ghaemiyeh.com
معمار فضیلت : ویژه وفات آیت اللّه حاج شیخ عبدالکریم حایری یزدی
کد: 545
نویسنده: اولیاء شعبانی
ناشر: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
لیتوگرافی، چاپ و صحافی: چاپخانه زیتون
نوبت چاپ اول / 1380
شمارگان: 1200
حق چاپ برای ناشر محفوظ است
شابک: 9 ـ 048 ـ 350 ـ 964 ISBN:964-350-048-9 /
نشانی: قم، بلوار امین، مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
پست الکترونیکی: Email: IRCgIRIB.COM
اینترنت:http://WWW.IRC.IR
تلفن: 2935803 و 2910602 نمابر: 2933892
(ویژه وفات آیت اللّه حاج شیخ عبدالکریم حایری یزدی مؤسس حوزهی علمیهی قم)
اولیاء شعبانی
دی 1380
مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
قدردانی
از همکارانی که در تولید این اثر نقش داشتهاند:
ویراستار: محمدصادق دهقان
نمونهخوانی: محمدرضا پورفلاحتی و علی روحانی بیدگلی
حروف نگار: محمد نادری
صفحهآرا: مجید مشایخی
طراح جلد: ابوالحسن کوه کن
پیگیری و هماهنگی: علیاکبر مینایی
مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
دی / 1380
عالمان تشیع، پرچمداران صلاح و رستگاری، چشمههای همیشهجوشان صفا و حقیقت، مرزبانان هماره بیدارِ اندیشههای ناب و انوار پرفروغ راهِ کمال و هدایتاند. آنان صاحب دلانی هستند که نور قرآن در تاروپود جانشان آمیخته و با اکسیرِ نوافل به مقام والای انسانیت رسیدهاند.
آیت اللّه حاج شیخ عبدالکریم حایری یزدی از جملهی این رادمردان است. او به عشق شناخت علوم آل محمد(ص) به حوزه کربلا رفت. ایشان صبر و استقامت را از مردان سختکوش کویر و صلابت و سختی را از بادگیرهای برافراشته در برابر باد و طوفان برگرفت و با جدّ و جهد فراوان سراسر وجودش را با زیور احکام اسلام آراست.
این عالم فرهیخته آنگاه که خوشههای زیبای دانش و معنویت را در آستان پرمعنای علوی برچید قرار را در حوزهی عراق نپسندید با دلی سرشار از عشق و امید به ایران پر کشید و در اراک سکنی گزید اما گویا تقدیر، او را به سویی دیگر رقم زده بود چرا که شهر مقدس قم منتظر قدوم مبارک این فرزانهی خستگیناپذیر بود تا با تأسیس و پایهگذاری حوزهای عظیم، معمار فضیلت در جهان اسلام باشد. آری او نهال حوزه را در زمین مقدس قم نشاند و همچون باغبانی دلسوز آن را از آسیبهای ویرانگر بر حذر داشت، و با اشکهای نیمه شبش آن را آبیاری کرد و در این بوستان
علم و معنویت، گلهای همیشه معطری پروراند که با مرکب قلم و خون خود جهانی را به تعجب و شگفتی وا داشتند.
امروز پس از گذشت 80 سال شاهد دستآوردهای عظیم این منبع نور و فضیلت در عرصههای علم و عرفان و حکمت و حکومت هستیم. اینک این حوزهی نوپا توانسته است با اتکال به خداوند منّان پایهگذار انقلابی بزرگ و بیهمتا در جهان بشریت و جاهلیت مدرن باشد و شیوهای نو را در عرصه اندیشه و عمل در انظار جهانیان قرار دهد.
در بازنمایی این مهم، پژوهش گر ارجمند جناب حجتالاسلام اولیاء شعبانی بر آن است تا در این مجموعه، گوشههایی از زندگانی این عالِم فرزانه را در فصول مختلف زندگی بازنمایی کند. امید است مورد بهرهبرداری برنامهسازان قرار گیرد.
«انشاءاللّه»
«انّه ولیّ التوفیق»
«مدیریت پژوهشی مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما»
در روستای «مَهرجَرد» میبد واقع در 60 کیلومتری یزد، مرد پاک دل و پرهیزگاری به نام «محمدجعفر» از راه قصّابی، کرباس فروشی (1)و کشاورزی، روزگار میگذراند. محمّد جعفر در جوانی از روستای مهرجَرد، همسری برگزید و با اشتیاق فراوان، منتظر بود خداوند، فرزندی به او عطا کند. با این حال، سالها از ازدواج او با همسرش میگذشت، ولی زندگیشان همچنان بدون فرزند سپری میشد. زندگی در نظرش تیره و تار مینمود. از طرفی سپری شدن دوران جوانی و از طرف دیگر، اشتیاق داشتن فرزند، آرامش را از وی سلب و زندگی شیرین و بیدغدغهاش را ناآرام ساخته بود. (2)
محمدجعفر در چنین شرایط روحی، تصمیم گرفت همسر دیگری به صورت موقّت اختیار کند. از اینرو، با همسرش به گفتوگو پرداخت و رضایت او را به دست آورد. آنگاه از بیوه زنی که فرزند یتیمی نیز داشت،
درخواست ازدواج کرد. در این میان، رخ دادی شگفت، او را از پیگیری این کار، بازداشت.
روزی برای ادای نماز فریضه به منزل همسر دوم خود میرود. همسرش برای اینکه خانه را برای شوهر خلوت کند، دختر یتیمش را از آن اتاق بیرون میفرستد. دختر در هوای بسیار سرد بیرون منزل میلرزید و میگفت: مادر! من در این هوای سرد، کجا بروم؟! مادر نیز به عنوانهای گوناگون میخواست او را راضی کند تا در بیرون از خانه بماند. این صحنه، محمدجعفر را به شدّت منقلب میکند. او که تاب دیدن گریهی آن کودک یتیم را نداشت، پس از ادای فریضه، از خانهی آن زن بیرون میآید. مدتّش را میبخشد و مهریهی او را میپردازد. آنگاه با خدای خود، چنین مناجات میکند:
«خدایا! دیگر من برای پیدا کردن فرزند، همسری انتخاب نمیکنم که احیانا دل طفل یتیم به سبب من آزرده گردد. تو اگر بخواهی، قدرت داری از همان زن که تا به حال فرزند نیاورده، به من فرزند عطا کنی و اگر هم نخواهی، خود دانی. خدایا! امر، موکول به توست؛ میخواهی فرزند از همان اوّلی بده، میخواهی نده». (1)
دعای «محمّدجعفر» در پیشگاه خداوند مستجاب گردید و سال بعد، (1276ه . ق / 1239 ه . ش) خانهی با صفای او به نور جمال کودکی منوّر
1) سرّ دلبران، ص 44؛ آیت اللّه مؤسّس، ص 16.
گردید. (1)
محمدجعفر، کودک را «عبدالکریم» نام نهاد؛ زیرا او را کرامتی از سوی حق میدانست. عبدالکریم نیز سالها بعد، وسیلهی گسترش فیض و کرامت الهی بر بندگان خدا گردید. گفتنی است پس از عبدالکریم، هیچ فرزند دیگری برای محمدجعفر به دنیا نیامد.
جدّ اعلای شیخ عبدالکریم، «محمّد مدون» از اهالی میبد یزد بود. (2)جایی نیامده است که کسی از نیاکان ایشان، روحانی بودهاند یا نه، ولی این نکته روشن است که از خاندان «آل مظفّر» هستند. از اینرو، شاید هیچگاه به ذهن پسر ایشان گذر نمیکرد که عبدالکریم به سلک روحانیت درآید. باری، بر خلاف نیاکان حاج شیخ، که هیچ فرد روحانی در میان آنان نمیشناسیم، فرزندانِ آن مرحوم همه روحانی بوده و به درجههای علمی و فقهیِ بس والایی دست یافتهاند.
حاج شیخ دوبار ازدواج کرد. هنگامی که در عتبات عالیات به سر میبرد، دختر یکی از علما را به عنوان همسر برگزید. وی از این همسر
دارای دو فرزند دختر شد؛ خدیجه خانم (مادر آقایان دکتر عبدالهادی حایری و عبدالحسین حایری) و زهرا خانم (مادر آیت اللّه حاج شیخ احمد غروی). همسر نخست حاج شیخ، بعدها به بیماری چشم دچار شد و بینایی خود را به طور کامل از دست داد.
شیخ عبدالکریم پس از بازگشت از عتبات عالیات، هنگامی که در اراک به سر میبرد، همسر دوم خود را برگزید. همسر دوم حاج شیخ، فرزند ناتنی یکی از بازرگانان برجستهی اراک به نام حاج میرزا رحیم خوانساری بود. دختر دیگر حاج میرزا رحیم خوانساری، همسر مرحوم آیت اللّه العظمی اراکی بود.
بنابراین، آیت اللّه حایری و آیت اللّه اراکی، با یکدیگر باجناق بودند. (1)آیت اللّه حا یری از همسر دوم خویش، دارای سه فرزند شد که عبارتاند از:
1 ـ آیت اللّه حاج شیخ مرتضی حایری از استادان و علمای بزرگ حوزهی علمیهی قم بود که در 15 اسفند 1364 درگذشت. (2)
2 ـ آیت اللّه دکتر مهدی حایری نمایندهی آیت اللّه العظمی بروجردی در واشنگتن بود که بعدها در دانشگاه تهران، به تدریس، نگارش و تصنیف
پرداخت. در تیر 1378 درگذشت. (1)
3 ـ کبری خانم (همسر مرحوم آیت اللّه حاج سیّد محمّد محقق داماد یزدی). (2)
دوران کودکی عبدالکریم در دامان پرمهر مادری مهربان سپری گشت. او از اوان کودکی همواره به خواندن و نوشتن، علاقه نشان میداد. با این حال، «محمّد جعفر» نمیتوانست برای تحصیل فرزندش کاری انجام دهد؛ زیرا در آن روزگار از مدرسه و مکتب، در مهرجَرد، خبری نبود. از اینرو، کودکان در همان دوران نوجوانی در پی کار و حرفهی پدران خود میرفتند و زندگیشان را در کشتزارها میگذراندند.
روزگار بدینگونه میگذشت تا اینکه روزی، شوهرخالهی عبدالکریم به نام محمّد جعفر، معروف به «میرابوجعفر» که روحانی بود، به مهرجَرد آمد. وی در همان دیدار نخست، آثار استعداد و نبوغ را در سیمای این کودک مشاهده کرد. به همین دلیل، عبدالکریم را برای یادگیری دانش، با خود به اردکان برد و به مکتب خانه سپرد. عبدالکریم در مکتبخانهی اردکان، در محضر «مجدالعلمای اردکانی»؛ یکی از بزرگان آن دیار (1)نصاب الصّبیان، صرف، مقدمات علوم و ادبیات را با عشق و علاقهی فراوان
1) تاریخ قم و زندگانی حضرت معصومه، ناصرالشریعة، ص 274.
آموخت. (1)
عبدالکریم حدود 4 سال در شهر اردکان، سرگرم دانشاندوزی بود و تنها شبهای جمعه برای صلهی رحم و دیدار با پدر و مادر، به مهرجَرد میرفت.
در حالی که هنوز 10 سال (2)از بهار عمرش سپری نگردیده بود، از سایهی پر مهر پدر، بینصیب گشت. از اینرو، راه مهرجرد را در پیش گرفت و خود را در کنار مادر غمدیده، تنها و دور از مکتب یافت. چند سال را دور از مکتب و دوستان در روستای مهرجَرد گذراند، ولی پس از چندی، شور و شوق دانشآموزی، او را بیقرار ساخت. به همین دلیل، عشق و دلبستگی خویش به علوم دینی را با مادر در میان گذاشت. مادر، کولهبار سفر فرزندش را به سوی حوزهی علمیّهی یزد بست و با چشمانی پر از اشک شوق و هجران، فرزند دلبندش را راهی آن سامان ساخت. (3)
شهر یزد، روزگاری به زندان «اسکندر ذوالقرنین» معروف بود و پس از ظهور و گسترش اسلام، از سوی علی(ع) به «دارالعبادة» شهرت یافت. (4)در سال 35 ه . ق، علی(ع) «مسلم بن زیاد» را به عنوان والی یزد برگزید و او
نیز برای آن حضرت، از مردم بیعت گرفت. وی در نخستین گام، مکتبهایی بنا کرد و برای تعلیم و تربیت اهالی یزد، همّت گماشت. بدین ترتیب، یزد به صورت یکپارچه به اسلام روی آورد و از همان آغاز، به هواداری از علی و خاندان آن حضرت(ع) نامبردار گشت. (1)
یز در اواخر قرن 13 ه . ق، حوزهی علمی پر رونقی داشت و دانشمندان بزرگی که پرورش یافتهی حوزهی بزرگ نجف اشرف و مکتب شیخ اعظم انصاری و میرزای شیرازی بودند، در آنجا تدریس میکردند. در آن زمان، یزد 5 مدرسهی علوم دینی داشت. که معروفترین آنها، مدرسهی بزرگ و زیبای «محمّدتقی خان» ـ حاکم وقت ـ بود. مسؤولیّت حوزهها نیز بر عهدهی شخصیّت بزرگی مانند «آقا مدرّس بزرگ» بود.
در این دوران، عبدالکریم وارد دارالعبادهی یزد شد و در مدرسهی «محمّدتقی خان» اقامت گزید. وی در این مدرسه، مبادیِ اصول (2)و مغنی را نزد بزرگانی همچون، حاج میرزا سیّد حسین وامق و آقا سیّد یحیی مجتهد یزدی (کبیر) فرا گرفت و الفیهی ابن مالک را حفظ کرد (3). چندی نگذشت که در سایهی کوشش شبانهروزی و خستگیناپذیر خود به عنوان یک طلبهی صاحب اندیشه در میان علمای بزرگ، شناخته شد و شخصیّت
اجتماعی و معنویاش شکل گرفت. (1)
شوق سفر به عتبات عالیات (2)سبب گردید در 18 سالگی با سرمایهی اندکی که از پدر به ارث برده بود، (3)همراه مادرش راهی عراق شود.
هرچند در آن زمان، حوزهی علمیّهی سامرّا از دیگر حوزههای عراق پررونقتر بود، ولی وی کربلا را برگزید. او نزدیک به 2 سال در جوار بارگاه ملکوتی حضرت اباعبداللّه الحسین(ع) به دانشاندوزی و تهذیب نفس پرداخت. (4)
عبدالکریم در آغاز ورود به کربلا، در درس آیت اللّه فاضل اردکانی؛ رییس حوزهی علمیّهی کربلا شرکت میجُست. آنگاه با معرّفی خود به ایشان وارد مدرسهی معروف «حسنخان» گردید و شرح لمعه و قوانین را در محضر وی فرا گرفت. (5)
با همکاری آیت اللّه فاضل اردکانی، شیخ عبدالکریم حایری در جمع علما، به عنوان یکی از فضلای حوزهی علمیّهی کربلا شناخته شد. افزون
1) شیخ عبدالکریم حایری نگهبان بیدار، ص 22.
2) چهار شهر مذهبی عراق؛ یعنی نجف، کربلا، کاظمین و سامرا را «عتبات» گویند. این شهرها به برکت وجود ائمّهع، افزون بر محیط سرشار از معنویّت، از دیرزمان، دارای حوزههای درسی باشکوهی بودهاند.
3) سرّ دلبران، ص 60؛ حاج شیخ عبدالکریم حایری، مؤسس حوزهی علمیهی قم، ص 27.
4) شیخ عبدالکریم حایری نگهبان بیدار، ص 23.
5) حاج شیخ عبدالکریم حایری مؤسس حوزهی علمیّهی قم، ص 27.
بر آن، از زندگی زاهدانهی فاضل اردکانی، درسهای عملی آموخت. (1)
با گذشت دو سال از تحصیل عبدالکریم در حوزهی علمیّهی کربلا، استاد فاضل اردکانی دریافت که حوزهی علمیّهی کربلا برای پرورش و شکوفایی استعدادهای او کوچک است. از این رو، زمینههای سفر عبدالکریم را به حوزهی علمیّهی سامرّا فراهم ساخت. ایشان در نامهای که به میرزای شیرازی بزرگ ـ میرزا محمّد حسن شیرازی مرجع تقلید وقت ـ نگاشت ویژگیهای اخلاقی و استعدادهای علمی عبدالکریم را بیان کرد و از ایشان خواست که توجه ویژهای به شیخ عبدالکریم داشته باشد. آنگاه او را با احترام، روانهی سامرّا ساخت. (2)
شیخ عبدالکریم حایری پس از ورود به سامرّا، به دیدار میرزای شیرازی شتافت و نامهی استاد فاضل اردکانی را به ایشان تقدیم کرد. میرزا پس از خواندن نامه، با اظهار لطف به وی، چنین گفت:
«من به شما اخلاص پیدا کردم.» (3)
آنگاه، به درخواست میرزای شیرازی، در منزل خودشان با فرزند میرزا همدرس و هم مباحثه شد و در حقیقت، به تنها فرزند میرزا، درس میداد. (4)
شیخ عبدالکریم 12 سال در حوزهی علمیّهی سامرّا به دانشاندوزی و تهذیب نفس پرداخت و همواره تنها وظیفهی خود را پژوهش در علوم اسلامی میدانست. بنابراین، پس از اندک زمانی بر کرسی استادی حوزهی علمیهی سامرا تکیه زد و به درجهی اجتهاد نیز دست یافت. (1)
هنگامی که از تحصیل در حوزهی علمیّهی سامرّا فراغت یافت، به شوق زیارت خانهی خدا، به مکّهی مکرّمه مشرّف شد. پس از آن، به همراه استاد خود، آیت اللّه سیّد محمّد فشارکی، راهی نجف اشرف گردید تا از محضر درس ایشان، بهره گیرد. (2)
در مدت اقامت در نجف اشرف، آوازهی درس آخوند خراسانی را شنید و یکسال در محضر آخوند خراسانی، زانوی ادب و دانشاندوزی بر زمین زد. (3)
حاج شیخ عبدالکریم تا سال 1316 ه . ق، برابر با 1278 ه . ش، در نجف بود. (4)در این سال با درگذشت آیت اللّه سیّد محمّد فشارکی، به زادگاه خود ـ ایران ـ بازگشت. با این حال، به دلیل اوضاع آشفتهی ایران و
آشوب نهضت مشروطیّت، زمینهی فعّالیّت علمی را برای خود مساعد ندید. از اینرو، بار دیگر به کربلا بازگشت. (1)
پس از درگذشت آیت اللّه فاضل اردکانی (2)، کربلا شکوه و رونق علمی خود را از دست داد. شیخ عبدالکریم با دیدن این وضعیت ناگوار، به کربلا رفت و لقب «حایری» (3)را برای خود برگزید. (4)
اینگونه بود که پس از سالها رکود، بار دیگر با حضور حاج شیخ، جنب و جوش به حوزهی علمیهی کربلا بازگشت. بارگاه نورانی امام حسین(ع) نیز از طنین بحثهای علمی طلاّب علوم دینی، جلوهای دیگر یافت. شیخ عبدالکریم افزون بر تدریس خارج فقه و اصول؛ پاسخگویی به مسایل دینی مردم را نیز برعهده گرفت؛ زیرا آیت اللّه میرزا محمّدتقی شیرازی ـ مرجع تقلید شیعیان ـ احتیاطات خود را به او ارجاع داده بود.
در اواخر سال 1332 ه . ق، برابر با 1292 ه . ش، ماجراجوییهای استعمار انگلیس در کربلا افزایش یافت، به گونهای که زمامداران عثمانی، به تحریک بریتانیا، مردم آنجا را قتلعام کردند. همین امر سبب گردید آیت
1) شیخ عبدالکریم حایری نگهبان بیدار، ص 36.
2) ریحانة الأدب، ج 1، ص 59؛ در سال 1302 تا 1305 ه . ق برابر با 1264 یا 1267 ه.ش.
3) صاحب مجمع البحرین در مادّهی «حار» میگوید: «حایر به گودالی گفته میشود که در آنجا آب جمع میشود؛ از اینرو، زمین کربلا و قتلگاه شهدا را حایر میخوانند.
4) پیشتر، خانوادهی ایشان به نام «وزیری یزدی» معروف بودند، زیرا از خاندان پادشاهان «آل مظفر» به شمار میآمدند و سمت وزارت داشتند. حاج شیخ عبدالکریم حایری مؤسس حوزه علمیه قم، ص 25.
اللّه حایری به درخواست مردم اراک، لبیک گوید و خود را برای بازگشت به ایران، آماده کند. (1)
اراک یکی از شهرهای شیعهنشین معروف ایران است که تجدید بنای آن به قرن 13 ه . ق، باز میگردد.
آیت اللّه حایری در سال 1332 ه . ق، برابر با 1292 ه . ش، وارد اراک شد. در روزهای نخست، شبها در مسجد «آقاضیا»، به اقامهی نماز جماعت میپرداخت و به احکام و مسایل شرعی مردم پاسخ میگفت. چیزی نگذشت که این حلقههای کوچک علمی به مجلس درس باشکوهی تبدیل شد و آوازهاش در همهجا پیچید.
وی در همان سال، کرسی تدریس خود را از مسجد آقا ضیا به مدرسهی علمیّهی سپهدار انتقال داد و در زمینهی شکوفایی استعداد طلاّب علوم دینی، گامهای بلندی برداشت. دیری نگذشت که اراک به صورت مجمع علمی بزرگی درآمد. از اینرو، جوانانی که در گوشه و کنار کشور تشنهی دانشاندوزی بودند، رهسپار اراک شدند. از جمله کسانی که به همین دلیل، به سوی حوزهی علمیّهی اراک شتافت، حضرت امام خمینی(ره) بود.
امامخمینی در 20 سالگی، از تحصیل در حوزهی علمیهی اصفهان چشم پوشید و راهی حوزهی علمیّهی اراک گردید.
آیت اللّه حایری در مدّت 8 سال اقامت در اراک، افزون بر مسؤولیت
1) آیت اللّه مؤسّس مرحوم، ص 23.
سنگین مرجعیّت، در راه آموزش و پرورش صدها جوان پاک طینت و با استعداد مانند حضرت امام خمینی(ره) از هیچ کوششی، فروگذار نکرد. (1)
در اواخر زمستان 1300 ه . ش، برابر با 22 رجب المرجّب 1340 ه . ق (2)، آیت اللّه حایری و پسر ارشدش، آیت اللّه شیخ مرتضی حایری به همراه آیت اللّه سیّد محمّد خوانساری برای اجابت دعوت مردم قم رهسپار قم شدند.
آیت اللّه حایری در میان انبوه جمعیّت استقبال کننده، وارد شهر قم گردید. ورود ایشان با ایام عید سعید مبعث، نیمهی شعبان و عید نوروز همزمان شده بود. به همین دلیل، جمعیّت فراوانی از تهران و شهرستانها به قم سفر کردهبودند. واعظان و کسانی که آیت اللّه حایری را از دوران حضورش در سامرّا و نجف میشناختند، با بیان درجهی معنوی و علمی ایشان، مردم را برای نگه داشتن آیت اللّه حایری در شهر قم، تشویق میکردند. (3)
آیت اللّه حایری پیش از آنکه از سوی اهالی قم به این شهر دعوت شود، یکبار دیگر در سال 1292 ه . ش، برابر با 1332 ه . ق، در راه سفر به مشهد، به قم آمده بود. ایشان چندشبی در کنار حرم حضرت فاطمهی
معصومه(س) اقامت گزیده و با دیدن وضعیت «مدرسهی فیضیّه» و «دارالشفاء» بسیار اندوهگین گشته بود. مدرسهی فیضیه به گونهای راکد بود که گویا هیچگاه فیض کاشانی و صدرالدّین شیرازی، جلسههایی پرشکوه عرفان و تفسیر و فلسفه را در آن تشکیل ندادهاند! سالنهای درس و بحث مدرسهی بزرگ «دارالشّفاء» نیز به سکونتگاه فقیران شهریا زایران حرم مطهّر حضرت معصومه(س) تبدیل شده بود. همچنین برخی بازاریان پیرامون حرم از حجرههای آن به عنوان انبار اجناس خود بهره میبردند. طلاّب جوان نیز با مباحثههای سطحی، روزگار میگذراندند.
اینگونه بود که اطرافیان حاج شیخ بارها از او شنیده بودند که میگفت: «چه میشد اگر حوزهی علمیّهی قم، سر و سامان میگرفت!» (1)
دانشمند معاصر، حاج شیخ محمّد شریف رازی دربارهی چگونگی هجرت آیت اللّه حایری یزدی از حوزهی اراک به قم و بنیانگذاری حوزهی علمیّهی قم، چنین مینویسد: «مرحوم بافقی میفرمود: مرحوم آیت اللّه حایری با اینکه در سفر مشهدشان، وضع مدارس مهجور و ویران قم را از فیضیّه و دارالشّفا دیده که چگونه دانشگاه روحانی و محل تدریس و افاضات مرحوم محدّث بزرگوار، ملاّ محسن فیض و ملاّ عبدالرّزّاق فیّاض لاهیجی و صدرالمتألّهین شیرازی و دیگران به مرکز گدایان و فقرا و
1) شیخ عبدالکریم حایری نگهبان بیدار، ص 47.
دیوانگان و بیماران تبدیل شده و ابراز تأسّف نموده و میگفتند: چه میشد اگر این مدارس از غربت بیرون میآمد؛ ولی به نظر مبارکشان، مشکل و گران میآمد که ممکن باشد حوزه را از اراک به قم منتقل نمایند. [مرحوم بافقی] فرمودند: وقتی به ایشان اصرار کردم برای توقّف، موانعی ذکر کردند. جواب آنها را دادم و گفتم: شما این اخباری را که از حضرات معصومین(ع) راجع به آخرالزّمان که: «قم، مرکز علم و دانش خواهد شد؛ (و منها تفیض العلم الی سائر البلدان) و اینکه در آن زمان، علم در نجف (کوفه) چون ماری به زمین فرو رفته و از قم بیرون خواهد آمد» دیدهاید فرمودند: آری. گفتم: آیا قبول دارید فرمودند: قبول دارم. گفتم: نمیخواهید تأسیس این اساس، به دست شما گردد و برای همیشه این سکّه به نام شما زده شود و باقیات الصالحات شما باشد؟ فرمودند: چرا! گفتم: تصمیم بر توقّف بگذارید و به اراک پیغام دهید هرکس مایل باشد به قم بیاید. (1)
... مرحوم حایری به حال تردیددرآمده و فرمودند: استخاره خواهیم کرد که آیا صلاح است در قم مانده و به فضلا و محصّلین حوزهی اراک که انتظار بازگشت را دارند، بنویسیم به قم بیایند؟ پس با اینکه کمتر به قرآن مجید، تفأّل زده و استخاره مینمودند، صبحگاهی که به حرم مطهّر مشرّف شدند، با قرآن شریف استخاره کردند. آیهی 93 سورهی مبارک یوسف
1) گنجینهی دانشمندان، ج 1، ص 286.
آمد: (1)
اذهبوا بقمیصی هذا و ألقوه، علی وجه أبی یأت بصیرا و أتونی بأهلکم أجمعین.
این پیراهن مرا ببرید و آن را بر چهرهی پدرم بیفکنید [تا] بینا شود و همهی کسان خود را نزد من آورید.
و اوّل جملهای که در اوّل صفحهی قرآن بود، آیهی «و أتونی بأهلکم أجمعین»؛ همهی کسان خود را نزد من آورید.» بود. پس با عزمی راسخ و قلبی مطمئن، بنا را بر توقّف گذارده و به منزل مرحوم حاج سیّد علی مصطفوی، تاجر قمی که علما و طبقات تجّار و اصناف دیگر مجتمع کرده و انتظار نتیجه و تصمیم نهایی آن جناب را داشتند، آمده و اظهار مطلب فرمودند و مردم، بیاندازه مسرور شدند».
دربارهی شهر قم، روایتهای بیشماری از پیشوایان دینی به دست ما رسیده است. برای نمونه، امام رضا(ع) میفرمایند:
بهشت را هشت در است و یکی از آن درها برای مردم قم است. خوشا به حال آنان، خوشا به حال آنان و خوشا به حال آنان. (2)
همچنین از امام رضا(ع) روایت شده است:
هنگامی که فتنهها، همهی شهرها را فرا گرفت، بر شما باد که به قم و
نواحی پیرامون آن روی آورید؛ زیرا بلا از قم برداشته شده است. (1)
دربارهی مرکز گشتن قم در آخرالزّمان نیز، امام صادق(ع) فرموده است:
زود است که کوفه (نجف) از مؤمنان تهی گردد و دانش از آنجا جمع شود و مانند ماری که در سوراخ خود میپیچد، پیچیده گردد و در شهری که آن را «قم» گویند، ظاهر شود و آنجا معدن علم و اهل فضل میگردد. (2)
برخی تاریخنویسان، بنای شهر قم را به «تهمورث»؛ سوّمین پادشاه پیشدادی (3)و شماری به «بهرامگور»؛ پانزدهمین پادشاه سلسلهی ساسانی، نسبت دادهاند. برخی دیگر، هخامنشیان (321 ـ 559 ق.م) را در شکلگیری این شهر سهیم دانستهاند. «ناصری» از جمله تاریخنگارانی است که در مجموعهی خویش، پیدایش شهر قم را به دستور «کیخسرو»؛ یکی از پادشاهان کیانی میداند. (4)
برای نامگذاری قم، گفتههای گوناگونی وجود دارد. احمد بن ابی عبداللّه برقی مینویسد: «شهر قم را از برای آن قم نام نهادند که در ابتدا، محل جمع شدن آب بوده است و هیچ راهی برای عبور نداشته است و در
اطراف آن، انواع گیاه و سبزه میروییده است و در زبان عرب، جمع شدن آب را «قم» گویند.» (1)
علاّمه مجلسی(ره) در بحارالأنوار از رسول خدا(ص) چنین روایت میکند: «شبی که رسول خدا(ص) به معراج رفت، شیطان را دید که بر این سرزمین به زانو درآمده است و هر دو دست بر زانو نهاده و در زمین نظر میکند. رسول خدا(ص) به او فرمود: قُم یا ملعون! برخیز ای ملعون!»؛ پس بدین سبب، «قم» نامیده شد. (2)
همچنین صفوان بصری میگوید: «امام صادق(ع) به من فرمود:
آیا میدانی چرا قم را قم نامیدند؟ گفتم: خداوند و رسول او و شما بهتر میدانید. امام(ع) فرمود: همانا قم را به این نام نهادند؛ زیرا اهل قم با حضرت قائم آل محمّد(ص) هستند و با آن حضرت قیام میکنند و بر آن استقامت دارند و حضرت را یاری خواهند کرد». (3)
گذشته از ارادهی محکم و کوشش خستگیناپذیر شیخ عبدالکریم در راه تحصیل علوم دینی، استادان برجستهای نیز در شکلگیری شخصیت علمی و معنوی ایشان نقش داشتند. در این بخش، استادان حاج شیخ را از حوزهی اردکان تا حوزهی نجف اشرف، برمیشماریم.
وی در حوزهی اردکان، از دانش «مجدالعلمای اردکانی» خوشه چید. (1)پس از آن، در حوزهی یزد از محضر استادانی همچون: سیّد یحیی کبیر (مجتهد یزدی)، میرزا سیّدحسین وامق، میرسیّد علی مدرّس یزدی و دیگران دانش آموخت. آنگاه، راهی عتبات عالیات گردید و سطوح را نزد فاضل اردکانی، (2)شهید شیخ فضل اللّه نوری و میرزا ابراهیم محلاّتی فرا گرفت. (3)حاج شیخ در درس خارج بزرگانی مانند: سیّد محمّد فشارکی، میرزا محمد حسن شیرازی (صاحب فتوای تحریم تنباکو)، میرزا محمّدتقی شیرازی (صاحب فتوای جهاد علیه انگلستان در عراق و بنیان گذار استقلال عراق)، آخوند ملاّ کاظم خراسانی و دیگران، شرکت جست. همچنین علوم حدیث را در محضر حاج میرزا حسین نوری، صاحب کتاب مستدرک الوسایل آموخت. (4)
پس از آن که توانست درجه و گواهی اجتهاد را به دست آورد، به دعوت حاج آقا محسن عراقی به ایران سفر کرد. ایشان از سال 1316 تا 1324 ه . ق، در اراک (5)اقامت گزید و به تدریس و نگارش پرداخت. سپس
1) تاریخ قم و زندگانی حضرت معصومه، ناصرالشریعة، ص 274.
2) حاج شیخ عبدالکریم حایری مؤسّس حوزه علمیه قم، ص 27.
3) اعیان الشیعه، ج 8، ص 42؛ مجلهی یاد، ش 17، ص 141.
4) اعیان الشیعه، ج 8، ص 42؛ تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان، ج 2، ص 164؛ نقباء البشر، ج 3، ص 1158؛ علمای معاصرین، ص 177.
5) شیخ عبدالکریم حایری نگهبان بیدار، ص 38 ـ 40. در آن زمان، اراک را سلطانآباد عراق مینامیدند.
با رخ نمودن حوادث مشروطیّت، به عراق بازگشت و در کربلا، حوزهی مستقلی برای خود تشکیل داد. در سال 1292 ه . ش به اراک آمد و حوزهی علمیهی پررونقی در آنجا برپا ساخت. (1)پس از 8 سال، به قم رفت و در آنجا ماندگار شد. بدین ترتیب، حوزهی علمیهی قم را در سال 1300 ه . ش بنا نهاد. (2)
پس از آغاز به کار حوزهی علمیهی قم، ببیشتر روحانیانی که در نجف، قم و دیگر سرزمینهای اسلامی به مقامهای بالای علمی و درجهی اجتهاد دست یافتند، از شاگردان حا ج شیخ به شمار میآیند.
با نگاهی گذرا به نامهای شاگردان آیت اللّه حایری، به خوبی میتوان دریافت که افراد برجستهای در میان شاگردان ایشان وجود داشته و برخی از آنان، دگرگونیهای بزرگی در تاریخ ایران آفریدهاند. در میان شاگردان ایشان، بیش از صد شخصیت مسلّم الأجتهاد وجود دارد که از آن میان به این چهرهها میتوان اشاره کرد: آیت اللّه سیّد محمّدتقی خوانساری (3)، آیت اللّه حجّت کوهکمرهای، آیت اللّه سیّد صدرالدّین صدر، آیت اللّه العظمی سیّد روحاللّه موسوی خمینی، رهبر فقیه جمهوری اسلامی ایران (4)، آیت اللّه
العظمی مرعشی نجفی، آیت اللّه العظمی اراکی و آیت اللّه العظمی گلپایگانی.
وجود شاگردان بیشمار آیت اللّه العظمی حایری، نشان دهندهی توفیق ایشان در امر خطیر آموزش و پرورش شاگردان نمونه است.
آیت اللّه حایری شخصیت علمی و فقهی بسیار برجستهای داشت، به گونهای که فقیه نامدار آن عصر، آیت اللّه میرزا محمّدتقی شیرازی در زمان زندگی خویش، موارد احتیاطیِ خود را به ایشان ارجاع میداد. یعنی پس از خود، ایشان را اعلم از دیگران و شایستهی تقلید و مرجعیت مسلمانان میدانست. (1)
نگاشتههای ژرف و مهم آیت اللّه حایری در زمینهی فقه و اصول، نشان دهندهی شخصیت والای علمی ایشان است. نگاشتههای ایشان از این قرار است:
1 ـ کتاب الصلّوة (فقه استدلالی و اجتهادی در زمینهی مباحث نماز)
2 ـ دُررالفوائد. این کتاب دو جلدی، فشردهی دانش اصول فقه است که آن را «دررالأصول» نیز نامیدهاند. حاج شیخ، بخشهایی از آن را در سفر نخست خود به سلطانآباد (اراک) نوشته است. این کتاب که تاکنون، چندین بار چاپ شده است، از کتابهای منبع و کمک درسی حوزه در دورهی خارج به شمار میرود.
1) مجلهی یاد، ش 17، ص 141، به نقل از: نقباء البشر، ج 3، ص 1158.
مرحوم حاج آقا بزرگ میگوید: «او این کتاب را از تقریرات استاد نامدار خود سیّد محمّد فشارکی در علم اصول تلخیص کرده است.» (1)
3 ـ تقریرات آیت اللّه فشارکی. تقریر یک دوره از درس اصول حضرت آیت اللّه سیّد محمّد فشارکی است. که به چاپ نرسیده است.
4 ـ کتاب النکّاح در فقه استدلالی.
5 ـ کتاب المواریث در فقه استدلالی.
6 ـ مجمع الأحکام. این کتاب بهزبان فارسی است و رسالهی علمیّهی ایشان بهشمار میرود.
7 ـ کتاب الرّضاع در فقه استدلالی در زمینهی احکام شیر دادن بچّه. (2)
گفتیم که آیت اللّه حایری پس از هجرت به عراق، نخستین بار در حدود سال 1280 ه . ش از نجف به ایران آمد و در شهر اراک اقامت گزید. سپس با اوج گرفتن نهضت مشروطیّت، برای دور ماندن از درگیریهای آن، در سال 1285 ه . ش همزمان با اعلام مشروطیّت، به نجف بازگشت. آنجا را نیز به خاطر درگیر بودن حوزهی علمیّهی نجف با دگرگونیهای مشروطه، رها کرده (1)و به کربلا رفت. در اواخر سال 1292 ه . ش برابر با 1332 ه . ق، با شدّت گرفتن ماجراجوییهای استعمار انگلیس و قتلعام مردم در این شهر (کربلا) به دست زمامداران عثمانی، به درخواست مردم، راهی اراک گردید. (2)پس از 8 سال تدریس در حوزهی علمیهی اراک، در اواخر زمستان 1300 ه . ش برابر با 1340 ه . ق، به سوی قم رهسپار شد. (3)در آنجا نیز با همتّی والا به بنیانگذاری حوزهی علمیهی قم دست یازید.
حوزهی علمیهی قم از همان روز نخست با انگیزهی گسترش معارف اهل بیت(ع) و مبارزه با طاغوتها و کجرویهای بیگانهپرستانِ حاکم، بنیان نهاده شد.
آیت اللّه حایری نیز با هوشمندی و کیاستی که داشت، با احتیاط و اصولی عمل میکرد تا بهانهای به دست دشمن نیافتد. بنیانگذاری حوزهی علمیّهی قم، امید را در قلبهای ناامید ملّت ایران زنده ساخت و در نهایت، میوهی شیرینی خود را به همگان هدیه کرد. (1)
یکی از نشانههای وجود اهداف سیاسی ـ اسلامی در بنیانگذاری حوزهی علمیّهی قم، ورود علما و مراجع تقلید تبعیدی عراق به قم در اعتراض به حضور انگلیس در عراق و موضعگیریهای نادرست ملک فیصل؛ پادشاه عراق بود. آنان با استقبال گرم رییس حوزهی علمیهی قم، آیت اللّه حایری و دیگر بزرگان قم روبهرو شدند.
علمای تبعیدی مانند آیات عظام: شیخ مهدی خالصی، سیّد ابوالحسن اصفهانی، میرزا محمّدحسین نایینی، سیّدعلی شهرستانی و سیّدعبدالحسین حجّت، همه از چهرههای درجهی اوّل روحانیت شیعه بودند.
حاجآقا بزرگ تهرانی دربارهی رفتار آیت اللّه حایری و حوزهی علمیهی قم با این بزرگواران که از اقامت در قم، تنها هدف سیاسی ـ اسلامی داشتند،
1) مجلهی یاد، ش 17، ص 123.
چنین مینویسد: «مرحوم حایری پذیرایی نیکی از اینان به عمل آورد و مقدمشان را گرامی داشت». (1)
میتوان چنین برداشت کرد که اگر آقای حایری، با این حرکت، مخالف بود، هرگز به طلاّب خود، اجازهی استقبال نمیداد. همچنان که در جریانهای گوناگون ـ مانند جریان شیخ محمدتقی بافقی ـ شاگردانش را از دخالت بازداشت و دخالت آنان را حرام میدانست.
برخی نویسندگان مانند نگارندهی کتاب «تشیّع و مشروطیّت»، اصولاً ایشان را فاقد شخصیت سیاسی معرفی کرده و چنین نوشتهاند: «[آیت اللّه] حایری، روحا مردی غیر سیاسی به شمار میرفت و به نظر نمیرسد که در سراسر زندگیاش هرگز علاقهمند به درگیری در سیاست بود. [آیت اللّه] حایری مانند نایینی، نزد میرزا حسن شیرازی، سیّد محمّد فشارکی و آخوند خراسانی درس خوانده بود؛ ولی بر خلاف نایینی، همواره کوشش داشت که به صحنهی سیاست، گام ننهد». (2)
با این حال، پس از نگاهی گذرا به زندگی ایشان، به این نتیجه میرسیم که او مردی هوشمند، با کیاست و فراست بوده است. ایشان در آن شرایط برای مبارزه با پدیدهی شوم غربگرایی و بیگانهپرستی که زیر نام انقلاب و نظام مشروطه، رواج یافته بود، راهی جز بنیان نهادن حوزه و پرورش
نیروهای با ایمان و اندیشمند ندید. از اینرو، بدان همت گماشت و ثمرهی آن سالها بعد پدیدار شد. (1)
با تکیه بر اسناد و مدارک موجود و بررسی و رویدادهای مهم و بحثانگیز دوران رضاشاه دیدگاههای آیت اللّه حایری روشن میگردد. ایشان در جایگاه رهبر دینی، دربارهی رخدادهایی که با حیثیّت مسلمانان ارتباط داشت، با احتیاط واکنش نشان میداد. برخورد ایشان در رخدادهایی مانند کشف حجاب، متّحدالشکل شدن لباسها، آزمون گرفتن از طلاّب به وسیلهی وزارت معارف، این گفته را تأیید میکند. (2)
آیت اللّه حایری نه یک نظریهپرداز سیاسی بود و نه یک مرد سیاسی. ایشان بنا بر مصلحت و اصل تقیّه از حضور فعّال در امور سیاسی خودداری میورزید. البتّه این بدان معنا نبود که در مسایل اجتماعی برای خود هیچگونه نقشی قایل نباشد، بلکه وظیفهی اصلی روحانیّت را پشتیبانی از بیکسان و بیچارگان میدانست (3). وی بر این باور بود که فرد مجتهد، امین مردم است و امانتها، اموال صغیران و نگهداری از یتیمان را میتوان به آنان سپرد. به همین دلیل، گردآوری و توزیع صدقات بر عهدهی آنان است». (4)
شاید این پرسش پیش آید که چرا رییس حوزهی علمیّهی قم با حکومت خودکامهی رضاخانی به مخالفت برنخاست؟ و چرا در ماجرای قیام علمای تبریز و علمای مهاجر اصفهان و دیگر شهرهای ایران و قیام آیت اللّه آقاحسین قمی با آنان همکاری نکرد؟
در پاسخ میتوان گفت: آیت اللّه حایری با دشواریهای بسیار، حوزهی علمیهی قم را بنا نهاده بود. از قدرت جهنّمی رضاخان نیز به خوبی آگاه بود. افزون بر این دو، رشد سیاسی مردم در آن زمان، چندان بالا نبود که بتوان مبارزه را سازماندهی کرد. حتی وضع فرهنگی و معاشرتی مردم قم به گونهای بود که گویا برخی مردم نمیتوانستند وضع جدید را بپذیرند و وجود طلبهها را تحمّل کنند. به همین دلیل، آیت اللّه حایری به طلبهها سفارش کرده بود که در برابر هرگونه بدرفتاری دیگران، گذشت کنند تا حادثهای پیش نیاید.
در خاطرات آیت اللّه شیخ محمّد صادق تهرانی چنین آمده است: «ایشان به طلبهها سفارش میکرد در این شهر قم اگر کسی یک سیلی زد به صورت شما، طرف دیگر صورتتان را بگیرید و بگویید یکی هم به این طرف بزن و خداحافظ». (1)
برای نمونه در قضیهی مرحوم حاج شیخ محمّدتقی بافقی که معاون برجستهی ایشان در ادارهی حوزه بود، نیز واکنشی نشان دادند که دیگرگونه
1) مجلهی یاد، ش 17، ص 139 به نقل از: آرشیو خاطرات بنیاد تاریخ انقلاب اسلامی، خاطرات آیت اللّه شیخ محمّد صادق تهرانی، صفحهی مسلسل 1520 ـ 1521.
بود. وقتی علما پیش حاج شیخ میروند و قضیهی برخورد رضاخان را با شیخ محمّدتقی بافقی در صحن حرم گزارش میدهند، ایشان میپرسد: «مردم چه عکسالعملی از خود نشان دادند؟ جواب میدهند: «به تدریج پراکنده شدند و رفتند». حاج شیخ چون درمییابد که مردم در صحنه حضور ندارند و از مبارزه پشتیبانی نمیکنند و از مسایل سیاسی دورند، بیدرنگ موضوع سخن را عوض میکند و میفرماید: «امسال باید درسها را زودتر شروع کنیم و...» (1)
از این رو، آیت اللّه حایری بین دو موضوع اهمّ و مهم درگیر بود. موضوع اول این بود که با رضاخان درافتد. در این صورت، قتل عامی نظیر قتل عام مسجد گوهرشاد رخ میداد. در نتیجه، باقی ماندهی مردم، صحنه را رها میکردند، روحانیّت شیعه شکست میخورد و سازمان حوزهی علمیهی قم برچیده میشد. موضوع دوم این بود که کجدار و مریز با رضاخان رفتار شود تا با ادامهی کار حوزهی علمیهی قم، مردان دانشمند و کارآیی برای آیندهی ایران و دنیای اسلام پرورش یابند.
آیت اللّه حا یری با دوراندیشی ویژهی خود، راه دوم را برگزید و با وجود فشارهای همیشگی حکومت رضاخان، حوزهی علمیهی قم را به خوبی اداره کرد. برای ملموستر گشتن فشارها و اندیشههای پلید رضاخان، بد نیست به این داستان توجه کنید. رضاخان در سفری به ترکیه، با آتاتورک
1) مجلهی یاد، ش 14، ص 114.
دیدار کرد. آتاتورک به وی گفت: «برای غربی کردن مسلمانان، بیحجاب کردن زنان و بیدین کردن مردم، یک راه حل وجود دارد و آن هم قطع نفوذ روحانیون و پیشوایان دینی مردم است. من چنین کردهام، به گونهای که دیگر هیچ فرد روحانی در ترکیه وجود ندارد و حتّی پوشیدن لباس روحانی نیز جُرم است».
رضاخان نیز هنگامی که کشف حجاب را اجرا میکرد، آماده بود تا اگر مرکز روحانیّت ـ یعنی حوزهی علمیهی قم ـ و مرجع روحانی ایران ـ آیت اللّه حایری ـ واکنش نشان دهد، همان کند که «کمال آتاتورک» کرد. رضاخان در این راه، بسیار سرسخت بود که یک نمونهی آن قتلعام هزاران مرد و زن با حجاب در مسجد گوهرشاد و کنار مرقد مطهّر امام هشتم(ع) است. (1)
بنابراین، کوشش آیت اللّه حایری بر این متمرکز بود که از فروپاشی این حوزهی نوپا پیشگیری کند. دلیل دست نزدن ایشان به مبارزهی آشکار سیاسی نیز حضور نداشتن مردم در صحنه بود. با این حال، اگر آشکارا به اصول دیانت، حمله میشد، سکوت را جایز نمیدانست و با زبان و قلم، با رژیم به مبارزه میپرداخت. ایشان در جریان کشف حجاب با ارسال تلگراف به رضاخان، هشدار داد که این کار با موازین دین مقدّس اسلام و
1) نامداران راحل، ص 166.
آیین جعفری مباینت دارد. (1)
ایشان هرگز به ستایش رضاخان دست نیازید. وی بر خلاف دیگران، حاضر نشد یک روز در تاجگذاری رضاخان شرکت جوید و روز دیگر، بر ضد او برخیزد. ایشان با بینش سیاسی ژرف خویش، از همان آغاز، راه خود را رفت و به تحکیم پایههای حوزهی علمیهی قم پرداخت. او دیانت را از سیاست جدا نمیدانست، ولی آن روز احساس میکرد دین و عواطف دینداران، بازیچهی سیاستمداران وابسته به خارج شده است. بنابراین پرورش نیروهای کارآمد و مفید برای یک مبارزهی اصولی درازمدّت را کار سیاسی اصولی و اسلامپسند میدانست. (2)
آیت اللّه حایری در دوران مرجعیت خویش با حوادث ناگواری روبهرو بود. در این بخش به نمونههای مهمّ این رخدادها اشاره میکنیم.
بنابر مادهی 6 قانون مصوّب 15 اسفند سال 1307 ه . ش، طلبههایی میتوانستند از لباس روحانیّت استفاده کنند که در آزمون وزارت معارف، تصدیق طلبگی دریافت کنند. در غیر این صورت، باید لباس متّحدالشّکل (3)
را بپوشند.
در این میان، آزمون وزارت معارف در قم، به دستور آیت اللّه حایری تعطیل گردید. رییس وزارت معارف و شهربانی به حضور حاج شیخ رسیدند. دلیل متوقّف کردن آزمون طلاّب را جویا شدند. حاج شیخ با صراحت تمام فرمود:
«... از عقاید من راجع به ترقیّات مملکت و وطن خود، البتّه آقایان اطّلاع دارند که همیشه آرزومندم که وطن و مملکت من هر روزه رو به ترقّی و تعالی سیر نموده و دولت به اعلی درجهی قدرت و شوکت برسد. و چون دولت شاهنشاهی ایران دولت اسلامی است، البتّه محتاج نمایندگان و طلاّب مذهبی هستند که امور دینیّهی مردم را به آنها یاد داده و آنها را به تکالیف اسلامی آگاه نمایند و تشکیل چنین مدرسه و تهیّهی چنین طلاّب علوم دینیّه البته باید تحت نظر من و برنامهای که من میدهم اداره شود. وزارت معارف نباید مداخله در این قسمت داشته باشد. خودم پیرو گرام آنها را تهیّه و ممتحنین لازم را انتخاب خواهم کرد. اگر دولت قصد دارد که چنین طلاّبی تهیه نماید البتّه باید تحت نظر من باشد و اگر نمیخواهد طلاّب علوم دینیّه داشته باشد، من ابدا مداخله نکرده و در خانهی خودم خواهم نشست و هر نوع، معارف میخواهد مدرسه را تنظیم و پیرو گرام آنها را تهیه نماید...» (1)
1) حاج شیخ عبدالکریم حایری مؤسس حوزهی علمیه قم؛ عمادالدین فیاضی، پاورقی ص 95، به نقل از: سازمان اسناد ملی ایران، سند شمارهی 1 و 2 اسناد جدید حاج شیخ عبدالکریم حایری.
سرانجام، پس از گفتوگوهای پی در پی و تأمین نظر حاج شیخ، ایشان برگزاری آزمون را تنها در قم پذیرفتند. حاکم قم، اعتراض حاج شیخ عبدالکریم را اینگونه به مرکز اطلاع داد: «ایشان فرمود که اعزام طلبهها به طهران خیلی اشکال دارد و به جای اعزام طلبهها به طهران باید هیأت ممتحنه به قم بیایند و امتحانات را در قم برگزار کنند.»
پاسخ این گزارش نیز چنین آمده است: «ریاست وزرا مجبور شده که به وزارت معارف دستور دهد که امتحانات را در قم به عمل آورند». (1)
با این حال، اجرای این قانون و صدور مجوّز عمامه برای روحانیان، دشواریها و اهانتهای بسیاری را برای آنان در پی آورد. مراجع شیعه برای مقابله با این تصمیم دست به کار شدند و شمار فراوانی جواز اجتهاد از سوی مراجع قم و نجف صادر گردید. همین امر سبب افزایش شمار معمّمین در برخی شهرها گردید تا آنجا که دولت مجبور شد از دارندگان تصدیق اجتهاد نیز امتحان بگیرد. (2)آیت اللّه حایری نیز برای مقابله با طرح دولت، برای شماری از افراد، اجازهی کتبی اجتهاد و رسیدگی به امور شرعیّه صادر کرد. سرانجام دولت مجبور شد خواست آیت اللّه حایری را
در صدور جواز بپذیرد. (1)این واکنش حاج شیخ سبب شد برخی نقشهها و طرحهای دولت در راستای محدود کردن روحانیّت، خنثی گردد.
آیت اللّه سیّد حسین بُدلا دربارهی ممنوع شدن پوشیدن لباس متداول روحانیّت میگوید: «زمانی که در مدرسهی دارالشّفا بودم؛ حجرهی حضرت امام، محلّ تجمّع تهرانیها بود و من هم در برخی جلساتشان شرکت میکردم. یک روز که مقابل حجره ایستاده بودم، چشمم به حسین خان عسگری ـ مأمور مخفی شهربانی ـ افتاد. حسین خان همراه چند نفر آژان که با لباس رسمی و پشت سر او حرکت میکردند، وارد مدرسهی دارالشّفا شد و همه متوجّه شدند که او برای دستگیری طلاّب معمّم آمده است. رسم این بود که در چنین مواقعی، طلبهها از راههای مختلفی که مقابلشان بود، میگریختند و به رودخانه میرفتند. حسین خان عسگری هم به هر طلبهی معمّمی که برخورد میکرد، او را تحویل آژانها میداد. آژانها هم او را به نظمیّه میبردند و از او التزام و تعهّد میگرفتند که باید به لباس شخصی، ملبّس شود. حتّی اگر طلبهی مزبور در شمار شخصیّتها نبود، در همان نظمیّه، عبا و قبا را از تن او در میآوردند و از او تعهّد میگرفتند که دیگر لباس روحانی نپوشد ـ حجرات را هم تک تک سر میزدند و طلاّب را دستگیر میکردند، تا اینکه به حجرهی امام رسیدند. در این حال، حسین خان برگشت و گفت: «من دستور دارم که نگذارم در میان شیعیان، جز سه
1) حاج شیخ عبدالکریم حایری مؤسس حوزهی علمیّه قم، ص 96، به نقل از: سازمان اسناد ملی ایران، سند شمارهی 5 و 6 اسناد جدید حاج شیخ عبدالکریم حایری.
چهار نفر معمّم باشند. یکی آقا سیدابوالحسن در نجف، یکی حاج آقا حسین قمی و یکی هم حاج شیخ عبدالکریم حایری.
خلاصه اینکه، روحانیون در فشار و سختی شدیدی به سر میبردند و حتّی با داشتن جواز مسافرت و جواز عمامه، باز هم از سختگیریهای دولت و عوامل او مصونیّت نداشتند. این سختگیری بعد از نهضت عظیم گوهرشاد تشدید شد و کار به جایی رسید که روحانیون در قم ناچار بودند بین الطّلوعین، از شهر خارج شوند و به باغها و بیابانهای اطراف بروند و همزمان با تاریک شدن هوا به قم بازگردند.» (1)
در عید نوروز سال 1306 ه . ش، خانوادهی رضاشاه بدون حجابِ کامل در حرم حضرت معصومه(س) نشسته بودند. شیخ محمّدتقی بافقی ـ معاون آیت اللّه العظمی حایری ـ به خانوادهی شاه پیغام داد: «اگر مسلمانید، نباید با چنین وضعی در این مکان مقدّس حاضر شوید و اگر مسلمان نیستید، حقّ حضور در این مکان را ندارید».
پیغام شیخ محمّدتقی بافقی مؤثّر واقع نشد. از اینرو، خود، به حرم آمد و به آنان اعتراض کرد. وی از آنان خواست که سر و صورت خود را بپوشانند یا از آنجا بیرون روند. (2)
خانوادهی رضاشاه به منزل تولیت آستانهی مقدسه رفتند و رضاشاه را از
چگونگی برخورد شیخ محمّدتقی بافقی باخبر ساختند. رضاشاه آنچنان عصبانی شد که شبانه با یک دسته سرباز و زرهپوش به قم آمد. به طور مستقیم به حرم رفت و طلبههایی را که در آن اطراف بودند، با عصا و لگد مجروح کرد. همچنین چند نفر را فرستاد تا شیخ محمّدتقی را آوردند و خود، او را به باد کتک گرفت. آنگاه، وی را به زندان شهربانی فرستاد. (1)
آیت اللّه حایری در چارهاندیشی ویژهای، چنین حکمی صادر کرد: «صحبت و مذاکره در اطراف قضیّهی اتّفاقیهی مربوط به شیخ محمّدتقی، بر خلاف شرع انور و مطلقا حرام است». (2)
بسیاری، صدور چنین فتوایی از سوی آیت اللّه حایری را برای حفظ حوزه دانستهاند؛ زیرا اگر ایشان آشکارا از شیخ محمّدتقی بافقی پشتیبانی میکرد، نه تنها او را آزاد نمیکردند و آن توهینها جبران نمیشد، بلکه شاید اثری نیز از حوزه برجا نمیماند. (3)حتی در صورت درگیری مردم با حکومت، جز کشته شدن شماری بیگناه، نتیجهی دیگری به دست نمیآمد. (4)
حاج شیخ پس از این ماجرا، به زنبیلآباد رفت و اعلام کرد: «هرکس که
طلبهی من است، نباید هیچ دخالتی در این جریان بکند». (1)حتّی به یکی از شاگردانش که به طور غیرعمد به فرماندار قم بیاعتنایی کرده بود، گفت: «خواهش میکنم شما هم مثل حاج شیخ محمّدتقی کاری نکنید که حوزه به هم بخورد». (2)
با وجود تفاوتهایی که در روش آیت اللّه حایری و شیخ محمّدتقی بافقی بود، روحیهی رفق و مدارای آیت اللّه حایری سبب شد پس از نامهنگاریها و میانجیگریهای فراوان ایشان، بافقی از زندان شهربانی آزاد گردد. چه بسا اگر میانجیگری حاجشیخ نبود، بافقی هرگز از فشار طاقتفرسای زندان، رهایی نمییافت. شیخ محمّدتقی به حضرت عبدالعظیم ری تبعید شد و تا پایان عمر زیر مراقبتهای امنیتی رژیم قرار داشت. (3)
آنچه در این حرکت برای روحانیّت و مردم آشکار گردید، این بود که رضاشاه به هیچوجه، به روحانیّت اجازهی دخالت در امور کشور را نمیدهد. رضاخان با این برخورد خشونتآمیز، تا اندازهی بسیاری از نفوذ روحانیّت و جایگاه اجتماعی آنان کاست. حتی برخی بر این باورند که این کار بافقی، جسارت رژیم را در حمله به حریم مقدّس حوزه افزایش داد. (4)
یکی دیگر از حوادث دوران زندگی آیت اللّه حایری، نهضت مشروطیّت است. با استناد به منابع موجود و گفتههای فرزند ایشان آیت اللّه حایری در حوادث مشروطیّت، بیطرفی کامل را حفظ کرد. حتّی زمانی که از نجف به کربلا رفت، کتابی از سیّدمحمّدکاظم یزدی ـ از مخالفان مشهور مشروطه ـ و کتابی از آخوند خراسانی ـ از رهبران مشروطه ـ را در کنار هم تدریس میکرد. وی با این کار، خود را عملاً بیطرف نشان میداد (1)تا مخالف (2)نتیجهی این تدبیر حاج شیخ، برقراری تعادل بین دو مرجع تقلید بزرگ آن زمان؛ یعنی آیت اللّه سیّدمحمّدکاظم یزدی و آیت اللّه آخوند خراسانی بود. (3)با این حا ل، این پرسش مطرح است که مشروطیّت، بیطرف ماند؟
آیت اللّه مهدی حایری، فرزند حاج شیخ میگوید:
«[پدرم میفرمود:] من در مسایلی که از کُنه آن آگاهی ندارم، به هیچ وجه دخالت نمیکنم و از آنجایی که ایران کشور ضعیفی است و پیوسته تحت فشار و استعمار کشورهای قدرتمندی چون روس و انگلیس میباشد، امکان دارد سیاستها و خطوط سیاسی که در ایران وجود دارد، از سوی این قدرتهای استعماری ترسیم شده باشد و کسانی که در سیاست
دخالت میکنند امکان دارد ملعبهی دست این قدرتها بوده و ناآگاهانه آب به آسیاب دشمن بریزند. من اگر در کشور فرانسه، انگلیس و روس بودم مسلّما در سیاست دخالت میکردم؛ چون خطوط سیاسی در آنجا روشن بوده و از جایی دیگر این جریانات تحمیل نمیشود. بنابراین، دخالت خود را در سیاست مقدور نمیبینم. گذشته از این، دخالت من در سیاست، مستلزم درگیری و خونریزی است و من حاضر نیستم که باعث شوم خون بیگناهان ریخته شود. (1)
حاج آقا نوراللّه اصفهانی از رهبران مشروطهخواهی در اصفهان بود. در پی اعلام نظام اجباری سربازگیری در آبان 1306 ه . ش، مردم اصفهان با جلب پشتیبانی آیت اللّه حاج آقا نوراللّه اصفهانی، بر ضد این قانون، شورش عمومی به راه انداختند. هرچند حاج آقا نوراللّه در آغاز از همراهی با مردم خودداری کرد (2)، ولی سرانجام به همراه حاج شیخ کمال الدّین نجفی، فشارکی و سیّدالعراقین و گروه بسیاری از طلاّب و مردم، راهی قم شد. هر لحظه به شمار مهاجران افزوده میشد. دولت که از اجتماع بزرگ علما در قم وحشت کرده بود، مجبور شد به درخواست مهاجران تن در دهد. با این وجود، علما پایان یافتن مهاجرت خود را به صدور لایحه از
سوی دولت و تصویب مجلس مشروط کردند. سرانجام، دولت بر خلاف تعهدهای خود، با دقت گذرانی و تفرقهافکنی میان مهاجران، توانست برخی علما را بازگرداند. همبستگی مهاجران از هم پاشید و با مرگ مشکوک حاج آقا نوراللّه اصفهانی، هیچ نتیجهی عملی از این حرکت، به دست نیامد.
آیت اللّه حایری بر اساس قدر و مرتبهی هر یک از علما و طلاّب مهاجر، از آنان استقبال به عمل آورد، ولی در پیگیری اهدافشان دخالت نداشت. (1)
تنها سکوت حاج شیخ سبب شکست قیام مخالفان قانون نظام وظیفهی عمومی نشد، بلکه موافقت مرحوم مدرّس با قانون نظام اجباری نیز فرصت را از دست آنان گرفته بود. (2)البتّه حاجشیخ، بیطرفی کامل اختیار نکرد و در نهایت، در تلگرافی از رضاشاه خواست برای شنیدن اعتراض علمای مهاجر، نمایندهای به قم بفرستد. (3)
پس، با فرض اینکه حاج شیخ با اصل حرکت نیز موافق بوده، صلاح را در این میدید که میان طرفین، نقش میانجیگر را بازی کند. این برداشت، با مشی محتاطانه و بیطرفانهی ایشان همخوانی و سازگاری بیشتری دارد.
آیت اللّه حایری مطمئن بود که هدف رژیم از همهی این سختگیریها آن است که ایشان حرفی بزند و بهانهای به دست رژیم بیافتد. از اینرو، با هوشیاری کامل، هرگز از این مطلب غفلت نمیکرد. (1)
یکی از فرزندان ایشان گفته است: «شهید مدرّس از حاج شیخ پرسیدند: چرا در برخی مسایل سیاسی به ما کمک نمیکنید؟ حاج شیخ گفت: من حقیقتا، بعضی مسایل را که مطرح است نمیدانم که آیا از درون مملکت و به نفع ماست یا از جای دیگر وارد میشود! و البتّه دخالت کردن من در بعضی مسایل، مسؤولیّت دارد و مستلزم خونریزی و هزاران عواقب دیگر است!» (2)
بنابراین، هنگامی که آیت اللّه مدرّس به دلیل مخالفتهای پیدرپی با رضاشاه به خواف تبعید شد، حاج شیخ برای پابرجا ماندن حوزهی علمیه، از موضعگیری تند در این مسأله پرهیز کرد.
در واقع، حاج شیخ و شهید مدرس یک هدف داشتند، ولی دو شیوهی متفاوت را برای مبارزه برگزیده بودند. مدرّس در صحن مجلس، با احزاب درگیر بود و برای تغییر سلطنت، رو در روی دربار رضاخان ایستاده بود. در مقابل حاج شیخ عبدالکریم، شیوهی فرهنگیِ مبارزه و کادرسازی برای
درازمدّت را در نظر داشت که این هدف جز با احتیاط و بردباری، برآورده نمیشد. (1)
دولت انگلیس بر اساس برنامههای از پیش تعیین شده، از سال 1312 ه . ش اجازهی عبور کلیمیان را از ایران به فلسطین صادر کرد. این امر سبب افزایش روزافزون خیل مهاجران به فلسطین شد. در پی آن، موج شکایات و اعتراض مسلمانان نیز افزایش یافت. (2)در اینجا بود که برخی علمای قم که در رأس آنان، آیت اللّه حایری قرار داشت، به دفتر مخصوص شاهنشاهی تلگراف فرستادند و از دولت ایران خواستند که در پشتیبانی از مردم مسلمان فلسطین، کاری انجام دهد. (3)
پس میبینیم که آیت اللّه حایری نسبت به مسایل و مشکلات مسلمانان، بیتوجّه نبوده و بیآن که اجباری در ارسال تلگراف باشد، خود بدان اقدام کرده است.
سیّد محسن صدرالاشراف دربارهی آیت اللّه حایری چنین میگوید: «از اوضاع وقت، به طوری گریه میکرد که مثل باران اشک میبارید و گفت: انگلیسیها حلقوم اسلام و مسلمین را گرفتهاند و تا آن را خفه نکنند
دستبردار نیستند» (1)
همزمان با تبعید علمای تراز اوّل از عراق به ایران جریان جمهوریخواهی رضاخان مطرح شد. آنان با امتیازدهی به انگلیسیها در مسألهی دجله و فرات مخالفت کرده بودند. پس از مسافرت احمدشاه به اروپا، سردار سپه (رضاخان) تلاش خود را برای برقراری رژیم جمهوری به پیروی از آتاتورک آغاز کرد. سردار سپه برای اجرای این اندیشه به همکاری و کمک رهبران مذهبی، نیاز داشت. (2)
در این میان بیشتر روحانیان با جمهوریت مخالف بودند؛ زیرا میپنداشتند در آن صورت، قانونِ اساسیِ عهد مشروطه لغو خواهد شد و علما دیگر نخواهند توانست اسلام و شیعه را دین و مذهب رسمی قلمداد کنند. آنان احتمال میدادند که پس از رسمیّت یافتن جمهوری، دین و مذهب، لغو و ایران نیز به سرنوشت ترکیه دچار گردد. (3)
به هر حال، در نشستهای پنهانی بین آیات عظام: نایینی، اصفهانی و حایری، آنان توانستند رضاخان را قانع کنند که خطری از سوی احمدشاه، کشور را تهدید نمیکند. آنان استدلال میکردند که بر اساس قانون اساسی،
شاه از مسؤولیت مبرّاست و از سلطنت مطلق، برخوردار نیست. (1)در نهایت، در دیدار رضاشاه با آیات عظام نایینی، اصفهانی و حایری، آنان مسکوت ماندن جمهوریخواهی را از رضاشاه خواستار شدند. (2)بدین ترتیب، ماجرای جمهوریخواهی رضاخان با دخالت علما و آیت اللّه حایری پایان گرفت.
از میان همهی جریانهای فرهنگی حکومت رضاشاه، کشف حجاب بیشتر مورد توجّه قرار گرفته است؛ زیرا از دیدگاه رضاشاه، کشف حجاب برابر بود با «امکان بروز استعداد و لیاقت ذاتی زن». تحلیلگران تاریخ معاصر ایران بر این باورند که کشف حجاب، یکی ار اساسیترین تلاشهای حکومت رضاشاه برای غربی کردن ایران بود. (3)
آیت اللّه حایری در برابر کشف حجاب، تاب و تحمّل خویش را از کف داد. از اینرو، افزون بر واگذاری نماز جماعت به آیت اللّه سیّدصدرالدّین صدر، دروس خود را نیز در اعتراض به این عمل رضاخان تعطیل کرد. همچنین در جلسهای که با حضور ایشان و شماری از مردم تهران برقرار شد، مردم را به ایستادگی در برابر برنامههای ضد دینی رضاخان فرا خواند.
وی در حالی که از شدّت ناراحتی، چشمهایش سرخ شده بود، به رگهای گردنش اشاره کرد و چنین گفت:
«... مسألهی دین است، ناموس است، تا پای جان باید ایستاد». و پس از آن در تلگرافی به رضاخان، خشم خود را نسبت به عملکردهای خلاف شرع او ابراز داشت. ایشان در این تلگراف میفرماید:
«... شهود خاطر همایونی بوده که احقر، همیشه تعالی و ترقّی دولت علیه را منظور داشته و اهمّ مقاصد میدانسته. فعلاً به همین منظور نظر، عرضه میدارد اوضاع حا ضره که بر خلاف قوانین شرع و مقدّس و مذهب جعفری(ع) است، موجب نگرانی داعی و عموم مسلمین است، البتّه بر ذات ملوکانه که امروزه حامی و عهدهدار نوامیس اسلامیّه هستید، حتم و لازم است که جلوگیری فرمایید. عموم اهالی ایران، بلکه مسلمین دنیا را قرین تشکّر فرموده، امید است رفع اضطراب این ضعیف و عموم ملّت شیعه بشود. الأحقر عبدالکریم حایری.» (1)
با اینکه آیت اللّه حایری جایگاه ویژهای داشتند، ولی رضاخان پاسخی محکم و تهدیدآمیز برای ایشان فرستاد. پس از آن، خود، برای قدرتنمایی بیشتر به قم آمد و به خانهی آیت اللّه حایری رفت. رضاخان در آنجا به آیت اللّه حایری چنین گفت: «رفتارتان را عوض کنید وگرنه حوزهی قم را
1) حاج شیخ عبدالکریم حایری موسس حوزه علمیه قم، صص 100 ـ 101، به نقل از: سازمان اسناد ملی ایران، اسناد وزارت امور خارجه، شماره تنظیم 7 ـ 116001، پاکت شمارهی 198.
با خاک یکسان میکنم! کشور مجاور ما (ترکیه) کشف حجاب کرده و به اروپا ملحق شده است، ما نیز باید این کار را بکنیم و این تصمیم هرگز لغو نمیشود» (1).
«پس از این ماجرا، برخی نزد آیت اللّه حایری آمدند و گفتند: چرا شما اقدام نمیکنید؟ چرا شما مبارزه نمیکنید؟ ایشان گفتند: «کسی که میخواهد قیام کند باید طرفدار داشته باشد. باید همه قیام کنند و از خودگذشتگی داشتهباشند. من با نمایندهی مجلس یا وزیری که حاضر نیست از ماهی دویست تومان بگذرد و با تاجری که حاضر نیست از منافع خودش دست بکشد، چه کار میتوانم بکنم؟» (2)
یکی دیگر از تدبیرهای آیت اللّه حایری در برابر بهانهتراشیهای حکومت رضاخانی و کاستن از حساسیتهای وی، این بود که میکوشید آمار طلاّب را پنهان نگه دارد یا با کمترین رقم نشان بدهد. در غیر این صورت، ممکن بود رضاخان نسبت به این مسأله حساس شود و از تداوم کار حوزه، پیشگیری کند. آیت اللّه محمّد صادق تهرانی میگوید: «حاج شیخ به طلبهها توصیه میکرد سعی کنید حتیالأمکان خودتان را در معرض دید قرار ندهید و به شکل چندنفری در تشییع جنازه حاضر نشوید، تا به نظر دستگاه زیاد نیایید و جلوهای نداشته باشید، که ممکن است همین باعث
توطئه و تحریک آنان گردد». (1)
آیت اللّه حایری در راستای تلاشهای خداپسندانهی خویش برای گسترش آموزههای اسلامی، اندیشهها و دیدگاههای گوناگونی در زمینههای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی داشت که به بخشهایی از آن اشاره میکنیم.
آیت اللّه حایری با وجود تبحّر بسیار در فقاهت، در فتوا دادن بسیار احتیاط میکرد. گویا در فتوا دادن، از روش استاد خود، سید محمد فشارکی پیروی میکرد.
مرحوم «محقّق» از علمای متقدّمی بود که مسایل فقه را در کتاب «شرایع الأسلام» به 50 باب ـ از طهارت تا حدود و دیات ـ دستهبندی کرد. بیشتر علما نیز با پیروی از این روش، از اوّل طهارت تا پایان حدود و دیات به طلاب تدریس میکردند. حاج شیخ عبدالکریم حایری بر خلاف رویهی علمای پیشین، به تخصّصی شدن حوزه اعتقاد داشت.
آیت اللّه العظمی اراکی دربارهی حاج شیخعبدالکریم در این زمینه چنین میگوید:
1) مجلهی یاد، ش 17، ص 150، به نقل از: آرشیو خاطرات...، خاطرات آیت اللّه محمّدصادق تهرانی، ص 2504.
«حاج شیخ میفرمودند: هربابی از این ابواب یک متخصّص لازم دارد؛ چون ابواب فقه خیلی متشتّت و اقوال و ادلّهی عقلیه و نقلیّه و اجماعاتش تتبّع زیاد میخواهد و افراد سریع الذّهن لازم دارد و این عمر انسانی کفایت نمیدهد که 50 باب به طور شایسته و آنطور که باید و شاید تحقیق شود. پس خوب است برای هر بابی، یک شخصی متخصّص بشود، مثل اینکه در طب متخصّص وجود دارد؛ یکی متخصّص گوش است، یکی متخصّص اعصاب، یکی متخصّص چشم و... هرکسی یک تخصّص دارد... حاج شیخ میفرمود: یکی متخصّص طهارت باشد، یکی متخصّص خمس باشد و همینطور، و آن و قت هر سؤال و استفتایی که میآید، به متخصّص آن ارجاع دهیم تا او جواب بدهد.» (1)
ایشان در برابر مسایل اخلاقی، بسیار حساس بود و در تهذیب اخلاق طلاّب، میکوشید. برای نمونه، اگر از طلبهای، اخلاق ناپسندی میدید بیدرنگ شهریهی او را قطع میکرد و میفرمود: «به درد من نمیخورد و مایل نیستم در حوزه باشد، ولو خوب هم تحصیل نماید» (2)
همچنین همواره سفارش میکرد که اهل علم باید در جستجوی سه
چیز مهمّ، یعنی: علم، تقوا و اخلاق حسنه باشند. (1)
برخی افراد با نظرهای اصلاح طلبانهی حاج شیخ مخالف بودند و به دلیل تنگنظریهای فکری و فرهنگی، پیوسته بر سر راه ایشان، مانع میتراشیدند.
برای نمونه، ایشان میخواستند شماری از طلاّب را به فراگیری زبانهای خارجی و برخی علوم جدید وا دارند تا آنان بتوانند اسلام را در محیطهای علمی غیر حوزوی و حتی کشورهای خارجی تبلیغ کنند. با این حال، به محض انتشار این خبر، گروهی از عوام و شبهعوام از تهران به قم رفتند. آنان با ایشان اتمام حجّت کردند که: «این پول سهم امام برای این نیست که طلبهها، زبان کفّار را بیاموزند. اگر این وضع ادامه پیدا کند، ما چنین و چنان خواهیم کرد!»
آیت اللّه حایری نیز چون دریافت پیگیری این کار سبب فروپاشی حوزهی علمیّه و خراب شدن اساس کار میشود، به طور موقّت، از نظر خود دست برداشت. (2)
هرچند آیت اللّه حایری دربارهی دستهبندی علوم حوزوی یا آشنایی طلاّب با علوم جدید، اندیشههای والایی داشت، ولی در بیشتر موارد، نمیتوانست آن را به کار بندد. پس طرح چنین مسایلی از سوی آن مرد بزرگ، نشان دهندهی ذهن و اندیشهی روشن و تحوّلپذیر ایشان است.
یکی از جریانهای فکری مطرح در عصر حاجشیخ عبدالکریم حایری، جریان فکری «شریعت سنگلجی» بود. پیروان شریعت سنگلجی، مسألهی بازگشت جسمانی را محال میدانستند و چنین استدلال میکردند: «موجودی که استعداد کمال را دارد، هنگامی که کمالات استعدادی آن، جنبهی فعلیّت به خود بگیرد (یعنی از قوّه به فعل درآید) دیگر نمیتواند به حال اوّل برگردد؛ زیرا رجوع از فعلیّت به قوّهی محال است. نفس انسانی با مردن، از مادّه، تجرّد پیدا میکند و یک موجود مجرّد مثالی یا عقلی میشود که این رتبه (مثالی و عقلی) از مرتبهی مادّه، برتر و وجود آنها از وجود مادّه، قویتر است. اگر مجدّدا بعد از مرگ، نفس به مادّه تعلّق پیدا کند، لازم میآید که فعلیّت، مجدّدا به قوّه بازگشت نماید و این محال است». (1)
هنگامی که دربارهی رجعت جسمانی از آیت اللّه حایری پرسیدند، ایشان در پاسخ، پیآمدهای آن را به خوبی آشکار ساختند. متن پرسش و پاسخ بدین شرح است: «تصریح میدهد آن که راجع به موضوعِ رجعتِ
1) رجعت یا دولت کریمهی خاندان وحی، خادمی شیرازی، ص 201.
جسمانیِ مذکور در طریقهی شریفهی امامیّه ـ مذهبمتوسّل جعفری صلوات اللّه علیه آنچه معتقد حضرت مستطاب بندگان آیت اللّه مدّظلّه العالی است که مُستحصَل از کتاب و سنّت میدانند، مرقوم فرمایند که مورد حاجت است.»
آیت اللّه حایری در پاسخ به این درخواست، چنین نگاشتهاند: «أحقر...، اعتقاد به رجعت دارم به نحو اجمال، ولی این مطلب نه از اصول دین و مذهب است که اگر فرضا کسی معتقد به آن نباشد، خارج از دین یا مذهب شمرده شود و نه از مسایل تقلید است که افراد مکلّفین لازم باشد، اجتهاد یا تقلید را به دست آورند. دانش این زمان به نحوی که حفظ دیانت مردم نمود و گفتگوی این نحو از مطالب به جز تفرقهی کلمهی مسلمین و ایجاد یک عداوت مضره بین آنها فایده[ای] ندارد». (1)
نخستین کوشش آیت اللّه حایری در امور اجتماعی، توجّه به زندگی بینوایان و بر عهده گرفتن سرپرستی آنان بود. گفتنی است در آن دوره، مردم به قحطی دچار شدند و نان در قم گران شد. در این میان، وضعیت بینوایان روز به روز بدتر میشد. حاج شیخ با برپایی دارالأطعام، بیچارگان و فقیران
1) حاج شیخعبدالکریم حایری مؤسس حوزهی علمیهی قم، ص 53، به نقل از: مجموعهی اسناد خانوادگی، دکتر محمدجواد مشکور، ش 22.
را گرد آورد و خود، امر آذوقهرسانی و اطعام آنان را به طور شبانهروزی بر عهده گرفت. بدینگونه بسیاری از آنان از مرگ و میر احتمالی رهایی یافتند. (1)البتّه این کار، تنها به سالهای قحطی محدود نبود، بلکه ایشان هماره در سراسر عمر خویش به محرومان توجّه داشت.
از دیگر فعالیّتهای حاج شیخ که بسیار ضروری مینمود، ساخت قبرستاننو به همراه غسالخانهی آن بود. بودجهی این کار از محل ثلث سهام مرحوم حاج ابراهیم تهرانی فراهم گردید. چون قبرستان در آن سوی رودخانهی قم قرار داشت، برای جابهجایی جنازهها به وجود پل بر روی رودخانه نیاز بود. شخصی نیکوکار به نام «آهنچی» این کار را بر عهده گرفت و لذا از دارایی شخصی خود، آن را ساخت. این پل هماینک در کنار حرم حضرت معصومه(س) به پل «آهنچی» معروف است.
پس از پاگرفتن حوزهی علمیهی قم، حاج شیخ به این اندیشه افتاد که از افراد نیکوکار برای ساخت بیمارستان در شهر قم، یاری بجوید. مردم نیز که ایشان را به پرهیزکاری و تعهّد میشناختند، به یاریاش شتافتند. سیّدمحمد فاطمیقمی پول ساخت بیمارستان را فراهم آورد و آقا علی فهیم التجّار، زمین مناسبی را برای بیمارستان اختصاص داد. (2)
گذشته از اینان، «سهام الدّوله» که از بازرگانان سرشناس قم و ارادتمندان حاج شیخ بود، در وصیت نامهاش، حاج شیخعبدالکریم و چندنفر دیگر را وصّی خود قرار داد. آیت اللّه حایری نیز آقای حاج شیخ علی مدرّس تهرانی را به عنوان نمایندهی خود تعیین کرد. آنان پس از این رسیدگی به امور وصیّت، اعلام کردند که وجهی از ثلث اموال «سهامالدّوله» باقی مانده است که باید هرگونه صلاح است، در قم به مصرف برسد. حاج شیخ نیز آن را برای ساخت بیمارستان قرار داد. (1)
این بیمارستان زمانی بنا گردید که در قم، هیچ بیمارستانی وجود نداشت. حاج شیخ برای این بیمارستان پزشکی به نام «سیّدالأطبّاء کهکی» را در نظر گرفت (2)که تمام وقت به درمان بیماران میپرداخت.
هرچند این بیمارستان با کمبود امکانات و نبود متخصص روبهرو بود، ولی بازدهِ بالایی داشت. دلیل آن نیز این بود که حالت توجّه و توسّل الهی حاکم بر بیمارستان در تقویت روحیهی بیماران بسیار اثرگذار بود. برای نمونه، از راه تلقین مثبت، شمار فراوانی از بیماران، به صورت باور نکردنی، زودتر از موعد، بهبود مییافتند و به خانه برمیگشتند. همچنین آمار مرگ و میر که در بیمارستانهای پیشرفته، حدود 3% بود، در این بیمارستان از 2% فراتر نمیرفت! این امر، شگفتی برخی متخصّصان پزشکی را برانگیخته بود.
هنگامی که دلیل آن را از آیت اللّه حایری جویا شدند، آشکار گردید که ایشان، کارکنان بیمارستان را در نهایت دقّت بر میگزیند تا افرادی صالح، کاردان و وظیفهشناس باشند. افزون بر آن، پرستاران را مأمور میساخت که در تقویت روحیهی بیماران، دوچندان بکوشند. بدینترتیب بود که روند بهبود در این بیمارستان، به صورت چشمگیری، افزایش مییافت. (1)
خانم «مریت هاکس»؛ جهانگرد اروپایی که در سال 1933 م برابر با 1311 ه . ش، به ایران سفر کرده، در بازدید خود از شهر قم، بیمارستان حاج شیخ را از نزدیک دیده است. وی در سفرنامهی خویش، از وضعیّت مناسب بیمارستان که به سبک جدید و به همّت آیت اللّه حایری راهاندازی شده بود، تعریف کرده است. (2)
در روز سهشنبه 8 صفر 1353 ه . ق، برابر با اول خرداد 1313 ه . ش، سیل بزرگی از گلپایگان به سوی قم سرازیر شد. این سیل بنیانکن، در شب 10 صفر، برابر با 3 خرداد، به شهر قم رسید و خساراتهای بسیار سنگینی بر مردم، وارد ساخت. آیت اللّه حایری بیدرنگ، خبر این حادثهی ناگوار را به همهی شهرهای ایران تلگراف کرد و مردم را به همدردی و یاری طلبید. در پی این فراخوانی، اصناف هرشهر، به گردآوری کمکهای مردمی
پرداختند و مؤسّسههای خیریّه نیز تکاپوی خود را آغاز کردند. نکتهی قابل توجّه، بسیج فوری مردم شهرهای ایران در این کمکرسانی بود که تا آن زمان، سابقه نداشت. (1)
همچنین خود حاجشیخ به همراه علما و طلاّب، بیل و کلنگ برداشت و برای بستن سدّ بر روی رودخانه، حرکت کرد. چون مردم و دولتیان، این فداکاری را از حاج شیخ دیدند، پیش آمدند و در سدسازی به آنان کمک کردند. در نتیجه، بسیاری از بخشهای شهر قم از خطر سیلگرفتگی در امان ماند. این سیل ویرانگر بیش از صدها هزارتومان خسارت مالی به بار آورد. همچنین 972 باب واحد مسکونی، ویران شد و مردم بیشماری، آواره و بیخانمان گشتند. (2)
رضاشاه نیز مبلغ 10 هزار تومان توسط فرستادهی ویژه خود به قم فرستاد. با این حال، آیت اللّه حایری به آن مبلغ، دست نزد و آن را به یکی از بازرگانان مسؤول گردآوری کمک به سیلزدگان، سپرد. حاج شیخ، با گردآوردن شماری از اشخاص صاحب نفوذ از جمله حاکم قم، کمیتهای برای ساماندهی امور سیلزدگان تشکیل داد.
وی در گفتگوها و رایزنیهای این کمیته شرکت میجست و بر کار آنان نظارت میکرد. (3)
همچنین برای جبران خرابیهای سیل، دفتری باز کرد تا هرکس هر آنچه میخواهد، کمک کند. حاج شیخ در اخذ و صرف کمکها چنان حسّاس بود که وقتی رییس عدلیّهی قم، اجازه داد اموال مجهول المالک صرف امور سیلزدگان شود، آن را نپذیرفت. (1)
بنیانگذاری حوزهی علمیه قم یکی دیگر از خدمتهای اجتماعی حاج شیخ است که در واقع، جنبهی فرهنگیِ آن بیشتر نمودار است. دربارهی ساخت این حوزه در بخش ورود ایشان به شهر قم، سخن گفتیم. در این بخش، به عواملی میپردازیم که ایشان را به این کار واداشت.
این عوامل عبارتند از:
1 ـ جایگاه ویژهی مذهبی شهر قم و تأکید روایتهای اسلامی بر جایگاه این شهر؛
2 ـ احساس نیاز مذهبی مردم به وجود چنین جایگاهی در ایران؛
3 ـ فراهم شدن پشتوانههای مالیِ بنا نهادن حوزه به وسیلهی بازرگانان و دیگر قشرهای با اخلاص.
4 ـ تشویقها و سخنرانیهای حاج شیخ محمّد سلطان المحقّقین یکی از مشروطهخواهان قم برای ساخت حوزهی علمیه در این شهر.
5 ـ تشویقها و پافشاریهای شیخمحمّدتقی بافقی.
6 ـ دعوت، پافشاری و استقبال علما از بنای حوزهی علمیّه قم.
1) مجلهی یاد، سال دوم، ش 5، ص 32، زمستان 1365، گفتگو با آیت اللّه کمرهای.
7 ـ ویژگیهای برجستهی شخصی آیت اللّه حایری و 8 سال تجربهی ایشان در بنیانگذاری و مدیریت حوزهی علمیهی اراک.
8 ـ تنگ شدن عرصه بر علمای عتبات عالیات و از بین رفتن زمینههای فعالیّت روحانیان در حوزههای علمیّهی عراق.
9 ـ ضرورت بنا نهادن مرکزی اسلامی در مرکز ایران برای رویارویی با اندیشههای کمونیسم. (1)
پیش از ورود حاجشیخ به قم، بیشتر مدرسههای علمیهی قم، به صورت مخروبه درآمده و وضعیّت اسفناکی داشتند. مد رسهی فیضیّه، یکی از این مدارس بود. این مدرسه از بناهای کهن عهد صفویّه است و بر سردرآن، کتیبهی شاه تهماسب صفوی به چشم میخورد. فتحعلیشاه قاجار در سال 1313 ه . ق، برابر با 1275 ه . ش، بنای کهن عصر صفویّه را تخریب کرد و با بازسازی دوبارهی آن، بر گسترهی مدرسه افزود. (2)
در روزگار آیت اللّه حایری، مدرسهی فیضیّه، 1 طبقه، 4 باغچه و 3 حوض داشت. به قدری خاک و زباله در این باغچهها ریخته بودند که به صورت تپّهای انبوه درآمده بود. حوضها نیز همسطح زمین بود و هر سال یک بار، آب آنها را عوض میکردند. بنابراین، حیاط و ساختار ظاهری این
مدرسه، وضع نابهنجاری پیدا کرد. (1)و به محل تجمّع گدایان و دیوانگان، تبدیل شده بود (2).
آیت اللّه حایری پس از ورود به قم، به بازسازی و نوسازی مدرسهی فیضیّه پرداخت که ساختمان کنونی از یادگارهای ایشان است. (3)حاج شیخ افزون بر بازسازی اساسی مدرسه، حجرههایی نیز در طبقهی بالایی آن ساخت. (4)این حجرهها به گونهای ساخته شد که به سبک معماری کهن مدرسه، آسیبی وارد نکند. بدین ترتیب، گنجایش مدرسه، بالا رفت و نمای ظاهری آن نیز از دیدگاه هنری حفظ شد. این مدرسه در زمان حاج شیخ با بیش از 100 حجره به گنجایش 300 نفر، مرکز درس اصول بود. (5)
گفتهاند محدّث حکیم «ملاّ محسن فیض کاشانی» برای مدتی در این مدرسه، سکونت داشته است. از اینرو، بدین نام، معروف گشته است. برخی نیز گفتهاند: «چون در کنار مرقد نورانی و پرفیض حضرت فاطمه معصومه(س) قرار دارد و از نظر معنوی، از فیض این مکان قدسی، اثر میپذیرد، «فیضیّه» نامیده شده است. (6)
مدرسهی دارالشّفا از بناهای دورهی فتحعلیشاه قاجار است. این مدرسه در گذشته، محلّ بستری بیماران آستانهی حضرت معصومه و گذرگاه زایران به مدرسهی فیضیّه و آستانهی حضرت معصومه(س) بود. این مدرسه در زمان آیت اللّه حایری، تنها یک طبقه داشت که به همّت بازرگانان تهران و کوششهای پیگیر حاج شیخ، گسترش یافت. (1)با افزایش شمار طلاّب و کمبود گنجایش مدرسهی فیضیّه، دارالشّفا نیز به محلّ سکونت طلاّب، تبدیل گردید. (2)
با رونق گرفتن دوبارهی مدرسهی فیضیّه، وجود یک کتابخانه برای برآوردن نیاز دانشپژوهان علوم دینی، ضروری مینمود. بنابراین، حاجشیخ دست به کار شد و در 20 آبان 1309 ه . ش، برابر با 1349 ه . ق، کتابخانهی فیضیّه را در مرکز مدرسهی فیضیه بنا نهاد. در آن زمان، کتابخانهی یادشده دارای 4500 جلد کتاب در موضوع: فقه، اصول، تفسیر، حدیث، فلسفه، کلام، منطق و ریاضی، رجال و تراجم، هیأت تاریخ و نجوم، طب، شعر و ادب بود. (3)
یکی از ویژگیهای برجستهی حاج شیخ، توجّه فراوان ایشان به ائمّهی اطهار و شخص امام حسین(ع) بود. هنگامی که در سامرّا، دستهی عزاداری طلاّب علوم دینی تشکیل میشد، شیخ عبدالکریم در پیشاپیش طلاّب به راه میافتاد و با آواز خوش، به نوحهسرایی و ذکر مصیبت حسین بن علی(ع) میپرداخت.
همواره درس خود را با توسّل به امام حسین(ع) آغاز میکرد. همچنین در ایّام محرّم و صفر، در مدرسهی فیضیّه، مجلس تعزیه برپا میساخت. چون در مجالس تعزیهی حسینی مینشست، منتظر ذکر مصیبت نمیشد، بلکه به محض شنیدن نام امام حسین(ع)، اشک از چشمانش، سرازیر میگشت. حتی گاهی طاقت خود را از کف میداد و از حال میرفت. (1)
در بیشتر روزهایی که روزه گرفتن در آن مستحب بود، روزه میگرفت.
1) شیخ عبدالکریم حایری نگهبان بیدار، ص 102.
به زیارت عاشورا، بسیار پایبند بود. به ایّام محرم به ویژه روز عاشورا، توجه خاصی داشت، به گونهای که در روز عاشورا، پیشاپیش هیأت عزاداری، و گِل به پیشانی میمالید و باپای برهنه حرکت میکرد. (1)
آیت اللّه حایری دربارهی حفظ احترام ظاهری قرآن، نیز بسیار پافشاری میکرد. ایشان میگفت: «همانگونه که اهل تسنّن هنگام قرائت قرآن، به احترام آن، در مجالس، چای و قلیان نمیدهند، بسیار خوب است که در مجالس ترحیم شیعه نیز این روش پسندیده رعایت شود» (2)
آیت اللّه حایری، پول فراوان وجوه شرعی را که از مردم به دستش میرسید، هرگز برای رفاه و آسایش خانواده و بستگان خویش مصرف نمیکرد. وی اندکی پیش از مرگ، وجوه شرعی را در حضور علمای برجستهی آن زمان، توزیع کرد تا پس از درگذشت او به وسیلهی بستگانش یا دیگران در راه نادرست به مصرف نرسد. در روزگاری که این پیشوای بزرگِ مذهبی زنده بود، خانوادهاش در تنگدستی زندگی میکردند. (3)
یک روز یکی از بزرگان، عبای ظریف و پر قیمتی را به رسم یادبود و هدیه برای یکی از فرزندان ایشان فرستاد. حاج شیخ به فرزند خود گفت: «پسرم! این عبا برای تو زیاد است؛ برای اینکه بعضی از طلاّب، اصلاً عبا
ندارند.» به همین دلیل، آن را فروخت و با پول آن، چند دست عبای متوسّط خرید. یکی را به فرزند خود و بقیّه را به طلاّبِ مستحقّ داد. (1)
همچنین نقل کردهاند روزی مادر دکتر محمد مصدّق ـ معروف به «نجم السّلطنة» ـ که مقلّد حاج شیخ بود، به ایشان میگوید: «من علاقهمندم که مخارج شخصی شما را بپردازم». حاج شیخ فرمود: «اگر میخواهید مخارج مرا به عنوان سهم امام بپردازی، قبول نمیکنم؛ چرا که این همه پول برای من آوردند، من حتّی یک شاهی را نصیب خود نکردم؛ امّا اگر میخواهی از مال طیّب و طاهر خودت به من ببخشی، میپذیرم.» بنابراین، نجم السّلطنة، ماهی 50 تومان برای مصرف شخصی به ایشان میپرداخت. (2)
هنگامی که درگذشت، قیمت همهی اثاثیهاش به 1500 تومان نمیرسید. مبالغی نیز بدهکار بود. همچنین هنگامی که زنده بود، حاضر نشد بدهیهای خود را از بیتالمال بپردازد. (3)وی حتّی برای ازدواج پسران و دخترانش، قرض کرده بود. پس از مرگ میخواستند از اموالاش، بدهی او را بپردازند، ولی دریافتند که باید همهی زندگی و اثاثیهی خانهاش را برای پرداخت بدهیهایش، بفروشند. البته طلبکاران که اینگونه دیدند، بدهیهای حاج شیخ را بخشیدند و از طلب خود گذشتند.
حاج شیخ خانهای از آنِ خود نداشت و با اصرار فراوانِ حاجآقا رضا جاپَلَقی ـ از ثروتمندان به نام بروجرد ـ راضی شد که وی، خانهای را به فرزندانش هدیه کند. (1)
امام خمینی(ره) دربارهی مقام زهد استاد خود فرموده است: «جناب استاد معظم و فقیه مکرّم، حاج شیخ عبدالکریم یزدی حایری ـ که از سال 1340 تا سال 1355 ه . ق، ریاست تامّه و مرجعیّت کاملهی قطر شیعه را داشت ـ همه دیدیم که چه سیرهای داشت؛ با نوکر و خادم خود، هم سفره و همغذا بود و روی زمین مینشست». (2)
ایشان هرگز از حقوق همسر نخستش که بینایی خود را از دست داده بود، غفلت نمیورزید. با وجود اینکه خود کهنسال بود، در موارد لزوم، وی را برای رفع نیازهای طبیعیاش، به دوش میکشید. البته این توجّه به گونهای بود که سبب حسادت همسر دوم و دیگر اعضای خانوادهاش نگردد. (3)
حاج شیخ به زیردستان، بسیار احترام میگذاشت. هرگاه کسی میهمان
منزلش بود، تا هنگامی که همهی خدمتکاران وزیر دستها بر سر سفره حاضر نمیشدند، با میهمان یا میهمانان خود، غذا نمیخورد. (1)
یکی از علمای اهواز میگفت: «آیت اللّه حایری حتّی در مسافرخانه به ملاقات علمایی که وارد قم میشدند، میآمد و از آنان دیدن میکرد.» (2)
همچنین روزی، یکی از علمای ساوه به حضورش رسید و گفت: من مردم ساوه را از تقلید آقای مامقانی ـ از مراجع نجف ـ برگردانده و به شما توجّه دادهام و اینک، آنان از شما تقلید میکنند. مرحوم حایری، سخت ناراحت شد و برآشفت و فرمود: «چرا چنین کردی؟! مگر وزن کرده بودید که علم مرا از ایشان بیشتر دیدید و مردم را از ایشان برگرداندید؟!» (3)
یکی از بزرگان نقل میکند: «به یاد دارم روزی، یکی از طلاّب، بیمار شد. حاج شیخ شخصا دارویش را تهیّه کرد و به منزل برد و به خانوادهاش سپرد که آن را آماده کنند. سپس خودش، دارو را به حجرهی آن طلبه برد و حتّی به خادمش نداد که ببرد.» (4)
حاج شیخ برای طلبهها، پدری مهربان و دلسوز بود و به آنان، بسیار محبّت میکرد. یکی از کارهای جالب ایشان، تعیین شهریهی معیّن برای طلاّب بود. هرکس به اندازهای که زندگیاش بگذرد، شهریه میگرفت.
از کارهای دیگر حاج شیخ، این بود که به کسبه و مغازهدارهای اطراف حرم حضرت معصومه(س) سفارش کرده بود که «به طلبهها نسیه بدهید. اگر هم آنان پولتان را ندادند، من پرداخت آن را ضمانت میکنم.» این عملِ حاج شیخ، پشتوانهای برای طلبهها بود که در تأمین نیازهای مادی خود، دغدغه فکری نداشته باشند. (1)
آیت اللّه حایری، طلاّب کمکار و بیحال را تشویق، و طلاّب کوشا را تحسین و ستایش میکرد. همچنین به هرکس که در آزمون، رتبهی بالاتری به دست میآورد، جایزههای باارزشی میداد. با وجود سنگینی مخارج حوزه و شمار فراوان طلابّی که اداره میکرد، هرگز دیده نشد که طلبهای را رد کند یا کسی را برنجاند یا خجل سازد. از اینرو، همه به او مانند پدری مهربان مینگریستند. (2)
از دیگر ویژگیهای اخلاقی حاج شیخ، نصیحتپذیری ایشان بود. آیت اللّه اراکی میفرمود: «حاج شیخ یک روز، خود فرمود: در نماز به مرحوم آقا
سیّد محمّد فشارکی اقتدا کرده بودم. عبایی به دوش داشتم که حاشیهاش تا چهار انگشت، زری دوزی بود. رفتم گفت: آقا! این عبای من اینجایش زری دوزی است؛ اشکال دارد؟ آقای فشارکی با تندی به بنده فرمود: «هنوز این مطلب را نمیدانی؟ این قدر عاری و بری از فقه هستی که هنوز نفهمیدی به اندازهی چهار انگشت معاف است؟! ذَهَب (طلا) در نماز، مبطل است؛ لکن مقدار چهارانگشت، مستثنی است. همین را نفهمیدی؟! [حاج شیخ] گفت: همین یک کلام باعث شد که کتاب الصلّوة را نوشتم». (1)
ایشان همیشه به فقیران و بیماران رسیدگی میکرد. هر روز به بیمارستان و دارالأیتامی که خود، ساخته بود، میرفت و از بیماران عیادت میکرد. یکی از طلاّب که در بیمارستان حاج شیخ بستری بود، مینویسد: «یک روز صبح به خود آمدم و دیدم یک نفر از پرستاران، بالای سرم ایستاده و مدام حوله را با آب سرد خنک میکند و روی سرم میگذارد. دوباره بعد از داغ شدن حوله، این کار را تکرار میکند. وقتی متوجّه کردم دیدم آقای حاج شیخ برای سرکشی بیمارستان آمدهاند و ظاهرا مرا هم عیادت کرده و در پایین محوطهی بیمارستان، زیر سایهی درختها روی صندلی نشسته بود و عدّهای هم اطرافش بودند و سینی توت هم جلوی آنهاست و پرستارها، بچههای یتیم را میآورند و حاج شیخ به لباس و نظافت آنان رسیدگی میکند... دیدن این منظره، چنان حالم را دگرگون ساخت که قطرات اشک
1) مجلهی حوزه، ش 12، ص 33، گفتوگو با آیت اللّه اراکی.
از چشمانم سرازیر شد». (1)
حاج شیخ به پیروی از مولای خود، علی(ع) در نیمههای شب با لباس مبدّل به خانهی فقیران و همسایگان میرفت و برای آنان، خوراک و پوشاک میبرد. (2)به افراد درمانده، شهریه میداد و شبهای عید، برای فقیران، عیدی در نظر میگرفت. در یکی از سالها که قحطی شهر را فرا گرفته بود، به ساخت «دارالأطعام» دست یازید تا بینوایان را اطعام کند. (3)
یکی از شاگردان حاج شیخ دربارهی خوراک و پوشاک حاج شیخ چنین میگوید: «حاج شیخ در زندگی خود خیلی قناعت داشت. در خانهی او که آقا زادههایش بودند، عیالش و چهار نفر پیشکار و اعضای خدمتکار بیتش با بچّههایشان بودند. برای این همه جمعیّت، یک چارک گوشت میخریدند. این وضعِ به اصطلاح، آشپزخانهی منزل حا ج شیخ بود که مرجع تقلید و رییس حوزه بود. از آن گوشت، آبگوشت درست میکردند و همه میخوردند. (4)او خودش هیچ وقت ناهار نمیخورد، یک نوبت غذا، صبح میخورد و یک نوبت هم اوّلِ شب. شام ایشان، اکثر وقتها که در
مدرسهی فیضیّه روضه بود، بدین منوال بود که بعد از روضه، 4 عدد تخممرغ آبپز را میآوردند در ایوان مدرسهی فیضیّه با یک نان.از آن 4 تخممرغ، یکی را همیشه به پسرش آقا مهدی میداد؛ که آن وقت بچّه بود، یکی دیگر هم به بچّهی خادمش میداد که همیشه با آقا در آنجا بودند. آن 2 تخممرغ آبپز را هم خودش به عنوان شام میخورد. یک وقت، دکتری آنجا بود و این غذا را که دید، گفت: «آقا! اینکه برای شما غذا نمیشود!». (1)غذای اغلب اوقات ایشان، نان و دوغ بود. (2)حاج شیخ به زر و زیور دنیا اهمیت نمیداد. اصلاً لباس با پارچهی خارجی تنش نمیکرد. در تابستان، پیراهن، شلوار و قبای ایشان از کرباس بود. در زمستان نیز لباسش را از پارچهی ایرانی به نام «بَرَک» (3)تهیّه میکرد. آقازادههای ایشان، مرحوم حاجآقا مرتضی و مرحوم حاجآقا مهدی، لباسهایشان از این پارچههای «کازرونی» بود. یک پارچههای دیگری نیز در آنجا میبافتند که مال بچّه مدرسهها و طبقات پایین و کمدرآمد بود که «فلفل نمکی» هم میگفتند که قبای بچّههای ایشان از این جنس بود. ایشان همیشه این را ترویج میکرد که ایرانی باید پارچهی ایرانی بپوشد.
1) مجلهی یاد، ش 17، صص 151 ـ 152، به نقل از: آرشیو خاطرات...، خاطرات آیت اللّه شیخ محمّد صادق تهرانی، ص مسلسل 1516 و 1517.
2) آیت اللّه مؤسس...، ص 53.
3) بافتهای باشد از پشم شتر که بیشتر درویشان از آن، قبا و کلاه سازند برهان؛ نوعی پارچهای ضخیم که در خراسان از پشم شتر یا کُرک بز با دست، بافته و از آن جامهی زمستانی دوزند (فرهنگ معین) ر.ک: دهخدا، ج 10، ص 918.
زنی از علاقهمندان ایشان، یک توپ کرباس برای ایشان آورده بود که از آن قبا بدوزد، امّا ایشان فوت کردند و از آن کرباس، کفن ایشان را تهیّه کردند. (1)تمام فرشهای منزل ایشان از گلیم بود از این گلیمهای خراسانی. فقط یک قالیچهی کوچک در بیرون منزل ایشان بود که آن را زیر خود میانداختند و مینشستند (شاید اندازهی آن 1×5/1 متر بود)».
حاج شیخ حضور ذهنی قوی داشت و به موقع و به جا، سخنی را که لازم میدید، میگفت: گفتهاند: «یک شب ایشان میخواست بالا منبر برود و درس بگوید. در همین اثنا، یک فقیری از سادات، پای منبر آمد و گفت: آقا! جلوی این جمعیّت، دامن تو را میگیرم؛ فردای قیامت هم جلوی جدّم پیامبر، دامنت را خواهم گرفت! به من پول بده.
حاج شیخ هم با کمال خونسردی گفت: هم دنیا و هم آخرت را که نمیشود! یا دنیا را بگیر و آخرت را کار نداشته باش؛ یا آخرت را بگیر و به دنیا کاری نداشته باش. سیّد هم ساکت شد». (2)
دربارهی شوخطبعیهای حاج شیخ نیز بسیار سخن گفتهاند. نقل شده است: «وقتی در مدرسهی فیضیّه تدریس میکرد، یک روز طلبهها تصمیم
گرفتند درس را تعطیل کنند. از این رو، با هم قرار گذاشتند وقتی حاج شیخ بالای منبر تشریف بردند، همهی طلبهها از جا برخیزند.
حاج شیخ که متوجّه قضیّه شده بود، فرمود: میخواهید تعطیل کنید؟ بنشینید! من یک چیزی بگویم، بعدا بروید. طلبهها اطاعت کردند و نشستند. در این هنگام، حاج شیخ از منبر پایین آمد و رفت و بدین صورت، جواب مزاح آنها را داد». (1)
شرح حال نویسان، قیافهی ظاهری آیت اللّه حایری را به گونهای ترسیم کردهاند که با تصویر به یادگار مانده از او کاملاً همآهنگی دارد. آنان گفتهاند: «او قد بلند و چهارشانه و دارای سیمایی موقّر و گیرا بود. در جوانی، با آواز خوش و بلندی که داشته است در شهر سامرا، پیشاپیش دستهی عزاداری طلاّب در مراسم عاشورا و تاسوعای حسینی، مرثیه و نوحهخوانی میکرده است. در همان اوایل جوانی، هر انسان هوشیاری میتوانست در چهرهی متفکّر، جدی و موقّر او، آیندهای درخشانی را پیشبینی کند». (2)
در آغاز بنیانگذاری حوزه، یکماه شهریهی طلاّب برای حاجشیخ نرسید. مجموع شهریه نیز بیش از 750 تومان نبود. شیخ محمّدتقی بافقی یزدی که از نزدیکان مرحوم مؤسّس بود، شب جمعه به مسجد جمکران میرود و پس از نماز معروف مسجد جمکران، خطاب به حضرت مهدی ارواحنا فداه عرضه میدارد: «یا صاحب الزّمان! مگر اینها شاگردان شما نیستند! چرا نمیفرستی؟» در بین الطّلوعین همان روز، کسی به در خانهی حضرت آیت اللّه حایری میآید و دقّالباب میکند. خود ایشان دم در میآید و میبیند که یکی از اهل بازار تهران است و عرضه میدارد: «این وجه را خدمت شما آوردم». باز میکند، میبیند همان 750 تومان است». (1)
حجّت الاسلام حاج سیدباقر گلپایگانی به نقل از حضرت آیت اللّه العظمی گلپایگانی میگوید: «در اوایل بیحجابی، هرکدام از علما برای مبارزه با آن، نظری داشتند. من بسیار نار احت و متحیّر بودم که وظیفه چیست؟ راهی ندیدم، جز اینکه توسّل به ولیعصر ارواحنا فداه پیدا کنم و از آن حضرت، استمداد بنمایم. عرض کردم: «یابنالحسن! وظیفهی مرا معیّن نمایید. شب در عالم رؤیا دیدم که روی تابلوی بسیار بزرگی با خطی
1) عنایات حضرت مهدی به علما و طلاّب، محمدرضا باقی اصفهانی، ص 220، به نقل از: مسجد جمکران، ص 66.
درشت و خوانا چنین نوشته است: «فإذا ظَهَر علیکُمْ الفِتَنُ فعلیکم بالشَّیْخِ عبدِالکریم؛ یعنی، زمانی که فته و بدیها بر شما ظاهر شد، به شیخ عبدالکریم رجوع کنید.
از خواب بیدار شدم و خدمت مرحوم حاج شیخ عبدالکریم رسیدم و خوابم را گفتم و ایشان فرمود: «باید کمر ببندیم تا از هر راه ممکن اقدام نماییم». (1)
زعیم عالیقدر حضرت آیت اللّه العظمی آقای گلپایگانی(ره) که خود در جریان برپایی حوزهی علمیهی قم، حضور داشت، در سال 1397 ه . ق، میگوید: «مرحوم آقای حاج شیخ عبدالکریم، بدوا در اراک، حوزه تأسیس کردند و بعد به قصد زیارت، به قم سفر نمودند و در همان سفر بنا شد که در قم بمانند و همان وقت، نامهای به من مرقوم فرمودند ـ که هنوز هم موجود است ـ و در آن نامه، نوشته بودند: اگر مایلید به قم بیایید که نان جوی پیدا میشود و با هم میخوریم.
من در پی نامهی ایشان، حرکت کردم و به قم آمدم. چندی گذشت تا اینکه ماه مبارک رمضان فرا رسید. وضع مادّی روحانیّت و حوزه بسیار بد بود؛ زیرا وجوه شرعیّه به قم نمیآمد. سیّدی از اهل علم برای تبلیغ رفته بود و خانوادهاش دچار تنگدستی و ضیق معیشت شده بودند. شخصی نزد من آمد و درخواست کرد که از آقای حاج شیخعبدالکریم استدعا کنم که
1) عنایات حضرت مهدی به علما و طلاب، محمدرضا باقی اصفهانی، ص 123، به نقل از: شیفتگان حضرت مهدی، زاهدی، ج 1، ص 129.
شهریهی آن سیّد را بدهند. من جریان را با آقای حاج شیخ محمّدتقی بافقی(قدّس سره) که مقسّم شهریه بودند، گفتم. ایشان گفتند: وجه کمی داریم واگر بخواهیم تقسیم کنیم، نصیب وبهرهی هریک از آقایان، چیز کمی (مثلاً دو قران) خواهد شد!
روز هفدهم ماه رمضان بود که من در حجرهی خود در مدرسهی فیضیّه خوابیده بودم. در خواب دیدم که با مرحوم آقای حاجمیرزا مهدی بروجردی(ره) در همان حجره، رو به قبله نشستهایم و دو چراغ هم در حجره روشن بود. ناگهان یک آقای محترمی را دیدم که آمد و رو به ایشان کرد و گفت: حاج میرزا مهدی! حضرت رسول(ص) میفرمایند: «به شیخ عبدالکریم بگو مضطرب نباش که بر اثر گریههای امام زمان، وجوه به حوزهی قم متوجّه شد.
من از خواب بیدار شدم. خوابم را برای آقای حا ج شیخ عبدالکریم نگفتم، لکن برای مرحوم آقای حاج میرزا هدایت اللّه وحید گلپایگانی(قدّس سره) نقل کردم. چندی بعد، دوباره بعضی نزد من آمدند تا برای گرفتن شهریهی آن سیّد و رسیدگی به وضع خانوادهاش، اقدامی بشود و وضع آنان را به آقای حاج شیخ عبدالکریم برسانیم. من قضیّه را با آقای شیخ محمّدتقی بافقی(قدّس سره) در میان گذاشتم. ایشان گفتند: بیا تا با هم به حضور آقای حاج شیخ برویم. خلاصه، با هم به منزل آقا رفتیم. اتفّاقا وقتی رسیدیم که آقا میخواستند از بیرونی به اندرون بروند. هنگامی که ما را دیدند، فرمودند: کاری داشتهاید که اینجا آمده اید؟ من گفتم: وضع خانوادهی فلان آقا که برای تبلیغ رفته است، خوب نیست. شهریهی او را
میخواستم تا به خانوادهاش برسانیم. ایشان رو به من کردند و فرمودند: خواب شما هم به ما رسیده و از رؤیاهای صادقه است و وجوهی برای ما رسیده است.» (1)
حضرت آیت اللّه شیخ مرتضی حایری، فرزند حاجشیخ فرمودند: ایشان علاقهی خاصی به کربلا داشتند و میگفتند: «من آرزو دارم که به کربلا بروم؛ آرزو بر جوانان عیب نیست». این کلمه را مزاح و از روی اشتیاق میفرمودند: «افسوس که دیگر نمیتوانم بروم؛ با این باری که از امور مادّی و معنوی بر دوش من است». و تا آخر هم دیگر نتوانستند مشرّف شوند، ولی دو خواب مسلّم دیده شده است که دلالت میکند که روح معظّمله به آن طرف سوق داده شده است». (2)
آقای حاج شیخ عبدالکریم حایری میگوید: هنگامی که من در کربلا بودم شبی در عالم خواب دیدم که شخصی به من گفت: شیخ عبدالکریم! کارهایت را بکن که تا سه روز دیگر خواهی مُرد! من از خواب بیدار شدم، متحیّر بودم. گفتم: البتّه خواب است، تعبیر ندارد. اتفاقا شب سهشنبه بود.
روز سهشنبه و چهارشنبه را مشغولِ درس و بحث بودم تا خواب از خاطرم رفت. روز پنجشنبه، تعطیلی دروس، با بعضی از رفقا به ناحیهی باغ
مرحوم سیّدجواد رفتیم. در آنجا قدری گردش و مذاکرهی علمی نموده تا ظهر، نهار را صرف و ساعتی خوابیدیم. در آن موقع، لرز شدیدی به من عارض شد. دوستان، آنچه عبا و روانداز بود، بر من انداختند، باز میلرزیدم! پس از ساعتی، تب بسیار سوزانی کردم و کم کم حس کردم که حالم بسیار خراب است. به رفقا گفتم: مرا زودتر به منزلم برسانید.
رفقا وسیلهای فراهم کرده و مرا به شهر آورده و به منزلم رسانیدند. در آنجا، بیحال و حس افتادم. کمکم حواس ظاهرهام از کار افتاد. یک مرتبه به یاد خواب سه شب قبل افتادم. علایم مرگ را در خود مشاهده کردم و ناگهان دیدم دو نفر ظاهر شده و از راست و چپ من نشستند و به هم نگاه کردند و گفتند: اَجَل او رسیده، مشغول قبض روح او شویم.
من در آنحال، مرگ را معاینه [مشاهده] کردم. از راه قلب، توجّهی به ساحت مقدّس حضرت سیّدالشهدا امام حسین(ع) نموده، عرض کردم: مولای من! از مرگ هراس و ترس ندارم و لکن از این میترسم که دستم خالی است؛ کاری نکرده و زادی تهیّه ننمودهام؛ شما را به حقّ مادرتان صدّیقه طاهره(ع) شفاعت کنید که خدا، مرگ مرا تأخیر اندازد تا فکری به حال خود نمایم.
تا از راه دل، این توسّل را نمودم، دیدم شخصی وارد شد و نزد آن دو آمده و گفت:
حضرت سیّدالشّهدا فرمودند: شیخ عبدالکریم به ما توسّل نمود و ما هم نزد خدا شفاعت کردیم که عمر او را دراز و اَجَل او را تأخیر اندازد و خداوند اجابت فرمود. شما روح او را قبض نکنید.
پس، آندو، به هم نگاه کرده و رو به آن شخص نموده و گفتند: سمعا و طاعةً، و از جا حرکت کردند و سهنفری صعود نمودند.
در آن هنگام احساس کردم که حالم بهتر شده است. صدای گریه و زاری و ناله خانوادهی خود را شنیدم که به سر و صورت خود میزدند. آهسته دست خود را حرکت دادم و چشم خود را گشودم. دیدم چشم مرا بسته و رویم چیزی کشیدهاند. خواستم پایم را جمع کنم. ملتفت شدم که شست مرا هم بستهاند. پس، دستم را بلند کردم برای برداشتن چیزی که رویم بود. شنیدم میگویند: ساکت شوید، گریه نکنید که حرکت دارد، و آرام شدند و روی مرا برداشتند و چشمم را گشودند و پایم را فورا باز کردند. با دست، اشاره به دهانم کردم که آبم دهید. پس، آب به دهانم ریختند و کم کم از جا برخاسته و نشستم و تا 15 روز، ضعف مفرط و کسالت داشتم. از آن حالت، الحمدللّه به کلّی رفع نقاهتم شده و بهبودی یافتم. و این از برکت مولایم حضرت حسین(ع) بود. آری به خدا قسم!». (1)
آیت اللّه حاج شیخ مرتضی حایری از پدرش نقل میکند که فرمودند: «من در ناخوشیِ سیّد استاد ـ سیّد محمّد فشارکی ـ برای پرستاری ایشان، شبها نزدش میخوابیدم. چون فرزندان ایشان کوچک بودند، خودم متکفّل لگن بُردن و آوردن بودم، تا ایشان فوت کردند. تا موقعی که در نجفِ
1) گنجینهی دانشمندان، ج 1، ص 302.
اشرف بودم، خدمت خانهی ایشان را بر عهده داشتم و از بیرون، نان و گوشت و لوازم، برای اهل منزل میخریدم و میآوردم. در همان مواقع، ایشان را در خواب دیدم [در حالی که] در کریاس (1)منزل خود بودند و دستشان را بوسیدم و گفتم: آقا! نجات در چیست؟ فرمود: در تزکیهی نفس و توجّه به بچّههای من». (2)
آیت اللّه صدر میگوید: «پس از انشای قصیدهای کوتاه [در وصف حاجشیخ]، در عالم رؤیا دیدم که در بوستان بسیار سرسبز و خرّمی هستم که سراسر آن را درختان و میوهها و نهرهای لبریز از آب زلال پوشانده است و من در آن قدم میزنم. در همان حال، فردی از روبهرو آمد و گفت: میخواهید حاج شیخ را ملاقات کنید؟ گفتم: با کمال میل! مقداری راه طی کردیم و به فضای سرسبزتری که وسط باغ و کنار حوضی که اطراف آن گُلکاری بود، رسیدیم. در طرف راست آن، ساختمان باشکوهی بود که چند پلهی آن بالاتر از زمین بود و در و پنجرههای متعدّدی به سوی باغ داشت. گفت: نگاه کن. وقتی نگاه کردم، حاج شیخ را دیدم که در یکی از اطاقها، تکیه به در داده و باغ را تماشا میکند. سلام کردم و شتابان وارد اطاق شدم. جواب مرا داد و پس از پذیرایی، فرمود: حالم بسیار خوب است. آنگاه،
حال آقایان و وضعیّت حوزه را پرسید. به عرض رساندم: خدای را سپاس! خدمتگزاری وارد شد و چای آورد. فرمود: برای آقای صدر هم بیاور. گفتم: «اگر میل دارید، من هم خدمت شما باشم. فرمود: خیر، شما کار دارید و با شما کار دارند و باید بروید».
همانطوری که با حاج شیخ صحبت میکردم، گاه به منظرهی زیبا و دلانگیز باغ نیز نظاره میکردم و او با فراست دریافت که منظرهی باغ، برای من جالب است، کمی بلند شد و هردو دست را بلند کرد و فرمود: «لَدَی الکریم حلَّ ضیفا عبده؛ بندهی پروردگار، میهمان خدای کریم گردید». (1)
آیت اللّه سبحانی در اینباره میفرماید:
«حضرت امام(ره) به مرحوم آقای حاج شیخ خیلی علاقهمند بود و خیلی او را احترام میکرد. حتّی ایشان مطلبی را از آقای حاجشیخ در درس نقل کرده بودند و من در جواب نوشته بودم: «هذا الکلام فاسدٌ» ایشان زیرش نوشته بودند: «احترام مشایخ در نظر گرفته شود» «و فاسدٌ» را قلم گرفت و به جای آن نوشت «غیرُ تامٍ». [امام(ره)] نسبت به آقای حاجشیخ،
1) تاریخ و فرهنگ معاصر، ویژهنامهی ش 5، ص 15، سیدهادی خسروشاهی، گنجینهی دانشمندان، ج 1، ص 295.
هم اعتقادی علمی داشتند، هم اعتقاد دینی و تقوایی». (1)
امام در جای دیگری دربارهی این مرد بزرگ میفرماید: «بزرگی او همین مقدار بس که توانست در آن زمانِ سخت که رضاشاه تصمیم داشت حوزه و روحانیّت را نابود کند، حوزهها و بلکه روحانیّت را حفظ کند و این امانت را به ما داده است تا ما به دیگران رد کنیم». (2)
«برخی فکر میکردند آقای حاج شیخ، فردی دهن بین است، حال، آن که در واقع چنین نبود. در مسایل عادی، هرکسی هرچه میگفت، گوش میداد. میگفتند: آقا بنشین، مینشست؛ برویم، میرفت؛ ولی در مسایل اصولی، گاهی حاجشیخ، یکطرف بود و جمعیّت، یک طرف دیگر». (3)
آیت اللّه حایری در حسّاسترین مقطع تاریخ تشیّع و ایران، یک لحظه از پای ننشست و توانست برای رویارویی با تهاجم دشمنان دیرینهی اسلام، بزرگترین دانشگاه تشیّع (حوزهی علمیهی قم) را بنا نهد. ایشان با بردباری،
در برابر جنایتهای رضاخان و فشارهای او بر حوزه ایستادگی کرد و در حادثهی کشتار مسجد گوهرشاد و بسیاری دیگر از دشواریهای پیشآمده برای ملّت مسلمان ایران و حوزههای علمیه، هوشیاری به خرج داد. سرانجام آن بزرگمرد در شب 10 بهمن 1315 ه . ش، برابر با 17 ذیقعده 1355 ه . ق (1)، پس از 79 سال (2)زندگی بابرکت، بر اثر حملهی قلبی (3)درگذشت.
بر اساس برخی گزارشهای شفاهی، درگذشت حاج شیخ مشکوک بود. آقای حاج شیخ محمّد صادق تهرانی از خادم آن مر حوم به نام «آقا علی» نقل میکند: «در آن وقت که اقا مریض بودند، هنگام عصر دو نفر دکتر از تهران به دیدار ایشان آمده و پس از دیدار و معاینه، چندتا «حب» (4)به ایشان دادند. حاج شیخ بعد از تناول آن قرصها، ساعت 5 حالش منقلب شده و در اوایل شب، از دنیا رفتند». (5)
جنازهی آن بزرگوار را پس از تشییع باشکوه و اقامهی نماز به امامت
1) حاج شیخعبدالکریم حایری مؤسّس حوزهی علمیه قم، ص 111.
2) الکلام یجرّ الکلام، ج 1، ص 107. بنا بر قولی، 81 سال.
3) یکصد سال مبارزهی روحانیت مترقّی، عقیقی بخشایشی، ص 443، به نقل از آیت اللّه مرعشی نجفی، گنجینهی دانشمندان، ج 1، ص 294.
4) قُرص.
5) مجلهی یاد، ش 17، ص 153، به نقل از: آرشیو خاطرات...، خاطرات آیت اللّه حاجشیخ محمّدصادق تهرانی، صص 2362 و 2517.
آیت اللّه حاج شیخ ابوالقاسم کبیر، در بالاسر حرم حضرت معصومه(س) که آن زمان «قُبّة العلماء» نامیده میشد، در کنار آرامگاه دهها مجتهد دیگر به خاک سپردند. (1)
رژیم پهلوی از برگزاری مجالس ترحیم برای حاجشیخ، هراس داشت. از اینرو، اعلام کرد که در هر شهر باید تنها یک مجلس ختم برگزار گردد و بازار، مدرسهها و ادارهها، حقّ تعطیل کردن ندارند. (2)
رژیم دربارهی برقراری مراسم ترحیم، بسیار سختگیری کرد، به گونهای که نزدیکان و علاقهمندان حاج شیخ ناچار شدند در منازل شخصی و به صورت پنهانی برای ایشان، مجلس ترحیم بگیرند. (3)رژیم، افرادی را که قصد برگزاری مراسم ترحیم برای آیت اللّه حایری داشتند، به تفرقهاندازی میان ملّت و دولت متّهم میکرد. (4)این سختگیریها به جایی رسید که اگر در یک شهر، دو مراسم ترحیم برپا میشد، مأموران بیدرنگ یکی از آن مجلسها را تعطیل میکردند. (5)
1) مجلهی یاد، ش 17، ص 154، به نقل از: معارف الرّجال، ج 2، ص 67.
2) حاج شیخ عبدالکریم حایری مؤسّس حوزهی علمیهی قم، ص 102، به نقل از: سازمان اسناد ملی ایران، شمارهی تنظیم 17 ـ 600116، شمارهی پاکت 206.
3) مجلهی یاد، سال اوّل، ش 4، ص 28، به نقل از: آیت اللّه العظمی اراکی.
4) مجلهی یاد، سال اوّل، ش 4، ص 37، به نقل از: حجت الأسلام حاج محمدصادق تهرانی.
5) خاطرات آیت اللّه پسندیده، محمّدجواد مرادینیا، ص 85.
پس از درگذشت آیت اللّه حایری، عرصه بر روحانیّت، بیش از پیش تنگ شد. نگارندهی کتاب «آثار الحجّة» در اینباره چنین آورده است: «دولت پس از مرگ حاج شیخ... به اهل علم، کنایه میزدند که چرا شما معطّل هستید؟ بزرگتان مُرد، دیگر چه میخواهید؟ بروید از قم و متّحدالشّکل شوید و متفرّق گردید. دورهی آخوندی تمام شد». (1)
این وضعیّت تا آمدن آیت اللّه بروجردی ادامه داشت. در این دوران، نه تنها حوزهی علمیهی قم در فعالیّتهای خود به پیشرفت و گسترش دست نیافت، بلکه از سوی حکومت، به محدودیتهای سختتری نیز دچار گردید. (2)
عجب از سیرت بی ارزش دنیای دنی
صلح ناکرده ز اوّل، دل دانا با او
زهد و دنیاطلبی ساز نیایند به هم
نشده یک قدمی سازش دنیا با او
بی مکارم نرسد فایدهی علم به کس
گرچه علم و هنرش بوده چو دریا با او
گشت از حوزهی علمیه روان سوی جنان
آنکه شد ماحصل دانش و تقوا با او
نشنیدیم در این ملک چو او مردی راد
همه اسباب شَرَف بوده مهیّا با او
خود اگر داشت کسی دیدهی بینا، میدید
رسم و آیین تدیّن که هویدا با او
همه کس را نرسد رتبهی همپایی وی
«فیض روح القدسی بود به پیدا با او»
گفتم: این چامه که داور بکِشد روز پسین
خط بطلان به خط جرم خطاها با او (1)
1) گنجینهی دانشمندان، ج 1، ص 297.
ای بسا کس مُرد و کس آگه نشد
از عیانش مَبدیء و مَخْتَمی
لیک اندر مرگ مردان بزرگ
عالَمی گرید برای آدمی
عالَمی گردد قرین درد و رنج
گر بمیرد برگزیده عالِمی
آیتی چون حایری رفت از جهان
یک جهان گردد غریق ماتمی (1)
امام خمینی که هنگام حضور حاجشیخ در قم، طلبهای جوان و پرشور بود، در ترکیببندی زیبا، اوضاع آن روز حوزه را چنین به نظم درآورده است:
راستی این آیت اللّه گر در این سامان نبودی
کشتی اسلام را از مهر، پشتیبان نبودی
دشمنان را گر که تیغ حِشمتش بر جان نبودی
اسمی از اسلامیان و رسمی از ایمان نبودی
حَبّذا از یزد، کزوی، طالع این خورشید جان شد
ابر فیضش بر سر اسلامیان گوهرفشان است
باد عدلش از فراز شرق تا مغرب وزان است
1) گنجینهی دانشمندان، ج 1، ص 298.
داد علمش شهرهی دستان شهود و داستان است
حجّت کبری ز بعد حضرت صاحب زمان است
آن که از جودش، زمین ساکن، گریان آسمان شد (1)
یار پسندید مرا
محمّدحسین قدیری
به راستی چرا گفتهاند تا حرف از قصهی روز و روزگار بر زبانها جاری است، علما باقی و پایدارند؟ چه امری سبب شده که با کوچشان، زخمی بر پیکر اسلام پدید آید و با هیچ مرهمی، درمان نگردد؟ چه چیز این فرشیان را به مهمان خانهی عرش فرا خوانده است؟ کدامین کلاس درس، آنان را تا مقام انبیای بنیاسراییل رسانده و مدرک نایب الحجّة بودن را به آنان عطا کرده است؟ و چرا خدای مهربان، نگریستن به محراب اَبروان آنان را عبادت میشمارد؟
چه مقامی بالاتر از مقام وصال است: (إرجِعی إلی ربّک)؟ چه سعادتی بهتر از دستیابی به آب حیاتِ هدایت است و چه لباسی بهتر از زیور تقواست که بدان آراسته گشتهاند؟
آری؛ اینان زندهدلانی هستند که نور قرآن و معارف، با گوشت و خونشان آمیخته شده و با اکسیر نوافل، به مقام والای انسانیّت رسیدهاند؛ همان مقامی که خداوندِ رحمان، با اطمینان خاطر به فرشتگان دلواپس و
1) دیوان امام خمینی، ص 278.
نگرانش فرمود: «إنّی أعلَمُ مالا... تعلمون؛ من از اموری نسبت به آدمیان آگاهم که شما بیخبرید».
وه! چه مقامی و چه شکوهی! اینان مصداق آشکار کلام حق گشتهاند که: «عبدی أَطَعْنی حَتّی أَجعلُک مثلی؛ ای بندهی من! از من پیروی کن تا تو را مانند خودم قرار بدهم، تا هرچه اراده کنی، بیافرینی و...» باری، خداوند عزیز به پاس مقام والای آنان میفرماید: «خَلَقتُ الأَشیاءَ لِأَجعلَکَ وَ خَلَقتُکَ لِأَجلی؛ همه چیز را برای تو آفریدم؛ ولی خودت را برای خودم» و چه مقامی بالاتر از معشوقِ خدا بودن است؟!
این رادمردان که در صحنهی علم و عمل، به مقام استادی رسیدند و نشان افتخار «أُمناء الرُّسُل» را به دست آوردند، در میدان مبارزه با شیطان درونی و بیرونی نیز پیروز گشتند. آنان زنجیرهای هوس و شهوت را از هم گسستند و شیطان پلید را به خاک ذلّت و خواری نشاندند. از اینرو، شیطان هراسان و درمانده، در محضر ربوبی به شکست خود اعتراف کرده: «الاّ عبادُک منهُم المُخلَصینَ» و گفته بود که در صحنهی مبارزه، تنها حریف برتر، عالم ربّانی است و بس. و آنگاه ملایکه به پاس این پیروزی حاضر شدند تا آخر عمر، بالهایشان را فرشگامهای ملکوتی آنان سازند. اینان گوهرشناسانی هستند که صدف های تشیّع را از مروارید ناب حقیقت، سرشار یافتند و فرمایش رییس مکتب خود، امام صادق(ع) را تصدیق کردند که فرمود: «اگر مشرق و مغرب عالم را زیرپای گذارید، گوهر ناب دانش را جز از ما نخواهید یافت». آنان با معرفت و صفای باطن، با خداوند معامله کردند؛ زیرا میدانستند:
بی معرفت مباش که در «مَن یزید» عشق
اهل نظر، معامله با آشنا کنند
خدا نیز کالای بیغلوغش آنان را دید و پسندید. پس حاض
ر شد که نور علم را در صندوقچهی «أَمْن» آنان به ودیعت نهد: «العلمُ نورٌ یَقذِفُهُ اللّهُ فی قلبِ مَن یَشاءُ».
آنان جرعهنوشانیاند که جامهای پیاپی «خطبهی متّقین» را سرکشیده و قامت نازنین جوارح و جوانح خود را با بندبند این ویژگیهای روحانی آراستهاند. مستان خودباختهای هستند که با شناخت خویشتن، بر چکاد فرازمند معرفت الهی عروج کردهاند و در اوج مستی به سر میبرند. اینان لحظهای حاضر نشدند از این خواب خوش مستی، بیدار و هوشیار شوند. طبیبان دوّاری هستند که با نسخههای شفابخش محمّدی، یک عمر برای بهبودی بیماران روحی کوشیدند و به بیماران خود، کارت بیمهای دادند که با مُهر عمل، آراسته شده بود.
باغبانانی هستند که در بوستان رسالت و باغستان محمّدی، با خونِ دل، نهالهایی به یادگار گذاشتند که خود اینک به درختان تنومندی بدل گشته است. آنان در بیابان زندگی، خار سرزنشها و ملامتها را تنها به شوق رسیدن به کعبهی مقصود، تحمّل کردند و پس از یک عمر مراقبت، با قلبی سرشار از امید و اطمینان، به سوی معشوق خود شتافتند.
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریدهی عالَم، دوام ما
ستارهای از کویرعلیاصغر عرفان
از کویر آمده بود؛ با گامهایی خسته، ولی استوار. با دستانی که زحمت سالهای کار را به تصویر میکشید. با چشمانی که چشمهی مهربانی بود و نگاهی ژرف که تا افق امتداد داشت. گنجی از رنج بر دوش میکشید و از غصّههای روزگار، قصّههای بسیار در خاطر داشت.
او «صبر» را در زندگی مالامال از ملال مردمان کویر، «قناعت» را با زندگی در کمبود کیمیای آب، «حیا» را در اندرونیهای خانههای کاهگلی شهر، «صلابت» را در بادگیرهای برافراشته در برابر باد و «زیبایی» را در گلبُتههای کاشیهای مساجد دیده بود.
او درس «ایمان» را از مردمان شهری که به «دارالمؤمنین» معروف بود، «معرفت» را در سینههای کبود سینه زنان حسین و در رود جاری چشم نوحهگران او و «عشق» را در اعجاز شگفت شفایش از مولا آموخته بود.
اینک بر توسن آرزو و اشتیاق، به همراه مادر، راهی بس دراز در پیش داشت. او پدر را در نامهربانیهای روزگار به خاطرههای کودکیاش سپرده بود و اینک نام پدر، تلخی جانکاه یتیمی را تداعی میکرد.
سختی راه را، عشق وصال آسان میکرد. ذوق استشمام بوی سیب بهشتی، اشتیاق شنیدن صدای بال فرشتگان، عطر جاویدان تربت پاک، شیرینی اشک در رواق، حس غریب همآغوشی با ضریح ششگوشه، این همه شور و شعور، فرسنگها راه را در نظر او، گامی کوچک جلوه میداد.
کربلا، آغاز عشق و نخستین منزل مقصود بود. شیخ، شیرینی همنشینی با دیگر میهمانان افلاکی خاک عراق را نیز چشید و از جام وجود آنان، جرعههای بسیار نوشید. حاصل سالها رنج غربت، زانو زدن در برابر استاد، مبارزه با وسوسههای شیطانی، تجربهی چنگ زدنهای شکم در گاه
گرسنگی و ریختن روشنایی چشم به سیاهی کتاب، گنجینهای ارزشمند شد که شیخ را هنگام بازگشت به وطن، همراهی میکرد. او این گنج پرقدر را ذره ذره در طول سالهای هجرت مقدّس خویش از محضر استادان بزرگ آن دیار اندوخته بود.
اینک مام وطن در انتظار کودک فرهیختهاش، آغوش گشوده بود و میخواست چشمان خستهی جوانانش را با چلچراغ وجود او، روشن سازد و دلهای تشنهی معرفت را سیراب گرداند. شیخ این رسالت سنگین را بر شانههای خویش حس کرد و آمد تا آموزندهی خصلتها، دانشها و ارزشهایی باشد که آموخته است و چه شگرف آمد!
اکنون بر سطر سطر کتاب زمان، نام جاودانهاش ثبت است و حرکتی که بنیان نهاد، تا کرانههای روزگار جاری است. جسم او سالهاست که در خاک خفته است، ولی نامش آویزهی افلاک است. آری، راه و یادش تا همیشهی دنیا زنده است.
ما نام آن ایستاده بر بلندای تا ریخ را هماره ارج مینهیم و دل به راهش میسپاریم. یادش را گرامی میداریم و سلامی از سپیدترین سلامها، نثار روح آسمانیاش میکنیم.
آیت اللّه حایری یزدی از جمله اندیشمندان کم نظیری است که در دوران معاصر میزیست. محورهای مهمی در زندگی ایشان وجود دارد که برای برنامهسازان، مفید خواهد بود. اینک به آنها اشاره میکنیم.
1 ـ بنیان نهادن حوزهی علمیهی قم، پیامدهای فراوانی برای تاریخ تشیع و جهان اسلام داشته است. امروزه بیش از 30 هزار طلبهی جوان از سراسر جهان در این حوزه مشغول آموزش هستند و میکوشند ندای مکتب تشیع و معارف اهل بیت(ع) را به همهی گیتی برسانند.
حوزهی علمیهی قم در طول حیات 80 سالهی خود، بزرگانی همچون بنیانگذار انقلاب اسلامی، رهبر انقلاب و دیگر اندیشمندان را به جامعهی اسلامی عرضه داشته است که هریک خود منشأ آثار و فعالیتهای بزرگی بودهاند. همهی اینها نیز با ابتکار و پشتکار عالم فرزانه، آیت اللّه حایری یزدی، به تحقق پیوسته است. بنابراین، شایسته است جنبههای گوناگون این خدمت بزرگ اجتماعی دینی بررسی شود.
2 ـ چگونه آ یت اللّه حایری یزدی به بنا نهادن حوزهی علمیهی قم، توفیق یافتند؟ در زندگی ایشان، نکتههایی به چشم میخورد که ما را به پاسخ این پرسش خواهد رساند. اخلاص در کار و تلاش برای رضای خدا از جمله ویژگیهای اخلاقی این عالم وارسته بوده است. هنگامی که «سیدمحمد فشارکی» ـ استاد وی ـ در بستر بیماری به سر میبرد، حاج شیخ، پرستاری او را به عهده میگیرد و حتی کار نظافتش را انجام میدهد. پس از درگذشت استاد نیز سرپرستی فرزندان او را در دست میگیرد.
باری، اینگونه تلاشهای خداپسندانه، باید زمینهساز چنین کارهای بزرگی شود. بایسته است در برنامهها، به این نکته دقت شود که پیآمدهای نیک کاری که با اخلاص و برای رضای الهی انجام شود، فراوان است.
3 ـ روش سیاسی آیت اللّه حایری(ره) در برخورد با جریانهای سیاسی و دولت طاغوت، از اموری است که باید بدان توجه کرد. نهال نورس حوزهی علمیهی قم که تازه ریشه دوانده بود، ممکن بود با اندک باد ناموافقی به زردی بگراید. در این میان، تدبیر این رادمرد سبب شد که حتّی توفان حوادث نیز نتواند به این نهال تازهپا، گزندی برساند. ایشان بر اساس اصل عقلایی و اسلامی اهم و مهم، با سکوت و بردباری در برابر برخی تحریکهای قلدر مآبانهی رضاشاه، ایستاد و حربه را از دست او گرفت. رضاشاه که به تقلید از آتاتورک، راه پیشرفت کشور را در نابودی اسلام و از بین بردن نهاد روحانیت میدانست، در کمین نشسته بود تا اندیشههای شیطانی خود را به انجام رساند. با این حال، هوشیاری و آیندهنگری آیت اللّه حایری(ره)، او را خلع سلاح کرد و با شکست روبهرو ساخت. این روش نشان دهندهی آن است که در درگیریهای سیاسی کنونی نیز نباید امر اهم فدای امر مهم گردد. پس باید کوشید برخی مسایل سادهی جناحی، امنیت اقتدار ملی را زیر سؤال نبرد و وحدت ملی و اسلامی، خدشهدار نگردد.
1 ـ گفتگو با بازماندگان آیت اللّه حایری یزدی(ره) و نقل خاطرهها و بیان اخلاق و رفتار ایشان در خانواده.
2 ـ ساخت فیلم مستند از زندگانی آ یت اللّه حایری به همراه گفتوگو با برخی شاگردان و نزدیکان ایشان. در این فیلم، مراحل تولد، رشد، تحصیلات در ایران و عراق، استادان، ویژگیهای اخلاقی، بازگشت به ایران، بنیانگذاری حوزهی علمیهی قم، آثار و فعالیتهای فرهنگی، اجتماعی ایشان به تصویر کشیده شود.
3 ـ در زندگانی آیت اللّه حایری، رویدادهای شگفت و پندآموزی رخ داده است که اگر به صورت سریال درآید، مورد توجه قرار خواهد گرفت. برای نمونه، به داستان بیماری ایشان و توسل جستن به امام حسین(ع) میتوان اشاره کرد.
4 ـ با توجه به اینکه آیت اللّه حایری(ره) بنیانگذار حوزهی علمیه قم بودند، میتوان فیلمی تهیه کرد که در آن، به وضعیت حوزهی علمیهی قم پیش از بنا نهادن، مراحل پیشرفت پس از آغاز به کار، مشکلات آن در زمان رضاشاه و محمدرضاشاه پهلوی و وضعیت حوزه و شیوهی ادارهی آن در زمان حاضر اشاره شود. در این فیلم، از سخنان مدیریت حوزهی علمیهی قم و بزرگان آن و طلاب میتوان بهره جست.
1 ـ آیا تاکنون نام آیت اللّه حایری را شنیدهاید ؟
2 ـ تا چه اندازه با شخصیّت آیت اللّه حایری آشنایی دارید؟
3 ـ چگونه با شخصیّت آیتاللّه حایری آشنا شدهاید؟
4 ـ مؤسس حوزهی علمیه قم کیست؟ آیت اللّه حایری یزدی.
5 ـ دربارهی محل تولّد و درگذشت آیت اللّه حایری چه میدانید؟ اطراف میبد، قم
6 ـ آرامگاه آیت اللّه حایری کجاست؟ قم، واقع در حرم مطهر حضرت معصومه(س)
7 ـ آیا تاکنون دربارهی آیت اللّه حایری، خاطره یا مطلبی شنیدهاید؟
8 ـ آیا از آثار و خدمات اجتماعی آیت اللّه حایری در شهر قم، آگاهی دارید؟
9 ـ نقش حوزه علمیه قم را در ترویج دین و پیروزی انقلاب اسلامی ایران چگونه ارزیابی میکنید؟
1 ـ آیت اللّه حایری در چه سالی و کجا به دنیا آمد؟ سال 1239 ه . ش در روستای «مهرجرد» میبد
2 ـ ایشان برای ادامهی تحصیل، نخست به کدام شهر عراق مهاجرت کرد؟ کربلا
3 ـ آیت اللّه حایری، نخستین حوزهی علمیه را در کدام شهر ایران بنیان نهاد؟ اراک
4 ـ آیت اللّه حایری، حوزهی علمیهی قم را در چه سالی بنیان نهاد؟ 1300 ه . ش
5 ـ چندسال از بنای حوزه علمیهی قم میگذرد؟ 80 سال
6 ـ نخستین بنای مدرسهی فیضیّهی قم به چه زمانی بر میگردد؟ عهد صفویّه
7 ـ دلیل نامگذاری مدرسهی فیضیه چیست؟ زیرا مدتی حکیم بزرگ «ملامحسن فیض کاشانی» در این مدرسه سکونت داشته است.
8 ـ دونمونه از خدمات اجتماعی آیت اللّه حایری را بیان کنید؟ ساخت بیمارستان و رسیدگی به ایتام.
9 ـ یک جمله از امام خمینی دربارهی شخصیت آیت اللّه حایری بیان کنید؟ «بزرگی او همین مقدار که توانست در آن زمانِ سخت که رضاشاه تصمیم داشت حـوزه و روحـانـیت را نـابـود کند، حوزههـا بلکه روحـانیت را حفظ کـند.»
10 ـ 4 تن از شاگردان آیت اللّه حایری را نام ببرید؟
1 ـ امام راحل(ره)
2 ـ آیت اللّه سیدمحمدتقی خوانساری(ره)
3 ـ آیت اللّه حجت(ره)
4 ـ آیت اللّه العظمی محمدرضا گلپایگانی(ره)
11 ـ 2 تن از استادان آیت اللّه حایری را نام ببرید؟
1 ـ آیت اللّه سیدمحمدفشارکی
2 ـ آخوند خراسانی
12 ـ یک اثر از آثار علمی آیت اللّه حایری را نام ببرید؟ دُرَر الفواید
13 ـ در کدام ماجرا، آیت اللّه حایری در اعتراض به گسترش مسایل ضد اسلامی، به رضاشاه تلگراف فرستاد و هشدار داد؟ کشف حجاب
14 ـ آیت اللّه حایری در چه سالی درگذشت؟ 1315 ه . ش
15 ـ او کیست؟
این عالم بزرگوار، فرزند مرحوم آقامحمدجعفر مهرجردی یزدی است که یکی از کشاورزان پرهیزکار «مهرجرد» میبد یزد، بود. ایشان دوران جوانی را در آن سامان به تحصیل گذرانید و پس از تکمیل مقدمات، به یزد آمد. مقدمات و سطوح را نزد علمای آن زمان یزد مانند: آیت اللّه حا ج سیّدیحیی بزرگ و دیگران به پایان رسانید. آنگاه به عتبات عالیات رفت و از محضر نوابغ علمی و فقاهت آن روز مانند: آیت اللّه آقامیرزا ابراهیم محلاّتی، آیت اللّه آقاسیدمحمّد فشارکی اصفهانی، آیت اللّه میرزا محمدتقی شیرازی و آیت اللّه حاج شیخفضل اللّه نوری در سامرا بهره گرفت. چندین سال نیز در حوزهی درس آیت اللّه میرزا بزرگ شیرازی حاضر شد. پس از درگذشت، ایشان با استاد دیگرش، آقا سیدمحمدطباطبایی فشارکی اصفهانی به نجف اشرف آمد و از محضر این استاد بزرگ، دانش آموخت. بنا بر
دعوت مردم اراک، به آنجا رفت و حوزهی علمیهی اراک را بازسازی کرد. بدین صورت، آن شهرستان تازه بنیاد را به مرکز علم و مجمع فضلا و دانشمندان تبدیل کرد. پس از 8 سال به قم وارد شد و حوزهی علمیهی بزرگ قم را بنا نهاد. سرانجام در سال 1315 ه . ش دار فانی را وداع گفت و در حرم حضرت معصومه به خاک سپرده شد. (1)
1 ـ وضعیت سیاسی ـ اجتماعی کشور را زمان ریاست آیت اللّه حایری در حوزهی علمیهی قم را شرح دهید.
2 ـ روش سیاسی آیتاللّه حایری در برخورد با رژیم طاغوت چگونه بود؟
3 ـ نقش حوزهی علمیهی قم در نشر معارف اهل بیت(ع) در جهان و پیروزی انقلاب اسلامی ایران چیست؟
4 ـ آیت اللّه حایری چگونه تصمیم گرفت حوزهی علمیهی قم را بنا نهد؟
5 ـ بارزترین ویژگی آیت اللّه حایری چه بود؟
6 ـ خاطرهای دربارهی زندگی آیت اللّه حایری بیان کنید.
7 ـ دربارهی ویژگیهای اخلاقی آیت اللّه حایری توضیح دهید.
1) آثار الحجّة، ص 22.
8 ـ دربارهی اندیشههای فقهی ایشان و تفاوت آن با نظر دیگر فقها توضیح دهید.
9 ـ دربارهی خدمات اجتماعی آیت اللّه حایری توضیح دهید.
10 ـ دربارهی خدمات فرهنگی و آثار علمی آیت اللّه حایری توضیح دهید.
11 ـ دربارهی زندگی علمی، استادان و شاگردان آیت اللّه حایری توضیح دهید.
12 ـ دربارهی شیوهی تدریس و برخورد آیت اللّه حایری با طلاّب توضیح دهید.
1 ـ آیت اللّه جعفر سبحانی
2 ـ آیت اللّه مکارم شیرازی
3 ـ آیت اللّه شبیری زنجانی
4 ـ آیت اللّه کریمی جهرمی، استاد حوزهی علمیهی قم و نویسنده
5 ـ آیت اللّه رضا استادی، عضو فقهای شورای نگهبان
6 ـ آیت اللّه عمید زنجانی، استاد دانشگاه
7 ـ حجت الاسلام علی دوانی
8 ـ حجت الاسلام عبدالرحیم عقیقی بخشایشی
9 ـ عمادالدین فیاضی، نویسنده
10 ـ سعید عباسزاده، نویسنده
11 ـ نوادگان مرحوم آیت اللّه حایری
1 ـ امام خمینی، سیدروح اللّه، صحیفهی نور، تهران، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تابستان 1371 ه . ش، چاپ دوّم.
2 ـ امام خمینی، دیوان امام (سرودههای حضرت امام خمینی)، تهران، مؤسسهی تنظیم و نشر آثار امام خمینی، بهار 1376 ه . ش، چاپ سوم.
3 ـ انصاری، مهدی، شیخ فضل اللّه نوری و مشروطیت (رویارویی دو اندیشه)، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1369 ه . ش، چاپ اوّل.
4 ـ باقی اصفهانی، محمّدرضا، عنایات حضرت مهدی به علما و طلاّب، قم، انتشارات نصایح، 1379 ه . ش، چاپ اوّل.
5 ـ تبریزی (مدرّس)، محمّدعلی، ریحانة الأدب فی تراجم المعروفین بالکنیة و اللّقب، تهران، چاپخانهی شرکت سهامی طبع کتاب.
6 ـ تهرانی، شیخآقا بزرگ، طبقات اعلام الشیعه، نقباء البشر فی القرن الرابع عشر، مشهد، دارالمرتضی للنّشر، 1404 ه . ق
7 ـ جوانشیر، کریم، نامداران راحل؛ تبریز، انتشارات سالار، اسفند 1375 ه . ش، چاپ اوّل.
8 ـ حامد، الگار؛ دین و دولت در ایران، برگردان: ابوالقاسم سرّی، تهران، انتشارات توس، 1369 ه . ش، چاپ دوم.
9 ـ حایری، عبدالهادی، آنچه گذشت... نقشی از نیم قرن تکاپو، تهران، انتشارات معین، 1372 ه . ش.
10 ـ حایری، عبدالهادی؛ تشیّع و مشروطیّت در ایران و نقش ایرانیان مقیم عراق، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1364 ه . ش، چاپ دوّم.
11 ـ حسنزاده، سیّدمجید، شیخ فضل اللّه نوری در ظلمت مشروطه (دیدار با ابرار 65)، تهران، مرکز چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامی، بهار 1374 ه . ش.
12 ـ حکیمی، محمّدرضا، بیدارگران اقالیم قبله، قم، دفتر تبلیغات اسلامی حوزهی علمیهی قم، 1362 ه . ش.
13 ـ دستغیب، سیّدعبدالحسین، داستانهای شگفت، تهران، انتشارات صبا، آذر 1361 ه . ش، چاپ دوم.
14 ـ دوانی، علی؛ نهضت روحانیون ایران، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1377 ه . ش، چاپ دوم.
15 ـ رازی، محمّدشریف، آثار الحجّة یا تاریخ و دایرة المعارف حوزهی علمیهی قم، قم، کتابفروشی برقعی، 1332 ه . ش.
16 ـ رازی، محمدشریف، گنجینهی دانشمندان، تهران، کتابفروشی اسلامیّه، 1352 ه . ش.
17 ـ شعرباف، رضا، سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی به روایت جمعی از فضلا، تهران، انتشارات پیام آزادی، 1376 ه . ش، چاپ نهم.
18 ـ صادقی تهرانی، محمّد، نگاهی به تاریخ انقلاب اسلامی 1920 عراق و نقش علمای مجاهدین اسلام، قم، انتشارات دارالفکر.
19 ـ عباسزاده، سعید، شیخ عبدالکریم حایری نگهبان بیدار، تهران، مرکز چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامی، تابستان 1377 ه . ش، چاپ اوّل.
20 ـ عقیقی بخشایشی، عبدالرحیم، فقهای نامدار شیعه، قم، کتابخانهی آیت اللّه مرعشی نجفی
21 ـ فیّاضی، عمادالدین، حاج شیخ عبدالکریم حایری (مؤسّس حوزه علمیه قم)، تهران، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1378 ه . ش، چاپ اوّل.
22 ـ فیض، عبّاس، گنجینهی آثار قم، قم، چاپخانهی استوار، ج اوّل (1349 ه . ش)، ج دوم (1350 ه . ش)
23 ـ قاضی «شکیب»، نعمتاللّه، علل سقوط حکومت رضاشاه، تهران، انتشارات آثار، 1372 ه . ش.
24 ـ قمی، حسن بن محمد بن حسن، تاریخ قم، تصحیح و تحشیه سیّد جلال الدّین طهرانی، تهران، مطبعهی مجلس (کتابخانهی طهران)، 1313 ه . ش.
25 ـ قمی، شیخ عبّاس، فوائد الرضوّیه، تهران، کتابخانهی مرکزی، بهمن 1327 ه . ش.
26 ـ کریمی جهرمی، علی؛ آیت اللّه مؤسّس مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حایری، قم، انتشارات دارالحکمة، 1372 ه . ش.
27 ـ کفایی، عبدالحسین مجید؛ مرگی در نور (زندگی آخوند خراسانی)، تهران، کتابفروشی زوّار، تیر 1359 ه . ش.
28 ـ مجلسی، محمّدباقر، بحارالأنوار، بیروت، داراحیاء التّراث العربی، 1403 ه . ق، چاپ سوم.
29 ـ مختاری، رضا؛ سیمای فرزانگان، قم، انتشارات دفتر تبلیغات حوزهی علمیهی قم، تابستان 1375 ه . ش، چاپ نهم.
30 ـ مستوفی قزوینی، حمداللّه، نزهة القلوب، تهران، کتابخانهی طهوری، اسفند 1366 خورشیدی.
31 ـ مکی، حسین، تاریخ بیست سالهی ایران، تهران، 1362 ه . ش، چاپ دوم.
32 ـ مهدوی، سیّدمصلح الدین، تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، قم، چاپ خیام، و نشر الهدایة، 1367 ه . ش.
33 ـ ناصرالشریعة، شیخ محمّدحسین، تاریخ قم، با مقدمه و تعلیق و اضافات علی دوانی، قم، چاپ حکمت.
34 ـ وفایی، عبدالوحید، سیمای قم (دیار ابرار 10)، تهران، مرکز چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامی، تابستان 1373 ه . ش، چاپ اوّل
35 ـ هاکس، مریت، ایران افسانه یا واقعیّت، خاطرات سفر به ایران، برگردان: محمّدحسین نظری، محمدتقی اکبری و احمد نهایی، مشهد، انتشارات آستان قدس رضوی، 1368 ه . ش.
36 ـ هفتاد سال خاطره از سیّدحسین بُدلا، تهران، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1378 ه . ش، چاپ اوّل.
37 ـ یزدانی، مرضیه، اسناد مهاجرت یهودیان ایران به فلسطین (1330 ـ 1300 ه . ش) تهران، انتشارات سازمان اسناد ملّی ایران، 1374 ه . ش، چاپ اوّل.
1 ـ پژوهشنامهی متین، سال دوّم، ش 7.
2 ـ ماهنامهی حوزه، ش 12، 46
3 ـ روزنامهی جمهوری اسلامی، ش 3406، 13/12/1369 و ش 4795، 30/9/1374
4 ـ مجلهی یاد، ش 4، 5، 14، 17.
5 ـ گنجینهی اسناد، سال اول، دفتر اوّل، بهار 1370.
6 ـ فصلنامهی تاریخ و فرهنگ معاصر، ش 5، فروردین 1375 ه . ش.