ghaemiyeh.com
سرشناسه:مدرسی، سیدمحمدتقی، ۱۹۴۵ - م.
عنوان و نام پدیدآور:امامان شیعه (ع) و جنبشهای مکتبی / نویسنده محمدتقی مدرسی ؛ ترجمه حمیدرضا آژیر.
مشخصات نشر:مشهد: آستان قدس رضوی، بنیاد پژوهشهای اسلامی، ۱۳۶۷.
مشخصات ظاهری:۳۷۶ ص.
شابک:۱۲۵۰ ریال ؛ ۱۲۵۰ ریال (چاپ دوم) ؛ ۱۹۵۰ ریال (چاپ سوم)
یادداشت:کتاب حاضر مجموعه سخنرانیهای حجهالاسلام محمدتقی مدرسی است که عینا برگردانده شده است.
یادداشت:چاپ دوم: ۱۳۶۹.
یادداشت:چاپ سوم: اردیبهشت ۱۳۷۲.
یادداشت:کتابنامه به صورت زیر نویس.
موضوع:جنبشهای اسلامی
شناسه افزوده:آژیر، حمید رضا، ۱۳۳۷ - ، مترجم
شناسه افزوده:آستان قدس رضوی. بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:BP۲۳۳/م۴الف۸ ۱۳۶۷
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۸۲
شماره کتابشناسی ملی:م۶۸-۳۷۹
پیشگفتار مترجم 9
پیشگفتار مترجم(چاپ سوم)11
پیشگفتار مؤلف 12
فصل اول درآمدی بر پژوهش تاریخ مکتبی 13
چرا تاریخ را بررسی میکنیم؟-فهم تاریخ شرط پی بردن به شریعت است.چرا؟-چرا روش ائمه با یکدیگر اختلاف دارد؟-تاریخ سرچشمۀ تمدن-برای پیوستن به قافلۀ تمدن-تاریخ از سلطه تا انقلاب-دفاع از خط مظلومان-پینوشتها 14-24
چگونه تاریخ را باید بررسی کنیم؟-بینش تاریخی،شخصیت هر امت را میسازد-بررسی تاریخ به عنوان یک پدیدۀ زنده-انقلاب حسینی را چگونه باید بررسی کنیم؟-موالی چه کسانی هستند و چگونه زندگی میکردهاند؟-تاریخ، سنتهای الهی را به ما میآموزد-انقلاب علویان و عباسیان-یک نقطۀ عطف تاریخی-امام باید چه میکرد؟-باید مراقب بود تا تاریخ تکرار نشود-تاریخ چراغ راه آینده-پینوشتها 25-32
مسیر حرکت مکتبی-طبیعت نظام اموی-شام،پایگاه حزب اموی-چگونه معاویه حاکم شام شد؟-رایزن رومی،مدیر اطلاعات-ترکیب ارتش اموی-سطحی بودن بینش سیاسی در شام-لشگر شام،پایگاه نظام اموی-حرکت مکتبی پس از کربلا-کوفه،پایگاه ائمه و مرکز انقلابات-وضع اجتماعی کوفه-حکومت اموی،نژادپرست یا اسلامی-پایگاه اجتماعی جنبشهای مکتبی-جنبش فقها و پارسایان-جنبش سیاستمداران و نظامیان-اهداف جنبشهای سیاسی-فرماندۀ سپاه مختار-پینوشتها 33-44
فصل دوم مسیر جنبش مکتبی در زمان امویان 45
زندگی امام علی بن الحسین علیه السلام -اهداف جنبش مکتبی-سلطۀ سیاسی زاییدۀ اوضاع اجتماعی-برای سقوط یک حاکم فاسد-صفات تودهها در نظامهای سیاسی ایشان منعکس میشود-افشاندن بذر آزادگی از اهداف رسالت است-ساختن انسان،هدف انبیا و برنامه ائمه-امام در زندگیش چه کرد؟-فرق اساسی میان جنبش عباسیان و علویان-اختلاف دو جنبش-جنبش مکتبی،تضمینی برای بقای اسلام-صحیفۀ سجادیه،زیور جنبش مکتبی-مدرسۀ ائمه،رهبران امت را بیرون میدهد-چرا تفکر مکتبی مورد هجوم واقع میشود؟-پینوشت 47-56
بحران مدنیت جامعه-وضعیت عمومی حکومت اسلامی،در زمان امام علی بن الحسین علیه السلام -امام چگونه بحران فکری را بررسی کرد؟-پینوشتها 57-65
انقلاب توابین از شکستی سریع تا موفقیتی تاریخی-دلایل شکست جنبش توابین-دلایل عدم موفقیت توابین-سلیمان، دنبالهرو حجر بن عدی-پینوشتها 67-73
انقلاب مختار چگونه به پیروزی رسید و چرا با شکست روبرو شد؟-اختلاف و نداشتن اندیشۀ واحد،نخستین عامل شکست-چیدن میوه قبل از رسیدن آن-رابطۀ بین ائمه و انقلابها-چرا ائمه علیه السلام پس از امام حسین علیه السلام شمشیر به دست نگرفتند؟-چه باید کرد؟-ائمه در رأس رهبری جامعه-دعوت مختار به پذیرفتن رهبری رضای آل محمد-امام زین العابدین و انقلاب فرهنگی-پینوشتها 75-82
جنبشهای سیاسی در حکومت امویان-خلیفه حکومت خود را با تهدید آغاز میکند-کشمکش داخلی،علت دیگر کوتاهی عمر خلفا-اوضاع سیاسی در زمان عبد الملک:-اول:جنبش خوارج-چرا و چگونه حزب خوارج تأسیس شد؟- آزادی انسان نزد علی علیه السلام -دوم:جنبش زبیریها-چرا و چگونه ابن زبیر سقوط کرد؟-سوم:جنبش فقها-قیام مردم مدینه- دلایل شکست جنبش مدینۀ منوره-امام زین العابدین و جنگ مردم مدینه-چرا ائمه با خلفا بیعت میکردند؟-واگذاری رهبری جنبش مکتبی به عهده محمد بن حنفیه-مختار به امام زین العابدین علیه السلام محبت میورزید-این جنبشها برای امت اسلامی چه ارمغانی به همراه داشتند؟-پینوشتها 83-98
جنبش زیدیه در زمان حضرت باقر و صادق علیهما السلام-زید برای جنبش مکتبی خود برنامهریزی میکند-شرایط، زید را به شتاب در انقلاب وامیدارد-شکنجه و تبلیغات وحشتانگیز-زید کوفه را پایگاه انقلاب خود قرار میدهد-والی آماده باش اعلام میکند-زید در شروع انقلاب شتاب میکند-پینوشتها 99-106
ارتباط انقلاب مکتبی ائمه علیه السلام با جنبش زیدیه-پایگاه فرهنگی و احساس نیاز به یک انقلاب-امام باقر علیه السلام طراح نظریۀ امامت-علم امام محمد باقر علیه السلام در مسیر سعادت بشری-امام باقر علیه السلام با افکار توجیهگرا مبارزه میکند-اندیشۀ مکتبی:فهم صحیح اسلام-امام رضا علیه السلام زید بن علی را میستاید-امام صادق علیه السلام خبر شهادت عمویش زید را دریافت میکند-فقهای بزرگ جنبش زید را تایید میکردند-امام صادق علیه السلام آرزوی همراهی با زید را داشت-پینوشتها 107-116
نهضت زیدیه در تاریخ-حرکت یحیی بن زید-آیا تناقضی در جنبش مکتبی به چشم میخورد؟-فعالیتهای نظامی دژی برای جنبش مکتبی-امام باقر علیه السلام رهبری مکتبی را روشن میکند-نهضت زیدیه پس از شهادت یحیی بن زید-پینوشتها 117-124
فرزندان زید ادامه دهندگان راه او-یحیی دو انقلاب را رهبری میکند-قبر امام حسین علیه السلام مرکز تجمع افراد انقلابی- یحیی در کوفه حکومت را به دست میگیرد-نیروهای عباسیان یحیی را شکست میدهند-پینوشتها 125-133
دلایل سقوط حکومت اموی-ارتش وابسته به پاداش-هم-پیمانان بنی امیه گروهی مزدور بودند-بنی عباس جانشینان حکومت بنی امیه-پینوشتها 135-146
فصل سوم-مسیر جنبش مکتبی در زمان بنی عباس 147
مبحث اول 149
درآمدی بر واقعیت جنبش مکتبی در حکومت بنی عباس-فلسفۀ غیبت در زمان انقلابیها-جاسوسی بر ضد نهضت- فرزندان امام حسن مبارزه را ادامه میدهند-جنبش زیدیه رسوا کنندۀ عباسیان-جنبش حسین صاحب فخ-اشتباهات نهضت فخ-ادریس وارث جنبش فخ-یحیی بن عبد اللّه راه برادرش را ادامه میدهد-پینوشتها 151-167
چگونه ائمه علیه السلام به امت جهت میدادند؟-موضع ائمه در برابر رخدادها-تقیه،اساس ثابت رهبری ائمه علیه السلام -جنبش اسماعیل فرزند امام جعفر صادق-ائمه علیه السلام چگونه جنبش سیاسی را رهبری میکردهاند؟معنای این پاسخ چیست؟- پینوشتها 169-178
مبحث دوّم
(1)دوران امام موسی بن جعفر کاظم علیه السلام
(2)دوران امام علی بن موسی الرضا علیه السلام
(3)دوران امام محمد بن علی الجواد علیه السلام
(4)دوران امام علی بن محمد الهادی علیه السلام
(5)دوران امام عسکری علیه السلام و حضرت حجت علیه السلام 179
(1)دوران امام موسی بن جعفر کاظم علیه السلام 180
زندگی امام موسی بن جعفر علیه السلام -امام صادق:روشی ماهرانه-امام کاظم علیه السلام نمونهای ممتاز-جنبش مکتبی دولتی در دولت-جنبش مکتبی،حکومت بنی عباس را تهدید میکند-غیبت سیاسی-نیروی جنبش اسماعیلیه-پینوشتها 181-205
نقش امام موسی بن جعفر علیه السلام در جنبش مکتبی-زیادهروی در دوران عباسیان-چرا علویان به حرکات انتحاری اقدام میکردند؟-ارزش صد هزار درهم-هارون امام علیه السلام را دستگیر میکند-امام علیه السلام ندای انقلابی حقیقی را سر میدهد-حکومت ادارسه-چرا هارون الرشید در خراسان دفن شد؟پینوشتها 206-216
جنبش مکتبی،ادامۀ نهضت انبیا علیه السلام -نقش انبیا در زندگی چه بوده است؟-وجدان مذهبی-پینوشتها 217-224
تکامل جنبش اسماعیلیه-رسایل اخوان الصفا...شیوۀ فکری جنبش-میمون قداح-مقصود از تأویل چیست؟-اسماعیلیه در طول تاریخ چه کردند؟-جنبش اسماعیلیه نقطۀ ثقل نیروهای سیاسی-پینوشتها 225-240
(2)دوران امام علی بن موسی الرضا علیه السلام 241
جنبش مکتبی در دوران امام علی بن موسی الرضا علیه السلام -جنبش مکتبی،جنبشی بالنده-زندگی امام رضا علیه السلام آغازگر دورانی نو-مأمون خلافت را به امام رضا علیه السلام پیشنهاد میکند-آیا مأمون دوستدار اهل بیت بود؟-انقلاب ابو السرایا-پینوشتها 243-272
نقش امام علی بن موسی الرضا علیه السلام در جنبش مکتبی-امام رضا علیه السلام نجاتبخش امت اسلامی-امام علیه السلام چگونه به ایفای نقش مکتبی خود پرداخت؟-پینوشتها 274-287
(3)دوران امام محمد بن علی الجواد علیه السلام 289
امام جواد علیه السلام و مسألۀ غیب-راه میانه،راهی بین انکار غیب و قبول مطلق آن-امام جواد علیه السلام وسیلهای برای امتحان مردم-چرا معتصم امام جواد علیه السلام را به شهادت رساند؟ 291-300
دوران امام جواد و گسترش جنبش مکتبی-داستان ازدواج امام جواد علیه السلام -چرا امام دامادی خلیفه را پذیرفت؟-نمونهای از یک انقلاب علوی-پینوشتها 301-313
ارتش حکومت را به دست میگیرد-دور نگاه داشتن عربها از سیاست-خلافت،اسمی بیمسمی-آل بویه چگونه رشد کردند؟-بیچارگی برامکه و عبرتی تاریخی-پینوشتها 314-319
(4)دوران امام علی بن محمد الهادی علیه السلام 321
جنبش مکتبی در زمان امام هادی-فعالیت و مرگ امام هادی علیه السلام -چرا جنبش مکتبی علیه خلیفه کودتا نکرد؟-امام
هادی علیه السلام و اندیشۀ اسلامی-پینوشتها 323-343
چگونه باید جنبش مکتبی را مطالعه کرد؟-پینوشتها 344-351
(5)دوران امام عسکری و حضرت حجت علیه السلام 353
جنبش مکتبی در دوران امام حسن عسکری و حضرت حجت علیهما السلام-امام عسکری علیه السلام و بیان ویژگیهای رهبری-انقلابهای دوران امام حسن عسکری علیه السلام -پینوشتها 355-364
خاتمه 367
مفاهیم اجتماعی جنبش مکتبی-معنای مضمون انسانی در جنبش مکتبی-نگاهی کلی به حکومت اسلامی-خراج- جنگ بین شمال و جنوب-فساد اداری و حاکمیت روابط-اختناق فکری-جنبشهای مکتبی نیروی مقاومت در برابر اختناق-چرا سرزمینهای اسلامی در قرن بیستم به نابودی کشانده شده است؟-پینوشت 368-376
کتاب حاضر مجموعۀ سخنرانیهایی است که حجّة الاسلام محمّد تقی مدرّسی ایراد کرده است و در آن جنبشهای مختلف مکتبی و موضع ائمّه علیه السلام را در برابر آن به بحث گرفته است.توجّه مؤلّف در این سخنرانیها به جنبشهایی بوده است که بین سالهای 61 تا 250 هجری شکل گرفته است.
حجّة الاسلام مدرّسی،زندگی ائمّه را ملاک کار خود قرار داده و با بیان شمّهای از سیرۀ ائمّۀ به تحلیل جنبشهای مکتبی همزمان با آنها پرداخته و کوشیده است،موضع مشخّص هر امام را در برابر جنبش همان عصر روشن سازد،همین عمل موجب میشود تا بسیاری از شبهات دربارۀ میزان مشروعیّت جنبشها مرتفع گردد و خواننده را بصیرت بخشد.
در واقع کتاب حاضر را باید تحلیلی تاریخی به شمار آورد زیرا،ثبت سنوات وقایع و ذکر شرح حال شخصیّتهای تاریخی را دنبال نمیکند بلکه به تبیین اموری میپردازد که یا در کتب تاریخی یافت نمیشود یا چنان نادر و کمیاب است که به سختی میتوان آنها را از لابلای صفحات کتب تاریخی بیرون آورد و به ترتیب و تبویب آنها همّت گماشت.حجّة الاسلام مدرّسی در تحلیل جنبشهای مختلفی،چون انقلاب توّابین و نهضت زیدیه و جنبش اسماعیلیه و نظایر آن بیطرفی انکار ناپذیری را در پیش گرفته است و بدون توجّه به آرای افراد مختلف دربارۀ این مسائل، استنباطهای خود را که ناشی از مطالعات بیطرفانۀ وی است،بیان میدارد.
کتاب حاضر،مجموعۀ سخنرانیهای حجّة الاسلام مدرّسی است که بنا به خواست ایشان در عبارات آن تغییر زیادی داده نشده است و میتوان گفت همچنان شکل سخنرانی خود را حفظ
کرده است ولی این را نیز نباید از یاد برد که تحلیلهای تاریخی مؤلّف در این کتاب که مجموعۀ سخنرانیهای ایشان است به هیچ وجه نسبت به یک کتاب تحلیلی تدوین شده کمی و کاستی را متوجّه خود نمیکند.
کتاب«امامان شیعه ع و جنبشهای مکتبی»را میتوان گامی در فهم صحیحتر سنّت در برابر جریانهای سیاسی موجود در زمان ائمّه علیه السلام دانست و از آنجا که تشکیل این جنبشها توسّط شیعیان، مشروط و منوط به تأیید ائمّه علیه السلام است لذا کتاب حاضر میتواند در بالا بردن سطح بینش امّت اسلامی در جریانهای شناخته شده سیاسی در تاریخ مؤثر افتد.
در خاتمه بر خود فرض میدانم از بنیاد پژوهشهای اسلامی که با فراهم آوردن امکانات، فرصت گرانبهایی را در اختیار اهل قلم گذارده است سپاسگزاری کرده و آیندهای هرچه پربارتر را برای این کانون علم و معرفت آرزو کنم و از آقایان عبّاس عرب و جعفر شریعتمداری نیز که زحمت ویرایش کتاب حاضر را بر دوش کشیدهاند کمال تشکّر و امتنان را داشته و آرزوی توفیق بیش از پیش ایشان را دارم.با این امید که توانسته باشیم امّت اسلامی را در بازشناسی مکتب اصیل خود به قدر توانایی مدد رسانده باشیم.و امید آن داریم که اهل فضل و معرفت اشتباهات مترجم را به دیدۀ اغماض بنگرند و با رهنمودهای سازندۀ خود موجبات اصلاح نواقص را پدید آورند.
حمید رضا آژیر
66/3/3
بسم اللّه الرحمن الرحیم
کتابی که در پیش روی شماست اثری است تحلیلی-تاریخی که به دلیل پویایی موضوعات و درونمایههای آموزنده،پنج بار در کشورهای عربی به چاپ رسیده است و ترجمه فارسی آن برای سوّمین بار به چاپ سپرده میشود.
استقبال خوانندگان این کتاب برخاسته از مباحث زندۀ آن و توجّه بایستۀ مؤلف به ره توشههای تاریخی است که یقینا میتواند چراغی باشد در تاریکای تاریخ آینده.
همانگونه که آگاهی دارید این کتاب به رویدادهای پس از سال 61 هجری و بازتابهای عاشورای حسینی میپردازد ولی رخدادهای جاری را به گونهای مینگارد که علاوه بر تأثیر شگرف بر خواننده،به او میآموزد که چگونه در برابر وقایع موضعگیری کند و به داوری برخیزد.
مؤلّف کتاب حاضر مسائل را به گونهای جرّوبحث میکند که تمامی پیامهای نهفته در آن را در برابر دیدگان خواننده به نمایش در میآورد و خواننده از یک رخداد بظاهر تکراری دریافتی نو به دست میآورد و همین خود موجب میگردد که رویکردی دوباره-دستکم-به این مقطع تاریخی چهره بندد.
از دیگر سو پردازندگان به این دست تحقیقات میباید در چگونگی برخورد با مسائل تاریخی به شیوههای آمده در این کتاب اهتمام خاص داشته باشند تا هم بر گسترۀ خوانندگان کتاب خود بیفزایند و هم انگیزهای برای ایشان ایجاد کنند تا ابهامات تاریخی خود را خویش پی بگیرند و به رهیافتی تاریخی دست یابند.کوتاه سخن آنکه غایت قصوی از بیان تاریخ نه ذکر ما وقع و ماجری در بستر زمان که بیرون کشیدن پیامها و عبرتهایی است که قطعا در هریک از رویدادهای تاریخی نهفته است و هریک از آنها میتواند چشماندازی باشد برای مجموعهای از حوادث که دیگر نو خواهد نمود.
و علی اللّه التکلان
حمید رضا آژیر
1371/10/22
سپاس خداوندی را که خالق جهانیان است و درود ابدی خدا،بر محمّد ص و خاندان پاک و اصحاب صادق و بر تمام کسانی باد که به نیکی راه او را دنبال کردند.
کتاب حاضر پنج سال پیش مجموعۀ نوارهایی بود که مورد مبادلۀ افراد بسیاری قرار داشت و همین کثرت مبادله بود که مرا تشویق کرد،سخنان ضبط شده را به صورت کتابی درآورم اگرچه در ابتدا انجام این کار قدری به تعویق افتاد،لکن تلاش مجدانه برادران سبب شد که این تأخیر جبران شود و در اسرع وقت به نگارش مطالب(از ضبط به تحریر)پرداخته و تحقیق وقایع تاریخی که محتوای این نوارها را تشکیل میداد با دقت و مساعی هرچه بیشتر بر روی صفحات کاغذ منتقل شود و خود نیز با نظری گذرا به اصلاح بعضی مطالب آن بپردازم.
این کتاب،امروز راهی چاپخانه است؛البته با در نظر گرفتن اینکه خود مایلم،از صورت سخنرانی خارج نشود،مع الوصف ناگزیر،عناوین اصلی یا جنبی به منظور توضیح بیشتر بدان افزوده شده است.
آخرین سخن آنکه اگر بخواهم این مسؤولیت بزرگ را به تمامی ادا کنم باید بگویم که عمرم کفاف انجام چنین مسؤولیتی را نخواهد کرد و به همین سبب از اهل قلم خواستارم که کتاب حاضر را تنها گامی در راهی طولانی به شمار آورند،راهی که تمامی ما باید آن را بپیماییم تا به هدف همگیمان که همان فهم تاریخ مملو از جهاد و کوشش و تلاش است،برسیم.
و علی اللّه التکلان
محمّد تقی مدرّسی
درآمدی بر پژوهش تاریخ مکتبی
(1)-چرا تاریخ را بررسی میکنیم؟
(2)-چگونه باید تاریخ را بررسی کنیم؟
(3)-مسیر حرکت مکتبی
زیرا ما-مسلمانان-به تاریخ مرتبط هستیم و بر احکام شرعی تکیه داریم،احکامی که هزار و چند صد سال پیش نازل شده و تدوین یافته است،لذا چارهای جز جستجوی این احکام که در بطن کتابها نهفته است،نداریم.زمانی که قصد انجام این وظیفه را داریم به روایاتی برمیخوریم که با هم اختلاف بسیار دارند و به همین دلیل باید شرایط دقیق تاریخی را که به صدور این احکام انجامیده است،دریابیم.
بدون شناخت این شرایط متغیّر،امکان ندارد به چگونگی اختلاف احکام و رهنمودهای امامان معصوم علیه السلام پی ببریم،باید این نکته را در نظر داشت که در حقیقت تمامی ائمّه علیه السلام بر سخنی واحد و روشی متحد که همان راه جدّشان محمّد ص میباشد،بودهاند.یک نگاه سطحی تاریخی، مسائل زیر را آشکار میسازد.
هر امامی در زمان حیات خویش از روش خاصّی برخوردار بوده است.مثلا امام حسین علیه السلام انقلابی بوده است و امام حسین علیه السلام صلحجو امام زین العابدین خط دعا را تعقیب کرد و امام محمّد باقر به علم و فقه و معارف توحیدی پرداخت و امام صادق و امام موسی بن جعفر علیه السلام راه انقلاب را پیش گرفتند و سایر ائمه نیز به همین ترتیب.
چگونه روش این ائمه با یکدیگر اختلاف دارد؟
آیا در اینجا تناقضی دیده میشود؟
آیا در طبیعت ایشان اختلافی بوده است؟
طبیعة نه..
تمامی آنها امام بودهاند و از منبع واحدی کسب نور میکردهاند و افکارشان نیز از کانون واحدی سرچشمه میگرفته است.بنابراین میتوان منشأ این اختلاف را اوضاع و احوال تاریخی که ایشان در آن زندگی میکردهاند،دانست و بدین ترتیب شناخت تاریخ به دلیل شناخت احکام شرعی،ضروری مینماید.
من معتقدم اگر فقها و بویژه فقهای متأخّر،تاریخ ائمه را از ابعاد سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و نیز از ناحیه آزادیخواهی به شکل دقیق،مورد بررسی قرار دهند علل و دلایل برخی از اختلافات اخبار را در خواهند یافت و در نتیجه خواهند توانست از سیرۀ ائمّه علیه السلام سود بیشتری برگیرند و روشی که در آموزش علوم اسلامی به کار گرفته میشود،روشی«انفکاکی»است،یعنی این روش -بویژه در فقه-موجب تجزیه علوم میشود.مثلاً روش مذکور،تاریخ را نیز چون فقه به عنوان واحدی مستقل مورد پژوهش قرار میدهد،در حالی که فقه و تاریخ از یکدیگر انفکاک ناپذیرند.
همین روش،موجب شده است تا نکات دشوار فقه اسلامی و سیره همچنان،در بوتۀ ابهام باقی بماند.این تنها یکی از پاسخهایی است که میتوان به این سؤال داد:چرا تاریخ را بررسی میکنیم؟
پاسخ دیگری نیز به این سؤال وجود دارد.
شناخت تجربۀ زندگی ضروری است و عمر آدمی کوتاهتر از آن است که تمامی ابعاد زندگی را خود بشناسد.
پس،انسانی که عمرش[مثلاً]به هفتاد سال میرسد،اگر بخواهد هر چیز را خود تجربه کند نیازمند به کسب ملیونها تجربه است.اگر انسان از تجارب گذشتگان و تاریخ آنها استفاده نکند قدرتش بیش از یک میمون ضعیف نخواهد بود زیرا انسان از ناحیۀ جسمی حتّی به نیرومندی میمونها نیست،فرق میمون و انسان آن است که،انسان زندگیاش را از نقطهای آغاز میکند که گذشتگان در آن نقطه کار خود را به پایان بردهاند در حالی که هر نسلی از میمونها تجاربش را خود شروع میکند و در این رهگذر تنها به اعمالی میپردازد که خود آن را تجربه کرده است.
زبانی که آدمی با آن سخن میگوید،از مهمترین دستآوردهای انسان در طول تاریخ است و این همان چیزی است که فرهنگ را در بر دارد و ظرف حامل این فرهنگ را نیز تشکیل میدهد و فرهنگ به سهم خود همان عاملی است که نوع و جهت تمدّن را مشخّص میسازد همچنان که زبان و دگرگونی آن در حد خود،نوع تاریخ هر امّتی را مشخّص میکند.
پس زبان،هم تمدّن است و هم تاریخ.اگر کلمۀ آب دلالت بر این مایع دارد و اگر کلمۀ نان دالّ بر این خوردنی است و اگر کلمۀ میوه بر این نوع خوراک اطلاق میشود،باید گفت که هزاران سال بر انسان گذشته،تا توانسته است به این کلمات دست یابد.اگر هر انسانی بخواهد برای خود علوم و عادات و سننی اختصاصی به وجود آورد،دیگر بین او و سایر موجودات فرقی نخواهد بود و این همان پاسخ دوّم است،پس باید تاریخ را بررسی کنیم تا در مسائل مختلفی که با آن روبرو هستیم،از تجربۀ پدرانمان بهره بگیریم.
امّا پاسخ سوّم:
ما امّتی هستیم که از قافلۀ تمدّن بشری که چندین قرن از ما پیش هستند،عقب افتادهایم.
چرا این چنینیم؟
چرا ما در پیش قافله و حتّی در پس آن هم نیستیم؟
و تا کی قرار است اینچنین بمانیم؟
و امّا پاسخ این سؤالات:نظرات نامساعد ما در زندگی،علّت اصلی عقب ماندگی ما را فراهم آورده است،نظراتی منفی و عقب مانده و جامد.
این اندیشه ما را به سؤال دیگری فرا میخواند،و آن عبارت است از:چگونه به این وضعیّت دچار شدیم و چه کسی آن را بر ما تحمیل کرد؟
پاسخ این است:ما این نظرات را از خلال میراثی به دست آوردهایم که نسلهای گذشته آن را به ارث گذاشتهاند،هر نسلی برای ما اندیشه و سنّت و روشی خاص در زندگی به ارث گذشته است و ما در زندگی خود هیچ تصرّفی نمیکنیم و مواضع خود را صرفا از روی اراده و تفکّر خود مشخّص نمیسازیم بلکه مواضعمان را فقط بر طبق عادات و سنّتهای خود بنا میکنیم.
مثلا برای خوردن غذا از دست و قاشق و چنگال استفاده میکنیم،تمامی این عادات را از پدران خود که در سنین کودکی با ما در ارتباط بودهاند،آموختهایم.چگونگی خوابیدن و پوشیدن و
تمامی اموری از این قبیل را که آسان به نظر میرسند نیز از پدرانمان آموختهایم ولی،امور پیچیده همچون چگونگی رفتار اجتماعی و اینکه حدود آزادی ما از کجا آغاز و به کجا منتهی میشود و حقوق مردم چیست و حقوق ما به شکل دقیق کدام است،و نیز سایر از ارتباطات اجتماعی را باید از پدران و تاریخمان بیاموزیم.
امّا اگر انسان بخواهد از گذشتۀ خود جدا شود،این جدایی تنها سخت نیست،بلکه محال است.
چگونه امکان دارد انسان یکباره از جامعه خود جدا شود؟
پیامبران تنها کسانی بودند که خداوند پس از آنکه گزینشهای معیّنی دربارۀ ایشان به اجرا درآورد به روشهای غیبی به آنها قدرت جدایی و پاکی از آلودگیهای جامعه و وضع فاسد آن و تشکیل جامعهای جدید را داد.
به این سبب پروردگار سبحان در قرآن کریم دربارۀ انبیا چنین فرموده است.
«إِلاّٰ مَنِ ارْتَضیٰ مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً» (1)
«وَ لَوْ لاٰ أَنْ ثَبَّتْنٰاکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً» (2)
«...لَوْ لاٰ أَنْ رَأیٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ...» (3)
پس توانایی پاک ماندن از آلودگیهای جامعه در پیامبران،بر اساس نیرویی غیبی صورت میپذیرد،زیرا حکمت معینی در سنن إلهی دیده میشود که اقتضای آفرینش سرشت انبیا را به عنوان مجموعۀ بشری ممتاز دارد.ولی ما نمیتوانیم از این ناپاکیها یا از سرشت خود جدا شویم.
بنابراین چگونه ممکن است متمدّن شویم و به قافلۀ تمدّن بپیوندیم؟
این امر با تصفیه کردن سرچشمۀ اندیشههای خطای ما یعنی با تصفیۀ تاریخ امکان دارد و تغییر دادن آرای تاریخیمان نیز برای رهایی از میراث گرانقدری که از تاریخ به ارث بردهایم، ضروری است.در این مورد مثالهای سادهای برای تأثّر نسلهای کنونی از نسلهای گذشته و بویژه نسل ما از نسلهای پیشین قابل ارائه است.
میدانیم که در امت اسلامی همیشه دو خط به چشم میخورده است،خط رسالت،یعنی خط
1) *) جن27/،جز آن کس که از رسولان خود برگزیده است که بر محافظت او(فرشتگان را)از پیش رو و پشت سر میفرستد (تا اسرار وحی را شیاطین به سرقت گوش نربایند).
2) **) اسرا74/،و اگر ما تو را(به وحی خود)ثابت قدم نمیگردانیدیم نزدیک بود که به آن مشرکان اندک تمایلی پیدا کنی.
3) ***) یوسف24/،و اگر لطف خاص خدا و برهان روشن حق نگهبان یوسف نبود او هم به میل طبیعی اهتمام کردی.
گروه انقلابی اصلاح طلب،که زمانی بر سلاح و زمانی بر فعّالیت سرّی در جهت تغییر جامعه تکیه داشتهاند و خط دوّم،خط کسانی است که،با فساد موجود همگامی و در طول تاریخ،تسلیم رهبریهای منحرف شدهاند.
و نیز میدانیم که طبقۀ حاکمه،منطقی خاص دارد همچنان که،طبقه محکوم و انقلابیونی که بر سلطه میشورند،منطقی مخصوص به خودشان دارند.
هر گروهی چه حاکم و چه محکوم،انقلابی یا محافظه کار باید منطق فکری خاصّ خود را داشته باشند.این است موضع تاریخی با در نظر گرفتن این دو خط یعنی:خط مکتبی و خط ضد مکتبی.بنابراین خط مکتبی همان خطی است که در تاریخ،منطق خاص خود را داشته است و خط ضد مکتبی نیز از منطق خود پیروی میکرده است.منطق خط مکتبی،منطق انقلاب و مبارزه بوده است در صورتی که منطق ضد مکتبی به تسلیم و شکست و قبول واقعیت موجود فرا میخواند .
خط ضد مکتبی،برای آنکه عقب ماندگی و شکست خود را،در برابر تغییر واقعیّتها توجیه کند،باید انواع تهمتها را به خط مکتبی وارد آورد.
این تهمتها در این خلاصه میشود که اشخاص مکتبی،همان سارقان و قاتلان و سرکشان جامعه معرفی شوند،کسانی که به صحابه دشنام میدهند و از دین منحرف شدهاند و تهمتهایی دیگر.این دسته از تهمتها را خط ضد مکتبی به وجود آورده و آنها را به خط مکتبی وارد کرده است.این کار به دلیل روشنی صورت میگیرد،زیرا این خط(ضد مکتب)حاکم بوده است و گفتیم برای حکومت و حاکم منطق خاصی وجود دارد و خط مکتبی،خط انقلاب است، انقلابی که باید غرامتش را بپردازد.
آنهایی که این تهمتهای بیارزش را به انقلاب وارد میکردند فکر و عقیدهشان مبتنی بر یک واقعیّت اجتماعی متناسب با شرایطشان بود که دیگر این واقعیّت اجتماعی از بین رفته است.
یزید بن معاویه مرد و همچون پدرش معاویة بن ابی سفیان به دیار ابدیّت پیوست،«آل مروان»که پس از یزید آمده بودند،از میان رفتند و«بنی العباس»نیز منقرض شدند،آن واقعیت موجود، واقعیتی فاسد بود که از این منطق ناشی میشد مثلا یزید بن معاویه،برای تثبیت حکومت و سیاست خود،امام حسین علیه السلام را خارج شدۀ از دین و عصیانگر و متمرّد و ترک کنندۀ دین و عامل تفرقۀ مسلمانان معرفی میکرد،او امام حسین علیه السلام را فتنهگر و جنگ با او را لازم میدانست ولی،امروز آن تهمتهای ناصواب و بیارزش که بر ضد امام حسین علیه السلام فراهم آورده بودند،رخت بربسته و از میان رفته است.
ما میپرسیم.چرا این تهمتها و افکار منفی علیه خط مکتبی باقی مانده است،تا آنجا که در
کتابهایی که جزء کتابهای مترّقی محسوب میشود شاهد آن هستیم که،فردی کتابی دربارۀ انقلابیهای مسلمان مینویسد و از وارد کردن تهمتهای ناروا هیچ ابایی ندارد.
چرا چنین چیزی به وجود آمده است؟
حسن ابراهیم،یک نویسنده و مورّخ است که در برخی از کشورهای عربی و در ایالات متّحدۀ آمریکا کرسی استادی دارد.
این مؤلّف در کتابش به نام:(تاریخ سیاسی اسلام)وقتی به«مختار بن ابی عبیدۀ ثقفی» میرسد همان تهمتهایی را به او وارد میکند که دشمنان«زبیری»و«اموی»مختار به او وارد میآوردند،در حالی که این نویسنده فردی متفکّر و پژوهشگر است و میداند که مختار یک انقلابی علیه زبیریان بود و با شمشیر«مصعب»کشته شد و برای هیچ مورّخ زبیری امکان ندارد که جز با بدی از مختار یاد کند زیرا،مختار بر ضد ایشان شوریده بود.همچنان که برای«مروان بن حکم»یا«سلیمان بن عبد الملک»یا«ولید»از خلفای اموی یا پیروانشان امکان ندارد هرگاه در بارۀ مختار بنویسند یا سخن بگویند جز به زشتی از او یاد کنند زیرا،مختار علیه ایشان انقلاب کرده بود.
ولی چگونه فردی در این سطح،که استاد چندین دانشگاه عربی و غیر عربی است به خود اجازه میدهد که تهمتهای ناروایی بزند که زبیریان و امویان به مختار میزدند؟!
باید افزود،وی علی رغم مواضع خوب و پسندیدهای که داراست،نمونههای نادری را ارائه کرده است.
چرا؟
چرا این بینش در مورّخان ما ایجاد شده است؟
این امر،سه دلیل دارد:
دلیل اوّل:
نادیده گرفتن افراد مکتبی،بدین معنا که قلمها و کتابها،مقاومت افراد مکتبی در برابر تحریفکنندگان حقایق تاریخی را نادیده بگیرند.
دلیل دوّم:
غفلت نویسندگان،غفلت ایشان از عدم تحقیق تاریخ و پژوهش صحیح حقایق تاریخی ناشی میشود.همۀ مورّخان را نمیتوان نادان و سودجو دانست بلکه،بیشتر ایشان،غافلند.
دلیل سوّم:
این دلیل را میتوان مهمترین و برجستهترین دلایل به شمار آورد و آن عبارت است از،
عقبماندگیی که ساختار نامطلوب تاریخ را میتوان از آن دانست.این عقبماندگی با شرایطی خاص،استمرار یافته است و برای آنکه این حقیقت را بفهمیم سؤال زیر را مطرح میکنیم:
چرا یزید بن معاویه،حسین بن علی ع را به تمرّد متّهم کرد؟
زیرا امام حسین ع بر او شورید و یزید از سلطۀ غاصبانۀ خود دفاع کرد و حسین علیه السلام را به تمرّد متّهم کرد.آیا چنین نیست؟
اگر مسأله چنین است و اگر،هم اکنون نیز فردی مثل یزید بن معاویه سر کار آید و فرد دیگری مثل حسین بن علی علیه السلام را در برابر خود بیابد که با او به نبرد برخیزد.باید به او همان چیزی را بگوید که یزید،به حسین بن علی علیه السلام گفته است.
اگر«ملک فهد»فردی را در جزیرة العرب بیابد که با حکومت منحرف او،با مبادی صحیحی به مبارزه برخاسته است،چه میکند؟بویژه آنکه هیچ نقطۀ ضعفی از این شخص مصلح، در دست نداشته باشد.طبیعة،وی را به قتل میرساند و سپس در تاریخ به جستجو میپردازد که یزید بن معاویه دربارۀ امام حسین علیه السلام چه گفته،و بر اساس تفحص خود درمییابد که یزید، حسین بن علی علیه السلام را متمرّد خوانده است.
بنابراین،این فرد بنا به منطق فهد متمرّد است و اگر فهد او را به قتل رسانده،به سبب تمرّد وی بوده است.فهد این سؤال را مطرح میکند:
کدام یک به نفع ماست،تعظیم،و بزرگداشت یزید یا تعظیم و بزرگداشت حسین بن علی علیه السلام ؟
اگر امام حسین علیه السلام را بزرگ بداریم ناچار باید این مردی که نقش او را ایفا میکند،نیز بزرگ بداریم.ولی،ملک فهد باید یزید بن معاویه را تقدیس،و تألیف کتابی را در مورد امیر المؤمنینی یزید،تشویق کند.نویسندۀ این کتاب چنین اظهار میدارد که،امام حسین علیه السلام با شمشیر جدّش کشته شد.مقصود وی از این جمله آن است که،اگر رسول اللّه صلی الله علیه و آله زنده بود اوّلین نفری بود که امام حسین علیه السلام را میکشت!!
به تاریخ نگاران مکتبی بنگرید،این مورّخان دچار همان خطاهایی میشوند که یک مورّخ سلطهجو گرفتار آن است.برخی از مورّخان مکتبی،زمانی که دربارۀ مختار بن ابی عبیدۀ ثقفی مینویسند،همان سخنهایی را تکرار میکنند که،مصعب بن زبیر قاتل مختار اظهار میکرد و همان تهمتهایی را به وی وارد میکنند که وسایل تبلیغات اموی به این مرد پاک وارد میکردند.
از شگفتیهای دنیا آن است که،فردی معروف چون«ابو الفرج اصفهانی»مؤلّف کتاب «مقاتل الطالبیین»زمانی که از«زید بن علی»سخن میگوید،روایتی را از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل
میکند که ایشان به امام حسین علیه السلام فرمودهاند:
یخرج رجل من صلبک یقال له زید یتخطّی هو و اصحابه یوم القیامة رقاب النّاس غرّا محجّلین،یدخلون الجنّة بغیر حساب (1).
وی حدیث دیگری از قول پیامبر صلی الله علیه و آله نقل میکند.
یقتل رجل من اهل بیتی فیصلب،لا تری الجنّة عین رأت عورته (2).
وی روایتی نیز از علی بن حسین علیه السلام نقل میکند که ایشان از پدرشان و پدر ایشان از حضرت علی علیه السلام نقل کرده است:
یخرج بظهر الکوفة رجل یقال له زید فی ابّهة الملک لا یسبقه الأوّلون و لا یدرکه الآخرون الاّ من عمل بمثل عمله،یخرج یوم القیامة و هو و اصحابه معهم طوامیر حتّی یتخطّوا أعناق الخلائق تتلقّاهم الملائکة فیقولون هؤلاء خلف الخلف و دعاة الحقّ و یستقبلهم رسول اللّه صلی الله علیه و آله فیقول:یا بنیّ قد علمتم ما امرتم به،فادخلوا الجنّة بغیر حساب (3).
ابو الفرج اصفهانی با وجود آنکه به خطی مکتبی منسوب نیست،مکرّرا به نقل اینگونه روایات میپردازد،در حالی که فردی که ادعا میکند مکتبی است هنگامی که از زید بن علی سخن میگوید،چنین اظهار میدارد:
ما نمیدانیم که زید بن علی بر حق بوده یا بر باطل انقلاب او صحیح بوده است یا نه؟!
چرا وی در انقلابهای زید و یحیی و مختار شک میکند؟
چرا این نویسندگان در انقلابهای صحیح تاریخ شک میکنند؟
و چرا حق را به یزید بن معاویه و مصعب بن زبیر و عبد اللّه بن زبیر و نظایر آنها میدهند،که خواهان سلطه بر مسلمانان بودند؟
دلیل آن این است که این نویسنده پیرو عقبماندگی فکری است همراه با خطایی که بدون
1) *) از پشت تو فردی به وجود میآید که به او زید میگویند،او و اصحابش در روز قیامت بر دوش اهل بهشت قرار دارند،ایشان چهرهای درخشان دارند و بیحساب وارد بهشت میشوند.
2) **) فردی از خاندان من کشته و به دار آویخته میشود،چشمی که شرمگاه او را ببیند بهشت را نخواهد دید.ابو الفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین،ص130-131
3) ***) مردی با فرّ و شکوه شاهانه از کوفه خروج میکند که زید خوانده میشود،هیچ کس از پیشینیان و نه از آیندگان او را درک نمیکند مگر کسی که همچون او کرده باشد.روز رستاخیز او و اصحابش با طومارهایی از صحنۀ محشر خارج میشوند،ایشان بر دوش دیگران سوارند،ملائکه با ایشان ملاقات میکنند و میگویند که ایشان جانشینان خوبی بودند به حق فرا میخواندند، رسول اللّه صلی الله علیه و آله به استقبال ایشان میآید و میگوید:ای فرزندان من آنچه را که فرمان داده شدید،ادا کردید پس بدون حساب وارد بهشت شوید.
تجربه و تحقیق آن را به ارث برده است.
این عقبماندگی فکری نویسندگان گذشته،که تهمت را به انقلابیها وارد و تحمیل کرده است،تاکنون ادامه دارد.
هرگاه به پژوهش یا سخن گفتن از تاریخ میپردازیم،در واقع به دفاع از مظلومان تاریخ همچون زید و یحیی و مختار و سلیمان بن صرد و حجر بن عدی پرداختهایم،کسانی که حتّی دوستانشان،ایشان را متّهم میکردند.
اگر توانستیم نظرات نادرست ایشان را تغییر دهیم،میتوانیم خرافات موجود در اذهان مردم را از میان ببریم و به دنبال آن میتوانیم تمایل جامعه را تغییر بدهیم و به جلو برانیم.
با بررسی این نکات سهگانه که میتوانیم ادعا کنیم که آنها قانعکننده هستند،قادر هستیم پژوهش تاریخی خود را توجیه کنیم و معتقدیم که خواننده از خلال این مختصر،به اهمیّت شناخت و پژوهش تاریخ پی خواهد برد.
-دکتر فهمی جدعان،در کتاب ارزشمندش«اسس التقدّم عند مفکری الاسلام فی العالم العربی الحدیث»صفحه 24 در حالی که تصویری از دو خط متضاد فکری به دست میدهد،چنین میگوید:
یکی از این دو خط،خط عقبماندهای است که طرفدار توجیه آرای منفی است.و دیگر خطّی مترقّی است که روح امید و تلاش میدمد.
سخن وی،علی رغم آنکه مستقیما موضوع مورد بحث ما را بررسی نمیکند،لکن فکری از تمرکز واقعیتهای تاریخی را که در خلال فرهنگ منعکس است،ارائه میدهد او چنین میگوید:
در افکار ابو بکر طرطوشی(450 ه 520 ه)که در مغرب به دنیا آمده و در مشرق زندگی کرده است،ریشههای مبارزهای که در اندیشۀ جاحظ معتزلی دیده میشود،به چشم نمیخورد؛ طرطوشی فاقد درک جاحظ به فساد زمان و تمایل زمانه به لغزشی غیر قابل بازگشت،بوده است.
جاحظ اعتقاد داشت که روزگار خیانتپیشه،اولین حاکمی است که حکومت خود را بر هستی آغاز کرد،حکومتی سخت و تلخ.جاحظ در کتاب خود به نام(سراج الملوک)ص 32 چاپ قاهره(1354 ه)چنین مینویسد:
...اما امروز صفای زمانه از میان رفته و کدورتش بر جای مانده است امروز،مرگ برای هر مسلمان هدیهای است،انگار خیر،مرده است و شر حاضر.نادان،شاد و دانا گریان است.
عدالت ناپدید،و ظلم غالب است.انگار عقل رانده شده و جهل حاکم و نیز پستی شکوفا و کرم پژمرده است.
پنداری که دوستی طرد،و دشمنی مطلوب است.کرامت از صالحان سلب و به فرومایگان واگذار شده است.گویی که،نیرنگ بیدار و وفا خواب است.دروغ سودمند و راستی بیفایده.
فرومایگان به آسمان،فخر میفروشند و نیکان به قعر زمین فرو رفتهاند!
جدعان سخنش را چنین ادامه میدهد:
تردیدی نیست حالتی که علما و عموم اهل سنّت در این زمان بدان دچار شدهاند،با راههای معمولی قابل علاج نیست بویژه آنکه،این پیشروی وضع بدتری به خود میگیرد،که به آسانی نمیتوان آن را محدود کرد و یا از میان برد.زیرا این پدیده در جوامع،با استقبال زیادی،از طرف تودۀ سنّیها روبرو شده است.این نظریه حتی در نزد متفکّران اهل سنّت به قوّت خود باقی است، با این وجود برخی از متفکّران اهل سنّت کوشیدند تا از اثر و اهمیّت این نظریه بکاهند،روش ایشان با روش جاحظ معتزلی،تفاوت داشت زیرا،جاحظ با یأسی مبارزه میکرد که در آرای این علما به چشم میخورد و از سوی دیگر،روش جاحظ توأم با اطمینان بیشتری در میان مؤمنان بود.
...احساسات دردناک شیعیان نسبت به ظلم و چپاول فاحش،بیشتر از سنّیها بوده است، شیعیان پیوسته در شکنجه به سر میبردند و امامان شیعه مطرود بودهاند و موجودیت اجتماعی- سیاسی ایشان غیر قانونی به شمار میرفت.از زمان خروج خلافت از اهل بیت علیه السلام و کشته شدن حضرت علی علیه السلام و فاجعۀ کربلا در گذر تاریخ،یعنی در زمان امویان و عباسیان،به یک اندازه مصیبتهای سختی بدیشان(شیعیان)وارد شد.
با این وجود،این فاجعه نه تنها موجب ناامیدی نشد بلکه،امیدی را به همراه آورد که در حتمیّت ظهور حضرت مهدی علیه السلام تجسّم مییافت.حضرت،حق را به حدّ نصاب خود میرساند و زمین را پس از آنکه پر از ظلم و جور شد،مملو از عدل میکند،این بدان معناست که امامت و حکومت اسلامی،به اهل بیت و شیعۀ اهل بیت باز میگردد و زمین و مردم از مفاسد و طغیانهای سیاسی رهایی مییابد.
(2)-...مقاتل الطالبیین،ص130-131.
مورّخان زیادی وجود دارند که تاریخ را برای تاریخ بررسی میکنند و هدفی جز افزودن مجموعه اطلاعاتی به معلومات خود ندارند،هم اکنون این تمایل،همان گرایش حاکم بر مورّخان علمی جهان است.
ولی تمایل دیگری نیز وجود دارد و آن اینکه،تاریخ برای هدفی بررسی شود که این هدف،همان تجدید بنای حیات آدمی است.
ما با الهام از مفاهیم دینی و مکتبمان سخن دوّم را تأیید میکنیم.
چرا؟
زیرا مواضع انسان بر اساس بینشهای حیاتی او شکل میگیرد.افراد یک لشگر شکست خورده به دو دسته تقسیم میشوند:
دسته اوّل:
شکست موجب تقویت مبارزه طلبی ایشان میشود.این افراد،مبارزه و مقاومت میکنند، برخی اوقات این شکست برای اینچنین افرادی پیروزی به شمار میآید زیرا،ایشان در چنین مواردی دارای موضع خاصّی هستند که این موضع چیزی جز مبارزه نیست.
دستۀ دوّم:
شکست نظامی برای این افراد انحطاط روحی به دنبال دارد،این عدّه غالبا اکثریت را تشکیل میدهند.شکست خارجی در روحیۀ ایشان انعکاس مییابد و از نظر روحی نیز شکست میخورند و چه بسا این احساس برای همیشه با ایشان همراه است.
جوانی که برای تحصیل در رشتهای از رشتههای علمی به اروپا میرود،ممکن است از افرادی باشد که دارای شخصیّتی ضعیف هستند چنین شخصی زمانی که مظاهر تمدّن را در جهان غرب میبیند از نظر روحی شکست میخورد و این شکست در سایر ابعاد زندگی او انعکاس مییابد،او در این زمان در همۀ روابط اجتماعیش روش غربی را به کار میگیرد،در صورتی که اگر همین جوان دارای روحیهای شجاع و مبارزهجو باشد و اگر موضع او در برابر آنچه در زندگی میبیند،موضع مبارزه و نبرد و خود برتر بینی باشد.چنین فردی،زمانی که به خارج میرود،باز نمیگردد مگر با اصالت قایل شدن و محفوظ داشتن آنچه بدان جا برده،این فرد حتی اگر نماز و روزه را به جا نمیآورده است برای مبارزه با آن شرایط،ادای آن را آغاز میکند.دلیل آن این بوده است که،موضع گذشتهاش که آن را با خود به آنجا برده،مبارزه را بر او واجب کرده است.
در این مثال ساده میبینیم که چگونه انسان مواضع زندگی خود را بر طبق بینشهای فکری و داشتههای ذهنی که سازندۀ یک شخصیّت ممتاز است،تعیین میکند.
اگر این مسأله درست باشد،میتوان گفت که موضع هر امّتی،به بینش آن امّت نسبت به زندگی خود ارتباط دارد و این بینش ناشی از بینش تاریخی آن امّت است.اگر ما تاریخ امّتی را تغییر دهیم،حیات این امّت نیز به شکل خودکار تغییر خواهد کرد زیرا،بینش این امّت نسبت به تاریخ،در موضع بینشی است که نسبت به زندگی منعکس میشود،و موضع هر امّتی نسبت به زندگی اگر مثبت و صحیح باشد،همۀ زندگی این امّت به یک زندگی مثبت تبدیل میشود.
و از این جاست که هرگاه،تاریخ را بررسی میکنیم،باید این بررسی از ناحیۀ واقعیّتی که در آن به سر میبریم،سودمند باشد و به تعبیر یکی از مورّخان:«هر نسلی تاریخ خود را به دست خود مینگارد»
چرا؟
زیرا هر نسلی به دلیل شخصیت خویش دارای بلندپروازیها و دورنماها و مشکلات خاصّی است و به همین دلیل،باید بینش این نسل نسبت به تاریخ،متناسب با تحقّق این بلند پروازیها شکل بگیرد
و طبیعة هر نظری در آن زمان با سایر نسلها(چه گذشته و چه آینده)تفاوت خواهد داشت.این مورّخ، سخنش را چنین ادامه میدهد:
هر نسلی باید تاریخ خاص خود را بنگارد و باید به تاریخی که نسل گذشته آن را نوشته است، اعتماد نکند.
این واقعیت در موضع تاریخی ما منعکس میشود موضعی که،هنگام درک تاریخ،مثبت خواهد بود.
ما از این موضع بهره میگیریم و آن را به مشعلی،برای تحرک و پیشرفتمان در زندگی،تبدیل میکنیم.
سؤال:این کار چگونه انجام میشود؟
این کار با به شمار آوردن تاریخ به عنوان یک موجود زنده که دارای حرکات حیاتی است، صورت میپذیرد.زمانی که به بررسی شخصیّت حضرت علی علیه السلام میپردازیم،باید ایشان را به عنوان یک شخصیّت تکبعدی بررسی نکنیم بلکه،باید حضرت را به عنوان یک انسان کامل مورد بررسی قرار دهیم.
زمانی که فردی از ما،زندگی حضرت علی علیه السلام را به اعتبار یک فرد معمولی که مشغول زندگی بوده است،مورد بررسی قرار میدهد دارای نظر متفاوتی با پژوهشگر دیگری است که، زندگی حضرت را به اعتبار زندگی کسی که 1400 سال پیش میزیسته است،بررسی میکند.
مثال دیگر از تحقیق ما،دربارۀ سیرت حضرت حسین علیه السلام و شهادت او در کربلا نمایان میشود.
میدانیم که امام حسین وارد صحنه شد و زخمهای فراوانی برداشت،تیرهای مختلفی به قلب و پیشانی ایشان اصابت کرد و حضرت بیهوش از اسب به زمین افتاد و...لیکن ما عمق این رخدادها و وقایع را در نمییابیم زیرا،آن را در یک زندگی مرده بررسی میکنیم و آن را در چارچوب زندگی یک انسان زنده تفحص نمیکنیم ما نمیتوانیم اصابت تیر را به پیشانی کسی که از گوشت و خون است،تصوّر کنیم و نمیتوانیم درد ناشی از ذبح پسرش را که در کنارش صورت گرفته است، بفهمیم و باز نمیتوانیم درد انسانی را درک کنیم که میداند بزودی،پس از مرگش خانوادهاش اسیر میشوند.زمانی که حضرت را به عنوان یک بشر دردمند تصوّر کنیم که دارای وضع خاصّی است باز نظر ما با شخصیّت والای ایشان اختلاف خواهد داشت و در نتیجه،بهرهبرداری ما نیز از این رخداد تغییر خواهد کرد.
انقلابی که امام حسین علیه السلام در کربلا به وجود آورد،مورد بررسی گروهی از مردم یکی پس از دیگری-قرار گرفته است،این انقلاب عبارت بود از خروج امام از مدینه به طرف مکّه و اقامت هفت ماهه در مکّه و بازگشت ایشان به کربلا و کشته شدن ایشان.حال این سؤال پیش میآید:آیا همۀ تاریخ فقط در این کلمات محدود میشود؟مسلما،نه.
زمانی که امام حسین علیه السلام از مدینۀ منوّره خارج شد،مدینه دارای نظام اقتصادی و اجتماعی و جریانات و جنبشها و جبهههای متعدّدی بود.
این جبههها کدام بودند؟و پایگاه امام در برابر این جبههها چه بود؟و چگونه و در چه حدّی امام توانست ارتباط منفی یا مثبت با این جبههها برقرار سازد،و چرا؟
شناخت ما نسبت به پاسخ این سؤالات،نظر ما را در زمینه خروج امام از مدینه مشخّص میکند و بدین ترتیب حکمت اقامت ایشان در مکّه مکرمه و رفتن ایشان به کربلا را درمییابیم و وضع اقتصادی و اجتماعی عراق را در زمان ورود حضرت بدان جا درک میکنیم.
با پاسخ به این پرسشها پی میبریم که،چگونه اهل کوفه در فاصلۀ بین یک صبح تا شام از تأیید و حمایت مسلم بن عقیل دست برداشتند و به مخالفان وی پیوستند؟نیروهای انسانی در کوفه چه کسانی بودند و میزان روحیه و تابعیّت و نظامهای اقتصادی و اجتماعی ایشان چه بود؟رفتار ایشان و درک مذهبی آنها چگونه و در چه حدّ،و حتّی بیشتر از این،وسایل مادی و تکنیکی در راهها و امور نظامی در شهرهای اسلامی به چه شکل بود؟
ما برای مشخّص کردن نظر حقیقی،نسبت به شخصیّت امام و شهادت مشهور ایشان،باید تمام این مسائل را درک کنیم.
در اینجا،نظر معروفی وجود دارد که ادعا میکند این حرکت مکتبی،تمامی موالی یعنی، فارسها و قبطیها و رومیان را در بر میگرفت.این عده،مجموعۀ نیروهای انسانی موجود در کوفه را تشکیل میداد،کوفهای که در آن روزگار مرکز غیر رسمی دولت اسلامی به شمار میرفت.این مجموعه همان کسانی را تشکیل میداد،که به رسالت ایمان آورده بودند.ولی سؤال این است.چرا؟
قوانین و نظامهایی که بر زندگی موالی حاکم بود و موجب ارتباط ایشان و عربها شد،کدام است؟
این پرسشها باید مطرح شود و زمانی که آنها را برای خود طرح میکنیم طرح آنها باید به صورتی زنده باشد.زمانی که امام حسین علیه السلام انقلاب کرد،جنبشها و نظامها و حکومتها و انجمنها و جمعیّتهای مختلفی در صحنۀ سیاست بودند و امام علیه السلام در این وضعیت بود که انقلاب کرد زیرا،در آن زمان امکان نداشت یک زندگی بدون این امور استمرار یابد.
بنابراین،اگر میخواهیم تاریخ را بررسی کنیم باید آن را همچون زندگی پویایی در نظر آوریم و در این رهگذر تفاوتی ندارد که جنبشی از جنبشها همچون جنبش وحی و رسالت یا سیرۀ رهبران و راهنمایان همچون،امامان معصوم علیه السلام به پژوهش گرفته شود،یا جنبش سایر مردم.زندگی کامل کدام است و چه اقتضا میکند،و چه مشخّصاتی دارد؟
تمام این پرسشها را باید در تاریخ منعکس سازیم و سپس،از خلال نظرات،به واقعیتهای حاضر و شناخت آنها پی ببریم و نیز به بررسی آنها بپردازیم.آنگاه با این روش خواهیم توانست، تاریخ را بشناسیم.
هرگاه تاریخ را بشناسیم خواهیم توانست قوانینی را که زندگی انسان را به جلو میراند، بشناسیم.
برای مثال:زمانی که جنبش توابین و جنبش مختار را بررسی میکنیم،درمییابیم علی رغم آنکه فاصلۀ این دو جنبش از 3 سال تجاوز نمیکند،لکن تفاوت زیادی بین این دو جنبش به چشم میخورد زیرا،جنبش توابین پس از شهادت امام حسین علیه السلام شروع شد و امام در دهم محرم یعنی اولین ماه سال 61 ه.ق به شهادت رسید و جنبش توابین در ماه صفر سال 65 ه.ق آغاز شد در حالی که،جنبش مختار بن ابی عبید ثقفی از سال 66 تا 67 هجری همان قرن صورت گرفت، همانطور که معلوم است،فاصلۀ بین جنبش مختار و توابین بسیار ناچیز بوده است،ولی جنبش توابین جنبشی فاجعهآمیز بود که با شکست کامل روبرو شد در حالی که جنبش مختار حرکتی نسبة موفّق بود که در سایر دولتهای اسلامی رهاوردهای زیادی داشت.
حال این سؤال مطرح میشود:
چرا سلیمان بن صرد رهبر جنبش توابین شکست خورد؟و چرا مختار بن ابی عبیده ثقفی،در جنبش خود به یک پیروزی نسبی رسید.؟
اگر جواب این پرسشها را بدانیم،خواهیم توانست به این واقعیت دست یابیم که هرگاه بخواهیم به انقلابی دست یازیم باید انقلاب ما نظیر جنبش مختار باشد و دستکم نظیر جنبش
سلیمان نباشد و در نتیجه خواهیم توانست از تاریخ بهرۀ زیادی ببریم.این استفاده،عبارت است از:
شناخت نقاط عطف تاریخ و اسباب و عوامل مؤثّر در تغییر مسیر آن.
علویان کسانی بودند که جانفشانیهای فراوانی کردند،پیشتاز ایشان:امام حسین علیه السلام بود.
زید بن علی و یحیی بن زید و حجر بن عدی و مختار و سلیمان بن صرد و اولاد امام حسن علیه السلام مثل شهید فخ و شهید جوزجان و شهید باخمره و نظایر آنها از امام پیروی کردند،آنها کسانی بودند که ایثار فراوان به خرج دادند ولی،چرا عباسیان پیروز شدند؟
جانفشانیها را علویان کردند و غنیمتها و منافع را عباسیان بردند،این خود سؤال بزرگی است زیرا ممکن است این رخداد به دفعات تکرار شود،ممکن است در لبنان پس از 1400 سال یک گروه مکتبی بیاید و جانفشانی کند و دیار ایشان به نابودی کشیده شود(همچون تل زعتر و نبعه و شیاح و مناطق دیگر لبنان)و مسلمانان،ایثار فراوانی به خرج دهند ولی سود را برخی از رهبران سیاسی غیر اسلامی ببرند،اینها(مسلمانان)میکارند و چپاولگران میدروند.همچنان که زید بن علی بن الحسین علیه السلام کاشت و منصور و سفاح و هارون الرشید درویدند.
چرا؟
اگر ما در آنجا به پاسخ این سؤال پی بردیم در اینجا نیز پاسخ را خواهیم دانست،بلکه دانستن آن نیز کافی نیست و ما دیگر به خود اجازه نمیدهیم،این تجربه تکرار شود.
در اینجا،میتوان به ذکر مثال دیگری پرداخت.علویان در زمان امویان از یک جنبش سرّی برخوردار بودند که در تمامی شهرهای اسلامی پراکنده بود.این جنبش دارای مبلّغانی بود که سازمانی آنها را متمرکز میکرد و برایشان اشراف داشت.مبلّغان این جنبش،همان رهبرانی بودند که امام در راس ایشان فعّالیتهای خود را به شکلی سرّی اعمال میکرد و امام همان کسی بود که، تمام اسرار این جنبش را میدانست و مبلّغان آن را میشناخت و نیز به محل این مبلغان و ارتباط ایشان آگاهی داشت.این فعّالیتها به آن اعتبار صورت میگرفت که،آنها عملیات سرّی را در زمان امویان آزموده،و به این واقعیّت پی برده بودند که،تنها راه پیروزی و تحقق یافتن اهدافشان،همین عملیات سرّی است و به همین دلیل حرکات ایشان کاملا سرّی انجام میگرفت و بجز مبلّغ بزرگ و سپس امام،فرد دیگری بر این فعّالیتها آگاهی نداشت.ابو هاشم (رهبر علویان)در راه مدینۀ منوّره،
هنگام توقف در قریهای از قرا به مرضی گرفتار آمد،این توقف،پس از آن بود که وی(ابو هاشم)به شام رفت تا به تبلیغات و عملیات سازماندهی بپردازد و به دعوت سلیمان بن عبد الملک(خلیفۀ اموی)لبّیک گوید.امام نیز که شاهد این مرگ بود،ترسید که مبادا امر تبلیغ پس از مرگ ابو هاشم با شکست روبرو شود زیرا،همۀ اسرار این جنبش در دست او بود.
مبلّغان با یکدیگر-به علت پراکنده بودن آنها ارتباط نداشتند،یکی در خراسان بود و دیگری در کوفه یا مدینه یا مصر و یا شام.در نتیجۀ عدم این ارتباط،و نبودن امام،بزودی مسیر خود را گم میکردند و امکان این بود که جنبش به نابودی کشیده شود.
(1) در این هنگام امام باید به دنبال کسی میگشت که این امانت را تسلیم وی کند،امانتی که شامل اسامی مبلّغان و سازماندهی ایشان و نشانیها و کلمات رمز جاری در بین آنها بود.
امام پس از آنکه در این قریه به جستجو پرداخت فردی را از علویان نیافت که اسرار تبلیغ را به او بسپارد.لکن،فردی از عباسیان را یافت و او را برگزید و اسرار را تسلیم وی کرد.برای امام مشخص شده بود که آگاهی بر این اسرار،حقّ علویان است و باید این اسرار همچنان در اختیار علویان باشد ولی در این قریه فرد مناسب دیگری جز این شخص عباسی،یافت نمیشد بدین دلیل، امام مجبور بود اسرار حکومت و تبلیغ را به او بسپارد.ناگزیر اسرار حکومت و تبلیغ و نامههایی را که باید به مبلّغان میسپرد،با ذکر اسامی این مبلّغان،به او تسلیم کرد.پس از آنکه ابو هاشم درگذشت،این مرد عبّاسی،پیشوای حرکت شد.
هنگامی که جنبش علوی در شرف موفقیّت و پیروزی بود،عباسیان آمدند و میوههای این پیروزی را چیدند و بر حکومت استیلا یافتند.تمامی این امور در پی وضعیت دشواری از تاریخ ایجاد شد که به بنی عباس امکان داد،تا حکومت را از علویان بربایند آن هم در زمانی که این دو حرکت با هم اختلاف پیدا کردند،ولی این علویان بودند که مسؤولیتهای بیشتری به دوش ایشان گذاشته شده بود.
شناخت ما نسبت به این قضیۀ تاریخی واقعی و ساده،جهتی مطلوب را در آیندۀ زندگی و
1) *) «امام»در اینجا عنوانی تشکیلاتی است که ابو هاشم آن را به عهده داشته است-م.
رسالت خود به ما میدهد،زیرا اگر جنبشهای اسلامی،این انعطافها و انحناهای تاریخی را بشناسد و آنها را به دقّت بررسی کند،خواهد توانست به موفقیّت دست یابد.همه میدانند حقیقت جنبشهای مکتبی از حدود پنجاه سال پیش تاکنون،شاهد قصههای فراوان و شبیه به جریان دعوت علویان(که ذکر آن گذشت)بوده است.
در عراق،در حالی که مشکلات بر دوش مسلمانان عراق بود،استقلال،به دست آمد ولی کسی که توانست پس از استقلال بر آن حکومت کند«ملک فیصل بن شریف حسین»بود.
این بدان دلیل بود که مردم عراق فاقد بنیش تاریخی بودند،آنها نمیدانستند که کنار کشیدن از حقّشان در آینده چه اثراتی را در بر خواهد داشت.
این کنار کشیدن به معنای کشتار و آوارگی و اخراج دسته جمعی و استثمار و به بندگی کشاندن برای زمانی طولانی بود،ایشان به این حقیقت آگاهی نداشتند و دلیل آن را میتوان در نداشتن بنیش تاریخی آنها دانست.
از اینجا روش ما در بررسی تاریخ،آن خواهد بود که،تاریخ را مجموعۀ رخدادهای زندهای بدانیم که در برابر ما جریان دارند و این وقایع را با میکروسکوپ زمان حال،بررسی خواهیم کرد.
هرگاه سنّتهای تاریخی و قوانین آن را دانستیم،تطبیق آنها بر واقعیت زندگیمان بسیار آسان خواهد بود و در این زمان به یک آگاهی تاریخی دست خواهیم یافت که،به این وسیله در زندگی خود به برتری و موفقیت خواهیم رسید.
-ابو هاشم،پیشوای حرکت علوی بود.دلیل دعوت از ابو هاشم برای حضور در شام از جانب خلیفۀ اموی (سلیمان بن عبد اللّه)آن بود که،سلیمان بن عبد اللّه از ابو هاشم هراس داشت که مبادا ابو هاشم مردم را به سوی خود بخواند و به همین سبب بود که با دسیسهای،وی را مسموم کرد.
-نام این قریه«حمیمه»بود.حمیمه قریۀ کوچکی در سرزمینی«شراة»بین شام و حجاز بود.
-نام این فرد عبّاسی«محمّد بن علی بن عبد اللّه عباس»بود.
اندکی پس از شهادت امام حسین علیه السلام -در سال 61 ه.ق-بعد از هجرت نبوی،با آغاز یک تحوّل گروهی مکتبی بر اساس یک حرکت سیاسی تودهای و مخالف نظام سیاسی،شکل گرفت.
قبل از این تاریخ نیز حرکت مزبور وجود داشت،این حرکت از یک مظهر سیاسی که در حکومت علی بن ابی طالب علیه السلام تجلّی مییافت،برخوردار بود ولی،چارچوب این حرکت،به علت پراکندگی آن در نقاط مختلف مملکت اسلامی،نسبة محدود بود.
لکن،پس از شهادت امام حسین علیه السلام گروه مکتبی،به یک حرکت تودهای مخالف تبدیل شد که بدون استثنا همۀ مسلمانان را در بر گرفت،زیرا مسلمانان به حقیقت اسلام و هدف تفکّر مکتبی پی برده بودند،طرز تفکّری که از روز اوّل،شعار حکومتی غیر منحرف و صالح را فریاد میکرد.
در آن زمان،تمامی جهان اسلام دریافته بود که،سکوت امّت بر انحراف رهبری،خطایی فاحش به شمار میآید زیرا،این سکوت به فاجعۀ بزرگی همچون فاجعه کربلا منجر شد-از اینجا ما تاریخ اسلام را از سال 61 هجری آغاز میکنیم-پس از شهادت امام حسین علیه السلام دقیقا چه رخ داد؟برای پاسخ به این سؤال باید به طرح دو مقدّمه پرداخت.
طبیعت نظام اموی بر طبق موازین جدید،چگونه بوده است؟
این نظام با الفاظ و کلماتی که هم اکنون در لغتنامههای علمی و ادبی آمده است،چگونه قابل بیان است؟
طبیعت جنبشهای مکتبی چه بوده است؟و مجموعۀ انسانیی که در این حرکت شرکت جستهاند،کدام بوده است؟
سخن خود را با پرداختن به مقدّمۀ اوّل ادامه میدهیم.
اوّل:طبیعت نظام اموی همان طبیعت قبایل عرب بود که مشتاق خونریزی و تا بناگوش غرق در جنایت بودند.و همچنان که در کلام علی علیه السلام آمده است.
«لباس روی ایشان شمشیر و پوشش زیرین ایشان ترس بود.حزب اموی،قبل از آنکه به شکل ظاهری،اسلام بیاورد رهبری اجتماعات قبیلهای را که از آغاز با مکتب اسلام میجنگیدند، به عهده داشت و دلیل آن،این بود که خاندان«عبد الدار»کسانی بودند که قبیلۀ قریش را در همۀ جنگها فرماندهی میکردند زیرا،این خاندان در روزگار حکومت قریش که در جاهلیّت،نخستین سرپرستی عرب را عهدهدار بود،به منزلۀ وزارت دفاع قریش به شمار میآمد.
حزب اموی نمایندۀ خاندان عبد الدار بود که ابو سفیان در پیشاپیش ایشان قرار داشت.
حزب اموی یا مجموعۀ امویان همه کسانی بودند که،جنگهای نخستین جاهلیّت را فرماندهی میکردند و همانطور که معروف است این حزب با اسلام به مبارزه برخاست،ولی،پس از آنکه اسلام بر آن پیروز شد،این حزب روش خود را تغییر داد.در آغاز،روش این حزب علنی و از موضع قدرت بود لیکن پس از پیروزی اسلام،به عملیّات سرّی آن هم از موضع ضعف و نفاق،تغییر یافت.
حزب مذکور به روش خاصّی ریشه دواند و کمکم از نفوذ و گسترشی در حکومت اسلامی برخوردار شد.اوّلین کسی که به تعبیر جدید بر حکومتی ائتلافی با حزب اموی اعتماد کرد خلیفۀ دوّم بود،وی برخی از افراد این حزب را به عنوان فرماندهان جنگی برگزید و نسبت به برخی دیگر اعتماد زیادی داشت،علاوه بر اینکه،حزب اموی در زمان حاکمیّت خلیفۀ اوّل نیز،نسبة در حکومت نفوذ کرده بود.
حزب اموی توانست عمر بن خطاب را ترور کند.حقایقی که بتازگی در تاریخ ثبت شده حاکی از آن است که بنی امیه در قتل خلیفۀ دوّم سهیم بودهاند.حضرت علی علیه السلام زمانی که به خلافت رسید مایل بود آزادی و منطق صحیح و نیز مذهب اسلام را همراه با عمل صالح انتشار دهد.
حزب اموی تنها بهره بر این ترور سیاسی بود که در نوع خود اولین ترور در تاریخ اسلامی به شمار میآید حزب اموی همان نیرویی بود که اقدام به قتل خلیفۀ دوّم کرد و نقشههایی را برای
نصب خلیفۀ سوم(عثمان)به خلافت،طرح کرد و باز همین حزب بود که در قتل عثمان نیز شرکت کرد.پس از این قضیه حزب اموی به سازماندهی خود به شکلی وسیعتر در منطقه شام همّت گماشت،این منطقه،یک منطقۀ عربی به شمار میآمد که قبل از اسلام تابع حکومت روم بود.
منطقۀ شام،منطقهای متمایز با دیگر مناطق بود زیرا،افراد این منطقه به نیابت از حکومت روم تا حدی رهبری عربهای دیگر را بر عهده داشتند.
به این دلیل حزب اموی،منطقۀ شام را پس از نقشههای مذکور به عنوان مقرّ فرماندهی خود برگزید،زیرا این منطقه از پشت سر از جانب امپراتوری روم پشتیبانی میشد.این نکته را نیز باید افزود که عربهای شام توانایی رهبری را داشتند زیرا،ایشان از قدیم در حکومت و تمدّن ورزیده بودند.ولی عربهای جزیرة العرب بجز قریش،در امر حکومت کارآمد نبودند.
عربهای جزیرة العرب به وجود خلیفه نیازمند بودند زیرا آنان از ناحیۀ نیروهای خارجی پشتیبانی نمیشدند.
به حکم ائتلاف حزب اموی و جناح حاکم در حکومت اسلامی،که جناحی معتدل به شمار میآمد فشارهای زیادی بر خلیفه وارد آمد تا اینکه معاویه حاکم شام شد و از وارد آوردن فشارهای خود نتیجه گرفت.
معاویة بن ابی سفیان تنها نبود بلکه،گروههایی از آل سفیان و مغیره و مروان نیز با او بودند که همگی مجموعۀ کاملی را تشکیل میدادند.معاویة بن ابی سفیان،به اعتبار آنکه در زمان جاهلیت،رهبر بنی امیه بود به ولایت شام برگزیده شد.این حرکت با آگاهی به اینکه برادرش یزید بن ابی سفیان یکی از رهبران عرب جبهۀ شام بود،صورت گرفت.
اولین اقدامی که معاویه به آن پرداخت،جمع کردن مشروع یا نامشروع اموال اعراب شام و افزودن آنها به اموال امویان بود،اموالی که در نتیجۀ زبدگیشان در تجارت به دست آورده بودند.
معاویه با اموال به دست آمده شروع به خریدن وجدان افراد باقیماندۀ ارتش اموی،یعنی همان عناصر دورۀ جاهلیت کرد.و به تعبیر جدید به نصب مزدوران و جنگطلبان پیشین به منظور تشکیل ارتشی عظیم در سوریه(شام قدیم)اقدام کرد،این ارتش از عربهایی تشکیل میشد که در آغاز همراه اسلام یا بر ضد اسلام میجنگیدند و جنگ در واقع شغل و حرفۀ ایشان شده بود،عدۀ دیگری که
این ارتش را تشکیل میدادند انتقامگیران و کینهتوزان اسلام بودند.معاویه،خارجیان را نیز برای کشاندن به لشگر خود میخرید.
معاویه«سرجون»را که از طرفدارانش بود به عنوان مدیر اطّلاعات نظامی برگزید و مسوولیتهای زیادی به وی داد.این مرد غیر عرب فرماندۀ شبه نظامیها و لشگریان روم بود،ولی معاویه او را اجیر و به سوی خود جلب کرد.
سرجون،یک کارشناس نظامی بود.وی«یزید»را نصیحت کرد تا«ابن زیاد»را که پس از جانشینی پدرش معاویه رقیب او بود،کنار نگذارد.او به یزید چنین گفت:ابن زیاد به تو سود میرساند و عملا نیز چنین شد.سرجون،از طرف دیگر در متقاعد کردن فرماندهان نظامی و غیرنظامی که از یزید دوری میکردند،میکوشید تا ایشان به خدمت نظامی جذب شوند.
حزب اموی از اطرافیان خود،مجموعهای از مزدوران را تشکیل داد تا اینکه این مجموعه، ارتشی قوی و منظّم شد.عناصر تشکیل دهندۀ این ارتش،ستیزگران قدیمی و صاحبان وجدانهای مردهای بودند که فقط دنبال ثروت میگشتند.
در اینجا مجموعهای دیگر از مزدوران بیگانه همچون سرجون و گروهش به چشم میخورد، معاویه ایشان را با پول خریده بود.معاویه فرزند خود«عبد اللّه»را به عنوان سفیر خویش و مشرف بر روابط بین خود و رومیها برگزید.
حسان بن مالک،که رییس قحطان و رهبر این قبیله در شام بود چون با مروان بن حکم بیعت کرد همان شرایطی را به مروان پیشنهاد کرد که به معاویه و فرزندش یزید و فرزند او معاویه بن یزید پیشنهاد کرده بود و حاضر شد در عوض دو هزار مرد در اختیار مروان بگذارد،یکی از شرایط او آن بود که،هنگام مرگ او پسر یا پسر عمویش جانشین وی شود،حسان خواهان امتیازات دیگری نیز بود از جمله اینکه حق سروسامان دادن به امور،به جانشینان وی واگذار شود.مروان نیز بدان رضایت داد و خواستههای وی را پذیرفت.
«مالک بن هبیره الیشکری»خطاب به مروان چنین گفت:ما با تو بیعت نمیکنیم و همراه تو به جنگ نمیپردازیم مگر به خاطر متاع دنیا،اگر ما آنچه را که معاویه و یزید دارند،داشته باشیم،تو را یاری میدهیم و اگر جز این باشد پس به خدا مردم قریش،مردمان بدی نیستند،مروان
پذیرفت و آنچه خواسته بود،به او پرداخت .
بدین ترتیب در سوریه حکومتی نظامی تأسیس شد که بر قویترین عناصر نظامی جزیرة العرب تکیه داشت و امپراتوری روم آن را از پشت سر حمایت میکرد.حکومت نظامی مزبور،به ایجاد پایگاهی از اهل شام اقدام کرد،مردمی که وقتی از یکی از اندیشمندان و عقلای آن سؤال میشود:
«ابو تراب»که ائمۀ جماعات،او را بر منبر لعن میکنند کیست؟چنین پاسخ میدهد:دزدی بوده که از فرصتها بهره میبرده است.
جاحظ،چنین نقل میکند:
از یکی از حجاج که از عوامّ بود شنیدم که هنگام سخن از خانۀ خدا چنین میگفت:هرگاه من به این خانه وارد شوم چه کسی با من سخن میگوید؟
یکی از دوستان جاحظ نقل میکرد که:
فردی که از اهل شام درود وی را بر محمّد صلی الله علیه و آله شنید و به دنبال آن،وی از دوست جاحظ پرسید:نظر تو در مورد محمّد چیست؟آیا او خدای ماست ؟
آیا معاویه نماز جمعه را در مسیر خود به سوی صفین در چهارشنبه نخواند؟!
پایگاه حکومت آل امیه،در واقع همین عقبافتادگی مردم شام بود تا آنجا که هرگاه یکی از مخالفان خلفای اموی وارد شام میشد خلفا اجازۀ ماندن او را در شام نمیدادند تا مبادا در صدد تغییر وضع موجود بربیاید.یکبار هنگام ورود امام باقر علیه السلام بر هشام بن عبد الملک در شام،پس از آن که هشام مردم را دید که به سوی خانۀ امام هجوم برده و وارد آن شدهاند،از امام خواست که همان ساعت به مدینه باز گردد و هرگز در شام اقامت نکند.
هشام دهمین خلیفۀ اموی،حتّی در زمان خلافت خود از آن بیم داشت که مبادا مردم شام به حقیقت امویان پی ببرند.
عقبافتادگی و جهل مردم شام دلایل متعدّدی دارد که از آن جمله است:دشواری راهها و ارتباطات و گمراهی امویان و موارد دیگری که اکنون در صدد بیان آنها نیستیم.
این حکومت،که معاویه آن را بنیاد نهاد از زمان خلیفۀ دوّم و در مدّتی از حکومت خلیفۀ سوّم،برای نابودی حکومت اسلامی آماده شده بود و موفق شد حکومت اسلامی صحیح و شرعی روزگار امام حسن علیه السلام را از میان ببرد.
کسی که تاریخ را مطالعه میکند درمییابد،لشگری که معاویه آن را فراهم آورد،نزدیک 83 سال یعنی،در تمامی مدّت نظام اموی به منزلۀ ستون فقرات این حکومت باقی بود.
حکومت اموی بر سازمانی نظامی با یک رهبری نیرومند در سوریه تکیه داشت.این لشگر، نیروی سرکوبگری به شمار میآمد که،انقلابات اسلامی در عراق و سایر کشورهای اسلامی را سرکوب میکرد.
برای مثال،زمانی که حکومت اموی در مصر یا عراق در نتیجۀ یک انقلاب،در شرف نابودی قرار میگرفت،لشگر اموی وارد صحنه میشد و این انقلاب را سرکوب و حکومت اموی را دوباره برپا میکرد.مثلا در خراسان،انقلابی به پا میشود و حکومت به دست علویان یا زیدیه یا خوارج میافتد ولی،لشگر اموی بزودی از دمشق حرکت میکند و فرسنگها راه را به طرف خراسان میپیماید و انقلاب را سرکوب مینماید.
حقیقت آن است که اعتماد کلی حکومت اموی بر لشگر مجهّز و نیرومند مستقر در سوریه، بوده است.
دوّم:حقیقت دوّم همان است که،وضع جنبش مکتبی را پس از کشتۀ شدن امام حسین علیه السلام در تاریخ برای ما روشن میکند.
در ادامۀ این بحث سؤالاتی مطرح میشود.
1-عناصر موجود در این جنبشها کدام بودند؟
2-طبیعت اوضاع اقتصادی و جغرافیایی که این عناصر در آن فرصت رشد مییافتند چگونه بوده است؟
3-چرا برخی از این جنبشها شکست خورد و بعضی دیگر به پیروزی رسید؟
کوفه پایتخت غیر رسمی اسلام بود.این شهر قویتر از بصره بود و از نظر تاریخی از قدمتی بیشتر برخوردار بوده است.کوفه به سرزمینهایی که از مرزهای آن به طرف هند پیش میرفت،از دو سو اشراف داشت:
1-کوفه..مدائن..خراسان..سند..ماوراء النهر.اسامی جدید این نقاط عبارتند از:کوفه..
بغداد..تهران..خراسان..استانهایی از افغانستان و آذربایجان که اکنون تحت حکومت روسیه است.
2-کوفه..واسط..بصره..هجر..عمان..سرندیب..هند اسامی جدید این نقاط عبارتند از:کوفه..کوت و دیوانیه..بصرۀ خلیج..عمان..سریلانکا..استانهایی از هند(ساحل هند) تمامی این نقاط تحت اشراف پایتخت یعنی کوفه،بودند.
حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام به اهمیت کوفه پی برده بود و لذا پایتخت را از مدینۀ منورّه به کوفه منتقل کرد،و دلیل آن این بود که کوفه مرکز حکومتهای اسلامی به شمار میرفت.
مورّخان،در تعداد ساکنان کوفه در آن زمان اختلاف دارند،برخی معتقدند تعداد ساکنان آن 9 میلیون نفر بوده است،زیادهروی در این رقم بسیار روشن است مگر آنکه کوفه را یک استان به شمار آوریم که از شهرهای کوچک مختلف و به هم پیوستهای تشکیل شده باشد.
گفته میشود انبار(مسیب)در دروازۀ کوفه قرار داشته است.کلمۀ«کوفه»یک کلمۀ عربی است که اصل آن«کوفان»بوده است،کوفان به منطقهای گفته میشود که نگهبانی و دژبندی شود.در پارهای موارد کوفه،کوفان الجند(دژ لشگر،پادگان قشون)نامیده شده است زیرا لشگر اسلامی که عراق را فتح کرد،در آنجا تمرکز یافت از طرف دیگر مجموعهای از موالی فارس زبان، که از قدیم در منطقه سکونت داشته و به زراعت زمین اشتغال داشتهاند در قریههای مجاور با سواحل فرات،زندگی میکردهاند.زمانی که عربها،خراسان و ماوراء النهر و هند و سند و خلیج را فتح کردند،اهالی این نقاط،وارد پایتخت(کوفه)شدند و در آنجا مجموعههای متنوع و اصیلی را تشکیل دادند.
بسیاری از مورّخان را میبینیم که هنگام سخن از حکومت اموی،عبارت:«حکومت عربی» را به کار میبرند زیرا امویان بر تعصّب عربی متکی بودند و همانطور که در آغاز گفتیم به ارتش عربی موجود در سوریه نیز اعتماد زیادی داشتند.
در روزگار حکومت امویان،موالی(غیر عربها)،از اسلام و حکومت دور بودند موالی علی رغم آنکه مسلمان بودند لکن هیچ زمان«نژاد درجه اوّل»تلقّی نمیشدند و پیوسته از نژادهای
درجه دوّم به شمار میآمدند.موالی،در سرزمین اسلام(در عصر امویان)همچنان بیگانه بودند.
موالی بعدا علیه قوانینی که در حق آنان ظلم میکرد،شوریدند،ایشان با عربها درهم آمیخته بودند و میتوانستند به عربی تکلّم کنند و فرزندان ایشان نیز عملا عرب شده بودند.در این زمان ممکن بود دو حرکت به وجود آید.
اوّل:حرکت کفر و ارتداد
معنای این حرکت آن بود که،ایرانیان به دین گذشتۀ خود درآیند و برای خود گروهی را تشکیل دهند که با آن با حکومت اموی بجنگند.
دوّم:اقدام به یک حرکت مدافعانه از حقوق موالی زیر پرچم اسلام
اگر ایرانیان و سایر موالی به بازگشت به دین گذشتۀ خود اقدام میکردند،حتّی اگر در آغاز، سرکوب میشدند،ولی در آینده به موفقیّت میرسیدند و موفقیت ایشان به از میان رفتن حکومت عربی اموی و اسلامی منجر میشد و دیگر از اسلام هیچ اثری باقی نمیماند.لیکن آنچه رخ داد، قیام امام حسین علیه السلام بود که برنامۀ حفاظت از شریعت اسلام و دفاع از حقوق مظلومان را در برداشت و پس از این حرکت بود که دو گروه به تغذیه این حرکت مکتبی همّت گماشتند.این دو گروه عبارت بودند از:
الف:گروه فقها و پارسایان و متدّینان و اهالی مسجد.اینان کسانی بودند که غیرت و حمیّت،ایشان را به جلو میراند زیرا،شنیدند و با چشم خود دیدند که امام حسین علیه السلام کشته شد و آنان همچنان ساکن و خاموش و بیحرکت برجای ماندند.
سلیمان بن صرد،یاران خود را گرد آورد و چنین گفت:
«ما مشتاق آمدن خاندان رسول اللّه صلی الله علیه و آله بودیم و ایشان را به یاری کردن وعده میدادیم و به آمدن تشویقشان میکردیم،ولی همینکه آمدند سستی و عجز ورزیدیم و با دشمنان ایشان آمیزش کردیم و منتظر پیشامدهای بعدی شدیم تا اینکه فرزند رسول اللّه صلی الله علیه و آله و پارهگوشت و خون او در میان ما کشته شد،هان،بهپا خیزید که خدایتان خشمگین شده است.»
به دلیل ابهت این تراژدی و اهمیّت اوضاع،سخنان سلیمان در ایشان اثر کرد،و چطور ممکن بود که اثر نکند...این تراژدی در مرتکبان آن نیز اثر کرد.نقل میشود که عمر بن سعد که خبیثتر
از او یافت نمیشد زمانی که داخل مسجد شد(همان روزی که سر امام حسین علیه السلام را آورد) وجدانش به او هشدار داد،وی به ابن زیاد چنین گفت:
إملأ رکابی فضّة أو ذهبا فقد قتلت السّیّد المهذّبا (1)
«من کسی را به قتل رساندم که مادرش بهترین مادرها و پدرش بهترین پدرها بود.»
این سخن از دهان کسی که به گمان خود،خویش را فاتح میداند،عجیب است.وقتی وجدان شخصی همچون عمر بن سعد به وی نهیب زند پس چگونه است حال فردی باایمان و پرهیزکار و درستکار که دعوت امام به جنگ در رکاب ایشان را نپذیرفته باشد.
سلیمان بن صرد و یارانش،به اتفاق دویست نفر از زندانیانی که از مخلصترین یاران امام حسین علیه السلام به شمار میآمدند،در زمان قیام امام حسین علیه السلام ،در زندانهای ابو سفیان به سر میبردند ولی،پس از آزادی از زندان تصمیم گرفتند به یک حرکت انتحاری بر ضد یزید و مأموران امنیّتی وی اقدام کنند،منظور ایشان از این قیام،رسیدن به حکومت نبود بلکه،صرفا خواهان آن بودند که با به قتل رساندن عمر بن سعد و ابن زیاد و اشعث و جنایتکاران دیگر،انتقام امام حسین علیه السلام را از ایشان بگیرند.
این عدّه حرکت خود را در سال 61 ه.ق آغاز کردند،این جنبش در سال 65 ه.ق به شکل یک تراژدی به پایان رسید.این تراژدی تا حد زیادی شبیه جنبش امام حسین علیه السلام بود.
این گروه در«رقه»نزدیک شام با ابن زیاد به جنگی مکتبی و واقعی پرداختند و عدۀ زیادی از لشگر اموی را به قتل رساندند و قهرمانانه از خود پایداری نشان دادند.برخی از ایشان زخمی و برخی دیگر کشته شدند.تعداد کمی از آنان به کوفه بازگشتند و مجروحان،اندیشۀ یک حرکت صحیح ناشی از این جنگ را انتشار دادند.
در طول تاریخ،هرچند وقت یکبار جنبشی نظیر جنبش سلیمان بن صرد،ظهور میکرد و عناصری همچون،فقها و پارسایان و اهالی مسجد به انقلاب علیه ظالمان قیام میکردند.
ب:در اینجا گروه دوّمی به چشم میخورد که عناصر آن با گروه اوّل متفاوت است،این گروه از عناصر زیر تشکیل شده بودند.
1-نظامیانی که در جنگهای اسلامی شرکت کرده بودند و انگیزۀ سیاسی داشتند و معتقد
1) *) رکاب مرا خواه از طلا یا نقره پر کن زیرا که من آقای بزرگواری را به قتل رساندم.
بودند که اهل بیت برای خلافت،از حق بیشتری برخوردار هستند.
2-موالی غیر عرب،که چارچوب عدالت اجتماعی مناسب را،که پیوسته آن را فریاد میکردند در تشیّع یافته بودند.
3-سیاستمداران مجرّب و نظامیانی که در متن حکومت و سیاست بودند ایشان یا امیر بودند یا وزیر و یا والی.اینها نیز اعتقاد داشتند که خلافت باید از آن ائمّۀ خاندان رسول اللّه صلی الله علیه و آله باشد و بدینجهت جنبش خود را آغاز کردند.
این گروه نهضتی پدید آوردند که از وزنی سیاسی برخوردار بود در حالی که،حرکتهای گذشته صرفا جنبۀ دینی و عاطفی داشت.هدف از جنبشهای قبلی دمیدن روح انقلاب در امت بود،حرکت ایشان را میتوان نظیر هواپیماربایی یا گروگانگیری در حرکتهای انقلابی امروز دانست.
اگر یک گروه انقلابی،اقدام به ربودن هواپیمایی بکند،چه موفق شود.و چه با شکست روبرو شود میتوان گفت،در واقع از ناحیۀ سیاسی و نظامی هیچ سودی عاید ایشان نمیشود بلکه، این عمل فقط به جهت تبلیغاتی و به هیجان آوردن روح مبارزاتی و شناساندن اهداف آن گروه، صورت میگیرد.تعدادی از حرکتهای فقهای دینی،تقریبا به این شکل بوده است.
حرکتهای سیاسی،دارای اهدافی متفاوت با حرکتهای دینی هستند زیرا،هدف این حرکتها رسیدن به حکومت است لذا عناصر این نهضت نقشههای خود را متوجّه این هدف میکردند و این، همان کاری بود که«مختار بن ابی عبیده ثقفی»بدان اقدام کرد.
پدر مختار بن ابی عبیده ثقفی،یکی از اصحاب رسول اللّه صلی الله علیه و آله و یکی از فرماندهان جنگهایی بود که،در زمان رسول اللّه صلی الله علیه و آله درگرفت.وی همان کسی بود که با لشگر اسلام راهی فتح عراق شد و از فرماندهان نظامی به شمار میآمد.
مختار،همنشین راوندی نبود تا آنچنان که گفته میشود افکار سیاسی مشخصی را (ملّیگرایی)از او دریافت کند،بلکه وی در خانۀ یک صحابی رشد یافته بود و از لشگری اسلامی به شمار میآید که فاتحانه وارد عراق شده است.
پدر مختار ابو عبیدة بن مسعود ثقفی،از یاران حضرت علی علیه السلام بود و حضرتش را برای خلافت شایسته میدانست.مختار نیز فردی مکتبی بود که تهمتهایی همچون،کیسانی بودن او ناحق و بیمورد است زیرا لازمۀ این اتهام آن است که مختار به امامت محمد بن حنیفه،فرزند حضرت علی
که مادرش از قبیلۀ بنی حنیفه بوده است،معتقد باشد.
از آنجا که مختار از طرفداران حضرت علی علیه السلام بود و از آنجا که حضرت علی بنا به اعتقاد ما همیشه امامت حسن و حسین علیه السلام و سپس فرزند حسین علیه السلام زین العابدین را یادآوری میکرده است، پس ابدا امکان ندارد که مختار کیسانی خود باشد.
از طرف دیگر فرماندۀ سپاه مختار«ابراهیم بن مالک اشتر»بود،کسی که پدرش مشهورتر از آن است که معرفی شود.همانطور که«مالک»یک فرماندۀ نظامی بود،پسرش نیز مسؤولیتی چون پدر پیدا کرد،این بدان دلیل بود که در قدیم درجههای نظامی به ارث میرسید.اگر پدر فرماندۀ نظامی بود،پسرش نیز فرماندۀ نظامی میشد زیرا چنین پدری فرزند خود را به روشی نظامی تربیت میکرد.
ابراهیم بن مالک اشتر،یک فرد نظامی بود که فرماندهی را برطبق مفاهیم حاکم آن روز،از پدر به ارث برده بود.طرفداران مختار نیز از موالی و دیگران تشکیل یافته بودند.مدّت حکومت مختار کوتاه بود.حکومت وی پس از مدّتی دراز که از حکومت حضرت علی علیه السلام میگذشت،نمایانگر بازگشت یک حکومت مکتبی بود.وی در جنبش خود اشخاصی همچون:ابن زیاد،عمر بن سعد، شمر بن ذی الجوشن و برخی اشراف کوفه و همۀ کسانی را که در قتل امام حسین علیه السلام شرکت داشتند،کشت.
وی بر تمامی کوفه و همۀ استانهای آن(از هند تا افغانستان)حکومت میکرد.بسیاری از مردم در قیام او به قتل رسیدند.این جنبش نظیر وقایعی بود که در انقلابهای ریشهای اجتماعی رخ میدهد.نهضت مختار،نهضتی فراگیر بود و کسانی که این حرکت را تأیید میکردند از موالی و افراد مکتبی تشکیل شده بودند.
حرکت مختار چگونه آغاز شد؟
این حرکت چگونه به پایان رسید؟
این نهضت چرا در آغاز موفق شد ولی،در نهایت با شکست روبرو شد؟
اینها سؤالاتی است که به خواست خدا در مباحث بعدی به آن،خواهیم پرداخت.
-...یزید بن ابی سفیان،فرماندۀ یکی از سپاهیان چهارگانهای بود که،خلیفۀ اوّل برای فتح شام گسیل داشته بود.
-...مسعودی،مروج الذهب،ج 3،ص 86.
-...همان مأخذ،ج 3،ص 23.
-...طبری،ج 7 ص 49.
-...منسوب به راوند(به فتح و او)،این منطقه در نزدیکی اصفهان قرار دارد یا اینکه منسوب به گروه راوندیه است که معتقد بودند حکومت باید پس از رسول اللّه صلی الله علیه و آله به عباس عموی رسول اللّه منتقل شود و عبّاس را برای خلافت شایستهتر میدانستند،ایشان معتقد بودند خلافت حضرت علی علیه السلام صحیح است زیرا عباس با ایشان بیعت کرده است.
مسیر جنبش مکتبی در زمان امویان
1-زندگی امام علی بن الحسین علیه السلام
2-بحران مدنیّت جامعه
3-انقلاب توابین از شکستی سریع تا موفقیّتی تاریخی
4-انقلاب مختار چگونه به پیروزی رسید و چرا با شکست روبرو شد؟
5-جنبشهای سیاسی در حکومت امویان
6-جنبش زیدیه در زمان حضرت باقر و صادق علیهما السّلام
7-ارتباط انقلاب مکتبی ائمّه علیه السلام با جنبش زیدیه
8-نهضت زیدیه در تاریخ
9-فرزندان زید،ادامهدهندگان راه او
10-دلایل سقوط حکومت اموی
شایسته است زندگی امام علی بن الحسین علیه السلام را با عمق هرچه بیشتر بررسی کنیم،تا بتوانیم از ایشان چهرهای نورانی به دست دهیم که راه را بر ما روشن کند.
تأثیر عظیم و عمیق آن حضرت بر وضع مسلمانان پوشیده است و نقش ایشان در رهبری مسلمانان از مبهمترین و پوشیدهترین دورههای ائمّه علیه السلام به شمار میآید.
بسیاری از مردم،اطّلاعی از تأثیر حقیقی امام،بر وضع مسلمانان ندارند،به این دلیل مردم، امام را یا به بعضی از صفات برجستۀ ایشان و صفاتی که در صحیفۀ سجّادیه آمده و نظیر آن میشناسند یا بهطور کلی خود را در مقابل نقش امام به جهالت میزنند و یا اینکه واقعا از اثر وجودی امام بیخبرند!
برای آنکه بوضوح به شخصیّت و تأثیر امام زین العابدین علیه السلام پی ببریم باید ابتدا معنای مکتب و مکتبی را بدانیم،در اینجا روی سخن متوجّۀ کسانی است که تصوّر میکنند،یا در کتابهای خود مینویسند که،این حرکت مکتبی،صرفا یک حرکت سیاسی بوده است که مقصدی جز از میان بردن امویان و سپس عباسیان نداشته است،در حالی که اگرچه این حرکت در بسیاری از برههها رنگ سیاسی به خود گرفته است،ولی یک حرکت صرفا سیاسی نبوده است بلکه سیاست،نقطۀ برجستۀ این جنبش بوده است.
این نهضت مکتبی،حرکتی فراگیر بوده که سیاست،قسمتهایی از این حرکت را تشکیل میداده است.
هدف از این جنبش به عنوان یک حرکت،همان هدف تمام رسالتهای الهی است که بر انبیا و بر حضرت محمّد صلی الله علیه و آله نازل شده است.
هدف رسالتهای الهی،بنیانگذاری ابعاد سیاسی،اخلاقی،اجتماعی و دینی انسانهاست.
و هدف از رسالت انبیا تنها فعالیتهای سیاسی نبوده است زیرا،فعالیتهای سیاسی به سهم خود،با تمامی جوانب زندگی بشر در ارتباط است.
از نظر علمی،یک حاکم برای مجموعۀ تحت حکومت خود،یا یک نمایندۀ طبیعی است،یا یک نمایندۀ شرعی.این سخن برای خواننده از غموض و ابهام برخوردار است لذا به توضیح و تبیین آن میپردازیم.
نمایندۀ طبیعی کسی است که،نمایندگی وی نسبت به امّت یا منفی است یا مثبت.ولی نمایندۀ شرعی کسی است که،فقط نمایندگی مثبت نسبت به امت دارد.
برای مثال،حضرت علی علیه السلام به نسبت زمان خلافت خود نمایندهای مثبت و شرعی به شمار میآید ولی،یزید بن معاویه نمایندۀ طبیعی عصر خود بوده است به این معنا که همۀ امت اسلامی مسؤول اعمال وحشیانه و جنایتکارانهای است که یزید مرتکب شد در حالی که،امت اسلامی در آن زمان،نه شفاهی و نه کتبی به جنایاتی که یزید بن معاویه و قبل از آن،حکومت اموی،در حق آنان روا داشتند،رضایت نداشت،ولی امت اسلام،به دلیل بحران اخلاقی که در نتیجۀ کنار کشیدن از حق،و سستی ورزیدن و کار را به دوش یکدیگر افکندن ایجاد شده بود،در اعمال وحشیانهای که یزید مرتکب میشد،سهیم گشته بود.
اگر امت اسلام از روح ایمان واقعی برخوردار بود و اگر به شکل صحیح به دین توجّه داشت و حاضر بود برای دین ایثار کند،حتّی یک جنایت از جنایات یزید تحقّق نمییافت بلکه،میتوان گفت یزید بن معاویه که در حد خود در حق امت اسلامی جنایتکار به شمار میرفت اصلا به عنوان یک حاکم مسلّط قدرتمند،ظهور نمییافت.
بنابراین،یزید بن معاویه نمایانگر امّت اسلامی و وضع آن در زمان حکومت خود بوده است.
«هرطوری که باشید همانگونه بر شما حکومت میشود.»
اگر این مسأله صحیح باشد که از نظر تاریخی و علم الاجتماع و سیاست هم صحیح است،
باید متوجّه باشیم که تغییر سیاست فقط با تغییر حاکم امکان ندارد،اگرچه تغییر حاکم نیز تا زمان دگرگونی گروهی از امت تحقّق نمییابد،گروهی که از نظر کیفی و کمی برتر از دیگرانند.در اینجا سؤال میکنیم:ساقط کردن یک حاکم فاسد چگونه امکانپذیر است؟
چگونه میشود یک حاکم تغییر کند؟و چگونه میشود او را تغییر داد؟
چطور امکان داشت،هیتلر را تغییر میدادند و فرد دیگری را جای او مینشاندند؟تغییر هیتلر، زمانی امکان داشت که مردم آلمان،خود تغییر مییافتند یا گروه زیادی از مردم،دگرگون میشدند و در جهت عزل او گام برمیداشتند و یا اینکه گروه اندکی از مردم آلمان به شکل ریشهای و اساسی متغیّر میگردیدند و بر ضد هیتلر و تعصّب وی،وارد کارزار میشدند.
بنابراین،نخست باید امّت متحوّل شود و به دنبال این تحوّل،حاکم تغییر کند.این سخن، میزان ارتباط بین امّت و حاکم،و ارتباط بین سیاست و اقتصاد را بر ما روشن میسازد و در نتیجه وحدتی کامل برای انسان ترسیم میکند و از جامعه،وحدت متکاملی به دست میدهد که با عوامل اجتماعی،اقتصادی،دینی،و اخلاقی و سیاسی تأثیر و تأثّر متقابل دارند.
امامان معصوم علیه السلام رسالت بزرگی را به دوش میکشیدند که تغییر نظامهای حکومتی،جزئی از آن را تشکیل میداد و لکن،اجزای دیگری که ناظر بر سازندگی امّت اسلامی و پرداختن به تمدّن بوده،از اهمیّت کمتری برخوردار نبوده است.بنابراین،از جمله رسالتهایی که ائمّه علیه السلام بر عهده داشتند نشاندن تخم آزادگی،در جان تودههای امّت بوده است.
انسان،دوستدار آزادگی است ولی،عوامل استثمار و بردگی و غل و زنجیرهایی که بر جانهای آدمی نهاده و جمع شده است،مانع آن میشود که دل،عشق به آزادگی را احساس کند.
بعضی اوقات انسانی که دوستدار آزادگی است به فردی که خواهان بندگی و بردگی است،تبدیل میشود.«ابراهام لینکلن»بردگان ایالات متّحدۀ آمریکا را در جنگ معروف بین شمال و جنوب، آزاد کرد و بردهداری را از قانون اساسی زدود،بدین ترتیب بردگانی که پیش صاحبان سفیدپوست خود،در کارخانهها و زمینها و امور بازرگانی ایشان مشغول کار بودند،به سوی یک زندگی آزاد،
بازگشتند و بدینگونه سلطۀ سروران بر بردگان از میان رفت،ولی بردگان به ذلّت و بردگی خو گرفته بودند.
من یهن یسهل الهوان علیه مالجرح بمیّت إیلام (1)
لذا تعداد زیادی از این بردگان به ارباب خود رجوع کردند و چنین اظهار داشتند:«ما،در واقع مخالف پیاده کردن قانون منع بردهداری هستیم بلکه،خواستاریم که صاحبان ما،ما را همچنان به بردگی بگیرند.»دلیل این مسأله آن بود که بردگی و بندگی در روح ایشان ریشه دوانده بود.اگر امامان معصوم علیه السلام ،و پیش از ایشان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و نیز قبل از پیامبر صلی الله علیه و آله انبیای الهی، مردم را رها میکردند،در این صورت مردم از جانب طاغوتهای زمان به بردگی گرفته میشدند و از آنجا که هیچ انقلاب و جنبش و تغییری هم صورت نمیگرفت،در نتیجه هیچ پیشرفت و تمدّنی هم ایجاد نمیشد.انبیای الهی کسانی بودند که از همان آغاز تاریخ،آزادی را برای انسان به ارمغان آوردند و بذر آزادی و ایثار برای به دست آوردن آن را در جان انسانها افشاندند.
بدین ترتیب ائمّه علیه السلام توانستند افرادی صالح را تربیت کنند.کسانی که به کربلا آمدند و در کنار امام حسین به جنگ پرداختند چه کسانی بودند؟اگر ایشان همچون سایر مردم کوفه میبودند باید در کنار یزید قرار میگرفتند.ائمّه علیه السلام کسانی بودند که افرادی اینچنین پرورش میدادند و ایشان را با عشق به آزادی و جهاد در راه خدا و ایمان به آخرت و ایثار برای این امور تربیت میکردند.
«تِلْکَ الْجَنَّةُ الَّتِی نُورِثُ مِنْ عِبٰادِنٰا مَنْ کٰانَ تَقِیًّا» (2)
انبیا برای انسانسازی برانگیخته شدند و در همین جهت به تلاش برخاستند و سرانجام توانستند انسانهایی نمونه تربیت کنند،این افراد نمونه همان کسانی بودند که انقلابها را پدید آوردند و برای تغییر اوضاع ایثار کردند.این همان کار اساسی امام علی بن الحسین علیه السلام بود،که بدان اقدام کرد.
امام،در امّت روح دیانتی دمید که ترک و طاغوتها آمادگی برای بر پا داشتن حکومت الهی و
تلاش برای نجات انسان از چنگال ظلم و بردگی را به دنبال داشت.
اگر ائمّه،مردم را ترک میکردند و صرفا بدون قاعده سرگرم سیاست و تشکیل رژیمهای سیاسی میشدند،حرکت ایشان نیز نظیر برخی جنبشهای سیاسی به شمار میآمد که گروههایی از مردم در نقاط مختلف جهان برای دستیابی به اهدافی کوچک و محدود،بدان دست مییازند،ولی همینکه به حکومت میرسند حکومت ظالمانه و متجاوزانۀ خود را بر مردم آغاز میکنند.
تفاوت اصلی میان جنبش عباسیان و قیام علویان آن بود که،علویان خواهان مکتب اسلام بودند و مکتب اسلام عبارت از،مرام کاملی است که در بردارندۀ نظام اجتماعی و اقتصادی و سیاسی است.علویان،خواستار حکومتی عادلانه بودند که آزادی انسان را تأمین کند.حکومتی که همۀ شرایط حق و کمال را در برداشته باشد.در حالی که عباسیان،تصمیم داشتند نظام اموی را سرنگون کنند و گروه دیگری را در جای گروه اوّل بنشانند.بدین دلیل وقتی که عبّاسیان به حاکمیّت رسیدند،کارهایی را انجام دادند که حتّی امویان مرتکب نشده بودند.گفته میشود و در بعضی تاریخها نیز آمده است،زمانی که قیام عباسیان در خراسان شروع شد ابو مسلم خراسانی هزاران نفر را زندانی کرد و سپس به قتل رساند.ما نمیدانیم که آیا این مطلب صحت دارد یا نه، ولی آنچنان که کتب تاریخی نوشتهاند،ابو مسلم خراسانی فرد سفّاکی بوده است.
ابو مسلم به دست کسانی کشته شد که خدمتگزارشان بود این خاندان(عباسیان)به ابو مسلم نیرنگ زد و پیش از ابو مسلم غلامش ابا سلمه را به قتل رساند.خاندان عباسی به قتل آن گروه از علویان و موالی اقدام کرد که،در ایجاد حکومت عباسیان نقش عمدهای داشتند حکومت عباسیان حکومتی موروثی و به معنای واقعی کلمه،حکومتی استبدادی بود.
تفاوت میان این دو جنبش چه بود؟
و چه کسی مسؤول ادامۀ این اختلاف به شمار میآمد؟
امام زین العابدین علیه السلام یکباره هزار برده خریداری میکرد و در خلال یک سال به تربیت ایشان همّت میگماشت و سپس آنها را آزاد و در جامعه رهایشان میساخت تا عدالت و آزادی را دریابند و برای آن ایثار کنند.امام در تربیت و پرورش نسل جنبش مکتبی میکوشید و تنها به انقلاب سیاسی نمیاندیشید بلکه،انقلابی مورد نظر امام بود که تمام سطوح و طبقات را در بر میگرفت.
اگر امامان معصوم علیه السلام و بویژه امام علی بن الحسین زین العابدین علیه السلام در عرصۀ حیات نبودند، اسلام در معرض خطر قرار میگرفت،زیرا امّت اسلامی در آن زمان به گروههای سیاسی مختلفی تبدیل شده بود که هریک از این گروهها میخواستند حکومت را به دست گیرند و در این مسیر تلاش میکردند،و به همین دلیل،هر جنایتی را برای دستیابی به حکومت مرتکب میشدند.
عبد اللّه بن زبیر را میبینیم،تا جایی که میخواست برای رسیدن به حکومت،به نابودی و قتل و خرابی دست میآزید.وی به دلیل اعمال جنایتکارانۀ حجّاج که بازتاب شدیدی نیز به دنبال داشت،به شکل عجیبی به کشتار امویان اقدام کرد.سفّاح و منصور دوانیقی نیز به شکلی وحشیانه،به کشتار امویان پرداختند.آنها،امویان را میکشتند و روی ایشان فرشی پهن میکردند و روی این فرشها مینشستند و به خوردن غذا مشغول میشدند در حالی که هنوز آنها جان در بدن داشتند و نفسهایشان به پایان نرسیده بود،این اعمال وحشیانه بدان دلیل انجام میگرفت که حجّاج با عباسیان و علویان همین گونه رفتار کرده بود.
کینهتوزی را بین که تا چه حدّ رسیده بود!!!چیزی نمانده بود که امّت اسلامی به امّتی کینهتوز تبدیل شود،آن هم نه فقط یک کینۀ سیاسی بلکه،کینهای که در سایر ابعاد اخلاقی امّت انعکاس مییافت تا امّت اسلامی را به گلهای از حیوانات وحشی تبدیل کند.
نتیجۀ این اعمال استقرار یک نظام دیکتاتوری قوی است که به حکومت اسلامی برای همیشه در تاریخ خاتمه دهد.
یک حکومت،باید به نشر اندیشه و مبانی صحیح بپردازد،به همین دلیل اندلس اوّلین حکومت و کشوری بود که به دست مسیحیان سقوط کرد زیرا،بر اساس افکار مکتبی مستحکمی، بنا نشده بود،افکاری که پایگاه حقیقی تمدّن اسلامی،به شمار میآید.
از امور لازمی که باید صورت میگرفت ایجاد این طرز تفکّر با تمام ابعاد و جوانب آن بود.ائمّه در این راه تلاش میکردند و اگر ایشان نبودند کار امّت به خرابی و نابودی کشیده میشد.
این است پاسخ سؤال زیر:
چرا امام علی بن الحسین زین العابدین علیه السلام به قضایای غیر سیاسی میپرداخت؟
بررسی تأثیر صحیفۀ سجّادیه در تشکیل اساس جنبشهای اسلامی برای ما کافی است.
صحیفۀ سجّادیه،اساس اندیشۀ انقلابی را تشکیل داده و امّت اسلامی نیز نیاز به تکیهگاهی کامل و انقلابی داشته است.نیاز امّت،در آن هنگام سخن و یا اشعار کینه برانگیز و عواطف لحظهای و زودگذر نبود،بلکه،به یک نظریۀ کامل و انقلابی نیاز داشته است.امام زین العابدین علیه السلام این نظریه را تنها در صحیفۀ سجادیه-که چکیدۀ اصول تربیتی امام علیه السلام است- تبیین نکرده بلکه خود امام زبور ناطق بوده است.ما میتوانیم ادّعا کنیم که امام،در زندگی خود به تربیت ده هزار انسان پرداخته و همگی ایشان را به جامعه تحویل داده است،این عمل که مستقیما به دست فردی چون امام انجام پذیرفته،بزرگترین رقم را در حدّ امکان نسبت به امور تربیتی انسان آن هم با اشراف کامل،تشکیل میدهد.
هرآنچه امام زین العابدین علیه السلام بدان عمل کرد متعاقب آن به ترتیب حضرات:باقر و سپس صادق و رضا و جواد و نقی و عسکری و حجّت علیه السلام نیز بدان پرداختند.
در اینجا سؤالی پیش میآید که از طرف برخی مطرح میشود:
چرا امام همۀ تلاش خود را در سیاست به کار نبرد؟
در پاسخ به این سؤال باید گفت که:جنبش مکتبی به هرمی میماند که امام در رأس این هرم قرار دارد و قاعدههای این هرم از گروههایی تشکیل شده است که،مشغول فعّالیتهای مختلفی هستند و تمام نیازهای جامعه را بر میآورند.فقه،علوم،سیاست و انقلاب تماما مورد نیاز امّت بوده است و امام زین العابدین علیه السلام برای هر رکن،گروهی مناسب آماده میکرد که بتواند وظایفی را که به آن گروه محوّل شده است انجام دهد.این نهایت نیروی یک رهبر است زیرا،این رهبر توانست یکی را برای فعّالیتهای سرّی و دیگری را برای جنبشهای علنی و سوّمی را در زهد و تقوا و...تربیت کند.
امامی که،امثال سعید بن جبیر و مسیب را تربیت میکند و فردی که میتواند زید بن علی و محمّد بن علی را پرورش دهد،شایسته است که رهبر ما باشد و جا دارد که به عنوان واسطۀ بدون نقص و نمایندۀ حقیقی قانون الهی،تلقّی شود.امام زین العابدین،محمّد باقر را تربیت کرد که بزودی تاریخ زندگی ایشان را نیز خواهیم آورد.این امام،از طرف دیگر به تربیت پسرش«زید» پرداخت،فردی که سلسله جنبان انقلابهای اسلامی در تاریخ به شمار میرود و اغلب انقلابهای
اسلامی در طول تاریخ را،میتوان ناشی از رهبری زید دانست.
طرفداران زید همان کسانی بودند که سنگر دفاع از انقلاب به شمار میآمدند.ابو هاشم جعفری،از امام صادق و امام رضا علیه السلام نقل کرده است:
«از امام رضا علیه السلام دربارۀ مصلوب(زید)پرسیدم.وی چنین فرمود:آیا ندانستهای که جدّ من علیه السلام بر عموی خود نماز گزارد.»
امام زین العابدین کسی بود که،توانست دو انسان نمونه را تربیت کند،امام از یک سو مراقب «سعید بن جبیر»بود و از سوی دیگر«علی زهری»را موظبت میکرد.این شخصیّت فردی است که باید آنطور که شایسته است ستایش و پیروی شود و تجلیل لازم از وی به عمل آید و باید این حقیقت دانسته شود که وی بحق امام بوده و اسلام به او و به پیروی از او توصیه کرده است.ولی هم اکنون اساس تفکّر مکتبی مورد هجوم قرار میگیرد.یک نظریۀ مکتبی ممکن است صرفا در ارتباط با امامان معصوم علیه السلام ،مورد هجوم واقع نشود و چه بسا ممکن است شخصیّت ایشان،نزد اینگونه مخالفان مصون بماند،ولی افراد ضد مکتب،ماهیّت خود را در اعمال و افکار و مبانی انقلابی خود آشکار میسازند و بدین ترتیب مکتب،با تهاجم سختی روبرو میشود و اینگونه تهاجمات هم اکنون شروع نشده است بلکه،تاریخ آغاز آن،به هزار سال پیش میرسد.
پاسخ:زیرا این اندیشه همچون دینامیت خانمانسوز برای طاغوتها خطرناک است و به همین دلیل،با این اندیشه مبارزه میشود و سرکشان،آن را زیر خاک پنهان میکنند.کسانی که از این اندیشه به شکل صحیح و پسندیدهای دفاع میکنند،باید بدانند که با یک مبارزۀ بزرگ روبرو هستند.برای مثال(و نه از جهت انحصار)احمد شلبی،در کتاب خود«تاریخ الاسلام و الحضارة الاسلامیه»چنین میگوید:
معاویه زمانی که یزید را جانشین خود قرار داد در واقع به یک حرکت عاقلانه اقدام کرد، مهمترین دلایل این اقدام عاقلانه،عبارت است از:
1-کسانی که با حکومت یزید مخالف بودند در واقع بهتر از خود یزید نبودند.عبد اللّه بن عمر که مخالف یزید بود فردی زاهد و عابد و متّقی به شمار میآمد که اینها تنها صفات وی بود و امام حسین علیه السلام دارای هیچ مزیّتی نبود مگر آنکه فقط نوۀ دختری رسول اللّه صلی الله علیه و آله به شمار میرفت.
2-این نویسنده هنگام سخن از حسن بن علی علیه السلام میگوید:حضرت علی،زمانی که حکومت را برای پسرش حسن،باقی گذاشت دچار یک اشتباه شد زیرا،این جوان کثیر الازدواج و
کثیر الطلاق که جز زن به چیزی نمیاندیشید هیچ مزیّتی برای در دست گرفتن حکومت نداشت.
وی سخنش را چنین ادامه میدهد:
«یزید شایستهترین فرد برای خلافت بود و او باید به جانشینی برگزیده میشد.»وی، سپس امام حسین و امام حسن علیه السلام را سرزنش میکند.
نویسندۀ دیگری مثل«حسن ابراهیم»تاریخ خود را از سخنان ناپسندیده و دروغ مشحون میسازد.ما از اظهار این سخنان به وسیلۀ کسی که خود را دکتر میداند،تعجّب میکنیم!
اگر تحقیقات و نگارش او بدینگونه باشد،در میزان ارزیابی فکری،چه بهایی به القاب میان تهی او میتوان داد؟!
نوشتههای این مزدوران،بر هیچ چیز جز بر انعکاس دروغ پردازیها و عقبماندگیهای روزگاران پیشین دلالت ندارد.ممکن است این نویسندگان با گرفتن پول اجیر نشده باشند ولی،به هر حال مزدور فکری به شمار میآیند.
این نویسنده(حسن ابراهیم)هرگاه از امامی سخن میگوید،حتما به عیبجویی از ایشان میپردازد.وی در قسمتی از کتاب خود چنین میگوید:
به نظر من دستور انهدام کعبه و کشتن اهالی مدینه ناشی از قاطعیّت یزید بود زیرا،ایشان از فرمان یزید سرپیچی کرده بودند.
وی در جای دیگر چنین میگوید:
به اعتقاد من حسین در آوردن زنها و کودکان برای جنگ با یزید خطا کرد.
وی سخن خود را اینطور ادامه میدهد:
نظر من در مورد این حرکت حسین،همچون نظر من راجع به شب عاشوراست و آنهایی که (مکتبیها)معتقدند فرزندان توّابین (1)میباشند،به دلیل آنکه پدرانشان خواستار امام حسین شده و موجب قتل او را فراهم آورده بودند،احساس گناه میکردند و میخواستند این احساس را از سینههای خود خارج کنند و به دنبال آن با اقدام خود،این احساس را از جان خویش دور کردند.
این است آرای یک دکتر مورّخ،که با وجود مقام علمی چنین سخنانی را اظهار میدارد!و ما سؤال میکنیم که:این دروغپردازیها چیست؟
بدین سبب است که ما وقتی بر رسالت خود باقی میمانیم و از آن به دفاع برمیخیزیم در
1) *) بنا به ادعای نویسنده(حسن ابراهیم)توّابین،خود را فرزندان پیشگامان این حرکت(سلیمان بن صرد-مسیب بن نجبه الفزاری-عبد اللّه بن سعد-عبد اللّه بن وأل-رفاعة بن شداد البجلی)میدانستند-م.
واقع از یک اندیشۀ مرده دفاع نمیکنیم و تنها به ذکر تاریخ و افرادی که آمدهاند و رفتهاند، نپرداختهایم بلکه،مقصود ما دفاع از نظریۀ انقلابی خلاقی است که امّت و تمدّن اسلامی را ایجاد کرده است ولی اگر ساختار این نظریه به وسیلۀ یک گروه مکتبی پویا دوباره ریخته شود و احکام آن به اجرا درآید و کلمه کلمۀ آن تجسّم خارجی پیدا کند،و به گونهای صحیح تجلّی یابد،میتواند تمدّن جدیدی را پیریزی کند.ولی دروغپردازیهای یزید و پدرش معاویه و هارون الرشید و مأمون عباسی و جمعی دیگر از گروهکها،توان تشکیل یک تمدّن جدید را ندارند.
در حقیقت امروزه گروههای زیادی از سردمداران جهان به چشم میخورند که از معاویه و یزید و نظایر آنها بهترند.پس چرا برخی از افراد،اصول حکومتی این حاکمان و دمکراسی ایشان را رد میکنند،در حالی که دیکتاتوری یزید و تاریکیهای روزگاران پیشین را میپذیرند؟
هر انسانی که تاریخ صحیح اسلامی را نداند یا احمق است یا دچار تناقض فکری است.
تقلید فرد از معاویه و دوری جستن از تفکّر اسلامی به چه معناست؟
-الکافی،ج 3 ص 210.
دانستیم که زندگی امامان معصوم علیه السلام تنها شکل سیاسی نداشته است،زیرا حیات بشری کلیّتی است تجزیه ناشدنی،سیاست با اجتماع پیوند دارد و اجتماع با اقتصاد و اقتصاد با اخلاق و اخلاق با فرهنگ و اندیشه،همچنان که فرهنگ و اندیشه نیز به سهم خود با سایر ابعاد زندگی انسان در ارتباط است.در این زمینه مایلیم ابعادی از زندگی حضرت زین العابدین علیه السلام را بررسی کنیم.
در زمان امام زین العابدین و بویژه در روزگار امامت ایشان،وضعیّت عمومی حکومت اسلامی از یک بحران حادّ مدنیّت رنج میبرد،این بحران نه تنها سرنوشت امّت اسلامی را تهدید میکرد بلکه،ممکن بود به نابودی آن منجر شود.در چنین موقعیّتی امام زین العابدین علیه السلام لازم بود که به بررسی این بحران بپردازد.طبیعة این بررسی برای امام جنبۀ شخصی نداشت بلکه،به این اعتبار صورت میگرفت که ایشان پیشرو مکتب در میان امّت اسلامی بودهاند امّتی که امثال سلیمان بن صرد،مختار،سعید بن جبیر،مسیب،زهری و دیگران را در میان خود جای داده بود.مقصود از بحران،بحرانی است که تمامی ابعاد زندگی امّت را در برمیگرفت.بحرانهایی که امّت اسلامی را در بر گرفته بود،عبارتند از:
1-بحران سیاسی
2-بحران اخلاقی
3-بحران اجتماعی
شاید بتوان گفت،بحران سیاسی بارزترین این بحرانهاست.امّت اسلام در آن زمان،متزلزل و پریشان بود.یک حرکت،در عراق وجود داشت و جنبش دیگری در حجاز و قیامی در مصر و نهضتی در مغرب و مقاومتی در شرق و جنبوجوشی در پایتخت.
سیاست،در آن زمان وضعیّتی ثابت نداشت و سادهترین دلیل عدم استقرار آن،اینکه در اثنای،نیم قرن-آنچنان که تاریخ میگوید-حاکمان مختلفی با هم رقابت میکردند و هیچ حاکمی بیش از سه یا چهار سال بر مسند حکومت باقی نمانده است.
برای مثال یزید بن معاویه،سه سال بر مسند حکومت باقی بود و معاویة بن یزید،شش ماه یا کمتر و مروان،چهار سال و پسرش عبد الملک،پنج سال و میانگین زمان حکومت دیگران از سه یا چهار سال تجاوز نمیکرد.این حاکمان در رأس حکومت اموی قرار داشتند.والیان وقت نیز به روشی عجیب و با در نظر گرفتن شدّت بحران سیاسی تغییر میکردند.این بحران در بحرانهای دیگری منعکس میشد و پیدایش بحران اخلاقی را به دنبال داشت.
مقصود از بحران اخلاقی،این است که:ارزشهایی که اسلام و مکتب برای انسان به همراه آورده بود در شرف نابودی قرار داشت و جز اندکی از آن باقی نمانده بود.از بارزترین ارزشهایی که اسلام با خود داشت«برابری»در امور زیر بود.
1-برابری عرب و عجم
2-برابری طبقات
3-برابری حاکم و رعیّت
این است ارزشهای اساسی در اسلام،ولی آیا این ارزشها در آن زمان،در میان امّت اسلامی،تحقّق مییافت؟طبیعة نه.
«موالی»یعنی آن عدّه از مسلمانان یا غیر مسلمانانی که حکومت اسلامی را پذیرفته بودند ولی در حکومت اسلامی شاهد آن بودند که زندگیشان همچون گذشته به جهنّمی تبدیل شده است،در صورتی که مسلمانان،یک زندگی سعادتمندانه و برابر را به ایشان مژده داده بودند.
فرماندۀ مسلمانان،در جنگ نیروهای اسلامی برای فتح ایران به«رستم»چنین گفت:«ما شما را به عبادت خدای یگانه و ایمان به رسول او صلی الله علیه و آله فرا میخوانیم!ما آمدهایم تا شما را از
بندگی بندگان خارج کنیم تا به بندگی خدا بپردازید.»
اینها،ارزشهای اسلامی بودند ولی،موالی و طبقات پایین جامعه(کارگران،کشاورزان، پیشهوران و بازرگانان خردهپا)در سرزمینهای فتح شده خود را بردۀ سروران دیگری یافتند و چه بسا در برخی اوقات به بردگی همان سروران قبلی باقی مانده بودند زیرا امویان با«علوج»یعنی زمینداران که جزء طبقات خودکامه سرزمینهای فتح شده محسوب میشدند،همداستان شده بودند و در برابر منافع مادّی،حقّ استثمار و به بردگی گرفتن هموطنانشان را بدیشان واگذار کرده بودند.این طبقه،نیز بر موالی و طبقات محروم دیگر تسلّط یافته بودند و بدون قاعده،مالیاتهای فراوانی از ایشان دریافت میکردند.طبقۀ حاکمه،به کشتار مردم محروم میپرداختند و پشتوانه ایشان در اینگونه اعمال،فاتحان عربی بودند که مردم را با آوردن دین جدید به امنیّت وعده میدادند،در صورتی که مردم عملا شاهد اجرای اصول این دین نبودند.دلیل دیگر بحران اخلاقی در آن زمان،این بود که:در زمان بنی امیه(زمان معاویه و پس از آن)در سرزمینهای اسلامی امنیّت تثبیت نشده بود.
سادهترین دلیل این مسأله،سخن مورّخان در مورد زیاد بن ابیه(هنگامی که از طرف معاویه به حکومت بصره برگزیده شد)میباشد.وی زمانی که به بصره آمد دریافت که قانون حاکم بر بصره، همان قانون جنگل است.هیچ مردی هنگامی که شبانه از خانۀ خود خارج میشد امنیّتی نداشت و زنان نیز چه در شب و چه در روز هیچگونه امنیّتی نداشتند.ربایندگان زنان هنگامی که بر زنی وارد میشدند به او چنین میگفتند:«سه بار فریاد کن و ببین چه کسی برای یاری تو خواهد آمد،در این صورت تو را رها خواهیم کرد و الاّ ما حق خواهیم داشت تو را با خود ببریم.»و عملا زمانی که آن زن سه بار فریاد میکرد،هیچکس جرأت نداشت برای آزادی او از دست دزدان،قدمی بردارد.
تنها زنی از این اوضاع در امان بود که،مقام اجتماعی مشخّصی داشت و از خانواده و قبیله برخوردار بود،فقط چنین زنی میتوانست از دست این جنایتکاران رهایی یابد.احساس مسؤولیّت اجتماعی که اهتمام به امور مسلمین را شعار میداد تقریبا در جامعه یافت نمیشد.شعاری که میگوید:
«کسی که شب را به صبح برساند و به امور مسلمانان نیندیشد مسلمان نیست»
زیاد بن ابیه در چنین اوضاعی به بصره وارد شد،در حالی که مردم به کشتار یکدیگر مشغول بودند و هیچ انسانی از دزدانی که خانه و همسر و دارایی او را تهدید میکردند در امان نبود.
زیاد بن ابیه،برای اولین بار در تاریخ اسلامی،حکومت نظامی برقرار کرد،وی اعلان کرد مردی که شبانگاه از خانۀ خود خارج شود سرش قطع میگردد و نگهبانانی که سر متخلّف را برای او بیاورند پنجاه درهم پاداش میگیرند،از آنجا که مردم بصره،در آن زمان در فقر به سر میبردند و طبقات
بسیاری از مردم،از زندگی مشقّتباری برخوردار بودند لذا،زیر پرچم زیاد بن ابیه در آمدند و هر کس فردی را شبها بیرون از خانهاش میدید وی را به قتل میرساند و حتّی در پارهای موارد بعضی از مردم در میان خانه،یکدیگر را سر بریده و سرهای بریده شده را به منظور گرفتن پاداش به دار الخلافه میبردند.
نتیجۀ دستور زیاد بن ابیه در شب اوّل برقراری حکومت نظامی،تلّی از سرهای افراد مختلف بود که در مقابل دار الخلافه روی یکدیگر چیده شده بود.تعداد سرهای بریده شده در شب دوّم به پنجاه رسید ولی در شب سوّم دیگر در مقابل قصر زیاد بن ابیه هیچ سر بریده شدهای،به چشم نمیخورد.
اکنون میپرسیم:
آیا سیاست زور میتواند چیز دیگری را جانشین وجدان کند؟
طبیعة نه.
در این زمان،مظهر دیگری از بحران اخلاقی نیز دیده میشد که عبارت است از:فقدان راستی و امانتداری و رفتار صحیح با مردم و دوری جستن از محرّمات و شراب و قمار و زنا و کارهای ناپسند دیگر.این ارزشها تقریبا در جامعه دیده نمیشد و در واقع امور ناروا،به کارهای جایز تبدیل شده بود.
إذا کان ربّ البیت بالدّفّ مولعا فشیمة أهل البیت کلّهم الرّقص (1)
مردم از آیین شاهان خود پیروی میکنند.مثلا علاقۀ یزید به میمون و یوز پلنگ و سگ و شراب و زنا و همبستر شدن وی با عمۀ خود و خلاصه وضع زندگی و کارهای خلاف قاعدۀ او بر تمامی طبقات تأثیر میگذاشت بویژه آنکه امّت اسلامی در آن زمان در همۀ زمینهها،از زندگی ثابتی برخوردار نبودند.
این بحران،در زمان امامت حضرت زین العابدین علیه السلام بسیار آشکار بود.امّت اسلامی در آن زمان راه خود را نمیشناخت.مسلمانان در نتیجۀ گسترش فتوحات اسلامی در همۀ اطراف و اکناف با ملّتهای دیگری آشنا شده بودند و خارجیهایی با فرهنگ و اوضاع فکری خاص خود، با مسلمانان همنشین شده بودند و امّت،نیازمند آن بود که این آرا و افکار را در بوتۀ آزمایش بگذارد تا بتواند اندیشۀ نادرست را از درست تشخیص دهد.این در حالی بود که مسلمانان مشغول مسائل حادّ
1) *) هرگاه صاحب خانه به دف زنی پردازد،اهل خانه به رقص و پایکوبی خواهند پرداخت.
سیاسی بودند.
اگر یکی از فیلسوفانی که در جریان فتوحات اسلامی،اسلام آورده بود،پس از آن که به پذیرش آرای افلاطون اعتراف میکرد و به طرح سؤالات زیر میپرداخت،پاسخی جز«نمیدانم» دریافت نمیکرد:
نظر شما مسلمانان دربارۀ جبر و اختیار چیست؟
دربارۀ قدر چه نظری دارید؟
دریافت شما از جوهر و عرض چیست؟
مسلمانان،در آن زمان در زمینههای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی از بینش صحیحی برخوردار نبودند و به همین دلیل بود که آرا و افکار این فیلسوفان در میان امّت راه مییافت.
در آن هنگام افکار کفرآلود و منحرف،عملا به خانۀ وزرا راه یافته بود.
«ربیع بن یونس»دربان«مهدی»پسر«معاویة بن یسار»وزیر خلیفه را به بیدینی متّهم میکرد.مهدی کسی را به سوی پسر معاویه فرستاد و از او خواست تا قسمتی از قرآن را از حفظ بخواند،پسر معاویه از این عمل عاجز ماند.خلیفه به پدر وی که در آنجا حضور داشت،رو کرد و چنین گفت:آیا تو نگفتی که پسرت حافظ قرآن است؟معاویه پاسخ داد آری ای امیر المؤمنین، ولی او چندین سال است که از من دور میباشد و بدین دلیل محفوظات خود را فراموش کرده است.
خلیفه به او گفت:برخیز و با ریختن خون او به خدا تقرّب جو.ابو عبید اللّه(معاویة بن یسار) برخاست ولی لرزان به رو در افتاد،در این هنگام عباس پسر عموی مهدی،چنین گفت:یا امیر المؤمنین اگر صلاح میدانی،این پیرمرد را از کشتن فرزندش معاف دار و این امر را به دیگری واگذار.مهدی نیز یکی از حاضران را مأمور قتل وی کرد و بدین ترتیب پسر معاویه،گردن زده شد.
بدین ترتیب بود که برخی گروهها به زندقه گرایش یافته بودند و برخی دیگر به قدریه یا مفوضّه و گروه دیگر به زردشتیگری.و نیز افکار مانویه و ثنویّه-دوگانهپرستی-(اهریمن و مزدا)در میان ایشان نفوذ کرد،آنها معتقد بودند که خیر،خدایی دارد و شر،خدایی و این دو خدا همیشه با یکدیگر در کشمکش هستند.این افراد تفکّرات اسلامی را،بر این آرا تطبیق میدادند.از سوی دیگر،گروهی از مسلمانان به چشم میخوردند که آرای برهمانی را پذیرفته بودند و افکار اسلامی را بر این آیین تطبیق میدادند.بعضی هم افکاری را از یونان و از مرام افلاطونی گرفته و رنگ اسلام بدان داده بودند.در پی این تأثیرات،اسلام مدّت بیست سال دستخوش تغییر و تحوّل،و افکار مسلمانان به گونهای حاد دچار تناقض شده بود و امّت اسلامی تکلیف و وظیفۀ خود را نمیدانست.
بحران اجتماعی را میتوان،نتیجۀ بحرانهای دیگر دانست.این بحران نیز در نتیجۀ گسترش و فتوحات اسلام ایجاد شده بود زیرا با گسترش سرزمینهای اسلامی،خانوادهها از یکدیگر جدا،و در کشورهای مختلف پراکنده شدند.یک عرب قبلا در روستا،یا صحرا میزیست و در چارچوب قبیلۀ خود به رفتوآمد میپرداخت علاوه بر آنکه بین افراد قبیله در همۀ امور پیوندی محکم برقرار بود و همین پیوند یکی از دلایل نیرومندی عربها به شمار میآمد ولی،پس از آن که فتوحات اسلام افزایش یافت فرزند یک خانواده را میدیدیم که،در عراق زندگی میکرد در حالی که پدرش در اسپانیا مشغول کشورگشایی بود.در این زمان وسایل ارتباطی و پستی منظّمی همچون نامه و تلگراف و نیز وسایل سریع مواصلاتی وجود نداشت.پراکندگی خانوادهها،موجب عدم استحکام اجتماع، و نیز سبب آن شد که مسلمانان دچار پریشانی شوند و به فسادی رنجآور گرفتار آیند.آری، ویژگیهای بحران اجتماعی در آن روزگار بدینگونه بود.
در همین هنگام یک بحران حاد اقتصادی نیز به چشم میخورد.شهرها خراب شده بود خراجها کاهش یافته و آبادانی از میان رفته بود.تمام این بحرانها خود را در مقابل دیدگان امام زین العابدین علیه السلام به نمایش گذاشته بود،امامی که خود را نخستین مسؤول امّت اسلامی میدانست و تصمیم داشت تمام این بحرانها را از بین ببرد.
زندگی امام زین العابدین علیه السلام را بنگرید،زمانی که امام،همسال گلهای سرخ بود و کمتر از ده سال از سن ایشان میگذشت،فردی ایشان را در حالی که در صحرا از ترس خدا میگریست و به استغاثه و زاری مشغول بود،مشاهده کرد.
سؤال ما این است که امام در طول زندگی خود چه میکرد؟در اینجا به نقل شمّهای از سیرۀ مبارک آن حضرت میپردازیم.
عبد اللّه بن مبارک،چنین نقل میکند:
در یکی از سالها تصمیم گرفتم به حج روم،در حالی که به طرف مکّه در حرکت بودم،به کودکی هفت یا هشت ساله برخوردم.این کودک بدون هیچ توشه و مرکبی در کناری حرکت میکرد.پیش رفتم و سلام کردم،به او گفتم:با چه کسی راه پیمودی؟گفت:با خدای تبارک و تعالی.این سخن موجب شد که در نظرم بزرگ آید،از او پرسیدم:فرزندم!توشه و مرکبت کجاست؟گفت:توشهام تقوای من است و مرکبم دو پایم و قصد و غرضم خدایم.این سخن او را در نزد من عظمت بخشید.پرسیدم:فرزندم!از کدام تباری؟گفت:از تبار عبد المطلّب.گفتم:
آشکارتر سخن گو.گفت:هاشمی.گفتم:رساتر بگو.گفت:علوی فاطمی.گفتم:ای عزیز!
شعری هم سرودهای؟گفت:آری.گفتم:از شعر خود برای من بخوان.وی شروع به خواندن اشعار خود کرد:
لنحن علی الحوض روّاده نذود و نسقی روّاده
و من سرّنا نال منّا السرور و من ساءنا ساء میلاده
و من کان غاصبا حقّنا فیوم القیامة میعاده
(1)وی،پس از خواندن این اشعار،از دیدگان من پنهان شد تا اینکه به مکّه آمدم و حجّ را انجام دادم و بازگشتم و به«ابطح»وارد شدم،در این هنگام گروهی از مردم را دیدم که گرد هم نشسته بودند و چون به ایشان نگریستم دوست خود را در بین ایشان یافتم.به دنبال پرسش از نام وی،دریافتم که ایشان همان امام زین العابدین است . از امام باقر علیه السلام نقل شده است که فرمود:«سجدهگاه پدرم متورّم شده بود و هر ساله دو بار این تورّمها را قطع میکرد و هربار پنج پینه از آن جدا میکرد و بدین جهت به ذو الثفنات(صاحب پینه) خوانده میشد.»
ابراهیم بن علی،از پدرش چنین نقل میکند:
علی بن الحسین علیه السلام پیاده به حجّ رفت و فاصلۀ بین مدینه و مکّه را در بیست روز پیمود.
امام به مردم سرمشق میداد.ایشان دارای باغی بود که پانصد درخت خرما داشت و حضرت، شب و روز مشغول نماز بود و در کنار هر درخت دو رکعت نماز میگزارد.
ابو جعفر باقر علیه السلام فرموده است:«علی بن الحسین علیه السلام همچون امیر المؤمنین علیه السلام در یک شبانه روز هزار رکعت نماز میگزارد.ایشان پانصد درخت خرما داشت و در کنار هر درخت دو رکعت نماز میگزارد.حضرت هنگام قیام در نماز،رنگش تغییر میکرد،قیامش هنگام نماز،قیام یک بندۀ ذلیل در برابر مقام ربوبیّت بود.اعضای ایشان هنگام نماز از ترس خداوند عزّ و جل،به لرز میافتاد.هنگامی که حضرت،اقامۀ نماز میفرمود گویی که آخرین نماز است و دیگر برای ابد فرصتی برای نماز ندارد.امام،روزی مشغول نماز بود که ردایش از دوشش به زمین افتاد،حضرتش تا پایان نماز ردا بر تن راست نکرد،در این هنگام یکی از اصحاب از این عمل حضرت سؤال کرد.
حضرت فرمود:آیا نمیدانی در مقابل چه کسی قرار داشتم.»
عبد اللّه بن علی بن الحسین،چنین نقل میکند:«پدرم،شب هنگام آن قدر نماز میخواند که خسته روی زمین میافتاد.» یعنی حضرت آنقدر نماز میگزارد که از شدّت خستگی عبادت،
1) *) ما به حوض کوثر وارد میشویم،و آن را پاس میداریم و وارد شوندگان بر آن را سیراب میکنیم. کسی که ما را شاد کند ما نیز او را شاد میکنیم،و کسی که با ما بد کند تولّدی نامیمون دارد. هرکس که حقها را غصب کند،وعدۀ ما با او روز قیامت خواهد بود.
توان ایستادن نداشت.
زید بن علی(پسر امام)نقل کرده است:«امام علیه السلام زمانی که از نماز خود فارغ میشد زانوهایش نمیتوانست حضرت را تا بستر خود برساند و امام همچون کودکان خود را تا بستر میکشید.» امام زین العابدین علیه السلام زمانی که در برابر پروردگار خود میایستاد،به نجوا و گریه میپرداخت.یک بار امام باقر علیه السلام از پدر خود پرسید:«پدر!چرا اینقدر نماز میخوانی»؟ حضرت علیه السلام چنین پاسخ داد:«به درگاه خداوند نماز میگزارم شاید که مرا دوست بدارد.»گرچه خداوند،امام علیه السلام را دوست میداشت.زمانی که در مکّه باران کم شده بود و تشنگی،مردم را رنج میداد حضرت برای نزول باران در مکّه به درگاه پروردگار دعا کرد،سپس به سجده افتاد و چنین گفت:«پروردگارا اگر علی بن الحسین را دوست داری بر ایشان باران ببار،پروردگارا تو را به دوستی خود قسم میدهم باران خود را بر ایشان فرو فرست.»هنوز کلام امام تمام نشده بود که باران همچون دهانۀ مشک بر ایشان باریدن گرفت.
امام با این عمل منزلت خود را برای مردم آشکار کرد و نیروی روحی به آنان بخشید،قدرتی که به یک نیروی اخلاقی و مفهوم صحیحی از آن و در نتیجه به عامل سازندهای در میان امّت تبدیل شد.امّت اسلامی نیز به این روحیه نیاز داشت.نماز و تلاوت قرآن امام،برای امّت ضروری بود، اموری که درخور مقام امام،در میان امّت بوده است.
برای آشنایی با امام زین العابدین علیه السلام به تاریخ بنگرید.زمانی که حضرت در میان ازدحام و شلوغی و-هنگام زیارت مسلمانان-قصد زیارت خانۀ خدا را داشت مردم پراکنده میشدند و راه را باز میکردند تا ایشان بتواند حجر الاسود را براحتی لمس کند.
چگونه این منزلت به دست آمده است؟
مردم،زندگی امام زین العابدین را درک کرده و به ارزش وجودی امام پی برده بودند و محبّت امام در دل و جان ایشان جای گرفته بود.
امام زین العابدین علیه السلام بحران فکری را با جهتگیریها و افکار خود یعنی همان اندیشههای مکتبی که در کتابهای مفصّل مییابیم،بررسی کرد.کسی که به مطالعۀ این افکار و جهتگیریها بپردازد،درمییابد که تمامی آنها از عمق اسلام و نتیجۀ اندیشۀ امامان معصوم علیه السلام و رهنمودهای ایشان ریشه میگیرد،که امام زین العابدین علیه السلام نیز از زمرۀ آنها به شمار میآید.
امام،بحرانهای اجتماعی را نیز بر اساس آموزشهای خود،مورد پژوهش قرار میداد.کسی که
میخواهد به آموزشهای امام در زمینۀ اجتماعی آگاهی پیدا کند باید به(رسالۀ حقوق)مراجعه کند.ممکن است پارهای از مسائل رسالۀ حقوق بدیهی باشد به دلیل آنکه ما،در زندگی خود از بعضی ارزشهای موروثی در زمینۀ محبّت و دوستی و صلۀ رحم برخوردار هستیم ولی،نگارش رسالۀ حقوق در زمان امام،به منزلۀ مبارزه با بحرانی اجتماعی بود که مسلمانان با آن درگیر بودند.
امّا در چارچوب بحران سیاسی میتوان گفت که امام علیه السلام ،به جنبشهای سیاسی ایمان داشت و آنها را پشتیبانی میکرد.طلایهدار این جنبشها قیام سلیمان بن صرد،یکی از اصحاب کهنسال رسول اللّه صلی الله علیه و آله بود.
سلیمان بن صرد،دست پروردۀ مکتبی و حقیقی امامان معصوم علیه السلام بود.وی در حالی به رهبری و مبارزه ایثارگرانه پرداخت که سنّش از 88 سال گذشته بود.
برخی تصوّر میکنند که اقدام ایثارگرانۀ پیرمردی در این سن و سال که در شرف مرگ قرار دارد امری طبیعی است و همان بهتر که وی شهادت در راه خدا را ترجیح دهد.ولی،در واقع این چنین نیست و این سخن نادرستی است،زیرا انسان هرچه پیرتر میشود بنا به طبیعت انسانی، وابستگیاش به زندگی بیشتر میشود.
یشیب ابن آدم و تشبّ فیه خصلتان:الحرص و طول الأمل (1).ولی سلیمان بن صرد آنچنان که ان شاء اللّه در مباحث بعدی خواهیم گفت،وضع دیگری داشت.
(1)-فتوح البلدان،ص 265.
-مقصود زمیندارانی است که اراضی بسیاری را در اختیار داشتند.
-فخری،ص 163.
-بحار الانوار،ج 46،ص 91.
-علل الشرایع،ص 88.
-ارشاد،ص 273.
-خصال،ج 2،ص 100.
-بحار،ج 46،ص 99.
-احتجاج،ص 172.
1) *) بنی آدم پیر میشود در حالی که دو خصلت در او جان میگیرد:حرص و آرزوی زیاد.
سلیمان بن صرد،مردم را در«نخیله»گرد آورد و شعار(ای خونخواهان حسین)را سر داد.
سلیمان بن صرد اوّلین کسی بود که در میان عموم مردم این شعار را فریاد میکرد.وی با مردم مداین و بصره مکاتبه کرد و گروه زیادی از اهالی این دو شهر،به علاوۀ مردم کوفه به او وعدۀ یاری دادند.
در موعد مقرّر،مردم در منطقۀ«نخیله»گرد آمدند:«نخیله»همان منطقهای است که قبلا در زمان جنگهای معاویة بن ابی سفیان اردوگاه لشکریان وی بود.این نقطه،از نظر نظامی،منطقهای استراتژیک به شمار میآمد و میتوان آن را به منزلۀ مدخل کوفه دانست.
سلیمان بن صرد،پس از آن که قیام خود را علنی کرد و بین 3300 تا 4000 رزمنده به وی پیوستند ،با فرماندهان نظامی اختلاف نظر پیدا کرد.سلیمان،که فرماندهی عالی سپاه و جنبش را عهدهدار بود عقیده داشت که،این جنبش باید اهداف مشخّصی را تعقیب کند که تمامی این اهداف،در از بین بردن قاتلان امام حسین علیه السلام و در رأس ایشان عبید اللّه بن زیاد خلاصه میشد.
وی معتقد بود که سپاه،پس از انجام این وظیفه روانۀ کوفه شود.ولی افراد سپاه وی معتقد بودند که قاتلان امام حسین علیه السلام در شام نیستند بلکه در کوفه به سر میبرند و در واقع این اهل کوفه بودند که به فرماندهی مردم شام،امام حسین علیه السلام را به قتل رساندند.
بدین ترتیب اعتقاد سلیمان با اعتقاد لشگریان اختلاف داشت سلیمان اصرار زیادی داشت تا به طرف شام حرکت کنند.سرانجام سلیمان به شام رفت و با عبید اللّه بن زیاد روبرو شد و همچنان
که قبلا گفتیم سلیمان و بسیاری از یارانش در منطقۀ«عین الورده»کشته شدند.
این سؤال همچنان به قوّت خود باقی است.
چرا این جنبش در تاریخ با شکست روبرو شد؟
قبل از هر چیز لازم است ماهیّت این جنبش را درک کنیم.در گذشته یادآور شدیم که در تاریخ مکتبی،دو نوع جنبش به چشم میخورد:
اوّل:
جنبش نظامیها و سیاستمداران و نظایر آنها.انقلاب مختار بن ابی عبیدۀ ثقفی از این دست بوده است.
دوّم:
قیام فقها و زاهدان و قرّاء.سلیمان بن صرد و سپس زید بن علی،طلایهداران قیامهایی اینچنین بودهاند.
امروزه،برانگیختن روحیۀ ایثار و جهاد در میان امّت ثمرۀ جنبشهایی همچون،جنبش رهبران دینی یعنی،علما و فقها و مراجع دینی است.طبیعة بیشتر مسلمانان در آن زمان تصوّر نمیکردند که سلیمان بن صرد با یاران و ترکیب افراد خود،در این جنبش موفّق شود و حکومت را به دست گیرد.
زیرا همچنان که قبلا گفتیم سن وی از هشتاد و هشت سال گذشته بود.هدف همۀ این افراد در یک سخن خلاصه میشد.ایشان میخواستند برای همۀ امّت در قلمرو حکومت اسلامی-از ارمنستان تا آفریقا-وجود بحران فراگیری را ثابت کنند که باید بدان پرداخت.
هدف جنبش سلیمان و یارانش بیدار کردن وجدان جامد مسلمانان و سپس تحریک ایشان به انقلاب بر ضد حکومت طاغوتی و فاسد امویان بود.
حرکت توّابین مایۀ رشد جنبش مختار و اساس آن به شمار میآید.هدف از جنبشهای فقهی (جنبش مراجع)برانگیختن روحیۀ اسلامی بود.این شخصیّتهای اسلامی در آن هنگام،همان مراجع فتوا و قاریان قرآن بودند.قاریان قرآن در آن زمان مرجعیّت داشتند و تنها مرجعی در میان امّت اسلام بودند که به همۀ امور رسیدگی میکردند.قاریان قرآن،مفسّران قرآن نیز بودند و در تأویل قرآن و موارد تطبیق آن داناترین مردم به شمار میآمدند.این قاریان به موفقیّت انقلاب امید بسیار کمی داشتند ولی،جنبش توّابین قبل از هر چیز دارای اهداف تبلیغاتی و مذهبی بود و سرانجام نیز به هدف خود دست یافت.با این وجود،اشکالی ندارد دلایل شکست سیاسی انقلاب سلیمان بن
صرد را بررسی کنیم.
اوّل:اعتماد سلیمان بن صرد بر مردم کوفه،که تاریخی مملو از مکر و خیانت دارند.و گاه آدمی از خود میپرسد:آیا خاک کوفه،اقتضای مکر و خیانت دارد؟یا نخلستانهایی که در دو طرف فرات واقع است،موجب حیلهگری و خیانت پیشهای این مردم گشته است؟
نه خاک و درختان خرما و نه آب و هوای کوفه موجب فریبکاری و خیانتپردازی این مردم نیست،بلکه مسألۀ دیگری مطرح است و آن ترکیب اجتماعی جامعۀ کوفه و شهروندان و ساکنان اطراف این شهر است که موجب پیدایش چنین خصلتهایی شده است.
مردم کوفه چه کسانی بودند؟
کوفه مرکز جنگجویان،یا به تعبیر جدید(پایگاه نظامی)بود که از مجموعه قبایل جنگجویی تشکیل میشد.آنها از موطنشان یعنی جزیرة العرب به کوفه آمده بودند و در منطقهای مشخّص زندگی میکردند.هر قبیله یک«حیّ» (1)کوچک داشت که اطراف آن را دیواری در بر میگرفت.
بسیار کم اتّفاق میافتاد که سربازی برای جنگ اجیر شود و از نظر سیاسی فردی آگاه باشد،به این دلیل سربازی با این ویژگی،همواره به پاداش وابسته است و هرکس مبلغ بیشتری بپردازد برای او میجنگد.در این میان،رهبر سیاسی کسی است که رخدادها را درک کند و به اوضاع داخلی امّت آگاه باشد،در حالی که لشگریان در پادگانهای خود چیزی جز سلاح و جنگ را نمیشناسند.این سربازها بنا به طبیعت خویش باید به رنگهای مختلف در آیند و به همین سبب مردم کوفه در هر لحظه موضعی مخالف با موضع قبلی خود داشتند.زیرا یک روز به یاری مسلم بن عقیل برمیخاستند و روز دیگر وقتی که ابن زیاد به صحنه وارد میشد و آنها را به مال و پاداش تطمیع میکرد به حمایت او میشتافتند و آنگاه که مختار،با وعده و وعید بیشتر،پا به عرصه میگذاشت،بلافاصله گرد او جمع میشدند،و زمانی که مختار از صحنه خارج میشد و مصعب بن زبیر،بر سر کار میآمد،مردم کوفه او را برمیگزیدند و آنجا که،عبد الملک بن مروان،پا به میدان میگذاشت،مردم کوفه اطراف او حلقه میزدند و اوضاع به همین ترتیب ادامه داشت...سبب این بیثباتی آن بود که ایشان سربازانی مزدور بودند.مثلا،وقتی که در عراق کودتا میشود(در عراق همیشه کودتاهای مختلفی دیده شده است)ارتشی که برای«نوری سعید»میجنگید به جنگ
1) *) «حیّ»به واحدی کوچکتر از قبیله اطلاق میشود-م.
برای«عبد الکریم قاسم»میپردازد و باز همان ارتشی که از عبد الکریم قاسم حمایت میکرد به پشتیبانی از«احمد حسن البکر»میپردازد.همین ارتش بعدا به فرمانبرداری از«عبد السّلام»و «عبد الرحمن»و دوباره احمد حسن البکر مشغول میشود و بالاخره«صدّام حسین»را حمایت میکند و به همین ترتیب.این بدان دلیل است که این ارتش باید رهبری و اوضاع عمومی دولت را دنبال کند و قویترین فرد در دولت،همان کسی است که زمام این ارتش را به دست میگیرد.
اوّلین دلیل دگرگونیهای کوفه آن بود که این شهر«پایگاه ارتش»به شمار میرفت و در آن هنگام افکار سیاسی اسلامی در ذهن ارتشیان اسلام جای نگرفته بود.به این سبب ارتش تابع کسی بود که بر اوضاع تسلّط مییافت.
از سوی دیگر،ارتش اسلام متمایل به جنگ با دولتهای خارجی بود.این ارتش به اصلاح امور داخلی و اینکه چه کسی در منصب حکومت قرار دارد،توجّهی نداشت.مسألۀ مهمّ برای ایشان آن بود که،فرصتی بیابند تا کشورهای دوردست را فتح کنند.پایگاههای نظامی کوفه برای رسیدن به مرزهای خراسان،از خود شتاب نشان میداد و از طرف دیگر،با ماوراء النهر به جنگ میپرداخت و همراه غنایم بسیاری باز میگشت.
اوّلین علّت شکست سلیمان بدین قرار بود:وی به منطقهای اعتماد کرده بود که پایگاه ارتش در آن قرار داشت به علاوه آنکه مردم این شهر فاقد هرگونه ثبات عقیده بودند و این همان علتی بود که موجب شد امام زین العابدین علیه السلام هنگامی که پس از شهادت پدر مشغول ایراد خطبه بود به ندای مردم کوفه پاسخ ندهد.امام علیه السلام مردم کوفه را به دلیل سوء رفتارشان نسبت به پدرش امام حسین علیه السلام سرزنش کرد.مردم به امام چنین گفتند:«یا بن رسول اللّه همۀ ما گوش به فرمان تو و فرمانبردار تو و حافظ آبروی تو هستیم و از تو رو گردان نیستیم و به تو پشت نمیکنیم پس به ما دستور بده(رحمت خدا بر تو باد).هرکس با تو بجنگد با او خواهیم جنگید و با هرکه صلح کنی صلح خواهیم کرد.
یزید را مؤاخذه میکنیم و از آن کس که به ما و تو ستم کرده است،بیزاریم.»
امام علیه السلام فرمود:
«هیهات ای فریبکاران مکّاره،خداوند بین شما و خواستهای شما مانع گشته است.آیا میخواهید بر من از همان در(فریب)وارد شوید،که پیش از من بر پدرانم وارد شدید؟!به خالق نبات و گیاه سوگند که چنین نیست و زخم،هنوز التیام نیافته است ...»
بالطبع سپاه کوفه بر این سخن نیز پایدار نماند و در دوّمین روز در کنار حجّاج بن یوسف ثقفی، علیه اهل بیت و یاران ایشان قرار گرفت.
دوّم:بیتوجّهی پایگاه مردمی و نپرداختن به استقرار امنیّت در آن.اگر سلیمان میتوانست بر
کوفه،سیطرۀ کامل پیدا کند،فرصتهای مناسبتر و بیشتری در اختیار او قرار میگرفت ولی سلیمان بیشتر به کشتن عبید اللّه بن زیاد میاندیشید و آن را هدف اساسی انقلاب خود به شمار میآورد.در صورتی که کشتن وی مسألهای نبود زیرا عبید اللّه بن زیاد همانطور که ممکن بود از نظر جسمی از میان برود،امکان داشت از نظر معنوی نابود شود،ولی مسألۀ اساسیتر کوبیدن پایگاهی بود که عبید اللّه بن زیاد بر آن تکیه داشت و بر سلیمان لازم بود که کوفه را از وجود عمر بن سعد و شبث بن ربعی که هر دو فرماندهان نظامی بودند و نیز حرملة بن کاهل اسدی،و گروهی از قاتلان امام حسین علیه السلام و کسانی از این قبیل که در کوفه بودند،پاک کند.چنانکه مورّخان ذکر میکنند،تنها کسی که از این گروه در شام به سر میبرد حصین بن نمیر سکونی بوده است.
در اینجا لازم است یادآوری کنیم،کسانی که توانستند بر جنبش سلیمان بن صرد غلبه یابند،همان کسانی بودند که سلیمان ایشان را به قتل نرساند.مختار به این حقیقت آگاهی داشت و به همین سبب در ابتدا به کشتن این گروهها اقدام کرد و سپس بر پایتخت،سیطره یافت و بعدا متوجّه خارج آن شد.
سوّم:بیتوجّهی به مفاهیم اجتماعی انقلاب.سلیمان(رضوان اللّه علیه)در جهت مفاهیم اجتماعی مذهب تلاش نکرد و کوشش وی صرفا متوجّه خونخواهی از امام حسین علیه السلام بود.وی چنین میگفت:«بر ماست تا از کسانی که امام حسین علیه السلام را به قتل رساندند،انتقام بگیریم.»ولی ای سلیمان!آیا از خود نپرسیدی:چرا امام حسین علیه السلام به قتل رسید؟
امام حسین،به سبب انحراف موجود در میان امّت کشته شد،انحرافی که در اوضاع اجتماعی و اخلاقی و سیاسی انعکاس یافته بود،و بهتر بود سلیمان،به دفاع از اصول و اهدافی برمیخاست که امام حسین علیه السلام به خاطر آنها به نبرد پرداخته بود.
اگر سلیمان اینچنین رفتار میکرد چه نتیجهای به دست میآورد؟
اگر چنین میکرد،موالی کوفه،بردگان و انقلابیون او را یاری میکردند و ایشان همان کسانی بودند که امام حسین علیه السلام به خاطر آنها خروج کرد.
امام حسین علیه السلام برای خدا و برای اجرای کتاب خدا خروج کرد.معنای این سخن آن است که امام،خواهان بر پاداشتن فرامین الهی و ایجاد نظام مبتنی بر قوانین الهی بود،نظامی که عدالت اجتماعی و صلح و امنیّت و اخلاق برجسته و ارزشهای والای دیگر را به همراه داشت.
مردم کوفه اعتقاد داشتند که،سلیمان بن صرد برای عدالت اجتماعی،برابری و امنیّت میکوشد ولی،او میبایست این مفاهیم را به شکلی وسیعتر و گستردهتر و در میان موالی اشاعه میداد زیرا،این گروه همچنان که گفته شد،اکثریّت قریب به اتّفاق،محرومان و مستضعفان
کوفه را تشکیل میداد.اگر سلیمان این روش را به کار میبرد قدرت و شجاعت و نیروی کافی را در میان ایشان مییافت.میلیونها نفر موالی،از کوفه تا خراسان پراکنده بودند،هنگامی که ابو مسلم،پرچم جنگ را برای موالی به حرکت درآورد،در خلال چند ماه یک صد هزار نفر از موالی ایرانی و افغانی و جز آن،زیر پرچم وی گرد آمدند .آنها به رهبری مسلم تن داده و با شجاعت به جنگ پرداختند.در تاریخ میبینید که،مأمون عبّاسی با تکیه بر همین موالی بر برادرش محمّد امین پیروز شد.
ارتش موالی،همان ارتشی بود که نیروهای عرب را در بغداد شکست داد و ابو مسلم همان کسی بود که بر ارتش اموی غلبه یافت.از اینجاست که باید شعارهای نهضتی دینی را به مفاهیم اجتماعی تبدیل کرد.هر فردی که در صحنۀ زندگی یافت میشود،باید بداند که نان و امنیّت و خانه و رفاه و آیندۀ فرزندان او همگی به دین وابسته است و باید دانست که دین به مجموعه افکاری اطلاق نمیشود که در خلأ جریان داشته باشد بلکه،حقایقی عملی به شمار میرود که میتواند زندگی انسان را تغییر دهد.
به دنبال شکست این مرد بزرگ(سلیمان بن صرد)این سه علّت به چشم میخورد و اگر به دیدۀ اعتبار بنگریم دلایل فرعی دیگری همچون شتاب در رویارویی نظامی و عدم رعایت عملیات سرّی به گونهای مطلوب و نداشتن بینشی آیندهنگر و جز آن،نیز وجود دارد.
ما میتوانیم این سه علّت را بدینگونه خلاصه کنیم:این جنبشها به اندازهای که به اشاعۀ روحیۀ مذهبی در میان امّت توجّه داشتهاند به سیطرۀ بر حکومت نمیاندیشیدهاند و این به خودی خود هدفی بزرگ و ارزشمند شمرده میشود ولی انسان نمیتواند به صرف اینکه در راه خداوند سبحان گام برمیدارد از حقّ خود چشم پوشد یعنی،سلیمان میتوانست در صورت امکان این دو هدف را با یکدیگر جمع کند ولی اگر امکان نداشته است،باید وی را معذور بداریم و ما در هر دو حالت عمل ارزشمند او را بزرگ میشماریم.
اگر سلیمان،سکوت اختیار میکرد،انقلاب مختار تحقّق نمییافت و اگر انقلاب مختار پیش نمیآمد انقلاب زید بن علی و سپس انقلاب پسرش یحیی و به دنبال آن قیام ابو مسلم خراسانی و در نتیجه سقوط دولت اموی به ثمر نمیرسید.
هدف تغییر روحیات است
افکار انقلابیها با هم پیوند دارد.«حجر»نیز همچون سلیمان رفتار کرد،زمانی که زیاد بن
ابیه به کوفه آمد و بر منبر شد و به زشتترین وجه از اسلام و حضرت علی علیه السلام سخن گفت،حجر برخاست و او و معاویه و خاندان ابو سفیان را لعنت کرد.
با لطبع حجر میدانست که«زیاد»فردی جلاد است که ریختن خون برای او اهمیّتی ندارد، وی حجر را به قتل رساند ولی حجر قدمی در دفاع از علی علیه السلام عقب نکشید.آیا خون او بیهوده به زمین ریخته شد؟
هرگز...
خون حجر تاکنون در رگهای افراد مکتبی و در رگهای من و تو جریان دارد.خونی که برای زندگی و تلاش و مبارزه و انقلاب الهی میجوشد.
این بود انقلاب سلیمان بن صرد و این بود برخی از خطوط زندگی امام زین العابدین علیه السلام که بر شمردن تمامی آنها از توان ما خارج است.در اینجا،خطوط دیگری یافت میشود که از اهمیّت کمتری برخوردار نیست و در مباحث بعدی-ان شاء اللّه-بدانها خواهیم پرداخت.
-ابن اثیر،ج 8،ص 252
-الاحتجاج،ص 157.
-الاخبار الطوال،ص 26.
انقلابها و جنبشهای بسیاری،اعم از مکتبی و غیر مکتبی در تاریخ رخ داده است که،به علل پیش پا افتادهای به پایان میرسیدند،مهمترین دلیل قابل ذکر،وجود طبیعتهای بیشایبه و پاکی بود که به علّت سادگی عاقبت به سقوط میانجامید،زیرا جنبشیان چنین میپنداشتند که سلاح حق و عدالت و احسان،تنها سلاحی است که میتواند همۀ مشکلات را از میان بردارد غافل از آن که،مشکلاتی وجود دارند که جز با به کارگیری زور و قاطعیّت،از میان نمیروند.
در میان این انقلابها،انقلاب مختار،جزء جنبشهایی به شمار میآید که قربانی ساده لوحی خود شد که چگونگی آن را در مباحث قبلی توضیح دادیم،ولی اسباب و علل مهمّ دیگری نیز یافت میشوند که در ورای شکست مختار بن ابی عبیده ثقفی،رخ مینمایند.قبل از آنکه بعضی از این علل را عرضه بداریم باید یادآور این حقیقت شویم که:هدف از بررسی تاریخ آن است که برای امروز ما مفید افتد و مقصود نهایی آن تنها ذکر بیوگرافی اشخاص نیست،به همین سبب کلمۀ (چرا)را هنگام مطالعه یک پدیدۀ تاریخی همیشه تکرار میکنیم؟
چرا انقلاب مختار شکست خورد؟
چرا انقلاب توّابین ناکام ماند؟
و چرا انقلاب زید بن علی با شکست روبرو شد؟
زیرا آنچه برای ما اهمیّت دارد ذکر دلایل و شناخت اسباب پدیدههاست چرا که شناخت علل،این توانایی را به ما میدهد که،دیگر نظیر این اسباب که به سقوط انقلابهای مذکور
انجامید،تکرار نشود.
چرا انقلاب مختار،پس از حکومت چند ماهه و پس از گسترش دامنۀ نفوذش تا مرزهای ارمنستان-که امروزه در اتّحاد جماهیر شوروی واقع است با شکست روبرو شد؟
شکّی نیست که در گذشته و در روزگار ما،علّت اصلی سقوط برخی از دولتها و جنبشها، چیزی جز اختلاف نبوده است.اختلاف افراد مکتبی در زمان مختار نیز علّت عمدهای بود که حکومت وی را به سقوط کشاند،زیرا تمام مکتبیها در یک هدف مشخص یعنی،نابودی دولت اموی و گرفتن انتقام امام حسین علیه السلام شرکت داشتند و این هدفی بود که ایشان را گرد هم جمع کرده بود و همچنان که قبلا یادآور شدیم،بیشتر جنبشها در جوامع اسلامی،پس از فاجعۀ کربلا شکلی همگانی یافت.
از موالی گرفته تا عربها و از زنان و کودکان و مردان جوان گرفته تا مذهبیها و جنگجویان همگی،در خونخواهی از امام شهید علیه السلام جبههگیری کردند،ولی این مفهوم برای بیشتر مردم مبهم مینمود،ایشان از اصحاب امام حسین علیه السلام به شمار میآمدند و معتقد بودند که کشتن امام علیه السلام برای خروج ایشان علیه بنی امیه دلیل کافی به دست میدهد.این مفهوم برای جمهور مردم،مفهومی روشن و بدیهی بود ولی در عین حال مفاهیمی به چشم میخورد که به توضیح نیاز داشت.
پرسشهای زیر را میتوان از جملۀ این مفاهیم مبهم به شمار آورد.
اگر ما بر حکومت بشوریم،چه کسی رهبری را به عهده خواهد گرفت؟شیوه و روش حکومت جدید چگونه خواهد بود؟ایشان حتّی در مورد شخصیّت امام حسین علیه السلام نیز اختلاف داشتند و از خود میپرسیدند:امام حسین علیه السلام کیست؟آیا صرفا نوۀ رسول اللّه صلی الله علیه و آله است؟یا صرفا شهیدی در راه حق؟آیا او شخصیّت معصومی است که اطاعتش واجب است؟و شکل حکومت و نظام اسلامی چگونه خواهد بود؟
اینها مسائلی بود که اکثریت قریب به اتّفاق مسلمانان تصویر روشنی از آنها نداشتند.و شاید پیچیدگی این امور موجب آن شد که افرادی همچون«عبد اللّه بن زبیر»و«مصعب بن زبیر»که از پلیدترین افراد و از دشمنان اهل بیت علیه السلام به شمار میآمدند،به نام امام حسین بر مسلمانان حاکمیّت یابند و انقلاب امام حسین علیه السلام را به سرقت ببرند.عبد اللّه بن زبیر همان کسی است که حضرت علی علیه السلام دربارۀ او چنین فرموده است:«زبیر با ما(اهل بیت)خواهد بود تا آنکه پسرش بزرگ شود.»و در جای دیگر میفرماید:«زبیر با ما خواهد بود تا آنکه فرزندش به دنیا آید.»
مصعب بن زبیر،خواهان انتقام خون امام حسین علیه السلام بود و برخی از مسلمانان نیز او را تأیید و پیروی کردند،ولی همینکه به حکومت رسید اصول انقلاب امام حسین علیه السلام را تغییر داد و همو بود که حکومت مختار را ساقط کرد.
این مسأله به چیزی جز پیچیدگی اندیشۀ مکتبی و اختلاف موجود در میان انقلابیهای آن زمان دلالت ندارد زیرا ایشان اندیشهای واحد را،در روابط دوستانه و عواطف و بعضی اهداف دنبال نمیکردند،آنها در اعتقاد،افرادی مکتبی به شمار میآمدند ولی،در طرحهای عملی چنین خصوصیّتی نداشتند.
محمّد بن حنفیه و حسن بن حسن علیه السلام (فرزند امام حسن علیه السلام )و فرزندان عبّاس همگی با امام زین العابدین علیه السلام کشمکش داشتند،ولی از طرفی تمامی آنها بر این اعتقاد بودند که امام زین العابدین علیه السلام از همه برتر و برای تصدّی حکومت،از همۀ آنها نیرومندتر است.
در اینجا این سؤال پیش میآید:چرا همۀ این افراد با یکدیگر اختلاف داشتند؟
این اختلافها،درجۀ کشمکش این اشخاص مکتبی را نشان میدهد،در صورتی که اگر ایشان امام خود را بخوبی میشناختند دیگر محمّد بن حنفیه یا حسن فرزند امام حسن علیه السلام یا علیّ بن عبد اللّه پسر عبّاس که همگی هاشمی بودند،دیگر نمیتوانستند به خود این جرأت را بدهند که با رهبری و امامت حضرت زین العابدین علیه السلام به مقابله برخیزند،ولی آنها عملا در مقابل رهبری امام علیه السلام ایستادند و این خود نمایانگر میزان اختلاف در اندیشۀ حاکم بر انقلابیان است.از اینجا میتوانیم به حقیقتی روشن پی ببریم که عبارت است از:اختلاف افراد ستیزهجو،یکی از دلایل اساسی سقوط حکومت مختار بن ابی عبیدۀ ثقفی بود که در نتیجه موجب شد،بهترین فرصت برای بازگشت اسلام ناب از دست برود.برخی میپرسند:چرا این افراد با یکدیگر اختلاف داشتند؟
علّت این امر آن بود که،ایشان از نظر علمی و فکری به آگاهی و بینش بیشتری نیاز داشتند.
امّا از نظر عاطفی،انقلاب امام حسین علیه السلام برای ایجاد جرقهای در برابر عواطف برافروخته،کافی بود.
از دلایل دیگر شکست این انقلاب،آن بود که مختار در چیدن میوۀ انقلاب شتاب کرد، میوهای که هنوز نرسیده بود،وی به کاری اقدام کرد که هنوز زمانش فرا نرسیده بود زیرا سرزمین اسلامی هنوز از بدرفتاریهای حکومت اموی به تنگ نیامده بود و در حکومت اسلامی نوپا گروههای
زیادی تشکیل نشده بودند که بتوانند مسؤولیّت حکومت را پس از انقلاب،به دست گیرند،ولی شرایط،مختار را به شتاب واداشت.
پس از بحث دربارۀ چگونگی شکست انقلاب مختار،سخن از مطلب مهمتری به میان میآید و آن،این است که آیا بین ائمه علیه السلام و ظهور این نهضتها،ارتباطی وجود داشته است؟فی المثل:
ارتباط امام زین العابدین علیه السلام با انقلاب مختار چگونه بوده است؟
ارتباط امام باقر و انقلاب زید بن علی علیه السلام به چه صورت بود؟
و نیز ارتباط امام صادق علیه السلام با انقلاب یحیی،به چه طریق؟
و همچنین،چه ارتباطی میان امام صادق علیه السلام و انقلاب محمّد،ملقّب به«النفس الزکیه» برقرار بوده؟
و سرانجام چگونگی ارتباط بین امام رضا علیه السلام و انقلاب فخ،به چه نحوی بوده است؟
این پرسشها دائما مطرح میشوند...زیرا ائمّه علیه السلام و از جمله امام زین العابدین علیه السلام پس از امام حسین علیه السلام علی رغم آنکه مدّتی طولانی در قید حیات بودهاند ولی با این وجود،امّت اسلام پیوسته از وجود تشویشها و انقلابها و هرج و مرج و عدم آرامش و تغییر و تبدّل حکومتها در رنج بودهاند و با این حال ائمّه علیه السلام در صحنۀ سیاسی هیچ حرکتی ایجاد نکردند.
امام زین العابدین علیه السلام پس از پدرش،مدّت 33 سال به عبادت و زهد و دعا و زاری بر فقدان پدرش مشغول بود.امام باقر علیه السلام نیز در دوران امامت خود مشغول تبلیغ و دعوت بود.امام صادق علیه السلام نیز مدّت امامت خود را به نشر فقه اسلامی گذراند و امام موسی بن جعفر علیه السلام مدّت امامت خود را در زندان به سر برد و امام رضا علیه السلام به همین ترتیب.پس چرا علی بن الحسین-محمّد بن علی-جعفر بن محمّد و موسی بن جعفر که همگی رسالت امامت را به دوش داشتند،شمشیر به دست نگرفتند؟
این سؤال همیشه ذهن یک فرد مکتبی را به خود مشغول میکند.عدّهای چنین میگویند:
ائمّه علیه السلام از آنجا که منتظر امام حجّت علیه السلام بودند لذا،از دست بردن به شمشیر خودداری کردهاند و هیچکس نباید تا ظهور حجّت علیه السلام به شمشیر(زور)متوسّل شود.ما از این افراد میپرسیم:با این وجود چرا امام حسین علیه السلام انقلاب کرد؟و بهتر بود امام حسین علیه السلام عافیت و صحّت و سلامت را برمیگزید و به انتظار حضرت حجّت علیه السلام در خانهاش(مدینۀ منورّه)مینشست و با یزید بیعت میکرد.
از آنجا که ما به وحدت کلّی استراتژیک ائمّه آگاهی داریم و از آنجا که هیچ اختلافی در مواضع ایشان دیده نمیشود بنابراین،نمیتوان روزگار امام حسین علیه السلام را از این اندیشه که امام حجّت علیه السلام در آخر زمان ظهور خواهد کرد،استثنا کنیم،امامی که انتقام مؤمنان و انبیا و فرزندان انبیا را خواهد گرفت و قبل از فرا رسیدن این زمان،هیچ انگیزهای برای انقلاب وجود ندارد.در نتیجه یا باید امام حسین علیه السلام را خطا کار بدانیم یا باید ائمّه دیگر را،به اشتباه نسبت دهیم.در صورتی که هر دو نظر نادرست است.
پاسخ این سؤال بسیار دقیق و مهمّ است و چه بسا شناخت ما نسبت به ائمّه علیه السلام بر اساس این پاسخ استوار باشد.
میبینیم که بیشتر مکتبیها با نوعی اختلاف دست به گریبانند.گروهی امام حسین را تقدیس میکنند و او را بزرگ میدارند و نیز معتقدند که موضع امام صحیح بوده است،ولی در عین حال- پناه بر خدا-در مواضع سایر ائمّه مخفیانه تردید میکنند.ایشان از ترس ارتداد،اعتقاد خود را صریح بیان نمیکنند و لکن،در دل شکّ دارند.
گروه دوّم برعکس گروه اوّل،به مواضع ائمّه علیه السلام اعتقاد دارند و در موضع امام حسین علیه السلام تردید میکنند.برخی از افراد این گروه موضع امام حسین علیه السلام را چنین توجیه میکنند:
امام به قصد انقلاب خروج نکرد بلکه،او را ظالمانه به قتل رساندند،مانند هر انسان عابد دیگری که در خانه مشغول نماز باشد و مورد هجوم قرار گرفته و کشته شود،زیرا امام هیچ نقشهای برای پیکار طرح نکرده بود.
اینچنین است که ما در مواضع این افراد مکتبی،اختلافی آشکار مییابیم و از طرفی، ناآگاهی و عدم شناخت برخی جوانان نسبت به نقش ائمّه علیه السلام ،سبب شده است که پی به اثر و ارزش وجودی امامان معصوم علیه السلام نبرند.برای مثال،برخی از ایشان چنین میگویند:امام رضا برای اسلام چه کرده است؟و چرا باید او را بستاییم؟گیریم که امام رضا را به دلایل خاصّی ارج بگذاریم ولی چرا باید امام جواد را بزرگ بداریم؟ایشان برای ما چگونه امامی بوده است؟و همینطور،امام هادی و امام حسن عسکری علیه السلام .
شاید دلیل پرسشهای این عده از جوانان آن باشد که،ایشان حقیقتی را که توضیح خواهیم داد نشناختهاند حقیقتی که،پس از بررسی تاریخ بر ما روشن خواهد شد.
ائمّه،پس از تجربۀ کربلا،روش خاصی را در پیش گرفتند بدین ترتیب که،به رهبری گروه مؤمن و مخلص و مکتبیهای خالص پرداختند.ائمّه،در رأس رهبری جامعه قرار داشتند که فقها و پارسایان و عبادت پیشگان و متکلّمان و فلاسفه و صاحبان علوم و فنون مختلف و اصحاب فتوحات و فرماندهان نظامی و سیاستمداران و نظایر ایشان را رهبری میکردند و تمام اساس و زیر بنای جامعه را با نیرو و قاطعیّت در دست داشتند،و قصدشان نیز همین در اختیار داشتن تمام اساس جامعه بود و به این سبب بود که خود را در گوشهای از جامعه محبوس نمیکردند.خواست امامان معصوم علیه السلام فقط آن نبود که به حکومت برسند بلکه،دارای هدفی بزرگتر بودند که آن،ساختن امّت اسلام و آماده کردن آن برای بقا و گسترش اسلام بود.
با لطبع،رسیدن به حکومت یا به حکومت رساندن افراد امین و درستکار نیز در ضمن اهداف ایشان مطرح بود.از دیگر اموری که در چارچوب اهداف ائمّه قرار داشت آن بود که،امّت اسلام، امّتی آگاه و پویا و مبارز باشد و نیز از نظامهای صحیحی که از مکتب اسلام نشأت میگیرد، بهرهمند شود و همچنین امّت اسلام،متوجه و به یاد خدا،و نیز دارای افرادی زاهد و بندگانی صالح باشد تا بدین ترتیب بتواند در علم و صنعت بر تمامی امّتهای دیگر پیشی گیرد.بدین ترتیب،امّت اسلام را در رسیدن به این اهداف،به حرکت واداشتند.
بنابراین،سیاست در خلال اهداف ائمّه علیه السلام منظور بوده و چنین نبوده است که همۀ اهداف ائمّه علیه السلام را تشکیل دهد.
بدین ترتیب ائمّه علیه السلام رهبری انقلاب آزادیبخش اصلاح طلبانه را بر ضد نظام بنی امیه و بنی عباس،عهدهدار بودند ولی،هیچگاه به صورت مستقیم در این انقلاب دخالت نکردند،زیرا ایشان انقلابهای دیگری همچون انقلاب فرهنگی،علمی و گونههای دیگری از آن را رهبری میکردند در حالی که انقلاب سیاسی را نیز به عهده داشتند.اکنون میتوانیم با ذکر چند نمونه این مسأله را روشن کنیم.
امام زین العابدین علیه السلام در عصر انقلاب مختار میزیست.بسیاری از مورّخان،از جمله ابو الفرج اصفهانی صاحب کتاب«مقاتل الطالبیین»و دکتر علی ساقی النشار نویسندۀ کتاب«نشأة الفکر الفلسفی فی الاسلام»و تا حدّی دکتر حسن ابراهیم صاحب کتاب«تاریخ الاسلام السیاسی»و
بسیاری از مورّخان دیگر به این حقیقت اعتقاد داشتند که:مختار فردی مکتبی،انقلابی و مخلص بود که مردم را به پیوستن به رضای آل محمّد صلی الله علیه و آله یعنی امام زین العابدین فرا میخواند.
بدین ترتیب اگر مختار فردی مکتبی بوده،که مردم را به رضای آل محمّد دعوت میکرده است،پس چرا امام زین العابدین به کوفه نرفت و امامت همۀ مردم را به عهده نگرفت و رهبری انقلاب مختار را که چندین ماه در مسند حکومت کوفه قرار داشت،نپذیرفت بلکه،فقط به گرفتن سر عبید اللّه بن زیاد بسنده،و خداوند را برای انتقام خون پدر مظلومش،سجده کرد.از سوی دیگر امام باقر علیه السلام چنین میفرماید:
«مختار را دشنام ندهید زیرا او قاتلان خاندان ما را به قتل رساند و انتقام ما را گرفت و زنان بیوۀ ما را به ازدواج درآورد و اموال را در حالی که در سختی به سر میبردیم بین ما تقسیم کرد.»
میتوان گفت،مختار از جانب امام زین العابدین علیه السلام به انقلاب فرمان داده شده بود.امام بنا به دلایلی،به مختار گفت که مردم را به سوی محمّد بن حنفیه دعوت کند و در همین زمان بر محمّد بن حنفیه لازم دانست تا رهبری انقلاب اسلامی را به عهده گیرد زیرا،امام در همین زمان مشغول رهبری انواع دیگری از انقلابها بود.اوّلین کسی که زهد و پارسایی را به صورت یک سنّت درآورد امام زین العابدین علیه السلام بود و هم او بود که رهبری همۀ فقهای زمانش را بر عهده داشت.همۀ مذاهب،امام را تقدیس کردهاند و آثار شگرفی از زهد و علم امام و نیز ارتباط امام با خدا و توجّه ایشان به سوی پروردگار،در سرزمینهای اسلامی باقی بود.
هنگامی که تاریخ را از نظر میگذرانید به شخصیّتهایی همچون،سعید بن مسیب،سعید بن جبیر،جبیر بن مطعم،ابو خالد کابلی،یحیی بن ام الطویل و زهری برمیخورید که همگی رهبران امّت اسلام به شمار میآمدند و از عناصری بودند که سرنوشت امّت را رقم میزدند و سنّی و شیعه و خوارج و مرجئه و معتزله و اشاعره همگی بدین حقیقت اعتراف دارند که همۀ این اشخاص از شاگردان امام زین العابدین علیه السلام بودند.
امام سیاستمدارانی همچون،مختار و نظامیانی همچون،ابراهیم بن مالک اشتر و عبد اللّه حر و افرادی مدیر،تربیت کرده،و ایشان را برای همکاری با انقلاب گسیل میداشته است.
امام علیه السلام در همین زمان مسیب و سعید و زهری را برای وظایف دیگری برمیگزیند و همزمان به نشر اسلام و بینش اسلامی،در میان بردگانی میپردازد که فتوحات غیر معقول بنی امیه،آنها را به سرزمین اسلامی کشانده بود.این بردگان،برای اسلام و حکومت اسلامی خطر بزرگی ایجاد کرده
بودند.امام در ایشان روحیۀ مذهبی میدمید و از آنها مبلّغانی حقیقی میساخت و دوباره به انقلابی از نوع دیگر میپرداخت.
امام صادق علیه السلام نیز از کسانی بود که انقلاب عموی خود«زید بن علی»را تأیید میکرد.نه ما و نه هیچ مورّخ دیگری نمیتواند بپذیرد که،برادر یا پسر عموی امام یا کسان دیگری که جزء پیروان مخلص ائمّه بودند،علیه سلطۀ امام بشورند و صرفا بر مبنای هوا و هوس به انقلاب بپردازند بلکه،در این زمینه نقشههای خاصّی مطرح بود.ائمّه علیه السلام در یک زمان به چندین عمل میپرداختند و انقلاب سیاسی و جنبشهای آزادیبخش در ضمن فعّالیّتهای ایشان قرار داشت و ارتباط امام علیه السلام با مختار نیز در همین محدوده بود.
امام علنا در انقلاب شرکت نکرد زیرا شرکت علنی امام علیه السلام در انقلاب،عملی صحیح به شمار نمیرفت،چرا که ممکن بود انقلاب با شکست روبرو شود و با شکست نظامی انقلاب،امام و جنبش وی و همۀ افراد مکتبی در جهان،به پایان کار خود میرسیدند و این اقدامی عاقلانه نبود.
زیرا امام در موضعی قرار داشت که سایر انقلابها را تغذیه میکرد و بطور کلّی و به شکل غیر علنی بر آنها اشراف داشت.
در اینجا باید شجاعت و جانبازیهای مختار را در راه حق و حقیقت یادآور شویم زیرا،وی عدم تأیید ظاهری خود را از امام پذیرفت و بدون آنکه سرّ بین خود و امام را فاش کند در جهت برپایی یک انقلاب کوشید.
در این زمینه تفاصیل بیشتری پیرامون ارتباط ائمّه علیه السلام و انقلابهای دیگر وجود دارد و تمامی حرکتهای سازندۀ امّت اسلام،اعم از جنبش نظامی یا فرهنگی یا مذهبی یا حرکتهایی که در جهت گسترش قلمرو اسلامی بوده و نظایر آن بر مبنای نقشهها و رهبری ائمّه معصومین علیه السلام صورت گرفته است.
در فصول آینده این واقعیّت تاریخی را به اثبات خواهیم رساند که ائمّه،پیشوایان حق و حقیقت بودند و موجب پیدایش انقلابهای مختلفی شدند،و امامت ایشان تنها بر مبنای وصیّت نبوده است که خواسته باشند هیچ تلاشی از خود نشان ندهند و اثری از خود در جهان باقی نگذارند.
با این ترتیب اختلاف موهومی که در ابتدای بحث بدان اشاره شد از میان میرود.
-سفینة البحار،ج 1،ص 545.
-بحار الانوار،ج 45،ص 343.
دربارۀ عبد الملک بن مروان گفته شده:که،وی فردی شجاع،فاضل و پاک بوده است و مورّخان چاپلوس چنین ادّعا کردهاند که او دارای اطّلاعات زیاد و دانش فراوانی نیز بوده است.
عبد الملک،در اوّلین خطابۀ خود بر منبر شد و سیاست حوزۀ حاکمیّت خود را ترسیم کرد و چنین گفت:«ای مردم!به خدا من خلیفهای ضعیف و سازشکار نیستم که اندیشهای سست داشته باشد.هرکس با ما مخالفت کند کشته خواهد شد.و سپس از منبر فرود آمد .»آری،چنین است که،عبد الملک بن مروان،بنا به قول مقریزی«مورّخ چاپلوس»بهترین خلیفۀ امویان به شمار میآید.
عبد الملک در زندگی خود چه کرد؟
قبل از هر چیز،به تفسیر سخن وی میپردازیم.مقصود وی از خلیفۀ ضعیف،عثمان و مرادش از خلیفۀ سازشکار،معاویه و منظورش از خلیفۀ سست اندیشه،یزید بن معاویه بوده است.اوّلین اقدام وی گماشتن یک حاکم از جانب خود بود،حاکمی که هیچ مادری در طول تاریخ پلیدتر از او نزاده است،وی مظهر جنایت،فساد،سختگیری،زورگویی و توحّش به شمار میرفت،آری او کسی جز حجّاج بن یوسف ثقفی نبود.عبد الملک،حکومت مکّه،مدینه،حجاز،یمن و یمامه را به او سپرد و سپس کوفه و بصره و مناطق شرقی بلکه،خراسان و جز آن را نیز تحت حکومت وی قرار داد و عرصه را برای تبهکاریهای او در-شرق و غرب حکومت اسلامی-باز گذارد.آمار جنایات
حجّاج نشان میدهد که،بجز نظامیانی که در جنگهای وی به قتل رسیدند،یک صد و بیست هزار نفر را ظالمانه به قتل رساند و هنگام مرگ حجاج،پنجاه هزار مرد و سی هزار زن،که شانزده هزار نفر آنان مجرّد بودند،در زندانهای وی به سر میبردند.حجّاج،مردان و زنان زندانی را در یک محل نگاه میداشت،در زندان هیچ پوششی نبود که زندانیان را از آفتاب تابستانی یا از برف و باران زمستانی حفظ کند.وی گونههای دیگری از شکنجه را نیز مرتکب میشد .
این جنایتکار را سلطانی به ولایت گماشت،که به قول مورّخان چاپلوس سلطانی عادل و خلیفهای حکیم و دانشمند(عبد الملک بن مروان)به شمار میآمده است.با این مقیاس میتوان سایر خلفای بنی امیه را نیز شناخت،خلفایی همچون:ولید بن عبد الملک که بسیاری از اختگان را در قصر خود گرد آورده بود.بنا به گفتۀ مورّخان،این عمل خصلت پلیدی بود که در خانۀ ولید بن عبد الملک به چشم میخورده است و بعدا به سایر فرماندهان نظامی سرایت کرده است.
این مطلب،به هیچ چیز جز،امر دبازی خلیفه دلالت ندارد،این انحراف در میان سایر اصحاب و فرماندهان نیز شایع بود ولی،در مورد یزید بن ولید قضیه روشنتر از آن است که چیزی گفته شود.
تمامی این افراد،اعم از یزید بن ولید و ولید بن عبد الملک و عبد الملک بن مروان و سلیمان بن عبد الملک،همگی در زندگی خود اشخاصی زیادهرو،مسرف و از نظر اخلاقی افرادی فاسد تلقّی میشدند،از سوی دیگر به دلایل مختلف،دارای عمری کوتاه بودند،مهمترین این دلایل آن بود که این خلفا مانند افراد تازه به دوران رسیده بودند و نعمتهای تمدّن،ایشان را از طریق اسراف و زیادهروی به فساد کشانده بود،برای مثال،یزید بن عبد الملک در جوانی مرد زیرا وی شیفتۀ«حبابه»معشوقۀ خود بود و پس از آنکه معشوقۀ خود را از دست داد از بیتابی خود،بر معشوقۀ از دست رفته،چندین روز از تدفین او خودداری کرد تا اینکه جسدش فاسد شد.به او گفتند:مردم از بیتابی تو سخن میگویند و شأن خلافت بزرگتر از این است.وی معشوقۀ خود را به خاک سپرد و دائما بر سر قبرش حاضر میشد و بر«حبابۀ»از دست رفته،میگریست تا اینکه چند روز بعد او،نیز مرد.
مورّخان چنین نقل میکنند:
«روزی یزید در مجلس خود نشسته بود و«حبابه»و«سلاّمه»برای او آواز میخواندند،یزید بشدّت به وجد آمده گفت:میخواهم پرواز کنم،حبابه به او گفت:سرورم ما و امّت را به که میسپاری؟ ».ولید بن یزید بن عبد الملک روزی به این آیه برخورد:«و استفتحوا و خاب کلّ جبّار عنید،من ورائه جهنّم و یسقی من ماء صدید» (1)به دنبال آن،فرمان داد تا قرآنی برایش آوردند،وی
1) *) ابراهیم15/ و 16،و البته فتح و پیروزی نصیب رسولان الهی است و نصیب هر ستمگر و جبّار هلاکت و حرمان است،به دنبال کار هر گردنکش عنود آتش دوزخ خواهد بود و آبی که در دوزخ میآشامد،آب پلید چرکین است.
قرآن را هدف تیرهای خود قرار داد و شروع به تیراندازی به طرف آن کرد و چنین میگفت:
تهدّدنی بجبّار عنید فها أنا ذاک جبّار عنید
إذا ما جئت ربّک یوم حشر فقل یا ربّ مزّقنی الولید
خلفا پیوسته بر ضد یکدیگر میشوریدند و این نکتهای است که تاریخ جز در مواردی محدود آن را مطرح نکرده است.بسیاری از خلفای اموی در بستر خود به قتل رسیدند و برخی از آنان به دست مادران و بعضی دیگر به وسیلۀ همسران یا برادرانشان کشته شدند.برادر،برادر را میکشت چنانکه در مورد سلیمان بن عبد الملک نیز چنین شد زیرا،وی برادرش ولید را به قتل رساند.این احتمال را نیز میدهیم که گروههای مخالف به دربار سلاطین راه مییافتند و بعضی از ایشان را ترور میکردند.اینها واقعیّتهایی است که مورّخان از طرح آن غفلت ورزیدهاند.
از سوی دیگر عبد الملک بن مروان با لشگری از اهل شام به«طنان»وارد شد و منتظر فرمان ابن زیاد ماند.شب هنگام،خبر کشته شدن ابن زیاد و همراهان و شکست لشگریان او را دریافت کرد،در همان شب،خبر نابودی«ابن دلجه»-فرماندۀ ارتش مدینه و لشگرش که مأمور جنگ با ابن زبیر بودند-نیز به عبد الملک داده شد،سپس خبر«ناتل بن قیس»که از سوی ابن زبیر حاکم فلسطین بود و همچنین گزارش حرکت مصعب بن زبیر از مدینه به فلسطین را به او دادند،بعد از آن، حرکت پادشاه روم به طرف امری بن فلنط و نزول او در مصیصه و حرکت وی به طرف شام را به اطلاع او رساندند،عبد الملک پس از آن،بر احوال دمشق آگاهی یافت و این که بردگان و او باش به تعبیر آنها-(یعنی محرومان)بر مردم شام خروج کرده و در کوهستان پناه گرفتهاند، عبد الملک سپس دریافت که زندانیان دمشق درهای زندان را گشوده و بزور گریختهاند و لشگریان بادیهنشین،بر حمص و بعلبک و بقاع یورش بردهاند.
در این شب خبرهای مصیبتبار دیگری از فجایع مختلف نیز به عبد الملک داده شد وی بر اخبار بسیار دیگری از این نوع آگاهی یافت.بدین ترتیب میتوان به اوضاع حکومت اسلامی در آن روزگار پی برد که چگونه در یک شب حاکمی،این همه اخبار مختلف را از مناطق گوناگون
1) *) تو مرا به آیۀ «جَبّٰارٍ عَنِیدٍ» تهدید میکنی،پس بدان که من همان جبّار عنید هستم، هرگاه در روز قیامت به خدای خود وارد شدی،بگو که خدایا ولید مرا پاره کرد.
دریافت میکند.این مسائل،گسترش اختلافات را در میان امّت اسلام نشان میدهد و نیز میزان نیرومندی و مشروعیّت حکومت آن زمان را مشخّص میسازد،در حالی که برخی از مورّخان گمان میکنند که این خلیفۀ اموی قویترین خلیفۀ بنی امیّه به شمار میآید.کار بدان جا رسید که مروان بن حکم به دنبال تشخیص تزلزل حکومت امویان تصمیم گرفت با ابن زبیر بیعت کند ولی «اشدق»به وی توصیه کرد تا مردم را به بیعت خود فراخواند .
در این اوضاع غیر از جنبش مکتبی که از آن سخن گفتیم،جنبشهای جدید دیگری نیز شکل گرفته بود.در اینجا باید مجموعۀ جنبشهایی را که در تاریخ،همزمان با نهضت مکتبی صورت گرفته است،بررسی کنیم،زیرا شناخت این جنبشها،برداشت ما را از نهضت مکتبی عمیقتر میسازد.از جملۀ این جنبشها،جنبش خوارج است.
خوارج گروهی بودند که از حکومت حضرت علی علیه السلام جدا شدند.کتابهای جدیدی که در دسترس ما هستند،ایشان را جبهۀ رادیکال یا حزب طرفدار اصلاحات اساسی در شؤون سیاسی و اجتماعی و بنا به تعبیر جدید جبهۀ رادیکال افراطی مینامند.
همانطور که معروف است این جنبش اعتقاد داشت که،قبول حکمیّت به وسیلۀ حضرت خطا بود،اگرچه خود ایشان همان کسانی بودند که بر قبول حکمیّت پافشاری میکردند:امام نیز با ایشان به جنگ پرداخت و به آنها چنین فرمود:«وای بر شما!ایشان اصحاب معاویه»قرآنها را بالا نبردند مگر به خاطر آنکه شما قدر و قیمت آن را دانسته و ایشان از ارزش آن غافلند،این عده قرآنها را بالا نبردند مگر به سبب خدعه و مکر و حیله وای بر شما،من با آنها جنگیدم تا به کتاب خدا گردن نهند،زیرا ایشان فرمان خدا را عصیان کردند و کتابش را رها،پس بر حق و هدف خود پایداری کنید و جنگ خود را با دشمنانتان ادامه دهید.معاویه و ابن عاص و ابن ابی معیط و حبیب بن سلمه و ابن النابغه و جز آنها اهل دین و قرآن نیستند،من آنها را بهتر از شما میشناسم،من ایشان را در کودکی و بزرگی مصاحبت کردهام،آنها در کودکی بدترین کودکان و در بزرگی بدترین مردان به شمار میآیند. »
امام یک بار دیگر به خوارج چنین میفرماید:«چه چیز موجب شد بر ما خروج کنید؟» گفتند.قبول حکمیت در روز صفّین
امام فرمود:
«به خدا سوگندتان میدهم آیا من شما را از قبول حکمیّت باز نداشتم؟و شما بودید که نظرم را نپذیرفتید!و از آنجا که شما جز حکمیّت را نمیپذیرفتید به قبول دو حکم گردن نهادیم تا بر طبق قرآن حکم کنند و آیا نگفتم که اگر بر طبق قرآن حکم کردند با آنچه با قرآن مطابقت داشته باشد،مخالفت نمیکنیم و از حکمی که با قرآن هماهنگ نباشد،مبرّاییم؟»
خوارج گفتند:به ما بگو آیا حکم قرار دادن افراد در جان دیگران عدالت است؟
حضرت فرمود:«ما هیچ کس را حکم قرار ندادیم بلکه حکمیّت را به عهدۀ قرآن گذاردیم و قرآن چیزی جز خطی مکتوب در میان دو جلد نیست،این کتاب سخن نمیگوید بلکه،انسانها هستند که آن را بیان میکنند»
آنها در پاسخ گفتند:چرا در حکمیّت میان خود و ایشان زمان معیّنی را مقررّ کردی؟حضرت فرمود:«تا نادان واقعیّت را دریابد و دانا بر راه خود استوار باشد و اینکه شاید خداوند در این آتش بس،اوضاع امّت را اصلاح کند.به شهر خود درآیید»
ایشان به دنبال فرمان امام،به شهر وارد شدند تا اینکه دو حکم کار خود را به پایان رساندند.
گفتگوی دو حکم در قریهای به نام«حرور»در بیرون کوفه انجام شد.امام«عبد اللّه بن عباس»را نزد خوارج فرستاد،عبد اللّه بن عبّاس،نیز با ایشان بحث کرد و افراد بسیاری،دلایل وی را قانع کننده یافتند و از نظر خود بازگشتند ولی عدّهای همچنان بر موضع خود باقی بودند.حضرت پس از جنگ نهروان،از اجساد ایشان عبور کرد و چنین فرمود:«قاتل شما در واقع همان فریبندۀ شماست».
گفتند چه کسی ایشان را فریفت؟حضرت فرمود:«شیطان و نفس پلیدشان»
آنچه در زمان خلافت امیر مؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام جریان داشت امکان ندارد در هیچ حکومتی در دنیا-که ادعای دموکراسی دارد-تحقق یابد،زیرا زمانی که اصحاب امام علیه السلام اختلاف پیدا کردند و در جناحهای متفاوت سازمان یافتند امام به استبداد کشیده نشد و برای تحمیل خود بر ایشان به اعمال زور و ایجاد وحشت تمسّک نجست،بلکه کمال آزادی را در عمل، بر طبق خواست خود آنها یعنی قبول حکمیّت،به ایشان واگذار کرد علی رغم آنکه حضرت فکر حکمیّت را بشدّت ردّ میکرد،و امام به یقین میدانست که این ترفند چیزی جز نیرنگی عظیم و دسیسهای غیر انسانی نیست.
به هرحال،علی رغم موضع صحیح امام،گروه خوارج از لشگر امام جدا شدند و در نهروان علیه امام صفآرایی کردند.خوارج قبل از این جنگ به مداین رفته و عبد اللّه بن حباب کارگزار امام علیه السلام را به طرز فجیعی سر بریدند و شکم همسر حاملۀ وی را دریدند و زنهای دیگری را نیز به قتل رساندند.
این گروه بعدا به یک حزب پویا و فعّال تبدیل شد و برخی از مخالفان حکومت اسلامی را زیر چتر خود گرفت.این حزب همان حزبی بود که با دولت اموی مخالفت شدیدی داشت.حزب خوارج پس از نهضت مکتبی،قویترین نیرو به شمار میرفت به علاوۀ آنکه،اعضای آن افراد سنگدلی بودند که از ریختن خون ابایی نداشتند.
چنانکه نقل شده است،در جنگی که بین خوارج و عبید اللّه بن زیاد در اهواز در گرفت چهل نفر از خوارج به فرماندهی«ابن حصن التمیمی» دو هزار نفر از افراد عبید اللّه را شکست دادند، این برخورد در تاریخ،واقعهای منحصر بهفرد تلقّی میشود.
این حزب توانست برای مدّتی بر کوفه حکومت کند،همچنان که توانست در فرصتهای دیگری بر بصره و خراسان و مداین و بحرین و یمن و عمان سیطره یابد.مدّت حکومت حزب خوارج بر این مناطق،با یکدیگر فاصلۀ زمانی زیادی داشته است،به اضافۀ آنکه این حزب توانست مدّتی بر سرندیب(سریلانکا)تسلّط یابد و حکومتی تشکیل دهد.خوارج کسانی بودند که جریان مخالفت در شمال آفریقا(مغرب-تونس-الجزایر-لیبی)را تأیید،و با یاری رساندن و تدارکات،ایشان را پشتیبانی میکردند.
در اینجا حقیقتی به چشم میخورد که قبل از پرداختن به نهضت زبیریها،باید بدان اشاره شود:پس از آنکه حکومت اسلامی از مسیر شرعی و صحیح خود خارج شد،سیاست نیز،بر مبنای فساد و مصالح شخصی و هوا و هوس در میان امّت جریان گرفت و ارزشهای والای حضرت محمّد صلی الله علیه و آله در سیاست،به دست فراموشی سپرده شد.زور و رشوه و نیرنگ،میزان و ملاک نامزدی هر خلیفه بود و از این جاست که نقش امامان معصوم علیه السلام در بازگرداندن ارزشهای محمّدی و برگرداندن خلافت شرعی و الهی به مجرای اصلی خود،ظهور مییابد.با الهام از این بینش که یکی از اصلیترین و اساسیترین بینشهاست،حوادث تاریخی و سیر دگرگونیهای انسان در زندگی درک میشود.
پدر عبد اللّه بن زبیر بن عوام،از کسانی بود که در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله با کفّار جنگیده بود و بعد
به جرگۀ یاران علی علیه السلام درآمد ولی،هنگامی که پسرش بزرگ شد عامل گمراهی پدرش شد.قضیه عبد اللّه بن زبیر مشهور است و نیازی نیست که دوباره آن را مطرح کنم.عبد اللّه کسی بود که،در ایجاد شورش پدرش زبیر بن عوام و طلحه و عایشه نقش بسزایی داشت،اینها کسانی بودند که در جنگ معروف«جمل»با علی علیه السلام به جنگ پرداختند.
عبد اللّه بن زبیر،طمع تصدّی منصب خلافت را داشت و شاید عایشه دختر ابو بکر و همسر پیامبر صلی الله علیه و آله او را چنین پرورش داده بود و بلند پروازیهای او را تقویت میکرد و هم او بود که عبد اللّه را از آغاز،نامزد خلافت کرد.عبد اللّه نیز از مکّاری و حیلهگری بسیاری برخوردار بود.
عبد اللّه چون،حکومت اسلامی را متزلزل دید،ادّعای خلافت کرد و مکّه را گرفت و بر مدینه تسلّط یافت و گروهی از علویان را گرفت و به زندان افکند و دیگران را در شعب ابی طالب محصور کرد.وی مصعب بن زبیر را به فلسطین و سپس به عراق فرستاد و توانست تا حدّی بر این مناطق سیطره یابد.دستگاه حکومت اسلامی نیز به دلیل کینهای که از حکومت بنی امیه در دل داشت به عبد اللّه تمایل نشان میداد زیرا بنی امیه در آن زمان طغیان خود را به بالاترین حدّ خود رسانده بودند.عبد اللّه همچنین موفّق شد مصر و تمامی شهرهای ماورای آن را بگیرد،بدین ترتیب او توانست حکومت اموی را همچون دستبندی که مچ را در بر میگیرد،محاصره کند.حکومت عبد اللّه از عراق شروع و به مصر و دول دیگر اسلامی ختم میشد.
مراکز ارتش مزدوری که در سوریه بودند که ما قبلا هنگام بیان ترکیب ارتش و طبیعت مردم شام،از آن سخن گفتیم-همچنان از بنی امیه،طرفداری میکردند و پس از مدّتی کوتاه توانستند بر ابن زبیر غلبه یابند.ولی دلیل اصلی سقوط ابن زبیر پس از نه سال(63-72)آن بود که،وی در میان طرفداران خود فردی مستبد و دیکتاتور بود و در نظرات خود نیز هیچگونه ثباتی نداشت و سیاست مشخّصی را دنبال نمیکرد.نامزد شدن عبد اللّه برای خلافت،او را در برابر نهضت مکتبی و جریانهای دیگر قرار میداد.از سوی دیگر وی،در امور حکومت هیچگونه تدبیری نداشت و شدیدا بخیل،و نیز در برخورد خشن بود و صفات پلید بسیار دیگری را در بر داشت،خدای را سپاس که مؤمنان را از شرّ او رها ساخت.چرا که بنی امیّه به تنهایی برای امّت اسلام بلایی بزرگ به شمار میرفت چه برسد به آنکه،بلایی دیگر نیز بدان افزوده شود.
پیشتر از جنبش فقها سخن گفتیم،ولی در مناطق اسلامی آن روزگار،گروههای دیگری هم بودند که،تحت تأثیر مکتب رسالت قرار داشتند.
در این زمان،افرادی یافت میشدند که دارای حسن نیّت و سرشتی پاک بودند و علیه اوضاع فاسد زمان مبارزه کردند.شاید بتوان گفت،این مبارزه بدون هیچگونه هدف مشخّصی یا طرح از پیش تعیین شدهای صورت میگرفت،انقلابی که صرفا به دلیل نشان دادن عکس العمل در برابر اوضاع موجود جامعه انجام میشد.فقها انقلاب میکردند ولی،پس از آنکه اوضاع بسرعت تغییر مییافت به کار سابق خود میپرداختند.از جملۀ این جنبشها،جنبش مردم مدینه بود.
ظلم و ستم یزید و کارگزاران وی،مردم را در بر گرفته بود و فسق و فجور او،در کشتن نوۀ رسول اللّه صلی الله علیه و آله و یاران وی و نیز میگساریهای او آشکار شده بود،او شیوۀ فرعون را دنبال میکرد، بلکه میتوان گفت فرعون نسبت به ملّت خود و نیز نسبت به خواص و عوامّ بارگاه خود،از یزید ظلم و تعدّی کمتری روا میداشت مردم مدینه،کارگزار یزید در مدینه(عثمان بن محمّد بن ابی سفیان)و مروان بن حکم و سایر بنی امیّه را از شهر اخراج کردند،زیرا مردم مدینه یزید را رهبر خود نمیدانستند و او را در میان خود«مست»میخواندند و معتقد بودند که سابقۀ یزید در حکومت اسلامی مخدوش است.
در این جنبش،بعضی از فقها و صحابه به چشم میخوردند و طبیعة جنبشی اینچنین پیشاپیش،محکوم به شکست بود.چرا؟
برای اینکه،حکومت اسلامی دارای محدودهای وسیع بود،بدین سبب یا باید یک حرکت فراگیر انجام میگرفت و یا اصلا هیچ اقدامی صورت نمیپذیرفت چرا که انرژی این نهضتها به هدر میرفت زیرا هر جزئی بر اجزاء دیگر تأثیری نسبی داشت.بویژه،آنکه مدینه دارای موضعی استراتژیک و ممتاز نبود و تنها شهری محدود بود که هر لشگر بیگانهای میتوانست آن را مورد هجوم قرار دهد.
این همان چیزی بود که در عمل رخ داد،مسلم بن عقبه(یا به تعبیر معاصران او،مسرف بن
عقبه)شهر مدینه را محاصره کرد و بر اهالی آن تسلّط یافت و به قتل و غارت ایشان پرداخت و عدۀ زیادی از آنها را به قتل رساند تا اینکه به مسجد رسول اللّه صلی الله علیه و آله رسید.بهترین افراد مدینه یعنی، صحابه نیز از کسانی بودند که به دست وی به قتل رسیدند.
مورّخان در اینجا حادثهای را ذکر میکنند که،میزان صحّت آن معلوم نیست،قضیه بدین ترتیب بوده است که:«مسلم به امام زین العابدین هیچگونه تعرّضی نکرد زیرا زمانی که یزید، مسلم بن عقبه را به سوی مدینه فرستاد به او چنین گفت:هرگاه بر مدینه تسلّط یافتی.سه روز اموال و چهار پایان و نیز اسلحۀ ایشان را برای لشگریان خود غارت کن،پس چون سه روز سپری شد مردم را رها کن و علی بن الحسین را زیر نظر بگیر و به او آسیبی مرسان و به والیان نیز سفارش کن که با وی بخوبی رفتار کنند. »
شاید یزید چنین میپنداشت که امام علی بن الحسین علیه السلام فرزند همان امامی است که با قتل وی ارکان حکومت امویان متزلزل شد،پس چگونه ممکن بود این امام را نیز که سرور و پدر امّت بود به قتل رساند!چرا که این عمل،به منزلۀ اعلام خاتمۀ حکومت بنی امیه تلقّی میشد بویژه آن که،یزید در این زمان میکوشید از جنایتی که در حقّ امام حسین علیه السلام کرده بود براءت حاصل کند.
آیا عبد الملک اموی،همان کسی نبود که نامهای به این مضمون به حجاج نوشت:«به نام خداوند بخشندۀ مهربان،از عبد الملک بن مروان به حجّاج بن یوسف.امّا بعد،مرا از ریختن خون خاندان عبد المطلب معاف بدار،زیرا خاندان ابو سفیان از زمانی که دست خود را به خون ایشان آلوده کرد،مدّت زیادی بر مسند حکومت باقی نماند.والسّلام»شاید رمز طولانی شدن حکومت عبد الملک در همین نکته نهفته باشد.
از ابو ایوب روایت شده است که وی از ابو جعفر علیه السلام چنین شنیده که امام فرمود:«یزید بن معاویه(یا آنچنان که در بحار آمده مسلم بن عقبه)به قصد حج از مدینه عبور میکرد.وی فردی از قبیلۀ قریش را احضار کرد،مرد قریشی نزد او آمد.یزید به او گفت:آیا اقرار میکنی که بنده و بردۀ من هستی،اگر بخواهم تو را میفروشم و اگر بخواهم آزادت میکنم؟مرد قریشی در پاسخ گفت:
ای یزید!به خدا سوگند حسب و نسب تو از من شریفتر نیست و پدر تو نیز در زمان جاهلیّت و اسلام، از پدر من برتر نبوده است و تو از من متدیّنتر و بهتر نیستی پس چگونه به آنچه میگویی اقرار کنم؟! یزید به او گفت:به خدا سوگند اگر اقرار نکنی تو را خواهم کشت.مرد قریشی به او گفت:کشته شدن من بزرگتر از کشته شدن حسین بن علی علیه السلام نوۀ رسول اللّه صلی الله علیه و آله نیست.به دنبال آن،مرد
قرشی به دستور یزید به قتل رسید.یزید،سپس امام علی بن الحسین علیه السلام را احضار کرد و به او همان سخنانی را گفت که به آن مرد قرشی گفته بود.امام علیه السلام به او فرمود:آیا اگر اقرار نکنم مرا هم چون آن مرد قرشی به قتل خواهی رساند؟یزید(لعنه اللّه)گفت:آری.حضرت چنین فرمود:
آنچه میگویی اقرار میکنم،من بندۀ مضطرّی هستم که اگر خواستی مرا نگاه دار و اگر خواستی بفروش.یزید(لعنه اللّه)گفت:حفظ کردن خونت برای تو شایستهتر است و این سخن از شرف تو نکاست .»
در کامل ابن اثیر چنین آمده است:«مسلم بن عقبه امام زین العابدین علیه السلام را همچون سایر مردم مدینه به بیعت با یزید مجبور نکرد.»
سپس مسلم،با اهانت تمام(یعنی بیعت همراه با اظهار بندگی و بردگی)از سایر مردم مدینه بیعت گرفت ولی،امام علی بن الحسین علیه السلام از مردم مدینه شفاعت کرد.بدین ترتیب مسلم راهی جنگ با عبد اللّه بن زبیر شد امّا،در راه درگذشت
میبینیم که برخی از ائمّه با خلفای زمان خودشان بیعت کردند،آیا بیعت ایشان عملی صحیح به شمار میآید؟گروههایی همچون خوارج که در سرزمین اسلامی شکل گرفتند و ناظر بر بعضی از جریانهای معاصر بودند،اعتقاد داشتند که بیعت ائمّه علیه السلام عملی نادرست بوده است و معتقد بودند که حتّی،اگر به قیمت کشته شدن ائمّه علیه السلام تمام میشد باز باید از بیعت کردن خودداری میکردند،زیرا کشته شدن و زندانی شدن ایشان،در راه خداست و تنها نکتۀ حایز اهمیّت آن است که،سخنی که با اعتقاد و باورشان منافات دارد،به زبان نرانند.
ولی این اندیشه با تفکّر صحیح و اصیل تناقض دارد زیرا انسان هنگامی که میبیند فرد طغیانگری خیال نابودی او را دارد،میتواند آنچه را که موجب رضایت دشمن شود به زبان آورد امّا همچنان بر موضع خود پایدار باشد و قبلا گفتیم که امامان معصوم علیه السلام بر ضد حکومت اموی دارای موضعی ثابت و مخالف بودند.
از«مثالی»چنین نقل شده که گفته است:هر ساله یک بار آن هم هنگام حج،امام علی بن الحسین علیه السلام را دیدار میکردم.در یکی از سالها که در خدمت ایشان بودم،چنین فرمودند:
«به من گفتند که بر در،کسی تو را میطلبد،به طرف در رفتم و مردی را دیدم که کنیزی همراه داشت و آستین او را به دست گرفته بود،کنیزک پوششی بر روی داشت.به آن مرد گفتم:
چه میخواهی؟گفت:علی بن الحسین علیه السلام را میخواهم.گفت:من علی بن الحسین هستم.آن
مرد گفت:من فرستادۀ مختار بن ابی عبیده ثقفی هستم وی،بر تو سلام فرستاده و چنین پیغام داده است:این کنیز در منطقۀ ما به فروش گذاشته شده بود،من نیز آن را به ششصد دینار خریدم.پس، آن را بگیر و هرطور که خواهی از او استفاده کن.آن مرد نامهای به من داد،در این هنگام مرد و کنیزک را داخل منزل بردم و جواب نامۀ مختار را نوشتم.مشخّصات مرد را پرسیدم و سپس به کنیز گفتم:نامت چیست؟گفت:حوزاء.وی را برای من آماده کردند و با او ازدواج کردم.ثمرۀ این ازدواج را زید نامیدم و او را بسیار دوست میدارم،زید همین جوانی است که میبینی و خواهی دانست که چرا به او علاقهمندم .»
مکاتبه و ارتباط بین مختار و محمّد بن حنفیه به چه معناست؟
این ارتباط،معنایی جز خشنودی امام از اقدام مختار ندارد.محمّد بن حنفیه-همچنان که پیشتر گفتیم-به نمایندگی از طرف امام،رهبری حرکت مختار را به عهده گرفت.«جعفر بن نما» میگوید:از پدرم(رحمة اللّه علیه)روایت میکنم که،گروه زیادی از مکتبیها،اعم از اهالی کوفه و رؤسای قبایل،میخواستند نزد محمّد بن حنفیه بیایند و از او دربارۀ مختار-که ندای انتقام گرفتن از امویان را سر داده بود و در کوفه به رضای آل محمّد فرا میخواند-سؤالاتی کنند.ایشان در میان خود چنین میگفتند که:مختار میخواهد که ما برای انتقام خروج کنیم،ما نیز با وی بیعت کردهایم و نمیدانیم که آیا،محمّد بن حنفیه او را فرستاده است یا نه؟بدین سبب نزد محمّد بن حنفیه آمدند،عبد الرحمن بن شریح،سخن خود را با حمد و ستایش خدا آغاز کرد و به محمّد بن حنفیه گفت:امّا بعد،همانا خداوند،شما اهل بیت را به فضیلت مخصوص،و به نبوّت مشرّف گردانیده و حقّ شما را بر این امّت زیاد کرده است.شما به مصیبتی(مصیبت امام حسین علیه السلام ) گرفتار آمدید که همۀ مسلمانان را در بر گرفت،حال مختار به صحنه آمده است و چنین میپندارد که از جانب شماست،وی ما را به کتاب خدا و سنّت نبیّ صلی الله علیه و آله دعوت میکند و از ما میخواهد که انتقام خون اهل بیت را بگیریم،ما نیز بدین جهت با وی بیعت کردیم.حال اگر ما را به پیروی از او فرمان میدهی،پیرویش میکنیم و اگر ما را بر حذر میداری،از او دوری میکنیم.در اینجا، جعفر بن نما،از پدرش چنین نقل میکند:محمّد بن حنفیه به ایشان گفت:برخیزید تا به سوی اماممان علی بن الحسین علیه السلام رویم.هنگامی که بر امام وارد شدند محمّد خبری که ایشان را به آنجا کشانده بود،برای امام بیان کرد.امام علیه السلام فرمود:«ای عمو!اگر بردهای سیاهپوست،تعصّب ما اهل بیت را داشت بر مردم واجب میشد که او را یاری دهند.من این کار را به عهدۀ تو
میگذارم،هرچه میخواهی بکن»ایشان پس از آنکه کلام امام را شنیدند،از محضر امام خارج شدند و با خود چنین میگفتند:امام زین العابدین علیه السلام و محمّد بن حنفیه به ما اجازه دادند.
مختار از رفتن این عده به سوی محمّد بن حنفیه اطّلاع یافت و میخواست قبل از آنکه این عدّه باز گردند قیام خود را همراه با گروه مکتبیها آغاز کند ولی،چون فرصت نهضت(با تأیید محمّد بن حنفیه و امام)برای وی میسّر گشت،خطاب به ایشان چنین گفت:گروهی از عمل من دچار شک و تردید شدند،در اینجا افرادی که پیش محمّد حنفیه رفته بودند وارد شدند.مختار به آنها گفت:شما را چه میشود!چرا به شک افتادهاید و گمراه شدهاید؟گفتند:ما به یاری تو فرمان داده شدیم.مختار گفت:ای دینداران،گروهی از شما میخواستند مصداق دعوت مرا بشناسند لذا به سوی امام هدایت و فرزند مصطفی-یعنی امام زین العابدین علیه السلام رفتند امام به آنها فرمود که مختار پشتیبان و فرستادۀ ماست و شما را به پیروی و اطاعت از من فرمان داده است.وی در ادامۀ سخنان خود،ایشان را به فرمانبرداری از خود و بسیج شدن مردم،تشویق کرد و گفت که حاضران،این سخنان را به گوش افرادی که حضور ندارند،برسانند .
فلسفهای که میتوانیم از قصّۀ مذکور برداشت کنیم آن است که امام علیه السلام نمیخواست در آن زمان مستقیما در قیامهای مسلّحانۀ امّت شرکت کند.در اینجا برای بیان میزان محبّت و دوستی مختار نسبت به امام علیه السلام واقعهای را ذکر میکنیم.
از«منهال بن عمر»نقل شده که گفته است:هنگام بازگشت از مکّه،خدمت امام علی بن الحسین علیه السلام رسیدم.امام فرمود:«ای منهال!حرملة بن کاهل اسدی چه میکند؟»-حرمله یکی از فرماندهانی بود که با امام حسین علیه السلام جنگیده بود-عرض کردم:او را زنده در کوفه رها کردم.
امام علیه السلام دو دست خود را بلند کرد و گفت:«پروردگارا!گرمای آهن را به او بچشان،پروردگارا! گرمای آهن را به او بچشان،پروردگارا!گرمای آهن را به او بچشان»منهال گفت،به کوفه آمدم و مختار بن ابی عبیدۀ ثقفی والی کوفه شده بود.او(مختار)دوست من بود.من چند روزی در خانه ماندم تا دیدوبازدید مردم تمام شد سپس سوار اسب شدم و مختار را خارج از خانهاش دیدار کردم.
مختار گفت:ای منهال چرا نیامدی تا ولایت ما را تبریک بگویی و در امور حکومتی با ما همکاری کنی؟به او گفتم که در مکّه بودم و اخیرا به کوفه آمدهام.با او همراه شدم و در راه با یکدیگر سخن میگفتیم تا اینکه به«کناس»رسیدیم وی در آنجا توقّفی کرد و انگار که منتظر چیزی بود،زیرا محل حرملة بن کاهل را به وی خبر داده بودند و او نیز کسی را سوی حرمله فرستاده
بود،طولی نکشید که گروهی دواندوان و گروهی هیجانزده نزد او آمدند و چنین گفتند:ای امیر بشارت ده که حرملة بن کاهل دستگیر شد،طولی نکشید که حرمله را آوردند،مختار چون به او نگریست گفت:سپاس خدای را که مرا بر تو مسلّط گردانید سپس گفت:جلاد،جلاد در این وقت جلادی را آوردند مختار به او گفت:دو دستش را قطع کن،وی دو دست حرمله را قطع کرد سپس گفت:دو پایش را نیز قطع کن وی دو پای او را نیز قطع کرد،در این هنگام مختار فرمان داد تا آتشی بر پا کنند،به دنبال فرمان مختار،مقدار زیادی نی آوردند و آتشی بر پا کردند و حرملة بن کاهل را به درون آتش انداختند و آتش،وی را از هر سو در بر گرفت.گفتم:سبحان اللّه!مختار گفت:ای منهال!البته تسبیح بسیار پسندیده است ولی چرا تسبیح گفتی؟گفتم:ای امیر!هنگام بازگشت از مکّه خدمت امام علی بن الحسین علیه السلام رسیدم ایشان به من فرمودند:ای منهال!حرملة بن کاهل چه میکند؟من نیز در پاسخ عرض کردم که وی را زنده در کوفه رها کردم،امام دو دست خود را بالا برد و چنین فرمود:«پروردگارا گرمای آهن را به او بچشان،پروردگارا گرمای آهن را به او بچشان،پروردگارا گرمای آهن را به او بچشان»مختار گفت:تو خود این فرمودهها را از امام علیه السلام شنیدی؟گفتم:آری به خدا سوگند خود شنیدم که چنین میفرمود:در اینجا مختار از مرکب خود فرود آمد و دو رکعت نماز گزارد و سجدهای طولانی به جا آورد.سپس برخاست و بر مرکب خود سوار شد،در این هنگام حرمله کاملا سوخته بود.من نیز سوار مرکب شدم و با وی به راه افتادم تا اینکه به مقابل خانۀ من رسیدیم،به او گفتم:ای امیر!آیا مرا با آمدن به خانهام سربلند و مفتخر میفرمایی و با صرف غذا به ما افتخار میدهی؟(یا ما را با صرف غذا«تحریم»میکنی (1))
مختار گفت:ای منهال!تو مرا به سه دعای امام آگاه گردانیدی،دعاهایی که خداوند به دست من آنها را مستجاب فرمود،آیا مرا به خوردن میخوانی!در صورتی که امروز،روزی است که برای سپاس پروردگار و برای آنچه که با توفیق الهی توانستم انجام دهم،باید روزه بگیرم.
زیرا،حرمله کسی بود که سر امام حسین علیه السلام را از کوفه به شام برد .
این بود اوضاع سیاسی و اوضاع نهضتهایی که با جنبش مکتبی همزمان بود.
با چشمپوشی از اینکه آیا جنبشهای مذکور در خط اصیل مکتب بودهاند یا نه،این سؤال همچنان به قوّت خود باقی است که،نهضتهای موجود چه سودی برای امّت اسلامی داشتند؟
1) *) زیرا هر عربی که غذای دیگری را میخورد بین آن دو حرمت و عهدی ایجاد میشد و هریک از آنها از اذیّت دیگری در امان میماند.
هزاران نفر که در جنبشهای مختلف جان خود را از دست دادند در نهایت،چه چیز را تحقّق بخشیدند؟جواب این سؤال را میتوان بدینگونه داد:
بنی امیه میخواستند،امّت اسلامی را به مجموعهای از بردگان تبدیل کنند و تمام کارها فقط طبق فرمان آنها انجام پذیرد.مگر مروان در اوّلین روز خلافتش چنین نگفت:«از خلافتی که خداوند به ما داده است چه میخواهید؟آیا میخواهید لباسی را که خدا بر تن ما کرده است بیرون آورید؟»
آری اندیشۀ ایشان اینچنین بود،اگر این طرز تفکّر در میان امّت،آنطور که آنها میخواستند،حاکم میشد و مورد پیروی و تأیید مسلمانان قرار میگرفت،امّت اسلامی از میان میرفت و از جوهرۀ اسلام نشانی باقی نمیماند.آیا یزید بن معاویه همان کسی نیست که این اشعار را سروده است:
(1)لیت أشیاخی ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الأسل لست من عتبة إن لم أنتقم من بنی أحمد ما کان فعل
سپس میگوید:
(2)لعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء و لا وحی نزل (3)تلعب بالخلافة هاشمی بلا وحی أتاه و لا کتاب فقل للّه یمنعنی طعامی فقل للّه یمنعنی شرابی
آیا مروان همان کسی نبود که،پس از مسلمان شدن پیوسته،رسول اللّه صلی الله علیه و آله را آزار میداد و مسخره میکرد و آیا هم او نبود-خداوند رویش را زشت گرداند-که رسول اللّه صلی الله علیه و آله را در یکی از اتاقهای ایشان زیر نظر گرفته بود و رسول اللّه صلی الله علیه و آله نیز چون او را شناخت با عصبانیّت بیرون آمده و گفت:«این چلپاسه را نزد من شفاعت نکنید.»رسول اللّه،او را از مدینه اخراج کرد و گفت:
«هرگز نباید با من در یک شهر زندگی کند.»
شگفتا!که اوضاع امّت اسلامی به کجا رسیده بود،که افرادی شرابخوار و میمونباز و زن باره و کافر به امارت این امّت رسیده بودند.من این مطلب را به خاطر خدا و انسانیّت میگویم که:اگر
1) *) ای کاش اجداد من که در جنگ بدر شرکت داشتند،بیتابی خزرج را از فرود آمدن نیزها میدیدند. از عتبه نیستم،اگر از خاندان محمّد،به خاطر کارهایی که کردهاند انتقام نگیرم.
2) ) بنی هاشم سلطنت را به بازی گرفت،نه خبری از خدا رسیده است و نه وحیی نازل گشته است.
3) *) فردی از بنی هاشم خلافت را به بازی گرفت،بدون انکه وحیی به او رسیده باشد یا کتابی بر او نازل شده باشد. پس به خدا بگو که اگر میتواند از خوردن من جلوگیری کند،یا اگر میتواند از شراب خوردن ممانعت کند.
ارادۀ پروردگار به برگزیدن ائمّهای تعلّق نمیگرفت که مردم را هدایت کنند،همۀ مسلمانان گمراه میشدند و آیا کسی جز ائمّه علیه السلام یافت میشد که به امّت روحیه دهد و به تربیت فقیه همّت گمارد و جنبشهای مختلفی ایجاد کند و با فلسفههای بیگانه به مبارزه برخیزد و کفر تبهکاران را باطل کند و پرچم توحید را به اهتزاز درآورد؟ائمّه،روحیۀ جهاد را در فاتحان مسلمان میدمیدند،روحیهای که در نتیجۀ فساد رو به نابودی گذاشته بود،فسادی که در میان امّت،در حال رشد بود و چیزی نمانده بود که در رگهای مسلمانان جریان یابد.
سخن خود را دوباره تکرار میکنیم.این جنبشها،عواملی به شمار میآمدند که مقداری از آزادگی و تمدّن امّت را حفظ کردند و اگر این نهضتها افزایش مییافت آزادگی و تمدّن مسلمانان نیز بیشتر میشد.ولی،همین مقدار آزادگی که ناشی از ایثار افراد مکتبی بود،به گونهای وجود امّت و بقای آن را تأمین میکرد،وگرنه خونریزیها و قتل و غارتها و پردهدریها،به خانۀ تمامی مسلمانان کشیده میشد.
آیا یزید،به مسلم بن عقبه دستور نداد که سه روز مدینه را غارت کند و هرکس را که به بردگی خویش اقرار نکرد،بکشد؟
آیا یزید در همین سال کعبه را منهدم نکرد؟
در آینده و در زمان حاضر،هر امّتی که سکوت اختیار کند و سیاست را به خود واگذارد نه تنها،به ذلّت کشیده میشود بلکه،بدون شک نابود خواهد شد.سرخپوستان آمریکا،نمونۀ مشخّصی از این واقعیّت هستند و نمونههای تاریخی بسیاری نیز یافت میشوند که این حقیقت را تقویت میکنند.
در اینجا به بررسی زندگی امام زین العابدین علیه السلام پایان میدهیم.
-کتاب العقد،ج 1،ص 287.
-مروج الذهب،مسعودی،ج 3،ص 166.
-همان مأخذ،مسعودی،ج 3،ص 199.
(4)-همان مأخذ،مسعودی ج 3،ص 98.
-همان مأخذ،مسعودی ج 3،ص 86.
-همان مأخذ،مسعودی ج 2،ص 39.
-کامل،ابن اثیر،ج 5،ص 135-160،یا تاریخ طبری،ج 9،ص 155.
(8)-تاریخ الامم و الملوک،طبری،ج 6،ص 174.
(9)-مروج الذهب،مسعودی،ج 1.
-کامل،ابن اثیر،ج 4،ص 48.
-الکافی،ج 8،ص 234.
-همان مأخذ،ج 4،ص 51.
-بحار،ج 46،ص 183.
-همان مأخذ،ج 45،ص 363-364.
-همان مأخذ،ج 45،ص 332.
امام زین العابدین علیه السلام در مدینۀ منوّره وفات کردند و خبر رحلت ایشان در شهر منتشر شد و جهان اسلام را ابری از اندوهی ژرف،فرا گرفت و امام باقر علیه السلام پس از پدر،رهبر شرعی امّت اسلامی گردید.در زمان امام باقر علیه السلام بود که انقلاب زیدیه و پیامدهای آن تحقّق یافت.زید بن علی (برادر کوچکتر امام باقر علیه السلام )چه کرد؟
اگرچه جنبش زید،در تاریخ از اهمیّت زیادی برخوردار نیست،ولی،توانست در نهضت مکتبی،جریان جدیدی به نام زیدیه ایجاد کند.
جنبش زیدیه،تنها در عدم همکاری با نظامهای حکومتی و سازش ناپذیری مانند اغلب نهضتهای اسلامی میماند،ولی زیدیه،به نسبت سایر جنبشها از سازماندهی و آگاهی بیشتری برخوردار بود،و به همین دلیل نهضتهای دیگر،بسیار جلوتر از نابودی زیدیه از میان رفتند.
نهضت زیدیه،بر سرزمینهای اسلامی بسیاری،در جهان حکومت کرد.آخرین نقطۀ تحت حکومت زیدیه،یمن بود و آخرین کسی که-به اسم زیدیه-بر یمن حکومت میکرد،امام سیف الاسلام البدر بود که پس از کنارهگیری از حکومت،به دنبال کودتای نظامی به رهبری عبد اللّه سلال،همچنان زنده است.
پس زید چه کرد؟و چگونه جنبش وی به یک جریان اجتماعی تبدیل شد؟ما به عنوان مورّخ باید این سؤالات را مطرح کنیم ولی،سؤال دیگری نیز باقی است که از خود به عنوان کسی که به خط مکتبی اعتقاد دارد،میپرسیم:
ارتباط بین نهضت زید بن علی و جریان اصیل مکتبی در تاریخ،چیست؟
و آیا افراد مکتبی،با جنبش زید بن علی کشمکشی پیگیر داشتهاند یا نه؟
پاسخ این پرسشها را میتوان بدینگونه داد:
به نظر من زید،یا به تعبیر مورّخان«امام زید»مدّت زیادی مشغول طرح نقشهای برای نهضت خود بود.ولی،گروهی از مورّخان گمان میکنند که زید بدون برنامه و بر مبنای انگیزههای شخصی و گذرا دست به انقلاب زده است البته،من این نظر را نمیپذیرم زیرا،هنگامی که به نظریۀ زید آگاهی پیدا میکنیم،درمییابیم که وی،با همۀ احزاب سیاسی که در آن زمان در میان امّت اسلامی موجود بوده است،ارتباط داشته است.او نیز با خوارج و معتزلۀ و مرجئه،در ارتباط بوده است و این ارتباطها بیمعنا نیست.
مورّخان میگویند که زید آرایی را از مرجئه و معتزله و حتّی از خوارج میگرفته است،او در پیوند خود با ایشان،آرا و افکاری را اخذ میکرد لکن،هیچ ایدهای به آنها نمیداده است و انتظار وی از این ارتباطها صرفا گرفتن آرا و آموختن برخی امور بوده است.
ولی آیا ممکن است،فرزند امام علی بن الحسین علیه السلام که خانهاش مرکز انقلاب بوده،و اهل این خانه در همۀ ادوار رهبری معنوی امّت اسلامی را به عهده داشتهاند چنین عمل کند؟
فردی نزد ابو حنیفه(یکی از ائمّه چهارگانه تسنّن)آمد و چنین گفت:
نذر کردهام که مقداری پول به امام عادل بدهم،پیشنهاد میکنی به چه کسی بپردازم؟ ابو حنیفه گفت:اگر میخواهی که امام عادل را بشناسی و مالت را به او رد کنی،پس آن را به امام جعفر بن محمّد صادق علیه السلام تسلیم کن.
دلهای امّت اسلامی تا این حدّ با اهل بیت همراه بوده است،اهل بیتی که،رهبران حقیقی امّت به شمار میآمدهاند پس چگونه ممکن است که زید بن علی،اندیشه و ایدئولوژی خود را از این و آن بگیرد؟
از اینجاست که،معتقد میشوم ارتباط زید با احزاب و گروههای دیگر پیوندی بوده که،در جهت آموزش شیوۀ انقلاب که قبلا تجربه شده بوده،صورت گرفته است،ولی بعضی عوامل،انسان را وامیدارد تا در اجرای نقشه خود بشتابد و قبل از حصول شرایط و مقتضیات،بدان اقدام کند.
واقعهای که ذکر میکنیم موجب شد،زید در نهضت خود شتاب کند:
خلیفۀ اموی،یک فرد طرفدار زبیر را به حکومت مدینۀ منوّره گماشت،این والی،فردی متعصّب و سختگیر بود.وی با اهل بیت و از جمله با زید بن علی با خشونت رفتار میکرد.زید، بهترین راه حل این مشکل را رفتن به شام و اتمام حجّت با هشام بن عبد الملک-خلیفۀ اموی آن زمان-دانست.
وی به شام رسید و به دربار خلیفه نزدیک شد ولی،همینکه خواست به دربار وارد شود هشام مسأله را دریافت و برای خواری او،از ورودش جلوگیری کرد،زید دوباره به دار الخلیفه آمد و باز از ورود وی جلوگیری شد.زید،برای بار سوّم و...به دار الخلیفه مراجعه کرد تا اینکه چهل روز گذشت و او همچنان نتوانست به دار الخلیفه وارد شود.
این عمل برای شخصیّتی بزرگ همچون،زید بن علی اهانتی بزرگ به شمار میآمد،او در آن روزگار،شیخ علویان محسوب میشد و 42 سال عمر خود را در زهد و عبادت سپری کرده بود.وی هنگامی که خود قرآن میخواند یا در برابرش قرآن تلاوت میکردند،میگریست.او بسیار سخاوتمند بود و بارها دارایی خود را در راه خدا انفاق کرده بود.او را،هم پیمان قرآن و یار مسجد و همچون پدرش ذو الثغنات(صاحب پینهها)مینامیدند.وی،فقیهی بینظیر به شمار میرفت و کتابهای گوناگونی تألیف کرده بود.هماکنون نیز کتابهایی به زید نسبت داده میشود که زیدیه بر آن تکیه دارند.این شخصیّت،یک فرد عادی نبود و اهانتی هم که متوجّه او شد،بسیار بزرگ مینمود.
این شخصیّت،مدّت چهل روز اجازۀ دیدار هشام را نیافت ولی سرانجام با اصرار زیاد موفّق شد که با وی ملاقات کند.هشام نسبت به علی بن الحسین علیه السلام و فرزندانش کینهای شخصی در دل داشت.
قصّۀ هشام را همه میدانند،هنگامی که او ولیعهد بود،به مکّه مکّرمه وارد شد و انبوه مردم را اطراف خانۀ خدا مشاهده کرد و نتوانست حجر الاسود را لمس کند در حالی که مردم راه را برای امام زین العابدین علیه السلام باز میکردند،در این هنگام فرزدق وارد شد و اشعارش را که در مدح امام بود خواند،این قصّه،انقلاب علیه طاغوت را موجب شد و به صورت ضرب المثل درآمد،لذا هشام نسبت به این خانواده کینهای شخصی احساس میکرد،به همین سبب،برای زید جا باز نکرد،زید وارد مجلس شد و جایی برای نشستن نیافت لذا مجبور شد در پایین مجلس بنشیند،ولی این عمل
موجب تحقیر زید نشد بلکه،وی همان مرد شجاعی بود که شجاعت را از اجداد و از تجارب زندگی خود به دست آورده بود.زید،خطاب به هشام چنین گفت:«ای امیر المؤمنین تقوای خدا را در پیش گیر»
هشام گفت:«همچون تویی،شخصی همچون مرا به تقوا میخواند»
«هیچکس بزرگتر از آن نیست که به تقوای خدا سفارش نشود آنچنان که هیچکس کوچکتر از آن نیست که به تقوای خدا خوانده شود.»
در تقوای خدا،بزرگ و کوچک نیست،همه باید تقوای خدا را در پیش گیرند.این سخن، سخن حقّی بود که زید در حضور سلطانی ستمگر به زبان آورد.
در این هنگام هشام مسیر گفتگو را تغییر داد زیرا،زید او را به تنگنا انداخته بود.سخن زید موجب ناراحتی و خشم هشام شد،لذا به زید رو کرد و چنین گفت:
«تو همان کسی هستی که نفست تو را به خلافت وسوسه میکند در حالی که،فرزند کنیزی بیش نیستی»زید در پاسخ گفت:
«مادران موجب نمیشوند که فرزندان از اهداف خود باز مانند،مادر اسماعیل،کنیز مادر اسحاق علیه السلام بود ولی این موجب نشد که پروردگار اسماعیل را به نبوّت برنگزیند،بلکه او را پدر عربها داشت و بهترین آدمیان یعنی،حضرت محمّد صلی الله علیه و آله را از نسل او قرار داد،با این وجود،این سخن را به من میگویی،در حالی که من فرزند حضرت فاطمه و علی علیه السلام هستم.»
مقصود زید از این کلام آن بود که:مادر اسماعیل نیز چون مادر من کنیز بود ولی این موجب نمیشود که از حقّ خود چشم،پوشم.
طبیعة،خشم هشام از این سخنان افزایش یافت زیرا در برابر خود فردی از بنی هاشم را میدید که همچون شمشیری از غلاف بیرون آمده،خودنمایی میکند.قبل از آنکه این داستان را دنبال کنیم لازم است واقعیّتی را روشن کنیم.
چرا بعضی از مادران ائمّه علیه السلام کنیز بودهاند؟
پاسخ:ائمّه علیه السلام میخواستند اختلافاتی را که بین موالی و سایر مسلمانان در حکومت اسلامی رخ نموده بود،از میان ببرند و مساوات و برادری و عدالت اسلامی را در بین ایشان،برقرار سازند.
ثانیاً خداوند سبحان،امامان معصوم علیه السلام را از بهترین رحمها-چه عرب و چه غیر عرب-برگزیده است و همانطور که امکان دارد رحم یک زن عربی خالص باشد ممکن است رحم یک زن غیر عرب نیز خالص و پاک باشد.خداوند به نژاد آدمی توجّه ندارد بلکه صلاحیّتها را در نظر میگیرد و به همین دلیل،پروردگار،مادران ائمّه علیه السلام را از زنانی برگزیده که،دارای شایستگیهایی برجسته و
نیز از نژادهای مختلف باشند.طبیعة،پیوند نژادی در ارتباط بین موالی مسلمان با امامان معصوم علیه السلام تأثیر بسزایی داشته است.
گفته میشود،ایرانیان پیرو امام زین العابدین علیه السلام بودهاند زیرا،او را نوه شاه خود میدانستند.
این سخنی نادرست است،پیروی آنها از امام علیه السلام ،به خاطر آن نبوده است که نوۀ پادشاه ایشان بوده است بلکه،ایرانیان بخوبی میدانستهاند که رهبری جامعۀ اسلامی،اختصاص به عربها ندارد، فارسها و سایرین نیز میتوانند این مسؤولیّت را به عهده بگیرند و هریک حقّی در رهبری دارند.این سخن گویای نهایت درجۀ برادری و عدالت اسلامی است.
هشام،تنها با این عمل،به خوار کردن زید بسنده نکرد بلکه،به دروغ زید را بدهکار معرفی کرد و چنین گفت:یکی از والیان معزول که هم اکنون در زندان است از تو طلبکار میباشد پس باید به کوفه عزیمت کنی و در دادگاه حاضر شوی.ما شما را سوی قاضی میفرستیم تا بین شما و ایشان داوری کند.مقصود وی از این جمله آن بود که،زید و محمّد بن عمر بن علی را به سوی والی معزولی میفرستد که مقداری پول از ایشان طلبکار است.
دلیل عزل این والی آن بود که خلفای اموی عادتی خاص داشتند.هر خلیفهای والیان قبلی را عزل میکرد و افرادی از یاران و هواداران خود به منصب ایشان میگماشت و در پارهای موارد از والیان قبلی،انتقام میگرفت،چنانکه سلیمان بن عبد الملک،از فرزندان حجّاج و خویشاوندان او انتقام گرفت،زیرا،حجّاج از طرف برادر سلیمان،عهدهدار ولایت شده بود.
بنابراین،والی مورد بحث نیز دستگیر و در زندان به زنجیر کشیده شده بود،وی را شکنجۀ فراوان میدادند و از او میخواستند تا ادّعا کند،از زید و محمّد بن عمر طلبکار است،به وی تلقین میکردند که این جمله را به زبان آورد:«امانتی را نزد زید بن علی داشتم ولی او امانت را به من باز نگرداند.»زیرا آنها میتوانستند با این عمل زید را بدنام کنند.
این والی،به دلیل شکنجههای فراوان با این امر موافقت کرد و در حضور جماعتی ادّعا کرد که:«من از زید و محمّد بن عمر طلبکارم.»پس از آن،خلیفه از زید خواست تا به کوفه برود و در دادگاه حاضر،تا مشخّص شود آیا این والی چیزی طلب دارد یا نه!زید در پاسخ گفت:«من از او چیزی در ذمّه ندارم و اگر به او بدهی داشته باشم باید بیاید و آن را ثابت کند.»به او گفته شد وی زندانی است و نمیتواند به اینجا بیاید.
اینچنین بود که والی را واداشتند تا ادّعای طلبکاری کند.این قضایا را در مرکز تجمّع
انقلابیها پیش آوردند تا زید را به خواری و ذلّت بکشند و زید را نیز واداشتند تا به کوفه نزد والی جدید بیاید.والی معزول سابق را آوردند،والی جدید از او پرسید:«این دو نفر،زید بن علی و محمّد بن عمر بن علی هستند،همان اشخاصی که ادّعا کردی از ایشان طلبکاری.»
والی معزول چنین پاسخ داد:«من طلبی کم یا زیاد از ایشان ندارم.»
بدین ترتیب زیان نقشۀ بنی امیّه متوجّه خودشان شد.والی جدید دستور داد که زید بن علی از کوفه اخراج شود.زید به او گفت:من بیش از ده روز در راه کوفه بودهام،پس چگونه میگویی که این راه را دوباره برگردم؟والی گفت:دستور همان است که دادم.گروهی از نگاهبانان،وی را بزور به خارج از کوفه بردند و بر سر راه شام رهایش کردند و بازگشتند.
ولی زید با هشیاری و ذکاوت تمام با نگاهبانان باز میگردد و خود را به راه اصلی میرساند و دو روز پس از آنکه نگاهبانان رفتند،زید برای دوّمین بار مخفیانه وارد کوفه شد و با یاران خود تماس گرفت و بعضی از افراد خود را به مداین و بصره و خراسان و مدینه فرستاد و نامهای نیز به امام صادق علیه السلام نوشت.
همچنان که قبلا گفتیم،زید به وسیلۀ ارتباط با گروههای مختلف از نقاط گوناگون سرزمینهای اسلامی و با تماس با دیگر جنبشهای اسلامی،مشغول طرح نقشه برای انقلاب خود بود و سخن هشام نیز(تو همان کسی هستی که نفست ترا به خلافت وسوسه میکند)بر این تلاشها دلالت دارد و ثابت میکند که زید مشغول طرح نقشه برای انقلاب خود بوده است.
نمایشی که حاکمیّت،در مقابل زید به اجرا درآورده بود،گویای این واقعیّت است که زید از دیر زمان مشغول برنامهریزی انقلاب خود بوده است.ایشان ساعت شروع عملیّات را اوّل صفر سال 122 ه.ق قرار دادند،افراد این جنبش خواستار آن شدند که نیروها از همۀ جبهات به کوفه آیند زیرا،زید را تنها کسی میدانستند که نیروهای انقلاب را انسجام میبخشد،وی با بصره و مداین در ارتباط بود و پیوندهایی نیز با گروههای مختلف برقرار کرده بود.بر طبق نقشه،همۀ نیروها باید یکباره خارج شوند و به طرف کوفه حرکت کنند،آنجا را گرفته و سپس راهی شام میشوند.ولی، به نظر میرسد که اهالی کوفه،مردمی سست نهاد بودهاند.در مباحث بعدی دلایل شکست انقلابهای مکتبی را روشن خواهیم کرد،دلایلی همچون نااستواری و تزلزلی که سرانجام موجب شد رازشان برملا شود.اهل کوفه چون بنی امیّه را میدیدند زیر لب چنین میگفتند:بزودی بر شما پیروز میشویم و حکومت را از دست شما خارج میسازیم.این در حالی بود که جاسوسهای بنی امیّه
مراقب ایشان بودند.اگرچه،این جماعت هنگام عمل،خود را عقب میکشیدند.
یکی از افراد بنی امیه،به جریان نهضت زید آگاهی یافت و نامهای به این مضمون به والی کوفه نوشت:«تو کجا هستی؟زید جایگاه خود را در کوفه محکم کرده است و مردم را به بیعت با خود فرا میخواند حال آنکه تو همچنان در خوابی،بکوش تا او را محاصره کنی.»والی نیز در میان ارتش،آماده باش عمومی اعلام کرد و پیغام فرستاد تا ارتش شام نیز آماده باشد و برای عملیّات نقشهای کشید،وی مردم را در مسجد جمع کرد و درها را به روی ایشان بست تا یاران زید نتوانند با انقلاب،همکاری کنند.به نظر میرسد ظرفیّت مسجد کوفه از ظرفیّت کنونی آن هم بیشتر بوده است.
هنگامی که میخواستند مسجد کوفه را-که طرّاحش سلمان فارسی بود-بنا کنند،فردی را در نقطهای قرار دادند و او نیز چهار تیر به چهار جهت پرتاب کرد و بدین ترتیب وسعت مسجد کوفه را به اندازۀ برد یک تیر(تقریبا نیم کیلومتر)در نظر گرفتند.مساحت این مسجد نیم کیلومتر در نیم کیلومتر است و با این بیان معلوم شد که،مسجد کوفه جمعیّت زیادی را در خود جای میداده است.
والی اعلام کرده که،در مسجد نماز برگزار میشود،معنای این سخن آن بود که همۀ مردم باید در مسجد گرد آیند و اگر کسی از آن تخلّف کند،مجرم شناخته میشد،مردم نیز بیخبر از همه جا در مسجد گرد آمدند،زید دریافت که دسیسهای بر ضد او در حال تکوین است لذا،یک هفته قبل از موعد مقرّر،عملیّات را آغاز کرد.
بر طبق نقشه،انقلاب باید در اوّل ماه صفر صورت میگرفت ولی،این زمان به جلو افتاد و زید در 23 محرّم خروج کرد.هنگام خروج زید(23 محرّم)یاران وی در مداین و بصره و حیره و جز آن منتظر شروع ساعت عملیّات بودند که ناگاه شنیدند،زید خروج کرده است،ایشان نیز قصد خروج کردند ولی،توانایی آن را نیافتند زیرا خبر خروج زید به موقع به آنها نرسیده بود.
زید بن علی در کوفه خروج کرد و در منطقهای وسیع به جنگ پرداخت.در یک طرف ارتش شام و قبایلی که آن را تأیید میکردند قرار داشت،و در طرف دیگر قبایلی که طرفدار خط مکتبی بودند.در این نقطه،منطقهای به نام«کنانه»بود که بین دو جبهه قرار داشت.زید جنگ خود را آغاز کرد ولی ناگهان دریافت که یاران وی از پانصد نفر تجاوز نمیکند،در صورتی که بیش از یک هزار نفر به او قول یاری داده بودند.
مسألۀ مهمّ آن است که،والی درهای مسجد را به روی مردم بسته،و گروهی نگاهبان در اطراف مسجد گماشته بود.زید نیروهای بنی امیه را در هم شکست و جنگ به محلههایی کشیده شد که اهل شام در آن سکونت داشتند و جلوداران لشگر زید،خود را به مسجد رساندند لکن، درهای آن را بسته دیدند،لذا از دیوارهای مسجد بالا رفتند و بر مسجد مشرف شدند،ایشان با صدای بلند چنین فریاد میکردند:«ای پیروان زید کجایید؟این عذر شما پذیرفته نیست،درها را شکسته و خارج شوید.»ولی ایشان همچنان آرام بر جای خود باقی بودند.جنگ بین سربازان زید و امویان اوج گرفت،در اینجا نیروهای کمکی شام از راه رسیدند و بدین ترتیب،موقعیّت به زیان زید تغییر کرد.
اگر والی،اندیشۀ خود را به کار نمیانداخت جنگ بیشتر طول میکشید،وی چنین اندیشید که زید و یارانش علی رغم آنکه از نظر تعداد ناچیزند ولی،افراد شجاعی به شمار میروند و اگر قرار باشد جنگ با شمشیر ادامه پیدا کند زید و یارانش خواهند توانست سربازان شامی را در کوفه از پای درآوردند لذا،به سربازان خود دستور داد،با تیراندازی به جنگ ادامه دهند زیرا تیرانداز در فاصلهای دور قرار میگیرد و با خسارتی کمتر و در مدّتی کوتاه میتواند 20 تیر پرتاب کند بنابراین، همانطور که در مثل آمده:«زیادی بر شجاعت غلبه مییابد.»
روش وی با موفقیّت همراه بود.باران تیر،از هر سو،از پشت بامها گرفته تا منازل و نخلستانها بر زید و یارانش فرود میآمد که ناگاه تیری بر پیشانی زید اصابت کرد و او را به شهادت رساند.
همینکه زید به شهادت رسید یارانش شکست خوردند و زید را گرفتند و حیران به دنبال جایی میگشتند که جنازۀ وی را به خاک بسپارند.همگی اتّفاق کردند که جسد وی را در زیر یک رودخانه دفن کنند تا آب از روی آن گذشته و مانع از آن شود که قبرش شناخته شود.وی را در محلّی به خاک سپردند که امروزه آرامگاه زید نامیده میشود،این آرامگاه در فاصلۀ چند کیلومتری شهر کوفه واقع است ولی،در حقیقت زید هیچ آرامگاهی ندارد زیرا همانطور که میدانیم،جسد وی از قبر خارج و به صلیب کشیده و سپس سوزانده شد.
بدین ترتیب جنبش زید بشدّت سرکوب شد زیرا زودتر از زمانی که با یارانش مقرّر کرده بود، خروج کرد.
نام والی جدید،یوسف بن عمر بن حاکم،کارگزار هشام بر عراق بود و والی معزول،خالد بن عبد اللّه قسری نامیده میشد.
در فصل گذشته با زید بن علی بودیم،زمانی که از شام خارج شد و به عراق آمد،یاران خود را جمع کرد و با دشمنان جنگید،در جنگ تیری به او اصابت کرد و شهید شد.
در این فصل میکوشیم رابطۀ زید با ائمّه علیه السلام را بیان کنیم و بعدی از زندگانی امام باقر علیه السلام را که معاصر مرحلۀ آمادهسازی انقلاب زید بود،روشن گردانیم.آنچه امید داریم این است که هر فرد مکتبی،زندگی امام باقر علیه السلام را به عنوان الگویی شایسته و قابل پیروی،بشناسد،زیرا امکان ندارد هیچکس فردی را قبل از شناختن خطوط اصلی عملکرد وی،پیروی کند.
امام محمّد باقر علیه السلام در زندگیاش چه کرد؟
برای پاسخ به این سؤال باید توضیح دهیم که هر اصلاح و تغییری در جامعه،لااقل به سه رکن نیاز دارد که عبارتند از:
رکن اوّل:پایگاه روحی(دادن روحیه)
رکن دوّم:پایگاه فرهنگی(برانگیختن عقل)
رکن سوّم:انفجار انقلابی(بسیج نیروها)
اینها ارکانی است که قبل از پیروزی ضرورت دارند ولی ارکانی نیز یافت میشود که وجودشان برای بعد از پیروزی لازم است،از جمله اموری که پس از پیروزی مطرح میشود، برنامهریزیهای روشن برای اصلاح و تغییر اوضاع است.
برای انجام هر عملی باید نسبت به آن احساس نیاز کرد و اگر این نیاز درونی وجود نداشت، انسان در زندگی،به هیچ کاری نمیپرداخت.مثلا،احساس نیاز به وجود مسکن،آدمی را وامیدارد که برای حفظ جان خویش،به ایجاد خانه و پناهگاه بپردازد.و همچنین انگیزه نیاز باعث پیدایش وسایل نقلیه و ایجاد راههای آسفالته و دیگر وسایل زندگی بشری میشود.
نیاز،انگیزۀ پرداختن به هر کاری است.اگر در ملّتی نیاز درونی مبنی بر ضرورت اصلاح و اقدام و قیام وجود نداشته باشد،امکان ندارد بتوان این ملّت را به طرف اصلاح و تلاش و ایثار،پیش برد،بویژه آنکه،هر اصلاحی به ایثارهای چشمگیر و از خود گذشتگی،نیازمند است و طبیعة افرادی که به ایجاد اصلاح و پیمودن راه تحقّق آن،احتیاجی احساس نمیکنند در این مسیر گامی نخواهند برداشت.این سؤال همچنان به قوّت خود باقی است:
چگونه ممکن است ملّتی را واداشت تا به اصلاح و جنبش بپردازند؟
این آرمان تنها با ایجاد روحیۀ انقلابی در میان ملّت امکانپذیر است،مقصود ما از این جمله آن است که،باید به اهمیّت اصلاح و ضرورت ایجاد این روحیه و امیدوار کردن مردم نسبت به عملی بودن نهضت،پی برد و این جز از راه بالا بردن روحیه و تحریک همّتهای عالی امکان ندارد.
این بود مفهوم روحیه دادن به امّت.
گاهی در تاریخ به ملّتی برمیخوریم که،چهار صد سال زیر یوغ استعمار اسیر است،آحاد این ملّت،کشته شده و اموال و ثروتهایشان به غارت میرود و همۀ آنها به بندگی گرفته میشوند و این ملّت نیز در مقابل غاصبان حقش،تسلیم بندگی و بردگی است.
پس از آن کسی به صحنه میآید که به این ملّت روحیه میدهد و جز یک کلمه چیز دیگری بر زبان نمیآورد:
«ای ملّت برخیزید،حرکت کنید،بشورید و قیام کنید.»در این هنگام ملّت به جوش و خروش میآید و در همین جاست که استعمار بساطش را جمع کرده و این ملّت را به حال خود رها میکند.ملّتهای هند و چین به همین طریق از دام استعمار رستند.ملّت عرب در زمان ظهور بنی اکرم،ملّتی پابرهنه و خشن بودند که یکدیگر را میخوردند ولی پیامبر صلی الله علیه و آله به ایشان روحیه داد و آنان را واداشت تا وضع موجود را دگرگون،و بر دنیا آقایی کنند.از سوی دیگر به جوانی،با تربیت اسلامی برخورد میکنیم(طارق بن عزیز)که یکی از زیباترین و قویترین کشورهای دنیا یعنی اندلس قدیم را فتح میکند در صورتی که ارتش اسلام در آن روزگار هیچ چیز جز اسلحۀ سبک
در اختیار نداشت،سبب پیروزی این ارتش،چیزی جز ارتباط آن با خدا نبود و همین روحیه موجب شد که آن ارتش به فتوحات چشمگیری دست یابد.همۀ انقلابهای اصلاحطلب به این روحیه نیازمندند و به دنبال آن باید،از یک فرهنگ کامل انقلابی برخوردار گردند تا انقلاب را حمایت و پشتیبانی کند.
اگر ملّتی فاقد فرهنگ کامل انقلابی باشد و فرهنگ بردگی و استثمار در میان آنها حاکمیّت یافته باشد.تنها روحیه دادن،هیچ سودی برای ایشان نخواهد داشت.برای مثال،زن تقریبا در طول تاریخ اعتقاد راسخ داشت که از مرد پایینتر است و پیوسته به این اندیشه ملتزم بوده است،اگر همۀ اهل دنیا بخواهند در یک زن روحیّۀ تمرّد نسبت به شوهرش بدمند ممکن است برای مدّتی محدود موفّق شوند ولی طولی نمیکشد که این زن به طرز تفکّر پیشین خود که از وضعیّت اجتماعی وی ناشی شده است باز میگردد و با خود میگوید:من یک زن هستم و مهمترین وظیفۀ یک زن آن است که در خانه بنشیند.چنین اندیشهای صرفا به دلیل نبودن یک اساس فرهنگی در جهت روحیّۀ تمرّد حاصل شده است.چرا؟زیرا چنین اندیشۀ راسخی به زن اجازۀ شورش نمیدهد و اگر ملّتی همانند ملّت هند اعتقاد داشته باشد که سفیدپوست برتر از سبزه است آیا گمان میکنیم فریادهای گاندی میتوانست چنین ملّتی را به حرکت وادارد؟هرگز
چرا؟
زیرا اعتقاد مذکور در میان این ملّت ریشه دوانده است.هرگاه بخواهیم در میان امّتی اصلاح یا تغییری ایجاد کنیم در مرحلۀ اوّل نیازمند فرهنگی کامل و انقلابی هستیم که عقیدۀ اصلاح طلبی ما را تقویت کند و پس از آن است که به مرحلۀ بسیج نیروها و انفجار انقلاب میرسیم.
پس،از این مقدّمه درمییابیم که نقش امام زین العابدین علیه السلام در جنبش مکتبی دمیدن روحیۀ اصلاحطلبانه و انقلابی در میان مسلمانان،بوده است.
نقش امام باقر علیه السلام این بود که ایدۀ کاملی برای اصلاح امور اجتماعی مسلمانان عرضه کند.
امام زین العابدین علیه السلام به برانگیختن روحیۀ جهاد پرداخت در حالی که امام باقر علیه السلام برای شعلهور ساختن انقلاب و برای رسیدن به چنین روحیهای مشغول ساختن اساس فکری و فرهنگی جامعه بود.امام باقر علیه السلام در دوران 20 سالۀ امامت خود چه کرد؟
امام باقر را به آن سبب باقر مینامیدند که ایشان را شکافندۀ علم میدانستند.محمّد بن مسلم 30000 و به گفتهای 90000 حدیث از امام باقر روایت کرده است .
آیا احادیث امام باقر،فقط دربارۀ مسائل طهارت و نجاست است.شایسته نیست خانۀ نبوّت و محلّ نزول وحی،خود را سرگرم مسائل طهارت و نجاست و مسائل فرعی فقهی کند.آری برخی از
ائمّه علیه السلام از طرف بعضی فقها مورد سؤال مسائلی فقهی از این قبیل قرار میگرفتند:اگر انگشت شخصی مجروح شود و روی آن مرهمی بگذارد،وظیفۀ این شخص چیست،وضو بگیرد یا تیمّم کند ؟
امام به اینگونه سؤالات توجّه زیادی نمیکرد و میفرمود که این مسأله و نظایر آن،از قرآن فهمیده میشود،مقصود امام از این سخن آن بود که امام نیاز مبرمی نسبت به توضیح اینگونه مسائل احساس نمیکرد.
این مسائل اهمیّتی ندارند بلکه سرنوشت یک امّت و چگونگی رهایی آن به مراتب مهمتر از جراحت یک انگشت است.
همۀ مورّخان اتّفاق نظر دارند که،امام محمّد بن علی الباقر علیه السلام همان کسی است که نظریۀ امامت اسلامی را به شکلی کامل برای امّت طرح کرد،بدین معنی که ایشان چگونگی رهبری اسلامی را برای امّت روشن کردند و پاسخ پرسشهای زیر را در اختیار امّت گذاشتند:امام کیست؟ چه نیازی به امام احساس میشود؟و وظیفه و مسؤولیت امام چیست؟
علمی که امام آن را شکافت،همان علمی است که انسانها بدان نیازمند هستند و همان علمی است که پیامبران به خاطر آن برانگیخته،و برای آن فرستاده شدند.علم امام باقر علیه السلام همان علمی است که به انسان چگونگی اصلاح خود و جامعۀ خویش را میآموزد.چرا انبیا،علم شکافتن اتم یا ساختن موشک و چگونگی فرستادن سفینه فضایی به مریخ را آموزش نمیدادند بلکه همیشه مشغول اصلاح وضع مردم و برانگیختن محرومان علیه ستمگران و راهنمایی ایشان در چگونه عمل کردن و کیفیّت تلاش در روبرویی با مفسدان و مستکبران کرۀ ارض بودهاند؟
ائمّه به اینگونه مسائل میپرداختند زیرا همین مسائل هستند که آدمی بیش از سایر امور بدان نیازمند است،والاّ چه سودی دارد که انسان سفینۀ فضایی ساخته و به بالاترین نقاط آسمان دست یابد و از آنجا بمبهای اتمی و هیدروژنی بر سر اهل زمین فرو ریزد تا ایشان را به نابودی کشد؟ شوروی بمبهایی در اختیار دارد که یکی از آنها کافی است تا یک شهر یک ملیون نفری را 20 بار زیر و رو کند و ایالات متّحدۀ آمریکا نیز نیرویی اتمی در اختیار دارد که قادر است 13/5 برابر کرۀ زمین را با خاک یکسان کند.
امامان معصوم علیه السلام و بویژه امام باقر علیه السلام بانیان اندیشۀ مکتبی هستند،اندیشهای که مسؤول بقای جامعۀ اسلامی به شمار میرود،چرا که در زمان امام باقر علیه السلام افکاری توجیهگرا همچون مرجئه به چشم میخورد،مرجئه گروهی بودند که اعتقاد داشتند،بهتر است ما هیچکس را محکوم نکنیم،یعنی لازم نیست دربارۀ اشخاصی که از بین رفتهاند،موضعی مشخّص داشته باشیم بلکه آن را به روز قیامت وامیگذاریم و پروردگار باری تعالی مسؤول رسیدگی به امور ایشان خواهد بود.
حضرت علی علیه السلام و معاویه با یکدیگر جنگیدند و هر دو به محضر پروردگارشان شتافتند و خداوند این دو را محاکمه خواهد کرد و ما نباید یکی از آن دو را محکوم کنیم و یا موضع مشخّصی را در قبال ایشان اختیار،و در موضع خودمان پافشاری کنیم.مرجئه به این آیۀ قرآنی استشهاد میکردند.
وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّٰهِ (1)
ایشان چنین میگفتند:برخی از مردم کافرند که کارشان معلوم است،ولی برای ما امکان ندارد به اصلاح کسی بپردازیم که ستم میکند یا دشنام میدهد و مردم را به قتل میرساند،پس چرا باید در برابر چنین فردی موضعگیری کنیم؟
جنبش مرجئه،حرکتی توجیهگرا بود و در همین زمان بود که جنبش قدریه نیز رخ نمود، «حسن بصری»مبلّغ این طرز تفکّر به شمار میرفت.این مکتب عقیده داشت که:معاویه بنا به حکم الهی،به حکومت رسید(جبر)و ما نمیتوانیم با اوامر الهی مخالفت کنیم.
مسأله تنها بعد سیاسی نداشت بلکه،سایر سطوح جامعه را نیز در بر میگرفت بویژه آنکه زندگی امام باقر علیه السلام همزمان با اوجگیری افکار متناقضی بود که جامعه را در بر گرفته بود زیرا، همۀ قسمتهای سرزمین اسلامی دچار یک هرج و مرج سیاسی شده بود و به همین سبب نسبت به ارائه نظریاتی حلاّل،نیاز مبرمی احساس میشد و همه،آرای شخصی خود را ارائه میکردند و از همینجاست که آرای فقهی مختلفی به وجود آمد،و هر دانشمندی که در زمان امام باقر علیه السلام میزیست نظریهای ابداع کرد و این مذاهب چهارگانه نیز تقریبا در زمان امام باقر علیه السلام شکل گرفتند:1-مالکی،2-شافعی،3-حنبلی،4-حنفی
1) *) توبه106/ و دیگران که کار خود را به خدا واگذار میکنند.
این مکاتب تنها چهار مکتب از میان دهها مکتبی بودند،که در آن زمان وجود داشت.بر اثر همین پراکندگی آرا،امّت اسلامی دچار آشوب فکری عجیبی شده بود که خود موجب شد تا امّت به امور احمقانهای بپردازد و یأس،در وجود مسلمانان راه یابد و در همین زمان بود که امّت،نیازمند فقیهی بود که علم خود را از پاکترین منابع گرفته باشد و این شخص کسی نبود جز امام باقر علیه السلام .
امام باقر علیه السلام تنها امام شیعیان نبود بلکه،اهل سنّت نیز او را امام میدانستند و همۀ مذاهب سنّت،تحت تأثیر وجود امام علیه السلام قرار گرفته بودند و شاید بتوان گفت که تأثیر امام بر اهل سنّت بیش از تأثیر ایشان بر شیعیان بود و احتمالا نیز میتوان گفت،اثرپذیری شیعیان از امام صادق علیه السلام بیش از امام باقر علیه السلام بوده است در حالی که،در میان اهل بیت،این امام باقر علیه السلام بود که به همۀ گروههای اسلامی دیگر،تفکّر مکتبی را آموخت،تفکّری که کلّیات مکتب و مسائل عمدۀ آن را در بر داشت.
امام باقر علیه السلام ،اساس فرهنگی و فکری یک جنبش انقلابی و مکتبی را در میان امّت بنا نهاد، ولی این امور باید به گونهای تمرکز مییافت.لذا،زید بن علی وارد صحنه شد تا این تمرکز را برقرار سازد و همانطور که گفتیم،زید با همۀ جنبشهای اسلامی مثل:مرجئه،خوارج،معتزله و شیعه ارتباط برقرار کرده بود و با ایشان اتّفاق کرده بود که حکومت را سرنگون کند و همین خود موجب شد که اندیشۀ مکتبی،رهبری جریان مخالف را به عهده گیرد.
در اینجا سؤالی مهمّ به ذهن میرسد:
چه کسی اعتقاد دارد که زید در اقدام انقلابی خود،از جانب امام صادق علیه السلام مأموریت داشته است؟مذهب صحیحی که رسول اکرم صلی الله علیه و آله آن را تبیین کرده است و حضرت علی علیه السلام آن را یاری داده است،همان مذهبی است که امامان معصوم علیه السلام هریک مسؤولیّت گوشهای از آن را به عهده داشتهاند.گزاف نیست اگر ادّعا کنیم،مردم تا اواخر دوران امامت حضرت باقر و حضرت صادق علیه السلام تفکّر مکتبی را درک نکرده بودند در حالی که تفکّر مکتبی به شکل کامل خود در زمان ائمّۀ پیشین-حضرت علی،حضرت حسن و حضرت حسین علیه السلام وجود داشته است.همۀ این ائمّه علیه السلام با این اندیشه آشنا بودند ولی،آن را فقط برای خواصّ خود بازگو میکردند.مثلا زمانی که فردی همچون سلمان فارسی،میخواهد به جرگۀ مؤمنان حقیقی درآید امام علی علیه السلام از او پیمان میگیرد تا به ائمّه و از جمله به حضرت حجّت،محبّت ورزد.این مطلب،حقیقت تفکّر مکتبی را که در زمان حضرت علی علیه السلام به کمال رسیده بود،بیان میدارد و شناخت کامل ائمّه علیه السلام را نسبت به این طرز
تفکّر،بازگو میکند.به همین سبب زمانی که امام باقر علیه السلام مشغول تربیت فرزندش امام جعفر صادق علیه السلام و زید بود،ایشان را مطابق مذهب کامل(مکتبی)پرورش میداد.
زید،انسانی مؤمن بود که یار قرآن خوانده میشد و در زمان جوانی،هرگاه نام پروردگار را در حضور وی به زبان میآوردند به گریه افتاده و از هوش میرفت.روایت زیر را ابن ابی عبدون از پدرش نقل میکند:
چون،زید بن موسی بن جعفر را به جرم خروج در بصره و به آتش کشیدن خانههای بنی عبّاس،نزد مأمون آوردند،مأمون وی را به احترام برادرش علی بن موسی الرضا علیه السلام بخشید و به حضرت چنین گفت:ای ابا الحسن!برادرت همان کاری را انجام داد که زید بن علی پیش از او مرتکب آن شده بود و به همین سبب به قتل رسید و اگر مقام و منزلت تو نبود،هر آینه او را میکشتم زیرا عمل وی عملی کوچک و ناچیز نبوده است.امام علیه السلام در پاسخ مأمون چنین فرمود:«ای امیر المؤمنین،برادر مرا با زید بن علی قیاس مکن زیرا،وی از علمای اهل بیت به شمار میآمد،او برای خدا خشمگین شد و آنقدر با دشمنان خدا به جنگ پرداخت تا سرانجام در راه خدا به شهادت رسید.پدرم موسی بن جعفر،برایم نقل کرد که،از پدرش جعفر بن محمّد چنین شنیده است:خداوند عموی من زید را بیامرزد،او به رضای آل محمّد،دعوت میکرد و اگر موفّق میشد به عهد خود وفا میکرد،او دربارۀ قیام خود با من مشورت کرد من نیز به او چنین گفتم:ای عمو اگر دوست داری کشته شوی و جسدت را در«کناسه»به صلیب کشند تصمیم خود را عملی کن.چون زید از حضور جعفر بن محمّد علیه السلام خارج شد امام چنین فرمود:وای بر کسی که ندای زید را بشنود و پاسخی به او ندهد.»مأمون گفت:ای ابا الحسن آیا زید،امامت را برای کسی که شایستگی آن را نداشت، نمیخواست؟امام رضا علیه السلام در پاسخ فرمود:«زید بن علی امامت را برای شخص ناصالحی نمیخواست،پرهیز وی از خدا بیشتر از این سخنان بود،سخن زید این بود:من شما را به رضای آل محمّد،میخوانم.ولی کسانی که ادّعا داشتند پروردگار،به امامت او«زید»تصریح دارد مردم را به آیینی جز دین خدا دعوت میکردند،این گروه«زیدیه»ناآگاهانه به گمراهی کشیده شدند و به خدا میتوان زید را مخاطب این آیۀ شریفه دانست .
وَ جٰاهِدُوا فِی اللّٰهِ حَقَّ جِهٰادِهِ هُوَ اجْتَبٰاکُمْ.» (1)
1) *) حج78/.و برای خدا جهاد در راه او را به جای آرید،او شما را به دین خود سرفراز کرده است.
عبد اللّه بن سیابة چنین روایت میکند:من و هفت نفر دیگر به مدینه آمدیم و بر امام صادق علیه السلام وارد شدیم،حضرت فرمود:آیا خبری از عمویم زید دارید؟گفتیم:وی خروج کرده یا در حال خروج است.حضرت فرمود:اگر از او خبری دریافت کردید مرا هم آگاه کنید.چند روزی در مدینه بودیم تا اینکه فرستادۀ بسّام صیرفی،نامهای از وی آورد که در آن چنین آمده بود:
امّا بعد،زید روز چهارشنبه اوّل صفر خروج کرد و چهارشنبه و پنجشنبه را مقاومت کرد و در روز جمعه به شهادت رسید و فلان و فلان نیز با او کشته شدند.پس از آن به محضر امام صادق علیه السلام رسیدیم و نامه را تسلیم حضرت کردیم،حضرت نامه را خواند و گریست و سپس چنین فرمود:
«إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ، من عموی خود را در پیشگاه خدا بهترین عموها میدانم،عموی من به خاطر دنیا و آخرت ما از بین رفت،به خدا سوگند عمویم شهیدی است همچون شهدایی که با رسول اللّه صلی الله علیه و آله و با علی و حسن و حسین علیه السلام ،به شهادت رسیدند .»
بدین ترتیب آیا ممکن است فردی چون زید،مذهبی جز آیین مکتبی را برگزیند؟با در نظر گرفتن اینکه وی جوانی مؤمن بوده است که به دست امام باقر علیه السلام تربیت یافته است.از طرفی بسیاری از مورّخان ثابت میکنند که ارتباط زید با واصل بن عطا و خوارج و جنبشهای دیگر به سبب اخذ آرا نبوده است بلکه،قصد زید آن بوده،که ایشان را از تجارب خود بهرهمند سازد.
دلیل دیگری که مأموریت زید،از جانب امام صادق علیه السلام را ثابت میکند آن است که،فقهای بزرگ به جبهۀ او پیوستند و ابو حنیفه رئیس مذهب حنفی از کسانی بود که زید بن علی را در قیام خود تأیید کرد.از جعفر بن محمّد الصّادق علیه السلام روایت شده است که فرمود:ابو حنیفه با یاری دادن زید بن علی دوستیش را برای ما به اثبات رساند .
«زیدیه»هماکنون پیرو ابو حنیفه هستند ولی،بیشتر فقهای معاصر زید و در رأس ایشان فقهای مکتبی،تابع زید بودند،در اینجا این سؤال مطرح میشود که،آیا ممکن است فقیهی مکتبی، امام باقر و امام صادق علیه السلام را رها کرده و از زید پیروی کند و در این صورت چگونه میتوان چنین فقیهی را دوستدار اهل بیت علیه السلام به شمار آورد؟
فضیل،چنین روایت میکند:در بامداد روزی که زید بن علی در کوفه خروج کرد به نزد او رفتم و شنیدم که وی چنین میگفت:«چه کسی مرا در جنگ با فرومایگان شام یاری میدهد؟به خدایی که،محمّد صلی الله علیه و آله را به عنوان بشارت دهنده برانگیخت سوگند میخورم،که کسی مرا در جنگ با ایشان یاری نمیدهد مگر آنکه روز قیامت دستش را میگیرم و به اذن خدا به بهشت وارد میکنم.»وی روایت خود را چنین دنبال میکند:چون زید کشته شد مرکبی کرایه کردم و به طرف مدینه به راه افتادم و به امام صادق علیه السلام وارد شدم،با خود گفتم:امام را از کشته شدن زید آگاه نمیگردانم زیرا این خبر موجب دلتنگی ایشان خواهد شد.چون بر امام وارد شدم به من فرمود:
«ای فضیل!عمویم زید چه کرد؟»در این هنگام اشک از دیدگانم فرو ریخت،امام فرمود:«او را کشتند؟»گفتم:آری به خدا او را کشتند،امام فرمود:«و سپس به صلیبش کشیدند؟»گفتم:
آری به خدا به صلیبش کشیدند.امام شروع به گریستن کرد و اشکهایش همچون دانههای مروارید بر گونههایش جاری شد.امام سپس فرمود:«ای فضیل!در جنگ عمویم با اهل شام شرکت داشتی؟گفتم:آری،فرمود:«چند نفر از ایشان را به قتل رساندی؟گفتم:شش نفر.حضرت فرمود:«آیا از ریختن خون ایشان شکّی در دل تو پدید آمده است؟»گفتم:اگر شک داشتم آنها را نمیکشتم.فضیل،نقل میکند که از امام علیه السلام شنیدم که چنین میفرمود:«خداوند مرا در ریختن این خونها شریک گرداند،به خدا عمویم و اصحاب وی شهید شدند،همچنان که علی بن ابی طالب علیه السلام و اصحابش به شهادت رسیدند. »
از همینجاست که بدون هیچگونه تردیدی میتوانیم ثابت کنیم که،امام صادق علیه السلام زید را به قیام و انقلاب فرمان داده است.ممکن است زید،در پارهای مسائل دچار خطا شده باشد زیرا، وی از خطا معصوم نبوده است.بنابراین،قیام زید بر طبق نقشه و فرمان امام صادق علیه السلام صورت پذیرفته است.
در پایان نکاتی به چشم میخورد که باید خاطر نشان شود:
چرا امام صادق علیه السلام شخصا به این امر مهمّ،اقدام نکرد؟
پاسخ:
یک حرکت سیاسی،نیازمند آن است که سیاستمدار به کارهایی دست زند که صحیح نیست رئیس مذهب به آنها بپردازد.
زید میتوانست به کارهای مختلفی اقدام کند و سخنهای مشخّصی را در جهت اهداف
سیاسی بر زبان آورد ولی،رئیس مذهب و امام حقیقی،صرفا باید در یک مسیر فرهنگی گام بردارد و از آن دور نشود و از آنجا به خطوط سیاسی دیگر،جهت دهد.
-بحار الانوار،ج 2،باب کتمان العلم.
-همان مأخذ،ج 2،باب ما یفهم من اصول الفقه.
-عیون اخبار الرضا علیه السلام ،ج 1،ص 248.
-همان مأخذ،ج 1،ص 252.
-مقاتل الطالبیین،ص 145.
-بحار الانوار،ج 46،ص 171.
پس از آنکه زید بن علی به قتل رسید و جسد مبارکش در کناسۀ کوفه به صلیب کشیده شد، هریک از فرزندانش(یحیی،حسین ذو الدمعه و عیسی)روش خاصّی را در مبارزه بر ضد بنی امیه در پیش گرفتند.
در این مبحث میخواهیم عملکرد یحیی را پیگیری کنیم.وی پس از شهادت پدرش به مداین رفت و با افراد مکتبی و سرشناس این منطقه تماس گرفت،سپس راهی خراسان شد و در آنجا نیز با افراد مکتبی ارتباط برقرار کرد و در این سرزمین چهار سال مردم را به قیام دعوت میکرد،پس از آن قبل از موعد مقررّ با یاران و پیروان خود با والی بنی امیه به جنگ پرداخت و در نخستین دفعه توانست لشگر والی بنی امیه را شکست دهد ولی،در دوّمین دفعه لشگر یحیی شکست خورد و تیری به او اصابت کرد و به شهادت رسید.والی بنی امیه جسد او را گرفت و بر دروازۀ گرگان(در ایران)به صلیب کشید و سپس سرش را به نزد خلیفه در شام فرستاد.چون خلیفه سر او را دریافت کرد نامهای به والی خود نوشت،متن نامه چنین بود:
«به امر گوسالۀ سامری کوفه(زید بن علی)رسیدگی کن،جسد وی را بسوزان و سپس آن را خرد کن و ذرّه ذرّۀ آن را به دریا بریز.»
آری داستان یحیی اینچنین به پایان رسید ولی،این داستان سؤالات و پیامدهایی چند به
دنبال داشت.
زید به شهادت رسید و جسدش مدّتها در کوفه به صلیب آویخته بود،سپس پسرش یحیی برای گرفتن انتقام خون پدر قیام کرد،وی نیز کشته و به صلیب کشیده شد و سرش را در نقاط مختلف به تماشا گذاردند.همۀ این رخدادها در زمانی صورت میگرفت که امام صادق علیه السلام مشغول نشر تفکّر مکتبی در چارچوبی وسیعتر یعنی،تدریس فقه و تفسیر و فلسفه و معارف دیگر اسلامی در مدینۀ منوّره بود.
براستی که پدیدۀ شگفتی است،زید عموی امام و یحیی پسر عموی امام بود ولی،با این حال امام هیچ حرکتی نکرد.این موضعگیری امام را چگونه میتوان تفسیر کرد؟
بعضی از مردم معتقدند که در اینجا تناقضی وجود دارد زیرا یا زید و یحیی به خطا رفتهاند و یا امام جعفر صادق علیه السلام اشتباه کرده است.و اگر ثابت شود که یحیی نیز همچون پدرش از پیروان ائمّه بوده است و معلوم شود که حضرت صادق علیه السلام ،امام و معصوم بوده است چگونه میتوان این معمّا و این تناقض را حلّ کرد؟
جواب سؤال بالا بسیار آسان است،زیرا جسد مصلوب زید در کناسۀ کوفه و دعوت پسرش یحیی به قیام،برای بقای امام صادق علیه السلام در نشر فقه اسلامی ضروری بوده است همانطور که، پرداختن امام صادق علیه السلام به نشر علوم اسلامی برای استمرار دعوت زید به قیام ضرورت داشته است.
پس این دو حرکت به منزلۀ دو بال یک پرنده بوده،که جز با این دو بال قدرت پرواز نداشته است و اگر یکی از این دو بال آسیبی میدید این پرنده نیز سقوط میکرد و به نابودی کشیده میشد.این واقعیّتی است که امام صادق علیه السلام در سخنی کوتاه برای آن عده از پیروانی که تناقضی در این قضیه میدیدند و دربارۀ آن از امام پرسش میکردند،بدان اشاره میکند:
(اینان-زیدیه-نگهدار شمایند.)
مقصود امام از این سخن آن بود که اگر جنبش زید وجود نداشت و استمرار نمییافت،ائمّه به ایجاد چنین حرکتی نیازمند بودند زیرا ایشان به سپر و چتر پوششی نیاز داشتند تا بتوانند در حمایت آن رسالت خود را دنبال کنند.
آری صحیح است که زیدیه بعدا در سطوح مختلف عقیدتی و سیاسی و جز آن با یکدیگر
اختلاف پیدا کردند و بنا به روایت،یکی از کسانی که برای زندانی شدن امام موسی بن جعفر علیه السلام کوشش فراوانی کرد«یعقوب بن داود»بود که هوادار زیدیه بود ،ولی این مطلب نیز صحیح است که هم ایشان بودند که پیکرۀ انقلاب«محمّد ذو النفس الزکیه»و برادرش«ابراهیم»را تشکیل میدادند و پایگاههای انقلاب«یحیی بن عبد اللّه بن الحسین بن الامام الحسن»را در دیلم بر پا میکردند و هم ایشان سپری برای استمرار جنبش مکتبی به شمار میآمدند.ممکن است این سخنان برای برخی مبهم باشد ولی استدلالی که در زیر به بیان آن خواهیم پرداخت،مسأله را روشن خواهد کرد:
هر حکومتی در جهان به دو جناح نیازمند است:جناح لشگری و جناح کشوری.جناح لشگری در واقع حافظ کشوری است و اگر نیرویی نظامی در بین نباشد امکان ندارد یک قاضی در دادگاه بتواند در امور مردم داوری و احکام مختلف را دربارۀ ایشان صادر کند و اگر حمایت قوای نظامی نبود آیا یک پلیس معمولی مستقر در مرز میتوانست هزاران خودرو را توقیف کند؟طبیعة نه.
نیروی نظامی،هیبت حکومت را به ملّت تحمیل میکند و همین هیبت به مقامات کشوری، از مأمور جمعآوری مالیات گرفته تا بالاترین مقام مملکتی فرصت مناسبی برای انجام وظیفه میدهد.
همۀ مقامات کشوری به نیروی نظامی نیازی مبرم دارند تا ایشان را از هرگونه گزندی حفظ کند.
جنبش زیدیه نیز اینچنین بود زیرا مکتب که فقه،معارف،تبلیغ و فتوحات را در بر دارد همیشه به یک سپر نیاز داشته است.ولی چگونه میتوان جنبش مسلّحانه را همین سپر حمایت به شمار آورد؟
هشام کسی بود که قصد به ذلّت کشاندن زید را داشت ولی زید همچنان که یادآور شدیم با قیام خود با او به مبارزه برخاست.این خلیفه همان کسی است که با فرستادن رسول خویش به مدینه برای احضار امام باقر،قصد خوار کردن ایشان را داشت.لذا امام و پسرش جعفر بن محمّد الصادق علیه السلام راهی دمشق شدند و چون به دمشق رسیدند بر هشام وارد شدند،هشام در حالی که خود نشسته بود به امام باقر و پسرش علیه السلام اجازۀ نشستن نداد،امام خشمگین شد به گونهای که آثار خشم بر چهرهاش نمایان شد،در این هنگام هشام به امام اجازۀ نشستن داد و مراسم احترام را به جا آورد،وی از امام خواست تا در مسابقۀ تیراندازی شرکت کند،در اینجا امام دست به کاری زد که داستان آن برای همگان آشناست،امام هفت تیر پرتاب کرد که هریک از تیرها،تیر قبل از خود را شکافت.پس از آن بحثی بین هشام بن عبد الملک و امام درگرفت که جریان آن معروف است.این مباحث پیرامون مسائل فقهی نبود بلکه،بر محور مسألهای مهمتر یعنی،اختلاف رهبری جامعۀ اسلامی دور میزد.
امام بحث را چنین آغاز کرد:
اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاٰمَ دِیناً (1)و زمین،از کسانی که موجب کمال این امور شوند خالی نمیماند،اموری که دیگران از آن کوتاهی میکنند.
در این وقت چهرۀ هشام قرمز شد و چنین گفت:علی ادعا میکرد علم غیب میداند در حالی که خداوند هیچکس را به علم غیب آگاه نکرده است پس از کجا علی چنین ادّعایی میکرد؟امام چنین پاسخ داد:«خداوند جلّ جلاله بر پیامبرش صلی الله علیه و آله کتابی فرو فرستاد که در آن،تاریخ گذشتگان و پیشبینی آیندگان را تا روز حساب آورده و چنین فرموده است: وَ نَزَّلْنٰا عَلَیْکَ الْکِتٰابَ تِبْیٰاناً لِکُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً وَ بُشْریٰ لِلْمُسْلِمِینَ (2)و در جای دیگر میفرماید: وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنٰاهُ فِی إِمٰامٍ مُبِینٍ (3)و در جای دیگر میفرماید: مٰا فَرَّطْنٰا فِی الْکِتٰابِ مِنْ شَیْءٍ (4)و خداوند به نبی اکرم صلی الله علیه و آله وحی کرده است که هیچ چیز در عالم غیب نیست مگر آنکه علی را بدان آگاه کرده است. »
مقصود امام از این سخنان اثبات فضیلت جدّش علی بن ابی طالب علیه السلام و شایستگی بیشتر ایشان برای خلافت بود.
این مباحث اهمیّت زیادی داشت زیرا با مناقشاتی که امروزه پیرامون مسألۀ رهبری جریان یافته و در پی آن هرکس دنبال کار خویش میرود و قضیه را به فراموشی میسپارد،تشابهی ندارد.مفهوم مباحث امام با هشام آن بود که هشام بر باطل است و باید منصب خلافت را ترک کند و معنای سخن امام آن بود که حکومت اسلامی باید تغییر یابد.
این گفتگوهای تند در کجا جریان داشت؟در قلب پایتخت و در خانۀ خلیفه و درون دربار اموی،در حالی که عدّهای از فرماندهان ارتش و رؤسای عشایر و والیان و قضات و فقها نیز در آنجا حضور داشتند.
این برخورد تا حدّی شبیه مبارزات انتخاباتی نامزدهای ریاست جمهوری در مصاحبههای
1) *) مائده3/،امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام کردم و اسلام را به عنوان دین شما برگزیدم.
2) ) نحل89/،و ما بر تو این قرآن عظیم را فرستادیم تا حقیقت هر چیز را روشن کند و برای مسلمین هدایت و رحمت و بشارت باشد.
3) ) یس12/،و در لوح محفوظ خدا(یا قلب امام خلیفة اللّه)آشکار همه را به شماره آوردهایم.
4) ***) انعام38/،ما در کتاب آفرینش بیان هیچ چیز را فروگذار نکردیم.
تلویزیونی ایالات متّحده امریکاست،مصاحبههایی که ناظران سیاسی آن را تحلیل میکنند و اهمیّت زیادی برای آن قائل هستند زیرا در همین گفتگوهاست که برتری یکی از دو طرف به ثبوت میرسد.به همین دلیل هنگامی که هشام خشمگین میشد قدرت تشخیص خود را از دست میداد.
در اینجا این سؤال پیش میآید که چرا هشام به جلادان خود دستور نداد امام باقر علیه السلام را به قتل برسانند؟و چرا خلفای اموی پس از او امام صادق علیه السلام را آشکارا به قتل نرساندند؟زیرا این حکومتها چنین تصوّر میکردند که اگر رهبری معتدل را بکشند مسلمانان خشمگین خواهند شد و به جناحهایی تندرو مثل زیدیه خواهند پیوست و اگر مردم به جناح زیدیه جذب شوند در این صورت حکومتها خود را مقصّر و مسبب گرایش امّت به سمت این جناح خواهند دانست و در نتیجه خودشان،در پایان دادن به تسلّطشان هرچه سریعتر سهیم خواهند بود.بدین سبب هرگاه در منطقهای قیام مسلّحانهای صورت میگرفت حکومتهای وقت میکوشیدند تا افراد معتدل را با دادن مناصب مهمّ به خود نزدیک و نیز بدین وسیله از ایشان دلجویی کنند و اگر همین اشخاص معتدل همچون اعضای جنبش مکتبی دارای طرحهای دراز مدّتی بودند و در اثر تلاش موقعیّتهایی به دست میآوردند،ناگزیر حکومت وقت از میان میرفت.چرا که در این زمان حکومت خود را بین جنبشهای معتدل و نهضتهای انقلابی تندرو در فشار میدید،و این وضعیّت آن را بین سندان و چکشی قرار میداد که ضربههای پیاپی بر سرش وارد میشد.پس،حکومتها در این زمان در یک تنگنایی قرار میگرفتند که نه میتوانستند قدرتی از خود نشان دهند و نه میتوانستند بنرمی رفتار کنند و فقط محکوم به سکوت بودند.مکتبیها در طول تاریخ اینگونه عمل کردند.همچنان که گفته شد در این برهه جناحی تندرو نیز به چشم میخورد و در مسیر مبارزات،زیدیه عهدهدار این جناح بود.تشکیل دهندگان این جناح زید و پسرش یحیی و علی پسر یحیی و محمّد و ابراهیم دو پسر عبد اللّه بن الحسن بن الحسن و یحیی بن الحسن بن زید بودند و همین جریان در طول تاریخ مکتبی ادامه مییابد.
عهدهداران این حرکت،یا فرزندان زید و برادرانش بودهاند یا فرزندان حسن بن الامام الحسن زیرا جنبش زیدیه را فرزندان زید و فرزندان امام حسن علیه السلام به پیش میبردند بدین ترتیب گاهی فرزندان امام حسن علیه السلام رهبری جنبش را به عهده میگرفتند و گاهی فرزندان زید مسؤولیّت آن را میپذیرفتند.
نهضت زیدیه،از آغاز قرن دوّم تا قرن دهم و یازدهم،دارای نیروهای مسلّح منظّمی بود و این نهضت در واقع حافظ جنبش مکتبی بوده است.
قبل از آنکه به بررسی نهضت زیدیه پس از شهادت یحیی بپردازیم،لازم است نتایجی که زیدیه پس از شهادت یحیی به آن دست یافت،روشن شود.
یحیی در خراسان یعنی سرزمین موالی به شهادت رسید،موالی همان کسانی بودند که زید و سپس یحیی تصمیم داشتند ایشان را از ظلم و ستم بنی امیه نجات بخشند.
زید در بیعت خود با امام چه میگفت؟
یحیی در بیعت خود با امام چه میگفت؟
مضمون سخن هر دوی آنها این بود:«با تو پیمان میبندیم و بیعت میکنیم که مظلوم را یاری و به محرومان کمک کنیم و مستضعفان را نجات دهیم و به کتاب خدا و به سنّت پیامبر عمل کنیم.»در نتیجه میتوان گفت قیام زید و یحیی از اعماق وجود مظلومان و محرومان ریشه میگرفت محرومی که میبیند امامش را در مقابل او میکشند و به صلیب میکشند،طبیعة خواهد شورید.سالی که یحیی به شهادت رسید در خراسان و افغانستان و آذربایجان و ارمنستان و باد کوبه و بخارا و سمرقند هر پسری به دنیا آمد او را یحیی یا زید نام نهادند.
یحیی و زید به قتل رسیدند ولی صدها هزار نفر نظیر زید و یحیی به وجود آمدند.این است طبیعت جنبش مکتبی که رهبر آن برای حق و تنها برای خدا به شهادت میرسد ولی،این خود موجب میشود که رشد این جنبش صد برابر افزایش یابد. «کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ» (1)
زنجیری که یحیی را با آن به بند کشیده بودند به مبالغ هنگفتی خرید و فروش میشد و انقلابیهای خراسان برای تبرّک،هر تکّۀ آن را به صورت نگین انگشتری درآورده بودند.
ابو مسلم خراسانی چهار سال پس از شهادت یحیی در خراسان به صحنه آمد،شعار وی این بود:
«ما خواهان انتقام خون یحیی هستیم. »
یحیی کشته شد ولی ابو مسلم به نام او ارتشی از موالی گرد آورد و قاتلان یحیی و تمام کسانی را که در ارتش شکست دهندۀ یحیی شرکت داشتند به قتل رساند.هزاران نفر به اتهام پیوستن به جنبش ضد یحیی کشته شدند.یحیی به خاک سپرده شد و مزار او اوّلین زیارتگاه علنی جنبش مکتبیها به شمار میآید.
1) *) بقره 260،مثل آنکه مالش را در راه خدا انفاق کند همانند دانهای است که از یک دانه هفت خوشه بروید و در هر خوشه صد دانه باشد.
ابو مسلم خراسانی کشتار قاتلان یحیی را آغاز و نیروها را به اسم خونخواهی از یحیی جذب کرد و بدین ترتیب توانست بر بنی امیه پیروز شود و این حکومت را از دایرۀ هستی خارج کند، حکومتی که مظهر فساد و جنایت و کفر و شرک بود،با شهادت یحیی به پایان رسید.
محمّد حلبی از امام صادق علیه السلام چنین نقل میکند:«خاندان ابو سفیان،امام حسین علیه السلام را به شهادت رساندند و خداوند حکومت را از ایشان گرفت و هشام،زید بن علی را شهید کرد و خداوند او را از حکومت ساقط کرد و ولید،یحیی بن زید رحمة اللّه علیه را کشت و خداوند حکومت او را نیز به پایان رساند. »
داوود برقی چنین نقل میکند:فردی در حضور من از امام صادق علیه السلام دربارۀ این آیۀ قرآنی پرسید:
«فَعَسَی اللّٰهُ أَنْ یَأْتِیَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَیُصْبِحُوا عَلیٰ مٰا أَسَرُّوا فِی أَنْفُسِهِمْ نٰادِمِینَ» (1)حضرت فرمود:«خداوند هفت روز پس از سوزاندن زید اراده کرد که حکومت بنی امیه متلاشی شود.»
کسانی که حکومت بنی عبّاس را بهتر از بنی امیه میدانند،دچار اشتباه شدهاند بلکه ما چنانکه در مباحث آینده به اثبات خواهیم رساند عکس آن را صحیح میدانیم.آنان که به برتری بنی عبّاس بر بنی امیه اعتقاد دارند چنین میگویند:درست است که شماری از ائمّه ما در زمان عبّاسیان به شهادت رسیدند و تحت فشار بودند ولی،با این وجود بین حکومت اموی و عبّاسی فرقی فاحش به چشم میخورد،بنا به اعتقاد این عّده،مکتبیها توانستند با از میان برداشتن حکومت بنی امیه به یک پیروزی بزرگ دست یابند زیرا نه تنها ایشان بلکه موالی نیز در زمان امویان در ظلم و ستمی سخت به سر میبردند در حالی که همین افراد در حکومت بنی عبّاس به بالاترین مناصب دست یافتند،آیا این یک پیروزی نیست؟
ابو مسلم خراسانی که فردی عرب بود به اعتقاد برخی خود را به خراسانیها نسبت میداد تا جنبش خود را به تأیید برساند.ابو مسلم که در کوفه متولّد شده بود به جایی رسید که مرد شمارۀ دوی حکومت به شمار میآمد،ترکها و برامکه نیز همگی در زمان عبّاسیان به مناصب مهمّی دست پیدا کردند.ما نیز به تفصیل ثابت خواهیم کرد که سقوط بنی امیه پیروزی فضیلت و عدالت بود.آخرین ضربۀ کاری را یحیی بن زید به پیکر نیمه جان بنی امیه وارد آورد.
همۀ مردم میمیرند و یادشان از خاطرهها زدوده میشود ولی یحیی با شرافت به شهادت رسید
1) *) مائده52/،باشد که خدا برای مسلمانان فتحی پیش اورد و یا امری دیگر از طرف خود(که عزّت و دولت مسلمانان قوّت یابد)تا منافقان از آنچه در دل نهان کردند سخت پشیمان شوند.
و با شهادت خود توانست کاری بسیار عظیم انجام دهد.
درود خدا بر او باد،روزی که جهاد کرد و روزی که به شهادت رسید و روزی که زنده برانگیخته خواهد شد.
-ولید بن یزید بن عبد الملک.
-بحار الانوار،ج 48،ص 210.
-همان مأخذ،ج 46،ص 306.
-این از جمله شعارهایی بود که برای دعوت به رضای آل محمّد داده میشد.
-دربارۀ محلّ دفن او دو نظر است:عدّهای قبر او را در قریۀ«ارعونه»و عدّهای دیگر در قریۀ«گرگان» میدانند.ارعونه و گرگان هر دو در خراسان واقع بودند.
-ثواب الاعمال و عقابها.
-تفسیر عیاشی،ج 1،ص 29.
در مباحث قبل،از پایان فاجعهبار زندگی یحیی بن زید سخن گفتیم ولی در نهایت،همین فاجعه به حرکتی سازنده تبدیل شد که موجب اضمحلال حکومت اموی گردید.
مسألهای که در اینجا باقی مانده است آن است که جنبشهای فرزندان زید و کسانی که از طرف یحیی به فرماندهی منصوب شدند و خلاصه جنبشهایی که به زیدیه پیوستند همۀ آنها را بشناسیم.
بزودی به دو واقعیّت تاریخی دربارۀ دو تن از فرزندان زید که از نسل وی به شمار میروند خواهیم پرداخت و پس از آن در مباحث بعدی پیرامون کسانی،همچون محمّد و ابراهیم که از نسل زید نبودند و فقط منصب فرماندهی را از او دریافت کرده بودند،بحث خواهیم کرد،
زید فرزندی داشت که«حسین بن زید ذو الدمعه»نامیده میشد. وی پس از شهادت پدرش روشی را در پیش گرفت که اندکی شبیه روش امام زین العابدین علیه السلام پس از شهادت پدرش امام حسین علیه السلام بود.همانطور که امام زین العابدین با زندگی اندوهبار خود و با نیروی گریه و دعا توانست پایگاه مکتبی جامعۀ اسلامی را پیریزی کند و توانست فردی همچون زید بن علی را برای قیام تربیت کند-که این خود موجب انقلابات نسلهای بعدی شد-حسین بن زید معروف به ذو الدمعه نیز توانست با اشک و گریه و تعهّد خود نسبت به قرآن نسلهایی انقلابی و عناصری مکتبی همچون نوهاش یحیی را تربیت کند،فردی که از جرگۀ کسانی محسوب میشد که با شهامت و بیباکی نهضتی بپا کرد.
یحیی برای نخستین بار در زمان متوکّل عبّاسی قیام کرد و منطقهای مناسب،یعنی خراسان را برای انقلاب خود برگزید.چنانکه قبلا نیز اشاره کردیم خراسان از نظر استراتژیکی منطقهای بود که برای قیام بر ضد ستم و ستمکاران آمادگی کامل داشت.رخدادهای تاریخی،این واقعیّت را به ثبوت میرساند که دلیل پیروزی ابو مسلم خراسانی آن بود که وی خراسان را به عنوان مرکز انقلاب خود برگزیده بود.یحیی نیز همین منطقه را برگزید و یاران خود را گرد آورد و قیام خود را آغاز کرد و با عبّاسیان به جنگ پرداخت ولی سرانجام با شکست روبرو شد.پس از شکست،وی را گرفتند و به بند کشیدند و او را به سوی والی خراسان،و از آنجا به بغداد و سپس به پایتخت(سامرا)نزد متوکّل عبّاسی فرستادند و پس از میانجیگریهایی که پیش متوکّل عبّاسی شد پس از گرفتن ضمانتهای کافی مبنی بر کنارهگیری یحیی از هر قیام دیگر او را آزاد کرد و یحیی نیز عملا در زمان متوکّل عبّاسی به هیچ انقلاب دیگری دست نیازید.
پس از آنکه متوکّل کشته شد یحیی به کوفه آمد و ارتباطهای خود را با،زایران قبر امام حسین علیه السلام آغاز کرد زیرا در زمان متوکّل عبّاسی بلکه،در همۀ دوران عبّاسیان،انقلابیهای زیادی برای زیارت قبر امام علیه السلام در آنجا گرد میآمدند،منظور زایرانی که برای زیارت قبر امام علیه السلام به آنجا میآمدند فقط انجام آدابی مذهبی نبود بلکه،حضور ایشان در کربلا برای برقرار کردن ارتباط با یکدیگر جهت انجام یک انقلاب بود.
زیارت قبر امام حسین علیه السلام در مبارزه با حکومت بنی عبّاس،تأثیر مهمّی داشت و به همین دلیل بود که عبّاسیان قبر امام حسین علیه السلام را دشمن میدانستند زیرا این قبر به مرکز تجمّع مخالفان و مبارزان تبدیل شده بود.
یحیی با زایران قبر امام حسین علیه السلام ارتباط برقرار کرد و عدّۀ زیادی از ایشان به دعوت یحیی پاسخ مثبت دادند،در این وقت یحیی به کوفه بازگشت و در آنجا،شعارهای معروف زیدیه را سر داد:«ای انتقام گیرندگان خون حسین،و ای یاری شدگان از سوی خدا،بجنگید»
یحیی توانست یاران بسیاری را گرد آورد و بر کوفه سیطره یابد.اوّلین کار وی آن بود که اموال
بیت المال را بگیرد و آنها را بین فقرا و مساکین تقسیم کند و به این ترتیب توانست بیشتر افراد امّت را به خود جذب کند.وی در حکومت خود عدالت را در پیش گرفت و سنگینی بار رسالت را به دوش گرفت و افراد بسیاری به او پیوستند.یحیی فردی متدیّن،عابد و زاهد و نیز شجاع بود.در شجاعت وی همین بس که در نخستین جنگ خود با والی کوفه که ارتش و پاسدارانی در اختیار داشت چنانکه مورّخان نقل میکنند خطاب به یاران نظامی خود چنین گفت:«همینجا توقّف کنید که من به تنهایی شما را از شرّ ارتش دشمن رها میکنم.»وی شمشیرش را به دست گرفت و به تنهایی وارد میدان جنگ شد و ارتش عبّاسیان را که از گروههای موجود در کوفه و به رهبری والی آن تشکیل شده بود شکست داد و والی را به قتل رساند و پس از پایان کار به میان لشگریان و یاران خود بازگشت.
فرماندۀ ارتش یحیی فردی ترسو بود و همین موجب شد که او و لشگریانش با شکست روبرو شوند،بدین ترتیب یحیی در میدان جنگ تنها ماند و آنقدر به جنگ ادامه داد تا سرانجام به شهادت رسید،در هنگام شهادت سر او را به دلیل جراحتهای فراوان در میان سرهای دیگر تشخیص ندادند.
از تواناییهای فوق العادۀ یحیی آن بود که خشم وی موجب نمیشد کسی را بکشد یا به زندان بیفکند بلکه فقط میلهای آهنین داشت که هرگاه از کسی خشمگین میشد آن را به دور گردن شخص میپیچید و رهایش میکرد،هیچ آهنگر و فرد نیرومندی نمیتوانست این شخص را از آهنی که بر گردنش آویخته شده بود رها کند،این شخص پس از سپری شدن مدّتی که یحیی مقرّر کرده بود و در آن مدّت نمیتوانست حرکت کند نزد وی میآمد و او نیز آهنی را که بر گردنش آویخته بود،باز میکرد و او را رها میساخت.یحیی چندین سال بر مسند حکومت باقی بود.بین او و مستعین باللّه که دوازدهمین خلیفۀ عبّاسیان بود جنگهای بسیار زیادی در گرفت،نیروهای دو طرف در پارهای از این جنگها همسان بوده ولی یحیی توانست مدّت زیادی حکومت کند،بعضی از این جنگها نیز به شکست یحیی و لشگریانش منجر میشد،زیرا...
پس از شکست یحیی خویشان و یاران اسیر وی را،پیاده به بغداد بردند و کسی که از ادامۀ راه عاجز میماند مظلومانه به قتل میرسید،هنگامی که اسرا به بغداد رسیدند مردم بغداد در تظاهرات خشمگینانهای این عمل بنی عبّاس و بویژه کشتن یحیی را محکوم کردند.
سر یحیی مدّتها بر دار بود تا آنکه مردم مدینه طیّ تظاهراتی نزد محمّد بن عبد اللّه بن طاهر، والی بغداد آمدند و به وی چنین گفتند:«ما نمیدانیم به تو تسلیت بگوییم یا تبریک،چرا که تو بر
دشمنت پیروز شدی و لذا باید به تو تبریک گفت ولی آیا میدانی که اگر رسول اللّه صلی الله علیه و آله زنده بود باید به او تسلیت میگفتیم زیرا تو فرزندش را به قتل رساندی؟»در این هنگام محمّد بن عبد اللّه بن طاهر دستور داد اسرا را آزاد کنند و در نتیجه،همۀ این مسائل موجب پیدایش آشوبهای تازهای علیه حکومت عبّاسیان شد و به انقلابهایی انجامید که بعدا از آنها سخن خواهیم گفت.
این یکی از وقایع بسیار مهمی است که به رهبری یحیی پسر حسین بن زید معروف به ذو الدمعه در تاریخ رخ داده است،ولی زید فرزند دیگری نیز داشت که«عیسی بن زید»نامیده میشد،داستان زندگی وی نیز بسیار شگرف است.داستان زندگی عیسی در مرحلۀ اوّل روشنگر جوّ مشوّشی است که افراد مکتبی در آن به سر میبردند،و اینکه انقلابیهای مکتبی چگونه با شجاعت کمنظیری با این فشارها مقابله میکردند.
چهار سال پس از شهادت زید پسرش یحیی در خراسان قیام کرد و در جوزجان به صلیب کشیده شد.در این هنگام برادرش عیسی چه کرد؟
عیسی با محمّد و ابراهیم که در زمان منصور علیه حکومت عبّاسی شوریده بودند،خروج کرد، ارتش محمّد و ابراهیم شکست خورد و عیسی خود را در کوفه پنهان کرد.قبل از هر چیز باید بدانیم که انتخاب شهر کوفه در طول زندگی مبارزاتی عیسی انتخابی موفّق و بجا بوده است زیرا کوفه منطقهای بود که پیوسته با امویان و عبّاسیان در مبارزه بوده است و منطقهای به شمار میرفت که به اهل بیت محبّت میورزیده است.بدین سبب عیسی در کوفه پنهان شد و کاملا مخفیانه زندگی میکرد تا آنجا که یحیی پسر برادرش حسین روزی به پدر خود ذو الدمعه چنین گفت:
«ای پدر!من میخواهم عمویم عیسی بن زید را ببینم زیرا بسیار ناپسند است که فردی همچون من شخصی مثل او را که از خویشان من است دیدار نکند.»
پدرش پس از مدّتی سکوت گفت:
«این امری است که بر او(عیسی)گران خواهد آمد و میترسم که برای پرهیز از دیدار تو منزل خود را تغییر دهد و این مسأله موجب زحمت او شود.»
یحیی بیشتر،پافشاری کرد تا آنکه پدرش به او چنین گفت:
«هرگاه به کوفه رسیدی سراغ منطقۀ بنی حی را بگیر و زمانی که به آنجا رفتی از فلان راه برو،در وسط این راه خانهای را خواهی دید که درش چنین و چنان است آن را شناسایی کن و در جایی دور از آن در ابتدای راه بنشین،هنگام مغرب شخص میانسال و بلند قامتی را خواهی دید که چهرهای کشیده دارد و اثر سجده در پیشانیش دیده میشود،ردایی پشمین بر تن دارد،با شتری سقّایی میکند،قدمی نمیگذارد و قدمی برنمیدارد مگر آنکه ذکر خدا را بر لب داشته باشد،
اشکهایش ریزان است،برخیز و به او سلام کن و او را در آغوش بگیر،در این هنگام همچون حیوان وحشتزدهای از تو خواهد ترسید،خود را معرفی کن و خویشاوندی خود را به او بازگوی،در این وقت با تو خواهد نشست و زمانی دراز سخن خواهد گفت و حال همۀ ما را از تو خواهد پرسید و از حال خود تو را آگاه خواهد کرد،کاری کن که از نشستن با تو خسته و ملول نشود،سخن با او کوتاه کرده و خداحافظی کن،وی از تو خواهد خواست که دیگر به دیدارش نروی،هرچه میگوید انجام ده زیرا اگر دوباره به دیدار وی بروی خود را از تو پنهان خواهد کرد و از تو خواهد ترسید و مکان خود را تغییر خواهد داد و این موجب زحمت او میشود.»
یحیی پاسخ داد:«آنچه بگویی انجام میدهم»وی دیدار خود با عیسی را چنین شرح میدهد:
«به کوفه وارد شدم و او(عیسی)را دیدم،او چنان بود که پدرم توصیف کرده بود،قدمی برنمیداشت و گامی نمینهاد مگر آنکه لبهایش به ذکر خدا مشغول بود،اشک در چشمانش حلقه زده بود و گاهی بر گونههایش سرازیر میشد پس برخاستم و در آغوشش گرفتم،از دیدن من چون حیوانی که از دیدن انسانی وحشت کند،ترسید.گفتم:ای عمو!من یحیی بن الحسین بن زید هستم،من برادر زادۀ توام،وی مرا در آغوش گرفت و آنقدر گریست که گمان کردم بزودی جان به جان آفرین تسلیم خواهد کرد،سپس شترش را خواباند و با هم نشستیم،او شروع به احوالپرسی خانوادهاش کرد و حال یکیک مردان و زنان و کودکان را جویا شد من احوال یکیک آنها را برای او شرح میدادم و او میگریست،سپس گفت:فرزندم!من با این شتر سقّایی میکنم و مزد حاصل از این کار را به صاحبش میدهم و با مقدار کمی از آن سدّ جوع میکنم و گاهی که از فروش آب جلوگیری میکنند به بیابان(یعنی پشت کوفه)میروم و از باقیماندۀ غذای دیگران که به بیابان میریزند تغذیه میکنم،دختر این مرد(صاحب شتر)را به زنی گرفتهام و او تا این زمان به هویّت من پی نبرده است،همسرم دختری به دنیا آورد،دخترم بزرگ شده است ولی مرا نمیشناسد و نمیداند من کیستم،مادرش به من گفت:دخترت را به عقد فلان سقّا درآور-وی سقّایی است که در همسایگی ما زندگی میکند-زیرا دارایی او از ما بیشتر است و دختر ما را نیز خواستگاری کرده است،وی همچنان در خواستۀ خود پافشاری میکرد و من نمیتوانستم به او بگویم که این کار در شأن من نیست زیرا این مسأله موجب میشد که راز من آشکار شود،وی همچنان اصرار میورزید و من از خدا میخواستم که مرا در این امر یاری دهد.تا اینکه دخترم پس از چند روز درگذشت،هیچ چیز مرا در دنیا اندوهگین نکرد مگر آنکه دخترم مرد.و به نسبت خود با رسول خدا صلی الله علیه و آله آگاهی نیافت.»وی سپس یحیی را سوگند داد که از نزد او برود و دیگر
باز نگردد و پس از آن یحیی خداحافظی کرد،یحیی سخن خود را چنین ادامه میدهد:«پس از این دیدار،دوباره به مکانی رفتم که عیسی را قبلا ملاقات کرده بودم تا اینکه دوباره او را ببینم ولی این بار دیگر به دیدارش موفّق نشدم و همان اوّلین دیدار و آخرین برخورد من با او بود. »
برخی اعتقاد دارند که عیسی در آن روزها بیش از یک سقّا نبوده است ولی حقیقت امر این است که شغل وی صرفا پوششی امنیّتی از حکومت تروریستی آن زمان بوده است.
وی در خلال زندگی خود در کوفه با افراد مکتبی ارتباط داشته است و در آن شرایط سخت مشغول تربیت ایشان بوده است .یکی از راویان به نام منصور چنین نقل میکند:
«من و عدّۀ کمی از افراد مکتبی،عیسی را میشناختیم و با او رابطه داشتیم،وی ما را در صحرا ملاقات میکرد و به ما میگفت که باید با ما نشستی داشته باشد و سخنان بسیاری را در میان میگذارد.وی میگفت:شما خود شاهد وضعیّت من هستید و میدانید که اگر حکومت به محلّ اختفای من پی ببرد بیگمان مرا خواهد کشت.»
عیسی در آن شرایط دشوار با ایشان تماس میگرفت و به آنها جهت میداد و آنها نیز به سهم خود به مردمی که در جامعۀ کوفه زندگی میکردند جهت میدادند و اینچنین مشعل رسالت را دست بدست به پیش میبردند و نمیگذاشتند لحظهای به زمین افتد زیرا،اگر مشعل رسالت سقوط میکرد تاریکی تمام جهان را در بر میگرفت و دیگر نور هدایت روشنی نمیبخشید و دیگر افرادی چون من و تو چنین ارزشهایی را به دست نمیآوردیم،اگرچه نمیتوان ما را مظهر کامل این ارزشها دانست امّا همین میزان از ارزشها را نیز مدیون قهرمانانی هستیم که برای حاکمیّت اصول اعتقادی خود چون سربازانی گمنام زیستند.
عیسی وفات کرد و همچون سقّایی(نه کمتر و نه بیشتر)به خاک سپرده شد.هیچکس در کوفه جز همسر و فرزندان وی که پدر خود را سقّایی از سقّاهای کوفه میدانستند بر مرگ او آگاهی نیافت.عیسی را در کوفه به خاک سپردند ولی برخی اعتقاد دارند که بین حلّه و کوفه قبری وجود دارد که به او منتسب است.
پس از تدفین عیسی«صاحب زعفرانی»با افراد مکتبی تحت سرپرستی خود و به اصطلاح امروز با«تیم»خود تماس گرفت و به ایشان چنین گفت:«امروز وظیفۀ ما چیست زیرا همۀ ما به اعدام محکوم شدهایم؟»به نظر میرسد تنها عیسی نبوده که پنهان شده و در حال پنهانی کارهای خود را به پیش میبرده است،بلکه کسانی که با او ارتباط داشتهاند نیز پنهان بودهاند.یکی از ایشان نجاری میکرده و دیگری کشاورزی،در حالی که این افراد در گذشته فرماندهان ارتش بودهاند و از بزرگان و شخصیّتهای مهمّ به شمار میآمدند ولی از تمامی این مقامها چشم پوشیدند،
چون در راه خدا هر مشکلی آسان میشود.اعضای تیم صاحب زعفرانی در پاسخ او گفتند:بنابراین خود را آشکار میکنیم.صاحب گفت:نزد مهدی عبّاسی میرویم و به او میگوییم که عیسی در گذشته است،وی ما را به سبب این مژده رها خواهد کرد،تا کی باید فراری باشیم؟ولی «حسن بن صالح»گفت:نه به خدا سوگند دشمن خدا را به مرگ دوست خدا و فرزند رسول اللّه بشارت نمیدهیم و موجب خوشحالی وی نمیشویم بلکه او را سرزنش خواهیم کرد، به خدا قسم شبی را که از ترس خدا به صبح برسانم از یک سال عبادت و جهاد برتر میدانم.رسول اللّه صلی الله علیه و آله فرمودهاند:«محبوبترین شبها در نزد من شبی است که آن را از ترس در راه خدا به صبح برسانم.» نه از ترس خدا زیرا پیامبر پیوسته از خدا ترسان بود بلکه ترس از جنگ یا ضد حملهای که در راه خدا باشد.پس از دو ماه حسن بن صالح درگذشت و به ملکوت اعلا پیوست،صاحب در زمان مرگ وی چنین گفت:«او را نیز چون یک غریبه به خاک سپردم.»زیرا زن و فرزندان وی از مرگ او آگاهی نیافته بودند.
صاحب چنین اندیشید که طرح و اندیشۀ خود را به اجرا درآورد لذا فرزندان عیسی را برداشت و با تغییر قیافه راهی سامرا شد زیرا مردم سامرا او را میشناختند.چون بر مهدی وارد شد مهدی از جای خود پریده و گفت:«دشمن خدا با دو پای خود نزد من آمده است،او را بیاورید.»
پنج سال یا بیشتر گذشته بود و مهدی پیوسته مشغول جستجوی عیسی و یاران او بود تا شاید بتواند ایشان را دستگیر کند ولی موفّق نشده بود که به چنین هدفی دست یابد و اکنون یک نفر از این عدّه با پای خود به قصر مهدی آمده است و این برای مهدی عبّاسی بهترین شکار به شمار میآمد.مهدی خطاب به صاحب چنین گفت:«به خدا قسم که به تو خوش آمد نمیگویم،ای دشمن خدا وجود تو از من دور باد،آیا تو در نابودی حکومت من میکوشی و خلافت را برای دشمنان من میخواهی؟»صاحب پاسخ داد:«به خدا چنانم که میگویی و هرچه گفتی صحیح است.» مهدی گفت:«تو خاینی هستی که با دو پای خود نزد من آمدهای آیا با شناختی که من از تو دارم به این اعتراف میکنی؟حال چگونه جرأت کردهای با امنیّت کامل نزد من آیی؟»صاحب گفت:
«من آمدهام تا به تو بشارت دهم و تو را تسلیت گویم».مهدی گفت:«بشارت به چه چیز و تسلیت برای که؟»صاحب پاسخ داد:«تو را به وفات عیسی بن زید بشارت میدهم و به تو تسلیت میگویم زیرا که او پسر عموی تو و از گوشت و خون تو بوده است.»به دنبال سخنان صاحب،مهدی به سوی محراب رفت و سجده کرد و خدای را سپاس گفت.
نقطۀ شگفتانگیز قضیه این است که مهدی رئیس حکومتی به شمار میرفت که خورشید در آن غروب نمیکرد ولی برای مرگ عیسی که در کوفه سقّایی میکرد سجدۀ شکر به جا میآورد.آیا
معنای سجدۀ او آن است که عیسی صرفا یک سقّا بوده است؟یا اینکه وی برای حکومت ظلم و استکبار یک خطر جدّی به شمار میرفته است که شغل سقّایی را فقط به عنوان پوششی برای کارهای اصلی خود انتخاب کرده بود؟مهدی سخنان خود را چنین دنبال کرد:«عیسی در چه تاریخی در گذشته است؟»صاحب گفت:«دو ماه پیش»مهدی گفت:«چرا تا امروز خبر مرگ او را به اطّلاع من نرساندی؟»صاحب پاسخ داد:«حسن بن صالح مرا از این کار باز داشت.»و برخی از سخنان صالح را به آگاهی مهدی رساند.مهدی پرسید:«صالح چه میکند؟»صاحب گفت:
«او نیز درگذشت و اگر وفات نکرده بود هیچ خبری از عیسی دریافت نمیکردی.»در این هنگام مهدی سجدۀ دیگری به جای آورد و چنین گفت:«سپاس خدای را که مرا از شرّ او رها کرد زیرا وی کسی بود که بیش از همۀ مردم به من دشمنی میورزید و اگر زنده میماند عیسای دیگری را به وجود میآورد،ای صاحب هرچه میخواهی بگو،به خدا تو را بینیاز خواهم کرد و در خواستههایت جواب ردّ به تو نخواهم داد.»
آیا عجیب نیست؟ظاهرا حسن بن صالح برای حکومت عبّاسیان عنصر خطرناکی بود و عنصر خطرناک بودن برای حکومت عبّاسی سخن سادهای نیست زیرا این حکومت از قدیم تاکنون بزرگترین امپراتوری کرۀ زمین بوده است و در سرزمینهای اسلامی امپراتوریی بزرگتر از آن نمیشناسیم.این شخص که بوده است؟و چقدر در راه خدا تلاش کرده است که خدا بزرگترین جبّار تاریخ را از او ترسانده بود؟اینها اموری هستند که تاریخ از آنها ذکری به میان نیاورده است.
ما باید امور بسیاری را در پشت خطوط کتابهای تاریخی بیابیم زیرا در ورای این خطوط است که میتوانیم به حقیقت پی ببریم و مسألۀ مهمّ برای ما پی بردن به حقیقت است.پس از آن مهدی به صاحب چنین گفت:نیازت چیست؟من از گناه تو چشم پوشیدم اکنون چه حاجتی داری؟مرا بشارتی دیگر ده.صاحب گفت:بشارتی دیگر ندارم و تنها یک تقاضا دارم،یتیمان عیسی هیچکس را ندارند،مهدی گریست و دستور داد حکومت عبّاسی سرپرستی فرزندان عیسی را به عهده گیرد،فرزندان عیسی تا زمان امین عبّاسی در دربار عبّاسیان با خلفا زندگی میکردند تا این که آنها نیز به مردانی انقلابی تبدیل شدند.
همۀ این مسائل،تاریخی از جهاد است،مردانی چون یحیی،عیسی و حسین ذو الدمعه،هر یک به نوع و شیوۀ خاص خود قیام کردند و کاخ رسالت را با جان و خون و اشک خود پی نهادند حتّی اشک آنها دارای هدف و جهت بود هدف و جهتی مکتبی که در آن روزگار از آن برای آگاه کردن تودهها استفاده میشد،این اشکها ناشی از ضعف نبود زیرا اگر چنین بود در هیچ قیامی شرکت نمیکردند،در حالی که یک انقلابی هم میشورید و هم میگریست و از گریۀ خود در راه
برانگیختن مردم بهرهبرداری میکرد.افراد مکتبی نیز در طول تاریخ میگریستند ولی نه مانند افراد عادی بلکه گریۀ آنها برای آگاه کردن مردم و برانگیختن ایشان بود و مفهومی جز سازندگی نداشت.
زیدیه چه کردند؟
سخن خود را تکرار میکنیم.زیدیه در طول تاریخ سپر و حامی جنبش مکتبی بودهاند و این مسألۀ مهمّی است و بزودی از قیامهای دیگری نظیر انقلاب ابراهیم و محمّد که از سلسله انقلابهای زیدیه به شمار میروند سخن خواهیم گفت و در همین وقت نقش امام صادق علیه السلام را در ترسیم نشانههای یک مسلمان واقعی در طول تاریخ بررسی خواهیم کرد.
-حسین بن زید در جنگ محمّد ذو النفس الزکیه و ابراهیم دو پسر عبد اللّه بن حسن بن حسن شرکت داشت ولی بعدا متواری شد و در خانۀ جعفر بن محمّد علیه السلام اقامت داشت و امام علیه السلام نیز به تربیت وی همّت گماشت.
بدین ترتیب حسن بن زید پس از مرگ پدر در دامان امام جعفر علیه السلام بزرگ شد و علوم بسیاری را از امام آموخت.
حسین بن زید به دلیل گریۀ زیاد به ذو الدمعه ملقّب شد.بحار الانوار،ج 47،ص 306.
-او،یحیی بن عمر بن الحسین بن زید بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب است.گفته میشود وی فرزند حسین بن زید بن علی،یعنی یحیی بن حسین بن زید بن علی است ولی منظور ما در اینجا داستان زندگی اوست خواه فرزند حسین ذو الدمعه باشد خواه نوۀ او.
-زیرا یحیی با شمشیر خود فرماندۀ ارتش عبّاسیان،یعنی عبد اللّه بن محمود را از پای درآورد و در نتیجه تمام ارتش عبّاسیان شکست خوردند.
(4)-مقاتل الطالبیین،ص 639.
-گفته میشود اسحاق بن جناح رئیس پلیس یحیی بن عمر بن زید،در زندان والی بنی عبّاس درگذشت.
-مقاتل الطالبیین،ص 409.
-در این مورد ناقلان زیادی از او و از زندگی او روایتها آوردهاند.
-مقاتل الطالبیین،ص 420.
سقوط حکومت بزرگ اموی و به دنبال آن بر پایی حکومت عبّاسی مسألۀ سادهای نیست.
از نظر سیاسی دلیل سقوط حکومت اموی طغیان و فساد رهبری آن و تناقض و اختلاف در ارکان این حکومت بود.
علّت دیگر سقوط این حکومت،انقلاب تودههای مستضعف اعم از انقلاب مکتبی و معتزله و مرجئه و بالاخره خوارج و دیگران علیه این حاکمیّت بود.این علل با یکدیگر دست بدست هم دادند و در نتیجه سقوط حکومت اموی را به دنبال داشت.فردی از یکی از رؤسای حکومت اموی پس از سقوط آن چنین پرسید:
دلیل از میان رفتن حکومت شما چه بود؟
وی چنین پاسخ داد:«ما به جای پرداختن به امور ضروری به لذّتجویی از دنیا پرداختیم و به رعیّت ظلم کردیم لذا از انصاف ما ناامید شدند و تصمیم گرفتند از شرّ ما رها شوند،در حقّ کسانی که به ما خراج میدادند بیعدالتی شد لذا ایشان از ما کناره گرفتند و بدین ترتیب آبادیهای ما خراب و خزانههای ما خالی شد،از سویی به وزرای خود اطمینان کردیم ولی آنها منافع خود را بر منافع ما ترجیح دادند و امور را بدون حضور ما رتق و فتق میکردند و چگونگی آن را از ما پنهان میداشتند،پاداش نظامیان ما به تأخیر افتاد لذا از اطاعت ما خارج شدند و هنگامی که دشمنان ما ایشان را به همکاری دعوت کردند به سوی آنها جذب شدند و با ما به جنگ پرداختند،دشمنان،ما را به جنگ میخواندند ولی ما به دلیل نداشتن یاور از رویارویی ایشان ناتوان بودیم. »
جواب این شخص به زبان ما چنین میشود:
ما افراد را در جای مناسب خود قرار ندادیم و بر مزرعهداران و کشاورزان فشار وارد آوردیم، ایشان نیز مزارعشان را ترک کردند و رو به سوی شهرها آوردند و بدین ترتیب مزارع ویران شد و مردم از سیاست دولت به تنگ آمدند.به دلیل اسراف بیش از حدّ فرماندهان،پاداش نظامیان کاهش یافت و بدین سبب نارضایتی در بین صفوف ایشان رخنه کرد زیرا از زمانی که این ارتش به دست معاویه تأسیس شده بود پیوسته از معاویه هواداری میکرد که دلیل آن را صرفا میتوان پاداشهای فراوان و تسهیلات مالی دانست نه چیز دیگر.
معاویه در نامۀ خود به امام علی علیه السلام چنین مینویسد:
«امّا بعد،اگر پی برده بودیم که جنگ با این وسعتی که پیدا کرده است،موجب از بین رفتن ما میشود علیه یکدیگر وارد کارزار نمیشدیم،اگر تاکنون خطا کردهایم گذشته را بررسی و آینده را اصلاح کنیم،من ولایت شام را به شرطی از تو خواسته بودم که ملزم به اطاعت از تو نباشم. »
هدف بنیانگذار حکومت بنی امیه لذّت دستیابی به شام و به بازی گرفتن اموال مسلمانان بود.
روزی عمرو بن عاص پس از آنکه به کهولت رسیده و اندامش نحیف شده بود با غلامش وردان بر معاویه وارد شد.وی سخن خود را در حالی آغاز کرد که جز وردان کس دیگری نزد او و معاویه حضور نداشت.عمرو گفت:«یا امیر المؤمنین!چه چیزی برای لذّتجویی تو باقی مانده است؟ معاویه پاسخ داد:امّا زنان که هیچ نیازی به ایشان ندارم،امّا لباس،آنقدر لباس نرم و نیکو به تن کردهام که انگار جزئی از پوست من شده است و نمیدانم کدام یک نرمتر است،امّا غذا،آنقدر از غذاهای لذید و پاک خوردهام که دیگر نمیدانم کدام یک لذیزتر و پاکتر است،و امّا عطر، آنقدر استشمام کردهام که دیگر تشخیص نمیدهم کدام یک خوشبوتر است.هیچ چیز را از شرابی سرد در روزی تابستانی خوشتر نمیدارم و از هیچ چیز بیشتر از نگریستن به فرزندان و نوادگانم که در اطراف من هستند لذّت نمیبرم.تو از چه چیز لذّت میبری ای عمرو؟»عمرو پاسخ داد:
«درختی بکارم و از میوه و محصول آن برخوردار شوم.»در این وقت معاویه رو به وردان کرده گفت:«تو از چه چیز لذّت میبری ای وردان؟»وردان پاسخ داد:«زمین گران قیمت و ارزشمندی که آن را بدون هیچ بهایی برای اشخاصی فاضل و ارجمند به ارث بگذارم تا اینکه خدا را دیدار کنم و اینکه زمین مذکور یکی پس از دیگری به فرزندان من به ارث برسد.»معاویه خطاب به عمرو گفت:«بقیۀ این روز نابود باد،این غلام بر من و تو غلبه کرد. »
همپیمانی عمرو بن عاص و معاویه اینچنین آغاز شد:عمرو بن عاص به شام وارد شد و برای تهدید معاویه به وی چنین نوشت:«اگر از همۀ دارایی خود محروم شوی چه میکنی؟پس هرچه در توان داری به کار بند.»معاویه رسولی به سوی او فرستاد و عمرو بن عاص نزد معاویه آمده معاویه به او گفت:«با من بیعت کن.»عمرو گفت:«نه به خدا دین خود را به تو نمیدهم مگر آنکه از دنیای تو بهرهمند شوم.»معاویه گفت:«ولایت مصر را به تو میدهم.»بدین ترتیب عمرو بن عاص به وی پاسخ مثبت داد و معاویه نیز کتبا وی را به این مقام منصوب کرد.
معاویه در جنگ صفّین چون دریافت که مردم شام گروه گروه به قتل میرسند«نعمان بن جبلة التنوخی»را احضار کرد،وی پرچمدار قوم خود در«تنوح»و«بهراء»بود.معاویه به او چنین گفت:«تصمیم گرفتهام فردی را به سرپرستی قوم تو برگزینم که از تو شجاعتر و دیندارتر باشد.» نعمان در پاسخ گفت:«اگر ما همۀ قوم خود را به صورت یک مجموعۀ نظامی در میآوردیم تنها قادر بودیم اندکی پایداری کنیم چه رسد به آنکه در برابر شمشیرهای برنده و از غلاف بیرون آمده و افراد تیزهوشی قرار گیریم.به خدا من تو را به خود ترجیح دادم و سلطنت تو را بر دین خود برگزیدم،هدایت را به سبب هوا و هوسهای تو در حالی ترک کردم که آن را میشناختم و از راه حق دوری گزیدم در حالی که آن را میدیدم و هنگامی که به خاطر سلطنت تو با پسر عموی رسول اللّه صلی الله علیه و آله و نخستین کسی که به او ایمان آورد و با او هجرت کرد،جنگیدم در واقع از رشد و هدایت دور شدم،اگر ما آنچه را که در حقّ تو انجام دادیم در حقّ علی علیه السلام میکردیم وی نسبت به رعیّت خود بیشتر محبّت میورزید و پاداش بیشتری بدانها میداد ولی ما تمام توان خود را در راه اهداف تو به کار بستیم و باید مسؤولیّتی را که پذیرفتهایم به پایان برسانیم حال قبول این مسؤولیّت گمراهی باشد یا هدایت،و اگرچه بسیار بعید است که راه رشد و هدایت باشد.از آنجا که از میوهها و جویبارهای بهشتی محروم شدهایم لذا برای به دست آوردن انجیر و زیتون و محصولات «غوطه» (1)به نبرد خواهیم پرداخت.»نعمان به دنبال این سخنان به سوی قوم خود رفت و در جنگ پایداری به خرج داد .
1) *) مجموعه باغهای سرسبزی در دمشق است که از رود«بردی»سیراب میشود.در گذشته غسّانیها در آن سکونت داشتهاند. زردآلوی آن معروف است.-م.
نعمان در گفتههای خود تصریح کرد که هدف از جنگ به دست آوردن انجیر و زیتون «غوطه»بوده است.آیا معقول است انسانی مثل ولید که قرآن را هدف تیراندازی خود قرار داد،و این اشعار را میسرود:
(1)أتوعد کلّ جبّار عنید فها أنا ذاک جبّار عنید إذا ما جئت ربّک یوم حشر فقل یا ربّ مزّقنی ولید
و نیز:
به خدایت بگو«اگر میتواند»مرا از غذا خوردن باز دارد،و به خدایت بگو«اگر میتواند» مرا از میگساری نیز باز دارد یا شخصی مثل یزید بن معاویه که همچون سایر خلفای بنی امیه به بادهگساری و میمون بازی و همنشینی با زنان آوازهخوان مشغول بود،هدفشان پیشرفت اسلام، همراه با جهاد در راه خدا بوده باشد؟!اگر این را تأیید کنیم به سخن مضحکی گردن نهادهایم.
اوّلین و آخرین هدف این خلفا به دست آوردن هرچه بیشتر آوازهخوانان و کنیزان و غنایم و اموال بوده است.فتوحات آنان نیز تنها برای به دست آوردن اموال فراوانی بوده است.که به فرماندهان داده میشد تا طرفدار حاکمیّت باشند اگرنه این اموال و داراییها چگونه و از کجا به دست میآمد و نیز اموالی که صرف عیّاشی و خوشگذرانی ایشان میشد از کجا فراهم میآمد؟
نتیجۀ این بحث را میتوان چنین خلاصه کرد:هنگامی که پاداش نظامیان کاهش مییافت کودتایی نظامی بر ضد حکومت انجام میشد علاوه بر آن،جنگها و ترورهای پی در پی فرماندهان ارتش انگیزۀ دیگری برای کودتای نظامی بود.
حکومت اموی به ارتش خود تکیه داشت ولی هنگامی که پاداش نظامیان کاهش مییافت و نارضایتی مردم اوج میگرفت،وفاداری این ارتش از حکومت نیز کاهش مییافت و کاهش طرفداری ارتش از حکومت موجب سرنگونی حکّام میشد.
حکومت بنی عبّاس چگونه بر پا شد؟
از نظر اجتماعی میتوانیم بر پایی حکومت بنی عبّاس را چنین تفسیر کنیم که:ایشان نمایندۀ
1) *) آیا مرا با آیۀ«جبّار عنید»تهدید میکنی،پس بدان که من همان جبّار عنید هستم. هرگاه در روز قیامت به خدای خود وارد شدی،به او بگو که خدایا ولید مرا درید.
جناح میانهرو امّت اسلامی به شمار میآمدند،بدین معنا که جناح ایشان بین اصول صحیح اسلامی که مکتبیها مسؤولیّت آن را بر عهده داشتند و اصول منحرفی که بنی امیه بدان میپرداختند،قرار داشت.
پس از وفات رسول اللّه صلی الله علیه و آله امّت اسلامی به سه جناح تقسیم شد:
جناح اوّل:جناح امام علی بن ابی طالب علیه السلام یعنی جناح مکتبی ثابتی که در راه خدا از سرزنش هیچکس ابایی نداشت.
جناح دوّم:جناح جاهلی تندرو.این جناح بنی امیه و ابو سفیان و مغیرة بن شعبه و حکم بن العاص بن امیّه را زیر پرچم خود داشت.
جناح سوّم:جناح میانهرو که ابو عبیدة بن جراح و بسیاری از مسلمانان از جمله بنی عبّاس را در برداشت،بنی عبّاس همان کسانی بودند که در آینده نقش این جناح را ایفا میکردند.
جناح اصیل همان جناح ثابتی بود که در راستای تفکّر اسلامی قرار داشت،جناحی که با تعهّد عمیقی از ارزشها و اصول اسلامی پاسداری میکرد.حضرت فاطمۀ زهرا علیه السلام در خطبۀ خود به این مسأله اشاره میکند:«به خدا از ابو الحسن انتقام نگرفتند مگر به خاطر سختی شمشیر و قوّت و مجازاتهای سخت او و شجاعتش در امور الهی »
قلم و زبان توانایی ندارند از همۀ مواضع استقامت و پایداری حضرت علی علیه السلام بر حقّ و رویارویی ایشان با باطل سخن گویند.یک مسأله حتمی و قطعی است و آن استقامت امام تا آخرین مرحله است،استقامت در مواضعی که پای هر مردی در آن میلغزد و قهرمانان تاب تحمّل آن را ندارند،ولی بالاخره جناح عبّاسی توانست در پرتو شرایط آماده،بر اوضاع غلبه یابد،زیرا بیشتر مردم اهمیّتی نمیدادند که چه کسی به حکومت برسد،ایشان تنها بر یک مسأله اتّفاق داشتند و آن نپذیرفتن حکومت بنی امیّه و احساس گناه در قبال آل محمّد صلی الله علیه و آله بود.
بنی هاشم اعم از بنی عبّاس و علویان و فرزندان جعفر و فرزندان عقیل،همگی دعوت خود را در چارچوب دعوت به رضای آل محمّد،متمرکز کرده بودند.رضای آل محمّد یعنی،فردی که صلاحیّتهای رهبری مکتبی را در برداشته باشد و این کلمهای کلّی به شمار میرفت که همۀ گروههای انقلابی را اطراف خود جمع کرده بود.دعوت ایشان کاملا سرّی صورت میگرفت.
ریشههای جنبش سیاسی پس از شهادت امام حسین علیه السلام در وجدان مردم ریشه دوانده بود زیرا تفکّر مکتبی که از مجموعۀ محدودی از مردم تجاوز نمیکرد به جایی رسید که بیشترین بخش امّت اسلامی،آن را حمایت میکردند.این جنبش در همۀ نقاط منتشر شد و ریاست سازماندهی آن را فردی از فرزندان محمّد بن حنفیه به عهده داشت،فردی که به نظر میرسید حکومت بنی امیّه
اهمیّت او را دریافته بود و به همین سبب سلیمان بن عبد الملک او را به شام فراخواند و ظاهرا گرامیاش داشت،امّا پنهانی به او زهر خورانید.پس از آنکه وی شام را به طرف مدینه ترک گفت در راه به ناحیهای به نام(حمیمه)رسید و در آنجا بود که مسمومیّت بر او غلبه کرد،او از ترس آنکه مبادا بمیرد و دعوتش ناتمام بماند رازداری را جستجو میکرد ولی هیچکس را جز «محمّد بن علی بن عبد اللّه بن عبّاس»نیافت که به وی اطمینان کند لذا وظایف جنبش را به او سپرد و همۀ سران جنبش را-در مغرب و مصر و خراسان و ری و کوفه و بصره-به او معرفی کرد و اطّلاعات دیگری نظیر چگونگی عملکرد و اسامی هواداران این جنبش را نیز در اختیار او گذاشت و نامههایی را که به ایشان نوشته بود تسلیم وی کرد و همۀ اسرار این جنبش را بدو سپرد،قرار بود این فرد عبّاسی همان نقشهای را دنبال کند که آن علوی آن را تعقیب میکرد ولی وی به دعوت خیانت کرد و نقشۀ مزبور را به نفع بنی عبّاس به اجرا درآورد.انقلاب در آن زمان رسیده و آمادۀ بهرهبرداری بود و همۀ احزاب و جنبشها آمادۀ قیام بودند ولی با این ترفند،انقلاب از جناح علوی به جناح عبّاسی منتقل شد،باید گفت که،این تنها دلیل انتقال خلافت از علویان به عبّاسیان نبود بلکه، دلیل عمدۀ این امر آن بود که تنها هدف بنی عبّاس رسیدن به حکومت بود،در حالی که انگیزۀ علویان برای به دست گرفتن حکومت،تحقّق بخشیدن به اهداف خود یعنی اجرای احکام الهی بود.
بنی عبّاس منتظر سقوط بنی امیه بودند تا بتوانند حکومت را به دست گیرند.ایشان چنین وانمود میکردند که احکام الهی را به اجرا در خواهند آورد و مظهر رسالت الهی خواهند بود،آنان به جای در نظر گرفتن هدف یعنی اجرای اوامر الهی به اشخاص و میزان نفوذ آنها توجه داشتند،لذا صحنه را از وجود مخالفان پاک کردند و به حکومت رسیدند.
حقایق زیادی وجود دارد که ثابت میکند،ایشان از آغاز،در مسیر صحیحی حرکت نمیکردند،برای مثال،ابو سلمه که یکی از بزرگترین مبلّغان بنی عبّاس بود و خطوط اساسی جنبش بنی عبّاس را ترسیم میکرد،در ابتدای نهضت بنی عبّاس،نامهای چنین به امام صادق علیه السلام نوشت:
«ای فرزند رسول اللّه صلی الله علیه و آله !ما به رضای آل محمّد دعوت میکردیم و رضای آل محمّد تو هستی و ما مردم را به سوی تو دعوت میکنیم و پیروزی نزدیک است،ما ابو مسلم و سایرین را در نقاط دیگر به کار گماشتهایم.»
او به«محمّد بن عبد الرحمن بن اسلم»که قرار بود نامه را به امام برساند(جدّ أسلم غلام رسول اللّه صلی الله علیه و آله بود و به همین جهت او را مأمور رساندن نامه کرد)دستور داد نامه را به امام صادق علیه السلام بدهد و اگر ایشان به نامه پاسخی ندادند به سوی«عمر بن امام زین العابدین علیه السلام »برود و
نامه را تسلیم او کند.
این شخص نامه را به امام صادق علیه السلام داد،امام نیز نامه را روی چراغی که در پیش داشت گرفت و آتش زد و فرمود:«من کجا و ابو سلمه کجا؟ابو سلمه پیرو دیگران است.»آورندۀ نامه که ابو سلمۀ خلال،در رازی بزرگ به او اطمینان کرده بود چون این منظره را دید گفت:ای فرزند رسول اللّه!پاسخ نامه چه شد؟حضرت فرمود:«آنچه دیدی برای ابو سلمه بازگو.»
آورندۀ نامه تعجّب کرد و با شگفتی پیش خود چنین گفت:خلافت به امام پیشنهاد میشود ولی او نمیپذیرد.فرستادۀ ابو سلمه سپس به سوی عبد اللّه بن حسن رفت ولی او نیز پاسخ منفی داد، سپس نزد فرزند امام زین العابدین علیه السلام آمد که او نیز نپذیرفت،پس از آن ابو محمّد عبد اللّه بن حسن نزد امام صادق علیه السلام آمد و چنین گفت:
«ای ابو محمّد!فرستادۀ ابو سلمه میگوید که وی در این نامه مرا به امری میخواند که مورد پذیرش من است و شیعیان ما در خراسان نزد او رفتهاند»ابو عبد اللّه علیه السلام فرمود:«ای ابو محمّد!از کی مردم خراسان شیعۀ تو شدهاند؟آیا تو ابو مسلم را به خراسان فرستادی؟و آیا تو به او دستور دادی که سیاه بپوشد؟آیا تو سبب رفتن اینان به عراق بودی؟یا تو به ایشان جهت دادی؟آیا هیچ یک از آنها را میشناسی؟»به دنبال این سخنان عبد اللّه بن حسن با امام به مشاجرۀ لفظی پرداخت و کار آنقدر بالا گرفت که خطاب به امام چنین گفت:مردم پسر من محمّد را میخواهند زیرا او مهدی این امّت است،وی سخنان خود را چنین دنبال کرد:به خدا هیچ چیز جز حسد موجب نمیشود که تو ما را از این کار باز داری.در این هنگام ابو عبد اللّه علیه السلام چنین فرمود:
«به خدا سبب این کار جز خیرخواهی من نسبت به تو نیست،ابو سلمه نظیر نامۀ تو به من نیز نامهای نوشته است ولی فرستادۀ او پاسخی جز پاسخ تو از من دریافت کرد،من پیش از آنکه نامۀ وی را بخوانم آن را به آتش کشیدم»
در پایان این گفتگو عبد اللّه با عصبانیّت محضر امام را ترک گفت .
بنی عبّاس از نام هر علویی که در پیشاپیش نهضت ایشان قرار میگرفت،استفاده میکردند، زیرا علویان در جذب دلهای مردم نیرویی جادویی داشتند و از طرفی بنی عبّاس خود را از تهمت ربودن ریاست از علویان به دور نگاه میداشتند.
مهمترین مشغلۀ بنی عبّاس از زمان سرّی بودن فعّالیتهای انقلابی تا پایان حکومت ایشان مسألۀ علویان بود.بارزترین دلیل این سخن آن است که همۀ خلفای عبّاسی پیوسته از آن بیم داشتند که وزیر یا اطرافیان دیگر،از طرفداران علویان باشند،ولی مردم کوفه بطور کلّی دارای تمایلات علوی، و فرق بین علویان و عبّاسیان را دریافته بودند در حالی که مردم خراسان از این اختلاف تصویر
روشنی در ذهن نداشتند،ایشان همۀ عبّاسیان و علویان را هاشمی میدانستند و فرق چندانی بین آنها قایل نبودند.
ابو سلمۀ خلال،دعوت خود را با فرا خواندن مردم به رضای آل محمّد آغاز کرد،در میان مردم چنین معروف بود که وی علوی است زیرا،به مردم وعده داده بود که فلان شخص را که علوی است به ولایت ایشان برخواهد گزید.
مسألۀ مهم در استدلال به این رخداد آن است که تغییر یک جنبش همهگیر از علویان به بنی عبّاس یک تغییر آنی نبوده است که در داستان سادۀ(حمیمه)خلاصه شود بلکه دلیل این تغییر آن بود که جریان عبّاسیان یک جریان میانهرو فرصتطلبانهای بود که اعتقاد داشت هدف وسیله را توجیه میکند،این جریان دارای نمودی انقلابی بود در حالی که واقعیّتی اصلاح طلب داشت، برای مثال منصور دوانیقی سه بار سوگند خود را شکست،بار اوّل زمانی بود که به ابن هبیره امان داد و بار دوّم هنگامی بود که به عمویش عبد اللّه بن علی امان داد و در سوّمین بار امانی را که به ابو مسلم خراسانی داده بود نقض کرد،وی پس از سوگند خود مبنی بر امنیّت ایشان به همۀ آنها نیرنگ زد، بدین ترتیب انتظار ما از افکار عمومی دربارۀ رئیس حکومتی که سه بار سوگند خود را شکسته، چیست؟
با این شیوه حکومت عبّاسی در آغاز امر توانست مرجئه و خوارج را به سوی خود جذب کند و ایشان را تأیید میکرد و حقّ را بدیشان میداد و به آنها وعده میداد که حکومت خود را به اسم آنها برپا خواهد کرد،اینچنین بود که خوارج در آغاز با بنی عبّاس همداستان شدند زیرا شنیده بودند که بنی عبّاس بزودی به حکومت خواهند رسید و حکومت خود را بر مبنای شورا در میان مسلمانان پایهریزی خواهند کرد و خود مردم در میان خود به حکومت خواهند پرداخت.
معتزله نیز به بنی عبّاس پیوستند زیرا بنی عبّاس به ایشان وعده داده بودند که واصل بن عطا را به حکومت خواهد رساند.
ولی هنگامی که عبّاسیان به خلافت رسیدند به پاکسازی کسانی همچون ابو مسلم خراسانی پرداختند که ایشان را به حکومت رسانده و خدمات ارزندهای به آنان کرده بودند.ایشان ابو سلمه را نیز که از نظر سازماندهی انقلابی طرفدار ابو مسلم خراسانی بود پاکسازی کردند زیرا ابو سلمه نظریات خود را از ابو مسلم دریافت میکرد و در بسیاری از امور با او به رایزنی میپرداخت.
خراسان در آن زمان تابع کوفه بود،به همین جهت فرماندار کوفه همان کسی بود که کارهای فرماندار خراسان را زیر نظر داشت و مرکز فعّالیتهای ابو سلمه که نمایندۀ تامّ الاختیار جنبش به شمار میرفت،کوفه بود.
عبّاسیان ابو سلمۀ خلال و پس از وی ابو مسلم خراسانی را به قتل رساندند،ابو مسلم فرماندهای نظامی به شمار میرفت که در راه حاکمیّت بنی عبّاس در جنگهای بسیاری شرکت کرده بود و به همین سبب در میان مردم جایگاهی پیدا کرده و پرآوازه گشته بود،بدینگونه بنی عبّاس برای جلوگیری از هرگونه دستهبندی این فرماندهان به اعمال تروریستی اقدام میکرد.این خاندان نسبت به برامکه نیز چنین رفتاری داشت چنانکه هارون الرشید،جعفر بن یحیی برمکی را به قتل رساند و سایر برامکه را نیز از ریشه نابود کرد.
بنی عبّاس تنها زمانی افراد را حفظ میکردند که نیازی بدیشان داشتند ولی همینکه نیازشان برآورده میشد او را نیز پاکسازی میکردند.در اینجا دلایلی به چشم میخورد که مستقیما در موفقیّت بنی عبّاس دخالت داشته است:
نخستین دلیل:
طول مدّت مبارزات این جنبش برای رسیدن به حکومت.ما نباید تصوّر کنیم که جنبش عبّاسیان در یک روز شکل گرفته است بلکه آن را نتیجۀ 30 تا 50 سال تلاش باید دانست که سرانجام موجب روی کار آمدن ایشان شد،دیگر آنکه برخی از رهبران بنی عبّاس در زمان امویان به قتل رسیدند بدین معنا که مردم با آنها بیعت کردند ولی پس از آنکه دعوت خود را علنی کردند به دست بنی امیّه نابود شدند.
دلیل دوّم:
دلیل دوّم موفقیّت ایشان،آن بود که خراسان را به عنوان مرکز فعّالیّتهای خود برگزیدند.زیرا این منطقه دارای ویژگیهایی بود که مبارزۀ آنها را تکامل میبخشید و آن را به صورت یک مبارزۀ پخته علیه حکومت اموی در میآورد.امور زیر را میتوان از جمله ویژگیهای خراسان دانست:
(الف)دوری خراسان از دار الخلافه،زیرا این دوری مسافت به جنبش،این امکان را میداد که فعّالیتهای خود را افزایش دهد و آن را تقویت کند.
(ب)وجود شخصیّتهای مخالفی که به خاطر نژاد عربی بنی امیه با ایشان مبارزه میکردند زیرا بیشتر اهالی خراسان را موالی تشکیل میدادند.
(ج)شهرهای زیادی خراسان را در بر گرفته بود،شهرهایی که انقلابیها به آن تکیه داشتند و از جمعیّت زیاد آن و نیروهای پیگیر ایشان استفاده میکردند.
(د)طبیعت سالم اهالی خراسان،بدین معنا که مردم این منطقه با بنی هاشم دوستی خالصانهای داشتند.لذا انتخاب خراسان انتخابی بجا بود و به همین سبب انقلابیها حملۀ خود را از خراسان به سوی عراق و سپس به شام آغاز کردند.و پس از آن با مروان حمار به جنگ پرداختند و
وی را به قتل رساندند.مروان باهوشترین و نیرنگبازترین خلیفۀ اموی بود و به سبب جنگهای پی در پی با دشمنان و قدرت تحمّل خود به حمار ملقّب شد،ولی با این حال توفان انقلاب دارای قدرت بیشتری بود و توانست او را از ریشه نابود سازد.
وی در خلال حکومت خود که پنج سال و چند ماه به طول انجامید هرگز میدان جنگ را ترک نکرد.این مسأله،بیثباتی وضع سیاسی و اجتماعی آن زمان را برای ما ترسیم میکند.اخبار کارزارهای پیدرپی او در همه جا پیچیده بود.اگر مروان بن محمّد اوّلین خلیفۀ امویان میبود برای او نیز تاریخی همچون تاریخ معاویه نوشته میشد ولی حکومت اموی در حال جان کندن بود و تجدید حیات آن ممکن نبود و هیچ چیز نمیتوانست از سقوطش جلوگیری کند بلکه تنها مسأله، زمان سقوط آن بود.
در واقع حکومت بنی امیّه از زمان هشام بن عبد الملک به پایان کار خود رسیده بود،زیرا چهار خلیفه پس از او به مسند حکومت رسیدند که اوّلی یک سال و چند ماه حکومت کرد و دوّمی پنج ماه و سوّمی دو ماه و چهارمی،تمام دوران حکومت خود را در جنگ به سر برد و هرگز نتوانست حکومت کند.
اینها فاقد هیبت و شکوه سلطنت بودند بلکه پیوسته خلافت خود را با لهو و لعب میآمیختند.
بسیاری از خلفای اموی زمانی که به خلافت میرسیدند شهرهای دور،از خلافت ایشان هیچگونه اطّلاعی نمییافتند،و این ثابت میکند که حکومت اموی از زمان هشام از میان رفته بود.شناخت عملکرد هشام در طی حکومت خود که نوزده سال و چند ماه طول کشید(105-125ه)این واقعیّت را بیش از پیش تأیید میکند زیرا وی پیوسته مشغول کشتار و ترور گروههای دیگر اسلامی بود.
در اینجا دربارۀ امام صادق علیه السلام که در آخر حکومت امویان و آغاز حکومت بنی عبّاس میزیسته است این سؤال پیش میآید:
امام صادق در زندگی خود چه کرد؟
او چه چیز به امّت اسلامی ارزانی داشت؟
از یکی از نویسندگان اسلامی پرسیدم:ائمّه علیه السلام پس از امام حسین چه کردند؟وی با صراحت پاسخ داد:همۀ ائمّه پس از امام حسین دارای تمایلات غیر سیاسی بودند و هیچ یک از آنها پس از امام حسین علیه السلام در سیاست دخالت نمیکردند.ولی با مروری بر تاریخ کاملا روشن میشود که ائمّه از امام زین العابدین علیه السلام تا حضرت حجّت(عج)در همۀ زمینهها و مسائل سیاسی وارد میشدهاند.جنبش مکتبیها در زمان امام زین العابدین علیه السلام حرکتی مبارز بوده است که حتّی در زمان امام صادق علیه السلام توانست بر بخشهای وسیعی از ممالک اسلامی سیطره یابد و همچنان در
روزگار سایر ائمّه علیه السلام از توانایی زیادی برخوردار بود.
ائمّه از زمان امام صادق علیه السلام بر قسمتهایی از سرزمین اسلامی حکومت میکردند،ایشان حکومت خود را از طریق والیان خویش بر قسمتهای مختلف اعمال میکردند،والیانی که از یاران ائمّه به شمار میآمدند.برای مثال،والی اهواز را میتوان از جملۀ ایشان دانست،وی به هر نحوی بود تشیّع خود را آشکار مینمود و مردم را به سوی امام صادق علیه السلام دعوت،و اوامر امام را اطاعت میکرد و اوامری که امام به وسیلۀ نامه ابلاغ میفرمود،به سازماندهی اداری و داوری و جز آن اختصاص داشت.همانطور که حضرت علی علیه السلام سازماندهی اداری خود را برای مالک اشتر (والی مصر)ارسال میداشت امام صادق علیه السلام نیز همین کار را با والی عبّاسیان در اهواز میکرد، اگرچه قبول این مسأله دشوار است ولی،عبّاسیان به تنهایی قادر نبودند به حاکمیّت خود ادامه دهند و در این زمان بسیار طبیعی بود که مکتبیها از دخالت در امور حکومت چشم نپوشند،برای مثال «ربیع»که وزیر دربار یا به اصطلاح آن روز«حاجب»منصور بود از دوستداران ائمّه به شمار میرفت،روزی که منصور،امام صادق علیه السلام را احضار کرد امام خطاب به ربیع چنین فرمود:
«ای ربیع!من از گرایش تو نسبت به ما اهل بیت آگاهم،پس بگذار دو رکعت نماز بخوانم و دعا کنم» )ربیع گفت:«هرچه میخواهی بکن»ربیع پس از آن گریست و امام نیز دو رکعت نماز گزارد و سپس نزد منصور آمد،منصور شمشیری در زیر لبد خود پنهان کرده بود و هرگاه بحث او با امام شدّت میگرفت دست خود را روی شمشیر میبرد،در این هنگام ربیع پیش خود چنین گفت:«اگر منصور به من دستوری دهد از فرمان او سرپیچی خواهم کرد زیرا گمان میکنم به من دستور دهد شمشیر را بردارم و امام را به قتل برسانم.اگر مرا چنین دستوری دهد،خود منصور را به قتل خواهم رساند اگرچه به قیمت جان خود و فرزندانم تمام شود.»
چنین اشخاص یا افرادی مثل«ابراهیم بن جبله»وزیر دربار بودهاند و این مسأله ثابت میکند که افراد مکتبی توانسته بودند با نفوذ در دستگاههای دولتی در حکومت جایگاهی برای خود کسب کنند،ولی امور حکومتی در آن زمان چندان مرتّب نبود و افراد مختلفی در آن به چشم میخوردند، مثلا فرزند یکی از خلفا از دوستداران اهل بیت بود و یا یکی از فرزندان خلیفۀ اموی(یزید بن ولید بن یزید بن عبد الملک)از معتزله بود،وی علیه پدر خود شورید و پنج ماه بر ممالک اسلامی خلافت کرد،و به نمایندگی از طرف حزب معتزله روی کار آمده بود ولی امویان یک بار دیگر علیه یزید بن ولید قیام کردند و او را به قتل رساندند،معتزله هیچکس را همپایۀ یزید نمیدانستند و معتقد بودند که وی در میان خلفای بنی امیه از عمر بن عبد العزیز برتر است .
افراد مکتبی در خلال زندگی امام صادق علیه السلام و ائمّۀ پس از ایشان،از طریق نفوذ کردن یا جز
آن این امکان را یافته بودند تا بر کشور حکومت کنند.
بنی اشعث و فضل بن یحیی و خالد و فضل بن سهل و یعقوب بن داوود و پیش از اینها ابو سلمه و ربیع و پسرش فضل بن ربیع و پس از فضل بن ربیع علی بن یقطین و فرزندانش و سلیمان بن جعفر را میتوان از این قبیل دانست،همۀ اینها مسؤولیّتهایی در حدّ وزارت داشتند.برخی از حاکمان شهرهای مختلف نظیر زیاد بن عبد اللّه کارگزار منصور در مدینه نیز از طرفداران اهل بیت بودند همچنان که پارهای از فرماندهان لشگر مثل طاهر بن حسین خزاعی فرماندۀ ارتش مأمون که بغداد را برای وی فتح کرده و توانسته بود ارتش امین برادر مأمون را شکست دهد از هواداران ائمّه،به شمار میآمدند.
طرفداران ائمّه همچنان تا زمان حضرت حجّت(عج)موجود بودند و این مسأله ثابت میکند که ائمّه علیه السلام به صورت کامل در سیاست دخالت میکردهاند.
-مسعودی،مروج الذهب،ج 3،ص 228.
-همان مأخذ،مروج الذهب،ج 3،ص 13.
-همان مأخذ،مروج الذهب،ج 3،ص 22.
-همان مأخذ،مروج الذهب،ج 2،ص 354.
-همان مأخذ،مروج الذهب،ج 2،ص 384.
-بحار الانوار،ج 43،ص 158.
-مسعودی،مروج الذهب،ج 3،ص 254.
-والی،نویسندۀ یحیی بن خالد برمکی وزیر بود.
-بحار الانوار،ج 47،ص 197.
-لبد،پشم نمد شده را گویند.
-بحار الانوار،ج 47،ص 197.
-مسعودی،مروج الذهب،ج 3،ص 226.
مسیر جنبش مکتبی در زمان بنی عبّاس
1-درآمدی بر واقعیّت جنبش مکتبی در حکومت بنی عبّاس
2-چگونه ائمّه به امّت جهت میدادند؟
در قرن اوّل هجری اصول عامّۀ مکتب،همان اصولی بود که در افراد و در سازمانهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی سیر تکاملی خود را سپری میکرد.حکومت اسلامی در این هنگام مشغول توسعه دادن محدودۀ خود از غرب و شرق و شمال و جنوب بود.در همین زمان یک جنبش مخالف اصلاحطلب به چشم میخورد،این جنبش همان نهضت مکتبی بود که امیر المؤمنین علی ابن ابی طالب علیه السلام و سپس و فرزندان ایشان علیه السلام آن را رهبری میکردند و نمایندۀ این حرکت به شمار میآمدند.
در قرن دوّم هجری تلاش عملی همۀ امّت متوجّه اصلاح داخلی گردید و فتوحات خارجی به گونهای متوقّف شد و دیگر کسی به این مسأله توجّهی نداشت.
عناصر مکتبی مؤمن چنین اندیشیدند که بهتر است توجّه خود را به داخل یعنی،تصحیح مسیر امّت معطوف دارند،به همین جهت در قرن دوّم شاهد رشد نهضتهای فکری و سیاسی بسیاری در حکومت بنی امیّه هستیم،این جنبشها اگرچه جهتهای مختلفی داشتند ولی همگی دارای یک هدف مشترک بودند و آن اصلاح اوضاع داخلی امّت بود.معتزله و مرجئه و خوارج و زیدیه و جنبشهای دیگر را میتوان از جملۀ این نهضتها دانست که طبیعة جنبش ما در یعنی،جنبش مکتبیها را نیز باید بدانها افزود،جنبشی که بیش از سایر نهضتها،بار سنگین تغییر دادن امّت را به دوش داشت.در قرن سوّم جنبشهای اسلامی،در ایجاد نوعی توازن سیاسی در داخل امّت اسلامی به موفقیّت دست یافتند که در نتیجۀ این موفقیّت،اهتمام بسیاری به زبان و ادبیّات و عمران و آبادی
در زمینههای مختلف آن صورت گرفت،بدین ترتیب تمدّن ارزشها و مقدّسات و علوم به تمدّنی تبدیل شد که فقط به اصلاح امور مادّی و زیادهروی در ادبیّات میپرداخت.
ما تصوّر میکنیم این مراحل تنها در تاریخ اسلامی یافت نمیشود بلکه،در همۀ ملل و تمدّنهای گذشته نیز وجود داشته است.
این بود نگاهی کلّی به تاریخ اسلام ولی،اگر این بینش را در عهد عبّاسی پیاده کنیم خواهیم دید که این دوره علی رغم آنکه فقط عهد عمرانی و آبادانی بوده است،با اصلاحات سیاسی وسیع خود از دیگر دورهها متمایز میشود،در صورتی که بنی عبّاس در ابتدای خلافت خود از این اصلاحات برخوردار نبودند بلکه این اصلاحات را میتوان نتیجۀ مستقیم پختگی جنبشهای اصلاحطلب دانست که در امّت اسلامی شکل گرفته بودند.در این زمان امّت اسلامی مفهوم جنبش آزادیبخش را بخوبی درک کرده بود.زیرا تفکّر و مفاهیم سیاسی که حکّام،آن را بر تودههای مسلمان تحمیل میکردند عملا در قرن اوّل از بین رفته بود.طبیعة بسیاری از مردم،فریب تأویل نادرست این آیه را خوردند: «أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» ولی بعد بیشتر مسلمانان دریافتند که هرکس بر مسند حکومت تکیه بزند اجازه ندارد هرچه میخواهد انجام دهد و همۀ مسلمانان باید در برابر حاکم ستمگر قیام کنند و یکی از دلایل وارد آمدن مصیبتهای مختلف بر مسلمانان،سکوت ایشان در برابر حاکمان سرکش بوده است،به همین جهت مردم به احزاب مختلفی که با وضع موجود به مبارزه برخاسته بودند،میپیوستند.
اینچنین بود که جنبشهای آزادیبخش همگی در ساقط کردن حکومت اموی همداستان شدند،حکومتی که سقوط آن دشوار به نظر میرسید.همچنان که در گذشته تحلیل کردیم تکیۀ حکومت اموی به ارتش مزدور خویش و قبایل جاهلی و هر اندیشۀ مادّی جاهلی اعمّ از سیستم حکومت خانوادگی یا طبیعت نژادپرست عربی(عدنانی و شامی علیه قحطانی)یا سایر مفاهیم مادّی جاهلی بود،نیروی حکومت اموی نیرویی گذرا بود و به همین سبب جنبشهای آزادیبخش همداستان شدند و توانستند این حکومت را از بین ببرند،ولی پس از سقوط این حکومت،جنبشهای آزادیبخش با یکدیگر اختلاف پیدا کردند.فی المثل،زیدیه برای ساقط کردن حکومت بنی امیّه با عبّاسیان همکاری کردند،ولی همینکه دوّمین خلیفۀ عبّاسی یعنی منصور دوانیقی به خلافت رسید،محمّد بن عبد اللّه بن حسن بن حسن علیه السلام نهضت مخالفی را بر ضد او ایجاد کرد و این اوّلین نهضتی بود که علیه بنی عبّاس بر پا شد.
این جنبش چرا و چگونه بر پا شد؟
قبل از پاسخ به این سؤال،باید بدانیم که امّت اسلامی در این هنگام زمینۀ مناسبی برای
جنبشهای آزادیبخش داشته است.امام حسین علیه السلام تلاش بسیاری کرد تا توانست یارانی گرد آورد تا او را در جنگ همراهی کنند.پس از امام حسین علیه السلام نیز زید و مختار کوشش فراوانی به کار بستند ولی وقتی که محمّد و ابراهیم دو پسر عبد اللّه بن حسن پا به عرصه گذاردند زمینه برای جنبش از آمادگی و پختگی بیشتری برخوردار شد زیرا،مردم بینش بیشتری یافته بودند و به همین لحاظ،پیرامون محمّد و ابراهیم گرد آمدند،بدین ترتیب ولایتها یکی پس از دیگری به دست محمّد و برادرش ابراهیم سقوط کرد،همۀ این تغییرات در پرتو تحوّلی که ایجاد شده بود،صورت میگرفت.مورّخان به پدیدۀ معنا داری اشاره میکنند،بدینگونه که امام حسین علیه السلام در انقلاب خود شرعیّت نظام حاکم را از آن سلب کرد و آن را با آگاهی اکثریت امّت اسلامی در اختیار جنبش مخالف بنی امیّه قرار داد.
بصره دژی به شمار میرفت که اهل بیت علیه السلام را دشمن میداشت ولی بعدا در زمان بنی عبّاس این دژ به دست جنبش زیدیه سقوط کرد و به دنبال آن تفکّرش نسبت به اهل بیت علیه السلام نیز تغییر یافت.
مورّخان،این مسأله را دلیل میزان نفوذ زیدیه و انتشار افکار مخالف در بصره میدانند،معنای این سخن آن است که زمینۀ انقلاب در بصره مناسب بوده است و این طرز تفکّر در میان مردم آن،شکل گرفته بود:«باید به پا خیزیم و از آزادی خود دفاع کنیم و این جز با اجرای صحیح قوانین اسلامی امکانپذیر نیست والاّ نخواهیم توانست به حقوق خود دست یابیم بلکه پیوسته زیر فشار طغیان و ظلم به سر خواهیم برد.»
و اینچنین بود که جنبش زیدیه،در زمان منصور دوانیقی دوّمین خلیفۀ بنی عبّاس شکل گرفت.چون قبل از آنکه خلفای عبّاسی مزۀ خلافت را بچشند،ناگهان دریافتند که محمّد بن عبد اللّه علیه ایشان انقلابی برپا کرده است،محمّد بن عبد اللّه به سبب زهد و عبادت زیاد به «النفس الزکیه»معروف شده بود.
پدر وی عبد اللّه،او و برادرش ابراهیم را برای انقلاب آماده میکرد،نظیر چنین چیزی را در تاریخ کمتر میبینیم که پدری بتواند سختیهای انقلاب را بر ضد حکومتی تحمّل کند و با این وجود فرزندش را نیز برای قیام آماده سازد.وی به فرزند خود چنین خطاب کرد:«تو مهدی این امّت هستی.»
تفکّر مهدویّت در میان زیدیه با این اندیشه نزد سایر افراد مکتبی تفاوت دارد،برای زیدیه مهدی فردی از آل محمّد است که با شمشیر قیام کند.انتشار تفکّر مهدویّت تنها در میان ایشان نبود بلکه،همۀ مذاهب دیگر نیز بدان معتقد بودند.عبد اللّه از زمان بنی امیه به فرزند خود چنین میگفت:
تو همان کسی هستی که باید حکومت را به راه راست هدایت کنی.محمّد در ابتدای سی سالگی از نظرها پنهان شد.
اگر کسی از اهل بیت غیبت میکرد این بدان معنا بود که حرکت جدیدی آغاز شده است و به هیچوجه غیبت وی بدان معنا نبود که صحنه را ترک کرده باشد بلکه صرفا خود را مخفی و هویّت خویش را پنهان داشته است تا بتواند با گروهها ارتباط برقرار کند و کارهای لازم و زمینهساز را به انجام برساند و زمانی که ساعت شروع عملیّات فرا رسید ظاهر شود و انقلاب را علنی کند.
این مسأله دربارۀ دو فرزند عیسی(احمد و زید)نیز پیش آمد.صاحب،آن دو را برداشت و نزد مهدی عبّاسی آورد،مهدی نیز سرپرستی آن دو را پذیرفت و پیش خود چنین گفت:این دو، فرزندان زید هستند پس باید آنها را بر مبنای تفکّر عبّاسی بخوبی تربیت کنم،وی فرزندان زید را تحت سرپرستی مدرّسانی قرار داد تا ایشان را به روش و طرز تفکّر عبّاسیان پرورش دهند.این دو در دربار پادشاهی به گونهای بزرگ شدند که میپنداشتی از خانوادۀ سلطنتی هستند،ولی وقتی که حکومت به هارون الرشید رسید یکی از آن دو(احمد)دربار را ترک کرد و در مسجد به زهد و عبادت پرداخت.اینگونه شیوه،پوشش کارهایی بوده است که تاریخ ذکری از آنها به میان نمیآورد.این مسأله بویژه با در نظر گرفتن این واقعیّت تاریخی که:«تاریخ مسیر زندگی و کارهای برجستۀ بسیاری از مجاهدان را دنبال نمیکند،لیکن بشریّت پیوسته مدیون ایشان است.» عجیب نیست.
زیدیه فرزند دیگر عیسی یعنی،زید بن عیسی را در میان خود گرفتند ولی هارون الرشید او را دستگیر کرد و به زندان افکند.زید از زندان گریخت و از دیدهها پنهان شد و بار دیگر به جنبش زیدیه پیوست و بقیۀ عمر خود را در این راه صرف کرد.محمّد نیز چنین سرنوشتی یافت،او و سپس ابراهیم نیز مخفی شدند،آنها برادری داشتند که ادریس بن عبد اللّه بن حسین بن حسن بن علی بن ابی طالب علیه السلام نام داشت که او هم مخفی شد.سایر برادران محمّد و فرزندان وی در شهرهای مختلف،مردم را به امامت محمّد دعوت میکردند.از اطرافیان وی،پسرش علی بن محمّد راهی مصر شد و پسر دیگرش عبد اللّه به خراسان رفت و پسر سوّمش حسن،راه یمن را در پیش گرفت و برادرش موسی به شمال سوریه و برادر دیگرش یحیی،به ری و سپس به طبرستان رفت.ایشان در دورۀ امویان جنبشی انقلابی را شکل داده بودند و پس از آن گروهی از بنی هاشم در(ابوا)که بین مکّه و مدینه قرار داشت،گرد آمدند،ابراهیم بن محمّد بن علی بن عبد اللّه عبّاسی(که بعدا در تبلیغات بنی عبّاس به امام ملقّب شد)و ابو جعفر منصور و صالح بن علی و عبد اللّه بن حسن بن حسن و دو پسر وی محمّد و ابراهیم و نیز محمّد بن عبد اللّه بن عمر بن عثمان،در میان این عدّه بودند.
صالح بن علی،خطاب به ایشان چنین گفت:«میدانید شما افرادی هستید که مردم به شما توجّه دارند و خداوند شما را در این مکان گرد آورده است پس با فردی از میان خود بیعت کنید و بر این بیعت با یکدیگر پیمان ببندید تا خداوند در کار ما گشایشی کند و او بهترین گشاینده است.»
در این هنگام عبد اللّه بن حسن،پس از حمد و ثنای خداوند رشتۀ سخن را به دست گرفت و چنین گفت:«میدانید که این فرزند من همان مهدی است پس بیایید تا با او بیعت کنیم.»در اینجا ابو جعفر منصور چنین گفت:به چه چیز خود را میفریبید!به خدا خوب میدانید که مردم به هیچکس از این جوان-محمّد بن عبد اللّه-مایلتر نیستند و پاسخ سریعتر نخواهند داد.همه گفتند:به خدا راست گفتی این همان مطلبی است که همه بدان آگاهی داریم،لذا همگی با محمّد بیعت کردند و دستش را فشردند.
عیسی چنین نقل میکند:فرستادۀ عبد اللّه بن حسن پیش پدرم(محمّد بن عمر بن علی)آمد و بدو گفت که خوب است نزد ما آیی زیرا برای امری گرد آمدهایم،عبد اللّه بن حسن همین پیام را برای جعفر بن محمّد علیه السلام نیز فرستاد.
شخص دیگری چنین روایت میکند:عبد اللّه بن حسن به حاضران این جلسه گفت:«ما نمیخواهیم با جعفر بیعت کنیم تا وی امور شما را به تباهی نکشد.»
عیسی نقل میکند که پدرم مرا به مجلس ایشان فرستاد تا ببینم برای چه گرد آمدهاند، جعفر بن محمّد علیه السلام نیز محمّد بن عبد اللّه الارقط بن علی بن الحسین را به نمایندگی خود به این جلسه فرستاد،من و نمایندۀ امام به جلسه وارد شدیم و محمّد بن عبد اللّه را دیدم که بر گلیم تا شدهای نماز میگزارد،به او گفتم:مرا پدرم نزد شما فرستاده است تا ببینم برای چه گرد آمدهاید.وی پاسخ داد:گرد آمدهایم تا با محمّد بن عبد اللّه،مهدی امّت بیعت کنیم.
راویان نقل میکنند که،جعفر بن محمّد خود نیز در این جلسه حاضر شد و عبد اللّه بن حسن در کنار خود برای وی جا باز کرد و هرچه قبلا در جلسه گفته بود برای او نیز بازگو کرد.
جعفر علیه السلام فرمود:«این کار را نکنید که هنوز زمان آن نرسیده است.»حضرت خطاب به عبد اللّه چنین گفت:«اگر معتقدی که فرزندت،مهدی امّت است باید بگویم که چنین نیست و اگر میخواهی وی را برای خشم در راه خدا وارد صحنه کنی تا امر به معروف و نهی از منکر کند در این صورت ما با تو که بزرگ ما هستی بیعت میکنیم نه با فرزندت.»
عبد اللّه خشمگین شد و گفت:«تو خود میدانی چنانکه میگویی نیست و خداوند تو را بر غیب خود آگاه نکرده است ولی حسادتت به فرزندم تو را به این کار وا میدارد.»امام فرمود:«به خدا حسد مرا به این سخن وا نداشت ولی این و برادرانش و فرزندانشان در میان شمایند و با دستش
به پشت ابو العبّاس زد.»سپس با دست به شانۀ عبد اللّه بن حسن زد و چنین فرمود:«خلافت نه به تو میرسد و نه به دو پسرت بلکه،خلافت از آن بنی العبّاس است و بدان که دو پسر تو به قتل خواهند رسید.»امام سپس برخاست و به دست عبد العزیز بن عمران زهری تکیه کرد و فرمود:«آیا صاحب ردای زرد-یعنی ابو جعفر منصور-را دیدی؟»عرض کرد:آری.امام فرمود:«به خدا ابو جعفر را میبینم که محمّد را به قتل میرساند.»عبد العزیز گفت:آیا محمّد را به قتل خواهد رساند!امام فرمود:«آری»
عیسی نقل میکند که چون امام علیه السلام این سخن را فرمود حاضران پراکنده شدند و دیگر اجتماعی تشکیل ندادند .
اینچنین بود که همۀ بزرگان بنی هاشم اعمّ از عبّاسیان و بنی الحسن و بنی الحسین و فرزندان جعفر و عقیل اجتماع کردند و با در نظر گرفتن آنکه افرادی همچون عبّاس و منصور دوانیقی نیز در میان ایشان بودند برای محمّد بیعت گرفتند زیرا،حکومت اموی در شرف سقوط بود لذا محمّد را که پدرش وی را برای خلافت آماده کرده بود به خلافت برگزیدند.محمّد صلاحیّتهای رهبری را داشت و یارانی که در همۀ سرزمینهای اسلامی پراکنده،و منتظر لحظۀ قیام بودند همگی با وی بیعت کردند و تنها امام صادق علیه السلام از بیعت کردن با او خودداری کرد.امام در این هنگام چنین فرمود:
هیچکس جز صاحب ردای زرد-یعنی منصور -به خلافت نخواهد رسید.
منصور در آن زمان به چیزی گرفته نمیشد ولی منصور نیز چون دیگران با محمّد بیعت کرد و در واقع منصور،قاتل محمّد،بیعت وی را بر ذمّه داشت و چنانکه در داستان معروفی نقل میشود، منصور قبل از آنکه رهبری،از جنبش علویان به عبّاسیان منتقل شود دو بار با محمّد بیعت کرد.
چون منصور به حکومت رسید و کارهای خلاف شرع خود را آغاز کرد محمّد و برادرش ابراهیم،انقلابی را بر ضد حکومت منحرف او علام کردند و مدینه و بصره را پایگاه حرکت خود قرار دادند.در آن هنگام مدینه مرکزی از مراکز دینی مقدّس به شمار میرفت و امّت اسلامی،قبلا آن را پایگاهی نظامی تلقّی میکردند و از سوی دیگر بصره نیز یکی از پایگاههای عمدۀ نظامی بود که قبلا احداث شده بود.
نقشۀ ماهرانهای بود،انقلاب محمّد در مدینۀ منوّره و گرفتن مکّه و حومۀ آن همزمان با انقلابی دیگر در بصره توسّط برادر وی ابراهیم،اساس این نقشه را تشکیل میداد ولی،مشکلی که وجود داشت آن بود که ارتباط محمّد با یارانش در نقاط مختلف،مثل مصر و خراسان و ری و جز آن با سرعت و سازماندهی لازم صورت نمیگرفت.اینها مسائلی بود که در زمینۀ جنبش مطرح بود.امّا در زمینۀ حکومت عبّاسی که ابو جعفر منصور در رأس آن قرار داشت،وی از طریق ربیع اخباری فوری
دریافت کرد.او در اخبار خود قیام محمّد در مدینه و چیرگی ابراهیم بر حاکم بصره و استیلای وی بر فارس و اهواز و واسط را به اطّلاع منصور رسانده بود.منصور نیز نقشهای برای این رویدادها طرح کرد،اوّلین حرکت وی آن بود که،عبد اللّه را به کوفه فرستاد،عبد اللّه بن علی عموی منصور که در زندان بود او را به این کار توصیه کرده بود،بدین ترتیب راههای ورودی کوفه بسته و گردن بسیاری از مردم کوفه زده شد و در نتیجه خیال منصور از کوفه که ساکنان آن دوستدار اهل بیت بودند، راحت شد،منصور در همین زمان پیکی را به سوی مسلم بن قتیبه که در آن موقع یکی از فرماندهان ارتش وی در ری بود،فرستاد و ارتشی قوی را برای او آماده کرد و او را برای جنگ با محمّد به مدینه فرستاد.
حرکت زودرس ابراهیم چنانکه مورّخان میگویند به شایعاتی باز میگردد که به ابراهیم رسیده بود،بر طبق این شایعات محمّد برادر ابراهیم خروج کرده و بر مکّه و مدینه استیلا یافته بود، لذا ابراهیم نیز بلافاصله تصمیم گرفت خروج کند در صورتی که بر طبق دستور سازمان،باید منتظر نامههای برادرش میماند زیرا وی فرماندۀ عالی جنبش به شمار میآمد.
خروج ابراهیم با این سرعت و بدون هماهنگی با محمّد و با سایر مناطق مثل مصر و عراق و خراسان،این امکان را به عبّاسیان داد که ارتشی را به سوی محمّد رهبر جنبش بفرستند و او و نهضتش را در نطفه نابود سازند.منصور در رویارویی با جنبش مخالف از هیچ کوششی دریغ نمیورزید.وی سر او را نزد والی خود در خراسان فرستاد و به او چنین گفت:«به مردم خراسان بگو که این سر محمّد بن عبد اللّه بن حسن بن حسن است تا این عمل موجب شود که دیگر قیامی صورت نگیرد.»
جنبش محمّد،حرکتی وسیع و فراگیر بود به طوری که در آن زمان گفته میشد خلافت بزودی به علویان منتقل میشود و منصور نیز در ترس و نگرانی بسیاری به سر میبرد.نامههایی که وی به محمّد نوشته و در آن نرمش به خرج داده و او را به مسالمت دعوت کرده است،نمایانگر این حقیقت است.و چطور ممکن بود منصور از محمّد نهراسد زیرا ارتش محمّد فقط در مدینه و با چشمپوشی از سایر مناطق،بیش از یک صد هزار نفر بود و تعداد ارتش برادرش در بصره نیز به همین مقدار میرسید.
برخی از فقهای عراق نیز محمّد را تأیید و حمایت میکردند،از جملۀ آنان ابو حنیفه بود که به دلیل تأیید کردن محمّد،از طرف مرجئه مورد انتقاد قرار گرفت.مالک نیز از محمّد حمایت میکرد.
ابو حنیفه آشکارا مردم را به سوی محمّد دعوت میکرد و فتوای خروج مردم با او را صادر کرد.وی در نامۀ خود به ابراهیم بن عبد اللّه چنین نوشت:
«هرگاه خداوند تو را بر عیسی و یارانش پیروز گرداند روش پدر خود را در جنگ جمل در پیش نگیر زیرا وی شکست خوردگان را نکشت و اموال را مصادره و فراریان را تعقیب نکرد زیرا اهل جمل فاقد رهبری بودند،ولی روش پدرت را در جنگ صفّین در پیش بگیر.وی در این جنگ زنان و کودکان را اسیر کرد و مجروحان ایشان را به قتل رساند و غنایم را بین لشگریان خود تقسیم کرد زیرا مردم شام از رهبری برخوردار و در سرزمین خود بودند.»
ابو جعفر منصور به این نامه دست یافت،کسی را به سوی او فرستاد و او را به نزد خود احضار کرد و شربتی زهرآلود به او نوشاند که وی بر اثر آن به هلاکت رسید و در بغداد به خاک سپرده شد .
از دیگر فقهایی که محمّد را تأیید میکردند میتوان از عبّاد بن عوام،اسامة بن زید،هارون بن سعد که با سالم حذاء آمده بود و نیز از حمزة بن عطا و خلیفة بن حسان و سلام بن ابی الناس نام برد،ایشان از یاران مخلص زید بن علی بودند،اینها توانستند از کوفه بگریزند و به ابراهیم بپیوندند، تا آنجا که گفته شد دیگر فقیهی در عراق باقی نماند که به ابراهیم نپیوندد،به همین سبب پس از شکست ابراهیم گروهی از ایشان به قتل رسیدند و گروهی دیگر تا زمان مرگ منصور،متواری بودند.
از جمله دلایلی که میتوان بر توانایی جنبش ابراهیم در زمینۀ حکومت،ارائه داد آن است که او والیان را نصب میکرد.برای مثال او هارون بن سعد را به حکومت واسط برگزید و مسؤولیّت بیت المال را به سالم بن ابی واصل سپرد،مردم نیز هیچ چارهای جز پیروی از ابراهیم نداشتند.این از نظر حکومت،امّا از جنبۀ نظامی وی دچار خطاهای مهلکی شد،برای مثال ارتش او هنگام رویارویی با قوای عیسی بن موسی ارتشی نامنظّم و ناهماهنگ بود که چگونگی سازماندهی نظامی آن زمان،در آن رعایت نشده بود.
در زمینۀ جنبش،مطلبی را نقل میکنند که نشانگر پارهای اشتباهات سازمانی است که موجب از بین رفتن این نهضت شد.
روایت شده است که ابو جعفر منصور،عقبة بن سلم را فرا خواند و نام او را پرسید،وی گفت:«عقبة بن سلم بن نافع از قبیلۀ ازد از بنی هناده.»منصور گفت:«من تو را فردی کوشا میدانم که همگان میشناسند و به خاطر کاری احضارت کردم که به من مربوط است.» عقبه گفت:«امیدوارم اینچنین باشم.»منصور گفت:«در فلان روز مخفیانه نزد من آی.»
او نیز در روز مقرّر نزد منصور رفت.منصور به او گفت:«پسر عموهای من با سلطنت ما مخالفند، ایشان پیروانی در خراسان و در فلان قریه دارند که با پسر عموهای من مکاتبه دارند.و خمس و زکات و هدایای خود را برای آنها میفرستند،جامه و هدایایی فراهم آور و به طور ناشناس و با نامهای که از طرف اهالی این قریه مینویسی بر ایشان وارد شو و به منزل آنها درآی،اگر از نظر خود بازگشته بودند خداوند آنها را دوست بدارد و نزدیکان من خواهند بود و اگر هم بر سخن خود پایدار بودند که در این صورت به کار آنها یقین حاصل میکنم و از ایشان جدا خواهم بود،پس برو تا آنکه عبد اللّه بن حسن را دیدار کنی،او اگر در ملاقات خود تو را کوچک شمرد-که این کار را خواهد کرد-شکیبا باش و پیوسته نزد او برو تا آنکه با تو انس بگیرد و اگر تو را پذیرفت در دم مرا آگاه گردان.»عقبه نیز چنین کرد و آنقدر نزد عبد اللّه رفت که با وی انس گرفت.عقبه گفت:
«آیا پاسخی نمیدهی؟»عبد اللّه گفت:«من به هیچکس نامهای نمینویسم بلکه تو خود نامۀ من به ایشان(اهل قریه)هستی،به آنها سلام برسان و بگو که فرزند من در فلان وقت خروج خواهد کرد.»عقبه نیز نزد ابو جعفر آمد و این اطّلاعات را در اختیار او گذاشت .
از اینجا پی میبریم منصوری که خود روزی در ایّام امویان عضو جنبش بود اینک خبرهای مفصّل این جنبش را در حالی دریافت میکند که بر اریکۀ خلافت تکیه زده است.ارتش ابراهیم با ارتش عبّاسی که منصور دوانیقی آن را فرستاده بود جنگید ولی ارتش ابراهیم با شکست روبرو شد، شکست او تنها در نتیجۀ برتری نیروهای نظامی دشمن نبود بلکه غافلگیر شدن غیر مترقّبۀ نیروهای وی نیز مزید بر علّت بود.
از برخوردهای عجیب آن است که ابراهیم و بیشتر افراد زیدیه به وسیلۀ تیر کشته شدند که خود نشانگر آن است که فرماندهان زیدیه در شجاعت از سایرین ممتاز بودند و مستقیما بدون آنکه به پشت جبهه پناهنده شوند با دشمن روبرو میشدند و جنگ را از دور هدایت نمیکردند بلکه،در پیشاپیش لشگریان به نبرد میپرداختند و به همین جهت مورد اصابت تیر قرار میگرفتند.ولی شکست نظامی برای ایشان هیچ اهمیّتی نداشت زیرا کشته شدن،برای آنان امری طبیعی بود و شهادت را کرامتی الهی میدانستند.هیچ عضوی در زیدیه به حکومت نمیاندیشید بلکه تنها اندیشۀ آنان جنگ با دشمنان خدا بود و در این راه هرگز از مرگ هراسی به دل راه نمیدادند.
مدرکی تاریخی وجود دارد که بر مبنای آن محمّد بن عبد اللّه و برادرش ابراهیم و پدرشان عبد اللّه بن حسن بن حسن اعتقادات زیدیه را نداشتند با وجودی که جنبش آنها تا حدّ زیادی به اصول زیدیه تکیه داشت.
زیدیه در طول تاریخ و از زمان کشته شدن زید بن علی،پیوسته آمادۀ قیام با هر فردی از
اهل بیت بودند که شمشیر به دست گیرد و ایشان را رهبری کند.عیسی بن زید نیروهای زیدیه را در اختیار محمّد بن عبد اللّه گذاشت.
ما تصوّر نمیکنیم عبد اللّه و دو پسرش در باطن اعتقاد داشتند که محمّد،مهدی امّت است اگرچه ایشان چنین وانمود میکردند،بهترین دلیل این ادّعا،نامهای است که امام صادق علیه السلام به عبد اللّه بن حسن که در آن زمان پس از کشته شدن محمّد در زندان به سر میبرد،نوشت.در این نامه چنین آمده است:
«به نام خداوند بخشندۀ مهربان،به برادرزادهها و پسر عمویی که همگی افرادی صالح و ذریّهای پاک هستند.امّا بعد:اگرچه تو و خانوادۀ تو و همرزمانت به آنچه گرفتار آمدید با من مشورت نکردید و در نتیجه،در غم و اندوه و خشم و پریشانی خاطر تنها ماندید.این را بدان که من نیز همان ناراحتی و پریشانی و سوزش مصیبت شما را احساس میکنم ولی به آرامش و صبری بازگشتم که خداوند پرهیزکاران را بدان توصیه میکند،زیرا که پروردگار خطاب به پیامبر خود صلی الله علیه و آله چنین فرموده است: «وَ اصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنٰا...» (1)
علامۀ مجلسی(ره)صاحب بحار الانوار چنین میگوید :
«این گواه صریحی است که از طرق صحیح به مدح فرزندان اسیر و زندانی امام حسین علیه السلام دلالت دارد و اینکه ایشان با مقامی شریف و پیروزی همراه با سعادت و اکرام در راه خداوند جلّ جلاله گام برداشتند.»
علاّمه روایاتی را بیان میکند که به صحّت عقیدۀ ایشان نسبت به اهل بیت گواهی میدهد.
از آن جمله روایتی است که یحیی بن عبد اللّه نقل میکند،او یکی از فرزندان امام حسن است که مدّتی دراز در زندان بود.وی چنین میگوید:
«عبد اللّه بن فاطمۀ صغری،از پدرش و پدرش نیز از جدّۀ خود حضرت فاطمه علیه السلام دختر رسول اللّه صلی الله علیه و آله چنین روایت میکند که حضرت فاطمۀ زهرا علیه السلام فرمود:«رسول اللّه صلی الله علیه و آله به من فرمود:هفت نفر از فرزندان من در کنار رود فرات مدفون خواهند شد و هیچکس از پیشینیان و آیندگان به مقام ایشان نخواهند رسید.»من(یحیی بن عبد اللّه)گفتم:ولی ما هشت نفر هستیم.
وی(عبد اللّه بن فاطمه)پاسخ داد:من چنین شنیدهام.چون در زندان را گشودند همه را مرده یافتند،من نیز زخم برداشته بودم ولی رمقی در جان داشتم،ایشان به من آب دادند و از زندان بیرون آوردند و در نتیجه توانستم زنده بمانم.یحیی از کسانی بود که با پدرش عبد اللّه بن حسن بن حسن در کوفه زندانی بود.»
1) *) طور47/،در اجرای حکم خدا شکیبا باش زیرا تو مورد عنایت ما هستی.
جنبش محمّد و برادرش به پایان رسید ولی آیا مبارزه نیز مدفون گشت؟
تاریخ چنین پاسخ میدهد:هرگز!عبد اللّه بن محمّد به خراسان رفت و چون مورد تعقیب قرار گرفت به«سند»گریخت و یحیی بن عبد اللّه که قبلا از او نام بردیم یعنی برادر محمّد بن عبد اللّه از زندان گریخت و به دیلم رفت و پیوسته در شهرهای مختلف مشغول آمدوشد بود.
هارون الرشید از تعقیب برادر محمّد بن عبد اللّه ناتوان ماند.وی صاحب نوهای شد که محمّد بن جعفر بن عبد اللّه نام گرفت،او به مصر و سپس به مغرب رفت و عدّۀ زیادی از مردم شهرهای مختلف در آن زمان با او بیعت کردند.
امّا ادریس بن عبد اللّه برادر محمّد به مغرب گریخت و جمعیت بسیاری با او بیعت کردند ولی پس از آن خلیفۀ عبّاسی کسی را در پی او فرستاد تا مسمومش کند.همانطور که وی به قتل رسید، امّا پسرش ادریس بن ادریس بن عبد اللّه بن حسن بن حسن راه پدرش را دنبال و دولت ادارسه را تأسیس کرد.سایر رزمندگان طرفدار محمّد بن عبد اللّه نیز چنین کردند و همگی در شهرهای مختلف پراکنده شدند و هریک نطفۀ انقلاب دیگری در آینده به شمار میآمدند تا آنکه یحیی و ادریس دو فرزند عبد اللّه در عملیّات فخ نیز شرکت کردند.
منصور دوانیقی در جنبش زیدیه توانست با کشتن یاران ابراهیم و متواری شدن عیسی- همچنان که در گذشته نیز یادآور شدیم-کار خود را با موفّقیّت به پایان برد.
این جنبش از اهمیّت زیادی برخوردار بود و از نظر تداوم استراتژی-نه از نظر عظمت یا مقایسه- کمتر از نهضت امام حسین علیه السلام نبود زیرا جنبش امام حسین علیه السلام حرکتی بود که مستقیما اعمال منحرف و بدعتگذاریهای حکومت اسلامی یعنی موروثی کردن خلافت را محکوم میکرد،پس میتوان گفت امام حسین نیز همچون جدّش رسول اللّه صلی الله علیه و آله به رویارویی با باطل یعنی احقاق حق قیام کرد.
نهضت امام حسین علیه السلام همان حرکتی بود که جنبشهای بعدی را به وجود آورد،جنبش امام حسین،علیه باطل صورت گرفت و من جنبش ایشان را اوّلین قیام امّت اسلامی میدانم.
اینچنین بود که بنی عبّاس به نام خلافت شرعی به حکومت رسیدند و شاید این فریب برای مردم،رنگ حقیقت داشت و انتظار میرفت که گروه خاصّی با شمشیر قیام کند و با توانایی به
مبارزه برخیزد و جنبش مخالف جدیدی را علیه حکومت بنی عبّاس آغاز کند،و نهضت محمّد و ابراهیم عهدهدار این مسؤولیّت سنگین بود.
حرکت فخّ به دنبال جنبش محمّد و ابراهیم به وجود آمد،این نهضت همچون جنبش ابراهیم و محمّد رنگ نظامی و سیاسی نداشت و همچون جنبش محمّد با رهبران و احزاب مختلف ارتباط برقرار نمیکرد تا برای مدّتی،رهبری استواری برای خود فراهم آورد و نیز مانند قیام محمّد،حکومت عبّاسیان را تهدید نمیکرد.
ولی قیام حسین بن علی صاحب نهضت فخ و یارانش مانند جنبش فقها و زاهدان و عابدان و اندیشمندان و بسیاری از فقهای مدینه مثل علی بن هشام بن برید و یحیی بن علی و سعید بن خیثم و فرزندان حسن بن امام حسن علیه السلام ،که پیشتر از آنها سخن گفتیم،بدون نقشه و برنامه بود.مدینه در آن زمان شبیه حوزههای علمیۀ امروز بود.اینها جنبش حسین بن علی را تأیید میکردند.از ابراهیم بن اسحاق قطان روایت شده که گفته است:از حسین بن علی و یحیی بن عبد اللّه شنیدم که میگفتند:
«ما پیش از رایزنی با اهل بیت خود خروج نکردیم و در این امر با موسی بن جعفر علیه السلام نیز مشورت کردیم و امام نیز ما را به خروج فرمان داد. »
حاکم مدینه پیوسته از وارد آوردن هیچ فشاری به این فقها ابایی نداشت و هر روز از ایشان بازدید میکرد و از آنها خواسته بود که همه روزه در برابر او رژه بروند.فقها نیز از غیبت در این رژه بیم داشتند زیرا اگر یکی از آنها در این رژه حاضر نمیشد والی مدینه همۀ هاشمیان،اعم از پیرو دانشمند و بازرگان را دستگیر میکرد.این قضیه همچنان برای ایشان ادامه داشت تا اینکه فقها نامهای به خلیفۀ زمان یعنی،هادی عبّاسی نوشتند ولی او توجّهی به نامۀ آنها نکرد به همین جهت حسین بن علی بن حسن بن امام حسن علیه السلام با یاران خود گرد آمدند و تصمیم گرفتند بر والی مدینه بشورند.
شعار ایشان در آن زمان«أحد أحد»بود.آنها برای قیام در برابر والی خروج کردند که در نتیجه،حاکم مدینه از آنجا گریخت و این عدّه توانستند بر مدینه سیطره یابند.سپس به طرف مکّه آمدند تا آنجا را متصرّف شوند و به دنبال آن بر شهرهای دیگر نیز تسلّط یابند.
ایشان اندیشهای نادرست داشتند زیرا منطقۀ مکّه و مدینه تنها از نظر دینی و سلطۀ معنوی،
مناطقی استراتژیک به شمار میآمدند چرا که عابدان و زاهدان و فقها و حجّاج بسیاری در آن یافت میشدند،مضافا بر اینکه حرمین شریفین نیز در آنجا بود.
ولی این دو شهر از نظر نظامی و سیاسی اهمیّتی نداشتند بلکه،بصره و کوفه و بغداد مراکز سیاسی حکومت اسلامی به شمار میرفتند.علاوۀ بر آن،همچنان که قبلا هم گفتیم حجاز منطقهای بیحفاط بود که از طرف هر ارتش متجاوزی،براحتی فتح میشد.
از آنجا که این مناطق(بصره،کوفه و بغداد)مراکز حکومت به شمار میآمدند پس چگونه ممکن بود اصحاب فخّ خروج خود را برای انقلاب از مدینه و مکّه شروع کنند.ایشان از انقلابهای گذشته مثل واقعۀ«حرّه»یا قیام عبد اللّه بن زبیر یا حتّی از انقلاب محمّد بن عبد اللّه که اخیرا صورت گرفته بود و همگی دچار همین اشتباه شده بودند و این امر موجب شده بود که به سادگی با شکست روبرو شوند،عبرت نگرفتند.علی بن حسین بن علی بن حسن باید از تجربۀ محمّد عبرت میگرفت و باید قبل از خروج مدّتی زیاد درنگ میکرد و مبلّغان خود را به نقاط مختلف میفرستاد و باید در زمینۀ اطّلاعات و امور سرّی سازمان و جز آن انضباط بیشتری را حاکم میگرداند زیرا اینها پندها و عبرتهایی بود که لازم بود آنها را از تجربۀ محمّد بن عبد اللّه بن حسن بن حسن کسب میکرد.
هر دو گروه در منطقهای به نام«فخ»با یکدیگر روبرو شدند و به جنگ پرداختند.گروه حسین بن علی امتحان خوبی دادند و همچون کوه سختی در برابر دشمنان مقاومت کردند تا آنجا که موسی بن عیسی یکی از فرماندهان ارتش بنی عبّاس از حسین بن علی تقاضا کرد تا جنگ متوقّف شود و از روی نیرنگ و فریب به حسین بن علی چنین گفت:«تو در امان هستی.»امّا حسین از سازش خودداری کرد ولی محمّد بن سلیمان این حیله را تکرار کرد و به او چنین گفت:«ای پسر دایی،از خدا در دل بترس و تو در امان هستی.»حسن بن محمّد در حالی که تیری به چشمش اصابت کرده بود،پاسخ داد:«به خدا سوگند برای شما امانی نیست .»
حسین،حسن بن محمّد را مأمور کرد تا با ارتش بنی عبّاس بسختی نبرد کند ولی یاران حسین علی رغم آنکه با شجاعت شگفتآوری کارزار میکردند،سرانجام کشته شدند.
از میان یاران حسین،ادریس بن عبد اللّه بن حسن بن امام حسن علیه السلام باقی مانده بود،برادر ادریس،یحیی نیز که با محمّد و ابراهیم دو پسر دیگر عبد اللّه زمینه را برای انقلاب آماده میکرد، زنده مانده بود.این سه نفر(محمّد،ابراهیم و یحیی)در زمان بنی امیّه و ابتدای حکومت بنی عبّاس، رهبری جنبش را به عهده داشتند.ادریس در این زمان پنهان بود و به برنامهریزی نهضت خود
اشتغال داشت.وی چون جنگ فخّ را که علیه ایشان شکل یافته و خود نیز در آن شرکت کرده بود، مشاهده کرد.با وجود آنکه مجروح شده بود به طور ناشناس خارج شد و به مصر و سپس به قبایل بربر مغرب رفت و شروع به دعوت کرد و خویشاوندی خود را با رسول اللّه صلی الله علیه و آله به آگاهی مردم رساند،بدین ترتیب رهبران عشایر گرد او جمع شدند و با او بیعت کردند و اینچنین بود که حکومت وی برپا،و قلمرو حاکمیّتش تعیین شد.این موقعیّت،برای ادریس فرصت گرانبهایی بود و در راه پیشرفت مملکت خود تلاش میکرد و همچنان بر مسند حکومت باقی بود تا آنکه ترور شد.به دنبال او فرزندانش یکی پس از دیگری به حکومت رسیدند و توانستند تا چندی پیش به حاکمیّت خود ادامه دهند.
حکومت ادارسه پس از برنامهریزی و تلاشهای زیادی برپا شد.فردی مجروح که توانسته بود در جنگ فخ،از شمشیر فرماندۀ عبّاسی بگریزد و به مغرب عزیمت کند و بزرگترین حکومت را تشکیل دهد و این کاری بس عظیم بود که مجروحی علی رغم زخمی که برداشته بود به تنهایی و کشانکشان خود را به مغرب برساند تا بتواند جنبش را دنبال کند و حکومتی را در دورترین نقطۀ سرزمین اسلامی برقرار سازد،و این بحقّ از کارهایی است که فرد با دیدۀ اجلال و احترام بدان مینگرد بویژه آنکه این عمل از کسی سرزده باشد که یار و یاوری نداشته و از ناتوانی جسمی و شکستی نظامی در رنج بوده باشد.
عمل وی مصداق این سخن امیر مؤمنان علیه السلام است:
«بدان که بازماندگان جنگ از عدّۀ بیشتری برخوردارند.»
حکومت ادارسه اوّلین حکومت مکتبی است که در برههای از تاریخ حاکمیّت داشتند و میتوان آن را ادامۀ جریان«فخ»دانست.
یحیی بن عبد اللّه بن حسن بن امام حسن علیه السلام برادر محمّد و ابراهیم و برادر ادریس بود،وی از اعضای جنبش محمّد و ابراهیم به شمار میرفت و بعدا در نهضت حسین بن علی فعّالیّت میکرد،او فقیهی بود که در دامان امام جعفر صادق علیه السلام تربیت یافته بود و احادیث بسیاری از امام روایت کرده است.یحیی بن عبد اللّه بن حسن،هرگاه از امام حدیثی نقل میکرد چنین میگفت:حبیب من جعفر بن محمّد به من چنین حدیث کرده است.یحیی هنگام کشته شدن اصحاب فخ،در میان قوای ایشان بود،وی مدّتی مخفیانه در شهرهای مختلف رفتوآمد و جایی را برای پناهندگی جستجو میکرد.فضل بن یحیی برمکی که نسبت به اهل بیت گرایش داشت(همچنان که پیشتر
گفتیم)به محل اختفای او آگاهی یافت و از او خواست تا از آنجا منتقل شود و به دیلم رود و نامهای نوشت که هیچکس متعرّض وی نشود،او نیز به طور ناشناس وارد دیلم شد،هارون الرشید از وجود او آگاه شد لذا به فضل بن یحیی دستور داد تا برای دستگیری یحیی نزد او رود.
نظیر چنین نمونههایی در تاریخ بسیار نادر است،کسانی که در کان معرفت تربیت یافته و در دو انقلاب شرکت داشتهاند و تا دم مرگ در زندانها به سر بردهاند و پس از آن زندگی خود را با رفت و آمد مخفیانه در شهرها ادامه دادهاند و علی رغم همۀ این مشکلات هرگز در اصول انقلابی خود هیچگونه انعطافی نشان ندادهاند.یحیی که اهل مدینۀ منوّره بود یک بار در دیلم و بار دیگر در شام و زمانی در سند و زمان دیگر در کوفه دیده میشد،ولی ما چگونه میتوانیم از چنین شخصیتی که دستپروردۀ امام صادق علیه السلام به شمار میآید،به شگفت آییم؟!
امّا،داستان پی بردن هارون الرشید به محل اختفای یحیی در این خلاصه میشود که:
«مردی نزد هارون آمد و به او چنین گفت:ای امیر المؤمنین!خبری دارم.هرثمه یکی از خواصّ هارون به وی گفت که به سخن این مرد گوش کند.آن مرد گفت:این خبر از اسرار خلافت است.هارون الرشید به آن مرد دستور داد تا آنجا را ترک نکند،چون ظهر شد او را فرا خواند.مرد گفت:میخواهم با تو تنها باشم.هارون به دو پسر خود رو کرد و گفت:ما را تنها بگذارید.سپس هارون به آن مرد گفت:آنچه میدانی بگو.مرد گفت:به شرط آنکه مرا از آزار مردم در امان داری.هارون گفت:بسیار خوب،بلکه به تو پاداش نیز خواهم داد.آن مرد گفت:در یکی از کاروانسراهای«حلوان»بودم که ناگاه به یحیی بن عبد اللّه برخوردم،او لباس زمستانی پشمینۀ ضخیم و نیز جامۀ ضخیمی از پشم قرمز رنگ بر تن داشت،گروهی با وی بودند که هرگاه یحیی به جایی وارد میشد آنها نیز وارد میشدند و هرگاه آنجا را ترک میکرد آنها نیز آنجا را ترک میکردند و در همان جهتی قرار میگرفتند که یحیی در آنجا بود.هرکس ایشان را میدید متوجّه یحیی نمیشد و در نمییافت که این عدّه از یاران یحیی هستند.هریک از این افراد نامهای سفید رنگ در دست داشتند که هرگاه آن را به یحیی نشان میدادند وی به آن فرد اطمینان میکرد و او را از گروه خود به شمار میآورد.هارون گفت:آیا یحیی را میشناسی؟آن مرد پاسخ داد از قدیم او را میشناسم،وی همان فردی بود که دیروز او را دیدم.هارون گفت:او را برای من توصیف کن.
مرد گفت:مردی با قامت متوسّط بود،رنگ چهرۀ وی سبزۀ نمکین و چشمانی زیبا و شکمی بزرگ داشت.هارون گفت:خودش است.آیا چیزی هم از او شنیدی؟گفت:شنیدم که چیزی میگفت،او را با غلامی دیدم که میشناسمش،چون هنگام نماز فرا رسید غلام لباس شسته شدهای را برای او آورد،وی نیز لباس را روی گردن خود انداخت و جامۀ خود را بیرون آورد تا آن
را بشوید،چون بعد از ظهر فرا رسید نمازی گزارد که تصوّر میکنم نماز عصر بود،دو رکعت اوّل را طولانی و دو رکعت آخر را حذف کرد.هارون گفت:خدا پدرت را بیامرزد،خوب به خاطر سپردهای،آن نماز عصر بوده است و وقت فضیلت آن نزد فقها چنین است،خداوند به تو پاداش نیک و به کوشش تو جزای خیر دهاد،تو که هستی و از کدام قبیلهای؟پس از آن هارون پاداش فراوانی به او داد ولی به کیفر آنکه قبلا با یحیی همراه بود،دستور داد یک سیلی به صورت او بنوازند .»
پس از آن هارون الرشید طرح ترور یحیی را پی میریزد و به دنبال آن یحیی پس از حیاتی که مملو از جهاد پیگیر بود به جوار پروردگار خود میشتابد.
لازم به توضیح است که وی فقیهی به شمار میآمد که از امام صادق علیه السلام حدیث نقل میکرد.
آیا پس از شهادت یحیی شجرۀ طیبّبۀ وی نیز خشک شد؟هرگز،بلکه این شجره پیوسته میوههایی تازه به بار میآورد.نوۀ یحیی محمّد بن جعفر بن عبد اللّه از راه مصر روانۀ مغرب شد و به الجزیره رسید،گروهی از مردم گرد او جمع شدند،محمّد نیز با ایشان به عدالت و صبر رفتار کرد ولی بعدا مسموم شد و به شهادت رسید .این است راه انقلاب،هیچکس به شهادت نمیرسد مگر آنکه دیگری به پا برمیخیزد و راهش را ادامه میدهد.
حکومتهای دیگری نیز از گروه زیدیه،در تاریخ،برپا بودهاند،حکومت امام ناصر در دیلم از این حکومتها بوده است.امام ناصر داستان معروفی دارد:
وی فردی بود که در خراسان میزیست ولی از آنجا که علیه حکومت،انقلابی برپا کرده بود دستگیر و زندانی شد و علی رغم آنکه بسیار سالخورده بود توانست از زندان بگریزد.افراد مکتبی در آن وقت دهها نقشه طرح میکردند تا بتوانند از زندانهای جهنّمی بنی عبّاس بگریزند زیرا باقی ماندن در زندان و راکد گذاردن انرژی و نیرو،لکۀ ننگی بر دامان هر انسانی است که توانایی فرار داشته باشد.
وی که هم فقیه بود و هم شاعر،توانست از زندان بگریزد و سپس به دیلم رود و در آنجا انقلابی برپا کند و حکومت را در دست گیرد.و این دوّمین حکومت مکتبی تاریخ به شمار میآید.
هر دو حکومت مکتبی،در زمان امامان معصوم علیه السلام ایجاد شد.
در اینجا سخن ما دربارۀ نهضت زیدیه پایان میپذیرد.و اکنون باید از جنبش اسماعیلیه سخن بگوییم و پس از فهم و درک دو نهضت اسماعیلیه و زیدیه،مفهوم جنبش مکتبی را در خواهیم یافت و به این واقعیّت پی خواهیم برد که،ائمّه علیه السلام هرگز از این نهضتها بر کنار نبودهاند بلکه،از دور به آنها جهت میدادهاند و در یک زمان جنبشهای بسیاری را رهبری میکردهاند.چون
حکومت اسلامی بسیار وسیع است و تغییر دادن آن عملی دشوار به شمار میآید و به تلاشهای چشمگیری نیاز دارد.
-مقاتل الطالبیین،ص 206.
-الفخری فی الآداب السلطانیة و الدول الاسلامیة،ص 146.
-مقاتل الطالبیین،ص 367.
-همان مأخذ،ص 211.
-بحار الانوار،ج 47،ص 299.
-ابو الفرج اصفهانی به اسناد خود،از علی بن عبّاس بن حسین بن محمّد،از احمد بن کثیر ذهبی،از ابراهیم بن اسحاق قطان.
-مقاتل الطالبیین،ص 451.
-همان مأخذ،ص 466.
-مروج الذهب،مسعودی،ج 3،ص 343.
قبل از هر چیز،باید سخنان گذشتۀ خود را دربارۀ زندگی امام زین العابدین علی بن الحسین علیه السلام برای شما یادآوری کنیم.در آن مبحث چنین گفتیم:امام علی بن الحسین علیه السلام واضع همۀ طرحهای موجود در امّت اسلامی بود بدین ترتیب،امام به تربیت افرادی میپرداخت که برای رهبری شایستگی داشتند تا به کارهایی اقدام کنند که اسلام آنها را سفارش کرده است و این در حالی صورت میگرفت که امام علیه السلام در خانهاش،در مدینۀ منوّره نشسته بود.
در آن مبحث اشاره کردیم که امام تنها یک انقلابی یا یک مصلح فرهنگی یا یک عابد یا زاهد یا فقیه نبوده بلکه،همۀ اینها و بیشتر از آنها را در بر داشته است و این همان وظیفۀ انبیا و ائمّه علیه السلام و همۀ مصلحان تاریخ است.ایشان خود را در چارچوب تنگ انقلاب سیاسی یا تغییر فرهنگی یا اصلاح اجتماعی محدود نمیکردهاند بلکه،همۀ این امور را با یکدیگر جمع میکردند و به طور فراگیری،تاریخ را جهت میدادند.
حضور امامان معصوم علیه السلام در صحنه،همۀ زمینهها را در برمیگرفته است و ایشان به مثابۀ سکّاندار کشتی امّت به شمار میآمدهاند که پیوسته مسیر آن را زیر نظر داشتهاند.آثار ائمّه علیه السلام همگی دلالت بر بهرۀ وافر و سیراب شدن ایشان از سرچشمۀ زلال فقه و عقاید فلسفی و خلاصه همۀ علوم اسلامی دارد.
ائمّه علیه السلام در زمینۀ سیاست و اجتماع و مشکلات اجتماعی و فعّالیّتهای مختلف،طلایهداران
امّت به شمار میآمدند.
این مطلب را زمانی بهتر خواهیم فهمید که دریابیم چگونه فعّالیّت و تلاش امامان معصوم علیه السلام ، همۀ زمینهها را در برگرفته است و غیر مستقیم،جنبشها را رهبری و امّت را سرشار از روحیۀ ابمان میکردهاند تا اسلام زنده بماند.ایشان هزاران نفر را بر طبق موازین اسلام پرورش میدادند و علوم مختلف را به آنها میآموختند.
ائمّه علیه السلام در برابر هر واقعهای هرچند کوچک،موضع خاصّی داشتهاند و تاریخ گواه این حقیقت است.هیچ تغییر یا واقعهای در جامعه تحقّق نمییافت مگر آنکه ائمّه علیه السلام در برابر آن نظر خاصّی داشتند و عملکرد خاصّی را به کار میبستند.ایشان یک بار،آرای خود را به خواصّ خویش میگفتند و بار دیگر تودۀ مردم را از آن آگاه میکردند،بارزترین دلیل این مطلب آن است که همۀ خلفای اموی و عبّاسی قبل از دریافت اخبار،از جانب هریک از ائمّه علیه السلام ،خواب به چشمشان راه نمییافت و میبینیم که خلفا بارها و بارها ائمّه علیه السلام را به اتهام آنکه مردم را به سوی خود دعوت میکردند و نیز به اتهام انجام دادن فلان عمل احضار میکردند،و باز میبینیم که تعدادی از ائمّه در زندان به سر میبردهاند ولی یکی از آنها بر مسند ولایتعهدی تکیه داده است و بار دیگر یکی از ائمّه را در شهری که خلیفه در آن سکونت داشت «سامرا»به زندان میافکنند تا خلیفه بیمی از او به دل راه ندهد بلکه اطمینان داشته باشد که امام مستقیما زیر نظر اوست،و زمانی نیز به امامی برمیخوریم که تمام عمر خود را در زندان سپری میکند،و در زمانی دیگر خلفا پیوسته علمای شهرهای مختلف و برگزیدگان آن را دعوت میکردند تا با ائمّه علیه السلام مباحثه کنند تا شاید به خطایی از ایشان آگاهی یابند.این گفتگوها به مناظراتی شبیه بود که بین دو نامزد انتخاباتی صورت میگیرد.
همۀ این مدارک دلالت بر این واقعیّت دارد که ائمّه علیه السلام در برابر هر واقعهای کوچک که در حکومت اسلامی اتّفاق میافتاد موضع خاصّی داشتهاند و این سخن ایشان که:«هیچکس از ما نیست که به قتل نرسد یا مسموم نشود»مفهومی جز آن ندارد که ائمّه علیه السلام اساس و محور رهنمودهای سیاسی به شمار میآمدهاند.
اکنون که در زندگی امام زین العابدین علیه السلام به این حقیقت پی بردیم همین واقعیّت را در زندگی امام صادق علیه السلام نیز عرضه میکنیم.
از آنجا که کارهای ائمّه علیه السلام بیشتر رنگ تقیّه داشته یعنی سرّی و مخفیانه صورت میگرفته،و پس از مدّتها برملا نمیشده است لذا بر دوستداران اهل بیت لازم بود که،از نقشههایی که امامان معصوم علیه السلام طرح میکردند بزودی پرده برندارند.
از عبد الاعلی روایت شده که وی از امام صادق علیه السلام چنین نقل کرده است:«پذیرش ولایت ما تنها تصدیق و قبول آن نیست بلکه،کسی ولایت ما را پذیرفته است،که راز ما را پنهان دارد و آن را از بیگانگان حفظ کند،به ایشان(دوستداران اهل بیت)سلام برسان و به آنها بگو:خداوند رحمت کند بندهای را که دوستی مردم را در دل داشته باشد،با مردم از آنچه میدانند سخن بگویید و آنچه را که تاب تحمّل آن را ندارند از ایشان پوشیده بدارید.»سپس فرمود:«به خدا کسی که علیه ما جنگی برپا کند برای ما رنجآورتر از کسی نیست که سخنانی از ما نقل کند که مورد پسند ما نباشد،پس هرگاه فردی را یافتید که اسرار ما را فاش میکند به سوی او روید و او را از این کار بازدارید،اگر پذیرفت چه بهتر والاّ کسی را نزدش بفرستید که او را بپذیرد و سخنش را قبول کند.هر فردی از شما که نیازی دارد آنقدر نرمی به خرج میدهد تا نیازش برآورده شود،پس در نیاز من نیز نرمی به کار برید همچنان که در نیازهای خود ملایمت به خرج میدهید،اگر آن مرد سخن شما را پذیرفت چه بهتر والاّ سخنش را زیر پای خود دفن کنید و در مجامع نگویید که فلانی چنین و چنان میگوید زیرا زیان این مسأله متوجّه من و شماست.آگاه باشید به خدا سوگند، اگر آنچه را که من میگویم بگویید،اقرار خواهم کرد که شما از یاران و اصحاب من هستید. »
تمام اینها به دلیل سادهای صورت میگرفت،زیرا اگر نظام حاکم،به روش امامان معصوم علیه السلام در راهنمایی امّت پی میبرد به دسیسههایی بر ضد آنان اقدام و کارهای ائمّه علیه السلام را با موانعی روبرو میکرد.اگر منصور دوانیقی به روش امام صادق علیه السلام در ادارۀ جامعه و راهنمایی و رهبری آن آگاهی مییافت و حتّی اگر این شناخت را پس از زندگی امام صادق علیه السلام پیدا میکرد میتوانست از این آگاهیها در کوبیدن امام موسی بن جعفر علیه السلام وارث امام صادق علیه السلام استفاده کند.
و اگر هارون الرشید حتّی پس از زندگی موسی بن جعفر علیه السلام به روش آن حضرت دست مییافت،او یا مأمون میتوانستند از این آگاهیها برای سرکوب کردن امام رضا علیه السلام استفاده کنند.به همین سبب به احادیث زیادی از ائمّه علیه السلام برمیخوریم که چنین معنایی را در بردارند:«پوشاندن اسرار ما جهاد است.»
ولی مقصود ائمّه علیه السلام پوشاندن چه چیزی است؟آیا مخفی داشتن فضایل ایشان و اظهار نکردن
آن جهاد است؟
برعکس،ائمّه علیه السلام امثال دعبل و سیّد حمیری و کمیت و فرزدق را در اظهار محاسن خود تشویق میکردند.برای مثال،زمانی که امام علی بن الحسین علیه السلام خبر زندانی شدن فرزدق را به سبب قصیدۀ مشهور خود که در آن،امام را در برابر آن گردنکش اموی ستوده بود،شنید خشمگین نشد و هیچ فشاری بر امام علیه السلام وارد نیامد بلکه،برای تشویق این موضعگیری فرزدق،چندین هزار درهم برای او فرستاد.
امام صادق علیه السلام نیز حمیری را شجع سلمی را تشویق میکرد و امام رضا علیه السلام نیز دعبل را از لحاظ معنوی و مادّی ترغیب مینمود به طوری که یک بار هزار دینار و هزار دست جامه برای او فرستاد و پس از آن،امام لباس مخصوص خود را به او بخشید و فرمود:من فلان رکعت نماز در این جامه خواندهام و بین 500 تا 1000 بار قرآن در این لباس ختم کردهام و این همان تشویق معنوی است.
در اینجا این سؤال را مطرح میکنیم:امامان معصوم علیه السلام ،پیروان خود را به کتمان و پوشیده داشتن چه چیز امر میکردهاند؟
این مسألهای است که با نقشهها و روشهایی که امروزه«تاکتیک»نامیده میشود ارتباط دارد.تاکتیکهایی که ائمّه علیه السلام در نظامهایی تروریستی برای رساندن مکتب و مراقبت از آن به کار میبردهاند.اگر حکومت طاغوتی به روش نهضت انقلابی پی میبرد در این صورت بسیار آسان بود که نقشههایی علیه این روش طرح و جنبش را در نطفه خفه کند و اعضای آن را از بین ببرد.
برای مثال منصور دوانیقی که از خاندان عبّاسیان بود و همراه با علویان در ساقط کردن حکومت اموی شرکت داشت،به بعضی از روشهای ائمّه علیه السلام در اداره کردن جنبشهای انقلابی و هدایت کردن آن آگاهی یافته بود.به همین سبب زمانی که منصور در ربذه(مدفن ابوذر)بود،این سؤال را مطرح کرد که:چه چیز محمّد بن عبد اللّه بن حسن بن حسن را واداشت تا با انقلاب خود علیه ما قیام کند؟
آیا انقلاب وی دلیلی جز وجود امام صادق علیه السلام دارد؟
منصور پیش خود چنین اندیشید،لذا امام صادق علیه السلام را که در آن زمان با منصور در ربذه به سر میبرد،احضار کرد وی قبل از آمدن حضرت،به برخی از پیروان خود چنین گفت:«چه کسی مرا از دست این جعفر خلاص میکند؟وی یک قدم به جلو و قدمی به عقب میگذارد و پیش خود چنین میگوید:من از محمّد(محمّد بن عبد اللّه بن حسن)کناره میگیرم،زیرا اگر او موفّق شد که قضیه به سود من تمام شده است و اگر چنین نشد در این صورت من جان خود را حفظ کردهام.آگاه باشید
به خدا سوگند او(جعفر)را خواهم کشت. »
این سخنان را علامۀ مجلسی رحمة اللّه علیه صاحب(بحار الانوار)چنین تفسیر میکند:
معنای این سخن که«یک قدم به جلو و قدمی به عقب میگذارد»آن است که:امام در بعضی مواقع با محمّد بن عبد اللّه موافقت میکرده و وی را به خروج تشویق مینموده ولی،ظاهرا همچون مردم از او کنارهگیری میکرده است و با خروج او موافق نبوده است.وی(یعنی امام صادق علیه السلام )پیش خود چنین میگوید:من از محمّد بن عبد اللّه بن حسن یعنی،ذو النفس الزکیه کنارهگیری میکنم؛اگر وی موفّق شد قضیه به نفع من تمام شده است زیرا،من پیروان بسیاری دارم و مردم دریافتهاند که من از او داناتر و برای این امر شایستهترم،و اگر هم با شکست روبرو شد منصور مدرکی علیه من در دست ندارد.منصور به امام چنین گفت:تو ای جعفر!حسد و سرکشی خود و نیز به تباهی کشیدن خاندان عبّاسیان را رها نمیکنی،و خدا نیز جز حسد و خسّت تو را نمیافزاید و این را بدان که به آنچه تصوّر میکنی نخواهی رسید.ولی،امام با روش خاصّ خود توانست از دست منصور رهایی یابد.
منصور بیقین میدانست که امام صادق علیه السلام در برابر همۀ حرکات و سکنات جامعۀ اسلامی موضع خاصّی داشت،به همین سبب محال است که جنبش عبد اللّه بن حسن و بهرهگیری از انقلاب علیه حکومت بنی عبّاس صرفا زاییدۀ تصادف باشد.
این نیز تصادفی نیست که فرزند امام صادق علیه السلام یکباره در صحنه ظاهر شود و شخصا بزرگترین جنبش را بر ضد حکومت عبّاسی بر عهده گیرد و نیز بزرگترین قیام مسلّحانۀ تاریخ حکومت اسلامی را رهبری کند.تمامی فضیلت این عمل به پرورش و راهنمایی و حمایت امام صادق علیه السلام و مراقبتهای آن حضرت نسبت به امور اجرایی امّت اسلامی بازمیگردد.
امام،فرزند خود را به پیشۀ بازرگانی گماشت و چنانکه از نظر تاریخی معروف است علی رغم خطرات بسیار سلطهگران،اموال بسیاری برای امامان معصوم علیه السلام جمعآوری میشد.
ائمّه علیه السلام دوستداران و یاران خود را به پرداخت خمس و زکات فرمان میدادند و افرادی را از جانب خود به سوی آنها میفرستادند تا این اموال را جمعآوری کنند در حالی که،در آن روزگار نیمی از مسلمانان یا اندکی کمتر،از دوستداران اهل بیت،به شمار میآمدند.نکتۀ مهمّ قضیه آن است که این افراد از تعداد زیادی برخوردار بودند و بازرگانی نیز در میان آنها رواج داشت و همچنین پول زیادی در اختیار داشتند و از طرفی حکومت اسلامی در آن زمان در قلّۀ عظمت قرار گرفته بود و خمسی که مردم به ائمّه علیه السلام میدادند دارایی قابل توجّهی به شمار میآمد،به همین سبب ائمّه علیه السلام
هیچ نیازی به پول احساس نمیکردند.پس چه چیز موجب شده بود که اسماعیل به تجارت بپردازد؟این سؤالی است که از تاریخ میپرسیم:تاریخ به ما چنین پاسخ میدهد که اسماعیل یک بازرگان بود که ناگهان به رهبر جنبش بزرگی در تاریخ تبدیل میشود و این دوّمین جنبشی بود که توانست بر بزرگترین حکومت جهانی آن زمان،یعنی بنی عبّاس غلبه یابد.در واقع وی به بازرگانی اشتغال نداشت بلکه،بازرگانی برای انجام کارهای بزرگتر،و به منزلۀ پوششی بود.
بطور کلّی اینقدر میدانیم که امامان معصوم علیه السلام جنبشهای متعدّدی را در جامعۀ اسلامی به حرکت در میآوردند.
امام صادق علیه السلام شخصا چهار هزار نفر را آموزش میداد و توانست از این عدّه،دانشگاهی ایجاد کند که شامل چندین دانشکده و رشتههای گوناگون در فقه و اصول و تاریخ و فلسفه و معارف مختلف اسلامی باشد،تا آنجا که وقتی«عبد اللّه دیصانی»به مدینۀ منوّره وارد میشود به امام صادق علیه السلام چنین میگوید:«آمدهام تا با تو مباحثه کنم.»امام علیه السلام فرمود:«در چه موضوعی؟» گفت:«در فقه»پس امام علیه السلام او را به سوی شخصی فرستاد و گفت:«نزد محمّد بن مسلم برو» هنگامی که با محمّد بن مسلم مباحثه کرد وی توانست دیصانی را شکست دهد،سپس وی خواستار مباحثه در بخش کلام اصول شد،امام صادق علیه السلام به او فرمود:«با هشام بحث کن.» سپس تقاضای مباحثه در تاریخ را کرد،امام او را به سوی یکی دیگر از شاگردانش فرستاد و بدین ترتیب عبد اللّه دیصانی دریافت که هریک از شاگردان امام دریایی از علوم هستند.
این مطلب صحیحی است که ما فقه را از جعفر بن محمّد صادق علیه السلام گرفتهایم ولی مسلمانان اصول تفکّر را از امام باقر علیه السلام و عبادت و تقوا و روحیۀ مذهبی را از امام سجّاد علیه السلام و انقلاب را از امام حسین علیه السلام و صلح و سازش و ایثار را از امام حسن علیه السلام و قضاوت و شجاعت و مکتبی بودن را از امام علی بن ابی طالب علیه السلام کسب کردهاند.
جنبش مکتبی،وابسته به شخص جعفر بن محمّد علیه السلام نبود ولی از آنجا که ما این نهضت را در چارچوبی تنگ یعنی فقه که انتشار آن از وظایف امام صادق علیه السلام بود و شرایط سیاسی و اجتماعی نیز برای انتشار آن مناسب بوده است،محدود کردهایم به این جهت مذهب خود را به امام جعفر بن محمّد علیه السلام نسبت میدهیم.
از اینجا درمییابیم که امام علیه السلام تمام جنبشها را زیر نظر و نسبت به همۀ امور آگاهی کامل داشته است.از مسائل بسیار عجیب آن است که ما تصوّر میکنیم،وظیفۀ اساسی همۀ ائمّه پرداختن به امور پیش پا افتادۀ فقه است و عجیبتر از آن،اینکه شناخت ما نسبت به ائمّه علیه السلام تنها از لا بلای همین تصوّر،حاصل شده است و به همین سبب مذهب خود را به امام جعفر صادق علیه السلام نسبت
دادهایم و آن را«مذهب جعفری»مینامیم.
استخوانبندی اساسی فقه امروز ما،در اصل به فقه امام جعفر صادق علیه السلام بازمیگردد بلکه میتوان گفت،بطور کلّی اصول فقه اسلامی با در نظر گرفتن مذاهب متعدّد،از سرچشمۀ علوم این امام بزرگوار سیراب میشود.
ابو حنیفه،مالک،محمّد بن ادریس شافعی و احمد بن حنبل همگی قسمت زیادی از فقه را از امام صادق علیه السلام اخذ کردهاند که داستان آن را همگان میدانند.
آیا امامی که بدین درجه از فقه دست یافته است در تغییر و اصلاح امور اجتماعی سکوت اختیار میکند؟آیا امام نامهای به والی منصور در اهواز ننوشت و چگونگی داوری و راه و روشهای ادارۀ مملکت را برای او روشن نکرد؟و آیا کتابی در حقوق اجتماعی،نظیر کتاب امام زین العابدین علیه السلام در سفارشهای مفصّل ننوشت؟و آیا امام«علم شیمی»را به یکی از شاگردان خود «جابر بن حیّان»تعلیم نداد تا آنجا که آن نویسندۀ غربی اعتراف میکند که امام صادق علیه السلام شالودۀ علم شیمی را پیریزی کرده است؟و آیا جابر بن حیّان 4000 کتاب در ریاضیات و شیمی تدوین نکرده است که در پی آن موجب گسترش این علم شد؟
آیا باور میکنید،چنین امامی در زمانی که حکومت اسلامی با مشکلات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فکری گوناگونی دست به گریبان بود رخدادهای پیرامون خود را نادیده بگیرد؟
طبیعة نه.زیرا وظیفۀ عمدۀ ایشان راهنمایی جامعه بوده است ولی،نقشههای سیاسی و راه و روشهای آن،که امام آنها را تبیین میکرد جز از خلال برخی قضایایی که اطّلاع کاملی از آنها نداریم،برای ما بروشنی مشخّص نشده است.
نکتۀ دوّمی که مایلیم دربارۀ شخص امام صادق علیه السلام و بطور کلّی همۀ ائمّۀ معصومین علیه السلام به آن اشاره کنیم چگونگی ادارۀ مبارزۀ سیاسی است.قصّهای که میآوریم این نکته را روشن میکند.
چند تن از افراد سرشناس مکتبی در کوفه،به مدینه آمدند و به حضور محمّد بن حنفیه رسیدند و به او چنین گفتند:«ای فرزند رسول اللّه!آیا مختار ثقفی از جانب شماست تا با او بیعت کنیم یا نه؟»
در اینجا،دو روایت نقل شده است:
روایتی که علاّمۀ مجلسی(ره)در کتاب بحار الانوار آورده،چنین است:
مختار به این افراد گفت:برخیزید تا به سوی اماممان علی بن الحسین علیه السلام برویم،چون بر امام وارد شدند به امام اطّلاع داده شد که ایشان به چه منظوری به حضور رسیدهاند.امام
زین العابدین فرمود:«ای عمو!اگر بردهای سیاهپوست،تعصّب ما اهل بیت را داشته باشد بر همۀ مردم واجب است که او را یاری دهند و من مسؤولیّت این امر را به تو میسپارم،هرچه میخواهی بکن.»حاضران نیز چون کلام امام را شنیدند خارج شدند در حالی که با یکدیگر میگفتند:امام زین العابدین و محمّد بن حنفیه به ما اجازه دادند تا از مختار پیروی کنیم.
ولی روایت دوّم چنین است:
امام زین العابدین،به محمّد بن حنفیه فرمود:«سؤالشان را پاسخ گو و خواستشان را پیگیری کن.»محمّد بن حنفیه نیز چنین پاسخ داد:«آری مختار ثقفی از جانب ماست و بر شماست تا با او بیعت کنید.»این سخن را چه شخص امام علی بن الحسین علیه السلام گفته باشد یا نه،دلالت بر شیوه عملکرد ایشان دارد.
معنای این پاسخ آن است که ملاک،اشخاص نیستند بلکه باید روشها و اهداف و راهها و وسایلی را که برای رسیدن به این اهداف به کار گرفته میشود،ملاک دانست.به این معنا که آیا برای حضرت علی علیه السلام رسیدن به خلافت مهمتر بود یا آنکه حکومت اسلامی مسیر خود را بر روش صحیحی بپیماید؟و آیا امام حسن علیه السلام آنقدر برای خلافت اهمیّت قایل بود که حاضر بود به سبب خلافتش حکومت اسلامی از بین برود یا ترجیح میداد حکومت اسلامی در برابر روم و ایران یکپارچگی خود را از دست ندهد؟
مسأله دربارۀ سایر ائمّۀ معصومین علیه السلام نیز اینچنین است چه چیز برای ایشان اهمیّت داشت؟ و هدف اساسی زندگی ائمّه علیه السلام چه بوده است؟
طبیعة ائمّه علیه السلام شخص خود را در نظر نداشتهاند،ولی از آنجا که مظهر اصول و برنامهریزی و روشهای صحیح مکتبی بودهاند و از آنجا که ما نمیتوانیم طرحها و نقشهها را جز از راه شخصیّتهایی که مظهر آن به شمار میآیند،بفهمیم لذا مفهوم عدالت را از علی علیه السلام و صلح را از حسن علیه السلام و شجاعت و بیباکی را از حسین علیه السلام و زهد را از امام زین العابدین علیه السلام میآموزیم،و به همین سبب است که ما ائمّه را همسنگ ارزشها میدانیم.
ائمّه علیه السلام شیوههای اسلامی را تبیین میکردند و خود را در پرتو این شیوهها ارزیابی مینمودند و هرگز خود را ملاک شیوههای اسلامی نمیدانستند.اگر این مسائل درست باشد که در عمل هم درست است،پس ناگزیر باید بدانیم که ائمّۀ معصومین علیه السلام امّت اسلامی را رهبری و جنبشهایی را که برای امّت،نتایج صحیح و سالمی به دنبال داشتند،تأیید میکردند و هرگز شخص خود را در نظر نمیگرفتند.
ائمّه علیه السلام وجود خود را نادیده میگرفتند و تلاش خود را در این راه به کار میبستند که امّت اسلامی به شیوههای اسلامی نزدیکتر شود و روشهای باطل برایشان تسلّط نیابد.
افراد مکتبی در آن روزگار تنها این جنبه را در نظر داشتند و مکتبیهای حقیقی تنها شخص امام را ملحوظ نمیداشتند بلکه،از امام فرمانبرداری و پیروی میکردند زیرا میدانستند که خداوند به امامت آنها تصریح کرده است،و خداوند به امامت ایشان تصریح نکرده است مگر،به سبب آن که آنها تابع برنامهها و طرحهای صحیح بوده و خواستشان پیاده کردن حکومت الهی واقعی باشد.
از این روست که امام صادق علیه السلام جنبش محمّد را تأیید میکند و در آن روز برای امام هیچ اهمیّتی نداشت که محمّد جز جعفر است و او پسر عبد اللّه و جعفر پسر محمّد باقر علیه السلام میباشد،بلکه مسألۀ مهمّ امام در آن زمان اندیشه و ایده است و امام برنامههای خود را بر اساس اهداف حقیقی پیریزی میکند.
در اینجا میتوانیم تاریخ را ارزیابی جدید بکنیم،و بعضی از آرای منسوب به دوستداران اهل بیت علیه السلام را تکذیب کنیم،آرایی که به ناسزا گفتن و دشنام دادن به اسماعیل متّکی است.ولی حقیقت امر آن است که،اسماعیل در زمان امام صادق علیه السلام درگذشت و اسماعیلیه گروهی بودند که از اسماعیل پس از امام علیه السلام و نه در روزگار ایشان،پیروی میکردند.
علامۀ مجلسی(ره)نقل میکند که روایت شده است:
ابا عبد اللّه علیه السلام بر مرگ اسماعیل جزع و فزع بسیار کرد و اندوهی بزرگ بر دل او نشست.امام بدون کفش و ردا در پیشاپیش تابوت اسماعیل حرکت میکرد و چندین بار دستور داد تا تابوت را به زمین بگذارند و امام پوشش را از چهرۀ اسماعیل کنار میزد و به او مینگریست.مقصود امام از این عمل آن بود که وفات اسماعیل برای کسانی که گمان میکردند وی جانشین امام است، ثابت شود و شبهۀ زنده بودن او را از میان ببرد .
علامه پس از نقل این روایت،روایتهای دیگری را نقل میکند که حاکی از میزان محبّت امام نسبت به فرزندش اسماعیل است.
مخالفت این عدّه با موسی بن جعفر،مسألۀ دیگری است که ربطی به اسماعیل ندارد.
ولی چرا افراد مکتبی به اسماعیل دشنام میدهند؟
دلیل این مسأله،پیروی این عدّه از کسانی است که به سبب اسماعیل با امام موسی بن جعفر علیه السلام مخالفت میورزیدهاند،ایشان تمام قضیه را به یک مسألۀ شخصی تبدیل کردهاند و به همین سبب دچار اشتباه بزرگی شدهاند.
چنانکه میبینیم مردم از امام صادق علیه السلام تعجّب میکنند که چرا ایشان به زید بن علی و
پسرش یحیی ترحّم میکند،این عدّه در دل میگویند که یحیی با اجازۀ امام زمانش قیام نکرده و به قتل رسیده است و به همین دلیل اهل دوزخ است.پس چگونه امام علیه السلام بر او میگرید؟گروه مزبور در این مسأله با یک تناقض روبرو میشوند.
ولی واقعیّت آن است که هیچ تناقضی وجود ندارد،امام صادق علیه السلام هرکس را که قصد شوریدن علیه حاکم سرکش زمان خود را داشت و بر شیوۀ صحیحی حرکت میکرد تأیید میفرمود و برای شخص خود اهمیّتی قایل نبود.
با این ارزیابی،میتوانیم بسیاری از نقاط پوشیدۀ تاریخ اسلام را درک کنیم و از آن پرده برداریم.
در مباحث آینده به این حقیقت خواهیم رسید که ائمّه علیه السلام و بویژه امام موسی بن جعفر علیه السلام بعضی از جنبشها و اشخاص را تأیید میکردند.به طوری که یک پژوهشگر سطحی این مواضع را تناقضی در خط مکتبی ائمّه علیه السلام میپندارد.
-این خلیفه همان متوکّل عبّاسی است که امام هادی علیه السلام را در سال 236 ه احضار کرد.
-کافی،ج 2،ص 222.
-بحار الانوار،ج 47،ص 192.
(4)-همان مأخذ،ج 47،ص 196.
-همان مأخذ،ج 45،ص 365.
-همان مأخذ،ج 47،ص 243.
دوران امام موسی بن جعفر کاظم علیه السلام
دوران امام علی بن موسی الرضا علیه السلام
دوران امام محمّد بن علی الجواد علیه السلام
دوران امام علی بن محمد الهادی علیه السلام
دوران امام عسکری علیه السلام و حضرت حجّت علیه السلام
1-زندگی امام موسی بن جعفر علیه السلام
2-نقش امام موسی بن جعفر در جنبش مکتبی
3-جنبش مکتبی ادامۀ نهضت انبیا علیه السلام
4-تکامل جنبش اسماعیلیه
هنگامی که امام صادق علیه السلام وفات یافت پنج نفر را به عنوان جانشین خود معرّفی کرد،این پنج نفر عبارت بودند از:پسرش عبد اللّه،معروف به«افطح»و پسر دیگرش موسی علیه السلام و محمّد بن سلیمان والی بنی عبّاس در مدینه و همسرش حمیده و نفر پنجم خلیفۀ وقت منصور عبّاسی معروف به دوانیقی.
ترکیب عجیبی بود ولی بعدا اسبابی که موجب شده بود امام،این پنج نفر را به عنوان جانشین خود برگزیند،روشن شد.
زمانی که منصور خبر وفات امام جعفر صادق علیه السلام را دریافت کرد بسختی گریست و چنین گفت:«دیگر ما نظیر جعفر صادق علیه السلام را در علم و عبادت و پاکدامنی و زهد کجا مییابیم.»ولی در همین زمان نامهای سفارشی به والی خود در مدینه«محمّد بن سلیمان»نوشت.در ضمن این نامه چنین آمده بود:اگر امام فرد مشخّصی را جانشین خود قرار داده است او را بخوان و گردنش را بزن .مقصود وی آن بود که وصیّ امام صادق علیه السلام به قتل برسد.سلیمان پس از دریافت این نامه چنین پاسخ داد:«امام،پنج جانشین دارد،کدام یک از ایشان را باید بکشم»منصور چون نامۀ سلیمان را خواند گفت:«نمیتوانم اینها را به قتل برسانم. »
امام علیه السلام به وسیلۀ این وصیّت خردمندانه توانست وصیّ شرعی خود را از گزند منصور حفظ کند،ولی افراد مکتبی به این راز پی بردند.برای مثال ابو حمزۀ ثمالی یکی از رهبران مکتبی کوفه
خبر وفات امام صادق علیه السلام را در خارج از کوفه،در جمع برخی از یارانش(کنار قبر امام علی بن ابی طالب)شنید،وی به دنبال آنکه به وفات حضرت علیه السلام آگاهی یافت فریادی کشید و از هوش رفت،چون به هوش آمد گفت:«آیا امام کسی را به عنوان جانشین برگزیده است؟»عربی که خبر وفات امام را آورده بود گفت:«آری،پسرش عبد اللّه و پسر دیگرش موسی و ابو جعفر منصور را جانشین خود کرده است.»ابو حمزه لبخندی زد و گفت:«سپاس خدایی را که ما را به سوی رشد، هدایت کرد و فرزند بزرگ را برای ما شناساند و بر فرزند کوچک دلالت کرد و امری بزرگ را پنهان داشت.»مقصود وی را از این سخنان پرسیدند.گفت:«خداوند عیوب فرزند بزرگ را آشکار کرد و با افزودن فرزند کوچک به فرزند بزرگ ما را به سوی فرزند کوچک دلالت کرد.»امام وصیّت خود را برای منصور پوشیده داشت زیرا اگر منصور از وصیّ امام پرسش میکرد گفته میشد:تو خود وصیّ امام هستی .
قضیه از این قرار است که مقصود امام از آنکه فرزند بزرگتر خود(عبد اللّه را که پس از مرگ اسماعیل بزرگترین فرزند امام بود)را همراه با فرزند کوچکتر یعنی امام موسی علیه السلام نام برده است،آن بود که فرزند بزرگتر از عیب مبرّا نبود و شایستگی جانشینی امام را نداشت،بلکه مقصود امام از این عمل آن بوده است که موسی کاظم علیه السلام را به عنوان جانشین خود معرفی کند.
امام با این عمل جانشین حقیقی خود را بر منصور پوشیده داشت زیرا خود منصور را نیز در شمار جانشینان ذکر کرده بود.اگر قرار بود امامت به فرزند بزرگتر منتقل شود،طبیعة عبد اللّه به امامت میرسید و نیازی به تعیین جانشین نبود و از طرفی هم امکان نداشت که امام موسی بن جعفر علیه السلام و عبد اللّه هر دو جانشین امام گردند پس این وصیّت دلالت بر جانشین حقیقی،یعنی امام موسی علیه السلام داشت.
ابو حمزۀ ثمالی-رحمة اللّه علیه-به دنبال سخنان خود چنین گفته بود:«خداوند امری بزرگ را پنهان داشت.»معنای پنهان داشتن این امر بزرگ چیست؟
مفهوم این سخن آن است که در وصیّت امام جعفر صادق علیه السلام سرّی پوشیده وجود داشت زیرا امام،امامت را در پنج نفر تقسیم کرده بود،معنای دیگر آن همان رازی است که منصور دوانیقی با دستور قتل وصیّ امام-در صورتی که امام شخص خاصّی را جانشین خود کرده بود-در صدد کشف آن بود.مفهوم سوّم این سخن،از نظر دینی و مذهبی آن است که:«امامت در مکتب رسالت به سنّ و سال و وراثت بستگی ندارد،افراد مکتبی،به ائمّۀ معصومین تنها به اعتبار آنکه ایشان فرزندان رسول اللّه صلی الله علیه و آله هستند،اعتقاد نداشتند بلکه باورشان آن بود که ائمّه،عالمترین و فاضلترین و خوش اخلاقترین افراد زمان خود بودهاند و کاملترین صفات را در برداشتهاند و در نتیجه شایستهترین
افراد برای امامت مسلمین به شمار میآمدند.»و شاید مقصود ابو حمزۀ ثمالی از جملۀ«خداوند امری بزرگ را پنهان داشت»آن بود که در آن زمان افراد مکتبی در انتظار ظهور قائم آل محمّد بودهاند.
چگونه؟پاسخ این سؤال بدین ترتیب است که:امام صادق علیه السلام پسرش موسی بن جعفر را برای برپا کردن یک انقلاب به منظور تغییر نظام و ادارۀ امور مسلمانان آماده میکرد.بگذارید مسأله را بیشتر روشن کنیم.
قبلا گفتیم که همۀ امامان معصوم علیه السلام در اصلاحات سیاسی و اقتصادی و دینی و اعتقادی، خط دهنده و پیش برنده بودهاند.
ولی برخی از ائمّه علیه السلام شرایط خاصّی داشتهاند و تغییر اوضاع سیاسی امّت برای ایشان آسانتر از سایر ائمّه بوده است.امام حسین علیه السلام از جملۀ این ائمّه است.امام موسی بن جعفر علیه السلام نیز از زمرۀ این ائمّه بود.زیرا اینگونه تصوّر میشد که ایشان همان قائم آل محمّد(صلوات اللّه علیهم)است که مسئولیّت پیشوایی مؤمنان را بر دوش دارد،تا جایی که هنگام کشته شدن و تشییع جنازۀ ایشان، بنی عبّاس کنار جنازۀ امام چنین فریاد میزند:«این همان موسی بن جعفری است که به اعتقاد رافضیان هرگز نمیمیرد،پس به جنازۀ او بنگرید »
این سخن،دلالت بر آن دارد که اعتقاد حاکم در آن زمان این بوده است که،امام موسی بن جعفر علیه السلام قائم آل محمّد بوده است و قبل از آنکه زمین را پر از عدل و داد کند نخواهد مرد،لیکن خداوند این امر را نیز به تأخیر انداخت و امام موسی بن جعفر را قائم اهل بیت قرار نداد بلکه ایشان نیز یکی از امامانی بود که به شهادت رسید.کشته شدن این امام،بسیار فاجعهآمیز بود به گونهای که هیچ یک از ائمّه بجز امام حسین علیه السلام به این طریق به شهادت نرسیدهاند.چگونگی شهادت این امام و رخدادهای دقیق زندگی ایشان نشانگر طبیعت اوضاعی است که امام در آن به سر میبرد اگرچه همۀ ائمّه در صحنۀ سیاسی حضور داشتهاند،برای مثال اگر بخواهیم نگاهی اجمالی به زندگی ائمّه داشته باشیم به حضرت علی علیه السلام بر میخوریم که اگرچه مدّت بیست و پنج سال در خانه نشسته بود ولی در همان وقت در مهمترین امور حکومت اسلامی و برای حلّ هر مشکلی مورد رایزنی قرار میگرفت،تا آنجا که یک ضرب المثل عربی چنین میگوید:
«مشکلی که ابو حسن هم نمیتواند آن را حلّ کند.»
عربها این ضرب المثل را برای امور غیر قابل حلّ به کار میبرند،دیگر آنکه خلیفۀ وقت «عمر»جملۀ«اگر علی نبود هر آینه عمر هلاک شده بود»را 125 بار به زبان آورد.حضرت
علی علیه السلام و سایر ائمّه بدقّت مراقب رویدادهای سیاسی بودند،لیکن شهادت فاجعهآمیز امام کاظم علیه السلام با شهادت سایر ائمّه علیه السلام تفاوت دارد برای مثال امام حسن علیه السلام یک بار هم به زندان نیفتاد ولی با مکر و فریب به او سم خورانیدند و با این شیوۀ ناجوانمردانه توانستند امام را از بین ببرند.امام زین العابدین نیز با روش مکّارانهای مسموم شد.امام صادق و علی بن موسی الرضا و سایر ائمّه نیز به همین ترتیب به شهادت رسیدند.شهادت و به خاک سپردن این امامان با احترام همراه بود.این ائمّه هرگز در زندگیشان زندانی نشدند و همچون امام حسین و امام موسی بن جعفر علیه السلام مورد اهانت قرار نگرفتند.
چرا زندگی این دو امام شهید،رنگ خاصّی داشته است و مملو از تراژدی و زندانهای طولانی و قتل و اهانت بوده است؟خلفای اموی و عبّاسی از ائمّه میترسیدهاند و هرگاه خلیفهای تصمیم میگرفت نقشۀ به شهادت رساندن امامی را به اجرا درآورد به یکی از خواصّ خود دستور میداد که نقشۀ ترور امام را طرح کند.این مسأله از همۀ اطرافیان خلیفه حتّی وزرا پنهان میماند زیرا همۀ این افراد جزء مکتبیها به شمار میرفتند.
در زیارت وارد شده است که به جنازۀ امام نیز اهانت و بیاحترامی میشد و این برای امام اهانت بزرگی به شمار میآید.پس از آنکه سلیمان جسد امام را تحویل گرفت،گفت:این جنازۀ موسی بن جعفر است،به او بنگرید،مردم نیز به چهرۀ بیجان او چشم دوختند .
روایت شده است که چون جنازۀ پاک امام به جمع نگهبانان آورده شد،چهار نگهبان برخاستند و فریاد کردند:«ای مردم!کسی که میخواهد...فرزند...موسی بن جعفر را ببیند خارج شود. »
آری اینها کلماتی را فریاد میکردند که از به زبان آوردن آن به خدا پناه میبریم،حتّی گفته شده است که جنازۀ حضرت سه روز بر سر راه بود هر که بر او میگذشت جنازه را مینگریست و سپس در دفتری که در آنجا،نهاده شده بود یادداشت میکرد.
در اینجا خودبخود این سؤال پیش میآید:
چرا زندگی امام موسی بن جعفر علیه السلام همچون زندگی امام حسین علیه السلام چنین خصوصیّتی داشته است؟زیرا،امام موسی بن جعفر علیه السلام اقدام به طرح نقشهای کرده بود تا اوضاع سیاسی امّت را تغییر دهد،این نقشه از پنهان کردن امامت موسی علیه السلام توسّط امام صادق علیه السلام شروع شد و با رویدادهای زندگی حضرت و سرانجام وفات ایشان پایان یافت.
همۀ این امور ما را به طبیعت زندگی انقلابیی که دوران امام موسی بن جعفر را از سایرین جدا میسازد،راهنمایی میکند.
روایت شده است که چون محمّد بن اسماعیل به حضور هارون رسید به او گفت:«یا امیر المؤمنین!دو خلیفه روی زمین حکومت میکنند،موسی بن جعفر در مدینه که برای او خراج جمع میشود و تو در عراق که برای تو نیز خراج جمع میشود.»هارون گفت:«ترا به خدا راست میگویی؟!»محمّد پاسخ داد:«به خدا چنین است.»و نیز از امام معصوم چنین نقل شده است که فرمود:«امام موسی بن جعفر هرگز مالی را جمع نمیکرد ولی چون در زمان هارون الرشید دشمنان حضرت افزایش یافته بودند و امام توانایی تقسیم اموال را جز در خفا آن هم برای تعداد محدودی که مورد اطمینان ایشان بودند،نداشت بدین سبب بود که اموال روی هم انباشته میشد،زیرا امام نمیخواست سخن چینهای هارون،به ماهیّت او پی برند و نزد هارون بروند و بگویند:موسی اموال را جمع میکند و امامت وی مسلّم است.و بدین ترتیب هارون را مجبور کنند تا بر موسی علیه السلام یورش برد،و اگر چنین وضعیّتی نبود امام حتما اموال جمع شده را تقسیم میکرد.»
روایت شده است که شیعیان نیشابور گرد هم جمع شدند و محمّد بن علی نیشابوری را به عنوان نمایندۀ خود برگزیدند تا به خدمت امام برسد مردم نیشابور سی هزار دینار و پنجاه هزار درهم و مقداری لباس به او دادند تا وی تسلیم امام کند.در این زمان زنی به نام«شطیطه»یک درهم و مقداری پارچه از پشم دستباف خود که ارزشی معادل چهار درهم داشت برای امام فرستاده و گفت:«همانا خداوند از حق شرم ندارد.»سپس ظرفی را آوردند که حاوی سؤالات مردم بود.این ظرف هفتاد ورقه در خود جای داده بود که در هر ورقه سؤالی مطرح شده بود.نویسندگان این پرسشها،مقداری از ورقه را سفید گذاشته بودند تا امام کاظم پاسخ خود را زیر سؤال ایشان بنویسد، هر دو ورقه با سه بند بسته شده و سه مهر بر آن زده شده بود و باز بر هر بندی یک مهر دیگر زده شده بود.مردم به محمّد بن علی چنین گفتند:این نامهها را شبانه به امام بده و جواب آن را فردا از ایشان دریافت کن.
از خلال این روایتها چنین دریافت میشود،که جنبش مکتبی به مثابه دولتی بود که امام موسی بن جعفر علیه السلام آن را رهبری میکرد.این جنبش(دولت)در داخل دولت رسمی و ظاهری قرار داشت.جنبش مکتبی در نهایت پنهانکاری همراه با سازماندهی نیرومندی فعّالیّت میکرد.
از ابن یقطین که وزیر هارون الرشید بود روایت شده،که گفته است:«در حضور هارون الرشید ایستاده بودم که هدایای پادشاه روم را آوردند.از جمله این هدایا،جبّهای پشمی و سیاه رنگ و زر بافت بود،من هرگز جامهای زیباتر از آن ندیده بودم،هارون دریافت که من مشغول
نظاره کردن این جامه هستم لذا آن را به من بخشید،من نیز آن را برای ابو ابراهیم علیه السلام (موسی بن جعفر)فرستادم،نه ماه از این جریان گذشت.من از نزد هارون بازگشتم و از محضر او خارج شدم، چون به خانه وارد شدم خدمتکارم به سوی من آمد در حالی که آن جامۀ مرا در بقچهای پیچیده و نامهای نیکو که هنوز مهرش تازه بود در دست داشت.وی گفت:این را هم اکنون مردی آورد و گفت:این را هنگامی که آقایت آمد به او بده.من نیز نامه را باز کردم و ناگاه دریافتم که نامه از سوی سرورم ابو ابراهیم علیه السلام است.در آن نامه چنین آمده بود:ای علی!هم اکنون وقت نیاز تو به این جامه است،من نیز آن را به سوی تو فرستادم.من یک طرف بقچه را کنار زدم و جامه را دیدم و شناختم.در این وقت خدمتکار هارون الرشید بدون اجازه وارد شد و گفت:به سؤالات امیر المؤمنین پاسخ گو.گفتم:چه اتّفاقی افتاده است؟گفت:امیر المؤمنین میگوید با جامهای که به تو بخشیدم چه کردی؟گفتم:امیر المؤمنین هدایای بسیاری-از جبّه گرفته تا جز آن-به من داده است،کدام جامه منظور ایشان است؟گفت:جبّۀ پشمی سیاه رنگ رومی زر بافت.گفتم:چه میخواستم بکنم،آن را در وقت نماز میپوشم و چند رکعتی نماز میخوانم،و هم اکنون نیز هنگام بازگشت از محضر امیر المؤمنین آن را خواستم تا بر تن کنم.چون نزد هارون آمدیم،وی به عمر بن بزیغ نگریست و گفت:به او بگو تا جبّه را حاضر کند،من نیز خدمتکار خود را فرستادم و او جبّه را حاضر کرد.چون هارون آن را دید گفت:ای عمر!شایسته نیست پس از این،از علی چیزی بگویی.در این هنگام هارون دستور داد جبّه را با پنجاه هزار درهم به خانۀ من آوردند.سخنچین این قضیه پسر عموی من بود که خداوند عمل او را نفی و وی را روسیاه کرد و سپاس از برای خداست. »
با بیان این مسائل روشن شد که جنبش مکتبی علی رغم آنکه به طور سرّی به کار خود ادامه میداد،در سطح وسیعی گسترش یافته بود و این خود این سخن را تأیید میکند که حکومت بنی عبّاس یک حکومت مکتبی به شمار میآمد،و افراد مکتبی در آن نفوذ بسیاری داشتند تا آنجا که دستگاههای بنی عبّاس پیوسته مشغول تجسّس و فرستادن جاسوس و مراقبت از وزرا بودند.
روایت شده است که،یحیی بن خالد به یحیی بن ابی مریم گفت:آیا فردی از خاندان ابو طالب را معرفی نمیکنی که دارای تمایلات دنیوی باشد تا من نیز دنیای او را تأمین کنم؟ گفت:آری،من فردی را با این ویژگی به تو معرّفی میکنم،او علی بن اسماعیل بن جعفر محمّد است.یحیی،پیکی به سوی او فرستاد و گفت:مرا از احوال عمویت و شیعیان وی و اموالی که برای او جمع میشود آگاه کن.علی بن اسماعیل گفت:خبر این امور را دارم.سپس از عمویش نزد یحیی سخنچینی کرد.نتیجۀ سخنچینی وی چنین بود:امام آنقدر پول در اختیار دارد که
یک بار زمینی به نام«بشریه»را به سی هزار دینار خریداری کرد،چون بهای زمین را آورد فروشنده گفت:من از این سکّهها نمیخواهم بلکه خواهان فلان سکّه هستم،امام نیز دستور آوردن آن سکّهها را داد،بدین ترتیب این سی هزار دینار به بیت المال امام ریخته شد و سی هزار دینار که معادل قیمت آن زمین بود از سکّههای دیگر بیت المال برداشت شد.
این واقعه ما را به این حقیقت آگاه میکند که حکومت بنی عبّاس در رویارویی با جنبش مکتبی به درجۀ جنون رسیده بود و این همان چیزی است که بنی عبّاس را واداشت تا رهبری این جنبش یعنی،امام موسی بن جعفر علیه السلام را از میان بردارد،از میان برداشتن امام توسّط حکومت،از این طریق بود که امام بیشتر سالهای عمر خود را در زندان گذراند و به همین سبب امام،در روایتی به یکی از شیعیان خود چنین پاسخ میدهد-این روایت از علی بن سوید السائی نقل شده است-وی چنین میگوید:
«امام موسی بن جعفر در نامهای به من چنین نوشت:اوّلین کسی که در این شبها خبر مرگ مرا به تو بدهد خود من هستم،این خبر را در حالی به تو میدهم که هیچ جزع و فزعی نمیکنم و از کرده خود پشیمان نیستم و از قضا و تقدیر محتوم الهی،کوچکترین تردیدی در دل ندارم،پس به دامان دین آل محمّد و نیز به دامان محکم جانشینان یکی پس از دیگری چنگ بزن و در آنچه گفتند نرمش به خرج ده و خرسند باش.»
روایت شده است که موسی بن جعفر علیه السلام سه روز قبل از وفات خود،مسیّب را که از اطرافیان برجستۀ هارون به شمار میآمد،فرا خواند.وی مسؤول زندان امام بود.امام به او فرمود:«من تصمیم دارم امشب به مدینه،شهر جدّم رسول اللّه صلی الله علیه و آله بروم تا با پسرم علی پیمانی را ببندم که پدرم با من بست.»من گفتم:«ای آقا چگونه به من دستور میدهی که درهای زندان را به روی تو بگشایم و سپس آنها را قفل کنم در حالی که نگاهبانان در نزدیکی من کنار درها ایستادهاند.»امام علیه السلام فرمود:«ای مسیّب یقین خود را در خدای عزّ و جلّ و نیز دربارۀ ما تقویت کن.»گفتم:«سرور من!»فرمود:«دیگر ساکت شو.»گفتم:«سرورم به درگاه خدا دعا کن تا عزم مرا استوار گرداند.»امام فرمود:«خدایا عزم او را استوار گردان.»
از اینجا درمییابیم که جنبش مکتبی پیوسته در حال رشد و انتشار بوده است و این خود هر روز حکومت بنی عبّاس را تهدید میکرده است و چگونه ممکن است این تزلزل در خلفای بنی عبّاس یافت نشود در حالی که بخوبی میدانستند که جنبش مکتبی ادامۀ همان رسالت محمّد صلی الله علیه و آله و استمرار همان مکتبی است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله آن را به ارمغان آورده است بویژه آن که ایشان دریافته بودند که این جنبش از نظر مالی هیچ کمبودی نداشت.افراد مکتبی خمس و
زکات خود را به امامی میپرداختند که فرمانبرداری او را به امر الهی واجب میدانستند.
امّا از نظر نظامی،ایشان به این واقعیّت پی برده بودند که هر فرد مکتبی هرگاه امامش او را به خروج دستور دهد وی بیدرنگ او را اطاعت میکند.از یونس بن عبد الرحمن روایت شده که گفته است:
یحیی بن خالد برمکی به هارون گفت:ای امیر المؤمنین من دریافتهام که هشام(هشام بن حکم)گمان میکند که خداوند در زمین امامی جز تو دارد که اطاعت وی واجب است.هارون گفت:سبحان اللّه!!یحیی بن خالد گفت:آری،وی اعتقاد دارد که هرگاه این امام او را به خروج دستور دهد حتما خروج خواهد کرد.ولی ما گمان میکردیم که هشام شخص بیطرفی است.هارون به یحیی گفت:متکلّمان را گرد آور،من نیز از پشت پردهای که بین من و ایشان حایل است نظاره خواهم کرد تا به وجود من پی نبرند و هیبت من موجب نشود که اصول اعتقادی خود را آشکار نکنند.راوی میگوید:یحیی در پی فردی فرستاد که قرار بود مجلس متکلّمان را تشکیل دهد،متکلّمان در مجلس گرد آمدند و به سؤال و جواب و مناظره و مخاصمه و ردّ سخنان یکدیگر پرداختند تا آنجا که گاهی بحث با کلمات زشت توأم میشد.
بعضی از حاضران اظهار میکردند که پاسخشان را از دیگری دریافت نکردهاند و برخی اوقات نیز اعتراف میکردند که به پاسخ مورد نظر رسیدهاند،تمامی اینها حیلهای بود که یحیی برای هشام طرح کرده بود.هشام از وجود این مجلس اطّلاعی نداشت و آن روز به سبب بیماری نتوانسته بود به دربار بیاید.چون حاضران به این حدّ از مجادله رسیدند،یحیی بن خالد به ایشان گفت:آیا راضی هستید که هشام بین شما داوری کند؟گفتند:راضی هستیم ای وزیر.پس خواستند او را در حال بیماری به جمع ما آورند.یحیی گفت:کسی را به سوی او میفرستم و از او میخواهم زحمت آمدن به اینجا را بر خود هموار کند.بدین ترتیب کسی را در پی او فرستاد و اجتماع متکلّمان را به آگاهی او رساند و چنین پیغام فرستاد که به سبب مراعات بیماری وی او را در آغاز به این مجلس دعوت نکرده است.وی اضافه کرد که متکلّمان حاضر در برخی سؤال و جوابها اختلاف پیدا کردهاند و به داوری تو در بین خود راضی هستند،اگر آمدن به آنجا را در توان خود میبینی این کار را بکن.چون فرستادۀ یحیی نزد هشام آمد،هشام به من گفت:ای یونس!قلب من این سخن را نمیپذیرد و تصوّر میکنم آنجا مسأله جز این باشد،مسألهای که هیچ اطّلاعی از آن ندارم، زیرا این ملعون-یحیی بن خالد-بنا به دلایلی رابطۀ خود را با من تغییر داده است.(یحیی بن خالد در
آغاز دوستدار اهل بیت بوده است)تصمیم داشتم که اگر خداوند بر من منّت نهد و مرا از این بیماری بهبود بخشد به کوفه بروم و علم کلام را یکباره ترک کنم و پیوسته در مسجد به سر برم تا این ملعون-یحیی بن خالد-را نبینم.فرستادۀ یحیی گفت:فدایت شوم،فرا خواندن تو به این مجلس جز خیر نیست،ولی حتّی المقدور مراقب خود باش.
هشام به من گفت:ای یونس!آیا تصوّر میکنی،میتوان مراقب امری بود که خداوند میخواهد آن را به وسیلۀ زبان من آشکار کند،دور است که چنین باشد به هرحال برخیز تا به حول و قوّت الهی به آنجا رویم.هشام سوار استری شد که فرستادۀ یحیی آورده بود و من نیز سوار الاغ هشام شدم.یونس میگوید:به مجلس وارد شدیم و آنجا را مملو از متکلّمان یافتیم.یونس میگوید:
هشام به طرف یحیی رفت و بر او و دیگران سلام کرد و در نزدیکی یحیی نشست،من نیز در انتهای مجلس نشستم و هشام بین آنها داوری کرد.سپس یحیی بن خالد به هشام چنین گفت:ما مدّتهاست که مناظره و مجادله را ترک کردهایم ولی،اگر موافقی برای ما بطلان اعتقاد برخی از مردم را که به امامت در اهل بیت رسول اللّه معتقدند و از پذیرفتن امامت دیگران خودداری میکنند، روشن کن.هشام پاسخ داد:ای وزیر،بیماری مرا از پاسخ به این سؤال باز میدارد و دیگر آنکه ممکن است کسی اعتراض کند و در نتیجه طرح این بحث خصومتی به دنبال داشته باشد.یحیی گفت:اگر کسی قبل از آنکه سخنت را به پایان بری و به هدفت نایل آیی اعتراض کند، اعتراضش وارد نخواهد بود بلکه چنین شخصی باید موضوعاتی را که میخواهد مطرح کند در ذهن نگاه دارد و پس از پایان سخنان تو اظهار نماید و هیچکس حق ندارد سخنان تو را قطع کند.هشام شروع به پاسخ دادن کرد.(وی سخن بسیاری گفت ولی ما به قدر نیاز آن را مختصر کردهایم).
هشام چون پاسخ پرسش یحیی را دربارۀ پوچی این اعتقاد به پایان برد یحیی رو به سلیمان بن جریر کرد و گفت:از ابو محمّد در اینباره سؤالی دیگر کن.سلیمان به هشام گفت:به من بگو آیا اطاعت از علی بن ابی طالب واجب است؟هشام گفت:آری.سلیمان پرسید اگر امامی پس از علی بن ابی طالب تو را دستور دهد که با شمشیر خروج کنی آیا این کار را میکنی و او را فرمان میبری؟هشام گفت:چنین فرمانی به من نمیدهد.سلیمان گفت:چرا اطاعت وی بر تو واجب است و چرا باید از او فرمانبری کنی؟هشام پاسخ داد:از این سخن صرفنظر کن زیرا پاسخ آن روشن شد.سلیمان گفت:چرا وقتی تو را فرمان میدهد او را اطاعت میکنی و زمانی که تو را فرمان نمیدهد از او اطاعت نمیکنی؟هشام گفت:کی این تب قطع خواهد شد،سؤالات تو بار گرانی بر دوش من است و مرا رها نخواهی کرد تا بگویم که اگر مرا فرمان دهد،فرمان او را انجام خواهم داد و تنها در این صورت است که سخن خود را به پایان خواهی برد،سخنانت را تمام کن
زیرا بیش از این نمیخواهی ولی من میدانم که چه باید بگویم و پاسخ من چه نتیجهای در بر خواهد داشت.راوی میگوید:در اینجا رنگ چهرۀ هارون تغییر کرد و گفت:روشن شد،در این موقع همۀ حاضران برخاستند و هشام از شلوغی جلسه استفاده کرد و از آنجا یکسره به مداین رفت.
راوی میگوید:به ما خبر رسید که هارون به یحیی گفت:بر این مرد و یارانش سخت بگیر و کسی را به سوی ابی الحسن موسی علیه السلام فرستاد و او را زندانی کرد.این قضیه یکی از اسباب زندانی شدن امام بود.ولی در واقع یحیی،خود هشام را فراری داد تا وی مادامی که هارون بر اریکۀ سلطنت تکیه زده است در خفا زندگی کند و در خفا بمیرد.راوی میگوید:هشام در حالی که تحت پیگرد بود به کوفه رفت و سرانجام در خانۀ«ابن شرف»در کوفه در گذشت.-رحمة اللّه علیه-این بسیار طبیعی بود که هشام بن حکم پرده از اسرار خود برندارد و خود را افشا نکند،با این وجود هارون نیز آنقدر که به اطّلاعات جنبش مکتبی نیاز داشت به رسوا کردن هشام بن حکم برای زندانی کردن امام موسی بن جعفر علیه السلام نیاز نداشت.حاکمیّت به جنون رسیده بود و همچنان حیران بود که چه کند،از یک سو از واکنش زندانی کردن امام میهراسید و از سویی چارۀ دیگری نداشت.
روایت شده است که جسد مبارک امام علیه السلام را به جمع پاسبانان حکومت آوردند و با سخنان زشت خبر مرگ امام را اعلام کردند،سلیمان بن ابی جعفر که در این هنگام تصمیم داشت از قصر خارج،و روانۀ«شط»شود ناگاه فریاد و غوغایی به گوش وی رسید،به فرزندان و غلامان خود گفت:این صدای چیست؟گفتند:«سندی بن شاهک»است که بر کنار جسد موسی بن جعفر ندا در داده است،وی به فرزندان و غلامان خود گفت:ممکن است همین کار را در قسمت غربی نیز انجام دهد،پس هرگاه از این قسمت عبور کرد با غلامانتان بر او وارد شوید و جسد امام را از ایشان بگیرید،اگر ممانعت کردند آنها را بزنید و لباسهای سیاه ایشان را بدرید.چون از آن ناحیه عبور کردند این عدّه به آنها وارد شدند و جسد امام را گرفتند و ایشان را کتک زدند و جامههای سیاهشان را دریدند و جسد را در سر چهار راه نهادند و منادی ندا در داد که هرکس خواهان دیدار این پاکنژاد(موسی بن جعفر)است خارج شود،مردم بسیاری گرد آمدند و او را غسل دادند و جنازهاش را با کافوری خوشبو حنوط کردند و تنها برد یمانی کفن حضرت بهایی معادل دو هزار و پانصد دینار داشت،بر تمام کفن قرآن نوشته شده بود.سلیمان بن ابی جعفر با پایی برهنه به دنبال جنازه حرکت میکرد،وی با اندوهی فراوان و گریبانی چاک داده جنازه را تا مقبرۀ قریش یعنی محلّ دفن امام علیه السلام همراهی کرد،او قضیه را کتبا به اطّلاع هارون الرشید رساند،وی به سلیمان بن ابو جعفر پاسخ داد که ای عمو صلۀ رحم کردی،خداوند به تو پاداش نیک دهد،به خدا سوگند سندی بن شاهک-لعنه اللّه-این کار را به دستور ما انجام نداده است.
این نقطۀ ضعف مقدار بیم و هراس حکومت را روشن میکند،چرا که در برابر این رخداد هیچ واکنشی نشان نداد.
روایت شده است که هارون،امام علیه السلام را زمانی دستگیر کرد که حضرت در کنار مرقد رسول اللّه صلی الله علیه و آله مشغول نماز بود،چون امام علیه السلام را نزد هارون آوردند امام پیش خود چنین میگفت:
«یا رسول اللّه من از آنچه به من میرسد به تو شکایت میکنم.»مردم از هر سو گرد آمدند و گریه و ناله سر دادند،چون امام نزد هارون رسید،هارون ایشان را سرزنش و از حضرت اظهار بیزاری کرد، چون شب شد دستور داد دو هودج آماده کنند،چون آماده شد مخفیانه امام موسی بن جعفر علیه السلام را در یکی از این هودجها نهاد و آن را به سوی،«حسان سروی»فرستاد و به او فرمان داد تا امام را در همان هودج به بصره برد و تسلیم عیسی بن جعفر بن ابی جعفر کند،این شخص والی بصره بود.
هارون هودجی دیگر را در روز و به شکل علنی به همراهی گروهی به کوفه برد تا مردم را دربارۀ امام موسی بن جعفر علیه السلام گمراه کند.عیسی بن جعفر نیز امام را در یکی از سلولهای زندان محبوس کرد و بر درب زندان امام،قفلی زد و ایشان را ممنوع الملاقات کرد و جز برای طهارت و بردن غذا در را به روی امام نمیگشود.
این سخن بدان معناست که حکومت عبّاسی از یک واکنش همه گیر بیم و پرهیز بسیاری داشت ولی،آیا حاکمیّت به این اعمال محتاطانه بسنده کرد.هرگز
از«محمّد بن صدقة العنبری»روایت شده که گفته است:چون ابو ابراهیم موسی بن جعفر علیه السلام وفات کرد،هارون الرشید پیر مردانی را که از نسل ابو طالب و عبّاس بودند و نیز مقامات مملکتی و حاکمان را گرد آورد و جنازۀ ابو ابراهیم موسی بن جعفر علیه السلام را حاضر کرد و گفت:
«این موسی بن جعفر است که به مرگ طبیعی مرده و بین من و او هیچ اتّفاقی نیفتاده است که موجب استغفار من شود(یعنی من او را به قتل نرساندهام)پس به او بنگرید،هفتاد نفر از پیروان امام کنار جنازه آمدند و به آن نگریستند و هیچ نشانهای از زخم یا علامتی که حاکی از خفه شدن امام باشد،ندیدند.بلکه،فقط در پای امام یک خراشیدگی ناشی از عبادت دیده میشد.»
هارون الرشید سلطان کشوری که خورشید از آن غروب نمیکند،همۀ سران و فرماندهان جامعه را حاضر میکند و خود را در مظانّ اتّهام قرار میدهد و میکوشد که خود را از آن تبرئه کند،چگونه اینچنین عملی از او سر میزند!و حال اینکه او کسی بود که شبها را تا صبح به شرابخوارگی میگذرانید و وقت خود را با ریختن خون مجاهدان پر میکرد!؟ولی پس از شناختن امام-که درود و سلام خدا بر او باد-تعجّب نمیکنیم که دوست و دشمن هنگامی که به هیبت و شکوه امام نظر میکند موبر تنش راست میشود.
عبد اللّه از پدرش نقل میکند که گفته است:بر فضل بن ربیع وارد شدم،او بر پشت بام نشسته بود،به من گفت:آن خانه را نظاره کن و بگو چه میبینی؟گفتم:جامهای افتاده،گفت:خوب بنگر،من نیز با دقّت نگریستم و گفتم:مردی است که به سجده رفته،به من گفت:آیا او را میشناسی؟او موسی بن جعفر است،شب و روز از احوال او خبر میگیرم و او را هیچوقت جز در این حالت نمییابم،او صبحگاهان نماز میگزارد و تا طلوع خورشید مشغول تعقیبات نماز است سپس به سجده میرود و تا ظهر بر این حال باقی میماند،فردی را مأمور کرده است تا بر اوقات نماز مراقبت داشته باشد پس چون رسیدن وقت نماز را به اطّلاع او میرساند وی با شتاب و بدون تجدید وضو اقدام به برپایی نماز میکند،او با تأخیر افطار میکند سپس تجدید وضو میکند و به سجده میرود و تمام مدّت شب را تا صبح مشغول نماز است.یکی از جاسوسان امام چنین میگوید:بسیار میشنیدم که امام در دعای خود چنین میگفت:«پروردگارا تو میدانی که من پیوسته از تو میخواستم که فرصت عبادتت را به من عطا کنی،خدایا تو نیز چنین کردی،پس ستایش مخصوص تو است.»
این است عبادت و شجاعت امام و با ذکر این واقعه به عزم قاطع امام پی میبریم:فضل بن ربیع بر امام وارد شد و چنین گفت:ای ابا ابراهیم خدا بر تو رحم کند،برای کیفر آماده شو.امام در پاسخ میفرماید:«آیا مالک دنیا و آخرت با من نیست،به خواست خدا امروز هیچکس نخواهد توانست بر من آسیبی رساند.»و این همان امامی است که هنگام برملا شدن اسرار جنبش و زمانی که ایشان را نزد هارون بردند،هارون خطاب به امام چنین گفت:«این چگونه خانهای است؟» امام علیه السلام فرمود:«این خانۀ تبهکاران است.خداوند فرموده است: «سَأَصْرِفُ عَنْ آیٰاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لاٰ یُؤْمِنُوا بِهٰا وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الرُّشْدِ لاٰ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً.» (1)هارون گفت:«این خانه از کیست؟»امام علیه السلام فرمود:«این خانه حتّی برای پیروان ما ناپایدار است و برای دیگران موجب فتنه و آشوب.»هارون گفت:«چرا صاحب خانه آن را نمیگیرد؟»امام علیه السلام فرمود:«زمانی که این خانه از ما گرفته شد آباد بود و آباد باز پس گرفته خواهد شد.»
هارون گفت:«پیروان تو کجا هستند؟»امام این آیه را تلاوت کرد: «لَمْ یَکُنِ الَّذِینَ کَفَرُوا
1) *) اعراف 146-من آنان را که در زمین بنا حق و از روی کبر دعوی بزرگی کنند از آیات رحمتم رو گردان و معرض گردانم که هر آیتی ببینند به آن ایمان نیاورند و اگر راه رشد و هدایت یابند آن را نپیموده و به عکس اگر راه جهل و گمراهی یابند به پیش گیرند.
مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ وَ الْمُشْرِکِینَ مُنْفَکِّینَ حَتّٰی تَأْتِیَهُمُ الْبَیِّنَةُ» (1)در این وقت هارون خشمگین شد و با امام به درشتی سخن گفت.
موسی بن جعفر علیه السلام امامی بود که شخصا بر امور اجرایی و تحوّلات امّت اسلامی نظارت داشت تا آنجا که جعفر بن محمّد بن اشعث،یکی از وزرای هارون از پیروان امام به شمار میرفت.روایت شده است که یحیی بن خالد بر مکی به هارون الرشید چنین گفت:«یا امیر المؤمنین به تو از جعفر و مذهب وی خبرهایی دادم ولی تو آنها را نپذیرفتی امّا،راهی وجود دارد که این مسأله را روشن میکند.»هارون گفت:«چه راهی؟»یحیی گفت:«اموالی که به هر نحوی به جعفر میرسد وی خمس این داراییها را کم میکند و برای موسی بن جعفر ارسال میدارد و تردیدی ندارم که دربارۀ بیست هزار دیناری که دستور دادی بدو دهند نیز چنین کرده است.» هارون گفت:«آری این مطلب قضیه را روشن میکند.»وی شبانه کسی را در پی جعفر فرستاد، چون فرستادۀ هارون الرشید در خانۀ جعفر را کوبید جعفر ترسید که مبادا هارون سخن یحیی را پذیرفته باشد و او را احضار کرده است تا به قتل برساند،لذا قدری آب روی خود ریخت و دستور داد تا مشک و کافور آوردند و او با مشک و کافور خود را حنوط کرد و بر روی لباس خود برد یمانی به تن کرد(زیرا مستحب است که هنگام مرگ برد یمانی به تن شود)و با این هیأت نزد هارون آمد،چون چشم هارون به او افتاد و بوی کافور را استشمام کرد و برد یمانی را بر تن او دید جویای چگونگی قضیه شد.جعفر گفت:«یا امیر المؤمنین!چنین فهمیدهام که یحیی از من نزد تو سعایت کرده است و چون فرستادۀ تو در این ساعت از شب در پی من آمد،احساس کردم که دیگر امنیّتی ندارم و بر اساس گفتههای یحیی دل امیر المؤمنین از من چرکین شده و پیکی را در پی من فرستاده است تا مرا به قتل برساند.»هارون گفت:«ابدا چنین نیست ولی به من خبر رسیده است که تو خمس تمام داراییهایی را که دریافت میکنی برای موسی بن جعفر میفرستی چنانکه دربارۀ بیست هزار دینار نیز چنین کردی،خواستم تا حقیقت امر را بدانم.»جعفر گفت:«اللّه اکبر یا امیر المؤمنین به یکی از خدمتگزاران خود دستور ده تا برود و کیسههای لاک و مهر شدۀ دینار را بیاورد.»رشید به یکی از خادمان خود گفت:«انگشتری جعفر را بگیر و برای آوردن این اموال آن را همراه خود داشته باش.»جعفر نیز به کنیز خود که این اموال نزد او بود دستور داد تا کیسههای لاک و مهر شدۀ دینار را تسلیم فرستادۀ هارون کند،آن کنیز نیز کیسهها را تحویل فرستادۀ هارون داد.وی نیز آنها را نزد هارون آورد جعفر به او گفت:«این اوّلین نشانۀ دروغپردازیهای کسی است
1) *) بیّنه1-کافران اهل کتاب و مشرکان(از کفر و عصیان)منفک نبودند(و به راه صواب هدایت نمییافتند)تا آنکه برهان(و حجّت حقّ)بر آنها آمد.
که از من نزد تو سعایت کرده است.»هارون گفت:«راست گفتی ای جعفر.برو و ایمن باش، دیگر سخن کسی را دربارۀ تو نخواهم پذیرفت.»
چگونه هارون از ریختن خون چنین امامی با این موقعیّت ممتاز و فعّالیّت چشمگیر نهراسد هارونی که از به کار گرفتن هیچ وسیلهای بر ضد امام فروگذار نمیکرد.
روایت شده است که هارون کنیزی مخصوص را که از زیبایی و جمال خاصّی برخوردار بود برای خدمت امام به زندان فرستاد،امام به آورندۀ این کنیز چنین گفت: «بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ» (1)من نیازی به این کنیز و امثال آن ندارم.راوی میگوید:هارون چون این سخن را شنید از خشم از جای خود پرید و گفت:این کنیز را دوباره به نزد او ببر و به او بگو که«ما تو را به خواست خودت دستگیر نکردیم و به زندان نینداختیم»و کنیز را نزد او بگذار و بیا.راوی میگوید که خدمتکار هارون کنیز را نزد امام گذاشت و بازگشت،سپس هارون از جای خود برخاست و خدمتکار را به زندان فرستاد تا وضع این کنیز را بررسی کند،وی نیز کنیزک را دید که در پیشگاه خدای خویش به سجده رفته است و در حالی که سر از سجده برنمیدارد،چنین میگوید:خدایا تو از هر عیب و نقصی پاک و منزّهای،تو را به پاکی میستایم.و از خدای خود طلب آمرزش میکرد.
هارون گفت:«به خدا سوگند موسی بن جعفر با نیروی جادویی خود این کنیزک را سحر کرده است.»هارون با تحمیل انواع مختلف شکنجه بر امام باز نمیتوانست عطش خود را فرو نشاند تا اینکه شخصا بر بامی که مشرف بر زندان امام بود میرفت و باز امام را در حال سجده میدید.
هارون در یکی از روزها به ربیع چنین گفت:«آنچه جامهای است که هر روز در آنجا میبینیم؟»ربیع پاسخ داد:«یا امیر المؤمنین!آن جامه نیست بلکه،موسی بن جعفر است که هر روز پس از طلوع خورشید تا ظهر سر به سجده دارد.»ربیع نقل میکند که هارون گفت:«بدان که او از پارسایان بنی هاشم است.»گفتم:«پس چرا در زندان اینقدر بر او تنگ میگیری؟»وی پاسخ داد:«چارهای دیگر ندارم.»
چگونه ممکن است این موجود سرکش،چنین قلب سخت و غیر انسانی داشته باشد؟در پاسخ به این سؤال میتوان گفت که در واقع ناز و نعمت سلطنت،او را به قعر گمراهی کشانده بود.با وجود همۀ این شرارتها،ترس،تمامی حکومت عباسی را در بر گرفته بود.از یونس بن عبد الرحمن نقل شده است که:«حسین بن علی الرواسی بر جنازۀ امام علیه السلام حاضر شد،چون جنازه بر کنار قبر نهاده شد ناگاه فرستادۀ سندی بن شاهک نزد ابو المضا،جانشین سندی آمد،ابو المضا از کسانی بود که جنازه
1) *) نمل 36 آری،شما مردم دنیا خود بدین هدایا شاد شوید.
را همراهی میکرد و به او دستور داد تا چهرۀ امام را آشکار کند و اینکه باید امام را به خاک نسپاریم تا همه جسد سالم امام را ببینند و بدانند که هیچ واقعۀ خاصّی روی نداده است.»یونس میگوید:«وی چهرۀ سرورم را آشکار کرد تا اینکه ایشان را دیده و شناختم و سپس رویش را پوشاند و او را در قبر نهاد.»
یحیی بن خالد روزی به هارون چنین گفت:«یا امیر المؤمنین من اینطور صلاح میبینم که بر او(امام)منّت بگذاری و صلۀ رحم کنی زیرا،به خدا سوگند این عمل پیروان ما را به تباهی کشیده است.»یحیی از دوستداران امام بود ولی هارون از این مسأله هیچ اطّلاعی نداشت.هارون گفت:«نزد او برو و غلّ و زنجیر را بگشای و سلام مرا به او برسان و به او بگو که:پسر عموی تو میگوید،من تو را بدین سبب زندانی کردم که قبلا سوگند خورده بودم تو را رها نخواهم کرد تا اقرار کنی که به من بد کردی و از من بخواهی از گناهی که از تو سر زده در گذرم،و بدان که در این اقرار هیچ عاری متوجّه تو نیست و تقاضای بخشش تو هیچ عیبی به دنبال ندارد،این یحیی بن خالد معتمد،وزیر و عهدهدار کارهای من است،از او بخواه تا تو را آزاد کند زیرا وی توانایی آن را دارد که موجبات رهایی من از سوگند خود را فراهم آورد و در این صورت از زندان آزاد میشوی و راهی عاقلانه را برمیگزینی.»حکومت برای امام از ایجاد وحشت و شکنجه گرفته تا سازش و تشویق و خلاصه هرچه را در توان داشت به کار بست ولی،آیا انتظار میرود که کوه از جای خود حرکت کند؟
هرگز...
قلم از بیان حقیقت زندگی امام و حیات سراسر حادثه و رخدادهای ارزندۀ زندگی ایشان ناتوان است ولی تنها یک سخن میتوانیم بگوییم و آن این جملۀ معروف است که:«خداوند میداند رسالت خود را به که بسپارد.»
از بشار غلام سندی بن شاهک نقل شده که گفته است:«من از دشمنترین مردم نسبت به خاندان علی بن ابی طالب بودم،روزی سندی بن شاهک مرا احضار کرد و گفت:ای بشار!من میخواهم تو را در آنچنان چیزی امین بدانم که هارون مرا در آن امین دانسته است.گفتم:
خواست تو را برآورده خواهم کرد.سندی گفت:این موسی بن جعفر است که هارون او را نزد من فرستاده است و من تو را به حفظ و حراست او برمیگمارم،او را بدون هیچ احترامی در خانهای محبوس کن.بدین ترتیب وی مرا مأمور حفظ امام کرد،من نیز بر در خانهای که امام در آن زندانی بود چندین قفل نهادم.هرگاه کاری برایم پیش میآمد همسر خود را به نگاهبانی زندان میگماشتم، وی نیز تا بازگشت من لحظهای زندان را ترک نمیکرد.»بشار میگوید:«خداوند کینهای را که از
امام در دل داشتم به محبّت تبدیل کرد.»
این بود مختصری از زندگی آکنده از تلاش و کوشش و جهاد پیگیر امام در راه خداوند عزّ و جلّ.تقیّۀ مکتبیها در دوران امامت موسی بن جعفر علیه السلام به اوج خود رسیده بود و جز در زمان معاویه و پس از شهادت امام حسن علیه السلام و انتقال حکومت ظاهری به معاویه،مکتبیها چنین شرایط سختی را به خود ندیده بودند،شرایطی که میبایست در آن کمال تقیّه رعایت میشد.
افراد مکتبی در زمان امام موسی بن جعفر علیه السلام نمیتوانستند به صراحت نام امام را ببرند و برای مثال چنین میگفتند:«عبد صالح چنین گفته است.»عبد صالح از القاب امام موسی بن جعفر علیه السلام است،به همین سبب بیشتر روایاتی که از امام علیه السلام نقل میشود،با القابی همچون«عبد صالح» «عالم»و نظایر آن همراه است.افراد مکتبی هنگامی که سخنی از امام نقل میکردند،چنین میگفتند:«صابر گفته است»«امین گفته است»«زاهد گفته است»«ابو ابراهیم گفته است» «رجل گفته است»«راحل گفته است»«ماضی گفته است»پس از شهادت امام موسی بن جعفر علیه السلام و التزام افراد مکتبی به تقیه،امام را«ماضی»یا«راحل»مینامیدند که این خود نشانگر طبیعت زندگی سیاسی و وحشت و اضطراب حاکم در زمان امام علیه السلام میباشد.
از عبد اللّه بزاز نیشابوری روایت شده که گفته است:«من با حمید بن قحطبه طائی طوسی همکاری داشتم،در یکی از روزها به آن شهر رفتم و وی خبر آمدن مرا شنید و فورا مرا به خانۀ خود دعوت کرد،من هنوز لباس سفر بر تن داشتم و فرصت عوض کردن آن را نیافته بودم.ماه مبارک رمضان بود و من هنگام نماز ظهر به خانۀ او رسیدم،چون داخل شدم او را در خانهای یافتم که آب در آن جریان داشت،به او سلام کردم و نشستم،ظرف آبی آورده شد و او دستهایش را شست،به من نیز دستور داد دستهایم را بشویم،من هم دست خود را شستم،سفرهای پهن شد و من فراموش کردم که روزه دارم و در ماه مبارک رمضان هستم ولی،همینکه به خاطر آوردم دست از طعام کشیدم.حمید به من گفت:چرا نمیخوری؟گفتم:ای امیر!ما،در ماه رمضان هستیم و من بیمار نیستم و مرضی که موجب افطار شود ندارم ولی شاید امیر عذر یا مرضی دارد که باید افطار کند.
وی گفت:مرضی که اقتضای افطار داشته باشد،ندارم و کاملا سالم هستم،به دنبال این سخنان اشک از چشمانش ریخت و گریست.چون از خوردن غذا دست کشید گفتم:چه چیز تو را به گریه واداشت ای امیر؟گفت:هنگامی که هارون الرشید در طوس بود در یکی از شبها در پی من فرستاد و مرا احضار کرد،چون بر او وارد شدم شمعی فروزان و شمشیر سبز آختهای را در برابر او دیدم در حالی که خدمتکاری نیز در حضور او ایستاده بود،چون نزد او رسیدم سرش را بلند کرد و گفت:
فرمانبرداری تو از امیر المؤمنین چگونه است؟گفتم:جان و مال من در راه او ارزشی ندارد،وی
سرش را پایین انداخت و به من اجازۀ بازگشت داد،تازه به منزل رسیده بودم که دوباره پیک وی، پی من آمد و گفت:امیر المؤمنین تو را احضار کرده است،پیش خود استرجاع کردم و ترسیدم که مبادا وی کمر به قتل من بسته باشد و در اوّلین دیدار چون مرا دیده شرم کرده است،دوباره نزد او آمدم،وی سرش را بلند کرد و گفت:فرمانبرداری تو از امیر المؤمنین چگونه است؟گفتم:جان و مال و زن و فرزند در راه او ارزشی ندارد،وی لبخندی زد و به من اجازۀ بازگشت داد،هنوز مدّت زیادی از رسیدن من به منزل نگذشته بود که فرستادۀ وی دوباره پی من آمد و گفت:امیر المؤمنین تو را احضار کرده است،نزد وی رفتم،حالت وی هیچ تغییری نکرده بود،سرش را بلند کرد و گفت:
فرمانبرداری تو از امیر المؤمنین چگونه است؟گفتم:جان و مال و زن و فرزند و دین در راه او ارزشی ندارد،در این وقت خندهای کرد و گفت:این شمشیر را بگیر و آنچه این خدمتکار دستور میدهد انجام ده حمید بن قحطبه سخن خود را چنین ادامه داد:خدمتکار شمشیر را گرفت و به من داد و مرا به خانهای برد که درش بسته بود.در این خانه را گشود،در میان این خانه چاهی بود.سه خانه در کنار هم بنا شده بود که در همۀ آنها بسته بود،وی در یکی از این خانهها را گشود،در آن خانه بیست نفر اعم از پیر و میانسال و جوان با موهایی ژولیده در بند بودند.خدمتکار به من گفت که امیر المؤمنین به تو دستور میدهد که این عدّه را به قتل برسانی،همۀ آنها علوی و از فرزندان علی و فاطمه علیه السلام بودند،وی تکتک آنها را نزد من میآورد و من هم گردن آنها را میزدم تا اینکه آخرین نفر را نیز گردن زدم،خدمتکار اجساد و سرهای از تن جدا شدۀ این عدّه را به چاه میانداخت.او سپس خانۀ دیگر را گشود،در آنجا نیز بیست نفر از علویان و از فرزندان علی و فاطمه علیه السلام در بند بودند،وی به من گفت:امیر المؤمنین به تو دستور میدهد که این عدّه را به قتل برسانی،بدین ترتیب تکتک آنها را پیش من میآورد و من نیز گردن آنها را میزدم و او اجساد را به چاه میانداخت تا اینکه کشتن این عدّه نیز به پایان رسید.وی سپس در سوّمین خانه را گشود، در آنجا نیز بیست نفر از فرزندان علی و فاطمه علیه السلام در بند بودند و موهای پریشانشان به چهره ریخته بود،وی به من گفت:امیر المؤمنین به تو دستور میدهد که اینان را نیز به قتل برسانی،او یکیک این عدّه را نزد من میآورد و من هم گردن ایشان را میزدم و او اجساد را به چاه میافکند،بدین ترتیب نوزده نفر از ایشان را به قتل رساندم و تنها پیرمردی با موهایی ژولیده باقی مانده بود،پیرمرد خطاب به من چنین گفت:مرگ بر تو ای تبهکار،در روز واپسین هنگامی که بر جدّ ما رسول اللّه صلی الله علیه و آله وارد شدی چه عذری خواهی داشت در حالی که شصت نفر از فرزندان علی و فاطمه علیه السلام را به قتل رساندی؟در این هنگام دست و بدنم لرزید،خادم نگاهی خشمآلود بر من انداخت و مرا از سخن گفتن با او بازداشت،و بدین ترتیب آن پیرمرد را نیز به قتل رساندم و
خدمتکار جسد او را در همان چاه افکند،اکنون که عمل من چنین است و شصت تن از فرزندان رسول اکرم صلی الله علیه و آله را به قتل رساندهام دیگر نماز و روزه چه سودی برای من خواهد داشت و حال آن که بدون تردید برای ابد در آتش خواهم بود.»
به این سبب هنگامی که فقها از امام موسی بن جعفر علیه السلام روایتی را نقل میکنند که با روایات دیگر تعارض دارد،آن را در رابطه با تقیّه تفسیر میکنند،حمل روایات به دست آمده از امام موسی بن جعفر علیه السلام به تقیّه آسانتر از روایات دیگر ائمّه علیه السلام صورت میگیرد که سببی جز به کارگیری سخت تقیّه در آن دوران ندارد.
از صالح بن وافد طبری روایت شده که گفته است:«بر موسی بن جعفر علیه السلام وارد شدم،امام فرمود:ای صالح،این سرکش-هارون الرشید-تو را احضار خواهد کرد و تو را به زندان خواهد انداخت و دربارۀ من پرسشهایی خواهد کرد،بگو که من او را نمیشناسم و هرگاه به زندان افتادی این جمله را به زبان بیاور«هرکه را میخواهی به اذن خدا از زندان خارج کنی،خارج کن.» صالح میگوید:«هارون مرا از طبرستان به نزد خود فراخواند و گفت:موسی بن جعفر چه میکند زیرا به من خبر رسیده است که او نزد توست؟گفتم:نمیدانم موسی بن جعفر کیست،و تو ای امیر المؤمنین به احوال و محلّ اختفای او آگاهتری.هارون گفت:او را به زندان بیندازید.به خدا سوگند شبی نشسته بودم و زندانیان همگی در خواب بودند که ناگاه موسی بن جعفر را در کنار خود یافتم،امام فرمود:ای صالح!عرض کردم:آری،فرمود:سرانجام به زندان افتادی؟عرض کردم:
آری سرورم،فرمود:برخیز و در پی من از اینجا خارج شو،من نیز برخاستم و از زندان خارج شدم، چون به قسمتی از جاده رسیدیم امام فرمود:ای صالح!حکومت،حکومت ماست که خداوند از کرم خویش به ما عنایت فرموده است.عرض کردم:سرورم کجا میتوانم از شرّ این سرکش در امان باشم؟امام فرمود:باید به دیار خود بازگردی زیرا در آنجا دست او به تو نخواهد رسید.صالح میگوید:من نیز به طبرستان بازگشتم و به خدا سوگند هیچکس به جستجوی من نیامد و چنین احساس میکردم که انگار به زندان نیفتادهام.»
همۀ این مسائل نشانگر طبیعت زندگی امام است که در آن به سر میبرده است.
مهمتر از این،روایتی است که از یکی از امامان معصوم علیه السلام در کتاب«بحار الانوار»در باب «بدا»نقل شده است،ابو حمزۀ ثمالی چنین میگوید:
به ابی جعفر علیه السلام عرض کردم که حضرت علی علیه السلام میفرموده است:«پس از هفتاد سال بلا امّت اسلام به آسایش خواهد رسید»و اکنون هفتاد سال گذشته و ما روی آسایش را ندیدهایم، ابو جعفر علیه السلام فرمود:ای ثابت!خداوند مدّت این امر را هفتاد سال قرار داده بود ولی چون امام
حسین علیه السلام کشته شد خشم خدا نسبت به مردم زمین بالا گرفت و آن را تا صد و چهل سال به تأخیر انداخت،و از آنجا که شما سخنان ما را افشا کردید و نقاب از چهرۀ اسرار ما برگرفتید خداوند این مدّت را نیز به تعویق انداخت و دیگر وقت مشخّصی را برای ما تعیین نکرد،خداوند آنچه را بخواهد محو میکند و آنچه را اراده کند پابرجا میگرداند و لوح محفوظ نزد اوست.ابو حمزه میگوید:همین سخن را به ابی عبد اللّه عرض کردم.فرمود:همینطور است.
در اینجا روایتی هم از داوود رقی نقل شده است که گفته است:«به ابی الحسن الرضا علیه السلام عرض کردم:فدایت شوم به خدا سوگند هیچگاه امامت تو از قلب من نمیگذرد مگر آنکه حدیثی را که ذریج از ابی جعفر علیه السلام نقل میکند به خاطر میآورم.امام فرمود:کدام حدیث؟ذریج گفت از امام چنین شنیدهام:(هفتمین ما ان شاء اللّه قائم آل محمّد خواهد بود)امام رضا فرمود:راست گفتی و ذریج و ابو جعفر علیه السلام نیز راست گفتهاند.در اینجا تردید من بیشتر شد.سپس فرمود:ای داود بن ابی کلده!به خدا سوگند آگاه باش موسی علیه السلام از خضر هیچ سؤالی نکرد زیرا جملۀ«ان شاء اللّه»را بر زبان نیاورده بود هفتمین ما قائم آل محمّد میبود.با گفتن این سخن به امامت حضرت رضا علیه السلام یقین حاصل کردم.»
از آنجا که افراد مکتبی در آن شرایط سخنان امام موسی بن جعفر علیه السلام را برای یکدیگر نقل میکردند،مسأله بدانجا رسید که اسرار جنبش فاش شد و خبر آن به حکومت رسید،حاکمیّت نیز گروهی از مکتبیها و امام علیه السلام را به زندان انداخت و پس از آن به قتل امام دست یازید.
روایت دیگری نیز دربارۀ زندگی امام موسی بن جعفر علیه السلام هست که چنین میگوید:
خداوند سبحان،موسی بن جعفر علیه السلام را بین دو امر مختار کرد:یکی آنکه خطای افراد مکتبی را تحمّل کند و خود به زندان بیفتد و دیگر آنکه مکتبیها خود بهای اشتباه خویش را بپردازند و در این صورت هفتاد هزار نفر از آنها پس از اندکمدّتی به قتل میرسیدند.
این هفتاد هزار نفر از عناصر مکتبی بودند که با شمشیر مقامات بنی العبّاس به قتل میرسیدند و این حادثۀ ناگواری بود.ولی امام خود را فدای پیروانش کرد و ما این عمل را نشانگر میزان محبّت امام نسبت به پیروان خود و جانبازی حضرت در راه خدا و پیروان خویش و ادامۀ رسالت ایشان تلقّی میکنیم.
رهبران جنبشها در بسیاری اوقات از پیروان خود کناره میگیرند و ایشان را به چنگال مرگ میسپارند و گوشۀ عافیت را برمیگزینند و از یاران خود تبرّی میجویند ولی،امام موسی بن جعفر علیه السلام آنقدر با پیروان خود باقی ماند تا به شهادت رسید.
وقتی از خلال این روایت به داستان زندگی حضرت نظر میافکنیم،ناگزیر تعظیم و تجلیل دربارۀ این امام همۀ وجود ما را دربر میگیرد،ولی میتوان از دیدگاه دیگری نیز به زندگی امام موسی بن جعفر علیه السلام و داستان مذکور نگریست و دریافت که زندگی امام،حیاتی سیاسی بوده است و این امکان برای افراد مکتبی وجود داشته است که با شمشیر قیام کنند،ولی آنها بدینسبب به چنین عملی اقدام نکردند و آموزشهای خود را به اجرا در نیاوردند زیرا که موقعیّت،اقتضای به دست گرفتن حکومت را نداشت و باید نتایج و پیآمدهای افشای اسرار جنبش را تحمّل میکردند.
این بود گوشههایی از زندگی امام موسی بن جعفر علیه السلام ،جانشین پدرش امام صادق علیه السلام .
از سوی دیگر همچنانکه قبلا نیز یادآور شدیم،زندگی اسماعیل از ابتدا رنگ خاصّی داشت و در این زمینه به برخی از نمونههای تاریخی استشهاد کردیم،تنها مسألهای که باقی مانده،این است که از فرقهای که اسماعیل بن جعفر آن را تشکیل داده بود و گروههای مبارزاتی که با آنها در ارتباط بودند و نیز از نصب مبلّغان مختلف در گوشه و کنار سرزمین اسلامی،سؤالی را مطرح کنیم:
این عدّه چه شدند؟
از عمّار بن حیان نقل شده که گفته است:«ابو عبد اللّه علیه السلام نیکیهای پسرش را نسبت به خود به اطّلاع من رساند و فرمود:او را دوست میداشتم و همیشه محبّت من نسبت به او در حال افزایش بود.»امام هنگام مرگ وی،ناله فراوانی کرد که خود نشانگر این واقعیّت است که اسماعیل در راه راست قدم برمیداشته است.
در میان مورّخان مکتبی،این اختلاف وجود دارد که آیا اسماعیل در راه راست گام برمیداشته یا نه؟ولی نظر قویتر چنین است:اسماعیل فردی مؤمن،صادق و صالح بوده است، زیرا امام در راه خدا سرزنش هیچکس را به دل نمیگرفت و چون فرزند امام میمیرد،حضرت جزع و فزع بسیاری میکند و بر مرگ فرزند خود سخت میگرید و پیشانی و چانه و گلوگاه جنازۀ فرزند خویش را بوسه میزند و در پی جنازۀ وی به راه میافتد و هرگاه جنازه،چند قدمی به پیش برده میشد به تشییعکنندگان دستور توقّف میداد و جنازه بر زمین گذاشته میشد و امام دستور میداد کفن را بگشایند و بدینترتیب کفن را تا گلوگاه اسماعیل کنار میزدند و امام به چهرۀ او مینگریست و به مردم نیز دستور میداد که به چهرۀ او بنگرند و دوباره دستور میداد کفن او را ببندند.
و اینچنین در خلال مسافت خانۀ امام تا قبرستان بقیع چندین بار این عمل تکرار شد.
در روایتی از زراة بن اعین چنین آمده است:«امام صادق علیه السلام داود بن کثیر رقی و حمران بن اعین و ابو بصیر را احضار کرد و مفضّل بن عمر نیز در حالی که جماعتی را همراه خود داشت بر امام
وارد شد تا آنجا که تعداد حاضران به سی نفر رسید،در اینجا امام چنین فرمود:
ای داوود!کفن از چهرۀ او بردار و سپس فرمود:با دقّت به او نظر کن و ببین که آیا زنده است یا مرده؟داوود پاسخ داد:مرده است.امام جنازه را به فرد دیگری عرضه کرد و همین عمل را تا آخرین نفر ادامه داد و فرمود:پروردگارا تو خود شاهد باش،سپس امر به غسل و تکفین اسماعیل داد و فرمود:ای مفضّل!کفن را از چهرۀ او بردار،وی نیز چهرۀ اسماعیل را آشکار کرد سپس امام فرمود:آیا او زنده است یا مرده؟همگی به او بنگرید،مفضّل پاسخ داد:ای آقا او مرده است،امام فرمود:آیا به مرگ او شهادت دادید و وفات او بر شما ثابت شد؟گفتند:آری.همگی از این عمل امام تعجّب کرده بودند،امام فرمود:پروردگارا تو خود بر ایشان شاهد باش.پس از آن جنازه به قبرستان برده شد و چون جنازه را در قبر نهادند امام فرمود:ای مفضّل!چهرۀ او را آشکار کن،مفضّل نیز چنین کرد و امام نیز خطاب به جمع حاضر چنین فرمود:پروردگارا شاهد باش که بزودی منحرفان در این امر(وفات اسماعیل)دچار تردید خواهند شد و میخواهند با این کار نور خدا را خاموش کنند و سپس به موسی علیه السلام اشاره کرد و فرمود:«ولی خداوند نورش را کامل خواهد کرد اگرچه کافران را خوش نیاید»سپس بر روی جنازه خاک ریختند،در این هنگام امام دوباره خطاب به ما چنین فرمود:این جنازۀ کفن شده و حنوط کرده شده و مدفون در این قبر کیست؟ گفتیم:اسماعیل فرزند تو،امام فرمود:خدایا شاهد باش،سپس دست موسی علیه السلام را گرفت و فرمود:
او حق است و حق با او و از اوست تا اینکه خداوند زمین و ساکنان آن را به او واگذارد.»
مفهوم این عمل امام،ثابت شدن وفات اسماعیل در نزد کسانی بود که پس از حضرت،او را خلیفه میدانستند و قصد امام از این کار از بین بردن شبهۀ حیات اسماعیل بوده است.
اسماعیل در میان برادران خود از همه بزرگتر بود و امام صادق علیه السلام به او محبّت فراوانی داشت و نسبت به او نیکی و مهربانی بسیاری میکرد تا آنجا که گروهی از افراد مکتبی چنین گمان میکردند که پس از پدر،اسماعیل قائم آل محمّد و جانشین ایشان خواهد بود زیرا،از نظر سنّی بزرگترین برادر به شمار میآمد و پدرش نیز به وی تمایل داشت و مورد احترام ایشان بود.اسماعیل در زمان حیات پدر،زندگی را در«عریض»بدرود گفت و چنانکه نقل شده است امام صادق علیه السلام بر مرگ فرزند خویش ناله و بیتابی بسیاری کرد و سخت اندوهگین شد و با پای برهنه و بدون ردا پیشاپیش تابوت به راه افتاد و چندین بار دستور داد که تابوت را بر زمین گذارند و کفن از چهرۀ او بردارند و به چهرۀ او مینگریست،[همانطور که گذشت]قصد امام از این عمل آن بود که وفات اسماعیل را برای کسانی که خلافت را پس از پدر،حقّ او میدانستند ثابت کند و شبهۀ زنده بودن او را از میان ببرد.هنگامی که اسماعیل-رحمة اللّه علیه-وفات یافت آن عده از یاران امام که
اسماعیل را جانشین حضرت میدانستند از اعتقاد خود بازگشتند و تنها گروهی به زنده بودن اسماعیل اعتقاد یافتند که نه از خواص امام بودند و نه از روات بلکه،از افرادی به شمار میآمدند که از امام کاملا دور و برکنار بودهاند.چون امام صادق علیه السلام وفات کرد گروهی از ایشان پس از پدر،امامت موسی بن جعفر علیه السلام را پذیرفتند و دیگران به دو گروه تقسیم شدند:یک گروه به زنده بودن اسماعیل اعتقاد پیدا کرده بودند و چنین میگفتند:امامت به فرزند اسماعیل یعنی محمّد بن اسماعیل منتقل میشود زیرا به گمان ایشان،امامت از آن پدر محمّد(اسماعیل)بوده است و شایستگی امامت فرزند بیش از برادر است.گروهی نیز قایل به زنده بودن اسماعیل بودند که امروزه بسیار اندکند به گونهای که هیچ فرد شناختهشدهای ندارد تا سخن متوجّه وی شود،این دو گروه «اسماعیلیه»نامیده میشوند ولی چنانکه امروزه معروف است،اسماعیلیه به فرقهای گفته میشود که گمان میکند امامت پس از اسماعیل تا آخر زمان به فرزندان او منتقل خواهد شد.
اسماعیل اینچنین وفات یافت ولی گروهی از فرقۀ اسماعیلیه مرگ او را باور نکردند و به غیبت وی اعتقاد یافتند.پیش از نقد این نظر،نوشتۀ زیر را که نویسندۀ معاصر اسماعیلی مذهب «مصطفی غالب»نگاشته است،از نظر میگذرانیم،وی چنین میگوید:
به نظر من امام صادق علیه السلام چون به خطراتی که زندگی فرزندش اسماعیل را تهدید میکرد آگاهی یافت،چهار تن از مبلّغان محترم این مذهب و فرزندش اسماعیل را گرد آورد و به مشورت پرداختند و قرار شد برای پنهان ماندن مسأله،اسامی مستعاری بر ایشان نهاده شود و آنچنان که از نامۀ مهدی برمیآید،امام ایشان را(مبارک،میمون،سعید و خیر)نامید و اسامی دیگری نیز به ایشان اطلاق میشود که همگی حاکی از احترام و بزرگی صاحبان این اسامی هستند.این مبلّغان به همراهی اسماعیل از مدینه به کوفه رفتند و احتمالا امام صادق علیه السلام این نقشه را با همفکری کارگزار خلیفۀ عبّاسی که به سهم خود از پیروان امام به شمار میآمد،طرّاحی کرده است و به دستور امام کارگزار خلیفه در مجلس نامهای نوشت و در آن وفات اسماعیل بن جعفر علیه السلام را اعلام کرده از نوشتههای فراوان اسماعیلیه که در دست داریم چنین برداشت میشود که، اسماعیل فورا به طرف«سلیمه»و سپس به طرف دمشق حرکت کرد،منصور از وجود وی اطّلاع یافت و به کارگزار خود نامهای نوشت که او را دستگیر کند ولی،اسماعیل مسأله را دریافت و دمشق را به طرف عراق ترک گفت و در سال 151 ه در بصره دیده شد.نقل میشود که وی بر فرد زمینگیری گذر کرد و او را به اذن خدا شفا داد.اسماعیل چندین سال در میان پیروان خود رفتوآمد میکرده است تا اینکه به سال 158 ه وفات وی اعلام شد.
در اینجا این سوال پیش میآید:مفهوم غیبت سیاسی که همۀ جنبشهای انقلابی به آن اعتقاد داشتهاند،چیست؟پاسخ این سؤال آن است که غیبت در پارهای موارد سیاسی است و بطور کلّی دو گونه غیبت به چشم میخورد:نخست غیبت سیاسی که در زمان ائمّه علیه السلام بسیار یافت میشد و دوّم غیبت غیر سیاسی.غیبت موسی علیه السلام را که مدّت ده سال پس از پیامبری صورت گرفت میتوان از جمله غیبتهای سیاسی دانست،دیگر غیبت سیاسی عیسی بن زید بن علی بن الحسین(علی آبائه السلام)است که قبلا دلایل غیبت وی را روشن کردیم،محمّد و احمد بن عیسی،یعنی کسانی که به دست مهتدی و هادی پرورش یافتند نیز از این دستند.دیگر رشید است که در تاریخ به نام«احمد مختفی»معروف است،او همان کسی است که از زندان گریخت و از دیدۀ مردم پنهان شد و جنبش زیدیه را در زمان غیبت خود یعنی،در ایّام متوکّل تشکیل داد.
مردم در آغاز چنین تصوّر میکردند که اسماعیل در غیبتی سیاسی به سر میبرد و هنوز نمرده است.غیبت دیگری نیز به عقیدۀ ما یافت میشود که به اذن خداوند تبارک و تعالی صورت میگیرد و آن غیبتی است که با متافیزیک(ما بعد الطبیعه)ارتباط دارد،مفهوم این غیبت همچون اعتقاد ما به امام منتظر علیه السلام است،اساس باور ما نیز چنین نیست که امام صرفا در غیبت به سر میبرند و نیز وکلایی را در اختیار دارند و به جوانب مختلف جنبش مکتبی نظارت میکنند بلکه،این همان غیبتی است که به اذن پروردگار صورت پذیرفته است.ولی از آنجا که رسول اکرم صلی الله علیه و آله قبلا فرموده بود که یکی از فرزندان من غایب خواهد شد و پس از آن ظهور کرده و زمین را پر از قسط و عدل میکند،لذا برخی،از این حدیث یا روایت سوء استفاده کردند و آن را در مصداق صحیح آن به کار نبستند و نه تنها افراد مکتبی بلکه میزان افراد سنّی که در تاریخ،ادّعای مهدویّت کردهاند بسیار بیشتر از افراد شیعه بوده است.«محمّد علی باب»و«میرزا غلام»و«احمد قادیانی»از آخرین کسانی هستند که اخیرا ادّعای مهدویّت کردهاند.ولی مجموعۀ افراد سنّی که ادّعای مهدویّت کردهاند،بیش از این عدّه بوده است که برای نمونه میتوان از مهدی که در سودان علیه انگلستان میجنگید یا سنوسی که در لیبی ادّعای مهدویّت کرد،نام برد ولی غیبت اسماعیل به اذن خدا صورت نگرفته است بلکه،به اعتقاد طرفدارانش صرفا یک غیبت سیاسی بوده است.این عدّه اعتقاد داشتند که اسماعیل ایشان را مجتمع کرده و پرورش داده و برای آنها برنامهریزی کرده است و باید ظهور کند و این خود آغاز انحراف گروهی بود که خود را به اسماعیل بن صادق علیه السلام منتسب میکردند،زیرا این عدّه امامت موسی بن جعفر الصادق علیه السلام را انکار،و چنین استدلال میکردند که
جانشین امام ضرورة باید فرزند بزرگتر،یعنی اسماعیل باشد و امامت را حق او میدانستند و پیشوایی را مقامی ارثی میپنداشتند.آنها از خبر مرگ اسماعیل و دفن او به دست امام صادق علیه السلام و تأکید وفات اسماعیل توسّط امام به اصحابی که در تشییع جنازۀ او شرکت داشتند،غافل بودند، زیرا امام علیه السلام میدانست که گروهی قلبا دربارۀ مرگ اسماعیل دچار شک و تردید خواهند شد،اگر آنها این خبر مشهور را انکار میکردند،میبایست اخباری را نیز که از او به دست میآمد،انکار کنند.
خلاصه آنکه،انحرافی عقیدتی در اسماعیلیه پدید آمده بود،انحرافی که نسبة از انحراف زیدیه بیشتر بود ولی،از لحاظ سیاسی انحراف کمتری داشتند.زیدیه توانست تخت سلطنت عبّاسیان را متزلزل سازد و دژی به شمار میآمد که جنبش مکتبی را حفظ و حراست میکرد.
تنها عدّۀ معدودی از فرقۀ اسماعیلیه باقی مانده بودند که توانستند جنبش وسیع اسماعیلیه را -که قویترین جنبش مکتبی تاریخ به شمار میآید-تشکیل دهند.
این عدّه توانستند در مغرب و سپس در مصر حکومتی را برقرار سازند و مؤسّس این حکومت در سال 296 ه«عبید اللّه مهدی»بود،و این همان حکومتی بود که به دولت فاطمیه مشهور شد.
این فرقه توانست به دست حسن بن صبّاح در سال 483 ه حکومتی را در ایران پایهریزی کند.
اسماعیلیه حکومتی دیگر در مصر به دست رهبر اسماعیلی«جوهر صقلی»(358 ه)و حکومتی در یمن به دست«ابن حوشب»در سال 270 ه و حکومت دیگری در بحرین به دست«حسن اهوازی»و«حمدان بن اشعث»و«ابی سعید جناسی»و«زکرویة بن مهرویه»به سال 270 ه برپا کرد.این فرقه،قلعهها و دژهای مستقل و بلندی را در شام در اختیار داشتند.
جنبش زیدیه به عنوان یک جنبش سیاسی از نظر تاریخی،پس از قرن سوّم هجری به پایان رسید ولی جنبش انقلابی،نظامی که به عنوان یک حرکت تلقّی میشود،باقیماندۀ ادامۀ همان نهضت اسماعیلیه است.عملکرد این جنبش به جنبش زیدیه در زمان ائمّه علیه السلام میماند.معروف است که عبید اللّه مهدی که از فرقۀ اسماعیلیه و مؤسّس حکومت فاطمیان بود از مبلّغان بزرگ جنبش اسماعیلیه به شمار میرفت،وی چندین بار به زندان افتاد و با این وجود توانست از زندان بگریزد و فرزندان او همان کسانی هستند که توانستند یکی پس از دیگری حکومت فاطمیان را ادامه دهند.
جنبش مکتبی از نهضت زیدیه کمک میگرفت زیرا این نهضت جناح نظامی جنبش مکتبی به شمار میآمد،تا قرن سوّم چنین بوده ولی پس از قرن سوّم هجری،نهضت اسماعیلیه این نقش را
به عهده گرفت،برای مثال اسماعیلیه قلعهها و دژهایی را در ایران در اختیار داشتند و همین حضور موجب شده بود که گسترش مکتب،از خشم حکومت عبّاسیان در امان بماند.حقیقت آن است که جنبش اسماعیلیه از عوامل مهمّ شیعه شدن مردم ایران به شمار میرود و کتابهای تاریخی آکنده از داستانهایی است که،این حقیقت را تأیید میکند.در آغاز پیدایش این نهضت،همۀ اعضای جنبش میدانستند که آنها طلیعهداران نظامی،سیاسی جنبش مکتبی به شمار میآیند و به اختلافات عقیدتی که امروزه درگیر آن هستند هیچگونه توجّهی نداشتند.
-اصول کافی،ج 1،ص 310.
-همان مأخذ.
-مناقب،این شهر آشوب،ج 3،ص 434.
-مقاتل الطالبیین،ص 505.
-همان مأخذ،ص 504.
-بحار الانوار،ج 48،227.و عیون اخبار الرضا،ج 1،ص 99.
-عمدة الطالب،ص 185.
-خراج و جرائح،ص 203.
ابراهیم بن محمّد بن علی،معروف به«امام»اوّلین خلیفۀ عبّاسیان بود که مردم با او بیعت کردند ولی قبل از آنکه بتواند بر مسند حکومت تکیه زند به دست امویان مسموم و به قتل رسید و چنانکه در برخی کتابهای تاریخی وارد شده است جسد وی نیز به آتش کشیده شد.
فرزند او«محمّد»اگرچه در حکومت عبّاسیان از احترام زیادی برخوردار بود ولی،با این وجود به خلافت نرسید.محمّد برادر زادۀ ابو العباس سفّاح و منصور بود و ابراهیم معروف به«امام»و سفّاح و منصور فرزندان محمّد بن علی بن عبد اللّه بن عبّاس بودند.
روزی محمّد بن ابراهیم در حالی که سبدی از جواهر به همراه داشت نزد فضل بن یحیی آمد و چنین گفت:«دارایی من کمتر از نیازم است و یک میلیون درهم مقروضم و شرم دارم کسی را از این مطلب آگاه سازم و بر من گران است که این مبلغ را از یکی از بازرگانان قرض کنم اگرچه میتوانم وثیقهای معادل این مبلغ نزد او بگذارم و تو-خداوند حفظت کند-با بازرگانان بسیاری رابطه داری،از تو میخواهم که از یکی از بازرگانان این مبلغ را برای من قرض کنی و این گرو (سبد جواهر)را در اختیار او بگذاری.»
فضل به او پاسخ داد:اطاعت میشود و برای آنکه نیاز تو را زودتر برآوریم باید امروز را نزد ما اقامت کنی،وی نیز نزد او ماند،فضل سبد را گرفت و به منزلش برد و از وکیل محمّد رسیدی گرفت،محمّد تا اوّل شب در آنجا بود و سپس به خانۀ خود رفت و در آنجا یک میلیون درهم را در
سبد یافت و بسیار شاد شد،چون فردای آن روز رسید،صبح زود محمّد برای سپاسگزاری از این عمل فضل راهی منزل او شد ولی دریافت که فضل صبح زود نزد هارون الرشید رفته است،محمّد نیز بدان سو رفت و چون فضل به وجود محمّد پی برد از در دیگری خارج شد و به منزل پدرش رفت، محمّد نیز روانۀ منزل پدر وی شد،فضل چون از آمدن محمّد اطّلاع یافت از در دیگری خارج شد و به خانۀ خود رفت،محمّد نیز به خانۀ او رفت و او را ملاقات و از او سپاسگزاری کرد و گفت:صبح زود نزد تو آمدم تا عمل نیک تو را سپاس گویم.
فضل گفت:من دربارۀ تو اندیشیدم و چنین دریافتم که یک میلیون درهمی که دیروز برای ادای قرض به تو دادم کافی نبود و بزودی دوباره نیاز پیدا میکنی و قرض خواهی کرد و پس از مدّت کوتاهی همان مبلغ را مقروض خواهی شد،بدین سبب صبح زود نزد امیر المؤمنین رفتم و حال تو را بر او عرضه داشتم و برای تو یک میلیون درهم دیگر گرفتم و هنگامی که به خانۀ پدر من آمدی همین مبلغ را از او نیز گرفته بودم و مایل نبودم قبل از آنکه این پولها به خانۀ تو آورده شود با تو ملاقات کنم.و اینچنین در طول یک روز سه میلیون درهم به خانۀ محمّد بن ابراهیم برده شد.
مفهوم این داستان که مورّخان آن را نقل کردهاند چیست؟
این داستان چند مفهوم در بر دارد:
اوّل:وضعیّتی که مسلمانان در روزگار هارون الرشید داشتهاند در پرتو منابع مالی فراوان متمایز از سایر دوران بوده است.از ویژگیهای دیگر این دوره،تمرکز ثروتهای فراوان در دست عدّۀ بسیار اندکی از دار و دستۀ هارون الرشید و اطرافیان وی همچون برامکه و سودجویان نظام بنی عبّاس میباشد.
دوّم:این گروه اندک از زمامداران،اموال مردم را همچنان که کودکان تو پی را به بازی میگیرند به بازی گرفته بودند،و به عبارت دیگر سرنوشت امّتی را به بازی گرفته بودند که خورشید از سرزمین ایشان غروب نمیکرد و آذوقۀ ملّتی را حیف و میل میکردند که برای رهایی از ظلم و ستم سرکشان و کافران،اسلام آورده بودند،این عدّه دریافتند که زمامداران مسلمان بهتر از حاکمان سرکش دیگر نیستند.
در این هنگام فردی به نام«ولید بن طریف الشاری الشیبانی»در سال 187 ه در منطقهای به نام«نصیبین»و سپس در«ارمنستان»و«آذربایجان»شورش کرد،این مناطق یکی از نواحی اداری حاکمیّت به شمار میآمد،وی حاکم نصیبین را به قتل رساند،نصیبین مرکز اداری این استان بود،او توانست زمام حکومت را در دست گیرد،هارون«یزید بن مزید»را که یکی از فرماندهان بزرگ نظامی زمان هارون به شمار میآمد با ارتشی بسیار گسترده سوی او فرستاد و یزید
با ولید به جنگ پرداخت،ولید بن طریف هنگام جنگ این ابیات را میسرود:
(1)أنا الولید بن طریف الشاری قسورة لا یصطلی بناری جورکم أخرجنی من داری
این رجزخوانیها نشانگر طبیعت ظلم و محرومیّتی است که مسلمانان در آن روزگار با آن روبرو بودند و انگیزۀ بیشتر علویانی که به قصد جنگ با بنی العبّاس خروج کردند،وجود همین محرومیتهای مردم،و از میان بردن آن بوده است.
زنی در خیابانهای کوفه گدایی میکرد و در پی بارهای خرما به راه افتاده بود و خرماهایی را که از بار خرما به خیابان میریخت برمیداشت و در دامان کهنۀ خود جمع میکرد،در این هنگام محمّد بن ابراهیم بن اسماعیل بن ابراهیم یعنی پسر طباطبا بن حسن بن امام حسن علیه السلام که یکی از همراهان و همرزمان«ابو السرایا»بود بر این زن گذشت و از آنچه بر دامن خود میگذارد پرسش کرد،زن حسب و نسب خود را خاطرنشان کرد و معلوم شد که وی عضوی از یک خانوادۀ شرافتمند است که از نوادگان مهاجران و انصار به شمار میآمد،کسانی که حکومت اسلامی در پرتو تلاشهای ایشان برپا شده و پایههای حکومت اسلامی بر دوش ایشان بنا شده بود.
این زن سخن خود را چنین ادامه داد:من زنی بیسرپرست هستم و مردی ندارم که مخارج مرا به عهده گیرد،دخترانی دارم که توانایی انجام کاری ندارند،من در این خیابان به دنبال قوتی به راه افتادهام تا خود و فرزندانم بدان وسیله سدّ جوع کنیم.در این هنگام محمّد بسختی گریست و چنین گفت:به خدا سوگند تو و نظایر تو مرا وامیدارید تا فردا خروج کنم و خون خود را بریزم.
بسیاری از حرکتهای علویان که در دوران عبّاسیان شیوع داشت،حرکتهایی انتحاری به شمار میآمد،و افراد این حرکتها میدانستند که تلاششان بزودی با شکست روبرو خواهد شد ولی،از دنیا بیزار شده بودند و دیگر تحمّل شکیبایی نداشتند تا بتوانند فرصت کافی را برای برنامهریزی در اختیار خود بگذارند.این جماعت میشوریدند و در راه دفاع از محرومان،خود را با مرگ روبرو میکردند.
خاندان بنی عبّاس و اطرافیان آنها و نظامیان برجسته و زمینداران بزرگ که از موالی،یعنی قبایل مختلفی که از ملیّتهای غیر عربی بوده و اسلام آورده و از عدالت اسلامی برخوردار شده بودند،
1) *) من ولید بن طریف شاری هستم شمشیری هستم که به آتش خود سوختم بلکه ظلم و ستم شما مرا به خروج واداشت
از طبقۀ حاکمۀ دوران هارون الرشید به شمار میآمدند،رؤسای این قبایل همچنان به حال خود باقی بودند و کماکان،انرژی و تلاش کشاورزان و بازرگانان و پیشهوران و صاحبان مشاغل کوچک را در استثمار داشتند و با طبقۀ بالای جامعه یعنی تجّار بزرگ و فئودالها و بزرگان ارتش و در رأس و پیشاپیش ایشان با خلفای بنی عبّاس همکاری داشتند و تبانی میکردند.همۀ اینها در مکیدن خون محرومان و به بردگی گرفتن طبقۀ محروم همکاری نزدیکی داشتند.این در حالی بود که بیشتر مسلمانان در محرومیّت کامل به سر میبردند.
در چنین وضعیّتی امام موسی بن جعفر علیه السلام چگونه باید رفتار میکرد و نقشۀ عملی ایشان چه بود؟
نقشۀ امام عبارت از آن بود که در مرحلۀ نخست،آگاهی سیاسی و مذهبی را در میان تودههای محروم،یعنی کشاورزان و موالی و بازرگانان خردهپا و عناصر با استعداد حاکمیّت-نه رهبر آن-رشد دهد و سپس به پرورش مجموعه رهبرانی اقدام کند که خود را به لذّتهای دنیوی و جذّابیّتهای ناپایدار آن نمیفروختند.
بسیار دشوار بود در چنین وضعیّتی که آسایش و ثروت و پاداشهای فراوان از ویژگیهای آن به شمار میآمد،رهبر یا رئیس قبیلهای یافت شود که حکومت او را با پول نخریده باشد.
برای مثال بسیاری از علویان را میبینیم که تا دیروز ماهیّتی انقلابی داشتند،کسانی که پدران و برادران و خویشانشان،به دست عبّاسیان به قتل رسیده بودند ولی،سرانجام شکار مادّیات دنیوی شدند،زیرا حاکمیّت پیوسته میکوشید ایشان را با پول بخرد،حکومت در آن زمان از دارایی فراوانی برخوردار بود و میتوانست اموال بسیاری را در راه خریدن افراد صرف کند.
یکی از افراد بسیار نزدیک امام موسی بن جعفر علیه السلام همان کسی بود که در قبال صد هزار درهم،اسرار امام را برای هارون الرشید برملا کرد و موجب شهادت امام شد.
این پول در آن روز مبلغ زیادی محسوب میشد به طوری که مخارج ساختن یک خانه از چند ده درهم تجاوز نمیکرد.
او و فرزندانش نمیتوانستند بدون تحمّل رنج و محنت فراوان،این مبلغ را به دست آورند به اضافۀ آنکه،در آن زمان فرصتهای دیگری نیز در اختیار چنین فردی قرار میگرفت،چنین کسی اگر هوادار حاکمیّت نیز بود ولایت مصر یا فرماندهی مغرب یا سرزمینهای فارس را هم به دست میآورد.
منحرف شدن افراد مکتبی توسّط حکومت در چارچوب وسیعی صورت میپذیرفت،این مرد با خود میاندیشید که آیا صلاح است با امام موسی بن جعفر علیه السلام همراهی کند،امامی که حکومت، بر او تنگ گرفته است؟این فرد سی و هفت فرزند-پسر و دختر-داشت،نوزده نفر از ایشان پسر و بقیّه دختر بودند.همۀ دختران وی برای نماز تنها یک لباس در اختیار داشتند،یکی از آنها لباس را بیرون میآورد و برای نماز به دیگری میداد و اینچنین یک لباس تا آخرین نفر میان ایشان دست بدست میشد،این دختران هنگام سرما تنها از گرمای خورشید بهرهمند بودند.
آیا این شخص با چنین وضعی میتواند با امام سر کند یا با سرکشان و متجاوزان همراه شود؟
شخص مذکور(محمّد)به مجلس هارون وارد شد و چنین گفت:«سلام بر تو ای هارون»هارون گفت:«چرا بر من به عنوان خلیفه درود نفرستادی؟»محمّد گفت:«ای امیر المؤمنین!دو خلیفه روی زمین هستند،موسی بن جعفر در مدینه که برای او خراج گرفته میشود و تو در عراق که برای تو هم خراج گرفته میشود.»هارون گفت:«تو را به خدا راست میگویی؟»و سپس دستور داد صد هزار درهم به محمّد پاداش دهند.
طبیعة هارون با این وضع آشنا بود و میتوان گفت که عبّاسیان مانند دیگر حکّام دیکتاتور، در پی تحریکات مختلف به کارهای احمقانهای اقدام میکردند و شواهد تاریخی بر این واقعیّت دلالت دارد و اینچنین بود که هارون با شنیدن سخن محمّد صد هزار درهم به او هدیه کرد، همچنان که شهادت امام موسی بن جعفر علیه السلام نیز بر مبنای همین تحریک نسنجیده استوار بود.
یک بار سفّاح در مجلس خلافت نشسته بود و سلیمان بن هشام بن عبد الملک و هفتاد نفر از بنی امیّه نیز نزد او بودند و سفّاح،سلیمان را احترام زیاد میکرد،سپس«سدیف»شاعر وارد شد و چنین سرود:
این مردان تو را نفریبند زیرا کینهای سخت در دل دارند
شمشیر خود را بر گردن ایشان فرود آور و تازیانۀ خود را بالا ببر تا در زمین حتّی یک اموی به چشم نخورد سلیمان به سدیف رو کرد و گفت:«ای پیرمرد تو مرا کشتی.»سپس سفّاح وارد شد و سلیمان را گرفت و به قتل رساند.شاعر دیگری بر ابو العبّاس وارد شد،طعام آورده شده بود و هفتاد نفر از بنی امیه نزد او بودند،این شاعر چنین سرود:
أصبح الملک ثابت الأساس بالبها لیل من بنی عبّاس
طلبوا وتر هاشم فشفوها بعد میل من الزّمان و یأس
لا تقیلنّ لعبد شمس عشارا و اقطعنّ کلّ رقلة و غراس
ذلّها أظهر التودّد منها و بها منکم کخرّ المّواسی
و لقد غاظنی و غاظ سوائی قربهم من نمارق و کراسی
انزلوها حیث أنزلها اللّه بدار الهوان و الإتعاس
و اذکروا مصرع الحسین وزید و قتیلا بجانب المهراس
و القتیل الّذی بحرّاس أضحی ثاویا بین غربة و تناسی
(1)«مهراس»آبی است در کوه احد که سیّد الشهداء حمزة بن عبد المطلب در کنار آن به شهادت رسید و همانجا به خاک سپرده شد و شهید حرّاس،ابراهیم معروف به«امام»بوده است.به دنبال این اشعار ابو العبّاس گردن هفتاد نفر را زد. حاکمان بنی العبّاس اینچنین مورد تحریک قرار میگرفتند.هنگامی که این مرد(محمّد) نزد هارون آمد و او را تحریک کرد،هارون خود برای دستگیری امام به مدینه رفت زیرا بخوبی میدانست که امام موسی بن جعفر علیه السلام سلطۀ معنوی زیادی بر همۀ مسلمانان دارد و نیز میدانست که اگر یکی از فرماندهان خود را مأمور دستگیری امام کند،وی خیانت خواهد ورزید و اوامر هارون را اطاعت نخواهد کرد.
در اینجا هارون شخصا عازم حج میشود و خود را آماده میکند و لشگریان بسیاری را همراه خود میبرد و مردم را تطمیع و اموال بسیاری در اختیار ایشان میگذارد تا بالاخره امام موسی بن جعفر علیه السلام را دستگیر میکند و دستور میدهد دو هودج آماده سازند،یک هودج روانۀ کوفه شد و هودج
1) *) سلطنت در پرتو هوشمندان بنی العبّاس به سلطنتی تبدیل شده که پایههایش استوار است. بنی العبّاس خواهان انتقام از خون بنی هاشم شدند و سرانجام پس از مدّت طولانی و پس از ناامیدی توانستند انتقام خون ایشان را بگیرند. حتّی جنینی را از بنی امیّه باقی نگذارید. و خرد و کلان ایشان را از میان بردارید. ذلّت،ایشان را واداشته تا با شما دوستی کنند ولی در حقیقت همچون تیغی بر گردن شمایند. نزدیکی آنها به دربار خلافت و سلطنت من و دیگران را به خشم آورده است. ایشان را حقیر بدارید آنچنان که خدا ایشان را پست کرده است و به سرایی از ذلّت و بدبختی در آوریدشان. شهادت حسین و زید را به خاطر آورید و کشتهای که در کنار«مداس»در خون غلتیده بود. و کشتهای که در«حرّاس»در غربت و فراموش به کناری افتاده بود.
دیگر به طرف بصره به راه افتاد تا کسانی که تصمیم آزاد کردن امام را داشتند،گمراه شوند.وی این دو هودج را شبانگاه و مخفیانه آماده کرد تا پشتوانهای باشد که مردم به هیجان نیایند و شورش نکنند.این نشانگر وضعیّتی است که مسلمانان در آن به سر میبردند،موقعیّتی که از یک ویژگی برخوردار بود،و آن این بود:که امام خواهان برانگیختن روحیۀ اسلامی در میان امّت محروم بود، همانطوری که خلفا در فکر تطمیع و رشوه دادن و خریدن مردم و تشکیل گروهی از متعصّبان و مزدوران بودند که پیرامون خودشان جمع کنند و با ائمّه علیه السلام -آن صاحبان حقیقی شریعت-به جنگ برخیزند.
آیا امام موسی بن جعفر علیه السلام میتوانست با همان شیوۀ هارون،انقلابی را علیه وی سازمان دهد؟
این شیوه،مستلزم تطمیع کردن این و آن و رشوه دادن و وعدۀ حکومت مصر به یکی و نوید فرمانروایی آذربایجان به دیگری بود.
هارون اینچنین افراد را میخرید و در این مسیر شیوههای پیچیدهای را به کار میبرد و هنگامی که به حکومت میرسد اموال محرومان و افراد تحت فشار را میگیرد و در میان فرماندهان بزرگ تقسیم میکند،طبیعة،امام نیز توانایی انجام این کارها را داشت ولی اگر چنین میکرد هارون دوّم به شمار میرفت و پناه بر خدا که چنین باشد،در این صورت دیگر موسی بن جعفر نبود و دور باد که امام معصومی چنین ویژگیهایی داشته باشد.امام علیه السلام شخصیّتی مکتبی بود که به اهداف الهی ایمان داشت و از اندیشه و طرح و برنامههای خاصّی بهره میجست که خواستار پیاده کردن آن در میان امّت بود تا بدین وسیله ستمدیدگان را یاری دهد،این دشوارترین مرحله در تغییر و دگرگونی امّت بود که ائمّه علیه السلام ندای آن را سر میدادند.
این تغییر،یک دگرگونی حقیقی بود و تنها شعار دادن یا به بازی گرفتن الفاظ نبود.
در زمان امام موسی بن جعفر علیه السلام انقلابهای متعدّدی برپا شد،از جملۀ این انقلابها،انقلاب ادریس بود که قبلا دربارۀ ادارسه و بویژه ادریس،مطالبی بیان داشتیم و گفتیم که وی از باقیماندههای واقعۀ«فخّ»بود.او در جریان فخّ مجروح شد و به مدینه گریخت و مدّتی در آنجا مخفی ماند،سپس به اهواز رفت و از آنجا،راهی مصر شد و مخفیانه به مغرب عریمت کرد،
بربرها را گرد آورد و توانست حکومتی به نام«ادارسه»تشکیل دهد،ادارسه حکومت نیرومندی بودند،هارون چندین فرماندۀ نظامی،امثال«هرثمة بن اعین»را به همراهی صدها هزار سرباز برای نابودی ادارسه فرستاد،ولی این سپاهیان کمترین کاری از پیش نبردند و ادارسه پایدار و پابرجا باقی ماندند.امّا،امام موسی بن جعفر علیه السلام نمیخواست حتّی حکومتی نظیر ادارسه تشکیل دهد، بلکه هدف امام-متحوّل ساختن همۀ امّت اسلام بود،این هدف بدون تقویت محرومان و سازماندهی ایشان امکان نداشت،امام میبایست آنها را به ارزشهای خاصّی مجهّز کند تا بتواند انقلابی بر ضد سلطه جویان طاغوتی و ستمگران برپا کند.
محروم در اصل محروم است،حتّی اگر به فرماندهی ارتش یا ریاست یک گروه برسد،زیرا هارون میتوانست فردی را نزد او بفرستد تا او را به سازش وادارد و مال و مقام را به عنوان رشوه تقدیم وی کند،تا این شخص به گروه محروم زیردست خود خیانت کند و در کنار هارون قرار گیرد.
امام نمیخواست چنین افرادی را در میان امّت به وجود آورد بلکه،طرح امام آن بود که گروهی از مردم را به عقاید راسخ مجهّز کند.
امام موسی بن جعفر علیه السلام در آخرین زندان خود یعنی،زندان سندی بن شاهک به سر میبرد.این زندان،بسیار تاریک بود و سندی بن شاهک از ارتباط افراد با امام جلوگیری به عمل میآورد ولی با این وجود امام با گروه خود در بغداد ارتباط برقرار میکرد و فرامین لازم را بدیشان میداد.ما روایات بسیاری در دست داریم که حاکی از ارتباط امام علیه السلام با این افراد است ولکن برخی از مردم،ارتباط امام علیه السلام را با عناصر گروه خود ارتباطی غیبی میدانند،به این معنا،که امام با روش غیبی خود زنجیرها را از دست و پای خود میگسست و خارج میشد و سپس برای برقرار کردن ارتباط با گروه خود به بغداد میرفت تا نقشهها و اوامر لازم را به آنان بدهد و سپس به زندان باز میگشت.
ما این مسأله را بعید میدانیم،نه به سبب آنکه ائمّه علیه السلام نمیتوانستند بدینگونه اعمال اقدام کنند،زیرا چه بسا خداوند خواست و چگونگی انجام خواستها را در اختیار یاران خود بگذارد ولی، ائمّه علیه السلام نمیخواستند از طریق امور غیبی به اصلاح امّت بپردازند،والاّ مسأله بسیار آسان بود.
امام علیه السلام دست خود را به دعا بالا میبرد و از خدا میخواست که هارون الرشید و یحیی و فضل و سندی بن شاهک و عیسی را نابود کند و خداوند نیز دعای او را مستجاب میکرد.بدین ترتیب امام بر مسند فرمانروایی تکیه میزد و به سادهترین شکل،به حکومت سرزمین اسلامی میپرداخت.
نه...
امام و پیامهای آسمانی همگی خواهان آن بودند که امّت را تدریجا به سوی تعالی و کمال سوق دهند،به گونهای که مردم خود بتوانند احکام و ارزشها را تطبیق دهند.امام نیز به عنوان یک بشر،نیرو و علم و تقوای خود را برای امّت محروم،به کار میگرفت تا توانایی کافی را در اختیار ایشان بگذارد و امّت بتواند بر طبق قوانین و شرایط طبیعی به پا خیزد و انقلابی را تدارک ببیند.
این نشانگر آن است که امام با طرفداران خود به روشی عادی ارتباط داشته است،همانطور که جانبازیهای دوستدارانش نیز حکایت بر آن دارد.مثلا یکی از دوستداران امام،مدّت زیادی به عنوان خدمتکار نزد سندی بن شاهک به سر میبرد تا بتواند به زندان امام راه یابد و ضمن ارتباط با ایشان،ارتباط امام و دوستدارانشان را در بغداد فراهم سازد.
این است آن روشی که امام علیه السلام به آن ندا در میداد،روشی که از قیام امّت به وسیلۀ شکوفا شدن تواناییهای درونی آن نشأت میگرفت.واقعیّت این است که استمرار تسلّط حاکمان سرکش،گاهی به سبب نبودن مردم در صحنه است،اگرچه اختلاف سردمداران حکومت طاغوتی، خود موجب تضعیف حکومت میشود زیرا حکومتی که بر دوش گروهی از فرماندهان نظامی و سیاسی و طرفداران سودجوی حکومت و افراد هوسباز بنا شود،پس از مدّت کوتاهی منافع این عدّه با یکدیگر تعارض پیدا خواهد کرد.برای درک این واقعیّت،باید جنگهای فراوانی که در زمان عبّاسیان به وقوع پیوسته است،اعمّ از جنگهای عبّاسیان با یکدیگر یا برخوردهای ایشان با دشمنان خودشان را از نظر بگذرانیم.برای مثال،هارون الرشید برادر زادۀ خود عیسی را کشت و جعفر برمکی را سخت مجازات کرد و سپس به قتل رساند و فضل و محمّد و موسی را مجازات سختی داد و یحیی را زندانی ساخت و اطرافیان او را نابود کرد.
یحیی برمکی،در زمان خود دوّمین شخصیّت امپراتوری اسلامی به شمار میآمد.کشتن جعفر برمکی و مجازات برمکیان کار آسانی نبود چون زدن گردن جعفر برمکی موجب شد که سرهای بسیاری از تن جدا شود و عملا پس از او گردن افراد بسیاری زده شد.
تحلیل و طبیعت اوضاع،نشانگر آن است که جعفر برمکی به تنهایی صحنه را ترک نکرد بلکه،افراد بسیاری از فرماندهان و همنشینان و اطرافیانش را نیز به دنبال خود از صحنه خارج کرد.
این حادثه به«مصیبت برامکه»معروف است که مردم آن را به فال بد میگیرند.
هارون پس از مرگ،در خراسان دفن شد زیرا وی حاکمی را به نام«علی بن عیسی بن ماهان»به حکومت خراسان گماشته بود،که ستم فراوانی بر مردم خراسان روا میداشت.پس
چون خشم مردم برانگیخت و افراد ستمدیده و محروم نامهای از ستمهای والی به هارون الرشید نوشتند،هارون تصمیم گرفت او را عزل کند امّا والی از تصمیم هارون اطّلاع یافت و هدایایی برای او فرستاد.در نتیجه،هارون کارهای او را نادیده گرفت و او را در مسؤولیّت خود باقی گذاشت.
هارون از این حاکم هراس داشت و از طرفی تحت فشار دیگران قرار گرفته بود و فرمان عزل او را صادر کرد.پس از آن سپاهی تدارک دید و برای عزل او راهی خراسان شد.
چون به«ری»-تهران امروزی-رسید هدایای دیگری از قبیل جواهرات گرانبها و زنهای زیبا و پول و هدایای دیگری از علی بن عیسی دریافت کرد و لذا از تهران به بغداد بازگشت،ولی عاقبت هارون توانست با فرستادن«هرثمة بن اعین»و سپاهیانی نیرومند علی بن عیسی را از میان ببرد،با این وجود انقلابهای خراسان به سبب مظالم حاکم قبلی آن فرو ننشست و تا آنجا ادامه یافت که هارون شخصا برای خاموش کردن آن روانۀ خراسان شد ولکن،قبل از اجرای تصمیم خود درگذشت و در همان جایی که امام علی بن موسی الرضا علیه السلام مدفون است،به خاک سپرده شد.
در اینجا این سؤال پیش میآید:
چرا ائمّه علیه السلام انقلابهای محلّی را که حاکی از درد مردم منطقۀ خاصّی بود تأیید نمیکردند؟
نقاط مختلف جهان اسلام پر از خشم و نفرت بود و پیوسته این خشم را از طریق جنبشهای متعدّد با وجود نقطۀ اشتراکی که بین آنها وجود داشت نسبت به خلافت عبّاسیان اظهار میکردند، این نقطۀ اشتراک چیزی جز از میان برداشتن حکومت عبّاسیان و بر پا داشتن حکومتی شرعی و دادگستر نبود،یک بار یحیی بن عبد اللّه بن حسن بن امام حسن علیه السلام در دیلم قیام میکرد و بار دیگر ادریس بن عبد اللّه برادر یحیی-که قبلا از آن سخن گفتیم-در شمال آفریقا انقلابی برپا میکرد و یک بار ابراهیم سوّمین برادر ایشان در عراق جنبشی را به وجود میآورد و بار دیگر محمّد چهارمین برادر آنها نهضتی برپا میکرد و پس از او حسین بن علی صاحب«فخّ»در حجاز به پا میخاست و جریان به همین منوال ادامه مییافت.
پاسخ:امامان معصوم علیه السلام نمیخواستند حکومتهای منطقهای نظیر این حکومتها را تشکیل دهند چرا که آنها اهدافی بزرگتر یعنی،بالا بردن سطح رشد و بینش امّت و سازماندهی آنها را در نظر داشتند تا بدین وسیله شایستگی آزادگی را بیابند و آن را مراقبت کنند و نیز بر حکومت خود توانا باشند.امام موسی بن جعفر علیه السلام برای رسیدن به همین اهداف میکوشید و در راه همین اهداف به شهادت رسید.آتش انقلاب این امام بزرگوار همچنان شعلهور بود و این همان چیزی است که مأمون عبّاسی را واداشت تا برای آوردن امام علی بن موسی الرضا علیه السلام از مدینه به خراسان پیکی در پی ایشان بفرستد و بدین ترتیب امام را طیّ جریان مفصّلی-که به خواست خدا در مباحث بعدی
از آن سخن خواهیم گفت-به و لا یتعهدی خود انتخاب کرد.
-الفخری،ص 185.
-مقاتل الطّالبیین،ص 521.
(3)-کامل ابن اثیر،ج 5،ص 174.
قبل از هرچیز باید به نقش ائمّۀ معصومین علیه السلام پی ببریم.نقش ائمّه همان نقش پیامبران است و جنبش مکتبی ایشان در حقیقت ادامۀ همان پیامهای آسمانی است که قبل از اسلام نازل شده است و در نتیجه ادامۀ جنبش رسول اکرم حضرت محمّد صلی الله علیه و آله به شمار میآید.
اگر بخواهیم مسؤولیّتهای ائمّه علیه السلام را بشناسیم،قبلا باید با مسؤولیّت و تکالیف انبیا و نقش و اعمال و اهداف بزرگ ایشان در زندگی،آشنا شویم و پس از شناخت نقش انبیا و هدف بزرگ ایشان،همه چیز در نظر ما روشن خواهد شد.در اینجا سؤال را به این شکل تغییر میدهیم:
جنبش انبیا علیه السلام از یک ویژگی برخوردار بوده است،این ویژگی عبارت است از رویارویی ایشان با طاغوتهای زمان خود.برای مثال پروردگار دربارۀ ابراهیم علیه السلام چنین میفرماید: «وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ إِبْرٰاهِیمَ.إِذْ قٰالَ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ مٰا تَعْبُدُونَ.قٰالُوا نَعْبُدُ أَصْنٰاماً فَنَظَلُّ لَهٰا عٰاکِفِینَ.قٰالَ هَلْ یَسْمَعُونَکُمْ إِذْ تَدْعُونَ.أَوْ یَنْفَعُونَکُمْ أَوْ یَضُرُّونَ.قٰالُوا بَلْ وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا کَذٰلِکَ یَفْعَلُونَ.قٰالَ أَ فَرَأَیْتُمْ مٰا کُنْتُمْ تَعْبُدُونَ أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمُ الْأَقْدَمُونَ.فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِی إِلاّٰ رَبَّ الْعٰالَمِینَ. (1)»
1) *) شعرا 69-77 ای رسول حکایت ابراهیم را بر امّت بیان کن هنگامی که با پدر و با قومش گفت:شما چه معبودی را میپرستید؟جواب دادند که ما بتهایی را میپرستیم که ثابت بر پرستش آنها بودهایم و هستیم،ابراهیم گفت:آیا هرگاه این بتهای جماد را بخوانید سخن شما را میشنوند یا به حال شما هیچ سود و زیانی توانند داشت؟آنها در جواب ابراهیم گفتند:ما پدران خود
جملۀ «فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِی» (با آنها دشمنم)فریاد اعتراضی است بر قویترین سلطهای که در میان قومش ریشه دوانده بود.پروردگار خطاب به موسی علیه السلام چنین میفرماید: «اذْهَبْ إِلیٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغیٰ» (1)
سایر انبیا نیز چنین بودهاند،حتّی سخن پیامبر ما حضرت محمّد صلی الله علیه و آله در مکّه نیز چنین بود:
«قُلْ یٰا أَیُّهَا الْکٰافِرُونَ،لاٰ أَعْبُدُ مٰا تَعْبُدُونَ» (2)شعار پیامبر صلی الله علیه و آله چنین بود:«قولوا لا إله إلا اللّه تفلحوا» (3)و بدین ترتیب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سلطۀ اقلیّت مستکبر را ردّ میکرد،ردّ پیامبر،همۀ ابعاد فکری و سیاسی و اجتماعی و اقتصادی زندگی را در بر میگرفت،پیامبر صلی الله علیه و آله تنها به ردّ نظام حاکم بسنده نمیکرد بلکه،حکومتی توحیدی و کامل را پایهریزی میکرد و به عبارت دیگر میتوان نقش و هدف پیامبران را در دو سخن خلاصه کرد:
اوّل:رشد وجدان مذهبی در انسان
دوّم:سامان دادن به زندگی دنیوی بشر
امیر المؤمنین علیه السلام در اینباره چنین میفرماید:«خدای متعال پیغمبران خود را در میان آنان برانگیخت و ایشان را پیدرپی میفرستاد تا عهد و پیمان خداوند را که جبلّی آنان بود بطلبند و به نعمت فراموش شده(توحید فطری)یادآوریشان کنند و از راه تبلیغ با ایشان گفتگو کنند و استعدادهای نهفتۀ آنها را شکوفا سازند و نشانههای قدرت را به آنها نشان دهند. »
بنابراین نخستین وظیفۀ انبیا رشد وجدان مذهبی بشر است و رسیدن به این هدف به وسیلۀ دو عامل انجام میشود:
بیم دادن
مژده دادن
پیامبران آمدهاند تا مردم را بترسانند و از طرفی بدیشان مژده دهند.ولی از چه چیز بترسانند و به چه چیز بشارت دهند؟«لینذروا الناس بالنار و یبشروهم بالجنة»
ایشان مردم را از آتش بیم میدادند و به بهشت بشارت. «رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ» (1)
این کلمه بارها در قرآن تکرار میشود.این مهمترین وظیفۀ پیامبران است.آثار این وظیفه عبارت است از:
1-یادآوری زندگی اخروی
2-زدودن غبارهای غفلت و فراموشی که مانع شکوفایی عقل آدمی است.
3-شکوفا کردن استعدادها و صیقل دادن وجدان.
4-تزکیۀ انسان و پرورش اخلاقی.
همۀ اینها به رشد وجدان مذهبی انسان منجر میشود.این مهمترین کاری بود که پیامبران در زندگی خود به آن پرداختهاند.
ولی دوّمین وظیفۀ پیامبران،یعنی سامان دادن به زندگی انسان از این طریق تحقّق میپذیرد:
1-برنامهریزی کامل
2-رفع مشکلات و موانعی که با اجرای این برنامهها تناقض دارند.
دلیل برانگیخته شدن پیامبران،پیریزی برنامههایی است که عدالت و اصلاح اجتماعی را در همۀ ابعاد اقتصادی و سیاسی و اخلاقی و تربیتی آن تأمین کند.
برنامهریزی،تنها وظیفۀ پیمبران نبوده،بلکه پیاده کردن و رفع مشکلات اجرایی آن نیز بعهدۀ آنان بوده است.
زمانی که طاغوتها در برابر اجرای شیوههای اسلامی و مکتبی مانعی ایجاد میکردند در این هنگام وظیفۀ پیامبران علیه السلام آن بود که شمشیر به دست گیرند و علیه این سرکشان اعلان جنگ کنند.
پروردگار میفرماید:
«وَ کَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قٰاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثِیرٌ،فَمٰا وَهَنُوا لِمٰا أَصٰابَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ مٰا ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَکٰانُوا وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الصّٰابِرِینَ» (2)
«کَأَیِّنْ» کلمهای است که برای زیادی و مبالغه به کار میرود.معنای آیه چنین است که چه بسیار پیامبرانی که علما و فقهایی که در راه خدا خالص بودهاند در کنار ایشان(با کافران)به جنگ برخاستهاند.این بود نقش پیامبران در زندگی.نخستین مسؤولیت ایشان رشد وجدان مذهبی بوده
1) *) نساء 165 پیامبرانی که بشارت و بیم میدهند.
2) **) آل عمران 146-چه بسیار رخ داده که پیغمبری جمعیّت زیادی از پیروانش در جنگ کشته شده است و با این حال اهل ایمان با سختیهایی که در راه خدا به آنها رسیده مقاومت کردند و هرگز بیمناک و زبون نشدند و سر زیر بار دشمن فرو نیاوردند و راه صبر و ثبات پیش گرفتند که خداوند صابران را دوست میدارد.
است،و دومین وظیفه این بزرگواران،پیاده کردن قوانین آسمانی در زمین.
ائمّه علیه السلام نیز همین نقش را بر عهده داشتهاند،زیرا ایشان نگاهبانان پیام پیامبران به شمار میآیند.
علی بن ابی طالب علیه السلام یک سیاستمدار بود ولی همّ امام تنها پرداختن به امور سیاسی نبود.
عبد اللّه بن عباس ره چنین روایت میکند:«در منطقهای بنام«ذی قار»بر امیر المؤمنین علیه السلام وارد شدم، حضرت مشغول وصله کردن کفش خود بود،به من فرمودند:بهای این کفش چقدر است؟عرض کردم:قیمتی ندارد.امام فرمود:به خدا سوگند این پاره کفش در نزد من محبوبتر از حکمرانی بر شماست مگر آنکه حقّی را برپا کنم یا باطلی را از میان ببرم .»
حضرت در یکی از خطبههای خود چنین میفرماید:
«بدرستی دریافتهاند که این دنیا در نزد من از آب بینی یک بز،کم ارزشتر است.»
سیاست و حکومت در منطق حضرت علیّ علیه السلام هدف به شمار نمیآید،اینکه شخص حضرت علیّ علیه السلام بر مسند خلافت اسلامی تکیه زده باشد از هیچگونه اهمیّتی برخوردار نیست بلکه، گرفتن حق و از میان بردن باطل و رشد وجدان مذهبی انسان مسلمان تنها اموری بودهاند که امام علیه السلام به آنها اهمیّت میداده است،به همین سبب نهج البلاغه را که نوشته،یک حاکم و رزمنده و فرماندۀ نظامی است-میبینیم که سرشار از تقوا و توحید و ذکر صفات پروردگار متعال و آیات وجودی خداست.احادیث و خطبههایی که آن حضرت قبل از رسیدن به خلافت بیان فرموده، یا سخنانی که پس از رسیدن به خلافت ایراد کرده است و نیز گفتههای حضرت در اثنای جنگ و صلح،همگی از شیوهای واحد برخوردار است و تماما امّت را متوجّه خداوند تبارک و تعالی میکند و ما علیّ علیه السلام را امام میدانیم زیرا به این امور میپرداخت و این وظیفه و تکلیف حضرت علیّ علیه السلام بود.امام تنها یک حاکم عادل نبود،اگرچه حکومت عادلانه مهمّ است ولی به تنهایی کافی نیست.
صفت اساسی شخصیّت حضرت علیّ علیه السلام که باید توجّه خود را بدان متمرکز کنیم،تقوای امام و پایداری او و اظهار این پایداری در رفتارش برای برقراری ارزشهای الهی و شیوههای آن است،به علاوه امام،گروه برگزیدهای از مردم را نظیر«همّام»و«کمیل بن زیاد»و...به عنوان پیشتازان مکتبی و وجدان ناطق انسانی در میان امّت پرورش داده است،به گونهای که تعریفات امام صادق علیه السلام (عابدان شب و شیران روز)بر گروه تربیت یافتۀ امام علیه السلام کاملا منطبق میباشد.همّام یکی از کسانی به شمار میرفت که به دست امام علیه السلام تربیت یافته بود و از راهنماییها و درسهای امام بهره گرفته بود،وی شبهای خود را با گریه و زاری در پیشگاه خدا به صبح میرساند و هر شب
یک بار قرآن را به پایان میبرد،از او نقل شده است که ده سال نماز صبح را با وضوی نماز عشا بر پا کرده است،همّام در همین وقت از سوی علی علیه السلام حکومت ولایت خراسان را در اختیار داشت، خراسان در آن زمان،ایران،افغانستان و قسمتی از شوروی را در بر میگرفت،همّام از دنیا کنارهگیری نکرده بود بلکه،در طیّ روز یک کارگر و زحمتکش حقیقی بود و شبها در محراب،به عبادت میپرداخت.همّام در میان اصحاب حضرت علیه السلام تنها فردی به شمار نمیآمد که از این ویژگیها برخوردار بود بلکه،افراد دیگری چون عمّار،میثم،قنبر،حجر بن عدی و ضریر و...نیز از همین ویژگیها برخوردار بودند.
امامی که در کوفه اشخاصی را تربیت کرده بود که شبها را به گریه و زاری سپری میکردند و نماز صبح را با وضوی نماز عشا برپا میداشتند و روزها در صلح و جنگ رهبری مردم را به عهده داشتند،ناگزیر باید گروه دیگری را در حدّ پایینتری پرورش میداد،به این معنا که اگر دهها نفر را از گروه اوّل پرورش میداد میبایست صدها نفر را به گونهای پرورش دهد که تا نیمه شب بیدار باشند و هزاران نفر را چنان پرورش دهد که نماز را بخوبی برپا دارند و قرآن را به نیکویی بخوانند و میلیونها انسان نمونه را چنان بپرورد که ایمانی راسخ به خدا آورند و آمادۀ ایثار در راه خدا باشند و در نتیجه امام امواجی به هم پیوسته را در میان امّت اسلامی به وجود میآورد،امواجی در پی یکدیگر و هر موج بزرگتر از موج دیگر.
این بدان سبب است که امّت اسلامی در آن روزگار به اوج پیشرفت مادّی خود رسیده بود و پول زیادی از همۀ نقاط دنیا روانۀ پایتخت میشد تا آنجا که هارون یک روز در حالی که به پشت خوابیده بود و به ابرها مینگریست چنین گفت:«چه به شرق بروید و چه به غرب سرانجام خراج شما نصیب من است.»
حاکمان و ثروتمندان،آنقدر زمین و پول و غلام و کنیز در اختیار داشتند که از حساب خارج بود.ایشان از زندگی مرفّهی برخوردار بودند و در زندگی خود اسراف و زیادهروی بسیار میکردند.
وظیفۀ امام موسی بن جعفر علیه السلام در این موقعیّت چیست؟
آیا وظیفۀ ایشان تنها این بود که هارون الرشید را به عنوان سردمداری که همچون غدّۀ چرکینی به پیکرۀ امّت رسوخ کرده است از مسند خلافت به زیر کشد؟وظیفۀ اصلی امام موسی بن جعفر علیه السلام رشد روحیۀ مذهبی امّت بود،به همین سبب زمانی که امام علیه السلام به زندان میافتد زندانبانان چارهای نداشتند جز آنکه از زندگی امام علیه السلام متأثّر شوند و از اصول و اخلاقی که در رفتار و عبادت و نیایش و مناجات امام در پیشگاه پروردگار تجسّم مییافت،بهره گیرند.هارون الرشید نامهای به پسر عموی خود نوشت و به او چنین گفت:«موسی بن جعفر را بکش»پسر عموی او عیسی بن جعفر بن
ابی جعفر عبّاسی از جانب هارون حاکم بصره بود.وی چنین پاسخ داد:
«من از موسی بن جعفر چیزی ندیدهام جز آنکه شب را به نماز میگذراند و روز را با روزه و دعا سپری میکند،او حتّی در دعاهای خود ما را نفرین نمیکند،من جاسوسهایی را مأمور مراقبت او کردهام،وی پیوسته چنین میگوید:(پروردگارا خود میدانی که همیشه از تو خواستهام مرا برای عبادت خود خالص گردانی،پروردگارا تو نیز چنین کردی پس شکر و سپاس از آن توست.)»بنابر این یا باید مسؤولیت او را از دوش من برداری یا او را رها خواهم کرد. پس از این سخنان امام را به رئیس پلیس بغداد میسپارد.در این هنگام فضل بن ربیع،وزیر وقت بود.فضل نیز چنین میگوید:«من نمیتوانم او را نزد خود نگاه دارم زیرا او فردی است که در حال حاضر در روی زمین داناتر و عابدتر از او کسی نیست.»وی به یکی از خواصّ خود چنین گفت:«خود میدانی که هیچ کس،به فردی از ایشان(اهل بیت)بدی نمیکند مگر آنکه نعمتهای زندگیاش را از دست میدهد.»این سخن نیز از فضل است:
«بارها در پی من فرستادهاند و مرا به قتل او فرمان دادهاند ولی من از ایشان اطاعت نکردم و به آنها اعلان کردهام که این کار را انجام نخواهم داد و اگر به قیمت کشته شدن من هم تمام شود آنچه را از من خواستهاند به جا نخواهم آورد.»
بنابراین بخوبی درمییابیم که امام روحیۀ بر حقّ توحیدی را از خلال نمازها و نیایشها و دعاها و شب زندهداریهای خود اشاعه میداد و به این وسیله گروههایی از مردم را چنان تربیت میکرد که پیشتازی جنبش مکتبی را به عهده گیرند.
نامهای را که امام به هشام بن حکم نوشته بخوانید،نامهای که به تنهایی کافی است انسانی را کاملا تربیت کند ولی اگر فرد دیگری چنین نامهای برای هشام مینوشت،وی هرگز از آن متأثّر نمیشد.موسی بن جعفر علیه السلام توانست با این نامه روح هشام را تحت تأثیر تربیتی کامل قرار دهد و چه بسا تلقین نفسانی این نامه،بیش از عبارتهای آن بود زیرا امام قبل از آنکه آموزشهای این نامه را به عنوان سفارش برای هشام بنویسد آنها را در خود تجسّم بخشیده بود،گذشته از آن غیر عربهایی که در اطراف امام بودند و نیز خدمتکاران و فرزندان ایشان هرکدام با زیر نظر داشتن اعمال امام موسی بن جعفر علیه السلام به یک فرد متدیّن تبدیل شده بودند و این همان وظیفۀ اصلی ائمّه علیه السلام است.
شاید یکی از ما چنین بگوید که امام موسی بن جعفر علیه السلام میبایست خود را پنهان میکرد و یک جنبش سرّی تشکیل میداد و حرکتهای سیاسی خود را آغاز میکرد.در واقع این کار مهمّی است ولی امام این وظیفه را به دیگران واگذار کرده بود و قبلا از سازماندهی مکتبی به رهبری امام
سخن گفتیم.
بزرگترین نقش ائمّه علیه السلام رهبری معنوی امّت بود و به همین سبب ائمّه میتوانستند حتّی دشمنان خود را به شکلی طبیعی به فرمانبرداری خود وا دارند.برای مثال منصور دوانیقی همان کسی است که امام صادق علیه السلام را به قتل رساند ولی،پس از شهادت امام بسختی میگرید و به یکی از اطرافیان خود(ابو ایوب خوزی)چنین میگوید:«این نامۀ محمّد بن سلیمان است که در آن خبر مرگ جعفر بن محمّد را به اطّلاع ما رسانده است،ما از خداییم و به سوی او باز میگردیم-سه بار-و کجا میتوان نظیر جعفر را یافت؟»
در تاریخ میخوانیم که حضرت علی علیه السلام به باغ«بنی النجّار»میرفت و تمام شب را به گریه و زاری سپری میکرد،گریۀ حضرت گریستن محض نبوده است بلکه حاکی از توجّه صادقانه و عمیق حضرت نسبت به خدای تبارک و تعالی است و این گریه همان عاملی بود که شعلۀ ایمان را در جانهای ما برافروخت.امام در کوچههای مدینۀ منوّره به راه میافتاد تا مگر فقیر یا درمانده یا بیمار یا مصیبت زدهای را بیابد و او را تسلّی دهد.
در روایت آمده است،فردی که در مدینه و مزارع آن رفتوآمد داشت چون به یکی از مزارع نزدیک شد،صدای ناله و گریهای شنید،ناگاه دریافت که صدای حضرت علیّ علیه السلام است که چون بیخبر از خود و حیران،سر بر دیوار نهاده است.سوزش درونی امام موجب شدّت اندوه و حیرتش شد و تکیه امام بر دیوار،بدان سبب بود که نیروی بدنی امام از کثرت تعبّد و شب زندهداری و عبادت شبانگاهی تحلیل رفته بود.
امام موسی بن جعفر علیه السلام نیز زمانی این نقش را ایفا میکرد که امّت اسلامی با فردی همچون هارون الرشید درگیر بود که 120 هزار کنیز در قصر خود داشت و کنیزکان«زبیده»همسر هارون کفشهایی طلایی به پا میکردند.برامکه و زیادهرویهای معروف ایشان نیز در زمان هارون بود.
-نهج البلاغه،تحقیق فیض الاسلام،خ 1.
-همان مأخذ،تحقیق فیض الاسلام،خ 34.
-همان مأخذ،تحقیق فیض الاسلام،خ 3.
-بحار الانوار،ج 48،ص 211.
-همان مأخذ،ج 48،ص 211.
-تحف العقول عن آل الرسول صلی الله علیه و آله ،ص 283-297.
-بحار الانوار،ج 47،ص 2.یا اعلام الوری،ص 290.
امام جعفر بن محمّد صادق علیه السلام پس از مرگ پسر بزرگش اسماعیل وفات کرد.هنگام وفات امام،محمّد پسر اسماعیل 16 ساله بود.امام جعفر صادق و محمد باقر علیه السلام غلامی داشتند،نام این غلام«میمون قدّاح»بود،وی در رشد جنبش اسماعیلیه در تاریخ نقش بارزی ایفا کرده است زیرا امام صادق علیه السلام پرورش نوهاش محمّد بن اسماعیل را به عهدۀ او گذارده بود.
میمون قدّاح از یاران امام باقر علیه السلام و پس از آن از طرفداران امام صادق علیه السلام به شمار میآمد،وی روایتهای زیادی از این دو امام نقل کرده است.میمون قدّاح بازرگان بود(و همانطور که در سابق یادآور شدیم)قبلا نقش بازرگانان را در جنبش مکتبی ایفا کرده بود.نقش میمون قدّاح آنقدر مهمّ بود که برخی از مورّخان او را مؤسّس حقیقی جنبش اسماعیلیه تلقّی کردهاند.طبق بعضی از روایات میمون قدّاح زمانی شروع به گرفتن بیعت برای محمّد بن اسماعیل کرد که سنّ محمّد از 16 سال تجاوز نمیکرد.مردم گرد او جمع شدند و محمّد بن اسماعیل را نامزد رهبری خود کردند، محمّد مدّتی در مدینۀ منوّره بود تا آنکه هارون الرشید به حکومت رسید.هارون امام موسی بن جعفر علیه السلام را به زندان افکند و پس از آن دستور دستگیری محمّد را صادر کرد.بهانۀ او برای دستگیری محمّد آن بود که وی مردم را به سوی خود دعوت میکند و اینکه او با جمع کردن هواداران خود و گردآوری اموال،تصمیم شورش علیه حکومت را دارد،لذا محمّد مخفیانه از مدینه خارج شد و از این شهر به آن شهر آمد و شد میکرد.او با داعیان خود از مدینه به«ری»رفت زیرا حاکم ری«اسحاق بن عبّاس فارسی»از اسماعیلیان اصیل بود،وی سپس روانۀ«نهاوند»شد و
بعد از آن به«تدمر»در سوریه رفت و پس از آنکه اسماعیلیان آنجا را به عنوان مرکز فعّالیّتهای خود برگزیدند،در همانجا درگذشت.وی داعیان خود را به شمال آفریقا فرستاده بود.گفته میشود،محمّد بن اسماعیل از ترس ماموران هارون در سرداب خانۀ خود پنهان میشد.اسماعیلیان پس از او با پسرش«عبد اللّه»ملقّب به«احمد وفی»بیعت کردند.احمد وفی با مأمون معاصر بود.
چنانکه روایت شده است از شگردهای پنهانکاری او این بود که،وی سردابی در خانۀ خود داشت که از طریق یک کانال وسیع به صحرایی در اطراف شهر«سلمیه»متصل میشد .
پولها و داراییهای این جنبش،بر شترهایی بار میشد و در سردابها را شبانه به روی آنها میگشودند و سپس در روز آن را با خاک چنان میپوشاندند که هیچکس به وجود آنها پی نمیبرد .
«سلمیه»از نظر موقعیت جغرافیایی در ناحیه مرکزی واقع شده بود و در نزدیکی عراق و بحرین و یمن قرار داشت.
عصر مأمون همچنان که معروف است،از نظر فلسفه و ترجمه،که منبعث از افکار و اندیشههای یونانی،ایرانی و هندی باستان است،از دیگر اعصار جدا بوده است.موضوع فلسفه در مجامع مسلمانان گسترش وسیعی یافت و از همینجا بود که احمد بن محمّد بن اسماعیل به تألیف و نشر مجموعه کتبی همّت گماشت که«رسایل اخوان الصفا و خلان الوفا»نامیده میشد.نویسندۀ این رسایل در تکامل روند اندیشۀ مسلمانان نقش مهمّی ایفا کرده است.بر طبق برخی دلایل تاریخی،یا احمد خودش به تدوین آن پرداخته و یا یکی از داعیان بزرگ خود را مأمور تدوین آن کرده است و در خاتمه،خود آخرین بررسی را دربارۀ این نوشتهها به عمل آورده است و سایر افرادی را که از پیروان و اعضای جنبش او به شمار میآمدند مأمور نسخهبرداری از این رسایل کرد و آنها را منتشر نمود و این احتمال در نظر ما از ارجحیت بیشتری برخوردار است.هم اکنون این رسایل در چهار مجلد قطور جمعآوری شده است.
رسایل اخوان الصفا حاوی بسیاری از اندیشههای مکتبی است که برمبنای علم کلام و سیاست و اخلاق و زمینههای مختلف دیگر استوار بود.
این رسایل دروسی را تشکیل میداد،و هر رساله حجمی معادل 30-40 صفحه داشت و در جلسههای خاصّی که در سرزمینهای اسلامی،برای داعیان بزرگ اسماعیلیه تشکیل میشد،به عنوان درس ارائه میگردید.
خلفای اسماعیلیان(فاطمیان)در مصر و شمال آفریقا از فرزندان احمد بودند.جنبش
اسماعیلیه از سازماندهی و پنهانکاری بسیار دقیقی برخوردار بود.«امام»در میان اسماعیلیه قدرت برتر و مرجع هر نوع قانونگذاری است و«حجّت»یا«باب»نایب امام است که معمولا فرزند امام است،«داعی الدعاة»رئیس و نخستین پاسخگو در برابر حجّت،در زمینههای دعوت،در سرزمینهای مختلف است.«داعی مطلق»یا«نقیب»داعیی است که به مقامی دست یافته است که صلاحیّت مسافرت به نقاط مختلف را در اختیار او میگذارد.«داعی مأذون»پیرو داعی مطلق است و معاون او به شمار میرود،«داعی محصور»مسؤولیت دعوت در منطقۀ معیّنی را بر عهده دارد و از آن منطقه تجاوز نمیکند و تا زمانی که داعی الدعاة اجازۀ انتقال به منطقۀ دیگری را به او نداده،در همان منطقه،محدود است،«جناح ایمن»و«جناح ایسر»خدمتگزاران داعی مطلق در سفرهای او به نقاط مختلف هستند و از جهت اطّلاعاتی،داعی مطلق را یاری میکنند،«مکاسر» در اصل همان«مطالب»بوده است که به سبب مطالعۀ بیشتر دربارۀ دعوت از درجه بالاتری برخوردار شده است،وظیفۀ«مطالب»تجسّس و به دست آوردن اخبار و جذب مردم به این جنبش میباشد،و«مستجیب»کسی است که بتازگی به جنبش اسماعیلیه پیوسته است .
از این سخنان روشن شد که جنبش اسماعیلیه دوازده رتبه دارد که عبارت است از:امام، حجّت یا باب،داعی دعاة،داعی بلاغ،داعی مطلق یا نقیب،داعی محصور،جناح ایمن یا یدیمنی،جناح ایسر یا یدیسری،مکاسر،مطالب،مستجیب.
از جمله شیوههای سازمانی ایشان آن بود که،نام امام را پنهان میداشتند،فردی به اسماعیلیه میپیوست بدون آنکه امام خود را بشناسد،حتّی نام جنبش و اسامی دعاة را در اختیار او نمیگذاشتند،بلکه پس از گذراندن مراحل مختلف و رسیدن به حدّ معیّنی تنها یکی از دعاة را به او معرفی میکردند،به همین سبب میتوانستند به مراکز حسّاس حکومت نفوذ کنند،گاهی پردهدار یکی از خلفا،اسماعیلی مذهب بوده است.برای یک فرد سازمانی جریانهای جنبش به تدریج روشن میشده است،وقتی چنین فردی به حدّ معیّنی میرسید داعی و پس از آن بزرگان جنبش و در آخر امام را به او معرفی میکردند.
از سازماندهیهای داخلی این جنبش آن بود که امام هرگز شناخته نمیشد،از زمان اختفای محمّد بن اسماعیل و پس از او احمد وفی،هیچ کدام از ائمّه ایشان خود را در صحنه ظاهر نکردهاند تا بر سرزمینهای اسلامی حکومت کنند،در حالی که ما ائمّه خود را میبینیم که علنا به مردم درس میدادند و آنها را هدایت میکردند،مردم نیز میدانستند که این شخص،امام آنهاست و او را به چشم میدیدند،ولی اسماعیلیه بر خلاف ائمّۀ ما،خود را چنان پنهان میداشتند که هیچکس از هویّت و مکان و عملکرد آنها اطّلاعی نداشت.
بنابراین عجیب نیست که یکی از ائمّه ایشان در سوریه و دیگری در مکّه و سوّمی در قسطنطنیه بمیرد،با در نظر گرفتن اینکه قسطنطنیه در آن روزگار از شهرهای روم بوده است،این خود نشانگر آن است که امام اسماعیلیه و بزرگترین مسؤول این جنبش،در لباس یک بازرگان به کشورهای خارجی رفتوآمد میکرده است.برخی از ائمّه این جنبش،به سفرهای اطّلاعاتی میپرداختند،چنین امامی با آزادی کامل و به دور از چشم مراقبان برای جنبش خود فعّالیّت میکرده است،گاهی هم در جریان سفر از دنیا میرفت و زمام امور،به جانشین او منتقل میشد، برای مثال،احمد بن محمّد جنبش خود را مستقیما رهبری میکرد و فرد دیگری را مأمور به دست گرفتن مناصب کلیدی نمیکرد،هرگاه امری اقتضای حضور او را در مکانی معیّن داشت وی شخصا بدانجا میرفت و با دعاة ارتباط برقرار میکرد و به راهنمایی آنها میپرداخت.ائمّه این جنبش، اسامی سازمانی خاصّی داشتند که از اسامی واقعی آنها فاصلۀ زیادی داشت،ایشان اسامی دعاة خود را بر خویش مینهادند و این از ظرایف نهضت آنها به شمار میآمد.برای مثال«عبد اللّه» یکی از داعیان بزرگ اسماعیلیه بود که نام او بر امام زمانشان نهاده شد،آنها اسامی را برای تحقّق مصالح و منافع نهضتشان به بازی میگرفتند.دربارۀ تشکیلات اسماعیلیان گفته میشود که،این نهضت به هرمی میماند که امام در رأس آن قرار دارد و چهار نفر از داعیان بزرگ در اختیار امام هستند،این عدّه را«حاملان عرش»مینامند،مقصود آنها از این تعبیر آن است که این عدّه حاملان علم امامند،کسانی که روایات و آیات را تفسیری سیاسی میکنند.حاملان عرش نیز به سهم خود با چهار داعی دیگر در ارتباط هستند و این داعیان از معتمدانی برخوردار میباشند و این معتمدان، دستیارانی در اختیار دارند و یارانی در خدمت این دستیاران هستند که«اخوان الوفا»نامیده میشوند و أخ«برادر»به کسی گفته میشود که به جنبش آنها پیوسته است،این جنبش بقیّۀ مردم را«جمهور»به شمار میآورد که باید به ارشادشان پرداخت.
روحیۀ جانبازی در اعضای جنبش اسماعیلیه با الهام از عزم و ایثار و فداکاری قهرمانان کربلا،بسیار بالا بود.تاریخ،داستانهای بسیاری نقل میکند که از کشته شدن داعیان بزرگ جنبش در زیر شکنجه حکایت دارد ولی تاریخ،فردی از اسماعیلیه را به خاطر ندارد که تسلیم حاکمیّت شده یا اسرار نهضت خود را فاش کرده باشد.اکنون پس از بیان مختصری از تاریخ جنبش اسماعیلیه،با توقّفی کوتاه،سؤالی را مطرح میکنیم:
آیا این نهضت ارتباط و پیوندی با رهبری جنبش مکتبی امامیه داشته است یا نه؟
ما در آغاز به اختصار به این سؤال پاسخ دادیم و گفتیم،میمون قدّاح که عامل اصلی رشد جنبش اسماعیلیه به شمار میآید از اطرافیان و غلامان امام باقر علیه السلام و از اصحاب امام صادق علیه السلام
تلقّی میشد و امام صادق علیه السلام پرورش نوهاش محمّد بن اسماعیل را به عهدۀ او گذاشته بود.
این حقیقت بر یکی از دو امر زیر دلالت دارد:
اوّل:یا اینکه میمون قدّاح از مذهب وحی و رسالت جعفری به مذهب معروف اسماعیلیه منحرف شده است که این احتمال بعید به نظر میرسد زیرا،برخی از فقهای مکتبی،اخبار و احادیث بسیاری از او نقل کردهاند و او را موثّق شمردهاند.
دوّم:و یا آنکه میمون قدّاح از جانب امام جعفر صادق علیه السلام و پس از ایشان از سوی امام موسی کاظم علیه السلام مأموریت داشته است که شیوۀ عملیاتی معیّنی را در میان امّت اسلامی آن زمان، تأسیس کند و سپس به اجرا درآورد.
شخصیّت میمون قدّاح،به سبب حسّاسیت موقعیّت وی در جنبش اسماعیلیه و مبالغۀ اعضای این جنبش و قایل شدن شخصیّتی افسانهای برای او،موجی از سؤالات مختلف را برانگیخته است،به اضافۀ دشمنی شدید مخالفان این نهضت نسبت به میمون،که موجب شد اتهاماتی را به او وارد کنند که همۀ طاغوتهای زمان به مؤسّسان جنبشهای انقلابی وارد میکردند.
ما نیز میدانیم که میمون قدّاح تنها یکی از طرفداران اهل بیت به شمار میآمد که روحیۀ انقلابی،سراسر وجودش را در بر گرفته بود و نزدیکی او به امام باقر علیه السلام و فرزند ایشان حضرت صادق علیه السلام فرصت کافی را برای شناختن اصول جنبش مکتبی در اختیار او گذاشته بود.
زمانی که حضرت صادق علیه السلام میمون را مسؤول نظارت بر تربیت نوهاش محمّد بن اسماعیل کرد-نوهای که محبوب قلوب خانوادهای بود که با جوانمرگ شدن پدر او و فرزند امام صادق علیه السلام مصیبتی بر این خانواده وارد شده بود-وی جنبشی انقلابی را بنیان نهاد که با نظام طاغوتی معارض بود.و احتمال نمیرود که میمون مسؤول نقاط منفی این نهضت بوده باشد،همانطور که شهید زید بن علی علیه السلام نیز مسؤول نقاط منفی جنبش زیدیه در تاریخ نبوده است.قبل از آنکه بقیّۀ داستان میمون را پی گیریم نگاهی گذرا به آرای کتب رجال و تاریخ دربارۀ میمون خواهیم داشت،این بررسی گذرا از خلال سه مرجع اصلی صورت میگیرد.
اوّل:از کتاب«جامع الرواة»تألیف علاّمۀ اردبیلی که مورد اعتماد فقهای ماست.
در کتاب جامع الرواة تألیف علاّمۀ اردبیلی جلد دوّم،صفحۀ 286 درباره میمون قدّاح چنین آمده است:
میمون قدّاح(ین) (1)غلامی از بنی فخروم است(قر)،اهل مکّه و از غلامان بنی هاشم است، وی از امام سجّاد و امام باقر علیه السلام حدیث نقل کرده است.(ق)«مح»برای نمونه به ذکر سلسله سندهایی میپردازیم که میمون قدّاح نیز در میان آنهاست.
از علی بن حکم،از معاویة بن وهب میمون قدّاح،از ابی جعفر علیه السلام در(فی)در باب«کسی که از ناموس مردم چشم بپوشد،ناموس او محفوظ میماند»(در اواخر کتاب نکاح)
دیگر از ابن قدّاح،از پدرش،از ابی جعفر علیه السلام در باب«ناپسند داشتن آنکه فردی شب را به تنهایی بگذراند»(در کتاب مروّت)
دیگر از فرزند میمون،از پدرش،از ابی جعفر علیه السلام در بابی که قبلا ذکر شد و در باب«گرفتن مدّت»(بعد از کتاب حیوانات اهلی)از فرزند میمون،از پدرش،از ابی عبد اللّه علیه السلام در باب« تقسیم غنایم»
عبد اللّه بن میمون،از پدرش،از ابی جعفر علیه السلام در(یب)در باب«دعای میان رکعات»و شاء، از ابان،از میمون قدّاح از ابی جعفر علیه السلام در(فی)در باب«نوادر»در کتاب(فضل قرآن)در نسخهای صحیح به روایت و شاء،از ابان بن عثمان و در نسخۀ دیگری سهوا با نام ابان بن میمون قدّاح آمده است زیرا چنین شخصی در کتابهای رجالی ذکر نشده و نام ابن میمون قدّاح،عبد اللّه است.
علاّمه اردبیلی در«جامع الرواة»صفحه 513 ج 1 چنین میگوید:
عبد اللّه بن میمون الاسود القدّاح المکّی،تیر میساخت،وی غلامی از بنی فخروم(ق-جش-صه)بوده است.پدر او از ابی جعفر و ابی عبد اللّه علیه السلام حدیث نقل کرده است و او خود از ابی عبد اللّه علیه السلام روایت نقل کرده است،وی از ثقه(صه-جش)به شمار میآید.حمدویه از ایوب بن نوح،از صفوان بن یحیی،از ابی خالد صالح القماط،از عبد اللّه بن میمون،از ابی جعفر علیه السلام به من حدیث کرده است که امام باقر علیه السلام به من فرمود:ای ابن میمون در مکّه چند نفر هستید؟عرض کردم:چهار نفر.فرمود:آگاه باشید که شما در تاریکیهای زمین،نور الهی هستید.
(کش)این خبر را(صه)از(کش)نقل کرده است.این خبر عدالت عبد اللّه بن میمون را در بر ندارد زیرا شهادت وی برای خود اوست و باید به سخن نجاشی(صه)تکیه کرد که جبراییل بن
1) *) مقصود از علایم اختصاری که در این متن به کار رفته،بدین شرح است: قر:از اصحاب امام باقر علیه السلام ین:از اصحاب علی بن الحسین علیه السلام ق:از اصحاب امام صادق علیه السلام یب:تهذیب صه:خلاصۀ علاّمۀ حلّی فی:اصول کافی جش:فهرست نجاشی کش:فهرست کشی مح:میرزا محمّد استرآبادی بص:کتاب استبصار سین:از اصحاب امام حسین علیه السلام برای آگاهی بیشتر دربارۀ اینگونه علایم اختصاری به مقدّمۀ کتاب«جامع الرواة»،تألیف علاّمۀ اردبیلی،رجوع کنید.-م.
احمد گفت که از محمّد بن عیسی شنیدم که چنین میگفت:«سند روایت ضعیف است(صه) که(جش)از(صه)از ابن محمّد بن عبد اللّه روایت کرده است(جش،سین)«مح» دوّم:«مقریزی»مورّخ معروف دربارۀ میمون چنین میگوید:
به کتابی دست یافتم که بیست و چند جزء در خدشهدار کردن نسبت خلفای فاطمیان نوشته شده بود،نویسندۀ این کتاب«شریف»معروف به«اخی محسن»بود.وی در آن کتاب چنین میگوید:این قوم از فرزندان«دیمان ثنوی»هستند که ثنویه به او نسبت داده میشود،دیمان فرزندی داشت که میمون قدّاح نامیده میشد،وی مذهبی مبتنی بر غلّو را تاسیس کرد،او دارای فرزندی شد که عبد اللّه نام گرفت،عبد اللّه فردی عارف،آگاه به همۀ شرایع،سنن و مذاهب بود.
عبد اللّه نیز پس از مرگ،صاحب فرزندی بنام احمد شد.احمد دعوت خود را شروع و ادّعا کرد که از نسل محمّد بن اسماعیل است.این نویسنده تاکید میکند که عبد اللّه مهدی یا محمّد مهدی همان سعید بن حسین بن احمد بن عبد اللّه بن میمون القدّاح بن ثنوی الاهوازی است که اصلا زردشتی میباشد.
مقریزی،این سخن را رد میکند و چنین میگوید:
تعداد ائمّهای که از نسل علی بن ابی طالب علیه السلام هستند بسیار زیاد است،این ائمّه در نزد افراد مکتبی از ارزش و احترام زیادی برخوردار هستند،پس به چه دلیل پیروان این ائمّه به ایشان پشت کرده و دعوت خود را متوجّه یک زردشتیزاده یا یک یهودیزاده بکنند؟هیچ احمق و نادانی یافت نمیشود که این سخن را بپذیرد.این شایعات زمانی ظهور کرد که حکومت عبّاسی شکاف برداشته و مرکز آن ضعیف شده بود و خلفای آن پس از حکومت 270 ساله در حال پاشیدگی و نابودی بودند.
این خلفا هنگامی که در اثنای اشغال سرزمینهای عرب و مصر و شام و دیار بکر و مکّه و مدینه و یمن خطبه به نام خود خواندند و از ایستادگی در برابر فاطمیان عاجز ماندند،تصمیم گرفتند نسب ائمّۀ فاطمیان را مخدوش کنند تا بدین وسیله کارنامۀ آنها را سیاه و مردم را به بیزاری از آنها بکشانند.
قضاتی که در بغداد به مخدوش بودن نسب آنها شهادت دادند بر طبق آنچه شنیده میشد از سختترین دشمنان فاطمیان و خالصترین پیروان بنی عبّاس به شمار میآمدند،از این عدّه هیچ گونه بیطرفی یا پاکی و راستی دیده نشده بود بلکه،آنها از ابتدای حکومت عبّاسیان به دشمنی و کینهورزی و انتقامجویی از آل علی بن ابی طالب علیه السلام مشهور بودند و پیوسته علیه آنها توطئه میکردند و آل علی بن ابی طالب را تحت تعقیب داشتند و هرکجا آنها را مییافتند بر ایشان تنگ میگرفتند.به همین سبب ائمّۀ فاطمیان تصمیم گرفتند که خود را از این عدّه مخفی بدارند و سرانجام تصمیم خود را به اجرا درآوردند.
سوّم:مستشرق روسی پروفسور«ولادیمیر ایوانف»از پژوهشهای خود دربارۀ اسماعیلیه چنین
نتیجهگیری میکند:
1-میمون قدّاح و پسرش عبد اللّه اصلا از فاطمیه نبودند و هیچگونه خویشاوندی با فاطمیان نداشتند.
2-این دو از«دیصانیه»یا«زندیقیه»به شمار نمیآمدند بلکه برعکس اشخاصی فقیه و پارسا بودند و دعوت سرّی و مخفیانۀ الحادی که به آنها نسبت داده میشد چیزی جز خیالپردازی نبوده است.به نظر ایوانف خلفای فاطمی نسب و خویشاوندان خود را از ترس دشمنان خارجی مخفی میداشتند و داستان مذکور دربارۀ میمون قدّاح و فرزندش بیش از یک افسانه یا خرافه نیست.
استاد ایوانف احادیثی را که در کتاب(الکافی فی علم الدین)به روایت عبد اللّه بن میمون و پدرش میمون قدّاح میباشد،ذکر میکند.وی احادیثی را که از عبد اللّه روایت شده است و آنها را به پدرش میمون نسبت میدهد نیز یادآور میشود.تعداد آنها 150 روایت است که 120 روایت آن از کتاب کافی و بقیه از کتاب(تهذیب الاحکام)نقل شده است.
از احادیث مذکور روشن میشود که میمون قدّاح با امام محمّد باقر علیه السلام ارتباط داشته است و احادیث وارده نشانگر این واقعیّت است که میمون از خدمتکاران خانوادۀ امام و نیز در سفرهای امام باقر علیه السلام در خدمت ایشان بوده است و حضرت هنگام راه رفتن به ابن قدّاح تکیه میکرده است.
ایوانف دربارۀ این مسأله به حدیث چهارم استشهاد میکند زیرا در این حدیث تصریح شده که میمون قدّاح غلام حضرت باقر علیه السلام و خدمتگزار امام صادق علیه السلام بوده است.
ایوانف همچنین به برخی از روایات سنّی استشهاد میکند که عبد اللّه بن میمون را غلام امام جعفر صادق علیه السلام معرفی میکنند.این از یک طرف و از طرف دیگر ایوانف تهمت الحاد عبد اللّه بن میمون را نفی میکند و در این زمینه چنین استدلال میکند که اسم او در کتابهای حدیث اهل سنّت مثل ابن النجار(متوفی 643 ه)و ذهبی(متوفی 748 ه)و ابن حجر(متوفی 852 ه)و عبد اللّه خزرجی انصاری(متوفی 923 ه)ذکر شده است و در کتب اهل سنّت هیچگونه دعوتی به کفر و بیدینی یا زندقه به او نسبت داده نشده است و راویان بزرگ سنّی او را ضعیف یا سقیم توصیف کردهاند ولی هیچکس او را به الحاد نسبت نداده است.
وی از اینجا نتیجه میگیرد که میمون قدّاح از غلامان امام بوده و در مکّه اقامت داشته و از وجهۀ ملّی زیادی برخوردار بوده است.او برای امام محمّد باقر علیه السلام و سپس برای فرزند ایشان حضرت صادق علیه السلام خدمتگزار صدیقی به شمار میآمده است.این احتمال وجود دارد که میمون تاجر بوده باشد و شاید سرپرستی زمینهای ائمّه را در مکّه به عهده داشته است.او بعدا فرد با شخصیّتی تلقّی میشده است.میمون دارای چندین فرزند بود که عبد اللّه و أبان و شاید ابراهیم از جملۀ آنها به شمار
میآمدهاند.فرزند او ابان دانشمندی بود که قرآن را از حفظ داشته است.بعید نیست که برادر ابان، عبد اللّه در فن نگارش معلّم بوده باشد،وی در اثنای خدمتگزاری امام شنیدههای خود را از ایشان ثبت میکرد.به نظر میرسد،تلاش عبد اللّه منحصرا در نوشتن احادیثی بوده که از امام جعفر صادق علیه السلام میشنیده است و هیچ نشانهای در دست نیست که دلالت بر آن داشته باشد که عبد اللّه در جنبشی الحادی دست داشته است.
ما تردیدی نداریم که جنبش کنونی اسماعیلیه در طول تاریخ از خط اصیل خود منحرف شده است.
همچنان که تردیدی نداریم،زیدیه نیز از خط اصیل خود منحرف شده است چنانکه تردیدی نیست بسیاری از گروههای دوستدار اهل بیت از خط صحیح مکتبی خود منحرف شدهاند،خطّی که ائمّۀ معصومین علیه السلام آن را ترسیم کردهاند.
اما باید توجه داشته باشیم که انحراف هر نهضتی از خط اصیل خود،دلالت بر آن ندارد که این نهضت از اساس منحرف بوده است همانطور که از انحراف کنونی مسلمانان نمیتوان این نتیجه را گرفت که مسلمانان از آغاز منحرف بودهاند یا مذهب رسالت از اساس منحرف بوده است، همچنان که نمیتوانیم از انحراف نصارا و یهود،دلیلی مبتنی بر انحراف ریشهای این دو مذهب که از مذاهب وحی و رسالتند،ارائه دهیم.
اصولا واگذاری سرپرستی فرزند اسماعیل به میمون قدّاح از جانب امام صادق علیه السلام نشانگر آن است که جنبش اسماعیلیه نهضتی بوده که از ابتدا اهداف سیاسی معین و صحیحی را تعقیب میکرده است.
گاهی این سؤال مطرح میشود:چرا امامان معصوم علیه السلام و پیشاپیش ایشان امام موسی بن جعفر علیه السلام در آن زمان به برپایی یک جنبش سیاسی و ادارۀ مستقیم جناحهای مختلف آن اقدام نکردند؟قبلا پاسخ این سؤال را دادیم و گفتیم که ائمّۀ علیه السلام رهبری ابعاد مختلف نهضت چون بعد فرهنگی،اقتصادی،اجتماعی،اخلاقی،علمی و فقهی به اضافه جنبشهای سیاسی را به عهده داشتند.از نظر ادارۀ جامعه مسلمین نیز صحیح نبود،امامی به عظمت ائمّۀ ما که خواهان اصلاح همۀ تباهیهای جامعه بودند مستقیما به امور جزئی بپردازند زیرا ائمّۀ هداة کانون ارشاد امّت اسلامی و منبع نورافشانی و معارف امّت به شمار میآمدند،این بزرگواران شخصیّتهایی بودند که در طول تاریخ مظاهر علم و زهد و تقوا و جهاد،تلقّی میشدند.ائمّه علیه السلام در زمانی که بسیاری از فرزندان
صحابه از علم و فقه محروم بودند در میان مردم به «ذُرِّیَّةً بَعْضُهٰا مِنْ بَعْضٍ» شناخته شده بودند،بدین معنا که ایشان نیز مانند جدّشان رسول اللّه صلی الله علیه و آله پیوسته در راستای خط مستقیم مکتبی حرکت میکردهاند.و از همینجاست که ائمّه علیه السلام بر جنبشهای شهرهای مختلف نظارت داشتهاند تا اگر زمانی نهضتی با شکست روبرو شد نهضتهای دیگر یکی پس از دیگری پرچم مبارزه را به دست گیرند تا اینکه مظاهر دین به دست مشتی میگسار و تبهکار یعنی خلفایی که سرنوشت امت را در اختیار داشتند،از میان نرود.اگر ائمّه علیه السلام چنین نمیکردند دیگر از دین یاد و نشانی باقی نمیماند.
مادامی که امّت از جانب این جنبشهای مکتبی هدایت میشد خلفا توانایی پیاده کردن نیّات پلید خود را نمییافتند.
دوران ائمّه علیه السلام منطق و شیوههای خاصّی را بر ایشان تحمیل میکرد،منطق و شیوههایی که ممکن است به سبب دوری ما از آن روزگار،موجب شگفتی ما نشود،زیرا ما تاکنون به درک کاملی از روزگار ائمّه علیه السلام پی نبردهایم تا بدین وسیله به شیوههایی پی ببریم که شرایط آن زمان اقتضای آن را داشته است.
برای مثال در اینجا پرسشی مطرح میشود:چرا مأمون عبّاسی امام علی بن موسی الرضا علیه السلام را به مرکز خلافتش در خراسان دعوت کرد و او را به عنوان ولیعهد خود برگزید و چنین گفت:باید خلافت در آینده از آن علویان باشد؟
مورّخان در پاسخ به این سؤال چنین میگویند:دلیل آن،هراسی بود که مأمون از انتشار جنبش اسماعیلیه داشته است.این مسأله سخنی را که قبلا به آن اشاره کردیم تأیید میکند،زیرا قبلا گفتیم که اسماعیلیه چتر حمایت جنبش مکتبی به شمار میآمده است بدین معنا که شمشیر نهضت اسماعیلیه و جنبش سرّی و سازماندهی داخلی آنها،فرصت مناسب را در اختیار امام موسی بن جعفر علیه السلام و سپس امام علی بن موسی الرضا علیه السلام و ائمّۀ پس از ایشان میگذاشت تا این امکان را بیابند که در سرزمینهای اسلامی منتشر شوند و از نوعی آزادی برخوردار باشند.خلفای بنی عبّاس از ترس اسماعیلیه،ائمّه علیه السلام را به خود نزدیک میکردند که در نتیجه ائمّه میتوانستند افکار مکتبی را انتشار دهند و امّت را هدایت کنند.در اینجا پرسش دیگری مطرح میشود:
چرا جنبش اسماعیلیه را باطنیه میخوانند؟باطنیه به چه معناست؟
کلمۀ«باطن»دو تفسیر دارد:
تفسیر اوّل که مورّخان هوادار حکومتهای طاغوتی آن را معتبر میدانند آن است که:این فرقه باطنیه نامیده شدند زیرا آنها به تأویل اعتقاد داشتند و مقصود این است که این عدّه تعهّدی نسبت به الفاظ قرآن ندارد بلکه با الهام از اندیشههای بتپرستانه،میکوشند که این مفاهیم را از راه تأویل به قرآن
کریم وارد کنند،بدین معنا که ترکیب این اندیشهها را بر معنای قرآن حمل کنند،از سوی دیگر کلمۀ«باطن»به معنای اصحاب عقاید و عادات باطنی نیز به کار میرفته است.
تفسیر دوّم که مورّخان جدید آن را معتبر میدانند آن است که«باطنیه»را به«سرّی و پنهانی»تفسیر میکنند،ایشان جنبشها را به ظاهری و در مقابل آن به باطنی تقسیم میکنند،بنابراین «باطنیه»یعنی پنهانی و«ظاهریه»به معنای علنی خواهد بود.
این بود نظر برخی از مورّخان،ولی ما هر دو معنا را در یک زمان برای«باطنیه»قایل هستیم.
در اینجا این سؤال پیش میآید که معنای تأویل چیست؟
آیا مراد از هر تأویل آن است که افکار پوچ و باطل را با قرآن درآمیزیم؟هرگز،تأویل عبارت است از پیاده کردن قرآن مطابق با رخدادهای زمان و فهم عقلانی این کتاب آسمانی.فقهای مسلمین نیز به صحّت چنین مفهومی از تأویل اجماع دارند.
در قرآن کریم آیاتی وجود دارد که برای درک آن باید فهم عقلانی را به کار گرفت.برای مثال میتوان این آیه را ذکر کرد: «وَ مَنْ کٰانَ فِی هٰذِهِ أَعْمیٰ فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمیٰ وَ أَضَلُّ سَبِیلاً» (1)آیا چشم کور در دنیا،در آخرت نیز کور خواهد بود؟هرگز،بلکه هرکس دلی کور داشته باشد در آخرت نیز کور برانگیخته خواهد شد.مثال دیگر آن،این آیه است: «وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نٰاضِرَةٌ إِلیٰ رَبِّهٰا نٰاظِرَةٌ» (2)آیا میتوان خدا را دید؟هرگز،بلکه اینها به رحمت پروردگار چشم دوختهاند.از اینجا درمییابیم که تمام مسلمانان به تأویل اعتقاد دارند،بدین معنا که تفسیری از قرآن به عمل آید که با عقل سازش داشته باشد.ولی چرا فقط جنبش اسماعیلیه به چنین چیزی متهّم شده است؟برای آنکه فی المثل دربارۀ این آیه چنین میگفتند: «فَأَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ» (3)آیه ظاهری دارد که همان نماز و زکات است،ولی مراد باطنی آیه از نماز،نزدیکی به امام مسلمین است و مراد از زکات، تزکیۀ نفس به وسیلۀ اطاعت از امام مسلمانان است آنچنان که مقصود از حجّ آن است که انسان به دستور امام در راه خدا هجرت کند.
اسماعیلیه همۀ احکام را اینچنین تفسیر میکردند و این همان مرزی است که مخالفان اسماعیلیه از آن میگذرند و تأویل اسماعیلیان را مورد انتقاد قرار میدهند.این مخالفان گمان
میکنند که اسماعیلیه اعتقادی به نماز و روزه و حجّ ندارند ولی در واقع سخن اسماعیلیه آن بود که کافی نیست فردی نماز بخواند ولی دوستدار ائمّه نباشد بدین معنا،که هیچکس نمیتواند ابعادی از مذهب را بپذیرد و ابعاد دیگری را کنار گذارد،پوستۀ مذهب را بپذیرد و مغز آن را نادیده بگیرد، به وجوب نماز اعتقاد داشته باشد ولی در همین زمان مانعی نداشته باشد که از هارون الرشید یا مأمون عبّاسی یا افرادی از این قماش پیروی کند و به قتل و غارت مردم بپردازد.
اسماعیلیه در این مسائل با سایر مسلمانان اختلاف داشتند زیرا،اسلام مذهبی سطحی و قشری نیست،نماز تنها به جا آوردن رکعات نیست بلکه نماز حقیقی پیروی از تمامی اسلام است.
حجّ و زکات نیز چنینند.
ممکن است فردی 50 بار به حجّ رود ولی اگر در همین وقت مأموریتی در کار مهم مذهبی بیابد آن را نپذیرد،پس چنین حجّی هیچ سودی برای او نخواهد داشت،حجّ صحیح آن است که او خود را برای برپایی احکام و نیز در راه خدا آمادۀ کار و کوشش کند.حجّ صرفا طواف کعبه نیست بلکه انسان مأمور به رفتن مکّه و طواف کعبه شده است تا از کعبه به قصد فرمانبری خدا الهام گیرد یعنی، در این هنگام مطمئن شود که حجّ برای نزدیکی به خداست نه برای نزدیکی مشتی سنگ.و نزدیکی به خدا از طریق انجام واجباتی صورت میپذیرد که تبلیغ و جهاد در راه خدا نیز از جملۀ آنهاست.چرا سعی بین صفا و مروه میکنیم؟مفهوم«سعی»همان حرکت و جنبش و تلاش است.و همچنان که هاجر در راه خدا پویید و کوشید،ما نیز باید در راه خدا به تلاش بپردازیم.
ما هرگز تنها سعی بین صفا و مروه نمیکنیم بلکه،این عمل آموزشی نفسانی است تا بعدا در راه ادای واجبات و وظایف مکتبی خود بکوشیم.
این است مفهوم صحیح مذهب،و اسماعیلیه نیز هنگامی که چنین تفسیری از دین به عمل میآوردند در واقع هیچگونه خطایی را مرتکب نمیشدند.ما به صحّت تفسیر اسماعیلیه از دین اعتراف داریم و معتقدیم که جنبش آنها عملا یک جنبش«باطنی»به شمار میآید ولی ما این سخن را نمیپذیریم که اسماعیلیه واجبات شرعی و حدود الهی را نفی میکردند یعنی اعتقادی به وجوب نماز و زکات و حجّ و احکام شرعی دیگر نداشتند و اطاعت از امام خود را کافی میدانستند زیرا اسماعیلیه به چند دلیل چنین نبودند:
اولا:«قرامطه»گروه تندرویی به شمار میرفتند که از اسماعیلیه منشعب شده بودند.افراد این جناح تندرو در جنبش اسماعیلیه،حدود 200 سال بر«بحرین»حکومت کردند،آنها نماز و حدود شرعی خاصّ خود را رعایت میکردند،اگرچه افراد مکتبی،نماز جمعه را جز با امام برپا نمیداشتند ولی قرامطه به اعتراف مورّخان،نماز جمعه را بدون حضور امام هم برپا میداشتند.
ثانیا:قاضی،نعمان بن ابی عبد اللّه محمّد بن منصور بن حیون التمیی صاحب کتاب«دعائم الاسلام»یعنی کسی که اسماعیلیه کتاب وی را مأخذ اساسی فقه خود قرار دادند تا آنجا که برخی از اسماعیلیه قاضی را«قانونگذار اسماعیلیه»نامیدند،اسماعیلیه ادّعا میکنند که وی از فقهای آنها بوده است ولی به نظر میرسد که او دوازده امامی است زیرا،او احادیث فقهی را تا امام صادق علیه السلام روایت میکند ولی پس از امام حدیثی را از سایر ائمّۀ اسماعیلیه نقل نمیکند علی- رغم آنکه سیزدهمین امام اسماعیلی«معزلدین اللّه بن منصور بن القائم بامر اللّه بن عبد اللّه مهدی بن حسین بن احمد بن عبد اللّه(احمد وفی)بن محمّد بن اسماعیل بن امام جعفر صادق علیه السلام » در آن زمان در مصر بوده است،ولی او از هفت امام اسماعیلی که پس از امام صادق علیه السلام ادّعای امامت کردهاند حدیثی نقل نمیکند،بعلاوه فقه او نیز نظیر فقه فقهای مکتبی دوازده امامی است و امّا روش افراد مکتبی امامیه در حکومت فاطمیه آن بوده است که تقیّه میکردند و خود را در زمرۀ اسماعیلیه به حساب میآوردند.
در بسیاری موارد علاّمۀ نوری در کتاب مستدرک وسایل الشیعه به دعائم الاسلام استشهاد میکند و این خود دلیل آن است که اسماعیلیه به باطنیه-بر طبق تعریف مورّخان وابسته به دربار-اعتقادی نداشتهاند زیرا آنها نیز مانند سایر مذاهب اسلامی نسبت به همۀ آداب مذهبی مقیّد بودهاند و تنها سخن ایشان آن بود که حدود شرعی به تنهایی کافی نیست بلکه باید با محتویات اخلاقی و اجتماعی همراه باشد.
هرگاه شعاری خاص چون نماز،روزه،حجّ یا زکات به عنوان یک حقیقت هدف قرار گیرد باید حقیقتی را که هدف تلقّی شده است،کنار نگذاریم و نباید تنها قالب آن در نظر گرفته شود، این مسأله با حراست از قداست عبادت منافاتی ندارد بلکه مفهوم آن پیاده کردن ظاهر و باطن همۀ احکام است.اکنون این سؤال مطرح میشود:
عملکرد اسماعیلیه در طول تاریخ عبارت از آن است که،این نهضت از ابتدای تأسیس خود در زمان امام موسی بن جعفر علیه السلام و خلافت محمّد بن اسماعیل-امام اسماعیلیه-قویترین جنبش تاریخ را به وجود آوردند.سایر جنبشهای اسلامی،مثل زیدیه و جنبش مکتبی دوازده امامی و جز آن در زمینۀ سازماندهی داخلی و وجود دعاة نیرومندی که با یکدیگر در تماس بودند،هیچ تشابهی با جنبش اسماعیلیه نداشتهاند.
مرجئه،معتزله و خوارج و جز آن،همگی جنبشهای موجود در سرزمینهای اسلامی بودند،
حکومت اسلامی نیز در آن زمان حکومتی زنده و پا برجا بود و همۀ جنبشها در ساقط کردن نظامهای فاسد و رسیدن به حکومت تلاش میکردند،این جنبشها در کسب آنچه موجب نیرومندی آنها میشد با یکدیگر رقابت میکردند ولی نهضت اسماعیلیه از نظر سازماندهی داخلی آنچنان که قبلا نیز یادآور شدیم،نیرومندترین جنبشها به شمار میآمد.
جنبش اسماعیلیه به شکل عجیبی از خوارج و معتزله و همۀ نهضتهای دیگر بهره میگرفت،این بهرهبرداری از طریق نفوذ صورت میگرفت،بدین ترتیب که داعی اسماعیلی ظاهرا به خوارج میپیوست و پس از مدّتی به دلیل تلاش و فعّالیّت زیاد به یکی از رؤسای خوارج تبدیل میشد و اینچنین نهضت دیگری را به طرف اسماعیلیه میکشاند،اعضای دیگری نیز از اسماعیلیه در معتزله و مرجئه نفوذ میکردند و اینگونه آنها را نیز به اسماعیلیه نزدیک میساختند ولی از آنجا که اسماعیلیه از نظر سازماندهی بسیار نیرومند بودند و در عین حال از چارچوب اصلی سازمان نیز خارج نمیشدند توانستند،نیروهایی را از اینجا و آنجا فراهم آورند و بدین ترتیب در پرتو جنبشهای اسلامی رشد کنند(این بود که)نهضت ایشان به بزرگترین نهضتهای تاریخ مبدّل شد.
در اینجا این سؤال مطرح میشود:دستاوردهای جنبش اسماعیلیه برای امّت چه بوده است؟
پاسخ:
اوّل:تشکیل این جنبش نیرومند،موجب بقای جرقهای شد که توسّط ائمّۀ معصومین علیه السلام در میان امّت شعلهور شده بود.دلیل آن را میتوان ناشی از شور حماسهای دانست که جنبش اسماعیلیه در میان امّت برانگیخته بود.
دوّم:خلفای بنی عبّاس از اسماعیلیان هراس داشتند تا آنجا که میتوان جنبش اسماعیلیه را یکی از علل اساسی ترس خلفا از افراد مکتبی دانست.
طاغوتها برای وجدان،هیچگونه ارزشی قایل نبودند و رفتار آنها با مردم نظیر رفتار ایشان با گلهای از چهارپایان بود و اگر کسی یافت نمیشد که گاهگاهی ضربهای به آنها وارد آورد تا به خود آیند،هیچ مرزی را در پیروی از شهوتها نمیشناختند.این جریان در طول تاریخ ادامه داشته است چنانکه هماکنون نیز جهان اسلام با چنین اوضاعی روبروست.ازاینرو جنبش اسماعیلیه و نهضتهای نظیر آن از استمرار گمراهی این قبیل حکّام و ستم آنها نسبت به امّت جلوگیری میکردند.
این عملکرد،اوّلین و مهمترین کاری بود که اسماعیلیان به آن پرداختند و شاید ائمّه علیه السلام جنبش اسماعیلیه را به همین هدف پایهریزی کرده باشند،زیرا اسماعیلیان هرگز آرزوی رسیدن به
حکومت را در سر نداشتند بلکه،قصد آنها این بود که جبههای نظامی تشکیل دهند تا ایشان را در مسیر استمرار هدایت و پرداختن به وظایف اجتماعیشان یاری کند.
شاید بتوان گفت که دومین دستاورد این جنبش آن بود که در پی تلاشهای فراوان توانست، حکومت سرزمینهای وسیعی را به دست آورد.اگرچه جنبش اسماعیلیه به شش امام-یعنی تا امام جعفر صادق علیه السلام -بسنده میکند ولی آیا چنین حکومتی بهتر از حکومتهایی به شمار نمیآید که اصلا به ائمّۀ معصومین علیه السلام اعتقاد ندارند؟دلیل این سخن آن است که حکومتهای فاطمیان که در مصر و شمال آفریقا برپا شده بودند،نسبت به سایر حکومتها از برتری بیشتری برخوردار بودند.برای مثال حکومت فاطمی که بر مملکت خود بخوبی حکم میراند از بهترین حکومتهای اسلامی به شمار میآمد زیرا در آن،پرتوی از روحیۀ مکتبی به چشم میخورد.تاسیس«دار الحکمه»و دانشگاه«الازهر»نشانگر همین واقعیّت است و بدین ترتیب برای اوّلین بار در تاریخ،دانشگاهی تأسیس شد که از نظر دینی و مذهبی از آزادی کاملی برخوردار بود.
«جوهر صقلی»فرماندۀ لشگریان«المعزّلدین اللّه»که فاطمی و اسماعیلی مذهب بود،همان کسی است که دستور ساختن الازهر را صادر کرد.جوهر صقلی این دانشگاه را به گونهای برقرار کرده بود که همۀ مذاهب شیعه و سنّی را در بر میگرفت.مردم از هر سو روانۀ الازهر میشدند تا با مناقشه و گفتگو،به مذهبی راستین اعتقاد یابند که این خود از افتخارات امّت اسلامی به شمار میآید.
حکومت فاطمیان در طول زمان،جنبشهای مکتبی جهان اسلام را تأیید میکرده است.اشعار شریف رضی نیز نشانگر برتری حکومت فاطمیان است.
ما مقامی علی الهوان و عندی مقول صارم و أنف و حمی
أحمل الضّیم فی بلاد الأعادی وبمصر الخلیفة الفاطمی (1)
شریف رضی در این قصیده به حکومت فاطمی در مصر افتخار میکند،ولی چگونه ظلم را در سرزمین خلیفۀ عبّاسی(منتصر)که در زمان رضی حکومت داشته،تحمّل میکرده است؟چون خلیفه این اشعار را شنید«شریف مرتضی»برادر بزرگتر شریف رضی را که از او نیز مشهورتر است فراخواند و به او چنین گفت:چرا برادر تو در این روزها فاطمی شده است؟شعر در آن روزگار نظیر رادیو و جراید امروز بوده است.اگر شریف رضی چنین شعری میسراید:
ظلم را در سرزمین دشمنان تحمّل میکنم
1) *) من به پستی تن نمیدهم در حالی که زبانی برنده دارم و از آبرو و شرف برخوردارم. ظلم را در سرزمین دشمنان تحمّل میکنم در حالی که در مصر خلیفۀ فاطمی حکومت میکند.
در حالی که در مصر خلیفۀ فاطمی حکومت میکند
و اگر خلفای عبّاسی را«دشمنان»میخواند،حکومت عبّاسی حتما متزلزل میشود.به این سبب،مرتضی نزد برادر خود رضی آمد و دربارۀ این موضوع با وی سخن گفت و بین او و خلیفه میانجیگری کرد.رضی به او چنین گفت:چرا در فلان روز آن عمل از خلیفه سر زد؟و عملکردهای اشتباه خلیفه را یکیک برشمرد.سپس فهرستی از تقاضاهای معیّنی را به برادر خود داد و مرتضی نزد خلیفه آمد.خلیفه به مرتضی چنین گفت:من آمادۀ قبول همۀ تقاضاهای رضی هستم به شرط آن که دوباره چنین اشعاری نسراید.مرتضی نیز به او اطمینان داد که رضی دیگر چنین اشعاری نخواهد سرود.
اوضاع حکومت در زمان رضی چنین بود،در حالی که قبلا در زمان هارون الرشید،حکومت عبّاسیان در یک شب هفتاد علوی را به قتل رساند و امام موسی بن جعفر علیه السلام را سالها به زندان انداخت.آیا منتصر عبّاسی متدیّن،زاهد،مومن و پاکدامن شده بود در حالی که هارون ابدا چنین نبود.؟
هرگز
قضیه از این قرار است که خلفای بنی عبّاس از حکومت مصر میترسیدند،حکومتی که دعاة خود را در همۀ سرزمینهای اسلامی منتشر کرده بود.بنی عبّاس از ترس حکومت فاطمیان و گرایش مردم بدیشان مجبور بودند به شریف رضی و خط فکری غیر وابستهاش،آزادیهایی را به او بدهند.
از اینجاست که درمییابیم،چگونه عدّۀ زیادی از مردم در جلسات درس شریف مرتضی حاضر میشدند و هزاران نفر در تشییع جنازۀ او شرکت داشتند.چرا رهبران جنبش مکتبی در پایتخت حکومت بنی عبّاس به چنین سطحی از آزادی دست یافته بودند؟زیرا حکومت فاطمیان از نزدیک مراقب ایشان بود.بنابراین،یکی دیگر از دستاوردهای حکومت فاطمی و جنبش اسماعیلیه در تاریخ،آن بود که ایشان آزادی جنبش مکتبی را تأمین میکردند و بدین سبب ما خود را مدیون این جنبش میدانیم.
-سلمیه:بخشی است در سوریه که در استان«حماة»واقع است.شهر دیگری به نام سلمیه نیز در شرق رود«عاصی»در سوریه واقع است که در سال 632 م به دست عربها فتح شد.سلمیه مرکز فعّالیتهای اسماعیلیه بود.«الموسوعة العربیة المیسرة»
-تاریخ الدعوة الاسماعیلیة،ص 149.به نقل از سیرۀ جعفر حاجب ص 17.
-قرامطه،عارف ثامر،ص 80-83.
1-جنبش مکتبی در دوران امام علی بن موسی الرضا علیه السلام
2-نقش امام علیّ بن موسی الرضا علیه السلام در جنبش مکتبی
هنگامی که امام حسین علیه السلام به شهادت رسید جنبش مکتبی به جنبشی مردمی تبدیل شد.از این پس تا وفات امام موسی بن جعفر علیه السلام خط مکتبی در حال رشد و نمو بود،جهاد ائمّۀ معصومین علیه السلام و برگزیدگانی از افراد مکتبی،این خط را تغذیه میکردند و به آن جهت میدادند.
ائمّۀ بزرگواری که این مسؤولیت را بر دوش داشتند عبارت بودند از:امام علی بن الحسین علیه السلام ،امام محمّد بن علی علیه السلام ،امام جعفر بن محمّد علیه السلام و بالاخره امام موسی بن جعفر علیه السلام .
جنبش مکتبی در زمان امام رضا علیه السلام در عنفوان جوانی خود بود.معنای این سخن آن است که جنبش مکتبی از سه مرحله گذر کرده است:
اوّل:قبل از شهادت امام حسین علیه السلام .
دوّم:دورهای که با وفات امام موسی بن جعفر-که در بغداد زندانی بود-به پایان میرسد.
سوّم:مرحلهای که با دوران امام رضا علیه السلام آغاز میشود.
پس از غیبت امام دوازدهم(عج)جنبش مکتبی به رشد و گسترش خود ادامه داد تا اینکه کامل و پخته شد.ممکن است تفسیر ما مورد پسند بسیاری از مورّخان واقع نشود،بویژه مورّخانی که عادت کردهاند با عینکی سیاه به تاریخ بنگرند و آن را وارونه تفسیر کنند یعنی،تفسیری که از
پایان،شروع و به اوّل ختم میشود.این مورّخان معتقدند که امّت اسلامی در زمان رسول اللّه صلی الله علیه و آله امّتی قابل ستایش و رشد یافته،بوده است ولی در زمان حضرت علی علیه السلام سقوط کرد و در زمان امام حسین علیه السلام این سقوط افزایش یافت تا اینکه در زمان امام رضا علیه السلام به سقوط کامل کشانده شد.
هرگز...
این طرز تفکّری نادرست است،همۀ پیامهای آسمانی در حال رشد و بالندگی بودهاند.پیام نوح،ابراهیم،موسی،عیسی و سرانجام پیام حضرت محمّد صلی الله علیه و آله پس از حضرتش به دست امامان معصوم علیه السلام دوباره زاده شده و رشد یافته است و پیوسته در حال بالندگی خواهد بود تا آنکه حضرت حجّت علیه السلام ظهور کند و پس از آنکه زمین را ظلم و ستم فرا گرفت،آن را از عدل و داد پر سازد.
اکنون میکوشیم تا زندگی امام رضا علیه السلام و خصوصیّات و بارزترین ویژگیهای آن را باز شناسیم،دورانی که هیچ شباهتی به زندگی پدر بزرگوار امام که پیوسته در حال انتقال از زندانی به زندان دیگر بود،ندارد،بلکه زندگی متنوّع جدیدی به شمار میآمد که از نوعی گشایش و آزادی برخوردار بود:
زندگی فرزندان امام رضا علیه السلام -امام جواد علیه السلام -امام علی بن محمد الهادی علیه السلام و حسن عسگری علیه السلام -نیز شباهتی به زندگی امام موسی بن جعفر علیه السلام نداشت.از امام رضا علیه السلام روایت شده است که چنین میفرمود:
«خدای را سپاس که آنچه را مردم تباه کردند برای ما حفظ کرد،و آنچه را دیگران پست شمردندش برای ما ارزشمند گرداند،تا آنکه هشتاد سال بر منابر کفر،لعن شدیم،فضایل ما پوشیده ماند و اموال زیادی صرف دروغ بستن بر ما شد،ولی پروردگار چیزی جز برتری نام و بیان فضل ما را نپذیرفت.به خدا سوگند این به خاطر ما نبوده است بلکه،به سبب وجود شریف رسول اللّه و نزدیکی ما به ایشان بوده است تا آنجا که امامت و نقل حدیث ما از ایشان صلی الله علیه و آله بزرگترین نشانۀ رسالت و پیامبری رسول اکرم صلی الله علیه و آله به شمار میآید .»
دقّت در این روایت،رشدی را که جنبش از آن برخوردار بوده است نشان میدهد.
ولی چگونه چنین فرصتی به دست آمد؟
دوران امام موسی بن جعفر علیه السلام از نظر سیاسی با برپایی ارکان جنبش مکتبی،از دیگر دوران
جدا بوده است.قبلا به روش امام موسی بن جعفر علیه السلام اشاره کردیم و گفتیم که شیوۀ امام در بالا بردن بینش و آگاهی و متمرکز کردن ایثار و جهاد امّت خلاصه میشد.امام سعی داشت امت را به سطحی برساند که توانایی به دست گرفتن حکومت را بیابند.
امام موسی بن جعفر علیه السلام میتوانست با قربانی کردن برخی از اصول و ارزشهای خود به حاکمیّت برسد ولی دور باد که امامی چنین کند.حضرت خواهان رسیدن به هدفی بود و طبیعة برای رسیدن به این هدف به ابزاری نیز نیاز داشت،از نظر امام وسیله نیز باید ماهیّت هدف را میداشت،هدف و وسیله هر دو باید در چارچوب مکتب و نیز از ارزشها و روشهای صحیح برخوردار باشند،به همین سبب امام خود را قربانی کرد،حضرت آنقدر در زندان ماند تا سرانجام به شهادت رسید.من شخصا با کسانی که فاجعۀ امام موسی بن جعفر علیه السلام را تنها وسیلۀ اندوه و گریه میدانند موافق نیستم،کسانی که برای کشف حقیقت گامی فراتر بر نمیدارند.حقیقت،عبارت از آن است که امام موسی بن جعفر علیه السلام همچون حسین علیه السلام امام بود و هر دوی آنان به شهادت رسیدند، یکی با سمّ و دیگری با شمشیر.
امام حسین صرفا مظلومی به شمار نمیآید که به شهادت رسیده باشد،بلکه امام با شهادت خود توانست نظام را دگرگون و واژگون کند و حکومت اموی را از میان ببرد،امام موسی بن جعفر علیه السلام نیز پس از آنکه در زندان بغداد به شهادت رسید توانست با شهادت خود،خویشتن و سایر ائمّۀ پس از خود و یا به عبارت دیگر خلافت شرعی را به حکومت وقت تحمیل کند.
مأمون عبّاسی که زیرکترین خلیفۀ عبّاسیان به شمار میآید حضرت علی علیه السلام را در روایت حماسی یا سایر نامههای خود چنین توصیف میکند:
«امیر همگان بود و هیچکس بر او امارتی نداشت،سختگیرترین افراد نسبت به مشرکان بود، جهاد او در راه خدا و فهم او در دین خدا از همه بیشتر بود،بیش از دیگران کتاب خدا را تلاوت میکرد و نسبت به حلال و حرام داناترین مردم بود،او صاحب ولایت در غدیر خم است و همو بود که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حق او چنین فرمود:نسبت تو به من چون نسبت هارون به موسی است مگر آنکه پس از من پیامبری نخواهد آمد،او پرچمدار جنگ طائف بود.»
مأمون مرد سیاست و حکومت بود و ابدا برای دین و ارزشهای دینی بهایی قایل نبود،ولی همو در حالی که علی بن موسی الرضا علیه السلام در مدینه بود نامهای برای آن حضرت میفرستد و او را به پایتخت خود یعنی«خراسان»دعوت میکند و از امام میخواهد که حکومت به ایشان منتقل شود.
اوّلین گام مأمون سخنانی بود که خطاب به امام ایراد کرد:
«ای فرزند رسول اللّه به فضل،علم،زهد،پاکدامنی و عبادت تو پی بردهام و تو را برای خلافت شایستهتر از خود میدانم.»امام علیه السلام چنین فرمود:«به بندگی خداوند تبارک و تعالی میبالم و به زهد در دنیا امید نجات از شرّ آن را دارم و با چشمپوشی از محارم امید به دست آوردن منافع زیادی را دارم و با فروتنی در دنیا امید عزّت در پیشگاه پروردگار عزّ و جل را دارم.»
مأمون به امام چنین گفت:«صلاح دیدم که از خلافت کنارهگیری کنم و آن را به تو بسپارم و با تو بیعت کنم.»امام رضا علیه السلام فرمود:«اگر خلافت حقّ توست و پروردگار آن را برای تو مقرّر کرده است جایز نیست جامهای را که خدا بر تن تو کرده است بیرون آوری و به دیگری بدهی و اگر حق تو نیست پس روا نیست چیزی را که از آن تو نیست به من بدهی »
معنای این سخن آن است که خلافت یک تکلیف است و چیزی نیست که شخص از آن صرفنظر کند.آیا جایز است انسانی نماز را کنار گذارد و دیگری را مأمور کند که نماز او را بخواند؟یا روزه نگیرد و دیگری را به گرفتن روزه خود مکلّف سازد؟
آدمی میتواند از مال و منفعت خود صرفنظر کند ولی خلافت مال یا منفعتی نیست که بتوان از آن چشم پوشید.موضع امام در این جمله خلاصه میشود:«اگر خلافت حقّ تو نیست به چه منطقی آن را به من عرضه میکنی؟»
در اینجا سؤالی پیش میآید:
امام علی بن موسی الرضا علیه السلام چگونه به این نیروی سیاسی دست یافته بود که مأمون عبّاسی را وادارد تا خلافت را به ایشان واگذار کند در حالی که وی زیرکترین خلیفۀ عبّاسی به شمار میآید؟
پاسخ:زیرا این علی بن موسی الرضا علیه السلام بود که عملا رهبری امّت را بر عهده داشت،امّت اسلامی که از شمال آفریقا و فرانسه تا شرق ارمنستان گسترش یافته بود همگی از امام علیه السلام فرمانبرداری میکردند،به اعتقاد ایشان،حضرت رضا علیه السلام امام واقعی به شمار میآمد.شاید قصد مأمون از این کار آن بوده است که امام را در حکومتی ائتلافی به همکاری با خود وادارد.موقعیّت امام در طی یک روز به دست نیامده بود بلکه در پی جهاد و جنبش و شیوۀ ائمّۀ معصومین علیه السلام چنین موقعیتی نصیب امام شده بود،شیوهای که در آن زمان عالمگیر شده بود و چندین نسل برای تکامل آن تلاش کرده بودند به اضافۀ آنکه فداکاری جنبشهای مسلّحانه که در سرزمینهای مختلف ایجاد و تقویت شده بود از دیگر اسبابی بودند که موجب شدند امام چنین فرصتی به دست آورد،ولات و
بازرگانان بزرگ از اعضای این جنبشهای مسلّحانه به شمار میآمدند که همگی آمادۀ ایثارگری بودند.
مأمون میکوشید که از طریق سازش با امام از این موضع به نفع خود بهرهبرداری کند،ولی برخی معتقدند که مأمون شیعه بوده است و سبب تشیّع او را پدرش(هارون)میدانند،این عدّه قصّۀ زیر را موجب گرایش مأمون به تشیّع ذکر میکنند:
روزی مأمون شاهد ملاقات امام موسی بن جعفر علیه السلام و همراهان ایشان با هارون الرشید در مدینه منوّره بود،هارون به احترام امام برخاست و به فرزندان خود چنین گفت:«ای عبد اللّه،و ای محمّد،و ای ابراهیم،در خدمت آقا و عموی خود باشید،رکاب را برای ایشان بگیرید و جامه بر تن ایشان راست کنید و آقا را تا منزلشان همراهی کنید.»سپس امام به عبد اللّه رو کرد و او را به خلافت بشارت داد و چنین فرمود:«هرگاه به خلافت رسیدی به فرزند من نیکی کن.»و سپس از یکدیگر جدا شدند،مأمون میگوید:«چون مجلس خلوت شد گفتم:یا امیر المؤمنین!این مرد چه کسی بود که تو او را اینقدر بزرگ داشتی و به جای خود درآوردی و از جای خود برخاستی و به پیشواز او رفتی و او را در بالای مجلس نشاندی و خود پایینتر از او نشستی و سپس به ما دستور دادی که برای او رکاب گیریم؟»هارون گفت:«او امام مردم و حجّت خدا بر خلق اوست،او همان جانشین خدا بر مردم است.»گفتم:«یا امیر المؤمنین!آیا این صفات همگی از آن تو نیست؟» هارون پاسخ داد:«من در ظاهر توانستهام با خشونت و زور امامت مردم را به دست آورم ولی،موسی بن جعفر امام حقیقی است.ای فرزندم!به خدا سوگند او به جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله از من و همۀ مردم شایستهتر است ولی چه کنم که حکومت عقیم است و اگر تو هم خلافت مرا تهدید کنی سر از تنت جدا خواهم کرد. »
مأمون بر طبق آنچه خود بدان اعتراف دارد از آن روز به تشیّع گروید،ولی چگونه شیعهای که امام زمان خود را به قتل میرساند!اگر تشیّع صرفا یک عقیده باشد پس همۀ خلفا شیعه بودهاند.
تشیّع تنها یک مرام نیست بلکه،عقیدهای است که در رفتار آدمی انعکاس مییابد.مأمون،امام رضا علیه السلام را به انگیزه تشیّع و اعتقاد خود از مدینۀ منوّره به نزد خود نیاورد و خلافت را به ایشان نداد گماردن امام رضا علیه السلام به ولایتعهدی،ابدا برخاسته از محبّت مأمون نسبت به ایشان نبود بلکه، انگیزۀ مأمون آن بود که شرایط،مأمون را به این عمل واداشت زیرا جنبش مکتبی،آنقدر نیرومند شده بود که توانست خود را بر حکومت تحمیل کند.
نگاهی گذرا به ویژگیهای عصر هارون برای شرح تفصیلی دوران مأمون،مستلزم آن است که از مرحلۀ سوّم زندگی ائمه معصومین علیه السلام و نیز جنبش مکتبی،تصویری به دست دهیم.
از صفوان بن یحیی نقل شده که،چنین گفته است:«چون ابو الحسن موسی بن جعفر علیه السلام وفات یافت و امام رضا علیه السلام امامت خود را آشکار کرد بر جان او ترسیدیم لذا به امام عرض کردم:
پرده از امر مهمّی برداشتهای و ما از این سرکش(هارون)میترسیم که مبادا آسیبی به تو برساند.
امام فرمود:او هرچه کند نخواهد توانست آسیبی به من برساند.»
صفوان روایت کرده است که:«فرد مورد اطمینانی به ما خبر داد که یحیی بن خالد به سرکش زمان(هارون)چنین گفته است:این فرزند امام موسی بن جعفر است که نشسته و به تبلیغ خلافت و امامت خود مشغول است.هارون گفت:آیا آنچه با پدرش کردیم برای ما کافی نیست؟آیا میخواهی همۀ آنها را به قتل برسانم. ؟»
موسی بن مهران روایت کرده است که:«شنیدم جعفر بن یحیی چنین میگفت:شنیدم هنگامی که هارون از«رقّه»به«مکّه»میآمد عیسی بن جعفر بدو چنین گفت:سوگند خود را در بارۀ آل ابو طالب به خاطر آور،تو قسم خوردی که اگر کسی پس از موسی ادعای امامت کند او را خواهی گرفت و سر از تنش جدا خواهی کرد،و این علی فرزند اوست که ادعای امامت کرده و در پی به دست آوردن حقّ خود است.هارون با خشم به او نگریست و چنین گفت:چه میگویی؟آیا میخواهی همۀ آنها را نابود کنم؟موسی میگوید:چون این خبر را شنیدم خدمت امام رسیدم و این سخن را به آگاهی ایشان رساندم.امام علیه السلام فرمود:من کجا و آنها کجا به خدا سوگند نخواهند توانست به من آسیبی برسانند .»
از ابو الصلت هروی روایت شده است که:«روزی امام رضا علیه السلام در منزل خود نشسته بود که فرستادۀ هارون وارد شد و به امام چنین گفت:امیر المؤمنین شما را به حضور میطلبد.امام برخاست و به من فرمود:ای ابا صلت!او در این هنگام مرا جز برای امر ناگواری احضار نکرده است،ولی به خدا سوگند نخواهد توانست آنچه را ناپسند میدارم در حقّ من انجام دهد زیرا دعایی از جدّم رسول اللّه صلی الله علیه و آله همراه خود دارم که موجب حفظ من خواهد بود.»
ابا صلت میگوید:«با امام علیه السلام خارج شدم تا بر هارون الرشید وارد شدیم.چون نگاه حضرت رضا علیه السلام بر هارون افتاد همان دعا را خواند و چون در مقابل هارون ایستاد،هارون به ایشان نگریست و چنین گفت:ای ابا الحسن دستور دادهایم یک صد هزار درهم به شما بپردازند شما نیز نیازهای خانوادۀ خود را بنویسید.چون علی بن موسی الرضا علیه السلام از مجلس هارون بیرون رفت هارون از پشت سر به او مینگریست و چنین میگفت:من خواهان چیزی بودم و پروردگار چیز دیگری اراده
کرد و آنچه خدا بخواهد خیر است. »
این روایات به همراه مسائلی دیگر،تصویری از وضعیّت مخالفان حکومت عبّاسی به دست میدهد و با پیوند میان رخدادهای گذشته و آینده درمییابیم که آنچه از زندگی امام کاظم علیه السلام آوردیم در واقع زمینهساز چنین وضعیّت جدیدی بوده است،وضعیّتی که تا زمان مأمون به تکامل خود ادامه داد.عوامل مساعد این وضعیّت را میتوان بدین شرح برشمرد:
اوّل:نیروی مخالفان
مبارزه شدّت مییافت و در رویارویی خود با حکومت توانمند شده بود.هنگامی که پروندۀ رویدادها را مطالعه میکنیم به انقلاب«ابو السرایا»(سری بن منصور)برمیخوریم،انقلابی که محمد بن ابراهیم بن اسماعیل بن طباطبا بن ابراهیم بن حسن بن امام حسن بن علی بن ابی طالب علیه السلام رهبری آن را به عهده داشته است.این انقلاب در سال 199 ه برپا شد و نفوذ آن تا کوفه،واسط،بصره،اهواز،حجاز و یمن گسترش یافته بود و در آینده مفصّلا از آن سخن خواهیم گفت.پس از آن به احوال محمّد بن امام جعفر صادق علیه السلام برمیخوریم و در جای دیگری از این پرونده قیام عبد الرحمن بن عبد اللّه علوی را در سال 207 ه از نظر میگذرانیم.در صفحهای دیگر از این پرونده ماجرای نهضت علی بن عبد اللّه بن خالد معروف به سفیانی در شام را مطالعه میکنیم.
انقلاب ابو السرایا سختترین انقلاب علیه حکومت عباسی بود زیرا بیشتر نیروی خود را در جهت نابودی این حکومت به کار گرفته بود،این قیام بعدا در رویارویی با حکومت،جبهههای مختلفی را تشکیل داد،جبههای در یمن به فرماندهی ابراهیم بن موسی الکاظم علیه السلام ،و جبههای در اهواز به فرماندهی زید بن موسی الکاظم علیه السلام و جبههای در مکّه تحت فرماندهی حسن بن حسن الافطس و جبهههای دیگری از این قبیل.
وضعیّت مبارزه،شکل نظامی علنی به خود گرفته بود.این مبارزه به شکلهای دیگری نیز ظاهر میشد.
در دستگاه اداری،فضل بن سهل وزیر هارون ملقّب به«ذو الریاستین»و نیز فضل بن ربیع آخرین وزیر هارون که وزارت فرزند هارون محمّد امین را هم بر عهده داشت و ابو الصلت هروی که به مثابه رایزن مأمون به شمار میآمد به همراهی ریّان بن صلت ارکان نیرومند مبارزه را تشکیل میدادند.
امّا در بعد نظامی«هرثمه بن اعین»فرماندۀ مشهور و«طاهر بن حسین خزاعی»و افرادی نظیر آنان مسؤولیتهای نظامی را عهدهدار بودند.این دو نفر به شیعه اعتقاد داشتند و شاید طاهر بن حسین اعتقاد راسختری داشته است.نظر آن دو چنین بود که،با به کار بستن سیاست گامبگام به
حکومت فشار وارد آورند تا در اثر تحول بتوان خلافت را به مسیر شرعی خود یعنی،به امامان معصوم علیه السلام بازگرداند.
از سوی دیگر حکومت سعی داشت با هدایا و فرمانروایی شهرهای مختلف،آن دو را به اطاعت وادارد.برای مثال هرثمة بن اعین از جنگ با ابو السرایا خودداری میکرد ولی نامۀ منصور بن مهدی آنقدر فریبنده بود که هرثمه را واداشت تا با گریه پیشنهاد او را بپذیرد،زیرا هرثمه نتوانسته بود از انگیزۀ شهوی و قدرت طلبی چشم بپوشد،ولی طاهر بن حسین،پس از پیروزیهای خود در جنگهای مختلف،فرمانداری«هرات»به او داده شد تا از صحنۀ درگیریها به دور باشد.مأمون از او میهراسید.نسل طاهر بن الحسین الخزاعی همگی اظهار تشیّع میکردند ،تا آنکه سلیمان بن عبد اللّه طاهری-چنانکه ابن اثیر میگوید-پس از جنگ با«حسن بن زید ناهضی»در طبرستان به سبب احساسات شدید شیعهگری از عمل خود توبه کرد.طاهر در بغداد حرمی داشت که هرکس در آن وارد میشد ایمن بود.طاهر بن الحسین برای جنگ با ابو السرایا دعوت شد ولی او چنین پاسخ داد:
قناع الشکّ یکشفه الیقین و أفضل کیدک الرأی الرّصین
تثبّت قبل ینفذ فیک أمر یهیج لشرّه داء الیقین
أتندب طاهرا لقتال قوم بنصرتهم و طاعتهم یدین (1)
مقام و موقعیّت طاهر در حکومت عبّاسیان آنقدر زیاد بود که«دعبل خزاعی»شاعر اهل بیت اشعار علنی خود را خطاب به مأمون سر میداد:
إنّی من القوم الّذین سیوفهم قتلت اخاک و شرّفتک بمقعد (2)
این خود نشانگر میزان نفوذ تشیع در دستگاه حاکم بنی عباس است.
شکل دیگر و مهمتر،قضیه شخصیت امام علی بن موسی الرضا علیه السلام است،شخصیّتی که تودههای مردم قلبا به سوی او جذب میشدند تا آنکه مأمون در اوج قدرت خود چندین بار کوشید تا از موضع امام که حکومتش را تهدید میکرد،رها شود.همینکه چشم مردم به امام میافتاد اشک از دیدگانشان روان میشد،این صحنه در مسیر چندین ماهۀ امام به خراسان که به دعوت مأمون صورت گرفته بود،چندین بار تکرار شد.شخصیّت علمی امام علیه السلام که چشمۀ همیشه جوشان امّت و
1) *) یقین نقاب از چهرۀ شکّ برمیگیرد،و بهترین مکر تو آن است که اندیشۀ استوار خود را به کار اندازی قبل از اجرای این نقشه درنگ کن،نقشهای که از شرّ آن شک برانگیخته میشود آیا طاهر را برای جنگ با گروهی فرامیخوانی که مدیون یاری و فرمانبری ایشان است؟
2) **) من از مردمی هستم که شمشیرهای ایشان،برادر تو را به قتل رساند و به تو منزلت بخشید.
حجّتی در مقابل جریانات فکری جدید به شمار میآمد،نیز مضاف بر محبوبیّت ایشان بود.یهودی و نصرانی و مجوس و صائبی و برهمن و ملحد و دهری و پیروان مذاهب دیگر زندقه همگی بر این حقیقت گواهند که امام رضا علیه السلام در ردّ ابا طیل و نیرنگ بازیهای این فلسفهها و عقاید پوچ دارای نقش بسزایی بوده است.
از همینجا میتوانیم دریابیم که چرا بیشتر احادیث و سخنان امام رضا علیه السلام دربارۀ توحید و سایر اصول اعتقادی است تا آنجا که مشهور شده بود هرکس با شاگردان امام علیه السلام بحث کند سرانجام،سرافکنده از سخن خود باز خواهد گشت.بدعتهایی که در زمان امام ظهور کرد مسألۀ سادهای نبود،فردی ادّعای نبوّت میکرد،دیگری ادّعای میکرد که ابراهیم خلیل است و بر همین مقیاس.
پدیدۀ دیگر آن دوران،این بود که امّت اسلامی با بحرانی اخلاقی روبرو بود که از جریان عفنآلود حکومت نشأت میگرفت زیرا در سرزمین ملل اسلامی،جویبارهایی فاسد و عفن جریان یافته بود.در مباحث بعدی مظاهر این بحران را عرضه خواهیم داشت.در مقابل،امام رضا علیه السلام عطش روحی امّت را فرومینشاند زیرا امت،امام را قطبی روحی میدانست که به سبب زهد و عبادت و تقوا و فضایل دیگر این بزرگوار،به سویش کشانده میشد.
امّت اسلامی پیوسته از سبزهزارهای خاندانی تغذیه میکرد که،پروردگار آن را از هرگونه پلیدی به دور داشته بود.امّت عطش خود را از سرچشمۀ این بزرگواران فرو مینشاند و از چشمهسار پاک و زلال آن سیراب میشد.
دوّم:عامل اصلی ظهور و تکامل مرحلۀ سوّم بویژه در بعد سیاسی،عبارت بود از استمرار فرسودگی حکومت در برابر مخالفان و ضرباتی که از داخل به حکومت وارد میشد.با جنگ و کشمکشهایی که پس از هارون بین امین و مأمون اتّفاق افتاده است،آشناییم.پس از هارون، ابراهیم،عموی امین و مأمون چهارده روز زمام امور را در دست داشت ولی،بعدا امین بازگشت و مدّت یک سال و شش ماه و بیست و سه روز بر مسند حکومت باقی بود.دوباره عموی او به خلافت منصوب شد تا اینکه مأمون به بغداد آمد و خلافت را به دست گرفت.این از نظر کشمکشهای سردمداران نظام،ولی از نظر وزرا اگر خلیفۀ عباسی گمان میبرد که وزیر یا فرماندهی نظامی به تشیّع گرویده است کشتن او امری حتمی بود.تصفیۀ فضل بن سهل «ذو الریاستین» به دست مأمون و تصفیۀ هرثمه بن اعین،فرماندهی که پیروزیهای بسیاری برای حکومت عبّاسی به ارمغان آورده بود و نیز کسی که قتل او موجب خشم فرماندهان نظامی شد،این واقعیّت را تأیید میکند.
سوّم:عامل دیگر،ستمهای زیادی بود که بر مردم تحمیل میشد،ما با شورش مردم خراسان علیه«ابن ماهان»والی هارون الرشید آشنایی داریم.بسیار طبیعی بود که هرچند وقت یک بار در یکی از شهرهای سرزمین اسلامی شورشی بر ضد والی آن صورت بگیرد.از سوی دیگر فقر و درماندگی در میان امّت شیوع یافته بود و ترورهای بسیاری توسّط نظامیها انجام میشد.
چهارم:ضعف حکومت مرکزی در ارزیابی ارکان خود.حکومت عبّاسی بیش از همه به ارتش خود تکیه داشت،ارتشی که هزینۀ مالی آن بیش از سایر ارگانها بود.این ارتش،روحیۀ سلطه جویانۀ خاصّی داشت.میتوان گفت کارآیی حکومت عبّاسی از مرکز خلافت تجاوز نمیکرد ولی در شهرهای دیگر قدرت در دست والیان بود و تنها ارتش بود که مسؤول برقراری ارتباط پایتخت با ولات دیگر شهرها به شمار میآمد.هر والی،مرکز پلیسی در اختیار داشت که نمیتوانست به هنگام شورش مردم،در مقابل ایشان مقاومت کند،به همین سبب هنگامی که مأمون«محمّد زبادی»را در سال 203 ه به حکومت«تهامه»برگزید ارتشی را همراه وی به آن منطقه فرستاد تا بتواند دوباره حکومت عبّاسیان را در آنجا برقرار سازد ولی،پس از مدّت کوتاهی محمّد با همین ارتش،حکومتی مستقل تشکیل داد.«ز بادیه»حکومتی مستقل در یمن بودند.
ارتباط بین رئیس و اعضای حکومت عبّاسی در شرف از هم پاشیدگی بود،ارتش در این میان تنها رابطی بود که پیوند این اعضا را برقرار میکرد.وجود ارتش،رسیدن اموال به مرکز خلافت را ضمانت میکرد،تا آنجا که در جریان خلع مأمون از ولایتعهدی توسّط برادرش امین،وی به رایزنی با رجال حکومتی پرداخت،رجالی که باید موافقتشان را جلب میکرد.در این گفتگوها هرثمه بن حازم چنین گفت:«ای امیر المؤمنین!کسی که به تو دروغ بگوید هرگز خیر تو را نخواهد خواست و کسی که به تو راست بگوید هرگز واقعیّت را از تو پنهان نخواهد کرد،فرماندهان را بر خلع کسی تشویق مکن زیرا ممکن است خودت را بر کنار کنند و ایشان را به بیعت شکنی وامدار زیرا ممکن است پیمان و بیعت خودت را نقض کنند. »
این نشانگر آن است که پس از خلیفه ارتش قدرت حقیقی به شمار میآمده است.
پنجم:انتشار اخلاقیات زشت و منحطّ چون رشوه،تقلّب،خریدن افراد و نظایر آن در حکومت ،عاملی که به سهم خود در میان مردم نیز انتشار یافته بود تا آنجا که«ابن اثیر»چنین میگوید:قوم «زطّ»-گروهی از طبقۀ پست جامعه بودند که اصالة از هندیهای آسیا به شمار میآمدند.ایشان در سواحل خلیج فارس اقامت داشتند و در بصره متمرکز بودند،این عدّه با راهزنی،زندگی خود را میگذراندند و شاید این ویژگیها در نتیجۀ استضعاف و به بندگی گرفتن ایشان حاصل شده بود- نتیجة در اثر وجود صفات زشت و پلید اطرافیان حکومت و احاطه آن بر مردم،آنان بر بصره استیلا
یافتند و این گروه مرتکب اعمالی که به انحراف کشیده میشد،گردیدند.چرا نباید چنین میکردند در حالی که برای مثال،جعفر بن یحیی یکی از وزرای مورد اعتماد حکومت عبّاسی،به شرابخواری مینشست و با همپیالههای خود خلوت میکرد و مجالسی ترتیب میداد که همۀ شرکت کنندگان،لباسهای متنوع و الوان بر تن میکردند و به لهو و لعب مشغول میشدند و در میان فواحش به خوشگذرانی میپرداختند تا اینکه یک بار عبد الملک بن صالح بن علی عبّاسی به یکی از این مجالس وارد شد،وی در خاندان بنی عبّاس شخصی باوقار،متدیّن و آبرومند به شمار میآمد،چون جعفر بن یحیی او را دید شرمنده شد ولی عبد الملک قبل از آنکه جعفر سخنی بگوید به وی چنین گفت:«هیچ اشکالی ندارد،برای ما نیز از این جامههای رنگین حاضر کنید.»پس برای او نیز پیراهنی رنگین آوردند و او آن را بر تن کرد و با جعفر بن یحیی به مزاح پرداخت و شراب طلبید،پس از آن که شراب را نوشید چنین گفت:«با ما همراهی کن زیرا عادت نداریم در نوشیدن شراب زیادهروی کنیم.»سپس به شوخی و عربدهکشی پرداخت،پس از آن جعفر به عبد الملک چنین گفت:«چه نیازی داری؟»عبد الملک پاسخ داد:«برای برآوردن سه حاجت نزد تو آمدهام.اوّل آنکه،قرضی به مبلغ هزار درهم دارم که میخواهم ادا شود،دوّم آنکه،خواهان ولایتی برای فرزندم هستم تا قدر و قیمتش بالا رود.و سوّم آنکه،مایلم دختر خلیفه را به عقد فرزندم درآورم.» جعفر پاسخ داد:«امّا درباره ولایت،فرزند تو را والی مصر گرداندم و پولی که خواسته بودی،هم اکنون به منزل تو برده میشود و دختر خلیفه را هم به ازدواج پسر تو درآوردم ولی،از آنجا که دختر امیر المؤمنین میباشد مهر او معادل فلان مبلغ است.»روز بعد هارون،به سبب آنکه با جعفر بسیار نزدیک بود،با پیشنهاد او موافقت کرد.این یکی از داستانهایی بود که در کتب تاریخی میتوان صدها نظیر برای آن یافت.
ششم:وجود حکومتهایی کوچک چون ادارسه و اغالبه که از حکومت عبّاسیان جدا بودند.
وجود این حکومتها مانعی در برابر استبداد و فساد روزافزون حکومت عبّاسی بود.
پس از آگاهی به احوال حکومت،فشار توده مردم شدّت یافت،و خواهان رهایی از رهبری فاسدی بودند که بر جامعۀ مسلمین سلطه یافته بود،مردم میخواستند حکومت را دوباره در مجرای شرعی خود به جریان اندازند،ایشان،امام رضا علیه السلام را تجسّم خلافت شرعی میدانستند.
مأمون پس از آنکه امام علیه السلام را ولیعهد خود کرد از ایشان خواست تا سوار مرکبی شود و در نماز عید فطر شرکت کند.مأمون به امام علیه السلام چنین گفت:
«خوب است برای دلهای تشنۀ مردم خطبهای بخوانید تا فضل شما را دریابند و دلهایشان آرام گیرد.»
قبلا گفتیم که در زمان مأمون در مغرب حکومتی به نام«ادارسه»تشکیل شده بود که به افراد مکتبی وابستگی داشت.در آن زمان،حجاز نیز در دست محمّد بن جعفر الصادق،عموی امام علی بن موسی الرضا علیه السلام بود.
محمّد بن جعفر در مدینه انقلابی برپا کرد و مردم مدینه با وی بیعت کردند.مدینه شهری به شمار میآمد که در آن رهبری معنوی همچنان به قوّت خود باقی بود.همه میدانیم که شافعی و مالک بن انس و ابو حنیفه(ابو حنیفه اهل کوفه بود و برای درس در مدینه اقامت داشت)همگی در مدینۀ منوّره به سر میبردند.مدینه برای حکومت اسلامی آن دوره،منطقهای اساسی و استراتژیک تلقّی میشد اگرچه از نظر عملیّات نظامی منطقۀ مناسبی به شمار نمیرفت.
مردم مدینه با محمّد بن جعفر بیعت کردند زیرا او را از مأمون و سایر خاندان بنی عبّاس برای خلافت شایستهتر میدانستند.این عمل آرامش مأمون را بر هم زد لذا ارتشی گران را برای جنگ با محمّد اعزام داشت،محمّد بن جعفر در این جنگ شکست خورد.مأمون نتوانست او را به قتل رساند ولی در نهایت او را دستگیر کرد.
آیا مأمون فردی پرهیزکار و پاک بود و به همین سبب محمّد را که علیه او شوریده بود،به قتل نرساند؟
مأمون نوۀ هادی عبّاسی است،کسی که اسرای فخ اعم از کودک و زن و پیر را شکنجه و نابود کرد،آنها دهها نفر بودند که نزد هادی آورده شدند،در این هنگام یکی از شاعران درباری،شعری سرود که او را به انتقامجویی تشویق میکرد و به دنبال این اشعار،هادی دستور داد ایشان را از بیخ و بن بر کنند.مأمون نیز از همان خاندان پلید بود،او همان کسی است که بدون هیچگونه ابایی یار صدیق خود فضل بن سهل را به قتل رساند پس چرا دشمن خود،محمّد را از میان برنداشت بلکه او را احضار کرد و پس از آنکه او را به خراسان آوردند وی را احترام کرد و عزیز داشت و مقدار زیادی پول و زمین به او بخشید و علی رغم آن بعدا نیز با مأمون بیعت نکرد مأمون با او به ملایمت رفتار میکرد تا آنجا که محمّد در حضور مأمون او را به باد مذمّت میگرفت و بر ضد او سخن میگفت.مأمون تا مرگ محمّد از او در امان نبود،چون محمّد وفات کرد مأمون جنازۀ او را تشییع کرد و خود در کنار قبر او حضور یافت و جسد او را بر گرفت و به خاک سپرد،سپس به فرزندان محمّد چنین گفت:«بدهی پدر شما چقدر است؟»گفتند:«سی هزار درهم.»مأمون گفت:
«خداوند دین او را بر آورد.»مقصود مأمون از این سخن آن بود که قرض محمّد را خواهد پرداخت.
چرا مأمون چنین میکرد؟آیا وی بر اساس تقوا چنین رفتاری با محمّد داشت؟هرگز،ملایمت مأمون با وی بدان سبب بود که جنبش مکتبی در آن روزگار از نیرو و توان زیادی برخوردار و در
بخشهای دولتی و مردمی رسوخ کرده بود.
محمّد بن ابراهیم بن اسماعیل یعنی،پسر طباطبا بن ابراهیم بن امام حسن بن علی بن ابی طالب علیه السلام به طرف کوفه حرکت کرد.وی با سری بن منصور(از خاندان بنی ربیعه)ابن ذهل بن شیبان(ابو السرایا)در تاریخ از پیش تعیین شدهای قرار ملاقات داشت.
ابو السرایا به مزار امام حسین علیه السلام آمد تا مکتبیهایی را که در آنجا میبیند گرد آورد زیرا چنان که قبلا گفتیم مزار امام حسین علیه السلام پایگاه انقلابها و پناهگاه انقلابیها بود.نصر بن مزاحم چنین روایت میکند:فردی از اهالی مداین به من چنین گفت:در آن شب کنار مزار امام حسین علیه السلام بودم،شبی توفانی و بارانی بود،ناگاه سوارانی از راه رسیدند و از اسبان خود پیاده شدند.به کنار قبر آمدند و سلام کردند،یکی از ایشان[ابو السرایا]زیارت مفصّلی کرد و سپس به اشعاری از«منصور بن زبرقان نمری»تمثّل جست:
نفس فداء للحسین إذ عدا إلی المنایا عدوا ولا قافل
ذاک یوم انحی بشفریه علی سنام الإسلام و الکاهل
کأنّما انت تعجبین ألاّ ینزل بالقوم نقمة العاجل
لا یعجل اللّه إن عجلت و ما ربّک عمّا ترین بالغافل
مظلومة و النبیّ والدها یدیر بالأرجاء مقلة حافل
الا ما عبر یغضبون لها بسلة البیض و القنا الذّابل
1) *) چنان به سوی مرگ پیش میرفت که گویی دیگر باز نخواهد گشت. آن روزی بود که همچون شمشیری با لبه خود، ضربه سختی بر دوش اسلام وارد آورد. انگار تو ای فاطمه تعجّب میکنی از اینکه، چرا مصیبت شتابندهای بر این قوم وارد نمیآید. اگر تو شتاب کنی خداوند شتاب نخواهد کرد، و خدا از آنچه تو میبینی بیخبر نیست. فاطمه دختر پیامبر یک مظلوم بود، پیامبری که اگر زنده بود چشم گریان خود را به هر سو میافکند. آگاه باش قهرمانی یافت نمیشد که، با کشیدن شمشیر و نیزهای باریک از فاطمه پشتیبانی کند.
راوی میگوید:سپس این مرد[ابو السرایا]به من رو کرد و چنین گفت:اهل کجا هستی؟ گفتم:کشاورزی از مداین هستم.گفت:سبحان اللّه،دوست برای دوست مهربان است چنانکه شتر برای فرزندش،ای دوست!این مکان جایی است که حضور در آن موجب رضای خداست و اجری بزرگ در بردارد.راوی میگوید:سپس بسرعت از جای خود بلند شد و چنین گفت:هرکه از زیدیه است نزد من آید،گروههایی از آن عدّه بسرعت نزد او رفتند و در نزدیکی او نشستند،وی خطبهای طولانی ایراد کرد و در خطبۀ خود اهل بیت و فضایل و ویژگیهای ایشان را برشمرد و عملکرد و ظلم امّت را نسبت به آنها یادآور شد.او در خطبه خود از امام حسین علیه السلام سخن به میان آورد و گفت:«ای مردم!گیرم که شما در کنار حسین علیه السلام نبودید تا او را یاری دهید ولی چه چیز موجب شد از یاری کسی که او را درک میکنید و با او معاصرید کوتاهی کنید؟محمّد بن ابراهیم فردا خروج خواهد کرد.وی خواهان انتقام خون حسین علیه السلام و میراث پدرانش و برپا داشتن دین خداست.پس چه چیز مانع از یاری و مساعدت کردن اوست؟من از همینجا یکسره به کوفه خواهم رفت تا برای دین خدا قیام کنم و از حریم مکتب الهی به دفاع برخیزم و اهل بیت رسول اللّه صلی الله علیه و آله را یاری دهم،هرکه چنین نیّتی دارد به من بپیوندد.»وی بزودی با یارانش به کوفه بازگشت .
محمّد بن ابراهیم وجود خود را در کوفه علنی ساخت،علی بن عبید اللّه بن الحسین بن امام علی بن الحسین علیه السلام و مردم کوفه چون فوجی از ملخ او را در برگرفته بودند.ایشان اگر سلاحی نیافته بودند به عصا،چاقو و آجری بسنده کرده بودند.ابو السرایا و همراهانش نیز در حالی که دو پرچم زرد در دست داشتند بر بالای کوه دیده میشدند.ایشان نخست والی کوفه را از میان بردند و سپس لشگریان متعدّدی را یکی پس از دیگری به شهرها فرستادند تا با گروههایی که از پیش هماهنگ شده بودند در موعد مقرر عملیّات خود را شروع کنند،این امر،پس از درگیری ایشان با عبدوس بن عبد الصمد و پیروزی بر او بود.
ابو السرایا،اسماعیل بن علی بن اسماعیل بن امام جعفر صادق علیه السلام را به ولایت کوفه برگزید و روح بن حجّاج را به عنوان فرماندۀ نظامی وی و احمد بن سری انصاری را به سرپرستی دیگر امور، و عاصم بن عامر را به قضاوت منصوب کرد و سرپرستی بازار را به ابن مزاحم سپرد و ولایت یمن را به ابراهیم بن موسی بن جعفر و حکومت اهواز را به ابن موسی بن جعفر و حکومت بصره را به عبّاس بن محمّد بن عیسی بن محمّد بن علی بن عبد اللّه بن جعفر بن ابی طالب و حکومت مکّه را به حسن بن حسن الافطس و ولایت واسط را به جعفر بن محمّد بن زید بن علی و حسین بن ابراهیم بن امام حسن علیه السلام سپرد.هرکدام از این عدّه به دنبال مسؤولیت خود رفتند.نامهها یکی پس از دیگری از نقاط مختلف روانۀ کوفه میشد،نامههایی که خبر از فتوحات جدیدی میداد.خطر از هر سو خلیفۀ
عبّاسی را در برگرفته بود،خلیفه در آن زمان در خراسان به سر میبرد.حکومت عبّاسی تصمیمات عاجلی اتّخاذ کرد.حکومت،زهیر بن مسیب را با لشگری گران روانۀ آن منطقه کرد ولی این فرماندۀ نظامی،علی رغم کثرت افراد و سازوبرگ جنگی،در رویارویی با افراد کم سپاهیان ابو السرایا که از اهالی کوفه تجاوز نمیکرد و سازوبرگ قابل توجّهی نیز به همراه نداشتند شکست سختی خورد.مردم کوفه در این جریان حماسه آفرینیهایی از خود نشان دادند که شرح آن به طول میانجامد تا اینکه ابو السرایا خود را به زهیر رساند و زهیر به او چنین گفت:«وای بر تو آیا شکستی بزرگتر از این میخواهی؟تا کجا مرا تعقیب خواهی کرد؟»ابو السرایا در این هنگام او را رها کرد و بازگشت .
حکومت،تزلزل و اضطراب بیشتری یافت لذا عبدوس بن عبد الصمد را با هزار سوار و سه هزار پیاده به جنگ ابو السرایا فرستاد ولی مگر میتوان با مردمی جنگید که تا آخرین قطرۀ خون خود آمادۀ جانفشانی در راه خدا هستند،پس از وقایع دوّمین جنگ،محمّد بن ابراهیم رهبر جنبش مجروح شد و بر اثر این جراحت درگذشت اما،قبل از آنکه بمیرد ابو السرایا یعنی همان سری بن منصور را به دلایلی سرزنش میکرد.یکی از این دلایل آن بود که سری بن منصور باید منتظر حملۀ ارتش عبّاسیان میماند و سپس جنگ را آغاز میکرد.دیگر آنکه غنایم هدف نیستند تا مردم فقط به آن توجّه داشته باشند.ابو السرایا خود را به محمّد بن ابراهیم رساند،محمّد بن ابراهیم در حالی که جراحتی برداشته بود،همچنان جانفشانی میکرد و او را به سبب شبیخونی که به اردوگاه دشمنان زده بود،سرزنش کرد و چنین گفت:«من از آنچه تو انجام دادهای در پیشگاه خدا مبرّایم.چرا قبل از آنکه آنها را به راه حق دعوت کنی به ایشان شبیخون زدی و وارد کارزار شدی؟از طرفی باید تنها،اسلحۀ نظامیان دشمن را به غنیمت میگرفتی.»ابو السرایا پاسخ داد:«ای فرزند رسول اللّه! این عمل بر طبق نقشۀ جنگی بود ولی دیگر چنین کاری نخواهم کرد.»در این هنگام ابو السرایا نشانههای مرگ را در چهرۀ محمّد بن ابراهیم دید و به او چنین گفت:«ای فرزند رسول اللّه!هر زندهای خواهد مرد و هر جدیدی فرسوده خواهد شد پس وصیّت خود را بر من عرضه کن.»محمّد بن ابراهیم گفت:«تو را به تقوای خدا سفارش میکنم و اینکه پیوسته از دین خود دفاع کنی و اهل بیت پیامبرت را یاری دهی،زیرا تو نیز سرنوشتی چون ایشان خواهی یافت و بکوش کسی را که از آل علی به جانشینی من برخواهی گزید از بهترین مردم باشد،اگر در این امر اختلافی پیش آمد علی بن عبید اللّه را برگزینید زیرا من راه و روش او را آزمودهام و دین او را پسندیدهام.»
سرزنش سری بن منصور از طرف محمّد بن ابراهیم پیش از آنکه یک توبیخ باشد توضیح و تأکیدی است بر اینکه،هدف مشخّص ما چیزی جز حق نیست و اینکه نمیتوانیم مرتکب
اعمالی شویم که با باطل آمیختگی داشته باشد.یک انقلاب مکتبی باید همیشه پاسدار ارزشهای خود باشد زیرا جنگ او دلیلی جز همین ارزشها ندارد و این خود در میان انقلابیان جنبش مکتبی، بهترین نشانۀ استقامت و بیپیرایگی در راه خداست ولی در مقابل،ارتش بنی عبّاس به انقلابیان چنین میگفتند:«زنان و دختران و خواهران خود را برای فساد بیارایید که به خدا سوگند با آنها چنین و چنان خواهیم کرد و صراحة کلمات زشت را بر زبان میآوردند .»ولی،ابو السرایا به آنها چنین پاسخ میداد:«خدا را به یاد آورید و به سوی او توبه کنید و از او طلب آمرزش کنید و نیز از او یاری بجویید .»
پس از آن همچنان که قبلا گفتیم والیان مختلفی به ولایت شهرهای متعدّد نصب شدند و به دنبال آن ابو السرایا مردم را گرد آورد و خطبهای خواند و خبر مرگ محمّد را به آنها داد و به ایشان تسلیت گفت.صدای گریۀ مردم به بزرگداشت وفات او بالا گرفت،ابو السرایا سخن خود را چنین ادامه داد:«ابو عبد اللّه رحمة اللّه علیه نظیر خود را جانشین قرار داده است،وی ابو الحسن علی بن عبید اللّه را برگزیده،اگر شما راضی هستید او نیز راضی است و الاّ کسی را از میان خود برگزینید.» در اینجا،محمّد بن محمّد پسر زید فرزند انقلابی امام علی بن الحسین علیه السلام که در آن هنگام جوان کم سنّ و سالی بود پیش آمد و چنین گفت:«ای خاندان علی،دین خدا با شکست یاری نمیشود و این مرد(علی بن عبید اللّه)نه تنها با ما بد نکرده است بلکه عطش ما را فرو نشانده و انتقام ما را گرفته است»سپس به علی بن عبید اللّه رو کرد و چنین گفت:«ای ابا الحسن-که خداوند از تو خشنود باد-چه میگویی؟محمّد بن ابراهیم تو را به جانشینی برگزیده است،دستت را بده تا با تو بیعت کنیم.»علی بن عبید اللّه خدای را ستایش کرد و چنین گفت:«ابو عبد اللّه رحمة اللّه علیه مرا در لحظات واپسین زندگی به جانشینی خود انتخاب کرد.او در مسؤولیت الهی که به دوش گرفته بود کوتاهی نکرد.من نمیخواهم وصیت او را از روی سهلانگاری رد کنم و قصد من خودداری از پذیرش این مسؤولیّت نیست ولی از آن میترسم که مبادا به جای پرداختن به امور مطلوبی که عاقبت نیکویی به دنبال دارد به امور دیگری بپردازم.پس به سوی کار خود برو که رحمت خدا بر تو باد و هواداران پسر عموی خود را گردآور که ما ریاست خود را به تو دادیم و تو را از صمیم قلب معتمد خود میدانیم.»سپس به ابو السرایا چنین گفت:«چه میگویی آیا با ریاست او(محمد بن محمد بن زید)موافقی؟»ابو السرایا پاسخ داد:«رضایت من بسته به رضایت تو و سخن من همان سخن توست.»پس محمّد بن محمّد را پیش آوردند و با او بیعت کردند .این نشانگر آن است که انقلابیان اهداف و ارزشها را به عنوان شعاری سر میدادند که در زندگی عملی آنها نیز تحقّق داشت.
میبینیم که چگونه علی بن عبید اللّه خود را کنار میکشد و با تازه جوانی-محمّد بن محمّد بن زید-بیعت میکند،این عمل پدیدۀ نادری است که امروزه در میان سردمداران انقلابی یافت نمیشود.آنها با این عمل بر ارزش مهمّی در رهبری تأکید کردند و آن را عملی ساختند،آن ارزش عبارت است از آنکه فردی باید رهبری امّت را به عهده گیرد که از شایستگی بیشتری برخوردار باشد و سن و جز آن را نمیتوان ملاک رهبری دانست.حکومت عبّاسی از ترس افزایش خطر انقلاب،مات و مبهوت به گرد خود میچرخید،حکومت همۀ قوای نظامی خود را جمع کرد و به طاهر بن حسین خزاعی نامهای نوشت و او را برای جنگ با انقلاب ابو السرایا دعوت کرد ولی،وی با فرستادن چند بیت شعر از مبارزه با انقلابی که بدان علاقه داشت و خود را مدیون آن احساس میکرد،خودداری کرد.حکومت،نامهای به هرثمة بن اعین نوشت و یک بار با تطمیع و تمنّی و بار دیگر با تحریک احساسات،او را به پذیرش فرماندهی ارتشی واداشت که از سی هزار سواره و پیاده تشکیل شده بود،ولی در مقابل تجهیزات و افراد انقلابی در مقایسه با ارتش حکومت،بسیار ناچیز بود.
تنورۀ جنگ شعلهور شد و جنگ سختی در گرفت و انقلابیان همچنان پایداری و مقاومت میکردند و هرگز قدمی عقب نمیکشیدند.نیروهای انقلابی همۀ نیرنگهای ارتش بنی عبّاس را نقش بر آب میکردند.در این اثنا حسن بن حسین ذو الدمعة بن زید بن امام علی بن الحسین زین العابدین علیه السلام به شهادت رسید ولی انقلابیان در جوش و خروش جنگ فریاد تکبیر را از حلقوم سر میدادند و شجاعت و حماسه آفرینی بیش از پیش وجود آنها را در برگرفته بود،در این لحظات تنها کسی توان پایداری داشت که خداوند قلب او را پاک کرده بود و عمل او از صدق ایمان سرچشمه میگرفت.جنگ شدّت یافت و ابو السرایا با سری برهنه چنین فریاد میکرد:«ای مردم! به خدا سوگند ساعتی شکیبایی و اندکی پایداری،شکست دشمن را در پی خواهد داشت و سرنوشتی جز شکست در انتظار آنها نیست.»در این هنگام یکی از فرماندهان هرثمه،با زره و کلاهخود به او حمله کرد،هر دو درگیر شدند،ابو السرایا با شمشیر خود چنان ضربهای به او وارد کرد که او را از سر تا کوهۀ زین درید،با مرگ وی سپاهیان بنی عبّاس با شکست فاحشی روبرو شدند و هرثمه نیز بدون اطّلاع ابو السرایا اسیر شد.هرثمه لشگری را که قریب پنج هزار سواره داشت به عنوان ذخیره باقی گذاشته بود که اگر لشگریان او با شکست روبرو شدند و خود او نیز به اسارت درآمد این لشگر احتیاطی پنج هزار نفره،وارد عمل شوند و به سپاه انقلابیان حمله برند.یک بار دیگر سپاهیان دو طرف،در برابر یکدیگر ایستادند ولی این بار نیز هرثمه از این کارزار طرفی نبست لذا با صدای بلند چنین گفت:«ای مردم کوفه!چرا خون ما و خودتان را بر زمین میریزید؟اگر
جنگ شما با ما به سبب آن است که امام ما را خوش نمیدارید،پس این منصور بن مهدی است که مورد قبول ما و شماست،بیایید تا با او بیعت کنیم و اگر میخواهید خلافت را از خاندان عبّاسیان بگیرید پس امام خود را برگزینید تا در روز دوشنبه همگی اجتماع کنیم و بدون کشت و کشتار،در این باره به بحث بنشینیم.»در این هنگام مردم کوفه از حمله باز ایستادند ولی ابو السرایا به ایشان چنین گفت:«وای بر شما،این سخن،نیرنگی بیش نیست،آنها یقین پیدا کردهاند که کشته خواهند شد پس بر آنان یورش برید.»ولی مردم کوفه نپذیرفتند و گفتند:«آنها خواست ما را پذیرفتهاند لذا دیگر جایز نیست با آنها به جنگ بپردازیم.»
ابو السرایا،به ماورای این واقعه میاندیشید و اینکه این عمل نیرنگی است که قوای عبّاسیان چون شکست و فرسودگی نیروهای خود را احساس کردهاند آن را پیش کشیدهاند،و اینکه رها کردن وضعیّت نظامی موجود،به حکومت عبّاسی نوید ریشه کن کردن انقلابیان را میدهد ولی قاطعیت کنونی در صحنۀ جنگ لااقل موجب تضعیف این امید میشود و مانع از آن میشود که حکومت عبّاسیان خیلی زود حملۀ خود را از سر بگیرد و اگر حملهای را هم آغاز کند مدّت زیادی طول میکشد که حکومت،تعادل روانی و انسجام نظامی خود را باز یابد.توقّف جنگ در این شرایط به معنای شکست انقلاب است ولی،گروههای رزمنده به این حقیقت توجّهی نمیکردند و شاید بین حقّ و باطل سنجشی به عمل نمیآوردند،جنگ امروز جنگی باطل و ستمگرانه نبود و از ارزشها و حق فاصلهای نداشت.
جنگ متوقّف شد و ابو السرایا احساس کرد که هدف بنی عبّاس تحقّق یافته است و حضور دست نشاندههای حکومت در کوفه،مرکز انقلابیان،در حدّ خود برای بنی عبّاس یک موفقیّت به شمار میآمد.بدین ترتیب ابو السرایا ناچار بود از کوفه خارج شود و به منطقه و پایگاه بهتری روی آورد و گامهای بعدی را از آنجا بردارد،لذا به طرف بصره به راه افتاد و در راه به بادیهنشینی از اهل بصره برخورد،ابو السرایا جویای اخبار انقلاب شد و این بادیهنشین او را از وارد شدن لشگریان هرثمه به بصره و در اختیار گرفتن راههای ورودی آن و نیز آمدن منصور بن مهدی به کوفه آگاه ساخت.وی اضافه کرد که پس از آنکه حکومت عبّاسی نشانههای توقّف جنگ را احساس کرده،کمکهای زیادی روانۀ جبههای شد که هرثمه فرماندهی آن را به عهده داشت.
ابو السرایا از رفتن به بصره صرفنظر کرد و تصمیم گرفت راه واسط را در پیش گیرد ولی، همان بادیهنشین او را از این کار باز داشت و توضیح داد که واسط نیز چون بصره در اختیار دست نشاندههای بنی عبّاس است و ولاة انقلابی از آنجا نیز اخراج شدهاند،وی به طرف اهواز به راه افتاد تا اینکه به«شوش»رسید ولی دروازه را به روی او بستند،ابو السرایا دستور داد در را بگشایند
و پس از گشودن در وارد اهواز شد،امّا،بدون آنکه او خبر داشته باشد سپاهیان بنی عبّاس به فرماندهی«مأمونی»او را تعقیب میکردند،جنگ شدیدی بین ابو السرایا و همراهان او با لشگریان بنی عبّاس در گرفت و چیزی نمانده بود که ابو السرایا به پیروزی برسد ولی فریب خوردن یکی از غلامان او موجب شد که با شکست روبرو شود.بدین ترتیب سری بن منصور دستگیر و اعدام شد، محمّد بن محمّد بن زید نیز به خراسان فرستاده شد.مأمون از سنّ کم او متعجّب شد ولی جرأت نکرد علنا او را اعدام کند زیرا مأمون از آن میترسید که مبادا موج انقلاب دیگری پس از آنکه وی در برابر انقلاب ابو السرایا ایستادگی کرد او را از اریکۀ حکومت به زیر کشد،مأمون محمّد بن محمّد بن زید را آرام کرد و تسهیلات زندگی را برای او فراهم آورد ولی،پس از آرامش اوضاع،او را به وسیلۀ سمّ به قتل رساند.
مفهوم شکست این انقلاب آن نیست که نقاط مثبت فراوان آن نادیده گرفته شود.لرزهای که بر اثر این انقلاب بر اندام حکومت وارد شد و-چنانکه قبلا گفتیم-جبهههای مختلفی که در شهرهای متعدّد ایجاد کرد امر سادهای نیست،جبهههایی که در مدّت استمرار خود پیوسته حکومت عبّاسی را وا میداشت تا در جنگ با انقلابیون تقاضای آتشبس کند.
این سؤال همچنان به قوّت خود باقی است:
چرا مأمون امام رضا علیه السلام را برای سپردن خلافت به ایشان،از مدینه منورّه به خراسان آورد ولی امام آن را نپذیرفت و مأمون ولایتعهدی را به امام تحمیل کرد؟و چرا امام ولایتعهدی را پذیرفت در حالی که مشخّصا نقشهای بود که مأمون طرّاح آن بود؟
بعضی از مورّخان معتقدند که بهتر بود امام رضا علیه السلام ولایتعهدی مأمون را نمیپذیرفت ولی،بر طبق بعضی از روایات،امام مجبور به پذیرش ولایتعهدی بود.مورّخان میگویند زمانی که امام به خراسان آمد مأمون خواستار ملاقات ایشان شد و گفت:«چنین صلاح دیدم که از خلافت کنارهگیری کنم و آن را به تو بسپارم و با تو بیعت کنم.»امام علیه السلام نپذیرفت.مأمون گفت:«ای فرزند رسول اللّه!باید خلافت را بپذیری.»امام علیه السلام فرمود:«هیچگاه چنین کاری نخواهم کرد»مأمون پس از تلاش چند روزه و پس از آنکه از قبول خلافت امام ناامید شد چنین گفت:«اگر خلافت را نمیپذیری و نمیخواهی با تو بیعت کنم پس ولیعهد من باش تا پس از من خلافت به تو منتقل شود.»امام علیه السلام چنین فرمود:«به خدا سوگند پدرم از پدرانش و پدرانش از امیر المؤمنین و امیر المؤمنین علیه السلام از رسول اللّه صلی الله علیه و آله نقل کرده است که من پیش از تو به وسیلۀ سم مسموم خواهم شد و مظلومانه از دنیا خواهم رفت و فرشتگان آسمان و زمین بر من خواهند گریست و در دیار غربت کنار هارون الرشید به خاک سپرده خواهم شد.»مأمون گریست و چنین گفت:«ای فرزند رسول اللّه!
مادامی که من زنده هستم چه کسی خواهد توانست تو را بکشد یا نسبت به تو بدی کند؟»حضرت فرمود:«بدان که اگر بخواهم میگویم چه کسی مرا خواهد کشت.»مأمون گفت:«ای فرزند رسول اللّه!آیا میخواهی از خلافت شانه خالی کنی،تا مردم بگویند تمایلی به دنیا نداری؟.» امام علیه السلام فرمود:«به خدا سوگند از زمانی که پروردگارم مرا خلق کرده است،دروغ نگفتهام و به دنیا نیز پشت نکردهام و خوب میدانم مقصود تو چیست.»مأمون گفت:«چه مقصودی دارم؟» امام علیه السلام فرمود:«بر من واجب است که صداقت در پیش گیرم.»مأمون گفت:«در امانی.» حضرت فرمود:«هدف تو از این عمل آن است که مردم بگویند علی در«طوس»به سر میبرد و به دنیا تمایل یافته است ولی،دنیا از او رو گردانده،آیا نمیبینید که چگونه به طمع خلافت، ولایتعهدی را پذیرفته است.»مأمون خشمگین شد و گفت:«برخورد تو را با خود هیچگاه نپسندیدهام در حالی که از هیبت من در امان بودهای،به خدا سوگند اگر ولایتعهدی مرا پذیرفتی چه بهتر و الاّ تو را مجبور به این کار خواهم کرد اگر پذیرفتی در امانی و در غیر این صورت گردنت را خواهم زد .»
نقشهای که مأمون در سر داشت عبارت از آن بود که وانمود کند قضیه امام،قضیۀ زهد و تقوا نیست بلکه امام با فراهم آوردن مقدمات برای رسیدن به حکومت تظاهر به زهد میکند و در نتیجه این شعر دربارۀ امام مصداق یابد:
صلّی و صام لأمر کان یطلبه و لما انقضی الأمر لا صلّی و لا صاما (1)
بر طبق این روایت مأمون میخواست امام را بدنام،و چنین وانمود کند که رهبر مبارزه و پیشوای جنبش مکتبی با پذیرفتن ولایتعهدی،قصد رسیدن به حکومت را دارد ولی موقعیت او را یاری نمیکند.
مردم خراسان به سبب بیآبی و خشک شدن مزارع،از امام در خواست کردند که نماز استسقا بخواند،امام نیز نماز استسقا را به جای آورد.
و برای ایشان دعا کرد و به دنبال نماز و دعای امام،به اذن الهی باران باریدن گرفت.در پی این عمل امام،یکی از نزدیکان مأمون به وی چنین گفت:«یا امیر المؤمنین!تو را به خدا،آیا میخواهی تاریخ خلفا را با انتقال این افتخار بزرگ[خلافت]از خاندان بنی عبّاس به خاندان علی دگرگون سازی؟بدان که با این کار،خود و خاندانت را با دست خود به نابودی میکشانی،تو ساحر ساحر زادهای را نزد خود آوردی که گمنام بود و تو او را مشهور همگان گرداندی.خواری بود که به
1) *) برای امری که آن را میطلبید نماز میگزارد و روزه میگرفت ولی چون به به هدف خود رسید دیگر نه نماز خواند و نه روزه گرفت.
او عزّت بخشید و فراموش شدهای بود،که او را در خاطرهها زنده کردی و بیمقداری بود که به او ارزش بخشیدی.بارانی که در پی دعای او باریدن گرفت دنیا را از شادی و سرور پر کرده است، هراس بسیاری دارم که مبادا این مرد[امام رضا علیه السلام ]خلافت را از خاندان بنی عبّاس به خاندان علی منتقل کند و ترس بسیاری دارم که مبادا این شخص،با قدرت جادویی خود نعمت خلافت را از تو بگیرد و مملکت تو را غضب کند،آیا هیچکس جنایتی را که تو به خود و سلطنت خود کردهای به خویش کرده است.؟»مأمون پاسخ داد:«این مرد،مخفیانه مردم را به سوی خود دعوت میکرده است پس،خواستیم او را ولیعهد خود کنیم تا دعوت او برای ما(یعنی برای هر دوی ما)باشد،او باید بداند که سلطنت و خلافت از آن ماست و فریب خوردگان او نیز باید بدانند که هیچ خرد و ؟؟؟ نخواهد توانست خلافت را به دست آورد،خلافت از آن ماست و او[امام رضا علیه السلام ]را هیچ حقّی در آن نیست،ترسیدیم که اگر او را به حال خود رها کنیم چنان شکافی به دستگاه حکومتی ما وارد کند که دیگر نتوانیم آن را ترمیم کنیم و چنان صدمهای بر ما وارد سازد که تاب تحمّل آن را نداشته باشیم،هم اکنون دربارۀ او چنان کردهایم که میبینی و خطایی را مرتکب شدهایم که خود شاهد آن هستی و با مطرح کردن او به هلاکتی کشانده شدیم،که خود آن را احساس میکنی.
پس،نباید در کار او سستی کرد،ما باید اندکاندک از منزلت او بکاهیم و شخصیّت او را در میان مردم به گونهای ترسیم کنیم که ظاهرا شایستگی خلافت از او سلب شود و سپس تدبیری اتّخاذ کنیم که شرّ این آفت حکومت را،از سر برداریم .»
مأمون در اینجا انگیزههای نصب امام به ولایتعهدی و نیز دلایل آوردن علما و محدّثان را به قصد مناقشه با امام روشن میکند ولی،خیلی زود معادلۀ او به نتیجهای معکوس میرسد و مأمون از نتایج معکوسی که در پی نصب امام به ولایتعهدی به دست آمد،هراسان شد.
امام رضا علیه السلام در روایت اوّل پاسخ مأمون را چنان داد که دیدیم ولی مأمون،امام علیه السلام را به قتل تهدید میکند.امام علیه السلام در پاسخ به تهدید مأمون چنین میفرماید:«خداوند مرا از اینکه خود را با دست خود به نابودی کشم باز داشته است،اگر مسأله چنین است هرچه میخواهی بکن،من نیز ولایتعهدی تو را میپذیرم ولی نه،کسی را به ولایت برخواهم گماشت،و نه،کسی را برکنار خواهم کرد و نه،قانون و سنّتی را زیر پا میگذارم بلکه،دو را دور ناظر،قضایا خواهم بود.»
این روایت چه صحیح باشد یا نباشد،به اعتقاد من به چند دلیل،سیر حوادث،قبول ولایتعهدی را بر امام علیه السلام تحمیل کرد.
اوّل:اگر امام ولایتعهدی مأمون را نمیپذیرفت،امّت اسلامی گمان میبرد که ائمّه علیه السلام نمیخواهند حاکمیت،در اختیار برترین،پارساترین،داناترین،بهترین و فاضلترین مردم باشد،
زیرا امام رضا علیه السلام که پیشوای مسلمانان است،حکومت را نپذیرفته،پس حکومت امری جدای از دین است و آمیختگی دین با سیاست مورد قبول اسلام نیست بلکه،به نظر اسلام باید در میان امّت تنها امامتی معنوی حاکم باشد که این امامت از حقوق امامان پاکی است که از فرزندان علی و فاطمه علیه السلام به شمار میآید،همچنان که در میان امت حکومتی سیاسی به چشم میخورد که این حکومت از آن فردی است که از نظر سیاسی بر مردم تسلّط یافته باشد و در نتیجه،این اندیشه در میان امّت جان میگرفت که:«کار قیصر را به قیصر واگذار».
قصد امام علیه السلام آن بود که عملا این اندیشه را درهم بشکند و راه را بر کسانی که خواهان انتشار این اندیشه بودند ببندد و امام علیه السلام این اهداف را با قبول ولایتعهدی تحقّق میبخشید.
دوّم:امام رضا علیه السلام و روش انقلاب ائمّه و جنبش ایشان هیچ یک پذیرش اندیشۀ خاصّی را بر مردم تحمیل نمیکرد.
قبلا گفتیم که ایدۀ ائمّه علیه السلام آن بود که سطح آگاهی امّت را تا بدانجا بالا ببرند که خود بتوانند زمام امور را به دست گیرند.
به همین دلیل ائمّه علیه السلام از همۀ زمینهها حتّی حکومت،در مسیر رسیدن به این هدف استفاده میکردند،زمانی که حکومت از ایشان دعوت میکرد که به دستگاه حکومتی وارد شوند أئمّه علیه السلام نیز این فرصت را برای استفاده از نوعی آزادی و برحذر بودن از فشار حاکمیت غنیمت میشمردند و بدون آنکه امتیازی به حکومت دهند یا آن را تأیید کنند(این مسأله را بعدا توضیح خواهیم داد)به نشر مذهب و اندیشههای مکتبی خود میپرداختند و این همان چیزی است که مأمون هنگام نصب امام به ولایتعهدی،با بیان این جملات به آن اشاره دارد:
«...هم اکنون دربارۀ او چنان کردهایم که میبینی و خطایی را مرتکب شدهایم که خود شاهد آن هستی و با مطرح کردن او به هلاکتی کشانده شدهایم که خود آن را احساس میکنی، پس نباید در کار او سستی کرد،ما باید اندکاندک از منزلت او بکاهیم و شخصیّت او را در میان مردم به گونهای ترسیم کنیم که ظاهرا شایستگی خلافت از او سلب شود و سپس تدبیری اتّخاذ کنیم که شرّ این آفت حکومت را،از سر برداریم.»
امّا مأمون از نقشۀ خود نتیجهای معکوس گرفت.
سوّم:سوّمین علّت آن است که امام رضا علیه السلام میخواست ادلّۀ مأمون را که تصمیم داشت به وسیلۀ آنها ائمّه علیه السلام را ساقط و نیروی جنبش مکتبی را تحلیل برد،خنثی کند.مأمون در هدف خود روش خاصّی را در پیش گرفته بود بدین ترتیب که وی،امام رضا علیه السلام را به خراسان آورد تا شاید بتواند به اهداف خود جامۀ عمل بپوشد،نقشۀ او آن بود که اگر از آوردن امام به خراسان سود برد که
به هدف خود رسیده است و الاّ یکی دیگر از فرزندان ائمّه چون«علی بن اسماعیل»یا«محمّد بن جعفر»یا«اسحاق بن موسی»یا فرد دیگری از فرزندان علی بن ابی طالب علیه السلام را بخراسان میآورد و منصب ولایتعهدی را بدو میدهد و به مسلمانان چنین میگوید:
ای مسلمانان!اگر خواهان حاکمی از علویان هستید این همان حاکم است که در پیش روی شماست.چنانکه معروف است عموم مردم به استثنای اندکی از ایشان در تشخیص امام حقیقی و شرعی و امام دروغین فاقد بینش کافی بودهاند،ملاک بیشتر مردم اسامی افراد بوده است و به ماهیّت افراد توجّهی نداشتهاند یعنی امامی را که به امامت او تصریح شده است، تشخیص نمیدادهاند.برای بیان اختلاف میان علویان میتوان به دو نفر اشاره کرد،یکی امام موسی بن جعفر علیه السلام و دیگر علی بن اسماعیل یعنی،کسی که بر طبق برخی روایات،اخبار امام را نزد هارون میبرده و در شهادت امام علیه السلام نیز شرکت داشته است.امام حسین علیه السلام و عمر هر دو از فرزندان حضرت علی علیه السلام بودهاند ولی حسین کجا و عمر کجا؟!
عمر بن علی علیه السلام بر طبق اظهار نظر مورّخان دارای رفتار شخصی خوب نبوده است زیرا او جوانی بود که با همسالان خود به لهو و لعب میپرداخته و فاقد تعهّد مذهبی بوده است.وی زمانی که پدرش به خلافت رسید چنین تصوّر میکرد که همچون پسر نوح میتواند هرچه میخواهد انجام دهد،اگرچه برخی از موّرخان معتقدند که وی در اواخر عمرش توبه کرده و ایمان آورده است، فرزندان عمر نیز افراد متدیّنی بودهاند ولی عمر همانطور که گفتیم در جوانی از رفتار خوبی برخوردار نبوده است.او یکی از فرزندان امام علیه السلام است و حسین علیه السلام نیز فرزند دیگر امام،با این تفاوت که حسین علیه السلام در زندگی خود هرگز طعم راحتی را نچشید و در خلال پنجاه سال،شبهای خود را به عبادت و طاعت گذراند.
مأمون میتوانست یکی از طالبیان متملّق و چاپلوس را بیاورد و او را به ولایتعهدی منصوب کند و بدین ترتیب نیروی جنبش مکتبی را تحلیل برد.امام علیه السلام بدین سبب ولایتعهدی مأمون را پذیرفت تا از این عمل جلوگیری کرده باشد.
این بود برخی از عللی که دربارۀ پاسخ مثبت امام علیه السلام به پیشنهاد ولایتعهدی مأمون ذکر کردهاند که میتواند همگی یا پارهای از آنها صحیح باشد ولی به هرحال این دلایل تنها اسبابی هستند که میتوانیم در این زمینه بیان کنیم.
برخی از افراد به دلیل عدم درک صحیح از این موضع امام علیه السلام ،دچار حیرت شدهاند،این افراد،اختصاص به گذشته ندارند بلکه در حال حاضر نیز یافت میشوند ولی امام علیه السلام با شرح روش و شیوه و نیز از خلال موضعگیریهای خود پاسخ ایشان را داده است.از«ریان»روایت شده
که گفته است:بر علی بن موسی الرضا علیه السلام وارد شدم و به ایشان عرض کردم:ای فرزند رسول اللّه! مردم میگویند تو با وجود اظهار زهد در دنیا ولایتعهدی مأمون را پذیرفتهای.امام علیه السلام فرمود:خدا خود،به ناخشنودی من نسبت به پذیرش ولایتعهدی آگاه است ولی چون بین ولایتعهدی و مرگ مخیّر شدم ولایتعهدی را پذیرفتم،وای بر این عدّه،آیا نمیدانند که یوسف با آنکه مرتبت پیامبری داشت،ضرورت او را به قبول خزانه داری عزیز مصر وا داشت و حضرت یوسف علیه السلام به عزیز،چنین فرمود:«مسؤولیت خزاین مصر را به عهدۀ من گذار که من دانا و نگاهبانم»مرا نیز ضرورت واداشت که علی رغم ناخشنودی و پس از آنکه در شرف نابودی قرار داشتم به پذیرش ولایتعهدی وی مجبور شوم ولی،ورود من در این امر به مثابه خروج من از آن است و شکایت خود را نزد پروردگار میبرم زیرا از او باید یاری طلبید .
روایت دیگری نیز به همین مضمون وجود دارد و در آن روایت آمده است که دانیال نبی نیز به انجام چنین کاری مجبور شد.
امام علیه السلام در اینجا به این حقیقت اشاره دارد که زنده ماندن امام برای امّت اسلامی سودمندتر از شهادت ایشان است،حوادث آن زمان نیز به همین حقیقت شهادت میدهد و سخن امام که شخصیّتی صادق و امین است،به حقیقت پیوست.
در اینجا دلیل روشنی به چشم میخورد که امامان معصوم علیه السلام همیشه در طول تاریخ،نه تنها،رهبری جنبش مکتبی بلکه،رهبری همۀ امّت اسلامی را بر عهده داشتهاند آن هم زمانی که حکومتهای وقت خواهان ائتلاف با کسانی بودهاند که مورد تمایل و اعتماد همۀ امّت به شمار میآمدهاند و این امری است که همگی بر آن اتّفاق دارند و ما آن را خاطر نشان میکنیم.
موسی،نوۀ امام رضا علیه السلام و فرزند امام جواد علیه السلام است که از نظر تعهّد مذهبی سقوط بسیاری کرده بود و چنانکه معروف است،مفاسد و لوازم فریبندۀ جامعۀ اسلامی آن روزگار،اعم از شراب و آوازهخوان و کنیزکان فراوان بوده است و طبقات خاصّی از امّت نیز مشغول پرداختن به اینگونه اعمال شیطانی بودهاند.
روایت دیگری که در دست است،نشان میدهد که خلفای بنی عبّاس برای کوبیدن یک شخصیّت از خلط بین شخصیّتها استفاده میکردهاند.
از«یعقوب بن یاسر»روایت شده که گفته است:«متوکّل چنین میگفت:وای بر شما،فرزند رضا[امام هادی علیه السلام ]مرا عاجز کرده است،تلاش بسیاری کردهام که با من شراب بیاشامد و مرا همنشینی کند ولی او نپذیرفته است،بسیار میکوشم که چنین فرصتی به دست آورم ولی موّفق نمیشوم.»یکی از حاضران گفت:اگر در فرزند رضا چنین چیزی نمییابی برادرش موسی در
دسترس توست.او فردی مطرب و شرابخوار است و از خوردن و آشامیدن هیچ چیز،ابایی ندارد.
معاشقه و زنا میکند،او را حاضر کن تا بدین وسیله فرزند رضا را بدنام سازی و در نتیجه در میان مردم چنین خواهد پیچید که فرزند رضا چنین کرده است و مردم او و برادرش را از یکدیگر تشخیص نمیدهند و کسی هم که او را بشناسد به همان اعمال برادرش متّهمش خواهد کرد ،ولی در نقشۀ خود موفقیّتی به دست نیاورد.اساس این نقشه آن بود که فرزندان و نوادگان امام رضا علیه السلام تا امام حسن عسگری علیه السلام همگی(فرزند رضا)نامیده میشدند و مردم ایشان را جز به این نام نمیخواندند.
متوکّل و اطرافیانش چنین اندیشیدند که به شراب بنشینند و موسی پسر امام محمّد جواد علیه السلام برادر امام هادی علیه السلام را وادارند تا با ایشان شراب بنوشد و در اثنای مجلس،میگساران و منحرفان اخلاقی را وارد صحنه کنند تا بدین وسیله موسی را به سبب بادهنوشی و لهو و لعب با متوکّل،رسوا کنند و چنین انتشار دهند که(فرزند رضا)همنشین متوکّل بوده است زیرا مردم(فرزند رضا)را،هم به امام هادی علیه السلام و هم به برادرش موسی اطلاق میکردند،در نتیجه میتوان گفت که این نقشه در مخدوش کردن چهرۀ امام علیه السلام در میان تودهها خلاصه میشد.هنگامی که مردم میفهمیدند که (فرزند رضا)چنین کرده است قضیه برای آنها مشتبه میشد زیرا،(فرزند رضا)هم به علی بن محمّد بن علی الرضا و هم به موسی بن محمد بن الرضا گفته میشد.متوکّل،موسی را از مدینه احضار کرد ولی پیش از آنکه موسی نزد متوکّل برود امام[هادی]در پل«وصیف»با او برخورد کرد و به او درود فرستاد و حقّ برادری را به جا آورد،سپس به او فرمود:«این مرد تو را احضار کرده تا پست و رسوایت کند پس پرده از شرابخوارگی خود برمدار،ای برادر!در انجام محرّمات ترس از خدا را پیشه خود کن.»موسی پاسخ داد:او مرا به همین سبب احضار کرده است ولی چارهام چیست؟امام فرمود:«ارزش خود را پایین میاور و خدای خود را سرپیچی مکن و از انجام آنچه تو را رسوا میکند دوری کن زیرا،او هدفی جز رسوایی تو ندارد.»موسی نپذیرفت و امام هادی علیه السلام سخنان و پند و اندرزهای خود را تکرار کرد ولی موسی خلاف آن را در سر داشت، امام علیه السلام چون خشم موسی را دید به وی چنین فرمود:«مجلسی که خواهان تشکیل آن با متوکّل هستی هرگز برپا نخواهد شد.»
راوی میگوید:موسی سه سال،هر روز صبح زود بر در قصر متوکّل حاضر میشد و به او گفته میشد که وی مشغول است و چون روز بعد باز میگشت به او گفته میشد که،متوکّل مست است و در روز دیگر به او گفته میشد که،متوکّل شراب نوشیده است و به همین ترتیب،سه سال خواستار ملاقات متوکّل بود تا آنکه متوکّل کشته شد و موسی هرگز نتوانست با او به شراب بنشیند .
این داستان نشانگر آن است که در خاندان علویان گروه منحرفی با این ویژگیها یافت
میشده است و حکومت میتوانست از این عدّه استفاده کند و آبروی امام علیه السلام را مورد سؤال قرار دهد و بدین ترتیب از این افراد منحرف،در راه منافع خود بهترین بهرهبرداریها را به عمل آورد.
در اینجا بیان این سه دلیل به پایان میرسد.مسألهای که باقی مانده،آن است که،امام علی بن موسی را در زمانی بشناسیم که علی رغم پیوستن به حکومت،آن را به رسمیّت نشناخته بود، زیرا نمیتوان کسی را یافت که به حکومت رسمی کشوری بپیوندد و وزرا و نخستوزیر و رئیس جمهور آن را به رسمیّت نشناسد امّا،امام علیه السلام با آنکه ولیعهد مأمون شده بود،هیچگاه حکومت وی را به رسمیّت نشناخت و چنین میفرمود:«این حکومتی ظالم و نظامی باطل و فاسد است و من در آن دخالتی ندارم.»و یا در جای دیگر که میفرماید:«من هیچکس را به ولایت برنمیگزینم و کسی را نیز برکنار نمیکنم و هیچ رسم و سنّتی را زیر پا نمیگذارم .»روایت شده است که امام علیه السلام به مأمون چنین فرمود:«خدا را در رفتار خود در میان امّت محمّد صلی الله علیه و آله ناظر بدان،تو را خداوند به این مقام منصوب نکرده و ویژۀ خلافت قرار نداده است زیرا،امور مسلمانان را تباه کردهای و آن را به افراد دیگری سپردهای که حکومت الهی را برپا نمیدارند،در این سرزمین اقامت کردهای و سرزمین هجرت و محلّ نزول وحی[مدینه و مکّه]را ترک گفتهای،مهاجران و انصار در برابر تو مورد ستم قرار میگیرند و از هیچ مؤمنی انتظار دادرسی ندارند،روزگاری بر ستمدیده میگذرد که با تحمّل زحمت زیاد از به دست آوردن هزینۀ زندگی خود ناتوان است،کسی را نمییابد تا شکایت بدو برد،دست او از تو نیز کوتاه است پس،به دیار نبوّت و سرزمین مهاجران و انصار[مکّه و مدینه]باز گرد.»
مأمون گفت:ای آقا!چه باید کرد؟
حضرت فرمود:«بهتر است از این سرزمین خارج شوی و به دیار پدران و اجداد خود بروی و ناظر امور مسلمین باشی .»
«معمر بن خلاد»روایت کرده و گفته است:ابو الحسن الرضا علیه السلام به من فرمود که:«مأمون به من گفت:ای ابا الحسن!یکی از کسانی را که مورد اعتماد توست به ولایت شهرهایی که از زیر فرمان ما خارج شده است،برگزین ولی،من چنین پاسخ دادم:به پیمان خود وفا کن،من نیز به پیمان خود وفا میکنم.این منصب را به شرطی پذیرفتهام که از امر و نهی به دور باشم و کسی را برکنار نکنم و به کسی ولایت ندهم و در حکومت دخالتی نداشته باشم،من با مرکب خود در خیابانهای مدینه رفتوآمد داشتم و مردم مدینه نیازهای خود را از من طلب میکردند و من نیز نیاز آنها را برمیآوردم که در نتیجه،آنها نظیر خویشان من گشته بودند.فرمان من در شهرهای مختلف اجرا میشد و تو هیچ نعمتی بر نعمتهایی که پروردگار به من بخشیده است نیفزودهای.مأمون گفت:
به پیمان خود وفا میکنم .»
حضرت به مناسبت منصوب شدن به ولایتعهدی و پذیرفتن آن خطبهای خواندند و در ابتدای آن،خطاب به مأمون چنین فرمودند:حقّ ما را به افراد دیگری که آن را در نیافتهاند بشناسان » ایشان در ادامۀ سخنان خود فرمودند:ما به سبب وجود شریف رسول اللّه صلی الله علیه و آله بر شما حقّی داریم و شما نیز بر ما حقّی دارید؛اگر شما حقّ ما را ادا کردید ما نیز باید حقوق شما را بپردازیم .
حضرت میفرماید:«مأمون به من گفت:ای ابا الحسن!خوب است نامهای به پیروان خود در مناطقی که از فرمان ما خارج شدهاند بنویسی:من نیز چنین پاسخ دادم:یا امیر المؤمنین!اگر به پیمان خود وفا کنی من هم به پیمان خود وفا خواهم کرد،من به شرطی وارد حکومت شدم که از امر و نهی به دور باشم،نه کسی را به ولایت برگزینم و نه فردی را برکنار کنم،پیوستن من به حکومت نعمت جدیدی برایم به ارمغان نیاورده است.هنگامی که در مدینه زندگی میکردم فرمان من در شرق و غرب اجرا میشد،بر الاغ خود سوار میشدم و در خیابانهای مدینه به رفتوآمد میپرداختم و کسی عزیزتر از من نبود،کسی تقاضایی نمیکرد مگر آنکه در صورت امکان تقاضایش را برمیآوردم.مأمون گفت:به پیمان خود وفا میکنم .»
از این روایات میتوان چنین نتیجهگیری کرد:
اوّل:به رسمیّت نشناختن و مشروع ندانستن حکومت عبّاسی از جانب امام.
دوّم:علنی بودن مبارزه،زیرا امام شفاها و صراحة به مأمون میفرمود که،در شهرهای مختلف پیروی میشده است و اینکه هیچ نیازی به حکومت مأمون-که از مشروعیّتی برخوردار نیست- ندارد و امام این مسائل را در چارچوب اهداف تغییرناپذیر جنبش،به کار میبرد.
قبل از آنکه حوادث ولایتعهدی امام علیه السلام را به پایان بریم،میکوشیم تا برخی از وقایع مهمّی را که به منزلۀ حلقۀ ارتباط همۀ آرا دربارۀ ولایتعهدی امام به شمار میآید،بیان کنیم.
همچنین که قبلا گفتیم مأمون با نصب امام علیه السلام به ولایتعهدی،خود را در تنگنا قرار داد زیرا هدف او از این عمل آن بود که بدین وسیله خشم تودهها را کاهش دهد ولی چون امام علیه السلام به این مقام منصوب شد ثابت کرد که خلافت شرعی و قانونی از آن ایشان است نه از آن مأمونی که شایستگی شاگردی امام را هم ندارد.مأمون باید این حقیقت عینی را نقض میکرد،روش او در این هدف آن بود که علما و فقها و متکلّمان مسلمان و غیر مسلمان را صرفا بدین سبب نزد خود میآورد که شاید امام حتّی برای یک بار توان پاسخگویی به ایشان را نداشته و بدین ترتیب خبر عجز امام را منتشر کند.ولی،امام علیه السلام با همین عمل مأمون توانست در اهداف خود موفقیّت بیشتری به دست آورد.
در اینجا برای تأیید سخن خود به ذکر واقعهای تاریخی میپردازیم که میتوان صدها نمونه برای آن یافت:
«برقی»از پدرش روایت کرده است که«ریّان بن شبیب»دایی معتصم،برادر مارده به من چنین گفت:هنگامی که مأمون میخواست برای خود به عنوان امیر المؤمنین و برای امام رضا علیه السلام به عنوان ولیعهد و برای فضل بن سهل به عنوان وزیر از مردم بیعت بگیرد،دستور داد سه تخت بیاورند.
پس چون تختها آورده شد و این سه نفر بر آن تکیه زدند به مردم اجازۀ دخول داده شد.مردم وارد شدند و یکیک با ایشان بیعت میکردند.روش بیعت مردم چنین بود که:ایشان با دست راست، سه انگشت دست راست این سه نفر را از انگشت نر تا انگشت کهین میفشردند و خارج میشدند.
آخرین نفر جوانی از انصار بود،وی با دست راست ولی از انگشت کهین به طرف انگشت نر بیعت کرد،در این هنگام امام رضا علیه السلام لبخندی زد و فرمود:«هیچکس جز این جوان با ما بیعت نکرد.» مأمون گفت:«چگونه جز این جوان هیچکس با ما بیعت نکرد؟»امام علیه السلام پاسخ دادند:«عقد بیعت از بالای انگشت کهین به طرف انگشت نر صورت میگیرد و فسخ بیعت از بالای انگشت نر به طرف بالای انگشت کهین.»
راوی میگوید:در این هنگام مردم با یکدیگر به بحث پرداختند و مأمون دستور داد دوباره از مردم بیعت گرفته شود با این تفاوت که این بار به شیوهای عمل شود که امام علیه السلام آن را بیان فرموده بود.مردم در میان خود چنین میگفتند:چگونه کسی که آداب عقد بیعت را نمیداند،شایستۀ امامت است؟آنکه میداند شایستهتر است از آنکه نمیداند.راوی میگوید همین عمل موجب شد که مأمون،امام علیه السلام را مسموم کند .
از دیگر حوادثی که ذکر میشود آن است که،مأمون پیوسته از امام درخواست میکرد که امام به مسجد برود و امامت مردم را به عهده گیرد تا امام نیز از عناصر حکومت عبّاسی به شمار آید.امام هنوز از خانه خارج نشده بود که مردم برای زیارت ایشان صف بسته بودند و به سبب احساس تقصیر و گناه در برابر امام فریادها به گریه بلند شد،جاسوسان مأمون،نزد وی آمدند تا او را از چگونگی اوضاع آگاه سازند.مأمون نیز با درخواست بازگشت امام به خانه،توانست از این وضعیّت حادّ نجات یابد،در غیر این صورت اوضاع به سبب محبّت قلبی مردم نسبت به امام علیه السلام ،بسرعت واژگون میشد.
این واقعه چندین بار رخ داد زیرا مأمون میخواست امام علیه السلام نیز از دستاندرکاران حکومت عبّاسی قلمداد شود.مأمون تصمیم داشت از امام بخواهد تا برای مردم سخنرانی کند.مسألۀ مهّم برای مأمون آن بود که در هر فعّالیّت یا مراسم رسمی حکومت،امام را به صحنه بکشاند تا بدین
وسیله بر مشروعیّت حکومت خود بیفزاید ولی،خیلی زود دریافت که حضور امام به جای برآوردن اهداف مورد نظر،نتایج و خیمتری در بر خواهد داشت.
امام تنها در مجالس مناظرهای که مأمون آنها را ترتیب میداد،شرکت میکرد.تشکیل این مجالس در جهت پیشبرد اهداف امام بود و شهادت امام به وسیلۀ سمّ شاهد زندهای است که از سختی تنگنای مأمون به دنبال منصوب کردن امام به ولایتعهدی،حکایت دارد.
یکی از آرایی که مورّخان هنگام سخن دربارۀ ولایتعهدی،بسیار آن را پیش میکشند آن است که،انگیزۀ مأمون در آغاز انتصاب امام به ولایتعهدی،از احساسات مذهبی و اعتقادات مکتبی وی ناشی بوده است ولی،بعدا بنا به قاعدۀ(حکومت عقیم است)هوا و هوس و مصلحتاندیشی بر او غلبه یافته است.
از ادامۀ سخن در این باره چشم میپوشیم زیرا،پیرامون این نظر قبلا بحث شده است.امکان ندارد عاقلی ادعا کند که همۀ شرایط سخت و دشواری که حکومت عبّاسی با آن روبرو شده است، در سناریوی مأمون تأثیری نگذاشته باشد،یا همۀ تصمیمات متّخذه واژگون نشده،یا جریان ترور امام و تلاشهای پیگیری که قبل از ترور امام علیه السلام به عمل میآمد،همگی در جهت مخدوش کردن شخصیّت امام صورت نگرفته باشد.همۀ این حوادث بر طبق نقشههای قبلی اتّفاق نیفتاده است.
تغییراتی که بعدا نتیجۀ معکوس در برداشت همگی حاکی از آن است که انگیزههای شخصی در بستر تاریخ،از تواناییهای خاصّ خود برخوردار بوده است و ممکن است جریانی خاصّ،انسان را به اراده و خواستی وادارد که خلاف تصمیم قبلی اوست ولی،ما ثابت خواهیم کرد که کارگردانی این نمایشنامه به غایت روشن است.از سوی دیگر،آنچه این مورّخان دربارۀ نظر خود بدان استدلال میکنند بر سخنانی از مأمون استوار است که،در آن ادّعای تشیّع و نیّت خالص الهی کرده است،ولی چگونه میشود چنین استدلالی را پذیرفت در حالی که بر مبنای پارهای شواهد احتمال دارد تمامی سخنان وی نیرنگ و فریب بوده باشد.از طرفی سخنانی از زبان مأمون و اطرافیان وی شنیده میشد که همگی حاکی از این حقیقت است که نصب امام به ولایتعهدی، جز یک نمایش نبوده است.حتّی در صورتی که سخن این عدّه از مورّخان را هم بپذیریم،باز باید اشاره کنیم که همین اعتراف ایشان:-مأمون،پس از ولایتعهدی آن امام همۀ امکانات خود را برای کوبیدن و به قتل رساندن امام به کار برده است-خود دلیل آن است که وجود منافع در انگیزههای مأمون دخالت داشته است.
امام به سبب آنکه از هوشمندی بیشتری برخوردار بود از آزادی خود بهرهبرداری میکرد.شرط امام شرطی اساسی بود زیرا،امام از وجود خود دستگاه حاکمه و نیز از جوّ آزادی در نشر مکتب خود
استفاده میکرد آن هم بدون آنکه حکومت را به رسمیّت بشناسد،یا در برابر آن خضوعی داشته باشد بلکه برعکس،امام موضعی مخالف داشت،برای مثال یک بار امام علیه السلام در خانه نشسته بود که «دعبل خزاعی»که از شاعران مخالف و مبارز به شمار میآمد،وارد خانه شد.وی با آنکه برای پنهان ماندن از مأموران حکومت،سالها در صحراها و بیابانها زندگی میکرد،با این وجود به حضور امام علیه السلام رسید و شعری را برای ایشان سرود:
چه خالی ز جنبنده شد خانۀ آل ختم رسولان
که آوای تدریس قرآن
در آن موج میزد شبان-روزهای فراوان
و اکنون چه پهنای ویران و خالی زجنبدهای بود
محل نزول ملائک،به وحی الهی
هدایتگه مؤمنان و عبادتگه عابدان زمانه،
چه ویرانهای بود آن پهنۀ ریگزاران (1)
و در شعر دیگری فساد و تباهی حکومت را بیان میکند.معنای این سخن آن است که امام رضا علیه السلام قبل از آنکه حکومت از وجود ایشان سودی ببرد،ایشان از آزادی خود بهرهبرداری میکرد.
قسمتی از زندگی امام رضا علیه السلام را بیان کردیم و قسمت دیگری از زندگی ایشان باقی مانده است و آن عبارت است از:بعد جهاد فکری،که امام علیه السلام در طول زندگی خود پیوسته به آن میپرداخت و بزودی پیرامون آن سخن خواهیم گفت،اگرچه سخن ما تنها صفحهای از صفحات درخشان زندگی این امام همام خواهد بود.
-بحار الانوار،ج 49،ص 142.
-همان مأخذ،ج 49،ص 49.به نقل از«مسکویه»صاحب:حوادث الاسلام.
-بحار الانوار،ج 49،ص 129.
-همان مأخذ،ج 48،ص 131.
-همان مأخذ،ج 49،ص 113.
1) *) این ترجمه را از ترجمه قصیده تائید دعبل خزاعی،نوشته عزیز اللّه جامی مشهدی گرفتهایم.
-همان مأخذ،ج 49،ص 113.
-همان مأخذ،ج 49،ص 116.
-همان مأخذ،ج 7،ص 40.
-وی،بدان سبب به ذی الریاستین معروف شده بود که وزارت دربار و وزارت جنگ را در اختیار داشت.
-تاریخ مسعودی،ج 3،ص 389.
-مقاتل الطالبیین،ص 522.
-همان مأخذ،ص 522.
-همان مأخذ،ص 529.
(14)-همان مأخذ،ص 533.
-همان مأخذ،ص 526.
-مقاتل الطالبیین،ص 526.
-همان مأخذ،ص 531.
-بحار الانوار،ج 49،ص 129.
-همان مأخذ،ج 49،ص 144.
-همان مأخذ،ج 49،ص 130.
-همان مأخذ،ج 50،ص 4.
-همان مأخذ،ج 50،ص 4.
-همان مأخذ،ج 49،ص 130.
-همان مأخذ،ج 49،ص 165.
-همان مأخذ،ج 49،ص 144.
-همان مأخذ،ج 49،ص 141.
-همان مأخذ،ج 49،ص 146.
-همان مأخذ،ج 49،ص 144.
-همان مأخذ،ج 49،ص 144.
زندگی سیاسی به نحوی از انحا در زندگی فکری امّت انعکاس مییابد،هرگاه زندگی سیاسی همراه با تشویش و تشنّج باشد،زندگی فکری جامعه نیز از تشویق و تشنّج به دور نخواهد بود.اگر امّتی در برابر مواضع سیاسی خود فاقد بینشی روشن باشد در این صورت،در بیشتر مواضع فکری و فرهنگی خود،در ابهام و سرگشتگی به سر خواهد برد.
حیات فکری و فرهنگی نیز در زندگی سیاسی انعکاس مییابد یعنی،اگر امّتی از نظر فرهنگی و اخلاقی دارای اندیشهای مشوّش باشد،طبیعة مواضع و بینشهای آن در مسائل سیاسی نیز به دور از تشویق و آشفتگی نخواهد بود.
این حقیقت،دلیل زندگی بسیار مشوّش زمان علی بن موسی علیه السلام را بر ما روشن میسازد.در اینجا شرایط آن روزگار امّت اسلامی را که قبلا به اختصار بیان کردیم،به تفصیل میآوریم.از نظر سیاسی،در آن زمان نیز همچون دیگر دوران،انقلابهای به هم پیوستهای دیده میشود.برخی از این انقلابها را یادآور شدهایم و اکنون به بیان دیگر انقلابها خواهیم پرداخت.در آن روزگار، انقلابی در مصر و نهضتی در سودان و حجاز و عراق صورت میگرفت و اینچنین بود که انقلابهای متعدّدی یکی پس از دیگری در امت اسلامی به وقوع میپیوست.
مأمون از سال 198 تا سال 204 در خراسان به سر میبرد بدین معنا که خراسان را پایتخت خلافت خود قرار داده بود.وی قبل از این به جنگ با برادرش امین مشغول بود زیرا بر طبق رسوم و اعتقادات بنی عبّاس،در بغداد امین خلیفۀ شرعی به شمار میآمد ولی مأمون امین را خلع و خود را
خلیفۀ مسلمین معرفی کرد و به جنگ با برادرش امین پرداخت و پس از آنکه جنگهای مأمون و امین به پایان رسید،لشگریان مأمون وارد بغداد پایتخت خلافت امین شدند و اهالی بغداد را به قتل رساندند و بسیاری از خانهها و آبادیها را به نابودی کشاندند و پس از قتل و غارت،اوضاع بغداد آرام گرفت و لشگریان مأمون به خراسان بازگشتند ولی،بار دیگر خشم و آشفتگی به بغداد بازگشت و مردم بغداد مأمون را خلع کردند و«ابراهیم بن مهدی»را به ولایت آنجا،برگزیدند.
این یکی از انقلابهایی بود که در آن دوران اتّفاق افتاد امّا،در همین زمان،سرزمین مصر نیز شاهد تحوّلاتی در میان اهالی مسیحی آن بود زیرا،ایشان بر والی عبّاسی شوریدند و او را از مصر بیرون راندند.در همین زمان گروههایی که از هند به بردگی گرفته شده و از سند و پنجاب و پاکستان شرقی،به بصره آورده شده بودند،دریافتند که در سرزمینهای اسلامی کشمکش سختی در جریان است لذا،از فرصت استفاده کردند و توانستند بر بصره و بحرین سیطره یابند.ایشان مالیاتهای سنگینی بر بندر بصره وضع کردند،بندری که از مهمترین بنادر آن روزگار به شمار میآمد زیرا در آن زمان دنیای غرب و آفریقا مایحتاج خود را از محصولات چین شرقی و کشورهای جزایر شرقی از این طریق تأمین میکردند.هنگامی که محصولات،به بندر بصره میرسید مردم،این محصولات را از بصره تحویل میگرفتند و آنها را از طریق عراق حمل میکردند تا آنکه به شام میرسیدند و از آنجا،راهی لاذقیه یا بنادر بیروت و فلسطین میشدند یعنی،نقاطی که کالاها را به جهان غرب و بویژه به ونیز در ایتالیا میرساندند.این کالاها بین کشورهای اروپایی تقسیم میشد.علاوۀ بر آن بندر بصره در تأمین مایحتاج بغداد-مرکز خلافت-نقش بسزایی داشت ولی به سبب سیطرۀ این عدّه بر بصره ارزاق این شهر رو به کاهش نهاد.
بنابراین،بندر بصره یک بندر بین المللی به شمار میآمد که تحت تصرّف عدّهای که خود را «زطّ» مینامیدند،قرار گرفته بود،تسلّط بر بصره تنها یکی از کارها یا یکی از اشکال درآمد ایشان بود.
مردم با زبان این گروه آشنایی نداشتند و هرگاه یکی از آنها را در حال سخن گفتن میدیدند، سخنان او را نامفهوم مییافتند.
این گروه در آغاز گروه کوچکی بودند ولی،پس از نیرومند شدن تعداد زنان و فرزندان آنها به هزاران نفر بالغ میشد و چنانکه،کتابهای تاریخی نقل میکنند عدّۀ ایشان بالغ بر بیست هزار نفر بوده است ولی همین گروه کوچک توانست بر بصره،یعنی مهمترین بندر اسلامی و از آنجا بر تنها راه دریایی که عراق را به خارج متّصل میکرد،تسلّط یابد.
دلیل موفقیّت این گروه،تشنّجهای داخلی امّت اسلامی بود،به اضافۀ آنکه در همین زمان
در یمن حکومت مستقلّی از بنی عبّاس تشکیل شده بود.این حکومت پس از انتخاب«محمّد زبادی»به ولایت یمن شکل گرفت،کسی که خیلی زود توانست حکومت«زبادیه»را برقرار سازد.تشنّجهای آذربایجان و ارمنستان و اطراف آنها نیز مزید بر علّت بود و حکومت اسلامی این چنین سر تا پا متزلزل بود و همین اوضاع مشوش بود که در بعد فکری جامعه انعکاس یافت و حتّی یک مسلمان به نقش خود در زندگی آگاهی نداشت و نمیدانست که آیا اسلام به اصالت خود باقی است یا از مسیر خود منحرف شده است.مأمون نیز از این فرصت استفاده کرد و در اسلام بدعتی گذارد بدین ترتیب که،دستور ترجمۀ کتابهای قدیمی دیگر ملل را صادر کرد و اینچنین بود که وضع قوانین و شیوۀ ادارۀ حکومت اساسا بر قوانین غیر اسلامی مبتنی شد،دار الترجمههایی در خراسان و نیشابور و مناطق دیگر تأسیس شد و مبالغ هنگفتی برای ادارۀ این دار الترجمهها اختصاص یافت.
مأمون به یکی از این دو دلیل اقدام به چنین عملی کرده است:
اوّل:گفته میشود که چون مأمون پی برد که افکار انقلابی در سرتاسر سرزمین اسلامی انتشار یافته است،چارهای ندید جز آنکه برای مبارزه با این اندیشههای انقلابی بر پایگاه فکری مشخّصی تکیه کند.
پایگاه فکری که مأمون در رویارویی با گسترش انقلاب در میان امّت اسلامی میتوانست بر آن تکیه کند،کدام است؟
طبیعة افکاری که از طریق کتابهای ترجمۀ شدۀ زبان فارسی منتقل میشد،میتوانست همان پایگاه فکری مأمون باشد.اکنون نگاهی خواهیم داشت به کتابهایی که از زبان فارسی به عربی ترجمه شده است.این کتابها کدامند؟
هرگاه ایران آن زمان را از نظر بگذرانید از یک طرف،پادشاهانی را میبینید که بر مردم تسلّط یافتهاند و از سوی دیگر،گروههای محرومی را مشاهده میکنید که به بردگی و بندگی گرفته شدهاند و با در نظر گرفتن آنکه در میان این بردگان محروم،اندیشهای انقلابی وجود نداشت و نیز در برابر این سلاطین تسلیم محض بودند،امّا،افکار این محرومان عقبمانده را گروهی از نویسندگان تغذیه میکردند به طوری که شاهنشاه زمان اموال زیادی را بدیشان میداد تا کتابهایی تدوین کنند که،موجب تأیید حکومت باشد.
این کتابها همگی با سخنانی چون(خداوند در آسمان و شاه در زمین)یا(صلاح مملکت خویش خسروان دانند)یا(خاندان سلطنتی،ضرورت استقرار مملکت است)مردم را به تسلیم در برابر حکومت وقت دعوت میکردند.این افکار توانسته بود بر ارادۀ تودهها چیره شود و با تخدیر آن،
سیطرۀ کاملی را برای خود فراهم آورد.مأمون هنگامی که به خراسان رفت و با برخی از افرادی که با خاندان سلطنتی یا نظایر آنها در ارتباط بودند،تماس برقرار کرد تصمیم گرفت،همان اندیشه را که موجب تسلّط خسروان و شاهنشاهان بر تودهها شده بود،در میان امّت رواج دهد و از همین رو دستور ترجمۀ کتابهای فارسی را صادر کرد.
دوّم:گفته میشود در کشورهای اسلامی،جنبشهایی الحادی به وجود آمده بود،این جنبشها واکنشی در برابر واقعیّت وجودی اسلام،در آن روزگار بود زیرا،در آن زمان گروههایی از دیگر ملل نیز در میان مسلمانان یافت میشدند که انگیزۀ گرایش این عدّه به اسلام آن بود که رهایی و نجات خود را در اسلام میدیدند و این ارزشها را در آن یافته بودند:
1-عدالت 2-رحمت 3-روابط سالم و سایر ارزشهای والا این عدّه به مرور زمان دریافتند که افکار مسلّط بر امّت اسلامی از طرف بنی امیه و بنی عبّاس که بر مردم سیطره داشتند،به آنها تحمیل و القا میشود لذا،به ادیان گذشته بازگشتند و یا به اعتقادات انحرافی جدیدی گراییدند و مشغول نشر و گسترش آنها در میان امّت شدند.
در این زمینه به ذکر نمونهای تاریخی میپردازیم:
روزی مهدی خلیفۀ عبّاسی شنید که«ربیع بن یونس»پردهدار وی،پسر«معاویة بن یسار» وزیر خلیفه را به کفر متّهم میکند لذا مهدی،پسر معاویه را احضار،و قسمتی از قرآن را از او سؤال کرد ولی،پسر معاویه نتوانست پاسخ گوید:مهدی به پدرش معاویه که در مجلس حاضر بود چنین گفت:آیا تو نگفتی که پسرت حافظ قرآن است؟معاویه پاسخ داد:آری،ای امیر المؤمنین! ولی مدّتی است دور از من به سر میبرد و به همین سبب قرآن را فراموش کرده است.مهدی به او گفت:برخیز و با ریختن خون او به خدا تقرّب بجوی.معاویه برخاست،ولی هنگام برخاستن پایش لغزید و لرزان به زمین افتاد.عبّاس بن محمّد،عموی مهدی گفت:ای امیر المؤمنین!اگر صلاح میدانی این پیرمرد را از کشتن فرزندش معاف بدار و اجازه بده دیگری دستور تو را اجرا کند.
مهدی نیز یکی از حاضران را مأمور کشتن او کرد.او نیز گردن پسر معاویه را زد.پس از این واقعه معاویه در خانهاش گوشهنشین شد تا بمرد.
داستان مذکور،نظایر بسیاری دارد.این یکی از روشهایی بود که حکومت عبّاسی در راه تسلّط بر جنبشهای الحادی بر آن تکیه داشت.
گفتیم که حکومت بنی عبّاس حقّ نداشت با جنبشهای الحادی به مبارزه برخیزد.چرا؟
زیرا حکومت و نظام بنی عبّاس خود همان عاملی بود که مردم را به خارج شدن از اسلام وا میداشت و نظریات اسلامی را تنها در جهت منافع خود به کار میبست،مأمون عبّاسی نیز چون
خلفای پیشین،هنگامی که با اینگونه جنبشها روبرو شد کوشید تا با استعانت از اندیشههای غربی و شرقی توازن اندیشه اسلامی را از راه تزریق افکار ارسطو و افلاطون و نظایر آنها به اندیشهها و عقاید و علم کلام اسلامی برقرار سازد.نظام عبّاسی،به نظامی شباهت داشت که تنها جامۀ اسلامی بر تن کرده بود ولی،نوشیدن انواع و اقسام شراب در میان سردمداران آن رواج داشت و با این حال فرد میگسار را مؤاخذه و دست دزد را قطع میکردند.و حال اینکه در حقیقت،خود حکومت عامل دزدی این افراد به شمار میرفت زیرا انتقال اندیشههای غربی و شرقی به اندیشۀ مشوّش آن روزگار اسلام،معنایی جز به انحراف کشاندن امّت اسلامی نداشت.
در این اوضاع آشفته،امام رضا علیه السلام پا به صحنه گذارد و امّت را از جوّ سیاسی متزلزل،که به سهم خود در اندیشۀ جامعه انعکاس داشت،نجات داد.امام،زمانی وارد صحنه شد که امّت اسلامی همزمان با ترجمۀ کتابهای غربی و شرقی آکنده از شرک و کفر و تسلیمگرایی در برابر حکومت و نیز در بحبوحۀ انتشار اندیشههای الحادی،به سر میبرد و اینچنین بود که امام علیه السلام به ایفای نقش مکتبی خود پرداخت.
به تاریخ بنگرید و زمانی را از نظر بگذرانید که امام رضا علیه السلام بر طبق درخواست مأمون از مدینه به خراسان آمد،سفری که از طریق بصره،اهواز،فارس،طوس تا مرو ماهها به طول انجامید.امام هرکجا که فرود میآمد حدیث معروف خود را ایراد میکرد.روایت شده است،زمانی که امام رضا علیه السلام سوار بر استری خاکستری وارد نیشابور شد محمّد بن رافع و احمد بن حارث و یحیی بن یحیی و اسحاق بن راهویه و جمعی از علما،لجام استر او را گرفتند و چنین گفتند:تو را به حقّ پدران معصومت برای ما حدیثی نقل کن که از پدرت شنیده باشی.امام علیه السلام در حالی که جامۀ خز دورویی بر تن داشت سر از کجاوه بیرون آورد و فرمود:«پدرم عبد صالح موسی بن جعفر علیه السلام فرمود:پدرم صادق جعفر بن محمّد علیه السلام فرموده است:پدرم ابو جعفر بن علی باقر علیه السلام وارث علم انبیا فرموده است:پدرم علی بن الحسین سیّد العابدین علیه السلام فرموده است:پدرم سرور جوانان بهشت امام حسین علیه السلام فرموده است:پدرم علی بن ابی طالب علیه السلام فرموده است:از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود:از جبرئیل علیه السلام شنیدم که گفت:پروردگار فرموده است:«إنّی أنا اللّه لا إله إلاّ أنا فاعبدونی،من جاء منکم بشهادة أن لا إله إلاّ اللّه بالإخلاص دخل حصنی و من دخل حصنی أمن
من عذابی (1)»
این تنها یکی از دهها باری بود که امام علیه السلام این حدیث شریف را نقل کرد.از هاشمی روایت شده که گفته است:چون علی بن موسی الرضا علیه السلام بر مأمون وارد شد،مأمون به سهل بن فضل دستور داد که علمای مذاهب مختلف مثل:جاثلیق،رأس الجالوت،سران مذهب صائبی،هیربد بزرگ، علمای زرتشتی،سفاس رومی و متکلّمان را گرد آورد و پس از آنکه تجمّع این عدّه به اطّلاع مأمون رسید،چنین گفت:آنها را بر ما وارد کن،فضل بن سهل نیز چنین کرد.مأمون آنها را به گرمی استقبال کرد و گفت:من شما را برای امر خیری گرد آوردهام و مایلم با پسر عمویم که از مدینه آمده است مناظره کنید،قرار ما فرد است.فردا نزد من آیید و نباید هیچ یک از شما تأخیری داشته باشد.گفتند:اطاعت میشود یا امیر المؤمنین،ان شاء اللّه فردا صبح زود به حضور شما خواهیم رسید.هاشمی سخن خود را چنین پی میگیرد:در حضور حضرت رضا علیه السلام نشسته بودم و سخن میگفتیم که ناگاه یاسر خدمتکار امام رضا علیه السلام وارد شد و گفت:سرورم،امیر المؤمنین به تو سلام میرساند و میگوید:برادرت فدایت باد،علمای مذاهب مختلف و پیروان ادیان گوناگون و متکلّمان از همۀ نقاط مملکت بر من وارد شدهاند اگر مایلی با ایشان سخن بگویی فردا نزد ما بیا و اگر از آمدن به آنجا،ناخشنودی بر خود سخت مگیر زیرا ما به سهولت میتوانیم نزد تو آییم.
امام علیه السلام فرمود:به او سلام برسان و بگو آنچه خواستهای انجام دادهای،إن شاء اللّه نزد تو خواهم آمد.
حسن بن نوفلی هاشمی میگوید:چون یاسر رفت،امام علیه السلام به من رو کرد و فرمود:ای نوفلی! تو عراقی هستی و عراقیها دارای طبیعتی ملایمند،به نظر تو چرا پسر عمویت مشرکان و سردمداران مذاهب مختلف را برای بحث با ما گرد آورده است.؟گفتم:فدایت شوم میخواهد تو را بیازماید و میخواهد به میزان علم تو آگاهی یابد ولی،این تصمیم را بر اساس سستی،بنیان نهاده است و به خدا سوگند چه بد تصمیمی گرفته است.امام علیه السلام فرمود:مقصود او از این کار چیست؟عرض کردم:متکلّمان و بدعتگذاران،مخالف علما هستند و این بدان سبب است که علما جز منکران و سردمداران مکاتب منحرف و متکلّمان و مشرکان و متحیّران را نفی نمیکنند،اگر استدلال کنی که خدا یکی است خواهند گفت:وحدانیّت او را ثابت کن و اگر بگویی محمّد صلی الله علیه و آله رسول خداست خواهند گفت،پیامبری او را به اثبات رسان و پس از وارد کردن تهمت به فرد،دلیل او را باطل میسازند و ان قدر مغالطه خواهند کرد که شخص از گفتۀ خود باز گردد،فدایت شوم از ایشان پرهیز
1) *) «من خدایی هستم که جز من خدایی نیست پس مرا بپرستید،هرکس با اخلاص شهادت دهد که جز خدای یگانه خدایی نیست به دژ من وارد شود و کسی که به دژ من در آید از عذاب من در امان خواهد بود...2»
کن.هاشمی میگوید:امام علیه السلام لبخندی زد و فرمود:ای نوفلی!آیا میترسی که مرا محکوم کنند؟ عرض کردم به خدا سوگند هرگز چنین بیمی ندارم بلکه،امیدوارم خداوند تو را برایشان پیروز گرداند،امام فرمود:ای نوفلی!آیا میخواهی بدانی مأمون کی پشیمان خواهد شد؟عرض کردم آری فرمود:هرگاه ببیند که با اهل تورات به توراتشان و با اهل انجیل به انجیلشان و با اهل زبور به زبورشان و با صابئین به عبرانی و باهیر بدان به فارسی و با رومیان به رومی و با سردمداران مذاهب مختلف به مذهبشان احتجاج خواهم کرد،و زمانی که همۀ گروهها را محکوم کردم و دلیلشان را باطل گردانیدم،و ایشان را واداشتم که از سخن خود بازگردند و سخن مرا بپذیرند،مأمون خواهد دانست موضعی که اتّخاذ کرده،اشتباه بوده است و در این زمان است که پشیمان خواهد شد و لا حول و لا قوّة الاّ باللّه العلیّ العظیم.
چون صبح شد فضل بن سهل نزد ما آمد و به امام چنین گفت:فدایت گردم،پسر عمویت در انتظار توست،علما نیز گرد آمدهاند.آیا در این مجلس،حاضر خواهی شد؟امام علیه السلام فرمود:تو برو من نیز به خواست خدا نزد شما خواهم آمد.امام علیه السلام سپس برای نماز وضو ساخت و مقداری شربت سویق نوشیده و به ما نیز نوشاند،همگی به راه افتادیم و بر مأمون وارد شدیم.مجلس شلوغی بود، محمد بن جعفر در گروه طالبیان و هاشمیان بود و فرماندهان نیز حضور داشتند.چون امام رضا علیه السلام وارد شد مأمون و محمّد بن جعفر و همۀ بنی هاشم به پا خاستند و همچنان ایستاده بودند تا آنکه امام رضا علیه السلام و مأمون نشستند و سپس مأمون به ایشان اجازۀ نشستن داد و آنها نیز نشستند،مأمون پس از آنکه مدّتی مشغول سخن گفتن با امام بود رو به جاثلیق کرد و چنین گفت:ای جاثلیق! این علی بن موسی بن جعفر پسر عموی من است،او از فرزندان فاطمه دختر پیامبر ما و علی بن ابی طالب علیه السلام است مایلم با او سخن بگویی و به احتجاج بپردازی و دربارۀ او انصاف در پیش گیری.جاثلیق گفت:ای امیر المؤمنین!چگونه با فردی بحث کنم که به کتابی استدلال میکند که مورد قبول من نیست و از پیامبری نقل قول خواهد کرد که بدو ایمان ندارم؟
امام علیه السلام فرمود:ای نصرانی!اگر با تو به انجیلت احتجاج کنم آن را میپذیری؟جاثلیق پاسخ داد:آیا میتوانم آنچه را انجیل گفته نپذیرم؟آری به خدا سوگند اگر مورد پسند من هم نباشد خواهم پذیرفت.امام رضا علیه السلام قسمتی از انجیل را برای او خواند و ثابت کرد که نام پیامبر ما صلی الله علیه و آله در آن آمده است سپس تعداد حقیقی و سرگذشت حواریون عیسی علیه السلام را بیان کرد،و نیز احتجاجات بسیاری کرد که جاثلیق همۀ آنها را پذیرفت،و سپس قسمتی از کتاب اشعیا را خواند تا آنجا که جاثلیق چنین گفت:«دیگری از تو سؤال کند،به حقّانیت مسیح سوگند،گمان نمیکنم در میان دانشمندان مسلمان همچون تو کسی یافت شود!»در این هنگام امام رضا علیه السلام به رأس الجالوت رو
کرد و با تورات و زبور و کتاب شبعا و حبقوق با او احتجاج کرد تا آنکه رأس الجالوت متقاعد شد و دیگر پاسخی نداد.سپس امام علیه السلام به هیربد کبیر رو کرد و با او نیز به احتجاج پرداخت تا آنکه هیربد از جای خود برخاست.امام علیه السلام فرمود:ای مردم!اگر هرکدام از شما مخالفتی با اسلام دارد و مایل است سؤالی کند،میتواند بدون خجالت به طرح آن بپردازد.عمران صابی،که یکی از متکلّمان بود برخاست و گفت:ای حکیم!اگر نمیخواستی سؤال خود را مطرح کنم،چنین نمیکردم.من با متکلّمان کوفه،بصره،شام و شمال سوریه ملاقات کردهام ولی هیچ یک از ایشان نتوانسته است وحدانیّت پروردگار را برای من به اثبات رساند،اگر اجازه میدهی سؤالی در اینباره مطرح کنم.امام علیه السلام فرمود:اگر عمران صابی در این گروه باشد او کسی جز تو نیست.
عمران گفت:آری عمران هستم.امام علیه السلام فرمود:بپرس ولی انصاف در پیش گیر و از بیهوده گویی و ناجوانمردی بپرهیز.عمران گفت:سرورم قصد من آن نیست که سؤال مرا بدرستی پاسخ گویی و من آن را نپذیرم.امام علیه السلام فرمود:آنچه به نظرت میرسد بگو.مردم زیادی گرد آمده بودند و جمعیّت آنقدر زیاد بود که مردم به یکدیگر چسبیده بودند.امام علیه السلام احتجاج خود را آغاز کرد و سخن بسیاری بین آن دو ردّ و بدل شد تا آنکه ظهر شد در این هنگام امام علیه السلام به مأمون رو کرد و چنین فرمود:وقت نماز است.عمران گفت:سرورم سخنمان را قطع مکن که دلم آزرده میشود.
امام علیه السلام فرمود:نماز میخوانیم و باز میگردیم،امام علیه السلام برخاست و مامون نیز برخاست،
امام علیه السلام در داخل قصر نماز گزارد و مردم در خارج به محمّد بن جعفر اقتدا کردند.پس از نماز هر دو آمدند و امام علیه السلام در جایگاه خود نشست و عمران را فراخواند و فرمود:ای عمران،سؤال خود را پی گیر.عمران،دربارۀ پروردگار و صفات خدا پرسشهایی کرد که امام علیه السلام به همۀ آنها پاسخ داد.
در اینجا امام علیه السلام چنین فرمود:آیا فهمیدی ای عمران؟عمران پاسخ داد:آری سرورم و گواهی میدهم که خداوند همچنان است که تو توصیف کردی و وحدانیّت او چنان است که تو به اثبات رساندی و گواهی میدهم که محمّد بندۀ برانگیختۀ پروردگار برای هدایت مردم و رواج دین حقّ است سپس رو به قبله به سجده افتاد و اسلام آورد.
حسن بن محمّد نوفلی،چنین روایت میکند:چون متکلّمان سخن عمران صابی را شنیدند، دیگر به امام علیه السلام نزدیک نشدند زیرا عمران فرد جدلی مذهبی بود که تا آن زمان هیچکس نتوانسته بود بر او غلبه یابد،امام علیه السلام و عمران به داخل قصر رفتند و مردم نیز پراکنده شدند.از این زمان به بعد هرگاه متکلّمان نزد او گرد میآمدند وی استدلالهای آنها را باطل میکرد تا بدانجا که دیگر از او پرهیز میکردند .
از محمّد بن فضل هاشمی،روایت شده که گفته است:چون سه روز از ورود من به بصره
گذشت امام علیه السلام به بصره وارد شد و به منزل«حسن بن محمّد»در آمد،وی نیز خانهاش را در اختیار امام علیه السلام گذاشت و حسن بن محمّد خود،در خدمت امام علیه السلام بود و اوامر امام علیه السلام را به اجرا درمیآورد.امام علیه السلام فرمود:ای حسن بن محمّد!کسانی را که نزد محمّد بن فضل گرد آمده بودند و نیز سایر دوستداران ما را دعوت کن.جاثلیق مسیحی و رأس الجالوت را فراموش مکن و به این عدّه بگو هرچه میخواهند بپرسند.حسن بن محمّد نیز ایشان را به اضافۀ زیدیه و معتزله دعوت کرد ولی آنها نمیدانستند چرا حسن بن محمّد ایشان را دعوت کرده است.
چون همگی جمع شدند امام علیه السلام متّکارا دولا کرد و بر آن نشست و فرمود:درود و برکات خدا بر شما باد،آیا میدانید چرا سخن خود را با درود آغاز کردم.گفتند:خیر.امام علیه السلام فرمود:تا دلهاتان آرام گیرد.گفتند:خدا تو را رحمت کند بگو،کیستی.امام علیه السلام پاسخ داد:من علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام و فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله هستم،امروز نماز صبح را به همراه والی مدینه در مسجد رسول اللّه صلی الله علیه و آله برگزار کردم،وی پس از نماز،نامۀ خلیفه را بر من خواند و در بسیاری از امور با من به رایزنی پرداخت من نیز او را به چنان اموری سفارش کردم که سود او در آن بود و با او قرار ملاقاتی در شامگاه امروز گذاشتهام تا پاسخ نامۀ خلیفه را در حضور من بنویسد،من به آنچه وعده دادهام عمل خواهم کرد و لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العلیّ العظیم.گروه حاضر گفتند:ای فرزند رسول اللّه!ما با وجود این دلایل دیگر شاهدی از تو نمیخواهیم،ما تو را راستگو میدانیم سپس برخاستند.تا مجلس را ترک گویند ولی امام علیه السلام به ایشان فرمود:«پراکنده نشوید زیرا من شما را گرد آوردهام تا پرسشهای خود را در آثار نبوّت و علامات امامت که جز در میان ما اهل بیت یافت نمیشود،مطرح کنید»،«عمر بن هدّاب»که به زیدیه گرایش داشت،سخن را آغاز کرد و گفت:محمّد بن فضل هاشمی،مسائلی از تو نقل میکند که نمیتوان آن را باور داشت.امام علیه السلام فرمود:چه مسائلی؟هدّاب پاسخ داد:میگوید که تو هرآنچه را که خداوند نازل کرده است،میدانی و از همۀ زبانها آگاهی کاملی داری.امام علیه السلام فرمود:«محمّد بن فضل راست گفته است من خود این مسأله را بدو گفتهام،پرسشهای خود را مطرح کنید.»هدّاب گفت:پیش از هر چیز تو را در زبانهای مختلف میآزماییم،این فردی رومی و آن هندی و آن دیگری فارس و این یکی ترک است و ما همۀ ایشان را گرد آوردهایم.امام علیه السلام فرمود:
به هر زبانی که مایلند سخن بگویند و من نیز به خواست خدا به همان زبان بدیشان پاسخ خواهم داد.هریک از آنها سؤالی را به زبان خود مطرح کردند و امام علیه السلام نیز به همان زبان پاسخ آنها را داد،گروه حاضر تعجّب کردند و همگی اقرار کردند که امام علیه السلام در زبانشان از آنها فصیحتر است، سپس امام علیه السلام به هدّاب رو کرد و فرمود:اگر به تو بگویم که در همین روزها دستت به خون یکی
از نزدیکانت آلوده خواهد شد مرا تصدیق میکنی؟هدّاب پاسخ داد:نه،زیرا تنها خداست که غیب میداند.امام علیه السلام فرمود:آیا خدا نمیگوید: «عٰالِمُ الْغَیْبِ فَلاٰ یُظْهِرُ عَلیٰ غَیْبِهِ أَحَداً إِلاّٰ مَنِ ارْتَضیٰ مِنْ رَسُولٍ (1)رسول خدا در پیشگاه او برگزیده است و ما وارثان همان کسی کسی هستیم که خداوند او را بر آنچه از غیبش اراده کرده،آگاه گردانیده است و ما نیز به آنچه تحقّق یافته و تا روز قیامت تحقّق خواهد یافت،آگاهی داریم و تو ای ابن هدّاب،بدان آنچه را که به تو خبر دادم در طول پنج روز اتّفاق خواهد افتاد و دروغگو باشم اگر پیشبینی من در این مدّت تحقّق نیابد ولی اگر درست گفته باشم بدان که تو خدا و رسول را انکار کردهای.پیشبینی دیگری نیز برای تو دارم،بدان که پس از چند روز بیماری چشمی یافته و کور خواهی شد و دیگر قادر نخواهی بود کوهستانها و دشتهای سرسبز را ببینی.پیشبینی دیگری نیز دارم،بدان که بزودی سوگند دروغ خود را خواهی شکست و به همین سبب به مرض پیسی دچار خواهی شد.»
محمّد بن فضل میگوید:به خدا سوگند هرچه امام علیه السلام گفته بود بر هدّاب نازل شد.به هدّاب گفتند:آیا امام رضا علیه السلام راست گفته بود یا نه؟وی پاسخ داد:به خدا سوگند همان وقت که این سخنان را میگفت میدانستم که حتما چنین خواهد شد ولی از روی لجاجت آن را نپذیرفتم.
سپس امام علیه السلام به جاثلیق رو کرد و فرمود:آیا انجیل،به نبوّت محمّد صلی الله علیه و آله اشاره کرده است؟وی پاسخ داد:اگر اشاره کرده بود دیگر نبوّت او را انکار نمیکردیم.امام علیه السلام فرمود:آن کدامین اسم در سفر سوّم است که بدان تصریح نمیکنید؟جاثلیق پاسخ داد:اسمی از اسماء خداست که جایز نیست بدان تصریح کنیم.امام علیه السلام فرمود:اگر ثابت کنم که آن نام محمّد است که عیسی آن را ذکر کرده و بد و اقرار کرده است و بنی اسراییل را به ظهورش بشارت داده است،بدو اقرار میکنی و از انکار خود دست میکشی؟جاثلیق گفت:اگر بتوانی چنین چیزی را ثابت کنی،سخن تو را خواهم پذیرفت زیرا،من نمیتوانم انجیل را انکار کنم.امام علیه السلام فرمود:سفر سوّم را که نام محمّد و بشارت عیسی علیه السلام به ظهور حضرتش در آن است به من ده.جاثلیق کتاب را به امام علیه السلام داد.امام تلاوت سفر سوّم انجیل را آغاز کرد تا به نام محمّد رسید و فرمود:ای جاثلیق!این فرد کیست؟ جاثلیق گفت:ویژگیهای او را برای من توصیف کن.امام علیه السلام فرمود:او را توصیف نمیکنم،مگر به آنچه خداوند او را توصیف کرده است.او صاحب ناقه و عصا و کساست،پیامبری امّی است که نامش در تورات و انجیل آمده است.او پیامبری است که امر به معروف و نهی از منکر میکند،رزق و روزی حلال را حلال و اموال ناپاک را حرام میدارد،و زر و وبال مردم را از دوششان برمیدارد.
1) *) سورۀ جن27/،او دانای عالم غیب است و هیچکس بر عالم غیب او آگاه نیست مگر آن کس که از رسولان خود برگزیده است.
او مردم را به میانهروی و روش معتدل و راه راست فرا میخواند،ای جاثلیق!تو را به حقّ عیسی روح اللّه و سخنان او سوگند میدهم که آیا در انجیل ویژگیهای این پیامبر چنین نیست؟جاثلیق چشمان خود را به زمین دوخته بود و میدانست که اگر انجیل را ردّ کند کافر خواهد شد لذا چنین پاسخ داد:آری،این صفات در انجیل آمده است و عیسی در انجیل این پیامبر را چنین توصیف کرده است ولی،مسیحیان این پیامبر را محمّد[پیامبر شما]نمیدانند.امام علیه السلام فرمود:از آنجا که به نصوص انجیل کفر نور زیدی و به صفات محمّد در آن اقرار کردی اکنون یکی دیگر از ویژگیهای محمّد و ویژگیهای جانشین او و دخترش فاطمه و حسن و حسین را از سفر دوّم برای تو خواهم خواند.چون جاثلیق و رأس الجالوت این سخنان را شنیدند،دریافتند که امام رضا علیه السلام از تورات و انجیل آگاهی کاملی دارد لذا،چنین گفتند:به خدا سوگند،چنان ادلّهای اقامه کردهای که نمیتوان جز با انکار تورات و انجیل و زبور آنها را انکار کرد،موسی و عیسی علیه السلام به ظهور حضرتش بشارت دادهاند ولی،برای ما ثابت نشده که محمّد شما همان محمّد پیامبر است و ما نمیتوانیم به پیامبری محمّد شما اقرار کنیم،ما تردید داریم که این پیامبر،محمّد شما باشد.امام علیه السلام پاسخ داد:
با شک و شبهه احتجاج میکنید!آیا خداوند،قبل از عیسی یا پس از او تا به امروز پیامبری را به نام محمّد برانگیخته است؟یا چنین نامی را در کتابهای دیگری که بر پیامبران نازل شده است، یافتهاید؟همگی از پاسخ بازماندند و گفتند:ما نمیتوانیم اقرار کنیم که محمّد پیامبر،همان محمّد شماست زیرا،اگر به چنین چیزی اقرار کنیم بر طبق آنچه خود گفتیم باید به جانشین او و دخترش و دو پسرش نیز اقرار کنیم و به این ترتیب علی رغم میلمان به اسلام وارد خواهیم شد امام علیه السلام فرمود:ای جاثلیق!تو در امان خدا و رسولی و هیچ چیز از آنچه میترسی و پرهیز میکنی و ناپسند میداری از جانب ما به تو نخواهد رسید.جاثلیق گفت:حال که مرا امان دادی میگویم که،نام پیامبر خدا،محمّد و جانشین او علی و دخترش فاطمه و نوادگانش حسن و حسین در تورات و انجیل و زبور آمده است.امام علیه السلام فرمود:آیا ذکر پیامبر و جانشین و دختر و نوادگان او در تورات و انجیل و زبور هماره با راستی و عدالت است یا دروغ و ناراستی؟جاثلیق پاسخ داد:با راستی و عدالت و پروردگار جز حقّ چیزی نمیگوید.چون امام علیه السلام از جاثلیق اقرار گرفت،رو به رأس الجالوت کرد و فرمود:ای راس الجالوت!هماکنون به فلان سفر از زبور داود گوش فرا ده.گفت:بخوان،خداوند به تو و بر فرزندانت برکت دهاد.امام علیه السلام سفر اوّل زبور را تلاوت کرد تا به نام محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسین رسید و فرمود:ای رأس الجالوت تو را به خدا سوگند آیا چنین آیاتی در زبور یافت میشود یا نه؟تو نیز چون جاثلیق در امانی.رأس الجالوت گفت:آری،عین این اسامی در زبور آمده است.امام علیه السلام فرمود:تو را به ده فرمانی که خدا بر
موسی بن عمران نازل کرده است سوگند میدهم آیا محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسین را در تورات به عدل و فضیلت منسوب میدانی؟رأس الجالوت پاسخ داد:آری و اگر کسی ایشان را انکار کند به خدا و پیامبرانش کفر ورزیده است.امام علیه السلام به او فرمود:اکنون به فلان سفر از تورات توجّه کن،امام علیه السلام شروع به تلاوت تورات کرد و رأس الجالوت از تلاوت و بیان و فصاحت و زبان امام بسختی دچار حیرت شده بود تا آنکه به نام محمّد رسید،در اینجا رأس الجالوت گفت.
آری،این«احماد»و«الیا»و«دختر احماد»و«شبّر»و«شبیر»است که تفسیر آن به عربی همان محمّد،علی،فاطمه،حسن و حسین میباشد و امام علیه السلام تا آخر،آن را تلاوت کرد.چون امام علیه السلام از تلاوت تورات فارغ شد رأس الجالوت به ایشان چنین گفت:ای فرزند محمّد!به خدا سوگند اگر بر همۀ یهود ریاست نداشتم هر آینه به محمّد ایمان میآوردم و پیرو راه تو میشدم.
سوگند به خدایی که تورات را بر موسی و زبور را بر داود نازل کرده است،در خواندن تورات و انجیل و زبور زبر دست تر از تو ندیدهام و نیز کسی را ندیدهام که بتواند به فصاحت تو،این کتابها را تفسیر کند.
امام علیه السلام همچنان با ایشان مشغول سخن دربارۀ این مسائل بود تا آنکه ظهر شد و امام علیه السلام چنین فرمود:من نماز میگزارم و سپس راهی مدینه میشوم تا به وعدهای که به والی مدینه دادهام، عمل کنم زیرا او میخواهد پاسخ نامۀ خلیفه را در حضور من بنویسد و به خواست خدا فردا به سوی شما باز خواهم گشت.راوی میگوید:عبد اللّه بن سلیمان اذان و اقامه گفت و امام علیه السلام در پیشاپیش مردم نماز را برپا کرد،نماز امام علیه السلام در مدّت کوتاهی تمام شد و تنها مستحبّات رکوع را به جای آورد و رفت.چون فردای آن روز فرا رسید امام علیه السلام به همین مجلس بازگشت.کنیزی را نزد امام علیه السلام آوردند که به رومی سخن میگفت،امام علیه السلام نیز با رومی با او سخن گفت.جاثلیق به سخنان امام علیه السلام گوش میداد،او در زبان رومی مهارتی بسزا داشت.امام علیه السلام به رومی از آن کنیزک چنین پرسید.کدام یک نزد تو محبوبترند عیسی یا محمّد؟کنیزک پاسخ داد:در گذشته هنگامی که محمّد را نمیشناختم عیسی را بیشتر دوست میداشتم ولی،هم اکنون که محمّد را شناختهام بیش از عیسی یا هر پیامبر دیگری دوستش میدارم.در اینجا جاثلیق به کنیزک گفت:اگر به دین محمّد درآیی از عیسی متنفّر خواهی بود؟کنیزک پاسخ داد:پناه بر خدا،من همچنان عیسی را دوست میدارم و به او ایمان دارم ولی،محمّد در پیش من محبوبتر است.امام علیه السلام به جاثلیق فرمود:سخن این کنیزک و نیز سؤال و جواب خود را با او برای حاضران ترجمه کن.جاثلیق نیز تمام آنها را برای حاضران ترجمه کرد.چون سخن امام علیه السلام با حاضران به پایان رسید،چنین فرمود:
آیا درستی آنچه محمّد بن فضل از من برایتان نقل کرده بود،ثابت شد؟پاسخ دادند:آری،به خدا
سوگند بیشتر از آنچه او گفته بود بر ما ثابت شد او همچنین به ما گفته است که،تو را به خراسان میبرند.امام علیه السلام فرمود:محمّد راست گفته است ولی،مرا با تکریم و تعظیم و احترام بدانجا میبرند.محمّد بن فضل روایت میکند که حاضران به امامت او گواهی دادند.امام علیه السلام آن شب را پیش ما بود و چون صبح شد سفارشهای مورد نظرش را به من کرد و با حاضران خداحافظی کرد و رفت.
این یکی از دهها داستانی است که میتوان از رویارویی امام علیه السلام با جریانهای منحرف و مخالف اسلام،بدان اشاره کرد.تاریخ هنگامی که از امام رضا علیه السلام سخن میگوید،صرفا مقابله و مبارزههای فکری امام در جریانهای مختلف را یادآور میشود و آنها را برای ما نقل میکند ولی،از تغذیۀ فکری و خدمات گستردۀ علمی آن حضرت برای ترقّی اندیشه و اعتقاد امّت اسلامی مختصرا به بحث میپردازد و از هدایت مستقیم امام علیه السلام و ارتباط ایشان با علمای مسلمان در جهت ارائه خدمات و احیای اندیشۀ ایشان یا از مجالس درسی که در جامعه برپا میکردهاند،سخنی به میان نمیآورد در حالی که از خلال همین رویاروییها میتوانیم به نقش فکری امام علیه السلام در داخل امّت اسلامی و بازگرداندن تعادل فکری آن پی ببریم.به اعتقاد من،در میان همۀ امامان معصوم علیه السلام دو امام نقش رهبری اندیشۀ اسلامی را بر عهده داشتهاند،امام باقر و امام رضا علیه السلام .سایر ائمّه علیه السلام همچنان که مناقشات و مبارزات فکری داشتهاند به امور دیگری نیز میپرداختهاند ولی،میزان مبارزههای فکری،فلسفی،اعتقادی و فرهنگی ایشان به اندازۀ امام باقر و امام رضا علیه السلام نبوده است و این خود،مسؤولیت مهمّی است که باید آن را در خلال تاریخ بررسی کنیم یعنی،ارتباط علومی را که ائمّه علیه السلام به نشر آن میپرداختهاند،با شرایط تاریخی این ائمّه بازشناسیم.
به دیگر سخن،ائمّه علیه السلام در خلال تکامل بخشیدن به امّت که باید به ادای آن میپرداختند،به برآوردن نیاز نسلهای امّت اسلامی نیز اهتمام داشتند.ائمّه علیه السلام در مسیری واحد گام برمیداشتند و هریک از ایشان نقشی را که بر عهده داشت ایفا میکرد،ولی،این مانع از آن نمیشود که دادههای هر امامی را متناسب با شرایط تاریخی ایشان ندانیم.پدیدهای را که ائمّۀ معصومین علیه السلام با آن روبرو بودهاند میتوان چنین بیان کرد:جنبشهای مکتبی همچنان که نتایج و آثار آن را به تفصیل بیان کردیم در مسیر خود،در پیدا کردن اعتقاد و طرز تفکّر شیعی،موفقیّت چندانی به دست نیاوردند اگر چه تمامی این جنبشها از سرچشمۀ زلال تشیّع جان گرفته بودند.عدم برخورداری این جنبشها از طرز تفکّر و اعتقاد خالص شیعی،ائمّه علیه السلام را وامیداشت که بیش از پیش به توضیح اعتقادات و اصول مکتب همت بگمارند.
از سوی دیگر،همین ویژگی یعنی فاصله گرفتن جنبشهای مکتبی از تفکّر و اعتقاد شیعی که
در سالهای بعد حاصل شده بود،چه عمدا صورت گرفته باشد یا در نتیجۀ ترکیب شرایط،سهوا پیش آمده باشد به هرحال پدیدهای به شمار میآمد که در برابر همۀ ائمۀ علیه السلام رخ مینمود به گونهای که، مثل معروف«امور به اضداد آن شناخته میشوند»را میتوان مصداق آن دانست.
بار دیگر به این سخن بازمیگردیم که ائمّه علیه السلام یکی پس از دیگری وظیفۀ خود را ایفا میکردند وظیفهای که با نقش هر امام تکامل بیشتری مییافت ولی،این نیز عاقلانه نیست که بنا به طبیعت شرایط هر امام،دادههای ایشان را به دور از نیازهای مردم آن عصر تلّقی کنیم.بدین معنا که رابطهای میان شرایط ائمّه علیه السلام و نوع دادههای ایشان به امّت،به چشم میخورد یعنی نباید چنین تصوّر کرد که ائمّه علیه السلام وظیفۀ تکاملی خود را تنها در دادههای به امّت محصور و محدود میدانستهاند بلکه،ارتباط پویا و حقیقی،همان چیزی است که باید به شرح آن بپردازیم.این نکته را نیز نباید از یاد برد که بسیاری تحلیلهای تاریخی میکوشد که وجود این پدیده را در رابطه با غیب و امور غیر طبیعی توجیه کند،این سخن بدان معناست که نباید برای اعمال طبیعی که ائمّه علیه السلام نیز به عنوان بشر بدانها میپرداختهاند ارزشی قایل شد،ما نمیخواهیم نیروهای غیبی و معجزات الهی را در بالا بردن پرچم اسلام انکار کنیم ولی،باید بیشتر به جهاد و مبارزه ائمّه علیه السلام به عنوان بشر توجّه کنیم و بیشتر به علوم باقی ماندهای که از فضیلت این ائمّه به دست ما رسیده است و امّت اسلامی میتواند با استفاده از آن،فهم دقیقی از اسلام به دست آورد،بپردازیم.
-زطّی:به ضمّ زاء و تشدید طاء،نوعی لباس است.در«مغرب»چنین آمده است:«زطّ»گروهی از مردم هند هستند که لباسهای«زطیّه»به آنها منتسب است.در صحاح چنین آمده است:فرقهای از مردم هستند و واحد آن«زطّی»است.در قاموس نیز چنین آمده است:«زطّ»به ضمّ زاء فرقهای از مردم هندند که معرب«جت»است ولی بنا به قیاس میتوان آن را به فتح نیز خواند،مفرد آن«زطّی»است.بحار الانوار،ج 25،ص 280.
-بحار الانوار،ج 49،ص 122.
-همان مأخذ،ج 49،ص 173 تا 177.
1-امام جواد و مسألۀ غیب
2-دوران امام جواد و گسترش جنبش مکتبی
3-ارتش،حکومت را به دست میگیرد
عدّهای از مسلمانان جز هنگام ضرورت،اندیشۀ غیبگرا را کاملا مردود میدانند ولی،عدّۀ دیگری از مسلمانان برعکس گروه اوّل هر مسألهای را چه هنگام ضرورت یا غیر از مواقع ضروری، به وسیلۀ غیب تفسیر میکنند.
گروه اوّل چنین میگویند:ما میدانیم که رسول اکرم صلی الله علیه و آله شخصیّتی بود که با غیب پیوند داشت بدین معنا که از طرف خداوند سبحان و به وسیلۀ روح القدس مورد تأیید بود. «إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ وَ مٰا أَدْرٰاکَ مٰا لَیْلَةُ الْقَدْرِ لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ تَنَزَّلُ الْمَلاٰئِکَةُ وَ الرُّوحُ فِیهٰا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ،سَلاٰمٌ هِیَ حَتّٰی مَطْلَعِ الْفَجْرِ» (1)
بنابراین،قضیّه در نزول روح القدس که بر پیامبر ما محمّد صلی الله علیه و آله و بر عیسی بن مریم علیه السلام نازل شده است خلاصه میشود،ما غیب را تا این حدّ میپذیریم ولی خارج از این چارچوب یعنی دیگر امور غیبی را مطلقا انکار میکنیم،به نظر این گروه معجزههایی که از رسول اللّه صلی الله علیه و آله در احادیث وارد شده است،عاقلانه نبوده و نادرست است و اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله میتوانسته به زبانهای مختلفی جز زبان عربی سخن بگوید،امری نامعلوم است و سخن گفتن پیامبر صلی الله علیه و آله با سنگریزهها و شهادت
1) *) سورۀ قدر:ما این قرآن عظیم الشأن را در شب قدر نازل کردیم و چه تو را به عظمت این شب قدر آگاه تواند کرد؟شب قدر به مقام و مرتبۀ از هزار ماه بهتر و بالاتر است،در این شب فرشتگان و جبرئیل به اذن خدا از هر فرمان و دستور الهی و سرنوشت خلق نازل میشود،این شب رحمت و سلامت و تهنیت است تا صبحگاه.
دادن سنگریزهها به نبوّت ایشان،از هیچگونه صحّتی برخوردار نیست.آمدن درخت خرما به سوی پیامبر صلی الله علیه و آله به دستور ایشان و اینکه این درخت در عین خشکی به درختی پر از خرما تبدیل میشود که مردم از خرمای آن میخوردهاند،به اعتقاد این گروه،مسائلی نادرست است و صحّت اینگونه روایات به ثبوت نرسیده است.این عدّه در اینگونه احادیث صحیح،به تأویلات بسیار دوری نیازمندند چنانکه این تفکّر،با عصمت پیامبر نیز منافات دارد زیرا عصمت رسول اللّه صلی الله علیه و آله خود وجود غیب را به ثبوت میرساند.نظر گروه دوّم کاملا برعکس نظر گروه اوّل است،این عدّه چنین میگویند:همۀ حوادث تاریخی ناشی از غیب هستند،پیروزیهای رسول اللّه صلی الله علیه و آله در جنگهای بدر و احد و حنین و نیز فتح شبه جزیره عربستان همگی در پرتو غیب صورت گرفته است.مسلمانان نیز با نیروی غیب توانستند جهان را مسخّر خود کنند.این عدّه همۀ امور را به وسیلۀ غیب،تفسیر و توجیه میکنند.
در اینجا این سؤالات پیش میآید:
چرا رسول اللّه صلی الله علیه و آله در برخی از جنگها با شکست روبرو شد؟
چرا امام حسین علیه السلام کشته شد؟
و چرا امام حسن علیه السلام به وسیلۀ سمّ مسموم شد؟
با در نظر گرفتن اینکه همگی،خدا را یاری میدادند و پیامآوران الهی بودند،این عده چنین پاسخ میدهند:خواست خدا چنین بوده است.بدینگونه بطور کلّی از تاریخ،تفسیری غیبی به دست میدهند.امّا به اعتقاد ما نظر صحیح همان راه میانه است یعنی،همچنان که تاریخ دست پروردۀ انسان است،انسان نیز از تأثیرات غیبی بیبهره نیست،رسول اللّه صلی الله علیه و آله با غیب پیوند داشت و ائمّۀ معصومین علیه السلام نیز علوم و معارف خود را از سرچشمۀ وحی الهی میگرفتند ولی اینکه خداوند ایشان را بر سایرین برتری داده است،مسألهای غیبی نیست و دلیلی جز نیکوکاری و علم ایشان ندارد به علاوۀ آنکه ائمّه علیه السلام توانستهاند در پاکدامنی و تقوا نیز گوی سبقت را از دیگران بربایند.گزینش انبیا به وسیلۀ خدا خالی از حکمت نیست.پروردگار دربارۀ ابراهیم چنین میفرماید: «وَ إِذِ ابْتَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً» (1)و دربارۀ موسی علیه السلام چنین میفرماید: «وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَویٰ آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ» (2)
پس آزمایش قبل از گزینش و نیکوکاری قبل از دادن حکومت و علم است ولی ما دربارۀ سایر حوادث ثابت شدۀ تاریخی که عاملی جز غیب نداشته است،تفسیری جز غیب نخواهیم داشت و آنچه را که حدوث آن در جهان محسوس،به ثبوت رسیده است به وسیلۀ تأثیرات خارجی،تفسیر و تأویل میکنیم یعنی،نه عالم غیب را انکار میکنیم و نه جهان محسوس را،نه در تمایلات غیبی افراط میکنیم و نه در گرایش به جهان محسوس تفریط،بلکه راه میانه را در پیش میگیریم.برای مثال،امام صادق علیه السلام با«محمّد ذو النفس الزکیه»بیعت نمیکند و به منصور اشاره میکند و چنین میفرماید:«خلافت امر بزرگی است که جز صاحب ردای زرد(منصور)کسی بدان دست نمییابد.»امام علیه السلام با محمّد ذو النفس الزکیه بیعت نمیکند.روزها میگذرد و خلافت از خاندان علوی به خاندان بنی عبّاس منتقل میشود و حوادث بسیاری پیش میآید و سرانجام منصور دوانیقی حکومت را به دست میگیرد و محمّد ذو النفس الزکیه و برادرش ابراهیم بر او میشورند ولی سرانجام به قتل میرسند.
تمامی این روایت در کتب تاریخی وارد شده است و خود منصور نیز آن را نقل میکند،منصور میگوید:هنگامی که امام جعفر صادق علیه السلام این جمله را فرمود که:کسی جز صاحب ردای زرد به خلافت دست نمییابد،از همان ساعت پیش خود به انتخاب کارگزاران حکومت آیندهام پرداختم زیرا میدانستم این شخص جز سخن راست نمیگوید.این بدان معناست که منصور پس از کلام امام علیه السلام به حکومت خویش اطمینان مییابد.ولی برخی از مورّخان چنین میگویند:بر فرض صحّت سند این روایت،باز ما معتقدیم غلاتی که میخواهند معجزات ائمّه علیه السلام را به ثبوت برسانند این حدیث را جعل کردهاند.علی رغم آنکه این عدّه سند این حدیث را معتبر میدانند ولی باز آن را نمیپذیرند زیرا میخواهند همۀ روایاتی را که اعجاز ائمّه علیه السلام را به ثبوت میرساند انکار کنند.
طبیعة ما نمیتوانیم این روش را در پیش بگیریم.چرا؟
زیرا زمانی که یک مسأله از نظر تاریخی به ثبوت بسرد و عقلا نیز اشکالی به نظر نرسد،باید بدان مسأله اعتقاد یابیم چنانکه یکی از نویسندگان غربی کتابی به نام«الإمام الصادق ملهم الکیمیا»نوشته و در این کتاب ثابت کرده است که امام صادق علیه السلام همان کسی است که اساس علم شیمی را در جهان اسلام و حتّی در ممالک غیر اسلامی پی ریخته است،وی ثابت میکند که علم شیمی امروزی از جابر بن حیّان کوفی است که او نیز این علم را از امام صادق علیه السلام فرا گرفته است.زیرا،پیوسته در کتب خود چنین میگوید:«آقا و سرور من جعفر بن محمّد الصادق چنین فرموده است»یا«امام صادق علیه السلام چنین فرموده است»ولی یکی دیگر از نویسندگان براحتی این روایت را دروغ میشمارد.چرا؟زیرا هیچ استادی در شیمی در مدینۀ منورّه نبوده است پس امام این
علم را از کجا آموخته است؟پس تنها احتمالی که باقی میماند آن است که،خدای تبارک و تعالی علم شیمی را به امام صادق علیه السلام الهام کرده است،ولی فرد منکری که بر موضع ثابتی ایستاده است یعنی محال میداند که امام صادق علیه السلام علوم خود را از خدا الهام گرفته باشد چگونه چنین چیزی را میپذیرد زیرا او باور ندارد که خداوند علوم را به صورتی غیبی به بندگانش الهام کند اگرچه متفکّران و مخترعان و حتّی شعرا همگی نقش الهام در علوم و فنون مختلف را مورد تأکید قرار دادهاند.ما حوادث تاریخ و رویدادهای گذشتۀ آن را با دید ثابتی نمینگریم بلکه،معتقدیم ائمّه علیه السلام از جهان غیب مورد تأیید بودهاند و علم ایشان از علم خداوند تبارک و تعالی سرچشمه گرفته است.برای مثال امام جواد علیه السلام در حالی به امامت رسید که سنّ ایشان از هفت سال تجاوز نمیکرد و این خود برای دوستداران اهل بیت امتحان دشواری بود زیرا،دانشمندان بزرگ و فقها و فرماندهان نظامی باید از کودکی هفت ساله پیروی میکردند با در نظر گرفتن آنکه جنبش مکتبی در آن روزگار جنبشی بسیار قوی به شمار میآمد.امام جواد علیه السلام چهرهای گندمگون داشت و اندام ایشان آنقدر درشت نبود که بزرگتر از سنّ حقیقی به نظر آید.
قاسم بن عبد الرحمان که زیدی مذهب بود چنین نقل میکند:روانۀ بغداد شدم و چون بدان جا رسیدم مردم را دیدم که میدوند و سپس میایستند.پرسیدم:چرا چنین میکنید؟گفتند:فرزند رضا،فرزند رضا.همینکه نگاه کردم او را دیدم که بر استری سوی من میآید،پیش خود گفتم:
خداوند امامیه را لعنت کند که معتقدند پروردگار،اطاعت این کودک را واجب کرده است.در این هنگام امام به من رو کرد و گفت:ای قاسم بن عبد الرحمان «فَقٰالُوا أَ بَشَراً مِنّٰا وٰاحِداً نَتَّبِعُهُ إِنّٰا إِذاً لَفِی ضَلاٰلٍ...» (1)به دنبال این سخن امام،پیش خود گفتم:به خدا او ساحر و افسونگر است ولی دوباره او رو به من کرد و گفت: أَ أُلْقِیَ الذِّکْرُ عَلَیْهِ مِنْ بَیْنِنٰا بَلْ هُوَ کَذّٰابٌ أَشِرٌ» (2)
قاسم بن عبد الرحمان میگوید:از آنجا که بازگشتم به امامت اعتقاد یافتم و شهادت دادم که امام جواد علیه السلام حجّت خدا بر مردم است و به او ایمان آوردم .
از عبد اللّه بن جعفر،چنین روایت شده است:من و رضوان بن یحیی بر امام رضا علیه السلام وارد شدیم،امام جواد علیه السلام که در آن زمان طفلی سه ساله بود ایستاده بود،به امام عرض کردیم:فدایت گردیم اگر خدای ناکرده حادثهای برای شما پیش آید چه کسی جانشین شما خواهد بود؟امام فرمود:پسرم و به امام جواد علیه السلام اشاره کرد،وی میگوید به امام عرض کردیم:ولی او بسیار خرد
است.امام فرمود:«آری،او بسیار کم سن و سال است ولی خداوند تبارک و تعالی در حالی عیسی علیه السلام را حجّت خود قرار داد که سنّ او از دو سال تجاوز نمیکرد .»
براستی چه امتحان و آزمایش بزرگی،فردی چون علی بن امام جعفر الصادق که هم پدرش امام است و هم برادر و برادرزادهاش،و خود از فقهای بزرگ و پیرترین فرد بنی هاشم به شمار میآید نزد امام جواد علیه السلام ،فرزند امام رضا علیه السلام ،فرزند امام موسی کاظم علیه السلام ،فرزند امام جعفر صادق علیه السلام میآید و به پیروی از دستور خدا و رسول،نزد امام اظهار اطاعت و دوستی میکند.
آری،مسألۀ مهمّ سنّ و سال نیست بلکه،مهمتر از هر چیز تسلیم بودن و رضا در برابر اوامر إلهی است.یونس،ریان و ابو الصلت همگی از بزرگترین فقها و محدّثان و از نیرومندترین رهبران جنبش به شمار میآمدند و نیمی از جهان اسلام با ایشان در ارتباط بود ولی هم ایشان به خدمت امام جواد علیه السلام میرسیدند و به سخنان آن حضرت گوش فرا میدادند.
محمّد بن حسن بن عمّار میگوید:نزد علی بن جعفر الصادق علیه السلام پسر محمّد الباقر علیه السلام در مدینه نشسته بودم.من دو سال نزد او اقامت داشتم و در این مدّت مشغول نوشتن احادیثی بودم که وی از برادرش یعنی ابا الحسن شنیده بود،یک روز امام جواد علیه السلام به مسجد رسول اللّه صلی الله علیه و آله درآمد،در این وقت علی بن جعفر الصادق بدون کفش و ردا به سوی او پرید و دستش را بوسید و بزرگش داشت، ابو جعفر علیه السلام به او گفت:بنشین ای عمو که رحمت خدا بر تو باد.وی پاسخ داد:سرورم چگونه بنشینم در حالی که تو ایستادهای،چون علی بن جعفر به خانۀ خود بازگشت یارانش او را سرزنش کردند و گفتند:تو عموی پدر او هستی ولی با این حال اینقدر در برابر او اظهار کوچکی میکنی؟وی پاسخ داد:ساکت باشید،اگر خداوند تبارک و تعالی کهولت مرا شایسته ندانسته است-این جمله را در حالی میگفت که ریش خود را در دست گرفته بود-ولی این جوان را شایسته دانسته و او را در موضع مناسب خود قرار داده است آیا من میتوانم فضیلت او را انکار کنم؟از آنچه شما میگویید به خدا پناه میبرم و من برده و بندۀ اویم .
حسین بن موسی بن جعفر الصادق علیه السلام میگوید:نزد امام جواد علیه السلام در مدینه بودم و علی بن جعفر الصادق نیز نزد او بود،فصّاد نزدیک امام آمد تا رگ او را بزند،در این هنگام علی بن جعفر الصادق برخاست و چنین گفت:سرورم!مایلم قبل از تو سختی آهن را بچشم(یعنی میخواهم حرارت آهن پیش از تو به من برسد)امام علیه السلام فرمود:«ای عموی پدر!این رگ زدن تو را تبریک و تهنیت میگویم.»و بدین ترتیب فصّاد،رگ علی بن جعفر را زد و چون امام جواد علیه السلام برخاست تا
آنجا را ترک کند علی بن جعفر کفشهای امام را جفت کرد .
روایت شده است که چون امام رضا علیه السلام وفات کرد امام جواد علیه السلام کودکی هفت ساله بود لذا مردم بغداد و سایر شهرها دربارۀ جانشین امام رضا علیه السلام اختلاف پیدا کردند،ریان بن صلت،صفوان بن یحیی،محمد بن حکیم،عبد الرحمان بن حجّاج،یونس بن عبد الرحمان و گروهی از سران و معتمدان شیعه،در خانۀ عبد الرحمان بن حجاج واقع در آبگیر«زلول»گرد آمدند و از این مصیبت به گریه و زاری پرداختند،ایشان در آن زمان رهبران جنبش مکتبی به شمار میآمدند.در این وقت یونس بن عبد الرحمان چنین گفت:گریه را کنار بگذارید،تا این کودک-امام جواد علیه السلام -بزرگ شود،چه کسی را به جانشینی امام علیه السلام برگزینیم؟ریان بن صلت برخاست و دست خود را بر حلقوم او نهاد و در حالی که حلقوم او را همچنان میفشرد چنین گفت:تو اظهار ایمان میکنی ولی شک و شرک در باطن داری،اگر امامت او از جانب خدا باشد حتی اگر نوزاد یک روزهای بیش نباشد به منزلۀ پیری حکیم یا بالاتر از آن است و اگر از جانب خدا به امامت برگزیده نشده باشد حتّی، اگر هزار سال هم داشته باشد باز فردی چون سایر افراد مردم است،پس از سخنان ریّان،گروه حاضر یونس بن عبد الرحمان را به باد سرزنش گرفتند.
چون موسم حج فرا رسید،هشتاد نفر از فقها و علمای بغداد و شهرهای دیگر قصد حج کردند و برای دیدن امام جواد علیه السلام وارد مدینۀ منورّه شدند.چون همگی جمع شدند،به خانۀ جعفر الصادق در آمدند زیرا،در این خانه کسی سکونت نداشت.ایشان داخل شدند و بر فرش بزرگی نشستند،یکی از پسران حضرت موسی بن جعفر علیه السلام (عبد اللّه)بر ایشان وارد شد و در بالای مجلس نشست.منادی ندا داد که این فرزند رسول اللّه صلی الله علیه و آله است و هرکس سؤالی دارد میتواند از او بپرسد،حاضران چند سؤال را مطرح کردند ولی،پاسخ وی نادرست بود.این عدّه از علمای شیعه دچار حیرت شدند و غم و اندوه،آنها را در بر گرفت،ایشان برخاستند تا آنجا را ترک گویند.این عدّه پیش خود چنین میگفتند:اگر امام جواد علیه السلام میبود پاسخ کامل سؤالات ما را میداد زیرا علم او با سرچشمۀ الهام الهی در ارتباط است و دیگر پاسخی نادرست از او نمیشنیدیم.در این هنگام یکی از درها گشوده شد و«موفّق»خادم امام جواد وارد شد و چنین گفت:امام جواد علیه السلام به این مجلس وارد میشود.
به دنبال سخن او همه برخاستند تا امام را استقبال کنند،همگی سلام کردند،امام در حالی که دو پیراهن بر تن داشت دو تحت الحنک همچون دو گیسو بر شانه انداخته بود،پس از آنکه امام علیه السلام نشست همه از سخن گفتن خودداری کردند و تنها طرّاح سؤالات،پرسشهای خود را از امام علیه السلام پرسید و امام علیه السلام نیز پاسخ صحیح آنها را میداد،حاضران شاد شدند و امام علیه السلام را دعا کردند و ایشان را ستودند و گفتند:عموی تو عبد اللّه چنین و چنان فتوا داد.امام علیه السلام فرمود:«خدایی جز
خدای یگانه نیست،ای عمو!امر بزرگی در پیش است زیرا،باید فردا در برابر خدا بایستم و پاسخگوی او باشیم،در آن روز خدا از تو خواهد پرسید با در نظر گرفتن آنکه افرادی عالمتر از تو در میان امّت میزیستهاند چرا در میان بندگان من بدون علم،فتوا صادر میکردی ؟سپس حاضران مسائل بسیاری را مطرح کردند و امام علیه السلام به همۀ آنها پاسخ داد.
از عمر بن فرج الرخجی،روایت شده که گفته است:به امام جواد علیه السلام عرض کردم،شیعیان تو ادّعا میکنند که تو هر چیزی حتّی حجم آب دجله و وزن آن را میدانی-این گفتگو در کنار ساحل دجله صورت میگرفت-امام علیه السلام فرمود:«آیا خداوند میتواند علم این مسائل را به پشهای بدهد یا نه؟عرض کردم آری میتواند.امام علیه السلام فرمود:من در نزد خدا از یک پشه و بیشتر مخلوقات خدا عزیزترم. »
زرقان،دوست صمیمی ابن ابی داوود چنین روایت میکند:
یک روز ابن ابی داوود غمگین از نزد معتصم بازگشت،علّت را جویا شدم وی گفت:ای کاش بیست سال پیش مرده بودم..سبب را پرسیدم.گفت:به سبب آنچه امروز این سیه چرده- ابو جعفر محمّد بن علی بن موسی-نزد امیر المؤمنین انجام داد.گفتم:چگونه؟وی پاسخ داد:دزدی به سرقت خود اقرار کرد و از خلیفه خواست تا با اقامۀ حدّ او را پاک کند لذا فقهای زیادی در مجلس خلیفه گرد آمدند،امام جواد نیز حضور داشت.خلیفه از ما پرسید حدّ را باید با قطع چه نقطهای از دست به اجرا درآورد؟من گفتم:از مچ دست.خلیفه گفت:دلیلت چیست؟من پاسخ دادم:زیرا دست به انگشتان و کف تا مچ اطلاق میشود،به دلیل آنکه خداوند دربارۀ تیمّم چنین فرموده است: «فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَ أَیْدِیکُمْ» یعنی چهره و دستهای خود را مسح کنید،برخی هم با من موافقت کردند ولی عدّهای به آیۀ وضو استشهاد کردند و گفتند:از آنجا که خداوند فرموده است: «وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرٰافِقِ» یعنی:دستهایتان را تا آرنج بشویید،پس باید حدّ را تا آرنج به اجرا درآورد،در اینجا خلیفه به امام جواد رو کرد و گفت:نظر تو چیست ای ابا جعفر؟حضرت پاسخ داد:«ای امیر المؤمنین!فقها در اینباره سخن گفتند.»خلیفه گفت:سخنان ایشان را رها کن،نظر تو چیست؟امام جواد گفت:«ای امیر المؤمنین!مرا از پاسخ به این سؤال معاف بدار.» خلیفه گفت:تو را به خدا سوگند میدهم مرا از نظر خود آگاه کن.در اینجا امام جواد چنین گفت:
«از آنجا که مرا به خدا سوگند دادی میگویم که همگی در اجرای سنّت به خطا رفتند،باید
حدّ را با قطع مفاصل انتهایی انگشتان به اجرا درآورد و کف دست به حال خود باقی میماند.» خلیفه گفت:دلیلت چیست؟امام پاسخ داد:«سخن رسول اللّه صلی الله علیه و آله است که سجده باید با هفت عضو صورت بگیرد:صورت،دو دست،دو زانو و دو پا.اگر دست او را از مچ یا از آرنج قطع کنیم دیگر دستی نخواهد داشت تا با آن سجده کند،خداوند نیز چنین میفرماید: «أَنَّ الْمَسٰاجِدَ لِلّٰهِ» یعنی اعضای هفتگانهای که سجده به وسیلۀ آنها صورت میگیرد از آن خداست و آنچه برای خداست قطع نمیشود و با خدای یگانه شریکی مگیرید.»ابن ابی داود سخن خود را چنین ادامه داد:تو گویی قیامت من فرا رسید،آرزو کردم ای کاش زنده نبودم،معتصم این نظر را پسندید و دستور داد دست سارق را از مفاصل انتهایی انگشتان قطع کنند و کف دست سارق را به حال خود باقی گذاشت.ابن ابی داوود ادامه داد که سه روز بعد نزد معتصم رفتم و به او چنین گفتم:
نصیحت امیر المؤمنین بر من واجب است و اگر این نصیحت مرا به آتش هم بکشد باز آن را خواهم گفت.خلیفه گفت:چه نصیحتی؟گفتم:امیر المؤمنین همۀ فقها و علمای امّت را برای بررسی امری دینی گرد میآورد و حکم آن را جویا میشود،فقها و علما نیز نظر خود را دربارۀ این حکم اظهار میکنند،در این مجلس اهل بیت خلیفه،فرماندهان نظامی،وزرا و نویسندگان خلیفه نیز حضور دارند و مردم نیز از پشت در به این سخنان گوش فرا میدهند ولی،خلیفه سخن همه این علما را نادیده میگیرد و سخن فردی را میپذیرد که گروهی از امّت قایل به امامت اویند و چنین ادّعا میکنند که او برای خلافت از خلیفه سزاوارتر است و خلیفه نیز حکم همین فرد را بر حکم سایرین ترجیح میدهد.ابن ابی داود میگوید:در اینجا رنگ خلیفه تغییر کرد و از آنچه به او هشدار دادم متنبّه شد و گفت:خداوند به تو به سبب این نصیحت جزای خیر دهاد.ابن ابی داود میگوید:در روز چهارم یکی از نویسندگان یا وزرای خود را مأمور کرد که امام را به منزل خود دعوت کند، نویسنده یا وزیر مزبور نیز چنین کرد و در پی امام رفت ولی امام از پذیرش آن خودداری کرد و گفت:میدانی که من در مجالس شما حاضر نمیشوم.آن وزیر یا نویسنده به امام چنین میگوید:
من فقط میخواهم تو را برای صرف طعام دعوت کنم و دوست دارم به من افتخار دهی و برای تبرّک بر فرش من بنشینی،فلان وزیر خلیفه نیز مشتاق دیدار توست.وقتی امام به آنجا رفت وی امام را مسموم کرد و چون امام طعام را خورد و مسمومیّت خود را احساس کرد،مرکب خود را خواست ولی،صاحب خانه از او خواهش کرد که در آنجا بماند.امام گفت:«رفتن من از این خانه به سود توست.»امام علیه السلام آن روز و شب بعد را زنده بود تا آنکه به جوار پروردگار خود شتافت .
سخنان ابن ابی داوود چند مسأله را روشن میکند:
اوّل:دلایل امامت را بیان میکند.
دوّم:وضعیّت جنبش مکتبی را ترسیم میکند،این وضعیت را میتوان از این جمله دریافت «وی-امام جواد علیه السلام -فردی است که گروهی از مردم قایل به امامت اویند و ادّعا میکنند که او برای خلافت شایستهتر از معتصم است.
سوّم:روش حکومت را در رویارویی با جنبش مکتبی روشن میکند به گونهای که حکومت، چارهای جز مسموم کردن رهبر این جنبش نمییابد.
این جنبش از طریق گروهی از فقها و علما و رهبران آن،در نقاط مختلف سرزمین اسلامی انتشار یافته بود و پس از مشکلات و سختیهایی که در طول روزگار سیاه خلفای جور با آنها داشت، توانست در میان امّت ریشه دواند.دلایل امامت ایشان،چون خورشید درخشان آشکار شد و این چنین بود که تشیّع در زمان امام جواد علیه السلام به بلوغ رسید و این ایدئولوژی توانست در اعماق جان امّت جای گیرد.مردم در مقابل امام علیه السلام تسلیم محض بودند.مسألۀ عمر یا طول قد یا جثه یا ریش سفید یا اصولا داشتن ریش مطرح نیست.امام علیه السلام در آن زمان هنوز ریشی در نیاورده بود زیرا،سن ایشان از یازده سال تجاوز نمیکرد و همین مسأله بیانگر اعتقاد به غیب در اندیشۀ مکتبی است.بنابراین اعتقاد،خداوند رابطۀ مستقیمی با امّت دارد که این رابطه به وسیلۀ ائمّۀ معصومین علیه السلام ،چه در زمان حیات و چه در زمان غیبت ایشان صورت میپذیرد.
سن حضرت حجّت علیه السلام هنگام انتقال امامت به ایشان از همۀ ائمّۀ کمتر بود.عمر ایشان،در آن زمان از پنج یا چهار سالگی تجاوز نمیکرد ولی در همین زمان به علم گذشته و آینده احاطه داشت و در همین زمان غیبت حضرتش آغاز شد و خداوند زندگی ایشان را تا به امروز ادامه داده است.همۀ این مسائل اموری غیبی هستند که ما بدانها اعتقاد داریم و برای اثبات آن،به کتاب خدا و سنّت استشهاد میکنیم و عقل نیز نمیتواند این حقایق را انکار کند.
هرگاه تاریخ را مورد بررسی دقیق قرار دهیم،درمییابیم که این مرحله امتحانی برای امّت اسلامی بوده است تا از این طریق دوستی امّت نسبت به رهبری امامان معصوم علیه السلام و میزان اخلاص عقیدتی ایشان به ثبوت برسد.از طرفی،این مرحله به شکل تدریجی،زمینهساز مرحلۀ غیبت نیز بود،مرحلهای که امام حجّت علیه السلام انجام آن را بر عهده داشت.تنها کسانی مسألۀ غیبت را میپذیرند که خداوند قلوب ایشان را آزمایش کرده باشد و آنها نیز در دفاع از حریم الهی اخلاص نشان داده باشند.
اعضای جنبش مکتبی باید بکوشند تا قلبا به مسألۀ غیبت اعتقاد یابند.این درست است که دربارۀ حضرت حجّت علیه السلام احادیث متواتری از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است ولی،شنیدن حدیث
یک مسأله است و ایمان به آن مسألهای دیگر.
زندگی امام جواد علیه السلام و رخدادهای آن ما را وامیدارد که به غیب و معجزات این امام ایمان بیاوریم ولی این ایمان و باور قلبی ما مانع نمیشود که اسباب مادّی را نادیده بگیریم.
-بحار الانوار،ج 50،ص 64.
-همان مأخذ،ج 50،ص 35.
-همان مأخذ،ج 50،ص 36.
-همان مأخذ،ج 50،ص 104.
-همان مأخذ،ج 50،ص 99.
-همان مأخذ،ج 50،ص 100.
-همان مأخذ،ج 50،ص 5.
امام محمّد بن علی الجواد علیه السلام با دو خلیفۀ عبّاسی همزمان بوده است،ایشان در ذی القعده یا ذی الحجّه سال 220 هجری در حالی که بیست و پنج سال از عمر شریفش میگذشت به شهادت رسید.
مأمون عبّاسی خلیفهای بود که امام علیه السلام در دوران او توانست از زندگی آرامی برخوردار باشد.
روش مأمون را قبلا بیان کردیم و گفتیم که به سبب فشارهای مردم در آن روزگار،وی خواهان نزدیکی به علویان و تقرّب به سیّد این قوم یعنی امام رضا علیه السلام بوده است.
مأمون فردی زیرک بود و وجود انقلابها و جنبشهای مختلف در سرتاسر سرزمینهای اسلامی،از ویژگیهای حکومت اوست و به همین سبب بود که او خود را به علویان نزدیک کرد و دریافت که برای رهایی از این گرفتاری باید به شخص امام رضا علیه السلام تقرّب جوید.ولی،برخی از مورّخان چنین میگویند:مأمون در حقیقت شیعی مذهب بود و اعتقاد داشت که صلاحیّت فرزندان حضرت علی علیه السلام برای خلافت بیش از سایرین است،وی امامت حضرت علی علیه السلام را باور داشت ولی ما چنین چیزی را نمیپذیریم زیرا،این اعتقاد،افتخاری است که یک خلیفۀ غاصب شایستگی آن را ندارد.
پس از شهادت امام رضا علیه السلام به دست مأمون،امامت شرعی مکتبیها به امام جواد علیه السلام منتقل شد،عمر امام جواد علیه السلام در این هنگام از هفت سال تجاوز نمیکرد،امام علیه السلام در مدینۀ منورّه-که در آن روزگار از پایتخت یعنی،بغداد فاصلۀ زیادی داشت-باقی ماند.
گفته میشود بر اثر اتّفاق شگفتانگیزی،توجّه مأمون به حضرت جواد علیه السلام جلب شد:
یک روز امام علیه السلام در سفر کوتاهی به بغداد آمد،ایشان در آن زمان کودکی 11 ساله بودند، امام علیه السلام در یکی از خیابانهای بغداد ایستاده بود،در این وقت مأمون با اطرافیان خود به قصد صید از کاخ خارج شد و در راه به امام جواد علیه السلام برخورد که با گروهی از کودکان ایستاده بود و به ایشان مینگریست.چون مأمون بدانجا رسید،کودکان پراکنده شدند و تنها امام جواد علیه السلام در جای خود ایستاد.مأمون به اطرافیان خود گفت:میخواهم با این کودک سخن بگویم،سپس به امام علیه السلام چنین گفت:چرا با دیگر کودکان نگریختی؟امام علیه السلام پاسخ داد:«گناهی ندارم که بگریزم و راه را هم بر تو تنگ نکردهام تا با کنار رفتنم آن را برای تو باز کنم.»مأمون گفت:تو کیستی؟ امام علیه السلام فرمود:«من محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام هستم.»
مأمون گفت:از علوم چه میدانی؟
امام علیه السلام فرمود:«از اخبار آسمانها از من بپرس.»مأمون با امام علیه السلام خداحافظی کرد و آنجا را ترک گفت.مأمون«بازی»خاکستری در دست داشت که به وسیلۀ آن شکار میکرد،وی چون از امام علیه السلام دور شد«باز»به چپ و راست نگریست ولی شکاری ندید،مأمون آن را به پرواز درآورد و این باز به دنبال شکار آنقدر اوج گرفت که یک ساعت از دیدگان همه پنهان بود تا آنکه سرانجام با ماری که شکار کرده بود،بازگشت.«باز»مار را در لانۀ خود گذاشت.مأمون به اطرافیان خود چنین گفت:امروز مرگ این کودک به دست من فرا رسیده است،سپس به سوی امام جواد علیه السلام رفت و به او گفت:تو از اخبار آسمانها چه میدانی؟امام فرمود:«آری،ای امیر المؤمنین!پدرم از پدرانش و ایشان از پیامبر صلی الله علیه و آله و او از جبرئیل و جبرئیل از پروردگار نقل کرده که پروردگار فرموده است:بین آسمان و هوا دریای موّاجی است که امواج آن همیشه در تلاطم است،در این دریا مارهایی وجود دارد که شکمشان سبز و پشت آنها خالخال است و سلاطین با بازهای خاکستری رنگ،به شکار آنها میپردازند تا بدین وسیله علما را بیازمایند.»
مأمون گفت:تو راست گفتی و پدرت و جدّت و خدایت نیز راست گفتهاند.سپس،او را سوار مرکب خود کرد و بعدا امّ الفضل را به ازدواج امام علیه السلام درآورد .امام علیه السلام نیز میپذیرد با دختر مأمون ازدواج کند.مأمون،امام علیه السلام را در مجلس خود حاضر میکند و از او میخواهد تا خطبۀ عقد را بخواند،امام علیه السلام نیز خود خطبۀ عقد را میخواند و خطابهای طولانی در حمد خداوند سبحان بیان میکند،امام علیه السلام ،دربارۀ نکاح و دلیل آن نیز افاضاتی میفرماید که خطابۀ ایشان را امروزه همۀ علما به مناسبت نکاح میخوانند.
از«ریان ابی سبیب»روایت شده که گفته است:بنی عبّاس دریافتند که مأمون تصمیم دارد دخترش را به ازدواج امام جواد علیه السلام درآورد،این مسأله برایشان سخت آمد و از این عمل دلگیر شدند و ترسیدند که مبادا این مسأله نیز به جایی برسد،که در زمان امام رضا علیه السلام بدانجا رسید لذا دربارۀ آن اندیشیدند و خویشاوندان نزدیک مأمون در اینباره به رایزنی پرداختند و خطاب به مأمون چنین گفتند:
یا امیر المؤمنین!تو را به خدا سوگند میدهیم که از تصمیم خود،مبنی بر ازدواج دخترت با فرزند رضا صرفنظر کنی زیرا میترسیم وی خلافتی را که خداوند به ما بخشیده است از دستمان بیرون آورد و عزّتی را که خداوند به ما داده است از ما بگیرد.تو خود،از روابط گذشته و امروز ما با این قوم آگاهی و میدانی که خلفای پیش از تو چقدر این قوم را تبعید میکردند و کوچک میشمردند،ما از عمل تو در برابر امام رضا علیه السلام نیز هراسان بودیم ولی خداوند ما را در این مهمّ یاری داد،تو را به خدا دیگر بار،ما را در اندوهی که دور شده،گرفتار مکن و از تصمیم خود دربارۀ فرزند رضا صرفنظر کن و دختر خود را به عقد کسی از نزدیکان خود درآور که شایستگی آن را داشته باشد.مأمون به ایشان چنین پاسخ داد:
دربارۀ رابطۀ شما و خاندان ابی طالب باید بگویم که خود مسبّب آن هستید زیرا،اگر دربارۀ این قوم انصاف داشتید آنها را شایستهتر از خود میدانستید و آنچه را پیشینیان دربارۀ این قوم انجام دادهاند،چیزی جز قطع رحم نبوده است که من از ارتکاب این عمل به خدا پناه میبرم.به خدا سوگند من از انتخاب امام رضا علیه السلام به جانشینی خود ابدا پشیمان نیستم،من از او خواستم که از خلافت کنارهگیری کنم و خلافت را به او بسپارم ولی،او از قبول خلافت سرباز زد و تقدیر الهی امری حتمی است،امّا ابو جعفر محمّد بن علی را با در نظر گرفتن خردسالی وی،بدان سبب برگزیدم که نبوغ و برتری او را بر اهل فضل و علم دریافتم و امیدوارم آنچه را من در او تشخیص دادهام برای مردم نیز آشکار شود و بفهمند که من در تشخیص خود به صواب رفتهام.
حاضران به او گفتند:اگر او را پسندیدهای و مایلی که دخترت را به خانه او بفرستی،باید بدانی که وی هنوز کودک است و از علوم مختلف و فقه اطّلاعی ندارد.پس بگذار این آگاهیها را کسب کند و سپس هرچه میخواهی بکن.مأمون گفت:وای بر شما!من بر احوال این جوان از شما آگاهترم،علوم اهل این بیت از الهامات الهی است.پدران او پیوسته در دین و ادب از مردم بینیاز بودهاند زیرا،علم مردم از حدّ کمال فروتر است،اگر میخواهید میتوانید ابو جعفر را
بیازمایید تا آنچه بر شما گفتم ثابت شود.
گفتند:ای امیر المؤمنین!ما حاضریم او را بیازماییم پس بگذار کسی را بر گزینیم تا در حضور تو پرسشهایی فقهی از او به عمل آورد،اگر توانست به این پرسشها پاسخ گوید دیگر اعتراضی نخواهیم داشت و تشخیص صحیح امیر المؤمنین بر عامّ و خاص ثابت خواهد شد و اگر از پاسخ به این پرسشها درماند،رسیدگی به امر او برای ما کافی خواهد بود.
مأمون گفت:هروقت که بخواهید میتوانید او را بیازمایید.
ایشان مجلس مأمون را ترک گفتند و همگی اتّفاق کردند که،یحیی بن اکثم سؤالی را از امام علیه السلام باز پرسد.یحیی بن اکثم در آن ایّام قاضی بود.قرار شد که وی سؤالی طرح کند که امام علیه السلام از پاسخ آن درماند و در عوض وعده دادند که در صورت موفقیّت،اموال زیادی را بدو ببخشند.این گروه نزد مأمون آمدند تا وی روزی را برای سؤال و جواب تعیین کند و مأمون نیز آن روز را معیّن کرد و ایشان در روزی که اتّفاق کرده بودند گرد آمدند.یحیی بن اکثم نیز در میان ایشان بود.مأمون دستور داد برای امام یک بالش و دو پشتی بیاورند،دستور مأمون اجرا شد.امام جواد علیه السلام که در آن زمان،کودکی هفت سال و چند ماهه بود به مجلس در آمد و در میان دو پشتی نشست و یحیی بن اکثم نیز در مقابل امام نشست؛مردم نیز به ترتیب مقام و منصب ایستاده بودند، مأمون هم بر بالشی که در کنار بالش امام علیه السلام قرار داشت،نشسته بود.یحیی بن اکثم به مأمون گفت:آیا امیر المؤمنین اجازه میدهد از ابو جعفر پرسشی کنم؟
مأمون گفت:از امام اجازه بگیر،یحیی بن اکثم رو به امام علیه السلام کرد و گفت:فدایت شوم آیا اجازه میدهی سؤالی مطرح کنم؟امام علیه السلام فرمود:«اگر میخواهی بپرس.»یحیی گفت:فدایت گردم حکم محرمی که صید کند چیست؟امام علیه السلام فرمود:«آیا این صید در حرم بوده است یا در خارج حرم،صیّاد عالم به حکم بوده است یا جاهل به آن،صید او عمدا صورت گرفته است یا از روی خطا،صیّاد حرّ بوده است یا عبد،کودک بوده است یا بزرگ،این نخستین صیدش بوده است یا نه،صید از پرندگان بوده است یا از غیر پرندگان،از حیوانات خرد بوده یا از حیوانات درشت، صیّاد از کردۀ خود پشیمان است یا همچنان بر آن پا میفشارد،صید در شب صورت گرفته است یا در روز و در حجّ عمره محرم بوده است یا در حجّ تمتّع؟»
در این وقت یحیی بن اکثم چنان شگفت زده شد که آثار تحیّر در چهرهاش ظاهر شد و زبان وی به لکنت افتاد و حاضران همه به عجز او در برابر امام علیه السلام پی بردند.در این هنگام مأمون گفت:
خدای را بر این نعمت و حسن تشخیص خود سپاس میگویم.سپس رو به خویشانش کرد و گفت:
آیا آنچه انکار میکردید بر شما ثابت شد؟سپس به امام جواد علیه السلام رو کرد و گفت:ای ابا جعفر!آیا
خطبۀ عقد را میخوانی؟امام علیه السلام فرمود:آری امیر المؤمنین.مأمون به امام علیه السلام گفت:فدایت گردم خطبۀ عقد را بخوان که به تو خشنودم و دخترم امّ الفضل را علی رغم خواست این گروه به ازدواج تو درمیآورم.امام علیه السلام خطبۀ عقد را چنین خواند:«خدای را برای اقرار به نعمتهایش سپاس میگویم و برای اخلاص بر وحدانیّتش او را به یگانگی یاد میکنم و درود خدا بر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و برگزیدگان خاندانش.امّا بعد،خداوند بر مردم منّت گذاشته که به وسیلۀ حلال،از حرام بینیازشان ساخته است،چنانکه میفرماید:
«وَ أَنْکِحُوا الْأَیٰامیٰ مِنْکُمْ وَ الصّٰالِحِینَ مِنْ عِبٰادِکُمْ وَ إِمٰائِکُمْ إِنْ یَکُونُوا فُقَرٰاءَ یُغْنِهِمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ.» (1)سپس امام جواد علیه السلام امّ الفضل دختر مأمون را به عقد خود درآورد و کابین جدّهاش حضرت فاطمۀ زهرا علیه السلام را برای امّ الفضل مقرّر کرد.این کابین معادل پانصد درهم سره بود.امام علیه السلام فرمود:«یا امیر المؤمنین!آیا موافقی دخترت را با این کابین به عقد خود درآورم؟» مأمون پاسخ داد:آری،دخترم امّ الفضل را با همین کابین به عقد تو در میآورم،آیا تو این عقد را میپذیری؟امام علیه السلام فرمود:«میپذیرم و بدان خشنودم.»سپس مأمون دستور داد به عوام و خواص، متناسب با مقامشان،جوایزی داده شود.
ریان میگوید:مدّتی نگذشته بود که هیاهویی شنیدیم همانند گفتگوی ملاّحان و ناگاه دیدیم که خدمتکاران کشتیی از نقره را بر روی ارابهای پر از عطر میکشند،نقرههایی این کشتی را به وسیلۀ ریسمانهای ابریشمی به یکدیگر پیوند داده بودند.مأمون دستور داد خواص ریش خود را با این عطر خوشبو کنند،سپس این کشتی را در معرض عموم گذاشتند و همه خود را از این عطر خوشبو کردند و سفرهها گسترده شد و مردم به خوردن طعام پرداختند و جوایز زیادی متناسب با مقام و موقعیّت افراد بدیشان داده شد.
گفته میشود،سی هزار مسأله از امام پرسیده شده است طبیعة چنانکه مورّخان میگویند طرح سی هزار سؤال در یک روز صورت نگرفته است و وجه معقول این مسأله آن است که هر سؤال در واقع مجموعۀ سؤالاتی کلّی بوده است بدین معنا،که امام علیه السلام پارهای از قواعد فقهی را مطرح میکرده،که هریک از این قواعد به احکام مختلفی تقسیم میشده است و علما این احکام را بر میشمردهاند و مجموع این احکام به سی هزار مسأله رسیده است.مقصود حضرت علی علیه السلام نیز در آنجا که میفرماید:«رسول اللّه صلی الله علیه و آله هزار باب از علم بر من آموخت که از هر باب هزار باب بیرون میآید»آن است که یک باب به هزار باب منشعب میشود زیرا هر قاعده و حکم کلّی
1) *) نور32/،باید مردان بیزن و زنان بیشوهر و کنیزان و بندگان خود را به نکاح یکدیگر درآورید،اگر مرد و زنی فقیرند خدا به لطف خود آنان را بینیاز و مستغنی خواهد فرمود که خدا به احوال بندگان آگاه و رحمتش وسیع و نامتناهی است.
دارای ابواب مختلفی است.امام صادق علیه السلام نیز در تبیین قاعدۀ فقهی«حرج»میفرماید که این از احکامی است که هزار باب دارد،این سخن بدان معناست که میتوان یک قاعدۀ کلّی را در قضایا و موضوعات مختلفی جاری دانست.
اکنون این سؤال پیش میآید که چرا امام جواد علیه السلام ازدواج با دختر مأمون عبّاسی را پذیرفت؟ پاسخ این سؤال بسیار ساده است بویژه آنکه قبلا پاسخ همین سؤال را دربارۀ قبول ولایتعهدی امام رضا علیه السلام دادهایم و میتوان همان جواب را در اینجا نیز صادق دانست.
در آنجا گفتیم که در زمان مأمون جنبش مکتبی به چیزی شبیه آنچه امروز حکومت ائتلافی نامیده میشود،تبدیل شده بود.جنبش مکتبی میتوانست این حکومت ائتلافی را با هر حکومتی تشکیل دهد و به همین سبب ائمّه علیه السلام بدون آنکه رسالت و هدف خود را از دست بدهند از جانب حکومت به گونهای حمایت میشدند.ائمّۀ معصومین علیه السلام حکومت خلفا را مشروع نمیدانستند و به همین سبب نه تنها خلافت را نمیپذیرفتند بلکه،از دخالت در آن هم خودداری میکردند،موضع امام رضا علیه السلام بهترین دلیل این مدّعاست.
امام جواد علیه السلام دختر مأمون را به عقد خود درآورد و دامادی خلیفه را پذیرفت،مفهوم این کار چیست؟
خلیفه در آن روزگار همۀ امور حکومت را در اختیار داشت و کسی که به دربار راه مییافت، یا ولایت منطقهای را به دست میآورد،یا به حکومت سرزمینی منصوب میشد و یا لااقلّ قاضی القضاة ناحیهای میشد امّا،امام علیه السلام از پذیرفتن همۀ این مناصب خودداری کرد و تنها کار امام علیه السلام آن بود که دست همسرش را بگیرد و به مدینه برد و تا زمانی که مأمون در«رقه»درگذشت در مدینه باقی ماند.
امام علیه السلام توانست با این کار به دو هدف نایل آید:
اوّل:امام با قبول این ازدواج،مأمون را از کشتن خود،منصرف کرد.
دوّم:تواناییهای حکومت را تحت الشعاع جنبش مکتبی قرار داد.و این خود موجب آن شد که مأمون از نابودی افراد و گروههای مکتبی چشم بپوشد.
این روش در زمان بسیاری از ائمّه علیه السلام به کار گرفته میشد و بهترین نمونۀ آن داستان علی بن یقطین بن موسی بغدادی است.وی به مثابۀ رایزن مهدی خلیفۀ عبّاسی بود و پس از او به منزلۀ وزیر هارون الرشید به شمار میرفت،وی علی رغم آنکه از مکتبیها بود ولی با این وجود چون بدین
منصب رسید نزد امام صادق علیه السلام آمد و با ناراحتی به ایشان عرض کرد:«ای فرزند رسول اللّه،من یار و یاور این طاغوت شدهام.»کسی که در آن روزگار به این منصب دست مییافت بر همه چیز تسلّط پیدا میکرد و شریانهای حیاتی بزرگترین حکومت جهان را در اختیار میگرفت.امام علیه السلام به او دستور داد،تا در شغل و مقام خود باقی بماند و به ادای وظایف مکتبی خود بپردازد،وی در حکومت هارون نیز باقی بود تا آنکه دوباره از امام علیه السلام خواست که اجازه دهد وی از حکومت بنی عبّاس کنار رود ولی امام علیه السلام به او اجازه نداد.او خدمات شایانی به جنبش مکتبی کرد تا آنجا که امام موسی بن جعفر علیه السلام در روز عید قربان در گفتگویی با داوود رقی دربارۀ علی بن یقطین چنین فرمود:«هنگام انجام اعمال حجّ هیچکس جز علی بن یقطین را به یاد نداشتم،او پیوسته با من بود و از من جدا نشد تا آنکه بازگشتم .»
امام جواد علیه السلام با معتصم خلیفۀ عبّاسی معاصر بود خلیفهای که در نابودی حکومت عبّاسی تأثیر مستقیمی داشت.
معتصم،فرزند کنیزی ترک بود لذا به هم نژادهای خود توجّه زیادی داشت.وی کوشش فراوان میکرد که ترکهای برده را از مالکانشان بخرد و ایشان را در حکومت خود گرد آورد بدین ترتیب،توانست چهار هزار ترک را جمع آورد و با پوشاندن انواع لباسهای ابریشمی و کمربندهای زرّین و انواع زیورآلات طلایی،ایشان را از سایر لشگریان خود ممتاز کند .
معتصم،مناصب فرماندهی ارتش خود را بدیشان داد تا بدانجا که اعتراض نژادپرستی در میان نظامیان عرب اوج گرفت و روحیۀ ملّیگرایی در میانشان قوت یافت،مثلا«عجیف»کوشید که حکومت را از معتصم به عبّاس بن مأمون منتقل کند ولی تلاش وی با شکست روبرو شد و به دست معتصم به قتل رسید.
هنگامی که ترکها وارد سرزمین اسلامی شدند اندکاندک حکومت را از دست معتصم و سپس پسرش بیرون آوردند و کودتاهایی نظامی را به انجام رساندند تا آنجا که دیگر هیچ چیز نمیتوانست ایشان را از اعمال خود باز دارد،هرگاه خلیفهای از ایشان روی برمیتافت آنها پس از ترور وی فرد دیگری از بنی عبّاس را به خلافت مینشاندند.بسیاری از خلفای بنی عبّاس از متوکّل و مستعین و مهتدی گرفته تا مقتدر همگی به دست فرماندهان نظامی ترک به هلاکت رسیدند و از معتزّ گرفته تا قاهر و متّقی و مستکفی به دست ایشان از خلافت خلع شدند.
تنها مقتدر توانست اوضاع را تحت کنترل بگیرد ولی او نیز پس از دو بار خلع از خلافت سرانجام به قتل رسید تا اینکه خلافت به مطیع آخرین خلیفۀ عبّاسی رسید.این خلیفه با وجود آن که اصولا از هیچگونه اختیاری برخوردار نبود ولی،با این حال سرانجام به طرز شنیعی به قتل
رسید.بدین ترتیب ترکها،هر خلیفهای را که با هوا و هوسهای ایشان سازگاری نداشت،خلع میکردند و یا به قتل میرساندند.این ویژگی ارتباطی به ترکیب نژادی ترکها نداشت،بلکه میتوان اعمال ایشان را نتیجۀ نابسامانی اوضاع و از هم گسیختگی و فساد اخلاقی فراگیر در جامعۀ آن روز اسلام دانست.
سیاست معتصم در حکومت چنین بود و امام جواد علیه السلام نیز از این اوضاع در زمینههایی که قبلا برشمردیم و نیز در تغذیۀ جنبشهای مکتبی،که نطفۀ آن برای آینده بسته میشد،بیشترین بهره را برد؛از سوی دیگر انقلابی که«محمّد بن قاسم بن علی طالبی»برپا کرد توانست آرامش را از حکومت سلب کند.
انقلاب محمّد بن قاسم بن علی بن عمر بن امام زین العابدین علی بن الحسین علیه السلام بارزترین انقلاب در زمان امام جواد علیه السلام بود.
هرگاه ما با مجاهدتهای محمّد بن قاسم آشنا شویم وی را شخصیّتی ارزشمند مییابیم که هر روزش را با جهاد در راه خدا به پایان میبرده است.در اینجا اندکی از زندگی روزمرۀ او سخن میگوییم.
مردم او را«صوفی»لقب داده بودند زیرا او عادة جامهای از پشم سفید رنگ خشن بر تن میکرد.وی اهل علم و فقه و دین و زهد بود.او به مرو،در استان خراسان رفته بود و پس از آنکه کوفه را ترک گفت تنها چند نفر از اهالی کوفه او را همراهی میکردند،وی قبلا به«رقه»رفته بود و در آن سفر تعدادی از سران زیدیه در رکابش بودند که یحیی بن الحسن بن الفرات الفرار و عباد بن یعقوب رواجنی از جملۀ ایشان بودند.همچنان که قبلا گفتیم،گرچه رهبری زیدیه را افراد غیر زیدی بر عهده داشتند ولی با این وجود اساس بسیاری از انقلابها به شمار میرفت.
ابراهیم بن عبد الّعطار روایت میکند که:همراه محمّد بن قاسم بودیم،در میان مردم رفتیم و همه را به پیوستن به محمّد بن قاسم دعوت میکردیم،مدّت زیادی نگذشته بود که چهل هزار نفر دعوت ما را پذیرفتند و ما از همۀ ایشان بیعت گرفتیم،محمّد بن قاسم را در روستایی از روستاهای مرو وارد کرده بودیم و از آنجا که اهالی این روستا همگی شیعه بودند لذا وی را به قلعهای در کوه «حریز»برده بودند که هیچ پرندهای نمیتوانست بدانجا راه یابد.
محمّد بن قاسم روزی در مرو صدای گریۀ فردی را شنید،یکی از اطرافیان خود را بدان سو فرستاد تا او را از واقعه آگاه کند،فرستادهاش خبر آورد که یکی از کسانی که با او بیعت کرده،با
فرد دیگری به کشمکش پرداخته است و او بین آن دو را اصلاح کرده است.
محمّد به یار خود ابراهیم گفت:«ای ابراهیم آیا دین خدا اینچنین یاری میشود؟»سپس گفت:«مردم را از پیرامون من متفرّق کنید تا در کار خود بیندیشم.»محمّد بن قاسم از میان کسانی که با وی بیعت کرده بودند،افراد مناسبی برگزید و به همراهی ایشان مرو را ترک کرد.
این نمونهای از طبیعت انقلابهای مکتبی است زیرا،چنین انقلابهایی برای رسیدن به هدف،هر نوع وسیلهای را مورد استفاده قرار نمیدهند و همانطور که هدف،برپا داشتن احکام الهی است، وسیله مورد استفاده نیز باید مورد رضای خداوند تبارک و تعالی باشد.
این مفهوم،همان چیزی است که جامعه را در مسیر ارزشهای والا و اصول ارزشمند،به پیش میبرد.
پس از آنکه عدهای از اطرافیان محمّد بن قاسم تبعید شدند وی به اتّفاق باقیماندۀ اصحابش به«طالقان»رفت.ابراهیم همرزم محمّد،چنین روایت میکند:محمّد بن قاسم در این هنگام روانۀ طالقان شد،فاصلۀ بین طالقان و مرو چهل فرسخ بود،وی در طالقان فرود آمد و ما نیز در شهر، مردم را دعوت میکردیم تا بدو بپیوندند.جمعیّت بسیاری به دعوت ما پاسخ دادند.نزد محمّد بن قاسم آمدیم و به او چنین گفتیم:اگر کارهای خود را تمام کردهای و آمادۀ خروجی پس جنگ خود را با ایشان اعلان کن.ما امیدواریم خداوند تو را یاری دهد،اگر پیروز شدی هر سربازی را که میخواهی برگزین(یعنی فقط سربازان مناسب را انتخاب کن)و اگر میخواهی آنچنان کن که در مرو کردی.عبد اللّه بن طاهر تعقیب تو را شروع کرده است.پس چنان کن که ما و خودت از اسلام خارج نشویم،وی تصمیم خود را گرفت و برای اعلان جنگ به میان مردم رفت.ابراهیم همرزم محمّد بن قاسم میخواست محمّد را وادارد تا اجازه دهد،سربازانی که تعهّد لازم را ندارند نیز به ارتش انقلاب وارد شوند،ولی محمّد بن قاسم چنین نکرد.
محمّد بن قاسم و عبد اللّه بن طاهر،جنگهای بسیاری با یکدیگر کردند که در نتیجه محمّد بن قاسم توانست شکستهای سختی را بر عبد اللّه بن طاهر وارد آورد.یک بار که آتش جنگ بین آن دو آرام گرفته بود،عبد اللّه بن طاهر طیّ نقشهای بسیار مکّارانه همۀ ارتش خود را به لشگرهایی تقسیم کرد و سپس به فرماندۀ خود چنین گفت:هزار سواره نظام نخبه برای تو آماده کردهام و دستور دادهام صد هزار درهم در اختیار تو بگذارند تا آن را به مصرف کارهای خود برسانی،از اسبان من نیز سه اسب نجیب برگزین تا با آنها سفر کنی،راهنمایی را که برای همراهی تو انتخاب کردهام بردار و هزار درهم به او بپرداز،او را بر یکی از آن سه اسب بنشان و در پیشاپیش خود به حرکت درآور، هرگاه به یک فرسخی«نسا»(شهری که محمد بن قاسم در آن به سر میبرد)رسیدی نامهای را که
به تو دادهام بگشای،آن را بخوان و در اعمال نکتهای از آن کوتاهی مکن و از آنچه برای تو معین کردهام سر مپیچ و بدان که در میان همراهانت جاسوسی گماشتهام که نفسهای تو را هم به اطّلاع من میرساند،بپرهیز و بسیار مراقب باش که در صورت اشتباه میدانی با تو چه خواهم کرد.
این مسأله میزان وحشت ابن طاهر را از تمایل فرماندهاش به جبهۀ محمّد بن قاسم روشن میسازد و این بسیار طبیعی بود زیرا،مردم به جنبش انقلابی تمایل قلبی داشتند ولی حکومتها گاهی با تهدید و تطمیع و زمانی دیگر با فساد و روشهای دیگر،مردم را به سوی خود جذب میکردند و تواناییهای ایشان را در سرکوبی جنبش مکتبی به کار میگرفتند تا آنجا که ابن طاهر به فرماندۀ خود چنین میگوید:«جاسوسی را برگماشتهام که نفسهای تو را هم به اطّلاع من میرساند.»
فرماندۀ او راهی«نسا»شد و در فاصلۀ یک فرسخی آن،نامۀ ابن طاهر را گشود،نقشۀ کاملی در این نامه طرح شده بود و خانهای که محمّد بن قاسم و یار او ابو تراب در آن سکونت داشتند مشخص شده بود.ابن طاهر در این نامه دستور داده بود محمد بن قاسم و ابو تراب را بسختی در بند کشند و در اوّلین لحظاتی که به آنها دست یافتند قبل از آنکه قدمی بردارند انگشتری ایشان را نزد وی بفرستند تا اطمینان یابد که آنها دستگیر شدهاند او در نامۀ خود دستور داده بود کسی که مأمور آوردن آن دو نفر است باید آنها را بسختی بدواند.بر طبق دستور ابن طاهر،این فرمانده باید شرح وقایع را برای وی میفرستاد.
ابن طاهر در پایان نامۀ خود چنین نوشته بود:
مراقبت و مواظبت کامل داشته باش و دربارۀ او بسیار دقّت کن تا وی و همراهش را نزد من آوری.
این نقشه با موفقیّت روبرو شد و محمّد بن قاسم و همرزمش ابو تراب،نزد ابن طاهر به نیشابور فرستاده شدند.
ابن طاهر برای دیدن آن دو وارد زندان شد و به فرماندهاش چنین گفت:وای بر تو ای ابراهیم (ابن غسان بن فرج العودی)آیا از خدا نترسیدی که با ایشان چنین کردی(مقصود وی زنجیرهای بسیار سنگینی بود که بر پای محمّد و یارش زده شده بود.)آیا چنین مرد صالحی را با چنین غل و زنجیرهای سنگینی به بند کشیدهای؟فرماندۀ وی ابراهیم عودی پاسخ داد:ای امیر المؤمنین!ترس از تو ترس خدای را از یادم برد و از سوی دیگر و عدهای که به من دادی عقلم را ربود.این دو بر بالای بام زندان محمّد بن قاسم در نیشابور،با یکدیگر گفتگو میکردند.
ابن طاهر گفت:این غلّ و زنجیر آهنی را از پای او بگشای و زنجیر سبکتری به پای او بزن که
حلقاتش شل بوده و فاصلۀ بین دو زنجیر زیاد باشد و حلقههای زنجیر مچ پای او نیز بزرگ باشد تا بتواند راه برود.در مدّتی که محمّد بن قاسم زندانی بود تنها چیزی که طلب کرد قرآنی بود که آن را تلاوت کند.
عبد اللّه بن طاهر،استرانی را که هودجهایی بر آنها نهاده شده بود از اسطبل خارج میکرد تا مردم چنین پندارند که وی،محمّد بن قاسم را از زندان بیرون میآورد و یک بار پنهانی در دل شب او را به نیشابور بازگرداند و بعد با ابراهیم عودی به ری فرستاد.عبد اللّه بن طاهر به ابراهیم دستور داد که با محمّد بن قاسم،همانطور رفتار کند که خودش میکرد،یعنی هر سه شب یک بار استرانی را با هودج بیرون آورد تا مردم چنین پندارند که وی،محمّد را در زندان محبوس نکرده است و برای این کار لشگری را تا یک فرسخی همراهش ببرد و در تاریکی شب دوباره به ری بازگردد،انگیزۀ این کار ترس از محمّد بن قاسم بود زیرا در صورت کمترین مسامحهای عدّۀ زیادی با محمّد بن قاسم بیعت میکردند.عبد اللّه بن طاهر،محمّد بن قاسم را بدون آنکه کسی بفهمد از ری نیز خارج کرد و خود به دنبال او به طرف بغداد به راه افتاد تا او را تحویل معتصم دهد.
معتصم،خبر آمدن محمّد را به بغداد شنید لذا عودی را به سوی طاهر فرستاد و پیغام داد که عمامۀ محمّد را بردارد و او را سر برهنه و بدون آنکه هودج وی پوششی داشته باشد،به بغداد وارد کند.هدف وی از این عمل وارد کردن فشار روحی و کاستن ارزش محمّد بود.مردم بر سر راه محمّد به بغداد ازدحام کرده بودند تا آنکه او را بر مجلس میگساری و لهو و لعب معتصم،وارد کردند.
گفته میشود معتصم دستور داد جمعیّتی را که برای دیدن محمّد بن قاسم بر در قصر گرد آمده بودند،به وسیلۀ نجاست برانند.معتصم در این هنگام میخندید و محمد بن قاسم تسبیح میگفت و استغفار میکرد و زیر لب برایشان نفرین میفرستاد.معتصم همچنان به شراب نشسته بود و محمّد ایستاده بود تا آنکه معتصم از لهو و لعب خود فارغ شد.در این هنگام دستور داد محمّد را به زندان بیفکنند.
محمّد بن قاسم خیلی زود طرح ماهرانهای ریخت تا از زندان بگریزد و به دنبال فرار از زندان، در بغداد از دیدهها پنهان شد و سپس به واسط گریخت وی همیشه کمر خود را میبست زیرا،هنگام فرار ستون فقرات او آسیب دیده بود.محمّد تا پایان عمر معتصم و بعد از او واثق و مدّتی از خلافت متوکّل را در خفا به سر برد.گفته میشود وی در زمان متوکّل دستگیر شد و تا آخر عمر در زندان به سر برد.
او در مدّت نه چندان کم زندگی مخفیانۀ خود چه کرد؟این سؤالی است که انقلابهای پی در
پی زمان متوکّل،مستعین و خلفای پس از او پاسخگوی آن است،انقلابهایی که نگذاشتند هیچ خلیفهای براحتی به لهو و لعب بپردازد.
محمّد،در واسط در خانۀ مادر پسر عموی خود علی بن حسن بن علی بن عمر بن امام زین العابدین علیه السلام سکونت داشت.مادر پسر عموی محمّد پیرزنی زمینگیر بود،چون چشم این پیرزن به محمّد افتاد از شادی از جای خود پرید و گفت:ای محمد!به خدا خودم و خانوادهام فدایت شویم،خدای را برای سلامت تو سپاس میگویم.این پیرزن با وجود آنکه سالها توان برخاستن را از دست داده بود با این حال همینکه چشمش به محمّد افتاد از جای خود پرید.
ابراهیم عودی فرماندۀ لشگر ابن طاهر،محمّد بن قاسم را چنین توصیف میکند.
من فردی کوشاتر و پاکدامنتر از او ندیده بودم،وی بیش از هرکس دیگر ذکر خدا را بر لب داشت،اعتماد به نفس او نیز بیش از سایرین بود،هرگز بیتابی نمیکرد و در سختیها از خود ضعف نشان نمیداد و جز یک بار هرگز او را در حال شوخی و خنده ندیدند بدین ترتیب،که یک بار هنگامی که از گردنۀ«حلوان»گذشتند محمّد بن قاسم خواست بر مرکب خود سوار شود،در این وقت یکی از اصحاب ابراهیم بن غسان عودی پیش آمد و خود را خم کرد تا محمّد پایش را بر پشت او بگذارد و بر هودجی که روی یک استر تعبیه شده بود،سوار شود،محمّد چون بر هودج قرار گرفت با تبسّم خطاب به او چنین گفت:آیا حقوق بنی عبّاس را میگیری و به خاندان علی بن ابی طالب خدمت میکنی؟
روایت کردهاند که اشیاء نفیسی اعمّ از اموال و جواهر و اشیای گرانبهای دیگری از این قبیل بر محمّد بن قاسم عرضه شد ولی،او بجز یک قرآن که از آن ابن طاهر بود چیز دیگری نپذیرفت که خود موجب شادی ابن طاهر شد.محمّد بن طاهر بدین سبب این قرآن را پذیرفت،تا تلاوت قرآن را ترک نکرده باشد.
وجود شخصیّتی انقلابی چون محمّد و انقلابی چون انقلاب او نشانگر آن است که جنبش مکتبی حتّی،یک روز از حرکت باز نایستاده است و ممکن نیست روزی از استقامتی که بدان متعهّد است،دست بردارد.این دو ویژگی در همۀ انقلابهایی که جنبش مکتبی،آنها را برپا کرده است،به چشم میخورد.
در کنار اوضاع بحرانی حکومتها،از زمان امام جواد علیه السلام راهی آغاز شد که در زمینۀ انقلابها و طبیعت آنها دارای کیفیّت خاصّی بود.جنبش مکتبی در زمان امام جواد علیه السلام از اوضاع مطلوبی برخوردار بود.سختترین ایّام جنبش مکتبی،در زمان امام موسی بن جعفر علیه السلام و بهترین ایّام آن، در زمان امام جواد علیه السلام بود.
ابن اسباط و عبّاد بن اسماعیل روایت کردهاند که:در منی خدمت امام رضا علیه السلام بودیم که امام جواد علیه السلام را آوردند.عرض کردیم،آیا این همان طفل مبارک است؟امام علیه السلام فرمود:آری،این طفلی است که در اسلام مبارکتر از او زاده نشده است .
ابو یحیی صنعانی چنین روایت میکند:در خدمت امام رضا علیه السلام بودیم که امام جواد علیه السلام را در حالی که نوزاد بود،آوردند.امام علیه السلام فرمود:این کودکی است که برای شیعیان ما مبارکتر از او به دنیا نیامده است.
برکتی که از وجود امام جواد علیه السلام نصیب جنبش مکتبی شد،تنها به دفع ترور و اختناق سیاسی محدود نبود بلکه،به برکت وجود ایشان عقیده و اندیشه و سیاست و فقه مکتبی در جانها ریشه دواند و انقلاب مکتبی از نیرو و انتشار بیسابقهای بهرهمند شد.
-بحار الانوار،ج 50 ص 56
-جامع الرواة.علاّمۀ اردبیلی،ج 1 ص 609
-تاریخ مسعودی،ج 3 ص 465
(4)-بحار الانوار،ج 50 ص 520
-همان مأخذ،ج 50 ص 23
دوران امام جواد علیه السلام شاهد تحوّل جدیدی در جهان اسلام بود بدین ترتیب که،اگرچه حکومت ظاهرا به امّت منتقل شد ولی در حقیقت این ارتش بود که حکومت را در دست داشت،به همین سبب میتوانیم این مرحله را،مرحلۀ نظامی شدن حکومت اسلامی بنامیم.
چرا این تحوّل پدید آمد؟
آثار آنچه بود؟
و چه کسی ارتش را به قدرت رساند؟
تنها ارزشی که امّت بر آن تکیه داشت و بر محور آن حرکت میکرد،ایمان به خدا و اعتقاد به یک حکومت به عنوان ضرورت تمدّن بود.علی رغم قطب بندیهای داخلی امت و ظلم و دیکتاتوری حکومت هنوز باقیماندۀ ایمانی که ندای بقای دولت را سر میداد به چشم میخورد و این باور بر تمامی جناحهای مختلف حاکم بود.این درست است که امّت با حکومت فاسد مخالف بود ولی این حقیقت نیز غیر قابل انکار است که نیاز به حکومتی اسلامی و تمایل به دفاع از موجودیت اسلام و عزّت مسلمانان در میان امّت رخ مینمود،هزاران نفر بنا به انگیزۀ مقدّس خود یعنی جهاد و با نادیده گرفتن حکومت فاسد،راهی دفاع از مرزها و فتح سرزمینهای دیگر میشدند،دفاع امّت در آغاز،با جانفشانی بسیاری همراه بود ولی اندکاندک به سبب دیکتاتوری حکومت و اعمال آن بر تودهها،مردم دریافتند که در واقع پیوندی با این حکومت ندارند و همین امر موجب شد از آن کنارهگیری کنند و در این هنگام بود که حکومت به وجود نیرویی نیاز یافت که
بتواند بدان وسیله سیادت و هیبت خود را بر مردم اعمال،و خود را در برابر دشمنانی چون روم، حفظ کند و به همین دلیل بود که به نیروی نظامی روی آورد.در اینجا این سؤال پیش میآید:چرا ارتش غرب توانایی خود و اطمینان حکومت را نسبت به خویش از دست داد؟
جواب این است که،کسانی که بازوی حکومت را تشکیل میدادند به چند دلیل نسبت به حکومت بد بین شدند.
اوّل:افسار گسیختگی و فسادی که در میان خلفا و اطرافیان ایشان اشاعه یافته بود چنان که حتّی،یک خلیفۀ عباسی را نمییابی که به شراب و لهو و لعب معتاد نبوده باشد و همین فساد، موجب شد،حکومت هیبت خود را از دست بدهد.اسراف و زیادهروی نیز مزید بر علّت بود، برای مثال ازدواج مأمون با دختر حسن بن سهل،پانصد ملیون درهم هزینه در برداشت،حسن بن سهل هنگام بازگشت از«فم الصلح»به میمنت این عروسی ده هزار درهم به مردم بخشید،مأمون نیز درآمد«فم الصلح»و خراج یک سالۀ فارس و اهواز را به حسن بن سهل بخشید.
«قیدحه»همسر معتصم و مادر واثق،هنگامی که پسرش به قتل رسید صاحب 1/800/000 درهم بود به اضافۀ جواهر و زیورآلات و زمرّد و لولو و یاقوتی که نمیتوان قیمتی برای آنها قایل شد.
حکومت،جامعه را با معیارهای جاهلی اداره میکرد.هرکس با خلیفه بیشتر به لهو و لعب میپرداخت به او نزدیکتر بود و کسی را که از دین خود کنارهگیری میکرد و کرامت و شرف خود را در راه کسب رضایت خلیفه میفروخت،نزد خلیفه ارزشی والاتر داشت.
از پیش،حکومت معیارهای جاهلی را در جامعه به کار میبست و چنانکه گفتیم،مراقبت از روحیۀ اسلامی در ضمیر امت،از مسؤولیتهای عمومی ائمّه اطهار علیه السلام بود که این مسؤولیت را از طریق تربیت افراد والامقام و مکتبی اعمال میکردند.برای مثال،یکی از اصحاب ائمّه علیه السلام که لقب«جهید العلما»به او داده بودند تمامی قرآن را در دو رکعت نماز خود تلاوت میکرد و گفته میشد هیچکس در روی زمین از علم او بینیاز نبوده است .چنین شخصی در تجسّم ارزشها از خود نمونهای میسازد که اسوۀ سایرین قرار میگیرد.این افراد مکتبی، جنبشهایی برپا میکردند که اگر همین نهضتها نبود دیگر نامی از اسلام باقی نمیماند.برای مثال، عروة بن زبیر به همراه محمّد بن عروة نزد ولید بن عبد الملک میآید و چون محمّد برای انجام کاری به طویله وارد میشود بر اثر لگد یکی از چهارپایان بیهوش میشود و در غوزک پای عروة نیز خوره میافتد.ولید به او پیشنهاد میکند برای جلوگیری از پیشروی زخم،آن پا را از غوزک قطع کند ولی عروة نمیپذیرد تا آنکه زخم تا ساق پای او پیش میرود.ولید دوباره به او پیشنهاد میکند که برای پیشروی زخم،پا را از ساق قطع کند.در اینجا عروة که در آن هنگام فرد سالخوردهای بود
بدون آنکه کسی وی را بگیرد با ارّهای پای خود را قطع میکند و آیۀ «لَقَدْ لَقِینٰا مِنْ سَفَرِنٰا هٰذٰا نَصَباً» (1)را تلاوت میکند .تربیت افراد نیرومندی چون محمّد بن عروة توسّط ائمه اطهار علیه السلام اجازه نمیداد جامعه به ارزشهای جاهلی کشانده شود.
دوّم:دوّمین دلیل شکست ارتش،بیمبالاتی فرماندهان نظامی بود که خلیفه را واداشت تا مزدورانی را از طریق خریدن موالی برای حفظ منافع خود به کار گیرد.
حکومت،اسرا را خریداری میکرد و پس از آموزشهای لازم ایشان را وارد ارتش خود میکرد.
این روش،حکومت عبّاسیان را واداشت تا به گروهی از نظامیان سنگدل ترک،که به عنوان اسیر وارد حکومت شده بودند،تکیه کند.ترکها افرادی درشت اندام و با بنیههای قوی بودند که نرمش در طبیعت ایشان جایی نداشت.آنها از جنگ و جدال و قتل و غارت هیچگونه ابایی نداشتند زیرا هنوز مدّت زیادی از فتح سرزمینهای ایشان توسّط نیروهای اسلامی نمیگذشت.ترکها قبلا تحت سلطۀ ظالمانۀ رومیها به سر میبردند و پس از آن نیز افراد اسیری به شمار میآمدند که فاقد هرگونه روابط اجتماعی بودند.گذشته از آن،از داشتن خانواده نیز محروم بودند و مادام که فردی در چنین وضعی به سر میبرد،بسیار طبیعی است که از جنگ و قتل و غارت هیچگونه ابایی ندارد مسألۀ مهمتر آن است که ترکها فاقد هرگونه اصول سیاسی بودند تا از آن به دفاع برخیزند و اعتقاد اسلامی نیز در اعماق وجود آنها ریشهای نداشت،تا در اعمال ایشان تجسّم یابد.یک ترک اصولا پایبند هیچ ارزشی نبود و به عبارت دیگر،خود را در قبال پول میفروخت و تنها به این دلیل آمده بود تا با شرکت در جنگ،مالی به دست آورد.
اوضاع ترکها در آغاز امر،یعنی در اوایل حکومت بنی عبّاس و در زمان خلافت معتصم این چنین بود،خلیفهای که خود،ترکها را از نقاط مختلف گرد آورد و پس از آموزش،مسلّحشان کرد.ترکها در ابتدا گروه کوچکی بودند که تعداد آنها از چهار هزار نفر تجاوز نمیکرد ولی،کمکم به ارتش وسیعی تبدیل شدند که جز اندکی،نژاد دیگری در این ارتش یافت نمیشد.زبان آنها را فقط خودشان میدانستند و فرد دیگری آن را نمیفهمید.معتصم از میان همین ترکها افرادی چون«افشین»«بغا»«اسناس»و «ایتاج»را به فرماندهی ارتش برگزید ولی،دیری نپایید که مردم بغداد علیه این ارتش شوریدند و هر روز تعداد ترور این نظامیان توسّط مردم بغداد،افزایش مییافت تا آنجا که معتصم مجبور شد
1) *) کهف62/،ما در این سفر رنج بسیار دیدیم.
برای جلوگیری از شعلهور شدن انقلابی مردمی،موضع مناسبی را اتّخاذ کند.ولی مورّخان مفصّلا از این انقلاب سخنی به میان نمیآورند و تنها چیزی که به ذکر آن میپردازند آن است که،فتنهای شکل گرفته بود که هرچند گاه یک بار،حکومت به دستهای از نظامیان که به قتل رسیده بودند،بر میخورد و به همین سبب خلیفه مجبور شد شهر سامرا را از ترس خشم تودهها برای نظامیان خود بنا کند،شهری که بعدها از شهرت زیادی برخوردار شد.
این بود سبب اتّکا و اعتماد خلیفه به ارتش.ولی،این اعتماد چه آثاری در پی داشت؟پس از آنکه معتصم ترکها را به خود نزدیک و در ارتش خود تجهیزشان کرد،هر انقلاب و جنبشی که مخالفت خود علیه حکومت بنی عبّاس به وقوع میپیوست،گروهی از این ارتش با آن به مقابله بر میخاست و بدین ترتیب خلیفه به میزان توانایی این ارتش پی برد و ترکها نیز به سهم خود دریافتند که خلیفه بدون آنها قادر به انجام هیچ کاری نیست و به همین سبب تحمیل ارادۀ خود را بر حکومت عبّاسی آغاز و شرایط خود را بر حکومت تحمیل کردند و اندکاندک توانستند حکومت را به دست گیرند.
معتصم مرد و خلافت به پسرش واثق منتقل شد،واثق نیز درگذشت و متوکّل به جای پدر نشست و پس از مرگ متوکّل،المنتصر با للّه را به خلافت رساندند و پس از خلع منتصر،مستعین را به کرسی خلافت نشاندند و اینچنین حکومت را به نام خلفای خاندان بنی عبّاس و به نام برقراری سیادت و سلطۀ خلافت،به بازی میگرفتند تا جایی که یکی از خلفای بنی عبّاس از صاحب دیوان یعنی،رئیس بخش مالی دربار،دویست درهم برای انجام کارهای شخصی تقاضا کرد ولی وی از دادن آن خودداری کرد و پرداخت آن را مشروط به موافقت فرماندۀ نظامی دانست.
بدین ترتیب خلفای بنی عبّاس تنها ابزار اعمال نظر فرماندهان ترک بودند و اگرچه حکومت اسلامی ظاهرا همچنان تحت سیطرۀ خلفا بود ولی،در همان حال و همزمان با آن،شؤون مملکتی و زمام حکومت آن به دست فرماندهان ارتش و نظامیان ترک اداره میشد و بدین ترتیب در کنار خلفا دوران سلاطین نیز آغاز شد.برای مثال هنگام مطالعۀ تاریخ،به آل بویه برمیخوزید، خاندانی که اگرچه در آغاز نیرویی نظامی به شمار میرفتند ولی،سرانجام توانستند حکومت را به چنگ آورند .
گفته میشود ماهیگیری پس از مرگ خود چهار پسر بر جای گذاشت که همگی وارد ارتش شدند و کمکم به چنان درجاتی رسیدند که به نام خلیفه به طور قانونی در مناطق مختلف به مشاغل حسّاسی گماشته شدند و ایشان نیز به نام خلفای بنی عبّاس در جهت از بین بردن این خاندان میکوشیدند و از همینجا بود که آل بویه جان گرفتند.
تکیۀ خلفا بر مزدوران،آثار زیادی در پی داشت،شاید معتصم زمام امور را خود،در دست داشت ولی واثق،از هیچگونه اختیاری برخوردار نبود تا آنجا که یکی از همنشینان خود تقاضا کرد، وی را از بین ببرد.
در اینجا مناسب است یادی از هارون الرشید و برامکه به میان آید،چنانکه همه میدانند برامکه وزرای هارون الرشید بودند و او را پشتیبانی میکردند و در راه به حکومت رساندن او رنج بسیار بردند.ولی کمکم هارون دریافت که اختیارات خود را از دست داده است زیرا،برامکه عملا حکومت را در دست گرفته بودند.در این وقت هارون نقشهای علیه ایشان طرح کرد و همۀ آنها را از بین برد.او جعفر را کشت و یحیی برمکی را-که هارون وی را پدر خطاب میکرد-به زندان افکند زیرا هارون به دست یحیی پرورش یافته بود،جعفر نیز برادر رضاعی هارون بود.هارون، «میسره»خادم و جلاّد خود را فرا خواند و به او چنین گفت:برو و جعفر برمکی را پیدا کن و او را به قتل رسان و سرش را برای من بیاور.میسره به دنبال جعفر رفت و پس از یافتن او چنین گفت:
امیر المؤمنین تو را احضار کرده است و بدین ترتیب او را به جای خلوتی برد و آمادۀ قتلش شد.جعفر گفت:چرا میخواهی چنین کنی؟میسره پاسخ داد:امیر المؤمنین چنین دستوری داده است.جعفر گفت:مرا نزد امیر المؤمنین ببر.جلاّد نپذیرفت.جعفر گفت:بگذار از دور او را ببینم ولی باز میسره قبول نکرد.چرا جعفر اینقدر پافشاری میکرد؟زیرا میدانست که اگر هارون او را از دور هم ببیند از کشتنش صرفنظر خواهد کرد زیرا جعفر را بسیار دوست میداشت.بدین ترتیب میسره جعفر را به نقطهای برد و او را به قتل رساند و چون سر جعفر را نزد هارون برد هارون به خدمتگزاران خود چنین گفت:گردن میسره را بزنید که نمیتوانم قاتل جعفر را ببینم .
اینچنین است سرانجام اعتماد بر مزدورانی که بر ضد مردم قیام میکنند و اینچنین،سحر ساحر به خودش برمیگردد.
-بحار الانوار،ج 46،ص 133.
-همان مأخذ،ج 46،ص 117.
-موالی:از نژادهای مختلفی از جمله اشروسنه،اهالی مصر و چاچها بودند و بیشتر آنها در مرزهای چین و شوروی زندگی میکنند و تیرۀ آنها به ترکهایی میرسد که اکثریت موالی را تشکیل میدادند.
-الفخری فی الآداب السلطانیة و الدول الاسلامیة،ص 249.
-تاریخ مسعودی،ج 3،ص 380.
1-جنبش مکتبی در زمان امام هادی علیه السلام
2-چگونه باید تاریخ جنبش مکتبی را خواند
امام علی بن محمّد الهادی علیه السلام مدّت سی و سه سال و چند ماه خلیفۀ شرعی مسلمانان و امام و رهبر امّت بود.دوران امامت ایشان،بجز مدّت امامت حضرت مهدی علیه السلام ،یکی از طولانیترین دوران امامت بوده است.
زندگی امام علیه السلام در این مدّت مشحون از فعالیتهای مختلفی بود از جمله آنکه امّت را با رهبری حقیقی خود هدایت میفرمود زیرا،خلافت عبّاسی از زمان امام رضا علیه السلام آنقدر رو به ضعف نهاده بود که دیگر نیروی مهمّی به حساب نمیآمد و بدین ترتیب،جنبش مکتبی امکان یافت تا به شکل مستقیم،خود را بر رویدادهای آن دوره تفوق بخشد.
امام هادی علیه السلام همیشه در حال آمدوشد،از مدینه منوره به سامرا بود،وجود امام علیه السلام در مدینه به منزلۀ دولتی در دولت بود بدین معنا که والی مدینه توان تحمیل هیچ امری را بر امام علیه السلام نداشت.
محمد بن عیسی نقل میکند که:امام هادی علیه السلام به موالی بغداد و مداین و اهالی بین النهرین و توابع آن نامهای بدینگونه نوشت:«من منصب علی بن الحسن بن عبد ربّه و وکلای قبلی خود را به ابو علی بن راشد واگذار کردم،فرمانبرداری او،چون طاعت از من لازم است و نافرمانی او همانند نافرمانی از من است »
محمّد بن عیسی همچنین نقل میکند که:امام علیه السلام این نامه را به وسیله ابن راشد به موالی مقیم بغداد،مداین و...فرستاد.امام علیه السلام در این نامه چنین فرموده بود.
«خدای را برای اعطای سلامت و روزی فراوان سپاس میگویم و بهترین درودهای خدا و
کاملترین رحمت و رأفت او نثار پیامبر و خاندانش باد.من ابو علی بن راشد را به مقام حسین بن عبد ربّه و وکلای قبلی خود برگزیدم و او،هماکنون در نزد من به منزلۀ حسین بن عبد ربّه است، اختیارات وکلای قبلی خود را نیز به ابو علی بن راشد دادم تا حقّ مرا بگیرد و او را برای شما برگزیدم و وی را-که فردی شایسته و مناسب است-بدین منصب گماشتم و شما-که رحمت خدا بر شما باد-برای پرداخت وجوهات نزد او روید.شما نباید رابطۀ میان خود و او را تیره سازید و اندیشۀ مخالفت با او را از اذهان خود خارج سازید.به اطاعت خدا و پاک کردن اموالتان بشتابید و از ریختن خون یکدیگر خودداری کنید و بر نیکوکاری و تقوا یکدیگر را یاری دهید و از گناه و تجاوز نسبت به یکدیگر دوری کنید و خدا را بپرهیزید باشد که خدا بر شما رحم کند و به ریسمان پروردگار چنگ زنید و نمیرید مگر آنکه مسلمان باشید.
من فرمانبرداری از او را چون اطاعت از خودم لازم میدانم و نافرمانی او را نافرمانی از خود میدانم پس بر همین شیوه باقی باشید که خداوند بر شما پاداش میدهد و از فضل خود وضع شما را بهبود میبخشد و خداوند بر آنچه دارد بخشنده و کریم است و نسبت به بندگان خود سخاوتمند و رحیم است.ما و شما در گرو ارادۀ خداییم.این نامه را به خط خود نوشتهام و سپاس بسیار مر خدا راست .»
عناصر برجسته مکتبی در مدینۀ منوّره گرد میآمدند و بر خانۀ امام علیه السلام وارد میشدند و امام اوامر لازم را بر آنها صادر میکرد و اموال بسیاری که تقدیم ایشان میشد،در جای خود به مصرف میرساند،این بدان معناست که امام اقتصاد امّت اسلامی را نیز رهبری میکرد.
امام علیه السلام هنگامی که در سامرا-پایتخت حکومت-به سر میبرد،رهبری حقیقی حکومت را به عهده داشت.برای مثال،متوکّل که یکی از بزرگترین خلفای بنی عباس به شمار میآمد(و فردی بود که بیش از سایر خلفا به افراد مکتبی تنگ میگرفت و در سال 236 ه دستور ویران کردن قبر امام حسین علیه السلام و خانههای اطراف آن را صادر کرد و دستور داد در آن به کشت و زراعت بپردازند، و قبر امام علیه السلام را به آب بست تا مانع زیارت مردم شود و ماموران او همۀ زوّار امام حسین علیه السلام را به قتل میرساندند و قبر امام علیه السلام را به زمین زراعی تبدیل کرد-زیرا چنانکه قبلا گفتیم قبر امام حسین علیه السلام به منزلۀ کوه آتشفشانی بود که روحیۀ انقلابی و زیر بار ظلم نرفتن را در میان مردم اشاعه میداد-)سخن چینان خلیفه-هنگامی که امام علیه السلام در سامرا به سر میبرد-نزد خلیفه میآمدند و به وی چنین میگفتند:«آیا تو خلیفهای یا علی بن محمد الجواد زیرا،همۀ فرماندهان ارتش و عموم مردم به او گرایش دارند،این درست است که تو پارهای اوقات امامت نماز مردم را به عهده
میگیری و رسما خلیفهای ولی،کسی که رهبر واقعی سرزمین اسلامی بشمار میرود،امام علی الهادی است.»
متوکّل برخی اوقات خشمگین میشد و اوامری صادر میکرد ولی این اوامر خیلی زود و پیش از آنکه به مرحله اجرا در آید،خنثی میشد.چگونه؟داستان زیر بخشی از سلطۀ روحی امام را بر قلمرو اسلامی بیان میکند:
ابن قولویه از کلینی و او از علی بن محمّد و او از ابراهیم بن محمّد الطاهری روایت میکند که:
متوکّل از وجود دملی که در یکی از اعضای وی بیرون آمده بود،رنج میبرد و هیچ کس جرأت نداشت دمل او را نیشتر زند،لذا مادر وی نذر کرد که اگر متوکّل شفا یابد مال زیادی را به امام هادی علیه السلام تقدیم کند.فتح بن خاقان به متوکّل گفت:خوب است فردی را در پی این مرد(یعنی امام هادی)بفرستی و از او شفا بخواهی شاید او صفتی داشته باشد که خداوند به سبب آن،در مرض تو گشایشی ایجاد کند.متوکّل گفت:کسی را در پی او بفرستید،فرستادۀ وی پس از بازگشت از خدمت امام،چنین گفت:ابو الحسن میگوید مقداری کنجالۀ گوسفند را با گلاب مخلوط کنید و بر دمل او بگذارید که این دارو به اذن خدا سودمند خواهد بود.اطرافیان متوکّل که در مجلس او حضور داشتند از سخن امام به خنده افتادند.فتح به آنها گفت:عمل کردن به سخن او زیانی نخواهد داشت و به خدا سوگند امید آن را دارم که همین دارو موجب بهبودی خلیفه شود.کنجاله را با گلاب مخلوط کردند و آن را بر دمل خلیفه گذاردند،در این هنگام دمل باز شد و آنچه در آن بود بیرون ریخت و مادر متوکّل را به بهبودی بشارت دادند،او نیز ده هزار دینار را با مهر خود به سوی امام هادی علیه السلام فرستاد و بدین ترتیب متوکّل از این بیماری جان سالم بدر برد.
پس از چند روز بطحائی نزد متوکّل از امام هادی علیه السلام سعایت کرد و چنین گفت،که ابو الحسن اسلحه و اموال بسیاری دارد،متوکّل نیز کسی را در پی سعید حاجب فرستاد و به او دستور داد شبانگاه بر منزل امام یورش برد و اسلحه و اموال امام را ضبط کند و نزد او آورد.
ابراهیم بن محمّد میگوید:سعید حاجب چنین نقل میکند:شبانه به خانۀ ابو الحسن آمدم و با نردبانی که داشتم بالای بام رفتم و از آنجا چند پلکان نردبان را در تاریکی شب پیمودم ولی نمیدانستم چگونه وارد خانه شوم که ناگاه ابو الحسن از داخل خانه چنین گفت:«ای سعید همان جا باش تا شمعی برایت بیاورند.»طولی نکشید که شمعی آوردند و من وارد خانه شدم.امام را دیدم که جبّه و کلاهی از پشم بر تن دارد و سجادهای حصیری در پیش روی اوست،امام به من رو کرد و گفت:«داخل اتاق شو.»من نیز داخل شدم و همه جا را تفتیش کردم ولی چیزی نیافتم و تنها همیانی را دیدم که مهر مادر متوکّل بر آن بود و کیسهای ممهور در کنار آن بود.امام هادی
گفت:«محلّ نماز مرا نیز جستجو کن.»سجاده را کنار زدم،شمشیری را در غلاف دیدم که هنوز استفاده نشده بود،همیان را برداشتم و نزد خلیفه آمدم.چون چشم خلیفه به مهر مادرش که بر همیان نهاده شده بود افتاد،کسی را در پی مادرش فرستاد،او نیز نزد متوکّل آمد و متوکّل دربارۀ همیان پرسید.یکی از خادمان خاص به من گفت که مادر متوکّل در پاسخ وی چنین گفت:هنگام بیماری تو نذر کرده بودم که اگر از این بیماری جان سالم بدر بردی ده هزار درهم از اموال خود را به ابو الحسن دهم من نیز پس از بهبودی تو،این مبلغ را برای او ارسال داشتم و این همان مهری است که ابو الحسن هنوز آنرا نگشوده است.متوکّل کیسه دیگر را گشود،در این کیسه چهار صد دینار بود.
متوکّل دستور داد کیسۀ زر دیگری بر آن بیفزایند و به من چنین گفت:این را به خانه ابو الحسن ببر و شمشیر وی را با کیسۀ دینار بدو باز گردان،من نیز آنها را نزد امام علیه السلام آوردم و با شرمندگی به وی چنین گفتم:سرورم بر من دشوار است که بدون اجازه تو وارد خانهات شوم ولی چه کنم که مأموریتم چنین است.امام علیه السلام فرمود: «سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ» (1).
روزی یکی از جاسوسان متوکّل نزد وی آمد و گفت:تو در قصر خود نشستهای و اموال زیادی به سوی علی الهادی ارسال میشود.متوکّل با تعجّب پرسید:چه کسی این اموال را برای او میفرستد؟ جاسوس پاسخ داد:هم اکنون قافلهای از قم که اموال زیادی همراه خود دارد در راه است تا این اموال را به علی الهادی برساند.
متوکّل فتح بن خاقان،بزرگترین وزیر و فرماندۀ ارتش خود را احضار کرد و بدو چنین گفت:
گفته میشود قافلهای از فلان راه فردا صبح به سامرا وارد میشود،از تو میخواهم،لشگری را گردآوری و این قافله را متوقّف کنی و اگر اموالی در این قافله یافتی که به سوی علی الهادی حمل میشود،آنها را ضبط میکنی و نزد من میآوری.
فتح بن خاقان به دنبال اجرای این دستور،از محضر متوکّل خارج شد ولی نقشۀ متوکّل با شکست روبرو شد.محمّد بن داوود قمی و محمّد طلحی نقل میکنند که:اموال قم و اطراف آن را که از خمس و نذورات و هدایا و جواهرات فراهم آمده بود به سوی ابا الحسن الهادی علیه السلام حمل میکردیم،در راه پیک امام علیه السلام به ما خبر داد که باز گردیم و فرصت برای تحویل این اموال مناسب نیست،ما نیز باز گشتیم و آنچه را که نزدمان بود همچنان نگه داشتیم تا آنکه پس از چند روز امام علیه السلام دستور داد تا اموال را بر قافلهای از شتر که نزد ما فرستاده بود بار کنیم و کاروان را از راهی خلوت و بدون ساربان به سوی او بفرستیم.راوی میگوید:اموال را بدان سو حمل کردیم و آنها را
1) *) شعراء 227 و آنان که ظلم و ستم(در حق آل رسول و اهل ایمان)کردند بزودی خواهند دانست که به چه کیفر گاهی بازگشت میکنند.
به خدا سپردیم و چون اموال به امام علیه السلام رسید،برایشان وارد شدیم.امام علیه السلام فرمود:به اموالی که فرستادهاید بنگرید ما نیز اموال فرستاده شده را دیدیم که به همان حال باقی بودند .
آیا خلیفه فردی ناتوان بوده است و دستگاه جاسوسی او آنقدر ضعیف بوده که اخبار صحیح به او نمیرسیده است؟برعکس خانۀ امام علیه السلام نزدیکترین خانه به قصر خلیفه در سامرا بود تا آنجا که امام علیه السلام به سبب زندگی در منطقه نظامی سامرا به«عسکری»ملقّب شده است.
این داستان بیش از هر چیز نشانگر طبیعت اوضاعی است که در آن زمان وجود داشته است.
عصابات(به گروههایی از افراد مکتبی اطلاق میشده است و در کتب تاریخی وفقهی به تجمعات زیاد گفته میشود)برای زیارت امام علیه السلام از هر سو به سامرا روی میآوردند.برای مثال،بزرگ قمیها یعنی محمّد قمی راوی مشهور که از ائمه علیه السلام روایت نقل میکرده است و از راویان مورد وثوق به شمار میرود و تمامی قم را تحت فرمان خود داشت،به دیدن امام علیه السلام میشتابد.در فضیلت محمّد قمی همین بس که دستور داد فردی را که روایات ضعیف نقل میکرد با همراهانش از قم اخراج کنند.این مسأله از نظر تاریخی نشانگر آن است که محمّد قمی بر قم سلطۀ کامل داشته است.
چنانکه میدانید قم از دیرباز مرکز علمی و روحانی بوده است و در آن بسیاری از روات ثقه و فقها و علما زندگی میکردهاند که از توانایی و نفوذ فوق العادهای برخوردار بودهاند،بگونهای که مقامات حکومتی پیوسته از ایشان هراس داشتهاند.
از مناطق دیگر نیز بزرگانی به خدمت امام علیه السلام میرسیدهاند،از جمله ابو هاشم جعفری، جعفر بن سهل و ابن حکیم کوفی از کوفه و دیگری از مدینه و یکی از مصر و...که همگی از عناصر برجستۀ مکتبی به شمار میآمدند و آنها در سامرا گرد امام علیه السلام جمع میشدند.
با وجود آنکه واثق عبّاسی،متوکّل و منتصر که همگی از خلفای رسمی بودهاند و سامرا را پایتخت حکومت خود قرار داده بودند ولی این افراد سرشناس هرگز به دیدن آنها نمیرفتند بلکه همگی خانۀ امام هادی علیه السلام را مقصد خود میدانستند.
«صقر بن ابی دلف کر»روایت میکند:هنگامی که متوکّل،سرور ما ابو الحسن عسکری علیه السلام را به سامرا دعوت کرد من نیز به سامرا آمدم تا از وضعیت امام علیه السلام خبری به دست آورم.
صقر میگوید:«زرانی»حاجب متوکّل مرا دید و دستور داد تا داخل شوم.من نیز داخل شدم.وی گفت:ای صقر چه چیزی تو را بدین جا کشانده است؟گفتم:ای استاد!عملی خیر مرا بدین جا کشانده است.وی گفت:بنشین.در این هنگام آنچه کرده بودم،در نظرم مجسّم شد و پیش خود چنین اندیشیدم که آمدن من بدین جا صلاح نبود.صقر میگوید:زرانی حاضران را مرخص کرد و
سپس به من رو کرد و گفت:کارت چیست و برای چه آمدهای؟پاسخ دادم:برای عمل خیری آمدهام.وی گفت:شاید جویای احوال سرورت هستی؟گفتم:مگر سرور من کیست؟سرور من امیر المومنین خلیفه است.زرانی گفت:سکوت کن،سرور تو همان امام حق است،از من بیمی به دل راه مده که من نیز همکیش توام.در این وقت خدای را سپاس گفتم.وی گفت:آیا مایلی امام علیه السلام را ببینی؟پاسخ دادم:آری.وی گفت:بنشین تا پیک از نزد او خارج شود.چون آن پیک،مجلس امام علیه السلام را ترک کرد زرانی به یکی از خدمتگزاران چنین گفت:صقر را بر امام علیه السلام وارد کن.
این روایت نشانگر میزان نفوذ امام هادی علیه السلام در کاخ است.ولی در اینجا این سؤال پیش میآید:
پاسخ این سؤال آن است که جنبش مکتبی هیچگاه کودتا را تأیید نکرده است زیرا هدف جنبش مکتبی تنها به دست گرفتن حکومت نبود و چنانکه قبلا گفتیم برپایی حق و عدالت در میان امت اسلامی هدف اساسی این جنبش بود و اینکه حکومت قانونی را باید با شیوههای قانونی به دست آورد.یعنی،امّت به چنان درجهای از بینش و آگاهی دست یابد که بتواند آزادانه رهبری صحیح را برگزیند.هدف این جنبش آن بود که گروهی مؤمن،حکومت امّت اسلامی را به دست گیرند.این خلاصۀ اهداف جنبش مکتبی در طول تاریخ بوده است.
به همین سبب ائمّه علیه السلام کودتاهای نظامی را تأیید نمیکردند و تنها در مواردی به چنین عملی تن در میدادند که کودتای نظامی موجب تخفیف فشار برخی از حاکمان جور میشد،حاکمانی که با ظلم و استبداد بیش از حدّ از چارچوب شریعت تجاوز میکردند ولی هدف اعضای این جنبش آن نبود که به وسیلۀ کودتای نظامی به حکومت برسند.از آنچه گفتیم معلوم شد امام هادی علیه السلام در سامرا از نفوذ زیادی برخوردار بوده است.
در اینجا سؤال دیگری مطرح میشود:
امام علیه السلام در خلال سی و سه سال امامت خود برای امّت و جنبش اسلامی چه کرد؟
امام علیه السلام در دوران امامت خود به انجام کارهای مختلفی پرداخت که رهبری جنبش مکتبی، مهمترین این کارهاست و در پرتو این رهبری،امّت اسلامی به ترقّیاتی دست یافت که در آغاز بحث از آن سخن گفتیم.
این سخن به چه معناست؟
معنای این سخن آن است که،افراد مکتبی در جای جای قلمرو اسلامی پراکنده بودند و مشعل آزادگی را در میان امّت اسلامی بر میافروختند،امّتی که در آن روزگار نیز چون امروز هفتاد و نه حکومت را که نیمی از جهان آن روز را تشکیل میداد،در بر میگرفت.امام علیه السلام جنبشی را که در این سرزمین پهناور پراکنده شده بود و شبانه روز در جهت بالا بردن سطح آگاهی امّت میکوشید،رهبری میکرد.هدف این جنبش آن بود که امّت را در پرتو هدایت آسمانی به آزادگی برساند.
همچنان که گفتیم در اینجا یک حقیقت عمده به چشم میخورد،این حقیقت عبارت است از آنکه رخدادها و دگرگونیهای تاریخی نشانگر آن است که جنبش مکتبی از زمان حضرت علی علیه السلام پیوسته رشدی تصاعدی داشته است و تا ظهور و قیام حضرت حجّت علیه السلام همچنان گسترش خواهد یافت و ائمه علیه السلام تنها کسانی به شمار میروند که موجب چنین گسترش و رشد روز افزونی بودهاند یعنی،هم ایشان بودند که جنبش مکتبی را رهبری کردند و موجبات پرورش و انتشار آن را فراهم آوردند و این نخستین مسؤولیتی بود که امام هادی علیه السلام به ادای آن پرداخت.در اینجا این سؤال پیش میآید:امام علیه السلام چگونه این جنبش را رهبری میکرد؟هرگاه به تاریخ بنگریم،در مییابیم که در آغاز،ارتباط ائمه با مردم،مانند امام هادی علیه السلام به وسیلۀ وکیل صورت نمیگرفته است.زیرا حضرتش نمایندگانی را به نقاط مختلف گسیل میداشت ولی ائمۀ پیشین علیه السلام تنها فردی را که مورد وثوق ایشان بود،معرفی میکردند و افراد مکتبی احادیث را از چنین کسی دریافت میکردند و وجوهات نیز به هرکس که به خدمت امام میرسید،پرداخت میشد امّا،در زمان امام هادی علیه السلام مسأله از سازماندهی و دقّت بیشتری برخوردار بود به طوری که محمّد قمی و امثال او چنین وظایفی را به عهده داشتند و افراد معمولی توانایی انجام چنین مسؤولیتهایی را نداشتند محمّد قمی فردی به شمار میرفت که از تقوا،پاکدامنی و تدیّن بسیاری برخوردار بود و با شناخت او میتوان به چکیدهای از عملکرد امام هادی علیه السلام پی برد یا فردی مثل فتح بن خاقان با امام در تماس بود که بزرگترین وزیر عصر عبّاسی دوّم به شمار میرفت،فردی که از شیعیان امام هادی علیه السلام به حساب میآمد.
فحام،از منصور و او از عموی پدرش(موسی)چنین نقل میکند:روزی خدمت امام هادی علیه السلام رسیدم و به ایشان چنین عرض کردم:سرورم این مرد(متوکّل)مرا طرد کرده و حقوق مرا قطع کرده است و مرا به تنگ آورده است،او در این کار هیچ دلیلی جز ارتباط من با تو ندارد،خوب است لطفی فرموده و از او بخواهید تا مرا از این وضع نجات بخشد.امام علیه السلام فرمود:«ان شأ اللّه چنین خواهد شد.»
چون شب شد فرستادههای متوکّل یکی پس از دیگری در پی من آمدند و هنگامی که به قصر
رسیدم فتح بن خاقان بر در ایستاده بود،وی گفت:ای مرد شبانه در خانه چه میکنی که او(متوکّل) آنقدر که تو را طلبید مرا خسته کرد،به مجلس متوکّل درآمدم،وی بر بستر خود نشسته بود.در این هنگام رو به من کرد و گفت:ای موسی!ما از تو غافلیم و تو نیز خود را از ما پنهان میکنی،[مگر]از تو چه چیزی نزد من است؟گفتم:فلان مال و فلان حقوق و برای او اموری را برشمردم،وی نیز دستور پرداخت همه آنها را،بلکه به مقدار بیشتر،صادر کرد.پس از آنکه از مجلس متوکّل بیرون شدم به فتح گفتم:آیا امام هادی علیه السلام به اینجا آمده است؟وی پاسخ داد:خیر.گفتم:آیا نامهای نوشته است؟فتح پاسخ داد:نامهای نیز ننوشته است.در حال برگشتن بودم که فتح همچنان که پشت سر من میآمد چنین گفت:تردیدی ندارم که تو از امام خواستهای تا برای تو دعایی کند؛من نیز از او التماس دعا دارم.چون بر امام علیه السلام وارد شدم حضرت فرمود:«تو را شاد میبینم.»عرض کردم:به برکت وجود تو ای سرور،ولی به من گفتند که تو نزد متوکّل نرفتهای و از او چیزی نخواستهای.
امام علیه السلام فرمود:«خداوند میداند که ما در کارهای مهم تنها به او روی میآوریم و در شداید جز به او توکّل نمیکنیم،خداوند نیز ما را چنین عادت داده است که هرگاه از او چیزی بخواهیم او نیز خواست ما را برمیآورد و میترسیم که مبادا به او پشت کنیم که او نیز در این هنگام به ما پشت خواهد کرد.»عرض کردم:فتح از تو التماس دعا دارد.امام علیه السلام فرمود:«او در ظاهر به ما دوستی میورزد ولی در باطن از ما دوری میکند.دعا برای دعاگوست،هرگاه خود را در فرمانبرداری از خدا خالص گردانی و به حق رسول اللّه صلی الله علیه و آله و ما اهل بیت اعتراف کنی،هرآنچه از خدا خواهی مستجاب خواهد شد.»عرض کردم سرورم دعایی ویژه بر من تعلیم کن.حضرت فرمود:این دعایی است که آن را بسیار میخوانم و از خدا خواستهام هرکه پس از من آن را در مزارم خواند ناامیدش نسازد،این دعا چنین است:«یا عدّتی عند العدد و یا رجایی و المعتمد و یا کهفی و السند و یا واحد یا احد یا قل هو اللّه احد و أسألک اللّهم بحق من خلقته من خلقک،ولم تجعل فی خلقک مثلهم احدا ان تصلّی علیهم و تفعل بیکیت و کیت (1)».
انسان زمانی باید به دعا بپردازد که شایستگی آن را یافته باشد و تنها زبانش را برای دعا به کار نگیرد تا خداوند متعال به دعای او برکت دهد و آنچه را که از امور خیر خواسته است،در اختیار او گذارد و این سخن امام که«دعا برای دعاگوست»به تعبیر روات،مفهومی جز اخلاص فرد در برابر خدا ندارد.مسأله مهمّ آن است که اقبال زیاد این گروهها،به امام هادی علیه السلام نشانگر نقش
1) *) ای یار و یاور من در هنگام قیامت و ای امید و اطمینان من و ای پناهگاه و پشتیبان من،ای یگانه و یکتا و ای آنکه خود گفتهای تو را به یگانگی بخوانیم،تو را به حق آنچه آفریدهای و تو را به حق آن دسته از آفریدگان خود که نظیری برای ایشان قرار ندادهای سوگند میدهم که برایشان درود بفرستی و فلان خواست مرا برآوری.5»
رهبری ایشان است.
طبیعة مسائلی چون اداره و رهبری یک کشور از اموری به شمار نمیآید که مفصّلا در کتب تاریخی یافت شود.ممکن است فردی کتابی را تدوین کند ولی اگر پس از گذشت هزار سال از عملکرد چنین فردی در تاریخ پرسش شود پاسخ آن این خواهد بود که وی یک کتاب تدوین کرده است زیرا کتاب شئ ملموسی است که آن را میبینیم و به کار نویسندۀ آن و نیز به تأثیر این کتاب پی میبریم ولی اگر فرماندهای،لشگری را در جنگی سخت فرماندهی کند و به پیروزی برسد و پس از هزار سال از عملکرد چنین شخصی سئوال شود در واقع پرسشی نابجا مطرح شده است.چرا؟
زیرا فرماندهی یک لشگر از اموری نیست که دقیقا ثبت شود یا آثار عینی آن در پیش دیدگانمان تجسّم یابد،فرماندهی یک لشگر هیچ تشابهی با ساختن یک ساختمان یا تدوین یک کتاب یا سرودن یک شعر ندارد.فرماندهی لشگر عبارت است از مجموعۀ کارها و وظایفی که باید آنها را از خلال نتایجی که حاصل میشود،ارزیابی کنیم،هنگامی که سخن از فتح اندلس به دست طارق بن زیاد به میان میآوریم،آیا صحیح است در بحبوحۀ این نبرد کسی از چگونگی خواب،نشستن،سخن گفتن یا کارهایی که طارق به آن میپرداخته است به طرح سؤالاتی بپردازد؟بزرگترین و برجستهترین کار طارق فرماندهی لشگر و فتح یک سرزمین بوده است.
شبی از شبها متوکّل دچار بیخوابی شد و کسی را در پی امام فرستاد تا با او همنشینی کند و امام هادی علیه السلام نیز اشعار جدش علی بن ابی طالب علیه السلام را که در زیر خواهیم آورد،برای او میسراید ولی حتّی این عمل مهمترین فضیلت امام علیه السلام به شمار نمیآید.
باتوا علی قلّل الاجبال تحرسهم غلب الرّجال فلم تنفعهم الفلل
واستنزلوا بعد عز من معاقلهم واسکنوا حفرا یا بئسما نزلوا
ناداهم صارخ من بعد دفنهم أین الأساور و الیّتجان و الحلل
این الوجوه الّتی کانت منعّمة من دونها تضرب الأستار و الکلل
فأفصح القبر عنهم حین سألهم تلک الوجوه علیها الدّود یقتتل
قد طال ما أکلوا دهرا و ما شربوا فأصبحوا الیوم بعد الأکل قد أکلوا
1) *) برای فرار از مرگ در قلّۀ کوهها به سر میبردند و مردانی قوی،ایشان را پاس میداشتند،ولی این قلّهها به ایشان سودی نبخشید پس از عزّتی که بر قلّهها داشتند از سنگرهای خود به زیر کشیده شدند و در گودالها سکنا داده شدند و چه ناگوار بود این به زیر آمدن. ندا دهنده پس از دفن ایشان ندا در داد که دستبندها و تاجها و زیورآلات شما کجایند
هرگز نمیتوان اهمیّت امام علیه السلام را در خواندن این اشعار و آمدن ایشان نزد خلیفۀ عباسی دانست زیرا ممکن است در تاریخ هر پارسا یا آزادهای سخن حقّی را در برابر حاکمی ظالم بر زبان آورد بلکه مهمترین کار امام هادی علیه السلام در طول زندگی خود رهبری امّت و رشد جنبش مکتبی آن و به جلو راندن این امّت و رساندن آن به ساحل رشد و هدایت بوده است.
حسن بن اسماعیل،سالخوردهای از اهل نهرین چنین روایت میکند:با یکی از اهالی قریۀ خود و با اشیایی که همراه خود داشتیم،به سوی امام هادی علیه السلام روان شدیم،یکی دیگر از اهالی قریه نامه و هدایایی به ما داد تا تقدیم امام کنیم،این فرد از ما خواست تا به امام علیه السلام سلام برسانیم و از حرمت و حلیّت تخم فلان پرنده جنگلی از ایشان سؤال کنیم.ما نیز خدمت امام علیه السلام رسیدیم و آنچه را همراه خود داشتیم به کنیز ایشان تسلیم کردیم.در این هنگام فرستادۀ سلطان در پی امام آمد و قبل از آنکه چیزی بگوییم امام علیه السلام سوار بر مرکب خود شد و ما نیز از خدمت ایشان مرخص شدیم و فرصت طرح سؤال را نیافتیم،چون به خیابان رسیدیم امام علیه السلام خود را به ما رساند و با زبان نبطی به دوست من چنین گفت:«سلام مرا به او برسانید و بگویید که خوردن تخم فلان پرنده جایز نیست زیرا این پرنده از حیوانات مسخ شده است. »
از محمّد بن فرج،روایت شده که گفته است:امام هادی علیه السلام به من چنین نوشت:(امور خود را سروسامان بده و مراقب باش)وی میگوید:من نیز به سروسامان دادن امور خود پرداختم زیرا میدانستم مقصود امام علیه السلام از این سخن چیست.تا اینکه فرستادهای بر من وارد شد و مرا در غلّ و زنجیر آهنین همراه خود برد و همۀ اموالم را مصادره کرد.هشت سال در زندان بودم تا اینکه نامهای دیگر از امام هادی علیه السلام دریافت کردم،این در زمانی بود که هنوز در زندان به سر میبردم، حضرت در نامۀ خود چنین فرموده بود:«در نقطۀ غربی توقّف نکن.»پس از خواندن نامه،پیش خود چنین اندیشیدم که امام هادی علیه السلام مرا از توقّف در غرب باز میدارد در حالی که من همچنان در زندانم و این مسأله به نظرم عجیب میرسید،ولی پس از چند روز از زندان رها شدم و بندهایم گشوده شد و راه خروج از زندان بر من باز شد.محمّد بن فرج چون به عراق رسید به پیروی از دستور امام هادی علیه السلام در بغداد هیچگونه توقّفی نکرد و مستقیما به سامرا رفت .
داوود ضریر چنین روایت میکند:امام هادی علیه السلام فرمود:«ای داوود!اگر بگویم تارک تقیه چون تارک نماز است،سخنی دروغ نگفتهام .»
محمّد بن شرف،چنین نقل میکند:به همراه امام هادی علیه السلام در مدینه قدم میزدیم.امام فرمود:«آیا تو ابن شرف نیستی؟»عرض کردم:آری.خواستم از حضرتش پرسشی کنم که امام بر من پیشی گرفت و فرمود:«هماکنون در حال گذر از شاهراهیم و این محلّ برای طرح سؤال مناسب نیست .»
ما میتوانیم از لابلای این روایات به رهنمودهایی که امام در اختیار جنبش مکتبی میگذاشت،پی ببریم،رهنمودهای فراگیری که بر همۀ رهبران پویا و نمونه لازم است،که در اختیار مردم خود بگذارند.
دومین کاری که امام علیه السلام در زندگی خود بدان اقدام کرد،کاری اساسی یعنی رهبری اندیشۀ اسلامی بود.
در روزگار امام هادی علیه السلام کشمکشهای شدیدی به چشم میخورد و اختلاف دربارۀ خلق قرآن از مشهورترین این کشمکشهاست.ما نخواهیم توانست اهمیّت این مسأله را بخوبی دریابیم مگر آنکه آن را با یکی از مشکلات معاصر خود چون بحران لبنان مقایسه کنیم.اگر فردی پس از هزار یا دو هزار سال دربارۀ بحران لبنان پرسشی مطرح میکند پاسخ وی از این جمله تجاوز نخواهد کرد که:بحران لبنان ناشی از اختلاف بین خودشان بود و همین امر موجب شد تا به کشت و کشتار بپردازند.
ولی امروزه که مسلمانان خود با این بحران دست به گریبانند عظمت مسأله و اهمیّت آن و پیوند میان عناصر و عوامل آن را بخوبی درک میکنند.
مسأله خلق قرآن که امروزه چون داستانی گذرا از آن یاد میکنیم،در زمان خود قضیهای اساسی به شمار میآمده است؛همچنان که امروز در جهان اسلام جریانهای شرقی و غربی و اسلامی مختلفی دیده میشود،در زمانهای گذشته نیز دو جنبش فکری،امّت اسلامی را در برگرفته بود:
1-جنبش معتزله
2-جنبش اشاعره
جنبش اشاعره و معتزله تنها در مجامع علمی مطرح نبود بلکه به کلّ جامعه نیز راه یافته بود و
هریک از این دو نظر در میان تودههای مسلمان طرفدارانی داشت و کشمکشهای بسیاری میان طرفداران این دو مکتب صورت میگرفت.حکومتهای وقت نیز به این اختلافات دامن میزدند و برای تحقّق منافع غیر مشروع خود بر شدّت آن میافزودند.حکومت عباسی قبل از به خلافت رسیدن مأمون طرفدار جنبش اشاعره بود و مأموران امنیّتی،هر معتزلی مذهبی را میگرفتند و پس از آنکه او را به کفر متهم میکردند،به قتلش میرساندند.
چون مامون به خلافت رسید به معتزله گرایش یافت.معتزله در آن روزگار مرام روشنفکران و طبقۀ آگاه جامعه بود و بدین ترتیب مأمون،معتصم و واثق پشتیبان جنبش معتزله بودند ولی،چون متوکّل به خلافت رسید،به اشاعره گرایش یافت.وی فردی را احضار کرد و به او چنین گفت:
دربارۀ خلق قرآن چه نظری داری؟وی پاسخ داد:ای امیر المومنین به اعتقاد من خداوند تبارک تعالی موجودی ازلی است که در آغاز هیچ چیز با او نبوده است،ولی بعدا قرآن را وحی کرده است.
متوکّل گفت:آیا تو قایل به خلق قرآنی؟وی پاسخ داد:آری چنین اعتقادی دارم.بدین ترتیب متوکّل دستور داد تا وی را گردن زنند.
خداوند قرآن را وحی کرده است بنابراین قرآن مخلوق است بدین معنا که قرآن از ازل با خدا نبوده است بلکه بعدا خلق شده است.خداوند از ازل بوده و چیزی با او نبوده است و بعدا قرآن را وحی کرده است،این مسألۀ بسیار روشنی است ولی،اشاعره چنین سخنی را نمیپذیرفتند و اعتقاد داشتند که قرآن نیز چون خدا قدیم است.(پناه بر خدا که چنین باشد.)دانشمندان زیادی که در جامعه نیز از قدر و منزلت بسیاری برخوردار بودند به سبب چنین اعتقادی سر از تنشان جدا شد.
یک بار فردی به نام،احمد بن نصر،طرح ترور واثق را پی ریخت ولی با شکست روبرو شد.واثق او را احضار کرد و بدو چنین گفت:ای احمد!درباره قرآن چه میگویی؟وی پاسخ داد:قرآن کلام خداست.واثق گفت:آیا قرآن را مخلوق میدانی؟وی پاسخ داد:قرآن کلام خداست.واثق پرسید:درباره خدا چه میگویی آیا روز قیامت او را خواهی دید؟مرد گفت:ای امیر المومنین!خبری از رسول اللّه صلی الله علیه و آله در دست است که فرموده:خدای را در قیامت چنان بینید که ماه را در این دنیا، که هرگز دیدن آن را ناپسند نمیدارید.ما نیز پیرو همین خبریم.
واثق به اطرافیان خود چنین گفت:درباره او چه میگویید؟قاضی عبد الرحمن بن اسعاف(که طبیعة قاضی دربار بوده است)گفت:خونش حلال است.دیگری گفت:ای امیر المومنین!مرا از خون او سیراب کن و حاضران دربار نیز با او موافقت کردند ولی،ابن ابی داوود قاضی القضاة چنین گفت:ای امیر المومنین!کافری است که توبه میکند،شاید که آفتی بر او وارد آمده و یا عقلش زایل شده است.
واثق گفت:اگر مرا دیدید که به طرف او برخاستم هیچکس از جای خود حرکت نکند زیرا من مراقب خود هستم.وی شمشیر عمر بن معدیکرب زبیدی را طلب کرد-قهرمانی که آوازه شمشیرش در همهجا پیچیده بود-این شمشیر به یکی از خلفای عبّاسی اهدا شده بود و خلفای بعدی آن را به ارث برده بودند،وی با همین شمشیر سر احمد بن نصر را از پیکر جدا کرد و جسد وی را به بغداد فرستاد، جسد او چند روز در غرب بغداد و چند روز نیز در شرق این شهر به صلیب کشیده شد و به گوش وی نامهای آویختند که در آن چنین نوشته شده بود:
این سر احمد بن نصر بن مالک است،کافر،مشرک و گمراهی که خداوند تعالی او را به دست امیر المومنین عبد اللّه بن مروان الامام الواثق باللّه به قتل رساند.امیر المومنین پس از آنکه حجّت را دربارۀ خلق قرآن و ردّ تشبیه بر او تمام کرد و نیز پس از آنکه توبه را بر او عرضه داشت و امکان رجوع به حق را به او داد،وی را به قتل رساند زیرا او عناد خود را ترک نکرد و بر اعتقادات پوچ خود تصریح داشت.سپاس خدایی را که در به آتش افکندن و گرفتار کردن او به عذاب دردناکش شتاب کرد .
این قضیه،نظیر قضیۀ مسلمانانی است که چون به قسطنطنیه رسیدند و آن را محاصره و تهدید به اشغال کردند،مسیحیان که در محاصره قرار گرفته بودند هنوز دربارۀ جنس ملائکه که آیا از لاهوتند یا ناسوت مشغول بحث و گفتگو بودند.بنابراین،هیچ سودی جز ضایع شدن انرژی امّت بر این گونه اختلافات که موجب سردرگمی امّت است،مترتّب نیست.اختلاف دربارۀ حدوث و قدم قرآن نیز یکی از نمونههای همین اختلافاتی است که امّت را از توجّه به انجام طرحهای مترقّیانه باز میدارد و چنانکه از قدیم گفتهاند هرگاه پاسخ،زیاد شد نتیجۀ صحیح پوشیده میماند...
اینجاست که ائمّۀ معصومین علیه السلام چون انبیای پیشین،برای حلّ اختلافات مردم و راهنمایی ایشان به سوی راه حق قدم به صحنه میگذارند.
قرآن فقط کتابی است که باید از آن پیروی کنید و روایتهای بسیاری از امامان معصوم علیه السلام در دست است که بر این حقیقت دلالت دارد.در اینجا مسألۀ دیگری وجود دارد که نسبت به مسألۀ اوّل از اهمیّت کمتری برخوردار است و آن عبارت است از آنکه در بسیاری مواقع،جامعه ملاکهای فرهنگی صحیح خود را از دست میدهد و معیارهای غلطی را جایگزین آن میکند و بهترین ابزار این معیارها،چیزی جز عادات و آداب جامعه نیست.اگر فرومایگی و پستی را حاکم بر جامعه یافتی بدان که ملاک و معیار جامعه نیز خارج از فرومایگی و پستی نیست زیرا ملاکهای غلط است که بر جامعه سیطره یافته است،ولی این اوضاع هرگز پایدار نخواهد بود.عادات اجتماعی چون ریسمانی است که یک بار ارزشهای والا و بار دیگر ملاکهای فاسد،موجب
استحکام آن میشود و در همینجاست که ائمّۀ اطهار علیه السلام را میبینی که به تقویت ارزشهای والا میپردازند و این ریسمان را با ملاکهای پسندیده استحکام میبخشند و در این مسیر،رفتار امّت را میتوان به منزلۀ اساس این حرکت به شمار آورد.
به اعتقاد من امام هادی علیه السلام در طول زندگی خود به دو کار بزرگ پرداخته است:
اوّل:رهبری و آن گسترش دادن و تربیت جنبش مکتبی در تاریخ و در نتیجه در مسیر قرار دادن آن.
دوّم:راهنمایی فرهنگی امّت در مسائل مختلفی که برای مسلمانان از اهمیّت زیادی برخوردار بود و رهایی امت از اندیشههای فریبنده.
برای آنکه این دو کار امام بیش از پیش روشن شود باید بر اوضاع انقلاب و جنبشهایی که در زمان امام هادی علیه السلام صورت گرفته است،آگاهی یابیم زیرا امام هادی علیه السلام مدّت زیادی مسؤولیت امامت را به عهده داشته است و از همین روست که در زمان ایشان قیامهای بسیاری صورت گرفته که جنبش مکتبی موجب پیدایش آنها شده است.اولین جنبش در این زمینه توسّط محمد بن صالح بن عبد اللّه بن موسی بن عبد اللّه بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب علیه السلام شکل گرفت.وی از جوانان خاندان ابی طالب بود و فردی رزمنده،شجاع،با ظرافت و شاعر به شمار میآمد.
او در(سوبقه)قیام کرد و گروههایی از مردم به همراه او خروج کردند.در همین سال،فردی به نام(ابو الساج)از طرف حکومت عبّاسیان رسما به حجّ رفته بود،در همین وقت،عموی محمّد بن صالح بن عبد اللّه یعنی،موسی بن عبد اللّه نیز به حجّ رفته بود و از ترس آنکه مبادا انقلاب محمّد بن صالح به موفقیّت رسد و پیامدهای این انقلاب دامن او را بگیرد،مسائل بسیاری را افشا کرد و بدینترتیب محمّد بن صالح را با نیرنگ و فریب نزد ابو الساج آوردند و از آنجا به سوی متوکّل فرستادند متوکّل نیز او را به زندان افکند و تا دو سال قبل از مرگش او را در حبس نگاه داشت.
حسن بن زید،به همراهی محمّد بن اسماعیل بن زید نیز در طبرستان و نواحی دیلم قیام کرد و توانست بر حاکمان حکومت عبّاسی در آن ناحیه غلبه یابد،قیام وی تنها نهضتی بود که در این برهه به پیروزی رسید.محمّد بن محمّد بن جعفر نیز در ری قیام کرد ولی،با شکست روبرو شد و عبد اللّه بن طاهر او را در نیشابور به زندان افکند تا آنکه مرگش فرارسید.احمد بن عیسی نیز پس از فرار از زندان در زمان هارون مخفی شده بود و به همین سبب هارون دستور داده بود که برای یافتن احمد، خانههای همۀ افرادی که به همکاری با جنبش مکتبی متّهم بودند،تفتیش و بازرسی کنند زیرا احمد بن عیسی بن زید بن علی بن الحسین علیه السلام در بغداد پنهان شده بود و از آنجا به نقاط مختلفی گریخته بود، احمد بن عیسی آنقدر به فرار خود ادامه داد تا اجلش فرارسید.این خلیفۀ عبّاسی برای دستگیری
احمد بن عیسی تلاش بسیاری کرد،یکی از اقدامات فریبکارانۀ او،آن بود که حاکمی به کوفه فرستاد تا تظاهر به طرفداری از جنبش مکتبی کند،خلیفه به این والی دستور داده بود پول زیادی در اختیار مردم کوفه بگذارد تا بدینوسیله او را از خود بدانند تا مگر با این حیله بتواند احمد بن عیسی را بیابد.والی نیز چنان کرد که خلیفه دستور داده بود،ولی گروهی به او گفتند که احمد بن عیسی خود را آشکار نخواهد کرد،والی برای دیدن او پافشاری کرد و به ایشان چنین گفت:من مایلم با احمد بن عیسی دیدار کنم.ولی به وی گفتند که راهی برای دیدن احمد بن عیسی وجود ندارد.
وی گفت:پس این اموال را در اختیار او بگذارید تا در راهی که میخواهد صرف کند و به او بگویید که اگر میتوانستم همۀ اموال مسلمانان را در اختیار او بگذارم،چنین میکردم.اموال را از او گرفتند و به یکی از یاران احمد به نام«حاضر»تقدیم کردند وی نیز آنها را پذیرفت.والی مکّار همچنان به رفتار خوب خود ادامه میداد تا اینکه مردم با او الفت گرفتند و بر او اعتماد کردند.
یک روز والی به مردم چنین گفت:آیا احمد بن عیسی نزد ما نمیآید؟پاسخ دادند که چنین چیزی امکان ندارد.وی گفت:پس بگذارد ما نزد او رویم.گفتند از او خواهیم پرسید.آنها نزد احمد بن عیسی آمدند و پیام والی را به او گفتند ولی او چنین گفت:نه،به خدا سوگند چنین اجازهای به او نخواهم داد،وای بر شما چرا چنین سخنانی را بر زبان میآورید؟به خدا سوگند او فرد حیلهگری است.(زیرا احمد با بسیاری از ترفندهای حکومت آشنایی داشت)حاضران گفتند:
نه،به خدا سوگند او حیلهگر نیست ،و آنقدر پافشاری کردند که سرانجام احمد پذیرفت تا نزد او آید و جایی را معیّن کردند تا والی بتواند با او ملاقات کند.والی نیز نقشهای ریخت تا بتواند احمد را دستگیر کند.احمد خیلی زود به نیّت والی پی برد و گریخت،ولی برخی از یاران احمد بن عیسی دستگیر و نزد خلیفۀ عبّاسی فرستاده شدند.خلیفه به یکی از ایشان چنین گفت:از خراسان به پایتخت من آمدهای و از مردم بیعت میگیری و امور مرا به تباهی میکشانی؟وی گفت:من چنین نکردهام.خلیفه گفت:آری به خدا سوگند چنین کردهای،از بیعت گرفتن تو آگاهی دارم ولی دیگر فرصت گرفتن بیعت را نخواهی یافت.سپس دستور داد تا او را روی سفرۀ چرمی مخصوص بنشانند و سرش را از تن جدا کنند.پس از آن خلیفه رو به«حاضر»کرد و گفت:تو را چون یحیی بن عبد اللّه میدانم.آیا به خاطر داری زمانی از گناه تو چشم پوشیدم و به تو امان دادم در حالی که در موضع قدرت بودم و میتوانستم نابودت کنم؟ولی تو به من دشمنی ورزیدی و احمد بن عیسی را-چون گربهای که فرزندانش را بدین سو و آن سو میبرد-از شهری به شهری و از خانهای به خانهای بردی.به خدا سوگند یا احمد بن عیسی را میآوری یا تو را خواهم کشت.حاضر گفت:آنچه به تو گفتهاند نادرست بوده است.خلیفه گفت:به خدا،یا او را میآوری یا گردنت را
خواهم زد.حاضر گفت:در این صورت در پیشگاه خدا از تو دادخواهی خواهم کرد.خلیفه گفت:به خدا سوگند یا او را میآوری یا تو را خواهم کشت و الاّ فرزند مهدی نیستم.«حاضر»گفت:به خدا سوگند،اگر احمد بن عیسی در زیر پای من بود پایم را برنمیداشتم تا تو او را ببینی(و هیچگاه راضی نخواهم شد که)فرزند رسول اللّه صلی الله علیه و آله را به تو تحویل دهم،تا او را بکشی؟هرچه میخواهی بکن.خلیفه دستور داد تا گردنش را زدند بدینترتیب«حاضر»نیز به شهادت رسید.
اینها نمونههایی از افرادی بودند که احمد بن عیسی تا زمان مرگ به تربیت آنها همّت گماشته بود.
حکومت به این هم بسنده نکرد بلکه،برای دستگیری احمد به نیرنگ دیگری دست زد.
حکومت اطلاع یافت که احمد در اهواز به سر میبرد،بدینترتیب فردی را بدانجا فرستاد و پس از آنکه احمد بن عیسی او را از طرفداران خود دانست راهی مصر و آفریقا شد-احمد این تصمیم را به پیشنهاد همین مرد گرفته بود-احمد مصر و آفریقا را برای فعالیت خود مناسبتر میدید زیرا جاسوسان بنی عبّاس به آن مناطق راه نیافته بودند.حکومت بنی عبّاس تنها به فرستادن همین فرد به اهواز اکتفا کرد زیرا،بخوبی میدانست که اگر،ارتش یا نیرویی مانند آن را بدان سو گسیل دارد،پیش از آنکه این ارتش قدمی به سوی اهواز بردارد،احمد آگاهی خواهد یافت و به همین سبب حکومت عبّاسی چنین صلاح دید که بهترین شیوه همان است که همان فرد نزد احمد برود و خود را از عناصر مکتبی معرفی کند.
بدینترتیب احمد پیشنهاد آن مرد را پذیرفت و توافق کردند که با کشتی به واسط و از راه کوفه به فرات و شام و از آنجا به مصر روند به شرط آنکه آن مرد برای برآوردن پارهای مایحتاج خود در واسط آنها را ترک گوید،سوار کشتی شدند و چون به واسط رسیدند آن مرد از آنها جدا شد ولی تعدادی از دستنشاندههای خود را برای مراقبت از احمد و یاران خاصّ او در کشتی باقی گذارد.
در بین راه تعدادی از ماموران اخذ مالیات نزد ایشان آمدند و اطرافیان آن مرد به آنها گفتند که از یاران و خدمتگزاران ابی الساج(یکی از مقامات عالی رتبۀ عبّاسی)هستند که مشغول انجام ماموریت مهمّی میباشند و از ماموران اخذ مالیات خواستند که ایشان را رها کنند.احمد بن عیسی و یارانش از این گفتگو به حقیقت پی بردند و چون اندکی دیگر راه پیمودند احمد بن عیسی گفت:
به خشکی درآییم تا نماز بگزاریم و بدینترتیب از کشتی خارج و در میان نخلستان متفّرق و مخفی شدند و سپس از نظر کارگزاران ابو الساج دور گشتند،نقشۀ آنها این بود که در خاتمۀ این سفر احمد و یارانش را در کشتی دستگیر کنند.همۀ این تلاشها نشانگر خطری است که وجود احمد بن عیسی برای حکومت عبّاسیان دربر داشته است.
از دیگر کسانی که مخفی شدند،عبد اللّه بن موسی بن حسن بن حسن بن علی بن
ابی طالب علیه السلام است که در زمان خلافت مامون خود را از نظرها پنهان کرد.صاحب مقاتل میگوید.
مامون پس از وفات امام رضا علیه السلام نامهای برای او فرستاد تا از مخفیگاه خارج شود و او را به جای امام ولیعهد خود قرار دهد و با او بیعت کند و او را نیز از زمرۀ کسانی به شمار آورد که از خانوادۀ وی مورد عفو خویش قرار داده بود.مامون برای جذب او از این قبیل سخنان در نامۀ خود آورده بود، ولی عبد اللّه بن موسی به او چنین پاسخ داد:مرا به چه چیزی میفریبی؟تو بودی که ابی الحسن علیه السلام را با انگوری که به او خوراندی به قتل رساندی .به خدا سوگند از ترس و وحشت مرگ نیست که پیشنهاد تو را نمیپذیرم ولی مناسبی نمیبینم که تو را بر خود مسلّط کنم و اگر جز این بود هرآینه نزد تو میآمدم تا مرا از شرّ این دنیای پست برهانی.وی پاسخ خود را چنین ادامه میدهد:
مرا به سبب سابقهام در نزد تو و پدرانت که خون ما را حلال شمردند و حق ما را ربودند از این کار معاف بدار،آن کسانی که آشکارا با ما خصومت ورزیدند و ما نیز پیوسته از ایشان پرهیز میکردیم و حیله تو ماهرانهترین حیلۀ ایشان است چه ظاهرا طرفدار مایی در حالی که در نهان با ما دشمنی میورزی و یکیک ما را میکشی ولی من دوستدار جهادم چنانکه اهداف دیگران را نیز محترم میدارم.شمشیرم را تیز کردهام و پیکان بر نیزۀ خود نهادهام و اسبم را آماده کردهام.در آغاز نمیدانستم زیان کدامین دشمن برای اسلام بیشتر است ولی میدانستم که کتاب خدا همه چیز را دربر دارد،قرآن را گشودم و این آیه را در پیش چشم یافتم: «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قٰاتِلُوا الَّذِینَ یَلُونَکُمْ مِنَ الْکُفّٰارِ وَ لْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً» (1)ولی نمیدانستم چه کسی به من نزدیکتر است و لهذا دوباره از قرآن مدد گرفتم و پاسخ خود را از این آیه به دست آوردم: «لاٰ تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوٰادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کٰانُوا آبٰاءَهُمْ أَوْ أَبْنٰاءَهُمْ أَوْ إِخْوٰانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ» (2)و پی بردم که باید از نزدیکترین خویشان خود شروع کنم و پس از اندیشۀ بسیار دریافتم که زیان تو برای اسلام و مسلمانان از هردشمنی بیشتر است.زیرا،کفّار علنا از اسلام خارج شدهاند و با شریعت به مخالفت برخاستهاند و مردم به همین سبب از ایشان پرهیز میکنند و به جنگشان برمیخیزند ولی تو با ظاهری اسلامی به صحنه درآمدی و مردم پیرامونت گرد آمدند و تو بافتههای اسلام را پاره و بند از بند آن جدا کردی پس،تو زیانمندترین دشمن اسلامی.
نامه عبد اللّه بن موسی را به سبب تفصیل آن در کتابی بزرگ آوردهایم.
1) 1) -توبه123/،ای اهل ایمان با کافران از هرکه با شما نزدیکتر است شروع به جهاد کنید و باید کفّار در شما درشتی و نیرومندی و قوّت و پایداری حسّ کنند.
2) 2) -مجادله22/،(ای رسول)هرگز مردمی که ایمان به خدا و روز قیامت آوردهاند را چنین نخواهی یافت که دوستی با دشمنان خدا و رسول کنند هرچند آن دشمنان پدران یا فرزندان یا برادران و خویشان آنها باشند.
راوی میگوید:جعفر بن محمّد ورّاق کوفی،به من چنین گفت:عبد اللّه بن علی بن عبید اللّه علوی از پدرش به من چنین گفته است:
مامون نامهای به عبد اللّه بن موسی که متواری بود نوشت و پس از دادن امان به او قول داد که او را نیز چون علی بن موسی علیه السلام به ولایتعهدی خود منصوب کند.وی در نامۀ خود چنین نوشته بود:
گمان نمیکنم پس از آنچه در حق رضا کردم دیگر کسی از خاندان ابی طالب از من بهراسد.وی این نامه را برای عبد اللّه فرستاد و عبد اللّه نیز پاسخ آن را بدین شرح برای مأمون ارسال داشت:
نامهات را دریافت کردم و در آن اندیشیدم،در نامهات چون قاضیان مکّار نیرنگ کردهای و چون حیلهگری که قصد ریختن خون مرا داشته باشد فریبکاری کردهای.از اینکه میخواهی ولایتعهدی خود را به من بسپاری تعجّب میکنم!تو گمان میکنی خبر آنچه با رضا کردهای به من نرسیده است؟گمان میکنی در پی به دست آوردن چه چیزی هستم؟حکومتی که حلاوت و درخشش آن تو را فریفته؟به خدا سوگند اگر زنده در آتش بسوزم خشنودترم تا آنکه در حکومت تو مسؤولیت مسلمانان را بر عهده بگیرم یا با تشنگی جانکاه،نوشیدنی حرامی بیاشامم.تو چنین پنداشتهای که من در پی انگور مسمومی هستم که رضا را با آن به قتل رساندی؟آیا چنین پنداشتهای که پنهان زیستن مرا به ستوه آورده و خستهام کرده است،به خدا سوگند که چنین است.
از زندگی به ستوه آمدهام و دنیا را دشمن میدارم،و اگر دینم به من اجازه میداد که دست در دست تو بگذارم تا به مقصودت نایل آیی،چنین میکردم لکن خداوند مرا از اینکه خود را به چنگال مرگ بسپارم بر حذر داشته است،اگرچه ممکن است بدون آنکه خود را در اختیار تو بگذارم تا جان مرا بستانی،بر من دست یابی و بدین ترتیب در حالی به دیدار پروردگار خواهم شتافت که مظلومانه به قتل رسیدهام و از این خاکدان رستهام.
بدان که من نجات خود را خواهانم و کوشیدهام تا خشنودی خدای را به دست آورم،و به اعمالی پرداختهام که موجب تقرّب من به خداست ولی،به اندیشهای که مرا به این هدف رساند دست نیافته بودم تا آنکه به قرآن که هدایت و شفای آدمیان را در بر دارد،باز گشتم و سوره سوره و آیه آیۀ آن را نگریستم و چیزی را برای خشنودی خدا نیافتم که بیش از شهادت موجب نزدیکی انسان به خدا شود.پس از آن آیات جهاد را پی گرفتم و در صدد فهم آن بودم که با چه گروهی باید به جهاد برخاست و در این هنگام این آیه را در پیش روی خود یافتم: «قٰاتِلُوا الَّذِینَ یَلُونَکُمْ مِنَ الْکُفّٰارِ وَ لْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً» اندیشیدم که زیان کدام کافر برای اسلام بیشتر است و کدام یک از ایشان به من نزدیکترند؟و تو را زیانمندترین دشمن اسلام یافتم زیرا کفّار،کفرشان را آشکار کردهاند و مسأله بر مردم نیز روشن شده است و پس از آنکه ماهیّت آنها برملا شد مردم از آنها اجتناب کردند
ولی تو با ظاهری اسلامی مردم را فریفتی و کفر خود را پنهان داشتی و با کوچکترین سؤ ظنّی ایشان را کشتی و با کوچکترین تهمتی آنها را مؤاخذه کردی و اموال خدا را به حرام گرفتی و آن را در راههای باطل صرف کردی.تو آشکارا شراب مینوشی و مال خدا را به اهل لهو و لعب و رامشگران دادهای و مسلمانان را از این اموال بینصیب گذاشتهای و خود را زیر چتر اسلام پنهان کردهای و قلمرو اسلام را در احاطۀ خود گرفتهای،مشرکان را به حکومت این بلاد برگزیدهای و چون معاندان با خدا و رسولش به مخالفت برخاستهای،اگر بخت با من یاری کند و خداوند مرا مدد رساند به همراهی پیروان حق،جان خود را در راه جهاد با تو،آنگونه فدا خواهم کرد که موجب رضایت پروردگار شود و اگر خداوند به تو مهلت دهد و کیفرت را به پس از مرگ موکول کند،یا من قبل از ادای این وظیفه به کهولت برسم تلاشم،در آنچه خدا خود،بر آن آگاه است مرا کافی خواهد بود.
عبد اللّه،همچنان متواری بود تا اینکه در زمان خلافت متوکّل در گذشت.
راوی میگوید:احمد بن سعید،از یحیی بن حسن،از اسماعیل بن یعقوب،از محمّد بن سلیمان زینبی به من چنین روایت کرده است:
خبر مرگ عبد اللّه بن موسی را در حالی به متوکّل دادند که چهارده روز از مرگ وی میگذشت و پس از آن خبر مرگ احمد بن عیسی را نیز به اطّلاع او رساندند و متوکّل از مرگ این دو نفر بسیار شاد شد زیرا از فضل آن دو و از جنبش آنها بسیار بیمناک بود و از سوی دیگر،شیعیان زیدیه نیز فرمانبردار این دو بودند و متوکّل از خروج این گروه میترسید و پس از آنکه خبر مرگ آن دو را شنید آرام گرفت امّا یک هفته پس از مرگ آن دو،به قتل رسید.
قبلا از زید بن زین العابدین علیه السلام سخن گفتیم و این نکته را یادآور شدیم که حسین بن ذو الدمعه که امام صادق علیه السلام آموزش و پرورش او را به عهده داشت،یکی از فرزندان زید بن زین العابدین علیه السلام بوده است و گفتیم که حسین ذو الدمعه نوهای داشت که یحیی بن عمر بن حسین ذو الدمعه خوانده میشد و نیز گفتیم که وی مدّتی بر کوفه حکومت کرد و خلاصهای از زندگی او را یادآور شدیم،مقصود ما از ذکر این سخنان در اینجا آن است که،وقایع انقلاب یحیی بن عمر بن حسین ذو الدمعه در زمان خلافت متوکّل بوده که تا زمان مستغین ادامه داشته است.یحیی قیام خود را در زمان متوکّل و در خراسان آغاز کرد ولی عبد اللّه بن طاهر او را شکست داد و متوکّل دستور داد او را تسلیم عمر بن فرج رخجی کنند و بدین ترتیب او را تحویل عمر بن فرج دادند،عمر با وی به درشتی سخن گفت ولی یحیی پاسخ او را داد و او را به باد سرزنش گرفت.عمر شکایت نزد متوکّل برد و متوکّل دستور داد یحیی را هجده ضربه تازیانه زدند و در زیرزمینی در بغداد محبوسش کردند،مدّتی آنجا بود تا اینکه آزاد شد.وی پس از آزادی همچنان در بغداد بود تا آنکه در کوفه قیام،و همه را به سوی
رضای آل محمّد صلی الله علیه و آله دعوت کرد.عدالت و خوش رفتاری از ویژگیهای او بود،تا آنکه به قتل رسید.یحیی(رضوان اللّه علیه)سوارکاری شجاع،نیرومند،پردل و به دور از لهو و لعب جوانی و هر خصلت قبیح دیگر بود.
اوضاع،تا شهادت امام هادی علیه السلام به همین منوال ادامه داشت.در این دوره بیش از بیست جنبش و نهضت در جای جای قلمرو اسلامی به وجود آمد.در اینجا باید به این نکتۀ مهم اشاره کرد که:
این قیامها زاییدۀ خلافت متوکّل بود،خلیفهای که به ریختن خون مجاهدان و انقلابیان مشهور بوده است.قبل از خلافت متوکّل،جنبش مکتبی به شکوفایی زیادی رسیده بود یعنی مسائل جنبش تقریبا از حالت پنهانکاری درآمد و بسیاری از سران جنبش به صورت علنی فعّالیت میکردند ولی همینکه متوکّل به خلافت رسید از لحظۀ نخست،سیاست ترور و خشونت،را در پیش گرفت،او آمده بود تا این معامله را بر هم زند و با اعمال زور،جنبش را به شکست بکشاند،لذا جناحهای این جنبش بویژه جناح سیاسی-نظامی آن،در هم ریخت و این همان چیزی است که مورّخان بر آن تاکید دارند.صاحب مقاتل چنین میگوید:
متوکّل نسبت به خاندان ابی طالب بسیار سخت گیر بود و به گروه علویان تنگ میگرفت و به اعمال آنها بسیار مراقب بود و خشم و کینۀ زیادی نسبت به آنها احساس میکرد و بر اساس سوء ظنّی که به ایشان داشت تهمتهای مختلفی را بر آنان وارد میکرد وزیر او عبید اللّه بن یحیی ابن خاقان،متوکل را پیش از پیش به علویان بدبین میکرد و رفتار بد متوکّل با علویان را خوب جلوه میداد و فشار متوکّل بر علویان به جایی رسید که هیچ یک از خلفای قبل از او تا این حد تند روی نکرده بودند.از جملۀ کارهای متوکّل،تخریب قبر امام حسین علیه السلام بود آنچنان که هیچ اثری از آن باقی نگذاشت و نیز پایگاههایی در مسیر قبر او قرار داده بود که هرکس به زیارت قبر امام علیه السلام میرفت او را دستگیر میکردند و نزد متوکّل میآوردند یا او را میکشت یا به کیفر میرساند .
صاحب مقاتل در بیان احوال جنبش مکتبی،قبل و پس از به خلافت رسیدن متوکّل چنین میگوید:
اعضای جنبش مکتبی روزگار خوبی داشتند تا آنکه در زمان متوکّل پراکنده شدند .
کتابهای دیگر تاریخی نیز به این حقیقت اشاره دارند و دوران متوکّل را دورۀ اختناق پس از آزادی و آن را دورۀ ترور پس از امنیّت نسبی،به شمار میآورند .
انقلابها و جنبشهای بزرگی که برپا میشد در کنار نفی حکومتها،روحیۀ پایداری و مقاومت امّت را نیز تقویت میکرد.هرگاه دربارۀ عناصر این جنبشها به تحقیق و بررسی بپردازیم بیشتر آنها
را از دست پروردههای امام هادی علیه السلام مییابیم.وجوهی که ذکر کردیم تنها ابعادی از رهبری جنبش مکتبی توسّط امام هادی علیه السلام را در بر میگیرد و کشف جوانب دیگر آن را به عهدۀ زمان میگذاریم.
-بحار الأنوار،ج 50،ص 220.
-همان مأخذ،ج 50،ص 223.
-همان مأخذ،ج 50،ص 185.
-همان مأخذ،ج 50،ص 194.
-بحار الأنوار،ج 50،ص 127.
-بحار الأنوار،ج 50،ص 211.
-بحار الأنوار،ج 50،ص 140.
-بحار الأنوار،ج 50،ص 180.
-بحار الأنوار،ج 50،ص 176.
-تاریخ طبری،ج 12،ص 17
-مقاتل الطالبیین،ص 622.
-همان مأخذ،ص 628
-همان مأخذ،ص 597.
-همان مأخذ،ص 593.
-الفخری،ص 213،کامل ابن اثیر،ج 7،ص 19،تاریخ ابو الفدا،ج 2،ص 20.
سخن گفتن دربارۀ برخی از ائمّۀ اطهار علیه السلام آنقدر به درازا میکشد که آدمی نمیتواند همۀ آنها را در یک بحث یا حتّی در یک کتاب بگنجاند،مثلا بحث دربارۀ حضرت علی علیه السلام به تنهایی ده جلد کتاب را به خود اختصاص میدهد،چنانکه سخن گفتن از امام صادق علیه السلام نیز همین تفصیل را میطلبد،ولی هنگامی که از زندگی امام دیگری چون امام جواد یا امام هادی علیه السلام بحث به میان میآید مادّۀ سخن آنقدر اندک است که به هیچ وجه تفصیلی در آن راه ندارد.آیا این نشانگر آن است که بعضی از ائمّه علیه السلام از غنای تاریخی بیشتری برخوردار و یا عالمتر و فقیهتر و فعّالتر از سایر ائمّه علیه السلام بودهاند؟هرگز چنین نیست.ولی،پیش از آنکه به این سؤال پاسخ دهیم باید این نکته را یادآوری کنیم که،ترور و کشت و کشتار و تعقیب عناصر جنبش مکتبی و تحت نظر داشتن فعالیّتهای ایشان،خود تشکیل دهندۀ بسیاری از حوادث تاریخی است.امّا اوضاع طوری بود که مورّخان را از بیان مشقّات ایشان باز میداشت.با این وجود اطّلاعاتی که عملا به دست ما رسیده تا اندازهای قابل ملاحظه است.علی رغم آنکه بخشی از این اطّلاعات توسّط حکومتها، مصادره و یا سوزانده شده است،ایجاد رعب و وحشت از طرف حکومتها،مانع از آن بود که مورّخان بتوانند حقایق تاریخی را آشکار سازند و این مشکلی است که تاریخ اسلامی ما پیوسته با آن روبرو بوده است.امروزه نیز سیاست،حقایق تاریخی را به بازی گرفته است،به علاوۀ آنکه اسباب دیگری نیز از ظهور این حقایق ممانعت کرده است.
پدیدهای که با طرح این سؤال به وجود میآید نشانگر دو مسألۀ اساسی است:
اوّل:تقصیر فاحشی که در بررسی زندگی ائمّۀ أطهار علیه السلام متوجّه دانشمندان و پژوهشگران است.
دوّم:وجود ویژگی معیّن تاریخی و شیوۀ مورّخان.ویژگی تاریخی عبارت از آن است که اعمال ائمّه علیه السلام به دو بخش تقسیم میشود:
اوّل:پایهگذاری اندیشۀ انقلاب و نظایر آن.
دوّم:پیگیری همان مسیر برای رشد و گسترش آن،برای مثال:
حضرت علی علیه السلام ،جنبش مکتبی را با سازماندهیهای گسترده و رهبری آن،بنیان نهاد و امام حسن علیه السلام همان مسیری را پیمود که حضرت علی علیه السلام آن را آغاز کرده بود.امام صادق علیه السلام نیز بعد فقهی جنبش را بنا نهاد و امام کاظم علیه السلام در این زمینه به فعّالیت نپرداخت مگر برای گسترش آنچه قبلا بنا شده بود و از همینجاست که زندگی هر امامی مملو از حوادثی گوناگون است و احادیث بسیاری از زندگی او ضبط میشود چرا که او حرکتی را بنا نهاده است.در کنار امام بنیانگذار، امام دیگری وجود دارد که زندگی او انسان را به شگفت نمیآورد زیرا او تنها همان حرکت قبلی را ادامه داده و از آن پشتیبانی کرده است،ممکن است چنین به نظر آید که امام اوّل برتر از امام دوّم است در صورتی که اینطور نیست زیرا ممکن است اهمیّت کسی که موجب گسترش بنایی شده، بیش از کسی باشد که آن را پایهریزی کرده است یا لااقّل،اهمیّت و ارزش او با بنیانگذار آن برابر است.کسی که برق را اختراع کرده،فرد باارزشی بوده است ولی چه بسا،آن کسی موجب گسترش برق در سراسر دنیا شده،و رفاه همه جانبۀ زندگی انسانها را فراهم آورده است،ارزشی بیش از مخترع آن داشته باشد و از همینجاست که خاتم الانبیا صلی الله علیه و آله را بزرگترین پیامبر خدا میدانیم.
بعد دیگر قضیه،همان چیزی است که از عظمت زندگی امام و قصور تاریخ در بررسی زندگی حضرتش استنباط میکنیم.
زندگی امامانی که با جنبشهای اسلامی و جریانات فکری و سیاسی در تماس بودهاند،پر از اخبار و احادیث است.چرا؟
برای اینکه تاریخ،این حوادث را حفظ کرده است به طوری که در آن رنگی از کشمکش و اختلاف فکری و سیاسی به چشم میخورد و بسیار طبیعی است که این اختلافات حفظ شود زیرا در آن هیجاناتی وجود داشته،که موجب شده است،مورّخان بیش از مسائل دیگر به آن توجّه کنند در حالی که زندگی امامانی که تماس مستقیمی با مذاهب دیگر نداشتهاند،در کتب تاریخی همچنان غیر مدوّن باقی مانده است آن هم نه به سبب نبودن مسائل ارزشمند بلکه،به سبب عدم تدوین مسائل برجستهای که در زندگی هر امامی به چشم میخورد.
چرا همۀ رویدادها در تاریخ ثبت نشده است؟و چرا با در نظر گرفتن شرایطی که هر امامی در آن به سر میبرده است،قادر نیستیم اندیشههای سازندهای را از تاریخ استنباط کنیم؟و این سؤال مطرح است که،چرا نقاط تاریک تاریخ را روشن نمیکنیم؟
دلیل عمدۀ همۀ این سؤالات آن است که تاریخ را به کناری رها کردهایم.طرح این سؤالات بدان معنا نیست که پرداختن به جنبش مکتبی را در کنار پرداختن به مسائل علمی و سیاسی که خود انرژی و تلاش بسیاری میطلبد در ضمن بررسیهای خود قرار ندهیم.
میبینیم که فقه در میان پیروان اهل بیت بیش از هر گروه دیگر اسلامی رشد کرده است، ایشان نسبت به موثّق بودن و صحّت أسناد احادیث و روایات نیز دقّت بسیار داشتهاند تا بدین وسیله احادیث را از وجود هرگونه تغییر و تحریف به دور نگاه دارند،در حالی که این دقّت در اسناد دیگران یافت نمیشود.سایر علوم اساسی شریعت نیز در میان پیروان اهل بیت رشد بسیار کرد ولی از آن جا که اهمیّت تاریخ،از علوم اساسی شریعت کمتر است لذا به نسبت علوم اساسی که قبلا یادآور شدیم و نسبت به تلاش بسیاری که صرف قضایای سیاسی میشد،اهتمام کمتری صرف آن شده است و با در نظر داشتن این نکته در چارچوب تعلیلات،سؤالات مذکور خود،همچنان به قوّت خود باقی است.در اینجا سؤال دیگری پیش میآید.آیا وجود نداشتن مأخذ کافی در زندگی یک امام دلیل آن است که ما نتوانیم کاملا به زوایای پنهان زندگی امام پی ببریم؟هرگز چنین نیست،ما میتوانیم از خلال خطوط تاریخ و به وسیلۀ پیوند میان حوادث گذشته و آینده حقیقت را استنباط کنیم و اگر زندگی ائمّۀ معصومین علیه السلام را مورد مطالعه قرار دهیم،به زوایای زندگی امام جواد علیه السلام نیز که در کتب تاریخی،بسیار مختصر است،پی خواهیم برد.
یک بار کتابی دربارۀ ائمّۀ دوازده گانه علیه السلام تألیف کردم-این کتاب هماکنون نزد من موجود و هنوز به چاپ نرسیده است-محتوای کتاب عبارت است از،سلسله مقالاتی دربارۀ ائمّۀ علیه السلام و هر مقاله شصت صفحه را به خود اختصاص داده بود ولی مقالهای که به امام جواد علیه السلام مربوط بود،از سی صفحه تجاوز نمیکرد.به همین سبب مجبور شدم مقاله را با احادیثی که از امام جواد علیه السلام نقل شده است،کامل کنم ولی باز هم مقاله به پایان نرسید و بخشی از مقاله همچنان خالی بود که باید با طرح موضوعاتی پر میشد.با خود گفتم که بهتر است،آن را به همین حال رها کنم و چنین میاندیشیدم که هیچ اشکالی متوجّه این کار نیست.چرا؟
زیرا در آن روز نمیتوانستم زندگی امام را از ورای خطوط کتابهای تاریخی استنباط کنم.
هرگاه روایت یا حدیث یا قضیهای تاریخی را فرا میگیریم نباید آن را چون برخی از نویسندگان به همان شکلی که خواندهایم نقل کنیم بلکه باید حقیقت آن را از ورای خطوط کتابهای تاریخی
جستجو کنیم.
حقایقی که میتوان از ورای صفحات تاریخ بدان پی برد کدام است؟
در پاسخ به این سؤال،باید گفت که بررسی کاملی پیرامون این حقایق ضروری به نظر میرسد،هنگامی که تاریخ ائمّۀ معصومین علیه السلام را میخوانیم،به روایاتی برخورد میکنیم که مثلا فلان شخص در حالی که فتح بن خاقان نزد امام ابی الحسن علیه السلام است،خدمت امام علیه السلام میرسد.در اینجا این سؤال پیش میآید که فتح بن خاقان کیست؟طبیعة بحار الانوار کتابی تاریخی نیست که هویّت فتح بن خاقان را برای ما روشن کند پس باید به کتابهای تاریخی دیگری رجوع کنیم.
در تاریخ میخوانیم«متوکّل عبّاسی چون به سامرا آمد»متوکّل کیست؟و ویژگیهای زمان او کدام است و چگونه به سامرا آمد؟همۀ اینها اموری هستند که باید به بررسی آن بپردازیم.در کجا باید این حقایق تاریخی را پیگیری کنیم؟در تاریخ و پس از آنکه تاریخ را بدقّت مورد بررسی قرار دادیم،قادر خواهیم بود روایات را بخوبی درک کنیم .و اگر کسی بخواهد روایات را چون برخی از خطبا که بر منبر میروند و آن را بدون در نظر گرفتن نتایج تاریخی و شرایط اجتماعی آن مطرح میکنند،بشناسد،باید گفت که در اسلوب خطابه،روش صحیحی را در پیش نگرفته است.شیوۀ جدید نگارش تاریخ آن است که،مورّخان کار خود راحتی به بیان چگونگی زندگی فردی متمرکز میکنند مثلا،به چگونگی شکل خانههایی که مردم آن روزگار برای سکونت میساختهاند، متمرکز میکنند بدین معنا:هر خانه شامل چند اتاق بود و آیا از یک طبقه تشکیل میشده یا از دو طبقه؟وسایل رفاهی چگونه بوده است؟چاه خانه در کجا واقع بوده است؟چرا باید به چنین مسائلی اهمیّت داد؟
زیرا پرداختن به این امور برای خواندن تاریخ،بینشی به ایشان میدهد.وقتی در تاریخ میخوانند که فردی به چاه افتاد،این سؤال پیش میآید که آیا چاه در وسط خانه قرار داشته یا در پشت خانه و چگونه بوده است که کسی او را به هنگام افتادن ندیده است-و مسائلی از این قبیل آنها میتوانند از خلال شناخت شرایطی که فرد در آن به سر میبرده است و از چگونگی وضعیّت زندگانی و حتی آشنایی با وضع مسکن او،به حقایق تاریخی بسیاری دست یابند.
لباس،خوراک و چگونگی برخورداری آنها از نور نیز روشنگر بسیاری از مسائل است.
«جرجی زیدان»در کتاب تاریخ تمدّن اسلام،به طرح مسائل بسیار دقیقی میپردازد.برای مثال، در تاریخ خود چنین مینویسد:در شهر واسط چند هزار گرمابه وجود داشت.طبیعة اگر تعداد این گرمابهها را از یک فرانسوی یا یک انگلیسی بپرسید،تعداد آن را پنج هزار خواهد دانست،این پاسخ برخاسته از یک حقیقت تاریخی نیست زیرا او هر گرمابه را به یک خانه اختصاص داده
است.ولی،کسی که به تاریخ رجوع کند در خواهد یافت که برای هر منطقه یا هر محلّه یک حمّام وجود داشته است،در اینجا این سؤال پیش میآید:جمعیّت محلّهای که حمّام داشته،چقدر بوده است؟باید برای همۀ این پرسشها پاسخی صحیح بیابیم تا بتوانیم ساکنان یک شهر معین را از طریق تعداد گرمابهها و وسایل زندگی آن محاسبه کنیم و از آنجا،به ارتباط جمعیّت این شهر با نقش تاریخی آن پی ببریم،از جویبارهای یک شهر،تعداد قصّابهای آن شهر و میزان گوسفندی که روزانه ذبح میشود،نیز میتوان به جمعیّت آن شهر پی برد.
اگر تاریخ به ذکر این امور بپردازد ما خواهیم توانست تعداد جمعیّت آن را به دست آوریم.
چرا؟
زیرا در اینجا مقدّمۀ دیگر یا حلقۀ دوّمی نیز هست و آن عبارت از آن است که دانستن میزان مصرف گوشت روزانۀ یک منطقه،بسیاری از مسائل را روشن خواهد کرد مثلا،مردم مصر در هفته یک یا دو روز گوشت میخورند در حالی که مردم حجاز و عشایر آن هر روز گوشت مصرف میکنند برای اینکه،چگونگی تغذیه در هر منطقه با منطقۀ دیگر تفاوت دارد.
بنابراین،بررسی ما دربارۀ روایات و مقاطع تاریخی و اخبار غیر از آن،باید از خلال بینش کامل تاریخی صورت بگیرد بدین معنا که،باید نخست به مطالعۀ تاریخ و پس از آن به پژوهش در بارۀ روایات پرداخت.با این روش خواهیم توانست زندگی ائمّۀ معصومین علیه السلام بویژه امامانی که اطّلاعات زیادی از زندگی ایشان در دست نیست یعنی،ائمّۀ پس از امام رضا علیه السلام را درک کنیم و تنها از طریق بررسی تاریخ و شناخت شرایط مختلفی که این ائمّه علیه السلام در آن به سر میبردهاند،قادر خواهیم بود زوایای زندگی این بزرگواران را بخوبی درک کنیم.
مثلا،روایتهایی در باب معجزات و کرامات امام هادی علیه السلام ذکر میکنند که از همین روایتها میتوانیم زندگی امام علیه السلام را درک کنیم و همین ما را وامیدارد که زندگی حضرتش را بهتر بشناسیم و به صورت پراکنده به بررسی زندگی این امام نپردازیم زیرا در تاریخ زندگی امام هادی علیه السلام امور مشخّص و معینی به چشم نمیخورد که از وضوح قابل توجّهی برخوردار باشد و بتواند همه حوادث زندگی امام را گرد آورد.به همین سبب ناچاریم زندگی امام را به گونهای مستقل مورد بحث قرار دهیم.اینک به ذکر نمونهای از این روایتها میپردازیم:هنگامی که کودک بودم با پدرم کنار خانۀ متوکّل ایستاده بودیم و مردم بسیاری،اعم از طالبیان و عبّاسیان و نظامیان در میان حاضران به چشم میخوردند،قرار بود هرگاه امام هادی علیه السلام بدانجا وارد شود همگی به پا خیزند تا امام وارد منزل متوکّل شود.در اینجا برخی از حاضران به یکدیگر چنین میگفتند:چرا باید برای پسر بچّهای به پا خیزیم که نه شرافت او بیش از ماست و نه سنّ او و نه علم و دانش او؟و بدین
ترتیب تصمیم گرفتند برای احترام حضرت نایستند.در این هنگام ابو هاشم چنین گفت:به خدا سوگند چون او را ببینید آنقدر احساس کوچکی و حقارت خواهید کرد که همگی بر خواهید کرد که همگی بر خواهید خاست.همینکه امام آمد و چشم حاضران بدو افتاد همگی به احترام حضرت از جای برخاستند.
در اینجا ابو هاشم گفت:مگر نمیگفتید که در برابر او از جای خود بر نخواهید خاست؟همه پاسخ دادند:به خدا اختیار خود را از دست دادیم و بدون اراده از جای خود برخاستیم .
این روایت را به عنوان یکی از معجزات و مکارم اخلاقی امام علیه السلام ذکر میکنند و این روایت برای ما دو مفهوم دارد:
اوّل:به اعتقاد من این تنها از معجزات امام علیه السلام نبوده است،قطعا امام معجزاتی داشته و ما بر سر انکار این معجزات نیستیم ولی این مسأله را ناشی از طبیعت وضع امام میدانیم که در همه جا از آن برخوردار بوده است.این سخن به چه معناست؟
چرا همانگونه که در تاریخ آمده است زمانی که امام سجّاد علیه السلام برای طواف کعبه به مکّه آمد مردم،راه را برای او گشودند تا حضرتش بتواند بر حجر الأسود بوسه زند؟
ائمّه علیه السلام به سبب اخلاق والا و شخصیّت محبوب خود توانسته بودند قلبهای مردم را به تسخیر خود درآورند.طبیعت زندگی ائمّه یعنی علم،شخصیّت،و قدرت ایشان تنها اموری غیبی به شمار نمیآیند بلکه،تمامی این ابعاد به گونهای کامل و نمونه شکل یافته بودند و به همین سبب بود که مردم به شکل طبیعی هیبت و شکوه ائمّه علیه السلام را میپذیرفتند.
دوّم:آنچه از این روایت به نظر میرسد آن است که،امام با آقایی نزد متوکّل آمده بود زیرا سران خاندان حاکم عبّاسی و سران طالبیان هنگام ورود امام علیه السلام در حال،از جای خود برمیخیزند و راه را برای امام باز میکنند.
روایت دیگری نیز قبلا ذکر کردیم که مضمون آن چنین بود:از محمّد بن فرج روایت شده که گفته است:ابو الحسن،به من چنین نوشت:(امور خود را سروسامان بده و مراقب خود باش.)من نیز مشغول سروسامان دادن امور خود بودم ولی منظور امام را از این نامه درنیافته بودم تا اینکه فرستادۀ خلیفه آمد و مرا در بند آهنین از مصر برد و همۀ دارایی مرا نیز مصادره کرد.
چنانکه ملاحظه میکنید امام به وسیلۀ نامه،او را بر حذر میدارد و به او خبر میدهد که مفتشان در جستجوی او-که در مصر به سر میبرد-هستند.وی میگوید:مقصود امام را از اینکه باید به امور خود سروسامان دهم و اینکه باید مراقب خود باشم نفهمیدم،زیرا امام توضیح بیشتری نداده بود من هم بدون توجّه به قضیّه مشغول سروسامان دادن امور خود و تصفیۀ قروض و مرتّب کردن اوضاع خود بودم که ناگاه اوضاع تغییر کرد و فرستادگان خلیفه آمدند و مرا دستگیر و همۀ
اموالم را مصادره کردند و مرا نیز به بغداد فرستادند،هشت سال در زندان بودم(شاید این مرد بدرستی به سخن امام عمل نکرده باشد یا به مقصود امام پی نبرده و در آنچه باید مراقب خود میبوده تعلّل کرده باشد و در نتیجه دستگیر شده است.)مجددا در زندان نامۀ دیگری از امام علیه السلام دریافت کردم،امام در نامۀ خود چنین نوشته بود:(در نقطۀ غربی توقّف مکن.)
پس از خواندن نامه پیش خود چنین گفتم:ابو الحسن در حالی به من چنین سفارشی میکند که من در حبس به سر میبرم و این سخن بسیار عجیبی است.چند روز از دریافت این نامه نگذشته بود که آزاد شدم و بندهایم را گشودند و رهایم کردند.
هنگامی که وی به بغداد باز میگردد چنانکه ابو الحسن علیه السلام دستور داده بود در بغداد توقّف نکرد و بیدرنگ به سامرا رفت.وی میگوید:پس از رهایی از زندان نامهای به امام علیه السلام نوشتم و از او خواستم تا برای بازگرداندن زمینهای من دعا کند.امام علیه السلام نیز چنین پاسخ داد:(بزودی زمینهای تو بازگردانده خواهد شد و اگر هم چنین نشد زیانی متوجّه تو نیست.)همینکه محمد بن ابو الفرج به سامرا در آمد،امام خبر بازگرداندن زمینهای او را برایش فرستاد ولی پیش از آنکه این نامه به محمّد بن ابو الفرج برسد وی زندگی را بدرود گفت .
پایان این حکایت برای ما اهمیّتی ندارد و ما تنها به بررسی دو نکته میپردازیم:نخست آن که امام هادی علیه السلام در سامرا بود و این فرد در مصر به سر میبرده است و شاید امام علیه السلام جاسوسی داشته که اخبار را به حضرتش میرسانده است،و هیچ ضرورتی ندارد اینگونه اعمال را از معجزات امام به شمار آوریم چون ممکن است نخست وزیر(رئیس الوزرا)از پیروان و خبر چینان امام بوده است و همانگونه که قبلا یادآور شدیم هنگامی که متوکّل به فتح بن خاقان(رئیس الوزرای خود)دستور داده بود تا اموالی را که از فلان راه وارد میشود،مصادره کند او این خبر را به عرض امام علیه السلام رساند.نکتۀ دوّمی که از اهمیّت بیشتری برخوردار میباشد آن است که محمّد بن ابو الفرج در زندان بوده و امام به او نامه مینوشته است.در اینجا این سؤال مطرح میشود که نامۀ حضرت را چگونه به یک زندانی میرساندهاند؟و چگونه امام تعلیمات لازم را به او میداده است؟ این قضایا به وضوح نشانگر طبیعت اعمال و شیوۀ ائمّه علیه السلام در میان امّت اسلامی است،و ائمّه علیه السلام هیچگاه در کنج خانههای خود ننشسته و از رخدادهای گوناگون به دور نبودهاند.سرانجام این قضیه آن بود که امام علیه السلام به محمد بن ابی الفرج چنین فرمود:(بزودی اموالت باز گردانده خواهد شد و اگر هم چنین نشد زیانی متوجّه تو نیست.)یعنی مادامی که مشغول انجام وظیفه و ادای یک مسؤولیت بزرگ دینی هستی اموال تو چه اهمیّتی در بر خواهد داشت چرا که تو از دوستداران مایی و در راه خدا میکوشی و اموال تو،در این مسیر از میان رفته است،مادام که آدمی هدف والاتری را
در زندگی خود دنبال میکند مال و سایر کالاهای فناپذیر دنیوی چه اهمیّتی میتواند داشته باشد، آیا همۀ این امور در مقایسه با آن هدف،بیاهمیّت نیستند؟
با بیان این سخنان دربارۀ جوانب مختلف روایات،میتوانیم بیشتر خطوط زندگی امام را ترسیم کنیم بدان معنا که مسأله نیاز به مطالعۀ دقیق خطوط تاریخی دارد به علاوه،به کارگیری شیوهای که اندکی دربارۀ آن سخن گفتیم نیز در رسیدن به این هدف خالی از فایده نخواهد بود.
بدین ترتیب میتوانیم نقص تاریخی حاصل از عدم ثبت زندگی ائمّۀ علیه السلام را،بویژه از امام هشتم به بعد،بخوبی جبران کنیم.
-برای کسب اطّلاع بیشتر دربارۀ مدارک تاریخی مذکور،میتوانید به کتاب«المنطق الاسلامی»باب«دراسة للوثاثق التاریخیة،ص 521-563»نوشتۀ همین مؤلّف رجوع کنید.
-بحار الانوار،ج 50،ص 137.
-همان مأخذ،ج 50،ص 140-141.
و حضرت حجّت علیهما السّلام
امام هادی علیه السلام مسموم شد و به شهادت رسید،امام را معتمد عبّاسی مسموم کرد ولی اگر ثابت شود که شهادت حضرتش در سال 254 ه اتّفاق افتاده است،معتّز عبّاسی را میتوان مسبّب شهادت ایشان دانست.
امام هادی علیه السلام از خاندانی بود که شاعر دربارۀ ایشان چنین سروده است:
کرام إذا ما أنفقوا المال أنفدوا و لیس لعلم أنفقوه من انفاد
ینابیع علم اللّه أطواد دینه فهل من نفاد ان علمت لأطواد
نجوم متی نجم خبا مثله بدا فصلّی علی الخابی المهیمن و البادی
عباد لمولاهم موالی عبادة شهود علیهم یوم حشر و اشهاد
هم حجج اللّه إثنتی عشرة متی عددت فتانی عشرهم خلف الهادی
بمیلاده الأنباء جاءت شهیرة فأعلم بمولود و أکرم بمیلاد (1)
1) *) ایشان سخاوتمندانی هستند که هرگاه مالی را انفاق کنند آن را به پایان میرسانند. ولی علمی را که انفاق میکنند به پایان نمیرسد. سرچشمههای علم إلهی و قلّههای سر به فلک کشیدۀ دین خدایند. و آیا فرسایشی به این قلّهها راه مییابد. ستارگانی هستند که هرگاه یکی از آنها ناپدید شود ستارهای دیگر چون آن پدیدار میشود. پس درود خداوند گواه بر ستارۀ پنهان شونده و ستارۀ آشکار شونده. آنها بندگان خدا و سروران بندگان خدایند.
پس از شهادت امام هادی علیه السلام امامت به ابو محمّد حسن عسکری علیه السلام منتقل شد.امام حسن عسکری علیه السلام در ربیع الآخر سال 231 یا 232 متولّد شد و بنا به قول معروف در هشتم ربیع الاوّل سال 260 ه در سامرا به شهادت رسید.مدّت امامت ایشان شش سال بود.
بیشتر احادیثی که دربارۀ رهبری سخن گفته است،از امام عسکری علیه السلام روایت شده است آیا میتوان تصادف را منشأ این ویژگی دانست؟طبیعة نه،زیرا هر پدیدهای تابع حکمتی است و چنانکه قبلا اشاره کردیم مکتب،در طول تاریخ از سه مرحلۀ مشخّص برخوردار بوده است.
مفهوم خصوصیّتی که شریعت امام حسن عسکری علیه السلام پیامآور آن بود عبارت از آن است که مکتب،توانایی آن را یافته است که روی پای خود بایستد،بویژه آنکه تمام این احادیث دربارۀ رهبری پس از دوران ائمّه علیه السلام یعنی در عصر غیبت سخن میگویند،و از همینجاست که اهمیّت کاری که امام عسکری علیه السلام به آن پرداخته است،رخ مینماید زیرا،مسأله در القای حدیث برای گروهی از معتمدان جنبش مکتبی خلاصه نمیشود بلکه،این احادیث رهنمودهای قانونگذاری این ائمّه علیه السلام به شمار میرود و وظایفی که بر آن مترتّب است در پی آن مطرح میشود،این وظایف عبارتند از:حفظ این احادیث،قرار دادن آن در چارچوب اصول،تربیت فقیه برای همۀ اعصار و کارهای مشابهی که آخرین ائمّه علیه السلام بدانها میپرداختهاند.
امام علیه السلام نقشی را به عهده داشته است که میتوانیم از لابلای این روایات به اهمیّت آن پی ببریم:
قاسم هروی میگوید:فردی از بنی اسباط،نامهای از امام حسن عسکری علیه السلام دریافت کرد.
این مرد چنین میگفت:نامهای به حضرت نوشته بودم و ایشان را از اختلاف شیعیان دربارۀ امامت حضرتش آگاه کردم و از ایشان راهنمایی خواسته بودم.حضرت نیز در پاسخ نامهام چنین نوشت:
«خداوند عزّ و جلّ،انسان خردمند را مخاطب قرار میدهد و هیچکس نمیتواند آیهای بیاورد یا دلیلی بزرگتر از خاتم پیامبران و سرور فرستادگان ارائه دهد ولی،با این حال کفّار،پیامبر را به
جادوگری و کهانت و دروغگویی متّهم میکردند و خداوند کسی را هدایت میکند که هدایت بپذیرد و بسیاری از مردم با این دلایل قانع میشوند و اگر خداوند به ما اجازه سخن گفتن دهد، سخن خواهیم گفت و إلاّ سکوت خواهیم کرد.مردم به طبقات مختلفی تقسیم میشوند،طبقهای از ایشان طالب راه نجات میباشند و به حقّ چنگ میزنند و خود را به شاخهای استوار،میآویزند و شکّ و تردیدی به خود راه نمیدهند زیرا از شکّ و تردید،امید یافتن پناهگاهی ندارند.در مقابل،طبقۀ دیگری است که حق را از اهل آن نمیگیرند،این عدّه چون کسانی هستند که بر دریا سوارند و با امواج دریا متزلزل میشوند و چون دریا آرام گیرد آنها نیز آرام میشوند،طبقۀ دیگر کسانی هستند که شیطان بر آنها مسلّط شده است.این عدّه به سبب حسد ذاتی خود کاری جز ردّ اهل حق و مطرح کردن باطل ندارند.کسی را که به چپ و راست میرود رها کن زیرا،هرگاه چوپانی بخواهد گلۀ خود را گرد آورد باید با کمترین تلاش،آن را به انجام رساند.
اختلاف شیعیان را بیان کردی،اگر وصیّت پدر و سنّ و سال شرط است،که شکی در آن نیست[زیرا من هم وصیّ و هم فرزند ارشد امام هادی علیه السلام هستم]و کسی که در مسند داوری قرار گیرد[و همگان به او رجوع کنند]او برای داوری شایستهتر است.تو نیز با مردم به نیکی رفتار کن و از انتشار سخن و ریاست طلبی بپرهیز زیرا که این دو،آدمی را به نابودی میکشند،گفتی که میخواهی به سوی فارس بروی،خداوند سفرت را با سلامت قرین سازد ولی تو به خواست خدا با امنیّت به مصر وارد خواهی شد،سلام ما را به آن عدّه از شیعیان،که بدیشان اعتماد داری برسان و آنها را از خداوند بزرگ پرهیز ده و به ادای امانت دعوت کن و به ایشان بگو آنکه بر ضد ما سخن چینی کند با ما در جنگ است.»
وی میگوید:چون این جمله را«به خواست خدا به مصر وارد خواهی شد»خواندم مقصود امام را درنیافتم،به بغداد آمدم و قصد خروج به طرف فارس را داشتم ولی شرایط مرا یاری نکرد و به همین سبب راهی مصر شدم .
ابو هاشم،از قول یکی از شیعیان که نامهای به امام علیه السلام نوشته بود چنین روایت میکند:
ابو محمّد علیه السلام نامهای به آن شیعی نوشت که متن آن چنین بود:فتنهای شما را در بر خواهد گرفت لذا باید آماده باشید.چون سه روز گذشت برخوردی بین بنی هاشم که اختلاف بزرگی پیدا کرده بودند،درگرفت،من نیز نامهای به حضرت نوشتم و از ایشان سؤال کردم که آیا این همان فتنه است؟حضرت فرمود:«خیر،آن فتنه جز این است و شما همچنان مراقب باشید.»چون چند روز گذشت فتنۀ معروف معتز پیش آمد .
جعفر بن محمد قلانسی میگوید:برادرم محمّد،به امام عسکری علیه السلام نامهای نوشت و از آنجا
که همسر او باردار بود و مدّت زیادی به زایمانش باقی نمانده بود،از امام علیه السلام خواست تا برای زایمان همسرش دعا کند و به او پسری عطا فرماید و نامی را برای فرزند او برگزیند،امام علیه السلام نیز به درگاه خدا دعا کرد و چنین فرمود:«خداوند به تو پسری تندرست عطا فرماید و محمّد و عبد الرحمن از نامهای نیک هستند.»پس از مدّتی همسر او دوقلو زایید که در انگشتان پای یکی از آن دو زوایدی به چشم میخورد ولی نوزاد دیگر از تندرستی کاملی برخوردار بود،وی این فرزند را محمّد و نوزاد دیگری را که زوایدی در پای خود داشت،عبد الرّحمن نامید.
جعفر بن محمّد قلانسی میگوید:با محمّد بن عبد الجبّار که خادم بود و پرسشهای زیادی از امام حسن عسکری علیه السلام داشت نامهای به حضرت نوشتیم،محمّد بن عبد الجبّار از امام علیه السلام خواسته بود تا در حقّ برادرش که برای آوردن گوسفند به ارمنستان رفته بود دعا کند،امام علیه السلام پاسخ پرسشهای او را فرستاد ولی در نامۀ خود نامی از برادر او نبرده بود،بعدا مطّلع شدیم که برادر او همان روزی که امام علیه السلام پاسخ نامۀ او را داده،درگذشته است لذا دریافتیم که امام علیه السلام از آنجا که خبر مرگ او را میدانسته،ذکری از او به میان نیاورده است .
ابو هاشم چنین روایت میکند:یکی از شیعیان نامهای به امام حسن عسکری علیه السلام نوشت و از ایشان خواست تا دعایی را به او بیاموزد.حضرت نیز این دعا را برای او فرستاد:
«یا أسمع السّامعین و یا أبصر المبصرین و یا اعزّ النّاظرین و یا اسرع الحاسبین یا أرحم الحاکمین،صلّ علی محمّد و آل محمّد و أوسع لی فی رزقی و مدّ لی فی عمری و امنن علیّ برحمتک و اجعلنی ممّن تنتصر به لدینک و لا تستبدل بی غیری» (1)ابو هاشم میگوید:پیش خود چنین گفتم:خدایا مرا از حزب و گروه خود قرار ده.در این هنگام امام علیه السلام به من رو کرد و فرمود:
«تو از حزب و گروه خدایی زیرا به خدا،ایمان،و به رسول تصدیق داری و اولیای خدا را میشناسی و پیرو ایشانی،پس بشارت باد تو را و بشارت باد .»
از محمّد بن حسن بن میمون،روایت شده که گفته است:نامهای به حضرتش نوشتم و از فقر خود به ایشان شکوه کردم،ولی بعدا پیش خود چنین گفتم:آیا حضرت صادق علیه السلام نفرموده که:فقر با ما بهتر از توانگری با دیگران است و کشته شدن با ما بهتر از زندگی با دشمنان ماست.
امام پاسخ خود را اینگونه برای او فرستاد:«خداوند عزّ و جلّ،هرگاه معاصی اصحاب ما زیاد شود،آنها را به فقر گرفتار میکند و گاهی از گناه بسیاری از ایشان درمیگذرد و همانگونه که
1) *) ای شنواترین شنوایان و ای بیناترین بینایان و ای برترین ناظران و ای سریعترین محاسبهکنندهها و ای رحیمترین داوران!بر محمّد و آل محمّد درود فرست و بر رزق و عمر من بیفزای و با رحمت خود بر من منّت نه و مرا از کسانی قرار ده که به وسیلۀ آنها دین خود را به پیروزی میرسانی و در این مسیر کسی را جایگزین من مکن.»
دلت گفته:فقر با ما بهتر از توانگری با دشمن ماست،ما برای آن کسی که به ما پناه آورد پناهگاه، و برای آنکه خواهان بینش باشد،نور هستیم.ما منجی کسی هستیم که برای اجتناب از گناه،به ما متوسّل شود،آنکه ما را دوست بدارد به بهشت راه یابد و آنکه پیرو راه ما نباشد،به آتش در آید.»
اینها تعداد ناچیزی از روایتهایی بود که حاکی از سیرۀ امام حسن عسکری علیه السلام است زیرا، بوضوح میبینیم مسألۀ مهمّ در زمان امام حسن عسکری علیه السلام ،تشویق امّت و پیشگامان مکتب،به استقامت در برابر این مشکلات و تفکّر در اموری بوده است که نخستین رهبران جنبش مکتبی یعنی ائمّه علیه السلام انتشار آنها را به عهده داشتهاند.این مسأله خود،با مرحلۀ انتشار و قانونگذاری این قضایا برابر است.زیرا،استقامت با ایجاد برابر است.احادیث زیادی حاکی از این حقیقت علمی استوار است که اندکی عمل صالح که آدمی آن را ادامه دهد،بهتر و برتر از اعمال زیادی است که دوام نیابد.حال اگر قضیه تنها در استقامت خلاصه نشود،و ریشهدار کردن عمل و بالا بردن کیفیّت آن نیز مطرح باشد،چه بهتر.امام حسن عسکری علیه السلام در زندگی خود مشغول پرداختن به بزرگترین مسؤولیتی بود که تمامی جهان اسلام را تحت تأثیر قرار میداد،این مسؤولیت چیزی جز بیان ویژگیهای رهبری و شایستگی و مسؤولیتهای آن و برشمردن جزئیات مربوط به آن،نبود.تربیت مردم بر محور چنین مسألۀ مهمّی برای تمام جوامع و سپس آموزش آنها برای پیاده کردن آن،کار آسانی نبود لذا میبایست هر گامی با ایمان و بینش برداشته میشد و پس از آن نوبت پیاده کردن و ادامه دادن آن میرسید.اکنون به ذکر گوشهای از این مسؤولیت که امام حسن عسکری علیه السلام بر عهده داشت،میپردازیم.
ابو هاشم نقل میکند که از حضرت دربارۀ این آیۀ کریمه پرسش کردم:
«ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتٰابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنٰا مِنْ عِبٰادِنٰا فَمِنْهُمْ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ،وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ،وَ مِنْهُمْ سٰابِقٌ بِالْخَیْرٰاتِ بِإِذْنِ اللّٰهِ (1)...»
حضرت فرمود:«همۀ آنها از خاندان محمّد هستند،و آنکه به نفس خود ظلم میکند کسی است که اقرار به امام ندارد و آنها که راه عدل پیمودند همانهایی هستند که امام را شناختهاند و آنان که به دستور حق به هر عمل خیر سبقت گیرند همان ائمّه هستند.»پیش خود گفتم چه بزرگ است آنچه خداوند به آل محمّد صلی الله علیه و آله عطا فرموده است،و به دنبال آن گریستم.امام علیه السلام به من
1) *) فاطر32/،پس ما آنان را که از بندگان خود برگزیدیم(محمد و آل او علیهم السلام)وارث علم قرآن گردانیدیم باز هم بعضی از آنها(فرزندان یا امت او)به نفس خود ظلم کردند و بعضی راه عدل پیمودند و برخی به هر عمل خیر به دستور حق سبقت گیرند.
نگاه کرد و فرمود:«عظمت مقام آل محمّد صلی الله علیه و آله بزرگتر از آن است که قلبت میگوید،پس خدای را شکر کن که تو را از چنگ زنندگان به ریسمان ایشان قرار داد و تو در روز قیامت با ایشان خوانده خواهی شد،چنانکه هر گروهی با امامش خوانده خواهد شد و تو بر خیری .»
تلاشی که بخصوص امام حسن عسکری علیه السلام عهدهدار آن بود و نیز در برخی از ادوار تاریخی به چشم میخورد چیزی جز استمرار و تعمیق ارزشها نبوده است و انگار استمرار و تعمیق یک ارزش بزرگتر از ایجاد آن بوده است.
در زمان امام حسن عسکری علیه السلام جریانهایی سیاسی وجود داشته است که از جریان جنبش مکتبی به دور نبوده است،به دلیل آنکه هر جنبشی که در جامعه ظهور مییافت خود را زاییدۀ جنبش مکتبی میدانست و برای آن که مخالف جریان عمومی قلمداد نشود خود را با این هویّت به مردم معرفی میکرد،و این همان چیزی است که در انقلاب زنج که 15 سال(255-270 ه)به طول انجامید،مشاهده میکنیم،صاحب زنج گمان میکرد که،علی بن محمّد بن احمد بن عیسی بن زید بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام است،او همان کسی است که حضرت علی علیه السلام در جریان کشمکش بصره در نهج البلاغه وجود او را پیشگویی کرده و فرموده است:
«یا احنف کأنّی به و قد سار بالجیش الّذی لا یکون له غبار و لا لجب و لا قعقعة لجم و لا حمحمة خیل یثیرون الأرض بأقدامهم کأنّها أقدام النّعام (1)»ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغۀ خود چنین میگوید :
«صاحب زنج در سال 255 ه در فرات بصره خروج کرد و گروهی از سیاه پوستانی که در بصره به خرید و فروش جلبک مشغول بودند،در پی او به راه افتادند.
وی اضافه میکند:
همۀ نسب شناسان اتّفاق نظر دارند که او از عبد القیس و نامش علی بن عبد الرحیم است، مادرش از قبیلۀ اسد و دختر اسد بن خزیمه و جدّ مادرش محمّد بن حکیم اسدی از اهالی کوفه و یکی از افرادی بوده که با زید بن علی بن حسین علیه السلام در انقلابش همکاری داشته است.
1) *) نهج البلاغۀ فیض الاسلام خطبۀ 128،ای احنف!مانند آن است که من او(رئیس لشگر زنجیان)را میبینم در حالتی که با لشگری خروج میکند که گرد و غبار و غوغا و هیاهو و صدای لجام و آواز اسبها ندارند(دارای اسب و اسلحه نیستند)به قدمهای خود زمین را میکوبند(فتنه و فساد بسیار برپا میکنند)قدمهاشان(از جهت پهنی و کوتاهی و فراخی انگشت)مانند قدمهای شتر مرغان است.
از دیگر انقلابهای زمان امام حسن عسکری علیه السلام انقلاب جعفری بود.جعفری پسر جعفر متوکّل عباسی بود که مستعین میخواست او را به قتل برساند،مستعین لشگری را به قصد کشتن جعفری که یکی از فرزندان جعفر متوکّل بود،فرستاد.جعفری خود را به اعتبار مذهب امام جعفر صادق علیه السلام بدین لقب نامیده بود.وی چون از طرف لشگر مستعین محاصره شد نامهای به امام حسن عسکری علیه السلام نوشت و از امام خواست تا برای رفع این مشکل دعا کند.علی بن فضل واقعه را چنین روایت میکند:
لشگریان بسیاری،سوی جعفری که از آل جعفر بود به راه افتادند وی نیز نامهای به امام حسن عسکری علیه السلام نوشت و از این مشکل شکایت کرد،حضرت نیز چنین پاسخ او را داد:
«به خواست خدا نیروی شما برای رویارویی با ایشان کافی خواهد بود»علی بن فضل میگوید:جعفری با نیرویی اندک که تعداد آنها کمتر از هزار بود به دشمن که بیش از بیست هزار بود،یورش برد و توانست ریشۀ آنها را از بیخ بر کند .
در زمان امام عسکری علیه السلام نهضتهای علوی بسیاری برپا شد ولی تعداد زیادی از این نهضتها به وسیله حکومت کشف شد و نیز اعمالشان قبل از تسلطّ،برملا میگردید،با این وجود همۀ این نهضتها زمینهساز نهضتهای بعدی بودند و به همین سبب،احادیث بسیاری از ائمّه علیه السلام روایت میشود که در همۀ آنها به تقیّه توصیه شده است و چنانکه میدانیم جنبش مکتبی در زمان امام حسن عسکری علیه السلام در اوج گسترش خود بود.از«جلی»چنین روایت شده که گفته است:در سامرا جمع شده بودیم و نگران روز ورود ایشان بودیم،در این هنگام نامه حضرت را دریافت کردیم،حضرت در نامۀ خود چنین فرموده بود:«آگاه باشید که هیچکس بر من سلام نگوید و کسی با دست خود به سوی من اشاره نکند زیرا در غیر این صورت در امن نخواهید بود.جلی میگوید:جوانی در کنار من ایستاده بود،به او گفتم:از کجایی؟گفت:از مدینه،گفتم:اینجا چه میکنی؟گفت:دربارۀ امامت ابو محمّد علیه السلام اختلافی پیش آمده است،من نیز آمدهام تا او را ببینم و سخنی از او بشنوم یا نشانهای ببینم تا دلم آرام گیرد.من از نوادگان ابو ذر غفاری هستم.در همین هنگام امام حسن عسکری علیه السلام را به همراه خادمش دیدیم که به طرف ما میآیند،چون امام علیه السلام در برابر ما قرار گرفت به جوانی که در کنار من بود،نگریست و چنین فرمود:«آیا تو غفاری هستی؟»جوان پاسخ داد:آری.امام علیه السلام فرمود:«مادرت حمدویه چه میکند؟»جوان پاسخ داد:خوب است.امام علیه السلام با این سخنان از کنار ما گذشت.رو به جوان کردم و گفتم:آیا قبلا او را دیده بودی؟وی پاسخ داد:خیر.گفتم آیا همین تو را کافی است؟گفت:کمتر از این نیز کافی بود .
در زمان امام حسن عسکری علیه السلام انقلابهای دیگری نیز در مصر،هرات(افغانستان کنونی) دیلم،نیشابور،خراسان،همدان،سند،کوفه،جبل(جبل عامل در لبنان)،یمن و بسیاری از مناطق دیگر که ذکر آنها به طول میانجامد،شکل گرفت.موضع بنی عبّاس نیز در این میان آن بود که به بهانۀ آنکه خلیفۀ عبّاسی مایل است امام معاصر او،در مرکز خلافت نزد او باشد،به محدود کردن ائمّه علیه السلام و خانهنشین کردن ایشان اقدام میکرد.این محدودیت بیشتر به زندان مخفی شباهت داشت.و دستگاه بنا به تزلزلی که احساس میکرد،امام را در خانهای در بسته،یعنی همان زندان محبوس میکرد،تنها با این تفاوت که این کار به بهانۀ آن صورت میگرفت که امام علیه السلام در مرکز خلافت حضور دارد.این کار،پس از مأمون متداول شده بود یعنی خلفای عبّاسی پس از مأمون،همان سیاستی که مامون نسبت به امام رضا علیه السلام به کار برد،همان را پیروی کردند.انگیزۀ خلفای بنی عبّاس آن بود که بدین وسیله ائمّه علیه السلام را از جنبش مردمی به دور نگاه دارند و این بهترین کاری بود که میتوانستند انجام دهند ولی در حقیقت علاقه و ارتباط تشکیلاتی میان امام و جنبش مکتبی،از نظر آنها پنهان مانده بود.
از احمد بن اسحاق بن مصقله روایت شده که گفته است:به امام حسن عسکری علیه السلام وارد شدم،امام علیه السلام رو به من کرد و فرمود:«ای احمد!شما در شکّ و تردیدی که مردم را فرا گرفته است،چگونهاید؟»عرض کردم:چون خبر تولّد سرورمان علیه السلام را شنیدیم هیچ مرد و زن و جوانی باقی نماند مگر آنکه به حق اقرار کرد.حضرت فرمود:«آیا ندانستهاید که زمین از حجّت خدا خالی نخواهد ماند؟»
دستگاه بنی عبّاس پیوسته از وجود امام علیه السلام در زحمت بود تا آنکه سرانجام آن حضرت را در سال 260 ه از میان برد.خداوند حضرت حجّت علیه السلام را در روز جمعه در ماه شعبان سال 255 ه به امام حسن عسکری عطا فرمود.امام علیه السلام نیز حضرت مهدی علیه السلام را،دور از انظار و تحت مراقبت داشت،تنها به معدودی از برگزیدگان مکتبی اجازۀ ملاقات حضرت مهدی علیه السلام را داده بود.چگونه ممکن بود امام عسکری علیه السلام از مهدی علیه السلام مراقبت نکند و بر جان او بیمناک نباشد در حالی که خداوند زمین را به وسیلۀ او از قسط و عدل پر خواهد کرد.غیبت صغرای امام با تولّد ایشان شروع شد و چون امام حسن عسکری علیه السلام به شهادت رسید معتمد عبّاسی تلاش بسیار کرد تا شاید بتواند به حضرت مهدی علیه السلام دست یابد،این تلاش به اندازهای بود که وی تمام کنیزان امام حسن عسکری علیه السلام را محبوس کرد و از بیم آنکه مبادا یکی از آنها از امام باردار باشد مراقبی بر آنها گماشت تا در صورت تولّد نوزادی،وی را آگاه کند،ولی خداوند وجود مهدی علیه السلام را از معتمّد عباسی و دشمنان آن حضرت پوشیده داشت تا در روزی که اراده کند با ظهور او زمین را از
ستمگران و سرکشان و مشرکان پاک،و عدل و امنیت و ایمان را در آن حاکم گرداند.
روایت شده است،هنگامی که امام حسن عسکری علیه السلام وفات کرد دستگاه،عدّهای را برای تفتیش به خانۀ حضرت فرستاد و آنها همه جای خانه را تفتیش،و سپس اتاقها را ممهور کردند.آنها در جستجوی فرزند امام بودند و از وجود زنانی که آنها میتوانستند زنان باردار را تشخیص دهند، استفاده میکردند.این زنها را بر کنیزان امام وارد کردند و آنها نیز همۀ کنیزان را از نظر گذراندند، یکی از کنیزان وجود کنیزی حامله را افشا کرد،کنیزک باردار دستگیر و در اتاقی زندانی شد و نعریر خادم و یاران او به همراهی چند زن مأمور حفظ آن کنیز شدند و پس از آن به تهیّۀ مقدّمات تشییع جنازۀ امام حسن عسکری علیه السلام پرداختند.بازارها تعطیل شد و بنی هاشم و فرماندهان و نویسندگان و سایر مردم سواره جنازۀ امام علیه السلام را تشییع کردند.سامرا در آن روز به قیامت میماند کتابهای زیادی وجود دارد که از تأثیر خبر مرگ امام عسکری علیه السلام بر دستگاه بنی عبّاس و تولّد امام مهدی علیه السلام سخن گفتهاند،امامی که خداوند هدایت و صلاح امّت را به وسیلۀ او و از زبان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بشارت داده است.برای مثال«ابن صباغ مالکی»در کتاب خود«الفصول المهمّة»چنین میگوید:
ابو محمّد الحسن پسرش حجة القائم المنتظر را برای برپایی دولت حق،جانشین خود قرار داد.امام عسکری،ولادت فرزند خود را به سبب وجود موقعیتهای دشوار و ترس از تعقیب و دستگیری و زندانی شدن اهل بیت به وسیلۀ حکومت،پنهان میکرد .
بسیاری از کتابهای تاریخی دربارۀ این مسأله با همین مضمون به بحث پرداختهاند .بر طبق آنچه در این کتابها آمده است وجود ترس در این سلطه گران ایجاب میکرد که احتیاطهای زیادی به کار گیرند و این خود نشانگر آن بود که اوضاع طبیعی نبود،هرگاه میبینیم رئیس دولتی، لشگریانی را تجهیز میکند و به همۀ وزارتخانهها و مؤسّسات دولتی،حالت آماده باش میدهد این مسأله به منزلۀ آن است که چنان حادثۀ بزرگی بزودی در شرف وقوع است که ممکن است بر عملکرد حکومت عبّاسی اثر گذارد.کتابهای تاریخی ،مفصّلا به ذکر این قضایا پرداختهاند و این خود دلالت قوی بر این نکته دارد که:
همۀ مسلمانان آن روزگار،جز تعداد اندکی به مهدویت اعتقاد داشتهاند و عموم امّت اسلامی به این عقیده،معتقد بودهاند.
مسألۀ مهمتر آن بود که مسلمانان اعتقاد داشتند که این مصلح امّت محمّد،خود از خاندان محمّد صلی الله علیه و آله و از نسل اوست و وجود نصوص متواتری که از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است،بیانگر این حقیقت است.و اگر این اعتقاد نمیبود دیگر صحیح نبود که مسلمانان آن روزگار معتقد شوند
که امام دوازدهم فرزند امام حسن عسکری علیه السلام و همان امام منتظر و موعود است.
نام حضرت حجّت در احادیث نبوی آمده است.در این احادیث حضرت،از خاندان محمّد و امام دوازدهم،محمد المهدی بن حسن العسکری بن علی الهادی بن محمد الجواد بن علی الرضا بن موسی الکاظم بن جعفر الصادق بن محمّد الباقر بن علی بن زین العابدین بن الحسین الشهید بن علی بن ابی طالب صلوات اللّه و سلامه علیهم اجمعین معرفی شده است.
اجرای تدابیر امنیّتی و وحشت شدید از جانب حکومت بنی عبّاس تا بدان درجه بود که بخوبی حکایت از هیجانی داشت که بر حکومت بنی عبّاس به سبب این اعتقاد فراگیر،عارض شده بود.این تدابیر،به نکتۀ دیگری نیز اشاره دارد و آن عبارت از آن است که جریان جنبش مکتبی که در آغاز،تنها در افرادی محدود،که تعدادشان از انگشتان دست تجاوز نمیکرد،تجسّم مییافت اما امروز گروههای انبوه مسلمانان را در پی دارد.
غیبت حضرت مهدی(عج)موج نیرومندی را در جهان اسلام پدید آورد.امام،چهار سفیر برای خود انتخاب کرده بود که عبارت بودند از:عثمان بن سعید عمری،وی از نمایندگان پدر و جدّ حضرت مهدی(عج)نیز بود.سفیر بعدی محمد بن عثمان عمری فرزند سفیر اوّل و از نمایندگان امام حسن عسکری علیه السلام بود.دیگر،حسین بن روح و علی بن محمّد سمری بودند که سفارت یکی پس از دیگری به آنها منتقل میشد.و پس از مرگ سمری در سال 329 ه سفارت قطع شد.همۀ سفرا در بغداد زندگی میکردند.آنها واسطههای میان جنبش مکتبی و امام بودند که مسؤولیّتشان بردن سؤالات به سوی امام و گرفتن جواب همراه با امضای امام(عج)بود.سفیر،خود دانشمند بزرگی بود که علوم و رهنمودهای امام غایب را به سایر دانشمندان میرساند.حضرت حجّت(عج)،در کنار این سفرا،ضمن غیبت صغرای خود،نمایندگان بسیاری داشت ولی سفرا،همان چهار نفری بودند که به«نوّاب»اربعه،ملقّب هستند.
پس از غیبت صغرا،یعنی پس از مرگ نوّاب اربعه،غیبت کبرا آغاز شد،غیبتی که در آن انتظار میرود تا حضرت حجّت(عج)با ظهور خود زمین را پس از آنکه از ظلم و ستم پر شد از قسط و عدل پر کند.
-اطواد:جمع طود و آن کوه بزرگ است.
-خبت النار:آتش خاموش شد و در اینجا برای غروب،استعاره آورده شده است.
-مهیمن:فاعل صلّی است و«بادی»به«خابی»عطف گرفته شده است.
-بحار الأنوار،ج 50،ص 296.
-همان مأخذ،ج 50،ص 258.
-همان مأخذ،ج 50،ص 296-297.
-همان مأخذ،ج 50،ص 298.
-همان مأخذ،ج 50،ص 258.
-شرح نهج البلاغۀ ابن ابی الحدید،ج 2،ص 311.
-بحار الأنوار،ج 50،ص 280.و کافی،ج 1،ص 508.چاپ تهران،انتشارات دار الکتب الاسلامیه.
-بحار الأنوار،ج 5،ص 269.
-همان مأخذ،ج 5،ص 328.
-الفصول المهمّة،فصل یازدهم،در اواخر شرح حال امام حسن عسکری علیه السلام .
-از آن جمله است ابن کثیر،ج 7،ص 90.و تاریخ الفدا،ج 2،ص 52.و عمدة الطالب،ص 186.و نظیر آن بسیار است.
-بعلاوۀ کتابهای تاریخی که معرفی شد میتوانید،به سبائک الذهب از سویدی و بغدادی صفحۀ 76.و یواقیت،از عبد الوهاب شعرانی در بحث مبعث و کفایة الطالب،از محمّد بن یوسف کنجی شافعی(نسخۀ خطی)،و ابن خلکان در شرح حال خود و البیان،در اخبار صاحب الزمان،نوشتۀ محمّد مذکور مراجعه کنید.
مفاهیم اجتماعی جنبش مکتبی
زندگی در طول تاریخ،سرشار از دستآوردهای بزرگ و مهمّ بوده است و یکی از بارزترین این دستآوردها شیوۀ جنبش مکتبی است.
مفهوم این روش در زندگی چیست و خطوط برجستۀ آن کدام است و چگونه به انسانیّت و تمدّن اسلامی خدمت کرده است؟
اینها پرسشهایی بسیار ضروری هستند زیرا،بدون شناخت این حقایق،به آسانی قادر نخواهیم بود ایثارگریهای صالحانی که امور خیر خود را مدیون ایشان میدانیم،ارزیابی کنیم.
قبل از هر چیز باید به این نکته اشاره کنیم که،جنبش مکتبی سه دسته از مفاهیم را در بر میگیرد:
1-مفاهیم اجتماعی
2-مفاهیم مربوط به تمدّن
3-مفاهیم فرهنگی
جنبش مکتبی،با مضامین سهگانۀ یاد شده و به وسیلۀ همین اصول به تمامی دنیا و همۀ انسانها خدمت کرده است.
جنبش مکتبی،همۀ محرومان را زیر چتر خود داشته است و در سرزمینهای اسلامی که بخش
وسیعی از ربع مسکون را به خود اختصاص داده است طبقات محروم بسیاری به چشم میخورد:
طبقۀ محرومی که رنگ پوستشان سبب محرومیّت آنها بوده است.
طبقۀ محرومی که زبانشان سبب محرومیّت آنها بوده است.
طبقۀ محرومی که پیشهشان سبب محرومیّت آنها بوده است.
طبقۀ محرومی که مذهبشان سبب محرومیّت آنها بوده است.
در حکومت اسلامی همچنان که تبعیض نژادی به چشم میخورد،تبعیض طبقاتی و ظلم و ستم اجتماعی و ترور فکری نیز بخوبی احساس میشد و مثالهای فراوانی را میتوان در این زمینه ارائه داد:
معاویه در اواخر زندگی خود نامهای به والی خود در بصره فرستاد و به او چنین گفت:
«میبینم که شمار«علوج»در سرزمین ما،رو به فزونی نهاده است.این مقیاس را بگیر-این مقیاس عبارت از نخی بود که پنج گره بر آن زده شده بود-اگر کسی از موالی را یافتی که قامتش بلندتر از آن باشد سرش را از تن جدا کن.»
«علوج»به عموم کافران و بویژه کافران قوی و درشت اندام اطلاق میشد.
این سخن نشانگر طرز تفکّر امویان دربارۀ نژادهای غیر عربی است.به اعتقاد آنها،افراد غیر عرب از اسلام خارج بودند و اسلام را تنها در انحصار عربها میدانستند.گناه یک مرد بلند قامت چیست؟خداوند او را چنین خلق کرده است و برای اوّلین بار در تاریخ میبینیم فردی که قامتی بلندتر از دیگران دارد قربانی قامت بلند خود میشود.
بعضی از حکومتهای[به ظاهر]اسلامی مبلغ قابل توجّهی را از هر نفر به عنوان خراج وصول میکردند و با وجود آنکه اسلام مقدار خراج را مبلغ ناچیزی مقرّر کرده بود ولی،حکام اموی مبالغ هنگفتی را به عنوان خراج میگرفتند و میزان گرفتن خراج تابع هوا و هوس بنی امیّه شده بود.از سوی دیگر،علی رغم آنکه اسلام،انسانی را که مسلمان شده است از پرداخت جزیه معاف کرده و تنها او را به پرداخت زکات و صدقه ملزم دانسته است،ولی حاکمان اموی همچنان به اخذ جزیه ادامه میدادند و اسلام این عدّه را نمیپذیرفتند و بدین ترتیب،میان مسلمان قدیمی و تازه مسلمان، به گونهای جدایی میانداخت.کسی که از ابتدا مسلمان بود میتوانست در جنگها و تقسیم غنایم
شرکت جوید و صاحب زمین شود و آنچه میخواهد انجام دهد.ولی،شخص تازه مسلمان،از تمامی این حقوق محروم بود و در نتیجۀ این کار غلط،گرفتاریها و مشکلات بسیاری رخ مینمود.
مورّخان دربارۀ این مسأله سخنان بسیاری گفتهاند تا آنجا که،برخی از ایشان تبعیض نژادی را یکی از دلایل اساسی سقوط حکومت بنی امیّه میدانند.بنی امیّه این تبعیض را میان اهالی شمال(مضریها)،نجد و اطراف آن و اهالی جنوب(یمنیها)،قبایل ربیعه و یمن اعمال میکردند و دشمنی و جنگ میان دو گروه،از زمان معاویه همچنان به چشم میخورد و تا زمان مأمون عبّاسی به طول انجامید اگرچه در پارهای اوقات از شدّت آن کاسته میشد ولی این درگیریها همچنان به صورت جنگ و خونریزی میان طرفین ادامه داشت.قبیلۀ مضر،بیست نفر از یمنیها را میکشت و در مقابل یمنیها نیز بیست نفر از مضریها را که ممکن بود هیچ ارتباطی به قضیه نداشته باشند به قتل میرساندند همۀ این کشمکشها در برابر دیدگان حکومت صورت میگرفت و حکومت به اعتبار ماهیّت سلطهجوی خود،این برخوردها را تشویق و تأیید میکرد.حکومت میتوانست در صورتی که میخواست این جنگها را متوقّف کند چنانکه در زمان هارون چنین شد هارون،جعفر برمکی را مأمور اجرای این وظیفه کرد.جعفر نیز نزد آن دو گروه مخالف رفت و هر دو گروه،کشتههای خود را 500 نفر اعلام کردند.جعفر گفت:کشتههای هر دو گروه برابر است ولی از این پس بپرهیزید که فردی از گروه دیگر را به قتل برسانید و اگر کسی چنین کند قصاص خواهد شد زیرا اسلام میگوید: «وَ لَکُمْ فِی الْقِصٰاصِ حَیٰاةٌ یٰا أُولِی الْأَلْبٰابِ» (ای خردمندان در قصاص برای شما زندگی است)به همین سبب در روزگار جعفر برمکی حتّی حدود بیست سال بعد هم یک نفر از دو گروه به قتل نرسید ولی بعدا به سبب تفرقهاندازیهای پارهای از خلفا که به اختلافات دامن میزدند، دوباره جنگها از سر گرفته شد و کشتارهای سابق مجدد به ظهور پیوست و هر خشک و تری را در لهیب خود خاکستر کرد و زنان و مردان سالخورده و کودکان و بیچارگان را به کام مرگ فرستاد.
در حکومت اسلامی[اموی]تعصبّات زیادی بویژه در میان طبقهای که مشاغل کلیدی را در دست داشته بود انتشار یافت.یکی از بارزترین و مشخّصترین مثالهای آن،عبارت از این بود که هرگاه فردی به وزارت یا ولایت میرسید همۀ اطرافیان خود را به مناصب مهمّ برمیگماشت و مشاغل عالی را بدیشان میسپرد ولی دلیل این واگذاری،ویژگی ممتاز،یا صلاحیّت آنها نبود و
سببی جز نزدیکی آنها به فردی که از موقعیّت و منصب حسّاسی برخوردار بود،نداشت.
معاویة بن ابی سفیان،فرزندش یزید بن معاویه را به فرماندهی لشگر مسلمانان منصوب کرد تا رهسپار جنگ با رومیها شود.او برای جنگ روانۀ روم شد ولی در راه به منطقهای رسید که دارای آب و هوای خوش بود و صومعهای نیز در آنجا به چشم میخورد(در قدیم در صومعهها انواع مختلفی از شرابهای کهنه یافت میشده است)به علاوه،زنی زیبا موجبات آسایش یزید را فراهم میکرد.یزید هم این فرصت را غنیمت شمرد و در همانجا مستقر شد و چندی در آن صومعه به کامیابی و لذّتجویی اشتغال داشت،لشگریان نیز همچنان بر جای خود باقی بودند،بیماری و با در میان ایشان انتشار یافت و روحیۀ رزمندگان و سربازان بغایت ضعیف شد عدّهای نزد یزید آمدند تا او را به ادامۀ مسیر برای جنگ با رومیان تشویق کنند،ولی یزید قاطعانه پیشنهاد آنها را رد کرد.
در اینجا برخی از مورّخان چنین میگویند:لشگری،که یزید،فرماندهی آن را بر عهده داشت،آن قدر بزرگ بود که اگر با رومیها روبرو میشد،ممکن بود آنها را قلع و قمع کند و در ابدیت مدفونشان سازد،ولی متأسّفانه فرماندهی که زمام امور را در دست داشت،فاقد هرگونه صلاحیت و توانایی در انجام وظیفۀ خود بود و هیچ تعجبّی ندارد که چنین لشگری،کارش به شکست منجر شود و ذلیل و خوار،آن هم با روحیهای سرکوب شده به سرزمین خود باز گردد.
یکی دیگر از مظاهر حاکمیّت روابط،آن بود که هرگاه خلیفهای برکنار میشد یا در میگذشت،کسی که جانشین او میشد،اولین کارش آن بود که هرچه خلیفۀ قبلی به یادگار گذاشته بود از میان میبرد و در آغاز روی کار آمدن خود،همۀ طرفداران خلیفۀ قبلی را بر کنار میکرد و همۀ والیان را تغییر میداد و این خود موجب پیدایش اضطراب و تیرگی روابط میان سرزمینهای اسلامی میشد و اوضاع بسیاری از مردم را به وخامت میکشاند.برای مثال،هنگامی که برامکه به حکومت رسیدند حتّی کودکان خود را به مشاغل حسّاس برگماشتند و هنگامی که دار و دستۀ فضل روی کار آمدند طرفداران خود را بدون در نظر گرفتن هیچگونه صلاحیّت و لیاقتی،به مشاغل مختلف منصوب کردند.
حجّاج بن یوسف ثقفی،هنگامی که از جانب امویان به ولایت کوفه منصوب شد خواهر زادۀ خود،محمّد بن قاسم ثقفی را به ولایت سند و پسر عموی خود را به ولایت خراسان برگماشت ولی همینکه والی دیگری سر کار آمد همۀ کارگزارانی را که حجّاج تعیین کرده بود،مرخص کرد و حتّی تعدادی از آنها را به زندان انداخت؛طبیعة سبب این کار آن نبود که این عدّه فاقد صلاحیّت و لیاقت بودند بلکه،اساسا قضیهای جز«حاکمیّت روابط»چیز دیگری مطرح نبود.
این بود چهرهای از روابط که در دستگاه حاکمه و صاحبان مناصب حسّاس در سرزمین
اسلامی به چشم میخورد.
چهرۀ دیگر جامعۀ اسلامی آن روز،ایجاد اختناقی فکری بود که بر اوضاع سیطره یافته و سایه افکنده بود و خلفای وقت آن را بیپروا اعمال میکردند.کتابهای تاریخی پر از شواهد و امثالی است که همگی حکایت از اختناق فکری و انعکاسات منفی آن بر جنبشهای فرهنگی و نیز بر متفکّران مسلمان و در نتیجه بر سرنوشت امّت اسلامی به عنوان یک مجموعه دارد.
اسلام،شعار «لاٰ إِکْرٰاهَ فِی الدِّینِ» را به ارمغان آورده بود،شعاری که بروشنی در«تغلبیها» تجسّم یافته بود.تغلبیها،قبیلهای بودند که از صدر اسلام تا اواخر عهد عبّاسیان همچنان مسیحی باقی مانده بودند در این قبیله شعرایی وجود داشتند.آنها در کنار لشگریان اسلام،در جنگهای بسیاری شرکت کردند ولی هرگز اسلام نیاوردند.اختناق،تا مدّت زیادی حاکمیّت داشت و اگر آزادی،فرصت حکومت بر جامعۀ اسلامی را مییافت،تمام آرا مطرح و بینشها نضج میگرفت و در نتیجۀ همین برخورد اندیشهها،فواید سرشاری برای جامعه بشری حاصل میشد.
بخش اعظم پیشرفتهای علمی که امروزه در حکومتهای اروپایی شاهد آن هستیم،مرهون آزادی اندیشهای است که پس از قرون وسطی-که امروزه عصر رنسانس مینامیم-سیطره یافته است،عاملی که موجب رشد و بالندگی اندیشهها شد.ولی،در حکومتهای اسلامی برعکس دول اروپایی،به سبب روی کار آمدن حکومتهای ظالم و منحرف،اختناق فکری جامعه را در برگرفت و همین امر موجب شد که اندیشۀ بشری در جوامع اسلامی متوقف شود.
جنبشهای مکتبی برای از میان بردن این نقاط منفی جامعه،نقش حسّاسی را ایفا میکردند و میکوشیدند همۀ افراد بشر را بر اساس شعار «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاکُمْ» در اسلام ذوب کنند.
هیچ تعجّبی ندارد که فردی از آن سوی دنیا نزد امام زین العابدین علیه السلام بیاید و امام علیه السلام مادرش را که پس از شهادت پدرش امام حسین علیه السلام همچنان بیوه مانده بود به عقد او درآورد زیرا امام این فرد را شخصی پرهیزکار و صالح تشخیص داده بود و او را مناسب چنین پیوندی میدانست.مادر زین العابدین علیه السلام مادر امام و همسر امام و دختر یکی از بزرگترین پادشاهان ایران بود و فردی که امام مادرش را به عقد او درآورد از موالی بود،همانطور که امام نیز هیچ ابایی ندارد تا با یک کنیز ازدواج کند.چون عبد الملک بن مروان خبر ازدواج مادر امام زین العابدین علیه السلام را شنید نامهای به
امام نوشت و به ایشان چنین عرضه داشت:«ای فرزند رسول اللّه!این کار با موقعیّت شما در میان مسلمانان مناسبتی ندارد که مادر خود را به عقد فردی از موالی در آورید»امام نیز پاسخی بدین مضمون به او داد:«هرگز چنین نیست،این عمل را تنها برای برپایی ارزشهای اسلامی انجام دادم و در این کار به رسول خدا صلی الله علیه و آله اقتدا کردم.اسلام آمده است تا این اندیشههای جاهلی را از میان بردارد.»
امام مسلمانان،کسی است که باید از خود آغاز کند تا بتواند رهبری جامعه را به دست آورد.
بهای این عمل از نظر تمدّن بسیار زیاد است و امّت را با ارزشها و معانی والا آشنا میکند و هنگامی که این جداییها از میان برود،شایستگیها فرصت ظهور مییابند.هنگامی که تاریخ را مطالعه میکنیم،فهرست بزرگی را از نوابغ مسلمان که بیشتر آنها غیر عرب یا موالی بودهاند،در مقابل خود مییابیم.بهترین پزشکان و فلاسفه و محدّثان و مخترعانی که در جهان اسلام نامی از خود بر جای گذاشتهاند غیر عرب بودهاند و از همان افرادی به شمار میآمدهاند که موالی نامیده میشدهاند و اگر در زمان آنها اختناق،حاکمیّت یافته بود هرگز شاهد چنین شایستگیهایی نبودیم.برای مثال، فاتح اندلس که فرماندۀ ارتش مسلمانان بود و سرزمینی را گشود که آن مانند پلی موجب انتقال تمدّن اسلامی به غرب شد،خود فردی از موالی بود(طارق بن زیاد)اسلام به چنین فردی آزادی داد و او نیز به سهم خویش نیرو و انرژی خود را در این راه به کار بست.
از آنچه که شک در آن راه ندارد،این واقعیت است که فتوحات اسلامی با فتوحات استعمارگرانه،اختلافی ریشهای دارد زیرا،اسلام در فتوحات خود هدفی جز ترقّی و تعالی ملّتها ندارد و در عمل نیز چنین بوده است.مسلمانان هنگامی که منطقهای را میگشودند در حالی روانۀ فتح منطقۀ دیگری میشدند که از پشتیبانی افراد منطقهای که قبلا آن را فتح کرده بود،بهرۀ کافی داشتند و در سختی و گرفتاریهای زندگی با ایشان شریک بودند و به همین سبب فلاسفه،پزشکان، دانشمندان و بسیاری از فرماندهان نظامی که در سرنوشت اسلام سهم بسزائی داشتند در مناطقی که به دست مسلمانان فتح شده بود،ظهور کردند.
اینها برخی از ارزشهایی بودند که اسلام خواهان برپایی آن بود و اینها نیز همان ارزشهایی بودند که جنبش مکتبی برای آنها به جنگ پرداخت و با خون رزمندگان خود درخت آن را آبیاری کرد،برای اینکه آن درخت باقی بماند و به رشد خود ادامه دهد.
در اینجا این سؤال پیش میآید که:اگر جنبش مکتبی در تاریخ اسلام وجود نداشت چه بر سر کشورهای اسلامی آن روزگار میآمد.؟
ضرورتی ندارد که برای پاسخ به این سؤال دوباره خود را به زحمت بیندازیم.پاسخ این سؤال
بسیار آسان است زیرا اگر جنبش مکتبی در تاریخ تحقّق نمییافت،کشورهای اسلامی در 1200 یا 1300 سال پیش به همان اوضاعی گرفتار میآمد که امروزه گرفتار آمده است و مسلمانان نیز مانند امروز مقهور و مغلوب دیگران بودند و از اشغال سرزمینشان در رنج و عذاب.
زیرا فلان گروه که حکومت فلان جزء سرزمینهای اسلامی در دست اوست برای حفظ منافع خود علیه فلان حزب عربی به زد و خورد میپردازد و فلان حزب میکوشد که به اعضای حزب خود بیفزاید.همان طور که شاعر میگوید:
«و تفرّقوا شیعا فکلّ قبیلة فیها أمیر المؤمنین و منبر (1)»
امّت یکپارچه به هزار پارچه تقسیم شده است.
تنها رابطه میان کشورهای اسلامی،اختلاف و دشمنی است و در حال حاضر این مسأله یکی از عوامل نابودی کشورهای اسلامی تلقّی میشود.
نژادپرستی،جدایی،اختناق فکری،همه موجباتی هستند که در حال حاضر چنین گرفتاریها و مصایبی را بر ما نازل کردهاند،و جنبش مکتبی در این میان مدافع ارزشهای والایی بود که موجب پیوند امت و محور وحدت و پایگاه تمدّن آن به شمار میآمد و مسؤولیّت نشاندن این ارزشها را در وجدان امّت به دوش میکشید ولی زمانی که شعلههای این جنبش به خاموشی گرایید سرزمینهای اسلامی کمکم از یکدیگر جدا شد و اختناق و نژادپرستی بر آنها سیطره یافت و این امری طبیعی و سنّتی فطری است که پروردگار آن را ایجاد کرده است زیرا ارزشهای جاهلی که اعضای خانوادهای را میپراکند چگونه نمیتواند موجبات جدایی ملّتهای متّحد را فراهم آورد؟!
خلاصه آنکه زمانی که در یک نگاه گذرا نقشۀ کشورهای اسلامی امروز را از نظر میگذرانیم،سرزمینهای اسلامی را چون پیکری مییابیم که اعضای آن از یکدیگر جدا شده است.
سبب این امر چیست؟میتوان گفت،جنبش مکتبی که آنها را مجتمع کرده و تاروپود آنها را به یکدیگر پیوند زده بود دیگر از میان رفته و به نابودی کشانده شده است،جنبشی که با برپایی ارزشهای اسلامی همۀ حکومتها را از انحراف و خروج از راه راست باز میداشت.
پیکر ما انسانها از گوشت تشکیل شده است که بالای آن را پوست و زیر آن را استخوان فرا گرفته است حال چگونه این گوشتها با یکدیگر پیوند دارند؟در حقیقت همان استخوانها موجب
1) *) همۀ پیروان به گروههای مختلفی تقسیم شدهاند،و در میان هریک از آنها امیر المؤمنین و منبری جدا دیده میشود.
پیوند گوشت پیکر آدمی هستند و استخوانها نیز به سهم خود به یکدیگر متّصلند،به گونهای که در مجموع اسکلت انسانها را تشکیل میدهند و گوشتهای بدن بر همین استخوانها قرار گرفتهاند، جنبش مکتبی نیز در تاریخ به مثابه اسکلت اسلام به شمار میآمده است و چنانکه نمیتوان اسکلت پیکر کسی را به چشم دید و چنین تصوّر میشود که همۀ پیکر آدمی از گوشت تشکیل شده است،تشخیص جنبش مکتبی نیز به آسانی مقدور نبوده ولی حقیقت این است که اگر اسکلت نبود گوشت تن انسانها از هم میپاشید.سرزمینهای اسلامی نیز چنین وضعی داشتند بدین معنا که اگر جنبش مکتبی نبود همۀ این کشورها چون تلّی از گوشت بر زمین میریخت و از آنجا که شکلی جز تکه گوشتهای روی هم انباشته شده نداشت،سرانجام نصیب قصّاب میشد و این همان چیزی است که پس از توطئۀ از بین بردن جنبش مکتبی از صحنه به وقوع پیوست و زمانی که شعلههای جنبش مکتبی به خاموشی گرایید،مسلمانان به افرادی بیروح و راکد تبدیل گشتند،که سرانجام نصیب قصّابان شدند و هنگامی که شتری بر زمین افتاد چاقوهای زیادی در انتظار سر بریدن آن است زیرا،نخست با کارد یا شمشیر ضربهای بر گردن شتر وارد میآورند و اینچنین است که شتر چرخی میزند و نقش بر زمین میشود.چنانکه از قدیم گفتهاند:«هرگاه شتر بر زمین افتد چاقوها[برای سر بریدن آن]زیاد میشود.»و ما نیز چون شتری بودیم که پس از وارد آوردن ضربه،نقش بر زمین شدیم و گروههای زیادی برای به یغما بردن گوشت ما بر جنازۀ ما حاضر شدند.پس،روز نابودی جنبش مکتبی در حقیقت،آغازگر از هم پاشیدگی مسلمانان بود.
در اینجا چند سؤال پیش میآید که از آن جمله است:
آثاری که جنبش مکتبی بر تمدّن اسلامی و در نتیجه بر تمامی تمدّن انسانی از خود به جای گذاشت،کدام است؟این سؤال را میتوان بدینگونه محدودتر و مشخصّتر کرد:آثار تمدّن اسلامی بر تمدّن انسانی چه بوده است؟
برای آنکه آشنایی مختصری از این آثار به دست آوریم،خوب است کتاب«شمس العرب تشرق علی الغرب»را که نویسندۀ آن یک خانم هلندی است مورد مطالعه قرار دهیم.این کتاب تصویر مجملی از این آثار به دست میدهد.کتاب مذکور حاوی پژوهشی اندک دربارۀ آثار تمدّن اسلامی بر همۀ علوم پیشرفته میباشد.پیشرفت علمی در مالکیت هیچکس نیست بلکه،این پیشرفت را باید زاییدۀ تمدّن اسلامی دانست،و اگر تمدّن اسلامی نبود تمدّن انسانی وجود خارجی نداشت یا لااقل به این حدّ از تکامل دست نمییافت و این حقیقتی است که پژوهشگران تمدّن و تاریخ همچون«توین بی»بیش از ما آن را احساس میکنند و به آن ایمان دارند.«توین بی» پژوهشگری انگلیسی است که بر این حقیقت تأکید بسیار دارد زیرا او پنجاه سال تاریخ تمدّنها را
مطالعه و عمیقا این حقیقت را احساس،و ایمان زیادی به آن پیدا کرده است و به اعتقاد او تمدّن اسلامی نیز به سهم خود مرهون جنبش مکتبی است.از خلال بررسیهای گذشتۀ خود دریافتیم که بدون تردید،تمدّن اسلامی به سهم خود پیوسته مدیون جنبشهای مکتبی بوده است.در اینجا به این حقیقت پی میبریم که امام حسین علیه السلام با ریختن خون خود در کربلا،میلیونها میلیون انسان را سیراب کرد و شهادت حضرتش صرفا برای برپایی ارزشهایی بوده است که بار دیگر آنها را تکرار میکنیم.
1-وحدت،عدالت و برادری که با نژادپرستی در تناقض است.
2-توجه به شایستگیها که این ارزش نیز با حاکمیّت روابط و رهبریهای ناشایستهای که در آن روزگار بر سرزمینهای اسلامی سیطره داشته است،منافات کامل دارد.
3-آزادی اندیشه که این ارزش نیز ضد اختناق است.
4-مساوات بین همۀ طبقهها و همۀ نژادها.این همان ارزشی است که جنبش مکتبی پیوسته از آن دفاع کرده است و ائمّه علیه السلام نیز در این راه تلاش میکردهاند.
اگرچه آرزو داشتیم که جنبش مکتبی موفّق میشد حکومت را به دست گیرد و تغییرات لازم را اعمال کند،ولی در حقیقت تغییراتی که این جنبش ایجاد کرد و دستاوردهایی که به ارمغان آورد از تصوّر انسان خارج است.
در اینجا این سؤال پیش میآید:
آیا وارثان قرآن و تاریخ مکتب و جنبش مکتبی و کسانی که به خط ایشان معتقدند توانستهاند وظایف ناشی از این وراثت را ادا کنند؟و آیا همینها هستند که امروز رهبری تمدّن اسلامی و انسانی را بر عهده دارند؟و آیا هم ایشانند که امروز از آزادی و مساوات و عدالت دفاع میکنند یا چنین نیست؟
پایخ این پرسشها باید جنبۀ عملی به خود بگیرد و از جنبه نظری به دور باشد و نباید تنها در دایرۀ کلمات محدود شود.
از خداوند توانا مسألت داریم که همۀ ما را در این کار بزرگ موّفق بدارد.درود همیشگی خداوند بر محمّد و اهل بیت پاک او و کسانی که ایشان را به نیکی پیروی کردند.
-مقصود ما،در اینجا تنها دوران ائمّه علیه السلام است.