ghaemiyeh.com
سرشناسه:مدرسی، سیدمحمدتقی، ۱۹۴۵ - م.
عنوان قراردادی:الامام الحسن العسکری، قدوه و اسوه.
عنوان و نام پدیدآور:زندگانی حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام / محمدتقی مدرسی؛ مترجم محمدصادق شریعت.
مشخصات نشر:تهران: محبان الحسین(ع)، ۱۳۷۹.
مشخصات ظاهری:۸۷ ص.
فروست:هدایتگران راه نور؛ [ج.] ۱۳.
شابک:۲۶۰۰ریال : 964-5648-81-5 ؛ ۵۰۰۰ ریال (چاپ ششم) ؛ ۱۰۰۰۰ ریال(چاپ هشتم)
یادداشت:عنوان اصلی: الامام الحسن العسکری، قدوه و اسوه.
یادداشت:چاپ قبلی: نشر بقیع، ۱۳۷۶.
یادداشت:چاپ دوم: ۱۳۷۹ .
یادداشت:چاپ سوم: ۱۳۸۰ .
یادداشت:چاپ چهارم:۱۳۸۱.
یادداشت:چاپ ششم: پاییز ۱۳۸۴.
یادداشت:چاپ هشتم: ۱۳۸۸.
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع:چهارده معصوم -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده:شریعت پارسا، محمدصادق، ۱۳۳۶ -، مترجم
شناسه افزوده:هدایتگران راه نور؛ [ج.] ۱۳.
رده بندی کنگره:BP۳۶/م۳۶ھ۴ ۱۳.ج ۱۳۷۹
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۸۴
شماره کتابشناسی ملی:م۷۸-۲۷۳۳۸
سخن گفتن پیرامون ائمه اطهار علیهم السلام سخت است.
در گذر تاریخ انسانهای فراوانی مییابیم که بر آستانه راه این انوار الهی ایستادهاند و میخواهند بگونهای به آنها نزدیک شوند تا از سرچشمه معرفت آنها بهرهمند گردند.
هیچ جای شگفتی نیست، زیرا ائمه معصومین علیهم السلام افسانه یا اسطورههای تاریخی نمیباشند بلکه، آنها راه روشنی هستند که رودی را در دل امت جاری ساختهاند که با گذشت قرنها از شهادت و رحلت این بزرگواران پیروانشان آنها را از یاد نبردهاند.
پس یاد این بزرگواران سخنی است که هرگز از آن خسته نمیشویم و مدرسهای است که هرگز نمیتوان آنرا ترک نمود.
از این رو مرجع عالیقدر حضرت آیت اللّٰه العظمیٰ مدرّسی (حفظه اللّٰه) سالها قبل مبادرت به نگارش یک سلسله 14 جلدی تحت عنوان (قدوة واسوة) نمودند که کتاب حاضر (زندگانی امام حسن عسکری علیه السلام ) سیزدهمین شماره از سلسله فوق میباشد که بارها به زبان عربی چاپ گردیده است.
با توجه به سبک نگارش وسلیس بودن آن، این مجموعه توسط ناشرین مختلف از جمله انصار الحسین علیه السلام ، بقیع ، و محبان الحسین علیه السلام تحت عنوان (هدایتگران راه نور) ترجمه و چاپ گردیده است. انتشارات محبان الحسین علیه السلام به خود میبالد که اولین چاپ این مجموعه را در سال 1379 و چاپ نهم سیزدهمین جلد سلسله فوق را نیز در بهار سال 1391 انجام داده است.
از خداوند متعال میخواهیم که در راه نشر معارف اسلامی موفقمان بدارد.
واحد فرهنگی انتشارات محبّان الحسین علیه السلام
الحمد للّٰهرب العالمین ، و صلی اللّٰه علی محمّد و آله المیامین .
درود بر هدایتگران و مجاهدان...
وقتی سالگرد شهادت و یا ولادت یکی از ائمۀ هدی علیهم السلام فرامیرسد ، ما را به عمق شکافی که میان زندگی ما و حیاتی که وحی نوید آن را داده و در سیرۀ پیغمبر و خاندان بزرگوارش تجلی یافته است ، متوجه میسازد. مصیبت بزرگتر در این نهفته که بسیاری از ما از زندگی ائمه علیهم السلام آگاهی چندانی نداریم ، با این وصف آیا پیروی از آنان و پیشه کردن سیره و شیوۀ آنان در زندگی برای ما امکان پذیر است؟!
روز هشتم ربیع الاوّل مصادف با یاد بود شهادت امام حسن عسکری است ، یازدهمین ستارهای که در شهر سامراء که خلفای عباسی پس از آنکه بغداد نخستین پایتختشان از دست بیهوده کاری و بازیهای آنها به افغان درآمد آن را به عنوان پادگانی برای سپاهیان ترک خود ساختند ، از افق امامت کناره گرفت. هنگام ترسیم تصویر زندگی امام حسن عسکری علیه السلام ناگزیرم اعتراف کنم که ما دربارۀ زندگی ائمه اطهار بخصوص بعد از امام رضا علیه السلام با کمبود منابع و مآخذ روبهرو هستیم و
نمیدانم علت این امر چیست؟ من پیش خود چنین میانگارم که کمی تحقیقات مورخان در این برهه که با آرامشی نسبی در عرصۀ سیاست متمایز شده، اگر چه در سایر عرصهها شاهد رشد مسایل دیگر هستیم، مربوط به این امر باشد که اغلب مورخان گذشته بیش از آنکه به رویدادهای مؤثر تاریخی توجه کنند به حوادث و رخدادهای بزرگ اهتمام میورزیدن.
محمّدتقی مدرّسی
زندگینامه
نام : حسن
پدر و مادر : امام هادی و سلیل
شهرت : عسکری
کنیه : ابو محمّد
زمان و محلّ تولّد : هشتم ربیع الثّانی یا 24ربیعالاول سال232 ه . ق در مدینه .
زمان و محلّ شهادت : هشتم ربیع الاول سال 260 ه . ق به دسیسه معتمد ( چهاردهمین خلیفۀ عبّاسی ) در شهر سامره ، در سنّ 28 سالگی به شهادت رسید .
مرقد شریف : سامراء ، واقع در عراق .
دوران زندگی : در دو بخش :
1 - قبلاز امامت ( 22 سال ) از 232تا254 ه . ق.
2 - دوران امامت (6 سال) از 254 تا 260 ه . ق .
آن حضرت ، همواره تحت نظر و در زندان طاغوتهای عصر خود بود ، سرانجام با زهر جفا به شهادت رسید .
در روز هشتم ربیع الثانی - ویا 24 ربیع الاوّل 232 هجری و در مدینة الرسول خانۀ شریف امام هادی علیه السلام به پیشواز دوّمین فرزندش از بانوئی دانا و پارسا که او را حدیث یا سلیل میخواندند ، رفت . (1)
تا سال 243 ه در مدینه ماند زیرا چنین به نظر میرسد که پس از این سال همراه با پدر بزرگوار خویش به پایتخت خلافت عبّاسی یعنی شهر سُرّمنرأی منتقل شد و در آنجا با پدر خود در منطقهای به نام عسکر مسکن گزید و بر همین اساس ملقب به عسکری شد .
علاوه بر این لقب ، آن حضرت را به القاب دیگری نیز میخواندند که عبارتند از . . . صامت ، هادی ، رفیق ، زکی ، نقی . این القاب خود منعکسکنندۀ خصلتهای پسندیدهای هستند که در طول زندگی آن حضرت برای مردم ظاهر شد . کنیۀ او « ابو محمّد » بود و عامۀ مردم آن حضرت و پدر و جد او را ملقب به ابن الرضا میکردند . (2)
امام حسن عسکری علیه السلام برادری داشت از خودش بزرگتر که او را
محمّد میخواندند . این محمّد مردی بزرگ و والامقام بود چنانکه چشمان شیعیان بدو به عنوان جانشین پدرش دوخته شده بود . زیرا وی بزرگترین فرزند امام هادی بود امّا حضرت هادی به یاران وخواص اشاره میکرد که امام بعد از وی امام حسن خواهد بود . و محمّد ( برادر امام حسن ) نیز عملاً در سن جوانی از دنیا رفت و اینک مزار او در جایی میان بغداد و سامراء واقع است و زوار به گرد حرمش جمع میآیند و خدا را میخوانند و خدا هم برای بزرگداشت محمّد و پدران پاکش ، دعای آنها را مستجاب میگرداند .
با وفات « سید محمّد » ( نامی که وی بدان در میان مردم شناخته شده است ) همه دانستند که یازدهمین امام ، ابو محمّد حسن خواهد بود . برای توضیح بیشتر امام هادی علیه السلام در کنار جنازۀ فرزندش محمّد ، خطاب به امام حسن عسکری فرمود : « فرزندم برای خدا سپاسی تازه به جای آر که دربارۀ تو فرمانی تازه پدید آورد » . (1)
شاید ، آنچه که خداوند برای او پدید آورد نعمت اتفاق و عدم بروز اختلاف پیرامون امامت او پس از پدرش بوده باشد . زیرا پس از وفات محمّد ، آن حضرت بزرگترین فرزند پدرش محسوب میشد . . .اگر چه امامت موهبت الهی است که اصلاً با ملاکهایی همچون سن ونظایر آن پیوستگی ندارد . دلیل ما بر این نکته آن است که امام هادی علیه السلام پیش از وفات پسرش محمّد ( معروف به سید محمّد ) به امامت حسن اشاره
1) (1)) - بحارالانوار ، ج50 ، ص244 .
میفرمود چنانکه روایات دیگری نیز در تأیید این مطلب ( امامت امام حسن ) از سوی پدران بزرگوار آن حضرت نقل شده است . بیایید با هم برخی از نصوصی را که شیعه بر محتوای آنها اتفاق دارد بخوانیم . این روایات بر امامت امام حسن عسکری از دلالت کافی برخوردارند .
علی بن عمر نوفلی گوید : با امام هادی در خانهاش بودم که ابو جعفر بر ما گذشت . پرسیدم : آیا این صاحب ماست ؟ فرمودند : نه ، صاحب شما حسن است . (1)
علی بن عمرو عطار در روایتی گوید : در زمان حیات محمّد ( سید محمّد ) خدمت حضرت هادی رسیدم و من گمان میکردم او امام یازدهم است ، به آن حضرت عرض کردم : فدایت شوم ! کدام یک از فرزندانت را به امامت تخصیص دهم ؟ فرمود : هیچ یک را تخصیص ندهید تا فرمان من برای شما صادر شود ، بعد از آن نامهای نوشتم که این امر ( امامت ) در دست کیست . آنگاه برای من نوشت : در دست فرزند بزرگترم و ابو محمّد از جعفر بزرگتر بود . (2)
این جعفر همان کسی است که بعداً ملقّب به کذاب یا تواب شد زیرا مدّتی ادعای امامت کرد و سپس از ادعای خود بازگشت و توبه کرد . . .
ابو جعفر ( سید محمّد ) بزرگترین فرزند امام هادی علیه السلام بود . امّا چنانکه پیداست او در آن هنگام دنیا را بدرود گفته بود .
امام هادی به ابو بکر فهفکی نامهای نگاشت و به او فرمود : « فرزندم ابو محمّد از دیگر خاندان محمد نیک سرشتتر و حجّت و برهانش از دیگران استوارتر است و او بزرگترین فرزندان من است و جانشین من و زمام و احکام امامت به وی میرسد . پس هر چه میخواهی از من بپرسی ، از او سؤال کن که آنچه بدان نیازمندی نزد اوست » . (1)
امام جواد علیه السلام نیز به این حقیقت اشاره کرده و در حدیثی که توسّط عقر فرزند دلف روایت شده ، آمده است : « از ابو جعفر ، محمّد بن علی الرضا ، شنیدم که میفرمود : پیشوای پس از من فرزندم علی است ، فرمان او فرمان من و گفتار او گفتار من، و طاعت از او طاعتاز من و پیشوای پس از او فرزندش حسن است». (2)
بعلاوه روایات مستفیضی از سوی پیشوایان مورد اعتماد حدیث به نقل از پیامبر وارد شده که تعداد ائمه اثنی عشر و نام و صفات آنها را بیان کرده است تا آنجا که در مؤمنان جای تردیدی در این نکته باقی نمیگذارد که پس از امام هادی حجّت بالغۀ خداوند سرور ما حضرت امام حسن عسکری علیه السلام است .
بدینسان وظیفه امامت اسلامی و خلافت الهی پس از وفات امام هادی به امام حسن عسکری که در آن هنگام 23 سال از سن شریفش میگذشت انتقال یافت .
سالهایی که آن حضرت امامت مردم را عهدهدار گردید مصادف شد با بقیه دوران حکومت معتز عبّاسی و پس از آن حکومت مهتدی و در نهایت پنج سال از حکومت معتمد . (1)
برخی از معاصران امام او را چنین وصف کردهاند : آن حضرت سبزه بود و چشمانی فراخی داشت ، بلند بالا و زیبا چهره و خوش هیکل وجوان بود و از شکوه و هیبت بهره داشت . (2)
شکوه و عظمت او را وزیر دربار عبّاسی در عصر معتمد ، یعنی احمد بن عبیداللّٰه بن خاقان ، به وصف کشیده است اگر چه او خود سر دشمنی با علویها را داشت و در گرفتار کردن آنها میکوشید ، در وصف آن حضرت چنانکه در روایت کلینی آمده چنین گفته است :
در شهر « سُرّمنرأی » هیچ کس از علویان را همچون حسن بن علی بن محمّد بن الرضا ، نه دیدم و نه شناختم و در وقار و سکوت و عفاف و بزرگواری و کرمش ، در میان خاندانش و نیز در نزد سلطان و تمام بنیهاشم همتایی چون او ندیدم . بنیهاشم او را بر سالخوردگان و توانگران خویش مقدّم میدارند و بر فرماندهان و وزیران و دبیران و عوام الناس او را مقدّم میکنند و در بارۀ او از کسی از بنی هاشم
و فرماندهان و دبیران و داوران و فقیهان و دیگر مردمان تحقیق نکردم جز آنکه او را در نزد آنان در غایت شکوه و ابهّت و جایگاهی والا و گفتار نکو یافتم و دیدم که وی را بر خاندان و مشایخش و دیگران مقدّم میشمارند و دشمن و دوست از او تمجید میکنند . (1)
شاکری یکی از کسانی که ملازم خدمت آن حضرت بوده ، در توصیف وی چنین گفته است : « استاد من ( امام عسکری علیه السلام ) مرد علوی صالحی بود که هرگز نظیرش را ندیدم ، روزهای دو شنبه و پنج شنبه در سامره به دار الخلافه میرفت ، در روز نوبه ، عدّۀ بسیاری گرد میآمدند و کوچه از اسب و استر و الاغ و هیاهوی تماشاچیان پر میشد و راه آمد و شد بند میآمد ، وقتی که او میرسید هیاهوی مردم آرام میشد و چهار پایان کنار میرفتند و راه باز میشد به طوری که لازم نبود جلوی حیوانات را بگیرند . سپس او داخل میشد و در جایگاهی که برایش آماده کرده بودند ، مینشست و چون عزم خروج میکرد و دربانان فریاد میزدند : « چهار پای ابو محمّد را بیاورید . سرو صدای مردم و حیوانات فرو مینشست و به کناری میرفتند تا آن حضرت سوار میشد و میرفت » .
شاکری در توصیف امام میافزاید : « در محراب مینشست و سجده میکرد در حالی که من پیوسته میخوابیدم و بیدار میشدم و میخوابیدم در حالی که او در سجده بود ، کم خوراک بود . برایش انجیر و انگور و هلو و چیزهایی شبیه اینها میآوردند و او یکی دو دانه از آنها میخورد
1) (1)) - سیرة الائمة الاثنی عشر ، ص482 .
و میفرمود : محمّد ! اینها را برای بچّههایت ببر . من گفتم : تمام اینها را ؟ او فرمود : آنها را بردار که هرگز بهتر از این ندیدم . » (1)
هنگامی که طاغوت بنی عبّاس آن حضرت را در بند انداخت ، بعضی از عبّاسیان به صالح بن وصیف که مأمور زندانی کردن امام بود ، گفت : بر او سخت بگیر و او را آسوده مگذار . صالح گفت : با او چه کنم ؟ من دو تن از بدترین کسانی را که توانستم پیدا کنم ، یافتم و آنها را مأمور وی ساختم و اینک آن دو در عبادت و نماز به جایگاهی بزرگ رسیدهاند . سپس دستور داد آن دو تن را احضار کنند ، از آن دو پرسید : وای بر شما ! شما با این مرد ( امام حسن ) چه کردید ؟ آن دو گفتند : چه توانیم گفت دربارۀ مردی که روزها روزه میدارد و تمام شب را به نماز میایستد و با کسی هم سخن نمیشود و به کاری جز عبادت نمیپردازد . چون به ما مینگرد به لرزه میافتیم و چنان میشویم که اختیارمان از کف بیرون میشود ! (2)
همه از ارزش و نهایت کرامت آن حضرت در پیشگاه پروردگارش آگهی داشتند ، تا آنجا که معتمد خلیفۀ عبّاسی وقتی در آن شرایط بحرانی و نا آرامی که هر خلیفه تنها یک یا چند سال معدود بر تخت خلافت میتوانست بنشیند ، روی کار آمد . نزد امام عسکری علیه السلام رفته از وی خواست که دعا کند تا خلافت او بیست سال به طول انجامد ( به نظر معتمد این مدّت در قیاس با مدّت زمامداری خلفای پیش از وی بسیار
دراز بوده است ! ) امام علیهالسّلام نیز دعا کرد و فرمود : خداوند عمر تو را دراز گرداند !
دعایامام در حقّ معتمد اجابت شد و وی پساز بیستسال در گذشت (1)
این یکی از کرامتهای امام علیه السلام است در حالی که کتابهای حدیث از کرامتهای بی شمار آن حضرت که ذکر آنها از حوصلۀ این کتاب مختصر بیرون است ، آکنده و سرشار میباشد . مقصود ما از ذکر برخی از کرامات امام برای این است که به حقّ او آگاه شویم و این نکته را دریابیم که ائمه هدی علیهم السلام ، همه نور واحدند و از ذریّتی پاک که خدا برای ابلاغ و اتمام حجّتش و اکمال نعمتهایش بر ما ، آنها را برگزید . . . بگذارید با هم به راویان گوش بسپاریم تا ببنیم چگونه این کرامتها را برای ما بیان میکنند :
1 - یکی از راویان به نام ابو هاشم گوید : محمّد بن صالح از امام عسکری علیه السلام در بارۀ این فرمودۀ خدای تعالی :
(للّٰهِِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ) . (2)« امر از آن خداست از قبل و از بعد . » پرسید : امام پاسخ داد : امر از آن اوست پیش از آنکه بدان امر کرده باشد و باز امر از آن اوست بعد از آنکه هر آنچه خواهد بدان امر کرده باشد . من با شنیدن این جواب با خود گفتم : این همان سخن خداست که فرمود :
(أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ تَبَارَکَ اللّٰهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ) (1).
« . . . خلق و امر از آن اوست ، بزرگ است خداوند پروردگار جهانیان . »
پس امام رو به من کرد و فرمود : همچنانکه تو با خود گفتی : (أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ تَبَارَکَ اللّٰهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ) . من گفتم . . . گواهی میدهم که تو حجّت خدایی و فرزند حجّت خدا بر خلقش . (2)
2 - یکی دیگر از راویان به نام علی بن زید نقل میکند که همراه با امام حسن عسکری علیه السلام از دار العامه به منزلش آمدم . چون به خانه رسید و من خواستم بر گردم فرمود : اندکی درنگ کن . سپس به من اجازۀ ورود داد و چون داخل شدم دویست دینار به من داد و فرمود : با این پول برای خود کنیزی بخر که فلان کنیز تو مُرد . در صورتی که وقتی من از خانه بیرون آمدم آن کنیز در کمال نشاط و خرّمی بود . چون برگشتم غلام را دیدم که گفت : همین حالا کنیزت فلانی بمرد . پرسیدم : چطور ؟ گفت : آب در گلویش گیر کرد و جان داد . (3)
3 - ابو هاشم جعفری گوید : از سختی زندان و بند و زنجیر به امام عسکری شکایت بردم . آن حضرت برایم نوشت : تو نماز ظهر را در خانۀ خود میگزاری پس به وقت ظهر از زندان آزاد شدم و نماز را در منزل خود به جای آوردم . (4)
4 - از ابو حمزه نصیر خادم روایت شده که گفت : بارها شنیدم که امام عسکری علیه السلام با غلامانش و نیز دیگر مردمان با همان زبان آنها سخن میگوید در حالی که در میان آنها ، اهل روم ، ترک و صقالبه بودند . از این امر شگفت زده شدم و گفتم : او در مدینه به دنیا آمده و تا زمان وفات پدرش در بین مردم ظاهر نشده و هیچ کس هم او را ندیده پس این امر چگونه ممکن است ؟ من این سخن را با خود گفتم پس امام رو به من کرد و فرمود : خداوند حجّت خویش را از بین دیگر مخلوقاتش آشکار ساخت و به او معرفت هر چیز را عطا کرد . او زبانها و نسبها و حوادث را میداند و اگر چنین نبود هرگز میان حجّت خدا و پیروان او فرقی دیده نمیشد . (1)
5 - امام را به یکی از عمّال دستگاه ستم سپردند که نحریر نام داشت تا امام را در منزل خود زندانی کند . زن نحریر به وی گفت : از خدا بترس .
تو نمیدانی چه کسی به خانهات آمده آنگاه مراتب عبادت و پرهیزگاری امام را به شوهرش یادآوری کرد و گفت : من بر تو از ناحیۀ او بیمناکم ، نحریر به او پاسخ داد : او را میان درندگان خواهم افکند . سپس در بارۀ اجرای این تصمیم از اربابان ستمگر خود اجازه گرفت . آنها هم به او اجازه دادند . ( این عمل در واقع به مثابه یکی از شیوههای اعدام در آن روزگار بوده است ) .
نحریر ، امام را در برابر درندگان انداخت و تردید نداشت که آنها امام را میدرند و میخورند . پس از مدّتی به همان محل آمدند تا بنگرند که
1) (1)) - سیرة الائمة الاثنی عشر ، ص268 .
اوضاع چگونه است . ناگهان امام را دیدند که به نماز ایستاده است و درندگان گرداگردش را گرفتهاند . لذا دستور داد او را از آنجا بیرون آوردند. (1)
6 - از همدانی روایت کردهاند که گفت : به امام عسکری نامهای نوشتم و از او خواستم که برایم دعا کند تا خداوند پسری از دختر عمویم به من عطا فرماید . آن حضرت نوشت : خداوند تو را فرزندان ذکور عطا فرمود .
پس چهار پسر برایم به دنیا آمد . (2)
7 - عبدی روایت کرده است : پسرم را به حال بیماری در بصره رها کردم و به امام عسکری علیه السلام نامهای نگاشتم و از وی تقاضا کردم که برای بهبود پسرم دعا کند . آن حضرت به من نوشت : خداوند پسرت را اگر مؤمن بود ، بیامرزد . راوی گوید : نامهای از بصره به دستم رسید که در آن خبر مرگ فرزندم را درست در همان روزی که امام خبر مرگ او را به من رسانده بود ، داده بودند و فرزندم به خاطر اختلافی که میان شیعه در گرفته بود ، در امامت تردید داشت . (3)
8 - یکی از راویان از شخصی به نام محمّد بن علی نقل میکند که گفت :
کار زندگی برما سخت شد . پدرم گفت : بیا برویم نزد این مرد ، یعنی حضرت عسکری علیه السلام ، میگویند مردیبخشندهاست. گفتم: او را میشناسی؟
گفت : نه او را میشناسم و نه تا به حال او را دیدهام .
به قصد منزل او در حرکت شدیم . در بین راه پدرم به من گفت : چقدر محتاجیم که او دستور دهد پانصد درهم به ما بدهند ؟ دویست درهم برای لباس و دویست درهم برای آرد و صد درهم برای هزینه . محمّد فرزندش گوید : من نیز با خود گفتم ، ای کاش او سیصد درهم برای من دستور دهد ، صد در هم برای خرید یک مرکوب و صد درهم برای هزینه و صد درهم برای پوشاک تا به ناحیۀ جبل ( اطراف قزوین ) بروم .
چون به سرای امام رسیدیم ، غلامش بیرون آمد و گفت : علی بن ابراهیم و پسرش محمّد وارد شوند . چون داخل شدیم و سلام کردیم به پدرم فرمود : چرا تا الان اینجا نیامدی ؟ پدرم عرض کرد : سرورم ! شرم داشتم شما را با این حال دیدار کنم .
چون از محضر آن امام بیرون آمدیم غلامش نزد ما آمد و کیسهای به پدرم داد و گفت : این 500 درهم است ! دویست درهم برای خرید لباس و دویست درهم برای خرید آرد و صد درهم برای هزینه . آنگاه کیسهای دیگر در آورد و به من داد و گفت : این سیصد درهم است ! صد درهم برای خرید یک مرکوب و صد درهم برای خرید لباس و صد درهم برای هزینه ، ولی به ناحیۀ جبل نرو بلکه به طرف سورا ( جایی در اطراف بغداد ) حرکت کن . (1)
9 - در روایتی از علی بن حسن بن سابور روایت شده است که گفت : در
1) (1)) - سیرة الائمة الاثنی عشر ، ص274 .
زمان حیات امام حسن عسکری علیه السلام در سامراء خشکسالی روی داد . . .
خلیفه به دربان و مردم مملکت خود دستور داد برای خواندن نمازِ باران از شهر بیرون روند . سه روز پیاپی رفتند و هر چه دعا کردند باران نبارید .
در چهارمین روز ، بزرگ مسیحیان ( جاثلیق ) وراهبان وتعدادی از مسیحیان در این مراسم شرکت کردند . در میان آنها راهبی بود که هرگاه دست خویش را به سوی آسمان بالا میبرد ، باران باریدن میگرفت ، مردم از کار او در دین خود به شکّ افتادند و شگفت زده شدند و به دین نصاری گراییدند .
خلیفه کسی را به سراغ امام عسکری علیه السلام که در زندان بود فرستاد . او را از زندان نزد خلیفه آوردند . خلیفه گفت : امّت جدّت را دریاب که هلاک شدند . امام فرمود : به خواست خدای تعالی فردا به صحرا خواهم رفت و شکّ و تردید را بر طرف خواهم کرد .
روز پنجم که رئیس نصاری و راهبان بیرون آمدند ، حضرت با عدّهای از یاران بیرون رفت . همین که نگاهش به راهب افتاد که دست خود را به سوی آسمان بلند کرده بود به یکی از غلامانش دستور داد دست راست راهب را و آنچه را که میان انگشتانش بود ، بگیرد . غلام فرمان امام را اطاعت کرد و از بین انگشتان او استخوان سیاهی را در آورد . امام عسکری استخوان را در دست گرفت و فرمود : اینک دعا کن و باران بخواه . راهب دعا کرد ، امّا ابرهایی که آسمان را گرفته بودند کنار رفتند و خورشید پیدا شد !!
خلیفه پرسید : ابو محمّد ! این استخوان چیست ؟ امام علیه السلام فرمود : این مرد از کنار قبر یکی از پیامبران گذر کرده و این استخوان را برداشته است .
و هیچ گاه استخوان پیامبری را آشکار نسازند جز آنکه آسمان باریدن گیرد . (1)
10 - ابو یوسف شاعر متوکّل معروف به شاعر قصیر یعنی شاعر کوتاه قد . روایت کرده است که پسری برایم زاده شد و تنگدست بودم . به عدّهای یادداشتی نوشتم و از آنها کمک خواستم . با نا امیدی بازگشتم به گرد خانۀ امام حسن علیه السلام یک دور چرخ زدم و به طرف در رفتم که ناگهان ابو حمزه که کیسهای سیاه در دست داشت بیرون آمد . درون کیسه چهار صد درهم بود . او گفت :
سرورم میگوید : این مبلغ را برای نوزادت خرج کن که خداوند در او برای تو برکت قرار دهد . (2)
11 - ابو هاشم گوید : یکی از دوستان امام علیه السلام نامهای به او نوشت و از او خواست دعایی به وی تعلیم دهد . امام به او نوشت : این دعا را بخوان :
« یٰا أَسْمَعَ السّٰامِعٖینَ ، وَیٰا أَبْصَرَ الْمُبْصِرٖینَ ، وَیٰا عِزَّ النّٰاظِرٖینَ ، وَیٰا أَسْرَعَ الْحٰاسِبٖینَ ، وَیٰا أَرْحَمَ الرّٰاحِمٖینَ ، وَیٰا أَحْکَمَ الْحٰاکِمٖینَ ، صَلِّ عَلیٰ مُحَمَّدٍ وَآلِمُحَمَّدٍ ، وَاوْسِعْ لٖی فٖی رِزْقٖی وَمُدَّ فٖی عُمْرٖی ، وَامْنُنْ عَلَیَّ بِرَحْمَتِکِ ، وَاجْعَلْنٖی مِمَّنْ تَنْتَصِرُ بِهِ لِدِینِکَ وَلاٰ تَسْتَبْدِلْ بٖی غیرٖی » .
ابو هاشم گوید : با خود گفتم : خدایا ، مرا در حزب و زمرۀ خویش قرار ده . پس امام عسکری علیه السلام به من رو کرد و فرمود : تو نیز اگر به خدا ایمان داشته باشی و پیامبرش را تصدیق کنی و اولیایش را بشناسی و آنان را پیرو باشی در حزب و گروه او هستی پس شاد باش ! (1)
آنچه گفته شد ، گزیدهای اندک از کرامات امام عسکری علیه السلام است . امّا کرامتهای فراوان دیگری نیز از آن حضرت به ظهور رسیده که این اوراق ، گنجایش آن را ندارند و بسیاری دیگر نیز هست که راویان ، آنها را نقل نکردهاند . . .
بدلیل همین کرامتها بود که مردم به ایشان به عنوان جانشین بر حقِّ رسول خدا و امام معصوم از ذریّۀ آن حضرت ایمان داشتهاند .
1) (1)) - سیرة الائمة الاثنی عشر ، ص299 .
خوانندۀ ارجمندی که همراه ما زندگی پیشوایان هدایتگر را دنبال کرده به نیکی میداند که نقش ائمه علیهم السلام امتداد نقش پیامبران است و رسالت آنان همان رسالت جاودانهای است که کتابهای آسمانی ، نوید آن را دادهاند . این رسالت عبارت است از دعوت مردم به خداوند و ترغیب آنان در کسب پاداش از سوی خداوند و بیم دادنشان از کیفر سخت الهی !! و واداشتن مردم به تبعیّت از رضوان و خشنودی کرد گار و پاک کردن نفوس آنان از رذایل و پلیدیها و تطهیر آنها با عشق و ایمان و خوی و الا و سر انجام آموختن دستورات دینی به آنها . . .
یکی از بزرگترین مسئولیّتهای پیامبران رهبری جامعۀ مؤمن است بدانچه که با این مسئولیّت پیوند دارد ، همانند تطبیق اصول و ارزشهای الهی بر جزئیات زندگی روزانه و متبلور ساختن این اصول در چهار چوب مواضع و عملکردها و فعالیتها تا آنجا که پیامبر صلی الله علیه و آله و پیشوای پس از او و سپس صدیقان به مثابه الگوها و حجّتهای خداوند بر مردم در میآیند و باب عذرها و بهانهها بر روی آنان بسته میشود و باید سریع و قاطعانه
عمل کنند و عزم خویش را با پرتوهای درخشان اراده جزم سازند . از همین روست که نباید نقش امام را تنها در صحنۀ سیاسی ، به معنی محدود کلمه ، محصور کرد ، اگر چه سیاست خود با سایر امور نیز در ارتباط و پیوند است . آیا مگر فرهنگ بر سیاست تأثیر نمیگذارد ؟ و مگر نه اینکه اقتصاد و تعلیم وتربیت و سیستمهای اجتماعی عواملی هستند که سیاست آنها را پدید میآورد ؟
بنابر این باید میان این دو مفهوم از سیاست تفاوت قائل شویم ، یکی سیاست به معنی خاصّ است که به معنی ادارۀ نیروهای اجتماعی مؤثر در جهان حکومت است که زمامداران و رهبران سیاسی در پی آنند . این همان سیاست مستقیماست ( به عبارت دیگر سیاست به معنی محدود آن).
مفهوم دیگر سیاست ، معنی عامّ آن است یعنی پدید آوردن نیروهای فعال در جامعه که در نهایت در جهان حکومت تأثیر میگذارند. این سیاست غیر مستقیماست کهمعمولاً مصلحان وصاحباناصولتحوّل ساز به دنبال تحقّق آن حرکت میکنند ( به عبارت دیگر سیاست به معنی عامّ آن) .
تردیدی نیست که پیامبران و جانشینان آنها استراتژی تغییر و انقلاب اصلاحگرایانه را در تمام ابعاد فرهنگی ( نشر دعوت ) و تربیتی ( تزکیۀ نفوس ) و اجتماعی ( ساختن جامعهای ایمانی و تنظیم روابط آن ) رهبری میکردند . البته گاهی آنان نیز در پی سیاست به معنی خاصّ و محدود آن بودهاند ، یعنی کشور را به صورت انفرادی اداره میکردند یا آنکه با دیگر نیروها در ادارۀ کشور مشارکت میجُستند .
پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله نیز به اصلاح جامعه مکّه همّت گمارد و در آنجا هسته تجمع ایمانی را بنیان نهاد و روابط آنها را نظم داد و سپس حکومت خویش را با استفاده از همان افراد ، در مدینۀ منوره پایه ریزی کرد . امام علی علیه السلام طی سالها خلافت ظاهریاش ، سیاست به شیوۀ مستقیم را پی گرفت در حالی که پیش از این و در زمان حکومت خلفای پیش از خود عهدهدار نقش اصلاحگرایانه بود و در همان زمان به اشکال مختلف در سیاست به شیوۀ مستقیم همکاری نموده ، سهم میگرفت .
ائمه اطهار علیهم السلام با تمام امکانات و قدرتی که در اختیار داشتند کمر به اصلاح میبستند و نیروی سیاسی فعالی در جامعه پدید میآوردند . آنان از راه رهبری مستقیم مؤمنان گزیدهاز پیروانشان به این هدف نایل میآمدند.
این وضع همچنان ادامه داشت تا آنکه امام حسن عسکری علیه السلام به امامت رسید . آن حضرت در خلال سالهایی که پیشوایی مسلمانان را بر عهده داشت ، اقدام به ادارۀ شیعیان کرد . شیعهای که در روزگار امام کاظم علیه السلام تبدیل به وزنۀ سیاسی بزرگی شده بود ودر دوران پس از ولایتعهدی امام رضا علیه السلام تا پس از غیبت امام زمان « عج » شیعیان را به عنوان یک قدرت سیاسی به رسمیت میشناختند . .
امام عسکری چگونه شیعه را اداره میکرد ؟ و چگونه از طریق شبکۀ و کلا کهدر حقیقت نمایندگی اورا بر عهده داشتند، در سرتاسر گیتی تشکّل پیدا کرد ؟ و نامه نگاری میان وکلا و آن حضرت چگونه انجام میشد ؟
اینها حقایقی است که متأسفانه تاریخ که تنها به وصف پادشاهان
و جنگها و شبهای باده گساری آنها اکتفا کرده، از آنها ذکری به میان نیاورده و زندگی مردم و جریاناتی را که در جامعه وجود داشته، ناگفته گذارده است .
امّا احادیثی که بسیاری از جزئیات زندگی ائمه را در خود ثبت کرده ، سند مورد وثوقی است که میتوانیم از خلال مطالعۀ آنها به پارهای از حقایق پی ببریم ولی باید در نظر داشت که حتّی این احادیث هم در همین حد باقی میمانند و به تنهایی تمام تصویری را که ما مایلیم برای شناخت زندگی امام علیه السلام از آن بهره ببریم ، منعکس نکرده است . این دوران همچون زندگی دیگر ائمه به ویژگی پنهانکاری مطلق متمیز است آن هم نه فقط از ترس زمامداران طاغوتی بلکه به عنوان عملّیات احتیاطآمیز برای آینده و دگرگونیهائی که بر آن حاکم بود و نیز به عنوان روشی در پرورش مردم برای آموزش حقایق بزرگتری که قلب اکثر آنان تاب تحمّل سنگینی آن را نداشت .
آنچه در سطور بعد نقل میکنیم پارهای از حقایق مربوط به زندگی امام عسکری است که البته باید با شناخت خود از سیرۀ دیگر ائمه علیهم السلام آن را کامل کنیم .
از آنجا کهامام برای غیبت کبری زمینهسازی میکرد ویکیاز ویژگیهای عصر غیبت تقیّه است ، زندگی او حتّی بیشتر از دیگر امامان به شدیدترین
حالات پنهانکاری متمایز شده است . ماجراهای زیر میتوانند گوشهای از حالات تقیّه را در دوران امام بازگو کنند :
الف - داوود بن اسود گوید : سرورم ( امام عسکری علیه السلام ) مرا فرا خواند و چوبی که گویا پایه دری بود ، گرد و دراز به اندازۀ کف دست ، به من داد و فرمود : این چوب را به عمری ( یکی از نمایندگان مقرب آن حضرت ) برسان . به راه افتادم . در خیابانی با یک سقّاء که استری داشت رو به رو گشتم . استر راه مرا سدّ کرده بود . سقّاء بانگ زد که راه را باز بگذار . من همان تکه چوب را بالا بردم و بر استر زدم ، چوب شکست . به قسمت شکستگی چون نگاه کردم ، چشمم به نامههایی که در آن تعبیه شده بود ، افتاد . شتابان چوب را در آستینم نهان کردم . سقّاء شروع به داد و فریاد کرد و به من و سرورم دشنام داد . (1)
امام از شیوۀ پنهانکاری اینگونه و با این سطح عالی ، حتّی برای رساندن نامههایش از خانهای به خانۀ دیگر و یا از شهری نزدیک به شهر نزدیک دیگر ، استفاده میکرد .
در پایان این ماجرا هم میبینیم که حامل نامه به خاطر عدم رعایت اصول پنهانکاری باعتاب شدید مواجه میگردد .
خادم امام به نقل از آن حضرت میگوید : اگر شنیدی کسی به ما دشنام میگوید به راهی که به تو فرمودهام برو ، مبادا در صدد جوابگویی بر آیی و یا بخواهی بدانی که آن شخص کیست ؟ چون من در شهر و دیاری بد
1) (1)) - بحارالانوار ، ج50 ، ص283 .
زندگی میکنم . پس راه خود گیر که اخبار و احوال تو به ما میرسد ، این نکته را بدان . (1)
ب - شیوۀ سخن گفتن با اشاره و رمز در محافل شیعه امری بس شایع بوده است . این امر از بسیاری از ماجراهایی که نقل شده ، کاملاً محسوس است . در ماجرای زیر به این شیوه بر میخوریم و همچنین میزان عمق هشدار امام از مخالفت با تقیّه را در مییابیم . اجازه دهید با هم به این ماجرا گوش فرا دهیم :
محمّد بن عبد العزیز بلخی گوید :
روزی در خیابان گوسفندان بودم که ناگهان امام عسکری را دیدم که به قصد دار العامه . از خانهاش بیرون آمده بود . با خود گفتم : اگر فریاد بر آرم که ای مردم این حجّت خدا بر شماست ، او را بشناسید ، آیا مرا خواهند کشت ؟ چون به من نزدیک شد ، انگشتان سبابهاش را بر دهانش گذارد به این معنی که ساکت باش و همان شب آن حضرت را دیدم که میفرمود :
یا پنهانکاری است یا کشته شدن پس از خدا بر خویشتن بترس . (2)
ج - باز در بارۀ به کارگیری شیوۀ سخن گفتن با اشاره به ماجرای علی بن محمّد بن حسن بر میخوریم . وی گوید : جماعتی از اصحاب ما از اهواز آمده بودند و من نیز با ایشان بودم . سلطان به سوی صاحب بصره ( که در بصره خروج کرده بود و همان صاحب الزنج معروف است ) آمده بود .
ما نیز برای دیدن امام عسکری علیه السلام ( که معمولاً برای اجرای اصل تقیّه ، در چنین مناسباتی سلطان را همراهی میکرد ) بیرون آمده بودیم .
در حالی که راه میرفت و میگذشت به او مینگریستیم و خود میان دو دیوار در سُرّمنرأی نشسته ، بازگشتش را انتظار میکشیدیم . آن حضرت بازگشت و همین که به موازات ما رسید و به ما نزدیک شد ، ایستاد و دستش را به طرف کلاهش برد وآن را از روی سرش برداشت و به دست دیگرش داد و با آن یکی دست بر سرش کشید و در چهرۀ یکی از افراد ما خندید .
مرد فوراً گفت : گواهی میدهم که تو حجّت و برگزیدۀ خداوندی . به او گفتم : فلانی مشکل تو چه بود ؟ گفت : من در مورد او شک داشتم . پس با خود گفتم : اگر او باز گشت و کلاه از سر گرفت به امامتش اقرار میکنم . (1)
چرخ تمدّن در هر یک از امّتهای بشری به سوی فرجام فاجعه آمیز خود شتاب میجوید مگر آنکه مصلحان امّت به پا خیزند و کشتی حیات را از طوفانهای هلاک وابرهای فتنه دور سازند . . شاید آیۀ زیر نیز به همین حقیقت اشاره داشته باشد :
(فَلَوْلَا کَانَ مِنَ الْقُرُونِ مِن قَبْلِکُمْ أُولُوا بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ فِی الْأَرْضِ
1) (1)) - بحارالانوار ، ج50 ، ص294 .
إِلَّا قَلِیلاً . . .) (1).
« پس چرا نبود از قرنهای پیش از شما بازماندگانی که از تباهکاری در زمین نهی کنند مگر اندکی . . »
سپس میافزاید :
(وَمَا کَانَ رَبُّکَ لِیُهْلِکَ الْقُرَیٰ بِظُلْمٍ وَأَهْلُهَا مُصْلِحُونَ) (2).
« و پروردگار تو چنان نیست که شهرها را به ستم بکشد در حالی که مردم آنها اصلاح کنندگان باشند . »
پس تا زمانی که حرکت اصلاح در جامعه جریان داشته باشد و به امر به معروف و نهی از منکر همّت گمارد پیوسته در برابر کانونهای فساد ( طاغوتیان ، عیّاشان بی درد و هواداران نادان ) استقامت ورزد ، عذاب الهی در مورد آن به تأخیر میافتد . چه ، این جامعه به نیرویی تبدیل شده که امّت را از فرو افتادن در پرتگاه باز میدارد .
در دوران امام عسکری علیه السلام عوامل نابودی و از هم گسیختگی در تمدّن اسلامی فزونی گرفته بود واگر دفاع امام وهواخواهانش از ارزشهای حق وعدل وجهاد آنان بر ضدّ تجمّل گرایی وستم وجهل نبود ، چه بسا که این تمدّن بطور کلی از هم میپاشید وبه نابودی میگرایید .
خلفا واطرافیان فاسد آنها در ترور و سرکوب وسرقت اموال مردم واسراف در صرف آنها در محافل عیاشی وخوشگذرانی خود با خرید
وجدان شاعران فرومایه غرق گشته بودند . . .
ترور و سرکوب آزادگان ومصلحان توسط زمامداران ، قانون حکومتی ایشان بود . به عنوان نمونه هنگامی که شام بر ضد حکومت آل عبّاس در عهد متوکّل به پا خاست ، خلیفۀ مذکور سپاه قوامه را متشکل از سه هزار نیروی پیاده و هفت هزار سواره به سوی آنان روانه کرد . این سپاه وارد شام شد و سه روز ( همه کاری را ) در دمشق روا شمردند . (1)
یکی از شیوههای اعدام کردن افراد در آن روزگار این بود که شخص متهم را جلوی درندگان میانداختند تا دریده و خورده شود و یا آنکه او را در تنور میانداختند و یا تا سر حدّ مرگ به باد کتک میگرفتند . سرکوب واختناق تا آنجا گسترش یافته بود که به مثابۀ شیوهای در مبارزات داخلی میان خاندان حاکم در آمده بود و هم از این روست که میبینیم انقلابها و ترورها در بین افراد خاندان خلیفه به تنها زبان گویا مبدل شده بود .
این متوکّل ستمکار است که خداوند فرزندش منتصر را بروی چیرگی میدهد . او با برخی از فرماندهان ترک سپاه خویش پیمان میبندد وشبانه بر متوکّل هجوم میبرند و او و وزیر ستمگرش فتح بن خاقان را که هر دو غرق در لهو و فجور بودهاند ، میکشند . تا آنجا که شاعر در حقّ او میگوید :
هکذا لتکن منایا الکرام بین نای ومزهر ومدام
1) (1)) - حیاة الامام العسکری ، ص217 .
بین کأسین اورثاه جمیعا
ترجمه : « مرگ بزرگان باید اینگونه باشد : میان ( بانگ ) نای و عود وشراب ، میان دو جام که هر دو را به میراث به او دادند ، جام لذّاتش وجام مرگ ، همواره نفس او پیک مرگ بود با انواع دردها و بیماریها » . (1)
پس از مرگ متوکّل ، دوران حکومت پسرش وقاتلش چندان به درازا نپایید زیرا ترکهایی که او را در از میان برداشتن پدرش یاری کرده بودند ، ترسیدند که مبادا علیه خود آنها بشورد . از این رو به وسیلۀ پزشک ویژهاش معروف به ابن طیغور او را مسموم ساختند . آنها برای این کار سی هزار دینار به این پزشک رشوه دادند و او هم با قلمی مسموم منتصر را رگ زد و وی در همان ساعت جان داد . (2)
پس از منتصر ، نوبت به حکومت مستعین رسید که ترکها او را خلع و با معتز بیعت کردند . مستعین به بغداد گریخت و برای نبرد با ترکها سپاهی فراهم آورد امّا ترکها او و سپاهش را شکست دادند و خود او را که هنوز به سی و دو سالگی نرسیده بود ، کشتند .
امّا معتز که دشمن سر سخت اهل بیت علیهم السلام بود و از پدرش کینه و عداوت با خاندان شریف نبوی را به ارث برده بود ، نفر بعدی بود که به دست ترکها از بین رفت . او را در روزی بشدّت گرم زیر آفتاب نگاه
داشتند و او ناچار خود را در محضر قاضی بغداد از خلافت خلع کرد .
سپس وی را کشتند .
ترکها پس از قتل معتز ، مهتدی را روی کار آوردند . وی نیز در سرکوب و وارد آوردن فشار بر اهل بیت علیهم السلام و شیعیان و هواخواهان آنها ، از سیرۀ نیاکانش پیروی میکرد تا آنجا که گفته بود : به خدا قسم آنان را از روی زمین درو خواهم کرد . امّا خداوند پیش از آنکه او به گفتهاش جامۀ عمل بپوشاند ، روانۀ دوزخش کرد . یکی از فرماندهان ترک بر او یورش برد و گردنش را زد و شروع به نوشیدن خون او کرد تا آنکه سیراب شد .
پس از مهتدی با معتمد بیعت کردند . او نیز در هوسرانی و گنهکاری و سرکوب و اختناق چیزی از شجرۀ ملعونه ( بنی عبّاس ) کم نداشت .
آنچه گفته شد تصویری گذرا از سرشت نظامی بود که پایۀ خود را در امور خارجی و داخلی بر اختناق و سرکوب بنیان نهاده بود .
سیطرۀ ترکها که عبّاسیان آنها را به عنوان مزدورانی برای حفاظت از تاج و تخت خویش و مقابله با خشم عرب به استخدام گرفته بودند از یک سو و برگزیدن ایرانیان و برتر شمردن آنها از دیگران از دیگر سو ، با گذشت زمان به مشکلی بزرگ برای حکومت عبّاسی مبدل شد . زیرا سپاه ترکان مزدور چه بسا از جریانات سیاسی و فرهنگی خاصّی متأثر میشدند و جناح خود را بر ضدّ جریان دیگر کمک میکردند و به تبع همین امر علیه خلیفه اقدام به کودتای نظامی میکردند . در این میان البته وجود رهبرانی که پشتیبان و مؤید جناح علوی بودهاند ، هیچ بعید نیست چنانکه
برخی از شواهد تاریخی نیز بر این امر دلالت دارند .
در اینجا قانون سیاسی مشهوری وجود دارد که میگوید : هر گاه نظام در سر کوب و اختناق فرو رود ، مردم را به هوسرانی و گنهکاری بیشتر سوق میدهد تا بلکه مردم بدین وسیله از زندگی پر مرارت خویش که با آن مواجهند غفلت ورزند .
زمامداران عبّاسی نیز همین قانون را از روزهای آغازین حکمروایی شان به کار بستند . داستانهای هزار ویک شب و اخبار کاخهای آکنده از اسباب کامروایی وپستی ، گواه همین مسأله میتواند باشد .
هر اندازه که زمان سپری میشد و سرکوب مردم وجدایی خلفای عباسی از تودهها فزونی میگرفت ، در لذّات و خوشگذرانیها بیشتر فرومیرفتند ، تا آنجا که در روزگار روی کار آمدن متوکّل هرزگی و عیّاشی به اوج خود رسیده بود . مجالس او بسیار پر آوازهاند تا آنجا که مورخان گفتهاند که وی صاحب پنج هزار کنیزک بود که گفته میشود با همه آنها همبستر شده بود و یکی از غلامانش میگفت : اگر متوکّل به قتل نرسیده بود به خاطر کثرت جماع ، چندان عمر درازی نمیکرد . (1)
هوسرانی و خوشگذرانی به حساب تودههای مستضعف انجام میشد .
چون نظام مردم را وا میداشت تا خراج ( که به مثابۀ مالیات امروزی بود ) . بیشتر بپردازند و مخالفان را سرکوب کنند . هر گاه عیاشیها و هرزگیهای نظام ، موجب تهی شدن خزانه میگردید ، والیان برای جمع
1) (1)) - حیاة الامام العسکری ، ص231 .
اموال از مردم و تحمیل مالیات گزاف دست بکار میشدند .
اموال دولتی را به خود اختصاص میدادند . و شمار اموال نور چشمیها به میلیونها میرسید . خلیفه اموال گزافی را که شمار آن را هزاران هزار گفتهاند بر سران سپاه ، نزدیکان و بستگان و شعرای چاپلوس خود بذل و بخشش میکرد .
عطایای متوکّل به یکی از کنیزانش پنجاه هزار بود . در زمان خلافت مقتدر مجسمهای از یک روستا ساختند . در این مجسمه هر آنچه که در یک روستا یافت میشد ، به چشم میخورد ، درختان و حیوانات و خانههایی که همه از نقره ساخته شده بودند . برای ساخت چنین مجسمهای پول هنگفتی به مصرف رسید و سرانجام مقتدر آن را به یکی از کنیزان مادرش هدیه داد .
متوکّل قصری با شکوه که یک میلیون و هفتصد هزار دینار برای آن هزینه کرده بود ، ساخت . یکی از اطرافیانش به نام یحیی نزد وی آمد وگفت : امیر المؤمنین ! امیدوارم خداوند تو را به خاطر ساختن این قصر سپاس بگذارد و به پاس آن بهشت را نصیب تو گرداند .
متوکّل از سخن این چاپلوس فرومایه در شگفت شد چرا که او خود خوب میدانست که متوکّل از راه سرقت اموال مردم چنین قصری بنا کرده و پروردگار بدین امر راضی نبوده است ، لذا از وی پرسید : چطور ؟ یحیی پاسخ داد : چون تو با این قصر مردم را مشتاق بهشت میگردانی . و همین مسأله باعث خواهد شد که آنان دست به انجام کردارهای شایسته ای بزنند
که بدانها امید دخول در بهشت را دارند . متوکّل از شنیدن این سخنان شاد شد . (1)
متوکّل دستور داد هیچ کس در این قصر پای ننهد مگر آنکه جامهای ابریشمین ونگارین در بر کرده باشد . وی همچنین بازیگران و نوازندگان را در این قصر حاضر و آماده کرده بود . . .
شانه به شانۀ این عیاشی و هرزگی ، عموم مردم در تنگدستی و بینوایی به سر میبردند که امام علی علیه السلام فرموده بود :
« نعمتی سرشار ندیدم مگر آنکه در کنار آن حقّی تباه شده بود » .
شاعران تنگدست از این زندگی دشواری که مردم با آن دست و پنجه نرم میکردند ، بهترین تعبیرها را کردهاند . یکی از آنها در توصیف حال خود که البته میتواند توصیف جامعهاش نیز باشد ، شعری سروده و بیان کرده است که چگونه بر دخترانش گرسنگی فشار آورده بود . .
وصبیة مثل صغار الذر
1) (1)) - حیاة الامام العسکری ، ص192 ؛ به نقل از عیون التواریخ .
کانهم خنافس فی حجر
ترجمه : « وبچههایی دارم مثل مورچههای کوچک ، سیه چهره همچون سیاهی دیگ . زمستان آمد و آنان با آنکه جزو بشرند ، بی پیراهن و لباساند . ایشان را میبینی پس از نماز عصر ( هنگام غروب ) که برخی از آنها به سینهام چسبیدهاند و برخی دیگر به پشتم و برخی به آغوشم چسبیدهاند .
چون گریه کنند ، آنان را تا صبح وعده دهم و تا ستون سپیده آشکار گردد و خورشید سر زند خود را از دست آنان میرهانم و همه در پایۀ دیوار میافتند . گویی سوسکهایی هستند در دیوار ، این تمام ماجرا و کار من است . پس بر خانوادهام رحم آر و کار مرا بر عهده گیر که تو ، خودت تکیه گاه و بر آورده حاجت منی . کنیهای در شعر بر خود گذارم ( اینچنین ) من ابو الفقر ( پدر فقر ) وام الفقر ( مادر فقر ) هستم » . (1)
مخالفان حکومت با محاصرۀ اقتصادی سختی رو به رو میشدند . در عصر متوکّل محاصرۀ سلالۀ علوی تا بدانجا پیش رفت که بانوان علوی تنها یک پیراهن داشتند ، که به نوبت با پوشیدن آن ، نماز خود را به جای میآوردند . (2)
به خاطر همین وضع اجتماعی فلاکت بار ، آتش انقلابهای اجتماعی شعله ور گردید . یکی از بارزترین این انقلابها - در دوران امام عسکری علیه السلام - انقلاب یحیی بن عمر طالبی بود که در کوفه به وقوع پیوست . یحیی کوفه را متصرف شد و زندانیان را از بند رها کرد . امّا در نهایت این انقلاب توسط سپاه عبّاسی سرکوب شد و رهبر آن نیز به قتل رسید . روز قتل یحیی در تاریخ جنبش مکتبی ، روزی بزرگ است زیرا این حادثه یکی دیگر از حلقههای زنجیر مصیبتهایی است که بر خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله وارد آمد . شاعری در سوگ یحیی اشعاری سروده که برخی از ابیات آن چنین است :
بکت الخیل شجوها
« سپاه در غم او گریست و شمشیرهای هندی و صیقل داده شد بر او گریستند . وعراق ، از خاور تا باختر ، بر او گریست ، و قرآن نیز بر او گریه کرد . ومصلی وکعبه وحجر الاسود همه ( بر مرگ او ) شیون وفغان سردادند . چسان آسمان بر ما فرو نیفتاد روزی که گفتند ابو الحسین ( یحیی بن عمر ) کشته شد » . (1)
1) (1)) - حیاة الامام العسکری ، ص216 به نقل از کامل بن اثیر ، ج5 ، ص314 - 316 .
یکی دیگر از این انقلابها ، شورش زنج به رهبری علی بن عبد الرحیم از بنی عبد القیس بود که خود ادعا میکرد ، علوی است . امّا مورخان در صحّت ادعای او تردید میکنند و از امام عسکری علیه السلام نقل است که نسبت او را با اهل بیت علیهم السلام مردود دانسته است .
بی گمان این حرکت ، یکی از بزرگترین انقلابهای آن دوره بوده است . زیرا محرومان و تنگدستان از حرکت او پیروی کردند و این انقلاب توانست تا برههای از زمان مقداری از تاب و توان خلافت عبّاسی را مصروف خود سازد .
این شیوۀ قساوت باری که زمامداران به نام خلافت اسلامی ، در اداره کردن کشور از آن بهرهبرداری میکردند تأثیری منفی بر فرهنگ دینی مردم از خود بر جای نهاد در این میان کسانی که از فلسفۀ یونان تأثیر پذیرفته بودند ، فرصت را غنیمت شمرده در صدد بر آمدند تا مردم را نسبت به حقایق دینی گمراه کنند . یکی از کسانی که کمر به این کار بسته بود فیلسوف معروف « اسحاق کندی » بود . وی دست به تألیف کتابی در رد قرآن ( بهشیوۀ فلاسفه که آشفتگی و سبکی افکار یکدیگر را به نقد میکشیدند ورد میکردند ) کرد . چون این خبر به گوش امام عسکری علیه السلام رسید ، یکی از شاگردان کندی را خواست و به او فرمود :
آیا در میان شما خردمندی نیست که استادتان کندی را از کاری که در بارۀ قرآن پیش گرفته ، باز دارد ؟
چون شاگرد کندی از امام در بارۀ چگونگی این امر پرسش کرد ، آن
حضرت به او فرمود : آیا آنچه را که به تو القا کنم بدو میرسانی ؟ شاگرد گفت : آری . پس امام فرمود :
نزد او روانه شو و با وی انس بگیر و ملاطفت کن و در کاری که پیش گرفته یاریاش نما . پس چون میان شما دوستی واقع شد به او بگو :
مسالهای به نظرم رسیده که میخواهم در بارۀ آن از شما پرسش کنم . تو از او استدعای پاسخ میکنی . به او بگو : اگر متکلّمی با این قرآن پیش شما آید و بپرسد آیا جایز است که خداوند از آن سخنی که در قرآن فرموده ، معنایی جز آنکه تو اندیشیدهای و بدان رفتهای اراده کرده باشد ؟! تو را خواهد گفت که جایز است . چون او ( کندی ) مردی است که چون چیزی بشنود میفهمد . پس چون به تو این جواب را داد به او بگو : از کجا میدانی شاید آنچه خداوند اراده فرموده غیر از آن معنایی باشد که تو بدان رفتهای و آن را مراد خداوند گرفتهای که خدا آن لفظ را در غیر معانی آن وضع فرموده است .
شاگرد نزد کندی رفت و بنا به دستوری که امام به او داده بود ، رفتار کرد و سخنی را که امام به او آموخته بود ، با کندی در میان نهاد و در دل کندی مؤثر افتاد . زیرا او همچنانکه امام فرموده بود : مردی با هوش و فهیم بوده و پی برد که به مجرّد احتمال ، چنانکه فلاسفه میگویند ، استدلال باطل میشود و اگر این سخن در میان شاگردانش بپیچد کسی اندیشههای او را نمیپذیرد . و او با تألیف چنین کتابی به کوتاه اندیشی خود حکم داده است . از این رو دست از تألیف کتاب کشید . امّا از همان
شاگرد پرسید : تو را سوگند به من بگو که این سؤال از کجا برایت پیدا شد ؟ شاگرد گفت : بر قلبم عارض شد و آن را با شما در میان نهادم . کندی گفت :
هرگز چنین نباشد . کسی مثل تو نمیتواند چنین سخنی بگوید . مرد گفت :
امام عسکری علیه السلام مرا بدین کار دستور داده بود . کندی گفت : چنین سخنانی تنها از ناحیۀ این خاندان مطرح میشود . آنگاه کتاب خود را گرفت و از بین برد . (1)
اینگونه امام دین جدّ خویش را از نوشتههای شبهه آمیز و گمراهانه رهانید . شاید این شاگرد هم از شیعیان امام بوده که در دستگاه کندی نفوذ کرده است . زیرا به کار گیری این روشها از سوی رهبران مکتبی در مقابله با جریانهای منحرف ، امری مطلوب به شمار میرود . چه بسیار اقدامات شجاعانۀ دیگری بوده که رهبری مکتبی برای جلوگیری از هجومهای فکری دشمنان ، آنها را پیاده کردهاند امّا به خاطر سرّی بودن آنها - مثل همین اقدام - و یا به خاطر از بین رفتن منابع و مآخذ تاریخی در بوتۀ کتمان باقی ماندهاند .
1) (1)) - حیاة الامام العسکری ، ص220 - 221 به نقل از مناقب ، ج4 ، ص424 .
روز هشتم ربیع الاوّل سال 260 هجری ، روز درد آلودی در شهر سامراء بود خبر شهادت امام عسکری علیه السلام در عنفوان شباب همه جا را فرا گرفت .
بازارها تعطیل شدند و مردم شتابان و گریان به سوی خانۀ امام رفتند .
مورخان این روز غمبار را به روز قیامت تشبیه کردهاند ، چرا ؟ چون تودههای محرومی که مهر و محبت خود را نسبت به امام ، از ترس سرکوب نظام همیشه در خود نهان میداشتند ، آنروز عنان عواطف خروشان خویش را از کف دادند .
آه که اهل بیت نبوّت در راه تحکیم شالودههای دین و نشر ارزشهای توحید چه رنجها که متحمّل نشدند . . .
چه خونها که از آنان نریختند و چه حرمتها که ندریدند و حقوق و قرابت آنان را به رسول خدا رعایت نکردند . . .
براستی محنت اولیای خدا در طول اعصار چه بی شمار بوده و پایگاه و پاداش آنان در پیشگاه پروردگار چه بزرگ است !
این امام بزرگواری که اینک از دنیای آنان رخت بر میبندد در حالی که هنوز از عمر مبارکش 28 سال نگذشته ، با انواع محنتها دست و پنجه نرم کرد ، از عهد متوکّل ستمکار و فرو مایه که دشمنی علیه اهل بیت رسالت را سر لوحۀ کار خویش قرار داد و مزار ابی عبد اللّٰه الحسین علیه السلام را ویران کرد تا دوران مستعین که به خاطر کینه ورزیدن به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله آن حضرت را نزد یکی از سر سخت ترین مردانش زندانی کرد . ( این مرد اوتاش نام داشت که بعداً پس از دیدن پارهای از کرامتهای امام ، به امامت آن حضرت ایمان آورد ) . همین خلیفه ، در دوران خویش نزدیک بود امام را بکشد امّا خداوند او را فرصت نداد و وی از خلافت بر کنار شد .
همچنین معتز در روزگار خویش میکوشید امام را دربند کند لیکن آن حضرت به درگاه خداوند تضرّع کرد تا انکه معتز نیز از دنیا رفت .
حتّی در روزگار مهتدی امام از آزار وی در امان نبود ، او میکوشید امام را در تنگنا قرار دهد تا آنجا که زندانیاش کرد و قصد کشتنش را نمود . لیکن امام به یکی از اصحابش به نام ابو هاشم اطلاع داد که :
« ابو هاشم ! این ستمگر ، قصد کرده مرا امشب بکشد ، امّا خداوند عمر او را کوتاه گرداند . مرا فرزندی نیست و خداوند بزودی مرا فرزندی عطا خواهد فرمود » . (1)
بالاخره آنکه آن حضرت در دورۀ معتمد همواره تحت آزار و اذیت قرار داشت تا آنکه به دست وی به زندان افتاد .
1) (1)) - حیاة الامام العسکری ، ص254 ، به نقل از مهج الدعوات ، ص274 .
آری امام عسکری علیه السلام بیشتر مدّت رهبری خویش را در دشواری و سختی گذارند و اکنون زمان وفات آن حضرت رسیده است : آیا امام به مرگ طبیعی وفات یافت ؟ یا آنکه توسط زهر به شهادت رسید ؟
زهر یکی از مشهورترین ابزارهای ترور در نزد زمامداران آن عهد بوده و ترس آنان نسبت به وجود رهبران دینی محبوبی مثل امام آنها را وا میداشته که با اتخاذ این روش ایشان را تصفیه کنند .
دلیل دیگر ما بر اتخاذ این شیوه از سوی خلیفه ، طرز بر خورد آنان با امام به هنگام بیماریاش میباشد . خلیفه به پنج تن از افراد مورد و ثوق خویش گفته بود که در طول مدّت بیماری حضرت ، همواره با او باشند .
وی همچنین عدّهای پزشک به خاطر آن حضرت طلبیده بود تا وی را شبانه روز همراه باشند . . . (1)
علّت این امر چه بود ؟ دو علّت میتوان برای چنین رفتار شگفت آوری پیدا کرد :
نخست : برائت جستن از مسئولیّت ترور امام در برابر تودهها بر حسب ضرب المثلی که در میان سیاستمداران معروف است : او را بکش و زیر جنازهاش گریه کن . .
دوم : همه مردم و بویژه زمامداران میدانستند که ائمۀ اهل بیت علیهم السلام همواره از احترام بسیار تودههای مردم بر خوردارند و شیعه بر این باور است که امامت در میان آنان یکی پس از دیگری منتقل میشود . و اینک
1) (1)) - حیاة الامام العسکری ، ص267 به نقل از ارشاد ، شیخ مفید ، ص383 .
این امام یازدهم است که میخواهد از دنیا رخت بربندد . بنابر این باید حتماً او را جانشینی باشد ، امّا این جانشین چه کسی است ؟
خلفای عبّاسی پیوسته میکوشیدند به هنگام شهادت یکی از ائمه پی ببرند که جانشین او کیست؟ به همین علّت ائمه علیهم السلام نیز به هنگام احساس خطر بر جانشین خود او را پنهان میکردند تا وقتی که خطر از بین برود .
از دیگر سو احادیثی که در باره حضرت مهدی ( عج ) وارد شده ، از خاور تا باختر را فرا گرفته است و دانشمندان میدانند که مهدی دوازدهمین جانشین است و اگر بگوییم که زمامداران عبّاسی چیزی از این احادیث نمیدانستند ، نا معقول مینماید . از همین روست که میبینیم آنان پیوسته و با هر وسیلهای میکوشند تا نور الهی را فرو نشانند امّا هیهات . . .
به این دلیل است که معتمد عبّاسی ، به هنگام شدت گرفتن بیماری امام تدابیری استثنایی میاندیشد .
پس از آنکه امام چشم از جهان فرو میبندد ، معتمد دستور میدهد خانۀ او را بازرسی کنند و کنیزانش را زیر نظر بگیرند . او نمیدانست خداوند خود رسانندۀ فرمان و کار خویش است و امام منتظر بیشتر از پنج سال است که به دنیا آمده و از دید جاسوسان مخفی شده است و برگزیدگان شیعه با وی بیعت کردهاند . .
بدین گونه امام بواسطۀ زهر معتمد شهید شد . (1)
1) (1)) - حیاة الامام العسکری ، ص267 به نقل از ارشاد ص383 .
پس از وفات و غسل و تکفین آن حضرت ، ابو عیسی بن متوکّل از جانب حکومت و به نیابت از خلیفه بر آن حضرت نماز گزارد و پس از فراغت از نماز ، صورت امام را نمایان ساخت و آن را بویژه به هاشمیها و علویها و مسئولان بلند مرتبه و قاضیان و پزشکان نشان داد و گفت : این حسن پسر علی پسر محمّد پسر رضاست که به مرگ طبیعی ، در بستر خویش مرده است و به هنگام رحلتش فلانی و فلانی از خادمان ومحرمان امیر المؤمنین و فلانی و فلانی از قاضیان و فلانی از پزشکان بر بالین او حضور داشتهاند آنگاه چهرۀ مبارک آن حضرت را پوشاند . (1)
این اقدامات برای این بود که مبادا پای حکومت در قتل امام به میان آید ، و همین امر نشانگر آن است که حکومت از جانب مردم متّهم به کشتن امام بوده است .
بدینسان امام عسکری علیه السلام رحلت کرد و از پس خویش راهی درخشان بر جای نهاد تا نسلها از روشنی آن هدایت گردند . . .
آن حضرت را در همان اقامتگاه شریفش در شهر سامراء ، در کنار مزار پدر بزرگوارش ، به خاک سپردند که تا امروز نیز زیارتگاه مسلمانان است .
درود خدا بر او باد روزی که زاده شد و روزی که به شهادت رسید و روزی که زنده بر انگیخته خواهد شد . . . و درود خدا بر هواخواهان و پیروان او تا روز رستاخیز...
1) (1)) - همان مأخذ ، ص268 به نقل از ارشاد همان مأخذ صفحه .
آفتاب امامت غروب میکرد زیرا خداوند این گونه مقدّر کرده بود که این آفتاب از پس پردۀ غیبت صغرا و سپس غیبت کبرا پرتو افشانی کند . از این رو امام حسن عسکری علیه السلام بر دو بینش بسیار مهم تأکید کرد :
نخست : تأکید بر شناخت غیبت و گرفتن بیعت برای ولی اللّٰه اعظم امام منتظر ( عج ) .
دوم : تحکیم شالودههای مرجعیّت دینی .
احادیث فراوانی در بارۀ امام حجّت منتظر علیه السلام وجود دارد که از پیامبر وتمام ائمه علیهم السلام صادر شده امّا تأکید امام عسکری بر این امر تأثیر رساتری داشت . چون آن حضرت ، شخصاً امام را برای خواص از یاران خویش مشخص کرد . همچنین روایتهای فراوانی در این باره وارد شده که به ذکر یکی از آنها اکتفا میورزیم .
احمد بن اسحاق بن سعید اشعری روایت کرده است که : بر امام حسن عسکری وارد شدم و خواستم در بارۀ جانشینش از وی بپرسم . امّا آن حضرت خود بدون مقدّمه فرمود :
« احمد بن اسحاق ! خداوند تبارک و تعالی از زمانی که آدم را آفرید زمین را از حجّت خدا بر خلقش خالی نگذاشته و تا روز قیامت هم خالی
نخواهد گذارد به برکت وجود او است که بلا از مردم زمین دور میشود و باران فرو میبارد و برکات زمین برون میآیند » .
گفتم : فرزند رسول خدا ! پس از تو امام و خلیفه کیست ؟
پس شتابان وارد اتاق شد . سپس بیرون آمد و بچّهای روی دوش گرفته بود صورتش گویی ماه شب چهارده بود و سه سال از عمرش میگذشت .
سپس امام فرمود :
« احمد! اگر کرامت تو بر خدای عزّ و جل و بر حجّتهایش نمیبود ، این کودکم را به تو نشان نمیدادم . او همنام و هم کنیۀ رسول خدا و کسی است که زمین را از عدل و داد پر میکند پس از آنکه ستم و بیداد پر شده باشد .
احمد ! حکایت او در این امّت همچون حکایت خضر و همانند داستان ذو القرنین است . به خدا سوگند چنان غیبت درازی کند که هیچ کس از هلاکت در آن رهایی نیابد مگر آنکه خداوند او را بر اعتقاد به امامتش استوار کرده و در طول این مدّت با دعا برای تعجیل فرجش همراهی نموده باشد » . (1)
برای این امامت که امتداد رسالت الهی است باید کیان و موجودیت اجتماعی در جهان وجود داشته باشد . این کیان شیعیان مخلص وفداکارند .
از طرفی اینان نیز باید از نظامی اجتماعی و استواری بر خوردار شوند تا
1) (1)) - حیاة الامام العسکری ، ص263 .
بتوانند در برابر رخدادها و مبارزهجوئیها توانا باشند . این نظام در رهبری مرجعیّت تبلور مییابد . بدین معنی که شیعیان به گرد محور عالمان الهی و امَنای وی بر حلال و حرام ، جمع شوند . از این رو در دوران امام عسکری علیه السلام شالودۀ نظام مرجعیّت تحکیم یافت و نقش دانشمندان شیعه ، بدین اعتبار که آنان وکلا و نوّاب و سفیران امام معصوم علیه السلام هستند ، برجستگی ویژهای پیدا کرد و روایتهای فراوانی از امام عسکری علیه السلام در بارۀ نقش علمای دینی در بین مردم منتشر شد که یکی از آنها همان روایت معروفی است که امام عسکری علیه السلام از جدّ خویش امام صادق علیه السلام روایت کرده است و در آن آمده :
« آن که از فقیهان خویشتندار است و دین خویش را پاسدار و با هوا وهوس خود ستیزه کار و امر مولای خویش را فرمانبردار ، پس بر عوام است که از او تقلید کنند » .
از همین رو دانشمندان هدایت یافته ، به نور اهل بیت علیهم السلام امور امّت را در دوران امام عهده دار شدند و با امام در بارۀ مسائل مشکلّی که با آنها بر خورد میکردند ، نامه مینگاشتند و امام هم پاسخهای به آنها مینوشت و نامهها را به امضای ( توقیع ) خویش مهر میکرد . این نامهها پیش علما به تواقیع معروف شد و برخی از آنها از سوی امام عسکری علیه السلام شهرت خاصّی کسب کردند .
آنچه در زیر میآید نام گروهی از یاران امام و کسانی است که از وی روایت میکردند . چنانکه از تاریخ پیداست برخی از این افراد در مرکز
رهبری شیعه جای داشتهاند :
1 - ابراهیم بن ابی حفص : نجاشی در باره وی میگوید ، او یکی از سالخوردگان یاران امام عسکری علیه السلام است . و در تعریف او افزوده :
وی ثقه و « وجیه » است و کتابی دارد به نام الردّ علی الغالیة و ابوالخطاب . . . (1)
از کلمه « وجیه » که در عبارت ابراهیم آمده است چنین میتوان فهمید که وی شخصیّت معروفی در نزد شیعیان و یا تمام مردم داشته است .
2 - احمد بن ادریس قمی . نجاشی در بارۀ وی گوید : اوثقه وفقیه بود و در میان اصحاب کثیر الحدیث و صحیح الروایه است . (2)
3 - احمد بن اسحاق اشعری . وی نماینده و فرستادۀ مردم قم و از یاران خاصّ امام عسکری بوده است .
او همچنین کتابهایی از ائمه علیهم السلام روایت کرده است . شیخ طوسی در بارۀ او گوید : او از جمله کسانی است که صاحب الزمان را دیده است . (3)
4 - حسن بن شکیب مروزی . او دانشمند ، متکلّم ونویسندۀ چند کتاب بوده و در سمرقند سکنی داشته است . شیخ طوسی این مرد را در شمار یاران امام عسکری علیه السلام بر شمرده است . (4)
5 - حسن بن موسی خشاب . نجاشی در بارۀ او گوید : او از نامداران اصحاب ماست ، مشهور و پر دانش و پر حدیث است . چندین تألیف دارد که برخی از آنها عبارتند از : « الردّ علی الواقفه » و « النوادر » . (1)
6 - حفص بن عمرو العمری شیخ طوسی او را از یاران امام عسکری محسوب داشته و از جانب امام در بارۀ او توقیعی صادر شده که در آن آمده است :
« از شهر بیرون مرو تا عمری را دیدار کنی خداوند به پاس رضای من از او ، از وی راضی و خشنود باد . پس بر او سلام میکنی و او را میشناسی و او هم تو را میشناسد . او پاک و امین و پاکدامن است و به ما نزدیک .
تمام چیزهایی که از نواحی ( مختلف شهرها ) به سوی ما آورده میشود ، آخر کار بدو میرسد تا آن را به سوی ما بفرستد » . (2)
این توقیع بیانگر شیوۀ امام در تحکیم رهبری صالح در طایفۀ شیعه است تا مرجعیّت را برای رسیدگی به امور شیعیان سر و سامان بخشد واین امر برای قرون بعدی ، به مثابۀ سنّتی حسنه در آید .
7 - حمدان بن سلیمان ( ابو سعید نیشابوری ) . شیخ طوسی او را جزو یاران امام عسکری جای داده است . او فردی ثقه و از نامداران شیعه بود . (3)
8 - سعد بن عبد اللّٰه قمی . سعد معاصر امام حسن عسکری علیه السلام بوده اگر
چه شیخ طوسی در بارۀ او گوید : نمیدانم آیا از او روایت کرده است .
نجاشی در بارۀ او گوید : سعد ، شیخ این طایفه ( شیعه ) وفقیه و حجّت آن است و کتابهای فراوانی تألیف و برای شنیدن حدیث مسافرت کرده و از پیشوایانش در حدیث که از امامان مذاهب مختلف بودند ، حدیث شنیده است . (1)
9 - سید عبد العظیم حسنی . نژاد او به امام مجتبی علیه السلام منتهی میشود .
او عالم ، فقیه ، پارسا و پرهیز گار و دشمن حکومتهای ستمگر بود .
ائمه علیهم السلام شیعیان خود را میگفتند که بدو مراجعه کنند . ابو حماد رازی روایتی نقل کرده است :
در سامراء بر امام هادی علیه السلام وارد شدم و از آن حضرت از برخی از چیزهای حلال و حرام پرسیدم . امام پاسخ سئوالهای مرا داد و همین که با او خدا حافظی کردم ، فرمود :
« حماد ! اگر در ناحیۀ خویش در بارۀ مسألهای دینی اشکالی برایت پیش آمد ، آن را از عبد العظیم بن عبد اللّٰه حسنی بپرس و سلام مرا به او برسان . » (2)
وی در منطقۀ ری در میان شیعیان از آوازۀ بلندی برخور دار بود ، اگر چه همواره میکوشید مخفی باشد و کارهای خود را علنی نکند .
آن بزرگوار را وقتی از دنیا رفت ، در باغی که هما نجا بود به خاک سپردند و تا امروز آرامگاهش زیارتگاه شیعیان است .
10 - عبد اللّٰه بن جعفر حمیری . وی شیخ اهل قم و از افراد معروف آنان بود . کتابهای زیادی در عرصههای مختلف نگاشت . حدود سال 290 ه به کوفه آمد و مردم آنجا از وی احادیث بسیاری شنیدند . (1)
11 - علی بن جعفر همانی . وی بنابه تعبیر برخی ، مردی فاضل و پسندیده و از وکلای امام هادی و امام عسکری بود . کسی در بارۀ او حدیث جالبی نقل کرده که در آن آمده است :
او در زمان خلافت متوکّل به جرم ارتباط با امام هادی محبوس شد .
چون مدّت حبس او دراز گردید یکی از امیران عبّاسی ( عبد اللّٰه بن خاقان ) را به سه هزار دینار وعده داد تا با متوکّل در بارۀ او سخن بگوید . چون عبد اللّٰه با متوکّل در بارۀ شخصی به نام همانی صحبت کرد متوکّل گفت : عبد اللّٰه ! اگر به تو مشکوک شوم خواهم گفت که رافضی هستی . و نیز افزود :
این وکیل فلانی ( امام هادی ) است و من در نظر دارم او را بکشم . چون این خبر به همانی رسید ، نامهای به امام هادی نگاشت و گفت : سرورم ! خدا را در بارۀ من در نظرگیر . به خدا میترسم که به تردید دچار شوم .
امام در کاغذی کوچک پاسخ او را چنین نوشت :
اگر کار تو تا آنجا رسید که من میدانم پس بزودی خدای را در بارهات قصد میکنم ، از خدا نجات تو را خواهم خواست .
این ماجرا در شب جمعه روی داد . فردا صبح متوکّل دچار تب شد و در روز دوشنبه تا آنجا حالش خراب شد که بر او ضجه و شیون میکشیدند .
1) (1)) - حیاة الامام العسکری ، ص151 .
متوکّل دستور داد ، هر زندانی که نامش را نزد او میبرند ، آزاد کنند تا آنکه علی بن جعفر همانی را نیز یاد کردند . متوکّل به عبد اللّٰه بن خاقان گفت :
چرا کار او را بر من عرضه نداشتی ؟ عبد اللّٰه گفت : هرگز نام او را تکرار نمیکنم . متوکّل گفت : همین حالا او را آزاد کن و از وی بخواه که مرا حلال کند .
همانی را آزاد کردند و او به فرمان امام هادی به مکّه رفت و در آنجا مجاور شد. (1)
اختلافی میان علی بن جعفر و شخصی به نام فارس که در زعامت شیعه با وی به رقابت برخاسته بود ، در گرفت . یکی از شیعیان به امام عسکری در این باب نامهای نوشت . امام هم در پاسخ ، علی بن جعفر را تأیید فرمود . در ضمن این نامه آمده بود :
خداوند منزلت علی بن جعفر را بزرگ گرداند و ما را بدو بهرهمند سازد . و افزود :
در حوایج خویش نزد علی بن جعفر برو و از فارس بترسید و او را در چیزی از امورتان داخل مگردانید . (2)
از این توقیع پیداست که ائمه علیهم السلام چگونه امور شیعه را از طریق وکلایشان سر و سامان میدادند و مرجعیّت دینی را در محافل خود تحکیم میبخشیدند .
12 - محمّد بن حسن صفار . او از سران شیعه در قم و مردی ثقه ، بزرگوار بود که دهها کتاب تألیف کرد و در آنها احادیث اهل بیت علیهم السلام را در مسائل مختلف حفظ نمود . بین او و امام عسکری نیز نامههایی رد و بدل شده است . (1)
13 - فضل بن شاذان . او یکی از پرکارترین شیعیان است . گفتهاند برخی از مؤلفات وی از رضایت و خشنودی امام عسکری بهرهمند گشته و آن حضرت در بارۀ احادیث او نوشته : این حدیث صحیح و سزاوار است بدان عمل شود . همچنین گفتهاند امام در یکی از مؤلفات فضل نگریست و فرمود :
« اهل خراسان به جایگاه فضل بن شاذان وبودن او در میانشان باید غبطه بخورند » . (2)
14 - عثمان بن سعید عمری . وی یکی از ستونهای نظام مرجعیّت در دوران امام حسن عسکری است و ائمه به جایگاه او اشاره کردهاند . او در نزد شیعیان مقامی والا داشت و امام هادی پیروان خود را بدو ارجاع میداد چنانکه این نکته در روایت احمد بن اسحاق قمی ذکر شده است .
وی گوید :
یکی از روزها بر امام هادی علیه السلام وارد شدم و پرسیدم : سرورم ! همیشه این امکان برای من نیست که خدمت شما مشرّف شوم . پس سخن چه
کسی را بپذیرم و فرمان چه کسی را اطاعت کنم ؟ آن حضرت به من فرمود :
« این ابو عمرو مردی است مورد اعتماد و امین . آنچه به شما گفت از جانب من میگوید و آنچه به شما رساند از جانب من رسانده است . »
چون ابوالحسن علیه السلام وفات یافت خدمت فرزندش حسن عسکری علیه السلام رسیدم و همان سؤالی که از پدرش کردم از او نیز پرسیدم . آن حضرت به من گفت :
« این ابو عمرو مردی است ثقه و امین و در زندگی و مرگ مورد اعتماد من است . آنچه به شما گفت از جانب من میگوید و آنچه به شما رساند از جانب من رسانده است . » (1)
پس از امام عسکری ، عثمان بن سعید نیابت مولا و سرور ما امام مهدی را عهده دار شد و میان شیعیان و امام غایب به منزلۀ پلی ارتباطی بود .
15 - علی بن بلال . وی نیز از سران شیعه در واسط ( چنانکه معلوم میشود ) بود . وامامان علیهم السلام در نامههای خود بدو اعتماد میکردند در یکی از نامههایی که از سوی امام عسکری بدو نوشته شده ، آمده است :
« من میدانم که تو بزرگ منطقه خویش هستی . پس دوست داشتم نامهای جداگانه به تو بنویسم و تو را به این وسیله مورد اکرام قرار دهم . »
همچنین آن حضرت در نامهای دیگر خطاب به اسحاق ( یکی از یارانش ) در بارۀ علی بن بلال چنین نوشته است :
1) (1)) - حیاة الامام العسکری ، ص155 .
« اسحاق ! نامۀ ما را بر علی بلالی که خدا از او راضی باد ، بخوان که او ثقه و مورد اعتماد است و بدانچه بر او واجب است آگاه و داناست » . (1)
16 - عمری ، فرزند عثمان بن سعید . او نیز همچون پدرش یکی از ارکان نظام مرجعیّت است که ائمه علیهم السلام در میان شیعیان پایۀ آن را گذاردند . او از سوی ائمه در امور مربوط به شیعه ، مورد اعتماد بود .
احمد بن اسحاق از امام عسکری پرسید : با چه کسی ارتباط داشته باشم ؟ و جواب مسائل خود را از چه کسی بگیرم و سخن چه کسی را بپذیرم ؟ امام بدو فرمود : « عمری ، عثمان بن سعید و فرزندش ( یعنی محمّد)! آندو ثقه هستند وهرچه به تو رساندند از جانب من رساندهاند». (2)
به هنگام وفات پدر محمّد بن عثمان ، توقیعی از سوی امام منتظر علیه السلام در این باره خطاب به وی صادر شد که در آن آمده بود :
« خداوند تو را پاداش فراوان دهد و صبر نیکو در مصیبت او به تو عطا فرماید. تو مصیبت زده شدی و ما نیز مصیبت زده شدیم . پس از فراق او تو و نیز ما تنها ماندیم . پس خداوند او را در آرامگاهش شاد دارد . از کمال سعادت پدرت آن است که خداوند فرزندی چون تو بدو عطا فرموده که پس از وی جانشین او باشی و به کاری که او میکرد ، بپردازی و از برای او ترحم کنی و طلب آمرزش نمایی . » (3)
اینان که نامشان گفته شد برخی از وکلا و نوّاب امام و کسانی بودند که
ارکان نظام مرجعیّت در میان امّت ، بدانها استحکام یافت . نظام مرجعیّت به مثابۀ شیوهای در حرکت سیاسی و راهی استوار برای دعوت به خدا و سازماندهی مکتبی برای جامعه ، قلمداد میشود . همچنین این نظام میتواند ، به وقت بازگشت حکومت به دست اهل آن ، نظامی سیاسی برای امّت باشد . نظام مرجعیّت همچون نظام امامت از ژرفای دین سرچشمه میگیرد . چون این نظام به دور از غوغای طایفه گرایی وعشیرت زدگی است همچنانکه با روح حزب گرایی و گروهگرایی ، فاصله دارد .
طایفۀ شیعه همواره در زیر سایۀ این تشکّل مکتبی ، از دوران ائمه اطهار علیهم السلام ، زندگی کرده و از تواناییهای شگرف آن برخوردار بوده است .
اگر چه عقب ماندگی مردم گاه موجب توقف آن میشده و اجازه نمیداده است که این نظام در برخی ابعاد به سوی تکامل مورد نظر خود شتاب گیرد .
از آنجا که عصر امام حسن عسکری علیه السلام به تحکیم این رهبری ( مرجعیّت ) ویژگی مییابد و نیز به خاطر آنکه این رهبری تا کنون عهده دار امور دنیوی و اخروی شیعیان بوده است ، مناسبت دارد در همین جا اندکی از واقعیت مرجعیّت و ابعاد آن سخن بگوییم :
اوّلاً : از آنجا که مرجعیّت ، نظامی الهی است و نیروی اجرائی اوامر آن از فطرت انسان و وجدان و روح تقوا در درون او سرچشمه میگیرد ، این نظام میتواند با سایر احکام شرعی که آنها هم با روح تقوا به اجرا در میآیند ، منسجم و هماهنگ باشد .
سیاست در اسلام، همچون جامعه وامور شخصی ، محراب عبادت و معراج مؤمن است . به خاطر خداست که مؤمن از ولّی امر خویش فرمان میبرد و در راه خدا به نبرد با دشمنان خدا میشتابد و برای کسب خوشنودی خداست که زیر درفش جنبش دینی گرد میآید و او امر دین را به اجرا میگذارد و برای تبعیّت از فرمان خداست که با طاغوت به مخالفت میپردازد و بر ضدّ قدرت ستمگر میشورد و موجودیّتی سیاسی به جای آن بنا مینهد . . .
از این رو کلمۀ تقوا و نه غیرت جاهلی و عصبیّت تنگ و محدود آن ، محور جامعۀ اسلامی میگردد و به صورت نقطۀ عطف آن و زنجیری که ارکان جامعه را به هم میپیوندد ، در میآید . از همین روست که در قرآن میخوانیم :
(إِذْ جَعَلَالَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الْجَاهِلِیَّةِ فَأَنزَلَ اللّٰهُ سَکِینَتَهُ عَلَیٰ رَسُولِهِ وَعَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَأَلْزَمَهُمْ کَلِمَةَ التَّقْوَیٰ وَکَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا وَکَانَ اللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً ) (1).
« هنگامی که کفر ورزان در دل خویش حمیّت نهادند ، حمیّت جاهلیّت پس خداوند آرامش خود را بر پیامبرش و مؤمنان فرو فرستاد و کلمۀ تقوا را همراه ایشان کرد که آنان بدان سزاوارتر و شایستهترند و خدا به همه چیز داناست . »
فرق بسیاری است میان غیرت جاهلی و کلمۀ تقوا . چون حمیّت که
1) (1)) - سورۀ فتح ، آیۀ 26 .
ابن خلدون آن را عصبیّت مینامد و آن را سبب فرمانروایی و محور مدنیّت میداند ، از ارزشهای مادی نشأت میگیرد و به ستیز و خونریزی وامیدارد و به هیچ وجه با احکام الهی که دارای ارزشهای انسانی پاک از شایبههای شرک و حقد و تحزب است ، مناسبت ندارد .
از همین روست که خداوند سبحان میفرماید :
(وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ) (1).
« از پیامبر و صاحبان امر از میان خودتان پیروی کنید . »
بدین سان طاعت اولی الأمر ، در راستای طاعت خدا و رسول جای دارد و حتّی تبلوری از آن دو ، و وسیلهای برای رسیدن به آن دو است . بنابر این اطاعت خدا و پیامبرش بدون اطاعت از این رهبری که خداوند بدان فرمان داده ، چگونه امکان پذیر خواهد بود ؟!
ثانیاً : از آنجا که اساس مرجعیّت ، تقواست نه قومگرایی بنابر این ، این کیان از مرزهای اقلیم و نژاد و زبان و دیگر تمایزات مادّی که میان مردم جدایی میاندازد ، پا فراتر مینهد و جامعۀ اسلامی پاکیزهای پدید میآید که بر اساس طاعت از امام بر حقّ ( ولّی امر مسلمانان ) بنیان گرفته و پلی است میان امتهای دیگر و وسیلهای است برای نزدیک شدن آنها با یکدیگر و محوری است برای آنکه به گرد آن فراهم آیند و در نتیجه مؤمنان به شریعت ، موانع نژادی ومنطقهای ومصالح شخصی را پشت سر گذارند . و بر مردم به حق ، گواه باشند و در میان آنها به اجرای قسط
1) (1)) - سورۀ نساء ، آیۀ 59 .
و عدل همّت گمارند . چنانکه پروردگار سبحان نیز میفرماید :
(وَکَذٰلِکَ جَعَلْنَاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَدَاءَ عَلَی النَّاسِ وَیَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً) (1).
« اینگونه شما را امتی میانه قرار دادیم تا گواهانی بر مردم باشید و پیامبر بر شما گواه باشد . »
جامعۀ مقدّسی که مکاتب آسمانی ما را بدان میخوانند ، سیاه و سپید ، تهیدست و توانگر ، عرب و عجم و دور و نزدیک را زیر پرتو توحید و در خانۀ صدق و بر خوان خدای رحمان گرد میآورد و مرجعیّت چیزی جز چهار چوبۀ این جمع مبارک و خجسته نیست !
اگر رسالتهای الهی در طول اعصار و قرون ، انسانها را به حکومت خدا در زمین مژده دادهاند و از سیطرۀ عشق و عدالت و احسان در این حکومت سخن راندهاند باید گفت که تجمّع مرجعیّت حق میتواند تصویری از این مملکت موعود باشد که عنایت پروردگار سبحان آن را میپروراند .
ثالثاً : از آنجا که محور تجمّع در سایه مرجعیّت خردمندانه همان تقواست که خداوند سبحان در بارۀ آن می فرماید :
(یَاأَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُم مِن ذَکَرٍ وَأُنثَیٰ وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللّٰهِ أَتْقَاکُمْ) (2).
« ای مردم ما شما را از مرد وزنی بیافریدیم و شما را شاخهها و تیرههایی
گردانیدیم تا با هم آشنا شوید همانا گرامیترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست . »
پس لیاقت و امانتداری یگانه ابزار برای ارتقای افراد میباشد و در این میان ثروت و نسب و نژاد و دیگر امتیازات جاهلی سودی ندارد .
بنابر این کفایت و امانت همچون گوی است که افراد جامعه برای دست یافتن بدان با یکدیگر به رقابت بر میخیزند و همّتها و آرمانهای آنها بواسطۀ همین امر برتری میگیرد و جامعه در آسمان مجد و عظمت بالا میآید . چون کفایت و امانت ، برای هر جامعۀ پیشرفتهای همچون دو بال هستند که او را به سعادت و رستگاری سوق میدهند .
آخرین سخن آنکه خداوند سبحان حجّت بالغۀ خویش را با این مرجعیّت خردمندانه ، بر بندگانش تمام ساخت . امّا آنها را به پذیرش آن مجبور نکرد همچنانکه به پذیرش سایر اصول و احکام وادار نکرده است .
و مردم به اندازۀ نزدیکی خود به این نمونۀ والا به نیک بختی میرسند و اگر از آن فاصله بگیرند و دور شوند ، حجّت بر آنها تمام شده است !
سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و خاندان او پرتوهایی هستند که از جانهای پاک آنان ، پس از تابیدن آفتاب قرآن کریم بر آنها ، در خشیدن میگیرد . این نور ، نور خداست و هدایتی از هدایتهای خدا . روانهای نا آرام بدین نور به آرامش میرسند و کشتیهای بیچارگان پس از گردشی سخت در میان امواج شک و تردید ، در ساحل امن آنها به راحتی و آسایش دست مییابند . آنچه در سطور زیرین ، با یکدیگر میخوانیم کلمات نورانی است که تاریخ از گفتارهای امام در خود جاودان نگاه داشته است .
امام حسن عسکری علیه السلام در رهنمودی خردمندانه به یکی از پیروانش شیوۀ شایستهای را که تبعیّت از آن در شرایط بحرانی و دشوار سزاوار است ، توصیّه میفرماید . آن حضرت چنین میگوید :
« شما را به ترس از خدا و پارسایی در دین خود و کوشش در راه خدا و راستگویی توصیه میکنم و به امانتداری از هر کس که بوده باشد خوب و یا بد وفادار باشید ، و به طول دادن سجدهها و خوش همسایگی سفارش میکنم که محمّد صلی الله علیه و آله بدین روش آمده . در عشایر آنان نماز بخوانید و بر سر جنازۀ آنها حضور یابید ، و بیمارهاشان را عیادت و حقوقشان را ادا کنید . زیرا هر کس از
شما که در دیانت خود پارسایی پیشه کرد و راست گفت و امانتدار بود و با مردم خوشرفتاری کرد و گفتند این ( فرد ) یک شیعه است ، من از این امر شادمان میشوم .
از خدا بپرهیزید و زینتی باشید برای ما و نه مایه زشتی و ننگ . هرگونه دوستی را برای ما جلب کنید و هر زشتی را از ما بگردانید . چون هر خوبی که در بارۀ ما گفته شود ما شایستۀ آنیم و هر بدی که در بارۀ ما گفته شود ما چنان نیستیم .
ما را در کتاب خدا حقّی است ، ثابت و قرابتی که با رسول خدا صلی الله علیه و آله داریم ، و خداوند ما را پاک شمرده و احدی مدّعی این ( کرامت ) نیست مگر دروغگو ، خدا و مرگ را بسیار یاد آرید ، و قرآن بخوانید و بر پیامبر صلی الله علیه و آله بسیار درود فرستید که درود بر رسول خدا صلی الله علیه و آله ده حسنه دارد . آنچه را به شما توصیه کردم خوب به خاطر سپارید ، شما را به خدا میسپارم و بر شما درود میفرستم » . (1)
ایمان مردم به رهبری شاهد و حاضر در میان آنها ، بسی مشکلتر و گرانتر است از ایمان آوردن آنان به کسی که از بین آنها رفته و رخت بر بسته است . زیرا آنها اگر به رهبر شاهد حاضر ایمان بیاورند ، از آنها میخواهد که از او پیروی کنند و تابع و مطیع دستوراتش باشند و فرمانبری بسیار گران است بویژه وقتی که دیدگاهها و منافع با یکدیگر تناقض پیدا کنند . از این رو شرایط توقف معروف به ( وقف ) نزد بسیاری از شیعیان ، به هنگام وفات یک امام و جانشینی امامی دیگر پیدا میشود . بسیاری از
1) (1)) - حیاة الامام العسکری ، ص372 .
این توقفها از جانب وکلایی بوده که اموال و حقوق مردم در نزد آنها بوده است و طوفان ریاست و شهوت قدرت آنان را به بازی گرفته است .
امام حسن عسکری علیه السلام از ناحیۀ چنین افرادی ، آزارهای بسیاری متحمّل شد به طوری که حتّی میتوان گفت آن حضرت بیش از امامان پیشین آزار دید و رنج کشید چنانکه خود در حدیثی که از وی روایت کردهاند ، فرموده است :
« هیچ کدام از پدرانم آزموده نشدند چنانکه من به خاطر تردید این گروه در بارهام ، آزموده شدم » .
چه بسا عامل این تردید ، شک در استمرار امامت بوده باشد . از این رو آن حضرت در رد این شک میفرماید :
« اگر این امر ( امامت ) امری است که بدان باور آوردهاید و برای آن سر تسلیم فرود آوردهاید مؤقت میبود و سپس از هم گسسته میشد ، پس جای شک بود ، امّا اگر این امر تا زمانی که امور خدا ادامه دارد ، متصل و نا گسسته است ، پس این شک چه معنایی دارد ؟! » . (1)
آن حضرت به یکی از یاران مورد اعتماد خود به نام اسحاق بن اسماعیل نیشابوری که نامههای فراوانی میان او و امام رد و بدل گشته ، نامهای مینگارد . در این نامه به احتجاج امام بر امامت و میزان اهمّیّت آن بر میخوریم . بیایید در این نامه دقت به خرج دهیم .
« خداوند ما و شما را در پردۀ خود نگاه دارد و در همۀ کارهایت به
1) (1)) - بحارالانوار ، ج75 ، ص372 .
نیروی صنع خویش تو را یار باد ، خدایت رحمت کند ، نامهات را ( خواندم و ) فهیمدم ما به شکر خدا و نعمت او اهل بیتی هستیم که بر دوستان خود دلسوزیم ، و به احسان پیاپی خدا و بخشش وی بدیشان خوشحالیم ، و هر نعمتی که خدای تبارک و تعالی بر آنها ارزانی دارد به حساب آوریم . ای اسحاق ! خداوند بر تو و هَمتایانت نعمت خود را تمام کند ، تمام آن کسانی که خداوند به آنها مهر ورزیده و به نعمت خود آنان را همچون تو بینا کرده و کمال نعمت خود را به بهشت رفتن آنان ، مقدّر داشته است . هر نعمتی هر چه هم والا و با ارزش باشد چیزی نیست جز آنکه - به خاطر سپاس و ستایش خداوند و منزّه دانستن نامهای مقدس او - باید شکر آن ادا شود . و من میگویم « الحمد للّٰه» برترین چیزی است که ستایندۀ خدا او را تا ابد سپاس گزارده در برابر منّتی که خداوند بر تو نهاده است از رحمت خویش و تو را از هلاکت رهایی بخشیده ، و راه تو را در گذر از آن گردنه هموار فرموده . به خدا سوگند که آن گردنهای است بس دشوار و گذر از آن سخت و بلایش بزرگ و در کتابهای پیشینیان از آن یاد شده . شما در دوران امام گذشته تا زمانی که از دنیا رفت و در دوران امامت من کارهایی داشتید که پسندیده و موفّق نبود .
ای اسحاق ! یقیناً بدان که هر کس از این دنیا کور و نابینا بیرون رفت در آخرت هم کور باشد و گمراهتر .
ای اسحاق ! دیدگان کور نیستند بلکه دلهایی که درون سینههایند کوراند و این سخن خداست در کتاب استوارش از قول ستمگری ، آنجا که
میفرماید : (قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَیٰ وَقَدْ کُنتُ بَصِیراً * قَالَ کَذٰلِکَ أَتَتْکَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا وَکَذٰلِکَ الْیَوْمَ تُنسَیٰ) (1).
« پروردگارا ! چرا مرا کور محشور کردی من بینا بودم . خدا فرماید :
اینچنین آیات ما به تو رسید پس آنها را فراموش کردی و ( در برابر ) تو هم امروز فراموش شدی » .
وکدامین آیت بزرگتر از حجّت خدا بر حقش و امین او در بلادش و گواه او بر بندگانش میباشد ؟!
کسی که گذشتگان از پدران نخست او از پیامبرانند و پدران بعدیاش اوصیا که درود و برکات خدا بر تمام آنها باد .
شما را کجا سرگردان کردند و همچون چهار پایان به کجا رو میآورید ؟! از حق رخ بر میتابید و به باطل میگرایید ، ونعمت خدا را نا سپاسی میکنید یا از کسانی هستید که به پارهای از کتاب ایمان میآورند و به پارهای دیگر کفر میورزند . پس پاداش آن کس که چنین میکند ، از شما یا غیر شما ، چیزی نیست مگر خواری در زندگی دنیا و عذاب طولانی در زندگی پایندۀ اخروی ، و به خدا که این رسوایی بزرگ است .
خداوند که از روی منّت و رحمتش بر شما فرایضی مقرّر فرمود ، نه برای آن بود که بدانها نیاز داشته ، بلکه ( قرار دادن این فرایض ) رحمتی بود از جانب او که معبودی جز او نیست ، بر شما ، تا پلید را ، از پاک جدا سازد و آنچه را که در دلهای شماست بیازماید و آنچه در دلهایتان است
1) (1)) - سورۀ طه ، آیات 125 و 126 .
پاک و صاف کند تا به سوی رحمت خدا سبقت گیرید و جایگاههای شما در بهشتش تفاوت یابند . پس بر شما حجّ و عمره و گزاردن نماز و پرداختن زکات و روزه و ولایت را واجب فرمود و دری هم به روی شما گشود که درهای فرایض را بدان باز گشایید تا کلیدی ( برای رسیدن ) به راه او باشد . اگر محمّد و جانشینانش از فرزندانش نبودند شما چون چهار پایان سر گشته میشدید ، هیچ کدام از فرایض را در نمییافتید .
و آیا میتوان به شهری در آمد جز از راه دروازهاش ؟!
و چون بر شما منّت نهاد به قرار دادن اولیا ( امامان ) پساز پیامبرتان ، در کتاب خویش فرمود :
(الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً) (1).
« امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را دین شما پسندیدم » .
پس برای اولیای خود بر شما حقوقی قرار داد و شما را به ادای آن دستور فرمود تا آنچه از زن و مال و خوردنی و نوشیدنی بر دوش دارید ، برای شما حلال باشند ، خداوند فرمود :
(قُل لَاأَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَیٰ) (2).
« بگو از شما مزدی بر آن نخواستم جز دوستی با خویشانم » .
و بدانید که هر کس بخل ورزد ، بر خود بخل ورزیده و خداوند بی نیاز است و شما نیازمندانید که خدائی جز او نیست ، و سخن در بارۀ آنچه به سود و زیان شما بود به درازا کشیده شد . . » (1)
ائمه علیهم السلام به مقام دنیوی یا ثروت و یا شهرت ، مباهات نمیکردند بلکه فخر آنان به حب خدا و انتساب به رسول خدا و . . . علم و تقوا بود .
آنچه در زیر نقل میشود سخن شکوهمندی است منسوب به امام عسکری که آن را به خط مبارک ایشان یافتهاند .
در این مکتوب آمده است :
« ما به گامهای نبوّت و ولایت به قلّههای حقایق رسیدهایم و راههای هفتگانه را با نشانهای فتوّت روشن ساختهایم . ما شیران میدانهای کارزاریم و ابرهای پر باران . شمشیر و قلم در دنیا و درفش سپاس و دانش در آخرت در کف ماست . فرزندان ما خلفای دینند و هم پیمانان یقین ، و چراغهای امّتهایند و کلیدهای بزرگواری وبخشش . کلیم ( موسی علیه السلام ) را وقتی حلّۀ نبوّت پوشاندند که ما از او پیمان و فاداری گرفتیم ، و روح القدس در بهشت آسمان سوّم از باغهای تازه رسِ ما میچشید ، و پیروان ما گروه رستگارانند و دستۀ پاکان . برای ما یار و نگاهبانند و بر تیرگی باور و مددکار ، و بزودی چشمه سارهای زندگی ( واقعی ) پس از شرارههای آتش برای آنان شکافته میشود» . (2)
بهترین درسها همان است که انسان از آنها در زندگانی خویش بهره بر میدارد . ائمۀ هدی علیهم السلام آموزشهای زندگی بخش فراوانی ارائه دادهاند که اگر ما به فهم آنها نایل شویم نیکبخت ترین مردم در دنیا و نزدیک ترین آنها به خشنودی خداوند در آخرت خواهیم بود . در آنچه که ذیلاً نقل میشود به تأمل در بارۀ پارهای از سخنان امام در این عرصۀ مهم خواهیم پرداخت :
« تا آنجا که تحمّل داری ، در خواست و سؤال مکن ، زیرا برای هر روزی ، رزق جدید است و بدان که پا فشاری و اصرار در سؤال و کمکخواستن هیبت انسان را از بین میبرد و باعث رنج و سختی میگردد . صبر پیشه کن تا خداوند دری بروی تو بازکند که گذشتن از آن برای تو سهل و آسان باشد . چه نزدیک است خداوند کارساز به انسان درمانده ، و امنیّت و آسایش به شخص فراری ترسان ، پس شاید غیرتها نوعی از تأدیب الهی باشد . و بهرهها و نصیبها مراتبی است ، پس بر چیدن میوهای که نرسیده است عجله مکن ، چرا که در وقت مناسب آنرا بدست خواهی آورد . وبدان ، تدبیر کننده کارت بوقتی که کارت را اصلاح کند آگاهتر است ، به اختیار او در همه امور خود که بنفع توست اطمینان کن ، و در بر آوردن حاجات خود قبل از رسیدن وقت آن ، عجله منما که قلب و سینهات ، تنگ میشود ، و یأس بر تو چیره میشود . و بدان که از برای بخشش ، اندازه و مقداری است که اگر از آن فزونی یابد ، اسراف خواهد بود و از برای مدارا و احتیاط اندازهای است که هر گاه از آن بیشتر شود ، جبن و ترس است و از برای اقتصاد و میانه روی مقدار است که زیادتر از آن بخل
است و شجاعت را مقداری است که افزون آن تهوّر و بیباکی است و از تیزهوش آرام بر حذر باش » . (1)
« بهترین برادران تو کسیاست که گناهت را فراموش کرد و نیکیترا بهخویش یادآورد .
سست حیله ترین دشمنان کسی است که دشمنی خویش را آشکار ساخت » .
« زیبائی چهره ، جمال برون است و زیبایی عقل جمال درون است »
« سزاوارترین مردم به محبّت کردن ، کسی است که از او امید محبّت کردن دارند . »
« پلیدیها در خانهای قرار داده شدند و دروغ کلید آن خانه است » .
« نادانی دشمن است ، و حلم حکومت ، و راحتی دلها را نشناخت آن که حلم ، پارههای اندوه صبر و دشمنی را به وی جرعه جرعه نچشاند . »
« هر که بر پشت باطل سوار شد ، در سرای پشیمانی فرود آمد . »
« تقدیرهای غالب با کشمکش دفع نگردند ، و ارزاق نوشته شده را به آز نتوانند بدست آرند ، و با امساک نتوان آنها را دفع گرداند » .
« عطایای ( شخص ) کریم تو را پیش او خوب جلوه میدهد و بدو نزدیکت میسازد ، و عطایای ( شخص ) فرو مایه تو را از او دور میکند و به نزدش منفورت میسازد » .
« هر که پارسایی خوی او باشد و کرم سرشت او و بردباری عادت او دوستانش زیاد گردد و تمجید بر او فراوان ، و با ستایشهایی نیکویی که از او میکنند بر دشمنانش پیروز میشود . »
در تشویق به روزه گرفتن و نماز شب خواندن فرمود :
1) (1)) - بحارالانوار ، ج75 ، ص378 - 389 .
« شب زندهداری گواراتر از خواب است و گرسنگی در خوبی خوراک فزایندهتر . » (1)
« مؤمن برای مؤمن برکت است و بر کافر حجّت . »
« دل احمق در دهان اوست و دهان حکیم در دل او . »
« توجّه به رزقی که برایت تضمین شده ، تو را از کار واجبت باز ندارد » .
« هیچ عزیزی از حق جدا نشد جز آنکه خوار شد ، و خواری حق را نگرفت مگر آنکه سر فراز شد . »
« دوست نادان ، مایۀ رنج است . »
« دو خصلت است که والاتر از آنها چیزی نیست : ایمان به خداوند و سود رساندن به برادران » .
«گستاخیفرزند بر پدر، در کوچکی ، منجر بهعاق شدندر بزرگیاش شود.»
« اظهار شادمانی در برابر شخص غمزده ، بی ادبی است . »
« بهتر از زندگی چیزی است که اگر از دستش بدهی ، زندگی را منفور داری و بدتر از مرگ چیزی است که چون بر تو فرود آید مرگ را محبوب شماری » .
« ریاضت دادن نادان و ترک دادن معتاد از چیزی که بدان عادت کرده ، خود معجزه است . »
« تواضع نعمتی است که بر آن حسد نبرند . »
« آدمی را طوری گرامی ندار که بر او سخت بگذرد . »
« هر که برادرش را نهانی اندرز داد او را آراسته و آن که در برابر دیگرانش پند گفت ، زشتش ساخته » .
« هیچ بلایی نیست مگر اینکه برای خدا در پیرامون آن نعمتی است . »
1) (1)) - همان مأخذ ، ص378 .
« چه زشت است برای مؤمن گرایشی که او را خوار میکند . » (1)
آن حضرت فرمود :
« پارساترین مردم کسی است که به هنگام بر خورد با امور شبهه ناک بازایستد ، عابدترین مردم کسی است که فرایض را بر پای دارد ، زاهدترین مردم کسی است که از حرام دست شوید ، سخت کوش ترین مردم کسی است که گناهان را ترک گوید . »
« شما در عمرهای کاسته شده و روزهای شمرده شده ( اندک ) هستید ، و مرگ ناگهان سر میرسد . هر که تخم نیکی بکارد خوشی بدرود ، و آن که تخم بدی بکارد پشیمانی بدرود . هر زارعی را همان چیزی است که میکارد ، کند کار را بهره از دست نرود ، و آزمند آنچه را که برایش مقدّر نیست به دست نیاورد .هر که به خیری رسد خدایش داده و هر که از شرّی در امان نگاه داشته شود ، خدایش نگاه داشته . »
در نامه مبارکش به ابن بابویه فقیه مشهور ، فرموده است : « امّا بعد ، تو را ای پیر و معتمد و فقیهم ، ابو الحسن علی بن حسین قمی ، که خدایت برای کسب خشنودیهایش تو را موفّق بدارد و به رحمت خویش از صلب تو فرزندانی صالح عطایت فرماید ، سفارش میکنم به تقوای خدا و بر پای داشتن نماز و پرداخت زکات که نماز از مانعان زکات پذیرفته نشود .
و تو را سفارش میکنم به آمرزش گناه ، و فرو خوردن خشم ، و صله رحم و همدلی با برادران ، و کوشش در ( جهت رفع ) نیازهای ایشان در سختی و آسانی ، و بردباری در برابر نادانان ، و نفقه در دین ، و تربیت در
1) (1)) - بحارالانوار ، ج75 ، ص377 - 378 .
کارها و رعایت قرآن ، و خوشخویی ، و امر به معروف و نهی از منکر که خداوند عزّ و جلّ فرمود :
(لَا خَیْرَ فِی کَثِیرٍ مِن نَجْوَاهُمْ إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاَحٍ بَیْنَ النَّاسِ وَمَن یَفْعَلْ ذٰلِکَ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللّٰهِ فَسَوْفَ نُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً) (1).
« در بسیاری از راز گویی اینان هیچ چیزی نهفته نیست مگر آنکه به صدقه امر کند یا نیکی یا اصلاح میان مردم ، و آن کسی که از پی خشنودی خدا این کار را بکند بزودی پاداشی بزرگ عطایش فرماییم . »
و دوری از تمام زشتیها . و بر تو باد گزاردن نماز شب ( سه بار این دستور را تکرار فرموده ) و هر که نماز شب را کوچک انگارد از ما نیست.
پس به وصیّت من عمل کن و شیعیانم را بگو تا بدان وادار شوند . و بر تو باد انتظار فرج که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : « برترین اعمال امّت من ، انتظار فرج است » ، شیعیان ما همواره در اندوه خواهند بود تا آنکه فرزندم ظهور کند همان که پیامبر صلی الله علیه و آله بدو مژده داد که زمین را از عدل و داد پر میکند پس از آنکه از ستم و بیداد پر شده باشد .
پس ای پیرو و شیعۀ من شکیبا باش و همۀ شیعیانم را به شکیبایی فرمان ده که : (إِنَّ الْأَرْضَ للّٰهِِ یُورِثُهَا مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ) (2).
« زمین از آن خداست ، آن را به هر که از بندگانش خواهد به میراث دهد ، و فرجام از آنِ پرهیزکاران است . »
و درود بر تو و بر تمام شیعیانم و رحمت و برکات خدا بر ایشان باد .
خدا ما را بس است چه خوب وکیل و چه خوب سر پرست و چه خوب یاوری است . » (1)
دعاهای مأثور از خاندان وحی علیهم السلام همواره به عنوان استراتژی مبارزه بر ضدّ تمام انواع فسادهای فرهنگی ، اجتماعی ، سیاسی و . . . بوده است .
مگر نه اینکه دعا قلب را به پروردگار نزدیک میکند . ؟ و روح مؤمن را به آفاق معرفت خدا به تعالی میبرد ؟ هر گاه معرفت انسان به خدا فزونی میگیرد . ایمان او به خدا بیشتر میشود و - در نتیجه - تعهد او به تعالیم اسلامی بیشتر میشود ، یکی از برجستهترین مصادیق این تعالیم ، انقلاب بر ضد طاغوتیان و صبر و پایداری در رویارویی با آنان و تسلیم نشدن در برابر ابزارهای بیم دهنده و امیدوار کننده و گمراهکنندۀ ایشان است . . .
کلمات دعا در نزد اهل بیت ، که آن را از رسول خدا صلی الله علیه و آله به میراث بردهاند ، چونان پر مایهترین گنج و قیمتی ترین غنیمت است . دعا در نزد آنان دایرة المعارفی است الهی . در آنها آیات حکمت و شیوههای تربیت و آگاهیهای سیاسی و دیدگاههای فرهنگی را میتوان پیدا کرد .
دعایی که امام حسن عسکری علیه السلام به اهل قم آموخت و همچون یک منشور سیاسی و سندی جهادی و استراتژی برای حرکت و شیوهای مکتبی
1) (1)) - حیاة الامام الحسن العسکری ، ص80 - 81 .
در آن برهه حساس منتشر شد ، امروز از گنجینههای اهل بیت قلمداد میشود ، سزاوار است که ما شبانه روز به خواندن و تأمّل در این دعا بپردازیم ، تا شناخت و یقین و ثبات قدم و هدایت بیشتری فراچنگ خویش بیاوریم . اینک بگذارید با هم عبارات این دعا را زمزمه کنیم و در آنها ژرف بیندیشیم :
« سپاس خدای را به خاطر شکر نعمتهایش ، و طلب افزونی آنها ، وجلب روزیاش ، و طلب خالص شدن برای او و در او نه دیگری ، و پناه از ناسپاسی و کفر پیشگی در عظمت و بزرگی او ، سپاس کسی که میداند هر نعمتی که به او میرسد از جانب پروردگارش است و هر کیفری که به او میرسد به خاطر بدکرداری اوست و خدا درود فرستد بر محمّد ، بنده وپیامبرش و برگزیدۀ خلقش و وسیلۀ ( پیوند ) مؤمنان به رحمتش ، و( نیز ) درود بر تبار پاک او و والیان کار او » .
« خدایا ! تو خود ( مردم را ) به فضل خویش دعوت کردی ، و به خواندنت فرمودی ، واجابت دعا را برای بندگانت ضامن شدی ، و ناامید نکردی کسی را که خواسته خود را بر تو عرضه کرد . و با حاجت خود قصد ( در گاه ) تو را کرد ، ودستی خواهشگر را از عطای خویش تهی باز نگرداندی ، و از عطای بی عوض خویش ناامید پس نزدی ، و هر که به سوی تو کوچید تو را نزدیک بیافت ، و هر که بر تو وارد شد موانع سر راه او را برداشتی . . . » .
« معبودا ! و اینک من با خواسته خود ( در گاه ) تو را قصد کردم ، و در فضل تو را دست خواهشم کوبید ، و قلبم با خشوع و خواری با تو راز ونیاز میگوید ، و هم خود تو را بهترین شفیع خویش به درگاهت یافتم ، تو خواهش مرا میدانی پیش از آنکه به اندیشهام خطور کند یا در خاطرم راه یابد ، پس خدایا خواستهام را به اجابت وصل کن ، و خواهش مرا با رسیدن به حاجتم قرین گردان » .
« خدایا ! کژی فتنهها ما را در بر گرفت ، و سرپوش حیرت بر ما چیره گشت ،
و فرو مایگان و حقیران ما را درهم کوفتند ، و آنان که در دین توبه ایشان اطمینان نبود بر ما حاکم شدند ، و آن که حکم تو را معطل گذارد کارهای ما را به ستم ربود ، و در نابودی بندگانت و در تباه ساختن دیارت کوشید . . . » .
« خداوندا ! فییء ما پس از تقسیم دست به دست گشت ، و امارت ما پس از مشورت یاوه شد ، و پس از انتخاب امّت به منزلۀ میراث در آمدیم ، آنگاه باسهم یتیم و بیوه زنان ( اسباب ) موسیقی و نوازندگی خریداری شد ، و در گزینش مؤمنان اهل ذمه اختیار دار شدند . و فاسق هر قبیله کارهای آنان را بر عهده گرفت ، پس مدافعی ایشان را از هلاکت باز ندارد ، و پاسبانی به دیدۀ رحمت به آنها نَنِگرد ، آن که داراست جگری سوخته از تشنگی را سیر نکند ، ایشان صاحبان متاعیاندکند در سرایی تباه شده ، و طلایهدارانمسکنت و بیچارگیاند، و خلفای اندوه و ذلّت . . . » . (1)
« معبودا ! کشتِ باطل درو شد ، و نهایت آن در رسید ، و ستونهای آن استواری یافت ، وپارههایش فراهمآمد، وجوانهاش زود سر برزد ، و شاخهاشبالیدن گرفت...»
« خداوندا ! دروگری از حق برای او بیار تا تنهاش را درهمکوبد ، و ساقهاش را درهمشکند ، و کوهانش را ازهمبدرد ، و بینیاش را بر خاک مالد تا باطل با آن سیمای پلیدش نهان گردد ، و حق با آن زیور زیبایش پدیدار شود » .
« خدایا ! برای ستم پشتوانه برجای مگذار مگر که ویرانش سازی ، و سپری بر جای منه مگر که آن را بدری ، و وحدت کلمهای قرار مده مگر که پراکندهاش کنی ، و لشکری مجهز برای آن مگذار مگر که خوارش کنی ، و ستونی بر قرار مدار مگر که آن را فروریزی ، و بالابرندۀ درفشی برای آن باقی مگذار مگر که سر نگونش سازی ، و سر سبزی قرار مده مگر که خشکش گردانی » .
« خدایا! پس خورشیدش را درهم بپیچ ونورش را ببر ، ونامش را محو کن ، و به حق شَرِّ آنرا بِکَن، وسپاهیانش را پراکندهساز، ودلهاییاورانشرا آکندهاز هراس کن».
1) (1)) - این قسمتاز دعا نشانگر وضع آسفبار مردم در آن برهه وعلت فساد در میان آنهاست.
خداوندا ! دنبالهای از آن ( باطل ) باقی مگذار مگر نابودش کنی ، و نه بنیهای جز آنکه با خاک یکسانش نمایی ، و نه حلقهای جز آنکه آنها را در هم بکوبیش ، و نه سلاحی جز آنکه کندش گردانی ، و نه مرکوبی مگر آنکه هلاکش کنی ، و نه بر دوش دارندۀ پرچمی جز آنکه سرنگونش دارای » .
« بار خدایا ! یارانش را پس از پیوستگی از هم گسسته دار ، و پس از همسخنی پراکنده شان فرمای ، وپس از چیرگی امّت سر افکنده وخوارشان بدار ، و از ( سیمای ) روز ( گرم و درخشان ) عدل و داد برای ما ، نقاب برگیر ، و آن را جاودانه به ما بنمایان بی آنکه ظلمتی در آن باشد ، نوری بی آنکه تیرگی با آن باشد ، و ابر ( پر بارانِ ) آن را بر ما پیاپی بباران ، و برکتش را بر ما فرود آر ، و او را بر دشمنانش چیرگی بخش و بر آنان که با او سر ستیز دارند یاریاش فرمای » .
« خداوندا ! حق را آشکاری ده ، و تاریکی فراگیرستم و سپاهی حیرت را به او روشن و نورانی کن . خداوندا ! دلهای مرده را بدو جان بخش ، و خواستهای گوناگون و آرای پراکنده را به او جمع کن ، و حدود ضایع شده و احکام وانهادۀ ( دینت ) را بدو بر پای دار ، و شکمهای از گرسنگی بر آمده را بدو سیر کن ، و بدنهای نا توان و خسته را بدو ، راحتی بخش ، همچنانکه ما را به خواندن او توفیق عنایت کردی ، و غافلان را از اطراف او دور فرمودی ، و در دلهای ، مهر او و امید و خوش گمانی به او را برای اقامۀ احکامش جای دادی » .
« پروردگارا بهترین یقینها را در بارۀ او برای ما ( به ارمغان ) آور ، ای آن که تحقّق بخشندۀ گمانهای نیکی ، و تصدیقکنندۀ آرزوهای به تأخیر افتادهای .
خدایا ! دروغ کسانی را که در بارۀ او با تو به ستیز برخاستند ظاهر کن ، و به واسطۀ او گمانهای کسانیرا که از رحمت تو مأیوس و ناامید گشتهاند ، باطل فرمای».
« بارالها ! ما را یکی از اسباب او و یکی از پرچمهای او و یکی از دژهای او قرار ده ، چهرههای ما را به زینت یافتن او شاداب و زیبا گردان ، و ما را به نصرت او ارجمند بدار ، و نیّت ما را نیکو کن تا ما را برای او ، بدو پیروز گردانی ، و حسودان
و آنان را که چشم انتظار رسیدن به پشیمانیها و عقوبتها بر ما هستند به غمِ ما شاد مکن ، تو خود بی گناهی ما را میبینی ، و دل ما را که هیچ کینهای از آنان در خود نگرفته و آرزوی وقوع بلا بر آنان را ندارد ، نظارهگر هستی ، حال آنکه اینان در بارۀ ما پی فرصت میگردند ، تا چون غافل شدیم بر ما یورش آورند » .
« خداوندا ! تو ما را از خودمان آگهی دادی ، و به عیبهای نهانمان بینا فرمودی ، ما میترسیم همین آشکاری اجابت تو ما را از تو غافل بدارد ، حال آنکه تو بر آنان که سزاوار نیستند میبخشی ، و بر خواهشگران آغازگر نیکی و احسانی، پس بر حسب کرم و بخشش وفضل وامتنان خویشکار مارا راستآور که تو هر چه خواهی کنی و آنچه خواهی حکم دهی ، ما به تو روی کردهایم و از گناهان خود ( به درگاه تو ) توبه آوردهایم » .
« پروردگارا ! آن که به تو میخواند ، و بندۀ تو که به قسط قیام میکند ، محتاج رحمت توست ، و نیازمند یاری تو بر طاعت ، چون آغاز نعمت خویش بودی بر او ، و جامههای کرامت خویش را تو خود بر قامت او پوشاندی ، و محبّت طاعت خویش را بر او افکندی ، و از محبّت خود گامهایش را در دلها استواری دادی ، و او را بر کارهایی که اهل زمانش از آنها چشم پوشیدند توفیق عمل ارزانی کردی ، و او را فریادرَس بندگان ستمدیده قرار دادی ، و یاور کسانی که جز تو یاری نیافتند ، وزندهکنندۀ احکام وانهاده از کتابت ، و بر افرازندۀ پرچمهای دینت و سنّتهای پیامبرت که سلام وصلوات ورحمت وبرکات تو بر او وخاندانش باد ، قرارش دادی».
« پس خداوندا او را از عذاب و بلای تجاوز گران در دژی استوار محافظت فرمای ، و دلهای پراکندۀ دین جویان را به نورش روشنایی بخش ، و بهترین چیزی را که به قیام کنندگان به عدل و دادت از پیروان پیامبران ، رساندی به او نیز برسان » .
« بار الهی ! خوار کن به واسطۀ او کسی را که در رجوع به محبّت تو با او همکاری نمیکند ، و آن را که به دشمنی با او برخاسته است ، و با سنگ کوبندۀ خویش بر آن که در صدد قیام علیه آئینت بکوب و آنرا ذلیل و خوار گردان وخشمگیر
بر آن که به خونخواهی او بر نمیخیزد و یاری نمیرساند ، در حالی که او به خاطر تو با خویشان و بیگانان در ستیز و دشمنی میافتد که البته این منّتی است از جانب تو بر او نه از او بر تو » .
« کردگارا ! پس همچنانکه او جان خویش را در راه تو آماج بیگانگان قرار داد ، و در حمایت از مؤمنان برای تو خون خویش را تقدیم کرد ، و شرّ نافرمانان مرتد را دفع کرد تا آنجا که گناهانی که آشکارا میکردند پنهان ( و نابود ) کرد و آنچه را که عالمان ترک کرده بودند ، در حالیکه خداوند از آنها پیمان گرفته بود بر مردم آشکارش سازند و نهانش ندارند ، ظاهر گرداند و مردم را خواند که تنها تو را به طاعت اختصاص دهند و از آفریدههایت برای تو نیازی نگیرند که فرمانش برتر از فرمان تو باشد ، با آن تلخیهای سخت و خونبار که با حواس دلش جرعه جرعه نوشید ، واندوه و غمهایی که بر او دست داد ، و رویدادهای مهم بر او هراس انداختند وغصههای گلوگیر او شد که گلوها از فرو دادنش ناتوان گشتند ، و هیچ کسی بر او مهربانی نکرد ، از بینندگانی که به کاری از کارهای تو مینگریستند ، و دستی به دگرگون کردن آنها و باز گرداندن آن به حریم محبّت تو بلند نشد » .
« پس خدایا ! او را به یاری خودت پشتگرم فرما ، و توانایی او را در آنچه از انجام آن باز مانده ، مثل طرد آنان که در حریم تو خیمه زدهاند ، بیفزای و از تأیید خویش در نیرو و قدرت او توانایی قرار ده ، و ما را از أنس به او رمیده مکن ، و او را پیش از رسیدن به آرمانش که همان فراگیر کردن صلاح و راستی در همکیشان خویش و ظاهر کردن عدل و داد در امّتش میباشد ، نمیران » .
« پروردگارا ! به خاطر استقبالی که از قیام به فرمان تو نشان داد ، جایگاهش را در روز رستاخیز و الا گردان ، و پیامبرت ، محمّد صلی الله علیه و آله ، را که درود تو بر او و دودمانش باد ، به دیدارش و نیز دیدار کسانی که از دعوت او پیروی کردند شاد بدار ، و به خاطر آنچه از او دیدی ، مثل قیام به فرمانت پاداش او را کامل عطا کن ، و او را در زندگیاش به خود مقرب فرما ، و به خواری ما به واسطۀ دوری او رحمت آر ،
و اگر او را از دست دادیم به ضعیفی ما در برابر کسانی که به همراهی او ( قائم ) آنها را سرکوب کردیم و دست کسانی که ما بر آنها چیره گشتیم تا از نافرمانی او دورشان سازیم ، بر ما دراز گشت ، رحم کن و به تفرقۀ ما پس از الفت و وحدت در زیر سایۀ حمایت او رحم آر ، و به حسرت ما هنگام فریاد خواهی از او در جایی که ما را از یاری او باز نشاندی ، ترحّم فرما » .
« بار خدایا ! او را از آنچه بر او بیم میرود ایمن و آسوده قرار ده ، و تیرهای نیرنگ را که از سوی بد کرداران به سوی او و همکارانش ویاورانش بر طاعت پروردگارش ، آنان که سلاح و دژ و پناهگاه و انس او گردانیدهای ، دور گردان . کسانی که از زن و فرزند خویش دست شستند ، و از وطن خود رخت بربستند ، و بستر نرم را رها کردند ، و از تجارت خود چشم پوشیدند ، و زندگیشان را دستخوش زیان ساختند ، و بی آنکه از سرنوشت خود بگریزند جمع و انجمن خود را رها کردند ، و با بیگانگان که مددکارشان بودند در آمیختند ، و بستگان نزدیک خود را که رویارویآنها ایستادند ، ترک گفتند ، وپساز پشت کردن وگسستندر طول عمرشان ، دو باره گردهم آمدند ، و اسباب متصل به متاع اندک دنیای گذران را از هم بریدند » .
« پس خداوندا ! آنهارا در امنحرز وسایۀ حمایت خویش بگیر، وخشم بندگانی که به دشمنی آهنگ آنها را کردهاند از ایشان باز بدار ، و به خاطر دعوت ایشان کفایت و یاری خود را بر آنها تمام فرما ، و به پشتیبانی و نصرتت آنان را تأیید فرما و با ( حق ) آنان ( باطل ) کسانی که میخواهند نور تو را خاموش کنند ، نابود فرما » .
« پروردگارا ! به واسطۀ آنها سراسر آفاق و اقطار جهان را از عدل و داد و رحمت و فضیلت آکنده فرما ، و مطابق کرم و بخشش خود تلاش آنها را پاس بدار ، از همان سپاسی که به بندگانت که به عدل و داد قیام کردند ارزانی داشتی ، و از پاداش خویش آن را بر ایشان ذخیره فرما تا به واسطۀ آن مراتبشان والا گردد ، که تو هر کار که خواهی کنی و هر چه خواهی حکم دهی . . . » . (1)
1) (1)) - مهج الدعوات - سیّد ابن طاووس ، ص67 - 63 .