ghaemiyeh.com
سرشناسه : مدرسی، سیدمحمدتقی، ۱۹۴۵ - م.
Mudarrisi, Muhammad Taqi
عنوان قراردادی : الامام الصادق، قدوه و اسوه. فارسی.
عنوان و نام پدیدآور : زندگانی رییس مذهب تشیع حضرت جعفربن محمد علیهالسلام / محمدتقی مدرسی ؛ محمدصادق شریعت.
مشخصات نشر : تهران: محبانالحسین(ع)، ۱۳۷۹.
مشخصات ظاهری : ۷۲ ص.
فروست : هدایتگران راه نور؛ [ج] ۸.
شابک : : 964-5648-76-9۲۰۰۰ریال ؛ ۲۰۰۰ ریال ( چاپ سوم و چهارم ) ؛ ۲۵۰۰ ریال ( چاپ پنجم ) ؛ ۴۰۰۰ ر یال(چاپ ششم) ؛ ۵۰۰۰ ریال ( چاپ هشتم ) ؛ ۹۰۰۰۰ ریال ( چاپ نهم )
یادداشت : چاپ قبلی: نشر بقیع، ۱۳۷۶.
یادداشت : چاپ سوم: ۱۳۸۰
یادداشت : چاپ چهارم: بهار ۱۳۸۰
یادداشت : چاپ پنجم : ۱۳۸۳.
یادداشت : چاپ ششم: پاییز۱۳۸۴.
یادداشت : چاپ هشتم: پاییز ۱۳۸۶.
یادداشت : چاپ نهم : ۱۳۸۸.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس
موضوع : چهارده معصوم -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده : شریعت پارسا، محمدصادق، ۱۳۳۶ -، مترجم
شناسه افزوده : هدایتگران راه نور؛ [ج] ۸.
رده بندی کنگره : BP۳۶/م۳۶ھ۴ ۸.ج ۱۳۷۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۵۳
شماره کتابشناسی ملی : م۷۸-۲۷۴۰۹
مقدمه نویسنده
امشب که قلم به دست گرفته ام تا تاریخ زندگی پر شکوه امام جعفر بن محمد الصادق علیه السلام را به رشته تحریر در آورم، مصادف است با 25 شوال سال 1386 هجری.
اینک جهان تشیع که یکی از افتخاراتش را وابستگی به آن امام در اصول و روش می داند در آستانه فرا رسیدن سالگرد وفات ششمین پیشوای بزرگ خود، به سوگ نشسته است.
حقیر ضمن آنکه فرا رسیدن سالگرد وفات آن امام بزرگوار را به تمام مسلمانان و بالاخص شیعیان جعفری تسلیت می گویم، از خداوند والا و توانا می خواهم که آنان
را در دنباله روی از اصول و سیره آن حضرت استوار دارد و به تعالیم و سیره عملی آن بزرگوار رهنمونشان سازد.
در نهایت آنکه اینجانب خامه خویش را با نوشتن درباره آن امام علیه السلام شرافت بخشیده ام تا از یک طرف با امت بزرگ اسلام در بزرگداشت در گذشت امام صادق علیه السلام همسو و همراه شده باشم و از طرف دیگر برای بر پایی جامعه ای اسلامی و متکی بر فرهنگ و بینش حق که از سوی پروردگار آسمان و پیامبرش برای ما تشریع شده است، کمکی کرده باشم.
از سوی دیگر این کتاب در حقیقت ادای مسئولیتی است از جانب نگارنده در قبال خداوند و حقیقتی که حضرتش تجسم آن است.
در خاتمه یاد آور می شوم که کتابهای جدیدی نیز نوشته شده است که در هر یک به شیوه و دیدگاهی متفاوت، زندگی و مذهب امام صادق علیه السلام و نیز مذهب تابعان آن حضرت مورد بررسی و تحلیل قرار گرفته است.
محمد تقی مدرسی
رمضان /1405 ه
امّت اسلام در هفدهم ربیع الاوّل، یکصد و سی ششمین (1)سالگرد ولادت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را جشن گرفته بودند. در همین حال در خانه رسالت موجی از سرور و شادی جریان داشت. این خانه چشم به راه فرود آمدن کرامت و افتخاری در خود بود تا بر ارج و بلندای آن افزوده شود.
در آن شب و در آن فضای مبارک، امام صادق علیه السلام چشم به جهان گشود. او شراره درخشانی بود که آسمان سخاوت او را به زمینیان بخشیده بود تا از پرتو آن نور گیرند و در زیر درخشش تابناکش راه خود را به سوی خیر و نیکی و صفا باز یابند.
آنحضرت از پدر و مادری بزرگوار زاده شد:
1- پدرش امام محمّد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب معروف به باقر بود که نسبت ایشان هم از سوی مادر و هم از سوی پدر به امام علی علیه السلام میرسید. چرا که پدرش فرزند امام حسین بن علی و مادرش از نوادگان امام حسن بود، که این خانواده نخستین و اصیلترین بیت فاطمی محسوب میشد.
این خانواده در واقع خوشبوترین و زیباترین گُلی بود که در بیت رسالت روییده بود.
1) (1) برخی از محقّقان میگویند در خصوص تاریخ ولادت امام صادق نزدیکترین تاریخ صوابسال 80 هجری است. در این باره دو روایت دیگر نیز هست که تاریخ ولادت وی را در سالهای 83 و 77 ذکر کردهاند.
2- مادرش فاطمه دختر قاسم بن محمّد بن ابو بکر بود. این زن نیز به نوبه خود هم از سوی پدر و هم از سوی مادر اولین مهتر از سلاله ابو بکر به شمار میآمد. نیای او، محمّد بن ابو بکر، از مجاهدان سپاه علی علیه السلام بود، امام علی شوهر مادر محمّد بود، زیرا آنحضرت پس از وفات ابو بکر، همسرش، اسماء بنت عمیس، را به زنی گرفت و بدین ترتیب محمّد را در دامان خویش پرورش داد و از دانش خود او را بهرهمند ساخت به طوری که محمّد فدائی پاکبازی برای اسلام شد. آنحضرت پس از آنکه به خلافت رسید، محمّد را به حکومت مصر برگماشت و وی در همان جا به دستور معاویه، کشته شد.
امام جعفر صادق بدین گونه عصاره جهاد مقدّس بود. وی از پدر و مادری زاده شده بود که هر دواز سلالهای پاک و بزرگوار به شمار میآمدند.
ولادت امام صادق در روزگار جدّش، امام زین العابدین، که مراتب فضل و عظمتش همه آفاق را پر کرده بود، صورت پذیرفت. او در سایه تربیت جدّش که تمام معانی بزرگی و عظمت را بدو میآموخت و تمام مفاهیم فضیلت و کمال را به او آموزش میداد، میزیست. و همواره زهد و عبادت و تلاش و کوشش جدّش را در راه خدا نظارهگر بود. دیدن این امور، تأثیر بسیاری در روح او گذارد تا آنکه آنحضرت به سن دوازده سالگی رسید.
وقتی کلیدهای امامت عامه به پدرش امام باقر علیه السلام انتقال یافت و آنحضرت
برای به جا آوردن تکالیف و مسئولیّتهای خود به بهترین نحو قیام کرد، امام صادق علیه السلام جوانی نمونه و رشید شده بود که دیدگان شیعیان را به خود معطوف میساخت و آنان او را ششمین رهبر والای خود میپنداشتند.
امویّان در دوران پایانی حکومت خود که جریانهای فکری متناقض در میان امّت اسلام رواج یافته بود، آخرین تلاشهای خود را برای پوشاندن حقایق، و اثبات متناقضات به کار میگرفتند و میکوشیدند رخدادهای سیاسی را با روش سیاسی اسلاف منحرف خود، رتق و فتق کنند.
یکی از امور شگفتی آفرین حکومت آنان در این برهه آن بود که همچنان که سال تغییر میکرد جامه خلافت نیز در میان آنان دست به دست میگشت به طوری که میتوان گفت: سالی جدید آغاز نمیشد مگر آنکه خلیفهای جدید روی کار آمده باشد. علّت این امر آن بود که مردم، بنی امیّه را از خود طرد کرده بودند و از کرنش در برابر حکومت باطل آنان سر باز میزدند.
بویژه در این برهه امام باقر از سختیها و ستمهای امویّان بی بهره نبود، زیرا او پناهگاه حق و حق خواهان و پایگاه مظلومانی بود که با سیاست امویّان به ستیز برخاسته بودند.
در آن برهه شیعه به خاطر اقدامات ستمگرانه بنی امیّه، به مصایب و شداید بزرگی گرفتار آمد چنان که امام باقر میفرماید:
«سپس حجاج آمد. او شیعیان را به بدترین شکل میکشت و آنان را به هر گمان و تهمتی دستگیر میکرد».
اوضاع به گونهای بود که اگر کسی را زندیق و یا کافر میخواندند، برایش خوشایندتر از آن بود که وی را شیعی و هواخواه علی علیه السلام بدانند.
از آنجا که خلیفه اموی میخواست حکومت خود را بر امام باقر تحمیل کند و قدرت خود را به رخ او بکشد، درست همانند رفتاری که جهان امروز سیاست با مخالفان سیاسی خود انجام میدهد، آنحضرت را به شام فرا خواند. امام باقر نیز فرزند عزیزش امام صادق را در این سفر با خود برد.
در سال 117 هجری، هنگامی که امام باقر به عنوان قربانی گرانبهای سیاست ستمگرانه بنی امیّه، به جوار پروردگارش شتافت فرزندش امام جعفر صادق را، که آن هنگام در سن 34 سالگی بود، به مرکز و مدرسهای که صدها تن از صاحب نظران و اندیشمندان در آن گرد آمده بودند سفارش فرمود. این مدرسه در واقع هسته دانشگاه بزرگی بود که امام صادق پس از پدر خود آن را بنیان گذاشت، همچنین آنحضرت، امامت مردم را بر عهده امام صادق نهاد.
بدین ترتیب رهبری دینی امّت و مسئولیّتهای بزرگ امور سیاسی آنان به امام صادق انتقال یافت.
شاید نتوان در تاریخ همانند مدرسه امام صادق، مدرسهای فکری یافت که توانسته باشد نسلهای متوالی را تحت تأثیر خود قرار دهد و اصول و افکار خود را بر آنها حاکم سازد و مردمی متمدّن و فرهیخته با کیان و موجودیّتی یگانه بنیان نهاده باشد. اشتباه است اگر بخواهیم دستاوردهای این مدرسه را فقط محدود به کسانی کنیم که در آن به تحصیل علم پرداخته و معاصرانش از آن چیزها آموخته باشند، بلکه دستاوردهای این مدرسه در اندیشههایی است که در جامعه ایجاد کرده و در مردان پرورش یافتهای است که سیمای تاریخ و سیمای مسلمانان را دگرگون ساختند و تمدّنی را پدید آوردند که تا قرنهایی دراز پایدار و پا برجا بود.
در تاریخ ثبت است که شمار کسانی که مستقیما از افکار و اندیشههای این
دانشگاه سیراب شدهاند، به چهار هزار تن میرسیده است. (1)و زمانی اهمیت این مسئله برای ما روشن میشود که بدانیم این مدرسه در آگاهی بخشی به مردم مسلمان دوران خود و نیز مسلمانانی که تا امروز از پی آنها آمدهاند و نقش اول داشته و اینکه فرهنگ اصیل اسلامی تنها از این چشمه فیّاض، جریان گرفته است، چرا که پژوهشهای انجام شده ثابت کرده است که فرهنگهای رواج یافته در میان مسلمانان از اندیشههای مسیحی و یهودی، افراد نفوذی آنان سرچشمه گرفته و یا از اندیشههای فلاسفه یونانی و هندی که کتابهایشان به عربی ترجمه شد و مسلمانان اصول و اندیشههای خود را بر اساس آنها بنیان نهادند، تأثیر پذیرفته است.
بنابر این جز مکتب امام صادق هیچ مدرسه و مکتب فکری اسلامی، باقی نماند که از کیان و وحدت و اصالت خود در تمام ابعاد زندگی محافظت کند.
علّت این امر آن بود که پیروان این مکتب، به این مدرسه و افکار آن کاملًا اعتماد داشتند و همین اعتماد بود که آنان را به نگاهبانی از این مکتب و چهره ویژه آن در طول قرنها وامیداشت تا آنجا که آنان روایاتی را که در این مدرسه میشنیدند دهان به دهان بازگو میکردند و اگر چیزی مینوشتند تا هنگامی که از کسانی که این روایات را از امام نقل میکردند، اجازه مخصوص نمیگرفتند، به نشر آنها همّت نمیگماردند.
1) (1) ابن عقده زیدی نام راویانی را که از حضرت صادق روایت نقل کردهاند، جمع آوری کردهکه شمار آنان چهار هزار تن است. امّا ابن قضائری با استدلال بر نظر ابن عقده بر این شمار افزوده است.
اگر ما بدانیم که فرهنگ اسلامی، اعم از شیعی و سُنی، بر پیشوایان معاصر با امام صادق علیه السلام، همچون پیشوایان مذاهب چهار گانه اهل سنّت که مسلمانان تنها بر مذاهب آنان تمسّک کردهاند، تکیّه داشته است و دریابیم که اکثر این پیشوایان اندیشههای دینی خود را از این مکتب بهرهگرفتهاند تا آنجا که ابن ابیالحدید ثابت کرده است که علم مذاهب چهار گانه اهل سنّت در فقه، به امام صادق بازگشت میکند و مورّخ مشهور، ابو نعیم اصفهانی در این باره گفته است: شماری از تابعان از امام صادق روایت نقل کردهاند از جمله: یحیی بن سعید انصاری، ایوب سختیانی، ابان بن تغلب، ابو عمرو بن علاء و یزید بن عبداللَّه بن هاد و همچنین پیشوایان برجسته از او نقل حدیث کردهاند. کسانی همچون: مالک بن انس، شعبه حجاج، سفیان ثوری، ابن جریح، عبداللَّه بن عمر، روح بن قاسم، سفیان بن عیینه، سلیمان بن بلال، اسماعیل بن جعفر، حاتم بن اسماعیل، عبد العزیز بن مختار، وهب بن خالد، ابراهیم بن طهمان و مسلم بن حجاج نیز در صحیح خود به احادیث نقل شده از آنحضرت علیه السلام احتجاج کرده است، (1)
اگر ما از تمام این امور آگاهی یابیم آنگاه به درستی خواهیم دانست که فرهنگ اصیل اسلامی تنها و تنها به امام صادق و مدرسهای که او بنیان گذارد، باز میگردد.
از سوی دیگر اگر بدانیم که تنها یکی از دانش آموختگان این مدرسه، یعنی جابر بن حیّان، دانشمند و ریاضیدان پر آوازه که جهان همواره او را صاحب دانشی عظیم
1) (1) حلیة الاولیاء، ج 3، ص 199.
در زمینه ریاضیات میداند، 500 رساله در ریاضیات داشته که تمام آنها را امام صادق علیه السلام بروی املاء کرده بود، آنگاه به افاضات بی شمار این مدرسه بر دانش اندوزانش به خوبی پی خواهیم برد.
محمّد بن مسلم از آنحضرت 16000 حدیث در علوم گوناگون روایت کرده است. این نکته در باره بسیاری دیگر از دانشمندان گرانقدر نیز صدق میکند به طوری که یکی از آنان میگوید: در این مسجد (مسجد کوفه) 900 استاد را دیدم که هر کدام میگفتند: قال جعفر بن محمّد! حتّی ابو حنیفه میگوید:
«اگر آن دو سال نبود هر آینه نعمان- نام کوچک ابو حنیفه- نابود میشد».
بالاخره آنکه باید بدانیم که از هیچ یک از دوازده امام و بلکه چهارده معصوم که رسول خدا صلی الله علیه و آله هم در میان آنان محسوب است، به اندازهای که از امام صادق روایت نقل کردهاند، روایت نقل نشده است. دانشمندان متأخر شیعه، به گرد آوری روایاتی که از معصومین علیهم السلام نقل شده پرداختهاند. بحار الانوار مجلسی شامل 110 جلد است. جامع الاخبار نراقی کتابی است در ردیف بحار الانوار و مستدرک بحار الانوار هم چیزی همانند بحار است، امّا بیشترین صفحات این کتابها و نظایر آنها شامل احادیث امام صادق علیه السلام، که بیشتر این احادیث در فقه و حکمت و تفسیر و مانند آنها میباشد.
امّا از روایاتی که در دیگر علوم از آنحضرت نقل شده، جز اندکی به دست ما نرسیده است، زیرا بیشتر این روایات قربانی اختلافات سیاسی شده که متعاقب دوران امام صادق به وقوع پیوست. چه بسیار کتابهای خطی شیعه که به آتش منحرفان
سوخته شد و از بین رفت!!
تنها بهره کتابخانههای فاطمیون و مصر از این میان به بیش از سه میلیون نسخه خطی میرسد. چه بسیار کتابهایی که امواج خروشان دجله و فرات آنها را به کام خود کشید و یا به آتش طمع عبّاسیان در بغداد و کوفه سوخت!! چه بسیار محدثان دانشمند و فرهیختهای که دانشهای گوناگون در دلهایشان موج میزد و میتپید، امّا از ترس کشتارها و جنایات عبّاسیان، جرأت اظهار و نشر آنها را نداشتند!!
این ابن ابی عمیر است که روزگاری دراز در زندانهای بنی عبّاس به سر برد و متأسفانه، تألیفاتش در این مدّت پنهان ماند و حتّی زیر خاک دفن شد و خاک آنهارا خورد و بدینسان احادیث بسیاری واز جمله صحیحةالاعمالاز بین رفت.
این محمّد بن مسلم است که سی هزار حدیث از امام صادق علیه السلام حفظ است، امّا حتّی یکی از آنها را هم نقل نمیکند!
هنگامی که ما از این مسائل آگاه میشویم، میتوانیم به عمق فرهنگ این مدرسه جهان اسلامی و نیز وسعت افق پهناور آن پی ببریم.
مشهور است که روش امام جعفر صادق مطابق با جدیدترین روشهای آموزش و پرورش در جهان بوده است. حوزه درسی آنحضرت، به تربیت متخصصان اهتمام نشان میداد. مثلًا هشام بن حکم متخصص در مباحث تئوریک بود و یا زرّاره و محمّد بن مسلم وعدّهای دیگر در مسائل دینی تخصّص داشتند و جابر بن حیان متخصّص ریاضیات بود و .. و .. به طوری که وقتی کسی نزد آنحضرت برای علم اندوزی میآمد، او میپرسید که خواهان آموختن کدام علم است؟ اگر مرد پاسخ میداد:
فقه. امام او را به متخصّصان فقه راهنمایی میکرد و اگر میگفت: تفسیر. او را به متخصّصان تفسیر دلالت میکرد و به همین ترتیب اگر میگفت: حدیث یا سیره یا ریاضیات یا پزشکی یا شیمی، آنحضرت وی را به برجستگان و خبرگان در این علوم راهنمایی میکرد و آن دانشجو به ملازمت هر کس که خود میخواست، در میآمد تا پس از مدّتی به دانشمندی توانا و برجسته در دانش دلخواه خود تبدیل شود.
کسانی که به مدرسه امام صادق علیه السلام میآمدند، اهل منطقه و ناحیهای خاص نبودند. سرشت جهان اسلام در عصر امام صادق چنان بود که گسترش علم و فرهنگ و معرفت را در هر خانهای اقتضا میکرد. زیرا فتوحات پی در پی مسلمانان، دروازههای تازهای از راههای گوناگون زندگی و آداب و رسوم و اندیشههای مردم را به روی آنان میگشود و موجب پدید آمدن بر خوردی تازه میان اندیشههای اسلامی و تئوریهای دیگر میشد. این برخورد تازه در طریقه زندگی در نزد مسلمانان و امتزاج آن با آداب و رسوم ایرانیان و رومیان و دیگر همسایگان حکومت اسلامی موجب میشد تا جامعه نوینی پدید آید که عمیقاً و کاملًا تحت تأثیر وضع جدید قرار گیرد و از راه اسلام منحرف گردد و همین امر باعث ایجاد تناقضاتی در حیات جامعه مسلمانان شد و باز نمودهای منفی بسیاری از این امتزاج طبیعی و ناگهانی از خود بر جای گذارد.
از این رو، مردم در آن روزگار به فرا گیری علم و دانش شتاب ورزیدند و برای دستیابی به دانش بیشتر، خود را به محضر امام صادق علیه السلام رساندند. طوایف گوناگونی
از گوشه و کنار جهان اسلام به نزد آنحضرت رفتند، مرکز حساسی که آنحضرت انتخاب کرده بود، دستیابی آنان را به وی آسان میساخت چرا که آنحضرت در بیشتر عمر خود، مدینه را که به مثابه عصب حساس جهان اسلام به شمار میآمد به عنوان مقرّ و پایگاه خود اختیار کرد. هر ساله گروههای بسیاری از مسلمانان برای ادای مناسک حج و رفع مشکلات و مسائل عملی و نظری خود به حرمین (مکّه و مدینه) رهسپار میشدند و در آنجا بود که آنان با امام صادق و مدرسه بزرگ آنحضرت برخورد میکردند و هر آنچه را که میخواستند در نزد حضرتش مییافتند.
در اینجا، مناسبت دارد که اجمالًا به موج الحادی که در دوران زندگی امام صادق علیه السلام بر جامعه اسلامی یورش آورده بود، اشارهای کنیم. این موج با مدرسه امام صادق نیز برخورد کرد، امّا آن را سدی استوار و خلل ناپذیر یافت که از عهده پاسخ گویی به آن موج بر آمد و آن را از حرکت باز انداخت و به غبار تبدیل کرد. از آنجا که ما میکوشیم زندگی آن امام بزرگ را خلاصه وار بررسی کنیم و خطوط ویژه مدرسه بزرگ آنحضرت را مشخص سازیم، باید مروری گذرا نیز به این موج فراگیر داشته باشیم.
پیش از این گفتیم که فتوحات اسلامی، موجب شد تا بر خوردهای نیرومندی میان مسلمانان و تازه مسلمانان پدید آید. از آنجا که بیشتر مسلمانان درک و بینشی شایسته و استوار از اسلام نداشتند، این برخوردها به نتیجهای نا مطلوب و منفی انجامید، و مسلمانان را به دو گروه تقسیم کرد. گروه اوّل محافظه کاران و قشری گرایانی بودند که تنها جنبه ظاهری دین را گرفته و از فهم جوهر و حقیقت و کُنه آن باز
مانده بودند. اینان عقل و خرد خود را همراه با آن معیارها گم کرده بودند. گروه خوارج از پیشتازان این گرایش بودند چنان که اشاعره نیز این گونه بودند، البته با ملاحظاتی در طوایف آنها از نظر اختلاف در کمیّت و کیفیّت.
گروه دوّم تندروهایی بودند که شدیداً از وضع موجود در جامعه تأثیر پذیرفته بودند. اینان معیارها را به کناری افکنده و تنها بدانچه عقلهای کوته آنها بر حسب اختلاف گرایشها و دگرگونی شرایط، به آنان دیکته میکرد، اکتفا کرده بودند. در پیشاپیش این گروه، ملحدان و پس از آنها با فاصله بسیار. معتزله و دیگر فرقههایی که بدیشان نزدیک بودند، جای داشتند.
بنا به طبیعت وضع اجتماعی موجود در آن روزگار که مرتد بد حال تر از کافر اصیل قلمداد میشد، آنان مجبور به استتار بودند. اگر چه مرتدان در همان هنگام جزو اقلیّت به شمار میآمدند، امّا اندیشههایشان را از آبشخور فلسفه یونان، سیراب میکردند.
اعراب تا آن روزگار با اندیشههای یونانی هیچ آشنایی نداشتند، آشنایی آنان هنگامی آغاز شد که نهضت ترجمه در عصر امام صادق علیه السلام و پس از آن صورت پذیرفت.
از این رو تنها شمار اندکی از مسلمانان که تمام ابعاد فلسفه نظری اسلام را درک کرده و به وجوه تفاوت میان آنها و دیگر تئوریها پی برده بودند، میتوانستند با اقامه دلیل و برهان اصول فکری اسلام را اثبات کنند و اصول و تئوریهای دیگر مکاتب را در هم بکوبند.
این عده اندک با کسانی بر خورد میکردند که معلومات آنها بر مجموعهای از احادیثی که از ابو هریره و امثال او روایت شده بود محدود بود و اصلًا به تناقضات فراوانی که در آنها به چشم میخورد، توجه نشان نمی دادند. اینان خود را بر حقّ گمان میکردند و میپنداشتند که از توانایی کافی برای اثبات ادعاهای تو خالی و بی اساس خود بهره مندند. از این رو میبینیم که هر کدام از آنها حزبی راه میاندازد و مردم را پنهانی به خود فرا میخواند.
بنابر این، امام بر خود لازم دید که در برابر این گروهها به ستیزه برخیزد و اوهام باطل آنها را از هم بشکافد. آنحضرت برای رسیدن به این هدف سه طرح خردمندانه ترسیم کرد:
1- او قسمتی از مدرسهاش را به کسانی اختصاص داد که از فلسفه یونان بالأخص و سایر فلسفهها بالأعم آگاهی داشتند و بخوبی از نظر اسلام در باره آنها و دلایلی که آن فلسفهها را نقض میکرد، آگاه بودند. کسانی همچون هشام بن حکم متکلم پر آوزه و عمران به ایمن و محمّد بن نعمان احول و هشام بن سالم و دیگر مشاهیر علم و حکمت و کلام که به معیارهای نظریاسلام نیز آگاه بودند.
2- آنحضرت به نوشتن رسالههای همچون «توحید مفضل» و «اهلیجه» و ... اقدام کرد.
3- رویارویی شخصی با سران اندیشههای الحادی.
از آنجا که طرح سوّم در رویارویی با این موج الحاد از دو طرح دیگر مؤثرتر
و کار آمدتر بوده، سزاوار است که اندکی بر روی آن توقف کنیم و برخی از ماجراها و رویدادهای مهمی را که در این خصوص رخ داده است با هم بخوانیم:
1- ابن ابی العوجاء و ابن طالوت و ابن اعمی و ابن مقفع به همراه گروهی از کافران در موسم حج در مسجد الحرام گرد آمده بودند. امام صادق علیه السلام نیز در آن هنگام در مسجد الحرام حضور داشت و برای مردم فتوا میداد و قرآن را تفسیر میکرد و سؤالاتشان را با آوردن دلیل و برهان پاسخ میگفت. کافرانی که آنجا حضور داشتند از ابن ابی العوجاء در خواست کردند که در محضر امام گستاخی کرده سؤالی بپرسد که وی را در میان اطرافیانش رسوا سازد.
ابن ابی العوجاء در خواست آنان را پذیرفت. پس از آنکه مردم از گرد امام صادق علیه السلام پراکنده شدند، ابن ابی العوجاء نزد آنحضرت رفت و گفت: ای ابو عبد اللَّه! مجلسها اماناتند (1)و هر که را سُرفه گریبا نگیر شود نا گزیر از سرفه کردن است. آیا به من اجازه پرسش میدهی؟ امام فرمود: هر چه میخواهی بپرس.
ابن ابی العوجاء پرسید: چقدر میخواهی این خرمن را لگدمال کنید و به این سنگ پناه آرید و این خانه، بر افراشته بر سنگ وکلوخ را بپرستید و گرداگردش چونان شتر هروله کنید؟! اینجا کسانی هستند که در این باره میاندیشند واین کارها را کردار فردی بی خرد و بی بصیرت میدانند. پاسخم گوی که تو رأس این امر (دین) وبزرگ آن هستی.
1) (1) «ان المجالس أمانات»، اعراب این عبارت را وقتی که میخواهند چیزی بگویند که ازمردم پنهان بماند، به کار میبرند. (مؤلف)
امام صادق در پاسخ او فرمود:
«راستی هر که را خداوند گمراه و دلش را کور کند، حقّ را نا دیده انگارد و به جستجوی آن بر نخیزد و شیطان دوست و صاحب او میشود و او را به وادی هلاکت میافکند و بیرونش نمیبرد. این خانهای است که خداوند بدان آفریدگانش را به بندگی گرفت تا با آمدن به سوی آن طاعتشان را بیازماید. پس آنان را بر تعظیم و زیارت آن برانگخیت و آن را قبله نماز گزارانش گرداند. این خانه شعبهای از رضوان خداست و راهی است که به آمرزش او میانجامد. این خانه بر قرار گاه کمال، استوار شده و مجمع عظمت و شکوه است. خداوند آن را دو هزار سال پیش از گستردن زمین آفرید پس سزاوارترین کس برای اطاعت از آنچه فرموده و خود داری از آنچه باز داشته، همانا خداوند آفریننده ارواح و صورتهاست.
ابن ابی العوجاء گفت: برای کسی که غایب است و در میان نیست؟!
امام صادق علیه السلام فرمود:
«ای وای بر تو! چگونه غایب است کسی که با خلقش شاهد است و ازرگ گردن بدیشان نزدیکتر است سخنشان را میشنود و نهفتههایشان را میداند.
مکانی از وجود او خالی نیست، و مکانی او را در بر نگرفته است، و به مکانی نزدیک تر از مکانی دیگر نیست نشانههایش برایش، به این گواهی میدهد وافعالش بر آن دلالت میکند. به خدایی که پیامبرش را به آیات محکم و دلایل آشکار مبعوث کرد، محمّد رسول خدا صلی الله علیه و آله کسی است که این گونه عبادت را برای ما آورد. پس اگر در باره کار او اشکال داری، بپرس.
ابن ابی العوجاء از شنیدن این سخنان، سر آسیمه شد و ندانست چه بگوید.
از مقابل امام علیه السلام برگشت به همراهانش گفت: از شما خواستم که بستری برای خوابم بگسترید، امّا شما جای مرا بر سنگریزهها (آتش) افکندید!
همراهانش به او گفتند: خاموش باش! به خدا سوگند که تو با سر درگمی و لب فرو بستن خویش، ما را رسوا ساختی و ما امروز هیچ کس را در محضر جعفر صادق از تو حقیر تر ندیدیم.
ابن ابی العوجاء گفت: آیا به من چنین میگوید؟ او [امام صادق علیه السلام] فرزند کسی است که سرهای همه اینان را که میبینید (با دست به کسانی که در مسجد الحرام بودند اشاره کرد) تراشید. [یعنی آنان به فرمان جدّش حج میگذارند].
یک بار دیگر ابن ابی العوجاء نزد امام آمد و از وی در باره حدوث جهان پرسید. امام به او فرمود:
«هیچ کوچک و بزرگی نیافتم مگر آنکه چون بدان پیوست، بزرگ شد و این خود انتقال از حالت نخست است و اگر جهان قدیم میبود نه از بین میرفت و نه دگرگون میشد، زیرا چیزی که از بین میرود و یا دگرگون میشود رواست که وجود و یا بطلان هم بپذیرد. بنابر این با وجودش پس از عدم، داخل در حدث میشود و با بودنش در ازل در قدم نیز داخل میشود در حالی که صفت حدوث و قدم در یک شیء جمع نمیشود».
ابن ابی العوجاء گفت: دانش خود را در این دو حالت و دو زمان بنابر دلایلی که برای اثبات حدوث جهان ذکر کردید، به کار گیرید و بگویید اگر اشیاء بر همان کوچکی
خود باقی میماندند، چطور میتوانستید بر حدوث جهان استدلال کنید؟
امام صادق علیه السلام فرمود:
«ما از همین جهان کنونی سخن میگوییم، پس اگر آن را بالا بردیم یا پایین آوردیم جهان دیگری خواهد شد که هیچ چیز همچون همین بالا بردن و یا پایین آوردن آن توسط ما، بر حدوث آن دلالت نمیکند، امّا من تو را پاسخ میگویم، زیرا توانستهای ما را ملزم کنی. پس میگوییم: اشیاء اگر بر همان حالت صغر و کوچکی خود باقی بمانند چون توهّم میشود که اگر چیزی بدانها بپیوندد بزرگتر میشوند و همین جواز تغیّر، خود دلیل قدیم نبودن جهان است و تغیّر آن مستلزم دخول جهان در حدوث است و در پس این برای تو سودی نیست ای عبد الکریم». (1)
بار دیگر ابن ابی العوجاء که تمام نیرنگ و دلایل خویش را گرد آورده و خود را مجهز ساخته بود برای بحث با امام جعفر صادق علیه السلام به محضر وی رفت، امّا هنوز مباحثه خود را آغاز نکرده بود که یک باره چهرهاش به سختی سیاه شد پس برخاست امّا نتوانست باز گردد تا آنکه از دنیا رفت. (2)
با مرگ ابن ابی العوجاء آن هم به این شیوه، دفتر الحاد که یاران و یاورانی هم داشت، درهم پیچیده شد و راهبر الحاد که دارای قدرت و شوکت و حزبی بزرگ بود از بین رفت.
2- از هشام بن حکم روایت شده است که گفت: زندیقی در مصر زندگی میکرد که در باره ابو عبداللَّه علیه السلام چیزهایی شنیده بود. از این رو به مدینه آمد تا با آنحضرت مناظره کند، امّا او را نیافت. به وی گفته شد: امام به مکّه رفته است. زندیق نیز به سوی مکّه بیرون آمد. ما در آن هنگام با ابو عبداللَّه الصادق همراه بودیم. حضرت در حال طواف بود که زندیق نزد ایشان آمد و به او نزدیک شد و سلام کرد.
ابو عبداللَّه از او پرسید: نامت چیست؟
گفت: عبد الملک.
پرسید: کنیهات چیست؟
گفت: ابو عبداللَّه. پرسید: آن مَلِکی که تو بنده اویی، کیست؟ آیا از ملوک زمین است یا از ملوک آسمان؟ و در باره پسرت بگو آیا بنده خدایان آسمان است یا بنده خدایان زمین؟ آن مرد خاموش ماند ..
امام به او فرمود: بگو، امّا مرد خاموش بود.
پس امام به او فرمود: چون از طواف فارغ شدیم نزد ما بیا.
چون ابو عبداللَّه علیه السلام از کار طواف فارغ شد، زندیق به نزد او آمد رو به روی حضرت نشست. همه ما نیز آنجا حضور داشتیم. ابو عبداللَّه پرسید: آیا میدانی که زمین زیر و زبری دارد؟
مرد گفت: آری!
پرسید: زیر آن رفتهای؟
مرد گفت: نه!
پرسید: آیا میدانی که زیر آن چیست؟
مرد گفت: نمیدانم، امّا گمان کنم زیر آن چیزی باشد.
امام صادق فرمود: گمان، تا زمانی که یقین به دست نیاوری (نشانه) عجز است.
سپس پرسید: آیا به آسمان رفتهای؟
گفت: نه!
پرسید: آیا میدانی در آن بالا چیست؟
گفت: نه!
پرسید: آیا به مشرق و مغرب رفتهای و به آنچه پشت آنهاست نگریستهای؟
گفت: نه!
فرمود: شگفت از تو! نه به مشرق و مغرب رسیدهای و نه به زیر زمین و نه به آسمان رفتهای و نه آنچه را که آنجاست یافتهای تا از آنچه پشت آنهاست آگاهی یابی، در حالی که تو آنچه را که در آنهاست انکار میکنی! آیا خردمند چیزی را که نمیشناسد منکر میشود؟
زندیق پاسخ داد: هیچ کس جز تو این سخن با من نگفته بود!
امام فرمود: پس تو در این باره تردید داری؟ شاید باشد و شاید نباشد.
زندیق گفت: و شاید این باشد (آنچه که من گویم).
ابو عبداللَّه علیه السلام فرمود:
«ای مرد برای کسی که نمیداند حجّتی بر آنکه میداند نیست و جاهل را بر دانا حجت نیست. ای برادر اهل مصر از من دریاب، آیا مگر نمی بینی که خورشید و ماه و شب و روز داخل میشوند و از یکدیگر سبقت نمیگیرند، میروند و باز میگردند و مجبور و خاضعند. برای آنان جز جایی که دارند جای دیگری نیست. پس آنان اگر نیرو و قدرت دارند میتوانند بروند و باز نگردند اگر مجبور و مضطر نیستند. چرا شب به هنگام روز و روز به هنگام شب جلوه گر نمیشود؟ بلکه آنان برای خدا به اضطرار افتادهاند ای برادر مصری. اعتقادی که شما به سوی آن می گرایید و میپندارید از دهر است. (ماده و طبیعت) اگر دهر آنان را میبرد چرا بازشان میگرداند و اگر بازشان میگرداند چرا میبردشان؟ آیا مگر آسمان را بر افراشته و زمین را فرو گذاشته نمیبینی؟ نه آسمان بر زمین فرو میافتد و نه زمین بر فراز آنچه در زیر آن است، به نشیب میآید. به خدا سوگند که خالق ومدبرش آنرا نگهداشته است».
هشام گوید: زندیق با شنیدن این سخنان بر دست ابو عبداللَّه علیه السلام ایمان آورد و آنحضرت به هشام گفت: او را امشب دریاب و آموزشش ده.
3- زندیق دیگری نزد امام صادق آمد و از او در باره برخی مسائل نظری پرسش کرد میان امام صادق و زندیق این بحث در گرفت:
زندیق: چگونه مردم خدای را عبادت میکنند در حالی که او را ندیدهاند؟ امام صادق فرمود: دلها، خدا را با نور ایمان می بینند و خردها با بیداریشان آن را مانند امور آشکار، ثابت میکنند و دیدگان با دیدن زیبایی ترکیب و استواری تألیف (پیوستگی) او را میبینند.
از طرفی پیامبران و آیاتش و کتابها و محکماتش وجود او را اثبات میکنند و دانشمندان از نشانههایش بر عظمت او بی آنکه دیده شود، بسنده کردهاند.
زندیق: آیا خداوند نمیتواند خود را بر مردم بنماید تا او را ببینند تا بعد از آن با یقین کامل عبادت شود؟
امام صادق: برای امور محال پاسخی نیست. (1)
زندیق: از کجا پیامبران و فرستادگان را اثبات میکنی؟
امام صادق: وقتی که، ثابت کردیم که خالقی صانع و متعالی وجود دارد و این صانع، حکیم است روا نیست که آفریدگانش او را نظاره کنند و بر او دست سایند و یا او با خلایقش مباشرت کند و آنان نیز با او مباشرت کنند، او به آنان نیازمند باشد و آنان نیز بدو نیازمند باشند. ثابت شد که خداوند بندگانی را سفیران خود گرفت که مردم را به مصالح و منافع خویش و چیزهایی که پایداری ایشان در آنها است و فنایشان در ترک آنها، دلالت میکنند. پس وجود آمران و ناهیان از جانب خداوند حکیم و دانا در میان مخلوقاتش ثابت شد. در اینجا ثابت میشود که برای مخلوقات معبرانی هستند. آنان پیامبران و برگزیدگان خلق اویند. حکیمانی که به حکمت تأدیب شده و از جانب او مبعوث گشتهاند.
در احوال مردم با آنان شریکند بنابر آنکه مردم با او در خلق و تدبیر شریکند. از جانب حکیم دانا به حکمت و دلایل و براهین و شواهد،
1) (1) اشاره به این نکته است که رؤیت خداوند محال است، زیرا خدا جسم نیست که چشم آن را بینند و محاط نیست که فکر بدان احاطه یابد در تعریف نمیگنجد بلکه برتر از تمام اینهاست و قدرت خدا هر چند که شامل و فراگیر است امّا اگر چیزی قبول مکان نکند چگونه میتواند یافت شود؟!
مثل زنده کردن مردگان و شفا دادن کوران و پیسها، مؤید و پشتگرمند.
زندیق: خدا، موجودات را از چه خلق کرد؟
امام صادق علیه السلام: از هیچ چیز.
زندیق: چگونه شیء از لا شیء پدید میآید؟
امام فرمود: اشیاء از چند وجه برون نیستند. یا از چیزی خلق شدهاند و یا از غیر چیز. پس اگر از چیزی خلق شدهاند، آن چیز قدیم است و قدیم، حادث نیست و تغییر نمیکند و یا اینکه این شیء جوهری واحد و رنگی واحد باشد.
در این صورت این رنگهای مختلف و این جوهرهای فراوان و موجود در این جهان از انواع و اقسام گوناگون، چگونه پدید آمدهاند؟ اگر چیزی که از آن اشیاء پدید میآید، زنده باشد مرگ از کجا آمده است؟ و اگر چیزی که از آن اشیاء پدید میآید، مرده باشد، پس حیات از کجا آمده است؟ ونیز جایز نیست از زنده و مرده پدید آمده باشند، زیرا زنده تا هنگامی که زنده است از او، مرده پدید نیاید و نیز میّت نمیتواند قدیم باشد چرا که همواره مرگ ملازم با اوست و مرده نه قدرتی دارد و نه بقایی.
زندیق: این سخن از کجا آمده است که اشیاء ازلی هستند؟
امام صادق علیه السلام: این سخن کسی است که گرداننده اشیاء را انکار کرده و پیامبران و سخنان آنان و انبیاء و اخباری را که از آن خبر دادهاند دروغ پنداشته و کتابهایشان را خرافه خوانده و برای خود دینی مطابق با آرا و خواستههای خویش وضع کرده است. اشیاء از گردش فلک بدانچه در آن است، بر حدوث خود دلالت میکنند».
هنگامی که ما گفتار خود را از این مباحثات سرشار از نظریات فلسفی از یک
سو و نظریات دینی از سوی دیگر به پایان میبریم و آنها را با هم وفق میدهیم و افکار و اندیشههای باطل را رد میکنیم، باید دریابیم که فلسفه اسلامی پس از گذشت یک قرن کامل از انقضای مدرسه امام صادق علیه السلام بود که توانست صاحب رکن و ستونی برای خود شود. اینجا بود که مسلمانان توانستند مکتبی اصیل و با ویژگیهایی خاصّ خود در میان مکاتب فلسفی جهان به وجود آورند.
با وجود این میبینیم این نظریاتی که در احادیث منقول از امام صادق علیه السلام به وفور یافت میشود از اصالت و ویژگی کاملی بر خوردار است در حالی که نظریات دیگر همچون خس و خاشاک دریا میماند که از هر سویی گرد میآمد بدون اینکه پاسخگوی مسائل مردم بوده و یا با آنها تناسب داشته باشد. این نکته در مورد صورت این نظریات بود، امّا در مورد واقعیّت آنها باید دانست که این نظریّات در ایجاد سازگاری میان اصول دینی و پژوهشهای فلسفی به سختی محکوم به شکست شدند بطوری که به تأویل در متون و نصوص صریح اسلامی پناه بردند و یا آنها را تا آنجا مستقل مطرح کردند که هرگز جزو فلسفه اسلام محسوب نشدند.
امّا میبینیم که نظریات امام صادق علیه السلام همواره از ژرفای اندیشه اسلامی و آیات قرآن و احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله و نیز از قوانین و تعالیم اسلامی نشأت میگیرد تا آنجا که این نظریات به مثابه جزیی جدا نشدنی از کیان واحد و اصیل اسلام به شمار میآیند. در همین حال میتوان شاهد همساز کردن فطرت انسان و خود آگاهی او چه در معنی و چه در دلیل نیز بود.
بنی امیّه خاندانی بودند که نسبشان از طریق امیّة بن حرب، به قریش میرسید. اینان در زمان جاهلیّت با بنی هاشم سر ستیز و دشمنی داشتند، تا آنکه پیامبر صلی الله علیه و آله به تبلیغ رسالت اسلامی در میان مردم بر انگیخته شد. این قبیله، سر سختانه با رسالت پیامبر به مبارزه برخاست، امّا سر انجام در برابر امواج نیرومند آن به زانو در آمد و تا مدّتی تسلیم آن شد.
پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و رویدادهای تکان دهنده و سختی به وقوع پیوست. بنی امیّه امیدی به بازگشت به صحنه سیاسی نداشتند تا آنکه خلافت به عثمان رسید. آنگاه بود که آنان بارقهای امیدوار کننده یافتند و به تعقیب آن پرداختند.
تقدیر خواست که عثمان کشته شود همچنان که تاریخ مقدّر کرد که پسران عموی او به خونخواهی او برخیزند. از این لحظه تاریخ بنی امیّه در حکومت اسلامی آشکار میشود.
معاویه با امام علی علیه السلام، خلیفه شرعی، به بهانه گرفتن انتقام خون عثمان، به ستیزه برخاست و چون یاران فراوانی به گرد خود جمع کرد، خویشتن را خلیفه مردم اعلام کرد و سپس پیشتر رفت و گفت: من و فرزندانم پادشاهیم و مردم بندگان ما هستند و پستتر از ما.
سلسله بنیامیّه بر مردم حکم میراندند. بنابر این که صاحب اختیار آنانند و مردم باید فرمانبردار آنها باشند وگرنه شمشیر و انواع و اقسام قتل و شکنجه در انتظار
آنان است.
انقلابهایی از سوی مردم در مخالفت آشکار با اوضاع تیره زمان صورت پذیرفت و اگر چه تمام آنها به شکست انجامید، ریشههای آنها باقی ماندند تا بار دیگر قوّت بگیرند و مردم را در راه انقلاب هدایت کنند.
تقریباً تمامی این انقلابها به انگیزه خونخواهی امام حسین علیه السلام فرزند دخت گرامی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله، که برای احیای حقّ، با باطل به ستیز برخاست و به فجیعترین شکل به شهادت رسید، صورت میگرفت.
امّا بنی عبّاس فرقهای بود که خود را به عموی پیامبر منتسب میکرد. این گروه سوابق غیر قابل توجهی در تاریخ مبارزه با سیاست حکومت بنی امیّه داشتند، امّا همین سوابق غیر قابل اعتنا، ویژگی و اعتباری در میان مردم مخالف با سیاست امویّان برای آنها به ارمغان آورده بود.
سال انقلاب فرا رسید و انقلاب نماینده خود را به خراسان یعنی تقریباً آخرین نقطه از دیار اسلام، جایی که یاران انقلاب حضور داشتند، گسیل کرد تا انقلاب را در وقت معین خود، آشکار سازند.
ابو مسلم خراسانی فردی بود که به ضرورت دگرگون ساختن اوضاع، به هر طریق که باشد، ایمان داشت و جز این امر به چیزی دیگر معتقد نبود.
در واقع این باور او را کور و کر ساخته بود و همین اعتقاد راسخ، موفقیّت و کامیابی بنی عبّاس را در انقلابشان نسبت به سایر مخالفان بنی امیّه، فراهم میساخت. زیرا انقلابیون غالباً از دست یازیدن به محرّمات و لو اینکه
پیروزی آنها هم منوط به همین محرّمات باشد، خود داری می ورزیدند در حالی که یاران و هوا خواهان بنی امیّه از هیچ اقدامی که به سلطه آنها کمک میکرد و یا دشمنانشان را طعمه مرگ و نابودی میساخت فرو گذار نمیکردند بنابر این اگر گروهی باهمین شیوه به مبارزه با آنها برمیخواست، احتمال پیروزی دو طرف در این نبرد برابر بود.
ابو مسلم در میان منتسبان به نهضت نوین عبّاسی شخص منحصر به فردی نبود بلکه بیشتر رهبران این نهضت نظیر و هم طراز وی بودند آنان در راه رسیدن به سروری و حکومت هیچ مانعی نمیشناختند و تمسّک به هر کاری را برای رفع موانع، روا و مجاز قلمداد میکردند.
ابو مسلم از کوفه، مرکز رهبری نهضت، دستوراتی را دریافت کرد که در یکی از قسمتهای آن چنین آمده بود:
همانا تو مردی از ما، اهل بیت، هستی. وصیّت مرا حفظ کن. به این قبیله از یمن توجّه داشته باش و با آنان همراه شو و از پس آنان مسکن بگیر و ربیعه را در کارشان متّهم ساز، امّا در باره مضر بدان که آنان نخستین دشمنان هستند، پس به هر کس مشکوک شدی او را بکش و اگر میتوانی کاری کنی که در خراسان کسی به عربی سخن نگوید، این کار را انجام ده و هر جوانی که (قامتش) به پنج وجب میرسد و به او ظنین شدی به قتلش رسان و با این پیر مرد، سلیمان بن کید، مخالفت مکن و از فرمانش سر متاب و چون کار بر تو دشوار شد از طرف من تنها به او بسنده کن. والسلام.
ابو مسلم بخصوص احتیاج به دریافت چنین اوامر و وصایایی نداشت، زیرا چنان
که گفته شد وی مردی بی نهایت خونریز بود. وی چه بسیار از رهبران مخالفان را به خانه خویش مهیمان کرد و آنگاه آنان را به خیانت کُشت و یا چه بسیاری مردان صالح و نیکو کار را امان داد، امّا پس از آن امان نامه خود را نقض کرد. و به سختی به قتلشان رساند. بی گناهان بسیاری به دست ابو مسلم کشته و حرمتهای بسیاری بدون دلیل به دست او دریده شدند و ... و ...
رهبران کوفی نیز در ارتکاب جنایت دست کمی از ابو مسلم نداشتند. آنان با مردی از بنی هاشم به نام محمّد بن عبداللَّه (1)بیعت کردند. چون فرصت را مناسب دیدند، انقلاب را به سرقت بردند و آن را به انحصار خویش در آوردند و به یاران و یاوران خویش و حتّی به مؤسس اندیشه انقلاب (ابو مسلم) سخت گرفتند و با کسی که اندکی قبل با وی دست بیعت داده بودند، از در خلاف در آمدند و او را گرفتند و به خیانت کشتند.
این همان ابو مسلم، پایه گذار حکومت عبّاسیان است که منصور به او خیانت میکند و او را به بدترین شکل به قتل میرساند.
همچنین وی در حقّ عیسی بن موسی خیانت میکند و او را از منصب ولایت عهدی که روزی به عنوان تقدیر از خدمات گرانقدر وی به او اعطا کرده بود، بر کنار میکند.
1) (1) غالب هاشمیها که سفاح و منصور هم جزو آنان بودند با این مرد که شایستگیهای فراوانشاو را نامزد رهبری کرده بود و نزدیکانش تماماً او را بر این مقصود یاری میکردند، دست بیعت دادند. تمام این حوادث در محلی میان مکّه و مدینه موسم به «ابواء» انجام پذیرفت. (مؤلف)
بنی عبّاس همچنین در حقّ کسانی همچون ابو سلمه خلال، یعقوب بن داوود، فضل بن سهل، جعفر برمکی، یحیی حسنی و ... که خدمات شایانی برای حکومت آنان انجام داده بودند و میبایست از آنان تقدیر و سپاسگزاری میشد، خیانت روا داشتند.
برخی بر این باورند که عصر امام صادق علیه السلام مناسب ترین و مساعدترین دورانها بود. اگر امام دست به ایجاد یک انقلاب مذهبی حقی میزد که طی آن خلافت به کسی که شایستگی عهده داری آن را از نظر خدا و رسولش داشت، بر میگشت. چرا که این عصر، دوره تحوّل و بسیار حساسی در تاریخ اسلامی به حساب میآمد که در آن پردههایی که زمان بر روی واقعیّتها و حقایق دینی کشیده بود کنار رفته بود، امّا واقعیّت غیر از این ادّعاست. واقعیّت آن است که امام صادق حتّی یک روز هم نتوانست در صحنه سیاسی دعوت خود را اظهار کند.
امویّان، چنان که گفتیم، از هیچ گونه جنایتی در راه خاموش ساختن آتش انقلاب مخالفانشان باک نداشتند در حالی که آنحضرت هرگز در راه حقّ به باطل پناه نبرد و برای اجرای عدل و داد از ظلم و ستم یاری نجست.
بنی عبّاس هم نه خوش کردارتر از برادران اموی خود بودند و نه برای استحکام بخشیدن به پایههای حکومت خود از امویّان در خونریزی و نیرنگ بازی خوددارتر. از همین رو بود که آنان توانستند حکومت بنی امیّه را به سختی در هم
بکوبند و بدین سان حکومت بنی امیّه با باطل درهم کوفته شد و میان این دو طایفه معارضه گردید.
همچنین، بنی عبّاس از هر حرکتی برای دعوت بنی هاشم سود جستند و از نارضایتی عمومی ای که طالبیون به وجود آورده بودند، بهره برداری کردند و پیوسته آرزوها و آرمانهای بزرگ مردم را در گوش آنان باز میخواندند. از همین رو برپایی یک انقلاب شیعی امکان پذیر نبود. بخصوص انقلابی که در آن از ریختن خونهای بی گناهان و دریدن حرمتهای مقدّس، خود داری شود. یکی از دلایل نبود امکانات قیام در عصر عبّاسیان این است که طایفه ای از پسر عموهای امام چه در عصر ایشان و چه بعد از آن، انقلاب کردند، امّا به موفقیّت دست نیافتند و سرنوشت آنان همان سر نوشتی بود که پدرانشان در عصر امویّان با آن رو به رو گشتند.
با وجود این موارد، امام صادق علیه السلام در اندیشه استحکام پایههای انقلابی فکری بود که به انقلابی سیاسی نیز ختم میشد. این مقصود با نشر و گسترش بی پرده و روشن حقایق دینی و تاریخی که منجر به ایجاد فضایی شایسته برای کاشتن تخم انقلاب فکری و سیاسی میشد، به دست میآمد، تا آنجا که مطرح شد امام موسی بن جعفر علیه السلام، فرزند بزرگوار امام صادق، همان قائم آل محمّد است!! این مسأله در حقیقت تعبیری بود از باز گرداندن حکومت غصب شده و حقّ پایمال شده آل محمّد صلی الله علیه و آله به آنان، زیرا شیعه از رهگذر این امر از رعایتها و توجّهات گسترده ای که در دگرگون ساختن اوضاع سیاسی تأثیرات بزرگی داشت، بر خوردار گشتند، امّا هوا خواهان و پیروان نهضت شیعی با افشای این راز و این نقشه به نهضت خیانت
کردند و نتیجه آن شد که امام کاظم علیه السلام را دستگیر کردند و برای سالهای بسیار در بند انداختند و بدترین شکنجه ها و مصیبتها را در حقّ شیعه روا داشتند.
امّا روح انقلابی که امام صادق آفریده بود، همچنان تا پس از مرگ هارون الرشید، در زمان امام رضا نوه امام ششم، روشن و پاینده بود و به اعلان ولایت عهدی آنحضرت که در واقع راهی مستقیم برای باز گرداندن خلافت به فرزندان علی علیه السلام بود، منجر شد. ولی تقدیر آن بود که امام رضا پیش از مرگ مأمون به شهادت رسد.
به هر حال امام صادق در سالهایی که پس از پدرش امامت مسلمین را عهده دار شد، فضایی صالح و آماده برای انقلاب خلق کرد. از این رو طبیعی بود که دستگاه حاکم اجازه ندهد که آنحضرت به آرامی نقشه خود را عملی سازد و راهی را که میخواهد طی کند. اگر چه وی هیچ گاه مستقیماً با دستگاه حکومت به معارضه بر نمیخواست، زیرا قطع روابط امام با عبّاسیان هشداری بد برای آنان و برانگیزنده خشم سرشار و زور و قهر شدید آنان بر وی بود.
یک بار منصور از امام صادق خواست تا همچون ائمه جور، با او هم رکاب شود. وی به امام پیغام داد: چرا همچون دیگر مردمان دور و بر ما را نمیگیری؟ امام صادق به او پاسخ داد:
«ما چیزی نداریم که به خاطر آن از تو بترسیم و چیزی نزد تو نیست که ما را تمنّای آن باشد و تو نه در نعمتی هستی که تو را به خاطر آن تهنیت گوییم و نه در مصیبتی که به خاطر آن تو را تسلیّت دهیم. پس ما نزد تو به چه کار آییم؟».
منصور به امام نوشت: با ما همراه شو تا نصیحتمان گویی.
حضرت به او پاسخ داد:
«هر که دنیا را خواهد تو را نصیحت نمیگوید و هر که آخرت را خواهد با تو مصاحبت نمیجوید».
منصور با خواندن این پاسخ گفت: به خدا سوگند او تفاوت منازل دنیا خواهان و آخرت جویان را در نزد من بخوبی آشکار ساخت.
اکنون که از توضیح خطوط گسترده سیاست امام صادق در بر خورد با حکومتهای هم عصرش فراغت یافتم، شایسته میبینم که برخی از سختیها و فشارهایی که از ناحیه دستگاه حاکمه بر حضرت یا بر برخی از یارانش، آن هم تنها به جرم حقّ خواهی و حقّ گویی آنان، وارد شد اشاره کنم.
سفاح، امام صادق را از مدینه به حیره انتقال داد تا در آنجا بتواند او را به قتل برساند، امّا خداوند امام را از شر او آسوده ساخت.
پس از سفاح، زمان منصور فرا رسید. او دوازده سال به آزار و اذیت امام علیه السلام پرداخت و او را هفت بار به مدینه و ربذه و کوفه و بغداد انتقال داد، امّا هر بار منصور او را میطلبید و برای دلجویی حضرت به ایراد عذر و بهانه میپرداخت و با خواری میرفت و امام صادق نیز به خوبی و خوشی باز میگشت.
در اینجا بی مناسبت نیست که برای آگاهی خوانندگان گرامی جزئیات برخی از این احضارها را که در اوایل و اواخر خلافت منصور انجام پذیرفته باز گو کنیم تا
بخوبی شدّت اختلاف و کیفیّت آن، میان منصور و امام صادق روشن شود:
1- سید بن طاووس به نقل از ربیع، دربان منصور، آورده است که گفت:
چون منصور حج گزارد، احتمالًا در سال 140 یا 144 هجری، و به مدینه رسید، شبی را بیدار ماند. آنگاه مرا طلبید و گفت: ای ربیع همین الآن به سرعت و از کوتاه ترین راه برو و اگر میتوانی تنها بروی، این کار را کن تا نزد ابو عبداللَّه جعفر بن محمّد برسی. به او بگو که پسر عمویت به تو سلام میرساند و از تو میخواهد که همین حالا به سویش آیی. پس اگر او [امام صادق علیه السلام] اجازه داد که با تو بیاید، رخ بر زمین نه و اگر با آوردن عذر و بهانه از آمدن خود داری ورزید در این باره اختیار را به خود او واگذار، و اگر تو را فرمود که در آمدن به نزد او تأنی جویی آسان بگیر و کار را سخت مکن و قبول عفو کن و در گفتار و کردار تندی و خشونت به خرج مده.
ربیع گوید: من بر در سرای امام آمدم و آنحضرت را در خلوت خانهاش یافتم و بدون اذن ورود، درون خانه شدم. او را دیدم که گونههایش را- به حال سجده- بر خاک گذارده .. وکف دست خود را به سوی آسمان برده، در حالی که آثار خاک بر چهره و دستان او نمایان بود.
شایسته ندیدم که لب به سخن بگشایم تا آنکه او از نماز و دعا فراغت یافت و چهرهاش را برگرداند. گفتم: سلام بر تو ای ابو عبداللَّه. فرمود: سلام بر تو برادرم. چرا اینجا آمدی؟
عرض کردم: پسر عمویت به تو سلام رساند و چنین و چنان گفت. او با شنیدن سخنان منصور فرمود:
وای بر تو ای ربیع!
أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلَا یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ (1).
«آیا هنگام آن فرا نرسید که مؤمنان دلهاشان به یاد خدا و آنچه از حقّ فرو فرستاده، خاشع گردد و همچون کسانی که پیش از این کتاب داده شدند نباشند. پس مدّت بر آنان دراز شد و دلهایشان سخت گردید.»
(أَفَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرَی أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنَا بَیَاتاً وَهُمْ نَائِمُونَ* أَوْ أَمِنَ أَهْلُ الْقُرَی أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنَا ضُحیً وَهُمْ یَلْعَبُونَ* أَفَأَمِنُوا مَکْرَ اللَّهِ فَلَا یَأْمَنُ مَکْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ) (2).
«پس آیا مردم شهرها از آن ایمنند که شبانگاه که در خوابند عذاب ما آنها را فراگیرد؟ وآیا مردم شهرها از آن ایمنند که روز در حالی که به بازی مشغولند عذاب ما آنها را در بر گیرد؟ پس آیا از مکر خدا ایمن شدند؟! پس جز گروه زیانکاران از مکر خدا احساس امنیّت نمیکنند.»
به خلیفه بگو السلام علیک و رحمة اللَّه وبرکاته.
آنگاه دو باره قصد نماز و توجّه کرد. عرض کردم: آیا پس از سلام عذر یا پاسخی هست؟
فرمود: آری. به او بگو: أَفَرَأَیْتَ الَّذِی تَوَلَّی* وَأَعْطَی قَلِیلًا وَأَکْدَی* أَعِندَهُ عِلْمُ الْغَیْبِ فَهُوَ یَرَی* أَمْ لَمْ یُنَبَّأْ بِمَا فِی صُحُفِ مُوسَی* وَإِبْرَاهِیمَ الَّذِی وَفَّی* أَلَّا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَی* وَأَن لَّیْسَ لِلْانسَانِ إِلَّا مَا سَعَی* وَأَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُرَی (3).
«پس آیا دیدی کسی را که پشت کرد و اندکی انفاق کرد و آنگاه بکلّی امساک کرد، آیا علم غیب نزد اوست و او بیناست یابد آنچه در صحف موسی است آگاهی نیافته و هم در صحف ابراهیم وفادار که هیچ کس بار گناه دیگری را بر نمیکشد و برای آدمی جز آنچه خود تلاش کرده، چیز دیگری نیست.»
وما ای خلیفه به خدا سوگند از تو میترسیم و زنانی که تو آنان را بهتر می شناسی به خاطر ترس ما آنها هم میترسند. پس از آزار ما دست بردار و گرنه نام تو را هر روز پنج بار به خداوند عرضه خواهیم کرد (یعنی در نمازهای پنجگانه با اخلاص تمام تو را نفرین میکنیم).
و تو خود به واسطه پدرانت از رسول خدا صلی الله علیه و آله برای ما حدیث نقل کردی که آنحضرت فرمود: چهار دعاست که از خداوند پوشیده نمیماند دعای پدر در حقّ فرزندش و دعای برادر در حقّ برادرش، دعای نهانی و دعای خالصانه.
ربیع گوید: هنوز گفتگو تمام نشده بود که خبر گزاران منصور در پی من آمدند و از وجود من اطلاع یافتند. من نیز بازگشتم و سخنان ابو عبداللَّه را برای منصور باز گفتم. منصور از شنیدن آن سخنان گریست و سپس گفت: به سوی او باز گرد و به او بگو کار ملاقات و نشستن با شما را به شما وا میگذارم و امّا زنانی که از آنان یاد کردی بر ایشان درود باد و خداوند وحشت آنان را به امن مبدّل سازد و اندوه آنان را بزداید.
ربیع گوید: من به نزد ابو عبداللَّه بازگشتم و او را از گفته منصور آگاه ساختم. پس او گفت: به او بگو صله رحم به جای آوردی و خداوند تو را بهترین پاداش دهد. سپس چشمانش پر از اشک شد تا آنجا که چند قطره نیز بر دامانش چکید.
2- از محمّد بن عبداللَّه اسکندری یکی از ندیمان و یاران خاصّ منصور روایت شده است که گفت: روزی نزد منصور وارد شدم. او را دیدم که اندوهگین نشسته بود و آه سرد میکشید. گفتم: ای امیرالمؤمنین به چه میاندیشی؟
پاسخ داد: ای محمّد بیش از یک صد تن از اولاد فاطمه کشته شدند در حالی که سرور و پیشوایشان بر جای مانده است!
پرسیدم: او کیست؟
گفت: جعفر بن محمّد الصادق.
گفتم: ای امیرالمؤمنین! او مردی است که عبادت، پیکرش را فرسوده و لاغر ساخته و به جای طلب حکومت و خلافت، خود را به خداوند مشغول داشته است!
منصور گفت: ای محمّد البته من میدانم که تو به او و پیشواییاش اعتقاد داری امّا بدان که حکومت و پادشاهی، عقیم است و من امشب بر خودم سوگند یاد کردهام که شب را سپری نکنم مگر آنکه از کار او فراغت یافته باشم.
محمّد گفت: به خدا زمین با همه وسعتش بر من تنگ شد. آنگاه منصور، سیّافی (جلّاد) را طلبید و به او گفت: چون ابو عبداللَّه الصادق را احضار کردم وی را با گفتگو سر گرم میسازم و چون کلاهم را از سر برداشتم تو گردن او را بزن.
منصور، امام صادق را در آن ساعت فرا خواند. من با آنحضرت در خانه (منصور) بر خورد کردم. او لبهایش را میجنباند، امّا نفهمیدم چه میخواند.
ناگهان دیدم قصر موج میزند، انگار که کشتی است در میان امواج دریاها، و دیدم که ابو جعفر منصور با پا و سر برهنه و در حالی که دندانهایش به هم میخورد و زانوانش میلرزید در برابر جعفر بن محمّد قدم میزد. او یک لحظه سرخ و لحظهای دیگر زرد میشد. بازوی ابو عبداللَّه را گرفته بر تخت حکومتش بنشاند وخود همچون بندهای در برابر آقایش، فراروی آن حضرت نشست وگفت:
ای پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله چرا در این ساعت بدین جای آمدی؟
امام فرمود: من برای اطاعت از خدا و پیامبرش و امیرالمؤمنین که سرافرازیاش مستدام باد، به نزد تو آمدم.
منصور گفت: من تو را فرانخوانده بودم و فرستاده اشتباه کرده است.
آنگاه گفت: هر حاجتی داری بگو؟
آنحضرت پاسخ داد: من از تو میخواهم که مرا بی جهت فرانخوانی.
منصور گفت: هر چه خواهی تو را باد.
آنگاه آنحضرت به سرعت بازگشت و خدای را بسیار سپاسگزاری کرد.
منصور لحاف و پوستین خواست و خوابید و تا نیمه شب از خواب بیدار نشد. چون بیدار شد من در آن هنگام بر بالین او بودم. منصور گفت: بیرون نرو تا قضای نمازم را که از من فوت شده به جای آورم که میخواهم سخنی با تو بگویم. چون قضای نمازش را به جای آورد به من روی کرد و از حوادث ترسناکی که به هنگام آمدن امام صادق علیه السلام برایش رخ داده بود، سخن گفت همین حوادث موجب شده بود که منصور از کشتن امام صادق دست باز دارد و آنحضرت را مورد تعظیم و احسان قرار دهد.
محمّد میگوید: به منصور گفتم: ای امیرالمؤمنین این امری شگفت نیست، زیرا ابو عبداللَّه وارث علم پیامبر صلی الله علیه و آله است. جدّ او امیرالمؤمنین علی علیه السلام است و اسما و دیگر دعاهایی پیش اوست که اگر بر شب بخواندشان درخشان خواهد شد و اگر بر روز بخواندشان دیگر تیره و تاریک نخواهد شد و اگر بر امواج دریاها بخواندشان، بر جای خود بی حرکت خواهند ایستاد.
بدین سان منصور هراز چند گاه امام را به نزد خود فرا میخواند تا آنکه بالاخره وی را با دادن زهر به شهادت رساند.
مواضع تابان و نورانی امام صادق علیه السلام تنها در برابر منصور نبود. بلکه آنحضرت مشابه همین مواضع را با والیان منصور نیز داشت که از میان آنها به دو نمونه زیر اشاره میکنیم:
1- یک بار امام صادق علیه السلام نزد زیاد بن عبداللَّه بود. زیاد گفت: ای فرزندان فاطمه فضیلت شما بر مردمان چیست؟ تمام فاطمیون که در مجلس حضور داشتند از بیم جان خود لب از پاسخ فرو بستند.
آنگاه امام فرمود: «همانا از فضل ما بر مردم این است که ما دوست نداریم از خاندان دیگر جز خاندان خودمان باشیم در حالیکه کسی از مردم نیست که دوست نداشته باشد از ما باشد»!
2- داوود بن علی، والی مدینه بود. او به فرمانده نیروهایش دستور داد «معلی بن خنیس» یکی از سران برجسته شیعه و از یاران سخنور امام صادق علیه السلام را اعدام کند. فرمانده نیز فرمان والی را به اجرا گذاشت چون «معلی» به شهادت رسید، امام در حالی که نسبت به حکم صادر شده از سوی والی بسیار خمشگین بود، رو به او کرد و فرمود: دوست مرا کشتی و چیزی را که از آنِ من بود گرفتی!! آیا نمیدانی که مرد ممکن است در سوگ و عزای فرزند خود آرام بنشیند، امّا در مقابل جنگ آرام نخواهد بود.
والی عذر آورد که او قاتل مستقیم «معلی» نبوده است.
آنگاه آنحضرت نزد فرمانده نیرو رفت. او به جُرم خود اعتراف کرد. دستور داد گردنش را بزنند. والی نیز او را به خاطر جُرمی که مرتکب شده بود، گردن زد.
در توان ما نیست که برای دانش امام صادق و یا هر کدام دیگر از ائمه علیهم السلام حد و مرزی قرار دهیم، زیرا معتقدیم که دانش ایشان تصویری است آشکار از اتصال و ارتباط آنان با خداوند متعال و همین امر این باور را در ضمیر ما جان میدهد که خداوند به آنها الهام میکند.
همچنین ما نمیتوانیم صفتی کلّی برای دانش آنان پیدا کنیم چرا که ما میدانیم مفاهیم معمولی که انسان در حیات روزمرّه خود با آنها سر و کار دارد نمیتواند تمام دانش و بینش و شناخت آنها را در خود جای دهد، زیرا امام و پیامبر و برخی از صالحان ملهم، از نیرویی برخوردارند که خداوندِ توانا این نیرو را بدیشان ارزانی داشته است.
این نیرو همچون یک دستگاه گیرنده که امواج گوناگون را جذب میکند عمل مینماید و اطلاعات و معلومات را از جهان و هستی میگیرد، مثل چشم و اعصاب گوش که زیبایی حیات و صدای زندگان را ضبط میکند و بدین وسیله فرد اشیاء زیبا و فرد سخنگو را میشناسد. باز متذکر میشوم که دانش امام صادق محدود بدانچه گفته یا بدانچه در آثار مختلف علمی از او بر جای مانده، نیست بلکه گسترده و وسیعتر از اینهاست.
چون دانش آنحضرت مستقیماً به موجودات مرتبط است چنان که ابر به دریا و نور به خورشید و عطر به گل. چرا که افکار و گرایشها و دانشهای آنحضرت از جانب خدای
آفریننده دریا و خورشید و شکوفا کننده گل است. پس وحی از آن خداست و در مرتبه بعد از آن پیامبر و در سوّمین مرحله از آن امام. الهام نیز چنین است ابتدا از خداست و در انتها از امام.
حقیقتی که زبان امام بازگو کننده آن است، همان حقیقتی است که قلبش آن را شناخته و اندیشهاش آن را در برگرفته و جانش آن را لمس کرده و همان است که آفریننده حقیقت آن را در جان آنحضرت دمیده است.
پس از تمام این موارد، یک بُعد از دانش امام صادق وجود دارد که در حقیقت معجزه آنحضرت محسوب میشود چنان که معجزه پیامبر صلی الله علیه و آله نیز قرآنش بود. معجزه امام صادق علیه السلام آن بود که وی تمام نیازمندیهای انسان را میدانست، این بُعد خود به تنهایی شیعه جعفریه را وامیدارد تا مکتب فکری آنحضرت را در هر دورهای دنبال کند.
در اینجا سزاوار است اعترافات برخی از زعما و اندیشمندان را در باره آفاق گسترده دانش و جایگاه ارجمند علمی آنحضرت، که حتّی دشمنان را به مدح و ستایش از ایشان وا داشته، نقل کنیم.
ابوحنیفه در باره آنحضرت میگوید:
«فقیهتر از جعفر بن محمّد ندیدم».
و نیز گفته است:
«جعفر بن محمّد فقیهترین کسی است که دیدم».
«او (امام صادق علیه السلام) در دین دارای دانشی سرشار و در حکمت صاحب ادبی کامل است».
شهرستانی در باره آنحضرت میگوید:
«او در دین دارای دانشی سرشار و در حکت صاحب ادبی کامل است».
ابن حجر هیثمی در باره آن امام میگوید:
«مردم از جعفر بن محمّد الصادق علومی نقل کردهاند و آوازه او در تمام شهرها پیچیده و پشیوایان بزرگ از او روایت نقل کردهاند».
سید امیر علی، نویسنده کتاب مختصر تاریخ العرب و التمدن الاسلامی، در باره آنحضرت میگوید:
«این اشاره را از یاد نباید برد که کسی که زعیم این جنبش بود، یکی از نوادگان علی بن ابیطالب موسوم به امام جعفر، ملقّب به صادق بود. وی مردی بود با افقهای باز فکری و خردی بس دوراندیش. به علوم عصر خویش بسیار اهتمام میورزید. در واقع او به عنوان نخستین پایهگذار مدارس فلسفی در اسلام محسوب میشود. در اجتماعات و جلسات علمی آنحضرت، تنها کسانی که بعداً به عنوان بنیانگذاران مذاهب فقهی معرفی شدند، شرکت نمیکردند بلکه دانشپژوهان علاقهمند به فلسفه و فلاسفه از نقاط دوردست نیز در این جلسات شرکت میجستند».
پروفسور هولمیادر، نویسنده انگلیسی، در این باره مینویسد:
«جابر بن حیان، شاگرد و یار جعفر صادق بود. او در پیشوای ارجمندش تکیهگاه و یاور و رهبر و امین و فرد موجهی را میدید که هیچ گاه نمیتوانست از او بینیاز شود. جابر با راهنمایی استادش کوشید تا علم شیمی را از خرافاتی که از اسکندریه گریبانگیر آن شده بود، پیراسته ورها سازد و البته در این راه تا حدّ فراوانی هم کامیاب
شد بدین سبب باید نام جابر را در کنار اسم دیگر نامآوران این دانش در جهان امثال «بویله» و «لاوازیه» و ... قرار داد». (1)
دهها و بلکه هزاران اعتراف دیگر از سوی نویسندگان مسلمان و محدثان و قدما و بویژه معاصران آن امام در این باره موجود است تا آنجا که باید گفت جهان از فضل و دانش سرشار و آگاهی گسترده و فزون از حد آنحضرت، آکنده گشته است.
2- مردی نزد امام صادق علیه السلام آمد و عرض کرد: شنیدهام که تو در عین زیاد (نام قریه امام صادق) کاری میکنی که دوست دارم از زبان خودت شرح آن را بشنوم.
1) (1) این اعترافات و دهها نمونه دیگر از آنها را میتوانید در کتاب الامام الصادق نوشته استاد الدخیل، فصل امام در چشم بزرگان و دانشمندان، ص 86- 111 بخوانید.
امام علیه السلام فرمود:
«آری من دستور دادهام هر گاه که میوه میرسد، دیوارها را خراب کنند تا مردم بیایند و بخورند و فرمان دادهام که ظرفهائی بگذارند و بر هر ظرف ده تن بنشینند (1). هر گاه ده تن خوردند ده تن دیگر بیایند (و بخورند) و برای هر یک از آنها یک مُدّ خرما گذارده میشود. و همچنین دستور دادهام برای همسایگان این زمین از پیرمرد و پیرزن و بیمار و کودک و هر کس که نمیتواند بیاید، یک مُدّ وزن کنند و چون مزد کارگران و وکلا را پرداخت کردم باقیمانده را به مدینه آورده آن را بر ساکنان بیوت و مستحقان، بر حسب استحقاقشان، تقسیم میکنم و پس از این برای من 400 دینار باقی میماند حال آنکه غلّه این زمین 4000 دینار میباشد.
این بیان نشانگر آن است که امام علیه السلام 910 از محصولات این زمین را در وجوه خیریه مصرف میکرده و تنها 110 از آن را برای خود برمیداشته است.
3- هشام بن سالم یکی از یاران برجسته آن امام نقل میکند: ابو عبداللَّه را عادت بر این بود که چون هوا تاریک میشد و پاسی از شب میگذشت کیسهای برمیگرفت که در آن گوشت و نان و پول بود. آن را بر گردنش میافکند و به سوی نیازمندان مدینه میرفت و محتویات کیسه را بین آنان تقسیم میکرد در حالی که هیچ یک از آنها حضرتش را نمیشناختند.
همین که آنحضرت از دنیا رفت و نیازمندان دیدند که از پخش گوشت و نان
1) (1) الامام الصادق والمذاهب الأربعه، ج 2، ص 53.
و پول شبانه خبری نیست، دریافتند آن مرد ابو عبداللَّه الصادق بوده است. (1)
4- هیاج بسطامی در باره بخشندگی امام صادق علیه السلام میگوید:
ابو عبداللَّه آن قدر انفاق میکرد که برای خانوادهاش چیزی باقی نمیماند. (2)5- مصادف، دربان امام صادق، میگوید: در میان مکّه و مدینه با ابو عبداللَّه همراه بودم. به مردی که در زیر یک درخت نشسته بود برخوردیم. امام فرمود:
راه خود را به طرف این مرد کج کن. من میترسم که او تشنه باشد. ما به طرف آن مرد راه خود را کج کردیم. دیدیم که او مسیحی است و مویی بلند دارد.
امام علیه السلام از او پرسید: آیا تشنه هستی؟ مرد پاسخ داد: آری. امام به من فرمود:
فرود آی و سیرابش کن. پس من آمدم و سیرابش کردم و مجدداً سوار شدیم وبه راه افتادیم. به آنحضرت عرض کردم: آن مرد مسیحی بود آیا برای یک مسیحی کار میکنی؟! فرمود: اگر در چنین حالتی باشند، بله.
6- امام صادق در آن روزی که اشجع سلمی، شاعر ملهم، نزد وی آمد بیمار بود. اشجع در کنار امام نشست و از احوالش پرسید. حضرت به او فرمود: از بیماریم بگذر، بگو برای چه آمدهای؟
شاعر گفت:
ألبسک اللَّه منه العافیه فی نومک المعتری وفی ارقک (1)
یخرج من جسمک السقام کما اخرج ذل السؤال من عنقک (2)
پس امام فرمود: ای غلام چقدر نزد توست؟
غلامش گفت: چهار صدتا. ایشان فرمودند: همه را به اشجع بده.
7- امام به وسیله ابو جعفر خشعمی- یکی از راویان مورد اعتمادش- کیسه پولی برای یکی از پسر عموهایش که از بنی هاشم بود فرستاد و به ابو جعفر فرمود: این راز را نزد خود نگهدار. چون ابو جعفر نزد آن هاشمی رسید و پول را به وی داد، او گفت: خدا کسی را که این پول را فرستاده جزای نیکو دهد! هر ساله وی چنین مبلغی برای ما میفرستد و ما تا سال آینده زندگی خود را با آن میگذارنیم. امّا جعفر (امام صادق علیه السلام) با وجود فراوانی مالش حتّی یک درهم به من نمیرساند.
چون وفات آنحضرت فرا رسید، فرمود هفتاد دینار به پسر عمویش حسن بن علی افطس بدهند. کسی از آنحضرت پرسید:
آیا به مردی که با تیغ بر تو حمله برد تا شما را به قتل رساند مال میبخشی؟!
امام در پاسخ او فرمود:
«وای بر شما مگر نخواندهاید:
وَالَّذِینَ یَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن یُوصَلَ وَیَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَیَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ (1).
«کسانی که به پیوند آنچه خداوند فرموده میکوشند و از پروردگارشان و از بدی حساب میترسند.»
همانا خداوند بهشت را آفرید و خوشبویش ساخت وبوی آن را معطّر گردانید تا از هزار سال راه به مشام رسد، امّا این بو را نه افراد عاق شده وکسانی که با خویشان خود قطع رابطه کردهاند، استشمام نخواهند کرد». (2)
اگر دشنامدهنده از خویشان نزدیکش بود، با دادن پول با وی رابطه برقرار میکرد و به الطاف و نیکیهای خویش میافزود و میفرمود: من دوست دارم خداوند بداند که من گردنم را در برابر خویشانم فرود میآورم و به سوی آنان شتاب میجویم پیش از آنکه از من بینیازی جویند.
سرورم براستی تو چه بزرگ و شکیبا بودی! چه روح بزرگی داشتی و سینهات چه گشاده و خُلق و خویت چه نیکو بود!
2- غلامش را در پی کاری فرستاد. زمانی گذشت و نیامد. امام در پی او روانه شد و ناگهان او را یافت که در گوشهای خفته است. آنحضرت آمد و در کنار غلام نشست و شروع به باد زدنش کرد همین که غلام بیدار شد امام به او فرمود: فلانی! این چه کاری است روز و شب میخوابی. شب از آن تو باد و روز سهم ماست از تو!!
اگر این داستان کوچک را به وضع اجتماعی آن روزگاری که با بردگان مانند حیوانات رفتار میشد و به مجرد اینکه خطایی از آنان سرمیزد به باد کتک گرفته میشدند، اضافه کنیم به ابعاد کمال والای انسانیّت در قلب بزرگ آنحضرت پی خواهیم برد.
3- روزی آنحضرت، غلام عجمی خود را در پی حاجتی بیرون فرستاد چون غلام بازگشت نتوانست خوب به امام پاسخ گوید، زیرا کاملًا نمیتوانست به زبان عربی سخن بگوید، امام صادق علیه السلام به جای آنکه مطابق رسم معمول زمان خویش، بروی فریاد کند و او را از خود براند، قلب غلام را تسکین داد و نگرانی و اضطراب آن را آرام بخشید چرا که به وی گفت، تو زبانت در مانده است امّا قلبت درمانده نیست.
آنگاه افزود: «آزرم و پاکدامنی و ناتوانی (ناتوانی زبان نه قلب) از ایمان است».
4- آنحضرت خانواده خویش را از اینکه برای رسیدن به پشت بام، به
جای پلکان از نردبان استفاده کنند منع کرده بود. روزی وارد خانه شد و دید یکی از کنیزانش که بچه آنحضرت را بزرگ میکرد بالای نردبان است و کودک هم در آغوش اوست. همین که چشم کنیز به امام افتاد ترسید! و زانوانش به لرزه درآمد و کودک از دستش فروافتاد و مرد.
امام صادق علیه السلام سیمایش دگرگونه شد و به جایگاه خویش بازگشت چون علّت را جویا شدند، فرمود: من نه از مرگ بچه سیمایم دگرگونه شد بلکه از اینکه چون بر کنیز وارد شدم از من بسیار ترسید، هنگامی که امام آن کنیزک ترسان و هراسان را دید به وی فرمود: تو برای خدا آزادی، تو برای خدا آزادی!!
آیا درخشش نور انسانیّت را در سیمای امام مشاهده میکنید که چگونه به خاطر ترس یک کنیز رنگ چهرهاش دگرگون میشود، امّا از مرگ فرزند کوچک خویش احساس اضطراب و اندوه نمیکند!
5- برخی از حاجیانی که میان مکّه و مدینه رفت و آمد میکردند، خوابیدن در مسجد النبی صلی الله علیه و آله را بر کرایه کردن محلّی برای خواب، ترجیح میدادند. یک بار یکی از آنان خفته بود و امام صادق در کنارش نماز میگزارد. چون مرد بیدار شد کیسه پولش را نیافت. ناگهان متعرّض امام که نمیشناختش شد و به آنحضرت گفت: تو کیسه پول مرا دزدیدی!
امام از او پرسید: چقدر پول در آن بود؟
مرد پاسخ داد: هزار دینار
امام او را به منزل خویش برد و هزار دینار به وی داد.
مرد رفت و پس از چندی کیسه پول خود را که در آن هزار دینار بود پیدا کرد. بنابراین پولی را که از امام گرفته بود، با پوزش و عذر بسیار نزد آنحضرت آورد، امّا ایشان از گرفتن پول خودداری کرد و فرمود: چیزی که از دستانم بیرون آمد دیگر به سوی من بازنگردد!
مرد از نزد امام خارج شد و از مردم پرسید: این مرد کیست؟ به او گفتند: او جعفر بن محمّد است. مرد گفت: چنین کسی نا گزیر باید چنین رفتاری داشته باشد! (1)
1) (1) الامام الصادق- علّامه مظّفر، ج 1، ص 258.
از آنحضرت در باره اندوهش بر جوانِ از دسترفتهای که در بهار زندگانیاش پرپر شده بود بی آنکه از حیاتش کامی بردارد، سؤال کردند، ایشان در پاسخ فرمود:
«چه کنم که خود دیدهاید در باره اصدق الصادقین (یعنی پیامبر) آمده است: همانا تو میمیری و اینان نیز قطعاً میمیرند».
2- امام فرزند دیگری داشت که گاه در برخی از خیابانهای مدینه با چالاکی و چابکی پیشاپیش امام حرکت میکرد. روزی لقمهای در گلوی این پسر ماند و به همین سبب روبهروی چشمان امام صادق جان داد. امام بر او گریست، امّا زبان به ناله و بیتابی نگشود و تنها جنازه فرزندش را مخاطب قرار داد و فرمود:
«اگر تو گرفته شدی من ماندم و اگر تو مبتلا گشتی من سالم ماندم».
سپس به زنانی که بانگ و فریاد سرداده بودند رویکرد و آنان را سوگند داد که دست از داد و فریاد بردارند. آنگاه فرزندش را به آرامگاهش برد و فرمود:
«پیراسته باد آنکه فرزندان ما را میکشد و ما برای او جز بر محبّت خویش نمیافزاییم».
و پس از به خاک سپردن او نیز فرمود:
«ما قومی هستیم که درباره هر کسی که او را دوست داشته باشیم آنچه را که بپسندیم از خدا درخواست میکنیم واو نیز به ما عطا میکند، و چنانچه او در باره کسی که ما دوستش داریم چیزی را بپسندد که به نظر ما نا خوشایند است ما به آن امر راضی هستیم».
در واقع نگرش انسانی امام صادق علیه السلام از نگرش اسلام به انسانیّت در ساختها و مفاهیم گوناگون آن مایه میگیرد. من نمیخواهم به تفصیل درباره این بُعد از زندگی امام بپردازم. چرا که مباحث تفصیلی در این خصوص را موکول به فرصتهای دیگر کردهام، امّا برای آنکه از شدت عشق امام به انسانیّت و ارج نهادن به حقوق آن که صخرههای سترگ در برابر آن سر فرود میآورند و ستارگان و درختان در برابرش به سجده میافتند، پرده برداریم. چند نمونه کوچک از این موارد را ذکر میکنیم:
1- به حاجب و غلام خویش، مصادف، هزار دینار داد و به او گفت: آماده شو تا برای کاری تجاری به مصر روی، زیرا تعداد خانواده من زیاد است. مصادف، وسایل سفر را فراهمآورد و با بازرگانان به مصر رفت. چون نزدیک شهر رسید، کاروانی تجاری در بیرون شهر به استقبال آنان آمده ایشان از آن کاروان در باره وضعیّت کالایی که با خود آورده بودند سؤال کردند که آیا در مصر چنین کالایی هست یا نه؟ کاروانیان پاسخ دادند: چنین کالایی در مصر نیست.
آنگاه سوگند خوردند و قرار داد بستند که از هر دینار یک دینار سود بگیرند (یعنی سود را مضاعف قرار دهند). آنان بعد از فروش اجناس خود پول خود را گرفتند و به مدینه برگشتند.
مصادف نزد ابو عبداللَّه علیه السلام رفت. دو کیسه در دست داشت که در هر کیسه یک هزار دینار بود .. او عرض کرد: فدایت شوم این کیسه سرمایه و این یکی سود است.
امام پرسید: این سود، بسیار است مگر شما با این کالا چه کردید؟
مصادف داستان تجارت خود را برای امام صادق باز گفت: آنحضرت با شنیدن حرفهای مصادف فرمود:
«سبحان اللَّه! آیا بر قومی از مسلمانان سوگند یاد کردهاید که کالای خود را به آنان نمیفروشید مگر آنکه در ازای هر دینار، یک دینار سود بگیرید»؟!
آنگاه یکی از دو کیسه را برداشت و فرمود: «این سرمایه من است و ما نیازی به سود نداریم».
سپس فرمود: «ای مصادف! چکاچک شمشیرها آسانتر از یافتن روزی حلال است» (1).
2- امام دوستی داشت که هیچگاه از او جدا نمیشد. روزی او بر غلامش خشم گرفت و زبان به ناسزا گشود وگفت: کجایی ای پسر زنِ زناکار!! چون ابو عبداللَّه این سخن شنید، دستش را بالا آورد و به پیشانیاش زد و گفت: سبحان اللَّه! آیا به مادرش تهمت میزنی؟! من تو را خوددار و پرهیزکار میدیدم.
مرد گفت: فدایت شوم مادر این غلام کنیزی مشرک است. حضرت پاسخ داد: آیا نمیدانی که هر امّتی را نکاحی است؟
3- امام همراه با برخی از یارانش جنازهای را تشییع میکردند. دوال نعل آنحضرت پاره شده بود. در این هنگام مردی دوال نعل خود را پیش آورد تا به امام بدهد، امّا آنحضرت فرمود: آن را برای خودت نگاهدار که صاحب مصیبت به شکیبایی بر آن سزاوارتر است.
1) (1) الامام الصادق- علّامه مظفّر، ج 1، ص 267.
4- یکی از اصحاب آنحضرت نقل کرده است: مردم مدینه دچار گرانی و قحطی شدند آن چنان که حتّی توانگران گندم را با جو میآمیختند و میخوردند. ابو عبداللّه علیه السلام نیز طعامی خوب داشت که برایش کافی بود و اوّل سال آن را تهیه کرده بود. آنحضرت به یکی از غلامانش فرمود: برای ما جو بخر و با این طعام بیامیز یا آن را بفروش. زیرا ما خوش نداریم که خود غذای گوارا بخوریم و مردم غذای ناگوار!!
5- یکی دیگر از یاران امام نقل کرده است که بر ابو عبداللَّه که در باغ خود بود، وارد شدم. او در حالی که پیراهنی بر تن داشت، بیلی به دست گرفته بود و مشغول کار بود و میفرمود: من در برخی از قسمتهای زمینم کار میکنم با آنکه کسانی را دارم که این کارها را انجام دهند. این برای آن است که خداوند بداند من در پی روزی حلال هستم.
هر کس جعفر بن محمّد علیهما السلام را به کار و کوشش متصف ساخته این ویژگی را با صفت زهد و طاعت وی مقرون کرده است. اینک برخی از سخنانی را که در این باره از شخصیتهای مختلف نقل شده است، بیان میکنیم:
مالک. پیشوای مذهب مالکی، میگوید: «جعفر از یکی از این سه خصلت خارج نبود: یا نماز میخواند یا روزه میداشت و یا قرآن تلاوت میکرد». (1)
1) (1) تهذیب التهذیب، ج 2، ص 105.
و نیز گفته است:
«هیچ چشم و هیچ گوشی ندید و نشنید و بر قلبی خطور نکرد که انسانی از نظر علم و عبادت و پرهیزکاری برتر از جعفر بن محمّد الصادق علیه السلام باشد». (1)
ابو الفتح اربلی وزیر گوید:
«جعفر بن محمّد، نفس شریف خود را وقف عبادت کرده و آن را بر طاعت و زهد واداشته بود و خود را به دعا وتهجد و نماز و تعبد مشغول ساخته بود».
یکی از معاصران آنحضرت روایت میکند که ابو عبداللَّه الصادق را در مسجد النبی صلی الله علیه و آله به حال سجده دیدم. نشستم و چون دیدم سجده آنحضرت به درازا انجامید با خودم گفتم که تا وقتی امام در سجده است به گفتن تسبیح مشغول شوم. به گفتن ذکر سبحان ربی و بحمده استغفر ربی و اتوب الیه پرداختم. سیصد و شصت و چند بار این ذکر را گفته بودم که امام سر از سجده برداشت. (2)
اوجبّه خشن و کوتاهی از پشم دربرمیکرد و حلّهای بر روی جامهاش میپوشید و میفرمود: ما جبّه پشمین را برای خدا میپوشیم و حلّه را برای شما. (3)
آنحضرت را میدیدند که پیراهنی درشت بافت و خشن در زیر جامهاش بهتن کرده و روی آن جبّهای پشمین پوشیده و روی آن هم پیراهنی درشت بافت دربرکرده است.
به میهمانانش گوشت میخورانید و خود گوشتها را با دست خویش پاک میکرد، امّا خوراک خودش سرکه و زیتون بود و میفرمود: این خوراک ماست، خوراک پیامبران. (1)
کتابهای دینی آکنده از احادیث بلیغی است که از زبان امام صادق علیه السلام روایت شدهاند. اینک شما را به مطالعه برخی از این سخنان جاوید دعوت میکنیم و از علاقهمندان میخواهیم برای اطلاع بیشتر به کتاب «أشعه من بلاغة الامام الصادق» نوشته علامه فقید شیخ عبدالرسول واعظی مراجعه فرمایند.
«امام صادق علیه السلام به منصور خلیفه عبّاسی اندرز داد و فرمود:
بر تو باد حلم که اساس علم است و در پیشگاه عوامل قدرت خویشتندار باش اگر هرآنچه را که بر آن قدرت داری به انجام رسانی مثل کسی خواهی بود که خشم خود را فرومینشاند یا کینه خود را درمان میکند و یا با قهر و غلبه در پی نام میگردد، بدان که تو اگر مستحقی را مجازات کنی نهایت آنچه بدان متصف گردی جز عدل نیست و حالتی که موجب شکر و سپاس میشود بسی برتر از حالتی است که موجب صبر میشود.
منصور گفت:
«پند دادی نیکو گفتی سخن را در کمال ایجاز و کوتاهی بیان کردی».
1) (1) الامام الصادق- علّامه مظّفر، ج 1، ص 270.
امام در یکی از اندرزهای خود به فرزند بزرگوار خویش امام کاظم میفرماید:
«فرزندم! در حقّ هر کس که از تو خواهان خیر است، خوبی کن که اگر او اهل خیر باشد تو کاری بجا کردهای و اگر هم او اهل خیر نباشد تو اهل آن هستی. اگر کسی از طرف راستت در آمد و ناسزایت گفت و سپس به طرف چپت رفت و زبان به پوزش گشود، عذرش را بپذیر».
سفیان ثوری گوید: الصادق بن الصادق جعفر بن محمّد علیهما السلام را دیدار کردم به او گفتم: ای فرزند رسول خدا مرا اندرز فرمای!
فرمود: ای سفیان! دروغگو را مروت، پادشاهان را برادر، حسود را راحت و بد خُلق را سروری نیست.
سفیان گوید: عرض کردم: ای فرزند رسول خدا مرا بیفزای!
او به من فرمود: ای سفیان! به خداوند اعتماد کن تا مؤمن شوی و به آنچه خداوند بر تو بخشش کرده خرسند باش تا توانگر گردی و با همسایهات خوش همسایگی کن تا مُسلم شوی و با فاجر همراه و هم صحبت مشو که به تو گناهکاری میآموزد و در کار خود با کسانی که از خداوند عزّ و جل میترسند، مشورت کن. (1)
1) (1) الامام الصادق- استاد دَخیل، ص 32.