حیران میان لحظه های بیکسی

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:صفری، علیرضا، ۱۳۶۰ -، گردآورنده

عنوان و نام پدیدآور:حیران میان لحظه‌های بیکسی/ گردآورنده علیرضا صفری ؛ تصحیح و مقدمه کیومرث شادرام ؛ [برای] بنیاد بین‌المللی غدیر استان کرمانشاه .

مشخصات نشر:قم: موسسه بنیاد فرهنگی مهدی موعود (عج)، ۱۳۹۱.

مشخصات ظاهری:۱۳۶ ص.

شابک:۳۵۰۰۰ ریال978-600-6262-72-7

وضعیت فهرست نویسی:فیپا

موضوع:شعر فارسی -- قرن ۱۴ -- مجموعه‌ها

موضوع:شعر مذهبی -- قرن ۱۴ -- مجموعه‌ها

شناسه افزوده:شادرام، کیومرث ویراستار

شناسه افزوده:بنیاد بین المللی غدیر(استان کرمانشاه)

رده بندی کنگره:PIR۴۱۹۰/ص۷ح۹ ۱۳۹۱

رده بندی دیویی:۸فا۱/۶۲۰۸

شماره کتابشناسی ملی: ۲۹۷۷۶۰۴

اشاره

حیران میان لحظه‌های بیکسی

تصحیح و مقدمه: کیومرث شادرام

گردآورنده: علیرضا صفری

بنیاد بین المللی غدیر استان کرمانشاه

حیران میان لحظه های بیکسی

Ÿ مؤلف: علیرضا صفری (بنیاد بین المللی غدیر استان کرمانشاه)

Ÿ صفحه آرا: عباس فریدی

Ÿ طراح جلد: محمدرضا صفری

Ÿ ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)

Ÿ نوبت چاپ: اول/ پاییز 1391

Ÿ شابک: 7-72-6262-600-978

Ÿ شمارگان: 1000 نسخه

Ÿ قیمت: 3000 تومان

تمامی حقوق© محفوظ است.

•

قم: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)، مرکز تخصصی مهدویت/ خیابان شهدا/ کوچه آمار (22)/ بن بست شهید علیان/ ص.پ: 119- 37135/ همراه: 09109678911/ تلفن: 7737801/ فاکس:7737160

•

تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)/ تلفن: 88959049/ فاکس: 88981389/ ص.پ:355-15655

•

کرمانشاه: بلوار صابونی، خ جنب بیمارستان امام خمینی قدس سرّه، کوچه2/ تلفن: 3-7218031/ فاکس: 7217618

www.imammahdi-s.com m info@imammahdi-s.com

09244-2

بسم الله الرحمن الرحیم

فهرست مطالب

حماسه ی خورشید18

علیرضا آذر پیک (آرش)

کعبه دل22

همت علی اکرادی

غدیر25

همت علی اکرادی

تمام زمزمه‌ها ناگهان کجا رفتند26

سحر احمدی

عطر نفسهای علی28

وجیهه ابراهیمی

بجز مولا کسی مولا نمی‌شد29

وجیهه ابراهیمی

تاکس چه داند او چه کسی بود30

حسین احمدی محجوب

درد31

روح الله اسدی

هـر واژه‌ی آن هزار دلبـر32

روح‌الله اسدی

سجـده توحیـد33

هادی ارفع

یاعلی38

زنده یاد یدالله بهزاد کرمانشاهی

ولایت مولا40

زنده یاد یدالله بهزاد کرمانشاهی

قرآن ناطق41

مسعود صادقی بروجردی

مولا42

مسعود صادقی بروجردی

چشمهای مولا43

مسعود صادقی بروجردی

حیران، میانِ لحظههای بی کسی44

مسعود صادقی بروجردی

علی علیه السلام 45

منوچهر پروینی

علی درعاشقی ثابت قدم بود48

تمام عمر دنبال خدا بود49

منِ شیعه به تو می‌بالم آقا50

علی در شعرهایم جا گرفته51

خیالم هست راحت با تو مولا52

معصومه تیما

غدیرخم53

معصومه تیما

آسمان شبها برایش بی‌قراری می‌کند55

روشنک تکلف‌پور

میـلاد مولای متقیـان57

کریم تمکین

گاهی شبیه آه علی علیه السلام سر به چاه کن60

هادی حدادیان

عطر یاد مولا علیه السلام 61

علی رضا حکمتی

پیچکی تکیه به ابیات غزلها زده است64

سمیرا حیدری

همسفرهی کاسه‌ی سفالی65

بیژن دائی چی (ارژن)

هر کس به کسی خوش است66

بیژن دائی چی (ارژن)

ای کاش67

بیژن دائی چی (ارژن)

با مولا68

بابک دولتی

چاه کوفه از تصویرت لب تر می‌کند71

مریم رحمانی

گندمزارها و آبها73

مریم رحمانی

امـام آفتـاب75

دکتر عبدالرضا رادفر

پیدا ونهان77

دکتر عبدالرضا رادفر «آرام»

آن که می‌خواهد ابوتراب شود78

حامد شاهین مهر

داغ علی علیه السلام 79

ابوالقاسم شیدا

یاعلی علیه السلام می‌گویم80

ابوالقاسم شیدا

غدیر خـم81

زنده یاد شکراله شیروانی خندان

دو بیتی چشمان علی علیه السلام 85

امین شیرزادی

توکّـل86

امین شیرزادی

شب قـدر87

امین شیرزادی

اهل آسمان88

امین شیرزادی

ملائـک، در رکابـش فـوج در فـوج89

امین شیرزادی

نقـش شگفـت90

علی شمس علیزاده

دوش خورشید92

علیرضا صفری

محبت93

علیرضا صفری

نوکری مولا94

علیرضا صفری

کوچه‌ی بارانی95

علیرضا صفری

گرهگشا96

علیرضا صفری

درگاه به روی ما نبستی97

فریدون علوی نسب

جوششِ جـان98

فریدون علوی نسب

سبب آفرینش99

فریدون علوی نسب

نور ولایـت100

احمد عزیزی

عنایـت مـولا103

سید جعفر عزیزی

تنها مگـر به نـام تو105

سیّد جبار عزیزی

در زمان جنگ، کار فتح خیبر با علی‌ست106

اصغر عظیمی مهر

منکر تو ‘ منکر من ‘ قاتل تو ‘ قاتلم110

اصغر عظیمی مهر

پیغمبر عشق112

امراله عظیمی

جهان نظاره گر اشک بی امان شده است114

فرشاد فرصت صفایی

سـراج مُنیـر116

غیرت کرمانشاهی

عابر تاریخ118

سعید کریمی‌خو

عشق علی119

سهراب کریم پور (نامی نفت شهری)

روح گل سرخ زمان، چهره شیرین (علی)121

اکرم گرگانی

نگاه حیدری122

روح انگیز محرمی پور

رهسپـر عشـق123

رحیم معینی کرمانشاهی

نقطـه عطـف جهـان125

محمدسعید میرزایی

جلـوه‌ی حـق127

سید جلیل حسینی، مشتاق کرمانشاهی

یک کبوتر بر آسمان نجف129

محمد جواد محبت

در کوچه‌ی شب130

محمد جواد محبت

بر سفرهی لطف دوست131

محمد جواد محبت

هر که عاشق شد خدای خویش132

محمد جواد محبت

مولا133

فاطمه ناظری

عشق است135

فرشید یوسفی

هوالاعلی

شهسوار من که مَـه آیینه دارِ روی اوست

تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب است. (حافظ)

براستی که قلم را یارای آن نیست که در فضیلت جوانمردی سخن براند که دیوارهای کعبه، شاهد طلوعش بوده‌اند و مسجد کوفه، شاهد رستگاری اش. خالق آسمانها و زمین، او را مسمّی به علی نمود و پیامبر عظیم الشان اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، محبتش را سنت خود قرار داد و فرمود: علی، جان من است.

علی علیه السلام، همواره تنهاست زیرا تنها کسی بود که در خندق، بر لبان خشکیده‌ی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم لبخند نشاند و هم او بود که ضربتش در خیبر، از عبادت هفتاد هزار سال عبادت جن و انس برتر است. تنها کسی بود که در آن شب هولناک هجرت، بر بستر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آرمید و تنها ترین مخلوقی است که همتای زهرای اطهر علیها السلام. به حق تنها شخصیتی است که پیامبران معصومی همچون نوح و لوط هم نتوانسته‌اند به پایگاه

ملکوتی او عروج کنند، زیرا حسنین اش سرور جوانان اهل بهشت‌اند و همسرش درخورِ سوره‌ی کوثر.، چون نبی صلی الله علیه و آله و سلم در شانش فرمود: (اقضاکم علی)، در قضاوت، رشک داود است و در بی توجهی به دنیا، رشک سلیمان، چون فرمود: «یا دنیاه غُری غیری، طَلقتُک ثلاثا». او امیر کلام است و سردار توحید. از یکسو، یکه تاز میدان نبرد است و از دیگرسو بی‌تاب اشک یتیم. او مصداق عینی آیه‌ی «اشداءُ علی الکفار، رُحَماءُ بینهم» است و پهلوان عرصه‌ی «سَلونی قبلَ اَن تَفقدونی». دوست و دشمن، با هر نژاد و ملیتی در وصفش سخن گفته‌اند. او تنهای تنها است و مجمع اضداد. از این‌رو پیرزنان کوفه، منتظر کرامت نیم شبان او بودند و دلاوران عرب هم در میدان نبرد، از برق تیغش گریزان. براستی که متحیرم چه نامم شهِ ملک لافتی را.

 یکی اورا حقیقتی بر گونه‌ی اساطیر می‌خواند و دیگری سحاب رحمت. یکی مجسمه‌ی عدالت و دیگری شاهِ جهان، ندانم علی یعسوب دین است، یا جلوه‌ی حق. اما می‌دانم که او هرچه هست، از همه‌ی این القاب برتر است.

ای علی، تو جمله عقل و دیده ای

شمـه ای واگـو از آنچه دیده ای

راز بگشـا ای عـلی مرتضـی

ای پس از سوء القضا، حسن القضا

براستی که آن پیامبر والا مقام، در وجود کودکی چون علی علیه السلام، چه

دید که برآن شد تا اسلام را بر وی عرضه کند و در شخصیت علی علیه السلام چه فضایلی نهفته بود که خداوند عالمیان، پیامبر عظیم الشانش را مکلف گردانید که در غدیر خم، او را به نیابت خویشتن برگزیند که اگر این امراز سوی او صورت نپذیرد، رسالتش ناقص خواهد ماند. براستی چه حکمتی در انتخاب امیرالمومنین علیه السلام بود که در امتثال فرمان حق از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، خبر اکمال دین از سوی پروردگار، اعلام گردید.

در طول تاریخ، بزرگانی از هر شهر و دیار، با هر مذهب و مرام، در برابر دریای فضایل امیرمومنان علی علیه السلام، لب به تحسین گشوده، سرّ درون خود را عیان نموده تا به طریقی در برابر عظمت برگزیده‌ی آن روز بزرگ، ادای دین کرده باشند. در ذیل به ذکر مکنونات علوی طبقه‌ی شعرای آن بزرگان، آنهم به اختصار پرداخته می‌شود.

1- حسان بن ثابت، شاعر نامی صدر اسلام: (ترجمه) پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: ای علی برخیز. به درستی که من تو را بعد از خود، امام و هادی خلق قرار دادم.

2- معاویه، قرن اول: (ترجمه) آنها انتصاب آن حضرت را در روز غدیرخم که از جانب باری تعالی و توسط بهترین خلایق صورت پذیرفت، فراموش کرده‌اند.

3- عمروعاص، قرن اول: (ترجمه) پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در روز غدیر خم، بر منبر بالا رفت و در حالی که اصحاب هنوز کوچ نکرده بودند، ولایت علی بن ابی طالب علیه السلام را ابلاغ کرد.

4- محمدبن ادریس شافعی، قرن دوم: (ترجمه) با نام خدا در کشتی نجات که همان اهل بیت مصطفی خاتم الانبیا صلی الله علیه و آله و سلم بودند، سوار شدم.

5- قاضی تنوخی حنفی انطاکی، قرن چهارم: (ترجمه)... پس پیامبر به ایشان فرمود: هرکس که من مولای اویم، این برادرم (علی)، بعد از من، صاحب و مولای اوست، جملگی از او اطاعت کنید....

6- بدیع الزمان همدانی، قرن چهارم: (ترجمه) به من می‌گویند که تو وصی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یعنی علی بن ابی طالب علیه السلام را دوست نداری، پس گفتم که دهان دروغگو پر از خاک باد.

8- خطیب خوارزمی، فقیه و ادیب حنفی، قرن ششم: (ترجمه) ولایتشِ بدون شک و علیرغم معاندین، مانند گردنبندی بر گردن مومنان است.

9- سنایی غزنوی، قرن ششم: نایب مصطفی به روز غدیر/ کرده در شرع خود، مر او را میر.

10- کمال الدین شافعی، قرن ششم: (ترجمه) روز غدیر، او را مفتخر و مخصوص گردانید به اینکه هرکه من مولای اویم، تو مولای اویی.

12- اوحدی مراغه ای، قرن ششم: ای مکیان را پیش صف، وی شحنه‌ی نجد و نجف/ هستی خلافت را خلف، از مایه‌ی نیک اختری.

11- مولوی، قرن هفتم: زین سبب پیغمبر با اجتهاد/ نام خود و آن علی علیه السلام، مولا نهاد.

12- ابن ابی الحدید معتزلی بغدادی، قرن هفتم: (ترجمه) قرآن از خلافتی سخن گفته که اگر نصی هم بر آن نبود، باز هم سزاوار نبود که (طوق) مجد و عظمت خلافت، بر گردن دیگری نهاده شود.

 13- خواجوی کرمانی، قرن هشتم: شاهِ ولایت پناه، میر ملایک سپاه/ کهف مکین و مکان، زَینِ زمین و زَمَن.

14- عبدالمسیح انطاکی، قرن سیزدهم: (ترجمه) در نزد اهل یقین برای علی مرتضی بعد از رسول خدا، مرتبه ای است که در برتری و بلندی

، به نهایت رسیده است.

15- بولس سلامه، شاعر مسیحی لبنانی، قرن چهاردهم: (ترجمه) اگر من آنچه راکه در مورد وصی می‌دانم، بگویم، مردم بر خاک زیر پای او، بوسه خواهند زد....

16- وامق مسیحی: (ترجمه) و بعد از محمد صلی الله علیه و آله و سلم، سزاوارترین مردم به خلافت بود، چرا که جاهل قوم، در حکم عالم نیست.

بر همین اساس، انجمن شعر و ادبیات بنیاد بین المللی غدیر (واحد کرمانشاه) به مناسبت دهه‌ی امامت و ولایت، در ادامه‌ی راه ولایتمداران راستین، اقدام به نشر مجموعه ای با همین مضمون تحت عنوان حیران میان لحظه‌های بیکسی نموده که سخن سرایان دیار کرمانشاه هم، نیز همگام با دیگر رهروان طریق ولایت، از سویدای دل، ارادت پاکشان را نثار قدوم پرفضیلت آن امام همام، همان یادگار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در غدیرخم، نموده تا در روزگاران، مستِ ولای

او باقی بمانند.

چه گویم از تو با غوغای این جان

نه من آرام گیـرم، نی تو پایان

کیومرث شادرام

مقدمه

آنگاه که با تأملی شاعرانه، دور دست دریا را نشانه می‌روی، تصویری آغاز می‌شود که دریا و آسمان پیوندی آبی یافته‌اند. در باور شاعران علوی به سان تصویر فوق، گاه ابعاد دریا گونه‌ی شخصیت مولا با آسمان بیکران الله تبرک و تعالی به هم می‌آمیزند و شاعر، انگشت تحیر به دهن می‌گیرد و شهریار ملک سخن می‌شود که:

نه خدا توانمش گفت ونه بشر توانمش خواند

متحیر چه نامم شه ملک لافتی را

حال آنکه این ابراز ارادت با، یگانه دانستن مقام ربوبیت منافاتی ندارد و این نوع اندیشه در مورد حضرت امیر نباید اسباب کج فهمی شود و هر انسان عاقلی به این نکته می‌رسد که در عین پیوند، دریا دریاست و آسمان آسمان و در باور و اندیشه مان، جام ما از فیض حق به واسطه‌ی وجود مبارک پیامبر و ائمه‌ی معصوم علیهم السلام، نشاط معنوی را موجب می گردد و شاعر مگر می‌تواند در برابر حجمی از انسانیت لب فروببندد که قامت تاریخ خم گشته است تا خاک

پایش را ببوسد و معترف نباشدکه: «کس را چه زور و زهره که وصف علی کند».

او که درمعرفت، به مقام سلونی گام نهاد، حضرت حتمی مرتبت ضربه‌ای از ایشان را در رزم، فزون از عبادت جن و انس می‌داند و ذکر و یاد اورا عبادت می‌خواند و خامه به دستان این دیار، خوب می‌دانند که در چنین دریایی گام نهادن «چه موج خون فشان دارد» و حال آنکه لب فرو بستن روا نیست و حداقل «هم به قدر قطره‌ای باید چشید» و اینجاست که «سرودن، معنای بودن به خود می‌گیرد» و برزبانشان جاری می‌گردد که:

«هر آنکه نیست در این حلقه زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید»

این مجموعه برگ سبزی است، هدیه به پیشگاه بلند مولای متقیان که به سفارش بنیاد بین‌المللی غدیر استان کرمانشاه به زیور طبع آراسته گردید و نخستین مجموعه‌ای است که دربردارنده‌ی بخشی از سروده‌های علوی شاعران استان است. البته مؤلف برآن است که حجم کار، می‌توانست چندین برابر مجموعه‌ی پیش رو باشد و به طور یقین نواقص کار از چشم خوانندگان فاضل پنهان نخواهد ماند، اما باید توجه نمود که این کار، فتح بابی است برمجموعه‌های بعدی بنیاد بین‌المللی غدیر.

در پایان، آنچه بایسته و شایسته است، تشکر فراوان ازعنایات ذی قیمت جناب آقای بهروز همتی دبیرمحترم اجرایی بنیاد بین المللی

غدیر استان کرمانشاه و نکته یابی‌های آقای شادرام که نگاه دانشورانه اش، نکته‌های نابی به بنده‌ی حقیر آموخت. امید است در آینده‌ای نزدیک، دوستانی ادیب در این میدان قلم فرسایی نموده و با عنایت مولا آثاری نغز و نیکو خلق نمایند و مولف هم بسان تمام خریداران یوسف، هرچند با کلافی، یوسف را خریدار گشته است اما همین بودن در میان خریداران «یوسف محبت مولا» را مایه افتخار خویش می‌داند.

چگونه سر زخجالت برآورم بر دوست

که خدمتی بسزا بر نیامد از دستم

علیرضا صفری

پاییز1391

حماسه ی خورشید

بیا به معبد آلاله‌ها رجوع کنیم

به پای آتش محرابِ خون، خضوع کنیم

بیا به آن سوی دروازه‌های دل برویم

به اوج آینه تا ماورای دل برویم

بیا برای سوارانِ خسته گُل ببریم

برای عاشقِ نُو رسته، دسته گُل ببریم

بیا حماسه‌ی خورشید را زِ بَر بشویم

برای جنگل شب، تیغه‌ی تبر بشویم

بیا به عشق علی تا به اوج پر بزنیم

به کلبه‌های فقیران شهر سر بزنیم

ببین که در دلِ کوچه، هنوز بوی علی ست

نگاه خیس یتیمان به جستجوی علی ست


نماز قلّه‌ی دلها بهشت اوهام است

فقط علی ست که بیدارمردِ اسلام است

 

سکوت و بارشِ مهتاب و رقص داغ نسیم

بجز علی همه را کرده خوابِ شب، تسلیم

شب است و دردِ دل عاشقانه را مولا

به چاه گوید و او محرم است با مولا


علی به کُنج غریبی نشست و سخت گریست

خدا، خدای من، این خاک، قبر فاطمه نیست؟

بگو چرا دل ما از قبیله‌ی سنگ است

چرا؟ چرا؟ دل مولا ز دست ما تنگ است؟

نگاه وحشی شیطان، فریبمان داده ست

ز جنس سکّه خبیثانه سیب‌مان داده ست

چرا ز دلدل خورشید دور می‌گردیم

همه به گردِ جمل، مثل کور می‌گردیم

ببین که شیر خدا، ذوالفقار می‌بندد

برای دَفعِ بلا، ذوالفقار می‌بندد

دعای عشق نمود و خداش آمین کرد

دوباره دُلدُلِ تکتاز رزم را زین کرد

سوار وادی عشق و جنون به راه افتاد

میان لشکر شب، جوی خون به راه افتاد

اگر چه مُهر خلافت به روی سینه‌ی اوست

ولی لباس علی را نشانه، پینه‌ی اوست

اگر چه گنج جهان کُنجِ آستان علی است

دو تکّه نان جوین، قوت شام خوان علی ست

طنین جمله‌ی مولا به آیه می‌ماند

علی به لحن خداوند خطبه می‌خواند

بیا کبوتر مولا شویم، اگر مَردیم

به گِرد شبکده‌ی اشعری نمی‌گردیم

ببین که مردم کوفه چقدر نادانند

هماره عابر مُرداب‌های شیطانند

ببین چقدر شب اندیش و پست و دل کورند

که زیر سایه‌ی خورشید مُنکرِ نورند


اگر چه فاصله‌ای نیست تا به قدرت او

شود زمام ستم، جاودانه زیر وَ رو

بگو به مالک اشتر که زود برگردد

اگر چه یک دو قدم مانده بود، برگردد

بگو فریب ابا مکر، کار خود را کرد

نفاق را به سپاه ابوتراب آورد

بگو که تیغ خودی روی گردن مولاست

بیا بیا که علی در سپاه خود، تنهاست

به‌روی نیزه اگر چه کتاب قرآن است

ولی ترانه‌ی دوزخ نماد شیطان است


بگو چرا گُلِ سرخ حماسه، بی آب است

خدای چشم من و تو، الهه‌ی خواب است

بگو چرا دلِ ما با نگاه قُطّام است

مسیر قبله‌ی ما تا نگاه قُطّام است

بیا که قدر بدانیم حرمت غم را

از این دیار برانیم ابن ملجم را

بیا که عشق علی را به سر اگر داریم

ز سکّه‌های معاویّه، چشم برداریم

بیا که تا نفسی هست ما شروع کنیم

علاج واقعه را پیش، از وقوع کنیم

خوش است راز دل خویش با علی گفتن

به قلب زخمی درویش «یا علی» گفتن

اگر که قلب تو می‌ریزد آتش از دامن

به عشق سرخ علی، تنگ می‌شود با من

بیا به سایه‌ی تیغ علی پناه ببر

بسوز و سوز دلت را به خانقاه ببر

نماز عشق بخوان و نظر به مولا کن

به فال حافظ شیراز قفل لب وا کن

«دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

علیرضا آذر پیک (آرش)

کعبه دل

پیر سلامت سلوک یکه و تنها،

آمده بود از مسیر روشن صحرا

عقل سپرده به دست باد حوادث

سر به بیابان زده مشوش و شیدا

برگ غبار از درخت سینه تکانده

در نفس او، بهار عشق هویدا

جام شرابی از آفتاب گرفته‌ست

تا که بشوید از آن جوارح و اعضا

روی دو پا ایستاده مست‌تر از مست

پرسه زند در زمین عالم بالا

روزنه‌ای باز شد به یاری خورشید

پیر از آن جایگاه، غرق تماشا

دید کسی را شبیه نوح و سلیمان

دست به دامان اوست چرخ ثریا

ماه تمامی ستارگان به خضوعش

بنده‌ی درگاه او جناب مسیحا

نیل‌گشایی که با حمایت ایزد

پرده گرفته ز روی هر چه معمّا

جاذبه‌ای درصدای داوری اوست

عشق نهاده به کنج هر دل بینا

کوچه‌ی شب با نگاه او شده روشن

گمشده‌ی قرن‌ها در او شده پیدا

پردگیان چون شهاب، گرد مدارش

حاشیه سانند و اوست مرکز جان ها

یک دو سه آنی گذشت کعبه‌ی دل رفت

در سر پیر اوفتاد آتش سودا

خرقه رها کرد و دست از دل و جان شست

شعله به جان بر، خروش مجنون آسا

گرمی آهش شعاع هُرم کویری

گریه‌ی او پشت بند قحطی دریا

سوخته کامی به دام عشق گرفتار

تب زده‌ای پر تلاش و بادیه پیما

بی‌کسی روح او نمایشی از رنج

لنگر غربت رها نموده به هر جا

بر سر بازار آرزوها زده چادر

بلکه ببیند دوباره آن بت زیبا

عقل به پای دلش فتاد و به او گفت

 

چیست که این سان شدی سراچه‌ی غوغا

گفت مرا آتشی رسیده به دکان

کز اثرش دود شد، تمامی کالا

حال من آن حال روزگار شما نیست

نیست مرا قله‌های سختی فردا

هر که خودش را به شهر عشق رساند

محو شود در جمال حضرت مولا

همت علی اکرادی

غدیر

غدیر، شاهد تکرار ذبح اسماعیل

به روز واقعه، پرواز تشنه‌ی اصغر

غدیر: گریه طفلان مسلم بن عقیل

غدیر لخته جگرهای مالکِ اشتر

غدیر: خُلدِ ولایت، غدیر رستاخیر

غدیر: پای علی علیه السلام روی دوش پیغمبر

غدیر: رازِ شگفتی به باطن سلمان

چنان‌که آتش دل زیر تل خاکستر

غدیر، یعنی عدل و اقامه اسلام

غدیر یعنی هفتاد و دو گُل پرپر

غدیر یعنی...

همت علی اکرادی

تمام زمزمه ها ناگهان کجا رفتند

روزنه‌های نیمه شب

زمین را نگه نمی دارند

چهلمین رشته‌ی موهایم را که ببافم

سیب‌ها به سمتت قل می‌خورند و...

تالاب...

می افتند توی چاهی که

سر در آن می‌بری و

هستی به خود می‌پیچد

• تمام زمزمه‌ها، ناگهان کجا رفتند-

پشت نیم پرده‌ی ماه

زنی

آسمان را چنگ می‌زند

تا صورت خراشیده مهتاب

فرشته‌ها را پایین بیاورد

در من

گریه می‌کند امشب

کوچه‌های خیس را

بر می‌گردم

زمین بی تو

گونه خراشیده ایست که...

سحر احمدی

عطر نفسهای علی

نیمه شبی تشنة مهتاب شد

تشنه تر از کوزة تو، آب شد

شعر تو از مرز سیاهی گذشت

روزنه ای در دل مرداب شد

قد تو اندازه‌ی باران، بلند

صورت تو برکه‌ی مهتاب شد

جز تو کسی صورت شب را ندید

شهر پر از همهمه‌ی خواب شد

پیرهنت بستر دریاچه هاست

تشنه تر از قافیه سیراب شد

عطر نفسهای علی را شناخت

سینه‌ی هر آنچه که بی تاب شد

وجیهه ابراهیمی

بجز مولا کسی مولا نمی شد

بجز مولا کسی مولا نمی‌شد

برای بی کسان بابا نمی‌شد

بجز نان و نگاه گرم، چیزی

در انبان علی پیدا نمی‌شد

فقط یک لقمه نان و عاشقی داشت

بدون عشق، نان معنا نمی‌شد

علی جان! این غزل را شب نوشتم

بدون این غزل فردا نمی‌شد

نمی شد واژه‌ها بی تو بخوانند

غزل بی نام تو زیبا نمی‌شد

جهان مدیون چشمانت علی جان

دل شب بی نگاهت وا نمی‌شد

علی فانوس دست آسمان است

و بی او، راه شب پیدا نمی‌شد

وجیهه ابراهیمی

تاکس چه داند او چه کسی بود

مردی شبانه سر به دلِ چاه می‌کشد

آهسته گریه می‌کند و آه می‌کشد

این کیست؟ این غریبه‌ی تنها که اینچنین

دریایی از سکوت به همراه می‌کشد

تا از قفس کبوتر بغضش رها شود

هر شب سری به خلوت دلخواه می‌کشد

شب پا به پای گریه‌ی او گریه می‌کند

اینگونه بار این غم جانکاه می‌کشد

تا کس نداند او چه کسی بود دستِ باد

با ابر، پرده ای به رخ ماه می‌کشد

حسین احمدی محجوب

درد

جوشش چَه

انعکاس ناله بود

نالـه هـا

از غربت آلاله بود

بر کتاب ناطق حق تاختند

شهر خاموشان پر از دجاله بود

حـرمت خورشیـد را نشناختند

بغض خفاشـان چندین ساله بـود

بعد از آن هر شاعری شعری سرود

انعـکاس درد بـود و نالـه بود

روح الله اسدی

هـر واژه ی آن هزار دلبـر

هـر واژه‌ی آن، هزار دلبـر دارد

بیت الغـزلـش گل صنـوبر دارد

وزنش به ترازوی عروضی‌ها نیست

هـر جوشش قافیه، که حیـدر دارد

روح الله اسدی

سجـده توحیـد

ز در دوش سیمین عذاری سمن مو

در آمد مرا مست و خندان به مشکو

چه طلعت که از خوبی و دلربایی

زده بر مه و مهر تابنده، پهلو

به رخشنده رخسارش کرده پریشان

دو گیسو سیه تر ز پر پرستو

دو چشمش چو دو آهوی شیرافکن

به ناز آرمیده به زیر دو ابرو

نهان کرده در لعل لب، آب حیوان

عیان کرده از ماهِ رو، باغ مینو

میانی چو اندیشه‌ی نکته سنجان

میانی که در حیرت از آن میان، مو

بگفتم کئی، ای بلای دل و دین

که اینسان شدی فتنه‌ی برزن و کو

بخندید و گفتا: مبر در حق من

گمانِ بد ای اوستاد سخنگو!

ندانی که در خانه‌ی کعبه فردا

بزرگ آیت حق، کشد پرده از رو؟

سپهر کمال معالی که پیشش

بُوَد کمتر از ذرّه، این چرخ نُه تو

علی علیه السلام بحر توحید افلاک و لنگر

علی علیه السلام شهر تجرید را بُرج و بارو

علی علیه السلام پورِ عمران، قَدَر راست قدرت

علی سرّ یزدان، قضا راست نیرو

یدالله از آن رو خدا خواند او را

که زورِ خدایی نهادش به بازو

چو روبَه گُریزد ز رزمش سکندر

چو طفلی به حیرت ز حزمش ارسطو

هزاران چو سلطان رومیش، بنده

هزاران چو خاقان چینیش، هندو

اگر نیش از او، همه نوش باشد

و گر درد از او، همه نوشدارو

کند گر اشارت به آب و به آتش

دگرگون شود هر دو را خصلت و خو

فروتر بخوان از خدایش ولیکن

بغیر از خدا از همه برترش گو

زمن بشنو ار سالک راه حقّی

ز هر راه باز آی و راه علی پو

تو دست تظلّم به دامان او زن

که میزان عدل است و حق را ترازو

چه گویی به وصف کمالش که ارفع

نداند ره بحر را ماهیِ جو

الا تا برآید همی لعل از کان

الا تا که باشد همی نافه را بو

بر افروخته طلعتی رشک گلشن

بر افروخته قامتی رشک ناژو

قیامت به پا کرده از سر و نازش

چه سردی؟ بدیع و دل انگیز و دلجو

ز باده شده مست مست و ز مستی

دو ابرو کشیده چو تیغ هُلاکو

به کنج لبش خال گفتی که شوید

به آب بقا، تن یکی بچّه هندو

لب و خال و چشم و قد و موی و رویش

به پا کرده آشوب و فتنه ز هر سو

چه کردی که این گونه ملک است از تو

پر از ازدحام و خروش و هیاهو

ببین مرغ شب چون زند بانگ حق حق

ببین مرغ حق چون کشد بانگ هو هو

علیِ علیه السلام ولی، بیکران بحر رحمت

که با جودِ او کمتر از قطره آمو

به پای بلند آسمانِ جلالش،

زده آسمان، با دو صد عجز، زانو

علی علیه السلام شیر یزدان که شیران دوران

ز بیمش گریزان به هر سو، چو راسو

مگر فرّ و برزش ندانی که گویی

ز فرِ فرامرز و از بُرزِ برزو

به میدان رزمش، جهان تنگ میدان

به چوگان هزمش، فلک همچنان گو

به عدلش کند گرگ کارِ شبانی

به عهدش دهد – باز- روزی به تیهو

جمالش مبرا ز هر عیب و علت

کلامش مُعرا علیه السلام از هر نقص و آهو

اجازت به قو گر دهد از دل و جان

سمندر صفت جا در آتش کند قو

خدا راست مخلوق خلاق عالم

جهان خلق شد از ید قدرت او

به قهرش ثواب جهانی ست عصیان

به مهرش گناه جهانی ست معفو

ز خُمخانه‌ی عشق او باده در کش

به پیمانه‌ی مهر او غمزِ دل، شو

یکی نغمه چامه سرودم به مدحش

که مست‌اند زان روح سعدی و خواجو

به جز حق تعالی نبوده ست قادر

کسی تا کند وصف او را کماهو

عـدوی تو گریـان و دلخـون چو بینـا

محـبّ تو خنـدان و خـرّم چـو مینو

هادی ارفع

یاعلی

نام زیبای تو شد وِرد زبانم یا علی

تا به دفعِ هر غمی بخشد توانم «یا علی»

از گزندِ روزگارانم حصاری ایمن است

کرده‌ام نام ترا تا حرزِ جانم یاعلی

یاد دارم از پدر این نکته کز هر مشکلی،

وارَهَم آسان چُوآید بر زبانم یا علی

در نشست و خاست میخواهم زنامت یاوری

این ادب آمُوخت مام مهربانم یا علی

در دل از مهر تو دارم آفتابی، نیست غم،

اختری گر نیست در هفت آسمانم یا علی

از هواداران کُویت دید تا گردون مرا

داد از هر آفتی خطّ امانم یا علی

تا بدرگاهت کمالِ خاکساری یافتم

آسمان را نیست عِزِّ آستانم یا علی

دردمندی رانده از هر در به‌جرم بیکسی

من بسُویت روی چُون آرم چُنانم یا علی

نیست جُز بَر پرتو لُطفِ توام چشم امید

زان که راه رستگاری نیک دانم یا علی

توبسُویِ حق صراطِ مستقیمی لاجَرم،

من در این ره، با یقینی بیگُمانم یا علی

تا چون «بهزاد»م بکف پروانه‌ای از مهر تست

نیست پروائی ز روز امتحانم یا علی

زنده یاد یدالله بهزاد کرمانشاهی

 

ولایت مولا

نه عربده جُو به مسندِ بیدادیم

نه عشوه کُنان به منبرِ ارشادیم

زانها که دلِ خلقِ جهان، شاد کُند

تنها به ولایتِ علی دلشادیم

زنده یاد یدالله بهزاد کرمانشاهی

قرآن ناطق

قرآن ناطق رفت، بر منبر علی نیست

در این جهانِ کفرِ پهناور، علی نیست

هر کس که در زد خانه را، فرزند مولا!

در وامکن دیگر، که پشتِ در علی نیست

از کوچه‌های سردِ کوفه، نیمه شب ها

ای خاطرات فاطمه، مگذر! علی نیست

غربت! تو هم بی کس شدی، معنا نداری

از چاه بیرون آی، چون دیگر علی نیست

شاید تمامِ عاشقان باهم بسوزند

وقتی شفیعِ عشق، در محشر، علی نیست

من بی علی هم، جز علی، حرفی ندارم

دیگر مگو! ای عاشقِ کافر، علی نیست

مولای من، از شرقِ خون جاری است تاعشق

کی گفته این نورِ جهان گستر، علی نیست؟

مسعود صادقی بروجردی

مولا

أسماءِ حسناء، صورتِ پنهانیِ مولا

قرآنی از تسلیم، در پیشانیِ مولا

از شب درون می‌رفت،با تسبیح یک لبخند

با گـریه بر می‌گشت، خود گـردانیِ مولا

پوشیده در میخانه ای از شور و تنهایی

شمشیر و گریه، لحظه‌ی عریانی مولا

قدر است، عشق و نان خالی، سفره را بردار

در لیله المعشوقی از مهمانی مولا

مردِ غدیر و صبر، شاهنشاهی لبخند

حکم ِزمیـن و آسمان، ارزانی مولا

مسعود صادقی بروجردی

چشمهای مولا

چشمت، چراغِ روشن و عشقِ غریب‌هاست

این آفتابِ مست، چه اندازه آشناست؟

خورشید و شب تنیده به هم، فکر می‌کنم

این لحظه، ناشناس‌ترین آشنای ماست

مولای من! به چند زبان حرف می‌زنی

که این گونه چشم‌های تو دنیای بیصداست

گویی جهان به غربتِ تو، گریه را شناخت

و قطره‌ای از این همه، مفهومِ انزواست

گم بودنِ جهان، سفری در نگاه توست

کی درک کرد آخرِ این کوچ، تا کجاست؟

افطار وا کند به نگاهت کویر هم

چشمت اذانِ تشنه ترین روزه‌دارهاست

مسعود صادقی بروجردی

حیران، میانِ لحظه های بی کسی

حیران، میانِ لحظه‌های بی کسی، مولا

تنها نبود آنشب، کنار بسترِ زهرا

همراه با اشک علی، صدها پری خواندند

گریان نماز مرگ را، بر پیکرِ زهرا

مسعود صادقی بروجردی

علی علیه السلام

ای نگاه روشنت خورشید نورافشان علی علیه السلام !

ای سراپای وجودت پرتو ایمان، علی!

پیشوای دین و دانش عادل اندیشه‌ورز

ای تو پیشاهنگ در هر عرصه و میدان، علی

دهر کی پیدا کند دیگر یکی همچون تورا

ای یگانه، زنده در وجدان هر دوران، علی

لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار

مایه‌ی فخر بشر ای اُسوه انسان، علی

بارگاهت بوسه‌گاه پرتو خورشید و ماه

کهکشان‌ها در مدار چشم تو گردان، علی

شهرت علم توپیچیده است در هر بیکران

علم را در عین حکمت داده‌ای سامان، علی

خامه‌ات شور آفرین صفحه‌های روزگار

نامه‌ات منشور دین و حکمت و عرفان، علی

نامه‌هایت خط به خط، اندیشه‌ی فرزانگی

خطبه‌هایت آیه‌های روشن قرآن، علی

می‌رسد بر گوش ما فریادی از خاموشیت

گفته بودی آنچه را در چاه نخلستان، علی

ای کلامت حق و راهت حق و کردار تو حق

سیرتت معیار عدل و شاخص میزان، علی

نیک جاری کرده‌ای گفتار خود را در عمل

مظهر ترویج حکمت چشمه‌ی جوشان علی

ذوالفقارت خط بطلان می‌کشد بر تیرگی

چون شهابی بر شب تاریک بی پایان، علی

تا سرابی می‌فریبد تشنگان را در کویر

موج فرهنگت فرا می‌خیزد از طوفان، علی

جز تو از اسرار خلقت هیچ‌کس آگاه نیست

تا شناسد قدر انسانیت انسان، علی

کی توان پیدا نمود از تو کسی دلسوزتر

پاسدار ارزش حریت انسان، علی

گوش سنگین ای علی حس شنیداریش نیست

می‌رود تا آسمان فریاد مظلومان، علی

بازوی خیبر گشایت حافظ آزادگی‌ست

برکن از بن ریشه‌ی هر خصم بی بنیان، علی

قرن، قرن قحطی عشق است، مهرت را ببار

ای سحاب رحمت پربار پرباران, علی

پس ببار ای ابر سرشار از محبت بر زمین

تا فروشُوید غم اندوه این و آن, علی

پس ببار ای ابر باران زا در این تفتیده قرن

تا به خود آید مگر این عصر بی وجدان، علی

گر به پایانی رسد این شعر، پایان من است

تو نداری انتها ای مرد بی پایان، علی

منوچهر پروینی

علی درعاشقی ثابت قدم بود

علی دریایی ازجود وکرم بود

علی درعاشقی ثابت قدم بود

شبی دربستری ازمرگ خوابید

علی تا پای جان بریک قسم بود

تمام عمر دنبال خدا بود

تمام عمر دنبال خدا بود

دل پاکش زغیر حق جدا بود

غدیرخم خبردارد که مولا

وصی وجانشین مصطفی بود

منِ شیعه به تو می بالم آقا

علی یعنی تمام هر چه دارم

علی الگوی عدل روزگارم

منِ شیعه به تو می‌بالم آقا

سند هستی برای اعتبارم

علی در شعرهایم جا گرفته

دوبیتی در وجودم پا گرفته

علی در شعرهایم جا گرفته

عجب شوری گرفته این دوبیتی

مدد ازحضرت زهرا(س) گرفته

خیالم هست راحت با تو مولا

خیالم هست راحت با تو مولا

گره خورده عدالت با تو مولا

دلم را نذر زهرای تو کردم

قیامت هم شفاعت باتو مولا

معصومه تیما

غدیرخم

شهـادت می‌دهم مـن بـر ولایت

 

غـدیـرخم بـوَد آن را ضـمانـت

در آن حـج الـوداع آمـد محـمّـد صلی الله علیه و آله و سلم

 

نشـان داد او عـلـی را بـا اشارت

که ای سـاقی کوثـرمـژده بـرتـو

 

خـدایـم داده بـر تـو ایـن بشارت

خدا با وحی جبریلش به من گفت

بـمان در ایـن مکان، بهـراقـامت

عـلـی را جانـشین خـود بخـوان و

 

بکن تکمیل بـر خـود ایـن رسـالـت

رسـول حق ندا داد: ای جماعت

 

خدافـرمود: از مـن کـن اطـاعـت

بخوان "مَـن کُنـتُ مولا "رامـحمـّد

 

بگو "هـذا عـلـی مـولا" جمـاعت

پـس ازآن روبـه درگـاه خداکرد

 

که ای یـزدان پـاک باسـخـاوت

کرم کن برکسی که یـار مولاسـت

 

که من هستم شفیعش درقیامـت

خـدایـا دشـمنـم بـا دشـمنانـش

 

تو خود حفظش کن از بغض وحسادت

ولیـکن بـعـد پـیغمبرکـسـانـی

 

عـوض کـردند مضمـون حـکـایت

وصیّ مصـطفی شـیـرخـدابـود

 

غـدیـرخم دهـد آن را شـهادت

معصومه تیما

آسمان شب ها برایش بی قراری می کند

آسمان شب‌ها برایش بی‌قراری می‌کند

ماه محض دیدنش، شب زنده‌داری می‌کند

خانه سیر از اشتیاق نان و خرما می‌شود

طفل روی شانه‌ی بابا سواری می‌کند

ارزش دنیا برایش یک حصیر ساده است

بالباس کهنه‌ی خود سازگاری می‌کند

جانمازش چارده آیینه‌ی شمس و ضحی

در رکوعش بخشش یک حلقه یاری می‌کند

کعبه‌ی دل‌های مردم زادگاهش می‌شود

شاه وقتی با گدایان همجواری می‌کند

تیغ می‌افتد به پای گوشه‌ی چشمی از او

سجده‌ی عشق است وقتی پایداری می‌کند

لحظه‌ی لیله المبیت می‌خوابد علی

جای پیغمبر ولی چشم انتظاری می‌کند

مرد اشکش معدن گنجی است در قلب زمین

چاه، بعد از فاطمه هی راز داری می‌کند

هر برادر پشت خواهر زیر بغضش می‌زند

زینبش در کربلا هم سوگواری می‌کند

دست عباسش، علم‌ها روی بازو می‌برد

از فرات نور، دشمن را فراری می‌کند

با حسینش ظهر عاشورا قیامت می‌شود

چشم‌ها را محو رقص ذوالفقاری می‌کند

اکبرش بر نیزه‌ها الله‌اکبر می‌شود

تیغ، حلق اصغرش را آبیاری می‌کند

کاسه‌های شیر سهم بغض باران می‌شود

یک انار زخم خورده، روزه‌داری می‌کند

کیست مردی که خدا با خلقتش عاشق شده..

ابن ملجم هم برایش آه و رازی می‌کند

ناشناس نیمه شب‌ها، آشنای کوچه‌هاست

فاتح خیبر چه زیبا بردباری می‌کند

روشنک تکلف پور

میـلاد مولای متقیـان

در چشم عقل ذو فنـون، زیبـا تویی زیبا تویی

در دیده‌ی عشق و جنون، رعنا تویی رعنا تویی

هـر آدم و حـور و پری، ماه رخت را مشتری

در آسمان دلبـری، بیضـا تویی بیضـا تویی

دور از جهان آب و گِل، با جسم و جانی متصّل

پنهانی و در چشم دل، پیـدا تویی پیـدا تویی

                 

هـر دم جنون زور آورد، زنجیـر عقلم بگسلد

اما به هـر جایی روم، آنجا تویی آنجـا تویی

ای ساقی دریاکشان، وی میـر بزم سـر خوشان

زان چشم مَست می‌فشان، صهباتویی صهبا تویی

مستی تویی ساقی تویی، فانی منم باقی تویی

غایات مشتاقی تویی، غوغا تویی غوغا تویی

آمد زمان مستی ام، در نیستی چون هستی ام

نَبـوَد غمی از پستی‌ام، بالا تویی بالا تویی

                 

با مهر رویت سر خوشم، وز جام عشقت بی‌هُشم

بر این لبان خامُشم، گویـا تویـی گویـا تویی

ماه رجب آمد عیـان، میلاد شـاه انس و جـان

در نعمت وی زین و آن، اَولی تویی اَولی تویـی

                     

بر خوان به مدح مرتضی، با طرفه لحنی جان فزا

کای شهسوار لافتـی، مَـولا تویی مولا تویـی

از آفـرینش بیشتـر، بُد ذات پاکت جلوه‌گـر

وز اهل عـالم سر بسر، اَعلا تویی اَعلا تویی

                 

از خرمن علم الیقین، کروّ بیانت خوشه چین

شاگرد تو روحُ الامین، اِسنا تویی اِسنا تویی

جز مصطفای معتمد، نبـود ترا کفـواً اَحد

محبوب الله الصّمد، حقّـا تویی حقّا تویی

                 

ای پادشـاه اولیا، مقصـود ذات کبـریا

از کُنت کنزاً مخفیا، تنها تویی تنها تویی

ای ساقی صهبـای حـق، آئینه‌ی سیمـای حـق

هر معنی اَسمای حق، حُسنی تویی حُسنی تویی

                     

گر آتش بیداد و شر، گیرد جهان را سر به سر

جز در گهت نبود مَقَر، ملجا تویی ملجا تویی

نه من ترا خوانم خدا، نز وی ترا دانم جدا

فرق میان این دو تا، یکتا تویی یکتا تویی

                 

مستـانه دارم زمـزمه، گویم چنین بی واهمه

صورت بود عالم همه، معنی تویی معنی تویی

«تمکین بتو آورده رو، می‌کن روا حاجات او

زشت است فعلش یا نکو، دانا تویی دانا تویی

                     

کریم تمکین

گاهی شبیه آه علی علیه السلام سر به چاه کن

با جاده‌های سبز به دنیا نگاه کن

فکری برای گمشده‌ای بی‌پناه کن

من واژه‌های هیجان قصیده‌ام

امشب غزل بخوان و مرا رو براه کن

این روزها که گردش خونت غریبه است

گاهی شبیه آه علی علیه السلام سر به چاه کن

روح پیاله‌ای ست در این صبر سرخ فام

محراب مست فاجعه را رو سیاه کن

روحت چکید روی غروب پرنده‌ها

فزت برب...خون خودت را گواه کن

هادی حدادیان

عطر یاد مولا علیه السلام

بوی فتنه ز مشام چه کسی می‌آید؟

تیغ خدعه زنیام چه کسی می‌آید؟

باز آتش به سراپرده‌ی دنیا افتاد

باد، آتش شد و بر خانه‌ی مولا افتاد

کهنه دردی که فقط کوه احد می‌داند

دم فروبند از این قصه، که خود می‌داند

وقتی از توطئه، شمشیر جلا می‌گیرد

         

عهد یاران، همگی رنگ ریا می‌گیرد


کوچه امشب چه عجیب از هیجان می‌لرزد

صبح در هلهله‌ی بانگ اذان می‌لرزد

راه افتاد به مسجد قدم مولایی

آسمان گشت پر از عطر دم مولایی

...بعد آن کوچه چه تاریک! چه ظلمانی شد!

کوچه کم کم تهی از بانگ مسلمانی شد

کم کم از دور.... صدای نفسی می‌آید

         

از دل کوچه‌ی تاریک،کسی می‌آید

سایه ای تیره‌ی از آن کوچه برون می‌افتد

         

کوچه از سایه‌ی تیره، به جنون می‌افتد

سایه از تیرگی شب به جلا افتاده

چشم از دیدن سایه، به خطا افتاده

سایه مخفی شده در ظلمت شب... انگاری

         

زهر شیرین شده در رنگ رطب... انگاری

سایه از تیره‌ی مردان ابا شیطان است

سایه از ترس، مچاله شده و لرزان است

سایه از ترس، به شمشیر پناه آورده

باز بر خدعه و تزویر پناه آورده

بوسه زد روی لب تشنه‌ی شمشیرش را

در گلو خورد غم ترس گلوگیرش را

تیغ بر فرق علی علیه السلام آمد و بر باد آمد

"حالتی رفت که محراب به فریاد آمد"

اینک این پیرهن ساده‌ی مولا... خونین

اینک این سر... که به سجاده‌ی مولا...خونین


سجده‌ی ماه منیر است به مسجد امشب!

بشتابید! امیر است به مسجد امشب!

آسمان نور علی نور پیمبر شده است

کعبه از بوی خوشی باز معطر شده است

موسم حج و طوافی که بیفتد، حق است

کعبه را باز شکافی که بیفتد، حق است


اینک ای شیعه! مگر تیغ زبان برداری

می توانی گره از کار جهان برداری

عده ای اهل ریا، دین مجازی دارند

روزگاری است که با دین، سرِ بازی دارند

باید این درد به حکم ازلی بسپاریم

کار این نا خلفان را به علی علیه السلام بسپاریم

چاره کن حال مسلمانی مارا امروز

حال و احوال تو می‌دانی ما را امروز


این نه رسم است که ما خون جگر برداریم

بیش از این دست ز میراث پدر بر داریم...

علی رضا حکمتی

پیچکی تکیه به ابیات غزلها زده است

شده ام محرم اسرار کمی ساده تر از پیش

دل من! راز نگهدار کمی ساده تر از پیش

به «محمد» به زبان عربی وحی فرستاد

در غزل‌های من انگار کمی ساده تر از پیش

شب مولا، شبِ عشق است، غزل شاهد خوبی است

لیله القدر و تو بیدار، کمی ساده تر از پیش

پیچکی تکیه به ابیات غزلها زده است

غزلم، تکیه به دیوار کمی ساده تر از پیش

خوش بحال گل سرخی که تو بردی به اتاقت

و مرا هم ببر این بار، کمی ساده تر از پیش

سمیرا حیدری

همسفره ی کاسه ی سفالی

ای کاش علی شویم و عالی باشیم

همسفره‌ی کاسه‌ی سفالی باشیم

چون سکّه به دست کودکی برق زنیم

نان آور سفره‌های خالی باشیم

بیژن دائی چی (ارژن)

هر کس به کسی خوش است

هرگز نرود ز سینه مان یادِ علی علیه السلام

ضرب المثل عدالت و دادِ علی علیه السلام

هر کس به کسی خوش است در زندگیش

ما هم به علی خوشیم و اولادِ علی علیه السلام

بیژن دائی چی (ارژن)

ای کاش

ای کاش که شایسته گندم باشیم

بر تشنه لبان، غدیری از خم باشیم

مانند حسین گاهی آنگونه شگفت

مانند علی علیه السلام به فکر مردم باشیم

بیژن دائی چی (ارژن)

با مولا

مرد اساطیریِ آیین من!

ای تو مسلمانِ نخستین من

ای تو سراپا همه لبریز یار

صاحب مردانگی ذوالفقار

از تو به اسلام نبی، جان رسید

نسل نبی از تو به امکان رسید

این همه بی خویشی ما را ببین

لحظه‌ی درویشی مارا ببین

پیش یتیمان، پدری کرده‌ای

عطر خدا با خودت آورده‌ای

روشنی‌ات رشک مه و زهره شد

جود تو در روی زمین شهره شد

از دلت این صبر، سراسر بگو

از دل تنهای پیمبر بگو

امر چنین بوده که آن روزها

بین همان مشغله افروزها

کعبه همان‌جا که به امر جلیل

پای گرفته‌ست به دست خلیل

در دل خود جسم تورا جا دهد

تا که به اسلام تو معنا دهد

زنده شود یاد فراموش‌ها

نور بیاری پی خاموش‌ها

مادر تو در دل خود نور داشت

چشم به آن منظره‌ی دور داشت

فاطمه‌ی بنت اسد می‌رود

مادر مولای زمان می‌شود

آن شب تلخی که پر از کوچ شد،

نقشه‌ی عصیان‌زده‌ها، پوچ شد،

جای رسولی که به بستر نبود

هیچ‌کسی غیر برادر نبود

حال که خورشید به سینه‌ست و بس

از اثر خاک مدینه‌ست و بس

مکّه اگر چه پُرِ بوجهل بود

مردن‌شان مسئله‌ای سهل بود

عدل اگر روی زمین، منجلی‌ست

هیچ مگویید که عدل علی علیه السلام ست

یاعلی علیه السلام امروز، جهان خسته است

راه گلو پیش دعا بسته است

قرن جنون است و خود کامه‌ها

خون بچکد از بدن نامه‌ها

یا علی علیه السلام این قرن به خون، تشنه است

سایه پر از زمزمة دشنه است

سوختن نخل چه راحت شده‌است

آخر دنیاست، قیامت شده‌ست

کفر به جنگ حق ما آمده

این طرف خندق ما آمده

مردم تو در به در نیزه‌ها

حرف حق آمد به سر نیزه‌ها

تیغ مگر مسئله را حل کند

مشکل این هلهله را حل کند

تیغ دو دم فکر عدالت کند

عدل تو را باز حکایت کند

بر سر این پنجره، باران شود

ظلم در آن لحظه، هراسان شود

یا علی علیه السلام ای مرشد خیبرشکن!

ای به همه عمر، تو مولای من

نورمجسّم! غزل بی‌نظیر!

سایة خود را ز سرم وا مگیر

بابک دولتی

چاه کوفه از تصویرت لب تر می کند

نامت را باد ریز ریز از پیکرم

می پراکند

در آبها.

نگاهت

اقیانوسی آرام است

در آن غرق می‌شوم

و تشنه‌تر، سر از آب بیرون می‌آورم.

چهره‌ام در تو می‌افتد

چاه کوفه از تصویرت لب تر می‌کند

شهر هراسان است

داد بزن: فُزت بّربِ الکعبه

پشت صدایت مسیرهایی از نور درهم تنیده می‌شود

مرا می‌برد

نخلستان‌ها

و بوی نان تازه را می‌برد

و من آنقدر از دستانت بالا می‌کشم

تافرشتگان مرا

از دعایی بردارند

نفس بکش!

این واژه‌ها

عطرت را

نامه‌ای برای غریب‌ها می‌برند

بی‌عطر تو، جهان نان بیاتی است که پشت در هیچ خانه‌ای جا نمی‌ماند

تنهایی من

خاکی باران خورده است

بی رد کفشهایت نماز ندارد.

حرفی بزن تمام حرف‌ها از لبان تو ترک برمی‌دارند

مریم رحمانی

گندمزارها و آبها

گندمزارها و آبها

کشته‌ها و شاعر ها

به سمت تو می‌آییم

گندمزارها آمده‌اند تا در دستان تو تقسیم شوند

سهمی برای داس‌ها

سهمی برای تنورها

اما من می‌خواهم آن قسمتی از گندم زار باشم

که سهم گنجشکی می‌شود که از دستان تو آب می‌نوشد

آبها آمده‌اند از تعداد سالهای خشک حرف بزنند

از تعداد خیابان‌هایی که هر روز شسته می‌شوند

تا خون تازه بر سنگ فرش نایستد

سایة ذوالفقار نایستد

می‌خواهم آن قسمتی از آبها باشم

که در کاسة کوچکی بی قرار می‌شود

تا اورا وضو بگیری

کشته‌های امسال آمده‌اند

تا در پیراهن خونین ذوالفقار بایستد

و از آن هر روز فریاد توست

«وای بر آنکه برادر مسلمانش را بکشد»

اما مولای من!

شاعرها هیچوقت نمی‌آیند

چرا که تنهاییت را با هیچ واژه‌ای نتوانستند بنویسند

مریم رحمانی

امـام آفتـاب

گرچه با هر چشمه ساری کامکاری می‌کند

دل درون سینه هر دم بیقراری می‌کند

دانه دانه اشک شوق آسمان چشم‌ها

لاله زار گونه‌ها را آبیاری می‌کند

رو به هر سو می‌کنی سرمستی و شادابی است

ماه شاید با ستاره، می‌گُساری می‌کند

کهکشان هم شادکام و بیقرار و سر خوش است

مثل طفل بی خیالی، نی سواری می‌کند

اطلسی با لاله، صحرا با چمن در شور شوق

گل به دوش شاخه‌ها، رقص بهاری می‌کند

هستی اکنون، برگ و بارش جوهر عشق خداست

آن کسی که کعبه او را پرده داری می‌کند

جانشین آب وآئینه، امام آفتاب

مقدمش را آسمان، آیینه داری می‌کند

چه نور عارفان و چشمه‌ی راه صفاست

با شب و چاه و بیابان غمگُساری می‌کند

جان زیبایی، لطافت، رأفت و مردانگی

جمع اضدادی که حق را، همجواری می‌کند

مزرع اندیشه‌های عاشقانِ تشنه را

ابرِ احساسِ زلالش آبیاری می‌کند

پاسدار حرمت یاسین و طاها، بوتراب

با یتیمان شکسته، شادخواری می‌کند

گو مَدد مولا علی و لا فتی الّا علی

با علی باشی، خدایت دستیاری می‌کند

دکتر عبدالرضا رادفر

پیدا ونهان

تا ریخته دل، باده به بینای غدیر

پیدا و نهان، گزیده صهبای غدیر

داند که در اوجِ آسمان جا دارد

آن دل که وضو کند ز دریای غدیر

دکتر عبدالرضا رادفر «آرام»

آن که می خواهد ابوتراب شود

سنگ می‌خواست آفتاب شود

لحظه‌ای باشد و مذاب شود

کوزه می‌خواست در سکوت کویر

چشمه‌ای باشد و پرآب شود...

گفت استاد این غزل باید...

گفتم آقا اجازه، ناب شود

گفت باید که بگذرد عمری

غوره انگور تا شراب شود

گفت باید به آسمان برسد

آن که می‌خواهد ابوتراب شود

حامد شاهین مهر

داغ علی علیه السلام

یک عمر زدل علی علی می‌گویم

با صدق و صفا، رهِ علی می‌پویم

آنگاه که چون دانه نهندم در خاک

لاله شده با داغِ علی می‌رویم

ابوالقاسم شیدا

یاعلی علیه السلام می گویم

هنگام نیاز یا علی می‌گویم

در وقت نماز یا علی می‌گویم

در روز شهادت تو ای محرم راز

با سوز و گداز، یا علی می‌گویم

ابوالقاسم شیدا

غدیر خـم

گرفته لشکر نوروز دشت و صحرا را

گشوده پای گُل و بسته دست سرما را

فکنده فرش زمرّد به دشت، دایه ابر

به لطف شسته سراپای سرو و افرا را

به جان مرده‌ی عالم دمیده روح نشاط

عیان نموده منون معجز مسیحا را

چمن ز نغمه‌ی بلبل چنان بود بشکوه

که بشکند به مَثل، رونق نکیسا را

ز لطف دولت اردیبهشت و فروردین

چمن کشیده به بر، شاهدان رعنا را

شکوفه نور فشاند به ساحت هر باغ

بسان ماه که آذین کند ثریا را

فضای باغ ز مینا و نسترن اکنون

طربسرای شده عاشقان شیدا را

بیا به بارگه باغ و دولت گُل مبین

که برده است ز اذهان شکوه دارا را

به طوفِ مسند گُل، چاکران نغمه سرا

ببین تو بلبل شیدا و مرغ مینا را

من از قبیله‌ی عشاق سوی باغ شدم

که تا ببینم از این ره گُلی فریبا را

به یمن همرهی بخت و دولت اقبال

چو نقش خانه‌ی مانی بدیدم آنجا را

ستاده دلبرِ من همچو شمع بزم افروز

به کف گرفته یکی ساتکین صهبا را

مَه از دریچه‌ی گردون کشیده سر بیرون

مگر که سجده بَرَد آن جمال زیبا را

مهی به رنگ شقایق به صافکاری اشک

که پیر عشق کند غافلان بُرنا را

پی طوافِ جمالش چو زائرین حَرم

به سینه دست ادب، سجده برم و آن پا را

به التماس گرفتم ز دست او ساغر

مهی که شاد کند جان ناشکیبا را

به ناز، طرفه نگاهی به عاشقان می‌کرد

به دوش کرده رها طُره‌ی چلیپا را

جمال یوسفی اش دل ز عاشقان می‌برد

فکنده در چَه حیرت دو صد زلیخا را

بسانِ آینه از دیدنش شدم حیران

که بوسه‌ای نزدم پای آن پریسا را

به لطف دست عنایت کشید بر سر من

که ای تو عاشق و شیدای با وفا ما را

دلت اسیر وفا باشد و لبت خندان

بگیر از کف معشوق جام صهبا را

بنوش کاین می‌مهر ولای آن شاهیست

که پشتِ پا ز شهامت زده ست دنیا را

علی خلاصه ایمان، علی چکیده عشق،

علی به گوشه چشمی ربوده دلها را

شکسته پشت مخالف، دریده سینه‌ی خصم

سترده اشک یتیمان ناتوانا را

همان دلاورِ مرد افکنی که روز مصاف

زدوده صولت مردانِ شیر آسا را

به روز غزوه‌ی بدر و حُنین و صفین بود

که او شکست جناحین و صفّ اعدا را

به کعبه شد متولد ببین مقام علی

سزد دهند بر او خاطر مُصفا را

علیست آینه‌ی روشن صداقتها،

که پاک کرده ز دل زنگهای سودا را

جمال لم یزلی را ندیده کس جز او

خداش کرده عطا آن ضمیر بینا را

علی علیه السلام وصیّ نبی بود و خانه زادِ خدا

هم اوست بدر منور، سرای زهرا را

نبود شوکت اسلام در جهان پایا

نمی نشاند گر او شعله‌های غوغا را

علی ز میکده‌ی عشق، مستِ وحدت بود

که می‌ستود به هر جا خدای دانا را

به جانشینیِ خود در غدیر خم بگزید

نبی گزیده‌ی داور، علی علیه السلام دانا را

لب چو غنچه‌ی گُل را ز یکدگر بگشود

خطاب کرد همه مولیان مولا را

که بعدِ من نبود جز علی کسی رهبر

که اوست قائدِ اعظم، شریعتِ ما را

هر آنکه جز ره او، راهِ دیگری پوید

شکسته عهدِ من و کردگار یکتا را

ستوده باد جمال بزرگِ منجیِ خلق

که برگزید ز دانش، علیِ والا را

امید تا که مَه و مهر در تکاپویند

گرفته نغمه ناهید آسمان‌ها را

جهان ز پرتو مهرِ علی علیه السلام فروزان باد

چو نورِ ماه که روشن کند ثریا را

شکوهمند و فرح روز باشد و خندان

هر آنکه بوسه زند خاکپایِ مولا را

زنده یاد شکراله شیروانی، خندان

دو بیتی چشمان علی علیه السلام

زمیـن، تشنه سـت باران علـی را

و رود مـرده، طوفـان علـی را

بگـو جـاری نمایـد چاه کوفـه

دوبیتـی‌های چشمـان علـی را

امین شیرزادی

توکّـل

پس از او شـد اجاقـش سرد، عالـم

که خالـی مانـده بود از مـرد، عالـم

اگـر بیمش نبود از کفـر و از شـرک

توکـل بر علـی می‌کـرد، عالـم

امین شیرزادی

شب قـدر

گلوی چاه، همـراز علـی بـود

و فُـزتُ الـرّب، آغـاز علـی بـود

فرودِ آن ملائـک در شـب قـدر

بـه استقبـال پـرواز علـی بـود

امین شیرزادی

اهل آسمان

و دریـا مثل روحت بیـکران نیسـت

مثالـت در زمیـن و آسمـان نیسـت

تـو بـالاتـر از اینهـایـی، برایـت

حجابـی بر تـن هفـت آسمـان نیسـت

امین شیرزادی

ملائـک، در رکابـش فـوج در فـوج

علـی طوفـان، علـی دریا، علـی موج

علـی خاکـی، ولـی همـواره در اوج

بـه میـدان و بـه محـراب شهـادت

ملائـک، در رکابـش فـوج در فـوج

امین شیرزادی

نقـش شگفـت

ای همه هستی به خدا باخته

در ره دین سوخته و ساخته

اسبِ توکّل به فلک کرده هَی

یکسره تا عرشِ خدا تاخته

خاکِ درت تاجِ سَرِ کائنات

پیش تو دنیا سپر انداخته

صف شکن ای صفدر خیبر گُشا

دستِ خدا دستِ تو بنواخته

بس که غریبی به نظر ای علی

دیده ترا دیده و نشناخته

بادِ موافق نه، خدا رایتت

بَر سر بامِ شرف افراخته

در نظرت آتشِ نامردمی

داغتر از آهنِ بگداخته

داغِ کف دستِ برادر، عقیل

نقشِ شگفتی ز تو پرداخته

نامِ تو ای اُسوه‌ی تقوا، علی

غُلغُله در عرش در انداخته

دستِ پلیدی که به خُونت کشید

تیغ به قرآنِ خدا آخته

علی شمس علیزاده

دوش خورشید

خرما و غذا به دوش یک خورشید است

عطر نفس ستاره‌ای پیچیده است

هر شب، شب مهتاب فقیران خداست

هر طفل یتیم کوفه، این را دیده است

علیرضا صفری

محبت

چاه از غم و دردت به خروش آمده بود

قنبر به خدا، حلقه به گوش آمده بود

من لایق گفتن ز تو هرگز نبدم

خونم ز محبتت به جوش آمده بود

علیرضا صفری

نوکری مولا

برمهر ولای تو تولی کردم

یک عمر زدشمنت تبری کردم

فردای قیامت به خدا خشنودم

چون نوکری حضرت مولا کردم

علیرضا صفری

کوچه ی بارانی

مولای غریب کوچه‌ی بارانی

در خاطر سبز پنجره می‌مانی

ای قبله‌نمای گلِ هستی، غدیر

جناتِ همیشه‌ی دلِ یارانی

علیرضا صفری

گره گشا

هر در که زدم تورا نشانم دادند

امید به جان ناتوانم دادند

چون روزقیامت گره درکارم بود

گفتم که علی علیه السلام، سپس امانم دادند

علیرضا صفری

درگاه به روی ما نبستی

ای جلوه‌ی بیکران هستی مولا

با عشق به جان و دل نشستی مولا

ما زنده به آنیم که در وقت نیاز

درگاه به روی ما نبستی مولا

فریدون علوی نسب

جوششِ جـان

آن دل که تو را می‌خواست بیگانه ز دنیا شد

جان بَر کف و پر آوا، دریایی و دریا شد

جان از تو بجوش آمد، آیینه به هوش آمد

چون دل به خروش آمد، دیوانه و شیدا شد

در حلقه‌ی احرارم، در حیرتِ دیدارم

شوری که به سر دارم، از عشق تو پیدا شد

ای افسرِ میدانها، ای خضر بیابانها

از شوق تو بارانها، سرمشق الفبا شد

شادم به تولایـت، روشـن به تماشایـت

نـورِ سخنهایـت، اسرار هویـدا شـد

فریدون علوی نسب

سبب آفرینش

ای تمام آفرینش را سبب

ای طلوع صبح صادق، بعد شب

جمله‌ی ادراک و افکار و شعور

مانده از وصفِ خصالت در عجب

ای تمام خلق، از یادِ تو مست

ای همه هستی، ز عشقت غرقِ تب

در دَم آخر، به یادِ روی دوست

،، فُزتُ و ربّ الکعبه» گفتی زیر لب

من زبانم الکن از اوصافِ توست

قاصر از تفسیر تو، شعر و ادب

هیچکس روشن نفهمیـدش دریـغ

شـد خورشیـد با جهل عـرب

فریدون علوی نسب

نور ولایـت

هر که از مهرِ علی علیه السلام سر، باز زد

شاهباز بخت، در پرواز کرد

ای که در راه نبی صلی الله علیه و آله و سلم کردی جهاد

دست در دستِ ولی باید نهاد،

چون ولایت نور قلب مؤمن است

ظاهرِ دین نبی را باطن است

ای به سامان نبوّت کرده رو

پرتوِ شمس ولایت را بجو

ای که از بعدِ نبی جویی وَلی

گر تو اخلاص عمل داری، علی

بی علی خود اصل و فرعِ دین کجاست

حق عیان شد، دیده‌ی حق بین کجاست

عارفا بشنو ز من این پند پیر

مَی اگر نوشی، هم از خم غدیر

نشئه محشر نماید آشکار

مستیِ جامِ علی را کو؟ خمار

از مُهمات جهان کافی، علی علیه السلام ست

صوفیان را باده‌ی صافی، علی علیه السلام ست

اصل درویشی تولا کردن است

رو به مولا دَم به دَم آوردن است

کیست مولا آنکه نام او علی ست

و ز رُخش، خورشید عرفان منجلی ست

کیست سلطان آنکه حُکمش مطلق است

هم وصیّ و جانشین بر حق است

عارفا! اندیشه کن در کارِ خویش

دست بیعت با علی آور به پیش

عارف از غیر علی علیه السلام آگاه نیست

سالکان را جز علی در راه نیست

جز علی علیه السلام کاو پیر راهِ سالک است

گر رهی دیگر بپویی هالک است

عارفا! سر در رَه مولا گذار

کعبه و بتخانه را خود واگذار

فانی است این عالم و باقی علیست علیه السلام

ساغر و حوض و می‌و ساقی علیست

پهلوانی، رَشکِ جان انگیخته

بَر کمر، تیغ دو دَم آویخته

آسمانِ سلطنت را گشته ماه

سرزمین فقر را چُون پادشاه

صف مدارِ صفّه‌ی دار الصّفا

صوفی و صافی، وصیّ مصطفی

گردش و فوج و سپاه اولیا

لشکر و میدان و شاه اولیا،

ای علی علیه السلام ! ای دین و ای ایمانِ من

ای ولای حضرتت در جان من

ای که تو اسمائی و رَمز ظهور

ای ولیّ مطلق و ای نورِ نور

ای ز بُودن بُرده از عالم سبق،

ای درِ علم نبی، وی باب حق

ای که نَبود بی ولایِ تو نماز،

کعبه و بتخانه را خود امتیاز

ای صفت‌های الهی در تو جمع

خلوتِ ذاتِ خدا را همچو شمع،

ای به چشم موسی و عیسی تو روح

ای وصیّ خاتم و ای جانِ نوح

ای هوا دارنده‌ی موسی به رود

ای دُعای یونس و ای نذر هود

ای فلک تمثال، ای گردون رصد

ای به راهِ کهکشان سنبل اسد

مرحبِ تن را نگو بر راهِ روح

بازوی خیبر گُشا فرما فتوح

احمد عزیزی

عنایـت مـولا

خُم نیست، عین مستی جان‌هاست بی گمان

چشمه نگو، خلاصه‌ی دریاست بی گمان

از شب هراس نیست اگر آفتاب رفت

نام تو پشت گرمیِ فرداست بی گمان

تا چشممان به باغِ تجلی نظر کند

نامت گشوده پنجره‌ی ماست بی گمان

نامت که اعتبار زمین است و آسمان

تفسیر عاشقانه طاهاست بی گمان

سیرابِ کوثر است چرا طعنه می‌زنند

این باغ، همیشه شکوفاست بی گمان

ما کم سعادتیم و گرنه برای فضل

همواره سفره‌ی تو مهیّاست بی گمان

تلفیق آب و آتشی ای بادِ خاکسار

در سینه تو معجزه برپاست بی گمان

تا ایمن از خزان شود این باغ مأمنی

حتی نگفته همچو تو می‌خواست بی گمان

هر کـس به پای بوسـی مهرش نمی‌رسـد

این شعر از عنایـت مولاسـت، بی گمـان

سید جعفر عزیزی

تنها مگـر به نـام تو

شعری بخوان که رازِ دلم بر ملا شود

تا این که دل به پنجره‌ها مبتلا شود

شعری بخوان ز وسعت دریا، عظیم تر

شعری که از توّهم ساحل، رها شود

شعری بخوان به روشنی آفتاب و ماه

تا در سکوت مبهم چشمم صدا شود

مولا! شکسته دست و دلم، یاریم نما

تا این شکسته، همدم آیینه‌ها شود

مولا! زنام نامی عشقت نمرده ایم

روزی مباد مهر تو از ما جدا شود

من ماندم و شقاوت این روزی‌های تلخ

تنهـا مگـر به نام تو زخـمم دواشـود

سیّد جبار عزیزی

در زمان جنگ، کار فتح خیبر با علی ست

یا علیم و یا حلیم و یاکریمم نام اوست

روح بسم الله الرحمن الرحیمم نام اوست

حمد رب العالمین گویم که او مولایم است

قصد و منظور از صراط المستقیمم نام اوست

سفره ای گسترده تا آفاق ‘ احسان ِ علی

جملگی هستیم بر این سفره، مهمانِ علی

هرکسی آمد نمک خورد و نمکدان را شکست

ما نمک پرورده هستیم از نمکدان علی

بی وفایی! این مرام مردم آزاده نیست!

جنگ نزدیک است اما هیچ کس آماده نیست

گفتن از قرآن و پیغمبر بدون نام او

عطر و تسبیح است اما مُهر در سجاده نیست!

درک توحید و نبوت بی امامت مشکل است

شب عبور از راههای بی علامت مشکل است

خار در چشم ‘ استخوانی درگلو ‘ آوردن است

طاقت این رنج تا روز قیامت مشکل است

در زمان جنگ، کار فتح خیبر با علی ست

حکم تکلیف همه در روز محشر با علی ست

وقت بیعت پیرهن از شوق بر او می‌درند!

در جهاد اما سیاهی های لشکر با علی ست

تا حصار باغها را با تبر محکم کنند !

چفتهای خفته را از پشت در محکم کنند

هرکه محکم کرد پشتت را به او دلخوش نباش

باغبانان دسته گل را از کمر محکم کنند!!!

پایشان از ابتدای راه می پیچد به هم

در تمارض سینه ها از آه می پیچد به هم

جای رویارویی اما در فرار از معرکه

دست و پای ملت گمراه می پیچد به هم

مردم این شهر همچون بخت من خوابیده اند

ایستاده در میان پیرهن خوابیده اند

یک نفر درگوش سرد قبر نجوا می کند !

مردگان شاید که در زیر کفن خوابیده اند!

گوش هر ناقابلی شایسته ی پیغام نیست

شهر کوچک جایگاه آدم بدنام نیست

رویگردان از علی از کعبه رو گردانده است!

این لباس رزم، کم از جامه ی احرام نیست

کعبه را غیر از علی، دیگر کسی مولود نیست

عالم ایجاد بی نام علی موجود نیست

پشتْ بر در کرده اند و از درونش بی خبر

حلقه های در به غیر از روزنی مسدود نیست!

جیرجیر در به غیر از سرفه ای کشدار چیست؟

تا هوایی در حیاط خانه غیر از دود نیست!

جسم گل های بهشتی رد شد از آن کاینچنین

بوی درب سوخته کمتر ز عِطر عود نیست

هق هق بی اشک، جانش را به لب می آورد

شعله ای سوزنده تر از آتشِ بی دود نیست

برق چشم این جماعت وقت دیدار علی

غیر برق چشمهای گرگ خشم آلود نیست

موقع تقسیم بیت المال با سبکی جدید

هر که سهمش کم شده، از دست او خشنود نیست

دستشان در موقع بیعت به زهر آغشته است

در پس لبخندشان، جز تیغ زهرآلود نیست!

تا عبا پوشید، شکل کعبه ای سیار شد

کعبه ای را اینچنین جز او کسی معبود نیست

کبر با درویشها رسم جوانمردی نبود

در کَرَم گر بحثی از منت بیاید، جود نیست

جنگ بی پایان، دوراندیشی و درویشی است !

این زیانهایی که ما کردیم، غیر از سود نیست

سرّ حق در سینه های آشنا پوشیده است

گوش نااهلان ولی بر این صدا پوشیده است

جامه ی فاخر نیفزوده ست بر شأن کسی

کعبه چندین قرن تنها یک عبا پوشیده است!

چاه فهمید التهاب روح بی تابش چه بود!

این اواخر علت تحلیل اعصابش چه بود

در نماز از زخم پایش تیر بیرون می کشند

خوب دانستند یارانش، رگ خوابش چه بود !!

اصغر عظیمی مهر

منکر تو ‘ منکر من ‘ قاتل تو ‘ قاتلم

چشم خواب آلوده در هنگام بیداری ‘ تَر است

اشتیاق سیل دارد رود اگر جاری تر است

هر که تعظیمت نمود از او بترس آری کمان

هر قَدَر خم بیشتر شد تیر او کاری تر است !

از غدیر امواج تشویش محرّم با علی ست

تا خود ِ روز قیامت زخم این غم با علی ست!

عاقبت باید بنوشد جام زهر از دست غیر

مثل مالک هر که در خط مقدّم با علی ست

 

منکر تو ‘ منکر من ‘ قاتل تو ‘ قاتلم

گفته راوی، روی صحبتهای خاتم با علی ست!

حرف ابراهیم و موسی ‘ قول عیسی بود و نوح !

هر که در روز قیامت باشد آدم، با علی ست

دم به دم گفته ست با اهل حرم تیغ دو دم

بی علی یک دم نماند هر که یک دم با علی ست

راویان صادق انفاس قدسی گفته اند

اینکه با اذن خدا تدبیر عالم با علی ست

تا علی بود آسمانها با زمین فرقی نداشت

رتبه درویش و دارا پیش از این فرقی نداشت

روح ‘ معیار بزرگی بوده از روز ازل

جسم دانشمند با کوتاه بین فرقی نداشت

جوهر هرکس زمان رنج پیدا می شود

قبل طوفان ناخدا با سرنشین فرقی نداشت!

رتبه ی مخلوق را تسلیم، روشن می کند

خالق ابلیس با روح الامین فرقی نداشت!

فرق بین راه با بیراهه تنها مقصد است

ورنه در اصل پرستش، کفر و دین فرقی نداشت!

اصغر عظیمی مهر

پیغمبر عشق

هوای مکه غرق بیقراری است

نسیم تازه‌ای در کعبه جاری است

نسیم روح بخش زندگانی

برای یک نفر، نه یک جهانی

تمام ملک هستی جان گرفته

از این مولود زیبا و خجسته

خجسته روز میلاد بهار است

قرار گل در اینجا بر قرار است

گل روی علی برشاخ طوبی

بهانه شد برای خلقت ما

ازل را که "الست" "او"در آمد

"بربکم" به عشق حیدر آمد

و چون گفتم به "رب" با عشق "آری"

برای همرهی با بیقراری

دلیلش حبِ بودن با "علی" بود

تمام ذکر من آنجا "علی" بود

علی و عاشقی هم معنی هم

بدون این یکی آن دیگری کم

همین امشب شب میلاد عشق است

خدا داند علی همزاد عشق است

علی ذکر لب دلدادگان است

تمنای دل افتاد گان است

اگر در دل سراغ از عشق داری

علی را در کنارش می‌گذاری

علی معنای ناب آفتاب است

علی سرچشمه‌ی جاری آب است

هر آنکس که به دردی مبتلا هست

بگوید "یا علی "دردش دوا هست

بگو "تو" یا علی، تا زنده هستی

که از جام ولایش مست مستی

چه مستی؟ مست جام کوثر عشق

علی ساقی، علی پیغمبر عشق

امراله عظیمی

جهان نظاره گر اشک بی امان شده است

غروب می‌وزد و ابر، خون چکان شده است

زمانِ مرثیه خوانی آسمان شده است

شکوه کوه به اندوه دره پیوسته است

و اشک منظره‌ها بر زمین روان شده است

قصیده گفته زمین با ردیف«گریه کنید»

غزل سروده زمان، قافیه «فغان» شده است

کبوتران همه از چشم صبح می‌ریزند

جهان نظاره گر اشک بی امان شده است

تمام بغض جهان نای عشق را بسته است

از آن زمان که علی از نظر نهان شده است

بسی شگفت که روحش چگونه جای گرفت

در آسمان، که دو عالم به آسمان شده است

تمام حجم جهان را به گریه افتادند

چهار عنصر خلقت که «وقت آن شده است

بدون نام علی ما جدا شویم از هم

بدون شیر خدا، آخر الزمان شده است»

فرشاد فرصت صفایی

سـراج مُنیـر

علی شاه حیدر اماماً کبیرا،

ز بعد مُحمّد بشیراً نذیرا،

زمین و زمان ارض و کُرسی به حکمش

علی دان، علی کُلّ شیی قدیرا

هر آنکس که مِهر علی هست در دل

بُود ایمن از شرّ او مُستطیرا

به بدخواهِ اولاد حیدر خدا گفت

که یَدعو تنوراً و یَصلی سَعیرا،

چه باکست مداح مولا علی را

ز یوم عبوساً ولا قمطَریرا،

سَقاء شراًبا طهوراً ز کوثر

نبینند شّمساً و لا زَمهریرا،

بود یَطمعونَ الطعامِ تو شاها

به مسکین و دیگر یتیماً اسیرا

علی ابن عمّ محمد رسول است

که موسی اخا گفت هارون وزیرا

ز تو نیست پوشیده احوال جانم

که الحق تو هستی سَمیعاً بصیرا

ز تو هست روشن مَه و مِهر و کوکب

تویی در دو عالم سِراجا منیرا

هر آنکـس که کـوی و لای تـو یابـد

ز حالـش نپرسنـد منـکرنکیـرا

غیرت کرمانشاهی

عابر تاریخ

ردپای عابری در قلب تاریخ است حک

عابری با نان و خرما و خدا

صد غزل می‌روید از هر گام او

با ردیف کودکان بینوا

سعید کریمی خو

عشق علی

عشق را آغاز کردم با علی

تا نیفتد از زبانم یا علی

جبرئیل ار پر گشاید تا فلک

باز نتواند رسیدن تا علی

آنکه پیغمبر شب معراج دید

به گمانم، بوده او گویا علی

خانمی چون فاطمه را شوهری

کیست او لایق تر از آقا علی

بحر دین را گر نمایی جستجو

هست بی شک دّر این دریا علی

مسلمین را گفت پیغمبر که هان

بعـد من، این است این مولا، علی

ذکر یارانش و حتی دشمنان

تا همیشه: لافتی الّا علی

«نامی» از ما کس نبرد و عمر رفت

مر شفیع ما شود فردا علی

سهراب کریم پور (نامی نفت شهری)

روح گل سرخ زمان، چهره شیرین (علی)

روشنی چشم من از جانب ماه آمده است

نور بر این مردمک چشم سیاه آمده است

روح گل سرخ زمان چهره شیرین اوست

کیست که در عطر تنش گل به پناه آمده است؟

همدم تنهایی شب، غربت خاموش صدا

شورترین بغض زمین از سر چاه آمده است

جنگ شبیه عشق شد؟ یا تو شبیه دل شدی؟

هیچ مگو! به نام تو خون به گواه آمده است

حق که از آغاز جهان، فرصت تمدید نداشت

در پی شمشیر «علی» اینهمه راه آمده است

اکرم گرگانی

نگاه حیدری

آه در چـاه دل ما ناله‌هاست

ناله‌ها از غربت آلاله‌هاست

عشق تفسیر نگاه حیدریست

نام او ویرانی دجاله‌هاست

روح انگیز محرمی پور

رهسپـر عشـق

شمشیر به یک دستِ دگر داشت

آن رَهسپر عشق یمن، بار سفر داشت

صاحب نظران سر همه در سینه حیرت

کان قافله سالار، چه سودا و چه سرداشت؟

بیگانه ز هستی شد و مشغول به هستی،

گویم که ز تدبیر دو پهلو، چه نظر داشت

کاوش کن دریایِ حقیقت به جهان بود

فارغ، دل فرزانه از این نقش و صُور داشت

ما مرکز این دایره ای بود و نبودیم،

آن بیخبر از خویش ازین راز خبر داشت

این فارس و مَرحب، چه وجودند و که هستند

در سدِّ رهِ سیل، کلوخی چه اثر داشت

زور و زر و مردم کشی و ظلم، هنر نیست

دانید چنان مردِ خدایی، چه هنر داشت

هم نان به فقیران ده و هم نان جوین خور

از بهرِ ریاست طلب این کار خطر داشت

سلطانِ دل خلقِ خدا بود، خدا را

پشمینه قبا، کی غم زرینه کمر داشت

در محضر عدلش همه ابناء چو اغیار

از خونِ کسان قوت، نه، از خون جگر داشت

پورِ دگری همچو علی در همه آفاق

می‌داشت اگر مادر گیتی چه ضرر داشت

فخر و شرفِ مرد چنین پاکدلی بس

مانند حُسینی به بر، آزاده پسر داشت

رحیم معینی کرمانشاهی

نقطـه عطـف جهـان

چه سوره خواند، که عمری گذشت تا خم شد

پیِ رکوع و چه ذکری که طاقتش کم شد؟

رکوع رفت چه تاریخ شد چه زمزمه کرد

که کائنات برای شنیدش خَم شد

بلند شد، شب معراجِ احمد آمده بود

به سجده رفت زمان هبوط آدم شد

هم او که نقطه عطف جهان خلقت بود

هم او که سایه‌ی تیغش حدود عالم شد

ستارگان کلمات نگفته‌اش بودند

به سینه‌های شب او را که چاه محرم شد

مگر نظام علی علیه السلام تکیه داد، روزِ ازل

ستون عرش اگر یک دقیقه محکم شد

دلیل رخصت کعبه جنین پاک علی علیه السلام ست

مسیح هم نتوانست عذر مریم شد

مهم سری ست که باید به خونِ خود بتپد

چه فرق داشت که قابیل ابن ملجم شد

اگر که مرتبه‌ی میهمان خود نشناخت

بساطِ خلقت آدم چرا فراهم شد

شرابهای ازل آن زمان به جوش افتاد

که آب دیده ز خون سر تو مدغم شد

تمام عقربه‌های زمان مردّد ماند

که صبح بیست و یک یا ده محرم شد

به سجـده رفت ولـی برنخاسـت بال گرفـت

بهشـت گوشـه‌ی سجـاده اش، مجسـم شد

محمدسعید میرزایی

جلـوه ی حـق

عالمی دست به دامان تولّای علی

مهر و مَه آینه‌ی طلعت سیمای علی

از ازل تا به ابد، عاشق و دیوانه شود

هر که دارد به سر اندیشه‌ی سودای علی

عقل راهی نَبرد بر درِ آن گوهر عشق

کُنه جانست یقین منزل و ماوای علی

ذات حق گشت نمایان مگر از سرّ وجود

که خروشید جهان بهر تماشای علی

گر نظر پاک کنی هیچ نبینی به جز او

غایب از دیده، نهان صورت پیدای علی

خواست تا جلوه کند حق به تمامی صفات

خویش را داد نشان در رخ زیبای علی

می بَرَد راه به درگاهِ حقیقت آنکس

قطره ای ناب چشد از می‌دریای علی

سخت در پرده‌ی ابهام نشینی به عبث

تا تو نشناخته ای گوهر والای علی

عشق مُشتاق شود شهره آفاق اگر

جان ناچیز کند خاکِ کف پای علی

سید جلیل حسینی، مشتاق کرمانشاهی

یک کبوتر بر آسمان نجف

مـرا به جرعه یی از یک نگاه، مهـمان کن

به این تسـلّی خوش، گاهـگاه مهـمان کن

اگـر چه غرق گناهـم ولی دلم پاک است

مـرا به خاطـر این بیگنـاه، مهمـان کن

نخوانـده آمـده بودم، کنـار خاطـر تو

مـرا به خاطـر این اشتبـاه، مهـمان کن

دوبـاره دست دعـا، جان پناه امنـی ساخت

مـرا به گوشه‌ی این جان پنـاه، مهـمان کن

شنیـده ام که کسـی راز دل به چـاه سپـرد

مـرا به جامـی از آن آب چـاه، مهـمان کن

محمد جواد محبت

در کوچه ی شب

ای نـام ِ بلنـدِ آسمانـی

ای راه تـو آسمـان، نشانـی

روحـت به نماز، آسمان سیـر

دستت بـه زکات، خسروانـی

بازوی تـو دَرگشـای خیبـر

خنـدق ز تـو شهـره‌ی جهانـی

شمشیـر تو ذوالفقـار تقدیـر

گفتـار تـو آب زنـدگانـی

در پـای تنـور با یتیـمان

آئیـنه‌ی پـاک مهـربانـی

در کوچـه‌ی شب عبـور امیـد

سـرمایـه‌ی آبـرورسانـی

رفتـار علیسـت روح توحیـد

گفتـار علیسـت جـاودانـی

محمد جواد محبت

بر سفره ی لطف دوست

جانـی که از آن اوست، قربانـش کـن

بر سفـره‌ی لطف دوست، مهمانـش کـن

با نَفـس، که کافری در او پنهـان اسـت

چیـزی ز علـی علیه السلام بگو مسلمانـش کـن

محمد جواد محبت

هر که عاشق شد خدای خویش را

هرکه عاشق شد خدای خویش را

با ولای اوست در حِصن حصین

جان شکّاکان عالم بازیافت

از علّی بن ابی طالب یقین

دوستدارانش بهشتی سیرتند

بهره‌ور از لطف ربّ العالمین

دشمنانش سر به سر در آتشند

لعنت‌ا... علیهم اجمعین

محمد جواد محبت

مولا

دست تو را گذاشته در دست آسمان

تو از تبار نوری و او نیز کهکشان

روییده‌ای تو در دل فصلی بهارتر

هستی ز عشق، عشق تر و بی قرارتر

دستت پرنده‌ای که دو بالش بهار عشق

منظومه‌ای ست قلب شما بر مدار عشق

دستان تو کلید زمین است و آسمان

بوسیده‌اند دست شما را فرشتگان

هر قطره چشمه می‌شود از اشتیاق تو

هر دل کبوتری که پناهش رواق تو

او خواسته که امیر همه مؤمنان شوی

مولاترین شوی و عزیز جهان شوی

جاری شود به روی لبانت سرود نور

برپای در قیامت چشم تو، نفخ صور

طعم عسل شود برکات کلام تو

هر لحظه کائنات بگردد به نام تو

یادت شکوفه‌ای به درخت دعا شود

نام تو ذکر سبز و برگ شفا شود

نامت شود ترانه‌ی شاد مناره ها

با نام تو شود گره از بغض‌ها رها

مرهم شوی تو سینه‌ی یاس کبود را

بر جا بیاوری تو رسوم سجود را

یاد تو شمع روشن محراب‌های پاک

عشقت بهشت گم شده در ذهن کور خاک

باران شود نگاه تو بر شوره زارها

آرامش است ذکر تو بر بی‌قرارها

نان‌آور نگاه یتیم زمین شوی

تو بر سکوت کوفه‌ی دنیا طنین شوی

تا بیرق زمین شود، آن ذوالفقار تو

دنیا بگیرد آبرو از اعتبار تو

فاطمه ناظری

عشق است

دل گنجِ رموزِ ازلی را عشق است

این کُهنه کتاب بغلی را عشق است

از نور مُحمّد است هر چیز که هست،

آیینه‌ی شش جهت، علی علیه السلام را عشق‌است

فرشید یوسفی