ghaemiyeh.com
سرشناسه : مجلسی، محمدباقربنمحمدتقی، ۱۰۳۷ - ۱۱۱۱ق.
عنوان قراردادی : بحارالانوار. فارسی. برگزیده
عنوان و نام پدیدآور : جوانان و داستانهایی از بحارالانوار/[محمدباقر مجلسی] ؛ برگردان محمد صالحنیا.
مشخصات نشر : قم: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، مرکز پژوهشهای اسلامی، ۱۳۸۳.
مشخصات ظاهری : ۱۳۴ ص.
فروست : مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما؛ ۷۹۴.
شابک : ۷۰۰۰ ریال:9648606005
موضوع : احادیث شیعه -- قرن ۱۲ق.
موضوع : جوانان -- احادیث.
شناسه افزوده : صالحنیا، محمد ، مترجم
شناسه افزوده : صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۱۳۵/م۳ب۳۰۴۲۱۵۲۷ ۱۳۸۳
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۲۱۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۰۶۱۳۸۱
تاریخ، مجموعهای از تجربهها، کامها و ناکامیهاست. از اینرو، آیه «فَاْقْصُصِ القصصَ لعلَّهُم یتفکّروُنَ» پیامآور این روش تربیتی است؛ همان روشی که حضرت امیر علیهالسلام در نا مه سی و یکم نهجالبلاغه، به فرزندش توصیه میکند و میفرماید:
در کارهای گذشتگان نگریستم و در اخبارشان اندیشیدم و در آثار آنان سیر کردم، انگار که یکی از آنان شدهام.
بر این اساس، داستان پیشینیان مجموعهای پر ارزش از تجربههاست که شامل زشتیها، زیباییها، پیروزیها، و شکستهاست؛ به گونهای که عوامل هر کدام را نیز در خود جای داده است. به راستی که «و اِنّ لَکُم فی القرونَ السابغةِ لعبرَةٌ؛ یقین، برای شما در سرگذشتهای پیشینیان درسهای مهی است».
از سوی دیگر، تأثیر روش تربیتی به شیوه داستانی بر کسی پوشیده نیست. روش داستانی، جاذبه ویژهای دارد و انسان در تمام دورههای زندگیاش، تحت تأثیر این جاذبه قرار میگیرد. بهترین آثار شاعران و نویسندگان بزرگ در طول تاریخ در قالب داستان آمده است. گلستان سعدی، شاهنامه فردوسی، خمسه نظامی و آثار جذاب نویسندگان معاصر و نیز آثار هیجانآفرین ویکتور هوگو، شکسپیر وگوته همه و همه با بهرهگیری از عنصر داستان مانا شدهاند.
این روش چنان تأثیری در خواننده و بیننده میگذارد که استدلالهای فلسفی ـ عقلی به این میزان مؤثر نیستند.
از سوی دیگر، متون دینی نیز سرشار از داستانها و پندهای انسانساز و حرکتآفرین است که برخی از آنها از سوی نویسندگان معاصر به زبان نصری در آمده و تقدیم دوستداران شده است، در این مجموعه نیز پژوهشگر ارجمند جناب آقای محمد صالحی نیا، از گنجینه ارزشمند بحارالانوار، رهتوشههایی به ویژه برای جوانان فراهم کرده و به برنامهسازان گرامی تقدیم کرده است. باشد که تلاششان خشنودی الهی را در پی داشته باشد و مورد استفاده برنامهسازان محترم قرار گیرد.
انّه ولیّ التوفیق
اداره کل پژوهش
مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما
داستان، جاذبه ویژهای برای همگان دارد، ولی به دلیل پاکی و سادگی و لطافت ذهن و روح نوجوان و جوان، تأثیرپذیری آنها از قصه و داستان بیشتر است. شاید علت این امر آن باشد که انسان خواهان تنوع است و از کارهای یکنواخت که سبب کسالت و خستگی میشوند پرهیز دارد و در داستان، تنوع و فراز و نشیب و عدم یکنواختی وجود دارد. از همینرو، مردم بیشتر، جذب خطیبانی میشوند که در سخنرانی خود، از داستانهای آموزنده استفاده میکنند. وقتی از مخاطب یک سخنرانی، درباره محتوای آن پرسیده میشود، اولین چیزی که به ذهنش خطور میکند، داستانی است که در سخنرانی نقل شده است؛ چون پیام تربیتی به شیوه داستانی بهتر به ذهن سپرده میشود و در حافظه دراز مدت انسان باقی میماند.
داستان، در واقع سرگذشتهای تلخ و شیرین و فراز و فرود زندگی انسانها است. از اینرو، وقتی در داستانی انسانی با صفات حیوانی باعث آزار همنوعان خود میشود و حوادث تلخی را ایجاد میکند و در مقابل، انسان نیکو سیرتی علیه کارهای زشت او قیام میکند و او را سر جای خود مینشاند و یا با رفتار خود اخلاق او را تغییر میدهد و در او نوعی تحول اخلاقی ایجاد میکند، اگر خواننده یا شنونده داستان، فطرت سلیمی داشته باشد، به کارهای نیک رغبت میکند و از کارهای زشت و ناپسند دوری میجوید؛ چون فطرت انسانی خواهان خوبیهاست به کارهای نیک گرایش
دارد و از بدیها بیزار است. همچنین در داستانها، بلاها و ناگواریهای انسان در مقابل سلامتیها، آسایشها و آرامشهای او، پیری و ناتوانی او در مقابل جوانی و شادابی او به نمایش در میآید. در این صورت، انسان بهتر قدر و ارزش سلامتی و جوانی خود را درک میکند؛ زیرا اگر بلاها، سختیها و پیری نبود، انسان هرگز به نعمت آسایش، راحتی و جوانی پی نمیبرد. از اینرو، در پرتو داستانهای گوناگون میتوان راهها و چاهها را از هم باز شناخت و درس عبرت آموخت؛ چون زندگی انسان از سنتهای مشخصی پیروی میکند و هر عملی، واکنش خاص خودش را در پی دارد. چنانکه خداوند متعال در قرآن کریم میفرماید: «سُنَّةَ اللّهِ الَّتی قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللّهِ تَبْدیلاً(1)سنت الهی که در گذشته نیز بوده است و سنت الهی، هرگز تغییر و تبدیلی نخواهی یافت.» (فتح: 23). بنابراین، زندگی انسان در این جهان از قانون خاصی پیروی میکند و آن قانون تغییرناپذیر است. کار خوب نتیجه خوب و کار بد نتیجه بد در پی دارد. میتوان گفت که در طول تاریخ زندگی انسان بر اساس همین قوانین و سنتها به هم پیوسته است؛ یعنی کردار و رفتار انسانها مانند هم است و تنها شکل آن تغییر مییابد. به همین دلیل، میگویند تاریخ تکرار میشود. امیر مؤمنان علی علیهالسلام در قسمتی از وصیت خود به امام حسن علیهالسلام میفرماید:
با آنچه در گذشته دیده یا شنیدهای برای آنچه هنوز نیامده است، استدلال کن؛ زیرا که تحوّلات و امور زندگی همانند یکدیگرند.(2)
اگر در قرآن کریم سرگذشت اقوام مختلفی آمده است که چندین قرن از روزگارشان میگذرد، مانند داستان حضرت موسی علیهالسلام با فرعون، حضرت ابراهیم علیهالسلام با نمرود، حضرت لوط علیهالسلام با قومش و... دلیلی ندارد، جز اینکه زندگی آنها شبیه زندگی ما بوده است؛ یعنی ما میتوانیم و باید از خوب و بد رفتار آنها و سنجیدن اعمال خود با آنها تجربه و درس بگیریم و مایه عبرت خودمان قرار دهیم. قرآن کریم درباره عبرت گرفتن از سرنوشت گذشتگان میفرماید:
لَقَدْ کانَ فی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ ِلأُولِی اْلأَلْبابِ (یوسف: 111)
هر آینه در سرگذشست آنها (یوسف و برادرانش و رسولان گذشته و اقوام مؤمن و غیر مؤمن) درسهای عبرت برای همه اندیشمندان است.
آری تاریخ آیینهای است که میتوان در آن، عوامل پیشرفت و پس رفتِ تمدنها و نیز خوشبختی ملتها و فروپاشی آنها را مشاهده کرد و عوامل پیشرفت آنان را در زندگی عملی به کار بست و از عوامل فروپاشی و نابودیشان پرهیز کرد.
حضرت علی علیهالسلام در قسمتی دیگر از وصیت خود به امام حسن علیهالسلام میفرماید:
پسرم درست است که من به اندازه پیشینیان عمر نکردهام، ولی در کردار آنها نظر افکندم و در اخبارشان اندیشیدم و در آثارشان سیر کردم تا آنجا که گویا یکی از آنان شدهام، بلکه با مطالعه تاریخ آنان، گویا از اوّل تا پایان عمرشان با آنان بودهام. پس قسمتهای روشن و شیرینی زندگی آنان را در دوران تیرگی شناختم و زندگانی سودمند آنان را با دوران زیانبارشان شناسایی کردم، سپس از هر چیزی، مهم و ارزشمند آن را از هر حادثهای،
زیبا و شیرین آن را برای تو برگزیدم و ناشناختههای آنان را دور کردم. پس آنگونه که پدری مهربان، نیکیها را برای فرزندش میپسندد، من نیز بر آن شدم تو را با خوبیها تربیت کنم؛ زیرا در آغاز زندگی قرار داری، تازه به روزگار روی آوردهای، نیّتی سالم و روحی باصفا داری.(1)
همانگونه که پیدا است، در این روایت حضرت علی علیهالسلام به اهمیت تاریخ در تربیت نوجوانان اشاره فرموده است. قلب نوجوان همانند زمینی مرغوب است که آماده پذیرش هر نوع بذری است تا محصول ویژه خود را به بار دهد. از اینرو، اگر با استفاده از قرآن کریم و احادیث اهلبیت علیهمالسلام و داستانهایی که دارای نکات تربیتی هستند، به تربیت نوجوانان و جوانان بپردازیم، بیگمان نتیجه خوبی خواهیم گرفت. از اینرو، در این کتاب کوشیدهایم با گزینش و ترجمه مجموعهای از احادیث کتاب بحارالانوار که درباره جوان و نوجوان بوده و در قالب داستان میباشد و نکات آموزنده تربیتی دارد، آنها را در اختیار عموم و بهویژه جوانان و نوجوانان قرار دهیم. امید که مورد استفاده رهروان حق قرار گیرد و بتوانند به خودسازی هرچه بیشتر خود بپردازد. در پایان، از برنامهسازان محترم خواهشمندیم انتقادات و پیشنهادات خود، ما را در هرچه بهتر شدن کارهای بعدی یاری فرمایند.
1) 1. نهجالبلاغه، نامه 31، ص 523.
امیرالمؤمنین علی علیهالسلام فرمود:
به فرزندان خود چیزی بیاموزید که با آن، پاداش الهی را به دست آورند و مرجئه نتوانند با نظرشان بر آنان، چیره شوند.
از این حدیث برمیآید که جوانان مسلمان باید از پیش در برابر پاسخ به شبهههای دینی، آماده پاسخگویی باشند تا به باورهای دینی آنان، خللی وارد نشود. متأسفانه تاکنون در جامعه اسلامی ما بررسیهای کارشناسی مناسبی در این زمینه صورت نگرفته است. در حالی که بازار شبهه افکنی دشمنان دین، داغ است، برای پاسخگویی به شبهههای یاد شده، راه اصولی و روشمندی ارائه نشده است. دشمنان ایران و اسلام با برنامه ریزیهای دقیق و از پیش تعیین شده، به وسیله رسانههای ارتباطی گوناگون، باورهای دینی جوانان را مورد هجوم قرار دادهاند، ولی برای مقابله با آن، کار چندانی از سوی مسئولان فرهنگی کشور صورت نگرفته است. شایسته است مرکز علمی و پژوهشی معتبری در سطح دانشگاهها و حوزههای علمیه دایر گردد تا با آموزش و پرورش افراد کارشناس، به رویارویی با این شبههها بپردازند.
بحارالانوار، جلد 2، باب 8 ، صفحه 17، روایت 39.
جابر گفت: در جوانی به حضور ابیجعفر، امام محمد باقر علیهالسلام شرفیاب شدم. امام فرمود: کیستی؟ گفتم: از اهل کوفه هستم و برای دانشاندوزی آمدهام. آن حضرت نوشتهای به من داد و فرمود: اگر تا هنگامی که بنیامیه هلاک نشدهاند، آن را فاش کنی، لعنت من و پدرانم بر توست و اگر بخشی
از آن را پیش از هلاکت بنیامیه کتمان کنی، لعنت من و پدرانم بر توست. سپس نوشته دیگری را به من داد و فرمود: این را نیز بگیر. لعنت من و پدرانم بر تو باد اگر تا ابد چیزی، از آن را بیان و فاش سازی.
از این حدیث بهدست میآید که هرچند امام محمد باقر علیهالسلام دانشی را به صورت امانت به جوان سپرده و به او اعتماد کرده است، ولی در چند مرحله خطر خیانت در این امانت را به او گوشزد کرده و او را از خیانت در امانت بر حذر داشته است. بدین وسیله، همزمان با این که دانشی را به او آموخته و استعداد علمی وی را شکوفا ساخته، ولی اهمیت رازداری را نیز برای او آشکار کرده است.
بحارالانوار، جلد 2، باب 13، صفحه 70، روایت 28
امام محمد باقر علیهالسلام فرمود: همانا جوانانی از فرزندان فرمانروایان بنیاسرائیل، عابد و پارسا بودند[و این در حالی بود که عبادت در فرزندان فرمانروایان، رسمی پذیرفته بود. ]آنان به شهرهای گوناگون سفر میکردند تا عبرت بگیرند. در یکی از سفرها، در میانه راه به قبری برخوردند که جز نشانهای از آن پیدا نبود. گفتند: ای کاش! همین ساعت از خدا میخواستیم صاحب این قبر را برای ما برانگیزاند تا از او بپرسیم طعم مرگ را چگونه یافته است؟ پس بدین گونه، از خدا درخواست کردند: پروردگارا،! تویی خدای ما و برای ما جز تو خدایی نیست. تو آفریننده همیشگی هستی، در حالی که غافل نیستی. زندهای هستی که هیچ گاه نمیمیرد. هر روز در کار
جدیدی هستی و همه چیز را بدون آموزش میدانی. این مرده را با قدرت خود برای ما برانگیزان. سپس مردی با سر و ریش سفید از آن قبر بیرون آمد، در حالی که سرش را از خاک پاک میکرد و وحشت زده به آسمان مینگریست. مرده به آنان گفت: چه چیز سبب شد که بر سر قبر من بایستید. گفتند: ما میخواستیم از تو بپرسیم که طعم مرگ را چگونه یافتی؟ پیرمرد گفت: نود و نه سال است که در قبرم ساکن شدهام، ولی هنوز درد و تلخی مرگ از من برطرف نشده است. گفتند: این همه سال مردهای، ولی ما هنوز سر و ریشت را سفید میبینیم. گفت: نه، این گونه نیست؛ زمانی که نعره و آواز بلند «بیرون شو» را شنیدم، خاک استخوانهایم نزد روحم جمع شدند و در روحم باقی ماندند. پس وحشت زده از قبرم بیرون آمدم با چشمانی خیره و با شتاب به سوی صدای منادی رهسپار شدم. به این دلیل، سر و ریشم سفید شد به تصور این که قیامت آغاز شده است.
بحارالانوار، جلد 6 ، باب 6 ، صفحه 171، روایت 48
امام صادق علیهالسلام از پدرانش نقل کرد که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: عیسی بن مریم علیهالسلام از کنار قبری گذر میکرد که صاحبش در عذاب بود. سال بعد، بار دیگر از کنار آن قبر گذشت، ولی این بار او در عذاب نبود. گفت: پروردگارا! سال اول که از کنار این قبر گذر کردم، صاحبش عذاب میشد، ولی امسال عذابی در کار نبود. خداوند عزوجل به او وحی کرد: ای روح اللّه! فرزند نیکوکار او به سن بلوغ رسید و مکلف شد؛ راهی را آباد کرد و یتیمی
را پناه داد. به وسیله عمل فرزندش، او را بخشیدم.
بحارالانوار، جلد 6 ، باب 8 ، صفحه 220، روایت 15
امام علی علیهالسلام فرمود: چه بسیار باشد پیرمرد که در این روز (روز قیامت) فریاد میزند: ای وای بر پیریام! و چه بسیار باشد جوانی که فریاد میزند: ای وای بر جوانیام!
پیرمرد افسوس میخورد که چرا در دوران پیریاش برای آخرت خود، چیزی نیاندوخته است و جوان افسوس میخورد که چرا از دوران جوانیاش برای ساختن آخرت خود بهره نبرده است.
بحارالانوار، جلد 7، باب 8 ، صفحه 221، روایت 132
امام حسن مجتبی علیهالسلام فرمود: زمانی که یهودیان ترسیدند و از خواسته خود(1)عاجز شدند و خداوند عذرهایشان را از بین برد، گروهی از ایشان در حضور رسول خدا صلیاللهعلیهوآله با حالت ترس و عجز گفتند: ای محمد! دعای تو و مؤمنان مخلص تو مستجاب است و علی، برادر و وصی تو، بهترینِ ایشان و آقای ایشان است. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: آری. یهودیان گفتند: ای
1) 1. زمانی که خداوند متعال از زبان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله یهودیهای احتجاج کننده با پیامبر در امر نبوت را توبیخ کرد و عذرهایشان را از بین برد، یهودیان از باب زورگویی گفتند: ای محمد! بهشت مختص ماست ومال تو و علی و اهل دین و امت تو نیست. ما به شما مبتلا شده و امتحان میشویم. ما اولیای مخلص خدا و بهترین بندگان او هستیم و دعای ما مستجاب است. در این زمان، از سوی خداوند مأمور شدند که درخواست مرگ کنند تا هر کس که دروغ گوست، هلاک شود. چون یهودیان میدانستند که دروغ گو هستند، جرأت نکردند به این کار دست بزنند.
محمد اگر امر این گونه است که تو گمان کردی، به علی بگو به خاطر این پسر رهبرِ ما، خدا را صدا بزند؛ زیرا او یکی از جوانان زیبارو و شریف بود که دچار بیماری برص، جذام و تب شده و گوشه نشینی در پیش گرفته است. کسی با او معاشرت نمیکند، به گونهای که نان را از سر نیزهها میگیرد. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهفرمود: او را پیش من بیاورید. هنگامی که او را آوردند، رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهو اصحابش با چهره ترسناک، ناهنجار، زشت و نفرتآوری روبهرو شدند. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهفرمود: ای اباالحسن! از خدا بخواه که او را شفا دهد؛ زیرا خدا دعایت را مستجاب میکند. علی علیهالسلام برای او دعا کرد. پس از پایان دعای امام، ناگهان تمام بیماریهای آن جوان از بین رفت و نیک سرشتی و زیبایی چهره او به مراتب بهتر از مرتبه نخستین پدیدار شد. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به جوان فرمود: ای جوان! به خدایی که بلایت را برطرف کرد، ایمان بیاور. گفت: به راستی، ایمان آوردم. پدرش گفت: ای محمد! به من ستم کردی و پسرم را از من گرفتی. کاش او دچار همان برص و جذام بود و به دین تو درنمیآمد؛ زیرا که حالت پیشین او برایم دوستداشتنیتر بود. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهفرمود: خداوند عزوجل، او را از آن آفت و بیماری خلاص کرد و نعمت بهشت را برایش درنظر گرفت. پدر جوان گفت: خلاصی از بیماری به تو و یار تو (علی) ربطی ندارد، بلکه زمان سلامتی یافتن او فرا رسیده بود. در نتیجه، بیماری از او زدوده شد. اگر دعای یار و دوست تو در جانب خیر و خوبی اجابت میشود، در جانب شر و بدی نیز باید اجابت شود. بنابراین، به او بگو تا به زیان من، خدا را بخواند تا من به جذام و برص مبتلا شوم. میدانم که من به جذام و برص مبتلا نمیشوم.
در نتیجه، برای این آدمهای ضعیف که فریفته تو شدهاند، روشن خواهد شد که از بین رفتن بیماری فرزندم به دعای علی نبوده است.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: ای یهودی! از خدا بترس و به خاطر شفای فرزندت، خدا را شاکر باش و خود را در معرض بلا و چیزی که طاقت آن را نداری، قرار مده. نعمت الهی را با سپاسگزاری جواب بده؛ زیرا هر کس کفران نعمت کند، خداوند نعمت را از او میگیرد و هر کس شکرگزار باشد، بر نعمت او میافزاید. یهودی گفت: تکذیب دشمن خدا که به او افترا میبندد، یکی از کارهایی است که با آن میتوان از خدا سپاسگزاری کرد. من با این کار میخواهم فرزندم دریابد که تو خیلی کمتر از آن چیزی هستی که به فرزندم گفته و ادعا کردهای. این خیری که به فرزندم رسیده است، به خاطر دعای یار و دوست تو، علینبوده است. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله لبخند زد و فرمود: ای یهودی! به فرض، همان گونه که ادعا میکنی، سلامتی فرزندت به دعای علی نبوده و دعای او با بازگشت سلامتی او همزمان شده است، حال اگر علیاز خدا بخواهد به این بلایی که خودت پیشنهاد کردهای، دچار شوی و آن بلا به تو برسد، آیا نمیگویی که به دعای او نبوده، بلکه دعای او با بلای من هم زمان شده است؟ یهودی گفت: این را نمیگویم؛ زیرا این کار من احتجاج (و خواستن برهان) است بر ضد دشمن خدا در دین خدا و (در مقابل) احتجاج است از دشمن به زیان من. خداوند دادرستر از آن است که این دعا را در حق من اجابت فرماید؛ چون در این صورت، بندگان خدا را به فتنه انداخته و ایشان را به تصدیق دروغ گویان واداشته است. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهفرمود: دعای علی برای فایده رساندن به فرزندت عین دعای او به
زیان توست (؛ یعنی هر دو دعای او مستجاب است). خداوند کاری نمیکند که به خاطر آن کار، دین او بر بندگانش مشتبه شود و دروغ گو تصدیق گردد.(1)در این هنگام، یهودی به دلیل باطل شدن شبههاش، سرگردان شد و گفت: ای محمد! اگر راست میگویی باید علی این کار را با من انجام دهد. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به علی علیهالسلامفرمود: ای اباالحسن! همانا کافر از پذیرش حق خودداری کرد و این کار جز به گستاخی، سرکشی و خودبینی او نیافزود. پس علیه او به آن چیزی که خود پیشنهاد کرده است، خدا را بخوان و بگو: خدایا! او را به بلای پسرش دچار کن. علی علیهالسلام آن دعا را به جای آورد و یهودی به بیماری پسرش دچار شد. پس فریاد کشید و کمک خواست و گفت: ای محمد! همانا فهمیدم که تو راست گویی. مرا از این گرفتاری نجات بده. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: اگر راستگو بودی، خداوند تو را نجات میداد، ولی او میداند که اگر تو از این حال رهایییابی، بر ناسپاسیات افزوده میشود. اگر میدانست که با نجات دادنت، به او ایمان میآوری، تو را نجات میداد؛ زیرا او بخشنده و بزرگوار است.
سپس امام حسن علیهالسلام فرمود: بیماری و برص یهودی چهل سال طول کشید تا نشانهای باشد برای بینندگان و عبرتی باشد برای عبرت گیرندگان و دلیل روشنی باشد برای محمد صلیاللهعلیهوآله. پسر نیز به مدت هشتاد سال هم چنان تندرست بود تا مایه پند عبرت گیرندگان و تشویق کافران به ایمان آوردن و
1) 1. یعنی اگر دعای علی علیهالسلام به زیان تو مستجاب نشود، دروغگویی دروغگو تصدیق میشود و به منزله راست گویی به شمار میآید. بدین وسیله، حقانیت دین خدا بر بندگانش مشتبه میشود.
دست کشیدن از کفر و نافرمانی باشد. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پس از گرفتاری یهودی به بلا فرمود: ای بندگان خدا ! از کفر و ناسپاسی به نعمتهای خدا بپرهیزید؛ زیرا مایه نامبارکی شخص ناسپاس میشود. آگاه باشید و با پیروی کردن از دستورهای خداوند، به او نزدیک شوید تا خداوند جزای کردارتان را بپردازد. به وسیله جهاد با دشمنان خدا و کوتاه کردن عمر خود در دنیا، به عمر طولانی در بهشت همیشگی و ابدی نایل آیید. اموالتان را در حقوق لازم (مثل خمس و زکات) صرف کنید تا بینیازی شما در بهشت طولانی شود. در این هنگام، گروهی از مردم گفتند: ای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله؛ ما بدنهایی ضعیف و ناتوان و عمرهایی کوتاه داریم و نمیتوانیم با دشمنان جهاد کنیم. هم چنین اموال ما از مخارج خانواده ما زیادتر نیست. پس چه کار کنیم؟ رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: قلبهایتان را به دوستی خدا، دوستی محمد صلیاللهعلیهوآله؛ فرستاده خدا، دوستی علی علیهالسلام؛ ولی و وصی فرستاده خدا، دوستی کسانی که برای برپاداشتن دین خدا برگزیده شدهاند، دوستی شیعیان و دوست دارندگان آنان، دوستی برادران مؤمنتان و خودداری از پذیرش باورهای دشمنان کینهجو وادار کنید. زبانهایتان را نیز در راه یادآوری خدا به آن چیزی که شایسته اوست و درود و صلوات فرستادن بر پیغمبر او، محمد صلیاللهعلیهوآله و آل او که پاکیزگانند، به کار اندازید. همانا خداوند متعال به وسیله این امور، شما را به بالاترین درجههای بهشت میرساند.
بحارالانوار، جلد 9، باب 2، صفحه 323، روایت 15
شیخ مفید که خداوند عزت او را ماندگار کند، گفته است: هشام بن حکم یکی از بزرگترین یاران امام جعفر صادق علیهالسلام، فقیه بود و احادیث زیادی را روایت کرده است. وی پس از امام صادق علیهالسلام به جرگه یاران امام موسی کاظم علیهالسلامپیوست. کنیهاش، ابامحمد و اباالحکم و بنده آزاد شده بنی شیبان بود که در کوفه میزیست. شأن و مقام او نزد جعفر بن محمد علیهالسلامبسیار بلند مرتبه بود. روزی در منی بر امام صادق علیهالسلام وارد شد، در حالی که در آن مجلس، بزرگان شیعه مانند: حمران بن اعین، قیس ماصر، یونس بن یعقوب و ابیجعفر اَحْول نشسته بودند. در این دوران، هشام جوانی بود که تازه مو بر گونه هایش روییده بود. با این که همه آن افراد از نظر سنی از هشام بزرگتر بودند، امام صادق علیهالسلاممقام و منزلت هشام را از آنان بالاتر برد. البته امام هنگامی که دریافت این کار ایشان بر اصحابش گران آمده است، فرمود: این (هشام) با قلب و زبان و دستش یاری کننده ماست. در این هنگام، هشام درباره نامهای خداوند عزیز و بزرگ و اشتقاق آن از امام پرسید. آن حضرت پس از پاسخ دادن به پرسش هشام فرمود: ای هشام! آیا فهمیدی به گونهای که بتوانی به وسیله آن، پاسخگوی دشمنان ما باشی که منکر خداوند عزیز و بزرگ و بی دین هستند؟
هشامگفت: آری. امامصادق علیهالسلام فرمود: خداوند بدینوسیله بهتو سود برساند و تو را ثابت قدم بدارد. هشام گفت: به خدا سوگند، تا هنگامی که از این مقام و اندوخته علمی خویش سود میجستم، کسی در بحث توحید بر من چیره نشد.
بحارالانوار، جلد 10، باب 18، صفحه 295، روایت 4
حضرت لوط علیهالسلام به قوم خود میفرماید:
شما کار بسیار زشتی انجام میدهید که هیچ یک از مردم جهان پیش از شما آن را انجام نداده است.(1)
ابی بصیر از یکی از دو امام پنجم یا ششم شیعیان روایت میکند که فرمود: روزی ابلیس که خود را همانند زنان، آرایش کرده و لباسهای زیبا پوشیده بود، به میان گروهی از جوانان قوم لوط آمد و از آنان خواست که با او نزدیکی کنند و عمل منافی عفت انجام دهند. ابلیس از آنان خواست که با او عمل منافی عفت انجام دهند؛ زیرا اگر میگفت بیایید تا من با شما مواقعه و مباشرت جنسی داشته باشم، آنان خودداری میورزیدند. پس از آن که آن جوانان تماس جنسی برقرار کردند و از او لذت بردند، ابلیس آن جا را ترک کرد و آنان را به خودشان حواله داد تا این کار خلاف را با همدیگر انجام دهند.
بحارالانوار، جلد 12، باب 7، صفحه 161، روایت 13
مسلم بن یسار میگوید: ابوعقبه انصاری به من گفت: در خدمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بودم که گروهی از یهودیان نزد من آمدند و گفتند: برای ما اجازه بگیر تا با محمد دیدار کنیم. از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله اجازه خواستم.
1) 1. عنکبوت، 28.
وقتی آنان خدمت پیامبر رسیدند، گفتند: به ما بگو درباره چه چیزی میخواهیم از تو پرسش کنیم؟ فرمود: پیش من آمدید تا درباره ذوالقرنین بپرسید. گفتند: آری. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: ذوالقرنین جوانی از اهل روم بود که برای رضای خدا، مردم را نصیحت میکرد. به همین دلیل، خداوند او را دوست داشت. او به فرمانروایی رسید و به سیر و سفر پرداخت تا این که به غروبگاه آفتاب رسید و هم چنین در ادامه سفرش به خاستگاه خورشید رسید. سپس به سوی کوه یأجوج و مأجوج رهسپار شد و در آن جا سدی درست کرد. یهودیان گفتند: همه سخنانت درباره ذوالقرنین درست بود و در تورات نیز چنین آمده است.
بحارالانوار، جلد 12، باب 8 ، صفحه 196، روایت 23.
گروهی از زنان شهر گفتند: همسر عزیز، جوانش (غلامش) را به خود فرا میخواند.(1)
چون این جریان به گوش همسر عزیز مصر رسید، زنان اشراف را به خانهاش دعوت کرد و برای آنان مجلسی آراست. سپس به هر کدام از آنان، ترنج و چاقویی داد و به آنان گفت که پوست بکنید. آنگاه به یوسف که در خانه بود، دستور داد که به مجلس بیاید. زمانی که یوسف وارد شد، زنان به محض دیدن یوسف، دست خود را بریدند. خداوند در قرآن فرموده است: هنگامی که همسر عزیز مصر از فکر آنان باخبر شد، به سراغشان فرستاد و از
1) 1. یوسف، 30.
آنان دعوت کرد. سپس برای آنان، ترنج فراهم ساخت و به دست هر کدام چاقویی داد. در این هنگام به یوسف گفت: وارد مجلس آنان شو. هنگامی که چشمانشان به یوسف افتاد، او را بسیار بزرگ شمردند. زنان در ادامه گفتند: این یک فرشته بزرگوار است. همسر عزیز گفت: این همان کسی است که به خاطر عشق و دوستی او، مرا سرزنش میکردید. آری، من او را به خویشتن دعوت کردم، ولی او خودداری ورزید. سپس گفت: اگر آن چه دستور میدهم، انجام ندهد، به زندان خواهد افتاد و به یقین، خوار خواهد شد.
پس از آن، همه زنان، یوسف را به خود دعوت کردند و از او کامجویی خواستند. یوسف در آن خانه، از این وضعیت به ستوه آمد و دلتنگ شد و گفت: پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از آن چه اینان مرا به سوی آن میخوانند. اگر مکر و نیرنگ آنان را از من باز نگردانی، به سوی آنان متمایل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود. پروردگار نیز دعای یوسف را اجابت کرد و کید آنان را از او بگردانید. مراد از کید، حیله زنان است که رغبت یوسف را به آنان برمیانگیخت. پس از چندی، همسر عزیز مصر دستور داد که یوسف را زندانی کنند.
بحارالانوار، جلد 12، باب 9، صفحه 227، روایت 3
بزنطی میگوید: از حضرت رضا علیهالسلام شنیدم که فرمود: مردی از بنیاسرائیل یکی از بستگان خود را کشت و جسد او را در سر راه وارستهترین اسباط(1)بنی اسرائیل انداخت. سپس به خونخواهی او برخاست.
1) 1. جمع سِبْطْ ؛ یعنی نوادگان. سبط به معنای نوه، پسر دختر است.
به موسی گفتند: سِبْط آن فلان، فلانی را کشته است. خبر بده. که چه کسی او را کشته است؟ موسیفرمود: گاوی برایم بیاورید تا بگویم. گفتند: مگر ما را مسخره کردهای؟ فرمود: پناه میبرم به خدا از این که از جاهلان باشم. اگر بنی اسرائیل از میان همه گاوها، یک گاو آورده بودند، کافی بود. با این حال، آنان بر خود سخت گرفتند و آن قدر از ویژگیهای آن گاو پرسیدند که دایره انتخاب آن را بر خود تنگ کردند. خدا نیز بر آنان سخت گرفت. یک بار گفتند: از پروردگارت بخواه تا بگوید آن گاو چگونه گاوی است. حضرت موسی فرمود: خدا میفرماید: گاوی باشد که نه کوچک و نه بزرگ، بلکه متوسط. اگر گاوی را آورده بودند، کافی بود، ولی آنان بیجهت بر خود تنگ گرفتند. پس خدا نیز بر آنان تنگ گرفت.
یک بار دیگر گفتند: از پروردگارت بپرس رنگ گاو چگونه باشد، با این که از نظر رنگ آزاد بودند. پس خدا دایره انتخاب را بر آنان تنگ گرفت و فرمود: زرد باشد، آن هم نه هر گاو زردی، بلکه زرد سیر. آن هم نه هر رنگ سیر، بلکه رنگ سیری که بیننده را خوش آید. پس دایره انتخاب گاو بر آنان بسیار تنگ شد. معلوم است که چنین گاوی در میان گاوها کمتر یافت میشود، حال آن که اگر از اول، گاوی را به هر رنگ و صورتی آورده بودند، کافی بود.
آنان به این بسنده نکردند و با پرسش بیجای دیگری، همان گاو زرد خوشرنگ را نیز محدود کردند و گفتند: از پروردگارت بپرس ویژگیهای
بیشتری از این گاو را بیان کند؛ زیرا امر آن بر ما مشتبه شده است. اگر خدا بخواهد، ما هدایت خواهیم شد. چون بر خویشتن تنگ گرفتند، خدا نیز بر آنان تنگ گرفت و دایره انتخاب گاو زرد رنگ را تنگتر کرد. خداوند فرمود: گاو زرد رنگی که هنوز برای کِشت و آبکشی رام نشده و رنگش یکدست است و هیچگونه رنگ دیگری در آن نباشد. گفتند: اکنون حق مطلب را ادا کردی. چون به جستوجوی چنین گاوی برخاستند، تنها یک رأس گاو یافتند. آن گاو از آنِ جوانی از بنیاسرائیل بود و چون از قیمت آن پرسیدند، گفت: باید پوستش را از طلا پر کنید. آنان به ناچار نزد موسی آمدند و جریان را باز گفتند. حضرت موسی دستور داد آن را بخرند. آنان گاو را به همان قیمت خریدند و آوردند. موسی دستور داد آن را ذبح کردند و دم آن را به جسد مرد کشته شده زدند. در این هنگام، مرده زنده شد و گفت: ای فرستاده خدا ! مرا پسرعمویم کشته است، نه آن کسانی که به قتل من متهم شدهاند. چون قاتل را شناختند، برخی از یاران موسی به آن حضرت گفتند: این گاو داستانی دارد. موسی پرسید: چه داستانی؟ گفتند: جوانی بود در بنیاسرائیل که به پدر خود بسیار احسان میکرد. روزی جنسی را خریده بود. آمد تا از خانه پول ببرد، ولی دید پدرش سر بر جامه او نهاده و به خواب رفته است. کلید صندوق پول نیز زیر سر او بود. دلش نیامد که پدر را بیدار کند. به همین دلیل، از خیر آن معامله گذشت. چون پدرش از خواب برخاست، جریان را به پدر باز گفت. پدر او را آفرین گفت و در عوض، گاوی به او بخشید و گفت: این گاو به جای آن سودی باشد که از دست دادی. نتیجه سختگیری بنیاسرائیل در انتخاب گاو این شد که گاو دارای آن
ویژگیها در همین گاو منحصر شود و آن فرزند، سودی فراوان به دست آورد. موسی گفت: ببینید که نتیجه احسان چگونه و تا چه اندازه به نیکوکار میرسد.
بحارالانوار، جلد 13، باب 9، صفحه 262، روایت 2
ابوحازم میگوید: زمانی که یکی از دختران شعیب به موسی گفت: پدرم از تو دعوت میکند تا مزد آب دادن به گوسفندان را به تو بپردازد، موسی این دعوت را نپسندید و خواست آن را رد کند. با این حال، چون آن سرزمین گذرگاه جانوران درنده بود، چارهای نیافت و پی آن زن رفت. در این حال، باد لباس زن را به حرکت درمیآورد؛ به گونهای که موسیدریافت او نمیتواند لباس خود را جمع و جور نگاه دارد. ازاینرو، آن حضرت دورتر از وی گام برمیداشت و گاهی چشمهایش را میبست. موسی پس از مدتی که دید این گونه نمیتوان راه پیمود، به دختر شعیب فرمود: ای کنیز خدا ! از پشت سرم بیا و راه را با سخن گفتن به من نشان بده. هنگامی که موسی به خانه شعیب وارد شد، شعیب آماده خوردن شام بود. پس به موسی فرمود: ای جوان! بنشین و غذا بخور. موسی گفت: به خدا پناه میبرم. شعیب فرمود: چرا چنین میگویی؛ مگر گرسنه نیستی؟ موسی گفت: آری، گرسنهام، ولی میترسم این غذا خوردن من در مقابل کمک به آن دو زن باشد، در حالی که من از خانواده و دودمانی هستم که کار خداپسندانه خود را با طلایی که تمام زمین را پر کرده باشد، معاوضه نمیکند. شعیب فرمود: ای جوان! به خدا
سوگند، اینگونه نیست که تو گمان میپنداری، بلکه عادت من و پدرانم این است که از مهمان پذیرایی کنیم. موسی از این پاسخ قانع شد. پس نشست و مشغول خوردن غذا شد.
بحارالانوار، جلد 13، باب 3، صفحه 21، درباره آیه 25 سوره قصص
امام محمد باقر علیهالسلام در روایتی فرمود: موسی نزد فرعون رفت. به خدا سوگند! مثل این که هم اکنون او را میبینم فردی توانا و کارآمد است با مویی همانند حضرت آدم علیهالسلام، عبای پشمی بر دوش، عصایی در دست در حالی که کشاله رانش با نواری بسته شده، کفشش از پوست درازگوش و بندِ آن از پوست درخت خرما. به فرعون گفتند: جوانی بر در کاخ آمده که گمان میکند فرستاده پروردگار جهانیان است.
فرعون بنابر عادت همیشگیاش هرگاه بر کسی غضب میکرد، شیرهای درنده را به جان او میانداخت. ازاینرو، به مربی شیرها دستور داد که زنجیرهایشان را باز کند. مربی زنجیر شیرها را پاره و آنها را در کاخ رها کرد. کاخ فرعون، نه در داشت. همین که تمام درها به رویش باز شد، شیرها وارد شدند، ولی مانند حیوانات اهلی زیر دست و پای موسی دم میجنباندند. فرعون به حاضران در مجلس گفت: تاکنون چنین صحنهای را دیدهاید؟
در قرآن کریم به این مسئله اشاره شده است که وقتی موسی نزد فرعون رفت، فرعون گفت: آیا ما تو را در کودکی نزد خود نپروراندیم و سالهایی از زندگیات را پیش ما نبودی؟ سرانجام آن کارت را که نبایست میکردی،
انجام دادی و مأموری از ما را کشتی. تو انسان ناسپاسی هستی. موسی گفت: من آن کار را انجام دادم، در حالی که از بیخبران بودم.
در ادامه ماجرا، فرعون به یکی از افرادش دستور داد تا موسی را گردن بزنند. در این حال، جبرئیل با شمشیر به سوی یاران فرعون حملهور شد و شش نفر از آنها را کشت. فرعون گفت: رهایش کنید. موسی دست خود را در گریبان فرو برد و بیرون آورد. ناگهان دستش سفید و روشن شد، به گونهای که روشنایی آن صورتش را پوشاند. سپس عصایش را انداخت؛ عصا ناگهان به ماری تبدیل شد و ایوان کاخ را بلعید. فرعون با دیدن این منظره به موسی گفت: تا فردا مرا مهلت بده. سرانجام داستان موسی نیز آن گونه شد که معروف است.
عبداللّه بن عمر میگوید: از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پرسیدند که ذی الکفل چه کسی بود؟ فرمود: در سرزمین حضرموت، پیامبری به نام عوید یا ابن ادریم بود. روزی به مردم گفت: پس از من چه کسی رهبری مردم را به عهده میگیرد، به شرط این که برایشان غضب نکند؟ جوانی برخاست و گفت: من. البته ابن ادریم به او توجه نکرد و پرسش خود را تکرار کرد. دوباره همان جوان برخاست و به او پاسخ مثبت داد. سرانجام پیامبر (ابن ادریم) درگذشت خداوند، آن جوان را به پیامبری رساند. عادت جوان این بود که در اول روز، میان مردم قضاوت میکرد. ابلیس به پیروان خود گفت: چه کسی میتواند او را بفریبد؟
یکی از پیروانش که به ابیض (سفید) معروف بود، داوطلب شد. ابلیس به او گفت: به سویش برو، شاید بتوانی او را خشمگین کنی. وقتی روز به نیمه رسید، ذی الکفل آماده خوابیدن بود که ابیض نزد او رفت و فریاد زد به من ستم شده است. ذی الکفل به خدمتکارش گفت: به او بگو بیاید. ابیض گفت: من از جایم تکان نمیخورم. ذی الکفل، انگشترش (مهرش) را به او داد و گفت: برو، دوستت (طرف دعوایت) را نزد من بیاور. ابیض رفت و فردا درست هنگام خواب ذی الکفل آمد و فریاد زد: بر من ستم شده و طرف دعوایم به انگشتری و مهر تو توجهی نکرده است. دربان به او گفت: وای بر تو، او را رها کن و بگذار بخوابد؛ زیرا او دیروز و دیشب را نخوابیده است. گفت: نمیگذارم بخوابد؛ به من ستم شده است. دربان نزد ذی الکفل آمد و او را خبر کرد. او نامهای با مهر و امضای خود نوشت و آن را به ابیض داد. ابیض فردا دوباره در زمان خواب ذی الکفل آمد و پی در پی فریاد میزد: من از کارهای تو سر درنمیآورم. ذی الکفل دستش را گرفت، در حالی که آن روز هوا خیلی گرم بود؛ به گونهای که تکه گوشت در آفتاب پخته میشد. هنگامی که ابیض این حالت را دید، دستش را از دست او جدا کرد و از خشمگین ساختن او نا امید شد. ازاینرو، خداوند متعال، آیاتش را بر پیامبرش نازل کرد تا بر آزار مردم صبر کند، همان گونه که پیامبران دیگر بر بلا صبر کردند.
بحارالانوار، جلد 13، باب 17، صفحه 404، روایت 1
سلیمان بن جعفر هذلی میگوید: امام صادق علیهالسلام از من پرسید: ای سلیمان! به چه کسی جوانمرد میگویند؟ گفتم: قربانت گردم. جوانمرد از نظر ما به کسی گفته میشود که به سن جوانی رسیده باشد. امام فرمود: همه اصحاب کهف پیر بودند، ولی خداوند متعال، به خاطر ایمانشان، آنها را جوانمرد نامید. ای سلیمان! کسی که به خداوند ایمان آورد و تقوا پیشه کند، او جوانمرد است.
بحارالانوار، جلد 14، باب 27، صفحه 428، روایت 10
امام صادق علیهالسلام به نقل از پدران بزرگوارش فرمود: یوشع بن نون پس از موسی رهبری مردم را عهدهدار شد، در حالی که بر فشار و آزار طاغوتهای زمان صبر میکرد. سرانجام حکمرانی طاغوتها به سر آمد و پس از آن، دولت او رونق گرفت.
در این زمان، دو نفر از منافقان قوم موسی، به رهبری صفرا دختر شعیب (همسر موسی) و با صدهزار مرد جنگی علیه او وارد جنگ شدند. یوشع عده زیادی از آنها را کشت و بقیه را با یاری خداوند بزرگ شکست داد و بر آنها پیروز شد. در این جنگ، صفرا دختر شعیب اسیر شد و یوشع به او گفت: در دنیا تو را بخشیدم تا پیامبر خدا، موسی را دیدار کنیم، آن گاه از تو و قومت نزد او شکایت میکنم. صفرا گفت: ای وای اگر لیاقت بهشت را پیدا کنم، خجالت میکشم در آن جا به رسول خدا نگاه کنم؛ زیرا نسبت به او پردهدری کردم و با وصی او جنگیدم.
جانشینان یوشع چهارصد سال، یعنی تا زمان داوود خود را پنهان میکردند. ایشان یازده نفر بودند و مردم با مراجعه به آنها، پاسخ پرسشهای دینی خود را میگرفتند تا این که آخرین نفرشان به رهبری رسید. او ایشان را به آمدن داوود بشارت داد و گفت: او همان کسی است که زمین را از جالوت و لشکریانش پاک میکند و فرج و آسودگیتان در ظهور اوست. مردم نیز در انتظارش بودند. سرانجام زمان داوود فرا رسید. او چهار برادر و پدری سالخورده داشت که از میان برادرانش، داوود گمنام و کوچکتر بود. افزون برآن، مردم نمیدانستند که او همان پیامبری است که در انتظار اویند.
هنگامی که طالوت به فرماندهی لشکر بنی اسرائیل برگزیده شد، سپاهیان را از شهر بیرون برد. پدر داوود و برادرانش نیز برای جنگیدن به همراه سپاه رفتند، ولی داوود از آنها عقب افتاد. او با خود اندیشید که چه کسی به من اعتنا میکند؟ پدر و برادرانش توجهی به او نکردند. به ناچار پیش گوسفندان پدر ماند تا این که جنگ شدت گرفت. پدرش برگشت و به داوود گفت: برای برادرانت غذایی ببر تا در برابر دشمنان خود نیرویی بگیرند. داوود که جوانی کوتاه قد، کم سن، پاکدل و نیکواخلاق بود، به سوی میدان جنگ روانه شد. در میدان جنگ، صفهای لشکر به هم نزدیک شده و هر کس در جایگاهش قرار گرفته بود. داوود در حال حرکت، به سنگی رسید. سنگ، او را بلند صدا زد و گفت: ای داود! مرا بردار و با من جالوت را به قتل برسان؛ زیرا خدا مرا تنها برای کشتن وی آفریده است. داود آن سنگ را برداشت و
در توبرهای انداخت که سنگ فلاخنش(1)را در آن گذاشته بود و گوسفندان را با آن میراند. وقتی داوودبه لشکر وارد شد و شنید که همه از قدرت جالوت تعریف میکنند. و او را بزرگ میشمرند، گفت: چه خبر است که این همه او را بزرگ شمرده و خود را در برابرش باختهاید؟ به خدا سوگند! چون با او روبهرو شوم، او را خواهم کشت. مردم از قدرت او با خبر نشدند، تا این که بر طالوت وارد شد. طالوت گفت: ای جوان! مگر چه نیرویی داری و چه تجربهای درباره کارزار اندوختهای؟ او گفت: همیشه شیر به گوسفندان آنها حمله میکند و آنها میرباید شیر را دنبال میکنم و میگیرم. سپس سرش را با یک دست گرفته و فک پایینش را باز میکنم و گوسفندم را از دهانش میستانم.
خداوند به طالوت وحی کرده بود که جالوت به دست کسی که زره تو اندازه اندام او باشد، کشته خواهد شد. ازاینرو، داود زره او را پوشید. زره اندازه او بود. طالوت و حاضران از بنیاسرائیل از این مسئله تعجب کردند. طالوت گفت: امید است 0خدا جالوت را به دست او نابود کند. صبح هنگام دو لشکر روبهروی هم قرار گرفتند. داود گفت: جالوت را به من نشان دهید. همین که او را دید، سنگ را به سوی جالوت رها کرد. سنگ مستقیم میان دو چشم جالوت خورد و تا مغز سرش فرو رفت. جالوت از اسب سرنگون شد. مردم فریاد زدند: داود جالوت را کشت. پس از آن، او را به پادشاهی برگزیدند و طالوت را فراموش کردند. بنی اسرائیل گرد او جمع شدند و
1) 1. رشته نخ پشمی یا ابریشمی که با آن سنگ پرتاب میکنند.
خدای بزرگ، زبور (کتاب داود) را بر او نازل کرد. همچنین فن آهنگری را به او آموخت و آهن را برایش نرم کرد. به کوهها و مرغان نیز فرمود در تسبیح با او هم نوا شوند. همچنین به او آوازی بخشید که در زیبایی بیمانند بود. اینگونه پیامبری او در بنی اسرائیل پایدار ماند.
بحارالانوار، جلد 13، باب 19، صفحه 445، روایت 10
حضرت داود تصمیم میگیرد که سلیمان را به جانشینی خود برگزیند؛ زیرا خداوند به وسیله وحی، او را به این کار امر کرده بود. وقتی که بنی اسرائیل را از این تصمیم آگاه کرد، آنها به مخالفت پرداختند و گفتند: چگونه جوانی را جانشین خود میکند در حالی که در میان ما، کسانی بزرگتر از او هستند. داود، اسباط بنیاسرائیل را فراخواند و به آنها گفت: سخن شما به من رسیده است. بنابراین، عصاهای خود را به من نشان دهید. پس هر عصایی که میوه بدهد، صاحب آن عصا جانشین من خواهد بود. گفتند: ما راضی هستیم. داود گفت: باید هر کس از شما اسم خودش را روی عصایش بنویسد. آنها پذیرفتند. سلیمان نیز اسمش را روی عصای خود نوشت. همه عصاها را به خانهای بردند و درش را بستند. بزرگان اسباط بنی اسرائیل از آن خانه نگهبانی میکردند، تا صبح فرارسید. داود پس از نماز صبح، در خانه را گشود، و عصاهایشان را بیرون آورد. عصای سلیمان سبز شده و میوه داده بود. ناگزیر مردم در تعیین جانشین، رأی داود را پذیرفتند. داود در حضور بنیاسرائیل، برای سنجش شایستگی حضرت سلیمان به او
گفت: ای پسرکم! چه چیز باعث آرامش انسان است؟ سلیمان گفت: این که خدا مردم را ببخشد و مردم نیز همدیگر را ببخشند. باز پرسید: ای فرزندم! چه چیزی برای انسان شیرین است؟ گفت: محبت؛ زیرا آن نسیم رحمت خداوند در بندگانش است. داود، با لبخندی از رضایت، او را به میان بنی اسرائیل برد و گفت: این پسرم جانشین من در میان شماست.
بحارالانوار، جلد 13، باب 19، صفحه 446، روایت 10
پس از شدت یافتن گرفتاریهای بنی اسرائیل، یحیی پسر زکریا به دنیا آمد. وی در هفت سالگی به میان مردم آمد و آنها را موعظه کرد. او در سخنان خود حمد و سپاس خدا را به جا آورد و با یادآوری ایام اللّه، علت گرفتاریهای پرهیزکاران را گناهان بنی اسرائیل دانست. درادامه، با مژده دادن قیام حضرت مسیح پس از بیست سال و اندی، سرانجام نیکو و گشایش در کارها را به پرهیزگاران نوید داد.
بحارالانوار، جلد 13، باب 19، صفحه 448، روایت 10
حضرت زکریا به هنگام موعظه بنی اسرائیل، اطراف خود را نگاه میکرد و با دیدن یحیی از بهشت و دوزخ سخن نمیگفت. روزی زکریا بنیاسرائیل را موعظه میکرد. یحیی در حالی که عبایی بر سر کشیده بود، در میان مردم نشست. زکریا که یحیی را ندیده بود، سخن را آغاز کرد و گفت: دوستم،
جبرئیل از خداوند نقل کرد در دوزخ کوهی به نام سکران(1)است. در پایین کوه درهای است که به خاطر غضب پروردگار، آن را غضبان میگویند. در آن دره، چاهی است که عمق آن به اندازه صد سال راه است. در آن چاه نیز تابوتهایی آتشین و در آن تابوتها، صندوق، لباس و غل و زنجیرهایی از آتش قرار دارد.
حضرت یحیی سرش را بلند کرد و گفت: وای که چقدر از سکران بیخبر بودم. پس از آن، آشفته حال سر به بیابان گذاشت. زکریا نزد مادر یحیی رفت و به او گفت: برخیز و یحیی را دریاب؛ زیرا میترسم دیگر او را زنده نبینی. مادر یحیی به جستوجویش روانه شد. او در راه، جوانان بنیاسرائیل را دید. آنان گفتند: ای مادر یحیی! در پی چه هستی؟ گفت: در پی فرزندم، یحیی هستم. در حضور او از دوزخ سخن گفتهاند و او پریشان حال شده است. مادر یحیی در حالی که جوانان او را همراهی میکردند، به چوپانی رسید. او به چوپان گفت: آیا جوانی را که چنین ویژگیهایی داشته باشد، ندیدی؟ چوپان گفت: شاید در پی یحیی پسر زکریا هستی؟ مادر یحیی گفت: بله، او فرزند من است. چوپان گفت: اکنون او را در کوهستانی که مسیر راهش چنین و چنان بود، ترک کردم، در حالی که پاهایش را در آب تر کرده و چشمش را به سوی آسمان دوخته بود و میگفت: خدایا، به عزت تو سوگند! شربت سردی نچشم تا این که جایگاهم را نزد تو ببینم، مادرش با دیدن این حال، به او نزدیک شد، سرش را به سینه نهاد و او را به خدا
1) 1. مست، سکرة الموت؛ یعنی حالت جان کندن انسان هنگام مرگ.
سوگند داد که به خانه برگردد.
یحیی با او به خانه رفت. مادرش به او گفت: آیا پیراهن بافته شده از مو را درمیآوری و پیراهن پشمی نرم را میپوشی؟ یحیی پذیرفت. او پس از خوردن غذا به خواب سنگینی فرو رفت، به گونهای که برای نماز بیدار نشد. پس در خواب به او ندا دادند: ای یحیی بن زکریا! آیا خانهای بهتر از خانه من و همسایهای بهتر از من میخواهی؟ پس بیدار شو. یحیی برخاست و گفت: ای پروردگار من! از لغزشم درگذر. ای خدای من، به عزتت سوگند! جز بیتالمقدس جایگاه دیگری را نمیپسندم. پس به مادرش گفت: پیراهن بافته شده از مو را به من بده، به درستی که فهمیدم شما دو نفر مرا وارد جاهای خطرناک میکنید. مادرش پیراهن را به او داد، ولی او را از رفتن بازداشت. زکریا به همسرش گفت: ای مادر یحیی! او را رها کن؛ زیرا فرزندم حجاب قلبش (باخدا) از بین رفته و از زندگانی بهرهای نمیبرد. یحیی پیراهنش را پوشید و عمامهاش را بر سر نهاد. وی پس از ورود به بیتالمقدس، همراه احبار(1)به پرستش خدا پرداخت. تا این که سرانجام او آن گونه شد که مشهور است.
بحارالانوار، جلد 14، باب 15، صفحه 166، روایت 4
امام باقر علیهالسلام در روایتی فرمود: حضرت عیسی شبی که خدای تعالی او را به آسمان برد، دوازده نفر از یاران خود را فراخواند و ایشان را در خانهای جمع کرد. سپس از چشمهای که در کنج آن خانه بود، در آمد و در حالی که آب را از سرش پاک میکرد، فرمود: خداوند به من وحی کرد که همین
1) 1. دانایان و پیشوایان یهود.
ساعت مرا به سوی خود بالا میبرد و از (آزار قوم) یهود رها میکند. کدام یک از شما داوطلب میشود که پروردگار او را شبیه من سازد و به جای من به دار آویخته شود تا در بهشت با من باشد؟ جوانی از میان آنان گفت: یا روح اللّه! من حاضرم. فرمود: بله تو همانی. آن گاه به دیگران رو کرد و فرمود: بدانید که پس از رفتن من، یکی از شما پیش از رسیدن صبح، دوازده بار بر من کافر میشود. مردی از میان گروه گفت: ای پیغمبر خدا ! آن منم؟ عیسی گفت: مثل این که در نفس خود، چنین چیزی را احساس کردهای. باشد، تو همان شخص باش. آن گاه به ایشان فرمود: پس از من دیری نمیپاید که به سه گروه پراکنده میشوید. دو گروه به خدای تعالی دروغ میبندند و در آتش خواهند بود و یک گروه که اهل نجات و بهشت است، افرادی هستند که از شمعون، صادقانه پیروی میکند و به خدا دروغ نمیبندد. پس از این سخن، در جلوی چشم همه یارانش، از کنج خانه به طرف آسمان رفت و ناپدید شد. یهود که مدتها در جستوجوی عیسیبود، در همان شب، آن خانه را پیدا کرد و آن جوانِ هم شکلِ حضرت عیسی علیهالسلام دستگیر و به دار آویخته شد. هم چنین آن کس را که عیسی خبر داده بود تا صبح دوازده بار کافر میشود، دستگیر کردند. او نیز دوازده بار از عیسی بیزاری جست.
بحارالانوار، جلد 14، باب 23، صفحه 336، روایت 6
امام باقر علیهالسلام فرمود: در بنی اسرائیل مرد عاقلی زندگی میکرد که مال زیادی داشت و دارای پسری از زنی پاکدامن بود که از نظر شکل و قیافه مانند پدر بود. آن مرد هم چنین دو پسر دیگر از زنی ناصالح داشت. هنگامی که مرگش فرارسید، به پسرانش گفت: آن مال و دارایی را که در وصیت نامه آوردهام، برای یکی از شما باشد. پس از مرگ، همه پسران ادعای مالکیت آن ثروت را داشتند. بنابراین، برای رفع اختلاف نزد قاضی شهرشان رفتند. قاضی گفت: من نمیتوانم در مورد شما قضاوت کنم. برای این کار به نزد بنی غنام که سه برادر هستند، بروید. آنان به سراغ یکی از برادران رفتند. او را مردی سالخورده و والامقام دیدند. وی به ایشان گفت: به پیش برادرم بروید و از او بپرسید؛ زیرا از من بزرگتر است. به نزد برادر دوم رفتند. وی نیز مردی سالخورده بود. او نیز به آنها گفت: بروید از برادرم که بزرگتر از من است، پرسش کنید. به سراغ برادر سوم رفتند. با تعجب دیدند که او از نظر چهره و قیافه از همه برادرها کوچکتر است. ازاینرو، از او خواستند که نخست چگونگی حال خودشان را برای آنها بازگو و سپس در کار آنها قضاوت کند. قاضی در جواب گفت: آن برادرم را که اول دیدید، از همه کوچکتر است؛ ولی زن بدی دارد که او را اذیت میکند و او از ترس دچار شدن به بلایی که نتواند بر آن صبر کند، بر آزار آن زن شکیبایی میورزد. ازاینرو، پیر شده است. برادر دوم زنی دارد که گاهی او را اذیت و گاهی خوشحال میکند، از این جهت چهرهاش هم چون چهره جوانان است. من زنی دارم که همیشه باعث خوشحالیام میشود. هرگز اذیتم نمیکند و تاکنون از او بدی
ندیدهام ازاینرو، چهرهام جوان مانده است. راه حل دعوای شما این است که نخست، قبر پدرتان را بشکافید و استخوان هایش را بیرون آورده و آتش بزنید. سپس نزدم بیایید تا میان شما قضاوت کنم. آنان رفتند تا به این دستور عمل کنند. پسر کوچکتر شمشیر پدر و دو برادر دیگر کلنگ را به دست گرفتند. وقتی دو برادر مشغول کندن قبر شدند، برادر کوچکتر گفت: قبر پدرم را نشکافید؛ زیرا من سهم خود را به شما میدهم. با این تصمیم نزد قاضی برگشتند. قاضی به آن دو برادر گفت: این کارتان قضاوت کردن درباره شما را آسان میکند. بنابراین، به برادر کوچکتر گفت: مال را بگیر که حق توست؛ زیرا اگر آن دو نفر، پسرِ پدرشان بودند، مانند پسر کوچکتر نسبت به پدر خود دلسوزی داشتند.
بحارالانوار، جلد 14، باب 32، صفحه 490، روایت 9
زراره از امام محمدباقر علیهالسلام نقل کرد که حمران به امام گفت: قربانت گردم، اگر میفرمودید که ظهور امام زمان(عج) چه وقت رخ میدهد، خوشحال میشدیم. امام فرمود: ای حمران! تو دوستان و آشنایان و برادرانی داری. در گذشته، دانشمندی پسری داشت. آن پسر به دانش پدر بیعلاقه بود و چیزی از او نمیپرسید. در عوض، همسایهای داشت که نزدش میآمد و از او پرسش میکرد و جوابش را میگرفت. تا این که مرگ پدر نزدیک شد. در این هنگام، فرزندش را صدا زد و گفت: ای فرزندم! تو نسبت به دانش من کم علاقه بودی و مطلبی از من نمیپرسیدی، ولی در مقابل همسایهای داشتیم
که به نزدم میآمد و از من پرسش میکرد و جوابش را میگرفت. ازاینرو، پس از من اگر در مسئلهای مشکلی داشتی، نزد او برو. نشانی همسایه را نیز برای پسرش گفت. سرانجام پدر از دنیا رفت و پسرش را تنها گذاشت. از قضا، پادشاه آن زمان خوابی دید و پس از بیدار شدن از حال آن عالم جویا شد. به او گفتند که دانشمند از دنیا رفته است. پادشاه گفت: آیا از خود فرزندی به جا گذاشته است؟ در جواب گفتند: بله، دارای فرزندی است. گفت: او را نزد من بیاورید. درپی او فرستادند. پسر با خود اندیشید: نمیدانم که پادشاه مرا برای چه خواسته است، در حالی که علمی ندارم. اگر پرسشی کند، رسوایی به بار میآورم. در این هنگام، سفارش پدر را به یاد آورد. به دنبال مرد همسایه رفت که دانش پدرش را فراگرفته بود. به او گفت: پادشاه به دنبال من فرستاده تا پرسشی کند و من نمیدانم که برای چه مرا فراخوانده است. افزون بر این، پدرم به من گفته بود که هرگاه در مسئلهای مشکل داشتم، به نزد تو بیایم. مرد دانشمند گفت: من میدانم که برای چه تو را فراخوانده است. اکنون اگر به تو خبر دهم و خداوند از این طریق، ثروتی نصیب تو کرد، با من قسمت میکنی؟ پسر گفت: آری. مرد همسایه او را سوگند داد تا به پیمان خود وفا کند. پسر با او عهد کرد که به پیمانش پای بند خواهد بود. مرد همسایه گفت: پادشاه درباره خوابی که دیده است، از تو میپرسد که اکنون در چه زمانی هستیم؟ تو بگو که اکنون زمان گرگ است. پسر نزد پادشاه آمد. پادشاه به او گفت: آیا میدانی برای چه به دنبال تو فرستادهام؟ پسر گفت: میخواهی از خوابی که دیدهای، پرسش کنی که اکنون چه زمانی است؟ پادشاه گفت: راست گفتی. پس مرا آگاه کن. پسر گفت:
اکنون زمان گرگ است. پادشاه دستور داد تا جایزهای به او بدهند. پسر آن جایزه را گرفت و رهسپار منزل شد و از وفای عهد با آن مرد همسایه، خودداری ورزید. او با خود گفت: شاید این ثروت تا آخر عمر برایم بس باشد و دیگر به مرد همسایه نیازمند نشوم. پس از مدتی، پادشاه دوباره خوابی دید و به دنبال پسر فرستاد. او از کاری که درگذشته کرده بود، پشیمان شد و با خود گفت: به خدا سوگند! من علمی ندارم تا به نزد پادشاه روم. همچنین نمیدانم با آن دوستی که به او خیانت ورزیدهام، چه کنم. سپس گفت: اکنون با هر بهانه، نزد او میروم، عذرخواهی میکنم و سوگند میخورم تا شاید به من کمک کند. ازاینرو، نزد مرد همسایه رفت و گفت: من کاری کردم که نبایست میکردم و به عهد و پیمانم پایبند نبودم. بنابراین، مالی که در دستم بود، از بین رفت و دوباره نیازمند تو شدم. پس تو را به خدا سوگند میدهم که مرا خوار نکنی. من نیز به تو اطمینان میدهم که اگر جایزهای گرفتم، با تو قسمت کنم. آنگاه گفت: پادشاه مرا فراخواند، ولی نمیدانم که چه پرسشی از من دارد. مرد همسایه گفت: او میخواهد درباره خوابی که دیده است از تو بپرسد که اکنون چه زمانی است؟ به او بگو حال زمان قوچ است. پسر نزد پادشاه رفت. پادشاه گفت: آیا میدانی برای چه در پی ات فرستادم؟ پسر گفت: خوابی دیدهای و میخواهی از من بپرسی که زمان آن چیست؟ پادشاه گفت: راست گفتی. پس مرا از آن آگاه کن. پسر گفت: حال زمان قوچ است. پادشاه دستور داد که به او جایزهای بدهند. پسر جایزه را گرفت و به منزل بازگشت. او با خود اندیشید که آیا به عهد و پیمانش وفا کند یا نکند؟ ازاینرو، گاهی تصمیم میگرفت وفا کند، ولی زود از تصمیم خود
برمیگشت. سرانجام گفت: شاید پس از این، هرگز نیازمند به او نشوم. بدین جهت، به وعدهاش عمل نکرد. سالها گذشت تا این که پادشاه دوباره خوابی دید و پسر را فراخواند. پسر از کاری که با دوستش کرده بود، پشیمان شد و گفت: پس از دو بار خیانت، چگونه از او کمک بخواهم؟ سرانجام تصمیم گرفت نزد مرد همسایه برود. ازاینرو، نزد او رفت و گفت: به خدا سوگند! این بار به عهدم وفادار خواهم ماند و دیگر خیانت نمیکنم. مرد همسایه گفت: پادشاه تو را فراخوانده تا زمان خوابی را که دیده است از تو بپرسد. پس به او خبر ده که اکنون زمان اندازه و مقدار است.
پسر نزد پادشاه آمد. پادشاه گفت: برای چه تو را فراخواندم؟ پسر گفت: خوابی دیده و میخواهی از زمان آن بپرسی. پادشاه گفت: راست گفتی. پس مرا از آن آگاه کن. پسر گفت: اکنون زمان اندازه و مقدار است. پادشاه دستور داد که به او جایزهای بدهند. پسر جایزه را گرفت و یک راست به نزد مرد همسایه رفت و آن را در برابر او گذارد و گفت: با جایزه پادشاه به نزدت آمدم، آن را قسمت کن. مرد همسایه و دانشمند به او گفت: زمان نخست زمان گرگ بود و تو از گرگان بودی. زمان دوم، زمان قوچ بود؛ زیرا که قوچ تصمیم میگیرد، ولی عمل نمیکند هم چنان که تو تصمیم گرفتی، ولی عمل نکردی و این زمان، زمان اندازه و مقدار است. بنابراین، تصمیم گرفتی و به عهد خود وفا کردی. اکنون مالت را بردار؛ زیرا به آن نیازی ندارم. پس مرد همسایه، جایزه را به او برگرداند.
بحارالانوار، جلد 14، باب 32، صفحه 497، روایت 22
امیرالمؤمنین علی علیهالسلام فرمود: به درستی که خداوند عزیز، پاداش کارهای نیک را برای بیمار سالخورده به آن اندازه که در دوران جوانی و سلامتی انجام داده مینویسد. همچنین خداوند به فرشتگان میفرماید: پاداش کارهای بندهام را البته تا وقتی که به عهد و بندگیاش پایبند است. به اندازه کارهای شایسته پیش از بیماری و پیریاش بنویسید.
بحارالانوار، جلد 16، باب 11، صفحه 351، روایت 33
امام موسی کاظم علیهالسلام از امیرالمؤمنین علی علیهالسلام نقل کرده است که فرمود: پیرمردی گریهکنان، همراه پسرش به حضور رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آمد و گفت: ای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ! این پسرم را در کودکی غذا دادم و آن گونه که بایک کودک عزیز رفتار میکنند، با او مهربانی کردم. به او کمک کردم تا این که نیرو گرفت و مالش زیاد شد. در عوض، جوانی و داراییام را از دست دادم؛ به گونهای که ضعیف و ناتوان شدهام، ولی او اکنون به من کمک نمیکند تا غذای کمی تهیه کنم و از گرسنگی نمیرم.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به جوان گفت: درباره سخنان پدرت چه میگویی؟ جوان گفت: ای پیامبر! داراییام به اندازه خرج خود و زن و بچهام است، نه زیادتر. پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآله به پدر جوان گفت: در جواب او چه میگویی؟ پدر جوان گفت: ای رسول خدا ! او توانگر است. انبارهای گندم، جو، خرما و کشمش دارد و صاحب درهم و دینارهای زیادی است. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به
پسر گفت: جواب تو چیست؟ پسر گفت: ای پیامبر! من هیچ کدام از آن داراییها را ندارم. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهفرمود: ای جوان! از خدا بترس و به پدرت که نسبت به تو احسان و خوبی کرد، نیکی کن؛ زیرا خداوند، در عوض به تو احسان میکند. جوان گفت: من چیزی ندارم. رسول اکرمفرمود: ما دراین ماه به جای تو، به او کمک میکنیم، ولی از ماههای بعد، تو به او کمک کن. سپس به اُسامه(1)امر کرد برای مخارج او و زن و بچهاش در این ماه به پیرمرد صد درهم بدهد. اسامه نیز دستور پیامبر را انجام داد. پس از یک ماه، پیرمرد و پسرش به حضور رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آمدند. پسر گفت: من چیزی ندارم. پیامبر فرمود: تو مال زیادی داری، ولی همهاش نابود میشود و فقیر و بیچاره خواهی شد. حتی تهیدستتر از پدرت.
مدتی گذشت. روزی جوان، مردمی را دید که نزدیک انبارهای (غله و مواد غذایی) او جمع شده بودند. از گفتوگوی آنان فهمید که از انبارها شکایت دارند. جوان به سوی انبارها رفت و متوجه شد تمام گندم، جو، خرما و کشمش انبارها، گندیده و از بین رفتهاند. همسایهها او را وادار کردند که بار انبارها را به جای دیگری ببرد. پسر برای انجام این کار، باربرهایی را با دستمزد زیادی به کار گرفت. باربرها، انبارها را خالی کردند و به منطقه دوری از شهر بردند. هنگامی که جوان خواست کرایه آنها را از درهم و دینار بپردازد، ناگهان متوجه شد که همه سکهها از بین رفته و تبدیل به سنگ شدهاند. باربرها وقتی که فهمیدند او دیگر پولی ندارد، در گرفتن دستمزد
1) 1. یکی از اصحاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بود.
خود پافشاری کردند. او به ناچار وسایل زندگی و خانه خود را فروخت و کرایه باربرها را پرداخت، در حالی که دیگر هیچ چیز از مال دنیا برای او باقی نماند. سرانجام پسر به گونهای تهیدست و بدبخت شد که دیگر نمیتوانست حتی غذای روزانه خودش را به دست آورد. ازاینرو، بیمار و لاغر شد. پیامبر گرامی در این زمینه فرمود:
ای عاقشدگان پدر و مادر! عبرت بگیرید و بدانید همچنان که آن جوان در دنیا اموالش نابود شد، در آخرت نیز درجات بهشتی او به درکات دوزخ تبدیل میشود.
بحارالانوار، جلد 17، باب 2، صفحه 271، روایت 6
روایت شده است که عمرو بن حمق خزاعی به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آب داد. پیامبر صلیاللهعلیهوآله برای سپاسگزاری، او را این گونه دعا کرد:
خدایا! جوانی او را طولانی فرما. پس هشتاد سال از عمرش گذشت، در حالی که موی سفیدی درسر و صورت او دیده نشد.
بحارالانوار، جلد 18، باب 6 ، صفحه 12، روایت 27
آنان از این که پیامبر بیم دهندهای از خودشان، برایشان آمده، درشگفتند. (بنابراین،) کافران گفتند: این جادوگری بسیار دروغگو است. آیا او به جای خدایان، خدای یکتایی قرار داده است؟ به راستی، این چیز عجیبی است! بزرگانشان بیرون آمدند و گفتند: بروید و بر خدایانتان ایستادگی کنید که این امر، به یقین هدف (ما) است. (از این گذشته) ما هرگز چنین چیزی را در آیین دیگری نشنیدهایم، این (آیین) ساختگی است.(ص: 4 ـ 7)
این آیهها در مکه و در پی این ماجرا نازل شد که با آشکار شدن دعوت پیامبر در مکه، قریش به صورت دستهجمعی نزد ابوطالب رفتند و گفتند: ای
ابوطالب برادرزادهات، عقیده ما را به تمسخر گرفت، خدایان ما را دشنام داد، جوانان ما را منحرف کرد و جماعت ما را پراکنده ساخت. اگر انگیزه او از این کار، نیازمندی و تهیدستی اوست، ما ثروت هنگفتی به او میدهیم تا غنیترین مرد قریش باشد و اگر خواهان شهرت و مقام است، او را فرمانروای خود میکنیم. ابوطالب، پیامبر را از این مسئله آگاه کرد. آن حضرت فرمود: اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم قرار دهند، آن را نمیپذیرم ولی یک سخن از من بپذیرند تا در پرتو آن بر عرب حکومت کنند و غیرعرب را پیرو خود کنند و در بهشت سرور ایشان باشند. ابوطالب سخن پیامبر را به آگاهی قریش رساند. قریش گفتند: ما حاضریم ده بار سخن تو را گوش کنیم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: به یکتایی پروردگار و این که من فرستاده خداوند یکتا هستم، اعتراف کنید. قریش گفتند: سیصد و شصت خدا را رها کنیم و خدای یگانه را بپرستیم؟ خداوند سبحان، در این هنگام آیههای ذکر شده را فرو فرستاد.
بحارالانوار، جلد 18، باب 1، صفحه 182، روایت 12
حسن بن سلیمان در کتاب محتضر نقل کرده است: سلمان فارسی گفت که پیامبر فرمود: وقتی مرا از آسمان دنیا بالا بردند، ناگهان به کاخی از نقره سفید داخل شدم که دو فرشته جلوی در آن بودند. گفتم: ای جبرئیل، از دو فرشته بپرس این کاخ از آن کیست؟ جبرئیل از آنها پرسید. گفتند: مال جوانی از بنیهاشم است. وقتی به آسمان دوم رفتم، ناگهان به کاخی از طلای سرخ، بهتر از کاخ آسمان اول وارد شدم که دو فرشته حلوی درش بودند، گفتم: ای
جبرئیل! از آنها بپرس این کاخ مال کیست؟ جبرئیل از آنها پرسید، گفتند از آن جوانی از بنیهاشم است. هنگامی که به آسمان سوم رفتم، به کاخی از یاقوت سرخ وارد شدم که دو فرشته جلوی درش بودند. گفتم: ای جبرئیل! از آنها بپرس، این کاخ، از آن کیست؟ جبرئیل پرسید و آنها در جواب، پاسخ قبل را بازگو کردند. وقتی به آسمان چهارم رسیدم، به کاخی از مروارید سفید وارد شدم با همان دو فرشتهای که برابر آن جا بودند. گفتم ای جبرئیل! از آنها بپرس که کاخ از آن آنِ کیست؟ جبرئیل پرسید و آنها باز همان پاسخ را دادند. وقتی که به آسمان پنجم رفتم، به کاخی از مروارید زرد وارد شدم با همان فرشتهها. گفتم: ای جبرئیل! بپرس این کاخ از آنِ کیست؟ آنها باز گفتند: از آنِ جوان بنیهاشمی است. زمانی که به آسمان ششم رسیدم به کاخی از مروارید مرطوب و خشک داخل شدم با آن دو فرشته نگهبان. گفتم: ای جبرئیل! از آنها بپرس این کاخ از کیست؟ جبرئیل از آنها پرسید و باز همان پاسخ را گفتند. تا این که به آسمان هفتم رسیدم و به کاخی از نور عرش خدای بزرگ وارد شدم که برابر در آن نیز دو فرشته بودند. جبرئیل همانگونه پرسید و آنها نیز همان پاسخ را دادند. پس خوشحال شدیم. پیوسته از نور به تاریکی و ظلمت و از تاریکی به سوی نور پیش میرفتیم تا این که در سدرة المنتهی ایستادم. ناگهان فهمیدم جبرئیل علیهالسلاماز رفتن باز مانده است. گفتم: دوست من، جبرئیل! آیا در چنین مکانی مرا رها میکنی و میروی؟ جبرئیل گفت: دوست من، سوگند به آن کسی که تو را به شایستگی به پیامبری برگزید به درستی که این راه را تاکنون هیچ پیامبر و فرشته مقرّبی نپیموده است. تو را به پروردگار عزیز میسپارم.
همان گونه که در آن جا ایستاده بودم، به دریایی از نور پرتاب شدم. پیوسته امواج مرا از نور به تاریکی و از تاریکی به سوی نور پرتاب میکرد. سرانجام پروردگار مرا در جایگاه ملکوت رحمان، مکانی که دوست داشتم آن جا توقف کنم، نگه داشت. خداوند فرمود: ای احمد، بایست. من با نگرانی ایستادم. از ملکوت به من ندا داده شد: ای احمد! پس با الهام پروردگار گفتم: لبیک و سعدیک، ای پروردگار من! اکنون بندهای در پیشگاه توام. پس ندا آمد: ای احمد! خدای عزیز بر تو سلام میکند. گفتم: سلام از اوست و به او باز میگردد. بار دیگر ندا آمد: ای احمد! پس گفتم: لبیک و سعدیک ای آقا و مولای من. گفت: ای احمد! «پیامبر به آن چه از سوی پروردگارش بر او نازل شده، ایمان آورده است و همه مؤمنان نیز به خدا و فرشتگان او و کتابها و فرستادگانش، ایمان آوردهاند.» پس پروردگارم به من الهام کرد و گفتم: و همه مؤمنان نیز به خدا و فرشتگان او و کتابها و فرستادگانش ایمان آوردهاند. پس گفتم: به درستی که «ما شنیدیم و اطاعت کردیم، پروردگارا! انتظار آمرزش تو را داریم و بازگشت ما به سوی توست.» خداوند فرمود: «خداوند هیچ کس را جز به اندازه تواناییاش تکلیف نمیکند. انسان هر کار نیکی را انجام دهد، برای خود انجام داده و هر کار بدی کند، به زیان خود کرده است.» گفتم: «پروردگارا! اگر ما فراموش یا خطا کردیم، ما را مجازات مکن.» خداوند فرمود: به درستی که چنان کردم. گفتم: «پروردگارا! تکلیف سنگینی بر ما قرار مده آن چنان که [برای گناه و طغیان] بر کسانی که پیش از ما بودند، قرار دادی». خداوند فرمود: به راستی چنان کردم. گفتم: «پروردگارا آن چه توانایی تحمل آن را نداریم، بر ما قرار مده و آثار گناه را از ما بشوی و ما
را ببخش و در رحمت خود قرار ده. تو سرپرست مایی. پس ما را بر کافران، پیروز گردان. «پس خداوند فرمود: به درستی که چنان کردم. پس ماجرا آن گونه که گفتم، رخ داد. وقتی در مناجات پروردگارم به آرزوی خود رسیدم، به من ندا داده شد: خداوند میگوید که چه کسی را در زمین جانشین قرار دادی. گفتم: بهترین کس در زمین، پسر عمویم را بر ایشان جانشین قرار دادم. پس ندا رسید. ای احمد! پسر عموی تو کیست؟ گفتم: تو داناتری، او علی بن ابی طالب است. از ملکوت، هفت بار ندا رسید: ای احمد به علی بن ابی طالب، پسر عمویت دعای خیر کن. سپس فرمود: نگاه کن. به سوی راست عرش. نگاه کردم. دیدم بر پایه آن نوشته شده بود: معبودی و شریکی به جز من که یگانه هستم، نیست و محمد، فرستاده من است. او را با علی تایید کردم. ای احمد! اسم تو و پسر عمویت علی را از اسم خود گرفتم.
اسمم اللّه و صفتم محمود، حمید و علی است. برو در حالی که هدایت کننده و هدایت شده هستی. خوب آمدی و خوب رفتی. خوشا به حال تو و کسی که به تو ایمان آورد و تو را تصدیق کرد. سپس در دریایی از نور پرتاب شدم. پیوسته امواج مرا به این سو و آن سو پرتاب میکرد، تا این که جبرئیل علیهالسلاممرا در سدرة المنتهی ملاقات کرد و به من گفت: دوست من! خوب آمدی و خوب رفتی. چه گفتی و به تو چه گفته شد؟ پیامبر فرمود: پس برخی از رویدادها را بازگو کردم. جبرئیل گفت: آخرین سخنی که به تو گفته شد، چه بود؟ گفتم به من ندا داده شد: ای اباالقاسم! برو در حالی که هدایت کننده و هدایت شده و رشید هستی. خوشا به حال تو و کسی که به تو ایمان آورد و تو را تصدیق کرد. جبرئیل علیهالسلام به من فرمود: آیا مقصود
خداوند را از کلمه اباالقاسم فهمیدی؟ گفتم: نه ای روح خدا. در این هنگام ندا رسید: ای احمد! همانا کنیه تو را اباالقاسم نهادم؛ زیرا تا روز قیامت، رحمت مرا میان بندگان من تقسیم میکنی. جبرئیل فرمود: گوارای جانت ای دوست من. سوگند به کسی که تو را به پیامبری برانگیخت و نبوت را با تو پایان داد، خداوند چنین مقامی را تاکنون به پیش از تو عطا نکرده است. سپس از آن جا حرکت کردیم تا به آسمان هفتم رسیدیم. کاخ آن جا به حالت نخست خود بر پا بود. گفتم: جبرئیل، دوست من! از آن دو فرشته بپرس آن جوان بنی هاشمی چه کسی است؟ جبرئیل علیهالسلام از آنها پرسید. در پاسخ گفتند: علی بن ابی طالب، پسر عموی محمد صلیاللهعلیهوآله. پس از هر آسمانی پایین میآمدیم، کاخهایش به حالت نخست خود پابرجا بود و جبرئیل علیهالسلام پیوسته از فرشتگان، درباره جوان هاشمی میپرسید و همه در پاسخ میگفتند: علی بن ابی طالب.
بحارالانوار، جلد 18، باب 3، صفحه 312، روایت 36
فرستادگان قریش به سرکردگی عمروبن عاص، با هدیههایی بر نجاشی وارد شدند. نجاشی هدیهها را از ایشان پذیرفت . عمروبن عاص گفت: ای پادشاه، گروهی از ما در دین، با ما مخالفت کردند و به خدایان ما ناسزا گفتند و به سوی شما آمدند، ایشان را به ما بازگردان. نجاشی به دنبال جعفربن ابیطالب فرستاد. جعفر آمد. نجاشی گفت: ای جعفر اینها چه میگویند؟ گفت: ای پادشاه، سخنشان چیست؟ نجاشی گفت: اینها میخواهند که شما
را به آنان بسپارم. جعفر گفت: ای پادشاه! از ایشان بپرس آیا ما برده ایشان هستیم؟ عمر و بن عاص گفت: نه، بلکه آزاد و بزرگوارند. جعفر گفت: از ایشان بپرس آیا از ما طلبی دارند و ما بدهکار آنان هستیم و آمدهاند تا بدهی خود را بستانند؟ عمر و بن عاص گفت: نه ما از ایشان طلبکار نیستیم. جعفر گفت: آیا کسی از آنها را کشتهایم که به خون خواهی از آن برخاستهاند؟ عمروبن عاص گفت: نه، جعفر گفت: پس از ما چه میخواهید؟ شما، ما را شکنجه و آزار دادید و ازاینرو، از سرزمین شما خارج شدیم.
عمروبن عاص گفت: ای پادشاه، آنان با دین ما مخالفت کردند و به خدایان ناسزا گفتند و جوانان ما را منحرف کردند و باعث پراکندگی قوم ما شدند. بنابراین، آنان را به ما بسپار تا یکپارچگی به اجتماع ما بازگردد. جعفر گفت: بله ای پادشاه، ما با ایشان مخالفت کردیم؛ زیرا خداوند میان ما پیامبری برگزید که به ما فرمود: برای خدا شریکی قرار ندهیم، گوشت حیوان را با چوبههای تیر بخت آزمایی قسمت نکنیم. او ما را از ستم، کشتن به ناحق، زنا، ربا و خوردن گوشت مردار بازداشت. هم چنین ما را به نماز و زکات، سفارش کرد. نجاشی گفت: خداوند، عیسی بن مریم را نیز برای همین دستورها برگزید. سپس نجاشی گفت: ای جعفر! آیا چیزی از آیههایی را که خداوند به پیامبر شما فرستاد، از حفظ هستی؟ جعفر گفت: بله. او سوره مریم علیهالسلام را برای نجاشی خواند و هنگامی که به این قسمت از سوره رسید که خطاب به حضرت مریم علیهاالسلاممیفرماید: «تنه نخل را تکان بده تا از آن برای تو رطب تازهای فرو ریزد. پس از این رطب بخور و از این چشمه بنوش و چشم خود را به عیسی روشن دار.» (مریم: 25 و 26) نجاشی به شدت گریه
کرد و گفت: به خدا سوگند که او حق است. عمروبن عاص گفت: ای پادشاه! این شخص دشمن ماست. پس او را به ما بسپار. نجاشی دستش را بلند کرد و به صورت عمروبن عاص زد و گفت: ساکت باش. به خدا سوگند، اگر او را به بدی یاد کنی، تو را میکشم. عمروبن عاص در حالی که خون از صورتش جاری بود، از نزد نجاشی برخاست و به نجاشی گفت: ای پادشاه! اگر آن گونه که شما میگویید، حق با او باشد، دیگر با آنها کاری نداریم... .
بحارالانوار، جلد 18، باب 4، صفحه 414، روایت 1
علی بن ابراهیم گفت. میان اوس و خزرج سالیان درازی جنگ بود. به گونهای که شب و روز با هم میجنگیدند. آخرین جنگ میان آنها جنگ «روز بعاث» بود که به پیروزی اوس و شکست خزرج انجامید. ازاینرو؛ اسعد بن زراره و ذکوان بن عبد قیس که از قبیله خزرج بودند، در عمره رجب برای جمع آوری هم پیمان بر ضد اوس رهسپار مکه شدند. اسعد بن زراره با عتبه بن ربیعه دوست بود. بدین جهت، در مکه نزد او رفت و به او گفت: میان ما و قبیله اوس جنگی رخ داده است. به نزد تو آمدهایم تا هم پیمان ما باشید. عتبه به او گفت: سرزمین شما از ما دور است و ما دچار دردسری هستیم که نمیتوانیم از آن رهایی یابیم و به چیز دیگری مشغول شویم. اسعد بن زراره گفت: گرفتاری شما چیست، در حالی که در خانه خود، در امنیت هستید؟ عتبه گفت: مردی ازمیان ما قیام کرده است و ادعا میکند که فرستاده
خداست. در حالی که آرامش ما را به هم ریخته، خدایان ما رادشمنام داده، جوانان ما را منحرف کرده و موجب پراکندگی قوم شده است. اسعد گفت: او چه کسی است؟ عتبه گفت: پسر عبداللّه بن عبدالمطلب که از نظر شرافت، حد وسط و از جهت خانوادگی از ما برتر است. این در حالی بود که قبیله اوس و خزرج پیش از این، از یهودیان بنی نضیر و بنی قریظه و قینقاع شنیده بودند که در این زمان، پیغمبری در مکه، قیام و به مدینه مهاجرت میکند. وقتی اسعد این مطلب را از زبان عتبه شنید، گفته یهودیان، به یادش آمد. گفت: آن شخص کجاست؟ عتبه گفت: او در حجر اسماعیل نشسته است و با یارانش از شعب ابی طالب خارج نمیشود مگر در ایام حج. مواظب باش سخنی از او نشنوی و با او صحبت نکنی؛ زیرا او جادوگر است و تو را با سخنش جادو میکند. آن هنگام، زمان محاصره بنیهاشم در شعب ابیطالب بود. اسعد به عتبه گفت: من چگونه این کار را انجام بدهم، در حالی که آمدهام تا اعمال عمره را به جا آورم و ناچارم که خانه کعبه را طواف کنم. عتبه گفت: در گوشهایت پنبه فرو کن. اسعد به مسجد داخل شد و در حالی که در گوشهایش پنبه فرو کرده بود، خانه کعبه را طواف کرد. در این هنگام، رسول خدا با گروهی از بنیهاشم در حجر نشسته بودند. اسعد لحظهای به پیامبر نگاه کرد و زود از او گذشت. اسعد در طواف دوم، با خود گفت: نادانتر از خودم کسی را نمیشناسم. چنین رخدادی در مکه باشد و من از آن آگاه نباشم و به هنگام بازگشت به قوم خودم خبر ندهم. ازاینرو، پنبه از گوشهایش درآورد و به دور انداخت و به پیامبر گفت: صبح شما به خیر. رسول خدا سرش را به سوی او بلند کرد و گفت: خداوند به جای این
عبارت، السلام علیکم را به ما داده است که سلام و شادباش اهل بهشت است. اسعد به رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله گفت: ای محمد، دین جدید، شما را به چه چیزهایی فرا میخواند.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: گواهی به این که خدایی جز اللّه نیست و همانا من فرستاده خدا هستم. [من] از شما میخواهم چیزی را شریک خدای یگانه قرار ندهید؛ به پدر و مادر نیکی کنید و فرزندانتان را از ترس فقر نکشید؛ زیرا خدا، شما و آنها را روزی میدهد. نزدیک کارهای زشت ـ چه آشکار باشد و چه پنهان ـ نروید. انسانی راکه خداوند محترم شمرده است مگر به حق، به قتل نرسانید. به درایی یتیم جز برای اصلاح، نزدیک نشوید تا بالغ شود. در پیمانه و وزن، به عدالت رفتار کنید. به درستی که ما کسی را جز به اندازه تواناییاش تکلیف نمیکنیم. هنگام سخن، عدالت را رعایت کنید، حتی اگر به زیان نزدیکان شما باشد و به پیمان خدا وفا کنید. این چیزی است که خداوند شما را به آن سفارش میکند، تا متوجه شوید.
هنگامی که اسعد این سخنان را شنید، به پیامبر گفت: شهادت میدهم که خدایی و معبودی به جز اللّه نیست و همانا تو فرستاده خداوند یکتا هستی. ای رسول خدا، پدر و مادرم به فدایت. من از اهالی یثرب و ازقبیله خزرج هستم. میان ما و برادران ما از قبیله اوس، ریسمانها بریده شده است (و اختلاف شدیدی وجود دارد). به خدا سوگند! بدین جا نیامدم مگر به این علت که برای قوم خود هم پیمان جمع کنم، در حالی که خداوند به ما چیزی بهتر از آن را عطا کرد. امید است که خداوند به وسیله شما دشمنیهای ما را پایان دهد؛ زیرا عزیزتر از شما کسی را نمیشناسم. ای رسول خدا ! یهود، ما را از پیامبری، ویژگیها و صفات شما و اینکه به سرزمین ما هجرت میکنید،
آگاه کردهاند. پس حمد خدای را که ما را به سوی شما هدایت کرد. ای پیامبر! مردی از قوم من همراه من است که اگر به دین جدید داخل شود، امیدوارم کار ما سامان گیرد. سپس زکوان نزد رسول خدا آمد. اسعد به او گفت: این شخص رسول خداست. همان رسول خدایی که یهودیان بشارتش را میدادند. جلو بیا و اسلام بیاور. پس زکوان اسلام آورد. سپس گفتند: ای رسول خدا، مردی را با ما بفرست که قرآن را به ما بیاموزد و مردم را به دین تو فرا خواند.
رسول خدا مصعب بن عمیر را فراخواند. او نوجوانی بود که با رسول خدا در شعب ابی طالب به سر برده بود. ازاینرو، سختیها او را آبدیده کرده بود. بنابراین، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به مصعب که مقدار زیادی از قرآن را فراگرفته بود، دستور داد با آنها برود. پس اسعد و زکوان همراه با مصعب به مدینه و نزد قوم خود رفتند و آنها را از ماجرای رسول خدا و آیینش آگاه ساختند. مصعب همراه اسعدبن زراره هر روز به جلسههای خزرج میرفت و ایشان را به اسلام دعوت میکرد. جوانان نیز دعوت او را میپذیرفتند.
در قبیله خزرج، مردی به نام عبداللّه بن ابی زندگی میکرد که در نزد هر دو قبیله بزرگ و محترم بود؛ زیرا مخالف دشمنی دو قبیله اوس و خزرج بود. اوس و خزرج تصمیم گرفتند او را به عنوان میانجیگر جنگ و پس از آن حاکم خودشان برگزینند. پس از این که اسعد و ذکوان با دین جدید به قبیله خود وارد شدند. عبداللّهبن ابی به دلیل ترس از دست دادن این موقعیت و جایگاه، به آیین جدید روی خوش نشان نداد. ازاینرو، از احترام و بزرگیاش نزد مردم کاسته شد. تااین که اسعد به مصعب گفت: دایی من، سعد
بن معاذ، از بزرگان اوس و مردی عاقل و محترم است. همچنین فرزندان عمر بن عوف از او حرف شنوی دارند. اگر او به دین اسلام بگرود، کار ما نتیجه میدهد. پس زود به اردوگاه ایشان برویم. مصعب با اسعد به ارودگاه سعد بن معاذ آمدند. مصعب در کنار چاهی نشسته بود و برای گروهی از جوانان قرآن میخواند. سعد بن معاذ وقتی این مطلب را شنید، به اُسَیْد بن حضیر که یکی از بزرگان سرشناس قبیله بود، گفت: به من خبر رسیده است که اسعد به زراره به همراه یک قریشی (مصعب) به اردوگاه ما آمده است و به گمراه کردن جوانان مشغول است. نزد اسعد برو و او را از این کار باز دار. اسیدبن حضیر به سوی آنها رفت. اسعد از دور به او نگاه کرد و به مصعب گفت: این مرد، شخص محترمی است. اگر مسلمان شود، امیدوارم که کار ما به بار بنشیند. خداوند نیز امید اسعد درباره اسید بن حضیر را برآورده کرد. وقتی اسید به ایشان رسید، گفت: ای اسعد، داییات میگوید که به ارودگاه ما نیا و جوانان ما را گمراه نکن و برای این کار از خشم اوس بترس. مصعب گفت: آیا نمینشینی تا سخنی را با تو در میان بگذاریم. اگر دوست داشتی، آن را میپذیری و اگر نخواستی، تو را به حال خود وامیگذاریم. اسید نشست و مصعب سورهای از قرآن را برای او خواند. اسید گفت: وقتی میخواهید اسلام را بپذیرید، چه کاری انجام میدهید؟ مصعب گفت: غُسل میکنیم، لباس پاک و تمیزی میپوشیم، شهادتین میگوییم و دو رکعت نماز به جا میآوریم. اُسید، خودش را با لباس به درون چاه انداخت. پس از آن، از چاه بیرون آمد و گفت: اسلام را بر من عرضه کن.
پس مصعب، شهادتین را بر او عرضه کرد. اسید شهادتین را گفت و سپس
دو رکعت نماز به جا آورد. پس ازآن، اسید نزد سعد بن معاذ برگشت. سعد به او نگاهی کرد و گفت سوگند میخورم که اسید با چهرهای تغییر یافته، به سوی ما برگشته است. سعد بن معاذ آنان را خواست. مصعب برای او آیههای «حم * تنزیل من الرحمن الرحیم» را خواند. وقتی سعد آن را شنید، مصعب به اسعد گفت: به خدا قبل از این که سخن بگوید، اسلام را در چهرهاش دیدم. سعد به خانهاش رفت. لباسی پاک پوشید، غسل کرد، شهادتین را گفت و دو رکعت نماز گزارد. سپس بلند شد، دست مصعب راگرفت و به سوی خود برگرداند و گفت: دین اسلام را آشکار کن و از کسی نترس.
بحار، جلد 19، ص 8 ، روایت 5، باب 5
وقتی که خواست خدا بر فتح مکه قرار گرفت و آرامش در شهر حکمفرما شد، پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله عتاب بن اسید را حاکم آنجا قرار داد. هنگامی که این خبر به اهالی مکه رسید، گفتند: همانا محمد همیشه ما را خوار و کوچک میکند. اکنون نیز پسر کم سن و سال و هیجده سالهای را بر ما حاکم کرده است؛ در حالی که ما پیرمردانی کهنسال و همسایگان حرم امن الهی که بهترین جایگاه روی زمین است، هستیم.
در این هنگام، پیامبر در عهدنامهای که به عتاب بن اسید فرستاد، نوشت: از محمد، رسول خدا به ساکنان و همسایگان خانه خدا. هر کسی از شما مؤمن به خدا باشد و محمد، رسول خدا را با گفتهها و کارهایش تأیید کند و از علی، برادر و برگزیده محمد و بهترین آفریده پس از او فرمانبرداری کند،
او از ماست و مخالف این سخنان، از رحمت خدا دور بوده و دوزخی است و خداوند هیچ یک از اعمال او را هرچند بزرگ باشد، نمیپذیرد و در آتش جهنم، جاودانه عذاب میکند و محمد، رسول خدا، احکام و مصالح شما را به همراه عتاب بن اسید فرستاده و آگاهی غفلتزدگان، آموزش نادانان، اصلاح کجروی پریشان دلان و تربیت آنان را که ادب الهی ندارد، به او واگذار کرده است؛ به دلیل این که او در محبت به محمد، رسول خداو پیروی از علی، ولیّ خدا از شما برتر است. ازاینرو، او خدمتگزار، برادر دینی و دوست دار دوستان و دشمن دشمنان ما است و برای شما همچون آسمانی سایه گستر و زمینی پاک و خورشیدی تابان است. او به چیزی که خدا میخواهد، عمل میکند و هرگز خدا از یاری او دست برنمیدارد. به رسول خدا خیانت نمیکند و پیامبر را از هیچ چیزی بیخبر نمیگذارد. او شخص امانتداری است که شما باید به خوبی رفتارش امیدوار باشید؛ زیرا جزای نیکو میدهد و بخشش کننده بزرگی است. [همچنین] مخالف او باید در انتظار مجازات سخت باشد و کسی نباید برای مخالفت با او کمی سنّش را بهانه قرار دهد؛ زیرا که بزرگتر، شرافتمند نیست، بلکه شرافتمند و گرامیتر، بزرگتر است. او (عتاببن اسید) در دوستی ما و دوستی دوستان و دشمنی دشمنان ما بزرگتر است. ازاینرو، او را امیر شما قرار دادیم. هر کس او را پیروی کند، خوشا به حالش و کسی که با او مخالفت کند، خدا او را از رحمتش دور میکند.
بحارالانوار ـ ج 21 ـ ص 122 ـ روایت 20 باب 26
پسری یهودی بسیار نزد پیامبر میآمد، ولی آن حضرت به او توجه نمیکرد. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله گاهی او را در پی کاری میفرستاد و گاهی برای رساندن نامهای، او را به سوی قومی روانه میکرد. مدتی پیامبر او را ندید. حال او را جویا شد. کسی گفت: او را دیدم، در حالی که واپسین روزهای زندگی خود را میگذراند. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله با گروهی از اصحابش نزد او رفت، آن حضرت به جوان فرمود:ای فلان! پس پسر یهودی چشمش را باز کرد و گفت: لبیکای اباالقاسم! پیامبر فرمود: بگو شهادت میدهم هیچ معبودی جز اللّه نیست و همانا من فرستاده خدا هستم. پسر به پدرش نگاه کرد، پدرچیزی به او نگفت. سپس رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبرای بار دوم او را صدا زد و گفتار خود را تکرار کرد. پسر باز به پدرش نگاه کرد، ولی پدر چیزی نگفت. پیامبر برای سومین بار، گفتار خود را تکرار کرد. پسر به سوی پدرش نگاه کرد. پدر گفت: اگر میخواهی بگو و اگر نمیخواهی نگو. پسر گفت: شهادت میدهم، هیچ معبودی جز اللّه نیست و همانا تو فرستاده خدا هستی. پس از آن، در بسترش جان داد. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به پدرش گفت: ما را تنها بگذار. پس به اصحابش فرمود: او را غسل و کفن کنید و نزد من بیاورید تا بر او نماز بخوانم. سپس از خانه بیرون رفتند، در حالی که میفرمود: شکر خدایی را که امروز به وسیله من، انسانی را از آتش نجات داد.
بحارالانوارـ ج 22 ـ ص 73 ـ روایت 25 ـ باب 37
ابی حمزه ثمالی گفت: نزد امام محمدباقر علیهالسلام بودم که مردی از او اجازه ورود خواست. امام به او اجازه داد. آن مرد پس از ورود، سلام کرد. امام به او خوشآمد گفت و به او محبت کرد. مرد گفت: فدایت شوم، من از دختر یکی از شیعیان تو، فلان بن ابی رافع خواستگاری کردم، ولی او نپذیرفت و مرا از خودش دور کرد؛ زیرا آدمی زشت چهره و نیازمند و غریب بودم. او مرا با این کار خوار کرد. ازاینرو، دل شکسته شدم و آرزوی مرگ کردم. آن حضرت فرمود: برو. تو فرستاده من به سوی او هستی. به او بگو محمد فرزند علی فرزند حسین فرزند علی بن ابی طالب علیهالسلام به تو میگوید، دخترت را به ازدواج منحَج بن ریاح شیعه و پیرو من درآور و او را رد نکن. ابوحمزه گفت: مرد از خوشحالی به هوا پرید. پس نامه امام را گرفت و به سرعت رفت. وقتی که مرد دور شد، امام باقر علیهالسلام فرمود: مردی از اهل یمامه که اسمش جُوَیبِرْ، بود برای پذیرش اسلام نزد رسول خدا آمد. پس اسلام را پذیرفت و مسلمان خوبی شد. او مردی کوتاه قد، زشت چهره، نیازمند و از سیاهان سودانی بود. پیامبر صلیاللهعلیهوآله از این جهت، به زندگی او سر و سامان بخشید و یک صاع(1)از خرمای تقسیمی بین فقرا را برای او قرار داد، همچنین دو رِدا به او بخشید و به وی فرمود که در مسجد ساکن شود و شب در آنجا بخوابد. مدت زیادی بدین گونه زندگی میکرد، تا اینکه افراد غریب و نیازمندی که در مدینه اسلام میآوردند، زیاد شدند و مسجد گنجایش آنان را
1) 1. واحد وزن، برابر با چهار من است.
نداشت. ازاینرو، خداوند به پیامبر وحی کرد که مسجدت را پاک کن و کسانی را که شب در مسجد میخوابند، از مسجد بیرون کُن و دستور بده شخص جنب از مسجد عبور نکند و همه درهای خانه کسانی را که به مسجد باز میشود، ببندد مگر در خانه علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام. پس امام در ادامه فرمود: سپس رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهدستور داد که برای مسلمانان سایبانی(1)درست کنند تا افراد درمانده و بیچاره، روز و شب خود را در آنجا بگذرانند. بدین جهت، این افراد آنجا ساکن شدند. پیامبر نیز به خوبی از آنان دلجویی میکرد و دیگر مسلمانان برای خشنودی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به آنها کمک میکردند. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهروزی با مهربانی به جویبر فرمود: ای جویبر، کاش با زنی ازدواج میکردی تا به کمک او از سرشت پاکی برخوردار شوی و تو را درکار دنیاو آخرت یاری دهد. جویبر فرمود:ای جویبر، کاش با زنی ازدواج میکردی تا به کمک او از سرشت پاکی برخوردار شوی و تو را در کار دنیا و آخرت یاری دهد. جویبر گفت: ای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، پدر و مادرم به فدایت، به خدا قسم، من نه اصل و نسبی و نه دارایی و زیبایی دارم. کدام زن به ازدواج با من راضی میشود؟ رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به او فرمود: ای جویبر! همانا خداوند با اسلام، کسی را که در دوران جاهلیت، بزرگوار بود، پایین آورد و کسی را که در آن دوران پست و بیمقدار بود، بزرگوار کرد. همچنین فخرفروشی و نازیدن به قبیله و نژاد دوران جاهلیت را از بین برد. بنابراین، امروز همه مردم چه سفید و سیاه و چه عرب و عجم از آدمند.
1) 1. این سایبان، همان صُفّه است و کسانی که در آنجا ساکن بودند، به اصحاب صفه معروف هستند.
همانا، ارجمندترین مردم نزد خداوند با تقواترین آنها هستند. ای جویبر! کسی از مسلمانان را از تو برتر نمیشناسم مگر کسی که پرهیزگارتر باشد. سپس فرمود: ای جویبر! به سوی زیاد بن لبید برو. همانا او از بزرگان طایفه بنی بیاضه است. به او بگو من فرستاده رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به سوی تو هستم. پیامبر میگوید (او به تو پیغام رسانده) که دخترت، دلفاء را به ازدواج جویبر درآور.
جویبر با پیام آن حضرت به نزد زیادبن لبید رفت. او در منزلش بود و گروهی از قومش نیز نزد او بودند. جویبر پس از ورود، سلام کرد و گفت: ای زیادبن لبید، همانا من فرستاده رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، همراه با درخواستی به سوی تو هستم. آیا آن خواسته را آشکارا بیان کنم یا مخفیانه بگویم. زیاد بن لبید گفت آشکار بگو؛ زیرا این پیام باعث بزرگواری و افتخار من است. جویبر گفت: همانا رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به تو میگوید که دخترت، دلفاء را به ازدواج جویبر در بیاوری. زیاد گفت: ای جویبر! آیا رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهتو را به این جهت به سوی من فرستاد؟ جویبر گفت: بله، من کسی نیستم که به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهدروغ ببندم. زیاد گفت: ما دختران خود را جز به ازدواج همتایان خود از انصار درنمیآوریم. ای جویبر، برو تا من خود، عذرم را به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بگویم. جویبر رفت، در حالی که با خود میگفت: نه قرآن چنین دستور میدهد و نه محمد صلیاللهعلیهوآله برای چنین چیزی برگزیده شد. دلفاء، این سخن جویبر را شنید. ازاینرو، به پدرش گفت: این چه سخنی بود که از زبان جویبر شنیدم؟ پدر گفت: جویبر به من گفت که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهاو را فرستاده است و میگوید که دخترت دلفاء را به ازدواج جویبر
درآور. دختر در پاسخ گفت: به خدا سوگند، جویبر کسی نیست که به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دروغ ببندد. بنابراین، کسی را بفرست تا جویبر را باز گرداند. زیاد، جویبر را برگرداند و به او گفت: ای جویبر! خوش آمدی. آسوده باش تا به سوی تو بازگردم. سپس زیاد به نزد پیامبر رفت و به ایشان گفت: پدر و مادرم به فدایت. همانا جویبر نزد من آمد و گفت که پیامبرمیگوید دخترت، دلفاء را به ازدواج جویبر درآور. من او را دروغگو نپنداشتم، بلکه بهتر دیدم شما را ملاقات کنم؛ زیرا ما جز با همتایان خود از انصار، با دیگران ازدواج نمیکنیم. پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهفرمود: ای زیاد! جویبر مردی مؤمن است و مرد مؤمن، همسان زن مؤمن است. پس ای زیاد! او را به ازواج دخترت درآور و از او روی مگردان. زیاد به منزلش بازگشت و سخنان پیامبر را برای دخترش بازگو کرد. دختر گفت: اگر از پیامبر سرپیچی کنی، کافر میشوی. ازاینرو، مرا به ازدواج جویبر در آور. پس زیاد، جویبر را به میان قوم خود برد و دخترش را به سنت خدا و رسول او به ازواج جویبر درآورد و مهریهاش را برعهده گرفت. زیاد وسایل عروسی دختر را آماده کرد. سپس در پی جویبر فرستاد و به او گفت: آیا خانهای داری؟ جویبر گفت: به خدا سوگند، خانهای ندارم. ازاینرو، زیاد خانهای با تمام وسایل زندگی فراهم کرد. سرانجام آنان زندگی زناشویی را آغاز کردند، ولی پس از سه روز به زیاد خبر دادند که جویبر به زندگی دلگرم نیست و به همسر خویش توجهی ندارد. زیاد نزد پیامبر رفت و گفت: پدر و مادرم به فدایت، به من فرمودید که با ازدواج جویبر موافقت کنم؛ در حالی که هم تراز ما نبود، ولی برای اطاعت و فرمانبرداری از شما با ازدواج او موافقت کردم. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهفرمود: چه
چیز بدی از او دیدی؟ زیاد گفت: برای او خانهای با وسایل زندگی فراهم کردم و دخترم نیز زندگی را با او آغاز کرد، ولی جویبر به او توجهی ندارد، بلکه در گوشه خانه، از شب تا صبح به نماز و خواندن قرآن مشغول است. زیاد رفت و پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهجویبر را خواست و به او فرمود: به من گفتهاند که خانواده همسرت برای تو خانه و اسباب آسایش فراهم کرده است، ولی تو به زندگی و همسرت توجهی نداری. آیا تو مشکلی داری؟ جویبر به او گفت:ای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، به خانه وسیعی داخل شدم و با دیدن آن، روزگار عُزبت و نیازمندیام را به یاد آوردم. ازاینرو، دوست داشتم برای این نعمتها از خداوند سپاسگزاری کنم. این چند روز را مدام در نماز و خواندن قرآن سپری کردم و روزها را روزه بودم، ولی به زودی با همسر و خانوادهاش آنگونه که خدا بخواهد، رفتار خواهم کرد. پیامبر کسی را به سوی زیاد فرستاد و او را از گفته جویبر آگاه کرد. خانواده زیاد از این خبر خوشحال شدند. جویبر نیز به عهد خود وفا کرد. سرانجام، جویبر در یکی از غزوهها در رکاب پیامبر به شهادت رسید.
بحار، ج 22، ص 117، روایت 89 ، باب 37
محمد بن علی بن مهزیار از پدرش نقل کرد که شخصی به امام موسی بن جعفر علیهالسلام گفت:ای پسر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، از چگونگی اسلام آوردن سلمان فارسی ما را آگاه نمیکنید؟ ایشان فرمود: پدرم روایت کرد که امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیهالسلام، سلمان فارسی، ابوذر و گروهی از قریش کنار قبر پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهجمع شده بودند. امیرالمؤمنین علی علیهالسلامبه سلمان
فرمود: ای اباعبداللّه! آیا ما را از داستان زندگیات آگاه نمیکنی؟ سلمان گفت: به خدا سوگند، ای امیرالمؤمنین! اگر به جز شما کس دیگری از من خواسته بود، به او پاسخ مثبت نمیدادم. من دهقانزادهای از اهالی شیراز و نزد پدر و مادرم عزیز بودم. هنگامی که با پدرم میرفتم تا در یکی از جشنها شرکت کنم، به صومعهای وارد شدم. در آنجا مردی با صدای بلند میگفت: شهادت میدهم به این که معبودی جز اللّه نیست و عیسی علیهالسلام روح خدا و محمد صلیاللهعلیهوآلهحبیب خداست. در این هنگام، محبت و دوستی محمد صلیاللهعلیهوآلهدر گوشت و خونم جاری شد و از آن پس دیگر غذا و نوشیدنی برایم گوارا نبود.
[روزی] مادرم به من گفت: پسرم چه شده است؛ چرا به خورشید سجده نمیکنی؟ سلمان گفت: پس با مادرم بحث کردم تا ساکت شد. وقتی به خانه برگشتم، ناگهان نوشتهای راآویخته به سقف دیدم. گفتم: این نوشته چیست؟ مادرم گفت: ای روزبه، هنگامی که از جشن برگشتیم، دیدم که این نوشته به سقف آویخته شده است. به آن نزدیک نشو که پدرت تو را میکشد. سلمان گفت: پس شب فرا رسید و پدر و مادرم خوابیدند. بلند شدم و نوشته را خواندم. در آن نوشته شده بود: به نام خداوند بخشاینده و مهربان، این عهدی است از خداوند به سوی آدم. همانا خداوند، از صلب آدم، پیامبری را میآفریند که نامش، محمد صلیاللهعلیهوآله است. به اخلاق و آداب پسندیده امر میکند و [مردم را] از عبادت بتها باز میدارد.ای روزبه، تو جانشین عیسی علیهالسلام هستی. پس ایمان بیاور و آیین مجوس را رها کن. سلمان گفت: با خواندن آن بیهوش شدم. پس از آن گرفتاریهایم زیاد شد. وقتی پدر و
مادرم از حالم آگاه شدند، مرا در چاه عمیقی زندانی کردند و گفتند: اگر از دین جدید برگشتی، چه بهتر وگرنه تو را میکشیم. به ایشان گفتم: هر کاری میخواهید، با من بکنید، ولی دوستی محمد صلیاللهعلیهوآله از سینهام بیرون نمیرود. سلمان گفت: به خدا سوگند، پیش از خواندن آن نوشته، زبان عربی را نمیدانستم، ولی خداوند پس از آن زبان عربی را به من فهماند. سلمان گفت: در آن چاه ماندم و آنها گرده نان کوچکی رابرای من به پایین میفرستادند. این وضعیت به درازا کشید. به خدا گفتم: ای پروردگار من، همانا تو، دوستی محمد صلیاللهعلیهوآله و وصی او را در دلم انداختی. پس به حق او، در رفع گرفتاریام شتاب فرما. کسی که لباس سفیدی بر تن داشت، نزد من آمد و گفت: برخیز ای روزبه! او دستم را گرفت و مرا به صومعه برد. پس شروع کردم به گفتن این که شهادت میدهم معبودی جز اللّه نیست و عیسی، روح خدا و محمد، حبیب خداست. پس راهبی را دیدم که به من گفت: تو روزبه هستی؟ گفتم: بله. پس مرا به نزد خود برد. دو سال تمام، در خدمت او بودم تا زمان مرگش فرا رسید. در این هنگام به من گفت: همانا من در آستانه مرگ هستم. گفتم: مرا به چه کسی میسپاری؟ گفت: کسی را نمیشناسم مگر راهبی را که در انطاکیه است. وقتی او را ملاقات کردی، سلام مرا برسان و این نامه را به او بده. نامهای نیز به من داد. پس از مرگ، او را به خاک سپردم. آنگاه به انطاکیه رفتم. به صومعه وارد شدم و گفتم: شهادت میدهم که معبودی جز اللّه نیست و عیسی، روح خدا و محمد، حبیب خداست. راهبی را دیدم که به من گفت تو روزبه هستی؟ گفتم: بله. گفت: نزد من بیا. پس دو سال نیز در خدمت او بودم. وقتی هنگام مرگش فرا رسید، به من گفت: همانا
مرگ من نزدیک است. گفتم: پس مرا به چه کسی میسپاری؟ گفت: کسی را که هم عقیده من باشد، نمیشناسم مگر راهبی که در اسکندریه است. وقتی او را دیدی، سلام مرا به او برسان. پس از مرگ و به خاک سپاری او، به اسکندریه رفتم. به صومعه آن راهب وارد شدم و گفتم: شهادت میدهم که معبودی جز اللّه نیست و عیسی، روح خدا و محمد، حبیب خداست. پس راهبی را دیدم دو سال نیز درخدمت او بودم تا زمان مرگش فرا رسید. به او گفتم: پس از خود، مرا به چه کسی میسپاری؟ گفت: کسی را نمیشناسم که در دنیا هم عقیده من باشد، ولی زمان ولادت محمد بن عبداللّه بن عبدالمطلب نزدیک است. وقتی او را دیدی، سلام مرا به او برسان. پس از به خاکسپاری او، با گروهی همنشین و همراه شدم. به ایشان گفتم: آب و غذایم را تأمین کنید، در عوض، من به شما خدمت میکنم. آنان پذیرفتند. هنگام خوردن غذا، گوسفندی را بستند و با زدن، آن را کُشتند. پس گوشت آن را کباب کردند. من از خوردن آن خودداری کردم و گفتم: من راهب هستم و راهبان گوشت نمیخورند. مرا زدند؛ به گونهای که نزدیک بود کشته شوم. بعضی از آنها گفتند او رارها کنید تا شراب برسد. هنگامی که شراب آوردند، به من گفتند: شراب بنوش. گفتم: راهبان شراب نمینوشند. پس خواستند مرا بکُشند. به ایشان گفتم: ای قوم! مرا نکشید، من بنده و غلام شما میشوم. پس غلام یکی از آنها شدم. او مرا به قیمت سیصد درهم به یک یهودی فروخت. مرد یهودی از سرگذشت من پرسید. داستان خود را بازگو کردم و گفتم: من گناهی ندارم جز این که محمد و جانشین او را دوست دارم. یهودی گفت: همانامن دشمن تو و محمدهستم. سپس مرا از خانه بیرون برد. نزدیک خانه،
شن زیادی جمع شده بود. گفت: به خدا سوگند ای روزبه! اگر تا صبح این شنها را از این جا نبرده باشی، به یقین تو را میکشم. سلمان! گفت: بردن شنها را شروع کردم تا این که خیلی خسته شدم. دستم را به سوی آسمان بلند کردم و گفتم: ای پروردگار من، همانا تو دوستی محمد صلیاللهعلیهوآله و جانشین او را در دل من انداختی. پس به حق محمد صلیاللهعلیهوآله مرا از این گرفتاری نجات بده. پس خداوند عزیز بادی فرستاد و آن شنها را به جایی که یهودی گفته بود، برد. فردا صبح، یهودی با دیدن جابهجا شدن شنها گفت:ای روزبه، تو جادوگر بودی و من نمیدانستم. ازاینرو، تو را ازاینروستا بیرون میکنم تا این که باعث نابودی آن نشوی. سلمان گفت: پس مرا اخراج کرد و به زنی درستکار فروخت. آن زن باغی داشت. او همچنین به من خیلی محبت میکرد. روزی به من گفت: این باغ مال تو باشد، اگر میخواهی آن را ببخش یاصدقه بده. سلمان گفت: پیوسته در آن باغ بودم. روزی دیدم هفت نفر به سوی باغ میآیند؛ در حالی که ابری بر آنها سایه افکنده است. با خود گفتم به خدا سوگند! همه اینها پیامبر نیستند، ولی پیامبری در میان آنهاست. سلمان در ادامه گفت: پس آمدند تا اینکه به باغ وارد شدند. آنان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، امیرالمؤمنین علیهالسلام، عقیل بن ابی طالب، حمزة بن عبدالمطلب، ابوذر، مقداد و زیدبن حارث بودند. پس از ورود، پیامبر به ایشان فرمود: خرماهای خشکِ فاسد شده را بخورید و هیچ وقت، مالِ مردم را از بین نبرید. به نزد آن زن رفتم و گفتم: ای مولای من، یک طبق خرما به من ببخش. گفت: شش طبق مال تو. سلمان گفت: یک طبق از خرما را برداشتم و با خود گفتم: اگر در میان ایشان پیامبری باشد، خرمای صدقه را
نمیخورد، ولی هدیه را میخورد. پس طبق خرما را جلوی پیامبر نهادم و گفتم: این صدقه است. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبه دیگران فرمود: بخورید، در حالی که خودشان، امیرالمؤمنین، عقیلبن ابیطالب، حمزهبن عبدالمطلب نخوردند. با خود گفتم، این نخستین نشانه پیامبری محمد صلیاللهعلیهوآلهاست. سلمان گفت: طبق خرمای دیگری برداشتم و پیش پیامبر صلیاللهعلیهوآله نهادم. گفتم: این هدیه است. ایشان فرمود: بسم اللّه، بخورید. پس همگی خوردند. با خود گفتم: این هم دومین نشانه است. سلمان گفت: فرصت خوبی پیدا کردم تا به بدن مبارک پیامبربا دقت نگاه کنم. در این وقت، پیامبرفرمود: ای روزبه: دنبال نشانه پیامبری میگردی؟ گفتم: بله، پیامبر لباس خود را کنار زد. باتعجب نشانه پیامبری را بین دو بازویش نقش بسته دیدم، در حالی که مو بر آن روییده بود. پس به پای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهافتادم و بوسه زدم. پیامبر فرمود: ای روزبه! پیش این زن برو و بگو محمدبن عبداللّه به تو میگوید که این غلام را به ما بفروش. به نزد او رفتم و آن چه پیامبر فرموده بود، به او گفتم. زن گفت: به او بگو روزبه را به تو نمیفروشم مگر به چهارصد درخت خرما که دویست تای آن خرمای زرد بدهد و دویستتای دیگرش خرمای سرخ. سلمان گفت: به نزد پیامبر آمدم و گفته زن را بازگو کردم. پیامبر فرمود: چیزی را که خواسته است، آسان نیست. سپس فرمود: بلند شو ای علی، تمام این هستهها را جمع کن و در زمین بکار. حضرت علی علیهالسلامهستهها را کاشت و آب داد. هنوز آب دادنش تمام نشده بود که هستههای خرما سبز شدند و پی در پی از خاک سر برآوردند. پیامبر به من فرمود: به آن زن بگو چیزی را که خواسته بودی، بگیر و در عوض، آن چیزی را که خواسته بودیم، به ما رد
کن. نزد زن رفتم و آن پیغام را رساندم. پس بیرون آمد و به درختان خرما نگاه کرد و گفت: به او بگو به خدا سوگند، او را به تو نمیفروشم مگر به چهارصد درخت خرما که همهاش خرمای زرد بدهد. سلمان گفت: پس جبرئیل علیهالسلامپایین آمد و با بالش، درختان خرما را لمس کرد. پس همه خرماها، زرد شد. سپس پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: به زن بگو چیزی را که خواسته بودی بگیر و در عوض، آنچه را که خواسته بودیم، به ما بده. پیغام را رساندم، او گفت: به خدا سوگند، هر آینه درختی از این درختهای خرما را از محمد و تو بیشتر دوست دارم. من در پاسخ گفتم: به خداسوگند، یک روز همدمی و هم نشینی با محمد صلیاللهعلیهوآلهرا از تو و هر چیزی که مالک آن هستی، بیشتر دوست دارم. پس رسول خدا صلیاللهعلیهوآله مرا آزاد کرد و مرا را «سلمان» نامید.
شیخ صدوق میگوید: اسم سلمان، روزبهبن جشبوذان بود. او هیچ گاه به خورشید سجده نکرد. همانا او برای خداوند عزیز سجده میکرد و قبلهای که به سوی آن نماز میخواند، در مشرق بود. ازاینرو، پدرو مادرش گمان میکردند که او همانند آنها، خورشید پرست است. همچنین سلمان، وصی وصی عیسی علیهالسلام بود.
بحار، ج 22، ص 355، روایت 2، باب 11
یونس بن یعقوب گفت: گروهی از اصحاب امام صادق علیهالسلام از جمله هشام بن حکم، حمران بن اعین، مؤمن الطاق، هشام بن سالم و طیار نزد ایشان بودند. امام صادق علیهالسلام به هشامبنحکم که جوانتر از آنها بود، فرمود: آیا به من خبر نمیدهی که چگونه با عمروبن لبید روبهرو شدی و چه پرسیدی؟ هشام گفت: فدایت شوم ای فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآله! شما بزرگوارید و من شرمسارم و در برابرشما زبانم توانایی حرکت ندارد. امام صادق علیهالسلامفرمود: ای هشام! زمانی که شما را به چیزی امر میکنم، آن را انجام دهید. هشام گفت: از عمرو بن لبید و چگونگی نشستن او در مسجد بصره آگاه شدم. این مسئله بر من گران آمد. بنابراین، به سوی او حرکت کردم. روز جمعه به شهر بصره رسیدم و به مسجد بصره وارد شدم. عمرو بن لبید را دیدم که عبای سیاه پشمی پوشیده بود و مردم از او پرسش میکردند. جمعیت راه را برایم باز کردند. من پشت سر مردم نشستم و گفتم: ای دانشمند! من مردی غریب هستم. آیا به من اجازه میدهید تا از شما مسئلهای بپرسم؟
گفت: بله.
گفتم: آیاچشم داری؟
گفت: پسرم این چه پرسشی است؟
گفتم: تمام پرسشهای من اینگونه است.
گفت: پسرم! اگرچه ممکن است پرسشهای شما احمقانه باشد، ولی بپرس.
گفتم: آیا چشم داری؟
گفت: بله.
گفتم: با آن چه چیزی را میبینی؟
گفت: رنگها و مردم را.
پرسیدم: آیا بینی داری؟
گفت: بله.
گفتم: با آن چه کار انجام میدهی؟
گفت: میبویم.
پرسیدم: آیا دهان داری؟
پاسخ داد: بله.
گفتم: با آن چه کار میکنی؟
گفت: با آن مزه غذاها را میچشم.
گفتم: آیا زبان داری؟
گفت: بله.
پرسیدم: با آن چه کار میکنی؟
گفت: با آن سخن میگویم.
گفتم: آیا گوش داری؟
گفت: بله.
پرسیدم با آن، چه میکنی؟
گفت: صداها را میشنوم.
گفتم: آیا دست داری؟
گفت: بله.
پرسیدم: با آن چه کار انجام میدهی؟
پاسخ داد: با آن قدرتام را به کار میگیرم و چیزهای نرم و زبر را از هم تشخیص میدهم.
گفتم: آیا پا داری؟
پاسخ داد: بله.
گفتم: با آن چه کار میکنی؟ گفت: از جایی به جایی دیگر میروم.
گفتم: آیا قلب داری؟
گفت: بله. پرسیدم: با آن چه کار انجام میدهی؟
گفت: با آن هر چیزی را که اعضایم دریافت میکنند، تشخیص میدهم.
گفتم: آیا باداشتن این اعضا از قلب بینیاز نبودی؟
گفت: نه.
گفتم: چگونه ممکن است، در حالی که تمام اعضای تو سالم هستند.
گفت: پسرم، به درستی که هرگاه اعضای بدنت در آن چه بوییده، دیده، چشیده، شنیده و لمس کردهاند، شک کنند، آن را به قلب میسپارند و با آن به یقین میرسند و شک آنها از بین میرود.
گفتم: آیا خداوند قلب را برای از بین بردن شک قرار داده است؟
گفت: بله.
گفتم: پس به ناچار، اعضای بدن انسان به قلب نیازمندند و بدون آن، نمیتوانند به کارشان ادامه دهند.
گفت: بله.
گفتم: ای ابا مروان! همانا خداوند متعال، هیچ کدام از اعضای بدن تو را به حال خود رها نکرده مگر این که برایشان امامی قرار داده است تا بدین
وسیله به کارهایشان سامان بخشد و هرگونه شک را از بین ببرد؛ در حالی که تمام مردم را [پس از پیامبر] به حال خود رها کرده است تا در شک، اختلاف، و سرگردانی خودشان باقی بمانند. آیا برای مردم امامی قرار نداده تا با راهنمایی او، شک و حیرت خود را از بین ببرند. در این هنگام، عمروبن لبید ساکت شد و چیزی نگفت. سپس گفت: آیا هشام هستی؟
گفتم: نه.
گفت: پس با او همنشین بودهای؟
گفتم: نه.
گفت: پس تو کیستی؟
گفتم: از اهالی کوفه هستم.
گفت: پس تو همان هشام هستی.
سپس مرا بغل کرد و در کنار خود نشاند، ولی پیش از شروع به صحبت، من برخاستم. امام صادق علیهالسلامبا لبخند فرمود: ای هشام! این شیوه بحث را چه کسی به تو آموخته است؟ گفت: ای فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآله! بر زبانم جاری شد. فرمود: ای هشام! به خدا سوگند این گونه بحث و این مطالب در صحف ابراهیم و موسی نوشته شده است.
بحار، ج 23، ص 6 ، روایت 11، باب 1
فضیل بن یسار گفت: امام صادق علیهالسلام فرمود: بر جوانانتان از «غلات» بترسید تا آنها را فاسد نکنند؛ زیرا آنان عظمت خداوند را کوچک میشمارند و برای بندگان خدا، ادعای خدایی میکنند. به خدا سوگند، همانا آنان از یهود، نصاری، مجوس و مشرکان بدتر هستند. سپس امام فرمود: اگر غلو کننده به نزد ما بیاید او را نمیپذیریم، ولی اگر انسان گناهکار به ما پناهنده شود، او را میپذیریم. به امام گفته شد: علت آن چیست؟ امام فرمود: غلو کننده، به ترک کردن نماز، زکات، روزه و حج عادت کرده است. بنابراین، نمیتواند عادتش را ترک کند و به فرمانبرداری از خداوند بزرگ باز گردد، ولی انسان گناهکار وقتی حق را شناخت به آن عمل میکند.
بحار، ج 25، ص 265، روایت 6 ، باب 10
امام صادق علیهالسلام فرمود: آن کسی از همه بیشتر در قیامت پشیمان است که مال زیادی را با زحمت فراوان و تن در دادن به کارهای خطرناک به دست آورده و آن را در راه خدا و کارهای خیر خرج کرده است. همچنین جوانی و نیروی بدنیاش را در راه پرداختن به عبادتها به کار گرفته است، ولی به ولایت علی بنابیطالب علیهالسلام و مقام او در اسلام اعتقاد ندارد. این چنین انسان که با آگاهی بر دلایل ولایت علی ابنابیطالب علیهالسلام، از پذیرش آن سرباز میزند و بر گمراهیاش پافشاری میورزد، در قیامت، صدقههایش به صورت مارهایی او را نیش میزنند و نماز و عبادتها به شکل فرشتگان عذاب، او را میرانند تا به جهنم وارد میکنند. در این هنگام صدا میزند: ای وای، آیا من
از نمازگزاران نبودم؟ آیا من از زکات دهندگان نبودم؟ آیا من نبودم که از اموال و ناموس مردم چشمپوشی داشتم؟ پس چرا به این گرفتاریها دچار شدم؟ به او گفته میشود: ای بدبخت، آن عملها به حال تو سودی نمیرساند؛ زیرا بزرگترین واجب، پس از اعتراف به یگانگی خداوند و پیامبری رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را ضایع کردی. همچنین آنچه درباره شناخت حق علی علیهالسلام بر تو لازم بود، رها کردی و به دشمن خدا و آن چه که او حرام کرده بود اعتقاد پیدا کردی. پس اگر به جای این کارها، همه عمر را به عبادت میپرداختی و تمام زمین را از طلا پر میکردی و صدقه میدادی، این گونه کارها [به حال تو سودی نداشت و] تو را از رحمت خدا دورتر و به خشم خدا نزدیکتر میکرد.
بحار، ج 27، ص 186، روایت 45، باب 7
ابوعبیده به سوی حضرت علی علیهالسلام رفت و گفت: ای پسر عمو، ما خویشاوندی، علم و یاری تو را انکار نمیکنیم، ولی تو کم سن و سال هستی (در آن زمان، علی علیهالسلام سی و سه سال داشت؛) در حالی که ابوبکر از بزرگان قوم توست و او بهتر میتواند مسؤولیت سنگین خلافت را برعهده بگیرد. او دیگر خلیفه شده است. بنابراین، به این کار تن بِده و مخالفت نکن. پس از ابوبکر اگر خداوند عمرت را طولانی کرد، امت خلافت را به تو واگذار میکنند. ای علی، فتنه را پیش از فرا رسیدن زمان آن، برپا نکن؛ زیرا تو از
آنچه در دلهای عرب و غیر عرب میگذرد، آگاهی. امیرمؤمنان علی علیهالسلامفرمود: ای گروه مهاجر و انصار، شما را به خدا، عهد و پیمان پیامبرتان را درباره من فراموش نکنید و زمامداری و قدرت را از خانه پیامبر، به خانههای خودتان نبرید و اهل پیامبر را از حق و جایگاه خودشان [به خلافت ما] قرار گرفته است و پیامبرش [به این کار] داناتر است. شما میدانید که ما اهل بیت، از شما به خلافت سزاوارتر هستیم. آیا خواننده کتاب خدا (قرآن ناطق)، فقیه در دین، توانا و آگاه به کار مردم، از میان ما اهل بیت نیست؟ به خدا سوگند، آنچه بر شمردم در میان ماست، نه شما. پس، از هوی و هوس پیروی نکنید؛ زیرا با اطاعت از آن، از حق دورتر میشوید.
بحار، ج 28، ص 185، روایت 1، باب 4
ابن مرودیْه در کتاب فضایل از هشت طریق روایت کرده است: امیرالمؤمنین علی علیهالسلام به زبیر گفت: آیا به یاد داری روزی را که به مدینه میرفتی و با من گفت و گو میکردی. در این هنگام، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله رسید و تو را در حالی که به من لبخند میزدی، دید. ایشان به تو گفت: ای زبیر، آیا علی را دوست داری؟ گفتی: چگونه او را دوست نداشته باشم، در حالی که از نظر خویشاوندی و دوستی [با پیامبر] و ایمان به خدا، کسی همپایه او نیست. پیامبر فرمود: همانا تو به زودی با او خواهی جنگید، در حالی که نسبت به او ستمکار خواهی بود. گفتی: از این حادثه به خدا پناه میبرم.
در روایتهای زیادی آمده است که علی علیهالسلام به زبیر گفت: پیامبر به تو
فرمود: ای زبیر! با او (علی) خواهی جنگید، در حالی که ستمکار خواهی بود. زبیر گفت: از این واقعه به خدا پناه میبرم.
امیرالمؤمنین علی علیهالسلام فرمود: از این مسأله بگذریم. تو با من بیعت کردی؛ در حالی که فرمانبردار بودی. سپس آمدی؛ در حالیکه قصد جنگ داشتی. زبیر گفت: به خدا سوگند، با تو نخواهم جنگید. عبدالرحمان بن ابیلیلی گفت: پسرش، عبداللّه (پسر زبیر) با او ملاقات کرد و به او گفت: تو فقط برای ترس با علی علیهالسلامنمیجنگی. زبیر گفت: ای پسر، مردم میدانند که من شخص ترسویی نیستم، ولی علی علیهالسلامچیزی را که از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شنیده بودم، به یادم آورد. ازاینرو، سوگند خوردم که با او نجنگم، پسرش گفت: فلان غلامت را به عنوان «کفّاره» سوگندت آزاد کن تا بتوانی با او بجنگی.
بحار، جلد 32، ص 173، روایت 132، باب 3
از جندببن زهیر أزدی روایت شده است که گفت: وقتی خوارج از علی علیهالسلامجدا شدند،حضرت علی علیهالسلامبه سوی ایشان حرکت کرد و ما نیز همراه او حرکت کردیم تا این که به اردوگاه ایشان رسیدیم. آنان را چنان سرگرم قرائت قرآن دیدیم که گویی از ایشان صدای زنبورهای عسل به گوش میرسید. در میان آنها افرادی بودند که با شب کلاههای(1)درازی، سرشان را
1) 1. در صدر اسلام افرادی بودند که شب کلاههای دراز میپوشیدند و سرشان را با آن میپوشاندند.
پوشانده بودند و پیشانیهای پینه بسته داشتند. من با دیدن این صحنه، به شک افتادم و از همراهی با حضرت منصرف شدم. از اسب پایین آمدم و نیزهام را در زمین فرو کردم. زره، جوشن و سِلاحم را کنار گذشتم و شروع کردم به نماز خواندن، در حالی که این چنین با خدا راز و نیاز میکردم: پروردگارا! اگر رضای تو جنگیدن با این افراد است، پس چیزی را به من نشان بده که با آن، حق را دریابم و اگر خشم تو را به دنبال دارد، پس مرا از آن بازدار. در این هنگام، علی علیهالسلام رسید و از مرکب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پایین آمد و برای نماز خواندن ایستاد. مردی نزد حضرت آمد و گفت: خوارج از رودخانه عبور کردند. سپس مردی دیگر آمد و گفت: از رودخانه عبور کردند و رفتند. امیرالمؤمنین علی علیهالسلامفرمود: از رودخانه عبور نکردند و عبور هم نمیکنند و هر آینه روبهروی آب صاف و زلال کُشته خواهند شد. خدا و رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهعهد کردهاند که چنین خواهد شد. سپس علی علیهالسلام به من گفت! ای جندب، آیا آن تپّه را میبینی؟ گفتم: بله. فرمود: همانا رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به من فرمود که ایشان جلوی آن کُشته میشوند. سپس فرمود: من پیکی را میفرستم، تا اینکه ایشان را به کتاب خدا و سنت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فراخواند، ولی آنان به سویش تیراندازی میکنند و او کُشته خواهد شد. جندب گفت: به سوی آنها رهسپار شدیم. به ناگاه ایشان را در لشکرگاه خودشان دیدم که به جایی نرفتهاند. حضرت علی علیهالسلام با صدای بلند مردم را فراخواند و جمع کرد. سپس به میان آنها آمد و فرمود: چه کسی این کتاب
[قرآن] را میگیرد و ایشان را به کتاب خدا و سنت پیامبرش فرا میخواند، در حالی که کُشته خواهد شد و بهشت پاداش او خواهد بود. به جز یک جوان از قوم بنیعامربن صعصعه هیچ کس به ندای او پاسخ مثبت نداد. هنگامی که حضرت علی علیهالسلام، او را کم سن دید، به او فرمود: به جایگاهت بازگرد. سپس دوباره درخواستش را تکرار کرد. باز به جز آن جوان، هیچ کس به او پاسخ مثبت نداد. حضرت فرمود: این کتاب را بگیر، ولی بدان که کُشته خواهی شد.
جوان رفت تا این که به جماعت نزدیک شد به گونهای که صدایشان را میشنید. ناگهان به سوی جوان تیراندازی کردند. پس او به سوی ما برگشت،در حالی که صورتش پر از تیر شده بود. حضرت علی علیهالسلامبه ما فرمود: جماعت خوارج، روبهروی شما هستند. پس ما برآنان حمله کردیم. جندب گفت: شکّ من از بین رفت و با دست خودم، هشت نفر از آنها را کُشتم.
بحار، ج 33، ص 385، روایت 616 ، باب 23
ابن فضیل از حبّة العرنی روایت کرده که گفت: شنیدم علی علیهالسلام میفرمود: همانا خدا را به مدّت پنج سال عبادت کردم پیش از این که کسی از این امّت او را عبادت کند. ابو عمرو گفت: از شعبه روایت شده که او از سمعهبن کهیل و او نیز از حبّة العرنی روایت کرده است که گفت: شنیدم علی علیهالسلام میفرمود: من اول کسی هستم که به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهنماز به جا آوردم. ابوعمرو گفت: سالمبن ابیجعد روایت کرده که گفت: به ابنالحنفیّه گفتم: آیا
ابوبکر اولین کسی بود که اسلام آورد؟ گفت: نه. ابوعمرو گفت: صلاخی از أنسبن مالک روایت کرده است که گفت: پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله روز دوشنبه مبعوث شد و علی علیهالسلامروز سهشنبه با او نماز گزارد. ابوعمرو گفت: زیدبن ارقم گفت: اول کسی که پس از پیامبر صلیاللهعلیهوآله به خدا ایمان آورد، علی علیهالسلام پسر ابیطالب بود. ابوعمرو گفت: پدرم برای ما به چند واسطه از عفیف و او از پدرش و او نیز از جدّش روایت کرده است که گفت: به حج وارد شدم. نزد عباسبن عبدالمطلب رفتم که مردی تاجر بود تا برخی از کالاهای تجاری را از او بخرم. به خدا سوگند، من نزد او در مِنی بودم که ناگاه دیدم مردی از چادری نزدیک عباسبن عبدالمطلب خارج شد. پس به آسمان نگاه کرد و هنگامی که دید خورشید مایل شده است، مشغول نماز خواندن شد. سپس زنی از آن چادر خارج شد و پشت سر آن مرد به نماز خواندن پرداخت. پس از آن پسری که آغاز جوانیاش بود از آن چادر بیرون آمد و همراه آن مرد نماز خواند. من به عباس گفتم: این مرد چه کسی است؟ گفت: محمّد پسر عبداللّه پسر عبدالمطلب، پسر برادرم. گفتم: این زن چه کسی است؟ گفت: زنش خدیجه دختر خُوَیلد است. گفتم: این جوان چه کسی است؟ گفت: علی پسر ابیطالب و پسرعموی محمّد است. گفتم: این چه کاری است که انجام میدهد؟ گفت: نماز میگزارد و گمان میکند که او پیامبر است و کسی جز زن و پسر عمویش از او پیروی نکرده است. همچنین معتقد است که او به زودی گنجهای کاخ کسری و قیصر را برای امتش به ارمغان میآورد.
بحار، ج 38، ص 257، روایت 49، باب 65
قاسمبن ابیسعید گفت: حضرت فاطمه علیهاالسلام به محضر پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله آمد و از ناتوانی صحبت کرد. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله به او فرمود: آیا مقام و منزلت علی علیهالسلام را نزد من نمیدانی؟ مرا حمایت کرد، در حالی که او دوازده ساله بود. در برابر من بر ضدّ دشمن شمشیر کشید، با این که شانزده ساله بود و قهرمانان را کُشت، در حالی که نوزده ساله بود. غمهایم را زدود، با این که بیست ساله بود و درِ قلعه خیبر را کند و بلند کرد، در حالی که بیست و دو ساله بود و این در حالی بود که پنجاه مرد نمیتوانستند آن در را بلند کنند. قاسمبن ابیسعید گفت: رنگ رخسار فاطمه علیهالسلام روشن شد و به سرعت به پیش علی علیهالسلامآمد و او را از فرمایش پیامبر آگاه کرد. علی علیهالسلامفرمود: حالت چگونه میشد اگر به تو میگفت که همه این کارها به فضل خداوند متعال بوده است.
بحار، ج 40، ص 6 ، روایت 14، باب 19
کوفیان (راویان اهل کوفه) گفتهاند که سعیدبن قیس هَمدانی روزی حضرت علی علیهالسلامرا بیرون از خانه دید و به او گفت: ای امیرمؤمنان، در این ساعت بیرون از خانه به سر میبرید؟ فرمود: بیرون نیامدم مگر این که ستمدیدهای را کمک کنم یا به فریاد اندوهناکی برسم. پس در این هنگام زنی که به شدت ترسیده بود، به نزد حضرت آمد و گفت: ای امیرمؤمنان، شوهرم
به من ستم کرده است و سوگند خورده است که حتما مرا میزند. پس با من بیا تا به نزد او برویم. حضرت سرش را پایین آورد، سپس سرش را بالا آورد، در حالی که میفرمود برای اینکه حق ستمدیدهای گرفته شود و در مطالبه حقّش زبانش نگیرد و به لُکنت نیفتد، به زن گفت: خانهات کجاست؟ زن گفت: در فلان جا. پس حضرت با زن رفت تا اینکه به منزلش رسید. زن گفت: این خانهام است. سعیدبن قیس گفت: حضرت سلام کرد. پس جوانی که لباس رنگی به تن داشت، به سوی او آمد. حضرت فرمود: از خدا بترس؛ زیرا زنت را ترساندهای. جوان گفت: تو چه کاره او هستی؟ به خدا سوگند، به خاطر این سخن تو او را با آتش خواهم سوزاند. سعیدبن قیس گفت: عادت امیرمؤمنان این بود که هر گاه به جایی میرفت، تازیانه را به دست میگرفت و شمشیر زیر دستش آویزان بود. پس هر کس مجازاتش حدّ تازیانه بود، او را با تازیانه و هر کس مجازاتش ضربه شمشیر بود، او را با شمشیر میزد. امیرمؤمنان به او گفت: تو را به معروف و کار پسندیده امر کردم و از گناه نهی کردم و تو معروف را رد میکنی و نمیپذیری. توبه کن و گرنه تو را میکُشم. قیس همدانی گفت: جوان به دست و پای امیرمؤمنان افتاد و گفت: ای امیرمؤمنان مرا ببخش، خداوند تو را ببخشاید. پس حضرت علی علیهالسلام به زن فرمود:
که داخل خانهاش شود و از جوان دست برداشت؛ در حالی که میفرمود:
در بسیاری از سخنان در گوشی آنها، خیر و سودی نیست مگر کسی که به این وسیله، به کمک دیگران یا کار نیک یا اصلاح در میان مردم امر کند. (نساء: 114)
ستایش خداوند را که به وسیله من میان این زن و شوهر را اصلاح کرد.
بحار، ج 40، ص 113، روایت 117، باب 91
از حضرت رضا علیهالسلام به نقل از پدرانش روایت شده است که در دوران خلافت ابوبکر، پسری یهودی به نزد ابوبکر آمد و گفت: سلام بر تو ای ابوبکر، رییس گروه. به او گفتند: چرا با عنوان خلیفه مسلمانان به او سلام نکردی؟ سپس ابوبکر به او گفت: حاجتت چیست؟ پسر گفت: پدرم بااعتقاد به دین یهود مُرد و گنجها و اموالی را به جا گذاشته است. اگر جای آنها را آشکار سازی، در حضور تو اسلام میآورم و از دوستداران تو میشوم و یک سوم آن ثروت را به تو و یک سوم آن را به مهاجرین و انصار میدهم و یک سوم دیگر را هم برای خود برمیدارم. ابوبکر گفت: ای بدبخت! آیا به جز خدا کسی از غیب آگاهی دارد. ابوبکر این را گفت و از جا برخاست. پسر یهودی سپس به سوی عمر رفت. بر او سلام کرد و گفت: من نزد ابوبکر رفتم تا مسئلهای از او بپرسم، ولی پاسخ مرا نداد. اکنون آن مسئله را از تو میپرسم. پس داستان خود را بیان کرد. عمر گفت: آیا غیب را جز خدا کس دیگری میداند؟ سپس پسر یهودی به سوی علی علیهالسلام آمد، در حالی که او در مسجد بود. بر او سلام کرد و گفت: یا امیرالمؤمنین. در آن هنگام، ابوبکر و عمر سخن او را شنیدند. پس گفتند: چرا به ابوبکر مانند علی علیهالسلامسلام نکردی، در حالی که ابوبکر، خلیفه است. پسر یهودی گفت: به خدا سوگند، او را به این لقب (امیرالمؤمنین) صدا نزدم مگر این که آن را از کتابهای پدرانم و اجدادم در تورات فرا گرفتهام. امیرالمؤمنین علی علیهالسلام فرمود: به
چیزی که میگویی وفا میکنی؟ پسر یهودی گفت: بله. حضرت فرمود: خدا، فرشتگانش و تمام کسانی را که اینجا نزد من هستند، گواه میگیرم که به عهد خود پایبند باشی. پسر یهودی گفت: بله، قبول دارم. حضرت پوستی سفید را برای نوشتن خواست و بر روی آن چیزی نوشت. سپس به پسر گفت: آیا دوست داری که بنویسی؟ گفت: بله. حضرت فرمود: پس ورقههایی را با خود بردار و به یمن برو و دنبال سرزمین بَرَهُوت در حَضْرَموت بِگرد. پس وقتی غروب خورشید به نزدیک آن سرزمین رسیدی، آن جا بنشین، به زودی کلاغهایی با منقارهای سیاه در حالی که قار قار میکنند، به سوی تو میآیند. در آن هنگام، پدرت را به اسم صدا بزن و بگو ای فلان، من فرستاده جانشین محمد صلیاللهعلیهوآلههستم، پس با من صحبت کن. به زودی پدرت جواب میدهد. وقتی از او درباره گنجها بپرسی، برایت بیان میکند. پس هر آنچه در آن ساعت میگوید، در ورقه خودت بنویس. و پس از برگشت به سرزمینت، خیبر، از آنچه در ورقه نوشتهای، پیروی کن. پسر یهودی رفت تا این که به سرزمین یمن رسید و همانگونه که حضرت فرموده بود، آن جا نشست. ناگهان دید که کلاغهایی سیاه در حالی که قارقار میکنند، به سوی او میآیند. پسر یهودی پدرش را صدا زد. پدرش پاسخ داد و گفت: وای بر تو، چه کسی تو را در این وقت و در این جا که یکی از جایگاههای دوزخیان است، آورده است؟ پسر یهودی گفت: آمدم تا درباره گنجهایت بپرسم که آنها را در کجا پنهان کردهای؟ پدرش گفت: در دیواری و محلّی به فلان نشانی پنهان کردهام. پسر یهودی نشانیها را نوشت. سپس پدرش گفت: وای بر تو، از دین محمد صلیاللهعلیهوآله پیروی کن. پسر به سرزمین خیبر بازگشت و با
غلامان، کارگران، شتر و کیسه به سوی محلّ نشانی رفت. پس بر اساس نوشته، گنجی را که شامل ظرفهایی از نقره و طلا بود، یافت. آنها را بر شتران بار کرد و به خدمت علی علیهالسلامرسید و گفت: ای امیرالمؤمنین، شهادت میدهم به این که خدایی جز اللّه نیست و محمد صلیاللهعلیهوآله فرستاده خداست و همانا شما جانشین و برادر محمد صلیاللهعلیهوآله و امیر راستین مؤمنان هستی آن چنان که شما را به این لقب نامیدم. این قافله، شامل درهم و دینارهاست. پس آنها را هرگونه که خدا و رسولش دستور دادهاند، خرج کنید. مردم به حضرت علی علیهالسلامگفتند: این مسئله را چگونه دریافتی؟ حضرت فرمود: از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شنیده بودم و اگر بخواهید شما را از چیزی آگاه کنم که از این مسئله عجیبتر است. مردم گفتند: ما را آگاه کن. حضرت فرمود: روزی با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله زیر سایبان سرگرم شمارش شصت و شش جای پا بودم، در حالی که آن جای پاها از فرشتگانی بود که من با صفت، اسم و زبانی که با آن سخن میگفتند، آشنا بودم.
بحار، ج 40، ص 263، روایت 31، باب 97
روایت شده است که در زمان حضرت علی علیهالسلام آب رودخانه فرات طغیان کرد. مردم گفتند که میترسیم غرق شویم. علی علیهالسلام حرکت کرد و در کنار فرات نماز به جا آورد. پس از آن، از کنار مجلس برخی جوانان روشنفکرنما که از آن حضرت بدگویی میکردند، میگذشت. حضرت متوجه آنان شد و فرمود: ای دنباله قوم ثمود، ای انسانهای زشترو، آیا شما
جز انسانهایی سرکش، فرومایه و حقّهباز هستید؟ من را با این غلامان و نوکران چه کار؟ در این موقع، بزرگان ایشان گفتند: به درستی که آنان جوانانی بسیار نادان هستند. پس به سبب آنها از ما روی برنگردانید و ما را ببخشید. حضرت فرمود: شما را نمیبخشم و به نزد شما نمیآیم، مگر این که این مجالس را از میان برداشته باشید، پنجره خانههای خود را که به بیرون از خانه گشوده میشود، بسته باشید، همه ناودان خانههای خود را که آب آن به بیرون از خانه میریزد، کنده باشید و آبریز و منجلابها را که در راهها ساختهاید، خراب کرده باشید؛ زیرا تمام اینها در گذرگاه مسلمانان و موجب اذّیت و آزار ایشان است. آنها گفتند: همه این کارها را انجام میدهیم. حضرت رفتند و آنها را به حال خود گذاشتند تا این که آنان به عهد خود عمل کردند. ازاینرو، حضرت دعا کرد. سپس با ضربهای که به رودخانه فرات زد، آب به اندازه یک ذراع پایین رفت.
بحار، ج 41، ص 250، روایت 6 ، باب 112
ابن ادریس به چند واسطه از امام صادق علیهالسلام و او از جدّش روایت کرده است که امام صادق علیهالسلام فرمود: عربی بادیهنشین به خدمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهآمد. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله که عبایی نازک پوشیده بود، نزد او آمد. عرب بادیهنشین به او گفت: ای محمد! با ظاهری نزد من آمدی که گویی جوان هستی. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: بلی ای اعرابی، من جوان، پسرِ جوان و برادرِ جوان هستم. اعرابی گفت: ای محمد! جوان بودن شما را میپذیرم، ولی
چگونه فرزند جوان و برادر جوان هستید؟ رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: آیا نشیندهای که خداوند عزیز میفرماید: گروهی گفتند شنیدیم جوانی از مخالفت با بتها سخن میگفت که او را ابراهیم میگویند. من فرزند ابراهیم علیهالسلام هستم، ولی برادر جوان هستم؛ زیرا همانا در روز جنگ اُحُد ندا کنندهای آسمانی با صدای بلند فریاد زد: هیچ شمشیری جز ذوالفقار و هیچ جوانی جز علی علیهالسلامنیست. ازاینرو، علی برادر من است و من برادر اویم.
بحار، ج 42، ص 64 ، روایت 6 ، باب 118
از امام صادق علیهالسلام نقل است که فرمود: عثمانبن عفان کنار در مسجد نشسته بود که مردی نزدش آمد و از او کمک مالی درخواست کرد. عثمان دستور داد که پنج درهم به او بدهند. مرد به او گفت: مرا راهنمایی کن. عثمان به او گفت: روبهرویت جوانانی هستند؛ آن جوانان که میبینی. عثمان با دست به آن سو از مسجد اشاره کرد که در آن جا امام حسن و امام حسین و عبداللّهبن جعفر علیهمالسلامبودند. پس مرد نزد آنها رفت. بر آنان سلام کرد و کمک خواست. امام حسن علیهالسلام فرمود: ای فلان، درخواست تو جایز نیست مگر برای یکی از سه مورد: پرداخت خون بهای داغ دیدهای، قرض کمرشکن یا فقر شدید باشد. پس برای کدامیک از اینها کمک میخواهی؟ مرد گفت: برای پارهای از این سه مورد. امام حسن علیهالسلام، پنجاه دینار. امام حسین علیهالسلامچهل و نه دینار و عبداللّهبن جعفر، چهل و هشت دینار دستور دادند، به او بدهند. مرد برگشت. پس به عثمان رسید. عثمان به او گفت: چه کار
کردی؟ مرد گفت: با شما روبهرو شدم و از شما کمک خواستم. پس دستور دادی به من آن مقدار کمک کنند که خود میدانی، ولی از من نپرسیدی برای چه از شما کمک میخواهم، در حالی که آن انسان توانگر و صاحب مال؛ امام حسن علیهالسلام هنگامی که از او درخواست کمک کردم، به من فرمود: ای فلان، این کمک را برای چه میخواهی؛ زیرا این درخواست تو جایز نیست مگر این که برای یکی از سه کار باشد. پس به او گفتم که برای کدام کار کمک میخواهم. بنابراین، او پنجاه دینار و آن دو نفر، یکی چهل و نه دینار و دیگری چهل و هشت دینار به من دادند. عثمان گفت: چه کسی برای تو از این جوان بهتر است؛ آنها علم را با خیر و حکمت از شیر مادر گرفتهاند.
بحار، ج 43، ص 333، روایت 4، باب 16
روایت شده است که عمروبن عاص به معاویه گفت: به درستی که حسنبن علی، مردی ناتوان است. اگر به او اجازه بدهی بالای منبر برود، مردم به او خیره میشوند بنابراین، سخنش را قطع میکند و ناتمام میگذارد. پس معاویه به امام حسن علیهالسلام گفت: ای ابا محمد، اگر بالای منبر بروی و ما را موعظه کنی، بهرهمند میشویم. امام حسن علیهالسلام بلند شد و حمد و ثنای خداوند را به جا آورد. سپس فرمود: کسی که مرا میشناسد چه بهتر و کسی که مرا نمیشناسد، پس من حسن فرزند علی، فرزند سیّده و مولای زنان جهان، فاطمه دختر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلههستم. من فرزند بشارت دهنده و بیم دهنده هستم. من فرزند پیامبر خدا هستم. من فرزند چراغی روشنایی بخش هستم. من فرزند کسی هستم که به سوی جن و انس مبعوث شده است. من
فرزند بهترین آفریده خدا پس از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله هستم. من فرزند کسی هستم که دارای فضیلتهای گوناگون است. من فرزند کسی هستم که دارای معجزهها و برهانهای مختلف است. من فرزند امیرمؤمنان هستم. من کسی هستم که حقّم را گرفتهاند. من یکی از دو آقای جوانان بهشتی هستم. من فرزند رکن و مقام هستم. من فرزند مکه و منی هستم. من فرزند مشعر و عرفات هستم.
در این هنگام، معاویه خشمگین شد و گفت: درباره خرمای رسیده چیزی بگو و این حرفها را رها کن. امام حسن علیهالسلام فرمود: باد باعث برآمدگی آن و گرما باعث رسیدنش و سرمای شب باعث خوشمزگی آن میشود. سپس به سخنان آغازین خود بازگشت و فرمود: من فرزند کسی هستم که شفاعت او پذیرفته است. من فرزند کسی هستم که فرشتگان به همراه او جنگیدند. من فرزند کسی هستم که قریش به فرمان او گردن نهادند. من فرزند امام مردم و فرزند محمّد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله هستم.
معاویه، نگران از این که مردم شیفته او شوند و شورش کنند، گفت: ای ابامحمد، از منبر پایین بیا. آن چه گفتی کافی است. امام حسن علیهالسلام از منبر پایین آمد. معاویه به او گفت: گمان کردی که به زودی خلیفه میشوی. آخر تو را چه به خلیفه شدن؟ امام حسن علیهالسلام فرمود: همانا خلیفه کسی است که به کتاب خدا و سنت خدا عمل کند. کسی که جور و ستم ورزیده، سنت را رها کرده، دنیا را پدر و مادر خود قرار داده و مالک مُلکی شده است که اندکی از آن بهره میبرد، سپس لذّتش تمام میشود و عاقبت شومش برای او میماند، خلیفه نیست.
جوانی از بنیامیه که در مجلس بود، از سخنان امام حسن علیهالسلامخشمگین
شد و به امام حسن علیهالسلام و پدرش بسیار دشنام داد. امام حسن علیهالسلام او را نفرین کرد و فرمود: خدایا، نعمتی را که از آن برخوردار است، بازگیر و او را به زن مبدّل کن تا مایه عبرت او باشد. پس جوان به خودش نگریست. با شگفتی دید که تغییر جنسیّت داده و زن شده است. پس امام حسن علیهالسلامفرمود: ای زن، دور شو. تو را با مجلس مردان چه کار؛ زیرا همانا تو زن هستی. سپس امام حسن علیهالسلاملحظهای سکوت کرد. پس از جا برخاست تا برود که عمرو عاص گفت: بنشین، من چند پرسش دارم. امام حسن علیهالسلام فرمود: بپرس. عمرو عاص گفت: به من بگو که بخشش و احسان، دستگیری کردن و جوانمردی چیست؟ امام حسن علیهالسلامفرمود: بخشش و احسان، همان شرکت در کار خیر و کمک کردن به بیچارگان قبل از این که درخواست کنند و دستگیری کردن، همان دفاع کردن از محارم و صبر کردن در هنگام سختیهاست. جوان مردی، همان است که مرد دینش را حفظ کند، خودش را از آلودگی و دستاندازی به ناموس دیگران باز دارد، حقوقی را که بر عهده دارد، ادا کند و سلام کردن را آشکار سازد. پس از آن، امام حسن علیهالسلام از مجلس خارج شد.
پس از مدتی، معاویه در اینباره، عمروبن عاص را سرزنش کرد و گفت: مردم شام را تباه کردی. عمروبن عاص گفت: از من دور شو؛ زیرا مردم شام، تو را برای ایمان و دین دوست ندارند، بلکه تو را به جهت این که به دنیا دست یابند، دوست دارند و شمشیر و مال در دست توست. پس مردم به سخنان حسن علیهالسلام بینیاز نیستند.
پس داستان جوان اُموی در میان مردم پراکنده شد. ازاینرو، زن آن جوان
نزد امام حسن علیهالسلام آمد و برای برطرف شدن مشکل شوهرش گریه و زاری کرد. امام حسن علیهالسلام دعا کردند و خداوند آن جوان اموی را به حالت گذشتهاش برگرداند.
بحار، ج 48، ص 88 ، روایت 2، باب 20.
حضرت علی علیهالسلام به محله پارچه فروشها رفتند و به مردی گفتند: دو پیراهن به من بفروش. مرد گفت: ای امیرالمؤمنین، لباسی را که میخواهید، دارم. وقتی که مرد پارچه فروش او را شناخت، حضرت از او گذشتند و با او معامله نکردند. نزد پسری ایستادند و دو پیراهن یکی را به سه درهم و دیگری را به دو درهم خریدند. حضرت فرمودند: ای قنبر، پیراهن سه درهمی را بگیر. قنبر گفت: پیراهن سه درهمی برای شما سزاوارتر است؛ زیرا شما بالای منبر میروید و برای مردم سخنرانی میکنید. حضرت فرمود: تو جوان هستی و شور و اشتیاق جوانان را داری و من از پروردگارم حیا میکنم، خود را بر تو ترجیح دهم. شنیدم که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهمیفرمود: به غلامانتان از لباسی که میپوشید، بپوشانید و آن چه خود میخورید، بخورانید. وقتی حضرت پیراهن را پوشید، دستور داد آستین آن را ببُرند و برای نیازمندان شب کلاه درست کنند. به زودی پدر آن پسر آمد و به حضرت گفت: همانا پسر من شما را نشناخت و این دو درهم را از معامله با شما سود برده است. حضرت فرمود: من این پول را پس نمیگیرم؛ زیرا ما با هم چانه زدیم و با رضایت در قیمت پیراهنها به توافق رسیدیم.
بحار، ج 40، ص 323، روایت 6 ، باب 98 ـ روایت الاصبغ و ابومسعده و الباقر علیهالسلام.
راوی گفت: در واقعه کربلا جوانی بود که پدرش در میدان جنگ کشته شده بود، در حالی که مادرش همراه او بود. پس مادرش به پسرش گفت: پسرم، حمله کن و پیش روی فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بجنگ. جوان به سوی میدان کارزار رفت. امام حسین علیهالسلامفرمود: این جوانی است که پدرش کشته شده است و شاید مادرش نخواهد که او نبرد کند. جوان گفت: مادرم به من امر کرده است که در این نبرد شرکت کنم. جوان جنگ را آغاز کرد، در حالی که رجز میخواند و میگفت: امیر من حسین است و چه امیر خوبی است. مایه شادمانی دل، بشارت دهنده و بیم دهنده است. علی و فاطمه پدر و مادرش هستند. پس آیا همانندی برای او میشناسید. دارای سیما و صورتی مثل خورشید ماه شب چهارده و درخشنده است. سرانجام جوان کُشته و سرش جدا شد. سرش را به سوی لشکر امام حسین علیهالسلام پرتاب کردند. مادرش سرش را برداشت و گفت: آفرین پسرم، ای باعث خوشحالی دلم و ای نور دیدهام. سپس سر را به سوی مردی پرتاب کرد و او را کُشت. سپس عمود خیمه را برداشت و بر دشمنان حمله کرد، در حالی که میگفت: من پیرزنی هستم که آقای من غریب و تنها و خسته است. با شما پیش روی فرزندان فاطمه علیهاالسلام سخت میجنگم. پس دو نفر از دشمن را کُشت. سرانجام امام حسین علیهالسلام دستور داد که او را بازگردانند و برای او دعا کردند.
بحار، ج 45، ص 27، باب 37.
ابوالفرج و محمدبن ابیطالب روایت کردند که عبداللّه فرزند امام حسن علیهالسلامبرای کارزار آماده شد، در حالی که هنوز به بلوغ جسمی نرسیده بود. در روایتهای بسیاری آمده که او قاسم پسر امام حسن علیهالسلام است وقتی که امام علیهالسلام وی را دید، دست در گردنش انداخت و او را در آغوش گرفت. هر دو شروع به گریه کردند تا این که بیهوش شدند. قاسم علیهالسلام از امام حسین علیهالسلاماجازه کارزار خواست. امام حسین علیهالسلام به او اجازه دادند. قاسم علیهالسلامبا گریه از خیمه بیرون آمد و در حال حرکت به سوی میدان رجز میخواند و میگفت: اگر مرا نمیشناسید، من فرزند حسن، نوه پیامبر برگزیده و امین هستم. این حسین است که مانند اسیران گروگان گرفته شده است؛ میان مردمی که چسبیده به سمت ابر بارانزا هستند.
قاسم که صورتش مانند پاره ماه بود، مبارزه سختی کرد و با آن سنّ کم، سی و پنج نفر از دشمن را کُشت. حمیدبن مسلم گفت: من در لشکر ابن سعد به این پسر نگاه میکردم، در حالی که پیراهن، روپوش و نعلینی پوشیده بود. حتّی فراموش نمیکنم که نعلین پای چپش پاره شده بود. عمروبن سعد ازدی گفت: به خدا سوگند، که من بر این پسر حمله میکنم. گفتم: سبحان اللّه، این چه کاری است که میخواهی انجام دهی؟ به خدا قسم، اگر او مرا بزند، دستم را به سوی او دراز نمیکنم. این کسانی که او را محاصره کردهاند، برای او کافیاند. گفت: به خدا سوگند، هر آینه این کار را خواهم کرد. پس سوار بر اسب شد و برنگشت تا این که با شمشیر ضربهای بر سرش زد و قاسم علیهالسلام با صورت بر زمین افتاد و فریاد زد: ای عمو! راوی گفت: پس امام
حسین علیهالسلامهمچون شیر جنگی به لشکر حمله کرد و با شمشیر ضربهای بر عمروبن سعد ازدی، قاتل قاسم وارد کرد. عمرو دست خود را سپر ضربه قرار داد در نتیجه، دست او از آرنج جدا شد. پس او فریاد زد و حضرت او را رها کرد. بدن قاسم به دلیل حمله لشکر دشمن برای نجات عمرو، زیر سم اسبان لگدمال و زخمی شد. قاسم در حال جان دادن بود. وقتی غُبار میدان نبرد فرو نشست، امام حسین علیهالسلامخود را به بالای سر قاسم رسانید، در حالی که پایش را بر زمین میکوبید، امام حسین علیهالسلامفرمود: سوگند به خداوند که برای عمویت خیلی دشوار است که تو صدایش بزنی و او نتواند به تو جواب دهد یا جواب دهد، ولی به یاری تو نرسد یا به یاری تو بیاید، ولی سودی برای تو نداشته باشد. دور باد از رحمت خدا آن قومی که تو را کُشتند. سپس امام حسین علیهالسلامقاسم را از زمین برداشت. حمیدبن مسلم گفت: مثل این است که هماکنون قاسم را در برابرم میبینم که پاهایش بر زمین کشیده میشود و امام حسین علیهالسلامسینه خود را بر سینه او گذاشته است. امام او را در میان شهیدان اهل بیت خودش جای داد و فرمود: پروردگارا، این جماعت را نابود ساز و ایشان را پراکنده و هلاک گردان. یک تن از ایشان را باقی مگذار و آمرزش خود را هرگز شامل حال ایشان مگردان. آن گاه فرمود: ای عمو زادگان من صبر کنید، ای اهل بیت من شکیبایی کنید و بدانید پس ازاینروز، دیگر هرگز خوابی نخواهید دید.
بحار، ج 45، ص 34، باب 37.
در کتاب مشارق الانوار که نویسنده آن شخصی به نام بُرْسی است، آمده است که ابوبصیر گفت: مولایم، امام موسی کاظم علیهالسلام به من فرمود: هنگامی که به کوفه برمیگردی، دارای فرزندی میشوی و نام او را عیسی میگذاری. پس از آن دارای فرزند دیگری میشوی و نامش را محمّد میگذاری. آن دو از شیعیان ما خواهند بود و اسم آنها و فرزندانشان تا قیامت در دفتر ما ثبت است. پس گفتم: آیا شیعیانتان با شما خواهند بود؟ امام فرمود: آری، به شرط آن که از خدا بترسند و تقوا پیشه سازند.
بُرسی در روایتی دیگر گفت: روایت شده است که روزی، امام موسی کاظم علیهالسلام به مسجد وارد شد. جوانی را دید که میخندید. به او فرمود: در مسجد میخندی، در حالی پس که از سه روز خواهی مرد. پس آن جوان در آغاز روز سوم مُرد و در پایان روز دفن شد.
بحار، ج 46، ص 274، روایت 79، باب 5.
ابیبصیر از امام جعفرصادق علیهالسلام روایت کرده است که پدرم از کنار من میگذشت، در حالی که من سرگرم طواف خانه کعبه بودم با این که کم سن بودم، ولی در عبادت خداوند خیلی کوشش میکردم. پس پدرم مرا دید در حالی که سرگرم عبادت بودم و عرق میریختم. به من فرمود: ای جعفر، ای پسرکم، همانا خداوند هنگامی که بندهای را دوست داشته باشد، او را به
بهشت وارد میکند و از عمل اندک او راضی میشود.
بحار، ج 47، ص 55، روایت 94، باب 4.
محمدبن الحسنبن عماد گفت: در مسجد پیامبر نزد علیبن جعفر علیهالسلامبودم. (دو سال نزد او بودم و هر چیزی را که از برادرش، امام هفتم علیهالسلام، شنیده بود، مینوشتم.) در این هنگام، امام جواد علیهالسلام به مسجد رسول خدا وارد شد. پس علیبن جعفر بدون کفش و عبا از جایش بلند شد و دست امام را بوسید و به او بسیار احترام کرد. امام نهمبه او گفت: ای عمو، خدا رحمتت کند؛ بنشین. علیبن جعفر گفت: ای آقای من! چگونه بنشینم، در حالی که شما ایستادهاید. وقتی علیبن جعفر سر جایش برگشت، اصحابش او را سرزنش کردند و گفتند: تو عموی پدرش هستی، ولی این گونه به او احترام میگذاری! علیبن جعفر گفت: ساکت شوید، زمانی که خداوندِ عزیز این پیرمورد را شایسته ندانسته و این جوان را برگزیده و مقام او را چنان که میبینید، قرار داده و آشکار است، آیا من فضیلت او را انکار کنم؟ پناه میبرم به خداوند از آن چه میگویید، بلکه من بنده او هستم.
بحار، ج 47، ص 266، روایت 35، باب 8.
حماد از حریز روایت کرده که گفت: اسماعیل فرزند امام صادق علیهالسلام دینار زیادی داشت. مردی از قریش هم قصد داشت که به یمن مسافرت کند. اسماعیل به عنوان مشورت از پدرش پرسید: ای پدر، همانا فلانی میخواهد
به یمن برود و من مقداری دینار دارم. آیا صلاح میدانی که دینارها را به او بدهم تا از آن جا، کالایی برایم بخرد. امام صادق علیهالسلام فرمود: پسرم آیا خبر نداری که او شرابخواری میکند؟ اسماعیل گفت: مردم این چنین میگویند. امامفرمود: پسرم این کار را نکن. اسماعیل از فرمان پدرش سرپیچی کرد و دینارها را به آن مرد داد. او نیز پولها را از بین برد و حتی اندکی از آنها را برنگرداند. از قضا امام صادق علیهالسلام و اسماعیل در آن سال به حج رفتند. اسماعیل هنگام طواف خانه خدا میگفت: خدایا، به من پاداش عطا فرما و زیان آن دینارها را جبران کن. امام صادق علیهالسلام در آن هنگام، به او رسید و با دست، به پشت سرِ اسماعیل زد و گفت: پسرم ساکت باش! به خدا سوگند تو نباید چنین چیزی را از خدا طلب کنی؛ زیرا خبر داشتی او شراب مینوشد، ولی به او اطمینان کردی. اسماعیل گفت: ای پدر، همانا من ندیدم که او شراب بخورد، بلکه از مردم شنیدم. امام فرمود: پسرم، همانا خداوند عزیز در کتابش میفرماید: پیامبر به خداوند و به مؤمنان ایمان میآورد؛ یعنی پیامبر حرف خدا را و مؤمنان را تصدیق میکند. پس زمانی که مؤمنان نزد تو شهادت دادند، ایشان را تصدیق کن و به شرابخوار اعتماد نکن. همچنین خداوند بزرگ در قرآن میفرماید: اموال خودتان را به آدمهای نادان ندهید. پس هیچ نادانی از شرابخوار، نادانتر نیست؛ زیرا به شرابخوار هنگام خواستگاری زن نمیدهند. همچنین مورد شفاعت قرار نمیگیرد و نزد او چیزی به امانت نمیگذارند. اگر کسی نیز به شرابخوار اعتماد کند، او امانت را از بین میبرد. بدین جهت، خداوند به امانت سپارنده، اجر نمیدهد و مال از بین رفتهاش را به او برنمیگرداند و جبران نمیکند.
بحار، ج 47، ص 267، روایت 38، باب 8.
احمدبن سلیمان دیلمی از پدرش از ابیبصیر روایت کرده است که گفت: پس از اینکه پیر و ناتوان شدم و مرگم نزدیک شده بود، نزد امام صادق علیهالسلامآمدم؛ زیرا عملی که در آخرت بتوانم به آن تکیه کنم، در خود نمییافتم. پس امام فرمود: ای ابامحمد، آیا همانا تو هستی که این گونه سخن میگویی؟ گفتم: فدایت شوم، چرا این گونه سخن نگویم؟ امام فرمود: آیا نمیدانستی که همانا خداوند بزرگ مرتبه، جوانان شما را اکرام میکند و از پیران حیا میکند؟ گفتم: فدایت شوم، چگونه؟ امام فرمود: جوانان شما را اکرام میکند به اینکه ایشان را عذاب کند و از پیران حیا میکند به این که آنها را به حساب بکشد.
بحار، ج 47، ص 390، روایت 114، باب 11.
ابیحاتم از قول شقیق بخلی میگفت که: در سال 149 ه . ق برای انجام حج به راه افتادم. پس در قادسیّه توقف کردم. در حالی که به مردم نگاه میکردم، جوانی را دیدم که خیلی زیبا، گندمگون و ضعیف بود. لباس پشمی پوشیده و یک عبا به دوش گرفته بود که لباسهای زیرین را پوشانده بود. همچنین پاپوش به پا کرده و جدا از دیگران در جایی نشسته بود. پس با خود اندیشیدم شاید این جوان از طایفه صوفیّه است که میخواهد در سفر حج سر بار مردم باشد. به خدا سوگند، به سویش میروم و او را به شدت سرزنش میکنم. به او نزدیک شدم، پیش از آن که به او برسم، گفت: ای شقیق! «از
بسیاری گمانها دوری کنید؛ زیرا به یقین بعضی از گمانها گناه است». (حجرات: 12) سپس مرا ترک کرد و رفت. با خود گفتم این رخداد بزرگی بود؛ چون از آن مطلبی که در درونم بود، خبر داد و مرا با اسم صدا زد. پس به یقین او عبد صالح خداست. نزد او میروم و از او میخواهم که مرا حلال کند. پس با سرعت به دنبالش رفتم، ولی به او نرسیدم و از چشمم پنهان شد. تا این که در محلّه واقصه برای استراحت فرود آمدیم. ناگهان او را سرگرم نماز دیدم، در حالی که اعضای بدن او در حال لرزش و اشکهایش جاری بود. با خود گفتم: این همصحبت من است. به سویش میروم و از او حلالیّت میطلبم. پس صبر کردم تا نمازش تمام شد. به سوی او رفتم. وقتی که دید به سویش میروم، گفت: ای شقیق، تلاوت کن. «وَ إنی لغفّارٌ لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدی؛ و همانا من هر آینه برای کسی که توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد، سپس هدایت شود، بسیار بخشندهام.» این را گفت و مرا ترک کرد و رفت. گفتم: به درستی که این جوان، از مردان خداست؛ زیرا دوبار از نهانم خبر داده است. پس هنگامی که در محلّه زباله فرود آمدیم، آن جوان بر سر چاه ایستاده بود. در دستش ظرفی بود که میخواست با آن آب بردارد، ولی ظرف آب از دستش داخل چاه افتاد. پس دیدم نگاهی به آسمان کرد و خطاب به خداوند متعال فرمود: وقتی تشنه میشوم و نیاز به آب دارم، تو پروردگار من هستی و هنگامی که میخواهم غذا بخورم، نگهدار و سرپرست من تو هستی. مولای من، ظرف آب دیگری ندارم، پس آن را از بین نبر. شقیق گفت: پس سوگند به خدا، آب چاه بالا آمد؛ به گونهای که جوان دستش را جلو برد و ظرف خود را برداشت، پر از آب کرد و وضو گرفت. چهار رکعت نماز خواند. پس
از آن به سوی توده ریگی رفت. مشتی از آن را در ظرف آب ریخت، حرکت داد و نوشید. به سوی او رفتم و سلام کردم. جواب سلام مرا داد. گفتم: مرا از باقیمانده آن چیزی را که خداوند به تو بخشیده است اطعام کن. گفت: ای شقیق، همیشه نعمت آشکار و پنهان خداوند بر ما جاری است. پس به پروردگارت حسن ظن داشته باش. سپس ظرف آب را به من داد و من از آن نوشیدم. دیدم که آردی نرم و شکر است. پس سوگند به خدا، هرگز از آن لذیذتر و خوشبوتر ننوشیدهام. هم سیر شدم و هم تشنگیام برطرف شد؛ به گونهای که چند روزی به غذا و آب رغبت نداشتم. سپس دیگر او را ندیدم تا این که به مکه وارد شدیم. نیمه شبی او را دیدم که در کنار گنبد شراب ایستاده و با خشوع و گریه نماز میخواند. تا سحر در این حالت بود. با دیدن طلوع فجر، بر جای خود نشست و تسبیح گفت: سپس نماز صبح را به جا آورد و پس از طواف خانه خدا، خارج شد. به دنبال او رفتم. بر خلاف آن چه در راه دیده بودم، افراد بسیاری گرد او جمع شده بودند. مردم از گوشه و کنار میآمدند و به او سلام میکردند. از کسانی که نزدیک او بودند، پرسیدم: این جوان کیست؟ گفتند: این شخص موسی، فرزند جعفر، فرزند محمّد، فرزند علی، فرزند حسین، فرزند علیبن ابیطالب علیهمالسلام است. گفتم: اگر آن چه دیدم برای کس دیگری به جز این آقا بود، تعجب میکردم.
بحار، ج 48، ص 80 ، روایت 102، باب 4.
برقی از پدرش و او از حسین، پسر امام کاظم علیهالسلام نقل کرده است: ما، جوانانی از بنیهاشم، نزد امام رضا علیهالسلامرفته بودیم. در این هنگام، جعفربن عُمر علوی با لباسی ژنده از کنار ما گذشت. ما به قیافه و شکل او خندیدیم.
امام رضا علیهالسلامفرمود: به زودی او را ثروتمند و با پیروان زیادی خواهید دید. تا این که کمتر از یک ماه جعفر فرمانروای مدینه شد. روزی از کنار ما میگذشت؛ در حالی که بزرگان و غلامان با او همراه بودند. این جعفر همان کسی است که پسر عُمر، فرزند حسین، فرزند علی، فرزند عُمر، فرزند علی، فرزند حسین، فرزند علیبن ابیطالب علیهالسلام است.
بحار، ج 49، ص 33، روایت 11، باب 3.
حسنبن جمهور العمی در کتاب الواحدة روایت کرده است که: ابوالحسن سعیدبن سهل بصری (ملقب به ملاح) به من گفت: جعفربن قاسم هاشمی بصری پیرو گروه واقفیه(1)بود. روزی در شهر سرُمن رأی (شهر سامرا در عراق) همراه او بودم که امام علیالنّقی علیهالسلام ما را دید و به جعفربن قاسم فرمود: تا کی در خوابی؟ آیا زمان آن نرسیده که از خواب بیدار شوی؟ پس از آن، جعفر به من گفت: آن چه را علیبن محمد علیهالسلام به من گفت، شنیدی؟ به خدا سوگند، قلبم از آن سخن جریحهدار شده است. چند روز بعد برای یکی از فرزندان خلیفه میهمانی برپا کردند و من، جعفربن قاسم و امام علیالنّقی را به آن میهمانی دعوت کردند. هنگامی که حضرت وارد شدند، مردم برای احترام سکوت کردند، ولی جوانی در آن مجلس، به حضرت
1) 1. واقفیه، گروهیاند که تا امام هفتم علیهالسلام را قبول دارند و به امام پس از ایشان اعتقاد ندارند.
توجّهی نکرد و به سخن گفتن و خندیدن ادامه داد. حضرت به او فرمود: ای فلان، دهان را با خنده پُر کنی و از یاد خدا غافلی؛ در حالی که سه روز دیگر از اهل قبور خواهی بود! سعیدبن سهل گفت: با خود گفتیم این دلیل ما در حقانیّت امام علیالنّقی علیهالسلام خواهد بود تا ببینیم چه اتفاقی رخ میدهد. آن جوان پس از شنیدن سخن حضرت سکوت کرد. فردای آن روز، جوان زمینگیر شد و سرانجام روز سوم از دنیا رفت و همان روز او را به خاک سپردند.
همچنین سعیدبن سهل بصری در حدیثی دیگر نقل کرد: من و جعفربن قاسم به میهمانی یکی از اهالی سرّمن رأی رفتیم. امام علیّبن محمد علیهالسلام نیز حضور داشت. در آن هنگام مردی به بازی و شوخی کردن پرداخت و به حضور آن حضرت اعتنایی نکرد. حضرت به جعفر رو کرد و فرمود: همانا این مرد در این مجلس غذا نخواهد خورد و به زودی خبری از خانوادهاش میرسد که شادی او را به غصّه تبدیل خواهد کرد. پس غذا را آوردند. جعفر گفت: پس از این، دیگر اتفاقی رخ نمیدهد و گفته علیبن محمّد علیهالسلامواقعیت پیدا نمیکند. به خدا سوگند، آن مرد آماده غذا خوردن بود که ناگهان غلامش گریه کنان وارد شد و به او گفت: خود را به مادرت برسان که از بالای بام افتاده و در حال مرگ است. جعفر گفت: به خدا سوگند دیگر به گروه واقفیه پایبند نیستم. خود را از آنها جدا کردم و به امامت آن حضرت، ایمان پیدا کردم.
بحار، ج 50، ص 181، روایت 57، باب 3.
از برقی از پدرش روایت شده که گفت: ریّانبن شبیب، دایی معتصم، به من گفت که همانا وقتی مأمون خواست برای خود، امام رضا علیهالسلام و فضلبن سهل به عنوان خلیفه مسلمانان، ولایت عهدی و وزارت بیعت بگیرد، دستور داد سه صندلی برای نشستن آنان، آماده کنند. پس از آن به مردم اجازه داده شد برای بیعت کردن وارد شوند. مردم میآمدند و با کشیدن دست راست از بالای انگشت شست تا انگشت کوچک بیعت میکردند. تا این که جوانی از انصار، بر خلاف دیگران از انگشت کوچک تا بالای انگشت شست، دست کشید و این گونه بیعت کرد. امام رضا علیهالسلام با لبخند فرمود: به یقین همه مردم در شیوه بیعت کردن اشتباه کردند، ولی این جوان با ما به روشی درست بیعت کرد. مأمون گفت: روش درست بیعت کردن چگونه است؟ امام رضا علیهالسلامفرمود: بیعت کردن، کشیدن دست از بالای انگشت کوچک تا بالای انگشت شست است، در غیر این صورت درست نیست. پس مردم از این مسأله شگفتزده شدند. ازاینرو، مأمون دستور داد تا بار دیگر مردم، آن گونه که امام فرموده بود، بیعت کنند. پس از آن که مردم گفتند: کسی که شیوه بیعت گرفتن را نمیداند، چگونه شایسته رهبری مردم است. همانا کسی که علم دارد، به این مقام شایستهتر است.
بحار، ج 49، ص 144، روایت 21، باب 13.
علیبن جعفر از حلبی روایت کرده است که گفت: در محلّه عسکر به انتظار امام حسن عسکری علیهالسلام جمع شده بودیم که نامهای از ایشان به ما رسید. آن حضرت در نامه نوشته بودند: آگاه باشید، کسی با تأکید به من سلام نکند و با دستش، من را نشان ندهد؛ زیرا جان شما در خطر است. راوی گفت: کنارم جوانی ایستاده بود. به او گفتم: تو اهل کجایی؟ گفت: من از نوادگان ابوذر غفاری و اهل مدینه هستم. گفتم: این جا چه کار میکنی؟ گفت: درباره امام حسن عسکری علیهالسلاممیان ما اختلاف شده است. آمدهام تا او را ببینم و با شنیدن سخنانش، نشانهای از بر حق بودن او بیابم و با آن قلبم آرام شود. هنگام گفتوگوی ما امام حسن عسکری علیهالسلام با خادم خود آمدند. هنگامی که به کنار ما رسیدند نگاهی به جوان کرد و گفت: آیا غفاری تو هستی؟ جوان گفت: آری. امام حسن عسکری فرمود: مادرت حمدویه را چه کار کردی؟ جوان گفت: حالش خوب است. امام علیهالسلام پس از این گفتوگو، گذشت. به جوان گفتم: آیا پیش از این، هرگز او را دیده بودی و میشناختی؟ جوان گفت: نه. گفتم: پس همین سخنان امام برای آرامش قلبت کافی است. جوان گفت: کمتر از آن نیز برای من کافی بود.
بحار، ج 50، ص 269، روایت 34، باب 3.
هارون از ابن صدقه و او از جعفر و او از پدرش، یعنی امام کاظم علیهالسلامروایت کرده است که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهبه مردم فرمود: هنگامی که زنان و جوانان شما فاسد شوند و امر به معروف و نهی از منکر نکنند، چه کار میکنید؟ گفته شد: ای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، آیا چنین حادثهای رخ میدهد؟ فرمود: آری، بدتر از آن نیز رخ میدهد و آن هنگامی است که امر به منکر و نهی از معروف میشوید، آن زمان چه کار خواهید کرد؟ گفته شد: ای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، آیا چنین چیزی اتفاق میافتد؟ فرمود: آری، بدتر از آن نیز پیش میآید و آن هنگامی است که معروف، منکر و منکر، معروف میشود، در آن زمان چه میکنید؟
بحار، ج 51، ص 43، روایت 29، باب 4.
امام کاظم علیهالسلام فرمود: شهر قم محل زندگی آل محمد و پناهگاه شیعیان ایشان است، ولی به زودی گروهی از جوانان ایشان به جهت نافرمانی از پدرانشان، سبک شمردن و مسخره کردن بزرگانشان نابود میشوند. البته با این حال، خداوند ایشان را از شرّ دشمنان نگاه میدارد.
بحار، ج 60 ، ص 214، روایت 31، باب 36.
ابیبصیر از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که فرمود: هنگامی که امام زمان(عج) به شکل جوانی زیبا و نیرومند ظهور کند، همه او را انکار میکنند، مگر مؤمنانی که خداوند در عالم ذر از آنان برای امامت امام زمان(عج) پیمان
گرفته باشد.
بحار، ج 52، ص 287، روایت 23، باب 26، روایت 1 غلط .
امام صادق علیهالسلام فرمود: همانا از بزرگترین بدبختیها این است که صاحب و یار ایشان (مردم و شیعیان منتظر ظهور امام زمان علیهالسلام) در حالی که جوان است، قیام کند و به طرف ایشان آید، ولی مردم میپندارند او باید پیرمرد بزرگی باشد.
بحار، ج 52، ص 287، روایت 24، باب 26.
ابیبصیر از امام کاظم علیهالسلام روایت میکند که فرمود: امام زمان(عج) به یارانش میفرماید: ای قوم، همانا اهل مکه مرا نمیخواهند، ولی من به سوی ایشان فرستاده شدهام تا با ایشان آنگونه که شایسته من است، احتجاج کنم. پس مردی از یاران خود به نام نفس زکیه را فرا میخواند و میگوید: برو به سوی مکه و بگو ای اهل مکه، من فرستاده امام زمان(عج) هستم و او به شما میگوید، به درستی که ما اهل بیت، رحمت و معدن رسالت و امامت، فرزندان محمد صلیاللهعلیهوآله و از تبار پیامبران هستیم. از رحلت پیامبر تا امروز به ما ستم کردند و حق ما را گرفتند. بنابراین، از شما خواهان یاری هستیم. پس ما را یاری کنید. پس از این که جوان پیام امام را به مردم میرساند، به سویش حمله میکنند و او را میان رکن و مقام میکشند. وقتی این خبر به امام زمان
علیهالسلاممیرسد، به یاران خود میگوید: آیا به شما خبر ندادم که اهل مکه ما را نمیخواهند. تا آن حضرت از گردنه طوی و با سیصد و سیزده نفر (به شمار شرکت کنندگان جنگ بدر) به مکه میرسد و به مسجدالحرام داخل میشود. در کنار مقام ابراهیم چهار رکعت نماز میخواند. سپس به حجرالاسود تکیه میدهد و پس از ستایش خدا و درود بر پیامبر (به زبانی که هنوز با آن سخن گفته نشده است) سخن میگوید. نخستین کسانی که با او بیعت میکنند، جبرئیل و میکائیلاند. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و امیرالمؤمنین علی علیهالسلامنیز برمیخیزند و به آن حضرت کتابی میدهند که نزد عربها ناخوشایند است و تازه مهر شده است. سپس به ایشان میفرمایند که به این کتاب عمل کن. سپس با سیصد و اندی نفر از مکه قیام میکند تا اینکه همانند یک حلقه میشوند. ابیبصیر گفت از امام کاظم علیهالسلامپرسیدم: حلقه چیست؟ امام فرمود: ده هزا مرد هستند که جبرئیل در طرف راست و میکائیل در طرف چپ ایشان قرار دارند. سپس پرچم روشنی را که همان پرچم (سحابه)1 رسول خداست، برافراشته میکند. همچنین زره (سابغه)(1)پیامبر را به تن میکند و شمشیر ایشان را به کمر میبندد.
بحار، ج 52، ص 307، روایت 81 ، باب 26.
جوان حسنی زیبارو قیام میکند. آن جوانی که از ناحیه دیلم با صدای رسا صدا میزند: ای آل احمد، آن شخص اندوهناک و ندادهنده پیرامون
1) [1] 2و1. سحابه نام پرچم و (سابغه) نام زره رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است.
ضریح را یاری کنید. پس گنجهای خدا در طالقان به یاری او میشتابند. گنجهایی که از طلا و نقره نیستند، بلکه آنها مردانی نیزه به دست چون قطعههای بزرگ آهن که بر اسبهای بارکِش سفید خاکستری رنگ سوارند. جوان حسنی بیدرنگ، ستمگران را میکُشد تا این که به کوفه وارد میشود و بیشتر زمین را پاکسازی میکند و آنجا را به عنوان پناهنگاه برمیگُزیند. پس او و یارانش از قیام مهدی(عج) آگاه میشوند. یاران او میپرسند: ای فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهاین جوان چه کسی است؟ جوان حسنی که خود، مهدی(عج) را میشناسد، برای شناساندن آن حضرت به یارانش، نزد مهدی میرود و به ایشان میگوید: اگر تو مهدی آل محمد هستی، پس آن چه از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و علی علیهالسلام به شما (ارث) میرسد، کجاست؟ مهدی(عج) نیز عصای جدّش، انگشتری بُرده،(1)زِرهِ فاضل،(2)عمامه سحاب،(3)اسب یربوع،(4)شتر عَضبا،(5)قاطر دلدل،(6)درازگوش یعفور،(7)اسب براق(8)و قرآن امیرالمؤمنین را به او نشان میدهد. پس جوان حسنی میگوید: اللّه اکبر، ای فرزند رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهآمادهایم تا با تو بیعت کنیم. پس جوان حسنی و لشکرش با او بیعت میکند، مگر چهل هزار نفر از اصحاب مصاحف معروف به زیدیّه که با
1) 1. بُردَه: نوعی پارچه کتانی راه راه.
2) 2. فاضل: نام زره رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است.
3) 3. سحاب: نام عمامه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است.
4) 4. یربوع: نام اسب مخصوص رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است.
5) 5. عضباء: نام شتر مخصوص رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است.
6) 6. دلدل: نام قاطر مخصوص رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم است.
7) 7. یعفور: نام مخصوص رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است.
8) 8. براق: ماده اسب مخصوص رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است.
او بیعت نمیکنند. مهدی علیهالسلامبه سوی گروه گمراه میرود و ایشان را سه روز دعوت به حق میکند، ولی اثری نمیبخشد. پس ایشان دستور میدهد که همه آنان را بکُشند. سپس به یاران خود میگوید: قرآنهای به جا مانده از آنها را برندارید تا به عنوان عبرت باقی بماند؛ زیرا به آن عمل نکردند.
بحار، ج 53، ص 15، روایت 1، باب 28.
خداوند گوشهایی برای پند گرفتن از شنیدنیها و چشمهایی برای کنار زدن تاریکیها به شما بخشیده است. برای هر عضوی از بدن، اجزای شایسته و هماهنگ آفریده است تا در ترکیب ظاهری صورتها و دوران عمر با هم سازگار باشند. بدنهایی آفریده است که نیازهای خود را برآورده میکنند و قلبهایی که روزی را با قدرت به سراسر بدن میرسانند و از سلامت خدادادی بهرهمندند، در حالی که در برابر این نعمتها سپاس گزارند. خداوند مدّت زندگی هر یک از شما را مقدّر فرمود و پایانش را پوشیده داشت. از آثار گذشتگان عبرتهای پندآموز برای شما بر جای گذارد... مگر انسان، همان نطفه و خون نیم بند نیست که خدا او را در تاریکیهای رَحِم و غلافهای تو در تو پدید آورد تا به شکل جنین درآمد. سپس کودکی شیرخوار شد، بزرگ و بزرگتر شد تا نوجوانی رسیده گردید. پس او را دلی فراگیر، زبانی گویا و جسمی بینا عطا فرمود تا عبرتها را درک کند و از بدیها بپرهیزد، ولی آن گاه که جوانی کامل شد و بر پای خویش ایستاد، گردنکشی را آغاز کرد... روی از خدا گرداند و در بیراهه گام
نهاد. در هواپرستی غرق شد و برای لذّتهای دنیا تلاش فراوان کرد و سرمست شادمانی دنیا شد. هرگز نمیپندارد مصیبتی پیش آید و از هیچ گناه باک ندارد. ناگهان سرمست در این آزمایش چند روزه، مرگ او را میرباید. کسی که در دلِ بدبختیها اندکی زندگی کرده و در برابر آن چه از دست داده، چیزی به دست نیاورده است و آن چه از واجبات را ترک کرد، قضایش را به جا نیاورد، پس در اواخرِ سرکشی و پیروی از هوای نفس و هنگام خوشحالی، درد مرگ، او را فرا گرفت...
بحار، ج 60 ، ص 349، روایت 35، باب 41، روایت از نهجالبلاغه (نهجالبلاغه صبحی صالح خطبه 83 که خطبه عزّاء نامیده میشود)
امام صادق علیهالسلام فرمود: پسر تا هفت سالگی امر و نهی نمیشود تا این که در نُه سالگی او را به نماز خواندن امر میکنند. در ده سالگی، خوابگاه او جدا میشود و در چهارده سالگی به دوره بلوغ میرسد. رشدش تا بیست و دو سالگی ادامه پیدا میکند و عقلش تا بیست و هشت سالگی کامل میشود.
بحار، ج 60 ، ص 360، روایت 50، باب 41.
یونسبن یعقوب گفت: نزد امام صادق علیهالسلام بودم که مردی از اهل شام وارد شد و گفت: من متکلّم و فقیه هستم و برای مناظره با اصحاب تو آمدهام. امام صادق علیهالسلام گفت: این کلام تو، از کلام رسول خدا صلیاللهعلیهوآله گرفته شده یا از خودت است؟ جواب داد: قسمتی از کلام پیامبر و قسمتی از خودم است. امام صادق علیهالسلامفرمود: پس تو با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شریک هستی.
گفت: نه. امام فرمود: پس پیروی از تو همانند اطاعت کردن از پیامبر واجب است؟ گفت: نه. یونسبن یعقوب گفت: امام صادق علیهالسلام به من رو کرد و فرمود: ای یونس، این شخص پیش از این که متکلّم باشد، دشمن خودش است. سپس گفتند: ای یونس، اگر علم کلام را خوب یاد گرفته بودی، با او مناظره میکردی. گفتم: فدایت شوم. از شما شنیدم که میفرمودید: وای بر متکلّمان که میگویند این مطلب منجر به مطلوب میشود و این مطلب منجر به مطلوب نمیشود. این روشمند است و این روشمند نیست. این را میفهمیم و این را نمیفهمیم. امام صادق علیهالسلام فرمود: گفتم وای بر گروهی که گفتار مرا در کلام رها کردند و شیوهای را که خود میخواهند، دنبال میکنند. سپس فرمود: برو و هر کس از متکلّمان را که دیدی به این جا بیاور. یونس گفت: خارج شدم و حمرانبن اعین، محمدبن نعمان اَحْوَل (مؤمن الطاق)، هشامبن سالم و قیس ماصر (او علم کلام را از علیبن الحسین علیهالسلام آموخته بود) را نزد امام آوردم تا این که مجلس مناظره، چند روز پیش از مراسم حج در چادر امام صادق علیهالسلامبرگزار شد. امام صادق علیهالسلام در این هنگام به بیرون از چادر اشاره کرد و فرمود: به خداوند کعبه سوگند، (او) هشام است. هشامبن حَکَم وارد شد، در حالی بود که تازه محاسنش روییده بود و در میان ما از همه کوچکتر بود. امام صادق علیهالسلامبرای او جا باز کرد و گفت: او با قلب، زبان و دستش ما را یاری میکند. سپس به حمران گفت: با مرد شامی مناظره کن. حمران با او مناظره کرد و بر او چیره شد. امام فرمود: ای طاقی، با او مناظره کن. با او نیز مناظره کرد و پیروز شد. سپس به هشامبن سالم فرمود تا با او مناظره کند. پس با هم مناظره کردند، ولی هیچ کدام بر
دیگری پیروز نشدند. سپس قیس ماصر به دستور امام با او مناظره کرد. مرد شامی در برابر قیس ماصر نیز درمانده شد. سپس امامبه مرد شامی فرمود: با این پسر مناظره کن. (منظور امام علیهالسلامهشامبن حَکَم بود). مرد شامی پذیرفت و به هشام گفت: ای پسر، از من درباره امامت این شخص بپرس.
هشام از این که مرد شامی امام را بدون اسم و کینه نام برده بود، غضبناک شد. به او گفت: آیا پروردگارت برای مردم برنامهریزی کرده است یا مردم برای خود برنامه ریختهاند؟
مرد شامی گفت: پروردگارم برای مردم برنامه ریزی کرده است. هشام گفت: خداوند برای دین مردم چه برنامهای قرار داده است؟
مرد شامی گفت: ایشان را مکلّف ساخته و برای کارهایی که به آن مکلّف شدهاند، راهنما قرار داده است تا هرگونه بهانهای را از بین ببرد.
هشام گفت: راهنمایی که خداوند برای ایشان قرار داده است، چیست؟
مرد شامی گفت: آن راهنما، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است.
هشام گفت: پس از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهچه کسی راهنماست؟
مرد شامی گفت: کتاب خدا و سنّت.
هشام گفت: آیا امروز کتاب و سنت اختلاف ما را از بین برده و باعث اتحاد ما شده است؟
مرد شامی گفت: آری.
هشام گفت: پس اختلاف تو با ما چیست؟ تو از شام آمدهای و با ما مخالفت میورزی و گمان میکنی دین از راه اعتقاد حاصل میشود و اعتراف میکنی به اینکه هیچ اختلافی در عقیدهها وجود ندارد.
مرد شامی ساکت شد. امام صادق علیهالسلامبه او گفت: چه شده است؛ چرا سخن نمیگویی؟ مرد شامی گفت: اگر بگویم اختلاف نداریم سخن نابهجایی است و اگر بگویم کتاب و سنت، اختلاف ما را از بین میبرد، آن نیز سخن باطلی است؛ زیرا از کتاب و سنّت، برداشتهای گوناگونی میشود و اگر بگویم با هم اختلاف داریم، پس کتاب و سنت به ما سودی نرسانده است. مرد شامی در ادامه گفت: من نیز مانند او دلیلی بر ردّ سخنانش دارم. امام صادق علیهالسلامفرمود از او بپرس، او شکیباست. پس شامی به هشام گفت: چه کسی برای مردم برنامهریزی کرده است؟ پروردگارشان یا خودشان؟
هشام گفت: پروردگارشان برای ایشان برنامهریزی کرده است.
شامی گفت: آیا خداوند کسی را برای آنان برانگیخت تا آنها را یکپارچه سازد و حق و باطل را برای آنها جدا کند؟
هشام گفت: آری.
شامی گفت: او چه کسی است؟
هشام گفت: در آغاز اسلام آن کس، رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبود و پس از ایشان، کسی دیگر است. شامی گفت: او چه کسی است که جانشین پیامبر میشود و راهنمای مردم است؟
هشام گفت: در زمان ما یا پیش از ما؟
شامی گفت: در زمان ما.
هشام گفت: آن آقایی که این جا نشسته است؛ یعنی ابا عبداللّه. کسی که همه مردم گوشه و کنار جهان برای یاد گرفتن احکام دین و کسب حقایق و دانشها به سوی او میآیند. کسی که ما را از خبرهای آسمان آگاه میسازد.
او این مقام را از پدر تا جد بزرگوارش ارث برده است.
شامی گفت: من چگونه به این مسئله علم پیدا کنم؟
هشام گفت: از آن چه برایت رخ داده است از او بپرس. مرد شامی گفت: بهانهام را از بین بردی. پس من پرسشی دارم.
در این هنگام امام صادق علیهالسلامفرمود: ای مرد شامی، من پرسش تو را جواب میدهم. تو را آگاه میکنم که روز فلان بیرون آمدی و راهت فلان بود. بر فلان عبور کردی، و فلان بر تو عبور کرد.
مرد شامی به عنوان پذیرش گفتار امام گفت: به خدا سوگند، راست گفتی. سپس گفت: اکنون تسلیم خداوند شدم و اسلام آوردم. امام فرمود: اکنون به خداوند ایمان آوردی؛ زیرا اسلام آوردن پیش از ایمان آوردن است بدین جهت که با اسلام آوردن، مسلمانها از همدیگر ارث میبرند و ازدواج میکنند، ولی با ایمان آوردن به پاداش کارهای خودشان میرسند. مرد گفت: راست گفتی. پس من اکنون شهادت میدهم به این که معبودی جز اللّه نیست و محمد صلیاللهعلیهوآلهرسول خدا است و همانا تو جانشین پیامبر هستی.
یونس گفت: پس امام صادق علیهالسلام به حمران رو کرد و گفت ای حمران، سخن را خوب ادا میکنی و به نتیجه میرسی. پس به هشامبن سالم فرمود: میخواهی سخن را خوب ادا کنی و نتیجه بگیری، ولی راهش را بلد نیستی. سپس به محمدبن نعمان فرمود: قیاس کننده ماهر، زبان باز و حیلهگر هستی و باطل را با باطل جواب میدهی، با این تفاوت که باطل تو چیره کنندهتر است. سپس به قیس ماصر رو کرد و فرمود: مناظره میکنی و هنگامی که گمان میکنی به فهم روایت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله خیلی نزدیک شدهای
برعکس، در همان لحظه از فهم حدیث رسول خدا صلیاللهعلیهوآله خیلی دور میگردی. پس حق را با باطل در میآمیزی، در حالی که اندکی از حق، انسان را از باطل زیادی، بینیاز میکند. تو و محمدبن نعمان ماهرانه از موضوع گفتوگو خارج میشوید. یونسبن یعقوب گفت: به خدا سوگند گمان کردم، امام به هشامبن حکم نیز مطالبی که به آنان گفته بود، خواهد فرمود. پس امامفرمود: ای هشام، هنگامی که پاهایت را برای راه پیمودن بر زمین میگذاری، نزدیک است زمین امثال تو را پرواز دهد. با مردم مناظره کن و مواظب باش تا دچار لغزش نشوی. شفاعت در پشت سر توست.
بحار، ج 23، ص 9، روایت 12، باب 1.
از امام صادق علیهالسلام روایت شده است که در بنیاسرائیل، مردی صالح بود و با خداوند متعال رابطه خوبی داشت و دارای همسری بود که نمیخواست کسی او را ببیند. همسرش یکی از زیباترین زنان روزگارش بود. آن مرد صالح هنگامی که از خانه خارج میشد، درِ خانه را بر روی زنش قفل میکرد. روزی همسرش جوانی را دید و عاشق او شد و جوان نیز متقابلاً عاشق او شد. آن جوان برای قفل درِ خانهای که آن زن در آن به سر میبرد، کلیدی درست کرد و هر زمان از شب و روز که میخواست به خانه رفت و آمد میکرد، در حالی که همسر زن از این ماجرا، خبر نداشت. همسر آن مرد صالح و آن جوان مدت زمان طولانی را بدین گونه سپری کردند تا این که روزی همسر زن که عابدترین و زاهدترین فرد از میان بنیاسرائیل بود، به زنش گفت: همانا رفتارت نسبت به من تغییر کرده است و نمیدانم که علت
و سبب آن چیست و از این بابت قلبم دچار وسوسه و تشویش خاطر شده است. به او گفت: از تو میخواهم قسم یاد کنی که مردی جز من با تو همبستر نشده است. بنیاسرائیل کوهی داشتند که به آن قسم میخورند و در کنارش دادرسی میکردند. کوه خارج از شهر قرار داشت و در کنارش رودی جاری بود. هیچکس در کنار کوه قسمِ دروغ نمیخورد مگر این که هلاک و نابود میشد. زن به شوهرش گفت: اگر نزد کوه برایت قسم یاد کنم، وسوسه و دلنگرانیات از بین میرود؟ شوهرش گفت: بله. زن گفت: هر گاه خواستی این کار را انجام میدهم. زمانی که مرد عابد برای انجام دادن کارش از خانه بیرون رفت، جوان پیش زن آمد و زن از گفتوگویی که بین او و شوهرش رخ داده بود، او را باخبر ساخت و این که او تصمیم گرفته است و میخواهد در کنار کوه برای شوهرش قسم یاد کند. جوان مبهوت و مُتحیّر شد و گفت: چگونه میخواهی این کار را انجام دهی؟ زن گفت: فردا صبح زود از خواب بیدار شو. لباسِ چاروادارها(1)را بپوش و یک خر بردار و کنار دروازه شهر بنشین. زمانی که ما خارج شدیم، من شوهرم را وادار میکنم که خر را از تو کرایه کند. هنگامی که خر را از تو کرایه کرد، پیشدستی و شتاب کن و مرا بردار و بالای خر سوار کن تا اینکه برای شوهرم قسم یاد کنم، در حالی که راستگو باشم و بگویم همانا هیچکس غیر از تو و این چاروادار مرا لمس نکرده است. جوان گفت: با کمال میل. زمانی که شوهر زن آمد، به زن
1) 1. چاروادار: یعنی چهارپادار، کسی که حیوانات بارکش را میراند یا با آنها باربری میکند. فرهنگ عمید جیبی، ص 524.
گفت بلند شو تا به طرف کوه برویم تا اینکه به آن قسم یاد کنی. زن گفت: من توانِ پیادهروی ندارم. شوهرش گفت: برخیز اگر چارواداری را پیدا کردم (چهارپایی را) برایت کرایه میکنم. زن بلند شد، در حالی که لباسش را نپوشیده بود. زمانی که عابد و همسرش بیرون آمدند، زن جوان را دید که منتظر او است. پس خطاب به او فریاد زد: ای چاروادار، آیا خَرَتْ را تا سر کوه به نیم درهم کرایه میدهی؟ جوان گفت: بله. سپس جوان رفت و زن را بلند نمود و بر خر سوار کرد. عابد، همسرش و جوان رفتند تا این که به کوه رسیدند؛ زن به جوان گفت: مرا از خر پایین بیاور تا این که به بالای کوه بروم. زمانی که جوان به طرف زن جلو رفت، زن خودش را به زمین انداخت و بخشی از بدنش آشکار شد. در این هنگام زن، جوان را دُشنام داد و ناسزا گفت. جوان گفت: به خدا قسم من گناهی ندارم. سپس زن دستش را به طرف کوه دراز کرد. آن را لمس کرد و برای شوهرش قسم یاد کرد که همانا از زمانی که تو را شناختهام، هیچ کس با من همبستر نشده و مرا لمس نکرده و همچنین هیچ کس همانند تو به من نگاه نکرده است به غیر از تو و این چاروادار. پس کوه به شدّت به لرزه درآمد و از جای خود متلاشی و نیست و نابود شد. بنیاسرائیل ادّعای زن و قسم او را نپذیرفتند و رد کردند. این فرموده خداوند متعال در قرآن کریم(1)است که میفرماید: «آنها نهایت مکر و نیرنگ خود را به کار بردند و همه مکرها و توطئههایشان نزد خدا آشکار است، هر چند مکرشان چنان باشد که کوهها را از جا برکَنَد».
1) 1. قرآن کریم ـ سوره ابراهیم ـ آیه 46.
بحار، ج 64 ، ص 194، باب 7.
ابیقتاده در حدیثی نقل میکند که نزد امام صادق علیهالسلامبودیم و از جوان مردی سخن میگفتیم. پس امام فرمود: آیا گمان میکنید که جوان مردی به گناهکاری است؟ بلکه فتّوت همانا اطعام کردن، هدیه دادن، خوشحال کردن دیگران و پرهیز از آزار دیگران است در حالی که گناه کردن هرزگی است. سپس امام فرمود: مردانگی چیست؟ گفتیم: نمیدانیم. امام فرمود: به خدا سوگند، مردانگی این است که مرد، سفرهاش را در حیاط خانهاش بگسترد.
بحار، ج 70، ص 5، روایت 3، باب 40.
اسحاقبن عمار گفت: امام صادق علیهالسلام فرمود: روزی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نماز صبح را با مردم به جا آورد. پس به جوانی از انصار که چهرهای زرد، اندامی لاغر و چشمانی گود رفته داشت، نگاه کرد و فرمود: ای جوان، چگونه شب را به صبح رساندی؟ جوان گفت: ای رسول خدا ! در حال یقین شب را به روز رساندم. پیامبر فرمود: همانا برای هر چیزی، واقعیتی است. نشانه واقعیت داشتن یقین تو چیست؟ جوان گفت: ای پیامبر خدا ! همانا یقین مرا اندوهگین کرده است، خوابم را گرفته است و در گرمای شدید ظهر مرا به روزه گرفتن واداشته است. پس نفسم را از وابستگی به دنیا باز داشتهام. گویا میبینم عرش پروردگار برای حسابرسی از بندگان، آماده شده است و مخلوقات بدین جهت از قبر برانگیخته شدهاند و من نیز در میان آنان هستم.
همچنین بهشتیان را میبینم که به سرور و شادی مشغولند و بر تختهای آراسته تکیه زدهاند و دوزخیان که در جهنّم عذاب میشوند و فریاد میزنند به گونهای که صدای شرارههای آتش جهنّم به گوشم میرسد. پس رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبه یارانش فرمود: این بندهای است که خداوند، قلبش را با نور ایمان روشن کرده است. سپس پیامبر به جوان گفت: مواظب خودت باش که این حال را از دست ندهی. جوان گفت: ای رسول خدا ! برایم از خداوند بخواهید که شهادت با شما را روزیم کند. رسول خدا نیز دعا کردند. سرانجام پس از مدتی، آن جوان در یکی از غزوهها و در رکاب پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله به شهادت رسید.
بحار، ج 70، ص 373، روایت 18، باب 59، بیان.
امام موسی کاظم علیهالسلام در روایتی از پدرانش از امیرالمؤمنین علی علیهالسلامنقل میکند که ایشان درباره این آیه از قرآن که میفرماید: بهرهات را از زندگی دنیا فراموش نکن، فرمود: تندرستیات، خوراکت، وقت فراغتت، جوانیات و نشاط و زنده دلیات را فراموش نکن تا بتوانی با آنها، آخرت را دست آوری.
بحار، ج 71، ص 177، روایت 18، باب 64 .
امام صادق علیهالسلام نقل میکند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: از چهار چیز، پیش از چهار چیز استفاده کن. از جوانی پیش از پیری، از تندرستی پیش از بیماری، از توانگری پیش از تهیدستی و از زندگی پیش از مرگ.
بحار، ج 71، ص 180، روایت 32، باب 64.
امامصادق علیهالسلام از پدرش، امامباقر علیهالسلام روایت کرد که فرمود: انسان حریص به دنیا چون کرم ابریشم، هر اندازه به دور خود میپیچد، خود را بیشتر گرفتار میکند به گونهای که بیرون آمدن از پیله برایش مشکل میشود. سرانجام در هوای دمدار آن جا میمیرد.
در ادامه، امام صادق علیهالسلام فرمود: یکی از پندهای لقمان به پسرش این بود که ای پسرم! همانا مردمی که پیش از تو زندگی میکردند، برای فرزندانشان مالها اندوختند، ولی نه از آن اندوختهها، و نه از کسانی که برای آنها اندوخته بودند، نشانهای مانده است. پس تو بندهای هستی که دنیا به تو اجاره داده شده است و مأمور به عمل کردن هستی و در برابر هر عمل به تو وعده پاداش دادهاند بنابراین، عملت را به خوبی انجام بده. پسرم، در این دنیا همچون گوسفندی نباش که در کشتزار سبزی میچَرَد و آن اندازه میخورد تا فربه میشود؛ زیرا مرگش هنگام فربه شدن فرا میرسد، بلکه دنیا را مانند پُلی بر روی رودخانهای بدان که از آن گذر کردهای و هیچگاه به آن جا باز نمیگردی. بدان که به زودی در پیشگاه خداوند بزرگ، از تو برای چهار چیز پرسش میکنند:
جوانیات را در چه کارهایی صرف کردی؟
عمرت را چگونه به پایان رساندی؟
مال و داراییات را از چه راهی به دست آوردی؟
داراییات را چگونه مصرف کردی؟
پس خود را برای آن روز آماده کن و بر آن چه از دنیا از دست دادهای، افسوس نخور؛ زیرا که اندک دنیا، نابود شدنی است و زیادش، دچار بلا و گرفتاریست. پس کارهایی را که خدا دوست دارد، انجام بده. توبه را در قلب خود تازه نگهدار و در فرصتها، به عمل بپرداز، پیش از این که مرگ فرا رسد و میان تو و آن چه نیاز داری، فاصله بیاندازد.
بحار، ج 73، ص 68 ، روایت 36، باب 122.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: مردی از امّتم را در خواب دیدم که عزراییل برای گرفتن روحش آمده بود. مرد، کار نیکی را که برای پدر و مادرش انجام داده بود به او باز نمود. پس به این جهت، مرگش به تأخیر افتاد.
همچنین پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهفرمود: هیچ فرزند نیکوکاری با مهربانی به پدر و مادرش نگاه نمیکند مگر این که با هر نگاه، پاداش یک حج پذیرفته شده، به او میدهند. گفتند: ای پیامبر! اگر چه روزی، صدبار نگاه کند؟ ایشان فرمود: آری، خداوند، بزرگتر و پاکتر از این سخنهاست.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهفرمود: از سوی خداوند به عاق والدین ندا داده میشود که هر عملی انجام بدهی، تو را نمیآمرزم و به شخص نیکوکار و خوشرفتار با پدر و مادر ندا میدهند به زودی تو را میآمرزم. امام صادق علیهالسلامفرمود: مردی نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهآمد و گفت: ای رسول خدا، همانا من آرزومند جهاد هستم. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهفرمود: پس در راه خدا جهاد کن، زیرا اگر در راه خدا کشته شوی، نزد خدا زنده هستی و روزی میخوری و اگر در راه
رسیدن به میدان نبرد بمیری، پاداش تو با خداست و اگر تندرست از جهاد برگردی از گناهان پاک میشوی، همچنان که از مادر زاده شدی. جوان گفت: ای پیامبر خدا، پدر و مادر پیری دارم که به من نیاز دارند نمیخواهند که به جهاد بروم. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهفرمود: با پدر و مادرت باش، سوگند به آن کسی که جانم در دست اوست، به یقین پاداش یک شبانهروز و همدمی با آنها، بهتر از پاداش یک سال جهاد است.
بحار، ج 74، ص 80 ، روایت 83 ، باب 3.
امام صادق علیهالسلام فرمود: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نزد جوانی که در حال جان دادن بود، آمد و به او گفت: بگو لا إلهَ إلا اللّه. جوان نتواست بگوید. پیامبر چند بار آن ذکر را تکرار کرد، ولی جوان هر بار نتوانست تا اینکه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به زنی که کنار جوان بود، گفت: آیا این جوان مادر دارد؟ زن گفت: آری، من مادرش هستم. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: آیا از او ناراضی هستی؟ مادر گفت: آری، شش سال است که با او سخن نگفتهام. پیامبر به مادر گفت: از او راضی شو. مادر گفت: ای رسول خدا، برای خشنودی تو، خداوند از او راضی شود. پس پیامبر به جوان گفت: بگو، لا اله الا اللّه. پس جوان ذکر را بر زبان آورد. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله به جوان گفت: چه میبینی؟ جوان گفت: مردی را که زشت چهره، چرکین لباس و بدبوست، میبینم که بر من خشمگین است. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهدعایی خواند و به او فرمود: تو نیز این دعا را بخوان. جوان دعا را خواند. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله به جوان گفت: اکنون چه میبینی؟
جوان گفت: مردی، زیبارو، خوشبو و با لباس پاکیزهای را میبینم که نزد من آمده است و آن مرد زشترو از من دور شده است. سرانجام آن جوان با همان حال، جان داد.
بحار، ج 74، ص 75، روایت 68 ، باب 2.
امام هفتم علیهالسلام فرمود: پدرم مردی را با پسرش در حال راه رفتن دید، در حالی که پسر بر بازوی پدر تکیه کرده بود. پدرم آنچنان ناراحت شد که از آن پس تا زنده بود با آن جوان سخن نگفت.
بحار، ج 74، ص 59، روایت 20، باب 2.
امام صادق علیهالسلام فرمود: جوان بخشنده با گناهان بسیار، نزد خداوند از عابد پیری که بُخل میورزد، دوست داشتنیتر است.
بحار، ج 74، ص 77، روایت 74، باب 2.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: جوانی سالخوردهای را احترام نمیکند مگر این که خداوند او را در پیری مورد احترام دیگران قرار میدهد.
بحار، ج 74، ص 364، روایت 3، باب 16.
امام صادق علیهالسلام فرمود که لقمان به پسرش گفت: هنگامی که با گروهی مسافرت میکنی، با آنان درباره کارها زیاد مشورت کن و هنگام روبهرو شدن با آنها، لبخند بر لب داشته باش. هر گاه به زاد و توشهات نیازمند شدند، به
آنها ببخش و در سه چیز بر آنان پیشی بگیر؛ نخست خاموش بودن، دوم نماز خواندن و دعا کردن و سوم از خودگذشتگی و بخشندگی نسبت به آن چه همراه خودداری.
هنگامی که تو را برای شهادت دادن خواستند، برای آنها شهادت بده. و هر گاه دیدی همراهانت میروند با آنها برو. و هر زمان سرگرم کار شدند تو نیز با آنها کار کن و هر گاه صدقه دادند با آنان صدقه بده. هنگامی که در پیدا کردن راه سرگشته شُدید به راهتان ادامه ندهید و با یکدیگر مشورت کنید. نماز را برای چیز دیگری به تأخیر نیانداز؛ زیرا نماز، دین و بدهکاری است. پس نماز را به جماعت بخوان. هر گاه بخواهی از جایگاهی که در آن استراحت کردهای، حرکت کنی دو رکعت نماز به جا بیاور. سپس از آن زمین خداحافظی کن؛ زیرا در هر جای از زمین گروهی از فرشتگان هستند.
بحار، ج 75، ص 259، روایت 54، باب 66.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: ای علی! حق فرزند بر پدر این است که نام نیکو برای او برگزیند و خوب تربیتش کند و حق پدر بر فرزند این است که پدر را به اسم صدا نزند و او را احترام کند.
بحار، ج 76، ص 86 ، روایت 12، باب 4.
ای ابوذر! جوانی که برای خداوند دنیا و لذتهایش را ترک کند و عمرش را در راه عبادت و بندگی خدا بگذارند، خداوند پاداش هفتاد و دو صِدیق را
به او میدهد.
بحار، ج 77، ص 86 ، روایت 2، باب 4.
پسرم! تو را به تقوای الهی و میانهروی در وقت توانگری و تهیدستی، گفتن حق در هنگام خشنودی و خشم، عدالت با دوست و دشمن، عمل کردن در هنگام شادابی و خستگی و خشنودی از خداوند در هنگام گرفتاری و آسانی سفارش میکنم.
ای پسر! سختی که پس از آن بهشت باشد، بدی شمرده نمیشود و راحتی و سروری که در پی آن جهنم باشد، خوبی نیست. هر نعمتی بدون بهشت، بیارزش و هر بلایی بدون جهنّم سلامتی است. فرزندم! بدان هر کس به عیب خود آگاه شود، به عیبگویی دیگران نمیپردازد و کسی که لباس تقوی را به تن نکند، عُریان میماند. کسی که به قضای الهی راضی باشد، به آن چه از دست داده غمگین نمیشود. هر کس برای برادرش چاهی بِکَند، خود در آن چاه میافتد و آن کس که حریم ناموس دیگری را نگاه ندارد، ناموس او نیز در امان نیست. کسی که گناه خود را فراموش کند، لغزش دیگری را بزرگ میپندارد. هر کس خود رأی باشد مشورت نکند، گمراه میشود. کسی که با علما همنشینی کند، بزرگ شمرده شود. اگر کسی به مردم گستاخی کند، ناسزا میشنود. کسی که به مجلس گناه برود به او تُهمت زده میشود. هر کس سخنانش زیاد شود، اشتباهش بسیار میشود پس از آن حیا و تقوایش از بین میرود و کسی که تقوا نداشته باشد، قلبش میمیرد و سرانجام به جهنّم وارد میشود.
پسرم! تعجب میکنم از کسی که از عذاب میترسد، ولی از گناه باز
نمیایستد، و امید پاداش دارد، ولی توبه نمیکند. ای فرزند! فکر کردن نور است و نادانی تاریکی است و گفتوگوی بیهوده، گمراهی. سعادتمند کسی است که از دیگران پند گیرد. ادب بهترین میراث و خوشخُلقی بهترین همنشین است. کسی که از خویشاوندان بریده است، رشد نمیکند.
پسرم! بیشتر سلامتی در خاموشی است مگر این که انسان در سخن خود به ذکر خدا بپردازد و قسمت دیگر آن در دوستی نکردن با آدمهای نادان است. فرزندم! صبر بر مصیبتها از گنجهای ایمان است، پاکدامنی، زینت تهیدستی و شکر، زینت توانگری است و اعتماد کردن پیش از آزمایش، بر خلاف دور اندیشی و به خود بالیدن نشانه ناتوانی عقل است. ای فرزندم! هیچ بزرگی و شرافتی، بالاتر از اسلام نیست و هیچ دژی، محکمتر از تقوی و هیچ دوستی، یاری دهندهتر از توبه نیست. فرزندم! طمعکاری، کلید بدبختی و باعث افتادن در گناهان، و پرخوری سرچشمه همه بدیهاست. کسی که در کارها عاقبت اندیش نباشد، خود را میان ناگواریهای گوناگون انداخته است. هر چیزی روزی دارد و روزیِ مرگ، انسان است.
پسرم، گناهکار را ناامید نکن؛ زیرا چه بسیار کسانی که غرق در گناهاند، ولی سرانجام خوبی پیدا کردند. و چه بسیارند صالحانی که در پایان زندگی، گنهکار شدند. فرزندم، در این دنیا به نعمتی نمیرسی مگر نعمتی دیگر از تو گرفته شود. پس خوشا به حال کسی که کارها و گفتارش برای خدا باشد و آفرین بر عالِمی که به دانش خود عمل کند. پس اگر از چنین انسانی پرسیده شود، پند و اندرز میدهد و گرنه خاموشی میگزیند. سخنش درست است و سکوتش از روی ناتوانی نیست. برای خود کارهایی را پسندیده که برای
دیگران آن را ناپسند میشمارد.
بدان پسرم، به درستی کسی که سُخنش نرم باشد محبتش در دلها شعلهور میشود. خداوند تو را در راه راست موفّق گرداند و به قدرت خودش از فرمانبردارانش قرار دهد؛ زیرا او بخشنده و بزرگوار است.
بحار، ج 77، ص 238، روایت 1، باب 9.
امیرالمؤمنین، علیبن ابیطالب علیهالسلام به فرزندش امام حسن علیهالسلام وصیت کرد که: پسرم! هیچ فقری بدتر از نادانی و هیچ کمبودی، بدتر از بیخِردی نیست. هیچ تنهایی، وحشتناکتر از خودپسندی و هیچ خویشاوندی، مانند خوش اخلاقی نیست. هیچ تقوایی چون دوری از حرام خدا و هیچ عبادتی همچون تفکر در آفریدههای خداوند بزرگ نیست. فرزندم، عقل، دوست انسان، شکیبایی وزیرش، مدارا سرپرست و صبر بهترین یار اوست.
پسرم! به درستی که یکی از بلاها، تهیدستی است و بدتر از آن، بیماری جسمی و از آن بدتر بیماری روحی است. همانا یکی از نعمتها، فراوانی مال است و بهتر از آن، سلامت بدن و از آن بهتر پرهیزگاری است. فرزندم! هر مؤمنی برای خود سه وقت دارد؛ زمانی را با پروردگار راز و نیاز میکند، زمانی به محاسبه نفس سرگرم میشود و زمانی به لذتهای حلال میپردازد. بنابراین، مؤمن باید در سه چیز الگو باشد؛ اصلاح زندگی، قدم برداشتن برای قیامت و پرداختن به لذتهای حلال.
بحار، ج 77، ص 402، روایت 28، باب 15.
لقمان به فرزندش گفت: پسرم! نماز را بر پادار، به درستی که نماز مانند عمود خیمه است. فرزندم! با علما همنشین باش تا مَنش و رفتار تو با آنان همسان شود، بلکه یکی از آنان شوی. بدان که من صبر و تلخیهای بسیار چشیدهام. پس چیزی را از فقر تلختر نیافتم. بنابراین، اگر روزی فقیر شدی، تنگدستیات را به خدا واگذار کن و با مردم درباره فقرت سخن نگو؛ زیرا که نزد ایشان خوار و زبون خواهی شد. آن گاه از مردم بپرس، آیا کسی هست که به خدا امیدوار باشد، ولی خداوند او را یاری نکرده باشد؟ ازاینرو، بر خدا توکّل کن.
پسرم! کسی که بهشت خداوند را خواسته باشد، شیطان را زیاد خشمگین میکند. ای فرزند! حکمت [معرفت و یقین] بیاموز تا بزرگ و محترم شوی؛ زیرا حکمت، انسان را به دین راهنمایی میکند. چگونه انسان گمان میکند که دین و دنیا، بدون معرفت و یقین برای او آماده میشود؛ در حالی که خداوند عزیز هرگز دنیا و آخرت را، بدون حکمت فراهم نمیکند. حکمت بدون بندگی مانند جسد بدون روح است. پس حکمت بدون فرمانبرداری سودی نمیبخشد.
بحار، ج 78، ص 374، روایت 26 و 27، باب 29.
امام جواد علیهالسلام به مسجدالحرام میرفت که گروهی از قریش در راه به آن حضرت رسیدند. پس جوانی از ایشان نزد امامرفت و گفت: ای عمو، گناه
کبیره چیست؟ امامفرمود: نوشیدن شراب. جوان برگشت و جواب امام را به آنان گفت. ایشان به جوان گفتند: نزد امامبرگرد و پرسش خود را تکرار کن. جوان همان پرسش را دوباره از امام پرسید. امامفرمود: ای پسر برادر! نوشیدنِ شراب، شرابخوار را به زِنا، دزدی، کشتن انسان و شرک به خداوند وادار میکند.
بحار، ج 79، ص 140، روایت 50، باب 86.
امام صادق علیهالسلام فرمود: ای شیعیان، شعر عبدی را به فرزندانتان بیاموزید؛ زیرا او بر دین خداست.
بحار، ج 79، ص 293، روایت 16، باب 108.
امام صادق علیهالسلام به مردی که پسرش از دنیا رفته بود، تسلیت گفت و فرمود: خداوند برای پسرت از تو بهتر است و پاداش خداوند برای تو از پسرت بهتر است. پس آن مرد همچنان گریه و زاری میکرد. امام به او فرمود: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله رحلت کرده است، او باید الگوی تو باشد. مرد گفت: پسرم جوان بود. امام فرمود: همانا همراه او سه خوی نیک است. گفتن شهادتین و این که هیچ معبودی جز اللّه نیست، آمرزش خداوند و شفاعت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله.
بحار، ج 80 ، ص 172، روایت 12، باب 2.
روایت شده است که جوانی از انصار نمازش را با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به جا میآورد، ولی با این حال، کارهای بسیار زشت نیز انجام میداد. این خبر به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله رسید. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: به یقین، نمازش او را از این کار باز میدارد. پس از چند روز جوان از عمل خویش توبه کرد.
امام صادق علیهالسلامفرمود: کسی که دوست دارد، بداند نمازش پذیرفته شده است یا نه، باید نگاه کند که چقدر نماز او را از کار زشت باز میدارد؟ پس به همان اندازه، نمازش پذیرفته شده است.
بحار، ج 82 ، ص 198، باب 1.
امام صادق علیهالسلام نقل شده که امیرالمؤمنین علی علیهالسلام فرموده: نماز را به بچههای خود بیاموزید و هنگامی که به هشت سالگی رسیدند، آنان را به نماز خواندن وادار کنید.
بحار، ج 88 ، ص 131، روایت 1، باب 4
عبداللّهبن فضاله نقل کرد که امام صادق علیهالسلام فرمود: هنگامی که پسر به سه سالگی رسید، به او گفته میشود، هفت بار لااله الاّ اللّه بگوید. سپس به حال خود رها میشود تا هفت ماه و بیست روز بعد که به او گفته میشود، هفت مرتبه محمّد رسولاللّه صلیاللهعلیهوآلهبگوید. سپس در چهار سالگی به او گفته میشود، صلی اللّه علی محمّد و علی آله را بر زبان آورد. سپس در پنج سالگی وقتی دست چپ و راست خود را شناخت به او امر میشود، به سوی قبله سجده کند. سپس در هفت سالگی وضو گرفتن و نماز خواندن و در نه
سالگی روزهداری را به او یاد میدهند و اگر از آن (روزه و نماز) خودداری کرد، او را تنبیه میکنند. پس هر گاه وضو گرفتن و نماز خواندن را فرا گرفت، خداوند پدر و مادرش را میآمرزد.
بحار، ج 88 ، ص 131، روایت 2، باب 4
امام صادق علیهالسلام از پدر و نیاکانش روایت کرد که حضرت علی علیهالسلامفرمود: هنگامی که بچه عاقل شد، امر میکنند که نماز را به جا آورد و هر گاه طاقت و توانش زیاد شد به او گفته میشود که روزه بگیرد.
امام محمّدباقر علیهالسلام از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نقل کردند که فرمود: به بچههای خودتان در هفت سالگی، نماز را آموزش دهید و در نه سالگی اگر نماز را ترک کردند، آنان را تنبیه کنید. و در ده سالگی رختخوابشان را جدا کنید.(1)
بحار، ج 88 ، ص 132، روایت 4، باب 5، روایت دعائم الاسلام
یونسبن عبدالرحمن نقل کرده است که لقمان به پسرش گفت: پسرم! مواظب همنشینهایت باش. اگر گروهی را سرگرم ذکر خداوند عزیز دیدی، با آنها همنشین شو؛ زیرا که اگر عالم باشی، به دانش تو افزوده میشود و اگر نادان باشی، تو را دانا میکنند. چه بسا، خداوند با رحمت خودش به ایشان آگاهی میبخشد. پس رحمت خدا شامل تو نیز خواهد شد. همچنین اگر گروهی را غافل از ذکر خدا یافتی با آنان همنشین نشو؛ زیرا اگر عالم باشی، [در آن جمع] سودی برایت ندارد و اگر نادان باشی نادانیات افزوده
1) 1. فرمایش ائمه علیهمالسلام در این روایتها، حکم تأدیب و تربیتی دارد بنابراین، بچهها در این سن، مکلّف نیستند و این سفارشها فقط برای عادت کردن و تمرین آنان بیان شده است.
میشود و چه بسا خداوند ایشان را مجازات کند، بنابراین، تو نیز مورد خشم خدا خواهی بود.
بحار، ج 93، ص 163، روایت 43، باب 1
امام صادق علیهالسلام فرمود که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نزد گروهی از جوانان انصار آمد و فرمود: میخواهم برایتان قرآن بخوانم. هر کس گریه کند، به بهشت وارد خواهد شد. پیامبر آیه پایانی سوره زمر را که درباره دوزخیان و پرسش نگهبانان جهنم از آنان است، خواند. پس همه جوانان به جز یک جوان، گریه کردند. آن جوان گفت: ای پیامبر! خود را به حال گریه درآوردم، ولی قطرهای از چشمانم جاری نشد. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: دوباره آیهها را برایتان میخوانم کسی که تباکی [خود را به گریه بزند] کند، بهشت از او خواهد بود. رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله دوباره آیهها را خواند پس همه به جز آن جوان گریه کردند و در نتیجه همگی بهشتی شدند.
بحار، ج 93، ص 328، روایت 2، باب 19
اَرْقَطْ، خواهرزاده امام صادق علیهالسلام گفت: به سختی بیمار شدم. مادرم (ام سلمه، دختر امام محمّدبن باقر علیهالسلام) کسی را در پی داییام (امام صادق علیهالسلام) فرستاد. هنگامی که ایشان آمد، به مادرم گفت: لباس بپوش و به پشت بام برو. سپس مقنعهات را بردار و سرت را به سوی آسمان بلند کن و بگو، پروردگار من، تو او (پسرم) را به من بخشیدهای. پس امروز بخشش خود را تازه فرما. به درستی که تو توانا هستی. سپس سجده کن.
مادرم به سخنان امام عمل کرد. پس در همان ساعت شفا گرفتم و با امام به مسجد رفتم.
بحار، ج 95، ص 10، روایت 11، باب 55
امام صادق علیهالسلام فرمود: هنگامی که خواستی حج به جا بیاوری، قلبت را برای خدا خالص کن و با این کار، خویش را از هر چیزی که تو را به خود سرگرم میکند، رها کن. کارهایت را به خدا واگذار و در همه لحظهها بر او توکّل کن. تسلیم قضا الهی باش. حقوقی را که مردم بر گردن تو دارند، ادا کن. و به زاد و توشه، دوستان، قدرت، جوانی و ثروت خود اعتماد نکن.
بحار، ج 99، ص 124، روایت 1، باب 21
امام رضا علیهالسلام نقل میکند که امام سجاد علیهالسلام فرمود: هنگامی که امیرالمؤمنین علی علیهالسلام برای تشویق مردم به جهاد سخنرانی میکرد، جوانی گفت: ای امیرالمؤمنین! مرا از برتری جنگجویان راه خدا آگاه کن. علی علیهالسلامفرمود: من پشت سر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بر شتر غضبای ایشان سوار بودم؛ در حالی که از غزوه ذات السلاسل بر میگشتیم. پس من از پیامبرهمان چیزی را پرسیدم که تو از من پرسیدی. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: همانا جنگجویان هنگامی که برای جنگ آماده میشوند، خداوند بزرگ رهایی از آتش را به ایشان میبخشد. وقتی خود را با وسایل نظامی آماده جنگ میکنند، خداوند در برابر فرشتگان به آنان افتخار میکند. همچنین به هنگام
خداحافظی با خانوادههای خود، دیوارِ خانه برای آنان میگرید و از گناهان پاک میشوند. همچنین خداوند برای هر رزمنده چهل هزار فرشته میگمارد تا از هر سو، او را محافظت کنند. افزون بر این، برای هر عمل نیک او دو برابر پاداش داده میشود و هر روز برای او عبادت هزار مرد، نوشته میشود و هنگامی که در برابر دشمن میایستند، دانشمندان اندازه پاداش الهی ایشان را نمیتوانند دریابند. هنگام درگیری با دشمن فرشتگان بالهای خود را بر ایشان میگسترانند و از خداوند برای آنان طلب پیروزی و پایداری میکنند.
در این حال، ندادهندهای ندا میدهد که بهشت زیر سایه شمشیرهاست. پس ضربه و زخم برای شهید، از نوشیدن آب خنک، در یک روز تابستانی آسانتر میشود. پس در هنگام ضربه خوردن و لحظهای که بدنش هنوز بر زمین نیفتاده است، خداوند مهربان، همسری بهشتی برای او بر میانگیزد. هنگامی که جسمش به زمین افتاد، زمین به او میگوید: مرحبا به روح پاکی که از بدن پاک جدا شد. تو را به چیزهایی بشارت میدهم که نه چشمی دیده، نه گوشی شنیده و نه قلب بشری آن را درک کرده است. خداوند نیز میفرماید، من در میان خانوادهاش جانشین او هستم. پس سوگند به کسی که جانم در دست اوست، اگر پیامبران در قیامت شهیدی را ببینند، برای درخشندگی و مقام آنان، از مرکب خود پیاده میشوند تا این که به سوی سُفرههایی از جواهر حرکت میکنند و مینشینند. و افزون بر آن، هر شیهد در قیامت، هفتاد هزار نفر از خویشاوندان و همسایگانش را شفاعت میکند.
بحار، ج 100، ص 12، روایت 27، باب 1
در کتاب «نوادر راوندی» از امام هفتم علیهالسلام نقل است که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهفرمود: هیچ جوانی نیست که در آغاز جوانی، ازدواج کرده باشد، مگر این که شیطان فریاد میزند، ای وای بر من، که او دو سوم دینش را از من حفظ کرد. همچنین پیامبر فرمود: پس بنده باید در یک سوم باقیمانده، تقوای خداوند را پیشه خود سازد.
بحار، ج 103، ص 321، روایت 34، باب 1.
امام حسن عسکری علیهالسلام فرمود: پدر و پسری نزد امیرالمؤمنین آمدند. علی علیهالسلام برای احترام، از جای خود بلند شدند و آنها را در بالای مجلس نشاندند و خود، روبهروی آنان نشستند. سپس فرمود، برای آنان غذا آوردند. پس از خوردن غذا، قنبر (غلام حضرت علی علیهالسلام) تشت، آفتابه و دستمالی برای شستن و خشک کردن دستهایشان آورد. امیرمؤمنان علی علیهالسلامآفتابه را گرفت تا خود، دست مرد را بشوید، ولی مرد به خاک افتاد و گفت: ای امیرالمؤمنین، خداوند مرا میبیند؛ در حالی که تو در حال شستن دست من هستی! امیرمؤمنان علیهالسلامفرمود: بنشین و دستت را بشوی. خداوند تو و برادرت را که هیچ امتیازی بر تو ندارد، میبیند و با این کار میخواهم در بهشت ده برابر بهتر از مردم دنیا، به من خدمت کنند. مرد نشست و علی علیهالسلام به او فرمود: تو را سوگند میدهم به عظمت حق من که تو آن را شناختی، هنگامی که دستت را میشویم، آرام باش، همان گونه که اگر قنبر دستت را میشست، آرام بودی. مرد پذیرفت. هنگامی که حضرت علی علیهالسلام دست مرد را شست،
آفتابه را به محمّدبن حنفیه [پسر علی علیهالسلام] داد و فرمود: پسرم، اگر این پسر بدون پدرش به نزد من آمده بود، دست او را نیز میشستم، ولی خداوند نمیپذیرد بین پسر و پدرش در یک مکان، یکسان رفتار شود. ازاینرو، دست پسر را تو بشوی. پس محمدبن حنفیّه دست پسر را شست. سپس امام حسن عسکری علیهالسلام فرمود: کسی که در این کار از علی علیهالسلام پیروی کند، پس او شیعه راستین اوست.
بحار، ج 75، ص 117، روایت 1، باب 51
عبداللّهبن عباس به نقل از پدرش گفت که ابوطالب در حضور گروهی از قریش برای این که شایستگی پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله را به آنان نشان دهد، به ایشان گفت: ای پسر برادرم! آیا خداوند تو را فرستاده است؟ فرمود: آری. ابوطالب گفت: همانا انبیا، معجزه و کارهای خارقالعادهای دارند. پس یک معجزه به ما نشان بده. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهفرمود: آن درخت را صدا بزن و بگو که محمدبن عبداللّه میگوید، به اذن خدا جلو بیا. ابوطالبآن درخت را صدا زد. درخت جلو آمد و سجده کرد. سپس به درخت دستور داد تا برگردد. درخت برگشت. ابوطالب گفت: شهادت میدهم که به درستی تو راستگو هستی. سپس به پسرش علی علیهالسلامگفت: پسرم، همراه پسر عمویت باش و از او جدا نشو.
بحار، ج 35، ص 115، روایت 53، باب 3
ابن جریر از علباءبن احمر یَشْکُری نقل کرد که گفت: زمانی که آیه مباهله(1)نازل شد، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در پی علی، فاطمه و دو فرزندشان (حسن و حسین علیهمالسلام) فرستاد و از یهودیان خواست تا با ایشان مباهله کنند. جوانی از یهودیان گفت: وای بر شما، آیا روزگار پیشین را که برادران شما مسخ شدند و به شکل میمون و خوک تغییر چهره دادند فراموش کردهاید؟ با این سخن، آنان از مباهله دست کشیدند.
بحار، ج 35، ص 265، روایت 1، باب 7
مسروق گفت: هنگامی که نزد عبداللّهبن مسعود قرآن میخواندیم، جوانی به او گفت: آیا پیامبر به شما وصیت کرد که جانشینان او چند نفرند؟ ابن مسعود گفت: همانا تو کم سن هستی و این مطلب را هیچ کس پیش از تو از من نپرسیده است. آری، پیامبر به ما وصیت کرد که همانا دوازده نفر به تعداد رؤسای قوم بنیاسرائیل، جانشین او هستند.
بحار، ج 36، ص 229، روایت 8 ، باب 41
سلیمبن قیس گفت که عبداللّه پسر جعفربن ابیطالب (جعفر طیّار) نقل کرد: معاویه به من گفت: چه چیز باعث شده است که بسیار به حسن و
1) 1. آل عمران، 12. (مباهله: به یک دیگر نفرین کردن، فرهنگ فارسی عمید، ص 1077).
حسین علیهماالسلام احترام میگذاری؟ آن دو بهتر از تو نیستند و پدرشان نیز بهتر از پدر تو نیست و اگر فاطمه علیهاالسلامدختر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهنبود، میگفتم که مادرت اسماءبنت عمیس کمتر از او نیست. عبداللّهبن جعفر گفت: از گفتار معاویه خشمناک شدم، به گونهای که نمیتوانستم بر خود مسلط باشم. گفتم: شناخت تو نسبت به آن دو و پدر و مادرشان خیلی کم است. به خدا سوگند، آن دو بهتر از من هستند و پدر و مادرشان نیز از پدر و مادر من بهتر هستند؛ زیرا هنگامی که من کودکی بیش نبودم، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله درباره آن دو و پدرشان سخنی فرمود که به خاطر سپردم. معاویه گفت: در مجلس به جز حسن و حسین علیهماالسلامپسر جعفر [خودت]، ابن عباس و برادرش فضل کسی دیگر نیست؛ پس آنچه را که از پیامبرشنیدی، نقل کن. به خدا سوگند که تو دروغگو نیستی. عبداللّهبن جعفر گفت: همانا آن سخن، بزرگتر از آن است که گمان کردهای. معاویه گفت: اگر چه بزرگتر از کوه اُحُد باشد، باکی ندارم.
بحار، ج 44، ص 97، روایت 9، باب 20
شیخ جعفربن نماء در کتاب احوال المختار از اَبی بُجَیْرْ (دانشمند اهوازی) که به امامت محمدبن حنفیّه (فرزند حضرت علی علیهالسلام) معتقد بود، نقل کرده است که گفت: در سفر حج، امامم (محمدبن حنفیّه) را ملاقات کردم. نزد ایشان بودم که روزی نزد ایشان بودم که پسر جوانی به او رسید و سلام کرد. محمدبن حنفیّه برخاست و به پیشواز آن جوان رفت و پیشانیاش را بوسید و
بسیار به او احترام گزارد. هنگامی که آن جوان رفت، به محمدبن حنفیّه گفتم: رنج و زحمتم را به حساب خدا میگذارم. گفت: برای چه؟ گفتم: برای این که ما معتقدیم، تو امامی هستی که پیرویاش واجب است، حال آن که بر میخیزی و به پیشواز این پسر میروی و این گونه به او احترام میکنی! محمّدبن حنفیه گفت: آری، به خدا سوگند او امام من است. گفتم: این پسر کیست؟ گفت: نامش علی، پسر برادرم حسین علیهالسلام است. بدان، من و او در مسئله امامت با هم گفتوگو کردیم. پس او گفت: آیا راضی میشوی که حجرالاسود میان ما داوری کند؟ گفتم: چگونه سنگی بیجان را به داوری برگزینیم؟ گفت: به درستی امامی که اشیا با او سخن نگویند، امام نیست. من از او شرمنده شدم. بنابراین، پذیرفتم. پس از این که هر دو نماز به جا آوردیم، او به سوی حجرالاسود رفت و گفت: به خدا سوگند، از تو میخواهم به ما خبر دهی که چه کسی از ما امام است؟ به خدا قسم، سنگ به سخن در آمد و گفت: ای محمّد، به امامت پسر برادرت راضی باش؛ زیرا که او از تو سزاوارتر به آن است و او امام توست. ازاینرو، امامت او را پذیرفتم. ابوبجیر گفت: پس از حج برگشتم؛ در حالی که به امامت علیبن الحسین علیهالسلامایمان آوردم و از عقیده به کیسانیّه(1)دست برداشتم.
بحار، ج 46، ص 22، روایت 1، باب 3
1) 1. کیسانیّه: کسانی که به امامت محمّدبن حنفیّه معتقدند.
شُریح ابن هانی از پدرش نقل کرد که گفت: امیرالمؤمنین علی علیهالسلام از پسرش امام حسن علیهالسلامپرسید: پسرم عقل چیست؟ امام حسن علیهالسلام در پاسخ فرمود: آن چیزی را که به قلبت امانت سپردهای، حفظ کنی. فرمود: دوراندیشی چیست؟ امام حسن علیهالسلامفرمود: این که منتظر فرصت باشی و کاری را که میتوانی انجام دهی، زود انجام دهی. فرمود: بُخل چیست؟ امام حسن علیهالسلامپاسخ داد: که مصرف کردنِ به جا و کم را اسراف ببینی و آن چه را که انفاق کردی، از بین رفته بدانی. امیرالمؤمنین علی علیهالسلامفرمود: مشقّت و سختی چیست؟ ایشان پاسخ داد: اعتماد به کسی که تو را در امان نگه نمیدارد و توجّه به چیزی که با تو در ارتباط نیست. فرمود: نادانی چیست؟ امام حسن علیهالسلام فرمود: آغاز به کار، پیش از این که فرصت آن فراهم شده باشد. سپس علی علیهالسلام به پسرش حسین علیهالسلامفرمود: پسرم بینیازی چیست؟ امام حسین علیهالسلام در پاسخ فرمود: کوتاه بودن آرزوها و قانع بودن به آن چه برای تو کافی است. فرمود: فقر چیست؟ امام حسین علیهالسلام فرمود: طمع داشتن و ناامیدی زیاد. فرمود: حماقت چیست؟ امام حسین علیهالسلام پاسخ داد: دشمنی با سلطان و فرمانروا و همچنین کسی که میتواند به تو آسیب برساند. سپس علی علیهالسلام به حارث اعور فرمود: ای حارث، این حکمتها را به فرزندانتان بیاموزید؛ زیرا باعث افزایش دوراندیشی و تدبیر ایشان میشود.
بحار، ج 78، ص 101، روایت 1، باب 19
روایت شده است که مردی، مال بسیاری از برادرزاده یتیم خود در اختیار داشت. تا این که یتیم بالغ شد و از عمویش مال خود را خواست، ولی عمویش دارایی او برنگرداند. جوان برای شکایت و دادخواهی نزد پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله رفت. پیامبربه عموی او دستور داد که مالش را به او بدهد. عمو گفت: از خدا و فرستاده او پیروی میکنم و از گناه کبیره به خدا پناه میبرم. آنگاه مال را به برادرزادهاش برگرداند. پیامبرفرمود: کسی که بر نفس خویش چیره شده است و از پروردگارش اطاعت میکند، این چنین عمل میکند. هنگامی که جوان داراییهای خود را پس گرفت، آن را در راه خدا انفاق کرد. پیامبر در این باره فرمود: پاداش پا برجا است و گناه باقی است. گفته شد، ای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهچگونه؟ فرمود: به پسر پاداش داده شد و گناه (و بار گران حسابرسی مال حلال و حرام در قیامت) بر پدرش باقی ماند.
بحار، ج 75، ص 12، روایت 45، باب 21
... امام حسین علیهالسلام در جواب به نامه معاویه این گونه نوشت: نامهات به من رسید. در آن نوشته بودی که کارهایی از من به تو گزارش شده است که دوست داری از آنها دوری کنم...
... تو با وادار کردن مردم به بیعت با پسر نوخاسته، شرابخوار و سگ باز خود، دینت را از بین بردی، مردم فرمانبردار خود را فریفتی، به پیمان خود پایبند نماندی و به گفتار انسانهای نادان گوش سپردی و با این کار،
اشخاص پاکدامن را رنجاندی. والسّلام
بحار، ج 44، ص 212، روایت 9، باب 27
عثمانبن خالد از پدرش نقل میکند که امام زینالعابدین علیهالسلام مریض شد. همان بیماری که باعث شهادت ایشان شد. پس فرزندانش محمّد، حسن، عبداللّه، عمر، زید و حسین را جمع کرد و پسرش محمدبن علی علیهالسلام را با لقب باقر صدا زد و برادرانش را به او سپرد. همچنین او را وصیت کرد و گفت: پسرم! همانا عقل راهنمای روح، علم راهنمای عقل و عقل مفسّر علم است. بدان همانا علم ماندگارترین و زبان بیهودهترین چیزها است. پسرم! بدان همه خوبیهای دنیا در دو کلمه است. زیرکی در کارها و بیاعتنایی به امور دنیایی؛ زیرا انسان بیاعتنا نیست مگر به چیزی که آن را شناخته و به بیارزش بودن آن پی برده باشد. بدان لحظهها عمرت را با خود میبرند و تو به نعمتی نمیرسی مگر این که نعمت دیگری را از دست میدهی بنابراین، از آرزوی دست نیافتنی بپرهیز.
بحار، ج 46، ص 230، روایت 7، باب 4
امام صادق علیهالسلام در حضور مردم فرمود: یعقوب نزد پادشاهی رفت و از او درخواست کمک کرد. پادشاه به او گفت: تو ابراهیمی؟ یعقوب گفت: نه. پادشاه گفت: اسحاقبن ابراهیم هستی؟ یعقوب گفت: نه. پادشاه گفت: پس چه کسی هستی؟ یعقوب گفت: من یعقوببن اسحاق هستم. پادشاه گفت:
چه مصیبتی به تو رسیده است که در جوانی این اندازه پیر به نظر میرسی؟ یعقوب گفت: اندوه از دست دادن یوسف. پادشاه گفت: ای یعقوب اندوه بزرگی به تو رسیده است. یعقوب گفت: بیشترین چیزی که به انبیا میرسد، بلاست. پس هر کس، از جهت ایمان به پیامبران نزدیکتر باشد به نسبت ایمانش به بلا گرفتار میشود. پس پادشاه حاجتش را برآورده کرد. هنگامی که یعقوب از نزد پادشاه بیرون آمد، جبرئیل بر او نازل شد و گفت: ای یعقوب، پروردگارت به تو سلام میرساند و میگوید، از من به مردم شکایت کردی. پس یعقوب به سجده افتاد و گفت: پروردگارا، لغزشی بود، آن را ببخش. پس دیگر تکرار نمیشود. سپس جبرئیل گفت: ای یعقوب، سرت را بلند کن. پروردگارت به تو سلام میرساند و میگوید، تو را بخشیدم. پس دیگر دوباره از من به مردم شکایت نکن. از آن پس هرگز دیده نشد که یعقوب، حتی کلمهای نزد مردم شکایت کند. تا این که فرزندانش، گروگانگیری بنیامین توسط عزیز مصر (حضرت یوسف علیهالسلام) را به پدرشان خبر دادند. در این هنگام یعقوب گفت: «من غم و اندوه خود را تنها به خدا میگویم و از خدا چیزهایی میدانم که شما نمیدانید.»(1)
بحار، ج 12، ص 311، روایت 127، باب 9
مردی یهودی به علی علیهالسلام گفت: به درستی که به درخواست نوح علیهالسلام از
1) 1. یوسف: 86 .
پروردگارش باران سیلآسا از آسمان بارید. امام فرمود: به یقین این گونه بود که میگویی؛ ولی درخواست او از خداوند برای خشم به قومش بود؛ در حالی که محمّد صلیاللهعلیهوآله نیز آسمان برایش سیلآسا بارید، ولی درخواست او از خداوند به جهت رحمت برای قومش بود.
پس از مهاجرت پیامبر به مدینه، مردم نزد ایشان آمدند و گفتند: ای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، مدتی است که در این شهر باران نمیبارد و درختان خشک شدهاند. پس رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهدست مبارکش را برای دعا بلند کردند و هنوز دعای پیامبر تمام نشده بود که باران شروع به باریدن کرد. باران یک هفته مدام بارید. تا این که مردم برای بار دوم نزد پیامبر رفتند و گفتند: ای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، به جهت باران بسیار، دیوارها رو به ویرانی نهادهاند. پیامبرخندید و فرمود: این نشانه ناتوانی فرزند آدم است. سپس فرمود: پروردگارا باران را پیرامون ما بباران. پس به خاطر دعای پیامبر باران در اطراف شهر میبارید، ولی در شهر باران نمیآمد.
بحار، ج 10، ص 30، روایت 1، باب 2
عیّاشی از جابر و ایشان از امام محمّدباقر علیهالسلام روایت کرده است که علی علیهالسلامکسی را نزد اسقف نجران فرستاد، تا سرگذشت اصحاب اُخْدُود را از وی بپرسد. اسقف پاسخی فرستاد. امام علیهالسلام فرمود: آن گونه که او پنداشته است، نیست، بلکه آن داستان این گونه است که خداوند مردی حبشی را به نبوّت برگزید، ولی مردم او را تکذیب کردند. تا این که یاران پیامبر را کشتند و برخی از آنان را نیز به اسارت گرفتند. سپس گودالی از آتش آماده کردند و
ایمان آورندگان به پیامبر را مجبور کردند به درون آتش بروند.
یاران پیامبر برای رفتن در آتش از یکدیگر پیشی میگرفتند تا این که زنی خواست خود را با پسر بچه یک ماههاش به آتش بیاندازد. در این هنگام دلش به حال فرزندش سوخت و خواست از تصمیم خود برگردد که کودک یک ماههاش زبان به سخن گشود و به مادرش گفت: نترس. خود را با من به آتش انداز؛ زیرا به خدا سوگند این کار در راه خدا ناچیز است. ازاینرو، زن خود و کودکش را در آتش افکند. بنابراین، او یکی از کودکانی است که در گهواره سخن گفته است.
بحار، ج 14، ص 440، روایت 5، باب 28
ابن محبوب از علیبن ابی رافع نقل میکند که گفت: من در زمان خلافت علیبن ابیطالب علیهالسلام مسئول نگهداری بیتالمال بودم. در بیتالمال گردنبند مرواریدی بود که در جنگ بصره به غنیمت گرفته شده بود. دختر علیبن ابیطالب علیهالسلام کسی را به سوی من فرستاد و گفت: شنیدهام گردنبند مرواریدی در اختیار توست دوست دارم آن را به من امانت بدهی تا در روز عید قربان، خود را با آن زینت کنم. گردنبند را به او دادم. امیرالمؤمنین علی علیهالسلام آن گردنبند را دید و شناخت. ازاینرو، به دخترش گفت: این گردنبند را از کجا آوردهای؟ او گفت: آن را از ابی رافع خزانهدار به امانت گرفتهام تا در عید قربان به گردن آویزم. امیرالمؤمنین علی علیهالسلامدر پی من فرستاد. به حضور ایشان رفتم. فرمود: ای پسر ابی رافع، آیا به مسلمانان خیانت میکنی؟
گفتم: پناه بر خدا، از این که به مسلمانان خیانت کنم. فرمود: چطور گردنبندی از بیتالمال را بدون اجازه من امانت دادی؟ گفتم: ای امیرالمؤمنین، او دختر شماست. از من خواست که آن را به او امانت دهم. من نیز به او دادم و بر عهده گرفتم که آن را سالم برگردانم.
ایشان فرمود: همین امروز آن را به بیتالمال برگردان و دیگر چنین کاری نکن و گرنه تو را مجازات میکنم و اگر دخترم گردنبند را به امانت نگرفته بود، اولین زن هاشمی بود که دستش به خاطر دزدی بریده میشد. پس از آن امیرالمؤمنین علیهالسلام به دخترش فرمود: ای دختر علیبن ابیطالب علیهالسلام از حق دور نشو.
آیا همه زنان مهاجر میتوانند در این عید با چنین گردنبندی خود را زینت دهند؟ بنابراین، من آن گردنبند را از او گرفتم و به بیتالمال برگرداندم.
بحار، ج 4، ص 337، روایت 22، باب 98
امام صادق علیهالسلام فرمود: هنگامی که برادران یوسف، او را به چاه انداختند، جبرئیل علیهالسلامبر او نازل شد و گفت: ای پسر، چه کسی تو را در این چاه انداخته است؟ یوسف گفت: برادرانم برای مقام و احترامی که نزد پدرم داشتم، به من حسد ورزیدند و مرا به چاه انداختند. جبرئیل گفت: خدای ابراهیم، اسحاق و یعقوب به تو میگوید بگو: خدایا بدرستی که ستایشها سزاوار توست. معبودی جز تو نیست؛ زیرا بسیار مهربان و بخشنده هستی.
خالق آسمانها و زمین و دارای عظمت و کرامت هستی. بر محمّد و آل او درود فرست برای مشکلم گشایشی قرار بده و از هر جا که صلاح میدانی، بر من روزی ارزانی کن. پس یوسف این گونه پروردگارش را صدا زد. خداوند او را از چاه و مکر زلیخا نجات داد و سرانجام پادشاهی کشور مصر را به او بخشید.
بحار، ج 12، ص 247، روایت 13، باب 9
امام صادق علیهالسلام فرمود: هنگامی که مردم با عمر بیعت کردند، جوان یهودی نزد او آمد و گفت: ای امیرمؤمنان، داناترینِ شما نسبت به خداوند، فرستاده، کتاب و سنّت او را به من نشان بده. عمر با دستش به علی علیهالسلام اشاره کرد. جوان یهودی به سوی علی علیهالسلامرفت و گفت: از شما درباره سه، سه و یک میپرسم. امیرالمؤمنین علی علیهالسلامفرمود: چرا نگفتی از هفت چیز میپرسم؟ یهودی گفت: نخست درباره سه چیز میپرسم اگر درست پاسخ دادی از سه چیز دیگر پرسش میکنم و اگر جواب درستی ندادی دیگر از تو پرسش نمیکنم. امیرالمؤمنین علی علیهالسلامفرمود: ای یهودی، آن چه میخواهی بپرس تا پاسخش را بشنوی. جوان یهودی گفت: به من خبر بده از نخستین درختی که در روی زمین روییده و نخستین چشمهای که بر روی زمین سرازیر شده و نخستین سنگی که بر روی زمین قرار گرفته است. امیرالمؤمنین علی علیهالسلامفرمود: جواب پرسش اول این است که، یهودیها گمان میکنند که آن درخت زیتون است، ولی دروغ گفتهاند، بلکه آن، درخت
خرمایی است که حضرت آدم علیهالسلامآن را از بهشت آورد و همه درختهای خرما از این درخت به وجود آمدهاند و پاسخ پرسش دوم این است که، یهودیها گمان میکنند آن، چشمهای زیرسنگی در بیت المقدس است، ولی دروغ گفتهاند، بلکه آن، چشمه زندگی است که کسی آن را نیافته است مگر این که همیشه زنده است. حضرت خضر پیش از ذوالقرنینآن را یافت و از آن نوشید، ولی ذوالقرنین آن را نیافت. پاسخ پرسش سوم این است که یهودیها گمان میکنند که آن، سنگی است در بیتالمقدس، ولی دروغ گفتند، بلکه آن، حجرالاسود است که آدم علیهالسلامآن را از بهشت آورد و رکن و ستون خانه کعبه قرار داد. این سنگ بهشتی در گذشته سفیدتر از برف بود، ولی گناهان فرزندان آدم آن را سیاه کرد. جوان یهودی گفت: به من خبر بده، مسلمانان چند امام دارند؟ همچنین منزل محمّد صلیاللهعلیهوآله در کجای بهشت است؟ چه کسانی در امتّش در بهشت با او هستند؟ علی علیهالسلامفرمود: پاسخ پرسش نخست این است که برای مسلمانان دوازده امام است؛ در حالی که هدایت کننده و هدایت شده هستند و هر کس ایشان را یاری نکند، به آنان ضرری نمیرسد. پاسخ دوم این است که خانه پیامبر در ارجمندترین و پسندیدهترین بهشت است؛ یعنی بهشت عدن. و پاسخ سومین پرسش این است که آنها دوازده نفر از امامان (ائمه هدی) هستند. جوان یهودی گفت: راست گفتی. پس سوگند به خداوندی که هیچ معبودی جز او نیست، همه این مطالب نزد من است که با خط موسی و هارون نوشته شده است. آنگاه جوان یهودی گفت: به من بگو جانشین محمّد صلیاللهعلیهوآلهپس از او چند سال زندگی میکند و آیا با مرگ طبیعی میمیرد و یا کشته میشود؟ علی
علیهالسلامفرمود: ای یهودی، خداوند تو را بیامرزد. من جانشین محمّد صلیاللهعلیهوآلههستم که پس از او سی سال زندگی میکنم، نه یک روز زیادتر و نه کمتر. پس بدبختتر از کشنده شتر قوم ثمود برانگیخته میشود و ضربهای بر فرق سرم میزند و با آن ضربه محاسنم را با خونم رنگین میکند. در این هنگام علی علیهالسلام سخت گریست. سرانجام جوان یهودی گفت: شهادت میدهم به این که هیچ معبودی جز الله نیست و همچنین شهادت میدهم به درستی که محمّد صلیاللهعلیهوآله فرستاده خداست و همانا تو جانشین فرستاده خدا هستی.
بحار، ج 36، ص 347، روایت 5، باب 42
امیرالمؤمنین علی علیهالسلام فرمود: بدانید که شما در زمانی زندگی میکنید که گویندگان حق کم هستند. زبان از صدق و راستگویی ناتوان است و یاوران حق خوار و ذلیل هستند. مردم این زمانه غرق در گناه و سرکشی هستند. جوان ایشان بداخلاق و حیلهگر است. پیرمردِ سفید مویش، گناهکار است. و دانشمندش منافق است. قاری قرآنش ریاکار است. کوچک ایشان بزرگان خود را احترام نمیکند و ثروتمندش تهیدستان را سرپرستی نمیکند.
بحار، ج 73، ص 123، روایت 112، باب 122
پروردگارا! بر محمّد صلیاللهعلیهوآله، بنده و فرستادهات و خاندان پاکش رحمت فرست و آنان را با بهترین درودهای خود برتری بخش.
خداوندا! پدر و مادر مرا، گرامی دار، به آنان احسان کن و برتری ده و دانستن آن چه درباره ایشان واجب است به من الهام فرما. سپس مرا به آن چه الهام مینمایی و بینا میسازی توفیق ده. ای بخشندهترین بخشندگان.
خدایا، مرا چنان گردان که از پدر و مادر همچون پادشاه اطاعت کنم و با ایشان خوشرفتاری نمایم همچون خوشرفتاری مادری مهربان، و فرمانبری از آنان را در نظرم خوش و گوارا گردان.
صدایم را در برابر ایشان آهسته، سخنم را خوشایند، خُلق و خویم را نرم و دلم را مهربان گردان.
پروردگارا! آنان را برای پرورش، تربیت و گرامی داشتن من پاداش دِه.
ای تبدیل کننده بدیها به خوبیها، آزاری که از من به ایشان رسیده یا حقی که از آنان بر عهده من بوده و تباه گشته است را سبب فزونی حسنات و نیکیهایشان قرار دِه.
الها! از آنچه پدر و مادر با من در گفتار و کردار کوتاهی کرده و شایسته رفتار نکردهاند، گذشتم؛ زیرا حقّ ایشان بر من واجبتر از آن است که آنها را به عدل و داد مجازات کنم.
خداوندا! مرا از یاد ایشان در پی نمازهایم و در اوقاتی از شب و ساعتی از روز غافل مگردان.
پروردگارا! بر محمّد و آل او دُرود فرست و مرا برای دعاهایی که درباره ایشان کردهام و آنان را به سبب مهربانیهایشان بیامرز و به شفاعت من از آنها راضی باش.
معبودا! اگر آمرزش تو شامل حال آنان گشته، پس آنها را شفیع من گردان و اگر آمرزش تو را شامل من شده است پس مرا شفیع آنها ساز تا با مهربانی تو در سرای گرامی و رحمت تو گرد هم آییم؛ زیرا تو دارای دانش بسیار و نعمت بیاندازه هستی، و مهربانترین، مهربانانی.
صحیفه سجّادیه، دعای 24، از دعاهای امام سجّاد علیهالسلام برای پدر و مادر خود
خداوندا! نعمت سلامت فرزندانم و شایسته بودن ایشان در پیروی از پدر و مادر را نصیبم گردان و ایشان را نیکوکار، پرهیزگار، بینا، شنونده سخن راست، فرمانبردار خودت، دوستِ دوستانت و دشمن دشمنانت که به تو نگرویدهاند، قرار دِه.
پروردگارا! بازوی مرا به وسیله ایشان استوار گردان، کجی مرا با [کمک ]آنان راست نما، شمار خانواده مرا با آنان افزون کُن، مجلس مرا به ایشان بیارای و یاد مرا با آنها زنده بدار.
معبودا! مرا در پرورش و نیکی کردن به ایشان یاری فرما. و آنان را از شرّ شیطان رانده شده نجات ده؛ زیرا تو ما را آفریدی و به نیکیها امر کردی و از زشتیها نهی فرمودی. اگر مکرش را از ما بر نگردانی، گمراهمان میسازد و اگر از فساد و تباهکاریش امانمان ندهی، ما را میلغزاند. پس به توانایی خود او را در پیروز شدن بر ما ناتوان کن.
پروردگارا! آن چه از تو برای خود و فرزندانم در این دنیا و آخرت خواستهام به همه مردان و زنان مسلمان و با ایمان عطا فرما؛ زیرا تو به ما نزدیک، اجابت کننده، شنوا، دانا، آمرزنده، مهربان و بخشنده هستی. آمین.
امّا بعد پس از خداوند عافیت و راحتی را تقاضا نمائید و بر شما باد که با طمانینه و وقار و سنگینی عمل کنید.
بر شما باد که با حیا و دوری جستن از چیزهایی که نیکوکاران قبل از شما دوری جستند رفتار کنید.
بر شما باد به نیکی و خوبی با اهل باطل رفتار کنید و سختی را از آنها تحمل کنید و از منازعه و خصومت با آنها بپرهیزید.
در آن چه که بین شما و آنهاست زمانی که همنشین آنها میشوید و با آنها اختلاط میکنید به خوبی رفتار کنید؛ زیرا در هر حال همنشینی و اختلاط شما با آنها لازم است و در این موارد لازم است با آنها به تقیّه رفتار کنید که خداوند به شما دستور استفاده از آن را بین شما و آنها داده است.
اگر به آنها مبتلا شوید، شما را آزار میدهند و از صورتهای آنها منکر را ملاحظه میکنید و اگر خداوند آنها را از شما دفع نمیکرد، بر شما غلبه میکردند و آن عدوات و کینهای که از شما در دل دارند بیش از آن مقداری است که برای شما آشکار میکنند. مجالس شما و مجالس آنها یکی است ولی روح شما با روح آنها مختلف است و با یکدیگر تألیف نمییابند. هرگز آنها را دوست نخواهید داشت و شما را دوست ندارند جز آن که خداوند شما را بر حق اکرام نمود و بینا گرداند شما را و شما را از آنها قرار نداد. پس آنها را تحمل میکنید و بر آنها صبر مینمائید در حالیکه رفتار نیکی با شما ندارند و بر شما صبر نمیکنند و نسبت به یکدیگر حیله میورزند و وسواس دارند. همانا دشمنان خدا اگر بتوانند، شما را از راه حق باز میدارند و خداوند شما را از آنها حفظ مینماید. پس تقوا ورزید و زبانتان را جز از خیر بازدارید و بپرهیزید از این که با زبان تند و تیز با آنها برخورد کنید...
صحیفه سجّادیه، دعای 25، از دعاهای امام سجاد علیهالسلام برای فرزندانش