه تو تیرها به خطا میرفتند .. تیرها کاستی گرفتند و بزرگی و شکوه تو آنها را از بدن تو باز داشتند و دور کردند.
4) (1) مقاتل الطالبیّین، 108.
آنحضرت با کرم و بزرگواری خویش، با دشمنان و مخالفانش برخورد میکرد و در نتیجه آنان را با خود دوست میکرد. در روایات آمده است که مردی از تبار خلیفه دوّم در مدینه زندگی میکرد و همین که امام کاظم علیه السلام را میدید به آزار او میپرداخت و ناسزایش میگفت و به حضرت علی علیه السلام دشنام میداد. روزی یکی از اطرافیان آنحضرت گفت: بگذارید این فاجر را بکشیم، امّا آنحضرت به شدّت آنان را از این اندیشه نهی کرد، و پرسید: آن مرد کجاست؟ گفتند: در یکی از نواحی مدینه مشغول کشاورزی است. امام برای دیدار او روانه شد و او را در مزرعهاش یافت و با اسب خویش وارد مزرعه آن شخص شد. آن مرد صدا زد: زراعت ما را لگدمال مکن، امّا آنحضرت به او اعتنایی نکرد و همچنان رفت تا به او رسید. آنگاه از مرکب خویش فرود آمد و بارویی گشاده و خندان در کنار آن مرد نشست و از او پرسید: چقدر خرج زراعت خود کردهای؟ مرد پاسخ داد: صد دینار. فرمود: امیدواری چقدر از آن بهره ببری؟ پاسخ داد: من به غیب دانا نیستم. امام پرسید: من گفتم امیدواری چقدر عایدت شود؟ مرد گفت: امیدوارم دویست دینار عایدم شود.
پس امام کاظم کیسهای بیرون آورد که در آن سیصد دینار بود و فرمود: این کیسه دینار را بگیر و زراعت تو بر همان حال نیز باقی است و خداوند آنچه را که بدان امیدواری، به تو روزی خواهد فرمود. مرد برخاست و سر امام را بوسه داد و از آنحضرت خواهش کرد که از تقصیرات او چشم پوشی کند. حضرت تبسم کرد و بازگشت. امام علیه
السلام به مسجد رفت و دید که همان مرد در مسجد نشسته است و تا امام را دید، گفت: خدا داناتر است که رسالت خویش را کجا قرار دهد. اصحابش به طرف او رفتند و پرسیدند: داستان تو چیست؟ تو پیش از این سخن دیگری درباره ایشان (امام کاظم) میگفتی؟! آن مرد به آنها پاسخ داد: اینک سخن مرا شنیدید. آنگاه زبان به دعای آنحضرت گشود. دوستانش باوی به مخالفت برخاستند و او نیز با آنها به ستیزه برخاست. چون آنحضرت به خانهاش بازگشت به دوستانش که از وی در باره کشتن آن مرد اجازه خواسته بودند، فرمود: کدام راه بهتر بود؟ راهی که شما در نظر داشتید یا کاری که من انجام دادم؟ من کار او را با مقدار (پولی) که مبلغ آن را میدانید سامان دادم و شرّ او را با آن مقدار کفایت کردم. برخی دانشمندان متذکر شدهاند که امام دویست تا سیصد دینار میبخشید و کیسههای دینار وی زبانزد همه بود. (1)
در باره دانش آنحضرت پیش از این گفتگو کردیم در اینجا باز همین بحث را پی میگیریم تا روایت جالبی را در باره علم و دانش آنحضرت نقل کنیم.
از محمّد بن نعمان معروف به ابو حنیفه، پیشوای حنفیان، نقل شده است که گفت: موسی بن جعفر را زمانی که کودک بود در تالار پدرش دیدم. از او پرسیدم: فردی غریب که در شهر شما آید، کجا قضای حاجت
1) (1) مقاتل الطالبیّین، ص 102- 103.
کند؟ کودک نگاهی به من کرد و آنگاه گفت: پشت دیوار نهان میشود و خود را از چشم همسایه میپوشاند و از کناره نهرها و میوه ریز درختها و سایهانداز خانهها و راههای باز و مساجد دوری میگزیند و رو به قبله یا پشت به آن قرار نمیگیرد و جامه خود را بالا میزند و هر کجا که خواست کار خود را انجام میدهد.
ابو حنیفه گوید: چون این سخن را از او شنیدم، در دیدهام بزرگ شد و در دلم مقام یافت. پس از او سؤال دیگری پرسیدم و گفتم: فدایت شوم منشأگناه کیست؟ کودک به من نگریست و گفت: بنشین تا به تو بگویم. نشستم. او گفت: گناه یا باید از بنده باشد یا از پروردگارش و یا از هر دو. پس اگر از خدا باشد پس او عادلتر و منصفتر از آن است که به بندهاش ستم کند و او را به کاری که مرتکب نشده، مؤاخذه نماید و اگر از هر دو سر زده باشد خدا شریک گناه اوست در این مورد شایسته است که طرف قوی نسبت به بنده ضعیف خود انصاف را رعایت کند و اگر گناه فقط از بنده سرزده باشد پس مجازات تنها بر بنده اعمال میشود و نهی تنها متوجّه اوست و او به تنهایی مستحق پاداش و عقاب است و بهشت و دوزخ بر او واجب میشود.
من با شنیدن این پاسخ گفتم: ذریة بعضها من بعض.
خطیب در تاریخ بغداد و سمعانی در الرسالة القومیة و ابوصالح احمد المؤذن در الأربعین و ابوعبدالله بن بطه در الإبانة و ثعلبی در الکشف والبیان روایت کرده اند که احمد بن حنبل با وجود انحراف از اهل بیت علیه السلام گفت: حدیث کرد مرا موسی بن جعفر از ابو جعفر بن محمد (و یکایک اسامی امامان علیهماالسلام را گفت) تا به پیغمبر صلی الله علیه و آله رسید و آنگاه اظهار
داشت:
«این اسنادی است که اگر بر مجنون خوانده شود، بهبود یابد».
امام کاظم با همان قدرت و اراده بزرگی که پیامبران علیهم السلام از آن بر خوردار بودند، رسالت انبیا را بر دوش گرفت. او با تمام مظاهر طغیان استکبار و فساد و تنها با اتّکا بر پروردگار جهانیان به رویارویی برخاست.
هنگامی که فضل بن ربیع نزد آنحضرت آمد عرض کرد:
ای ابو ابراهیم! خداوند تو را رحمت کند برای مجازات آماده شو، آنحضرت به وی فرمود: آیا «مالک دنیا وآخرت پشتیبان من نیست؟ امروز نمیتوانید به من آسیبی برسانید، انشاء اللَّه».
همچنین هنگامی که بر هارون الرشید، این فرمانروای سرکش و مغرور که روزی با ابرها سخن میگفت و به وسعت امپراتوری خویش مینازید و میگفت:
چه شرق چه غرب، هر کجا که بباری خراج تو را برای من میآورند! وارد میشود. هارون از آنحضرت میپرسد: این دنیا چیست؟ امام موسی بن جعفر علیهما السلام بهاو پاسخ میدهد: این سرای فاسقان است واین آیه را تلاوت فرمودند:
سَأَصْرِفُ عَنْ آیَاتِی الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَإِن یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لَایُؤْمِنُوا بِهَا وَإِن یَرَوْا سَبِیلَ الرُّشْدِ لَا یَتَّخِذُوهُ سَبِیلًا وَإِن یَرَوْا سَبِیلَ
الْغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلًا (1).
«بزودی آن کسان را که در روی زمین به نا حق تکبر کردند از آیات خویش بگردانم و اگر ایشان هر آیهای را ببینند بدان ایمان نیاورند و اگر راه راست ببینند آن را راه «خود» نگیرند و اگر راه گمراهی را ببینند، آن را راه «خود» میگیرند ..»
هارون پرسید: دنیا خانه کیست؟ امام فرمود:
دنیا برای شیعیان ما یک فتره (برهه) و برای دیگران فتنه است.
هارون پرسید: چرا صاحب این سرا (خدا) آنرا پس نمیگیرد؟
امام فرمود: خداوند این دنیا را آباد به بشر تحویل داد بنابراین آنرا جز به حالت آباد پس نمیگیرد.
هارون پرسید: شیعیان تو کجایند؟ حضرت این آیه را تلاوت فرمود:
لَمْ یَکُنِ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ وَالْمُشْرِکِینَ مُنفَکِّینَ حَتَّی تَأْتِیَهُمُ الْبَیِّنَةُ (2).
«آن کسان که کافر شدند از اهل کتاب و مشرکان باز نایستند تا وقتی که حجّت پیدا بر ایشان بیاید.»
هارون پرسید: آیا ما کافریم؟ امام پاسخ داد: نه ... ولی چنان هستید که خداوند فرموده است:
الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْراً وَأَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ (3).
«کسانی که نعمت خدا را به کفر مبدل کردند و قوم خود را به سرای تباهی فرود آوردند.»
هارون با شنیدن این پاسخ خشمگین شد و بر او سخت گرفت.
آنحضرت از زندان، جایی که دژخیمان جنایتکار هیأت حاکمه آن
را احاطه کرده بودند، نامهای به هارون نوشت و در آن فرمود:
«روزی از بلا و سختی بر من سپری نمیشود جز آنکه روزی از راحتی و رضا از تو سپری میگردد تا آنکه تمام روزهای ما دو نفر به روزی میرسد که پایانناپذیر است و اهل باطل در آن روز زیانمند شوند». (1)
1) (3) مقاتل الطالبیّین، ص 148.
رنجها و غمهای امام موسی بن جعفر بعد از فاجعه کربلا، دردناکتر و شدیدتر از سایر ائمه علیهم السلام بود. هارون الرشید همواره در کمین ایشان بود، امّا نمیتوانست به آنحضرت آسیبی برساند. شاید او از ترس اینکه مبادا سپاهیانش در صف یاران آنحضرت درآیند، از فرستادن آنان برای دستگیری و شهید کردن امام خودداری میورزید، زیرا پنهانکاریی که افراد مکتبی در اقدامات خود ملزم بدان بودند، موجب شده بود که دستگاه حاکمه حتّی به نزدیکترین افراد خود اعتماد نکند. این علی بن یقطین وزیر هارون الرشید و آن یکی جعفر بن محمّد بن اشعث وزیر دیگر هارون است که هر دو شیعه بودند همچنین بزرگترین والیان و کارگزاران هارون در زمره هواخواهان اهل بیت علیهم السلام بودند. از اینرو بود که هارون خود
شخصاً به مدینه رفت تا امام کاظم را دستگیر کند. نیروهای مخصوص هارون به اضافه سپاهی از شعرا و علمای درباری و مشاوران، او را در این سفر همراهی میکردند و میلیونها درهم و دینار از اموالی که از مردم به چپاول برده بود، با خود حمل میکرد و به عنوان حق السکوت به اطرافیان خود در این سفر بذل و بخشش مینمود. و در این میان به رؤسای قبایل وبزرگان و چهرههای سر شناس مخالف توجّه و رسیدگی بیشتری نشان میداد.
هارون الرشید این گونه عازم مدینه شد تا بزرگترین مخالف حکومت غاصبانه خویش را دستگیر کند. اینک ببینیم هارون برای رسیدن به این مقصود چه کرد:
اوّل: هارون چند روزی نشست. مردم به دیدنش میآمدند و او هم به آنها حاتم بخشی میکرد تا آنجا که شکمهای برخی از مخالفان را که مخالفت آنان با حکومت جنبه شخصی و برای رسیدن به منافع خاصّی بود، سیر کرد.
دوّم: عدهای را مأموریت داد تا در شهرها بگردند و بر ضدّ مخالفان حکومت تبلیغات به راه اندازند. او همچنین شاعران و مزدوران درباری را تشویق کرد که در ستایش او شعر بسرایند و بر حرمت محاربه با هارون فتوا دهند.
سوّم: هارون قدرت خود را پیش دیدگان مردم مدینه به نمایش گذارد تا کسی اندیشه مبارزه با او را در سر نپروراند.
چهارم: هنگامی که همه شرایط برای هارون آماده شد، شخصاً به
اجرای بند پایانی طرح توطئهگرانه خویش پرداخت. او به مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت.
شاید حضور او مصادف با فرارسیدن وقت نماز بوده که مردم و طبعاً امام موسی بن جعفر علیهما السلام برای ادای نماز در مسجد حضور داشتهاند.
هارون به سوی قبر پیامبر صلی الله علیه و آله جلو آمد و گفت: السلام علیک یا رسول اللَّه! ای پسر عمو.
هارون در واقع میخواست با این کار شرعی بودن جانشینی خود را اثبات کند و آن را علّتی درست برای زندانی کردن امام کاظم جلوه دهد.
امّا امام این فرصت را از او گرفت و صفها را شکافت و به طرف قبر پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و به آن قبر شریف روی کرد و در میان حیرت و خاموشی مردم بانگ برآورد: السلام علیک یا رسول اللَّه! السلام علیک یا جدّاه!
امام کاظم با این بیان میخواست بگوید: ای حاکم ستمگر اگر رسول خدا پسر عموی توست و تو میخواهی بنابر این پیوند نسبی، شرعی بودن حکومت خود را اثبات کنی باید بدانی که من بدو نزدیکترم و آنحضرت جدّ من است.
بنابر این من از تو به جانشینی و خلافت آن بزرگوار شایستهترم!
هارون مقصود امام را دریافت و در حالی که میکوشید تصمیم خود را برای دستگیری امام کاظم توجیه کند، گفت:
ای رسول خدا من از تو درباره کاری که قصد انجام آن را دارم پوزش
میخواهم. من قصد دارم موسی بن جعفر را به زندان بیفکنم. چون او میخواهد میان امّت تو اختلاف و تفرقه ایجاد کند و خون آنها را بریزد.
چون روز بعد فرارسید، هارون فضل بن ربیع را مأمور دستگیری امام کاظم کرد. فضل بر آنحضرت که در جایگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله به نماز ایستاده بود، در آمد و دستور داد او را دستگیر کنند و زندانی نمایند. (1)
سپس دو محمل ترتیب داد که اطراف آنها پوشیده بود. ایشان را در یکی از آنها جای داد و آن دو محمل را روی استر بسته بر هر یک عدّهای را گماشت.
یکی را به طرف بصره و دیگری را به سوی کوفه روانهکرد تا بدینوسیله مردم ندانند امام را به کجا میبرند. امام کاظم علیه السلام در هودجی بود که به سمت بصره میرفت. هارون به فرستاده خود دستور داد که آنحضرت را به عیسی بن جعفر منصور که والی وی در بصره بود، تسلیم کند. عیسی یک سال آنحضرت را در نزد خود زندانی کرد. سپس عیسی نامهای به هارون نوشت که موسی بن جعفر را از من بگیر و به هر که میخواهی بسپار و گرنه من او را آزاد خواهم کرد. من بسیار کوشیدم تا دلیلی و بهانهای برای دستگیری او پیدا کنم، امّا نتوانستم حتّی من گوش دادم تا ببینیم که آیا او در دعاهای خود بر من یا تو نفرین میفرستد، امّا دیدم که او فقط برای خودش دعا میکند و از خداوند رحمت و مغفرت میطلبد!
هارون پس از دریافت این نامه، کسی را برای تحویل گرفتن امام موسی
1) (1) مقاتل الطالبیّین، ص 213.
الکاظم روانه بصره کرد و او را روزگاری دراز در بغداد، در نزد فضل بن ربیع، زندانی کرد. هارون خواست به دست فضل آن امام را به شهادت برساند، امّا فضل از اجرای خواسته هارون خودداری ورزید، در نتیجه هارون دستور داد که آنحضرت را به فضل بن یحیی تسلیم کند و از فضل خواست تا کار امام را یکسره سازد، امّا فضل هم زیربار این فرمان نرفت. از طرفی به هارون که در آن هنگام در «رقه» بود، خبر رسید که امام موسی کاظم در خانه فضل به خوشی و آسودگی روزگار میگذارند. ازاینرو هارون «مسرور» خادم را با نامههائی روانه بغداد کرد و به وی دستور داد که یکسره به خانه فضل بن یحیی درآید و در باره وضع آنحضرت تحقیق کند و چنانچه دید همانگونه که به وی خبر دادهاند، نامهای را به عبّاس بن محمّد بسپارد و به او امر کن تا آنرا به اجرا گذارد و نامه دیگری به سندی بن شاهک بدهد و به او بگوید که فرمان عبّاس بن محمّد را به جایآورد. (1)
این ماجرا را از اینجا به بعد از یکی از روایات تاریخی پیمیگیریم:
این خبر به گوش یحیی بن خالد (پدر فضل) رسید. او بیدرنگ سوار بر مرکب خویش شد و نزد هارون آمد و از دری جز آن در که معمولًا مردم از آن وارد قصر میشدند، پیش هارون رفت و بدون آنکه هارون متوجّه شود از پشت سراو داخل شد و گفت: ای امیرالمؤمنین به سخنان من گوش فراده.
هارون هراسان به وی گوش سپرد. یحیی گفت: فضل جوان است، امّا من نقشه تو را عملی میکنم.
چهره هارون از شنیدن این سخن ازهمشکفت و به مردم روی کرد
1) (1) مقاتل الطالبیّین، ص 233.
و گفت:
فضل مرا در کاری نافرمانی کرد و من او را لعنت فرستادم اینک او توبه کرده و به فرمان من در آمده است پس شما هم او را دوست بدارید.
حاضران گفتند: ما هر کس را که تو دوست بداری دوست میداریم و هر کس را که دشمن بخوانی ما نیز او را دشمن میخوانیم!! و اینک فضل را دوست داریم.
یحیی بن خالد از نزد هارون بیرون آمد و شخصاً با نامهای به بغداد رفت.
مردم از ورود ناگهانی یحیی شگفتزده شدند. شایعاتی در باره ورود ناگهانی یحیی گفته میشد، امّا یحیی چنین وانمود کرد که برای سروسامان دادن به وضع شهر و رسیدگی به عملکرد کارگزاران به بغداد آمده و چند روزی نیز به این امور پرداخت. آنگاه سندی بن شاهک را خواست و دستور قتل آنحضرت را به او ابلاغ کرد. سندی فرمان او را به جایآورد.
امام موسی کاظم هنگام فرارسیدن وفات خویش از سندی بن شاهک خواست که غلام او را که در خانه عبّاس بن محمّد بود، بر بالین وی حاضر کند.
سندی گوید: از آنحضرت خواستم به من اجازه دهد که از مال خود او را کفن کنم، امّا او نپذیرفت و در پاسخ من فرمود: ما خاندانی هستیم که مهریه زنانمان و مخارج نخستین سفر حجّمان و کفن مردگانمان همه از مال پاک خود ماست و کفن من نیز نزد من حاضر است.
چون امام دعوت حق را لبیک گفت فقها و چهرههای سرشناش بغداد را که هیثم بن عدّی و دیگران نیز در میان آنها بودند، بر جنازه آنحضرت حاضر کردند تا گواهی دهند که هیچ اثری از شکنجه بر آنحضرت
نیست و وی به مرگ طبیعی جان سپرده است. آنان نیز به دروغ به این امر گواهی دادند. آنگاه پیکر بیجان امام را بر کنار جسر بغداد گذارده، ندا دادند: این موسی بن جعفر است که (به مرگ طبیعی) جان سپرده است. بدو بنگرید. مردم دسته دسته جلو میآمدند و در سیمای آنحضرت به دقت مینگریستند.
در روایتی که از برخی از افراد خاندان ابو طالب نقل شده، آمده است: فریاد زدند این موسی بن جعفر است که رافضیان ادعا میکردند او نمیمیرد. به جنازه او بنگرید. مردم نیز آمدند و در جنازه آنحضرت نگریستند.
گفتند: امام کاظم را در قبرستان قریش به خاک سپردند و قبرش در کنار قبر مردی از نوفلیین به نام عیسی بن عبداللَّه قرار گرفت. (1)
روایات تاریخی نقل میکنند که امام کاظم از زندان با شیعیان و هواخواهانش ارتباط برقرار میکرد و به آنها دستوراتی میداد و مسایل سیاسی و فقهی آنان را پاسخ میگفت:
براستی امام کاظم علیه السلام چگونه با شیعیان خویش رابطه برقرار میکرد؟ شاید این ارتباط از راههای غیبی صورت میگرفت، امّا احادیث بسیاری این نکته را روشن میکنند که بیشتر کسانی که امام در نزد آنان زندانی میشد از معتقدان به امامت وی بودند. اگر چه حکومت میکوشید زندانبانهای آنحضرت را از میان خشنترین افراد و طرفداران خود برگزیند چرا که خود آنها (زندانبانان) از نحوه عبادت امام کاظم علیه السلام و دانش
1) (1) مقاتل الطالبیّین، ص 234 به نقل از کتاب الغیبة شیخ طوسی، ص 22.
سرشار و مکارم اخلاقی آنحضرت اطلاع داشتند و کرامات بسیاری را از آنحضرت مشاهده کرده بودند.
در کتاب بحارالانوار آمده است که عامری گفت: هارون الرشید کنیزی خوش سیما به زندان امام موسی کاظم فرستاد تا آنحضرت را آزار دهد. امام در این باره فرمود: به هارون بگو:
بَلْ أَنتُم بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ (1).
«بلکه شما به هدیه خود شادمانی میکنید.»
مرا به این کنیز و امثالاو نیازی نیست. هارون از این پاسخ خشمگین شد و به فرستاده خویش گفت: به نزد او برگرد و بگو: ما تو را نیز به دلخواه تونگرفتیم و زندانی نکردیم و آن کنیز را پیش او بگذار و خود بازگرد.
فرستاده فرمان هارون را به انجام رساند و خود بازگشت. با بازگشت فرستاده، هارون از مجلس خویش برخاست و پیشکارش را به زندان امام موسی کاظم روانه کرد تا از حال آن زن تفحّص کند. پیشکار آن زن را دید که به سجده افتاده و سر از سجده برنمیدارد و میگوید: قدوس سبحانک سبحانک.
هارون از شنیدن این خبر شگفتزده شد و گفت: به خدا موسی بن جعفر آن کنیز را جادو کرده است. او را نزد من بیاورید. کنیز را که میلرزید و دیده به آسمان دوخته بود در پیشگاه هارون حاضر کردند. هارون از او پرسید:
این چه حالی است که داری؟ کنیز پاسخ گفت: این حال، حال موسی بن جعفر است. من نزد او ایستاده بودم و او شب و روز نماز
1) (1) سوره نمل، آیه 36.
میگذارد. چون از نماز فارغ شد زبان به تسبیح و تقدیس خداوند گشود. من از او پرسیدم: سرورم! آیا شما را نیازی نیست تا آن را رفع کنم؟ او پرسید: مرا چه نیازی به تو باشد؟
گفتم: مرا برای رفع حوایج شما بدین جا فرستادهاند گفت: اینان چه هدفی دارند؟ کنیز گفت: پس نگریستم ناگهان بوستانی دیدم که اوّل و آخر آن در نگاه من پیدا نبود، در این بوستان جایگاههایی مفروش به پر و پرنیان بود و خدمتکاران زن و مردی که خوش سیماتر از آنها و جامهای زیباتر از جامه آنها ندیده بودم، بر این جایگاهها نشسته بودند. آنها جامهای حریر سبز پوشیده بودند و تاجها و درّ و یاقوت داشتند و در دستهایشان آبریزها و حولهها و هر گونه طعام بود. من به سجده افتادم تا آنکه این خادم مرا بلند کرد و در آن لحظه پیبردم که کجا هستم.
هارون گفت: ای خبیث شاید به هنگامی که در سجده بودی، خواب تو را درگرفته و این امور را در خواب دیده باشی؟
کنیز پاسخ داد: به خدا سوگند نه سرورم. پیش از آنکه به سجده روم این مناظر را دیدم و به همین خاطر به سجده افتادم.
هارون به پیشکارش گفت: این زن خبیث را نزد خودنگه دار تا مبادا کسی این سخن را از او بشنود. زن به نماز ایستاد و چون در این باره از او پرسیدند، گفت:
عبد صالح (امام موسی کاظم علیه السلام) را چنین دیدم و چون از سخنانی که گفته بود، پرسیدند: پاسخ داد: چون آن منظره را دیدم کنیزان مرا ندا دادند که ای فلان از عبد صالح دوری گزین تا ما بر او وارد شویم که ما ویژه اوییم نه تو.
آن زن تا زمان مرگ به همین حال بود. این ماجرا چند روز پیش از شهادت امام کاظم رخداد.
این ارزش و کرامت امام کاظم علیه السلام در پیشگاه خدا و این هم فرجام هارون ستمگر و سرکش!!
از خداوند بزرگ میخواهیم که ما را جزو دوستداران دوستانش و بیزاران از دشمنانش قرار دهد و ما را بر پیمودن راه ائمه هدی علیهم السلام توفیق ارزانی فرماید.