ghaemiyeh.com
سرشناسه:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -
عنوان و نام پدیدآور:عرفان در سوره یوسف/ مجموعه سخنرانیهای حسین انصاریان؛ ویرایش و تحقیق محسن فیضپور.
مشخصات نشر:قم : دارالعرفان، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری:۵۰۳ ص.
فروست:سیری در معارف اسلامی؛ ۲۹. مجموعه آثار؛ ۸۸.
شابک:۵۵۰۰۰ ریال (شومیز) ؛ ۶۵۰۰۰ ریال: گالینگور: 978-964-2939-51-0
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه: ص. [۴۹۹] - ۵۰۳ ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
یادداشت:نمایه.
موضوع:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ - -- وعظ
موضوع:تفاسیر (سوره یوسف)
موضوع:عرفان
شناسه افزوده:فیضپور قمی، محسن، ۱۳۵۳ -، ویراستار
رده بندی کنگره:BP۱۰۲/۳۵/الف۸ع۴ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی:۲۹۷/۱۸
شماره کتابشناسی ملی:۲۰۱۳۸۸۶
در جهان پرتلاطم امروز، آیات پرشور الهی و کلام روحبخش معصومین و زمزم لایزال معارف شیعه مرهم جانهای خسته و سیراب کننده تشنگان هدایت و رهایی جویندگان از ظلمتهای نفس است. عالمان دینی و عارفان حقیقی غواصان این اقیانوس بیکران معرفتاند که گوهرهای ناب علوم قرآن و اهلبیت علیهم السلام را به دست آورده و به مشتاقان حقیقت عرضه مینمایند.
در این میان، کرسی منبر و خطابه رسانه دیرپا و سازندهای است که از دیرباز زمینه ارتباط و انتقال معارف دینی و مکارم اخلاقی را میان عالمان و متعلمان فراهم کرده است و عالمان آگاه و هادیان دلسوز، که عمر خویش را صرف تتبع و تحقیق در آثار علمی شیعه نمودهاند، عباد اللّه را به مصداق کریمانه « اُدْعُ إِلیٰ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ اَلْمَوْعِظَةِ اَلْحَسَنَةِ » ، با کلام نغز و لطیف خود به راه سعادت دعوت کردهاند.
مجموعه حاضر، که با عنوان «سیری در معارف اسلامی» در مجلدات مختلف و موضوعات متنوع در اختیار خوانندگان محترم قرار میگیرد، مجموعه مباحث عالمانه و ارزشمند محقق ارجمند حضرت استاد حسین انصاریان، مدظله العالی، است که یکی از عالمان برجسته و میراثداران گوهر سخن در زمان خویش است که استواری کلام و لطافت بیان نافذشان بر اهل نظر پوشیده نیست.
این گنجینه ارزشمند حاصل نیم قرن مجاهدت علمی و تبلیغی حضرت استاد جهت
نشر و ترویج فرهنگ غنی شیعه بر کرسی بحث ونظر میباشد که به منظور پربارتر ساختن محتوای تبلیغ دینی در جامعه و استفاده بیشتر طلاب محترم علوم دینی به زیور طبع آراسته میشود.
در این مجموعه گرانقدر، تلاش شده است با تکیه بر ویرایشی روشمند و دقیق - که شرح آن در یادداشت ویراستار آمده است - ساختار هنرمندانه مباحث و سبک استاد در ارائه سخن از بین نرود، تا ضمن نشرفرهنگ انسان ساز آل اللّه علیهم السلام شیوه منحصر به فرد استاد در تبیین معارف دینی نیز حفظ شده و به مشتاقان ارائه گردد.
مجلّدی که اکنون تقدیم خوانندگان گرامی میشود بیست و نهمین اثر از این مجموعه سترگ و دربردارنده 23 گفتار در باب عرفان در سوره یوسف میباشد که مربوط به سخنرانیهای استاد در ماه رمضان 1373 در حسینیه همدانیها تهران است.
این مکتوب، علاوه بر در برداشتن متن سخنرانی که لاجرم سبک و سیاق متن را نیز گفتاری میسازد، از فواید زیر خالی نیست:
عنوان بندی مناسب و تفکیک مطالب و موضوعات.
استخراج مصادر آیات و روایات و ارائه مطالب متنوع دیگر در پینوشت.
ذکر نام مستقل برای هر بحث (در انتخاب نام هر مجلد و نیز هر گفتار غلبه موضوع مدنظر بوده است، نه انطباق کامل موضوع و محتوا)
مجموعه متنوع فهرستها و. . .
در پایان، با امید به این که این اثر مورد رضایت حضرت حق و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و مقبول نظر مبلغان دینی قرار گیرد، لازم است از استاد انصاریان، دامت برکاته، که این فرصت مغتنم را در اختیار قرار دادند سپاسگزاری نماییم.
مرکز علمی تحقیقاتی دارالعرفان
«اَلْحَمدُ لِلّهِ وَ الصَّلاة علیٰ رَسُولِ اللّه وَ عَلیٰ آلِهِ آل اللّه»
پایه گذار منبر و جلسات سخنرانی برای رشد و هدایت جامعه وجود مبارک پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بود. ارزش تبلیغ دین از طریق منبر و جلسات تا جایی بود که خود رسول اکرم صلی الله علیه و آله تا روز پایان عمرشان با کمال اخلاص به بیان معارف دین پرداختند و در این راه زحمات سنگینی را متحمل شدند. پس از پیامبر، وجود مقدس امیرمؤمنان علیه السلام ادای این تکلیف الهی به عهده گرفتند که بخشی از سخنرانیهای آن حضرت در کتاب بینظیر نهج البلاغه موجود است.
امامان معصوم، به ویژه حضرت باقر و حضرت صادق علیهما السلام نیز تا جایی که فرصت در اختیارشان قرار گرفت و مزاحمتی از جانب حکمرانان بنی امیه و بنیعباس برایشان پیش نیامد این مهم را به صورت بیان معارف الهی و رشتههای مختلف علوم به صورتی که حجت تا قیامت بر همگان تمام باشد به عهده گرفتند و دیگران را که مورد اعتمادشان در علم و عمل بودند به این مسأله تشویق کردند.
عالمان مخلص و باعمل شیعه برای حفظ دین خدا و تبلیغ معارف الهیه بر اساس قرآن و فرهنگ اهل بیت قرن به قرن تا به امروز که سال 1387 هجری شمسی است این جایگاه عظیم را حفظ کردند؛ شخصیتهایی چون شیخ مفید، شیخ صدوق، شیخ
طوسی، علامه محمدباقر مجلسی، شیخ جعفر شوشتری و در قرن معاصر بزرگانی چون آیت اللّه العظمی بروجردی، آیت اللّه سیدعلی نجف آبادی، آیت اللّه حاج میرزا علی شیرازی، آیت اللّه حاج میرزا علی هستهای، آیت اللّه حاج میرزا علی فلسفی تنکابنی و. . .
با داشتن مقام مرجعیت و مقام علمی بسیار بالا در ماه رمضان و محرم و صفر به منبر میرفتند و از این طریق دِین خود را به قرآن و اهل بیت ادا میکردند.
این جانب حسین انصاریان که سالیانی از عمرم را در شهر مقدس قم، این آشیانه اهل بیت، نزد بزرگانی از مراجع و اساتید مشغول تحصیل بودهام، بر اساس وظیفهای که احساس میکردم رو به جانب تبلیغ و تألیف آوردم و در این راه، فقط توفیق حق رفیق راهم بود. در زمینه تبلیغ بیش از شش هزار سخنرانی در نزدیک به پانصد موضوع مختلف بر پایه قرآن و روایات اهل بیت و تاریخ صحیح و نکاتی از حیات پاکان و اولیای الهی پرداختهام و امیدوارم تا لحظات پایان عمر هم چنان توفیق ادای این وظیفه را از جانب حق داشته باشم.
مؤسسه دارالعرفان، که در شهر قم در جهت نشر معارف قرآنی و فرهنگ اهل بیت علیهم السلام کارهای مهمی را در سطح جهانی انجام میدهد، بنا گذاشت متن این سخنرانیها به صورت مکتوب درآید تا در اختیار طلاب حوزهها و دانشجویان و مردم علاقمند قرار گیرد و این مجموعه که احتمالاً حدود دویست جلد خواهد شد در آینده منبعی برای مبلغان شیعه قرار گیرد. من پس از سپاس از حضرت حق لازم میدانم به خاطر تحقق این مهم از دو فرزندم و جناب آقای پیمان تشکر کنم و از خوانندگان، به خصوص مبلغان گرامی، درخواست دعا نمایم. حال، این شما و این اثر اسلامی که فقط لطف و رحمت حق سبب ظهورش شد.
فقیر: حسین انصاریان
داستان خواب دیدن حضرت یوسف علیه السلام
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
داستان با عظمت، عبرتآموز، ملکوتی و عرشی وجود مبارک حضرت یوسف علیه السلام در قرآن کریم، با بیان جریان خواب ایشان شروع شده است. قبل از این که نکات بسیار با ارزش این آیه گفته شود، لازم است مقدمه مهمی را از طریق سه آیه دیگر و قطعه بسیار با ارزش عارفانه عنایت کنید.
اما آن سه آیه در سوره مبارکه یونس است. جلد دوم کتاب «برهان» (1)که در تفسیر قرآن کریم است و تمام آن براساس فرمایشهای پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه طاهرین علیهم السلام است و اضافهای ندارد از شیخ صدوق نقل میکند که ایشان
1) 1) - تفسیر البرهان (چاپاول، موسسه البعثة) : 5/46؛ بحار الأنوار: 58/191، باب 44، حدیث 62؛ «وَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ أَتَی رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الْبَادِیَةِ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَخْبِرْنِی عَنْ قَوْلِ اللَّهِ الَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْریٰ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ فِی الآْخِرَةِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله أَمَّا قَوْلُهُ لَهُمُ الْبُشْریٰ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا فَهِیَ الرُّؤْیَا الْحَسَنَةُ تُرَی لِلْمُؤْمِنِ فَیُبَشَّرُ بِهَا فِی دُنْیَاهُ وَ أَمَّا قَوْلُهُ وَ فِی الآْخِرَةِ فَإِنَّهَا بِشَارَةُ الْمُؤْمِنِ عِنْدَ الْمَوْتِ أَنَّ اللَّهَ قَدْ غَفَرَ لَکَ وَ لِمَنْ یَحْمِلُکَ إِلَی قَبْرِکَ.»
میفرماید:
عرب صحرانشین، بادیه نشین که هم دارای حشم بود، هم دارای جمال، به مدینه میآید و خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله میرسد. عرب صحرانشین، آن هم در صدر اسلام، چقدر زیبا به آیات قرآن وارد بوده است. به پیغمبر صلی الله علیه و آله عرض میکند:
« أَلاٰ إِنَّ أَوْلِیٰاءَ اَللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ * اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ * لَهُمُ اَلْبُشْریٰ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ فِی اَلْآخِرَةِ لاٰ تَبْدِیلَ لِکَلِمٰاتِ اَللّٰهِ ذٰلِکَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِیمُ» (1)
در این آیه، این «لَهُمُ اَلْبُشْریٰ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا» یعنی چه؟ چون صریح قرآن است که میفرماید: برای مؤمنان با تقوا بشارت باد. این بشارت چیست؟ پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: این بشارت، رؤیای حسنه یا خواب نیک و صحیح است.
مؤمن باتقوا، برای انعکاس حقایق الهیه، حالت آینه را دارد که طبق روایات ما بسیاری از پیغمبران خدا علیهم السلام حقایق و وحی را از طریق خواب میگرفتند و این « لَهُمُ اَلْبُشْریٰ» نشان میدهد که این گرفتن حقایق، به پیغمبران اختصاص ندارد، بلکه هر انسان تصفیه شده و پاکی، در عالم رؤیا میتواند با حقایق ارتباط بگیرد، چه در ارتباط با خودش و چه در ارتباط با دیگران.
عرب بادیه نشین پرسید: «وَ فِی اَلْآخِرَةِ» چیست؟ حضرت صلی الله علیه و آله فرمودند: وقت
1) 1) - یونس (10) : 62 - 64؛ «آگاه باشید! یقیناً دوستان خدا نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین میشوند. * آنان که ایمان آوردهاند و همواره پرهیزکاری دارند. * آنان را در زندگی دنیا وآخرت مژده و بشارت است [ در دنیا به وسیله وحی و در آخرت به خطاب خدا و گفتار فرشتگان ] در کلمات خدا [ که وعدهها و بشارتهای اوست ] هیچ دگرگونی نیست؛ این است کامیابی بزرگ.»
ورود به قیامت، بهشت را به او بشارت میدهند؛ یعنی از ابتدای ورود به عالم بعد، خیالش را راحت میکنند که برای تو از اکنون تا ابد، امنیت صد در صد هست.
اگر وجود مبارک حضرت یوسف علیه السلام خواب میبیند و خدا خوابش را در قرآن بیان میکند، از همین قبیل خواب است؛ یعنی جوانی در اوج ایمان و تقوا، آن هم در سنّ کمتر از ده سالگی، به قدری وجود او پاک بود که صریحاً استفاده میشود که خدا در عمق چاه به او رحم کرد و وحی خداوند به او آرامش عجیبی داد.
آنجا ارتباطی با پروردگار برقرار کرد که شنیدنی است. با وجود مقدس حضرت حق گفتاری دارد که قلب را صفا میدهد و روح را نورانی میکند. بنا به فرموده قرآن:
پاکی، صافی و مانند آینه شدن ضمیر انسان، عامل این معناست.
« أَلاٰ إِنَّ أَوْلِیٰاءَ اَللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ» (1)
گاهی همین بشارت در بیداری و به صورت الهام است.
من در سبزوار نزد یکی از اولیای خدا بودم. توانستم ده شب در خدمت ایشان بمانم. ایشان خیلی مشکل به حرف میآمد؛ چون اولیای خدا به این معنا واقف هستند که کم حرفی عامل نجات و سلامت باطن است. کم حرفی انسان را به آینه شدن میکشاند.
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میفرمایند: سلامت ده جزء است، نُه جزء آن در سکوت است. (2)
1) 1) - یونس (10) : 62؛ «آگاه باشید! یقیناً دوستان خدا نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین میشوند.»
2) 2) - مجموعة ورام: 2/112، الجزء الثانی؛ وسائل الشیعة: 12/185، حدیث: 16035 - 16036؛ «عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَهْزِیَارَ رَفَعَهُ قَالَ یَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ تَکُونُ الْعَافِیَةُ عَشَرَةَ أَجْزَاءٍ تِسْعَةٌ مِنْهَا فِی اعْتِزَالِ النَّاسِ وَ وَاحِدَةٌ فِی الصَّمْتِ.» «وَ فِی الْخِصَالِ وَ فِی عُیُونِ الْأَخْبَارِ َ قَالَ أَبُو الْحَسَنِ الرِّضَا علیه السلام مِنْ عَلَامَاتِ الْفِقْهِ الْعِلْمُ وَ الْحِلْمُ وَ الصَّمْتُ إِنَّالصَّمْتَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْحِکْمَةِ إِنَّ الصَّمْتَ یَکْسِبُ الْمَحَبَّةَ إِنَّهُ دَلِیلٌ عَلَی کُلِّ خَیْرٍ.»
با این که به زحمت به حرف میآمد، این مطلب را از او شنیدم. شبهای عجیبی داشت. من به او خیلی حسرت میخوردم.
ایشان فرمودند: آیت الله حاج شیخ مرتضی حائری، فرزند مرحوم آیت الله العظمی شیخ عبدالکریم حائری (1)، براساس سابقهای که با او داشتم، در سفری از
1) 1) - آیة اللّه حاج شیخ عبدالکریم حائری (مؤسس حوزه علمیه قم) ایشان در سال 1267 ه. ق در روستای مهرجرد یزد دیده به جهان گشود، در کودکی سالها در مدرسه بزرگ محمد تقی خان یزد به تحصیل علوم دینی پرداخت و در سن 18 سالگی به سرزمین عراق مهاجرت نمود، عبدالکریم ابتدا چند سالی در حوزه علمیه اردکان بود و با نامه ایشان به محضر میرزای بزرگ شیرازی شتافت. ایشان دوازده سال در سامرا در محضر میرزای شیرازی آیة اللّه فشارکی، آیة اللّه محمد تقی شیرازی و آیة اللّه شیخ فضل اللّه نوری به تحصیل علم پرداخت. بعد از رحلت میرزای شیرازی راهی نجف گردید و در آنجا سکونت گزید اما به زودی دریافت که حوزه علمیه کربلا رونق خود را از دست داده بود و هیچ جنب و جوشی در مدرسههای علمیه به چشم نمیخورد، لذا این شهر را انتخاب کرد و اینجا بود که او لقب حائری را برای خود برگزید. (زمین کربلا را حائر میخوانند) ایشان مدتی در حوزه علمیه اراک مشغول بود، ولی به همراه فرزند بزرگش حاج شیخ مرتضی حائری و آیة اللّه خوانساری به شهر قم سفر نمود و با تشکیل جلساتی از علما و بازاریان قم تصمیم گرفت حوزه علمیه قم را مجدداً احیا کند. مرحوم شیخ توانست شاگردان بارزی را به جهان اسلام تقدیم کند. که از میان آنان امام خمینی رحمه الله آیة اللّه گلپایگانی، آیة اللّه اراکی و آیة اللّه مرعشی میباشند. بالاخره ایشان، این شخصیت علمی و الهی در 81 سالگی در سال 1315 شمسی به دیار ابدی شتافت و در جوار حضرت معصومه علیها السلام به آغوش خاک سپرده شد.
سفرهای مشهد، به سبزوار و منزل ما آمدند. او مصرّ بود که حتماً ساعت چهار بعد از ظهر از سبزوار بروند.
گفتم: من نمیگذارم شما بروید، باید بمانید. گفت: من در قم درس دارم، نمیتوانم جلسه درسم را ترک کنم. هر کاری کردم، قبول نکرد که بماند. چارهای ندیدم، میگفت: من بیخبر از ایشان به گاراژ مسافرتی اطلاع دادم که بلیط مربوط به ایشان را به کسی دیگر بفروشند. بعد به ایشان گفتم: تشریف نبرید، بلیط شما را فروختهاند.
گفت: نمیشود. گفتم: پس تشریف ببرید، اگر شما را سوار نکردند، برگردید.
رفت و مدتی بعد برگشت. او نیز اهل حرف زدن زیاد نبود که گلایه کند که عجب گاراژ داران و بلیط فروشان عهد شکنی. فقط گفت: مثل این که نشد بروم. اتوبوس رفت.
اتوبوس در راه تصادف کرد و صندلیی که ایشان قرار بود روی آن بنشینند با کناری و پشتسر و جلویی ایشان، در تصادف از بین رفتند. گاهی بشارت به این صورت به انسان میرسد.
« اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ * لَهُمُ اَلْبُشْریٰ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ فِی اَلْآخِرَةِ لاٰ تَبْدِیلَ لِکَلِمٰاتِ اَللّٰهِ ذٰلِکَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِیمُ» (1)
اینان در اختیار حضرت حق هستند، همهکاره و اختیاردار آنان اوست. در خواب و بیداری، از طریق قلب، مغز و تصمیمها آنها را یاری میکند.
1) 1) - یونس (10) : 63 - 64؛ «آنان که ایمان آوردهاند و همواره پرهیزکاری دارند. * آنان را در زندگی دنیا وآخرت مژده و بشارت است [ در دنیا به وسیله وحی و در آخرت به خطاب خدا و گفتار فرشتگان ] در کلمات خدا [ که وعدهها و بشارتهای اوست ] هیچ دگرگونی نیست؛ این است کامیابی بزرگ.»
اما آن قطعه عارفانه، چقدر زیباست. به اهل دلی از این قبیل گفتند: «رجل فقد قلبه» آیا کسی که دل خود را گم کرده است: «متی یجده» چه وقت میتواند این گم شده را پیدا کند؟
در این عالم هیچ گمشدهای عزیزتر و با ارزشتر از دل نیست، که از دست انسان برود و نفهمد کجا رفت. اگر میفهمید، پس میگرفت. آنهایی که دل را میبرند، به این زودی آن را پس نمیدهند. آن کسانی که غارتگر، دزد و وسوسهگر نسبت به قلب هستند، به این راحتی از این گوهر پربهای خزانه حضرت حق دست نمیکشند؛ چون تنها راه نابود کردن انسان، این است که قلب را از او بگیرند. بیدلی در همه احوال خدا با او بود او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد (1)
چون باید با چشم دل دید. اگر دل نباشد، با چه ببیند؟
گمراهی دل (2)
1) 1) - حافظ شیرازی.
2) 2) - تصنیف غرر الحکم و درر الکلم: 68، الفصل الرابع عشر، حدیث 915 - 919 القلب المذموم: - انْتِبَاهُ الْعُیُونِ لَایَنْفَعُ مَعَ غَفْلَةِ الْقُلُوبِ. - خُلُوُّ الْقَلْبِ مِنَ التَّقْوَی یَمْلَؤُهُ مِنْ فِتَنِ الدُّنْیَا. - سَمْعُ الْأُذُنِ لَایَنْفَعُ مَعَ غَفْلَةِ الْقَلْبِ. - شَرُّ الْقُلُوبِ الشَّاکُّ فِی إِیمَانِهِ. - عِظَمُ الْجَسَدِ وَ طُولُهُ لَایَنْفَعُ إِذَا کَانَ الْقَلْبُ خَاوِیاً. - مَنْ مَاتَ قَلْبُهُ دَخَلَ النَّارَ.
آن کسی که دلش گم شده است، از همه عالم، جز آب و علف چیز دیگری نمیتواند ببیند. اگر به رشتههای مختلف علمی، ابزاری و صنعتی نیز وصل باشد، فقط برای فراهم کردن آب و علف است.
وقتی دلش را گم کند، به جای یا صمد، یا صنم و به جای آخرت، دنیا میگوید؛ یعنی باطل را به جای حق و نادرستی را به جای درستی میگوید. به جای صراط مستقیم، راه شیطان را میپوید و بر این مطلب نیز اصرار میکند.
تبلیغ سیزده ساله پیغمبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله کم نبود، ولی مردم مکه، اهل قریش و اقوام پیغمبر صلی الله علیه و آله، عموها، بر باطل خود اصرار داشتند.
« اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً» (1)
میگفتند: کار ما درست و خوب است، اما کار این جادوگر دروغگوی ساحر، خراب است. چرا مصرّ بودند؛ چون دل آنان گم شده بود و وقتی دل گم شود، انسان «کَالْأَنْعٰامِ» میشود. وقتی،
«لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا»
شود، پشت سر آن:
« لَهُمْ أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا» (2)
1) 1) - کهف (18) : 104؛ «[ آنان ] کسانی هستند که کوششان در زندگی دنیا به هدر رفته [ و گم شده است ] در حالی که خود میپندارند، خوب عمل میکنند.»
2) 2) - اعراف (7) : 179. آنان را دلهایی است که به وسیله آن [ معارف الهی را ] در نمییابند، و چشمانی است که توسط آن [حقایق و نشانههای حق را ] نمیبینند، و گوشهایی است که به وسیله آن [ سخن خدا و پیامبران را ] نمیشنوند.»
میشود و «کَالْأَنْعٰامِ» فقط باطل را میبیند.
گفت: کسی که دل خود را گم کرده است، کجا باید آن را پیدا کند؟ این عارف الهی خیلی کوتاه سخن گفته است، ولی سخنش خیلی توضیح دارد. گفت: «اذا نزل الحق فیه»
هنگامی که خدا در آن دل بیاید، دل پیدا میشود؛ چون روزی که سر انسان به سنگ بخورد، وجدانش فریاد بکشد، بیداری برایش بیاید، دل گمشده نیز پیدا میشود. همان دل قائد انسان و کشاننده به طرف حق و خدا میشود.
وقتی خدا در قلب حرّ بن یزید نازل شد، بعد از این نزول همه چیز او عوض شد و حالت صعود پیدا کرد؛ چون هنگامی که خدا در این دل نازل شود، نزول حق در قلب، با صعود او همراه میشود.
بعد پرسید: «متی ینزل الحق فیه» ؟ چه کار باید کرد که خدا در این دل نازل شود؟ چه وقت خدا وارد این دل میشود؟ چقدر زیبا جواب داد، گفت: «اذا ارتحل ما دون الله عنه» زمانی که غیرخدا از دل بار سفر ببندد و بیرون برود؛ یعنی بیگانه برود تا جا برای آشنا باز شود.
مرحوم ملااحمد نراقی (1)شعر زیبا و سوزندهای دارد. من وقتی بچه بودم، میدیدم که قدیمیها در شبهای طولانی مینشستند و این شعر را میخواندند و بلند بلند گریه میکردند. مرحوم نراقی در این شعر میگوید: خدایا! خانهای در
1) 1) - شرح حال ملا احمد نراقی در کتاب مرگ و فرصتها جلسه 15 آمده است.
وجود من، به نام دل داشتی، این حرف حقی است، امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«قلب المؤمن عرش الرحمن» (1)« قلب المؤمن حرم الله» (2)تعبیر مرحوم نراقی خیلی لطیف است. میگوید: من غلط کردم در اول بیشمار اهرمن را راه دادم در حصار (3)
در جوانی دلم را بردند و بیگانه آمد. بعد با حضرت حق درد دل میکند، میگوید: یک نظر در کار این ویرانه کن دشمن خود را برون زین خانه کن (4)
من که هر چه داد میکشم، ناله، شکوه و گریه میکنم، نمیتوانم. این کار، کار توست که صاحبخانه هستی، بیا خانهات را از دشمن بگیر. ای صاحب خانه! آخرین دیوارهای خانه تو دارد خراب میشود، دیگر چیزی از آن نمیماند، بیا او را بیرون کن و خودت دوباره این خانه را بنّایی کن.
چه روایت عجیبی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند:
1) 1) - بحار الأنوار: 55/39، باب 4؛ «کَمَا رُوِیَ أَنَّ قَلْبَ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمَنِ وَ رُوِیَ أَیْضاً فِی الْحَدِیثِ الْقُدْسِیِّ لَمْ یَسَعْنِی سَمَائِی وَ لَاأَرْضِی وَ وَسِعَنِی قَلْبُ عَبْدِی الْمُؤْمِن.»
2) 2) - بحار الأنوار: 67/25، باب 43، ذیل حدیث 27؛ وَ قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام الْقَلْبُ حَرَمُ اللَّهِ فَلَا تُسْکِنْ حَرَمَ اللَّهِ غَیْرَ اللَّهِ.»
3) 3) - ملا احمد نراقی.
4) 4) - ملا احمد نراقی.
«إنَّ اللهَ لا یَنْظرُ إلی صُورکم و اعمالکم»
خدا به صورت، اموال و حتی اعمال شما نگاه نمیکند، بلکه
« إنّما ینظر الی قلوبکم» (1)خدا متوجه دل شما است که در چه حالی است. این دل است که سحر شما را بیدار میکند که گوشه خلوتی بگیرید و با صاحب دل مناجات کنید. این دل است که چون رقّت دارد، اشک شما را جاری میکند و با این دل است که شما خدا، عبادت، نماز، روزه، پیغمبر صلی الله علیه و آله و آخرت را میخواهید. اگر دل گم شود، دیگر چیزی از اینها را نمیخواهد.
حضرت یعقوب علیه السلام چهل سال به دنبال محبوبش گشت و پیدا کرد. ولی پیدا کردن دل، چهل سال نه، چهار سال نیز لازم ندارد، بلکه شما چهل روز به دنبال دل خود بگرد، آن را پیدا میکنی.
غارتگر دل نیز خیلی زیاد است، اما «اذا نزل الحق فیه» خدا وارد این دل شود، پیدا میشود، چگونه؟ گفت: «اذ ارتحل ما دون الله عنه» غیر خدا باید بار سفر ببندد و برود تا انسان به حقیقت خدا برگردد.
1) 1) - بحار الأنوار: 67/248، باب 54، ذیل حدیث21؛ «وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله إِنَّ اللَّهَ لَایَنْظُرُ إِلَی صُوَرِکُمْ وَ أَعْمَالِکُمْ وَ إِنَّمَا یَنْظُرُ إِلَی قُلُوبِکُمْ.» و نیز در غرر الحکم و درر الکلم: 67، حدیث 906 و 907 - قُلُوبُ الْعِبَادِ الطَّاهِرَةُ مَوَاضِعُ نَظَرِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ فَمَنْ طَهَّرَ قَلْبَهُ نَظَرَ إِلَیْهِ. - لِیَخْشَعْ لِلَّهِ سُبْحَانَهُ قَلْبُکَ فَمَنْ خَشَعَ قَلْبُهُ خَشَعَتْ جَمِیعُ جَوَارِحِهِ. و نیز حدیث 894 و 895 - لَایَصْدُرُ عَنِ الْقَلْبِ السَّلِیمِ إِلَّا الْمَعْنَی الْمُسْتَقِیمُ. - إِذَا أَحَبَّ اللَّهُ سُبْحَانَهُ عَبْداً رَزَقَهُ قَلْباً سَلِیماً وَ خُلُقاً قَوِیما.
بعد گفت: «متی ارتحل مادون الله عنه» ؟ چه وقت مادون خدا این خانه را رها میکند و میرود؟ گفت: «اذا عرف انّ مادون الله عدوّه و حجابه عنه» باید بفهمد که مادون خدا، دشمن و حجاب بین او و پروردگار است. به قدری این فهمیدن ارزش دارد که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«تفکر ساعة خیر من عبادة ستین سنة» (1)اما حضرت یوسف علیه السلام چه شد که این خواب را دید؟ چون دل او نزد خودش بود. در آن دل نیز خدا بود:
« اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ» (2)
با آن جمال زیبا نه مغرور شد، نه به کسی فخر فروخت، نه منیّتی داشت و نه به گناهی آلوده شد. باید به او بشارت دهند.
اصل داستان از بیدار شدن یوسف شروع میشود. آیه خیلی عجیبی است.
« إِذْ قٰالَ یُوسُفُ لِأَبِیهِ یٰا أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ
1) 1) - بحار الأنوار: 66/292، باب 37 و نیز در الکافی: 2/55، باب تفکر، حدیث 3 - 4؛ «أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ إِدْمَانُ التَّفَکُّرِ فِی اللَّهِ وَ فِی قُدْرَتِهِ.» «مُعَمَّرِ بْنِ خَلَّادٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضَا علیه السلام یَقُولُ لَیْسَ الْعِبَادَةُ کَثْرَةَ الصَّلَاةِ وَ الصَّوْمِ إِنَّمَا الْعِبَادَةُ التَّفَکُّرُ فِی أَمْرِ اللَّهِ عز و جل.»
2) 2) - یونس (10) : 63؛ «آنان که ایمان آوردهاند و همواره پرهیزکاری دارند.»
رَأَیْتُهُمْ لِی سٰاجِدِینَ» (1)
ترکیب آیه خیلی عجیب است. خود ترکیب ما را به نکات ارزنده آیه هدایت میکند.
اما نکته اول: «اذ» یعنی چه؟ یعنی حبیب من! پیغمبر من! با همه علم، عظمت، معنویت و توان ارزشیی که داری، با توجه به این که از همه انبیا، ملائکه، جنّ و انس افضل هستی، یاد و توجه کن این داستانی که اتفاق افتاده و خودم نیز در این جریان حاضر بودم؛ یعنی این حادثه در تاریخ گم شده است:
« وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ اَلْغٰافِلِینَ» (2)
تو نیز از این حادثه هیچ اطلاعی نداری. این داستان گم شده را که خودم در همه جریانش حضور داشتم، برای تو بگویم و تو نیز به این داستان دقیق توجه کن؛ چون برای شخص تو نیز منفعت دارد. این یک نکته است.
یعنی به قدری این داستان ملکوتی و معنوی بار ارزشی دارد که برای پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله نیز مفید است. این گونه نیست که اگر من برای تو بیان کنم، به تو سود و میوهای از این شجره طیّبه نرسد، بلکه به وجود مقدس تو نیز نصیب خواهد رسید.
رفاقت و اعتماد پدر و فرزند به یکدیگر(3)
1) 1) - یوسف (12) : 4؛ «[ یاد کن ] آن گاه که یوسف به پدرش گفت: پدرم! من در خواب دیدم یازده ستاره و خورشید و ماه برایم سجده کردند!»
2) 2) - یوسف (12) : 3؛ «و تو یقیناً پیش از آن از بیخبران [ نسبت به این بهترین داستان ] بودی.»
3) 3) - وسائل الشیعة: 21/389، باب 22، حدیث 27377؛ وصیته صلی الله علیه و آله لعلی علیه السلام: «یا علیّ: حقّ الولد علی والده أن یحسّن اسمه و أدّبه و یضعه موضعا صالحا. و حقّ الوالد علی ولده أن لا یسمّیه بإسمه، و لا یمشی بین یدیه، و لا یجلس أمامه، و لا یدخل معه الحمّام. یا علیّ: لعن اللّه والدین حملا ولدهما ما یلزم الولد لهما من عقوقهما.» عوالی اللآلی: 1/254، حدیث 11؛ «عن النّبیّ صلی الله علیه و آله: اکرموا اولادکم و احسنوا آدابهم.» بحار الأنوار: 71/80، باب 2، ذیل حدیث 83؛ «وَ قَالَ صلی الله علیه و آله إِذَا نَظَرَ الْوَالِدُ إِلَی وَلَدِهِ فَسَرَّهُ کَانَ لِلْوَالِدِ عِتْقُ نَسَمَةٍ قِیلَ یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ إِنْ نَظَرَ ثَلَاثَمِائَةٍ وَ سِتِّینَ نَظْرَةً قَالَ اللَّهُ تَعَالَی أَکْبَرُ.» وسائل الشیعة: 21/485، باب 89، حدیث 27656؛ «وَ قَالَ صلی الله علیه و آله أَکْثِرُوا مِنْ قُبْلَةِ أَوْلَادِکُمْ فَإِنَّ لَکُمْ بِکُلِّ قُبْلَةٍ دَرَجَةً فِی الْجَنَّةِ مَسِیرَةَ خَمْسِمِائَةِ عَام.»
نکته دوم:
« إِذْ قٰالَ یُوسُفُ لِأَبِیهِ» (1)
حضرت یوسف علیه السلام پدر را در نقطهای از مهربانی، لطف، محبت، عنایت و رفاقت و اتصال به فرزند دید که فضا را برای خودش آزاد مشاهده کرد و درد دل، واقعهها و پیشامدهای زندگی خود را راحت برای او بگوید.
وای بر آن پدرانی که با فرزندان خود غریبه هستند و وای بر آن فرزندانی که نتوانند با پدر خود حرف بزنند. حضرت یوسف علیه السلام فضا را کاملاً آماده دید که حرفهایش را راحت بزند و از تجربیات پنجاه ساله پدر عالم، آگاه و بصیرش در زندگی استفاده کند.
آیه میخواهد بگوید: ای خانوادهها! پدران! مادران! با فرزاندان خود رفیق، یکی و وصل باشید. رابطه صمیمی داشته باشید. او اگر نتواند با شما ارتباط برقرار کند، به خاطر نیازش بالاجبار میرود و با بیگانه ارتباط میگیرد و در این ارتباط با بیگانه، خدا میداند که چه بلاهایی بر سرش میآید.
حضرت یوسف علیه السلام پدر را نسبت به خودش خیلی نرم، لیّن، خوش اخلاق،
1) 1) - یوسف (12) : 4؛ «[ یاد کن ] آن گاه که یوسف به پدرش گفت.»
آرام، گوش به حرف، دلسوز و گوش به زنگ دید. درک او این بود که با این پدر خیلی خوب میشود حرف زد.
نکته سوم: خواب ایشان است که در ابتدای سخن بیان شد. چرا بچهای با این سنّ کم، این حقایق عظیم را در خواب دید؟ ایمان و تقوا او را کمک کرد. عرض کرد:
« یٰا أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سٰاجِدِینَ» (1)
پدر! من یازده ستاره را دیدم. چرا دوبار گفت: «رأیت» ؟
نکته دیگر این آیه این است که حضرت یوسف علیه السلام به خاطر ایمان و تقوا، صد در صد اعتماد داشت که این خواب، خوابی الهی است.
خوش به حال مردمی که به حقیقت شک ندارند؛ به خدا، قیامت، انبیا و اولیا.
این که دوبار میگوید: «رأیت» یعنی پدر! به این خوابم اعتقاد ایمانی و تقوایی دارم.
خوبان به خواب اعتقاد صد در صد دارند که این خواب، پیوندی الهی است.
چیزی هست که من نمیدانم، باید برای شما بگویم، چرا؟ چون شما بینا و بصیر هستید. آیه میگوید: جوانها! در تمام برنامههای خود، به شخص بینا و بصیر مراجعه کنید. او برای شما کار میکند. این نیز نکتهای است که زندگی شما از شخص آگاه و بینا خالی نباشد.
حضرت عبدالعظیم به خدمت امام هادی علیه السلام آمد. امام یعنی بصیرترین
1) 1) - یوسف (12) : 4؛ «پدرم! من در خواب دیدم یازده ستاره و خورشید و ماه برایم سجده کردند!»
و آگاهترین. عرض کرد: یابن رسول الله! من دینم را برای شما عرض میکنم، شما ببینید که آیا درست است یا نه؟ چون درست و نادرست را شما تشخیص میدهید.
چرا؟ چون یک وقت ما به دینی دیندار نباشیم که در قیامت به خاطر همین دین به جهنم برویم. حضرت فرمودند: بگو؟ حضرت عبدالعظیم نیز گفت. یعنی رهبرش را به گونهای دید که خیلی راحت میتواند با او حرف بزند. میدانست که این رهبر الهی تمام حرفها را گوش میدهد، درستها را امضا و اشتباهات را علاج میکند.
این کار رهبران الهی است.
امام علیه السلام سکوت کرد. حضرت عبدالعظیم بیان کردند. وقتی تمام شد، عرض کرد: یابن رسول الله! نظر شما چیست؟ فرمودند: دینی که تو داری، دین من و همه پدران من است. (1)
1) 1) - کمال الدین و تمام النعمة: 2/380؛ «عَنْ عَبْدِ الْعَظِیمِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِیِّ قَالَ دَخَلْتُ عَلَی سَیِّدِی عَلِیِّ بْنَ مُحَمَّدٍ علیه السلام فَلَمَّا بَصُرَ بِی قَالَ لِی مَرْحَباً بِکَ یَا أَبَا الْقَاسِمِ أَنْتَ وَلِیُّنَا حَقّاً قَالَ فَقُلْتُ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أَعْرِضَ عَلَیْکَ دِینِی فَإِنْ کَانَ مَرْضِیّاً ثَبَتُّ عَلَیْهِ حَتَّی أَلْقَی اللَّهَ عز و جل فَقَالَ هَاتِ یَا أَبَا الْقَاسِمِ فَقُلْتُ إِنِّی أَقُولُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی وَاحِدٌ لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ خَارِجٌ عَنِ الْحَدَّیْنِ حَدِّ الْإِبْطَالِ وَ حَدِّ التَّشْبِیهِ وَ إِنَّهُ لَیْسَ بِجِسْمٍ وَ لَاصُورَةٍ وَ لَاعَرَضٍ وَ لَاجَوْهَرٍ بَلْ هُوَ مُجَسِّمُ الْأَجْسَامِ وَ مُصَوِّرُ الصُّوَرِ وَ خَالِقُ الْأَعْرَاضِ وَ الْجَوَاهِرِ وَ رَبُّ کُلِّ شَیْءٍ وَ مَالِکُهُ وَ جَاعِلُهُ وَ مُحْدِثُهُ وَ إِنَّ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ خَاتَمُ النَّبِیِّینَ فَلَا نَبِیَّ بَعْدَهُ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ إِنَّ شَرِیعَتَهُ خَاتِمَةُ الشَّرَائِعِ فَلَا شَرِیعَةَ بَعْدَهَا إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ أَقُولُ إِنَّ الْإِمَامَ وَ الْخَلِیفَةَ وَ وَلِیَّ الْأَمْرِ بَعْدَهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ ثُمَّ الْحَسَنُ ثُمَّ الْحُسَیْنُ ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ ثُمَّ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ثُمَّ مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ مُوسَی ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ ثُمَّ أَنْتَ یَا مَوْلَایَ فَقَالَ علیه السلام وَ مِنْ بَعْدِی الْحَسَنُ ابْنِی فَکَیْفَ لِلنَّاسِ بِالْخَلَفِ مِنْ بَعْدِهِ قَالَ فَقُلْتُ وَ کَیْفَ ذَاکَ یَا مَوْلَایَ قَالَ لِأَنَّهُ لَایُرَی شَخْصُهُ وَ لَایَحِلُّ ذِکْرُهُ بِاسْمِهِ حَتَّی یَخْرُجَ فَیَمْلَأَ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً قَالَ فَقُلْتُ أَقْرَرْتُ وَ أَقُولُ إِنَّ وَلِیَّهُمْ وَلِیُّ اللَّهِ وَ عَدُوَّهُمْ عَدُوُّ اللَّهِ وَ طَاعَتَهُمْ طَاعَةُ اللَّهِ وَ مَعْصِیَتَهُمْ مَعْصِیَةُ اللَّهِ وَ أَقُولُ إِنَّ الْمِعْرَاجَ حَقٌّ وَ الْمُسَاءَلَةَ فِی الْقَبْرِ حَقٌّ وَ إِنَّ الْجَنَّةَ حَقٌّ وَ النَّارَ حَقٌّ وَ الصِّرَاطَ حَقٌّ وَ الْمِیزَانَ حَقٌّ وَ إِنَّ السَّاعَةَ آتِیَةٌ لا رَیْبَ فِیها وَ إِنَّ اللَّهَ یَبْعَثُ مَنْ فِی الْقُبُورِ وَ أَقُولُ إِنَّ الْفَرَائِضَ الْوَاجِبَةَ بَعْدَ الْوَلَایَةِ الصَّلَاةُ وَ الزَّکَاةُ وَ الصَّوْمُ وَ الْحَجُّ وَ الْجِهَادُ وَ الْأَمْرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیُ عَنِ الْمُنْکَرِ فَقَالَ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ علیه السلام یَا أَبَا الْقَاسِمِ هَذَا وَ اللَّهِ دِینُ اللَّهِ الَّذِی ارْتَضَاهُ لِعِبَادِهِ فَاثْبُتْ عَلَیْهِ ثَبَّتَکَ اللَّهُ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الآْخِرَة.»
نکته دیگر این که «هم» ؛ ضمیر جمع مذکر در « رَأَیْتُهُمْ » ، و « سٰاجِدِینَ » نیز جمع مذکر است، نشان میدهد که سجده (1)این یازده ستاره، خورشید و ماه نیز سجده با شعور بوده است؛ چون ضمایر جمع مذکر مخصوص «ذوی العقول» است؛ یعنی این سجده با کمال آگاهی، به جا، به حق و درست بوده است.
ارزش دهی توبه به توبه کننده (2)
1) 1) - الکافی: 1/442، حدیث 11؛ «أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ کَانَ فِی رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله ثَلَاثَةٌ لَمْ تَکُنْ فِی أَحَدٍ غَیْرِهِ لَمْ یَکُنْ لَهُ فَیْءٌ وَ کَانَ لَایَمُرُّ فِی طَرِیقٍ فَیُمَرُّ فِیهِ بَعْدَ یَوْمَیْنِ أَوْ ثَلَاثَةٍ إِلَّا عُرِفَ أَنَّهُ قَدْ مَرَّ فِیهِ لِطِیبِ عَرْفِهِ وَ کَانَ لَایَمُرُّ بِحَجَرٍ وَ لَابِشَجَرٍ إِلَّا سَجَدَ لَهُ.» بحار الأنوار: 11/931؛ «[ تحف العقول ] عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الثَّالِثِ علیه السلام قَالَ إِنَّ السُّجُودَ مِنَ الْمَلَائِکَةِ لآِدَمَ لَمْ یَکُنْ لآِدَمَ وَ إِنَّمَا کَانَ ذَلِکَ طَاعَةً لِلَّهِ وَ مَحَبَّةً مِنْهُمْ لآِدَمَ.»
2) 2) - وسائل الشیعة: 16/ 73 - 75، باب 86، حدیث 21014؛ «أَبِی عُبَیْدَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام یَقُولُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی أَشَدُّ فَرَحاً بِتَوْبَةِ عَبْدِهِ مِنْ رَجُلٍ أَضَلَّ رَاحِلَتَهُ وَ زَادَهُ فِی لَیْلَةٍ ظَلْمَاءَ فَوَجَدَهَا فَاللَّهُ أَشَدُّ فَرَحاً بِتَوْبَةِ عَبْدِهِ مِنْ ذَلِکَ الرَّجُلِ بِرَاحِلَتِهِ حِینَ وَجَدَهَا.» و حدیث 21021؛ «وَ فِی عُیُونِ الْأَخْبَار عن الرِّضَا عَنْ آبَائِهِ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مَثَلُ الْمُؤْمِنِ عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَی کَمَثَلِ مَلَکٍ مُقَرَّبٍ وَإِنَّ الْمُؤْمِنَ عِنْدَ اللَّهِ لَأَعْظَمُ مِنْ ذَلِکَ وَ لَیْسَ شَیْءٌ أَحَبَّ إِلَی اللَّهِ تَعَالَی مِنْ مُؤْمِنٍ تَائِبٍ وَ مُؤْمِنَةٍ تَائِبَةٍ.» و حدیث 21022؛ «عَنْ دَارِمِ بْنِ قَبِیصَةَ عَنِ الرِّضَا علیه السلام عَنْ آبَائِهِ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله التَّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ کَمَنْ لَاذَنْبَ لَهُ.»
نکته دیگر این که: حضرت یوسف علیه السلام در بیداری ذات برادران را تاریک، ستمگر و ظالم میدید، که حتی تصمیم به قتل حضرت یوسف علیه السلام گرفته بودند. اما در خواب دید که به صورت ستارگان درخشندهاند، خدا میخواهد بگوید: وقتی درِ خانه من توبه کنید، مانند ستارگان درخشنده میشوید. در بیداری، بدنهای تاریک شده با عمل فاسد را میدید، اما در خواب - نسبت به آینده - یازده ستاره نورانی.
این مقام توبه است.
امام باقر علیه السلام میفرمایند: اما خورشید، مادر حضرت یوسف علیه السلام یعنی راحیل (1)بود؛ یعنی ای مردم! مادر در زندگی، خورشید شماست. شما زمین هستید، بدون
1) 1) - النور المبین فی قصص الأنبیاء و المرسلین: 182 الباب التاسع؛ «ورد من أن أمه أیأم یوسف قد کانت ماتت فی نفاسها ببنیامین فتزوج یعقوب أختها. و قیل یرید أباه و أمه و کانا حیین عن ابن إسحاق و الجبائی. و قیل إن راحیل أمه نشرت من قبرها حتی سجدت له تحقیقا للرؤیا عن الحسن.» داستان پیامبران یا قصههای قرآن از آدم تا خاتم: 304 بخش دهم؛ «(ثعلبی) در عراش گوید: مادر بنیامین در روزی که آنها به دربار یوسف رسیدند از دنیا رفته بود. بنا بر این آن دسته از روایاتی که اشعار دارد پدر و مادر یوسف از کنعان به مصر درآمدند را باید به پدر و خاله او تأویل و تفسیر نمود چرا که در عرف رایج میان عربها خاله را (ام) و مادر میخوانند و مرحوم «طبرسی» عقیده دارد که یعقوب بعد از وفات راحیل خواهر او را به ازدواج خویش درآورد. بعضی نیز مانند اسحاق و جبائی عقیده دارند که پدر و مادر یوسف در زمان حکمفرمایی او بر مصر در قید حیات بودند. گروهی نیز معتقدند که راحیل بخاطر تحقق رؤیای صادقانه یوسف از قبر سر برآورد تا در مقابل فرزندش به نشانه تحیّت و به پاس شکرگزاری از خداوند به سجده درافتد.»
شیر، حالات، گریهها و ایمان مادر، شما هیچ چیزی نمیشوید.
مادر این بچه مانند خورشید بود که بچه، حضرت یوسف علیه السلام شد. مادری با شیر، نیت، اراده و عبادت پاک و با خلوص، همسر پیغمبر و مادری که تا زمان آمدن به مصر نیز زنده بود، برخلاف حرف تورات که میگوید: آن موقع ایشان مرده بود.
قمر نیز حضرت یعقوب علیه السلام بود. اهل دل حرف جالبی نیز اینجا دارند که تمام جریان حضرت یوسف علیه السلام در مجموع، در وجود خود ما نیز هست. حال چه کسی حضرت یوسف علیه السلام این وجود است، چه کسی راحیل، چه کسی حضرت یعقوب علیه السلام و چه کسانی یازده برادر؟ آن را انشاء الله در مبحث بعد میگویم. (1)والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - بحار الأنوار: 12/217، باب 9، قصص یعقوب و یوسف.
درس گرفتن از داستان حضرت یوسف علیه السلام
2
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1373
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
استوارترین نکات تربیتی و عظیمترین مسائل پندآموز، در سوره مبارکه یوسف مطرح است. خداوند متعال با این که داستانهای حقیقی فراوانی را در قرآن مجید بیان فرموده است، ولی از این داستان به « أَحْسَنَ اَلْقَصَصِ » تعبیر کرده است.
در پایان داستان میفرماید:
« لَقَدْ کٰانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی اَلْأَلْبٰابِ» (1)
این داستان و چهرههایی که در این سوره مطرح هستند، پند مهمی برای خردمندان است؛ یعنی به قدری این داستان عظمت دارد که روی حرف من در این داستان با صاحبان مغز، عقل و خرد است و میخواهم عقل شما را رشد داده، آن را به بلوغ برسانم و به نورافکن عظیمی برای شما تبدیل کنم که تا قیامت مسیر زندگی شما را روشن کند.
داستان را از خواب حضرت یوسف علیه السلام شروع میکند. خوابی که خیلی خلاصه در یک آیه مطرح است، ولی همراه با نکات بسیار آموزنده. آیه شریفه حاوی پنج
1) 1) - یوسف (12) : 111؛ «به راستی در سرگذشت آنان عبرتی برای خردمندان است.»
نکته اعتقادی، تربیتی و عرفانی است.
این گونه خوابها برای پاکان عالم است که به تعبیر سوره مبارکه یونس (1): بشارتی از جانب پروردگار برای آنان است. خدا آینده پاکان را در عالم خواب، مانند عالم بیداری، به آنان نشان میدهد و با این گونه خوابها، قلب آنها را در حالتی قرار میدهد که با صبر، استقامت، مقاومت و پایداری راه خدایی را طیّ کنند و از طریق ایمان نیز به آنها یقین میدهد که به آنچه که به شما نشان داده شده، خواهید رسید.
در کار و اراده خدا، هیچ خللی وجود ندارد. وقتی برای بندگان پاکش تصمیم میگیرد، تصمیم عالمانه، حکیمانه، عادلانه و عاشقانه است و آن تصمیم را تحقّق میدهد، ولی آن کسی که مورد نظر حضرت حقّ است، میداند که برای رسیدن به آن مقصد اعلا، باید سلسله ابتلائاتی را تحمّل کند و از کوره در نرود، خسته نشود و لب به شکایت باز نکند.
چنانچه در بعضی از کتابها آمده است: وقتی خوابش را برای پدر گفت، با این که خواب، خواب مثبت، عالی و نشان دهنده درجات آینده حضرت یوسف علیه السلام بود، ولی حضرت یعقوب علیه السلام آه کشید و به فرزندش گفت: برای رسیدن به آن چه که به تو ارائه دادهاند، ناچاری که بار سنگینی از ابتلائات و آزمایشهای حضرت حق را
1) 1) - « لَهُمُ اَلْبُشْریٰ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ فِی اَلْآخِرَةِ لاٰ تَبْدِیلَ لِکَلِمٰاتِ اَللّٰهِ ذٰلِکَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِیمُ » «یونس: 64» « أَ کٰانَ لِلنّٰاسِ عَجَباً أَنْ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ رَجُلٍ مِنْهُمْ أَنْ أَنْذِرِ اَلنّٰاسَ وَ بَشِّرِ اَلَّذِینَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ قٰالَ اَلْکٰافِرُونَ إِنَّ هٰذٰا لَسٰاحِرٌ مُبِینٌ » «یونس: 2»
تحمل کنی. (1)خود این حرف نیز به پدرها یاد میدهد که فرزندانشان را برای آزمایشهای الهی، آمادگی روحی بدهند و به آنها یاد دهند که خوشی، رفاه و آرامش، همیشگی و دائمی نیست و همواره جاده زندگی سختی، ابتلا، آزمایش و مصیبت دارد.
همچنین در مسیر زندگی، انسان حسود، کینه دار، دشمن و افراد هرزه زیاد است، ولی فرزندان! بیدار باشید که این امور مانع از حرکات شما برای مقاماتی که در علم خدا برای شما قرار داده شده است، نباشد.
بعد از این که حضرت یعقوب علیه السلام خواب را شنید، به فرزندش هشدار داد. البته این فرزند نیز فرزندی بود که به بصیرت، نبوت، علم و آگاهی پدر، اطمینان کامل داشت و واقعاً این پدر را برای خود، مربی حقیقی میدانست. علاوه بر این که احساس رابطه فرزندی و پدری داشت، قویتر از آن، احساس رابطه شاگردی و معلمی داشت که اگر پدران بتوانند چنین موقعیتی در خانه برای خودشان به وجود بیاورند که این دو احساس در فرزندشان کار کند؛ هم احساس فرزندی و پدری و هم احساس استادی و شاگردی که برای آنان زنده بماند و قطع نشود. (2)
1) 1) - الکافی: 2/92، حدیث 17 - 18؛ «أَبِی حَمْزَةَ الثُّمَالِیِّ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام مَنِ ابْتُلِیَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ بِبَلَاءٍ فَصَبَرَ عَلَیْهِ کَانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِ أَلْفِ شَهِیدٍ سَمَاعَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ إِنَّ اللَّهَ عز و جل أَنْعَمَ عَلَی قَوْمٍ فَلَمْ یَشْکُرُوا فَصَارَتْ عَلَیْهِمْ وَبَالًا وَ ابْتَلَی قَوْماً بِالْمَصَائِبِ فَصَبَرُوا فَصَارَتْ عَلَیْهِمْ نِعْمَةً.» و نیز در بحار الأنوار: 53/68، حدیث 28؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قِیلَ لَهُ مَنْ أَکْرَمُ الْخَلْقِ عَلَی اللَّهِ قَالَ مَنْ إِذَا أُعْطِیَ شَکَرَ وَ إِذَا ابْتُلِیَ صَبَرَ.»
2) 2) - جامع الأخبار: 106، الفصل الثانی و ستون فی الاولاد؛ «روی عن النّبیّ صلی الله علیه و آله: انّه نظر الی بعض الاطفال فقال: ویل لاولاد آخر الزّمان من آبائهم! فقیل یا رسول اللَّه من آبائهم المشرکین؟ فقال لا، من آبائهم المؤمنین لا یعلّمونهم شیئا من الفرائض و اذا تعلّموا اولادهم منعوهم و رضوا عنهم بعرض یسیر من الدّنیا فأنا منهم بریء و هم منّی براء.» مکارم الاخلاق: 220؛ «عن النّبیّ صلی الله علیه و آله نظر الی رجل له ابنان فقبّل احدهما و ترک الآخر. فقال النّبیّ صلی الله علیه و آله فهلّا ساویت بینهما؟ - و قال علیه السلام: اعدلوا بین اولادکم فی السر کما تحبّون ان یعدلوا بینکم فی البرّ.»
بچهها به این نقطه نرسند که پدر ما، پدر نیست، مگر برای ما چه کار کرده است؟ یا بگویند: از پدر خوشمان نمیآید و نمیخواهیم که او را ببینیم و نسبت به پدر بیتفاوت باشند و او را دشمن خود بدانند، ولی حضرت یعقوب علیه السلام در این خانه کاری کرده بود که نه تنها در حضرت یوسف علیه السلام، بلکه در بقیه فرزندان نیز، هم رابطه پدر و فرزندی زنده بود و هم رابطه شاگردی و معلّمی، البته این رابطه در حضرت یوسف علیه السلام خیلی زندهتر بود. علتش این بود که حضرت یوسف علیه السلام از اول در راه زندگی با بینایی قدم گذاشت و اجازه نداد که بین او و این حقیقت حجابی پدید بیاید.
خواب را به این گونه پاکان ارائه میدهند. حضرت یوسف علیه السلام خیلی پاک بود، تا جایی که پروردگار در قرآن از او به «صدّیق» تعبیر کرده است. البته اگر شما این سوره را دقت کنید، نزدیک به بیست مقام معنوی را برای حضرت یوسف علیه السلام در سن ده سالگی بیان میکند. البته امیرالمؤمنین علیه السلام نیز روز بعثت پیامبر سیزده ساله بودند. (1)
1) 1) - الفصول المختارة: 278 - 273؛ «ابْنُ عَائِشَةَ مِنْ طَرِیقِ أَحْمَدَ بْنِ زَکَرِیَّا قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ بُعِثَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ عَلِیٌّ علیه السلام ابْنُ عَشْرِ سِنِینَ وَ قُتِلَ عَلِیٌّ وَ لَهُ ثَلَاثٌ وَ سِتُّونَ سَنَة.» «وَ رَوَی قَتَادَةُ عَنِ الْحَسَنِ وَ غَیْرِهِ قَالَ کَانَ أَوَّلُ مَنْ آمَنَ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ وَ هُوَ ابْنُ خَمْسَ عَشْرَةَ سَنَةً أَوْ سِتَّ عَشْرَة.»
همه روایات نوشتهاند (1): اولین کس از زنان که به پیغمبر صلی الله علیه و آله ایمان آورد، (2)حضرت خدیجه علیها السلام بود و از مردان امیرالمؤمنین علیه السلام - با این که بچه سیزده ساله را مرد نمیگویند و نوجوان میگویند - ولی امیرالمؤمنین علیه السلام در آن سن، رجل کامل بود.
رجل کامل چه کسی است؟ کسی که عقلش به بلوغ رسیده باشد، نه شهوتش.
خیلیها شصت سال دارند، ولی هنوز بالغ فکری نیستند و فقط در شهوت بالغ شدهاند و راه همان شهوت و شکم را طی کردند و میخواهند خوش بگذرانند.
شصت یا هفتاد سال دارند، ولی اسلام آنها را بالغ نمیداند؛ چون استطاعتی که در اسلام مطرح است، استطاعت عقلی است. اولین مردی که به پیغمبر صلی الله علیه و آله ایمان آورد، حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام بود. بچه نبود.
1) 1) - تفسیر القمی: 1/378، میلاد النبی الأعظم صلی الله علیه و آله.
2) 2) - بحار الأنوار: 16/1، باب 5، حدیث 2؛ «ابْنَ عَبَّاسٍ یَقُولُ أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِرَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مِنَ الرِّجَالِ عَلِیٌّ علیه السلام وَ مِنَ النِّسَاءِ خَدِیجَةُ علیه السلام.» الفصول المختارة: 266؛ «مِنْ طَرِیقِ سَعِیدِ بْنِ أَبِی عَرُوبَةَ قَالَ سَمِعْتُ قَتَادَةَ یَقُولُ أَوَّلُ مَنْ صَلَّی مِنَ الرِّجَالِ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ.» الفصول المختارة: 278؛ «وَ قَوْلِهِ صلی الله علیه و آله لَقَدْ صَلَّتِ الْمَلَائِکَةُ عَلَیَّ وَ عَلَی عَلِیٍّ سَبْعَ سِنِینَ وَ ذَلِکَ أَنَّهُ لَمْ یَکُنْ أَحَدٌ مِنَ الرِّجَالِ یُصَلِّی غَیْرِی وَ غَیْره.» بحار الأنوار: 38/243، باب 65؛ «وَ مِنَ الْمُسْنَدِ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ أَوَّلُ مَنْ صَلَّی مَعَ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله بَعْدَ خَدِیجَةَ عَلِیٌّ علیه السلام وَ قَالَ مَرَّةً أَسْلَم.»
بحث است که ایمان طفل سیزده ساله قبول است یا نه؟ دلایل زیادی را اقامه میکنند که قبول است؛ یکی این که حضرت یحیی پنج ساله بود که به مقام نبوت نایل شد:
« وَ آتَیْنٰاهُ اَلْحُکْمَ صَبِیًّا» (1)
«صبیّ» یعنی بچه. بچه پنج ساله به قدری لیاقت عقلی داشت که ما مقام نبوت را به او مرحمت کردیم. (2)یا به قدری رشد عقلی حضرت عیسی علیه السلام بالا بود که تا به دنیا آمد، به یهودیان فلسطین فرمود:
« إِنِّی عَبْدُ اَللّٰهِ آتٰانِیَ اَلْکِتٰابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا» (3)
1) 1) - مریم (19) : 12؛ «و به او در حالی که کودک بود، حکمت دادیم.»
2) 2) - الکافی: 1/383، حدیث 7 - 8 حدیث 7؛ «عَلِیِّ بْنِ أَسْبَاطٍ قَالَ رَأَیْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام وَ قَدْ خَرَجَ عَلَیَّ فَأَخَذْتُ النَّظَرَ إِلَیْهِ وَ جَعَلْتُ أَنْظُرُ إِلَی رَأْسِهِ وَ رِجْلَیْهِ لِأَصِفَ قَامَتَهُ لِأَصْحَابِنَا بِمِصْرَ فَبَیْنَا أَنَا کَذَلِکَ حَتَّی قَعَدَ فَقَالَ یَا عَلِیُّ إِنَّ اللَّهَ احْتَجَّ فِی الْإِمَامَةِ بِمِثْلِ مَا احْتَجَّ بِهِ فِی النُّبُوَّةِ فَقَالَ وَ ( آتَیْنٰاهُ اَلْحُکْمَ صَبِیًّا إِذٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً ) فَقَدْ یَجُوزُ أَنْ یُؤْتَی الْحِکْمَةَ وَ هُوَ صَبِیٌّ وَ یَجُوزُ أَنْ یُؤْتَاهَا وَ هُوَ ابْنُ أَرْبَعِینَ سَنَةً.» حدیث 8؛ «قَالَ عَلِیُّ بْنُ حَسَّانَ لِأَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام یَا سَیِّدِی إِنَّ النَّاسَ یُنْکِرُونَ عَلَیْکَ حَدَاثَةَ سِنِّکَ فَقَالَ وَ مَا یُنْکِرُونَ مِنْ ذَلِکَ قَوْلَ اللَّهِ عز و جل لَقَدْ قَالَ اللَّهُ عز و جل لِنَبِیِّهِ ص ( قُلْ هٰذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اَللّٰهِ عَلیٰ بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اِتَّبَعَنِی ) فَوَ اللَّهِ مَا تَبِعَهُ إِلَّا عَلِیٌّ علیه السلام وَ لَهُ تِسْعُ سِنِینَ وَ أَنَا ابْنُ تِسْعِ سِنِینَ.»
3) 3) - مریم (19) : 30؛ «نوزاد [ از میان گهواره ] گفت: بیتردید من بنده خدایم، به من کتاب عطا کرده و مرا پیامبر قرار داده است.»
« جَعَلَنِی * » را با فعل ماضی ذکر کرد؛ من پیغمبر شدم و در دنیا آمدم و مرا پیغمبر قرار دادند، نه این که قرار خواهند داد. آن کسی که حضرت عیسی علیه السلام را بدون داشتن پدر، در رحم حضرت مریم علیها السلام به وجود میآورد، همانجا با او با وحی تماس میگیرد و او را به مقام نبوت انتخاب میکند.
پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرمایند:
«کنت نبیّاً و آدم بین الماء و الطین» (1)خدا هنوز بنا نداشت که انسان را خلق کند، من نبی شدم. این مقامات انسان است.
نکته پنجم: بلوغ عقلی، مقدم بر بلوغ جسمی(2)
حضرت یوسف علیه السلام در بلوغ عقلی بود و کسی که در بلوغ عقلی باشد، در بلوغ قلبی نیز هست؛ چون عقل و قلب دو رشته اتصال بین انسان و حضرت حق هستند.
این دو رشته، هر مقدار قویتر باشد، گیرندگی فیوضاتش از پروردگار قویتر خواهد بود. ای خاک ره تو خطّه خاک پاکی ز تو دیده عالم پاک
1) 1) - بحار الأنوار: 16/402، باب 12، حدیث 1؛ «. . . وَ إِنْ خُلِقَ آدَمُ علیه السلام مِنْ طِینٍ فَإِنَّهُ خُلِقَ مِنَ النُّورِ قَوْلُهُ کُنْتُ نَبِیّاً وَ آدَمُ بَیْنَ الْمَاءِ وَ الطِّینِ وَ إِنْ کَانَ آدَم أَوَّلَ الْخَلْقِ فَقَدْ صَارَ مُحَمَّدٌ قَبْلَهُ قَوْلُهُ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَنِی مِنْ نُورٍ وَ خَلَقَ ذَلِکَ النُّورَ قَبْلَ آدَمَ بِأَلْفَیْ أَلْفِ سَنَةٍ وَ إِنْ کَانَ آدَمَ علیه السلام أَبُو الْبَشَرِ [ آدَمُ علیه السلام أَبَاالْبَشَرِ] فَمُحَمَّدٌ صلی الله علیه و آله سَیِّدُ النُّذُر. . .» بحار الأنوار: 278/18، باب 2، ذیل حدیث 38؛ «کُنْتُ نَبِیّاً وَ آدَمُ بَیْنَ الْمَاءِ وَ الطِّینِ أَوْ بَیْنَ الرُّوحِ وَ الْجَسَدِ.»
2) 2) - تفسیر العیاشی: 1/155، حدیث 521؛ «عن ابن سنان قال قلت لأبی عبد اللَّه علیه السلام متی یدفع الی الغلام ماله، قال اذا بلغ و اونس منه رشد. و لم یکن سَفِیهاً أَوْ ضَعِیفاً.»
ای بر سرت افسر لأمرک زیب برِ تو قبای لولاک (1)
به خدا قسم در این عالم چیزی شگفت انگیزتر از مقام انسان نیست. خدا میداند که در این خلقت چه کار کرده و چه ساخته است و چه ظرفیتی به این موجود داده است. انبیا هر وقت نگاه میکردند که مردم مقامات خود را با سنگ گناه از دست دادهاند، خدا میداند که چه خون دلی میخوردند.
حرص میخوردند تا انسان را به آن مقام واقعی خود برگردانند، تا جایی که خدا به پیغمبر صلی الله علیه و آله میگوید: تو وظیفه نداری که تا سر حدّ جان دادن به دنبال هدایت بشر بدوی. تو از جانت داری مایه میگذاری؟ (2)چون ایشان مردم گناهکار را نگاه میکرد، نفس گیر میشد که خدا اینها را چه موجود باارزشی ساخته و اینها با دست خودشان چه بلایی به سر خود درمیآورند.
میدیدند مردم دچار «نکس» شدهاند، لغتی است که در قرآن آمده است و غیر از «نکث» است که به معنای «عهد شکنی» است. «نکس» یعنی به جای این که به جانب حضرت حقّ بروند، حرکت را برعکس کرده، با سر، به سرعت، طرف اعماق جهنّم حرکت میکنند. مردم نمیفهمیدند که کجا دارند میروند، اما پیغمبر صلی الله علیه و آله میفهمیدند.
چنان از غصّه گلوگیر میشدند که میخواستند جان بدهند. خدا کراراً او را تسلی
میداد تا آخر آیهای نازل شد که:
« إِنَّکَ لاٰ تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لٰکِنَّ اَللّٰهَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ» (1)
تو میخواهی همه را هدایت کنی، اما حبیب من! من هدایت را اجباری و در دست تو قرار ندادهام، بلکه:
« وَ مٰا عَلَی اَلرَّسُولِ إِلاَّ اَلْبَلاٰغُ اَلْمُبِینُ» (2)
تو فقط به مردم بگو، اگر قبول کردند:
« طُوبیٰ لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ» (3)
و اگر قبول نکردند:
« حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ یَصْلَوْنَهٰا فَبِئْسَ اَلْمَصِیرُ» (4)
1) 1) - قصص (28) : 56؛ «قطعاً تو نمیتوانی هر که را خود دوست داری هدایت کنی، بلکه خدا هر که را بخواهد هدایت میکند؛ و او به هدایتپذیران داناتر است.»
2) 2) - عنکبوت (29) : 18؛ «و بر عهده پیامبر جز رساندن آشکار [ پیام وحی ] نیست.»
3) 3) - رعد (13) : 29؛ «برای آنان زندگی خوش و با سعادت و بازگشتی نیک است.»
4) 4) - مجادله (58) : 8؛ «دوزخ برای آنان کافی است، در آن وارد میشوند، و بد بازگشت گاهی است.»
5) 5) - این جمله کلام عرفاست ولکن احادیثی در این زمینه وارد شده است: مستدرک الوسائل: 12/40، حدیث 13460 - 13461؛ «عَنِ الصَّادِقِ علیه السلام فِی قَوْلِهِ تَعَالَی إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ قَالَ هُوَ الْقَلْبُ الَّذِی سَلِمَ مِنْ حُبِّ الدُّنْیَا.» «دَعَائِمُ الْإِسْلَامِ، عَنْهُمْ علیه السلام عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله أَنَّهُ قَالَ مَنْ أَحَبَّ الدُّنْیَا ذَهَبَ خَوْفُ الآْخِرَةِ مِنْ قَلْبِهِ وَ مَا آتَی اللَّهُ عَبْداً عِلْماً فَازْدَادَ لِلدُّنْیَا حُبّاً إِلَّا ازْدَادَ اللَّهُ عَلَیْهِ غَضَباً.»
زمانی که دل را فقط به دنیا سپردی و نگاه تو از طریق قلب، فقط به دنیا معطوف شد، ضرر میکنی. همین نگاه قرآن است:
« إِنْ هِیَ إِلاّٰ حَیٰاتُنَا اَلدُّنْیٰا» (1)
به چنین انحراف شدید فکریی دچار شدی که به تعبیر قرآن: روی زندگی خود مهر زدی که زندگیی جز این زندگی دنیا نیست:
« وَ مٰا یُهْلِکُنٰا إِلاَّ اَلدَّهْرُ» (2)
وقتی که میمیریم، در همین دنیا میمیریم و نابود میشویم و تمام میشود. اگر این گونه به دنیا دل دادید که بگویید: زندگی فقط همین دنیا، ابزار، خورد و خوراک، خواب و شهوت است، ضرر میکنی.
خودت چه کسی هستی؟ تو که فقط بدن نیستی، همه واقعیت، دل توست:
«اذا وضعت قلبک عند الدنیا خاب»
وقتی دل را در چارچوب دنیا کشیدی و نگذاشتی از این دایره و فضا بیرون برود، آن دل ضرر میکند. چه ضرری؟ اگر اینجا بیدار شدی و فهمیدی که ضرر کردی، باز مقداری قابل جبران است. اما اگر مرگ گریبانت را گرفت و به آن طرف کشید، آنجا دیگر هیچ ضرری قابل جبران نیست.
«و اذا وضعت قلبک عند الآخرة ذاب» (1)اما اگر با مطالعه، گوش دادن به حرف انبیا و یافتن آیات قرآن، فهمیدی که زندگی این دنیا موقتی است و چند روزی بیش نیست، این چند روزه را باید مطابق با طرح مولا از حلال به دست بیاوریم و مصرف کنیم؛ همه همّ و غمت را برای آخرت بگذاری؛ چون قرآن، آخرت را به تو نشان میدهد که پاکان در آخرت این نعمتها را در بهشت دارند:
« أَنَّ لَهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ» (2)
آن گاه نیروی تو برای آخرت صرف میشود.
«و اذا وضعت قلبک عند المولی طاب» (3)اگر دلت را از دنیا و آخرت بیرون بردی و به دست صاحبدل دادی، گفتی:
محبوب من! خانهای که تو ساختی و صاحب اول و آخرش نیز تویی، ما هیچ کاره هستیم و تو همه کارهای، دل ما را تحویل بگیر؛ چون دل باید از ماسوی الله پاکیزه شود.
امام حسین علیه السلام در دعای عرفه میفرمایند: (1)مرا به جایی برسان که تو برای من اختیار کنی، من دیگر خودم صاحب اختیار نباشم. نگویم این یا آن را میخواهم، تو به جای من انتخاب کنی.
وقتی سحرگاه بیدار میشویم، قبل از این که اهل خانه بیدار شوند، در خلوت سحر که خدا برای آن خیلی ارزش قائل است، این را از خدا بخواهیم. در قرآن از سحرِ سحرخیزان چندین بار حرف زده و فرموده: برای اینان پاداشی گذاشتهام که از همه مخفی است و هیچ کس نمیداند:
«فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ» (2)
کسی خبر ندارد که من برای سحرخیزان چه پاداشی مقرر کردهام.
در آن خلوت سحر، مانند انبیا و اولیا، دل را به صاحبش بسپار، بگو: خدایا! من هیچ کارهام، تو دل مرا در اختیار بگیر. خدا گوش میدهد. تمام اولیای خدا از همین گداییها به ولایت رسیدند.
به حضرت موسی علیه السلام میفرماید: (3)
1) 1) - بحار الأنوار: 95/226، باب 2، دعای عرفة؛ «إِلَهِی حَقِّقْنِی بِحَقَائِقِ أَهْلِ الْقُرْبِ وَ اسْلُکْ بِی مَسْلَکَ أَهْلِ الْجَذْبِ إِلَهِی أَغْنِنِی بِتَدْبِیرِکَ لِی عَنْ تَدْبِیرِی وَ بِاخْتِیَارِکَ عَنِ اخْتِیَارِی وَ أَوْقِفْنِی عَلَی مَرَاکِزِ اضْطِرَارِی.»
2) 2) - سجده (32) : 17؛ «پس هیچ کس نمیداند چه چیزهایی که مایه شادمانی و خوشحالی آنان است به پاداش اعمالی که همواره انجام میدادهاند، برای آنان پنهان داشتهاند.»
3) 3) - النور المبین فی قصص الأنبیاء و المرسلین: 304 الفصل التاسع؛ «عن أبی جعفر علیه السلام قال مکتوب فی التوراة التی لم تغیر أن موسی علیه السلام سأل ربه فقال یا رب أقریب أنت منی فأناجیک أم بعید فأنادیک فأوحی الله عز و جل إلیه یا موسی أنا جلیس من ذکرنی فقال موسی فمن فی سترک یوم لا ستر إلا سترک قال الذین یذکروننی فأذکرهم و یتحابون فی فأحبهم فأولئک الذین إذا أردت أن أصیب أهل الأرض بسوء ذکرتهم فدفعت عنهم بهم.»
میدانی در دل چنین شخصی چه چیزی میریزم؟ بالاترین مایه در این عالم را در این ظرف میریزم و آن عشق به خودم است که لذت مناجات با خودم را بر او روز افزون میکنم؛ چون او دارد میگوید: تو دل مرا ببر.
به حضرت عیسی بن مریم علیهما السلام گفتند: (1)همیشه پیاده به این طرف و آن طرف میروی و گاهی سوار مرکب میشوی. تو با این عظمت، از پروردگار بخواه مرکبی به تو بدهد. فرمود: من خجالت میکشم از خدا چیزی را بخواهم که در خدمت او قرار بگیرم. هر چه او میخواهد، من فقط تسلیم هستم، چیزی نمیخواهم.
حضرت یوسف علیه السلام با آن بلوغ عقلی، قلب را به دست خدا داده بود و خدا در این قلب، اول این بشارت و خواب را ریخت. به او ارائه کرد که ای یوسف! چنین آیندهای در انتظار تو است که خورشید، ماه و یازده ستاره در برابر تو خاکسار هستند. گرت سلطنت فقر ببخشد ای دل کمترین مُلک تو از ماه بود تا ماهی (2)
1) 1) - إرشاد القلوب إلی الصواب: 1/157، الباب الثامن و الأربعون؛ «فإنه کان یقول خَادِمِی یَدَایَ وَ دَابَّتِی رِجْلَایَ وَ فِرَاشِیَ الْأَرْضُ وَ وِسَادِیَ الْحَجَرُ وَ دِفْئِی فِی الشِّتَاءِ مَشَارِقُ الْأَرْضِ وَ سِرَاجِیَ الْقَمَرُ وَ إِدَامِیَ الْجُوعُ وَ شِعَارِیَ الْخَوْفُ وَ لِبَاسِیَ الصُّوفُ وَ فَاکِهَتِی وَ رَیْحَانَتِی مَا أَنْبَتَتِ الْأَرْضُ لِلْوُحُوشِ وَ الْأَنْعَامِ أَبِیتُ وَ لَیْسَ مَعِی شَیْءٌ وَ أُصْبِحُ وَ لَیْسَ لِی شَیْءٌ وَ لَیْسَ عَلَی وَجْهِ الْأَرْضِ أَحَدٌ أَغْنَی مِنِّی.»
2) 2) - حافظ شیرازی.
سلطنت فقر؛ یعنی سلطنت گدایی؛ یعنی هیچ چیزی ندارم، همه چیزم تویی و انتخاب و اختیار من نیز با توست.
روزی هارون الرشید به حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام عرض کرد: (1)حدود فدک را به من بگویید که به فرماندار مدینه دستور دهم تا به شما پس دهند، فرمود: حدود فدک از جایی که آفتاب طلوع میکند تا جایی است که غروب میکند. تو مُلک ما را خبر نداری که چه ملکی است.
خیلی از جوانان مؤمن و چهرههای برجسته مدینه، به پیغمبر صلی الله علیه و آله پیغام دادند:
اگر میخواهید دختر بزرگوارتان را شوهر بدهید، اجازه بفرمایید تا ما به خواستگاری بیاییم. حضرت فرمود: اجازه خواستگاری دخترم با خداست. او باید برای من داماد انتخاب کند، نه من.
جبرییل آمد، عرض کرد: خدا میفرماید: یا رسول الله! من در مجلسی با حضور جبرئیل، میکائیل و اسرافیل، اینها را شاهد عقد گرفتم که خودم حضرت زهرا علیها السلام
1) 1) - بحار الأنوار: 48/145- 144، باب 6، حدیث20؛ الانتصار، عاملی: 7/303 «أَنَّ هَارُونَ الرَّشِیدَ کَانَ یَقُولُ لِمُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ خُذْ فَدَکاً حَتَّی أَرُدَّهَا إِلَیْکَ فَیَأْبَی حَتَّی أَلَحَّ عَلَیْهِ فَقَالَ علیه السلام لَاآخُذُهَا إِلَّا بِحُدُودِهَا قَالَ وَ مَا حُدُودُهَا قَالَ إِنْ حَدَّدْتُهَا لَمْ تَرُدَّهَا قَالَ بِحَقِّ جَدِّکَ إِلَّا فَعَلْتُ قَالَ أَمَّا الْحَدُّ الْأَوَّلُ فَعَدَنُ فَتَغَیَّرَ وَجْهُ الرَّشِیدِ وَ قَالَ إِیهاً قَالَ وَ الْحَدُّ الثَّانِی سَمَرْقَنْدُ فَارْبَدَّ وَجْهُهُ قَالَ وَ الْحَدُّ الثَّالِثُ إِفْرِیقِیَةُ فَاسْوَدَّ وَجْهُهُ وَ قَالَ هِیهِ قَالَ وَ الرَّابِعُ سِیفُ الْبَحْرِ مِمَّا یَلِی الْجُزُرَ وَ إِرْمِینِیَةُ قَالَ الرَّشِیدُ فَلَمْ یَبْقَ لَنَا شَیْءٌ فَتَحَوَّلَ إِلَی مَجْلِسِی قَالَ مُوسَی قَدْ أَعْلَمْتُکَ أَنَّنِی إِنْ حَدَّدْتُهَا لَمْ تَرُدَّهَا فَعِنْدَ ذَلِکَ عَزَمَ عَلَی قَتْلِهِ.» «وَ فِی رِوَایَةِ ابْنِ أَسْبَاطٍ أَنَّهُ قَالَ أَمَّا الْحَدُّ الْأَوَّلُ فَعَرِیشُ مِصْرَ وَ الثَّانِی دُومَةُ الْجَنْدَلِ وَ الثَّالِثُ أُحُدٌ وَ الرَّابِعُ سَیْفُ الْبَحْرِ فَقَالَ هَذَا کُلُّهُ هَذِهِ الدُّنْیَا فَقَالَ ع هَذَا کَانَ فِی أَیْدِی الْیَهُودِ بَعْدَ مَوْتِ أَبِی هَالَةَ فَأَفَاءَهُ اللَّهُ عَلَی رَسُولِهِ بِلَا خَیْلٍ وَ لا رِکابٍ فَأَمَرَهُ اللَّهُ أَنْ یَدْفَعَهُ إِلَی فَاطِمَةَ.»
را برای حضرت علی علیه السلام عقد کردهام. (1)
به شخصی لاابالی گفتم: آیا ازدواج کردی؟ گفت: آری. گفتم: آیا همسرت نیز مانند تو است؟ گفت: نه، او مرا از آن حال درآورد. اهل نماز، روزه و خمس کرد، آرام و وقار پیدا کردم.
گفتم: چه کسی این زن را به تو داد؟ گفت: مادر، پدر و خواهرانم که نمیتوانستند چنین همسری برایم پیدا کنند، خودم به حرم حضرت رضا علیه السلام رفتم، گفتم: آقا! کسی نیست که برای من همسر خوب بگیرد، من از شما میخواهم. این همسر را به
1) 1) - إرشاد القلوب إلی الصواب: 2/232؛ «وَ قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ خَطَبَ جَمَاعَةٌ مِنَ الْأَکَابِرِ وَ الْأَشْرَافِ فَاطِمَةَ علیه السلام فَکَانَ لَایَذْکُرُهَا أَحَدٌ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله إِلَّا أَعْرَضَ عَنْهُ فَقَالَ أَتَوَقَّعُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ فَإِنَّ أَمْرَهَا إِلَی اللَّهِ تَعَالَی. قَالَ سَعْدُ بْنُ مُعَاذٍ الْأَنْصَارِیُّ لِعَلِیٍّ علیه السلام خَاطِبِ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله فِی أَمْرِ فَاطِمَةَ علیه السلام فَوَ اللَّهِ إِنِّی مَا أَرَی أَنَّ النَّبِیَّ یُرِیدُ لَهَا غَیْرَکَ فَجَاءَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ إِلَی رَسُولِ اللَّهِ فَتَعَرَّضَ لِذَلِکَ فَقَالَ لَهُ النَّبِیُّ کَأَنَّ لَکَ حَاجَةً یَا عَلِیُّ فَقَالَ أَجَلْ یَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ هَاتِ قَالَ جِئْتُ خَاطِباً إِلَی اللَّهِ وَ إِلَی رَسُولِ اللَّهِ فَاطِمَةَ بِنْتَ مُحَمَّدٍ فَقَالَ النَّبِیُّ مَرْحَباً وَ حُبّاً وَ زَوَّجَهُ بِهَا فَلَمَّا دَخَلَ الْبَیْتَ دَعَا فَاطِمَةَ علیه السلام وَ قَالَ لَهَا قَدْ زَوَّجْتُکِ یَا فَاطِمَةُ سَیِّداً فِی الدُّنْیَا وَ أَنَّهُ فِی الآْخِرَةِ مِنَ الصَّالِحِینَ ابْنَ عَمِّکِ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ فَبَکَتْ فَاطِمَةُ حَیَاءً وَ لِفِرَاقِ رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ لَهَا النَّبِیُّ مَا زَوَّجْتُکِ مِنْ نَفْسِی بَلِ اللَّهُ تَعَالَی تَوَلَّی تَزْوِیجَکِ فِی السَّمَاءِ و کان جبرائیل علیه السلام الخاطب و الله تعالی الولی و أمر شجرة طوبی فنثرت الدر و الیاقوت و الحلی و الحلل و أمر الحور العین فاجتمعن فلقطن فهن یتهادینه إلی یوم القیامة و یقلن هذا نثار فاطمة فلما کان لیلة زفافها إلی علی کان النبی قدامها و جبرائیل عن یمینها و میکائیل عن شمالها و سبعون ألف ملک خلفها یسبحون الله تعالی و یقدسونه إلی طلوع الفجر.»
واسطه حضرت به من دادند.
تاجری به پسر درس خوانده در خارج خود گفت: میخواهم برای تو عروسی بگیرم. به پدر گفت: فقط دختر خارجی میخواهم. گفت: در ایران، در میان اقوام و خانوادههای تاجران دخترهای خیلی خوبی هست. پسر گفت: یا دختر خارجی، یا ازدواج نمیکنم. چند ماه، پدر و مادر نگران بودند.
این تاجر به یکی از رفقایش این مشکل را گفت که من خانواده متدینی هستم، همگی اهل نماز هستیم و این اولین پسر من است، نمیدانم چرا این انحراف را پیدا کرده است، میگوید: فقط زن خارجی میخواهم. او گفت: پسرت را به دکتر ببر، او روانی شده است. دکترش را نیز من سراغ دارم و آن حضرت رضا علیه السلام است. بگذار امام رضا علیه السلام به او جهت دهد.
میگفت: بلیط گرفتیم و رفتیم. یکی از کشیکهای حرم با این تاجر رفیق بود، گفت: فردا غبارروبی حرم است و حرم خلوت است. ما حق داریم چند نفر را با خود ببریم، برای تو و پسرت کارت میگیرم، بیایید. بعد از غبار روبی، نبات، گرد تبرّک از روی قبر مطهّر و پارچه سبز از روی حرم را تقسیم میکنند، آن را نیز برای تو میگیرم.
میگفت: رفتیم. غبار روبی تمام شد، پارچه سبز، نبات و مقداری گرد حرم را آوردند، میان این گرد، کاغذ کوچکی مچاله شده بود. پسرم باز کرد، دید دختری هجده ساله نوشته است: یابن رسول الله! من دیپلمه و خوش چهره هستم، اما تنها مانع من در این دوره و زمانه در ازدواج، شغل پدرم است. پدرم را دوست دارم، پدر مظلوم و با ادبی است، ولی چون رفتهگر شهرداری است، کسی نمیآید که با من ازدواج کند. پدرم جهیزیه نمیتواند تهیه کند. من باید بمانم؟ شما برای ازدواج من
فکری کنید.
پسر به پدر گفت: این دختری که آدرسش در این کاغذ است را میخواهم ببینم.
پدر گفت: باشد، برویم. خانه دختر در محله خواجه ربیع، از این خانههای خشتی و گلی کوچک بود. در زدیم، در را باز کردند، درون خانه رفتیم. گفتیم: شما دختری به این نام دارید. ما از تهران آمدهایم. پسر مرا ببین، برود با دختر شما صحبت کند، اگر همدیگر را قبول کردند، دختر شما را برای پسرم بگیرم. امام رئوف این داماد را برای شما فرستاده است. مگر دختر درد خود را به طبیب نگفته است؟
حضرت یوسف علیه السلام حرفش را به چه کسی زد؟ به ما یاد میدهد که حرف را کجا ببرید؟ نزد هر کسی درد دل نکنید که سفره دل خود را باز کنید. سفره دل را همه جا نمیشود باز کرد. با هر کسی هر حرفی را نزنید. (1)خدا چه نعمتهایی را در کنار ما گذاشته است و فرموده که درد خود را به اینها بگویید. اینها از جانب من مأمورند که دردها را دوا کنند و بار رنج را از روی دوش شما بردارند و گره زندگی شما را باز کنند. گر میپذیری خسته، ما سخت خستهایم ور میپذیری دلشکسته، ما دلشکستهایم
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - بحار الأنوار: 71/178 - 177، باب 11؛ «قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام لِبَعْضِ أَصْحَابِهِ لَاتُطْلِعْ صَدِیقَکَ مِنْ سِرِّکَ إِلَّا عَلَی مَا لَوِ اطَّلَعَ عَلَیْهِ عَدُوُّکَ لَمْ یَضُرَّکَ فَإِنَّ الصَّدِیقَ قَدْ یَکُونُ عَدُوَّکَ یَوْماً مَا.» «قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام جُمِعَ خَیْرُ الدُّنْیَا وَ الآْخِرَةِ فِی کِتْمَانِ السِّرِّ وَ مُصَادَقَةِ الْأَخْیَارِ وَ جُمِعَ الشَّرُّ فِی الْإِذَاعَةِ وَ مُوَاخَاةِ الْأَشْرَار.» بحار الأنوار: 72/68، باب 45؛ «عَنِ الرِّضَا علیه السلام قَالَ لَایَکُونُ الْمُؤْمِنُ مُؤْمِناً حَتَّی یَکُونَ فِیهِ ثَلَاثُ خِصَالٍ سُنَّةٌ مِنْ رَبِّهِ وَ سُنَّةٌ مِنْ نَبِیِّهِ وَ سُنَّةٌ مِنْ وَلِیِّهِ فَالسُّنَّةُ مِنْ رَبِّهِ کِتْمَانُ سِرِّهِ قَالَ اللَّهُ عز و جل « عٰالِمُ اَلْغَیْبِ فَلاٰ یُظْهِرُ عَلیٰ غَیْبِهِ أَحَداً إِلاّٰ مَنِ اِرْتَضیٰ مِنْ رَسُولٍ» . . . »
ارتباط خواب با عالم بیداری3
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1373
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
ظهور شخصیت، عظمت و کرامت وجود مبارک حضرت یوسف علیه السلام با خواب صادقانه و رؤیایی حقیقی شروع شد. این گونه خوابها که مانند بیداری است، ویژه پاکان عالم است.
خواب حضرت ابراهیم (1)
کتاب خدا نه تنها این خواب را از ایشان نقل میکند، بلکه خوابی را نیز از جدّ او،
1) 1) - بحار الأنوار: 12/123، باب 6، قصة الذبح و تعیین الذبیح، حدیث 1؛ «عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضَا علیه السلام عَنْ مَعْنَی قَوْلِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله أَنَا ابْنُ الذَّبِیحَیْنِ قَالَ یَعْنِی إِسْمَاعِیلَ بْنَ إِبْرَاهِیمَ الْخَلِیلِ وَ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ أَمَّا إِسْمَاعِیلُ فَهُوَ الْغُلَامُ الْحَلِیمُ الَّذِی بَشَّرَ اللَّهُ بِهِ إِبْرَاهِیم فَلَمّٰا بَلَغَ مَعَهُ اَلسَّعْیَ قٰالَ یٰا بُنَیَّ إِنِّی أَریٰ فِی اَلْمَنٰامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ مٰا ذٰا تَریٰ قٰالَ یٰا أَبَتِ اِفْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ وَ لَمْ یَقُلْ لَهُ یَا أَبَتِ افْعَلْ مَا رَأَیْتَ سَتَجِدُنِی إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ مِنَ اَلصّٰابِرِینَ ) َ فَلَمَّا عَزَمَ عَلَی ذَبْحِهِ فَدَاهُ اللَّهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ بِکَبْشٍ أَمْلَحَ یَأْکُلُ فِی سَوَادٍ وَ یَشْرَبُ فِی سَوَادٍ وَ یَنْظُرُ فِی سَوَادٍ وَ یَمْشِی فِی سَوَادٍ وَ یَبُولُ وَ یَبْعَرُ فِی سَوَادٍ وَ کَانَ یَرْتَعُ قَبْلَ ذَلِکَ فِی رِیَاضِ الْجَنَّةِ أَرْبَعِینَ عَاماً وَ مَا خَرَجَ مِنْ رَحِمِ أُنْثَی وَ إِنَّمَا قَالَ اللَّهُ جَلَّ وَ عَزَّ لَهُ کُنْ فَکَانَ لِیَفْتَدِیَ بِهِ إِسْمَاعِیلَ فَکُلُّ مَا یُذْبَحُ بِمِنًی فَهُوَ فِدْیَةٌ لِإِسْمَاعِیلَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ فَهَذَا أَحَدُ الذَّبِیحَیْنِ.»
حضرت ابراهیم علیه السلام نقل میکند که این انسان والای ملکوتی در آن خواب، میبیند در کنار کعبه معظمه، فرزند با کرامت و دلبندش را برای خدا قربانی میکند.
وقتی بیدار میشود، یقین دارد که این حادثهای را که در خواب دیده، امر خدا و فرمان محبوب است، با حضرت اسماعیل علیه السلام در میان میگذارد:
« قٰالَ یٰا بُنَیَّ إِنِّی أَریٰ فِی اَلْمَنٰامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ مٰا ذٰا تَریٰ» (1)
پسرم! نظر تو چیست؟ این جوان الهی چهارده ساله به پدر عرض میکند:
« قٰالَ یٰا أَبَتِ اِفْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ مِنَ اَلصّٰابِرِینَ» (2)
حضرت اسماعیل علیه السلام آگاهانه خواب را به امر خدا ترجمه میکند. بعد عرض میکند: پدر! خیال شما از من راحت باشد. خواهی دید که من در مقابل فرمان مولا از صبر کنندگانم و کاملاً تسلیم حکم محبوبم هستم.
خواب پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله(3)
1) 1) - صافات (37) : 102؛ «هنگامی که با او به [ مقام ] سعی رسید، گفت: پسرکم! همانا من در خواب میبینم که تو را ذبح میکنم، پس با تأمل بنگر رأی تو چیست؟»
2) 2) - صافات (37) : 102؛ «گفت: پدرم آنچه به آن مأمور شدهای انجام ده اگر خدا بخواهد مرا از شکیبایان خواهی یافت.»
3) 3) - الکافی: 6/486، حدیث 5؛ «أَبِی بَصِیرٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام الْفَرْقُ مِنَ السُّنَّةِ قَالَ لَاقُلْتُ فَهَلْ فَرَقَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله قَالَ نَعَمْ قُلْتُ کَیْفَ فَرَقَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ لَیْسَ مِنَ السُّنَّةِ قَالَ مَنْ أَصَابَهُ مَا أَصَابَ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله یَفْرُقُ کَمَا فَرَقَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَقَدْ أَصَابَ سُنَّةَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ إِلَّا فَلَا قُلْتُ لَهُ کَیْفَ ذَلِکَ قَالَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله حِینَ صُدَّ عَنِ الْبَیْتِ وَ قَدْ کَانَ سَاقَ الْهَدْیَ وَ أَحْرَمَ أَرَاهُ اللَّهُ الرُّؤْیَا الَّتِی أَخْبَرَهُ اللَّهُ بِهَا فِی کِتَابِهِ إِذْ یَقُول (ُ لَقَدْ صَدَقَ اَللّٰهُ رَسُولَهُ اَلرُّؤْیٰا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ اَلْمَسْجِدَ اَلْحَرٰامَ إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ آمِنِینَ مُحَلِّقِینَ رُؤُسَکُمْ وَ مُقَصِّرِینَ لاٰ تَخٰافُونَ ) فَعَلِمَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله أَنَّ اللَّهَ سَیَفِی لَهُ بِمَا أَرَاهُ فَمِنْ ثَمَّ وَفَّرَ ذَلِکَ الشَّعْرَ الَّذِی کَانَ عَلَی رَأْسِهِ حِینَ أَحْرَمَ انْتِظَاراً لِحَلْقِهِ فِی الْحَرَمِ حَیْثُ وَعَدَهُ اللَّهُ عز و جل فَلَمَّا حَلَقَهُ لَمْ یُعِدْ فِی تَوْفِیرِ الشَّعْرِ وَ لَاکَانَ ذَلِکَ مِنْ قَبْلِهِ صلی الله علیه و آله.» بحار الأنوار: 53/113، باب 29، الرجعة؛ «أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام فِی قَوْلِ اللَّهِ عز و جل « إِنَّ اَلَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ اَلْقُرْآنَ لَرٰادُّکَ إِلیٰ مَعٰادٍ » فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام مَا أَحْسَبُ نَبِیَّکُمْ صلی الله علیه و آله إِلَّا سَیَطَّلِعُ عَلَیْکُمْ اطِّلَاعَةً.» و نیز در بحار الأنوار: 17/253؛ «. . . وَ إِنِ ابْتُلِیَ یُوسُفُ بِالْغُرْبَةِ وَ امْتُحِنَ بِالْفُرْقَةِ فَمُحَمَّدٌ فَارَقَ وَطَنَهُ مِنْ أَذَی الْمُشْرِکِینَ وَ وَقَفَ عَلَی الثَّنِیَّةِ وَ حَوَّلَ وَجْهَهُ إِلَی مَکَّةَ فَقَالَ إِنِّی لَأَعْلَمُ أَنَّکِ أَحَبُّ الْبِقَاعِ إِلَی اللَّهِ وَ لَوْ لَاأَهْلُکِ أَخْرَجُونِی مَا خَرَجْتُ فَلَمَّا بَلَغَ الْجُحْفَةَ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَیْهِ إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرادُّکَ إِلی مَعادٍ ثُمَّ آلُ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله شُرِّدُوا فِی الآْفَاقِ وَ امْتُحِنُوا بِمَا لَمْ یُمْتَحَنْ بِهِ أَحَدٌ غَیْرُهُمْ وَ قَدْ أُعْلِمَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه و آله جَمِیعَ ذَلِکَ وَ کَانَ یُخْبِرُ بِهِ وَ إِنْ بَشَّرَ اللَّهُ یُوسُفَ بِرُؤْیَا رَآهَا فَقَدْ بَشَّرَ مُحَمَّداً بِرُؤْیَا فِی قَوْلِهِ لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیا بِالْحَقِّ.»
در قرآن از وجود مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله خوابی را نقل میکند که حضرت بعد از آن خواب، اشک شوق میریختند. خداوند متعال با این آیه شریفه رسولش را تسلیت و آرامش داد:
« إِنَّ اَلَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ اَلْقُرْآنَ لَرٰادُّکَ إِلیٰ مَعٰادٍ» (1)
یقیناً این خواب تو، در بیداری تعبیر خواهد شد. اثر و نتیجه پاکی و طهارت باطن، نیت، فکر، اخلاق و عمل فقط در رؤیای صادقه نیست، بلکه این یکی از میوههای پاک است. این خوابها، یقین، اعتماد و ایمان قلبی انسان را بیشتر و تقویت میکند. انسان را به عالم دیگری میبرد و حال دیگری به انسان میدهد.
1) 1) - قصص (28) : 85؛ «یقیناً کسی که [ ابلاغ و عمل کردن به ] قرآن را بر تو واجب کرده است، حتماً تو را به بازگشت گاه [ رفیع و بلند مرتبهات، شهر مکه ] بازمیگرداند.»
خواب حضرت سید الشهداء علیه السلام (1)
وجود مبارک حضرت سیدالشهداء علیه السلام خوابی دارند که خیلی شنیدنی است.
این خواب در روز بود. عصر تاسوعا خسته شده بودند، کنار خیمه نشستند، سر مبارک را روی زانو قرار دادند و خوابشان برد. دشمن اعلام حمله کرد. حضرت زینب کبری علیها السلام با دنیایی از وقار و ادب به خدمت حضرت سیدالشهداء علیه السلام آمد.
دید ایشان خواب است.
به نظر مبارک ایشان آمد که بیدار کردن برادر لازم است. حضرت علیه السلام را آرام صدا زدند: «یا اباعبدالله» ! امام چشم مبارکشان را باز کردند. قبل از این که خواهر اعلام کند که دشمن در مقام حمله به ماست، فرمودند: خواهر! من اکنون در خواب دو مطلب را دیدم.
نخست: دیدم که تمام درهای ملکوت به روی من باز است، جدّم پیغمبر صلی الله علیه و آله، پدرم امیرالمؤمنین علیه السلام، مادرم فاطمه زهرا علیها السلام، برادرم حضرت مجتبی علیه السلام و پشت سر اینان فرشتگان رحمت خدا، همگی به جانب من دست دراز کردهاند، پیغمبر صلی الله علیه و آله به من میفرماید: حسین جان! زودتر به نزد ما بیا. در این پرده خواب این حقیقت را میخواهد بفرماید:
1) 1) - اللهوف: 90؛ «قَالَ الرَّاوِی: وَ جَلَسَ الْحُسَیْنُ علیه السلام فَرَقَدَ ثُمَّ اسْتَیْقَظَ فَقَالَ: یَا أُخْتَاهْ إِنِّی رَأَیْتُ السَّاعَةَ جَدِّی مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله وَ أَبِی عَلِیّاً وَ أُمِّی فَاطِمَةَ وَ أَخِیَ الْحَسَنَ وَ هُمْ یَقُولُونَ یَا حُسَیْنُ علیه السلام إِنَّکَ رَائِحٌ إِلَیْنَا عَنْ قَرِیبٍ وَ فِی بَعْضِ الرِّوَایَاتِ غَداً. قَالَ الرَّاوِی: فَلَطَمَتْ زَیْنَبُ وَجْهَهَا وَ صَاحَتْ وَ بَکَتْ فَقَالَ لَهَا الْحُسَیْنُ مَهْلًا لَاتُشْمِتِی الْقَوْمَ بِنَا.»
«فرشیّون بأبدانهم عرشیّون بأرواحهم» (1)بدن پاکان در زمین زندگی میکند، ولی خودشان اهل زمین نیستند، بلکه ملکوتی هستند. ملکوتیان نیز یکپارچه پاکی، نور و عقل هستند. این، گفتار امیرالمؤمنین علیه السلام است.
در روایت داریم:
«خلق الملائکة و رکّب فیهم العقل» (2)بدن پاکان فرشی است، اما شخصیت، اندیشه، افکار، اخلاق، منش و اطوارشان عرشی است.
امیرالمؤمنین علیه السلام در «نهج البلاغه» دارند: پاکان با بدن در زمین هستند و با روح در ملأ أعلا، در کنار خدا زندگی میکنند و از آنجا به بدن فرمان میدهند. تمام فرمانها ملکوتی است. آنها «مع الله» هستند و در معیّت حضرت حق، به اعضا و جوارح
1) 1) - العقائد الإسلامیة - مرکز المصطفی صلی الله علیه و آله: 2/312؛ «قال صلی الله علیه و آله: إن العیش عیش الآخرة. ونعم ما قال العارف عبد الرحمن الجامی قدس سره السامی: تا بود باقی بقایای وجود کی شود صاف از کدر جام شهود تا بود پیوند جان وتن بجای کی شود مقصود کل برقع گشای تا بود قالب غبار چشم جان کی توان دیدن رخ جانان عیان ثم إن الشهود الحاصل لأهل الله فی الدنیا لیس لهم بما هم بأبدانهم فرشیون دنیویون، بل بما هم بقلوبهم عرشیون أخرویون، فیصدق أن الرؤیة والشهود مطلقا مخصوصة بالآخرة.»
2) 2) - اشاره است به این روایت: مشکاةالأنوار: 251؛ «روی عن الصادق علیه السلام أنه قال إن الله تعالی رکب العقل فی الملائکة بدون الشهوة و رکب الشهوة فی البهائم بدون العقل و رکبهما جمیعا فی بنی آدم فمن غلب عقله علی شهوته کان خیرا من الملائکة و من غلبت شهوته علی عقله کان شرا من البهائم.»
فرمان میدهند؛ یعنی شهوت، شکم و بدن، محکوم آن فرمان هستند، هیچ کدام از اجزای بدن حکومت ندارند، بلکه همه محکوم فرمان وجود مقدس پروردگار هستند. این معنای
«فرشیّون بأبدانهم عرشیّون بأرواحهم»
است.
اما آیا این مقام برای ما حاصل میشود؟ قطعاً قابل تحصیل است: غسل در اشک زنم کاهل طریقت گویند پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز (1)
قطعاً حاصل میشود. شستشویی کن و انگه به خرابات خرام تا نگردد زتو این دیر خراب آلوده (2)
آنهایی که در پاکی خیلی قوی هستند، در بیداری نیز به اندازه پاکی خود، ماورای پرده را میبینند. به آنها اجازه دادهاند که در حدّ پاکی خود، در نفوس اثر بگذارند و تصرّف کنند.
دوستی داشتم که پنجاه سال از من بزرگتر بود. پیرانی بودند - البته الان هم هستند، ولی انگشت شمار - که در حدّ خود، پیر راه و طریقت هستند. طریقت منظورم صراط مستقیم حضرت حق است.
او در مسجدی کار میکرد و در آن سنّ پیری بالای هفتاد سال، مانند یک جوان کار میکرد. میگفت: من هشت ساله بود، تب گرفتم، طبیعتاً طبق مسائل الهی، کسی که بیمار میشود، دستور دارد که به طبیب مراجعه کند.
میگفت: پدرم به من خیلی علاقهمند بود، مرا چند جا نزد دکتر برد، اما تبم قطع نشد. نگران مرگم شد؛ چون واقعاً داشتم از دست میرفتم. به او آدرس شخص اهل حال و اهل نفسی را دادند، پدرم مرا نزد او برد، گفت: اگر باید بمیرد، من تسلیم حق هستم، اما اگر نباید بمیرد، برای تب او کاری کن.
میگفت: آرام به من نگاه کرد و گفت: ای تب! رابطهات را با این بدن تا آخر قطع کن. من شصت و شش سال است که تب نکردم. این اجازه را به پاکان دادهاند؛ یعنی اگر شما نیز این راه را سیر کنید، این اجازه به صورت ملکوتی برای شما نیز صادر میشود.
آیات مربوط به حضرت مسیح علیه السلام را بخوانید: (1)« وَ أُحْیِ اَلْمَوْتیٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ» (2)
اجازه داده بودند که به مرده واقعی دم بزند و او زنده شود. یعنی رفته به عالم بعد
1) 1) - بحار الأنوار: 16/416، باب 12؛ «قَوْلُهُ « وَ أُحْیِ اَلْمَوْتیٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ » قَالَ الْکَلْبِیُّ کَانَ عِیسَی علیه السلام یُحْیِی الْأَمْوَاتَ بِیَا حَیُّ یَا قَیُّومُ وَ قِیلَ إِنَّهُ أَحْیَا أَرْبَعَةَ أَنْفُسٍ وَ هُمْ عَاذِرٌ وَ ابْنُ الْعَجُوزِ وَ ابْنَةُ الْعَاشِرِ وَ سَامُ بْنُ نُوحٍ قَالَ الرِّضَا علیه السلام لَقَدِ اجْتَمَعَتْ قُرَیْشٌ إِلَی رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَسَأَلُوهُ أَنْ یُحْیِیَ لَهُمْ مَوْتَاهُمْ فَوَجَّهَ مَعَهُمْ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام فَقَالَ اذْهَبْ إِلَی الْجَبَّانَةِ فَنَادِ بِاسْمِ هَؤُلَاءِ الرَّهْطِ الَّذِینَ یَسْأَلُونَ عَنْهُمْ بِأَعْلَی صَوْتِکَ یَا فُلَانُ وَ یَا فُلَانُ وَ یَا فُلَانُ یَقُولُ لَکُمْ رَسُولُ اللَّهِ قُومُوا بِإِذْنِ اللَّهِ فَقَامُوا یَنْفُضُونَ التُّرَابَ عَنْ رُءُوسِهِمْ.»
2) 2) - آل عمران (3) : 49؛ «و مردگان را به اِذن خدا زنده میکنم.»
را برگرداند. مسافری که هیچ طبیبی قدرت برگرداندنش را نداشت، ولی این اجازه را به حضرت مسیح علیه السلام داده بودند. این اجازه را به حضرت موسی بن عمران علیه السلام داده بودند که در جریان آن بقره که احتمال به هم ریختگی امت را دارد، به مردم بگوید:
« إِنَّ اَللّٰهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً» (1)
گاوی را سر ببرند و عضوی از این گاو را به مقتول بزنند تا زنده شود و بگوید:
قاتل او کیست. این اجازه را به اهل نفس دادهاند که با دُم حیوان، مرده را زنده کنند، نه با دَم خود، دَم آنان که همه مردهها را زنده میکند.
همین که حضرت موسی علیه السلام با چشم خود به آن گاوی که میکشند فقط نگاه کند و با زبان بگوید، کافی است، وگرنه عضو گاو که مرده را زنده نکرد، بلکه نسیم دهان و نگاه حضرت موسی علیه السلام مرده را زنده کرد. (2)
1) 1) - بقره (2) : 67؛ «خدا به شما فرمان میدهد گاوی را ذبح کنید.»
2) 2) - بحار الأنوار: 13/260 - 261؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ إِنَّ رَجُلًا مِنْ خِیَارِ بَنِی إِسْرَائِیلَ وَ عُلَمَائِهِمْ خَطَبَ امْرَأَةً مِنْهُمْ فَأَنْعَمَتْ لَهُ وَ خَطَبَهَا ابْنُ عَمٍّ لِذَلِکَ الرَّجُلِ وَ کَانَ فَاسِقاً رَدِیئاً فَلَمْ یُنْعِمُوا لَهُ فَحَسَدَ ابْنُ عَمِّهِ الَّذِی أَنْعَمُوا لَهُ فَقَعَدَ لَهُ فَقَتَلَهُ غِیلَةً ثُمَّ حَمَلَهُ إِلَی مُوسَی عَلَیْهِ السَّلَامُ فَقَالَ یَا نَبِیَّ اللَّهِ هَذَا ابْنُ عَمِّی فَقَدْ قُتِلَ فَقَالَ مُوسَی عَلَیْهِ السَّلَامُ مَنْ قَتَلَهُ قَالَ لَاأَدْرِی وَ کَانَ الْقَتْلُ فِی بَنِی إِسْرَائِیلَ عَظِیماً جِدّاً فَعَظُمَذَلِکَ عَلَی مُوسَی فَاجْتَمَعَ إِلَیْهِ بَنُو إِسْرَائِیلَ فَقَالُوا مَا تَرَی یَا نَبِیَّ اللَّهِ وَ کَانَ فِی بَنِی إِسْرَائِیلَ رَجُلٌ لَهُ بَقَرَةٌ وَ کَانَ لَهُ ابْنٌ بَارٌّ وَ کَانَ عِنْدَ ابْنِهِ سِلْعَةٌ فَجَاءَ قَوْمٌ یَطْلُبُونَ سِلْعَتَهُ وَ کَانَ مِفْتَاحُ بَیْتِهِ تَحْتَ رَأْسِ أَبِیهِ وَ کَانَ نَائِماً وَ کَرِهَ ابْنُهُ أَنْ یُنَبِّهَهُ وَ یُنَغِّصَ عَلَیْهِ نَوْمَهُ فَانْصَرَفَ الْقَوْمُ فَلَمْ یَشْتَرُوا سِلْعَتَهُ فَلَمَّا انْتَبَهَ أَبُوهُ قَالَ لَهُ یَا بُنَیَّ مَا ذَا صَنَعْتَ فِی سِلْعَتِکَ قَالَ هِیَ قَائِمَةٌ لَمْ أَبِعْهَا لِأَنَّ الْمِفْتَاحَ کَانَ تَحْتَ رَأْسِکَ فَکَرِهْتُ أَنْ أُنَبِّهَکَ وَ أُنَغِّصَ عَلَیْکَ نَوْمَکَ قَالَ لَهُ أَبُوهُ قَدْ جَعَلْتُ هَذِهِ الْبَقَرَةَ لَکَ عِوَضاً عَمَّا فَاتَکَ مِنْ رِبْحِ سِلْعَتِکَ وَ شَکَرَ اللَّهُ لِابْنِهِ مَا فَعَلَ بِأَبِیهِ وَ أَمَرَ مُوسَی بَنِی إِسْرَائِیلَ أَنْ یَذْبَحُوا تِلْکَ الْبَقَرَةَ بِعَیْنِهَا فَلَمَّا اجْتَمَعُوا إِلَی مُوسَی وَ بَکَوْا وَ ضَجُّوا قَالَ لَهُمْ مُوسَی إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً فَتَعَجَّبُوا وَ قَالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً نَأْتِیکَ بِقَتِیلٍ فَتَقُولُ اذْبَحُوا بَقَرَةً فَقَالَ لَهُمْ مُوسَی أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْجاهِلِینَ فَعَلِمُوا أَنَّهُمْ قَدْ أَخْطَئُوا فَقَالُوا ادْعُ لَنا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنا ما هِیَ قالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا فارِضٌ وَ لا بِکْرٌ وَ الْفَارِضُ الَّتِی قَدْ ضَرَبَهَا الْفَحْلُ وَ لَمْ تَحْمِلْ وَ الْبِکْرُ الَّتِی لَمْ یَضْرِبْهَا الْفَحْلُ فَقَالُوا ادْعُ لَنا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنا ما لَوْنُها قالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها أَیْ شَدِیدَةُ الصُّفْرَةِ تَسُرُّ النَّاظِرِینَ إِلَیْهَا قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنا ما هِیَ إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَیْنا وَ إِنَّا إِنْ شاءَ اللَّهُ لَمُهْتَدُونَ قالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا ذَلُولٌ تُثِیرُ الْأَرْضَ أَیْ لَمْ تَذَلَّلْ وَ لا تَسْقِی الْحَرْثَ أَیْ لَاتَسْقِی الزَّرْعَ مُسَلَّمَةٌ لا شِیَةَ فِیها أَیْ لَانُقْطَةَ فِیهَا إِلَّا الصُّفْرَةُ قالُوا الآْنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ هِیَ بَقَرَةُ فُلَانٍ فَذَهَبُوا لِیَشْتَرُوهَا فَقَالَ لَاأَبِیعُهَا إِلَّا بِمِلْءِ جِلْدِهَا ذَهَباً فَرَجَعُوا إِلَی مُوسَی عَلَیْهِ السَّلَامُ فَأَخْبَرُوهُ فَقَالَ لَهُمْ مُوسَی لَابُدَّ لَکُمْ مِنْ ذَبْحِهَا بِعَیْنِهَا فَاشْتَرَوْهَا بِمِلْءِ جِلْدِهَا ذَهَباً فَذَبَحُوهَا ثُمَّ قَالُوا یَا نَبِیَّ اللَّهِ مَا تَأْمُرُنَا فَأَوْحَی اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی إِلَیْهِ قُلْ لَهُمُ اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهَا وَ قُولُوا مَنْ قَتَلَکَ فَأَخَذُوا الذَّنَبَ فَضَرَبُوهُ بِهِ وَ قَالُوا مَنْ قَتَلَکَ یَا فُلَانُ فَقَالَ فُلَانُ بْنُ فُلَانٍ ابْنُ عَمِّیَ الَّذِی جَاءَ بِهِ وَ هُوَ قَوْلُهُ فَقُلْنٰا اِضْرِبُوهُ بِبَعْضِهٰا کَذٰلِکَ یُحْیِ اَللّٰهُ اَلْمَوْتیٰ وَ یُرِیکُمْ آیٰاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ .»
اگر اولیای خدا نتوانند « بِإِذْنِ اَللّٰهِ » کاری را انجام دهند، پس چه فرقی بین زحماتی که آنها در راه پاکی کشیدهاند و ناپاکان هست؟ تمام فرقهای بین پاکان و ناپاکان در کارهای شگفتانگیز واقعی است که هیچ ارتباطی با سحر و جادو ندارد؛ چون سحر و جادو برای ناپاکان است، ولی امور حقیقیه از آن پاکان عالم است.
این امور حقیقیه برای مردم به حق وابسته است که بدنی در زمین و روحی در ملکوت و نزد محبوب دارند. از مقام قرب، به بدن خود فرمان میدهند و هیچ گاه فرمانبر بدن نیستند، بلکه فرمانده بدن هستند. در فرمانبری از بدن است که شخص به ناپاکی کشیده میشود. این یک پرده خواب بود.
اما پرده دوم؛ فرمودند: خواهر! دیدم که در بیابان تنها بودم، سگی قوی هیکل
که گرفتار بیماری پوستی بود و دو دندان پیشین او از رده دندانهای دیگرش جلوتر بود، برای این که مرا قطعه قطعه کند، به من حمله کرد، من از شدّت هراس در مرز بیدار شدن بودم که تو مرا صدا زدی.
در این پرده دوم فهمیدم که فردا قاتل من در میان این سی هزار نفر است؛ یعنی ناپاکانی که هیچ زمینه پاکی برای خود باقی نگذاشتهاند، در عالمِ معنا به شکل سگِ بیمار هستند. این خواب پاکان است.
خوابی را نیز رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکنند که خیلی عجیب است. ظاهراً بعد از نماز صبح بود. به مردم فرمودند: من دیشب خوابی دیدهام که میخواهم برای شما نقل کنم و هیچ چیزی را ناگفته نگذارم.
اولاً: بدانید که من وقتی میخوابم:
«تنام عینای و لاینام قلبی» (1)چشمم حالت خواب را قبول میکند، اما دلم نمیخوابد. آنچه را که در خواب میبینم، دلم میبیند و آن عین حقیقت است.
پیغمبر صلی الله علیه و آله شبها خیلی کم میخوابیدند. شبها و روزهای عربستان در طول سال مساوی هستند؛ چون در منطقه نزدیک به استوا، آفتاب مستقیم میتابد. در نهایت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بیش از پنج ساعت نمیخوابیدند و بقیه آن را بیدار و مشغول مناجات با خدا بودند.
1) 1) - بحار الأنوار: 16/399، باب 11؛ «قوله صلی الله علیه و آله تَنَامُ عَیْنَایَ وَ لَایَنَامُ قَلْبِی.» بحار الأنوار: 58/212؛ «وَ قَدْ رُوِیَ عَنْهُ علیه السلام أَنَّهُ غَفَا ثُمَّ قَامَ یُصَلِّی مِنْ غَیْرِ تَجْدِیدِ وُضُوءٍ فَسُئِلَ عَنْ ذَلِکَ فَقَالَ إِنِّی لَسْتُ کَأَحَدِکُمْ تَنَامُ عَیْنَایَ وَ لَایَنَامُ قَلْبِی.»
عشقی که اینها در دنیا کردند، هیچ شاه و ثروتمندی نکرد. چه لذتی از عبادت، مناجات، هدایت و کمک به مردم میبردند؟ خدا میداند.
حضرت صلی الله علیه و آله فرمودند: وقتی خوابم برد، دیدم دو نفر آمدند و خیلی جدی به من گفتند: به دنبال ما حرکت کن. من نیز در عالم رؤیا برخاستم و به دنبال آنها حرکت کردم. مرا از مدینه تا سرزمین مقدّس با خود بردند.
این روایت، سرزمین مقدس را معلوم نکرده است که مکّه بوده یا بیت المقدس یا وادی سینا؟ فقط همین مقدار پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرمایند: مرا تا وادی مقدس بردند و از آنجا نیز حرکت دادند تا آن که به مکانی رسیدیم. دیدم مردی افتاده است و مرد دیگری بالای سر او است. سنگ سخت و سنگینی در دست این مرد است. با تمام قدرت سنگ را روی سر شخص خوابیده میکوبد و این سر و جمجمه را متلاشی میکند.
سنگ با آن شدتی که به این سر میخورد، میغلطد. دوباره به دنبال سنگ میرود، تا زمانی که میرود سنگ را بردارد و برگردد، سر خرد شده این مرد دوباره سر جای خود میآید و دوباره آن مرد سنگ را به سر این مرد میکوبد.
من گفتم: این انسان خوابیده کیست؟ این شخصی که سنگ را به سر او میزند و جمجمه را خرد میکند کیست؟ همراهان من گفتند: شما فقط به دنبال ما بیایید.
من راه افتادم تا به شخصی رسیدیم که خوابیده بود، در حالی که پشت او به زمین و روی بدن به سمت بالا بود. شخصی نیز بالای سرش بود که چنگکی در دستش بود و چنان به چشم، لب و بینی او فرو میکرد که چشم، لب و بینی به آن طرف سر برمیگشت. دوباره برمیگرداند و همین چنگک را از پشت فرو میکرد، دوباره چشم، بینی و دهان به آن طرف صورت برمیگشت.
به این دو نفر گفتم: اینها چه کسانی هستند؟ گفتند: باز به دنبال ما بیایید. راه افتادیم تا به تنوری رسیدیم. دیدم صدای ناله وحشتناکی از این تنور بیرون میآید
که میخواهد بند قلب مرا پاره کند. داخل تنور را نگاه کردم، دیدم جمعیتی از مرد و زن عریان میان این تنور هستند و از زیر بدن آنها، آتش شعله میکشد.
از شدت ناراحتی گفتم: سبحان الله! به این دو نفر گفتم: اینها چه کسانی هستند؟ گفتند: فقط دنبال ما بیایید.
به جوی سرخ رنگی رسیدیم، آبی که در آن روانه بود، مانند خون بود. کسی در این آب شنا میکرد و یک نفر نیز در کنار نهر ایستاده، سنگهای زیادی در کنارش ریخته بود. وقتی شناگر به او میرسید، گویا باید دهانش را باز کند، تا شخصی که ایستاده بود، سنگ را بردارد و در دهان شناگر پرت کند.
دوباره شناگر به جای اولش برمیگشت، شنا را ادامه میداد و باز دهانش باز میشد و باز در دهانش سنگ میزد. چه حالی در خواب میکشم، خدا میداند. به این دو نفر گفتم: این دو نفر چه کسانی هستند؟ گفتند: به دنبال ما بیایید.
به دنبال آنان رفتم. به باغی رسیدیم، چه باغی! از این باغ زیباتر را ندیده بودم.
هر چه در باغ بود، مربوط به فصل بهار بود. درختها پرشکوفه، گلها شکفته، منظره عجیبی بود. مردی را دیدم با قامت آراسته، کودکان فراوانی در کنار این مرد بودند و این مرد به قدری به این بچهها محبت میکند که خدا میداند. چقدر دیدن این باغ، این مرد، کودکان و کار این مرد لذتبخش بود.
به این دو نفر گفتم: اینها چه کسانی هستند؟ گفتند: فقط دنبال ما بیایید. رفتیم.
به بستانی رسیدیم، گفتند: به داخل بیایید. آن بستان انتها نداشت. در آنجا شهری را دیدم که تمام ساختمانهای آن از خشت طلا و نقره بود.
دروازه را باز کردند و گفتند: وارد شوید. جمعیتی را در آن شهر دیدم که نصف صورت آنها از زیبایی، انسان را خیره، اما نصف دیگر صورت از زشتی، انسان را متنفر میکند، ولی نهری در آنجا بود و به اینها میگفتند: بروید در نهر غسل کنید، درون نهر میرفتند و شنا میکردند. خود را میشستند و بیرون میآمدند. طرف
زشت صورت آنان مانند طرف زیبای آن میشد.
گفتم: اینجا چه خبر است؟ باز گفتند: شما دنبال ما بیایید. به مردی رسیدیم که کارش این بود فقط آتش اضافه میکرد و دور آتش میچرخید. گفتم: این کیست؟ شبی به من گذشت که شگفتیها و عجایبی را دیدم. گفتند: برای شما توضیح میدهیم و بعد از خواب بیدار شدم.
اما یا رسول الله! اولین کسی را که دیدی خوابیده بود و کسی با سنگ سخت مرتب جمجمهاش را میکوبید، کسی بود که حلال و حرام قرآن را یاد گرفته و فهمیده بود، اما عمل نمیکرد و برای نماز واجب خواب میرفت و برنمیخاست که نماز بخواند و تا روز قیامت در عالم برزخ، سر او را با این سنگ میکوبند.
اما نفر دوم که با چنگک چشم، بینی و دهانش را میکوبیدند که صورتش به پشت سر میرفت، کسی بود که صبح از خانه بیرون میرفت، دروغی میگفت که مردم باور کنند و آن دروغ نیز در دنیا پخش میشد. یا رسول الله! این دروغگو بعد از مرگ، تا روز قیامت این بلا را بر سرش در میآورند، تا به عذاب جهنّم برسد.
اما آن مردان و زنانی که در تنور عریان بودند، از بدن آنان آتش بالا میآمد، زنان و مردان زناکار هستند.
و اما آن کسی که در جوی خون شنا میکرد و سنگ به دهان او میکوبیدند، رباخوار بود و آن کسی که آتش روشن کرده بود و دور آن میگشت، مالک دوزخ است که تا روز قیامت به این آتش میدمد تا اهل آن، وارد جهنم شوند.
اما آن باغی که دیدی مانند بهار است و مردی در آن بود، جدّ تو، حضرت ابراهیم علیه السلام و آن بچههایی هستند که قبل از بلوغ از دنیا رفتند. خداوند متعال همه اینها را در اختیار حضرت ابراهیم علیه السلام گذاشته و به او گفته است که در این عالم
اینها را تربیت کند تا فردای قیامت لایق بهشت شوند.
اینها فرزندان مردم مؤمن و مسلمان هستند. همان بچههایی که در روز قیامت وقتی خدا به آنها میگوید وارد بهشت شوید، جلوی درب بهشت میایستند، میگویند: خدایا! پدر و مادر ما کجا هستند؟ ما که آنها را در دنیا زیاد ندیدیم. خدا میفرماید: پدر و مادر این بچهها کیانند! فرزندان شما ناراحت هستند، بیایید و با آنها به بهشت بروید. اگر پدر و مادر مؤمن این بچهها گناهکار باشند، خدا به خاطر آن داغی که دیدهاند، گناه آنان را میبخشد؛ چون که ارحم الراحمین است.
اما یا رسول الله! باغ دومی که دیدی و آن شهری که ساختمانی از خشت طلا و نقره داشت، آن جا فضای بهشت عدن است، آنهایی که نصف چهره زشت و نصف زیبا بودند، کسانی بودند که هم کار خوب داشتند و هم کار بد، اما کار خوب آنان بیشتر از کار بد بوده است. اینها قابل اصلاح بودند، در نتیجه خدا آنان را نجات داده است و در روز قیامت برای این که آبروی آنها نرود، میگوید: در این نهر بروید که این زشتی شما شسته شود، تا در بهشت انگشت نما نشوید و آبروی شما نرود.
«فکیف حیلتی یا ستار العیوب» (1)
1) 1) - بحار الأنوار: 84/339، باب 13؛ «. . . إِلَهِی قَلْبِی مَحْجُوبٌ وَ نَفْسِی مَعْیُوبٌ وَ عَقْلِی مَغْلُوبٌ وَ هَوَائِی غَالِبٌ وَ طَاعَتِی قَلِیلَةٌ وَ مَعْصِیَتِی کَثِیرَةٌ وَ لِسَانِی مُقِرٌّ بِالذُّنُوبِ فَکَیْفَ حِیلَتِی یَا سَتَّارَ الْعُیُوبِ وَ یَا عَلَّامَ الْغُیُوبِ وَ یَا کَاشِفَ الْکُرُوبِ اغْفِرْ ذُنُوبِی کُلَّهَا بِحُرْمَةِ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ یَا غَفَّارُ یَا غَفَّارُ یَا غَفَّارُ بِرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِین.»
شعبهای از آن نهر، ماه رمضان، این گونه جلسات و نماز در نیمه شب است.
خدایا! پیغمبر صلی الله علیه و آله در جمعه آخر ماه شعبان به ما فرمودهاند:
«دعیتم الی ضیافة الله» (1)مردم! خدا شما را به میهمانی خود دعوت کرده است. خدایا! پیغمبر صلی الله علیه و آله به ما فرموده است که اگر میهمان نزد شما آمد، و لو کافر باشد،
«اکرم الضیف و لو کان کافراً» (2)ما کافر نیستیم و نزد تو آمدهایم، خدایا! ما عاشق پیغمبر صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه السلام هستیم. ما غلام حلقه به گوش ائمه علیهم السلام و محبّ حضرت فاطمه زهرا علیها السلام هستیم.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - وسائل الشیعة: 10/313، باب 18، حدیث 13494.
2) 2) - جامعالأخبار: 84، الفصل الأربعون فی فضیلة بر الوالدین؛ «و قال صلی الله علیه و آله من ضرب أبویه فهو ولد الزناء و من آذی جاره فهو ملعون و من أبغض عترتی فهو ملعون و منافق خاسر یا علی أکرم الجار و لو کان کافرا و أکرم الضیف و لو کان کافرا و أطع الوالدین و لو کانا کافرین و لا ترد السائل و إن کان کافرا.» إرشادالقلوب: 1/138، الباب الثالث و الأربعون؛ «و قال رسول الله صلی الله علیه و آله من أکرم الضیف فقد أکرم سبعین نبیا و من أنفق علی الضیف درهما فکأنما أنفق ألف ألف دینار فی سبیل الله تعالی.» الکافی: 7/228، حدیث 5 - 4 «عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ الضَّیْفُ إِذَا سَرَقَ لَمْ یُقْطَعْ وَ إِنْ أَضَافَ الضَّیْفُ ضَیْفاً فَسَرَقَ قُطِعَ ضَیْفُ الضَّیْفِ.» «عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ اسْتَأْجَرَ أَجِیراً فَأَخَذَ الْأَجِیرُ مَتَاعَهُ فَسَرَقَهُ فَقَالَ هُوَ مُؤْتَمَنٌ ثُمَّ قَالَ الْأَجِیرُ وَ الضَّیْفُ أُمَنَاءُ لَیْسَ یَقَعُ عَلَیْهِمْ حَدُّ السَّرِقَة.»
برجستگیهای ماه مبارک رمضان
4 تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1373
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
ارزش و عظمتی که ماه مبارک رمضان دارد، هم به خاطر فضائل خود این ماه است و هم به خاطر ارزش روزه که این ارزش را سایر ماهها ندارند. از اسامیی که وجود مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله برای ماه رمضان انتخاب کردند، «شهر انابه» است.
این یکی از فضایل و ارزشهای این ماه مبارک است.
برای فهم حقیقت انابه که در قرآن مجید نیز با مشتقات آن، بیش از ده مورد آمده است، لازم میدانم درباره اصل روزه مقدمهای را ذکر کنم:
کلمه «صوم» در لغت به معنای «امساک» ؛ یعنی خودداری کردن است که اگر این خودداری در حقیقت خودداری کاملِ ظاهری و باطنی باشد، آن صوم مورد نظر پروردگار تحقق پیدا میکند و آثار خود را در دنیا و آخرت به روزه دار منتقل میکند.
لغت عرب بسیار گسترده است. گاهی بعضی از لغات و کلمات بیش از هفتاد معنا دارند.
معنای دیگر صوم که در لغت عرب استعمال شده است، خصوصاً در زبان
فصحا، بلغا و شعرای بسیار معروف و قوی سخن عرب مانند «امرء القیس» (1)به معنای رفعت، ارتفاع و بلندی است. در اصطلاح عرب آمده است که «اذا صام النهار» یعنی هنگامی که روز به ساعت رفعت و بلندی رسید.
این که قرآن کریم و روایات برای روزه ماه رمضان این همه ارزش قائل شده، به خاطر این است که صوم در مرتبه، منزلت و رفعت، از همه عبادات بالاتر است و به همین خاطر قرآن مجید به صوم نامگذاری کرده است؛ یعنی عملی بلندمرتبه، با رفعت و با منزلت که هیچ عملی از اعمال اسلامی این رفعت، منزلت و مرتبه را ندارد.
به همین خاطر پروردگار عالم در بین همه اعمال، روزه را به وجود مقدس خود نسبت داده است:
«الصوم لی و أنا اجزی به» (2)
1) 1) - معارف و معاریف: 2/511 اِمرؤا القیس: بن حجر بن حارث کندی، از قبیله بنی اکل المرار، مشهورترین شاعر عرب، نژاداً یمانی و در نجدیا در مخلاف السکاسک یمن متولد شده، وی بدین لقب شهرت یافته و مورخین در نام او بین: حُنُدج و مُلیکه و عدیّ اختلاف نمودهاند. از حضرت رسول صلی الله علیه و آله روایت شده که امرؤالقیس در قیامت پرچم دار شعر است به سوی دوزخ و او مردی است که در دنیا به نام و شهرت رسید ولی در آخرت به دست فراموشی سپرده میشود. از امیرالمؤمنین علیه السلام پرسیدند: برترین شاعر عرب کیست؟ فرمود: شاعران همه بر یک روش نبوده و در یک مسیر به مسابقه نپرداختهاند تا پیشگام آنها مشخص شود، ولی اگر به ناچار باید به این سؤال پاسخ داد باید گفت: آن سلطان گمراه یعنی امروالقیس بر همه مقدم است. (حکمت: 455) . مرگ وی را از 540 تا 566 میلادی نوشتهاند و به نقل زرکلی 130 تا 80 قبل از هجرت.
2) 2) - من لایحضره الفقیه: 2/75، باب فضل الصیام، حدیث 1773؛ «وَ قَالَ صلی الله علیه و آله قَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی الصَّوْمُ لِی وَ أَنَا أَجْزِی بِهِ وَ لِلصَّائِمِ فَرْحَتَانِ حِینَ یُفْطِرُ وَ حِینَ یَلْقَی رَبَّهُ عز و جل وَ الَّذِی نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِیَدِهِ لَخُلُوفُ فَمِ الصَّائِمِ عِنْدَ اللَّهِ أَطْیَبُ مِنْ رِیحِ الْمِسْکِ.» الکافی: 4/63، حدیث 6؛ «عَنْ أَبِی الصَّبَّاحِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی یَقُولُ الصَّوْمُ لِی وَ أَنَا أَجْزِی عَلَیْهِ.»
یعنی مرحله رفعت و منزلت این عبادت در برابر حضرت حق، از همه عبادات بیشتر و بالاتر است.
عجیب این است که در زبان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله روزه با خدا همصفت بیان شده است. قرآن مجید درباره خدا میفرماید:
« لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْبَصِیرُ» (1)
چیزی در این عالم مانند خدا نیست، درباره روزه نیز «ابوامامه» یکی از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله میگوید:
روزی به محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم و عرض کردم: مرا به کاری دعوت کن که دعوت تو را با همه وجودم بپذیرم و عمل کنم و دست به دامن آن کار شوم. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:
«علیک بالصوم فانّه لامثل له» (2)
1) 1) - شوری (42) : 11؛ «هیچ چیزی مانند او نیست و او شنوا و بیناست.»
2) 2) - کنز العمال، المتقی الهندی: 15/866، حدیث 43446؛ مسند احمد: 5/248؛ «علیک بالهجرة! فإنه لا مثل لها، علیک بالجهاد! فإنه لا مثل له، علیک بالصوم! فإنه لا مثل له، علیک بالسجود! فإنک لا تسجد لله سجدة إلا رفعک الله بها درجة وحط عنک بها خطیئة.» بحار الأنوار: 93/248، باب 30، حدیث 10؛ «فِیمَا أَوْصَی بِهِ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام عِنْدَ وَفَاتِهِ عَلَیْکَ بِالصَّوْمِ فَإِنَّهُ زَکَاةُ الْبَدَنِ وَ جُنَّةٌ لِأَهْلِهِ.»
من تو را به روزه دعوت میکنم؛ چون در میان عبادات چیزی مانند روزه نیست.
روزه نسبت به همه عبادات مثل ندارد، همان طور که خدا:
« لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» (1)
باز پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله مطلبی را درباره روزه بیان میکنند که خیلی شگفتآور است. میفرمایند:
«للصائم فرحتان یفرحهما»
روزهدار دو خوشحالی دارد که به این دو چیز خوشحال و شاد میشود.
«اذا افطر فرح»
نخست: هنگامی است که اذان مغرب و عشاء را شروع میکنند و روزه دار مشغول افطار میشود. به افطار خود شاد میشود؛ چون از غم و درد گرسنگی و تشنگی رها میشود. از خوردن غذا بنا به دستور خدا، خوشحال میشود.
«و اذا لقی ربّه فرح بصومه» (2)
1) 1) - شوری (42) : 11؛ «هیچ چیزی مانند او نیست و او شنوا و بیناست.»
2) 2) - صحیح البخاری: 2/228؛ صحیح مسلم: 3/158، المغنی: 3/113؛ «عن أبی صالح الزیات أنه سمع أبا هریرة رضی الله عنه یقول قال رسول الله صلی الله علیه و آله قال الله کل عمل ابن آدم له إلا الصیام فإنه لی وأنا أجزی به والصیام جنة وإذا کان یوم صوم أحدکم فلا یرفث ولا یصخب فإن سابه أحد أو قاتله فلیقل إنی امرؤ صائم والذی نفس محمد بیده لخلوف فم الصائم أطیب عند الله من ریح المسک للصائم فرحتان یفرحهما إذا أفطر فرح وإذا لقی ربه فرح بصومه باب الصوم لمن خاف علی نفسه العزوبة حدثنا.»
دوم: هنگامی که در روز قیامت به محضر مبارک پروردگار راه پیدا میکند، به خاطر روزهای که در دنیا گرفته، خوشحال میشود.
پیغمبر صلی الله علیه و آله نفرمود: به خاطر راه یافتن در محضر خدا خوشحال میشود. معنی آن این است که روزه در قیامت قائم مقام لقای حضرت حق است. چه این که با چشم دل پروردگار خود را مشاهده کند، یا روزه خود را مشاهده کند، «یفرح بصومه» نه «یفرح بلقاء ربّه» . بیش از این دیگر نمیشود ارزش روزه را برای ما بیان کنند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در این زمینه مطلب دیگری بیان میفرمایند:
«الصوم جُنّة» (1)روزه سپر بین شما و آفات دنیا و آتش دوزخ است. بسیاری از آفات، به بدن مربوط است. چه بسا شخصی در مرز دچار شدن به آفات دنیایی قرار گیرد که مرگ او نیز در آن آفت است، اما با گرفتن روزه ماه مبارک رمضان، بین او و آن آفت سپر ایجاد شود؛ یعنی بدن او از خطر آفات، رهایی پیدا کند.
چه بسا شخصی در مرز این بوده که گرهای در زندگیش بیافتد، که اگر این گره میافتاد، کسی نمیتوانست آن را باز کند، ولی با ورود به روزه ماه مبارک رمضان، در معرض رحمت خدا قرار گیرد و بین او و آن گره، سپر ایجاد شود؛ یعنی وقتی
1) 1) - الکافی: 4/62، حدیث 1؛ من لایحضره الفقیه: 2/74، باب فضل الصیام، حدیث 1871 «عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ بُنِیَ الْإِسْلَامُ عَلَی خَمْسَةِ أَشْیَاءَ عَلَی الصَّلَاةِ وَ الزَّکَاةِ وَ الْحَجِّ وَ الصَّوْمِ وَ الْوَلَایَةِ وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله الصَّوْمُ جُنَّةٌ مِنَ النَّارِ.» «وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله الصَّوْمُ جُنَّةٌ مِنَ النَّارِ.»
پروردگار عبادت بسیار عالی و طاقت فرسای بنده را دید با عنایات خود نگذارد که به زندگی او گره بخورد.
درباره نماز در قرآن مجید میخوانید؛
« إِنَّ اَلْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ اَلسَّیِّئٰاتِ ذٰلِکَ ذِکْریٰ لِلذّٰاکِرِینَ» (1)
پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرمایند: کسی که دچار اشتباه و خطا شده، ناراحت میشود که چرا من آلوده شدم و به این مشکل شیطانی برخوردم؟ هنگامی که مؤذّن، اذان نماز واجب را میگوید و این انسان خطاکرده وارد نماز واجب میشود، بعد از سلام نماز واجب، نسبت به آن خطا و گناهی که قبل از نماز کرده بود، مانند کسی خواهد شد که بدنش چرک شده و در چشمه آب گرم رفته و این چرکها را شسته است. (2)
1) 1) - هود (11) : 114؛ «که یقیناً نیکیها، بدیها را از میان میبرند، این برای یادکنندگان تذکّر و یاد آوری است.»
2) 2) - بحار الأنوار: 71/308، باب 20؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مَنْ صَلَّی الْخَمْسَ کَفَّرَ اللَّهُ عَنْهُ مِنَ الذُّنُوبِ مَا بَیْنَ کُلِّ صَلَاتَیْنِ وَ کَانَ کَمَنْ عَلَی بَابِهِ نَهَرٌ جَارٍ یَغْتَسِلُ فِیهِ خَمْسَ مَرَّاتٍ لَایُبْقِی عَلَیْهِ مِنَ الذُّنُوبِ شَیْئاً إِلَّا الْمُوبِقَاتِ الَّتِی هِیَ جَحْدُ النُّبُوَّةِ أَوِ الْإِمَامَةِ أَوْ ظُلْمُ إِخْوَانِهِ الْمُؤْمِنِینَ.» بحار الأنوار: 11/80، باب 6، حدیث 12؛ «عَنِ الصَّادِقِ عَنْ آبَائِهِ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله لَایَزَالُ الشَّیْطَانُ هَائِباً لِابْنِ آدَمَ ذَعِراً مِنْهُ مَا صَلَّی الصَّلَوَاتِ الْخَمْسَ لِوَقْتِهِنَّ فَإِذَا ضَیَّعَهُنَّ اجْتَرَأَ عَلَیْهِ فَأَدْخَلَهُ فِی الْعَظَائِمِ.» بحار الأنوار: 79/235، باب 1، حدیث61؛ «الْمَجَازَاتُ النَّبَوِیَّةُ، عَنِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله قَالَ إِنَّ الْمُسْلِمَ إِذَا تَوَضَّأَ وَ صَلَّی الْخَمْسَ تَحَاتَّتْ خَطَایَاهُ کَمَا تَتَحَاتُّ الْوَرَقُ.» التفسیر المنسوب إلی الإمام الحسن العسکری علیه السلام: 231؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مَنْ صَلَّی الْخَمْسَ کَفَّرَ اللَّهُ عَنْهُ مِنَ الذُّنُوبِ مَا بَیْنَ کُلِّ صَلَاتَیْنِ، وَ کَانَ کَمَنْ عَلَی بَابِهِ نَهَرٌ جَارٍ یَغْتَسِلُ فِیهِ کُلَّ یَوْمٍ خَمْسَ مَرَّاتٍ [ وَ ] لَایُبْقِی عَلَیْه.»
نماز آن ظلمت و تاریکی خطای مرتکب شده را میشوید. حال قدرت روزه را ببینید که از نماز بیشتر است؛ چون که میتواند نگذارد اصلاً گرهای به زندگی روزهدار بخورد.
چه بسا شخصی نزدیک به ماه رمضان در مرز بیدینی قرار گرفته بوده، ولی کشش ماه رمضان او را وارد فضای روزه کرده، پروردگار عالم خطر بیدینی را از او برگرداند.
در قرآن مجید میبینیم که خدا در آیات فراوانی میفرماید: «اِتَّقُوا اَللّٰهَ» عباد من! خدا را سپر خود قرار دهید، «اِتَّقُوا» از ریشه «وقی و وقایة» (1)به معنی چتر
1) 1) - ترجمه مفردات: 4/480 وقی: وِقَایَة نگهداشتن چیزی است که زیان و ضرر میرساند، وَقَیْتُ الشیءَ أَقِیهِ وِقَایَةً - در آیه فرمود: « فَوَقٰاهُمُ اَللّٰهُ » «الانسان: 11» ، و « وَ وَقٰاهُمْ عَذٰابَ اَلْجَحِیمِ » «دخان: 56» و « وَ مٰا لَهُمْ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ وٰاقٍ » «رعد: 34» و « مٰا لَکَ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ وٰاقٍ » «رعد: 37» و « قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ نٰاراً » «تحریم: 6» تَقْوَی: انسان نفس و جان خود را از آنچه که بیمناک از آن است نگهدارد، این حقیقت معنی تقوا است سپس گاهی خود خوف و ترس تَقْوَی نامیده شده. تقوی: همچنین یعنی خوف و ترس به حسب نامیدن چیزی که اقتضای آنرا دارد که آن هم اقتضائی و حکمی دارد که تقوی نامیده شده اما در شریعت و دین تقوی یعنی خود نگهداری از آنچه که به گناه میانجامد و این تقوی به ترک مانع تعبیر میشود که با ترک نمودن حتی بعضی از مباهات که گناه هم ندارند کامل و تمام میشود چنانکه روایت شده است «الحلال بین، و الحرام بین و من رتع حول الحمی و حقیق أن یقع فیه» یعنی حلال و حرام روشن است اما کسیکه بر پرتگاه و قرقگاه چرانید شایسته است که در آن بیفتد. خدای تعالی فرمود: « فَمَنِ اِتَّقیٰ وَ أَصْلَحَ فَلاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ » «الاعراف: 35» و إِنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا .
و سپر است.
در کتابهای قدیم هست که در جنگها از پوست پرقدرت و قوی کرگدن و دیگر حیوانات سپر درست میکردند و جنگجویان این سپر را به کار میگرفتند که شمشیر، نیزه، گرز و زوبین، به این سپرها کارگر نمیافتاد.
عرب به این سپر «وقایه» میگوید.
پروردگار میفرماید: بندگان من! اگر مرا سپر خود بگیرید، اسلحه کدام شهوت، شیطان جنّ و انس، هوی و هوس میتواند به شما زخم بزند؟ معلوم میشود روزه قائم مقام خود پروردگار است.
در بخش قبل دیدیم که روزه قائم مقام لقای حضرت حق بود، ولی در این قسمت از فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و آله میبینیم که روزه در سپر بودن، قائم مقام پروردگار است. کسی که در طول زندگی، خدا سپر او است، از آفات دنیا برزخ و قیامت هیچ زیان و ضربهای نخواهد دید. این ارزش روزه ماه رمضان است.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله این مجموعه را میفرمایند:
«و هو شهر الانابة» (1)انابه در لغت معانی متعددی دارد، ولی در این زمینه یعنی پیوسته و پی در پی، با قدم عبادت و طاعت به جانب خدا حرکت کردن.
1) 1) - بحار الأنوار: 93/340، باب 46، ذیل حدیث 5.
پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرمایند: این ماه، ماه انابه است، یعنی ماهی است که با قدمهای قویی مانند روزه، قرائت و فهم قرآن، تعلّم علم و عمل به قرآن و تمرین ترک گناه، که این قدمها، شما را از این دنیای پرتلاطم، پرشیطان، پر فساد و پرجاذبه گناه، به پروردگار عالم میرساند.
با رساندن شما به خدا، غروب روز آخر ماه رمضان، از جانب خدا اعلام شده است که امشب عید است. چرا عید است؟ چون بندگان من در طول سی روز از شیطانی بودن جدا شده و با حرکت به سوی من، الهی شدهاند. این عید را خدا برای شما گذاشته است، نه پیغمبر صلی الله علیه و آله:
«الذی جعلته للمسلمین عیداً» (1)خدایا! تو آن روز را که روز وصل به روز آخر ماه مبارک رمضان است، عید قرار دادی. عید یعنی زمانی که مردم همه چیز را نو قرار میدهند. روز آخر ماه رمضان، (2)انسان نیز انسان نویی شده است. غیر از آنچه که قبل از ماه مبارک رمضان بوده. این معنای انابه است.
1) 1) - من لا یحضره الفقیه: 1/512، باب صلاة عیدین.
2) 2) - وسائل الشیعة: 7/481، حدیث 9911؛ «عَنِ الرِّضَا علیه السلام قَالَ إِنَّمَا جُعِلَ یَوْمُ الْفِطْرِ الْعِیدَ لِیَکُونَ لِلْمُسْلِمِینَ مُجْتَمَعاً یَجْتَمِعُونَ فِیهِ وَ یَبْرُزُونَ لِلَّهِ عز و جل فَیُمَجِّدُونَهُ عَلَی مَا مَنَّ عَلَیْهِمْ فَیَکُونُ یَوْمَ عِیدٍ وَ یَوْمَ اجْتِمَاعٍ وَ یَوْمَ فِطْرٍ وَ یَوْمَ زَکَاةٍ وَ یَوْمَ رَغْبَةٍ وَ یَوْمَ تَضَرُّعٍ وَ لِأَنَّهُ أَوَّلُ یَوْمٍ مِنَ السَّنَةِ یَحِلُّ فِیهِ الْأَکْلُ وَ الشُّرْبُ لِأَنَّ أَوَّلَ شُهُورِ السَّنَةِ عِنْدَ أَهْلِ الْحَقِّ شَهْرُ رَمَضَانَ فَأَحَبَّ اللَّهُ عز و جل أَنْ یَکُونَ لَهُمْ فِی ذَلِکَ مَجْمَعٌ یَحْمَدُونَهُ فِیهِ وَ یُقَدِّسُونَهُ.» الکافی: 6/401، حدیث 6؛ «الْفُضَیْلِ بْنِ یَسَارٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ إِنَّ لِلَّهِ عز و جل عِنْدَ فِطْرِ کُلِّ لَیْلَةٍ مِنْ شَهْرِ رَمَضَانَ عُتَقَاءَ یُعْتِقُهُمْ مِنَ النَّارِ إِلَّا مَنْ أَفْطَرَ عَلَی مُسْکِرٍ وَ مَنْ شَرِبَ مُسْکِراً لَمْ تُحْتَسَبْ لَهُ صَلَاتُهُ أَرْبَعِینَ یَوْماً فَإِنْ مَاتَ فِیهَا مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً.»
همین روزه داشتن نیز انابه است؛ چون قدم پیوسته سی روزه روزهدار به جانب پروردگار است. قدم طاعت و عبادت. این قدم نیز قدم مرکبی است که روزه یک جزء آن است. بقیه امور، به خصوص اجتناب از گناه و خودسازی، مهمترین قدم در این ماه است.
پروردگار عالم در قرآن مجید انابه کنندگانی را که معرفی میکند، اینها چه کسانی هستند و دارای چه ویژگیهایی؟
« إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوّٰاهٌ مُنِیبٌ» (1)
یکی از زیباترین قدمهای طاعت و عبادت حضرت ابراهیم علیه السلام که پیوسته با این قدم به جانب پروردگار در حرکت بود، قدم اخلاقی بود. ایشان با گذشت، صبور، بردبار و بسیار آرام بود. در نهایت بردباری که خدا میگوید: «حلیم» .
آنجایی که به او دستور میدهد تا هاجر و فرزند تازه به دنیا آمدهاش را که بعد از سنّ هشتاد سالگی به او داده بود را تنها گذاشت. حضرت ابراهیم علیه السلام با دید نبوتی خود میدانست که این فرزند، در این عالم منشأ خیر بسیاری خواهد شد.
ایشان میدانست که وقتی این بچه بزرگ شود، از نسل این پسر، چند پیامبر و چهارده معصوم علیهم السلام به دنیا قدم میگذارند. علاقه حضرت ابراهیم به فرزندش
1) 1) - هود (11) : 75؛ «به راستی که ابراهیم بسیار بردبار و دلسوز و روی آورنده [ به سوی خدا ] بود.»
فقط علاقه پدری نیست، آن علاقه معنوی ایشان به خاطر ارزشهای وجود حضرت اسماعیل علیه السلام با علاقه پدری ایشان قابل مقایسه نبود.
خدا به او گفت: از شهر شام که شهر باغها، گلها، بلبلها، با هوای بهاری، چشمهها، آبها و منطقه کشاورزی است، با زن و فرزندت برو، تا جایی که گفتیم بایست.
ایشان حرکت کرد، تا حدود اردن آمد. از اردن وارد حجاز شد. به او گفتند که تا کجا برود. میان درّهای سوزان، خشک، بیآب و گیاهی آمد که حرارت و گرمای روز تا شصت درجه بالا میرود. خدا به او گفت: ای ابراهیم! این زن و بچه را در این درّه بگذار و برو. حضرت ابراهیم علیه السلام برای خدا چه گذشتی کرد و چه بردباریی نشان داد. چه حوصلهای داشت که حتی یک کلمه به پروردگار به عنوان اعتراض نگفت که چرا؟ مگر شام، باغستانها، گلستانها و چشمهسارها بد بودند؟ اگر این زن و این بچه در آن منطقه بودند، درختها و چشمهها کم میشدند؟ از کسی حقی ضایع میشد؟ برای چه به من گفتی این زن جوانِ با کرامت و اسماعیل که بعد از هشتاد سالگی به من دادی و شیرخوار و دوماهه است را اینجا بگذارم و بروم؟ (1)
1) 1) - بحار الأنوار: 12/98، باب 5، أحوال أولاده و أزواجه صلوات، حدیث 6؛ «عَنْ هِشَامٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ إِنَّ إِبْرَاهِیمَ علیه السلام کَانَ نَازِلًا فِی بَادِیَةِ الشَّامِ فَلَمَّا وُلِدَ لَهُ مِنْ هَاجَرَ إِسْمَاعِیلُع اغْتَمَّتْ سَارَةُ مِنْ ذَلِکَ غَمّاً شَدِیداً لِأَنَّهُ لَمْ یَکُنْ لَهُ مِنْهَا وَلَدٌ وَ کَانَتْ تُؤْذِی إِبْرَاهِیمَ فِی هَاجَرَ فَتَغُمُّهُ فَشَکَا إِبْرَاهِیمُ ذَلِکَ إِلَی اللَّهِ عز و جل فَأَوْحَی اللَّهُ إِلَیْهِ إِنَّمَا مَثَلُ الْمَرْأَةِ مَثَلُ الضِّلْعِ الْعَوْجَاءِ إِنْ تَرَکْتَهَا اسْتَمْتَعْتَ بِهَا وَ إِنْ أَقَمْتَهَا کَسَرْتَهَا ثُمَّ أَمَرَهُ أَنْ یُخْرِجَ إِسْمَاعِیلَ علیه السلام وَ أُمَّهُ عَنْهَا فَقَالَ یَا رَبِّ إِلَی أَیِّ مَکَانٍ قَالَ إِلَی حَرَمِی وَ أَمْنِی وَ أَوَّلِ بُقْعَةٍ خَلَقْتُهَا مِنَ الْأَرْضِ وَ هِیَ مَکَّةُ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَلَیْهِ جَبْرَئِیلَ بِالْبُرَاقِ فَحَمَلَ هَاجَرَ وَ إِسْمَاعِیلَ وَ إِبْرَاهِیمَ علیه السلام وَ کَانَ إِبْرَاهِیمُ لَایَمُرُّ بِمَوْضِعٍ حَسَنٍ فِیهِ شَجَرٌ وَ نَخْلٌ وَ زَرْعٌ إِلَّا وَ قَالَ یَا جَبْرَئِیلُ إِلَی هَاهُنَا إِلَی هَاهُنَا فَیَقُولُ جَبْرَئِیلُ لَاامْضِ امْضِ حَتَّی وَافَی بِهِ مَکَّةَ فَوَضَعَهُ فِی مَوْضِعِ الْبَیْتِ وَ قَدْ کَانَ إِبْرَاهِیمُعَاهَدَ سَارَةَ أَنْ لَإ؛ یَنْزِلَ حَتَّی یَرْجِعَ إِلَیْهَا فَلَمَّا نَزَلُوا فِی ذَلِکَ الْمَکَانِ کَانَ فِیهِ شَجَرٌ فَأَلْقَتْ هَاجَرُ عَلَی ذَلِکَ الشَّجَرِ کِسَاءً کَانَ مَعَهَا فَاسْتَظَلُّوا تَحْتَهُ فَلَمَّا سَرَحَهُمْ. إِبْرَاهِیمُ وَ وَضَعَهُمْ وَ أَرَادَ الِانْصِرَافَ عَنْهُمْ إِلَی سَارَةَ قَالَتْ لَهُ هَاجَرُ یَا إِبْرَاهِیمُ لِمَ تَدَعُنَا فِی مَوْضِعٍ لَیْسَ فِیهِ أَنِیسٌ وَ لَامَاءٌ وَ لَازَرْعٌ فَقَالَ إِبْرَاهِیمُ الَّذِی أَمَرَنِی أَنْ أَضَعَکُمْ فِی هَذَا الْمَکَانِ هُوَ یَکْفِیکُمْ ثُمَّ انْصَرَفَ عَنْهُمْ فَلَمَّا بَلَغَ کُدًی وَ هُوَ جَبَلٌ بِذِی طُوًی الْتَفَتَ إِلَیْهِمْ إِبْرَاهِیمُ رَبَّنٰا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوٰادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ اَلْمُحَرَّمِ رَبَّنٰا لِیُقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ اَلنّٰاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ وَ اُرْزُقْهُمْ مِنَ اَلثَّمَرٰاتِ لَعَلَّهُمْ یَشْکُرُونَ ثُمَّ مَضَی وَ بَقِیَتْ هَاجَرُ فَلَمَّا ارْتَفَعَ النَّهَارُ عَطِشَ إِسْمَاعِیلُ وَ طَلَبَ الْمَاءَ فَقَامَتْ هَاجَرُ فِی الْوَادِی فِی مَوْضِعِ الْمَسْعَی فَنَادَتْ هَلْ فِی الْوَادِی مِنْ أَنِیسٍ فَغَابَ إِسْمَاعِیلُ عَنْهَا فَصَعِدَتْ عَلَی الصَّفَا وَ لَمَعَ لَهَا السَّرَابُ فِی الْوَادِی وَ ظَنَّتْ أَنَّهُ مَاءٌ فَنَزَلَتْ فِی بَطْنِ الْوَادِی وَ سَعَتْ فَلَمَّا بَلَغَتِ الْمَسْعَی غَابَ عَنْهَا إِسْمَاعِیلُ ثُمَّ لَمَعَ لَهَا السَّرَابُ فِی نَاحِیَةِ الصَّفَا فَهَبَطَتْ إِلَی الْوَادِی تَطْلُبُ الْمَاءَ فَلَمَّا غَابَ عَنْهَا إِسْمَاعِیلُ عَادَتْ حَتَّی بَلَغَتِ الصَّفَا فَنَظَرَتْ حَتَّی فَعَلَتْ ذَلِکَ سَبْعَ مَرَّاتٍ فَلَمَّا کَانَ فِی الشَّوْطِ السَّابِعِ وَ هِیَ عَلَی الْمَرْوَةِ نَظَرَتْ إِلَی إِسْمَاعِیلَ وَ قَدْ ظَهَرَ الْمَاءُ مِنْ تَحْتِ رِجْلَیْهِ فَعَدَتْ حَتَّی جَمَعَتْ حَوْلَهُ رَمْلًا فَإِنَّهُ کَانَ سَائِلًا فَزَمَّتْهُ بِمَا جَعَلَتْهُ حَوْلَهُ فَلِذَلِکَ سُمِّیَتْ زَمْزَمَ وَ کَانَ جُرْهُمُ نَازِلَةً بِذِی الْمَجَازِ وَ عَرَفَاتٍ فَلَمَّا ظَهَرَ الْمَاءُ بِمَکَّةَ عَکَفَتِ الطَّیْرُ وَ الْوَحْشُ عَلَی الْمَاءِ فَنَظَرَتْ جُرْهُمُ إِلَی تَعَکُّفِ الطَّیْرِ عَلَی ذَلِکَ الْمَکَانِ وَ اتَّبَعُوهَا حَتَّی نَظَرُوا إِلَی امْرَأَةٍ وَ صَبِیٍّ نَازِلَیْنِ فِی ذَلِکَ الْمَوْضِعِ. . .»
به قدری حوصله، حلم و گذشت ایشان بالا بود که فقط این جمله را به پروردگار عرض کرد:
« رَبَّنٰا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوٰادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ اَلْمُحَرَّمِ رَبَّنٰا لِیُقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ» (1)
1) 1) - ابراهیم (14) : 37؛ «پروردگارا! من برخی از فرزندانم را در درّهای بیکشت و زرع نزد خانه محترمت سکونت دادم؛ پروردگارا! برای اینکه نماز را بر پا دارند.»
همه دلخوشی من این است که خانوادهام را در محلی که بعداً میخواهد خانه کعبه شود، قرار دادهام و هر دو را به تو سپردهام. همه نیت من این است که اینها اگر روزی در این منطقه بیآب و علفِ سوزان، به انسانهایی برخوردند، نماز را در میان آنها بپا دارند.
نماز چه عبادتی است که حضرت ابراهیم علیه السلام با این گذشتِ عظیم به خاطر آن، همسر جوان و بچه شیرخواره را میگذارد و میرود؟ فقط برای نماز. لام در « لِیُقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ» (1)لام علت است؛ یعنی همه دلخوشی من این است که اینها در اینجا پرچم نماز را برافرازند.
پرچم روزه را چطور؟ در منابع ما دارد که روزه در گذشتگان فقط ویژه پیغمبران بوده است. (2)وقتی پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله به رسالت مبعوث شد، خدا روی علاقهای
1) 1) - ابراهیم (14) : 37.
2) 2) - الخصال: 1/265، حدیث 145؛ «الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام کَمْ لِلْمُسْلِمِینَ مِنْ عِیدٍ فَقَالَ أَرْبَعَةُ أَعْیَادٍ قَالَ قُلْتُ قَدْ عَرَفْتُ الْعِیدَیْنِ وَ الْجُمُعَةَ فَقَالَ لِی أَعْظَمُهَا وَ أَشْرَفُهَا یَوْمُ الثَّامِنَ عَشَرَ مِنْ ذِی الْحِجَّةِ وَ هُوَ الْیَوْمُ الَّذِی أَقَامَ فِیهِ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام وَ نَصَبَهُ لِلنَّاسِ عَلَماً قَالَ قُلْتُ مَا یَجِبُ عَلَیْنَا فِی ذَلِکَ الْیَوْمِ قَالَ یَجِبُ عَلَیْکُمْ صِیَامُهُ شُکْراً لِلَّهِ وَ حَمْداً لَهُ مَعَ أَنَّهُ أَهْلٌ أَنْ یُشْکَرَ کُلَّ سَاعَةٍ وَ کَذَلِکَ أَمَرَتِ الْأَنْبِیَاءُ أَوْصِیَاءَهَا أَنْ یَصُومُوا الْیَوْمَ الَّذِی یُقَامُ فِیهِ الْوَصِیُّ یَتَّخِذُونَهُ عِیداً وَ مَنْ صَامَهُ کَانَ أَفْضَلَ مِنْ عَمَلِ سِتِّینَ سَنَةً.» بحار الأنوار: 65/328، باب 26 الشرائع؛ «قَوْلُهُ شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ مُخَاطَبَةً لِرَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله ما وَصَّی بِهِ نُوحاً وَ الَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ یَا مُحَمَّدُ وَ ما وَصَّیْنا بِهِ إِبْراهِیمَ وَ مُوسی وَ عِیسی أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ أَیْ تُعَلِّمُوا الدِّینَ یَعْنِی التَّوْحِیدَ وَ إِقَامَ الصَّلَاةِ وَ إِیتَاءَ الزَّکَاةِ وَ صَوْمَ شَهْرِ رَمَضَانَ وَ حِجَّ الْبَیْتِ وَ السُّنَنَ وَ الْأَحْکَامَ الَّتِی فِی الْکُتُبِ وَ الْإِقْرَارَ بِوَلَایَةِ.» النور المبین فی قصص الأنبیاء و المرسلین: 322 - 324؛ «و قال الشیخ الطبرسی و أما ذو الکفل فاختلف فیه. فقیل إنه کان رجلا صالحا و لم یکن نبیا و لکنه تکفل لنبی صوم النهار و قیاماللیل و أن لا یغضب و یعمل بالحق فوفی بذلک فشکر الله ذلک له و کان نبیا و سمی ذا الکفل بمعنی أنه ذو الضعف فله ثواب غیره ممن هو فی زمانه لشرف عمله.»
که به امت پیامبر صلی الله علیه و آله داشت، روزه را به این امت واجب کرد. روزه گوهری نبوده است که خدا به هر امتی بدهد.
این یک قدم؛ یعنی قدم گذشت، حوصله در برابر پیشامدها و بردباری برای خداست. ابوذر به دخترش گفت: آیا آب و غذایی هست که به من بدهی؟ گفت: نه.
بیابان است و تابش مستقیم خورشید در این منطقه حارّه شدید است. گفت: من هر دو پایم ضعف میرود و نمیتوانم راه بروم، برو در این بیابان بگرد، ببین چیزی که بشود خورد پیدا میشود یا نه؟ رفت، گشت و آمد، گفت: چیزی پیدا نکردم.
گفت: دخترم! پس مولای من خواسته من با شکم گرسنه از دنیا بروم. رو به قبله دراز کشید، گفت: دخترم! من دارم میمیرم. دختر گریه کرد و گفت: پس تکلیف من چیست؟ ابوذر گفت: من که مُردم، تو به کنار جادّه برو، قافلهای میآید که از مکه به مدینه برود، فقط بگو که ابوذر مرده است. آنها میآیند، کارهای مرا انجام میدهند. (1)
1) 1) - بحار الأنوار: 2/399، باب 12، حدیث 6؛ «عَنْ حُلَّامٍ بن [ ابْنِ ] دَلٍّ [ جُلَّامِ بْنِ جَنْدَلٍ ] الْغِفَارِیِّ وَ کَانَتْ لَهُ صُحْبَةٌ قَالَ مَکَثَ أَبُو ذَرٍّ رَحِمَهُ اللَّهُ بِالرَّبَذَةِ حَتَّی مَاتَ فَلَمَّا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ قَالَ لِامْرَأَتِهِ اذْبَحِی شَاةً مِنْ غَنَمِکِ وَ اصْنَعِیهَا فَإِذَا نَضِجَتْ فَاقْعُدِی عَلَی قَارِعَةِ الطَّرِیقِ فَأَوَّلُ رَکْبٍ تَرَیْنَهُمْ قُولِی یَا عِبَادَ اللَّهِ الْمُسْلِمِینَ هَذَا أَبُو ذَرٍّ صَاحِبُ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله قَدْ قَضَی نَحْبَهُ وَ لَقِیَ رَبَّهُ فَأَعِینُونِی عَلَیْهِ وَ أَجِیبُوهُ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله أَخْبَرَنِی أَنِّی أَمُوتُ فِی أَرْضِ غُرْبَةٍ وَ أَنَّهُ یَلِی غُسْلِی وَ دَفْنِی وَ الصَّلَاةَ عَلَیَّ رِجَالٌ مِنْ أُمَّتِی صَالِحُونَ.» و نیز در بحار الأنوار: 2/430، باب 12، ذیلحدیث 37؛ «. . . فَأَصَابَ أَبَا ذَرٍّ وَ ابْنَتَهُ الْجُوعُ وَ مَاتَتْ أَهْلُهُ فَقَالَتِ ابْنَتُهُ أَصَابَنَا الْجُوعُ وَ بَقِینَا ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ لَمْ نَأْکُلْ شَیْئاً فَقَالَ لِی أَبِی یَا بُنَیَّةُ قُومِی بِنَا إِلَی الرَّمْلِ نَطْلُبُ الْقَتَّ وَ هُوَ نَبْتٌ لَهُ حَبٌّ فَصِرْنَا إِلَی الرَّمْلِ فَلَمْ نَجِدْ شَیْئاً فَجَمَعَ أَبِی رَمْلًا وَ وَضَعَ رَأْسَهُ عَلَیْهِ وَ رَأَیْتُ عَیْنَیْهِ قَدْ انْقَلَبَتْ فَبَکَیْتُ فَقُلْتُ لَهُ یَا أَبَهْ کَیْفَ أَصْنَعُ بِکَ وَ أَنَا وَحِیدَةٌ فَقَالَ یَا بِنْتِی لَاتَخَافِی فَإِنِّی إِذَا مِتُّ جَاءَکِ مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ مَنْ یَکْفِیکِ أَمْرِی فَإِنِّی أَخْبَرَنِی حَبِیبِی رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فِی غَزْوَةِ تَبُوکَ فَقَالَ لِی یَا ابَاذَرٍّ تَعِیشُ وَحْدَکَ وَ تَمُوتُ وَحْدَکَ وَ تُبْعَثُ وَحْدَکَ وَ تَدْخُلُ الْجَنَّةَ وَحْدَکَ یَسْعَدُ بِکَ أَقْوَامٌ مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ یَتَوَلَّوْنَ غُسْلَکَ وَ تَجْهِیزَکَ وَ دَفْنَکَ فَإِذَا أَنَا مِتُّ فَمُدِّی الْکِسَاءَ عَلَی وَجْهِی ثُمَّ اقْعُدِی عَلَی طَرِیقِ الْعِرَاقِ فَإِذَا أَقْبَلَ رَکْبٌ فَقُومِی إِلَیْهِمْ وَ قُولِی هَذَا أَبُو ذَرٍّ صَاحِبُ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله قَدْ تُوُفِّیَ قَالَتْ فَدَخَلَ إِلَیْهِ قَوْمٌ مِنْ أَهْلِ الرَّبَذَةِ. . .»
چقدر گذشت؟ آن قدر بردباری که به خدا نمیگوید: در میان یاران پیغمبر صلی الله علیه و آله بعد از امیرالمؤمنین نفر دوم یا سوم هستم؛ چون چهار نفر بودند، امیرالمؤمنین علیه السلام، سلمان، ابوذر و مقداد. بحث است که بعد از سلمان، آیا ابوذر است، یا مقداد؟
به خدا نمیگوید: من بعد از امیرالمؤمنین علیه السلام، در میان یاران پیغمبر صلی الله علیه و آله نفر دوم هستم، آیا این درست است که با من این گونه معامله شود که یک لیوان آب نباشد تا بخورم؟
بلکه فقط گفت: دخترم! محبوب من ارادهاش بر این تعلّق گرفته است که من تشنه و گرسنه از دنیا بروم. پس من راضی به رضای محبوبم هستم.
لغت «أَوّٰاهٌ» * در:
« إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوّٰاهٌ مُنِیبٌ» (1)
به این معناست که حضرت ابراهیم علیه السلام نسبت به مردم بسیار دلسوز و دلرحم
1) 1) - هود (11) : 75؛ «به راستی که ابراهیم بسیار بردبار و دلسوز و روی آورنده [ به سوی خدا ] بود.»
بود. تا آنجا که وقتی فرشتگان مأمور تخریب منطقه قوم لوط را شناخت، به آنها گفت: شما چه مأموریتی دارید؟ گفتند: پروردگار به ما مأموریت داده است تا منطقهای را که قوم لوط زندگی میکنند، به خاطر گناه کبیرهای که انجام دادهاند و بنا ندارند که توبه کنند، زیر و رو کنیم.
این مردِ دلسوزِ رحیم گفت: نمیشود این مأموریت را انجام ندهید؟ این بدبختها دچار گناه کبیرهای شدهاند و حرف حضرت لوط علیه السلام را گوش ندادهاند، نمیشود به این عذاب مبتلا نشوند؟ گفتند: یا ابراهیم! فرمان خدا بر این مسأله قطعی شده است و دیگر برگرداندنی در کار فرمان قطعی نیست. عذاب بر آنها قطعیت یافته و دلسوزی تو دیگر به حال آنها سودی ندارد. (1)
حضرت انسانی بود که با قدم عبادت کامل، پیوسته به جانب پروردگار در حرکت بود. به کجا رسید؟
« إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا اَلْمُخْلَصِینَ» (2)
« وَ إِنَّهُ فِی اَلْآخِرَةِ لَمِنَ اَلصّٰالِحِینَ» (3)
1) 1) - الکافی: 5/547، حدیث 6؛ «أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ إِنَّ اللَّهَ عز و جل بَعَثَ أَرْبَعَةَ أَمْلَاکٍ فِی إِهْلَاکِ قَوْمِ لُوطٍ جَبْرَئِیلَ وَ مِیکَائِیلَ وَ إِسْرَافِیلَ وَ کَرُوبِیلَ فَمَرُّوا بِإِبْرَاهِیمَ علیه السلام وَ هُمْ مُعْتَمُّونَ فَسَلَّمُوا عَلَیْه. . . فَقَالَ لَهُمْ إِبْرَاهِیمُ لِمَا ذَا جِئْتُمْ قَالُوا فِی إِهْلَاکِ قَوْمِ لُوطٍ فَقَالَ لَهُمْ إِنْ کَانَ فِیهِمْ مِائَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَ تُهْلِکُونَهُمْ فَقَالَ جَبْرَئِیلُ لَاقَالَ فَإِنْ کَانَ فِیهَا خَمْسُونَ قَالَ لَاقَالَ فَإِنْ کَانَ فِیهَا ثَلَاثُونَ قَالَ لَاقَالَ فَإِنْ کَانَ فِیهَا عِشْرُونَ. . . خَمْسَةٌ قَالَ لَاقَالَ فَإِنْ کَانَ فِیهَا وَاحِدٌ قَالَ لَاقَالَ فَإِنَّ فِیها لُوطاً قالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَنْ فِیها لَنُنَجِّیَنَّهُ وَ أَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ کانَتْ مِنَ الْغابِرِین. . .»
2) 2) - یوسف (12) : 24؛ «زیرا او از بندگان خالص شده ما [ از هر گونه آلودگی ظاهری و باطنی ] بود.»
3) 3) - بقره (2) : 130؛ «و قطعاً در آخرت از شایستگان است.»
به اینجا رسید. آن قدر این قدمهای عبادتی برای او نورانیت ایجاد کرد که به واسطه حضرت اسماعیل و حضرت اسحاق علیهما السلام پدر تمام انبیای بعد از خود شد:
حضرت یعقوب، یوسف، یونس، زکریا، یحیی، موسی و عیسی علیهم السلام از طریق حضرت مریم علیها السلام از نسل حضرت ابراهیم علیه السلام هستند و وجود مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله به واسطه حضرت اسماعیل علیه السلام از نسل اوست. پدر دیگری را در عالم سراغ دارید که چنین نسلی داشته باشد؟ تمام اینها از آثار عبادت خالصانه ایشان بوده است. ایشان یکی از مصادیق منیب است. چرا من منیب را معرفی میکنم؟ چون در پایان معرفی، نظری دارم.
منیب دیگر، حضرت شعیب علیه السلام بود که در میان مردم مدین آمد. خود ایشان نیز از نسل حضرت ابراهیم علیه السلام است.
مردمی که قرآن مجید میفرماید: به فساد، تبهکاری، دزدی در روز روشن، کم فروشی، فتنه و آشوب آلوده بودند. به این که بر سر قیمت جنس مردم بزنند تا جنس را از مردم با قیمت اندک بخرند؛ یعنی دسیسههایی میچیدند که فروشندگان مجبور شوند تا جنس خود را به قیمتی که اینها میگویند، بفروشند.
حضرت شعیب علیه السلام به این مردم فرمود:
« إِنْ أُرِیدُ إِلاَّ اَلْإِصْلاٰحَ مَا اِسْتَطَعْتُ» (1)
من در میان شما تا جایی که قدرتم اجازه دهد، هیچ نیّتی جز اصلاح وضع شما
1) 1) - هود (11) : 88؛ «تا جایی که قدرت دارم جز اصلاح [ شما را ] نمیخواهم.»
ندارم. آیه میخواهد بگوید: ای مردم! تا زمانی که در بین خانواده و مردم هستید، نیّت شما فقط اصلاح باشد.
« وَ مٰا تَوْفِیقِی إِلاّٰ بِاللّٰهِ» (1)
همه نیرو، توان و قدرتم در میان شما به پروردگارم معطوف است، من به اندازه شما نفر، پول و سلاح ندارم و تمام نیروی من فقط خداست.
« عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ» (2)
من تمام تکیهگاهم فقط پروردگار است. هرگز قدم بر جای قدم شما نمیگذارم، نه در فساد وارد میشوم و نه در دزدیِ روز روشن، نه در فتنه و نه آشوب و نه این که قیمت جنس مردم را کم نشان دهم. من فقط با قدم طاعت و عبادت به سوی پروردگارم در حرکت هستم. شما هر چه و هر که میخواهید، باشید، هر کاری که میخواهید، بکنید. من آدمی نیستم که تحت تأثیر شما قرار بگیرم. من شخصی نیستم که بگویم: خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو
من با شما همرنگ نمیشوم، رسوا نیز نمیشوم، بلکه عزّت پیدا میکنم.
منظورم از بیان «منیبین» امثال حضرت ابراهیم و حضرت شعیب علیهما السلام در این آیه است که خدا به همه ما میفرماید:
« وَ اِتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنٰابَ إِلَیَّ» (3)
امر در اینجا واجب است، کسانی که مقداری در ادبیات عرب و اصول فقه
تخصص دارند، میدانند که این امر « اِتَّبِعْ » واجب است، مانند امر به نماز و روزه.
میفرماید: ای مرد و زن! در این دنیا فقط راه کسانی که با قدم اطاعت و عبادت به جانب من آمدند - مانند حضرت ابراهیم و حضرت شعیب علیهما السلام و دیگر انبیا علیهم السلام - متابعت کنید.
« ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» (1)
بازگشت همه شما به سوی من است، من ریز و درشت پرونده شما را در روز قیامت به شما اطلاع میدهم.
این روایت را راوندی در کتاب با عظمت «دعوات» نقل میکند: «ربیعة بن کعب» از یاران پیغمبر صلی الله علیه و آله میگوید:
روزی به خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم، حضرت صلی الله علیه و آله شروع به سخن کردند، فرمودند: ربیعة! هفت سال است که به من خدمت میکنی، به خاطر این هفت سال زحمت و خدمتی که به من کردی، از من حاجتی نمیخواهی؟ گفتم: یا رسول الله! به من مهلت میدهید؟ فرمودند: بله. عرض کردم: بعداً حاجتم را به شما میگویم.
چه روش زیبایی است که انسان زود تصمیم نگیرد. چند روز فکر و مشورت کند، بعد تصمیم بگیرد.
ربیعة میگوید: فردا تنها نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم. گفتم: آقا! حاجتم را بگویم؟ فرمودند: بگو. عرض کردم: از پروردگار بخواهید تا مرا با شما شانه به شانه وارد بهشت کند. چه همّت بلندی.
1) 1) - لقمان (31) : 15؛ «سپس بازگشت شما فقط به سوی من است. پس شما را از آنچه انجام میدادید، آگاه میکنم.»
حضرت به من فرمودند: این مطلب را از چه کسی یاد گرفتهای؟ گفتم: دیروز که از نزد شما رفتم، فکر کردم که اگر از شما ثروت فراوان بخواهم، ثروت در معرض نابودی است و وقتی میمیرم، فایدهای ندارد.
اکنون کسانی که چند میلیارد ثروت دارند، اما استفاده نمیکنند، اسکناس آنها با کاغذهای باطله چه فرقی میکند؟ هیچ. این پولها برای آنها فایدهای ندارد. گویی این چند میلیارد را دور میاندازند، حال جای دورانداختن آنها یا بانکهای خارجی است، یا داخلی.
گفتم: به شما بگویم برای من طول عمر بخواهید، دیدم تا چند سال در دنیا زنده بمانم؟ آخر باید بمیرم، پس چه فایدهای دارد؟ پس به شما بگویم که از خدا بخواهید تا در قیامت شانه به شانه شما وارد بهشت شوم.
در روایت دارد که رسول خدا صلی الله علیه و آله سر مبارک خود را پایین انداختند، بعد از مکث کوتاهی سر را بلند کرده، فرمودند: من حاجت تو را از خدا میخواهم، اما تو نیز قول بده که با قدم طاعت و عبادت مرا کمک کنی. (1)باید این قدم را داشته باشی که بتوانی کنار من بیایی و من تو را به بهشت ببرم، اگر
1) 1) - بحار الأنوار: 22/86، باب 37، حدیث 39؛ الدعوات: 39، الفصل الثانی؛ «عَنْ رَبِیعَةَ بْنِ کَعْبٍ قَالَ قَالَ لِی ذَاتَ یَوْمٍ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله یَا رَبِیعَةَ خَدَمْتَنِی سَبْعَ سِنِینَ أَ فَلَا تَسْأَلُنِی حَاجَةً فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَمْهِلْنِی حَتَّی أُفَکِّرَ فَلَمَّا أَصْبَحْتُ وَ دَخَلْتُ عَلَیْهِ قَالَ لِی یَا رَبِیعَةُ هَاتِ حَاجَتَکَ فَقُلْتُ تَسْأَلُ اللَّهَ أَنْ یُدْخِلَنِی مَعَکَ الْجَنَّةَ فَقَالَ لِی مَنْ عَلَّمَکَ هَذَا فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَا عَلَّمَنِی أَحَدٌ لَکِنِّی فَکَّرْتُ فِی نَفْسِی وَ قُلْتُ إِنْ سَأَلْتُهُ مَالًا کَانَ إِلَی نَفَادٍ وَ إِنْ سَأَلْتُهُ عُمُراً طَوِیلًا وَ أَوْلَاداً کَانَ عَاقِبَتُهُمْ الْمَوْتَ قَالَ رَبِیعَةُ فَنَکَسَ رَأْسَهُ سَاعَةً ثُمَّ قَالَ أَفْعَلُ ذَلِکَ فَأَعِنِّی بِکَثْرَةِ السُّجُودِ.» معارف و معاریف: 5/626؛ «ربیعة بن کعب بن مالک بن یعمر اسلمی حجازی از یاران و خدمتکاران پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و در برید مسلمان شد از اصحاب صفه بود وی تا ایام حره زنده بود و به سال 63 ایام حره درگذشت.»
قدم طاعت و عبادت را نداشته باشی، بین من و تو در قیامت میلیونها فرسخ فاصله خواهد بود. تو با این قدم بیا، تا ما بگوییم که راه را باز کنند و تو کنار ما بیایی. گر قدمت هست چو مردان برو ور قدمت نیست چو سعدی بنال (1)
سرمایههای خداداده را کجا بردی و به پای چه کسی خرج کردی؟ در چه مسیری هزینه کردی و چه چیز به دست آوردی؟ حال که به تو مهلت دادهاند که ماه مبارک رمضان را درک کنی و در این فضای مبارک وارد شوی، بیا با قدم طاعت و عبادت حرکت کن.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - سعدی شیرازی.
تربیت یافتن حضرت یوسف علیه السلام توسط پدر
5
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1373
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
مجموعه ویژگیهایی که قرآن مجید برای حضرت یوسف علیه السلام بیان میکند، محصول، میوه و ثمره سلامت همه جانبه او است. سلامتی که همه عمر با اختیار و اراده خود و تحت تربیت پیغمبرِ با کرامت و بصیری، چون حضرت یعقوب علیه السلام به دست آورده بود.
از آیات سوره یوسف علیه السلام صریحاً استفاده میشود که حضرت یعقوب علیه السلام هم پدر و هم مربی بود. پدری که مربی نیست، پدر بدن است. پدرِ بدن هیچ ارزش خاصی ندارد. حضرت یعقوب علیه السلام برای حضرت یوسف علیه السلام پدر فکر، قلب، روح و نفس بود.
تأمین لباس و غذا برای حضرت یعقوب علیه السلام نسبت به فرزند، امر معمولی و طبیعی بود. او مربیِ دلسوزی بود که میخواست همه وجود معنوی خود را از افق باطن حضرت یوسف علیه السلام طلوع دهد.
در اول آیهای که داستان این خانواده را شروع میکند، پروردگار از حضرت یعقوب علیه السلام به ماه تعبیر کرده است. آثار ماه در عالم طبیعت را در کتابهای علمی
ببینید، جزر و مدی که ایجاد میکند، نوری که از خورشید میگیرد و آن را پاک و صاف بر زمین منعکس میکند، گردشی که به دور خود و زمین دارد و در مجموع موجودی متحرّک و مفید است. به همین خاطر امام باقر علیه السلام میفرمایند:
این که در خواب، حضرت یعقوب علیه السلام به ماه تعبیر شده است؛ (1)یعنی موجود متحرّکِ مفید.
چقدر زیبا بود اگر همه پدران ماه بودند؛ یعنی برای فرزندان خود موجود مفیدِ متحرک بودند و ایجاد جزر و مد میکردند. به فرزند نور میتاباندند و او را در گردونه گردش وضعی و انتقالی معنوی قرار میدادند.
فرزندان نیز در دامن چنین پدرانی، به تناسب ظرفیت وجودشان، مانند حضرت یوسف علیه السلام میشدند. این سلامت فکر، اندیشه، قلب و نفس در حضرت یوسف علیه السلام باعث مدّ؛ یعنی کشاندن فیوضات ویژه حضرت حق به جانب خود شد که ظرف این فیوضات در وجود فرشتگان، جنّیان و موجودات دیگر موجود نیست.
این ظرف فقط در وجود انسان است.
قلب ایشان تا کجا حرکت کرده بود که از زمان دیدن خواب تا زمانی که در عمق چاه بود و تا وقتی که به صورت برده و غلامِ بیارزش درآمد، که در قرآن میفرماید:
به «ثمن بخس» فروخته شد، آن هم در بازار مصر که قرآن میفرماید:
1) 1) - بحار الأنوار: 12/217، باب 9؛ «عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ تَأْوِیلُ هَذِهِ الرُّؤْیَا أَنَّهُ سَیَمْلِکُ مِصْرَ وَ یَدْخُلُ عَلَیْهِ أَبَوَاهُ وَ إِخْوَتُهُ أَمَّا الشَّمْسُ فَأُمُّ یُوسُفَ رَاحِیلُ وَ الْقَمَرُ یَعْقُوبُ وَ أَمَّا أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً فَإِخْوَتُهُ فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَیْهِ سَجَدُوا شُکْراً لِلَّهِ وَحْدَهُ حِینَ نَظَرُوا إِلَیْهِ وَ کَانَ ذَلِکَ السُّجُودُ لِلَّهِ.»
« وَ کٰانُوا فِیهِ مِنَ اَلزّٰاهِدِینَ» (1)
کاروان فروشنده به این فرد خیلی بیرغبت و بیمیل بودند؛ یعنی دنبال این بودند که با پول کمی شرّ او را بکنند و بروند. در آن گردونه تحقیر سخت و هفت سال به آن زن مصری گرفتار شدن، به زندان فرعون مصر افتادن و بعد از نجات، روی تخت نخستوزیری قرار گرفتن، در حال مدّ بود. قرآن مجید در بخش به بخش زندگی حضرت یوسف علیه السلام نشان میدهد که فقط خدا محور قلب او بود.
خیلی عجیب است که هیچ کدام از حوادث تلخ و شیرین، کمترین انحرافی در او ایجاد نکرد. از زمانی که در دامن پدر خواب دید، مستقیم بود تا وقتی که جنازه مبارک او را در مصر دفن کردند.
« تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ» (2)
خیلی از افراد در پستی و بلندی روزگار، عوض شدند و ورق زندگیشان در حوادث تلخ و شیرین برگشت. خیلیها از دایره تواضع به دایره تکبر کشیده شدند، اما این انسان، با این همه پستی و بلندی روزگار که یکی از این مشکلات کافی بود تا انسان را برای همیشه کمر شکن کند، با سلامتِ کامل جاده حوادث را با محوریت توحید رفت، تا برای همیشه در آغوش رحمت خاصّ حضرت حقّ قرار گرفت.
به تعبیر سادهتر، هیچ نوع بیماری فکری، قلبی و روحی در این انسان راه پیدا نکرد؛ چون نتوانست به سراغ او برود و محرومیتی از فیوضات حضرت حق ایجاد
کند.
طبق آیات و روایات، همه محرومیتها به این بیماریهای روح مربوط است. (1)از خود قرآن مثال میزنم. به حضرت آدم و حوا علیهما السلام گفتند:
« وَ لاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ اَلشَّجَرَةَ فَتَکُونٰا مِنَ اَلظّٰالِمِینَ» (2)
ظالم از رحمت حق محروم است، حرص به هر عنوان، شکل، طریق و حالتی در انسان به جنب و جوش بیافتد، انسان را از دایره پاک و سلامتِ قناعت بیرون میزند. فرض کنید در آن بهشت، پنج هزار درخت بود، البته بهشت آخرتی نبود.
امام باقر علیه السلام میفرمایند: کسی که در بهشت آخرتی وارد شود، دیگر بیرون نمیآید.
« إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ کٰانَتْ لَهُمْ جَنّٰاتُ اَلْفِرْدَوْسِ نُزُلاً
1) 1) - بحار الأنوار: 69/124- 126، باب 100، حدیث 1 و 4 و 6 و 7 - وَ أَرْوِی أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام قَالَ فِی کَلَامٍ لَهُ إِنَّ مِنَ الْبَلَاءِ الْفَاقَةَ وَ أَشَدُّ مِنَ الْفَاقَةِ مَرَضُ الْبَدَنِ وَ أَشَدُّ مِنْ مَرَضِ الْبَدَنِ مَرَضُ الْقَلْب. - عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام وَ أَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِم یَقُولُ شَکّاً إِلَی شَکِّهِمْ. - عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام إِنَّ الشَّکَّ وَ الْمَعْصِیَةَ فِی النَّارِ لَیْسَا مِنَّا وَ لَاإِلَیْنَا وَ إِنَّ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِینَ لَمَطْوِیَّةٌ بِالْإِیمَانِ طَیّاً فَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ إِنَارَةَ مَا فِیهَا فَتَحَهَا بِالْوَحْیِ فَزَرَعَ فِیهَا الْحِکْمَةَ زَارِعَهَا وَ حَاصِدَهَا. - أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ کَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله یَتَعَوَّذُ فِی کُلِّ یَوْمٍ مِنْ سِتٍّ مِنَ الشَّکِّ وَ الشِّرْکِ وَ الْحَمِیَّةِ وَ الْغَضَبِ وَ الْبَغْیِ وَ الْحَسَدِ.
2) 2) - بقره (2) : 35؛ «و به این درخت نزدیک نشوید که [ اگر نزدیک شوید ] از ستمکارانخواهید شد.»
خٰالِدِینَ فِیهٰا لاٰ یَبْغُونَ عَنْهٰا حِوَلاً» (1). (2)
هنوز بهشتی وجود نداشت؛ چون بشری عمل صالح و خدمت به خلق را شروع نکرده بود و این عمل صالح و خدمت به خلق مصالح اصلی بهشت بعد از این دنیاست.
در آن باغ آبادی که آنها را قرار دادند، حال یا زمین، ملکوت یا کره دیگر بود. در این مورد به اختلاف حرف میزنند. (3)حرص بیماری است. چهار هزار و نهصد
1) 1) - کهف (18) : 107 - 108؛ «مسلماً کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند، بهشتهای فردوس جای پذیرایی آنان است. * در آن جاودانهاند و از آن درخواست انتقال به جای دیگر نمیکنند.»
2) 2) - بحار الأنوار: 8/123، باب 23؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فِی قَوْلِهِ تَعَالَی خالِدِینَ فِیها لا یَبْغُونَ عَنْها حِوَلًا قَالَ خَالِدِینَ لَایَخْرُجُونَ مِنْهَا وَ لا یَبْغُونَ عَنْها حِوَلًا قَالَ لَایُرِیدُونَ بِهَا بَدَلًا قُلْتُ قَوْلُهُ إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ کانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلًا قَالَ هَذِهِ نَزَلَتْ فِی أَبِی ذَرٍّ وَ الْمِقْدَادِ وَ سَلْمَانَ الْفَارِسِیِّ وَ عَمَّارِ بْنِ یَاسِرٍ جَعَلَ اللَّهُ لَهُمْ جَنَّاتِ الْفِرْدَوْسِ نُزُلًا مَأْوًی وَ مَنْزِلًا.»
3) 3) - الکافی: 3/247، باب جنة الدنیا، حدیث 2؛ «الْحُسَیْنِ بْنِ مُیَسِّرٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنْ جَنَّةِ آدَمَ علیه السلام فَقَالَ جَنَّةٌ مِنْ جِنَانِ الدُّنْیَا تَطْلُعُ فِیهَا الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ لَوْ کَانَتْ مِنْ جِنَانِ الآْخِرَةِ مَا خَرَجَ مِنْهَا أَبَداً.» بحار الأنوار: 11/161، باب 3؛ «أَبِی رَفَعَهُ قَالَ سُئِلَ الصَّادِقُ علیه السلام عَنْ جَنَّةِ آدَمَ أَ مِنْ جِنَانِ الدُّنْیَا کَانَتْ أَمْ مِنْ جِنَانِ الآْخِرَةِ فَقَالَ کَانَتْ مِنْ جِنَانِ الدُّنْیَا تَطْلُعُ فِیهَا الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ لَوْ کَانَتْ مِنْ جِنَانِ الآْخِرَةِ مَا خَرَجَ مِنْهَا أَبَداً.»
و نود و نه نوع از انواع میوه را گفتند: حلال است و میتوانید بخورید؛
« وَ کُلاٰ مِنْهٰا رَغَداً» (1)
«حیث رغداً» یعنی از هر جای این بهشت میخواهید، بخورید. از هر جا، اما به یک درخت کاری نداشته باشید. حرص آنها را تحریک کرد، یا آنها آن را تحریک کردند، به محض این که از میوه آن درخت خوردند، از چهار هزار و نهصد و نود و نه نوع درخت دیگر نیز محروم شدند. به حضرت آدم علیه السلام گفتند: با همسرت بیرون برو.
حضرت موسی علیه السلام راجع به حضرت آدم علیه السلام با خدا گفتگوی عجیبی دارند که شنیدنی و پرمغز است:
«یا ربّ انّ آدم خلقتَه بیدک» (2)خدایا! خودت، روی عشق، محبت، علم و کرامت حضرت آدم را آفریدی. همه اینها در توضیح «ید» است. این ید؛ یعنی رحمت، اراده، کرامت، حکمت، لطف و محبت، چون خلقت با رحمت او شروع شده است، لذا میفرماید:
1) 1) - بقره (2) : 35؛ «و از هر جای آن که خواستید فراوان و گوارا بخورید.»
2) 2) - تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر: 7/419؛ «قال سألت ابن مسعود عن أیام البیض فقال سألت رسول الله ( صلی الله علیه وسلم) فقال ( إن ادم لما عصی وأکل من الشجرة أوحی الله إلیه یا ادم اهبط من جواری وعزتی لا یجاورنی من عصانی قال فهبط إلی الأرض مسودا قال فبکت الملائکة وضجت وقالوا یا رب خلق خلقته بیدک وأسکنته جنتک وأسجدت له ملائکتک فی ذنب واحد حولت بیاضه فأوحی الله إلیه یا ادم صم لی الیوم یوم ثلاثة عشر فصامه فأصبح ثلثه أبیض ثم أوحی الله تعالی إلیه یا ادم صم لی هذا الیوم یوم أربعة عشر فصامه فأصبح ثلثاه أبیض ثم أوحی الله تبارک وتعالی إلیه یا ادم صم لی هذا الیوم یوم خمسة عشر فصامه فأصبح کله أبیض فسمیت الأیام البیض.»
« مٰا تَریٰ فِی خَلْقِ اَلرَّحْمٰنِ مِنْ تَفٰاوُتٍ» (1)
نمیگوید: «ماتری فی خلق الله» ؛ یعنی در مجموعه آفریدههای خداوند، بلکه آیه میخواهد بگوید: ابتدا خلقت را با رحمت شروع کردم، با رحمت نیز ادامه دادم و با رحمت نیز آخرین دولت عدل در جهان را پایان میدهم.
روز قیامت، اول با رحمت خودم با مردم معامله میکنم، البته اگر کسی لیاقت گرفتن رحمت را در خود ایجاد کرده باشد، و گر نه موردی برای رحمتم ندارد. ولی من قیامت خود را با رحمتم شروع میکنم.
حضرت فرمودند:
«یا ربّ انّ آدم خلقتَه بیدک»
حضرت آدم علیه السلام را با رحمت، عشق، لطف و کرامت خود آفریدی،
«و أسکنتَه جنتک»
خودت او را به بهشت بردی. تو این عنایت و محبت را به او داشتی که او را به بهشت فرستادی. این قسمت مسأله خیلی جالب است؛
«و فعلتَ معه ما فعلت بالاحسان»
از نیکی درباره حضرت آدم علیه السلام ذرهای کم نگذاشتی. برای او چه کار کردی؟ تمام بهشت با محصولاتش را ارزانی او قرار دادی،
«واخرجته بالزلّة واحدة منه»
اما مولای من! این همه در آفرینش او محبت به کار بردی، به او در وارد کردن به
1) 1) - ملک (67) : 3؛ «در آفرینش [ خدای ] رحمان، خلل و نابسامانی و ناهمگونی نمیبینی.»
بهشت لطف کردی، اما با لغزشی، کوچک او را از تمام بهشت محروم ساختی. چه کرده بود غیر از این که میوهای را چید و خورد که گفته بودی نخور؟
ما در مقابل خدا خیلی کوچک هستیم. ظرفیت ما نیز محدود است، حتی پیغمبری مانند حضرت موسی علیه السلام از جنس ما انسانها، وقتی وارد حرف با خدا میشود، بر مبنای دلسوزی خود وارد میشود که حالا این لغزش اندک چه بود و به کجا بر میخورد؟ نه به خدایی تو لطمه میخورد و نه به آن بهشت و شاید نه لطمهای به خود. چه شد که بیرونش کردند؟
«قال یا موسی أَمَا عَلِمْتَ أنّ الجفاء للحبیب شدید»
بعضی حرفها از شدت محبت، کشنده است: ای موسی! تو حس نمیکنی که جفا کردن به محبوب چقدر سخت است؟ من از پدرت حضرت آدم علیه السلام چه چیزی کم گذاشته بودم؟ از او خواستم فقط یک میوه را نخورد؟ این درست بود که از من رو برگرداند؟ این درست بود که بند قناعت را پاره کند و با من این گونه معامله کند؟
من به او گفتم: نخور و شیطان به او گفت: بخور. باید حرف مرا زمین میزد و حرف شیطان را گوش میداد؟ ای موسی! مسأله آن میوه در کار نیست، آن چیزی که خیلی سخت است، ضربهای است که او به بند محبّت بین من و خودش زد، و الاّ دانهای سیب و یا ذرّهای گندم یا هر چه بوده، من به خاطر آن او را بیرون نکردم.
ای موسی! او به من که رفیق، خالق، آفریننده و رازقش بودم جفا کرد. من در ذات جفا، محرومیت گذاشتهام. حرص، محرومیت میآورد. حضرت آدم علیه السلام خودش محروم شد، من او را محروم نکردم.
بعد فرمود:
«لاتحامل من الاحبّاء ماتحامل من الاعداء» (1)ای موسی! چیزی که از دشمن توقع دارم، از دوستم توقع ندارم. من توقع داشتم با این همه محبتی که به او کردم، حرف مرا گوش دهد. توقع نداشتم که رفیقم حرف دشمنم را گوش دهد. نشنیدی که گفتهاند؛
« ما أحسن الوفاء و أقبح الجفاء» (2)ریشه وفاداری، ترک جفاکاری است. آن هم جفای به منِ خدا. حضرت موسی علیه السلام قانع شد که تنها حرص، حضرت آدم علیه السلام را از بهشت محروم کرد. حسد و بخل نیز انسان را از فیض ربّ محروم میکند. از خدا جوییم توفیق ادب بیادب محروم ماند از لطف ربّ (3)
1) 1) - قریب به مضمون این حدیث در روایات ما چنین آمده است: الکافی: 2/47، باب خصال المؤمن، حدیث 1؛ «عَنْ عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ غَالِبٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ یَنْبَغِی لِلْمُؤْمِنِ أَنْ یَکُونَ فِیهِ ثَمَانِی خِصَالٍ وَقُوراً عِنْدَ الْهَزَاهِزِ صَبُوراً عِنْدَ الْبَلَاءِ شَکُوراً عِنْدَ الرَّخَاءِ قَانِعاً بِمَا رَزَقَهُ اللَّهُ لَایَظْلِمُ الْأَعْدَاءَ وَ لَایَتَحَامَلُ لِلْأَصْدِقَاءِ بَدَنُهُ مِنْهُ فِی تَعَبٍ وَ النَّاسُ مِنْهُ فِی رَاحَةٍ إِنَّ الْعِلْمَ خَلِیلُ الْمُؤْمِنِ وَ الْحِلْمَ وَزِیرُهُ وَ الْعَقْلَ أَمِیرُ جُنُودِهِ وَ الرِّفْقَ أَخُوهُ وَ الْبِرَّ وَالِدُهُ.»
2) 2) - غررالحکم: 252، حدیث 5263 و نیز حدیث 5264؛ «ما أخلق من غدر أن لا یوفی له.» حدیث 5265؛ «نعم الخلیقة الوفاء [الوقاء].»
3) 3) - مولوی.
جنازهای را به کنار مسجد آوردند، صاحب جنازه شخص بزرگواری بود. رسول خدا صلی الله علیه و آله او را قبول داشتند. در جنگها خوب شرکت کرده بود. گفتند: یا رسول الله! فلانی مرد. بیایید نماز او را بخوانید تا او را ببریم دفن کنیم. حضرت فرمودند:
چرا مرد؟ گفتند: آقا! خود شما ایشان را با چند نفر به سرپرستی امیرالمؤمنین علیه السلام فرستادید، تا ظهر معطّل شد، کسی یک ظرف غذا برای آنان آورد، امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: این غذا مسموم است، نخورید، ضرر دارد. این شخص گفت: یا علی! جایی شد که تو دخالت نکنی؟ غذا به این پاکیزگی، چرا مسموم باشد؟ ما گرسنهایم، نمیتوانیم تا وقتی که به مدینه برگردیم، صبر کنیم.
مقداری از غذا را خورد و بعد از مدتی مرد.
حضرت صلی الله علیه و آله فرمودند: من بر او نماز نمیخوانم. پرسیدند: چرا؟ فرمود: کسی که علی علیه السلام را دلگیر کند، تمام درهای رحمت خدا به روی او بسته است. من چگونه بر او نماز بخوانم؟ بگویم:
«اللهم اغفر لهذا المیّت»
بر او درهای مغفرت بسته شده است. گفتند: حال باید چه کار کنیم؟ فرمودند:
علی علیه السلام را پیدا کنید تا بیاید. پیغمبر صلی الله علیه و آله از خود نظر نداد. نگفت: من نماز را میخوانم و بعداً علی علیه السلام را راضی میکنم. پیغمبر صلی الله علیه و آله ادبِ محض است.
امیرالمؤمنین علیه السلام را پیدا کردند و ایشان آمدند. فرمود: علی جان! از این میّت دلگیر شدهای؟ عرض کرد: با من برخورد بدی کرد. فرمودند: علی جان! اکنون که مرده است، خدا به خاطر دلگیری تو، تمام درهای رحمت را به روی او بسته است.
مهر، محبت و سلامت نفس را ببینید. حضرت علی علیه السلام عرض کردند: آقا! من
راضی نیستم در رحمت به روی او بسته باشد. من گذشت کردم. شخصی به خاطر من میخواهد به جهنّم برود؟ نه، نرود. حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند: مردم! بیایید نماز بخوانیم، همین که علی علیه السلام راضی شد، خدا تمام درها را به روی او باز کرد.
خدا کند همه فکر کنند که ریشه محرومیت آنها از کجاست؟ چرا از علم، معرفت، روزی فراوان و لطف محروم هستند؟ چرا به خدا نظری نمیکنند؟ چرا هر چه یا رب، یارب، میگوییم، جواب ما را نمیدهد. این محرومیت برای چیست؟ باید ما دلیل اینها را پیدا کنیم. بیادب تنها نه خود را داشت بد بلکه آتش در همه آفاق زد
در میان قوم موسی چند کس بیادب گفتند کو سیر و عدس (1)
این داستان قرآنی در سوره بقره است. خداوند متعال چهل سال، از آسمان برای قوم حضرت موسی علیه السلام بیزحمت روزی میرساند. چه چیزی را با چه چیزی عوض کردند؟ خدا هر روز برای آنها سفره میانداخت، اما آمدند گریبان موسی علیه السلام را گرفتند که ما سیر، پیاز و عدس میخواهیم. خطاب رسید: ای موسی! از امروز به بعد مائده من قطع میشود.
« اِهْبِطُوا مِصْراً» (2)
بگو به شهر بروید، هر چه میخواهید بکارید و با زحمت به دست بیاورید و بخورید. من دیگر کاری به شما بیادبان ندارم. این داستان در آخر سوره مائده نیز آمده است: منقطع شد خوان و ناز از آسمان
«زلّه» ؛ یعنی لقمه معمولی را از سفره دیگران به پستی برداشتن. سفره را خدا پهن کرده است، کجا میروید؟ لابه کرد عیسی ایشان را که این دائم است و کم نگردد از زمین (1)
بیتربیتها! نمک خدا را زمین گذاشته، به سراغ نمک دشمن میروید؟ بد گمانی کردن و حرص آوری کفر باشد پیش خوان مهتری (2)
اگر کسی بر سر این سفره ناسپاسی کند و دچار بیماری طغیانِ شهوت شود، محروم میشود. اگر بر سر این سفره دست از دست پیغمبر صلی الله علیه و آله بردارد، دستش در دست ابوجهل میافتد. اگر از علی علیه السلام دست بردارد، گرفتار معاویه میشود. مائده از آسمان در میرسید
هر که بیباکی کند در راه دوست
وقتی به ابلیس گفتند: به آدم سجده کن، سجده نکرد. به او میگویند:
« قٰالَ مٰا مَنَعَکَ أَلاّٰ تَسْجُدَ» (1)
چه چیزی باعث شد که سجده نکردی؟ سرکشی کرد و گفت:
« خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ» (2)
به او گفتند: بیرون برو.
« قٰالَ فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ * وَ إِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتِی إِلیٰ یَوْمِ اَلدِّینِ» (3)
برای من طغیان و سرکشی میکنی؟ برای خالق خود و وجود مقدسی که از مادر به تو مهربانتر است؟ هر که بیباکی کند اندر طریق او شود در وادی حیرت غریق (4)
بیماریها، عامل محرومیتها هستند.
1) 2) - اعراف (7) : 12؛ «خدا فرمود: هنگامی که تو را امر کردم، چه چیز تو را مانع شد که سجده نکردی؟»
2) 3) - اعراف (7) : 12؛ «گفت: من از او بهترم، مرا از آتش پدید آوردهای و او را از گِل آفریدی.»
3) 4) - اعراف (7) : 13 - 14؛ «خدا فرمود: از این جایگاه و منزلتت [ که عرصه فروتنی و فرمانبرداری است ] فرود آی؛ زیرا تو را نرسد که در این جایگاه بلند، بزرگ منشی کنی پس بیرون شو که قطعاً از خوارشدگانی.»
4) 5) - مولوی.
حضرت یوسف علیه السلام در سلامت کامل بود. فیوضات الهی را دریاوار جذب میکرد. سی سال آینده او را یکباره به او نشان میدهند، میگویند: این نتیجه سلامت تو است که میدانیم این سلامت نیز میماند.
« یٰا أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سٰاجِدِینَ» (1)
خدایا! ما نسبت به تو زیاد بیتربیتی داشتیم، اما همه آرامش ما به این است که اینها جنبه گردن کشی نداشته است، خودت نیز میدانی که به خاطر ضعف، جهل، غفلت، غلبه شهوت و کوچکی ما بوده است که ما مرتکب گناه شدیم.
کدام گناهی را مرتکب شدیم که بعد از انجام آن پشیمان نشدیم؟ ما بیتربیت هستیم، اما نه مانند شیطان. بیادبی ما اگر آن گونه بود، به ما نیز «اخرج» میگفتی و ما دیگر به نماز، روزه و ماه رمضان راه پیدا نمیکردیم.
اینها همه نشانه این است که به ما نهیب «اخرج» نزدی. به ما نگفتی:
« قٰالَ فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ * وَ إِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتِی إِلیٰ یَوْمِ اَلدِّینِ» (2)
1) 1) - یوسف (12) : 4؛ «[ یاد کن ] آن گاه که یوسف به پدرش گفت: پدرم! من در خواب دیدم یازده ستاره و خورشید و ماه برایم سجده کردند!»
2) 2) - اعراف (7) : 13 - 14؛ «خدا فرمود: از این جایگاه و منزلتت [ که عرصه فروتنی و فرمانبرداری است ] فرود آی؛ زیرا تو را نرسد که در این جایگاه بلند، بزرگ منشی کنی پس بیرون شو که قطعاً از خوارشدگانی.»
بلکه از طریق پیغمبر صلی الله علیه و آله به ما پیغام دادی؛
« وَ إِذٰا سَأَلَکَ عِبٰادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ اَلدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ» (1)
اگر آمدند و از خدا پرسیدند، به آنها بگو: من نزدیک شما هستم، هنوز شما را از خودم جدا نکردهام. برای این که بدانید شما را از خودم جدا نکردهام، مرا بخوانید، ببینید جواب شما را میدهم.
سحر برخیزید، گریه کنید، ناله بزنید، دعا کنید، همین که نمازها و ایمان خود را ادامه دهید، این جوابی است که به شما دادهام. همین که در نیمه شب، همه خوشی شما در این است که با من مناجات کنید، دلیل بر این است که جواب شما را دادهام.
چه دلیلی از این بالاتر؟
اگر خدا به ما مهر «اخرج» زده بود، کسی اسم خدا را نزد ما میآورد، بدمان میآمد. در قرآن میفرماید:
« اِشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ» (2)
اگر اسم مرا نزد شما میآوردند، متنفر میشدید. اما اکنون شخصی اسم مرا نزد شما میبرد، آرام میگویید: «یا ارحم الراحمین، یا ربّ، یا الله، یا أکرم الاکرمین» دلیل بر این است که شما را از خودم جدا نکردهام. اگر شما را از خود جدا میکردم،
1) 1) - بقره (2) : 186؛ «هنگامی که بندگانم از تو درباره من بپرسند، [ بگو: ] یقیناً من نزدیکم، دعای دعا کننده را زمانی که مرا بخواند اجابت میکنم.»
2) 2) - زمر (39) : 45؛ «و هنگامی که خدا به یگانگی یاد میشود [ و نامی از معبودانشان به میان نمیآید ] دلهای کسانی که به آخرت ایمان ندارند، نفرت پیدا میکند!»
قطرهای اشک از چشم شما بیرون نمیآمد. این اشک را من خودم از چشم شما سرازیر میکنم تا شما را بشویم و پاک کنم.
وقتی اسم مرا میشنوید چه حالی پیدا میکنید؟
« إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ اَلَّذِینَ إِذٰا ذُکِرَ اَللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ» (1)
در روایت آمده است که حضرت ابراهیم علیه السلام گوینده را ندید، فقط لحن بسیار با محبتی را شنید که میگوید:
«سبّوح قدّوس ربّ الملائکة و الروح»
گفت: همه اموال من برای تو، یک بار دیگر بگو. یک بار دیگر گفت. گفت:
فرزندانم نثار تو، یکبار دیگر بگو. باز گفت. حضرت علیه السلام گفت: جانم به قربانت، باز هم بگو. (2)والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - انفال (8) : 2؛ «مؤمنان، فقط کسانی هستند که چون یاد خدا شود، دلهایشان ترسان میشود، وهنگامی که آیات او بر آنان خوانده شود بر ایمانشان میافزاید.»
2) 2) - شرح فصوص (جندی) : 217 - 216؛ «إنّ ملائکة الله تعالی قالوا: لا بدّ مع هذا الخیر و البرکة و النعمة و المال و الوجاهة و النبوّة و الملک و الکتاب الذی أعطی الله إبراهیم أن یحبّه، و لیس ذلک بجنب هذه العطایا کثیرا، فقال الحق لهؤلاء الملائکة: جرّبوه، فتجسّدوا له فی صور البشر، و ذکروا الله له بالتنزیه، فقالوا: سبّوح قدّوس ربّ الملائکة و الروح، فلمّا سمع إبراهیم علیه السلام هذه الکلمات، أخذه الوجد و الهیمان فی الله تعالی، و استدعی منهم أن یعیدوا علیه الکلمات، فطلبوا من ماله أجراء علی إعادة الکلمات، فأعطی ثلث ماله، فذکروا الذکر، فاستعاده منهم کرّة أخری، و أعطاهم الثلث الثانی، فسبّحوا له الله بالمذکور من الذکر، فطاب وقت إبراهیم و ازداد هیمانه فاستعاد الکلمات منهم، و أعطاهم الثلث الباقی، فأعادوا له، فلمّا تمّ امتحانهم له، ذکروا أنّهم ملائکة الله، فلهذا نسبت هذه الحکمة إلی إبراهیم علیه السلام.»
سلامت روح، مقدمه مقامات معنوی
6
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1373
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
سلامت تمام وجود مبارک حضرت یوسف علیه السلام سبب شد تا فیوضات خاصّ حضرت حقّ به او برسد. به طوری که قرآن کریم نقل میکند؛ مقامات با عظمتی را مانند مقام «اجتبا» ؛ یعنی انتخاب او از میان همه بندگان به عنوان انتخاب اصلح و مقامِ با عظمتی چون مقام علمِ تأویل احادیث؛ یعنی درک اسرار خوابهای واقعی و مقام اتمام نعمت؛ یعنی کامل شدن همه نعمتها بر او و مقام صدّیقی، انسانی که همه باطن و ظاهر او صدقِ محض است و مقام دانش گسترده که فوق دانش همه مردم است، البته به تعبیر قرآن: علیم و در نهایت به مقام مخلَصین - نه مخلِصین - برسد.
یقیناً اگر در وجود مبارک او عیب، نقص و بیماری باطنی وجود داشت، به مقدار همان نقص، عیب و بیماری، از فیوضات حضرت حقّ محروم میشد. حقّش بود که چنان سلامتیی را دارا شود؛ چون معلّمِ آگاه و پاکی مانند حضرت یعقوب علیه السلام را داشت که در کنار این معلّم، متعلّم بسیار فوق العادهای بود؛ یعنی آنچه از ارزشها که در این معلّم بود، به او منتقل شد.
خیلی عجیب است که خدا در قرآن میفرماید: پدر به او گفت: آنچه را که خدا در حقّ تو انجام میدهد، همانی است که در حقّ پدران تو؛ حضرت ابراهیم و اسحاق علیهما السلام انجام میداد:
« کَمٰا أَتَمَّهٰا عَلیٰ أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ إِنَّ رَبَّکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ» (1)
یعنی پسرم! چنین ظرفیتی برای تو به وجود خواهد آمد. آن ظرفیت عظیم و گسترده معنوی پدرانت - ابراهیم و اسحاق علیهما السلام - در تو نیز به وجود خواهد آمد.
حضرت یوسف علیه السلام کنار این معلّم، به تحصیل معرفت کامل معنوی نائل شد و از همان زمان تحصیل، علم را به عمل تبدیل کرد و به تعبیر قرآن مجید، غرق در ذکر الله شد. به معنای آسانتر، از همان ابتدای جوانی، خدا محور همه شؤون زندگی ایشان شد و هر قدمی که برداشت، به عشق خدا برداشت.
در قرآن مجید پروردگار به همه خطاب میکند؛
« وَ اُذْکُرُوا اَللّٰهَ کَثِیراً» (2)
بندگان من! غرق در یاد کثیر من شوید. (3)آنهایی که راه را رفتند، جاده را طی
1) 1) - یوسف (12) : 6؛ «چنانکه پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام کرد؛ یقیناً پروردگارت دانا و حکیم است.»
2) 2) - جمعه (62) : 10؛ «و خدا را بسیار یاد کنید.»
3) 3) - الکافی: 2/496، حدیث 1؛ «عَنِ الْفُضَیْلِ بْنِ یَسَارٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام مَا مِنْ مَجْلِسٍ یَجْتَمِعُ فِیهِ أَبْرَارٌ وَ فُجَّارٌ فَیَقُومُونَ عَلَی غَیْرِ ذِکْرِ اللَّهِ عز و جل إِلَّا کَانَ حَسْرَةً عَلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ.» الکافی: 2/498، حدیث 11 و 12 و 13 «وَ بِإِسْنَادِهِ قَالَ فِیمَا نَاجَی اللَّهُ بِهِ مُوسَی علیه السلام قَالَ یَا مُوسَی لَاتَنْسَنِی عَلَی کُلِّ حَالٍ فَإِنَّ نِسْیَانِی یُمِیتُ الْقَلْبَ.» «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ قَالَ اللَّهُ عز و جل یَا ابْنَ آدَمَ اذْکُرْنِی فِی مَلَإٍ أَذْکُرْکَ فِی مَلَإٍ خَیْرٍ مِنْ مَلَئِکَ.» «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ قَالَ اللَّهُ عز و جل مَنْ ذَکَرَنِی فِی مَلَإٍ مِنَ النَّاسِ ذَکَرْتُهُ فِی مَلَإٍ مِنَ الْمَلَائِکَةِ.»
کردند و به آنجایی که باید برسند، رسیدند، میفرمایند:
«لیس الذکر الکثیر بالعدد»
نمیخواهد خدا در این آیه بگوید که روزی هزار «سبحان الله» بگویید:
«بل الذکر الکثیر بالحضور»
«ذکر کثیر» ؛ یعنی احاطهای که با همه وجود خود را در محضر حضرت حق حاضر بدانی. خداوند متعال از کثیر، عدد را منظور نظر نگرفته است.
صدرالمتألهین شیرازی قدس سره وقتی این آیه را تحلیل میکند و این حضور را توضیح میدهد، انسان را بهت زده میکند.
ایشان میگوید: این حضور با شش مرحله تحقّق پیدا میکند.
اول؛ ذکر زبان، دوم؛ ذکر اعضای بدن، سوم؛ ذکر نفس، چهارم؛ ذکر قلب، پنجم؛ ذکر نفس و ششم؛ ذکر سرّ است؛ یعنی آن حقیقت نهایی باطن انسان. خدا فرموده است:
«الانسان سرّی و انا سرّه» (1)
1) 1) - منهاج النجاح فی ترجمة مفتاح الفلاح: مقدمه 2/91، فصل 10؛ تفسیر المحیط الأعظم: 3/67.
انسان رمز من است و من نیز رمز انسان هستم. وجود ما مغز است و بدن ما پوست مانند پوست گردو. قلب ما مغز و سرّ ما روغنِ مغز است که اگر آن روغن نباشد، یا باشد، اما کاربردی نداشته باشد، مغز پژمرده میشود و میپوسد.
آن وقت به این شخص، انسان خشک، بیحال، بیمهر، بیمحبت، بیسود و بیمنفعت میگویند. سرّ، همان روغنِ وجود است. در این زمینه بحثهای زیبایی شده است که خواندنی، یافتنی و درک کردنی است.
فرزند از آن مرد الهی سؤال کرد: پدر! چه شده است که به اینجا رسیدی؟ گفت:
نمیتوانم برای تو بگویم. مگر قابل بیان است؟ ولی وقتی خودت راه را برسی و لذت آن را درک کنی، میفهمی. من که نمیتوانم لذّت را با لفظ برای تو معنی کنم.
اگر من لفظ لذت را بر زبان جاری کنم، تو چه میفهمی که حقیقت آن چیست؟ آن کسی که عسل نخورده است، با شنیدن لفظ عسل چه مزهای را درک میکند.
همه این شش مرتبه ذکر در حضرت یوسف علیه السلام بوده است. اما ذکر زبان، اقرار به وحدانیت حضرت حق است. در این زمینه نباید کسی ساکت باشد. این اقرار به وحدانیت گاهی به طور آزاد است که من میگویم: «لا اله الا الله» و راست میگویم.
همین نیز فقط مهم است؛ چون در آیه اول سوره مبارکه منافقون میبینید؛
« إِذٰا جٰاءَکَ اَلْمُنٰافِقُونَ قٰالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ» (1)
1) 1) - منافقون (63) : 1؛ «چون منافقان نزد تو آیند، می گویند: گواهی می دهیم که تو بی تردید فرستادة خدایی و خدا می داند که تو بی تردید فرستاده اویی.»
منافقان همه اهل نفاق هستند، یا رسول الله! وقتی نزد تو میآیند، میگویند:
یقیناً ما شهادت میدهیم که تو فرستاده خدا هستی،
« وَ اَللّٰهُ یَشْهَدُ إِنَّ اَلْمُنٰافِقِینَ لَکٰاذِبُونَ» (1)
ولی من شهادت میدهم که اینها در این شهادت به رسالت تو دروغ میگویند. (2)این ذکر نیست، دروغگویی است. این که من بگویم: «لا اله الا الله» و راست نگویم؛ یعنی به لوازم توحید نیز ملتزم نباشم، نه به او علاقه داشته و نه کاری دارم و نه به دنبال شؤونش هستم و نه میخواهم حرف او را گوش کنم، این شهادت دروغ است.
البته اگر خودم را در محضر او بدانم، در برابر او چنین بیادبیِ سنگینی را نخواهم کرد که در مقابل او دروغ بگویم.
کسی که نزد اهل دلی میرفت، با شوق و ذوق میگفت: شب چهارشنبه در جمکران بودم. آن اهل دل گفت: برای چه به جمکران رفتی؟ گفت: آقا امام زمان علیه السلام
1) 1) - منافقون (63) : 1؛ «و خدا گواهی میدهد که یقیناً منافقان دروغگویند.»
2) 2) - الکافی: 2/396 - 397، حدیث 2 - 3؛ «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَیْلِ قَالَ کَتَبْتُ إِلَی أَبِی الْحَسَنِ علیه السلام أَسْأَلُهُ عَنْ مَسْأَلَةٍ فَکَتَبَ إِلَیَّ « إِنَّ اَلْمُنٰافِقِینَ یُخٰادِعُونَ اَللّٰهَ وَ هُوَ خٰادِعُهُمْ وَ إِذٰا قٰامُوا إِلَی اَلصَّلاٰةِ قٰامُوا کُسٰالیٰ یُرٰاؤُنَ اَلنّٰاسَ وَ لاٰ یَذْکُرُونَ اَللّٰهَ إِلاّٰ قَلِیلاً مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذٰلِکَ لاٰ إِلیٰ هٰؤُلاٰءِ وَ لاٰ إِلیٰ هٰؤُلاٰءِ وَ مَنْ یُضْلِلِ اَللّٰهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِیلاً » «نساء: 42 1- 143» لَیْسُوا مِنَ الْکَافِرِینَ وَ لَیْسُوا مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ لَیْسُوا مِنَ الْمُسْلِمِینَ یُظْهِرُونَ الْإِیمَانَ وَ یَصِیرُونَ إِلَی الْکُفْرِ وَ التَّکْذِیبِ لَعَنَهُمُ اللَّهُ.» «عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ صلی الله علیه و آله قَالَ قَالَ إِنَّ الْمُنَافِقَ یَنْهَی وَ لَایَنْتَهِی وَ یَأْمُرُ بِمَا لَایَأْتِی وَ إِذَا قَامَ إِلَی الصَّلَاةِ اعْتَرَضَ قُلْتُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ مَا الِاعْتِرَاضُ قَالَ الِالْتِفَاتُ وَ إِذَا رَکَعَ رَبَضَ یُمْسِی وَ هَمُّهُ الْعَشَاءُ وَ هُوَ مُفْطِرٌ وَ یُصْبِحُ وَ هَمُّهُ النَّوْمُ وَ لَمْ یَسْهَرْ إِنْ حَدَّثَکَ کَذَبَکَ وَ إِنِ ائْتَمَنْتَهُ خَانَکَ وَ إِنْ غِبْتَ اغْتَابَکَ وَ إِنْ وَعَدَکَ أَخْلَفَکَ.»
شبهای چهارشنبه در جمکران است. گفت: میدانم، تو برای چه رفتی؟ رفتی امشب دویست بار؛ یعنی صد بار در رکعت اول و صد بار در رکعت دوم به دروغ « إِیّٰاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ» (1)گفتی و آمدی؟ واقعاً تو راست میگویی؟ یعنی تو بنده هوی، هوس، پول، مقام و خودت نیستی؟ رفتی رو به روی خدا، دویست بار به خدا دروغ گفتی و آمدی؟ چرا رفتی؟ اقلاً اگر امشب نمیرفتی، دویست دروغ در نامه عملت نبود.
اگر «لا اله الا الله» بگوید و راست بگوید، این ذکر زبان است. به پیغمبر صلی الله علیه و آله راست بگوید: « اشهد أنّک رسول الله» ، به حضرت ابی عبدالله علیه السلام راست بگوید:
«اشهد انّک الامام البرّ التقیّ الرضیّ الزکیّ الهادی المهدیّ» (2)و دروغ نگوید. آن کسی که دروغ میگوید، به امام نیز دروغ میگوید که تو امام هستی؛ چون امام او طاغوت است.
حضرت یوسف علیه السلام مناجاتهایی در زندان، چاه و روی تخت حکومت دارد که وقتی کسی تنها در خانهاش این مناجاتها را میخواند، میخواهد با همه وجود چشم شود و گریه کند؛ چون ایشان راست میگوید. میدانید چه زمانی مردم «لا اله الا الله» را راست میگویند؟ آن وقت که خدا را مانند آفتاب وسط روز باور داشته
1) 1) - فاتحه (1) : 5؛ «تنها تو را میپرستیم و از تو یاری میخواهیم.»
2) 2) - إقبال الأعمال: 590؛ «قال لی مولای الصادق علیه السلام فی زیارة الأربعین تزور عند ارتفاع النهار وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ مِنْ دَعَائِمِ الدِّینِ وَ أَرْکَانِ الْمُسْلِمِینَ وَ مَعْقِلِ الْمُؤْمِنِینَ وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ الْإِمَامُ الْبَرُّ التَّقِیُّ الرَّضِیُّ الزَّکِیُّ الْهَادِی الْمَهْدِیُّ وَ أَشْهَدُ أَنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ وُلْدِکَ کَلِمَةُ التَّقْوَی وَ أَعْلَامُ الْهُدَی وَ الْعُرْوَةُ الْوُثْقَی وَ الْحُجَّةُ عَلَی أَهْلِ الدُّنْیَا.»
باشند. این ذکر است.
وقتی در زندان افتاد، خرابی زندان و مأمورهای خشن را دید، خدا در قرآن میفرماید:
« قٰالَ رَبِّ اَلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ» (1)
گفت: مولای من، این زندان نزد من عزیزتر از کاخ عزیز مصر و دعوت آن زن است. این راست گفتن خیلی کار میخواهد که به خدا راست بگوید که: این اتاق تنگ و تاریک، با این مأمورهای خشن که اگر کسی دیر بجنبد، او را شلاق میزنند، نان خشک برای او میآورند و تحقیرش میکنند، برای من از کاخ محبوبتر است، اگر راست نمیگفت که خدا نقل نمیکرد؛ چون خدا دروغ را نقل نمیکند.
این اقرار زبان است. اقرار از باب افعال است، یعنی اثبات و مستقر کردن. در تمام روایات دارد:
«الایمان اقرار باللسان» (2)
1) 1) - یوسف (12) : 32؛ «یوسف علیه السلام گفت: پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از عملی که مرا به آن میخوانند.»
2) 2) - بحار الأنوار: 10/366، باب 20؛ «قَالَ حَدَّثَنِی عَلِیُّ بْنُ مُوسَی الرِّضَا علیه السلام عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ علیه السلام بِأَسْمَائِهِمْ فِی کُلِّ سَنَدٍ إِلَی رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله الْإِیمَانُ إِقْرَارٌ بِاللِّسَانِ وَ مَعْرِفَةٌ بِالْقَلْبِ وَ عَمَلٌ بِالْأَرْکَانِ.» الکافی: 2/27، باب آخر منه، حدیث 1؛ «عَنْ عَبْدِ الرَّحِیمِ الْقَصِیرِ قَالَ کَتَبْتُ مَعَ عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ أَعْیَنَ إِلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَسْأَلُهُ عَنِ الْإِیمَانِ مَا هُوَ فَکَتَبَ إِلَیَّ مَعَ عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ أَعْیَنَ سَأَلْتَ رَحِمَکَ اللَّهُ عَنِ الْإِیمَانِ وَ الْإِیمَانُ هُوَ الْإِقْرَارُ بِاللِّسَانِ وَ عَقْدٌ فِی الْقَلْبِ وَ عَمَلٌ بِالْأَرْکَانِ وَ الْإِیمَانُ بَعْضُهُ مِنْ بَعْضٍ وَ هُوَ دَارٌ وَ کَذَلِکَ الْإِسْلَامُ دَارٌ وَ الْکُفْرُ دَارٌ فَقَدْ یَکُونُ الْعَبْدُ مُسْلِماً قَبْلَ أَنْ یَکُونَ مُؤْمِناً وَ لَایَکُونُ مُؤْمِناً حَتَّی یَکُونَ مُسْلِماً فَالْإِسْلَامُ قَبْلَ الْإِیمَانِ وَ هُوَ یُشَارِکُ الْإِیمَان. . .»
نمیگوید: «الکلام باللسان» ، «الاقرار، أقرّ یقرّ اقراراً» ؛ یعنی «أثبت یثبت اثباتاً» .
وقتی «لا اله الا الله» میگویم؛ چون میبینم که هست و میگویم. به لفظ کاری ندارد.
«لا اله الا الله» را میشود به طوطی نیز یاد داد و رفقا را دعوت کرد و طوطی ده مرتبه «لا اله الا الله» بگوید، اما چه قیمت و ارزشی دارد؟
تک و تنها، کسی بالای سرش نبود، تشنه، گرسنه، بدن خون آلود، صورتش را روی خاک گذاشته و یک خط با خدا حرف راست زد. این راستگویی کار خیلی مشکلی است. کسی که در مقابل چشمش هفتاد و یک بدن قطعه قطعه شده باشد، آن هم چه بدنهایی! مگر تا به حال ارزش اصحاب ایشان روشن شده است؟ عصر تاسوعا ایشان به قمر بنیهاشم فرموده بود: «بنفسی انت» (1)جانم فدای تو.
امام صادق علیه السلام درباره علی اکبر فرمود: در این عالم جز بندگی خدا شغلی در همه شؤون نداشت و به تجارتی جز تجارتی که طرف مقابلش خدا بود، دست نزد.
کسی که چشمش به اینها افتاده باشد و از آن طرف نیز صدای ناله جانسوز هشتاد و چهار زن و بچه را بشنود و بعد راست بگوید، اینجا راست گفتن فقط کار امام حسین علیه السلام است.
1) 1) - الإرشاد: 2/89؛ «فقال إنی رأیت رسول الله صلی الله علیه و آله الساعة فی المنام فقال لی إنک تروح إلینا فلطمت أخته وجهها و نادت بالویل فقال لها لیس لک الویل یا أخیة اسکتی رحمک الله و قال له العباس بن علی رحمة الله علیه یا أخی أتاک القوم فنهض ثم قال یا عباس ارکب بنفسی أنت یا أخی حتی تلقاهم و تقول لهم ما لکم و ما بدا لکم و تسألهم عما جاء بهم.»
آن وقتی که خدا در عالم ملکوت، قبل از خلقت انسانها، تابلوی کربلا را به تمام فرشتگان نشان داد؛ چون ما روایات زیادی داریم که خدا کربلا را به آنها خبر داده است. آن زمانی که تابلوی عاشورا را به تمام فرشتگان، ارواح ملکوتیان و در علمش به ارواح انسانها نشان داد که کدام یک از شما این روز را انتخاب میکنید، قبل از اینکه کسی وارد میدان شود، حضرت ابی عبدالله علیه السلام گفته است: من.
اصلاً نگذاشته هیچ فرشته، پیغمبر، امام و اولیایی بگویند: من، همین که گفت، خدا نیز فرمود: قسمت تو باشد. ولی ظهورش در روز عاشورا بود. در زیارت عاشورا میخوانیم: مصیبت شما بر آسمانها و زمین سنگین بود. (1)کسی که در آن حادثه بتواند راست بگوید؛ صورت روی خاک بگذارد و بگوید:
«الهی رضاً بقضائک صبراً علی بلائک لامعبود سواک» (2)من در دو عالم غیر از تو محبوبی ندارم. راست گفت که بر صفحه هستی این سه جمله ثابت ماند.
1) 1) - کامل الزیارات: 176، الباب الحادی و السبعون ثواب من زار الحسین علیه السلام یوم عاشوراء؛ «یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ وَ جَلَّتِ الْمُصِیبَةُ بِکَ عَلَیْنَا وَ عَلَی جَمِیعِ أَهْلِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ.»
2) 2) - الفضائل والرذائل، المظاهری: 104؛ «یقول هلال بن نافع: ذهبت إلی المقتل فرأیت کأنه عریس فی حجلة عرسه کم هو مشع! ! رأیت بعد أن نزف الدم من بدنه المبارک انه لم یبق لصوته جوهر، لم یترک العطش لصوته جوهرا. یقول: رأیت شفتیه المبارکتین تتحرکان، فتعجبت ماذا عساه أن یقول، هل یلعن هؤلاء القوم فی آخر المطاف؟ تقدمت نحوه خطوات فسمعته یقول وقد رکل جمیع الأشیاء بقدمه: «رضیا» بقضائک، صبرا علی بلائک، لا معبود سواک، رضا الله رضانا أهل البیت «افتخاری أن کل شی أعطیته فی سبیلک. إلهی راض برضاک» إلهی جئت إلی هنا من أجل دینک.»
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما (1)
این آیه همیشه به یادتان بماند. امر واجب حضرت حقّ است:
« وَ کُونُوا مَعَ اَلصّٰادِقِینَ» (2)
خود را با گروه راستگویان پیوند بزنید. فقط آن گروه را قبول دارم. این ذکر
«اقرار باللسان»
است، ولی راست بگوید.
مرحوم قاضی، (3)استاد علامه طباطبایی بود. علامه میفرمودند: من هر چه
1) 1) - حافظ شیرازی.
2) 2) - توبه (9) : 119؛ «و با صادقان ( که کاملترینشان پیامبران و اهلبیت رسول بزرگوار اسلام: هستند) باشید.»
3) 3) - السید میرزا علی آغا القاضی: هو السید میرزا علی آغا بن المیرزا احمد بن المیرزا رحیم الطباطبائی التبریزی القاضی عالم مجتهد تقی و ورع أخلاقی فاضل. ولد فی تبریز فی (13) ذی الحجة سنة 1385 ه ونشأ فی بیت العلم والشرف فأخد الأولیات عن بعض الأفاضل و تلمذ علی والده، و علی المیرزا موسی التبریزی صاحب (حاشیة الرسائل) و السید محمد علی القراجه داغی صاحب (حاشیة شرح اللمعة) و هاجر الی النجف فی سنة 1313 ه فحضر علی المولی محمد الفاضل الشرابیانی، و الشیخ محمد حسن المامقانی، و شیخ الشریعة الاصفهانی، و الشیخ محمد کاظم الخراسانی، و المیرزا حسین الخلیلی، و کان یعد من أفاضل تلامذة الأخیر، فقد برع فی الفقه و الأصول و الحدیث و التفسیر و غیرها، و کان من رجال الأخلاق أیضاً فقد تهذب علی الخلیلی و غیره و عرف بذلک فی أوساط أهل العلم، و درّس فی ذلک و کان له حلقة و تلامذة و ملازمون و مریدون، و کانت معرفتی به قدیمة اذ اتفقت هجرتنا الی النجف فی عام واحد، و بدأت صلتی به یومذاک، و قد دامت المودة و الصحبة بیننا عشرات السنین فرأیته مستقیماً فی سیرته کریماً فی خلقه شریفاً فی ذاته، و کان أهل العلم و الاستقامة یجلونه و یکرمونه حتی انتقل الی رحمة الله لیلة الأربعاء سادس ربیع الأول سنة 1366 ه و دفن فی وادی السلام قرب مقام المهدی (عج) و أرخ وفاته العلامة المرحوم الشیخ محمد السماوی فی أبیات فقدتها إلا أن مادة التاریخ منها قوله (قضی علی العلم بالأعمال) . له (تفسیر القرآن) من أوله الی قوله تعالی: قُلِ اَللّٰهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِی خَوْضِهِمْ یَلْعَبُونَ. . . الح فی سورة الأنعام، و علمت أن له آثار و کتابات غیره ولکننی لم أقف علیها. و لوالده المتوفی سنة 1314 ه تفسیر أیضاً، و المیرزا مهدی القاضی عم جدّ المترجم له من الأعاظم المشاهیر.
دارم، از ایشان دارم. ایشان به علامه میفرمودند: هر چه میخواهی از دو راه به دست بیاور: یکی نماز شب (1)و دیگر توسل به حضرت سیدالشهداء علیه السلام. (2)اگر
1) 1) - وسائل الشیعة: 4/91، حدیث: 4592؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ قَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله لِعَلِیٍّ علیه السلام أُوصِیکَ فِی نَفْسِکَ بِخِصَالٍ فَاحْفَظْهَا ثُمَّ قَالَ اللَّهُمَّ أَعِنْهُ إِلَی أَنْ قَالَ وَ عَلَیْکَ بِصَلَاةِ اللَّیْلِ وَ عَلَیْکَ بِصَلَاةِ اللَّیْلِ وَ عَلَیْکَ بِصَلَاةِ اللَّیْلِ.» وسائل الشیعة: 8/151، حدیث 10272؛ «أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ صَلَاةُ اللَّیْلِ تُبَیِّضُ الْوَجْهَ وَ صَلَاةُ اللَّیْلِ تُطَیِّبُ الرِّیحَ وَ صَلَاةُ اللَّیْلِ تَجْلِبُ الرِّزْقَ.» وسائل الشیعة: 8/147، حدیث 10268؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ شَرَفُ الْمُؤْمِنِ صَلَاةُ اللَّیْلِ وَ عِزُّ الْمُؤْمِنِ کَفُّهُ الْأَذَی عَنِ النَّاسِ.» وسائل الشیعة: 8/149، حدیث 10278؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ صَلَاةُ اللَّیْلِ تُحَسِّنُ الْوَجْهَ وَ تَذْهَبُ بِالْهَمِّ وَ تَجْلُو الْبَصَرَ.»
2) 2) - وسائل الشیعة: 14/507، حدیث 19703؛ «عَنْ أَبِی هَارُونَ الْمَکْفُوفِ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فِی حَدِیثٍ وَ مَنْ ذُکِرَ الْحُسَیْنُ عِنْدَهُ فَخَرَجَ مِنْ عَیْنِهِ مِنَ الدُّمُوعِ مِقْدَارُ جَنَاحِ ذُبَابٍ کَانَ ثَوَابُهُ عَلَی اللَّهِ وَ لَمْ یَرْضَ لَهُ بِدُونِ الْجَنَّةِ.» وسائل الشیعة: 14/509، حدیث 19707؛ «عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ أَیُّمَا مُؤْمِنٍ دَمَعَتْ عَیْنَاهُ لِقَتْلِ الْحُسَیْنِ علیه السلام دَمْعَةً حَتَّی تَسِیلَ عَلَی خَدِّهِ بَوَّأَهُ اللَّهُ بِهَا فِی الْجَنَّةِ غُرَفاً یَسْکُنُهَا أَحْقَاباً.» وسائل الشیعة: 14/509، حدیث 19708؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ مَنْ ذُکِرْنَا عِنْدَهُ فَفَاضَتْ عَیْنَاهُ حَرَّمَ اللَّهُ وَجْهَهُ عَلَی النَّارِ.»
بدون این دو کار، تمام کتابهای جهان را بخوانی، به جایی نمیرسی؛ چون کتابها بدون این دو، نور را منتقل نمیکنند.
مرحوم قاضی میفرماید: شب دیر آمد، در قفل بود. گفتند: استاد! چه کنیم؟ اینها کسانی بودند که مزاحم احدی نمیشدند. اگر میآمدند و میدانستند که اهل خانه خواب هستند، پشت درب، در کوچه میخوابیدند. میگفتند: به ما گفتهاند که تا اجازه نداشته باشی، خواب را بیدار نکن.
گفت: من درب را با حرف راستی که میزنم، باز میکنم. مرحوم قاضی میفرماید: استادم نگاهی به آن قفل قدیمی کرد و با حال خاصی گفت: «یا فاطمة الزهراء»
شما با حرف راست، رزق خدا را میتوانید جلب کنید و زیاد رفیق خوب پیدا کنید. با حرف راست میتوانید زلف خود را به زلف ملائکه پیوند بزنید.
استادی داشتم که چند ماه به رحلتش مانده برای من با گریه تعریف کرد. به خدا قسم! در روایت دارد که اگر در دوره عمر خود یکبار گریه راست کنید، آن اشک (1)
1) 1) - الکافی: 2/482، باب البکاء، حدیث 6؛ «قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَوْحَی اللَّهُ عز و جل إِلَی مُوسَی علیه السلام أَنَّ عِبَادِی لَمْ یَتَقَرَّبُوا إِلَیَّ بِشَیْءٍ أَحَبَّ إِلَیَّ مِنْ ثَلَاثِ خِصَالٍ قَالَ مُوسَی یَا رَبِّ وَ مَا هُنَّ قَالَ یَا مُوسَی الزُّهْدُ فِی الدُّنْیَا وَ الْوَرَعُ عَنِ الْمَعَاصِی وَ الْبُکَاءُ مِنْ خَشْیَتِی قَالَ مُوسَی یَا رَبِّ فَمَا لِمَنْ صَنَعَ ذَا فَأَوْحَی اللَّهُ عز و جل إِلَیْهِ یَا مُوسَی أَمَّا الزَّاهِدُونَ فِی الدُّنْیَا فَفِی الْجَنَّةِ وَ أَمَّا الْبَکَّاءُونَ مِنْ خَشْیَتِی فَفِی الرَّفِیعِ الْأَعْلَی لَإ؛ یُشَارِکُهُمْ أَحَدٌ وَ أَمَّا الْوَرِعُونَ عَنْ مَعَاصِیَّ فَإِنِّی أُفَتِّشُ النَّاسَ وَ لَاأُفَتِّشُهُمْ.» الکافی: 2/483، باب البکاء، حدیث 7؛ «إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَکُونُ أَدْعُو فَأَشْتَهِی الْبُکَاءَ وَ لَایَجِیئُنِی وَ رُبَّمَا ذَکَرْتُ بَعْضَ مَنْ مَاتَ مِنْ أَهْلِی فَأَرِقُّ وَ أَبْکِی فَهَلْ یَجُوزُ ذَلِکَ فَقَالَ نَعَمْ فَتَذَکَّرْهُمْ فَإِذَا رَقَقْتَ فَابْکِ وَ ادْعُ رَبَّکَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی.» الکافی: 2/483، باب البکاء، حدیث 8؛ «عَنْبَسَةَ الْعَابِدِ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام إِنْ لَمْ تَکُنْ بِکَ بُکَاءٌ فَتَبَاک.»
را خود خدا میگیرد و نزد هیچ فرشتهای نمیگذارد. اگر در قیامت به دوزخ محکوم شوید و میخواهند شما را به جهنم ببرند، خدا میفرماید: او چیزی نزد من دارد که باعث نجات است و آن این است که یک بار، قطره اشکی از روی صدق و راستی گریه کرد.
ایشان به من گفت: شب چهارشنبهای با چند نفر از شاگردان خصوصی استاد، مرحوم قاضی با ایشان همراه شدیم و به مسجد کوفه رفتیم. هنوز برق به نجف نیاورده بودند.
عبادات و ذکرهایی که استاد به ما یاد داده بود را انجام دادیم. بعضیها کارشان تمام بود و بعضیها هنوز اواخر کارشان بود. چراغ معمولی قدیمی که چراغ موشی میگفتند در انتهای مسجد روشن بود و نور کمی در صحن بود. مار جعفری زهرداری، نمیدانیم از کجا وارد مسجد شد.
ما با دیدن مار، وحشت زده به کناری آمدیم. آنهایی که اعمالشان تمام نشده بود، نزدیک بود با دیدن مار، از ترس کار را قطع کنند. اما استاد آرام به مار گفت: «مت» بمیر! مار نیز خشک شد و مرد. بعد ایشان گوشهای نشست و بقیه اعمال را تمام کرد و فرمود: برویم.
گفت: پشت سرش راه افتادیم. یکی از ما شکّ کرد. با خود گفت: بروم ببینم واقعاً مار مرده است یا نه. رفت و برگشت. استاد گفت: من راست گفتم بمیر. دروغ نگفتم.
رفتی مرا امتحان کنی؟ من که اهل دروغ نیستم؛ یعنی نیت او از رفتن را خواند.
بیایید راست بگوییم. راستگویی، ذکر زبان است. این ذکرها برای ما چه کار میکند؟ معلوم میشود راه گرفتن فیوضات از منبع آن، چیست. دومین فرد عالم خلقت؛ یعنی امیرالمؤمنین علیه السلام شبها صورت روی خاک میگذارد و میگوید:
«آه من قلّة الزاد و طول الطریق و بعد السفر» (1)آن وقت اگر ما به کریم بگوییم نداریم، کریم به ندار چه میخواهد بگوید؟ میخواهد بگوید: چه آوردی؟ نه. اخلاق کریم این نیست که به گدا بگوید چه آوردی؟ بلکه اخلاق کریم این است که به گدا بگوید: چه میخواهی؟ یا ربّ به سرّ و سرّ ذات بیمثالت
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - نهجالبلاغة: حکمت 77؛ «یَا دُنْیَا یَا دُنْیَا إِلَیْکِ عَنِّی أَ بِی تَعَرَّضْتِ أَمْ إِلَیَّ تَشَوَّقْتِ لَاحَانَ حِینُکِ هَیْهَاتَ غُرِّی غَیْرِی لَاحَاجَةَ لِی فِیکِ قَدْ طَلَّقْتُکِ ثَلَاثاً لَارَجْعَةَ فِیهَا فَعَیْشُکِ قَصِیرٌ وَ خَطَرُکِ یَسِیرٌ وَ أَمَلُکِ حَقِیرٌ آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَ طُولِ الطَّرِیقِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ وَ عَظِیمِ الْمَوْرِد.»
حقیقت ذاکر، مذکور و ذکر
7 تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1373
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
همه شخصیت الهی حضرت یوسف علیه السلام در استغراق او برابر با ظرفیت وجودی خود در ذکر خدا بود. او دارای ذکر زبان، اعضا و جوارح، نفس، قلب، روح و سرّ بود. تمام این مراتب ذکر نیز در کتاب خدا و معارف الهی آمده و توضیح داده شده و آثارش را نیز بیان کردهاند.
در این مسأله سه حقیقت مطرح است: ذاکر، ذکر، مذکور. چنانچه در معرفت به ذکر نیز سه مسأله مطرح است: عارف، عرفان و معروف و چون پایه ذکر براساس محبت، یاد محبوب، نه فقط با زبان، بلکه به کیفیتهای گوناگون؛ یعنی با دل، اعضا، نفس، روح و سرّ است. اینجا نیز سه حقیقت مطرح است: محبّ، محبت، محبوب.
در این موارد سه گانه، اولی را به بدایت تعبیر میکنند که منظور از بدایت، خود ذاکر، عارف و محبّ است؛ چون از او باید شروع شود. بدایت یعنی اول، ابتدا. ذکر باید از او طلوع کند و از افق وجود او خود را نشان دهد.
ذکر، عرفان و محبت را وسط میگویند، اوساط که راه و جاده است و خداوند
محور این سه حقیقت است.
بخشی از این تعابیر را در دعای بعد از زیارت وجود مبارک حضرت رضا علیه السلام میخوانید. دعایی که در زیارت هیچ پیغمبر و امامی وارد نشده است. تقریباً شخص متخصص، اهل دل و حال، بخواهد به این دعا نگاه باطنی بیاندازد، باید بگوید: این دعا همدوش دعای کمیل و عرفه حضرت سیدالشهداء علیه السلام است.
کلمه معبود، معروف و محبوب، در این دعا ذکر شده است:
«یا معبود العابدین، یا معروف العارفین، یا محبوب من أحبّه یا جلیس الذاکرین، یا مشکور الشاکرین» (1)من فکر پاک شما را به آیات و دعاها ارجاع میدهم تا به ذهن مبارکتان نرسد که این گونه مباحث در ارتباط با خانقاه و صوفیان است.
این اذکار واقعیّتهایی است که در قرآن، دعاها و روایات مطرح شده، ولی در این گونه مجالس کمتر مورد بحث قرار گرفته است. در این سه واقعیت، هدفگیری صحیح و پاک لازم است.
اگر هدفگیری صحیح و پاک نباشد، یقیناً ما از آثار ذکر به این معنا محروم خواهیم شد. فقط یک قدم از این زحمت را بر میداریم و ذکری را در این نواحی شش گانه با زبان، اعضا، نفس، قلب، روح و سرّ بیان میکنیم؛ چون اگر توجه نکنیم، محرّک همه اذکار ما، شهوات ما خواهد بود؛ یعنی اگر این ذکر را در دید خود موشکافی کنیم، میبینیم این ذکر، انسان را دچار عجب میکند و ارضای خیالی برای شخص میآورد که: ما را به وادی ذکر وصل کردهاند و مثل این که پسندیده
1) 1) - بحار الأنوار: 99/55، باب 5، کیفیة زیارته علیه السلام.
شدهایم و ما را راه دادهاند.
این حالات به انسان توقف میدهد و او را از حرکت باز میدارد.
پس نباید به خودِ ذکر نگاه کنیم. باید ذاکر در ذکرش فقط مذکور، محبّ در محبتش فقط محبوب و عارف در معرفتش فقط معروف را محور خود قرار دهد. او که محور قرار بگیرد، همه فیوضاتش را به جانب انسان جهتگیری میکند. اگر ذاکر خود را محور قرار دهد، درجه کمی از بهشت نصیبش میشود و اگر ذکر را محور قرار دهد نیز همین طور.
این بیداری در امیرالمؤمنین علیه السلام خیلی فوق العاده بوده است که با پروردگار مهربان عالم در کلّ عبادات این گونه مناجات میکرد؛
«ما عبدتک خوفاً من نارک» (1)عبادت من برای ترس از بدنم نیست که محور عبادت را بدن قرار دهم و بگویم:
تو را عبادت کنم تا بدنم از عذاب در مصونیت برود. اگر این گونه عبادت کنم، پس بدن را کنار تو گذاشتهام و در عبادت شریک آوردهام. میگویم: دست به دست خدا میدهم تا بدنم در مصونیت برود، پس تو هدف نیستی، بلکه واسطه هستی. من کاری را که برای تو انجام میدهم، به خاطر حفظ بدن نیست، بلکه تو را عبادت
1) 1) - بحار الأنوار: 67/186، باب 53؛ «قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ سَیِّدُ الْمُوَحِّدِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ مَا عَبَدْتُکَ خَوْفاً مِنْ نَارِکَ وَ لَاطَمَعاً فِی جَنَّتِکَ لَکِنْ وَجَدْتُکَ أَهْلًا لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُک وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْ مِنَ اللَّهِ سِوَی کَوْنِهِ إِلَهاً صَانِعاً لِلْعَالَمِ قَادِراً قَاهِراً عَالِماً وَ أَنَّ لَهُ جَنَّةً یُنْعِمُ بِهَا الْمُطِیعِینَ وَ نَاراً یُعَذِّبُ بِهَا الْعَاصِینَ فَعَبَدَهُ لِیَفُوزَ بِجَنَّتِهِ أَوْ یَکُونَ لَهُ النَّجَاةُ مِنْ نَارِهِ أَدْخَلَهُ اللَّهُ تَعَالَی بِعِبَادَتِهِ وَ طَاعَتِهِ الْجَنَّةَ وَ أَنْجَاهُ مِنَ النَّارِ لَامَحَالَةَ.»
میکنم و به جهنّم نیز هیچ نظری ندارم که مرا ببری یا نبری.
«و لا طمعاً فی جنّتک»
همچنین تو را به امید بهشت نیز عبادت نمیکنم؛ چون در اینجا باز محور خودم میشوم و تو واسطه میشوی. تو را عبادت نمیکنم که مرا از نعمتهای بهشت بهرهمند کنی. این دیگر عبادت خالص تو نشد، این عبادت برای نجات و لذت بدن شد. من به بهشت تو نیز کاری ندارم.
پس چگونه تو را عبادت کنم؟
«لکن وجدتک اهلاً للعبادة فَعَبَدْتُک»
تو را یافتم که تنها موجودی هستی که ارزش پرستش داری.
این گونه عبادتی فقط برای خداست؛ چون دیگر غیری در کار نیست و خدا را فقط به خاطر خدا بودن میپرستم و او را فقط به خاطر خودش عبادت میکنم.
این قطعه کلام حضرت مولا را برای شما میخوانم و بعد شش ذکر و آثار آن را به تدریج توضیح میدهم. این آیه سوره نور را خواندهاید:
« رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اَللّٰهِ» (1)
انسانهایی هستند که محور وجودشان فقط « ذِکْرِ اَللّٰهِ » است و هیچ گونه رابطه مادی و شهوانیی آنها را از ذکر خدا جدا نمیکند و حجابهای مادی نیز آنها را از یاد خدا غافل نمیکند.
1) 1) - نور (24) : 37؛ «مردانی که تجارت و داد و ستد آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و پرداخت زکات باز نمیدارد.»
چون خدا همه حرفها را در همین تجارت و بیع زده است. آن وقت ذکر خدا را توضیح میدهد. البته توضیح دورنمایی است و عمقش را ما نمیدانیم.
امیراالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
«إنّ الله سبحانه وتعالیٰ جعل الذکر جلاءً للقلوب» (1)خداوند خودش ذکر را انتخاب کرد و به این ذکر اثری داد که هر جا برود، این اثر را بگذارد. مانند روغن جلا که آینه را صیقل میدهد. تا قبل از صیقل، انعکاس اشیا در آینه خیلی بد صورت میگرفت، خدا برای این که دل بشر را آینه انعکاس حقایق کند که در دل خود جمال ازل و ابد او را ببینند، ذکر را صیقل دهنده دل قرار داد. (2)
روایت عجیبی است که شیعه و سنی نقل کردهاند. این روایت در قلب پیغمبر صلی الله علیه و آله مصداق پیدا کرد و الّا نمیفرمود:
1) 1) - نهج البلاغة: حکمت 213؛ «مِنْ کَلَامٍ لَهُ علیه السلام عِنْدَ تِلَاوَتِهِ رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ قَالَ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ جَعَلَ الذِّکْرَ جِلاءً لِلْقُلُوبِ تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَةِ وَ تُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ الْعَشْوَةِ وَ تَنْقَادُ بِهِ بَعْدَ الْمُعَانَدَةِ.»
2) 2) - غررالحکم: 189، الذکر نور و هدایة، حدیث 3637 ثمرة الذکر استنارة القلوب، حدیث 3638 ذکر الله نور الإیمان، حدیث 3639 ذکر الله جلاء الصدور و طمأنینة القلوب، حدیث 3640 ذکر الله ینیر البصائر و یونس الضمائر، حدیث 3641 ذکر الله تستنجح به الأمور و تستنیر به السرائر، حدیث 3642 علیک بذکر الله فإنه نور القلب، حدیث 3643 فی الذکر حیاة القلوب، حدیث 3644 من ذکر الله استبصر، حدیث 3645 من ذکر الله سبحانه أحیا الله قلبه و نور عقله و لبه.
«من رآنی فقد رأی الحقّ» (1)هر کس مرا ببیند، خدا را دیده است. نمیخواهد بگوید: من مانند خدا هستم، این که کفر است.
خدا را با چشم سر نمیتوانیم ببینیم، ولی دیدن خدا با چشم دل ممکن است.
همچنین طبق این روایت، دیدن پیامبر صلی الله علیه و آله مانند دیدن خداست.
در بیابان، گرما، سختی، گرسنگی و تشنگی به خیمهای رسیدند، پیرزنی در آن خیمه بود، فرمودند: مادر! میتوانیم درون خیمه بیاییم تا چند دقیقه استراحت کنیم؟ عرض کرد: تشریف بیاورید.
پیرزن نپرسید که شما چه کسی هستید. نشستند. حضرت صلی الله علیه و آله فرمودند: چه چیزی داری مادر؟ عرض کرد: چیزی نداریم. خشکسالی امسال بیداد کرده، حتی بیابانها از علف مختصری که شترها و گوسفندها استفاده کنند، محروم مانده است.
سخت زندگی میکنیم. یک گوسفند ماده یا بز بود، بیرون خیمه بسته بود، حضرت فرمود: این چیست؟ عرض کرد: از کلّ سرمایه زندگی من و شوهرم همین مانده است. چیز دیگری نداریم. پرسیدند: آیا شیر دارد؟ عرض کرد: نه. فرمود: گوسفند
1) 1) - بحار الأنوار: 58/234، باب 45؛ «أبی سعید و أبی قتادة عن النبی صلی الله علیه و آله بروایة أبی داود و البخاری و مسلم و الترمذی بألفاظ مختلفة منها من رآنی فی المنام فکأنما رآنی فی الیقظة و لا یتمثل الشیطان بی و منها من رآنی فی المنام فقد رآنی فإن الشیطان لا یتمثل بی و منها من رآنی فی النوم فقد رآنی فإنه لا ینبغی للشیطان أن یتمثل فی صورتی و فی روایة أن یتشبه بی و منها من رآنی فقد رأی الحق فإن الشیطان لا یتراءی بی. و قال فی النهایة الحق ضد الباطل و منه الحدیث من رآنی فقد رأی الحق أیرؤیا صادقة لیست من أضغاث الأحلام و قیل فقد رآنی حقیقة غیر مشتبه انتهی.»
و ظرفی برای من بیاور.
گوسفند و ظرف را آوردند، حضرت آمدند و فرمودند: « بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ » شروع به دوشیدن کردند. چند ظرف را از شیر پر کردند و بعد به پیرزن فرمودند: این شیرها برای شما باشد، از این به بعد نیز هر چه میخواهید بدوشید، میتوانید.
این جلوه فیض است. پیرزن متحیر شد. عرض کرد: شما چه کسی هستید؟ فرمودند: بنده خدا. گفت: همه ما بنده خدا هستیم، اما همه این دست را ندارند، این دست به کجا وصل است؟ فرمودند: این دست، دست خداست. در این آیه اگر پروردگار دست دارد، دست پیغمبر صلی الله علیه و آله به دست او وصل است. (1)
1) 1) - إعلام الوری بأعلام الهدی: 24، فصل فی المعجزات الدالة علی نبوته، حدیث شاة أم معبد؛ «وَ ذَلِکَ أَنَّ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله لَمَّا هَاجَرَ مِنْ مَکَّةَ وَ مَعَهُ أَبُو بَکْرٍ وَ عَامِرُ بْنُ فَهِیرَةَ وَ دَلِیلُهُمْ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أُرَیْقِطٍ اللَّیْثِیُّ فَمَرُّوا عَلَی أُمِّ مَعْبَدٍ الْخُزَاعِیَّةِ وَ کَانَتِ امْرَأَةً بَرْزَةً تَحْتَبِی وَ تَجْلِسُ بِفِنَاءِ الْخَیْمَةِ فَسَأَلُوا تَمْراً وَ لَحْماً لِیَشْتَرُوهُ فَلَمْ یُصِیبُوا عِنْدَهَا شَیْئاً مِنْ ذَلِکَ وَ إِذَا الْقَوْمُ مُرْمِلُونَ فَقَالَتْ لَوْ کَانَ عِنْدَنَا شَیْءٌ مَا أُعْوِزُکُمُ الْقِرَی فَنَظَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فِی کَسْرِ خَیْمَتِهَا فَقَالَ مَا هَذِهِ الشَّاةُ یَا أُمَّ مَعْبَدٍ قَالَتْ شَاةٌ خَلَّفَهَا الْجَهْدُ عَنِ الْغَنَمِ فَقَالَ هَلْ بِهَا مِنْ لَبَنٍ قَالَتْ هِیَ أَجْهَدُ مِنْ ذَلِکَ قَالَ أَ تَأْذَنِینَ لِی أَنْ أَحْلُبَهَا قَالَتْ نَعَمْ بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی إِنْ رَأَیْتَ بِهَا حَلْباً فَاحْلُبْهَا فَدَعَا رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله بِالشَّاةِ فَمَسَحَ ضَرْعَهَا وَ ذَکَرَ اسْمَ اللَّهِ وَ قَالَ اللَّهُمَّ بَارِکْ فِی شَاتِهَا فَتَفَاجَتْ وَ دَرَّتْ فَدَعَا رَسُولُ اللَّهِ بِإِنَاءٍ لَهَا یُرِیضُ الرَّهْطَ فَحَلَبَ فِیهِ ثَجّاً حَتَّی عَلَتْهُ الثُّمَالُ فَسَقَاهَا فَشَرِبَتْ حَتَّی رَوِیَتْ ثُمَّ سَقَی أَصْحَابَهُ فَشَرِبُوا حَتَّی رَوُوا فَشَرِبَ علیه السلام آخِرَهُمْ وَ قَالَ سَاقِی الْقَوْمِ آخِرُهُمْ شُرْباً فَشَرِبُوا جَمِیعاً عَلَلًا بَعْدَ نَهَلٍ حَتَّی أَرَاضُوا ثُمَّ حَلَبَ فِیهِ ثَانِیاً عَوْداً عَلَی بَدْءٍ فَغَدَوْا عِنْدَهَا ثُمَّ ارْتَحَلُوا مِنْهَا فَقَلَّمَا لَبِثَ أَنْ جَاءَ زَوْجُهَا أَبُو مَعْبَدٍ یَسُوقُ عَنْزاً عِجَافاً هُزَّلًا وَ مَخَاجُهُنَّ قَلِیلٌ فَلَمَّا رَأَی اللَّبَنَ قَالَ مِنْ أَیْنَ لَکُمْ هَذَا وَ الشَّاةُ عَازِبٌ وَ لَاحَلُوبَةَ فِی الْبَیْتِ قَالَتْ لَاوَ اللَّهِ إِلَّا أَنَّهُ مَرَّ بِنَا رَجُلٌ مُبَارَکٌ کَانَ مِنْ حَدِیثِهِ کَیْتَ وَ کَیْتَ الْخَبَرَ بِطُولِهِ.»
او خودش فرموده است که ذکر، جلوه محبوب است.
«انّ الله سبحانه وتعالیٰ جعل الذکر جلاءً للقلوب»
اصلاً وجود حضرت صلی الله علیه و آله ذکر الله بود؛ چون ذکر جلای قلوب است، آینه وجود ایشان جلوهگاه صفات و افعال شده بود. به این خاطر فرمود: هر کس مرا ببیند، خدا را دیده است.
اهل تسنن از ابن عباس نقل میکنند. همه آنها ابن عباس را قبول دارند؛ یعنی هر چه ابن عباس گفته، در کتابهای خود نوشتهاند. گفتههای او نیز مثبت است، ابن عباس گفته است: من گوینده را ندیدم، فقط صدا را شنیدم که داشت فریاد میزد:
«ایّها الناس» هر کس میخواهد با خدا بیعت کند و دست در دست خدا بگذارد، با حضرت ابی عبدالله الحسین علیه السلام بیعت کند. (1)این «ید الله» است. اهل تسنن نوشتهاند: امیرالمؤمنین علیه السلام در طواف کعبه، جوانی را دید که دارد چشم چرانی میکند، فرمود: چرا به ناموس مردم چشم داری؟ برای این که همیشه یادش باشد که چشم چرانی چقدر زشت است، محکم به گوش او سیلی زد. فرمود: تو بین کعبه و مقام آمدی، چطور در خانه خدا، در مسجد الحرام، چشم چرانی کردی؟
اگر کعبه و مسجد الحرام نبود که حضرت نمیزدند. زدند که او بفهمد اینجا
1) 1) - بحار الأنوار: 44/185، باب 25؛ «عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ رَأَیْتُ الْحُسَیْنَ علیه السلام قَبْلَ أَنْ یَتَوَجَّهَ إِلَی الْعِرَاقِ عَلَی بَابِ الْکَعْبَةِ وَ کَفُّ جَبْرَئِیلَ فِی کَفِّهِ وَ جَبْرَئِیلُ یُنَادِی هَلُمُّوا إِلَی بَیْعَةِ اللَّهِ عز و جل وَ عُنِّفَ ابْنُ عَبَّاسٍ عَلَی تَرْکِهِ الْحُسَیْنَ علیه السلام فَقَالَ إِنَّ أَصْحَابَ الْحُسَیْنِ لَمْ یَنْقُصُوا رَجُلًا وَ لَمْ یَزِیدُوا رَجُلًا نَعْرِفُهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ مِنْ قَبْلِ شُهُودِهِمْ وَ قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَنَفِیَّةِ وَ إِنَّ أَصْحَابَهُ عِنْدَنَا لَمَکْتُوبُونَ بِأَسْمَائِهِمْ وَ أَسْمَاءِ آبَائِهِم.»
حرمت دارد و او حرمت را دارد میشکند. حکومت آن زمان در دست عمر بود. او به شکایت نزد عمر آمد و جریان را گفت. به عمر گفت: تو شاه این مملکت باشی و کنار بیت الله الحرام در گوش من بزنند؟ گفت: نه، نباید بزنند. چه کسی زده است؟ من او را به اشدّ مجازات، مجازات میکنم. گفت: علی بن ابیطالب.
عمر گفت: سکوت کن جوان! آن دستی که به تو سیلی زده «ید الله» بوده است، من کاری نمیتوانم بکنم. این حرف عمر بن خطّاب و به نقل اهل سنت است.
دست، دست خداست، ولی از آستین حضرت علی علیه السلام بیرون میآید. (1)
روایتی در ذیل تفسیر این آیه دیدم:
« لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا اَلْقُرْآنَ عَلیٰ جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خٰاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اَللّٰهِ» (2)
کلام الله را میگوید که کوهها طاقت و تحمل نزول آن را ندارند. این کلام خداست:
«لا یسعنی أرضی و لا سمائی» (3)
1) 1) - بحار الأنوار: 39/340، باب 90، النهایة فی غریب الحدیث؛ ابن الأثیر: 3/332؛ «فِی حَدِیثِ عُمَرَ إِنَّ رَجُلًا کَانَ یَنْظُرُ فِی الطَّوَافِ إِلَی حَرَمِ الْمُسْلِمِینَ فَلَطَمَهُ عَلِیٌّ علیه السلام فَاسْتَعْدَی عَلَیْهِ فَقَالَ ضَرَبَکَ بِحَقٍّ أَصَابَتْهُ عَیْنٌ مِنْ عُیُونِ اللَّهِ.»
2) 2) - حشر (59) : 21؛ «اگر این قرآن را بر کوهی نازل میکردیم، قطعاً آن را از ترس خدا فروتن و از هم پاشیده میدیدی.»
3) 3) - عوالیاللآلی: 4/7؛ «و فی الحدیث القدسی یقول الله عز و جل لا یسعنی أرضی و لا سمائی و لکن یسعنی قلب عبدی المؤمن.»
زمین و آسمانم گنجایش تجلی جمال مرا ندارند.
در سوره اعراف میفرماید: به حضرت موسی بن عمران علیه السلام گفتم: من جلوهای به این کوه میکنم، ببین آیا سر جای خود میماند؟ هنوز آن جلوه کامل نشده بود و حضرت موسی علیه السلام نوری دید، غشّ کرد:
« وَ خَرَّ مُوسیٰ صَعِقاً» (1)
وقتی به هوش آمد، دید هیچ اثری از کوه باقی نمانده است. نه آسمان، نه زمین، گنجایش تجلی نور مرا ندارند،
«و لکن یسعنی قلب عبدی المؤمن»
اما دل بنده مؤمنم گنجایش مرا دارد.
رفعت و عظمت قلب خدایی(2)
1) 1) - اعراف (7) : 143؛ «و موسی بیهوش شد.»
2) 2) - الکافی: 2/422؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِینَ مُبْهَمَةً عَلَی الْإِیمَانِ فَإِذَا أَرَادَ اسْتِنَارَةَ مَا فِیهَا فَتَحَهَا بِالْحِکْمَةِ وَ زَرَعَهَا بِالْعِلْمِ وَ زَارِعُهَا وَ الْقَیِّمُ عَلَیْهَا رَبُّ الْعَالَمِینَ.» مستدرک الوسائل: 11/225، حدیث 12808؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فِی حَدِیثٍ طَوِیلٍ أَنَّهُ قَالَ قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ نَاتَانَ یَا بُنَیَّ خَفِ اللَّهَ خَوْفاً لَوْ أَتَیْتَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ بِبِرِّ الثَّقَلَیْنِ خِفْتَ أَنْ یُعَذِّبَکَ وَ ارْجُ اللَّهَ رَجَاءً لَوْ وَافَیْتَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ بِإِثْمِ الثَّقَلَیْنِ رَجَوْتَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَکَ فَقَالَ لَهُ ابْنُهُ یَا أَبَهْ وَ کَیْفَ أُطِیقُ هَذَا وَ إِنَّمَا لِی قَلْبٌ وَاحِدٌ فَقَالَ لَهُ لُقْمَانُ یَا بُنَیَّ لَوِ اسْتُخْرِجَ قَلْبُ الْمُؤْمِنِ فَشُقَّ لَوُجِدَ فِیهِ نُورَانِ نُورٌ لِلْخَوْفِ وَ نُورٌ لِلرَّجَاءِ لَوْ وُزِنَا مَا رُجِّحَ أَحَدُهُمَا عَلَی الآْخَرِ بِمِثْقَالِ ذَرَّةٍ، الْخَبَرَ.» بحار الأنوار: 70/328، باب 137؛ «عَنِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله قَلْبُ الْمُؤْمِنِ أَجْرَدُ فِیهِ سِرَاجٌ یَزْهَرُ وَ قَلْبُ الْکَافِرِ أَسْوَدُ مَنْکُوسٌ.» بحار الأنوار: 75/186، باب 22؛ «مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیه السلام یَقُولُ الْغِنَی وَ الْعِزُّ یَجُولَانِ فِی قَلْبِ الْمُؤْمِنِ فَإِذَا وَصَلَا إِلَی مَکَانٍ فِیهِ التَّوَکُّلُ أَقْطَنَاهُ.»
مگر سینه و اعضای این قفسه چیست؟ گوشت، پوست و سینه بدنی که چیزی نیست. جایی که او جلوه میکند، غیر از این گوشت و پوست است.
وقتی شمر روی سینه امام علیه السلام نشست، امام فرمودند: جای بسیار بلندی نشستی و نمیفهمی که کجا نشستهای. در آن سینه دلی بود که در آن دل خدا گنجایش داشت.
خدا بر کل فرشتگان مباهات کرد که این است همان خلیفهای که شما برای خلقتش به من اعتراض کردید، اما من به خاطر خلقت او به خودم آفرین گفتم.
ثابت کردهاند که هر مؤمنی تا روز قیامت برای شخص حضرت زینب کبری علیها السلام گریه کند، (1)خوب، راحت، بیدرد سر و عاقبت به خیر میمیرد. در زدم و گفت کیست؟ گفتمش ای دوست دوست
1) 1) - مستدرک الوسائل: 10/311، باب 49، حدیث 12072؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ کُنَّا عِنْدَهُ فَذَکَرْنَا الْحُسَیْنَ بْنَ عَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلَامُ وَ عَلَی قَاتِلِهِ لَعْنَةُ اللَّهِ فَبَکَی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام وَ بَکَیْنَا قَالَ ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ فَقَالَ قَالَ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ علیه السلام أَنَا قَتِیلُ الْعَبْرَةِ لَایَذْکُرُنِی مُؤْمِنٌ إِلَّا بَکَی وَ ذَکَرَ الْحَدِیثَ.» مستدرک الوسائل: 10/312، باب 49، حدیث 12704؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ مَنْ ذُکِرْنَا عِنْدَهُ فَفَاضَتْ عَیْنَاهُ وَ لَوْ مِثْلَ جَنَاحِ الذُّبَابِ غُفِرَ لَهُ ذُنُوبُهُ وَ لَوْ کَانَتْ مِثْلَ زَبَدِ الْبَحْرِ.» بحار الأنوار: 44/291، باب 34، حدیث 33؛ «قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فِی حَدِیثٍ طَوِیلٍ وَ مَنْ ذُکِرَ الْحُسَیْنُ عِنْدَهُ فَخَرَجَ مِنْ عَیْنَیْهِ مِنَ الدُّمُوعِ مِقْدَارُ جَنَاحِ ذُبَابٍ کَانَ ثَوَابُهُ عَلَی اللَّهِ عز و جل وَ لَمْ یَرْضَ لَهُ بِدُونِ الْجَنَّة.»
گفتمش این هم دمی است، گفت عجب عالمی است ساقی بزم تو کیست؟ گفتمش ای دوست دوست
در چو به رویم گشود، جمله بود و نبود دیدم و دیدم هنوز، گفتمش ای دوست دوست (1)
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - فیض کاشانی.
ذکر مردان خدا
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1373
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
وجود مبارک امیرالمؤمنین علیه السلام در یکی از خطبههای فوق العاده مهم «نهج البلاغه» در توضیح آیه شریفه؛
« رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اَللّٰهِ» (1)
تمام هویت و حقیقت ذکر، به خصوص به آثار با عظمت آن اشاره میفرمایند.
این ذکری که در قرآن کریم و روایات مطرح است، بنا به روایتی است که در «اصول کافی» از امام صادق علیه السلام آمده که حضرت میفرمایند: منظور از ذکر، تکرار این الفاظِ پاکی مانند «سبحان الله، الله اکبر، الحمد لله» نیست، بلکه منظور، حضور با آگاهی و معرفت در محضر حضرت حق است، (2)که این علم، آگاهی و معرفت را نیز خدا
1) 1) - نور (24) : 37؛ «مردانی که تجارت و داد و ستد آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و پرداخت زکات باز نمیدارد.»
2) 2) - مستدرک الوسائل: 5/291، حدیث 5887؛ «عن الصادق علیه السلام قَالَ مِنْ أَشَدِّ مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَی خَلْقِهِ ذِکْرُ اللَّهِ کَثِیراً ثُمَّ قَالَ أَمَا لَاأَعْنِی سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَاإِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَکْبَرُ وَ إِنْ کَانَ مِنْهُ وَ لَکِنْ ذِکْرَ اللَّهِ عِنْدَ مَا أَحَلَّ وَ حَرَّمَ فَإِنْ کَانَ طَاعَةً عَمِلَ بِهَا وَ إِنْ کَانَ مَعْصِیَةً تَرَکَهَا.» مستدرک الوسائل: 5/292، حدیث 5892؛ «قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام مَا ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُ بِشَیْءٍ أَشَدَّ مِنَ الْمُوَاسَاةِ فِی ذَاتِ اللَّهِ عز و جل وَ الْإِنْصَافِ مِنَ النَّاسِ وَ ذِکْرِ اللَّهِ کَثِیراً ثُمَّ قَالَ أَمَا إِنِّی لَاأَقُولُ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَکِنْ ذِکْرُهُ عِنْدَ مَا حَرَّم.»
در قرآن میفرماید؛ چون خود قرآن نیز ذکر است:
« إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّکْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ» (1)
این علم، آگاهی، دانش و معرفت، « ذِکْرِ اَللّٰهِ » است. کسی که تا حدّی این علم را فرا گرفته و به تعبیر امیرالمؤمنین علیه السلام اهل قرآن شده است و به فرموده امام صادق علیه السلام در روایت مهمی که در باب ایمان «اصول کافی» ذکر شده است، این علم فراگرفته را در عمل به همه اعضا، جوارح و درونش پخش کرده است.
امام صادق علیه السلام برای ابوعمر زبیری، پخش این معرفت به صورت علم، در عمل را توضیح دادهاند که از روایات مفصّل و پرقیمت شیعه است. (2)آن ذکر و معرفت
1) 1) - حجر (15) : 9؛ «همانا ما قرآن را نازل کردیم، و یقیناً ما نگهبان آن [ از تحریف و زوال ] هستیم.»
2) 2) - وسائل الشیعة: 15/164، حدیث 20218؛ «مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوب00عَنْ أَبِی عَمْرٍو الزُّبَیْرِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فِی حَدِیثٍ طَوِیلٍ قَالَ إِنَّ اللَّهَ فَرَضَ الْإِیمَانَ عَلَی جَوَارِحِ ابْنِ آدَمَ وَ قَسَمَهُ عَلَیْهَا وَ فَرَّقَهُ فِیهَا فَلَیْسَ مِنْ جَوَارِحِهِ جَارِحَةٌ إِلَّا وَ قَدْ وُکِّلَتْ مِنَ الْإِیمَانِ بِغَیْرِ مَا وُکِّلَتْ بِهِ أُخْتُهَا إِلَی أَنْ قَالَ فَأَمَّا مَا فُرِضَ عَلَی الْقَلْبِ مِنَ الْإِیمَانِ فَالْإِقْرَارُ وَ الْمَعْرِفَةُ وَ الْعَقْدُ وَ الرِّضَا وَ التَّسْلِیمُ بِأَنْ لَاإِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَاشَرِیکَ لَهُ إِلَهاً وَاحِداً لَمْ یَتَّخِذْ صَاحِبَةً وَ لَاوَلَداً وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ صلی الله علیه و آله وَ الْإِقْرَارُ بِمَا جَاءَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مِنْ نَبِیٍّ أَوْ کِتَابٍ فَذَلِکَ مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَی الْقَلْبِ مِنَ الْإِقْرَارِ وَ الْمَعْرِفَةِ وَ هُوَ عَمَلُهُ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عز و جل إِلاّٰ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمٰانِ وَ قَالَ أَلاٰ بِذِکْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ وَ قَالَ اَلَّذِینَ قٰالُوا آمَنّٰا بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ وَ قَالَ وَ إِنْ تُبْدُوا مٰا فِی أَنْفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحٰاسِبْکُمْ بِهِ اَللّٰهُ فَیَغْفِرُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشٰاءُ فَذَلِکَ مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَی الْقَلْبِ مِنَ الْإِقْرَارِ وَ الْمَعْرِفَةِ وَ هُوَ عَمَلُهُ وَ هُوَ رَأْسُ الْإِیمَانِ وَ فَرَضَ اللَّهُ عَلَی اللِّسَانِ الْقَوْلَ وَ التَّعْبِیرَ عَنِ الْقَلْبِ بِمَا عَقَدَ عَلَیْهِ وَ أَقَرَّ بِهِ قَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی اسْمُهُ وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً وَ قَالَ قُولُوا آمَنّٰا بِالَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْنٰا وَ أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ وَ إِلٰهُنٰا وَ إِلٰهُکُمْ وٰاحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ فَهَذَا مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَی اللِّسَانِ وَ هُوَ عَمَلُهُ وَ فَرَضَ عَلَی السَّمْعِ أَنْ یَتَنَزَّهَ عَنِ الِاسْتِمَاعِ إِلَی مَا حَرَّمَ اللَّهُ وَ أَنْ یُعْرِضَ عَمَّا لَایَحِلُّ لَهُ مِمَّا نَهَی اللَّهُ عز و جل عَنْهُ وَ الْإِصْغَاءِ إِلَی مَا أَسْخَطَ اللَّهَ عز و جل فَقَالَ عز و جل فِی ذَلِکَ وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَیْکُمْ فِی اَلْکِتٰابِ أَنْ إِذٰا سَمِعْتُمْ آیٰاتِ اَللّٰهِ یُکْفَرُ بِهٰا وَ یُسْتَهْزَأُ بِهٰا فَلاٰ تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتّٰی یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ ثُمَّ اسْتَثْنَی مَوْضِعَ النِّسْیَانِ فَقَالَ وَ إِمّٰا یُنْسِیَنَّکَ اَلشَّیْطٰانُ فَلاٰ تَقْعُدْ بَعْدَ اَلذِّکْریٰ مَعَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِینَ وَ قَالَ فَبَشِّرْ عِبٰادِ اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ هَدٰاهُمُ اَللّٰهُ وَ أُولٰئِکَ هُمْ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ وَ قَالَ تَعَالَی قَدْ أَفْلَحَ اَلْمُؤْمِنُونَ اَلَّذِینَ هُمْ فِی صَلاٰتِهِمْ خٰاشِعُونَ وَ اَلَّذِینَ هُمْ عَنِ اَللَّغْوِ مُعْرِضُونَ وَ اَلَّذِینَ هُمْ لِلزَّکٰاةِ فٰاعِلُونَ وَ قَالَ وَ إِذٰا سَمِعُوا اَللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَ قَالَ وَ إِذٰا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرٰاماً فَهَذَا مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَی السَّمْعِ مِنَ الْإِیمَانِ أَنْ لَایُصْغِیَ إِلَی مَا لَایَحِلُّ لَهُ وَ هُوَ عَمَلُهُ وَ هُوَ مِنَ الْإِیمَانِ وَ فَرَضَ عَلَی الْبَصَرِ أَنْ لَایَنْظُرَ إِلَی مَا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ أَنْ یُعْرِضَ عَمَّا نَهَی اللَّهُ عَنْهُ مِمَّا لَایَحِلُّ لَهُ وَ هُوَ عَمَلُهُ وَ هُوَ مِنَ الْإِیمَانِ فَقَالَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصٰارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ أَنْ یَنْظُرُوا إِلَی عَوْرَاتِهِمْ وَ أَنْ یَنْظُرَ الْمَرْءُ.»
که به صورت عمل در ظاهر و باطن پخش شده است، انسان را در حضور قرار میدهد. این حضور نیز حضوری است که در آن انسان نمیخواهد که جز کار مثبت کاری را انجام دهد. غفلت و توقّف در آن حضور، بسیار اندک است.
شیخ بهایی میفرماید: کسی که در حضور است، اگر آنی غفلت کند، مرتکب اعظم کبائر شده است.
امام علی علیه السلام در ابتدای گفتار خود در این خطبه میفرمایند:
«انّ الله سبحانه وتعالیٰ جعل الذکر جلاءً للقلوب»
ذکر به این معنا؛ یعنی قرآن، یاد خدا، تحقّق معرفت قرآنی به صورت عمل، در حالی که در همه ظاهر و باطن انسان پخش شده باشد. این ذکر، صیقل و جلای دلها
است.
وقتی که دل با ذکر جلا بگیرد، آینه انعکاس فیوضات میشود؛ یعنی حتماً این دل، فیوضات ویژه الهیه را منعکس میکند، چه در خواب، چه بیداری و هنگام مرگ و برزخ، البته اوج جلوه این فیوضات در قیامت است که همه وجود به حضرت حق وابسته و در خواست کننده از او میشوند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند:
«انّ لله تعالیٰ فی الارض اوانی» (1)نکته جالب روایت این است که «لله» بر همه الفاظ روایت مقدم است، «لام» بر سر «لله» از نظر ادبی، لام ملکیت است؛ یعنی معنای ملکیت دارد. خداوند متعال در زمین ظرفهایی دارد که ملک خاص و ویژه اوست؛ یعنی غیر از ملکهای دیگر است که خودش به انسان اجازه خرید و فروش را داده است.
« لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبٰاطِلِ إِلاّٰ أَنْ تَکُونَ تِجٰارَةً عَنْ تَرٰاضٍ» (2)
1) 1) - کنز العمال، المتقی الهندی: 1/243 - 244، حدیث 1225؛ «إن لله تعالی فی الأرض أوانی ألا وهی القلوب فأحبها إلی الله أرقها وأصفاها وأصلبها أرقها للاخوان وأصفاها من الذنوب وأصلبها» صفحه 244 ( فی ذات الله ( الحکیم عن سهل بن سعد) .» بحار الأنوار: 67/60، باب 44؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله إِنَّ لِلَّهِ آنِیَةً فِی الْأَرْضِ فَأَحَبُّهَا إِلَی اللَّهِ مَا صَفَا مِنْهَا وَ رَقَّ وَ صَلُبَ وَ هِیَ الْقُلُوبُ فَأَمَّا مَا رَقَّ مِنْهَا فَالرِّقَّةُ عَلَی الْإِخْوَانِ وَ أَمَّا مَا صَلُبَ مِنْهَا فَقَوْلُ الرَّجُلِ فِی الْحَقِّ لَایَخَافُ فِی اللَّهِ لَوْمَةَ لَائِمٍ وَ أَمَّا مَا صَفَا مَا صَفَتْ مِنَ الذُّنُوبِ الْقَصْدُ إِلَی اللَّهِ تَعَالَی بِالْقُلُوبِ أَبْلَغُ مِنْ إِتْعَابِ الْجَوَارِحِ بِالْأَعْمَالِ.»
2) 2) - نساء (4) : 29؛ «اموال یکدیگر را در میان خود به باطل [ و از راه حرام و نامشروع ] مخورید، مگر آنکه تجارتی از روی خشنودی و رضایت میان خودتان انجام گرفته باشد.»
انسان اجازه دارد خانه، ملک، محصولات کشاورزی، تولیدات خود و اجناس مغازه را بفروشد. خداوند به مالک، اجازه نقل و انتقال همه این ملکها را داده است، ولی این ملک قابل خرید و فروش نیست. به فروش نمیرود، ولی میتوان به غصب داد و یا به غارت برد. اما این که ملکش را به دیگری انتقال دهد، نمیتواند؛ چون این ظرفهایی است که ملک ویژه خداست.
آن ظرفها چیست؟ پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرمایند:
«ألٰا و هی القلوب»
دلها هستند. از ابتدا دل را به عنوان ملک ویژه خود میآفریند؛ چون هیچ کجایِ وجود انسان غیر از دل جای جلوه او نیست.
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند:
«فأحبّها الی اللّٰه أرقّها و أصفاها واصلبها»
محبوبترین دلها در پیشگاه خدا، محکمترین، نازکترین و جلادارترین دلها است. دلی که هم خیلی محکم است و خیلی نرم و پاک است. از هر آینهای آینهتر است. «صفی» ؛ یعنی آینه، «أصفی» ؛ یعنی آینهتر.
بعد حضرت صلی الله علیه و آله توضیح میدهند:
«أصلبها فی ذات اللّٰه»
دلی که زلفش چنان به زلف ایمانِ به خدا و قیامت گره خورده است که در دنیا و آخرت کسی پیدا نمیشود که بتواند این گره را باز کند.
شعری از سعدی هست که اگر در مدّت صد و ده ساله عمرش غیر از این یک خطّ شعر را نداشت، بس بود. نقش کردم رخ زیبای تو بر خانه دل خانه ویران شد و آن نقش به دیوار بماند
پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرمایند: محبوبترین دلها نزد خدا دلی است که نقش ایمان در آن ثابت شده باشد.
امیرالمؤمنین علیه السلام تعبیر عجیبی دارند که میفرمایند: انسان باید به جایی برسد که نگوییم دلِ او دارای ایمان است، بلکه بگوییم: او خودِ ایمان است. دیگر دلی در کار نباشد و از دویی حرف نزنیم. دیگر حرف دل نیست.
«و الایمان مخالط لحمک و دمک» (1)این حرف را برادران اهل سنت نیز نقل کردهاند که پیغمبر صلی الله علیه و آله به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: خون و گوشت تو با ایمان مخلوط شده است. (2)این
1) 1) - الاقبال: 296، دعای ندبه.
2) 2) - ینابیع المودة لذوی القربی، القندوزی: 1/199 - 201؛ «عن زید بن علی بن الحسین عن أبیه عن جده عن علی (رضی الله عنهم) قال: قال: لی رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم یوم فتحت خیبر: لولا أن تقول فیک طوائف من أمتی ما قالت النصاری فی عیسی بن مریم لقلت فیک الیوم مقالا بحیث لا تمر علی ملا عن المسلمین إلا أخذوا من تراب رجلیک وفضل طهورک یستشفون به. . . ، وإن الحق معک والحق علی لسانک وفی قلبک وبین عینیک، والایمان مخالط لحمک ودمک کما خالط لحمی ودمی، وإن الله عز و جل أمرنی أن أبشرک: أنک أنت وعترتک فی الجنة، و [ أن ] عدوک فی النار.»
دل، محبوبترین دل است.
وقتی بلال حبشی را میزدند، یا او را عریان میکردند و روی ریگهای بیابانهای اطراف مسجد الحرام که در آتش سرخ شده بود میانداختند، به دشمن میگفت:
شما میتوانید بدن مرا از من بگیرید، ولی خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله را نمیتوانید بگیرید.
دست شما فقط به بدن من میرسد، ولی به خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله درون وجودِ من نمیرسد. خیلی شکنجه شد، ولی خدا را از دست نداد. چون دل او با خدا، پیغمبر صلی الله علیه و آله و قیامت یکی شده و وحدت پیدا کرده بود. (1)
1) 1) - من لا یحضره الفقیه، ترجمه غفاری: 6/444؛ «بلال - بکسر باء - فرزند رباح از یاران اوّلیّه رسول خدا صلی الله علیه و آله است که در غزوات آن حضرت از بدر و دیگر غزوات در همه شرکت داشته، و از آن افرادی است که در راه توحید و ایمان بخدا و رسولش رنجها و شکنجهها دید و صبر و پایداری نمود، در تاریخ اسلام جمعی را «معذّبین فی اللَّه» گویند و بلال یک تن از آنان است، در دمشق در سال هجدهم هجری بمرض طاعون درگذشت و قبر وی در آنجاست، و در طریق مؤلّف به او چند تن مجهول است و عبد اللَّه بن علیّ در کتب رجال ذکر نشده است.» نهج الفصاحة مجموعه کلمات قصار حضرت رسول صلی الله علیه و آله: 630، حدیث 2246؛ «لقد أوذیت فی اللَّه و ما یوذی أحد و أخفت فی اللَّه و ما یخاف أحد، و لقد أتت علیّ ثلاثون من بین یوم و لیلة و ما لی و لبلال طعام إلّاشیء یواریه إبط بلال.» من لا یحضره الفقیه، ترجمه غفاری: 6/515؛ «شیخ مفید در اختصاص و کشّی در رجال از امام صادق علیه السلام روایت کردهاند که فرمود: «رحم اللَّه بلالا کان یحبّنا اهل البیت و لعن اللَّه صهیبا فإنّه کان یعادینا» و «کان بلال عبدا صالحا و صهیب عبد سوء یبکی علی فلان» .» الکافی: 4/98، باب الفجر؛ «عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِیِّ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنِ الْخَیْطُ الْأَبْیَضُ مِنَ الْخَیْطِ الْأَسْوَدِ فَقَالَ بَیَاضُ النَّهَارِ مِنْ سَوَادِ اللَّیْلِ قَالَ وَ کَانَ بِلَالٌ یُؤَذِّنُ لِلنَّبِیِّ ص وَ ابْنُ أُمِّ مَکْتُومٍ وَ کَانَ أَعْمَی یُؤَذِّنُ بِلَیْلٍ وَ یُؤَذِّنُ بِلَالٌ حِینَ یَطْلُعُ الْفَجْرُ فَقَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله إِذَا سَمِعْتُمْ صَوْتَ بِلَالٍ فَدَعُوا الطَّعَامَ وَ الشَّرَابَ فَقَدْ أَصْبَحْتُم.» فضائل الخمسة من الصحاح الستة: 3/3؛ «(الاستیعاب لابن عبد البر: 2/423) قال: و روی من حدیث أنس عن النبی صلی الله علیه و آله إنه قال: اشتاقت الجنة إلی علیّ و عمار و سلمان و بلال.»
وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام به دربِ مغازه میثم خرمافروش آمد و فرمود: چند لحظه بیرون بیا و با من قدم بزن. بیدرنگ بیرون آمد و با محبوبش قدم میزد که به درخت خرما رسیدند، فرمود: این درخت را نگاه کن، بیست سال دیگر، تو را به جرم عشق و علاقه به من به این درخت میآویزند. آن روز چه میکنی؟ عرض کرد: هیچ، راحت بر سر دار میروم.
فرمود: آیا از من دست برنمیداری؟ گفت: نمیتوانم؛ چون همه وجودم با شما یکی شده است. فرمود: دست و پای تو را قطع میکنند. گفت: اما نمیتوانند شما را از من قطع کنند. این دل است که نسبت به ایمان، سختترین است. (1)
دومین دل محبوب خدا را فرمودند:
1) 1) - الخرائج و الجرائح: 1/229، الباب الثانی؛ «مَا رُوِیَ عَنْ یُوسُفَ بْنِ عِمْرَانَ عَنْ مِیثَمٍ التَّمَّارِ دَعَانِی أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام یَوْماً فَقَالَ کَیْفَ بِکَ إِذَا دَعَاکَ دَعِیُّ بَنِی أُمَیَّةَ إِلَی الْبَرَاءَةِ مِنِّی قُلْتُ لَاأَبْرَأُ مِنْکَ قَالَ إِذاً وَ اللَّهِ یَقْتُلَکَ وَ یَصْلِبَکَ. قُلْتُ أَصْبِرُ وَ ذَلِکَ عِنْدِی فِی اللَّهِ قَلِیلٌ قَالَ إِذاً تَکُونَ مَعِی فِی الْجَنَّةِ.» الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد: 1/324؛ «فَقَالَ لَهُ عَلِیٌّ علیه السلام ذَاتَ یَوْمٍ إِنَّکَ تُؤْخَذُ بَعْدِی فَتُصْلَبُ وَ تُطْعَنُ بِحَرْبَةٍ فَإِذَا کَانَ الْیَوْمُ الثَّالِثُ ابْتَدَرَ مَنْخِرَاکَ وَ فَمُکَ دَماً فَیُخْضَبُ لِحْیَتُکَ فَانْتَظِرْ ذَلِکَ الْخِضَابَ وَ تُصْلَبُ عَلَی بَابِ دَارِ عَمْرِو بْنِ حُرَیْثٍ عَاشِرَ عَشَرَةٍ أَنْتَ أَقْصَرُهُمْ خَشَبَةً وَ أَقْرَبُهُمْ مِنَ الْمَطْهَرَةِ وَ امْضِ حَتَّی أُرِیَکَ النَّخْلَةَ الَّتِی تُصْلَبُ عَلَی جِذْعِهَا فَأَرَاهُ إِیَّاهَا فَکَانَ مِیثَمٌ یَأْتِیهَا فَیُصَلِّی عِنْدَهَا وَ یَقُولُ بُورِکْتِ مِنْ نَخْلَةٍ لَکِ خُلِقْتُ وَ لِی غُذِّیتِ وَ لَمْ یَزَلْ یَتَعَاهَدُهَا حَتَّی قُطِعَتْ وَ حَتَّی عَرَفَ الْمَوْضِعَ الَّذِی یُصْلَبُ عَلَیْهَا بِالْکُوفَةِ قَالَ وَ کَانَ یَلْقَی عَمْرَو بْنَ حُرَیْثٍ فَیَقُولُ لَهُ إِنِّی مُجَاوِرُکَ فَأَحْسِنْ جِوَارِی فَیَقُولُ لَهُ عَمْرٌو أَ تُرِیدُ أَنْ تَشْتَرِیَ دَارَ ابْنِ مَسْعُودٍ أَوْ دَارَ ابْنِ حَکِیمٍ وَ هُوَ لَایَعْلَمُ مَا یُرِیدُ.»
«و أرقّها للأخوان»
محبوبترین دلها، نازکترین و رقیقترین آنها نسبت به برادران ایمانی است.
برادرانم! اگر اقوام، دوستان و همکاران، مزاحم شما شدند و شما را محروم کردند، سعی داشته باشید که نسبت به آنها کینه پیدا نکنید؛ چون پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرمایند:
کینهدار، بیایمان از دنیا میرود. (1)آنها را نصیحت کنید، اگر خوب نشدند، آنها را رها کنید، اما دشمن و کینهای نشوید. حساب آنها با پروردگار است. بالاخره آنها «بسم الله» میگویند، حال درست یا نادرست، به نفاق یا به سلامت، ما که خبر نداریم، بر دلی حلال نیست که به برادران مسلمانش کینه داشته باشد. به ما سفارش کردهاند که دشمنان خود را بین مردم دعا کنید که خدا از دشمنی کردن نجاتشان دهد، اما به ما لعنت و نفرین کردن را اجازه ندادهاند.
شما اگر میخواهید به خدا برسید، چارهای نیست، باید این مسائل را تحمل کنید. اگر دیگران غیبت شما را کردند، شما غیبت نکنید. اگر آبروی شما را بردند، شما آبرو نبرید. اگر شما را راه ندادند، شما آنان را راه دهید. این کار همه انبیا و ائمه
1) 1) - بحار الأنوار: 72/211، باب حقد، حدیث 6 - 9؛ «عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله ثَلَاثَةٌ لا یَنْظُرُ اللَّهُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ لا یُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ الْمُرْخِی ذَیْلَهُ مِنَ الْعَظَمَةِ وَ الْمُزَکِّی سِلْعَتَهُ بِالْکَذِبِ وَ رَجُلٌ اسْتَقْبَلَکَ بِوُدِّ صَدْرِهِ فَیُوَارِی وَ قَلْبُهُ مُمْتَلِیٌ غِشّاً.» «قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام إِیَّاکَ وَ عَدَاوَةَ الرِّجَالِ فَإِنَّهَا تُورِثُ الْمَعَرَّةَ وَ تُبْدِی الْعَوْرَةَ.»
طاهرین علیهم السلام است. خود این حالت، باز کننده درهای فیض به روی انسان است.
کینه زدایی غیر از «تبرّی» است. تبرّی مربوط به دشمنان خداست. شما باید علماً، عملاً و قلباً نسبت به دشمنان خدا موضعگیری کنید.
شما باید دشمنان اهل بیت علیهم السلام را لعنت کنید و با آنها کینه داشته باشید و بجنگید، اما کسانی که در بین شما هستند، اقوام، بعضی از اهل مسجد و جلسات که کم ظرفیت، بیمعرفت، جاهل و نادان هستند و ایمان آنها نسبت به قیامت ضعیف است، علیه شما موضعگیری میکنند، دل شما میسوزد، ولی به شما اجازه ندادهاند که دل بسوزانید. شما مگر آتش افروز هستید؟ شما باید خاموش کننده آتش باشید. به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود نیرزد آنکه دلی را ز خود بیازاری (1)
بگذارید دل شما را بیازارند، اما شما دل کسی را نیازارید. شما با عمل خود نشان دهید که خوب هستید، هر چند شما را بد نمایش دهند.
مگر صد سال دریاوار برای زشت جلوه دادن، حضرت علی علیه السلام تبلیغ و زمینه سازی نشد؟ ولی امیرالمؤمنین علیه السلام از زمان خود تا به حال یکی از زیباترین چهرههای انسانی در عالم است. هیچ گاه حضرت علی علیه السلام در رفتار مانند معاویه کار نکرد. تمام نامههایی که به معاویه نوشت، نامه دلسوزانه، رحمت و هدایت است، او نخواست گوش دهد. تمام موضعگیریهای امیرالمؤمنین علیه السلام پاک است.
1) 1) - سعدی شیرازی.
یکی از افراد دشمن پای منبر حضرت آمده بود، به قدری دشمن تحت تأثیر قرار گرفت که از جا بلند شد و با فریاد گفت: یا علی! خدا تو را بکشد، (1)چقدر خوش بیانی. مردم حرکت کردند که آن شخص را تنبیه کنند، اما حضرت از روی منبر با دنیایی از محبت فرمودند: به چه کسی گفت مرگ بر تو؟ گفتند: به شما. فرمود:
میخواهید او را چه کار کنید؟ گفتند: میخواهیم او را تنبیه کنیم. فرمود: او که با شما نبود. به یک نفر در این مسجد گفت: مرگ بر تو، آن هم من بودم، پس حساب او با من است. به او مهلت دهید تا منبر من تمام شود، شاید در او اثر کند.
اگر او گناه میکند، تهمت میزند، غیبت میکند، شما مانند او عمل نکنید، بلکه شما به خدا تکیه کنید و او را وکیل خود بگیرید.
« نِعْمَ اَلْمَوْلیٰ وَ نِعْمَ اَلنَّصِیرُ» (2)
او خود میداند که چه کار کند.
البته تحمل چنین مسائلی فتح دل میآورد. سه نوع فتح در قرآن هست که دو نوع آن فتح مقیّد است.
« نَصْرٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ وَ بَشِّرِ اَلْمُؤْمِنِینَ» (3)
1) 1) - نهجالبلاغة: حکمت 420؛ «[یُرْوَی رُوِیَ أَنَّهُ علیه السلام کَانَ جَالِساً فِی أَصْحَابِهِ [ إِذْ مَرَّتْ فَمَرَّتْ بِهِمُ امْرَأَةٌ جَمِیلَةٌ فَرَمَقَهَا الْقَوْمُ بِأَبْصَارِهِمْ فَقَالَ علیه السلام - إِنَّ أَبْصَارَ هَذِهِ الْفُحُولِ طَوَامِحُ وَ إِنَّ ذَلِکَ سَبَبُ هِبَابِهَا فَإِذَا نَظَرَ أَحَدُکُمْ إِلَی امْرَأَةٍ تُعْجِبُهُ فَلْیُلَامِسْ أَهْلَهُ فَإِنَّمَا هِیَ امْرَأَةٌ کَامْرَأَتِهِ فَقَالَ رَجُلٌ مِنَ الْخَوَارِجِ قَاتَلَهُ اللَّهُ کَافِراً مَا أَفْقَهَهُ - ] قَالَ فَوَثَبَ الْقَوْمُ لِیَقْتُلُوهُ فَقَالَ علیه السلام رُوَیْداً إِنَّمَا هُوَ سَبٌّ بِسَبٍّ أَوْ عَفْوٌ عَنْ ذَنْب.»
2) 2) - انفال (8) : 40؛ «نیکو سرپرست و نیکو یاوری است.»
3) 3) - صف (61) : 13؛ «یاری و پیروزی نزدیک از سوی خداست؛ «و مؤمنان را مژده ده.»
کلمه «فتح» در اینجا مقیّد به «قریب» است؛ یعنی وقتی یاری خدا به شما برسد، روزگار مادّی شما را به همین زودی گشایش میدهد. این فتح قریب است. فتح دیگری را میخوانیم که باز مقید است.
« إِنّٰا فَتَحْنٰا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً» (1)
در اینجا گشایش آشکار؛ یعنی پیروزی بر دشمن. طرف مقابل تو اگر درست نشود و توبه نکند، ذلیل میشود و تو عزیزتر میشوی.
نوع آخری از فتح در قرآن هست که مقیّد به قیدی نیست و مطلق است:
« إِذٰا جٰاءَ نَصْرُ اَللّٰهِ وَ اَلْفَتْحُ» (2)
این گشایشِ مطلق باطنی و قلبی است، ولی با تحمّل رنجها، صبر در مقابل مشکلات، برخورد شرعی با کینه داران. این کار برای شما گشایش قلبی میآورد. هر چه در این زمینه بیشتر پایداری کنید، درِ دل شما بیشتر به روی خدا باز میشود.
اما سوم؛ «أصْفٰاهٰا» ، محبوبترین دل نزد خدا، صافترین، جلادارترین، روشنترین و پاکترین آنها است؛
«أصْفٰاهٰا من الذنوب»
دل وقتی در پرده حسد، ریا، کبر، طمع، نفاق، حرص و کینه نباشد، مانند آینه است که خدا را در خود منعکس میکند.
حضرت مسیح علیه السلام به پروردگار گفت: در بین مردم یکی از نزدیکترین دوستانت را به من نشان بده.
خداوند فرمود: دوستترین دوست و نزدیکترین رفیق من، آن کسی است که در روزگار تو از همه به من نزدیکتر است، آدرس او این است. به آدرس رسید، پیرزنی بود، پا، دست و چشم نداشت، گرفتار جذام شده بود.
سلام کرد. جواب داد: «السلام علیک یا روح الله»
حضرت فرمود: مادر! تو که چشم نداری، از کجا متوجه شدی که من روح الله هستم. گفت: از طریق کسی که تو را به طرف من هدایت کرد، همان کس به من گفته است که روح الله به نزد تو میآید.
گفت: مادر! در چه حالی هستی؟ گفت: ای مسیح!
«الحمدلله علی آلائه»
دائم بر همه نعمتهای باطنی او شکر میکنم،
«و الشکر علی نعمائه»
و در همه نعمتهای مادی او در سپاسگزاری هستم.
قال رسول اللّٰه:
« اربع من اعطیهن فقد اعطی خیر الدنیا والآخرة بدنا صابرا ولساناً ذاکراً وقلباً شاکرا وزوجة صالحة» (1)
1) 1) - مستدرک الوسائل: 2/414، حدیث 2338؛ «عَنْ جَدِّهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله أَرْبَعٌ مَنْ أُعْطِیَهُنَّ فَقَدْ أُعْطِیَ خَیْرَ الدُّنْیَا وَ الآْخِرَةِ بَدَناً صَابِراً وَ لِسَاناً ذَاکِراً وَ قَلْباً شَاکِراً وَ زَوْجَةً صَالِحَةً.»
حضرت مسیح گفت: مگر چه چی ز داری؟ گفت:
«یکون لی قلباً شاکراً و لساناً ذاکراً و بدنی صابراً»
دلم شاکر، زبانم ذاکر و بدنم صابر است. چشم مرا گرفت، چه میدانی؟ اگر نمیگرفت، ممکن بود تا آخر عمر فقط یک بار به نامحرم دوخته شود. عجب نعمتی به من داد. دست مرا گرفت، تا به کسی ظلم نکنم و یا لقمه حرام برندارم. پای مرا گرفت تا به دنبال لذّات جسمی و هوسی نروم.
حضرت عیسی علیه السلام فرمود: روزی تو را چه کسی میدهد؟ (1)گفت: روزی مرا آن کسی میدهد که هفت آسمان را در فضا معلّق قرار داده است؛ یعنی نگاه نکن که من چشم ندارم، من همه عالم را با چشم خدا میبینم.
همه اینها کار دل است، نه دست ما این کاره است، نه گوش و نه بدن ما.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
«ان الله سبحانه وتعالیٰ جعل الذکر جلاءً للقلوب» (2)
1) 1) - بحار الأنوار: 79/153، باب 19؛ مسکن الفؤاد عند فقد الأحبة و الأولاد: 96؛ «وَ رُوِی أَنَّ عِیسَی علیه السلام مَرَّ بِرَجُلٍ أَعْمَی أَبْرَصَ مُقْعَدٍ مَضْرُوبِ الْجَنْبَیْنِ بِالْفَالِجِ وَ قَدْ تَنَاثَرَ لَحْمُهُ مِنَ الْجُذَامِ وَ هُوَ یَقُولُ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی عَافَانِی مِمَّا ابْتَلَی بِهِ کَثِیراً مِنْ خَلْقِهِ فَقَالَ لَهُ عِیسَی علیه السلام یَا هَذَا وَ أَیُّ شَیْءٍ مِنَ الْبَلَاءِ أَرَاهُ مَصْرُوفاً عَنْکَ فَقَالَ یَا رُوحَ اللَّهِ أَنَا خَیْرٌ مِمَّنْ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ فِی قَلْبِهِ مَا جَعَلَ فِی قَلْبِی مِنْ مَعْرِفَتِهِ فَقَالَ لَهُ صَدَقْتَ هَاتِ یَدَکَ فَنَاوَلَهُ یَدَهُ فَإِذَا هُوَ أَحْسَنُ النَّاسِ وَجْهاً وَ أَفْضَلُهُمْ هَیْئَةً قَدْ أَذْهَبَ اللَّهُ عَنْهُ مَا کَانَ بِهِ فَصَحِبَ عِیسَی علیه السلام وَ تَعَبَّدَ مَعَه.»
2) 2) - نهجالبلاغة: خطبه 213؛ «یُسَبِّحُ لَهُ فِیهٰا بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اَللّٰهِ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَی جَعَلَ الذِّکْرَ جِلاءً لِلْقُلُوب.»
واقعیتی است. حضرت مسیح علیه السلام مبهوت شد که خدا در گوشه و کنار عالم چه رفقایی دارد. دل، چه دریافتها و رموزی دارد. خوشا آنان که الله یارشان بی
این شرح حال عاشقان او است و اما شرح حال ما؛ از آن روزی که ما را آفریدی
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
بیماریهای بدنی و روحی
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1373
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
اهل حکمت از بیماریها تعبیر جالبی دارند. به زبان عربی فرمودند که بیماری «عدم السلامة» است. نبود و خلأ سلامت، بیماری است. این بیماری اگر بدنی باشد، طبیب و دارو دارد و وظیفه واجب بیمار بدنی است که به طبیب مراجعه و به نسخه او عمل کند تا این خلأ برطرف شود و نیروهای از دست رفته، به بدن برگردد.
لذا میگویند: بیماری ذاتی بدن نیست، بلکه عرضی است؛ یعنی جزء آفرینش انسان نیست، بلکه به عللی بدن گرفتار بیماری میشود. بیماری دشمن است، میشود با آن جنگید، نابودش کرد و آن را فراری داد. اسلحه آن دارو و متخصص این اسلحه طبیب است.
دستور دین به معالجه بیماری بدنی (1)
1) 1) - الکافی: 8/88، حدیث 52، حدیث الطبیب؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ قَالَ مُوسَی علیه السلام یَا رَبِّ مِنْ أَیْنَ الدَّاءُ قَالَ مِنِّی قَالَ فَالشِّفَاءُ قَالَ مِنِّی قَالَ فَمَا یَصْنَعُ عِبَادُکَ بِالْمُعَالِجِ قَالَ یُطَیِّبُ بِأَنْفُسِهِمْ فَیَوْمَئِذٍ سُمِّیَ الْمُعَالِجُ الطَّبِیبَ.» بحار الأنوار: 59/65؛ «قال ابن إدریس ره: فی السرائر قد ورد الأمر عن رسول الله صلی الله علیه و آله و وردت الأخبار عن الأئمة من ذریته علیه السلام بالتداوی فَقَالُوا: تَدَاوَوْا فَمَا أَنْزَلَ اللَّهُ دَاءً إِلَّا أَنْزَلَ مَعَهُ دَوَاءً إِلَّا السَّامَ فَإِنَّهُ لَادَوَاءَ لَهُ.» بحار الأنوار: 59/71؛ «یَقُولُ صلی الله علیه و آله تَعَالَجُوا وَ لَاتَتَکَلَّمُوا.»
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند:
«فصلاح المرضیٰ فیما یعمله الطبیب و یدبّره لا فیما یشتهیه المریض و یَقْتَرِحُهُ» (1)مصلحت مریض در آن چیزی است که طبیب تدبیر میکند و هرگز درست نیست که مریض خودش را در اشتهای خود رها کند و هر کاری که میخواهد، بکند.
این بیمار بدنی اگر به طبیب مراجعه نکند و دارو نخورد، گناهکار است و اگر بمیرد گویا خودکشی کرده است.
رجوع به طبیب مهم است، در روایات آمده است که حضرت موسی بن عمران کلیم الله علیه السلام، سومین پیغمبر اولوا العزم، بیمار بدنی شد. به پروردگار عرض کرد: مرا شفا بده، خدا خطاب کرد: شفا را در دارو گذاشتهام و دارو را نیز طبیب میداند؛ (2)یعنی از کانال و راه خودش وارد شو:
«أبی الله أن یجری الأشیاء الّا باسباب» (3)
1) 1) - إرشادالقلوب: 1/153، الباب السابع و الأربعون؛ بحار الأنوار: 4/106، باب 3؛ «و قال النبی صلی الله علیه و آله یا عباد الله أنتم کالمرضی و رب العالمین کالطبیب فصلاح المرضی فیما یعمله الطبیب و یدبره لا فیما یشتهیه و یقترحه ألا فسلموا الله أمورکم تکونوا من الفائزین.»
2) 2) - بحار الأنوار: 59/66، حدیث 15؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ إِنَّ نَبِیّاً مِنَ الْأَنْبِیَاءِ مَرِضَ فَقَالَ لَاأَتَدَاوَی حَتَّی یَکُونَ الَّذِی أَمْرَضَنِی هُوَ الَّذِی یَشْفِینِی فَأَوْحَی اللَّهُ تَعَالَی إِلَیْهِ لَاأَشْفِیکَ حَتَّی تَتَدَاوَی فَإِنَّ الشِّفَاءَ مِنِّی.»
3) 3) - الکافی: 1/183، باب معرفة الإمام، حدیث 7؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ: أَبَی اللَّهُ أَنْ یُجْرِیَ الْأَشْیَاءَ إِلَّا بِأَسْبَابٍ فَجَعَلَ لِکُلِّ شَیْءٍ سَبَباً وَ جَعَلَ لِکُلِّ سَبَبٍ شَرْحاً وَ جَعَلَ لِکُلِّ شَرْحٍ عِلْماً وَ جَعَلَ لِکُلِّ عِلْمٍ بَاباً نَاطِقاً عَرَفَهُ مَنْ عَرَفَهُ وَ جَهِلَهُ مَنْ جَهِلَهُ ذَاکَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ نَحْنُ.»
من که خدا هستم و قدرتم مطلق و بینهایت است، امور مربوط به موجودات و انسان را از طریق علل و اسباب حل میکنم. اگر گرسنه به من بگوید: مرا سیرم کن، به او میگویم: برو کار کن، پول به دست بیاور و غذا بخر و بخور تا سیر شوی.
از نظر بدن این وظیفه بزرگی است که بر عهده بیمار است. حکما میفرمایند:
بیماری دیگر، بیماری روحی، فکری و قلبی - نه ظاهر قلب، بلکه ملکوت قلب - است.
برای این بیماری نیز طبیب و دارو قرار داده شده است. این بیماریها نیز ذاتی نیست؛ یعنی خدا بیماری باطنی را با گِل بشر نیامیخته و او را مریض نیافریده است.
« فِطْرَتَ اَللّٰهِ اَلَّتِی فَطَرَ اَلنّٰاسَ عَلَیْهٰا» (1)
این بیماریهای روحی و باطنی مانند بیماریهای بدنی، عارضی است؛ یعنی انسان به عللی بیمار میشود. حال یا سبب این بیماری روحی، قلم است، یا فیلم، ماهواره، دوست نادان، پدر و مادر بیتوجه، معلم بد و یا اوضاع اجتماعی است.
همچنین این بیمار یا خودش احساس میکند که بیمار است و یا شخص سالم یا طبیب روحی میبیند که او بیمار است و واجب است که به او خبر دهد.
« کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْکَرِ
1) 1) - روم (30) : 30؛ «[سرشت خدا که مردم را بر آن سرشته است].»
وَ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ» (1)
به او بگویند که از خوبیها چه چیزهایی را کم دارد و بیماریهای او را علاج کنند و او را از این خلأهای ظلمانی نجات دهند.
حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام میفرمایند: شما مردم، بخشی از عمر خود را با مردان خدا، رجال الهی و انسانهای پاک بگذرانید. متن فرمایش ایشان این است:
«وَساعة لمعاشرة الاخوان والثقات الذین یعرفونکم عیوبکم ویخلصون لکم فی الباطن. . .» (2)به دنبال بیعیبها، کم عیبها و پاکان بگردید. جمله اول حضرت این است که تمام پاکان در باطن خود به شما اخلاص میورزند و نسبت به گنهکار کینه ندارند.
اینان عیب داران و گنهکاران را بیمار میدانند و عاشق علاج بیمار هستند. لذّت میبرند که بیماری را معالجه کنند.
1) 1) - آل عمران (3) : 110؛ «شما بهترین امتی هستید که [ برای اصلاح جوامع انسانی ] پدیدار شدهاید، به کار شایسته و پسندیده فرمان میدهید و از کار ناپسند و زشت بازمیدارید، و [ از روی تحقیق، معرفت، صدق و اخلاص ] به خدا ایمان میآورید.»
2) 2) - بحار الأنوار: 75/321 باب 25، مواعظ موسی بن جعفر و حکمه علیه السلام؛ «وَ قَالَ علیه السلام اجْتَهِدُوا فِی أَنْ یَکُونَ زَمَانُکُمْ أَرْبَعَ سَاعَاتٍ سَاعَةً لِمُنَاجَاةِ اللَّهِ وَ سَاعَةً لِأَمْرِ الْمَعَاشِ وَ سَاعَةً لِمُعَاشَرَةِ الْإِخْوَانِ وَ الثِّقَاتِ الَّذِینَ یُعَرِّفُونَکُمْ عُیُوبَکُمْ وَ یُخْلِصُونَ لَکُمْ فِی الْبَاطِنِ وَ سَاعَةً تَخْلُونَ فِیهَا لِلَذَّاتِکُمْ فِی غَیْرِ مُحَرَّمٍ وَ بِهَذِهِ السَّاعَةِ تَقْدِرُونَ عَلَی الثَّلَاثَةِ سَاعَاتٍ لَاتُحَدِّثُوا أَنْفُسَکُمْ بِفَقْرٍ وَ لَابِطُولِ عُمُرٍ فَإِنَّهُ مَنْ حَدَّثَ نَفْسَهُ بِالْفَقْرِ بَخِلَ وَ مَنْ حَدَّثَهَا بِطُولِ الْعُمُرِ یَحْرِص. . .»
پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرمایند: حق ویزیت این اطبّا را فقط خدا میتواند بپردازد و در توان کس دیگری نیست.
پیغمبر صلی الله علیه و آله به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
«لَأَنْ یهدی الله عَلیٰ یَدَیْکَ رجلاً خیرٌ لک مما طلعت علیه الشمس أو غربت» (1)علی جان! هر بیمار روحی، فکری و قلبیی که به وسیله تو علاج و سالم شود، از عیب و خلأ در بیاید، برای تو بهتر است از آنچه که آفتاب بر او میتابد و بر آن غروب میکند. حال امیرالمؤمنین علیه السلام از زمان زنده بودن و بعد از شهادتش بسیاری را علاج کرد. معنویت حضرت علیه السلام تا کنون هزاران هزار نفر را علاج کرده و میکند.
گاهی کسی (2)به خانه امام صادق علیه السلام میآمد، حضرت میفرمود: بگو! بخوان! وقتی تمام میشد، حضرت به خانواده خود میفرمودند: هر چه گلوبند، گوشواره، النگو و انگشتر طلا دارید بیاورید! به خادم خانه میفرمودند: فلان مقدار پول
1) 1) - الکافی: 5/28، باب وصیة رسول الله صلی الله علیه و آله و أمیر المؤمنین علیه السلام، حدیث 4؛ «عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ بَعَثَنِی رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله إِلَی الْیَمَنِ وَ قَالَ لِی یَا عَلِیُّ لَاتُقَاتِلَنَّ أَحَداً حَتَّی تَدْعُوَهُ وَ ایْمُ اللَّهِ لَأَنْ یَهْدِیَ اللَّهُ عَلَی یَدَیْکَ رَجُلًا خَیْرٌ لَکَ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَیْهِ الشَّمْسُ وَ غَرَبَتْ وَ لَکَ وَلَاؤُهُ یَا عَلِیُ.»
2) 2) - بحار الأنوار: 1/183، باب 1، حدیث 93؛ «وَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام الْکَلِمَةُ مِنَ الْحِکْمَةِ یَسْمَعُهَا الرَّجُلُ فَیَقُولُ أَوْ یَعْمَلُ بِهَا خَیْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَنَةٍ.» بحار الأنوار: 1/184، باب 1، حدیث 98 - 99؛ «وَ قَالَ صلی الله علیه و آله لَأَنْ یَهْدِیَ اللَّهُ بِکَ رَجُلًا وَاحِداً خَیْرٌ مِنْ أَنْ یَکُونَ لَکَ حُمْرَ النَّعَمِ.» «وَ فِی رِوَایَةٍ أُخْرَی خَیْرٌ لَکَ مِنَ الدُّنْیَا وَ مَا فِیهَا.»
بیاورید. همه را به آن گوینده میدادند (1)و میفرمودند: این مزد تو نیست، فقط برای این است که از خانه من دست خالی بیرون نروی. خدا در قیامت باید حق شما را بدهد.
همسر «زهیر بن قین بجلّی» (2)وقتی در راه کربلا بر سر سفره مینشیند، پرده
1) 1) - مستدرک الوسائل: 4/247، حدیث 4613؛ «مُرْسَلًا أَنَّ عَبْدَ الرَّحْمَنِ السُّلَمِیَّ عَلَّمَ وَلَدَ الْحُسَیْنِ علیه السلام الْحَمْدَ فَلَمَّا قَرَأَهَا عَلَی أَبِیهِ أَعْطَاهُ أَلْفَ دِینَارٍ وَ أَلْفَ حُلَّةٍ وَ حَشَا فَاهُ دُرّاً فَقِیلَ لَهُ فِی ذَلِکَ فَقَالَ ع وَ أَیْنَ یَقَعُ هَذَا مِنْ عَطَائِهِ یَعْنِی تَعْلِیمَهُ.» وسائل الشیعة: 14/594، حدیث 19886؛ «عَنِ الْکُمَیْتِ بْنِ زَیْدٍ قَالَ دَخَلْتُ عَلَی أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام فَقَالَ وَ اللَّهِ یَا کُمَیْتُ لَوْ کَانَ عِنْدَنَا مَالٌ لَأَعْطَیْنَاکَ مِنْهُ وَ لَکِنْ لَکَ مَا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله لِحَسَّانَ لَایَزَالُ مَعَکَ رُوحُ الْقُدُسِ مَا ذَبَبْتَ عَنَّا.»
2) 2) - زهیر بن القین بن قیس البجلی النماری، از شهدای روز عاشورای حسینی (61 ق) از زعمای برجسته کوفه و از جنگجویان بلند آوازه عرب. او مرد شریف قبیله خود بود و در شجاعت شهرت بسیاری داشت. وی نخست از طرفداران عثمان خلیفه سوم بود و با امیرالمؤمنین علی علیه السلام و فرزندانش کینه و دشمنی داشت سپس خداوند او را هدایت فرمود و علوی گشت. طبری و سایر تاریخ نگاران مینویسند: زهیر با خاندان خود در سال 60 ق برای ادای فریضه حج راهی مکه مکرمه شده بود و هنگام بازگشت از سفر حج به کوفه بین راه با موکب ابی عبدالله الحسین علیه السلام برخورد کرد (بقیه ماجرا تا پیوستن زهیر به اصحاب حضرت سیدالشهداء علیه السلام در جلد 7 صفحه 569 این دایرة المعارف آمده است.) و امام علیه السلام از همان وقت زهیر را جزء سران سپاه و از مشاورین خود قرار داد. هنگام که به آبادی شراة رسیدند از دور نخستین علائم سپاه کوفه ظاهر گردید. امام علیه السلام از زهیر سؤال کرد در این نزدیکی محلی را سراغ نداری که به آن پناه برده و سپاه کوفه را مقابل خود قرار دهیم. زهیر حضرت علیه السلام و اصحاب را به کوه ذوحسم هدایت کرد. خود به سمت سپاه کوفه رفت و پس از مذاکره با حرّ و آگاهی از مأموریت آنها به خدمت امام علیه السلام رسید و اظهار کرد چون عده آنها کم است و ما بر آنان غلبه خواهیم کرد پس به آنان حمله کرده و جنگ را یک سره کنیم. امام علیه السلام فرمود نمیخواهم آغاز کننده جنگ باشم. تاریخ نگاران و ارباب مقاتل همگی از زهیر با احترام نام بردهاند. و او را جزء سران سپاه حضرت علیه السلام خوانده و سخنرانیهای او را در عصر تاسوعا و شب و روز عاشورا در کتب خود ضبط کردهاند. دائرة المعارف تشیع: 8/588.
خیمه کنار میرود، فرستاده حضرت ابی عبدالله علیه السلام میگوید: ای زهیر! امام حسین بن علی علیهما السلام با تو کار دارد.
او میگوید: من با حسین بن علی علیهما السلام کاری ندارم؛ یعنی بیماری او به قدری سنگین است که نمیداند بیمار است و میگوید: من با طبیب کاری ندارم و بیمار نیستم.
اما همسر با کرامتی دارد که میداند شوهرش مریض است، لذا با ناله، از پشت پرده خیمه گفت: جگرگوشه حضرت فاطمه زهرا علیها السلام کسی را به دنبال تو فرستاده است، میگویی: نمیروم؟ برو.
رفت. طبیب با او چه حرفی زد و گفتاردرمانی این طبیب چگونه بود؟ خبرش به ما نرسیده است، ولی وقتی برگشت، هنوز گرسنه بود، اما گفت: سفره را جمع کنید، غذا نمیخواهم. خیمه مرا به کنار خیمه حضرت ابی عبدالله علیه السلام بیاورید. من حسینی شدم؛ یعنی بیماری من خوب شد.
جوانی که ازدواج کرده است، بعد میفهمد که آن دختر خلأهای باطنی دارد، با کرامت، زبان نرم، اخلاق شیرین و برخورد ملکوتی و الهی، به تدریج در طول چند سال میتواند این همسر خود را با خدا آشتی دهد. اجرت این شوهر نیز با
خداست.
یا هدایت همکاری که از خدا و دین دور است و نسبت به پروردگار تکبر دارد.
شما اگر او را آشتی دهید، اجر شما با خداست؛ چون این بیماریها ذاتی نیست و ممکن است علاج او مقداری طول بکشد، اما قابل علاج است. گاهی نیز بیماری بر بعضیها مسلط نشده است و زود خوب میشوند.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: از علاج این گونه بیماران ناامید نباشید.
این بیماران اگر خودشان بخواهند، قابل معالجه هستند، اما اگر بیماری مسلّط شود و این خلأ و عیب طولانی شود، در دل لانه میکند و محکم میشود، دیگر طبیب میکربهای این بیمار روانی را نمیتواند از این لانه بیرون کند؛ چون حاضر نمیشود که داروی طبیب را مصرف کند.
در «نهج البلاغه» امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند (1): جمعی از اقوام اهل قریش نزد
1) 1) - نهجالبلاغة: خطبه 234، خطبه قاصعه؛ «وَ لَقَدْ کُنْتُ مَعَهُ صلی الله علیه و آله لَمَّا أَتَاهُ الْمَلَأُ مِنْ قُرَیْشٍ فَقَالُوا لَهُ یَا مُحَمَّدُ إِنَّکَ قَدِ ادَّعَیْتَ عَظِیماً لَمْ یَدَّعِهِ آبَاؤُکَ وَ لَاأَحَدٌ مِنْ بَیْتِکَ وَ نَحْنُ نَسْأَلُکَ أَمْراً إِنْ أَنْتَ أَجَبْتَنَا إِلَیْهِ وَ أَرَیْتَنَاهُ عَلِمْنَا أَنَّکَ نَبِیٌّ وَ رَسُولٌ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ عَلِمْنَا أَنَّکَ سَاحِرٌ کَذَّابٌ فَقَالَ صلی الله علیه و آله وَ مَا تَسْأَلُونَ قَالُوا تَدْعُو لَنَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ حَتَّی تَنْقَلِعَ بِعُرُوقِهَا وَ تَقِفَ بَیْنَ یَدَیْکَ فَقَالَ صلی الله علیه و آله إِنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ فَإِنْ فَعَلَ اللَّهُ لَکُمْ ذَلِکَ أَ تُؤْمِنُونَ وَ تَشْهَدُونَ بِالْحَقِّ قَالُوا نَعَمْ قَالَ فَإِنِّی سَأُرِیکُمْ مَا تَطْلُبُون000فَانْقَلِعِی بِعُرُوقِکِ حَتَّی تَقِفِی بَیْنَ یَدَیَّ بِإِذْنِ اللَّهِ فَوَالَّذِی بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَانْقَلَعَت بِعُرُوقِهَا وَ جَاءَتْ وَ لَهَا دَوِیٌّ شَدِیدٌ وَ قَصْفٌ کَقَصْفِ أَجْنِحَةِ الطَّیْرِ حَتَّی وَقَفَتْ بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مُرَفْرِفَةً وَ أَلْقَتْ بِغُصْنِهَا الْأَعْلَی عَلَی رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ بِبَعْضِ أَغْصَانِهَا عَلَی مَنْکِبِی وَ کُنْتُ عَنْ یَمِینِهِ ص فَلَمَّا نَظَرَ الْقَوْمُ إِلَی ذَلِکَ قَالُوا عُلُوّاً وَ اسْتِکْبَاراً فَمُرْهَا فَلْیَأْتِکَ نِصْفُهَا وَ یَبْقَی نِصْفُهَا فَأَمَرَهَا بِذَلِکَ فَأَقْبَلَ إِلَیْهِ نِصْفُهَا کَأَعْجَبِ إِقْبَالٍ وَ أَشَدِّهِ دَوِیّاً فَکَادَتْ تَلْتَفُّ بِرَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَقَالُوا کُفْراً وَ عُتُوّاً فَمُرْ هَذَا النِّصْفَ فَلْیَرْجِعْ إِلَی نِصْفِهِ کَمَا کَانَ فَأَمَرَهُ صلی الله علیه و آله فَرَجَعَ فَقُلْتُ أَنَا لَاإِلَهَ إِلَّا اللَّهُ إِنِّی أَوَّلُ مُؤْمِنٍ بِکَ یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ أَوَّلُ مَنْ أَقَرَّ بِأَنَّ الشَّجَرَةَ فَعَلَتْ مَا فَعَلَتْ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَی تَصْدِیقاً بِنُبُوَّتِکَ وَ إِجْلَالًا لِکَلِمَتِکَ فَقَالَ الْقَوْمُ کُلُّهُمْ بَلْ ساحِرٌ کَذَّابٌ عَجِیبُ السِّحْرِ خَفِیفٌ فِیه. . .»
پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند و عرض کردند: اگر به این درخت خرما بگویی که زمین را بشکافد و جلو بیاید، ما به تو ایمان میآوریم.
پیغمبر صلی الله علیه و آله منتظر جواب حضرت حق شد که طبیب طبیبان چه میگوید.
خداوند فرمود: حبیب من! تو به درخت بگو بیا، من آن را میآورم. همان کسی که هسته خرما را به این نخل تبدیل کرد، زمین را نیز میشکافد و نخل را جلو میآورد.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: اگر من این کار را بکنم، شما به وعده خود وفا میکنید؟ عرض کردند: آری. حضرت فرمودند: ای درخت! جلو بیا. درخت زمین را شکافت و آمد.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: شاخههایش روی شانه من بود. بعد گفتند: بگو از وسط نصف شود. درخت نصف شد. گفتند: بگو به هم بسته شود. درخت بسته شد.
بگو سر جایش برگردد، برگشت.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: همه از جا بلند شدند و گفتند: ما جادوگری مانند تو در عالم ندیدیم. بعد بدون این که ایمان بیاورند، رفتند. این اوج تسلّط بیماری است.
امام صادق علیه السلام در این زمینه بیماران را به سه دسته تقسیم میکنند:
«المرضی ثلاثة: عن النفس، عن القلب، عن الروح» (1)
1) 1) - تحریرالمواعظ العددیة: 297، ثلاث بثلاث؛ المواعظ العددیه: 180 - 181، الباب الثالث؛ «و قال الصّادق علیه السلام: المرضی ثلاثة: عن النفس، و عن القلب، و عن الروح؛ فمرض المنافق عن النفس، و مرض المؤمن عن القلب، و مرض العارف عن الروح؛ فدواء المنافق دار جهنّم، و دواء المؤمن معرفته و حبّه، و دواء العارف لقاؤه و قربه، و قربة المنافق فی درکة الشقاوة و المطبوع علیها اللعنة، و المؤمن فی درجة السلامة و المختوم علیها السعادة، و العارف فی درجة الولایة المختوم بالرؤیة و الکرامة.»
گروهی از بیماران، بیمارانی هستند که منشأ بیماری آنان نفس است؛ یعنی کششهای متراکم مادّی آنها را به پول، مقام، شهوات، غرایز بیمهار و امیال بیحد زنجیر کرده است و بنا ندارند که هیچ دارویی را برای علاج بیماری خود مصرف کنند.
بیماری گروه دوم از ناحیه قلب و دل است. دل چهره ملکوتی دارد، نه چهره مادی.
حکما میگویند: هر کس گناه کرد و به او گفتند: چرا گناه میکنی؟ میگوید: دلم میخواهد، او دروغ میگوید؛ چون دل اهل این حرفها نیست. گناه از دل نیست.
پردهها را کنار بزن، به حرف دل گوش بده، فقط از دل صدای خدا میآید. (1)
دل مانند نی پروردگار است که با الهام و وحی در آن میدمد:
1) 1) - بحار الأنوار: 58/23؛ «وَ أَمَّا الْحَدِیثُ فَمَا رَوَی النُّعْمَانُ بْنُ بَشِیرٍ قَالَ سَمِعْتُهُ صلی الله علیه و آله یَقُولُ أَلَا وَ إِنَّ فِی الْجَسَدِ مُضْغَةً إِذَا صَلَحَتْ صَلَحَ الْجَسَدُ کُلُّهُ وَ إِذَا فَسَدَتْ فَسَدَ الْجَسَدُ کُلُّهُ أَلَا وَ هِیَ الْقَلْبُ.» الکافی: 2/275، حدیث 28؛ «قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام لَاوَجَعَ أَوْجَعُ لِلْقُلُوبِ مِنَ الذُّنُوبِ وَ لَاخَوْفَ أَشَدُّ مِنَ الْمَوْتِ وَ کَفَی بِمَا سَلَفَ تَفَکُّراً وَ کَفَی بِالْمَوْتِ وَاعِظا.»
« نَزَلَ بِهِ اَلرُّوحُ اَلْأَمِینُ * عَلیٰ قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ اَلْمُنْذِرِینَ» (1)
ما قرآن را به قلب تو نازل کردیم، نه به نفس. دلم میخواهد یعنی چه؟ دلم میخواهد، دروغ است. گناه کرده است، باید بگوید: شهوت، غریزه جنسی، شکم و بدنم میخواست، نه دلم. دل همسایه خداست:
«القلب جار الله»
در تعبیر دیگر:
«قلب المؤمن عرش الله» (2)در تعبیری دیگر:
«القلب بیت الرّب» (3)آیا کعبه گناه میخواهد؟ کعبه هزاران ناله داشت تا پیغمبر صلی الله علیه و آله آمد و نالهاش را ساکت کرد. آن وقتی که به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: تبر بردار و روی شانه من برو، تمام این سیصد و شصت بت را بشکن و بسوزان.
وقتی کعبه از بتها پاک شد، آرام شد. دل از دست نفس امّاره مردم ناله دارد، گریان است، شاد نیست. این رباعی باباطاهر همدانی را نیز باید در همین مسیر معنی کرد: خدایا داد از این دل داد از این دل که من یک دم نگشتم شاد از این دل
چو فردا دادخواهان داد خواهند بگویم صد هزاران داد از این دل (1)
چرا؟ چون دل دائم از آلودگیها به فریاد و ناراحتی است، دل غصّه دارد که انسانها، شادی واقعی ندارند.
دل در وجود انسان، با ارزشترین عضو است. دل مظهر نبوت انبیا و امامت امامان علیهم السلام است.
امام صادق علیه السلام دل را امام باطن میداند. (2)دل خواستههای منفی ندارد؛ چون با نفس اماره سنخیتی ندارد. دل از سنخ ملکوت، روحانیون عالم غیب، ملائکه و بهشت است. لذا در آیهای میفرماید: در قیامت یک چیز شما را نجات میدهد:
« یَوْمَ لاٰ یَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ * إِلاّٰ مَنْ أَتَی اَللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ» (3)
این موقعیت دل است. بیماری بعضیها از ناحیه دل است؛ یعنی خلأ قلبی
1) 1) - باباطاهر عریان.
2) 2) - بحار الأنوار: 58/304، باب 47؛ «الْعِلَلُ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ لِرَجُلٍ اعْلَمْ یَا فُلَانُ إِنَّ مَنْزِلَةَ الْقَلْبِ مِنَ الْجَسَدِ بِمَنْزِلَةِ الْإِمَامِ مِنَ النَّاسِ الْوَاجِبِ الطَّاعَةِ عَلَیْهِمْ أَ لَاتَرَی أَنَّ جَمِیعَ جَوَارِحِ الْجَسَدِ شُرَطٌ لِلْقَلْبِ وَ تَرَاجِمَةٌ لَهُ مُؤَدِّیَةٌ عَنْهُ الْأُذُنَانِ وَ الْعَیْنَانِ وَ الْأَنْفُ وَ الْفَمُ وَ الْیَدَانِ وَ الرِّجْلَانِ وَ الْفَرْجُ فَإِنَّ الْقَلْبَ إِذَا هَمَّ بِالنَّظَرِ فَتَحَ الرَّجُلُ عَیْنَیْهِ وَ إِذَا هَمَّ بِالِاسْتِمَاعِ حَرَّکَ أُذُنَیْهِ وَ فَتَحَ مَسَامِعَهُ فَسَمِعَ وَ إِذَا هَمَّ الْقَلْبُ بِالشَّمِّ اسْتَنْشَقَ بِأَنْفِهِ فَأَدَّی تِلْکَ الرَّائِحَةَ إِلَی الْقَلْبِ وَ إِذَا هَمَّ بِالنُّطْقِ تَکَلَّمَ بِاللِّسَانِ وَ إِذَا هَمَّ بِالْحَرَکَةِ سَعَتِ الرِّجْلَانِ وَ إِذَا هَمَّ بِالشَّهْوَةِ تَحَرَّکَ الذَّکَرُ فَهَذِهِ کُلُّهَا مُؤَدِّیَةٌ عَنِ الْقَلْبِ بِالتَّحْرِیکِ وَ کَذَلِکَ یَنْبَغِی الْإِمَامَ [ لِلْإِمَامِ ] أَنْ یُطَاعَ لِلْأَمْرِ مِنْهُ.»
3) 3) - شعراء (26) : 88 - 89؛ «روزی که هیچ مال و اولادی سود نمیدهد، مگر کسی که دلی سالم [ از رذایل وخبایث] به پیشگاه خدا بیاورد.»
دارند.
بیماری بعضیها نیز از ناحیه روح است، یعنی خلأ روحی دارند،
« وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی» (1)
آن روح دچار خلأ شده است.
بعد حضرت علیه السلام میفرمایند:
«فمرض المنافق عن النفس»
بیماری منافقان از ناحیه نفس است،
«و مرض المؤمن عن القلب»
بیماری مؤمن از ناحیه دل است،
«و مرض العارف عن الروح»
بیماری عاشقِ آگاه از ناحیه روح است، اما دارو دارد:
«فدواء المنافق دار جهنم»
اما درمان منافق، آتش جهنم است. منافق هر چه معجزه از پیغمبر صلی الله علیه و آله میبیند، میگوید: همه اینها جادو، جنون، شعر و کذب است. منافق زمان به زمان شکل عوض میکند. به نرخ روز نان میخورد. شخصیت ثابتی نیست. در کمین است ببیند امروز با چه شکلی جلو بیاید و پشت چه سپری پنهان شود. نماز، روزه،
1) 1) - حجر (15) : 29؛ «و از روح خود در او بدمم.»
جلسه، گریه، برای ضربه زدن به دین و دیندار مترصد فرصت است. نمیخواهد علاج شود.
اگر بنا به علاج شدن بود، پیغمبر صلی الله علیه و آله، ائمه علیهم السلام، قرآن و عالم ربانی هستند، او نمیخواهد علاج شود. پس دوای او دوزخ است. این پرده نفاق را فقط آتش میسوزاند.
« و دواء المؤمن معرفته و حبّه»
اما دوای خلأ دل مؤمن، با عرفان، محبت، معرفت و عشق به پروردگار پر میشود. هر چه معرفت دینی و عمل مؤمن بالا میرود، هر چه عشق و محبت مؤمن به پروردگار اضافه میشود، به علاج، درمان و سلامتی نزدیکتر میشود. تا دلی پیدا میکند که به تعبیر امام صادق علیه السلام امام و ولیّ وجود او است، آن دل کارگردان همه ظاهر و باطنش میشود.
دلالت دل با ایمان به عمل صالح(1)
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
«بالصالحات یستدلّ علی الایمان» (2).
به ایمان بر اعمال شایسته استدلال میشود.
1) 1) - بحار الأنوار: 64/71، حدیث 37؛ «وَ مِنْهُ، قَالَ قَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله مَا مِنْ شَیْءٍ أَحَبَّ إِلَی اللَّهِ مِنَ الْإِیمَانِ وَ الْعَمَلِ الصَّالِحِ وَ تَرْکِ مَا أَمَرَ أَنْ یَتْرُک.» وسائل الشیعة: 1/124، حدیث 315؛ «عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام فِی قَوْلِهِ تَعَالَی ( وَ إِنِّی لَغَفّٰارٌ لِمَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً ثُمَّ اِهْتَدیٰ ) قَالَ أَ لَاتَرَی کَیْفَ اشْتَرَطَ وَ لَمْ تَنْفَعْهُ التَّوْبَةُ وَ الْإِیمَانُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ حَتَّی اهْتَدَی وَ اللَّهِ لَوْ جَهَدَ أَنْ یَعْمَلَ مَا قُبِلَ مِنْهُ حَتَّی یَهْتَدِیَ قَالَ قُلْتُ إِلَی مَنْ جَعَلَنِیَ اللَّهُ فِدَاکَ قَالَ إِلَیْنَا.»
2) 2) - نهج البلاغة: خطبه 155 خاطب به اهل البصرة.
همه زیباییها، خوبیها و اعمال مؤمن در آن دل ریشه دارد.
«و دواء العارف لقاؤه» (1)او از کلاس معرفت و محبت گذشته است، خلأ او فقط با لقای محبوبش پر میشود. باید جمال معشوق را در همین دنیا با چشم دل ببیند و تا نبیند، نمیمیرد.
«نوف بکّالی» (2)به امیرالمؤمنین علیه السلام عرض کرد: یا علی! آیا شما خدا را دیدهای؟ حضرت جوابی دادند:
«مٰا کُنْتُ أعبد ربّاً لم أره» (3)خدایی را که نبینم، عبادت نمیکنم. هر چه عبادت کردهام، در حضور بوده است. بعد فرمود: میدانی با چه چشمی خدا را دیدهام؟ با چشم دل.
لقا و دیدار محبوب چه لحظهای است! آن لحظهای که به انسان توفیق دهند تا جمال ازل و ابد محبوب را حس کند و ببیند. حسن یوسف را به عالم کس ندید حسن آن دارد که یوسف آفرید
زنان مصر، زلیخا را خیلی سرزنش کردند: بدبخت بیچاره! شنیدیم گرفتار عشق
1) 1) - المواعظ العددیة: 180 - 181.
2) 2) - نوف بن فضالة بن دعمی بن غوث بن سعد بکالی حمیری، تابعی. از یاران خاص امیرالمؤمنین علیه السلام مکنی به ابویزید یا ابورشید. پیشوای اهل دمشق در عصر خود بود، از رجال حدیث و مطلعین به اخبار و قصص. وفات یا شهادت او را بین 90 تا 100 هجری ثبت کردهاند. (اعلام زرکلی و اعیان الشیعة) وی با محمد بن مروان در صافیة به قتل رسید. (معارف و معاریف: 10/247)
3) 3) - الکافی: 1/98، باب فی ابطال الرؤیة، حدیث 6.
غلام کنعانی شدهای، کسی که معلوم نیست از کجا در این مملکت آوردهاند،
« بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرٰاهِمَ مَعْدُودَةٍ» (1)
فروختند. خدا در قرآن میفرماید: مرتب زلیخا را سرزنش کرده، به شخصیتش هجوم کردند. تمام زنان درباری و پولدار اطراف را به سالنی دعوت کرد، میوه گذاشت و کارد تیزی نیز به دست آنان داد. دو دربِ سالن را باز کرد. به حضرت یوسف علیه السلام گفت: از این در بیا و از آن در برو.
حضرت یوسف علیه السلام فقط آمد رد شد و رفت، اما خدا در قرآن میفرماید: زنان به جای بریدن میوه داشتند دست خود را میبریدند و نمیفهمیدند؛ (2)یعنی چنان مسحور این جمال شده بودند که از حواس خود درآمده بودند و نمیفهمیدند که کارد دارد دست آنها را میبرد. این جمال انسان، این گونه آنان را متحیر، واله و مدهوش کرد. حضرت یوسف علیه السلام نقاشی بود، برو نقاش را ببین که چه خبر است.
اما زحمات منافقین:
«و قربة المنافق فی درکة الشقاوة و المطبوع علیها اللعنة»
«قربة» یعنی طاعت، عبادت، نماز و روزه، به لباس خوبان درآمدن و خود را پنهان کردن. اینها خیلی هزینه ندارد. تمام زحمات منافقین در پستترین و بیارزشترین مرحله است. خدا مهر لعنت خود را به آنها زده است.
1) 1) - یوسف (12) : 20؛ «او را به بهایی ناچیز، درهمی چند فروختند.»
2) 2) - « فَلَمّٰا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکَأً وَ آتَتْ کُلَّ وٰاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِکِّیناً وَ قٰالَتِ اُخْرُجْ عَلَیْهِنَّ فَلَمّٰا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ وَ قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا هٰذٰا بَشَراً إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ مَلَکٌ کَرِیمٌ » «یوسف: 31» .
«و المؤمن فی درجة السلامة»
اما مؤمنی که دل خود را با معرفت و محبت علاج کرده، تمام اعمالش سالم است.
«و المختوم علیها السعادة»
هنگام مردن، خدا به پروندهاش مهری میزند که تو دائم خوشبخت هستی.
«و العارف فی درجة الولایة المختوم بالرؤیة و الکرامة»
به عارف این درجه را میدهند و میگویند: در حدّ عرفانت، اجازه تصرّف، تغییر و تحول میدهیم.
علامه امینی - صاحب کتاب «الغدیر» - نقل میکند: کسی خیلی با انگشتر خود بازی میکرد، جابر جُعفی - عارف عاشق و شاگرد امام ششم علیه السلام - به او گفت: چرا این قدر با این انگشتر بازی میکنی؟ گفت: چون خیلی قیمتی است، آن را دوست دارم و به آن وابسته هستم. (1)جابر (2)گفت: انگشتر را بده تا ببینم. انگشترش را درآورد و به جابر داد. او
1) 1) - بحار الأنوار: 66/271، باب 7؛ «. . . جَاءَ العَلَاءُ بْنُ شَرِیکٍ بِرَجُلٍ مِنْ جُعْفِیٍّ قَالَ خَرَجْتُ مَعَ جَابِرٍ لَمَّا طَلَبَهُ هِشَامٌ حَتَّی انْتَهَی إِلَی السَّوَادِ. . . ثُمَّ أَقْبَلْتُ فَلَمَّا صِرْتُ عَلَی جِسْرِ الْکُوفَةِ نَظَرَ إِلَی رَجُلٍ مَعَهُ خَاتَمُ یَاقُوتٍ فَقَالَ لَهُ یَا فُلَانُ خَاتَمُکَ هَذَا الْبَرَّاقُ أَرِنِیهِ قَالَ فَخَلَعَهُ فَأَعْطَاهُ فَلَمَّا صَارَ فِی یَدِهِ رَمَی بِهِ فِی الْفُرَاتِ قَالَ الآْخَرُ مَا صَنَعْتَ قَالَ تُحِبُّ أَنْ تَأْخُذَهُ قَالَ نَعَمْ قَالَ فَقَالَ بِیَدِهِ إِلَی الْمَاءِ فَأَقْبَلَ الْمَاءُ یَعْلُو بَعْضُهُ عَلَی بَعْضٍ حَتَّی إِذَا قَرُبَ تَنَاوَلَهُ وَ أَخَذَهُ.»
2) 2) - جابر بن یزید، جعفی کوفی از فضلا و بزرگان و شاگردان امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام است. وی در میان اصحاب آن دو بزرگوار مقامی بس شامخ و ارجمند داشته که وی رازدار علوم سرّیه حضرات معصومین بوده چنانکه خود گوید: نود هزار حدیث از امام باقر علیه السلام شنیدم که هیچیک آنها را اجازه نداشتم به کسی بازگو کنم، وقتی به امام عرض کردم: یابن رسول الله باری گران بدوش دارم و بسا شود که از سنگینی آن نزدیک است حالت جنون به من دست دهد. حضرت فرمود: چون تو را این حالت دست داد به صحرا برو و چاهی بجوی و سر در چاه کن و بگو: محمد بن علی به من چنین و چنان گفت. جابر در سال 127 یا 128 از جهان دیده بربست. (معارف و معاریف: 4/38)
نگاهی کرد، بعد به وسط دجله پرت کرد. ناله صاحب انگشتر درآمد و داد کشید.
جابر گفت: چه شد؟ گفت: قلبم را به باد دادی، برای چه انگشتر قیمتی را دور انداختی؟
گفت: این همه داد و بیداد و رنج ندارد. کنار پل دجله بیا. به دجله نگاهی کرد و گفت: انگشتر این بدبخت را به او بده. آب تا روی پل بالا آمد و انگشتر از آب بیرون آمد. جابر گفت: بردار و این همه ناله نکن، دنیا و آخرت را به ما دادهاند، در ما اثر نگذاشته است و ما را به خود وابسته نکرده، آن گاه تو به یک انگشتر این همه وابسته هستی؟ خانه، پول، مقام، صندلی، چرا حال تو را به هم زده است؟
همه دل عارف به این خوش است که با وجود در کنار خانواده، دوستان و مردم بودن، همیشه در حضور است. همه چیز دنیا در چشم او کوچک و معمولی است.
وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام کفش خود را وصله میزد، به ابن عباس فرمود: این کفش چند میارزد؟ گفت: هیچ. فرمود: ای پسر عباس! والله! این حکومت نزد من از این
کفش کم قیمتتر است؛ (1)چون دل حضرت از خدا پر است.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - الحیاة با ترجمه احمد آرام: 2/365؛ «الامام علی علیه السلام - عند خروجه لقتال أهل البصرة؛ قال عبد اللَّه بن عباس: دخلت علی أمیر المؤمنین علیه السلام بذی قار و هو یخصف نعله فقال لی: «ما قیمة هذا النّعل؟» فقلت: لا قیمة لها. فقال علیه السلام: «و اللَّه لهی أحبّ إلیّ من إمرتکم، إلّاأن أقیم حقّا أو أدفع باطلا» ، ثم خرج فخطب الناس.»
لزوم فراگیری ذکر علمی و عملی
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1373
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
بخشی از مبحث ذکر، بخش علمی است، که این بخش در فرهنگ حق، بخش کامل و جامعی است و آن عبارت است از کتاب خدا، قرآن کریم و معارف پاک الهی و ملکوتی اهلبیت علیهم السلام که پیغمبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله آنها را همسنگ و هم وزن قرآن کریم دانسته است.
آگاهی به این بخش علمی لازم و واجب است و لزوم و وجوب آن هم عینی است. از این آگاهی و دانایی نسبت به ذکر علمی، به معرفت دینی تعبیر شده است.
در قرآن مجید میفرماید: گروهی این معرفت و فقه دینی را باید بیاموزند و بعد به جامعه برگردند و به مردم بیاموزند. (1)بعد از این آگاهی، آموزش و معرفت، واجب است که این ذکر علمی به ذکر عملی تبدیل شود. در زبان، قلب، نفس، روح، سرّ و آشکار، تا با تبدیل شدن این ذکر علمی به عملی، انسان اهل ذکر شود و یا در نهایت خود ذکر شود؛ یعنی آنقدر در عمل و علم با این ذکر اتحاد پیدا کند که ذکر اللّه شود و این برای همه شدنی
1) 1) - « وَ مٰا کٰانَ اَلْمُؤْمِنُونَ لِیَنْفِرُوا کَافَّةً فَلَوْ لاٰ نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طٰائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی اَلدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذٰا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ » «توبه: 122» .
است و راه آن برای همه باز است. چرا که از جانب پروردگار نسبت به بندگانش بخلی وجود ندارد، غیر از مقام نبوت و امامت خاصّه، برای همه عباد خدا میسّر است که به این مقام عظمی برسند.
همه شما دانشی را به نام دانش کیمیا شنیدهاید. روزگاری کیمیا در بین گروهی از مردم ارزش والایی داشت. البته دانش محدودی بود که امروزه به نام شیمی، خیلی گسترده شده است، اما در قدیم علم کیمیا میگفتند.
هدف کیمیاگران این بود که مس را طلا کنند. میگفتند: ما وقتی به گوهری به نام کیمیا دست پیدا کنیم و مس را با کیمیا تماس دهیم، به طلا تبدیل میشود.
اهل دل و حقیقت میفرمایند: علم به قرآن و معارف اهلبیت علیهم السلام کیمیا است و تماس عملی با این علم، کشیدن مس وجود به گوهر کیمیاست که نتیجه این کار نیز طلا شدن، قیمت و ارزش پیدا کردن مس وجود است.
ما از آیات قرآن و روایات استفاده میکنیم که بدون علم و عمل، طلا شدن مس وجود امکان ندارد و انسان در مرتبه حیوانی باقی میماند، گرچه عمری طولانی پیدا کند. طول عمر برای حیوان کاری نمیکند و حیوان همیشه حیوان است، چه یک ساله باشد یا صدساله. تحول و تغییر در انسان در جهت طلای ناب شدن، با آگاهی از ذکر علمی و سلوک براساس آن میسر است.
بخش اندکی از این ذکر علمی از ناحیه قرآن و اهلبیت علیهم السلام را برای شما تبیین
میکنم. اولیای خدا و آگاهان به قرآن حالاً و عملاً با چهار آیه زندگی میکنند. با زندگی کردن با این چهار آیه، اصلاً مهم نیست که شب چگونه به صبح و صبح چگونه به شب میرسد؛ چون این چهار آیه راه، حال، اخلاق، حیات و ممات ماست.
آیه اول:
« مٰا یَفْتَحِ اَللّٰهُ لِلنّٰاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلاٰ مُمْسِکَ لَهٰا وَ مٰا یُمْسِکْ فَلاٰ مُرْسِلَ لَهُ و مِنْ بَعْدِهِ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ» (1)
ترکیب آیه خیلی عجیب است. به خصوص عزیز و حکیمش که کاملاً در ارتباط با مطالب آیه است. «یفتح» در اینجا یعنی خدا درب هر چه خیر را به روی مردم باز کند.
حرف این است که درب خیر را چه وقت باز میکند؟ دو کلید برای باز کردن دربِ خیر در قرآن مجید نشان داده شده است. اگر این دو کلید در دست ما نباشد، درهای خیر خدایی به روی ما باز نمیشود. نه خیر مادی و زمینی و نه خیر معنوی.
فکر خود را از خیر زمینی بیرون ببرید؛ زیرا خیر زمینی را خدا میفرماید: خیر عام است:
« مَتٰاعاً لَکُمْ وَ لِأَنْعٰامِکُمْ» (2)
ویژه انسان نیست، شما در خیر مادی با هر چه چهارپا روی زمین هست، شریک هستید. این مهم نیست. نتیجهاش هم پر شدن کیسه شهوت و بعد هم فشار این کیسه بر انسان که مرا از این فشار نجات دهد، حال یا با ازدواج مشروع خود را نشان میدهند و یا آنهایی که از خدا بریده محض هستند، با گناهان کبیره و روابط نامشروع.
این خیر مادی، خیر عام است. صحبت پروردگار درباره خیری است که دنیا و آخرت مردم را آباد کند و برای آنها گشایشهای باطنی بیاورد. این خیر، دو کلید دارد که در قرآن به طور خیلی صریح بیان شده است:
کلید اول تقواست؛ (1)به این معنا که هر گناهی آمد که زلفش را به زلف زندگی شما گره بزند، قبول نکن؛ چرا که پروردگار گناه را در ردیف آتش میداند و طبع گناه، دوزخی است. اگر زلف گناه به زلف شما گره بخورد و با توبه باز نشود، در قیامت همان طبع گناه شما را به دوزخ میکشاند.
1) 1) - مستدرک الوسائل: 11/265، حدیث 12953؛ «وَ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ مَنِ اتَّقَی اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ أَعْطَاهُ اللَّهُ أُنْساً بِلَا أَنِیسٍ وَ غَنَاءً بِلَا مَالٍ وَ عِزّاً بِلَا سُلْطَانٍ.» نهج البلاغة: خطبه 189، الوصیة بالتقوی؛ «أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی أُوصِیکُمْ بِتَقْوَی اللَّهِ الَّذِی ابْتَدَأَ خَلْقَکُمْ وَ إِلَیْهِ یَکُونُ مَعَادُکُمْ وَ بِهِ نَجَاحُ طَلِبَتِکُمْ وَ إِلَیْهِ مُنْتَهَی رَغْبَتِکُمْ وَ نَحْوَهُ قَصْدُ سَبِیلِکُمْ وَ إِلَیْهِ مَرَامِی مَفْزَعِکُم000 فَمَنْ أَخَذَ بِالتَّقْوَی عَزَبَتْ عَنْهُ الشَّدَائِدُ بَعْدَ دُنُوِّهَا وَ احْلَوْلَتْ لَهُ الْأُمُورُ بَعْدَ مَرَارَتِهَا وَ انْفَرَجَتْ عَنْهُ الْأَمْوَاجُ بَعْدَ تَرَاکُمِهَا وَ أَسْهَلَتْ لَهُ الصِّعَابُ بَعْدَ إِنْصَابِهَا وَ هَطَلَتْ عَلَیْهِ الْکَرَامَةُ بَعْدَ قُحُوطِهَا.»
کلید دوم نیز ایمان است. سند این مطلب در این آیه آمده است:
« وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْقُریٰ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بَرَکٰاتٍ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ» (1)
تمام خیرهای آسمان و زمین. اما خیر زمین؛ لقمهای به شما میدهند که پاک و حلال باشد، که وقتی این لقمه را میخورید، به جای این که به شما فشار بیاورد و با گناه، فشار را بکاهید، آن لقمه به عبادت و نور تبدیل میشود و به خدا برمیگردد.
من به «رضوان الله» تبدیلش میکنم و به خودتان برمیگردانم. این خیر زمینی است. اما خیر آسمانی؛ فیوضات و جاذبههای دریاوار من است که شما را از زمینی بودن، به ملکوتی بودن میکشاند؛ یعنی میل به عالم ملکوت در شما پدیدار میشود. همیشه میخواهید که به جانب پروردگار حرکت کنید. جستجوگر مقام قرب، لقا و مشاهده هستید. این خیر چه خیری است؟ آیا ویژه انبیا و ائمه علیهم السلام است؟ نه.
شخص قصّابی به نام منهال قصّاب، (2)خدمت وجود مبارک امام صادق علیه السلام آمد
1) 1) - اعراف (7) : 96؛ «و اگر اهل شهرها و آبادیها ایمان میآوردند و پرهیزکاری پیشه میکردند، یقیناً [ درهایِ ] برکاتی از آسمان و زمین را بر آنان میگشودیم.»
2) 2) - مستدرکات علم رجال الحدیث، الشیخ علی النمازی الشاهرودی: 7/516 - 515، شماره 15264؛ «منهال القصاب: من أصحاب الصادق علیه السلام. عد مجهولا، لکن یستفاد حسنه وکماله مما رواه العیاشی عنه، کما فی المحاسن 2/418. ذکره الصدوق فی مشیخة الفقیه فی المعتمدین. روی کتابه الحسن بن محبوب، عنه.»
و عرض کرد: یابن رسول الله!
«ادع الله أن یرزقنا الشهادة» (1)دعای شما مستجاب است، دعا کنید که خدا شهادت را نصیب من کند. فرمود:
هیچ نیازی به دعا کردن نیست. دعا کنم شهید شوید؟ عرض کرد: نمیخواهید دعا کنید که من شهید شوم؟ فرمود: نه. عرض کرد: چرا؟ حضرت فرمودند:
«المؤمن شهید»
شهید یعنی کسی که با کشته شدن به حضور حضرت حق میرود و مقام حضور پیدا میکند. شهادت؛ یعنی مقام حضور. مؤمن شهید است؛ یعنی در مقام حضور است.
بعد فرمودند: مگر این آیه سوره حدید را نخواندهای؟
« وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ أُولٰئِکَ هُمُ اَلصِّدِّیقُونَ وَ اَلشُّهَدٰاءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ» (2)
اهل ایمان در پیشگاه پروردگار صدّیق و شهید هستند، گرچه در دنیا زندگی میکنند. چه شهادتی از این بالاتر که با تقوا و ایمان حرکت کنید و به محضر وجود
1) 1) - بحار الأنوار: 65/141، باب 18، حدیث 85؛ «عَنْ مِنْهَالٍ الْقَصَّابِ قَالَ قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام ادْعُ اللَّهَ أَنْ یَرْزُقَنِیَ الشَّهَادَةَ فَقَالَ الْمُؤْمِنُ شَهِیدٌ ثُمَّ تَلَا وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُم.»
2) 2) - حدید (57) : 19؛ «و کسانی که به خدا و پیامبرش ایمان آوردند، آنانند که صدّیقان و گواهان [ اعمال ] نزد پروردگارشان هستند، [ و ] برای آنان است پاداش [ اعمال ] شان و نور [ ایمان ] شان.»
مقدس حضرت حق برسید؟
وقتی که تمام درهای خیر را باز کنند:
« مٰا یَفْتَحِ اَللّٰهُ لِلنّٰاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلاٰ مُمْسِکَ لَهٰا» (1)
به خاطر لیاقت و شایستگی مردم، هیچ قدرتی در عالم نیست که درهای خیر مرا - چه خیر مادی و چه خیر آسمانی - به روی مردم ببندد.
« فَلاٰ مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ» (2)
من توانای شکستناپذیر هستم، کسی در مقابل کار من نسبت به بندهام نمیتواند بایستد و من خدای حکیم هستم.
وقتی کلید تقوا و ایمان را در دست بندهام ببینم، تمام درهای خیر را به روی او باز میکنم. این آیهای است که عرفا میگویند: ما با این آیه زندگی میکنیم. تمام درهای خیر دست اوست و کلیدش که ایمان و تقواست را به دست آوردیم، اکنون غرق در خیر هستیم.
ببینید هم ذکر علمی است و هم عملی، وقتی با ایمان و تقوا تحقق عملی پیدا میکند، انسان بعد از باز شدن تمام درهای خیر چه میخواهد؟
« لَفَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بَرَکٰاتٍ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ» (1)
وجود مبارک حضرت ابی عبدالله علیه السلام چه احساسی میکرد که شب عاشورا به پروردگار اصرار داشت که:
« فاجعلنا من الشاکرین» (2)ما را جزء بندگان شاکرت قرار ده؛ چون هیچ کس در کره زمین اندازه ما دارایی ندارد. امام علیه السلام طبق این آیه میبیند که تمام درهای خیر دنیایی و آخرتی به روی ایشان باز است.
قبل از این دعا عرض کرد:
«جعلت لنا اسماعاً وابصاراً و افئدة» (3)خدایا! به ما گوش، چشم و قلب دادهای، همه اینها را به دست کلید تقوا و ایمان دادی. تمام درهای خیر دنیا و آخرت را با این دو کلید باز کردی، پس ما را جزء شاکران قرار ده که ما خیلی داراییم.
اما دشمنان به آنها میگفتند: « لا خیر لکم» هیچ خیری در شما نیست. ابن زیاد چند وعده غذای آنان را تأمین کرده است که گاو و گوسفند و شتر نیز میخورند، شما چه امتیازی دارید؟ اکنون دنیا، دنیای خوبی است؟ جز برای اهل ایمان و تقوا،
چه خیری در این دنیا هست؟ بقیه مردم در شرّ محض هستند و نمیدانند.
« وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً» (1)
خیال میکنند در زندگی خوبی هستند و کار و عملکردشان خوب است، درحالی که این گونه نیست.
آیه دوم که اهل دل میگویند: ما با این آیه داریم زندگی میکنیم:
« وَ إِنْ یَمْسَسْکَ اَللّٰهُ بِضُرٍّ فَلاٰ کٰاشِفَ لَهُ إِلاّٰ هُوَ وَ إِنْ یُرِدْکَ بِخَیْرٍ فَلاٰ رَادَّ لِفَضْلِهِ یُصِیبُ بِهِ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِیمُ» (2)
خطاب به پیامبر صلی الله علیه و آله است. حبیب من! وقتی که برای تو خیر عظیمی بخواهم، کسی نمیتواند جلوی رساندن خیر من به تو را بگیرد. این خیرم را برای عبادم قرار دادم و من تمام بندگان واقعیم را میآمرزم و عاقبت آنان را غرق در رحمت میکنم. (3)
1) 1) - کهف (18) : 104. در حالی که خود میپندارند، خوب عمل میکنند.
2) 2) - یونس (10) : 107؛ «و اگر خدا گزند و آسیبی به تو رساند، آن را جز او برطرف کنندهای نیست، و اگر برای تو خیری خواهد فضل و احسانش را دفع کنندهای نیست؛ خیرش را به هر کس از بندگانش بخواهد میرساند و او بسیار آمرزنده و مهربان است.»
3) 3) - البرهان فی تفسیر القرآن: 4/584؛ «عن صفوان بن یحیی قال: قلت لأبی الحسن علیه السلام: أخبرنی عن الارادة من الله و من الخلق؟ قال: فقال: الارادة من الخلق الضمیر و ما یبدو لهم بعد ذلک من الفعل و اما من الله فإرادته احداثه لا غیر ذلک لأنه لا یروی و لا یهم و لا یتفکر و هذه الصفات منفیة عنه و هی صفات الخلق، فارادة الله الفعل لا غیر ذلک « یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ » بلا لفظ و لا نطق بلسان، و لا همة و لا تفکر، و لا کیف لذلک کما أنه لا کیف له.» - قال أبو عبد الله الصادق علیه السلام: «لما صعد موسی علیه السلام إلی الطور فناجی ربه عز و جل، قال: رب، أرنی خزائنک، فقال: یا موسی، إنما خزائنی إذا أردت شیئا أن أقول له: کن، فیکون» .
اما آیه سومی که فرمودهاند:
« وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی اَلْأَرْضِ إِلاّٰ عَلَی اَللّٰهِ رِزْقُهٰا» (1)
هیچ جنبدهای در زمین نیست، مگر این که روزی معنوی و مادی او بر عهده من است. خدا بر خود واجب کرده است، (2)پس برای چه به حرام متوسل شوم و غم کم و زیادش را بخورم؟ مهمان دار ما خیلی کریم است. من طلبی از او ندارم، تازه او از من طلبکار است. مشکل برای افراد بیخداست.
1) 1) - هود (11) : 6؛ «و هیچ جنبدهای در زمین نیست مگر اینکه روزیِ او برخداست.»
2) 2) - بحار الأنوار: 5/145 - 147؛ «[قرب الإسناد ] عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله إِنَّ الرِّزْقَ لَیَنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ إِلَی الْأَرْضِ عَلَی عَدَدِ قَطْرِ الْمَطَرِ إِلَی کُلِّ نَفْسٍ بِمَا قُدِّرَ لَهَا وَ لَکِنْ لِلَّهِ فُضُولٌ فَاسْأَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِه.» «عَنِ ابْنِ الْهُذَیْلِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ إِنَّ اللَّهَ قَسَّمَ الْأَرْزَاقَ بَیْنَ عِبَادِهِ وَ أَفْضَلَ فَضْلًا کَبِیراً لَمْ یُقَسِّمْهُ بَیْنَ أَحَدٍ قَالَ اللَّهُ وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ.» أعلامالدین: 161؛ «و قال أمیر المؤمنین صلی الله علیه و آله الرزق رزقان رزق تطلبه و رزق یطلبک فإن لم تأته أتاک.»
3) 3) - طلاق ( 65) : 7؛ «خدا به زودی پس از سختی و تنگنا، فراخی و گشایش قرار میدهد.»
سین در « سَیَجْعَلُ » یعنی به شتاب، به سرعت، زود: من خیلی زود مشکل شما را به آسانی تبدیل میکنم. من خدایی هستم که برای بندگانم سختی را خیلی زود به آسانی تبدیل میکنم. (1)قرآن شش هزار و ششصد و شصت و چند آیه دارد، اگر با همه آنها زندگی کند، در قیامت و بهشت، تختش را کنار پیغمبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام میگذارند.
اولیای خدا فکر، اندیشه، عمل و امید به حل مشکل و خوردن حلال خود را، از این چهار آیه میگیرند.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: به شما چهار نکته، علم و آگاهی یاد میدهم که با آن زندگی کنید. اول:
«أن تعبد الله بقدر حاجتک الیه» (2)
1) 1) - مستدرک الوسائل: 2/422، حدیث 2349؛ «عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ مَا مِنْ مُؤْمِنٍ إِلَّا وَ هُوَ مُبْتَلًی بِبَلَاءٍ مُنْتَظِرٌ بِهِ مَا هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ فَإِنْ صَبَرَ عَلَی الْبَلِیَّةِ الَّتِی هُوَ فِیهَا عَافَاهُ اللَّهُ مِنَ الْبَلَاءِ الَّذِی یَنْتَظِرُ بِهِ وَ إِنْ لَمْ یَصْبِرْ وَ جَزِعَ نَزَلَ بِهِ مِنَ الْبَلَاءِ الْمُنْتَظِرُ أَبَداً حَتَّی یُحْسِنَ صَبْرَهُ وَ عَزَاءَهُ.» بحار الأنوار: 92/195، باب 106، ذیل حدیث 24؛ «وَ عَنِ الصَّادِقِ علیه السلام أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله قَالَ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام إِذَا وَقَعْتَ فِی وَرْطَةٍ فَقُلْ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ وَ لَاحَوْلَ وَ لَاقُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ یَصْرِفُ بِهَا مَا یَشَاءُ مِنْ أَنْوَاعِ الْبَلَاءِ.»
2) 2) - مجموعةورام: 2/37، الجزء الثانی؛ «سئل أمیر المؤمنین علیه السلام عن العلم فقال علیه السلام أربع کلمات أن تعبد الله بقدر حاجتک إلیه و أن تعصیه بقدر صبرک علی النار و أن تعمل لدنیاک بقدر عمرک فیها و أن تعمل لآخرتک بقدر بقائک فیها.»
به اندازهای که به خدا نیاز داری، خدا را عبادت کن. چقدر و تا چه وقت به خدا نیاز داری؟ نیاز ما به خدا هر لحظه و هر نفس است، پس دائم در عبادت باش. بخش مهمی از عبادت، غیر از نماز و روزه است؛ خدمت به خلق خدا، یاد خدا، نفس کشیدن، نگاه کردن و خندیدن برای خدا.
چقدر حرف سعدی زیباست:
«هر نفسی که فرو میرود، ممدّ حیات است و چون بر میآید، مفرّح ذات، پس در هر نفسی دو نعمت موجود است - یکی نعمت ادامه حیات و دیگری نعمت راحت شدن از فشار - و در هر نعمتی، شکری واجب» پس چقدر خدا را عبادت کنم؟ جواب: دائم در عبادت باش؛ یعنی دیگر جایی برای گناه نمیماند.
چه عبادتی بالاتر از عبادت پیغمبر صلی الله علیه و آله؟ وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام عبادت پیغمبر صلی الله علیه و آله را تعریف میکند، میفرماید: «أعبد الناس» عابدترین انسانها در عبادت بوده است. پیغمبر صلی الله علیه و آله دائم که در نماز نبود، در جبهه، نزد خانواده، مسجد و در سفر نیز بود، ولی «أعبد» بود؛ یعنی تمام نفسهای حضرت نیز عبادت بود.
آن وقت بلند بلند گریه میکردند و میفرمودند:
«ما عبدناک حقّ عبادتک» (1)چه کسی میتواند سزاوار تو، تو را عبادت کند؟ چون پیغمبر صلی الله علیه و آله میدید، بدنی که با آن عبادت میکند، ملک خدا و حال و زبانی که با آن عبادت میکند، از توفیق
1) 1) - بحار الأنوار: 68/23؛ «وَ قَالَ صلی الله علیه و آله مَا عَبَدْنَاکَ حَقَّ عِبَادَتِکَ وَ مَا عَرَفْنَاکَ حَقَّ مَعْرِفَتِکَ.» بحار الأنوار: 68/26؛ «عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ وَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَا کَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله إِذَا صَلَّی قَامَ عَلَی أَصَابِعِ رِجْلَیْهِ حَتَّی تَوَرَّمَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی طه بِلُغَةِ طَیِّیٍ یَا مُحَمَّدُ ما أَنْزَلْنا الآْیَةَ.»
خداست و از خودش هیچ چیزی مایه نگذاشته، بلکه همه مایهگذاریها از خداست. با این حال گفته است: به خاطر عبادت به شما بهشت و نعمت ابدی میدهم، بیاین که کمترین مایهای بگذاری.
اوایل دعای عرفه (1)میفرماید: اگر عمر همه روزگار را به منِ حسین بن علی علیهما السلام بدهی که یک نعمت تو را شکر کنم، نمیتوانم؛ چون برای آن نعمت، وقتی الهی شکرگزاری کند، خود توفیق این شکرگزاری نیز نعمتی است که برای آن نیز باید شکر کند، برای شکر دوم نیز باید شکر سومی بگوید و همین طور تا آخر.
پس چه وقت شکر خدا را بجا بیاورد؟
ما در احاطه لطف و نعمتهای خدا هستیم و هیچ چیزی از خود نداریم. هر چه را که خرج گناه هم میکنیم، از کیسه او خرج میکنیم، نه از کیسه خودمان. اگر بدن را در گناه میبریم، آن بدن نیز برای خداست.
نکته دومی که امیرالمؤمنین علیه السلام به ما میآموزند که با آن زندگی کنیم این است که فرمودند:
«و أن تعصیه بقدر صبرک علی النار»
1) 1) - إقبال الأعمال: 341، ادعیه یومعرفة؛ بحار الأنوار: 94/317؛ «لَوْ حَاوَلْتُ وَ اجْتَهَدْتُ مَدَی الْأَعْمَارِ وَ الْأَحْقَافِ لَوْ عُمِّرْتُهَا أَنْ أُؤَدِّیَ بَعْضَ شُکْرِ وَاحِدَةٍ مِنْ أَنْعُمِکَ فَمَا اسْتَطَعْتُ ذَلِکَ إِلَّا بِمَنِّکَ الْمُوجِبِ بِهِ عَلَیَّ شُکْراً آنِفاً جَدِیداً أَوْ ثَنَاءً طَارِقاً عَتِیداً أَجَلْ وَ لَوْ حَرَصْتُ أَنَا وَ الْعَادُّونَ مِنْ أَنَامِکَ أَنْ نُحْصِیَ شَیْئاً مِنْ إِنْعَامِکَ سَالِفَةً وَ آنِفَةً مَا حَصَرْنَاهُ عَدَداً وَ لَاأَحْصَیْنَاهُ أَبَداً هَیْهَاتَ أَنَّی ذَلِکَ وَ أَنْتَ الْمُخْبِرُ فِی کِتَابِکَ الصَّادِقِ وَ النَّبَإِ الصَّادِقِ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها صَدَقَ کِتَابُک.»
به اندازهای که طاقت عذاب جهنم را داری، گناه کن. (1)چقدر طاقت داری؟ دوزخی که در دعای کمیل میفرماید:
«هذا ما لا تقوم له السموات و الارض» (2)آسمانها و زمین طاقت مقاومت در برابر آن را ندارند. ما انگشت را نزدیک شعله کبریت میگیریم، در خود شعله هم نبریم، باز طاقت این مقدار حرارت را نداریم.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: چقدر طاقت عذاب جهنم را دارید؟ به همان مقدار گناه کنید. طاقت طبقه اول را داری؟ طاقت مار و عقرب، شعلهها و عصبانیت مأموران جهنم را داری؟
« عَلَیْهٰا مَلاٰئِکَةٌ غِلاٰظٌ شِدٰادٌ لاٰ یَعْصُونَ اَللّٰهَ مٰا أَمَرَهُمْ» (3)
1) 1) - بحار الأنوار: 75/200، باب 23، حدیث 27؛ «قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام أَفْضَلُ الْوَصَایَا وَ أَلْزَمُهَا أَنْ لَاتَنْسَی رَبَّکَ وَ أَنْ تَذْکُرَهُ دَائِماً وَ لَاتَعْصِیَهُ وَ تَعْبُدَهُ قَاعِداً وَ قَائِماً وَ لَاتَغْتَرَّ بِنِعْمَتِهِ وَ اشْکُرْهُ أَبَداً وَ لَاتَخْرُجْ مِنْ تَحْتِ أَسْتَارِ عَظَمَتِهِ وَ جَلَالِهِ فَتَضِلَّ وَ تَقَعَ فِی مَیْدَانِ الْهَلَاکِ وَ إِنْ مَسَّکَ الْبَلَاءُ وَ الضُّرُّ وَ أَحْرَقَتْکَ نِیرَانُ الْمِحَنِ وَ اعْلَمْ أَنَّ بَلَایَاهُ مَحْشُوَّةٌ بِکَرَامَاتِهِ الْأَبَدِیَّةِ وَ مِحَنُهُ مُورِثَةٌ رِضَاهُ وَ قُرْبَهُ وَ لَوْ بَعْدَ حِینٍ فَیَا لَهَا مِنْ مَغْنَمٍ لِمَنْ عَلِمَ وَ وُفِّقَ لِذَلِکَ.» نهجالبلاغة: حکمت 25؛ «وَ قَالَ علیه السلام یَا ابْنَ آدَمَ إِذَا رَأَیْتَ رَبَّکَ سُبْحَانَهُ یُتَابِعُ عَلَیْکَ نِعَمَهُ وَ أَنْتَ تَعْصِیهِ فَاحْذَرْهُ.»
2) 2) - البلدالأمین: 189؛ «و هو بلاء تطول مدته و یدوم مقامه و لا یخفف عن أهله لأنه لا یکون إلا عن غضبک و انتقامک و سخطک وهذا ما لا تقوم له السماوات و الأرض یا سیدی فکیف بی و أنا عبدک الضعیف الذلیل الحقیر المسکین المستکین.»
3) 3) - تحریم (66) : 6؛ «بر آن فرشتگانی خشن و سختگیر گمارده شدهاند که از آنچه خدا به آنان دستور داده، سرپیچی نمیکنند.»
به اندازه طاقت خود گناه کن. این ذکر علمی است که باید به ذکر حالی تبدیل شود.
نکته سوم:
«و أن تعمل لدنیاک بقدر عمرک فیها»
به قدر و اندازهای برای دنیا جان بکن که میخواهی بمانی. اگر هزار سال میخواهی بمانی، بر مبنای هزار سال، حساب زندگی را بگیر.
حضرت عیسی بن مریم علیهما السلام به عابدی گفت: خانه تو کجاست؟ عرض کرد: من خانهای ندارم. گفت: سنّ شما چند سال است؟ عرض کرد: از صد بالاتر است.
گفت: پس چرا خانهای نساختی؟ عرض کرد: با این عمر کوتاه، برای چه خانه بسازم؟ دو روز دیگر جنازه ما را بیرون میبرند. فرزندی نیز به ما عنایت نکرده است که برای او بگذاریم.
گفت: آیا چیزی میخواهی؟ عرض کرد: دلم میخواهد خدا عمری خیلی طولانی و حال بندگی به من بدهد تا همه عمر را به یک سجده تمام کنم؛ چون این عمری که خدا به ما داده، خیلی کوتاه است. برای دنیای خود به اندازهای کار کن و زحمت بکش که میخواهی بمانی.
(1) نکته چهارم این که:
1) 1) - تحریر المواعظ العددیة: 187، الفصل الرابع؛ «قول أمیر المؤمنین علیه السلام: کلّ ما استغفرت اللّه منه فهو منک، و کلّ ما حمدت اللّه تعالی علیه فهو منه. واعجبا ممّن یعمل للدّنیا و هو یرزق فیها بغیر عمل، و لا یعمل للآخرة و هو لا یرزق فیها إلّابالعمل!»
«و أن تعمل لآخرتک بقدر بقائک فیها»
زمینه زندگی آخرت خود را به اندازهای که میخواهی آنجا بمانی فراهم کن. آنجا میخواهی برای ابد بمانی. هم فهم ذکر علمی واجب است و هم عمل به ذکر؛ یعنی در به عمل درآوردن واجب، انسان اهل ذکر میشود. وقتی مقداری جلوتر برود، به فرموده امیرالمؤمنین علیه السلام خود ذکر میشود.
حضرت این مطلب را به حجر بن عدی (1)فرمودند که ای حجر، تو خود خیر شدی، نه اهل خیر؛ یعنی تمام وجود، اخلاق، عمل، منش و کردار تو خود خیر
1) 1) - حُجر بن عدی بن معاویة بن جبلة بن عدی بن ربیعة بن معاویة الاکرمین الکندی، معروف بحجر بن الادبر و حجر الخیر. ابن سعد و مصعب زبیری به روایت حاکم چنین آوردهاند که حجر و برادرش هانی بن عدی به وفادت به نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله آمدند و حجر بن عدی قادسیه را دریافت و سپس جمل و صفین را نیز در میان شیعه علی علیه السلام بود، و به امر معاویه در مرج عذراء کشته شد، حجر خود آنجا را فتح کرده بود و به غدر او را کشتند. حجر از نخبه عبّاد و زهّاد عصر خود بود، و کسی که چون خبر شهادتش (به دستور معاویه) شایع گشت شخصیتهای سرشناس آن زمان هر یک به نوبه خود عکس العملی نشان دادند و این عمل را فاجعهای بزرگ در عالم اسلام دانستند. وی که در آغاز جوانی خود در سلک یاران پیغمبر اسلام درآمده در عین حال او را در شمار بزرگان و فضلای اصحاب آن حضرت ذکر کردهاند. حجر در جنگ صفین بر قبیله کنده فرماندهی میکرد و در نهروان بر میسره لشکر امیرالمؤمنین علیه السلام گماشته شده بود و در جنگ جمل نیز در رکاب آن حضرت بوده. او مردی ارجمند و شجاع و از فدائیان به نام دین اسلام است و عمر خود را در این راه صرف نموده تا عاقبت در راه طرفداریش از امیرالمؤمنین علی علیه السلام و مبارزه و مخالفت با حکومت فاسد بنی امیه به امر معاویه توسط نمایندهاش در عراق زیاد بن ابیه دستگیر و او و یارانش را به شام اعزام و در آنجا به شهادت رساندند. (معارف و معاریف: 4/402)
شده است.
«یا حجر الخیر» (1)ای همه خیر، خوبی، درستی، راستی و کرامت.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - بحار الأنوار: 42/290، باب 127.
تکمیل نعمات ظاهری و باطنی
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1373
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
پایه و اساس بحث ما، آیهای از سوره مبارکه لقمان است که وجود مبارک حضرت حق در این آیه به همه خطاب میکنند؛ یعنی این لطف و محبت را در حق همه دارند که همه را مورد خطاب قرار دادهاند:
« وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً» (1)
«علیکم» ؛ یعنی به همه و تک تک شما خطاب میکند. «أسبغ» به معنای «أکمل» است؛ نعمتهای خود را بر شما در دو سفره ظاهری و باطنی کامل و تمام کردم.
سفره مادی و معنوی. کلام ما در نعمت باطنی است.
این نعمتهای باطنی که میفرماید: روزی وجود مقدس او به انسان، برای چهار ناحیه است: روزی معنوی اعضا، جوارح، نفس، قلب و روح. هر چهار ناحیه نیز در آیات کتاب خدا مطرح است:
1) 1) - لقمان (31) : 20؛ «و نعمت های آشکار و نهانش را بر شما فراوان و کامل ارزانی داشته.»
« یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ» (1).
« سَنُرِیهِمْ آیٰاتِنٰا فِی اَلْآفٰاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ اَلْحَقُّ» (2).
« کُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ اَلْمَوْتِ» (3).
« بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً» (4)
روح هم در آیات مطرح است:
« وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی» (5)
قلب نیز در آیات مطرح است:
« فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَهُمُ اَللّٰهُ مَرَضاً» (6).
« یَوْمَ لاٰ یَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ * إِلاّٰ مَنْ أَتَی اَللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ» (7).
« بِقَلْبٍ مُنِیبٍ» (8)
1) 1) - مائده ( 5) : 105؛ «ای اهل ایمان! مراقبِ [ ایمان و ارزشهای معنویِ ] خود باشید.»
2) 2) - فصلت (41) : 53؛ «به زودی نشانههای خود را در کرانهها و اطراف جهان و در نفوس خودشان به آنان نشان خواهیم داد تا برای آنان روشن شود که بیتردید او حق است.]»
3) 3) - آل عمران ( 3) : 185؛ «هر کسی مرگ را میچشد.»
4) 4) - یوسف (12) : 18؛ «چنین نیست که میگویید، بلکه نفس شما کاری [ زشت را ] در نظرتان آراست [ تا انجامش بر شما آسان شود ].»
5) 5) - حجر (15) : 29؛ «و از روح خود در او بدمم.»
6) 6) - بقره (2) : 10؛ «در دلِ آنان بیماریِ [ سختی از نفاق ] است، پس خدا به کیفرِ نفاقشان بر بیماریشان افزود.»
7) 7) - شعراء (26) : 88 - 89؛ «روزی که هیچ مال و اولادی سود نمیدهد، مگر کسی که دلی سالم [ از رذایل وخبایث] به پیشگاه خدا بیاورد.»
8) 8) - ق (50) : 33؛ «و دلی رجوع کننده [ به سوی خدا ] آورده است.»
بدن، اعضا و جوارح نیز در آیات مطرح است:
« وَ مٰا جَعَلْنٰاهُمْ جَسَداً لاٰ یَأْکُلُونَ اَلطَّعٰامَ» (1).
« أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَیْنَیْنِ * وَ لِسٰاناً وَ شَفَتَیْنِ» (2).
« وَ جَعَلَ لَکُمُ اَلسَّمْعَ وَ اَلْأَبْصٰارَ وَ اَلْأَفْئِدَةَ» (3).
« إِنَّمٰا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نٰاراً» (4).
« وَ أَمّٰا مَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ وَ نَهَی اَلنَّفْسَ عَنِ اَلْهَویٰ» (5).
« أَضٰاعُوا اَلصَّلاٰةَ وَ اِتَّبَعُوا اَلشَّهَوٰاتِ» (6).
« فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ» (7).
« وَ لاٰ تَمْشِ فِی اَلْأَرْضِ مَرَحاً» (8)
ببینید همه اعضای بدن مطرح است.
با توجه به مطرح بودن این چهار ناحیه و فضای معنوی آن که در صریح قرآن
1) 1) - انبیاء (21) : 8. و آنان را جسدهایی که غذا نخورند قرار ندادیم.
2) 2) - بلد (90) : 8 - 9؛ «آیا برای او دو چشم قرار ندادیم؟ و یک زبان و دو لب؟»
3) 3) - نحل (16) : 78؛ «و خدا برای شما گوش و چشم و قلب قرار داد تا سپاس گزاری کنید.»
4) 4) - نساء (4) : 10؛ «فقط در شکمهای خود آتش میخورند.»
5) 5) - نازعات (79) : 40؛ «و اما کسی که از مقام و منزلت پروردگارش ترسیده و نفس را از هوا و هوس بازداشته است.»
6) 6) - مریم (19) : 59؛ «که نماز را ضایع کردند و از شهوات پیروی نمودند.»
7) 7) - مائده (5) : 6؛ «صورت و دستهایتان را تا آرنج بشویید.»
8) 8) - اسراء (17) : 37؛ «و در زمین، با تکبّر و سرمستی راه مرو.»
کریم آمده است، روزیهای معنوی از جانب پروردگار، برای اعضای بدن، نفس، قلب و روح قرار داده شده است. حال روزیهای یک به یک را بررسی کنیم که چیست؟
به ترتیب عنایت کنید. اما روزی اعضای بدن: مانند چشم، چه مقدار در قرآن مسأله نظر و رؤیت مطرح است؟ پروردگار برای چشم و نظر روزی قرار داده است.
نظر یعنی چه؟ یعنی نگاه به کمک عقل.
« أَ وَ لَمْ یَنْظُرُوا فِی مَلَکُوتِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ» (1)
شما بندگان من! چرا به ملکوت آسمانها و زمین نظر نمیکنید؟ یعنی چرا به دنبال فرمانروای واقعیِ هستی نمیگردید؟ آیا تمام این چرخها و رفت و آمدها خود به خود است؟ صاحب، مالک، کارگردان و گردانندهای ندارند؟ نظر؛ یعنی نگاه همراه با اندیشه، تعقل تا به این نتیجه برسد که: چون نمیداند دل دانندهای هست با گردنده گردانندهای (2)
حضرت ابراهیم علیه السلام با این نظر، خدا را در سن نوجوانی پیدا کرد. نظر کرد و در نهایت به اینجا رسید:
« إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ حَنِیفاً وَ مٰا أَنَا مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ» (1)
من با نظر به این نتیجه رسیدم که دست به دامن غیر خدا نزنم؛ چون غیر خدا در این عالم هیچ کاره است. این معنای:
« حَنِیفاً وَ مٰا أَنَا مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ»
است.
روزی دیگر چشم، علم است. (2)علم، امری معنوی است. حال این علم را از
1) 1) - انعام (6) : 79؛ «من به دور از انحراف و با قلبی حقگرا همه وجودم را به سوی کسی که آسمانها و زمین را آفرید، متوجه کردم و از مشرکان نیستم.»
2) 2) - الکافی: 1/31، بَابُ فرض الْعِلْمِ، حدیث 7؛ «مُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ عَلَیْکُمْ بِالتَّفَقُّهِ فِی دِینِ اللَّهِ وَ لَاتَکُونُوا أَعْرَاباً فَإِنَّهُ مَنْ لَمْ یَتَفَقَّهْ فِی دِینِ اللَّهِ لَمْ یَنْظُرِ اللَّهُ إِلَیْهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ لَمْ یُزَکِّ لَهُ عَمَلًا.» الکافی: 1/32، بَابُ صفة الْعِلْمِ، حدیث 3؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیْراً فَقَّهَهُ فِی الدِّینِ.» الکافی: 1/35، بَابُ ثواب العالم و المتعلّم، حدیث 4؛ «عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ مَنْ عَلَّمَ بَابَ هُدًی فَلَهُ مِثْلُ أَجْرِ مَنْ عَمِلَ بِهِ وَ لَایُنْقَصُ أُولَئِکَ مِنْ أُجُورِهِمْ شَیْئاً وَ مَنْ عَلَّمَ بَابَ ضَلَالٍ کَانَ عَلَیْهِ مِثْلُ أَوْزَارِ مَنْ عَمِلَ بِهِ وَ لَایُنْقَصُ أُولَئِکَ مِنْ أَوْزَارِهِمْ شَیْئاً.» الکافی: 1/35، بَابُ ثواب العالم و المتعلّم، حدیث 6؛ «عَنْ حَفْصِ بْنِ غِیَاثٍ قَالَ قَالَ لِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام مَنْ تَعَلَّمَ الْعِلْمَ وَ عَمِلَ بِهِ وَ عَلَّمَ لِلَّهِ دُعِیَ فِی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ عَظِیماً فَقِیلَ تَعَلَّمَ لِلَّهِ وَ عَمِلَ لِلَّهِ وَ عَلَّمَ لِلَّهِ.»
طریق مطالعه دفتر آفرینش به دست بیاورم، یا از طریق مطالعه کتابهای علمی.
« اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ اَلَّذِی خَلَقَ * خَلَقَ اَلْإِنْسٰانَ مِنْ عَلَقٍ * اِقْرَأْ وَ رَبُّکَ اَلْأَکْرَمُ * اَلَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ اَلْإِنْسٰانَ مٰا لَمْ یَعْلَمْ» (1)
اگر همین را گوش دهید، سرمایه معنوی زیادی نصیب شما میشود. اولین حرف قرآن این بود؛ یعنی اولین باری که در روز بیست و هفتم رجب رسول خدا صلی الله علیه و آله جبرئیل را به شکل اصلی دیدند، قرآن را میخواست نازل کند، این ابتدای قرآن بوده است. عرض کرد:
« اَلَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ اَلْإِنْسٰانَ مٰا لَمْ یَعْلَمْ»
بخوان! بنویس! هر دو با چشم میسر است. باید ببیند تا بنویسد.
روزی دیگر چشم که در قرآن مطرح شده است:
« تَریٰ أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ اَلدَّمْعِ مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ اَلْحَقِّ» (2)
هنگامی که عباد من به من معرفت پیدا میکنند، حق را در همه شؤونش
1) 1) - علق (96) : 1 - 5؛ «به نام پروردگارت که [ همه آفریدهها را ] آفریده؛ [ همان که ] انسان را از علق به وجود آورد. * بخوان در حالی که پروردگارت کریمترین [ کریمان ] است. * همان که به وسیله قلم آموخت، [ و ] به انسان آنچه را نمیدانست تعلیم داد.»
2) 2) - مائده (5) : 83؛ «دیدگانشان را میبینی به سبب آنچه از حق شناختهاند، لبریز از اشک میشود.»
میشناسند، به قدری تحت تأثیر قرار میگیرند که چشمهای آنها چشمهوار گریه میکند. (1)گریه، روزی چشم است و خیلی قیمت دارد.
امام چهارم علیه السلام میفرمایند: دو قطره در قیامت در پیشگاه خدا از ارزش والایی برخوردار است: یکی قطره خون شهید است و دیگری قطره اشک عباد صالح است. این هم روزی چشم است. (2)
روزی دیگر چشم که ما فعلاً از آن تا قیامت محروم هستیم و روزی خیلی عظیمی است، نگاه به جمال امیرالمؤمنین علیه السلام است. (3)این روزی چشم را
1) 1) - الکافی: 2/482، باب البکاء، حدیث 3 - 4؛ «عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ مَا مِنْ قَطْرَةٍ أَحَبَّ إِلَی اللَّهِ عز و جل مِنْ قَطْرَةِ دُمُوعٍ فِی سَوَادِ اللَّیْلِ مَخَافَةً مِنَ اللَّهِ لَایُرَادُ بِهَا غَیْرُهُ.» «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ کُلُّ عَیْنٍ بَاکِیَةٌ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِلَّا ثَلَاثَةً عَیْنٌ غُضَّتْ عَنْ مَحَارِمِ اللَّهِ وَ عَیْنٌ سَهِرَتْ فِی طَاعَةِ اللَّهِ وَ عَیْنٌ بَکَتْ فِی جَوْفِ اللَّیْلِ مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ.»
2) 2) - بحار الأنوار: 75/152، باب21؛ تحف العقول: 219؛ «عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مَا مِنْ خُطْوَةٍ أَحَبَّ إِلَی اللَّهِ مِنْ خُطْوَتَیْنِ خُطْوَةٍ یَسُدُّ بِهَا صَفّاً فِی سَبِیلِ اللَّهِ تَعَالَی وَ خُطْوَةٍ إِلَی ذِی رَحِمٍ قَاطِعٍ یَصِلُهَا وَ مَا مِنْ جُرْعَةٍ أَحَبَّ إِلَی اللَّهِ مِنْ جُرْعَتَیْنِ جُرْعَةِ غَیْظٍ یَرُدُّهَا مُؤْمِنٌ بِحِلْمٍ وَ جُرْعَةِ جَزَعٍ یَرُدُّهَا مُؤْمِنٌ بِصَبْرٍ وَ مَا مِنْ قَطْرَةٍ أَحَبَّ إِلَی اللَّهِ مِنْ قَطْرَتَیْنِ قَطْرَةِ دَمٍ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ قَطْرَةِ دَمْعٍ فِی سَوَادِ اللَّیْلِ مِنْ خَشْیَةِ اللَّه.»
3) 3) - بحار الأنوار: 1/204، باب 4؛ «دَاوُدَ بْنِ سُلَیْمَانَ عَنِ الرِّضَا عَنْ آبَائِهِ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مُجَالَسَةُ الْعُلَمَاءِ عِبَادَةٌ وَ النَّظَرُ إِلَی عَلِیٍّ علیه السلام عِبَادَةٌ وَ النَّظَرُ إِلَی الْبَیْتِ عِبَادَةٌ وَ النَّظَرُ إِلَی الْمُصْحَفِ عِبَادَةٌ وَ النَّظَرُ إِلَی الْوَالِدَیْنِ عِبَادَة.» أمالی الصدوق: 138، المجلس الثامن و العشرون؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله النَّظَرُ إِلَی عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام عِبَادَةٌ وَ ذِکْرُهُ عِبَادَةٌ وَ لَایُقْبَلُ إِیمَانُ عَبْدٍ إِلَّا بِوَلَایَتِه وَ الْبَرَاءَةِ مِنْ أَعْدَائِه.»
پیغمبر صلی الله علیه و آله بیان کردند و دانشمندان و بزرگان اهل سنت نیز نوشتهاند. این هم روزی چشم است.
نعمتهای بهشت نیز روزی دیگر چشم است:
« وَ تَلَذُّ اَلْأَعْیُنُ» (1)
چشم که خوراکی نمیخورد و کار آن نگاه است. منظرههایی که جلوی چشم است را نگاه میکند و در اوج لذت قرار میگیرد.
به امام صادق علیه السلام عرض کرد: در مناظر هشت طبقه بهشت، زیباترین منظره برای چشم که انسان را در نهایت لذّت معنوی قرار میدهد، چیست؟ فرمود: نگاه به صورت جدم حسین علیه السلام.
چشم روزیهای دیگری نیز دارد که بعضیها از آن روزی محروم هستند، اما جوانها محروم نیستند و آن دیدن رخ پدر و مادر از روی محبت است. حرف با محبت بزند که خیلی مهم است، ولی همین نگاه کردن به پدر و مادر، قرآن، کعبه و عالم ربانی، اینها روزیهای الهی است.
اما روزی زبان:
1) 1) - زخرف (43) : 71؛ «و چشمها از آن لذّت میبرد.»
« وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً» (1)
حرف خوب، زیبا، منطقی، مستقیم، هدایت کننده، از پیغمبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام حرف زدن، امر به معروف، نهی از منکر، اقرار به توحید، همگی روزی زبان است. (2)آثار این روزیها نیز باید بررسی شود که آثار دنیایی و قیامتی این روزیها چیست؟ روزی زبان، حرف حقّ است. کلمه حقّ گفتن: آتش به جهانی زند ار سوخته جانی بر در گه معبود برد دست دعا
دعا، روزی زبان است. (3)در جلد دهم کتاب شریف و پرقیمت «کافی» ، متن
1) 1) - بقره (2) : 83؛ « و با مردم با خوش زبانی سخن گویید.»
2) 2) - الکافی: 2/165، بَابُ الِاهْتِمَامِ بِأُمُورِ الْمُسْلِمِینَ، حدیث 9 - 10 «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فِی قَوْلِ اللَّهِ عز و جل وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً قَالَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً وَ لَاتَقُولُوا إِلَّا خَیْراً حَتَّی تَعْلَمُوا مَا هُوَ.» «عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ فِی قَوْلِ اللَّهِ عز و جل وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً قَالَ قُولُوا لِلنَّاسِ أَحْسَنَ مَا تُحِبُّونَ أَنْ یُقَالَ فِیکُمْ.» مستدرک الوسائل: 8/315، حدیث 9533؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ فِی کَلَامٍ لَهُ وَ خَالِطُوا النَّاسَ وَ أْتُوهُمْ وَ أَعِینُوهُمْ وَ لَاتُجَانِبُوهُمْ وَ قُولُوا لَهُمْ کَمَا قَالَ اللَّهُ وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً .» بحار الأنوار: 65/152؛ «سُلَیْمَانَ بْنِ مِهْرَانَ قَالَ دَخَلْتُ عَلَی الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیه السلام وَ عِنْدَهُ نَفَرٌ مِنَ الشِّیعَةِ وَ هُوَ یَقُولُ مَعَاشِرَ الشِّیعَةِ کُونُوا لَنَا زَیْناً وَ لَاتَکُونُوا عَلَیْنَا شَیْناً قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً وَ احْفَظُوا أَلْسِنَتَکُمْ وَ کُفُّوهَا عَنِ الْفُضُولِ وَ قُبْحِ الْقَوْل.»
3) 3) - الکافی: 2/468، بَابُ أَنَّ الدُّعَاءَ سِلَاحُ الْمُؤْمِنِ، حدیث 2؛ «وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام الدُّعَاءُ مَفَاتِیحُ النَّجَاحِ وَ مَقَالِیدُ الْفَلَاحِ وَ خَیْرُ الدُّعَاءِ مَا صَدَرَ عَنْ صَدْرٍ نَقِیٍّ وَ قَلْبٍ تَقِیٍّ وَ فِی الْمُنَاجَاةِ سَبَبُ النَّجَاةِ وَ بِالْإِخْلَاصِ یَکُونُ الْخَلَاصُ فَإِذَا اشْتَدَّ الْفَزَعُ فَإِلَی اللَّهِ الْمَفْزَعُ.» الکافی: 2/468، حدیث 4؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام الدُّعَاءُ تُرْسُ الْمُؤْمِنِ وَ مَتَی تُکْثِرْ قَرْعَ الْبَابِ یُفْتَحْ لَکَ.» الکافی: 2/468، حدیث 5؛ «عَنِ الرِّضَا علیه السلام أَنَّهُ کَانَ یَقُولُ لِأَصْحَابِهِ عَلَیْکُمْ بِسِلَاحِ الْأَنْبِیَاءِ فَقِیلَ وَ مَا سِلَاحُ الْأَنْبِیَاءِ قَالَ الدُّعَاءُ.»
زیبایی را از امام صادق علیه السلام نقل کرده است. کتاب کافی در عصر غیبت صغری نوشته شده است؛ یعنی هنوز مردم به واسطه چهار نایب خاصه امام دوازدهم علیه السلام با ایشان در ارتباط بودند.
مشهور است که وقتی یکی از نواب اربعه تألیف این کتاب را به امام زمان علیه السلام خبر داد، امام علیه السلام با خوشحالی فرمودند:
«الکافی کاف لشیعتنا» (1)شیعیان ما اگر بخواهند آبادی دنیا و آخرت را به دست بیاورند، این کتاب برای آنان کافی است.
امام ششم علیه السلام میفرمایند: شیطانی از عبادت عابدی سخت به ناراحتی افتاد. با خود گفت: من باید ساختمان عبادتش را تخریب و هلاکش کنم.
ما حسود و بخیل خیلی داریم. امروزه دنیا نسبت به شیعه شدن شما بخیل است. این شیطان به کنار این عابد آمد و خیلی بهتر، بالاتر، شادابتر و بیشتر شروع به عبادت کرد. عابد هرچه میخواست از او بپرسد که ملاک عبادت تو چه بوده است، باز به عبادت وصل میشد.
عابد را حسابی تشنه سؤال کرد. بعد مهلت چند لحظهای به او داد که حرف بزند. عابد گفت: چه شد که به اینجا رسیدی؟ گفت: با یک گناه. این را قرآن
1) 1) - مستدرک سفینة البحار: 9/182.
«تسویل» ؛ فریب کاری مینامد. مگر کسی با گناه به خدا میرسد و شوق به عبادتش بیشتر میشود؟ چه ضمانتی هست که در هنگام گناه، جان ما را نگیرند و عمر تمام نشود؟
گفت: چه گناهی؟ رابطه نامشروع. چند بار؟ یک بار. من چه کار کنم؟ گفت: من به تو آدرس خانه زن بدکارهای را میدهم. برو یک بار زنا کن، بعد میبینی که عبادت بعد از آن گناه و پشیمانی چگونه میشود.
با آن چهره به درب خانه این زن آمد و در زد. زن بدکاره آمد، دید چنین مشتریی تا کنون نداشته است.
زن گفت: با چه کسی کار داری؟ گفت: با شما. گفت: چه کار داری؟ به او گفت.
گفت: آقا! فریب نخوردی؟ اشتباه نیامدی؟ تو اگر با من زنا کنی و در حین زنا عمرت تمام شود، چه کار میکنی؟ شما میشود برگردی و ببینی آن عابد هست یا نه؟ اگر بود، بیا، اما اگر نبود، بدان که شیطان بوده، آمده تا سر تو را کلاه بگذارد. عابد برگشت.
امام صادق علیه السلام میفرمایند: شب آن زن از دنیا رفت و عمرش تمام شد. خدا به پیغمبر زمان او وحی کرد: امت و مؤمنین را بردار و ببر فلان خانم را غسل دهند، کفنش کنند و در قبرستان مؤمنان دفن کنند. این زن دیشب با زبان خود بنده مرا نجات داد، من هم همه گناهانش را بخشیدم. (1)
1) 1) - الکافی: 8/386، حَدِیثُ الْعَابِدِ، حدیث 584؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ کَانَ عَابِدٌ فِی بَنِی إِسْرَائِیلَ لَمْ یُقَارِفْ مِنْ أَمْرِ الدُّنْیَا شَیْئاً فَنَخَرَ إِبْلِیسُ نَخْرَةً فَاجْتَمَعَ إِلَیْهِ جُنُودُهُ فَقَالَ مَنْ لِی بِفُلَانٍ فَقَالَ بَعْضُهُمْ أَنَا لَهُ فَقَالَ مِنْ أَیْنَ تَأْتِیهِ فَقَالَ مِنْ نَاحِیَةِ النِّسَاءِ قَالَ لَسْتَ لَهُ لَمْ یُجَرِّبِ النِّسَاءَ فَقَالَ لَهُ آخَرُ فَأَنَا لَهُ فَقَالَ لَهُ مِنْ أَیْنَ تَأْتِیهِ قَالَ مِنْ نَاحِیَةِ الشَّرَابِ وَ اللَّذَّاتِ قَالَ لَسْتَ لَهُ لَیْسَ هَذَا بِهَذَا قَالَ آخَرُ فَأَنَا لَهُ قَالَ مِنْ أَیْنَ تَأْتِیهِ قَالَ مِنْ نَاحِیَةِ الْبِرِّ قَالَ انْطَلِقْ فَأَنْتَ صَاحِبُهُ فَانْطَلَقَ إِلَی مَوْضِعِ الرَّجُلِ فَأَقَامَ حِذَاهُ یُصَلِّی قَالَ وَ کَانَ الرَّجُلُ یَنَامُ وَ الشَّیْطَانُ لَایَنَامُ وَ یَسْتَرِیحُ وَ الشَّیْطَانُ لَایَسْتَرِیحُ فَتَحَوَّلَ إِلَیْهِ الرَّجُلُ وَ قَدْ تَقَاصَرَتْ إِلَیْهِ نَفْسُهُ وَ اسْتَصْغَرَ عَمَلَهُ فَقَالَ یَا عَبْدَ اللَّهِ بِأَیِّ شَیْءٍ قَوِیتَ عَلَی. هَذِهِ الصَّلَاةِ فَلَمْ یُجِبْهُ ثُمَّ أَعَادَ عَلَیْهِ فَلَمْ یُجِبْهُ ثُمَّ أَعَادَ عَلَیْهِ فَقَالَ یَا عَبْدَ اللَّهِ إِنِّی أَذْنَبْتُ ذَنْباً وَ أَنَا تَائِبٌ مِنْهُ فَإِذَا ذَکَرْتُ الذَّنْبَ قَوِیتُ عَلَی الصَّلَاةِ قَالَ فَأَخْبِرْنِی بِذَنْبِکَ حَتَّی أَعْمَلَهُ وَ أَتُوبَ فَإِذَا فَعَلْتُهُ قَوِیتُ عَلَی الصَّلَاةِ قَالَ ادْخُلِ الْمَدِینَةَ فَسَلْ عَنْ فُلَانَةَ الْبَغِیَّةِ فَأَعْطِهَا دِرْهَمَیْنِ وَ نَلْ مِنْهَا قَالَ وَ مِنْ أَیْنَ لِی دِرْهَمَیْنِ مَا أَدْرِی مَا الدِّرْهَمَیْنِ فَتَنَاوَلَ الشَّیْطَانُ مِنْ تَحْتِ قَدَمِهِ دِرْهَمَیْنِ فَنَاوَلَهُ إِیَّاهُمَا فَقَامَ فَدَخَلَ الْمَدِینَةَ بِجَلَابِیبِهِ یَسْأَلُ عَنْ مَنْزِلِ فُلَانَةَ الْبَغِیَّةِ فَأَرْشَدَهُ النَّاسُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُ جَاءَ یَعِظُهَا فَأَرْشَدُوهُ فَجَاءَ إِلَیْهَا فَرَمَی إِلَیْهَا بِالدِّرْهَمَیْنِ وَ قَالَ قُومِی فَقَامَتْ فَدَخَلَتْ مَنْزِلَهَا وَ قَالَتِ ادْخُلْ وَ قَالَتْ إِنَّکَ جِئْتَنِی فِی هَیْئَةٍ لَیْسَ یُؤْتَی مِثْلِی فِی مِثْلِهَا فَأَخْبِرْنِی بِخَبَرِکَ فَأَخْبَرَهَا فَقَالَتْ لَهُ یَا عَبْدَ اللَّهِ إِنَّ تَرْکَ الذَّنْبِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ التَّوْبَةِ وَ لَیْسَ کُلُّ مَنْ طَلَبَ التَّوْبَةَ وَجَدَهَا وَ إِنَّمَا یَنْبَغِی أَنْ یَکُونَ هَذَا شَیْطَاناً مُثِّلَ لَکَ فَانْصَرِفْ فَإِنَّکَ لَاتَرَی شَیْئاً فَانْصَرَفَ وَ مَاتَتْ مِنْ لَیْلَتِهَا فَأَصْبَحَتْ فَإِذَا عَلَی بَابِهَا مَکْتُوبٌ احْضُرُوا فُلَانَةَ فَإِنَّهَا مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ فَارْتَابَ النَّاسُ فَمَکَثُوا ثَلَاثاً لَمْ یَدْفِنُوهَا ارْتِیَاباً فِی أَمْرِهَا فَأَوْحَی اللَّهُ عز و جل إِلَی نَبِیٍّ مِنَ الْأَنْبِیَاءِ لَاأَعْلَمُهُ إِلَّا مُوسَی بْنَ عِمْرَانَ علیه السلام أَنِ ائْتِ فُلَانَةَ فَصَلِّ عَلَیْهَا وَ مُرِ النَّاسَ أَنْ یُصَلُّوا عَلَیْهَا فَإِنِّی قَدْ غَفَرْتُ لَهَا وَ أَوْجَبْتُ لَهَا الْجَنَّةَ بِتَثْبِیطِهَا عَبْدِی فُلَاناً عَنْ مَعْصِیَتِی.
« وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً» (1).
« کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْکَرِ» (2).
« وَ قُلْ لَهُمٰا قَوْلاً کَرِیماً» (3).
1) 1) - بقره (2) : 83؛ «و با مردم با خوش زبانی سخن گویید.»
2) 2) - آل عمران (3) : 110؛ «شما بهترین امتی هستید که [ برای اصلاح جوامع انسانی ] پدیدارشدهاید، به کار شایسته و پسندیده فرمان میدهید و از کار ناپسند و زشت بازمیدارید.»
3) 3) - اسراء (17) : 23؛ «و به آنان سخنی نرم و شایسته [ و بزرگوارانه ] بگو.»
« فَقُولاٰ لَهُ قَوْلاً لَیِّناً» (1)
اینها دیگر لقمه نیست، روزی زبان است.
اما روزی دست: یکی از روزیهای دست وضو است:
«الوضوء نور» (2)در محور عظمت، اهمیت، معنویت و امر خدا به وضو، (3)سخن بسیار است، این که هر کس شب فقط وضو بگیرد و بخوابد تا برای نماز صبح بیدار شود، امام صادق علیه السلام میفرمایند: خدا به فرشتگان نویسنده نامهاش میگوید: این بنده من که امشب با وضو خوابید، ثواب احیای آن شب را در پروندهاش بنویسید. (4)به قدری مهم است که امام حسین علیه السلام شب عاشورا به یارانش فرمود: میتوانید
1) 1) - طه (20) : 44؛ «پس با گفتاری نرم به او بگویید.»
2) 2) - من لا یحضره الفقیه: 1/41، حدیث 82.
3) 3) - الکافی: 3/70 - 72، باب النوادر؛ «عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ قَالَ قَالَ أَبُو الْحَسَنِ مُوسَی علیه السلام مَنْ تَوَضَّأَ لِلْمَغْرِبِ کَانَ وُضُوؤُهُ ذَلِکَ کَفَّارَةً لِمَا مَضَی مِنْ ذُنُوبِهِ فِی نَهَارِهِ مَا خَلَا الْکَبَائِرَ وَ مَنْ تَوَضَّأَ لِصَلَاةِ الصُّبْحِ کَانَ وُضُوؤُهُ ذَلِکَ کَفَّارَةً لِمَا مَضَی مِنْ ذُنُوبِهِ فِی لَیْلَتِهِ إِلَّا الْکَبَائِر.» «عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ الْوُضُوءُ شَطْرُ الْإِیمَانِ.»
4) 4) - وسائل الشیعة: 1/378، حدیث 1001؛ «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنِ الصَّادِقِ علیه السلام قَالَ مَنْ تَطَهَّرَ ثُمَّ أَوَی إِلَی فِرَاشِهِ بَاتَ وَ فِرَاشُهُ کَمَسْجِدِهِ فَإِنْ ذَکَرَ أَنَّهُ لَیْسَ عَلَی وُضُوءٍ فَتَیَمَّمَ مِنْ دِثَارِهِ کَائِناً مَا کَانَ لَمْ یَزَلْ فِی صَلَاةٍ مَا ذَکَرَ اللَّهَ.» وسائل الشیعة: 1/379، حدیث 1002؛ «عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ آبَائِهِ علیه السلام فِی حَدِیثٍ أَنَّ سَلْمَانَ رَوَی عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله قَالَ مَنْ بَاتَ عَلَی طُهْرٍ فَکَأَنَّمَا أَحْیَا اللَّیْلَ.»
مقداری آب برای وضو بیاورید؟ تا امشب را با تیمم تا صبح نباشیم، بلکه با وضو باشیم؟ (1)
روزی دیگر دست این است که دست با محبت به سر یتیم کشیده شود.
پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرمایند: وقتی دست شما روی سر یتیم کشیده میشود، به تعداد مویی که از زیر دست رد میشود، خدا حسنه در پرونده شما مینویسد. اکرام یتیم اهمیت دارد، (2)« کَلاّٰ بَلْ لاٰ تُکْرِمُونَ اَلْیَتِیمَ» (3)
خدا میفرماید: چرا به ایتام اکرام نمیکنید؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله در کوچه میرفتند. بچهها بازی میکردند. عرب یتیم را تحقیر میکرد. فرهنگش هنوز بالا نیامده بود. بچه کوچکی ایستاده بود و با حسرت بازی بچهها را تماشا میکرد. پیغمبر صلی الله علیه و آله جلو آمدند، پرسیدند: چرا تو بازی نمیکنی؟ گفت: چون من یتیم هستم، مرا راه نمیدهند. فرمود: پدرت کیست؟ گفت: رفاعه که
1) 1) - بحار الأنوار: 44/316، باب 37؛ «وَ أَرْسَلَ عَلِیّاً ابْنَهُ علیه السلام فِی ثَلَاثِینَ فَارِساً وَ عِشْرِینَ رَاجِلًا لِیَسْتَقُوا الْمَاءَ وَ هُمْ عَلَی وَجَلٍ شَدِید000ثُمَّ قَالَ لِأَصْحَابِهِ قُومُوا فَاشْرَبُوا مِنَ الْمَاءِ یَکُنْ آخِرَ زَادِکُمْ وَ تَوَضَّئُوا وَ اغْتَسِلُوا وَ اغْسِلُوا ثِیَابَکُمْ لِتَکُونَ أَکْفَانَکُمْ ثُمَّ صَلَّی بِهِمُ الْفَجْر.»
2) 2) - ثواب الأعمال و عقاب الأعمال: 199؛ «عَنِ الصَّادِقِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ علیه السلام قَالَ قَالَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام وَ مَا مِنْ مُؤْمِنٍ وَ لَامُؤْمِنَةٍ یَضَعُ یَدَهُ عَلَی رَأْسِ یَتِیمٍ تَرَحُّماً لَهُ إِلَّا کَتَبَ اللَّهُ لَهُ بِکُلِّ شَعْرَةٍ مَرَّتْ یَدُهُ عَلَیْهَا حَسَنَةً.» «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ مَا مِنْ عَبْدٍ مَسَحَ یَدَهُ عَلَی رَأْسِ یَتِیمٍ رَحْمَةً لَهُ إِلَّا أَعْطَاهُ اللَّهُ بِکُلِّ شَعْرَةٍ نُوراً یَوْمَ الْقِیَامَةِ.»
3) 3) - فجر (89) : 17؛ «این چنین نیست که میپندارید، بلکه [ زبونی، خواری و دور شدن شما از رحمت خدا برای این است که ] یتیم را گرامی نمیدارید.»
شهید شد.
پیامبر صلی الله علیه و آله آن بچه را در آغوش گرفت و نزد حضرت فاطمه علیها السلام آورد، فرمود:
فاطمه جان! این بچه مانند برادر توست. حضرت فاطمه علیها السلام او را تمیز کرد، پیراهنش را عوض کرد، لباس نوی امام حسن علیه السلام را به او پوشاند. فرمود: تو برادر من هستی.
در امت اسلام، یتیم برادر حضرت فاطمه علیها السلام و فرزند پیغمبر صلی الله علیه و آله است. بعد پیغمبر صلی الله علیه و آله او را بغل کرد و کنار بچهها آورد، به بچهها گفت: چه کسی گفته است که این بچه یتیم است؟ من پدر او هستم و حضرت فاطمه علیها السلام خواهر اوست. (1)این
1) 1) - کشف الأسرار و عدة الأبرار: 1/595؛ «انس مالک گفت: روزی مصطفی صلی الله علیه و آله در شاهراه مدینه میرفت، یتیمی را دید که کودکان بر وی جمع آمده بودند و او را خوار و خجل کرده، و هر یکی بروی تطاولی جسته، آن یکی میگفت - پدر من به از پدر تو. دیگری میگفت: مادر من به از مادر تو، سدیگری میگفت: کسان و پیوستگان ما به از کسان و پیوستگان تو، و آن یتیم میگریست، و در خاک میغلتید. رسول خدا چون آن کودک را چنان دید، بر وی ببخشود، و بر وی بیستاد، گفت: ای غلام کیستی تو؟ و چه رسید ترا که چنین درمانده؟ گفت: من پسر رفاعه انصاریام، پدرم روز احد کشته شد، و خواهری داشتم فرمان یافت، و مادرم شوهر باز کرد، و مرا براند، اکنون منم درمانده، بی کس! و بینوا! و ازین صعبتر مرا سرزنش این کودکان است! مصطفی از آن سخن وی در گرفت، و آن درد در دل وی بدو کار کرد، و بگریست! پس گفت ای غلام اندوه مدار، و ساکن باش، که اگر پدرت را بکشتند من که محمدم پدر توام، و فاطمه خواهر تو، و عایشه مادر تو. کودک شاد شد و برخاست، و آواز برآورد که - ای کودکان، اکنون مرا سرزنش مکنید و جواب خود شنوید - «ان ابی خیر من آبائکم! و امّی خیر من امهاتکم! و اختی خیر من اخواتکم؟» آن گه مصطفی دست وی گرفت، و بخانه فاطمه برد، گفت یا فاطمه! این فرزند ما است و برادر تو، فاطمه برخاست، و او را بنواخت و خرما پیش وی بنهاد، و روغن در سر وی مالید، و جامه در وی پوشید، و همچنین وی را بحجرههای مادران مؤمنان بگردانید. فکان یعیش بین ازواجه حتی قبض النبی صلی الله علیه و آله و سلم، فوضع التراب علی رأسه، و نادی «وا ابتاه! الیوم بقیت یتیما» فابکی عیون المهاجرین و الانصار، فاخذه ابو بکر. و هو یقول یا بنیّ مصیبة دخلت علی المسلمین اذا اختلس محمد من بین اظهرهم، انا ابوک یا بنی! فکان مع ابی بکر حتی قبضه اللَّه عز و جل.»
روزی دست است.
(1) پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرمایند: یکی از بالاترین روزیهای دست این است که پول به درب خانه مستمندان و فقیران ببری، طوری که تو را نشناسند و نفهمند. روزی دیگر دست که بالاترین روزی و از خون شهدا بالاتر است، نوشتن و پخش کردن فرهنگ خدا بین مردم است. (2)
1) 1) - الکافی: 4/43، بَابُ الْإِنْفَاق، حدیث 4؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ فِی کَلَامٍ لَهُ وَ مَنْ یَبْسُطْ یَدَهُ بِالْمَعْرُوفِ إِذَا وَجَدَهُ یُخْلِفِ اللَّهُ لَهُ مَا أَنْفَقَ فِی دُنْیَاهُ وَ یُضَاعِفْ لَهُ فِی آخِرَتِهِ.» الکافی: 4/43، حدیث 6؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله الْأَیْدِی ثَلَاثَةٌ سَائِلَةٌ وَ مُنْفِقَةٌ وَ مُمْسِکَةٌ وَ خَیْرُ الْأَیْدِی الْمُنْفِقَةُ.» الکافی: 4/43، حدیث 7؛ «عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ قَالَ یَا حُسَیْنُ أَنْفِقْ وَ أَیْقِنْ بِالْخَلَفِ مِنَ اللَّهِ فَإِنَّهُ لَمْ یَبْخَلْ عَبْدٌ وَ لَاأَمَةٌ بِنَفَقَةٍ فِیمَا یُرْضِی اللَّهَ عز و جل إِلَّا أَنْفَقَ أَضْعَافَهَا فِیمَا یُسْخِطُ اللَّهَ عز و جل.»
2) 2) - من لایحضره الفقیه: 4/399، حدیث 5853؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیه السلام قَالَ إِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ جَمَعَ اللَّهُ عز و جل النَّاسَ فِی صَعِیدٍ وَاحِدٍ وَ وُضِعَتِ الْمَوَازِینُ فَتُوزَنُ دِمَاءُ الشُّهَدَاءِ مَعَ مِدَادِ الْعُلَمَاءِ فَیُرَجَّحُ مِدَادُ الْعُلَمَاءِ عَلَی دِمَاءِ الشُّهَدَاءِ.» غررالحکم: 49: حدیث 88؛ «عقول الفضلاء فی أطراف أقلامها.» حدیث 291؛ «الکتب بساتین العلماء [ الکتاب ].» حدیث 292؛ «الکتاب أحد المحدثین.» حدیث 294؛ «نعم المحدث الکتاب.»
اما روزی شکم،
« یٰا أَیُّهَا اَلرُّسُلُ کُلُوا مِنَ اَلطَّیِّبٰاتِ» (1)
لقمه الهی، پاک و ملکوتی، روزی شکم است. این روزی مادی شد؟ نه، این ظاهرش مادی است، اما وقتی لقمه حلال در بدن هضم شود، به نور، عشق، حال و عمل پاک تبدیل میشود.
مگر امیرالمؤمنین علیه السلام همین لقمه حلال را نخورد و از آن مقداری مغز متفکر شد، که گوشهای از آن «نهج البلاغه» شد و مقداری نطفه پاک امام حسن، امام حسین و قمر بنیهاشم علیهم السلام و بقیه نیز عبادت شد. عبادتهایی که از انرژی لقمه پاک بود.
امام باقر علیه السلام میفرمایند: روزی دربِ اتاق پدرم - حضرت زین العابدین علیه السلام - را آهسته باز کردم و دیدم در حال عبادت هستند. من جوان بیست سالهای بودم، گوشهای نشستم و ایشان عبادت میکرد. من به گریه افتادم. وقتی عبادت پدرم تمام شد، آرام به من فرمود: عزیز دلم! چرا گریه میکنی؟ عرض کردم: دلم برای شما میسوزد. آخر چقدر عبادت میکنید؟
فرمودند: عزیز دلم! بر این طاقچه کتابی هست، آن را بیاور. کتاب را به خدمت پدر آوردم. فرمودند: آن را باز کن، در این کتاب، عبادات جدم علی علیه السلام را نوشتهاند، بخوان. ببین او عبادت میکرده یا من؟ چه کسی طاقت عبادت علی علیه السلام را دارد؟ (2)
1) 1) - مؤمنون (23) : 51؛ «ای پیامبران! از خوردنیهای پاکیزه بخورید.»
2) 2) - کشف الیقین فی فضائل أمیر المؤمنین علیه السلام: 118؛ «وَ کَانَ مَوْلَانَا زَیْنُ الْعَابِدِینَ صلی الله علیه و آله یُصَلِّی فِی الْیَوْمِ وَ اللَّیْلَةِ أَلْفَ رَکْعَةٍ وَ یَدْعُو بِصَحِیفَةِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام ثُمَّ یَرْمِی بِهَا کَالْمُتَضَجِّرِ وَ یَقُولُ أَنَّی لِی بِعِبَادَةِ عَلِی.»
این همان لقمه حلال و روزیِ شکم است.
اما روزیِ شهوت، ازدواج است. خدا میداند که نتیجه ازدواج صحیح در دنیا چیست؟ آیت الله العظمی بروجردی قدس سره نتیجه همین شهوت حلال پدر و مادر است، شهوتِ پاک. امام، اولیای خدا، بزرگان، اهل دل. روزی پاک همین است که برای استفاده از مجلس خدا برود، به خاطر خدا، برای شنیدن برنامههای او و معارف اهلبیت علیهم السلام، این کشش معنوی به خاطر نطفه پاک بوده که روزیِ قدم شما شده است. عجب روزیی! که پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرمایند: وقتی از خانه در میآیید، اگر به آن مجلس علمی که در نظر دارید، نرسید و وسط راه از دنیا بروید، طالب علم (1)محسوب میشوید که «مات شهیداً» شهید مرده است.
1) 1) - الکافی: 1/30، بَابُ فَرْضِ الْعِلْمِ وَ وُجُوبِ طَلَبِهِ وَ الْحَثِّ عَلَیْهِ، حدیث 4؛ «حَدَّثَهُ قَالَ سَمِعْتُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ یَقُولُ أَیُّهَا النَّاسُ اعْلَمُوا أَنَّ کَمَالَ الدِّینِ طَلَبُ الْعِلْمِ وَ الْعَمَلُ بِهِ أَلَا وَ إِنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ أَوْجَبُ عَلَیْکُمْ مِنْ طَلَبِ الْمَالِ إِنَّ الْمَالَ مَقْسُومٌ مَضْمُونٌ لَکُمْ قَدْ قَسَمَهُ عَادِلٌ بَیْنَکُمْ وَ ضَمِنَهُ وَ سَیَفِی لَکُمْ وَ الْعِلْمُ مَخْزُونٌ عِنْدَ أَهْلِهِ وَ قَدْ أُمِرْتُمْ بِطَلَبِهِ مِنْ أَهْلِهِ فَاطْلُبُوهُ.» غررالحکم صلی الله علیه و آله: 47، الفصل الثالث فی العالم مجلس العلم و العلماء، حدیث 223 - 226 - جالس العلماء تسعد. - جالس العلماء تزدد علما. - مجلس الحکمة غرس الفضلاء. - مجالس العلم غنیمة [ مجالسة العلماء غنیمة ].
اما روزی نفس، که فوق بدن است: اخلاق حمیده، مهر، محبت، دل بیکینه، صاف، با گذشت و مهربان بودن است. اما روزی قلب که بالاتر از نفس است: ورع، تقوا، صدق، ایمان، یقین، زهد، توکل، تسلیم و رضا است. روزی روح که بالاتر از قلب است؛ یعنی مرتبه نهایی، روح است: مکاشفه، مشاهده، ولایت به معنی اجازه تصرف در تکوین و بقای بالله است.
من نمونهای از ولایت و مکاشفه را ذکر کنم. اما ولایت؛ چند جلسه به خدمت نبیره وجود مبارک حاج ملاهادی سبزواری قدس سره حکیم و عارف الهی رسیدم. ایشان برای من گفت: هنگامی که حاجی از سفر حج برمیگشت، به کرمان آمد. به دلایلی سه سال در کرمان ماند. این سه سال با این عظمت علمی، استادی و حکمت؛ چون آن وقت کسی ایشان را نمیشناخت و کتاب نیز زیاد پخش نمیشد و سفرها کم بود، لذا سه سال در مدرسه طلبهها به طور ناشناس به خادم مدرسه کمک میکرد، در این سه سال نیز حتی یک بار نیز به کسی نگفت من چه کسی هستم.
روزی یکی از چهرههای معروف کرمان به آن مدرسه آمد تا طلبهها را برای شام دعوت کند. خادم به حاجی گفت: دربِ حجرهها را بزن و آدرس بده، بگو: برای صرف شام بروند.
آنهایی که اهل سرّ هستند، اگر آنها را قطعه قطعه کنند، ساکت هستند؛ چون سرّ برای آنان مانند گوهر است، در همان سکوت و صبر است که دنباله فیض را میگیرند.
طلبهای بود که به سن بالا رسیده بود و ازدواج نکرده بود، وضع مادی خوبی
نداشت، در حجره مانده بود و گاهی درس اخلاق میگفت. حاجی آمد دربِ حجره او را زد، گفت: امشب جایی دعوت داریم، همه میروند، شما نیز تشریف میآورید؟ گفت: نه. اما اگر بیرون رفتی، نانی برای من بگیر و بیاور.
طلبهها به میهمانی رفتند و شام خوردند و برگشتند. حاجی نیز بیرون رفت و برگشت، دیر وقت بود. پیرمرد به حاجی گفت: نان خریدی؟ گفت: مرا ببخش.
یادم رفت. گفت: شام خوردی؟ گفت: بله.
ولایت روزی روح است. گفت: آیا سیری؟ گفت: بله. گفت: پس سیر از گرسنه خبر ندارد. من پیرمردم، با یک نان تمام زندگی دنیای من اداره میشود. بعضیها با کل دنیا اداره نمیشوند. گفت: چگونه انسان فقیر گرسنه را از یاد بردی؟ تو میدانی درد گرسنگی چیست؟ به حاجی گفت: الان گرسنه شو، ببین درد گرسنگی یعنی چه؟
حاجی ناگهان به شدّت گرسنه شد، به قدری به او فشار آمد که هر خوراکیی در حجره بود، خورد، دید درد گرسنگی برطرف نمیشود، آخر به طرف خوردن حصیر زیرپا آمد، دل پیرمرد سوخت. گفت: حال از گرسنگی دربیا. حاجی درآمد.
این ولایت است؛ یعنی حق تصرف در اشیاء.
به آیه قرآن برگردیم:
« وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً» (1)
تمام نعمتهای ظاهری و باطنی را کامل کردم. تمام اعضای شما روزی معنوی دارند، نفس، قلب و روح شما نیز روزی دارند. این رزق ما کجاست؟ در دو سفره:
1) 1) - لقمان (31) : 20؛ «و نعمت های آشکار و نهانش را بر شما فراوان و کامل ارزانی داشته.»
قرآن و اهلبیت علیهم السلام. (1)تمام روزیهای معنوی اعضا، نفس، قلب و روح ما در قرآن و اهلبیت علیهم السلام است. اگر کسی روزیخور خالص این دو سفره شود و واقعاً این دو را رها نکند، بعد از چهل روز از اولیای خدا میشود.
اما مکاشفه و مشاهده روح: این جریان در تفسیر «المیزان» آمده است. نقل کنندهاش نیز علامه طباطبایی است و مکاشفهاش نیز از آن خودش است.
علامه میفرماید: هر سال از ایران مسافر میآمد و پدرم خرجی مرا با مسافران به نجف میفرستاد.
یکی از سالها، اوضاع عراق درهم بود، ظاهراً ایران نیز مشکل داشت و مسافر کم میآمد. آنهایی که از تبریز آمدند، برای من چیزی نیاوردند. در مضیقه مالی افتادم.
در حال مطالعه از فشار اقتصادی و خوردن نان خالی چنان ناراحت شدم که کتابها را بستم و به فکر فرو رفتم. سرم را روی دستم گذاشتم و با خود میگفتم: چگونه
1) 1) - الکافی: 1/295، باب الإشارة و النص علی أمیرالمؤمنین علیه السلام؛ وسائل الشیعة: 27/66، حدیث 33215؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فِی حَدِیثٍ طَوِیلٍ قَالَ قَالَ اللَّهُ عز و جل فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ قَالَ الْکِتَابُ الذِّکْرُ وَ أَهْلُهُ آلُ مُحَمَّدٍ أَمَرَ اللَّهُ بِسُؤَالِهِمْ وَ لَمْ یُؤْمَرُوا بِسُؤَالِ الْجُهَّالِ وَ سَمَّی اللَّهُ الْقُرْآنَ ذِکْراً فَقَالَ تَبَارَکَ وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ وَ قَالَ وَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ اَلذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَ قَالَ أَطِیعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْکُمْ وَ قَالَ عز و جل وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَی اَلرَّسُولِ وَ إِلیٰ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ اَلَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ فَرَدَّ الْأَمْرَ أَمْرَ النَّاسِ إِلَی أُولِی الْأَمْرِ مِنْهُمُ الَّذِینَ أَمَرَ اللَّهُ بِطَاعَتِهِمْ وَ الرَّدِّ إِلَیْهِمْ.» الکافی: 1/213، بَابُ أَنَّ الرَّاسِخِینَ فِی الْعِلْمِ هُمُ الْأَئِمَّةُ علیهم السلام، حدیث 3؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ اَلرّٰاسِخُونَ فِی اَلْعِلْمِ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّةُ مِنْ بَعْدِهِ.»
خدا وعده داده است که روزی اهل علم را میرسانم؟ من نشسته بودم، در زدند. به نظرم آمد که رفتهام در را باز کردهام، در حالی که نرفته و نشسته بودم.
در همان حال دیدم چهرهای نورانی و الهی گفت: اسم من شاه حسین ولیّ است.
خدا به تو پیغام داده است که من کدام وقت تو را یادم رفته که دست از درس کشیدی و به فکر شکم خود هستی. منِ خدا در این هجده سال طلبگی حتی یک وعده غذای تو را لنگ گذاشتم؟
اینها را گفت و رفت. سرم را از روی دستم بلند کردم. با خود گفتم: من که درب را باز نکردم. شاه حسین ولیّ کیست؟ چرا هجده سال؟ من که بیست سال است که از طلبگیم میگذرد. خوب فکر کردم، دیدم از روزی که معمّم شدم و در لباس روحانیت رفتم، هجده سال کامل گذشته است.
گذشت، تا نامهای از پدرم آمد که امسال به تبریز بیا. تابستان درس تعطیل بود، رفتم. روزی به قبرستان کهنه تبریز به قبری رسیدم که سنگ کهنهای داشت. نشستم، روی سنگ را تمیز کردم، دیدم نوشته است: قبر شاه حسین ولی که سیصد سال قبل وفات یافته است.
این مکاشفه است؛ یعنی روح این روزی را دارد که اگر به دست بیاورد، گوشه پرده را کنار میزنند و کسی که سالها قبل مرده است را مأمور میکنند که برو به علامه بگو: ما خدای تو هستیم و تو را از یاد نبردهایم، برای چه غصه میخوری؟ خوشا آن دل که مأوای تو باشد
نمیخواهد دلم گلگشت صحرا
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
وجوب نماز در صدر اسلام
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1373
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
وجوب نماز در آیین پاک اسلام، همزمان با بعثت پیامبر مکرم الهی صلی الله علیه و آله اعلام شد. روزهای اول بعثت، سه سوره به پیغمبر صلی الله علیه و آله نازل شد: علق، مدّثر و مزمّل.
وقتی در سوره مزمّل و مدّثر دقت کنید، میبینید سخن از نماز و بینماز به میان آمده است.
بعد از اعلان وجوب نماز، رسول اسلام صلی الله علیه و آله نماز جماعت تشکیل دادند و خودشان امام جماعت بودند. یک نفر مرد به حضرت اقتدا میکرد که امیرالمؤمنین علیه السلام بودند و یک خانم که حضرت خدیجه کبری علیها السلام بود. این نماز جماعت چند سال با همین سه نفر تشکیل میشد.
سیزده سال در مکه و بیش از یک سال نیز بعد از هجرت، تمام نمازهای واجب شبانه روز دو رکعت بود. هنگامی که شب پانزدهم ماه مبارک رمضان، وجود مبارک حضرت حق، امام مجتبی علیه السلام را به خاندان نبوت عنایت کرد، به شکرانه ولادت ایشان، همان وقت پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله از جانب خود و به تدبیر و طرح خودشان، دو رکعت به نماز ظهر و عصر اضافه کردند که تا روز قیامت این نمازهای چهار رکعتی به
شکرانه این باشد که خدا به جامعه انسانی، رهبر الهی، امام معصوم و هادی راه عنایت کرد. (1)
البته پروردگار نیز این چهار رکعتی که پیامبر صلی الله علیه و آله اضافه کردند، امضا کرد. فقط کنار این چهار رکعت، خدا دستوری داد که اگر مردم در سفر کمتر از ده روز بودند و یا از حدّ ترخّص شرعی خارج شدند، این دو رکعت حذف شود و فقط «فریضة الله» بماند، اما آن چیزی که پیامبر صلی الله علیه و آله واجب فرمود، در غیر سفر بر مردم واجب باشد.
پس این نمازی که خدا در ابتدای بعثت واجب کرد، نمازی بود که به شکرانه وجود مبارک امام مجتبی علیه السلام در مدینه واجب شد و جایگاه این نماز در قرآن کریم و روایات اصیل را باید از برکت وجود مبارک حضرت مجتبی علیه السلام با هم تماشا کنیم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند:
1) 1) - من لا یحضره الفقیه: 1/454، حدیث 1317؛ تهذیبالأحکام: 2/113، باب 8؛ «سُئِلَ الصَّادِقُ علیه السلام لِمَ صَارَتِ الْمَغْرِبُ ثَلَاثَ رَکَعَاتٍ وَ أَرْبَعاً بَعْدَهَا لَیْسَ فِیهَا تَقْصِیرٌ فِی حَضَرٍ وَ لَاسَفَرٍ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی أَنْزَلَ عَلَی نَبِیِّهِکُلَّ صَلَاةٍ رَکْعَتَیْنِ فَأَضَافَ إِلَیْهَا رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله لِکُلِّ صَلَاةٍ رَکْعَتَیْنِ فِی الْحَضَرِ وَ قَصَّرَ فِیهَا فِی السَّفَرِ إِلَّا الْمَغْرِبَ وَ الْغَدَاةَ فَلَمَّا صَلَّی علیه السلام الْمَغْرِبَ بَلَغَهُ مَوْلِدُ فَاطِمَةَ علیه السلام فَأَضَافَ إِلَیْهَا رَکْعَةً شُکْراً لِلَّهِ عز و جل فَلَمَّا أَنْ وُلِدَ الْحَسَنُ علیه السلام أَضَافَ إِلَیْهَا رَکْعَتَیْنِ شُکْراً لِلَّهِ عز و جل فَلَمَّا أَنْ وُلِدَ الْحُسَیْنُ علیه السلام أَضَافَ إِلَیْهَا رَکْعَتَیْنِ شُکْراً لِلَّهِ عز و جل فَقَالَ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ اَلْأُنْثَیَیْنِ فَتَرَکَهَا عَلَی حَالِهَا فِی الْحَضَرِ وَ السَّفَر.»
«الصلاة معراج المؤمن» (1)کلمه نماز، معراج و مؤمن؛ یعنی مؤمن است که نماز واقعی میخواند و برای او معراج است. پس این نماز برای منافق معراج نیست، بلکه برای حیلهگران و آلودگان، بازی و تقلّب است.
پیغمبر صلی الله علیه و آله برای چه به معراج برده شد؟ خود حضرت حق علتش را میداند:
« سُبْحٰانَ اَلَّذِی أَسْریٰ بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ إِلَی اَلْمَسْجِدِ اَلْأَقْصَی اَلَّذِی بٰارَکْنٰا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیٰاتِنٰا» (2)
ما او را بردیم تا شگفتیهای «ماسوی الله» را ببیند.
«الصلاة معراج المؤمن»
یعنی اگر میخواهی به جایی برسی که بتوانی شگفتیهای عالم معنا را ببینی، با نماز حرکت و پرواز کن.
ولی «معراج المؤمن» است، نه «معراج الناس» . مؤمن کیست؟ خدا در قرآن میفرماید: مؤمن کسی است که قلبش به پنج حقیقت گره بخورد: خدا، قیامت، فرشتگان، انبیا و قرآن.
« وَ لٰکِنَّ اَلْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ اَلْمَلاٰئِکَةِ وَ اَلْکِتٰابِ وَ اَلنَّبِیِّینَ» (1)
این پنج حقیقت را قلباً باور دارد.
او چگونه در جامعه زندگی میکند؟ امام محمدباقر علیه السلام میفرمایند:
«من ائتمنه المؤمنون علی أنفسهم و أموالهم» (2)اگر هر چه ثروت در دنیاست را نزد مؤمن بگذارند و مؤمن در احتیاج کامل باشد، محال است به این مجموعه ثروت گوشه چشمی بیاندازد. خیلی شگفتآور است که ایشان میفرمایند: مؤمن کسی است که کسی از دست او به ناحق رنج نبیند و اگر کسی امین مال و جان مردم نباشد، دین ندارد.
وقتی امیرالمؤمنین یا امام مجتبی علیهما السلام مؤمن را تعریف میکنند، میفرمایند:
مؤمن به کسی میگویند که نسبت به دینش در کمال بخل باشد. اگر میلیونها کانال ماهوارهای به او هجوم کنند، بگوید: من دینم را نمیفروشم و نسبت به دینم بخیل هستم.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: حرف مؤمن این است که جانم را میخواهید،
1) 1) - بقره (2) : 177؛ «بلکه نیکی [ واقعی و کامل، که شایسته است در همه امور شما ملاک و میزان قرار گیرد، منش و رفتار و حرکات ] کسانی است که به خدا و روز قیامت و فرشتگان و کتاب آسمانی و پیامبران ایمان آوردهاند.»
2) 2) - الکافی: 2/235، باب المؤمن و علاماته و صفاته، حدیث 19؛ «عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله أَ لَاأُنَبِّئُکُمْ بِالْمُؤْمِنِ مَنِ ائْتَمَنَهُ الْمُؤْمِنُونَ عَلَی أَنْفُسِهِمْ وَ أَمْوَالِهِمْ أَلَا أُنَبِّئُکُمْ بِالْمُسْلِمِ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسَانِهِ وَ یَدِهِ وَ الْمُهَاجِرُ مَنْ هَجَرَ السَّیِّئَاتِ وَ تَرَکَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ وَ الْمُؤْمِنُ حَرَامٌ عَلَی الْمُؤْمِنِ أَنْ یَظْلِمَهُ أَوْ یَخْذُلَهُ أَوْ یَغْتَابَهُ أَوْ یَدْفَعَهُ دَفْعَةً.»
بگیرید، اما دینم را حاضر نیستم بدهم.
«اذا نزلت نازلة فاجعلوا انفسکم دون دینکم» (1)این مؤمن است. آن وقت این مؤمن با این دل و حالی که در جامعه دارد، به نماز نیز وصل شود! ؟ اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم (2)
مؤمن وقتی با نماز حرکت کند، در نماز میبیند، آنچه را که باید ببیند. من کسانی که از طریق نماز چیزهایی را دیدهاند، دیدهام.
کسی که خیلی اهل نماز بود، با گریه به من گفت: در حرم امیرالمؤمنین علیه السلام نماز واجبم را خواندم. در رکوع خودم نفهمیدم، عیبی بود که همان روز در رکوعم پیدا شد. خودم نیز توجه و فکر نکردم که عیب است.
گفت: شب در عالم خواب دیدم که در محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه السلام هستم. پیغمبر صلی الله علیه و آله با لبخند به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: علی جان، ایشان امروز در رکوعش عیب بود. اگر نماز برای ما چشم و گوش حقیقی نیاورد، چه ارزشی است؟
1) 1) - الکافی: 2/216، باب سلامة الدین، حدیث 2؛ «عَنْ أَبِی جَمِیلَةَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام کَانَ فِی وَصِیَّةِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام لِأَصْحَابِهِ اعْلَمُوا أَنَّ الْقُرْآنَ هُدَی اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ وَ نُورُ اللَّیْلِ الْمُظْلِمِ عَلَی مَا کَانَ مِنْ جَهْدٍ وَ فَاقَةٍ فَإِذَا حَضَرَتْ بَلِیَّةٌ فَاجْعَلُوا أَمْوَالَکُمْ دُونَ أَنْفُسِکُمْ وَ إِذَا نَزَلَتْ نَازِلَةٌ فَاجْعَلُوا أَنْفُسَکُمْ دُونَ دِینِکُمْ وَ اعْلَمُوا أَنَّ الْهَالِکَ مَنْ هَلَکَ دِینُهُ وَ الْحَرِیبَ مَنْ حُرِبَ دِینُهُ أَلَا وَ إِنَّهُ لَافَقْرَ بَعْدَ الْجَنَّةِ أَلَا وَ إِنَّهُ لَاغِنَی بَعْدَ النَّارِ لَایُفَکُّ أَسِیرُهَا وَ لَایَبْرَأُ ضَرِیرُهَا.»
2) 2) - حافظ شیرازی.
امام هشتم علیه السلام در روایتی دارند:
«الصلاة قربان کل تقی» (1)نماز قدرت دارد که هر اجتناب کننده از گناهی را به خدا برساند و تمام فاصله عبد و معبود را بردارد. خدا در قرآن میفرماید:
« فَمَنْ کٰانَ یَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ یُشْرِکْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً» (2)
و بالاترین عمل، «حی علی خیر العمل» همین نماز است. خیلیها آرزو داشتند که در نماز بمیرند. میدانستند مرگ در نماز یعنی مرگ در معراج و مقام قرب.
دو استاد داشتم که در قم، حرم حضرت معصومه علیها السلام دفن هستند. یکی از آنان را که شب جمعه به خدمتش میرفتم، وقتی حرف میزد، به پهنای صورتش اشک میریخت. آن دیگری که صبح جمعه به خدمتش میرفتم، درون خود را مراقبت میکرد که حسد، کبر، غرور و رذیلهای در ایشان نماند.
صبح جمعهها و شب جمعههای پاک کننده و حال سازی بود. هر دوی آنها سازنده بودند و چه سازندگانی. آنها شب جمعهها با ملائکه زندگی میکردند. چه
نمازی میخواندند. تمام وجود آنان در نماز، فریاد بود. احرام گرفتهام به کویت لبیک زنان به جستجویت (1)
همه فریاد بود. در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد (2)
وقتی رو به قبله میایستادند، میشنیدند که همه سلولهای بدن آنان میگویند: کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نشود حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست (3)
چند سال است که رو به دیوار ایستادهایم و در نماز دیوار را نگاه کردهایم؟
نماز آخر مرحوم آیت الله ملکی تبریزی(4)
یکی از علما میفرمود: از جمکران پیاده برگشتم، ظهر از کنار خانه استادم حاج میرزا جوادآقا ملکی تبریزی رد شدم، با خود گفتم: من که تا اینجا آمدم، نماز ظهر را بروم به او اقتدا کنم؛ چون نمازهای ما نسبت به نماز او، مانند سر کبریت نسبت به خورشید است.
در زدم. گفتم: آقا کجاست؟ گفتند: تازه برای نماز به اتاق خود رفتهاند. من وضو داشتم، گفتم: میخواهم بیایم تا نمازم را به ایشان اقتدا کنم. گفتند: بفرمایید. آمدم و پشت سر ایشان ایستادم، ایشان نیز نگاه نکرد؛ چون در حال بود و اینجا نبود.
دستهایش در کنار گوشش بود. داشت این آیه را میخواند که قبل از نماز
مستحب است:
« إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ حَنِیفاً وَ مٰا أَنَا مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ» (1)
« وَجْهِیَ » یعنی همه ذات و وجودم. من از پشت سر میدیدم که تمام وجود ایشان به نور پیچیده شده است. «الله اکبر» را گفت، گویا صدای این «الله اکبر» در تمام عالم پیچید؛ یعنی همه چیز را پشت سر ریختم که فقط تو بمانی و من. بعد روی جانماز افتاد و از دنیا رفت.
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در روایتی دیگر میفرماید:
«الصلاة نور المؤمن» (2)نماز برای مؤمن منبع نور و روشنایی است. این نور قابل انتقال است، ولی به مؤمن. هر بار که مؤمن در نماز میرود، نور به او افاضه میشود. خود مؤمن نور دارد، وقتی که نماز میخواند « نُورٌ عَلیٰ نُورٍ » میشود.
خدا در سوره حدید میفرماید:
« یَوْمَ تَرَی اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ یَسْعیٰ نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمٰانِهِمْ» (3)
1) 1) - انعام (6) : 79؛ «من به دور از انحراف و با قلبی حقگرا همه وجودم را به سوی کسی که آسمانها و زمین را آفرید، متوجه کردم و از مشرکان نیستم.»
2) 2) - مستدرک الوسائل: 3/92، باب 29، ذیل حدیث 3098.
3) 3) - حدید (57) : 12؛ «[ این پاداش نیکو و باارزش در ] روزی [ است ] که مردان و زنان باایمان را میبینی که نورشان پیش رو و از جانب راستشان شتابان حرکت میکند.»
در قیامت وقتی وارد محشر میشود، نماز شما را به بهشت میرساند. این نور است.
نظر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله این است که نماز هم قبولی بالذات دارد، هم قبولی بالغیر، ولی عبادات دیگر این صفت را ندارند. روزه، حج و شهادت در جبهه فقط خودشان هستند، کاری به پرونده ندارند. اما نماز فقط خودش نیست، بلکه زلفش به بقیه عبادات گره دارد:
«الصلاة عمود الدین» (1)« فإن قبلت قبل ما سواها»
نماز ستون دین است، اگر مقبولیت خودش و غیرش نباشد، خیمه دین خوابیده است، اگر در قیامت نماز را قبول کنند، خدا میگوید: به هیچ عمل دیگری از بندهام نگاه نکنید، اگر روزه، حج و هر چیز دیگرش عیب دارد، چون نمازش قبول شده، تمام اعمالش را قبول کنید،
«و ان ردّت ردّ ما سواها» (2)
1) 1) - بحار الأنوار: 79/218، باب 1، فضل الصلاة و عقاب تارکها، حدیث 36؛ «عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ الصَّلَاةُ عَمُودُ الدِّینِ مَثَلُهَا کَمَثَلِ عَمُودِ الْفُسْطَاطِ إِذَا ثَبَتَ الْعَمُودُ ثَبَتَتِ الْأَوْتَادُ وَ الْأَطْنَابُ وَ إِذَا مَالَ الْعَمُودُ وَ انْکَسَرَ لَمْ یَثْبُتْ وَتِدٌ وَ لَاطُنُبٌ.»
2) 2) - فلاح السائل: 127، ذکر المعنی الثالث فی الاستخارة؛ «و روی عن النبی صلی الله علیه و آله قال أول ما یحاسب العبد الصلاة فإن قبلت قبل ما سواها و إن ردت رد ما سواها.» من لایحضره الفقیه: 1/208، باب فضل الصلاة، حدیث 626؛ «وَ قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام أَوَّلُ مَا یُحَاسَبُ بِهِ الْعَبْدُ عَلَی الصَّلَاةِ فَإِذَا قُبِلَتْ قُبِلَ مِنْهُ سَائِرُ عَمَلِهِ وَ إِذَا رُدَّتْ عَلَیْهِ رُدَّ عَلَیْهِ سَائِرُ عَمَلِهِ.»
اما اگر نماز را رد کنند، هر چه بگوید: خدایا! روزه و حج و سایر اعمالم درست است، میگویند: آنها نیز قبول نمیشوند.
امام معصوم به ما فرموده است: اگر در تمام عمر، در قیامت، دو رکعت نماز شما را قبول کنند، خدا میگوید: به احترام این دو رکعت، تمام پرونده عمرش را قبول کنید. (1)مگر نماز چقدر مهم است؟ نمیدانیم.
چقدر سعدی زیبا میگوید: دست حاجت چو بری نزد خداوندی بر
نماز چقدر مهم است که به حضرت موسی بن عمران علیه السلام که اهل نماز بود و در شریعت و دینش نماز داشت - البته انبیای قبل و بعد نیز نماز داشتند - خطاب رسید:
ای موسی! من رفیق بسیار صمیمیی دارم که هفتاد سال است مرا عبادت میکند. به
1) 1) - أطیب البیان فی تفسیر القرآن: 1/158، «موضع دوم در بیان فضیلت و اهمیت صلوة» قال علیه السلام هذه الصلوات الخمس المفروضات من اقامهنّ و حافظ علیهنّ علی مواقیتهنّ لقی اللَّه یوم القیمة و له عنده عهد یدخل به الجنّة و من لم یصلهنّ لمواقیتهن و لم یحافظ علیهنّ فذلک للَّه ان شاء غفر له و ان شاء عذّبه و صلوة فریضة خیر من عشرین حجّة. . . .
او بگو: در این هفتاد سال فقط عبادت کردی و چیزی از من نخواستی. من دوست دارم از من بخواهند.
کلیم الله آمد و او را دید. پیغام را داد. او خیلی گریه کرد و گفت: یا موسی! من لیاقت این که چیزی از او بخواهم را ندارم. این ظرف آب و این مقدار نان و پنیری که به من میدهد، از روی کرم او است، اما وقتی من میخورم، خیلی خجالت میکشم.
اما چون خودش پیغام داده که چیزی بخواهم، فقط به احترام او میخواهم.
با همان اشک چشم گفت: الهی! روزی که میخواهی مرا از دنیا ببری، در سجده نماز بمیران. این صورتم روی خاک باشد و در کمال تواضع نسبت به تو باشم. بعد گفت: ای موسی! اگر دیگر حرفی نداری، میخواهم نماز بخوانم، دلم برای نماز تنگ است. گفت: برو. در سجده آخر بود که از دنیا رفت.
این دو رکعت نماز را سعی کنید دو رکعت قابل قبول بخوانید. با آن بسازید و بخوانید؛ یعنی زکات و خمس و دِین بدهکار نباشید. زبان شما از غیبت و تهمت بسته باشد. دل شما از حسد، بخل، کینه و ریا خالی باشد. لقمهای که میخورید، پاک باشد. از همه این هواها عبور کنید و بعد دو رکعت نماز بخوانید. ببینید در دنیا همان دو رکعت برای شما چه کار میکند.
خداوند در قرآن کریم میفرماید:
« وَ اِسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ» (1)
در این آیه نمیگوید از من کمک بگیرید، میگوید: از نماز کمک بگیرید، من همه
1) 1) - بقره (2) : 45؛ «از صبر و نماز [ برای حل مشکلات خود و پاک ماندن از آلودگیها و رسیدن به رحمت حق ] کمک بخواهید.»
یاریهایم را در نماز ریختهام. راه یاری بین من و تو، نماز است. من یاریم را بیواسطه به تو نمیرسانم، بلکه یاری من از راه نماز است. (1)
وقتی جارچی لشکر کوفه عصر تاسوعا گفت: همین حالا حمله کنید و مردان را بکشید، خیمهها را آتش بزنید و اثاثها را جمع کنید. حضرت زینب کبری علیها السلام نزد حضرت ابی عبدالله علیه السلام رفت، عرض کرد: اینها چه میگویند؟ فرمود: خواهر! به قمر بنیهاشم بگو بیاید. فرمود: عباس من:
«ارجع الیهم فان استطعت أن تؤخّرهم الی غدٍ وتدفَعَهُمْ عَنّٰا العشیة لعلّنا نصلّی لربّنا» (2)نزد عمر سعد و یارانش برو و بگو: اگر برای شما امکان دارد، این جنگ را به فردا بیندازید. برای این که میخواهم امشب در دنیا بمانم و نماز بخوانم. میخواهم به رکوع و سجود بروم و امشب صورتم را روی خاک بگذارم. چقدر عاشق نماز بود که
1) 1) - بحار الأنوار: 88/341، باب 2؛ «وَ رُوِیَ عَنِ الصَّادِقِ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ مَا یَمْنَعُ أَحَدَکُمْ إِذَا دَخَلَ عَلَیْهِ غَمٌّ مِنْ غُمُومِ الدُّنْیَا أَنْ یَتَوَضَّأَ فَیَدْخُلَ الْمَسْجِدَ فَیَرْکَعَ رَکْعَتَیْنِ یَدْعُو اللَّهَ فِیهِمَا أَ مَا سَمِعْتَ اللَّهَ یَقُولُ وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ.» بحار الأنوار: 88/348، باب 2، حدیث 10؛ «قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَا مِسْمَعُ مَا یَمْنَعُ أَحَدَکُمْ إِذَا دَخَلَ عَلَیْهِ غَمٌّ مِنْ غُمُومِ الدُّنْیَا أَنْ یَتَوَضَّأَ ثُمَّ یَدْخُلَ مَسْجِدَهُ فَیَرْکَعَ رَکْعَتَیْنِ فَیَدْعُوَ اللَّهَ فِیهَا أَ مَا سَمِعْتَ اللَّهَ یَقُولُ وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ.» بحار الأنوار: 88/383، باب 4، ذیل حدیث 10؛ «وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ أَنَّهُ نُعِیَ إِلَیْهِ أَخُوهُ قُثَمُ وَ هُوَ فِی سَفَرٍ فَاسْتَرْجَعَ ثُمَّ تَنَحَّی عَنِ الطَّرِیقِ فَأَنَاخَ فَصَلَّی رَکْعَتَیْنِ أَطَالَ فِیهِمَا الْجُلُوسَ ثُمَّ قَامَ یَمْشِی إِلَی رَاحِلَتِهِ وَ هُوَ یَقُولُ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَکَبِیرَةٌ إِلَّا عَلَی الْخاشِعِینَ.»
2) 2) - بحار الأنوار: 44/391، باب 37، ما جری علیه بعد بیعة الناس.
حساب کرد یک شب هم یک شب است، بگذار بمانیم و برای پروردگار نماز بخوانیم.
آیهای نیز از قرآن بشنوید تا بحث نماز را کامل کند:
« أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ لِدُلُوکِ اَلشَّمْسِ إِلیٰ غَسَقِ اَللَّیْلِ» (1)
نماز بخوانید، هنگامی که آفتاب میخواهد از نصف النهار رد شود - نماز ظهر و عصر - و شب که در تاریکی فرو رفت، باز نماز بخوانید - مغرب و عشاء - ظهر و عصر هر کدام چهار رکعت است، دو رکعت برای خداست، دو رکعت نیز برای پیغمبر و امام حسن علیهما السلام.
نماز مغرب سه رکعت است، دو رکعت برای خداست، یک رکعت برای حضرت ابیعبدالله علیه السلام. این را در سفر نیز حق ندارید حذف کنید. یک رکعت حسینم باید همه جا سر جای خود بماند.
نماز عشا چهار رکعت است، دو رکعت برای خداست و دو رکعت برای حضرت ابی عبدالله علیه السلام؛ چون سالی که امام حسین علیه السلام به دنیا آمد، خدا این سه رکعت را اضافه کرد و فرمود دو رکعت عشا در سفر حذف شود، اما آن یک رکعت به خاطر حسینم، برای همیشه بماند؛ یعنی اگر در نماز به حسین من نرسید، نماز نیست.
خدا میگوید: در نماز شما من و پیغمبر و اهلبیتش علیهم السلام باید باشد:
« یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِی اَلْأَمْرِ
1) 1) - اسراء (17) : 78؛ «نماز را از ابتدای تمایل خورشید به جانب مغرب [ که شروعِ ظهرِ شرعی است ] تا نهایت تاریکی شب بر پا دار.»
مِنْکُمْ» (1)
این از عجایب قرآن است که اسم دو رکعت نماز صبح را « قُرْآنَ اَلْفَجْرِ » گذاشته است؛ یعنی دو رکعت نماز صبح را با قرآن همدوش کرده است:
« وَ قُرْآنَ اَلْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ اَلْفَجْرِ کٰانَ مَشْهُوداً» (2)
فقط نماز صبح است که مشهود است؟ یعنی ملائکه شب شاهد نماز شما هستند و در پرونده شما مینویسند و اول طلوع فجر باید بروند و جای خود را به ملائکه روز بدهند، آنها نیز نماز شما را مینویسند، پس نماز صبح شما دوبار ثبت میشود.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند:
«ما عَجَّتِ الارض الی ربها عَزَّوَجَلَّ کَعَجیجِهٰا من ثلاث»
کره زمین در خانه خدا نالهای نکرد، مگر از دست سه نفر: یکی از آن سه نفر:
«النوم علیها قبل طلوع الشمس» (1)کسی که وقت نماز صبح (2)بخوابد و بر نخیزد تا آفتاب بزند. زمین در پیشگاه خدا ناله میکند که این کیست که روی من است؟ چرا دهان مرا باز نمیکنید که او را پایین ببرم؟ این شخصی که در نعمت تو غرق است، مگر دو رکعت نماز صبح که چند دقیقه بیشتر طول نمیکشد، چقدر سخت است که مانند مردهها در رختخواب خواب است و بلند نمیشود؟
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - من لایحضره الفقیه: 4/20، باب ما جاء فی الزنا، حدیث 4979؛ «وَ قَالَ علیه السلام مَا عَجَّتِ الْأَرْضُ إِلَی رَبِّهَا عز و جل کَعَجِیجِهَا مِنْ ثَلَاثٍ مِنْ دَمٍ حَرَامٍ یُسْفَکُ عَلَیْهَا أَوِ اغْتِسَالٍ مِنْ زِنًی أَوِ النَّوْمِ عَلَیْهَا قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ.»
2) 2) - الکافی: 2/477، باب الأوقات و الحالات التی ترجی فیها الْإجابة، حدیث 6؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله خَیْرُ وَقْتٍ دَعَوْتُمُ اللَّهَ عز و جل فِیهِ الْأَسْحَارُ وَ تَلَا هَذِهِ الْآیَةَ فِی قَوْلِ یَعْقُوبَ علیه السلام سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی وَ قَالَ أَخَّرَهُمْ إِلَی السَّحَرِ.» وسائل الشیعة: 7/69، حدیث 8747؛ «عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ إِنَّ اللَّهَ عز و جل یُحِبُّ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِینَ کُلَّ دَعَّاءٍ فَعَلَیْکُمْ بِالدُّعَاءِ فِی السَّحَرِ إِلَی طُلُوعِ الشَّمْسِ فَإِنَّهَا سَاعَةٌ یُفَتَّحُ فِیهَا أَبْوَابُ السَّمَاءِ وَ تُقَسَّمُ فِیهَا الْأَرْزَاقُ وَ تُقْضَی فِیهَا الْحَوَائِجُ الْعِظَامُ.» مستدرک الوسائل: 12/146، باب 93، حدیث 13743؛ «وَ رُوِیَ أَنَّ دَاوُدَ علیه السلام سَأَلَ جَبْرَئِیلَ عَنْ أَفْضَلِ الْأَوْقَاتِ قَالَ لَاأَعْلَمُ إِلَّا أَنَّ الْعَرْشَ یَهْتَزُّ فِی الْأَسْحَار.»
افضل اعمال بعد از ایمان به خدا
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1373
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
حقایق بسیار مهمی که قرآن کریم، انبیا و ائمه طاهرین علیهم السلام و اولیای الهی درباره نماز دارند، در ارتباط با هیچ عبادتی ندارند. در روایت میفرماید:
«انّ افضل الاعمال بعد الایمان الصلاة» (1)ما اگر بخواهیم وزن معنوی ایمان را بسنجیم، باید به متعلّق ایمان نظر بیاندازیم.
شما وقتی در قرآن مجید دقت میکنید، میبینید در اکثر آیات متعلّق ایمان، خداست.
« آمَنَ بِاللّٰهِ» «یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ» «یُؤْمِنَّ بِاللّٰهِ» .
وزن ایمان را با توجه به متعلّقش باید محاسبه کرد. آن وقت در این گفتار میبینید که نماز برترین حرکت و فعل انسان، بعد از ایمان است.
به نظر میرسد رسول خدا صلی الله علیه و آله وزن نماز را میخواستند نشان دهند. نماز وزن
1) 1) - المبسوط، سرخسی: 30/258.
و جرمی ندارد. وزن نماز معنوی است. وقتی ایمان را در ترازوی ارزیابی معنوی بگذارند، بعد از ایمان چیزی وزینتر و سنگینتر از نماز نخواهد بود. به تناسب وزن نماز، نمازگزار نیز در قیامت وزن دارد؛ یعنی بیشترین وزن در قیامت، از آن نمازگزاران است. آن سنگینی و وزانت معنوی، به نمازگزاران مربوط است.
در روایتی آمده:
«الصلاة فی أوّل الوقت رضوان اللّه و فی آخره عفو اللّٰه» (1)کسی که نمازش را در اول وقت بخواند، به رضوان حضرت حقّ وصل شده است. اگر به تأخیر بیاندازد و در آخر وقت بخواند، به قدری نماز مهم است که نماز آخر وقت نیز سبب اتصال انسان به آمرزش گناهان است.
باز در روایتی آمده است که:
«الصلاة میزان» (2)نماز ترازوی خدا در قیامت است. خدا در قرآن میفرماید: اعمال شما را وزن میکنم. با چه ترازوی وزن میکنند؟ حضرت میفرمایند: با نماز. همه اعمال را نگه میدارند که ببینند آیا نماز بنده مقبول است؟ بقیه اعمال را نیز نمره قبولی میدهند، اما اگر مردود است، بقیه را نیز رد میکنند.
باز در روایتی، پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرمایند:
«علم الاسلام الصلاة» (1)نشانه دین خدا، نماز است. این روایت خیلی عجیب است؛ یعنی هر کس بینماز است، در واقع بیدین است. در روایت دیگری میفرمایند:
«لکلّ شیء آفة و آفة الدین ترک الصلاة» (2)هر چیزی مایه فسادی دارد و آن چیزی که دین را فاسد و نابود میکند، (3)بینمازی است. اگر بینماز دین داشته باشد، به خاطر بینمازی، دینش رو به نابودی و هلاکت میرود و خانه دینش با نداشتن نماز تخریب میشود.
خداوند متعال به حضرت ابراهیم علیه السلام که در سنّ نود و نه سالگی بچهدار شد، سنّی که از بچه دار شدن گذشته بود، اما خدا خواست که این لطف را به او داشته باشد، لذا حضرت اسماعیل علیه السلام را به او عنایت کرد. پدری که در اوج شادی قلبی، نشاط و گرم شدن خانه خود بود، حال خدا به او دستور داد که این خانواده را از این جای بسیار خوش آب و هوا بردارد و هر جا گفت، پیاده شود.
1) 1) - الاستیعاب: 3/971.
2) 2) - اسرار الصلاة، میرزا حسین تهرانی: 27.
3) 3) - بحار الأنوار 79/202، باب 1 حدیث 1؛ جامعالأخبار: 73؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله الصَّلَاةُ عِمَادُ الدِّینِ فَمَنْ تَرَکَ صَلَاتَهُ مُتَعَمِّداً فَقَدْ هَدَمَ دِینَهُ وَ مَنْ تَرَکَ أَوْقَاتَهَا یَدْخُلُ الْوَیْلَ وَ الْوَیْلُ وَادٍ فِی جَهَنَّمَ کَمَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَی فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ الَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ.»
از آنجا به بدترین نقطه آب و هوایی آمد، کجا؟ این درّهای که مسجد الحرام و کعبه در آن است. در اطراف، کوههای سخت و بلند و هوای بسیار گرم زمین قطرهای آب و سر سبزی ندارد. به آنجا رسیدند، خداوند فرمود: این مادر و بچه را بگذار و خودت برو. گفت: چشم.
هر کس که این طوری چشم بگوید، مانند حضرت ابراهیم علیه السلام است. ابراهیم نشدن به خاطر چشم نگفتن است، اما ابراهیم شدن به این است که من با سازنده خود اختلاف نداشته باشم. اما من در چیزهای آسان حاضر نیستم چشم بگویم، ولی حضرت ابراهیم علیه السلام سنگینترین حکم را پذیرفت و هیچ نگرانیی نداشت؛ چون محبوبش را حکیم، رازق و حافظ میداند و یقین دارد.
گفت: چشم. نقطه کمال در همین چشم گفتن در مقابل پروردگار است:
« إِذْ قٰالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قٰالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ اَلْعٰالَمِینَ» (1)
خدا به حضرت ابراهیم علیه السلام فرمود: تسلیم من باش، شد.
ابراهیم علیه السلام رو به پروردگار کرد. چگونه و با چه چیز این برنامه بسیار سنگین را به خود هموار کرد؟ خدا به او وعدهای داد؟ نه. آینده این مادر و بچه را برایش گفت؟ نه. فقط گفت: اینها را بگذار و برو. هیچ چیز دیگری نگفت.
اما حضرت ابراهیم علیه السلام فراق این کودک و مادر را با چه چیزی در وجود خود هموار کرد؟ به پروردگار رو کرد:
« رب» چقدر زیبا حرف را شروع کرد: ای مالک من! من که در مقابل تو
1) 1) - بقره (2) : 131؛ «[ و یاد کنید ] هنگامی که پروردگارش به او فرمود: تسلیم باش؛ «گفت: به پروردگار جهانیان تسلیم شدم.»
اختیاری ندارم. همه ما از تو و مملوک تو هستیم.
« رَبَّنٰا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوٰادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ اَلْمُحَرَّمِ رَبَّنٰا لِیُقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ» (1)
تو گفتی: همسر و فرزندت را در این بیابان بیآب و علف بگذار و برو، گفتم:
چشم.
بعد عرض کرد: خدایا! همه دلخوشی من و این که بار این فراق را که برای انسانِ با عاطفه از کوهها سنگینتر است، تحمل میکنم؛ چون:
« رَبَّنٰا لِیُقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ» (2)
همه دلخوشی من به نماز است که این خانواده در آینده، نماز تو را در اینجا زنده کنند.
از روزی که این خانواده در آن منطقه وارد شدند، تا کنون، نماز در آنجا قطع نشده است. میلیاردها رکعت نمازی که در آن منطقه خوانده شده، از انبیا و ائمه علیهم السلام تا اولیای خدا که فقط امام حسن و امام حسین علیهما السلام بیست و پنج بار از مدینه با پای برهنه، پیاده تا مسجد الحرام آمدند و نماز خواندند، این خانواده در ثواب تمام آن نمازها شریک هستند. چه تجارتی شده است.
شما هنرمندانه نماز را به فرزندان خود منتقل کنید با هنر، شیرینی، اخلاق،
جایزه و سفر بردن. و هر چه میتوانید برای انتقال نماز به دیگران هزینه کنید.
اواخر عمر حضرت ابراهیم علیه السلام است، کعبه را به کمک حضرت اسماعیل علیه السلام ساخته است، میخواهد در کنار «حرم الله» دعا کند، هزار نوع دعا و درخواست را میتوانست مطرح کند. دعای ابوحمزه، کمیل، مشلول، سمات، ندبه و عرفه حضرت ابی عبدالله علیه السلام همه دعا هستند، چقدر درخواست دارند؟ حضرت ابراهیم علیه السلام در دریای علم خود گشت و مهمترین دعا را پیدا کرد و به زبان آورد که در قرآن آمده است. اکنون او صد و ده سال دارد:
« رَبِّ اِجْعَلْنِی مُقِیمَ اَلصَّلاٰةِ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی» (1)
خدایا! من و نسلم را تا روز قیامت از نمازگزاران کن. اینها از نماز چه دیدهاند؟ پشت پرده نماز چیست؟ صورت قیامتی نماز را چگونه دیدهاند؟ نمیدانم. پیغمبر اولوالعزم، پدر انبیای بعد از خود، با محاسن سفید، آخر عمر، به در خانه خدا بیاید، اشک بریزد که خدایا! من و نسلم را نمازگزار قرار بده. (2)
1) 1) - ابراهیم (14) : 40؛ «پروردگارا! مرا بر پادارنده نماز قرار ده، و نیز از فرزندانم [ برپادارندگان نماز قرار ده ].»
2) 2) - وسائل الشیعة: 4/20، حدیث 4401؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنْ أَبِیهِ قَالَ إِنَّا نَأْمُرُ صِبْیَانَنَا بِالصَّلَاةِ إِذَا کَانُوا بَنِی خَمْسِ سِنِینَ فَمُرُوا صِبْیَانَکُمْ بِالصَّلَاةِ إِذَا کَانُوا بَنِی سَبْعِ سِنِینَ.» وسائل الشیعة: 4/20، حدیث 4403؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ أَوْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام فِی حَدِیثٍ قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ یُتْرَکُ الْغُلَامُ حَتَّی یَتِمَّ لَهُ سَبْعُ سِنِینَ فَإِذَا تَمَّ لَهُ سَبْعُ سِنِینَ قِیلَ لَهُ اغْسِلْ وَجْهَکَ وَ کَفَّیْکَ فَإِذَا غَسَلَهُمَا قِیلَ لَهُ صَلِّ ثُمَّ یُتْرَکُ حَتَّی یَتِمَّ لَهُ تِسْعُ سِنِینَ فَإِذَا تَمَّتْ لَهُ عُلِّمَ الْوُضُوءَ وَ ضُرِبَ عَلَیْهِ وَ أُمِرَ بِالصَّلَاةِ وَ ضُرِبَ عَلَیْهَا فَإِذَا تَعَلَّمَ الْوُضُوءَ وَ الصَّلَاةَ غَفَرَ اللَّهُ لِوَالِدَیْهِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ.»
« وَ اُذْکُرْ فِی اَلْکِتٰابِ إِسْمٰاعِیلَ إِنَّهُ کٰانَ صٰادِقَ اَلْوَعْدِ وَ کٰانَ رَسُولاً نَبِیًّا * وَ کٰانَ یَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلاٰةِ وَ اَلزَّکٰاةِ وَ کٰانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرْضِیًّا» (1)
حبیب من! یکی از کارها حضرت اسماعیل علیه السلام در خانوادهاش این بود که خانوادهاش را به نماز وادار میکرد. «یَأْمُرُ» ؛ یعنی وادار کردن.
حضرت عیسی علیه السلام تازه به دنیا آمده بود. در گهواره فریاد زد؛
« وَ أَوْصٰانِی بِالصَّلاٰةِ وَ اَلزَّکٰاةِ» (2)
خدا به من در مورد نماز سفارش کرد. در قرآن میفرماید:
« وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ طَرَفَیِ اَلنَّهٰارِ وَ زُلَفاً مِنَ اَللَّیْلِ إِنَّ اَلْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ اَلسَّیِّئٰاتِ ذٰلِکَ ذِکْریٰ لِلذّٰاکِرِینَ» (3)
دو طرف روز، صبح و ظهر و بخشی از شب را نیز نماز بخوان؛ نماز مغرب و عشا. چرا؟ چون حبیب من!
« إِنَّ اَلْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ اَلسَّیِّئٰاتِ» .
1) 1) - مریم (19) : 54 - 55؛ «و در این کتاب، [ سرگذشتِ ] اسماعیل را یاد کن، که او وفا کننده به عهد و فرستادهای پیامبر بود * و همواره خانوادهاش را به نماز و زکات فرمان میداد، و نزد پروردگارش پسندیده بود.»
2) 2) - مریم (19) : 31؛ «و مرا به نماز و زکات سفارش کرده است.»
3) 3) - هود (11) : 114؛ «و نماز را در دو طرف روز و ساعات نخستین شب برپا دار، که یقیناً نیکیها، بدیها را از میان میبرند، این برای یادکنندگان تذکّر و یاد آوری است.»
اگر نماز، نماز واقعی باشد، چنان وجود انسان را پاکسازی میکند (1)که بعد از مدتی این نمازخوان دیگر بخل، حرص، کبر، ریا، کینه، بدخلقی و رذیلهای ندارد:
« إِنَّ اَلصَّلاٰةَ تَنْهیٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْکَرِ»
این وعده خدا درباره نماز است.
آیه دیگر که از عجایب آیات قرآن است:
« اُتْلُ مٰا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ اَلْکِتٰابِ وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ إِنَّ اَلصَّلاٰةَ تَنْهیٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْکَرِ وَ لَذِکْرُ اَللّٰهِ أَکْبَرُ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تَصْنَعُونَ» (2)
حبیب من! قرآن بخوان. مخصوصاً در ماه مبارک رمضان که وقتی قرآن مجید را
1) 1) - مستدرک الوسائل: 4/114، باب 5، نوادر ما یتعلق بأبواب أفعال الصلاة، حدیث 4267؛ «فِی تَفْسِیرِ قَوْلِهِ تَعَالَی اُتْلُ مٰا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ اَلْکِتٰابِ وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ إِنَّ اَلصَّلاٰةَ تَنْهیٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْکَرِ قَالَ مَنْ لَمْ تَنْهَهُ الصَّلَاةُ عَنِ الْفَحْشَاءِ وَ الْمُنْکَرِ لَمْ یَزْدَدْ مِنَ اللَّهِ إِلَّا بُعْداً.» بحار الأنوار: 79/198، باب 1، فضل الصلاة و عقاب تارکها؛ «وَ عَنْهُ صلی الله علیه و آله قَالَ لَاصَلَاةَ لِمَنْ لَمْ یُطِعِ الصَّلَاةَ وَ طَاعَةُ الصَّلَاةِ أَنْ تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَ الْمُنْکَرِ.» - وَ عَنْ جَابِرٍ قَالَ قِیلَ لِرَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله إِنَّ فُلَاناً یُصَلِّی بِالنَّهَارِ وَ یَسْرِقُ بِاللَّیْلِ فَقَالَ إِنَّ صَلَاتَهُ لَتَرْدَعُهُ. - وَ رَوَی أَصْحَابُنَا عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ مَنْ أَحَبَّ أَنْ یَعْلَمَ أَ قُبِلَتْ صَلَاتُهُ أَمْ لَمْ تُقْبَلْ فَلْیَنْظُرْ هَلْ مَنَعَتْهُ صَلَاتُهُ عَنِ الْفَحْشَاءِ وَ الْمُنْکَرِ فَبِقَدْرِ مَا مَنَعَتْهُ قُبِلَتْ مِنْهُ.
2) 2) - عنکبوت (29) : 45؛ «آنچه را از این کتاب به تو وحی شده است، بخوان و نماز را برپا دار، یقیناً نماز از کارهای زشت، و کارهای ناپسند باز میدارد؛ و همانا ذکر خدا بزرگتر است، و خدا آنچه را انجام میدهید، میداند.9
باز میکنیم، اولین سوره، سوره حمد است و شروع میکنیم:
« بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ» .
نوزده حرف بر زبان شما جاری شد. پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرمایند: هر مقدار در ماه مبارک قرآن بخوانید، (1)هر حرفی که از زبان شما عبور کند، ثواب کامل ختم قرآن را در نامه اعمال شما مینویسند.
حبیب من! این کتابی که به تو وحی شده است را بخوان، قرائت کن. وزن نماز چه اندازه است که نماز را با قرآن در عرض هم قرار داده است:
« اُتْلُ مٰا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ اَلْکِتٰابِ وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ إِنَّ اَلصَّلاٰةَ تَنْهیٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْکَرِ»
حبیبم! قرآن و نماز را در برنامه خود قرار ده؛ یعنی نماز از نظر ارزش، طبق ردهبندی این آیه، بعد از قرآن است؛ یعنی اگر قرآن را در ترازو بگذارند، بعد از قرآن، وزن نماز سنگین ترین است؛ چون بخشی از نماز، قرآن است.
طبیعت نماز، بازداشتن نمازگزار از گناهان کبیره پنهان و آشکار است و این نماز وقتی ادامه پیدا میکند، وجود انسان از یاد خدا پر میشود.
این هم ردهبندی دیگر قرآن است.
خدا در قرآن میفرماید:
1) 1) - إقبال الأعمال: 2، فصل فی تعظیمشهر رمضان؛ المصباح للکفعمی: 633، الفصل الثانی فی ثواب تفطیر الصیام؛ «وَ مَنْ تَلَا فِیهِ آیَةً مِنَ الْقُرْآنِ کَانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِ مَنْ خَتَمَ الْقُرْآنَ فِی غَیْرِهِ مِنَ الشُّهُور.» الکافی: 2/630، باب النوادر، حدیث 10؛ «عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ لِکُلِّ شَیْءٍ رَبِیعٌ وَ رَبِیعُ الْقُرْآنِ شَهْرُ رَمَضَانَ.»
« وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ لِذِکْرِی» (1).
« وَ لَذِکْرُ اَللّٰهِ أَکْبَرُ» (2)
نماز بخوانید تا یاد من وجود شما را پر کند، که این یاد، بزرگترین است.
« أَلاٰ بِذِکْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ» (3)
ذکر خدا آرامش میدهد، وقتی به شما آرامش داد، لحظهای که میخواهید بمیرید، میگوید:
« یٰا أَیَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ * اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً * فَادْخُلِی فِی عِبٰادِی * وَ اُدْخُلِی جَنَّتِی» (4)
این سیر نماز است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: وقتی رو به قبله ایستادید و با اخلاص نیت کردید، به محض این که میگویید: «الله اکبر» .
«اذا قام العبدُ للصلاة فکان هواه وقلبه الی اللّٰه تعالی انصرف کیوم ولدته اُمُّه» (5)
1) 1) - طه (20) : 14؛ «و نماز را برای یاد من برپا دار.»
2) 2) - عنکبوت (29) : 45؛ «و همانا ذکر خدا بزرگتر است.»
3) 3) - رعد (13) : 28؛ «همانا با یاد خدا دلها آرام میشود.»
4) 4) - فجر (89) : 27 - 30؛ «ای جان آرام گرفته و اطمینان یافته! * به سوی پروردگارت در حالی که از او خشنودی و او هم از تو خشنود است، باز گرد. * پس در میان بندگانم درآی * و در بهشتم وارد شو.»
5) 5) - مستدرک الوسائل: 3/59، باب 16، حدیث 3017.
گناهانت مانند روزی که از مادر به دنیا آمدی، پاک میشود. این اثر نماز است. (1)چون خدا در قرآن میفرماید: در هنگام قرآن خواندن «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم» بگویید، بعد از «الله اکبر» ، قبل از ورود به سوره حمد نماز، خوب است که انسان «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم» بگوید.
حضرت رسول صلی الله علیه و آله میفرمایند: وقتی «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم» گفتی و خدا تو را در پناه خود راه داد، به تعداد موهایی که در بدن داری، ثواب یک سال عبادت در پرونده اعمال تو ثبت میشود. (2)حافظ میفرماید:
1) 1) - مستدرک الوسائل: 3/59، باب 16، حدیث 3017.
2) 2) - الکافی: 3/265، باب فضل الصلاة حدیث 4 و 5؛ «قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ إِذَا قَامَ الْمُصَلِّی إِلَی الصَّلَاةِ نَزَلَتْ عَلَیْهِ الرَّحْمَةُ مِنْ أَعْنَانِالسَّمَاءِ إِلَی أَعْنَانِ الْأَرْضِ وَ حَفَّتْ بِهِ الْمَلَائِکَةُ وَ نَادَاهُ مَلَکٌ لَوْ یَعْلَمُ هَذَا الْمُصَلِّی مَا فِی الصَّلَاةِ مَا انْفَتَلَ.» - «عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله إِذَا قَامَ الْعَبْدُ الْمُؤْمِنُ فِی صَلَاتِهِ نَظَرَ اللَّهُ إِلَیْهِ أَوْ قَالَ أَقْبَلَ اللَّهُ عَلَیْهِ حَتَّی یَنْصَرِفَ وَ أَظَلَّتْهُ الرَّحْمَةُ مِنْ فَوْقِ رَأْسِهِ إِلَی أُفُقِ السَّمَاءِ وَ الْمَلَائِکَةُ تَحُفُّهُ مِنْ حَوْلِهِ إِلَی أُفُقِ السَّمَاءِ وَ وَکَّلَ اللَّهُ بِهِ مَلَکاً قَائِماً عَلَی رَأْسِهِ یَقُولُ لَهُ أَیُّهَا الْمُصَلِّی لَوْ تَعْلَمُ مَنْ یَنْظُرُ إِلَیْکَ وَ مَنْ تُنَاجِی مَا الْتَفَتَّ وَ لَازِلْتَ مِنْ مَوْضِعِکَ أَبَداً. مستدرک الوسائل: 3/388، باب30، حدیث 3856؛ «قَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله لَاتَدْخُلِ الْمَسَاجِدَ إِلَّا بِالطَّهَارَةِ وَ قَالَ صلی الله علیه و آله إِذَا دَخَلَ الْعَبْدُ الْمَسْجِدَ فَقَالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ قَالَ أَوَّهْ کَسَرَ ظَهْرِی وَ کَتَبَ اللَّهُ لَهُ بِهَا عِبَادَةَ سَنَةٍ وَ إِذَا خَرَجَ مِنَ الْمَسْجِدِ یَقُولُ مِثْلَ ذَلِکَ کَتَبَ اللَّهُ لَهُ بِکُلِّ شَعْرَةٍ عَلَی بَدَنِهِ مِائَةَ حَسَنَةٍ وَ رَفَعَ لَهُ مِائَةَ دَرَستَةٍ.» من لایحضره الفقیه: 2/272، باب ما یستحب للمسافر من الدعاء، حدیث 2417؛ «وَ رَوَی أَبُو بَصِیرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ مَنْ قَالَ حِینَ یَخْرُجُ مِنْ بَابِ دَارِهِ أَعُوذُ بِاللَّهِ مِمَّا عَاذَتْ مِنْهُ مَلَائِکَةُ اللَّهِ مِنْ شَرِّ هَذَا الْیَوْمِ وَ مِنْ شَرِّ الشَّیَاطِینِ وَ مِنْ شَرِّ مَنْ نَصَبَ لِأَوْلِیَاءِ اللَّهِ عز و جل وَ مِنْ شَرِّ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ مِنْ شَرِّ السِّبَاعِ وَ الْهَوَامِّ وَ مِنْ شَرِّ رُکُوبِ الْمَحَارِمِ کُلِّهَا أُجِیرُ نَفْسِی بِاللَّهِ مِنْ کُلِّ شَرٍّ غَفَرَ اللَّهُ لَهُ وَ تَابَ عَلَیْهِ وَ کَفَاهُ الْمُهِمَّ وَ حَجَزَهُ عَنِ السُّوءِ وَ عَصَمَهُ مِنَ الشَّرِّ.»
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست (1)
بعد از تمام شدن حمد و سوره، پروردگار ثواب یک حج و عمره قبول شده در نامه اعمال تو مینویسد. وقتی وارد رکوع میشوی، ثواب انفاق طلای سرخ به اندازه وزن بدنت در راه خدا را به تو میدهند و به اندازهای که همه صد و چهارده کتاب خدا را قرائت کنی، به تو ثواب میدهند.
وقتی از رکوع بلند میشوی و میگویی: «سمع الله لمن حمده» اینجا خدا به تو نظر رحمت میکند. وقتی به سجده میروی و «سبحان ربی الاعلی وبحمده» میگویی، خدا میفرماید: ای ملائکه! ثوابی مانند ثواب انبیا علیهم السلام را برای او بنویسید.
وقتی تشهد را میخوانی، ثواب صابران در راه خدا را در نامه عملت مینویسند و وقتی «السلام علیکم و رحمة الله و برکاته» میگویید، خدا میفرماید: تمام درهای بهشت را به روی او باز کنید، روز قیامت از هر دری که میخواهد، برود.
این ثواب و پاداش دو رکعت نماز است. شما که تمام عمر نماز خواندید، میدانید چه پاداشی در خزانه خدا برای شما ذخیره شده است؟ (2)
1) 1) - حافظ شیرازی.
2) 2) - جامع الأخبار: 77، الفصل السادس و الثلاثون فی صلاة الجماعة؛ «عَنْ أَبِی سَلَمَةَ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ عَنِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله قَالَ أَتَانِی جَبْرَائِیلُ علیه السلام مَعَ سَبْعِینَ أَلْفَ مَلَکٍبَعْدَ صَلَاةِ الظُّهْرِ وَ قَالَ یَا مُحَمَّدُ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی یُقْرِئُکَ السَّلَامَ وَ أَهْدَی إِلَیْکَ هَدِیَّتَیْنِ لَمْ یُهْدِهِمَا إِلَی نَبِیٍّ قَبْلَکَ قَالَ یَا جَبْرَائِیلُ وَ مَا الْهَدِیَّتَانِ قَالَ الصَّلَوَاتُ الْخَمْسُ فِی الْجَمَاعَةِ قُلْتُ یَا جَبْرَائِیلُ وَ مَا لِأُمَّتِی فِی الْجَمَاعَةِ قَالَ یَا مُحَمَّدُ إِذَا کَانَا اثْنَیْنِ کَتَبَ اللَّهُ تَعَالَی لِکُلِّ وَاحِدٍ بِکُلِّ رَکْعَةٍ مِائَةً وَ خَمْسِینَ صَلَاةً وَ إِذَا کَانُوا ثَلَاثَةً کَتَبَ اللَّهُ تَعَالَی لِکُلِّ وَاحِدٍ بِکُلِّ رَکْعَةٍ مِائَتَیْ وَ خَمْسِینَ صَلَاةً وَ إِذَا کَانُوا أَرْبَعَةً کَتَبَ اللَّهُ تَعَالَی لِکُلِّ وَاحِدٍ بِکُلِّ رَکْعَةٍ ألف [ أَلْفاً وَ مِائَتَیْ صَلَاةٍ وَ إِذَا کَانُوا خَمْسَةً کَتَبَ اللَّهُ تَعَالَی بِکُلِّ وَاحِدٍ أَلْفاً وَ ثَلَاثَمِائَةِ صَلَاةٍ وَ إِذَا کَانُوا سِتَّةً کَتَبَ اللَّهُ تَعَالَی بِکُلِّ رَکْعَةٍ أَلْفَیْنِ وَ أَرْبَعَمِائَةِ صَلَاةٍ وَ إِذَا کَانُوا سَبْعَةً کَتَبَ اللَّهُ تَعَالَی بِکُلِّ رَکْعَةٍ أَرْبَعَةَ آلَافٍ وَ ثَمَانَمِائَةِ صَلَاةٍ وَ إِذَا کَانُوا ثَمَانِیَةً کَتَبَ اللَّهُ لِکُلِّ وَاحِدٍ بِکُلِّ رَکْعَةٍ تسعمائة ألف [ تِسْعَةَ آلَافٍ وَ سِتَّمِائَةِ صَلَاةٍ وَ إِذَا کَانُوا تِسْعَةً کَتَبَ اللَّهُ لِکُلِّ وَاحِدٍ بِکُلِّ رَکْعَةٍ تِسْعَةَ عَشَرَ أَلْفَ صَلَاةٍ وَ إِذَا کَانُوا عَشَرَةً کَتَبَ اللَّهُ لِکُلِّ وَاحِدٍ بِکُلِّ رَکْعَة سَبْعِینَ أَلْفاً وَ أَلْفَیْنِ وَ ثَمَانَمِائَةِ صَلَاةٍ وَ إِذَا زَادَ عَلَی الْعَشَرَةِ فَلَوْ صَارَ بِحَارُ الْأَرْضِ وَ السَّمَاوَاتِ کُلُّهَا مِدَاداًوَ الْأَشْجَارُ أَقْلَاماً وَ الثَّقَلَانِ وَ الْمَلَائِکَةُ کُتَّاباً لَمْ یَقْدِرُوا أَنْ یَکْتُبُوا ثَوَابَ رَکْعَةٍ وَاحِدَةٍ یَا مُحَمَّدُ تَکْبِیرَةٌ یُدْرِکُهُ الْمُؤْمِنُ مَعَ الْإِمَامِ خَیْرٌ مِنْ سَبْعِینَ حِجَّةً وَ أَلْفِ عُمْرَةٍ سِوَی الْفَرِیضَةِ یَا مُحَمَّدُ رَکْعَةٌ یُصَلِّیهَا الْمُؤْمِنُ مَعَ الْإِمَامِ خَیْرٌ لَهُ مِنْ أَنْ یَتَصَدَّقَ مِائَةَ أَلْفِ دِینَارٍ عَلَی الْمَسَاکِینِ وَ سَجْدَةٌ یَسْجُدُهَا مَعَ الْإِمَامِ خَیْرٌ لَهُ مِنْ عِبَادَةِ سَنَةٍ وَ رَکْعَةٌ یَرْکَعُهَا الْمُؤْمِنُ مَعَ الْإِمَامِ خَیْرٌ لَهُ مِنْ مِائَتَیْ رَقَبَةٍ یُعْتِقُهَا فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ لَیْسَ عَلَی مَنْ مَاتَ عَلَی السُّنَّةِ وَ الْجَمَاعَةِ عَذَابُ الْقَبْرِ وَ لَاشِدَّةُ یَوْمِ الْقِیَامَةِ یَا مُحَمَّدُ مَنْ أَحَبَّ الْجَمَاعَةَ أَحَبَّهُ اللَّهُ وَ الْمَلَائِکَةُ أجمعین [ أَجْمَعُون.»
حضرت سیدالشهدا علیه السلام جملهای دارند:
«إنّی احبّ الصلاة» (1)من عاشق نمازم.
امام مجتبی علیه السلام میفرمایند: من و حسین علیهما السلام کوچک بودیم، شب مادر به ما شام میداد و ما را میخواباند، تا صبح هر بار بیدار میشدیم، میدیدیم مادر ما در محراب عبادت است، چه نمازی میخواند و چه میکرد. به قدری شبها مادر ما روی پا ایستاده بود که هر دو پایش ورم کرده بود. تا این حد حضرت زهرا علیها السلام عاشق
1) 1) - اللهوف: 89، المسلک الثانی فی وصف القتال. . . .
نماز بود. (1)حضرت سکینه علیها السلام میفرماید: عمهام همه ما را جمع میکرد، اما خودش نمیدانستیم کجا رفته است؟ من این طرف و آن طرف گشتم، بالاخره او را در تاریکی پیدا کردم، دیدم نماز شب میخواند. چقدر عاشق نماز بودند. عمه هر شب نماز را ایستاده میخواند، اما آنجا نشسته در حال نماز بود. (2)
1) 1) - وسائل الشیعة: 7/112، باب 42، حدیث 8884؛ بحار الأنوار: 43/81، باب 4؛ «عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَخِیهِ الْحَسَنِ قَالَ رَأَیْتُ أُمِّی فَاطِمَةَ علیه السلام قَامَتْ فِی مِحْرَابِهَا لَیْلَةَ جُمُعَتِهَا فَلَمْ تَزَلْ رَاکِعَةً سَاجِدَةً حَتَّی اتَّضَحَ عَمُودُ الصُّبْحِ وَ سَمِعْتُهَا تَدْعُو لِلْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ وَ تُسَمِّیهِمْ وَ تُکْثِرُ الدُّعَاءَ لَهُمْ وَ لَاتَدْعُو لِنَفْسِهَا بِشَیْءٍ فَقُلْتُ لَهَا یَا أُمَّاهْ لِمَ لَاتَدْعُوِنَّ لِنَفْسِکِ کَمَا تَدْعُوِنَّ لِغَیْرِکِ فَقَالَتْ یَا بُنَیَّ الْجَارُ ثُمَّ الدَّارُ.» بحار الأنوار: 43/84، باب 4؛ «الْحَسَنُ الْبَصْرِیُّ مَا کَانَ فِی هَذِهِ الْأُمَّةِ أَعْبَدَ مِنْ فَاطِمَةَ کَانَتْ تَقُومُ حَتَّی تَوَرَّمَ قَدَمَاهَا.»
2) 2) - وفیات الأئمة - من علماء البحرین والقطیف: 440 - 441؛ «و أما عبادتها: فهی تالیة أمها الزهراء علیها السلام و کانت تقضی عامة لیالیها بالتهجد وتلاوة القرآن، ففی (مثیر الأحزان) للعلامة الشیخ شریف الجواهری (قدس سره) : قالت فاطمة بنت الحسین علیها السلام وأما عمتی زینب فإنها لم تزل قائمة فی تلک اللیلة أیالعاشرة من المحرم فی محرابها، تستغیث إلی ربها، فما هدأت لنا عین ولا سکنت لنا رنة. وعن الفاضل النائینی البرجردی: أن الحسین لما ودع أخته زینب وداعه الأخیر قال لها: یا أختاه لا تنسینی فی نافلة اللیل، وهذا الخبر رواه هذا الفاضل عن بعض المقاتل المعتبرة. وقال بعض ذوی الفضل: أنها (صلوات الله علیها) ما ترکت تهجدها لله تعالی طول دهرها حتی لیلة الحادی عشر من المحرم. وروی عن زین العابدین علیه السلام أنه قال: رأیتها تلک اللیلة تصلی من جلوس، وروی بعض المتبقین عن الإمام زین العابدین علیه السلام أنه قال: إن عمتی زینب کانت تؤدی صلواتها من الفرائض والنوافل عند سیر القوم بنا من الکوفة إلی الشام من قیام، وفی بعض المنازل کانت تصلی من جلوس فسألتها عن سبب ذلک فقالت: أصلی من جلوس لشدة الجوع والضعف منذ ثلاث لیال، لأنها کانت تقسم ما یصیبها من الطعام علی الأطفال لان القوم کانوا یدفعون لکل واحد منا رغیفا واحدا من الخبز فی الیوم واللیل.»
آب حیات من است، خاک سر کوی دوست
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1373
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
درجاتی که خداوند در عالم معنا - در دنیا و آخرت - برای ما قرار داده است، یقیناً در طول درجات انبیا و ائمه طاهرین علیهم السلام است. این اکرامی که به ما کرده است را در قرآن نیز اشاره فرموده است:
« وَ لَقَدْ کَرَّمْنٰا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْنٰاهُمْ فِی اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ وَ رَزَقْنٰاهُمْ مِنَ اَلطَّیِّبٰاتِ وَ فَضَّلْنٰاهُمْ عَلیٰ کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا تَفْضِیلاً» (1)
این اوج اکرام انسان است. به ما نیز ختم شده است؛ یعنی ما خاتم مکرمین هستیم. بعد از ما دیگر موجود زندهای در عرض ما نیست. این درجات و اکرام، به ما ختم میشود و به ما پایان میپذیرد. چیزی که هست، رده اول این اکرام و درجات، ویژه انبیا و ائمه علیهم السلام است. شما مقام نبوت و امامت - به معنی الخاص - را جدا کنید؛ چون که خداوند بنا ندارد این دو مقام را بعد از آنها به کسی عنایت کند. البته نیازی نیست که به کسی عنایت کند؛ چون ظرف آن در مرحله نبوت و امامت پر
1) 1) - اسراء (17) : 70؛ «به یقین فرزندان آدم را کرامت دادیم، و آنان را در خشکی و دریا [ بر مرکبهایی که در اختیارشان گذاشتیم ] سوار کردیم، و به آنان از نعمت های پاکیزه روزی بخشیدیم، وآنان را بر بسیاری از آفریدههای خود برتری کامل دادیم.»
شده است.
منهای مقام نبوت و امامت، هر چه مقام و درجه در قرآن کریم میبینیم، انسانها شایستگی به دست آوردن آنها را دارند. برای رسیدن به این درجات و مقامات، منازلی را باید طی کرد که پس از طیّ آن منازل، ضرورتاً صورت دنیایی و آخرتی آن درجات و مقامات در همین دنیا ظهور میکند، الاّ این که خیلی از آنها را ما نمیبینیم، ولی ظهورش قطعی است.
این معانی در آیات و روایات زیاد ذکر شدهاند. خداوند در قرآن مجید از بسیاری از مردم سخت گلایه میکند که به نظر اهل دل: این گلایهها، گلایه محبتی است، نه گلایه خشم و غضب. برای نمونه در قرآن مجید میخوانید:
« فَلاَ اِقْتَحَمَ اَلْعَقَبَةَ * وَ مٰا أَدْرٰاکَ مَا اَلْعَقَبَةُ * فَکُّ رَقَبَةٍ * أَوْ إِطْعٰامٌ فِی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَةٍ * یَتِیماً ذٰا مَقْرَبَةٍ * أَوْ مِسْکِیناً ذٰا مَتْرَبَةٍ» (1)
چرا انسانها از این گردنه بسیار مفید، که گردنه تکلیف و وظیفه است، بالا نمیآیند. اهل دل درست میگویند، لحن این گلایه، لحن محبتی است.
میخواهد عظمت این گردنه را بفرماید. سپس بیان میکند که منظورم از این گردنه و بالا رفتن از آن، این است که این تکالیف جنبه رفعت دارند که به عقبه تعبیر شده است.
1) 1) - بلد (90) : 11 - 16؛ «پس شتابان و با شدت به آن گردنه سخت وارد نشد؛ * و تو چه میدانی آن گردنه سخت چیست؟ * آزاد کردن برده، * یا طعام دادن در روز گرسنگی و قحطی، * به یتیمی خویشاوند، * یا مستمندی خاکنشین.»
آزاد کردن انسان، یکی از نتایج این تکلیف است. نهایت این آزادی نیز آزادی خود انسان است. پس چرا به این تکلیف عمل نمیکنید؟ چرا از خودیت خود، از اسارت هوای نفس، شیطان، شهوات، مال و مقام خود را آزاد نمیکنید؟ نمیخواهد بفرماید: چرا مال، مقام و شهوت دارید؟ بلکه میخواهد بفرماید: چرا آنها خادم تو نیستند و تو خادم آنها هستی؟
چرا خود را آزاد نمیکنید؟ این اسارت برای چیست؟ چرا جا ماندهاید؟
« أَوْ إِطْعٰامٌ فِی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَةٍ» .
چرا برای روز سختی، مشکل، رنج و نداری قیامت، به مشکل داران در زندگی کمک نمیکنید. تو اسیر مال نیستی؟ (1)
1) 1) - الکافی: 2/201، باب إطعام المؤمن، حدیث 5 و 6؛ «عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیه السلام قَالَ مَنْ أَطْعَمَ مُؤْمِناً مِنْ جُوعٍ أَطْعَمَهُ اللَّهُ مِنْ ثِمَارِ الْجَنَّةِ وَ مَنْ سَقَی مُؤْمِناً مِنْ ظَمَإٍ سَقَاهُ اللَّهُ مِنَ الرَّحِیقِ الْمَخْتُومِ.» «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ مَنْ أَطْعَمَ مُؤْمِناً حَتَّی یُشْبِعَهُ لَمْ یَدْرِ أَحَدٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ مَا لَهُ مِنَ الْأَجْرِ فِی الآْخِرَةِ لَامَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لَانَبِیٌّ مُرْسَلٌ إِلَّا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ ثُمَّ قَالَ مِنْ مُوجِبَاتِ الْمَغْفِرَةِ إِطْعَامُ الْمُسْلِمِ السَّغْبَانِ ثُمَّ تَلَا قَوْلَ اللَّهِ عز و جل: « أَوْ إِطْعٰامٌ فِی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَةٍ یَتِیماً ذٰا مَقْرَبَةٍ أَوْ مِسْکِیناً ذٰا مَتْرَبَةٍ » .»
2) 2) - بلد (90) : 11 - 16؛ «طعام دادن در روز گرسنگی و قحطی، * به یتیمی خویشاوند، * یا مستمندی خاکنشین.»
چرا به یتیم خاکنشین (1)- که کنایه از این است که از ابزار زندگی محروم است - کمک نمیکنید؟ این معنی گردنه و تکلیف است.
گلایه میکند: من که تمام زمینههای رسیدن به درجات و منازل الهی را برای شما فراهم کردهام، شما چرا برای به دست آوردن آن درجات، قدم برنمیدارید؟ این مقدمه بحث است.
کسانی که در این دنیا، در همین مدت کوتاه عمر، به این درجات عالی معنوی رسیدند که ثمره آن را در آخرت خواهند دید، با طیّ منازلی که خود پروردگار قرار داده بود، به این درجات دنیایی و آخرتی رسیدند.
حضرت یوسف علیه السلام یکی از آنهاست. بحث ما در آیات انتخابی این سوره است.
حضرت یوسف علیه السلام چرا یوسف شد؟ در آیات قرآن نزدیک به بیست مقام ملکوتی برای این پیامبر خدا شمرده شده که اگر هر مقامش را به تمام اهل دنیا پخش کنند، تمام باطن آنها را فرا میگیرد.
این منازل کدام است؟ این که میگویند: این شخص سالک و اهل سلوک است، در مکتب اهلبیت علیهم السلام سالک به چنین انسانی میگویند. سلوک به چنین حقیقتی میگویند که پروردگار در ده منزل شمرده است. در آیه سی و پنج سوره مبارکه
1) 1) - وسائل الشیعة: 16/338، باب 19، حدیث 21705؛ «عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مَرَّ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ علیه السلام بِقَبْرٍ یُعَذَّبُ صَاحِبُهُ ثُمَّ مَرَّ بِهِ مِنْ قَابِلٍ فَإِذَا هُوَ لَیْسَ یُعَذَّبُ فَقَالَ یَا رَبِّ مَرَرْتُ بِهَذَا الْقَبْرِ عَامَ أَوَّلَ وَ هُوَ یُعَذَّبُ وَ مَرَرْتُ بِهِ الْعَامَ وَ هُوَ لَیْسَ یُعَذَّبُ فَأَوْحَی اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ إِلَیْهِ یَا رُوحَ اللَّهِ قَدْ أَدْرَکَ لَهُ وَلَدٌ صَالِحٌ فَأَصْلَحَ طَرِیقاً وَ آوَی یَتِیماً فَغَفَرْتُ لَهُ بِمَا عَمِلَ ابْنُهُ.» بحار الأنوار: 3/72، باب 31، حدیث 4؛ «عَنِ الصَّادِقِ عَنْ أَبِیهِ علیه السلام قَالَ قَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله مَنْ کَفَلَ یَتِیماً وَ کَفَلَ نَفَقَتَهُ کُنْتُ أَنَا وَ هُوَ فِی الْجَنَّةِ کَهَاتَیْنِ وَ قَرَنَ بَیْنَ إِصْبَعَیْهِ الْمُسَبِّحَةِ وَ الْوُسْطَی.»
احزاب آمده است که:
این ده منزل نیز دارای دو مقام، کمال و درجه میباشد، البته درجات به این دو حقیقت منحصر نیست، بلکه خداوند نمونه ارائه داده است.
ابتدای آیه میفرماید:
« إِنَّ اَلْمُسْلِمِینَ وَ اَلْمُسْلِمٰاتِ وَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ وَ اَلْقٰانِتِینَ وَ اَلْقٰانِتٰاتِ وَ اَلصّٰادِقِینَ وَ اَلصّٰادِقٰاتِ وَ اَلصّٰابِرِینَ وَ اَلصّٰابِرٰاتِ وَ اَلْخٰاشِعِینَ وَ اَلْخٰاشِعٰاتِ وَ اَلْمُتَصَدِّقِینَ وَ اَلْمُتَصَدِّقٰاتِ وَ اَلصّٰائِمِینَ وَ اَلصّٰائِمٰاتِ وَ اَلْحٰافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَ اَلْحٰافِظٰاتِ وَ اَلذّٰاکِرِینَ اَللّٰهَ کَثِیراً وَ اَلذّٰاکِرٰاتِ أَعَدَّ اَللّٰهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً» (1)
این ده منزل است که ما باید طی کنیم. به تعبیر خود پروردگار در قرآن:
« تِلْکَ عَشَرَةٌ کٰامِلَةٌ» (2)
ناتمامان جهان را کند این ده تمام
« وَ وٰاعَدْنٰا مُوسیٰ ثَلاٰثِینَ لَیْلَةً وَ أَتْمَمْنٰاهٰا بِعَشْرٍ» (3)
1) 1) - احزاب (33) : 35؛ «مسلماً خدا برای مردان و زنان مسلمان و مردان و زنان با ایمان، و مردان و زنان عبادتپیشه، و مردان و زنان راستگو و مردان و زنان شکیبا، و مردان و زنان فروتن، و مردان و زنان صدقه دهنده، و مردان و زنان روزهدار، و مردان و زنان حفظ کننده خود از پلیدیهای جنسی، و مردان و زنانی که بسیار یاد خدا میکنند، آمرزش و پاداشی بزرگ آماده کرده است.»
2) 2) - بقره (2) : 196؛ «این ده روز کامل است [و قابل کم و زیاد شدن نیست ].»
3) 3) - اعراف (7) : 142؛ «و با موسی [ برای عبادتی ویژه و دریافت تورات ] سی شب وعده گذاشتیم و آن را با [ افزودن ] ده شب کامل کردیم.»
دو درجه را هم در پایان آیه بیان میکند.
« أَعَدَّ اَللّٰهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً»
میفرماید: من برای شما که این ده منزل را طی میکنید، دو درجه آماده کردم. به آنچه که آماده کردم وصل شوید و برسید.
وقتی خدا بفرماید: عظیم، دیگر باید بدانید یعنی چه؟ گویا کسی از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید: یا رسول الله! خدا، این عالم با عظمت را خلق کرد، با میلیونها ستاره، خورشید، ماه، کهکشان، فلک، بروج و سحابی، اما خودش به این صنعت نگاه میکند، چه چیز به نظرش میآید؟ پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: این مجموعه در دید پروردگار مانند بال مگس است. آن وقت برای کسی که این ده منزل را طی کند، بفرماید: «وَ أَجْراً عَظِیماً» خودش این اجر را چگونه دیده است که میفرماید: عظیم است؟ اینجا فهم همه ما قاصر است. (3)
1) 1) - فجر (89) : 1 - 2؛ «سوگند به سپیده دم * و به شبهای دهگانه.»
2) 2) - المناقب: 1/281؛ «جابر الجعفی عنه علیه السلام فی تفسیر قوله وَ الْفَجْرِ وَ لَیالٍ عَشْرٍ یا جابر وَ الْفَجْرِ جدی وَ لَیالٍ عَشْرٍ عشرة أئمة وَ الشَّفْعِ أمیر المؤمنین وَ الْوَتْرِ اسم القائم.»
3) 3) - بحار الأنوار: 55/17، حدیث 10؛ «عَنْ أَبِی ذَرٍّ قَالَ سُئِلَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله عَنِ الْکُرْسِیِّ فَقَالَ یَا أَبَا ذَرٍّ مَا السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرَضُونَ السَّبْعُ عِنْدَ الْکُرْسِیِّ إِلَّا کَحَلْقَةٍ مُلْقَاةٍ بِأَرْضِ فَلَاةٍ وَ إِنَّ فَضْلَ الْعَرْشِ عَلَی الْکُرْسِیِّ کَفَضْلِ الْفَلَاةِ عَلَی تِلْکَ الْحَلْقَةِ.» بحار الأنوار: 55/18، حدیث 16؛ «عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ مَا یَقْدِرُ قَدْرَ الْعَرْشِ إِلَّا الَّذِی خَلَقَهُ وَ إِنَّ السَّمَاوَاتِ فِی خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِثْلُ قُبَّةٍ فِی صَحْرَاءَ.» بحار الأنوار: 55/18، حدیث 17؛ «عَنْ مُجَاهِدٍ قَالَ مَا أَخَذَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ مِنَ الْعَرْشِ إِلَّا کَمَا تَأْخُذُ الْحَلْقَةُ مِنْ أَرْضِ الْفَلَاةِ.»
این پاداشی است که برای هیچ کس تعریف نکرده و به چشم هیچ کس درنیاورده است. در قرآن میفرماید:
« فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ» (1)
چیزی را برای اینها قرار دادهام که مقدار آن را در این عالم به هیچ کس، حتی به پیغمبر و امامی نیز خبر ندادهام.
باز این غیر از آن چیزی است که امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند. وقتی میپرسند:
اینها کجا هستند؟ (2)میفرماید:
1) 1) - سجده (32) : 17؛ «پس هیچ کس نمیداند چه چیزهایی که مایه شادمانی و خوشحالی آنان است به پاداش اعمالی که همواره انجام میدادهاند، برای آنان پنهان داشتهاند.»
2) 2) - الجواهر السنیة، کلیات حدیث قدسی: 385، الباب الحادی عشر؛ «یاأحمد، هل تعرف ما للزاهدین عندی؟ قال: لا یا ربّ، قال: یبعث الخلق و یناقشون للحساب و هم من ذلک آمنون. إنّ أدنی ما اعطی الزاهدین فی الآخرة أن اعطیهم مفاتیح الجنان کلّها حتّی یفتحوا أیّ باب شاؤوا، و لا أحجب عنهم وجهی و لأنعمنّهم بألوان التلذّذ من کلامی و لأجلسنّهم (فی مقعد صدق) و اذکرهم ما صنعوا و تعبوا فی دار الدنیا، و افتح لهم أربعة أبواب: باب تدخل علیهم الهدایا بکرة و عشیا من عندی، و باب ینظرون منه إلیّ کیف شاؤوا بلا صعوبة، و باب یطّلعون منه إلی النار فینظرون للظالمین کیف یعذّبون، و باب یدخل علیهم منه الوصائف و الحور العین.» البرهان فی تفسیر القرآن: 5/522، سورة القمر (54) الآیات 48 الی 55، حدیث: 10285؛ «جابر بن عبد الله (رضی الله عنه) ، قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله لعلی علیه السلام: [یا علی] من أحبک و تولاک أسکنه الله معنا فی الجنة» . ثم تلا رسول الله صلی الله علیه و آله «إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ» .»
« فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ» (1)
باز این غیر از آن چیزی است که میفرماید:
« وَ اُدْخُلِی جَنَّتِی» (2)
نه آن هشت بهشت، بلکه بهشت ویژه خودم که امام میفرمود: این « جَنَّتِی » برای ما روشن نیست که چیست، جنّات (3)را میفهمیم که خدا هشت بهشت با همه نعمتها دارد، اما « جَنَّتِی » بهشت خاصّ و ویژه خودم را، که آیا بهشت تجلّی است؟ یا بهشت ذات است؟ نمیفهمیم.
حیف نیست مردم عمری را در جادهها و منازل دیگر بروند و سلوک و سیر دیگری داشته باشند؟ و هنگام مردن چشم باز کنند که همه درجات را نشان دهند و بگویند: تو خود را از اینها محروم کردی.
« إِنَّ اَلْمُسْلِمِینَ وَ اَلْمُسْلِمٰاتِ» .
اسلام در اینجا یعنی چه؟ جریان حضرت ابراهیم و اسماعیل علیهما السلام که در سوره بقره ذکر شدهاند، وقتی کعبه را بنا کردند و هر دو به دیوار کعبه تکیه دادند، در حالی
1) 1) - قمر (54) : 55؛ «در جایگاهی حق و پسندیده نزد پادشاهی توانا.»
2) 2) - فجر (89) : 30؛ «و در بهشتم وارد شو.»
3) 3) - بحار الأنوار: 14/295، باب 21؛ «یَا عِیسَی إِنَّ الْمُلْکَ لِی وَ بِیَدِی وَ أَنَا الْمَلِکُ فَإِنْ تُطِعْنِی أَدْخَلْتُکَ جَنَّتِی فِی جِوَارِ الصَّالِحِینَ.» بحار الأنوار: 8/187، باب 23، حدیث 157؛ «عَنْ یَزِیدَ بْنِ سَلَّامٍ أَنَّهُ سَأَلَ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله لِمَ سُمِّیَتِ الْجَنَّةُ جَنَّةً قَالَ لِأَنَّهَا جَنِینَةٌ خِیَرَةٌ نَقِیَّةٌ وَ عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَی ذِکْرُهُ مَرْضِیَّةٌ.»
که حضرت ابراهیم علیه السلام از صد سال گذشته بود و حضرت اسماعیل علیه السلام نیز نوجوان بود، هر دو با گریه دست بلند کردند؛ چون دعای انبیا به این شکل بوده است:
«هب لی من قلبک الخشوع و من بدنک الخضوع و من عینیک الدموع» (1)ای موسی! هر وقت به در خانه من میآیی و میخواهی دعا کنی، با دل خاشع، بدن خاکسار و دو چشم پرگریه بیا. این حال انبیا علیهم السلام بود. این پدر و پسر نیز با این حال به پروردگار گفتند:
« رَبَّنٰا وَ اِجْعَلْنٰا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنٰا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ» (2)
یعنی به ما توفیق بده که «اشهد ان لا اله الا الله» بگوییم تا تازه مسلمان شویم. این اسلامی که حضرت ابراهیم و اسماعیل علیه السلام از خدا میخواهند، چه اسلامی است؟
این اسلام را اهل تحقیق این گونه معنا کردهاند: تسلیم باطن به تمام خواستههای خدا و تسلیم کردن بدن به تمام عبادات.
این داستان عجیب را جبرئیل میگوید. ظاهراً برای پیغمبر صلی الله علیه و آله تعریف میکند:
من جریان حضرت یوسف علیه السلام را دنبال کردم، تا وقتی که پادشاه مملکت شد. از دامن پدر تا فراق، عمق چاه تاریک، گرفتار شدن به دست کاروان، فروخته شدن با قیمت کم، دچار شدن به آن زن مصری، نه سال به زندان افتادن، بعد وزیر دارایی شدن و بعد نیز پادشاه شدن.
گفت: روزی که حضرت یوسف علیه السلام را بر سر تخت نشاندند و تاج شاهی بر سر ایشان گذاشتند، من آن روز را نیز نگاه کردم، تا شب شد و به نیمه رسید. دیدم لباس سلطنت را درآورد و لباس کهنه پارهای پوشید. به دور از چشم مأموران از کاخ و شهر درآمد و به بیابان رفت، گودالی پیدا کرد، با تمام بدن روی خاک افتاد، صورتش را روی خاک گذاشت، بلند بلند گریه کرد و گفت:
« رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ اَلْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ اَلْأَحٰادِیثِ فٰاطِرَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ» (1)
این حکومتی که امروز به دست من سپردی، حکومت کوچکی است. در ادبیات عرب «من» در « مِنَ اَلْمُلْکِ » تبعیضیه است؛ یعنی گوشه کوچکی از حکومت را در اختیار من گذاشتهای. علم رؤیا را نیز تو به من تعلیم دادی، امشب در این بیابان تک و تنها با گریه از تو میخواهم: (2)« تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ» (3)
1) 1) - یوسف (12) : 101؛ «پروردگارا! تو بخشی از فرمانروایی را به من عطا کردی و برخی از تعبیر خوابها را به من آموختی. ای پدید آورنده آسمانها و زمین! .»
2) 2) - تفسیرالعیاشی: 2/199؛ بحار الأنوار: 12/320، باب 9، حدیث 148؛ «عَنْ عَبَّاسِ بْنِ یَزِیدَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ بَیْنَا رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله جَالِسٌ فِی أَهْلِ بَیْتِهِ إِذْ قَالَ أَحَبَّ یُوسُفُ أَنْ یَسْتَوْثِقَ لِنَفْسِهِ قَالَ فَقِیلَ بِمَا ذَا یَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ لَمَّا عَزَلَ لَهُ عَزِیزُ مِصْرَ عَنْ مِصْرَ لَبِسَ ثَوْبَیْنِ جَدِیدَیْنِ أَوْ قَالَ لَطِیفَیْنِ وَ خَرَجَ إِلَی فَلَاةٍ مِنَ الْأَرْضِ فَصَلَّی رَکَعَاتٍ فَلَمَّا فَرَغَ رَفَعَ یَدَهُ إِلَی السَّمَاءِ فَقَالَ رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیا وَ الآْخِرَةِ قَالَ فَهَبَطَ إِلَیْهِ جَبْرَئِیلُ فَقَالَ لَهُ یَا یُوسُفُ مَا حَاجَتُکَ فَقَالَ رَبِّ تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام خَشِیَ الْفِتَنَ.»
3) 3) - یوسف (12) : 101؛ «در حالی که تسلیم [ فرمانهای تو ] باشم جانم را بگیر، و به شایستگان مُلحقم کن.»
روزی که ملک الموت را میفرستی تا مرا ببرد، من نسبت به تو حالت تسلیم داشته باشم. عیبی در من نباشد.
قبل از انقلاب، دوازدهم رجب، زمستان بود، به مشهد رفتم. به آیت الله العظمی میلانی (1)عشق میورزیدم. اهل خدا، حال، دل و عرفان بود. رفتم، دیدم تنها نشستهاند و مشغول مطالعه هستند. سلام کردم. چند دقیقه نشستم، دیگر به خودم اجازه ندادم بیشتر بنشینم. گفتم: اجازه میدهید بروم؟ پرسیدند: کجا میروی؟
1) 1) - آیة اللّه العظمی آقای حاج سید محمدهادی حسینی میلانی بن العلامة الحجة آیة الله آقا سیدجعفر بن العلامه الورع آیة الله آقا سیداحمد حسینی میلانی از مراجع تقلید بزرگ و آیات عظام معاصر است در مشهد مقدس؛ معظم له در شب هفتم ماه محرم هزار و سیصد و سیزده قمری در خاندان بزرگ علمی در نجف اشرف متولد شد و در مهد تربیت والد ماجدش که داماد گرامی علامه فقیه آیة الله العظمی حاج شیخ محمدحسن مامقانی بوده پرورش یافته است والد ماجدش مرحوم آیة الله آقا سیدجعفر حسینی از علماء جلیل القدر نجف اشرف و از شاگردان مرحوم آیة الله العظمی آقا شیخ حسن مامقانی به شمار میرفت و مردی بود که در زمان خود به علم و تقوا شهرتی داشت قبل از اینکه مردم از فضائل اخلاقی و مقامات علمی آن بزرگوار برخوردار گردند در سن جوانی از دنیا رحلت نمود و در رواق شمالی مرقد مطهر حضرت موسی بن جعفر و جواد الائمه علیه السلام دفن شد. وی فرزند مرحوم آیة الله سیداحمد حسینی میلانی که از شاگردان آیة الله العظمی آقاشیخ محمدحسن صاحب کتاب جواهر و در آذربایجان مرجع تقلید و پناهگاه مسلمانان بود. مرحوم آقا سیداحمد فرزند حجة الاسلام آقا سیدمرتضی بن رکن الاسلام آقا سیدعلی اکبر که مورد علاقه مردم بودند بوده و او فرزند آقا سید اسد اللّه حسینی بود و این دو بزرگوار ساکن قصبه میلان بودند و پدران بزرگوار آنان از شرفاء سادات مدینه طیبة محسوب میشد. پدر بزرگوار آقا سید اسداللة به حسب تقاضای اهالی آذربایجان متوجه به آن سامان شده و در آنجا از دنیا رفت. مرقد او هم اکنون زیارتگاه عموم میباشند.
گفتم: مسافرخانه. فرمودند: به مسافرخانه نرو. گفتم: چشم. هر کجا شما بفرمایید، من میروم.
فرمود: ما که مقیم مشهدیم، خیلی حرف ما نزد حضرت رضا علیه السلام خریدار ندارد، اما شما که مسافر هستید و از راه دور آمدید، حرف شما را زودتر گوش میدهد. در زیارتش میخوانید:
«اللهم الیک صمدتُ من ارضی و قطعت البلاد رجاء رحمتک فلا تخیّبنی و لا تردّنی بغیر قضاء حوائجی» (1)خدایا من از راه دور آمدهام، مرا ناامید و دست خالی رد نکن. فرمود: به نیت و نیابت من از اینجا به حرم برو، برای خودت نرو. همین جا نیت کن، بگو: خدایا! من از این اتاق به نیابت محمدهادی میلانی به حرم حضرت رضا علیه السلام میروم. برو زیارت بخوان، بعد از زیارت، دعا مستجاب است. وقتی زیارت تمام شد، فقط یک دعا کن، بعد به مسافرخانه برو. بگو: یابن رسول الله! نزد خدا شفاعت کنید که محمد هادی میلانی مسلمان بمیرد. همین.
من که مانند کوه برایم سنگین بود. معنی این مسلمان را آن وقت نمیفهمیدم یعنی چه؟ یعنی هنگام مردن دل از خدا برندارند و چشم به پول، فرزند، همسر، مقام و چیزهای دیگر ببندد و بعد بگوید: چرا مرا میبری؟ تسلیم خدا بمیرم.
نالههای هنگام مردن بعضیها گاهی چقدر زیباست. همین ناله:
1) 1) - کامل الزیارات: 311، الباب الثانی و المائة؛ «اللَّهُمَّ إِلَیْکَ صَمَدْتُ مِنْ أَرْضِی وَ قَطَعْتُ الْبِلَادَ رَجَاءَ رَحْمَتِکَ فَلَا تُخَیِّبْنِی وَ لَاتَرُدَّنِی بِغَیْرِ قَضَاءِ حَوَائِجِی وَ ارْحَمْ تَقَلُّبِی عَلَی قَبْرِ ابْنِ أَخِی رَسُولِکَ صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِ وَ آلِه.»
«فزت و ربّ الکعبة» (1)ناله دیگری نیز که همیشه در گوش ما باقی و آشناست:
«الهی رضاً بقضاءک صبراً علی بلائک» (2)این مسلمانی و معنی تسلیم است.
من به تهران برگشتم و شنیدم که ایشان مرحوم شدهاند. در فکرم گذشت، وقتی دوباره به مشهد رفتم، از خانواده ایشان بپرسم که ایشان با آن حرصی که نسبت به مردن سالم داشت، چگونه رحلت کردند؟ به منزل ایشان رفتم و به فرزند ایشان گفتم: چگونگی رحلت ایشان را برای من بگویید. ایشان گریه کرد و گفت: سه روز در بیهوشی بود و چشمش را باز نمیکرد. آن روزی که چشمش را باز کرد، ما نمیدانستیم که روز رحلت ایشان است؛ چون مانند انسان سالم شد. ما را نگاه کرد و به من فرمود: محمد علی! جلو بیا. کنار بستر ایشان نشستم. فرمود: روضه گودال قتلگاه را بخوان. گفتم: چشم آقا. این من و این ذکر یارب یاربم
وقتی خواندم، به پهنای صورتش اشک ریخت و از دنیا رفت. این مرگ مسلمانی است:
« تَوَفَّنِی مُسْلِماً » (3)
این حرف حضرت یوسف علیه السلام است:
« إِنَّ اَلْمُسْلِمِینَ وَ اَلْمُسْلِمٰاتِ وَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ وَ اَلْقٰانِتِینَ وَ اَلْقٰانِتٰاتِ وَ اَلصّٰادِقِینَ وَ اَلصّٰادِقٰاتِ وَ اَلصّٰابِرِینَ وَ اَلصّٰابِرٰاتِ وَ اَلْخٰاشِعِینَ وَ اَلْخٰاشِعٰاتِ وَ اَلْمُتَصَدِّقِینَ وَ اَلْمُتَصَدِّقٰاتِ وَ اَلصّٰائِمِینَ وَ اَلصّٰائِمٰاتِ وَ اَلْحٰافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَ اَلْحٰافِظٰاتِ وَ اَلذّٰاکِرِینَ اَللّٰهَ کَثِیراً وَ اَلذّٰاکِرٰاتِ أَعَدَّ اَللّٰهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً» (1)
این تازه منزل اول؛ یعنی تسلیم بودن باطن به اوامر و نواهی پروردگار است که ای محبوبم! همه اوامر تو را قبول دارم؛ نماز میخوانم؛ چون نماز مناجات، عشق، راز و نیاز و دست زدن به دامن لطف تو است. میبینی که روزه میگیرم. اعمال من قابلی ندارد، اما ارزش آن برای این است که امر تو اطاعت میشود.
وقتی انسان روزه میگیرد و گرسنه میشود، خدا به او میگوید: اگر به تو در معیشت سخت گرفتم، به مصلحت و علتی است، پس گلایه نکن؛ چون میتوانی بخوری، اما اگر یک وعده غذا نباشد، برای تو مهم نیست.
1) 1) - احزاب (33) : 35؛ «مسلماً خدا برای مردان و زنان مسلمان و مردان و زنان با ایمان، و مردان و زنان عبادتپیشه، و مردان و زنان راستگو و مردان و زنان شکیبا، و مردان و زنان فروتن، و مردان و زنان صدقه دهنده، و مردان و زنان روزهدار، و مردان و زنان حفظ کننده خود از پلیدیهای جنسی، و مردان و زنانی که بسیار یاد خدا میکنند، آمرزش و پاداشی بزرگ آماده کرده است.»
باید خمس بدهید؛ چون پول برای شما نیست:
« وَ لِلّٰهِ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ» (1)
مالک تو هستی، ما نیز امینِ تو هستیم. مقداری مال در مقابل ما گذاشتهای که در مقابل ثروت دنیا، پر کاهی نمیشود، حال میگویی ذرهای از آن را به عنوان خمس بده، تو تمامش را بخواه، پول چیست؟ جانش چه باشد که نثار قدم یار کنم این متاعی است که هر بیسر و پایی دارد
جان و مال چیست که دلم را بگیرد و بگویم: برای چه و برای که بدهم؟ به قول حافظ؛ این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم (2)
« وَ یُطْعِمُونَ اَلطَّعٰامَ عَلیٰ حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً» (3)
زمان حکومت امیرالمؤمنین علیه السلام، یک سال تمام، به دل ایشان افتاده بود که جگر گوسفندی را بخرد و بخورد. هر روز به شکم میگفت: ما که با هم رفیق هستیم، هر وقت شد، جگر میگیریم و به تو میدهیم، اگر نه، تو ما را اذیت نمیکنی. این
شکمهایی که صاحبانش را اذیت میکنند؛ چون صاحب آنها در اسارت شکم هستند. اگر کسی در بند شکم نباشد، اذیت نمیشود.
بعد از یک سال، امام مجتبی علیه السلام را صدا کردند و فرمودند: حسن جان! من یک سال است که هوس جگر کردهام، برو بخر و بیاور. خواهران و برادران میخواستند جشن بگیرند؛ چون بعد از سالها علی علیه السلام میخواست غذای خوشمزهای بخورد.
جگر را خریدند، پختند و آوردند و مقابل حضرت گذاشتند. همه آن طرف ایستاده و نگاه میکنند که پدر میخواهد جگر بخورد. تکهای از نان را بالا گرفت و جگر را نگاه کرد و نان را روی آن گذاشت، فرمود: حسن جان! در این محل کسی هست که نتواند جگر بخرد؟ عرض کرد: بله، فرمود: پس این جگر را بردار و به آنها بده. (1)والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - تفسیر نمونه: 21/348؛ داستان از سفینة البحار: 2/454؛ «ان امیر المؤمنین علیه السلام اشتهی کبدا مشویة علی خبز لینه فاقام حولا یشتهیها، ذکر ذلک للحسن علیه السلام و هو صائم یوما من الایام فصنعها له فلما اراد ان یفطر قربها الیه، فوقف سائل بالباب، فقال: یا بنی! احملها الیه، لا تقرأ صحیفتنا غدا: أَذْهَبْتُمْ طَیِّباتِکُمْ فِی حَیاتِکُمُ الدُّنْیا وَ اسْتَمْتَعْتُمْ بِها.»
شروط طی منازل دهگانه
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1373
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
کتاب خدا برای سلوک، ده منزل را بیان میکند که از ابتدای زندگی انسان در کره خاک تا کنون، با توجه به این که فرهنگ حضرت حق، فرهنگ واحدی بوده است، هر انسانی، مرد یا زن با طی این منازل به درجات بالای معنوی، الهی و انسانی رسیده است.
وجود مبارک حضرت باقر العلوم علیه السلام در روایتی، حضرت ابراهیم علیه السلام و کمالات ایشان را در تفسیر آیه؛
« وَ إِذِ اِبْتَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً» (1)
تعریف فرمودهاند و این ده مورد را به عنوان کلمات خدا و آزمایشهای الهی بیان فرمودهاند. (2)
1) 1) - بقره (2) : 124؛ «و [ یاد کنید ] هنگامی که ابراهیم را پروردگارش به اموری [ دشوار و سخت ] آزمایش کرد، پس او همه را به طور کامل به انجام رسانید، پروردگارش [ به خاطر شایستگی ولیاقت او ] فرمود: من تو را برای همه مردم پیشوا و امام قرار دادم.»
2) 2) - تفسیر القرآن العظیم (ابن کثیر) : 1/285؛ «عن ابن عباس أنه کان یقول فی تفسیر هذه الآیة (البقره: 124) : « وَ إِذِ اِبْتَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ » قال: عشر، ست فی الإنسان، و أربع فی المشاعر، فأما التی فی الإنسان حلق العانة، و نتف الإبط و الختان، و کان ابن هبیرة یقول: هؤلاء الثلاثة واحدة، و تقلیم الأظفار و قص الشارب و السواک و غسل یوم الجمعة، و الأربعة التی فی المشاعر: الطواف و السعی بین الصفا و المروة و رمی الجمار و الإفاضة. و قال داود بن أبی هند عن عکرمة عن ابن عباس أنه قال: ما ابتلی بهذا الدین أحد فقام به کله إلا إبراهیم، قال اللّه تعالی: وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قلت له: و ما الکلمات التی ابتلی اللّه إبراهیم بهن فأتمهن؟ قال: الإسلام ثلاثون سهما منها عشر آیات فی براءة اَلتّٰائِبُونَ اَلْعٰابِدُونَ (التوبة: 211) إلی آخر الآیة، و عشر آیات فی أول سورة: قَدْ أَفْلَحَ اَلْمُؤْمِنُونَ (المؤمنون: 1) و سَأَلَ سٰائِلٌ بِعَذٰابٍ وٰاقِعٍ (المعارج: 1) و عشر آیات فی الأحزاب: إِنَّ اَلْمُسْلِمِینَ وَ اَلْمُسْلِمٰاتِ (الأحزاب: 53) إلی آخر الآیة فأتمهن کلهن فکتبت له براءة، قال اللّه: وَ إِبْرٰاهِیمَ اَلَّذِی وَفّٰی (النجم: 7) .»
در حقیقت میخواهند بفرمایند: این کمالات، ارزشها و درجات اختصاصی نیستند. هر کسی در هر دورهای این منازل را طی کرده باشد، به این درجات و کمالات میرسد. در دنیا به کیفیتی و در آخرت نیز به کیفیتی دیگر به آن درجات خواهد رسید.
اولین منزل؛ منزل اسلام است. همه ده منزل در آیه سی و پنج سوره مبارکه احزاب آمده است که این اسلامی که در این آیه مطرح شده، عبارت است از تسلیم قلب به همه خواستههای حضرت حق و آماده کردن بدن برای اجرای خواستههای او. منظور از این اسلام، گفتن شهادتین نیست، که کافر و مشرک نیز مسلمان میشوند.
وقتی امام باقر علیه السلام میفرمایند: حضرت ابراهیم علیه السلام با طیّ این ده منزل، ابراهیم خلیل شد. نوه با کرامت او؛ حضرت یوسف علیه السلام نیز با طیّ همین ده منزل، برابر با
ظرفیت، استعداد و سعه وجودی خود، یوسف شد. البته به تعبیر قرآن مجید، برای تسلیم شدن قلب، عرفان به خواستههای حضرت حق باید با مطالعه یا شنیدن تحصیل شود.
« إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَذِکْریٰ لِمَنْ کٰانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی اَلسَّمْعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ» (1)
امثال سلمان، ابوذر، مقداد و عمار، از راه شنیدن، انصاف دادن، دل دادن به خواستههای خدا، بدنها را برای اجرای خواستههای خدا آماده کردند و قرآن مجید این اسلام را در ارتباط با حضرت یوسف علیه السلام اعلام کرده است که او از چنین اسلامی کامل و جامع برخوردار است.
منزل دوم؛ منزل ایمان است. اینجا اهل تحقیق و خدا، مطالب بسیار با ارزشی دارند. میفرمایند: مؤمن؛ یعنی انسانی که از راه درک قرآن، تفکر در صنعت و آفرینش خدا به باور رسیده است. اول باید او خود را به باور برساند و نسبت به حقایق شک نداشته باشد.
در سوره حجرات میخوانیم:
« إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ اَلَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتٰابُوا وَ جٰاهَدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ أُولٰئِکَ هُمُ اَلصّٰادِقُونَ» (2)
1) 1) - ق (50) : 37؛ «بیتردید در سرگذشت پیشینیان مایه پند و عبرتی است برای کسی که نیروی تعقّل دارد، یا با تأمل و دقت [ به سرگذشت ها ] گوش فرا میدهد در حالی که حاضر به شنیدن و فراگیری شنیدههای خود باشد.»
2) 2) - حجرات (49) : 15؛ «مؤمنان فقط کسانیاند که به خدا و پیامبرش ایمان آوردهاند، آن گاه [ در حقّانیّت آنچه به آن ایمان آوردهاند ] شک ننموده و با اموال و جان هایشان در راه خدا جهاد کردهاند؛ اینان [ در گفتار و کردار ] اهل صدق و راستیاند.»
باوری ریشهای و حقیقی است. عالیترین و مفیدترین منبعی که به انسان این باور را میدهد، قرآن است. با قلب خود این آیه قرآن را دقت کنید، نه با گوش. قرآن، وحی خداست.
« آمَنَ اَلرَّسُولُ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ مَلاٰئِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لاٰ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ» (1)
اگر کسی در وحی بودن قرآن تردید و شک دارد، به خود میگوید: شاید این قرآن وحی نباشد و ساخت بشر باشد، این شک و تردید در اولین مرحله، نه گناه دارد و نه معصیت. عیبی ندارد، بلکه این تردید و شک خوب است؛ چون پلّهای برای عبور و رسیدن به یقین است.
کافی است شما شک و تردید را با همین آیه معالجه کنید. (2)آیهای است که در
1) 1) - بقره (2) : 285؛ «پیامبر به آنچه از پروردگارش به او نازل شده، ایمان آورده، و مؤمنان همگی به خدا و فرشتگان و کتابها و پیامبرانش، ایمان آوردهاند [ و بر اساس ایمان استوارشان گفتند: ] ما میان هیچ یک از پیامبران او فرق نمیگذاریم.»
2) 2) - الکافی: 2/600، کتاب فَضْلِ الْقُرْآنِ، حدیث 5، 6، 7؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ فِیهِ مَنَارُ الْهُدَی وَ مَصَابِیحُ الدُّجَی فَلْیَجْلُ جَالٍ بَصَرَهُ وَ یَفْتَحُ لِلضِّیَاءِ نَظَرَهُ فَإِنَّ التَّفَکُّرَ حَیَاةُ قَلْبِ الْبَصِیرِ کَمَا یَمْشِی الْمُسْتَنِیرُ فِی الظُّلُمَاتِ بِالنُّورِ.» «عَنْ أَبِی جَمِیلَةَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام کَانَ فِی وَصِیَّةِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام أَصْحَابَهُ اعْلَمُوا أَنَّ الْقُرْآنَ هُدَی النَّهَارِ وَ نُورُ اللَّیْلِ الْمُظْلِمِ عَلَی مَا کَانَ مِنْ جَهْدٍ وَ فَاقَةٍ.» «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ آبَائِهِ علیه السلام قَالَ شَکَا رَجُلٌ إِلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله وَجَعاً فِی صَدْرِهِ فَقَالَ صلی الله علیه و آله اسْتَشْفِ بِالْقُرْآنِ فَإِنَّ اللَّهَ عز و جل یَقُولُ وَ شِفٰاءٌ لِمٰا فِی اَلصُّدُورِ .»
هزار و چهار صد سال، در پیشانی قرآن میدرخشد. سلمان، ابوذر و مقداد نیز یقین و ایمان را از همین جا آوردهاند:
« قُلْ لَئِنِ اِجْتَمَعَتِ اَلْإِنْسُ وَ اَلْجِنُّ عَلیٰ أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا اَلْقُرْآنِ لاٰ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کٰانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً» (1)
به تمام انسانها و جنّیان علنی اعلام کن:
اگر همه جمع شوید، تا مانند این قرآن را بیاورید، نمیتوانید.
اگر تردید کردید که این قرآن کار خدا نیست بلکه کار بشری است که هزار و چهارصد سال قبل نه دانشگاه، نه سواد و نه هنر قرآن آوردن داشت، اما اکنون که کل جهان را دانشگاه، هنر و علم پر کرده است، به اعماق دریا، ماه، مریخ و بالاتر از آن رفتهاید، همه ابزارها در اختیار شما هست؛ کامپیوترها، سایتها، اینترنتها، این الف تا یاء را که بیست و هشت حرف است، به هر دستگاهی که میخواهید بدهید، تا این حروف را ترکیب کند و مانند قرآن را بیاورد، نمیتوانید مانند آن را بیاورید حتی اگر همه شما در این زمینه، پشتیبان همدیگر باشید نمیتوانید مانند قرآن را بیاورید، وحی بودن قرآن ثابت میشود. حال که وحی بودن قرآن ثابت شد، پروردگار خود، قیامت، فرشتگان، انبیا علیهم السلام و احکام حلال و حرام آن را در آیات زیادی بیان میکند، در نتیجه انسان به اینها یقین پیدا میکند. برای اطمینان دل به حقایق، چه منبعی بالاتر از قرآن وجود دارد؟
1) 1) - اسراء (17) : 88؛ «بگو: قطعاً اگر جنّ و انس گرد آیند؛ «که مانند این قرآن را بیاورند، نمیتوانند مانندش را بیاورند. نمیتوانند که مانندش را بیاورند، و اگر چه پشتیبان یکدیگر باشند.»
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: چون خدا بینهایت است، ماده و جسم نیست و با چشم دیده نمیشود، ولی چون به بندگانش علاقه داشت که او را ببینند:
«تُجلی بالتنزیل» (1)در قرآن جلوه کرد. وقتی قرآن را میبینید، خدا، قیامت، خواستهها و حلال و حرام خدا را دیدهاید. برای ایمان، چه منبعی بالاتر از قرآن هست؟
وقتی طبیعت را میبینید، ایمان پیدا کنید و ببینید:
« إِنَّ فِی خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اِخْتِلاٰفِ اَللَّیْلِ وَ اَلنَّهٰارِ لَآیٰاتٍ لِأُولِی اَلْأَلْبٰابِ» (2)
« أَ فَلاٰ یَنْظُرُونَ إِلَی اَلْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ» (3).
« وَ أَوْحیٰ رَبُّکَ إِلَی اَلنَّحْلِ أَنِ اِتَّخِذِی مِنَ اَلْجِبٰالِ بُیُوتاً وَ مِنَ اَلشَّجَرِ وَ مِمّٰا یَعْرِشُونَ * ثُمَّ کُلِی مِنْ کُلِّ اَلثَّمَرٰاتِ فَاسْلُکِی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلاً یَخْرُجُ مِنْ
1) 1) - نهجالبلاغة: 150، و من خطبة له علیه السلام یومی فیها إلی الملاحم و یصف فئة من أهل الضلال؛ «وَ أَخَذُوا یَمِیناً وَ شِمَالًا ظَعْناً فِی مَسَالِکِ الْغَیِّ وَ تَرْکاً لِمَذَاهِبِ الرُّشْدِ فَلَا تَسْتَعْجِلُوا مَا هُوَ کَائِنٌ مُرْصَدٌ وَ لَاتَسْتَبْطِئُوا مَا یَجِیءُ بِهِ الْغَدُ فَکَمْ مِنْ مُسْتَعْجِلٍ بِمَا إِنْ أَدْرَکَهُ وَدَّ أَنَّهُ لَمْ یُدْرِکْهُ وَ مَا أَقْرَبَ الْیَوْمَ مِنْ تَبَاشِیرِ غَدٍ. . . تُجْلَی بِالتَّنْزِیلِ أَبْصَارُهُمْ وَ یُرْمَی بِالتَّفْسِیرِ فِی مَسَامِعِهِمْ وَ یُغْبَقُونَ کَأْسَ الْحِکْمَةِ بَعْدَ الصَّبُوح.»
2) 2) - آل عمران ( 3) : 190؛ «یقیناً در آفرینش آسمانها و زمین، و آمد و رفت شب و روز، نشانههایی [ بر توحید، ربوبیّت و قدرت خدا ] برای خردمندان است.»
3) 3) - غاشیه (88) : 17؛ «آیا با تأمل به شتر نمینگرند که چگونه آفریده شده؟»
بُطُونِهٰا شَرٰابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهُ فِیهِ شِفٰاءٌ لِلنّٰاسِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ» (1)
میفرماید: زنبور (2)را ببینید! قدرت مرا خواهید دید که در این حیوان کوچک چه کارخانهای گذاشتهام که شیرههای گل را به عالیترین ماده غذایی عالم تبدیل میکند. یا کرم ابریشم را ببین، برگ سبز تلخ درخت توت را میخورد، پیله سپید ابریشم را که بهترین نخ در عالم است، (3)تحویل شما میدهد. این کارخانه ابریشم سازی و رنگرزی در کجای وجود این کرم است؟ وقتی که برگ سبز میخورد، باید نخ سبز بیرون دهد، اما ابریشم سفید از کجا سفید است؟ این رنگرزی از کجاست؟
1) 1) - نحل (16) : 68 - 69؛ «و پروردگارت به زنبور عسل الهام کرد که از کوهها و درختان و آنچه [ از دار بستهایی ] که [ مردم ] بر میافرازند، برای خود خانههایی برگیر. * آن گاه از همه محصولات و میوهها بخور، پس در راههای پروردگارت که برای تو هموار شده [ به سوی کندو ] برو؛ از شکم آنها [ شهدی ] نوشیدنی با رنگهای گوناگون بیرون میآید که در آن درمانی برای مردم است. قطعاً در این [ حقیقت ] نشانهای [ بر قدرت، لطف و رحمت خدا ] ست برای مردمی که میاندیشند.»
2) 2) - وسائل الشیعة: 11/483، باب10، کراهة ضرب الدابة علی وجهها، حدیث 15319؛ «عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ علیه السلام فِی حَدِیثِ الْمَنَاهِی قَالَ وَ نَهَی رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله عَنْ ضَرْبِ وُجُوهِ الْبَهَائِمِ وَ نَهَی عَنْ قَتْلِ النَّحْلِ وَ نَهَی عَنِ الْوَسْمِ فِی وُجُوهِ الْبَهَائِمِ.» بحار الأنوار: 61/234، باب 10؛ «أَنَّ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله قَالَ الذُّبَابُ کُلُّهُ فِی النَّارِ إِلَّا النَّحْل.» بحار الأنوار: 61/238، باب 10؛ «أَنَّ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله قَالَ الْمُؤْمِنُ کَالنَّحْلَةِ تَأْکُلُ طَیِّباً وَ تَضَعُ طَیِّباً وَقَعَتْ فَلَمْ تَکْسِرْ وَ لَمْ تَفْسُدْ.»
3) 3) - مجموعة ورام: 1/140؛ «قال أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السلام إنما الدنیا ستة أشیاء مطعوم و مشروب و ملبوس و مرکوب و منکوح و مشموم فأشرف المطعومات العسل و هی مذقة ذبابة و أشرف المشروبات الماء یستوی فیه البر و الفاجر و أشرف الملبوسات الحریر و هو نسج دودة و أشرف المرکوبات الخیل.»
یا عنکبوت را ببینید که وقتی با لعاب دهانش تار میتند، (1)تارش از موی بدن شما نازکتر است، ولی همان تار نازک، از پانصد تار تنیده شده به وجود آمده است.
این کارخانه ریسندگی در کجای بدن عنکبوت است؟ آیا باز به من ایمان ندارید؟ پس اینها را چه کسی درست کرده است؟
چرا خودت را نمیبینی که روزی نطفه بدبویِ نجس بودی که از دستگاه پست بدن پدر وارد دستگاه پست بدن مادر شد و من آن نطفه را به انسانی مانند تو تبدیل کردم. انسانی زیبا، آراسته، معتدل و تصفیه شده. با این همه صنعتی که در وجود تو به کار بردهام، از نطفه بوده که من ظهور دادهام.
ایمان؛ یعنی باور. به قدری حضرت یوسف علیه السلام خدا را زیبا باور داشت که مناجات در دل چاه در سنّ دوازده سالگی، به قدری زیباست که در قرآن آمده است.
وقتی مناجات ایشان تمام شد، خدا با حضرت یوسف علیه السلام حرف زد و گفت: (2)در آینده به تو تمکّن میدهم و روزی برادرهای تو را ذلیل میکنم که تو را نشناسند.
بعدها پرده را برمیدارم.
آن قدر باور داشت که از مردن، تنهایی، در به دری و گم شدن، نترسید و نا امید
1) 1) - بحار الأنوار: 61/79، باب 1، عموم أحوال الحیوان و أصنافها؛ «قال الدمیری: العنکبوت دویبة تنسج فی الهواء و جمعها عناکب و الذکر عنکب و وزنه فعللوت و هی قصار الأرجل کبار العیون للواحد ثمانیة أرجل و ست أعین فإذا أراد صید الذباب لطأ بالأرض و سکن إلی أطرافه و جمع نفسه ثم وثب علی الذباب فلا یخطئه. قال أفلاطون أحرص الأشیاء الذباب و أقنع الأشیاء العنکبوت فجعل الله رزق أقنع الأشیاء أحرص الأشیاء.»
2) 2) - « وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی اَلْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ اَلْأَحٰادِیثِ وَ اَللّٰهُ غٰالِبٌ عَلیٰ أَمْرِهِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ » (یوسف: 21)
و دلسرد نشد.
گاهی ایمان قوی میشود و قدرت ایمان پردهها را در حدّ خود کنار میزند.
پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از نماز صبح، به مردم رو کرده، جوانی را دیدند که حالی غیر از حال دیگران دارد، فرمودند:
«کیف أصبحتَ»
حال تو چگونه است؟ عرض کرد:
«أصبحتُ یا رسول اللّٰه موقناً»
در نقطه باور واقعی قرار گرفتهام. تا این را گفت، حضرت صلی الله علیه و آله فرمودند: نشانه آن چیست؟ عرض کرد: نزد من طلا با سنگریزه مساوی است. به این دنیا دل ندادهام و راحت هستم.
بهترین علامت یقین من این که صدای شادی اهلِ بهشت و ناله اهل جهنم را میشنوم. نگفت: میبینم. شاید منظورش این بوده است که در بین صدای مردم تشخیص میدهم که کدام صدا بهشتی است و کدام جهنمی. باز هم بگویم؟ پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمودند: نه، از این بیشتر نگو.
چون دنیا جای آبروداری است و هیچ کس حق ندارد آبروی کسی را ببرد. بعد پیامبر صلی الله علیه و آله به مردم رو کردند و فرمودند:
«هذا عبدٌ نوّر الله قلبه بالایمان» (1)
1) 1) - الکافی: 2/53، باب حقیقة الإیمان و الیقین، حدیث 2؛ «قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله صَلَّی بِالنَّاسِ الصُّبْحَ فَنَظَرَ إِلَی شَابٍّ فِی الْمَسْجِدِ وَ هُوَ یَخْفِقُ وَ یَهْوِی بِرَأْسِهِ مُصْفَرّاً لَوْنُهُ قَدْ نَحِفَ جِسْمُهُ وَ غَارَتْ عَیْنَاهُ فِی رَأْسِهِ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله کَیْفَ أَصْبَحْتَ یَا فُلَانُ قَالَ أَصْبَحْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ مُوقِناً فَعَجِبَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مِنْ قَوْلِهِ وَ قَالَ إِنَّ لِکُلِّ یَقِینٍ حَقِیقَةً فَمَا حَقِیقَةُ یَقِینِکَ فَقَالَ إِنَّ یَقِینِی یَا رَسُولَ اللَّهِ هُوَ الَّذِی أَحْزَنَنِی وَ أَسْهَرَ لَیْلِی وَ أَظْمَأَ هَوَاجِرِی فَعَزَفَتْ نَفْسِی عَنِ الدُّنْیَا وَ مَا فِیهَا حَتَّی کَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَی عَرْشِ رَبِّی وَ قَدْ نُصِبَ لِلْحِسَابِ وَ حُشِرَ الْخَلَائِقُ لِذَلِکَ وَ أَنَا فِیهِمْ وَ کَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَی أَهْلِ الْجَنَّةِ یَتَنَعَّمُونَ فِی الْجَنَّةِ وَ یَتَعَارَفُونَ وَ عَلَی الْأَرَائِکِ مُتَّکِئُونَ وَ کَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَی أَهْلِ النَّارِ وَ هُمْ فِیهَا مُعَذَّبُونَ مُصْطَرِخُونَ وَ کَأَنِّی الآْنَ أَسْمَعُ زَفِیرَ النَّارِ یَدُورُ فِی مَسَامِعِی فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِلِأَصْحَابِهِ هَذَا عَبْدٌ نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ بِالْإِیمَانِ ثُمَّ قَالَ لَهُ الْزَمْ مَا أَنْتَ عَلَیْهِ فَقَالَ الشَّابُّ ادْعُ اللَّهَ لِی یَا رَسُولَ اللَّهِ أَنْ أُرْزَقَ الشَّهَادَةَ مَعَکَ فَدَعَا لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَلَمْ یَلْبَثْ أَنْ خَرَجَ فِی بَعْضِ غَزَوَاتِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله فَاسْتُشْهِدَ بَعْدَ تِسْعَةِ نَفَرٍ وَ کَانَ هُوَ الْعَاشِرَ.»
ایمان با درونگرایی میسّر میشود؛ یعنی باید قرآن و فرهنگ اهلبیت علیهم السلام را به درون وجود کشید.
هر چه اشتغال به این درونگرایی زیاد شود، اشتغال به برونگرایی کم میشود. تا کجا کم میشود؟ تا جایی که انسان نسبت به بدن، لباس، مسکن، خوراک، مرکب و شهوت، به نقطه قناعت میرسد. عکس آن نیز هست. برونگرایی نسبت به طبیعت و ابزار مادی هر چه اضافهتر شود، از درونگرایی کاسته خواهد شد.
اگر برونگرایی موج پیدا کند، انسان شروع به فاصله گرفتن از کنار حق و انسانیت میکند. برای ما نیز تجربه شده است. حال، گریه و شوق عبادت کم میشود و کسالت در عبادت زیاد میشود. انس نسبت به خدا کم میشود.
اگر موج این برونگرایی و دوری زیاد شود، فاصله پیدا کرده، رابطه قطع میشود.
با فاصله گرفتن از درون گرایی و دوری از خدا و انسانیت، به طرف حیوانیت میرود
و به آنجایی میرسد که خدا میفرماید:
« لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ» (1)
اما وقتی برونگرا نیست، درون او درونی است که به خدا عشق میورزد. غرق در باور، یقین و قناعت است؛ یعنی اگر فراوانترین ثروت را در کمال نیاز به او ارائه کنند، میگوید: «برو این دام بر مرغ دگر نه» . گردن ما، گردن افسار انداختن تو نیست، بلکه: رشتهای بر گردنم افکنده دوست میکشد هر جا که خاطرخواه اوست
به حضرت یوسف علیه السلام گفت: یا کام دل مرا برآور یا تو را در زندان میاندازم. تا اسم زندان را برد، اشک حضرت یوسف علیه السلام ریخت و به پروردگار رو کرد، عرضه داشت:
« قٰالَ رَبِّ اَلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ» (2)
خدایا! زندان برای من از دعوت این زن محبوبتر است. در زندان را باز کن که در زندان با تو بودن، بهشت است، اما در این کاخ، بیتو بودن دوزخ. این درونگرایی
1) 1) - اعراف ( 3) : 179؛ «[ زیرا ] آنان را دلهایی است که به وسیله آن [ معارف الهی را ] در نمییابند، و چشمانی است که توسط آن [حقایق و نشانههای حق را ] نمیبینند، و گوشهایی است که به وسیله آن [ سخن خدا و پیامبران را ] نمیشنوند، آنان مانند چهارپایانند بلکه گمراهترند؛ اینانند که بیخبر و غافل [ ازمعارف و آیات خدای ] اند.»
2) 2) - یوسف (12) : 32؛ «یوسف علیه السلام گفت: پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از عملی که مرا به آن میخوانند.»
است که از برون قطع میشود. و به هیچ حرامی آلوده نمیشود.
حضرت یوسف علیه السلام درون گرای عظیمی بود که از همه نواحی افق وجودش خدا طلوع داشت. وقتی در زندان با زندانیان بحث کرد، گفت:
« أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اَللّٰهُ اَلْوٰاحِدُ اَلْقَهّٰارُ» (1)
در غیر خدا چه خیری هست که من به او رو کنم؟
حضرت ابراهیم علیه السلام به تمام نمرودیان گفت: در معبودهای شما چه خیری هست، بگویید تا من به این معبودها رو کنم.
«من أین لی الخیر و لا یوجد الا من عندک و من أین لی النجاة فلاتستطاع الاّ بک» (2)
این قضیه مقداری باورش مشکل است، اما قبری در قم است که من صاحب آن را ندیدهام، ولی خواهرزادههایش را میشناختم. یکی از خواهرزادههایش وجود مبارک مرحوم آیت الله حاج شیخ مجتبی قزوینی (3)بود که شصت سال در مشهد محور علم بود و یکی از عظیمترین کتابهای معارف قرآن را در شش جلد نوشت.
آن مرد دایی حاج شیخ مجتبی بود. نمیدانم از او چه تعبیری کنم. مرحوم آیت
الله حاج شیخ علی اکبر الهیان (1)نام داشت. خدا میداند نسبت به درونگرایی، این مرد در چه افقی بود. خیلی کم دعوت کسی را قبول میکرد. دعوتی را قبول میکرد، که سادهترین سفرهها را میانداختند سینی گوشت با نان را روی سفره گذاشته بودند، ایشان «بسم الله» را گفت، تکه نانی برداشت و دست خود را طرف گوشت دراز کرد، بعد نان را انداخت و نخورد. گفتند: چرا نمیخورید؟ گفت: از لای گوشت صدا بلند شد: اکبر! ذبح شرعی نشده است، حرام است، نخور.
در تفسیر «روح البیان» دیدم که شاهدان و حاضران در محضر الهی بیان کردهاند که پروردگار، ملک الموت را مأمور گرفتن جان سلطان کردند. (2)آن روز سلطان گفت: میخواهم به گردش بروم. بهترین لباس و مرکب بیاورید. انواع لباس و اسب را آوردند تا یکی را پسندید. با غرور و تکبر سوار شد. خیال میکرد مالک عالم است.
1) 1) - شرح حال آیت اللّه شیخ علی اکبر الهیان در کتاب ارزش عمر و راه هزینه آن جلسه 16 آمده است.)
2) 2) - تفسیر روح البیان: 9/345 سورة المنافقون (63) : آیه 11؛ الغزالی رحمه اللّه عن عبد اللّه المزنی انه قال: جمع رجل من بنی إسرائیل مالا کثیرا فلما أشرف علی الموت قال لبنیه ائتونی بأصناف أموالی فأتی بشیء کثیر من الخیل و الإبل و الدقیق و غیره فلما نظر إلیها بکی علیها تحسرا فرأه ملک الموت و هو یبکی فقال ما یبکیک فو الذی خولک ما خولک ما أنا بخارج من منزلک حتی أفرق بین روحک و بدنک قال فالمهلة حتی أفرقها قال هیهات انقطع عنک المهلة فهلا کان ذلک قبل حضور أجلک فقبض روحه قال السلطان ولد قدس سره: بگذار جهان را که جهان آن تو نیست وین دم که همی زنی بفرمان تو نیست گر مال جهان جمع کنی شاد مشو ور تکیه بجان کنی جان آن تو نیست
خدا نکند کسی خیالاتی شود. مؤمن خیالاتی نمیشود. علی علیه السلام در اوج ایمان میفرمود:
«أنا عبدک الضعیف الذلیل المسکین المستکین» (1)کسی به حضرت علیه السلام عرض کرد: دوست دارم با شما رفیق شوم. حضرت فرمودند: به شرط این که از من تعریف نکنید؛ (2)چون هر چه تعریف هست، برای خداست، نه من.
با آن غرور و کبر حرکت کرد. وسط راه دید کسی آمد و دهنه اسب را گرفت. داد کشید: تو که هستی؟ کنار برو. گفت: صدایت را پایین بیاور. دهنه اسب را رها نمیکنم. کاری دارم. گفت: بگو. گفت: سر خود را پایین بیاور، زیر گوشت بگویم.
اعلیحضرت سر را پایین آورد. آهسته گفت: من مأمور حضرت حق، ملک الموت هستم. عمر تو تمام است. بند از بندش گسیخت. گفت: مهلت بده برگردم، یکبار دیگر خانوادهام را ببینم و خداحافظی کنم و کارهایم را درست کنم. گفت: هیچ مهلتی نیست. دوزخ منتظر است. جان او را گرفت. دیدند از بالای اسب افتاد.
خطاب رسید: ای ملک الموت! رفیق من نیز عمرش تمام شده است. چقدر خوب است که یک بار به کسی بگوید: رفیقم. در دعای جوشن کبیر آمده است: «یا رفیقَ من لا رفیقَ له» (3)
1) 1) - مصباح المتهجد: 847، دعا آخر و هو دعا الخضر علیه السلام ( دعای کمیل) .
2) 2) - تحف العقول: 104، آدابه علیه السلام لأصحابه و هی أربعمائة باب؛ «لا تجالسوا لنا عائبا و لا تمدحونا معلنین عند عدونا فتظهروا حبنا و تذلوا أنفسکم عند سلطانکم الزموا الصدق فإنه منجاة ارغبوا فیما عند الله.» تحف العقول: 10؛ «لِلْمُرَائِی ثَلَاثُ عَلَامَاتٍ یَنْشَطُ إِذَا کَانَ عِنْدَ النَّاسِ وَ یَکْسَلُ إِذَا کَانَ وَحْدَهُ وَ یُحِبُّ أَنْ یُحْمَدَ فِی جَمِیعِ الْأُمُور.»
3) 3) - المصباح للکفعمی: 353، الفصل الثانی و الثلاثون فی الأسماء، دعای جوشن کبیر؛ «یا رافد من استرفده یا راعی من استرعاه یا رکن من لا رکن له یا رفیق من لا رفیق له یا رائش کل قانع یا راد ما قد فات یا رامی أصحاب الفیل بالسجیل یا رابط علی قلوب أهل الکهف بقدرته یا راج الأرض بعظمته یا رغبة العابدین یا رجاء المتوکلین أن تصلی علی محمد و آله و افعل بی و بجمیع المؤمنین ما أنت أهله یا أرحم الراحمین.»
پروردگار به او نشانه داد. به مسافرت میرفت. آمد رو به روی مؤمن - در این متن دارد: مؤمن - گفت: سر خود را پایین بیاور، مطلبی آهسته به تو بگویم، گفت: من ملک الموت هستم. مؤمن گفت: فدایت بشوم. هیچ محبوبی به اندازه تو فراقش برای من طولانی نبوده است. چقدر مشتاق بودم که تو را ببینم.
گفت: به من اجازه دادهاند که به تو مهلت دهم، میخواهی نزد خانوادهات بروی و خداحافظی کنی؟ یا کار نیمه تمامی داری؟ گفت: نه. هیچ جا نمیخواهم بروم.
مرا زودتر برای لقای محبوب ببر. گفت: آمادهای من جان تو را بگیرم؟ گفت: آری.
گفت: چیزی از من بخواه. گفت: قدرتش را به تو دادهاند که چیزی از تو بخواهم؟ ملک الموت گفت: آری. گفت: پس به من مهلت بده تا وضو بگیرم، رو به قبله بایستم، در برابر حضرت حق، تو مواظب باش، وقتی به سجده رفتم، جانم را بگیر. خوشا آنانکه دائم در نمازند بهشت جاودان مأوایشان بی (1)
یکی از بهترین شعرهایی که در دوره عمرم دیدهام، این یک خط شعر است:
من غم مهر حسین با شیر از مادر گرفتم روز اول کامدم این درس تا آخر گرفتم
حافظ غزل خیلی زیبایی دارد، میگوید: دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
1) 1) - باباطاهر عریان.
ساکنان حرم سرّ عفاف و ملکوت
این بیت اول را این پیرمرد کهنهپوش به حافظ میگوید: در میخانه که باز است چرا حافظ گفت دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند (1)
این در تا کنون بسته نبوده است. ز هر چه غیر یار استغفرالله
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 2) - حافظ شیرازی.
ده منزل سلوک به سوی پروردگار
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1373
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
وجود مبارک پروردگار برای سلوک انسان به سوی خود، در سوره مبارکه احزاب، ده منزل را مطرح کرده است که امام باقر علیه السلام در تفسیر آیه میفرمایند: از سی منزلی که حضرت ابراهیم علیه السلام طیّ کردند تا خلیل شدند، ده منزلش همین منازلی است که در این آیه شریفه آمده است. (1)
1) 1) - روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم: 1/373 و قال عکرمة روایة عنه أیضا: لم یبتل أحد بهذا الدین فأقامه کله إلا إبراهیم، ابتلاه اللّه تعالی بثلاثین خصلة من خصال الإسلام، عشر منها فی سورة براءة، اَلتّٰائِبُونَ (التوبة: 211) إلخ، و عشر فی (الأحزاب: 52) إِنَّ اَلْمُسْلِمِینَ وَ اَلْمُسْلِمٰاتِ إلخ، و عشر فی المؤمنین و سَأَلَ سٰائِلٌ إلی وَ اَلَّذِینَ هُمْ عَلیٰ صَلاٰتِهِمْ یُحٰافِظُونَ (المعارج: 1 - 42) و فی روایة الحاکم فی مستدرکه أنها ثلاثون، وعد السور الثلاثة الأول و لم یعد السورة الأخیرة، فالذی فی براءة، التوبة و العبادة و الحمد و السیاحة و الرکوع، و السجود. و الأمر بالمعروف. و النهی عن المنکر. و الحفظ لحدود اللّه تعالی. و الإیمان المستفاد من وَ بَشِّرِ اَلْمُؤْمِنِینَ أو من إِنَّ اَللّٰهَ اِشْتَریٰ مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ (التوبة: 111) فی الأحزاب، الإسلام. و الإیمان. و القنوت. و الصدق. و الصبر. و الخشوع. و التصدق. و الصیام. و الحفظ للفروج و الذکر، و الذی فی المؤمنین الإیمان و الخشوع و الاعراض عن اللغو و الزکاة و الحفظ للفروج إلا علی الأزواج أو الإماء ثلاثة و الرعایة للعهد. و الأمانة اثنین و المحافظة علی الصلاة، و هذا مبنی علی أن لزوم التکرار فی بعض الخصال بعد جمع العشرات المذکورة کالإیمان.
آیه با ترتیب زیبایی - منزل به منزل، تا آخرین منزلی که منزل پر شدن از یاد خداست که عرفا به منزل حضور تعبیر میکنند - بیان شده است؛ یعنی پرده غیبت بین عبد و مولا کنار میرود و عبد به خاطر طیّ این منازل از مرحله غایب شدن از حضرت حقّ بیرون میرود و به خاطر همین، با کمال اشتیاق همه آداب حضور از طرف عبد رعایت میشود.
حیات پربار و الهی اولیای خدا این حضور را نشان میدهد. هر پیغمبری را که پروردگار در قرآن مجید بیان کرده است، اعمال، اخلاق، برخوردهای آنان نشان میدهد که در حضور او قرار گرفته، این حضور نیز به حضوری دائم تبدیل شده است.
یکی از آنها وجود مقدس حضرت یوسف علیه السلام است که این منازل را به سرعت طیّ کرد. در قرآن میخوانیم: «سٰارِعُوا» یا در روایات میخوانیم: « سابقوا» چون وقت زیادی نداریم که این منازل را طی کنیم.
اگر این حضور نبود، پس آن خواب چه معنایی داشت؟ غایب که چیزی نمیبیند. حاضر در مقام مشاهده است، چه مشاهده با چشم، چه با قلب.
در ابتدای این حضور ایشان مشاهده قلبی داشت که برای پدر بیان کرد:
« یٰا أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سٰاجِدِینَ» (1)
1) 1) - یوسف (12) : 4. پدرم! من در خواب دیدم یازده ستاره و خورشید و ماه برایم سجده کردند!»
و همین مشاهده در چهل سال بعد به مشاهده عینی تبدیل شد و به پدر گفت:
« وَ قٰالَ یٰا أَبَتِ هٰذٰا تَأْوِیلُ رُءْیٰایَ مِنْ قَبْلُ» (1)
حضور او در اوج بلا، از عمق چاه شروع شد. این خیلی عجیب است که در اوج امنیت و شادی یا در اوج بلا، انسان در محضر محبوب باشد و شادی و بلا پرده غیبت نشوند.
همین حضور را نسبت به حضرت ابی عبدالله الحسین علیه السلام نیز میبینید. شب عاشورا، شب شروع اوج بلایی است که تاریخ عالم به عمر خودش ندیده و نمیبیند، ولی ایشان میان یاران خود میفرمایند:
«أَحْمَدُه عَلی السَرّاء والضَرّاء» (2)بر همه خوشیها و بلاهایی که در آن قرار دارم و بر من وارد خواهد شد، محبوبم را ستایش میکنم.
برای اولیای خدا نه خوشی، پرده غیبت است که محبوب دیده نشود و نه بلا.
وجود مقدس حضرت یوسف علیه السلام در کاخ عزیز مصر این حضور را قویتر بروز دادند، آنجایی که جاذبه عشوهگریها، طنّازیها، غمزهها، و در خلوت کاخ، طلب کامجویی کردن از کسی که در اوج جوانی و قلّه شهوت است، اما در مقابل اینها فقط بگوید: «مَعٰاذَ اَللّٰهِ» (3)
«عوذ» ؛ یعنی پناه، یعنی من در آغوش محبوبم هستم. تو اشتباه گرفتهای. من از اوج حضور معشوق پایین بیایم و در پرده فساد قرار گیرم؟
آن شخصی که در حضور قرار میگیرد، این حرفها را درک میکند. خیلی مهم است که جوانی در قلّه جوانی، به زیباترین بانوی کاخ بگوید: من در آغوش معنویت معشوق ازل و ابد هستم، آن گاه او را با این بدن تو، آن هم برای چند دقیقه شهوت حرام معامله کنم؟
سعدی میگوید: دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو بستم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی (1)
حضرت یوسف علیه السلام را عیب میکنند که جوان به این زیبایی، در خلوت کاخ، ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
هر بلایی میخواهد بیاید، نمیگذارم که این بلا پرده فاصله بین من و تو شود که من از تو غایب شوم.
در زندان نیز این حضور را چقدر زیبا داشت:
1) 1) - یوسف: 23.
« قٰالَ رَبِّ اَلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ» (1)
روزی که پادشاه کشور متمدّن قدیمی مصر میشود، باز این حضور را داشت که:
« رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ اَلْمُلْکِ» (2)
آنجا نیز میبینید که اخلاق هیچ شاهی را پیدا نمیکند. در اوج حکومت، اخلاق او اخلاق خدایی است. در محبوب و معشوق فانی است. کسی که سالها شاه مملکت باشد، اما به تعبیر قرآن: در مقام «مُخْلِصِینَ» قرار داشته باشد. این همه مال و ثروت، لشکر و مکنت و قدرت دارد، ولی دائم در حضور محبوب باشد و اینها کمترین تأثیری روی اخلاق، روش و منش او نگذارند. بعد در اوج قدرت، برادران بیایند و نفهمند که او حضرت یوسف علیه السلام است. در سفر سوم یوسف کتک خورده، فراق کشیده، زندان رفته، از دامن پدر جدا شده، با زبانی نرم بفرماید:
« قٰالَ هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ» (3)
و آنها تازه بفهمند که این شخص حضرت یوسف علیه السلام است. قبل از این که رنگ آنان بپرد و بدنشان بلرزد، در کمال قدرت بفرماید:
« قٰالَ لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ اَلْیَوْمَ یَغْفِرُ اَللّٰهُ لَکُمْ» (4)
هیچ گناهی را بر دوش شما بار نمیکنم.
1) 1) - یوسف (12) : 32؛ «یوسف علیه السلام گفت: پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از عملی که مرا به آن میخوانند.»
2) 2) - یوسف (12) : 101؛ «پروردگارا! تو بخشی از فرمانروایی را به من عطا کردی.»
3) 3) - یوسف (12) : 89؛ «گفت: آیا زمانی که نادان بودید، دانستید با یوسف و برادرش چه کردید؟»
4) 4) - یوسف (12) : 92؛ «گفت: امروز هیچ ملامت و سرزنشی بر شما نیست، خدا شما را میآمرزد و او مهربانترین مهربانان است.»
پیامبر صلی الله علیه و آله به کفار و مشرکین اهل مکه فرمود:
«اذهبوا انتم الطلقاء» (1)شما آزاد هستید. این اوج حضور است.
این منازل دهگانه: منزل اسلام به معنای اوج مطلب، ایمان، قنوت، صدق، صبر، خشوع، تصدّق، صوم، حفظ شهوت و ذکر است. آن منازل قبلی باید طی شود تا شخص بر دیو و گرگ شهوت مسلط شود. تا در این منازل ساخته نشود، این آتش فروکش نمیکند.
دستور نداریم که شهوت را خاموش کنیم. فقط دستور داریم که آن را کنترل کنیم، ولی با آن هشت منزل قابل کنترل است. تا آنها خوب طیّ نشوند، این منازل آخر را نمیتوان داشت.
منزل ذکر، منزل خیلی عجیبی است. اینجاست که محبوب، همه سلولهای وجود انسان را میگیرد. من دو نمونهاش را بیان کنم. مورد اول خانم هجده سالهای است که تمام این ده منزل را طی کرد.
این خانم به همسر باکرامت و باعظمت خود میگوید:
من دوست دارم صدای اذان بلال را بشنوم. معلوم میشود این همه اذانی که بعد
1) 1) - بحار الأنوار: 97/59، باب 9، حدیث 6.
از پیامبر صلی الله علیه و آله گفته بودند، اصلاً گوش نداده بود؛ چون تمام آنها از حضرت حق غایب بودند. «أشهد أن لا اله الا الله» و «الله اکبر» دروغ. گوش حضرت زهرا علیها السلام خیلی بالاتر از این است که به جملات بسیار زیبایی که به دروغ پیچیده شده است، گوش دهد. این آلودگان، این «الله اکبر» های دروغ، کمر اسلام را شکست و حضرت علی علیه السلام را خانهنشین کرد. سر دین را با دین بریدند. (1)حضرت ابی عبدالله علیه السلام به زهری نامه داد: که شما چهرههایی دیننما، وسیله پذیرش حکومت بنیامیه شدید. اینها پشت شما و پینه پیشانی، محاسن بلند، نماز خواندنهای شما پنهان شدند. قاتل اصلی مادرم، پدرم و برادرم شما هستید.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمود: با شمشیر گردن این پیشانی پینه بستهها را بزنید، در نصف روز هفت هزار نفر از اینها را در نهروان کشت. (2)یک نفر در این مدینه «الله اکبر» بگوید، تا من گوش دهم: از هزاران اندکی زین صوفیند باقیان در دولت او میزیند (3)
1) 1) - بدائع الکلام فی تفسیر آیات الأحکام: 206؛ «فقد روی مالک و غیره ان المؤذن جاء الی عمر بن الخطاب فوجده نائما فقال الصلاة خیر من النوم فأمره عمر ان یجعله فی نداء صلاة الصبح و اما إسقاط حی علی خیر العمل قال الفاضل القوشجی فی شرحه علی تجرید المولی العلامة الطوسی (قدس سره) نقلا عن عمر قال ثلاث کن علی عهد رسول الله و انا أنهی و احرمهن و أعاقب علیهن متعة النساء و متعة الحج وحی علی خیر العمل.»
2) 2) - مستدرک الصحیحین: 2/147؛ «روی بسنده عن أنس بن مالک إن رسول اللّه صلی الله علیه و آله قال: سیکون فی أمتی اختلاف و فرقة قوم یحسنون القیل و یسیئون الفعل، یقرؤن القرآن لا یجاوز تراقیهم یحقر أحدکم صلاته مع صلاتهم و صیامه مع صیامهم، یمرقون من الدین مروق السهم من الرمیة، لا یرجع حتی یرد السهم علی فوقه و هم شرار الخلق و الخلیفة، طوبی لمن قتلهم و قتلوه، یدعون إلی کتاب اللّه و لیسوا منه فی شیء من قاتلهم کان أولی باللّه منهم، قالوا: یا رسول اللّه ما سیماهم؟ قال: التحلیق.»
3) 3) - مولوی.
گفت: دختر پیامبر! اکنون میروم و به بلال میگویم. بلال نبود. از راه رسید. گریه میکرد. عرض کرد: علی جان! با من کاری دارید؟ فرمود: کجا بودی؟ عرض کرد: با این اوضاع فتنه و فساد با کمال سختی از مدینه و حرم پیامبر صلی الله علیه و آله دل کندم، آرزو میکردم نباشم که این اوضاع را ببینم.
عرض کرد: من خیلی راه رفتهام و غصّه میخورم. شب را در بیابان خواب بودم، پیغمبر صلی الله علیه و آله را در عالم خواب دیدم. خیلی غصّهدار بود. عرض کردم: یا رسول الله! چه شده است؟ فرمود: ای بلال! فاطمه اذان میخواهد.
ببینید چه چیز به چه چیز و کجا به کجا وصل است؟ دل حضرت فاطمه علیها السلام اذان میخواهد، در عالم برزخ به پیامبر صلی الله علیه و آله میگویند: به خواب بلال برو، امر کن برود و برای حبیبه من اذان بگوید. حضور از این بالاتر؟ حضرت فاطمه علیها السلام اذان بخواهد، خدا بگوید: اذان بگویید. پیغمبر صلی الله علیه و آله به بلال بگوید و بلال از این همه راه برگردد تا دستور حضرت را انجام دهد. (1)
1) 1) - من لایحضره الفقیه: 1/297، باب الأذان و الإقامة، حدیث 907؛ «وَ رُوِیَ أَنَّهُ لَمَّا قُبِضَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله امْتَنَعَ بِلَالٌ مِنَ الْأَذَانِ وَ قَالَ لَاأُؤَذِّنُ لِأَحَدٍ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ إِنَّ فَاطِمَةَ علیها السلام قَالَتْ ذَاتَ یَوْمٍ إِنِّی أَشْتَهِی أَنْ أَسْمَعَ صَوْتَ مُؤَذِّنِ أَبِی علیه السلام بِالْأَذَانِ فَبَلَغَ ذَلِکَ بِلَالًا فَأَخَذَ فِی الْأَذَانِ فَلَمَّا قَالَ اللَّهُ أَکْبَرُ اللَّهُ أَکْبَرُ ذَکَرَتْ أَبَاهَا علیه السلام وَ أَیَّامَهُ فَلَمْ تَتَمَالَکْ مِنَ الْبُکَاءِ فَلَمَّا بَلَغَ إِلَی قَوْلِهِ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ شَهَقَتْ فَاطِمَةُ علیها السلام شَهْقَةً وَ سَقَطَتْ لِوَجْهِهَا وَ غُشِیَ عَلَیْهَا فَقَالَ النَّاسُ لِبِلَالٍ أَمْسِکْ یَا بِلَالُ فَقَدْ فَارَقَتِ ابْنَةُ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله الدُّنْیَا وَ ظَنُّوا أَنَّهَا قَدْ مَاتَتْ فَقَطَعَ أَذَانَهُ وَ لَمْ یُتِمَّهُ فَأَفَاقَتْ فَاطِمَةُ علیها السلام وَ سَأَلَتْهُ أَنْ یُتِمَّ الْأَذَانَ فَلَمْ یَفْعَلْ وَ قَالَ لَهَا یَا سَیِّدَةَ النِّسْوَانِ إِنِّی أَخْشَی عَلَیْکِ مِمَّا تُنْزِلِینَهُ بِنَفْسِکِ إِذَا سَمِعْتِ صَوْتِی بِالْأَذَانِ فَأَعْفَتْهُ عَنْ ذَلِکَ.»
تو دست افشانی را چه دانی؟
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: کار اینها به جایی میرسد که دیگر پروردگار عالم صبر نمیکند که اینها با او حرف بزنند، بلکه به نقطهای میرسند که خدا با آنها حرف میزند، میگوید: بنده من! تو صدای مرا گوش بده:
«ناجاهم فی فکرهم وکَلَّمَهُمْ فی ذات عقولهم» (1)
امیرالمؤمنین علیه السلام به خانه آمد، گفت: یا فاطمه! بلال آماده اذان است. فرمود:
حسن جان! در و پنجره را باز کن. پیراهن پیامبر صلی الله علیه و آله را بیاور. حسین جان! تو نیز بیا کنار من بنشین. سه معصوم میخواهند به استقبال اذان بروند. این چه اذانی است؟ بلال چقدر حضور داشت؟ ای سپیدترین سپیدرویان عالم! ای زیباترین دلهای عالم!
روحانی با ادب و درس خوانده از ایران به نجف رفته تا در درس خاتم المجتهدین، شیخ انصاری شرکت کند، اما درس را نمیفهمد. بار علمی درس خیلی بالاست. چند روزی رفت و نفهمید. با خود گفت:
1) 2) - نهج البلاغة: خطبة 113، قاله عند تلاوته « رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجٰارَةٌ. . . » .
کای صوفی شراب آنگه شود صاف که در شیشه برآرد اربعینی (1)
چهل روز میرویم، باز نفهمید. گفت: من نمیفهمم و مریضم، امیرالمؤمنین علیه السلام نیز نمیتواند کاری کند که من بفهمم؟ به حرم رفت. عرض کرد: یا علی! من که درس را برای دنیا نمیخواهم، میخواهم بفهمم که بروم مردم را هدایت کنم، اما نمیفهمم. خیلی گریه کرد. دید خبری نشد.
چرا خبری نمیشود؟ چند شب میآید و گریه میکند. هزار مرتبه «یا الله» میگوید، پیراهنش از اشک خیس میشود. خدا پیغام داده است که گاهی با چند شب مشکل درست نمیشود، اما بنده من! همان شب اول که میآیی و چند « یا الله» میگویی، اگر کار تو را اصلاح کنم، میروی و دیگر نمیآیی، پس معطل میکنم، چون میخواهم که هر شب صدای تو را بشنوم.
ما در حضور نیستیم، او در حضور است. ما غایبیم، او غایب نیست و هیچ وقت نیز غایب نبوده است: غیبت نکردهای که شوم طالب حضور پنهان نگشتهای که هویدا کنم تو را (2)
چند شب در حرم امیرالمؤمنین علیه السلام گریه کرد، اما خبری نشد. بالاخره به محضر امیرالمؤمنین علیه السلام راه پیدا کرد. حضرت فرمودند: چه شده است؟ عرض کرد: درس را نمیفهمم. حضرت فرمود: بگو: « بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ » . گفت. فرمود: برو! تمام است.
صبح سر درس آمد. دید دریای دانش شیخ به او منتقل میشود. شاد و با نشاط،
به درس اشکال کرد، باز هم اشکال و اشکال کرد و جواب گرفت. دیگر درس داشت به هم میریخت. شیخ جواب داد: وقتی درس تمام شد، بیا.
آخر درس که دیگر هیچ کس نبود، شیخ آمد و گفت: ای بزرگوار! آن کسی که برای تو « بِسْمِ اَللّٰهِ » خواند، تا « وَ لاَ اَلضّٰالِّینَ » را برای من خوانده است. کمی آرام باش.
در و پنجره را باز کردند. بلال گفت: «الله اکبر» ، فرمود:
«الله اکبر أن یوصف»
حضور را میبینید؟ بلال گفت: «أشهد أن لا اله الا الله» فرمود: تمام وجودم شاهد وحدانیت او است؛ یعنی جایی را در حیات، ذات، ظاهر و باطن من پیدا نمیکنید که از خدا خالی باشد.
اما دومین نفر. به یزید گفت: روی این چوبها بروم؟ منبر را چوب گفت؛ چون این منبر اهل ظلم بود. هر چیزی که برای اهل غایب است، جماد است و هر چیزی که برای اهل حاضر است، زنده است. وقتی غایب میمیرد، روح از بدنش جدا میشود، اما حاضر از حیات طبیعی به حیات الهی انتقال پیدا میکند و نمیمیرد.
اگر این انتقال صورت نمیگرفت، پس این آیه چه میگوید:
« یٰا أَیَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ * اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً * فَادْخُلِی فِی عِبٰادِی * وَ اُدْخُلِی جَنَّتِی» (1)
اینجا اصلاً بحث جدایی مطرح نیست، غایب بین بدن و روحش جدایی حاصل میشود. حاضر، حاضر است و جدایی معنا ندارد.
1) 1) - فجر (89) : 27 - 30؛ «ای جان آرام گرفته و اطمینان یافته! * به سوی پروردگارت در حالی که از او خشنودی و او هم از تو خشنود است، باز گرد * پس در میان بندگانم درآی * و در بهشتم وارد شو.»
کار سخنرانیش به جایی رسید که یزید مجبور شد سخنرانی او را قطع کند. به مؤذّن گفت: اذان بگو. وقتی گفت: «اشهد ان لا اله الا الله» فرمود: تمام وجود و ذات من شاهد خداست. (1)
هر کس در منزل ایمان و باور قرار میگیرد، به وسیله خود او، قلب به عقل ربط قوی پیدا میکند؛ چون قلبی که از عقل بریده باشد، قلب متوقف است و عقل فقط طرح مادی میدهد و هیچ طرح معنویی برایش امکان ندارد که ارائه بدهد. تمام دانشمندان اروپا و آمریکا عقل دارند، اما قلب ندارند. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند:
1) 1) - بحار الأنوار: 45/137، باب 39؛ «وَ قَالَ صَاحِبُ الْمَنَاقِبِ وَ غَیْرُهُ رُوِیَ أَنَّ یَزِیدَ لَعَنَهُ اللَّهُ أَمَرَ بِمِنْبَرٍ وَ خَطِیبٍ لِیُخْبِرَ النَّاسَ بِمَسَاوِی الْحُسَیْنِ علیه السلام وَ عَلِیٍّ علیه السلام وَ مَا فَعَلَا فَصَعِدَ الْخَطِیبُ الْمِنْبَرَ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَی عَلَیْهِ ثُمَّ أَکْثَرَ الْوَقِیعَةَ فِی عَلِیٍّ وَ الْحُسَیْنِ وَ أَطْنَبَ فِی تَقْرِیظِ مُعَاوِیَةَ وَ یَزِیدَ لَعَنَهُمَا اللَّهُ فَذَکَرَهُمَا بِکُلِّ جَمِیلٍ قَالَ فَصَاحَ بِهِ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ وَیْلَکَ أَیُّهَا الْخَاطِبُ اشْتَرَیْتَ مَرْضَاةَ الْمَخْلُوقِ بِسَخَطِ الْخَالِقِ فَتَبَّوأْ مَقْعَدَکَ مِنَ النَّارِ ثُمَّ قَالَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ علیه السلام یَا یَزِیدُ ائْذَنْ لِی حَتَّی أَصْعَدَ هَذِهِ الْأَعْوَادَ فَأَتَکَلَّمَ بِکَلِمَاتٍ لِلَّهِ فِیهِنَّ رِضاً وَ لِهَؤُلَاءِ الْجُلَسَاءِ فِیهِنَّ أَجْرٌ وَ ثَوَابٌ قَالَ فَأَبَی یَزِیدُ عَلَیْهِ ذَلِکَ فَقَالَ النَّاسُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ائْذَنْ لَهُ فَلْیَصْعَدِ الْمِنْبَرَ فَلَعَلَّنَا نَسْمَعُ مِنْهُ شَیْئاً فَقَالَ إِنَّهُ إِنْ صَعِدَ لَمْ یَنْزِلْ إِلَّا بِفَضِیحَتِی وَ بِفَضِیحَةِ آلِ أَبِی سُفْیَانَ. . . ثُمَّ قَالَ أَنَا ابْنُ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ أَنَا ابْنُ سَیِّدَةِ النِّسَاءِ فَلَمْ یَزَلْ یَقُولُ أَنَا أَنَا حَتَّی ضَجَّ النَّاسُ بِالْبُکَاءِ وَ النَّحِیبِ وَ خَشِیَ یَزِیدُ لَعَنَهُ اللَّهُ أَنْ یَکُونَ فِتْنَةٌ فَأَمَرَ الْمُؤَذِّنَ فَقَطَعَ عَلَیْهِ الْکَلَامَ فَلَمَّا قَالَ الْمُؤَذِّنُ اللَّهُ أَکْبَرُ اللَّهُ أَکْبَرُ قَالَ عَلِیٌّ لَاشَیْءَ أَکْبَرُ مِنَ اللَّهِ فَلَمَّا قَالَ أَشْهَدُ أَنْ لَاإِلَهَ إِلَّا اللَّهُ قَالَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ شَهِدَ بِهَا شَعْرِی وَ بَشَرِی وَ لَحْمِی وَ دَمِی فَلَمَّا قَالَ الْمُؤَذِّنُ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ الْتَفَتَ مِنْ فَوْقِ الْمِنْبَرِ إِلَی یَزِیدَ فَقَالَ مُحَمَّدٌ هَذَا جَدِّی أَمْ جَدُّکَ یَا یَزِیدُ فَإِنْ زَعَمْتَ أَنَّهُ جَدُّکَ فَقَدْ کَذَبْتَ وَ کَفَرْتَ وَ إِنْ زَعَمْتَ أَنَّهُ جَدِّی فَلِمَ قَتَلْتَ عِتْرَتَهُ قَالَ وَ فَرَغَ الْمُؤَذِّنُ مِنَ الْأَذَانِ وَ الْإِقَامَةِ وَ تَقَدَّمَ یَزِیدُ فَصَلَّی صَلَاةَ الظُّهْرِ.»
«فالصورة صورة انسان و القلب قلب حیوان» (1)عقل کار میکند، اما قلب بیکار است. مهر، محبت، ایمان، ارتباط با خدا، گریه، رحم و لطف ندارند. فقط علم دارند، اما این علم نیز علم مادی است.
« یَعْلَمُونَ ظٰاهِراً مِنَ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ هُمْ عَنِ اَلْآخِرَةِ هُمْ غٰافِلُونَ» (2)
در منزل ایمان، دست اراده او قلب را با عقل وصل میکند. عقل معلومات مادی و معنوی را دریافت میکند، به قلب میدهد، قلب مییابد و میپزد. غذای پختهای در میآورد و به اعضا و جوارح پخش میکند که آنها نیز ایمانی شوند. گوش، چشم، زبان، شهوت و همه وجود او با ایمان میشود.
پروردگار بعد از این اتصال، مؤمن را به سوی دانش تأمین کننده خیر دنیا و آخرت حرکت میدهد. بعد او را به فهم این دانش میکشاند و بعد از فهم دانش:
«نوّر الله قلبه»
خودش در دل جلوه میکند و مؤمن اهل توحید ناب میشود.
وقتی این منازل را طی کرد، وارد منزل سوم، یعنی قنوت میشود. منزل عبادت همه جانبه غالبی و قلبی و تداوم عبادت تا وقت مرگ. این مؤمنی است که امیرالمؤمنین علیه السلام با هفت واقعیت او را معرفی میکند.
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر ما هنوز اندر اول وصف تو ماندهایم (1)
دهه آخر ماه مبارک، دههای است که تمام امید پیامبر صلی الله علیه و آله به آن بود. برخلاف ما که دهه آخر برای ما معمولی است. دهه آخر بود که دیگر اشک پیامبر صلی الله علیه و آله به خاطر تمام شدن ماه رمضان بند نمیآمد و خیلی گریه میکرد. او چهره الهی و حضور در رمضان را میدید، لذا طاقت نمیآورد که از این ماه جدا شود. (2)والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - حافظ شیرازی.
2) 2) - مستدرک الوسائل: 7/559، باب 1، حدیث 8883؛ «وَ عَنْهُ علیه السلام أَنَّهُ صلی الله علیه و آله قَامَ أَوَّلَ لَیْلَةٍ مِنَ الْعَشْرِ الْأَوَاخِرِ مِنْ شَهْرِ رَمَضَانَ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَی عَلَیْهِ ثُمَّ قَالَ أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ کَفَاکُمُ اللَّهُ عَدُوَّکُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ وَعَدَکُمُ الْإِجَابَةَ فَقَالَ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِلَّا وَ قَدْ وَکَّلَ اللَّهُ تَعَالَی بِکُلِّ شَیْطَانٍ مَرِیدٍ سَبْعَةَ أَمْلَاکٍ فَلَیْسَ بِمَحْلُولٍ حَتَّی یَنْقَضِیَ شَهْرُکُمْ هَذَا أَلَا وَ أَبْوَابُ السَّمَاءِ مُفَتَّحَةٌ مِنْ أَوَّلِ لَیْلَةٍ مِنْهُ إِلَی آخِرِ لَیْلَةٍ مِنْهُ أَلَا وَ الدُّعَاءُ فِیهِ مَقْبُولٌ ثُمَّ شَمَّرَ صلی الله علیه و آله وَ شَدَّ مِئْزَرَهُ وَ بَرَزَ مِنْ بَیْتِهِ وَ اعْتَکَفَهُنَّ وَ أَحْیَا اللَّیْلَ کُلَّهُ وَ کَانَ یَغْتَسِلُ کُلَّ لَیْلَةٍ بَیْنَ الْعِشَاءَیْنِ.»
خصوصیات شب نوزدهم ماه رمضان
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1373
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
امشب - شب نوزدهم ماه مبارک رمضان - دارای چهار خصوصیت است.
خصوصیت اول این که شب قدر است و خداوند متعال در قرآن کریم شب قدر را از هزار ماه؛ یعنی سی هزار شب و یا حدود هشتاد و دو سال بهتر دانسته است.
خصوصیت دوم این که امشب شب دعاست. دعایی که قرآن مجید میفرماید:
هر کسی از آن تکبّر کند، اهل دوزخ خواهد بود. خصوصیت دیگر این که امشب، شب جمعه است که تمام درهای رحمت حضرت حق به روی بندگانش باز است و خصوصیت چهارم این که شب زیارتی مخصوص وجود مبارک حضرت سیدالشهداء علیه السلام است. زیارتی که امام صادق علیه السلام میفرمایند: هر کس هر شب جمعه جدم حسین علیه السلام را زیارت کند، به مانند این است که در عرش، خدا را زیارت کرده است. (1)
1) 1) - وسائل الشیعة: 14/479 - 480، باب 57، تأکد استحباب زیارة الحسین علیه السلام، حدیث 19646 و 19647 - عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ مَنْ زَارَ قَبْرَ الْحُسَیْنِ علیه السلام فِی کُلِّ جُمُعَةٍ غَفَرَ اللَّهُ لَهُ الْبَتَّةَ وَ لَمْ یَخْرُجْ مِنَ الدُّنْیَا وَ فِی نَفْسِهِ حَسْرَةٌ مِنْهَا وَ کَانَ مَسْکَنُهُ مَعَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ علیه السلام قَالَ یَا دَاوُدُ مَنْ لَایَسُرُّهُ أَنْ یَکُونَ فِی الْجَنَّةِ جَارَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ قُلْتُ مَنْ لَاأَفْلَحَ. - عَنْ صَفْوَانَ الْجَمَّالِ قَالَ قَالَ لِی أَبُوعَبْدِ اللَّهِ علیه السلام هَلْ لَکَ فِی قَبْرِ الْحُسَیْنِ علیه السلام قُلْتُ وَ تَزُورُهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ قَالَ وَ کَیْفَ لَاأَزُورُهُ وَ اللَّهُ یَزُورُهُ کُلَّ لَیْلَةِ جُمُعَةٍ یَهْبِطُ مَعَ الْمَلَائِکَةِ إِلَیْهِ وَ الْأَنْبِیَاءُ وَ الْأَوْصِیَاءُ وَ مُحَمَّدٌ أَفْضَلُ الْأَنْبِیَاءِ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ فَنَزُورُهُ فِی کُلِّ جُمُعَةٍ نُدْرِکُ زِیَارَةَ الرَّبِّ قَالَ نَعَمْ یَا صَفْوَانُ الْزَمْ ذَلِکَ یُکْتَبْ لَکَ زِیَارَةُ قَبْرِ الْحُسَیْنِ علیه السلام وَ ذَلِکَ تَفْضِیلٌ وَ ذَلِکَ تَفْضِیلٌ. بحار الأنوار: 97/119، باب 2، حدیث 15؛ «عَنْ زَیْدٍ الشَّحَّامِ قَالَ قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام مَا لِمَنْ زَارَ الْحُسَیْنَ علیه السلام قَالَ کَمَنْ زَارَ اللَّهَ فِی عَرْشِهِ قَالَ قُلْتُ فَمَا لِمَنْ زَارَ أَحَداً مِنْکُمْ قَالَ کَمَنْ زَارَ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله.»
با توجه به این خصوصیات، حقایق و ویژگی چهارگانه، باید به این معنا توجه کرد که امشب چه انسانی به حریم مبارک حضرت حق راه پیدا میکند و آیا با این چهار ویژگی هر کسی را راه میدهند و قبول میکنند؟ جواب این سؤال را باید پیدا کرد.
در معارف اسلامی فرمودهاند:
«أعداء الانسان ثلاثة: دنیاه و شیطانه و نفسه» (1)دشمنان اسلام سه دسته هستند: نفس، شیطان و دنیا.
براساس آیات و روایات منظور از نفس، مجموعه خواستههای بیمهار انسان است. خواستههایی که با خواستههای پروردگار ضدّ و ناهماهنگ است و این خواستهها در خیمه حیات انسان رخ نشان میدهد تا انسان را به گناه، معصیت و برنامههایی که خدا نمیپسندد، بکشاند.
1) 1) - المحجة البیضاء: 5/116؛ «أعداء الإنسان ثلاثة: دنیاه و شیطانه و نفسه فاحترس من الدّنیا بالزّهد فیها، و من الشیطان بمخالفته، و من النفس بترک الشهوات.»
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند:
«أعدیٰ عدوّک نفسک التی بین جنبیک» (1)پیغمبر صلی الله علیه و آله میخواهند بفرمایند: این خواستههای بیمهار، در کششهای مادّی و شهوات انسان ریشه دارد که از این مجموعه به دشمنترین دشمنان تعبیر کردند. (2)این خواستهها دائم جولان میدهند و فقط میگویند: میخواهیم. تابع هیچ قانون، حلال و حرام خدا و قوانین شریعت نیستند. مال را میخواهند، از هر کجا که میخواهد باشد؛ ربا، رشوه، غصب، دزدی، خوردن حقّ مردم. مقام را میخواهد،
1) 1) - بحار الأنوار: 67/64، باب 45، حدیث 1.
2) 2) - بحار الأنوار: 67/64، باب 45، حدیث 3؛ «قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام مَنْ لَمْ یَتَعَاهَدِ النَّقْصَ مِنْ نَفْسِهِ غَلَبَ عَلَیْهِ الْهَوَی وَ مَنْ کَانَ فِی نَقْصٍ فَالْمَوْتُ خَیْرٌ لَهُ.» بحار الأنوار: 67/65، باب 45، حدیث 7؛ «عَنْ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ آبَائِهِ علیه السلام قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله بَعَثَ سَرِیَّةً فَلَمَّا رَجَعُوا قَالَ مَرْحَباً بِقَوْمٍ قَضَوُا الْجِهَادَ الْأَصْغَرَ وَ بَقِیَ عَلَیْهِمُ الْجِهَادُ الْأَکْبَرُ قِیلَ یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا الْجِهَادُ الْأَکْبَرُ قَالَ جِهَادُ النَّفْسِ ثُمَّ قَالَ صلی الله علیه و آله أَفْضَلُ الْجِهَادِ مَنْ جَاهَدَ نَفْسَهُ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْهِ.» بحار الأنوار: 67/69، باب 45، حدیث 16؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله أَ لَاأُنَبِّئُکُمْ بِأَکْیَسِ الْکَیِّسِینَ وَ أَحْمَقِ الْحُمَقَاءِ قَالُوا بَلَی یَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ أَکْیَسُ الْکَیِّسِینَ مَنْ حَاسَبَ نَفْسَهُ وَ عَمِلَلِمَا بَعْدَ الْمَوْتِ وَ أَحْمَقُ الْحُمَقَاءِ مَنِ اتَّبَعَ نَفْسُهُ هَوَاهُ وَ تَمَنَّی عَلَی اللَّهِ الْأَمَانِیَّ فَقَالَ الرَّجُلُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَ کَیْفَ یُحَاسِبُ الرَّجُلُ نَفْسَهُ قَالَ إِذَا أَصْبَحَ ثُمَّ أَمْسَی رَجَعَ إِلَی نَفْسِهِ وَ قَالَ یَا نَفْسُ إِنَّ هَذَا یَوْمٌ مَضَی عَلَیْکِ لَایَعُودُ إِلَیْکِ أَبَداً وَ اللَّهِ سَائِلُکِ عَنْهُ فِیمَا أَفْنَیْتِهِ فَمَا الَّذِی عَمِلْتِ فِیهِ أَ ذَکَرْتِ اللَّهَ أَمْ حَمِدْتِیهِ أَ قَضَیْتِ حَقَّ أَخٍ مُؤْمِن. . . .»
از هر راه و هر ناحیهای که باشد. کاری به این ندارد که انسان لایق و شایسته این مقام هست یا نه؟ فقط مقام و ریاست را میخواهد.
یکی از افراد اهل دل میگوید: من معنای
«أعدی عدوّک نفسک التی بین جنبیک»
را نمیفهمیدم، تا شبی در مجلسی دیدم اهل خدایی حرف میزند. در ضمن صحبت خود گفت: هر گرسنهای را که غذا بدهی، سیر میشود، هر دشمنی آرام میشود، الاّ این خواستههای بیمهار که هر چه تغذیه شوند، گرسنهتر میشوند. هر چه به حرف آنها بیشتر گوش دهی، درّندهتر میشوند. آن شب فهمیدم که معنای فرمایش پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در مورد دشمنترین دشمنان و خواستههای بیمهار چیست.
تمام فتنهها و فسادهایی که در جهان هست، محصول همین خواستههای بیمهار است که گاهی در وجود فرد خودنمایی میکند، گاهی در وجود خانواده، دولت، حزب، یا ملّت.
وقتی خواستههای بیمهار، میدان دار زندگی باشند، درخت زندگی جز میوه تلخِ فتنه، فساد، ناامنی، بیادبی، غارتگری و پایمال کردن حقوق خود و دیگران نخواهد داشت و این طبیعی است. این یک دشمن.
دشمن دوم شیطان است. (1)شیطان کیست؟ از نظر قرآن مجید، شیطان موجود
1) 1) - « إِنَّ اَلشَّیْطٰانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا إِنَّمٰا یَدْعُوا حِزْبَهُ لِیَکُونُوا مِنْ أَصْحٰابِ اَلسَّعِیرِ » (فاطر: 6) البرهان فی تفسیر القرآن: 4/557؛ «قال الصادق علیه السلام: لا یتمکن الشیطان بالوسوسة من العبد إلا و قد أعرض عن ذکر الله تعالی، و استهان و سکن إلی نهیه، و نسی اطلاعه علی سره، فالوسوسة ما تکون من خارج القلب بإشارة معرفة العقل و مجاورة الطبع، و أما إذا تمکن فی القلب فذلک غی و ضلالة و کفر، و الله عز و جل دعا عباده بلطف دعوته و عرفهم عداوة إبلیس، فقال تعالی: إِنَّ اَلشَّیْطٰانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا. »
متکبّر، متمرّد و عصیانگر بیدینی است که هدفی جز ضربه زدن به ارزشها، دین، دنیا و آخرت انسان ندارد.
قرآن مجید شیاطین را بر دو دسته تقسیم میکند:
« مِنَ اَلْجِنَّةِ وَ اَلنّٰاسِ أَجْمَعِینَ» (1)
شیاطینی هستند که نامرئی و بعضی قابل رؤیت هستند. آن شیاطین قابل رؤیت، انسانهای ضالّ، گمراه، متمرّد و عصیانگر هستند که مخترع هر نوع فتنه و فساد هستند. ابزارهای امروز شیاطین نیز ابزار نویی است؛ ماهوارهها، سینماها، رسانهها، چنانکه در دنیای زمان ما درصد بالایی از ماهوارهها، خانههای فیلم و رسانههای گروهی در اختیار صهیونیسم بین الملل است. اینها شیاطین زمان ما هستند.
به فرموده امام زین العابدین علیه السلام: شیاطین، خاموش شدن چراغ دین شما را میخواهند. شیاطین نمیخواهند فرهنگ خدا و اهلبیت علیهم السلام در زندگی شما حاکم باشد. نمیخواهند که شما در صراط مستقیم خدا و مرتبط با عالمان ربّانی و واجد شرایط باشید. شیاطین نمیخواهند قانون زندگی شما طبق قرآن باشد. (2)
1) 1) - هود (11) : 119؛ «دوزخ را از همه جن و انس [ که راه کفر و عناد را برگزیدند ] پر خواهم کرد.»
2) 2) - بحار الأنوار: 70/92، باب 122، حدیث 69؛ «عَنِ الزُّهْرِیِّ قَالَ سَمِعْتُ عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ علیه السلام یَقُولُ مَنْ لَمْ یَتَعَزَّ بِعَزَاءِ اللَّهِ تَقَطَّعَتْ نَفْسُهُ عَلَی الدُّنْیَا حَسَرَاتٍ وَ اللَّهِ مَا الدُّنْیَا وَ الآْخِرَةُ إِلَّا کَکَفَّتَیِ الْمِیزَانِ فَأَیُّهُمَا رَجَحَ ذَهَبَ بِالآْخَرِ ثُمَّ تَلَا قَوْلَهُ عز و جل إِذٰا وَقَعَتِ اَلْوٰاقِعَةُ. . . الدُّنْیَا فَلَیْسَ فِی غِنَی الدُّنْیَا رَاحَةٌ وَ لَکِنَّ الشَّیْطَانَ یُوَسْوِسُ إِلَی ابْنِ آدَمَ أَنَّ لَهُ فِی جَمْعِ ذَلِکَ رَاحَةً وَ إِنَّمَا یَسُوقُهُ إِلَی التَّعَبِ فِی الدُّنْیَا وَ الْحِسَابُ عَلَیْهِ فِی الآْخِرَةِ ثُمَّ قَالَ علیه السلام کَلَّا مَا تَعِبَ أَوْلِیَاءُ اللَّهِ فِی الدُّنْیَا لِلدُّنْیَا بَلْ تَعِبُوا فِی الدُّنْیَا لِلآْخِرَةِ ثُمَّ قَالَ أَلَا وَ مَنِ اهْتَمَّ لِرِزْقِهِ کُتِبَ عَلَیْهِ خَطِیئَةٌ کَذَلِکَ قَالَ الْمَسِیحُ علیه السلام لِلْحَوَارِیِّینَ إِنَّمَا الدُّنْیَا قَنْطَرَةٌ فَاعْبُرُوهَا وَ لَاتَعْمُرُوهَا.» الکافی: 2/315، باب حب الدنیا و الحرص علیها، حدیث 4؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ إِنَّ الشَّیْطَانَ یُدِیرُ ابْنَ آدَمَ فِی کُلِّ شَیْءٍ فَإِذَا أَعْیَاهُ جَثَمَ لَهُ عِنْدَ الْمَالِ فَأَخَذَ بِرَقَبَتِهِ.»
اما دشمن سوم: دنیاست. دنیا نه به معنای خورشید، ماه، ستارگان، زمین و آسمان. دنیا در زبان قرآن و روایات به معنای ابزارها، ثروتها و امور مادی بیرون از فضای حلال پروردگار است. (1)
بعد به ما راهنمایی کردهاند که:
با تمام خواستههای غلط، بیقید، بیمهار و خواستههایی که ضدّ خواستههای پروردگار است، با اسلحه مخالفت، بجنگید؛ یعنی وقتی خواستهای در درون شما رخ نشان داد و فهمیدید که ضدّ خداست، یا نفهمیدی و اهل خدا به شما گفتند که خواسته باطل است، با آن خواسته مخالفت کن و با اسلحه یاد خدا، قیامت،
1) 1) - الکافی: 2/315، بَابُ حُبِّ الدُّنْیَا وَ الْحِرْصِ عَلَیْهَا، حدیث 1؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام وَ هِشَامٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَةٍ حُبُّ الدُّنْیَا.» الکافی: 2/318، حدیث 10؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ مَا ذِئْبَانِ ضَارِیَانِ فِی غَنَمٍ قَدْ فَارَقَهَا رِعَاؤُهَا وَاحِدٌ فِی أَوَّلِهَا وَ هَذَا فِی آخِرِهَا بِأَفْسَدَ فِیهَا مِنْ حُبِّ الْمَالِ وَ الشَّرَفِ فِی دِینِ الْمُسْلِمِ.» الکافی: 2/320، حدیث 17؛ «عَنِ ابْنِ أَبِی یَعْفُورٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ مَنْ تَعَلَّقَ قَلْبُهُ بِالدُّنْیَا تَعَلَّقَ قَلْبُهُ بِثَلَاثِ خِصَالٍ هَمٍّ لَایَفْنَی وَ أَمَلٍ لَایُدْرَکُ وَ رَجَاءٍ لَایُنَال.»
دادگاههای الهی و محاکمات پروردگار وارد جنگ شو.
وقتی شیطان تو را دعوت کرد، بدانید در صورت اطاعت او در قیامت به محاکمه کشیده خواهید شد.
در قرآن مجید میفرماید:
« وَ نَضَعُ اَلْمَوٰازِینَ اَلْقِسْطَ لِیَوْمِ اَلْقِیٰامَةِ» (1)
ما ترازوهای روز قیامت خود را به عدالت و انصاف برپا میکنیم.
« وَ لاٰ یُظْلَمُونَ شَیْئاً» (2)
و به احدی ذرّهای ستم روا نمیداریم، اما:
« وَ إِنْ کٰانَ مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنٰا بِهٰا وَ کَفیٰ بِنٰا حٰاسِبِینَ» (3)
اگر عمل شما به وزن دانه ارزن باشد، در آن ترازو حاضر میکنیم:
« وَ کَفیٰ بِنٰا حٰاسِبِینَ»
برای شما بس باشد که در قیامت حسابگر شما خود من باشم. این حرف قرآن است. (4)
1) 1) - انبیاء (21) : 47؛ «و ترازوهای عدالت را در روز قیامت مینهیم.»
2) 2) - مریم (19) : 60؛ «و ذرّهای مورد ستم قرار نمیگیرند.»
3) 3) - انبیاء (21) : 47؛ «و به هیچ کس هیچ ستمی نمیشود؛ و اگر [ عمل خوب یا بد ] هم وزن دانه خردلی باشد آن را [ برای وزن کردن ] میآوریم، و کافی است که ما حسابگر باشیم.»
4) 4) - تفسیر نور الثقلین: 3/430؛ «هو یقول: وَ نَضَعُ اَلْمَوٰازِینَ اَلْقِسْطَ لِیَوْمِ اَلْقِیٰامَةِ فَلاٰ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَ إِنْ کٰانَ مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنٰا بِهٰا وَ کَفیٰ بِنٰا حٰاسِبِینَ اعلموا عباد الله ان أهل الشرک لا تنصب لهم الموازین و لا تنصب لهم الدواوین، و انما یحشرون الی جهنم. و انما نصب الموازین و نشر الدواوین لأهل الإسلام فاتقوا الله عباد الله.» الکافی: 1/11، کتاب العقل و الجهل، حدیث 7؛ «عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ إِنَّمَا یُدَاقُّ اللَّهُ الْعِبَادَ فِی الْحِسَابِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَی قَدْرِ مَا آتَاهُمْ مِنَ الْعُقُولِ فِی الدُّنْیَا.» بحار الأنوار: 7/261، حدیث 10؛ «نَوَادِرُ الرَّاوَنْدِیِّ، بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ آبَائِهِ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله کُلُّ نَعِیمٍ مَسْئُولٌ عَنْهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِلَّا مَا کَانَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ تَعَالَی.»
با اسلحه یاد خدا و قیامت به جنگ شیطان برو و با اسلحه قناعت به جنگ دنیا برو؛ یعنی در تمام برنامههای مادّی، به حلال خدا قناعت کن. بدان اگر درهمی از حرام خدا را وارد زندگی کنی، پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرمایند: تا زمانی که آن درهم حرام در زندگی شما هست، خدا به آن خانه نظر رحمت نخواهد کرد. (1)
چنین شبی، شب دعا، قدر، شب جمعه و شب زیارتی حضرت ابی عبدالله علیه السلام است، اگر انسانی دستش در دست این سه دشمن باشد؛ یعنی اهل خواستههای بیمهار و اهل اقتدای به شیاطین زمان و حرامهای دنیوی باشد، به حریم پروردگار راهی ندارد، مگر رابطهاش را با خواستههای نفسانی و شیطانی و دنیایی قطع کند.
اگر رابطهام را با شیاطین و اقتدای به آنها و هر حرامی قطع کنم و نیّت جدی کنم؛ یعنی صادقانه خود را به پروردگار عرضه کنم، مرا قبول میکنند؛ چون پروردگار
1) 1) - بحار الأنوار: 100/120، باب 5، حدیث 27؛ «قَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله مَنْ أَکَلَ الرِّبَا مَلَأَ اللَّهُ بَطْنَهُ نَارَ جَهَنَّمَ بِقَدْرِ مَا أَکَلَ فَإِنْ کَسَبَ مِنْهُ مَالًا لَمْ یَقْبَلِ اللَّهُ شَیْئاً مِنْ عَمَلِهِ وَ لَمْ یَزَلْ فِی لَعْنَةِ اللَّهِ وَ مَلَائِکَتِهِ مَا دَامَ مَعَهُ قِیرَاطٌ.»
عالم، عالِم به نهان و آشکار تمام موجودات است. با تقلّب و نیّت ناخالص نمیشود کسی خود را به خدا عرضه کند و خدا نیز او را قبول کند. باید خود را به خدای خبیر، علیم و عالم به غیب عرضه کنید.
در این زمینه چند نکته بسیار مهم را عنایت کنید. اول از قرآن، کسانی که غیرصادقانه خود را به خدا عرضه کردند و خدا آنان را ردّ کرده و فرموده است: شما را نمیخواهم؛ چون خود را به دروغ به من عرضه میکنید:
« قٰالَتِ اَلْأَعْرٰابُ آمَنّٰا» (1)
گروهی از بادیهنشینان عرب به خدمت پیغمبر صلی الله علیه و آله آمدند و عرض کردند: ما خدا را باور و قبول کردهایم. خدا به پیغمبرش فرمود:
« وَ لٰکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنٰا وَ لَمّٰا یَدْخُلِ اَلْإِیمٰانُ فِی قُلُوبِکُمْ» (2)
زبان شما میگوید: ما مؤمن هستیم، اما دل شما میگوید: ما ایمان نداریم. لذا شما را نمیپذیرند و قبول نمیکنند. (3)
1) 1) - حجرات (49) : 14؛ «بادیهنشینان گفتند: ما [ از عمق قلب ] ایمان آوردیم.»
2) 2) - حجرات (49) : 14؛ «بلکه بگویید: اسلام آوردهایم؛ زیرا هنوز ایمان در دل هایتان وارد نشده است.»
3) 3) - تفسیر نور الثقلین: 5/101، حدیث: 101؛ «عن ابی جعفر علیه السلام قال: سمعته یقول: الإسلام لا یشرک الایمان، و الایمان یشرک الإسلام، و هما فی القول و الفعل یجتمعان کما صارت الکعبة فی المسجد و المسجد لیس فی الکعبة، و کذلک الایمان یشرک الإسلام و الإسلام لا یشرک الایمان، و قد قال الله عز و جل: « قٰالَتِ اَلْأَعْرٰابُ آمَنّٰا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لٰکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنٰا وَ لَمّٰا یَدْخُلِ اَلْإِیمٰانُ فِی قُلُوبِکُمْ » فقول الله اصدق القول.» تفسیر نور الثقلین: 5/101، حدیث: 102؛ «عنأبی جعفر علیه السلام قال: قال ابو جعفر علیه السلام: یا سلمان أتدری من المسلم؟ قلت: جعلت فداک أنت اعلم، قال: المسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده، ثم قال: و تدری من المؤمن؟ قال: قلت: أنت اعلم، قال: المؤمن من ائتمنه المسلمون علی أموالهم و أنفسهم، و المسلم حرام علی المسلم ان یخذله أو یظلمه أو یدفعه دفعة تعننه.»
شخصی متقلب و منافق که اهل مدینه بود، مرد. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بنا به علتی پیراهن خود را فرستادند و به خانوادهاش پیغام دادند که این میّت را در پیراهن مخصوص من کفن کنید.
به پیغمبر صلی الله علیه و آله عرض کردند: آقا! این میت، شخص ناباب، نادرست و غیرصادق بود. چرا پیراهن خود را برای او فرستادید؟ حضرت فرمودند: این پیراهن من ذرّهای از عذاب خدا را از او برطرف نمیکند.
وقتی آمدند و پیغمبر صلی الله علیه و آله را دعوت کردند که برود بر او نماز بخواند، پروردگار با این که ارحم الراحمین است، اما - در سوره توبه - به پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
« وَ لاٰ تُصَلِّ عَلیٰ أَحَدٍ مِنْهُمْ مٰاتَ أَبَداً» (1)
هرگز به جنازه افراد غیرصادق و دروغگو، نماز نخوان و سر قبر آنان نرو.
« اِسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاٰ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِینَ مَرَّةً فَلَنْ یَغْفِرَ اَللّٰهُ لَهُمْ» (2)
از من طلب مغفرت بکنی یا نکنی، هفتاد بار نیز از من طلب آمرزش کنی، هرگز آنها را نمیآمرزم. متقلّب، دروغگو، غیرصادق، رابطهدار با هوای نفس و با شیطان و دنیا را قبول نمیکنم. (1)والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - تفسیر نور الثقلین: 2/251، حدیث 266؛ «روی انه صلی الله علیه و آله صلی علی عبد الله بن ابی و ألبسه قمیصه قبل ان ینهی عن الصلوة علی المنافقین عن ابن عباس و جابر و قتادة، و قیل: انه أراد ان یصلی علیه فأخذ جبرئیل بثوبه و تلی علیه: وَ لا تُصَلِّ عَلی أَحَدٍ مِنْهُمْ. و قیل: انه قیل لرسول الله صلی الله علیه و آله: لم وجهت بقمیصک الیه یکفن فیه و هو کافر؟ فقال: ان قمیصی لن یغنی عنه من الله شیئا، و انی أؤمل من الله ان یدخل بهذا السبب فی الإسلام خلق کثیر، فروی انه أسلم الف من الخزرج لما رأوه یطلب الاستشفاء بثوب رسول الله صلی الله علیه و آله، ذکره الزجاج، قال: و الأکثر فی الروایة انه لم یصل علیه.» تفسیر نور الثقلین: 2/250، حدیث 264؛ «فی تفسیر العیاشی عن زرارة قال: سمعت أبا جعفر علیه السلام یقول: ان النبی صلی الله علیه و آله قال لابن عبد الله بن ابی: إذا فرغت من أبیک فأعلمنی، و قد کان توفی فأتاه فأعلمه فأخذ رسول الله صلی الله علیه و آله نعلیه للقیام فقال له عمر: ألیس قد قال الله: « وَ لاٰ تُصَلِّ عَلیٰ أَحَدٍ مِنْهُمْ مٰاتَ أَبَداً وَ لاٰ تَقُمْ عَلیٰ قَبْرِهِ » ؟ فقال له: ویحک - أو ویلک - انما أقول: اللهم إملأ قبره نارا و إملأ جوفه نارا و أصله یوم القیمة نارا.»
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1373
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
وجود مبارک امیرالمؤمنین علیه السلام برای مؤمن هفت خصلت بیان فرمودند که این هفت خصلت برای همه ما جنبه معیار، میزان و ترازو دارد که میزانی معنوی و ملکوتی است. پاکترین و سالمترین میزان است، برای این که ما خود را با این میزان و معیار بسنجیم. حداقل این است که از وضع خود آگاه میشویم. خود این آگاهی ارزش دارد.
وجود مبارک شیخ صدوق نقل میکنند که علمای بزرگ ما وقتی اعمال شب احیا را بررسی میکنند، به ما اعلام میکنند که بالاترین و با فضیلتترین عمل در این شب، تحصیل علم، معرفت و آگاهی است. به همین خاطر بزرگان دین ما از قدیم در شبهای احیا به قرآن سر گرفتن قناعت نکردند، بلکه قبل از قرآن سر گرفتن، برای مردم سخن گفتند، دین را تبلیغ کردند، تفسیر قرآن گفتند که به این عمل برتر و بافضیلتتر رسیده باشند و قیمت مراسم احیای آنان از درجه بالایی
برخوردار شود. (1)
همه این جهشها در دنیا به نقطه آگاهی مربوط است؛ چون در جهل هیچ حرکتی غیر از شکم نیست. در فضای جهل، بقیه وجود نیز کارگر و بنده شکم هستند. چشم میبیند، گوش میشنود، پا قدم برمیدارد اما برای شکم. کششها، محور، معبود و کارگردان زندگی جاهلان، همگی در شکم ریشه دارند. بخورند و لذت ببرند. این آیه:
« وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا یَتَمَتَّعُونَ وَ یَأْکُلُونَ کَمٰا تَأْکُلُ اَلْأَنْعٰامُ»
حبیب من! تمام عمر آنها مانند حیوان در خوردن و لذت بردن است. آیه عاقبت اینها را بیان میکند:
« وَ اَلنّٰارُ مَثْویً لَهُمْ» (2)
این شکم، غیر از تولید حرارت چه کار میکند؟ شکمی که صاحبش ناآگاه است، کارش ایجاد حرارت در بدن و دنیا و آتش در قیامت است.
1) 1) - الأمالیللصدوق: 649، المجلس الثالث و التسعون؛ بحار الأنوار: 10/400، باب 25؛ «و من أحیا هاتین اللیلتین بمذاکرة العلم فهو أفضل.» مستدرک الوسائل: 9/152، باب 145، حدیث 10529؛ «عَنْ أَبِی ذَرٍّ قَالَ قَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله یَا أَبَا ذَرٍّ الْجُلُوسُ سَاعَةً عِنْدَ مُذَاکَرَةِ الْعِلْمِ خَیْرٌ لَکَ مِنْ عِبَادَةِ سَنَةٍ صِیَامٍ نَهَارُهَا وَ قِیَامٍ لَیْلُهَا وَ النَّظَرُ إِلَی وَجْهِ الْعَالِمِ خَیْرٌ لَکَ مِنْ عِتْقِ أَلْفِ رَقَبَة.»
2) 2) - محمد (47) : 12؛ «و در حالی که کافران همواره سرگرم بهرهگیری از [ کالا و لذت های زودگذر ] دنیایند و میخورند، همان گونه که چهارپایان میخورند و جایگاهشان آتش است.»
قرآن مجید آیهای دارد که یکی از زیباترین آیات کتاب خداست. اغلب افراد جامعه اسلامی از این آیه غافلند، خداوند میفرماید:
« وَ زِنُوا بِالْقِسْطٰاسِ اَلْمُسْتَقِیمِ» (1)
اگر بنای وزن دارید، با ترازوی درست و مستقیم بسنجید. چه ترازویی از محصول معرفت امیرالمؤمنین علیه السلام بالاتر است؟ کدام ترازو از فرمایشهای امیرالمؤمنین علیه السلام مستقیمتر است؟ شما همین قطعه کلام ایشان را که ترازوی خداست، عنایت کنید و ببینید حداقل سود این قطعه، آگاهی به خویشتن است.
وقتی آگاهی بیاید، حرکت هم خواهد آمد.
بالاخره این آگاهی روزی سود خود را به شما مردم مؤمن خواهد داد. چرا؟ چون به فرموده قرآن، مایه خواستن در وجود شما هست که آن مایه عالیترین دستیار آگاهی، برای به محصول نشستن است:
« لِمَنْ شٰاءَ مِنْکُمْ أَنْ یَسْتَقِیمَ» (2)
خدا به خواستن ما خیلی احترام گذاشته است. کسی که بخواهد راه را برای او باز و عناصر خلقت را یار او میکند. وقتی بخواهد، آگاهی نیز مییابد.
اینجا امیرالمؤمنین علیه السلام برای ما مسأله را زیبا تحلیل کرده است. ایشان میفرماید:
«لم یرضها ثواباً لأولیائه»
خدا تمام این دنیا را به عنوان پاداش کار خوب اولیای خود نپسندیده است. اگر همه دنیا را به عنوان پاداش پسندیده بود که همه آن را به یکی از خوبان میداد:
«و لا عقاباً لأعدائه» (1)خداوند دنیا را را به عنوان پاداش برای اولیائش، و کیفر برای دشمنانش نپسندید.
تمام دنیا را جریمه دشمنانش نیز نپسندید که دشمنش را گرسنه، بیآبرو و بدبخت نگهدارد. جلوی آب و نان او را بگیرد. نه چیزی است که به شما ندهد و نه چیزی است که از دشمنش پس بگیرد. در دو طرف هیچ چیزی نیست. (2)
1) 1) - نهجالبلاغة: حکمت 415؛ «وَ قَالَ علیه السلام فِی صِفَةِ الدُّنْیَا تَغُرُّ وَ تَضُرُّ وَ تَمُرُّ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی لَمْ یَرْضَهَا ثَوَاباً لِأَوْلِیَائِهِ وَ لَاعِقَاباً لِأَعْدَائِهِ وَ إِنَّ أَهْلَ الدُّنْیَا کَرَکْبٍ بَیْنَا هُمْ حَلُّوا إِذْ صَاحَ بِهِمْ سَائِقُهُمْ فَارْتَحَلُوا.»
2) 2) - بحار الأنوار: 70/127، حدیث 130، باب 122، حب الدنیا و ذمها؛ «عنْ مَالِکِ بْنِ أَعْیَنَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام یَقُولُ یَا مَالِکُ إِنَّ اللَّهَ یُعْطِی الدُّنْیَا مَنْ یُحِبُّ وَ یُبْغِضُ وَ لَایُعْطِی دِینَهُ إِلَّا مَنْ یُحِبُّ.» بحار الأنوار: 70/126، حدیث 124، باب 122- حب الدنیا و ذمها؛ «عَنْ جَابِرٍ قَالَ قَالَ لِی أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام یَا جَابِرُ أَنْزِلِ الدُّنْیَا مِنْکَ کَمَنْزِلٍ نَزَلْتَهُ ثُمَّ أَرَدْتَ التَّحَرُّکَ مِنْهُ مِنْ یَوْمِکَ ذَلِکَ أَوْ کَمَالٍ اکْتَسَبْتَهُ فِی مَنَامِکَ وَ اسْتَیْقَظْتَ فَلَیْسَ فِی یَدِکَ مِنْهُ شَیْءٌ وَ إِذَا کُنْتَ فِی جَنَازَةٍ فَکُنْ کَأَنَّکَ أَنْتَ الْمَحْمُولُ وَ کَأَنَّکَ سَأَلْتَ رَبَّکَ الرَّجْعَةَ إِلَی الدُّنْیَا لِتَعْمَلَ عَمَلَ مَنْ عَاشَ فَإِنَّ الدُّنْیَا عِنْدَ الْعُلَمَاءِ مِثْلُ الظِّلِ.»
شما زندگی مادی خود امیرالمؤمنین علیه السلام را ببینید. او هرگز نمیخواست از رهبری خود حقوق بگیرد و الا بیت المال در دست او بود.
زمانی که میخواست از مدینه بیرون بیاید، چهل درخت خرمای خود را سپرد که وقتی سال به سال خرما میدهد، در مدینه بفروشند، پول آن را به کوفه بفرستند.
وقتی پول را میآوردند، اول میشمرد، بعد حساب زندگی سالش را تعیین کرده، آن را برای یک سال نظام میداد. گاهی هم وسط سال اگر اتفاقی میافتاد، مجبور میشد چیزی را از خانه بردارد و بفروشد تا کم نیاورد. با این که بیت المال در دستش بود.
روزی به بازار آمد، شمیشر خود را بلند کرد و فرمود: فروشی است. در حالی که همان زمان از استان بصره هشتاد شتر مالیات، گندم، جو، پارچه، طلا و نقره از بصره به کوفه رسیده بود.
مدیر آن کاروان در بازار امیرالمؤمنین علیه السلام را دیده، عرض کرد: آقا! اینها مالیات بصره است. فرمود: ببر به علی بن ابی رافع تحویل بده. وقتی رفت، دوباره شمیشرش را بلند کرد و فرمود: این شمشیر فروشی است.
کسی عرض کرد: آقا! برای چه شمشیر خود را میفروشی؟ فرمود: گوش خود را نزدیک بیاور. پیراهن ندارم که بپوشم. آمدم این را بفروشم که پیراهن دو درهمی بخرم. عرض کرد: جناب حاکم! اکنون که هشتاد شتر بار از جلوی چشم شما رد شد، دو درهمش را بردار و برو پیراهن بگیر. فرمود: من از آن پول نخواستم. پرسید:
آیا حرام است؟ فرمود: نه. (1)
1) 1) - بحار الأنوار: 76/312، باب 109؛ مکارمالأخلاق: 114؛ «عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ لَمَّا رَجَعَ مِنَ الْبَصْرَةِ وَ حَمَلَ الْمَالَ وَ دَخَلَ الْکُوفَةَ وَجَدَ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام قَائِماً فِی السُّوقِ وَ هُوَ یُنَادِی بِنَفْسِهِ مَعَاشِرَ النَّاسِ مَنْ أَصَبْنَاهُ بَعْدَ یَوْمِنَا یَبِیعُ الْجِرِّیَّ وَ الطَّافِیَ وَ الْمَارْمَاهِیَ عَلَوْنَاهُ بِدِرَّتِنَا هَذِهِ وَ کَانَ یُقَالُ لِدِرَّتِهِ السِّبْتِیَّةُ قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ فَسَلَّمْتُ عَلَیْهِ فَرَدَّ عَلَیَّ السَّلَامَ ثُمَّ قَالَ یَا ابْنَ عَبَّاسٍ مَا فَعَلَ الْمَالُ فَقُلْتُ هَا هُوَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَ حَمَلْتُهُ إِلَیْهِ فَقَرَّبَنِی وَ رَحَّبَ بِی ثُمَّ أَتَاهُ مُنَادٍ وَ مَعَهُ سَیْفُهُ یُنَادِی عَلَیْهِ بِسَبْعَةِ دَرَاهِمَ فَقَالَ لَوْ کَانَ لِی فِی بَیْتِ مَالِ الْمُسْلِمِینَ ثَمَنُ سِوَاکِ أَرَاکٍ مَا بِعْتُهُ فَبَاعَهُ وَ اشْتَرَی قَمِیصاً بِأَرْبَعَةِ دَرَاهِمَ لَهُ وَ تَصَدَّقَ بِدِرْهَمَیْنِ وَ أَضَافَنِی بِدِرْهَمٍ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ عَنْ زَیْدِ بْنِ شَرِیکٍ قَالَ أَخْرَجَ عَلِیٌّ علیه السلام ذَاتَ یَوْمٍ سَیْفَهُ فَقَالَ مَنْ یَبْتَاعُ مِنِّی سَیْفِی هَذَا فَلَوْ کَانَ عِنْدِی ثَمَنُ إِزَارٍ مَا بِعْتُهُ.»
عرض کرد: بین شما و حضرت آدم علیه السلام چه فرقی است؟ فرمود: به او گفتند گندم نخور، رفت و خورد. به من گفتند: گندم بر تو حلال است، بخور، من جز نان جو نخوردم.
پروردگار تمام دنیا را چیزی نمیداند که پاداش خوبیهای خوبان قرار دهد. هیچ چیز دنیا را رضایت نداده است که پاداش یا جریمه قرار بگیرد. پروردگار دیده است که پرونده ما نمره کم دارد و در قیامت لنگ میزند، حادثه و مصیبت را به وجود میآورد که نمره پرونده ما را اضافه کند: (1)
1) 1) - بحار الأنوار: 64/236 - 237، باب 12، شدة ابتلاء المؤمن و علته؛ «قَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله لَاتَکُونُ مُؤْمِناً حَتَّی تَعُدَّ الْبَلَاءَ نِعْمَةً وَ الرَّخَاءَ مِحْنَةً لِأَنَّ بَلَاءَ الدُّنْیَا نِعْمَةٌ فِی الآْخِرَةِ وَ رَخَاءَ الدُّنْیَا مِحْنَةٌ فِی الآْخِرَةِ. - وَ رُوِیَ عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِکٍ عَنِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله أَنَّهُ قَالَ إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ خَیْراً ابْتَلَاهُمْ. - وَ قَالَ الْبَاقِرُ علیه السلام یَا بُنَیَّ مَنْ کَتَمَ بَلَاءً ابْتُلِیَ بِهِ مِنَ النَّاسِ وَ شَکَا ذَلِکَ إِلَی اللَّهِ عز و جل کَانَ حَقّاً عَلَی اللَّهِ أَنْ یُعَافِیَهُ مِنْ ذَلِکَ الْبَلَاءِ قَالَ علیه السلام یُبْتَلَی الْمَرْءُ عَلَی قَدْرِ حُبِّهِ. - وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله قَالَ اللَّهُ عز و جل مَا مِنْ عَبْدٍ أُرِیدُ أَنْ أُدْخِلَهُ الْجَنَّةَ إِلَّا ابْتَلَیْتُهُ فِی جَسَدِهِ فَإِنْ کَانَ ذَلِکَ کَفَّارَةً لِذُنُوبِهِ وَ إِلَّا ضَیَّقْتُ عَلَیْهِ فِی رِزْقِهِ فَإِنْ کَانَ ذَلِکَ کَفَّارَةً لِذُنُوبِهِ وَ إِلَّا شَدَّدْتُ عَلَیْهِ الْمَوْتَ حَتَّی یَأْتِیَنِی وَ لَاذَنْبَ لَهُ ثُمَّ أُدْخِلُهُ الْجَنَّةَ وَ مَا مِنْ عَبْدٍ أُرِیدُ أَنْ أُدْخِلَهُ النَّارَ إِلَّا صَحَّحْتُ جِسْمَهُ فَإِنْ کَانَ ذَلِکَ تَمَاماً لِطَلِبَتِهِ وَ إِلَّا أمنت [ آمَنْتُ خَوْفَهُ ] لَهُ وَ عَنْ سُلْطَانِهِ فَإِنْ کَانَ ذَلِکَ تَمَاماً لِطَلِبَتِهِ وَ إِلَّا هَوَّنْتُ عَلَیْهِ الْمَوْتَ حَتَّی یَأْتِیَنِی وَ لَاحَسَنَةَ لَهُ ثُمَّ أَدْخَلْتُهُ النَّارَ.»
« اَلَّذِینَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قٰالُوا إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ * أُولٰئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوٰاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُهْتَدُونَ» (1)
چه کسی گفته است که پروردگار همه چیز را برای ما نگهدارد. مگر نزد او ارزش دارد که به عنوان پاداش بپردازد؟ یا به عنوان عقاب، جلوی آن را بگیرد؟
خدا، پیغمبر صلی الله علیه و آله و منبع عظیمی مانند امیرالمؤمنین علیه السلام را نگاه کنید که به شما عنایت کردهاند.
مگر همه قلبها به خدا محبت دارند؟ مگر همه دلها با اهلبیت علیهم السلام آشناست؟ پاداش شما محفوظ است، اما نه با پول و دنیا. چگونه نماز شما را با پول بسنجد؟ مگر نماز شما چند میلیون میارزد که میخواهید با پول تسویه حساب کنید؟ شما هم بخواهید، او حاضر نیست.
این حریم، حریم عجیبی است. خداوند به ملائکه شب میفرماید: بندهام در بستر بیماری، درد زیادی دارد، گوش به زنگ باشید. او در ناله کردنها اوقاتش تلخ
1) 1) - بقره (2) : 156 - 157؛ «همان کسانی که چون بلا و آسیبی به آنان رسد گویند: ما مملوک خداییم و یقیناً به سوی او بازمیگردیم. * آنانند که درودها و رحمتی از سوی پروردگارشان بر آنان است و آنانند که هدایت یافتهاند.»
میشود و به من میگوید: ای خدا! این چه وضعی است؟ مگر قدرت نداری که مرا شفا دهی؟ این چه کارگردانیی است؟ اگر بندهام نسبت به من در میان تحمل درد، حرفی نالایق زد، در نامه عمل او تسبیح بنویسید؛ چون بنده من درد دارد و من خدایی نیستم که وقتی بندگانم در عصبانیت حرف نامربوط بزنند، آنان را چوب بزنم، بلکه میگویم: برای او تسبیح بنویسند.
شما این گونه مرا نگاه کنید. نه این که چرا فلانی در تصادف مرد؟ شما این را ببینید که در قیامت خدا به آن بچه شما که در تصادف از بین رفته است میگوید: به خاطر معصومیتی که داری و در پرونده خود نیز گناهی نداری، این بهشت پاداش تو است. آن گاه آن بچه تا درب بهشت میآید، میایستد. میگوید: چرا نمیروی؟ میگویند: من دامان پرمهر مادر و پدرم را ندیدم، آنها را کم دیدهام. خطاب میرسد:
آنها را صدا کن و با خود به بهشت ببر. (1)این فضل خدا را ببین و از خدا گلایه نکن. اگر در امور مالی کارد به استخوانت میرسد، نگو: پس این همه عبادت و گریه من چه شد؟ مگر قیمت گریه تو را با پول میشود سنجید؟ تا آخر عمر درب گلایه از خدا را ببندیم.
1) 1) - بحار الأنوار: 79/118، باب 17، أجر المصائب، حدیث 11؛ «عَنْ عُبَیْدِ بْنِ عُمَیْرٍ اللَّیْثِیِّ قَالَ إِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ خَرَجَ وِلْدَانُ الْمُسْلِمِینَ مِنَ الْجَنَّةِ بِأَیْدِیهِمُ الشَّرَابُ قَالَ فَیَقُولُ لَهُمُ النَّاسُ اسْقُونَا اسْقُونَا فَیَقُولُونَ أَبَوَیْنَا أَبَوَیْنَا قَالَ حَتَّی السِّقْطُ مُحْبَنْطِئاً [ عَلَی ] بَابِ الْجَنَّةِ یَقُولُ لَاأَدْخُلُ حَتَّی یَدْخُلَ أَبَوَایَ وَ عَنْهُ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله إِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ نُودِیَ فِی أَطْفَالِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُسْلِمِینَ أَنِ اخْرُجُوا مِنْ قُبُورِکُمْ فَیَخْرُجُونَ مِنْ قُبُورِهِمْ ثُمَّ یُنَادَی فِیهِمْ أَنِ امْضُوا إِلَی الْجَنَّةِ زُمَراً فَیَقُولُونَ رَبَّنَا وَ وَالِدَیْنَا مَعَنَا ثُمَّ یُنَادَی فِیهِمُ الثَّانِیَةَ أَنِ امْضُوا إِلَی الْجَنَّةِ زُمَراً فَیَقُولُونَ رَبَّنَا وَ وَالِدَیْنَا مَعَنَا فَیَقُولُ فِی الثَّالِثَةِ وَ وَالِدَیْکُمْ مَعَکُمْ فَیَثِبُ کُلُّ طِفْلٍ إِلَی أَبَوَیْهِ فَیَأْخُذُونَ بِأَیْدِیهِمْ فَیَدْخُلُونَ بِهِمُ الْجَنَّةَ فَهُمْ أَعْرَفُ بِآبَائِهِمْ وَ أُمَّهَاتِهِمْ یَوْمَئِذٍ مِنْ أَوْلَادِکُمُ الَّذِینَ فِی بُیُوتِکُمْ.»
ارتباط با خدا چقدر ارزش دارد. خدا نفرموده در مصیبت گریه نکن. راه خوبی برای ما باز کرده است. میدید ما هر وقت برای امام حسین علیه السلام گریه میکنیم، برای ما درجه است، حال این راه مصیبت را باز کرد که گریه کنیم و درجه بگیریم. همه اینها کانال رسیدن به رحمت خدا است. (1)در مال و آبرو نیز همین طور است. اگر چند نفر در زندگی شما نزد دیگران آبروی شما را بردند، شما غصّه نخور؛ چون نزد پروردگار که آبروی شما را نبردهاند؟ سعی شما بر این باشد که در پیشگاه او لطمه نخورید.
نود سال در خطبههای نماز جمعه واجب کرده بودند که امیرالمؤمنین علیه السلام را لعنت کنند. آیا ایشان لعنت شد؟ آیا نمره حضرت نزد خدا کم شد؟ نه. وقتی خطیب نماز جمعه امیرالمؤمنین علیه السلام را لعنت میکرد، دری از جهنم را به روی خود باز میکرد و درجه حضرت به خاطر این لعنت بالا میرفت.
1) 1) - الکافی: 2/481 - 482، بَابُ الْبُکَاء حدیث 1، 2، 3؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ مَا مِنْ شَیْءٍ إِلَّا وَ لَهُ کَیْلٌ وَ وَزْنٌ إِلَّا الدُّمُوعُ فَإِنَّ الْقَطْرَةَ تُطْفِیُ بِحَاراً مِنْ نَارٍ فَإِذَا اغْرَوْرَقَتِ الْعَیْنُ بِمَائِهَا لَمْ یَرْهَقْ وَجْهاً قَتَرٌ وَ لَاذِلَّةٌ فَإِذَا فَاضَتْ حَرَّمَهُ اللَّهُ عَلَی النَّارِ وَ لَوْ أَنَّ بَاکِیاً بَکَی فِی أُمَّةٍ لَرُحِمُوا.» «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ مَا مِنْ عَیْنٍ إِلَّا وَ هِیَ بَاکِیَةٌ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِلَّا عَیْناً بَکَتْ مِنْ خَوْفِ اللَّهِ وَ مَا اغْرَوْرَقَتْ عَیْنٌ بِمَائِهَا مِنْ خَشْیَةِ اللَّهِ عز و جل إِلَّا حَرَّمَ اللَّهُ عز و جل سَائِرَ جَسَدِهِ عَلَی النَّارِ وَ لَافَاضَتْ عَلَی خَدِّهِ فَرَهِقَ ذَلِکَ الْوَجْهَ قَتَرٌ وَ لَاذِلَّةٌ وَ مَا مِنْ شَیْءٍ إِلَّا وَ لَهُ کَیْلٌ وَ وَزْنٌ إِلَّا الدَّمْعَةُ فَإِنَّ اللَّهَ عز و جل یُطْفِیُ بِالْیَسِیرِ مِنْهَا الْبِحَارَ مِنَ النَّارِ فَلَوْ أَنَّ عَبْداً بَکَی فِی أُمَّةٍ لَرَحِمَ اللَّهُ عز و جل تِلْکَ الْأُمَّةَ بِبُکَاءِ ذَلِکَ الْعَبْدِ.» «عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ مَا مِنْ قَطْرَةٍ أَحَبَّ إِلَی اللَّهِ عز و جل مِنْ قَطْرَةِ دُمُوعٍ فِی سَوَادِ اللَّیْلِ مَخَافَةً مِنَ اللَّهِ لَایُرَادُ بِهَا غَیْرُهُ.»
« وَ مٰا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلاّٰ أَنْ یُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ اَلْعَزِیزِ اَلْحَمِیدِ» (1)
خدا در قرآن میفرماید: جرم پاکان و مؤمنین، پاکی و ایمان آنان است. جرم دیگری ندارند.
از خدای متعال بخواهید، که این خواستن شما بسیار با ارزش است. بخواهم که توبه کنم. با گریه نماز بخوانم. روزه بگیرم. اهل خدا باشم و با شهادت و در نماز بمیرم. بخواهم که وقتی میمیرم، سرم در دامن حضرت ابی عبدالله علیه السلام باشد. همه اینها خواستن است و این خواستهها، قیمت عجیبی دارد.
« انّ الله لٰاینظر الی صورکم واعمالکم وانّما ینظر الی قلوبکم» (2)خواستههای شما را مانند نوری که تا عرش میزند، میبیند؛ چون تمام این خواستهها نوری است.
«الصلوة نور مِنَ اللّٰه» (3)وقتی من نماز میخوانم، از دلم نور بیرون میزند. وضو، عشق خدا و اهلبیت علیهم السلام نور هستند. آن وقت اگر زلف این خواستن به زلف آگاهی گره بخورد، بالاخره روزی این دو در باطن با هم میسازند و شما را به خدا که نور مطلق است
میرسانند. تمام آگاهان با همین خواستهها به مقام قرب رسیدهاند.
حدّاقل کار این ترازوهای معنوی این است که ما را به خودمان آگاه میکند که اگر از این هفت مورد، پنج موردش را کم داریم؛ جاهل بودیم، نفهمیدیم، زندگی ما در هم بود، اقلاً دو مورش را داریم. چون ما میخواهیم آگاه شویم، روزی این آگاهی با این خواسته ما و این دو خصلتی که داریم، برای ما نور و قرب ایجاد میکند.
همه اولیا همین گونه به مقام قرب رسیدند و الا کسی یک شبه به این مقام نرسیده است. حضرت یوسف علیه السلام سی سال دوید تا او را روی تخت حکومت مصر نشاندند. نگفتند چون چهره زیبایی داری ما اعلیحضرت را میکشیم، دولت را ساقط میکنیم و فردا حکومت را به تو میدهیم.
هفت سال درگیر شهوت جنسی بود، نه سال در زندان رفت، اما خدا را میخواست، آگاه بود و آلوده نشد.
« قٰالَ رَبِّ اَلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ» (1)
هیچ چیزی از او کم نشد، بلکه اضافه شد. آمدند درب زندان را باز کردند و گفتند: پادشاه تو را میخواهد. سی سال طول کشید تا این خواستن و آگاهی او را به این نقطه عظمت رساند. (2)
1) 1) - یوسف (12) : 32؛ «یوسف علیه السلام گفت: پروردگارا! زندان نزد من محبوبتر است از عملی که مرا به آن میخوانند.»
2) 2) - البرهان فی تفسیر القرآن: 3/168، حدیث 5261؛ «علی بن محمد بن الجهم، فقال: یا بن رسول الله، أتقول بعصمة الأنبیاء؟ قال: «نعم» . فقال له: فما تقول فی قوله عز و جل فی یوسف. وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا ؟ فقال علیه السلام: أما قوله تعالی فی یوسف علیه السلام: وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا فإنها همت بالمعصیة، و هم یوسف بقتلها إن أجبرته، لعظم ما تداخله، فصرف الله عنه قتلها و الفاحشة، و هو قوله عز و جل: کَذٰلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ اَلسُّوءَ وَ اَلْفَحْشٰاءَ و السوء: القتل، و الفحشاء: الزنا.» البرهان فی تفسیر القرآن: 3/169، حدیث 5264؛ «عن علی بن الحسین علیهما السلام أنه قال فی قول الله تعالی: لَوْ لاٰ أَنْ رَأیٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ. قال: قامت امرأة العزیز إلی الصنم فألقت علیه ثوبا، فقال لها یوسف: ما هذا؟ فقال: أستحی من الصنم أن یرانا. فقال لها یوسف: أتستحین ممن لا یسمع و لا یبصر و لا یفقه و لا یأکل و لا یشرب، و لا أستحی أنا ممن خلق الإنسان و علمه؟ ! فذلک قوله عز و جل: لَوْ لاٰ أَنْ رَأیٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ. »
حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام را میفرمایند:
«المؤمن من طاب مکسبه و حسنت خلیقته وصحّت سریرته و أنفق الفضل من ماله و أمسک الفضل من کلامه و کفی الناس من شرّه و أنصف الناس من نفسه» (1)سراپای کسب و معیشت پولی مؤمن، پاک؛ تمام نیّتها و خواستههایش، سالم و همه حالات اخلاقیش الهی است. اضافه مالی را که نیاز ندارد، در چرخ انفاق میریزد. اضافه سخنش را میکاهد و نمیگذارد احدی از ناحیه او ضرر ببیند و از جانب خودش به همه انصاف میدهد. این کلام، میزان و ترازوی معنوی و ملکوتی ماست. اگر آهی کشم، دریا بسوزم و گر شوری کنم، یکجا بسوزم
1) 1) - بحار الأنوار:64/293، باب 14، حدیث 16.
کنم هرچند پنهان آتش جان میان انجمن پیدا بسوزم
بسوزد ظاهر و باطن ز سوزم
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
عاقبت طی کردن منازل دهگانه
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1373
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
قرآن مجید در سوره مبارکه احزاب ده منزل را بیان میکند که طیّ این منازل برای همه انسانها میسر است، چرا که در هر بخشی از این بخشهای دهگانه به مردان و زنان اشاره دارد:
« إِنَّ اَلْمُسْلِمِینَ وَ اَلْمُسْلِمٰاتِ وَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ وَ اَلْقٰانِتِینَ وَ اَلْقٰانِتٰاتِ وَ اَلصّٰادِقِینَ وَ اَلصّٰادِقٰاتِ وَ اَلصّٰابِرِینَ وَ اَلصّٰابِرٰاتِ وَ اَلْخٰاشِعِینَ وَ اَلْخٰاشِعٰاتِ وَ اَلْمُتَصَدِّقِینَ وَ اَلْمُتَصَدِّقٰاتِ وَ اَلصّٰائِمِینَ وَ اَلصّٰائِمٰاتِ وَ اَلْحٰافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَ اَلْحٰافِظٰاتِ وَ اَلذّٰاکِرِینَ اَللّٰهَ کَثِیراً وَ اَلذّٰاکِرٰاتِ أَعَدَّ اَللّٰهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً» (1)
1) 1) - احزاب (33) : 35؛ «مسلما خدا برای مردان وزنان مسلمان و مردان وزنان با ایمان، و مردان وزنان عبادت پیشه، و مردان وزنان راستگو و مردان وزنان شکیبا، و مردان وزنان فروتن، و مردان وزنان صدقه دهنده، و مردان وزنان روزه دار، و مردان وزنان حفظ کنندة خود از پلیدی های جنسی، و مردان وزنانی که بسیار یاد خدا می کنند، آمرزش و پاداشی بزرگ آماده کرده است.»
« أَعَدَّ اَللّٰهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً»
این محصول طیّ این ده منزل است: مغفرت نسبت به کل دوران عمر و اجر عظیم.
این مغفرت، وقتی شامل حال مردان و زنان طیّ کننده این منازل باشد، در قیامت شرمندگی، اندوه، تأسف، فشار روانی و خجالتزدگی ندارند. اجر عظیم هم که حیات ابد آخرت آنهاست.
گوشههایی از این اجر عظیم در بعضی از سورههای قرآن کریم بیان شده است.
این آیات کوتاه در مکه نازل شده، بیان بخش اندکی از آن اجر عظیم است.
« وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نٰاعِمَةٌ» (1)
چهرههای آنها در قیامت شاداب، تازه، شکفته و جوان است. هیچ گونه آثار ضعف، شکستگی، رنج، اندوه و خستگی در آن چهرهها دیده نمیشود. چرا؟ خود حضرت حق، علت این شادابی آنان را بیان میکند:
« لِسَعْیِهٰا رٰاضِیَةٌ» (2)
چون پرونده دوره عمر دنیایی خود را میبینند و نسبت به تمام سعی، تلاش و اعمال دوره عمر خود شاد و راضی هستند. راضی هستند که این عمر کوتاه را در
دو کار مصرف کردند؛ عبادت ربّ، خدمت به خلق.
اگر در این دوره عمر لغزشهایی نیز این طیّ کنندگان ده منزل داشتند:
« أَعَدَّ اَللّٰهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً»
آمرزیده و بخشیده شده و از آنها گذشت میشود.
گاهی مطالبی راجع به پروردگار بیان میشود که نه با آیات موافق است، نه با روایات و نه با اوصاف وجود مقدس او، هیچ موافقتی ندارند. فرض کنید نقل میکنند که کسی جرمی را مرتکب شده است و خداوند متعال به خاطر آن جرم، صد سال او را گرفتار عذاب کرده است، آیا این خلاف عدالت و رحمت واسعه پروردگار نیست؟
در ارائه برنامههای الهی، چه برنامههای دینی و چه برخوردها، اگر آیات قرآن، روایات و صفات خودش لحاظ نشود، به حضرت او تهمت و افترا خواهند بست.
هرگز پروردگار عالم جریمه غیرمتناسب با جرم ندارد و هرگز بر جریمه اصرار ندارد، بلکه بر پاداش اصرار دارد.
به همین خاطر از نظر علمی میگویند: تمام پاداشهای خدا در دایره وعده است و تمام جریمههای او در دایره وعید. وعده به چه چیزی میگویند؟ به همین که در آخر ده منزل آمده است:
« أَعَدَّ اَللّٰهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً» .
مغفرت و اجر عظیم خود را آماده کرده است. یعنی ده منزل را بیا، مغفرت و اجر
عظیم را بگیر.
اما اگر گناهانی را در قرآن مطرح کند و بگوید: بر این گناه، گناهکار را عذاب خواهم کرد. چون وعید است، یقیناً تغییر پذیر میباشد. (1)
اول سوره توبه «بسم الله» ندارد؛ یعنی میخواهم حرفهایی بزنم که با رحمانیت و رحیمیت من تناسبی ندارد. در این برخوردی که میخواهم با اهل مکه بکنم، نه پای رحمانیت باید در کار باشد و نه پای رحیمیت. عصبانی و خشمگین هستم. سخط و نفرت دارم. دیگر جای رحمانیت و رحیمیت نیست. معنی ندارد که پروردگار اینجا بگوید: ای اهل مکه! شما را خیلی دوست دارم، اما چنان شما را
1) 1) - کتاب العین: 2/222 وعد: [ الوعد و العدة یکونان مصدرا و اسما. فأما العدة فتجمع: عدات، و الوعد لا یجمع ] و الوعید من التهدد. أوعدته ضربا و نحوه، و یکون وعدته أیضا من الشر. قال الله عز و جل: حج 72 ( اَلنّٰارُ وَعَدَهَا اَللّٰهُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا ) و وعید الفحل إذا هم أن یصول. مجمع البحرین: 3/161، (وعد) قوله تعالی: اعراف 142 ( وَ وٰاعَدْنٰا مُوسیٰ ثَلاٰثِینَ لَیْلَةً وَ أَتْمَمْنٰاهٰا بِعَشْرٍ ) فی التفسیر کان موسی علیه السلام وعد بنی إسرائیل بمصر أن أهلک الله عدوهم أتاهم بکتاب من عند الله فیه بیان ما یأتون و ما یذرون، فلما هلک فرعون سأل موسی ربه الکتاب فأمر بصوم ثلاثین یوما و هو شهر ذی القعدة، ثم أنزل علیه التوراة فی العشر ذی الحجة و کلمة فیها قیل کان الموعد أربعین لیلة فأجمل فی سورة البقرة و فصل هاهنا. (وَ لَقَدْ صَدَقَکُمُ اَللّٰهُ وَعْدَهُ) آل عمران 152؛ أیوعد إظهار الدین و کون العاقبة للمتقین. و فی الدعاء یا من إذا وعد وفی و إذا توعد عفا. الوعید فی الاشتقاق اللغوی: کالوعد إلا أنهم خصوا الوعد بالخیر و الوعید بالشر للفرق بین المعنیین، و ربما استعمل الوعد فیهما للازدواج و الاتباع. مستدرک الوسائل: 18/205، باب 1، حدیث 22499؛ «عَنْ عَلِیٍّ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله إِنَّ فِی جَهَنَّمَ وَادِیاً یُقَالُ لَهُ سَعِیراً إِذَا فُتِحَ ذَلِکَ الْوَادِی ضَجَّتِ النِّیرَانُ مِنْهُ أَعَدَّهُ اللَّهُ تَعَالَی لِلْقَتَّالِینَ.»
عذاب میکنم که در تاریخ بنویسند. محبت که با غضب همراه نیست.
آن وقت حرف را با همین حالت خشم و غضب شروع میکند:
« بَرٰاءَةٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ» (1)
از جانب خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله نسبت به مشرکین اعلام بیزاری میشود؛ یعنی من و پیغمبر صلی الله علیه و آله شما را این گونه نمیخواهیم. بعد هم تمام تعهّداتی که با پیغمبر بستید و تعهّداتی که پیغمبر به دستور خودم با شما بست، چون اجرا نکردید، یک طرفه اعلام لغو پیمان میکند.
باز با غضب، خشم، سخط و در اوج غضب، در آیه شریفه ادامه میدهد، میفرماید: چهار ماه به اینها آتش بس بده. چهار ماه حرام را نجنگید، درگیر نشوید و برای همدیگر مشکل ایجاد نکنید و آنها را آزاد بگذارید:
« فَسِیحُوا فِی اَلْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ» (2)
هر جا میخواهند بروند، جلوی آنان را نگیرید. بعد، وقتی چهارماه تمام شد، دوباره نهایت غضب و خشم خود را نشان میدهد.
سپس به پیغمبر صلی الله علیه و آله و مردم میفرماید: اگر توبه کردند، توبه آنان را میپذیرم؛ (3)
1) 1) - توبه (9) : 1؛ «این [ اعلامِ ] بیزاری و لغو پیمان از سوی خدا و پیامبرش است.»
2) 2) - توبه (9) : 2؛ «بنابراین، چهار ماه حرام را [ در کمال آزادی و امنیت ] در زمین گردش کنید.»
3) 3) - « وَ أَذٰانٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی اَلنّٰاسِ یَوْمَ اَلْحَجِّ اَلْأَکْبَرِ أَنَّ اَللّٰهَ بَرِیءٌ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ وَ رَسُولُهُ فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّکُمْ غَیْرُ مُعْجِزِی اَللّٰهِ وَ بَشِّرِ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ » (توبه: 3)
یعنی آنان را عذاب نمیکنم و خشم، غضب و سخط بر آنان روا نمیدارم.
پس بین وعده و وعید خدا فرق است. شما وقتی قرآن میخوانید، اگر دیدید وعید متوجه شماست، بدانید آن را با توبه میشود حل کرد.
اول میفرماید: داری میمیری، نابود و شایسته عذاب میشوی و به جهنم میروی، اما در پایان این غضب میفرماید: بیا دارو مصرف کن، آشتی کن، نماز بخوان، با پیغمبرم با محبت باش، من گذشت میکنم و میگذرم.
برادران حضرت یوسف علیه السلام در جریان برخورد با او هجده گناه را در یک روز، آن هم در خانه پیغمبر و در کنار او مرتکب شدند که تمام آن گناهان را در آیات اول سوره بیان کرده است. آثار دو یا سه گناه از این هجده گناه، سی سال بر خانه حضرت یعقوب علیه السلام حاکم بود. اما وقتی که بعد از سی سال همگی به مصر آمدند، آن ده برادر به پدر عرض کردند: ما در گذشته اشتباه کردیم، ما خجالت میکشیم که به خدا بگوییم از ما بگذر. شما به خدا بگو:
« قٰالُوا یٰا أَبٰانَا اِسْتَغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا» (1)
حضرت یعقوب علیه السلام نیز با کمال میل پذیرفت و به آنان گفت:
« سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ» (2)
به زودی پرونده شما را نزد خدا پاک میکنم. خدا نیز نگفت: آنها را رها کن، بگذار به جهنم بروند.
امام باقر علیه السلام میفرماید: وقتی به فرزندان گفت: به همین زودی برای شما طلب مغفرت میکنم، این به همین زودی، سحر شب جمعه بود که حضرت یعقوب علیه السلام میدانست که وقت سحر، آن هم شب جمعه، دعا مستجاب است. (1)آن وقت بود که گفت: خدایا! فرزندان مرا بیامرز. خدا نیز همه آنها را آمرزید؛ چون خدا، خدای صلح، سلم، مهر و محبت است.
شما در معرفی خدا نزد دیگران خیلی دقت کنید. همان چیزی را که خدا در قرآن و ائمه علیهم السلام میگویند، بگویید. چیزی نگویید که با صفات، آیات خدا و فرهنگ اهلبیت علیهم السلام وفق ندهد. خدا خیلی عظیم است.
امام زین العابدین علیه السلام میفرماید: ای خدایی که دعای دشمنترین دشمنانت را حتی وقتی که او به درِ خانه تو نیامد که از تو درخواست کند، مستجاب کردی.
1) 1) - الکافی: 2/477، باب الأوقات و الحالات التی ترجی فیه، حدیث 6؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله خَیْرُ وَقْتٍ دَعَوْتُمُ اللَّهَ عز و جل فِیهِ الْأَسْحَارُ وَ تَلَا هَذِهِ الآْیَةَ فِی قَوْلِ یَعْقُوبَ علیه السلام سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی وَ قَالَ أَخَّرَهُمْ إِلَی السَّحَرِ.» من لایحضرهالفقیه: 1/422، باب وجوب الجمعة و فضلها و من وضعت، حدیث 1242؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فِی قَوْلِ یَعْقُوبَ لِبَنِیهِ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی قَالَ أَخَّرَهَا إِلَی السَّحَرِ لَیْلَةَ الْجُمُعَةِ.» بحار الأنوار: 86/279، باب 3، أعمال لیلة الجمعة و صلاتها. «وَ عَنِ الْبَاقِرِ وَ الصَّادِقِ علیه السلام أَنَّهُمَا قَالَا إِذَا کَانَ لَیْلَةَ الْجُمُعَةِ أَمَرَ اللَّهُ مَلَکاً یُنَادِی مِنْ أَوَّلِ اللَّیْلِ إِلَی آخِرِهِ وَ یُنَادِی فِی کُلِّ لَیْلَةٍ غَیْرِ لَیْلَةِ الْجُمُعَةِ مِنْ ثُلُثِ اللَّیْلِ الآْخَرِ هَلْ مِنْ سَائِلٍ فَأُعْطِیَهُ هَلْ مِنْ تَائِبٍ فَأَتُوبَ إِلَیْهِ هَلْ مِنْ مُسْتَغْفِرٍ فَأَغْفِرَ لَهُ یَا طَالِبَ الْخَیْرِ أَقْبِلْ یَا طَالِبَ الشَّرِّ أَقْصِرْ.» «وَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ فِی یَوْمِ الْجُمُعَةِ سَاعَةٌ لَایَسْأَلُ اللَّهَ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ فِیهَا شَیْئاً إِلَّا أَعْطَاهُ وَ هِیَ مِنْ حِینِ نُزُولِ الشَّمْسِ إِلَی حِینِ یُنَادَی بِالصَّلَاةِ.»
نگفتی: تا ابد به حرف تو گوش نمیدهم.
یکی از دشمنترین دشمنانت نیز همان کسی بود که به او گفتی: رجیم، ملعون، منفور و مذموم، اما تا به تو گفت:
« قٰالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِی إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ» (1)
چه وقت این حرف را گفت؟ زمانی که حضرت آدم علیه السلام آفریده شد و او بعد از این که سجده نکرد، این حرف را زد.
من در مجلات علمی خواندم: جمجمههایی را که از قبرهای قدیم هند به آزمایشگاههای اروپا بردند، اندازهگیری علمی کردند، نظر دادند که صاحبان این جمجمهها در پانزده میلیون سال قبل مردهاند، چه وقت انسان به کره زمین آمده، ما تاریخ دقیقش را نداریم؟ فرض کنید همان زمانها ابلیس به خاطر حضرت آدم علیه السلام با خدا درگیر شد و به خدا گفت:
خدایا! به ملک الموت بگو تا روز قیامت جان مرا نگیرد. به من عمری تا روز قیامت بدهد. خدا فوری به او گفت:
« قٰالَ إِنَّکَ مِنَ اَلْمُنْظَرِینَ» (2)
باشد، دعای تو مستجاب است.
امام زین العابدین علیه السلام میفرماید: تو که دعای دشمنترین دشمنانت را مستجاب کردی، اگر من که دوست تو هستم، بگویم: به من عنایت کن، نه میگویی؟
دوبار در دعای کمیل آمده است:
«ما هکذا الظنّ بک»
اصلاً چنین گمانی به تو نمیرود که دردمند بیاید و درد خود را به تو بگوید، تو بگویی: دوا نداریم، برو.
خدا را همان گونه که هست، معرفی کنید تا دل کسی از خدا زده نشود. به بچه دوازده ساله نگو: اگر نماز نخوانی، در قیامت فرشتههای وحشتناکی دور تو را میگیرند و بعد تو را به جهنم میبرند، هم میزنند و هم میسوزانند.
کسانی را در اسلام داشتیم که حتی یک رکعت نماز نخواندند، یک روزه هم نگرفتند، اما به بهشت رفتند.
شیخ طوسی نقل میکنند: پیامبر با چند نفر در بیابانهای مدینه میرفتند، فرمودند: چه میبینید؟ گفتند: هُرم گرما، که به این ریگها، سنگها و رملها میزند و هُرم ایجاد کرده است. چیز دیگری نمیبینیم.
فرمود: شتر سواری را میبینم که شش شبانه روز است راه میآید و از چادرنشینان بیابان است، میخواهد به مدینه بیاید تا مرا ببیند. سوار رسید، پیغمبر صلی الله علیه و آله جلوی او را گرفت، فرمود: کجا میروی؟ عرض کرد: مدینه. فرمود: برای چه میروی؟ عرض کرد: شنیدم پیغمبری هست که حرفهای خوبی میزند،
میخواهم بروم او را ببینم. حضرت فرمود: آن پیامبر منم.
عرض کرد: پس یکی از آن حرفها را بزن، فرمود: آیا بتپرستی؟ عرض کرد:
آری، فرمود: اگر در زندگی به مشکل بر بخوری، بت مشکل تو را حل میکند؟ عرض کرد: نه. فرمود: آیا مریض تو را شفا و درد تو را دوا میکند؟ عرض کرد: نه.
فرمود: پس بت را رها کن و بیا دست به دامان کسی بزن که:
« یکشف السوء اذا دعاه و یجیب المضطرّ اذا دعاه»
درد را دوا، فقیر را غنی و مرده را زنده میکند. گیاه را میرویاند. عرض کرد:
چگونه دست در دست خدا بگذارم؟ فرمود: فعلاً با دو کلمه:
«شهادة أن لا اله الا الله و أنّی رسول الله»
او نیز این جملات را گفت. از شتر آمد بیافتد، پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: او را نگهدارید.
او شش شبانه روز است که غذا نخورده و اکنون مرده است. آرام او را پایین بگذارید.
بعد فرمود: بروید آب بیاورید و او را غسل دهید. خود پیغمبر صلی الله علیه و آله این بدن را غسل داد، نماز خواند و دفن کرد. این شأن پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله است:
« وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ رَحْمَةً لِلْعٰالَمِینَ» (1)
عرض کردند: آقا! کفن بیاوریم؟ فرمود: نمیخواهد، با پیراهن خودم او را کفن میکنم. قبری بکنید. خود حضرت وارد قبر شدند، فرمودند: بدن او را به من بدهید.
جنازه را درون قبر، رو به قبله خواباند، صورت روی صورت میّت گذاشت و فرمود:
چقدر راحت به بهشت رفتی. این خداست.
1) 1) - انبیاء (21) : 107؛ «و تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم.»
گوینده این شعر یکی از اعظم علمای شیعه، وجود مبارک ملا احمد نراقی است: دید موسی کافری اندر رهی
چون خدا به انبیا گفته است که اینها اگر توبه نکردند، شما به جای اینها توبه کنید تا من آنها را بیامرزم. گفت ای موسی توانی یک پیام
اول به او بگو: از این که تو خدای من هستی، ننگم میآید. بعد به او بگو: نه من بنده تو هستم، مرا به خود نچسبان، نه تو خدای منی، من هم تو را به خودم بند نمیکنم. اگر روزی مرا تو میدهی، میخواهم ندهی. من روزی تو را میخواهم چه کنم؟ زین سخن آمد دل موسی به جوش گفت با خود من چه گویم حق خموش
حق این است که چیزی نگویم.
شد روان تا طور با حق راز گفت
مگر بنده من به من پیغام نداده بود. چرا نمیگویی؟ گفت حق کو آن پیام بندهام
ای موسی! ادب اقتضا میکند که من پیام او را جواب بدهم. گفت رو از من بر آن تند خو
او از من خیلی عصبانی است. این ادب کلام است: وقتی به او رسیدی، بگو خدا به تو سلام رسانده است. من به حرف تو گوش نمیدهم که میگویی نمیخواهم، تو نخواه، ولی من روزی تو را میدهم. من همه این ابرها، بارانها، برفها، چشمهها، رودخانهها و زمینهای زراعتی را برای تو درست کردهام.
ص:
ای موسی! میدانی داستان این پیرمرد گبر چیست؟ داستان بچه شیرخواره است: کودکان گاهی به خشم و گه به ناز از دهان پستان بیندازند باز
دارد شیر میخورد، اما یکباره رها میکند و سرش را برمیگرداند. دایه پستان چون گذارد در دهن
چون که موسی باز گشت از کوه طور
ای موسی! من نفهم بودم و خدا را نشناختم. اگر کسی به من گفته بود که خدا
کیست، من این گونه نمیگفتم. موسیا ایمان برِ من عرضه کن
ای نراقی هان و هان تا چند صبر
نراقی خود را نصیحت میکند: این چه مسلمانیی است که تو داری، که گبر و بتخانهای از تو عار دارند. عشق آمد و از هستی خود بیخبرم کرد
برای نماز خواندن بچه یک هزاری به او بده و بگو، این مال نمازت نیست، این به خاطر این است که دلم را شاد کردی، مزد نمازت را او باید بدهد. اما بابا یادت باشد که اگر رابطهمان با او برقرار نشود، این نعمتها کم میشود.
اگر امشب کسی بیاید پای منبر، حرفهای خدا و اهل بیت را گوش بدهد، خوب دقت کند، زن هم ندارد و بچه هم ندارد، وارث هم ندارد، فقط گوش بدهد،
بعد در خودش بجوشد، عجب، خدای به این خوبی ما 40 سال است که یک رکعت نماز نخواندیم، یک روزه نگرفتیم. ما چقدر بد هستیم. ناراحت بشود، گریه بکند، بعد هم در آن خلوت قلبش واقعاً بگوید به خودت قسم آشتی کردم، از امشب به بعد هم نمازهای نخوانده و هم روزههای نگرفته را شروع میکنم، از جلسه رفت بیرون و افتاد و مرد. زن و بچه و پدر هم ندارد، هیچ کس از گذشتهاش خبر ندارد، این 40 سال نماز و روزهاش چه میشود؟ کلش بخشیده میشود، چون نیت کرد بخواند، عمرش کفاف نداد.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
ابزار بودن مال دنیا
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1373
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
امیرالمؤمنین علی علیه السلام در بخش اول گفتار مبارکشان فرمودند:
«المؤمن من طاب مکسبه» (1)مؤمن آن انسانی است که کسبش تا آخر عمر پاک است. اهل فریب خوردن و مغرور شدن از طریق مال دنیا نیست و مال دنیا را به صورت نعمت خدا و ابزار حضرت حق نگاه میکند که این نعمت و ابزار برای عبادت خدا و خدمت به بندگان خدا در اختیار او قرار داده شده است.
ائمه علیهم السلام معتقد بودند که آیات اول سوره حدید را آیندگان میفهمند و به خصوص در فرمایشهای خود به عالمان ایران اشاره داشتند. اتفاق افتاده که آمدند از پیغمبر یا از ائمه علیهم السلام آیات بسیار مشکل توحیدی یا کیهانی قرآن را سؤال کردند.
اگر زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله بوده، ایشان روی سلمان دست گذاشته، فرمودند:
1) 1) - بحار الأنوار: 64/293، باب 14، حدیث 16.
همشهریهای آینده او متوجه میشوند چیست. (1)اگر از امام زین العابدین علیه السلام میپرسیدند، میفرمودند: ظرف زمان شما قابلیت درک این آیات را ندارد، در آینده میفهمند.
وقتی خدا در قرآن مجید میفرماید:
« یَعْلَمُ مٰا یَلِجُ فِی اَلْأَرْضِ وَ مٰا یَخْرُجُ مِنْهٰا وَ مٰا یَنْزِلُ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ مٰا یَعْرُجُ فِیهٰا وَ هُوَ اَلرَّحِیمُ اَلْغَفُورُ» (2)
آنچه در زمین فرو میرود، یا بیرون میآید و آنچه از عالم بالا به طرف زمین میآید یا از زمین به طرف آسمان بالا میرود، وزن، عدد، کمیت و کیفیت همگی را خدا میداند، ولی امام علیه السلام فرمودند: آیندگان به دست میآورند که این یعنی چه.
اینها در کتابهای علمی بحث شده است. به قدری خواندنش لذت دارد که حساب ندارد. در عین این که قدرت، علم، حکمت و عدل خدا را نسبت به هر ذرّهای که از بالا به زمین میآید و از زمین به بالا میرود، نشان میدهد.
1) 1) - تفسیر نور الثقلین: 5/323، حدیث 22؛ «روی ان النبی صلی الله علیه و آله قرأ هذه الایة « وَ آخَرِینَ مِنْهُمْ لَمّٰا یَلْحَقُوا بِهِمْ » [ سورة الجمعة، الآیة 3 ] فقیل له: من هؤلاء؟ فوضع یده علی کتف سلمان و قال: لو کان الایمان فی الثریا لنالته رجال من هؤلاء. الجوهر الثمین فی تفسیر الکتاب المبین: 6/412 سورة الجمعة (62) : الآیات 1 الی 11؛ «و روی أن النبی صلی الله علیه و آله قرأ (الآیة 3، سورة الجمعة) فقیل من هؤلاء فوضع یده علی کتف سلمان و قال لو کان العلم فی الثریا لنالته رجال من هؤلاء.»
2) 2) - سبأ (34) : 2؛ «[ خدا ] آنچه در زمین فرو میرود و آنچه از آن بیرون میآید و آنچه از آسمان فرود میآید و آنچه در آن بالا میرود عالم و آگاه است؛ و او مهربان و بسیار آمرزنده است.»
در سوره حدید میفرماید: هر کسی که مال پاک در اختیار دارد، چه کم و چه زیاد، دارنده مال، مالک آن نیست، بلکه خلیفه من در تصرف مال است. خدا چه احترام عجیبی به انسان صاحب ثروت میگذارد. میفرماید: دارنده مال «خلیفة الله» است. نمیگوید دارنده علم، دارنده فکر. بحث آیه فقط روی محور مال است.
« وَ أَنْفِقُوا مِمّٰا جَعَلَکُمْ مُسْتَخْلَفِینَ فِیهِ» (1)
اول آیه نیز میفرماید: حق ندارید مال را نگهدارید و حبس کنید. منِ خدا به تو مال دادهام و تو را جانشین خودم در کنار این مال قرار دادهام. جانشین من باید مانند من باشد: دست و دل باز، جواد، سخی، کریم و معطی؛ یعنی جانشین من باید افق طلوع جود، سخا، عطا و رزّاقیت من باشد. و در غیر این صورت در کنار مال، او را از جانشینی میاندازم و او برادر شیطان میشود. علاوه بر این که مال سکّوی اوج انسان به طرف مقام خداست، سکّوی سقوط انسان به دامن شیطان نیز هست.
پولدار این احترام را باید حفظ کند و نباید پول خود را در محور خیمه حیات خود و خانوادهاش خرج کند، بلکه باید مانند چشمه اول بهار و ابر بارانزا باشد.
باید مانند رودخانه در جریان باشد که تشنگان، گرسنگان، عریانها و مشکل داران را سیراب کند و مشکل آنان را حل کند. (2)
1) 1) - حدید (57) : 7؛ «و از اموالی که خدا شما را در آن جانشین خود قرار داده، انفاق کنید.»
2) 2) - الکافی: 2/265، باب فضل فقراء المسلمین، حدیث 20؛ «عَنْ مُبَارَکٍ غُلَامِ شُعَیْبٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَی علیه السلام یَقُولُ إِنَّ اللَّهَ عز و جل یَقُولُ إِنِّی لَمْ أُغْنِ الْغَنِیَّ لِکَرَامَةٍ بِهِ عَلَیَّ وَ لَمْ أُفْقِرِ الْفَقِیرَ لِهَوَانٍ بِهِ عَلَیَّ وَ هُوَ مِمَّا ابْتَلَیْتُ بِهِ الْأَغْنِیَاءَ بِالْفُقَرَاءِ وَ لَوْ لَاالْفُقَرَاءُ لَمْ یَسْتَوْجِبِ الْأَغْنِیَاءُ الْجَنَّة.» الکافی: 2/174، باب حق المؤمن علی أخیه و أداء حقه، حدیث 13 و 14؛ «أَبَانٍ عَنْ سَعِیدِ بْنِ الْحَسَنِ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام أَ یَجِیءُ أَحَدُکُمْ إِلَی أَخِیهِ فَیُدْخِلَ یَدَهُ فِی کِیسِهِ فَیَأْخُذَ حَاجَتَهُ فَلَا یَدْفَعَهُ فَقُلْتُ مَا أَعْرِفُ ذَلِکَ فِینَا فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام فَلَا شَیْءَ إِذاً قُلْتُ فَالْهَلَاکُ إِذاً فَقَالَ إِنَّ الْقَوْمَ لَمْ یُعْطَوْا أَحْلَامَهُمْ بَعْدُ.» «مُعَلَّی بْنِ خُنَیْسٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنْ حَقِّ الْمُؤْمِنِ فَقَالَ سَبْعُونَ حَقّاً لَاأُخْبِرُکَ إِلَّا بِسَبْعَةٍ فَإِنِّی عَلَیْکَ مُشْفِقٌ أَخْشَی أَلَّا تَحْتَمِلَ فَقُلْتُ بَلَی إِنْ شَاءَ اللَّهُ فَقَالَ لَاتَشْبَعُ وَ یَجُوعُ وَ لَاتَکْتَسِی وَ یَعْرَی وَ تَکُونُ دَلِیلَهُ وَ قَمِیصَهُ الَّذِی یَلْبَسُهُ وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَتَکَلَّمُ بِهِ وَ تُحِبُّ لَهُ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِکَ وَ إِنْ کَانَتْ لَکَ جَارِیَةٌ بَعَثْتَهَا لِتُمَهِّدَ فِرَاشَهُ وَ تَسْعَی فِی حَوَائِجِهِ بِاللَّیْلِ وَ النَّهَارِ فَإِذَا فَعَلْتَ ذَلِکَ وَصَلْتَ وَلَایَتَکَ بِوَلَایَتِنَا وَ وَلَایَتَنَا بِوَلَایَةِ اللَّهِ عز و جل.»
این ارزش انسانِ مال دار است که به خلافت انتخاب شده است، اما این مقام قابل برطرف شدن است؛ یعنی وقتی پروردگار ببیند که جانشینش مطابق اخلاق او رفتار نمیکند، او را از جانشینی حذف میکند و به او میگوید:
« إِنَّ اَلْمُبَذِّرِینَ کٰانُوا إِخْوٰانَ اَلشَّیٰاطِینِ وَ کٰانَ اَلشَّیْطٰانُ لِرَبِّهِ کَفُوراً» (1)
خلیفه من بودی، اما اکنون برادر شیطان هستی. اگر این برادری ادامه پیدا کند و زلف دارنده مال به زلف شیطان گره بخورد، پروردگار به خودش قسم خورده است:
« لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعِینَ» (2)
من جهنم را از وجود تو و هر کس که زلفش به تو گره خورده باشد، پر میکنم.
خیلی از افراد مسلمان و شیعه، در ایران، یا خارج از کشور، از نظر ثروت خیلی فوق العاده هستند و ثروتهای آنان نیز از طریق علم، دانش، کار و تجارت به دست آمده است. آنها نیز باید بدانند که در مال، اولاً و بالذات «خلیفة الله» انتخاب شدهاند، این مقام خلافت در صورتی تداوم پیدا میکند که وجود آنها افق طلوع جود، سخا و عطای حضرت حق باشد، اما اگر این افق نور از او طلوع نکند، او را از خلافت میاندازند و هم زلف شیطان میشود:
«اِسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ اَلشَّیْطٰانُ فَأَنْسٰاهُمْ ذِکْرَ اَللّٰهِ أُولٰئِکَ حِزْبُ اَلشَّیْطٰانِ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ اَلشَّیْطٰانِ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ» (1)
پرداخت بجا، نورانیت میآورد و باعث آمرزش گناهان میشود، و لو این که شخص نسبت به گناهان گذشته، بین خود و خدا توبه نکند و نگوید: اشتباه کردم، مرا ببخش.
همین که پرداخت میکند، گناهش بخشوده میشود. ما در قرآن مجید نداریم که هر کس فقط توبه کند، او را میبخشند، بلکه در قرآن داریم که کسانی هستند که در مسیر خوبیها قرار میگیرند، به خاطر خوبیها بخشیده میشوند، نه به خاطر توبه.
توبه نکرده، ولی خوبیها، آن گناهان را پاک کرده است: (2)
1) 1) - مجادله (58) : 19؛ «شیطان بر آنان چیره و مسلط شده و یاد خدا را از خاطرشان برده است، آنان حزب شیطانند، آگاه باش که حزب شیطان یقیناً همان زیانکارانند!»
2) 2) - « وَ إِنِّی لَغَفّٰارٌ لِمَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً ثُمَّ اِهْتَدیٰ » (طه 82) تفسیر نور الثقلین: 2/204 سوره هود (11) : 114، حدیث 238 و 239؛ «عن أمیر المؤمنین علیه السلام فی حدیث طویل یقول فیه: و ان الله تعالی یکفر بکل حسنة سیئة، قال الله عز و جل: « إِنَّ اَلْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ اَلسَّیِّئٰاتِ ذٰلِکَ ذِکْریٰ لِلذّٰاکِرِینَ » .» «عن أبی عبد الله علیه السلام قال: لا یغرک الناس من نفسک فان الأمر یصل إلیک من دونهم، و لا تقطع النهار بکذا و کذا فان معک من یحفظ علیک، و لم أر شیئا قط أشد طلبا و لا أسرع درکا من الحسنة المحدثة للذنب القدیم، و لا تصغر شیئا من الخیر فانک تراه غدا حیث یسرک و لا تصغر شیئا من الشر فانک تراه غدا حیث یسوءک ان الله عز و جل یقول: « إِنَّ اَلْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ اَلسَّیِّئٰاتِ ذٰلِکَ ذِکْریٰ لِلذّٰاکِرِینَ » هود:114.»
« إِنَّ اَلْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ اَلسَّیِّئٰاتِ» (1)
دید مؤمن به مال دید خلیفة اللهی است؛ چون مؤمن اهل قرآن است.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: مؤمن، یعنی انسان بزرگواری که خدا، قیامت، حرام و حلال را قبول کرده، تن به عبادت داده و در حدّ خودش قرآن را شناخته، دیدش در کنار مال نسبت به خودش، دید خلیفة اللهی است، از این مقام لذت میبرد که میان شش میلیارد جمعیت، خدا او را انتخاب کرده است.
آنهایی که نفت، طلا و معادن ملتها را غارت میکنند، رباخوران که خون مردم را در شیشه میکنند، گنهکارانی که مال مردم را اختلاس میکنند، دزدهایی که میدزدند، رشوه بگیران که جیب مردم را خالی میکنند تا کاری انجام دهند، از میان این همه دزد، غارتگر، لامذهب، ظالم، ستمکار و رباخور، توی مؤمن را کنار مال انتخاب کردیم که خلیفه ما باشی. این خیلی مقام است.
« وَ أَنْفِقُوا مِمّٰا جَعَلَکُمْ مُسْتَخْلَفِینَ فِیهِ» (2)
ببینید این آیه، صریح قرآن است و این دید مؤمن نسبت به خودش است.
به خدا اگر او را قطعه قطعه کنند، این مقام را از دست نمیدهد؛ چون این مقام انبیا است.
« إِنِّی جٰاعِلٌ فِی اَلْأَرْضِ خَلِیفَةً» (1)
« یٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاکَ خَلِیفَةً فِی اَلْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ اَلنّٰاسِ بِالْحَقِّ» (2)
و حضرت آدم علیه السلام را ساخت. ای پولداری که پولت پاک است! میدانی که تو به مقامی انتخاب شدهای که در امتداد مقام انبیا در بخش مال است؟
دنیا را به بیداران بدهند و بگویند: تمام جهان برای شما، ساعتی از این مقام خلافت استعفا بده و الا تو را میکشیم، میگوید: شهادت را قبول میکنم، دنیا برای خودتان؛ چون من نزد منوب عنه خودم میروم، همان کسی که مرا جانشین خودش قرار داده است. چرا نزد شما بمانم؟
دید مؤمن نسبت به پول، دید ابزاری است. هیچ وقت به پول عشق نمیورزد و اصلاً دل او ارتباطی به پول ندارد. میگوید: اینها ابزار است. هیچ وقت مکانیک عاشق آچار و ابزار خود نمیشود. آنها را میگیرد تا با آن مکانیکی کند. نگاه ثروتمند
به ثروت نیز باید به عنوان ابزار باشد. اگر به پول احترام میکند، برای این است که میگوید: تو از نزد محبوب من برای خدمت به من آمدهای، من نوکر تو نیستم.
تو را به من دادهاند که خرج کنم. خانه، مرکب، لباس و خوراک، در حدّ شأنم؛ البته شأن، مال خود خداست، ولی به من اجازه داده که از مال برای خود وسایلی به اندازه شأن و موقعیتم تهیه کنم. برای این که زندگیی داشته باشم، بتوانم فرزندان خوبی تربیت کنم و خانوادهام را خوب اداره کنم.
همچنین بتوانم در این خانه نماز بخوانم، روزه بگیرم، قرآن یاد بگیرم و یاد دهم، نیمه شب در نماز گریه کنم. این یک بخش استفاده از مال است و بخش دیگر نیز این است که بدانم مال را به من دادهاند تا به عباد خدا خدمت کنم.
در جلسهای میروم و میبینم دوستی حالش گرفته است، او را صدا میکنم و میگویم: چرا هر شب که تو را پای منبر میبینم، کسل و ناراحتی؟ میگوید: شب عید غدیر عروسی دختر من است، اما هنوز جهیزیهاش را نتوانستم بگیرم. بگو: این که غصّه ندارد، به همسرت بگو صورت جهیزیه را بنویسد، این هم آدرس و شماره تلفن من است.
چند روز بعد تمام مایحتاج او را میدادی و میگفتی: من خلیفه خدا در مال هستم و مال نیز ابزار است که خدا به من داده است تا به نیازمندان بدهم. بعد که اجناس مورد نیاز او را دادی، دست او را بگیر و ببوس؛ چون به امام زین العابدین علیه السلام عرض کردند: چرا شما وقتی به فقیر پول میدهید، دست او را میبوسید؟ فرمود: چون دست فقیر، دست خداست. ما که خدا را نمیبینیم تا دستش را ببوسیم، دست فقیر را میبوسیم، گویا دست خدا را بوسیدهایم. (1)
1) 1) - وسائل الشیعة: 9/434، باب 29، حدیث 12416؛ «کَانَ زَیْنُ الْعَابِدِینَ علیه السلام یُقَبِّلُ یَدَهُ عِنْدَ الصَّدَقَةِ فَقِیلَ لَهُ فِی ذَلِکَ فَقَالَ إِنَّهَا تَقَعُ فِی یَدِ اللَّهِ قَبْلَ أَنْ تَقَعَ فِی یَدِ السَّائِلِ.» وسائل الشیعة: 9/434 - 435، باب 29، حدیث 12420 و 12421؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام مَا مِنْ شَیْءٍ إِلَّا وُکِّلَ بِهِ مَلَکٌ إِلَّا الصَّدَقَةُ فَإِنَّهَا تَقَعُ فِی یَدِ اللَّهِ تَعَالَی.» «کَانَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ علیه السلام إِذَا أَعْطَی السَّائِلَ قَبَّلَ یَدَ السَّائِلِ فَقِیلَ لَهُ لِمَ تَفْعَلُ ذَلِکَ قَالَ لِأَنَّهَا تَقَعُ فِی یَدِ اللَّهِ قَبْلَ یَدِ الْعَبْدِ.»
وقتی انسان ثروتمند خود را خلیفة الله و مال را ابزار ببیند، و روزنهای برای ورود مال حرام به زندگی خود باز کند، از خلافت میافتد؛ چون این مال دیگر ابزار خدا نیست. مال حرام، مال شیطان است:
« یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ کُلُوا مِمّٰا فِی اَلْأَرْضِ حَلاٰلاً طَیِّباً وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ اَلشَّیْطٰانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ» (1)
او دشمن پنهان شما نیست، کسی است که شما را به حرام مالی دعوت میکند تا نماز، روزه و عبادت شما را نادرست کند. او دشمن آشکار شماست. اما مؤمن قبول نمیکند، نمیپذیرد، نمیخورد، میل و علاقهای نیز به این اموال پیدا نمیکند. این یکی از نشانههای مؤمن و منزل دومِ «سلوک الی الله» است.
اما این مؤمن چه کسی است؟ کسی است که امیرالمؤمنین علیه السلام او را نشان میدهد.
امیرالمؤمنین علیه السلام نماز عشا را در مسجد کوفه خواندند. وقتی بیرون آمدند که به خانه بروند. قصّاب محل او را صدا کرد. عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! مقداری
1) 1) - بقره (2) : 168؛ «ای مردم! از آنچه [ از انواع میوهها و خوردنیها ] در زمین حلال و پاکیزه است، بخورید و از گامهای شیطان پیروی نکنید. زیرا او نسبت به شما دشمنی آشکار است.»
گوشت مانده است، میخواهم بروم، آیا آن را برای شما مهیا کنم؟ فرمود: نه. پولی که از نخلهایم در مدینه برای من میفرستند را برای تمام سال تنظیم کردهام، اکنون پول این گوشت را ندارم.
عرض کرد: نسیه ببرید. هر وقت داشتید بپردازید. فرمود: آن وقت من در گرو این نسیه میمانم تا زمانی که پول تو را بدهم، هر وقت از کنار مغازهات عبور میکنم، وقتی سلام میکنیم، نگاه تو در سلام کردن این معنی را میدهد که چرا پول مرا نمیآوری بدهی؟ یعنی ما اخلاقاً با هم درگیر میشویم و رفاقت ما مانند سابق نخواهد بود، اما من با شکم خود رفیقتر هستم، شکم من در اختیار من است، نه من در اختیار شکم. (1)
روزگار مرحوم شیخ انصاری، روزگار اوج علم شیعه در عراق بود. بعد از شیخ انصاری دیگر آن اوج را تا کنون هیچ حوزه شیعهای پیدا نکرده است. شاگردان شیخ، بسیار فوق العاده بودند. کتابهایی که نزدیک به پانصد نفر از شاگردان او نوشتهاند، مانند آخوند خراسانی، (2)میرزای شیرازی، (3)صاحب فتوای معروف
1) 1) - بقره (2) : 168؛ «ای مردم! از آنچه [ از انواع میوهها و خوردنیها ] در زمین حلال و پاکیزه است، بخورید و از گامهای شیطان پیروی نکنید. زیرا او نسبت به شما دشمنی آشکار است.»
2) 2) - بقره (2) : 168؛ «ای مردم! از آنچه [ از انواع میوهها و خوردنیها ] در زمین حلال و پاکیزه است، بخورید و از گامهای شیطان پیروی نکنید. زیرا او نسبت به شما دشمنی آشکار است.»
3) 3) - بقره (2) : 168؛ «ای مردم! از آنچه [ از انواع میوهها و خوردنیها ] در زمین حلال و پاکیزه است، بخورید و از گامهای شیطان پیروی نکنید. زیرا او نسبت به شما دشمنی آشکار است.»
تنباکو، وجود مبارک سیدعلی شوشتری (1)که با چهار واسطه، استاد علامه طباطبایی (2)بود، مرحوم آخوند ملاحسینقلی درجزینی، (3)سیداحمد کربلایی، (4)
1) 1) - إرشاد القلوب إلی الصواب: 1/119، الباب الرابع و الثلاثون فی القناعة و مصلحتها؛ «وَ رُوِیَ أَنَّ عَلِیّاً علیه السلام اجْتَازَ بِقَصَّابٍ وَ عِنْدَهُ لَحْمٌ سَمِینٌ فَقَالَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ هَذَا اللَّحْمُ سَمِینٌ اشْتَرِ مِنْهُ فَقَالَ لَهُ لَیْسَ الثَّمَنُ حَاضِراً فَقَالَ أَنَا أَصْبِرُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَقَالَ لَهُ أَنَا أَصْبِرُ عَنِ اللَّحْم.»
2) 2) - آخوند ملامحمد کاظم خراسانی (قدس سره) : در سال 1255 در مشهد در یک خانواده غیر معروف متولد شد و در بیست و دو سالگی به تهران مهاجرت کرد و مدت کوتاهی تحصیل فلسفه کرد و سپس به نجف رفت. دو سال درس شیخ انصاری رحمه الله را درک کرده است اما بیشتر تحصیلات ایشان نزد میرزای شیرازی بود. میرزای شیرازی در سال 1291 سامرا را محل اقامت خود قرار داد ولی آخوند خراسانی از نجف دور نشد و خودش مستقلاً حوزه درس تشکیل داد. او از مدرسین بسیار موفق است در حدود هزار و دویست شاگرد از محضرش استفاده میکردهاند و در حدود دویست نفر آنها خود مجتهد بودهاند. ایشان در سال 1329 (ه. قمری) درگذشت. مجموعه آثار شهید مطهری: جلد 20، آشنایی با علوم اسلامی فقه.
3) 3) - شرح حال ایشان در کتاب حلال و حرام مالی جلسه 22 بیان شده است.
4) 4) - أعیان الشیعة: 2/472؛ «السید أحمد ابن السید إبراهیم الموسوی الطهرانی الأصل الحائری المولد النجفی المسکن و المدفن المعروف بالسید أحمد الکربلائی. توفی فی 27 شوال سنة 1332. شیخنا و استأذنا قرأنا علیه فی الفقه و الأصول فی النجف سطحا و استفدنا من علمه و أخلاقه کان عالما فاضلا ورعا تقیا کاملا مرتاضا مهذب النفس من تلامذة میرزا حسین قلی الهمذانی النجفی المدفون بالحائر الأخلاقی الشهیر تلمذه علیه فی علم الأخلاق و غیره و من تلامذة الشیخ ملا کاظم الخراسانی خرجنا من النجف الأشرف و هو حی ثم علمنا انه توفی بالتأریخ المذکور یروی عن الشیخ میرزا حسین قلی المذکور و عن المیرزا حسین بن میرزا خلیل الطهرانی النجفی و عن الشیخ علی بن الحسین الخیقانی النجفی کلهم عن الحاج ملا علی ابن المیرزا خلیل الرازی بطرقه المعروفة و کانت احدی عینی المترجم قد ذهبت و له مؤلفات فی الفقه و الأصول و له کتب بالفارسیة أرسلها إلی اصدقائه فی الأخلاق جمعت و طبعت باسم تذکرة المتقین.»
سید علی قاضی (1)و دیگران، خدا میداند که شیخ و شاگردان بعدی او چه انسانهای کم نظیری بودند.
یکی از شاگردان شیخ علامه سید عبدالکریم لاهیجانی (2)است.
علامه لاهیجانی فارغ التحصیل بحث شیخ است، دریای علم و عبادت. از شدت فقر طاقتش برای ماندن در نجف تمام شد. نمیتوانست دیگر بماند، فقر بینهایت، اما در علم، دریا بود. با خود گفت: بروم و این علم را برای مملکت خود خرج کنم. به تهران آمد. جایی که در شأن او باشد، پیدا نکرد. هر محلی از تهران عالم بسیار مهمی داشت، لذا جایی پیدا نکرد.
با خود گفت: وجود مقدس پروردگار فعلاً در این شهر برای ما جای خالیی نگذاشته است. به بازار برویم. این بازار زمان فتحعلی شاه بود. در بازار در حال رفتن بود، چشمش به مغازهدار افتاد که او را حاج ملاّ صدا میکردند. سواد نداشت، اما
چهره نورانیی داشت.
وارد مغازه حاج ملاّ شد. آن وقتها لباس بیشتر ایرانیها عبا و عمامه بود، حتی بازاریها و اداریها. داخل مغازه شد و سلام کرد، گفت: حاج ملا! شاگرد احتیاج نداری؟
حال که محبوب ما برای ما جایی در اینجا نمیخواهد، ما هم که مالی نداریم، نمیخواهیم که از سهم امام استفاده کنیم، کرامت مؤمن به قدری زیاد است که نزد هیچ عالمی نرفت بگوید: من در نجف به علاّمه لاهیجانی معروف بودم، سهم امام به من بدهید. گفت: ما نان خود را با بازوی خود در میآوریم.
حاج ملا گفت: اهل کجا هستی؟ گفت: اهل لاهیجان. گفت: نوشتن میدانی؟ گفت: مدادی روی کاغذ میآوریم. خیلی عجیب است که علامه فارغ التحصیل حوزه شیخ، به نظر این قدر کوچک میآید که او چنین سؤالاتی میکرد و علامه نمیگوید که من چقدر بزرگ هستم.
گفت: اتفاقاً من به دنبال شاگرد میگشتم؟ ببینم دین و ایمان داری؟ سر ما کلاه نمیگذاری؟ گفت: نه، کمی دین و ایمان داریم، به اندازهای که ندزدیم و نبریم.
گفت: اسم تو چیست؟ گفت: عبدالکریم.
گفت: فعلاً جارو را بردار و مغازه را جارو کن، ببینم میتوانی. مغازه را جارو کرد.
گفت: آستری را بردار و این در و دیوار را پاک کن. وقتی صبح آمدی، آفتابه را به مسجد میبری، آب میآوری و میپاشی که گرد و خاک بلند نکند، بعد جارو میکنی. یک قران نیز به تو مزد میدهم.
گفت: فعلا محبوب ما دوست دارد که ما را این گونه ببیند، ما هم که با محبوب چون و چرایی نداریم، در این دنیا دو روز میهمان هستیم، او نخواسته است که ما
علامه و آیت الله باشیم. امتحان ما نیز به این است که شاگرد حاج ملاّ باشیم.
گفت: حاج ملاّ! کارهای دیگر اگر داری، من انجام میدهم. گفت: آقا عبدالکریم! ما روز جمعه ده نفر میهمان داریم، آیا میروی اتاقها را جارو کنی، سفره را پهن کنی و به آشپز کمک کنی؟ بعد هم ظرفها را بشویی؟ گفت: چشم آقا.
شش ماه تمام در مغازه حاج ملاّ بود. حاج ملاّ نیز بسیار متدین بود. روزی به او گفت: عبدالکریم! چند استخاره میخواهم، میروی منزل آیت الله حاج ملاّعلی کنی، (1)این نامه را میگذاری و جواب استخاره را میآوری.
1) 1) - أعیان الشیعة: 8/302؛ «الشیخ ملا علی الکنی. نسبة إلی کن بفتح الکاف و تشدید النون قریة علی فرسخین من طهران فی سفح جبل هناک و سمیت کن لتسترها بانخفاض محلها، کذا قال المترجم. ولد سنة 1220 بقریة کن المذکورة و توفی یوم الخمیس 27 المحرم سنة 1306 فی طهران و دفن فی مشهد عبد العظیم. أخذ عن صاحب الجواهر فی النجف و رجع بعد اجازته بالاجتهاد إلی طهران فرأس و نال ثروة عظیمة و جاها عند ناصر الدین شاه بعد ان کان فقیرا معدما أیام تحصیله فی النجف. صنف تحقیق الدلائل فی شرح تلخیص المسائل فی القضاء و الشهادات، کتاب البیع و الخیارات طبعا معا فی طهران سنة 1304، توضیح المقال فی الرجال طبع مع منتهی المقال (رجال أبی علی) قرأ علیه فی الأصول الشیخ موسی آل شرارة العاملی و ترجم نفسه فی آخر توضیح المقال فقال سمیت بعلی و ولدت سنة 1220 فی قریة کن و ذهبت إلی المعلم بسعی منی و التماس فاستغنیت عنه فی مدة قلیلة ثم کنت مصرا علی الدخول فی العلوم العربیة الادبیة و استمر علی المنع إلی قرب عشرین سنة فوفقت عندها لذلک بدعوات و شفعاء إلی ان وفقت لمجاورة الروضات السامیات و العتبات العالیات فببرکاتهم و شفاعاتهم شرعت فی تصنیف الأصول فکتبت منها أکثر مسائل الأوامر و النواهی و المفاهیم و الاستصحاب سنة 1244 إلی أن وقع الطاعون العظیم فی البلاد و خاصة فی العراق فعاقنی ذلک و غیره کغیری عن الاشتغال و صرنا مدة سنین فی حل و ارتحال إلی ان وفقت ثانیا للمجاورة فاشتغلت بتصنیف الفقه و لم یکن عندی ما یحتاج الیه من الکتب و الأسباب مع شدة الفقر و معاکسة الدهر فکنت اکتب فی کل موضع یتیسر لی ما یحتاج الیه فی ذلک الموضع بعد کد و جد فبرز مجلد فی الطهارة و مجلد فی الصلاة و مجلد فی البیع و مجلدان فی القضاء و الآن انا فی ثالثهما، دخلها الفصل بهذه الرسالة بالتماس جمع من الطلبة مع المسافرة إلی زیارة الرضا علیه السلام و زیارة الوالد و ذلک سنة 1262.»
هم درسیهای علامه لاهیجانی به شیخ انصاری گفته بودند و ایشان با نامهای به مرحوم حاج ملا علی کنی نوشته بود که یکی از بهترین شاگردان حوزه امیرالمؤمنین علیه السلام مجتهد جامع الشرایط، یعنی علاّمه لاهیجانی به تهران آمده است و لیاقت دارد که در رأس علمای این شهر باشد.
حاج ملا علی کنی خودش مرجع تقلید بود، نامه شیخ انصاری را بوسید و به چشم خود مالید که یعنی ما خطّ شیخ را به چشم خود بمالیم که در قیامت آبروی ما نرود. شش ماه گذشت، هر جایی میرفتند؛ مسجد، حوزه، غریبهای را میدیدند، میپرسیدند: آقا! شما علامه لاهیجانی نیستید؟ بالاخره او را پیدا نمیکردند.
کاغذ استخاره را آورد، دید حاج ملاّ علی کنی مشغول درس است و دارد خارج فقه میگوید و عجب دریایی است. کنار کفشها نشست و در وسط درس، اشکال علمیی به نظرش آمد، دید حاج ملا علی اینجا را اشتباه میگوید. بالاخره درس علم است. از روی کفشها گفت: استاد! به نظر میآید این مطلب این گونه باشد.
مرحوم حاج ملاّ علی نگاهی به او کرد، گفت: قدری جلوتر بیا و بار دیگر حرف خود را بگو. علامه لاهیجانی گفت. مرحوم حاج ملا علی دید که در او علم موج میزند، این مطلب در سطح مراجع باید مطرح شود، اما او پر از گرد و خاک عطّاری
است. عجب شاگرد عطّاری.
اشکالی به علاّمه لاهیجانی کرد. علاّمه لاهیجانی دقیق جواب ایشان را داد، اشکال دیگر، جواب دیگر تا حاج ملاّ علی کنی از روی مسند درس کنار نشست و گفت: شما به اینجا بیا و درس بده. آمد و کنار حاج ملاّ علی نشست. پرسید: شما چه کسی هستی؟ گفت: عبدالکریم لاهیجانی.
ناگهان حاج ملا علی تمام قد بلند شد. خم شد که دست او را ببوسد، گفت:
شش ماه قبل شیخ انصاری درباره شما به من نامه نوشت و من به دنبال شما میگشتم. به من گفتهاند که حوزه علمیه تهران را به شما بدهم.
حاج ملاّ دید شاگردش دیر کرده است. جواب استخاره را نیاورد. بلند شد و به خانه حاج ملاّ علی آمد، دید شاگردش کنار آیت الله راحت نشسته است، گفت: آقا! بلند شو بیا، دیر شده است، برای چه نشستهای؟ حاج ملاّ علی کنی گفت: حاج ملاّ! میدانی با چه کسی داری سخن میگویی؟ گفت: بله، این شاگرد من است.
گفت: حاج ملاّ! این شخص یکی از افرادی است که در رأس شاگردان شیخ انصاری است، او علاّمه لاهیجانی است.
حاج ملاّ داشت سکته میکرد. آخر مؤمن هم این همه متواضع؟ مؤمن نمیتواند هر پولی را بخورد، میرود شاگردی میکند، نان و پنیر میخورد، اما از پولهای شبههناک استفاده نمیکند؛ چون «المؤمن من طاب مکسبه» .
آمد و جلوی حاج ملاّ علی کنی زانو زد، گفت: به این مرد الهی بگو که در این شش ماهی که شاگرد ما بودی، اولاً: ما را ببخشد که مانند شاگرد با او عمل کردیم، ثانیاً: من که نمیتوانم زحمات این مرد را ارج بگذارم، اما دختری دارم که پر از کمالات است. حاجی ملاّ علی کنی! فقط ایشان را وادار کن که داماد من بشود.
تا در نهایت من در قیامت نزد حضرت زهرا افتخار کنم که دخترم را به فرزند تو هدیه کردم.
حاج ملا علی کنی به او گفت و او قبول کرد و حاج ملا دختر خود را به علامه لاهیجانی داد. علامه لاهیجانی از این دختر فقط یک فرزند دختر به دست آورد که آن دختر را به آیت الله شیخ محمد رضا تنکابنی (1)شوهر داد، که یکی از پسران شیخ محمدرضا، دانشمند معروف و خطیب بینظیر مرحوم آقای فلسفی است.
آیت الله العظمی حاج میرزا علی آقا فلسفی (2)که درس اصلی کلّ حوزه مشهد
1) 1) - مستدرکات أعیان الشیعة: 3/230؛ «الشیخ محمد رضا التنکابنی. توفی بعد 1092. ولد فی تنکابن و نشا بها ثم ذهب إلی أصفهان و أقام مدة بها ثم ذهب إلی قزوین و حضر بحث المولی خلیل القزوینی (المتوفی سنة 1089) - و بعد وفاة استاذه اشتغل بالتدریس له حواشی متفرقة علی بعض الکتب الحدیثیة.»
2) 2) - حجة الاسلام و المسلمین وقدوة العلماء و المجتهدین آقای میرزا علی آقا بن آیة الله حاج شیخ محمدرضا تنکابنی معروف به (فلسفی) از علماء اعلام و مدرسین عظام معاصر مشهدند. ایشان در حدود 1342 ق در تهران چشم به جهان گشوده و در بیت علم و تقوی پرورش یافته و مقدمات و اولیات و سطوح را در تهران در خدمت والد علامهاش و اعلام دیگر به پایان رسانیده، آنگاه مهاجرت به نجف اشرف نموده و چند سالی از محضر مرحوم آیت الله العظمی میرزا عبدالهادی شیرازی و بالاخص آیت الله العظمی خویی (مدّ ظله) و بعضی دیگر فقهاً و اصولاً استفاده نموده تا به مدارج عالیه علم و کمال ارتقا یافته و پس از آن در سال 1370 قمری به طهران مراجعت و چند سالی در مسجد لرزاده به اقامه جماعت و تدریس و وظایف روحی اشتغال داشته تا سال 1388 قمری که عزیمت به مشهد مقدس نموده و در آنجا مورد توجه و استقبال گرم فضلاء مشهد قرار گرفته و حوزه تدریس خارج فقه و اصول قرار داده و در آن سامان به تدریس و انجام وظایف روحی و دینی از قبیل نماز جماعت و غیره اشتغال دارند. و ماه رمضان و شبهای شنبه و جمعه را در مسجدشان منبر رفته و با بیانی قاطع و جامع نشر معارف اسلامی نموده و صدها نفر از عموم طبقات و بالاخص اهل علم و طلاب از محضر و بیانشان استفاده مینمایند. (گنجینه دانشمندان: 7/153)
با ایشان بود و بعضیها ایشان را بر همه مراجع مقدم میدانستند، ولی ایشان به قدری زاهد و عارف بود که حاضر نشد از خودش فتوایی بگوید. وقتی از او مسأله میپرسیدند، میگفت: مقلّد چه کسی هستی؟ بعد در تهران از دنیا رفت، در قبرستان چهارده معصوم تهران تشییع جنازه شد و در آنجا دفنش کردند.
چند سال گذشت، در صحن حضرت عبدالعظیم، بزرگواری چشمش به جمال امام عصر علیه السلام روشن شد.
قال النبی صلی الله علیه و آله: «المؤمن ینظر بنور الله» (1)عرض کرد: یابن رسول الله! فرمود: صبر کن من عبدالعظیم حسنی را زیارت کنم، بعد با هم بر سر قبر علامه لاهیجانی برویم. من - امام زمان - مرتب سر قبر او میروم. ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست؟ منزل آن مهِ عاشق کُش عیّار کجاست؟ (2)
چرا باید در میان این همه جمعیت، یک نفر شما را ببیند؟ چون چشمهای ما کور است. کار و لقمه حرام ما را از دیدن ایشان محروم کرده است. شب تاریک ره وادی ایمن در پیش
ساقی و مطرب و می جمله مهیّاست ولی
فرمودند: بیا بر سر قبر علامه لاهیجانی برویم. ایشان میگوید: با امام زمان علیه السلام آمدیم، سر قبر رسیدیم، قبر باز شد، علامه لاهیجانی بیرون آمد و سلام کرد و امام زمان علیه السلام جوابش را داد و احوالپرسی کرد. پرسید: در برزخ خوب و راحت هستی؟
اهل بیت علیهم السلام نه تنها مشکل دنیای ما را حل میکنند، بلکه مشکل برزخ، قیامت و پرونده ما را نیز برطرف میکنند.
بعد وقتی حرف علامه لاهیجانی با امام زمان علیه السلام تمام شد، به من رو کرد و گفت:
وقتی به تهران رفتی، سلام مرا به حاج شیخ مرتضی برسان. بگو: چرا بر سر قبر من نمیآیی؟ من منتظرم. امام زمان علیه السلام فرمودند: علامه لاهیجانی! شیخ مرتضی پیر شده، زانو درد گرفته و نمیتواند بیاید. من به جای او میآیم و به تو سر میزنم. آن کس که تو را شناخت جان را چه کند
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1373
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
منازل دهگانهای که برای سلوک انسان از جانب حضرت حق، مستقیماً تدوین، طرح و تدبیر شده است. در سوره مبارکه احزاب آمده است که همه انبیا، ائمه طاهرین علیهم السلام و اولیای الهی این منازل را طی کردهاند.
پروردگار میفرماید: در پایان این سفر، مغفرت و اجر عظیم است:
« أَعَدَّ اَللّٰهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً» (1)
مطلبی که در این زمینه واقعاً بهتآور است، این است که تدوین منازل به اراده حضرت حق صورت گرفته است.
سالکی که میخواهد این منازل را طی کند، طبق آیات قرآن «بِإِذْنِ اَللّٰهِ» (2)
1) 1) - احزاب (33) : 35؛ «آمرزش و پاداشی بزرگ آماده کرده است.»
2) 2) - فاطر (35) : 32؛ « ثُمَّ أَوْرَثْنَا اَلْکِتٰابَ اَلَّذِینَ اِصْطَفَیْنٰا مِنْ عِبٰادِنٰا فَمِنْهُمْ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سٰابِقٌ بِالْخَیْرٰاتِ بِإِذْنِ اَللّٰهِ ذٰلِکَ هُوَ اَلْفَضْلُ اَلْکَبِیرُ » ؛ «سپس این کتاب را به کسانی از بندگانمان که برگزیدیم به میراث دادیم؛ پس برخی از آنان [ در ترک عمل به کتاب ] ستمکار بر خویشاند، و برخی از آنان میانهرو، و برخی از آنان به اذن خدا در کارهای خیر [ بر دیگران ] پیشی میگیرند، این است آن فضل بزرگ.»
یعنی به توفیق خدا طی میکند. (1)توفیق، یعنی به هم پیوستن همه زمینهها، استعدادها، مایهها برای این که انسان بتواند این سلوک را انجام دهد. به هم پیوستن به این شکل که رغبتی در قلب و میلی در نفس و محبّتی به طیّ این منازل ایجاد شود، عقل بپذیرد، بدن آمادگی داشته باشد و در طیّ این مسیر خسته نشود و وسوسهها و کششهای باطل او را متوقف و منحرف نکند.
این مجموعه را توفیق یا «وفق دادن» میگویند که خود را با همه امور لازم وفق دهند. این وفق دادن نیز فقط کار خداست: «بِإِذْنِ اَللّٰهِ» .
همانطور که در آیات مربوط به حضرت مسیح علیه السلام میفرماید:
« بِإِذْنِ اَللّٰهِ»
یعنی به توفیق رب؛ یعنی خداوند بود که دمِ حضرت عیسی علیه السلام را با روح میّت و امور ظاهر و باطن گره میزد، تا مرده زنده میشد.
1) 1) - بحار الأنوار: 5/210، باب 7، الهدایة و الإضلال و التوفیق، حدیث 50؛ «قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام مَا کُلُّ مَنْ نَوَی شَیْئاً قَدَرَ عَلَیْهِ وَ لَاکُلُّ مَنْ قَدَرَ عَلَی شَیْءٍ وُفِّقَ لَهُ وَ لَاکُلُّ مَنْ وُفِّقَ لِشَیْءٍ أَصَابَ لَهُ فَإِذَا اجْتَمَعَتِ النِّیَّةُ وَ الْقُدْرَةُ وَ التَّوْفِیقُ وَ الْإِصَابَةُ فَهُنَالِکَ تَمَّتِ السَّعَادَةُ.» غررالحکم: 203، الفصل الأول فی التوفیق، حدیث 3989 - 3995 و 4005 - 4006؛ «التوفیق من جذبات الرب - التوفیق أول النعمة - التوفیق ممد العقل - التوفیق رأس السعادة - التوفیق رأس النجاح - التوفیق عنایة الرحمن - التوفیق أفضل منقبة - کیف یتمتع بالعبادة من لم یعنه التوفیق - کما إن الجسم و الظل لا یفترقان کذلک الدین و التوفیق لا یفترقان.»
تدوین منازل و توفیق با خود خدا و به عهده او است. تمام مجموعه مایههایی که انسان بعد از تدوین و توفیق به کار میگیرد، همگی ملک اوست؛ چشمی که میبیند، زبان، گوش، قدم، حال و مفاصلی که میخواهند خرج شوند تا کاری صورت بگیرد، تماماً ملک اوست.
یعنی انسان در زمینه سلوک در این ده منزل، به اندازه ارزن از خودش مایه نمیگذارد، ولی با این وجود خدا بعد از پایان این ده منزل، میفرماید:
« أَعَدَّ اَللّٰهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً» .
واقعاً انسان شگفتزده میشود که من نه در تدوین این ده منزلی که در سوره احزاب مطرح است و نه در سیر این ده منزل، از خودم کمترین مایهای نگذاشتهام، ولی وقتی راه تمام میشود، میفرماید: شما سالکین این ده منزل را به مغفرت ابد و اجر عظیم سرمدی خود وصل میکنم.
مگر من خودم این منازل را تدوین کردهام؟ مگر من به توفیق خودم رفتهام؟ مگر بدن، چشم، گوش، زبان و حالی که در این ده منزل به کار گرفته میشده، ملک من بودهاند؟ برای چه به من مغفرت و اجر عظیم میدهد؟
امام زین العابدین علیه السلام در ابتدای زیارت امین الله و در بخش دوم میفرمایند:
«اللهم انّ قلوب المخبتین الیک والهة» (1)دل وابستگان به تو، پرامید، دیوانه و سرگردان تو هستند. نمیتوانیم بفهمیم یعنی چه؟
1) 1) - وسائل الشیعة: 14/395، باب 30، حدیث 19451.
همه کارها را خودش میکند و بعد مزدش را به ما میدهد؛ تدوین، توفیق، سلوک.
منزل اول، اسلام، دوم ایمان، سوم قنوت؛ یعنی طاعت و عبادت مداوم. چهارم صدق، پنجم صبر، ششم خشوع، هفتم تصدّق مالی، هشتم روزه جامع است؛ چون همه را با اسم فاعل ذکر میکند:
« إِنَّ اَلْمُسْلِمِینَ وَ اَلْمُسْلِمٰاتِ وَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ وَ اَلْقٰانِتِینَ وَ اَلْقٰانِتٰاتِ وَ اَلصّٰادِقِینَ وَ اَلصّٰادِقٰاتِ وَ اَلصّٰابِرِینَ وَ اَلصّٰابِرٰاتِ وَ اَلْخٰاشِعِینَ وَ اَلْخٰاشِعٰاتِ وَ اَلْمُتَصَدِّقِینَ وَ اَلْمُتَصَدِّقٰاتِ وَ اَلصّٰائِمِینَ وَ اَلصّٰائِمٰاتِ وَ اَلْحٰافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَ اَلْحٰافِظٰاتِ وَ اَلذّٰاکِرِینَ اَللّٰهَ کَثِیراً وَ اَلذّٰاکِرٰاتِ أَعَدَّ اَللّٰهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً» (1)
نمیگوید: آنهایی که روزه میگیرند، میگوید: آنهایی که در روزه قرار دارند. این منزل هشتم میخواهد بگوید: به قدری شهوت پرقدرت است که آن هفت منزل را باید طی کند تا بتواند بر آن مسلّط شود. تا به «وَ اَلْحٰافِظِینَ فُرُوجَهُمْ» برسد که به شهوات خود بتوانی مهار بزنی. شهوت در هشت منزل قبلی سالک را اذیت میکند.
اول اذان صبح بیدار میشود، این کار، کار شهوت است که میگوید: حالا چند دقیقه دیگر بخوابم، چرتی بزنم، ناگهان متوجه میشود که نمازش قضا شده است. این به
1) 1) - احزاب (33) : 35؛ «مسلماً خدا برای مردان و زنان مسلمان و مردان و زنان با ایمان، و مردان و زنان عبادتپیشه، و مردان و زنان راستگو و مردان و زنان شکیبا، و مردان و زنان فروتن، و مردان و زنان صدقه دهنده، و مردان و زنان روزهدار، و مردان و زنان حفظ کننده خود از پلیدیهای جنسی، و مردان و زنانی که بسیار یاد خدا میکنند، آمرزش و پاداشی بزرگ آماده کرده است.»
خاطر بدن، شهوت و لذتطلبی است. (1)بعد از طیّ هشت منزل، شهوت مهار بخورد. شهوت به معنی جامع کلمه، نه فقط منظور غریزه جنسی باشد. غریزه جنسی یک بُعد شهوت است.
آخرین منزل نیز پر شدن از خداست:
« وَ اَلذّٰاکِرِینَ اَللّٰهَ کَثِیراً وَ اَلذّٰاکِرٰاتِ» (2)
وقتی به اینجا رسیدید:
« أَعَدَّ اَللّٰهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً» . در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی (3)
«من» را باید بیرون کرد؛ چون تمام کششهای باطل، شیاطین و شهوات در خیمه «من» هستند. این خیمه را باید خراب کرد و طنابهایش را برید.
عالم بزرگواری میفرمود: وقتی به قم آمدم و درس خواندم، به این نیت بود که اهل حال شوم. خیلی درس خواندم. گفتم: این قدر زحمت هدایت مردم را میکشم تا به حالم اضافه شود. برای اهل حال شدن کم حرف میزدم، کم میخوردم، عادی لباس میپوشیدم، از غذاهایی که خیلی به آن علاقه داشتم، دوغ بود.
روزی دیدم شخص دوغفروشی بساط خود را گسترده است، با خود گفتم: بروم دوغی بخورم. گفتم: آقا! یک لیوان دوغ بریز! تا لیوان را پر کرد، به خودم گفتم: تو در قم درس خواندی، در این شهر خدمت کردی، نماز خواندی تا اهل حال و عرفان شوی، آن وقت این درست است که با این لباس، در کوچه بایستی و دوغ بخوری؟ این شأن عرفان نیست.
دوغ را پس دادم و راه افتادم. به اولین مسجدی که رسیدم، رفتم تا دو رکعت نماز بخوانم. دیدم جوانی دست زیر سرش گذاشته و خوابیده است. او را نگاه کردم، دیدم جایی او را ندیدهام.
بالای سرش ایستادم، گفتم: آقا پسر، دراز کشیدن در مسجد، بیاحترامی به مسجد است. چشمهای خود را روی هم گذاشت. با نوک پا به پهلویش زدم و گفتم:
بیادب! در خانه خدا نخواب.
او چشم خود را باز کرد و اسم مرا برد و گفت: تو برو دوغ بخور، بعد بیا. تو میخواهی دوغ نخوری که بگویند: آقا اهل حال است. تو هنوز اسیر دوغ نخوردنی، نه خوردن.
1) 1) - مستدرک الوسائل: 7/500، باب 1، حدیث 8742؛ «قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله الصَّوْمُ جُنَّةٌ أَیْ سِتْرٌ مِنْ آفَاتِ الدُّنْیَا وَ حِجَابٌ مِنْ عَذَابِ الآْخِرَةِ إِلَی أَنْ قَالَ وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله قَالَ اللَّهُ تَعَالَی الصَّوْمُ لِی وَ أَنَا أُجْزَی بِهِ فَالصَّوْمُ یُمِیتُ مُرَادَ النَّفْسِ وَ شَهْوَةَ الطَّبْعِ الْحَیَوَانِیِّ وَ فِیهِ صَفَاءُ الْقَلْبِ وَ طَهَارَةُ الْجَوَارِح.» مستدرک الوسائل: 3/43، باب 10، حدیث 2973؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فِی حَدِیثٍ یَذْکُرُ فِیهِ صِفَاتِ لُقْمَانَ وَ وَصَایَاهُ لِابْنِهِ قَالَ علیه السلام قَالَ وَ صُمْ صَوْماً یَقْطَعُ شَهْوَتَکَ وَ لَاتَصُمْ صَوْماً یَمْنَعُکَ مِنَ الصَّلَاةِ فَإِنَّ الصَّلَاةَ أَحَبُّ إِلَی اللَّهِ مِنَ الصِّیَامِ الْخَبَرَ.» عوالیاللآلی: 3/289، باب النکاح، حدیث 44؛ «و قال علیه السلام معاشر الشباب من استطاع منکم الباءة فلیتزوج و من لم یستطع فعلیه بالصوم فإن الصوم له وجاء.»
2) 2) - احزاب (33) : 35؛ «و مردان و زنانی که بسیار یاد خدا میکنند.»
3) 3) - حافظ شیرازی.
ای که در کوچه معشوقه ما میگذری برحذر باش که سر میشکند دیوارش (1)
همه چیز برای اوست و ما نیز ملک او هستیم:
« إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ» (2)
تدوین، توفیق، حرکت و تمام سرمایههای این حرکت از اوست، برای چه به ما مغفرت و اجر عظیم میدهد؟ مگر این که بگوییم:
«اللهم انّی اسئلک برحمتک التی وسعت کل شیء» (3)
منزل دوم، منزل ایمان است. وجود مبارک امیرالمؤمنین علیه السلام برای اهل ایمان هفت خصلت بیان کردهاند. خصلت اول این است:
«المؤمن من طاب مکسبه» (4)معیشت، پول درآوردن، خوردن، پوشیدن و تمام اموالش پاک است. خدا در قرآن مجید مؤمن را دارای نور میداند:
«یَوْمَ تَرَی اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ یَسْعیٰ نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمٰانِهِمْ» (5)
1) 1) - حافظ شیرازی.
2) 2) - بقره (2) : 156؛ «ما مملوک خداییم و یقیناً به سوی او بازمیگردیم.»
3) 3) - بحار الأنوار: 94/341، باب 2، حدیث 2، الدعا عند دخول شهر رمضان.
4) 4) - بحار الأنوار: 64/293، باب 14، حدیث 16.
5) 5) - حدید (57) : 12؛ «[ این پاداش نیکو و باارزش در ] روزی [ است ] که مردان و زنان باایمان را میبینی که نورشان پیش رو و از جانب راستشان شتابان حرکت میکند.»
چه باید کرد؟ مؤمن میبیند و میفهمد، یا میپذیرد و یا رد میکند:
« أَ وَ مَنْ کٰانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی اَلنّٰاسِ» (1)
با نور خود در میان مردم زندگی میکند.
عالم معتبری میگفت: صاحب منزلی برای صرف ناهار مرا دعوت کرد که اهل حقیقت بود. وقتی رفتم، کسی با لباس کهنه آنجا نشسته بود و حرف هم نمیزد. من این شخص را نمیشناختم. با یقین صد در صد به صاحب خانه گفتم: خدا را شکر میکنم که امروز در اینجا لقمه حلال و پاکی نصیبم میشود.
آبگوشت داشتند. ساعت حدود یازده و نیم شد. پنج ریال به کسی داد، گفت:
آقا امروز لقمه پاک میخواهند، دو عدد نان سنگک بگیر و بیاور. زودتر بیا که نماز جماعت را در خانه بخوانیم.
ایشان برای خودم میگفت: او رفت نان بگیرد، ساعت دو برگشت؛ یعنی دو ساعت و نیم طول کشید. صاحبخانه به او گفت: سر کوچه پایینی نانوایی بود، پس کجا رفتی؟
گفت: از آنجا به خیابان دیگری رفتم که نانوایی سنگکی دیگری پیدا کنم، از آنجا همین طور رفتم تا نانوایی دیگری پیدا کردم که خمیر، خمیرگیر، شاطر و نان درآور آن همگی پاک بودند.
امیرالمؤمنین علیه السلام به ما میفرماید:
1) 1) - حدید (57) : 12؛ «[ این پاداش نیکو و باارزش در ] روزی [ است ] که مردان و زنان باایمان را میبینی که نورشان پیش رو و از جانب راستشان شتابان حرکت میکند.»
«المؤمن من طاب مکسبه»
بادام در بازار گران شده بود. تاجری صد گونی بادام خریده بود، به دلال بازار گفت: این صد گونی بادام را برایم بفروش. قبول کرد و رفت. در بازار دوری زد و آمد، گفت: به این قیمتی که تو گفتهای نمیفروشم. گفت: چرا؟ پول دلالی تو که خیلی خوب است.
گفت: من چند جا تحقیق کردم، وضع بازار بادام خوب نیست، من اگر بادام تو را به این قیمت بفروشم، عدهای مغازهدار و بادام فروش متضرر میشوند؛ چون آنها بادام را گرانتر خریدهاند و اگر صدگونی بادام تو در این بازار پخش شود، ارزان بودن قیمت بادام تو به آنها ضرر میزند، من در قیامت جواب ضرر مردم را نمیتوانم بدهم.
تاجر نیز دلال را بوسید و گفت: چه کار خوبی کردی که وضع بازار را به من خبر دادی. من امروز همه بادام را بار میکنم و به جایی میبرم که بادام گران نیست، تا به کسی ضرر نخورد.
بازار بغداد آتش گرفته بود. یکی از مغازهها، مغازه سقط فروش بود. به او گفتند:
بازار آتش گرفته است. به بازار آمد. دید آتش را خاموش کردهاند و مغازه او نسوخته است. گفت: الحمد لله.
بعد ناگهان به خود گفت: تو باید غم مردم را بخوری، آن وقت برای سالم بودن مغازه خودت، الحمد لله میگویی؟ همان روز همه جنسها را فروخت و با خانوادهاش به مکه رفت و چهل سال در مکّه روزها دستفروشی میکرد و شبها تا
صبح در مسجد الحرام میگفت: خدایا! به خاطر آن «الحمد لله» اشتباه، مرا بیامرز.
من اشتباه کردم.
بعد پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرمایند:
«المؤمن ینظر بنور الله» (1)مؤمن در دنیا با کمک نور خدا نگاه میکند و میفهمد. هر چیزی را نمیخرد و نمیفروشد. معامله نمیکند. واقعاً «هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست» .
مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ محمد حسین اصفهانی، (2)استاد مراجع دو
1) 1) - بحار الأنوار: 7/323، باب 16.
2) 2) - مستدرکات أعیان الشیعة: 6/266؛ «الشیخ محمد حسین الأصفهانی [ الکمبانی ] الکمپانی، ولد سنة 1296 و توفی سنة 1361 فی النجف. درس فی النجف علی کل من الشیخ حسن التویسرکانی و السید محمد [ الغشارکی ] الفشارکی و الشیخ آغا رضا الهمذانی و الشیخ محمد کاظم الخراسانی و غیرهم. و تخرج فی الفلسفة الإسلامیة علی المیرزا محمد باقر الإصطهباناتی. و کان مشارکا فی الکلام و التفسیر و الحکمة و التاریخ و الأدب نثرا و نظما لا سیما فی الأراجیز. و بعد وفاة شیخه الخراسانی استقل بالتدریس و غدا من أعلام النجف البارزین، و مع تعمقه فی تدریس الفقه و الأصول کانت شهرته مستفیضة بتدریس الفلسفة الإسلامیة. ترک الکثیر من المؤلفات، منها: نهایة الدرایة فی حاشیة الکفایة فی جزأین طبع الأول منهما و بقی الثانی مخطوطا، و حاشیة المکاسب طبع منها جزء واحد کبیر، منظومة فی الفلسفة باسم «تحفة الحکیم» ، عدة أراجیز فقهیة، دیوان شعر فارسی فی مدائح أهل البیت و [ مراتبهم ] مراثیهم، دیوان فی الغزل العرفانی، الأنوار القدسیة و هو مجموعة أراجیز عربیة فی تاریخ حیاة النبی صلی الله علیه و آله و أعمامه و الأئمة الاثنی عشر و أولادهم. طبع فی النجف مع مقدمة و ترجمة مفصلة للناظم بقلم الشیخ محمد علی الأردوبادی. و غیر ذلک من المؤلفات.»
دوره قبل ایران و عراق و دارای شاگردانی مانند آیت الله العظمی بروجردی، حکیم، خویی، شاهرودی، شیرازی برای یکی از علمای بزرگی که مفسر قرآن بودند، نقل کردند.
آن عالم در منزل خود از قول ایشان برای من نقل کردند. دو ساعت مرا نگهداشت تا این قضیه را برای من تعریف کند. گفتم: چرا اجازه نمیدهید که بروم.
گفت: برای این که این آخرین ملاقاتی است که در دنیا با هم داریم. سه ماه بعد، در دار الزهد حرم حضرت رضا علیه السلام ایستاده بودم، نوهاش را دیدم، گفتم: حال آقا چطور است؟ گفت: جنازهاش در حرم دفن است.
ایشان میفرمودند: آیت الله شیخ محمد حسین اصفهانی برای خودم تعریف کرد: من نزد مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد باقر اصطهباناتی (1)عرفان، فلسفه
1) 1) - أعیان الشیعة: 9/187؛ «الشیخ محمد باقر ابن الآخوند ملا محسن [ الاصبهانائی ] الإصطهباناتی الشیرازی. قتل غیلة فی شیراز سنة 1326 و دفن فی التربة الحافظیة خارج شیراز. هو الأستاذ الفیلسوف قرأ فی الفقه و الکلام أولا فی شیراز و أصفهان و طهران علی الحاج ملا علی الکنی و تردد بین شیراز و أصفهان لخصومة بینه و بین حکام بلاده و خرج إلی العراق سنة 1303 فأقام فی النجف مدة ثم فی سامراء آخذا عن المیرزا الشیرازی إلی ان توفی سنة 1312 فعاد بعد ذلک بسنة واحدة إلی النجف و تجرد للتدریس فی الفلسفة و الفقه و الأصول و اقبل علیه الطلاب من الفرس و کان یدرس فی الفلسفة فی الاسفار و شرح التجرید فی تربة استاذه الشیرازی عند مدخل باب الطوسی و لکنه لم یرأس و لم یقلد و رجع لضیق حاله إلی شیراز فتصدر فیها و اقبل علیه أهلها و اتسعت حاله و کان کریم الأخلاق علی نحو أخلاق أمثاله من الفلاسفة و هو من جملة العلماء الأحرار الذین انحازوا إلی جانب الأمة فی مسألة الدستور الایرانی و تعرض بذلک لانتقال آل القوام رؤساء شیراز الذین قتل کبیرهم فی تلک الفتنة فقتل غیلة بالتأریخ المذکور و خلف عدة أولاد قاموا مقامه فی شیراز و له مؤلفات فی فنون مختلفة لم تخرج إلی المبیضة.»
و حکمت خواندم. مرحوم اصطهباناتی میگفت: هنوز به نجف نیامده بودم و در تهران درس میدادم، روزی طلبهای ژندهپوش آمد و به من گفت: بحث کبرای منطق را به من درس بده. من هم گفتم: چشم.
یعنی به من که در رده استاد فلسفه و حکمت عالی؛ یعنی آخرین مرحله درس فلسفه بودم گفت: کتاب کلاس اول ابتدایی فلسفه را به من درس بده. بیاختیار گفتم:
چشم. از آنجا نزد شیخ یحیی تهرانی رفت، گفت: شیخ! کتاب شرایع محقّق حلی در فقه را به من درس بده. شیخ یحیی نیز در رده مراجع بود، تا به او گفت، گفت: چشم.
بعد گفت: حجرهای به من بدهید. گفتم: از کجا بیاورم؟ گفت: حجره شانزدهم مدرسه خالی است، کلیدش را از خادم بگیر و به من بده. گفتم: چشم. آن حجره را دادند.
ما چیزهای عجیب و غریبی در چند ماه از این طلبه دیدیم. روزی گونی قندی میخواستم برای مستوفی دولت بفرستم که این گونی قند خوشایندی برای او باشد و مظلومی را سرِ کار بگذارد.
او گفت: شیخ محمدباقر! نفرست. گفتم: من قول دادهام. گفت: آن کار از کار گذشت. خادم را فرستادم که به مستوفی بگو: من گونی قندی میخواهم بفرستم، مستوفی گفت: نمیخواهد بفرستی، من آن کار را میخواستم برای آن بنده خدا انجام بدهم، اشتباهی برای کس دیگری انجام گرفت، فعلاً جا نداریم.
روزی به خادمم میگفتم: برو سیب زمینی بخر، گفت: شیخ محمد باقر! اسراف نکن. در مطبخ شما چند دانه دیگر سیب زمینی مانده است.
روزی من تا آمدم درس بدهم، گفت: تو دیشب مطالعه نکردی، اصلاً کتاب را
پیدا نکردی، همسرت کتاب را زیر رختخواب پنهان کرد که تو زودتر بخوابی.
من دستش را گرفتم و گفتم: تو این حرفها را از کجا میگویی؟ تو چه کسی هستی؟ گفت: من از اهالی بین دامغان و شاهرود هستم. پدرم عالم بود و در آنجا برای مردم خیلی زحمت کشید و اکنون مرده است.
من درسی نخوانده بودم، اما مردم آمدند و مرا به جای پدرم گذاشتند. من هر چه مسأله میگفتم، اشتباه بود. نماز بیرمق میخواندم. مردم نیز از این طرف و آن طرف برای ما هدایا و خوراکی میآوردند. لقمههایی که میخوردیم درست نبود. روزی به فکرم رسید که این معیشت، تخریب آخرت من است.
روی منبر به مردم گفتم: من سواد، تقوا و لیاقت ندارم. حرفهای من اشتباه بوده و شما بیخود مرا اداره کردید. آن روستاییهای ساده دل عصبانی شدند و مرا از منبر پایین کشیدند و تا میشد مرا زدند و با افتضاح مرا بیرون کردند.
از آنجا پیاده آمدم تا به سربالایی مسگرآباد رسیدم. گرسنه، تشنه، گریان، دلِ نالان، کسی به من گفت: ای شیخ! اگر جا نداری، امشب به خانه ما برویم. رفتم.
آقایی در آن خانه نشسته بود، او به من پولی داد، گفت: نزد اصطهباناتی میروی و کلید فلان حجره را میگیری و به او بگو تا کبرای منطق را به تو درس دهد. به شیخ یحیی تهرانی نیز بگو تا شرایع را به تو یاد دهد.
هر وقت پول میخواهی، من این واسطه را میفرستم تا پول بیاورد. هر وقت خواستی مرا ببینی، این طور میبینی. دیگر برای من نور خاصی پیدا شده است.
مرحوم اصطهباناتی گفت: امروز واسطه را میبینی؟ گفت: آری. گفت: به آن
واسطه بگو: آیا اجازه میدهی من بیایم و از دور فقط یک بار شما را نگاه کنم؟ گفت:
باشد، او رفیق من است. به او میگویم.
شیخ باقر نیز زانوی غم به بغل گرفت و بلند بلند گریه کرد که چگونه به او توفیق دادهاند که چهره مبارک امام دوازدهم علیه السلام را ببیند، از او پول بگیرد و محبت ببیند. ما در این چهل سال چه کردیم؟ چه منزلی را طی کردیم و کدام لقمه را خوردیم؟
او رفت و آمد. گفتم: او را دیدی؟ گفت: بله. گفتم: چه گفت؟ گفت: او گفت که هر وقت مناسب باشد، به تو خبر میدهم و رفت و دیگر نیامد.
تا پاکی معیشت درست نشود، روشنایی نمیتابد. فقط بدانید که تلختر و بدتر از لقمه حرام در این نظام هستی وجود ندارد. زلف همه کششهای به جانب گناه، به زلف لقمه حرام گره خورده است. (1)
امام سجاد علیه السلام از حضرت ابی عبدالله علیه السلام پرسید: پدر! کار شما با مردم به کجا
1) 1) - بحار الأنوار: 100/12، باب 1، حدیث 52؛ «وَ قَالَ علیه السلام: إِذَا وَقَعَتِ اللُّقْمَةُ مِنْ حَرَامٍ فِی جَوْفِ الْعَبْدِ لَعَنَهُ کُلُّ مَلَکٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَ فِی الْأَرْض.» بحار الأنوار: 100/13، باب 1، حدیث 63؛ «وَ قَالَ صلی الله علیه و آله: مَنْ لَمْ یُبَالِ مِنْ أَیْنَ اکْتَسَبَ الْمَالَ لَمْ یُبَالِ اللَّهُ مِنْ أَیْنَ أَدْخَلَهُ النَّارَ.» بحار الأنوار: 100/14، باب 1، حدیث 67؛ «وَ عَنِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله قَال: لَایَکْتَسِبُ الْعَبْدُ مَالًا حَرَاماً وَ یَتَصَدَّقَ مِنْهُ فَیُؤْجَرَ عَلَیْهِ وَ لَایُنْفِقُ مِنْهُ فَیُبَارَکَ لَهُ فِیهِ وَ لَایَتْرُکُهُ خَلْفَ ظَهْرِهِ إِلَّا کَانَ زَادَهُ إِلَی النَّارِ.» بحار الأنوار: 100/16، باب 1، حدیث 72؛ «وَ قَال: إِنَّ لِلَّهِ مَلَکاً یُنَادِی عَلَی بَیْتِ الْمَقْدِسِ کُلَّ لَیْلَةٍ مَنْ أَکَلَ حَرَاماً مَا لَمْ یَقْبَلِ اللَّهُ مِنْهُ صَرْفاً وَ لَاعَدْلًا وَ الصَّرْفُ النَّافِلَةُ وَ الْعَدْلُ الْفَرِیضَةُ.» بحار الأنوار: 100/16، باب 1، حدیث 73؛ «وَ عَنْهُ صلی الله علیه و آله: الْعِبَادَةُ مَعَ أَکْلِ الْحَرَامِ کَالْبِنَاءِ عَلَی الرَّمْلِ وَ قِیلَ عَلَی الْمَاءِ.»
رسید؟ فرمود: عزیز دلم! به جنگ کشیده است.
عرض کرد: مردمی که نامه نوشتند که بیا میهمان ما باش، حال شمشیر کشیدهاند؟ فرمود: آری پسرم. غیر از من و تو مردی نمانده است. همه را کشتهاند.
عرض کرد: چرا کار شما به جنگ کشید؟
چرا مردم قمر بنیهاشم، علی اکبر و حتی طفل شش ماهه ما را تیر زدند؟ فرمود:
فقط به یک علت و آن هم:
«ملئت بطونهم من الحرام» (1)شکمهایشان از پول حرام بنیامیه پر شده است.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - بحار الأنوار: 45/8، بقیة الباب 37؛ «قال لهم وَیْلَکُمْ مَا عَلَیْکُمْ أَنْ تُنْصِتُوا إِلَیَّ فَتَسْمَعُوا قَوْلِی وَ إِنَّمَا أَدْعُوکُمْ إِلَی سَبِیلِ الرَّشَادِ فَمَنْ أَطَاعَنِی کَانَ مِنَ الْمُرْشَدِینَ وَ مَنْ عَصَانِی کَانَ مِنَ الْمُهْلَکِینَ وَ کُلُّکُمْ عَاصٍ لِأَمْرِی غَیْرُ مُسْتَمِعٍ قَوْلِی فَقَدْ مُلِئَتْ بُطُونُکُمْ مِنَ الْحَرَامِ وَ طُبِعَ عَلَی قُلُوبِکُمْ وَیْلَکُمْ أَ لَاتُنْصِتُونَ أَ لَاتَسْمَعُونَ فَتَلَاوَمَ أَصْحَابُ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ بَیْنَهُمْ وَ قَالُوا أَنْصِتُوا لَهُ. فَقَامَ الْحُسَیْنُ علیه السلام ثُمَّ قَالَ تَبّاً لَکُمْ أَیَّتُهَا الْجَمَاعَةُ وَ تَرَحاً.»
طی کردن منازل سلوک در حد سعه وجودی
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1373
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
کتاب خدا در سوره مبارکه احزاب، برای کسانی که علاقهمند هستند تا «سالک الی الله» باشند و به گونهای در دنیا حرکت کنند که پایان حرکت - به فرموده قرآن کریم - در لقا و قرب حق باشد، ده منزل مقرّر کرده است.
این ده منزلی است که انبیا و ائمه طاهرین علیهم السلام به اندازه سعه وجودی خود طی کردند و دیگران نیز در طول آنها قدرت طی کردن را دارند.
البته خداوند مهربان، براساس:
« لاٰ یُکَلِّفُ اَللّٰهُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا» (1)
ظرفیت، مقدار عقل و شعور آنان را لحاظ میکند.
خداوند متعال نمیخواهد که همه در زمینه سلوک این ده منزل، هموزن همدیگر باشند. حتی انبیای خدا نیز در این زمینه هم وزن نبودند، بلکه در قرآن
1) 1) - بقره (2) : 286؛ «خدا هیچ کس را جز به اندازه تواناییاش تکلیف نمیکند.»
ص:
مجید آمده است:
« تِلْکَ اَلرُّسُلُ فَضَّلْنٰا بَعْضَهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ» (1)
البته امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: از نظر معنوی، بالاترین وزن را وجود مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله داشته است. علتش این است که کسی در این عالم وجود، سعه قلب مبارک حضرت، جامعیت عقل، عظمت باطن و ظرفیت او را نداشته و نخواهد داشت. مخصوصاً قلبی که محل نزول قرآن کریم بوده، معلوم است که گستردهترین و وسیعترین قلب است. (2)سرمایهای که در باطن او بوده، باعث شد که خدا بفرماید:
« وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ رَحْمَةً لِلْعٰالَمِینَ» (3)
معلوم میشود که هموزن این سرمایه، جای دیگری نبوده است.
اما همه این مسائل باعث این نیست که دیگران نتوانند این ده منزل را طی کنند، بلکه میتوانند و هیچ عذری در قیامت، در پیشگاه مقدس پروردگار ندارند.
این ده منزل به ترتیبی که خود قرآن بیان کرده است: منزل اسلام، ایمان، قنوت
1) 1) - بقره (2) : 253؛ «از آن فرستادگان برخی را بر برخی برتری بخشیدیم.»
2) 2) - تفسیر نور الثقلین: 1/254، حدیث 1012؛ «عن علی بن موسی الرضا عن أبیه عن آبائه عن علی بن أبی طالب علیهما السلام قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله: ما خلق الله خلقا أفضل منی و لا أکرم علیه منی: قال علی علیه السلام: فقلت: یا رسول الله أفأنت أفضل أم جبرئیل؟ فقال علیه السلام: یا علی ان الله تعالی فضل أنبیائه المرسلین علی ملئکة المقربین، و فضلنی علی جمیع النبیین و المرسلین، و الفضل بعدی لک یا علی و للائمة من بعدک، و ان الملئکة لخدامنا و خدام محبینا.»
3) 3) - انبیاء (21) : 107؛ «و تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم.»
« فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلَیْهِ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا اَلْعَزِیزُ مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا اَلضُّرُّ وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ فَأَوْفِ لَنَا اَلْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا إِنَّ اَللّٰهَ یَجْزِی اَلْمُتَصَدِّقِینَ» (1)
که این منزل نیز به همین تعبیر در قرآن آمده است.
هشتم، منزل صوم است - نه روزه معمولی - و نهم، منزل حفظ شهوت جنسی از حرام. پروردگار مخصوصاً به این شهوت، قید جنسی زده است و آخرین منزل نیز منزل ذکر است، البته به معنای گستردهاش که نورانیت ذکر شامل زبان، اعضای بدن، نفس، قلب، روح و عمق باطن است که هر کدام از این ذکرها در معارف الهی، به وسیله شخصیتهای بزرگی مانند صدر المتألهین شیرازی، در تفاسیر قرآنی بیان و آثار هر ذکری نیز قید شده است. (2)
1) 1) - یوسف (12) : 88؛ «پس هنگامی که بر یوسف وارد شدند، گفتند: عزیزا! از سختی [ قحطی و خشکسالی ] به ما و خانواده ما گزند و آسیب رسیده و [ برای دریافت آذوقه ] مال ناچیزی آوردهایم، پس پیمانه ما را کامل بده و بر ما صدقه بخش؛ زیرا خدا صدقهدهندگان را پاداش میدهد.»
2) 2) - مستدرک الوسائل: 5/396، 43، باب نوادر ما یتعلق بأبواب الذکر، حدیث 6177؛ «عنْ بَعْضِ الصَّادِقِینَ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ الذِّکْرُ مَقْسُومٌ عَلَی سَبْعَةِ أَعْضَاءٍ اللِّسَانِ وَ الرُّوحِ وَ النَّفْسِ وَ الْعَقْلِ وَ الْمَعْرِفَةِ وَ السِّرِّ وَ الْقَلْبِ وَ کُلُّ وَاحِدٍ مِنْهَا یَحْتَاجُ إِلَی اسْتِقَامَةٍ فَاسْتِقَامَةُ اللِّسَانِ صِدْقُ الْإِقْرَارِ وَ اسْتِقَامَةُ الرُّوحِ صِدْقُ الِاسْتِغْفَارِ وَ اسْتِقَامَةُ الْقَلْبِ صِدْقُ الِاعْتِذَارِ وَ اسْتِقَامَةُ الْعَقْلِ صِدْقُ الِاعْتِبَارِ وَ اسْتِقَامَةُ الْمَعْرِفَةِ صِدْقُ الِافْتِخَارِ وَ اسْتِقَامَةُ السِّرِّ السُّرُورُ بِعَالَمِ الْأَسْرَارِ وَ ذِکْرُ اللِّسَانِ الْحَمْدُ وَ الثَّنَاءُ وَ ذِکْرُ النَّفْسِ الْجَهْدُ وَ الْعَنَاءُ وَ ذِکْرُ الرُّوحِ الْخَوْفُ وَ الرَّجَاءُ وَ ذِکْرُ الْقَلْبِ الصِّدْقُ وَ الصَّفَاءُ وَ ذِکْرُ الْعَقْلِ التَّعْظِیمُ وَ الْحَیَاءُ وَ ذِکْرُ الْمَعْرِفَةِ التَّسْلِیمُ وَ الرِّضَاءُ وَ ذِکْرُ السِّرِّ الرُّؤْیَةُ وَ اللِّقَاءُ.»
هر کدام از این ده منزل، قبل از این که وارد آن شویم، مقداری معرفت لازم دارد؛ که این اسلامی که در این آیه میفرماید، کدام اسلام است؟ یعنی اقرار به توحید و رسالت با زبان؟ نه.
ورود به این منزل اول به این نحو امکان دارد که انسان خودش را از قیود غیرملکوتی آزاد و تسلیم حضرت حق کند؛ یعنی اقرار باطنی کند که مولای رزّاق و کریم من! من از دست همه فرار کرده، آزاد شدهام و به جانب تو گریختهام، حال خودم را در اختیار تو میگذارم و این اقرار و گفته آنقدر باید راست باشد که زمینه جذب عنایت، نظر و فیض خدا فراهم شود.
یعنی وقتی میگویم: خودم را از دست غیر درآوردهام، پروردگار ببیند که من اسیر پول، چهرههای غیرخدایی، نامحرمان، بیگانگان، صندلی مقام و شهوت نیستم و قبول کند.
وقتی خدا تسلیم بودن مرا قبول کند، مرا در حدّ خودم، در مسیر ابراهیمی شدن میاندازد. مدرک این نکته در قرآن است. وقتی که درباره حضرت ابراهیم علیه السلام حرف میزند، میفرماید:
« إِذْ قٰالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قٰالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ اَلْعٰالَمِینَ» (1)
من از او که آن وقت جوان بود، با الهام، وحی یا از طریق شریعت حضرت
1) 1) - بقره (2) : 131؛ «و یاد کنید ] هنگامی که پروردگارش به او فرمود: تسلیم باش؛ «گفت: به پروردگار جهانیان تسلیم شدم.»
نوح علیه السلام، ابراهیم خلیل الرحمن ساختم، چون در قرآن میفرماید:
« وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْرٰاهِیمَ» (1)
بالاخره از طریقی به او رساندم که تسلیم من باش. در عین تسلیم، آزاد بود؛ یعنی از محیط بابل که محیطی صد در صد بتپرستی بود، از محیط خانواده خودش، چون یتیم بود و زیر دست عمویش آزر که در قرآن اسم او آمده که کارخانه بتسازی داشت، آزاد بود.
یعنی حتی یک روز حاضر نشد به کارخانه عموی خود برود و شاگردی کند. یک بار نیز تیشهای بلند نکرد که چوبی را به عنوان بت بتراشد. البته اگر مردم زمان او و قبل و بعد او بت میپرستیدند، خود بت، منظور پرستش نبود. اینها بتها را نمودی از ارواحی در عالم غیب میدانستند که آن ارواح را نیز در فکر خودشان ساخته بودند و «رب النوع» میدانستند، میگفتند: روح باران، روح کشاورزی، روح تابش، روح بهار، روح زمستان.
این بتها را به طرح خودشان، به شکل آن ارواحی که تصور کرده بودند میساختند و جلوی بتها خم و راست میشدند که آن ارواح ببینند که اینان پرستنده آنها هستند تا کاری برای آنها انجام دهند. (2)
1) 1) - صافات (37) : 83؛ «و به راستی ابراهیم از پیروان نوح بود.»
2) 2) - تفسیر نمونه: 1/33 - 34؛ «مطالعه تاریخ ادیان و مذاهب نشان میدهد که منحرفان از خط توحید راستین، همواره برای این جهان رب النوعهایی قائل بودند، سرچشمه این تفکرغلط این بوده که گمان میکردند هر یک از انواع موجودات نیاز به رب النوع مستقلی دارد که آن نوع را تربیت و رهبری کند، گویا خدا را کافی برای تربیت این انواع نمیدانستند! حتی برای اموری همانند عشق، عقل، تجارت، جنگ و شکار ربالنوعی قائل بودند، از جمله یونانیان دوازده خدای بزرگ (رب النوع) را پرستش میکردند که به پندار آنها بر فراز قله آلپ بزم خدایی دائر ساخته، و هر یک مظهر یکی از صفات آدمی بودند! . در «کلده» پایتخت کشور «آشور» رب النوع آب، رب النوع ماه، رب النوع خورشید و رب النوع زهره قائل بودند، و هر کدام را بنامی مینامیدند، و ما فوق همه اینها «ماردوک» را رب الارباب میشمردند. در «روم» نیز خدایان متعدد رواج داشت و بازار شرک و تعدد خدایان و ارباب انواع شاید از همه جا داغتر بود. آنها مجموع خدایان را به دو دسته تقسیم میکردند: خدایان خانوادگی و خدایان حکومت، که مردم زیاد به آنها علاقه نشان نمیدادند. (چرا که دل خوشی از حکومتشان نداشتند!) عده این خدایان فوق العاده زیاد بود، زیرا هر یک از این خدایان یک پست مخصوص داشت، و در امور محدودی مداخله میکرد، تا آنجا که «در خانه» دارای خدای مخصوص بود! بلکه پاشنه و آستانه خانه نیز هر یک ربالنوعی داشتند! به گفته یکی از مورخان جای تعجب نیست که رومیها 30 هزار خدا داشته باشند، آن چنان که یکی از بزرگان آنها به شوخی گفته بود تعداد خدایان کشور ما به حدی است که در معابر و محافل فراوانتر از افراد ملت میباشند! از این خدایان میتوان رب النوع کشاورزی، رب النوع آشپزخانه، و رب النوع انبار غذا، رب النوع خانه، رب النوع شعله گاز، رب النوع آتش، رب النوع میوهها، رب النوع درو، رب النوع درخت تاک، رب النوع جنگل، رب النوع حریق و رب النوع دروازه بزرگ رم و رب النوع آتشکده ملی را نام برد. کوتاه سخن اینکه بشر در گذشته با انواع خرافات دست به گریبان بوده است همانطور که الان هم خرافات بسیاری از آن عصر به یادگار مانده. در عصر نزول قرآن نیز بتهای متعدد مورد پرستش و ستایش قرار داشته و شاید همه یا قسمتی از آنها جانشین ربالنوعهای پیشین بودند. از همه گذشته گاهی بشر را نیز عملا رب خود قرار میدادند، چنان که قرآن در نکوهش مردمی که احبار (دانشمندان یهود) و رهبانان (مردان و زنان تارک دنیا) را ارباب خود میدانستند میگوید: « اِتَّخَذُوا أَحْبٰارَهُمْ وَ رُهْبٰانَهُمْ أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اَللّٰهِ » : آنها احبار و رهبانهایشان را ارباب بجای خدا میدانستند. (توبه: 31) .»
ولی حضرت ابراهیم علیه السلام از قیود زمان و فساد آن، از بتپرستی، بتتراشی و ارتباط با بت آزاد بود:
« إِذْ قٰالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ» .
ما به او پیام دادیم که تسلیم ما شو؛ چون آزاد بود،
« قٰالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ اَلْعٰالَمِینَ» .
نگفت: «لله» گفت: « لِرَبِّ اَلْعٰالَمِینَ » چرا؟ چون ایشان میدانست که «ربّ» به معنای مالک واقعی است که در فضای ملکیتش، مملوک را تربیت میکند. یعنی قدری گوشت، پوست و استخوان جاندار را در این عالم به حضرت ابراهیم علیه السلام تبدیل میکند.
خداست که دانهای را از زیر خاک به درخت سیب تبدیل میکند. مقداری بخار آب را به ابر، باران، تگرگ و برف تبدیل میکند. مقداری خاک را بعد از مدتی به عقیق، فیروزه یا درّ و یا به فلزی به نام طلا تبدیل میکند. اگر من خودم را به این طلاساز تسلیم کنم، با مس وجود من چه خواهد کرد؟ و الا قبل از حضرت ابراهیم علیه السلام قدری گوشت و پوست بود. از مادر به دنیا آمد و زیر دست عمو نیز یتیم بار آمد، پس چه شد که خلیل الله شد؟
انسان تربیت شدهای در میان دربار فراعنه مصر، چگونه کلیم الله شد؟ موسی بن عمران علیه السلام به فرعون، دربار، ثروت دربار و پسرخوانده اعلی حضرت بودن، مقید نبود. از همه این قید و بندهای مخرّب دنیا و آخرت آزاد بود. شما نمیدانید
آزادی اینها در چه حدّی بود.
من گوشهای از آزادی وجود حضرت موسی علیه السلام را از زبان مبارک موسی بن جعفر علیهما السلام بیان کنم. موسی علیه السلام وقتی که از مصر فرار کرد، خدا در قرآن میفرماید:
« خٰائِفاً یَتَرَقَّبُ» (1)
چون به دنبالش میگشتند که او را بکشند. چون برای آنان ثابت شده بود که حضرت موسی علیه السلام با فرهنگ آنها، اعلیحضرت، شهوت و دنیاپرستی همرنگ نیست: غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است (2)
بیست ساله بود، یعنی جوان و در اوج فعالیت شهوت جنسی بود. خدا انبیا و ائمه علیهم السلام را از نظر چهره و هیکل بسیار متناسب آفرید.
از ابن عباس نقل شده: مسیر مصر تا مدین را از کوهها و تپههایی که کسی او را نبیند، آمد. در این مسیر چیزی برای خوردن نمییافت، به قدری علف سبز بیابان خورده بود که سبزی علف از پوست شکمش خود را نشان میداد. (3)
1) 1) - قصص (28) : 18؛ «پس [ موسی آن شب را ] در آن شهر با حالت بیم و نگرانی صبح کرد.»
2) 2) - حافظ شیرازی.
3) 3) - بحار الأنوار: 13/58، باب 2، أحوال موسی علیه السلام؛ «عن ابن عباس أنه خرج من مصر إلی مدین و بینهما مسیرة ثمان لیال و یقال نحو من کوفة إلی البصرة و لم یکن له طعام إلا ورق الشجر فما وصل إلیها حتی وقع خف قدمیه و إن خضرة البقل تتراءی من بطنه قالت العلماء لما انتهی موسی إلی أرض مدین فی ثمان لیال نزل فی أصل شجرة و إذا تحتها بئر و هی التی قال الله تعالی وَ لَمّٰا وَرَدَ مٰاءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّةً مِنَ اَلنّٰاسِ یَسْقُونَ وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ اِمْرَأَتَیْنِ تَذُودٰانِ أیتحبسان أغنامهما فقال لهما مٰا خَطْبُکُمٰا قٰالَتٰا لاٰ نَسْقِی حَتّٰی یُصْدِرَ اَلرِّعٰاءُ لأنا امرأتان ضعیفتان لا نقدر علی مزاحمة الرعاء فإذا سقوا مواشیهم سقینا أغنامنا من فضول حیاضهم وَ أَبُونا شَیْخٌ کَبِیرٌ تعنیان شعیبا. و عن ابن عباس قال اسم أب امرأة موسی الذی استأجره یثرون صاحب مدین ابن أخی شعیب علیه السلام و اسم إحدی الجاریتین لیا و یقال حنونا و اسم الأخری صفوراء و هی امرأة موسی فلما قالتا ذلک رحمهما و کان هناک بئر و علی رأسها صخرة و کان نفر من الرجال یجتمعون علیها حتی یرفعوها عن رأسها و قیل إن تلک البئر غیر البئر التی یستقی منها الرعاء قالوا فرفع موسی الصخرة عن رأسها و أخذ دلوا لهما فَسَقی لَهُما أغنامهما فرجعتا إلی أبیهما سریعا قبل الناس و تولی موسی إلی ظل الشجرة فقال رَبِّ إِنِّی لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ . فقال ابن عباس لقد قال ذلک موسی علیه السلام و لو شاء إنسان أن ینظر إلی خضرة أمعائه من شدة الجوع لنظر ما یسأل الله تعالی إلا أکلة. و - قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ الْبَاقِرُ عَلَیْهِ السَّلَامُ لَقَدْ قَالَهَا وَ إِنَّهُ لَمُحْتَاجٌ إِلَی شِقِّ تَمْرَة-ٍقالوا فلما رجعتا إلی أبیهما قال لهما ما أعجلکما قالتا وجدنا رجلا صالحا رحمنا فسقی لنا أغنامنا فقال لإحداهما فاذهبی فادعیه إلی و هی التی تزوجها موسی فَجٰاءَتْهُ إِحْدٰاهُمٰا تَمْشِی عَلَی اِسْتِحْیٰاءٍ قٰالَتْ إِنَّ أَبِی یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مٰا سَقَیْتَ لَنٰا فقام موسی علیه السلام و تقدمته و هو یتبعها فهبت ریح فألزقت ثوب المرأة بردفها فقال لها امشی خلفی و دلینی علی الطریق فإن أخطأت فارمی قدامی بحصاة فإنا بنی یعقوب لا ننظر فی أعجاز النساء فنعتت له الطریق إلی منزل أبیها و مشت خلفه حتی دخلا علی شعیب فسأله عن حاله فأخبره قٰالَ لاٰ تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِینَ قٰالَتْ إِحْدٰاهُمٰا و هی التی کانت الرسول إلی موسی یٰا أَبَتِ اِسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اِسْتَأْجَرْتَ اَلْقَوِیُّ اَلْأَمِینُ و إنما قالت القوی لأنه أزال الحجر الذی کان یرفعه ثلاثون أو أربعون رجلا فقال لها أبوها فما علمک بأمانته فأخبرت أباها بما أمرها به موسی من استدبارها إیاه.»
به بیرون شهر مدین رسید. قرآن از اینجا به بعد را میگوید. دید چوپانها دارند آب میکشند تا گوسفندها را آب دهند. صدای دو دختر نیز میآید که داشتند حرف میزدند. معلوم شد که چرخ سنگین است و اینها نمیتوانند درون چاه بیاندازند، آمد از پشت سر گفت: کنار بروید، من آب میکشم.
آب کشید و دختران گوسفندها را آب دادند. دختران به حضرت شعیب علیه السلام
گفتند: پدر! دیگر لازم نیست ما به صحرا و دنبال گوسفندها برویم؛ چون جوانی را آنجا دیدیم که:
« قٰالَتْ إِحْدٰاهُمٰا یٰا أَبَتِ اِسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اِسْتَأْجَرْتَ اَلْقَوِیُّ اَلْأَمِینُ» (1)
او را کارگر خود قرار بده، این شخص بهترین کسی است که میتواند در زندگی ما بیاید؛ چون دو صفت دارد: نخست این که خیلی پرقدرت است و دیگر این که امین است.
حضرت شعیب علیه السلام به یکی از دختران خود گفت: برو او را صدا کن تا بیاید. خدا در قرآن میفرماید: این دختر جوان، نه با ناز راه میرفت، نه با غمزه، نه با طنّازی و نه طوری که نظر نامحرمی را جلب کند، بلکه «تَمْشِی عَلَی اِسْتِحْیٰاءٍ» (2)این دختر در کمال حیا به صحرا آمد. (3)
1) 1) - قصص (28) : 26؛ «یکی از آن دو زن گفت: ای پدر! او را استخدام کن؛ زیرا بهترین کسی که استخدام میکنی آن کسی است که نیرومند و امین باشد [ و او دارای این صفات است.»
2) 2) - قصص (28) : 25.
3) 3) - نور (24) : 31؛ « وَ قُلْ لِلْمُؤْمِنٰاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصٰارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَ لاٰ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلاّٰ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلیٰ جُیُوبِهِنَّ وَ لاٰ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلاّٰ لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبٰائِهِنَّ أَوْ آبٰاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنٰائِهِنَّ أَوْ أَبْنٰاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوٰانِهِنَّ أَوْ بَنِی إِخْوٰانِهِنَّ أَوْ بَنِی أَخَوٰاتِهِنَّ أَوْ نِسٰائِهِنَّ أَوْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُنَّ أَوِ اَلتّٰابِعِینَ غَیْرِ أُولِی اَلْإِرْبَةِ مِنَ اَلرِّجٰالِ أَوِ اَلطِّفْلِ اَلَّذِینَ لَمْ یَظْهَرُوا عَلیٰ عَوْرٰاتِ اَلنِّسٰاءِ وَ لاٰ یَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِیُعْلَمَ مٰا یُخْفِینَ مِنْ زِینَتِهِنَّ وَ تُوبُوا إِلَی اَللّٰهِ جَمِیعاً أَیُّهَا اَلْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ. » البرهان فی تفسیر القرآن: 4/60؛ «عن أبی جعفر علیه السلام، فی قوله: وَ لاٰ یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلاّٰ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا قال: «هی الثیاب، و الکحل، و الخاتم، و خضاب الکف، و السوار و الزینة ثلاثة: زینة للناس، و زینة للمحرم، و زینة للزوج فأما زینة الناس، فقد ذکرناه، و أما زینة المحرم: فموضع القلادة فما فوقها، و الدملج و ما دونه، و الخلخال و ما أسفل منه، و أما زینة الزوج: فالجسد کله» . الکافی: 2/106، باب الحیاء، حدیث 1؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ الْحَیَاءُ مِنَ الْإِیمَانِ وَ الْإِیمَانُ فِی الْجَنَّةِ.» غررالحکم: 256، حدیث 5426؛ «من عف خف وزره و عظم عند الله قدره.»
یعنی دختران! جوانها! اگر مملکتی فاسد شود، تقصیر آن به گردن شهوت رهای شماست. آیه این را میخواهد بگوید و گر نه برای چه از دختری که چند هزار سال قبل بوده و مرده است، این گونه حرف میزند. برای چه کسی حرف میزند؟ به چه کسی دارد میگوید؟ به مردم دنیا میگوید: حضرت موسی علیه السلام در بیابان خلوت، بهترین جا برای رابطه نامشروع، هر دو در قلّه شهوت، هیچ کس نیست که ببیند، حضرت موسی علیه السلام با چهره و هیکل زیبا، هر دو میتوانستند هر کاری بکنند، اما هر دو میدانستند که عالم حریم و محضر خداست و همه ما مردنی هستیم. فردا محاکمات شهوت، مال و مقام، محاکمات سنگینی است.
قرآن با تعریف کردن از این دختر میگوید: نابودی معنوی و فساد کشور به گردن جوانان، دختران و زنان بیحیاست و اگر این روابط نامشروع گستردهتر شود، در آیندهای نزدیک، چراغ دین در مملکت خاموش خواهد شد.
اگر چراغ اسلام و اهلبیت علیهم السلام در این مملکت خاموش شود، خدا این چراغ را در جای دیگری روشن میکند.
« إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ» (1)
1) 1) - ابراهیم (14) ؛ 19؛ «اگر بخواهد شما را از میان میبرد، و خلقی جدید میآورد.»
شما را رد میکنم و جامعه نویی میآورم و چراغ دین و قرآن را به آنجا میبرم. اگر شما نمیخواهید، از شما میگیرم. در سوره مائده میفرماید:
« یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اَللّٰهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ» (1)
این آیه را همه، سنی و شیعه نوشتند که خطاب به اعراب است که اگر شما به دین پشت کنید و رابطه خود را با دین من قطع کنید، در آیندهای نه چندان دور، ملتی را میآورم که آنها را دوست دارم و آنها نیز عاشق من هستند. چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی که یک سر مهربونی درد سر بی (2)
این مهربانی نیز هر دو سر است.
« أَذِلَّةٍ عَلَی اَلْمُؤْمِنِینَ» (3)
مشت آنان در مقابل کافران گره کرده است و پایین نمیآید؛ چون نمیترسند. اما نسبت به مردم مؤمن کمال تواضع را دارند.
وقتی که پیغمبر صلی الله علیه و آله این آیه را خواندند، شخص عربی گفت: این قومی که خدا میگوید بعداً میآورم، چه قومی است؟ هم تفاسیر اهل سنت دارد و هم تفاسیر
1) 1) - مائده (5) ؛ 54؛ «ای اهل ایمان! هر کس از شما از دینش برگردد [ زیانی به خدا نمیرساند ] خدا به زودی گروهی را میآورد که آنان را دوست دارد، و آنان هم خدا را دوست دارند.»
2) 2) - باباطاهر عریان.
3) 3) - مائده (5) : 54؛ « یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اَللّٰهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَی اَلْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَی اَلْکٰافِرِینَ یُجٰاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ لاٰ یَخٰافُونَ لَوْمَةَ لاٰئِمٍ ذٰلِکَ فَضْلُ اَللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ »
شیعه که رسول خدا صلی الله علیه و آله دست خود را روی شانه سلمان گذاشتند، فرمودند: از همشهریهای این مرد هستند. (1)
اما این آیه هنوز سر جای خود است و اگر ما نیز با دین قطع رابطه کنیم، خدا قوم دیگری را میآورد. مگر این کار را قبلاً نکرده است؟ چه بسا جوانانی که در خانه دینداران و یا جبهه بودند، اما در مقابل فساد سخت بیدین شدند و چه جوانانی از خانوادههای بسیار بیدین بودند که سخت متدین شدند. اگر نمیخواهی، از تو میگیرد و به دیگری میدهد. برای خدا کاری ندارد.
این دختر با چه حیایی، کاملاً پوشیده، به یک شکلی راه میرود که اصلاً نگاه کسی را جذب نکند.
« تَمْشِی عَلَی اِسْتِحْیٰاءٍ» (2)
از پشت سرِ حضرت موسی علیه السلام آمد، گفت: پدرم با شما کار دارد. تشریف
1) 1) - تفسیر نور الثقلین: 1/642، حدیث 250؛ بحار الأنوار: 22/52، باب 37؛ سننالترمذی: 5/60؛ «و روی ان النبی صلی الله علیه و آله سئل عن هذه الایة فضرب بیده علی عاتق سلمان فقال هذا و ذووه، ثم قال: لو کان الدین معلقا بالثریا لناله رجال من أبناء فارس، و قیل: هم أمیر المؤمنین علیه السلام و أصحابه حین قاتل من قاتله من الناکثین و القاسطین و المارقین و روی ذلک عن عمار و حذیفة و ابن عباس، و هو المروی عن ابی جعفر و ابی عبد الله علیهما السلام، و یؤیده هذا القول ان النبی صلی الله علیه و آله و سلم وصفه بهذه الصفات المذکورة فی الایة فقال فیه و قد ندبه لفتح خیبر بعد ان رد عنها حامل الرایة الیه مرة بعد اخری و هو یجبن الناس و یجبنونه: لأعطین الرایة غدا رجل یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله کرارا غیر فرار، لا یرجع حتی یفتح الله علی یده ثم أعطاها إیاه.»
2) 2) - قصص (28) : 25؛ «در حالی که با حالت شرم و حیا گام برمیداشت.»
بیاورید. گفت: باشد، شما پشت سر من قرار بگیرید و من از جلو میروم، لازم نیست با من حرف بزنید - جوان بیست ساله و در اوج شهوت - بلکه چند سنگریزه بردار، راه را با پراندن سنگریزه به من نشان بده.
خانه را نشان داد و وارد خانه شدند. دید مردی الهی و ملکوتی نشسته است.
وقت غذا بود. حضرت شعیب علیه السلام دارای گوسفند بود و موسایی که دو ماه نان خالی هم ندیده بود، دید روی این سفره گوشت برّه، لبنیات، ماست، دوغ و نان تازه مهیاست.
حضرت شعیب علیه السلام وقتی چهره حضرت موسی علیه السلام را دید، فهمید که او گرسنه است. لذا گفت:
جوان! بنشین غذا بخور. اما حضرت موسی علیه السلام اسیر شکم نبود، لذا گفت: من یک سطل آب را «لله» و «خالصاً لوجه الله» کشیدم و با او معامله کردم، اگر تمام دنیا را به من بدهی که این معامله را جابجا کنم، نمیکنم.
اشک حضرت شعیب علیه السلام ریخت. گفت: ای جوان! یقین داشته باش که من به خاطر این که برای دخترانم آب کشیدی، به تو غذا نمیدهم. اگر بپرسی، به تو میگویند که درب این خانه از صبح باز است و این سفره هر روز افتاده است، به مردم شهر اعلام کردهام که هر کس گرسنه است و ندارد، سر این سفره بیاید و بخورد.
اگر حضرت موسی علیه السلام آزاد نبود که خدا او را از مصر هدایت نمیکرد که به جای فرعون، در آغوش پیغمبر قرار بگیرد.
آن مدتی که در آنجا در آغوش فرعون بود، خدا فقط میخواست در آینده بگوید: چنان دشمنانم را کر و کور میکنم که نابودکننده را در آغوش خود بزرگ میکنند و با دست خود، نابودشان میکنم.
از بیست سال به بعد او نباید در دربار فرعون باشد، باید به آغوش پیغمبر بیاید تا بو، چشم و صدای پیغمبر به او بخورد. او نیز از خلوص، آزادی و آزادمنشی چه کرد که به درجاتی غیرقابل تصور رسید و کلیم الله شد.
(1) این منزل اول، منزل تسلیم است؛ یعنی محبوب من! مرا ببین؛ چون تو:
« إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ» (2)
هستی، راست میگویم: از همه فرار کردم،
« فَفِرُّوا إِلَی اَللّٰهِ إِنِّی لَکُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ مُبِینٌ» (3)
1) 1) - الکافی: 2/24، باب أن الإسلام یحقن به الدم و تؤدی، حدیث 2؛ «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا علیه السلام قَالَ الْإِیمَانُ إِقْرَارٌ وَ عَمَلٌ وَ الْإِسْلَامُ إِقْرَارٌ بِلَا عَمَلٍ.» الکافی: 2/33، حدیث 3؛ «عَنْ سَلَّامٍ الْجُعْفِیِّ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنِ الْإِیمَانِ فَقَالَ الْإِیمَانُ أَنْ یُطَاعَ اللَّهُ فَلَا یُعْصَی.» الکافی: 2/47، باب خصال المؤمن، حدیث 2؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِیهِ علیه السلام قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ الْإِیمَانُ لَهُ أَرْکَانٌ أَرْبَعَةٌ التَّوَکُّلُ. عَلَی اللَّهِ وَ تَفْوِیضُ الْأَمْرِ إِلَی اللَّهِ وَ الرِّضَا بِقَضَاءِ اللَّهِ وَ التَّسْلِیمُ لِأَمْرِ اللَّهِ عز و جل.»
2) 2) - ملک (67) : 13؛ «مسلماً او به نیّات و اسرار سینهها داناست.»
3) 3) - ذاریات (51) : 50؛ «پس به سوی خدا بگریزید [که] بیتردید من از سوی او بیم دهندهای روشنگرم.»
از همه بگریزید و به سوی من فرار کنید، لذا من تسلیم تو هستم. حال چه کار کنم؟ میگوید: در منزل دوم بیا و مؤمن شو. یعنی چه؟ «أَمِنَ» ریشه تمام مشتقات این کلمه است. یعنی از این به بعد در فضای باور کردن واقعی من، قیامت، دادگاه آخرت، بهشت و جهنم من قرار بگیر که از تصرّفات شیاطین و هوای نفس ایمن شوی.
بعد چه کنم؟ وارد منزل بعد؛ یعنی قنوت شو. تن، روح، اعضا، جوارح و جوانح را در گردونه طاعت بیاور تا از من اطاعت کنند. (1)من راهنمایی میکنم که کجا را ببین، کجا را نبین.
1) 1) - الفتوحات (4 - ج) : 2/29، (الأولیاء الخاشعون) ؛ «و من الأولیاء أیضا الخاشعون و الخاشعات رضی الله عنهم تولاهم الله بالخشوع من ذل العبودیة القائم بهم لتجلی سلطان الربوبیة علی قلوبهم فی الدار الدنیا فینظرون إلی الحق سبحانه مِنْ طَرْفٍ خَفِیٍّ یوجده الله لهم فی قلوبهم فی هذه الحالة خفی عن إدراک کل مدرک إیاه بل لا یشهد ذلک النظر منهم إلا الله فمن کانت حالته هذه فی الدار الدنیا من رجل و امرأة فهو الخاشع و هی الخاشعة فیشبه القنوت من وجه إلا أن القنوت یشترط فیه الأمر الإلهی و الخشوع لا یشترط فیه إلا التجلی الذاتی و کلتا الصفتین تطلبهما العبودیة فلا یتحقق بهما إلا عبد خالص العبودیة و العبودة و له حال ظاهر فی الجوارح التی لها الحرکات و حال باطن فی القلوب فیورث فی الظاهر سکونا و یؤثر فی الباطن ثبوتا و القنوت یورث فی الظاهر بحسب ما ترد به الأوامر من حرکة و سکون فإن کان القانت خاشعا فحرکته فی سکون و لا بد إن ورد الأمر بالتحرک فیورث القنوت فی الباطن انتقالات أدق من الأنفاس متوالیة مع الأوامر الإلهیة الواردة علیه فی عالم باطنه فالخاشع فی قنوته فی الباطن ثبوته علی قبول تلک الأوامر الواردة علیه من غیر أن یتخللها ما یخرجها عن أن تکون مشهودة لهذا الخاشع فالخاشع و القانت خشوعه و قنوته إخوان متفقان فی الموفقین من عباد الله.»
منزل سوم این است: چه بخور، چه نخور. چه بپوش، چه نپوش. با چه کسی برو، با چه کسی نرو.
« وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبٰادِیَ اَلشَّکُورُ» (1)
مگر خدا چند بنده مطیع دارد؟ خیلی حرف است. ربا، رشوه، دزدی، غصب، حقّ اعضای خانواده، حق پدر و مادر، حق یتیم را نخور، پس چه چیزی بخورم؟
« یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ کُلُوا مِمّٰا فِی اَلْأَرْضِ حَلاٰلاً طَیِّباً وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ اَلشَّیْطٰانِ» (2)
آن چیزی که از زحمت بازو یا فکر خود، از راه کار مثبت به چنگ میآوری را بخور. در منزل سوم، من به تو میگویم که شهوت را کجا خرج و کجا حفظ کنی.
عجب منزل پاکی است.
1) 1) - سبا (34) : 13؛ «و از بندگانم اندکی سپاس گزارند.»
2) 2) - بقره (2) : 168؛ «ای مردم! از آنچه [ از انواع میوهها و خوردنیها ] در زمین حلال و پاکیزه است، بخورید و از گامهای شیطان پیروی نکنید.»
3) 3) - وسائل الشیعة: 12/162، باب 108، باب وجوب الصدق، حدیث 15956 - 15957؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ مَنْ صَدَقَ لِسَانُهُ زَکَا عَمَلُهُ.» «عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ إِنَّ الْعَبْدَ لَیَصْدُقُ حَتَّی یُکْتَبَ عِنْدَ اللَّهِ عز و جل مِنَ الصَّادِقِینَ وَ یَکْذِبُ حَتَّی یُکْتَبَ عِنْدَ اللَّهِ مِنَ الْکَاذِبِینَ فَإِذَا صَدَقَ قَالَ اللَّهُ عز و جل صَدَقَ وَ بَرَّ وَ إِذَا کَذَبَ قَالَ اللَّهُ عز و جل کَذَبَ وَ فَجَر.» وسائل الشیعة: 12/163، باب 108، باب وجوب الصدق، حدیث 15960؛ «قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَا فُضَیْلُ إِنَّ الصَّادِقَ أَوَّلُ مَنْ یُصَدِّقُهُ اللَّهُ عز و جل یَعْلَمُ أَنَّهُ صَادِقٌ وَ تُصَدِّقُهُ نَفْسُهُ تَعْلَمُ أَنَّهُ صَادِقٌ.» وسائل الشیعة: 12/163، باب 108، باب وجوب الصدق، حدیث 15962؛ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله إِنَّ أَقْرَبَکُمْ مِنِّی غَداً وَ أَوْجَبَکُمْ عَلَیَّ شَفَاعَةً أَصْدَقُکُمْ لِلْحَدِیثِ وَ آدَاکُمْ لِلْأَمَانَةِ وَ أَحْسَنُکُمْ خُلُقاً وَ أَقْرَبُکُمْ مِنَ النَّاسِ.»
اینجاست که چشم انسان باز میشود و وارد منزل چهارم که منزل صدق است میشود:
« وَ کُونُوا مَعَ اَلصّٰادِقِینَ» (1)
حال که وارد منزل قنوت و طاعت شدی، زلف طاعت خود را به زلف صدق گره بزن. وقتی که برای نماز به خانه من میآیی و میگویی:
« اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ» (2)
زبان و نیت تو راست بگویند.
منزل پنجم، منزل صبر است؛ ینی تمام اینهایی که به دست آوردی؛ اسلام، ایمان، قنوت و صدق را نگهدار.
«الصبر حبس النفس» (3)صبر در قرآن به معنی این است که خود را در مرزهای الهی نگهداری و استقامت
1) 1) - توبه (9) : 119؛ «و با صادقان باشید [ صادقانی که کاملترینشان پیامبران و اهل بیت رسول بزرگوار اسلام هستند.»
2) 2) - فاتحه (1) : 2؛ «همه ستایشها، ویژه خدا، مالک و مربّی جهانیان است.»
3) 3) - بحار الأنوار: 68/68، باب 62، الصبر و الیسر بعد العسر؛ «قال المحقق الطوسی: قدس سره الصبر حبس النفس عن الجزع عند المکروه و هو یمنع الباطن عنالاضطراب و اللسان عن الشکایة و الأعضاء عن الحرکات غیر المعتادة.»
کنی. (1)صمت وجوع و سهر و عزلت و ذکر بدوام ناتمامان جهان را بکند کار تمام (2)
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - الکافی: 2/87، باب الصبر، حدیث 2؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ الصَّبْرُ مِنَ الْإِیمَانِ بِمَنْزِلَةِ الرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ فَإِذَا ذَهَبَ الرَّأْسُ ذَهَبَ الْجَسَدُ کَذَلِکَ إِذَا ذَهَبَ الصَّبْرُ ذَهَبَ الْإِیمَانُ.» الکافی: 2/89، باب الصبر، حدیث 7؛ «عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ الْجَنَّةُ مَحْفُوفَةٌ بِالْمَکَارِهِ وَ الصَّبْرِ فَمَنْ صَبَرَ عَلَی الْمَکَارِهِ فِی الدُّنْیَا دَخَلَ الْجَنَّةَ وَ جَهَنَّمُ مَحْفُوفَةٌ بِاللَّذَّاتِ وَ الشَّهَوَاتِ فَمَنْ أَعْطَی نَفْسَهُ لَذَّتَهَا وَ شَهْوَتَهَا دَخَلَ النَّارَ.»
2) 2) - قاسم انوار.
پاداش اطاعت از خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله
تهران، حسینیه همدانیها
رمضان 1373
الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی جمیع الانبیاء والمرسلین
و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
تمام حالات و کوششهای صحیح، هم دارای پاداش دنیوی و هم دارای پاداش اخروی است. خداوند در قرآن مجید کراراً وعده داده است که من عملِ عمل کنندگان و حالات مثبت درون بندگانم را ضایع نخواهم کرد.
این حالات مثبت و اعمال صالحه، شجرههای طیبهای هستند که با عنایت خود حضرت حق، در سرزمین ایمان مردم کاشته میشوند و ثمرات دنیایی و آخرتی خواهند داد، الاّ این که ثمرات دنیایی آن به خاطر اقامت انسان در دنیا محدود است و در آخرت ابدی و دائمی است:
« تُؤْتِی أُکُلَهٰا کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّهٰا» (1)
در قرآن کراراً وعده داده است که لغزشهای این گونه مردم در دوره عمر، قابل آمرزش و مغفرت است. آیاتی از قرآن کریم را در زمینه این حالات مثبت و اعمال صحیح برای شما قرائت میکنم که در این آیات، خداوند متعال برای این حالات و اعمال، سه پاداش بسیار مهم قرار داده است و خیلی عجیب است که در این
1) 1) - ابراهیم (14) : 25؛ «میوهاش را به اجازه پروردگارش در هر زمانی میدهد.»
آیات، در همین دنیا برای دارندگان حالات مثبت و اعمال پاک، سند نیز داده است.
در آیه شریفه میفرماید:
« یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوٰانٍ وَ جَنّٰاتٍ لَهُمْ فِیهٰا نَعِیمٌ مُقِیمٌ» (1)
من در آیات خودم مردم را بشارت میدهم؛ یعنی بمانید، باشد که در آینده رحمتم را شامل حال شما کنم.
گاهی خود پاداش را اسم میبرد و با فعل مضارع که حالت وعده دارد، اعلام میکند که اینان در قیامت به این پاداش خواهند رسید.
از عجایب این آیه شریفه این است که پروردگار عالم، این سه پاداش را با جمله اسمیه که از جملات ادبی عرب است نقل میکند و عنوان ملکیت نیز به آن میدهد؛ هم جمله، جمله اسمیه است و هم عنوان، عنوان ملکیت.
البته به نظر میرسد بحث ادبی در آیات شریفه قرآن، گرچه از بار بسیار سنگین علمی برخوردار است، مردم قرآن مجید را در حدّ خودشان درک خواهند کرد، ولی چون مبحثی است که ممکن است مقداری خسته کننده باشد و به حوزههای علمیه اختصاص دارد، من از آن چشمپوشی میکنم.
فقط به همین دو کلمه قناعت میکنم که پاداش حالات و اعمال در این آیات که در سوره انفال است؛ انفال یعنی غنائم، چه غنائمی بالاتر از این سه پاداش که با جمله اسمیه و با «لام» ملکیت نقل شده است؛ یعنی به بندگانش دارد میگوید:
من، اکنون که شما در دنیا و دارای حالات مثبت و اعمال پاک هستید، این پاداشها
1) 1) - توبه ( 9) : 21؛ «پروردگارشان آنان را نزد خود به رحمت و خشنودی و بهشتهایی که برای آنان در آنها نعمت های پایدار است، مژده میدهد.»
را ملک شما کردم.
شما صد در صد مطمئن باشید. اگر کسی در حدی از ایمان باشد که نسبت به خدا صد در صد مطمئن باشد؛ یعنی به آیات، وعدههای خدا و اهلبیت علیهم السلام اعتقاد و اطمینان واقعی داشته باشد و با همه وجود و تمام سلولهای بدن، خدا را به این اطمینان و اعتمادی که عنایت کرده است، شکر کند، سرمایه خیلی عظیمی است. (1)خدا فرمود:
« یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ اَلصِّیٰامُ» (2)
شما نیز به خدا اعتماد کردید و روزه گرفتید. یا فرمود:
« وَ اِعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی اَلْقُرْبیٰ
1) 1) - إرشاد القلوب إلی الصواب: 1/73، الباب الثامن عشر وصایا (لقمان) و حکم بلیغة؛ «وَ عَلَیْکَ یَا بُنَیَّ بِالْیَأْسِ عَمَّا فِی أَیْدِی النَّاسِ وَ الْوُثُوقِ بِوَعْدِ اللَّهِ وَ اسْعَ فِیمَا فَرَضَ عَلَیْکَ وَ دَعِ السَّعْیَ فِیمَا ضَمِنَ لَکَ وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فِی کُلِّ أُمُورِکَ یکفیک.» غرر الحکم: 198، الفصل التاسع فی الوثوق بالله، حدیث: 3926 - 3931 - الثقة بالله أقوی أمل. - أصل الرضا حسن الثقة بالله. - أوثق سبب أخذت به سبب بینک و بین الله. - من وثق بالله غنی. - من وثق بالله صان یقینه. - ألجی نفسک فی الأمور کلها إلی إلهک فإنک تلجؤها إلی کهف حریز.
2) 2) - بقره (2) : 183؛ «ای اهل ایمان! روزه بر شما مقرّر و لازم شده.»
وَ اَلْیَتٰامیٰ وَ اَلْمَسٰاکِینِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِیلِ إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّٰهِ وَ مٰا أَنْزَلْنٰا عَلیٰ عَبْدِنٰا یَوْمَ اَلْفُرْقٰانِ یَوْمَ اِلْتَقَی اَلْجَمْعٰانِ وَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» (1)
به خدا اعتماد کردید و سال به سال خمس مال خود را دادید. و با اعتماد به پروردگار و آیاتش قیامت را باور کردید.
ایمان مؤمنین، در طول ایمان انبیا(2)
1) 1) - انفال (8) : 41؛ «و بدانید هر چیزی را که [ از راه جهاد یا کسب یا هر طریق مشروعی ] به عنوان غنیمت و فایده به دست آوردید [ کم باشد یا زیاد ] یک پنجم آن برای خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله و خویشان پیامبر، و یتیمان و مسکینان و در راه ماندگان است.»
2) 2) - الکافی: 2/42، باب درجات الإیمان، حدیث 1؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ إِنَّ اللَّهَ عز و جل وَضَعَ الْإِیمَانَ عَلَی سَبْعَةِ أَسْهُمٍ عَلَی الْبِرِّ وَ الصِّدْقِ وَ الْیَقِینِ وَ الرِّضَا وَ الْوَفَاءِ وَ الْعِلْمِ وَ الْحِلْمِ ثُمَّ قَسَمَ ذَلِکَ بَیْنَ النَّاسِ فَمَنْ جَعَلَ فِیهِ هَذِهِ السَّبْعَةَ الْأَسْهُمِ فَهُوَ کَامِلٌ مُحْتَمِلٌ وَ قَسَمَ لِبَعْضِ النَّاسِ السَّهْمَ وَ لِبَعْضٍ السَّهْمَیْنِ وَ لِبَعْضٍ الثَّلَاثَةَ حَتَّی انْتَهَوْا إِلَی السَّبْعَةِ ثُمَّ قَالَ لَاتَحْمِلُوا عَلَی صَاحِبِ السَّهْمِ سَهْمَیْنِ وَ لَاعَلَی صَاحِبِ السَّهْمَیْنِ ثَلَاثَةً فَتَبْهَضُوهُمْ ثُمَّ قَالَ کَذَلِکَ حَتَّی یَنْتَهِیَ إِلَی السَّبْعَةِ.» الکافی: 2/45، حدیث 3؛ «عَنْ سَدِیرٍ قَالَ قَالَ لِی أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام إِنَّ الْمُؤْمِنِینَ عَلَی مَنَازِلَ مِنْهُمْ عَلَی وَاحِدَةٍ وَ مِنْهُمْ عَلَی اثْنَتَیْنِ وَ مِنْهُمْ عَلَی ثَلَاثٍ وَ مِنْهُمْ عَلَی أَرْبَعٍ وَ مِنْهُمْ عَلَی خَمْسٍ وَ مِنْهُمْ عَلَی سِتٍّ وَ مِنْهُمْ عَلَی سَبْعٍ فَلَوْ ذَهَبْتَ تَحْمِلُ عَلَی صَاحِبِ الْوَاحِدَةِ ثِنْتَیْنِ لَمْ یَقْوَ وَ عَلَی صَاحِبِ الثِّنْتَیْنِ ثَلَاثاً لَمْ یَقْوَ وَ عَلَی صَاحِبِ الثَّلَاثِ أَرْبَعاً لَمْ یَقْوَ وَ عَلَی صَاحِبِ الْأَرْبَعِ خَمْساً لَمْ یَقْوَ وَ عَلَی صَاحِبِ الْخَمْسِ سِتّاً لَمْ یَقْوَ وَ عَلَی صَاحِبِ السِّتِّ سَبْعاً لَمْ یَقْوَ وَ عَلَی هَذِهِ الدَّرَجَاتُ.» بحار الأنوار: 66/171، باب 32، درجات الإیمان و حقائقه، حدیث 13؛ «عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ « أَ فَمَنِ اِتَّبَعَ رِضْوٰانَ اَللّٰهِ کَمَنْ بٰاءَ بِسَخَطٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ مَأْوٰاهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ اَلْمَصِیرُ » فَقَالَ هُمْ الْأَئِمَّةُ وَ اللَّهِ یَا عَمَّارُ دَرَجاتٌ لِلْمُؤْمِنِینَ عِنْدَ اللَّهِ وَ بِمُوَالَاتِهِمْ وَ بِمَعْرِفَتِهِمْ إِیَّانَا یُضَاعِفُ اللَّهُ لِلْمُؤْمِنِینَ حَسَنَاتِهِمْ وَ یَرْفَعُ لَهُمُ الدَّرَجَاتِ الْعُلَی وَ أَمَّا قَوْلُهُ یَا عَمَّارُ کَمَنْ باءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللَّهِ إِلَی قَوْلِهِ الْمَصِیرُ فَهُمْ وَ اللَّهِ الَّذِینَ جَحَدُوا حَقَّ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام وَ حَقَّ الْأَئِمَّةِ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ فَبَاءُوا لِذَلِکَ بِسَخَطٍ مِنَ اللَّهِ وَ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا علیه السلام أَنَّهُ ذَکَرَ قَوْلَ اللَّهِ هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّهِ قَالَ الدَّرَجَةُ مَا بَیْنَ السَّمَاءِ إِلَی الْأَرْضِ.»
این حال، باور و اعتماد شما یقیناً در طول - نمیگویم در عرض؛ چون نمیشود گفت در عرض - اعتماد و اطمینان همه انبیاء و ائمه طاهرین علیهم السلام به پروردگار عالم است.
« آمَنَ اَلرَّسُولُ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ» (1)
دارد از باطن پیغمبر صلی الله علیه و آله خبر میدهد. میفرماید: پیغمبر من تمام آیاتی را که در قرآن به او نازل کردیم باور کرد، مطمئن شد و اعتماد کرد.
« وَ اَلْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ مَلاٰئِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لاٰ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ» (2)
بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله؛ چون مؤمنان به آیات خدا اعتماد و اطمینان دارند، که وحی از طرف خداست، اعلام کردند:
« وَ قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا غُفْرٰانَکَ» (3)
خدایا! آیات تو را شنیدیم، باور کردیم و به کار گرفتیم؛ چون اگر کسی اعتماد نکند، به کار نمیگیرد. اگر چه بگوید: بله، خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام فرمودهاند اما باورکردهها و اطمینان کردهها میگویند: ما شنیدیم و به کار گرفتیم:
1) 1) - بقره (2) : 285؛ «پیامبر به آنچه از پروردگارش به او نازل شده، ایمان آورده است.»
2) 2) - بقره (2) : 285؛ «و مؤمنان همگی به خدا و فرشتگان و کتابها و پیامبرانش، ایمان آوردهاند [ و بر اساس ایمان استوارشان گفتند: ] ما میان هیچ یک از پیامبران او فرق نمیگذاریم.»
3) 3) - بقره (2) : 285؛ «و گفتند: شنیدیم و اطاعت کردیم، پروردگارا! آمرزشت را خواهانیم.»
« وَ اَلْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللّٰهِ»
این آیه شما را میگوید. شمایی که اعتماد کردید و روزه گرفتید، جهاد رفتید و به حجّ مشرف شدید، ربا نخوردید، غصب نکردید و رشوه نگرفتید.
اینها محصول اعتماد است که مولای من، حقّ است و حرف او نیز حق، پس بر من تکلیف است که به این حق عمل کنم.
آن گاه ببینید خداوند مهربان، پاداش حالات و اعمال پاک شما را در این آیات سوره انفال، سند ملکی داده است؛ نمیگوید: بعداً میخواهم پاداش بدهم، بلکه اکنون آن پاداش ثابت، موجود و ملک شماست.
فقط بین شما و این پاداش، پرده دنیا و آخرت کشیده است. وقتی این پرده کنار برود و شما را به عالم بعد منتقل کنند.
حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام میفرمایند: از لحظه اول انتقال، وارد ملک خود میشوید. نه این که شما را در بیابان، کویر در برزخ، آتش، تنهایی و ظلمت ببرند، بلکه به محض این که پرده را کنار زدند و گفتند: وارد شو، شما وارد ملک خود میشوید. (1)
1) 1) - البرهان فی تفسیر القرآن: 2/354، سورة الأعراف (7) : الآیات 40 الی 34، حدیث 3883؛ «الطبرسی: روی عن أبی جعفر الباقر علیهما السلام أنه قال: أما المؤمنون فترفع أعمالهم و أرواحهم إلی السماء، فتفتح لهم أبوابها، و أما الکافر فیصعد بعمله و روحه حتی إذا بلغ إلی السماء نادی مناد: اهبطوا به إلی سجین، و هو واد بحضر موت یقال له: برهوت.» تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب: 9/222، سورة المؤمنون (23) : آیة 100 عن أبی عبد اللّه علیه السلام - عن آبائه علیهم السلام - قال: قال أمیر المؤمنین علیه السلام: - شرّ ماء علی [ وجه ] الأرض ماء برهوت. و هو الّذی بحضر موت. یرده هام الکفّار.
در ابتدای این آیات، وجود مقدس حضرت حق، با آن محبت، مهر، رحمت و لطف بیپایانی که به بندگانش دارد، چهار سفارش دارد؛ اولین سفارش او:
« فَاتَّقُوا اَللّٰهَ» (1)
چرا کلمه «تقوی» را در کنار «الله» گذاشته است؟ « فَاتَّقُوا » از نظر ادبی فعل و فاعل است و «الله» مفعول به. یعنی چه؟ یعنی از خدا بپرهیزید، احتیاط کنید، سر و کار شما با خدا نیافتد. عجب حرف و سفارشی است. برای ما چه کار کرده است! به خدا قسم، اگر کوههای عالم طاقت این قرآن را داشته باشند:
« لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا اَلْقُرْآنَ عَلیٰ جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خٰاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اَللّٰهِ» (2)
اگر قرآن را به کوه نازل کرده بودم، کوه را متلاشی کرده و روی زمین راه انداخته بود. بندگان من! در همه امور زندگی، مرا سپر خود بگیرید که هیچ فتنه، فساد و خطری به شما نرسد.
عربها به سپر میگویند: تقوا. وقتی رزمندهای میخواهد به جبهه برود،
میگویند: تقوا را از یاد نبر؛ یعنی سپرهای جنگی را یاد نبر. آن سپری که با جنگهای امروز مناسب است.
تقوا یعنی سپر بگیرید که وقتی شیاطین تیرباران کنند، به شما نخورد. ماهوارهها، سایتها، قلمها و فیلمها دارند تیرباران میکنند، به ارزشهای شما تیر نخورد.
« أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتِیماً فَآویٰ * وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ فَهَدیٰ * وَ وَجَدَکَ عٰائِلاً فَأَغْنیٰ» (1)
به پیغمبر صلی الله علیه و آله میفرماید: حبیب من! آیا تو یتیم نبودی؟ قبل از این که به دنیا بیایی، پدرت مرد، شش ساله بودی که مادرت نیز مرد. (2)کینه دارترین دشمنان یهود و مسیحیت زمان تو، دنبال موقعیتی میگشتند که تو را نابود کنند. من تو را زیر سپر خودم پناه ندادم که با این همه دشمن، حتی یک تلنگر به تو نخورد؟
1) 1) - ضحی (93) : آیات 6 - 8؛ «آیا تو را یتیم نیافت، پس پناه داد؟ و تو را بدون شریعت نیافت، پس به شریعت هدایت کرد؟ و تو را تهیدست نیافت، پس بینیاز ساخت؟»
2) 2) - الکافی: 1/439، باب مولد النبی صلی الله علیه و آله و وفاته؛ «تُوُفِّیَ أَبُوهُ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ بِالْمَدِینَةِ عِنْدَ أَخْوَالِهِ وَ هُوَ ابْنُ شَهْرَیْنِ وَ مَاتَتْ أُمُّهُ آمِنَةُ بِنْتُ وَهْبِ بْنِ عَبْدِ مَنَافِ بْنِ زُهْرَةَ بْنِ کِلَابِ بْنِ مُرَّةَ بْنِ کَعْبِ بْنِ لُؤَیِّ بْنِ غَالِبٍ وَ هُوَ علیه السلام ابْنُ أَرْبَعِ سِنِینَ وَ مَاتَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ وَ لِلنَّبِیِّ صلی الله علیه و آله نَحْوُ ثَمَانِ سِنِینَ وَ تَزَوَّجَ خَدِیجَةَ وَ هُوَ ابْنُ بِضْعٍ وَ عِشْرِینَ سَنَةً.» تفسیر أحسن الحدیث: 12/269؛ «شیعه اجماع دارند که وفات عبد اللَّه بعد از تولد آن حضرت بوده است. دیگران گفتهاند: که عبد اللَّه بعد از یک سال از ولادت آن حضرت وفات یافت.» حجة التفاسیر و بلاغ الإکسیر، مقدمه: 1/565؛ «وفات حضرت عبد اللّه پدر پیامبر صلی الله علیه و آله. سال 578 میلادی. (سپهر در ناسخ التواریخ) . ولادت با سعادت محمّد مصطفی صلی الله علیه و آله (3921 سال بعد از طوفان) . روز جمعه هفدهم ماه ربیع وفات آمنه مادر حضرت محمّد صلی الله علیه و آله.584 سال بعد از میلاد (محمّد صلی الله علیه و آله شش ساله بوده سیره ابن هشام: 1/168) .»
« أَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ * وَ وَضَعْنٰا عَنْکَ وِزْرَکَ» (1)
همه اینها ضمیر «نا» دارد. ما نبودیم که سینه گسترده را به تو دادیم؟ ما نبودیم که بارهای سنگین و رنجهایی که مردم به تو تحمیل میکردند، از روی دوش تو برداشتیم؟
خدا را سپر بگیرید. کدام اسلحه از این سپر میتواند رد شود و به قلب، ایمان، دین، ارزشها و حجاب ناموس شما صدمه بزند؟
دوم:
« وَ أَصْلِحُوا ذٰاتَ بَیْنِکُمْ» (2)
مفاسد و اختلافات بین خود را اصلاح کنید و به داد همدیگر برسید. به همدیگر کمک بدهید تا به جهنم نروید و راه بهشت را باز کنید. اخلاق همدیگر را اصلاح کنید و نگذارید خانوادهها از هم بپاشد. (3)
1) 1) - انشراح (94) : 1 - 2؛ «آیا سینهات را [ به نوری از سوی خود ] گشاده نکردیم؟ و بار گرانت را فرو ننهادیم؟»
2) 2) - انفال (8) : 1؛ «و [اختلاف و نزاع ] بین خود را اصلاح نمایید.»
3) 3) - نساء (4) : 114؛ «قال تعالی: « لاٰ خَیْرَ فِی کَثِیرٍ مِنْ نَجْوٰاهُمْ إِلاّٰ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاٰحٍ بَیْنَ اَلنّٰاسِ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اَللّٰهِ فَسَوْفَ نُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً » .» الکافی: 2/209، بَابُ الْإِصْلَاحِ بَیْنَ النَّاسِ، حدیث: 1؛ «عَنْ حَبِیبٍ الْأَحْوَلِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام یَقُولُ صَدَقَةٌ یُحِبُّهَا اللَّهُ إِصْلَاحُ بَیْنِ النَّاسِ إِذَا تَفَاسَدُوا وَ تَقَارُبُ بَیْنِهِمْ إِذَا تَبَاعَدُوا.» بحار الأنوار: 73/43، باب 101، الإصلاح بین الناس، حدیث 1 - 2 - عَنِ الصَّادِقِ عَنْ آبَائِهِ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مَا عَمِلَ امْرُؤٌ عَمَلًا بَعْدَ إِقَامَةِ الْفَرَائِضِ خَیْراً مِنْ إِصْلَاحٍ بَیْنَ النَّاسِ یَقُولُ خَیْراً وَ یُنْمِی خَیْراً. - قَالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله إِصْلَاحُ ذَاتِ الْبَیْنِ أَفْضَلُ مِنْ عَامَّةِ الصَّلَاةِ وَ الصَّوْمِ.
سفارش سوم:
« أَطِیعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ» (1)
از من که نسبت به شما کریم، رحیم، غفور، ودود، رزّاق، ارحم الراحمین و اکرم الاکرمین هستم و شما را دوست دارم و بهشت را برای شما قرار دادهام، اطاعت کنید. حرفهای من و پیغمبرم را گوش دهید که او نسبت به شما:
« حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ» (2)
« وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ رَحْمَةً لِلْعٰالَمِینَ» (3)
است. با تمام وجود حرص میزند که شما نلغزید. حرف او را گوش دهید:
« وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ» .
یکی از اصحاب در جنگ عقب ماند و بین پیغمبر صلی الله علیه و آله و یاران او فاصله شد.
یکی از شجاعترین دشمنان جبهه مقابل تا پیغمبر صلی الله علیه و آله را دید، خیز برداشت و چنان به رسول خدا تنه زد که پیغمبر صلی الله علیه و آله روی خاک افتادند. او روی سینه پیغمبر صلی الله علیه و آله نشست، خنجرش را کشید و گفت: چه کسی تو را نجات میدهد؟
حضرت خیلی آرام فرمودند: خدا. تا این را فرمود، پیشامدی برای آن مرد شد که روی سینه پیغمبر صلی الله علیه و آله بدنش سست شد و افتاد. پیغمبر صلی الله علیه و آله روی سینه او نشست، فرمود: تو را چه کسی نجات میدهد؟ عرض کرد: کرم تو. پیامبر صلی الله علیه و آله از روی سینه او برخاستند. از حرف این پیغمبر اطاعت کنید که شما را دوست دارد. (1)
خیلی عجیب است که هزاران فرشته در روز بیست و هشت صفر نازل شوند و بگویند: یا رسول الله! بهشت را زینت کردهاند، شما آمادگی خود را اعلان کنید تا شما را ببریم. فرمود: آماده رفتن نیستم. بلند بلند گریه کرد.
ملائکه عرض کردند: تمام رحمت و بهشت خدا منتظر شماست، چرا آمادگی خود را اعلام نمیکنید؟ فرمود: برادرم جبرئیل کجاست؟ خدا به جبرئیل فرمود: به کنار بستر حبیبم برو، ببین چه کار دارد؟
آمد، عرض کرد: چرا آمادگی خود را اعلام نمیکنید؟ حضرت بلند بلند گریه
1) 1) - الکافی: 8/127، حدیث 97؛ «أَبَانٌ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام نَزَلَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فِی غَزْوَةِ ذَاتِ الرِّقَاعِ تَحْتَ شَجَرَةٍ عَلَی شَفِیرِ وَادٍ فَأَقْبَلَ سَیْلٌ فَحَالَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ أَصْحَابِهِ فَرَآهُ رَجُلٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ وَ الْمُسْلِمُونَ قِیَامٌ عَلَی شَفِیرِ الْوَادِی یَنْتَظِرُونَ مَتَی یَنْقَطِعُ السَّیْلُ فَقَالَ رَجُلٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ لِقَوْمِهِ أَنَا أَقْتُلُ مُحَمَّداً فَجَاءَ وَ شَدَّ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله بِالسَّیْفِ ثُمَّ قَالَ مَنْ یُنْجِیکَ مِنِّی یَا مُحَمَّدُ فَقَالَ رَبِّی وَ رَبُّکَ فَنَسَفَهُ جَبْرَئِیلُ علیه السلام عَنْ فَرَسِهِ فَسَقَطَ عَلَی ظَهْرِهِ فَقَامَ رَسُولُ اللَّهِوَ أَخَذَ السَّیْفَ وَ جَلَسَ عَلَی صَدْرِهِ وَ قَالَ مَنْ یُنْجِیکَ مِنِّی یَا غَوْرَثُ فَقَالَ جُودُکَ وَ کَرَمُکَ یَا مُحَمَّدُ فَتَرَکَهُ فَقَامَ وَ هُوَ یَقُولُ وَ اللَّهِ لَأَنْتَ خَیْرٌ مِنِّی وَ أَکْرَمُ.»
کردند و فرمودند: به خاطر امتم نگرانم. این آیه به جبرئیل نازل شد که: به حبیبم اعلام کن:
« وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضیٰ» (1)
ناراحت نباش. من در قیامت تو را راضی میکنم؛ (2)از حرف این پیغمبر صلی الله علیه و آله
1) 1) - ضحی (93) : 5؛ «و به زودی پروردگارت بخششی به تو خواهد کرد تا خشنود شوی.»
2) 2) - کشف الغمة: 1/19؛ «عن أبی جعفر علیه السلام قال: لما حضرت النبی صلی الله علیه و آله الوفاة استأذن علیه رجل فخرج إلیه علی علیه السلام فقال ما حاجتک قال أرید الدخول علی رسول الله صلی الله علیه و آله فقال علی لست تصل إلیه فما حاجتک فقال الرجل إنه لا بد من الدخول علیه فدخل علی فاستأذن النبی علیه السلام فأذن له فدخل فجلس عند رأس رسول الله ص ثم قال یا نبی الله إنی رسول الله إلیک قال و أیرسل الله أنت قال أنا ملک الموت أرسلنی إلیک نخیرک بین لقائه و الرجوع إلی الدنیا فقال له النبی صلی الله علیه و آله فأمهلنی حتی ینزل جبرئیل فأستشیره و نزل جبرئیل فقال یا رسول الله ( لَلْآخِرَةُ خَیْرٌ لَکَ مِنَ اَلْأُولیٰ وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضیٰ ) لقاء الله خیر لک فقالع لقاء ربی خیر لی فامض لما أمرت به فقال جبرئیل لملک الموت لا تعجل حتی أعرج إلی السماء [ ربی ] و أهبط قال ملک الموت علیه السلام لقد صارت نفسه فی موضع لا أقدر علی تأخیرها فعند ذلک قال جبرئیل یا محمد هذا آخر هبوطی إلی الدنیا إنما کنت أنت حاجتی فیها. و اختلف أهل بیته و أصحابه فی دفنه.» صحیح مسلم: 1/132؛ بیان المعانی: 1/154؛ « « وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضیٰ » و لما نزلت هذه الآیة قال صلی الله علیه و آله لا أرضی و واحد من أمتی بالنار. و روی مسلم عن عبد اللّه بن عمرو بن العاص أنه صلی الله علیه و آله رفع یدیه و قال اللهم أمتی أمتی و بکی، فقال اللّه یا جبریل اذهب إلی محمد و اسأله ما یبکیک؟ و هو أعلم، فأتی جبریل و سأله فأخبره بما قال و هو أعلم، فقال: یا جبریل اذهب إلی محمد و قل له إنا سنرضیک فی أمتک و لا نسوءک فیهم.» تفسیر نور الثقلین: 5/595، حدیث 12؛ «و روی حریث بن شریح عن محمد بن علی، ابن الحنفیة انه قال: یا أهل العراق تزعمون ان أرجی آیة فی کتاب الله عز و جل: « یٰا عِبٰادِیَ اَلَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ » الایة و انا أهل البیت نقول أرجی آیة فی کتاب الله « وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضیٰ » و هی و الله الشفاعة لیعطینها فی أهل لا اله الا الله حتی یقول: رب رضیت.» المحجة البیضاء: 8/279؛ «فقال صلی الله علیه و آله: أمهلنی حتّی ینزل جبرئیل علیه السلام فیسلّم علیّ و اسلّم علیه و أستشیره فخرج ملک الموت من عنده و استقبله جبرئیل فی الهواء فقال: یا ملک الموت قبضت روح محمّد؟ قال: لا یا جبرئیل سألنی أن لا اقبضه حتّی تأتیه فتسلّم علیه و یسلّم علیک و یستشیرک فقال جبرئیل: یا ملک الموت أما تری أبواب السماء مفتّحة لروح محمّد؟ أما تری الحور العین قد تزیّنت لمحمّد، ثمّ نزل جبرئیل علی النّبیّ صلی الله علیه و آله فقال: السلام علیک یا أحمد، السلام علیک یا محمّد، السلام علیک یا أبا القاسم، فقال: و علیک السلام یا حبیبی جبرئیل إنّ ملک الموت استأذن علیّ فأذنت له فأراد قبض روحی فاستنظرته مجیئک، فقال له جبرئیل: یا محمّد إنّ ربّک مشتاق و ما استأذن ملک الموت علی أحد قبلک و لا یستأذن علی أحد بعدک فقال النبیّ صلی الله علیه و آله: یا جبرئیل إنّ ملک الموت قد خیّرنی عن ربّی بین لقائه و بین الرّجوع إلی الدّنیا فما تری یا حبیبی جبرئیل؟ فقال جبرئیل: یا محمّد « وَ لَلْآخِرَةُ خَیْرٌ لَکَ مِنَ اَلْأُولیٰ وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضیٰ » .»
اطاعت کنید.
این چهار سفارش:
« فَاتَّقُوا اَللّٰهَ وَ أَصْلِحُوا ذٰاتَ بَیْنِکُمْ وَ أَطِیعُوا اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ» (1)
بعد آخر آیه میفرماید:
« إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ»
اگر مؤمن باشید، اما اگر مؤمن نباشید، نه مرا سپر میگیرید و نه مفاسد بین خود را اصلاح میکنید و نه حرف من و پیغمبر صلی الله علیه و آله را گوش میدهید.
اما مؤمن کیست؟
1) 1) - انفال (8) : 1؛ «پس اگر مؤمن هستید [نسبت به انفال] از خدا پروا کنید و [اختلاف و نزاع ] بین خود را اصلاح نمایید، و از خدا و پیامبرش اطاعت کنید.»
«إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ اَلَّذِینَ إِذٰا ذُکِرَ اَللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ» (1)
چهرههای اعتماد و اطمینان کننده به خودش را، اهل ایمان را معرفی میکند.
ابتدا به سراغ حال او میرود؛ « إِنَّمَا » یعنی فقط اینها مؤمن هستند و غیر از اینها را به عنوان مؤمن قبول ندارم. یعنی همین است و مرحله دیگری ندارد. هر کس از این مدار بیرون باشد، مؤمن نیست.
« إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ اَلَّذِینَ إِذٰا ذُکِرَ اَللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ»
مردم مؤمن کسانی هستند که وقتی یاد خدا میشود - چه خودش خدا را یاد کند، یا دیگری حرفی میزند، کاری میکند که او به یاد خدا میافتد - آن عظمت بینهایت خدا قلب آنان را تحت تأثیر قرار میدهد و دارای حالی میشود.
این نکته را اهل بصیرتی به من گفت: مرحوم آیت الله العظمی بروجردی در سنّ هشتاد و هشت سالگی به قبل - چون هشتاد و هشت ساله شد که از دنیا رفت - در شبانه روز بین پنج تا شش ساعت میخوابیدند.
ایشان در دو درس شرکت میکردند و بعد نامههای سراسر جهان را جواب میدادند؛ یعنی مقید بودند که خودشان نامهها را ببینند و مراجعات را جواب دهند. دو ساعت عبادت نیمه شب ایشان، با گریهای که پیراهن ایشان را خیس میکرد، طول میکشید.
این بار سنگین را در این سنّ چگونه تحمل میکردند؟ آیا روزی دو آمپول تقویتی میزدند؟ یا بهترین قرصهای ویتامین آن زمان را از اروپا میفرستادند؟ ایشان
1) 1) - انفال (8) : 2؛ «مؤمنان، فقط کسانی هستند که چون یاد خدا شود، دلهایشان ترسان میشود.»
میفرمود: وقتی که به او کمال خستگی دست میداد، فقط یک بار میفرمود: «یا الله» در حال نشاط صد در صد میآمدند.
« إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ اَلَّذِینَ إِذٰا ذُکِرَ اَللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ»
کسی که اسم محبوبش را بشنود، دلش نورانی شود، در نهایت عظمت بینهایت محبوب حالت «وجل» یعنی خوف تربیتی و تعظیمی پیدا کند. (1)
« وَ إِذٰا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیٰاتُهُ زٰادَتْهُمْ إِیمٰاناً» .
وقتی گوینده، واعظ، عالم و کسی آیات خدا را برای او میخواند، (2)ایمانش
1) 1) - قاموس قرآن: 7/183؛ «طبرسی فرموده: وجل، فزع، خوف، یک چیزاند. (وجل:) (بفتح واو و کسر جیم) ترسان و خائف وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلی رَبِّهِمْ راجِعُونَ مؤمنون: (60) . و دلهایشان ترسان است که آنها بسوی پروردگارشان بر میگردند قالَ إِنَّا مِنْکُمْ وَجِلُونَ حجر: (52) . گفت ما از شما ترسانیم. إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ انفال: (2) . ظاهرا این خوف مثل خشیت در اثر تعظیم خداست راغب وجل را احساس خوف گفته وآن در این آیه بهتر تطبیق میشود. یعنی: اهل ایمان آنهایند که چون خدا یاد شود دلهای آنان احساس خوف کند.» مجمع البحرین: 5/490؛ «(وجل) قوله تعالی وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ أی خافت. و الوجل: الخوف. یقال وجل وجلا و موجلا بالفتح أیخاف. و مثله وَجِلُونَ أیخائفون.» لسان العرب: 11/722؛ «وجل: الوَجَل: الفزع و الخوف، وَجِلَ وَجَلًا، بالفتح. و فی الحدیث: وعَظَنا مَوْعِظة وَجِلَتْ منها القلوب، و وَجِلْتَ تَوْجَلُ و فی لغة تَیْجَلُ، و یقال: تَاجَلُ.» جامعالأخبار: 96، الفصل الرابع و الخمسون فی الخوف؛ «و روی أن النبی صلی الله علیه و آله کان یصلی و قلبه کالمرجل یغلی من خشیة الله تعالی و قال الله تعالی اَلَّذِینَ إِذٰا ذُکِرَ اَللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ. »
2) 2) - الکافی: 2/612، باب ثواب قراءة القرآن، حدیث 5؛ «عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مَنْ قَرَأَ عَشْرَ آیَاتٍ فِی لَیْلَةٍ لَمْ یُکْتَبْ مِنَ الْغَافِلِینَ وَ مَنْ قَرَأَ خَمْسِینَ آیَةً کُتِبَ مِنَ الذَّاکِرِینَ وَ مَنْ قَرَأَ مِائَةَ آیَةٍ کُتِبَ مِنَ الْقَانِتِینَ وَ مَنْ قَرَأَ مِائَتَیْ آیَةٍ کُتِبَ مِنَ الْخَاشِعِینَ وَ مَنْ قَرَأَ ثَلَاثَ مِائَةِ آیَةٍ کُتِبَ مِنَ الْفَائِزِینَ وَ مَنْ قَرَأَ خَمْسَمِائَةِ آیَةٍ کُتِبَ مِنَ الْمُجْتَهِدِینَ وَ مَنْ قَرَأَ أَلْفَ آیَةٍ کُتِبَ لَهُ قِنْطَارٌ مِنْ تِبْرٍ الْقِنْطَارُ خَمْسَةَ عَشَرَ أَلْفَ مِثْقَالٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ الْمِثْقَالُ أَرْبَعَةٌ وَ عِشْرُونَ قِیرَاطاً أَصْغَرُهَا مِثْلُ جَبَلِ أُحُدٍ وَ أَکْبَرُهَا مَا بَیْنَ السَّمَاءِ إِلَی الْأَرْضِ.»
زیادتر میشود. هیچ وقت مؤمن عقب گرد نمیکند و در ایمان خود سست نمیشود. تصمیمات مثبتی میگیرد، عمل میکند و از تصمیمات مثبتش بریده نمیشود. هیچ وقت نمیگوید: نمیتوانم، نمیشود.
« وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ» (1)
بندگان مؤمنم در همه امور فقط به من تکیه میکنند. هر کس در قالب علم، فلسفه و دانش، حرفهای بیهوده بزند، بگوید: امروز دیگر روز حرف زدن از دین نیست، بلکه روز ابزار است، میگوید: برو، من به خدا تکیه دارم، او گره کار مرا باز و مشکل مرا حل میکند. بیمار مرا شفا میدهد و قرض مرا ادا میکند:
« وَ إِذٰا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ» (2)
« اَلَّذِینَ هُمْ عَلیٰ صَلاٰتِهِمْ دٰائِمُونَ» (3)
بندگان مؤمن در نماز دائمی هستند. این دائمی را از فعل مضارع بیرون
میآوریم؛ یعنی نماز آنان، نمازی همیشگی است. تا آخر عمر از نماز بیرون نمیروند و زلف زندگی خود را به زلف نماز گره زدهاند. همین معنا را در سوره معارج دارد:
« اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ» (1)
همچنین بندگان مؤمن من، دست بسته و بخیل نیستند، بلکه خیلی مشتاقانه، مازاد هر نعمتی که به آنها عطا کردم، در راه من میپردازند. (2)
پاداش این حالات مثبت و اعمال پاک، در این عالم تنها وعده نیست، بلکه سند ملکی این پاداشها را هم اکنون میدهد. سندش در قرآن است.
جمله، جمله اسمیه است، نه فعلیه. در عربی، جمله اسمیه با فعلیه خیلی فرق میکند. جمله اسمیه اثبات مطلب است؛ یعنی مسأله تمام شده است.
1) 1) - انفال (8) : 3؛ «هم آنان که نماز را برپا میدارند و ازآنچه به آنان روزی دادهایم، انفاق میکنند.»
2) 2) - الکافی: 2/235، باب المؤمن و علاماته و صفاته، حدیث 17؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ الْمُؤْمِنُ حَلِیمٌ لَایَجْهَلُ وَ إِنْ جُهِلَ عَلَیْهِ یَحْلُمُ وَ لَایَظْلِمُ وَ إِنْ ظُلِمَ غَفَرَ وَ لَایَبْخَلُ وَ إِنْ بُخِلَ عَلَیْهِ صَبَرَ.» الکافی: 2/241، باب المؤمن و علاماته و صفاته، حدیث 36؛ «عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیه السلام قَالَ مِنْ أَخْلَاقِ الْمُؤْمِنِ الْإِنْفَاقُ عَلَی قَدْرِ الْإِقْتَارِ وَ التَّوَسُّعُ عَلَی قَدْرِ التَّوَسُّعِ وَ إِنْصَافُ النَّاسِ وَ ابْتِدَاؤُهُ إِیَّاهُمْ بِالسَّلَامِ عَلَیْهِمْ.» وسائل الشیعة: 4/58، باب: 13، حدیث 4501؛ «ابِی مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الْعَسْکَرِیِّ علیه السلام قَالَ عَلَامَاتُ الْمُؤْمِنِ خَمْسٌ وَ عَدَّ مِنْهَا صَلَاةَ الْإِحْدَی وَ خَمْسِینَ.» أعلامالدین: 131 - 130؛ «و قال علیه السلام: امتحنوا شیعتنا عند ثلاث عند مواقیت الصلاة کیف محافظتهم علیها و عند أسرارهم کیف حفظهم لها من عدونا و عند أموالهم کیف.»
« أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ» (1)
« أُولٰئِکَ » از اسمای اشارات است. «لام» لام ملکی است، یعنی سند را نوشته و امضا کردهام.
هم اکنون برای اینان درجاتی در پیشگاه پروردگار هست. این درجات چیست؟ کسی نمیداند. پاداشی که با کلمه جمع آمده است. «درجات» نه درجه، درجات از سه به بالا است، اما چقدر است، ما نمیدانیم.
اما اگر بندگان مؤمنم در دوره عمر خود لغزشهایی داشتهاند:
«وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ»
آمرزش نسبت به این بندگانم را نیز ملکی کردم. پاداش نیکو و با ارزش که ملک آنان شده است، نه این که بعد ملک آنان بشود.
لطیفهای از این آیات استفاده میشود؛ این که میفرماید: اکنون درجات، مغفرت و اجر کریم را ملک آنان کردم، خدا، خدایی نیست که چیزی را ملک تو کند و از تو پس بگیرد، برای این که از تو پس نگیرد، چه کار میکند؟ به تو توفیق میدهد و تو را در دایره ایمان نگه میدارد، تا با ایمان از دنیا بروی.
به ما خبر دادند که در شب عید فطر، میخواهی به همه جایزه بدهی. (2)مگر
1) 1) - انفال (8) : 4؛ «مؤمنان واقعی و حقیقی فقط آنانند، برای ایشان نزد پروردگارشان درجاتی بالا و آمرزش و رزق نیکو و فراوانی است.»
2) 2) - مستدرک الوسائل: 6/154، باب 32، حدیث 6678؛ «وَ عَنْهُ صلی الله علیه و آله قَالَ إِنَّ الْمَلَائِکَةَ یَقُومُونَ یَوْمَ الْعِیدِ عَلَی أَفْوَاهِ السِّکَّةِ وَ یَقُولُونَ اغْدُوا إِلَی رَبٍّ کَرِیمٍ یُعْطِی الْجَزِیلَ وَ یَغْفِرُ الْعَظِیمَ.» الکافی: 4/67، باب فضل شهر رمضان، حدیث 6؛ «أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ کَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله یُقْبِلُ بِوَجْهِهِ إِلَی النَّاسِ فَیَقُولُ یَا مَعْشَرَ النَّاسِ إِذَا طَلَعَ هِلَالُ شَهْرِ رَمَضَانَ غُلَّتْ مَرَدَةُ الشَّیَاطِینِ وَ فُتِحَتْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ وَ أَبْوَابُ الْجِنَانِ وَ أَبْوَابُ الرَّحْمَةِ وَ غُلِّقَتْ أَبْوَابُ النَّارِ وَ اسْتُجِیبَ الدُّعَاءُ وَ کَانَ لِلَّهِ فِیهِ عِنْدَ کُلِّ فِطْرٍ عُتَقَاءُ یُعْتِقُهُمُ اللَّهُ مِنَ النَّارِ وَ یُنَادِی مُنَادٍ کُلَّ لَیْلَةٍ هَلْ مِنْ سَائِلٍ هَلْ مِنْ مُسْتَغْفِرٍ اللَّهُمَّ أَعْطِ کُلَّ مُنْفِقٍ خَلَفاً وَ أَعْطِ کُلَّ مُمْسِکٍ تَلَفاً حَتَّی إِذَا طَلَعَ هِلَالُ شَوَّالٍ نُودِیَ الْمُؤْمِنُونَ أَنِ اغْدُوا إِلَی جَوَائِزِکُمْ فَهُوَ یَوْمُ الْجَائِزَةِ ثُمَّ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام أَمَا وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ مَا هِیَ بِجَائِزَةِ الدَّنَانِیرِ وَ لَاالدَّرَاهِم.»
نگفتهاند:
«الذی جعلته للمسلمین عیداً» (1)والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1) 1) - من لا یحضره الفقیه: 1/513، باب صلاة عیدین، حدیث 1481.
فهرست آیات
آیه
شمارهآیه
صفحه
. فاتحه (1)
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ»
1
273
«الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَٰلَمِینَ»
2
440
« إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ»
5
136
. بقره (2)
« فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا»
10
222
« أَنَّ لَهُمْ جَنَّٰتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَٰرُ»
25
61
« إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً»
30
389
« وَ لَاتَقْرَبَا هَٰذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونَا مِنَ الظَّٰلِمِینَ»
35
116
« وَ کُلَا مِنْهَا رَغَدًا»
35
118
« وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلَوٰةِ»
45
257
« إِهْبِطُوا مِصْرًا»
61
123
« إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَن تَذْبَحُوا بَقَرَةً»
67
78
« وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْنًا»
83
229، 323
« وَ إِذِ ابْتَلَیٰ إِبْرَ ٰهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَٰتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا»
124
301
« رَبَّنَا وَ اجْعَلْنَا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِن ذُرِّیَّتِنَآ أُمَّةً مُّسْلِمَةً لَّکَ»
128
291
« وَ إِنَّهُ فِی الْأَخِرَةِ لَمِنَ الصَّٰلِحِینَ»
130
104
« إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَٰلَمِینَ»
131
268، 426، 429
« الَّذِینَ إِذَآ أَصَٰبَتْهُم مُّصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَیْهِ رَ ٰجِعُونَ»
156
355، 411
أُو لَِٰکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَ ٰتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَأُولٰئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ»
157
355
« یَٰأَیُّهَا النَّاسُ کُلُوا مِمَّا فِی الْأَرْضِ حَلَٰلاً طَیِّبًا وَ لَاتَتَّبِعُوا خُطُوَ ٰتِ الشَّیْطَٰنِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُّبِینٌ»
168
391، 439
« وَ لَٰکِنَّ الْبِرَّ مَنْ ءَامَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْأَخِرِ وَ الْمَلَٰئِکَةِ وَ الْکِتَٰبِ وَالنَّبِیِّینَ»
177
250
« یَٰأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ»
183
447
« وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ»
186
127
« تِلْکَ عَشَرَةٌ کَامِلَةٌ»
196
287
« تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَیٰ بَعْضٍ»
253
424
« ءَامَنَ الرَّسُولُ بِمَآ أُنزِلَ إِلَیْهِ مِن رَّبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ ءَامَنَ بِاللَّهِ. . .»
285
304، 449، 450
« وَقَالُوا سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا غُفْرَانَکَ»
285
449
« لَایُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا»
286
423
. آل عمران (3)
« وَأُحْیِ الْمَوْتَیٰ بِإِذْنِ اللَّهِ»
49
77
« إِتَّقُواْ اللَّهِ»
50
95
« کُنتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ»
110
182، 232
« کُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ»
185
222
« وَلِلَّهِ مُلْکُ السَّمَٰوَ ٰتِ وَالْأَرْضِ»
189
297
« إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَٰوَ ٰتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَٰفِ الَّیْلِ وَالنَّهَارِ لَأَیَٰتٍ لِاُّوْلِی الْأَلْبَٰبِ»
190
306
. نساء (4)
« إِنَّمَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَارًا»
10
223
« لَاتَأْکُلُوا أَمْوَ ٰلَکُم بَیْنَکُم بِالْبَٰطِلِ إِلَّآ أَن تَکُونَ تِجَٰرَةً عَن تَرَاضٍ»
29
164
« یَٰأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنکُمْ»
59
260
. مائده (5)
« فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ»
6
223
« یَٰأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا مَن یَرْتَدَّ مِنکُمْ عَن دِینِهِ. . . أَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ»
54
434
« تَرَیٰ أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ»
83
226
« یَٰأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا عَلَیْکُمْ أَنفُسَکُمْ»
105
222
. انعام (6)
« إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَٰوَ ٰتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفًا. . .»
79
225، 254
« إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا»
29
60
« أَوَ مَن کَانَ مَیْتًا فَأَحْیَیْنَٰهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ»
122
412
. اعراف (7)
« قَالَ مَا مَنَعَکَ أَلَّا تَسْجُدَ»
12
125
« خَلَقْتَنِی مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِینٍ»
12
125
« قَالَ فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ»
13
125، 126
وَ إِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتِی إِلَیٰ یَوْمِ الدِّینِ»
14
125، 126
« قَالَ إِنَّکَ مِنَ الْمُنظَرِینَ»
15
372
« وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَیٰ ءَامَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِم بَرَکَٰتٍ مِّنَ السَّمَآءِ وَالأَْرْضِ»
96
205، 208
« وَوَ ٰعَدْنَا مُوسَیٰ ثَلَٰثِینَ لَیْلَةً وَأَتْمَمْنَٰهَا بِعَشْرٍ»
142
287
« وَ خَرَّ مُوسَیٰ صَعِقًا»
143
156
« لَهُمْ قُلُوبٌ لَّایَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لَّایُبْصِرُونَ بِهَا. . .
أُولَٰئِکَ هُمُ الْغَٰفِلُونَ»
179
37، 311
« أَوَ لَمْ یَنظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّمَٰوَ ٰتِ وَالأَْرْضِ»
185
224
. انفال (8)
« فَاتِّقُوُاْ اللَّهِ وَأَصْلِحُوا ذَاتَ بَیْنِکُمْ وَأَطِیعُوا اللَّهِ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ»
1
451، 453، 454، 457
« إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ»
2
128، 458، 459
« وَإِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ ءَایَٰتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَٰنًا وَعَلَیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ»
2
459، 460
« الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَوٰةَ وَمِمَّا رَزَقْنَٰهُمْ یُنفِقُونَ»
3
461
« أُولَٰئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَّهُمْ دَرَجَٰتٌ عِندَ رَبِّهِمْ وَمَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ»
4
462
« نِعْمَ الْمَوْلَیٰ وَنِعْمَ النَّصِیرُ»
40
171
« وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَیْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ. . .»
41
448
. توبه (9)
« بَرَآءَةٌ مِّنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ»
1
369
« فَسِیحُواْ فِی الأَْرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ»
2
369
« یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُم بِرَحْمَةٍ مِّنْهُ وَرِضْوَ ٰنٍ وَجَنَّٰتٍ لَّهُمْ فِیهَا نَعِیمٌ مُّقِیمٌ»
21
446
« اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لَاتَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِن تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِینَ مَرَّةً»
80
344
« وَلَا تُصَلِّ عَلَیٰ أَحَدٍ مِّنْهُم مَّاتَ أَبَدًا»
84
344
« وَ کُونُوا مَعَ الصَّٰدِقِینَ»
119
140، 440
« حَرِیصٌ عَلَیْکُم بِالْمُؤْمِنِینَ رَءُوفٌ رَّحِیمٌ»
128
454
. یونس (10)
« أَلَآ إِنَّ أَوْلِیَآءَ اللَّهِ لَاخَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لَاهُمْ یَحْزَنُونَ»
62
32، 33
« الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ کَانُواْ یَتَّقُونَ»
63
32، 35، 41
« لَهُمُ الْبُشْرَیٰ فِی الْحَیَوٰةِ الدُّنْیَا وَ فِی الْأَخِرَةِ لَاتَبْدِیلَ لِکَلِمَٰتِ اللَّهِ ذَ ٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ»
64
32، 35
« وَ إِن یَمْسَسْکَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلَا کَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ. . .»
107
209
. هود (11)
« وَ مَا مِن دَآبَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلَّا عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا»
6
210
« إِنَّ إِبْرَ ٰهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوَّ ٰهٌ مُّنِیبٌ»
75
98، 103
« إِنْ أُرِیدُ إِلَّا الْإِصْلَٰحَ مَا اسْتَطَعْتُ. . . عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ»
88
105، 106
« وَ أَقِمِ الصَّلَوٰةَ طَرَفَیِ النَّهَارِ وَ زُلَفًا مِّنَ الَّیْلِ»
114
94، 388
« إِنَّ الْحَسَنَٰتِ یُذْهِبْنَ السَّیَِّاتِ ذَ ٰلِکَ ذِکْرَیٰ لِلذَّ ٰکِرِینَ»
114
271
« مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِینَ»
119
339
. یوسف (12)
« وَ إِن کُنتَ مِن قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَٰفِلِینَ»
3
42
« إِذْ قَالَ یُوسُفُ لِأَبِیهِ یَٰأَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَبًا وَالشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سَٰجِدِینَ»
4
42، 43، 44، 126، 320
« کَمَآ أَتَمَّهَا عَلَیٰ أَبَوَیْکَ مِن قَبْلُ إِبْرَ ٰهِیمَ وَ إِسْحَٰقَ»
6
132
« بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنفُسُکُمْ أَمْرًا»
18
222
« بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرَ ٰهِمَ مَعْدُودَةٍ»
20
194
« وَ کَانُوا فِیهِ مِنَ الزَّ ٰهِدِینَ»
20
115
« إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الُْمخْلَصِینَ»
24
104
« معاذ الله»
23
321
« قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ»
32
137، 311، 323، 359
« ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَّهُ الْوَ ٰحِدُ الْقَهَّارُ»
39
312
« فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَیْهِ قَالُوایَٰأَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ. . .»
88
425
« قَالَ هَلْ عَلِمْتُم مَّا فَعَلْتُم بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ»
89
323
« قَالَ لَاتَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللَّهُ لَکُمْ»
92
323
« قَالُواْ یَٰأَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَآ»
97
370
« سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ»
98
370
« وَ قَالَ یَٰأَبَتِ هَٰذَا تَأْوِیلُ رُءْیَٰیَ مِن قَبْلُ»
100
321
« رَبِّ قَدْ ءَاتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنِی مِن تَأْوِیلِ الْأَحَادِیثِ»
101
292، 323
« تَوَفَّنِی مُسْلِمًا وَ أَلْحِقْنِی بِالصَّٰلِحِینَ»
101
115، 292، 295
« لَقَدْ کَانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِاُّولِی الْأَلْبَٰبِ»
111
51
. رعد (13)
« أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»
28
274
« طُوبَیٰ لَهُمْ وَ حُسْنُ مََابٍ»
29
59
. ابراهیم (14)
« إِن یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ»
19
433
« تُؤْتِی أُکُلَهَا کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا»
25
445
« رَّبَّنَآ إِنِّی أَسْکَنتُ مِن ذُرِّیَّتِی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِندَ بَیْتِکَ الُْمحَرَّمِ رَبَّنَا لِیُقِیمُوا الصَّلَوٰةَ»
37
100، 101، 269
« رَبِّ اجْعَلْنِی مُقِیمَ الصَّلَوٰةِ وَ مِن ذُرِّیَّتِی»
40
270
. حجر (15)
« إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحَٰفِظُونَ»
9
162
« وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی»
29
191، 222
« قَالَ رَبِّ فَأَنظِرْنِی إِلَیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ»
36
372
. نحل (16)
« وَ أَوْحَیٰ رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِی مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتًا»
68
307
« ثُمَّ کُلِی مِن کُلِّ الَّثمَرَ ٰتِ فَاسْلُکِی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلاً. . .»
69
307
« وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصَٰرَ وَ الْأَفْئِدَةَ»
78
223
. اسراء (17)
« سُبْحَٰنَ الَّذِی أَسْرَیٰ بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَا. . .»
1
249
« وَ قُل لَّهُمَا قَوْلًا کَرِیمًا»
23
232
« إِنَّ الْمُبَذِّرِینَ کَانُوا إِخْوَ ٰنَ الشَّیَٰطِینِ وَ کَانَ الشَّیْطَٰنُ لِرَبِّهِ کَفُورًا»
27
386
« وَزِنُوا بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِیمِ»
35
351
« وَ لَاتَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحًا»
37
223
« وَ لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی ءَادَمَ وَحَمَلْنَٰهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ. . .»
70
283
« أَقِمِ الصَّلَوٰةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَیٰ غَسَقِ الَّیْلِ»
78
259
« وَ قُرْءَانَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْءَانَ الْفَجْرِ کَانَ مَشْهُودًا»
78
260
« قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَ الْجِنُّ عَلَیٰ أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هَٰذَا الْقُرْءَانِ. . .»
88
305
. کهف (18)
« الَّذینَ ضَلّ سَعْیُهُمْ فِی الحَیاةِ الدُّنیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا»
104
37، 209
« إِنَّ الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّٰلِحَٰتِ کَانَتْ لَهُمْ جَنَّٰتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلًا»
107
117
« خَٰلِدِینَ فِیهَا لَایَبْغُونَ عَنْهَا حِوَلاً»
108
117
« فَمَن کَانَ یَرْجُوا لِقَآءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صَٰلِحًا وَ لَایُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدَا»
110
252
. مریم (19)
« وَ ءَاتَیْنَٰهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا»
12
56
« إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ ءَاتَیٰنِیَ الْکِتَٰبَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا»
30
56
« وَ أَوْصَٰنِی بِالصَّلَوٰةِ وَالزَّکوٰةِ»
31
271
« وَ اذْکُرْ فِی الْکِتَٰبِ إِسْمَٰعِیلَ إِنَّهُ کَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ وَ کَانَ رَسُولًا نَّبِیًّا»
54
271
« وَکَانَ یَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلوٰةِ وَالزَّکوٰةِ وَکَانَ عِندَ رَبِّهِ مَرْضِیّاً»
55
271
« أَضَاعُوا الصَّلَوٰةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَوَ ٰتِ»
59
223
« وَ لَایُظْلَمُونَ شَیًْا»
60
341
. طه (20)
« وَ أَقِمِ الصَّلَوٰةَ لِذِکْرِی»
14
274
« فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَّیِّنًا»
44
233
. انبیاء (21)
« وَ مَا جَعَلْنَٰهُمْ جَسَدًا لَّایَأْکُلُونَ الطَّعَامَ»
8
223
« وَ نَضَعُ الْمَوَ ٰزِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیَٰمَةِ»
47
341
« وَ إِن کَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنَا بِهَا وَ کَفَیٰ بِنَا حَٰسِبِینَ»
47
341
« وَ مَآ أَرْسَلْنَٰکَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَٰلَمِینَ»
107
374، 424، 454
. مؤمنون (23)
« یَٰأَیُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّبَٰتِ»
51
237
. نور (24)
« رِجَالٌ لَّاتُلْهِیهِمْ تَجَٰرَةٌ وَ لَابَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ»
37
150، 161
. شعراء (26)
« وَ إِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ»
80
460
« یَوْمَ لَایَنفَعُ مَالٌ وَ لَابَنُونَ»
88
190، 222
« إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ»
89
190، 222
« نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ»
193
189
« عَلَیٰ قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ»
194
189
. قصص (28)
« خَآئِفًا یَتَرَقَّبُ»
18
430
« تَمْشِی عَلَی اسْتِحْیَآءٍ»
25
432، 435
« قَالَتْ إِحْدَیٰهُمَا یَٰأَبَتِ اسْتَْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ»
26
432
« إِنَّکَ لَاتَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لَٰکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یَشَآءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ»
56
59
« إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْءَانَ لَرَآدُّکَ إِلَیٰ مَعَادٍ»
85
73
. عنکبوت (29)
« وَ مَا عَلَی الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَٰغُ الْمُبِینُ»
18
59
« اتْلُ مَآ أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتَٰبِ وَ أَقِمِ الصَّلَوٰةَ إِنَّ الصَّلَوٰةَ تَنْهَیٰ عَنِ الْفَحْشَآءِ وَ الْمُنکَرِ وَ لَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ. . .»
45
272، 273، 274
. روم (30)
« یَعْلَمُونَ ظَٰهِرًا مِّنَ الْحَیَوٰةِ الدُّنْیَا وَ هُمْ عَنِ الْأَخِرَةِ هُمْ غَٰفِلُونَ»
7
331
« فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا»
30
181
. لقمان (31)
« وَ اتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنَابَ إِلَیَّ»
15
106
« ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ»
15
107
« وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظَٰهِرَةً وَ بَاطِنَةً»
20
221، 240
. سجده (32)
« فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّآ أُخْفِیَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزَآءً بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ»
17
62، 289
. احزاب (33)
« إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِمَٰتِ وَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَٰتِ وَ الْقَٰنِتِینَ وَ الْقَٰنِتَٰتِ. . . وَ الذَّ ٰکِرِینَ اللَّهَ کَثِیرًا وَ الذَّ ٰکِرَ ٰتِ أَعَدَّ للَّهُ لَهُم مَّغْفِرَةً وَ أَجْرًا عَظِیًما»
35
287، 288، 290،
296، 365، 366،
367، 405، 407،
408، 409
. سبأ (34)
« یَعْلَمُ مَا یَلِجُ فِی الْأَرْضِ وَ مَا یَخْرُجُ مِنْهَا وَ مَا یَنزِلُ. . .»
2
384
« وَ قَلِیلٌ مِّنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ»
13
439
. فاطر (35)
« مَّا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ. . . وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ»
2
203، 207
« بِإِذْنِ اللَّهِ»
32
405، 406
. صافات (37)
« وَ إِنَّ مِن شِیعَتِهِ لَإِبْرَ ٰهِیمَ»
83
427
« قَالَ یَٰبُنَیَّ إِنِّی أَرَیٰ فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ. . .»
102
72
. ص (38)
« یَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَٰکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُم بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ»
26
389
« لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنکَ وَ مِمَّن تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعِینَ»
85
386
. زمر (39)
« اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لَایُؤْمِنُونَ بِالْأَخِرَةِ»
45
127
. فصلت (41)
« سَنُرِیهِمْ ءَایَٰتِنَا فِی الْأَفَاقِ وَ فِی أَنفُسِهِمْ حَتَّیٰ یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»
53
222
. شوری (42)
« لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ»
11
91، 92
. زخرف (43)
« وَ تَلَذُّ الْأَعْیُنُ»
71
228
. جاثیه (45)
« وَ مَا یُهْلِکُنَآ إِلَّا الدَّهْرُ»
24
60
. محمد (47)
« وَ الَّذِینَ کَفَرُوا یَتَمَتَّعُونَ وَ یَأْکُلُونَ کَمَا تَأْکُلُ الْأَنْعَٰمُ والنَّارُ مَثْوًی لَّهُمْ»
12
350
. فتح (48)
« إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحًا مُّبِینًا»
1
172
. حجرات (49)
« قَالَتِ الْأَعْرَابُ ءَامَنَّا»
14
343
« وَ لَٰکِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمَٰنُ فِی قُلُوبِکُمْ» 14
343
« إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ ءَامَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتَابُوا وَ جَٰهَدُوا بِأَمْوَ ٰلِهِمْ وَ أَنفُسِهِمْ. . .»
15
303
. ق (50)
« بِقَلْبٍ مُّنِیبٍ»
33
222
« إِنَّ فِی ذَ ٰلِکَ لَذِکْرَیٰ لِمَن کَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ»
37
303
. ذاریات (51)
« فَفِرُّوا إِلَی اللَّهِ إِنِّی لَکُم مِّنْهُ نَذِیرٌ مُّبِینٌ»
50
437
. قمر (54)
« فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُّقْتَدِرِ»
55
290
. حدید (57)
« وَ أَنفِقُوا مِمَّا جَعَلَکُم مُّسْتَخْلَفِینَ فِیهِ»
7
385، 388
« یَوْمَ تَرَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَٰتِ یَسْعَیٰ نُورُهُم بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمَٰنِهِم»
12
254، 411
« وَ الَّذِینَ ءَامَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولَِٰکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ وَ الشُّهَدَآءُ. . .»
19
206
. مجادله (58)
« حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ یَصْلَوْنَهَا فَبِئْسَ الْمَصِیرُ»
8
59
« اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطَٰنُ فَأَنسَیٰهُمْ ذِکْرَ اللَّهِ أُولَٰئِکَ حِزْبُ الشَّیْطَٰنِ. . .»
19
387
. حشر (59)
« لَوْ أَنزَلْنَا هَٰذَا الْقُرْءَانَ عَلَیٰ جَبَلٍ لَّرَأَیْتَهُ خَٰشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْیَةِ اللَّهِ»
21
155، 451
. صف (61)
« نَصْرٌ مِّنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ»
13
171
. جمعه (62)
« وَ اذْکُرُوا اللَّهَ کَثِیرًا»
10
132
. منافقون (63)
« إِذَا جَآءَکَ الْمُنَٰفِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللَّهِ. . . یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَٰفِقِینَ لَکَٰذِبُونَ»
1
134، 135
. طلاق (65)
« سَیَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْرًا»
7
210
. تحریم (66)
« عَلَیْهَا مَلَٰائِکَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَّایَعْصُونَ اللَّهَ مَآ أَمَرَهُمْ»
6
214
. ملک (67)
« مَّا تَرَیٰ فِی خَلْقِ الرَّحْمَٰنِ مِن تَفٰاوُتٍ»
3
119
« إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ»
13
437
. معارج (70)
« الَّذِینَ هُمْ عَلَیٰ صَلَاتِهِمْ دَائِمُونَ»
23
460
. انسان (76)
« وَ یُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَیٰ حُبِّهِ مِسْکِینًا وَ یَتِیًما وَ أَسِیرًا»
9
297
. نازعات (79)
« مَتَٰعًا لَّکُمْ وَ لِأَنعَٰمِکُمْ»
33
203
« وَ أَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوَیٰ»
40
223
. تکویر (81)
« لِمَن شَآءَ مِنکُمْ أَن یَسْتَقِیمَ»
28
351
. بروج (85)
« وَ مَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّآ أَن یُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ»
8
358
. غاشیه (88)
« وُجُوهٌ یَوْمئِذٍ نَّاعِمَةٌ»
8
366
« لِّسَعْیِهَا رَاضِیَةٌ»
9
366
« أَفَلَا یَنظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ»
17
306
. فجر (89)
« وَ الْفَجْرِ»
1
288
« وَ لَیَالٍ عَشْرٍ»
2
288
« کَلَّا بَل لَّاتُکْرِمُونَ الْیَتِیمَ»
17
234
« یَٰأَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ»
27
274، 329
« ارْجِعِی إِلَیٰ رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً»
28
274، 329
« فَادْخُلِی فِی عِبَٰدِی»
29
274، 329
« وَ ادْخُلِی جَنَّتِی»
30
274، 290، 329
. بلد (90)
« أَلَمْ نَجْعَل لَّهُ عَیْنَیْنِ»
8
223
« وَ لِسَانًا وَ شَفَتَیْنِ»
9
223
« فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ»
11
284
« وَ مَآ أَدْرَیٰکَ مَا الْعَقَبَةُ»
12
284
« فَکُّ رَقَبَةٍ»
13
284
« أَوْ إِطْعَٰمٌ فِی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَةٍ»
14
284، 285
« یَتِیماً ذَا مَقْرَبَةٍ»
15
284، 285
« أَوْ مِسْکِینًا ذَا مَتْرَبَةٍ»
16
284، 285
. ضحی (93)
« وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَیٰ»
5
456
« أَلَمْ یَجِدْکَ یَتِیًما فََاوَیٰ»
6
452
« وَ وَجَدَکَ ضَآلًّا فَهَدَیٰ»
7
452
« وَ وَجَدَکَ عَائِلاً فَأَغْنَیٰ»
8
452
. شرح (94)
« أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ»
1
453
« وَ وَضَعْنَا عَنکَ وِزْرَکَ»
2
453
. علق (96)
« اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ»
1
226
خَلَقَ الْإِنسَٰنَ مِنْ عَلَقٍ»
2
226
اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ»
3
226
الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ»
4
226
عَلَّمَ الْإِنسَٰنَ مَا لَمْ یَعْلَمْ»
5
226
. نصر (110)
« إِذَا جَآءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ»
1
172
فهرست روایات
روایت
معصوم
صفحه
« آه من قلّة الزاد و طول الطریق و بعد السفر»
امیرالمؤمنین علیه السلام
144
« أبی الله أن یجری الأشیاء الّا باسباب»
امام صادق علیه السلام
180
« أَحْمَدُه عَلی السَرّاء والضَرّاء»
امام حسین علیه السلام
321
« ادع الله أن یرزقنا الشهادة»
امام صادق علیه السلام
206
« اذا قام العبدُ للصلاة فکان هواه وقلبه الی اللّٰه تعالی انصرف
کیوم ولدته اُمُّه»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
274
« اذا نزلت نازلة فاجعلوا انفسکم دون دینکم»
امیرالمؤمنین علیه السلام
251
« اذهبوا انتم الطلقاء»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
324
« اربع من اعطیهن فقد اعطی خیر الدنیا والآخرة بدنا
صابرا»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
173
« ارجع الیهم فان استطعت أن تؤخّرهم الی غدٍ وتدفَعَهُمْ عَنّٰا
العشیة لعلّنا نصلّی لربّنا»
امام حسین علیه السلام
258
« اشهد انّک الامام البرّ التقیّ الرضیّ الزکیّ الهادی المهدیّ»
زیارت اربعین
136
« أعداء الانسان ثلاثة: دنیاه و شیطانه و نفسه»
؟
336
« أعدی عدوّک نفسک التی بین جنبیک»
رسول اللهّ صلی الله علیه و آله
337، 338
« اکرم الضیف و لو کان کافراً»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
85
« الانسان سرّی و انا سرّه»
حدیث قدسی
133
« الایمان اقرار باللسان»
امام رضا علیه السلام
137، 140
« الذی جعلته للمسلمین عیداً»
دعای عید فطر
97، 463
« الله اکبر أن یوصف»
امیرالمؤمنین علیه السلام
329
« اللهم الیک صمدتُ من ارضی و قطعت البلاد رجاء رحمتک
فلا تخیّبنی. . .»
زیارتامامرضا علیه السلام
294
« اللهم انّ قلوب المخبتین الیک والهة»
زیارت امین اللّه
407
« اللهم انّی اسئلک برحمتک التی وسعت کل شیء»
دعای کمیل
411
« الهی رضاً بقضائک صبراً علی بلائک لامعبود سواک»
امام حسین علیه السلام
139
« الهی رضاً بقضاءک صبراً علی بلائک»
امام حسین علیه السلام
295
« أنا عبدک الضعیف الذلیل المسکین المستکین»
دعای کمیل
314
« أن تعبد الله بقدر حاجتک الیه و أن تعصیه بقدر صبرک علی
النار. . . و أن تعمل لآخرتک بقدر بقائک فیها»
امیرالمؤمنین علیه السلام
211، 213، 215، 216
« انّ افضل الاعمال بعد الایمان الصلاة»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
265
« إنّ الله سبحانه وتعالیٰ جعل الذکر جلاءً للقلوب»
امیرالمؤمنین علیه السلام
151، 154، 163، 174
« إنَّ اللهَ لا یَنْظرُ إلی صُورکم و اعمالکم إنّما ینظر الی
قلوبکم»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
40، 358
« انّ لله تعالیٰ فی الارض اوانی ألٰاو هی القلوب. . . أرقّها
للأخوان و أصْفٰاهٰا من الذنوب»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
164 - 165، 169، 172
« إنّی احبّ الصلاة»
امام حسین علیه السلام
277
« بالصالحات یستدلّ علی الایمان»
امیرالمؤمنین علیه السلام
192
« تُجلی بالتنزیل»
امیرالمؤمنین علیه السلام
306
« تفکر ساعة خیر من عبادة ستین سنة»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
41
« تنام عینای و لاینام قلبی»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
80
« جعلت لنا اسماعاً وابصاراً و افئدة»
امام حسین علیه السلام
208
« خلق الملائکة و رکّب فیهم العقل»
امیرالمؤمنین علیه السلام
75
« دعیتم الی ضیافة الله»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
85
« سبّوح قدّوس ربّ الملائکة و الروح»
حدیث قدسی
128
« الصلاة عمود الدین فإن قبلت قبل ما سواها و ان ردّت ردّ
ما سواها»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
255
« الصلاة فی أوّل الوقت رضوان اللّه و فی آخره عفو اللّٰه»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
266
« الصلاة قربان کل تقی»
امام رضا علیه السلام
252
« الصلاة معراج المؤمن»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
249
« الصلاة میزان»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
266
« الصلاة نور المؤمن»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
254
« الصلوة نور مِنَ اللّٰه»
رسول اللهّ صلی الله علیه و آله
358
« الصوم جُنّة»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
93
« الصوم لی و أنا اجزی به»
حدیث قدسی
90
« علم الاسلام الصلاة»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
267
« علیک بالصوم فانّه لامثل له»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
91
« فاجْعَلنٰا مِنَ الشاکرین»
امام حسین علیه السلام
208
« فرشیّون بأبدانهم عرشیّون بأرواحهم»
امیرالمؤمنین علیه السلام
75، 76
« فزت و ربّ الکعبة»
امیرالمؤمنین علیه السلام
295
« فصلاح المرضیٰ فیما یعمله الطبیب و یدبّره لا فیما یشتهیه
المریض و یَقْتَرِحُهُ»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
180
« فالصورة صورة انسان و القلب قلب حیوان»
امیرالمؤمنین علیه السلام
331
« فکیف حیلتی یا ستار العیوب»
دعای کمیل
84
« القلب بیت الرّب»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
189
« القلب جار الله»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
189
« قلب المؤمن حرم الله»
امام صادق علیه السلام
39
« قلب المؤمن عرش الرحمن»
امام صادق علیه السلام
39
« قلب المؤمن عرش الله»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
189
« الکافی کاف لشیعتنا»
امام زمان علیه السلام
230
« کنت نبیّاً و آدم بین الماء و الطین»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
57
« کیف أصبحتَ قال: أصبحتُ یا رسول اللّٰه موقناً. . . هذا عبدٌ
نوّر الله قلبه بالایمان»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
309
« لَأَنْ یهدی الله عَلیٰ یَدَیْکَ رجلاً خیرٌ لک مما طلعت علیه
الشمس أو غربت»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
183
« لا یسعنی أرضی و لا سمائی و لکن یسعنی قلب عبدی
المؤمن»
حدیث قدسی
155 - 156
« للصائم فرحتان یفرحهما اذا افطر فرح و اذا لقی ربّه فرح
بصومه»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
92
« لکلّ شیء آفة و آفة الدین ترک الصلاة»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
267
« لم یرضها ثواباً لأولیائه و لا عقاباً لأعدائه»
امیرالمؤمنین علیه السلام
352
« ما أحسن الوفاء و أقبح الجفاء»
امیرالمؤمنین علیه السلام
121
« ما عبدتک خوفاً من نارک و لا طمعاً فی جنّتک لکن
وجدتک اهلاً للعبادة فَعَبَدْتُک»
امیرالمؤمنین علیه السلام
149 - 150
« المؤمن شهید»
امام صادق علیه السلام
206
« المؤمن من طاب مکسبه و حسنت خلیقته وصحّت
سریرته. . .»
امیرالمؤمنین علیه السلام
360، 383، 399، 411، 413
« المؤمن ینظر بنور الله»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
401، 414
« ما عبدناک حقّ عبادتک»
امیرالمؤمنین علیه السلام
212
« ما عَجَّتِ الارض الی ربها عَزَّوَجَلَّ کَعَجیجِهٰا من ثلاث»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
260
« مٰا کُنْتُ أعبد ربّاً لم أره»
امیرالمؤمنین علیه السلام
193
« ما هکذا الظنّ بک»
دعای کمیل
373
« المرضی ثلاثة: عن النفس، عن القلب، عن الروح. . .
و العارف فی درجة الولایة المختوم بالرؤیة و الکرامة»
امام صادق علیه السلام
187، 191 - 192، 194، 195
« ملئت بطونهم من الحرام»
امام حسین علیه السلام
419
« من ائتمنه المؤمنون علی أنفسهم و أموالهم»
امام محمدباقر علیه السلام
250
« من أین لی الخیر و لا یوجد الا من عندک و من أین لی
النجاة فلاتستطاع الاّ بک»
دعای ماه رمضان
312
« من رآنی فقد رأی الحقّ»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
152
« ناجاهم فی فکرهم وکَلَّمَهُمْ فی ذات عقولهم»
امیرالمؤمنین علیه السلام
327
« نوّر الله قلبه»
رسول اللهّ صلی الله علیه و آله
331
« النوم علیها قبل طلوع الشمس»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
260
«و الایمان مخالط لحمک و دمک»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
166
« وَساعة لمعاشرة الاخوان والثقات الذین یعرفونکم
عیوبکم. . .»
امام کاظم علیه السلام
182
« الوضوء نور»
امام صادق علیه السلام
233
« و هو شهر الانابة»
رسول اللّه صلی الله علیه و آله
96
« هب لی من قلبک الخشوع و من بدنک الخضوع و من
عینیک الدموع»
امام صادق علیه السلام
291
« هذا ما لا تقوم له السموات و الارض»
دعای کمیل
214
« یا حجر الخیر»
امیرالمؤمنین علیه السلام
217
« یا ربّ انّ آدم خلقتَه بیدک. . . قال یا موسی أَمَا عَلِمْتَ أنّ
الجفاء للحبیب شدید لاتحامل من الاحبّاء ماتحامل من
الاعداء»
حدیث قدسی
118 - 121
« یا رفیقَ من لا رفیقَ له»
دعای جوشن کبیر
314
« یا معبود العابدین، یا معروف العارفین، یا محبوب من أحبّه
یا جلیس الذاکرین، یا مشکور الشاکرین»
زیارت امام رضا علیه السلام
148
فهرست اشعار
مصرع اول
سراینده
صفحه
آب حیات من است، خاک سر کوی دوست
سعدی شیرازی
279
آتش به جهانی زند ار سوخته جانی
؟
229
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند
خواجه عبداللّه
انصاری
402
احرام گرفتهام به کویت
نظامی گنجوی
253
از آن روزی که ما را آفریدی
باباطاهر عریان
175
از خدا جوییم توفیق ادب
مولوی
121
از هزاران اندکی زین صوفیند
مولوی
325
اگر آهی کشم، دریا بسوزم
ملا محسن فیض
کاشانی
360 - 361
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
حافظ شیرازی
251
الهی دلی ده که جای تو باشد
طوطی همدانی
441
ای خاک ره تو خطّه خاک
غروی اصفهانی
57 - 58
ای که در کوچه معشوقه ما میگذری
حافظ شیرازی
411
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
سعدی شیرازی
322
این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست
حافظ شیرازی
297
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست؟
حافظ شیرازی
401
این من و این ذکر یارب یاربم
؟
295
بد گمانی کردن و حرص آوری
مولوی
124
برو این دام بر مرغ دگر نه
؟
311
به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود
سعدی شیرازی
170
بیادب تنها نه خود را داشت بد
مولوی
123
بیدلی در همه احوال خدا با او بود
حافظ شیرازی
36
تو دست افشانی را چه دانی؟
صائب تبریزی
326 - 327
جانش چه باشد که نثار قدم یار کنم
؟
297
چون که موسی باز گشت از کوه طور
ملا احمد نراقی
377
چون نمیداند دل دانندهای
مولوی
224
چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی
باباطاهر عریان
434
حسن یوسف را به عالم کس ندید
؟
193
خدایا داد از این دل داد از این دل
باباطاهر عریان
189
خواهی نشوی رسوا
؟
106
خوشا آنان که الله یارشان بی
باباطاهر عریان
175
خوشا آنانکه دائم در نمازند
باباطاهر عریان
315
خوشا آن دل که مأوای تو باشد
فیض کاشانی
242 - 243
دایه پستان چون گذارد در دهن
ملا احمد نراقی
377
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
حافظ شیرازی
409
در زدم و گفت کیست؟ گفتمش ای دوست دوست
فیض کاشانی
157 - 158
در میخانه که باز است چرا حافظ گفت
حافظ شیرازی
316
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حافظ شیرازی
253
دست حاجت چو بری نزد خداوندی بر
سعدی شیرازی
256
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو بستم
سعدی شیرازی
322
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
حافظ شیرازی
316
دید موسی کافری اندر رهی
ملا احمد نراقی
375
رشتهای بر گردنم افکنده دوست
؟
311
ز هر چه غیر یار استغفرالله
فیض کاشانی
316
زین سخن آمد دل موسی به جوش
ملا احمد نراقی
375
شب تاریک ره وادی ایمن در پیش
حافظ شیرازی
401 - 402
شد روان تا طور با حق راز گفت
ملا احمد نراقی
376
شستشویی کن و انگه به خرابات خرام
حافظ شیرازی
76
صمت وجوع و سهر و عزلت و ذکر بدوام
قاسم انوار
441
عشق آمد و از هستی خود بیخبرم کرد
صفایی
378
عمر خود را در چه پایان بردهای
مولوی
109
غسل در اشک زنم کاهل طریقت گویند
حافظ شیرازی
76
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
حافظ شیرازی
430
غیبت نکردهای که شوم طالب حضور
فروغی بسطامی
328
کای صوفی شراب آنگه شود صاف
حافظ شیرازی
328
کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نشود
ناصرالدین شاه
253
کودکان گاهی به خشم و گه به نازا
ملا احمد نراقی
377
که یکی هست و نیست جز او
هاتف اصفهانی
224
گرت سلطنت فقر ببخشد ای دل
حافظ شیرازی
63
گر قدمت هست چو مردان برو
سعدی شیرازی
109
گر میپذیری خسته، ما سخت خستهایم
؟
67
گفت ای موسی توانی یک پیام
ملا احمد نراقی
375
گفت حق کو آن پیام بندهام
ملا احمد نراقی
376
گفت رو از من بر آن تند خو
ملا احمد نراقی
376
لابه کرد عیسی ایشان را که این
مولوی
124
لطف الهی به منِ خوار و زار
؟
68
مائده از آسمان در میرسید
مولوی
125
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر
حافظ شیرازی
332
من غلط کردم در اول بیشمار
ملا احمد نراقی
39
من غم مهر حسین با شیر از مادر گرفتم
؟
315
منقطع شد خوان و ناز از آسمان
مولوی
124
موسیا ایمان برِ من عرضه کن
ملا احمد نراقی
378
ناتمامان جهان را کند این ده تمام
؟
287
نقش کردم رخ زیبای تو بر خانه دل
؟
166
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
حافظ شیرازی
276
هر که بیباکی کند اندر طریق
مولوی
125
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
حافظ شیرازی
140
هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست
؟
414
یا ربّ به سرّ و سرّ ذات بیمثالت
مهدیالهیقمشهای
144
یک نظر در کار این ویرانه کن
ملا احمد نراقی
39
فهرست اعلام
آخوند خراسانی 392
آدم علیه السلام 57، 116، 118، 119، 120، 121، 354، 372، 389
آزر، عموی ابراهیم علیه السلام 427، 429
آل محمد، اهل بیت، ائمه معصومین علیهم السلام 31، 51، 71، 85، 89، 113، 131، 147، 154، 161، 169، 170، 179، 190، 192، 201، 202، 205، 211، 221، 229، 238، 240، 241، 247، 250، 259، 265، 269، 283، 286، 301، 310، 319، 327، 335، 339، 349، 355، 358، 365، 371، 378، 383، 402، 405، 423، 430، 433، 445، 447، 449
ابراهیم علیه السلام 71، 72، 83، 98، 99، 100، 101، 103، 104، 105، 106، 107، 128، 132، 225، 267، 268، 269، 270، 290، 291، 301، 302، 312، 319، 426، 427، 429
ابن عباس 154، 196
ابوجهل 124
ابوذر 102، 103، 303، 305
ابوحمزه 270
ابوعمر زبیری 162
اسحاق علیه السلام 105، 132
اسماعیل علیه السلام 72، 98، 99، 105، 267، 270، 271، 290، 291
اصطهباناتی، آیت الله شیخ محمدباقر 415، 416، 417، 418
اصفهانی، آیت الله شیخ محمدحسین 414، 415
الهیان، شیخ علی اکبر 312
امام حسن مجتبی علیه السلام 74، 235، 237، 247، 248، 250، 259، 269، 277، 298
امام حسین، سیدالشهداء، اباعبداللّه علیه السلام 62، 74، 79، 136، 138، 139، 141، 148، 154، 157، 185، 208، 213، 228، 233، 237، 258، 259، 269، 270، 277، 321، 325، 335، 342، 357، 358، 418
امام رضا علیه السلام 65، 66، 148، 252، 294، 415
امام سجاد، زین العابدین علیه السلام 227، 237، 329، 339، 371، 373، 384، 390، 407، 418
امام صادق علیه السلام 39، 138، 161، 162، 183، 187، 190، 191، 192، 195، 205، 228، 230، 231، 233، 335
امام علی، امیرالمؤمنین علیه السلام 54، 55، 65، 74، 75، 85، 103، 121، 122، 124، 144،
149، 151، 154، 155، 161، 162، 163، 166، 168، 170، 174، 183، 186، 187، 192، 193، 196، 211، 212، 213، 214، 216، 227، 237، 247، 250، 251، 289، 290، 297، 298، 306، 313، 314، 325، 326، 327، 328، 330، 331، 349، 351، 352، 353، 355، 357، 360، 383، 388، 391، 398، 411، 412، 424
امام کاظم، موسی بن جعفر علیه السلام 64، 182، 430، 450
امام محمد باقر علیه السلام 47، 114، 115، 237، 250، 301، 302، 319، 371
امام مهدی، امام زمان، امام دوازدهم، امام عصر علیه السلام 135، 230، 401، 402، 418
امام هادی علیه السلام 44، 45
امینی علامه 195
انبیاء پیامبران علیهم السلام 32، 107، 169، 205، 256، 265، 269، 276، 283، 291، 305، 405، 423، 430، 448، 449
اهل تسنن 154، 155، 166، 434
اهل قریش 186
ابن عباس 430
بروجردی، آیت اللّه 238، 415، 458
بلال حبشی 167، 326، 327، 329
بنی اسرائیل 123
بنی امیه 325
پیامبر اسلام، محمد، رسول خدا صلی الله علیه و آله 31، 32، 33، 37، 39، 40، 41، 42، 45، 51، 55، 57، 58، 64، 71، 72، 73، 74، 80، 81، 83، 84، 85، 89، 91، 92، 93، 94، 96، 97، 101، 102، 103، 105، 107، 108، 113، 121، 122، 124، 125، 127، 131، 134، 136، 139، 147، 151، 152، 153، 154، 161، 164، 165، 166، 167، 169، 173، 179، 180، 183، 187، 189، 191، 192، 201، 209، 211، 212، 221، 226، 228، 229، 234، 235، 236، 238، 247، 248، 249، 250، 251، 254، 255، 260، 265، 267، 273، 274، 275، 283، 288، 291، 301، 309، 319، 324، 325، 326، 327، 332، 335، 337، 338، 342، 343، 344، 349، 355، 365، 369، 373، 374، 383، 401، 405، 414، 423، 424، 434، 443، 445، 449، 452، 454، 455، 456، 457
تنکابنی، آیت اللّه شیخ محمدرضا 400
تهرانی، شیخ یحیی 416
جابر جعفی 195، 196
چهارده معصوم علیهم السلام 98
حائری، آیت اللّه شیخ عبدالکریم 34
حائری، آیت الله شیخ مرتضی 34
حر بن یزید ریاحی 38
حوا علیها السلام 116، 118
[حضرت] خدیجه علیها السلام 55، 247
خواجه ربیع 67
حافظ 297، 315، 316
حجر بن عدی 216، 217
حکیم، آیت اللّه 415
حلی، محقق 416
خوئی، آیت اللّه 415
درجزینی، آخوند ملاحسینقلی 393
راحیل، مادر حضرت یوسف 47، 48
راوندی 107
ربیعة بن کعب 107
زکریا علیه السلام 105
زهیر بن قین بجلّی 184، 185
زینب کبری علیها السلام 74، 157، 258
سبزواری، ملاهادی 239
سعدی 166، 211، 322
[حضرت] سکینه علیها السلام 278
سلمان 103، 303، 305، 383، 434
شاه حسین ولی 242
شاهرودی، آیت اللّه 415
شعیب علیه السلام 105، 106، 107، 431، 432، 436
شمر 157، 295
شوشتری، سید علی 393
شیخ انصاری 327، 328، 329، 392، 398، 399، 402
شیخ بهایی 163
شیخ صدوق 349
شیخ طوسی 373
شیرازی، آیت اللّه 415
صدرالمتألهین شیرازی 133، 425
طباطبائی، علامه 140، 241، 242، 393
عبدالعظیم حسنی 44، 45
عزیز مصر 137، 321
علی بن ابی رافع 353
علی اصغر علیه السلام 419
علی اکبر علیه السلام 419
عمار 303
عمر 155
عمر سعد 258
عیسی علیه السلام 56، 57، 63، 77، 78، 105، 173، 174، 175، 215، 271، 406
[حضرت] فاطمه زهرا علیها السلام 64، 74، 85، 185، 235، 277، 324، 325، 326، 327، 400
فتحعلی شاه 395
فرعون 115، 429، 437
فسلفی، آیت اللّه میرزا علی 400
فلسفی، شیخ محمدتقی 400
قاضی، آیت اللّه سیدعلی 140، 141، 143، 395
قزوینی، آیت اللّه شیخ مجتبی 312
قمر بنی هاشم علیه السلام 237، 258، 419
قوم لوط 104
کربلائی، سیداحمد 393
کنی، ملا علی 397، 398، 399، 400
لاهیجانی، علامه سید عبدالکریم 392، 395، 396، 397، 398، 399، 400، 401، 402
لوط علیه السلام 104
مریم علیها السلام 57، 63، 105، 215
مسیح علیه السلام عیسی علیه السلام
مشرکین اهل مکه 324
ملکی تبریزی، میرزا جواد آقا 253
معاویه 124، 170
[حضرت] معصومه علیها السلام 252
مقداد 103، 303، 305
منهال قصاب 205
موسی علیه السلام 62، 78، 105، 118، 120، 121، 122، 123، 156، 180، 256، 257، 375، 376، 377، 378، 429، 430، 433، 435، 436
میثم تمار 168
میرزای شیرازی 392
میلانی، آیت اللّه سید محمدهادی 293، 294
نراقی، ملا احمد 38، 39، 375، 378
نوح علیه السلام 427
نوف بکالی 193
همسر زهیر بن قین بجلّی 184، 185
یحیی علیه السلام 56، 105
یزید 329
یعقوب علیه السلام 40، 48، 52، 53، 54، 105، 113، 114، 131، 370، 371
یوسف علیه السلام 29، 31، 33، 41، 43، 44، 45، 47، 48، 49، 51، 52، 54، 57، 67، 71، 105، 111، 113، 114، 115، 126، 131، 132، 134، 136، 148، 194، 286، 291، 292، 295، 302، 303، 308، 311، 312، 320، 321، 322، 323، 359، 370، 425
یونس علیه السلام 105
یهودیان فلسطین 56
فهرست جاها
آمریکا 330
اردن 99
اروپا 330، 372، 458
ایران 66، 241، 327، 383، 415
بابل 427
بصره 353
بغداد 413
بیت المقدس 81
تبریز 241، 242
تهران 29، 49، 67، 69، 87، 111، 129، 145، 159، 177، 199، 219، 245، 263، 281، 295، 299، 317، 333، 347، 363، 381، 395، 398، 401، 402، 403، 416، 421، 443
جمکران 135، 136، 253
حسینیه همدانیها - تهران 29، 49، 69، 87، 111، 129، 145، 159، 177، 199، 219، 245، 263، 281، 299، 317، 333، 347، 363، 381، 403، 421، 443
خط استوا 80
خواجه ربیع، مشهد 67
دارالزهد، حرم امام رضا علیه السلام 415
دامغان 417
دجله 196
ربذه 102
سبزوار 35
شام 99
شاهرود 417
عراق 241، 392، 415
عربستان 80
فلسطین 56
قبرستان چهارده معصوم - تهران 401
قم 35، 252، 410
کربلا 184
کرمان 239
کعبه 72، 154، 189، 268، 270، 290
کوفه 143، 353، 391
کوه طور 375
لاهیجان 396
مدین 105، 430، 431
مدینه 64، 81، 248، 269، 325، 326، 344، 353، 373، 392
مسجد الحرام 154، 167، 268، 269، 414
مسجد کوفه 143، 391
مسگر آباد 417
مشهد 35، 294، 295، 400
مصر 114، 115، 137، 321، 323، 359، 370، 430، 436
مکه 81، 247، 324، 368، 413
نجف 327، 395، 396، 416
نهروان 325
هند 372
قرآن کریم، ترجمه استاد انصاریان
الإحتجاج، ابومنصور احمد بن علی طبرسی، 1 جلد، نشر مرتضی، مشهد مقدس، 1403 ه. ق
الإرشاد، شیخ مفید، 2 جلد در یک مجلد، انتشارات کنگره جهانی شیخ مفید، قم، 1413 ه. ق
إرشاد القلوب، حسن بن ابی الحسن دیلمی، دو جلد در یک مجلد، انتشارات شریف رضی، 1412 ه. ق
الاستیعاب، ابن عبد البر، ناشر: دارالجیل، بیروت، 1412
اطیب البیان فی تفسیر القرآن، طیب سید عبد الحسین، ناشر: انتشارات اسلام، تهران، 1378 ه. ش
أعلام الدین، حسن بن ابی الحسن دیلمی، 1 جلد، مؤسسه آل البیت علیهم السلام، قم، 1408 ه. ق
إعلام الوری، امین الاسلام فضل بن حسن طبرسی، 1 جلد، دار الکتب الإسلامیة، تهران
أعیان الشیعة، سید محسن امین، 11 جلد، ناشر: دار التعارف للمطبوعات، بیروت
إقبال الأعمال، سید علی بن موسی بن طاوس، 1 جلد، دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1367 ه. ش
الأمالی، شیخ صدوق، 1 جلد، انتشارات کتابخانه اسلامیه، 1362 ه. ش
الأمان، سید علی بن موسی بن طاوس، 1 جلد، مؤسسه آل البیت علیهم السلام، قم، 1409 ه. ق
الانتصار، العاملی (معاصر) ، 9 جلد، دار السیرة، بیروت، 1422 ه. ق
بحار الأنوار، علامه مجلسی، 110 جلد، مؤسسة الوفاء بیروت، لبنان، 1404 ه. ق
بدایع الکلام فی تفسیر آیات الأحکام، ملکی میانجی محمد باقر، ناشر: مؤسسه الوفاء، بیروت، 1400 ق
البرهان فی تفسیر القرآن، بحرانی سید هاشم، قرن یازدهم، ناشر: بنیاد بعثت، تهران، 1416 ه. ق
البلد الأمین، ابراهیم بن علی عاملی کفعمی، 1 جلد، چاپ سنگی
تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، انتشارات دار الفکر، بیروت، 1415
تحریر المواعظ العددیة، علی مشکینی، ناشر: الهادی
تحف العقول، حسن بن شعبه حرانی، 1 جلد، انتشارات جامعه مدرسین، قم، 1404 ه. ق
تفسیر احسن الحدیث، قرشی، سید علی اکبر، ناشر: بنیاد بعثت، تهران، 1377 ه. ش
تفسیر العیاشی، محمد بن مسعود عیاشی، 2 جلد، چاپخانه علمیه، تهران، 1380 ه. ق
تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر دمشقی، اسماعیل بن عمرو، ناشر: دار الکتب العلمیة، منشورات محمد علی بیضون، بیروت، 1419 ه. ق
تفسیر المحیط الأعظم و البحر الخضم، آملی، سید حیدر، ناشر: سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامی، تهران، 1422 ه. ق
تفسیر روح البیان، حقی بروسوی، اسماعیل، ناشر: دارالفکر، بیروت، بی تا
تفسیر قمی، علی بن ابراهیم بن هاشم قمی، 2 جلد، مؤسسه دارالکتاب، قم، 1404 ه. ق
تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب، قمی، مشهدی محمد بن محمدرضا، ناشر: سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامی، تهران، 1368 ه. ش
تفسیر نمونه، مکارم شیرازی، ناصر، ناشر: دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1374 ه. ش
تفسیر نور الثقلین، عروسی حویزی، عبد علی بن جمعه، ناشر: انتشارات اسماعیلیان، قم، 1415 ه. ق
التهذیب، شیخ طوسی، 10 جلد، دار الکتب الإسلامیه، تهران، 1365 ه. ش
ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، شیخ صدوق، 1 جلد، ناشر: دار الرضی، 386 ه. ق
جامع الأخبار، تاج الدین شعیری، 1 جلد، انتشارات رضی، قم، 1363 ه. ش
الجواهر السنیة - کلیات حدیث قدسی، محدث عاملی - زین العابدین کاظمی خلخالی، ناشر:
انتشارات دهقان
الجوهر الثمین فی تفسیر الکتاب المبین، شبر، سید عبد الله، ناشر: مکتبة الألفین، کویت، 1407 ه. ق
حجة التفاسیر و بلاغ الإکسیر، بلاغی، سید عبد الحجت، ناشر: انتشارات حکمت، قم، 1386 ه. ق 36. الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة الأربعة، صدر الدین محمد الشیرازی، ناشر: دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1981 م
الحیاة با ترجمه احمد آرام، اخوان حکیمی - احمد آرام، 6 جلد، ناشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامی
الخرائج و الجرائح، قطب راوندی، 3 جلد، ناشر: مدرسه امام مهدی
الخصال، شیخ صدوق، دو جلد در یک مجلد، انتشارات جامعه مدرسین، قم، 1403 ه. ق
دائرة المعارف تشیع، چاپ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ناشر: شهید سعید محبی
روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، آلوسی، سید محمود، ناشر: دارالکتب العلمیه، بیروت، 1415
ه. ق
روضة الواعظین، محمد بن حسن فتال نیشابوری، 1 جلد، انتشارات رضی، قم
شرح فصوص الحکم، مؤید الدین جندی
صحیح البخاری، محمد بناسماعیل بنابراهیم بن المغیره البخاری، دارالفکر، 1401
صحیح مسلم، مسلم النیشابوری، دار الفکر بیروت
صحیفه سجادیه، ترجمه استاد انصاریان
الطرائف، سید علی بن موسی بن طاوس، 1 جلد، چاپخانه خیام، قم، 1400 ه. ق
العقائد الإسلامیة، مرکز المصطفی (معاصر) ، 4 جلد، نشر مرکز المصطفی للدراسات الاسلامیه، قم
عوالی اللآلی، ابن ابی جمهور احسائی، 4 جلد، انتشارات سید الشهداء علیه السلام، قم، 1405 ه. ق
غرر الحکم و درر الکلم، عبدالواحد بن محمد تمیمی آمدی، 1 جلد، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1366 ه. ق
الفتوحات المکیة، محی الدین ابن عربی، 4 جلدی، دار صادر بیروت
الفصول المختارة، شیخ مفید، 1 جلد، انتشارات کنگره جهانی شیخ مفید، قم، 1413 ه. ق
فضائل الخمسة من الصحاح الستة، سید مرتضی فیروز آبادی، 3 جلد، ناشر: اسلامیه
الفضائل و الرذائل، المظاهری، معاصر
فلاح السائل، سید علی بن موسی بن طاوس، 1 جلد، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم
قاموس قرآن، قرشی، سید علی اکبر، ناشر: دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1371 ه. ش
الکافی، کلینی، 8 جلد، دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1365 ه. ش
کامل الزیارات، ابن قولویه قمی، 1 جلد، انتشارات مرتضویه، نجف اشرف، 1356 ه. ق
کتاب العین، الخلیل الفراهیدی، ناشر: مؤسسة دار الهجرة، چاپ دوم، 1409
کشف الأسرار و عدة الأبرار، رشید الدین میبدی - احمد بن ابی سعد، ناشر: انتشارات امیرکبیر، تهران، 1371 ه. ش
کشف الخفاء، العجلونی، انتشارات دار الکتب العلمیه، بیروت، 1408
کشف الغمة، علی بن عیسی إربلی، 2 جلد، چاپ مکتبة بنی هاشمی، تبریز، 1381 ه. ق
کشف الیقین، علامه حلی، حسن بن یوسف، 1 جلد، مؤسسه چاپ و انتشارات وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد، 1411 ه. ق
کشف الیقین، علامه حلی حسن بن یوسف، 1 جلد، مؤسسه چاپ و انتشارات وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد، 1411 ه. ق
کمال الدین، شیخ صدوق، 2 جلد در یک مجلد، دارالکتب الإسلامیه، قم، 1395 ه. ق
کنز العمال، المتقی الهندی، 16 جلد، مصادر عامه، نشر موسسه الرساله، بیروت، 1409
گنجینه دانشمندان، محمد شریف رازی، چاپخانه پیروز
لسان العرب، ابن منظور، ناشر: نشر أدب الحوزة، قم، 1405
اللهوف، سید علی بن موسی بن طاوس، 1 جلد، انتشارات جهان، تهران، 1348 ه. ش
المبسوط، شیخ طوسی، ناشر: المکتبة المرتضویة لإحیاء آثار الجعفریه، طهران، 1387
مثیر الأحزان، ابن نما حلی، 1 جلد، انتشارات مدرسه امام مهدی علیه السلام، قم، 1406 ه. ق
مجمع البحرین، الشیخ الطریحی، ناشر: مکتب النشر الثقافة الإسلامیه، 1408
مجموعة ورام، ورام بن ابی فراس، 2 جلد در یک مجلد، انتشارات مکتبة الفقیه، قم
المحجة البیضاء فی تهذیب الإحیاء، ملا محسن فیض کاشانی، مؤسسه انتشارات اسلامی جامعه مدرسین، قم، چاپ چهارم، 1417 ه. ق
المستدرک، الحاکم النیشابوری، طبعة مزیدة بفهرس الأحادیث الشریفة
مستدرکات أعیان الشیعة، سید حسن امین، 7 جلد، ناشر: دار التعارف للمطبوعات بیروت
مستدرکات علم رجال الحدیث، الشیخ علی النمازی الشاهرودی، ناشر: ابن المولف حیدری، طهران، 1415
مستدرک الوسائل، محدث نوری، 18 جلد، مؤسسه آل البیت علیهم السلام، قم، 1408 ه. ق
مستدرک سفینة البحار، الشیخ علی النمازی الشاهرودی، مؤسسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرسین، قم، 1419
مسند احمد، الإمام احمد بن حنبل، 6 جلد، نشر دار صادر، بیروت
مشکاة الأنوار، ابوالفضل علی بن حسن طبرسی، 1جلد، کتابخانه حیدریه، نجف اشرف، 1385 ه. ق
المصباح، ابراهیم بن علی عاملی کفعمی، 1 جلد، انتشارات رضی، قم، 1405 ه. ق
مصباح المتهجد، شیخ طوسی، 1 جلد، مؤسسه فقه الشیعه، بیروت، 1411 ه. ق
معارف و معاریف، حسینی دشتی، مصطفی، موسسه فرهنگی آرایه
مفاتیح الجنان، ترجمه استاد انصاریان
مفردات، الراغب الاصفهانی، دفتر نشر الکتاب، تهران
مکارم الأخلاق، رضی الدین حسن بن فضل طبرسی، 1 جلد، انتشارات شریف رضی، قم، 1412 ق
مناقب آل أبی طالب علیه السلام، ابن شهر آشوب مازندرانی، 4 جلد، مؤسسه انتشارات علامه، قم، 1379 ه. ق
من لایحضره الفقیه، شیخ صدوق، 4 جلد، انتشارات جامعه مدرسین، قم، 1413 ه. ق
منهاج النجاح فی ترجمة مفتاح الفلاح، علی بن طیفور بسطامی، قرن یازدهم، انتشارات حکمت
النور المبین فی قصص الأنبیاء و المرسلین، محدث جزائری، 1 جلد، ناشر: آیت الله مرعشی، 1112 ه. ق
نهج البلاغه، ترجمه استاد انصاریان
نهج الفصاحة مجموعه کلمات قصار حضرت رسول صلی الله علیه و آله، ابو القاسم پاینده (معاصر) ، ناشر: دنیای دانش
وسائل الشیعة، شیخ حر عاملی، 29 جلد، مؤسسه آل البیت علیهم السلام، قم، 1409 ه. ق
وفیات الأئمة، من علماء البحرین والقطیف (معاصر) ، ناشر: دار البلاغه، بیروت، 1412 ه. ق
ینابیع المودة لذوی القربی، القندوزی، انتشارات دار الاسوه، 1416 ه. ق