ghaemiyeh.com
گرجی، علی، ـ گردآرونده.
در کوی یار: مجموعه اشعار درباره حضرت مهدی(عج)/ گردآورنده علی گرجی . ـ قم: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود علیه السلام؛ مرکز تخصصی مهدویّت، 1390.
168 ص. ـ (بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود علیه السلام؛ مرکز تخصصی مهدویّت؛ 93)
…ریال: ISBN: 978-600-6262-16-1
فهرست نویسی بر اساس اطلاعات فیپا.
گ 34م/ 4191 PiR 6208351/ 1فا8
1390
2158422
کوی یار
مجموعه اشعار درباره حضرت مهدی(عج)
گردآورنده: علی گرجی
کوی یار (مجموعه اشعار دربارة حضرت مهدی(عج))
گردآورنده/ علی گرجی
ناشر/ بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)
نوبت چاپ / اول ـ تابستان 90
طراح جلد و صفحهآرا / عباس فریدی
شمارگان / سه هزار نسخه
بها / 2200 تومان
مراکز پخش:
ص.پ: 119 ـ 37135 / تلفن: 7737801/ فاکس: 7737160
WWW. IMAMMAHDI . COM
info@imammahdi . com
شابک: 1-16-6262-600-978
بسم الله الرحمن الرحیم
این کتاب راتقدیم میکنم به پدر عزیزم
(حاج عبدالرحیم گرجی) و مادرمهربانم
مقدمه ناشر.....15
غزلیات.....13
صدای عشق.....محمد راسخ نیا.....13
ماه پیدا.....محمد راسخ نیا.....15
بزم وصال.....سید حسین هاشمی نژاد.....17
قبله گلها.....مهدی تقی نژاد.....18
آفتاب سبز زمین.....محمود تاری «یاسر».....19
دامان دلتنگی.....سعید حدادیان.....21
به دنبال تو میگردم.....حسین اسرافیلی.....22
صبحی دگر.....سید حسن حسینی.....23
بیتهای سر به دار.....فریده یوسفی زیرابی.....24
چشمهای خیس.....الهام امین.....25
چشم انتظاری.....یوسف شیردژم.....26
آینه در آینه.....احمدرضا کیماسی.....27
قیام تو.....محمدرضا آغاسی.....28
طلوع.....محبوبه بزم آرا.....29
مسافر آدینه ها.....مریم توفیقی.....30
شوق تماشا.....سیدمحمد جواد شرافت.....31
تویی ماه.....محمد شکوهی زنگانی.....33
بهار میرسد.....مرتضی موحدی.....35
ابر مهربان.....سید محمد سادات اخوی.....36
سالهای غیبت.....رضا جعفری.....37
غم انتظار.....یاشا صمیمی خلخالی.....38
صفای قدم یار.....یاشا صمیمی خلخالی.....39
به هوای طلوع.....مصطفی علیپور.....40
سرو سرافراز.....مرتضی کردی.....41
تو میآیی.....هادی میرزا نژاد موحد.....42
اشک غریبها.....نغمه مستشار نظامی.....43
ای نور.....سعید تکلو منش.....44
پرواز.....محبوبه بزم آرا.....45
یک روز.....محبوبه بزم آرا.....46
طلسم غربت.....معصومه قلی پور.....47
در پی موعود.....حسین منزوی.....49
آرامش دلها.....حسین آرامی.....50
هنوز غایب.....مریم توفیقی.....52
کجایی.....محمد سهرابی.....53
آخرین منجی.....پریوش عصفوری.....54
دلم تنگ است.....یوسف رحیمی.....56
ما منتظریم.....علی اکبر لطیفیان.....58
گل ظهور.....کاظم جیرودی.....59
نوای فراق.....رضا موزونی.....61
یک هفته بیقراری.....ابراهیم سیفینژاد.....62
هدیه خدایی.....سید جعفر علوی اُمید.....63
مرهم وصال.....بهروز مرادی آرانی.....65
خاک اصیل.....رضا جعفری.....66
بهار پر گُل.....طاهر جمشیدزاده.....67
نام تو.....طاهر جمشیدزاده.....68
دیر شد.....سیدحمیدرضابرقعی.....69
چشم ناز او.....علی پرهام.....70
به امید تو.....محمد بختیاری.....72
طلوع آفتاب.....حامد.....73
این جمعه هم گذشت.....سیدحمیدرضابرقعی.....75
رخ بنما.....محمد شیرازیان.....77
شهسوار مکه.....محمّد حسن حجّتی (پریشان).....78
انتظار.....ابراهیم حسنلو.....79
یاابن الحسن.....بهارک صادقی.....80
ای ظهور ناگهانی!.....رضا اسماعیلی.....81
آیت یزدان.....ناصرچیان اراکی.....83
چشم به راه.....زکریّا اخلاقی.....84
غم هجران.....محمدحسین حجّتی (پریشان).....85
آفتاب روشن.....حسن یعقوبی.....86
بهار مهربانی.....علیرضا قروه.....87
غروب جمعه.....مرحومه نجمه زارع.....88
سرکوی تو.....هاشم شکوهی.....89
سوز دل.....محمد کاظم کاظمی.....90
یوسف من.....شهریار.....91
ملکوت.....سیدحمیدرضا برقعی.....92
زلف پریشان.....سید محمد رضایی.....93
دل من.....علیرضا ایمانی پور.....94
بازار محبّت.....گلزار ثابت.....95
آخرین ستاره.....علیرضا دهرویه.....96
نگاه تو.....قیصر امین پور.....97
کعبه دل.....امام خمینی(ره).....98
آتش عشق.....امام خمینی(ره).....99
گلزار زندگی.....آیت الله خامنهای.....100
تو مپندار.....آیتالله محمد جواد خراسانی.....102
طالع بیدار.....آیت الله مکارم شیرازی.....104
حالت انتظار.....علامه جعفری(ره).....105
یار ما.....فیض کاشانی.....107
مسیحا نفسی.....حافظ شیرازی.....108
نگار من.....فخرالدین عراقی.....110
کی رفتهای…؟!.....فروغی بسطامی.....112
در آرزوی تو باشم.....سـعـدی.....114
مثنویها.....115
دیر کردی.....محمدعلی جوشائی.....115
جرعة صبر.....اسماعیل اسفندیاری.....116
دنیا بدون آمدنت….....زهره جعفرزاده.....117
تویی بهانه شعرم….....محمدرضا آخوندی.....119
گل نرگس.....سجّاد کتابی.....121
کاش باز آیی.....رابعه راد.....123
شعرهای بارانی.....پدیده زارع.....125
نور کمال.....نسترن قدرتی.....127
لحظهها.....زهرا فرهانی.....129
دوای درد.....رضا سیرجانی.....131
رباعیها و دو بیتی ها.....133
سید علی میرافضلی.....134
عبدالرحیم سعیدی راد.....134
مریم حقیقت.....134
مریم حقیقت.....135
مریم حقیقت.....135
مریم حقیقت.....135
محسن جعفری.....136
یوسف شیر دژم.....136
یوسف شیردژم.....136
سیدمحمد بابامیری.....136
روح الله گایینی.....137
اکبر مرتضوی.....137
صادق رحمانی.....137
صادق رحمانی.....138
کامران شرفشاهی.....138
میرهاشم میری.....138
عبدالرحیم سعیدی راد.....139
کریم علی زاده.....139
محسن رجبی تهرانی.....139
پیمان سگوند.....140
محمدرضا سهرابی نژاد.....140
زهرا اکافان.....140
سیدمحمد ابراهیم حسنی.....140
محمد یوسفی مهری.....141
آسیه رحمانی.....141
جلیل صفربیگی.....141
ندا جمالی.....144
شعر نو.....149
کاش.....فاطمه نوروزیان.....149
دخیل.....علی هوشمند.....150
دیگر بیا.....سیده سکینه حسینی حصاری.....151
مسافر.....زهرا محدثی خراسانی.....152
یلدای غبیت.....علیرضا سلطان محمدی.....153
تو میرسی.....طاهره صفار زاده.....154
همین امروز یا فردا….....هادی صالحآبادی.....155
اگر آن یار سفر کرده….....یدالله عالیخانی (فرجام).....157
مرا بخوان.....ع - آزاد.....160
دیر شد..........162
زمان ما.....فرج الله فکوری.....163
خواهد آمد.....هوشنگ صادقی .....165
انتظار.....166
عطر.....168
قرن هاست که خورشید پنهان مهدوی، از «افق غیبت»، بر دل های شیفته و شیدا میتابد و جان های منتظران را گرما و امید می بخشد.
در این دوران طولانی، هرکس به نحوی به آن «حاضر عصر غیبت» عشق ورزیده و ترنّم شیدایی خویش را به گوش دیگران رسانده است؛ از جمله شاعران و ادیبان و اهل ذوق و قلم.
سروده های مهدوی، حجم عظیمی از «شعرآیینی» را تشکیل میدهد و از دیرباز، این اشعار دست مایة مهروزی و ابراز اشتیاق چشم به راهان آن «سپیدة ظهور» بوده است و با خواندن آن ها لذّت می بردند و فهم مهجوری را با انس و یاد آن محبوب، تسکین میدادند.
دربارة اندیشة مهدویت، همچنان که باید پژوهشهای بنیادین داشت، همان گونه که باید به احیای متون کهن و میراث پرداخت، و همان سان که باید در قالب های مختلف ادبی و هنری به این موضوع مهم پرداخت، سرودن شعر، نگارش متن ادبی، تدوین سرود و تواشیح و دل نوشته های انتظار نیز بخشی از خلأها و ضرورت های این عرصه را پاسخ میدهد و در انتقال این اندیشه و باور به نسل های کنونی و آینده، ایفای نقش می کند.
بسیاری در پی دست یابی به آثار و اشعار مربوط به حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف اند. از این رو تدوین و گردآوری اشعار مهدوی ضرورت می یابد و پاسخی به این نیاز و عطش است.
هر چند تاکنون، مجموعه های متعددی از سروده ها دربارة حضرت ولیعصر عجل الله تعالی فرجه الشریف و موضوع انتظار، تدوین و نشر یافته است، امّا این جریان زلال و ناب ولایی که از دلدادگی منتظران آن «ماه نیمة شعبان» حکایت می کند، همچنان ادامه دارد و روزی نیست که شاعری و دلداده ای و منتظر ظهوری و چشم به راهی، قالب شعر و ادب و هنر را به کار نگیرد و دربارة صاحب زمین و زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف اثری تازه نیافریند و صفحات ویژة مطبوعات و جراید و نشریات ویژة مهدویت را نیاراید.
آنچه پیش رو دارید، مجموعه ای متنوع (چه از نظر قالب شعری، چه از نظر زمانی و تاریخی، و چه از جنبة سرایندگان گوناگون) دربارة حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف است که هر چند ادّعا نمی شود کامل وجامع است، ولی دفتری پربار با محتوایی شیرین و دلنشین است که یقیناّ در کام جانِ عاشقانِ آن حضرت، ماندگار خواهد بود.
به امید آنکه مورد عنایت آن سلیمان عترت و یوسف اهل بیت و مورد استفادة شیفتگان آن عزیز جان، ولی غایب از نظر قرار گیرد.
سرگشته در هوای فراقیم ای خدا
کی میشود که دیده ببیند وصال را
هر روز تا تلاطم بیانتهای شب
ناچیز عمرمان شده با دوریش فنا
اما صدای عشق ز کعبه نیامد و
ماند آرزو به دل، دل چشم انتظار ما
آه از غمی که بر سر این روزگار ریخت
افسوس زخم کهنه ندارد دگر دوا
هر لحظه ای برم نظرم تا هلال ماه
آید به یاد قامت مجنون بینوا
یا صاحب الزمان گل نرگس طلوع کن
ای یادگار خیبر و صحرای کربلا
صد مرگ بر جهان بدون حضور تو
بازآ مرا ز دوری رویت نما رها
محمد راسخ نیا
چه میشود که ز شهر فراق بازآیی؟
به اشکِ وصل کنی چشم کعبه دریایی
چه میشود که گلستان بهار را بیند
زعطر خنده گلها شود تماشایی
شکسته شیشه بغض وصال در هجرت
کمان شده کمر طاقت و شکیبایی
اگر طلوع رخت با غروب عمر من است
به مقدمت بدهم سر چه مرگ زیبایی
نسیم عطر نظر را دمی تصور کن
فراق میرود و گریههای تنهایی
امید در نفس قلب خسته میروید
که دیده دیده او طلعت شکوفایی
زهجر و وصل تو هر صبح و شام میگویم
ولی نگفته نگاهم چوماه پیدایی
جهان به حال سر بیپناه خود نالد
فدای غربتت آقا چقدر تنهایی
نگاه دار خدایا لوای رهبر را
زحال تا سحر مه که پرده بگشایی
به روی نی تو ز آیات کربلا خواندی
تو یار و حافظ مهدی عزیز زهرایی
ببار روزی غفران ببند راه گناه
که گویمش گل نرگس چرا نمیآیی؟
محمد راسخ نیا
درد فراق یوسف زهرا شدید شد
یعقوب روزگار دو چشمش سپید شد
امید انتظار دل ناامیدها
امید هم ز آمدنت ناامید شد
از عشق ناله خیزد و از هجر درد و غم
غم ناله میکند که فراقت مدید شد
بزم وصال میطلبد جان ز عاشقان
خوشبخت آن که در ره جانان شهید شد
در پیشگاه یوسف زیبای فاطمه
صدها هزار یوسف مصری عبید شد
از کثرت گناه و خطاهای بیشمار
راه وصال من به سرایت بعید شد
تا شد غلام حلقه به گوش تو «هاشمی»
دنیا و آخرت به حقیقت سعید شد
سید حسین هاشمی نژاد
میآید آنکه دلش با ماست
دنیا به خاطر او برپاست
آن کس که قامت رعنایش
قد قامت همه گل هاست
یک بینهایت بیتفسیر
یک بیشباهت بیهمتاست
اینجا و هرچه به هر جا هست
با یک اشاره او زیباست
پایان این شب بیمهری
حبل المتین جهان آراست
میآید آن که به شهر عشق
از عاشقان جهان پیماست
نامش همیشه و تا تاریخ
شورآفرین و امید افزاست
مهدی تقی نژاد
هر نفس آینه روی تو را میطلبم
از گلستان جهان بوی تو را میطلبم
ای بهشت همه دلهای خداجوی بیا
عطر گلچهره مینوی تو را میطلبم
گیسوانت شب یلدا و رخت ماه تمام
ماه در ظلمت گیسوی تو را میطلبم
دشت در دشت به دیدار تو مشتاق شدم
کو به کو ناله کنان کوی تو را میطلبم
افق صبح دل افروز تو را خواهانم
آفتاب رخ نیکوی تو را میطلبم
زمزم اشک تو و زمزمه یارب رب تو
ذکر روشنگر یاهوی تو را میطلبم
بی خبر از توام ای عشق کجا منزل توست
هر قدم جاده رهپوی تو را میطلبم
گلشن خاطرهام تا که نگردد پاییز
دفتر سبز ثناگوی تو را میطلبم
آفتاب دل من چهره برون آر و بتاب
«یاسرم» سایه دلجوی تو را میطلبم
محمود تاری «یاسر»
غم مخور آخر گره از کار ما وا میشود
غنچه از دامان دلتنگی شکوفا میشود
دوری و شوق رسیدن – میرسی ترس فراق
عشقبازیهای ما گاهی معما میشود
گاهگاهی غرق میگردم میان موج اشک
هر چه گم کردم، در این یک قطره پیدا میشود
مرگ هم در منظر ما، نیست درد بیدوا
چون به غیر از عشق هر دردی مداوا میشود…!
سعید حدادیان
به دنبال تو میگردم نمییابم نشانت را
بگو باید کجا جویم مدار کهکشانت را
تمام جاده را رفتم غباری از سواری نیست
بیابان تا بیابان جستهام رد نشانت را
نگاهم مثل طفلان زیر باران خیره شد بر ابر
ببیند تا مگر در آسمان رنگین کمانت را
کهن شد انتظار اما به شوقی تازه، بال افشان
تمام جسم و جان لب شد که بوسد آستانت را
کرامت گر کنی این قطره ناچیز را شاید
که چون ابری بگردم کوچههای آسمانت را
الا ای آخرین طوفان! بپیچ از شرق آدینه
که دریا بوسه بنشاند لب آتش نشانت را
حسین اسرافیلی
صبحی دگر میآید ای شب زنده داران
از قلههای پر غبار روزگاران
از بیکران سبز اقیانوس غیبت
می آید او تا ساحل چشم انتظاران
آید به گوش از آسمان: این است مهدی
خیزد خروش از تشنگان: این است باران
با تیغ آتش میدرد آن وارث نور
در انتهای شب گلوی نابکاران
از بیشه زار عطرهای تازه آید
چون سرخ گل بر اسب رهوار بهاران
آهنگ میدان تا کند او، باز ماند
در گرد راهش مرکب چابک سواران
آیینه آیین حق، ای صبح موعود
ماییم سیمای تو را آیینه داران
دیگر قرار بیتو ماندن نیست در دل
کی میشود روشن به رویت چشم یاران؟
سید حسن حسینی
بیا باغ و گل بیقرار تو اند
شب و پنجره وامدار تو اند
در این بغض و تردید و ناهمدلی
دل و دیده در انتظار تو اند
غزل را بگو بیقراری بس است
که این بیتها سر به دار تو اند
نشان یقینی در آن کوچه باغ
بیا کوچهها بیقرار تو اند
درختان همه ارغوانی شدند
شهیدی ز خون و تبار تو اند
به آن سیصد و سیزده تن عزیز
که فرمانبر و رازدار تو اند
اگر بغض و تردید و ناهمدلی است
همه عاشق بیشمار تو اند
فریده یوسفی زیرابی
روشنترین ستاره این آسمان تار
بر دخمههای تیره دل روشنی ببار
من زندهام به یمن نفسهای گرم تو
ای پیک سبز پوش و مسیحا دم بهار
با تو دلم چو آینه شفاف میشود
بی تو گرفته است تمام مرا غبار
بر برگ برگ دفتر ما ثبت کرده اند
یک عمر جست وجوی تو، یک عمر انتظار
یک شب بیا به حرمت این چشمهای خیس
بر دیدگان مانده به راهم، قدم گذار
ما مانده ایم در خم این کوچههای تنگ
ما را بیا از این همه دلواپسی درآر
برگرد روشنای دل انگیز آفتاب
مولای آب و آینه، مولای ذوالفقار
الهام امین
من از تو مینویسم و از اشک جاری ام
از حد گذشته مدت چشم انتظاریام
انگار فرق میکند این بار، رفتنت
یک جور دیگر است تب بیقراریام
من سعی میکنم که شبم را جلا دهم
با گردسوز روشن امیدواری ام
تعجیل کن در آمدنت ای صبور من
گسترده نیست دامنهی بردباریام
من کیستم که شعر بگویم برای تو
باید افق دوباره بیاید به یاریام
یوسف شیردژم
عشق تو چون زد رقم بیسروسامانی ام
شعله به عالم زند شور پریشانی ام
شب همه شب تا سحر شعله کشم از غمت
شعله کشم از غمت لعل بدخشانی ام
مست نگاه توأم غرقه به دریای چشم
غرقه به دریای چشم یوسف کنعانی ام
چشم تو از من ربود صبر و توان و قرار
پرسه به هر سو زنم، باد بیابانی ام
نای دلم میزند بوسه به موج عطش
زانکه دود خون تاک در رگ توفانی ام
آینه در آینه نقش تو را زد رقم
تا به کدامین مسیر باز بچرخانی ام
خیره به آدینهام تا که نمایان شوی
در دل آدینهها چند بسوزانی ام
احمدرضا کیماسی
تا کی به انتظار تو بنشینم
وقت است تا قیام تو برخیزم
آه ای فروغ دیده مظلومان
باید به احترام تو برخیزم
وقتی جهان به ذکر تو سرمست است
در هرکجا به نام توبرخیزم
من خانه زاد حیدر کرارم
در ظل مصددام تو برخیزم
هرجا که تیغ فتنه شرر بارد
چون تیغ بی نیام تو برخیزم
محمدرضا آغاسی
شبی ستاره چشمش ظهور خواهد کرد
مرا ز غربت این کوچه دور خواهد کرد
طلوع میکند از سمت آسمان مردی
نگاه پنجره را غرق نور خواهد کرد
هزار حنجره آواز سبز و شورانگیز
نثار این نفس سوت و کور خواهد کرد
و واژههای پر از انتظار میدانند
که از حوالی شعرم عبور خواهد کرد
میآید از دل ویرانههای شب مردی
که جای پای خدا را مرور خواهد کرد
محبوبه بزم آرا
برای عافیتِ تو، نماز میخوانم
به سوز و آهِ دل و اشک و ناز، میخوانم
درونِ کعبة دل، معتکف شدم، مولا
دعای آمدنت با نیاز میخوانم
الا مسافر آدینهها کجایی تو؟
سمات و ندبة دل، در فراز میخوانم
هجومِ بغضِ سکوتم، شکسته از هجرت
به هِق هق ام، غزلم را به راز میخوانم
ستارههای قنوتم، به سجده افتادند
ببین توسلِ دل، پُر گُداز میخوانم!
قسم به عشق، قسم بر سَماعِ هر شَبام
برای عافیت تو، نماز میخوانم
مریم توفیقی
نمی از چشمهای توست چشمه، رود، دریا هم
کمی از رد پای توست جنگل، کوه، صحرا هم
تو از تورات وانجیل و زبور از نور لبریزی
تو قرآنی، زمین محو شکوهت، آسمانها هم
جهان نیلی است طوفانی، جهان دلمرده ظلمانی
تویی تو نوح موسی هم، تویی تو خضر عیسی هم
نوایت نغمهی داوود، حسنت سوره یوسف
مرا ذوق شنیدن میکشد شوق تماشا هم
تو آن ماهی که در پایت تلاطم میکند دریا
من آن دریای سرگردان دور افتاده از ماهم
اسیر روی ماه تو هواخواه نگاه تو
نشسته بین راه تو نه تنها من که دنیا هم
تمام روزها بیتو شده روزمبادا نه
که میگرید به حال و روز ما روز مبادا هم
همه امروزها مثل غروب جمعه دلگیرند
که بیتوتیره و تلخ است چون دیروز فردا هم
جهانی را که پژواک صدایت را نمیخواهد
نمی خواهم نمیخواهم نمیخواهم نمیخواهم
سیدمحمد جواد شرافت
سراغ ما تو بیا ای بهار جاویدم
که از فراق تو سردی گرفته امیدم
نمیتوان ز دو چشمت نخواند آیة حُسن
ملازم است نگاهت برای خورشیدم
زمان هجرت تو سال و ماه نشناسد
سفید مویی من یک نشان ز تبعیدم
من آن سکوت غریبانه را چه چاره کنم
سکوت کردم و گفتم تراست تقلیدم
تویی ستاره، تویی ماه، هم تویی خورشید
منم چو ذره که بیانتهاست تصعیدم
یگانگی کن و یکرنگی ای تضاد تناسب
تقارب تو رساند مرا به توحیدم
تمام لحظة رنگین در انکسار شفق بود
گذشت تاری شبها گریخت تهدیدم
بیا تو ای همه مهر و وفا کجایی تو
رقیب میشکند اقتدار تأییدم
بخوان به محفل جانان به یک اشاره مرا
که آن اشاره برون آورد ز تردیدم
محمد شکوهی زنگانی
ای دل بشارت میدهم، خوش روزگاری میرسد
یا درد و غم طی میشود، یا شهریاری میرسد
گر کارگردان جهان، باشد خدای مهربان
این کشتی طوفان زده، هم بر کناری میرسد
اندیشه از سرما مکن، سر میشود دوران دی
شب را سحر باشد ز پی، آخر بهاری میرسد
ای منتظر غمگین مشو، قدری تحمل بیشتر
گردی به پاشد در افق، گویی سواری میرسد
یار همایون منظرم، آخر در آید از درم
امید خوش میپرورم، زین نخل باری میرسد
«مفتون» منال از یار خود، گر بر تو گاهی تلخ شد
کز گل بدان لطف و صفا، گه نیش خاری میرسد
مرتضی موحدی
شهر ما اسیر شب، اهل کوچهها در خواب
می رسد ولی مردی، کوله بار او مهتاب
ما کویریان: تشنه… او: اسیر پنهانی
…قطره قطره تردید است استخارههای آب
ای نوای زندانی! … نای خستهی هابیل! …
…ساقهی نی ای مانده، در کرانهی مرداب
لالههای سر در پیش، بیقرار باران اند
باد آشنا برخیز! … ابر مهربان! بشتاب!
زانوان من لرزان، بار دوری ات سنگین…
… دست سبز آرامش! شانهی مرا دریاب
سید محمد سادات اخوی
زمین دامنم از آب دیده مرطوب است
بیا، که حاصل این کشتزار مرغوب است
مرا خلاص کن از سالهای غیبت خود
مگر تحمل من مثل صبر ایوب است
اگرچه روی سیاهم، به کار میآیم
برای طی زمستان زغال هم خوب است
اگر دروغ بگویم اسیر گرگ شوم
مقام پیرهنت چشمهای یعقوب است
عصای معجزهها مار میشود با تو
کسی که بیتو نخشکد شقیتر از چوب است
همیشه ابر ز خورشید رنگ میگیرد
به هرکجا بروی این صحیفه زرکوب است
رضا جعفری
بهارها همه در انتظار روی تواَند
نگاه تشنه لبان تشنة سبوی تواَند
شمیم زلف تو را آفت خزانی نیست
بهارها همه سرمست رنگ و بوی تواَند
تو در نگاه همه چون بهشت موعودی
هزار عاشق بیدل اسیر کوی تواَند
ز باده نکهت شور زندگی جاریست
که سالکان جهان عاشق وضوی تواَند
به دادخواهی ما جز تو دادخواهی نیست
که چشم منتظران روز و شب به سوی تواَند
ز کوی مهر و وفا مژدگانیام بفرست
که عاشقان جهان غرق آرزوی تواَند
یاشا صمیمی خلخالی
به صفای قدمت دیدة گلزار شکفت
گل لبخند به شوق آمد و بسیار شکفت
خندهها بر لب صد پنجرة باز نشست
روشنیها به دل پنجرة تار شکفت
مژدة آمدنت پشت جفاکار شکست
آتش عشق تو در سینة احرار شکفت
غم دنیا ز دل خلق جهان پای گرفت
انتظار فرجت گل شد و صد بار شکفت
در غم عشق تو میسوخت دل خلق جهان
آمدی این دل ما چون رُخ ازهار شکفت
چه مبارک سحری بود که از فیض رُخت
با غها جمله به رقص آمد و گلزار شکفت
یاشا صمیمی خلخالی
نظر ز راه نگیرم مگر که باز آیی
دوباره پنجرهها را به صبح بگشایی
تمام شب به هوای طلوع تو خواندم
که آفتاب منی! آبروی فردایی
تو رمز فتح بهاری، کلام بارانی
تو آسمان نجیبی، بلند بالایی
چه میشود که شبی ای نجابت شرقی!
دمی بر آیی و این دیده را بیارایی
به خاک پای تو تا من بگسترم دل و جان
صبور سبز! بگو از چه سمت میآیی؟
هجوم عاصی طوفان به فصل غیبت تو
چه سروها که شکست و چه ریخت گلهایی
مصطفی علیپور
می شود پنجرهها باز اگر برگردی
وزمین غرقهی آواز اگربرگردی!
باغ، باز آمدنت رابه همه میگوید
آه، ای سرو سرافراز اگربرگردی!
باز میگردد آخربه زمین سرسبزی
میتپد قلب زمان باز اگر برگردی!
رخت میبندد از این آینه تاریکیها
روشنی میشود آغاز اگر برگردی!
با تو این پنجرهی ابری من خواهد دید
آسمانی پر پرواز اگربر گردی!
پیش چشمان تو ای آینه رو، اشعارم
باز هم میکند اعجاز اگر برگردی!
مرتضی کردی
مهمان نگاهم شو، دریک شب رویایی
بگشای به روی من، یک پنجره زیبایی
فانوس نگاهم را آویختهام بر در
من منتظرم زیرا، گفتند:"تو میآیی"
بی تابتر از موجم، بی خوابتر از دریا
من ماندهام ویادت با یک شب یلدایی
تا عابر چشمانت، ره گم نکند در شب
بر کوچه بتابان نور، ای ماه تماشایی
از پهنهی چشمانت، موج آمد ودل را برد
آری شدهام اینک…دریایی دریایی
تو رفتی و با لیلی، همراه شدی در عشق
من ماندهام ومجنون، با یک دل صحرایی
هادی میرزا نژاد موحد
ای پاسخ گرامی امن یجیبها
تعجیل کن به خاطر ما ناشکیبها
چشم جهان به چشمهی دستان سبز توست
جاری شو از ورای فراز و نشیبها
تکلیف انتقام شهیدان به دوش کیست؟
خون مسیح مانده به روی صلیبها!
برخیز وبزم شب زدگان را به هم بزن
ای آشنا به ندبه و اشک غریبها
تعجیل کن به خاطر صدها هزارچشم
ای پاسخ گرامی امن یجیبها!
نغمه مستشار نظامی
اگر به چشم من آیی، سپیده خواهد شد
سحربه یمن تو، ای نور! دیده خواهد شد
فضای باورمن درهوای آمدنت
پر از طراوت سیب رسیده خواهد شد
من آنچه با تونگفتم زتشنه کامیها
به وقت بارش باران شنیده خواهدشد
کنار پرسش امید خویش میمانم
طلوع مهر تو فردا دمیده خواهدشد؟
حجاب چهرهی خورشید با حضور شما
به تیغ صاعقه یک شب دریده خواهدشد
گل سپید اجابت زفیض آمدنت
زباغ سبز مناجات چیده خواهد شد
کدام جمعه بگو از میان این ایام
برای آمدنت برگزیده خواهدشد؟
سعید تکلو منش
دستم به دامانت در این آغاز فصل سرد
آخر سکوت تو غزل را میکشد برگرد
آوار غم بر شانههای شهر را بنگر
شعری بخوان آرامشی پیدا کند این درد
پرواز حتی تا کنار عشق ممکن نیست
بی تو تمام آسمانها میکنندم طرد
دنبال چشمانت کجا باید کبوتر شد؟
ای کاش! دل یک آسمان آیینه میآورد
دیگر برای انتظارت گریه مرهم نیست
آقا بگو این بغض سنگین را چه باید کرد
محبوبه بزم آرا
در روشنای چشم تو تطهیر میشوم
آغاز یک جنون نفسگیر میشوم
چشمی که هر غروب برای سرودنش
با هر چه وزن و قافیه درگیر میشوم
آن سو نگاه توست که تکرار میشود
این سو منم که بسته به زنجیر میشوم
هر شب در عمق دیده من خواب میشوی
یک روز با ظهور تو تعبیر میشوم
ای آخرین دلیل غزل بیصدای تو
مثل سکوت پنجره دلگیر میشوم
میآیی و مقابلم آیینه میشوی
آنوقت در نگاه تو تکثیر میشوم
محبوبه بزم آرا
حسرت نگاه پنجرهها را گرفته است
بغضی گلوی زخمی ما را گرفته است
کی این سفر به آخر خود میرسد، ببین
دستم چگونه، دست دعا را گرفته است
در انتظار آمدنت، لحظه میکشیم
یک عمر انتظار کجا را گرفته است
آن قدر عاشقیم که عشق تو از نگاه
پس کی، کجا چگونه، چرا؟ را گرفته است
حالا غروبها همه بارانیاند و بس
باران عجیب حال هوا را گرفته است
برگرد و با وسیع خودت آسمان بساز
غربت نه آسمان، همه جا را گرفته است
بشکن طلسم غربت ما را، دعا بخوان
دستی از این قبیله، خدا را گرفته است
سر در گمیم بین غزلهای نیمه جان
حال و هوای قافیه ما را گرفته است
معصومه قلی پور
خانههای دم کرده، کوچههای بغض آلود
طرح شهرِ خاکستر، در زمینه ای از دود
چرک آب و سرد آتش، خفته باد و نازا خاک
آفتاب بیچهره، آسمان غبار اندود
در کجای این دلتنگ میدهید پروازم؟
پرسههای عصرانه! ای مدارتان مسدود!
یاد روزگارانی کاسمان و آفاقش
همت پَر مارا عرصهی حقیری بود
در سکون این مرداب بو گرفته گندیدیم
مثل ماهی تنبل، تا جدا شدیم از رود
حسین منزوی
او از تبار آفتاب و نسل آب است
در چشمهایش کودک آیینه خواب است
باران مهتاب است در آرام شبها
فرط عطش را ابر عشق او جواب است
گل میشکوفد دمبدم با یاد سبزش
با یاد او سطح چمن در پیچ و تاب است
آرامش دلهای عاشق همره اوست
کی با حضور او دلی در اضطراب است
در چشمهایش برق لبخندی است پنهان
در دستهایش هرم خورشیدی مذاب است
از پیچ در پیچ سکوت آسمانها
میآید و مهتاب او را در رکاب است
آرامش باد سحر دارد عبورش
آهسته میآید ولی نفس شتاب است
دریا، دلش را تاب گنجایش ندارد
طوفانی آغاز صبح انقلاب است
میراثدار چشمههای پاک و جوشان
او از تبار آفتاب و نسل آب است
حسین آرامی
مست میوصالم آقا بده جوابی
جانم فدای نامت دیگر نمانده تابی
آقای خوب قلبم اینجا دلی شکسته
اینجا دلی اسیر است از شرم و از خرابی
آقا نشانی ات را مرغ دلم نداند
این مرغک گنهکار دنبال دان و آبی
هر دم صدای قلبم آهسته میشود تو
اما هنوز غایب دریایی و سرابی
محو نگاه جانت گشته است چشم جانم
دیدار تو به رویا آری شبیه خوابی
این کوچه و خیابان بیتو صفا ندارد
همچون تمام دریا در موجی از حبابی
ای حاجت رمیده اشفع لنا بخوان تو
در ابتدای نامش دانم که مستجابی
مریم توفیقی
ای تیر نگاهت به دل زار کجایی
ای روی گلت شمع شب تار کجایی
آرام و قرار دل بیتاب و شکیبم
آرام وقرار دل بیتاب کجایی
گویم به که مانی که خلایق بشناسند
در مشکل من فاطمه رخسار کجایی
هر جا که تو هستی دل حسرت زده آنجاست
خود گو به من خسته گو ای یار کجایی
محمد سهرابی
دلم شکسته سرم روی شانه عشق است
خیال روی تو تنها بهانه عشق است
تو را چگونه نخواهم امید آخر من
تو را که خانه قلبت خزانه عشق است
در آرزوی تو پروانه وش دلم همه شب
به سمت نور امیدی روانه عشق است
چقدر خسته و دل تنگم از نیامدنت
همین که در تب و تابم نشانه عشق است
همیشه نیمه شعبان دلم چراغانی ست
و واژه واژه شعرم ترانه عشق است
تو آسمان ولایت تو روشنای سحر
حضور آبی تو بیکرانه عشق است
به احترام تو عالم قیام خواهد کرد
و پیش پای تو هر سو جوانه عشق است
مرا تلاطم غمها به صخره میکوبد
بیا که ساحل امنت کرانه عشق است
پریوش عصفوری
به گریههای بدون صدا دلم تنگ است
قسم به ندبهی «آقا بیا» دلم تنگ است
ستاره میچکد از خلوت شبانهی من
به وسعت همهی گریهها دلم تنگ است
شکسته بال و پرم در هوای دلتنگی
قفسنشین شدهام بیتو تا دلم تنگ است
تو نیستی متعلق فقط به خوبان که
شبی به خلوت من هم بیا دلم تنگ است
به حلقههای ضریح مجعد زلفت
گره زدم دل سرگشته را دلم تنگ است
میشود که شبی میهمانتان باشم
برای خیمهی سبز شما دلم تنگ است
شبیه عطر بهشت است عطر سردابت
برای خانهیتان سامرا دلم تنگ است
قسم به پرچم مشکی روضهی ارباب
برای دیدن کرببلا دلم تنگ است
قسم به خون گلوی شهید ششماهه
برای مرقد خون خدا دلم تنگ است
یوسف رحیمی
ما منتظریم از سفر، برگردی
یکروز شبیه رهگذر برگردی
با کاسهی آب و مجمری از اسپند
ما آمده ایم پشت در، برگردی
وقتی سر شب که رفتنت را دیدیم
گفتیم نمیشود سحر، برگردی؟؟
ما منتظر تو ایم آقا، نکند
یک جمعه غروب بیخبر برگردی
من گوشه نشین کوچهی برگشتـم
ای کاش که از همین گذر برگردی
پرواز نمیکنیم از اینجا، باید
در فصل نبود بال و پر برگردی
وقتش نرسیده استای مرد ظهور
با سیصدوسیزده نفر، برگردی؟
علی اکبر لطیفیان
غم فراق تو دل را اگرچه سنگین است
فدای آن غم تلخت، چقدر شیرین است!
اگر چه نیست جفا، کار تو، نمیدانم
چرا مرام تو در ذره پروری این است؟
دلم ز دوریات ای گل به سینهام پژمرد
نوای بلبل طبعم ز غصه غمگین است
بیا بیا که ز یمن تو باغ میخندد
در انتظار رُخت، بیقرار نسرین است
بیا بیا که حضورت به گلشن دلها
برای زخم گل داغدیده تسکین است
گل ظهور تو کی برگ و بار خواهد داد؟
در انتظار فرج خوشههای پروین است
بیا که فتنه به آفاق میکند بیداد
ببین که باد مخالف به پرچم دین است
همیشه منتظرت روی جاده میمانم
نگاه باور دل امتداد پرچین است
کاظم جیرودی
من از تبار تشنه غروبهای انتظار
که سبز میتپد دلم به شوق دیدن بهار
بیا میان ذهن این همیشههای شب به دوش
نهال روشن سپیده را، تو مهربان، بکار
بیا برای آسمانِ خسته سکوت پوش
نوید بال بالِ آبی پرندهای بیار
بیا بخوان دوباره قصه قشنگ آسمان
به گوش بالِ بسته کبوتران این دیار
تمام لحظههای ما، غبار غم گرفتهاند
مگر به یمن چشم تو فرو نشیند این غبار
رضا موزونی
در پای سرو قدت سر مینهم به زاری
باشد که یک قدم هم بر چشم من گذاری
تو آسمانی و من افتاده چون زمینم
ره میبرم به سویت دستی اگر برآری
جان شکستهام را امید عافیت نیست
جز آنکه با نگاهی وی را علاج داری
در سایه بلندت اقبال کوته من
آن بخت جاودان را دارد امیدواری
ای تکیهگاه هستی از غربتم برون آر
از تنگنای ظلمت تا اوج رستگاری
ای آرزوی دلها در صبح دولت تو
خوش میرسد به پایان، یک عمر انتظاری
چشمان بیفروغم در انتظار رویت
هر جمعه میشمارد یک هفته بیقراری
ابراهیم سیفینژاد
طاووس کبریایی! ای هدیه خدایی!
تو دیدنیترینی، ای دیدنی، کجایی؟
هر دیده مست راهت، غمدیده در پناهت
خشکیده یاس عالم در حسرت جدایی
ای آسمان اوّل! ای سایبان آخر!
ای چشم چشمه عشق! رحمی به بینوایی
آرامتر که من هم با کودکان بیایم
پایی نمانده دیگر، جز دست بر دعایی
سخت است بیتو بودن، سخت است بیتو ماندن
سخت است بیتو، بیتو، بییار دلربایی
هر درد را دوائی، هر سینه را صفایی
دنیاست غرق ظلمت، تو نور و روشنایی
ای یادگار دیروز، ای ماندگار فردا
ای بیقرار امروز، جانا چه آشنایی
آسان نمیتوان رفت از خوان رحمت تو
بگذار تا بمانم در زیر گرد پایی
اُمّید نااُمیدان، مهدی سرت سلامت
سنگ است قلب بیتو، ننگ است بیوفایی
سید جعفر علوی اُمید
ای آنکه برده روی تو از حُسنِ مه، رواج!
آیا شود که بر شب تارم شوی سراج؟
دیری است تیغ عشق تو دل ریش کرده است
با مرهم وصال مرا کی کنی علاج؟
چشمانتظار گرمی و نورت نشستهام
در زمهریر خانه دهر و سوادِ داج
یک دم به چشم لطف، نظر کن بر این گدا
ای پادشاه ملک و خداوند تخت و تاج!
کامم اگر به زهر هلاهل روا کنی
با شهد ناب و شربت غیرم، چه احتیاج؟
هرگز به عمر، روی رهایی ندید هیچ
هر کس که او فتاد در آن بند زلف خاج
«بهروز» را ز درگهت ای شهریار دل
هرگز مران که میشکند دل چنان زجاج!
بهروز مرادی آرانی
عیب از کجاست؟ غیبت او بیدلیل نیست
چون ذاتاً آفتاب، به مردم بخیل نیست
ما فرع خاک پای تو هستیم ـ ای حبیب! ـ
خاکی که سر به سجده نیارد، اصیل نیست
باید میان کوره بسوزد که گُل کند
دل تا میان شعله نیفتد، خلیل نیست
جایی که جای پای عروج محمّد(ص) است
راهی برای پر زدن جبرئیل نیست
بعد از دو نیم کردن دل، پا بر آن گذار
این سینه کمتر از وسط رود نیل نیست
رضا جعفری
خُدا کند غمِ دیرینه زودتر برسی
تُو با سپیده آدینه زودتر برسی
شبانه تا به سَحَر آرزوی من، این است
صفای هر دِلِ بیکینه، زودتر برسی
که هرچه زود شود قلبِ عاشقانِ تو شاد
غمِ نشسته به هر سینه، زودتر برسی
جَلا دَهی دل ماتم گرفته را زِ غمت!
به روشنایی آیینه زودتر برسی
خدا کند که زمستانِ دل بهار شود
بهارِ پُرگل و سبزینه زودتر برسی
بدونِ شِکوه بگویم؛ خدا کند خبرِ
خوشِ هزاره پُرکینه، زودتر برسی!!
طاهر جمشیدزاده
ای به روی سحرم پنجرهات بازترین
گریهات شور غزل؛ خنده تو نازترین
بیتو یعنی: همه زندگیام سهم غروب
ای دلت با دل من مونس و دمسازترین
ای تو آبیتر از این چشمه چشمان سحر
ای که با یاد منت قلب تو همرازترین
انتهای شب و همصحبت من باش ـ عزیز! ـ
ای که در دفتر دل، نام تو آغازترین
بگذر از وسوسه و پاره نما بند شبم
معجزت؛ معجزهای روشن و اعجازترین
آن دو چشمان تو لبریز رهایی از بند
در نگاهت چو حصاری همه دلبازترین
طاهر جمشیدزاده
مولای من وقت آمدنت دیر شد بیا
این دل در انتظار فرج پیر شد بیا
این جمعه هم گذشت و لیکن نیامدی
آیات غربتم همه تفسیر شد بیا
هر شب به یاد حال لبت گریه میکنم
عکست میان آینه تفسیر شد بیا
در دفتر م به یاد تو نرگس کشیدهام
نرگس هم از فراغ تو دلگیر شد بیا
سیدحمیدرضابرقعی
بده پیمانه ای ساقی گل از گلزار میآید
بیا مطرب بزن چنگی که امشب یار میآید
دل یعقوبیم امشب مشامش بوی گل دارد
که یوسف میرسد از ره پی بیمار میآید
صدای پای او هر دم به گوشم میرسد از ره
برای دیدنش چشمم دمادم زار میآید
عجب شوری به سر دارم نمیدانم خداوندا
غم از دل میرود اکنون که آن غمخوار میآید
چنان افتان و خیزانم که سر از پا نمیدانم
به شیدائی دل و جانم همه تبدار میآید
به شکر چشم ناز او دلم آتش زدم عمری
به اجرش امشب آن زیبا پی تیمار میآید
خدایا سر مکن امشب که ماهم میرسد از ره
پس از عمری فراق و غم پی این کار میآید
دل گمنامیم گرچه نباشد لایق لطفش
مرا او مرحمت دارد که از گفتار میآید
علی پرهام
دوباره جمعه گذشت و قنوتِ گریان ماند
دوباره گیسوی نجوای ما پریشان ماند
دوباره زمزمهی کاسههای خالی ما
پس از نیامدنت گوشهی خیابان ماند
شبیه شنبهی هر هفته پشت پنجره ام
و کوچه کوچه شهرم دوباره زندان ماند
برای آمدنت چند سال بایستی
در این تراکم بیانتهای ویران ماند؟
نیامدی که ببینی نگاه منتظرم
چه روزها به امید تو زیر باران ماند
سکوت آخر حرف من است چون بیتو
دوباره حنجرهام زیر بغض پنهان ماند
محمد بختیاری
چشمههای نور را ازدیده جاری میکنیم
تا بیائی جمعهها را بیقراری میکنیم
در شقایقزارها با اشک سرداران عشق
ردّ پای خستهات را مشکباری میکنیم
لحظههای غیبتت را در چراغستان دل
تا طلوع آفتابت گه شماری میکنیم
با کبوترهای عاشق دررکاب آسمان
لحظههای دیدنت را ماندگاری میکنیم
در حضور سبزت ای سرگرمی آدینهها
کوچههای شهر را آیینه کاری میکنیم
نام زیبای تو را با واژههای بکر و ناب
گه چو دریا بیکران گاه آبشاری میکنیم
جمکرانی میشویم و در زلال ندبهها
تا ظهور دولتت اختر شماری میکنیم
نرگستان میشود هر جمعه سمت چشمهها
تا به یادت باغ دل را آبیاری میکنیم
نیمه شعبان تو را با تو غزل ای نوح عشق
در نیستان قلم از دیده جاری میکنیم
تا سپیده سربرآرد از گریبان فلق
همچو حامد تا سحر شبزندهداری میکنیم
حامد
ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت
دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت
مانند مرده ای متحرک شدم بیا
بی تو تمام زندگیام در عدم گذشت
میخواستم که وقف تو باشم تمام عمر
دنیا خلاف آنچه که میخواستم گذشت
دنیا که هیچ، جرعهی آبی که خوردهام
از راه حلق تشنهی من مثل سم گذشت
بعد از تو هیچ رنگ تغزل ندیده ایم
از خیر شعر گفتن، حتی قلم گذشت
تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم
یک گوشه بغض کرده، که این جمعه هم گذشت…
مولا شمار درد دلم بینهایت است
تعداد درد من به خدا از رقم گذشت
حالا برای لحظه ای آرام میشوم
ساعات خوب زندگیام در حرم گذشت
سیدحمیدرضابرقعی
مهدیا رخ بنما شهر پر از بیداد است
دل پر از درد شده سینه پر از غمباد است
همه جا پر شده از جرم و جنایت لیکن
آنچه بیدادگر، آن نشنود، آن فریاد است
سفرهها پر شده از حسرت یک لقمه نان
گوئیا ناله مظلوم همه در باد است
روستا خالی و ویرانه شده از بیداد
شهر از برج علم گشته ز ظلم آباد است
دزدی و غارت و یغما شده سرلوحه کار
دین اجداد تو بازیچه هر شیاد است
محمد شیرازیان
با بهاران، ابر بارانزا فراوان میرسد
گل بروید در چمن، شور بهاران میرسد
مدّتی ـ ای دل! ـ در آتشگاه هجران سوختی
خود طبیب دردِ بیدرمانِ یاران میرسد
از صبوری حربه باید، در مصاف دشمنان
آذرخش خشم ما چون تیر باران میرسد
سربلندی پیشهکن در روزگار بیکسی
شهسوار مکه با خیل سواران میرسد
ای دل! این درد جدایی را تحمّل بایدت
صبح فردایی، قرار بیقراران میرسد
در نماز شب برای یار، نذر روزه کن
آن عزیز جان برای روزهداران میرسد
گر شکست آیینه طالع به سنگ دشمنان
غم مخور! آیینهدار سوگواران میرسد
در مصلّای دل خود با «پریشان» ندبه خوان
از کران باور امیدواران میرسد
محمّد حسن حجّتی (پریشان)
ای ساحل شبانه، دلی بیقرار هست
در خود مچاله ز کسی یادگار هست
دستِ تواَش سپردهام ای ساحل امید!
تا دیدنش مسافتی از انتظار هست
از گریه، تر شد این ورقم ای نسیم عشق!
خشکش مکن؛ پیام دو چشم خمار هست
فردا اگر شفق بزند، اوّلین کسام
گویم تو را که عهد دلم، برقرار هست
ابراهیم حسنلو
سرخوشم، این ناگهان مستی ز بوی جام کیست؟
شعله میریزد زبانم، بر زبانم نام کیست؟
کوچههای روشن دل در صدای او رهاست
میرود منزل به منزل، این طنین گام کیست؟
آن جنون لاابالی، وحشی صحرای وهم
در پناه کیست امروز؟ ای عزیزان! رام کیست؟
از پی هم مهر و قهر و مهر و قهر و مهر و قهر
دانهها پاشیده اینجا، پیش پایم دام کیست؟
شام هر شام این شرار شعله شعله از کجاست؟
صبح هر صبح این نسیم نو به نو پیغام کیست؟
بهارک صادقی
ای بشارت بهشتی، ای ظهور ناگهانی
یک غزل به من نظر کن، با دو چشم آسمانی
در مقام گفتن از تو، ناتوانِ ناتوانم
میکنم تو را تکلّم، با زبانِ بیزبانی
دیدن تو آرزویی، از تبار غیرممکن
پشت خلوت خیالم، مثل بوی گُل نهانی
میدَوَم نشانهات را، پا به پای بوی حسرت
میدَوَم نشانهات را، پا به پای بینشانی
تو، عبور یک خیالی، رَدِّ پا نمانده از تو
از کجا گذشتهای تو، ای نسیم ناگهانی؟!
ردّ قلب عاشقت را، از غزل گرفتهام من
ای تغزل مجسّم، ای غزلترین نشانی
کی ظهور میکنی تو، آفتاب عالَم آرا؟
کی ظهور میکنی تو، ای فروغ جاودانی؟
حاجتی ندارم از تو، جز تبسّم ظهورت
کی غبار غیبتت را، از دلم تو میتکانی؟!
رضا اسماعیلی
خرم آن روز که آن مظهر یزدان برسد
شام تاریک رود، صبح درخشان برسد
کعبه گلشن شود از لطف گل رخسارش
تازه گردد چمن و فیض به بستان برسد
مدنی برقع اسلام زرخ بگشاید
بیپناهان جهان را سر و سامان برسد
دوره عدل و مساوات چو آغاز شود
روزگار ستم و جهل به پایان برسد
خاتم هشت و چهار و گل گلزار نبی
روشنیبخش جهان آیت یزدان برسد
قائم آل محمد(ص) شرف کون و مکان
بانی صلح و صفا، حامی قرآن برسد
شیعیان را برهاند ز غم و رنج و محن
ظلم و درد همه را مرهم ایمان برسد
ناصرچیان اراکی
به تمنّای طلوع تو جهان چشم به راه
به امید قدمت کون ومکان چشم به راه
رخ زیبای تو را یاسمن آینه به دست
قدّ رعنای تو را سرو جوان چشم به راه
در شبستان شهود اشک فشان دوختهاند
همه شب تا به سحر خلوتیان چشم به راه
دیدمش فرش از ابریشم خون میگسترد
در سراپرده چشمان خود آن چشم به راه
نازنینا نفسی اسب تجلّی زین کن
که زمین گوش به زنگ است و زمان چشم به راه
آفتابا دمی از ابر برون آ که بود
بی تو منظومه امکان، نگران چشم به راه
زکریّا اخلاقی
بازآ، دلم زگردش دوران شکسته است
چون کشتی از تهاجم طوفان شکسته است
آیینه خیال نهادم به پیش روی
دیدم که قلبم از غم هجران شکسته است
عمری در آتشیم و تو را ناله میکنیم
فریادمان به کوی و خیابان شکسته است
دیگر نوای ما ننوازد نی فراق
این ناله در گلوی نِیستان شکسته است
ما تیغ غیرتیم ولی در نیام غم
زنگار بیتحرّک دوران شکسته است
ما را خیال روی تو بیتاب میکند
عقد بلور اشک، به دامان شکسته است
درمان حسرت دل ما دیدن تو بود
بازآ که بیتو شیشه درمان شکسته است
در رهگذار عشق، گدایان حضرتیم
در این مسیر، کلک «پریشان» شکسته است
محمدحسین حجّتی (پریشان)
این جمعه هم گذشت، تو اما نیامدی
پایانِ سبز قصه دنیا، نیامدی
مانده ست دل اسیر هزاران سؤال تلخ
ای پاسخ هر آنچه معمّا، نیامدی
کِز کردهاند پنجرهها در غبار خویش
ای آفتاب روشنِ فردا، نیامدی
افسرده دل به دامن تفتیده کویر
ای روح آسمانی دریا، نیامدی
ای حسّ پاکِ گم شده روح روزگار
زیباترین بهانه دنیا نیامدی
ای از تبار آینه ها، ای حضورسبز
ای آخرین ذخیره طاها نیامدی
این جمعه هم گذشت و غزل ناتمام ماند
این است قسمتِ دلِ من، تا نیامدی
حسن یعقوبی
آه میکشم تو را با تمام انتظار
پر شکوفه کن مرا، ای کرامت بهار
در رهت به انتظار، صف به صف نشستهاند
کاروانی از شهید، کاروانی از بهار
ای بهار مهربان، در مسیر کاروان
گل بپاش و گل بپاش، گل بکار و گل بکار
بر سرم نمیکشی، دست مهر اگر، مکش
تشنه محبتند، لالههای داغ دار
دسته دسته گم شدند، مهرههای بینشان
تشنه تشنه سوختند، نخلهای روزه دار
می رسد بهار و من، بیشکوفهام هنوز
آفتاب من، بتاب! مهربان من، ببار!
علیرضا قروه
دنیا به دور شـهر تو دیـوار بسته است
هر جمعـه راه سمت تو انگار بسته است
کی عید میرسد که تکانی دهم به خـویش
هر گوشـه از اتاق دلـم تار بسته است
شبها به دور شمع کسی چرخ میخورد
پروانه ای که دل به دل یـار بسته اسـت
از تو همیشه حرف زدن کار مشـکلی ست
در میزنیم وخانهی گفتار بستـه است
باید به دست شعر نمیدادم عشـق را
حتی زبان سادهی اشـعار بستـه است
وقتی غروب جمعه رسـد بیتو آفتـاب
انگار بر گلوی خـودش دار بستـه است
میترسـم آخـرش تو نیایی و پر کننـد
در شهر: عاشقی زجهان بـار بستـه است
مرحومه نجمه زارع
جـز وصـالت زِخـداونـد تمـنّا نکنم
عاشقـم عاشـق روی تـو و حاشا نکنم
شمـع رویـت بفروزد شبی اَر محفل من
همـچو پـروانه بسـوزم پَر و پروا نکنم
بسـتهام عهـد نگـارا کـه دم رفتن جان
تـا نیـائی بـه سـرم دیدهی خود وا نکنم
گـر دَمـی لعـل لبت را بگشایی به سخن
یـادی از آب حـیات و دم عـیسیٰ نکنم
گـر ببینـم قد رعنای توای رشک چمن
یـاد سـرو چمـن و قـامت طـوبیٰ نکـنم
گـر بـدانم به خـدا منزل و مأوای تو را
به جهـان غیـر سـر کوی تو مأوا نکنم
میل دنیاش «شکوهی» زِ پی دیدن توست
بی جـهت نیسـت اگر میل به عقبیٰ نکنم
هاشم شکوهی
کی شود در ندبههای جمعه پیدایت کنم
گوشهای تنها نشینم تا تماشایت کنم
مینویسم روی هر گل نام زیبای تو را
تا که شاید این شب جمعه ملاقاتت کنم
هر سحر با یاد تو، در گریهام میخوانمت
تا به کی از سوز دل ناله ز هجرانت کنم
چشمهای خستهام بارد ز هجرانت عزیز
آنقدر بارم ز دیده تا که پیدایت کنم
هر دم از نو میشمارم عقدههای خویش را
تا به کی از پشت در آهسته نجوایت کنم
بیقرارم مهدیا از بهر دیدار رخت
تا به کی از مادرت زهرا (علیها السلام) تمنایت کنم
محمد کاظم کاظمی
یارب آن یوسف گمگشته به من باز رسان
تاطرب خانه کنی بیت حزن باز رسان
ای خدایی که به یعقوب رساندی یوسف
این زمان یوسف من نیز به من باز رسان
رونقی بی گل خندان به چمن باز نماند
"یارب آن نوگل خندان به چمن باز رسان"
ازغم غربتش آزرده خدایا مپسند
آن سفرکرده ی ما رابه وطن باز رسان
شهریار
جـمـعـهها طـبـع مـن احـساس تـغـزل دارد
نـاخـودآگـاه بـه سمـت تـو تـمایـل دارد
بی تو چنـدیـست که در کار زمـیـن حـیرانم
مانـدهام بیتـو چرا باغـچهام گـل دارد
شایـد ایـن باغـچه ده قـرن به اسـتقبـالت
فـرش گسـتـرده و در دسـت گلایـل دارد
تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز
مـاه مخـفـی شـدنـش نـیـز تـعـادل دارد
کودکی فـال فروش است و به عشـقـت هـر روز
می خـرم از پـسرک هـر چه تـفأل دارد
یـازده پـله زمـین رفـت بـه سـمـت مـلکوت
یـک قـدم مانـده زمـیـن شـوق تکامـل دارد
هـیـچ سـنگی نـشـود سـنگ صـبورت، تـنـها
تکیـه بـر کـعـبـه بـزن، کـعـبه تـحـمـل دارد…
سیدحمیدرضا برقعی
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمیبینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمیبینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته میگردم
ولی از خویش جز گردی به دامانی نمیبینم
به غواصان بگو کافی ست هرچه بیسبب گشتند
در این دریای طوفان دیده مرجانی نمیبینم
چه بر ما رفته است؟ ای عمر! ای یاقوت بیقیمت!
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمیبینم
زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟!
که میگردم ولی زلف پریشانی نمیبینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ میخواهد
که من میمیرم از این درد و درمانی نمیبینم…
سید محمد رضایی
موعود روزهای پر از انتظار من
آقا تویی قرار دل بیقرار من
ازهای و هوی این تن خاکی دلم گرفت
کی میرسد برای همیشه بهار من
کی میرسد طلوع عدالت ز پشت ابر
یا جلوه میکند گل نرگس، نگار من
مردم در این خزان غریبی ز انتظار
آقا محک بزن به صداقت، عیار من
یک روز عاقبت دل من سبز میشود
وقتی نظر کنی ز محبت به کار من
ای قائم عدالت حق، صاحب الزمان
بگذر شبی ز کوچه ما، از کنار من
علیرضا ایمانی پور
هر شب به دل غم زده غوغای تو دارم
نقشی به دل از قامت رعنای تو دارم
غائب ز نظر باشی و در قلب هویدا
از دیدهی دل دیده به بالای تو دارم
نادیده مجسم شدهای در بر چشمام
آن سان که نظر بر رخ زیبای تو دارم
گر جلوه کنی یا نکنی حکم تو باشد
اما چه کنم میل تماشای تو دارم
ای یوسف زهرا سر بازار محبت
با رشته کلافی سر سودای تو دارم
مپسند که نادیده جمال تو بمیرم
این مسئلت از درگه والای تو دارم
گلزار ثابت
ای آخرین ستاره که تاخیر میکنی
من زود آمدم، تو چرا دیر میکنی
من زود آمدم ـ به یقینی که خواب رفت ـ
خوابی که ای نیامده تعبیر میکنی
ای آخرین ستاره که با خندهای زلال
شب را اسیر صبح فراگیر میکنی
تنها کجا ـ بهانه ابری که چشم ماست ـ
تنها کجا صبوری تقدیر میکنی
با من بگو نرفته به صبح تو میرسم
یا اینکه وعده وعده مرا پیر میکنی
علیرضا دهرویه
از نو شکفت نرگس چشم انتظاریام
گل کرد خار خار شب بیقراریام
تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو
دیدم هزار چشم در آیینه کاریام
گر من به شوق دیدنت از خویش میروم
از خویش میروم که تو با خود بیاریام
بود و نبود من همه از دست رفته است
باری مگر تو دست بر آری به یاریام
کاری به کار غیر ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاریام
تا ساحل نگاه تو چون موج بیقرار
با رود رو به سوی تو دارم که جاریام
با ناخنم به سنگ نوشتم: بیا، بیا
زان پیشتر که پاک شود یادگاری ام
قیصر امین پور
دست افشان بسر کوی نگار آمدهام
پای کوبان ز پی نغمه تار آمدهام
حاصل عمر اگر نیم نگاهی باشد
بهر آن نیم نگه با دل زار آمدهام
باده از دست لطیف تو در این فصل بهار
جان فزاید که در این فصل بهار آمدهام
در میخانه گشائید که از مسلخ عشق
به هوای رخ آن لاله عذار آمدهام
جامه زهد دریدم رهم از دام بلا
باز رستم، ز پی دیدن یار آمدهام
به تماشای صفای رخت ای کعبه دل
به صفا پشت و سوی شهر نگار آمدهام
امام خمینی(ره)
کیست کآشفته آن زلف چلیپا نشود؟!
دیدهای نیست که بیند تو و شیدا نشود
ناز کن ناز٬ که دلها همه در بند تواند
غمزه کن غمزه٬ که دلبر چو تو پیدا نشود
رخ نما تاهمه خوبان خجل از خویش شوند
گرکشی پرده زرخ کیست که رسوا نشود؟
آتش عشق بیفزا٬ غم دل افزون کن
این دل غمزده نتوان که غم افزا نشود
چارهای نیست بجز سوختن ازآتش عشق
آتشی ده که بیفتد به دل و پا نشود
ذرهای نیست که از لطف تو هامون نبود
قطرهای نیست که از مهر تو دریا نشود
سر به خاک سرکوی تو نهد جان٬ای دوست
جان چه باشد که فدای رخ زیبا نشود
امام خمینی(ره)
دل را زبیخودی سر از خود رمیدن است
جان را هوای از قفس تن پریدن است
از بیم مرگ نیست که سر دادهام فغان
بانگ جرس زشوق به منزل رسیدن است
دستم نمیرسد که دل از سینه برکنم
باری علاج شوق، گریبان دریدن است
شامم سیهتر است زگیسوی سرکشت
خورشید من برآی که وقت دمیدن است
سوی تو ای خلاصه گلزار زندگی
مرغ نگه در آرزوی پر کشیدن است
بگرفته آب و رنگ زفیض حضور تو
هرگل در این چمن که سزاوار دیدن است
با اهل درد شرح غم خود نمیکنم
تقدیر قصه دل من ناشنیدن است
آن را که لب به جام هوس گشت آشنا
روزی «امین» سزا لب حسرت گزیدن است
آیت الله خامنهای
تو مپندار که آن شاه ز یاران دور است
یا مپندار که در پرده رخش مستور است
کو نه غافل بود از دوست که در صحبت اوست
غافل آن است که از پرتو لطفش دور است
گرچه غایب ز نظر گشت پی مصلحتی
لیک الطاف خفیاش همه جا موفور است
حق همی از نظر خلق نهان است ولی
او ز هر چیز عیانتر بود و مشهور است
آن که حق را نشناسد بود از کوردلی
ور نه هر چیز به تدبیر خدا مقهور است
شاه در پرده و لطفش همه از پرده برون
نور وی فاشتر از نور درخت طور است
غیبت از او نبود غیبت ما هست از او
او نه مستور بود، دیده ما بینور است
همچو آن کور که از دیدن خور(1)محروم است
او ز خور غایب و گوید که خور از ما دور است
ای جواد آن که نه رو بیند و نی پرتو رو
کور دل هست و، ز نادیدن خود معذور است
آیتالله محمد جواد خراسانی
1) خور: خورشید
سالها رفت ودلم در تب وتاب است هنوز
نقش مستوری من نقش بر آب است هنوز
به طرب حمل مکن سرخی رویم که زهجر
قلب آکنده زغم دیده پر آب است هنوز
من کجا؟ یار کجا؟ طالع بیدار کجا
من اسیر غم او، بخت به خواب است هنوز
دامنش گیرم اگر لطف خدا یار شود
لیک افسوس که این قصه سراب است هنوز
سخت من طالب دیدار وتو غائب ز نظر
ز آتش هجر تو این قلب کباب است هنوز
همچو یک قطره آبیم به دریای جهان
زندگی زود گذر، همچو حباب است هنوز
(ناصر) از عشق تو آموخت سخن گفتن را
زین سبب گفته او گوهر ناب است هنوز
آیت الله مکارم شیرازی
در دل خود کشیدهام نقش جمال یار را
پیشه خود نمودهام حالت انتظار را
ریخته دام ودانه شه از خط وخال خویشتن
صید نموده مرغ دل برده از او قرار را
سوزم وسازم از غمش روز وشبان به خون دل
تا که مگر ببینم آن طرّه مشکبار را
دولت وصل او اگر یک شبی آیدم به کف
شرح فراق کی توان داد یک از هزار را
چشم امید دوختن درره وصل تابکی
برده شرار هجر او از کفم اختیار را
ای مه برج معدلت پرده زچهره برفکن
شوی زچشم عاشقان زآب کرم غبار را
سوختگان خویشرا کن نظر عنایتی
مرهمی از کرم بنه ایندل داغدار را
حیرانرا از جلوهای از رخ خویش مات کن
تا رهد از خودی خود، ترک کند دیار را
علامه جعفری(ره)
گر یار به ما رخ ننماید چه توان کرد؟
زان روی نقاب ار نگشاید، چه توان کرد؟
پنهان ز نظرها اگر آید به تماشا
در دیده دل از ما بزداید، چه توان کرد؟
آن حسن و جمالی که نگنجد به عبارت
این دیده مر آن را چو نشاید، چه توان کرد؟
در دیده عشاق چو خورشید عیانست
گر در نظر غیر نیاید، چه توان کرد؟
چون روی نماید دل و دین را بر باید
یک لحظه، ولیکن چو نیاید، چه توان کرد؟
آید بر این خسته، دمی چون به عیادت
عمرم اگر آن دم به سرآید، چه توان کرد؟
ای فیض گرت یار نخواهد چه توان گفت
ور خواهد و رخ میننماید، چه توان کرد؟
فیض کاشانی
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید
که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
ز غم هجر مکن ناله و فریاد که من
زدهام فالی و فریاد رسی میآید
ز آتش وادی ایمن نه منم خرم و بس
موسی آنجا به امید قبسی میآید
هیچکس نیست که در کوی تواش کاری نیست
هر کس آنجا به طریق هوسی میآید
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست
اینقدر هست که بانگ جرسی میآید
جرعهای ده که به میخانه ارباب کرم
هر حریفی ز پی ملتمسی میآید
دوست را گر سر پرسیدن بیمار غمست
گو بران خوش که هنوزش نفسی میآید
خبر بلبل این باغ بپرسید که من
نالهای میشنوم کز قفسی میآید
یار دارد سر صید دل حافظ یاران
شاهبازی به شکار مگسی میآید
حافظ شیرازی
نگارا! جسمت از جان آفریدند
ز کفر زلفت ایمان آفریدند
جمال یوسف مصری شنیدی؟
تو را خوبی دو چندان آفریدند
ز باغ عارضت یک گل بچیدند
بهشت جاودان زان آفریدند
غباری از سر کوی تو برخاست
وزان خاک، آب حیوان آفریدند
غمت خون دل صاحبدلان ریخت
وزان خون، لعل و مرجان آفریدند
سراپایم فدایت باد و جان هم
که سر تا پایت از جان آفریدند
ندانم با تو یک دم چون توان بود؟
که صد دیوت نگهبان آفریدند
دمادم چند نوشم دُرد دردت؟
مرا خود مست و حیران آفریدند
ز عشق تو «عراقی» را دمی هست
کزان دم روی انسان آفریدند
فخرالدین عراقی
کی رفتهای زدل، که تمنا کنم تو را؟!
کی بودهای نهفته، که پیدا کنم تو را؟!
غیبت نکردهای، که شوم طالب حضور
پنهان نگشتهای، که هویدا کنم تو را
با صدهزار جلوه برون آمدی، که من
با صدهزار دیده تماشا کنم تو را
بالای خود در آینه چشم من ببین
تا با خبر زعالم بالا کنم تو را
مستانه کاش! در حرم و دیر بگذری
تا قبلهگاه مؤمن و ترسا کنم تو را
خواهم شبی، نقاب زرویت برافکنم
خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را
گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسله در پا کنم تو را!
طوبی و سدره، گر به قیامت به من دهند
یکجا فدای قامت رعنا کنم تو را
زیبا شود به کارگر عشق، کار من
هرگه نظر به صورت زیبا کنم تو را
فروغی بسطامی
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم
حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن
و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم
سـعـدی
کشتی عروس عشق را از درد دوری
خون شد دل آیینه ها، تاکی صبوری؟
فرهادرا از جان شیرین سیر کردی
ای یوسف زهرا بمیرم، دیر کردی
کشتی پراز ارواح رقصان است، ای نوح
فانوس ما چشمان شیطان است، ای نوح
ماگرچه از طوفان غم تشویش داریم
صدموج وهم انگیز در پیش داریم
وقتی بیائی ذره ای دلواپسی نیست
ناجی توئی، این کار، کارهرکسی نیست
محمدعلی جوشائی
ای به تقویم دلم از همه تکرارترین
یار را در شب تردید خریدارترین
پای بردار که از خانه برون باید رفت
مست وآشفته به صحرای جنون باید رفت
پس بیا در سفرصبح نمک گیر شویم
در دل شعله ور عشق به زنجیر شویم
امشب از هلهله و نای درآ باید گفت
از میو معجزه و دست و عصا باید گفت
وعده دادند که فریاد رسی میآید
در پس این شب تاریک کسی میآید
جرعهی صبر بنوشید که ره در پیش است
عود واسپند بیارید که مه در پیش است
ره دراز است در این شب نفسی تازه کنید
شهر طوفان زدهی عشق پر آوازه کنید
اسماعیل اسفندیاری
از ابرهای روی سرم ترس دارم و
باید دوباره اشک شوم تا ببارم و…
هی جمعهها سه شنبهتر و هی سه شنبهها…
اصلا بگو چگونه؟! بگو کی سه شنبهها -
کی لحظههای دیر شده زود میشود؟!
پرواز یک پرنده بیپر قشنگ نیست
لطفا بیا! نگو که دل واژه تنگ نیست
هر روز نقش تازه تری میکشم تو را
اما قشنگی تو به نقاش و رنگ نیست!
میدان بازتر شده یی خواستی؟! بیا!
هر چند وقت آمدنت وقت جنگ نیست
یک ماه کاملی وسط آسمان عشق
آقا! "خیال خام من اما، پلنگ نیست!"
دنیا شروع خستهی یک اتفاق بود
دنیا بدون آمدنت… نه! قشنگ نیست.
زهره جعفرزاده
دوباره مرغ خیالم هوای کویت کرد
گرفت دامن دل را و بند مویت کرد
به سر دویدن این دل اشاره اش از توست
غزل ترانه شعرم بهانه اش از توست
تویی بهانه شعرم، عزیز، ای زیبا
چگونه از تو نخوانم چگونه ای رعنا؟
تو را عزیزتر از جان چگونه باید دید؟
شمیم وصل تو ای گل چگونه باید چید؟
فدای صورت ماهت، ندیدنت تا کی؟
در انتظار ندای رسیدنت تا کی؟
چقدر دل نگرانی چقدر شیدایی؟
چقدر با تو نبودن چقدر تنهایی؟
میان فاصلهها ردّپای دل مانده است
هنوز قافله عشق پا به گل مانده است
هنوز این دل عاشق بهانه میگیرد
و هر سپیده دم از تو نشانه میگیرد
نگاه خسته من همچنان به در مانده است
هزار قافله دل به پشت در مانده است
بیا که این دل مجنون قرار را گم کرد
و باغ خاطر شعرم بهار را گم کرد
محمدرضا آخوندی
بیا! که شیشه دلها زِ غم شکسته کنون
شفق، دو دستِ فلق را، زِ پشت، بسته کنون
به بندِ سردِ زمستان، بهار، زنجیر است
بیا که فرصتِ فردا به آمدن، دیر است
شبانِ برفیِ قطب اَرچه سرد و تاریک است
امید دار به دل، کان سپیده نزدیک است
امان ازین دلِ بیتاب و بُغضِ تنهایی
چه میشود ز افقهایِ دور بازآیی؟
تمامِ دلخوشیام در خزان، گُلِ قالیست
و جایت ای گلِ نرگس درین خزان خالیست
دو چشمِ منتظر امّا، غریب میدهمت
قسم به پاکی «امّن یُجیب» میدهَمَت!
به کوچه، دست جفا، دردناکیِ سیلی
به میخ و آتش و پهلو، به صورتِ نیلی
به صبح و سجده، به محراب، تیغ و خون و به سر
به جامِ زَهر، به تشت و به پارهپاره جگر
به سر، به نیزه، به قرآن، لبانِ تشنه، به خون
سه شعبه تیر و گلو، اوجِ خشم کین و جنون
به دستهایِ بریده، به جُرمِ مشکی آب
به زلفهایِ پریشانِ دختری بیتاب
به اشکهایِ یتیمان، به نالههای نزار
به کربلا که هر آیینه میشود تکرار
بیا که بر دل انسان، قرار میآید
و با تو ـ ای گل نرگس! ـ بهار میآید
سجّاد کتابی
مثل باران بیریا و سادهای
چون دعا، مهمان هر سجادهای
باز هم میآیی از یک راه دور
شهر را پر میکنی از عطر و نور
سبز میرویی میان قلبها
عطر گلها را تو میبخشی به ما
چشم خواب آلوده راتر میکنی
غصهها را زود پرپر میکنی
میشوی همصحبت پروانهها
مینشانی عشق را در خانهها
با تهیدستان محبت میکنی
شادمانی را تو قسمت میکنی
پیشوازت ماه میآید ز اوج
نور میریزد به پایت موج موج
انتظارت همدم دیرین ماست
حرفهایت صحبت شیرین ماست
زودتر ای کاش بازآیی ز راه
گل کنی چون ماه در باغ نگاه
رابعه راد
ای مقصد شعرهای بارانی من
مقصود ترانههای طوفانی من
چندیست دلم گرفته از دوری تو
برگرد عزیز! ماه کنعانی من
ای پاک ونجیب مثل باران برگرد
ای روشنی کلبهی احزان برگرد
یعقوب امیدش همه پیراهن توست
ای یوسف گمگشتهی کنعان برگرد
دلها کدرند و جانمان چرکین است
بی عشق تو حال و روزمان غمگین است
عمری است به انتظار محکوم شدیم
برگرد! اگر چه جرممان سنگین است
تا کی به ضریح جمعهها زل بزنیم
با ندبه به طاق آسمان پل بزنیم
سخت است کنارمان نباشی
تاکی دردوری تو دم از تحمل بزنیم
گفتند که از سمت خدا میآیی
با قافلهی فرشتهها میآیی
شب از قدم روشنتان میمیرد
آن صبح قشنگی که شما میآیی
بی تو دلمان تنگ و شکسته است بیا
از رنگ کبود شهرخسته است بیا
گفتند که میآیی و دل بیتو هنوز
بر راه غریبانه نشسته است بیا
خوش صوتترین ترانه وآوازید
در غربت جمعهها طنین اندازید
از حلقهی بندگی ببخشید آقا
یک جفت برای گوش من میسازید؟
پدیده زارع
ای حضور عشق، ای نور کمال
معنی گلواژههای بیزوال
ای زلال آبی دریای نور
تکسوار جادههای بیعبور
شاهد شبهای تلخ انتظار
التهاب سینههای بیقرار
بی حضور عشق، دل افسرده است
باد شور زندگی را برده است
غنچه ای دیگر نمیروید به باغ
خنده ای از ما نمیگیرد سراغ
بوی غم دارد، فضای زندگی
گر نباشد عشق، وای زندگی
با طلوعت غنچهها وا میشوند
دشتها از نو شکوفا میشوند
پونهها با عشق لب وا میکنند
ژالهها با لاله نجوا میکنند
با تو بوی عشق دارد خانهها
بوی گل دارد پر پروانهها
با تو تا سبز رهایی میرویم
تا حریم آشنایی میرویم
با تو میخوانیم شعر سبز نور
با تو میآییم تا اوج حضور
با تو یعنی:عشق، یعنی:آفتاب
آفتاب عشق، بر عالم بتاب
نسترن قدرتی
جمعهها با ساعتم بیگانهام
با غریبی شما هم خانهام
جمعهها ثانیهها دق میکنند
شکوهها از صبح صادق میکنند
با زبان حال خود ندبه کنند
بر غریبی شما گریه کنند
باز گویم من زبان حالشان
شکوه و هم گریه بسیار شان
باز هم آدینه آمد بیامام
باز هم این قصه مانده نا تمام
لحظهها در جمعهها غرق غمند
با دقایق همنشین ماتمند
شرمشان آید ز هر چرخیدنی
منزجر از زنگ و هر پیمودنی
عمر هر ساعت به روز جمعه ای
شد برابر با دو صد آدینه ای
ثانیه دور از شما آه و تب است
صبح جمعه بیشما شام شب است
زهرا فرهانی
دلم گرفته و هر سوی خانهام ابریست
دلم گرفته و گریه دوای دردم نیست
حریف نی لبک و سوز دل نمیگردم
ولی درون دلم بذر صبر پروردم
خداست شاهد این حرف و عشق میداند
که روز جمعه نگاهم به جاده میماند
به آتشی که دلم را همیشه سوزانده است
دوای درد عدالت کنار در ماندهست
دری است فاصله من و یک سبد رویا
دری است فاصله من و یوسف زهرا
دلم گرفته، دقایق هنوز در راهند
و عاشقان شقایق هنوز در راهند
دلم گرفته، کسی نیست، جاده بیرنگ است
دلم گرفته و این قلب ساده بیرنگ است
همیشه ماندهام اینجا، همیشه میمانم
عبور میکند آیا کسی؟ نمیدانم!
رضا سیرجانی
از فاصله ای دور به هم میریزد
بتخانه مغرور به هم میریزد
می آیی و از صلابت هر قدمت
بتهای زر و زور به هم میریزد
نه عکس تو را در آبها دیده کسی
نه شاخه ای از بهار تو چیده کسی
جز چند نفر در این جهان برهوت
از صبح ظهور تو نفهمیده کسی
عبدالرحیم سعیدی راد
اینکه گفتیم درین خانه ترا منتظریم
نیست افسانه و افسون، به خدا منتظریم
بگذر از کوچه ما عابر خورشید تبار
دیرگاهی است پس پنجرهها منتظریم
سید علی میرافضلی
یک صبح قشنگ بیخبر میآید
آن مرد بزرگ از سفر میآید
وقتی همهی منتظرانش خوابند
با سیصد و سیزده نفر میآید
عبدالرحیم سعیدی راد
در روشنی و عدل زبانزد هستی
از هرچه که منتظر سرآمد هستی
اعجاز تمام انبیا در دستت
تو هدیهی آخر محمد هستی
مریم حقیقت
بر قامت عشق دوری از تو کفن است
کی جمعه پر شکوه آمال من است
یک عده نبودن تو را خوشحالند
سهم دل من بدون تو سوختن است
مریم حقیقت
کی قصد شروع میکنی آقا جان
در کعبه رکوع میکنی آقاجان
دنیا شب تاریک ستمها شده است
این جمعه طلوع میکنی آقا جان؟
مریم حقیقت
ای کاش که این جمعه گرفتار شویم
یعنی که پر از لحظهی دیدار شویم
ازظلم وستم رها شده پر بکشیم
از خواب هزار ساله بیدار شویم
مریم حقیقت
این خاک عطش گرفته جز زندان نیست
یک سال گذشت و آب در گلدان نیست
پنجاه و دو جمعه، درد بارید و هنوز
آن مردِ سوار اسب در باران نیست
محسن جعفری
ما عاشق دیدار تو هستیم آقا
از شوق تماشای تو مستیم آقا
رفتی و نیامدی و ما بیتابیم
برگرد که از غمت شکستیم آقا
یوسف شیر دژم
ای دوست فقط تو را - تو را- میخوانیم
یک روز تو خواهی آمد، میدانیم
این جمعه نیامدی و تا جمعهی بعد
ما منتظر آمدنت میمانیم
یوسف شیردژم
خورشید که سینه چاک نورت باشد
تندیس درخشش حضورت باشد
مردیم زبس آه کشیدیم ای کاش
این جمعه دگر روز ظهورت باشد
سیدمحمد بابامیری
دلم آدینهها دل تنگ مولاست
اسیر کوله بار رنج وغم هاست
تمام جمعهها در انتظارش
غریب وخسته وبی یار وتنهاست
روح الله گایینی
دیدار نگار آشنا میخواهیم
وصل گل نرگس، از خدا میخواهیم
بر درد دل خستة ما، وصل، دواست
هجرانزدگانیم، دوا میخواهیم
اکبر مرتضوی
بوی خوش لاله زار میآید و او
نرگسْ نرگسْ، خمار میآید و او
از دور سوار شال سبزی پیداست
من معتقدم، بهار میآید و او
صادق رحمانی
ماندیم و ندیدیم به ناز آمدنت
چون سرو سرافراز، فراز آمدنت
دل در خم کوچه شهادت مانده ست
یک عمر در انتظار از آمدنت
صادق رحمانی
ای غایبی که در همه جا انتظار توست
ای قائمی که آل محمد تبار توست
تعجیل کن! زچهره برافکن نقاب را
ای صاحب الزمان که عدالت شعار توست
کامران شرفشاهی
در سینه من بهار میباید و نیست
با شوق مرا شرار میباید و نیست
تا صبح ظهور حضرت «صاحب امر»
در چشم من انتظار میباید و نیست!
میرهاشم میری
با لطف و صفای آب میباید بود
با حادثه همرکاب میباید بود
تا صبح ظهور یار، در عرصه رزم
همسنگر آفتاب میباید بود
هم روی زمین و هم در آن بالایی
مُردیم از این بیکسی و تنهایی
این جمعه گذشت و جمعه دیگر نیز
آقا! دلمان گرفت، کی میآیی؟
عبدالرحیم سعیدی راد
ای کاش که انتظار معنی میشد
بیتابی جویبار معنی میشد
وقتی که سحر شکوفه صبح دمید
باآمدنت بهار معنی میشد
کریم علی زاده
ای دوست اگر تو را نبینم چه کنم؟
از باغ رخت گلی نچینم چه کنم؟
بنما نظری که تشنة دیدارم
از دست برفته دل و دینم چه کنم؟
محسن رجبی تهرانی
غمگین و گرفته چون غروبیم بیا
ای صبح به کنج شب رسوبیم بیا
ای سبزتر از شعر بهاران! مولا!
بی روی تو افسرده چو چوبیم بیا
پیمان سگوند
روزی که جدا کند طلا و مس را
از شوق، غنی کند دل مفلس را
ای کاش که زنده بودم و میدیدم:
شمشیر عدالت «گل نرگس » را
محمدرضا سهرابی نژاد
ماهی ز تبار نور خواهد تابید
در مرتبه حضور خواهد تابید
خورشید مه آلوده غیبت، یکروز
از پنجره ظهور خواهد تابید
زهرا اکافان
سودازده مهر دل افروز منم
دیوانه روی تو، در سوز منم
آرام دل غمزده، ای دوست تویی
بر شوق لقایت، هر شب و روز منم
سیدمحمد ابراهیم حسنی
مشتاق جمال همچو ماهش، هستیم
محتاج نگاه گاهگاهش هستیم
عمریست که بستهایم بر روزنهها
چشمی که یقین کند به راهش هستیم
محمد یوسفی مهری
با بوی خدا و با وضو میآید
از کعبه و سمت رو به رو میآید
«او» آمدنیست، لحظهها میدانند
یک لحظه به عشق مانده، او میآید
بی روی تو، ماه و سالمان گمشده است
آیینة بخت و فالمان گمشده است
چون عقربهها به دور خود میگردیم
پرواز درون بالمان گمشده است
آسیه رحمانی
آقای جمعههای غریبی ظهور کن
دهلیزهای شبزده را غرق نور کن
آقا چقدر فاصله، اندوه، انتظار؟
یا بازگرد، یا دل ما را صبور کن
جلیل صفربیگی
یکی از جمعهها جان خواهد آمد
به درد عشق، درمان خواهد آمد
غبار از خانههای دل بگیرید
که بر این خانه مهمان خواهد آمد
میان شک و یقین پیر میشود بیتو
دلی که طعمه زنجیر میشود بیتو
نیامدی که ببینی در این دیار غریب
غروب جمعه چه دلگیر میشود بیتو
جانی همه داغ انتظار است مرا
چشمی همه دم ستاره بار است مرا
از بس که گل لاله به دامن دارم
امید شکفتن بهار است مرا
جانی همه داغ انتظار است مرا
چشمی همه دم ستاره بار است مرا
از بس که گل لاله به دامن دارم
امید شکفتن بهار است مرا
ما زمزمه حضور را میفهمیم
معنای زلال نور را میفهمیم
از بس که به داغ انتظارت ماندیم
ای باوردل! ظهور را میفهمیم
تا نقش تو هست نقش آیینه ما
بوی خوش گل نشسته در سینه ما
در دیده بهار جاودان میشکفد
با یاد تو ای امید دیرینه ما!
یک روز نسیم خوش خبر میآید
بس مژده به هر کوی و گذر میآید
عطر گل عشق در فضا میپیچد
می آیی و انتظار سر میآید
دل گفت: زراه آشنا میآیی
از جاده سرخ کربلا میآیی
یک روز ز روزهای زیبای خدا
یک روز به دلجویی ما میآیی!
امشب دلم از آمدنت سرشار است
فانوس به دست کوچه دیدار است
آن گونه تو را در انتظارم که اگر
این چشم بخوابد آن یکی بیدار است
ای کاش شود چون تو بباریم همه
در ذهن کویر، گل بکاریم همه
گفتند که یک جمعه تو خواهی آمد
تا آمدنت در انتظاریم همه
ندا جمالی
صبحی گره از زمانه وا خواهد شد
راز شـب تـار بـرمـلا خـواهد شد
در راه عزیـزی ست کـه با آمـدنش
هر قطب نما قبله نما خواهد شد!
شهر آینه دار میشود با یک گل
پروانه تبار میشود با یک گل
گفتند نمیشود ولی میبینیم
یک روز بهار میشود با یک گل
از میان اشکها خندیده میآید کسی
خواب بیداری ما را دیده میآید کسی
با ترنم با ترانه با سروش سبز آب
از گلوی بیشه خشکیده میآید کسی
کوچههای شهر ما ویران نمیماند عزیز
کار و بار عشق بیسامان نمیماند عزیز
یک نفر فردا زمین را نور باران میکند
«مهدی» ما تا ابد پنهان نمیماند عزیز
برخیز که منجی جهان میآید
آن حجّت حق، امید جان میآید
شد دامن نرگس از گلستان حَسَن
گل ریز، که صاحب الزمان میآید
خوش باش دلا که مهربان میآید
در باغ نظر گل نهان میآید
فریادرس مسافران این فجر
آن مهدی صاحب الزمان میآید
ای سبز پوش کعبه دلها ظهور کن
از شیب تند قله غیبت عبور کن
درد فراق روی تو ما را زغصه کشت
چشم انتظار عاشق خود را صبور کن
بیاموزم ز نرگس بیقراری
غروب جمعهها چشم انتظاری
نویسم شرح هجر و بیقراری
غم نرگس غم چشم انتظاری
بیا باغ و گل بیقرار تواند
شب و پـنجره وامدار تواند
در این بغض و تردید و ناهمدلی
دل و دیـده در انتظار تواند
مه مبارک در ابر آرمیده بیا
امید آخر دلهای داغ دیده بیا
به طول غیبت و اشک مدام و سوز دلت
که جان شیعه ز هجران به لب رسیده بیا
کسی نیامده جز او سر قرار خودش
نشست غرق تماشای آبشار خودش
چه انتظار عجیبی است اینکه تا صبح
کسی قنوت بگیرد به انتظار خودش
یک روز به یک اشاره بر میگردند
با دامنی از ستاره بر میگردند
روزی که ورق به نفع حق برگردد
اولاد علی دوباره بر میگردند
درسی که مرور میکنی عاشوراست
هر جا که عبور میکنی عاشوراست
ای وارث زخمهای هفتاد و دو تن
روزی که ظهور میکنی عاشوراست
تا عشق پر از حضور در ما نشود
یک مرتبه نفخ صور در ما نشود
به معنی انتظار نایل نشویم
تا کرب و بلا مرور در ما نشود
گفتند که تک سوارمان در راه است
از اول صبح چشممان بر راه است
از یازدهم دوازده قرن گذشت
تا ساعت تو چقدر دیگر راه است؟
در عطش دیدارت ثانیهها را میشمارم
تو در کجای این سرزمین ایستادهای، کاش صدایم به گوش باد میرسید!
به انتظارت نشستهام، در کوچههای فراموشی!
انتظار نقرهایم کی به پایان خواهد آمد؟
تو از فراسوی کبودی آسمان میآیی و من منور خواهم شد از درخشش وجودت.
زمان فراقت چه دیر میگذرد!
فاطمه نوروزیان
نیستی
امابه باور آمدنت
به ضریح جادههای دور دست
دخیل بستهام و
انتظار راشماره میکنم…
علی هوشمند
قاصدک
مثل همیشه
با تمام شبنم چشمان خود
آب و جارو میکند
شهر دلم را جمعهها
من به طول جادههای بیسوار انتظار
لاله میکارم بیا
ای تو اقیانوس بیپایان شوق
بی تو دیگر یاسها هم بیقراری میکنند
پس کدامین روز جمعه باز میگویی
بگو
لالههای عشق را در کوچه قربان میکنم
جمعههای عمر من در حسرت دیدار تو
رو به پایان میرود
ای تمام وسعت آدینهها
جان دلهای غریب و منتظر
دیگر بیا
سیده سکینه حسینی حصاری
گاه گاه
بیقرار و بیپناه
مثل اشتیاق شب به نور ماه
در پی نگاه یک مسافرم!
در پی نگاه یک مسافرم،
تا که خنده و امید را
صبح عید را
بین گریههای شهر من
مهیمان کند.
تا نگاه عاشقانهای
برتمام خستگان کند!
راستی،
گامهای ما چقدر
کوچه های شوق را عابر است؟
راستی،
چند صفحه مشق ما
نامهای برای این مسافراست؟
زهرا محدثی خراسانی
در این شب یلدای غیبت
سکوتی سخت بر شب سایه افکنده است
شهر، در پشت سکوتی سهمگین خفته است
چشمها در خواب غفلت غوطه ورند
و تنها شمع بیدار است
و میسوزد
تا آن لحظه موعود فرا رسد…
علیرضا سلطان محمدی
تو میرسی، شبیه صبحی آشنا
که بوی یاس و عطر گل
قیام کرده در فضا
تو میرسی
شبیه رنگ آسمان، لطیف و تازه و روان
و مرغ های خسته و مهاجری
که از تلاطم زمین
به دوردست رفته اند، به اشتیاق روی تو
دوباره باز میرسند
به یمن گام های تو
چه مردمان غافلی
به آخرین صف نماز میرسند!
تو میرسی
شبیه مطلع غزل
سیصد و سیزده ردیف و قافیه
در انتظار واژه های سبز تو
و عاقبت
تو میرسی
تمام درب های خسته و شکسته را
دوباره باز میکنی
طاهره صفار زاده
آری
همین امروز و فرداها
کسی از نسل آدم
با سوارانی سراسر هیبت و شوکت
به حیرت
بر گروه غافل و تاتار میتازد
و چه شوم است آن لحظه
که این بد مردم بیگانه از دین و جوانمردی
به این چابک سوار مشرقی
در گیروداری سخت و پولادین
ز چهره رنگ میبازند
آری
همین امروز و فرداها
همان موعود خوش اقبال و خوش سیرت
به مرز باور و تردید میآید
و ما خسته
نه خسته بلکه گویا سخت دلبسته
چشم در راه افق داریم
و همرنگ درختانی
که در دیماه میپایند
میمانیم
آری
همین امروز و فرداها
که آن سبزینه پوش آید
دگر رنگ افق رنگی دگر گیرد
به رنگ خون
و ما خاموش و در حسرت
همه مبهوت سر تا پای
و آن روز انتظارش را
به گل ما جشن میگیریم
و چون شور غزل
شیواترین نوع غزل را
از زبان قمری سرمست
میخوانیم
و میمانیم تا فردا
سرودی دلکش از
برگشت آن
دلخواه
بسراییم.
هادی صالحآبادی
درهای میدانم
شیب تندی دارد
و زلالی که ز برفاب افق میآید
در سراشیب همین دره سحر میروید
آب و آیینه و باران و سحر
در اینجا
همهگی یک رنگند
اگر آن یار سفر کرده بیاید از راه
عشق در شیب همین دره کپر میسازد
درهای میدانم
روز تندی دارد
آفتابش هر روز
به نفس میافتد
و سراپای کمرکشها را
مه فرا میگیرد
ـ چشمه تا مینالد ـ
کاش میشد
باران
نفسی تازه کند
مفردم از تنهایی
ریشة الفت من در اینجاست
دستهایم امّا
جاری دورترین خواستههاست
ناکجا آبادی
سفر عشق مرا میطلبد
های مَردم، مَردم
مفردم از تنهایی
وسعتی میخواهم
که بنالم سنگین
عشق همه فاصلهها را نشکست
آه میدانم
روزی
مردی
ذوالفقاری در دست
از سراشیب همین دره
گذر خواهد کرد
از زلال خنک و جاری برفاب
نمینوشد
زیر لب خواهد خواند:
به فدای لب خشکیدهی سالار شهید
و سفر خواهد کرد
دل من میلرزد
اسب و زینی باید
به هماوردی تنهایی من
یا علی میگویم
به تکاپوی سواری که دلم را بردهست
سفری تا لب زیبای سحر خواهم رفت
اگر آن یار سفر کرده بیاید از راه
یدالله عالیخانی (فرجام)
صدایم کن
ای اشتیاق بیانتها
ای ایستاده بر فراز زمان
که رهگذری خسته ام
در بیابانی بیآب
تفتیده در آفتاب
و تو تک درخت صحرایی
با سایبانی گسترده و آبی روان
مرا سوی خویش بخوان
ای رویش بهار در هجوم خزان
که درماندهام در چالش های زندگی
و همهمه هایی که نام مرا فریاد میزنند
و تو برتر از هر صدای آشنا و دلنشینی
با طنین گرم هدایت
مرا از یاد مبر
که میسوزم
در آتشی که خود برافروخته ام
و تنها تو میتوانی
خنکای سرود ابراهیم را
در گوش آتش بخوانی
مرا بخوان در خوشترین خاطره ایام
در جشن حضور
ع - آزاد
ای خداوند جهان؛
دیر شد آمدنش؛
و دلم طوفانیست،
که چرا این شب تاریک نرفته است و سحر پیدا نیست.
برسان زودتر این وقت طلوع،
برسان زودتر این صبح سپید …
این جمعه هم گذشت…
یک روز جمعه
کسی آرام میآید
نگاهش خیس عرفان است
قدمهایش پر از معنا
دلش از جنس باران است
کسی فانوس بر دستش
مثال نور میآید
امید قلب ما روزی مثال نور میآید
ازراه دور میآید
بارها دیده بودمت
آن چنان که آب را در آب
و آسمان را در آبی
و سبز را در عشق
غبار، آینه را تهمت بست
و گرنه
زمان ما بیامام نیست
کجایی که دیدارت محض است
پاهایمان خشک است و دست هایمان بیتکلیف؟
درختان برگ ریزان دوری تواند
و قرن هاست که ایستاده اند
تا جمالت را زانو زنند.
شاخهها، سلامتی ات را هر لحظه در قنوت اند
بیابانها، فراق تو را ترک خورده اند
و خروش میکنند دریاها اضطراب دوری ات را.
زمین آینه دار حضور توست
تا عظمتت را بر کهکشانها ناز برد.
فراموشی، هدیه دشمنان توست
تا بشریت را به خنده فریب دهند.
ما چراغانی میکنیم یادت را
تا پادشاه شهر کوران بداند
که چشم هایمان را فرشی ساخته ایم
تا هر چشمی چراغی باشد بر مقدم ظهور تو
فرج الله فکوری
مردی از تبار گل یاس
در انتهای شبی دراز
در میان سوسوی آینهها
در سال مرگ برگهای جوان
در پشت دیواری از سکوت
مردی خواهد آمد
از جنس بلور
مردی که سکوتش، سبز
تنهاییاش، زیبا
و چشمهایش قشنگتر از نگاه نجیب شکوفههاست
مردی که بهترین ترانه خلقت را سر خواهد داد
اللَّهاکبر اللَّهاکبر اللَّهاکبر
مردی میآید
مردی خواهد آمد
مردی از تبار گل یاس
هوشنگ صادقی
جاده تا بیانتهاست
نور سوسو میزند
راه باریک است و پر رمز و راز
کاروان خسته با دنیا امید
چشم در بیانتهاست
نور سوسو میزند
نغمههای کاروان
بانگ ای رحیل خفتگان
وقت بیداریست جان
نور سوسو میزند
همرهان در کاروان
جملگی در انتظار
چشم در بیانتهاست
در مسیر جاده
در کنار وادی پر رمز و راز
دستها در اسمان
تارسیدن از کران تا بیکران
مبداء نور را در جستجوست
کاروان آماده دیدار نور
چشمها پر اشک از شوق حضور
طالبان نور خود نورانیند
خستهاند اما……….
اماده دیدار نور
من به همراه نسیم
همسفر با گل سرخ،
پا به پای صلوات
جمعه را میجویم
میوزد از طرف قبله سجاده من
نفس صبح بهار
عطر یک جمعه سبز
بوی یک باغ امید
و السلام ...