ghaemiyeh.com
سرشناسه : ملامحمدی، مجید، ۱۳۴۷ -
عنوان و نام پدیدآور : آیتالله محمد محمدیاشتهاردی/ مجید ملامحمدی؛ [با همکاری] بانک اطلاعات اندیشمندان و کارشناسان اداره کل خدمات رسانهای.
مشخصات نشر : قم: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، مرکز پژوهشهای اسلامی، ۱۳۹۱
مشخصات ظاهری : ۷۲ ص.: مصور.؛ ۱۱×۲۱ سم.
فروست : حیات نیکان؛ ۳۰.
مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما؛ ۱۸۵۱.
شابک : ۱۵۰۰۰ ریال:978-964-514-252-8
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
موضوع : محمدی اشتهاردی، محمد، ۱۳۲۳-
موضوع : مجتهدان و علما -- ایران -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده : صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
شناسه افزوده : صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی. اداره کل خدمات رسانهای. بانک اطلاعات کارشناسان و اندیشمندان
رده بندی کنگره : BP۵۵/۳ /م۳۳۵م۸ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۹۸
شماره کتابشناسی ملی : ۲۹۰۱۰۷۲
گاه شمار زندگی.................................................... 5
مقدمه.................................................................. 7
لالایی بهشت......................................................... 9
عشق طلبگی........................................................ 11
حاجی شیخ......................................................... 14
صدای مناجات..................................................... 16
دیدار با قم.......................................................... 19
هجرت به نجف.................................................... 20
ازدواج.............................................................. 23
سفرهای تبلیغی.................................................... 24
روزهای مبارزه..................................................... 24
دعا برای شاه....................................................... 26
آغاز نویسندگی.................................................... 27
شرکت در جلسات نویسندگی.................................. 30
کتاب های امام ره الله .................................................. 31
مرد ساواکی!....................................................... 32
دیدار با شهید مفتح............................................... 33
خدمت به دین و کشور........................................... 35
دیدار با نویسنده ترک........................................... 36
پیرمرد شهرضایی.................................................. 37
بیماری سکته مغزی................................................ 38
به خاطر بزرگان................................................... 40
مرگ پدر در اشتهارد............................................. 41
سوگ نامه آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم ............................................ 42
خواسته آقای قرائتی............................................. 43
میهمان مسجد شهدا............................................... 44
صندوق قرض الحسنه............................................. 46
بیت المال........................................................... 47
نوشته ها و ناشران................................................. 48
شوق زیارت امام رضا علیه السلام ........................................... 50
مرد معلول پشت در خانه استاد................................. 52
جانباز شیمیایی..................................................... 54
آخرین دیدار...................................................... 56
کتاب استاد در امریکا............................................. 58
درباره عید غدیر................................................... 59
میهمان امام علی علیه السلام ................................................. 61
تصاویر............................................................... 65
گاه شمار زندگی.................................................... 5
مقدمه.................................................................. 7
لالایی بهشت......................................................... 9
عشق طلبگی........................................................ 11
حاجی شیخ......................................................... 14
صدای مناجات..................................................... 16
دیدار با قم.......................................................... 19
هجرت به نجف.................................................... 20
ازدواج.............................................................. 23
سفرهای تبلیغی.................................................... 24
روزهای مبارزه..................................................... 24
دعا برای شاه....................................................... 26
آغاز نویسندگی.................................................... 27
شرکت در جلسات نویسندگی.................................. 30
کتاب های امام رحمه الله .................................................. 31
مرد ساواکی!....................................................... 32
دیدار با شهید مفتح............................................... 33
خدمت به دین و کشور........................................... 35
دیدار با نویسنده ترک........................................... 36
پیرمرد شهرضایی.................................................. 37
بیماری سکته مغزی................................................ 38
به خاطر بزرگان................................................... 40
مرگ پدر در اشتهارد............................................. 41
سوگ نامه آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم ............................................ 42
خواسته آقای قرائتی............................................. 43
میهمان مسجد شهدا............................................... 44
صندوق قرض الحسنه............................................. 46
بیت المال........................................................... 47
نوشته ها و ناشران................................................. 48
شوق زیارت امام رضا علیه السلام ........................................... 50
مرد معلول پشت در خانه استاد................................. 52
جانباز شیمیایی..................................................... 54
آخرین دیدار...................................................... 56
کتاب استاد در امریکا............................................. 58
درباره عید غدیر................................................... 59
میهمان امام علی علیه السلام ................................................. 61
تصاویر............................................................... 65
نام: محمد محمدی اشتهاردی
سال تولد: 1323 خورشیدی
محل تولد: اشتهارد کرج
محل تحصیل: اشتهارد ـ قم
دوره: معاصر
وفات: 1385 خورشیدی
محل وفات: قم
محل دفن: قبرستان شیخان قم
مجموعهای که به عنوان «حیات نیکان» پیش روی شماست؛ به طور اجمالی حیات پربار فرزانگان شیعه این پهندشت اسلامی را مرور میکند. در این مختصر تلاش شده است با ترسیم چهره علمی و معنوی این بزرگان، الگوهای درستی از کردار و سلوک علمی و عملی انسانهای موفق و متعالی در اختیار جوانان و علاقهمندان قرار گیرد و نسل کنونی هرچند به اختصار، با خدمات عالمان بزرگ شیعه آشنا شود.
مجموعه حاضر حاصل تلاش جمعی است که با مدیریت اطلاعات اندیشمندان و کارشناسان مرکز پژوهشهای اسلامی به انجام رسیده و اینک به صورت کتاب در اختیار خوانندگان قرار گرفته است.
در پایان، ضمن ارج نهادن به تلاش نویسنده، از همکاران مدیریت اندیشمندان و نیز چاپ و نشر مرکز قدردانی میشود.
اداره کل خدمات رسانه ای
مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما
آقاجان و خانمجان، خسته و کمرمق پا به سَحَه(1)گذاشتند. شب بود و صدای آواز جیرجیرکها از روی درختهای سنجد و زبانگنجشک در بیرون خانه شنیده میشد. ننهجان فاطمه سلطان باجی، وقتی صدای پای آن دو را شنید، با شوق به محمد گفت: «برخیز ننه جان که بابا و ننهات آمدند».
محمد که سرش را روی زانوی ننه جان گذاشته بود، با شوق برخاست و دوید طرف حیاط. خانمجان قابلمه مسیِ پُر از شیرش را روی تاقچه دالان گذاشت و کمر راست کرد وگفت: «الهی شکر. آقاجان هم فانوس بزرگ را به میخ بالای هشتی آویزان کرد و رفت تا قالی کوچک نخ نمایش را وسط حیاط باز کند.
محمد پرید توی بغل خانمجان و با زبان شکسته گفت: «چرا مرا به دیدن گوسفندها نبردید؟»
خانمجان چند تا نفس آرام کشید و گونههای پسرک
1) 1. در اصطلاح محلّی به دالان باریک و دراز میگویند.
چهار سالهاش را بوسید و مهربانانه پاسخ داد: «آنجا پر از کک است. میترسم ککها بدنت را بخورند. زودتر بخواب، صبح زود بیدارت کنم تا آنها را جلوی در خانه ببینی».
محمد خندید. آقاجان مادرش را صدا زد: «آهای ننه بیا توی حیاط. وقتی آمدی با خودت قرآن را هم بیاور».
آن شب آنها شام آبدوغ خیار خوردند. تابستان بود و می(1)هَوا داشت نرم نرمک موی آشفته درختها را نوازش میکرد. بعد از شام خانمجان به دیوار گِلی حیاط تکیه داد و پاهایش را دراز کرد. بعد محمد را روی متّکای کوچکی خواباند. وقتی چشم کشید طرف آسمان، در دلش شوق شیرینی افتاد.
ـ هِی... چقدر ستاره... خدایا!
خانمجان خندید و گفت: «حالا چشمهایت را ببند تا ستارهها به خوابت بیایند».
ـ چشم، میبندم!
خانمجان شروع کرد به خواندن:
لالا لالا... حاجی شیخ(2)میرود به بهشت، چون آدم خوبی است و خدا دوستش دارد... لالا لالا... آسید عبدالله(3)میرود بهشت، چون آدم خوبی است و خدا دوستش دارد... لالا لالا... .
محمد با شوق زیاد گوش تیز کرده بود به لالایی مادر.
آقاجان که کمی آن طرفتر از آنها داشت، قرآن میخواند، هر بار سر بلند میکرد و زیرچشمی و خوشحال نگاهشان میکرد.
چشمهای محمد به خواب رفته بود، اما لبهایش میخندید. صدای هوهوی میهوا، درخت عناب وسط حیاط را به رقص انداخته بود. ننه جان آمد و صورت محمد را بوسید و به خانمجان گفت: «عروس خانم، بیا این جومه خِی(1)را بینداز روی محمد. میترسم بچه سردش بشود!»
آقای امامی قدمزنان وسط کلاس آمد و به چهره یکیک بچهها چشم دوخت.
بعد از مکثی کوتاه، دوباره رفت کنار تخته سیاه ایستاد. از بیرون کلاس، صدای قارقار چند کلاغ بلند بود. پاییز داشت آرام آرام به تابلوی دشتها و درختها، رنگ زرد و نارنجی میزد. هوا رفتهرفته سرد و گزنده میشد.
آقای امامی کاغذ بزرگی از جیبش بیرون کشید. بعد رفت سر میزش و گفت: «کسی حرفی نزند. فقط حواستان به من باشد!»
او همانطور ایستاده بچهها را شمرد. سی نفر بودند. سپس کاغذ را چند تای کوچک زد و آن را تکه تکه کرد.
1) 1. جومه خِی: جامه خواب، روانداز.
آهسته راه افتاد. به هر میز که رسید، به هر کدام از بچهها یک تکه کاغذ داد و گفت: «دستت باشد تا بگویم چکار کنی».
از عقب کلاس حسن که قد بلندی داشت، دست بلند کرد و پرسید: «آقای امامی اجازه، این کاغذها برای چیست؟ اینها را ببریم خانه، بدهیم باباهایمان؟»
آقای امامی لبخندزنان کمر راست کرد و جواب داد: «نه عزیز من، صبر داشته باش الان میگویم. مگر ششماهه به دنیا آمدهای؟»
همه سی تکه کاغذ در میان بچهها تقسیم شد. آقای امامی گلو تازه کرد و گفت: «بچههای خوبم. شما آیندهساز این مملکت هستید. درست است که اشتهارد ما کوچک است و مثل روستاست، نه امکاناتی دارد، نه برق هست، نه آب خوبی داریم، نه راه درستی، اما بالاخره بچههای با استعداد در این جا زیادند. اشتهارد ما دارالمؤمنین است و آدمهای خوبی در این جا رشد کردهاند. شما هم با استعدادید و در آینده حتماً شغلهای خوب و با ارزشی خواهید داشت. حالا برای من توی آن کاغذهای کوچک بنویسید، وقتی بزرگ شدید دوست دارید چکاره شوید. اسمتان را هم پایین آن بنویسید. یالا دست به کار شوید».
دوباره سر و صدای بچهها بلند شد. علیاصغر پرسید: «آقا ما میخواهیم مثل بابایمان کشاورز بشویم».
ابراهیم در گوش محمد گفت: «من نوشتم میخواهم ارتشی شوم، تو چی؟!»
محمد که گوشش به آقای امامی بود، جوابی نداد. آقای امامی گفت: «بچهها خوشحالم هر کس شغل مورد علاقهاش را نوشته و آینده خودش را از الان برای خودش مشخص کرده است. شغلهایی مثل خیاطی، کشاورزی، بنّایی، معلمی، دکتری، مهندسی و آخوندی... آفرین به همه شما. باید از همین الان تلاش کنید خوب درس بخوانید و خودتان را بسازید. آدم بیسواد به جایی نمیرسد. الان...».
ناگهان زنگ مدرسه به صدا درآمد. بچهها وسط حرفهای آقای امامی سر و صدا کردند. آقای امامی دیگر حرفی نزد. بچهها راه افتادند که از کلاس بیرون بروند. آقای امامی از میان آنها رد شد و کنار میز محمد آمد و پرسید: «تو آخوندی را دوست داری محمد؟»
محمد جواب داد: «بله آقا، خیلی زیاد!»
آقای امامی دست بر شانه او گذاشت و گفت: «آفرین پسرم. شغل آخوندی، شغل پیامبران خداست. لباس روحانیت، لباس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه اطهار8 است. پدربزرگ من هم ملای با سواد و با تقوایی بود. به او میگفتند ملا اسماعیل. او داماد ملا ابوالحسن بود. اگر دُرُست درس بخوانی و طلبه با خدایی بشوی، حتماً خدا کمکت خواهد کرد».
محمد خوشحال و بهتزده، چشم به دهان آقای امامی داشت. حس کرد او را بیشتر از همیشه دوست دارد. آقای امامی دَم در کلاس رفت. حالا غیر از محمد، دو نفر دیگر از بچهها هم توی کلاس بودند. آقای امامی از آنجا گفت: «فقط
بگو یا علی!» آقای امامی که رفت، ابراهیم پشت شانه محمد زد وگفت: «میخواهی دور سرت پارچه سفید ببندی و بروی بالای منبر بگویی: امشب حرم آل عبا آب ندارد، مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع؟»
یوسف و محمد خندیدند. محمد گفت: «میخواهم کمی که بزرگتر شدم بروم قم. میگویند قبر خواهر امامرضا علیه السلامدر آن جاست. من روزی از شما جدا میشوم و شما دیگر مرا نمیبینید».
ابوطالب داش، شوهر مرحمت عمه داشت از درخت سنجد روبهرو خانهشان، سنجد میچید. محمد با دیدن او خوشحال شد. ابوطالب داش، مردِ خدا و مؤمن واقعی محله بود.
ـ سلام.
ـ سلام محمد آقا، شنیدهام میخواهی درس طلبگی بخوانی؟
ـ بله، اگر آدم خوبی باشم!
ابوطالب داش یک مشت سنجد(1)توی دست محمد ریخت و با شوق زیاد گفت: «نه بد است، نه خوب!»
محمد تعجب کرد. ابوطالب داش خندید و ادامه داد: «بلکه عالی است، عالی!»
خیال محمد آرام شد.
ـ نگاه کن، حاجی شیخ هم آخوند است. ببین مردم
1) 1. در قدیم، در محلههای اشتهارد، درختهای سنجد زیاد بود.
چقدر دوستش دارند. از خوبی کم ندارد. نگاه به نامحرم نمیکند. نماز اول وقتش، ترک نمیشود. نه دروغ میگوید، نه حرف زشت میزند. نه به راه بد میرود.
صورت محمد از شوق، مثل گل آفتابگردان، باز شد.
ـ هان نگاه کن ابوطالب داش، حاجی شیخ دارد از کوچه ما رد میشود!
ابوطالب داش شاخههای دوروبر خود را کنار زد. بعد گفت: «آدم خوب را اسم ببریم، فوری خدا او را جلوی چشممان میآورد. نگاه کردن به صورت آدم مؤمن عبادت است، عبادت!»
محمد، دل از صدای مهربان ابوطالب داش کند و دوید طرف حاجی شیخ. ابوطالب داش، دوباره خندید.
ـ سلام آقا!
حاجی شیخ ایستاد. سر بلند کرد و به محمد نگریست.
ـ سلام پسرم. سلام گلم. سلام و صد تا سلام!
حاجی شیخ این را گفت و خواست راه بیفتد که صدای محمد نگهش داشت.
ـ سؤال شرعی داشتم.
لبهای حاجی شیخ با لبخند ملایمی، رنگ گرفت.
ـ آفرین، آفرین پسرم. بپرس، بپرس!
محمد گفت: «بعضی وقتها خواب میمانم و نماز صبحم را نمیخوانم. کی باید قضایش را بخوانم؟»
حاجی شیخ با تعجب پرسید: «مگر چند سال داری؟»
محمد جواب داد: ده سال!
حاجی شیخ دست به سر او کشید و مهربانانه گفت: «نه پسرم، لازم نیست قضا بخوانی. نماز که بر تو واجب نیست، اما هر وقت خواستی بخوان. نماز خواندن خیلی خوب است! راستی پسر که هستی؟»
ـ یدالله!
ـ کدام یدالله؟!
ـ یدالله ملامحمدی. نگاه کن حاجی، خانه ما آن جاست. روبهروی آن درّه!
حاجی شیخ که آقاجان را شناخته بود، یاد یدالله و خانواده مذهبی و اجداد عالم او افتاد. سر محمد را بوسید و با عطوفت گفت: «بارکالله گل پسر. باز هم نماز بخوان، نماز دلت را مثل آیینه میکند».
بعد عصازنان راه افتاد.
نیمههای شب بود و صدای عوعوی سگها از بیرون شنیده میشد. ننه جان از درد به خودش میپیچید، اما حرفی نمیزد. فقط صدای نفس نفس زدنش بلند بود. محمد که در کنار او دراز کشیده بود، برای چندمین بار لحافش را کنار زد و نشست. بعد دستمال روی پیشانیاش را برداشت. توی تشت مسی پُر آب زد و آن را خیس کرد. بعد خوب چلاند و روی پیشانی ننهجان گذاشت. ننه جان چشم باز کرد و توی تاریکی،
اما زیر نور نیمه جان فانوس، زل زد به محمد. وقتی چشمش به او افتاد، گفت: «خدا عاقبتت را به خیر کند. خدا هر چه میخواهی به تو بدهد. تو مرد خدا میشوی، پسرم!»
محمد دستهای داغ ننه جان را گرفت. آقا جان، خانمجان و برادر و خواهرهای محمد توی اتاق بغلی در خواب بودند. ننه جان با ضعف، دست محمد را طرف صورت خود کشید و بوسید و گفت: «بخواب عزیزکم، بخواب که صبح زود باید بروی مدرسه!»
صدای بغضآلود محمد، ننه جان را غمگین کرد. محمد توی دلش به خودش گفت: «نکند ننه جان خدای نکرده زبانم لال بمیرد...» ناگهان صدای دلنواز دایی داش، همسایه چند تا خانه آن طرفترشان، مثل پرندهای به هوا برخاست.
ماه رمضان بود و وقت سحر اولین شب آن. محمد میخواست مثل بزرگترها سحری بخورد و روزه بگیرد. خانمجان با این کار او موافق نبود، اما آقا جان میگفت: «چه عیبی دارد؟ بگذار روزه نصفه نیمه بگیرد، بعد خودش گرسنه که شد، به سراغ غذا میرود.»
چشمهای محمد از خوشحالی برق زد.
یا رب به حق مصطفی
آن شافع روز جزا
بخشا همه عصیان ما
استغفرالله العظیم
یا رب به زهرای بتول
عذر گناهم کن قبول
هم رو سیاهم هم ملول
استغفرالله العظیم
پلکهای چروکیده ننه جان بالا پرید. محمد از خوشحالی نگاهش را اول به سمت پنجره، بعد به پشت بام کشاند. دایی داش از بالای بام خانهشان پیدا نبود، اما صدای مناجات سحریاش، مثل نسیم دلنوازی به سمت خانههای آن اطراف، بال میزد.
اسمش ابوطالب قدمی بود. کشاورز مهربان و خداپرستی بود و مردم محله دوستش داشتند. او در میان مردم اشتهارد به «دایی داش» معروف شده بود. هر وقت دایی داش مناجات میخواند، معنایش این بود که سحر شده و وقت آماده کردن سحری است.
خانمجان برخاست و نور فانوس تِنَستان(1)را بالا داد. آقا جان هم رفت سر چاه تا وضو بگیرد. محمد دوباره دست ننه جان را گرفت. تبش پایین آمده بود. خوشحال شد و گفت: «شکر خدا ننه جان، تبت قطع شد!»
صدای سوزناک و دلنشین دایی داش، گاه اوج میگرفت، گاه پایین میآمد و گاهی هم با تکرار همراه میشد. بعد با بوی خوش شب بوهای توی حیاط قاتی میشد و به اتاقها میآمد.
1) 1. اتاقکی که در آن تنور قرار داشت.
پشتم خم از بار گناه
از معصیت رویم سیاه
هستم به پیشت عذرخواه
استغفرالله العظیم
ـ باید شعر دایی داش را حفظ کنم و برای مردم، سر منبر بخوانم. چقدر شیرین و زیباست.
فضای معطر قم به عطش نوپای محمد جواب میداد. دلش را پر از روشنی میکرد و به خواستههایش لباس عمل میپوشاند. محمد پانزده سال داشت و از مقدمات تا کتاب سیوطی را در اشتهارد خوانده بود. او اکنون همراه حسن گنجی، هر دو، از جوانترین طلبههای اشتهاردی مقیم قم بودند.
آن دو برای استقرار خود به جاهای زیادی سر زدند تا سرانجام در مدرسه ستّیه مستقر شدند. مدرسه ستّیه محلی مبارک در میدان میر قم به شمار میآمد. نقل بود هنگامی که حضرت معصومه علیهاالسلام وارد قم شد، موسیبن خزرج اشعری او را به خانه خود دعوت کرد. این محل در آن زمان، خانه موسی بود. حضرتمعصومه علیهاالسلام شانزده روز در آن خانه مهمان شد. آن بانوی باکرامت در آن مدت شانزده روز بیمار بود(1)و موسی و اهلبیتش، چون پرستار، شبانهروز در خدمت
1) 1. بنا به نقلی، آن بانوی عزیز پیش از سفر به قم، در ساوه توسط مخالفان اهل بیت : مسموم شدند و در حالت بیماری به قم آمدند.
ایشان بودند. سرانجام دختر عالمه امام کاظم علیه السلاماز دنیا رفت و در باغ بابلان به خاک سپرده شد.
خانه موسی که برای شیعیان مکانی مقدس شده بود، سالیان سال محل آمد و شد عاشقان اهل بیت: شد، تا این که در قرن معاصر، مدرسه علمیه شد و طلاب علوم دینی، در آن سکنی گزیدند. ستّی یعنی خانم. مناسبت نام این مدرسه به ستّیه، به خاطر خانم حضرت معصومه علیهاالسلام بود.(1)
در این مدرسه، حجرهای به طول و عرض کمتر از ده متر به شیخ محمد ملامحمدی، شیخ حسن گنجی و یک نفر دیگر به اسم شیخ روحالله از اهالی ریحان خمین دادند.
شیخ محمد با عطش و شوق بسیار به پای درس استادان ادبیات و سطح حوزه رفت. استادانش در ادبیات عرب و لمعتین، حضرات آیات شیخ علی پناه اشتهاردی رحمه الله ، شیخ محمدتقی ستوده رحمه الله ، حاج شیخ حسین شب زندهدار و حاج شیخ غلامرضا صلواتی بودند. او بعد از هر درس، گفتههای استادانش را همراه با نظریات خود، با خطخوش و زیبایی در دفترهای قدّیاش یادداشت میکرد.
سال 1346 شمسی، شیخ محمد تصمیم مهمی گرفت. هجرت از حوزه علمیه قم، به حوزه هزار ساله نجف اشرف. در قم مشغول تحصیل دروس سطح بود و در حجرهای کوچک در
1) 1. هم اکنون محل عبادت آن حضرت در وسط مدرسه مشخص شده و جایگاه عبادت و راز و نیاز و نماز مردم است و به «بیت النّور» شهرت دارد.
مدرسه خان(1)سکونت داشت. او به همراه یکی از دوستانش که چند باری به نجف رفته بود و از چگونگی سفر اطلاع داشت، آماده سفر شد. به پدر نامه نوشت و به او خبر داد. او در این سال، هنوز متأهل نشده بود. پدر دلش نمیآمد محمد از ایران برود و برای همیشه از خانواده خود دور بماند، اما به خاطر تحصیل علم و همجواری با عتبات، بخصوص حرم امام علی علیه السلام، رضایت داد. شیخ محمد و دوست هملباسش مختصری بار با خود برداشته و سوار بر قطار، از قم به خرمشهر رفتند، سپس به عربهایی که زائران را به عراق میبردند، مختصر پولی دادند تا از مرز رد بشوند. در آن سالها، رابطه عراق با ایران خوب نبود و سفارت عراق به ایرانیها ویزا نمیداد. به همین خاطر، آن دو مجبور شدند به شکل غیررسمی پا به عراق بگذارند، بعد به شهر نجف بروند.
شهر قدیمی و کوچک نجف، حال و هوای عجیبی داشت.
او هر بار که به حرم میرفت، دلش را به ضریح مولا دخیل میبست و خواستههایش را یکییکی میگفت. در آن ایام چند بار به مجلس درس استادان حوزه رفت و به گفتارشان گوش سپرد. عالمانی چون آیات عظام سید محمود شاهرودی رحمه الله ، سید عبدالهادی شیرازی رحمه الله ، سید ابوالقاسم خویی رحمه الله ، و باز هم دیداری دوباره با امام خمینی رحمه الله ،(2)این بار در تبعیدگاه، در نجف و دور از وطن و مبارزان و آزادیخواهان.
شبها بر پشت بام مدرسه آیتالله بروجردی میخوابید، چون حجرهای نداشت و از آن جا به گنبد طلایی حرم مینگریست و با امام درد دل میکرد. روزها نیز به درس میرفت. روزی به منزل آیتالله العظمی سید محسن حکیم رحمه الله رفت، که مرجع بزرگ حوزه بود. رودروی ایشان نشست و قصه آمدن و ماندن در نجف و درس خواندنش را برای او تعریف کرد، سپس گفت: «آمدهام که در شهر امام علی علیه السلامبمانم و درس بخوانم. اکنون جایی برای سکونت ندارم و حجره میخواهم».
آیتالله حکیم با مهربانی و به فارسی، خطاب به او گفت: «طلاب ایرانی، گل طلاب هستند».
سپس رو به آقای رشتی، مسئول امور مدارس دفترش کرد:
ـ آقای رشتی، به کار ایشان، به خوبی رسیدگی کن!
آقای رشتی که روحانی باوقار و کارسازی بود، نامهای به مدیر مدرسه علمیه بغدادی نوشت. این مدرسه به تازگی در بین راه نجف به کوفه، ساخته شده بود. شیخ محمد نامه را گرفت و پیاده به مدرسه بغداد رفت.
هوای نجف رفته رفته گرم شد، آنقدر زیاد که گرمای قم در مقابل آن اندک بود. مدرسه نه کولر داشت، نه پنکه. یک ماه گذشت. شیخ محمد به سختی بیمار شد. کسی نبود که از او مراقبت کند. تابستان بود و درسهای حوزه تعطیل شده بود. شیخ محمد به ناچار تصمیم گرفت به ایران برگردد.
شیخ محمد 23 ساله بود که تصمیم به ازدواج گرفت. ننه جان و خانمجان، دختر یکی از بزرگان محل را به او پیشنهاد دادند. به سفارش خانمجان استخاره کرد. استخاره خوب بود. آیه هفت سوره قصص آمد:
«ما به مادر موسی علیه السلامالهام کردیم که او را شیر ده، و هنگامی که درباره او نگرانی و ترس داشتی، وی را در دریای نیل بیفکن، و نترس و غمگین مباش که ما او را به تو باز میگردانیم».
دل بر توکل به خدا ممکن ساخت و با آن دوشیزه که بانویی پاک و مؤمنه بود، ازدواج کرد. نسل پدری شیخ محمد بعد از چهار پشت به حاج ابوطالب ابن کربلایی حاجی اشتهاردی میرسید که بانی و سازنده تکیه محله قاضیان و از معتمدان و بزرگان اشتهارد بود و قبرش در آستانه قبر حضرت حبیب بن مظاهر علیه السلامدر کربلای معلّی قرار داشت. جد اعلایش هم مرحوم حاج ملا محمد اشتهاردی رحمه الله (1)از علمای اشتهارد و جد خاندان ملامحمدی محله قاضیان، به شمار میآمد.
مرحوم آیتالله حاج ملا ابوالحسن اشتهاردی(2)رحمه الله جد اعلای همسرش بود که او نیز از عالمان صاحبنام
اشتهارد و صاحب رساله عملیّه بود و قبرش در قبرستان وادیالسلام نجف اشرف قرار داشت. حجتالاسلام و المسلمین آقا سید عبدالله برهانی رحمه الله از علمای باتقوا و مشهور اشتهارد نیز دایی همسرش به شمار میآمد.
فکر تبلیغ در اولین سالهای طلبگی، او را به حرکت بیشتر واداشت. شهرها و روستاهای دور و نزدیک در اراک، کاشان، دماوند، شهریار، شهرهای شمالی و جنوبی از اولین جاهایی بودند که او به تبلیغ و منبر رفت. جوان بود و پر انرژی، دانا و خوشسخن و مردمی. به همین خاطر، به هر محلی که میرفت، مردم مشتاق سخنرانیها و روضههایش بودند. این رفت و آمدها به ماه رمضان و ایام محرّم خلاصه نمیشد. هر هفته، یکی دو شب در سفر بود و خستگی راه و سختیهای زمان طاغوت و ناامنی جادهها را به جان میخرید.
او در خاطرات تبلیغی خود میگفت بارها در معرض حمله گرگها قرار گرفته و توسّل به خداوند و ائمه اطهار:، جان او را نجات داده است.
شیخ محمد برای امر به معروف و نهی از منکر، از هیچ کوششی دریغ نمیکرد. هر جا که موقعیت را مناسب میدید، با زبانی پرمهر و پندآمیز سراغ افراد خطاکار میرفت و گاه با عوامل و مأموران رژیم پهلوی نیز سر بحث و گفتوگو را باز میکرد.
در یکی از روزهای تابستان، او همراه با استاد و همشهریاش، آیتالله شیخ علی پناه اشتهاردی رحمه الله ، به اشتهارد رفت. آن دو در مدرسه علمیه اشتهارد، مشغول تنظیم و فهرستنگاری مجموعهای از کتابهای خطی و چاپی یکی از عالمان اشتهارد، مرحوم ملامحمد مهدی امینی شدند، تا به اجابت وصیتش، آن مجموعه را به کتابخانه مدرسه فیضیه قم اهدا کنند. در این ایام خبر رسید که حکومتیها درصددند به خاطر فرا رسیدن سالروز 28 مرداد(1)جشن بگیرند و در اشتهارد به رقص و پایکوبی بپردازند.
آیتالله اشتهاردی برای نهی از منکر از حکومت و در محکومیت آن جشن، با شیخ محمد مشورت کرد و اعلامیهای بلند نوشت و مردم را از شرکت در آن جشن برحذر داشت. شیخ محمد به او کمک کرد و از روی آن اعلامیه چند برگه دستنویس شد، سپس آنها را برای اطلاع مردم به محلههای مختلف اشتهارد برد. به هر مسجدی که رسید، یکی از آن اعلامیهها را نصب کرد یا به دست معتمدان محلهها داد.
خبر به بخشدار اشتهارد رسید. بی درنگ به دستور او مأمورهای پاسگاه، سراغ شیخ محمد آمدند و او را دستگیر کردند و برای بازداشت به ساختمان بخشداری بردند. قرار بر این شد که فردای آن روز او را به کرج ببرند و تحویل شهربانی بدهند. رئیس پاسگاه، دائم به او توهین میکرد و از او به خاطر کارش، توضیح میخواست. شیخ محمد میگفت: «هدف ما نهی از منکر بود، همین!»
1) 1. روز سقوط دولت دکتر مصدق.
مرد آشنایی از اهالی محل از راه رسید و آرام به شیخ محمد گفت: «کوتاه بیا و عذرخواهی کن، تا تو را ببخشند و آزاد کنند».
او زیر بار نرفت. سرانجام با پادرمیانی بزرگان محل، او آزاد شد، اما پروندهاش در بخشداری اشتهارد مفتوح ماند.
در یکی از ایام تبلیغ(1)عازم روستایی در نزدیکی شهرستان خمین شد. در خانه یکی از معتمدان محل مستقر شد و در مسجد بزرگ روستا، منبر رفت. در آن جا مردی شاهدوست و قمارباز بود. شیخ محمد بر بالای منبر از مذمت قمار و گناه بزرگ آن گفت و مردم را از انجام آن برحذر داشت.
خبر به گوش مرد قمارباز رسید که با مسجد رابطهای نداشت. شیخ محمد را تهدید کرد که منبر را رها کند و به قم برگردد. شیخ محمد نترسید. فردای آن روز، در یکی از کوچهها با مرد قمارباز روبهرو شد. او بر سرش فریاد کشید و بد و بیراه گفت. شیخ محمد جواب داد: «ما دستپرورده خمینی هستیم و دم مسیحایی او به ما خورده و از کسی هم ترسی نداریم!»
مرد قمارباز با شنیدن نام خمینی، به خود لرزید و پا به فرار گذاشت. چند روز بعد یکی از مأموران پاسگاه محلی، سراغ شیخ محمد آمد و گفت: «در پاسگاه مراسم دعا برای
1) 1. سال 1354 یا 1355 شمسی.
جان شاهنشاه برگزار میشود. معتمدین محل هم حضور خواهند داشت. شما هم باید تا یک ساعت دیگر بیایید. این دستور است!»
شیخ محمد حاضر نشد به آنجا برود. بزرگان مسجد محل اصرار کردند که همراهشان برود، وگرنه کار بیخ پیدا خواهد کرد. فکری به نظرش رسید. آن روزها تیمور بختیار که از صاحب منصبان شاه بود، از ایران به عراق گریخته بود و علیه شاه سخنرانی میکرد.
تیمور بختیار، عامل شکنجه شهید نواب صفوی بود. شیخ محمد اندیشید، به پاسگاه برود و با بردن اسم بختیار و لعن او، خودش را از دعا برای شاه رهایی دهد. به پاسگاه که رفت، همه در انتظار او بودند. جلو ایستاد و بیمقدمه علیه تیمور بختیار صحبت کرد و از مردان آزادیخواه سخن گفت. رییس پاسگاه و کدخدای روستا خوشحال شدند و دعا برای شاه که تلهای برای به دام انداختن او بود، از یادشان رفت.
وقتی شیخ محمد به مسجد برگشت، یکی از بزرگان محل گفت: «آقا نقشه خوبی طرح کردی. هم دعا نکردی، هم خودت را نجات دادی و همه ما را بیروحانی نگذاشتی!»
پاییز سال 1345 بود. کمکم کوچهها و خیابانها داشت خلوت میشد. شیخ محمد دوان دوان، خودش را به
مسجد امام حسن عسکری علیه السلامرساند و در نماز جماعت شرکت کرد. بعد از نماز به شبستان سرداب مسجد رفت، تا پای درس آیتالله حاج میرزا ابوالفضل زاهدی(1)بنشیند. آقای زاهدی هر شب، بعد از نماز مغرب و عشا در آن جا درس تفسیر میگفت. لحن و بیانش، دلنشین و گیرا بود. به همین خاطر، جمع زیادی از طلبهها در آن درس شرکت میکردند. آن شب استاد درباره آیه « ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یسْطُرُونَ » صحبت کرد. ویژگی خاص درس استاد این بود که هر آیهای را میخواست تفسیر کند، از آیههای دیگر قرآن و روایات اهل بیت: استفاده میکرد.
استاد میگفت: «اگر قلم نبود، فرهنگ انسانها ناقص میماند. کتابهای آسمانی و قرآن و نهجالبلاغه، صحیفه سجادیه و احادیث معصومین: به دست ما نمیرسید. دیوان سعدی و حافظ را ما نمیدیدیم. نویسندگی به قدری ارزش دارد که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
یوزَنُ مِدادُ العُلَماءِ علی دَمِ الشُّهدَا فُیُرَ جَّحُ مِدادُ العُلَماءِ علی دَمِ الشُّهَداءِ.(2)
در قیامت سیاهی قلم دانشمندان با خون شهیدان سنجیده میشود و در این سنجش، سیاهی قلم علماء بر خون شهیدان برتری مییابد.
ناگهان حرفهای دلنشین استاد، جرقههای تازهای در ذهن محمد ایجاد
کرد. دلش شعلهور شد و شوق نویسندگی به اعماق جان او افتاد. همان جا با اشتیاق بسیار تصمیم گرفت که دست به قلم ببرد و برای اهل بیت: و دین، آن چه در توان دارد، بنویسد.
شب دیگر نیز او در جلسه درس استاد حاضر شد. استاد این بار از بلال حبشی و پایداری و فداکاریهای بینظیرش در زمان صدر اسلام، سخنان شیرینی به زبان آورد. شیخ محمد با خودش عهد کرد:
ـ باید شروع نوشتنم با زندگی بلال مؤذن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم باشد. بسم الله ... .
به زودی دست به کار شد. این جا و آن جا به کتابخانههای قم سر زد. متون کهن و کتابهای تاریخی مربوط به بلال را مطالعه کرد و کمکم آن چه را در سر داشت، نوشت.
او پیش از این کتابهای زیادی خوانده بود و جوهره ی نوشتن را در قلم خود داشت. از همان آغاز، قلمش روان و شیرین بود. در سال 1347 کتاب سیمای بلال حبشی، اولین کتابی بود که از او در حوزه علمیه قم انتشار یافت.
سپس دومین کتابش پندهای جاویدان را نوشت که با استقبال گسترده طلاب و فضلای حوزه، روبهرو شد.
آقای محمدی میگفت: «شروع خوب کار نویسندگی من و ادامه پربار آن، به خاطر این بود که مجموعه کتابهایم درباره قرآن و عترت دور میزد و از سرچشمه این دو
ثِقل اکبر و اصغر نشأت میگرفت.»
استاد محمدی در مجلس درس استادان خود، شاگردی کوشا و توانمند بود. با تلاش بسیار درس میخواند و با کوشش بسیار، روزهای مختلفی از سال را در تبلیغ بود. کتاب زیاد میخواند و عطش و عشقِ نوشتن، خورد وخوراک و آرامش را از او میگرفت.
او بخشی از درس مکاسب را نزد آیتالله مشکینی رحمه الله و آیتالله مکارم شیرازی خواند و برای بخش اعظمی از کفایةالاصول در محضر آیتالله مکارم حاضر شد. در همین میان، استاد مکارم شبهای جمعه، جلسه نویسندگی و مقالهنویسی را در میان معدود شاگردانی که مستعد و فاضل بودند، در خانهاش برگزار میکرد. آقای محمدی در همه این جلسات (در سالهای 1345 تا 1347)، با نظم و علاقه وافری شرکت کرد.
شبی استاد اعلام کرد بناست به صورت گروهی، تفسیری به قلم روان و جامع و مناسب با بحثهای روز، برای قرآن کریم بنویسیم. هر کس آمادگی دارد، شرکت کند.
ده نفر از حاضران اعلام آمادگی کردند. یکی از آنها آقای محمدی بود. استاد از شاگردانش خواست که مطالبی را درباره تفسیر یکی از آیههای قرآن بنویسند و به او تحویل بدهند. او به نوعی میخواست بعد از مدتها کلاس نویسندگی، آنها را امتحان کند و نویسندگان برتر را از
میانشان برگزیند.
آقای محمدی درباره آیه 44 سوره سبأ، با قلمی روان و محققانه دو صفحه مطلب نوشت و به استاد داد. استاد بعد از خواندن اثر موجز و زیبای او، با خوشحالی بسیار، او را به جمع کوچک نویسندگان دانشمند «تفسیر نمونه» دعوت کرد، تفسیری که نوشتن آن از سال 1351 شروع شد و در سال 1366 به پایان رسید. بیست و هفت جلد داشت. تا به حال این تفسیر ارزشمند، دهها بار چاپ شده، و شیفتگان بسیاری را از چشمه زلال قرآنی بهرهمند ساخته است.
آقای محمدی از آغاز دوره نویسندگیاش، به نام «محمدی اشتهاردی»، شهرت یافت و کتابهایش به همین نام، به دست مخاطبان علوم اسلامی و سیره اهل بیت: رسید.
آقای محمدی از نوشتن خسته نشد و از خواندن دست نکشید و در رساندن کتابهای خود یا بزرگان دیگر، به مؤمنین و انقلابیون، بیکار ننشست. چه بسیار کتابهای ممنوعه از نظر رژیم طاغوت را از بازار تهیه میکرد و در پوشش کتابهای خود به دوستان و آشنایان در اشتهارد و دیگر شهرستانها هدیه میداد. از جمله آن کتابها، کتاب کشفالاسرار، توضیحالمسائل و ولایت فقیه امام خمینی رحمه الله بود که چند بار کار دست او داد. یک بار نیز داخل یکی از این کتابها یادداشتی با امضای خودش نوشته بود که به دست ساواک افتاد، اما ساواکیها نتوانستند نام او را که به شکل امضا در آن کتاب آمده بود،
شناسایی کنند.
سالها میگذشت. طالبان علم و عاشقان آثار آقای محمدی اشتهاردی، دائماً با ناشران آثار او یا با شخص خودش در ارتباط بودند. نامه میدادند، تلفن میزدند و یا خود از راههای دور و نزدیک به دیدنش میآمدند و کتابهای او را طلب میکردند یا از او میخواستند درباره موضوعات مورد ابتلای به جامعه و جوانان کتاب بنویسد.
او به خلأهایی میاندیشید که در جامعه آن روزها، بسیار بود، به ناگفتهها و کاستیها درباره شناخت مردم نسبت به ائمه معصمومین:، پیامبران، تاریخ اسلام و تشیع، اعتقادات و اصحاب و... .
هنوز انقلاب به پیروزی نرسیده بود. آقای محمدی در درسهای خارج آیات عظام سیدمحمدرضاگلپایگانی رحمه الله و میرزا هاشم آملی رحمه الله حضور مستمری داشت. بخشی از منظومه سبزواری و فلسفه را در محضر آیتالله جعفر سبحانی و مرحوم آیتالله حاج آقا مهدی حائری یزدی فرزند مؤسس حوزه، فرا گرفت. سپس بخشی از علوم روز را در محضر استاد شیخ محمد محقق لاهیجی، نماینده آیتالله بروجردی در آلمان آموخت.
در کنار تألیف تفسیر نمونه، یکی از کارهای روزانهاش، حضور مستمر در مدرسه امام امیرالمؤمنین علیه السلام، در خیابان صفاییه قم بود. این مدرسه علمیه به آیتالله مکارم
شیرازی تعلق داشت و در آن، اموری چون برپایی دروس حوزوی،
اسکان طلاب، برگزاری مجالس روضه و جشنهای مذهبی، دفتر پاسخ به سؤالات دینی و شرعی و ... پی گرفته میشد.
آقای محمدی در یکی از اتاقهای طبقه اول، در نوشتن پاسخ به نامههای شرعی و اعتقادی، که از نقاط دور و نزدیک ایران به آن جا میآمد، مشارکتی فعّال داشت. روزی او در کنار آیتالله مکارم مشغول به کار بود که یکی از مأموران ساواک قم سرزده به آن اتاق آمد و با گستاخی گفت: «به ما گزارش دادهاند در این اتاق، اعلامیههایی بر علیه حکومت پنهان کردهاید؟»
بعد بیآنکه منتظر جواب باشد، مشغول تفتیش اتاق شد. او با جسارت و بیاحترامی، همه کتابها و اوراق و نامههای مردم را به هم ریخت و به آیتالله مکارم و آقای محمدی اعتنایی نکرد. آن دو هم بیهیچ اعتنایی به او، به کار خود ادامه دادند. مرد ساواکی به خواستهاش نرسید و دوباره حرفهای نامربوط زد و این بار هم بیپاسخ ماند. سپس با خشم و عصبانیت از اتاق بیرون رفت.
یک بار آقای محمدی در سفری تبلیغی، در شهر دماوند با شهید آیتالله محمد مفتح دیدار کرد. آیتالله مفتح رحمه الله با مسرّت و امتنان اظهار کرد که برخی آثار ایشان را خوانده، سپس او را به نوشتن و ادامه این راه تشویق کرد و با عنوان طلبهای متین، او را ستود و گفت:
ـ آقای محمدی اشتهاردی، حتماً کتابهای خود را برای کتابخانه ما در مسجد قبا در تهران بفرستید.
آیتالله مفتح اصرار داشت که در حوزه علمیه قم نویسندگانی که قلم روان دارند و آشنا به علوم و منابع معتبر دینی هستند، پرورش پیدا کنند و برای تشنگان معارف اسلامی کتاب بنویسند.
حالا آقای محمدی، چون شمعی در میان دوستان و آشنایان و طلاب جوانی که برای تحصیل به قم میآمدند، میدرخشید. خانهاش مأمن آنان بود. او هر چه در توان داشت، به کار میگرفت و برای آنها حجرهای در مدارس علمیه آماده میساخت. اگر متأهل بودند، در تهیه خانه استیجاری به کمکشان میشتافت و در آغاز طلبگی یاریشان میکرد و از کمکهای مالی به آنان مضایقه نداشت و حلّال مشکلاتشان بود.
یکی از طلبههای اشتهاردی میگفت: «من روزی به قم آمدم. سالهای آغازین طلبگیام بود؛ در همان ایام آغاز پیروزی انقلاب پولی نداشتم. غریب و غصهدار در خیابان کنار حرم قدم میزدم و نیازمند پنجاه تومان پول بودم. ناگهان آقای محمدی از راه رسید، و احوالپرسی گرمی با من کرد. سپس دست در جیبش برد و مقداری پول به من داد و رفت. پول را شمردم. پنجاه تومان بود. در آن روز، مشکل مرا برطرف کرد.»
حجتالاسلام شهید شیخ حسن سلیمانی از شهدای روحانی دفاع مقدس در اشتهارد که سالیان بسیاری پیکر پاکش ناپدید شده
بود و سپس به زادگاهش بازگردانده
شد، چند روز پیش از اعزام به جبهه و شهادت، وقتی با فرزند آقای محمدی در خیابان صفاییه قم رو به رو شد، گفت: «قدر پدرت را بدان. آقای محمدی اشتهاردی انسان بزرگ و شایستهای است. او به این سادگیها کتاب ننوشته، با اعتقاد و اخلاص نوشته و به ما طلبههای اشتهاردی هم خدمت زیادی کرده است.»
آقای محمدی در آغاز انقلاب، مدتی را برای تبلیغ به شهرستان بم در استان کرمان رفت. در آن منطقه بنا به خواست و نیاز مسئولان شهر، دعوت به کار در امور قضایی شد که با اکراه پذیرفت. وقتی مشغول به کار شد، فهمید با مراجعان بسیاری باید سر و کله بزند. به خصوص بسیاری از بزهکاران مجرم در آن ایام، قاچاقچیان مواد مخدّر بودند. این امر به مذاق و روحیهاش ناسازگار آمد و خیلی زود از کار قضاوت کناره گرفت و به همان کار نویسندگی و تبلیغ ادامه داد.
او گاهی در برخی روزهای جمعه به دعوت دوست و یار دیرینهاش، حجتالاسلام و المسلمین شهید شیخ غلامرضا سلطانی(1)به اشتهارد میرفت و در
1) 1. شهید سلطانی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، چند سالی امام جمعه اشتهارد و حاکم شرع دادگاههای انقلاب کرج بود، سپس به نمایندگی از طرف مردمکرج در دومین دوره مجلس شورای اسلامی انتخاب شد. سرانجام در سال 1364، همراه شهید آیتالله محلاتی و دوستان، در هواپیمای مسافربری که عازم جبهه بود، توسط دشمنان بعثی به شهادت رسید.
غیاب او به
ایراد نماز جمعه میپرداخت. در آن ایام همزمان با انتشار روزنامهها و نشریاتی که در خدمت دین و کشور بودند، با تألیف مقالات متعدد اعتقادی و اسلامی، سبب رونق نشریات و روزنامهها شد.
خودش کتابهای بسیاری را از بزرگانی چون شهید آیتالله سید محمدباقر صدر، مرحوم آیتالله مظفر، مرحوم آیت الله سید محمد شیرازی، مرحوم آیتالله سید عباس کاشانی و... به قلم روان ترجمه کرد و به دست چاپ سپرد.
گاه موضوعهای تاریخی یا اجتماعی را دستمایه داستانی جذاب میکرد و به خواسته مخاطبان خود، پاسخ مثبت میداد.
یکی از تألیفات ارزشمند آقای محمدی، کتابی به نام حضرت ابوطالب علیه السلام، پدر بزرگوار علی علیه السلام بود. برخی عالمان و محدثان اهل سنت بر این باورند که حضرت ابوطالب علیه السلامکافر از دنیا رفته ولی آقای محمدی در این اثر، با شواهد بسیار و ادله مستدل، خط بطلانی بر این باور غلط کشید و زندگی پر بار آن بزرگمرد را به خوبی ترسیم کرد.
به اعتقاد آقای محمدی، جُرم حضرت ابوطالب علیه السلامدر نظر مخالفان این بود، که پدر امام علی علیه السلامبود، وگرنه او در میان بنیامیه، مؤمنی درجه یک، به شمار میآمد. چندی پس از تألیف این کتاب، دانشمندی از کشور ترکیه به ایشان تلفن زد و گفت: «من از اهالی ترکیه هستم و کتاب ابوطالب شما را به ترکی استانبولی ترجمه و چاپ کردهام. اکنون میخواهم نزد شما بیایم و کتاب را تقدیم کنم».
آقای محمدی با او احوالپرسی گرمی کرد و با متانت پاسخ داد: «تشریف بیاورید، قدمتان روی چشم بنده!»
آن نویسنده به قم آمد و کتاب ترجمه شده را تقدیم آقای محمدی کرد. کتاب، زیبا و چشمنواز چاپ شده بود و مایه خرسندی آقای محمدی شد. نویسنده ترک زبان گفت: «انگیزه من از ترجمه این کتاب این بود که روزی در استانبول ترکیه در جشن عروسی یکی از دوستان شرکت کردم. در آن جا یک نفر وهّابی سخن از ابوطالب علیه السلامبه میان آورد و او را کافر خواند. حاضران نتوانستند او را مغلوب کنند؛ چرا که بیشترشان با او هممرام بودند و گفتههایش را باور میکردند. من ناراحت شدم. تا این که در سفری که به قم داشتم، در جایی کتاب شما را دیدم. فوری آن را خریداری کردم و به کشورم بردم، سپس به زبان ترکی استانبولی ترجمه کردم و به دست چاپ سپردم. بعد از چاپ، با تلاش بسیار، آن را در کشورم پخش نمودم. من میخواستم با این کارم، از ایمان و فداکاریهای این مرد بزرگ دفاع کرده باشم».
وقتی کتابهای استاد محمدی به شهرهای دور و نزدیک میرفت، سیل نامهها و خواستهها افزایش مییافت. بیشتر
وقتها خود ایشان، بستههای سنگین کتابهایش را به تنهایی، یا به کمک پسرانش به اداره پست میبرد و برای شهرستانها یا روستاهای دورافتاده میفرستاد. او در خانه خودش نه دفتری داشت و نه منشی و پیشکار و همکاری. سالها پیش از آن بود که پیرمردی متدین کتابخوان و علاقهمند به آثار اهلبیت، به آقای محمد حسینفکور(1)گفت: «وقتی به قم میروی برای من کتابی بیاور که در اوقات فراغتم آن را مطالعه کنم».
آقای فکور به قم آمد و به کتابفروشیها سر زد. بعد کتاب ارزشمند منتهیالآمال مرحوم شیخ عباسقمی رحمه الله را برایش خرید و به شهرضا برد و به پیرمرد داد.
بعد از مدتی وقتی او را دید، پیرمرد گفت: «آقای فکور من این کتاب را نخواندم.
ـ نخواندم چون از علم و سواد من بالاتر است.»
مدتی گذشت. آقای فکور در قم، چند جلد از کتابهای استاد محمدی را خرید و برای او به شهرضا برد.
برای بار دیگر وقتی او را دید و درباره آن کتابها پرسید، پاسخ شنید که: «هان! از این کتابها برایم بیاور. خیلی روان و خوب نوشته شده بود و برای من مطالب جالبی داشت».
1) 1. سردبیر نشریه منبر از نشریات تبلیغی دفتر تبلیغات اسلامی.
سال 1360، برای استاد محمدی، سالی توأم با پرکاری و تلاش بسیار در نوشتن، سفرهای تبلیغی زیاد و حضور در
صحنههای انقلاب و دفاع مقدس بود. در یکی از شبهای گرم تابستان، جسم خسته استاد دچار سکته مغزی شد. او قبلاً نیز تصادف کرده بود و هنوز پس از گذشت سالها، دردهایی از آن به جا مانده بود. امّا اینک با بیماری پر درد و سختی دست و پنجه نرم میکرد؛ بیماریی که تاب و توان از او میگرفت و فرصت پژوهش و نگارش به او نمیداد. او ماهها در بستر بیماری افتاد، اما با اعتماد به نفس زیاد و توکل به خدا، سراغ کارهای روزمره خود رفت. نیمی از بدنش نیمه فلج بود و میگفت: «گویی بر شانه چپم بار سنگینی هست که هیچگاه برداشته نمیشود و حمل آن برایم مشکل است».
برنامههای درمانی پزشکان در قم و تهران موقتی بود و تأثیرش کم. سرانجام به صلاحدید پزشکان، در سال 1363، با هزینه شخصیاش رهسپار آلمان شد و در بیمارستانی در شهر هانوفِر، سرش تحت عمل جراحی قرار گرفت. جراح معروف و دانشمند ایرانی، آقای پرفسور مجید سمیعی، تلاش بسیار کرد تا سرانجام عمل خود را با موفقیت به پایان رساند.
استاد محمدی بهبود یافت و دیگر احتمال بروز سکته مجدد برطرف شد، اما سوزش دائمی طرف چپ بدن وی، عارضه جدیدی بود که هیچگاه از او جدا نشد. بینایی طرف راست و چپ چشمهایش را نیز به خاطر آن جراحی، از دست داد.
وقتی استاد محمدی به آلمان رفت، پیش از عمل جراحی، چند روزی را در شهر هامبورگ به دعوت رییس مرکز اسلامی، برای اعضای مرکز و دانشجویان انقلابی و مسلمانان شیفته انقلاب اسلامی، نماز جماعت و سخنرانی داشت. این اجتماع معنوی هر روزه در مسجد زیبای آلاستر برپا میشد.
استاد محمدی پس از بازگشت از آلمان، باز هم دست از تلاش برنداشت. بیشتر آثار علمی برجسته و ماندگارش، همچون سوگنامه آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم ، سیره چهارده معصوم:، بیتالاحزان، ده گردنه قیامت و ترجمه روان صحیفه سجادیه، پس از این بیماری نوشته شدند.
صدای زنگ در خانه بلند شد. مجید از پشت آیفون پرسید: «کیه؟ بفرمایید».
صدایی آرام و متین گفت: «من هستم، تقوی!»
در باز شد. استاد محمدی اشتهاردی پشت در رفت. آیتالله تقوی رحمه الله ، از علمای وارسته اشتهارد، به همراه فرزندش به دیدار آقای محمدی آمده بود. گویی
میخواست دیدار همیشگی و گاه و بیگاه او را، پاسخی از سر صدق و دوستی داده باشد.
وقتی آقای تقوی در بالا دست اتاق نشست، سر صحبت درباره کتابهای استاد محمدی باز شد. استاد محمدی پرسید:
ـ برای کتاب تقریراتتان چه کردید؟
آقای تقوی پاسخ داد: «من تقریرات اصول امام را به طور کامل نوشتهام. فقط دنبال یک ناشر خوب هستم تا چاپش کنم».
استاد محمدی از جا برخاست.
ـ من برایتان پیگیر میشوم. مؤسسه نشر و تنظیم آثار امام خمینی رحمه الله بهترین ناشر برای چاپ کتاب ارزشمند شماست.
آقای تقوی از شاگردان بلندپایه امام بود، اما به دلیل سالها ابتلا به بیماری و تواضع بسیار، مثل دیگر شاگردان شهرتی نداشت. او فرزند ارشد مرحوم آیتالله حاج شیخ یحیی تقوی رحمه الله بود.
وقتی آقای تقوی کتابش را به یاری استاد محمدی به مؤسسه سپرد، با استقبال روبهرو شد. کتاب او اثری جامع و مستدل و علمی از بحثهای درس اصول امام خمینی رحمه الله بود که پیش از تبعید به عراق، در قم ایراد شده بود. استاد محمدی در پیگیری چاپ و نشر کتاب، تلاش کرد و مشمول دعای خیر آیتالله تقوی شد.
سال 71 بود. استاد محمدی و خانواده با نگرانی و اضطراب عازم اشتهارد بودند. سه ساعتی میشد که نسیم آقا، برادر استاد از پشت تلفن خبر تلخ درگذشت پدر را به او داده بود.
حاج یدالله ملا محمدی بود؛ مردی که معتمد و بزرگ
محله و خاندان بود. دیندار و اهل حساب و کتاب به شمار میآمد. سالها متولی روضهخوانی خاندان ملامحمدی در حسینیه محل بود و ساختمان جدید حسینیه به همت او تجدید بنا شده بود؛ همان حسینیه قدیمی که بانی و معمار اولیه آن مرحوم حاج ابوطالب اشتهاردی، به کمک برادرش حاج عبدالجبار بود.
در دورههای مختلف طلبگی و بیماری استاد، حاج یدالله از هیچ کوشش و کمکی دریغ نکرد.
وقتی استاد محمدی به اشتهارد رسید، بر جنازه پدر نماز خواند، و نسخه دستنویس ترجمه کتاب بیتالاحزان خود را که در رثای حضرت زهرا علیهاالسلام بود، روی کفن پدر گذاشت و او را به سمت سرای باقی، بدرقه کرد. حالا خانه و حسینیه از پدری زحمتکش و متولی دینداری، خالی شده بود و استاد محمدی باید به وصیتهای او عمل میکرد.
وقتی استاد محمدی کتاب معروف سوگنامه آل محمدصل الله علیه وال وسلم
را نوشت، چشمها و ذهنهای بسیاری را از جانب علما و فضلای حوزه به اثر جدید خود جذب کرد. تحقیق استادانه او و استفاده از اسلوب خوب نگارشی و نثر روان، از این کتاب اثری فاخر و مرجع در زمینه
سوگواری و مصیبت آل محمدصل الله علیه وال وسلم به وجود آورده بود. استاد با استفاده از منابع معتبر دینی، در سوگ پیامبر اکرم صل الله علیه وال وسلم، امامان
شیعه:، حضرت زهرا علیهاالسلام و شهدای کربلا و منسوبین آل محمدصل الله علیه وال وسلم، اثر خود را خالصانه نوشته بود. خیلی زود این کتاب جامع در کتابخانههای عمومی و شخصی جا بازکرد و برای فضلا و دانشمندان در تحقیقات دینی و تبلیغ و منبر، مورد استفاده مستمر قرار گرفت.
این کتاب تا به حال نزدیک به 25 بار تجدید چاپ شده و از پرفروشترین کتابهای سیره اهل بیت: در کشور است. این کتاب به زبانهای عربی و اردو هم ترجمه شده است.
روزی آقای قرائتی، به سنت گاه و بیگاه خود، سری به خانه دوست قدیمیاش استاد محمدی زد. استاد محمدی همیشه از دیدار او لذت میبرد و در آن دیدارها حرفها و خاطرات خوش سالهای طلبگی و تفسیر زنده میشد.
استاد محمدی گفت: «آقای قرائتی! روزی من پای تلویزیون نشسته بودم و درسهایی از قرآن شما را گوش میدادم. در یک جا شما درباره جابر بن عبدالله انصاری صحبت کردی و گفتی: جابر که نابینا بود، در اربعین امام حسین علیه السلام به زیارت قبر حضرت آمد. بعد ادامه دادی چقدر خوب است یک نفر پیدا شود و زندگی جابر را بنویسد».
آقای قرائتی با تبسم آمیخته به تعجبش پرسید: «خُب... چه
کردید؟!»
استاد محمدی با خنده ملیحی ادامه داد:
ـ تا شما این سخن را گفتی، من دست به کار نوشتن زندگی جابر شدم و کار تألیف کتاب، به کمک خداوند انجام گرفت.
شوق تازهای چهره آقای قرائتی را پر کرد. برای شفای دوست دیرینهاش دعا خواند و گفت: «هر وقت کتابتان چاپ شد، یک نسخه از آن را به من برسانید. من مشتاقم که آن را بخوانم. شما کار ارزشمندی انجام دادید. زندگی این شخصیتهای ارزشمند اسلامی، پر از پندها و آموزههای دینی و اخلاقی است».
تلفن از اشتهارد بود. حاج اسماعیل ملاحسنی از آن طرف تلفن، اصرار داشت که استاد محمدی در ماه مبارک رمضان میهمان مسجد شهدا، در محله صیادیه اشتهارد باشد و برای مردم منبر برود.
استاد با خودش فکر کرد: «همه زندگی ما و طلبگیمان که برای امام زمان[ است، به انجام درست این تبلیغ و نویسندگی بستگی دارد. اگر به بندگان خدا جواب نه بدهم، جواب خدا را چه بدهم؟!»
پذیرفت. حاج اسماعیل خوشحال شد و گفت: «من باید امشب این خبر خوش را در مسجد به اهالی محل و هیئت امنای مسجد برسانم».
استاد محمدی، ماه رمضان آن سال را شبها، در
مسجد شهدا منبر رفت. انبوهی از مردم پرشور و متدین محله صیادیه، پای منبرش نشستند.
خداوند توفیق داد و او روزها جلساتی دیگر در ادارات و دیگر مساجد شهر برگزار کرد. بعد از عید فطر، به روال مرسوم اهالی محل، هیئت امنا پولی در پاکت گذاشتند و به او دادند. وقتی استاد محمدی به خانه مادر رفت، آن پول را از پاکت درآورد. مبلغ زیادی بود. مقداری از آن را به مادر بخشید. بعد به مسجد محل رفت، و مقداری از آن را برای تعمیرات مسجد، به متولی آن داد. قسمتی از پول هم میان فقرای محل، که هر ماه کمکشان میکرد، تقسیم شد و دیگر پولی برایش نماند.
وقتی خانمجان خبردار شد، با اعتراض به او گفت: «چرا شما هر وقت به اشتهارد میآیی و پولی برای منبر میگیری، در همین جا تقسیم میکنی و دست خالی به قم بر میگردی؟ پس بچهها و خانوادهات چه؟ آخر نتیجه این همه زحمت چه میشود؟» استاد محمدی خندید و با احترام به مادر پاسخ داد: «ما باید به فکر آخرتمان باشیم. الحمدلله گرسنه که نیستیم. این جا دنیاست و این پولها برای ما بیارزش. اگر پرده بیفتد، آن وقت من و تو خواهیم دید که همه ما در این جا خواب بودهایم و دنیای واقعی و زندگی
حقیقیمان در جایی دیگر است. حضرت علی علیه السلام در نهجالبلاغه میفرماید: «دنیا خوابی است که اگر آن را باور کنی، پشیمان خواهی شد».
طلاب جوان اشتهارد در قم تصمیم گرفتند صندوق قرضالحسنهای، برای کمک به همدیگر راهاندازی کنند. سال 1376 بود که آقای راستیپور، طلبه جوان و پرتلاش اشتهاردی، ماجرا را به استاد محمدی گفت و از او دعوت کرد تا در اولین جلسه این صندوق، میهمان خانهاش شود.
استاد محمدی با خوشرویی از خواسته آقای راستی پور استقبال کرد و گفت: «کار بسیار ارزشمندی است. من میآیم و کمکتان میکنم».
او به جلسه ساده و صمیمی طلاب اشتهاردی رفت و برای دوستان جوان خود در باب ثواب قرضالحسنه و تبعات نیک و برکات عمل به آن صحبت کرد و گفت: «پیشنهاد میکنم برای رفع مشکلات مادی طلاب همشهریمان، صندوق قرضالحسنهای منسجم تشکیل بدهید. من به عنوان اولین گام، یک میلیون تومان به حساب این صندوق واریز میکنم».
دوستان طلبه استاد محمدی خوشحال شدند. صندوق قرضالحسنه پا گرفت و خیلی زود منشأ کارهای خیر و با برکت شد.
جلسات این صندوق به طور چرخشی،
گاه در خانه استاد برگزار میشد و او با تواضع و اشتیاق، از میهمانان جوان خود پذیرایی میکرد. همیشه اولین کسی بود که در آن جلسات حضور داشت، با آن که سن و سالش، بیشتر
از بقیه بود، اما با افتخار در جمعشان مینشست و همکلامشان میشد.
او به قرضالحسنه باور داشت و به افراد بسیاری کمک مالی میکرد. استاد محمدی وصیت کرده بود تا آن صندوق قرضالحسنه باقی است، پولی را که به امانت گذاشته، سر جایش باشد و اگر روزی صندوق تعطیل شد، پول به نیازمندان بخشیده شود.
آقای زمانی از طلبههای تبریزی مقیم قم که در ماههای آخر عمر استاد با او حشر و نشر داشت و خیلی وقتها به تنهایی یا همراه دوستان به زیارتش میرفت، میگفت: «در طول مجالست با ایشان، یک کلمه غیبت و حرف شبههناک نشنیدم. به بنده میفرمودند اگر در بین دوستان طلبه کسی به مساعدت و قرضالحسنه نیاز داشته باشد، به ایشان اطلاع بدهم تا در حد توان برای رفع و حل مشکلات ایشان اقدام کند. موارد زیادی از سوی بنده به طلاب قرضالحسنه دادند و در موارد زیادی هم در صندوقهای مختلف، ایشان به عنوان ضامن، چک دادند که این دستگیریها موجب خوشحالی دوستان میشد».
ـ چی ... ماشین بیتالمال؟ هرگز از من این کار را نخواهید!
مرد میانسال فامیل که سوار بر ماشین، به سراغ استاد آمده بود، تا او را به آن میهمانی ببرد، گفت: «حاج آقا سوار نمیشوید؟»
استاد محمدی دوباره به ماشین او نگاه کرد. مرد میانسال با ماشین ادارهاش سراغ استاد آمده بود، تا او را برای خواندن خطبه عقد، به خانه عروس ببرد.
استاد محمدی پرسید: «چرا با ماشین اداره آمدهای؟ اصلاً چرا در روز تعطیلی این ماشین زیر پای شماست؟»
او با خنده پاسخ داد: «از طرف رییس اداره اجازه گرفتهام، تا در این مراسم از این ماشین استفاده کنم».
ـ عزیز من، رییس که حق ندارد مال بیتالمال اداره و دولت را در اختیار من و شما قرار بدهد. او که صاحب اختیار اموال عمومی دولت و مردم نیست. نه، من نمیخواهم مدیون بشوم. تا به حال این کار را نکردهام و از این به بعد هم، گرفتارش نمیشوم!
مرد میانسال که مستأصل شده بود، دوباره اصرار کرد.
استاد محمدی با لبخند گفت: «نگران نباش، نشانی آن خانه را بده، من با تاکسی خودم را آن جا میرسانم. دیر که نشده، از دست من هم دلخور نباش. من با این جسم رنجورم توان ندارم، که در پیشگاه خدا بیش از پیش پاسخگو باشم و مؤاخذه شوم».
کتابها یکییکی چاپ میشدند. هر بار ناشری یا زنگ میزد یا خدمت استاد میرسید.
ـ آقا اجازه بدهید به جای حقالتألیف، کتاب تقدیمتان کنم، چون دستم خالی است.
ناشری دیگر اصرار داشت، استاد کتاب ارزشمندی را که ماهها روی آن زحمت کشیده، با مبلغی نازل و به طور دائم، در اختیار آن ناشر قرار دهد.
ناشری میگفت: «کتابهای شما برای ما رونق زیادی داشته. کاش حقالتألیفش را کم میکردید تا ما بیشتر چاپ کنیم».
هر کس بهانهای داشت. ناشرانی هم بودند که در کمال احترام، کتابهایی را به دست استاد میرساندند و هر چه او میگفت، عملی میکردند.
کتابهای استاد محمدی با ارزش بودند و مخاطبان و مشتریان بسیاری را به خود جذب میکردند.
استاد گاه به خواستههای ناشران تن میداد و در مقابل اعتراض نزدیکان میگفت: «چه باید کرد؟ اگر کتاب کم چاپ بشود یا کمتر به دست مخاطبان برسد، چه فایده! من میخواهم آثارم به سراسر ایران برود و اثرگذار باشد».
بعضی از آثار استاد به زبانهای اردو، انگلیسی، عربی، روسی، ترکی استانبولی، سواحیلی (افریقایی) و ... چاپ میشدند و آمدن نامههای تشکرآمیز، حکایت از توجه عمیق
مسلمانان، به ویژه شیعیان آن مناطق، به آثار روان و جذّاب استاد داشت.
به پَر قبایش برنمیخورد، اگر اسمش از پیشانی کتابش
میافتاد. وقتی بچهها در خانه به او اعتراض میکردند، میگفت: «من دنبال نام نیستم، فقط میخواهم این کتابها منتشر و پخش شوند و خوانندگان را سیراب کنند».
گاه همراه نویسندهای دیگر، به شکل مشترک، کتاب مینوشت. بیشتر زحمات را استاد میکشید، اما نام دوست نویسنده را بالاتر از اسم خود میآورد و میگفت: «خوانندهها نمیپرسند که اسم این آقا اول است و آن آقا دوم. این چه کرده و آن چه شده. آنها به متن کتاب توجه دارند و باید ببینیم برای آنها چه کردهایم و با حرفهایمان، چقدر اثرگذار بودهایم. در روز حساب و جزا هم نمیپرسند چرا اسم تو عقبتر یا جلوتر از اسم دیگری بود؟ میپرسند: چه کردی و چه نوشتی و چقدر به فکر مردم فایده رساندی و دلشان را بینا و بیدار ساختی؟» گاه بعضی از کتابهای استاد در جشنوارههای کتاب سال مثل کتاب سال حوزه، اهل بیت: و ... انتخاب میشد. او جوایز آن جشنوارهها را به بچهها و دیگران میبخشید.
مشهد، همراه آیتالله مکارم شیرازی و دوستان تفسیر دعوت کرد. شوق زیارت امام هشتم علیه السلام ، جان تازه ای به استاد بخشید. با خوشحالی پذیرفت و همراه دوستان سوار بر قطار عازم مشهد شد.
وقتی چند روز بعد برگشت، زنگ خانه به صدا درآمد. در باز شد. اهل خانه با اتفاق عجیب و غمناکی روبهرو شدند. استاد محمدی با رویی رنگپریده و قدی خمیده، عصازنان پا به حیاط گذاشت و گفت: «وای از این درد... دارم از حال میروم!»
ماجرا از این قرار بود که او در روز آخر سفر، به خاطر دردهای شدیدی در ناحیه شکم، تاب و توان از کف داده بود و با سختی زیاد، با قطار به قم برگشته بود. ابتدا بچهها پدر را به بیمارستان آیتالله گلپایگانی رحمه الله قم، سپس بیمارستان شهید مصطفی خمینی تهران بردند. قرار شد پزشکان روی رودهاش عمل جراحی انجام بدهند. عمل انجام شد و بیماری معلوم شد؛ سرطان روده!
از آن پس جسم رنجور، اما توانمند وی دیگر روی شادابی ندید. جسم او از سال 1382، تا سه سال، با آن بیماری مهلک درگیر بود. دو بار عمل جراحی شد و بارها شیمی درمانی.
آیتالله مکارم، علمای دیگر، دوستان تفسیر نمونه، نمایندگان دفتر مقام معظم رهبری در قم، نمایندگان وزارت ارشاد و طلاب و یاران اشتهاردی، به ملاقات او رفتند و شنیدند که میگفت: «خدا را شکر. اوست که دردهای بسیاری به من داده و مرا با آنها
امتحان کرده و در کنارشان، از نعمتهای بیحساب و بیمقدارش بهرهمند بودهام... من بسیاری از آثارم را در هنگام درد و بیماری نوشتهام... خدایا پاکم کن و خاکم کن».
در یکی از مناسبتهای مذهبی، استاد محمدی، همراه حاجخانم به اشتهارد رفت. پیآمدهای شیمی درمانی، او را ضعیف کرده بود. در خانه کسی نبود. مجید از راه رسید. مردی را پشت در دید. فلج بود و به سختی راه میرفت و یکی از دستهایش را نمیتوانست حرکت بدهد. مجید با اتفاق عجیبی روبهرو شد. مرد معلول داشت آرامآرام گریه میکرد. پشت به در خانه استاد داده بود و زانوی غم در بغل داشت.
ـ سلام آقا، با کسی کار دارید؟
مرد معلول فوری اشکهایش را با پشت دست پاک کرد.
ـ بله، با صاحب این خانه، حاج آقا... اسمش را نمیدانم. هر وقت به در این خانه میآیم، به من کمک میکند، اما حالا هر چه در میزنم، کسی در را باز نمیکند!
مجید گفت: «حاج آقا محمدی قم نیست، رفته مسافرت».
ـ کی میآید، کجا رفته؟
ـ چند روز دیگر میآید. اگر کاری داری به من بگو!
مرد معلول لنگانلنگان راه افتاد و با نگاهی غصهدار گفت: «عیالوارم. زنم، بچههایم گرسنهاند. هر بار
که به این خانه میآیم، آقا کمکم میکند. هم به من پول میدهد، هم غذا، اما حالا ...».
او دوباره گریه کرد. مجید دنبالش دوید.
ـ صبر کن عمو. من پسرش هستم. همین جا باش تا برگردم. یک وقت نرویها، آقا بفهمد ناراحت میشود. صبر کن کمکت میکنم.
آن روز پرنده خیال مجید برگشت به دوران کودکی و سالهای پیش از انقلاب در محله رهبر قم، مردی بود که به او آبحوضی میگفتند. تا جوان بود و توان کار کردن داشت، به خانههای مردم میرفت و با سطل حلبی خود که همیشه همراهش بود، آب کثیف حوضشان را میکشید و بابت آن، پول ناچیزی میگرفت.
او کمکم به خاطر تماس زیاد با آب و لنگ بودن یکی از پاهایش، از کار افتاده و خانهنشین شد. استادمحمدی به او پول غذا میداد. گاهی هم مرد آبحوضی خود به در خانه استاد میآمد و غذا و پول میگرفت.
روزی کوچه رهبر، صحنه درگیری روزهای پرشور انقلاب با کماندوها شده بود. مرد آبحوضی به زحمت زیاد از خانه فقیرانه و قدیمیاش بیرون آمد و باز هم سطل مسیاش را در دست گرفت. در میانه کوچه، ناگهان یکی از کماندوها به طرف او شلیک کرد. تیری پلاستیکی و دردناک به پای فلج او خورد. پای مرد آبحوضی زخمی و غرق خون شد. مجید و بچهها و بزرگترها او را کشانکشان به یکی از خانهها
بردند. آبحوضی که پیر و رنجور شده بود، میگریید و خدا را صدا میزد.
وقتی استاد محمدی از سفر تبلیغی برگشت و مجید
ماجرا را برایش تعریف کرد، چشمهای استاد خیس اشک شد و گفت: «برخیز، باید برویم ملاقات مرد آبحوضی. او حتماً چشم انتظار ماست!»
در یکی از روزهای تلخ بیماری استاد محمدی، بعد از ظهر مجید به خانه پدر رفت. طبق معمول هر روز مهمان داشت. مهمانانش یا دوستان شهرها و روستاهایی بودند که او برایشان منبر میرفت یا طلبهها و اهل فامیل.
پا به اتاق گذاشت و سلام کرد. روحانی غریبهای که شاید سن و سالش به پنجاه میرسید، در اتاق بود. بر بینی او شیلنگ اکسیژن وصل بود و کنارش کپسول کوچکی قرار داشت.
او به سختی نفس میکشید ... گویی یکی از پاهایش را به زحمت حرکت میداد و عصا داشت. مجید با مرد روحانی گرمِ سلام و احوالپرسی شد. بعد کنارش نشست. او با ناله و درد برای استاد حرف میزد. معلوم شد اولین بارش نیست که به خانه پدر میآید. هر بار که میآید، استاد محمدی حلّال مشکلات و سختیهای زندگی اوست.
او جانباز شیمیایی بود و در سختی و مشقّت زندگی میکرد. با همه سختیهای حرکت، با کپسول شیمیایی و تنگی
نفس، گاه به خانه استاد محمدی سر میزد و با او درد دل میکرد. استاد هم به خانه او رفته بود و آن دو با هم، دوستانی صمیمی شده بودند.
آن روز مرد جانباز روحانی به زحمت برخاست. بند کپسول کوچکش را بر گردن انداخت و عصازنان، از استاد محمدی خداحافظی کرد. استاد محمدی صورت او را بوسید و گفت: «این بار اجازه بدهید من به دیدن شما بیایم. برایتان زحمت است این همه راه را به این جا بیایید».
وقتی او رفت، استاد محمدی با دلی گرفته و غصهدار، روی تخت کوچک خود نشست و غرق در فکر شد. بعد رو به حاج خانم گفت:
ـ راستی که سلامت و عزّت و زندگی امروز مردم ما، مدیون شهدا و این جانبازان مظلوم است. افسوس که قدر نمیدانیم!
از آن پس، استاد محمدی کمتر توانست کتاب بنویسد و دیگر نتوانست به نماز جماعت مسجد محله یا پادگان لشکر 17 علی بن ابیطالب علیه السلام برود. فقط گهگاه اگر حال مساعدی داشت، به منبر میرفت و روضه میخواند یا در مراسم روضه و زیارت عاشورای مدرسه آیتالله مکارم، در کنار دوستان تفسیر، حضور مییافت.
بیشتر هم برای چند نشریه، مقالات علمی و دینی مینوشت. او در همین ایام بود که کتاب 220 خاطره خود
را تألیف کرد و به چاپ رساند. کتابهای دیگری به نامهای ترجمه و توضیح خطبه فدک، چهل حدیث درباره غدیر و آموزههای اخلاقی صحیفه سجادیه را هم در دوران آخر بیماری خود نوشت، اما در زمان حیاتش به چاپ نرسید.
بیماری دست از او نمیکشید و درد به تن رنجورش، پنجه میانداخت.
روزی برای استاد از اشتهارد خبر آمد که آقای شیخ علی ملاحسنی(1)تصادف کرده و بعضی از همراهانش از دنیا رفتهاند!
آقای حاج اعلمی از آن طرف خط که صدایش میلرزید، ادامه داد:
ـ آقای سید محمد ساجدی، روحانی اشتهارد، و همچنین همسر آقای ملاحسنی از دنیا رفتند.
چشمهای استاد محمدی تاب نیاورد و گریست. حاجخانم که توی آشپزخانه بود، با نگرانی به اتاق آمد. صدای استاد و گریهاش بلند بود.
جسمش آمادگی نداشت برای مجلس ختم درگذشتگان به اشتهارد برود، اما برای آقای ملاحسنی پیغام تسلیت فرستاد. مدتی بعد، وقتی آقای ملاحسنی از بیمارستان مرخص شد و چند هفتهای را سوار بر ویلچر و در استراحت بود، استاد رو به مجید
1) 1. از محققان و نویسندگان تفسیر راهنما و امام جمعه موقت اشتهارد.
کرد و گفت:
ـ ماشینت را آماده کن. باید برای دیدن آقای ملاحسنی به اشتهارد برویم.
مجید تعجب کرد. حال و روز پدر بد بود. به سختی راه میرفت و حرف میزد. دهانش خشک بود. صدایش
میلرزید و نای ایستادن یا نشستن نداشت. این از آثار شیمی درمانی مکرر و بیحاصل بود.
با اصرار استاد، مجید آماده شد. هر دو سوار بر ماشین، به سمت اشتهارد که در شصت کیلومتری کرج بود، حرکت کردند. بیشتر از دو ساعت راه بود. استاد محمدی به مجید گفت: «عیادت از بیمار ثواب زیادی دارد، مخصوصاً بیماری که اهل علم است و همسرش را از دست داده».
وقتی آنها به اشتهارد رسیدند، یکراست به خانه آقای ملاحسنی رفتند. او وقتی با بیمار روبهرو شد، با چشمهایی اشکآلود جلو رفت. آقای ملاحسنی را روی ویلچر، در آغوش گرفت و گفت: «در آزمون سخت الهی صبر پیشه کن که خداوند صابران را دوست دارد».
آقای ملاحسنی میگفت: «حُسن خلق ایشان، امتیاز بارز وی بود که دلها را جذب میکرد. کینهها را به مهربانی مبدل میکرد و الفت میآفرید و پیوند میداد، دلها را با دلها و دستها را با دست ها!
در حوادث، صبور و شکیبا بود، وخشم خود را فرو میخورد، و خویشتندار بود. بدی را با خوبی پاسخ میداد و از خشونت و و بدزبانی و تحقیر و توهین و تکبّر، به دور بود».
استاد محمدی در آن سفر که از هنگام ظهر تا غروب طول کشید،
به دیدن حجتالاسلام شیخ یداللهحمیدی رحمه الله رفت. آقای حمیدی، روحانی پیر و پاکدلی بود که چند سالی
میشد که نمیتوانست راه برود و روی ویلچر مینشست. او تنها پسر جوانش را در راه خدا و جبههها هدیه داده بود و همراه همسر پیرش، در تنهایی زندگی میکرد.
آقای حمیدی با خوشحالی زیاد گفت: «دیشب خواب دیدم یکی از اولیای خدا به دیدن من آمده و مرا از این تنهایی در آورده. تعبیرش تشریففرمایی شما به خانه من است».
استاد به دیدار مادر، همشیره، عموها، عمه و دیگر اقوام نیز رفت و صله رحم به جا آورد. سپس از همه آنها خداحافظی کرد. در راه برگشت به مجید گفت: «سفرمان به اندازه یک روز کامل نشد، اما خدا لطف کرد و به دیدار یک مریض، یک پدر شهید، مادر و دیگر اقوام رفتیم و انشاالله ثواب کردیم».
آن سفر، آخرین سفر استاد محمدی اشتهاردی به زادگاهش اشتهارد بود.
پیکر نحیف و دردمند استاد، به بستر بیماری افتاد و سروِ سخاوتمند قامتش خمید. حالا تکلّم هم برایش سخت بود.
یک روز صبح، بانویی ایرانی از امریکا تماس گرفت.
ـ من از امریکا تماس میگیرم، و با نویسنده کتاب بابیگری و
بهاییگری میخواستم صحبت کنم.
ـ آقای محمدی اشتهاردی در بستر بیماریاند و نمیتوانند صحبت کنند.
بانوی ایرانی با نگرانی گفت: «چرا؟ مگر چه شده؟ من باید با ایشان حرف بزنم!»
ـ خواهر، ایشان شیمیدرمانی شده اند و توان سخن گفتن با کسی را ندارند. دعا کنید حالشان بهتر بشود.
صدای گریه آرام زن، همراه با حرفهای بریده بریدهاش بلند شد.
ـ به ایشان سلام برسانید. بگویید من یک بهایی پرو پا قرص بودم. وقتی کتاب ایشان در امریکا به دستم رسید، آن را چند بار خواندم و به اشتباه و گمراهیام پی بردم. من برای ایشان دعا میکنم. کاش میشد نسخههای زیادی از آن کتاب به دست بهاییان شهر ما میرسید. آنها خیلی بیخبرند و زیر بمباران تبلیغاتی قرار دارند. اگر کتاب آقای محمدی اشتهاردی به دستشان برسد، حتماً عقیده شان تغییر خواهد کرد. حتماً.
در یکی از شبهای سرد آذرماه در قم، آسمان آرام آرام، برفهای درشتش را بر سر کوچهها و بام ها میبارید. استاد محمد محمدی اشتهاردی بر بستر خود به آرامی خوابیده بود و نای حرکت نداشت. مجید پا به اتاقش گذاشت و سلام کرد. دو ـ سه روزی میشد که دیگر استاد با کسی حرف نزده بود و
دائم در خواب بود.
وقتی صدای مجید را شنید، فوری برخاست. گویی جان
تازهای گرفته است. با همان ضعف صدا زد: «مجید، جلوتر بیا کارت دارم!»
دستهایش میلرزید. با زحمت عینکش را بر چشم زد. با چشمهای بیرمق و کمسویش روی میز خود را کاوید. دستهای کاغذ پیدا کرد، کاغذهایی که چند روز بعد از آخرین شیمیدرمانی سخت، همراه با درد شکم و بیحالی، مطالبی را در آنها نوشته بود. لرزان و با طمأنینه مشغول شماره گذاری صفحه کاغذها شد، سپس گفت: فردا این مقاله را ببر مجله پاسدار اسلام، بده آقای بیات. عذرخواهی کن که کمی دیر به دستشان میرسد!»
مجید به صفحه اول نوشته نگاه کرد:
ـ درباره عید غدیر و انتخاب امام علی علیه السلام به جانشینی پیامبرصل الله علیه وال وسلم.
استاد محمدی گفت: «ببخشید که به زحمت میاندازمت!»
بغض کهنه مجید، بیشتر به گلویش چنگ انداخت. نوشتهها را گرفت. ناگهان استاد به روی بستر خود افتاد و پلکهایش پایین افتاد. دل مجید هرّی پایین ریخت. برف همچنان میبارید و سرمای گزنده، از لابهلای درز درها و پنجرههای اتاق، تو
میآمد.
حاج خانم صدا زد: «آقای محمدی... آقای محمدی؟»
چشمهای بیرمق استاد لرزید و باز نشد. حاج خانم آهسته رو به مجید گفت: «امروز پدرت میخواست نماز
بخواند. گفتم شما که نمیتوانید از جایتان بلند شوید. به خواب رفت و بعد از چند دقیقه بیدار شد و دوباره خواستهاش را تکرار کرد، اما نتوانست تکان بخورد. من مقداری آب تربت حرم امام حسین علیه السلام در گلویش ریختم. این آخرین آبی بود که او نوشید».
میهمان امام علی علیه السلام روز سهشنبه،(1)روز تلخی برای خانواده، دوستان و دوستداران استاد محمدی اشتهاردی بود. او بعد از ظهر آن روز، چشمهای خسته و دردمندش را برای همیشه بست و روح پرتوانش به آسمان پرواز کرد.
روز پنجشنبه بود، روز شهادت امام جواد علیه السلام . دو شب بود که خواب به چشمهای مجید نیامده بود. صبح زود، بعد از نماز، ناگهان چشمهای مجید، غرق در خواب شد. صدای پدر را در خواب شنید که با خوشحالی میگفت:
«چرا نگران من هستید و گریه میکنید؟ من میهمان امام علی علیه السلام شدهام. در اینجا تنها برای آخرین نوشتهام که مربوط به غدیر بود،
1) 1. روز سهشنبه 28 آذر ماه 1385.
آن قدر به من نعمت دادند که به وصف نمیآید».
مردم زیادی از قم، کرج، اشتهارد، شهریار و تهران، خودشان را به مسجد امام حسن عسکری علیه السلام قم رساندند، تا پیکر استاد محمدی را به سمت حرم مطهر حضرت معصومه علیهاالسلام تشییع کنند. علما و روحانیون بسیاری حضور داشتند.
پیکر استاد بر روی امواج دستهای انبوه مردم حرکت داده شد و به صحن بزرگ حرم رسید. صدای حزنانگیز صوت قرآن از بلندگوهای حرم، به هوا برخاست. صحن بزرگ برای نماز میت آماده بود. پس از طواف پیکر استاد دور ضریح، آیتالله مکارم شیرازی بر او نماز خواند، سپس یکی از مداحان شروع به مرثیهسرایی کرد. از سوگنامه آل محمد صل الله علیه و آل وسلم استاد و استفاده مستمر مداحان اهل بیت: از آن، سخن گفت و به روان استاد درود فرستاد. سپس با ذکر مصیبت شهادت امام جواد علیه السلام ، چشمها را بارانی کرد و دلها را به سوی کاظمین پرواز داد.
تابوت استاد محمدی، به سمت شیخان، مزار عارفان و عالمان بزرگی چون میرزای قمی ره الله، ذکریا بن آدم علیه السلام، ذکریا بن ادریس علیه السلام، میرزا جواد آقا ملکی تبریزی ره الله، آیتالله میرزا حبیباللهعسکری اشتهاردی ره اللهو ... رفت و در خاک آرام گرفت.
حاجخانم نسخهای از ترجمه کتاب بیتالاحزان استاد را به دست مردهای بالای سر قبر داد تا به سفارش خود او روی سینهاش
بگذارند. وقتی روی قبر، با خاک پر شد، آیتالله شیخ علیپناه اشتهاردی ره الله، دستهایش را بر خاک گلآلود قبر گذاشت و با سوز و افسوس دعا خواند. استاد محمد محمدی اشتهاردی، پس از سالها درد و رنج و
بیماری، همراه با انبوهی از نوشتهها و حرف هایش، میهمان ملکوت خدا شده بود.
نام نیکو گربماند زآدمی
به کز او ماند سرای زرنگار
از استاد محمدی اشتهاردی، بیش از صد مقاله در نشریات و روزنامههای مختلف به چاپ رسیده و بیشتر از دویست کتاب به یادگار مانده است.
برخی آثار آن استاد عبارتند از:
مادر پاک/1349.
گفتگوی شیعه و سنی/1349.
پندهایی از تاریخ/1351.
سیمای کوفه از نظر مذهبی (ترجمه)/1351.
هشام بن حکم/1355.
ماتریالیسم و متافیزیک (4جلد ترجمه)/1358.
ویژگیهای اقتصاد اسلامی (6جلد ترجمه) اثر شهید آیتالله صدر ره الله/1359.
داستانهای مثنوی (4جلد)/1368.
گناه شناسی (با همکاری محسن قرائتی)/1369.
سوگ نامه آلمحمد9/1370.
صدو یک مناظره خواندنی/ 1372.
ازدواج آسان و شیوه همسرداری/1372.
عالم برزخ در چند قدمی ما/1373.
مسلم بن عقیل/1374.
سیره چهارده معصوم:/1377.
رابطه ایران با اسلام و تشیع/1377.
سیمای معراج پیامبر9/1377.
قصههای قرآن/1378.
شناخت و اسلام شناسی/1378.
بابی گری و بهایی گری/1379.
ولایت فقیه ستون خیمه انقلاب اسلامی/1379.
زنان مردآفرین تاریخ/1379.
آیات قرآن و گفتار پیامبر در نهج البلاغه/1381.
آموزههای اخلاقی و رفتاری امامان شیعه (با همکاری محمدتقی عبدوس)/1382.
ترجمه روان صحیفه سجادیه/1382.
ده گردنه قیامت/1382.
امام مهدی[ جلوه جمال الهی (ترجمه)/1384.
آموزههای اخلاقی صحیفه سجادیه/1389 .
و... .
عکس شماره یک
عکس شماره دو
عکس شماره سه
عکس شماره چهار
عکس شماره پنج
عکس شماره یک
عکس شماره دو
عکس شماره سه
عکس شماره یک
عکس شماره دو
عکس شماره سه
عکس شماره چهار
بانک اطلاعات اندیشمندان مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما درباره آیتالله محمد محمدی اشتهاردی علاوه بر چاپ نوشته حاضر، در آرشیو خود پنجاه دقیقه مصاحبه به صورت راش و نیز در بانک عکس، تعدادی عکس و سند از این شخصیت را دارا میباشد و هرگونه تقاضا از طرف پژوهشگران، برنامهسازان و علاقهمندان را پاسخگو و آماده دریافت اطلاعات در این خصوص است.
تلفن تماس: 2933830 ـ 0251