ghaemiyeh.com
سرشناسه: رحماننژاد، سمانه، 1359
عنوان و نام پدیدآور: غروب غفلت/ مؤلف: سمانه رحماننژاد
مشخصات نشر: تهران: مؤسسه فرهنگی نبأ، 1392
مشخصات ظاهری: 187ص
وضعیت فهرستنویسی: فیپا
موضوع: داستانهای فارسی قرن 14
یادداشت: کتابنامه: ص 170 به صورت زیرنویس
ردهبندی کنگره: 1392 4ع 76ح/8345 PIR
ردهبندی دیویی: 62/3فا8
شماره کتابشناسی ملی: 3347854
غروب غفلت
مؤلف: سمانه رحماننژاد انتشارات: نبأ
ویراستار: رؤیا نواییچاپ و صحافی: دالاهو
چاپ اول: 1392 تعداد صفحات: 187 صفحه
شابک: 1-029-264-600-978 شمارگان: 1000 نسخه
قیمت: 70.000ریالآمادهسازی: دفتر فنی چکاد
تهران، خیابان شریعتی، بالاتر از بهار شیراز، کوچه مقدم، نبش ادیبی، پلاک 26/تلفن: 77506602/77504683
کلیه حقوق متعلق به ناشر است
بسم الله الرحمن الرحیم
غروب غفلت
سمانه رحماننژاد
انتشارات نبأ
روزهای زندگی7
نقطه سر خط33
کاترین37
چرا پرستش، چرا اسلام؟38
بیپناهم، پناهم ده44
گفتوگوی دوباره با کاترین45
حجاب در ادیان47
حجاب در آیین یهود47
حجاب در دین مسیحیت50
حجاب در دین زرتشت54
فلرا57
چطور محجبه شدم!60
فرشتهای در خیابان و کلفتی در خانه62
نینا65
چرا باید بین زن و مرد دیوار و حائلی باشد؟66
آزادی جنسی و فروکشکردن نیاز68
آتش خانمانسوز70
ادامة گفتوگو با نینا73
حجاب محدودیت برای مرد75
حجاب سد آزادی75
چرا بیشتر افرادی که در آمریکا و انگلستان مسلمان میشوند خانم هستند؟79
بردگی مدرن79
گرفتن حق و حقوق زنان83
حق رأی زنان85
فمینیسم و حق اقتصادی زنان87
علت به وجود آمدن کنوانسیون حقوق زنان93
هدف کنوانسیون حقوق زنان96
اسلام و حقوق زن و مرد99
زنده باد تساوی102
همسفر107
هلن109
درخواست کمک114
ایمیل اول: بهانه115
ایمیل دوم: کلید زندگی120
ایمیل سوم: آیا کچلی؟120
ایمیل چهارم: تسلیم122
ایمیل پنجم: اسکن مغزی مردان123
درک مردان از پوشش زنان125
تحقیقات سوزان فیسک، روانشناس آمریکایی دربارة پوشش127
ایمیل ششم: حجاب تغییر دیگران129
ایمیل هفتم: چراغها خاموش130
ایمیل هشتم: معیارهای من130
ایمیل نهم: راه رفتن روی انگشتان پا136
ایمیل دهم: حجابم بهخاطر حق خواهر مسلمانم136
ایمیل یازدهم: من نگرانم، نگران جسمم، عمرم و عاقبتم138
گذر عمر141
ایمیل دوازدهم: گارد ایمنی144
ایمیل سیزدهم: نظریات هنری مکو145
ایمیل چهاردهم: زیباییهای من149
ایمیل پانزدهم: اسارت در طالبان149
ایمیل شانزدهم: مسلمان فصلی153
ایمیل هفدهم: احساس خطر154
ایمیل هجدهم: رهایی از نابودی155
ایمیل نوزدهم: شکستن خواستههای خدایان ذکور157
ایمیل بیستم: از هنرپیشگی تا حجاب پیشگی161
آیات حجاب163
چشمچرانی و مضرات آن167
نگاه به نامحرم در تورات و انجیل و احادیث اسلامی170
چشمچرانی در احادیث170
آیة حجاب خطاب به زنان172
فلسفة حجاب174
وضعیت پوشش خدمتکاران179
نحوة صحبتکردن با نامحرمان180
آرایشنکردن در برابر نا محرم181
درد دلی با خدا183
من نور را پیدا کردم184
دوباره برگها دارن جوونه میزنن و سبز میشن. هوای سرد و بیروح زمستون داره جاش رو با هوای پر از احساس و امید بهار عوض میکنه.
انگار دارن میگن شما هم شروع کنید، از خواب بیدار شید و دوباره جوونه بزنید و سبز شید و به ثمر بنشینید. خدا داره دکورش رو عوض میکنه تا حوصلة بندههاش سر نره. اما خدایا! ما نمیبینیم حتی احساس هم نمیکنیم، برای ما همه چیز عادیه! چون تا به حال فکر نکردیم اگر هر روز زمستون باشه یا تابستون چه اتفاقی میافته!
نمیدونم خدا چرا ما نعمتهات رو نمیبینیم، شاید نمیخوایم یا شاید هم بلد نیستیم که ببینیم. فقط وقتی که ذرهای از نعمتهات رو از دست میدیم، میفهمیم که ای وای! من این نعمترو داشتم، اما بودنشرو احساس نمیکردم.
مثل ثانیهها و دقیقهها، مثل هزاران فرصت در زندگی و میلیاردها نعمت دیگه... .
خوش آمد گل و از آن خوشتر نباشد
که در دستت بهجز ساغر نباشد
زمان خوشدلی دریاب و دریاب
که دایم در صدف گوهر نباشد
غنیمت دان و میخور در گلستان
که گل تا هفتة دیگر نباشد
چقدر زود دیر میشه و زندگی امتحانش رو میگیره، بعد هم یه نمره دقیق و حساب شده بهت میده، نمرهای که هیچ ارفاقی در کارش نیست و زمانیکه نتیجه کارات رو دریافت میکنی، میبینی همه چیز در نظر گرفته شده و تو فقط میتونی افسوس بخوری و هزاران شاید و باید برای خودت ردیف کنی.
همهمون میدونیم بین هزاران دیروز و میلیونها فردا فقط یه دونه امروزه، پس از دستش ندیم. شاید فردایی نباشه. پس امروز رو قدر بدونیم و غنیمت بشمریم و نذاریم فرصتمون از دست بره.
این قافلۀ عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد
میخوام براتون قصه بگم، قصة یکی یهدونة خدا که نمیدونست خدا، فقط یک بنده با این خصوصیات داره. آره، سارا نمیدونست لحظه لحظة زندگیش واسه خدا مهمه.
من واقعاً نمیدونستم خدا از قبل برای تمام مشکلاتم نسخه داده. شاید اگر هم میدونستم، کودکی بودم که حاضر به خوردن دارو نبودم. اما همین دارو نخوردنها مسیر زندگیم رو عوض کرد و روحم رو بیمار کرد، هنوز هم به سلامتی کامل نرسیدم و دوران نقاهت رو طی میکنم.
واسه همین دلم میخواد از درد و درمانم براتون بگم. شاید خیلی از شماها هم به درد من مبتلا شده باشین و دنبال درمان باشید.
همیشه فکر میکردم دین یه سری دستورالعملهای سنتی و قدیمیه که با علم و زندگی جدید سازگاری نداره و برای همون 1400 سال پیش خوبه. در قرن اتم، فضا و اینترنت که نمیشه از قوانین و احکامی استفاده کرد که چهارده قرن پیش برای انسانهای عقبمانده اومده بوده، این قوانین نمیتونه
حلال مشکلات قرن 21 با این همه پیشرفت تکنولوژی باشه. به همین دلیل همیشه دنبال بهانهای بودم که دین رو رد کنم.
مثلاً حجاب، واسه من معضلی بود. آخه چرا باید آدم اینقدر خودش رو بپوشونه؟!
اگر همه آزاد باشن که هر جوری دلشون میخواد بیان توی جامعه، دیگه همه چیز عادی میشه و اینقدر چشمچرونی و ناامنی و... پیش نمیاد.
به نظر من از بس که سخت گرفتند مردم حریص شدند. مردها نمیدونن کدوم یکی رو نگاه کنند. وقتی مردها توی خیابون زنی رو میبینن تا جایی که در تیر رسشون هست با چشم همراهیش میکنن.
خلاصه، حریصترین آدم هم وقتی آزاد باشه، دیگه از نگاهکردن سیر میشه.
اگر محدودیتهای بین زنان و مردان برداشته بشه و زنها مجبور به رعایت حجاب نباشن، به تدریج نگاه هوسآلود مرد و زن به هم از بین میره و یک رابطة دوستی سالم و پاک بین مرد و زن به وجود میاد، مثل دوستی دو مرد یا دو زن با هم. بدون اینکه هیچ قصد و غرضی بینشون باشه.
اگر روابط آزاد باشه و جامعه نسبت به آن، دید منفی نداشته باشه، مدتی دخترها و پسرها یا مردها و زنها حریصانه با هم برخورد میکنند ولی به تدریج میل و علاقهشان به این روابط کم میشه و نسبت به هم بیتفاوت میشن.
اما حجاب و این محدودیتهای دست و پاگیر، ناپاکی و ولع را بیشتر میکنه و در پایان جامعه را به قهقرا میکشونه و پایه و اساس همه خانوادهها رو از بین میبره.
الان روابط به قدری محدود شده که هیچ دختری جرئت نداره از پسری آدرس بپرسه، اولاً پسره فکر میکنه ازش خوشش اومده و میخواد بهش
پیشنهاد ازدواج بده! دوما هر کسی که از کنارش رد بشه به یه چشم دیگه نگاهش میکنه، مخصوصاً این خانم خانباجیها که میگن بهخدا دیگه دورة آخرالزمان شده! خدایا از این دجالها به تو پناه میبریم!
همیشه به مامانم میگفتم: «به خدا من توی دلم هیچی نیست، نه میخوام کسی رو منحرف کنم و نه میخوام خودم رو نشون بدم، فقط میخوام شیک و به روز باشم. مهم نیت آدم، اینها همه حرفه. اگر مردی اینقدر سست ارادهست و احساس میکنه با دیدن من به گناه میافته و به انحراف کشیده میشه، خدا روی چشماش پلک گذاشته، چشماش رو ببنده تا خدایی نکرده، زبونم لال منحرف نشه.»
یک بار سر کلاس به دبیر معارفمون گفتم: «شما که اینقدر از اسلام تعریف میکنید چرا باید مردها اینقدر آزاد باشن و زنها خودشون رو توی یک کیسه سیاه بپیچن و فقط صورتشون پیدا باشه، اون هم چون بتونن نفس بکشن و خفه نشن و جلوی پاشون رو ببینن؟!»
بیچاره معلممون تا آخر کلاس از حجاب گفت، اما به نظر من که همة حرفهاش تکراری بود.
آخر حرفهاش بهم گفت: «روزی که خودت وارد زندگی و اجتماع بشی حرفهای من رو میفهمی. احکام خدا بیعلت نیست حتما منفعت زن در این پوشش بوده.» اما گوشم به این حرفها بدهکار نبود و شاید بهتره بگم اصلاً درک نمیکردم.
همیشه بعد از مدرسه پای کامپیوتر مینشستم و با دوستهای مدرسم چت میکردم خیلی خوش میگذشت.گاهی اوقات یکی دوتا پسر ناآشنا هم به اکیپمون اضافه میشد و حسابی میخندیدیم. فردا هم توی مدرسه وقایع رو تعریف میکردیم و قرار میگذاشتیم بعد از مدرسه کِی آنلاین باشیم و چی بگیم. تمام فکر و ذکرمون اینترنت بود و چت.
مامانم و بابام هم کاری نداشتند که من ساعتها پای کامپیوتر چه کار میکنم، فکر میکردند درس میخونم و تحقیقات علمی عالیه انجام میدم.
یکی از دوستام میگفت: «چت فارسی که خوب نیست، انگلیسی یه چیز دیگهست از همه جای دنیا میان. واقعاً عالیه!
سری به سایتهای انگلیسی زدم اما چون به زبان مسلط نبودم، نمیتونستم خوب ارتباط برقرار کنم.
راسته که میگن باید برای هر کاری انگیزه داشته باشی تا بتونی موفق بشی. همین برام انگیزه شد تا انگلیسی یاد بگیرم. اسمم رو کلاس زبان نوشتم و شروع کردم به خوندن زبان، مامانم هم ذوق میکرد که دخترش اینقدر پشتکار داره و داره خوب پیش میره. بیچاره خبر نداشت که انگیزه و هدف من از یاد گرفتن زبان چیه!
نزدیکهای کنکور بود که با کامران تو چتهای انگلیسی آشنا شدم. چند روز یکبار با هم حرف میزدیم. اما کمکم این حرف زدنها زیادتر شد.
کامران چهارسال از من بزرگتر بود و دانشجوی حسابداری. شبها به بهانة کنکور بیدار میموندم و باهاش چت میکردم. اوایل، رابطمون زیاد جدی نبود اما بعد از چند هفته خیلی به هم عادت کرده بودیم.
اگر یک شب به هر دلیلی نمیتونستیم با هم حرف بزنیم فکر میکردیم که دنیا به آخر رسیده. اصلاً فکرش رو هم نمیکردم اینقدر بهش علاقه پیدا کنم، اما این علاقه کاذب ایجاد شده بود و من نمیتونستم بدون اون حتی یک روز رو هم بگذرونم. هر روز باید باهاش حرف میزدم. اون هم به من عادت کرده بود.
کامران اصرار داشت عکسم رو ببینه یا با هم قرار بذاریم و همدیگرو ببینیم. اما من میترسیدم.
واهمه داشتم از اینکه آدم بیخودی باشه و عکسم برام دردسر بشه. میترسیدم بیرون باهاش قرار بذارم. دلهره داشتم نکنه این آشنایی کامل برام دردسر درست کنه و یا کسی از فامیل و دوستان ما رو با همدیگه ببینن.
با اینکه بهش علاقه داشتم اما ترس و وحشت عجیبی هم داشتم. هنوز بهش اعتماد نکرده بودم.
از اون اصرار بود و از من هم انکار.
اواخر تابستون بود که بالاخره منو راضی کرد که توی پارک قرار بذاریم و همدیگرو ببینیم.
قرار شد دوشنبه ساعت چهار بعدازظهر به بهانة کلاس انگلیسی توی پارک ملت همدیگرو ببینیم. اطلاعاتی درباره لباسهامون بهم دادیم و جای قرار رو مشخص کردیم.
ترس و اضطراب بدی داشتم.
حالم بد بود و تقریبا مامانم هم متوجه نگرانی و اضطرابم شده بود.
بعد از ناهار بهم گفت: «میخوای امروز کلاس نرو! اصلاً حال نداری.»
گفتم: «نه امروز امتحان میان ترم دارم باید برم.»
آره، واقعاً حالم بد بود.
خیلی دلهره داشتم که نکنه کامران اون کسی نباشه که من توی ذهنم ساختم، از طرفی میترسیدم کامران از من خوشش نیاد، میترسیدم کسی منو توی پارک ببینه، خلاصه هزار ترس و وحشت دیگه.
حدودا ساعت سه حاضر شدم و از خونه اومدم بیرون. یکربع به 4 سر قرار رسیدم.
دیدم هنوز یکربع وقت دارم، رفتم به سمت دیگه پارک و محل قرار رو زیر نظر گرفتم.
یک پسر 25-24 ساله با شلوار سفید و تیشرت خاکستری اومد و روی صندلی نشست.
عکسش رو دیده بودم اما تا حدودی با خودش فرق داشت.
اصلاً پاهام نای حرکت نداشت که برم جلو. فکر کنم ضربان قلبم بالای چهارصد میزد. دفعة اولم بود که با کسی قرار میذاشتم.
بالاخره رفتم.
بعد از سلام و احوالپرسی نشستیم با هم کلی حرف زدیم. البته پشت کامپیوتر راحتتر با هم حرف میزدیم. نمیدونم اون هم مثل من دفعه اولش بود یا نه!
من اهل قیدوبند نبودم اما اهل دوستپسر هم نبودم.
یکی دو ساعتی با هم قدم زدیم و صحبت کردیم. بالاخره مدت کلاس انگلیسی هم تموم شد و از هم خداحافظی کردیم.
شب تا صبح به حرفهامون فکر میکردم. احساس میکردم بعد از دیدارمون علاقم بهش جدیتر شده.
فکر میکردم آدم خوبیه و میتونم بهش اعتماد کنم و پایههای یک زندگی جدید رو با کمک اون بسازم.
فردای اون روز توی چت بهم گفت: «دیشب تا صبح به من فکر میکرده و اصلاً نخوابیده.»
هردومون عاشق شده بودیم و فکر میکردیم گمشدهمون رو پیدا کردیم.
دیگه بیشتر با هم قرار میذاشتیم و با هم بیرون میرفتیم. حتی تلفنی هم حرف میزدیم.
با اینکه بهش علاقه پیدا کرده بودم ولی ته دلم دلشوره و اضطراب هم داشتم.
همش میترسیدم نکنه با کسی دیگه هم دوست باشه و یا توی همین چتها با کسی دیگه هم دوست بشه.
شاید اون هم همین احساس رو دربارة من داشت. نمیدونم! اما همیشه طوری حرف میزد که احساس میکردم واقعاً با هیچ کسی رابطه نداره. ما با هم قول و قرار ازدواج گذاشتیم، ولی نمیدونستیم که چطور با خانوادههامون مطرح کنیم.
مامان و بابام منتظر جواب کنکور بودند. خودم هم خیلی دلشوره داشتم.
فکر میکردم اگر قبول نشم مامان و بابام چی میگن!
نمیگن تو ساعتها توی اتاق چه کار میکردی، البته خداییش بعضی وقتها درس هم میخوندم.
آخه پدرومادرم خیلی روی من حساب میکردند و میگفتند که سارا دانشگاه تهران یا علامه قبول میشه. اما خودم میدونستم سارا کجا و علامه کجا! سارا کجا و دانشگاه تهران کجا!
بالاخره روز جواب کنکور رسید. پاهام حس نداشت، احساس میکردم اصلاً نمیتونم راه برم.
به مامانم گفتم: «اگه میشه شما برید و روزنامه بخرید من نمیتونم.»
مامانم هم کلی قربون صدقهام رفت که بچهام طفلکی از استرس نمیتونه را بره، خدا لعنت کنه اونایی که اصلاً کنکور رو گذاشتن با جون بچههای مردم بازی میکنن!
مامان بهم گفت: «نتیجه کنکور اصلاً مهم نیست مهم اینکه تو اهل تلاش و درس خوندنی امسال نشد سال دیگه اما من مطمئنم که همین امسال قبول میشی.
بیچاره مامانم!
خودم میدونستم امکان قبولی ندارم. با خودم فکر میکردم که چی کار کنم و چی بگم که دل مامان و بابام بسوزه و غر نزنند و دنبال علت نگردن.
مامان که روزنامه رو آورد با ترس و واهمه و استرس روزنامه رو از دست مامان گرفتم.
نشستم اسمها رو نگاه کردم و زدم زیر گریه.
گفتم اسم من نیست! مامان بدبخت شدم!
تا تونستم گریه کردم.
مامانم همش دلداری میداد و میگفت: «من که بهت گفتم اصلاً مهم نیست. انشاءالله سال دیگه، دنیا که به آخر نرسیده! شاید دانشگاه آزاد قبول شدی خدا رو چه دیدی!
اون شب کذایی هم گذشت.
جواب دانشگاه آزاد هم یک هفته بعد اومد.
ادبیات انگلیسی دانشگاه تهران شمال قبول شده بودم. خیلی خوشحال بودم که بالاخره من هم دانشجو شدم. احساس میکردم بزرگ شدم. این رشتة مورد علاقهام نبود ولی خوب از هیچی بهتر بود.
رابطه من و کامران هم ادامه داشت، گاهی اوقات قرار میذاشتیم و همدیگر رو میدیدیم و هر روز با هم حرف میزدیم.
یک روز کامران گفت: «من دیگه از این وضعیت خسته شدم و دوری تو رو نمیتونم تحمل کنم باید موضوع رو با خانوادههامون در میان بذاریم.»
گفتم: «آخه چی بگیم؟! بگیم توی چت با هم آشنا شدیم؟!»
کامران هم گفت: «لازم نیست راستش رو بگیم. میگیم توی دانشگاه با هم آشنا شدیم.
اون روز از دانشگاه که اومدم، بعد از ناهار به مامانم گفتم یکی از هم دانشگاهیهام از من خواستگاری کرده و میخواد بیاد خواستگاری.
مامانم گفت: «خوب تو چی ازش میدونی؟ از خانوادش، کارش و تحصیلاتش چیزی میدونی؟»
گفتم: «چیز زیادی نمیدونم. فقط میدونم 23 سالشه، دانشجوی حسابداری و بعدازظهرها هم شرکت عموش کار میکنه.
مامانم گفت: «باید به بابات بگم.»
بعد ازمشورت، مامان و بابا به این نتیجه رسیدند که نه! ما اینها رو نمیشناسیم، سارا موقعیتهای بهتر از این داره.
وقتی که مامانم گفت: «نه!» انگار خونه رو سرم خراب شد.
فکر نمیکردم بگن نه. البته میدونستم جوابشون مثبت هم نخواهد بود. اما انتظار داشتم حداقل تلفنی با هم حرف بزنند.
به کامران گفتم: «خانوادهام راضی نیستند.»
کامران هم گفت: «راضیشون میکنیم.»
چند تا جمله بهم یاد داد که به مامان بگم.
دو سه روز بعد دوباره به مامانم گفتم: «اون پسره اصرار داره که یکبار با خانوادهاش بیان. همه آدمها که از اول همدیگرو نمیشناسن، با هم آشنا میشن، خوب اجازه بدید اوناهم بیان ببینیمشون و با هم آشنا بشیم.
مامانم تقریبا راضی شده بود البته، بیشتر به این امید بود که یکبار بیان و اون بتونه یه عیبی پیدا کنه و همه چی تموم بشه.
من به همین هم راضی بودم.
مامان به بابا گفت: «بذار یکبار بیان تا خیال پسره هم راحت بشه و دیگه مزاحم سارا نشه.»
بالاخره روز خواستگاری رسید.
از رفتار و حرکات خانواده کامران مشخص بود که اوناهم به زور اومدن.
البته مادر کامران هم علنا گفت که ما به اصرار کامران جون اومدیم، به نظر ما الان زوده که کامران ازدواج کنه. طوری حرف میزد که انگار من برای پسرشون کارت دعوت فرستادم.
وقتیکه رفتند پدرم حسابی عصبانی شده بود. میگفت: «دیدید اینها ارزش اومدن نداشتند، فکر میکنن من دخترم رو از سر راه آوردم.
البته من هم از رفتارشون خوشم نیومد، اما چی کار میتونستم بکنم؟!
بدبختی من این بود که کامران رو دوست داشتم و روزهای خوبی رو برای زندگی مشترکمون توی ذهنم ساخته بودم. در این مورد خیلی هم پیش رفته بودم. دیگه نمیتونستم دلم رو زیر پا بذارم.
مشکلاتمون چند برابر شده بود. دیگه مطمئن بودیم که خانوادههامون به هیچ وجه به این ازدواج رضایت نمیدن.
چند ماهی گذشت. من وکامران تمام تلاش خودمون رو میکردیم تا خانوادههامون رو تحت فشار بذاریم و به هر نحوی که شده عشقمون رو به اونها ثابت کنیم.
بالاخره خانوادهها به این نتیجه رسیدند: «حالا که بچهها راضی هستند ما نمیتونیم کاری بکنیم.»
من و کامران فکر میکردیم دیگه به تمام خواستههامون رسیدیم. اصلاً باورمون نمیشد که از این به بعد میتونیم با هم زیر یک سقف زندگی کنیم و لازم نیست اینقدر واسه دیدن همدیگه زجر بکشیم.
خوش خبر باشیای نسیم شمال
که به ما میرسد زمان وصال
یک هفته بعد عقد کردیم و قرار شد هر وقت خونه پیدا کردیم بریم سر خونه زندگیمون.
روزهای خوشی داشتیم. کامران میگفت: «اصلاً باورم نمیشه، همش فکر میکنم دارم خواب میبینم، یعنی تو زن من شدی!»
بعد از مدتی خونه هم پیدا کردیم. یه عروسی معمولی گرفتیم و زندگیمون رو شروع کردیم. زندگی خوبی داشتیم. کامران کاری به کارم نداشت. در مورد آرایش و حجاب هم نظری نداشت، از دست بکن نکنهای مامانم هم راحت شده بودم.
چند ماهی همه چیز بر وقف مراد گذشت. واقعاً راسته که میگن تا زیر یک سقف نرید همدیگرو نمیشناسید.
با کامران که بیرون میرفتیم زنها رو خیلی نگاه میکرد و من هم عصبانی میشدم، با یک نگاه حتی رنگ لاک خانومه رو هم میدید. سعی میکردم خودم رو کنترل کنم و به روی خودم نیارم. ولی خیلی ناراحت میشدم.
یه بار که بیرون بودیم دیگه طاقت نیاوردم و گفتم: «چرا اینقدر زنها رو نگاه میکنی؟!»
اون هم عصبانی شد و گفت: «منظورت چیه؟! چشمهامو ببندم و راه برم؟!»
هیچی نگفتم چون جوابی نداشتم. یاد حرفهای خودم افتادم که به مامانم میگفتم: «اگر مردی با دیدن من منحرف میشه چشمهاش رو ببنده!»
آخه چه جوری؟ اصلاً مگه چشمای مردها بسته هم میشه؟!
مدتی از زندگیمون گذشت. احساس میکردم اصلاً براش جاذبهای ندارم و به من توجه نمیکنه.
سر هر مسئله کوچیکی دعوامون میشد. انگار یک خلاء وجود داشت. وقتی میرفتیم بیرون خیلی آرایش میکردم اما دریغ از یک نگاه، منو اصلاً نمیدید.
نمیدونم حسودی میکردم یا احساس خطر! شاید دلم میخواست تمام نگاههاش و توجهش واسه من باشه، واسه منو خونه خودمون.
تا اینکه عروسی یکی از همکارهای شرکتش دعوت شدیم. توی اون عروسی چند تا از خانمهای همکار کامران هم بودن.
کامران خیلی راحت باهاشون حرف میزد و شوخی میکرد و میخندید.
داشتم منفجر میشدم. آخه هر چیزی حدی داره، چه لزومی داره که اینها اینقدر با هم راحت باشن مگه با هم نسبتی دارن؟!
عروسی برام جهنم شده بود.
شب که اومدیم خونه دعوامون شد. بهش گفتم چرا هیچ حدومرزی قائل نیستی؟
کامران هم گفت: «اینها همکارهای من هستند ما هر روز همدیگرو میبینیم. حالا مگه چی شده؟ ترسیدی برم عقدشون کنم! نترس من توی همین یکیش هم موندم. مگه تو به سالمبودن من شک داری؟»
حرفاش بیشتر داشت دیوونم میکرد تا آرومم کنه.
من یک زندگی انحصاری میخواستم. زندگی که کامران واسه من باشه و من هم واسه اون.
گفتم: «نه چیزی نشده، اما شرف و غیرت هم خوب چیزیه! تو سالمی. اما همین سلامتت داره کمکم تبدیل به سرطان میشه!»
کامران هم عصبانی شد و گفت: «مگه من با تو کاری دارم، خودت رو هفتاد قلم واسه مردهای کوچه و خیابون آرایش میکنی و لباس تنگ میپوشی و میری بیرون تا به حال به تو چیزی گفتم؟ اما تو به همة کارای من کار داری، حتی با نگاه من هم کار داری. آره، عفت و حیا هم چیز بدی نیست! من هم خیلی بدم میاد توی خیابون همه بهت نگاه میکنند.
انگار حرفهایی که تمام این مدت توی دلش جمع شده بود و ریخت بیرون.
اون شب تا صبح به همة حرفای که به هم زده بودیم فکر کردم. نمیدونستم حق با من یا با اون!
فقط از حرفاش فهمیدم که از آرایش و لباس پوشیدن من راضی نیست. اما اون منو همینطوری قبول کرده بود. تا بهحال هم اعتراضی نکرده بود و من هم فکر میکردم از پوشش و ظاهر من راضیه.
یاد حرفای دوستم افتادم که میگفت: «مردها هزار تا کار ناجور هم که کرده باشن دوست دارن با یک دختر آفتاب و مهتاب ندیده ازدواج کنن، اگرچه بدشون هم نمیاد با زنهای دیگه خوش بگذرونن اما دوست ندارن هیچکس به زنشون چپ نگاه کنه. دوست دارن زنشون فقط مال خودشون باشه و جزو داراییهاشون و زنهای توی کوچه و خیابون هم نیمهانحصاری تا حدی که طرف مقابل اجازه میده مال اونا باشه.
آخه چرا؟!
توی حرفهاش بهم گفته بود به تو هم توی خیابون خیلی نگاه میکنن. مگه من چیزی بهت میگم؟
ولی من متوجه نگاه دیگران نشده بودم. من برای دیگران آرایش نمیکردم. برای اون آرایش میکردم تا منو ببینه. میخواستم بگم من هم از زنهایی که نگاه میکنی چیزی کم ندارم! اما اون یه جور دیگه تعبیر میکرد.
یک دفعه توی یک سایت ماجرایی رو خونده بودم که دقیقاً وضعیت الان منو میگفت.
متن ماجرا این بود:
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مؤدبانه گفت: «ببخشید آقا! میتونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟»
مرد که اصلاً توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت به دیوار کوفت و فریاد زد:
«مرتیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری. خیلی بیجا میکنی که به زن من نگاه کنی. خجالت نمیکشی؟»
جوان خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحشهای مرد عصبی شود و واکنشی نشان دهد، مؤدبانه ادامه داد: «خیلی عذر میخوام فکر نمیکردم اینقدر عصبی و غیرتی بشین، دیدم همه دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت میبرن، من گفتم که حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم! حالا هم یقمو ول کن. از خیرش گذشتیم.»
مرد خشکش زد... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد.(1)
مونده بودم چه کار کنم. اون از نگاههای مردم ناراحت بود و این موضوع براش مسئلهای شده بود، اما خودش تمام زنها رو برانداز میکرد.
احساس میکردم اگه زندگیم همین سیری رو که پیش گرفته طی کنه آخر خوشی نخواهد داشت. آخه چی کار باید میکردم؟ اشتباه من کجا بوده؟ چرا زندگی من باید اینجوری بشه؟ اصلاً کامران به من علاقه داره؟ چرا این توجهها و شوخیخندهها توی خونه خودمون نیست؟ شاید من خیلی حساس شدم اما رفتار اون هم درست نیست. چطوری میتونم تغییرش بدم؟!
آخه مگه میشه کسی رو تغییر داد؟!
سعی کردم حساس نباشم و فراموش کنم. ولی توی وجودم احساس خلاء میکردم، یه چیزی کم بود. روزها گذشت و هفتهها طی شد. اما لذتی
1) وندی شلیت: نابودی عفاف ارمغان فمینیسم، چاپ آمریکا .
از زندگیمون نمیبردیم همه چیز، روزمره و عادی و پر از شکوظن شده بود.
اون عشقی که اول زندگیمون به هم داشتیم از کلبة کوچیکمون پر کشیده بود.
سر هر موضوع کوچیک و پیش پا افتاده دعوامون میشد. شاید هم دنبال بهانهای میگشتیم که با هم دعوا کنیم. دیگه گرمایی وجود نداشت که مشکلات رو تو خودش ذوب کنه.
کی کند سوی دل خسته من نظری
چشم مستش که به هر گوشه خرابی دارد
یک شب سر موضوع یه فیلم دعوامون شد.
کامران هم توی عصبانیتش گفت: «طلاق بگیر برو با یکی دیگه تو چت آشنا شو و ازدواج کن، با همونهایی که قبلاً تا صبح باهاشون حرف میزدی. حتما ID اونها رو داری. هنوز هم دیر نشده این مهارت و توانایی رو داری که مردها رو گول بزنی و شیفتة خودت کنی!
با این حرفهاش مثل بمب منفجر شدم و بهش گفتم: «این وضعیت خودته نه من. معلوم نیست با چند نفر دوست بودی و هستی. تو حدومرزی بین زن و مرد رو قائل نیستی!
خلاصه اون گفت و من گفتم. با این حرفها به هر دو مون ثابت شد که حتی یک ذره هم به هم دیگه اطمینان نداریم. نمیدونم ریشة این همه بیاعتمادی از کجا بوده.
چند روزی با هم قهر بودیم اما دوباره آشتی کردیم البته ظاهراً.
ما ته قلبمون از همدیگه ناراضی بودیم. کامران خیلی نسبت به من سرد شده بود. من هم دیگه علاقهای بهش نداشتم. دیگه منتظر اومدنش نبودم. بیشتر وقتمو با دوستهام میگذروندم.
با مامانم هم نمیتونستم درد دل کنم چون میگفت خودت خواستی. ما همون اول بهت گفتیم این به درد تو نمیخوره. خود کرده را تدبیر نیست.
کامران شبها دیر میاومد خونه و بیشتر شبها هم شامش رو بیرون میخورد.
وقتی هم ازش میپرسیدم چرا دیر میآیی، میگفت که شرکت کار دارمو همونجا هم یه چیزی میخورم.
چند ماهی به همین وضعیت گذشت. دیگه به دیر اومدنای کامران شک کرده بودم. یه روز به سرم زد، برم در شرکت ببینم کامران توی شرکت میمونه یا نه؟
از ساعت چهار رفتم نزدیکهای شرکت و توی ماشین نشستم.
ساعت شیش کامران اومد بیرون و چندتا خیابون بالاتر یه خانومی رو سوار کرد که انگار منتظرش بود، اصلاً باورم نمیشد.
همش با خودم فکر میکردم که خانومه کیه؟ چرا سوار ماشین کامران شد؟! و هزاران چرای دیگه!
برگشتم خونه. همش میخواستم دلیلی واسه خودم بیارم و کار کامران رو توجیه کنم، آخه اصلاً باورم نمیشد. به کامران شک کرده بودم اما دلم نمیخواست این شک واقعیت داشته باشه.
کامران مثل هر شب خسته و بیحال اومد خونه.
ازش پرسیدم چه خبر؟ گفت هیچ خبر کار و کار و کار.
توی دلم گفتم: «آره جون خودت کار و کار و کار.»
دوباره فردا هم از بابام ماشین گرفتم و رفتم دنبالش. مثل دیروز کامران ساعت شیش اومد بیرون و همون خانوم رو سوار کرد.
چند روز تعقیبش کردم و از کل ماجرا باخبر شدم. همون بلایی که میترسیدم سرم اومده بود.
تصمیم گرفتم دیگه وضعیتم رو مشخص کنم.
شب که اومد خونه سر میز شام ازش پرسیدم چه خبر؟ کجا بودی؟ کجا هستی؟
کامران هم گفت: «هیچ خبر، دنبال یه لقمه نون، شرکت بودم.»
دیگه حالم از جوابها و دروغهای هر شبش بهم میخورد.
گفتم: ساعت شیش6 که شرکت نبودی؟ زنگ زدم گفتن آقا کامران بیشتر از ساعت شیش نمیمونن؟
هیچی نگفت.
گفتم: «اون خانومه کیه که هر روز با هم ساعت شیش میرید؟!»
کامران شوک شده بود. واسه چند دقیقه جوابی نداشت.
یکدفعه با عصبانیت گفت: تعقیبم میکنی؟
گفتم: «آره چند روزه که تعقیبت میکنم. آخه میترسیدم یه وقت اینقدر که کار میکنی مریض بشی!
کامران هم گفت: «تو نگران مریضشدنم نباش. یکی از همکاراست. من غروبها میرسونمش.
گفتم: «تو مگه آژانس شرکتی یا راننده تاکسی؟»
کامران گفت: «بیچاره شوهرش مرده یه دونه هم بچه داره. من هم خواستم کمکی کرده باشم.
گفتم: تو به زندگی خودت کمک کن نمیخواد به فکر زندگی مردم باشی. بعد از رسوندن تا آخر شب اونجا میمونی؟ حتما ظرفها رو هم میشوری؟ جارو هم میزنی؟ گردگیری هم میکنی بعد میآی خونه؟!
کامران هم عصبانی شد و داد زد زنمه. چند ماه عقد کردیم. من دیگه از زندگی با تو خسته شدم. تو اون کسی نبودی که من دنبالش میگشتم.
احساس میکردم دیگه قلبم نمیزنه. چند لحظه فقط همدیگرو نگاه کردیم. هیچ حرفی واسه گفتن نداشتیم. رفتم توی اتاق. اون هم با خیال راحت شامش رو میخورد. داشتم از این خونسردیش منفجر میشدم. شاید هم میخواست این طور وانمود کنه.
زندگی ما مرگ مغزی شده بود و داشت نفسهای آخرش رو میکشید.
وسایلمو جمع کردم و بهش گفتم: «تکلیف منو روشن کن.»
گفت: «تکلیفت روشنه یا میمونی و اونو تحمل میکنی یا از مهرت میگذری و از زندگی من میری بیرون. من حوصله ندارم با زنی زندگی کنم که مبصر من باشه و مدام بگه چرا حرف زدی؟ چرا نگاه کردی؟ چرا رفتی؟ چرا اومدی؟
حرفهاش را نمیفهمیدم. یعنی چی؟ چرا من برم بیرون؟ من که داشتم زندگیم رو میکردم یکی دیگه وارد این حریم شد و حالا من باید برم.
به همین راحتی زندگی که با هزار عشق و امید شروع کرده بودیم تبدیل به خاکستر شد.
صادقانه پذیرفتم
چه ابلهانه با تو خوش بودم
چه کودکانه همه چیزم شدی
چه زود نیازمندت شدم
چه حقیـرانه ترکم کردی
چه بی رحمانه مرا سوزاندی
و
چه ناجوانمردانه واژه غریب خداحافظی به میان آمد
دیگه نمیتونستم تحمل کنم. توی اون زندگی جایی برای من نبود.
آژانس گرفتم و رفتم.
تا چشمم به مامان و بابام افتاد بغضم ترکید. اون بیچارهها هم شوکه شدهبودند. داستان زندگی عاشقانمون رو براشون تعریف کردم.
مامان و بابام باورشون نمیشد که ما اینقدر مشکل داشتیم و حالا هم کار به اینجا کشیده. بابام گفت: «طلاقت رو بگیر. آقا فکر کرده من دخترم رو از سر راه آوردم.»
رفتم توی اتاق و به این وضعیت اسف بارم فکر کردم. چرا من؟ چرا زندگی من باید اینجوری بشه؟!
ما که زندگیمون رو با عشق شروع کردیم. اگر یک روز نمیتونستیم با هم حرف بزنیم میمردیم! پس چرا، چرا، چرا؟
شب تمام خاطراتم رو از اول مرور کردم و به این 4 سال از بین رفته فکر کردم.
نیمه شب آواره و بیحس و حال
در سرم سودای جامی بیزوال
پرسهای آغاز کردیم در خیال
دل بهیاد آورد ایام وصال
دل بهیاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را
آن دو چشم مست آهووار را
همچو رازی مبهم و سربسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
همنشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بودم و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای ازآن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بیخبر
دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد
گفتوگوها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورق بان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق تو ویران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تورا بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی میشود غمهای من
با تو زیبا میشود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده بر جز روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بیگمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون و عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق، جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بیخبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
تا که گویم که هم خون من است
خصم جان و تشنة خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد.(1)
بالاخره از هم طلاق گرفتیم. تا یه مدت فقط دنبال مقصر میگشتم. تقصیر من بود؟! یا تقصیر اون زنه یا تقصیر کامران؟! کی باعث شد زندگی ما اینجوری بشه.
به خودم میگفتم: «شاید اگه من همونطوری که کامران میخواست میشدم و بیشتر حواسم بود اینجوری نمیشد.
شاید هم نه! اگر اون زن جلوی راه کامران سبز نمیشد و جلب توجه نمیکرد، کامران هم سراغش نمیرفت.
1) دکلمة عشق تلخ از مرحوم مازیار مقدم
باز دوباره میگفتم نه تقصیر کامرانه، اگر به اون زن توجه نمیکرد و سرش رو مینداخت پایین ما الان داشتیم زندگیمون رو میکردیم. آخرش هم میگفتم لعنت به هرچی زنه. میدیدم خودم هم زنم. میگفتم لعنت به هرچی مرده. اما واقعاً لعنت به کی؟ به چی؟»
تو یه کتاب خونده بودم: «برق عشق فوری که بتونه رابطه بین دو نفر رو تنظیم کنه پس از خاموش شدنش فقط زنه که با بدبختی باید بار بیصاحبی را به دوش بکشه.»
واقعاً من زندگیم رو باخته بودم و کامران داشت بهراحتی به زندگیش ادامه میداد. اما علت این باخت رو نمیدونستم و اصلاً هم نمیخواستم قبول کنم که خودم هم اشتباه کردم.
حال و حوصلة هیچ کاری رو نداشتم نه درس، نه کار و نه کلاس... .
مامانم میگفت: «میدونم سخته، اما سعی کن خودت رو پیدا کنی. اینجوری از بین میری. آخرش چی؟ دوباره شروع کن تو جوونی و بهترین موقعیتها رو داری.
اتفاقی نیفتاده! اشتباهی شده بود، پاکش کردیم. به قول قدیمیا جلوی ضرر رو از هرجا بگیری منفعته.
من هم گفتم:
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
شاید پاککردنش برای شما آسون باشه اما من نمیتونم چند سال از عمرم رو پاک کنم. حالا واقعاً مگه پاک میشه؟! تازه اگر هم پاک بشه ردش میمونه.
دنیا برای کسی که زندگیش رو باخته و هدفی از زندگیش نداره تموم شده، آخه با چه ذوق و شوقی صبح دوباره کار و فعالیت و زندگیش رو شروع کنه.
زندگی وقتی زیباست که بدونیم به چه دلیل زندگی میکنیم اما من دلیلی پیدا نمیکنم.
مامانم میگفت: «تو چیزی رو نباختی؟ زندگی اصلاً بردن و باختن نیست. زندگی راهیِ که باید طی کنی و هر وقت هم زمین خوردی، باید خودت رو تکون بدی و دوباره پاشی و به راهت ادامه بدهی.
به خدا توکل کن و بلند شو. زندگیت را دوباره شروع کن.
بله مامان جان، گفتنش آسونه اما به قول شاعر:
قدر افتادن کسی داند که خود افتاده است
لیک چون افتاد کسی، برخاستن مشکل است(1)
حرفهای مامانم رو گوش میکردم اما نمیتونستم عمل کنم من چند سال از بهترین سالهای زندگیم رو از دست داده بودم. من با دستهای خودم چالهای کنده بودم که به چاه عمیقی تبدیل شد و نابودم کرد.
میتونستم سالی که پشت کنکور بودم خوب درس بخونم و رشتهای رو که دوست داشتم، قبول بشم و با کسی ازدواج کنم که یار زندگیم باشه نه بار زندگیم، اما من زندانی هوای دلم شدم و بازی رو خیلی راحت باختم.
از زندگانیم گله دارد جوانیم
شرمندة جوانی از این زندگانیم(2)
دیگه نمیتونم به عقب برگردم و همه چیز رو دوباره درست کنم، این مسیر یک راه بیشتر نداره؛ پیش به جلو. باید رفت اما به کجا؟
دلداده و اسیرم جز غم نشد نصیبم
در شهر بیوفایی من خسته و غریبم
آتش گرفته جانم در انتظار آبم
با این همه سیاهی دنبال آفتابم
افتاده در نگاهم از سایههای وحشت
چیزی نمانده بر دل جز نالهها و حسرت
آفت زده به باغم، یأس آمده سراغم
در کوره راه سینه محتاج یک چراغم(1)
1) شاعر رحیم.م. آلهاشم
روزها و هفتههام به بطالت میگذشت چند ماهی رو همینطوری گذروندم. یه روز با خودم خلوت کردم و گفتم تا کی؟ تا کی میخواهی همینطوری زندگی کنی؟ آخرش که چی؟
تا ده سال دیگه هم به همین وضعیت ادامه بدم به هیچکس ضرری نمیرسه، فقط خودم کیشومات میشم. پس باید با همین چند تا سرباز کاری بکنم.
دوباره رفتم سراغ چت. سری به چت رومهای paltalk زدم. اسم یکی از اتاقها توجهام رو جلب کرد، اسمش another path بود، یعنی «راهی دیگر» گفتم خوب یعنی چی؟ یعنی یه جور دیگه زندگی کنیم؟ کنار اسم اتاق نوشته بود Just F، «فقط خانمها» فکر کردم از این سایتهای مزخرفه و... از چت اومدم بیرون. همین چتها منو بدبخت کرده بود.
فردای اون روز شیطون وسوسهام کرد و رفتم سراغ همون چت روم. با کمال تعجب و برخلاف انتظارم همه خانم بودند.
مکالماتشون رو خوندم و فهمیدم دربارة ادیان مختلف و تجربیاتشون از دین حرف میزنند. تقریبا از بیشتر ادیان دنیا اونجا حضور داشتند مسیحی، مسلمان، یهود و... .
ازم پرسیدند چند سالته؟ اهل کجایی؟ و چه دینی داری؟
گفتم: «26 سالم و مسلمانم.»
گفتند: «خوب، پس میتونی به ما کمک کنی.»
گفتم: «فکر نمیکنم. من چیز زیادی از دینم نمیدونم.»
گفتند: «چهطور مسلمانی هستی که چیزی درباره دینت نمیدونی؟»
گفتم : «پدر و مادرم مسلمان بودند و من هم مسلمان شدم.»
دیگه حرفی نزدم چون حرفی برای گفتن نداشتم.
فقط مکالمات اونها رو میخوندم. بعضیهاشون تازه مسلمان شده بودند اما خیلی قشنگ بحث میکردند. باورم نمیشد که تازه مسلمان شده باشند. سؤال های قشنگی هم رد و بدل میشد، همة اونها علامت سؤال های ذهن من همبودن که جوابی براشون نداشتم. شاید به این خاطر که هیچ وقت دنبال پاسخی برای سؤال هام نبودم.
یه لحظه به خودم گفتم من 26 ساله که مسلمانم، اما هیچچیز دربارة دینم نمیدونم. چرا؟ چرا حرفهای اینها برام تازگی داره؟ چرا من هم مثل اینها دینم رو خودم انتخاب نکردم؟! چرا دربارة دینی که به من به ارث رسیده تحقیق نکردم؟
بحثهاشون برام هم جالب بود و هم عجیب. فکر نمیکردم کسی اینقدر ریزریز مسائل دینش براش مهم باشه و بحث کنه و دنبال جواب بگرده. آخه من دربارة مسائل دینی فقط یه چیزهایی توی مدرسه یاد گرفته بودم اون هم برای امتحان نه برای عمل.
دانشگاه هم دو واحد معارف اسلامی پاس کردم که حتی یک کلمه هم از اون نفهمیدم فقط حفظ کردم و امتحان دادم تا درسم پاس بشه. اما اونها خیلی قشنگ با هم بحث میکردند.
برام سؤال شده بود چرا اصلاً این فکر به ذهنشون خطور کرده که دینشون رو عوض کنند و چرا توی این همه دین، اسلام رو انتخاب کردن؟
یکی از اونهایی که تازه مسلمان شده بود اسمش کاترین بود. اطلاعات خوبی دربارة دین اسلام داشت. خواستم خداحافظی کنم که کاترین گفت: «ایمیلم رو بهش بدهم، تا با هم بیشتر در تماس باشیم.» ایمیلم رو دادم و خداحافظی کردم.
تا اینکه یه روز از طرف کاترین برام یه ایمیل اومد که نوشته بود چرا دیگه سری به چتروم اونها نمیزنم. من هم براش نوشتم وقت نداشتم. ازش خواستم اطلاعات بیشتری دربارة خودش بهم بده.
اون هم برام نوشت که خانوادش مسیحی هستن و چهار سال که مسلمان شده و توی کالیفرنیا زندگی میکنه.
بهش گفتم: «اگه میشه، یه روز تنهایی باهم چت کنیم. اون هم با کمال میل پذیرفت.»
قرار گذاشتیم ساعت نه صبح به وقت ما آنلاین باشیم. به نظرم دختر آرومی بود؛ یه آرامش خاصی داشت. وقتی باهام حرف میزد قانع میشدم.
کاترین نقش مهمی تو زندگی من بازی کرد و میتونم بگم تو این بیابان تاریک فانوس راهم شد. به همین خاطر دلم میخواد تمام مکالماتمون رو براتون بنویسم.
کاترین: «از خودت بیشتر برام بگو.»
سارا: «دانشجوی رشتة ادبیات انگلیسی بودم اما ترک تحصیل کردم.»
کاترین: «من هم دانشجوی رشته داروسازی هستم. چرا درست رو ادامه ندادی؟ ازدواج کردی؟»
سارا: انگیزهای برای ادامه دادنش نداشتم. چند ماهی که طلاق گرفتم.»
کاترین: «انشاءالله که دوباره انگیزه پیدا میکنی و ادامه میدی.»
سارا: «مسلمانشدنت برام جالبه. چرا مسلمان شدی؟ چرا دینت رو تغییر دادی؟ شما که همه جور آزادی توی دینتون دارین، چرا اسلام؟!»
کاترین: «مفصله، حوصله داری؟»
سارا: «خیلی زیاد.»
کاترین: «همیشه سؤال من این بود که همة مردم روی کرة خاکی یه دینی دارن؛ یکی مسیحی، یکی مسلمان، یکی یهودی، یکی هندو، یکی ستارهپرست و هزارن دین دیگه. خوب، چرا باید دین باشه؟ چرا حس پرستش هست؟ مگه بدون دین نمیشه زندگی کرد؟ بعضیها یک خدا رو میپرستن و بعضیها چندتا خدا رو بعضیها هم مخلوقات آفریدگار رو میپرستن مثل ماه، خورشید، ستاره و... خلاصه اینکه دین چیه؟»
سارا: «خوب، جواب این سؤال ها رو تو دین خودت پیدا نکردی؟»
کاترین: «نه، از چند تا اسقف پرسیدم، اما جواب قانعکنندهای بهم ندادند و همین مسئله باعث صدها سؤال دیگه شد.»
سارا: «چه سؤال هایی؟!»
کاترین: «چرا بشر نیاز به پرستش داره؟ چرا ما خدا و حضرت مسیح را به عنوان یک موجود قابل پرستش میپرستیم؟
چرا حضرت مسیح به خاطر گناهان ما به دار آویخته شد؟ خوب حالا که به دار آویخته شد ما چه کسی رو بپرستیم؟ آخه اگر خدا اینقدر ضعیف باشه که به دار کشیده بشه، چطور میشه بهش اتکا کرد و پرستید؟
چرا سه تا خدا وجود داره؟ از این سه تا کدوم بهترن؟
همیشه برام سؤال بود که چرا دین جدیدتری نیومده که قابلیت حل مشکلات و مسائل این دوره رو داشته باشه و بتونه سؤال های ما رو جواب بده.
چند دفعه توی کلیسا سؤال هایم رو مطرح کردم. اما اونها میگفتند دین رو باید همینجوری که هست بپذیری بدون هیچگونه سؤالی. آخه مگه اینجوری میشه؟ یه بار پرسیدم چرا حضرت مسیح بهخاطر گناهان ما به دار آویخته شد؟»
اسقف گفت: «ما باید او را به عنوان یک قربانی و خدا بپذیریم.»
به نظرم جوابش بدترین جواب ممکن بود. اصلاً نمیتونستم قبول کنم که حضرت مسیح به خاطر کفاره گناهان تمام افراد بشر به صلیب کشیده شده، پس دیگه هرگونه خلافی مجاز، چون یه نفر جورش رو کشیده. بعد چه طوری میشه فرد به صلیب کشیده رو به عنوان خدا بپذیریم؟»
سارا: «خوب، چطور از این سردرگمی در اومدی؟»
کاترین: «میدونی مشکل ما آدمها چیه؟ بیشترمون دین رو از فرهنگمون میگیریم. مثلاً مسیحی هستیم چون در محیطی متولد شدیم که همه مسیحی هستن. افراد کمی هستن که از خودشون میپرسن چرا مسیحی، یهودی یا مسلمان و... هستن؟
اگر هم بپرسن بهندرت تحقیق میکنن و حاضر به تغییر هم نیستن چون آسونتره که مطابق رسم و رسوم اطرافیانمون زندگی کنیم. مثلاً اگر تمام
فامیل بیدین هستن خوب خیلی سخته که یک نفر طرفدار دین باشد و بخواد به قوانین دین عمل کنه.»
دقیقاً وضعیت منو گفت، مسلمان هستم چون خانوادم مسلمان هستن اما هیچ چی از اسلام نمیدونم.
کاترین: «همیشه پیش خودم فکر میکردم آیا راهحلی برای مشکلات غیر قابل حل این کره خاکی وجود داره که انسانها بتونن به آرامش برسن و اینقدر توی استرس زندگی نکنن؟!»
سارا: «جواب سؤالهات رو پیدا کردی؟»
کاترین: «به این راحتی نه. خیلی تحقیق کردم. توی تحقیقاتم به این نتیجه رسیدم که دین اسلام پاسخگوی تمام سؤال های منه.
میدونی فهمیدم که اسلام یعنی آرامش، اعتماد به یه وکیل، تکیه به یه قادر مطلق به یه عظیم، به کسی که همه چیز در دست اوست، به مهربانترین مهربانان.
خوب به نظرت وقتی انسان یک همچنین کسی رو داشته باشه باز هم دلهره و اضطراب داره و باز هم سردرگمه؟! من توی اسلام اینو پیدا کردم. علاوه بر این خدا برای تمام مشکلات دنیای مدرن و عصر کامپیوتر و الکترونیک و دوران جنگ و خونریزی و کشت و کشتار و قتل و هزاران بدبختی دیگه راهحل گذاشته و در کتاب الهیش راه رو نشون داده و با امامانی که فرستاده این راه را کاملا روشن کرده.»
سارا: «کاترین، از اول برام توضیح بده که چطور با دین اسلام آشنا شدی؟»
کاترین: «توی دانشگاه یه دوست مسلمان داشتم که به همة سؤال هام دربارة مسیحیت پاسخ داد. جوابهاش کاملاً قانعکننده بود، برام خیلی
سخت و عجیب بود که پاسخ سؤال هام رو از منبعی گرفتم که چیزی دربارة اون نمیدونستم.»
سارا: «راستش رو بخوای خیلی دلم میخواد جواب سؤالهات رو بهم بدهی، وقتی از مسیحیت و سؤالهات حرف زدی خیلی دلم میخواست جوابهاش رو بدونم. آخه الان بهخاطر تبلیغات دین مسیحیت خیلیها به این دین علاقهمند شدن.»
کاترین: «حتما، یه روز سر فرصت همه رو با آیات قرآن بهت جواب میدم. به نظرم کسی به دین مسیحیت علاقهمند میشه که دربارة اون تحقیق نکرده و چیزی از تحریفاتش نمیدونه.»
سارا: «حتما همینطوره، خوب بقیه تحقیقاتت رو واسم تعریف کن.»
کاترین: «بعد، از کتابخانه دانشگاه کتاب دایرهالمعارف رو گرفتم و تمام لغاتی رو که به اسلام مربوط میشد، پیدا کردم.»
سارا: «چه لغاتی؟»
کاترین: «مثل مسلمان، اسلام، قرآن، نماز، روزه، حجاب، حج، شیعه، سنی و... .
درباره هر کدوم از این لغتها تحقیق و مطالعه کردم. یه ترجمة قرآن به انگلیسی هم خریدم. واقعاً جذب قرآن شده بودم. کاملا احساس میکردم که این حرف و گفتة بشر نیست. برخلاف انجیل هم تناقضاتی در اون ندیدم.
البته اوایل همش دنبال نکته و یا مسئلهای میگشتم که در اسلام غیرمنطقی باشه اما هیچ نکته غیرمنطقی پیدا نکردم.
در اسلام هر نکته و هر مسئلهای یک توضیح منطقی داره برعکس مسیحیت که عقایدش رو باید بدون چونوچرا باور کرد.
پس از مدت کوتاهی حدودا سه ماه، اسلام برام مثل یک آهنربا شده بود. احساس میکردم تنها راه نجات من همین دینه. یک مسئلهای که خیلی روی
من تأثیر گذاشت این بود که اسلام نمیخواد انسان بدون تفکر و تعقل تسلیم بشه. در قبول دین اجباری نیست. راه درست و نادرست برای همه روشن شده.(1)خدا از انسان خواسته که تفکر کنه و عقاید رو بسنجه و بعد تصمیم بگیره. برای انتخاب هیچ اجباری وجود نداره.
خستت کردم؛ خیلی حرف زدم. ولی باورت نمیشه از وقتی که مسلمان شدم انگار گنجی پیدا کردم که میخوام با دیگران قسمت کنم.»
سارا: «نه اصلاً، حرف هات واقعاً برام جالبه.»
از حرفهاش خیلی لذت میبردم، تا به حال هیچکس باهام اینجوری حرف نزده بود. انگار دری به روم باز شده بود. من هیچ وقت فکر نکرده بودم که چرا مسلمونم؟ من هم تمام این سالها دنبال آرامش بودم، اما چرا نرسیدم؟
کاترین: «این هم ماجرای مسلمان شدنم، البته نمیشه سه سال رو در چند سطر خلاصه کرد. تو از خودت بگو ، چی کار میکنی؟»
سارا: «من هیچ کار. فقط فکر میکنم.»
حرفی برای گفتن نداشتم، چون نقطه مثبتی نداشتم.
کاترین: «فکر چی؟»
سارا: «فکر اینکه چرا همة بدبختیها واسه منه!»
کاترین: «خوب، از خدا میپرسیدی که چرا همة بدبختیها واسه تو!حتما راهحلی داره که بهت نشون بده. میدونی یک مزیت دیگه دین اسلام نسبت به مسیحیت چیه؟
تو میتونی مستقیم از هر جایی و هر زمانی که خواستی با خدا صحبت کنی و اشتباهاتت رو بگی و ازش کمک بخوای، ببین چند بار در طول روز
1) سورة بقره، آیة 256: «لا اکراه فیالدین قد تبین الرشد من الغی»
سر نمازها از خدا میخوایم کمکمون کنه و راه رو به ما نشون بده. «ایاک نعبد و ایاک نستعین» «اهدنا الصراط المستقیم.»
مسلمونها میتونن یه رابطه مستقیم با خدا داشته باشن، لازم نیست واسه دعاکردن برن کلیسا و برای اعتراف به گناهان و طلب عفو و آمرزش برن پیش اسقف اعظم و اعتراف کنن.
میدونی چی کار کن، برو وضو بگیر و دو رکعت نماز بخون.
بعد روی سجادت بنشین و هر اتفاقی که تا به حال برات افتاده و هر خطایی که تا به حال ازت سر زده رو به خدا بگو. خدایی که مشکلات من و تو در برابر قدرت لایزالش هیچه.
اینجوری خالی میشی و احساس میکنی بارت سبک شده، وقتی که کولهبار گناهات و فکرهای جور واجورت خالی بشه اون وقت میتونی تصمیم بگیری. تا وقتیکه این کوله پره نمیتونی کاری بکنی.»
سارا: «آخه، خدا هم به کسی نگاه میکنه که با او ارتباط داره.»
کاترین: «نه نه، اصلاً اینطوری نیست. خدا خودش میگه: «ای بندگانم که در نفسهای خودتان اسراف کردید از رحمت خدا ناامید نشوید همانا خدا همة گناهان را میآمرزد و آمرزنده مهربان است.»(1)
سعی کن ارتباطت رو با خدا دو طرفه کنی، این ماییم که ارتباطمون رو با خدا قطع کردیم وگرنه از طرف خدا همیشه وصله. تو خودت گوشی رو گذاشتی و میگی صدا نمییاد! گوشی رو بردار و شروع کن به حرف زدن.»
سارا: «شاید حق با تو باشه.»
1) سورة زمر آیة 53: قُل یا عِبادِیَ الَّذِین أسرَفُوا عَلَی أنفُسِهِم لاتَقنَطُوا مِن رَّحمَهِ الله إن اللهَ یَغفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحِیم
کاترین: «سارا دوباره شروع کن. چرا دنبال کارهای دانشگاهت نمیری؟ فکر کنم برای روحیهات خیلی خوب باشه. کار و فعالیت به آدم انرژی میده.»
سارا: «نمیدونم. انگیزهای ندارم.»
کاترین: «تو حرکت کن، مطمئن باش انگیزه هم پیدا میکنی.»
بعد از خداحافظی با کاترین تمام حرفهاش رو دوباره خوندم. خیلی روی حرفهاش فکر کردم. همش احساس میکنم عمرم به باد رفته و هیچ کار درستی انجام ندادم.
حتی خودم رو هم نمیشناسم، من کیم؟ توی این دنیا اومدم که چی کار کنم؟ برای اینکه درست زندگی کنم باید چی کار کنم؟!
تمام کارهایی که به نظرم درست بود نتیجة اشتباه و عاقبت بدی داشت. پس باید چی کار کنم؟
تصمیم گرفتم به حرف کاترین گوش کنم. وضو گرفتم و توی سجاده نشستم. خیلی وقت بود که نماز نخونده بودم. یادمه اون قدیمها برای اینکه نمره خوب بگیرم نماز میخوندم و برای نماز صبح ساعت کوک میکردم.
دو رکعت نماز خوندم و بعد از نماز کلی با خدا حرف زدم. حرف میزدم و گریه میکردم. همه چیزو گفتم. حرفهایی رو که توی دلم سنگینی میکرد بالاخره به یکی گفتم. واقعاً عقدههای دلم خالی شد.
یا رب تو علاج درد مایی
بر درد درون ما شفایی
ما خسته دل و فسرده حالیم
از بار گنه شکسته بالیم
غرقیم همه به بحر عصیان
هستیم گدای لطف و احسان
با اینکه ز کبر خود نمائیم
در اصل فنای در فنائیم
هستی و خودیتی نداریم
از خویش منیتی نداریم
بر درگه تو ذلیل و خواریم
سرمایه بهجز گنه نداریم
ای غوث و غیاث بیپناهان
بخشندة جملة گناهان
یا رب تو ببین اسیر نفسیم
عمریست همه هوا پرستیم
از بادة کبر جمله مستیم
آلودة هر گناه و پستیم
بگشای دری زتوبه،ای یار
ما را تو زمعصیت نگهدار
ما گرچه به عهد بیوفائیم
لکن به در تو ما گدائیم
بر سائل خود عنایتی کن
از غمزدگان حمایتی کن
ای مایة آبروی مسکین
ثابت قدمم نمای در دین
دو سه روز بعد دوباره با کاترین قرار گذاشتم. بعد از حالواحوال رفتیم سراغ پرسشوپاسخ. سؤال هایی رو که بین ما ردوبدل شد، براتون مینویسم.
سارا: «تو همه چیز اسلام رو قبول کردی؟ منظورم اینه که تمام مسائل دین اسلام برات حل شده است؟»
کاترین: «متوجه نشدم؟ خوب، اگر بعضی از مسائل رو نمیپسندیدم و برام حل نشده بود که این دین رو قبول نمیکردم، میرفتم سراغ دینی که تمام مسائل و قواعدش قابل قبول باشه، اجباری نبود که مسلمان بشم.
من تقریباً روی تمام مسائل دین تحقیق کردم اثرات و علت اونها را تا حدی که برام قابل قبول بشه پیدا کردم.
مگه میشه قسمتی از دین رو قبول کرد و قسمتی از اون رو رد کرد؟»
سارا: «آره میشه، البته نمیدونم میشه یا نمیشه. من با نماز و روزه مشکلی ندارم اما با بعضی از مسائل مخالفم.»
کاترین: «آیا به قسمتی از کتاب الهی ایمان میآورید و به بعضی دیگر کافر میشوید؟ پس جزای چنین مردم بدکار چیست بهجز ذلت و خواری در زندگی این جهان و سختترین عذاب در روز قیامت، خدا غافل از کردار شما نیست.(1)
با چه مسائلی مخالفی؟ علت مناسب و مستدلی برای مخالفتت پیدا کردی؟ یا چون برات خوشایند نبود ردشون کردی و نپذیرفتی؟!»
سارا: «من اهل تحقیق نیستم. ولی به نظرم بعضی از مسائل قابل قبول نیست.»
کاترین: «مثلا چی؟»
سارا: «من بیشتر روی مسائل زنا مشکل دارم. حجاب، حقوق زنان، ارث، چند همسری مردان و ... .
کاترین: «حوصلة تحقیق که نداری، حتما حوصلة گوشکردن هم زیاد نداری. خوب چی کار کنیم؟!»
سارا: «نه وقتی تو جواب سؤال هام رو میدی خوب قانع میشم و حس تحقیق پیدا میکنم. ببین مثلاً حجاب. به نظر من زیاد هم ضرورت نداره. چرا زنها باید اینقدر خودشون رو بپوشونند؟»
کاترین: «اول از همه توی دین نظر تو مهم نیست. چون انسان نمیتونه برای خودش تصمیم بگیره باید تدابیر از مافوق بیاد. چون نمیدونه که چی به نفعشه و چی به ضررش. فقط کاری رو میخواد انجام بده که دلش میخواد.»
1) سورة بقره آیة: 85 أفَتُومِنُونَ بِبَعضِ الکتابِ و تَکفُرُونَ بِبَعضٍ فَمَا جَزَاءُ مَن یَفعَلُ ذالِکَ مِنکُم إلَّا خِزیٌ فِی الحَیَوهِ الدُّنیا و یَومَ القِیامهِ یُرَدُّونَ إلَی أَشَدِّ العَذابِ و مَااللهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعمَلُون
کاترین: «اتفاقاً به نظر من حجاب لازمة یک زندگی خوب و سالمه. همه ادیان حجاب داشتند و بعدا حذف شده. ببین، پس چیزی که در تمام ادیان بوده نکته مهمی بوده. ثمرات و عواقب خاصی داشته که در تمام ادیان بیان شده.»
سارا: «در کدام ادیان حجاب وجود داشته میتونی بهم ثابت کنی؟ تا جایی که من دیدم بجز مسلمان کسی حجاب نداره.»
کاترین: «بله، مسلمانان به این امر عمل کردند اما در دیگر ادیان هم حجاب بوده. اگر چیزی رو ندیدی دلیل بر نبودنش نیست. میتونم با سند برات ثابت کنم.
اوایل حجاب برای من هم سخت بود. یک سال بعد از مسلمانشدنم حجاب گذاشتم. اثرات حجاب را در محیط آمریکا حس کرده بودم اما از نگاهها و حرفهای مردم میترسیدم. خیلی تحقیق کردم بالاخره بعد از یک سال محجبه شدم.
تمام فایلهایی رو که در مورد اسلام و حجاب مطالعه کردم روی کامپیوترم هست. میتونم در اختیارت بذارم.»
سارا: «خیلی خوبه. همه رو برام ایمیل کن. خوب من آمادهام».
کاترین: «از دین یهود شروع میکنم که قوانین سختی دارند. مواردی که در تورات به چادر و روبنده اشاره شده که نشاندهندة حجاب زنان بوده عبارتاند از:
تورات، کتاب روت باب سوم، عبارت 15: بوعز به آن زن گفت: «چادری که بر تواست بیاور و بگیر. پس آن بگرفت و به او شش کیل جو پیموده، بر وی گذارد و به شهر رفت.»
تورات، سفر پیدایش، باب 38، عبارات 14و15: (دربارة عروسی یهودا) "پس رخت بیوکی را از خویشتن بیرون کرده، برقعی به رو کشیده و خود را در چادری پوشیده و به دروازة عینیام که در راه تمنه است، بنشست."
این عبارات نشون میده که در دین یهود هم پوششی برای زنان بوده. در قوانین یهود رعایت نکردن عفت و عشوهگری دارای مجازات بوده و حجاب از ضروریات زندگی به حساب میومده بهطوریکه رعایت نکردن آن یکی از علل نزول بلا بوده.
ویل دورانت، در این مورد میگوید: «در طول قرون وسطی، یهودیان همچنان زنان خویش را با البسه فاخر میآراستند، اما به آنها اجازه نمیدادند که با سر عریان به میان مردم روند. نپوشاندن موی سر، خلافی بود که مرتکب را مستوجب طلاق میساخت. از جمله تعالیم شرعی یکی آن بود که
مرد یهودی نباید در حضور زنی که موی سرش هویداست، دست دعا به درگاه خدا بردارد.»(1)
نکتهای در کتاب تلمود(2)، یکی از کتابهای فقهی یهود، دیدم که برام خیلی جالب بود؛ هر زنی که از قوانین حجاب تخلف کنه مرد میتونه بدون پرداخت مهریه زن را طلاق بده:
«اگر زنی به نقص قانون یهود بپردازد مثلاً بیآنکه سر را پوشیده باشد به میان مردم برود و یا با هر سنخی از مردان درددل کند و یا صدایش آنقدر بلند باشد که چون در خانهاش تکلم کند همسایگانش بتوانند سخنان او را بشنوند مرد حق دارد بدون پرداخت مهریه او را طلاق دهد.»
دکتر مناخیم بریر، پرفسور ادبیات در کتاب زنان یهودی در ادبیات ربانی میگوید: همواره این سنت برای زنان یهودی وجود داشته است که با پوشش در مجامع بروند حتی اینکه تمام صورت را بپوشانند و تنها یک چشم را آزاد بگذارند.(3)
سارا: «وای چقدر جالب، اصلاً فکر نمیکردم انبیاء قبلی هم حرفی از حجاب زده باشند. تصور من این بود که حجاب مخصوص دین ماست و اسلام پایهگذار این قانون بوده.»
کاترین: «خسته که نشدی؟»
سارا: «نه، اصلاً.»
کاترین: «در دین مسیحیت هم حجاب بوده در چند جای انجیل ذکر شده که زنان چطور پوشش و حیا داشته باشن:
انجیل، رسالة اول پولس به تیمونائوس، باب دوم، عبارات 13-9: «زنان نیز باید در طرز پوشاک و آرایش خود باوقار باشند. زنان مسیحی باید برای نیکوکاری و اخلاق خوب خود مورد توجه قرار گیرند نه برای آرایش مو و یا آراستن خود به زیور آلات و لباسهای پر زرقوبرق. زنان باید در سکوت و اطاعت کامل به فراگیری مسایل روحانی بپردازند. اجازه نمیدهم زنان به مردان چیزی یاد دهند و یا بر آنها مسلط شوند.»
انجیل، رسالة اول پطرس، فصل سوم، عبارات 1-6: «برای زیبایی به آرایش ظاهری نظیر جواهرات و لباسهای زیبا و آرایش گیسوان توسل نجویید. بلکه بگذارید باطن و سیرت شما زیبا باشد. باطن خود را با زیبایی پایدار یعنی با روحیه آرام و ملایم زینت دهید که مورد پسند خداست. اینگونه خصایل در گذشته در زنان مقدس دیده میشد. ایشان به خدا ایمان داشتند و مطیع شوهران خود بودند.»3. انجیل، رسالة اول پولس به قرنتیان، باب 11، عبارت6: «اگر زن نمیخواهد موی سر خود را بپوشاند، باید موی سرش را بتراشد و اگر از این کار خجالت میکشد، پس باید سر خود را بپوشاند.»
انجیل، رسالة اول پولس به قرنتیان، باب 11، عبارت 13-17: «حال نظر خودتان در این باره چیست؟ آیا درست است که یک زن در یک جمع بدون پوشش سر دعا کند؟ آیا خود غریزه و طبیعت به ما نمیآموزد که سر زن باید پوشیده باشد؟ زیرا زنها به موی بلند افتخار میکنند، چون مو برای پوشش به آنها داده شده است در حالیکه موی بلند برای مردان عیب است. اما اگر کسی میخواهد در این باره بحث و مجادله کند، تنها چیزی که
میتوانم به او بگویم این است که ما همیشه این را تعلیم دادهایم که زن به هنگام دعا و یا نبوت باید سر خود را بپوشاند. تمام کلیساها نیز در این امر توافق دارند.»
نظر دو مرجع مسیحیت و دو اسقف بزرگ، کلمنت(1)و ترتولیان(2)، درباره حجاب این است که زنان باید کاملا در حجاب و پوشیده باشند مگر آنکه در خانه خود باشند زیرا فقط لباسی که او را میپوشاند میتواند از خیرهشدن چشمها به سوی او مانع گردد.زن نباید صورت خود را عریان ارائه دهد تا دیگری را با نگاهکردن به صورتش وارد گناه کند. برای زنان مؤمن عیسوی در نظر خداوند پسندیده نیست که نزد بیگانگان به زیور آراسته گردد و حتی زیبایی طبیعی آن نیز باید مخفی گردد. زیرا برای بینندگان خطرناک است.(3)
اگر دقت کرده باشی در تصاویر مذهبی زنان مسیحی پوشیده هستند، حتی الان هم همه راهبهها محجبه هستند.»
سارا: «من تا به حال اینها رو نشنیده بودم. حتی روی این مسئله هم دقت نکرده بودم که چرا لباس راهبهها پوشیدست.»
کاترین: «من هم تا قبل از اینکه دنبالش نرفته بودم چیزی نمیدونستم. اشکال ما آدمها اینه که اگر چیزی رو نبینیم فکر میکنیم وجود نداره. خودت هم میتونی حجاب در ادیان رو مطالعه کنی.»
سارا: «من فکر میکردم چون اروپا و امریکا و کلا سرتاسر دنیا حجاب ندارن حجاب هم در ادیان آنها وجود نداشته.»
کاترین: «نه، در کتابهای دینیشون اومده ولی چون بهش عمل نمیکنن به دست فراموشی سپرده شده.
البته، وقتی که میخواهن به کلیسا، کنیسه و معابدشون برن با پوشش میرن. مثلاً یهودیان موهای خود را با روسری یا با کلاهگیس میپوشونن تا احترام به خدا رو نشون بدن.
بعضی از زنهای یهود بعد از ازدواج موی خود رو میپوشونن که نشون میده ازدواج کردن. تا عملا عفت و پاکی خود را ثابت کنن و موقعیت خودشون رو در اجتماع تایید کنن.
حتی اگه به یه قرن پیش و یا بیشتر توجه کنی، میبینی که حجاب بوده و سال به سال کمتر شده. حجاب یک دفعه برداشته نشده، بلکه ما ریزریز و بهتدریج به عریانی و نیمهعریانی رسیدیم.»
توی دلم گفتم که آره، ما هم که مسلمونیم سعی میکنیم این حکم خدا را تا جایی که میتونیم کمرنگتر کنیم.
سارا: «آخه در دید عموم دین ربطی به زندگی روزمره نداره و اجرای احکام اون انتخابیه. معمولاً دین در زمانهای خاص و مکانهای خاص استفاده میشه؛ ماه رمضون یا در مساجد و معابد.»
کاترین: «اینجور آدمها رو میگن دیندار دورهای. مثلاً یک دوره مسلمان هستن و اعمال رو انجام میدن بعد دوباره میذارن کنار! اینها یا خوابن یا خودشون رو زدن به خواب. البته خدا کنه که خواب باشن چون آدمی رو که خوابه میشه بیدار کرد اما آدمی که خودش رو زده به خواب هر چی هم صداش بزنی باز هم بیدار نمیشه. اتفاقاً یکی از دوستانم که بهتازگی مسلمان شده میگفت: «من به این خاطر مسلمان شدم که دین اسلام در زندگی روزمره نقش داره و دینی نیست که مثلاً فقط برای یکشنبهها باشه.»
همیشه یادت باشه، شیطان گامبهگام انسان رو از خط خارج میکنه. امروز بهت میگه ولش کن نمیخواد این کار درست رو انجام بدی، فردا
بهت میگه اشکال نداره، اتفاقی نمیافته این گناه رو انجام بده، پس فردا میگه اصلاً این کار اشتباه و غلط صددرصد درسته!»
موضوع برام جالب شده بود چرا حجاب در تمام ادیان ذکر شده و ضرورتش چیه؟حجاب در کشورهای غربی در قرون پیش چه جوری بوده؟ حجاب چه اثراتی داره؟ منافع آن برای زن چیه؟حجاب چه اثری روی خانواده، زندگی زناشویی، تربیت نسل، جرائم و... داره؟!
سارا: «در دین زردتشت چطور، حجاب بوده؟»
کاترین: «چیزی دربارة این دین نشنیدم.»
سارا: «این دین در ایران باستان بوده و الان هم پیروانی داره.»
کاترین: «من اطلاعاتی از این دین ندارم. میتونی خودت تحقیق کنی نتیجهاش رو هم به من بگی.»
سارا: «حتما، برای من هم دعا کن تا از خواب بیدار بشم.»
کاترین: «تو بیدار شدی که اومدی دنبال تحقیق، اما هنوز از جات پا نشدی. با دانشگاه چی کار کردی؟»
سارا: «دیروز رفتم دانشگاه. قرار شد از ترم بعد ثبت نام کنم و این یه ترم رو هم تمام کنم.»
کاترین: «عالیه»
سارا: «کسی دیگه رو میشناسی که روی مسئله حجاب تحقیق کرده باشه و محجبه شده باشه؟»
کاترین: «زیادن. توی همون سایت paltalk میتونی با خیلیها در این مورد حرف بزنی. راستی برنامه Skyp رو روی گوشی موبایلت دانلود کن، تا بیشتر با هم در ارتباط باشیم.»
شب تصمیم گرفتم اخلاق و رفتارم را توی خونه تغییر بدم.
آخه که چی؟ چرا اینقدر اخم میکنم؟ چرا اینقدر قیافه میام؟ مگه چی شده؟ آسمون که به زمین نیومده؟
حس فعالبودن کاترین واقعاً بهم انرژی میده من هم دلم میخواد فعال باشم اینقدر مثل سیبزمینی بیخاصیت نباشم. نمیدونم چرا توی وجود ما جوونها اون حس سرزندگی نیست. شاید بهخاطر اینهکه هدفی رو دنبال نمیکنیم. اون شب شام رو من آماده کردم. مامان و بابام کلی خوشحالبودن که من کاری میکنم و چهرهام خندونه. با این تصمیم روحیه خودم هم کلی عوض شده بود.
به کاترین گفته بودم دربارة حجاب در دین زرتشت تحقیق میکنم. به سایتهای زیادی مراجعه کردم و به این نتیجه رسیدم که اونها هم حجاب داشتن.
درکتاب وندی داد زرتشتیان اینگونه آمده است: «کلام ایزدی است که کردار زشت را نابود میکند، از تو ای مرد خواهش میکنم پیدایش و فزونی را پاک و پاکیزه ساز، از تو ای زن خواهش میکنم تن و نیرو را پاک و پاکیزه ساز.»(1)
تاکید و سفارش _موبدان _به حفظ حجاب و پوشش، برگرفته از اصول اساسی این آیین در کتاب آسمانی گاتا زرتشت است. پیروان این آیین برای حفظ امنیت کامل باید پوشش و حجاب را رعایت کنند. اصل آزادی اقتضا میکند برای سلب نکردن آزادی دیگران و عدم تهییج قوة شهوت دیگران پوشش و حجاب را رعایت کنند.(2)
شریعت زرتشت، عقیده دارد که حجاب یکی از ابتداییترین باورهایی است که در این شریعت به آن تاکید شده است.
در دین زرتشت، لباس رایج آن زمان که شامل لباس بلند، شلوار و سرپوش، یعنی چادر یا شنلی بر روی آن، بوده مورد تقریر و تنفیذ قرار گرفته است. هر چند که استفاده از سدره و کشتی، لباس مذهبی ویژه زرتشتیان، نیز توصیه شده است. البته بر هر مرد و زنی واجب است که هنگام انجام مراسم عبادی و نیایش، سر خود را بپوشاند.
بنا به گفته مؤبد _رستم شهرزادی _پوشش زنان باید به گونهای باشد که هیچ یک از موهای سر زن از سرپوش بیرون نباشد. در خرده اوستا، به طور صریح چنین آمده است:
«نامی زت واجیم، همگی سر واپوشیم و همگی نماز و کریم بدادار هورمزد؛ یعنی همگان نامی ز تو بر گوییم و همگان سر خود را میپوشیم و آنگاه به درگاه دادار اهورمزدا نماز میکنیم».
براساس آموزههای دینی، یک زرتشتی مؤمن، باید از نگاه ناپاک به زنان دوری جوید و حتی از بهکارگیری چنین مردانی خودداری کند. در اندرز آذربادماراسپند مؤبد موبدان آمده است: «مرد بدچشم را به معاونت خود قبول مکن.» پوشش موی سر و داشتن نقاب بر چهره، پس از سقوط ساسانیان نیز ادامه یافته است.
مطالبی رو که پیدا کرده بودم برای کاترین فرستادم. اون هم خیلی خوشحال شده بود. بهم گفت که تحقیقم رو کاملتر کردی.
صبح رفتم سراغ سایت paltalk. سایت مثل همیشه شلوغ بود. نمیدونستم چطور شروع کنم. نوشتم من دارم در مورد حجاب تحقیق میکنم کسی دوست داره به من کمک کنه؟
فلرا: «چند وقته که داری تحقیق میکنی؟»
سارا: «تقریبا ده روزه.»
فلرا: «به چه نتیجهای توی این چند روز رسیدی؟»
سارا: «فهمیدم که ادیان دیگه هم حجاب داشتن. اما خیلی دلم میخواد با اونهایی که تازه حجاب گذاشتن حرف بزنم. چرا حجاب گذاشتن و چرا احساسکردن که حجاب ضروریه؟»
فلرا: «فکر کنم تمام کسانی که توی چت هستن میتونن کمکت کنن و داستان محجبهشدن و علتش رو بهت بگن.»
سارا: «دوست داری خودت برام تعریف کنی که چرا حجاب گذاشتی؟»
فلرا: «با کمال میل. خیلی خوشحال میشم اگه خاطرات محجبهشدنم به کسی کمک کنه. من تو یه شرکت طراحی لباس زنانه کار میکردم. شرکت ما یکی از شرکتهای معروف طراحی مد لباس زنانه بود.
بیشتر طراحان شرکت مردبودن. تمام هدف شرکت این بود که چه لباسی طراحی کنن که بیشتر مشتری رو جلب کنه و لباس تحریک آمیزتر باشه. بالاخره اینکه رنگ، مدل و تزئیناتش چطوری باشه که جذابتر باشه.
بعضی وقتها اعصابم خورد میشد که چرا مردها تصمیم میگیرن که ما زنها چی بپوشیم. انگار زن یه وسیله یا یه عروسک خوشگله در خدمته آقایون!
بعد از اینکه لباس طراحی و دوخته میشد چند نفر باید میپوشیدن تا آقایون نظر بدن تا عیب و ایراد لباس گرفته بشه.
در قسمت فروش هم چند تا دختر جوان لباسهای جدید رو میپوشیدن و با ادا و اطوار زنانه و با استفاده از جذابیتشون سعی میکردن مشتری رو جلب کنن.
من اهل دین و مذهب نبودم ولی از کارها و روش اونها خیلی بدم میاومد.
یه روز با خودم فکر میکردم که با پوشیدن این لباسها تو یه مهمونی دل چندتا مرد شکار میشه؟! چند تا مرد از زنشون سرد میشن و کانون گرم چند تا خانواده مثل خانواده ما یخ میزنه!
اگه واقعاً هدف لذت جنسی و شهوت نیست چه اصراری که زنها اینطوری لباس بپوشن؟
البته این مسئله را تا وقتی که توش نباشی نمیتونی احساس کنی؟ شاید هم باورت نشه؟ من زندگی بدی داشتم. پدر و مادرم از هم طلاق گرفتند.
پدرم با چند نفر دیگه رابطه داشت. اصلاً عشق و علاقهای به خونه و خونه اومدن نداشت. بیشتر وقت فراغتش صرف خوشگذرانی خودش میشد.
چند سال با مادرم زندگی کردم و بعد از چند سال مادرم هم ازدواج کرد. توی خونة ما عشق و علاقهای نبود. برای اینکه اساسی وجود نداشت. البته این معضل خیلیهاست.»
سارا: «واقعاً همینطوره، چطور مسلمان شدی؟»
فلرا: «خانوادهام کاتولیکبودن و من هم تابع دین اونها. بعد از طلاق پدرومادرم، احساس شکست میکردم انگار به هیچ جا تعلق نداشتم. از رفتن به کلاسهای دینی یکشنبهها و کلیسا و هر چیزی که به آن مربوط میشد طفره میرفتم. از حرفهاشون خوشم نمیاومد. از 14 سالگی سعی کردم دربارة دینم تحقیق کنم اما هر وقت کتاب مقدس یا کتابی در مورد دین کاتولیک میخووندم جواب درستی برای سؤال هام درباره زندگی و هدف زندگی پیدا نمیکردم.
یه روز تو یکی از کتابهای مذهبی با کلمه اسلام روبهرو شدم. چیزی دربارة اسلام نمیدونستم. بجز اطلاعات غلطی که از رسانهها و مردم دربارة اسلام و مخصوصاً وضعیت زنان مسلمان شنیده بودم؛ همین انگیزهای شد تا دربارة اسلام تحقیق کنم و ببینم این چه دینی که اینقدر زن رو خوار و حقیر میکنه؟ میخواستم بدونم چیزای که دربارة این دین شنیدم صحت دارد یا نه؟! اولش فقط حس کنجکاوی بود!
بعدا فهمیدم هیچ کدوم از شنیدههام درست نبوده. بلکه در دین اسلام زنان با مردان مساویند. زنها تو این دین نسبت به ادیان دیگر مقام و جایگاه محترمتری دارن. مسلمانها به مسیح اعتقاد دارن و اون رو پیامبر خدا میدونن.
به مطالعاتم ادامه دادم تا همه چیز برام روشن شد و تصمیم گرفتم مسلمان بشم.»
سارا: «حالا که مسلمان شدی نظرت دربارة اسلام و قرآن چیه؟!»
فلرا: «من مطمئنم که اسلام تنها راه زندگیه. اسلام نوریه که با آن نور میتونیم راه رو ببینیم.
قرآن کتاب حل المسائله. خدا در قرآن دربارة تمام مسائلی که ممکنه برای بشر مشکلساز بشه راهحل گذاشته. حتی ارتباط بین زن و مرد و نحوه نگاه کردن، حرفزدن و پوشش رو هم مشخص میکنه.
یه روز که آیه 30 و 31 نور رو میخوندم کلی گریه کردم.
گفتم خدایا چقدر شیوا راه رو به ما نشون دادی ولی ما به خاطر هوس خودمون از راهت فاصله گرفتیم و به این چاه افتادیم که روزبهروز با پیشرفت تکنولوژی این چاه رو واسه خودمون عمیقتر میکنیم.
خدا توی این آیات مسئلة حجاب، نگاه به نامحرم، راه رفتن و زینتکردن رو گفته و میخواد نشون بده که چطور زنها بازیچة دست مردهای هوسباز نشن و حریم زندگیها رو حفظ کنن. من اینها رو واقعاً توی محیط کارم حس کرده بودم.»
سارا: «چطور محجبه شدی؟ با مشکل روبهرو نشدی؟»
فلرا: «مشکل که خیلی داشتم. اما میدونستم واقعاً حجاب لازمه. البته از مردم میترسیدم از نگاههای دلسوزانه، پرحقارت و شاید تنفرآمیزشون... .
یه بار خواهرم قرار بود بیاد کلاس دنبالم. وقتی منو با روسری دید عصبانی شد و گفت اون آشغال رو از سرت در بیار. فکر کنم تمام دوستهام شنیدند. خیلی ناراحت شده بودم. البته اون روز تا خونه روسری رو در نیاوردم اما
بعدش دیگه نتونستم و تا یه مدت هم دیگه حجاب نداشتم. ولی باید تصمیم خودم رو میگرفتم. به خودم گفتم مثلاً اگر پزشکت بهت بگه باید تحت درمان قرار بگیری باز هم میگی نه، بهخاطر مردم فعلا نه؟! باید از خدا بترسم یا از مردم؟ اصلاً این کار عقلانی یا نه؟
بالاخره تصمیم گرفتم سر کار با حجاب برم. از شب روسری و لباسهام رو آماده گذاشتم که بهانهای نداشته باشم که یادم رفت یا وقت نیست و... صبح لباسهام رو پوشیدم و روسری رو هم سرم کردم. قلبم به شدت میزد، استرس زیادی داشتم تا شرکت همش فکر میکردم. منتظر نگاهها و حرفها و متلکهای همکارام بودم. «بسم الله الرحمن الرحیم» گفتم و در شرکت رو باز کردم. فکر میکردم الان همشون میخندن و منو مسخره میکنند. اما همه مثل روزهای قبل مشغول کارهاشون بودند. هیچ اتفاقی نیفتاد. اتفاقاً یکی از همکارانم بهم گفت که چقدر روسری بهت میآد!
اون روز از خوشحالی توی پوستم نمیگنجیدم من بالاخره موفق شده بودم با حجاب سر کار برم. احساس زیبایی میکردم. احساس میکردم بالاخره تونستم رضایت خدا رو به دست بیارم.
حتی باورت نمیشه همکارام از اون به بعد بیشتر بهم احترام میذاشتن.»
سارا: «خیلی جالب بود. الان هم توی همون شرکت کار میکنی؟»
فلرا: «نه از محیط اونجا بدم میاومد. بعد از مسلمانشدنم استعفا دادم. الان توی دفتر یک مجله کار میکنم.»
سارا: «اونجا چی کار میکنی؟»
فلرا: «حسابدارم. تو هم کار میکنی؟»
سارا: «نه کار نمیکنم. راستی رفتار خانوادهات باهات چطوره؟ خواهرت؟»
فلرا: «اوایل واسه اونها هم سخت بود. خواهرم دلش نمیخواست با من جایی بره.
اما به نظرم اگر همیشه روی عقیده و اعتقادات محکم بایستی کسی جرئت نمیکنه دخالت کنه. اگه خود انسان سست نباشه دیگه همه چیز حل میشه. اطرافیان کم کم عادت میکنن و تو رو همونطوری که هستی میپذیرن.
سعی میکردم با رفتارم اونها رو جذب کنم. تا ظاهرم براشون مشکلساز نشه. البته طبق آیة قرآن توی خونه لباسهای خوب میپوشم. سعی میکنم ظاهر شیکی داشته باشم.
میدونی ما کارمون برعکسه. زینتمون رو توی خیابون آشکار میکنیم و توی خونه نسبت به قیافهمون بیتفاوت میشیم.»
سارا: «واقعاً همینطوره. میتونم ایمیلت رو داشته باشم تا هر وقت سؤال داشتم باهات تماس بگیرم؟
فلرا: «بله حتما. منتظرت هستم.»
بعد از خداحافظی با فلرا رفتم قرآن رو آوردم آیاتی رو که گفته بود رو پیدا کردم، واقعاً مصداق زندگی من بود. کامران چشمچرانی میکرد و من هم زینتم برای بیرون از خونه بود. نتیجهاش رو هم دیدم. توی خونه اصلاً حوصله نداشتم. آخه کامران هم اصلاً توجه نمیکرد شاید هم اون توجه میکرد و من بیتوجه بودم یا شاید هم رنگ و وارنگتر از من رو بیرون دیده بود و واسه همین من براش جلوهای نداشتم. ولی توی زندگی خیلیها، محرمها هیچ حقی ندارن و زیبایی و زینت زن برای چشمهای مردان بیرون از خونهست.
یه همسایه داشتیم که خیلی بهروز بود. من همیشه افسوس تیپ و قیافه اون رو میخوردم. یه بار پستچی نامهای براشون آورده بود، چون نبودن من گرفتم. فردای اون روز رفتم نامه رو بهشون بدم، اما در کمال ناباوری خانومی در رو باز
کرد که با خانوم شیک و آرایش کردة همسایه کیلومترها فاصله داشت. خانومی با موهای ژولیده و یک زیرشلواری مردونه و یک تیشرت پشترو. خشکم زده بود نامه رو دادم و اومدم پایین. به خودم میگفتم این همون خانومه بود؟ نه امکان نداره!
بیچاره شوهرش! مگه همچین چیزی ممکنه! اگر مردهای توی خیابون این خانم رو با این سرووضع میدیدن باز هم نگاش میکردن.
بسا زن را که سوء رسم و رفتار
نماید برسیه بختی گرفتار
بود در خانه تا همصحبت شوی
نشیند بینشاط و تند و اخمو
چو یک بیگانه از در باز آید
سر شوخی و لطف و ناز آید
دهد زینت به روی و موی خود زود
که باید پیش مهمان پاکروی بود
لباس مندرس پوشد به منزل
که چرکین میشود بیننده را دل
نبیند تا بود در توی خانه
رخش صابون و مویش روی شانه
چو پیش آید یکی مهمان و سور
بیاراید خودش را شاد و مسرور
زهی آرایش بیارز و مقدار
که میباشد برای کوی و بازار
خودآرایی زنان را گرچه نیکوست
بهین زینت ولیکن عفت اوست
اگر زن صاحب روی نیکوست
رخ نیکوی آن از آن شوی اوست
خوشا آن سرخی اندر روی زنها
که از شرم و حیا گردد هویدا(1)
خدایا کمکمون کن واقعیتها رو ببینیم و درک کنیم.
1) شاعر: مهیندخت دارایی
کاترین بهم ایمیل زده بود و آدرس یکی دیگه از دوستهاش رو داده بود که داشت در مورد حجاب تحقیق میکرد و میخواست مجموعهاش رو چاپ کنه. بهش ایمیل زدم و قرار شد به برنامه Skyp بیاد.
انگار تو رودخونهای بودم که جریان آب منو با خودش میبرد، من توی این میسر دوستای خوبی پیدا کرده بودم.
بعد از احوالپرسی متوجه شدم پدر و مادرش ایرانی هستن و الان تو استرالیا زندگی میکنن. نینا خوب فارسی حرف میزد واسه همین راحتتر ارتباط برقرار کردیم .
سارا: «چی شد که تصمیمی گرفتی این کار رو بکنی؟»
نینا: «یه خانم دکتری به نام هانا دُوِر(1)روی اثر روانی حجاب کار میکرد. این خانم مؤسس مرکز روانشناسی اسلامی در استرالیاست. چند دفعه بعضی از سایتها هم دعوتش کردند. از بحثهاش خیلی خوشم میاومد.
1) Dr . Hana Dover , psychologist
توی اون جمع سؤال های زیادی پیش میاومد و من با اینکه محجبه بودم نمیتونستم جواب بدم. برای همین انگیزة قویتری برای مطالعة بیشتر پیدا کردم.
من سؤال هام رو در مورد حجاب جمعآوری میکنم و بعد جوابهاشون رو پیدا میکنم. تا الان حدود50 سؤال رو با جواب جمعآوری کردم. تو هم میتونی کمکم کنی و هر سؤالی رو که به ذهنت میرسه رو برام ایمیل کنی.»
سارا: «من معلوماتم در مورد حجاب کمه. میخوام جواب سؤال های ذهنم رو درباره حجاب پیدا کنم. من محجبه نیستم. اما تا جایی که بتونم کمکت میکنم.»
نینا: «شاید سؤال هات همونهایی باشه که من دنبالشونم. خیلی خوبه که دنبال جواب میگردی. من هم دنبال سؤال میگردم پس میتونیم با هم همکاری کنیم.»
سارا: «پس بیا شروع کنیم سؤال اول، چرا باید بین زن و مرد دیوار و حائلی باشه؟ چرا زن باید خودش رو بپوشونه؟
نینا: «چرا نباشه؟ از نبودنش چه سودی حاصل شده؟!
مولوی در مورد وجود یه حائل یا یه دیوار بین زن و مرد شعر قشنگی داره که مفهومش اینه که مرد مثل آبه و زن مثل آتش. اگر بین آنها دیواری نباشه آب غالب میشه و آتش رو خاموش میکنه اما اگه بین آنها حائل و حجابی باشه یعنی آب را در دیگی بریزند و آتش در زیر آن دیگ روشن کنند؛ آن وقت آتش است که آب رو تحت تأثیر خودش قرار میده و یواشیواش اون رو گرم میکنه و سراسر وجود اون رو تبدیل به بخار میکنه. اینطوری نه تنها آتش از بین نمیره بلکه وضعیت آب رو هم آتش مشخص میکنه.»
آب غالب شد بر آتش از لهیب
زآتش او جوشد چو باشد در حجیب
چونکه دیگی حایل آمد آن دو را
نیست کرد آن آب را کردش هوا
سارا: «یعنی کنترل دست آتشه.»
نینا: «بله همینطوره، این زنه که دلبری میکنه و مرد رو در دام خودش اسیر میکنه و شکارچی قلب و دل مرد میشه. زن هم برای حفظ موقعیت خودش در برابر مرد، به این نتیجه رسیده که حیا بهترین تدبیره. چون از لحاظ جسمی نمیتونه در برابر مرد مقاومت کنه در نتیجه از نقطه ضعف مرد استفاده میکنه. حالا اگر این کارت سبز رو هم از دست بده و خودش رو راحت در اختیار شیر میدان بگذاره چی میشه؟
ویل دورانت در کتاب لذات فلسفه مینویسد: «خودداری از انبساط و امساک در بذل و بخشش بهترین سلاح برای شکار مردان است. حیا، امری غریزی نیست بلکه اکتسابی است زنان دریافتند که دستودلبازی مایه طعن و تحقیر است و این امر را به دختران خود نیز یاد دادند. زنان بیشرم فقط در موارد زودگذر برای مردان جذاب هستند. مرد جوان به دنبال چشمان پر از حیاست و بدون آنکه بداند، حس میکند که این خودداری ظریفانه از یک لطف و رقت عالی خبر میدهد.»(1)
این یه اسلحه برای زنه، مرد هم در ذات وجودش همین رو میخواد چیزی رو که راحت و رایگان به دست بیاره براش ارزشی نداره و خیلی راحت میزاره کنار و یکی دیگه از حراجی بر میداره._ آلفرد هیچکاک_ هم میگه: «من معتقدم که زن باید مثل فیلمی پرهیجان باشد بدین معنا که ماهیت خودش را کمتر نشان بدهد و برای کشف خود، مرد را به نیروی تخیل و تصور زیادی وا دارد.» باید زنان همیشه به همین روش رفتار کنند
1) لذات فلسفه، ص.130
یعنی ماهیت خود را کمتر نشان بدهند و بگذارند مرد برای کشف آنها بیشتر به خود زحمت دهد.»
برتراندراسل هم میگه: «از لحاظ هنر، مایة تاسف است که به آسانی به زنان دستیابی و خیلی بهتر است که وصال زنان دشوار باشد بدون آنکه غیر ممکن گردد.»(1)
اما الان وصال دشوار که نیست هیچی، اصلاً معنای وصال هم از بین رفته است. عاشق و معشوقی و وصال جاش رو داده به بدهوبستان.»
سارا: «دلایلت قانعکنندهست و با اونها موافقم. قبلاً جملهای از ویل دورانت خونده بودم: «آنچه بجوییم و نیابیم عزیز میگردد. زیبایی به قدرت میل بستگی دارد. میل با اقناع و ارضاء، ضعیف و با منع و جلوگیری، قوی میگردد.»(2)
اما این موضوع خیلی مطرح میشه که علت اصلی این انحرافات و چشمچرانیها بهخاطر نبودن آزادی و این ممانعتهاست. اگه زن و مرد آزاد باشن که هرطوری که میخوان بیرون بیان و با هم راحت باشن دیگه اینقدر هرزگی و چشمچرانی و مسائل دیگه پیش نمیاد.»
نینا: «بحث خوبیه. میتونیم با هم روی همین موضوع کار کنیم که آیا آزادی جنسی باعث فروکشکردن نیاز میشه یا نه باعث طغیان میشه؟ اثرات آن از لحاظ جنسی، روانی و اجتماعی چیه؟ این آزادی چه اثری رو خانواده و نسل داره؟
میدونی این بحث مختص به ایران نیست. فروید پایهگذار علم روانکاوی معتقد بود آزادی غریزه جنسی ضروری است. بر فرض تو کشورهای دیگه که آزادی بیشتر دارن که البته بهتر بهجای آزادی اسم اون رو بذاریم دربندی، مگه این مشکل حل شده؟
نه، اگه قرار بود این غریزه با آزادی فروکش کن و مسئله زن برای مرد حل بشه، پس چرا هنوز آمار تجاوزات در دنیا لحظه به لحظه افزایش پیدا میکنه و امنیت زنها روزبهروز کمتر میشه؟
مثل آتش که هر قدر نفت بریزی شعله ورتر میشه. نمیتونی بگی که اونقدر نفت میریزم تا ارضا بشه وخاموش بشه.
این عطش و آتش روحی هم همینطوره. تو مدل به مدل بهش ارائه کن باز تقاضاش بیشتر میشه و چیزه دیگه میخواد.
خوب آخر این شعله چیه؟ شعلهورشدن حس و عطش تنوع طلبی که دیگه این عطش رو با هیچ آبی نمیشه از بین برد. از یکی سیراب میشه و متوجه شخص دیگه، مدل دیگه و رنگ دیگه میشه.
وقتی که پوشش کنار بره و چشم مدلهای مختلف رو ببینه ناخداگاه به سمت اون کشیده میشه.
دل برود، چشم چو مایل بود
دست نظر رشته کش دل بود
چشم از دیدن سیر نمیشه و دل هم دنباله رو چشمه. هر چی که چشم ببینه دل هم میخواهد حتی اگر خواستنش مضر باشه. حضرت علی(ع) میفرمایند: «وقتی که چشم مورد شهوتانگیز را ببیند فکر از توجه به عاقبت ناتوان است.»(1)
واقعاً این نگاهها عواقب تأسفباری را به وجود میاره. اگر کسی بگه اینقدر نگاه میکنم و دنبال خواهشهای دلم میرم تا سیر بشم مثل اینکه بخواد توی
1) غررالحکم، جلد 2، ص137.
آتش چوب بریزه و بگه اینقدر چوب میریزم تا خاموش بشه. خاموش میشه؟!
این عطش، هوس است و ارضاشدنی نیست. مثل فردی که مبتلا به بیماری استسقاست و همیشه تشنهست. اگه مثل پادشاهان قدیم حرمسرا هم داشته باشه باز هم اگر زنی توجهاش را جلب کنه، میخواد. البته الان با این وضعیت حیا و عفاف، مردانی که نخوان پا روی هوسشون بذارن، حرمسرای آزاد دارن. قدیم یک خسرو پرویز و هارونالرشید به داشتن حرمسراهای بزرگ معروفبودن و حالا... .
خوب عواقب این عطش چیه؟
سارا: «از بین رفتن علاقهها»
نینا: «بله، فروپاشی خانوادهها، از بین رفتن صمیمیت و سردشدن زن و مرد از همدیگه، طلاق، به بیراهه رفتن غریزه جنسی، کودکان نامشروع، تجاوزات، همجنسبازی، مشکلات بیش از حد ارضایجنسی، کودک آزاری و هزاران درد بیدرمان دیگه!
آیا تحریکات در جامعهای که حجاب واقعی وجود داره به اندازة جاییکه زنان نیمهبرهنه در آن حاضر میشن؟!»
سارا: «نمیدونم، اما ما هم همین مشکلات رو داریم!»
نینا: «منظورم ایران نیست البته اگرچه بهتر از جاهای دیگهست اما حجاب ظاهریه و در بعضی موارد اصلاً نمیشه اسمش رو حجاب گذاشت چون از هر ترفندی برای جلب توجه و ایجاد تحریک استفاده میکنند؛ شاید اگر حجاب نداشته باشن کمتر جلب توجه کنند! یه آقایی که برای اولین بار اومده بود ایران
میگفت که دختران ایرانی با این نوع پوشش و آرایش بیشتر باعث تحریک من میشن تا دختران و زنان بیحجاب کشور خودم.»
سارا: «ببین من آرایش و زیبایی رو دوست دارم و واسه دل خودم اینطوری میپوشم. دلم میخواد به روز باشم و هیچ قصد بدی ندارم و فکر نمیکنم باعث تحریک کسی بشم.»
نینا: «من مطمئنم که تو هیچ قصدی نداری اما از دل دیگران که خبر نداری. ما توی اجتماع زندگی میکنیم و دیگه دورة غارنشینی، هزاران ساله که تموم شده. همة افراد جامعه نسبت بهم مسئولیم. نمیتونم بگم من اینطوری دلم میخواد، من این مدل رو دوست دارم، زندگی اجتماعی یعنی ما. مطمئن باش نحوة پوشش و لباس و راه رفتنت یه نفر رو بیمار میکنه.
ببین مثلاً من دو تا شیرینی دارم از نظر کیفیت و طمع و مزه یکسانن، اما یکی از اونها رو با خامه دو رنگ، توتفرنگی، موز، شکلات و ترافل تزیین میکنم. دوست داری کدوم رو نگاه کنی و از دیدن کدوم لذت میبری؟»
سارا: «خوب معلومه، اونی که تزیین کردی!»
نینا: «پس چطور از مردان خلاف این رو انتظار داری؟ به نظرت مرد کدوم خانوم رو نگاه میکنه؟ اونی که خودش رو مثل شیرینی خامهای درست کرده یا اونی که ظاهری پوشیده داره؟
آیا این مرد به سمت مانکنهای زیبا و آرایشکرده و طناز و خوشاخلاق با لباسهای زیبا، که باهاش با عشوه و ناز حرف میزنن کشیده میشه یا به سمت چهرة تکراری و خستة زنش که روز سختی رو تو خونه با بچهها و یا در محیط کار گذرونده؟ آیا میتونه به همسرش وفادار باشه و پایبند زندگی و مشکلاتش بمونه؟ آیا این انگیزه ایجاد نمیشه که وقت بیشتری را با این خانومها بگذرونه؟ زن خودش را با اونها مقایسه نمیکنه؟ از زندگی دلسرد نمیشه؟ زمینة انحراف و طلاق به وجود نمیاد؟»
سارا: «چرا، پیش میاد.»
نینا: «روزانه چقدر میشنویم که آقایی با خانومی آشنا شده و همسر قبلی رو طلاق داده یا زن و فرزند را تحت فشار قرار داده یا حتی کشته تا به معشوقة جدیدش برسه. با این وضعیت باز هم میتونیم بگیم همه آزاد باشن لباس و آرایش من ربطی به کسی نداره و من قصد انحراف ندارم؟
نیازهای زن و مرد و قدرت اونها واقعاً متفاوته.
ببین، مثلاً اگر مردی از قدرت جسمانیش بهطور ناصحیح استفاده کنه و توی خیابون از پیش هر کی رد میشه یه چک بزنه به صورت اون چی میشه؟ همه اعتراض میکنن و به پلیس زنگ میزنن که این آدم دیوونه و روانی رو از خیابون جمع کنن. فرداش تموم روزنامهها مینویسن و تلویزیون نشون میده که این مرد راه میره و به صورت مردم سیلی میزنه، اما وقتی زنی از قدرت زیبایی و دلبریش استفاده میکنه و از کنار هر مردی که رد میشه دل اون مرد را میلرزونه و سیلی محکمی به روح و روان اون میزنه که شاید عوارضش بسی بیشتر از آن چک باشه، هیچ اعتراضی وجود نداره و نباید وجود داشته باشه. مگه نه؟!»
سارا: «نمیدونم. نمیدونم.»
نینا: «باز هم میتونم بگم من واسه دل خودم اینطوری لباس میپوشم؟ البته تازه این قسمتی از عواقب این عطشه.»
سارا: «چرا قسمتی؟»
نینا: «بدبختی هنوز ادامه داره. حوصله داری یا میخوای بذاریم یک روزه دیگه؟»
سارا: «به نظرم بزاریم واسه یه جلسة دیگه. من باید فکر کنم.»
بعد از خداحافظی با نینا تمام مکالماتمون رو دوباره خوندم و روی جمله جملهاش فکر کردم؟! من همیشه به مامانم میگفتم من قصد انحراف
ندارم و نمیخوام زندگی کسی رو بهم بزنم و یا کسی رو منحرف کنم من فقط میخوام شیک و بهروز باشم و این مسئله به کسی ربط نداره. اگر کسی اینقدر سست ارادهست چشمهاشو ببنده، چرا من خودم رو بپوشونم! لباس و آرایش من به کسی آسیب نمیرسونه.
چرا من اینجوری فکر میکردم؟ چرا اینقدر دلایل من بچهگانه بود؟ چرا عادت نکردم برای هر کاری فکر کنم و خوب و بد اون رو بسنجم؟ چرا همه کارها و تصمیماتم طبق خواستة دله نه خواستة عقل؟
چند روز بعد دوباره با نینا قرار گذاشتم و بحثمون رو ادامه دادیم.
سارا: «روی حرفهات خیلی فکر کردم.»
نینا: «به نتیجهای رسیدی یا نه؟»
سارا: «تا حدودی، اما دلم میخواد باز هم تحقیق کنم. بحثمون به اینجا رسید که این تازه قسمتی از مشکلاته.»
نینا: «مشکلات دیگه تحریک بیش از اندازة غریزة جنسی و تست هر نوع رابطه و لذتبردن از هرگونه وسایل مختلف سمعی، بصری و لمسی برای ارضاکردن این غریزهست. افرادی هستن که میگن ما هر نوع رابطهای رو امتحان کردیم، اما به هیچوجه ارضا نمیشیم. از آن بدتر بیتفاوتی نسبت به جنس مخالفه و این بیتفاوتی وحشتناکه. همجنسبازی و جایگزینی حیوان و زن و مرد مصنوعی بهجای انسان هم ثمرة این بیتفاوتیه.
چون عطری که باید تو شیشه باشه تو فضا پخش شده و بوش عادی شده و دیگه حس نمیشه. انسان به دنبال چیز جدیدیه که نفس تنوعطلبش رو ارضا کنه و نتیجة اون انحراف از فطرت پاک انسانیه.»
سارا: «یکبار تو یه مجله با یه زن خیابانی مصاحبه کردهبودن ازش پرسیدهبودن بیشتر مشتریهای شما مجرد هستن یا متاهل؟
گفته بود همه جوره داریم. اما جدیدا اونها فکر میکنن ما بازیگر فیلمهای پرنو هستیم و خواستههای عجیبوغریب از ما دارن.»
نینا: «واقعیته. ذائقة جنسی افراد به علت عوامل تحریککننده و تماشای فیلمهای پرنو تغییر کرده و باعث شده مردها برای ارضای امیال جنسی خود به مکانی خارج از حریم خانواده هدایت بشن.
به نظرت کسی که درگیر چنین مسائلی هست میتونه خانوادهای رو هدایت کنه؟ چنین فردی ذرهای از آرامش رو حس میکنه؟ این انسانها از نظر روانی چه حالتی دارن؟ این انسان، انسانیه که هدف از خلقتش خلیفه خدابودن بوده؟ شاید از بعضی جهات از حیوان هم پایینتر باشه. چون حیوان هم برای غریزهاش حدی قرار میده و اینقدر به هم نوع خودش آسیب نمیزنه.
هدف حجاب و عفت هم جلوگیری از این بدبختیهاست. ولی متأسفانه همه متجدد شدیم! اسلام خواسته تا با حجاب حریمی بین زن و مرد به وجود بیاره تا هر زنی برای همسرش جلوه داشته باشه. اما متأسفانه بیحجابی این حریمها و جلوهها رو از بین برده و پایه و اساس خانواده را سست کرده.
سالانه چندین کنفرانس و جلسه در دنیا برپا میشه تا راهحلی پیدا کنند که کانون خانوادهها حفظ بشه، بیبندوباری کمتر بشه و امنیت زنها بیشتر، اما راهحلی پیدا نمیکنن.
چون راهحل این مسائل و مشکلات، فقط حجابه و حیا. اما کو حیا؟ حتی سایهای از حیا هم دیگه وجود نداره. اونها روی هر راهحلی فکر میکنن بجز حجاب.
سارا: «آخه هیچ کی به این جنبهها فکر نمیکنه. من خودم هم هیچ وقت فکر نمیکردم که بیحجابی میتونه اثرات بدی داشته باشه! به نظرم حجاب فقط یک جور محدودیت برای زن بود.»
نینا: «بله، من هم موافقم حجاب یک جور محدودیته اما نه برای زن بلکه برای مرد. وقتی که حجاب داری این تویی که تصمیم میگیری و مرد از لذت بردن و دیدن تو محروم میشه.
اما وقتی که حجاب نداری یعنی برای مرد مجوز عبور صادر کردی. پس این مرده که با حجاب تو و با حدومرزی که تو براش مشخص میکنی، محدود میشه.»
سارا: «اتفاقاً بعضی مردها هم از این محدودیت ناراضی هستن.» یه آقایی میگفت: «حجاب نوعی بیاحترامی و توهین به مرداست!»
نینا: «به نظر من احتمالاً روش نمیشده که بگه با حجاب راه هوسهای منو میبندید!»
سارا: «بله، حق باتوست. ولی نمیدونم چرا همه فکر میکنن که حجاب مانع آزادیه؟»
نینا: «سالها رو این مسئله کار شده تا توی ذهن من و تو این افکار شکل گرفته. ما هم باید سالها کار کنیم تا عقیده درست رو جا بندازیم.»
اول، باید ببینی معنای آزادی چیه؟ آزادی فقط نداشتن حجابه؟! یا آزادشدن هرگونه روابط و آزادی غریزةجنسی و بازکردن افسار این غریزهست؟
اگر آزادی بیامنیتی زنهاست، پس دیگه اسمش آزادی نیست. آیا واقعاً با این نوع آزادی، غریزة جنسی کنترل میشه، پس چرا تو کشورهایی که مهد هرگونه آزادی هستن تو هر شش دقیقه به یه زن تجاوز میشه؟
چند وقت پیش خبرگزاری فرانسه اعلام کرد که یک سوم زنان در نروژ، آمریکا، هلند، زلاندنو مورد سوءاستفادة جنسی قرار میگیرن. تازه طبق گفتة سایت RAINN، شبکه ملی بررسی تجاوز و آزار و زنای با محارم، قریب به 60 درصد از تجاوزات هرگز به پلیس گزارش نمیشه و از هر 16 متجاوز، 15 نفر حتی یک روز هم زندانی نمیشن.
واقعاً علت ناامنی زنها تو این کشورها چیه؟ آیا علتش عدم دسترسی به زنه؟ یا این آزادیه که باعث شده این غریزه طغیان کنه و سد رو بشکنه و اطرافش رو ویران کنه؟
بیش از صدساله که جهانیان میکوشند با ارائة طرحهایی مسئلة امنیت زنان را حل کنن. هر ساله سمینارها و کنگرههایی در سراسر جهان از سوی کارشناسان امور زنان برگزار میشه تا راهحلی برای این ناامنی و فروپاشی خانواده پیدا کنن. بعضی از روانشناسان و کارشناسان معتقدند زنان باید به کلاسهای رزمی برن تا بتونن از خود دفاع کنن.
سارا: «آخه زن هر چی هم قوی باشه و کلاس رزمی بره باز هم توان مقابله با مرد رو نداره؟!»
نینا: «بله، اما راهحل دیگهای پیدا نکردن.
طبق جدیدترین آمار، در آمریکا که سمبل آزادی و برابریه؛ آرمان شهری که زنان در آن امنیت دارن، شمار زنهای آمریکایی که به منظور دفاع از خود اقدام به خرید اسلحه میکنن و در کلاسهای تمرین تیراندازی شرکت میکنن رو به افزایشه. زنهای غربی به طریقی خودشون رو در برابر پدیدههای شوم و ناامنی مسلح کردن.
یکی از دوستانم که در یکی از دانشگاههای آمریکا تحصیل میکنه، میگفت که اگر کارم توکتابخانه زیاد بشه ومجبور باشم تا دیر وقت اونجا بمونم، باید به نگهبانی دانشگاه اطلاع بدم تا منو تا پارگینگ همراهی کنه!
البته، این وضعیت مختص به آمریکا نیست ناامنی در سراسر جهان روزبهروز بیشتر میشه. همین تجاوزی که اخیرا در هند اتفاق افتاد، باعث چندین روز تظاهراًت و راهپیمایی شد و همه تظاهراًتکنندگان خواستار امنیت زنهابودن. طبق گفتة خودشون این بزرگترین تظاهرات اعتراضی علیه خشونت بر زنها بوده.
واقعاً اگر در کشورهای آزاد چنین مسائلی وجود نداشت من خودم هم حجاب رو قبول نمیکردم و علت حجاب برام روشن نمیشد.
اونها نمیدونن که اگر زن پوشش کامل داشته باشه بهترین اسلحه رو داره. چون به نظر من آتشی روشن نکرده که دامن خودشرو و همنوعش رو بسوزونه. در این صورت احتیاج به دفاع نداره چون حجاب خودش وسیلهایه برای دفاع.
نگهداشتن حریم میان زن و مرد نکتة مرموزیه که زن میتونه از اون برای حفظ مقام، موقعیت و امنیتش در برابر مردان استفاده کنه.»
سارا: «آخه، زن چه آتشی میتونه روشن کنه؟»
نینا: «آتش تمایلات جنسی! وقتی زن با لباس و پوششی در اجتماع ظاهر میشه که جلب توجه میکنه و حجاب نداره باعث ایجاد هیجانهای شدید در مردها میشه و این غریزهرو شعلهور میکنه. اون مرد یا باید دست به فساد و عیاشی و تجاوز بزنه و یا با تخیل و با حالت افسرده و پریشان زندگی بیمارگونه خودش رو ادامه بده. اما پوشش مناسب و نداشتن عشوه بسیاری از التهابات جنسی را از میان برمیداره و از تحریک مکرر مردان جلوگیری میکنه.
چند روز پیش یکی از قانونگذاران انگلیس به نام ریچارد گراهام(1)در روزنامة _دیلی__میل _گفته بود: «به زنان بگویید اگر میخواهند مورد تجاوز قرار نگیرند دامن کوتاه و کفش پاشنه بلند نپوشند.»
آقای دیگری هم گفته بود: همانطور که تفنگ باعث قتل و قاشقوچنگال باعث چاقی میشه، دامن کوتاه و کفش پاشنه بلند هم باعث تجاوز میشه.
روزنامه _فاکس نیوز _هم مطلب جالبی در این باره نوشته بود که خانمها! آیا میدانید انتخاب لباس شما مشخص میکنه که آیا مورد تجاوز قرار میگیرید یا خیر؟!»
سارا: «مطمئناً هیچکس نمیخواد مورد اذیت و آزار قرار بگیره و از جون خودش سیر نشده اما علتش رو نمیدونه. یک سؤال، کفش پاشنه بلند چه خطری داره؟»
نینا: «طبق تحقیقات، کفش پاشنه بلند باعث راه رفتن گربهای (Cat move) میشه که شهوتانگیزتره و شیوة حرکت کل بدن ازجمله لگن، رانها، پاها، زانوها و حتی شانهها رو تغییر میده و حالت زنانگیه بیشتری رو ایجاد میکنه.
دانشمندان دانشگاه پورستموث(2)به این نتیجه رسیدن که زنها با پوشیدن کفشهای پاشنه بلند جذابتر به نظر میرسن تا زمانیکه از کفشهای مسطح استفاده میکنن.»
سارا: «الان تو شبکههای ماهوارهای و سایتهای اینترنتی این نوع راه رفتن، cat move، رو آموزش میدن. شاید بعضیها به این علت کفش پاشنه بلند میپوشن تا قدشون بلندتر بشه و یا چون مده میپوشن!»
نینا: «کسی که میخواد قدش بلندتر بشه و با مد بگرده یعنی میخواد جذاب باشه و این جذابیت رو نشون بده. خوب، هر پوششی یه واکنشی
داره. یه خانوم آمریکایی که تازه مسلمان شده بود میگفت: «سلامت روح مرد و جامعه با نوع پوشش زنان ارتباط مستقیم و غیر قابل انکار داره.»
نینا: «میتونی روی این موضوع هم تحقیق کنی چرا بیشتر افرادی که در آمریکا و انگلیس مسلمان میشن، خانم هستند؟ اگر واقعاً زن با حجاب محدود میشه و آزادیش رو از دست میده پس چرا اونها مسلمان شدن، به قول تو اونها که همه جور آزادی و رفاه رو دارن؟!
چند تا از دوستهام تارا، رایکل، سوفیا و پاتر علت مسلمانشدنشون فقط حجاب و فرار از این آزادی بود.
پاتر واقعاً با مشکلات زیادی روبهرو شده بود. به قول خودش هر کاری که به ذهنت خطور کنه رو انجام داده بوده حتی یکی از اعضای سایت Play boy هم بوده. یک روز مؤسسهای رو بهم معرفی کرد که بیش از چندین شعبه در سرتاسر جهان داره. در این مؤسسه زنها به راحتی خریدوفروش میشن. زنها رو مانند مانکن تو ویترین این فروشگاه میذارن و برگة مشخصات آنها رو (سن، وزن، قیمت و... ) روی دستشون میبندن تا خریدار به راحتی بتونه با مشخصات اونها آشنا بشه و در صورت تمایل بخره.
اگر بخوای میتونم عکسش رو برات بفرستم.
سارا: «باورم نمیشه. یعنی یه چنین چیزی آنقدر علنیه، دقیقاً مثل دوران جاهلیت که برده میفروختند؟!»
نینا: «از اون هم بدتره. این بردگی بردگی مدرن با شعار آزادیه.»
قرآن جاهلیت دوران قدیم رو جاهلیت اولیه میگه و از جاهلیت دیگری هم خبر میده که ما الان به آن جاهلیت ثانویه مبتلا شدیم. به قول ویکتور هوگو: «میگویند بردگی در اروپا از بین رفته است اما بردگی همچنان ادامه دارد و بر زنان تحمیل میشود و نامش فحشاست.»
امروزه دیگه به جایی رسیدیم که شاهد بنگاهای خریدوفروش و معامله جنسی در سراسر دنیا هستیم.»
سارا: «بنگاه خریدوفروش دیگه چیه؟»
نینا: «بنگاه خرید انسان. خریدوفروش زنان و کودکان یکی از سه تجارت مهم در دنیاست.
این زنان و کودکان مورد استثمار و بهرهکشی مختلف جنسی در روسپیخانهها و کلوپهای رقص برهنه قرار میگیرن و بعضی هم مجبور به ازدواج اجباری، تکدیگری در خیابانها، کار اجباری در خانهها و کارخانجات و... میشن. نائب رییس کمیسیون حقوق بشر پارلمان اکراین گفته بود که دهها هزار زن اکراینی در بسیاری از کشورها به ویژه در یونان، ترکیه، اسراییل، آلمان، بلژیک و هلند به برده سفید تبدیل شدن.
اگر خواستی میتونی روی این موضوع توی گوگل تحقیق کنی؛ مافیای انسان، تجارت سفید، خرید و فروش زنان و....»
سارا: «من واقعاً گیج شدم.»
نینا: «چند وقت پیش متنی رو خوندم که واقعاً داشتم منفجر میشدم؛ زنان روسی که توسط مردان سوئدی در استانهای شمالی این کشور خریده میشن نه تنها جنسیت خود رو میفروشن بلکه باید خونه رو تمیز کنن و غذا هم بپزن!»
سارا: «وای خدای من، این فاجعه است!»
نینا: «این نهایت ابتذاله. این نتیجه و ثمرة شعار آزادیه!»
خوش آزادی که از عفت بزاید
نه آزادی که عفت را زداید
نکوهیده زنانی از این ترانه
همه کردند آزادی بهانه
بدین هم نیز لختی برفزودند
همه زلف عبیر افشان زدودند
آزادی به چه قیمت؟ آیا اصلاً این آزادیه یا بردگی مدرنه؟ زنی که باید ملکه زندگی باشه به چه مرتبه پستی تنزل پیدا کرده! چقدر حقیر و خورد شده! این آزادیه؟!
طبقنظر فمینیستها اگه زن تو خونه باش و ظرف بشوره و به امور منزل رسیدگی کنه خوار میشه و حقش پایمال شده اما اگر هم خودش رو بفروشه و هم کار منزل کنه به تمام حقوقش رسیده!
هدف حجاب حفظ آزادی زنه نه چیز دیگه.
_سالی کلاین _یه فیمینیست که میگه: «در حقیقت آنچه در سالهای اخیر به دست آمده آزادی زنان نبوده بلکه مشروعیت بخشیدن به بیبندوباری مردان بوده است.» واقعاً هم همینطوره، زنها با میل و اراده خودشون برای همة مردها حرمسرا درست کردن.»
سارا: «تمام حرفهات را با تمام وجود قبول دارم و لمسشون کردم ولی همة آدمها که اینقدر دقیق فکر نمیکنن شاید هم عادت کردیم که فکر نکنیم و کارهامون رو دلبخواهی انجام بدیم بعد هم مشکلی پیش اومد همش با خودمون میگیم این درد از کجا بوده؟!»
نینا: «آره. همینطوره.»
اندکی با تو بگفتم غم دل ترسیدم
که دل آزرده شوی ورنه سخن بسیار است
سارا: «خیلی دلم میخواد دربارة اهداف و نظریات فمینیستها بیشتر با هم حرف بزنیم.»
نینا: «حتما، من امروز کلاس دارم. یکشنبه خوبه؟»
سارا: «عالیه.»
بعد از حرفهای نینا کلی فکر کردم. تو دنیا چه خبره؟ ما به کجا رسیدیم؟ من کجام؟
قبل از اینکه با نینا در مورد فمینیسم صحبت کنیم یه چرخی توی اینترنت زدم.
اطلاعات مختصری در مورد فمینیسم پیدا کردم. اینکه واژة فمینیسم اولین بار توسط شارل فوریه سوسیالیست قرن نوزدهم برای جنبش حقوق زن بهکار برده شد. آثار سیمون دوبوار و ویرجینیا وولف در فرانسه و انگلستان روی این موضوع بسیار تأثیرگذار بود.
اندیشة برابری زن و مرد به قرن هفدهم بازمیگردد. حرکتی که از قرن هفدهم میلادی بهنام حقوق فطری و طبیعی بشر آغاز شده و در قرن هجدهم، در فرانسه به ثمر نشست.
بنیانگذاران حقوق بشر، زنها را به دیدة تحقیر مینگریستند. چنانکه مونتسکیو نویسندة شهیر فرانسوی و از بنیانگذاران انقلابکبیر فرانسه در کتاب روحالقوانین (1748) زنان را موجوداتی با روحهای کوچک و دارای ضعف دماغی، متکبر و خودخواه معرفی میکند. در اعلامیه حقوق بشر هم که در سال 1789 در فرانسه به تصویب رسید، از برابری حقوق زن و مرد
سخنی به میان نیامده است و در حقیقت باید آن را اعلامیه حقوق مردان دانست.
نهضت زنان، در قرن نوزدهم در فرانسه گسترش یافت و نام فرانسوی فمینیسم را به خود گرفت. جنبش فمینیستی در واقع نوعی اعتراض به مردسالاری آشکار حاکم بر اعلامیة حقوق بشر فرانسه بود.
دستیابی به حق رأی برای زنان انگلیس در سال 1918 یکی از جلوههای پیروزی فمینیسم بود و پس از آن فروکش کرد. برخی، دو دهة اول قرن بیستم را سالهای خیزش موج اول فمینیسم مینامند.
پس از جنگ جهانی دوم و در سال 1945، نظریة برابری زن و مرد طرفداران بسیاری یافت و سرانجام برای اولین بار در اعلامیه جهانی حقوق بشر، که از طرف سازمان ملل متحد در سال 1948 میلادی منتشر شد، تساوی حقوق زن و مرد به روشنی و در سطح جامعة ملل مطرح شد.
با این حال، اعلامیة حقوق بشر که بر حقوق طبیعی و فطری تأکید میکرد، فاقد اعتبار حقوقی و ضمانت اجرایی بود. این امر موجب شد که از آن پس، معاهدات بینالمللی که از اعتبار حقوقی بیشتری برخوردارند و مشخصتر به مسایل زنان توجه دارند، در دستور کار سازمان ملل قرارگیرند. از جمله این معاهدات میتوان به کنوانسیون حقوق سیاسی زنان (1952) کنوانسیون رضایت برای ازدواج (1962) و کنوانسیون محو کلیه اشکال تبعیض علیه زنان (1979) اشارهکرد. همچنین سازمان ملل، سالهای 1976 تا 1985 را دهة زنان نامگذاری کرد.
بعضی از فمینیستها، جنسیت فرد را تعیینکنندة حقوق او نمیدانند و معتقدند که سرشت زنانه و مردانه کاملاً یکسان است و تنها «انسان» وجود دارد، نه جنیست.
نینا ساعت ده آنلاین شد و حدود سه ساعتی با هم دربارة فمینیسم حرف زدیم.
سارا: «من در مورد فمینیسم توی اینترنت جستوجو کردم اما نفهمیدم که فمینیسم و کنوانسیون دقیقاً میخوان چی کار کنن؟»
نینا: «هدف این گروه برگرداندن حقوق از دسترفتة زنان و امنیت اوناست، حقوقی که قرنهاست از بین رفته. اما به بیراهه رفتن و مردها طوره دیگهای حق زنها رو پایمالکردن و هنوز برگ برنده دست اوناست.
این بیماری خوب نمیشه چون دارو اشتباست و طبیب ناوارد و ناشی. فقط روزبهروز بدتر میشه و طبیب هم یه داروی دیگه میده که وضعیت را از قبل هم بدتر میکنه.»
سارا: «توی مطالب خوندم که زنان انگلیسی و آلمانی در پایان جنگ جهانی اول به حق رأی دست پیدا کردن، اما تو فرانسه و ایتالیا تا پایان جنگ جهانی دوم حق رأی نداشتن. حق رأی در اسلام چطور بوده؟»
نینا: «در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم تازه به زنان حق رأی داده شد و نیوزلند اولین کشوری بود که به زنان حق شرکت در انتخابات رو داد.
در حالیکه 1400 سال پیش این حق به زنان مسلمان داده شده بود. روز غدیر که پیامبر(ص)، امیرالمومنین علی(ع) را به جانشینی خود انتخابکردن همه مردان و زنان یک به یک با حضرت بیعتکردن.
پیامبر صلیاللهعلیهوالهوسلم دستور دادند: «تا ظرف آبی آوردند و پردهای زدند که نیمی از ظرف آب در یک سوی پرده و نیم دیگر آن در سوی دیگر قرار بگیرد تا زنان با قراردادن دست خود در یک سوی آب و قراردادن امیرالمؤمنین علیهالسلام دستشان را در سوی دیگر با حضرت بیعت کنند؛ به این صورت بیعت زنان هم انجام گرفت.»
میتونستن بفرماین همینقدر که مردها بیعت کردن کافیه و بیعت زنان هم مهم نیست وقت را تلف نکنین. اما فرمودند: «زنان هم بیایند و بیعت کنند.»
اسلام اولین آیینی بوده که به زنان حق رأی داده است. در نظام اسلامی، زن حق تحصیل، حق کار، حق مالکیت، حق رأی دادن، حق رأی گرفتن، حق ازدواج، و... را دارد و البته بر خلاف فمینیسم تمام ابعاد را در نظر گرفته که ضربهای به زن زده نشه.
به قول_ گوستاولوبون_: «فمینیستها آمدند حق زنان را بگیرند و به آنها بدهند نه تنها نتوانستند حق را بگیرند بلکه فطرت زنانه را هم از زنان گرفتند و آنها را زنانی مردنما ساختند.»
سارا: «فمینیستها میخواستن زنها حق اقتصادی داشته باشن به همین خاطر گفتند که زنها هم کار کنن.»
نینا: «میدونی علتش چی بود؟ وقتی ثروتمندان دیدن برای کار در کارخانهها به نیروی کار نیاز دارن از سوی دیگر چون تعداد مردها پاسخگوی نیازشون نبود مردها هم به همین علت درخواست حقوق بیشتر را داشتن، سعی کردن زنها رو از خونه بیرون بیارن و به سمت کار در کارخانهها بکشن. زنها هم با کمترین میزان حقوق راضی به کار شدن و کارخانه را به کار خانه ترجیح دادن.
زنها کار در محیط سخت و خشن کارخانه و امر و نهیها و فرامین بیچونوچرای رییس را با کارهای خانه و تبعیت از شوهر عوض کردن و به کسب درآمد کم و کار سخت راضی شدن.
برنامة کودک بی خانمان پرین یادته زنها و دخترها صبح میرفتن کارخانه و کار میکردن؟
چقدر رییسها و سرکارگرها که مردبودن بهشون دستور میدادن و با کوچکترین اعتراض اخراج میکردن؟ الان هم وضعیت همون. در بیشتر
مشاغل حقوق زنان کمتره. زنها هنوز همان بیخانمان باقی موندن و بیخانمان واقعی شدن. چون خونة گرم خود را هم از دست دادن.
اونا نانآور خانه شدن و مردها نیمی از بار تأمین زندگی را به دوش زنها گذاشتن و زنها هم به اسم آزادی این مسؤلیت سنگین رو پذیرفتن.
درحالیکه دین اسلام، تمام نفقه و خرج زندگی را بر دوش مرد گذاشته. در کنوانسیون حقوق زنان، زن هم باید مثل مرد نیمی از مخارج زندگی و فرزندان را بپردازه.»
سارا: «مشکل اینجاست که زن که از سر کار بر میگرده باید سر راه بچه را از مهد بگیره، خرید هم بکنه. تازه وقتی که خسته و کوفته رسید خونه باید بره یه غذایی بپزه و خونه رو مرتب کنه و لباس بشوره و واسه یک روز کاری دیگه آماده بشه! آقا هم میاد خونه خستهست. جلوی تلویزیون میشینه تا خانوم پذیرایی کنن.»
نینا: «بله، چون مرد خستهست اما زن که خسته نمیشه!
چند وقت پیش نماینده کانادا در کنفرانس جهانی حقوق زنان برای اعتراض جلسه رو ترک کرد و در مصاحبهای گفت: «من طرفدار زندگی و طرفدار خانواده هستم. من به شما میگویم که سند کنفرانس، مشکلات زنان را در نظر نگرفته است و تساوی ایجاد نخواهد کرد. در کشور من وقتی گروهی را به کار دعوت میکنند باید 50 درصد مرد و 50 درصد زن استخدام شوند اما متأسفانه بیش از 50 درصد از زنان را استخدام میکنند و مردان بیکار میشوند این در حالی است که من هم باید در خانه کار کنم و هم خارج از خانه و همسرم باید بیکار باشد پس این تساوی نیست. من به وطنم برمیگردم و سعی میکنم تفاوت بین زن و مرد را حفظ نمایم همانگونه که این تفاوت در خلقت وجود داشت.»
اما مولامون حضرت علی(ع) میفرمایند: «زن ریحانه (شاخه گل) است و قهرمان نیست. پس در هر حال با وی مدارا کن و همراهی نیکو داشته باش تا زندگیت باصفا گردد.»(1)در جای دیگری فرمودند: «نباید بارهای سنگین را بر زنان تحمیل کنید.»(2)
وقتی به فردی تکلیفی خارج از توانش داده بشه در اصل به او آسیب روانی و جسمی وارد کردیم. جسم زن، روح زن توان کارهای سخت و خشن مردانه رو نداره.
میدونی چرا افسردگی زنها دو برابر مرداست؟ مگه زنها تو این قرون اخیر به حق و حقوق خود نرسیدن؟ مگه به آن آرامشی که برای اون جنگیدن نرسیدن؟ پس چرا هنوز افسردن و آرامش روحی ندارن؟ میدونی علت این افسردگی چیه؟»
سارا: «مردها حق زنها رو خوردن!»
نینا: «علت این افسردگی اینه که از زنها حق و حقوقشان، فطرتشان، ذاتشان و تمام نیازهاشون رو گرفتن و اونا رو عقیم کردن. گفتن کار کن بدون داشتن هیچ احساسی، مرد باش و دیگه زن نباش، به گفتة مونیک ویتیگ: «هیچ کس زن به دنیا نمیاد.»(3)
احساسات زنانه نداشته باش چون احساسات زنانه باعث خواری و حقارته، مادر نباش چون بچهداری یعنی کلفتی، همسر نباش چون شوهرداری یعنی اسارت و بردگی، آزاد باش چون حیا و عفت یعنی عقبافتادگی و ناحقشدن که حاصل این معجون افسردگی و خردشدن و ازبینرفتن زنه.
به گفتة _سیمون دوبوار _«آنچه زن را در قید بندگی نگه میدارد ازدواج و مادریست.» اگه زن ازدواج نکن و معشوقه باشه، کار کنه اما نه کار خانه، کار در ادارهجات و بیرون و مادر نشه اون وقت به تمام حقوحقوق خودش رسیده.
این شعارها را بهتدریج پخش کردن و زن به سمت اجتماع کشیده شد. کمکم زن نقش مادری و همسری خود را از دست داد و فعالیتهای خانگی بیارزش جلوه داده شد. روابط سرد و بیروح جایگزین روابط گرم و صمیمی شد. نقش مادری و فرزندپروری و همسری بیارزش تلقی شد و جای آن روابط جنسی آزاد، مادر میانجی، ازدواج سهامی، فرزند خواندگی و ازدواج با همجنس مطرح شد. که در تمام این تئوریها فقط زنه که آسیب میبینه و حقش پایمال میشه.
واقعاً با این شعارها لطمه جبرانناپذیری به زنها وارد کردن. این افکار باعث اختلال در شخصیت زن، نگرانی و ناهنجاریهای روحی و روانی، از هم پاشیدن خانوادهها، سردشدن روابط و هزاران مسئلة دیگه شد. فمینیست در ظاهر مدافع حقوق زناست اما در باطن هیچ حقی برای زنها نذاشته.
خانم وندی شلیت میگه: «چقدر خوشبختم که در عصر آزادی زندگی میکنم، این روزها یک دختر میتوانه پزشک یا قاضی شود، در ارتش ثبت نام کند، به تیم بسکتبال بپیوندد؛ میتواند مدارج شغلی را طی کند، بچههای خودش را در مهدکودک رها کند هر قدر دلش میخواهد سقط جنین داشته باشد، گزینههای جنسی او دیگر محدود نیستند، روابطجنسی نامشروع برای وی امکانپذیر است، بهطور خلاصه یک دختر میتواند هر کاری که دلش میخواهد انجام دهد، هر چه میخواهد بشنود، تنها یک استثناء وجود دارد، او نمیتواند زن باشد.»(1)
1) وندی شلیت، نابودی عواطف ارمغان فمینیست، چاپ آمریکا
سارا: « الان موضوع اینطور مطرح میشه که مثلاً زنی که سرکار نمیره یا مدرک نداره یا عرضهاش رو و یا شوهرش اجازه نمیده برای همینه که مونده خونه و داره بچهداری میکنه!»
نینا: «البته برای جا افتادن این افکار سالها زحمت کشیدن. این افکار را قطره قطره به خوردمون دادن. ما هم با کمال میل نوش جان کردیم بدون آنکه پیش مرگی داشته باشیم. شاید در ایران حق انتخابی برای رفتن به سرکار و کار در منزل وجوداشته باشه اما در استرالیا حق انتخابی وجود نداره. زن باید برای امرار معاش خانواده کار کنه. از این بدتر موقعیت او در جامعه با توانایی کار کردنش سنجیده میشه.
زنی که سر کار نمیره و خونه رو آماده میکنه و از بچههاش مراقبت میکنه هم از نظر روحی ارضا شده و هم از نظر جسمی آسیب نمیبینه و هم برای بچههاش یک محیط گرم و آرام فراهم کرده. سر کار رفتن دلیل بر برتری و توانایی بیشتر نیست. ارزش کار خونه و نگهداری و تربیت بچه و شوهرداری اگر از مشاغل بیرون با ارزشتر باشه کم ارزشتر نیست.
زنی از پیامبر (ص) خواست که در جنگها و جهادها شرکت کنه، حضرت اجازه ندادند و فرمودند: «جهاد زن خوب شوهرداریکردن است.» یعنی این کار مساوی با جهاد است؛ عرصة زندگی هم یک میدان جنگه و این میدان احتیاج به مدیریت و سرپرستی و مبارزه و فراهم کردن سنگر امن داره اما الان همه میخواهند بالاتر از کاری که پیامبر(ص) فرموده انجام دهند!
در این باره مطالعات زیادی انجام شده و اثرات کار زن در خانه بیان شده. میتونی توی اینترنت در اینباره در سایتهای انگلیسی تحقیق کنی، واقعاً به نتایج جالبی رسیدند.
البته از سال ،1950 غرب مرحلة جدیدی رو آغاز کرده. در این مرحله برنامهریزهای اجتماعی به جایگاه خانواده پی بردند و با اعلام سال خانواده میخوان به پیکر فرتوت خانواده حیاتی تازه ببخشن و زن را بار دیگه به آغوش خانواده برگردونن و زن بیخانمان رو با خانمان کنن!
افسوس و صد افسوس که با این افکار و شعارهای جهانی نمیتوان این معضل اساسی را حل کرد. این کار باید عملی بشه و فکر نمیکنم مردها اجازة چنین کاری را بدهند چون حقوقی را که چند قرن برای آن زحمت کشیدن رو از دست میدن.»
سارا: «نظر اسلام دربارة کار و تحصیل زن چیه؟»
نینا: «اسلام نه با کار زن مخالفه و نه با تحصیل زن. حتی از پیامبر اسلام حدیث داریم که طلب علم بر هرکسی واجبه. اما الان کار زن معمولاً باعث میشه به خانوادهاش و خودش ضربه وارد بشه. قطعا خانومی که سر کار میره بچهاش رو باید شخصی بزرگ کنه که علاقة مادری به اون بچه نداره. نه محبتش محبته و نه تنبیهاش کار ساز.
البته مشاغلی هم هست که وجود زن لازم و ضروریه. اما بعضی از مشاغل فقط اشغال جای یه مرده که خود این مسئله هم واقعاً مشکلساز شده. مردها بیکار و زنها شاغل. مردی که بیکاره دیگه نمیتونه تشکیل خانواده بده اما اگر زن بیکار باشه نه تنها اتفاقی نمیافته بلکه بسیاری از مشکلات هم حل میشه.»
سارا: «با این مساله موافقم الان بیکاری مردها واقعاً معضلی شده. من حتی با بعضی از رشتههای دانشگاهی هم مشکل دارم. مثلاً مهندسی برق، مکانیک، معدن و... جنسیت اصلاً مطرح نیست فقط امتیاز مهمه. خیلی از دوستهام این رشتهها رو خوندن و جای یک پسر رو گرفتن و بعدش هم میگن ما به رشتهمون علاقه نداریم و اصلاً نمیخوایم کار کنیم. فقط برای اسم و رسم که مردم بگن فلانی مهندسی داره، این رشته رو خونده. در
صورتی که اگر یه پسر با دو نمره پایینتر جای اونها میاومد صددرصد موفق میشد و کار خوبی هم پیدا میکرد.»
نینا: «بله همینطوره. تازه اگه یه پسر دیپلمه و یا با مدرک پایینتر بیاد خواستگاری میگن نه. ما فلان مدرک رو داریم.»
سارا: «خوب برگردیم سر موضوع بحثمون، چه چیزی باعث شد کنوانسیون حقوق زن و فمینیسم به وجود بیاد؟»
نینا: «زنها تا همین یکی دو قرن اخیر هیچ حق و حقوقی نداشتن، زن طفیلی وجود مرد بود و هیچگونه حقوق مستقل و شخصی و انسانی نداشت. اصلاً زن موجودی نبود که به حساب بیاد، میگفتن زن از دنده چپ مرد به وجود آمده. در حالیکه خداوند در قرآن میگوید شما را از نفس واحد خلق کردم.(1)
زن از نظر اجتماعی مقام و جایگاهی در زندگی نداشت. در واقع کلفتی بود در خدمت شوهر و فرزندان او و مانند شیئی بود که مقام مادری و همسری او هم ارزشی نداشت. بنابراین اعتراض و واکنش زنان به چنین شرایطی کاملا طبیعی بود.
علامه طباطبایی میگوید: «رم جزو اولین مللی بود که قوانین مدنی را وضع نمود (حدود 400 سال قبل از میلاد) با این حال زنان را از موضوع قانونهای انسانی خارج دید. ملتی که حقوق انسانی را برای مردان به بهترین شکل ممکن برای آن روزگار تدوین میکند، چنان سیطرهای به آنان در
1) سورة نساء، آیة 1 .
عرصة خصوصی خانواده میدهد که در سایة آن میتوانند با صلاح دید خود کمر به قتل همسر خویش نیز ببندند.»(1)
البته در ملل متمدن مانند چین، هند، مصر و ایران هم وضعیت از این بهتر نبود. زنها در تمام تکالیف و وظایف شاق و شکننده با مردان شریک بودن، اما از حقوق آنها برخوردار نبودن. علاوه بر آن که وظایف مختص، نظیر خانهداری و بچهداری و اطاعت از شوهر در همة اوامر نیز به عهدة اونا بود.
با این وصف اوضاع زنان نزد این ملل و طوایف، به هر حال، بهتر از وضعیت زنانی بود که در قبایل غیرمتمدن زندگی میکردن؛ چرا که دیگر به قصد خوردن گوشت آنها، آنها را نمیکشتند!»(2)
زنان حتی حق زندهبودن هم نداشتن یا گوشتشون رو میخوردن یا زنده به گورشون میکردن. واقعاً پیامبر اسلام زن رو زنده کرد و به همه آموخت که زن نیز مانند شما موجودیست مستقل، دارای حق و حقوق یکسان و محترم و ارزشمند.
حتی در اواخر قرن 17 میلادی در انگلستان برای خاتمه به ازدواج همسر رو میفروختند. چون طلاق بجز برای قشر بسیار ثروتمند عملاً غیر ممکن بود. این رسم این طوری بود که شوهر دستهای زن رو میبست و طنابی به دور گردنش میانداخت و به میدون شهر میبرد و او را به مزایده میذاشت و به بالاترین قیمت میفروخت. البته این رسم در آمریکا، چین، نپال و آفریقا و... هم مرسوم بود.(3)
واقعاً زن دارای هیچ حق و حقوقی نبود و با اشیاء و اموال مرد فرقی نداشت. به قول گوستاولوون مذهب اسلام بود که زن را از پستترین وضع به بلندترین مقامات رساند.(1)
مثلاً در دین مسیحیت، مقام زن خیلی پایین بود. اگه به کتاب عهد جدید رجوع کنی با جملاتی روبهرو میشی که واقعاً تأسفباره. مثلاً زن برای مرد آفریده شده و خلقت مستقلی نداره و فقط وسیلهای برای مرده.
و نیز مرد به جهت زن آفریده نشد بلکه زن برای مرد (انجیل، اول قرنتیان فصل11، عبارت9)
شوهر سر زن است چنانکه مسیح نیز سر کلیسا (انجیل، افسسیان فصل5، عبارت 23)
ای زنان شوهران خود را اطاعت_ _کنید چنانکه خداوند را! (انجیل، افسسیان فصل 5، عبارت 22)
حتی نظر بزرگان مسیحیت هم دربارة زن وحشتناکه.
ژان کریسوستوم قدیس میگه: «در میان تمام جانوران وحشی؛ زیان بارتر از زن وجود ندارد.»(2)
توماس آکویناس؛ پر آوازهترین دانشمند مسیحی در قرون وسطی میگفت: «زن موجودی است ناقص عرضی؛ جنس مؤنث در واقع مذکری است که منحرف شده است؛ زن محتملاً نتیجه نقصی است در قوه تولید مرد.»(3)
فقط اسلام حق و مرتبه و ارزش واقعی زن را بیان کرد. اگر سری به کتابهای حدیثی بزنی میبینی که زن در اسلام دارای چه مقام و منزلتیه. پیامبر(ص)
میفرمایند: «زنان را گرامی نمیدارد مگر انسان بزرگوار و به آنان اهانت نمیکند مگر شخص پست و بیمقدار.»(1)
آندره میشل هم در کتاب خود از آلیز بولدینگ تقدیر میکنه که در اثر عظیم خود به آمریکاییان نشان داده که قبل از آنکه غرب از وحشیگری به درآید زنان، بدون آنکه تحت حمایت مردان باشند، در تمامی دنیای اسلام درخشیدند و علمای مذهبی، دانشمندان، حقوقدانان و شاعرانی داشتهاند.(2)
سارا: «حرف و هدف کنوانسیون حقوق زنان چی بود؟»
نینا: «هدف کنوانسیون برقراری تساوی کامل بین حقوق زن و مرد و رفع هرگونه تبعیض، یعنی برداشتن هرگونه تفاوت براساس جنسیت، البته آنها هدفشان تساوی حقوق نیست بلکه تشابه حقوق است.»
چون تساوی حقوق وقتی برقرار میشه که هر یک از زن و مرد ازحقوق و تکالیف مناسب با ویژگیهای تکوینیشان برخوردار بشن و تکلیفی بر آنها تحمیل نشه که توان انجام اون را نداشته باشن.
این دو موجود از نظر جسمی، روحی و طبیعی تفاوتهایی با هم دارند پس باید تکالیفشان هم متفاوت باشد. وجود این تفاوتها و انتظار مسئولیت طبق آن تفاوتها نه تنها ظلم نیست بلکه عین عدالت است. اگر غیر از این باشه حق یک نفر در اینجا ضایع و لطمه جبرانناپذیری بهش وارد میشه.
طرفداران کنوانسیون میخوان این تفاوتها را از بین ببرن و زن را شبیه به مرد کنن تا ظلم علیه زنان از بین بره. غافل از اینکه این عمل، زن رو از بین میبره نه ظلم علیه زن رو.
به گفتة _ژان ژارک روسو _: « شبیهشدن زنان به مردان باعث تسلط بیشتر مردان بر آنها میشود.»(1)دقیقاً همان چیزی که الان اتفاق افتاده است.
اینکه زنها باید از هر جهت شبیه مردها بشن و از نظر وظایف و تکالیف بین آنها تفاوتی نباشه، باعث افسردگی زنها و مردها و نابودی خانواده میشه. بسیاری از متفکران غربی، واژگونی جنسیت را عامل مهم آسیبهای اجتماعی و آسیبهای روانی، مانند افسردگی، معرفی کردهاند.
سارا: «یعنی چی میخوان زن رو شبیه به مرد کنن؟»
نینا: «یعنی اینکه به زنها میگن شما چیزی از مردان کم ندارید شما هم باید مثل مردها بشین؛ کارکنید، آزادی جنسی داشته باشید، نفقه بدید، مسئولیت تامین هزینه بچه را برعهده بگیرید و چیزهای دیگه.
طرفداران این کنوانسیون حتی در رابطه با لباس خاصی که بخشهای بیشتری از بدن زنها رو نسبت به مردها بپوشونه معترض هستن و میگن این تبعیضه که زنها مثل مردها لباس نپوشن.
آنها حتی جلوگیری از جلوه فروشی زنان را مانع راحتی و آسایش اونها میدونن، چون باعث میشه آزادی زن محدود بشه و تمایلات انسانی او ارضا نشه. تا جاییکه طبق مادة شش کنوانسیون، روسپیگری قانونی و مجازات آن حذف شده و حتی قراره اونها رو به عنوان کارگران جنسی بیمه کنند زیرا زن باید در کامجویی هم از مردان عقب نیفته.
خوب تو این کامجوییها چه کسی به کام میرسه و چه کسی صدمه میبینه؟
چند وقت پیش توی اخبار شنیدم گروه فمینیست مستقل در گرجستان تظاهراًت کردهاند و خواستار اینبودن که تبعیض موجود در مورد عادات و
1) فمینیسم در آمریکا تا سال 2003.
آزادیهای جنسی زنان برطرف شود و زنان گرجستان در این زمینه از آزادی و حقوق برابر با مردان برخوردار باشند.»
سارا: «مایة تاسفه!»
نینا: «در مورد کار هم همینطوره. نمیتونیم بگیم زن هر کاری رو انجام بده. اسلام مخالف با کار زنها نیست، به شرطی که تمام زوایا در نظر گرفته بشه. البته با گفتة افرادی مثل لنین هم موافق نیست که میگه «مادامی که نیمی از افراد جامعه مشغول امور آشپزخانه هستن جامعه به آزادی مطلوب نمیرسد.»
سارا: «قطعا بهتر است بگوییم مردان به آزادی مطلوب نمیرسن چون اگه زنها مشغول امور زندگی بشن کل بار تامین زندگی بر دوش مردها میافته در نتیجه، آزادی اونها تا حدودی محدود میشه.»
نینا: «کلاً اسلام نفقه را بر دوش مرد گذاشته. این وظیفه زن نیست که مخارج زندگی را تامین کنه. به نظر من این کنوانسیون حقوق مردانه نه زنان.»
سارا: «نظر اسلام در مورد حق و حقوق زن و مرد چیه؟»
نینا: «اسلام پایهگذار تساوی حقوق زن ومرده و با تشابه حقوق آنها مخالفه. خداوند میگه شما هیچ فرقی با هم نمیکنید و ملاک برتری شما کارهای خوب و تقوای شماست.
}یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقنَاکُم مِّن ذَکَرٍ وً اُنثَی وَ جَعَلنَاکُم شُعُوبًا وَ قَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أکرَمَکُم عِندَ اللهِ أتقَکُم إنَّ اللهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ{ (سوره حجرات،آیة 13)
«ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیرهها و قبایل قرار دادیم تا یک دیگر را بشناسید؛ (اینها ملاک برتری نیست) گرامیترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست. خداوند دانا و آگاه است.»
}أَنّی لَا أُضِیعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِّنکُم مِّن ذَکَرٍ أو أُنثَی{ (سوره آل عمران، آیة 195)
«من عمل هیچ عملکنندهای از شما را چه زن باشد و چه مرد ضایع نمیکنم.»
}وَ مَن یَعمَل مِنَ الصّالِحاتِ مِن ذَکَرٍ أَو أُنثَی وَ هُوَ مُؤمِنٌ فَأُولَئِکَ یَدخُلُونَ الجَنَّهَ وَ لَا یُظلَمُونَ نَقِیرًا{ (سوره نساء، آیة124)
«هرکس عمل صالحی انجام دهد چه مرد باشد و چه زن در حالیکه مومن باشد داخل بهشت میشوند و کمترین ستمی به آنها نخواهد شد.» همچنین در آیة 95 سورة نحل و آیات دیگری نیز این موارد را مطرح میکند.
حتی در آیة 35 احزاب تمام فضایل را برای مرد و زن یکسان بیان میکنه و به زنان اطمینان میده که زن و مرد در پیشگاه خداوند از نظر قرب و منزلت یکسانند، مهم آنست که از نظر اعتقاد و عمل و اخلاق اسلامی دارای فضیلت باشن.
خداوند در این آیه با بیان ویژگیهای مؤمنان و اساسیترین مسائل، زن و مرد را در کنار هم مانند دو کفة یه ترازو قرار میده و برای هر دو پاداش یکسانی قائل میشه.
}إِنَّ المُسلِمِینَ وَ المُسلِمَاتِ وَ المُؤمِنِینَ وَ المُؤمِناتِ وَ القانِتِینَ وَ القانِتاتِ وَ الصَّادِقِینَ وَ الصَّادقَاتِ وَ الصَّابِرِینَ وَ الصَّابراتِ وَ الخَاشعینِ وَ الخاشِعاتِ وَ المُتصدِقِینَ وَ المُتَصَدقاتِ وَ الصَّائمِینَ وَ الصَّائِماتِ و الحافِظِینَ فُرُوجَهُم وَ الحَافِظاتِ وَ الذَّاکِرِینَ اللهَ کَثِیرًا وَ الذَّاکِراتِ أَعَدَّ اللهُ لَهُم مَّغفِرهً وَ أَجرًا عَظِیمًا{
«مردان مسلمان و زنان مسلمان، مردان با ایمان و زنان با ایمان، مردان مطیع فرمان خدا و زنانی که از فرمان خدا اطاعت میکنند، مردان راستگو و زنان راستگو، مردان صابر و شکیبا و زنان صابر و شکیبا، مردان با خشوع و زنان با خشوع، مردان انفاقگر و زنان انفاقکننده، مردان روزهدار و زنان روزهدار، مردانی که دامان خود را از آلودگی و بیعفتی حفظ میکنند و زنانی که پاکدامنند، مردانی که بسیار به یاد
خدا هستند و زنانی که بسیار یاد خدا میکنند، خداوند برای همة آنها مغفرت و پاداش عظیمی فراهم ساخته است.
البته تورات برعکس این مسئله رو میگه: ... در میان هزاران مرد میتوان یک مرد خوب پیدا کرد اما در میان زنان یک زن خوب هم یافت نمیشود. (تورات، جامعه، فصل 7 ، عبارت 27و28)
طبق قرآن این تفاوت موجود در زن و مرد بدینخاطر است که همدیگر رو کامل کنند و در کنار هم آرامش بگیرند و توازن و تعادل در نظام هستی ایجاد بشه. نه اینکه مرد بهتر باشه یا زن. هیچ برتری نسبت به هم ندارن و این برتری و امتیاز وقتی ایجاد میشه که عمل یکی بهتر باشه نه چیز دیگر.
}وَ مِن أیَاتِهِ أَن خَلَقَ لَکُم مِّن أَنفُسِکُم أزواجًا لِّتَسکُنُوا إلَیهَا وَ جَعَلَ بَینَکُم مَّوَدَّهً وَ رَحمَه إِنَّ فِی ذَلِکَ لَأیَتٍ لِّقَومٍ یَتَفَکَّرُونَ{
«و از نشانههای او این است که از جنس خودتان برای شما همسرانی آفرید تا در کنار آنان آرامش یابید و در میانتان مودت و رحمت قرار داد؛ در این نشانههایی است برای گروهی که تفکر میکنند. (سورة، روم آیة 21)
زن و مرد مکمل یکدیگرند و همانند لباس کمبودهای همدیگر را جبران میکنند.
}... هُنَّ لِباسٌ لَّکُم وَ أَنتُم لِبَاسٌ لَّهُنَّ...{
«شما لباس آنهایید و آنها لباس شما.» ( سورة بقره، آیة 187)
اگر ملاک زندگی رو همین دو آیه قرار بدیم دیگه نه حق مرد ضایع میشه و نه حق زن و زندگی میشه بهشت؛ همه چیز متعادل میشه. با ملاک قرآن نه زنذلیل معنا داره نه شوهرذلیل. هر دو میشن عبد و بندة خدا.
سارا: «من قبل از اینکه تحقیقم رو در مورد حجاب شروع کنم فکر میکردم این اسلام که حق و حقوق زن رو از بین برده و تمام اندیشمندان
جهان دارن سعی میکنن این حق از بین رفته را زنده کنن و به زن مقام بدن.»
نینا: «اندیشمندان جهان سعی میکنند با در نظر گرفتن مزایا و منافع خودشون حق زن رو زنده کنن. اما با تمرکز روی یک حق زن، حقوق دیگرش را ضایع کردن.
فقط اسلامه که تمام جوانب روحی و جسمی زن رو در نظر گرفته و حق و حقوق او را کامل ادا کرده.
ولی دشمنان سعی کردن این حق و حقوق را از بین ببرن و اسلام رو دینی جلوه بدن که هیچ ارزشی برای زن قائل نیست.»
سارا: «نمی دونم چی بگم!»
نینا: «برات یه متن ایمیل میکنم. دربارة تساوی زن و مرده. نویسندش با قلمی قشنگ داستان تساوی رو نوشته. امیدوارم ازش استفاده کنی.»
سارا: «ممنونم.»
ایمیل نینا متن زیر بود:
ما به مردها گفتیم: «میخواهیم مثل شما باشیم.» مردها گفتند: «حالا که این قدر اصرار میکنید، قبول!»
و ما نفهمیدیم ناگهان چه شد که مردها این قدر مهربان شدن. وقتی به خود آمدیم، عین آنها شده بودیم.
کیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی که باید بهش رسیدگی میکردیم و دسته چک و حسابکتابهایی که مهم بودند. با رئیس دعوایمان میشد و اخموتَخممان را میآوردیم خانه و سر بچهها خالی میکردیم.
ماشین ما هم خراب میشد، قسط وامهای ما هم دیر میشد. دیگر با هم مو نمیزدیم.
آنها به وعدهشان عمل کرده بودند و به ما خوشبختیهای بیپایان یک مرد را بخشیدهبودند. همة کارهایمان مثل آنها شده بود فقط، نه! خدای من! سلاح نفیس اجدادی که نسل به نسل به ما رسیده بود، در جیبهایمان نبود.
شمشیر دسته طلا؟ تپانچةٔ ماشه نقرهای؟ چاقوی غلاف فلزی؟ نه!
ما پنبهای را که با آن سر مردها را میبریدیم، گم کرده بودیم.... همان ارثیهای که هر مادری به دخترش میداد و خیالش جمع بود تا این هست، سر مردش سوار است. آن گلولة الیافی لطیفی که قدیمیها بهش میگفتند عشق، یک جایی توی راه از دستمان افتاده بود. یا اگر به تئوری توطئه معتقد باشیم، مردها با سیاست درهای باز نابودش کردهبودند.
حالا ما و مردها روبهروی هم بودیم در دوئلی ناجوانمردانه و دیگر مهارتی که با آن مردهای تنومند را به زانو درمیآوردیم، در عضلههای روحمان جاری نبود.
سالها بود حسودیشان میشد. چشم نداشتند ببینند فقط ما میتوانیم با ذوقی کودکانه به چیزهای کوچک عشق بورزیم.
فقط و فقط ما بودیم که بلد بودیم در معاملهای که پایاپای نبود، شرکت کنیم. میتوانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خود بخشیدن کیف کنیم. بیحساب و کتاب دوست بداریم.
در هستی، عناصر ریزی بودند که مردها با چشم مسلح هم نمیدیدند و ما میدیدیم.
زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود و آن قدیمها بعضی از ما این را میدانستیم. مادربزرگ من زیبایی زنبودن را میدانست.
وقتی زنی از شوهرش از بیملاحظگیها و درشتیهای شوهرش شکایت داشت و هقهق گریه میکرد، مادربزرگ خیلی آرام میگفت: «مرد است دیگر، از مردبودن مثل عیبی حرف میزد که قابل برطرفشدن نیست.»
مادربزرگ میدانست مردها از بخشی از حقایق هستی محرومند. لمس لطافت در جهان و ذات جهان لطیف، در انحصار جنس دوم است.
مادربزرگ میگفت: «کار زنها با خدا آسونه. مردها از راه سخت باید بروند. راه میانبری بود که زنها آدرسش را داشتند و یک راست میرفتند نزدیک خدا.»
شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمیمان گم کردیم.
به هر حال، ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه میشویم.
رئیس شرکت به ما بن فروشگاه سپه داده و ما خیلی احساس شخصیت میکنیم ده تا نایلون پر از روغن و شامپو و وایتکس و شیشهشور و کنسرو و رب و ماکارونی خریدهایم و داریم به زحمت نایلونها را میبریم و با بقیة همکارهای شرکت که آنها هم بن دارند و خوشبختی، غیبت رئیس کارگزینی را میکنیم و ادای منشی قسمت بایگانی را درمیآوریم و بلندبلند میخندیم و بارهایمان را میکشیم سمت خانه.
چقدر مادربزرگ بدبخت بود که در آن خانه میشست و میپخت. حیف که زنده نماند ببیند ما به چه آزادی شیرینی دست یافتیم. ما چقدر رشد کردیم.
افتخارآمیز است که ما الان، هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی میاندازیم.
مهندس معدن هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر میشویم مردها مهارت جمع بستن ما را خیلی تجلیل میکنند.
ما میتوانیم همه کار را با هم انجام دهیم، وقتی مردها به زحمت بلدن تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ کنند، ما با یک دست، دست
بچه را میگیریم با دست دیگر خریدها را و در حالی که گوشی موبایل بین گردن و شانهمان قرار دارد، کارهای اداره را راستوریس میکنیم.
افتخارآمیز است دستاورد بزرگی است اینکه مثل هم شدهایم. فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی، یکیمان شب توی رختخواب مثل کندهای چوب راحت میخوابد و آن یکی مدام غلت میزند!
چون دست و پاهایش درد میکنند. چون صورت اشکآلود بچهای میآید پیش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد کودک... همه رفتهاند و سرایدار مجبور شده بعد از رفتن مربیها او را ببرد پیش بچههای خودش.
نیمة گمشده شبها خواب ندارد و میافتد به جان زن. اما مرد راحت است خودش است. نیمة دیگری ندارد. زن گیج و خسته تا صبح بین کسی که شده و کسی که بود، دست و پا میزند.
مادربزرگ سنتزده و عقب افتادة من کجا میتوانست شکوه این پیروزی مدرن را درک کند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسیدهایم.(1)
1) http://www.aftabir.com/discussion/topic/133
در جواب ایمیل نینا نامة نادر ابراهیمی رو به همسرش فرستادم. همیشه از این نامه خوشم میاومد:
همسفر!
در این راه طولانی که ما بیخبریم
و چون باد میگذرد
بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماند
خواهش میکنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا
مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاهکردن را
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقهمان یکی و رویاهامان یکی.
همسفربودن و همهدفبودن، ابدا به معنی شبیهبودن و شبیهشدن نیست.
و شبیهشدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است
عزیز من!
دو نفر که عاشقاند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است.
عشق، از خودخواهیها و خودپرستیها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیلشدن به دیگری نیست.
من از عشق زمینی حرف میزنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابودشدن یکی در دیگری.
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد.
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه که در عین یکیبودن، یکی نباشیم.
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید.
عزیز من بیا متفاوت باشیم.
کاترین بهم ایمیل زد تا آدرس یه نفر دیگه رو که حجاب گذاشته بود، بهم بده و ازم خواست حتما باهاش تماس بگیرم چراکه داستان مسلمان شدنش هم جالب و هم با مشکلات زیادی همراه بوده.
به هلن ایمیل زدم و گفتم: «دارم دربارة حجاب و اسلام تحقیق میکنم. میتونی به هم کمک کنی؟ کاترین شما رو به من معرفی کرده.» اون هم با کمال میل پذیرفت و قرار گذاشتیم آنلاین با هم حرف بزنیم.
سارا: «کاترین به هم گفته بود که شما با مشکلات زیادی به خاطر مسلمان شدنتون روبهرو شدین. خیلی دلم میخواد بدونم چطور مسلمان شدید و حجاب گذاشتین؟
هلن: «من هیچ وقت فکر نمیکردم که مسلمان بشم و از مسلمانها هم خوشم نمیاومد. کلاس کامپیوتر میرفتم توی کلاس چند تا مسلمانبودن و من از این موضوع ناراحت بودم.
به شوهرم میگفتم: «من حالم از اینها به هم میخوره». شوهرم هم میگفت: «تو با اونها چی کار داری؟ نمیخوای تموم عمر با اونها زندگی کنی که! چند ماهی با هم همکلاس هستین.»
توی این مدت خیلی کارهای اونها رو زیر نظر داشتم برخلاف تبلیغات رسانهها علیه اونها که آدمهای خشنی هستند، خیلی مهربونبودند.
رفتارهاشون خیلی سنگین و با آرامش بود. اصلاً نمیدونم چطور اون تنفر به جذابیت تبدیل شد. دلم میخواست باهاشون ارتباط برقرار کنم. خلاصه بعد از یه مدت به دینشون علاقهمند شدم و اونها برام کتاب آوردن و منو به چند تا مهمانی دعوت کردن.
توی جمعشون اصلاً احساس غریبی نمیکردم. این ماجرا یک سال طول کشید. مطالعه میکردم و در جلسات مسلمانها شرکت میکردم.
شوهرم هم شک کرده بود من دیگه مشروب نمیخوردم و شبهای یکشنبه باهاش به بار و پارتی نمیرفتم. آخه دیگه برام مفهومی نداشت، یعنی چی هر شب یکشنبه بریم و تا صبح برقصیم و مشروب بخوریم. دیگه نمیتونستم اون محیط کثیف و مردهای مست رو تحمل کنم.
اون هم از این موضوع خیلی ناراحت بود اما به هیج وجه فکر نمیکرد که من بخوام مسلمان بشم.
بالاخره من شهادتین گفتم و مسلمان شدم.
چند ماهی با شوهرم اختلافات شدیدی داشتم برای اون اصلاً قابل قبول نبود و به این امید بود که این یه بیماریه و من دوباره سلامتیم رو به دست میارم.
اما من بیمار نبودم من تصمیم خودم رو گرفته بودم و این دین رو پذیرفته بودم.
وقتی شوهرم دید که من مصمم هستم درخواست طلاق داد. دادگاه هم چون دین من به غیر از ارتدکس بود حضانت بچهها رو به اون داد.
خیلی برام سخت بود من شوهرم و بچه هام رو دوست داشتم یا باید اونها رو ترک میکردم یا دینم رو کنار میذاشتم. باورت نمیشه چقدر این تصمیم سخت بود.
قرآن رو باز کردم آیة 129 سورة توبه اومد:
} فَقُل حَسبِیَ الله لا اِلهَ اَلا هُوَ عَلَیهِ تَوَکَلتُ وَ هُوَ العَرشِ العَظیم{
آروم شدم احساس کردم خدا داره باهام حرف میزنه و بهم میگه خدا برای تو کافیه به خدا توکل کن، خدایی که پروردگار عرش عظیمه. از چی میترسی با من باش من تمام دنیا رو برای تو آفریدم.
چارهای بهجز بیرون اومدن از اون زندگی رو نداشتم. اونها منو با این دین نمیخواستن. البته خیلی سعی کردم در کنارشون باشم؛ اما قبول نکردند.
کلی با خدا رازونیاز کردم، بچهها رو به خودش سپردم و از اون زندگی اومدم بیرون. من راحت مسلمان نشدم اما خدا را با تمام وجودم احساس کرده بودم و نمیتونستم دینش رو انکار کنم. من تمام زندگیم رو از دست دادم تا خدا را به دست بیارم.
خانوادهام هم منو طرد کردهبودند. مادرم معتقد بود این یک مرحلهست و من باید از اون خارج بشم. خواهرم هم که روانشناسه، مطمئن بود که من عقلم رو از دست دادم و باید بستری بشم. پدرم هم میگفت: «باید تا قبل از اینکه با دست خودم به درکات جهنم نرفتم، کشته بشم.»
روزی هم که حجاب گذاشتم آخرین روز کاریم بود.
تنها امیدم مادربزرگم بود. از وقتی که طلاق گرفته بودم با اون زندگی میکردم. در کمال ناباوریم اون هم مسلمان شد. اما خیلی زود بعد از مسلمانشدنش فوت کرد.
بعد از چند ماه، مادرم بهم زنگ زد و گفت: «من نمیدونم اسلام چیه؟ اما امیدوارم تو به آن پایبند باشی.» هنوز هم نمیدونم منظورش از این حرف چی بود.
البته دوستان مسلمانم خیلی بهم کمک کردند. برام کاری پیدا کردن. الان هم از زندگیم راضیم. میتونم بچههامو یک بار در طول هفته ببینم.
همة امید و آرزوم اینکه اونها رو هم با دین اسلام آشنا کنم و مسلمان بشن و دخترم هم محجبه بشه. هر دفعه که اونها رو میبینم سعی میکنم چیزی از دین بهشون بگم.»
سارا: «به نظرم خیلی انسان محکمی هستی من حتی یک لحظه هم نمیتونم خودم رو جای تو بذارم.»
هلن: «من این صبر و تحمل رو لطف و نظر خدا میدونم وگرنه از توان من هم خارج بود. بذاز برات یه داستان بگم.
دختری از مشکلات زندگیش به پدرش شکایت میکنه و میگه یه مشکلم حل میشه یکی دیگه شروع میشه. پدرش اونو برد توی آشپزخونه و 3 تا قابلمه آورد تو یکی هویج ،تو یکی تخممرغ و توی یکی هم چند تا دونه قهوه ریخت و گذاشت روی شعله.
بعد از نیم ساعت زیر همه رو خاموش کرد و به دخترش گفت ببین هویج نرم شده، تخم مرغ سفت شده اما دونههای قهوه هم آب رو تبدیل به کافه کردند و هم قویتر و غنیتر شدن.
حالا دخترم، تو زندگیت چه نقشی رو داری، یه هویجی که با مشکلات نرم میشی و استقامتت رو از دست میدی یا یه تخممرغی که سخت میشی و قلب نرمت رو از دست میدی و یا مثل دونههای قهوه هستی که نه تنها استحکام خودش رو از دست نمیده بلکه هرچی آب داغتر میشه طعمش هم بهتر میشه؟!»
سارا: «چه داستان قشنگی، فکر کنم من هویجم اما دوستام دارند بهم کمک میکنن که تبدیل به دونههای قهوه بشم. نظرت دربارة حجاب چیه؟ چطور متقاعد شدی که حجاب برای زن ضروریه؟
هلن: «اول که مسلمان شده بودم حجاب نذاشته بودم.
بهجز شوهرم هیچکس از مسلمان شدنم خبرنداشت وقتی که حجاب گذاشتم دیگه همه فهمیدن من یه مسلمانم و همین مسئله باعث شد خیلی از دوستام رو از دست بدم.
البته برای من مهم نبود چون اینطوری تونستم دوستای واقعیم رو تشخیص بدم اونایی که چه بیحجاب و چه با حجاب من رو پذیرفتن. من خیلی راحت حجاب گذاشتم. چون دیگه از بیبندوباری خسته شده بودم و به نظرم حجاب واقعاً لازمه.
برای من حجاب فقط یک تیکه پارچه نیست بلکه به من احساس هویت میده. بهم این حس رو میده که من بردة جامعه نیستم و بطالت و پوچی که ما را احاطه کرده شامل من نمیشه. من این پوچی رو در بارها و جمعهامون حس کرده بودم.
ما آدمها معمولاً طوری زندگی میکنیم که جامعه از ما انتظار داره و این موضوع رو در نظر نمیگیریم که آیا این وضعیت برای ما سالم ومفید هست یا نه؟
ما نباید بشینیم و ببینیم جامعه از ما چی میخواد، یه بار هم شده ببینیم خدا از ما چی میخواد، نمیشه؟!»
سارا: «شدنش که میشه اما....»
من هم باید تصمیم خودم رو میگرفتم. ماهیت حجاب برام روشن شده بود، جواب تمام سؤالهام رو پیدا کرده بودم. سؤال هایی که همیشه دربارة اونا بحث میکردم و فکر میکردم حق با منه. چرا همة محدودیتها برای زناست؟ چرا مردها آزاد باشن و زنها پوشش داشته باشن؟ چرا به مردها نمیگن نگاه نکنید تا زنها مجبور نباشن خودشون رو بپوشونن؟ چرا ما نباید مانند زنهای غربی آزاد باشیم؟ اگر زن و مرد آزاد باشند مسئلة هوای نفس عادی میشه. چرا زنهای اروپایی حجاب ندارن؟ چرا ادیان دیگه حجاب ندارن؟ چرا حجاب برای زنها واجب شده؟ آیا این آزادی زن را محدود نمیکنه؟ چرا به روز نباشیم؟ مد و بهروزبودن ضرورت زندگی منه و من نمیتونم اون رو کنار بذارم. آرایش زنها ودخترها چه اثری روی جامعه داره؟ من دوست دارم در جامعه آرایش کرده حاضر بشم. من با طرز پوششم قصد ایجاد انحراف و فساد ندارم.
اما دلم میخواست باز هم فکر کنم. خودم هم علت امروز و فردا کردنم رو نمیدونستم. رفتم توی چترومی که همیشه میرفتم و یه پیغام گذاشتم. نوشتم میخوام حجاب بذارم اما نمیتونم. میدونم حجاب خوبه اما... .
آدرس ایمیلمرو گذاشتم و در ادامه نوشتم لطفا نظراتتون رو دربارة حجاب و اینکه چطور و چرا محجبه شدید برام بفرستید تا شاید من هم بتونم مثل شما تصمیم بگیرم.
هر روز یکی دو تا ایمیل دریافت میکردم. بعضی از ایمیلها فقط یک خط بودند و بعضی هم یک داستان کامل که انشاءالله همه رو براتون مینویسم.
سارای عزیز سؤالت کمی منو گیج کرده. اگر مطمئن شدی که حجاب خوبه و لازمه پس چرا اما؟
به نظر من تو دنبال بهانه میگردی. من یازده تا بهانه رو برات میگم و جوابش رو هم میدم. اگر علت و دلیلت غیر از اینها بود ماهیت حجاب از نظر علمی، اجتماعی، خانوادگی و دینی و تاریخی هنوز برات ثابت نشده. باز هم به تحقیقاتت ادامه بده تا به اطمینان صددرصد برسی. اما اگر بهانهات جزو اینهاست سعی کن خودت رو گول نزنی و اینقدر دور خودت نچرخی و تصمیم عاقلانهای بگیری.
بهانة اول: فکر نمیکنم حجاب ضرورت داشته باشه؟!
پاسخ: حجاب امر خداست. (سورة نور، آیة 51)
«آن مؤمنانند که چون به سوی حکم خدا و رسولشان بخوانند تا خدا میان آنها حکم کند خواهند گفت که حکم خدا را شنیده و اطاعت میکنیم و رستگاران عالم به حقیقت اینها هستند.» (سورة لقمان، آیة15)
چطور میتونی بگی من به خدا اعتقاد دارم اما فرمانش را قبول ندارم. مطمئن باش که حکم خدا ضرورتی داشته که در قرآن آمده. اگر ضرورتی نداشت خدا اصلاً اون رو ذکر نمیکرد.
بهانة دوم: پدر و مادرم نمیذارن و من نمیتونم از اونها نافرمانی کنم.
پاسخ: چطور میتونی از خدا نافرمانی کنی در صورتی که خدا تو و پدر و مادرت رو آفریده.
«و اگر پدر و مادرت تو را بر شرک به خدا که آنرا به حق نمیدانی وادار کنند در اینصورت دیگر امر آنها را اطاعت مکن ولی در دنیا با آنها به شایستگی رفتار کن و پیرو راه کسانی باش که به سوی من آمدهاند، بازگشت همه به سوی من است و من شما را از اعمالتان آگاه میکنم.»
بهانة سوم: محیط کاریم اجازه نمیده با پوشش اسلامی برم.
پاسخ: کارت رو عوض کن. رزق و روزی تو دست خداست. (سورة طلاق آیة 2و3)
«هر کس از خدا بترسد خداوند راه نجاتی پیش پای او میگذارد و او را از جایی که گمان ندارد روزی میرساند، هر کس به خدا توکل کند خدا او را کافی است. خداوند در انجام فرمان خود پایدار است و برای هر چیزی اندازهای قرار داده است.»
بهانه چهارم: هوا خیلی گرمه. میترسم نتونم تحمل کنم. این شیطان که بهت میگه هوا گرمه. میخواد تو رو از گرمای قابل تحمل دنیا به گرمای غیر قابل تحمل جهنم هدایت کنه. (سورة توبه، آیة 81 )
«آنان را بگو آتش دوزخ بسیار سوزانتر از این هواست اگر میفهمیدید.»
بهانة پنجم: میترسم مثل بعضیها مدتی حجاب بذارم و بعد اونو بردارم.
پاسخ: اگر منطق حجاب را بفهمی و شیرینی ایمان را در دلت احساس کنی این کار را انجام نمیدی. چرا چیزی رو که مفیده مدتی انجام بدی و بعد بذاری کنار!
بهانة ششم: اگه حجاب بذارم شوهر پیدا نمیشه و کسی با من ازدواج نمیکنه.
اگر زیبایی تو باعث انتخاب او شده باید منتظر روزی باشی که زیبایی زن دیگری انتخاب بعدی اون باشه. با گذشت عمر این زیبایی از بین میره این روح تو که باقی میمونه و دارای ارزشه. با کسی ازدواج کن که شخصیت تو را دوست داره و به روح با ارزش تو احترام میذاره نه به ظاهر تو.
شوهری که میخواد تو با این وضعیت در عموم حاضر بشی شوهر لایق و قابل اعتمادی نیست. چرا میخوای با کسی ازدواج کنی که نمیخواد فرمانهای خدا را اطاعت کنی؟ عاقبت این زندگی مشخصه. (سورة نور آیة 31)
«هر کسی از یاد من غافل شود زندگانی تنگی خواهد داشت و در روز قیامت او را نابینا به محشر میآورم.»
بهانة هفتم: من نمیتونم زیبایی و نعمتی رو که خدا بهم داده پنهان کنم.
پاسخ: آیا این آیات یادت رفته که خدا بهت اجازه داده این نعمت و زیبایی رو به چه کسانی نشان بدی؟ (سورة نور، آیة 31)
«ای رسول! به زنان مومن بگو تا چشمها و فروج و اندامشان را محفوظ بدارند و زینت و آرایش خود را جز آنچه قهرا ظاهر میشود بر بیگانه آشکار نسازند و باید سینه و برودوش خود را با مقنعه بپوشانند و زینت و جمال خود را آشکار نسازند جز برای شوهران خود و پدران و پدران شوهر و پسران خود و برادران خود و پسران برادران و خواهران خود و زنان خود و کنیزان ملکی خویش و اتباع از زن ومرد و یا طفلی که هنوز بر عورت و محارم زنان آگاه نیستند و آن طور پای به زمین نزنند که خلخال و زیورهای پنهان پاهایشان معلوم شود وای اهل ایمان همه بدرگاه خدا توبه کنید باشد که رستگار شوید.» (سورة احزاب، آیة 59)
«ای پیغمبر! به زنان و دختران خود و زنان مومن بگو که خویشتن را به چادر بپوشانند که این کار برای اینکه به عفت شناخته شوند تا از تعرض و جسارت هوسرانان آزار نکشند بر آنان بسیار بهتر است و خدا آمرزنده و مهربان است.»
امیرالمؤمنین علی (ع) میفرماید: کمترین حق خداوند بر شما این است که از نعمتهایش در انجام گناهان یاری نگیرید. (نهجالبلاغه، حکمت 330)
بهانه هشتم: میدونم حجاب ضروریه، اما هر وقت خدا هدایتم کنه میپوشم.
پاسخ: مطمئنی که هنوز خدا با فرستادن قرآنش هدایتت نکرده؟! منتظری خدا چطوری هدایتت کنه؟
شاید تو هم مثل اقوام پیشین میخواهی فرشتهای نازل بشه تا دعوت خدا رو بپذیری! (سورة انعام، آیة 8)
«و گفتند چرا بر او فرشته نازل نمیشود و اگر فرشتهای بفرستیم کار تمام شود و دیگر لحظهای به آنها مهلت داده نخواهد شد.»
بهانه نهم: وقتش نیست من هنوز جوانم! پیرتر که شدم میپوشم.
پاسخ: چطور میتونی زندهبودنت رو تا فردا تضمین کنی؟ اگر بهت بگن میخوان با این کارت بهت گنجی بدن دوست داری این گنج رو توی پیری بهت بدن یا همین الان؟ این گنج رو الان که جوان و زیبا هستی بهت میدن. وقتی که پیر و فرتوت شدی دیگه جاذبهای نداری. دیگه مسابقه تمام شده و از جایزه هم خبری نیست. (سورة حدید، آیة 20)
«بدانید زندگی دنیا تنها بازی و سرگرمی و تجملپرستی و فخرفروشی در میان شما و افزون طلبی در اموال و فرزندان است. همانند بارانی که محصولش کشاورزان را در شگفتی فرو میبرد، سپس خشک میشود به گونهای که آن را زرد رنگ میبینی؛ سپس تبدیل به کاه میشود و در آخرت عذاب شدید است و (مؤمنان را) آمرزش و خشنودی حق نصیب است و بدانید که دنیا جز متاع فریب و غرور چیزی نیست.»
بهانة دهم: اگر حجاب بذارم انگشتنما میشم و مردم به من نگاه میکنن و من رو به گروه خاصی نسبت میدن.
پاسخ: چهچیزی بهتر از اینکه به حزب خدا نسبت داده بشی. (سورة مجادله، آیة 22)
«هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند نمییابی که با دشمنان خدا و رسولش دوستی کنند هرچند پدران و فرزندان یا برادران یا خویشاوندانشان باشند؛ آنان کسانی هستند که خدا ایمان را بر صفحه دلهایشان نوشته و با روحی از ناحیه خودش آنها را تقویت فرموده و آنها را در باغهایی از بهشت وارد میکند که نهرها از زیر درختانش جاری است، جاودانه در آن میمانند. خدا از آنها خشنود است و آنان از خدا خشنودند. آنها حزباللهاند. بدانید حزبالله پیروزان و رستگارانند.»
شیطان از طریق تو، بدن تو، موی تو و زیبایی تو قلب مرد رو وسوسه میکنه.
تا کی میخوای از کارمندهای استخدامی تمام وقت شیطان باشی؟ وقتش نیست که خودت رو آزاد کنی؟ و از شرکت شیطان استعفا بدی و کارمند خدا بشی با مزایا و حقوق کامل؟! بیا برای رسیدن به بهشت سوار قطار توبه بشیم قبل از اینکه از ایستگاه ما بگذره؟ امروز بهش فکر کن قبل از اینکه دیر بشه.
بهانة یازدهم: اسلام در قلب منه، احتیاجی نیست که نشون بدم من مسلمانم. این یه رابطه بین من و خداست.
جواب: بله، این یک رابطه بین تو و خداست ولی این رابطه احتیاج به عمل داره. عاشق باید از خودش عملی نشان بده که مورد قبول معشوق قرار بگیره یا نه؟
اگه من به تو بگم من تو رو دوست دارم اما به حرفهات گوش نکنم تو باز هم منو دوست خواهی داشت و به محبت من اعتماد میکنی؟ با عمل صالح میتونی ایمانت رو به خدا ثابت کنی. اگه رابطهای با خدا داری و خدا رو دوست داری خدا گفته: «بگو اگر خدا را دوست دارید از من پیروی کنید
تا خدا دوستتان بدارد و گناهان شما را بر شما ببخشاید و خداوند آمرزنده مهربان است.» (سورة ال عمران، آیة 31)
آیا بهانههات غیر از اینهاست؟!
امیدارم این ایمیل بهت کمک کنه و مسیرت رو هرچه زودتر پیدا کنی تا به مقصود و معبود خودت برسی.
بهت پیشنهاد میکنم حجاب رو یه وظیفة اجباری ندونی، چرا که حجاب کلیدیه که زندگیت رو روشن و راهت را مشخص میکنه.
از چه میترسی؟ از حرف مردم؟ اوایل مشکل اصلی من هم حرف دوست هام در مدرسه و حرفهای مردم در کوچه و خیابون بود و بعضی وقتها واقعاً تحملش برام سخت بود.
از من سؤال هایی میپرسیدند که متلک و جملات تمسخرآمیز بود. از من میپرسیدند کچلی؟
حمام هم با همین حجاب میری؟
موقع خوابیدن هم این باید سرت باشه؟
پدرت مجبورت کرده که با این وضعیت بیای بیرون؟
آیا زیر لباست بمب گذاشتی؟
جزو گروهک طالبانی؟
دوباره کجا رو میخواین منفجر کنین؟
میتونی نفس بکشی؟
خفه نمیشی؟
بیچارهها حتما باید 14 سالگی ازدواج کنین و بعدش هم 6 تا بچه بزرگ کنین.
واقعاً خوب راهی یاد گرفتی دیگه لازم نیست لباس بخری؟
از نگاههای مردم هم خیلی اذیت میشدم. انگار که از من میترسیدن. مثلاً تو آسانسور، اول به دقت نگات میکنن و بعد یه کم عقبتر میرن و دعا میکنند که آسانسور بین طبقه اول و دوم منفجر نشه.
دلم میخواد به اونا بگم، حداقل اگر نگاه میکنید، سعی کنید غافلگیر نشید. من تروریست نیستم و با کارهای اوناهم هم موافق نیستم.
اگر تروریستها ادعا میکنن مسلمانند دروغ میگن چون اسلام کشتن افراد بیگناه را ممنوع کرده و به هیچکس چنین حقی نداده. دین من دین صلح و آرامشه از من نترسید. من هم آمریکا را دوست دارم. آمریکا وطنمه.
نمیدونم چرا احساس میکنن اگر کسی حجاب داشته باشه جزو انسانهای کودن و عقب افتادهست و هیچی بلد نیست.
حجابی که من گذاشتم سرم را پوشانده نه مغزم رو!
من هم دارای هوش و ذکاوتم شاید هم از شما بیشتر. من هم مثل شما شنا میرم، تنیس بازی میکنم با دوستهام جک میگیم. من هم میخوام به دانشگاه برم. پدر و مادرم هم در دانشگاه تحصیل کردند. پدرم، من و مادرم را نمیزنه. پدرم به مادرم احترام میذاره، در کارهای خونه بهم کمک میکنن و من رو مجبور به حجاب نکردن.
من هم مثل شما لباس میخرم. حجاب من مانع پوشیدن لباسهای زیبا نیست. من هر چیزی که دوست داشته باشم و بهروز باشه میخرم و میپوشم.
بعضیها از من میپرسن دوست نداری دوباره احساس زیبایی کنی؟ ناراحت نیستی از اینکه دوست پسر نداری؟!
من همین الان هم احساس زیبایی میکنم. من فقط زیباییهام رو از چشم مردها مخفی کردم.
این جذابیت و زیبایی زن نیست که مردی به او علاقهمند میشود بلکه ارضای نیاز اون مرده که اونو به سمت زنی میکشه. و بعد از ارضاشدنش دیگه خبری از اون و زیبایی زن نیست. پوشش زیبایی من رو کم نمیکنه بلکه از زیبایی من محافظت میکنه.
من زمانی احساس ناراحتی میکنم که با پسری دوست شوم و بعد از مدتی با شخصی دیگر دوست شوم ویا همزمان با چندنفر. این برای من غمانگیز و اسفناکه.
من نمیخوام یه دختر نوجوان مصرف شده باشم که چندین بار به زبالهدانی انداخته شده و دوباره بازیافت شده.
من به هیچوجه از وضعیتم ناراحت نیستم بلکه بسیار خوشحالم که این راه رو انتخاب کردم. دلم میخواد به اونا بگم همانطور که حجاب و نداشتن دوستپسر برای شما خوشایند نیست و ناامیدکنندهست برای من هم وضعیت شما ناراحتکنندهست.
سارای عزیز، امیدوارم تو هم از حرفها و نگاههای مردم نترسی و بتونی محکم و استوار روی عقیدت بایستی و تصمیمی قاطع بگیری.
نام زیبای این دین اسلام است یعنی تسلیم. تسلیم کی؟ تسلیم خدا.
ما برای خوشایند دیگران لباس میپوشیم یا خدا؟خدا چی خواسته؟ نگو من چی میخوام، دلم چی میخواد، مردم چی میخوان فقط بگو خدا، همه چیز درست میشه.
همیشه از خودم میپرسیدم چرا خدا میخواد که زنها حجاب داشته باشن؟
خدا که احتیاج نداره برای خدا چه فرقی میکنه که من باحجاب باشم یا بیحجاب. پس باید پشت این فرمان الهی یه دلیل منطقی وجود داشته باشه.
به این نتیجه رسیدم دلیل این درخواست خدا از زنها به خاطر نگرش مردهاست. از زمانهای اولیه مردها به زنها به چشم یه وسیلة جنسی نگاه میکردند که هر وقت احساس خستگی، افسردگی و کسالت داشتند از اون استفاده میکردند.
البته، این نتیجة تحقیقات سوزان فیسک، روانشناس دانشگاه پرینستون(1)است. اسکن مغزی 21 مردی که در این آزمایش شرکت کرده بودند نشون میداد مردها وقتی با زنهایی که لباس کمتری پوشیدن روبهرو میشن قسمتی از مغزشون که به دستگاه وصل بود روشن میشد.این موضوع دال بر این بود که مردها زن رو وسیلهای برای ارضای نیازشون میبینن.
همچنین دکتر_ چارلز ریسون_(2)، کارشناس سلامت روانی میگه: «زنان باید آگاه باشند که وقتی لباس تحریککننده میپوشند چگونه ادراک میشوند. مردان نیز نباید اجازه دهند که احساسات جنسی غیرشخصی ایجاد شود، البته بیشتر مردان به علت جذبه جنسی انتخاب احمقانهای انجام میدهند.»
بنابراین برای اینکه روابط سالم در جامعه حفظ بشه زنها باید پوشش داشته باشن. تا چنین افکار و رفتارهایی نشئت نگیره.
فادل سلیمن(3)معتقد است: «زن باید به گونهای لباس بپوشد که با وی مانند یک شهروند نرمال رفتار شود چون مردان بهطور کلی زنان را یک شیء جنسی میبینند.»
طبق تحقیقات دانشگاه کمبریج 75 درصد افرادی که تو لندن تازه مسلمان میشن خانمها هستن. فادل سلیمن معتقد است: «علت آن این است که زنان در اسلام آزادی خودشان را پیدا کردهاند. آزادی از ظلم مردانی چون کریستین دیور، گوچی، پیرگاردین و مردان بسیار دیگری که تصمیم میگیرند و طراحی میکنند که زنها چه بپوشند. کدام قسمت از بدنشان را بپوشانند و کدام قسمت را نپوشانند. اما اسلام بهطور واضح بیان میکند که زن نباید تبدیل به شیء پستی برای لذت مردان شود و اینگونه مورد استفاده قرار بگیرد.»
برای من نگاه مردها سخت بود وقتی که احساس میکردم اون داره با نگاهکردن به من، تن برهنه من رو تو ذهنش تصور میکنه. اما حالا دیگه کنترل دست منه. من مشخص میکنم که چی رو ببیننه.
زن وسیله نیست و دارای مقام و شخصیته. دوست عزیز میخوام این رو بگم. زن با پوشش خود اعلام میکنه که دارای شخصیت، هویت و استعداده. من تکه گوشتی نیستم که آمادة مصرف برای هر کسی، هر جایی و هر زمانی باشم.
بعد از اینکه ایمیل این خانوم رو خوندم. یاد مطلب آقایی در سایت افتادم. اون آقا نوشته بود:
«وقتی زنی لباس باز و برانگیزاننده میپوشد، تنها پیامی که مرد دریافت میکند این است که او دنبال رابطه جنسی است. البته دلایلی که ممکن است یک زن لباس جذاب بپوشد، میتواند کاملاً متفاوت باشد. ممکن است فقط به این دلیل چنین لباسی پوشیده است که تصور میکند بسیار روی مُد و زیبا است.
اما وقتی یک مرد، زنی را در لباس تنگ و محرک میبیند، اتوماتیکوار تصویر زنی برایش نمودار میشود که دوست دارد رابطه جنسی داشته باشد. به همین دلیل به عنوان یک ابزار جنسی به او نگاه میکند و دیگر قادر نخواهد بود با عنوان دیگری با او رابطه برقرار کند.
درواقع، زنانی که مردها را به چشمچرانی متهم میکنند با پوشیدن لباسهای باز پیامی کاملاً متفاوت میفرستند. یک مرد هر چقدر هم که قوی و مقاوم باشد، نمیتواند در برابر تن برهنه مقاومت کند. هیچ مردی در
ذهنش استدلال نمیکند که ممکن است دلیل پوشیدن چنین لباسی این باشد که به نظر آن زن آن لباس زیبا و مُد روز است.
ذهن مرد اینطور کار میکند که اگر زنی به دنبال این است که احترام مردان را جلب کند، باید طوری خود را به آنها نشان دهد که آنها با شخصیت او ارتباط برقرار کنند نه با بدن او. زنی که لباسهای باز و محرک میپوشد غیرمستقیم به مردان میفهماند که به او بهعنوان یک ابزار جنسی نگاه کنند، نه چیز دیگر.
مردان هم در این مورد مقصر نیستند، آنها مخلوقاتی شدیداً دیداری هستند که فقط به دنبال کوچکترین محرک در جوانب جنسی هستند.
واقعیت این است که اکثریت مردان به دنبال زنی هستند که شخصیتی قوی با سیستم ارزشی خوب داشته باشند. البته دوست دارند زنانی که لباسهای باز و برانگیزاننده میپوشند را هم چشمچرانی کنند اما هیچوقت چنین زنی را بهعنوان شریک زندگی خود انتخاب نمیکنند، آن زن برای آنها فقط یک ابزار برای تخیلات جنسی است.
زنی که متین و موقر لباس میپوشد و سعی نمیکند توجه مردی را به بدن خود جلب کند، اتوماتیک وار احترام شگرفی برای خود بین مردان ایجاد میکند. برای مردان کنار چنین زنیبودن همواره توام با آرامش است.
بیشتر مردان ارزشهای عمیقی دارند و سعی میکنند همانها را در زنان خود پیدا کنند. وقار، مایة جذابیت زنان است و بیشتر مردان این خصوصیت را در زن رویاهایشان میبینند.»
بعد از این ایمیل، دربارة سوزان فیسک و نظریاتش تحقیق کردم. مقالهای در این زمینه پیدا کردم که برام جالب بود؛ چگونه میتوان ثابت کرد که زنان محجبه احساس امنیت و احترام میکنند.
در یک آزمایش، به مردان چند عکس زن با پوشش متفاوت نشان داده شد تستهای حافظه مغز روی مردان نشان داد، با وجود اینکه هر عکس را فقط چند صدم ثانیه دیدهاند بیشتر آنها تصویر خانمهایی که دو تکه پوشیدهاند را بهخوبی به خاطر میآوردند.
سوزان فیسک روانشناس آمریکایی و تیم همکارانش در دانشگاه پرینستون روی چند مرد، اسکن و ام آرای انجام دادند و به آنها چندین عکس نشان دادند. بعضی از عکسها شامل زنان پوشیده بود و بعضی عکس زنانی بود که لباس کمتری پوشیدهبودند. آنها به این نتیجه رسیدند مردان به زنانی که لباس کمتری پوشیدهاند پاسخ قطعی میدهند.
طبق گفته سیکارا دل امر(1)، هرچه پوشش زنان کمتر باشد احتمال روشنشدن قشرکرتکس پیش حرکتی و شکنج گیجگاهی خلفی میانه بیشتر است. اینها قسمتهایی از مغز هستند که به استفاده از ابزار، انجام مهارتهای دستی و ترغیب عملیات مربوط میشود.
فیسک، در جلسات سالانة کنگرة آمریکا که در شیکاگو برپا شد اعلام کرد مردان وقتی که با عکس زنان نیمهعریان روبهرو میشوند سریعاً فکر میکنند که چگونه عملی روی این بدنها انجام دهند. واکنشی که به این عکسها نشان میدهند مانند واکنشی است که به اشیاء نشان میدهند.
1) Cikara , Dell Amore
همچنین فیسک و همکارانش نگرش رفتار خصومتآمیز را روی مردان آزمایش کردند و به این نتیجه رسیدند افرادی که حالت خصمانه بیشتری دارند، زمانی که عکسهای مستهجن میبینند، فعالیت قسمتهایی از مغز که به ملاحظة افکار و احساسات دیگران مربوط است کم میشود. بین دیدن فیلمها و عکسهای مستهجن و اِعمال خشونت علیه زنان، از جمله تجاوز و خشونتهای جنسی ارتباط مستقیمی وجود دارد.
همچنین سیکارا، فارغالتحصیل دانشگاه پرینستون که در این تیم تحقیقاتی فعالیت داشت، افزود: «مردان اینگونه که به عکسهای نیمهعریان زنان مینگرند به همسران و خواهران و مادر خود نمینگرند.»
علاوه بر این، در این آزمایش فعلهایی که برای زنانی که پوشش بیشتری داشتند به صورت سوم شخص استفاده میشد. مثلاً او گرفت، او گفت و... که به نظر فیسک این نشان میدهد که مردان به زنانی که پوشش بیشتری دارند به عنوان شیء نگاه نمیکنند. پوشش بیشتر، احترام بیشتر را به همراه میآورد. زنانی که پوشش مستهجنی دارند از بعد انسانی پایینتری نگریسته میشوند.
طبق نظر فیسک، نتیجه این مطالعات برای زنان بسیار کاربردی است، بهخصوص در محیط کار.
پیتر گلیک پروفسور دانشگاه لاورنس(1)در تحقیقات خود دربارة مسائل جنسی به این نتیجه رسید زنانی که در محیط کار لباس و ظاهری تحریککننده دارند از نظر همکاران افرادی کمهوشتر و بیصلاحیت هستند. طبق سایت(2)Diversity jobs، تحقیقات گلیک همچنین بیان میکند که زنان دارای مشاغل بالاتر و مهمتر لباس پوشیدهتری بپوشند تا احترام همکاران خود را کسب کنند.
به گفتة چورجالی(1)در جنگ عراق و بوسنی، سربازانی که جنایتهای بیرحمانه مرتکب میشدند اغلب افرادی بودند که مصرفکنندة منظم پرنوگرافی بودند و حتی با هدف تقویت روحیة خود برای کشتن افراد این صحنهها را میدیدند.
همچنین فیسک در روزنامة دیلی پرینستونین بیان داشت: «دیدن تلویزیون و فیلمهای ناپسند طبیعی نیست. شما باید از اثرات این صحنهها بر روی افراد آگاه باشید. این صحنهها روی نحوة تفکر افراد دربارة زنان اثر میگذارد.»
حجاب، تو رو تغییر نمیده، بلکه دیگران را تغییر میده، نگاه و رفتار اونا رو تغییر میده و جلوی سرایت بعضی از امراض اونا رو میگیره. محکم باش و همیشه بهخاطر داشته باش که چرا حجاب گذاشتی.
من مد رو دوست دارم و عاشق پوشش بهروز هستم. حجابم باعث نشده که نتونم بهروز باشم. من خوب لباس میپوشم، اما خودم رو در معرض دید همگان نمیذارم.
من همیشه نامة چارلی چاپلین به دخترش رو برای خودم تکرار میکنم.
«دخترم هیچکس و هیچچیز دیگری را در این جهان نمیتوان یافت که شایستة آن باشد که دختری ناخن پایش را بهخاطر آن برهنه کند. من پیرمردم شاید که حرفهای خندهدار میزنم.
برهنگی بیماری عصر ماست به گمان من تن عریان تو باید از آنِ کسی باشد که روح عریانش از آنِ توست.
1) Chew Re
بد نیست اگر اندیشة تو در این باره مال دهسال پیش باشد. مال دوران پوسیدگی، نترس این دهسال تو را پیرتر نخواهد کرد. به هرحال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعة جزیرة برهنگی میشوی.»
حرفهای این پیرمرد دربارة حجاب حقیقت محضه.
من فکر میکنم شما یک فرد فوقالعاده هستید که چنین تصمیمی گرفتید. ای کاش، افراد بیشتری مثل شما در این جهان رقتانگیز وجود داشتند.
من فقط یه جمله بهت میگم. وقتی کسی با پوشش نامناسب میاد چراغهاش رو روشن میکنه تا همه اونو ببینند. اما وقتی با پوشش مناسب میاد چراغهاش خاموشه.
من با شخصی ملاقات کردم که نظرم رو دربارة خودم و دیگران عوض کرد. اون یه دختر لبنانی بود که تو یه خانوادهای مسلمان متولد شده بود. خصوصیتی داشت که در کمتر زنی دیده بودم. اعتمادبهنفس. اون دختری بیستوچندساله بود که دکترای روانشناسی داشت. استاد دانشگاه بود و بهزودی مادر میشد.
یه روز با هم دربارة مسئلة ازدواج صحبت میکردیم که گفت برای ازدواج چند سال صبر کرده و منتظر مردی معتقد و مسلمان بوده. البته پیشنهادهای زیادی داشته چون دختری تحصیلکرده، مسلمان، محجبه و قابل احترامه. من واقعاً شوکه شده بودم، چون من تو یه خانوادة آمریکایی بزرگ شده بودم. وقتی دختری میگه پیشنهادهای زیادی برای ازدواج داشتم هیچ یک از مواردی رو که این خانوم گفت تو لیستش نیست. معمولاً میگن من پیشنهادهای زیادی برای ازدواج دارم چون بلند قد و لاغر هستم، صورتم
زیباست، موهام طلایی و چشمام آبیه و ژست و هیکلم قشنگ و جذابه. اما برای این دختر لبنانی هیچ یک از این ویژگیهای زنانه ملاک یه همسر خوب نبود.
بعدها دربارة این مسئله خیلی فکر کردم و فهمیدم افکار من از حقیقت تلخ زندگی آمریکایی نشات میگیره. ما اینطوری بزرگ شدیم. الگوی ما عروسک باربی و زنان زیبا هستن. من اسم زنان موفق در علوم و فنون و ادبیات و... رو نمیدونم اما میتونم صدها مانکن و خواننده و بازیگر و رقاص را نام ببرم.
دربارة خودم خیلی فکر کردم مدرک فوق لیسانس دارم و در کالج، انگلیسی درس میدم و دارم آماده میشم برای دورة دکترا. از نظر هوشی تقریباً بالاتر از سطح متوسط هستم اما تا جایی که یادم هست تنها چیزی که مردم دربارة آن با والدینم صحبت کردند زیبایی من بوده. من نمیتونم خودم را بدون زیبایم به حساب بیارم. مثل بیشتر زنهای آمریکایی، خودشناسی من به زیباییم بستگی داره. اگه اونو از دست بدم دیگه سرمایهای ندارم.
این چه مشکلیه که ما داریم! وجودمون رو فقط براساس تصویری که در آینه منعکس میشه ارزیابی میکنیم. خدا داراییهای زیادی به ما داده. اما اجازه دادیم این طرز فکر غربی دید ما را مسموم کنه. اشتباه نکن زیبابودن و میل به زیبایی غلط نیست این یه نعمت خدادایه. مشکل اینه که خودشناسی ما به زیبایی ما بستگی داره.
به غرب نگاه کنید. با ارزشترین زنها چه به عنوان بازیگر، مانکن یا رقاصههای عجیب و غریب کسانی هستن که هوس و خیالپردازی مردها رو برآورده میکنن. جامعه بر پایة ارضای هوس مردان ساخته شده. این موضوع را میتونید با یه ساعت نگاهکردن به تلویزیون بهخوبی درک کنید. چرا آگهیهای تجاری مملو از زنهای زیبا، برهنه و یا نیمهبرهنه با صدایی مهیج
و تحریککنندس؟! و زنها هم سعی میکنن خودشون رو مثل اونا درست کنن.
این واقعاً شرمآوره که یه زن اینقدر نگران زیباییش باشه. این نگرانی به این دلیله که اعتمادبهنفس اون به میزان زیباییش بستگی داره.
حجاب یه عنصر ضروری برای حفاظت اجتماعیه و باعث میشه جامعه زن رو براساس زیباییش نسنجه. در نتیجه، زن روی استعدادهای دیگرش کار میکنه و اونا رو پرورش میده. دیگران هم به او احترام میذارند زیرا حجاب نشان میده که اون به خودش احترام میذاره.
بارها شنیدیم که خانومها میگن من برای دل خودم اینطوری لباس میپوشم. واقعاً اینطوریه؟ خوب چند نفر از شما وقتی که خونه تنهایید لباس تنگ و کفش پاشنهبلند میپوشید و آرایش کامل میکنید؟ اگه واقعاً برای لذت خودتون اینطوری لباس میپوشین و آرایش میکنین نه برای جلب توجه مردها پس چرا وقتی مردی نیست و تنهایی اینطوری عمل نمیکنین؟!
دلیلش اینه که این آرایش برای خودت نیست بلکه برای اعتمادبهنفسته. ما همه به یک بالابرنده احتیاج داریم. به همین دلیل جذاب و تحریککننده لباس میپوشیم و وقتی میبینیم چندتا سر به سوی ما برمیگرده لذت میبریم. ما از توجه لذت میبریم و همین باعث میشه از گفتوگوی دوستانه و ارتباط سالم فراتر بریم.
چرا ما به این نوع تقویتکننده احتیاج داریم تا احساس خوبی داشته باشیم؟
چرا ما با نگاهها به اعتمادبهنفس میرسیم؟
مشکل چیست؟
به مردها نگاه کنید، میبینید یک مرد کوتاه و چاق و کچل و زشت با یه زن زیبا راه میره. چرا؟ چون آن مرد از اعتمادبهنفس بالایی برخورداره. اون میدونه یک دارایی داره که میتونه دیگران را جلب کنه. اون یا با هوشه یا ثروتمند یا
بذلهگوس و یا میتونه خوب آواز بخونه. بالاخره دارایی و استعدادی رو تو خودش کشف کرده.
ما هم به عنوان یه زن لازمه داراییهای خودمون رو بشناسیم. بالاترین دارایی ما زیبایی ما نیست بلکه عفته. دربارة آن فکر کنین مردها عاشق خوشگذرانی با زنهای لوند و طنازند اما برای زندگی و تولد فرزند و تشکیل خانواده دنبال دختری پاک و خوبن.
ما زنها به خودمون احترام نمیذاریم و خودمون رو برای هرگونه لذت بصری و دیگر لذتها آماده میکنیم.
یه زن آمریکایی به سختی کار میکنه تا فرزنداش رو بدون پدر بزرگ کنه. چندین بار باید به پزشک قانونی مراجعه کنه تا بتونه به اون مرد ثابت کنه که این بچه فرزند تو.
ما چقدر پست شدیم؟ ما فکر میکنیم آزادی داریم اما بیشتر از گذشته زندانی شدیم. ما زندانی هوا و هوس مردها شدیم. مردها ما رو میزنن از ما استفاده میکنن ما را رها میکنن. چرا؟ زیرا همیشه زنی ساده تو گوشهای هست که گول بخوره.
ما هر کاری میکنیم تا یه مرد رو جلب کنیم. چرا هدفمون جلب رضایت مرداست؟
من از شما خواهش میکنم وضعیت آمریکا و اروپا را با دقت بررسی کنین. اگه ما گل سر سبدیم پس چرا داریم خودمون رو تو لجنزار غرق میکنیم؟
امریکا بالاترین میزان جرم و جنایت رو علیه زنها داره در حالیکه ادعا میکن که زنها آزاد و قابل احترام هستن. آیا همانطوری که میگه زنها قابل احترام، آزاد و برخوردار از حقوق انسانی هستن؟
چند وقت پیش تو یه روزنامه ماجرای مردی را نوشته بود که نامزدش رو اونقدر زده بود که راهی بیمارستان کرده بود. حتی خرگوش اون دختر رو هم شکنجه داده بود و کشته بود. این مرد به خاطر زدن نامزدش تا حد مرگ، به شش ماه زندان و پرداخت 6000 دلار جریمه نقدی و بهخاطر خرگوش آن دختر ، به شش سال حبس و 60000 دلار جریمه نقدی محکوم شده بود. آیا ارزش خرگوش بیشتر از یه زنه؟!
تا همین چند وقت پیش قانونی وجود نداشت که از زن در برابر تعقیب محافظت کنه و زدن زن غیر قانونی نبود. هنوز هم در بعضی از ایالتها اگر زن اقامة دعوی نکنه و شکایت نکنه قانون با اون مرد کاری نداره. اگر هم شکایت کنه ممکنه اون مرد دفعه بعد تا حد مرگ اونو بزنه!
اگر ما نشان بدیم که قابل احترام هستیم احترامی رو که لایق اون هستیم، دریافت میکنیم. ما باید حدود و مرزی مشخص کنیم و بهوضوح، مقام، رتبه و شان خودمون رو نشان بدیم. آگه ما این کار رو انجام بدیم اونا هم پاسخ میدن حتی اگه به این کار عادت نداشته باشن و فرهنگشون اینگونه نباشه.
یه روز تو سوپرمارکت بودم. پیرمردی بهم نزدیک شد و از پشت گوشه روسریم رو تکان داد. وقتی برگشتم گفت: «خدا تو رو بیامرزه؛ دیدن زنی که به خودش احترام میذاره واقعاً زیباست.»
چرا مردهای آمریکایی وقتی که میشنون زن باید خودش رو بپوشونه اینقدر وحشتزده میشن؟ چون دیگه نمیتونن خودشون رو بالا ببرن و در مقابل زنی که نشان پیروزی در دست داره، رژه برن.
چرا بسیاری از زنها با حجاب مخالف هستن؟ زیرا اعتمادبهنفس خودشون رو از دست میدن چون زیبایی کلید خودشناسی اوناست. بدون زیبایی، اعتمادبهنفس و ارزشی وجود نداره. جایگاه سیندی کروفورد و شارون استون
کجاست اگر قرار باشه به چیز دیگهای بهجز ظاهر و قیافهشون تکیه کنن؟ بیاید تو دامی که برامون پهن شده نیفتیم.
قبل از مسلمانشدنم نگرانیهای زیادی دربارة این دین داشتم. بزرگترین مسئله از دستدادن این آزادی خیالی بود. اما فهمیدم تنها با تسلیمشدن در برابر خدا میشه به آزادی واقعی رسید.
بعضیها میپرسن چرا زنها باید حجاب داشته باشن؟ اولین نکتهای که باید به اون دقت کنیم اینه که نیروی مافوقی وجود داره که جهان را اداره میکنه، ممکنه با قوانین و تدابیر خدا موافق نباشیم اما اگه ما اونو قادر مطلق میدونیم پس باید آگاه باشیم که انتخاب اون براساس فاکتورهاییه که ما از اون آگاه نیستیم.
من نمیتونیم بگم چرا مردها طوری خلق شدن که با دیدن محرکهای بصری از لحاظ جنسی تحریک میشن و نه، میتونم بگم که چرا زنها به این مسئله کمتر توجه میکنن. به همین دلیله که play boy , Hustler و مجلاتی از این قبیل پرطرفدارتر از مجلات play girl هستن.
ممکنه واقعیت رو دوست نداشته باشیم، اما نمیتونیم وجودش رو انکار کنیم. واقعیت اینه که ما باید از خودمون محافظت کنیم و کسی این کار را برای ما انجام نمیده.
قبل از مسلمان شدنم با آزارهای جنسی و بیاحترامی برخورد داشتم. خیلی وقتها از شنیدن حرفها، متلکها و پیشنهادهای ناجور با گریه خونه میاومدم.
وقتی که حجاب گذاشتم چیزی تو من تغییر نکرد اما حقیقت این بود که من پوشش مناسب داشتم و رفتار مردها تغییر کرده بود. چرا که مردها علامت «ورود افراد متفرقه ممنوع» را به وضوح میدیدن و هیچ شکو تردیدی برای اونا باقی نمیموند. وقتی زنی لباس نیمهعریان میپوشه مرد
دچار شک و تردید میشه که آیا اهلش هست؟ یا او زنه قابل احترامیه؟ اونا نمیدونن چه واکنشی نشون بدن چون هیچ اخطار آشکاری وجود نداره. اما حجاب رسا و واضح بیان میکنه این زن قابل احترامه و اهل هیچ عمل ناشایستی نیست.
به این نتیجه رسیدم اگر من خودم نگران امنیتم نباشم چه کسی نگران خواهد بود؟! پس من باید مسئولیتهایی را بپذیرم و عاقلانه برخورد کنم. نمیتونم، فرض کنم که مردها بهخوبی خودشون رو کنترل میکنن. من حتی خودم هم قادر به کنترل نیستم پس چطور از دیگران این انتظار رو دارم. به همین دلیل حجاب را با کمال میل پذیرفتم.
حجاب قسمتی از وجود منه. دلم میخواد از بیحجابها بپرسم اگه از شما بخوان که روی انگشتهای پاتون راه برید چه احساسی پیدا میکنید؟ عصبانی و ناراحت میشید و احساس امنیت نمیکنید و هر لحظه ممکنه زمین بخورید. من هم بدون حجاب چنین احساسی دارم. بعضیها بهم میگن به حجاب عادت کردی! نه من به حجاب عادت نکردم من به امنیت عادت کردم و دوست ندارم کسی این امنیت رو از من بگیره. امیدوارم همه خانمها روزی به این امنیت برسن. امنیتی که هیچ خانم بدحجابی حتی یک لحظه هم اون روحس نکرده.
«خواهرم، من حجاب دارم بهخاطر تو، بهخاطر زندگی تو و حفظ نشاط و محبوبیت تو، آره بهخاطر تو، چه مسلمان و چه غیرمسلمان. من به حق هر زن احترام میذارم و اون رو باور دارم.
متأسفانه الان، تمام هموغم جوونها این شده که چی کار کنن تا بدنشون چند اینچ لاغرتر بشه. آرزو میکنن تا جای هنرپیشهها باشن و روزی روی فرش قرمز راه برن تا مردم اونها رو بهخاطر زیباییشون تشویق کنند.
حتی بعضی بعد از خوردن غذا به حمام میرن تا غذایی رو که خوردن بالا بیارن. چون بدنشون به اونا احساس ناامنی میده.
میزان اعتمادبهنفس اونا به بدنشون بستگی داره. چون یه زن، فقط بدنش مهمه پس باید این بدن رو به بهترین نحو ارائه بده. چراکه جایگاه زن تو جامعه به میزان جذابیتش بستگی داره و همین مسئله اون رو به سمت برهنهگرایی میکشه تا ارزشمند بشه.
آیا من با بدنم مورد قضاوت قرار میگیرم یا با اخلاق و رفتار و ذهن و هوشم؟
چرا برای تبلیغ هر چیزی از چیپس و پفک گرفته تا ماشین و لوازم یدکی آن باید بدن زن کنار کارت تبلیغاتی باشه؟
چرا یه زن باید به خودش این اجازه رو بده که برای هر مردی عشوهگری کنه؟ از سوپرمارکت گرفته تا پزشکی که به اون مراجعه میکنه؟ شاید میخواد مورد احترام قرار بگیره یا جنس بهتر و ارزونتری رو بخره.
دلیل محجبهشدن من پاسخ این سؤال ها و ادای حق دیگرانه.»
واقعاً تو مغازهها بعضی از زنها مشغول خوشوبش و طنازی هستن تا بتونن تخفیف بگیرن شاید بهتره که بگم وجود خودشون رو تخفیف بدن.
بیشتر مغازهها هم از فروشندة زن استفاده میکنن تا بیشتر فروش کنن و وقت بیکاری هم کسی باشه که براشون طنازی کنه!
به قول شاعر:
گوشهگوشه دروغپردازی
با خدا جنگ و با همه بازی
با دروغودغل قسم خوردن
سود هنگفت ازین و آن خوردن
یکطرف دکة رباخواری
یکطرف هم کلاهبرداری
یکطرف در دکان بزازی
عدهای در خفا به طنازی
یکطرف در دکان نساجی
رفته عفت به چوب حراجی
یکطرف در دکان فالوده
عدّهای با نگاه آلوده
یکطرف در دکان کفاشی
صحبت از حقّه هست و کیاشی
یکطرف در دکان زرگر هست
دست نامحرمی به دستی پست
تا النگو به دست بنماید
مالشی تا به شست بنماید
دیدهام با نگاه نقادی
گشته آرایش زنان عادی
پشت میز مغازهها زنها
بدحجاب و برهنه گردنها
بهر پاسخ همیشه آماده
لذّتی هم به مشتری داده
سود آن را یکی دگر خورده
آبرو از یکی دگر برده
دختر احمق بزک کرده
روی دست پدر کپک کرده
شده ابزار دست بازاری
شده سرمایه دغلکاری(1)
پرسیده بودی چرا حجاب میذارم من هم تمام دلایلم را برات مینویسم و هر سؤالی هم در مورد دلایلم داشته باشی جواب میدم. امیدوارم دلایلم برات قانعکننده باشه تا بتونی راحتتر تصمیم بگیری.
1) شاعر: مسعود اسدی
من آزادم. هیچ کس حق نداره چیزی رو که من اجازه نمیدم، ببینه. این حق منه که انتخاب کنم چه کسی من رو ببین و آن شخص رو خدا مشخص کرده. من برده نیستم و این حق رو دارم.
من ارزشمندم. دوست ندارم حد خودم را اونقدر پایین بیارم که وسیلهای بشم برای نگاه مردها. من نمیتونم نگاه مردها رو متوقف کنم اما میتونم به اونها چیز زیادی نشان ندم.
البته منظور من همة مردها نیستن بلکه منظورم مردهای هستن که وقتی راه میرن یا رانندگی میکنن، به هر زنی که میرسن نگاه میکنن و به جستوجو ادامه میدن تا مورد دیگری پیدا کنن چون هیچ وقت از نگاهکردن سیر نمیشن.
من به خودم احترام میذارم. من برای خودم ارزش قائلم و وارد این مسابقه جنسی نمیشم که جایزة آن حرفهای رکیک، نگاههای پرهوس یا پیشنهاد دوستی و رابطه نامشروعه.
من نگران برادران دینی خودم هستم. همة کسانی که تو محل کار، دانشگاه، خیابان و هرجایی که میخوان نگاه خودشون رو کنترل کنن و از نگاه حرام جلوگیری کنن.
من نمیخوام برای اونها سدی در مسیرشون به سوی رضای خدا باشم. من نمیخوام جزو کسانی باشم که تمایلات اونها رو تحریک میکنن، تمایلاتی که کنترلش براشون بسیار سخته.
زنای چشم نگاهکردنه. من میخوام خودم رو از این نگاهها حفظ کنم و نمیخوام وسیلهای برای این نگاهها و علت آن باشم.
من نگران خواهر دینی خودم هستم. نمیخوام اون آسیب ببینه و احساس حسادت کنه. وقتی که با همسرش راه میره و همسرش به من نگاه میکنه و ما رو با هم مقایسه میکنه و روی تفاوتهای زنانة ما فکر میکنه،
اون آسیب میبینه. همه زیبا هستند اما تفاوت وجود داره. به نظرم این تفاوتها جلب توجه میکنه.
من نگران خودم هستم. خلاصه یه روزی عمرم تموم میشه و باید پاسخگو باشم که چرا امر خدا را انجام ندادم و باعث این همه گناه شدم. اگر روز قیامت به من بگن تو موجب صدها طلاق، صدها تجاوز و صدها خودارضایی شدی چی کار میتونم بکنم! تا هنوز دیر نشده و وقت دارم میخوام فرمان خدا رو انجام بدم و در مسیر رضای خدا گام بردارم.
حجاب میذارم برای اینکه خدا گفته. همة دلایل فرعی هستن. دلیل اصلی اینه که از خدا اطاعت کنم و اون رو پرستش کنم حتی اگر دلایل حجاب و منافع آن رو ندونم. من میخوام جزو این دسته باشم که میگن: }...قَالُوا سَمِعنا وَ اَطَعنا...{(1)(فرمان خدا راشنیدیم و اطاعت کردیم.)
این دلایل حجاب گذاشتن من بود. انشاءالله وجود همة زنها مثل جواهری باشه که میخوان اون رو به بهترین وجه حفظ کنن. همانطوری که این امر برای من اتفاق افتاده.
1) سورة بقره، آیه 285.
از نکاتی که گفته بود خیلی خوشم اومد. مخصوصاً این جملهاش: «یک روز عمر من تمام میشه و باید پاسخگو باشم.» با خودم خیلی فکر کردم، من چه جوابی دارم؟ عمرم رو چطوری گذروندم؟ روزها آنقدر زود میگذره که اصلاً متوجه نمیشم کی شب شد؟ کی هفته تموم شد؟ کی ماه جدید اومد؟
پوچ و بس تند چنان باد دمان!
همه تقصیر من است...
اینکه خود میدانم که نکردم فکری
که تأمل ننمودم روزی
ساعتی یا آنکه چهسان میگذرد عمر گران
کودکی رفت به بازی
به فراغت به نشاط
فارغ از نیکوبد و مرگ وحیات
همه گفتند کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست!
بایدش نالیدن...
نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط
فارغ از نیکوبد و مرگوحیات
همه گفتند کنون جوان است هنوز
بگذارید جوانی بکند
بهره از عمر برد، کامرانی بکند
بگذارید که خوش باشد و مست
بعد از این باز مرا عمری هست؟
یک نفر بانگ برآورد که او اکنون باید فکر فردا بکند
دیگری آوا داد که چو فردا بشود فکر فردا بکند
سومی گفت همانگونه که دیروزش رفت، بگذرد امروزش همچنین فردایش
بعد از این باز نفهمیدم من، که به چهسان دی بگذشت
آن همه قدرت و نیروی عظیم به چهها مصرف گشت
نه تفکر، نه تعمق و نه اندیشه دمی عمر بگذشت به بیحاصلی و دمی
چه توانی که زکف دادم مفت
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
مدت عهد شباب میتوانست مرا تا به خدا پیش برد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات
آن کسانی که نمیدانستند جوانی یعنیچه، راهنمایم بودند
که دائم فکر خوردن باشم
فکر گشتن باشم
فکر تامین معاش، فکر یک زندگی بیجنجال، فکر همسر باشم
کس مرا هیچ نگفت زندگی خوردن نیست
زندگی ثروت نیست
زندگی داشتن همسر نیست
زندگی فکر خود بودن و غافل ز جهان نیست:
حال فهمیدم هدف زیستن این است رفیق
من شدم خلق که با عزمی جزم پای بند هواها گسلم
پای در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده، فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و زهد در ره کشف حقایق کوشم
شربت جرئت و امید و شهامت نوشم
زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
شمع راه دیگران گردم و با شعلة خویش
ره نمایم به همه گرچه سرا پا سوزم
من شدم خلق که مثمر باشم نه چنین زاید و بیجوشوخروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنیاش فهمیدم
که این سه روز از عمر به چه ترتیب گذشت:
کودکی بیحاصل
نوجوانی بـاطل
من 16 سالمه و چند ساله که حجاب گذاشتم تا پارسال در مدرسه نمیتونستم حجاب بذارم. مجبور بودم روسریم رو بردارم و بیرون از مدرسه دوباره سرم کنم. خیلی برام سخت بود. اما چارهای نداشتم تا امسال که تونستم مدرسهام رو عوض کنم. دوستهام بهم میگفتند با حجاب خودت رو سرکوب میکنی. نیازهات رو ندیده میگیری و به خودت ظلم میکنی.
اما من چنین احساسی نداشتم. بعضیها فکر میکنن که حجاب فقط یک تکه پارچهست اما خیلی بیشتر از این حرفهاست. حجاب ارتباطت رو با خدا قویتر میکنه.
توی مهمونیها، داییم خیلی ناراحت میشه که من با حجاب میام. چندبار تو مهمونیها روسریم رو از سرم کشید.
متأسفانه، امروزه وقتی که شما جزو یگ گروه اقلیت هستید و اطرافیانتون همه بیحجاب هستن بمباران میشی، اما نباید ترسید و باید مقاومت کرد.
حجاب یه نشانهست. نشون میده که من یه انسان وظیفهشناس هستم. من اهلش نیستم. من به کلوپ شبانه و یا... نمیرم.
1) شاعر: مجتبی سلطانیان
حجاب مثل یه سد عمل میکنه که راه من رو از دیگران جدا میکنه و من رو از خیلی از بلاها نجات میده. حجاب یه گارده و توی جمع برات یک شخصیت و یک حائل میسازه.
من سر کلاس خوب درس میخونم چون احساس میکنم اگه خوب درس نخونم اسلام و مسلمونارو پایین آوردهام. دوست ندارم باعث سرشکستگی اسلام بشم.
امیدوارم بتونی خوب تصمیم بگیری.
من لیدیا هستم. چند ساله که حجاب گذاشتم. تصمیم گرفتم برات نظریات هنری مکو، دکترای ادبیات، مخترع بازی اسکروپل، معمای اخلاق و نویسندة کتاب راهی طولانی برای رسیدن به موعد را دربارة چادر و مایو دو تکه بنویسم.
هنری مکو: «من روی دیوار اتاقم دو تا عکس دارم. عکسی از خانومی محجبه با چادر و دیگری عکس یکی از شرکتکنندگان مسابقه زیبایی آمریکا که چیزی بهجز یک دوتکه نپوشیده است.
یکی خودش رو کاملاً از عموم پوشانده و دیگری بهطور کامل خودش را در معرض عموم گذاشته است.
نقش زن در قلب هر فرهنگ است. جدا از دزدیدن نفت عربها و تحمیل جنگ در خاورمیانه مسئله اصلی محرومکردن آنها از مذهب و فرهنگشان و تبدیل چادر به دوتکه است.
من کارشناس شرایط زنان مسلمان نیستم و زیباییهای زنانه را بسیار دوست دارم. اما من، از بعضی از ارزشهای چادر که برایم محرز شده دفاع میکنم.
برای من، زنی که چادر پوشیده به شوهر و خانوادهاش اختصاص دارد. آنها فقط او را میبینند. حجاب، حریم و اهمیت محدودة خانوادگی را نشان میدهد.
کانون توجه زن مسلمان خانهاش است. لانهای که در آن فرزندانش را بزرگ و تربیت میکند. او سازندة خانه است. ریشهای اصلی که زندگی معنوی خانواده را نگه میدارد، فرزندان را تربیت میکند و برای همسرش پناهگاهی فراهم میسازد و حامی اوست.
در مقایسه، ملکه زیبایی آمریکا با یک دوتکه، تقریبا لخت که خرامانخرامان در مقابل چشم میلیونها نفر در تلویزیون میآید، فمینیستی است که فقط به خودش تعلق دارد. در واقع او یک دارایی عمومی است. او به همه و هیچ کس تعلق دارد. او بدنش را به بالاترین پیشنهاد میفروشد. درواقع خودش را به مزایده گذاشته است.
در آمریکا میزان ارزش فرهنگی یک زن جاذبة جنسی اوست که متأسفانه این دارایی به سرعت بهای خود را از دست میدهد. او از ظاهرش آزار میبیند و از مشکل اضافه وزن به ستوه میآید.
در دورة نوجوانی الگویش _بریتنی اسپیرز _است. خوانندهای که روی صحنه بهتدریج برهنه میشود. او از بریتنی یاد میگیرد که او فقط در صورتی محبوب است که نیاز مردی را برآورده کند.
او میآموزد به جای اینکه منتظر عشق واقعی باشد آویزان باشد. او معصومیتش را که قسمتی از جذابیتش است از دست میدهد.
در نتیجه، قبل از شوهرش صدها مرد دیگر او را میشناسند. او سخت و حسابگر میشود. او نمیتواند عاشق شود. او لیاقت دریافت بچه را ندارد.
شخصیت زنانه براساس ارتباط بین مادر و بچه شکل گرفته است و بر پایة از خود گذشتگی و پرورش است. ذات مرد براساس رابطة بین شکار و شکارچی و حمله و دلیل شکل گرفته است.
فمینیسم به زنان میآموزد که ذات زنانه از ظلموستم نشأت گرفته است و زن باید رفتار خود را به رفتار مردانه تبدیل کند. که نتیجه این، یک زن خشن و گیج با عقدهای بزرگ بر دلش است که لیاقت مادری و همسری را ندارد.
البته این هدف مهندسان اجتماعی در سازمان بینالملل است؛ از بین بردن هویت جنسی و خرابکردن خانواده، ایجاد بزهکاری اجتماعی و شخصی و کاهش جمعیت.
در دنیای شجاع مدرن، زنان دیگر خانهساز و تولیدکنندة نسل نیستند. از آنها موجوداتی مستقل و خنثی ساختهاند که تسلیم نیازهای جنسی هستند البته نه برای عشق و تولید نسل بلکه برای لذت جسمی.
در یک کنفرانسی دونالد رامزفلد(1)گفت: زنان و دختران جوان ایرانی تحت قانون ملاها اسیر شدهاند و امریکا سریعاً باید آنها را آزاد کند.
آزادی برای رسیدن به بریتنی اسپیرز؟ به استمنا دو جانبه که در امریکا برای تمایلات جنسی به تصویب رسیده است؟ آزادی چیست؟
رسیدن به مقام والدینی، منتهی درجة رشد بشری است. مرحلهای است که وقتی از مرحله خودخواهی فارغ التحصیل شدی و به مقام جانشینی خدا رسیدی؛ لایق مقام تولید نسل و پرورش یک زندگی جدید میشوی.
اما نظام دنیای جدید نمیخواهد ما به این سطح از بلوغ برسیم. هرزهنگاری و پرنوگرافی جانشین ازدواج شده است و ما باید مجرد، تشنة لذت جنسی و خودآزار باقی بمانیم.
1) Donald Rumsfeld
ما نباید یک زندگی خصوصی و دائمی داشته باشیم. ما باید براساس...
این وضعیت خصوصا برای زن مخرب است. جاذبه جنسی زن عملکرد باروری اوست. وقتی که باروری رد شود در نتیجه جاذبه جنسی او رد میشود. اگر زن سالهای جوانیاش را به مستقلشدن اختصاص دهد بعید است که یک همسر دائم پیدا کند. رسیدن به رضایت بلندمدت و شادی همیشگی برای او وقتی تحقق مییابد که ازدواجکردن و تشکیل خانواده اولین اولویت او باشد.
فمینیسم یکی دیگر از حقههای ظالمانة قوانین دنیای جدید است که زنان آمریکا را فاسد کرده است و تمدن غرب را به غارت برده است و میلیونها زندگی را ویران کرده است و تهدیدی مهلک برای اسلام است.
من از چادر طرفداری نمیکنم بلکه از ارزشهایی که ارائه میدهد حمایت میکنم من حامی و طرفدار اختصاص زن به شوهر و خانواده و شرافت و عفتی هستم که چادر به ارمغان میآورد و از آن حمایت میکنم.»
سارا:
دخترم میکنم از مغلطهکاران خبرت
که مبادا ببرند از ره عفت به درت
تا خبر دار شوی یا به قلم یا تبلیغ
برده چادر زتو، بنهند کلاهی به سرت
ای شکرخنده بر آن تنگ شکر، روی بپوش
تا که موران ننمایند طمع بر شکرت
آخر از جنس لطیفی تو، نظرهاست کثیف
رخ بپوشان و بران بدنظران از نظرت
زیور و زینت خود جز به محارم منمای
تا که بیگانه ندزدد ز تو یکتا گوهرت
سارا جان، واقعاً سخته که همه نوع زیبایی رو داشته باشی، موی بلند، اندام زیبا، صدای دلنشین اما همه رو بپوشونی. این توانایی رو داشته باشی که به راحتی دل مردی رو شکار کنی و اونو شیفتة خودت کنی اما نکنی! عشوهگری و طنازی بلد باشی اما استفاده نکنی و در مقابل، هزار حرف از مردم بشنوی و نگاههای عجیب و غریب اونها رو تحمل کنی. اما تحمل همة اینها با این حدیث آسون میشه.
امیرالمومنین(ع) میفرمایند: «پاداش مجاهد در راه خدا بیشتر از پاداش عفیف پاکدامنی نیسیت که قدرت برگناه دارد و آلوده نمیگردد. همانا عفیف پاکدامن فرشتهای از فرشتههاست.» (نهج البلاغه، حکمت474 )
من، یونریدلی(1)روزنامه نگار واشینگتن پست همیشه به زنان محجبه به چشم مخلوقاتی ستم دیده نگاه میکردم تا اینکه در سپتامبر سال 2001، پونزده روز بعد از حملة تروریستی در آمریکا، به افغانستان رفتم تا مقالهای دربارة زندگی تحت سلطة رژیم طالبان بنویسم اما از سوی طالبان دستگیر شدم. البته مانند زنان افغان چادر آبی سر کرده بودم. اما دستگیر شدم و ده روز زندانی بودم اونها به من به چشم زن بد نگاه میکردند و من را فاحشه صدا میزدند.
بعد از آزادیام به لندن برگشتم و تصمیم گرفتم دربارة دین اسلام تحقیق کنم.
1) Yvonne Ridley
هر چه قرآن رو میخوندم متعجبتر میشدم، همش دنبال سورهای میگشتم دربارة نحوة زدن همسر و خشونت علیه اونها و ظلمکردن به دخترها باشه، اما در کمال ناباوری عباراتی پیدا کردم که آزادی زنان را ترویج میکرد.
2سال و نیم بعد از دستگیریم مسلمان شدم و با معجونی از حیرت، ناامیدی و تشویق از طرف دوستان و اقوام روبهرو شدم.
حالا در اینجا، در بریتانیا به وزیر خارجه سابق، جک استرو که حجاب زنان مسلمان را سدی ناخواسته در برابر یکپارچگی توصیف میکرد و تونی بلر و سلمان رشدی و حتی نخست وزیر ایتالیا، رومانوپرودی که از نظر او دفاع میکردند به دیدة انزجار و تنفر نگاه میکنم.
به عنوان کسی که در هر دو طرف، حجاب و بیحجابی، بوده به شما میگم که سیاستمداران غربی و روزنامهنگارانی که دربارة ظلم و ستم علیه زنها ضجه میزنند هیچچیز دربارة آنچه بحث میکنن، نمیدونن. اونها به حجاب، عروسهای کودک، ختنة زنان، قتلهای ناموسی و ازدواجهای اجباری بند کردند و به اشتباه برای همة اینها اسلام رو سرزنش میکنن.
این مسائل فرهنگی و رسمورسومها هیچ ربطی به اسلام نداره. خواندن دقیق قرآن نشان میده هر آنچه فمینیستهای غربی در دهة 1970 برای آن جنگیدن، 1400 سال پیش به زنان مسلمان داده شده بود.
زنان در اسلام با مردان در معنویت، تحصیل و ارزش مساوی در نظر گرفته میشن. غریزة خدادی زن برای تولد فرزند و حضانت از او در اسلام یه نکتة مثبت در نظر گرفته میشه.
وقتی که اسلام اینقدر امتیاز به زنان مسلمان ارائه میده چرا مردهای غربی اینقدردر مورد پوشش زنان مسلمان وسواس به خرج میدن؟ حتی وزرای دولت بریتانیا گردون برون و جان رید عبارات تحقیرآمیزی دربارة
حجاب به کار میبرند اما به مردهایی که در سرتاسر مرزهای اسکاتلند دامن میپوشن احترام میذارن.
وقتی که مسلمان و محجبه شدم عواقب زیادی شامل حالم شد. من فقط سرم رو پوشوندم اما فورا به شهروند درجه دوم تبدیل شدم. من میدونستم که حرفهای عجیبوغریبی از آشنایان خواهم شنید اما انتظار نداشتم اینقدر از سوی غریبهها مورد خصومت قرار بگیرم.
پوششم به شما میگه من مسلمانم، من انتظار دارم با احترام با من برخورد بشه دقیقاً مثل یه بانکدار وال استریت که میگه: کتوشلوار، اون رو به عنوان یکی از مدیران اجرایی تعریف میکنه تا جدی گرفته بشه. برای زنانی که مثل من مسلمان شدن رفتار نامناسب مردها و نگاه ناپاک اونها غیر قابل تحمله.
من سالها یه فمینیست غربی بودم اما دیدم زنهای مسلمان به تمام حقوحقوق خود رسیدن.
من از جشنوارههای بیمارگونة زیبایی متنفرم. حامیان اونها در سال 2003، ورود ملکة زیبایی افغانستان، ویدا سمادزاس را با یه پوشش دوتکه گامی بلند برای آزادی زنان اعلام کردن! و به او جایزة ویژة جشنواره رو دادن.
آزادی چیست؟ آیا آزادی این است که به طول دامنت ارزیابی شوی؟ یا اینکه با شخصیت و هویتت مورد قضاوت قرار بگیری؟
در اسلام، برتری از طریق تقوا به دست میاد، نه براساس زیبایی، ثروت، قدرت، موقعیت و جنسیت.
من نمیدونم، گریه کنم یا بخندم وقتی که پرودی ایتالیا هفتة گذشته به این بحث پیوست که بیان میکنه نپوشیدن حجاب یه حس مشترکه زیرا روابط اجتماعی را بسیار سخت میکنه.
این واقعاً مزخرفه.
اگر علت اینه پس چرا موبایل، خطوط ثابت، ایمیل و فکس و پیامهای متنی روزانه مورد استفاده قرار میگیره؟ و هیچ کس رادیو رو خاموش نمیکنه چون صورت مجری رو نمیبینه!
من در اسلام احترام پیدا کردم. اسلام به من میگه تو حق تحصیل داری و این وظیفه توست که به دنبال علم بری. هیچجا در چارچوب اسلام گفته نشده که زن باید شستشو، طبخ و تمیزی رو برای مردها انجام بده. دین اسلام به همة نیازهای زن توجه کرده پس چطور مردهای مسلمان مجاز به ضربوشتم همسرانشون هستن؟ این اصلاً درست نیست.
طبق تحقیق اخیر سازمان بررسی خشونتهای خانگی، به طور متوسط در طی 12 ماه، 4 میلیون زن آمریکایی مورد حملة همسر خود قرار میگیره و روزانه بیش از سه زن توسط همسر یا دوستپسرش کشته میشه. این مردهای مهاجم از گروه یا مذهب یا فرهنگ خاصی نیستن. طبق بررسیهای این سازمان از هر سه زن در جهان یک زن در طول عمرش مورد ضربوشتم یا آزارواذیت جنسی قرار میگیره. این یه مشکل جهانیه که فراتر از مذهب، ثروت، طبقه، نژاد و فرهنگه.
اما این هم درسته که مردهای غربی برخلاف ظاهرشون بر این باورند که از زنها بالاترند. اونها هنوز برای کار یکسان حقوق بالاتر دریافت میکنن و زنها رو به چشم یه کالای جنسی میبینن، که قدرت و نفوذشون به ظاهر آنها بستگی داره.
کسانی که هنوز روی این ادعای خود پافشاری میکنن که اسلام به زن ستم میکنه، بیانة کشیش بت رابرتسون در سال 1992 رو به یاد بیارن که دیدگاه خودش رو دربارة زنهای توانمند ارائه داد: « فمینیسم یک جنبش سیاسی، سوسیالیستی و ضد خانواده است که زنان را به ترک شوهر، کشتن
فرزند، انجام سحروجادو، نابودکردن سرمایهداری و همجنسگرایی تشویق مینماید.»
حالا به من بگید چه کسی متمدنه؟
من تو یه خانوادة مسلمان متولد شدم. پدرم گاهی اوقات نماز میخوند اما مادرم نمازش ترک نمیشد. من هم مرتب نماز نمیخوندم هر وقت که احساس میکردم به نماز احتیاج دارم مثلاً وقتی که خواستهای داشتم نماز میخوندم. اغلب اوقات هم هر پنج نماز را با هم میخوندم.
سفرم به سوی حجاب هم مثل راهآهنهای مرتفع و پرپیچوخم شهربازیها بود. زیاد بالا و پایین داشت. توی دانشگاه از حجاب گذاشتن خوشم میاومد چون احساس میکردم اونایی که روسری سر میکنن زیباتر میشن.
زمان گذشت و کمکم همین نماز دستوپا شکسته و این روسری رو هم فراموشی کردم. بعد از یه فاصلة طولانی که سرگرم زندگی بودم، یه روز بهطور تصادفی که تو اینترنت میچرخیدم به چند برنامة ویدیوئی برخوردم که ببینندهها رو تشویق میکرد تا دربارة اسلام بیشتر بدونن. بیشتر چیزهایی که دوروبرم به مذهب نسبت داده میشد، ساختگی بود. اما این فیلم ویدیوئی واقعاً مستند و عقلی بود.
ابتدا، سعی کردم اون رو نادیده بگیرم. زیرا پذیرفتنش برام سخت بود. اما حس کنجکاویم باعث شد تا فیلم رو ببینم شاید واقعیت داشته باشد. همین برام انگیزه شد تا به سایتها و وبلاگهای دیگه هم سر بزنم.
دیگه بیشتر وقتم را صرف خوندن مطالب اسلامی به صورت آنلاین میکردم.
تحقیق درباره نظریات اسلامی در زمینه مسائل خاص برام سرگرمی شده بود. هر روز که میگذشت متوجه میشدم من هیچ چیز دربارة اسلام نمیدونم. چون واقعیت اون رو درک نکرده بودم و اعمالم را به نحو احسن انجام نمیدادم.
دلیل سهلانگاریهام رو متوجه شدم. مثل یه مریضی که اگه بهش بگین جون تو به این قرص وابسته است. اگه قطع کنی از بین میری، مطمئناً هر روز به موقع آن را میخوره.
من هم به این نتیجه رسیدم که روح هم همینطوره. روح انسانی که با خدا قطع رابطه کرده، مریضه و باید تحت درمان باشه.
در واقع ما هر روز پنج بار نماز میخونیم، روزه میگیریم، خمس و زکات میدیم، حجاب میذاریم، به دیگران کمک میکنیم و... تا ملزومات درمان را بهخوبی انجام بدیم و سالم بشیم و سالم بمونیم.
امیدوارم تو هم راه درمان را پیش بگیری و روح و جسمی سالم داشته باشی.
اسم من فیننیگانه و لندن زندگی میکنم. حجاب اطاعت از خداست و باعث میشه زنها از نظر روحی و جسمی امنیت رو احساس کنن.
قبل از محجبه و مسلمان شدنم همیشه احساس میکردم که در معرض خطر هستم. خیلی وقتها دلم میخواست پوششم بیشتر باشه تا وقتی که از دانشگاه به خونه میرم اینقدر نگران تعقیب یا حملة کسی نباشم. هر شب با هزار ترس و اضطراب اطرافم رو نگاه میکردم تا به خونه برسم.
اما حالا با پوشش بیشتر خیالم راحتتر شده. حجاب از رویکردهای فیزیکی احتمالی تا حدود زیادی جلوگیری میکنه. حجاب سدیه در برابر نگاههای هرزة افرادی که به دنبال لذتهای غیرقانونیند.
من نمیتونم قبل از اینکه به موضوع زندگیمون بر روی زمین بپردازم، دربارة حجاب صحبت کنم. بیایید به وضعیت اموری بنگریم که با اون مجادله میکنیم و دربارة تمام اتفاقاًتی که تو این جهان میافته فکر کنیم.
زمین از سمهای صنعتی ویران شده، جنگلهای انبوه سوزانده شده و از بین رفتهاند، لایة ازن نازک شده، حیات وحش و زندگی دریایی منقرض شده است.
دنیا در انتظار هولوکاست هستهای با یک اشارة انگشت است. سمها بهطور موذیانه به آب آشامیدنی ما نشت میکند.
ذرات غبار سمی در هوا فراوان است. فرسایش خاک به علت استفاده مفرط از آفتکشها باعث شده تا سطح زمین از بین برود.
هزاران خانة خالی وجود دارد در حالیکه هزاران مرد و زن و کودک آواره هستند. در حال حاضر 20 تا 30 درصد آمریکا تبدیل به بیابان شده. سرطان و بیماریهای اختلال در سیستمهای ایمنی بدن بهطور فزایندهای فراگیرشده و آلرژیها فراوان شده است.
ما رنج میبریم زیرا مادرمان زمین مورد سوءاستفاده قرار گرفته و بدن فیزیکی ما قسمتی از این زمین است و نمیتوانیم از محیط زیست جدا شویم. در مواجه با این تصویر غمانگیز واقعی باید از خود بپرسیم چگونه میتوانیم با افرادی که قدرت در دست آنهاست و مسئول تمام این فجایع هستند مقابله کنیم؟!
خداوند در قرآن درباره مردم دوران حضرت موسی صحبت میکند که همین سؤال را از موسی پرسیدند.
خداوند میدانست که فرعون عاقبت ناگواری خواهد داشت، همانطور که نظام سرمایهداری روی آخرین پایه خود ایستاده و تمام پایههایش از بین
رفته است. موسی به قوم اسرائیل نگفت که بروید و فرعون را بکشید. بلکه به همراهانش گفت توان خود را به جامعه و خانه خود اختصاص دهید و ارتباطتان را با خدا قویتر کنید.
این مثالی است که به ما نحوه مبارزه با گناه را نشان میدهد. حجاب نیز یکی از سمبلهای باارزش این مبارزه است. حجاب علامتی است که میگوید: «من به خدا و ممنوعیت گناه و انجام کارهای خوب اعتقاد دارم.» حجاب یک تصدیق بیرونی از باور درونی است. به خاطر آن حاضریم نفسمان را قربانی کنیم و سخت میکوشیم تا تغییرات مثبتی در جامعه به وجود آوریم.
حجاب ستمدیدگان را نجات نمیدهد، گرسنگان را سیر نمیکند و جامعهای از همه نظر سالم نمیسازد اما بیانیهای است که به جهانیان میگوید که من انسانی باارزش و دارای شرف و عفت و آبرو هستم.
این مفهوم غنی حجاب را در ذهن داشته باشید تا ببینیم در جوامع غربی چگونه با زنان رفتار میشود؟
شما شباهت قابل توجهای بین نحوة تفکر نظام سرمایهداری دربارة کره خاکی، با نحوة رفتار آنها با زن خواهید دید. تنها لغتی که هر دو موضوع را دربرمیگیرد استثمار است.
در آمریکا بیشتر دختران از ارزش وجودی خود بیخبرند. آنها فقط ارزش تجاری هر چیزی را میبینند و دربارة ارزش معنوی خود احساس ناامنی میکنند.
مثل شیرینگندمک که در جعبههای تزئینی بسیار زیباست اما این ربطی به ارزش غذایی او ندارد یا در تلویزیون مدام میبینیم از دختران جوان برای فروش و تبلیغ هر چیزی از شویندهها تا فروش ماشین استفاده میشود. جامعه روی زیبایی و جذابیت ظاهری تاکید میکند و دختران جوان سخت میکوشند تا خود را شبیه به آنها درست کنند.
من از سن 12 سالگی قرصهای رژیمی استفاده میکردم و حدود 10 سال دائما در رژیم بودم تا اینکه مسلمان شدم.
حقیقت جامعه آمریکا این است که زن خود را به حراج بگذارد تا موفق شود. زنها بدن خود را باید بیارایند تا کار پیدا کنند و از لحاظ اجتماعی پذیرفته شوند.
در مشاغل پایینتر مثل خدمتکاری زن باید سخت کار کند و عشوهگر نیز باشد تا انعام خوبی بگیرد. حتی در مشاغل حرفهایتر هم وضع به همینگونه است تا بتواند ارتقا پیدا کند. مادرم دکترا دارد و عضو هیئت علمی دانشگاه است. یکی از قوانین دانشگاه این است که کارکنان زن جوراب شلواری بپوشند. این واقعاً بیماری است.
این یعنی مهم نیست تو از لحاظ علمی چه مقامی داری! مهمتر و ارجحتر این است که پاهایت را نشان دهی.
من معتقدم حجاب روشی محکم برای نه گفتن به استفاده از بدن برای کسب مزایای تجاری و مالی است.
روشی است که با آن میتوانی از شرکت در هرگونه استثمار با هر نفع و منفعتی را رد کنی.
حجاب مبارزه با سرمایهداری و حرص و طمع است.
تو حق انتخاب داری. میتوانی به هرگونه سرمایهداری، استثمار و فساد و تباهی بگویی، نه!
و نیز میتوانی همه را بپذیری و بگویی، آری!
من در خانوادهای هندو متولد شدم. جایی که همیشه به ما یاد دادن خودمون رو موجوداتی در نظر بگیریم که باید ازدواج کنن و بچهدار بشن و در خدمت شوهر
باشن، چه خوب باشه و چه بد. اگه شوهرت فوت کرد باید تا آخر عمر، ساری سفید بپوشی و غذاهای گیاهی بخوری. باید موهات رو کوتاه کنی و حق نداری دوباره شوهر کنی. چون تو زنی و طفیلی وجود مرد. بعضی از زنهای بیوه هم ترجیح میدن طبق همان مراسم ساتی با شوهر خود سوزانده بشن تا اینکه مجبور باشن این وضعیت اسفبار رو تحمل کنن.
هندیان عقیده دارن که زن از قطعههای اضافی و بازماندة عالم به وجود اومده. زمانی که خدا میخواست زن را بیافرینه متوجه شد که همه مواد را صرف مرد کرده و دیگه مادهای در اختیار نداره که زن رو بسازه.
پس گشت و گلهای اضافی رو که روی زمین ریخته بود، جمع کرد و زن رو آفرید. اونها میگن سرچشمه جنگ و ننگ زنه و باید از زن پرهیز کرد.
ما رسم و رسومی داریم که زن در اونها هیچ حقوحقوقی نداره. یکی از این رسمهای نامعقول رسم جهیزیه است که عروس باید به داماد بده از ملک و ماشین گرفته تا لوازم خانه. داماد میتونه درخواست هر چیزی داشته باشه چه خانوادة عروس توانایی اون رو داشته باشن و چه نداشته باشن. گاهی شده که تا سالیان سال بعد از ازدواج، همچنان پول و کالا از خانواده عروس میگیرن.
بعد از ازدواج هم اگه عروس توانایی پرداخت جهیزیه رو نداشته باشه از نظر عاطفی و فیزیکی شکنجه میشه و مستحق مرگ تو آشپزخونه میشه. تو این رسم زن که تو آشپزخونه مشغول آشپزیه توسط شوهر و مادر شوهرش آتش زده میشه، بعد هم سعی میکنن تا اون رو یه مرگ تصادفی جلوه بدن. سال گذشته دختر دوست پدرم به همین سرنوشت دچار شد.
علاوه بر اینها با مردها باید مثل خدایان رفتار بشه. یه جشن مذهبی تو هند هست که دخترهای مجرد بتی به نام شیرا رو پرستش میکنن و از اون
میخوان تا به اونها شوهری مثل اون بت بده. مادرم هم همیشه از من میخواست که این کار را انجام بدم. از این کار متنفر بودم.
رسم و رسوم هند و بیاحترامی اونها به وجود زن برام قابل تحمل نبود. تصمیم گرفتم برای فرار از این خرافات و ظلمها برای ادامة تحصیل به انگلیس برم. فکر میکردم حداقل تو این کشور حقوق زن و مرد یکسانه و به زن ظلم نمیشه.
من تو انگلیس همه نوع آزادی داشتم و هر کاری که دلم میخواست، میتونستم انجام بدم. دوستهای جدیدی پیدا کردم و کمکم با جامعة جدید و خواستههاش آشنا شدم.
هر جایی که دوستام میرفتن؛ سالنهای رقص، بارها، کلوپها من هم میرفتم. اونجا احساس میکردم همه دلشون میخواد با من ارتباط برقرار کنن و من فکر میکردم این نرمال و طبیعیه. اما بعدا فهمیدم که چقدر من ساده بودم و این افراد به دنبال چیبودن.
دیگه خودم نبودم، طوری لباس میپوشیدم که اونا میخواستن. صبحها باید مدت زمانی رو صرف سشوار موهام میکردم و طوری حرف میزدم که مردم دوست داشتن. مجبور بودم دامنهای کوتاه و تاپهای تنگ بپوشم و صورتم را آرایش کنم تا گیرایی و جذابیت بیشتری داشته باشم. انواع لوازم آرایشی رو با مارکها و قیمتهای متفاوت میخریدم تا کل بدنم از سر تا ناخن شصت پام خوشایند خدایان ذکور باشه.
اما کمکم احساس نارضایتی کردم. احساس میکردم خودم را در تهترین نقطه قهقرا مدفون کردم.
دوستام میگفتن اونا اینطوری لذت میبرن اما من لذت نمیبردم و نمیتوانستم اسم اون رو لذت بذارم. احساس میکردم با این کارها وجودم
رو میسوزنم و از بین میبرم. باید دنبال چیزی باشم که بهم احساس شادی و امنیت بده.
تو این جوامع زن حقوق مساوی در درس خوندن و کارکردن و چیزهای دیگه داره، اما در واقع به روشی زیرکانه به او ظلم میشه و حقوق انسانیش پایمال میشه.
در این جوامع که حقوق مساوی رو بورسه میتونی دوستپسر داشته باشی، باکره نباشی، برهنه بیرون بیایی و از همة وجودت برای ارضای مردم استفاده کنی.
اما در واقع همة اینها ظلم به زنهاست که بیشتر زنها اون رو درک نمیکنن و یا شاید گول حقوق مساوی را میخورن. شاید هم چارهای ندارن چون اونا با این وضعیت مورد قبول اجتماع هستن.
بیشتر افراد عقیده و درک اشتباهی از اسلام دارن و فکر میکنن اسلام دین ظالمانهای است که زن رو خرد میکنه و زن باید از سر تا انگشت پاش رو بپوشونه؛ فکر میکنن اسلام تمام حقوحقوق زن رو ازش میگیره اما برعکسه. وقتی مسلمان شدم فهمیدم که شخصیت و هویت یه رویا نیست. اسلام بیشترین حقوق رو به زنها داده زن حق ارث داره در حالیکه تو آیین ما هیچ ارثی به زن نمیرسه، شوهر هیچ حقی دربارة دارایی زن نداره، برای ازدواج حق انتخاب داره و مثل ما فروخته نمیشه و صدها حق دیگه.
وقتی که محجبه شدم تفاوت نگاهها و رفتارها را بهخوبی حس میکردم. من طرف دیگة داستان رو دیده بودم و اون رو تجربه کرده بودم. میدونستم تصمیم درستی گرفتم. حجاب من رو از غل و زنجیر خواستههای مردها آزاد کرد و احترامی رو که لایقش بودم به من برگردون و به من شخصیتی داد که هیچ قدرتی نمیتونست این هویت رو به من بده. امیدوارم داستان مسلمانشدنم بهت کمک کنه.
من آمریکا متولد شدم و مثل هر دختر آمریکایی طبق خواستههای محیط بزرگ شدم. کمی که بزرگتر شدم به سواحل جنوبی میامی نقل مکان کردیم جایی که برای یه زندگی شهوانی و هوسرانی یکی از بهترین نقاطه.
من هم مانند بیشتر دخترهای اروپایی روی ظاهر و جذابیتم کار میکردم و بنای ارزشم توجهای بود که از دیگران دریافت میکردم سالها گذشت. از زندگی فقط این رو فهمیده بودم که مقیاس شادی و موفقیتم به پیشرفت جاذبة جنسیم بستگی داره. من بردة مد و گروگان چهره و قیافم بودم. اما کمکم احساس کردم شکاف بزرگی بین نحوة زندگیم و رسیدن به اهدافم ایجاد شده. از این وضعیت خسته شده بودم. به همین خاطر از مشروب و مدلبودن و هنرپیشگی و پارتیهای آنچنانی به مدیتیشن و بررسی ادیان روی آوردم. میخواستم شکافی رو که داشت به یه دره تبدیل میشد کمکم باریکتر بشه.
یه روز به صورت تصادفی با کتابی برخورد کردم که تو غرب تبلیغات منفی دربارة آن زیاده؛ قرآن کتاب مسلمانها. تا اون موقع تنها چیزی که دربارة اسلام میدونستم این بود که زنها باید خودشون رو تو پارچهای بپیچن، شوهراشون اونا رو کتک میزنن و اینکه مردها حرمسرا دارن و... خلاصه دنیایی تروریستی. کنجکاو شدم و قرآن رو مطالعه کردم.
در کمال ناباوری ابتدا مجذوب روش و رویکرد قرآن شدم و بعد از اون نظر قرآن درباره هستی، زندگی، مخلوقات و رابطة بین خالق و مخلوق من را به سمت خودش کشید. احساس میکردم قرآن قلب و روح انسان را هدف قرار میده. من با این حقیقت روبهرو شدم که برای رسیدن به آرامشی که به دنبال اون هستم باید به اسلام بپیوندم.
احساس میکردم زنجیرها شکسته شده و من آزاد شدم و بار سنگینی که روی دوشم بود برداشته شده. پس از مسلمانشدن تصمیم گرفتم به حجاب که طبق نظر سیاستمداران و فعالان آزادی حقوق بشر وسیلهای برای محرومکردن زن از حقوق طبیعیش و سمبل عقبماندگی روی بیارم.
دیروز مایو دوتیکه نشانه و سمبل آزادی من بود که من رو از ارزش واقعیم به عنوان یک بشر قابل احترام آزاد میکرد اما امروز دیگر درآوردن مایو در سواحل جنوبی میامی من را شاد و سرزنده نمیکنه و حجابم نشانة آزادی منه و به من کمک میکنه تا بفهمم من کیم و چه هدفی از زندگی دارم؟ و به همه اعلام کنم که من با خالقم رابطهای دارم.
دلم میخواد به اونایی که محاصره حرفها و تبلیغات کلیشهای شدن، بگم که چه چیز ارزشمندی رو از دست دادید!
بعد از دریافت این ایمیلها دلم میخواست رو آیات حجاب کار کنم و ببینم قرآن چی گفته اما روم نمیشد از کسی بپرسم. واسم سخت بود من که از بدو تولدم مسلمان بودم، از اونها که تازه مسلمانشدن بپرسم آیات حجاب کدومه؟ من تا به حال یکبار هم قرآن رو کامل نخونده بودم. بالاخره تصمیم گرفتم آیات رو پیدا کنم و تفسیر اونها رو بخونم، ببینم قرآن چی گفته و من چه وظیفهای دارم.
توی اینترنت آیات حجاب رو پیدا کردم: (سورة نور، آیات 30 و31؛ سورة احزاب؛ آیات 33، 59، 55 و 53). از کتابخانه دانشگاه تفسیر نمونه رو امانت گرفتم و شرو ع کردم به خوندن و نوشتن.
بسم الله الرحمن الرحیم
سوره نور در حقیقت سورة عفت و پاکدامنی و پاکسازی از انحرافات جنسی است. در این سوره، احکام حجاب و عفاف به طور کامل در ابعاد فردی و اجتماعی مطرح شده است.
تازیانه برای زناکاران
ازدواجنکردن با زناکاران
حکم قذف (تهمتزدن به زن پاکدامن) بیان میشود. (آیات 4، 5، 23، 24 و 25)
حکم لعان (لعنت شوهری که بدون داشتن شاهد به زن خود نسبت زنا دهد و زنی که این نسبت را انکار کند.) (آیات 6 و 9)
ماجرای افک (تهمت و تسلیم مومنین در ایجاد شایعه و دامنزدن به آن) و قبیحشمردن این عمل و آموزش نحوة رفتار صحیح به مؤمنان و هشدار به آنان برای تکرارنکردن آن. (آیات 11 تا 18)
برحذرداشتن از اشاعة فحشاء و استقبال از آن. (آیه 19)
دستور به پیروینکردن از گامهای شیطان چرا که شیطان است که فرمان به فحشاء و منکر میدهد. (آیه 21)
دستور به واردنشدن به خانههای مسکونی بدون اجازه. (آیات 27 و 28)
دستور به رفتار عفیفانه برای مرد شامل پایین انداختن چشم و حفظ فرج. (آیة 30)
دستور به رفتار عفیفانه برای زن شامل پایینانداختن چشم، حفظ فرج، آشکارنکردن زینت و انداختن روسری به گردن و سینه. (آیة 31)
دستور به فراهمکردن امکان ازدواج برای مجردها و ضمانت الهی برای اغناء کسانی که فقیر هستند. (آیة 32)
دستور به عفاف و حفظ خود برای مجردها تا زمان فراهمشدن امکان ازدواج. (آیة 33)
نهی از وادارکردن کنیزان به خودفروشی. (آیة 33)
دستور به اجازهگرفتن بردگان و اطفال برای ورود به حریم خصوصی زن و شوهر. (آیة 59)
نحوه حجاب زنان پیر و یائسه (آیة 60)
بیشتر آیات 30 و 31 مد نظر من بود که برای شما تفسیر اونرو مینویسم. این آیات احکام نگاهکردن و چشمچرانی و حجاب را بیان میکند.
خداوند به پیامبرش میفرماید به بندگان من بگو:
}قُل لِّلمُومِنینَ یَغُضُّوا مِن اَبصارِهِم وَ یَحفَظوا فُرُوجَهُم ذلِکَ اَزکَی لَهُم اِنَ اللهَ خَبیرُ بِما یَصنَعُونَ{ (سورة نور، آیة 30)
«به مؤمنان بگو چشمهای خود را (از نگاه به نامحرم ) فرو گیرند و عفاف خود را حفظ کنند؛ این برای آنها پاکیزهتر است؛ خداوند از آنچه انجام میدهند آگاه است.»
«یغضوا» از مادة «غض» به معنی کمکردن است. بنابراین آیه نمیگوید مؤمنان باید چشمهایشان را ببندند بلکه میگوید باید نگاه خود را کم و کوتاه کنند. این تعبیر لطیفی است به این منظور که اگر انسان به راستی هنگامی که با زن نامحرم روبهرو میشود بخواهد چشمهای خود را به کلی ببندد ادامه راه رفتن و مانند آن برای او ممکن نیست، اما اگر نگاه را از صورت و اندام او بردارد و چشم خود را پایین بیاندازد گویی از نگاه خویش کاسته است و آن صحنهای را که ممنوع است از منطقة دید خود به کلی حذف کرده است.
منظور این است که انسان به هنگام نگاهکردن معمولاً منطقة وسیعی را زیر نظر میگیرد، هرگاه زن نامحرمی در حوزة دید او قرار گرفت چشم را چنان فرو گیرد که آن زن از منطقة دید او خارج شود یعنی به او نگاه نکند اما راه و چاه خود را ببیند.
در پایان آیه میفرماید این برای آنها بهتر و پاکیزهتر است. سپس به عنوان اخطار برای کسانی که نگاه هوسآلود به زنان نامحرم میافکنند و میگویند غیر اختیاری است میفرماید: «خداوند از آنچه انجام میدهید مسلماً آگاه است.»(1)
یادمه وقتی به کامران میگفتم چقدر نگاه میکنی، میگفت که منظورت اینه با چشم بسته راه برم؟ من هم جوابی نداشتم بگم. ای کاش، این آیه رو قبلاً خونده بودم و میتونستم بهش بگم منظورم این نیست که با چشمبند راه بری و یا چشمات رو ببندی، بلکه نگاهت رو کنترل کن و اونقدر دقت نکن. واقعاً قرآن چقدر قشنگ راه رو به انسان نشون میده و در آخر هم میگه من از همه چیز باخبرم حتی از نگاهت.
1) تفسیر نمونه، جلد 14، صفحة 436.
در مورد نگاهکردن و چشمچرانی خیلی تحقیق کردم، چون واقعاً از این مسأله رنج میبردم. چکیدهای از تحقیقاتم رو براتون مینویسم:
«تحقیقات علمی دربارة تفاوتهای جنسی زن و مرد ثابت کرده است که مردها در مورد محرکهای چشمی حساستر از زنها هستند و مخلوقاتی شدیدا دیداریاند. همین تفاوت در آستانة تحریک مرد و زن موجب شده که خودنمایی در زنان بیشتر و بیماری چشمچرانی در مردان شایعتر باشد. چشمچرانی نکردن برای مردان بسیار سخت است.
در روانشناسی جنسی ثابت شده است که تمامی سطح بدن زن برای مرد محرک است اما در زنان چنین نیست. طبق تحقیقات ویلهم اشتگل نیازهای جنسی باعث میشود که لی یبدو در اعصاب چشم متمرکز شود و پیوستگی عصب چشم با اعصاب جنسی را توسعه دهد و موجب میشود شخص از چشمچرانی لذت ببرد و با دیدن اندام جنس مخالف تحریک شود.
میدان آستانة تحریک چشم از بقیه حواس بیشتر است و بیشترین تحریکات حسی را دریافت میکند و این دل است که بعد از نگاه به کار میافتد. یعنی
آنچه را دیده، دل طلب میکند، در صورتی که امکان رسیدن به آنچه دیده فراهم نشود افسردگی عاید انسان میشود.
در تحقیقی که انجام شد، 40 درصد مردان معتقد بودند که چشم آنها در ابتدا مجذوب وضع کلی بدن زن میشود. یک سوم از شرکتکنندگان در این تحقیق با همسر خود بر سر اینگونه نگاها بحث داشتند و یک نفر از هر 10 نفر کارشان به جدایی از همسرشان کشیده بود.
کنترل نگاه در واقع نقطهضعف مردان است. بسیاری از زنان هم از این نقطه ضعف آنها استفاده میکنند. چون دیدهاند از این راه بسیار راحت میتوانند به اهدافشان برسند و مردان را جذب خود کنند.»
آخه چرا، این همه دقت به اندام یه خانوم. مثلاً از بیست تا مردی که توی اتوبوس نشستن فقط پنجتاشون به بیرون نگاه میکنن بقیه چشمشون مثل تلسکوپ میچرخه. کامران حتی در یه نگاه رنگ لاک اون خانومها رو هم میفهمید.
استادمون مثالی از چشمچرانی مردها میزد و می گفت: «یه روز آقا میاد خونه میگه خانوم میدونی دختر همسایه دست راستی طبقه سوم واحد سمت چپی عقد کرده! خانوم میگه نه، تو از کجا فهمیدی؟ میگه امروز که داشتم میرفتم سرکار دیدم زیر ابروش رو برداشته!»
واقعاً میزان دید، دقت دید و معنای نگاه مردها با زنها متفاوته. آقایی میگفت: هیچ کس به خانومها واقعیت رو نگفته که ما مردها چه تفاوت فاحشی با اونها داریم. دیدگاه ما با خانومها 180 درجه متفاوته. فهم زن از نگاه مردها دقیق نیست. زنها از شنیدن لذت میبرن و ما از دیدن. تا زمانی که خانومها به این نکته توجه نکنن ضرورت پوشش را درک نمیکنن. کسی به اونها دربارة خیالپردازیهای بعد از نگاه و آثاری که به دنبال داره چیزی نگفته. به اونا نگفتن به اندازة یه نگاه در گناه یه تجاوز، یه قتل، افسردگی و... سهیم هستن.
برای مردها چشمچرانینکردن سخته و برای زنها هم خودنمایینکردن. فقط کسی میتونه خلاف این عمل کنه که خدا قلبش رو از نورش سیراب کرده باشه و از عواقب و مشکلات اون باخبر باشه.
ایرج میرزا به زبان شعر عاقبت هرزگی و چشمچرانی رو بسیار زیبا میگه:
من آن ساعت که از مادر بزادم
به دام مهر و چنگ مه فتادم
مرا گشتند مهر و مه دو خادم
به نوبت روز و شب بر من ملازم
یکی ماما یکی لالای من شد
سر زانوی این دو، جای من شد
به من گفتند کاین لالا و ماما
کهن خدمتگزارانند بر ما
نیاکان تو را هم این دوبودند
که روز و شب پرستاری نمودند
تو هم از این دو یابی پرورشها
خوری از سفرة اینان خورشها
گرفتم پیش راه زندگانی
ز طفلی پا نهادم در جوانی
زیک تا سن سی و چل رسیدم
خودی آراستم قدی کشیدم
به زیورها همی کردم مزین
برون و اندرون خانه من
لبم از لعل شد دندان ز لولو
ز نقد عمر جیب و جیب مملو
دو چشم از جزع و دو گونه ز مرجان
گوهرهای فراوان هشته در جان
ز عنبر موی کردم از صدف گوش
ز سیم ساده آگندم بنا گوش
چو کمکم صاحب این مایه گشتم
رفیق دختر همسایه گشتم
بنای شهوت و مستی نهادم
زمام دل به دست نفس دادم
دو خادم یافتندم غافل و مست
برای غارتم گشتند همدست
چو آگاه از درون بیتبودند
اثاثالبیت را یک یک ربودند
یکی شب آمد و لعل لبم بُرد
یکی روز آمد و رخت شبم برد
یکی از نقد عمرم کاست کمکم
یکی از گوهر جانم دمادم
دو جزع و سی و دو لولو شد از چنگ
یکی از شیشه و آن دیگر از سنگ
چه گویم خود چهها آمد به روزم
چنان کردند کمکم مایه سوزم
تهی شد خانه، خالی ماند دستم
به پنجاهوسه سال اینم که هستم
نه احساسات من باقی نه افکار
همانا صورتی هستم به دیوار
سپارم نوجوانان وطن را
که گاهی بنگرند این عکس من را
ز کید مهر و مه غافل نمانند
جوانی را به غفلت نگذرانند
حتی در تورات و انجیل هم نگاه به نامحرم نهی شده است.
در کتاب تورات، در مورد نگاه نکردن به نامحرم چنین آمده است:
«به دختران جوان خیره مشو، نگاه خویش از زنان زیبا بگردان و به زیباروی بیگانه خیره مشو، چه بسیار کسان که زیبایی زن به گمراهیشان کشانده است و عشق چون آتش از آن برافروخته گشته است.»
در کتاب انجیل (انجیل متی، باب اول، عبارات 30-28) هم دربارة نگاه به نامحرم گفته شده است:
«گفته شده است زنا مکن، لیکن من به شما میگویم هر کسی به زنی نظر شهوت اندازد همان دم در دل خود با او زنا کرده است. پس اگر چشمی که اینقدر برایت عزیز است باعث میشود گناه کنی آن را از حدقه درآور و دور افکن. بهتر است بدنت ناقص باشد تا اینکه تمام وجودت به جهنم بیفتد.»
ائمه، در مورد نگاه و چشمچرانی حدیثهای قشنگی گفتهاند که برای هر کدوم میشه چندین صفحه تفسیر نوشت و ساعتها روی اون فکر کرد.
امیرالمؤمنین علی(ع) در حدیثی،کوری چشم رو از چشمچرانی بهتر دونستن و فرمودهاند: «کوری چشم بهتر از بسیار نگاهکردن به نامحرم است.»(1)
و در جای دیگری میفرمایند: «کسی که نگاهش را رها کند حسرت و تأسفش زیاد میشود.(2)بسا عشق مصیبتباری که تنها از یک نگاه پدید میآید.»(3)
پیامبر اکرم(ص) میفرمایند: «چشمان خود را (به حرام) ببندید تا عجائب را ببینید»(4)
چشم دل باز کن تا جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
در همین رابطه از امام صادق(ع) روایت شده: «نگاه حرام تیری است مسموم از جانب شیطان. هرکس آن را به خاطر خدا، نه غیر او ترک کند، خداوند در پی آن ایمانی به او میدهد که طعم آن را بچشد»(5)
و نیز میفرماید: «نگاه (به حرام) شهوت را در دل میرویاند و همین برای هلاک صاحب آن کافی است.»(6)
امام رضا(ع) در حدیثی میفرمایند: «علت حرامشدن نگاه به موهای زنان این است که اگر موهای آنان در برابر مردان نامحرم آشکار شود باعث تحریک و جلب توجه آنها خواهد شد و سبب میشود مردم در کارهای حرام وارد شوند.»(7)با این حدیث جواب سؤالم را پیدا کردم. من میگفتم
چرا اینقدر سختگیری؟ چرا حتی یک تار موی زن هم نباید دیده بشه؟ امام رضا(ع) پاسخی قانعکننده به سؤال من دادند.
واقعاً احادیث مسائل را به صورت نکتهای، ظریف و دقیق بیان میکنن. شاید خیلیها همین مضمون رو بخوان بگن مجبور شن دو صفحه بنویسن اما ائمه همة نکات رو در یک جمله گفتن. خیلی دلم میخواست باز هم از این احادیث بنویسم. اما فکر کردم اگر در خانه کس است یک حرف بس است.
خداوند در آیة 31 به زنان میفرماید:
}وَ قُل لِّلمُومِناتِ یَغضُضنَ مِن اَبصارِهِنَّ وَ یَحفَظنَ فُروُجَهُنَّ وَ لا یُبدِینَ زِیَنتَهُنَّ اِلَّا مَا ظَهَر مِنهَا وَ لیَضرِبنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَی جُیُوبِهِنَّ وَلَایُبدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ اَو ءَبائِهِنَّ اَو ءابائهن أوءَابَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أو أَبنَائِهِنَّ أَو أَبنَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَو إِخوانِهِنَّ أو بَنِی أَخَوَاتِهِنَّ أَو نِسَائِهِنَّ أَومَا مَلکَت أَیمَانُهُنَّ أَوِ التَّابِعِینَ غَیرِ أُولِی الإِربَهِ مِنَ الرِّجَالِ أَوِ الطِّفلِ الَّذِینَ لَم یَظهَرُوا عَلَی عَورَتِ النِّسَاءِ وَلَایَضرِبنَ بِأَرجُلِهِنَّ لِیُعلَمَ مَا یُخفِینَ مِن زِینَتِهِنَّ وَ تُوبُوا إلُی اللهِ جَمِیعًا أَیُّهَ المُؤمِنُونَ لَعَلَّکُم تُفلِحُونَ{
«و به زنان با ایمان بگو چشمهای خود را (از نگاههای هوسآلود) فرو گیرند و دامان خویش را حفظ کنند و زینت را جز آن مقدار که ظاهر است آشکار ننمایند. و روسریهای خود را بر سینه افکنند (تا گردن و سینه با آن پوشیده شود.) و زینت خود را آشکار نسازند مگر برای شوهرانشان، پدران، پدر شوهر، پسران، پسران همسر، برادران، پسران برادر، پسران خواهر، زنان مسلمان، بردگانشان، مردان خدمتکاری که رغبتی به زنان ندارند و یا کودکانی که از شرمگاه زنان آگاهی ندارند. آنها نباید به هنگام راه رفتن چنان پای بر زمین بکوبند که زینتهایشان جلب
توجه کند. ای مؤمنان همگی به سوی خدا بازگردید تا رستگار شوید.» (سورة نور، آیة31)
به این ترتیب چشمچرانی و حفظ عورت همانطور که بر مردان حرام است بر زنان هم حرام است. سپس به مسئله حجاب که از ویژگی زنان است ضمن چهار جمله اشاره فرمود:
زنان نباید زینت خود را آشکار کنند جز آن مقدار که طبیعتاً ظاهر میشود.
زنان باید خمرهای خود را بر سینه خود بیافکنند.
خمر جمع «خمار» در اصل به معنای پوشش است. ولی معمولاً به چیزی گفته میشود که زنان با آن سر خود را میپوشانند.(1)
لاروس دربارة کلمة خمار میگوید:
«زن یونانی وقتی از خانه بیرون میرفت خمار داشت و با آن صورت خود را مانند بانوان شرقی میپوشاند. دین مسیحی، برای زنان خمار را باقی نهاد، وقتی وارد اروپا شد آن را نیکو شمردند. زنها در کوچه و وقت نماز خمار داشتند. در قرون وسطی بهخصوص در قرن نهم، خمار رواج داشت. آستین خمار شانهزن را پوشیده و اندازة آن تقریبا به زمین میرسید. این عادت تا قرن سیزدهم باقی بود.»(2)
«جیوب» جمع «جیب» به معنای یقه پیراهن که از آن به گریبان تعبیر میشود و گاه به قسمت بالای سینه اطلاق میشود.
از این جمله استفاده میشود که زنان قبل از نزول آیه، دامنه روسری خود را به شانهها و پشت سر میافکندند، بهطوری که گردن و کمی از سینة آنها
نمایان میشد. قرآن دستور میدهد روسری خود را برگریبان خود بیاندازید تا گردن و سینه را نیز بپوشاند.
1.شوهر 2.پدر 3.پدر شوهر 4.پسر
پسر همسر 6. برادر 7. پسر برادر 8. پسر خواهر
زنان همکیش 10. بردگان 11. افراد سفیه که میلی به زن ندارند.
کودکانی که از امور جنسی آگاه نیستند.
هنگام راهرفتن پاهای خود را بر زمین نکوبند تا زینت پنهانشان آشکار شود. (صدای خلخالی که برپا دارند به گوش رسد.)
آنها در راه عفت و دوری از اموری که آتش شهوت را در دل مردان شعلهور میسازد و ممکن است منجر به انحراف از جادة عفت شود، آنچنان باید دقیق و سختگیر باشند که حتی مانع رسیدن صدای خلخالی که در پای دارند به گوش مردان شوند.
سرانجام با دعوت عمومی همة مؤمنان اعم از زن و مرد به توبه و بازگشت به سوی خدا آیه را پایان میدهد و میگوید: «همگی به سوی خدا بازگردید ای مؤمنان، تا رستگار شوید.» (1)
بدون شک در عصر ما که بعضی نام آن را عصر برهنگی و آزادی جنسی گذاشتهاند و افراد غربزده، بیبندوباری زنان را جزئی از آزادی او میدانند
1) تفسیر نمونه جلد 14 ص 440
سخن از حجاب گفتن برای این دسته ناخوشایند و گاه افسانهای است متعلق به زمانهای گذشته!
ولی مفاسد بیحساب و مشکلات و گرفتاریهای روزافزونی که از این آزادیهای بیقیدوشرط به وجود آمده سبب شده که تدریجاً گوش شنوایی برای این سخن پیدا شود.
مسأله این است که آیا زنان باید برای بهرهکشی از طریق سمع و بصر و لمس در اختیار همه مردان باشند و یا باید این امور مخصوص همسرانشان گردد؟ بحث در این است که آیا زنان در یک مسابقه بیپایان در نشاندادن اندام خود و تحریک شهوات و هوسهای آلودة مردان درگیر باشند و یا باید این مسائل از محیط اجتماع برچیده شود و به محیط خانواده و زندگی زناشویی اختصاص یابد؟!
اسلام طرفدار برنامة دوم است و حجاب جزئی از این برنامه محسوب میشود. اسلام میگوید کامیابیهای جنسی اعم از آمیزش و لذتگیریهای سمعی و بصری و لمسی مخصوص به همسران است و غیر از آن گناه و مایة آلودگی و ناپاکی جامعه است که جمله «ذلک ازکی لهم» در آیات فوق اشاره به آن داشت.
فلسفة حجاب چیز مکتوم و پنهانی نیست زیرا:
و زنان مسلمان روحی آرام و اعصابی سالم و چشم و گوشی پاک داشته باشند.
آمارهای قطعی و مستند نشان میدهد که با افزایش برهنگی در جهان طلاق و از هم گسیختگی زندگی زناشویی در دنیا به طور مداوم بالا رفته است، چرا که «هر چه دیده بیند دل کند یاد» و چیزی را که دل در اینجا یعنی هوسهای سرکش بخواهد به هر قیمتی باشد به دنبال آن میرود و به این ترتیب هر روز دل به دلبری میبندد و با دیگری وداع میکند. در محیطی که حجاب هست دو همسر تعلق به یکدیگر دارند و احساساتشان و عشق و عواطفشان مخصوص یکدیگر است.
گسترش دامنة فحشا و افزایش فرزندان نامشروع، از دردناکترین پیامدهای بیحجابی است که فکر میکنیم نیازی به ارقام و آمار ندارد و دلائل آن بهویژه در جوامع غربی کاملاً نمایان است، آنقدر عیان است که حاجتی به بیان ندارد.
مسئله «ابتذال زن» و «سقوط شخصیت او » در این میان نیز حائز اهمیت فراوان است. هنگامی که جامعه زن را با اندام برهنه بخواهد، طبیعی است که روزبهروز تقاضای آرایش بیشتر و خودنمایی افزونتری از او بکند، هنگامی که زن را از طریق جاذبه جنسیش وسیله تبلیغ کالاها و دکور اتاقهای انتظار و عاملی برای جلب جهانگردان و سیاحان و مانند اینها قرار بدهند، در چنین جامعهای شخصیت زن تا سر حد یه عروسک یا یک کالای بیارزش سقوط میکند و ارزشهای والای انسانی او به کلی به دست فراموشی سپرده میشود و تنها افتخار او جوانی و زیبایی و خودنماییاش میشود و به این ترتیب تبدیل به وسیلهای خواهد شد برای اشباع هوسهای سرکش یک مشت آلودة فریبکار و انسان نماهای دیوصفت! در چنین جامعهای چگونه یک زن میتواند با ویژگیهای
اخلاقیاش، علم و آگاهی و داناییاش جلوه کند و حائز مقام والایی گردد؟!(1)
لانگدون دیس در این باره مینویسد:
«به عروسان مسیح (روحانیون مسیحی زنان را به رهبانیت تشویق میکردند و آنان را به عروس مسیحشدن بشارت میدادند.) چنین تعلیم داده میشد که چشم به چیزی تحریککننده ندوزید و چشم را دریچة گناه به حساب آورید، چه گناهانی که از این دریچه به آدمی روی میآورند.
ای عروس مسیح ! خداوند میفرماید؛ چاه را بپوشانید و اگر حیوانی در این چاه فرو افتاد وای به حال کسی که چاه را در راه او گشوده است. صورت زن نیز حکم همان چاه را دارد و همانگونه گردن و سینه او، اگر به مردی نشان داده شود مردی که در این چاه بیفتد محکوم است و زن محکومتر.»(2)
بعد از این دو آیة سوره نور به سراغ سورة احزاب رفتم.
سوره احزاب آیة 59 شناختهشدن به معروف:
}یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُل لّأزواجِکَ وَ بَناتِکَ وَ نِسَاءِ المُؤمِنینَ یُدنِینَ عَلَیهِنَّ مِن جَلَابِیبِهِنَّ ذلِکَ أَدنَی أن یُعرَفنَ فَلَا یُؤذَینَ وَ کانَ اللهُ غَفُورًا رَّحِیمًا{
«ای پیامبر به همسران و دختران و زنان مومنت بگو جلبابهای خود را بر خویش فرو افکنند این کار برای اینکه شناخته شوند و مورد آزار و اذیت قرار نگیرند بهتر است. خداوند همواره غفور و رحیم است.»
در اینکه منظور از «جلباب» چیست؟ مفسران چند معنی برای آن ذکر کردهاند:
«یدنین» یعنی نزدیک کنند و منظور این است که زنان «جلباب» را به بدن خویش نزدیک کنند تا درست آنها را محفوظ بدارد، نه اینکه آن را آزاد بگذارند بهطوری که گاه و بیگاه کنار رود و بدن آشکار گردد و به تعبیر سادة خودمان لباس خود را جمعوجور کنند.
در اینکه منظور از «شناخته شدن» چیست؟ دو نظر وجود دارد:
نخست اینکه درآن زمان معمول بوده است که کنیزان بدون پوشیدن سروگردن از منزل بیرون میآمدند و از آنجا که از نظر اخلاقی وضع خوبی نداشتند گاهی بعضی از جوانان هرزه مزاحم آنها میشدند، در اینجا به زنان آزاد مسلمان دستور داده شده است که حجاب اسلامی را کاملاً رعایت کنند تا از کنیزان شناخته شوند و بهانهای برای مزاحمت، به دست هرزهگان ندهند.
بدیهی است مفهوم این سخن آن نیست اوباش حق داشته باشند مزاحم کنیزان شوند، بلکه منظور این است که بهانه را از دست افراد فاسد بگیرند.
دیگر اینکه هدف این است که زنان مسلمان در پوشیدن حجاب سهل و بیاعتنا نباشند مثل بعضی از زنان بیبندوبار که درعین داشتن حجاب آنچنان بیپروا هستند که غالبا قسمتهایی از بدنشان نمایان است و همین امر توجه بعضی از افراد هرزه را به آنها جلب میکند.
و در پایان آیه میافزاید: «هرگاه از شما در این امر کوتاهی شد چون بر اثر جهل و نادانی بوده است خداوند شما را خواهد بخشید، توبه کنید و به سوی او باز گردید، وظیفه عفت و پوشش را به خوبی انجام دهید. »(1)
واقعاً، وقتیکه با یه لباس تحریککننده و آرایش و... بیرون میری اینجوری شناخته میشی که قیدوبندی نداری. دیگه به معروف شناخته
1) تفسیر نمونه، جلد 17، ص 430.
نمیشی. بعد از خوندن این آیه، روی حجاب زنان کنیز در جهان تحقیق کردم که ببینم چه وضعیتی داشت.
در کیش آریایی، زنان محترم محجوب بودند و برای حفظ حیثیت طبقة ممتاز از زنان عادی و طبقة چهارم صورت خود را میپوشاندند و گیسوان خود را پنهان نگه میداشتند. در زمان داریوش، زنان طبقات بالای اجتماع جز در تخت روان روپوشدار بیرون میآمدند.(1)
در اروپا هم زنانی که دارای مرتبه اجتماعی بالاتری بودند پوشش بیشتری داشتند و نحوه و کیفیت پوشش آنها با زنان خدمتکار بسیار متفاوت بوده است.
حتی وقتی که به پیادهروی و یا اسب سواری میرفتند از ماسک مخمل سیاه استفاده میکردند.(2)
در قرنهای پیش زنان محترم و از طبقة اجتماعی بالاتر لباسهای پوشیدهتر و دامنهای بلند و پرچین استفاده میکردند.
در قرن 18 میلادی در آمریکا و انگلیس لباس روزمرۀ زنان شامل رو جامهای کوتاه از پارچۀ بادوام و دامنی بلند بود که روی یک زیردامنی از جنس پارچۀ دستبافت میپوشیدند و پیشبند بلندی از کتان سفید روی آن میبستند. لباسهای زنان ثروتمند بلندتر بود و از پارچههای ظریفتر دوخته میشد و بالشتکی در پشت کمر قرار میگرفت و یا از فنر استفاده میشد طوری که برآمدگی بدن و پاها اصلاً مشخص نبود.
قرآن هم میگه اگه میخوای به معروف شناخته بشی و احترام داشته باشی لباسی پوشیده بپوش.
خداوند در آیة 32 سورة احزاب در مورد نحوة صحبتکردن با نامحرم میفرماید که با ناز و کرشمه حرف نزن تا مردانی که در دلشون مرضی هست تحریک نشن. طوری حرف نزن که دل یه مرد بلرزه.
}یَا نِساءَ النَّبِیِّ لَستُنَّ کَأَحَدٍ مِّنَ اَلنِسَاءِ إِنِ اتَّقَیتُنَّ فَلا تَخضَعنَ بِالقَولِ فَیَطمَعَ الَّذِی فِی قَلبِهِ مَرَضٌ وَ قُلنَ قَولاً مَّعرُوفاً{
«ای همسران پیامبر! شما همچون زنان معمولی نیستید اگر تقوا پیشه کنید. بنابراین به گونهای هوسانگیز حرف نزنید که بیماردلان در شما طمع کنند و شایسته سخن بگویید.»
نخست در مقدمه میفرماید: «ای همسران پیامبر شما همچون زنان عادی نیستید و به خاطر انتسابتان به پیامبر از یک سو و قرار گرفتن در کانون وحی و شنیدن آیات قرآن و تعلیمات اسلام از سوی دیگر دارای موقعیت خاصی هستید که میتوانید سرمشق برای همه زنان باشید چه در مسیر تقوا و چه در مسیر گناه.
بنابراین موقعیت خود را درک کنید و مسئولیت سنگین خود را فراموش نکنید و بدانید اگر تقوا پیشه کنید در پیشگاه خدا مقام بسیار ممتازی خواهید داشت.»
و به دنبال این مقدمه میفرماید : «هنگام سخن گفتن جدی و خشک و معمولی حرف بزنید، همچون زنان کمشخصیت که سعی دارند با تعبیرات تحریککننده که گاه توام با اداواطوار مخصوصی است که افراد شهوتران را به فکر گناه میافکند سخن نگویید.»
و در پایان آیه میفرماید: «شما باید به صورت شایستهای که مورد رضای خدا و پیامبر(ص) و توام با حق و عدالت باشد سخن بگویید.»
شاید این سؤال در ذهن پیش بیاید که این آیه مخصوص زنان پیغمبر است و شامل ما نمیشود. تفسیر نمونه این سؤال را هم جواب دادهاند:
«بدون شک این یک حکم عام است و تکیه آیات بر زنان پیامبر به عنوان تأکید بیشتر است. درست مثل اینکه به شخص دانشمندی بگوییم تو که دانشمندی دروغ نگو، مفهومش این نیست که دروغ گفتن برای دیگران مجاز است، بلکه منظور این است که مرد دانشمند باید به صورت مؤکدتر و جدیتری از این کار پرهیز کند.»(1)
و در آیة 33 همین سوره آرایش در برابر نامحرم را نهی میفرماید:
}وَ قَرنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَ لا تَبَرَّجنَ تَبَرُّجَ الجَاهِلِیَّهِ الاُولَی و...{
«و در خانههای خود بمانید و مانند دورة جاهلیت پیشین آرایش و خودآرایی نکنید و...»
«تبرج» به معنی آشکارشدن در برابر مردم است.
آنطور که در تواریخ آمده است در آن موقع (دوران جاهلیت اولی ) زنان حجاب درستی نداشتند و دنبالة روسری را به پشت سر میانداختند بهطوری که گلو و قسمتی از سینه، گردنبند و گوشوارههای آنان نمایان میشد.
جاهلیت اولی نشان میدهد که جاهلیت دیگری همچون جاهلیت عرب در پیش است که ما امروزه در عصر خود آثار این پیشگویی قرآن در دنیای متمدن مادی را میبینیم.
1) تفسیر نمونه، ج 17، ص 291.
اگر عرب در عصر جاهلیت اولی جنگ و غارتگری داشت و برای مثال چندین بار در بازار عکاظ منجر به صحنه خونریزی احمقانه گردید که چند تن کشته شدند در جاهلیت عصر ما جنگهای جهانی رخ میدهد که گاه بیست میلیون نفر در آن قربانی و بیش از آن مجروح و ناقص میشوند.
اگر در جاهلیت عرب، زنان «تبرج به زینت» میکردند و روسریهای خود را کنار میزدند در عصر ما کلوپهایی تشکیل میشود بهنام کلوپ برهنگان که با نهایت معذرت افراد در آن برهنة مادرزاد میشوند.
خلاصه چه بگوییم از وضع مفاسد در تمدن مادی ماشینی منهای ایمان، که نگفتنش بهتر است.(1)
در جایی دربارة کلمه «تبرج» نوشته بود تبرج از کلمة برج است. شما برج را از فاصله خیلی دور میتونی ببینی و در بین ساختمانهای دیگه اول اون تو چشم میاد. قران هم میگه با آرایش خودت رو مثل برج درست نکن که تو چشم بیای و از فاصله دور دیده بشی. به قول معروف چراغ چشمکزن نباش!
حضرت علی(ع) میفرمایند: «در آخرالزمان که بدترین دوران است جمعی از زنان پوشیدهای هستند که در واقع برهنهاند و از خانه با آرایش بیرون میآیند اینها از دین خارج و در فتنهها وارد شدهاند و به سوی شهوات میل دارند و به سوی لذات شتاب میکنند و حرامها را حلال میدانند و در دوزخ به عذاب ابدی گرفتارند.»(2)
امام صادق(ع) میفرمایند: «حفظ و صیانت زن طراوت و جمالش را تازهتر نگه میدارد.»(3)
خدایا من زنی هستم از زنان امت پیامبرت که تلاش میکنم احکامت را بفهمم تا بتوانم آن را اجرا کنم.
خدایا، کمکم کن تا چشمانم بتواند خوب را از بد، حق را از ناحق و صواب را از ناصواب تشخیص دهد و توان انتخاب درستیها را داشته باشد. قلبم پذیرای حقایق باشد و هوای نفسم سد راهم نباشد.
خدایا، روزگار بسیار سخت شده انجام کار درست جانفرسا، فرار از گناه مشقتبار و انجام گناه ارزشمند است فقط لطف و عنایت توست که راه را هموار، مشکلات را آسان، مسیر را روشن، دل را پاک و هوای نفس را خرد میسازد.
خدایا، برایمان درست را نادرست، خیر را شر، ارزش را ضد ارزش، گناه را ثواب، نور را تاریکی، معقول را نامعقول، مشروع را نامشروع، عبادت را کهنهپرستی، بندگی را عقبافتادگی، فساد را تمدن، هدایت را ضلالت، صداقت را حماقت، گذشت را عجز، هستی را نیستی، پوچی را بقا، معاد را محال، حجاب را ارتجاع، عفت را ذلالت، حیا را حقارت، مادری را کلفتی، همسری را بردگی، هرزهگی را آزادگی و برهنگی را آزادی جلوه دادهاند؛ پس خودت این واژگونها را ناواژگون ساز.
سالها در درهای تاریک زندگی میکردم و مشغول سعی و تلاش بودم. تنها نبودم در این دره، افراد زیادی در تاریکی و ظلمت زندگی میکردند. همه سعی میکردیم راه را پیدا کنیم، اما مسیر درست را نمیدانستیم و راه را گم کرده بودیم.
در شایعات و خرافات زندگی میکردیم و سعی میکردیم همدیگر را متقاعد کنیم که این راه اشتباه، درست است و تمام زندگی همین است و این تنها راه و اینجا تنها مکان برای زندگی است.
یک روز شایعهای شنیدم، میگفتند جایی هست به نام نور. درست نمیدانستم نور چیست؟ اما به نظرم زیبا آمد. تصور کردم با نور میتوانم واضح ببینم.
در مورد نور با بعضی از دوستانم صحبت کردم. بیشتر آنها گفتند این یک افسانه است و بدتر ازآن بعضی گفتند این صورت تحریف شدة حقیقت است. یک دروغ محض است که میخواهند با این دروغ، سادهلوحانی چون تو را فریب دهند.
در همین ضمن یک نفر نکتهای مثبت دربارة آن گفت و مرا امیدوار کرد که میتوانم روزی آن نور را پیدا کنم. در این جاده پر پیچوخم از میان بوتهها گذشتم و با کوهی روبهرو شدم. دیدم روی کوه جادهای است مثل یک تیر که صاف و مستقیم تا بینهایت میرفت. مشتاقانه بالا رفتم. اما راه رفتن در تاریکی آسان نبود. بهخصوص اینکه مردم پایین دره، مردمی که مرا از آزادیهایم محروم کردند و مرا از روح و دل و جانم دور نگه داشتند، مرا به سوی پایین میکشیدند و صدایم میکردند و میگفتند این راه خطرناک است. ممکن است بیفتی، ممکن است برای همیشه از هم جدا شویم و...
میگفتند اشتباه غیر قابل جبرانی را مرتکب شدهام و یک احمق هستم که از حماقت خودم گمراه شدهام.
به آنها توجه نکردم. من در یک نگاه گذرا آن زیبایی و درخشش را دیدم.
فهمیدم خیلی بارم سنگین است. بار شک و تعصب و غرور به همراه داشتم. به آنها علاقهای نداشتم اما اینها تنها داراییهای من بودند و برایم سخت بود از آنها جدا شوم. اولین قدم را که برداشتم احساس آرامش کردم. از کولهبار غرور و تعصب که به همراه آورده بودم خسته شدم آنها را به سوی دره تاریکی و ظلمت پرتاب کردم.
وقتی که کمی از راه را طی کردم، دیدم نوری روی سرم سوسو میکند که راهم را روشن میکرد.
یکی از آن پایین فریاد زد برگرد. این راه خطرناک است بهتر است برگردی پیش ما، پیش مردمی که آنها را میشناسی، به سرزمینی که به آن عادت کردی، به سرزمین آزادی!
اما من دیگر از سرزمین آزادی خسته شده بودم. به خودم گفتم باید ببینم نور چیست! وقتی که به لبة پرتگاه رسیدم شیب آن بسیار زیاد بود و نمیشد تنهایی بالا رفت. فهمیدم باید ازکسی کمک بگیرم.
نفس عمیقی کشیدم و فریاد زدم: «سلامای جاده، آن بالا چه خبر است؟!»
صدایی جواب داد و به من صبورانه چیزهایی گفت که تا بهحال نشنیده بودم. یک لحظه بیقرار شدم. میخواستم عجله کنم و خودم را به سوی بالا بکشم. آن صدا گفت: «صبر کن تا مطمئن شوی.»
وقتی چند قدم دیگر بالاتر رفتم منظرة جدیدی را دیدم که اصلاً شبیه به دره نبود.
با تمام نیرو فریاد زدم: «میخواهم بیایم بالا، کمکم کنید، کمکم کنید!»
فورا چند دست به سمت من آمد. من هم سعی خودم را کردم.
دیدم در یک بزرگراه هستم که غریبههای مهربانی دور تا دور آن ایستادهاند. آنها با لبخند به من گفتند: «تبریک میگوییم، تو وارد راه شدی.»
خودم نمیدانستم گرسنهام، به من غذا دادند. نمیدانستم برهنهام، به من لباس دادند. آنها گفتند: «ما با تو تا مسیری میآییم به تو آموزش میدهیم که به چه احتیاج داری تا راه را پیدا کنی. گفتند که به هر جای سختی که رسیدم همیشه رهروانی هستند که به من کمک کنند و هرکس که مسافر این سفر شود عضو انجمن اخوت و برادری میشود. انجمنی که با آن قبیلة گمشدة قبلی بسیار متفاوت بودند. کسانی که هدفشان با هم یکی شده بود. هدف همة آنها رسیدن به نور بود.
آنها میگویند که کتاب راهنما از نور ساخته شده است و به همین دلیل است که میتوانیم آن را بخوانیم و راه را از آن یاد بگیریم. دارم خواندن یاد میگیرم و دیگران نیز کمکم میکنند و اطلاعاتی در اختیارم میگذارند.
من نمیتوانم اینجا را توصیف کنم. آنقدر میدرخشد که انسان را جذب میکند. احساس میکنید که میخواهید قدمی دیگر در این جاده پیش روید و سفرتان را به سوی آن نور خیرهکننده ادامه دهید. نوری که تمام جهان را روشن کرده است. من اینجا تازه وارد هستم. قوانینی برای سهولت سفر وجود دارد که سفر را امنتر، راحتتر و سریعتر میسازد و اگر کسی این قوانین را یاد نگیرد و از آن پیروی نکند در وضعیت خطرناکی قرار میگیرد و این خطر وجود دارد که به سوی تاریکی و ظلمت سر بخورد.
من فعلاً قوانین پایه و اساسی را یاد گرفتهام اما میخواهم بیشتر یاد بگیرم. این مردم مهربان به من یاد میدهند، کمکم میکنند و مرا یکی از اعضای خودشان حساب میکنند و اگر روزی از آنها جدا شوم دچار تردید نمیشوم و راه را گم نمیکنم.
من راهم را پیدا کردهام و هرگز مسیرم را عوض نخواهم کرد. به همه توصیه میکنم کوله بار خود را خالی کنند و بیایند به سمت نور و از این دره ظلمانی و خفقان خود را نجات دهند. درهای که خود را در آن زندانی کردهاند و بر این باورند که در مکانی نورانی زندگی میکنند و حقیقت زندگی در همان دره خلاصه میشود.
پایان