ghaemiyeh.com
شابک : 50000 ریال:978-600-243-090-8
شماره کتابشناسی ملی : 3874490
عنوان و نام پدیدآور : جرعهای از کرامات امام حسین علیه السلام/ علیاکبر مهدیپور.
مشخصات نشر : قم: عطر عترت، 1392.
مشخصات ظاهری : 224 ص.
موضوع : حسینبن علی (ع)، امام سوم، 4 - 61ق.
موضوع : حسینبن علی (ع)، امام سوم، 4 - 61ق -- کرامتها
موضوع : عباسبن علی (ع)، 26؟ - 61ق. -- کرامتها
رده بندی دیویی : 297/953
رده بندی کنگره : BP41/4/م8864ج4 1392
سرشناسه : مهدیپور، علیاکبر، 1324 -
جرعهای از کرامات امام حسین علیه السلام
علیاکبر مهدیپور
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمد للّه ربّ العالمین، والصّلاة والسّلام علی أشرف الأنبیاء والمرسلین، وعلی آله الهداة المهدیّین، والّلعن الدّائم علی أعادیهم ومنکری فضائلهم وغاصبی حقوقهم أجمعین.
یکی از عاشقان دلباختهی اهلبیت علیهمالسلام از اینجانب خواست که کتابی را در مورد امام حسین علیهالسلام که عمدتاً کرامات آنحضرت را در بر داشته باشد، معرّفی کنم تا برای محرمالحرام امسال چاپ و منتشر کنند.
کتابهای مربوط به این بُعد از ابعاد حضرت سیدالشهداء علیهالسلام را بررسی میکردم، به نظرم رسید که کتابی در این رابطه تألیف کنم و آنچه از کرامات آنحضرت در بایگانی حافظهام هست، بر روی صفحات کاغذ منعکس نمایم.
زمان بسیار محدود بود و فرصت مراجعه به مآخذ و منابع نبود، از این رهگذر به یادداشتهای خود مراجعه کرده، آنچه میسّر شد، تدوین کردم. از برکات این نوشتار بدون تصمیم قبلی توفیق تشرّف به عتبات عالیات در ایّام عرفه نصیبم شد، آن نیز موجب محدودتر شدن فرصت شد.
از این رهگذر یادداشتها را بدون تنظیم و تبویب لازم گردآوری کرده، به صورتی که ملاحظه میفرمایید، مهیّای نشر کردم.
آنچه در این نوشتار آمده، نمی از یم، اندکی از بیشمار، مشتی از خروار و جرعهای از دریای بیکران کرامات سالار شهیدان میباشد.
اگر خداوند منّان از اجل مهلت دهد، ان شاء اللّه در آیندهی نزدیک جرعههای
دیگری از این اقیانوس ناپیداکرانه تهیّه و تدوین نموده، به عاشقان پاکباختهی حضرتش تقدیم مینماییم.
دست یازیدن به چنین کاری عظیم در این زمان کوتاه هرگز صحیح نبود، ولی عمرها بیاعتبار است و فرصتها زودگذر.
این نوشته فقط یادداشتهایی است که پیرامون سالار شهیدان، بدون رابطه و ضابطه به رشتهی تحریر درآمده است.
از خداوند منّان میخواهم که به کرم خود این تلاش ناچیز را بپذیرد، به لطف خود همهی دست اندرکاران چاپ و نشر و خوانندگان گرامی این اثر را از فائزین به لقای حضرت بقیة اللّه ارواحنا فداه، در دوران حکومت حقّهی آنحضرت قرار دهد. إن شاء اللّه.
24 ذیحجة الحرام 1434 ق.
روز مباهله و خاتمبخشی مولای متّقیان علیهالسلام
حوزه علمیّهی قم - علیاکبر مهدیپور
چهارده ستون از ستونهای قرون، با ساعتها، روزها و سالهایش، چون حبّهی نمکی بر کف اقیانوس آب شد و ناپدید گشت، ولی نام مقدّس امام حسین علیهالسلام همچنان بر فراز قرون و اعصار میدرخشد.
با گذشت زمان نه تنها نام و یاد سالار شهیدان از خاطرهها محو نمیشود، بلکه هر روز ابعاد تازهای از نهضت امام حسین علیهالسلام آشکار میشود و تجلی مینماید.
سالار شهیدان مرز عقیده را در هم شکسته، از هر کیش و آیینی دلهایی را به سوی خود جذب و جلب کرده است.
امام حسین علیهالسلام پیشتاز شهیدانی است که سرود پیروزی خونرنگ خود را در خیمهی تاریخ نواختند و بزرگترین سرمشق را به مصلحان و آزادیخواهان جهان دادند.
«گاندی» مصلح بزرگ هند میگوید:
من برای ملت هند چیز تازهای نیاوردم، بلکه فقط نتیجهای را که از مطالعات خود پیرامون قهرمان کربلا به دست آورده بودم، برای ملّت هند به ارمغان آوردم.
ما اگر بخواهیم هند را نجات دهیم، باید همان راهی را برویم که حسین بن علی پیمود.(1)
سخنپردازان هر قدر بخواهند به وصف او بپردازند و شرح قهرمانیهای او
1) 1. مجلّهی «الغرّی» چاپ نجف اشرف، ربیع الاوّل 1381 ق.
را به تصویر کشند، باز هم در برابر حقیقت قهرمانی او بسی ناچیز خواهد بود.
«ماربین آلمانی» در این رابطه میگوید:
امام حسین نخستین شخص سیاستمداری است که تا به امروز احدی چنین سیاست موءثّری انتخاب نکرده است.
اگر حادثهی خونی کربلا نبود، قطعاً اسلام به این حالت نمیماند، حتی ممکن بود اسلام و اسلامیان به کلّی محو و نابود شوند.(1)
«اقبال لاهوری» که از مکتب تشیّع بیگانه است، به هنگام ارزیابی نهضت امام حسین علیهالسلام و آثار ارزشمند آن در حفظ استقلال ممالک اسلامی و قطع ایادی بیگانگان میگوید:
تا قیامت قطع استبداد کرد
موج خون او چمن ایجاد کرد
خون او تفسیر این اسرار کرد
ملت خوابیده را بیدار کرد
«محمد علی جناح» قائد اعظم و موءسّس پاکستان میگوید:
هیچ نمونهای از شجاعت بهتر از آنکه امام حسین علیهالسلام از لحاظ فداکاری و جانبازی ارایه داد، در جهان پیدا نمیشود.
به عقیده من تمامی مسلمین باید از این شهید سرفراز که خود را در سرزمین عراق فدا کرد، سرمشق بگیرند و از وی پیروی کنند.(2)
آری! امّت اسلامی برای مبارزه با سیطره ابرقدرتها هیچ راهی جز پیروی از سالار شهیدان ندارند که هرگز بدون جانبازی و فداکاری به آرمانهای مقدس اسلامی و انسانی خود نخواهند رسید و آن را باید در مکتب امام حسین علیهالسلام فرا گرفت.
امام حسین علیهالسلام عملاً به جهانیان آموخت که مرگ شرافتمندانه از زندگی در زیر یوغ ستمگران شایستهتر است. به تعبیر خوشدل تهرانی:
بزرگ فلسفهی شاه دین این است
که مرگ سرخ به از زندگی ننگین است
حسینی سعدی زمان در لمعات خود گوید:
بیدادگران را اثری نیست به عالم
زنده است حسین بن علی آن حق مطلق
ظواهر امر در روز عاشورا نشان میداد که پس از غروب غمبار خورشید امامت، دیگر هیچ نام و نشانی از آن حضرت باقی نخواهد ماند و دشمن خونآشام به دور از هر مزاحمتی بر اریکهی قدرت تکیه خواهد زد. ولی در اندک مدتی ابرهای تیره و تار کنار رفت و سیمای پرفروغ سالار شهیدان برای دوست و دشمن آشکار شد.
به تعبیر «فوءاد کرمانی»:
دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نگشت
آری آن جلوه که فانی نشود نور خداست
نه بقا کرد ستمگر، نه به جا ماند ستم
ظالم از دست شد و پایهی مظلوم به جاست
«دکتر قاسم رسا» در این رابطه گوید:
در نبرد حق و باطل سرفراز آمد حسین
عاقبت بر ظلمت شب چیره شد نور سحر
«توماس کارلایل» مورّخ و فیلسوف معروف انگلیسی مینویسد:
شهدای کربلا با عمل خود اثبات کردند که تفوّق عددی در جایی که حق و باطل در مقابل یکدیگر قرار میگیرند، اهمیتی ندارد؛ پیروزی حسین با وجود اقلیّتی ناچیز در برابر دشمن بیشمار، باعث شگفتی من است.(1)
سالار شهیدان، اقیانوس ناپیداکرانهایست که خورشید همهی معیارهای اسلامی و انسانی، از یک سو در آن میدمد و از سویی در آن غروب میکند.
واژههایی چون: شهامت، شجاعت، جانبازی، پاکبازی، رادی، جوانمردی،
1) 1. همان.
سرفرازی در طول تاریخ مصداقهایی داشت، ولی بیگمان بر قامت سالار شهیدان از همه راستتر و در سرشت او از همه استوارتر بود.
او وارث شجاعت و سلحشوری پدر بزرگوارش حیدر کرّار؛ وارث همهی فضایل و کمالات پیامبران عظام از آدم ابوالبشر تا اشرف کاینات حضرت ختمیمرتبت بود.
هر نویسندهی تلاشگر و محقق فرزانهای که قلم به دست گرفته، شرح فداکاریها و جانبازیهای آن اسوه صفا و وفا را به تصویر کشیده، برجستهترین و زیباترین تابلو را پدید آورده، اثر خود را با یک دنیا عذر تقصیر به پیشگاه آن بزرگ نامور تاریخ تقدیم نموده است.
برخی از این محققان به همهی ابعاد زندگی آنحضرت اشاره کرده، برخی پیرامون فضایل بیشمار و مناقب بیکران آنحضرت سخن گفته، گروهی به تحلیل نهضت عاشورا پرداخته، عدهای فداکاریهای آن سرور را در محدودهی توان خود ترسیم کردهاند، جمعی دیگر خطبههای آتشین و سخنان دلنشین حضرتش را گرد آوردهاند.
برخی آثار مجالس عزاداری را تشریح کرده، برخی دیگر بر شمارش شاعران نغمهسرایش همت گماشتهاند، عدهای در فضایل گریه و اقامهی مجالس عزا سخن گفتهاند. برخی آثار شگفت مداومت بر زیارت عاشورا را گردآوری کردهاند.
هنوز سخنان ناگفته و دُرهای ناسفتهی فراوانی در ابعاد وجودی آنحضرت باقی مانده است.
در این اثر به نمی از یم، اندکی از بسیار، مشتی از خروار و جرعهای ناچیز از اقیانوس بیکران کرامات آنحضرت اشاره شده است.
در زیارتنامهی مأثور از معصوم علیهالسلام خطاب به امام حسین علیهالسلام میخوانیم:
أشهد أنّ دمک سکن فی الخلد؛
من شهادت میدهم که خون تو به ابدیّت پیوست.(1)
نشانههای جاودانگی خون امام حسین علیهالسلام در زمین و آسمان پدیدار گردید، که به تعدادی از آنها اشاره میکنیم:
ابن حجر مکی در کتاب «صواعق محرقه» از شاهدان عینی نقل میکند که آسمان در اثر کشته شدن امام حسین علیهالسلام سرخرنگ شد.(2)
سبط ابن جوزی نقل میکند که چون امام حسین علیهالسلام کشته شد، آسمان گریست و گریهی آن سرخی آن است.(3)
سیوطی نقل کرده که در روز شهادت امام حسین علیهالسلام خورشید گرفت و نظام عالم به هم ریخت.(4)
طبری مینویسد: پس از شهادت امام حسین علیهالسلام تا سه ماه از طلوع آفتاب تا چندین ساعت آسمان رنگ خون به خود میگرفت.(5)
ابن حجر از ابن سیرین نقل کرده که پیش از شهادت امام حسین علیهالسلام سرخی
شفق که در افق دیده میشود وجود نداشت.(1)
ابونعیم نقل کرده که به هنگام شهادت امام حسین علیهالسلام از آسمان خون بارید و ظرفها پُر از آب شد.(2)
ابن حجر نقل میکند که به هنگام شهادت آنحضرت خورشید چنان گرفت که ستارهها در وسط روز دیده شدند و مردم خیال کردند که قیامت به پا شده است.(3)
مقریزی نقل میکند که پس از شهادت آنحضرت همه جا تاریک و ظلمانی بود.(4)
ابن حجر گوید: روز شهادت امام حسین علیهالسلام هیچ سنگی را در شام از زمین بلند نکردند، جز اینکه در زیر آن خون تازه یافتند. (5)
مقریزی گزارش میدهد که در آن روز در بیتالمقدس زیر و رو نکردند جز آنکه در زیر آن خون تازه دیدند.(6)
ابن شهاب زهری گوید: بر عبدالملک مروان واردشدم، عبدالملک خطاب به حاضران گفت: از آنچه در شب شهادت حسین بن علی در بیتالمقدس اتفاق افتاده، خبر دارید؟ کسی پاسخ نداد، من گفتم: چیزی در این رابطه به من رسیده است.
مرا به نزد عبدالملک بردند، پرسید: شما کیستی؟ گفتم: من محمد بن مسلم بن عبید اللّه ابن شهاب زهری، عبدالملک به عنوان «زهری» مرا شناخت. گفت: بگو در روزی که حسین بن علی بن ابیطالب شهید شد، چه اتّفاقی در بیتالمقدس افتاد.
زهری گوید: من گفتم: به من خبر رسیده که در آن شب هیچ سنگی را در بیتالمقدس برداشته نشد، جز اینکه در زیر آن خون تازه دیده شد.(1)
مقریزی مینویسد: هیچکس از سپاه عمر سعد از زعفرانی که در خیمهی امام حسین علیهالسلام بود، بر صورت خود ننهاد، جز اینکه صورتش سوخت.(2)
شتری در لشکرگاه امام حسین علیهالسلام بود، آن را غارت کردند، نحر نمودند و طبخ کردند، گوشت آن تبدیل به حنظل تلخ شد.(3)
در خمیههای امام حسین علیهالسلام مقداری عطر بود، هیچ زنی از بنیامیّه از آن خود را خوشبو نکرد، جز اینکه به پیسی مبتلا شد.(4)
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله مقداری از خاک کربلا به امّ سلمه دادند و فرمودند: هر وقت این خاک تبدیل به خون شد، بدان که حسین علیهالسلام را شهید کردهاند.
ام سلمه گوید: من آن خاک را در ظرف شیشهای قرار دادم و نزد خود نگه داشتم. روزی که امام حسین علیهالسلام به شهادت رسید، آن خاک تبدیل به خون شد.(5)
در فرازی از حدیث شریف کساء آمده است که خداوند منّان خطاب به فرشتگان فرمود:
من آسمان برافراشته، زمین گسترده، خورشید فروزان، ماه تابان، فلک چرخان، دریای روان و کشتیهای در حال گشت و گذار را جز برای محبّت این پنج تن که در زیر کساء هستند، نیآفریدم.
بیان حدیث قدسی صریح است، در اینکه پنج تن آل عبا علّت خلقت و رمز
آفرینش جهان هستی میباشند.
بر این اساس، امام حسین علیهالسلام یکی از رازهای خلقت و سبب آفرینش جهان میباشد.
آیة اللّه میرجهانی در کتاب شریف: «الجُنّة العاصمة» از کتاب «کشف اللّئالی» تألیف: صالح بن عبدالوهّاب بن عرندس، حدیثی را با سند متّصل به جابر بن عبداللّه انصاری روایت کرده که رسول گرامی از خداوند منّان نقل کرده، که فرمود:
یا احمد! لولاک لما خلقت الأفلاک، ولولا علیّ لما خلقتک، ولولا فاطمة لما خلقتکما؛
ای احمد! اگر تو نبودی، این افلاک را نمیآفریدم، اگر علی نبود، تو را نمیآفریدم؛ و اگر فاطمه نبود، شما را نمیآفریدم.(1)
ابن عرندس از علمای بزرگ و شعرای سترگ قرن نهم هجری است. «علامه امینی» در مورد یکی از قصاید ایشان مینویسد:
در میان اصحاب مشهور است که این اشعار هرگز در مجلسی خوانده نشده، جز این که حضرت بقیة اللّه ارواحنا فداه در آنجا حضور یافته است.(2)
متن کامل این اشعار در منتخب طریحی آمده است.(3)
علامه میرجهانی نسخهی خطّی کتاب: «کشف اللّئالی» را در کتابخانهی علاّمه شیخ محمّد سماوی در نجف اشرف دیده است.(4)
روز دوشنبه 24 ذیقعدة الحرام 1434 برابر 8/7/1392 ش. در مشهد مقدس، در حسینیهی مرحوم آیة اللّه شیرازی قدسسره به دیدار صدیق ارجمند محقق توانمند حجة الاسلام والمسلمین آقای سید علی اصغر امینی رفتم و از ایشان داستان
دیدارش با علامهی امینی را جویا شدم. فرمود: هنگامی که علامهی امینی قدسسره از پاکستان آمده بود و در هتل علیزاده (در بست بالا) اقامت داشت، به محضرشان شرفیاب شدم.
به هنگام بحث از سفر پاکستان فرمودند: در کراچی به دیدن آقای حافظیان رفتم، نبود.
گفتم: ایشان الآن در مشهد مقدس هستند، اگر امر بفرمایید ایشان را به محضر مقدستان میآورم.
فرمودند: مایل هستم ایشان را ببینم. برای ساعت 9 صبح فردا وعده گذاشتیم، به اطلاع مرحوم حافظیان رسانیدم، ساعت 9 صبح در معیت ایشان به خدمت علامه رسیدیم.
مرحوم حافظیان (1332 - 1400 ق) یک جلد از کتاب ارزشمند خود «لوح محفوظ» را به محضر علامه تقدیم نمود.
آنگاه علامهی امینی فرمود: شخصی به من مراجعه کرد و گفت: شما در الغدیر گاهی مطلب مهمّی را نقل کردهاید و منبع آن را بیان نکردهاید. من مراجعه کردم دیدم درست است، در مواردی منبع را فراموش کردهام و لذا نیاز پیدا کردم به اینکه سفری به استانبول بکنم و در کتابخانهی سلیمانیّه به بحث و کنکاش بپردازم.
ساعات استفاده از کتابخانه بسیار محدود بود و آن برای یک تحقیق جامع و کامل وافی نبود. با سفیر عراق و تعدادی از شخصیتها تماس گرفتم که مسئول کتابخانه برای من امکان استفاده بیشتر بدهد، امکانپذیر نشد.
شبی به مولای متقیان امیرموءمنان علیهالسلام متوسّل شدم و گفتم: مولا جان! من برای شما تلاش میکنم، خودتان عنایتی بفرمایید.
اول صبح در زده شد، میزبان من آمد و گفت: کسی با شما کار دارد، گفتم: بیاید.
آمد و گفت: من در کتابخانهی سلیمانیّه مسئولیتی دارم و خود شیعه هستم،
من با تمام وجودم در خدمت شما هستم، هر کتابی که شما میخواهید، عنوانش را به من بفرمایید، من دستگاه فیلمبرداری میبرم، در داخل کتابخانه از آنها برای شما میکروفیلم میگیرم به شرط اینکه احدی از آن مطّلع نشود و لذا خودم به سراغ شما آمدم، شخص دیگری را نفرستادم و به اینگونه هر چه نیاز داشتم، ایشان فیلمبرداری میکرد و برای من میآورد.(1)
آنگاه علامهی امینی فرمودند: من در استانبول یادداشتهای فراوانی در مورد امام حسن و امام حسین علیهماالسلام برداشتهام که دو جلد بزرگ شده است اگر آنها چاپ شود، به همان مقدار که الغدیر مفید بود، آنها نیز مفید خواهد شد.
آنگاه علامهی امینی شماری از یافتههای خود را برای مرحوم حافظیان شرح داد، از جمله فرمود:
من در این سفر تتمهی حدیث «لولاک» را پیدا کردم و متن کامل آن چنین است:
یا احمد! لولاک لما خلقت الأفلاک؛
ولولا علیّ لما خلقتک؛
ولولا فاطمة لما خلقتکما؛
ولولا الحسنان لما خلقتکم؛
ای احمد! اگر تو نبودی، این افلاک را نمیآفریدم؛
اگر علی نبود، تو را نمیآفریدم؛
اگر فاطمه نبود، شما دو نفر را نمیآفریدم؛
اگر حسن و حسین نبودند، شما سه نفر را نمیآفریدم.
این حدیث شریف صریح است در اینکه امام حسین علیهالسلام نیز راز خلقت جهان هستی میباشد.
1) 1. موءلّف گوید: در ایام اقامت اینجانب در استانبول (1354 1359 ش) یکی از دوستان که اهل تبریز بود و در خیابان: «یره باتان سرای جادّهسی» مغازه لباسفروشی داشت، برای اینجانب نقل کرد که او واسطهی ایصال فیلم کتابها از فیلمبردار کتابخانه سلیمانیه به محضر علامه امینی بود.
معنای حدیث شریف این است که پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآله راز خلقت جهان است و امیرموءمنان علیهالسلام تداومبخش شریعت نبوی، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین علیهمالسلام نیز تداومبخش امامت میباشند.
این حدیث شریف هرگز به معنای افضلیّت امیرموءمنان یا حضرت زهرا، نسبت به رسول گرامی اسلام نمیباشد.
متن کامل این حدیث را آقای امینی بدون واسطه از علامه امینی برای اینجانب نقل کردند و این موءیَّد است با حدیث شریف کساء.(1)
خداوند منّان در قرآن کریم خبر میدهد که حضرت آدم علیهالسلام کلماتی را از پروردگارش دریافت کرد، پس خداوند توبهاش را پذیرفت.(2)
ابن عباس از محضر رسول عالمیان پرسید که منظور از این کلمات چیست؟ حضرت فرمود:
آدم عرضه داشت: خدایا! به حق محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین؛ توبهام را بپذیر. پس خداوند توبهاش را پذیرفت.(3)
طبرسی در تفسیر این آیه میفرماید:
حضرت آدم علیهالسلام لوحی را بر فراز عرش دید که در آن پنج نام مقدّس ثبت شده بود.
پرسید: اینها کیانند؟ گفته شد:
اینها عزیزترین خلق خدایند.
اینها محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین هستند.
پس حضرت آدم به آنها متوسل شد و توبهاش پذیرفته شد.(1)
هنگامی که حضرت آدم نام مقدّس امام حسین علیهالسلام را بر زبان جاری کرد، اشکش جاری شد و قلبش محزون شد، علّتش را از حضرت جبرئیل جویا شد، جبرئیل حوادث جانکاه کربلا را برای ایشان به طور مبسوط بیان کرد.(2)
صدیق ارجمندم جناب آقای معرفت، روز جمعه 13/9/88 برابر 16 ذیحجةالحرام 1430 ق، در مجلس چهلم مرحوم شوریده، در حسینیهی ایشان فرمودند:
در مسجد هدایت تهران منبر میرفتم، یک نفر از مستمعین در کنار یک نفر خارجی نشسته بود و مطالب مرا برای ایشان ترجمه میکرد.
شب دوم آن فرد به من گفت: ایشان آلمانی هستند، تازگی مسلمان شدهاند. از من خواست که اسامی مقدّسهی دوازده امام را با لاتین برایش بنویسم، من نیز با لاتین آلمانی برایش نوشتم.
چندین بار آن را قرائت کرد، سپس به من گفت:
من هر وقت نام حسین را بر زبان جاری میکنم، حال دیگری به من دست میدهد.
هزاران سال پیش از خلقت انسان، کلک قضا بر عرش خالق منّان نوشت:
إنّ الحسین مصباح الهدی وسفینة النّجاة؛
حسین مشعل هدایت و کشتی نجات است.
امام حسین علیهالسلام مرز عقیده را در نور دیده و در میان همهی اقوام جهان دلهایی را به سوی خود جذب کرده، آنها را در شمار عاشقان و دلدادگان خود درآورده
است.
بهرهگیری از نهضت سالار شهیدان، به شیعیان و مسلمانان اختصاص ندارد.
کتاب ارزشمند: «الحسین فی الفکر المسیحی» نمونهی صدق این ادّعا میباشد.(1)
سخنان حیاتبخش و حرکتآفرین آنحضرت نیز خطاب به مسلمانان و دینباوران نداشت، بلکه همهی وجدانهای بیدار را در طول قرون و اعصار خطاب میکرد و میفرمود:
إن لم یکن لکم دین، وکنتم لا تخافون المعاد، فکونوا أحراراً فی دنیاکم؛
اگر دین ندارید و از روز رستاخیز نمیهراسید، در دینا مردمی آزاده باشید.(2)
شاعر نکتهسنج معاصر مرحوم سعدی زمان چه زیبا سروده است.
اعلامیّه از قتلگه کرب و بلا داد
با زینب و سجّاد سوی شام فرستاد
این جمله از خون در آن نشریّه بود مسطور
که باید بشر از قید اسارت بود آزاد(3)
اقبال لاهوری (1289 - 1353 ق) در این رابطه گوید:
رمز قرآن از حسین آموختیم
وز آتش او شعلهها اندوختیم
خون او تفسیر این اسرار کرد
ملت خوابیده را بیدار کرد
تا قیامت قطع استبداد کرد
موج خون او چمن ایجاد کرد(4)
شاعر کُردتبار معاصر در این زمینه گوید:
گر هواخواه حسینی، ترک سر کن چون حسین
شرط این میدان به خون خویش بازی کردن است
از حریم کعبه کمتر نیست دشت کربلا
صد شرف دارد بر آن وادی که گویند ایمن است
و در بیت آخر در تخلّص خود گوید:
«من سنّیام نامم رضا کلب امام مرتضی»(1)
اگرچه این شاعر معاصر از پیروان اهلبیت علیهمالسلام نیست، ولی سخنانش برگرفته از سخنان امام حسین علیهالسلام است که فرمود:
إنّی لا أری الموت إلاّ سعادة ولا الحیاة مع الظَالمین إلاّ برماً؛
من مرگ شرافتمندانه را سعادت، و زندگی زیر یوغ ستمگران را هلاکت میبینم.(2)
ما در کتاب «کرامات معصومیّه» به تفصیل پیرامون فرق معجزه و کرامت سخن گفتیم و بیان نمودیم که معجزه همواره مقرون به «تحدّی» است، ولی در کرامت تحدّی در کار نیست و لذا آنچه در حرم پیشوایان معصوم، مجالسی حسینی و به هنگام توسل به آن بزرگواران، از امور خارق العادة اتّفاق میافتد، کرامت نامیده میشود.(1)
آنچه در این نوشتار از امور خالق العادة نقل شده، همهاش کرامت میباشد.
و اینک گوشهای از کرامات و عنایات سالار شهیدان امام حسین علیهالسلام .
شب یکشنبه 10/5/89 برابر 20 شعبان 1431 ق که پایان جلسات دههی مهدویه و شب تجلیل از صاحب مکیال بود، یکی از خطبای ارجمند در قائمیّهی اصفهان بر فراز منبر گفت:
دو ماه پیش با جوانی به نام رضا آشنا شدم که سرنوشت خود را برای من تعریف کرد. گفت: من جوانی شرّ بودم، پدر و مادرم را تا حدّ کشت کتک میزدم، جز نماز
و روزه هر کاری انجام میدادم.
شب عاشورا پدر و مادرم به حسینیه رفتند، من به دنبال کثافتکاری خود بودم، در مسیر خود دختری را سوار کردم که میخواست به حسینیه برود، او را به زور
1) 1. نگارنده، کرامات المعصومیه، ص 9- 16.
به محلّی بردم و خواستم به او تعدّی کنم، هر چه گریه و تضرّع کرد و گفت: شب عاشوراست، اعتنا نکردم.
گفت: من علویّه هستم، به پاس حرمت مادرم حضرت زهرا مرا رها کن، اعتنا نکردم.
گفت: بیا امشب با امام حسین معامله کن، امام حسین دست عطوفتش را بر سر تو بکشد.
نام امام حسین در تمام اعماق دلم تأثیر گذاشت، او را سوار کردم و دم در حسینیه پیادهاش کردم.
به منزل آمدم، تلویزیون را روشن کردم، داستان عاشورا را تعریف میکرد و در نصف صفحهی تلویزیون تعزیه را نشان میداد که بر سر کودکان تازیانه میزدند.
بیاختیار اشکم جاری شد، مدتی نشستم و گریه کردم.
مادرم آمد، تا وارد خانه شد، پرسید: رضا چه شده؟ گفتم: هیچ، گفت: نه، از همه جای اتاق، بوی امام حسین میآید.
فردا بیاختیار به حسینیه رفتم.
همهی بچههای محل مرا میشناختند و میدانستند که من اهل هیأت نیستم، من یک پارچه شرّ هستم.
رئیس هیأت گفت: آقا رضا! تو هم حسینی شدی؟ گذرنامهات را بده تو را ببرم کربلا.
گفتم: پول ندارم، گفت: با هزینهی خودم میبرم.
به فاصلهی چند روز رفتیم کربلا، همه رفتند حرم، من خجالت میکشیدم.
بالاخره من هم رفتم.
چند ماه بعد هم مرا به مکه برد.
از مکه برگشتم، مادرم گفت: رضا! دختری برایت در نظر گرفتیم.
رفتند خواستگاری، روز بعد من رفتم، دختر برایم چایی آورد، تا چشمش به من افتاد، فریاد زد: یازهرا! و بیهوش شد.
وقتی به هوش آمد، گفت: دیشب حضرت زهرا علیهاالسلام را در عالم روءیا دیدم، عکس این جوان را به من ارایه داد و فرمود:
فردا من برای تو خواستگار میفرستم، مبادا رد کنی.
یک جوان شرّ، با شنیدن نام امام حسین علیهالسلام دگرگون میشود، حسینی میشود، کربلایی میشود، حاجی میشود، مورد عنایت حضرت زهرا علیهاالسلام قرار میگیرد، از راه حلال به خواستهاش میرسد و زندگیاش سر و سامان میگیرد.
مرحوم آیة اللّه سید حسین حائری کرمانشاهی (متوفای 1366 ق) برادرزاده مرحوم آیة اللّه حاج سید محمد فشارکی (متوفای 1316 ق) نقل میکند که در آستانهی محرم 1346 ق، سید غریبی از نجف اشرف به کرمانشاه آمد و در منزل حقیر ورود پیدا کرد. معلوم شد که 12 سال در مسجد سهله ریاضت کشیده، با احضار جنّ مخالف است، زیرا آنها دروغ میگویند، ولی ارواح علما را احضار میکند و مطالب مورد حاجت را از آنها میپرسد.
مرحوم حائری از او میپرسد: ای کاش میدانستیم که این مجلس که ما در دههی عاشورا برگزار میکنیم، آیا مورد قبول اهلبیت علیهمالسلام هست یا نه؟
پس از توسل گفت: آری! این مجلس مورد قبول است و روز تاسوعا شخص حضرت بقیة اللّه ارواحنا فداه در محفل شرکت میکنند.
سپس گفت: واعظی که هر روز آخر وقت میآید، آن روز اول صبح میآید و به جای روضه به حضرت توسل پیدا میکند و مجلس حال خاصی پیدا میکند.
این گفت و گو روز پنجم محرم بین آقای حائری و آن سید غریب انجام شد.
مرحوم حائری میگوید: روز تاسوعا اوایل صبح یک مرتبه آن واعظ معروف به اشرف الواعظین (سید اکبرشاه) آمد، پرسیدم: چه عجب حالا آمدید؟ گفت: امروز میخواهم به هیچ مجلسی نروم و صدایم را برای روز عاشورا نگه دارم. ولی چون نمیتوانستم مجلس شما را تعطیل کنم، آمدم چند کلمه روضه بخوانم.
چون بر عریشهی منبر نشست، شروع کرد: «ای گمگشتهی بیابانها».
مجلس حالی پیدا کرد، من از سید پرسیدم از مولا چه خبر؟ گفت: تشریف آوردهاند، مقابل منبر به صورت دایره نشستهاند.
به طرف منبر رفتم، دیدم چند نفر با لباس محلّی به صورت دایره نشستهاند.
سلام کردم، یکی از آنها پاسخ داد، فهمیدم که مولا ایشان هستند که دیگران به احترام ایشان پاسخ ندادند. خوشآمد گفتم، فرمودند: برگرد در جای خود بایست.
مجلس یکپارچه گریه و تضرّع بود، روضهخوان روضه نمیخواند، بلکه از هجر یار سخن میگفت و مردم به سر و صورت میزدند.
من چهار چشمی آن حلقه را زیر نظر داشتم، یک مرتبه دیدم تشریف ندارند.
نه به هنگام ورود متوجه شده بودم و نه به هنگام خروج، ولی از نشانههایی که قبلاً آن سید گفته بود و دقیقاً واقع گردید، مطمئن شدم که مجلس مورد رضایت مولا بود و با مقدم مبارکشان مزیّن شده بود.
حضرت و هیأت همراه عموماً زیر چهل سال به نظر میرسیدند و همه لباس محلی پوشیده بودند.
این داستان را من برای اولین بار از مرحوم آیة اللّه حاج سید رضا صدر (1339 - 1415 ق) شنیدم.
آیة اللّه صدر فرمودند: من نُه سال داشتم، مرحوم سید حسین حائری به قم آمده بود، این داستان را برای پدرم «مرحوم آیة اللّه سید صدر الدّین صدر» (1299 - 1373 ق) از مراجع ثلاث نقل میکرد و من میشنیدم.
روی این حساب آیة اللّه صدر به سال 1347 ق یعنی حدوداً یک سال پس از آن تشرّف، از ایشان استماع نموده است.
نگارنده گوید: علت اینکه آیة اللّه صدر این داستان را برای من نقل کرد، این بود که من از ایشان سوءال کردم: آیا ممکن است انسان به محضر آقا بقیة اللّه مشرف شود و آنحضرت را در حال تشرف بشناسد؟ فرمود: آری.
سپس داستان مرحوم سید حسین حائری را دلیل آورد.
مرحوم نهاوندی این داستان را با توضیحات بیشتر بدون واسطه از ایشان نقل کرده است.(1)
در پایان ذکر این نکته خالی از لطف نیست که واعظ شهیر آن مجلس مرحوم سید علی اکبر اشرف الواعظین، مشهور به اکبر شاه (1268 - 1351 ق) پدر مرحوم سلطان الواعظین (1314 - 1391 ق) بود.(2)
روز شنبه 4/8/92 برابر 20 ذیحجّة 1434 ق. در کرمان شاعر اهلبیت علیهمالسلام آقای حاج احمد خراسانی، اهل بم و صاحب دیوان: «سوگنامهی بم» به کرمان آمده بود، در منزل آقای شیخالرئیس نقل کرد که سالها قبل به شدّت مقروض شده بودم و به همین خاطر دو سال موفّق به برگزاری مجلس روضه نشدم.
شبی در عالم روءیا به محضر مقدّس حضرت بقیة اللّه ارواحنافداه رسیدم و عرض کردم:
آقا برای مغفرت پدر و مادرم دعا بفرمایید.
آقا من مشتاق زیارت خانهی خدا هستم.
آقا من بدهی فراوان دارم، ادای بدهی خود را میخواهم.
حضرت فرمودند:
شما چرا روضهی جدّم را دو سال است که تعطیل کردهای؟
گفتم: من بسیار مقروض هستم و نمیتوانم مجلس روضه برگزار کنم.
فرمودند:
هزینهی روضهی جدّم با ماست، به شما ربطی ندارد. بدهی تو نیز ادا میشود، مکّه هم میروی و خداوند پدر و مادرت را میآمرزد.
از خواب بیدار شدم و خود را مهیّا کردم که مجالس روضه را برگزار نمایم.
مجلس روضه را برگزار کردم و کلّ هزینههای آن ششصد تومان شد.
چند روز گذشت، معاملهای کردم و دقیقاً ششصد تومان سود بردم. در مدّت کوتاهی 15000 تومان به دستم رسید، ثبت نام کردم و مکّه رفتم و همچنین در مدّت کوتاهی قرضهایم ادا شد.
پس از اندک زمانی پدرم را خواب دیدم، از حالش جویا شدم. گفت: زندانی بودم و از زندان نجات یافتم.
در یکی از شبهای عزاداری مرحوم حاج سید ابراهیم علوی (1333 - 1405 ق) از علمای فعّال خوی به روضه تشریففرما میشود و تا پایان مجلس در جلو در مقابل پنجرهای که مشرف به درِ بیرونی خانه بود، مینشیند.
مرحوم حاج اسماعیل میگوید: صبح زود مشغول وضو بودم، همسرم آمد و گفت: امشب چه کسی به روضه آمده بود؟
گفتم: چطور؟
گفت: خوابی دیدهام.
گفتم: چه خوابی؟
گفت: در عالم روءیا خاتون محترمی را دیدم که از درب بیرونی وارد گردید و از پشت پرده به طرف پنجرهای که مشرف به درِ بیرونی است همان پنجرهای که مرحوم علوی نشسته بود به مجلس نگاه کرد.
گفتم: خانم بفرمایید مجلس روضه. فرمود: نه، من عطر حسینم را از اینجا
استشمام میکنم.(1)
حضرت فرمود: مجلس شما بر ما مخفی نماند، من آمدم و در مجلس شرکت کردم.
پرسید: مولاجان! در کجای مجلس تشریف داشتید؟ فرمود: دمِ در.
عرض کرد که چرا به صدر مجلس تشریف نیاوردید؟ فرمود: مادرم حضرت فاطمه در صدر مجلس تشریف داشت.
شب در عالم روءیا به محضر حضرت فاطمه علیهاالسلام مشرّف شده، حضرت فرموده: چرا از شام فرزندم نخوردی؟
عرض کرده بود چون ترش بود و برای سینهام خوب نبود.
فرموده بود: مگر نمیدانی هر کجا برای فرزندم طعام تهیّه شود، سر دیگ را من برمیدارم.
شبی در عالم روءیا دیدم که در حرم مطهّر امام حسین علیهالسلام هستم، امام حسین علیهالسلام در ایوان حرم، رو به قبله و پشت به ضریح نشستهاند، در محل قبر شریف چاه آبی
1) 1. بصیری، کرامات و حکایات پندآموز، ص 37.
هست که از آن به وسیلهی لوله به قبرهایی که در اطراف حرم هستند آب منتقل میشود.
در این اثنا یکی از خطبایی که میشناختم و در اطراف حرم مدفون بود،
خدمت حضرت آمد و عرض کرد: من آب ندارم.
حضرت فرمود: این آبها مربوط به کسانی است که کتاب نوشته، از خود به یادگار نهادهاند و شما کتابی ننوشتهاید.
آیة اللّه شیرازی فرمود: من چندین بار به آن شخص در حال حیاتش گفته بودم شما که منبر میروید، منبرهای خود را بنویس تا به صورت کتاب درآید و ایشان انجام نداده بود.
وصیّ ایشان، صدیق ارجمند، آقای حاج احمد جلوانی به هنگام دفن ایشان در بقعهی علامهی مجلسی یک جلد از آن کتاب را در قبر ایشان میگذارد.
همسر ایشان که از این موضوع اطلاع نداشت، شبی در عالم روءیا به سر خاک ایشان میرود، ایشان را در قبر میبیند و میگوید: آقا! شما در اینجا تنها خوابیدهای، حوصلهات سر نمیآید؟
ایشان در پاسخ میفرماید:
من تنها نیستم، من با بکاء هستم.
آن مخدّره که از موضوع مطّلع نبود، متوجه منظور ایشان نمیشود.
هنگامی که حاج احمد آقا را میبیند، روءیای خودش را به ایشان نقل میکند، ایشان میفرماید: آیا میدانید که یکی از آثار ارزشمند آیة اللّه میرجهانی، کتاب «البکاء للحسین» است؟ میگوید: نه.
میگوید: آری ایشان کتابی به این نام دارد و من طبق وصیّت یک جلد از این کتاب را در قبر ایشان نهادهام.
آری کتابی که در حق سالار شهیدان تألیف شود، پیش از آخرت در عالم برزخ نیز انیس و مونس موءلّف میباشد.
وارد کربلا شدم. پسر یکی از دوستانم در نزدیکی حرم مغازه داشت، به مغازه او رفتم، وسایل خودم را در مغازه ایشان گذاشتم که بعد از زیارت از او بگیرم. او گفت: باید امروز به منزل ما تشریف بیاورید، خواستم قبول نکنم، اصرار کرد، قول دادم. به حرم مشرّف شدم و حاجتم را از سالار شهیدان طلب کردم و به منزل ایشان رفتم.
ایشان یک بسته کتاب به من داد که از قبل آنها را با نخ بسته بود. گفت: مدتی است من این کتابها را کنار گذاشتهام که به شما تقدیم کنم شاید به درد شما بخورد.
وقتی بسته را باز کردم، دیدم اولین کتاب، نسخهای از همان کتابی است که برای وصول به آن از نجف به کربلا مشرّف شدهام و لذا با صدای بلند گریه کردم، گفت: چه شد؟ گفتم: من شدیداً به این نسخه نیاز داشتم و برای رسیدن به این
نسخه به کربلا آمده، به امام حسین علیهالسلام متوسّل شدهام.
داشتم: یکی در کتابخانهی امام یحیی در یمن، دیگری در کتابخانهی ظاهریّه دمشق و سومی در کتابخانهی یکی از مراجع نجف اشرف که پس از فوتش به پسرش به ارث رسیده بود.
علامه امینی به درِ خانهی آن شخص میرود و از او میطلبد که این کتاب را به مدّت سه روز به او امانت بدهد، قبول نمیکند، به مدّت دو روز، قبول نمیکند، به مدّت یک روز، باز هم قبول نمیکند، به مدّت سه ساعت، قبول نمیکند.
در پایان میفرماید: اجازه دهید بیایم در کتابخانهتان مطالعه کنم، باز هم نمیپذیرد.
علامه امینی به خدمت آیة اللّه سید ابوالحسن اصفهانی میرود، ایشان را واسطه قرار میدهد، صاحب نسخه نمیپذیرد، سپس آیة اللّه کاشف الغطاء را واسطه قرار میدهد، باز نمیپذیرد.
پس از نومیدی به حرم مطهّر مولای متّقیان مشرّف میشود و از این رویداد شکایت میکند، با غم و اندوه فراوان به خانه برمیگردد، مدّتی خوابش نمیبرد، تا در اواخر شب در میان خواب و بیداری به محضر امیرموءمنان علیهالسلام میرسد و عرضه میدارد: مولا جان! میبینید که برای دسترسی به یک کتاب چه مشکلاتی پیش روی من قرار میگیرد.
مولای متّقیان میفرماید: پاسخ خواستهی شما در نزد فرزندم حسین علیهالسلام است.
از خواب بیدار شده، وضو گرفته، به کربلای معلّی مشرّف شده، نماز صبح را
در حرم سالار شهیدان میخواند، شکایاتش را به آنحضرت عرضه میدارد، از حرم امام حسین علیهالسلام به سوی حرم حضرت قمر بنیهاشم روی میآورد.
پس از زیارت آنحضرت به خداوند متوسّل میشود و عرضه میدارد: بار خدایا! تو را به مقام و منزلت این دو برادر مشکل مرا آسان بگردان.
در حدود طلوع آفتاب از حرم بیرون آمده در یکی از ایوانها مینشیند و در مورد مشکل خود به اندیشه فرو میرود.
در آن هنگام خطیب توانا شیخ محسن ابوالحب میرسد و تقاضا میکند که برای صرف صبحانه به منزل ایشان تشریف ببرد.
هوا گرم بوده، در باغچهی خانه مینشینند و صبحانه را صرف میکنند و بعد از دقایقی میفرماید:
کتابخانهات را به من نشان بده.
با هم به کتابخانه میروند، کتابخانهاش را بسیار غنی و پربار میبیند.
وقتی قفسهها را مورد توجّه قرار میدهد، چشمش به نسخهای از کتاب «ربیعالأبرار» زمخشری میافتد، که برای آن به امیرموءمنان شکایت کرده بود و حضرت فرموده بود: پاسخ این خواسته در نزد فرزندم حسین علیهالسلام میباشد.
یک مرتبه اشک در دیدگانش حلقه میزند. آرام آرام صدایش به گریه بلند میشود. صاحب خانه از راز گریهاش میپرسد و علاّمه داستان را نقل میکند. او نیز اشک میریزد و عرضه میدارد:
این نسخه یکی از نسخههای نادر است و بسیار پرارزش و آقای قاسم محمد رجب، صاحب انتشارات «المثنّی» بزرگترین مرکز انتشاراتی بغداد آن را به یک هزار دینار از من خواست که چاپ و منتشر کند، ولی من ندادم.
آنگاه قلم خود را از جیبش بیرون آورد و در روی نسخه نوشت: تقدیم به
علامهی امینی.
سپس گفت: این بود معنای حوالهی امیرموءمنان علیهالسلام شما را به محضر حضرت سیدالشهدا علیهالسلام .(1)
1) 1. علامه امینی، الغدیر، جلد صفر، ص 26 - 29.
پس از مراجعت به نجف اشرف چهل شب در حرم مولا امیرموءمنان علیهالسلام به آنحضرت متوسل میشود، شب چهلم در عالم روءیا میبیند که مولای متقیان میفرماید: امروز صبح در کربلا این نسخه به دستت میرسد.
از خواب بیدار میشود، شبانه حرکت میکند، نماز صبح را در حرم میخواند، بعد از زیارت به صحن مقدس میآید. میبیند جوانی به او خیره شده است. از او میپرسد: با من کاری داری؟ میگوید: من پسر فلانی هستم، یک هفته پیش پدرم وفات کرده، یک صندوق کتاب خطّی دارد، امروز به حرم آمدم تا یکی از رجال دین را ببینم و آن نسخهها را به او تقدیم کنم.
به منزل او تشریف میبرد، در صندوق را باز میکند، اولین کتاب همان نسخهی مورد نیاز وی بود.
داستان هند را تعریف میکند و میفرماید: من این نسخه را به هر قیمتی که بخواهی، از تو میخرم.
جوان میپرسد: شما علامهی امینی هستید؟ میگوید: بلی.
میگوید: این نسخه و آنچه در این صندوق است، هدیه است به شما.
در اینجا یادآوری این نکته مناسب است که علامهی امینی برای سطر سطر کتاب «الغدیر» چه تلاشها کرده، چه رنجها برده، چه مسافرتها نموده، چه توسلات انجام داده، تا این اثر ارزشمند را به وجود آورده، در طبق اخلاص نهاده، به مولای خود تقدیم نموده است. از این رهگذر حق بزرگی به گردن همهی شیعیان در تمام اقطار و اکناف جهان دارد.
شبی در عالم روءیا دیدم علامهی امینی در حضور مرحوم آیة اللّه بروجردی نشسته، آیة اللّه بروجردی میفرماید:
آقای شیخ عبدالحسین! آن پیشنویسهای کتاب الغدیر را که به چاپخانه رفته، حروفچینی شده، دیگر نیازی به آنها ندارید و به هنگام نوشتن اشک
چشمتان روی آنها ریخته و خط خطی شده، من آنها را به اعلی القیم (به بالاترین قیمت) میخرم.
علامه امینی در پاسخ گفتند: آقا، شما میدانید که نام من «عبدالحسین» است، من عبدِ حسین کربلا هستم، نه عبدِ آقا حسین طباطبایی بروجردی.
مرحوم ملا آغا دربندی، فقیه، اصولی، رجالی، محقق و مدقق، معاصر شیخ انصاری، از شاگردان شریفالعلماء مازندرانی، مدت متمادی در کربلا اقامت نموده، به ایران آمد، مدتی در تهران اقامت کرد و در تهران وفات نمود.
جنازهاش را به رسم امانت در تابوت نهادند که خشک شود، پس از شش ماه
باز کردند، دیدند تر و تازه است، پس به کربلا منتقل نمودند، در مقبرهای که صاحب ریاض و صاحب فصول در آن مدفون بودند، به خاک سپردند.(1)
مرحوم دربندی عاشق شیفته و دلباختهی سالار شهیدان بود و در راه احیای مراسم عزاداری تلاش فراوان نمود و چند مجلّد مقتل نوشت.
آیة اللّه حاج میرزا عبدالحمید شربیانی مقیم مشهد مقدّس از جدّ بزرگوارش آیة اللّه فاضل شربیانی نقل میکند که یکی از طلاّب نجف اشرف در عالم روءیا کاخ بسیار باعظمتی میبیند که چشم از دیدنش خیره و عقل از وصفش مبهوت میباشد، میپرسد: این کاخ از آنِ کیست؟ میگویند: شیخ مرتضی انصاری.
سپس کاخ بسیار باشکوهتری را مشاهده میکند و میپرسد: این کاخ از آنِ کیست؟ میگویند: ملاّ آغا دربندی.
میگوید: شیخ انصاری که مقامش از وی بالاتر است، پس چگونه است که کاخ او باشکوهتر میباشد؟
میگویند: این امتیاز از الطاف و عنایات امام حسین علیهالسلام میباشد که او همهی
1) 1. تهرانی، الکرام البررة، ج 1، ص 153.
عمر عاشق شیدای امام حسین بود و هر روز در جلسهی درس به ذکر مصیبت آنحضرت میپرداخت و در هر زمان و مکان از آنحضرت یاد میکرد.(1)
علامهی گرانقدر مرحوم مولوی قندهاری، متخلّص به: «حسن» متولد 17 ربیعالاول 1319 ق و متوفّای 22 ربیعالثانی 1419 ق برابر 22/5/1377 ش، از دوران کودکی مورد عنایت خاص حضرت سیدالشهدا بوده که به برخی از آنها
اشاره میکنیم:
صبح که به مکتب میرود، خود را در وضع دیگری مشاهده میکند، در مکتب، قرآن یاد میگرفته، به استاد میگوید: اجازه میدهید من بخوانم.
آنگاه شروع به تلاوت قرآن میکند و از آن روز قریحهاش باز میشود. در آن موقع حدوداً دهساله بوده است.
در اولین سفری که به کربلا مشرّف میشود، چند حاجت از امام حسین علیهالسلام طلب میکند، از جمله اینکه تا زنده هستم از نماز و روزه نیفتم و لذا تا پایان سن مبارکشان که بالغ بر یکصد سال بود، هم نمازش را ایستاده، بدون تکلف میخواند هم روزهاش را راحت میگرفت.
در سال 1300 ش که ایشان حدوداً 22 ساله بود، مقیم نجف اشرف بود و هر شب جمعه به کربلا مشرف میشد، شب جمعه را در حرم بیتوته میکرد،
1) 2. بصیری، کرامات و حکایات پندآموز، ص 129.
صبح به زیارت حضرت قمر بنیهاشم شرفیاب شده، به نجف برمیگشت.
در یک شب جمعهای یک ساعت به اذان صبح از حرم بیرون میآید که تجدید وضو کند، چشمش به گنبد مقدس امام حسین علیهالسلام میافتد، بسیار جذب میشود، در صحن مطهر در ایوان روبهرو مینشیند و مدتی به گنبد و گلدسته خیره میشود، یک مرتبه مشاهده میکند که ستارهای از آسمان پایین میآید، هر چه به زمین نزدیکتر میشود درخشندگیاش بیشتر میشود، هنگامی که مقابل چشم
او قرار میگیرد، بیاختیار چشمانش را میبندد ونزدیک میشود که از هوش برود.
سه بار دور گنبد مقدس طواف میکند، سپس به سوی آسمان بالا میرود.
در اثنای طواف گاهی سیاه مثل قیر میشود که اشاره به مصائب آنحضرت بوده است.
مرحوم مولوی دو دستش را باز میکرد و میفرمود: به اندازه یک سینی دیده میشد، یعنی بزرگتر از قرص خورشید.
مرحوم مولوی که یک ساعت پیش از اذان صبح این صحنه را مشاهده کرده بود، وقتی به خود میآید که میبیند نزدیک است که آفتاب طلوع کند و لذا با عجله وضو گرفته نماز صبح را ادا میکند.
مرحوم مولوی قسم میخورد و میگفت: من شهادت میدهم که این صحنه را با چشم سر دیدم، نه با چشم دل.
آنگاه مرحوم مولوی داستان نزول ستاره بر پشت بام مولای متقیان را نقل میکرد که چون برخی از مخالفان از حضرت فاطمه علیهاالسلام خواستگاری کردند، حضرت فرمود: امشب ستارهای فرود میآید و بر بام یکی از خانههای مدینه مینشیند، بر بام هر کس بنشیند، حضرت فاطمه از آنِ اوست.
آن شب همه بر پشت بامهای خود قرار گرفتند و همگان دیدند که آن ستاره بر پشتبام مولای متّقیان آمد، چون نزدیک شد، مولا 34 بار تکبیر گفتند، چون نزدیکتر آمد، 33 مرتبه خدای را حمد گفتند و هنگامی که کاملاً نزدیک آمد، 33
مرتبه خدا را تسبیح نمودند.
احادیث داستان فرود آمدن ستاره را علامه مجلسی به تفصیل در بحار الانوار(1)آورده در پایان فرموده: علامهی حلّی آن را از طریق مخالفان (2)نقل
کرده و ابوحامد شافعی (خرکوشی) در شرف المصطفی.(3)
داستان مشاهده مرحوم مولوی را شب شنبه 20/7/92 برابر ششم ذیحجة الحرام 1434 ق از فرزند برومندشان حاج شیخ علی مولوی تلفنی ثبت نمودم.
مرحوم آقا میرزا علی شیرازی اصفهانی (1294 - 1375 ق) از شاگردان آخوند خراسانی و سید یزدی از عالمان عامل، که مرحوم شهید مطهری در کتاب «سیری در نهجالبلاغه» از ایشان ذکر خیر فراوان میکند، از جمله نقل میکند که فرمود:
شبی در عالم روءیا دیدم که از دنیا رفتهام، امام حسین علیهالسلام تشریف آوردند و فرمودند: تو نمردهای، این خواب است، عنایت ما به شما هست.
آن سگ که دیدی غضب تو هست، اگر میخواهی با ما باشی، باید هرگز غضب نکنی.
ایشان اینقدر موءدّب به آداب شرع بود که در طول عمر حتی یک بار به همسرش دستور نداده بود.
مرحوم شیخ مهدی مازندرانی، صاحب معالی السّبطین که در حدود 1300 متولد شده و در سال 1386 ق وفات کرده، 60 سال تمام در منزل مرحوم آیة اللّه
میرزا مهدی شیرازی منبر رفته، سال 1386 ق آخرین و شصتمین سال منبرش بود.
آیة اللّه آقای سید صادق شیرازی از مراجع عالیقدر تقلید در روز سهشنبه24/2/92 برابر سوم رجب 1434 ق نقل فرمود:
برای دعوت به خدمت مرحوم شیخ مهدی مازندرانی رفتم، فرمود: من امسال استعداد منبر ندارم و همهی مجالسم را رد کردهام، ولی آنجا میآیم، زیرا در آنجا کرامت دیدهام:
روزی در این مجلس منبر رفتم، منبر سه پله بود و من همواره بر عرشهی منبر مینشستم، آن روز بیتوجه در پلهی دوم نشستم.
برای اینکه مردم متوجه نشوند که من اشتباهی نشستهام، همانجا شروع به خطابه کردم و به عرشهی منبر نرفتم.
در وسط منبر سنگ بزرگی از سقف بر عرشهی منبر افتاد، که اگر طبق معمول در عرشهی منبر نشسته بودم، بدون تردید هلاک شده بودم.
نگارنده همهساله دههی مهدویه در اصفهان مرکز جهانی حضرت ولیعصر ارواحنا فداه انجام وظیفه میکنم. روز نیمهی شعبان 1425 ق به محضر آیة اللّه حاج سید مهدی امامی سدهی مشرف شدم.
از کرامات امام حسین علیهالسلام سخن به میان آمد، آیة اللّه امامی فرمودند: روزی آقای اسدی شیرازی در معیّت حاج آقای معاونیان اینجا آمدند، آقای اسدی گفت: من از کودکی عاشق زیارت امام حسین علیهالسلام بودم ولی قسمت نمیشد. چندین زمینهی تشرّف به مشهد مقدّس فراهم شد، ولی نرفتم و گفتم: باید
نخست به کربلا مشرّف بشوم.
هنوز دیپلم نگرفته بودم، عاشق دختر عمّهام شدم به عمّهام گفتم، او به حاجی گفت، حاجی گفت: او باید درس بخواند وقت این حرفها نیست.
روزی گروهی عازم مشهد بودند، اصرار کردند، قبول نکردم و گفتم: من باید اول به کربلا بروم.
روز بعد پشیمان شدم، به یکی از دوستان گفتم: بیا برویم کربلا. او پذیرفت، به آبادان رفتیم، به محضر آیة اللّه قائمی رسیدیم.
من قبلاً مدّتی با پدرم در آبادان بودم و لذا آیة اللّه قائمی مرا میشناخت. آیة اللّه قائمی مرا شناخت و فرمود: فلانی چه عجب؟ گفتم: عازم کربلا هستم. آیة اللّه قائمی تأمّلی کرد و ما را به نزد شخصی فرستاد، او گفت: نفری 500 تومان میشود. من و رفیقم نفری 200 تومان داشتیم.
من در آبادان عمّهای داشتم که آدرس منزلش را بلد نبودم، گشتیم تا پیدا کردیم. از دیدن ما خیلی خوشحال شد. گفتم: عمه جان! ما 1000 تومان پول نیاز داریم، بلافاصله داد. به پدرم تلفن کردم که حواله کند.
آن شخص ما را به کربلا رسانید و از لطف مولا هیچ مشکلی پیش نیامد.
به مولا عرض کردم: من به تنها آرزویم رسیدم اینک برای من مهم نیست که به وطنم برسم یا نه، دیگر مشکلاتم حل بشود یا نه.
پس از مدتی به زیارت همهی مشاهد مشرّفه رفتیم و با همان وسیله به آبادان برگشتیم. در آبادان به عمّه سر زدم و معلوم شد که پدرم 1000 تومان را حواله کرده و به دست عمّهام رسیده است.
حرکت کردیم و آمدیم به شیراز، به منزل رسیدیم. دیدم همه جا آزینبندی شده، دیگها روی بار نهاده شده.
به مادرم گفتم: شما میدانستید که من امشب برمیگردم، گفت: نه.
گفتم: پس این تشکیلات چیست؟ گفت: امشب شب عروسی توست. گفتم: منظورت چیست؟ گفت: چند روز پیش حاجی پدرت را دیده گفته: چرا نمیآیید عروستان را ببرید؟
ایشان گفته: من حاضرم، کی؟ گفته: همین هفته.
ما از ترس اینکه مبادا تغییر عقیده بدهد، همهی فامیل را دعوت کردیم،
عروس را دیشب آوردیم و به کسی نگفتیم که شما در مسافرت هستید.
در این مدّت کسی حال شما را نپرسید، مردها خیال کردند که شما در قسمت بانوان هستید و زنها خیال کردند که شما در قسمت آقایان هستید.
دیشب مراسم اطعام تمام شد و امشب شب زفاف است.
زود دو نفر از علما را دعوت کردیم، عقد را به صورت خصوصی خواندند.
آقای اسدی گفت: من در محضر امام حسین علیهالسلام چیزی در این رابطه نگفتم، از خاطرم میگذشت، ولی هرگز بر زبان نیاوردم.
به سنّ 40-45 سالگی رسیدم، مبتلا شدم به بیماری گوارشی، که همواره خون و چرک از من دفع میشد. به دکتر رفتم، دارو داد، شش ماه زیر نظر دکتر بودم، روزی دو ساعت به زحمت به مغازه میرفتم، بقیّه را بین اطاق و دستشویی بودم.
روزی به دکتر گفتم: آقای دکتر من شش ماه تمام است که زیر نظر شما هستم و هیچ بهبودی حاصل نکردم. دکتر عصبانی شد و گفت: شما به سرطان معده مبتلا هستید، این داروها فقط مسکّن است.
بسیار نگران شدم، ساک کوچکی برداشتم و به خانواده گفتم: در تهران کار واجبی دارم، گفتند: شما با این وضع نمیتوانید مسافرت کنید، گفتم: چاره نیست، باید بروم.
مستقیم به آبادان رفتم، پیش همان شخص رفتم، او مرا تا کربلا همراهی کرد و از لطف خدا هیچ مشکلی پیش نیامد.
من 17 روز در کربلا بودم، هر روز سه بار خود را تطهیر کرده به حرم مشرّف میشدم و عرض میکردم: آقا مرگ حق است، ولی من فعلاً آمادگی ندارم.
روز هفدهم حالم کاملاً طبیعی شد، روز هجدم به سایر حرمها مشرّف شدم و به شیراز بازگشتم و دیگر از آن کسالت هیچ نشانی نیست.
مرحوم حاج آقا قدرت لطیفی، سرپرست هیأت امنای مسجد مقدس جمکران نقل میکرد که در تهران واعظی بود به نام: «نظام رشتی» که منبر بسیار باحالی داشت، به هنگام روضهخوانی شور و شعف عجیبی ایجاد میکرد.
از او پرسیدم که این شور و حال را چگونه به دست آوردی؟
گفت: با کاروانی به زیارت عتبات عالیات رفتم، به هنگام بازگشت به ایران، پولی برای هدیه و سوغاتی نداشتم و نمیخواستم از کسی قرض کنم. به حرم مطهّر مشرّف شدم، در کنار ضریح به حضرت عرض کردم: مولا! من نوکر شما هستم، نوکر و ارباب گفتهاند، نوکر هر وقت گرفتار شود، به ارباب مراجعه میکند.
شب در عالم روءیا دیدم که حبیب بن مظاهر با جمعی از شهدا در محضر مقدّس امام حسین علیهالسلام نشستهاند و من پشت سر حبیب قرار داشتم.
امام حسین علیهالسلام به من فرمود:
نظام چه گفتی؟
من سخن خود را تکرار کردم، فرمود:
بلندتر بگو، همه بشنوند.
سپس فرمودند:
تو کی نوکر ما بودی؟ تو نوکر پول هستی، فلانی پنج ریال به تو میدهد، برایش روضهی مفصّل میخوانی، ولی بیبی مریم یک ریال به تو میدهد، آخر شب میروی، جلسهاش را سرسری برگزار میکنی!
سپس فرمود:
حالا که خود را به ما منتسب کردی، حبیب! برایش حوالهای بنویس.
حبیب نامهای نوشت و به دستم داد.
از خواب بیدار شدم، دیدم که نامه در دستم هست.
حوالهای بود به آدرس پشت خیمهگاه.
صبح رفتم به پشت خیمهگاه، سیّدی در کسوت روحانی نبود، ولی عمامه بر سر داشت، به استقبالم آمد و گفت: حوالهات را بده.
حواله را گرفت، بر دیدگانش نهاد و مرا با خودش به منزل برد. مقداری انگور آورد، خوردم، دو کیسه پول آورد، که در هر یکی پنجاه دینار عراقی بود.
گفت: یکی از کیسهها حوالهی امام حسین علیهالسلام میباشد، کیسهی دیگر را به خاطر اینکه مورد عنایت امام حسین علیهالسلام قرار گرفتهای، از خود افزودم.
پولها را گرفتم و به مسافرخانه آمدم، یک مرتبه گفتم: چرا فقط پول خواستم؟ به آن محل برگشتم و هر چه جستجو کردم، آن منزل را پیدا نکردم.
از آن روز هر وقت منبر میروم به پول توجّه نمیکنم، حتی پولی را که به من
میدهند، نمیشمارم.
این داستان در حدود 90 سال پیش اتّفاق افتاده است.
قبلاً خواهرش مبتلا شده و در طول 7 سال درگذشته بود.
ایشان با مشاهدهی آن آثار، احتمال داده بود که سرطان باشد و لذا از پزشک پرسیده بود که آیا این بیماری من «لوپوس» نمیباشد؟
او خیال کرده بود که بیمارش خود پزشک است و بیماریاش را میداند، گفته بود: آری.
لوپوس نوعی سرطان خون است که سرانجام منتهی به مرگ میشود و در آن لحظات آخر، همهی مویرگهای بدن پاره میشود، خون زیادی از طریق حلق دفع میشود و در کمتر از پنج دقیقه بیمار جان میسپارد.
پس از آگاهی بیمار از نوع بیماری خود، در کمتر از یک سال به آخر خط رسید، همهی موهای سرش ریخت، دیگر حاضر نبود کسی به عیادتش برود.
در تهران بستری شد و هر روز به پایان خط نزدیکتر میشد.
روز آخر شعبان بود، فرزندش عازم تبلیغ بود، آژانسی فرا خوانده، بار سفر بست و عازم تهران شد که از مادرش عیادت کرده، سپس برای تبلیغ به کرج برود.
در لحظهی حرکت یادم آمد که در منزل، تربت حضرت سیدالشهداء داریم، مقداری از آنرا در کاغذ پیچیده به ایشان تقدیم کردم و گفتم:
مادر حتماً باوضو باشد، شما نیز باوضو باشید، تخت مادر را به طرف قبله قرار دهید، به حضرت سیدالشهداء علیهالسلام توسّل کنید، در آن لحظاتی که حاضران در
اطاق بیمارستان حال گریه و تضرّع دارند، این کاغذ را باز کنید، به تلاوت سوره مبارکهی قدر مشغول شوید، تربت را در لیوان با آب ممزوج کرده، به ایشان بدهید و در تمام این مدّت تلاوت سوره قدر را ادامه دهید.
ایشان وقتی به اطاق بیمارستان میرسد که مادر به آخر خط رسیده، طشتی در برابرش بوده و خون از حلقومش به طشت سرازیر بوده است.
ایشان با توجّه به تجربهاش در مورد خالهاش متوجّه شده که کمتر از پنج دقیقه به ارتحال مادر مانده است.
با عجله کاغذ را پاره کرده، تربت را به گلوی مادر میریزد.
در همان لحظه خون قطع میشود، حال بیمار به سرعت بهبود مییابد و چند روز بعد از بیمارستان مرخّص میشود، موهای ریخته از نو رویش پیدا میکند و سلامتی خود را باز مییابد.
اینک در حدود 25 سال از آن واقعه میگذرد، ایشان امور منزل را شخصاً اداره میکند و هیچ نشانی از آن بیماری در وجودش احساس نمیشود.
این مورد از عنایات امام حسین علیهالسلام برای نگارنده و خانواده محسوس و ملموس بود و بیش از صدها مورد دیگر که از دیگران شنیده باشیم، در تعمیق اعتقاد به جایگاه رفیع سالار شهیدان موءثّرتر میباشد.
تربت امام حسین علیهالسلام به راستی اکسیر اعظم است.
حضور مرحوم آیة اللّه مصباح، حضرت حجة الاسلام و المسلمین آقای سید هادی، اخوی آیة اللّه سیستانی نقل کرد که در سفر قبل آقای مهدی منتخب (خواهرزادهاش) مرا به باغی که تازه خریده بود دعوت کرده بود. من مقداری مهر، تسبیح، تربت و آب فرات در جعبهای به عنوان کادو برایش بردم. آن جعبه را
به پیرمردی که باغبانش بود، دادم و گفتم: این جعبه مال آقای منتخب است، به اطاق بالا رفتم که جمعی دعوت شده بودند و در آنجا حضور داشتند.
در میان جمع یک نفر مریض سرطانی بود که همهی موهایش ریخته بود، ولی خودش نمیدانست که مبتلا به سرطان است.
به من گفت: حاج آقا من یک ویروسی دارم که مرا به این حال انداخته است، چندین بار به امام رضا علیهالسلام متوسل شدم ولی نتیجه نگرفتم، حتی در عالم روءیا به خدمتشان رسیدم، از من روی برگردانید، خوابم را نقل کردم، گفتند: وضع مناسبی نداری، سعی کردم که نسبت به نماز و روزه و دیگر عبادات تجدید نظر کنم تا حدی خودم را اصلاح کردم.
به دنبال صاحب نفسی بودم، گفتم: آقا مهدی خواهرزادهی آقا سید محمود است، شاید چیزی از داییاش داشته باشد، لذا به اینجا آمدم.
دیشب در عالم روءیا محضر امام رضا علیهالسلام رسیدم، پیرمردی در آنجا بود و جعبهای در دست داشت حضرت فرمود: شفای شما در این جعبه است. سپس خطاب به آن پیرمرد فرمود: ای خضر! از آن خاک شفا به او بده تا خود را شستشو کند.
آقای سید هادی میفرمود: من به او گفتم: آن جعبه الآن در همینجاست، آقا مهدی رفت از آن تربت و آب فرات آورد و به آن مریض داد.
مریض گفت: من باید جعبه را ببینم، پسرم رفت و جعبه را از عمهاش گرفت و آورد تا دید گفت: آری همین جعبه بود.
پس از مدتی آن شخص پسرم را دیده بود و گفته بود: مرا میشناسی؟ گفته بود: نه، گفته بود: من همان مریض هستم، به پدرت بگو که من کاملاً
خوب شدهام.
چند سال بعد به ایران آمدم، از حال او جویا شدم، گفتند: با سرطان مرد.
گفتم: چگونه ممکن است؟ گفتند: او وضع مالی بسیار خوبی داشت، ولی هر لحظه به دنبال ازدیاد ثروت بود.
چندین بار به حرم مشرف میشود و از حضرت ازدیاد ثروت طلب میکند و نتیجه نمیگیرد.
روزی در حرم به حضرت میگوید: حالا که به من اعتنا نمیکنی، من چیزی از شما نمیخواهم، اگر آن شفا نیز از سوی شما بوده، آن را هم نمیخواهم!!
شب در عالم روءیا به حرم میرود، از هر دری میخواهد وارد شود، در به رویش بسته میشود.
همان شب خونریزی میکند، بیماریاش عود میکند، به تهران میبرند و جنازهاش را میآورند.
از این تربت مقداری به مرحوم آیة اللّه حاج سید محمد هادی میلانی میرسد.
مرحوم آیة اللّه حاج سید محمدعلی روضاتی (138 - 1392 ش) روز جمعه 14/11/84 برابر چهارم محرم 1427 ق نقل فرمودند که در عهد زعامت مرحوم آیة اللّه میلانی (1313 - 1395 ق) به مشهد مقدس مشرف شده، به دلیل سابقهی دوستی با مرحوم سید محمد علی میلانی (متوفای 7 صفر 1432 ق) میهمان آیة اللّه میلانی میشود، در آنجا به شدت تب میکند، از آن مرجع بزرگوار میپرسد:
از آن تربت اصل هست؟ میفرماید: بلی، مقداری هست.
یک ذره از آن تربت به کام مرحوم روضاتی میریزد، در همان لحظه احساس
میکند که هیچ مشکلی ندارد، غسل زیارت کرده، به حرم مطهر مشرف میشود.
خانم شهربانو قنبرنژاد 46 ساله، از روستای ولدیان از توابع شهرستان خوی، در دهم دیماه 1376 ش مریض میشود، برای مداوا به شهرستان ارومیه میبرند و تحت نظر دکتر صرصرشاهی قرار میگیرد.
پس از تشخیص سرطان به دکتر داریوش روحی معرفی میشود تا در بیمارستان شهید مطهری تحت عمل جراحی قرار بگیرد.
بعد از عمل، حافظه و قدرت تکلّم را از دست میدهد، برای معالجه به بیمارستان دیگری منتقل میشود، ولی لاعلاج بودن این عارضه اعلام میشود.
او را به منزل عودت میدهند، تا ایام عزاداری محرم میرسد.
از دستهجات عزاداری التماس دعا میکنند و به آستان مقدس سالار شهیدان متوسل میشوند.
ساعت 3 بعدازظهر روز عاشورا مشمول عنایت حضرت قرار میگیرد و شفا مییابد.
چندین رأس گوسفند قربانی میکنند، اهالی شهر برای تبرک و کسب فیض به منزل ایشان میآیند.
باشد. روز عاشورا فرا رسید، دقیقاً هشت روز بود که چیزی نخورده بود.
پدر سجاد آن روز در خانهاش غذا پخته بود و اطعام داشت.
پدربزرگ سجاد، آقای مشهدی علی اکبر او را بغل کرد و گفت: من او را امروز پیش دکتری میبرم که همهی دکترهای عالم محتاج او هستند.
او را به یکی از دستهها برد و او را به دست آقای طباطبایی داد که رئیس دسته بود.
او بچه را گرفت و بالای اسبی که همراه دسته بود گذاشت و گفت: همهی اطبا از معالجهی این بچه ناتوان شدهاند، اینک به این درگاه پناه آورده است. سپس توسل میکند و بچه را به پدربزرگش تحویل میدهند.
به فاصلهی یک ساعت بچه به سخن آمده میگوید: من گرسنه هستم. یک بشقاب سیبزمینی سرخکرده که از احسان امام حسین علیهالسلام مانده بود، به او میدهند، همهاش را میخورد و به برکت امام حسین علیهالسلام شفا مییابد و از آن روز دیگر هیچ دارویی استفاده نمیکند.
او را به تهران میبرند، پزشک معالجش آزمایش مینویسد و نتیجهی آزمایش را با پروندهاش تطبیق میدهد و میگوید: این مسأله جز معجزه چیزی نیست. سپس برمیخیزد و بر پیشانی او بوسه میزند و التماس دعا میکند.
آقای بصیری مینویسد: سجاد از ارادتمندان خاص دستگاه امام حسین علیهالسلام
میباشد.(1)
خانم زهرا تقیزاده مدتها جهت معالجه به بیمارستان آرارات تهران مراجعه کرده و در آنجا بستری شده بود که پس از معاینهها و آزمایشهای فراوان تشخیص دادند که یک غدهی بدخیم سرطانی در ناحیهی سینهاش هست، پس از
1) 1. بصیری، کرامات و حکایات پندآموز، ص 52.
عمل جراحی تحت درمان شیمی درمانی قرار میدهند و نتیجه نمیگیرند، زیرا غدهی دیگری در ناحیهی کبد رشد کرده و موجب گردید که از دو پا فلج شود.
در ایام عاشورا به دامان اهلبیت علیهمالسلام توسل میکند، در نیمههای شب سیزدهم محرم سلامتی خودش را درمییابد.
دستههای سینهزنی و زنجیرزنی به دیدارش آمده به عزاداری میپردازند.(1)
روز جمعه 4/5/92 برابر 17 رمضان 1434 ق در کرمان، در منزل آیة اللّه شیخ الرئیس بودم، جوانی به نام آقای اصیلی با مادرش آمده بود، مادرش گفت: در خواب دیدم که بانویی در حسینیهی آقای شیخالرئیس میگوید: آنان که نمازشان را در اول وقت میخوانند کارشان درست است.
سپس از شرکت پسرش در مراسم عزاداری سخن گفت و در ادامه افزود:
این پسر من تصادف کرد، مرگ مغزی شد، به امام حسین علیهالسلام توسل کردم، با عنایت امام حسین علیهالسلام شفا یافت و هیچ اثر سوئی از آن ضربهی مغزی و مرگ
مغزی نمانده است.
در جوانی فلج شدم، به کلی از پا افتادم، پزشکان از معالجه عاجز شدند، در خانه نشسته همهاش به امام حسین علیهالسلام متوسّل بودم، کتاب «لمعات» مرحوم سعدی زمان و دیگر کتب نوحه را میخواندم و میگریستم، از این طریق شفا یافتم.
1) 2. - همان، ص 54.
پسر صاحب خانه دیده بود که چند سیّد آمدند و گفتند: ما آمدیم این مستأجر شما را شفا دهیم.
در کشورهای فرانسه، کانادا، آمریکا و انگلستان به مراکز درمانی فراوانی مراجعه میکند و نتیجهای نمیگیرد.
در سال 1381 ش پزشکان به او توصیه میکنند که دیگر به هیچ مرکز درمانی مراجعه نکند که هیچ فایدهای نخواهد داشت.
سید عباس مسلمان و شیعه است، ولی همسرش مسیحی و دکترای بیولوژیک دارد. بیمار به قصد استشفاء به عمره مشرّف میشود و نتیجهای
حاصل نمیشود. در بهمن ماه 1383 ش همراه خانواده به یکی از کشورهای خلیجفارس مسافرت میکند. دوستانش پیشنهاد میکنند که ماه محرم را در آنجا بماند و در مجالس امام حسین علیهالسلام شرکت کند.
روز هفتم محرّم در اثر گریهی فراوان حالش به هم میخورد، روز هشتم دوباره این اتّفاق رخ میدهد.
روز عاشورا چندین بار در اثر گریه و تضرّع از خود بیخود میشود.
از روحانی مجلس آقای حاج شیخ حبیب اللّه صادقی درخواست میکند که دعا یا ذکری برای او تعلیم کند، او نیز میگوید: 133 مرتبه بگو:
«یا کاشف الکرب عن وجه الحسین علیهالسلام ، اکشف کربی بحقّ أخیک الحسین علیهالسلام »
در شب یازدهم محرّم، ایشان 133 بار این ذکر را میخواند، حال عجیبی به او دست میدهد، در بین عزاداری که همه سر پا ایستادهاند و خطیب مجلس مصایب امام حسین علیهالسلام را میخواند، شخصیت بسیار نورانی وارد مجلس
میشود و به ایشان میفرماید: «بلند شو».
ایشان میگوید: یک طرف بدنم از کار افتاده و قدرت بلند شدن ندارم.
آنحضرت میفرماید: «به شانهام تکیه کن و بلند شو».
ایشان به شانهی حضرت تکیه میکند و بلند میشود و احساس میکند که بعد از هشت سال، بهبودی کامل یافته است.
این کرامت باهره در شب دوشنبه 11 محرم 1426 قمری برابر 3/12/83 شمسی، 21 فوریه 2005 میلادی اتّفاق افتاد.
پس از این کرامت امام حسین علیهالسلام ، همسر بیمار که مسیحی بود، به خدمت حجة الاسلام حاج شیخ حبیب اللّه صادقی میرسد، در مورد اسلام تحقیق میکند، او نیز داستان زهیر بن قین را تعریف میکند که عثمانی بود، با تشویق
همسرش به امام حسین علیهالسلام پیوست و روز عاشورا به شهادت رسید و داستان وهب، همسر و مادرش را نقل میکند که مسیحی بود و به شرف اسلام و شهادت نایل شد، سرانجام وی روز دوازدهم محرم رسماً به شرف اسلام مشرّف میشود.
این داستان در همان ایام از سوی دفتر حضرت آیة اللّه فاضل لنکرانی قدسسره به نقل از آقای صادقی چاپ و منتشر شد.
دکترها میگویند: از چند میلیون نفر، یک نفر به چنین بیماری مبتلا میشود، این بیماری هیچ درمانی ندارد، خود را به زحمت نیندازید، باید بسازید.
شب او را به حسینیه میبرند و روی زمین میخوابانند.
شخصی به نام سید حسین، علم امام حسین علیهالسلام از کربلا آورده بود، آن علم را به پدر دختر میدهد و میگوید:
امشب بچه را در این علم بپیچید.
این کار انجام میشود، شب امام حسین علیهالسلام به خواب بچه میآید و میفرماید: چرا خود را به علم پیچیدهای، تو که باکت نیست.
دختر بیدار میشود و میبیند سالم سالم شده است و هیچگونه مشکلی ندارد.
از سالها پیش داستان شفا یافتن حاج ماشاء اللّه خدا دادپور، به طریق
اعجازآمیز و اعجابانگیز را از دوستان کرمانی شنیده بودم تا در سال گذشته روز چهارشنبه 23/1/91 برابر 19 جمادیالاولی 1433 قمری که به مناسبت ایام شهادت حضرت فاطمه علیهاالسلام در کرمان بودم، در حضور حجة الاسلام والمسلمین آقای پاکزاد و میزبان محترم آقای مهدی ضرّابی، به منزل آقای حاج ماشاءاللّه رفتیم و داستان شفایافتن او را از زبان خودش شنیدیم.
این حادثه در روز پنجشنبه، 1/6/1335 شمسی برابر 16 محرم 1376 قمری، اتفاق افتاده و اینک آقای حاج ماشاء اللّه در 93 سالگی بسیار شاداب و سر حال از عنایات سالار شهیدان پس از گذشت نزدیک به شصت سال از آن بیماری حادّ و کمرشکن، زندگی سراسر امید و افتخارش را سپری میکند.
حاج ماشاء اللّه خدادادپور، مشهور به حاج ماشاءاللّه نجّار، که معجزه زنده امام حسین علیهالسلام است، داستان خود را به شرح زیر بیان کرد:
32 سال از عمرم میگذشت، در کارگاه نجاری خود مشغول کار بودم که احساس تهوّع شدیدی به من رخ داد، به مطبّ آقای دکتر میرحسین وکیلی رفتم، پس از معاینات، نارسایی و مشکل کلیه تشخیص داد و داروهایی تجویز کرد و دستور استراحت داد.
هر روز وضعم بدتر میشد، تمام بدنم ورم کرده بود، ادرار دفع نمیشد، از آب هم منع شده بودم، فقط گاهی لبهایم را تر میکردند.
دو سال تمام در منزل به پشت خوابیدم، هنگامی که مرا بلند کردند که به
بیمارستان ببرند، دیدند که موریانه تخت و تشک و قسمتی از پشتم را خورده بود که در اثر بیحس شدن بدنم متوجه نشده بودم.
در آن ایام دیالیز وجود نداشت، داروهای مختلفی را روی من آزمایش میکردند و هر روز دو بار بدنم را زیر برق میگذاشتند و آب بدنم را با سرنگ
میکشیدند.
پس از یک دوره درمان شش ماهه، بدون هیچ بهبودی مرخص شدم.
در منزل نیز هر روز وضعم بدتر شد تا به وساطت پزشک معالجم یک بار دیگر در بیمارستان بستری شدم.
پس از شش ماه مرخص شدم، حالم بدتر شد و یک بار دیگر در بیمارستان بستری شدم.
روزی آقای صمصام استاندار کرمان از بیمارستان دیدار کرد، حال بسیار وخیم مرا مشاهده کرد، به پزشک معالجم آقای دکتر هِرمان ابراشر که اهل آلمان بود، گفت:
این مریض را به خارج بفرستید، کل هزینهاش را من میپردازم. دکتر هرمان گفت: این مریض در هیچ جای دنیا قابل معالجه نیست. آنگاه جلو آمد، پلکهای چشمم را بالا زد و گفت: این مریض بیش از 24 ساعت زنده نیست، ولی سه تا فرزند دارد، اگر لطف کنید آنها را به پرورشگاه بدهید.
پس از اظهارنظر دکتر هرمان خانوادهام مرا به منزل بردند که لحظات آخر را در کنار من باشند.
برخی از آشنایان به من شراب کهنه تجویز میکردند، گفتم: به فرموده امام صادق علیهالسلام خداوند در حرام شفا قرار نداده است. اگر بمیرم لب به شراب نمیزنم. همهی دوستان برای من دعا میکردند، حتی در مساجد نیز برای شفای من دعا و تضرّع میکردند.
من از همه جا قطع امید کرده بودم، ولی ماه محرم بود و من چشم انتظار عنایت امام حسین علیهالسلام بودم. روز هشتم محرم بود، کبوتر سفیدی بر لب بام خانه
نشست.
گفتم: خدایا اگر این کبوتر قاصد امام حسین علیهالسلام است، بیاید به کنار تخت من، ناگاه کبوتر آمد و رفت زیر تخت من.
ساعتی بعد مادرم آمد، دستمالی در دست داشت، گفت: پسرم این دستمال به اشک بر امام حسین علیهالسلام آغشته است، آن را بر سینهام مالید.
من قدرت تکلّم نداشتم، با اشاره به مادرم فهمانیدم که من مهمان دارم. او رفت و برای کبوتر آب و دانه آورد، ولی کبوتر چیزی نخورد.
شب شانزدهم محرم (1376 ق) خیلی دلم شکست و گفتم: مولاجان، عاشورا گذشت و عنایتی به من نشد.
چشمهایم را روی هم نهادم، یک مرتبه در حال بیداری مکاشفه شد و دیدم:
سقف اطاق شکافته شد، آقای بزرگواری که یکپارچه نور بود، تشریففرما شد، روی صندلی چوبی که در کنار بسترم بود، نشست.
با یک زحمت طاقتفرسا از جای خود برخاستم، با یک دست بازوی حضرت را گرفتم و بازوی دیگرم را روی شانهی حضرت قرار دادم و مکرر میگفتم: بَه بَه، به صورت عالم نگاه کردن عبادت است و ایشان لبخند میزدند.
عرض کردم: شما کی هستید؟ فرمودند: شما چه کسی را صدا میزدید؟ گفتم: من آقا امام حسین علیهالسلام را.
فرمودند: من امام حسین علیهالسلام هستم، از من چه میخواهی؟ گفتم: شما میدانید که من چه میخواهم.
در همین حال یک بار دیگر سقف اطاق شکافته شد و دو دست قطع شده در داخل بشقابی در برابر حضرت حسین علیهالسلام قرار گرفت.
حضرت فرمودند: آنچه میخواستی ما به تو دادیم. سپس فرمودند: بلند شو برویم. پس دست مرا گرفتند و در آن حال مکاشفه به مسجد خواجه خضر کرمان رفتیم، مسجد پر از جمعیت بود، آنها نیز همه نور بودند. چون حضرت وارد شدند، همهی آنها به احترام حضرت از جای برخاستند.
یک مرتبه از آن حال بیرون آمدم و دیدم در اطاق هستم، بوی عطر و گلاب فضا را پُر کرده است. کبوتر نیز از زیر تخت بیرون آمده میخواند. دست به شکمم زدم، دیدم ورم رفع شده، کاملاً سالم هستم.
درب اطاق از بیرون بسته بود، در زدم مادرم آمد، در را باز کرد و مرا در بغل گرفت و گفت: اینجا چه خبر است؟ این همه بوی عطر و گلاب از کجا میآید؟ گفتم: آقا امام حسین علیهالسلام مرا شفا داد.
به حیاط منزل آمدم، پس از چهار سال برای اولین بار احساس کردم که محصور هستم، به دستشویی رفتم، مقدار زیادی چرک و خون از من دفع شد و بدنم کاملاً راحت شد.
صبح کسانی که به قصد دیدار و احیاناً تشییع جنازهام آمدند، دیدند که من کاملاً سالم هستم.
ظهر به مسجد جامع کرمان رفتم و در نماز جماعت مرحوم آیة اللّه صالحی شرکت کردم.
یکی از افرادی که در کنار من نشسته بود، گفت: این جوان چقدر شبیه حاج ماشاء اللّه نجار میباشد، دیگری گفت: بیچاره حاج ماشاء اللّه در بستر مرگ است، کارش تمام است. گفتم: من حاج ماشاء اللّه هستم، امام حسین علیهالسلام مرا شفا داده است. مردم جمع شدند که لباسهایم را تکهتکه کنند، آیة اللّه صالحی مانع شد.
دکتر وکیلی که چهار سال پزشک معالج من بود، مطلع شد، مرا به بیمارستان برد و آزمایش کامل از من گرفت، همه پزشکان تعجب کردند و دکتر هرمان به دکتر وکیلی گفت: برای این مریض چه دارویی تجویز کردی؟ به من بگو من نیز
در موارد مشابه از آن استفاده کنم.
دکتر وکیلی که سیّد بود، گفت: من جدّی دارم به نام امام حسین علیهالسلام ، جدّ من او را شفا داده است.
دکترها و پرستارها که دو دوره ششماهه در آن بیمارستان وضع مرا دیده بودند، شروع به گریه کردند.
دکتر هرمان پس از دیدن جواب آزمایشها گفت: این آقا از یک نوزاد تازه تولّد یافته سالمتر است.
یک سال بعد، شب تاسوعا امام حسین علیهالسلام را در خواب دیده، دستور روضهخوانی دادند، اینک بیش از نیم قرن است که در منزل آقای حاج ماشاء اللّه که به عزاخانه و شفاخانه شهرت یافته، مجلس عزا برپا میباشد، افراد زیادی در این شفاخانه شفا یافتهاند، یک جوان زرتشتی شفا گرفته، چندین بانو که سالها بچهدار نمیشدند، در این عزاخانه متوسل شده، بچهدار شدهاند. اطاقی که آقای حاج ماشاء اللّه در آن شفا گرفته، به حال خود باقی است آن صندلی چوبی که امام حسین علیهالسلام روی آن نشسته، در همان نقطه از اطاق قرار دارد.
داستان شفا گرفتن ایشان را همهی اهل کرمان میدانند، دوست دانشمندم آقای قاضیزاده مشروح شفا گرفتنش را در کتابی به نام: «کلید سعادت» از زبان خودش نقل کرده، اشعار شاعر متعهّد آقای سازگار را در این رابطه نقل کرده، سپس اشعار غلامرضا کپتان دیلمی متخلّص به «طوفان» را آورده که داستان آقای خدادادپور را در 180 بیت به نظم کشیده است.
در پایان، دستخط آیة اللّه شیخ عباس شیخ الرئیس را آورده که در سال 1335 شمسی در منزل آقای دکتر علی اکبر وکیلی یک دهه منبر میرفته، شبی آقای حاج ماشاء اللّه را برای شفا آورده بودند، مشاهده کرده و دکتر وکیلی به ایشان گفته: این
آقا ماشاء اللّه خدادادپور است که کلیههایش از کار افتاده و در آستانهی مرگ حتمی است، بعدها که شفا یافتهاش را مشاهده کرده، برایش باورناکردنی بود.
حاج ماشاءاللّه تاکنون بیش از یکصد منبر ساخته، به شهرهای مختلف در داخل و خارج فرستاده که در مساجد و تکایا بر فراز آن روضهی حضرت سیدالشهداء علیهالسلام خوانده شود.
شب سهشنبه 15/12/85 برابر 15 صفر 1428 قمری، واعظ توانا آقای محمودی بهبهانی بر فراز منبر نقل کرد که روزی یک خانم هندی، مبتلا به خوره، به مطب میرزا خلیل تهرانی میآید. میرزا خلیل از دیدن چهرهی او دچار ناراحتی میشود و به او میگوید: ببخشید من از معالجهی شما معذور هستم.
آن زن آهی میکشد و برمیخیزد.
مرحوم میرزا خلیل از ناراحتی او دچار ناراحتی میشود و از همراه او میپرسد: این خانم کیست؟
او میگوید: این خانم علویّه است، شوهرش نیز از سادات است. وی یکی از ثروتمندترین خانوادههای هند بود که همهی ثروتش را در راه امام حسین علیهالسلام خرج کرده، اینک چنین مبتلا شده است.
میرزا خلیل میگوید: من او را معالجه میکنم.
شش ماه تمام برای او معالجه میکند و کاملاً خوب میشود.
روزی در عالم روءیا به میرزا خلیل گفته میشود که فقط ده روز فرصت داری، هر کاری داری انجام بده.
او متوجه میشود که روءیای صادقه است، چند روز بعد مریض میشود، هر روز شدیدتر میشود و روز دهم به حال احتضار میافتد و جمعی از اقوامش جمع شده، فکر محلّ قبر میکنند.
مرحوم میرزا خلیل میبیند که دو نفر موکَّل به قبض روح او شدند، یک مرتبه کسی میآید و میگوید: دست نگهدارید. میپرسند: چرا؟. میگوید: امام حسین علیهالسلام فرمان داده است. آنها رها میکنند و میروند.
در این اثناء آن علویّه وارد میشود و میگوید: مژده، مژده، حاجی میماند.
میپرسند: از کجا؟ میگوید: به حرم امام حسین علیهالسلام مشرّف شدم، آنقدر گریه کردم که مطمئن شدم که حاجتم را گرفتم.
به منزل آمدم، استراحت کردم. امام حسین علیهالسلام را در عالم روءیا دیدم، فرمود: دخترم اجل او فرا رسیده است.
عرض کردم: من نمیدانم، فقط میدانم که او به من عمر دوباره داده است، شما نیز باید به او عمر دوباره عطا کنید.
آنگاه امام حسین علیهالسلام دستهای مبارکش را به سوی آسمان برافراشت و برای ایشان دعا کرد و خداوند اجابت فرمود.
پس از مدتی آنها محکوم به اعدام میشوند، ده چوبهی دار در آنجا نصب میشود و حکم اعدام ابلاغ میگردد.
اینها به مسئولین میگویند: ما جرمی نداریم جز اینکه رئیس دستهجات حسینی بودیم، حالا که قرار است ما اعدام بشویم، اجازه بدهید ما برای امام حسین علیهالسلام سیر گریه کنیم، سپس ما را اعدام کنید.
میگویند: مانعی ندارد.
این ده نفر که عاشق شیدای امام حسین علیهالسلام بودند و به این جرم اعدام میشدند، برای آخرین بار توسل و تضرع پرشوری انجام میدهند.
یک مرتبه قاصدی از راه میرسد و حکم آزادی آنها را از طرف پیشهوری میآورد.
اگر آنها این تقاضا را نکرده بودند، در نخستین ساعت اعدام شده بودند، ولی به برکت توسل و تضرع به سالار شهیدان، از مرگ حتمی نجات یافتند و آزاد شدند.
دو نفر از این افراد اهل باغمیشه و هممحلّی ما بودند، یکی به نام کربلایی
محمدعلی نعلبند و دیگری به نام کربلایی سید علی؛ من هر دو را میشناختم و مأنوس بودم و داستان فوق را از کربلایی محمدعلی نعلبند در مغازه مرحوم پدرم بارها شنیدم.
در لنگرود یک شخص سنّی یکی از شیعیان را به قتل رسانید، در دادگاه به قتل اعتراف کرد و محکوم به قصاص شد.
اقوام قاتل هر چه تلاش کردند که رضایت ولیّ مقتول را به دست آورند،
موفّق نشدند.
پدر قاتل به زندان رفته، به پسرش اعلام میکند که سه روز بعد اعدام خواهی شد. روز سوم چوبهی دار آماده میشود، خانوادههای قاتل و مقتول حاضر میشوند. قاتل را به جایگاه میآورند و ریسمان به دور گردنش میبندند. به پدر مقتول میگویند: بیا و حکم را اجرا کن.
پدر مقتول پیش آمده طناب را از گردن قاتل باز نموده او را آزاد میکند. در این حال قاتل به شدت گریه میکند و مردم کف میزنند.
وقتی سبب گریه را از قاتل میپرسند، میگوید: من به امام حسین علیهالسلام شیعیان متوسّل شدم و نذر کردم که اگر نجاتم دهد، شیعه بشوم.
وقتی طناب به گردنم انداختند، گفتم: حسین جان! چرا مرا قبول نکردی، چرا نومیدم نمودی؟
این توسل من در روح ولیّ مقتول تأثیر کرد و آزادم نمود.(1)
یک وقت برای عمویم شهید سید حسن شیرازی حکم اعدام صادر شد، تا
1) 1. بصیری، کرامات و حکایات پندآموز، ص 51.
کنار چوبهی دار بردند، طناب به گردنش آویختند، تا لحظهی آخر محکم و باصلابت ایستاده بود، هنگامی که شرطه شماره معکوس را میشمارد و میگوید: 3، 2، یک مرتبه هول مرگ او را میگیرد و در دلش متوسل میشود، شرطه پس از گفتن 3 و 2، دیگر یک را نمیگوید.
مرحوم شیرازی احساس میکند که سر و صدا شد، چشمهایش را باز میکند
و میبیند که سقف قسمت مرکز شرطه فرو ریخت و همه به دنبال آن حادثه رفتند او نیز طناب را از گردنش باز میکند و فرار میکند.
ایشان مورد دیگری را نیز نقل کردند که در صف اعدامیها بوده، یک یک میبردند و اعدام میکردند، پیش از آنکه نوبت به آن شخص برسد، سقف آن محل فرو میریزد، سر شرطهها مشغول میشود، او نیز فرار میکند.
صدیق ارجمندم حجة الاسلام والمسلمین آقای سید حسین شاهین از دوستش آقای خدادادپور اهل رشت نقل کرد که شخصی در مشهد مقدس تعهد میکند که نماز بخواند، در رشت مرگ مغزی میشود، فرشتهای میآید و مشغول قبض روح میشود، تا حدود کمر بدن سرد میشود، یک مرتبه میبیند که بانویی تشریففرما شد، پشت سرش بانویی دیگر، پشت سرشان یازده بزرگوار آمدند.
آن بانو خطاب به همراهان خود فرمود:
برای ایشان دعا کنید که برای فرزندم حسین عزاداری کرده است. سپس به آن فرشته امر میکنند که شما دیگر بروید و خطاب به آن شخص محتضر میفرماید:
تو دیگر خوب شدی، برو به دنبال زندگی و تعهّدت یادت نرود.
میپرسد: چه تعهّدی؟ میفرماید:
تعهد کردی که نماز بخوانی.
ایشان برمیخیزد و به آن بانو اصرار میکند که مرا نیز با خودتان ببرید.
صحنهای جلو چشمش ظاهر میشود که همسرش و دو بچهاش در کنارش گریه میکنند و او داد میزند که من نمیخواهم بمیرم.
شاعری در رثای امام حسین علیهالسلام این مصرع را میسراید:
«در زمین کرب و بلا چون فتاد گل بدنش»
برای مصرع دوم چیزی به ذهنش نمیرسد.
شب در عالم روءیا حضرت زهرا علیهاالسلام میفرماید:
چرا شعر خود را تمام نمیکنی؟
عرض میکند: پدر و مادرم به فدای شما، نتوانستم و ندانستم که چه بگویم؟
فرمود: بگو:
«حریر شعشعهی آفتاب شد کفنش»(1)
شخص متهم که مداح اهلبیت بود به فرد تهمتزننده گفت: اگر امام حسین علیهالسلام تا روز عاشورای امسال تو را رسوا نکند، من دیگر در این آستان خدمت نخواهم کرد.
آن شخص چند روز مانده به عاشورا با سه نفر زد و خورد میکند، مجروح میشود و روز عاشورا جان میسپارد.(2)
پس از دفن، همسرش سر خاکش میرود و میگوید: من میدانم تو خادم
حقیقی و نوکر راستین امام حسین بودی، من سی سال تو را خدمت کردم و هر شب منتظر بودم که از مجالس حسینی برگردی و پذیرایی کنم.
من قدرت تحمل فراق تو را ندارم، تو را به امام حسین علیهالسلام قسم میدهم که مرگ مرا از خدا بخواه.
به خانه برمیگردد، دراز میکشد و فوت میکند و آخرین ساعات همان روز دفن میشود.(1)
گفتم: خواب میدیدم، چرا بیدارم کردی؟
فردا خوابم را به آیة اللّه سید محمدعلی روحانی گفتم، فرمود: به زودی کربلا مشرف میشوی و همهی مشکلاتت حل میشود.
در آن ایام کربلا حدود یک میلیون هزینه داشت، به یک ماه نکشید که سفر عتبات درست شد، به کربلا مشرّف شدم و همهی مشکلات اقتصادیام به عنایت امام حسین علیهالسلام رفع شد.
1) 1. همان، ص 49.
گفت: خدا را شاهد میگیرم که حدود نیمه شب تمام کرد، به دکتر زنگ زدیم، گفت: شوک بدهید، هر چه شوک دادیم جواب نداد. دیگر خسته شدیم، آخرین بار که شوک دادیم چشمش را باز کرد.
اینک مادرم در آن سن بالا تنها به کربلا مشرف میشود، در آن گرما با آن مشکلات ماهها در آنجا میماند، به هنگام بازگشت نیز به سن و سالش نگاه میکنند و جریمهاش نمیکنند.
موبایل خود را خاموش کردم، مجالس عصر و شب را رفتم، در حدود نیمهشب به منزل برگشتم، تلفن منزل به صدا درآمد، گفتند: چرا موبایل خود را خاموش کردهای؟ گفتم: توی مجالس بودم و نمیتوانستم پاسخ دهم. گفتند: زود بیا بیمارستان.
رفتم، دیدم دکتر فوق تخصّص از تهران آمده برای بازدید از بیمارستان وضع همسرم را دیده، گفته: من او را عمل میکنم و قول میدهم که هم خودش سالم
بماند، همه بچهاش.
من امضا دادم و ایشان عمل کرد، عمل بدون هیچ مشکلی انجام شد، هم خانواده به سلامت از عمل بیرون آمد و هم بچه بدون هیچ عارضهای، حتی بدون نیاز به دستگاه.
یک شقّهی آن را در یخچال گذاشتند و بعد از عاشورا به من دادند، آوردیم قم، چندین ماه از آن استفاده کردیم، روزی خانمم گفت: مگر این چند تا گوسفند بود که چندین ماه از آن خوردهایم و هنوز هم هست؟ پس از چند روز تمام شد!
این چهار کرامت را آقای حاج محسن شیرازی روز پنجشنبه 11/7/92 شمسی در منزل آقای سید کاظم شاهوردی برای اینجانب نقل کرد که همهاش برای خودش اتفاق افتاده بود.
روز سهشنبه 23/4/83 برابر 24 جمادی الاولی 1425 ق در مجلس شام غریبان مرحوم حاج شیخ احمد خردمند، در بیت مرحوم آیة اللّه حاج سید محمد روحانی، خطیب توانا حضرت حجة الاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ اسداللّه جوانمرد بر فراز منبر فرمود:
شخصی به نام آقای مشرفی اهل یزد، رئیس مخابرات خوی شده بود. وی با اهل علم مأنوس بود.
روزی به ایشان اطّلاع میدهند که فلان سید روضهخوان فوت کرده است.
ایشان خیلی متأثّر میشود که دوستان یکی پس از دیگری فوت میکنند و من در یزد نیستم که در تشییع و مجالس ترحیم آنان شرکت کنم.
دو رکعت نماز میخواند و به روح آن سید هدیه میکند، شب او را در خواب میبیند، انگشتش را محکم میگیرد و از اوضاعش میپرسد.
او اصرار میکند که مرا رها کن، تا رها میکند به شوخی طعنه میزند و میرود. برخاسته وضو میگیرد و دو رکعت دیگر نماز میخواند و میخوابد. باز هم او را در خواب میبیند، انگشتش را محکم میگیرد و از وضعش میپرسد:
تا مرا دفن کردند، نکیر و منکر به سراغم آمدند، یکی گفت: اعتقاداتش درست است، دیگری گفت: در فروع دین فضولی کرده! با حربه به سویم حمله کردند، یک مرتبه اربابم امام حسین علیهالسلام ظاهر شد و فرمود: او به من مربوط است، رهایش
کنید. پس مرا رها کردند و رفتند.
از او میپرسند، میگوید: آنها میروند که سهم خودشان را بگیرند و بیایند، ولی من چون پسرم روضهخوان است، سهم من از طرف حضرت سیدالشهداء میرسد.
بعدها میبینند که او نیز همانند دیگران میرود و سهمیهاش را خودش میگیرد. علت را که میپرسند، میگوید: پسرم فوت کرد و سهمیهام قطع شد.
در نجف اشرف سید روضهخوانی بود به نام «میرزا هادی» که در مجالس او صدای گریه و شیون طنینانداز میشد و افرادی پای روضهاش غش میکردند.
در اواخر عمر صدایش گرفت و از این رخداد خیلی ناراحت بود. روزی پای منبرش بودم، گفت: دیشب جدّهام حضرت زهرا علیهاالسلام را خواب دیدم، گلهمند شدم، فرمود: تو که نیاز به صدا نداری، ما بهتر از آن قدرت بیان به تو دادهایم.
من به دقت به چهره حضرت نگاه میکردم، فرمود: چرا تند نگاه میکنی؟
گفتم: مگر مادر سادات نیستی؟!
فرمود: خیال کردم میخواهی جای سیلی را ببینی، که الآن هم اثر سیلی بر صورتم باقی است.
«الا لعنة اللّه علی القوم الظالمین»(1)
1) 1. بصیری، کرامات و حکایات، ص 32.
صحیحین» به پدرش میگوید: آیا به جز تألیف، انتظار دیگری از من دارید؟ او در پاسخ میگوید: تا منبر نرفته، «السلام علیک یا اباعبداللّه» نگفته باشی، من تو را نوکر امام حسین علیهالسلام نخواهم دانست. زیرا من پدرم را که مداح اهلبیت علیهمالسلام بود در خواب دیدم و گفتم: آیا آن همه روضه که خواندی، به دردتان خورد؟ گفت: آری، چه جور هم.(1)
رفتم، نهار خوردم و خوابیدم، در عالم روءیا محضر مقدّس حضرت زهرا علیهاالسلام رسیدم، فرمودند:
چرا به مجالس نرفتی؟!
عرض کردم: بیبی جان! سینهام خسته است. فرمودند:
ما سینهی خسته میخواهیم.
برخیز و برو، که گریهکنهای فرزندم آمدهاند و نشستهاند و منتظر روضهخوان هستند.
در خدمت مرحوم وحدت و مرحوم سید رضا آل محمد به خدمت مرحوم ناظم آقا رسیدیم، ایشان نقل کرد که به پرستات مبتلا شدم، گفتند: باید عمل شود، گفتم: پس امام حسین علیهالسلام چه کاره است؟
رفتم متوسّل شدم و به عنایت ارباب رفع شد و نیازی به عمل و درمان پیدا نکردم.
1) 2. همان، ص 153.
جمعه 6/11/85 برابر ششم محرم الحرام 1428 قمری در اصفهان بر فراز منبر گفت:
خطیب توانای جهان عرب آقای شیخ حمید مهاجر سه سال تمام در بغداد زندانی بود، شب تاسوعا از او میخواهند که برای زندانیها روضه بخواند، قبول نمیکند و میگوید:
سه سال است که امام حسین علیهالسلام از ما یاد نکرده است. هر چه اصرار میکنند، قبول نمیکند.
شب در عالم روءیا مرحوم شیخ عبدالزّهرا را میبیند که یک دیس غذا آورده و
میگوید: امام حسین علیهالسلام این غذا را برای تو فرستاده است.
ایشان از خوردن غذا امتناع میکند و میگوید: من قهر هستم، مگر اینکه خود حضرت تشریف بیاورند.
آنگاه امام حسین علیهالسلام شخصاً تشریففرما میشوند و آن غذا را لقمه لقمه به ایشان محبت میکنند و میفرمایند: سه روز دیگر آزاد میشوید.
سه روز بعد اسامی هفده تن از طلاب نجف اشرف را که در زندان بودند، صدا میکنند و میگویند که همگی آزاد هستید. مینیبوس آماده است شما را به نجف میبرد و در مقابل حرم پیاده میکند.
چند شب قبل آیة اللّه وحید خراسانی اینجا تشریف داشتند، فرمودند:
من درس مرحوم آیة اللّه سید عبدالهادی شیرازی میرفتم، یک روز سر درس خبر آوردند که برادر خانمشان مرحوم سید جعفر شیرازی وفات کرد.
ایشان فرمودند: حالا که ایشان وفات کردهاند بگویم:
شبی که شب اول محرم بود، در عالم روءیا دیدم که در اطاق خود هستم، دو نفر
ملک وارد شدند، دو تا صندلی نهادند، آنگاه حضرت امام حسین علیهالسلام و حضرت قمربنیهاشم علیهالسلام تشریففرما شدند و بر فراز صندلی نشستند.
در دست حضرت ابوالفضل علیهالسلام لیست خطبا بود، امام حسین علیهالسلام نام یکی از خطبا را بردند و فرمودند: نام او را خط بزن و نام آقای سید جعفر را به جای ایشان بنویس.
آنگاه تشریف بردند و ملکها آمدند و صندلیها را بردند.
صبح که آقای سید جعفر آمد، پرسیدم: روضهخوان شدهای گفت: نه.
داستان را نقل کردم، خیلی گریه کرد و گفت: دیشب که از حرم برمیگشتم به یاد این حدیث شریف افتادم که: «من بکی أو أبکی أو تباکی وجبت له الجنّة»؛ یعنی هر کس گریه کند، یا بگریاند، یا خود را وادار به گریه کند، بهشت برای او واجب میشود.
با خود گفتم من اهل گریه هستم، ولی دیگران را نمیگریانم، به نظرم رسید کتاب مقتلی تهیّه کنم و در طول این دهه برای اعضای خانوادهام مقتل بخوانم.
چون در خانه نداشتم، به تعدادی از دوستان سر زدم، آنها نیز نداشتند، تا یکی از آنها گفت: من «جلاء العیون» مجلسی را دارم که در آن مقتل هست. آن را برای مدت دَه شب امانت گرفتم و آوردم، به خانواده گفتم: من از امشب به مدت دَه شب برای شما روضه میخوانم، آنها خوشحال شدند، برای همسرم و دو دخترم که خردسال بودند روضه خواندم.
آن روضهخوانی که حضرت فرمودند نامش را خط بزنند، همان شب تصمیم گرفته بود که دیگر روضه نخواند.
به هرند میرود، یک هفته در هرند میماند، پس از یک هفته منبر میرود، خطبه میخواند و میگوید: صلوات بفرستید.
مردم صلوات میفرستند و منتظر میمانند که سخنرانیاش را آغاز کند، ولی او ساکت میماند. میبینند که روی منبر جان به جان آفرین تسلیم کرده است.
دکتر میآورند، میگوید: خیلی وقت است که تمام کرده است.
بعدها ایشان را خواب میبینند، میپرسند: چه شد؟ میگوید: تا خطبه را خواندم، خمسهی طیبه تشریف آوردند و فرمودند:
آمدیم که شما را ببریم.
مردم صلوات میفرستند و به سوی در نگاه میکنند و چیزی نمیبینند، یک مرتبه میبینند که مرحوم خورشیدی از روی منبر افتاد و تمام کرد. به عبارت صحیحتر تمام کرد و افتاد.
جالب اینکه ظهر همان روز در مدرسهی امام رضا علیهالسلام با ایشان دیدار داشتم، مثل همیشه تبسّم بر لب داشت و هیچ عارضهای نداشت.
مرحوم آیة اللّه حاج شیخ محمدرضا مهدوی دامغانی نیز شب شهادت امام صادق علیهالسلام بر فراز منبر تمام کرد.
مرحوم خندقآبادی نیز شب 21 رمضان در تهران بر فراز منبر تمام کرد.
مرحوم حاج میرزا علی اصغر قناد نیز در تبریز عصر تاسوعا بر فراز منبر تمام کرد.
اینها عنایت خاصّ حضرت سیدالشهداء علیهالسلام به عالمان، واعظان و ذاکران
اهلبیت علیهمالسلام میباشد که چنین مرگ مبارکی به ندرت پیدا میشود و به هر کسی
نصیب نمیشود.
روز شنبه 4/8/92 برابر 20 ذیحجّة الحرام 1434 ق. حضرت حجة الاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ عباس شیخالرئیس در مورد جدّ خود حاج آخوند ملاّ حسینعلی نقل کرد که سالیان دراز در روستای «زنگیآباد» از توابع کرمان منبر میرفت، در اثر کهولت سن و افتادن دندانهایش، اهالی روستا یک واعظ جوان خوشصدا را دعوت میکنند، او نیز شب اول ماه محرّم یک منبر جالب با صدای خوش و لحن دلپذیر ارایه میدهد، فردا مریض میشود و تا آخر دهه در بستر بیماری میافتد و مجلس را آقای ملاحسینعلی اداره میکند.
مرحوم ملا حسینعلی از شب دوم تا شب عاشورا وقتی به منبر میرود، خطبه میخواند، چند تا مسأله میگوید، آیات و احادیث میخواند، مرثیه میخواند، باز خطبهای خوانده، مسئلهای گفته، آیات و احادیث و مرثیهی مجدّد خوانده، منبر را به پایان میرساند.
روز عاشورا که مجالس پایان میپذیرد، اهالی روستا پولی جمع کرده، به ایشان تقدیم میکنند، ایشان آنرا دقیقاً نصف میکند، نصفش را برمیدارد و نصف دیگر را به آن روحانی جوان میدهند.
اهالی روستا میگویند: او که منبر نرفته، مرحوم ملا حسینعلی میفرماید: من هر شب دو منبر رفتهام، منبر اول را به نیت خودم و منبر دوم را به نیابت از طرف ایشان رفتهام و لذا نصف این پول به ایشان اختصاص دارد.
وی عملاً اخلاص خود را در نوکری سالار شهیدان به اثبات میرساند و
اشتباه اهالی روستا را در تصمیم خود برای آوردن رقیب برای ایشان آشکار میسازد.
مرحوم آیة اللّه حاج سید محمد کاظم قزوینی، از یک پزشک عراقی مقیم کربلا نقل فرمود که در کربلا مطب داشت، و مطبّ او متّصل به خانهاش بود و راه ورود منزلش از داخل مطب بود.
او همه ساله معجونی درست میکرد و آن را به سرِ عزاداران میزد تا در بهبودی جراحتشان موءثّر باشد.
یک سال در ایّام عاشورا به شدّت مریض میشود و در منزل بستری میشود.
روز عاشورا به یکی از دوستانش تلفن میکند که این معجون را او ببرد و بر سر عزاداران بمالد.
به همسرش میگوید که در مطب یک ظرف پنج لیتری هست، آن را به آن شخص بدهد.
آن شخص میآید و آن معجون را میگیرد و بر سر عزاداران میمالد.
طرف عصر تا حدّی بهبودی حاصل میکند و با تکیه به عصا به سوی حرم حضرت سیّدالشّهدا علیهالسلام عزیمت میکند.
وقتی از مطب عبور میکند، میبیند که آن معجون بر سر جایش هست.
از همسرش میپرسد: مگر این ظرف را به آن شخص ندادی؟ میگوید: چرا؟ میگوید: این ظرف که سرِ جایش هست.
همسرش میگوید: آن ظرف که در این طاقچه بود من به او دادم.
یک مرتبه فریاد میکشد: ای وای! آن تیزاب بود.
از شدّت ناراحتی زانوهایش سست میشود و روی زمین مینشیند، به دوستش تلفن میزند و با ترس و لرز از او میپرسد: آن معجون را چه کردی؟ میگوید: طبق روال بر سر عزاداران مالیدم، میپرسد: نتیجه را چگونه دیدی؟ میگوید: بسیار خوب و سریع بود و بهتر از سالهای قبل!!
در ایام اقامت مرجع اعلای تشیّع، مرحوم آیة اللّه حاج آقا حسین طباطبایی بروجردی قدسسره (1292 - 1380 قمری) در بروجرد، به بیماری شدید چشم مبتلا میشود، روز عاشورا هیئت عزاداری امام حسین علیهالسلام در حال حرکت بوده، مرحوم آیة اللّه بروجردی از پیشانی یکی از عزاداران که گل مالیده بود، مقدرای گِل برمیدارد و به دیدگان خود میمالد، در همان لحظه درد چشمش رفع میشود، تا آخر عمر هرگز به درد چشم مبتلا نشدند، حتی به عینک هم نیاز پیدا نکردند.
شخصی به نام حیرتی در محلهی امامزاده شهرستان خوی زندگی میکرد، ازدواج نمود، تا ده سال صاحب فرزند نشد، اختلاف خانوادگی پیش آمد و تا مرز طلاق رسید.
روز عاشورا هیئت حضرت رقیه طبق معمول سنواتی به مسجد جامع آمدند، مشاهده کردند که خانمی روی پلههای مسجد دراز کشیده و با حالت گریه میگوید: باید اهل هیئت از روی من عبور کنند.
سرانجام او را راضی میکنند که روسریاش را روی پله پهن کند و اهل هیئت از روی آن عبور کنند.
سال دیگر روز عاشورا بچهای را به دست مداح میدهند، او خیال میکند که مریض است، شروع میکند به دعا برای شفای بچه، مادر کودک میگوید:
این بچه مریض نیست، این ثمره توسل سال گذشته من است، الآن آوردهام که این هیئت نام او را «رقیّه» بگذارد.(1)
1) 1. بصیری، کرامات و حکایات عبرتآموز، ص 49.
و گفت: مادرم مریض است، آمدم از غذای امام حسین علیهالسلام برایش ببرم، گفتیم: تمام شده، گفت: امکان ندارد، باید من برای مادرم غذا ببرم. در این اثناء کودکی بیرون آمد که غذا گرفته بود و نخورده بود.
به او گفت که این غذا را به من بفروش، گفت: نمیفروشم. گفت: من این غذا را به صد هزار تومان میخرم، گفت: نمیفروشم، قیمت را بالا برد، به دویست هزار تومان، به سیصد هزار تومان، به پانصد هزار تومان، گفت: نمیفروشم.
گفت: من این غذا را به یک میلیون تومان میخرم.
صدای بچه به گریه بلند شد، پرسید: چه شد؟ گفت: مادرم مریض است، باید عمل شود، دکتر گفته: یک میلیون هزینهی عمل میباشد و ما نداشتیم، من به مادرم گفتم: من امشب به مجلس امام حسین علیهالسلام میروم و هزینهی عمل تو را از امام حسین علیهالسلام میگیرم.
آن شخص یک میلیون داد و غذا را از او گرفت و به این طریق مشکل هر دو
حل شد.
در ایام اقامت اینجانب در استانبول (1354 - 1359 شمسی) در چهل مسیر، کشتی به جای اتوبوس کار میکرد و مسافران را بین بخش اروپایی و آسیایی استانبول جا به جا میکرد.
این کشتیها سهطبقه بودند و در هر مسیر سه هزار نفر حمل میکردند.
روزی مرحوم پدرم به استانبول آمده بود، روز یک شنبه که مسجد ما تعطیل بود، خواستیم ایشان را به جزیرههای دریای مرمره ببریم.
در میان دریای مرمره، پنج جزیره مسکونی بود که در میان آنها کشتی کار میکرد. پدرم، مادرم و اعضای خانواده را برداشتیم، سوار کشتی شدیم، یک ساعت و نیم از استانبول تا یالووا راه بود، بین دو جزیره هیبهلی و بیوکآدا دریا طوفانی شد، طبقهی زیرین کشتی پر از آب شد و مسافرین آن قسمت به دو طبقهی وسط و فوقانی آمدند. شدّت طوفان در حدّی بود که کشتی در میان امواج دریا به چپ و راست کج میشد و نزدیک بود که وارونه شود.
من بدون توجه به اینکه غالب مسافران از اهل سنّت هستند، یک مرتبه فریاد زدم: «یا حسین»!
دیگر مسافران نیز به خیال اینکه این دعای نجات از طوفان است، همه
یکصدا فریاد زدند: «یاحسین!»
یک مرتبه دریا آرام شد و طوفان قطع شد، مسافران دور مرا گرفتند و گفتند: این چه ذکری بود؟ به ما نیز یاد بده! گفتم: پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرموده که: امام حسین مشعل هدایت و کشتی نجات است. شما نیز هر وقت گرفتار شدید، به این کشتی نجات چنگ بزنید.
آقای سجّاد بصیری از جوانان متدیّن اصفهان، روز پنجشنبه 4/7/92 تلفنی گفت:
پس از ازدواج به مدّت سه سال صاحب فرزند نشدیم، پس از معاینات و آزمایشات فراوان معلوم شد که عیب از من است و هرگز صاحب اولاد نخواهم شد.
به عتبات عالیات مشرّف شدیم، شب جمعهای در حرم امام حسین علیهالسلام به آنحضرت متوسّل شدم و عرضه داشتم: اگر به من دختری عنایت کنید او را به کنیزی حضرت رقیه علیهاالسلام مفتخرش میکنم و اگر پسر عنایت کنید، به غلامی حضرت علیاکبر و حضرت علیاصغر مفتخرش میسازم.
در آن گیر و دار و شلوغی حرم احساس کردم که زیر پایم چیزی افتاده است، به زحمت آن را از زیر پایم برداشتم، دیدم لباس نوزاد است، همانجا متوجه شدم که به حاجت خود رسیدهام.
همان سال خداوند دختری به ما عنایت فرمود که نامش را رقیّه نهادیم.
حجة الاسلام والمسلمین آقای سید کاظم شاهرودی، روز پنجشنبه 4/7/92 شمسی نقل فرمود که پیرمردی در نجف اشرف بود به نام شیخ صادق قاموسی.
شبی پدرش را خواب دید، گفت: پسرم کارهایت را جمع و جور کن که اجلت فرا رسیده است.
وی اعتنا نکرد، تا بار دوم به خوابش آمد و همان جمله را گفت، باز هم اعتنا نکرد.
بار سوم گفت: پسرم فلان روز خواهی مرد.
شیخ صادق احساس کرد که مسأله جدّی است، همسایهای داشت روضهخوان، به نام: شیخ عباس شیبانی.
روز موعود فرا رسید. بعد از نماز صبح همسایهاش را دعوت کرد و گفت: برای من روضهای بخوان. بعد برایش صبحانه آورد و بعد از صبحانه تقاضای روضه مجدد کرد. پس از روضه، چای و میوه آورد، باز هم تقاضای روضه کرد. تا ظهر شد، گفت: همینجا نماز بخوان، بعد از نماز نهار آورد و تقاضای روضه کرد.
تا نیمهی شب او را در منزل نگه داشت و مرتّب از او تقاضا کرد که برایش روضه بخواند.
نیمههای شب آقای شیبانی رفت و آقای قاموسی خوابید. پدرش را در عالم روءیا دید، گفت: پسرم به برکت روضهای که امروز برای حضرت سیدالشهدا برپا کردی، خداوند سی سال دیگر به تو عمر داد.
آقای شاهرودی این داستان را به دو طریق نقل کرد:
حضرت حجة الاسلام والمسلمین آقای سید ریاض حکیم.
آقای سید فاضل زُوَین
شیخ صادق قاموسی سی سال دیگر عمر کرد، به ایران آمد، در قم فوت کرد و
در قبرستان شیخان به خاک سپرده شد.
خطیب توانا و مقتلخوان شهیر، مرحوم شیخ عبدالزهراء کعبی، که نامش «عبدالزهراء» بود، در روز میلاد مسعود حضرت زهراء متولّد شد و در شب شهادت حضرت زهرا علیهاالسلام در سال 1394 قمری وفات کرد.
ایشان در عراق، خلیج و دیگر کشورهای عربی منبر میرفت، روز عاشورا در دستهی عزادرای طُوَیرِج شرکت میکرد و مقتل میخواند.
پس از گذشت چهل سال هنوز نوارهای مقتلخوانیاش روزهای عاشورا و اربعین از رادیو و تلویزیون کشورهای عربی پخش میشود.
صدیق ارجمند حضرت حجة الاسلام والمسلمین اقای سید کاظم شاهرودی، روز پنجشنبه 4/7/92 شمسی فرمودند:
من در حدود 25 سال پیش از اهالی کربلا شنیدم که مرحوم کعبی دختری داشت که همواره به پدرش میگفت: شما یک عمر برای امام حسین علیهالسلام نوکری کردی، حتماً عنایاتی شده است، از آن عنایات برای من بگو، ایشان تحاشی میکرد و چیزی نمیگفت.
روزی این دختر چارهای اندیشید، عبا و عمامهی پدر را در جایی مخفی کرد. مرحوم کعبی وقت منبر شد، دنبال لباس گشت و پیدا نکرد، از دخترش پرسید: لباسهای من چه شده؟ گفت: لباس بیلباس. گفت: منبر دارم، دیر شده است.
دختر گفت: چیزی از عنایات امام حسین علیهالسلام را بگو، تا جای لباسها را بگویم.
گفت: الآن دیر شده، وقتی برگشتم میگویم.
گفت: قول میدهی؟ پاسخ داد: بله قول میدهم.
دختر لباسهای بابا را به او داد، به منبرش رفت و برگشت. دختر گفت: بابا قول دادی.
مرحوم کعبی گفت:
من در مجالس عزاداری، هنگامی که مصیبت میخوانم، از پشت منبر نالهی جانسوزی میشنوم که فریاد میکشد:
«ولدی یا حسین! ولدی یا حسین»!
روز سوم شعبان بود، آیة اللّه محلاتی رانندهاش را فرستاد، ما را به زیارت شاهچراغ، علاء الدین حسین و علی ابن حمزه برد.
استاد ثقفی چهار پسر داشت و خداوند دختری عنایت فرموده بود که حدوداً دو ساله بود و مورد علاقهی خاص پدر و مادر بود.
منزل ایشان در طبقهی پنجم بود و این دختر در بالکن منزل مشغول بازی بوده، از معجر جلو بالکن بالا میرود و از آن ارتفاع بلند (حدود 15 متر) به روی زمین میافتد.
همسایهها میبینند و او را برداشته و به بیمارستان میبرند، پس از معاینه میگویند: هیچ آسیبی ندیده است، ولی چون احتمال ضربه مغزی هست، باید چند ساعت تحت مراقبت باشد. پس از مراقبت ویژه مرخّص شد و با عنایت امام حسین علیهالسلام هیچ آسیبی به او نرسید.
پودر میشود.
از گلوی بچه در اثر شدت ضربه خون میآید، کمرش به درد میآید، ولی از عنایت امام حسین علیهالسلام هیچ آسیبی به او نمیرسد.
چون اسب دوستش قوی بود، طلا و وسایل خود را بر اسب او میبندد، به هنگام عبور از رود ارس، رفیقش عبور میکند، ولی چون اسب او ناتوان بوده، آب آنها را با خودش میبرد.
در این حال به رفیقش میگوید: که وسایل مرا به پدرم بده.
رفیقش داستان را به پدرش نقل میکند و آنها برایش مجلس ترحیم برگزار میکنند.
او در وسط ارس به سوی کربلا روی آورده، عرض میکند: مولاجان! آقای میرهادی را برای نجات من بفرست، من از دو رأس گوسفندی که دارم، هر کدام را بخواهد به او تقدیم میکنم.
یک لحظه آقای میرهادی جلو چشمش مجسّم میشود، او را نجات میدهد و ناپدید میشود.
در میان راه یکی از همسایگان او را میبیند و به مجلس ترحیم وارد شده خبر میدهد که او زنده است، جمعی به استقبالش میشتابند و او را به خانهاش
میآورند.
در این میان آقای میرهادی میآید و میگوید: نذری مرا بده، میگوید: هر کدام را میخواهی انتخاب کن. او نیز یکی از گوسفندان را انتخاب میکند و به شانزده ریال میفروشد، دو ریال آن را خودش برمیدارد، دو ریالش را برای خرید نان به سگهای محلّهی امامزاده جدا میکند و دوازده ریالش را در میان
فقرای محل تقسیم میکند.(1)
روز پنجشنبه 27 ذیقعدةالحرام 1434 برابر 11/7/92 شمسی، حضرت حجة الاسلام والمسلمین آقای سید کاظم شاهرودی از پدر بزرگوارشان آیة اللّه حاج سید محمد شاهرودی، از مراجع بزرگوار تقلید، نقل کرد که در گذشته هنگامی که در نجف اشرف وبا شیوع پیدا میکرد، مردم مقابل درب خانهشان را جارو میکردند، حصیر میانداختند و روضه برگزار میکردند و وبا کاملاً رفع میشد و احدی به وبا مبتلا نمیشد.
آیة اللّه سید صادق شیرازی فرمودند: اطراف حرم امام حسین علیهالسلام مقبرههایی هست که زیر همهی آنها خالی است.
این سرداب محل دفن علما و صلحا بود، راه ورود به این سرداب همواره با یک سنگ بزرگ مسدود میشد، هنگامی که جنازهای میآوردند، شخصی به نام
حاج عبدالرّضا، مشهور به: «دفّان» جنازه را به پایین میبرد، آن را رو به قبله، بر روی پهلوی راستش قرار میداد و صورتش را روی خاک میگذاشت و یک عدد آجر به پشت میّت تکیه میداد که برنگردد.
اگر میّت زن بود، یک نفر از محارم او نیز همراه حاج عبدالرّضا میرفت، که آن محرم صورت میّت را بر روی خاک بگذارد.
این کار معمولاً پنج دقیقه طول میکشید.
روزی یک خانمی از روستاهای اطراف را برای دفن آوردند، تنها محرم او پسر 22 سالهاش بود که آشنایانش گفتند: او هنوز جوان است، اگر پایین برود،
1) 1. بصیری، کرامات و حکایات پندآموز، ص 133.
احتمالاً دچار وحشت میشود، شما خودتان جنازه را ببرید.
آقای حاج عبدالرّضا جنازه را برد،به جای پنج دقیقه ده بیست دقیقه طول کشید، همه نگران شدند، فانوسی برداشته به سرداب رفتند و آمدند، گفتند که حاج عبدالرضا بیهوش افتاده است.
دو نفر رفتند و حاج عبدالرضا را بیرون آوردند، به صورتش آب پاشیدند تا به هوش آمد.
به مجرد اینکه به هوش آمد، گفت: آن پسر کجاست؟ پسر متوفّی آمد و گفت: من اینجا هستم.
پرسید: مادر شما چه کاره بود؟ گفت: خانهدار.
پرسید: با امام حسین علیهالسلام چه رابطهای داشت؟ گفت: به روضه میرفت و گریه میکرد.
پرسید: غیر از این؟ گفت: هیچ.
پرسید: آیا مجلس عزاداری برگزار میکرد؟ گفت: نه؛ چنین امکاناتی نداشتیم.
گفتند: داستان چیست؟
گفت: همانند هر میّت دیگر او را به محل دفن بردم، خواستم صورتش را باز کنم و روی خاک بگذارم، چون نامحرم بود، کفن را از زیر صورتش کشیدم و مواظب بودم که چهرهاش آشکار نشود.
در این اثناء دیدم که نوری از زیر ضریح مطهّر آشکار شد و به سوی این متوفّی آمد.
گویی خورشید از آنجا طلوع کرد. من با دیدن آن نور از هوش رفتم.
پسر متوفی گفت: مادرم با امام حسین علیهالسلام عهد کرده بود که درآمد روزهای پنجشنبهاش را در راه امام حسین علیهالسلام خرج کند.
روز پنجشنبه شیر گاو را میدوشید، نگه میداشت، به زائران پیاده میداد.
تخم مرغ، خرما و هر چیزی که روز پنجشنبه به دست ما میرسید، به زائران
میدادیم. حتی اگر به آن نیاز داشتیم، از همسایه قرض میکردیم و به آن دست نمیزدیم.
آنگاه آیة اللّه شیرازی نکته جالبی را اشاره کردند و آن نکته این بود که: در این سرداب، صدها نفر مدفون هستند، یکی دیروز، یکی دو روز پیش، یکی یک ماه پیش، یکی یک سال پیش، دیگری ده سال پیش در آنجا نهاده شده است.
با توجه به اینکه روی جنازهها خاک ریخته نمیشد، وقتی راه ورودی باز میشد، میبایست بوی تعفّن همه جا را فرا بگیرد، ولی هرگز بوی تعفّنی احساس نمیشد.
محدث نوری نقل فرموده که یک نفر تاجر مسیحی در بصره زندگی میکرد.
دوستانش از بغداد به او نوشتند که برای تو بغداد بهتر است، او نیز همهی مالالتّجارهاش را برداشت به طرف بغداد حرکت کرد، در مسیر دزدان بر او تاختند و همهی اموالش را گرفتند.
او خجالت کشید که با آن وضع به بغداد برود، در برخی از چادرها اقامت نمود و با اهالی آنجا مأنوس شد.
در ایام عاشورا آنها عازم کربلا بودند، او را نیز به همراه خود به نجف اشرف سپس به کربلا بردند.
شب عاشورا او را در نزد وسایل خود گذاشتند و گفتند: ما فردا بعد از ظهر به نزد تو میآییم.
پاسی از شب گذشت و او را خواب برد، در عالم روءیا دید که سه نفر شخص جلیلالقدر از حرم مطهر بیرون آمدند، یکی از آنها به یکی دیگر امر فرمود که در شهر بگردد و اسامی زائران را در دفتری ثبت کرده به نزد او بیاورد و شخص دیگر امر فرمود که اسامی زائرانی را که در صحن هستند بنویسد و بیاورد.
پس از مدتی آن دو نفر آمدند و لیست زائران را به آنحضرت ارائه دادند.
آنحضرت اسامی زائران را ملاحظه کردند و فرمودند:
بقیّه دارد.
آن دو نفر رفتند و گشتند و آمدند و گفتند:
ما همه را نوشتیم، کسی نمانده است.
آنحضرت فرمود:
نه، بقیّه دارد.
یک بار دیگر رفتند و همه جا را گشتند و آمدند و گفتند:
همه جا را گشتیم، کسی از قلم نیفتاده است.
فرمود:
نخیر، بقیّه دارد.
بار سوم همه جا را گشتند و برگشتند و گفتند:
به جز یک نفر مسیحی، احدی باقی نمانده است.
آنحضرت فرمود:
پس چرا نام او را ننوشتید؟!
ألیس قد حلّ بساحتنا؟!
مگر او قدم در آستانهی ما ننهاده است؟!
اینجا بود که آن مسیحی از بطلان آیین خود آگاه شده و به نور اسلام منوّر شد و در زمره مسلمانان قرار گرفت.
خداوند بدینسان از ثروت به سرقت رفتهاش، سعادت ابدی و نعمتهای جاویدان الهی را به او ارزانی نمود.(1)
نظیر همین روءیا برای حاج میرزا محمد جرّاح پیش آمده، در این داستان امام حسین علیهالسلام محل فرود آن مسیحی را خبر داده که در خانهی امینالدوله در داخل اسطبل جای گرفته است.
1) 1. محدث نوری، دارالسلام، ج 2، ص 144.
وی صبح به آن خانه رفته، آن مسیحی را همانجا مشاهده کرده، روءیای خود را به او خبر داده، او نیز به شرف اسلام مشرف شده است.
در این داستان نیز تعبیر: «أما حلّ بساحتنا» آمده است.(1)
یک نفر روحانی همه ساله از قراملک تبریز به یکی از روستاهای قفقاز میرفت. یک سال طبق سنوات قبل، روز اول محرم به آن روستا وارد میشود و میبیند روحانی دیگری قبلاً آمده و مشغول تبلیغ است.
اهالی روستا به ایشان میگویند: شما نیز همینجا بمانید، ما هر دوی شما را تأمین میکنیم.
ولی ایشان قبول نمیکند و برمیگردد. در مسیر بازگشت در یکی از شهرها در کاروانسرایی منزلی اجاره میکند و با خود میگوید: قصّاب، بقال، بزاز و عطار که طلبکار هستند، همگی امیدوار هستند که من برمیگردم و طلب آنها را پرداخت میکنم.
در همان حال درب کوبیده میشود و از ایشان دعوت میکنند که به خانهی آنها رفته، در اطاقی اقامت کند و برای آنها روضه بخواند.
این روحانی مشاهده میکند که فقط اهل منزل پای روضهی او مینشینند و به سخنانش گوش میدهند، ولی کسی از آنها گریه نمیکند و حالت تأثّر هم نشان نمیدهد.
شب عاشورا پس از منبر، صاحب خانه میگوید: ما مسیحی هستیم، جوان هجده سالهای داریم که فلج است، این مجلس را برای شفای ایشان برگزار کردیم. اگر او شفا پیدا کند، ما همگی مسلمان میشویم.
آن روحانی آن شب تا صبح به حضرت صدّیقهی طاهره متوسّل میشود و
1) 2. همان، ص 146.
شفای آن جوان را مسئلت میکند.
نزدیک صبح فریاد «یاحسین» بلند میشود.
چون وارد اطاق آن جوان میشود، میبیند که جوان سرپا ایستاده مرتّب یاحسین میگوید.
همهی اهل خانه به دست و پای آن روحانی افتاده، بینهایت احترام میکنند.
وی ماجرا را از جوان میپرسد، او میگوید:
خانمی به همراه آقایی وارد اطاق شدند و از حال من تفقّد نمودند، من حالم را عرضه کردم.
خانم به آن آقا فرمود: عنایتی بفرمایید.
سپس دست مرا گرفت و فرمود: برخیز.
گفتم: من قادر به حرکت نیستم. فرمود:
یاحسین بگو و برخیز!
جوان مسیحی یک مرتبه یاحسین میگوید و برمیخیزد و آن دو بزرگوار غایب میشوند.
بعد از شفای آن جوان همهی قبیلهی آنها مسلمان میشوند و ده برابر سالهای قبل به او کمک مالی میکنند و از او دعوت میکنند که همه ساله به محلّ آنها برود. او نیز همه ساله دههی عاشورا به آنجا میرود. دو سال پیش از حکومت کمونیستی به تبریز کوچ میکنند و در تبریز اقامت میکنند و میگویند: امام حسین علیهالسلام در عالم روءیا به ما امر فرمود که آنجا را ترک کرده به تبریز بیاییم. پس از دو سال مسألهی کمونیستی پیش میآید.(1)
صدیق ارجمند حجة الاسلام والمسلمین آقای سیاح روز چهارشنبه 21/11/88 برابر 25 صفر 1431 قمری، همین داستان را به نقل از همان روحانی قراملکی نقل کرد و گفت: حدود بیست سال پیش او را در مشهد دیدم و حدوداً
1) 1. بصیری، کرامات و حکایات پندآموز، ص 43.
85 سال داشت و این داستان را برای من نقل کرد.
آیة اللّه حاج سید صادق شیرازی روز سهشنبه 21/12/80 برابر 27 ذی حجة الحرام 1422 قمری فرمود:
در حدود 44 سال پیش، ظاهراً شب تاسوعا بود، در خدمت والد معظّم وارد حرم مطهّر حضرت سیدالشهداء علیهالسلام شدیم.
یک آقایی که با وجود مرحوم آیة اللّه بروجردی و آیة اللّه سید عبدالهادی شیرازی شبههی اعلمیّت داشت، او نیز وارد حرم شد. او در مورد یکی از مظاهر شعائر حسینی شبهه داشت.
یکی از خواصّ اصحابش در حضور جمع از والد معظّم پرسید: نظر شما در مورد این نوع از عزاداری چیست؟
پدرم همواره در پاسخ به سوءال اگرچه خیلی ساده بود، لحظهای تأمّل میکرد. پس از اندکی تأمّل فرمود:
من کسی را دیدم که از نظر علم و تقوا از این آقایان کمتر نبود، بلکه بالاتر بود، او را دیدم که این کار را انجام میداد.
منظورش مرحوم آیة اللّه شیخ محمد تقی شیرازی (1258 - 1338 قمری) بود.
غالب آثار و عنایات حضرت سیدالشهداء علیهالسلام بر مداومهای زیارت عاشورا در مورد افرادی اتّفاق افتاده که چهل روز بر آن مداومت داشتهاند.
این عمل در عرف به ختم زیارت عاشورا شهرت یافته است.
از این رهگذر به کیفیّت ختم زیارت عاشورا در اینجا مبادرت میکنیم با تقدیم چند مقدّمه:
«ختوم» جمع «ختم» و آن در لغت به معنای رسیدن به پایان یک چیز است.
مشهورترین واژه ختم، در مورد «ختم قرآن» به کار رفته است.
در احادیث فراوان پیرامون آداب ختم قرآن، زمان و مکان آن سخن رفته است:
ادعیه و اذکاری که از سوی پیشوایان معصوم به تلاوت آنها برای امور دینی یا دنیوی امر شده، بسیار فراوان است. ما در اینجا فقط به تعدادی از آنها که به خواندن آنها چهل بار، یا چهل روز و یا چهل هفته امر شده، اشاره میکنیم:
دعای عهد، مأثور از امام صادق علیهالسلام در زمان غیبت به مدت چهل روز در بامدادان، برای درک حضور و یا رجعت به هنگام طلوع امام نور. (7)
دعای مروی از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله برای آمرزش گناهان به مدت چهل شب
جمعه.(8)
دعای مروی از امیرموءمنان علیهالسلام با همان ویژگی.(9)
دعای سریع الاجابة مروی از مولای متّقیان برای حل مشکلات به مدت
1) 2. همان.
2) 3. شیخ صدوق، عیون الأخبار، ج 2، ص 178.
3) 4. سید محسن امین، اعیان الشیعه، ج 4، ص 553.
4) 5. شیخ صدوق، ثواب الأعمال، ص 100.
5) 6. مجلسی، بحارالانوار، ج 98، ص 5.
6) 7. شیخ مفید، الاختصاص، ص 141.
7) 8. ابن المشهدی، مزار کبیر، ص 663.
8) 1. سید ابن طاووس، مهج الدعوات، ص 170.
9) 2. همان، ص 277.
چهل شب جمعه.(1)
دعای دیگری از امیرموءمنان با همان ویژگی که به اویس قرنی تعلیم فرمود.(2)
ختم چهل حمد برای شفای بیمار مأثور از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله .(3)
ختم چهل حمد برای عقربزدگی.(4)
دعای مروی از امام صادق علیهالسلام برای شفای بیمار، چهل بار بعد از نماز صبح.(5)
ختم سوره حمد به مدّت چهل روز برای ادای دَین، که آغازش از روز جمعه باشد و بهترین ساعات آن بعد از نماز صبح است.(6)
ختم آیه شریفهی: «آیة الکرسی» برای طلب ظهور حضرت ولی عصر ارواحنا فداه، به مدت چهل روز، به طریق مأثور از امیرموءمنان علیهالسلام .(7)
توسلات چهل روزه ریشهی قرآنی دارد و جایگاه ویژهای را در احادیث به خود اختصاص داده است:
اشرف کاینات به مدّت چهل سال به عبادت پرداخت، تا به رسالت مبعوث شد، آنگاه مأموریّت یافت که چهل روز از حضرت خدیجه عزلت گزیند، به عبادت و تهجّد ویژه بپردازد، تا کوثر قرآن، حضرت صدیقهی کبری به او اعطا شود.(1)
حضرت داود علیهالسلام چهل روز مشغول تهجّد بود و همهی اوقاتش به جز ساعات خاص در حال سجده بود و ذکر خاصّی در سجده میخواند.(2)
بهلول نبّاش چهل روز تمام به تضرّع و استغفار پرداخت، روز چهلم خداوند توبهاش را پذیرفت و به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله امر فرمود که پذیرش توبهاش را به وی ابلاغ فرماید.(3)
قوم بنیاسرائیل مقدّر بود که به مدّت چهارصد سال دچار سرگردانی و سردرگمی باشند، پس از گذشت 230 سال، به مدت چهل روز به گریه و تضرّع پرداختند، خداوند منّان توبهی آنها را پذیرفت و فرج آنها را 170 سال جلو
انداخت.(4)
از مجموع آنچه گذشت، به این نتیجه میرسیم که عدد چهل ویژگی دارد، ریشهی قرآنی دارد و در احادیث فراوان در مورد ادعیه و اذکار بر آن تأکید شده است.
ما در برخی از آثار خود، قداست عدد چهل را در تکوین و تشریع بر اساس روایات نقل کردهایم.(5)
بر این اساس شایسته است که ختم زیارت عاشورا به مدت چهل روز انجام شود که به استجابت نزدیکتر است.
صفوان پس از نقل متن زیارت عاشورا و دعای علقمه، از امام صادق علیهالسلام روایت کرده که فرمود:
ای صفوان! به این زیارت مداومت کن، هرگز آن را ترک نکن و این دعا را بخوان، که من ضامن هستم هر کس این زیارت و این دعا را از دور یا نزدیک بخواند، زیارتش مقبول، سعیاش مشکور، سلامش واصل و حاجتش برآورده شود، سلامش رد نشود و امیدش نومید نشود، هر حاجتی که داشته باشد.
سپس فرمود:
ای صفوان! من این زیارت را با این ضمان از پدرم (امام باقر) از پدرش (امام
سجاد) از پدرش (امام حسین) از برادرش (امام حسن) از پدرش (امیرموءمنان) از پیامبر اکرم، از جبرئیل از خداوند متعال یافتهام.
سپس فرمود:
خداوند منّان به عزّت خود سوگند یاد کرده که هر کس این زیارت را به این صورت و با این دعا بخواند - از دور یا نزدیک - زیارتش را بپذیرد، حاجتش را برآورد، هر چه باشد، او را مأیوس برنگرداند، بلکه با چشم خندان و قلب شاداب، با حاجت برآورده شده، با فوز به بهشت، آزادی از آتش و شفاعت در حق هر کس که بخواهد، به شرط اینکه دشمن اهلبیت علیهمالسلام نباشد.
سپس فرمود:
خداوند بر عزّت خود سوگند یاد کرد، ما را شاهد گرفت و فرشتگان ملکوتش را بر آن گواه گرفت.(1)
1) 1. شیخ طوسی، مصباح المتهجّد، ص 781.
امام باقر علیهالسلام برای کسی که نتواند روز عاشورا خود را به کربلا برساند، آدابی بیان فرموده که پس از رعایت آنها از راه دور این زیارت را بخواند و اینک آداب زیارت عاشورا از راه دور:
رفتن به صحرا، یا بر فراز پشت بام (زیر آسمان)
اشاره به سوی کربلا نمودن
درود به امام حسین علیهالسلام فرستادن
تلاش در لعن و نفرین بر قاتلان آنحضرت نمودن
دو رکعت نماز خواندن(1)
انجام دادن آن در اول روز پیش از اذان ظهر
گریه و ندبه بر امام حسین نمودن
وادار کردن حاضران بر گریه و ناله اگر جای تقیّه نباشد
اقامهی عزا در خانهاش با اظهار جزع در مصیبت آنحضرت
تسلیت گفتن اهل خانه به یکدیگر در این مصیبت بزرگ.(2)
در همهی ختومات، از جمله ختم زیارت عاشورا علاوه بر آداب دهگانه رعایت چند نکته لازم است:
با وضو بودن
رو به قبله بودن
به قصد قربت و توجّه کامل انجام دادن
به دور از هرگونه ریا و تظاهر انجام دادن
در صورت امکان در اماکن مقدّسه و مشاهد مشرّفه انجام دادن
در صورت امکان همه روزه در یک ساعت معیّن و مکان مشخّص انجام دادن
بدون تکلّم در وسط، با تن پاک، جامهی نظیف و پرهیز از لقمهی شبههناک.
متن زیارت عاشورا و دعای علقمه با سند معتبر در کتاب «مصباح المتهجّد» شیخ طوسی از محمد بن خالد طیالسی، از سیف بن عمیره، از صفوان بن مهران، از امام صادق علیهالسلام و از علقمة بن محمد حضرمی از امام باقر علیهالسلام روایت شده است.(1)
بسیاری از بزرگان به تفصیل پیرامون سند زیارت عاشورا بحث کرده، صحّت سند آن را به طور شفّاف اثبات کردهاند:
مرحوم حاج میرزا ابوالفضل تهرانی، متوفای 1316 ق، در کتاب «شفاء الصّدور» که مرحوم میرزای شیرازی (1230 - 1320 ق) آن را ستوده و در تقریظ خود بر آن، آن را بینظیر توصیف کرده(2)به تفصیل در اثبات صحت سند آن سخن گفته است.(3)
مرحوم آیة اللّه حاج میرزا نصر اللّه شبستری (1333 - 1424 ق) در کتاب ارزشمند «الّلوءلوء النّضید» در حدود 50 صفحه در اثبات صحّت سند آن بحث کرده است. (4)
صحیح، مورد وثوق و همهی سلسلهی راویان را از بزرگان امامیّه و سند را در نهایت صحّت دانسته است.(1)
برخی از روشنفکرنماها در مورد زیارت عاشورا از نظر متن تردید کرده گفتهاند:
در زیارت عاشورا افرادی به اسم و افرادی به وصف مورد لعن قرار گرفتهاند، در حالی که اهلبیت علیهمالسلام اهل لعن نبودند!
در پاسخ باید گفت: آیا اهلبیت عصمت و طهارت علیهمالسلام راهی جز راه قرآن داشتند؟! قرآن کریم افرادی را به اسم و افرادی را به وصف لعن کرده است.
در قرآن کریم 37 بار واژه لعن به خدا نسبت داده شده، افرادی چون ابلیس، کافران، دروغگویان و ستمگران لعن شدهاند.(2)
بر اساس روایات معتبر که با سند صحیح در مجامع حدیثی اهل سنت آمده، پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله افرادی را به نام و افرادی را به وصف لعن کرده است، که از آن جمله است:
روی این بیان محتوای زیارت عاشورا که شامل: لعن بر ستمگران، خاندان ابوسفیان، خاندان مروان، خاندان زیاد و دیگر ستمگران میباشد، دقیقاً با قرآن کریم و سیره رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله همسو میباشد.
در پایان یادآوری این نکته لازم است که اگر کسی به ختم زیارت عاشورا با صد سلام، صد لعن و دعای علقمه موفق شود، حیف است که آن را برای حوائج جزئی انجام بدهد، بلکه شایسته است که آن را فقط برای تعجیل در امر فرج حضرت بقیة اللّه ارواحنا فداه انجام دهد که اگر این حاجت روا شود، دیگر مشکلی در جهان برای احدی نخواهد بود و اگر این حاجت روا نشود، برآورده شدن دیگر حوایج مشکلی را حل نخواهد کرد.
اللهُمَّ رَبَّ الحُسَینِ؛
اِشْفِ صَدْرَ الْحُسَیْنِ؛
وَاطْلُبْ بِثارِهِ.
اللهُمَّ انْتَقِمْ مِمَّنْ قَتَلَهُ وَأعانَ عَلَیْهِ.(4)
شب جمعه 4/8/80 برابر نهم شعبان 1422 قمری، در منزل مرحوم آیة اللّه
حاج شیخ محیی الدّین مامقانی، آقای آسوده از وعّاظ قم، بر فراز منبر فرمود:
مرحوم آیة اللّه کفایی، فرزند مرحوم آخوند از شخصی به نام «شیخ عباس
چاووش» اهل شمال نقل کرد که چاووشی میکرد و کاروان زیارتی از مازندران به عتبات عالیات میبرد.
یک سال مشکلی برای ایشان پیش آمد که تصمیم گرفت آن سال کسی را به کربلا نبرد.
32 نفر جوان عازم عتبات بودند. از او خواستند که آنها را مدیریت کند و به کربلا ببرد. او مشکلش را بازگو کرد، آنها مشکل او را رفع کردند و رهسپار عتبات شدند.
شب جمعهای به یک منزلی کربلا رسیدند، خواستند آنجا استراحت کنند، چشمان او به چراغهای حرم امام حسین علیهالسلام افتاد، گفت: اگر چه همه خستهاید، ولی حیف است که ما امشب اینجا منزل کنیم و از شب جمعهی کربلا باز مانیم.
حرکت کردند، به کربلا رسیدند، به کاروانسرا رفتند، اسبها را بستند و به حرم مشرّف شدند.
شیخ عباس در حرم دفترش را باز کرد که مصیبتی بخواند، شعری در مصیبت حضرت علی اکبر علیهالسلام آمد، آن را خواند، متوسّل شدند و پس از زیارت به منزل بازگشتند و استراحت کردند.
شیخ عبّاس در عالم روءیا دید که کسی آمد و گفت:
مهیّا شوید که امام حسین علیهالسلام به بازدید شما میآید.
لحظهای گذشت و وجود مقدّس امام حسین علیهالسلام تشریففرما شدند و فرمودند:
من برای سه موضوع به دیدن شما آمدم:
هر کس به دیدن من بیاید، من از او بازدید به عمل میآورم.
در محل شما پیرمردی هست که کفشهای مجلس روضه را جفت میکند، سلام مرا به او برسانید.
شبهای جمعه حضرت زهرا علیهاالسلام به دیدار من میآید، هرگز در شبهای جمعه، در حرم من روضهی حضرت علیاکبر علیهالسلام نخوانید، که مادرم طاقت
شنیدن روضهی علی اکبر علیهالسلام را ندارد.
روز یکشنبه 26/12/80 برابر دوّم محرم 1422 ق، در حسینیّهی مرحوم آیة اللّه سید محمدعلی موحّد ابطحی، خطیب توانا حجة الاسلام والمسلمین آقای میرهندی بر فراز منبر فرمود:
17 بار موفّق شدم که شب عاشورا در کربلا باشم.
روزی در ایّام عاشورا سوار اتوبوس بودم و به زیارت جناب حرّ میرفتم، غالب مسافران خواب بودند، صدای: «یاحسین» در فضا طنینانداز بود. در تکاپو بودم که ببینم این صدا از کجا میآید؟ راننده متوجّه شد و مرا به پیش خود خواند و گفت: دنبال صدای «یاحسین» هستی؟ گفتم: آری. گفت: نگاه کن.
نگاه کردم و دیدم همهی سیمهای تلفن و تلگراف کنار جاده پر از مرغهایی است که مرتب یاحسین میگویند.
سپس راننده گفت: این مرغها همه ساله در ایّام عاشورا سه روز به کربلا میآیند و همهاش «یاحسین» میگویند.
سید ابن طاووس در فرازی از قنوت امام حسین علیهالسلام نقل کرده که آنحضرت در قنوت خود عرضه میداشت:
وَأعِذْ أولیاءَکَ مِن الإفتِتانِ بی؛
بار خدایا! اولیای خود را از امتحان شدن به وسیلهی من نگهدار.(1)
شب پنجشنبه 23/12/80 برابر 29 ذیحجة الحرام 1422 قمری، آیة اللّه حاج سید صادق شیرازی در ضمن سخنرانیاش برای وعّاظ اصفهان، فراز بالا را
1) 1. سید ابن طاووس، مهج الدّعوات، ص 115.
عنوان کردند و فرمودند: به نظر میرسد که همهی انبیاء و اولیاء در مورد امام حسین علیهالسلام امتحان شدند:
حضرت آدم علیهالسلام در برابر نام آنحضرت امتحان شد، اشکش جاری شد.
حضرت نوح علیهالسلام چون وارد دشت کربلا شد، کشتی دچار اضطراب شد تا جایی که حضرت نوح علیهالسلام ترسید که کشتی غرق شود.
کربلا دشت همواری بود و امکان نداشت که آنجا حالت گرداب پیش آید و حضرت نوح علیهالسلام کسی نبود که بدون دلیل دچار خوف شود.
حضرت نوح علیهالسلام امتحان شد و فهمید که کشتی او کشتی نجات نیست، امام حسین علیهالسلام کشتی نجات است.
حضرت ابراهیم علیهالسلام امتحان شد که آیا اسماعیل خود را فدا کند، یا ذبح عظیم، حضرت حسین علیهالسلام را؟
رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله امتحان شد که آیا ابراهیم را برگزیند یا امام حسین علیهالسلام را؟ سرانجام ابراهیم را فدا کرد و امام حسین علیهالسلام را برگزید.
حضرت ابوالفضل علیهالسلام امتحان شد که آیا پیش از امام حسین علیهالسلام آب بنوشد،
تا بتواند با صلابت بیشتر در برابر دشمن مقاومت کند یا نه؟
چند نفر از رفقا قصد زیارت عتبات را داشتند، علاقهمند بودم که من نیز در معیّت آنها مشرّف شوم، ولی پول نداشتم.
تعدادی از کتابهایم را به نزد یکی از کتابفروشیها بردم که در نزد او رهن بگذارم و سیصد تومان قرض بگیرم. او قبول نکرد، رفقا رفتند و من ماندم.
بسیار دلتنگ شدم، شب در عالم روءیا به محضر امام حسین علیهالسلام رسیدم، از
علّت ناراحتیام پرسیدند، عرض کردم: رفقا رفتند و من ماندم.
فرمودند:
ناراحت نباش، من هفتهای یک بار ناظر شما هستم.
بیدار شدم و در مورد بیان امام علیهالسلام فکر کردم، یادم آمد که پدرم در شهرمان روضهی هفتگی دارد و این مجلس مورد عنایت حضرت قرار گرفته است.(1)
همان شب کسی او را خواب میبیند و از احوالش جویا میشود، در جواب
میگوید: دو نفر ملک برای سوءال و جواب آمدند، یکی به دیگری گفت:
الآن در منزل این شخص مجلس عزا برپاست و صدای یاحسین بلند است. کافی است، برگردیم.
پس از نقل این خواب، تصمیم میگیرند که هر کدام از هیأت امنای آن دسته فوت کند، در شب شام غریبانش در منزل او جلسهی عزا برپا کنند.(2)
روزی با پدرم برای روضه به منزل ایشان رفتیم، در ضمن صحبت از مجالس امام حسین علیهالسلام گفت:
در نجف اشرف روضه داشتم، از یک نفر روضهخوان دعوت کردم، وقتی آمد کسی نیامده بود، گفت: میروم و برمیگردم.
متوجّه شدم که اگر برود برنمیگردد، گفتم: مگر شما روضهخوانها به دروغ میگویید که در مجالس امام حسین علیهالسلام فرشتهها شرکت میکنند؟ گفت: نخیر، راست است. گفتم: پس روضهات را بخوان.
ایشان شروع به روضه کرد و من تنها مستمع روضه بودم.
من عادت دارم وقتی روضهخوان شروع به روضه میکند، من دستم را روی صورتم میگذارم و به اهل مجلس نگاه نمیکنم.
همینطور دستم روی صورتم بود، آنقدر جمعیّت آمد که اطاق پُر شد.
من مرتّب خودم را جمع میکردم که در کنار من برای یک نفر دیگر جا باز شود.
وقتی روضه تمام شد، دیدم فقط من مستمع هستم و شخص دیگری در مجلس نیست.
مرحوم آیة اللّه شیخ نورالدین مشکور، مشهور به «نوری مشکور» در حدود 1424 قمری در قم وفات کرد و در قبرستان شیخان دفن گردید.
مرحوم حاج رضا قلی اخروی در شهر خوی بیش از پنجاه سال مجلس عزای امام حسین در ایام عاشورا، جمعهها و وفیات برگزار میکرد، پس از فوت او، پسرش حاج مهدی اخروی (متوفای 1377 شمسی) تصمیم میگیرد که آن را تعطیل کند، روزی به هنگام بازگشت از زیارت اهل قبور با فرد ناشناسی روبهرو میشود، به او میگوید: مجالس عزا را تعطیل نکن.(1)
مرحوم حاج رضا قلی اخروی شبی در عالم روءیا به محضر حضرت فاطمه علیهاالسلام مشرف میشود، حضرت به او میفرماید:
به حاج حسین فرزند آقای میرفتّاح بگو در این حسینیّه ده روز عزاداری کند.
مرحوم اخروی پیام حضرت را به ایشان ابلاغ میکند و ایشان در دههی آخر صفر به مدت ده شب در حسینیهی ایشان اقامهی عزا میکند.(2)
بگیری؟
من قدرت تکلّم نداشتم، در دلم به امام رضا علیهالسلام متوسّل شدم، احساس نیرو کردم، چشمم را باز کردم و حالم بهتر شد.
دکتر پس از دیدن نتیجهی آزمایشها گفت: این آزمایشها نشان میدهد که شما هیچ عارضهای ندارید. گفتم: آری امام رضا علیهالسلام عنایت فرمودهاند.
چند روز بعد وضع مشابهی پیدا کردم، با امام حسین علیهالسلام راز دل گفتم و عرضه داشتم: مولا جان! مرگ حق است، ولی من یک عمر به دنبال پرچم شما از این هیئت به آن هیئت رفتهام، آیا دم آخر عنایتی نمیفرمایید؟
شب در عالم روءیا دیدم دو بزرگوار نقابدار تشریففرما شدند و فرمودند:
من آمدم و ابوالفضل را نیز آوردم.
همان لحظه به کلّی آن عارضه رفع شد.
چند بار این موضوع تکرار شد، همه دچار شگفت شدند، یک مرتبه چشم باز کرد و گفت: گمان بد نبرید، من 60 سال تمام «یاحسین» گفتهام، به خدا اگر نیاید، نامش را بر زبان نخواهم راند.
یکی از حاضران مدّاح بود، شروع به مدّاحی میکند، یک مرتبه شخص محتضر برمیخیزد و میگوید: «السلام علیک یا اباعبداللّه» و جان به جان آفرین
تسلیم میکند.
شب پنجشنبه 16/9/91 برابر 21 محرم 1434 قمری، آیة اللّه حاج سید صادق شیرازی پیرامون عنایات اهلبیت علیهمالسلام به مجالس عزاداری مطالبی فرمودند از جمله یادآور شدند که پیش از رضاشاه تعداد مجالس روضهخوانی در تهران 40 - 50 مجلس بود، در اولین سال سقوط رضاشاه، تعداد مجالس تهران به 4500 مجلس رسید، یعنی در حدود صد برابر شد.
آنگاه در مورد هیئت طویرج فرمودند: پیش از صدام همه ساله هیئت طویرج در حدود ساعت 12 ظهر به کربلا میرسیدند، از یک در وارد میشدند، از درب شهدا خارج میشدند و به حرم حضرت ابوالفضل علیهالسلام مشرّف میشدند.
ورود و خروج آنها در حدود 20 الی 30 دقیقه طول میکشید.
پس از سقوط صدام به جای یک در، از سه در وارد میشوند و در حدود چهار الی پنج ساعت طول میکشد.
«یُرِیدُونَ أن یُطفِئوا نُورَ اللّه بِأفْواهِهِم وَاللّه مُتِمُّ نُورِهِ وَلَو کَرِهَ الکافِرون»(1)
روزی یکی از جوانان همهیئتی موقع عزاداری از صف زنجیرزنان خارج شد، در کنار دیواری ادرار کرد، دوباره برگشت و مشغول عزاداری شد.
من عصبانی شدم، او را از صف زنجیرزنان بیرون کردم.
شب در عالم روءیا به محضر امام حسین علیهالسلام رسیدم، از من روی گردانید.
عرض کردم: مولا جان! من یک عمر با جان و مال شما را خدمت کردم، چرا از
1) 1. سوره صف، آیه 8.
من روی برمیگردانید؟
فرمود: چرا یکی از زنجیرزنهای مرا ناراحت کردی و از ما دور کردی؟
صبح زود به خانهی آن جوان رفتم و عذرخواهی کردم و لذا من نمیتوانم کسی را از مسجد بیرون کنم.(1)
وی از روی ناچاری میپذیرد و میگوید: اینجا محل مناسبی برای روضه نیست. یکی از آنها او را به ماشین خودش سوار میکند، به بیرون شهر میبرد، خود را به حالت صندلی درمیآورد و میگوید: بنشین و روضه بخوان.
وی ایستاده روضه میخواند و آنها به شدت گریه میکنند.
سید از فرصت استفاده میکند و آنها را تشویق به توبه میکند. یکی از آنها با چشم گریان توبه میکند.
سید همان شب او را در حال شادابی و شادکامی میبیند که در باغهای بهشت سیر میکند. صبح که از خواب بیدار میشود، از اهالی محل میشنود که آن شخص مرده است.
سید جریان آن شب، روضه، گریه و توبهی آن شخص را نقل میکند و خودش در مراسم تشییع شرکت میکند.
سید شب بعد او را در عالم روءیا در حال بهجت و سرور میبیند، از علت خوشحالیاش میپرسد، در پاسخ میگوید:
امام حسین علیهالسلام این باغ را در مقابل عزاداری و توبهی آن شب به من عنایت فرمود.(2)
آقای حاج مهدی آقاجانی همسایهی سابق آقای مجد آنجا بود، آقای مجد به من گفت: از ایشان در مورد حاج عرب بپرس.
ایشان گفت: در قم کسی به نام حاج عرب بود که روزهای عاشورا شبیه شمر میشد و مردم را میگریانید و روزهای یازدهم محرم شبیه ازرق شامی میشد و شخصی به نام حسن بود که هنگامی که سه ساله بود، شبیه حضرت رقیّه میشد.
این حسن بزرگ شد، 13 ساله شد و شبیه حضرت قاسم میشد.
بعدها بزرگتر شد و شبیه حضرت علی اکبر علیهالسلام میشد و به حاج میرزا حسن مشهور شده بود.
روزی حاج عرب به مغازه او میرود و میگوید: فردا فلان ساعت بیا به منزل ما، میپرسد: چه خبر است؟ میگوید: وقتی آمدی معلوم میشود. پس از اصرار میگوید: من قرار است فردا در آن ساعت بمیرم. حاج میرزا حسن میگوید: به شرط اینکه از امام حسین علیهالسلام بخواهی که در حق من نیز شفاعت کند.
حاج میرزا حسن در ساعت معیّن میرود و میبیند که حاج عرب در حال احتضار است.
دقیقاً در همان ساعت حاج عرب از جای خود برمیخیزد و میگوید:
السلام علیک یا ابا عبداللّه!
سپس به حاضران میگوید:
برخیزید، احترام کنید، آقا اباعبداللّه تشریف آوردند.
آنگاه خطاب به حضرت عرض میکند:
مولاجان! آقای حاج میرزا حسن از شما تقاضا میکند که در حق ایشان نیز شفاعت کنید.
سپس رو به قبله میخوابد و جان میسپارد.
زیارت عاشورا را با تربت بر اطراف آن نوشته بود، در این سفر این کفن را با خودش به یزد میبرد، در شب اول ورودش به یزد، در منزل یکی از دخترانش استراحت میکند، حضرت سیدالشهداء علیهالسلام به خوابش آمده میفرماید:
یکی از دوستان ما فوت کرده، در مزار یزد منتظر کفن است، ما دوست داریم این کفن به او اهداء شود.
بیدار میشود و میخوابد، دو بار دیگر این روءیا تکرار میشود، لباس پوشیده به قبرستان یزد میرود و میبیند شخصی به نام «کریم سیاه» فوت کرده، او را غسل داده روی سنگ نهاده منتظر کفن هستند.
تا ایشان میرسد، میگویند: کفن را آوردند.
مرحوم یزدی از آنها میپرسد: شما کی هستید؟ میگویند: همان آقایی که به شما امر فرموده کفن بیاورید، به ما نیز امر فرموده که برای تجهیز و دفن ایشان به
اینجا بیاییم.
مرحوم یزدی میپرسد: این شخص کیست؟ میگویند: او شخصی به نام «کریم سیاه» است، یک فرد معمولی، ولی عاشق امام حسین علیهالسلام بود، در هر کجا مجلسی به نام امام حسین علیهالسلام برگزار میشد، او بدون هیچ تکلّفی حاضر میشد.
در یزد، در کنار مسجد امیرچخماق بازاری به نام او هست.
این داستان را یکی از وعّاظ بر فراز منبر گفت، ولی آنچه الآن در یزد هست، بازار غلامعلی سیاه میباشد، نه کریم سیاه.
در سال 2002 میلادی، در امارات منبر میرفتم، مهرجان امارات با ایام عاشورا مصادف بود، شب عاشورا بر فراز منبر گفتم:
فردا همهی شما بدون عبا، بدون کفش و پابرهنه بیایید از میان پایکوبیها و رقّاصیها عبور کنید و عزاداری خود را به شب برسانید.
در میان شیعیان جوانی بود که سروان بود، 22 سال بود که ازدواج کرده بود و صاحب فرزند نشده بود، پزشکان گفته بودند که هم خودش عقیم است و هم خانمش!
او نیز که برای مردم چهره شناختهشدهای بود، بدون عبا و بدون کفش، با لباس مشکی، در دستهجات امام حسین علیهالسلام شرکت کرد، مردم مسخرهاش کردند و او نیز دلش شکست. خطاب به امام حسین علیهالسلام گفت:
یا حسین! اگر این کار من درست بود، به من یک فرزند بده!
همسرش نیز بدون کفش بیرون میآید، او را نیز مسخره میکنند، او بدون
اطلاع از آنچه بر دل شوهرش گذشته، میگوید: یا حسین! اگر این کار ما درست است، من از شما یک بچّه میخواهم.
پس از پنج ماه دلدرد شدید میگیرد و حالت تهوع به او دست میدهد، به دکتر میرود، دکتر میگوید: آپاندیس داری، باید زود عمل شوی.
وقتی آزمایش میکنند، میگویند: حامله هستی و این تهوّع مربوط به حاملگی میباشد. سپس دختری به دنیا میآورد که نامش را فاطمه میگذارد.
آقای فالی میگفت: من این داستان را در تلویزیون کویت گفتم و اظهار تأسّف کردم از اینکه نام آن سروان را من نپرسیدم.
سال بعد در ایام حج در آسانسور با او مصادف شدم، گفت: مرا میشناسی؟ من ابوفاطمه هستم.
خداوند بعد از فاطمه بچهی دیگری به ما داد و سومی نیز در راه است!
آقای سید حسین مولوی روز پنجشنبه 4/7/92 شمسی تعدادی از عنایات حضرت را در مورد ایّام عاشورا برای اینجانب نقل کرد که شماری از آنها را نقل میکنیم:
20 - 25 کیلو شکر میریختیم، از همسایه آب میگرفتیم و به عزاداران تقدیم میکردیم.
گاهی مشاهده میکردیم که برخی از عزاداران صورتشان خونی است و لیوان خونی میشود، از جهت طهارت و نجاست شبهه کردیم و تصمیم گرفتیم که از سال بعد اطعام بدهیم.
از سابق هیئت نجفیها در حسینیهی نجفیها در بیرون شهر در محله سُوّاق اطعام میدادند.
علامهی گرانقدر مرحوم سید عبدالرّزاق مقرم (1316 - 1391 ق) برای آنها مقتل میخواند، سپس شیخ محمد کاشی برای آنها روضه میخواند.
آنقدر ازدحام میشد که گاهی در و پنجره حسینیه میشکست.
ما تصمیم گرفتیم که شب عاشورا در کربلا اطعام کنیم، تا برای حسینیه نجفیها تخفیف حاصل شود.
مرحوم مقرّم با پدرم دوست صمیمی بود، به پدرم گفته بود: پسرت از امام حسین علیهالسلام نمیترسد که میخواهد در میان عزاداران اختلاف بیندازد؟
پدرم گفته بود: اگر پسر من بخواهد اختلاف بیندازد، امام حسین کمرش را بشکند.
من گفتم: نه فقط کمرم را بشکند، بلکه جوانمرگم کند.
آقای سید هاشم صراف، سرکرده هیئت نجفیها بود، آنها شب عاشورا به حالت سینهزنی از خیمهگاه به حرم امام حسین علیهالسلام مشرف میشدند، سپس به صحن حضرت قمر بنیهاشم علیهالسلام میرفتند، از این جهت دو سه ساعت بعد از مغرب اطعام میکردند، ما بلافاصله بعد از نماز مغرب اطعام نمودیم.
مرحوم مقرّم پس از مشاهده برنامهی ما سال دوم خودش آمد در هیئت ما که به هیئت: «جمهور الغَرِیّ» مرسوم بود، شام خورد و به من فرمود: بارک اللّه، پسرم کار حسابی کردی.
ما یک شب عاشورا 25 کیلو برنج پخت کردیم و اطعام دادیم، گفتند: هیئت
نجفیها به سوی هیئت شما میآید، یک قابلمهی 30 کیلویی بار گذاشتهایم، من غذا میکشیدم، سرِ دیگ را بر نمیداشتم، در سینیهای 4 - 5 نفری غذا میریختم
و میدادم.
محل اطعام ما بسیار بزرگ بود، دو برابر مسجد امام رضای قم.
در تمام این محل سفره پهن بود، هیئت نجفیها نشستند و اطعام شدند. یکی از دوستان جلو آمد و سر دیگ را برداشت که از این دیگ شما چقدر غذا کشیدید؟! دیدیم هنوز یک چهارم دیگ خالی نشده است!
پس از آن 10 - 15 سینی غذا کشیدیم، غذا تمام شد.
گاهی به مغازه یکی از رفقا سر میزدم، آن هفته نمیداد، در دفتر مینوشتم: این هفته فلانی را ابلیس گول زد.
پیش از محرم تعدادی گوسفند میخریدیم، با وسیلهای که اساس ما را به کربلا حمل میکرد، میفرستادیم، در خیابان قبلهی حرم حضرت ابوالفضل علیهالسلام به موکب حسینیهی کریمخان، آنجا روبهروی شهرداری مسجد بزرگی بود، همانجا اقامت میکردیم.
یک سال هوا خیلی گرم بود، یکی از جوانها به نام صالح رفت بالای شیروانی یکی از تختهها شکست و ایشان از ارتفاع 5 - 6 متری به سر افتاد به زمین، جوان دیگری که او را کمک میکرد نیز روی وی افتاد.
تختهای به طول چهار متر بر سرش افتاد.
خطاب به امام حسین علیهالسلام عرض کردیم که مولا جان! ما برای شما آمدهایم، یک مرتبه صالح از جای برخاست، چکش خود را برداشت که از نردبان بالا برود، دستش را گرفتیم و مانع شدیم، تا شب خوابید و هیچ مشکلی برایش پیش نیامد.
حضرت فاطمه علیهاالسلام دختر محمد صلیاللهعلیهوآله برای زائران قبر فرزندش امام حسین علیهالسلام حضور پیدا میکند و برای آنها طلب آمرزش میکند.(1)
هیچ بانوی موءمنهای در روی زمین نیست، جز اینکه برای او واجب است که با زیارت امام حسین علیهالسلام حضرت فاطمه علیهاالسلام را یاری نماید.(2)
در بین خواب و بیداری به محضر مولای متّقیان شرفیاب میشود که بسیار با ابهّت بوده، به طوری که خواسته فرار کند، حضرت به محضر طلبیده میفرماید:
شما که به زیارت کربلا آمدهاید، حضرت فاطمه را خوشحال کردهاید.
به شیعیان بگویید: از این فرصت استفاده کنند، خیلی به زیارت بیایند.
دو تن از همراهان شما فلانی و فلانی حامله هستند، که بعداً معلوم میشود همین طور بوده است.
به فلانی نیز اولاد خواهیم داد که تا آن موقع اولاددار نمیشد.
در کربلا اول به زیارت فرزندم حسین بروید که حضرت عبّاس تا نجف به استقبال شما آمده است.
فرزندم مهدی خیلی غریب است، به غربت او دلم میسوزد.
مشروع بودن زیارت اهل قبور، پدر، مادر، اولیای الهی، پیشوایان معصوم و در رأس آنها رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله ، از مسلّمات دین مقدّس اسلام است. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در احادیث فراوان به زیارت اهل قبور امر فرموده و علّت آورده که زیارت اهل قبور:
مرگ را به یاد آدمی میآورد.(1)
انسان را به یاد آخرت میاندازد.(2)
به انسان رقّت قلب و اشک چشم و یاد آخرت به ارمغان میآورد.(3)
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در مورد زیارت قبر خود میفرماید:
هر کس پس از مرگ مرا زیارت کند، همانند کسی است که در دوران حیاتم مرا زیارت کند.(4)
هر کس قبر مرا زیارت کند، شفاعتم بر او واجب میشود.(5)
هر کس حج بگذارد، آنگاه قبر مرا پس از مرگم زیارت کند، همانند کسی
است که مرا در حال حیاتم زیارت کند.(6)
سیره رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله این بود که همواره برای زیارت اهل قبور به بقیع
تشریف میبرد و برای اهل بقیع استغفار مینمود و میفرمود:
أمَرَنِی رَبِّی أنْ آتیَ البَقیعَ فَأسْتَغْفِرَ لَهُم؛
پروردگارم به من امر فرموده که به بقیع بیایم و برای اهل بقیع استغفار کنم.(1)
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله همواره برای زیارت شهدای اُحد تشریففرما میشد و میفرمود:
اینها قبر برادران ما میباشد.(2)
رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله در مورد شهدای اُحد میفرمود:
من شهادت میدهم که اینها در روز قیامت در نزد خدا، گواهان میباشند. پس به زیارت اینها بیایید. سوگند به خدایی که جان من در دست قدرت اوست، کسی تا روز قیامت به اینها سلام نمیکند، جز اینکه به او پاسخ میدهند.(3)
در مورد حضرت فاطمه علیهاالسلام نیز روایت شده که:
حضرت فاطمه هر هفته به زیارت قبر عمویش حضرت حمزه تشریف میبرد.(4)
سیره اصحاب و سلف صالح نیز این بود که به زیارت قبر شریف پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله مشرّف میشدند و بزرگان اهل سنّت نیز بر رجحان آن فتوا دادهاند و استحباب آن را اجماعی دانستهاند.(5)
در این میان زیارت قبر امام حسین علیهالسلام ویژگیهایی دارد که به شماری از آنها اشاره میکنیم:
در بسیاری از روایات پیشوایان معصوم علیهمالسلام بر وجوب زیارت قبر امام حسین علیهالسلام تصریح شده، که از آن جمله است:
زیارت حسین بن علی علیهماالسلام بر هر کسی که آنحضرت را امام از جانب خدا میداند واجب است.(1)
شیعیان ما را به زیارت قبر امام حسین علیهالسلام فرمان دهید که انجام آن بر هر کسی که آنحضرت را امام از سوی خدا بداند، واجب است.(2)
اگر یکی از شما در تمام عمر هر سال به زیارت خانهی خدا برود، ولی حسین بن علی علیهماالسلام را زیارت نکند، یکی از حقوق پیامبر خدا را ترک کرده است، زیرا حق حسین علیهالسلام از سوی خدا بر هر مسلمانی واجب است.(3)
حتماً به زیارت آنحضرت بروید، زیرا زیارت حسین علیهالسلام بر هر مرد و زن واجب است.(4)
در این رابطه احادیث فراوان از رئیس مذهب، امام صادق علیهالسلام رسیده، که از آن جمله است:
محل قبر امام حسین علیهالسلام از روزی که آنحضرت در آن دفن شده، باغی از باغهای بهشت است.(1)
از محلّ قبر امام حسین علیهالسلام تا آسمان هفتم، محلّ آمد و شد فرشتگان است.(2)
هیچ موجودی در آسمانها نیست، جز اینکه از خداوند منّان اذن میطلبد برای زیارت امام حسین علیهالسلام ، پس گروهی فرود آمده، گروه دیگری عروج میکنند.(3)
در اطراف قبر آنحضرت هفتاد هزار فرشتهی غبارآلود و موی پریشان هستند که تا روز قیامت بر آنحضرت گریه میکنند.(4)
خداوند منّان چهار هزار فرشتهی غبارآلود و موی پریشان به قبر امام حسین علیهالسلام موکّل نموده که بر آنحضرت گریه کنند تا روز قیامت.
هر کس آنحضرت را عارفاً بحقّه زیارت کند، او را مشایعت میکنند تا به محلّ امن خود برسانند، اگر بیمار شود هر صبح و شام از او عیادت میکنند، اگر بمیرد، در تشییع جنازهاش شرکت میکنند و تا روز قیامت برایش استغفار میکنند.(5)
در روایات فراوان به آثار زیارت امام حسین علیهالسلام اشاره شده که از آن جمله است:
ایام زیارت امام حسین علیهالسلام از اجل زائران به حساب نمیآید.(1)
شیعیان ما را به زیارت قبر امام حسین علیهالسلام فرمان دهید که انجام آن روزی را افزون کند، بر طول عمر بیفزاید و ناملایمات را از انسان دور مینماید.(2)
زیارت امام حسین علیهالسلام را رها نکن و دوستانت را به آن فرمان بده، تا خداوند بر عمرت بیفزاید، روزیات را افزون سازد، تو را سعادتمندانه زنده بدارد، با شهادت از دنیا ببرد و از نیکبختان ثبت نماید.(3)
شیعیان ما را به زیارت امام حسین علیهالسلام فرمان دهید، که از غرق شدن، زیر آوار ماندن، طعمهی حریق شدن و خوراک درندگان شدن باز میدارد.(4)
کمترین چیزی که به زائر امام حسین علیهالسلام میرسد این است که تا برگشتن به نزد خانوادهاش جان و مالش محفوظ میماند و در روز قیامت در حفاظت خداوند میباشد.(5)
در احادیث فراوان به آثار زیارت حضرت سیدالشهداء در آخرت اشاره شده که شماری از آنها را میآوریم:
هر کس پس از وفات تو به زیارت تو بیاید، بهشت از آنِ اوست.(1)
هر کس بخواهد در جوار پیامبر اکرم، امیرموءمنان و حضرت فاطمه باشد، زیارت امام حسین علیهالسلام را رها نکند.(2)
برای زائران امام حسین علیهالسلام در روز قیامت بر دیگران برتری هست.
زراره پرسید: چه برتری؟ فرمود:
چهل سال پیش از دیگران وارد بهشت میشوند، در حالی که دیگران هنوز در محشر هستند. (3)
هر کس عارفاً بحقّه به زیارت امام حسین علیهالسلام برود، خداوند گناهان گذشته و اخیرش را بیامرزد.(4)
این پسر شبیب! اگر میخواهی خدا را در حالی ملاقات کنی، که گناهی بر تو نباشد، امام حسین علیهالسلام را زیارت کن.(5)
در این رابطه احادیث بیرون از شمار است، به تعدادی از آنها اشاره میکنیم:
ای پسر عباس! هر کس او را عارفاً بحقّه زیارت کند، برای او پاداش هزار حج
و هزار عمره میباشد.(1)
هر کس به زیارت قبر امام حسین علیهالسلام برود، از افرادی نوشته میشود که در امان است و نامهی عملش به دست راستش داده میشود و زیر پرچم امام حسین خواهد بود، تا وارد بهشت شده در جایگاهش قرار بگیرد.(2)
هر کس امام حسین علیهالسلام را با معرفت زیارت کند، خداوند اجر کسی که هزار برده آزاد کرده باشد را به او میدهد.(3)
هر کس امام حسین علیهالسلام را در کنار شط فرات زیارت کند، همانند کسی است که خدا را بر فراز عرش زیارت کند. (4)
روز قیامت منادی ندا میکند: زائران قبر امام حسین کجایند؟
پس گروهی برمیخیزند. به آنها گفته میشود:
هر کسی را که دوست دارید، دستش را بگیرید و با خود به بهشت ببرید.(5)
در مورد حسرت و ندامت کسانی که زیارت امام حسین علیهالسلام را ترک کنند،
احادیث فراوان آمده، از جمله:
راوی پرسید: اگر کسی از روی بیاعتنایی ترک کند، چهطور؟ فرمود:
الحَسْرَةُ یَوْمَ الحَسْرَةِ؛
حسرت در روز قیامت (1)
هر کس به زیارت قبر امام حسین علیهالسلام نرود و از دنیا برود، ایمانش ناقص و دینش ناقص خواهد بود.
اگر اهل بهشت باشد، درجهاش از موءمنان پایینتر خواهد بود.(2)
کسی که خود را از شیعیان ما بداند و به زیارت قبر امام حسین علیهالسلام نرود تا بمیرد، از شیعیان ما نیست، اگر داخل بهشت شود، مهمان اهل بهشت خواهد بود.(3)
هر کس قبر امام حسین علیهالسلام را زیارت نکند، از خیر کثیر محروم خواهد بود و یک سال از عمرش کم خواهد شد.(4)
احدی در روز قیامت نیست جز اینکه آرزو میکند ای کاش از زائران قبر امام حسین علیهالسلام میبود، زیرا میبیند که خداوند چقدر به زائران امام حسین علیهالسلام عنایت میکند.(1)
بنیانگذار زیارت با پای پیاده حضرت فاطمه بنت اسد میباشد که از مکّهی معظّمه، تا مدینهی منوّره با پای پیاده رفت، زیرا وجود مقدّس رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله در مدینه بود.(2)
در مورد زیارت امام حسین علیهالسلام با پای پیاده، احادیث فراوان از امام صادق علیهالسلام روایت شده که به چند نمونه از آنها اشاره میکنیم:
هر کس با پای پیاده به زیارت قبر امام حسین علیهالسلام برود، خداوند برای هر قدمش هزار حسنه مینویسد، هزار سیّئه از او محو میکند و هزار درجه برای او بالا میبرد.(3)
هر کس با پای پیاده به زیارت امام حسین علیهالسلام برود، برای هر قدمی که برمیدارد و بر زمین میگذارد، خداوند پاداش آزاد کردن یک برده از اولاد حضرت اسماعیل به او میدهد.(4)
هر کس با پای پیاده به قصد زیارت امام حسین علیهالسلام از خانهاش بیرون برود، خداوند برای هر قدمش حسنهای مینویسد، سیّئهای از او محو میکند، هنگامی
که به حایر برسد، او را از رستگاران مینویسد، چون از زیارت فارغ شد، او را از نیکبختان ثبت میکند، هنگامی که خواست به وطن خود برگردد، فرشته به او میگوید:
من فرستاده خداوند هستم، پروردگارت به تو سلام میرساند و میفرماید:
اِسْتَأنِفِ العَمَلَ، فَقَدْ غُفِرَ لَکَ ما مَضی؛
عمل خود را از نو شروع کن، که آنچه گذشته بخشیده شد.(1)
در طول سال، در هر ساعتی از ساعات شبانه روز، زیارت امام حسین علیهالسلام مطلوب است، جز اینکه در ایّام خاصّی استحباب بیشتری دارد که به تعدادی از آنها اشاره میکنیم:
هر ماه، که پاداش صد هزار شهید از شهدای بدر دارد.(2)
هر هفته که موجب آمرزش و مجاورت امام حسین علیهالسلام در آخرت میباشد.(3)
روز سوم شعبان که دعای مخصوص دارد.(8)
شب نیمهی شعبان که معادل هزار حج است و 124 هزار پیامبر با او مصافحه میکند.(9)
شب اول، نیمه و آخر ماه رمضان که از گناهان بیرون آید، همانند روزی که
1) 1. شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، ج 6، ص 43.
2) 2. شیخ مفید، المزار، ص 62.
3) 3. ابن قولویه، کامل الزّیارات، ص 183.
4) 4. شیخ مفید، همان، ص 48.
5) 5. شهید اول، المزار، ص 171.
6) 6. ابن قولویه، همان، ص 182.
7) 7. شهید، همان، ص 187.
8) 1. مشهدی، مزار کبیر، ص 397.
9) 2. سید ابن طاووس، اقبال، ص 710؛ همو، مصباح الزّائر، ص 312.
از مادر متولّد شده است.(1)
شبهای قدر، به ویژه شب 23 رمضان که روح 124 هزار پیامبر با او مصافحه میکند.(2)
شب عید فطر که موجب آمرزش گناهان گذشته و اخیر میشود.(3)
روز عرفه، که ثواب هزار هزار (یک میلیون) حج در رکاب قائم آل محمد علیهمالسلام و هزار هزار (یک میلیون) عمره در خدمت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و آزاد نمودن هزار هزار (یک میلیون) برده و راه انداختن هزار هزار (یک میلیون) اسب در راه خدا میباشد.(4)
شب عید قربان که خداوند در آن شب به زائران قبر امام حسین علیهالسلام پیش از زائران خانهی خودش عنایت میکند(5)و برای آن شب دو زیارتنامه نقل شده است.(6)
روز عید قربان که معادل یک صد حج و عمره میباشد.(7)
شب عاشورا که همانند کسی است که در کربلا به خون خود آغشته شده باشد.(8)
روز عاشورا که همانند کسی است که خدا را بر فراز عرش زیارت کرده باشد.(9)
1) 3. مجلسی، بحارالانوار، ج 11، ص 99.
2) 4. سید ابن طاووس، اقبال، ج 1، ص 383.
3) 5. شیخ مفید، المزار، ص 53.
4) 6. شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، ج 6، ص 49.
5) 7. همو، مصباح المتهجّد، ص 715.
6) 8. شهید اول، المزار، ص 182 و 192.
7) 1. کلینی، الکافی، ج 4، ص 580.
8) 2. شیخ طوسی، مصباح المتهجّد، ص 771.
9) 3. شیخ مفید، مسارّ الشّیعه، ص 25.
10) 4. همو، المزار، ص 60.
11) 5. سید ابن طاووس، الاقبال، ص 591؛ همو، مصباح الزّائر، ص 286.
و در آن روز اهل بیت امام حسین علیهالسلام وارد کربلا شده(1)با جابر مصادف شدهاند(2)و در آن روز رأس مطهّر به بدن مقدّس ملحق شده است.(3)
در هر شب جمعه و روز جمعه که هفتاد هزار فرشته در کربلا فرود آمده آنحضرت را زیارت میکنند.(4)خواندن دعای مظلوم در شب جمعه در حرم امام حسین علیهالسلام مستحب است.(5)
در روز جمعه از راه دور، غسل کرده، پشت بام یا صحرا رفته، رو به کربلا نموده، زیارت کند.(6)
در پایان یادآور میشود که آنچه در اینجا آوردیم، نمی از یم، اندکی از بسیار و
مشتی از خروار میباشد و گرنه بیان فضیلت زیارت آنحضرت در این کتاب نمیگنجد.
صدیق ارجمند حضرت حجة الاسلام والمسلمین آقای سید کاظم شاهرودی، داستانی را در مورد جدّ بزرگوارش، مرجع عالیقدر شیعه، مرحوم آیة اللّه سید محمود شاهرودی قدسسره نقل فرمودند، سپس متنی را که 15 سال پیش نوشته بودند را پیدا کردند و به حقیر دادند، اینگونه است:
حضرت حجة الاسلام والمسلمین آقای سید کاظم بادکوبی نجفی فرمودند که مرحوم پدرم آیة اللّه سید محمد باقر بادکوبی نقل کردند که سفری در خدمت آیة اللّه سید محمود شاهرودی پیاده به کربلا رفتیم.
وسایل سفر را در مدرسهی بادکوبهای گذاشتیم، برای زیارت امام حسین علیهالسلام با همان حال خستگی و پاهای تاول زده وارد صحن حضرت اباعبداللّه شدیم.
یک زائر ایرانی متوجه شده بود که ایشان با پای پیاده به کربلا مشرّف شدهاند، با اصرار زیاد التماس میکرد که ثواب این زیارت پیاده را به او بفروشند.
مرحوم آیة اللّه شاهرودی به تقاضای ایشان اعتنا نکردند و به سوی حرم مطهر حرکت کردند.
بعد از زیارت به مدرسهی بادکوبهای آمدیم و استراحت نمودیم.
فردا صبح خادم مدرسه آمد و گفت: سید محمود شاهرودی و سید محمدباقر بادکوبهای کجا هستند؟ یک نفر کارشان دارد.
بعد از ملاقات متوجّه شدیم که او همان شخص دیروزی است که میخواست ثواب زیارت ما را بخرد.
او گفت: دیشب حضرت اباعبداللّه علیهالسلام را در عالم روءیا دیدم که در مجلسی تشریف دارند و جمعی در اطراف آنحضرت هستند.
من با گریه خدمت حضرت رسیدم و عرض کردم که من میخواستم ثواب زیارت پیادهی دو سید را بخرم و آن دو سید قبول نکردند.
حضرت اباعبداللّه علیهالسلام به کسی روی کردند و فرمودند:
برو به نزد برادرم حضرت عباس و بگو: ثواب زیارت پیاده سید محمود شاهرودی و سید محمدباقر بادکوبهای چقدر میباشد؟
من با آن شخص به محضر حضرت عباس علیهالسلام رفتم. ایشان نیز در صحن نشسته بودند و جمعی در اطراف ایشان بودند.
آن شخص این مطلب را از حضرت عباس علیهالسلام پرسید. حضرت روی کردند به ملائکهای که در آنجا حضور داشتند و فرمودند:
ثواب زیارت پیاده آن دو سید را چقدر مینویسید؟
ملائکه مرا با خود بردند و از من پرسیدند: چه میبینی؟
نگاه کردم دیدم که آسمان در حال بارش است، گفتم: باران میبینم که در حال
بارش میباشد.
به من فرمودند: اگر خداوند به ما امر بفرماید که قطرات این باران را حساب کنیم، میتوانیم آن را حساب کنیم، ولی ما قدرت نداریم که ثواب زیارت پیادهی این دو سید را حساب کنیم.
این متن را آقای سید کاظم شاهرودی، روز جمعه، پنجم ربیع المولود 1418 قمری ثبت کرده بودند و روز جمعه 16 صفر 1432 قمری، برابر 2/11/89 شمسی در اختیار اینجانب قرار دادند.
آقای سید حسین مولوی، روز پنجشنبه 4/7/92 شمسی تعدادی از عنایات حضرت امام حسین علیهالسلام را برای اینجانب نقل کرد:
آن طرف پل دیگ بزرگی را برای اطعام زائران روی اجاق نهاده بودند، باد به قدری شدید بود که آن دیگ را بلند کرد و به رودخانه انداخت.
کسی خود را به آب انداخت، یک تنه آن دیگ را برداشت، بیرون آورد و روی اجاق گذاشت.
چه کسی بود که توانست یک دیگ 40 - 50 کیلویی را یک تنه بلند کند، از آب بیرون بیاورد و روی اجاق بگذارد؟!
شدید بود که وقتی برگشت، همهی لباسهایش خیس شده بود، گفتیم: لباسهایت را عوض کن، انجام نداد، تا در بدنش خشک شد.
نماز صبح را خواندیم، به طرف کِفِل حرکت کردیم، در کفل آب جمع شده بود و همانند دریاچهای شده بود.
یک قالی دوازده متری روی خاور داشتیم که کاملاً گِلی شده بود. دوستان
گفتند: قالی را اینجا بشوییم، گفتیم: کِی خشک میشود؟ بالاخره شستند، یک ساعته خشک شد.
سر رودخانهی کفل نهار خوردیم، به طرف طویرج حرکت کردیم.
آب و گِل باعث شده بود که ماشین تندتند از حرکت میماند و ما آن را هُل میدادیم و لذا نتوانستیم خود را به جایی برسانیم، ناچار شدیم در وسط راه چادر بزنیم و شب هجدهم را در آنجا بیتوته کنیم.
برخی جلوتر رفتند که خود را به مُضیف عبدالحسن برسانند.
آقای سیبویه و سادات حکیم همه رفتند.
یکی از همراهان آقای حاج عبدالحسین نعلین فروش بود که الآن ساکن مشهد است و به حاج عبدالحسین بغدادی معروف است. پسری داشت به نام کاظم گم شد. گفتیم: حتماً با دوستان جلوتر رفته است.
شب را آنجا بیتوته کردیم، صبح حرکت کردیم و رفتیم به مضیف عبدالحسن، دیدیم که کاظم آنجا نیست، خیلی نگران شدیم، آقای حاج عبدالحسین به منزل زنگ زد، گفتند: کاظم ساعت 8 شب آمد منزل.
از کاظم پرسید: چه شد؟ گفت: توی راه خوابم گرفت. از قافله عقب ماندم، یک ماشین آبی رنگ آمد، مرا سوار کرد به نجف آورد، سرِ بازار قبله پیاده کرد، من آمدم منزل.
ساعت هفت شب ما او را گُم کردیم، او ساعت هشت در نجف بود، چگونه ماشین بنز در یک ساعت آن مسیر را پیموده است.
در شرایطی که خاور قادر به حرکت نبود، ماشین بنز چگونه میتواند آن مسیر
را آن هم در یک ساعت طی کند؟!
ما از مضیف عبدالحسن یک تراکتور آوردیم، خاور را از وسط گل و لای
بیرون کشیدیم، هُل دادیم تا راه افتاد.
کاظم و پدرش حاج عبدالحسین در قید حیات هستند و در مشهد مقدس زندگی میکنند.
ما نوار قصیده مدّاحی گذاشته بودیم و این ابیات را میخواند:
أنا امّ البنین ودهری ذَبْنی حَقّی لو صِحْتُ یا حسینُ یابْنی
فقدُ الاربعةِ یَهونُ حتی لو صِحتُ أو لو نُحتُ یا حسینُ یابْنییعنی:
من ام البنین هستم، روزگار مرا از پا انداخت. من حق دارم که بگویم: یا حسین! ای فرزند من.
از دست دادن چهار فرزند بر من آسان میشود اگر بتوانم یا حسین، ای فرزند من صدا بزنم، یا برای حسین به عنوان فرزند خود ندبه بسرایم.
بانوی مجلّلهای در کنار جاده روی کاهها نشست و ندبه سرداده، چون به بند: «یا حسین! یابنی» میرسید، آنقدر گریه میکرد که به سکسکه میافتاد.
چون نوار به پایان رسید، یک مرتبه این بانو ناپدید شد.
سمت راست جادّه دشت همواری بود و سمت چپ رودخانه بود و تا مسافت زیاد همه جا هموار بود. هیچکس نفهمید که این بانو چه کسی بود؟ جز اینکه بگوییم حضرت امالبنین عنایت کرده برای زائران فرزندش تجلّی نموده است.
اساس خود را بر فراز استری نهاده بودیم، از این راه به سوی کربلا حرکت
کردیم.
در اثنای راه دیدیم که یک گاومیش نر بر دو گاومیش ماده حملهور شده، ما فرار کردیم و آنها نیز ما را دنبال کردند، در حدود دو ساعت ما دویدیم تا به حدود کربلا رسیدیم، گنبد مقدّس امام حسین علیهالسلام را مشاهده کردیم، به حضرت متوسّل شدیم، یک مرتبه این گاومیشها ایستادند، درست همانند ماشینی که یک مرتبه ترمز کند.
نگاه کردیم دیدیم که همهی وسایلی که بر استر بار کرده بودیم، جلوی پای ماست. آنها را برداشتیم و بر فراز استر نهادیم و با آرامش خاطر وارد شهر مقدّس کربلا شدیم.
شط طغیان کرده بود، امکان صید نبود، نه صیّادی بود و نه صیدی.
گفتم: ما مهمان امام حسین علیهالسلام هستیم، سهمیهی ما میرسد.
دیدیم یک قایق بزرگی روی امواج آب بالا و پایین میرود، دقیقاً به طرف ما آمد.
صیّاد 16 عدد ماهی از قایق به ما داد و به من گفت: سید! کافی است؟ گفتم: آری. از نوع ماهی بِنّی (قطّان) بود.
ظهر کباب کردیم، دقیقاً به مقدار نیاز ما بود، شب نیز از سرهای آنها خورشت کلهماهی درست کردیم، آن نیز دقیقاً به مقدار نیاز ما بود.
امام حسین علیهالسلام هر چه داشت در طبق اخلاص نهاد و همه را یک جا در راه خدا داد. خدا نیز به فراخور خداوندیاش به او پاداش داد:
استجابت دعا تحت قبّهی او
دوای هر دردی را در گرو یک نگاه او قرار داد.
یکی از وسایل مجرّب برای توسّل به امام حسین علیهالسلام «زیارت عاشوراست».
زیارت عاشورا و مداومت بر آن بسیار سهل و آسان است. در هر مکان و در هر زمانی، با دلی پاک و نیّتی خالص، میتوان این زیارت را طبق دستور معصوم خواند و نتیجه گرفت.
چقدر فراوان هستند کسانی که اولاددار نمیشدند، با خواندن زیارت عاشورا صاحب فرزند شدند.
چقدر زیاد است کسانی که به بیماری سخت و کمرشکن سرطان مبتلا بودند، با زیارت عاشورا بهبودی یافتند.
چقدر فراوان است کسانی که سرپناهی نداشتند، در پرتو زیارت عاشورا صاحب خانه و کاشانه شدند.
آثار فراوان، اعجابانگیز و اعجازآمیز زیارت عاشورا در این صفحات نمیگنجد، ولی به حکم: «آب دریا را گر نتوان کشید، به قدر تشنگی باید چشید» به نمی از یم و اندکی از بسیار از آنها اشاره میکنیم:
در ایّام اقامتم در سامرا، بیماری وبا شایع شد، روزی در محضر آیة اللّه میرزا
محمد تقی شیرازی (1252 - 1338 ق) بودم که استادم آیة اللّه سید محمد فشارکی (متوفای 1316 ق) آمدند و به میرزا گفتند: آیا مرا مجتهد میدانی؟ گفت: آری. آیا مرا عادل میدانی؟ گفت: آری، گفت:
من حکم کردم بر همهی مردان و زنان شیعهی مقیم سامرا که زیارت عاشورا بخوانند و ثواب آن را به روح مطهّر حضرت نرجس خاتون اهداء کنند و ایشان را نزد فرزندش حضرت حجت ارواحنا فداه شفیع قرار دهند.
من ضامن میشوم هر کس این عمل را انجام دهد به بیماری وبا مبتلا نشود.
این حکم منتشر شد و همهی شیعیان سامرا عمل کردند و کسی از آنها مبتلا نشد. در این ایام تعداد زیادی از سنیها به وبا مبتلا شدند و در گذشتند، ولی از روی خجلت جنازههای خود را شبانه دفن میکردند.
برخی از اهل تسنن به حرم مطهر عسکریین میآمدند و میگفتند:
ما به شما سلام میکنیم، همانگونه که شیعیان سلام میکنند.
مرحوم آیة اللّه حاج شیخ مرتضی حائری این داستان را از پدر بزرگوارش نقل کرده و دستخط ایشان در کتابخانهی نگارنده موجود است.
یادداشتهای ایشان بعد از وفاتشان به نام: «سرّ دلبران» چاپ شده و این داستان در صفحهی 88 - 90 آن آمده است.
آن مرجع دردآشنا چهل نفر از فضلای مهذّب حوزه را انتخاب کرد و آنها را به مسجد مقدس جمکران فرستاد و امر فرمود: در پشت بام مسجد جمکران زیر آسمان به صورت دستهجمعی، زیارت عاشورا را با صد سلام، صد لعن و دعای
علقمه بخوانند، آنگاه به سه باب الحوائج: 1) حضرت موسی بن جعفر علیهالسلام ؛ 2) حضرت ابوالفضل علیهالسلام ؛ 3) حضرت علی اصغر علیهالسلام متوسل شوند، رفع گرانی و نزول باران را از خداوند بخواهند.
چهل تن از فضلای مهذّب، فاضل و متدیّن به امر مرجعیّت اعلای تشیّع به میعادگاه عاشقان شرفیاب شدند، زیارت عاشورا و توسل را طبق فرمان آن مرجع بزرگوار انجام دادند، به سوی قم حرکت کردند.
هنوز به دِه جمکران نرسیده بودند که باران رحمت سیلآسا فرو ریخت و طلاب ناچار شدند که لباسهای خود را درآورند، کفشهای خود را به دست بگیرند، از میان سیلابها عبور کنند.
این حادثهی تاریخی را نخستین بار از مرحوم محمد امین رضوی سلدوزی،
صاحب کتاب «تجسّم اعمال» که از چهل تن بود، شنیدم و در کتاب کریمه نقل کردم.(1)
سپس این داستان توسط اخوان مرعشی که هر دو برادر از چهل تن بودند، در برخی از منابع منتشر شد.
فاضل ارجمند آقای گل محمدی ابهری که از چهل نفر بود، برای نگارنده نقل کرد که در همان روز قیمت نان از یک تومان به شش ریال رسید، یعنی: 40 درصد تنزّل کرد.
مرحوم آیة اللّه سید حسین هشترودی نیز از چهل نفری بود که به امر آیة اللّه حجت برای این مهم انتخاب شده بود.
ای کاش مراجع دردآشنا به هنگام بروز مشکلات، همگان را برای انجام
زیارت عاشورا فرمان دهند و بسیج عمومی نمایند.
این داستان را مرحوم حاج میرزا ابوالفضل تهرانی با سند معتبر نقل کرده است.(2)
شما چرا زیارت عاشورا نمیخوانید؟!
عاشورا، عاشورا، عاشورا
این تشرّف و این سفارش را مرحوم محدّث نوری بدون واسطه از سید احمد
رشتی نقل کرده است.(1)
فرمود: از شیراز، از قبض روح میرزا ابراهیم محلاّتی میآیم.
از وضع آن مرحوم در عالم برزخ پرسید، فرمود:
در بهترین حالت است، خداوند هزار فرشته موکّل نموده که از وی اطاعت کنند.
شیخ مشکور خوابش را به میرزا محمدتقی شیرازی نقل کرد، او به شدّت گریست.
گفته شد: خواب است، فرمود: بلی، لکن خواب شیخ مشکور است.
فردای آن روز تلگرافی از شیراز رسید و صادقانه بودن خواب شیخ مشکور ثابت شد.
شرح حال مرحوم محلاتی در کتاب «مردی بزرگ از خطه فارس» به تفصیل آمده و این داستان در منابع فراوان آمده است.
شیخ مشکور (1287 - 1353 ق) فرزند شیخ محمدجواد (متوفای 1335 ق) فرزند شیخ مشکور حولائی (1201 - 1272 ق) از حضرت عزرائیل میپرسد، میرزا ابراهیم محلاتی از کجا به این مقام رسیده است؟ میفرماید:
با مداومت به زیارت عاشورا به مدت سی سال.(2)
از مرحوم آیة اللّه ملک حسینی نقل شده که مرحوم حاج شیخ ابوالحسن حدایق (1259 - 1347 شمسی) فرمود:
هر وقت مرحوم میرزا ابراهیم محلاّتی مریض میشد و نمیتوانست زیارت
عاشورا را بخواند به من امر میفرمود که به نیابت از طرف ایشان بخوانم.(1)
تازه مشاهده شد.
مشروح این داستان به روایت شاهدان عینی در اجساد جاویدان آمده است.(2)
مرحوم حاج شیخ حسن فرید، از علمای مقیم تهران، گرفتاری سختی برایش پیش میآید، به یاد داستان مرحوم محلاّتی میافتد، از روز اوّل محرم به ختم زیارت عاشورا آغاز میکند، روز هشتم محرم به طور خارقالعاده مشکلش حل میشود.(3)
مرحوم شیخ علی اکبر سعیدی، متوفای 70 شمسی و مدفون در امامزاده جعفر یزد، نقل کرده که یک دختر زرتشتی مسلمان شد، با مرحوم حاج ابوالقاسم بلورفروش ازدواج کرد، بیست سال گذشت و صاحب فرزند نشد.
پیشنهاد شد که زیارت عاشورا بخواند، به مدت چهل روز زیارت عاشورا با صد سلام و صد لعن و دعای علقمه خواند، خداوند فرزند پسری به او عنایت کرد که بزرگ شده، ازدواج کرده، مقیم یزد میباشد.(4)
جهت حاجت شرعی دوچلّه (دو چهل روز) زیارت عاشورا خواندم و نتیجه
گرفتم.(1)
زیارت عاشورا نوشته، انگیزه تألیف آن را برآورده شدن حاجتی به برکت زیارت عاشورا بیان کرده، که به نظر ایشان محال عادی بوده است.
فرمود: فقط زیارت اباعبداللّه الحسین علیهالسلام .
گفتم: در این ایّام (1394 قمری) راه کربلا بسته است، فرمود: به مجالس عزای امام حسین برو، تا ثواب زیارت امام حسین علیهالسلام را به تو بدهند.
سپس فرمود: پسر جان! من همواره مداومت بر زیارت عاشورا را توصیه میکردم، اینک به تو میگویم: هرگز تحت هیچ شرایطی زیارت عاشورا را ترک نکن.
یکی از دوستان، ایشان را خواب میبیند و میپرسد: وضع تو چگونه است؟ دستی به دانههای تسبیح میکشد و میگوید: این مرا نجات داد. یعنی: زیارت عاشورا.
1) 4. آقانجفی، سیاحت شرق، ص 207.
مشهد مقدس در بیت مرحوم آیة اللّه قمی فرمود:
کسی سکته کرده بود، پیشنهاد کردم که سه چهل روز (120 روز) زیارت عاشورا بخواند. انجام داد، کاملاً شفا یافت.
وضع دانشگاه طوری بود که به هیچوجه امکان مسافرت نبود، به حرم مشرّف شدم، کلّی تضرّع کردم، سپس به خدمت مرحوم مولوی قندهاری رفتم و از ایشان التماس دعا کردم، فرمود: برو به خدمت شیخ حرّ عاملی و حاجت خود را از ایشان طلب کن.
ساعت شش و نیم بود به محضر شیخ حر مشرف شدم و متوسل شدم و گفتم: اگر تا ساعت 8 خبر بدهند که پدرت خوب شده، نیاز به آمدنت نیست، من به مدت ده روز به نیابت از طرف شیخ حرّ زیارت عاشورا میخوانم.
ساعت هفت و نیم پدرم زنگ زد و گفت: من خوب شدم، لازم نیست که به تبریز بیایی.
مداح از فضلای اصفهان، در حسینیهی مرحوم آیة اللّه موحد ابطحی، از مرحوم آیة اللّه حاج آقا احمد امامی (1352 - 1414 قمری) نقل کرد که فرمود:
شبی امام حسین علیهالسلام را در خواب دیدم، به من فرمود:
برو به خیابان جی، به فلان مغازه و چهل هزار تومان به او بده.
از خواب بیدار شدم، دولاب را نگاه کردم، دیدم دقیقاً چهل هزار تومان موجودی دارم. برداشتم و به آن آدرس رفتم، دیدم صاحب مغازه نشسته و بسیار اندوهگین است. پرسیدم: چرا اندوهناک هستی؟
گفت: مبلغ چهل هزار تومان مقروض هستم، چهل روز ختم زیارت عاشورا خواندم، امروز روز چهلم است و هیچ خبری نشده است. پس امر حضرت را اطاعت کردم و آن مبلغ را به آن شخص تقدیم نمودم.
مرد سنّی کلّی او را کتک میزند و میگوید: شما مردهپرست هستید.
آن زائر در نجف اشرف خطاب به مولای متّقیان عرض میکند: آن مرد سنّی علاوه بر اینکه به خاطر شما مرا کتک زد، به شما نیز جسارت نمود، چرا او را تنبیه نمیکنید؟!
شب در عالم روءیا به خدمت امیرموءمنان علیهالسلام میرسد. حضرت میفرماید:
تو راست میگویی، ولی او حقّی به گردن ما دارد.
او روزی در مزرعه خود به هنگام آبیاری زمین زراعیاش به یاد عطش امام
حسین افتاد، رو به طرف کربلا کرد و گفت: من جاهلم، حقیقت را نمیدانم، اما اگر به تو آبی میدادند، آیا آب این دریا کم میشد؟!
آنگاه شروع به گریه کرد.
زائر به هنگام مراجعت در مصیّب با آن مرد سنی مصادف شد. آن مرد از او پرسید: آیا از من به امام خود گلایه کردی؟
گفت: آری، اگر حقّی بر آن بزرگواران نداشتی، تو را کیفر میدادند.
آنگاه خواب خودش را نقل کرد.
آن مرد سنّی منقلب شده با پای پیاده به کربلا رفته شیعه شد.(1)
در یکی از روزهای گرم تابستان با ماشین خود به روستایی در چهارفرسخی اصفهان میرفتم. به شدت عطش بر من غلبه کرد. به زحمت خود را به سرچشمهای رسانیدم، دیدم چشمه خشک شده است.
با زحمت تمام خود را به چشمهی دیگر رسانیدم.
در آن لحظه به یاد تشنگی امام حسین علیهالسلام افتادم، برای تشنگی آنحضرت خیلی اشک ریختم.
در آن حال سه حاجت مهم از حوائج خود را به خاطر آوردم، که همهی آنها روا شد.(2)
صدیق ارجمند حضرت حجة الاسلام والمسلمین حاج شیخ محمد خادمی
شیرازی (136 1378 شمسی) صاحب آثار ارزشمند فراوان، چون یاد مهدی، رجعت یا دولت کریمه خاندان وحی و فروغ بینهایت، شبی در عالم روءیا به محضر مقدّس کعبهی مقصود و قبلهی موعود، حضرت بقیة اللّه ارواحنافداه مشرّف میشود، حضرت به ایشان امر میفرماید که به خدمت آیة اللّه حاج شیخ بهاء الدین محلاتی برود و از طرف حضرت از ایشان تشکّر کند که از عطش جدّ بزرگوارش امام حسین علیهالسلام نیکو یاد کرده است.
مرحوم خادمی پس از نماز صبح به منزل آیة اللّه محلاّتی میرود و از ایشان میپرسد که دیشب چه کردید؟ میفرماید: کاری انجام ندادهام.
ایشان مراتب تقدیر و تشکّر حضرت را به ایشان معروض میدارد، مرحوم آیة اللّه محلاتی به شدت گریه میکند و میفرماید:
دیشب مهمان بودم، غذای چربی خوردم، به منزل آمدم، خانواده استراحت کرده بود، نخواستم مزاحم خانواده شوم، با اینکه تشنه بودم، خوابیدم.
در نیمههای شب در اثر شدّت تشنگی بیدار شدم، به سراغ یخچال رفتم، آب خنکی نوشیدم، به یاد عطش سالار شهیدان افتادم، در کنار یخچال مدّتی برای عطش آنحضرت گریستم.
اگر حضرت بقیة اللّه به خواب مرحوم آیة اللّه محلاّتی میآمد و مستقیماً از ایشان تشکّر میکرد، او هرگز به احدی نمیگفت و این عنایت مکتوم میماند، ولی به خواب حاج آقای خادمی آمده، که ایشان این خواب را مطرح کند وعنایت حضرت برای یادآوری عطش امام حسین علیهالسلام منتشر شود.
مرحوم آیة اللّه حاج شیخ بهاء الدین محلاتی به سال 1313 قمری در نجف متولّد شد. در محضر آیة اللّه اصفهانی، نائینی، عراقی و شیخ محمدکاظم شیرازی به بالاترین درجه اجتهاد رسیده، به سال 1349 قمری به شیراز بازگشت. پس از
ارتحال مرحوم آیة اللّه بروجردی بسیاری از علمای شیراز به ایشان ارجاع دادند و ایشان بر خلاف میل باطنی خود به چاپ رساله ناگزیر شد.
این مرجع عالیقدر سرانجام در مردادماه 1360 برابر ذیقعدة الحرام 1401 قمری درگذشت و در کنار قبر پدر و نیاکانش در حرم حضرت علی ابن حمزه به خاک سپرده شد.
شرح حال ایشان در منابع فراوان، از جمله: «مردی بزرگ از خطه فارس» به قلم زندهیاد داود الهامی ثبت شده است.
فرزند برومندش مرحوم آیة اللّه مجد الدین محلاتی (1304 - 1379 شمسی) از مفاخر عصر بودند و مدرسه علمیه حضرت ولی عصر در شیراز یکی از آثار وجودی آن بزرگوار میباشد.
برادر بزرگوارش مرحوم جلال الدین آیة اللّه زاده (1330 - 1422 قمری) نیز
از رجال برجسته و بقیة السّلف بیت عریق محلاتی بود.
شب هفتم ربیعالاول 1422 قمری، برابر 10/3/1380 شمسی، در منزل صدیق ارجمند جناب آقای سخائی، خطیب توانا حضرت حجة الاسلام والمسلمین آقای آل طه، از مرحوم حاج میرزا علی محدّثزاده (فرزند محدّث قمی) نقل کردند که ایشان از مرحوم محققی نقل کرد که من مکرر به کربلا مشرف شده بودم. در یکی از سفرها به محضر مقدس امام حسین علیهالسلام عرض کردم: مولاجان! من تاکنون به کربلا زیاد آمدم و حوایج زیادی از محضر مقدستان تقاضا نمودم ولی این بار فقط یک حاجت دارم و آن توفیق تشرّف به محضر مقدس حضرت بقیة اللّه میباشد ولو برای یک لحظه.
برای تکمیل زیارت به سمت پایین پا مشرّف میشود، مشاهده میکند که شخص بسیار بزرگواری در بالای سر حضرت علی اکبر علیهالسلام ایستاده است و شخص بزرگوار دیگری کمی عقبتر از ایشان ایستاده و زائران را به محضر ایشان تقدیم میکند و ایشان با اشاره سر تأیید میفرماید.
این بزرگوار به قدری با عظمت و با ابهّت بوده که آقای محققی در جای خود میخکوب میشود و به هیچ وجه نمیتواند قدمی جلوتر بگذارد.
آقای محققی که محو جمال آنحضرت بوده متوجه میشود که دیگران توجهی به ایشان ندارند و از جایگاه ایشان غافل هستند.
آنگاه آن بزرگوار حرکت میکند و از حرم بیرون میرود، آقای محققی به دنبالش حرکت میکند و هر چه میدود و جستجو میکند، به او نمیرسد و متوجه میشود که با عنایت مولا لحظهای به دیدار کعبهی مقصود و قبلهی موعود تشرّف یافته است.
از مساجد معروف شهرستان خوی، مسجد بزرگی است به نام: مسجد داش آغلیان، یعنی: سنگ گریهکننده.
این سنگ در داخل مسجد، در جایگاه مخصوصی قرار دارد و مشهور است که در روزهای عاشورا گریه میکند.
پیرمردی به نام مشهدی جلیل نقل میکرد: وقتی من کوچک بودم با پدرم صبحهای روز عاشورا برای مشاهده آن سنگ به مسجد میرفتیم و قطرات اشک
جاری شده از آن سنگ را میدیدم که قطره قطره از آن سنگ سرازیر میشود.
مرحوم شیخ حسن بصیری (1338 - 1428 ق) مینویسد:
شب شانزدهم رمضان 1408 قمری، در آن مسجد منبر رفته از حرمت و ویژگی آن مسجد سخن میگفتم، مرحوم مشهدی جلیل نیکنام و آقای حاج اسماعیل برومند، که شاعر و مدّاح اهلبیت است و أباً عن جدّ در آن محلّه ساکن میباشد، از پایین منبر گفتند:
بیش از پنجاه سال است که من با چشمان خود دیدهام که هر روز عاشورا صبح زود، قطرات اشک از این سنگ ظاهر شده، قطره قطره از آن میچکد.(1)
علویهای ترکیه در دههی عاشورا 12 روز روزه میگیرند، به احترام عطش امام حسین علیهالسلام ، حتی شبها نیز آب نمیخورند، البته از دیگر مایعات استفاده میکنند.
1) 1. بصیری، کرامات و حکایات پندآموز، ص 47.
بسیاری از علویها دو ماه محرم و صفر از روابط جنسی پرهیز میکنند، حتی جوانها و تازهدامادها نیز این حریم را نگه میدارند.
جوانان علوی غالباً فوتبالبازی نمیکنند، زیرا شنیدهاند که در مقاتل آمده است که رأس مقدس امام حسین علیهالسلام را نعوذ باللّه با پا زدهاند.
در محلّهی ما در تبریز یک نفر سلمانی به نام مشهدی غلامحسین بود، او
در دههی عاشورا از روز هفتم تا دوازدهم محرم ریش نمیتراشید و کاغذی بر شیشهی مغازه میزد که در این ایام از تراشیدن ریش معذورم.
برخی میگفتند: مسلمان پنج روزه. من میگفتم: دیگران 365 روز معصیت میکنند، ولی ایشان 360 روز.
یک وقت ایشان مشهد مشرّف شد و در حرم امام رضا علیهالسلام توبه کرد و بعد از مراجعت از مشهد مقدس تابلو زد که در این مغازه از تراشیدن ریش معذوریم.
دو ماه بعد از دنیا رفت.
حفظ حریم امام حسین علیهالسلام موجب شد که توبه کند و بدون ارتکاب گناه از دنیا برود.
به احترام قمر بنیهاشم از اطاق بیرون رفتم و در اطاق دیگری استراحت کردم. در عالم روءیا دیدم شخص جلیلالقدری تشریف آوردند و در خدمتشان
1) 1. در آن منطقه شب هفتم را شب حضرت ابوالفضل علیهالسلام میگیرند و در همهی مجالس آن شب به دامن آنحضرت چنگ میزنند.
خادمی بود که دفتر در دست داشت، به خادم امر فرمودند که نام ایشان را نیز بنویس.
وقتی از خواب بیدار شدم، نشاط عجیبی در خود احساس کردم. اکنون که به سنّ هشتاد سالگی رسیدهام، هنوز آن نشاط خاص دوران جوانی را در خود احساس میکنم.
شب شنبه 30/10/85 برابر 30 ذیحجة الحرام 1427 قمری، آیة اللّه حاج سید صادق شیرازی از پدر بزرگوارشان مرحوم آیة اللّه میرزا مهدی شیرازی (1304 1380 قمری) نقل فرمودند که ما در جوانی ملتزم بودیم از روز اول محرم تا سیزدهم آن فقط به مجالس روضه برویم، اگر وقت اضافی داشتیم، کتاب مقتل مطالعه کنیم.
ولی طلبهای بود که بسیار آدم خوبی بود، ولی اینگونه میاندیشید که فقط در روضهی مدرسه شرکت کند، بقیّهی ساعاتش را به درس و بحث بپردازد. حتّی مباحثهاش را تعطیل نمیکرد که دیگران را نیز از شرکت در روضهها مانع شود.
روز یازدهم محرم مبتلا به درد چشم عجیبی شد که حتی یک سطر هم نتوانست مطالعه کند.
درد چشم او دقیقاً ده روز طول کشید.
پیام این داستان این است که داستان امام حسین علیهالسلام یک استثناء در تاریخ بشری است.
در شب وفاتش در عالم روءیا میبیند که در ناراحتی شدید است، علّت عذاب و
ناراحتیاش را میپرسد، میگوید: به جهت نقل اخبار و احادیث ضعیفی است که مطابق شأن امام حسین علیهالسلام نبوده است.
آن سید با مشاهده وضع آن روضهخوان مریض میشود و بیماریاش چندین سال ادامه مییابد.(1)
من در عالم روءیا دیدم که گوشت نازنین بدن مبارک امام حسین علیهالسلام را پاره پاره میکنند.
ایشان میپرسد: آیا شما روضهخوان هستید؟ میگوید: بلی.
میفرماید: این نتیجهی روضههای دروغ است، یا باید روضهخوانی را ترک کنی و یا روایات صحیح بخوانی.(2)
خداوند به او فرزندی داد که بسیار باهوش بود، به مدرسه رفت، دانشگاه را تمام کرد و پزشک شد.
روزی در کربلا مطبّی باز کرد و به عنوان افتتاح مطبّ جشن مفصّلی گرفت.
دوستان پدر و پسر میآمدند، گُل میآوردند و تبریک میگفتند و برخی از شعرا نیز اشعاری سروده بودند و میخواندند.
پدر دکتر که شخص محترمی بود، یک مرتبه جملهای گفت که همه برآشفتند، او با وقاحت تمام گفت:
الحمد للّه بندهزاده دکتر شد و دیگر از پول گدایی رهایی یافتیم!!
هنوز طنین ناهنجار سخنان زشتش در گوش حاضران سنگینی میکرد که یک مرتبه پسرش دلدرد گرفت و افتاد، پیش از آنکه به بیمارستان برسد، جان سپرد و جلسهی جشن به مجلس عزا مبدّل گردید.
باید همهی واعظان، خطیبان، ذاکران و مدّاحان بدانند که نوکری درِ خانهی امام حسین علیهالسلام بر تاج و تخت همهی سلاطین جهان برتری دارد.
صدیق ارجمند مرحوم حاج میرزا محمود وحدت، از وعّاظ محترم آذری مقیم تهران نقل میکرد که مرحوم حاج ملاّعزیز روزهای چهارشنبه در خانهی پیرزنی روضه میخواند، که در نقطهی دوردستی بود و تعداد کمی از پیرزنان در آن شرکت میکردند. آخرین روز چهارشنبهی ماه ذیحجة الحرام حاج ملاعزیز به صاحب خانه گفت: منزل شما برای من بسیار دور است و جمعیّتی هم ندارید، ماه محرم فرا میرسد، من مجالس زیادی را برای روضهی منزل شما باید از دست بدهم، از اینرو از هفتهی آینده من معذور هستم.
تصادفاً صاحب خانه که شخص فقیری بود، آن هفته پول نداشت که به ایشان تقدیم کند و لذا یک جلیقهی زنانه که «یَل» نامیده میشد، به جای پول به ایشان تقدیم کرد و ایشان پذیرفت.
مرحوم حاج ملاّ عزیز نوکری داشت که روزها همراه ایشان میآمد، دمِ درِ مساجد و حسینیّهها اسب ایشان را نگه میداشت و شبها برای ایشان فانوس میکشید.
شب اول محرم فرا رسید، از هیچ مسجد و حسینیّهای به سراغ ایشان نیامدند.
نوکر آمد که امشب مجالس را از کجا شروع کنیم، گفت: امشب حال ندارم، از فردا شب شروع میکنیم، تا شب دوم نیز کسی به سراغ ایشان نیامد.
او برای حفظ آبروی خود که نگویند هیچ دعوتی ندارد، از شهر بیرون رفت،
به یکی از روستاها رفت و گفت: من امسال آمدم دههی عاشورا برای شما روضه بخوانم.
اهل روستا که او را میشناختند و میدانستند که مردم در شهر برای او دست میشکنند، بسیار خوشحال شدند، مسجد را مهیّا کردند و ایشان شب دوم محرم را در آنجا منبر رفت. در منزل کدخدا برای ایشان محلّ اقامت ترتیب دادند.
در نیمههای شب احتیاج به دستشویی پیدا کرد، از اطاق بیرون آمد، آفتابه را برداشت، یک مرتبه سگ به او حمله کرد، هر چه خواست با آفتابه از خود دفاع کند، امکانپذیر نشد.
در تاریکی شب به گودالی که برای غلّه در دهات معمول بود، افتاد.
عروس خانه با صدای سگ بیدار شد، با لباس خواب به حیاط آمد که سگ را از مهمان دفع کند، دید مهمان به گودال افتاده است.
دستش را از روی چادر به طرف مهمان دراز کرد که او را از گودال بیرون آورد، زورش نرسید و خود نیز در گودال افتاد.
کدخدا بیدار شد، از اطاق بیرون آمد و دید مهمان و عروس خانه در گودال افتادهاند، بدون اینکه در مورد ماجرا پرس و جو کند، مهمان را از گودال بیرون
آورد و گفت: همین الآن لباسهایت را بپوش و از دِه خارج شو.
مرحوم ملاّ عزیز که به سوی شهر برمیگشت متوجّه شد که این چوب از کجا به او رسیده است، به منزل رفته، آن یَل را برداشت، به خانهی پیرزن رفت، یَل را به او پس داد و گفت: مرا حلال کن، من اشتباه کردم، تا زنده هستم هرگز روضهی شما را تعطیل نخواهم کرد.
وقتی به منزل بازگشت، سیل مراجعهکنندهها از مساجد و تکایا به سویش روان شدند که چرا این دو شب نیامدید؟ ما همه منتظر بودیم، او طبق روال همه ساله به مساجد و حسینیهها رفت و مجالس را اداره کرد و تأدیب شد.
در منطقهی سکمن آباد شهرستان خوی، گروهی از مردم آن منطقه در ماه محرّم بنای عروسی میگذارند و عمداً شب عاشورا را شب زفاف انتخاب میکنند. ناگهان شبانه سیل میآید، عروس و داماد و قسمتی از اغنام و احشام و چند نفر دیگر را سیل با خود برده و هلاک میکند.(1)
مرحوم ملاعبّاس روضهخوان نقل میکرد در روستای «ریحانلو» یکی از اشرار روز عاشورا اظهار شادی میکرد و مردم را میخندانید.
او اسب خود را جولان میداد و مردم را به خنده وامیداشت.
چند روز بعد مریض شد و از دنیا رفت.
هنگامی که او را در قبر نهادند، قبر آتش گرفت و شعلهی سبزرنگی از قبر برمیخواست.
روحانی محل دستور داد که قبر را باز کنند، وقتی باز کردند، دیدند که جنازه کاملاً سوخته و خاکستر شده است.(2)
در خانه قوری مسی را از تنور بیرون آورد، در کنار تنور نهاد، سپس خم شد که ظرف دیگری را از تنور بیرون بیاورد، لولهی قوری به چشمش فرو رفت و
برای همیشه کور شد.(1)
سرنیزه به دیوار برخورد کرده، برمیگردد و به چشم او فرو میرود و او را برای همیشه کور میکند.(2)
و مانع عزاداری میشود. ظهر که به خانه میرود، برای رفع حاجت آفتابه را برداشته به سوی دستشوی میرود. ناگهان سر چاه فرو میریزد و او به داخل چاه میافتد. هر چه فریاد میکشد، صدایش را کسی نمیشنود. هر چه تکان میخورد، پایینتر میرود و مقدار زیادی از فضولات وارد دهانش میشود.
آنجا به اشتباه خود پی میبرد، توبه میکند و عرض میکند: همین مقدار که نجاست خوردم مرا بس است.
در آن هنگام اهل خانه خبردار میشوند و او را نجات میدهند.(3)
آن مرد به اشتباه خود پی میبرد و با صدای بلند، بانگ «یاحسین» برمیآورد، شتر او را رها میکند.
آن مرد برای جبران اشتباه خود تمام مخارج و وسایل مورد نیاز عزاداران را
تأمین میکند.(1)
یکی از علمای خوی از مرد صالحی نقل میکند که شبی در عالم روءیا به محضر مقدّس امام حسین علیهالسلام میرسد و عرض میکند: در گذشته که چای معمول نبود، مردم پس از نوشیدن آب به یاد تشنگی شما افتاده، بر قاتلان شما
لعن میکردند و به ثواب بزرگی نایل میشدند. اکنون مصرف آب کم شده و از آن فیض بزرگ محروم شدهایم.
حضرت میفرماید:
فرقی نمیکند، پس از صرف هر نوشیدنی که موجب تسکین عطش گردد، یاد ما موجب ثواب و فضیلت است.(2)
در اولین روزهای فروپاشی شوروی، یکی از وعّاظ معروف آذری مقیم قم به آذربایجان رفت و پس از آمدن گفت: در طول هفتاد سال (از زمان استالین تا فروپاشی شوروی) خدا در روسیه فراموش شده، ولی امام حسین علیهالسلام فراموش نشده است.
آیة اللّه حاج سید صادق شیرازی از مرحوم آیة اللّه سید محمد کاظم قزوینی قدسسره نقل فرمود که گفته بود:
سکهای که خدا به نام امام حسین علیهالسلام زد
آیة اللّه شیرازی در شب چهارشنبه 3/4/88 برابر اوّل رجب 1430 قمری، پس از نقل جملهی فوق فرمودند:
من چهل سال پیش با یک عالم سنّی بحث کردم، پس از استدلالهای فراوان
به او گفتم:
من یقین دارم که اگر از اهلبیت پیامبر درست پیروی کنم، اهل بهشت خواهم بود، زیرا آنها و پیروانشان بهشتی هستند. این مطلب را پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله تضمین
کرده و به صراحت اعلام کرده:
مثل أهل بیتی کسفینة نوح من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق؛
مَثَل اهل بیت من مَثَل کشتی نوح است که هر کس بر آن درآید، نجات مییابد و هر کس از آن تخلف کند، غرق میشود.(1)
ولی هرگز برای ابوحنیفه، احمد حنبل و دیگر بزرگان اهل سنت چنین تضمیمی از پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآله نرسیده است.
آیة اللّه شیرازی فرمود: همین مطلب راه تشیع را فراروی او باز کرد.
در همین مجلس که استاد صالح الوردانی محقّق بزرگ و اندیشمند سترک مصری نیز حضور داشت، آیة اللّه شیرازی از مرحوم آیة اللّه قزوینی (1348 - 1415 قمری) نقل فرمودند که ایشان در سفری که به هندوستان داشتند، پس از سخنرانی در یکی از حسینیهها شخصی را به ایشان معرّفی میکنند که شاعر است و در مورد امام حسین علیهالسلام شعر گفته و یک دیوان مستقل پیرامون حضرت سیدالشهداء علیهالسلام دارد که چاپ شده است.
آیة اللّه قزوینی به ایشان میفرماید: آیا امام حسین علیهالسلام آدم خوبی بود؟ شاعر هندی با تعجّب میگوید: این چه سوءال است؟ یعنی چه؟
ایشان میپرسد: آیا امام حسین مرد عاقلی بود؟ شاعر هندی با عصبانیّت پاسخ میدهد: مگر زیر آسمان خوبتر و عاقلتر از امام حسین علیهالسلام یافت میشود؟
1) 1. مرحوم علامه میر حامد حسین یکی از مجلّدات دائرةالمعارف بزرگ «عقبات الأنوار» را به حدیث سفینه اختصاص داده و آن را از 92 منبع سنّی روایت کرده، سپس علامه سید علی میلانی شصت منبع دیگر بر آن افزوده، آن را از 152 منبع نقل کرده است. (میلانی، نفحات الأزهار، ج 4، ص 27- 196)
آیة اللّه قزوینی میفرماید:
پس چرا در صدد برنیامدید که از راه امام حسین علیهالسلام پیروی کنید؟ راهی که امام حسین علیهالسلام آن را برگزیده و جانش را در آن راه فدا کرده است؟!
شاعر هندی میگوید: حق با شماست، من باید در این زمینه فکر کرده و تأمّل نمایم.
عبدالرّحمن جدید الإسلام، فرزند مشهدی تقی، ساکن روستای گوهران شهرستان خوی نقل میکند:
جدّ ما کشیش روستای ارمنینشین سعیدآباد از توابع شهرستان خوی بود. در جوانی برای تحصیل به تفلیس و قفقاز میرود، کشیشهای آنجا مقدم او را گرامی میدارند و به نوبت او را به مهمانی دعوت میکنند. روزی که نوبت به رئیس کشیشها میرسد، ده تن از کشیشان وارد میشوند و از صاحب خانه تقاضا میکنند که باغچهای را که مخصوص صاحبخانه است و از ورود دیگران ممانعت میکند، به آنها نشان دهد.
صاحب خانه قبول میکند و مهمانها را به باغ اجازه ورود میدهد.
جدّ ما در آنجا مشغول مطالعه میشود، با کتابی برخورد میکند که در حقّانیت دین مقدس اسلام تألیف شده بود.
با مطالعهی فرازهایی از این کتاب منقلب شده به قصد تشرّف به اسلام به سوی ایران برمیگردد.
در مسیر خود به ایران، از شدّت خستگی وارد سردابی میشود و میبیند که میّتی تازه در آنجا گذاشتهاند.
در سرداب صدایی میشنود، سپس دیوار شکافته میشود، دو عدد شمعدان طلا بالای سر و پایین پای میّت نهاده میشود.
باز صدایی میشنود، این بار از طرف بالای سر میّت دیوار شکافته میشود،
یک صندلی طلا نهاده میشود.
در آن هنگام شخص بزرگواری با قامت متوسّط وارد میشود، روی صندلی قرار میگیرد، دفترچهای را نگاه میکند، به افرادی که در خدمتش ایستاده بودند میفرماید:
همهی اعضای میّت را بو کنید.
آنها از فرق سر تا انگشتان پا را بو کرده و عرض میکنند:
در روز عاشورا دلش سوخته است.
آن را در دفترچه یادداشت میکند و تشریف میبرد.
جدّم میگفت: آن شخص را «یاعلی» خطاب میکردند.
آن شخص آنقدر باهیبت بود که من از هیبت او بیهوش شدم و افتادم. وقتی به هوش آمدم، دیدم آنحضرت بالای سرم ایستاده و شهادتین را به من تلقین میکند.
انگشت سبّابهاش را بر دوش من نهاد که اثر انگشت آنحضرت هنوز بر دوش من هست.
سرانجام او وارد خاک ایران شده و به شرف اسلام مشرّف میشود، در جلفای آذربایجان ختنه میگردد و به زادگاه خود مراجعت میکند.
پس از اظهار اسلام مورد اعتراض خانواده و مردم روستای سعیدآباد قرار میگیرد و لذا زادگاه خود را ترک کرده در محلّهی شهانق اقامت میکند.
شگفتانگیز اینکه در همهی نسلهای بعدی، اثر انگشت آنحضرت موجود
است.
راوی داستان، مرحوم شیخ حسن بصیری (1338 - 1428 قمری) مینویسد: من در همان جلسه در حضور پدرش و حضّار جلسه کتف او را باز کردم و محلّ همان انگشت را در دوش او (عبدالرحمن جدیدالاسلام) مشاهده نمودم.(1)
1) 1. بصیری، کرامات و حکایات پندآموز، ص 30.
«علقمه» سرزمین اسرارآمیزی است که شاهد صحنههای به یادماندنی فراوانی از دلاوریها، جانبازیها، فداکاریها، روشنگریها، حقجوییها، حقپرستیها، عدالتخواهیها، فرزانگیها، برازندگیها و شایستگیها بوده، دنیایی از خاطرات برجستهی تاریخ بشری را در خود جای داده است.
«شهید علقمه» آن اقیانوس ناپیداکرانهای است که خورشید همهی معیارهای انسانی بر کرانهی آن طلوع کرده، عمیقترین درسهای انسانساز را در گوش جهانیان به طنین درآورد.
او انسان کامل و شخصیّت بیمانند دوران بود که بعد از سالار شهیدان، در دانش و بینش از همه پیشتازتر، در اطاعت و بندگی از همه کوشاتر و در شجاعت و دلاوری از همه برتر بود.
رئیس مذهب، امام به حق ناطق، حضرت جعفر صادق علیهالسلام در ستایش آنحضرت میفرماید:
عموی ما عباس بن علی علیهماالسلام بصیرتی نافذ و ایمانی بسیار استوار داشت.(1)
او پیش از همه و بیش از همه امام زمانش را شناخت و پروانهوار بر گرد شمع
وجودش گشت و در دفاع از حریمش تا پای جان ایستاد و نقد جانش را در طبق اخلاص نهاد و آنچه داشت، در کوی جانان پاک بباخت.
او شهید گرانمایهای است که همهی شهیدان راه حق به حال او غبطه
1) 1. ابن عنبه، عمدة الطالب، ص 356.
میخورند. چنانکه حضرت فخرالسّاجدین، زینالعابدین، امام سجّاد علیهالسلام فرمود:
برای عبّاس در نزد خداوند متعال مقام بسیار والایی است که همهی شهیدان در روز قیامت به حال او غبطه میخورند. (1)
او وارث فضایل و کمالات پدر بزرگوارش امیرموءمنان علیهالسلام بود که در مکتب وحی پرورش یافته و شاگرد ممتاز خاندان عصمت و طهارت بود.
او با متانت در رفتار، صداقت در گفتار و اخلاص در کردار به مقامی رسید که امام زمانش او را با مدال:
بِنَفْسی أنتَ یا أخِی؛
جانم به فدایت ای برادر!
مفتخر نمود.(2)
واژگانی چون: وفا، صفا، ایثار، فتوّت، مروّت و مواسات در طول تاریخ مصداقهای فراوانی یافته، ولی در سرشت او استوارتر و بر قامت او راستتر بود.
حضرت امام هادی علیهالسلام از صفای بینظیر و مواسات بیهمتایش در زیارت ناحیهی مقدّسه یاد کرده میفرمایند:
سلام بر عبّاس، فرزند امیرموءمنان علیهالسلام ، که جانش را در راه مواسات با برادرش تقدیم نمود، برای آخرتش از دنیا بهره گرفت و جانش را در راه حمایت از
برادرش فدا نمود.(3)
او همهی این معیارهای اصیل اسلامی و ارزشهای والای انسانی را در پهندشت کربلا و بر کرانه ی «نهر علقمه» عینیّت بخشید و بر واژه علقمه قداستی بخشید که برای همیشه بر تارک صفحات زرّین تاریخ خواهد درخشید.
در تاریخ آمده است که پرچم حضرت ابوالفضل علیهالسلام در کربلا به غارت رفت.
هنگامی که کاروان غم از شام مراجعت میکرد، از یزید خواستند که اموال غارتشده را برگرداند.
او نیز دستور داد که هر کس هر چه روز عاشورا غارت کرده بیاورد و جایزه بگیرد.
در میان اشیای غارتشده چشمش به عَلَمی افتاد که پارچهاش کلاً سوراخ سوراخ بود و از چوبِ آن فقط جای چهارانگشت سالم بود.
پرسید: این پرچم از آن چه کسی بود؟
گفته شد: از آنِ پرچمدار کربلا، حضرت ابوالفضل علیهالسلام .
یزید با آن قساوت قلبش از جای برخاست و گفت: آیا برادر با برادر اینگونه مواسات میکند؟!
پرسیدند: چرا اینقدر مبهوت شدهای؟!
گفت: مگر نمیبینید صاحب این پرچم چه شهامتی داشته که این همه تیر به او
رسیده و پرچم را رها نکرده است، تا اینگونه سوراخ سوراخ شده است!
یزید نمیدانست که این قهرمان کربلا تشنه بود، سه روز بود که آب نخورده بود، با آن لب تشنه چهار هزار موکّل فرات را یک تنه فراری داده بود و هنگامی که دستش به آب فرات رسیده بود، به احترام تشنگی امام حسین علیهالسلام آب ننوشیده بود و با لب تشنه بیرون آمده، همانند پدرش حیدر کرّار خود را به سپاه دشمن غدّار زده، صفها را پراکنده میکرد و پیش میرفت و کسی را یارای مقابله نبود، و لذا در پشت نخلها کمین کرده، بازوان ستبرش را قلم کردند، ولی با بقایای دستان مبارکش پرچم را برافراشته نگه میداشت.
واژه عجیبی در زیارت حضرت ابوالفضل علیهالسلام آمده که بسیار شایان دقت است.
أشْهَدُ أنَّکَ قَد بالَغْتَ فی النَّصیحَة وأعْطَیتَ غایَةَ المَجهُودِ؛
من شهادت میدهم که تو خیرخواهی را به کمال رساندی و نهایت توان را انجام دادی.(1)
یعنی آنچه میشد حضرت ابوالفضل علیهالسلام انجام داد و بیش از آن در توان هیچکس نبود.
خداوند منّان نیز در برابر این فداکاریها علاوه بر مقامات اخروی، کرامات فراوانی به آنحضرت عنایت فرموده که بعد از امام حسین علیهالسلام به احدی چنین کرامات بیشمار، عنایت نفرموده است.
در این رابطه کتابهای مستقل فراوان تألیف شده، که به برخی از آنها در اینجا اشاره میکنیم:
چهره درخشان قمر بنیهاشم، تألیف: مرحوم علی ربّانی خلخالی، متوفای 28/9/89 برابر 13 محرم 1432 قمری، که در پنج مجلد چاپ شده و در هر مجلّد 240 کرامت از کرامات قمر بنیهاشم را به صورت مستند ثبت کرده است.
حضرت ابوالفضل مظهر کمالات و کرامات، تألیف: سید علی موحّد ابطحی، در چهار مجلّد، که سه جلد آن به چاپ رسیده است.
الخصائص العبّاسیة، تألیف: مرحوم حاج شیخ محمد ابراهیم کلباسی (1259 - 1322 شمسی) که با حواشی و تعلیقات مرحوم عمادزاده به چاپ رسیده است.
کرامات العباسیة، تألیف: سید محمد حسین محمودی که با مقدّمهی اینجانب منتشر شده است.
مرحوم شیخ حسن بصیری از مرحوم حاج ملاّ علی ملاّ زاده یکانی (1303 -
1) 1. شیخ مفید، المزار، ص 18.
1387 شمسی) که از روحانیون پاکدل و باصفای خوی بود، نقل میکند که شبی در عالم روءیا خدمت حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام شرفیاب شدم، حضرت به من امر فرمود:
هرگز پیش از بردن نام مبارک حضرت ابوالفضل علیهالسلام منبر و خطبهات را به پایان نرسان.(1)
مرحوم شیخ حسن بصیری از مرحوم حاج مهدی اخروی نقل میکند که گفت:
پیش از احداث جاده جدید، روزی از ارومیه میآمدیم، بالای گردنه قوشجی با جمعی از همشهریهای خود مواجه شدیم که سخت وحشتزده بودند.
یک نفر از آنها که از خانواده ریاضی بود، دست مرا گرفت و گفت: آقای اخروی! بیا کرامت حضرت ابوالفضل علیهالسلام را ببین. سپس گفت:
اتوبوس ما از سر گردنه به طرف درهای که اقلاًّ پانصد متر عمق دارد، چپ شد. همهی مسافران یک صدا فریاد زدند: «یا ابالفضل».
آنگاه درب ماشین خود به خود باز شد و مانند ستون محکمی به کف زمین چسبید و همین امر موجب شد که اتوبوس متوقّف شده و همهی مسافران صحیح و سالم از اتوبوس بیرون آمدند.(2)
اگر صاحب دلی پیدا شود و کرامات حضرت ابوالفضل علیهالسلام را دنبال کند، توفیق تدوین دایرة المعارفی در دهها جلد پیدا میکند.
مرحوم ربّانی خلخالی که هرگز در عتبات نبود، با تلاش و اخلاص توانست
1200 کرامت از کرامات آنحضرت را در پنج مجلّد بزرگ گردآوری کند.
بدون تردید این رقم کمتر از یک صدم کرامتهایی است که از حضرت ابوالفضل علیهالسلام صادر شده است.
از این رهگذر ما در این نوشتار فقط به چند نمونه از آن کرامات بیشمار
شهید علقمه اشاره میکنیم، تا نام خود را در لیست خریداران یوسف ثبت کنیم.
خداوند منّان نویسنده، خواننده، ناشر و همهی تلاشگران در نشر این اثر را در دنیا از زیارت و در آخرت از شفاعت آن بزرگوار محروم نکند، ان شاء اللّه.
مرحوم شیخ حسن بصیری از مرحوم شیخ عبدالکریم حقشناس مقیم تهران نقل میکند که گفت:
در همسایگی ما دختر جوانی به سرطان مبتلا شد. پزشکان او را جواب کردند و گفتند: سرطان به قلبش رسیده، دیگر هیچ چارهای نیست.
دختر از وضع خود مطّلع میشود، در اتاق خود خلوت میکند و به حضرت ابوالفضل علیهالسلام متوسّل میشود. در عالم روءیا شخص بزرگواری را میبیند که همهی بدنش مجروح است. با پای مبارک به او اشاره میکند و میفرماید:
من که دست ندارم، برخیز.
دختر از خواب بیدار میشود و سلامتیاش را باز مییابد؛ به مادرش میگوید:
حضرت ابوالفضل بیدست مرا شفا داد.(1)
صدیق ارجمند، دانشمند ارزشمند، آقای هادی دوست محمدی، روز
1) 1. همان، ص 68.
پنجشنبه 3/8/80 برابر هشتم شعبان 1422 قمری، به قم آمده بود. در دفتر مکتب
اسلام مصادف شدیم، ظهر به منزل ما آمدند و مأنوس شدیم، در این مجلس داستان شفای خود را در روزهای اول طلبگیاش اینگونه نقل کرد:
در دوران کودکی سیاه میشدم و میافتادم، شبی در عالم روءیا دیدم که با مادرم به عتبات مشرّف شدهام، از کنار حرم حضرت ابوالفضل علیهالسلام در حال عبور بودم و دست من در دست مادرم بود.
یک مرتبه دیدم پرچمی که بر فراز گنبد مطهّر حضرت ابوالفضل علیهالسلام است، حرکت کرد، پایین آمد و تبدیل به یک پنجه شد و تا مقابل صورت من آمد.
آنگاه همانند دست یک انسان که بخواهد بچّهای را نوازش کند، مرا نوازش کرد.
صبح کنار سفره خوابم را به برادرم و خواهرم تعریف میکردم، دیدم عین همین خواب را مادرم نیز دیده و به پدرم تعریف میکرد.
پدرم گفت: ما که نیّت کردهایم هادی را طلبه کنیم و وقف نوکری امام حسین علیهالسلام شود، انشاءاللّه قبول شده است.
آقای دوست محمدی گفت: از آن روز آن کسالت که سالها مرا آزار میداد، خوب شد و هرگز دیگر به سراغم نیامد.(1)
مرحوم شیخ حسن بصیری از یکی از بزرگان نقل میکند که شخصی را در حرم مطهّر حضرت ابوالفضل علیهالسلام دیدم که لباسهایش را پاره میکرد و کاغذی در دست داشت. یک مرد هندی آن را به سی اشرفی میخواست و او امتناع میکرد و
میگفت: آن را داخل کفنم خواهم گذاشت.
وضع او را پرسیدم، گفتند که سه روز در حرم آنحضرت دخیل بوده، شفا
1) 1. همان، ص 67.
نمییابد، چون خودش کور بوده، نمیتوانست جایی برود، پولی به کسی میدهد و او را به حرم حضرت سیدالشهداء علیهالسلام میبرد. تا وارد میشود، به آنحضرت شکایت میکند. امام حسین علیهالسلام کاغذی از داخل ضریح به او عنایت میفرماید و او را به حضرت ابوالفضل علیهالسلام حوالت میدهد.
مرد نابینا عرض میکند: چشمم نمیبیند و پولی هم ندارم به کسی بدهم که مرا تا حرم آنحضرت هدایت کند.
امام علیهالسلام میفرماید: اگر قدری راه بروی، بناییات حاصل خواهد شد.
هنگامی که وارد حرم حضرت ابوالفضل علیهالسلام میشود، دستی به سینهاش زده میشود و گفته میشود: حضرت ابوالفضل چشمهایت را شفا داد.
آنگاه هر دو چشمش همانند شخص بینای مادرزاد شفا مییابد.
حضرت حجة الاسلام سید حسین اشرفی، اهل شاهرود، مقیم علیآباد کتول، روز پنجشنبه 4/7/92 شمسی، در منزل آقای سید کاظم شاهرودی از یکی از خدّام حرم مطهر حضرت ابوالفضل علیهالسلام نقل کرد که گفت:
ما دوازده پشت خادم حرم مطهر حضرت ابوالفضل علیهالسلام هستیم. معجزات بیشمار از این بزرگوار دیدیم، از جمله:
روزی عربی آمد، بچهی 8 - 9 سالهای را بغل کرده بود که یک پارچه گوشت بود. بچّه را به طرف ضریح پرت کرد و گفت: یا أبا فاضل! این چیست که به من دادهاید؟!
سر بچّه طوری به ضریح خورد که ما گفتیم حتماً سرش متلاشی شد.
بچّه روی زمین افتاد، تکانی خورد و بلند شد و یک بچّهی معمولی شد.
زمان صدّام بود، ما مأموریّت داشتیم که هر وقت معجزهای رخ دهد، به مسئولین خبر دهیم، همان وقت شب گزارش کردیم و مسئولین آمدند و صورت جلسه کردند.
وقتی پدر بچّه برگشت و بچّهاش را صحیح و سالم دید، طلبکارانه به حضرت گفت: چرا الآن؟! چرا 8 - 9 سال پیش سالمش را به من ندادید؟ از بچّه پرسیدیم که چه دیدی؟ گفت: هنگامی که پدرم مرا پرت کرد، دو دست بریده از ضریح بیرون آمد، مرا گرفت و روی زمین گذاشت.
مرحوم حجة الاسلام والمسلمین محمود وحدت، واعظ توانای آذری مقیم تهران میفرمود: مرحوم آیة اللّه آقا دربندی قدسسره از طریق آذربایجان به مشهد مقدس مشرّف میشود. ده روز در تبریز اقامت میکند و در مسجد جامع تبریز منبر میرود.
در آذربایجان آخرین روز مجالس دهگی، به قمر منیر بنیهاشم متوسّل میشوند.
مرحوم دربندی روز نهم اعلام میکند که من فردا روضهی حضرت ابوالفضل علیهالسلام میخوانم، در هر خانهای مریض صعبالعلاج هست که دکترها جواب کردهاند، بیاورید اینجا.
بیماران سرپایی دهها و شاید صدها نفر بودهاند، ولی بیمارانی که بر فراز تخته آوردند و در کنار هم قرار دادند، 27 نفر بودند.
مرحوم شوشتری وارد مسجد میشوند، به کنار بیماران میآید و میفرماید: چند دقیقه تحمّل کنید، الآن شفای همهی شما را از ارباب میگیرم.
بر فراز منبر قرار میگیرد، روضهی بسیار جالبی میخواند که دهها نفر غش میکنند.
خطاب به حضرت قمر بنیهاشم عرضه میدارد: مولاجان! من به اعتماد شما به اینها قول دادم، زیرا میدانستم که شما آبروداری میکنید و راضی نمیشوید که نوکر شما آبرویش به خطر بیفتد.
همهی آن 27 نفر در مجلس بهبودی مییابند و برخی از آنها تختشان را
خود بر دوش میگیرند و میبرند.
در حدود بیست سال پیش (فروردین 1373 شمسی) برای صلهی ارحام عازم بندرعباس بودم. در مسیر بندرعباس با مسجد بسیار باشکوهی به نام مسجد حضرت ابوالفضل علیهالسلام مصادف شدم که مسجد بسیار زیبا با مراکز درمانی و ساختمانهای عامالمنفعه در اطراف مسجد و وقف بر مسجد بود. دو پمپ بنزین نیز در دو طرف جاده با کاشیکاریهای مسجد وجود داشت.
از خدمهی مسجد داستان مسجد با این عظمت در وسط بیابان را جویا شدم، گفتند: این مسجد داستان جالبی دارد و آن این است که:
روزی یکی از رانندگان تریلی از این نقطه عبور کرده، یک لحظه خوابش میبرد و ماشین از جادّه خارج میشود، در سراشیبی قرار میگیرد و یک طرف ماشین کاملاً از زمین فاصله پیدا میکند، در این حال راننده بیدار میشود و خود را در کام مرگ میبیند و فریاد میزند:
یا أبالفضل العباس!
در همان لحظه مشاهده میکند که دو دست در فضا ظاهر شد و تریلی را به طرف جادّه هُل داد، چرخهای تریلی به روی زمین بازگشت و ماشین به صورت اعجازآمیزی تحت کنترل راننده درآمد.
راننده پیاده میشود، آن نقطه را علامتگذاری میکند، به شهر خود میرود، اموال منقول و غیرمنقول خود را میفروشد و به تأسیس این مسجد و ساختمانهای تابعه اقدام میکند. با انتشار این خبر، دیگر افراد خیّر نیز همیاری میکنند تا چنین مجتمعی در وسط بیابان ساخته میشود.(1)
1) 1. این داستان را آقای سید محمد حسین محمودی، به نقل از اینجانب در کتاب کرامات العباسیّه، ص 120 نقل کرده است.
یکی از خانوادههای معروف نجف اشرف خاندان آل کبّه میباشد.
جوانی در این خانواده در عنفوان جوانی به یک بیماری ناشناخته مبتلا میشود و وفات میکند. فرزند دوّم و سوّم این خانواده نیز به همان ترتیب فوت میکنند.
سپس خداوند فرزند دیگری به آنها عطا میکند، او نیز به همان سن و سال که میرسد، به همان مرض مبتلا میشود، در ظرف یک هفته بدن تحلیل رفته و به سرمنزل وفات میرسد.
مادر این جوان به حرم مطهر حضرت ابوالفضل علیهالسلام مشرّف شده، برای شفای فرزندش متوسّل میشود.
یکی از همسایههای منزلی که آل کبّه در کربلا داشتند، در عالم روءیا میبیند که در مجلسی در محضر حضرت ابوالفضل علیهالسلام است، حضرت ابوالفضل کسی را به محضر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میفرستد و از آنحضرت برای شفای آن جوان درخواست دعا میکند.
این شخص خود را در محضر رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله میبیند و مشاهده میکند که آن پیک به محضر آنحضرت رسید و پیام حضرت ابوالفضل علیهالسلام را ابلاغ نمود.
رسول خدا میفرماید: به عبّاسم بگو که عمر این جوان به سر رسیده و امشب این جوان از دنیا خواهد رفت.
صحنه عوض میشود و خود را در محضر حضرت ابوالفضل علیهالسلام میبیند، یک بار دیگر حضرت ابوالفضل علیهالسلام آن پیک را به محضر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله روانه میکند و میفرماید: به حضرت رسول عرض کن که مادرِ این جوان به من متوسّل شده، من جواب مادر او را چه بدهم؟
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله میفرماید: مرگ این جوان از تقدیر الهی گذشته، در این مورد اصرار نکن.
قمر بنیهاشم میفرماید: به حضرت عرض کنید یا از خدا بخواهد که به این جوان شفا دهد و عمر تازه عطا کند، یا به هر وسیلهای که صلاح میدانند لقب «باب الحوائج» بودن را از من بردارند، دیگر مردم به من مراجعه نکنند.
در آن هنگام رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله دستها را به سوی آسمان برافراشته برای شفای جوان آل کبّه دعا میکند.
این شخص از خواب بیدار شده، مطمئن میشود که آن جوان شفا خواهد یافت، در صدد برمیآید که به در خانهی آل کبّه رفته، به آنها بشارت بدهد، ولی چون نیمههای شب بوده، منتظر میشود، تا اذان صبح از گلدستههای حرم پخش
میشود، به در خانهی آل کبّه میرود، در میزند، یک مرتبه میبیند که همان جوان که اول شب او را رو به قبله کرده بودند، در را باز کرد، در حالی که چهره به کلّی عوض شده، صورتش کاملاً گل انداخته، بدن به تحلیل رفته کاملاً به حال یک هفتهی قبل برگشته است.
این داستان را یک بار مرحوم آیة اللّه حاج شیخ عبدالحسین واعظی در منزل ما بر فراز منبر گفت و یک بار دیگر مرحوم آیة اللّه حاج سید محمد کاظم قزوینی در منزل ما بر فراز منبر نقل کرد.
در هر بار جمعی از فضلای نجفی در مجلس حضور داشتند که این خانواده را میشناختند و از این داستان مطّلع بودند.
صدیق ارجمند حضرت حجة الاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ غلامرضا اسدی نقل میکند که من سالها در دزفول اقامت داشتم، در همسایگی ما زنی بود که تنها یک پسر به نام «عنبر» داشت، که جوانی زیرک بود و پدرش مشهدی محمد نقّاش نام داشت، من با این خانواده آشنا بودم و رفت و آمد داشتم.
در اوایل بلوغ عنبر پدرش فوت کرد، پس از درگذشت پدر او نیز به علّت نامعلومی از خانه رفت و دیگر برنگشت.
مادر در فراق فرزندش همواره گریان و نالان بود.
پس از گذشت بیست سال از مفقود شدن عنبر، مادرش با دو زن دیگر رهسپار عتبات شدند.
روزی این سه خانم به حرم مطهّر حضرت ابوالفضل علیهالسلام مشرّف میشوند، مادر عنبر ضریح حضرت را میگیرد و عرض میکند که من پسرم را از شما
میخواهم.
آنقدر گریه میکند که از هوش میرود، او را به هوش میآوردند، باز گریه میکند و حالش بحرانی میشود، همراهانش او را سوار تاکسی میکنند که به بیمارستان ببرند.
راننده میپرسد که چرا این خانم اینقدر مضطرب است، داستان را نقل میکنند، میپرسد: اهل کجا هستید؟ میگویند: دزفول، میپرسد: از کدام محلّه؟ میگویند: فلان محلّه، میپرسد: نام این خانم چیست؟ وقتی نام او را میگویند، راننده در حالی که اشکش سرازیر بود، ماشین را متوقّف میکند، پیاده میشود و میگوید: من «عنبر» هستم و این مادر من است. مادر نیز او را میشناسد، دست در گردن هم میاندازند، آنها را به خانه میبرد و مادرش را چند ماهی نگه میدارد.(1)
1) 1. اسدی، گلستان معارف، ج 3، ص 176.
شب در عالم روءیا کسی را دیدم که گوسفندی در کنارش بود، به من گفت: یک گوسفندی نظیر این برای حضرت ابوالفضل علیهالسلام نذر کن، نگو که خواب حجّت
نیست.
از خواب بیدار شدم، نذر کردم، همان لحظه درد پهلویم خوب شد.
پس از مدتی برای منبر به روستای «تیک در» رفته بودم، آنجا گفتند: همه چیز داریم، فقط یک گوسفند کم داریم، گفتم: بیاورید، گوسفندی آوردند، دیدم دقیقاً همان گوسفندی است که در عالم روءیا دیده بودم، آن را به سی تومان خریداری کردم و ذبح نمودم.
حضرت آیة اللّه حاج آقا تقی قمی طباطبایی مینویسد:
در شهر لکنهو، واقع در شمال هند، زیارتگاه مخصوصی است، به مناسبت وجود یک پنجهی فلزّی در آن، محل رفت و آمد شیعیان میباشد.
یکی از حجّاج هندی شبی در مکّه حضرت ابوالفضل علیهالسلام را در خواب دید، حضرت او را به محل دفن خویش در کربلا راهنمایی فرمود.
وقتی این حاجی به کربلا مشرّف شد، این پنجه را در آنجا دید و در بازگشت آن را به نزد نوّاب آصف الدّوله، حاکم وقت لکنهو آورد.
نوّاب زیارتگاه مخصوصی برای پنجه درست کرد و تولیت آن را به همان حاجی که آن را از کربلا آورده بود واگذار کرد.
پس از مدّتی سعادت علی خان مریض شد و شفا یافت و پس از بهبودی درگاه
زیبایی برای پنجه ساخت.
از آن تاریخ به بعد همه ساله روز پنجم محرمالحرام، مردم به این محلّ میآیند و عَلَمهای خود را با این پنجه متبرّک میکنند.
تعداد عَلَمهایی که برای تبرّک جستن به محلّ «پنجه» میآورند، به 40 - 50 هزار میرسد.(1)
آقای حاج آقا محمد شیخ الرئیس، روز شنبه 4/8/83 برابر 20 ذیحجةالحرام 1434 ق. نقل کردند که مدّت مدیدی سینوزیت داشتم، بر موتور که سوار میشدم، به شدّت پیشانیام درد میکرد و از چشمهایم اشک سرازیر میشد.
پزشکان گفتند که باید عمل شود، من آمادگی نداشتم، روزی به دنبال کاری میرفتم که مربوط به حسینیّه بود، گفتم: یا حسین! من این کار را برای شما انجام میدهم به این امید که سینوزیتم خوب شود. سوار موتور شد به دنبال کار رفتم و دیگر از سینوزیت خبر و اثری نماند.
ایشان گفتند: من مدّتی به درد دل شدیدی مبتلا بودم، سر سفره که مینشستم از شدّت درد دل به خود میپیچیدم.
روزی مجلس روضهای بودم، سفره پهن شد، آبگوشت نذری آوردند، من نیز به شدّت از آبگوشت ممنوع بودم، سر سفره نشستم و از آن آبگوشت به نیّت استشفاء خوردم، دیگر دلدرد به سراغم نیامد.
1) 1. طباطبائی قمی، شهید کربلا، ج 2، ص 192.
ابوالفضل علیهالسلام متوسّل شدم، شب در عالم روءیا به محضر مقدّس آنحضرت شرفیاب شدم، حضرت دست مبارک خود را بر شانهام نهادند و سه بار فرمودند:
خانهی فلانی از آنِ توست.
چند روز بعد صاحب خانه مرا صدا کرد و گفت: آن معامله به دلایلی به هم خورده است، اگر مایل هستی بیا معامله کنیم.
گفتم: من به دو هزار تومان میخرم، گفت: امکان ندارد.
برخی از همسایهها آمدند و او را به 2400 تومان راضی کردند، معامله انجام شد. ما هر چه اساس خانه داشتیم با جهیزیهی همسرم، فروختیم و خانه را خریداری کردیم و به برکت توسّل به قمر منیر بنیهاشم برای همیشه از مستأجری راحت شدیم.(1)
یک روز صبح چوپان ما آمد و گفت: دیشب شما را در خواب دیدم که پیاده از رو به رو میآمدید، گفتم: مواظب باشید. گفتید: نه، حضرت قمر بنیهاشم شفایم داده است.
در آن حال، تصمیم گرفتم گوسفند مشخّصی را برای آنحضرت قربانی کنم.
از خواب بیدار شدم و آن گوسفند را آوردم. چوپان آن گوسفند را قربانی کرد و من همان روز از بستر بیماری رهایی یافتم.(2)
این شخص فلج نیز نشسته یا ابالفضل میگوید.
در این حال، شخص بزرگواری در مقابل این مرد ظاهر میشود و میفرماید:
تو چرا نشستهای؟ تو نیز برخیز. عرض میکند که من نمیتوانم، من فلج هستم.
بار دیگر میفرماید: برخیز، عرض میکند: پس دستت را بده تا بگیرم و برخیزم.
میفرماید: مگر نشنیدهای که در کربلا دستهای مرا قطع کردهاند؟!
آن مرد از شنیدن این جمله بیهوش میشود. وقتی به هوش میآید، متوجّه میشود که سلامتیاش را باز یافته است.(1)
صبح آن روز سیّدی آمده میپرسد: چه کار داری؟ میگوید: بیکار هستم، از سوادش میپرسید. میگوید: خواندن و نوشتن بلد هستم.
قلم و کاغذ به دستش داده میگوید: جلوی این مغازه بنشین و کتابت کن.
آن شخص کتابت را آغاز کرده، برای هر نامه پنج تومان میگیرد، کارش رونق یافته صاحب ثروت عظیم میشود.(2)
در کربلا پولش تمام میشود. به حرم حضرت ابوالفضل علیهالسلام مشرّف میشود و عرض حال میکند.
هنگامی که به نزد دوستانش برمیگردد، میگویند: تو کجا بودی، آقای مشهدی قاسم چند بار به سراغ تو آمده؟
در آن حال مشهدی قاسم وارد شده پولی به ایشان میدهد و ایشان نمیپذیرد. سرانجام میگوید: این حوالهی حضرت ابوالفضل علیهالسلام است، وقتی به خوی برگشتی، در محلهی شهانق، در فلان کوچه به من پس میدهی.
مرحوم کربلایی مجید پول را میپذیرد، وقتی به خوی برمیگردد، به آن آدرس چندین بار مراجعه میکند، از آن شخص نشانی پیدا نمیکند.(1)
یکی از همسفرهایش او را میبیند، به منزل میآورد، مقدار کمی غذا میخورد و سلامتیاش را باز مییابد.(2)
همهی دوستان از این موضوع ناراحت بودند، پیرمردی بود که برای ما گاهی خبرهایی میآورد، از او استفسار نمودم، گفت:
این شخص گوسفندی را برای حضرت ابوالفضل علیهالسلام نذر کرده، آن را فراموش کرده و انجام نداده است اگر به نذرش عمل کند، خوب میشود.
به برادرش گفتم، گفت: شما میدانید که برادرم همهی زندگیاش را در راه خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام خرج کرده است.
گفتم: به هر حال این کار باید انجام شود.
او رفت، گوسفندی خرید و به منزل برادرش برد تا در آنجا ذبح کند، دید
برادرش نشسته مشغول غذا خوردن است.
معلوم شد که همان لحظه که او گوسفند را به این نیّت خریداری کرده، در همان لحظه او بلند شده و پس از چندین ماه برای اولین بار سر سفره غذا نشسته است. این داستان را شادروان خلخالی به نقل از اینجانب نقل کرده است.(1)
آیة اللّه حاج سید مهدی خلخالی، موءلّف «فقه الشّیعة» در ده مجلّد، تقریرات درس مرحوم آیة اللّه خویی قدسسره ، از مادربزرگش، مرحومه خدیجه خانم نقل کرد که گفت:
به صورت کاروانی عازم عتبات عالیات بودیم. در گردنهی اسدآباد سارقان مسلّح به ما حمله کردند، زائران را از مرکبها پیاده کردند و هر چه همراه زائران بود، غارت نمودند.
یک زن با بچّهی شیرخوارش سوار اسب بود، هر کار کردند که او نیز از اسب پیاده شود و اسبش را تحویل دهد، قبول نکرد و با دزدان درگیر شد.
در این درگیری، بچهاش از اسب افتاد و به قعر درّه پرت شد. این خانم با صدای بلند فریاد برآورد: ای ابوالفضل من بچّهام را از شما میخواهم.
در همان لحظه رئیس دزدان که بر اسب سوار بود، اسبش رم کرد و صاحبش را بر زمین انداخت، ولی پاهای او در رکاب گیر کرد.
اسب میدوید و سر صاحبش بر زمین کشیده میشد.
رئیس دزدان دوستانش را صدا زد که مرا نجات دهید، آمدند و او را به یک زحمتی نجات دادند.
آنگاه دوستانش را جمع کرد و گفت: حضرت ابوالفضل علیهالسلام به ما اشاره کرد، هر کس از این زائران هر چه گرفته باید پس بدهد.
1) 2. ربّانی خلخالی، چهره درخشان قمر بنیهاشم، ج 1، ص 492.
آنها اطاعت کردند، مرکبها را پس دادند و آنچه از زائران گرفته بودند، به آنها پس دادند.
خانمی که بچهاش به درّه پرت شده بود، گفت: باید بچّهام را پیدا کنید.
رئیس دزدان به افرادش دستور داد که به درّه سرازیر شوند و بچّه را پیدا کنند.
آنها رفتند و بچّه را پیدا کردند و دیدند در قعر درّه روی سنگی بدون هیچ صدمه و آسیبی خوابیده، حتّی خراش برنداشته است، بچّه را آوردند و به مادرش
تحویل دادند.
این نشانهای بود از قهر حضرت ابوالفضل علیهالسلام نسبت به رئیس دزدان و مهر آنحضرت به یک زائر.
آیة اللّه خلخالی در مورد مادربزرگش (مادرِ مادرش) میفرمود: من بچّه بودم، همراه ایشان به حرم حضرت ابوالفضل علیهالسلام مشرّف میشدم، در مواقعی که حرم خلوت بود، از درِ صحن تا کنار ضریح به طور پیوسته میبوسید و حرکت میکرد، تا به ضریح میرسید.
روزی یکی از سربازان را به مأموریّتی میفرستند و او برنمیگردد. نفر دوّم را از پی او میفرستند، او نیز برنمیگردد، نفر سوم را میفرستند، او در مسیر خود به اطراف روستایی میرسد، از رئیس قوم میطلبد که شب مهمان او گردد، او میپذیرد و سرباز را به منزل خود میبرد و از او میپرسد که زبان ما را بلد هستی؟ او میگوید: نه، در حالی که بلد بود.
آنگاه جلاّد گردنکلفتی را مأمور قتل سرباز میکند، آن جلاّد به دوستش میگوید: تفنگ آن دو نفر را تو برداشتی، تفنگ این سرباز مال من است.
خنجرش را برداشته به سوی سرباز حمله میکند، سرباز به دست و پا افتاده به حضرت عباس قسمش میدهد.
آن ملعون میگوید: بگو حضرت عباس بیاید و تو را نجات دهد و چاقویی به
پهلوی چپش میزند.
در آن لحظه ماشینی شامل یک پزشک و یک افسر و چند سرباز از راه میرسد، در مقابل خانه میایسد و به صاحبخانه مشکوک میشوند.
صاحب خانه لحاف روی سرباز انداخته، میگوید: ما میخواستیم بخوابیم.
افسر روی لحاف مینشیند و احساس میکند که چیزی زیر لحاف است، لحاف را کنار میزند و میبیند که سربازی را زیر لحافها مخفی کردهاند، بلافاصله سرباز را از دست آنها نجات میدهند و آنها را دستگیر میکنند.(1)
این نیز نشانهای از مِهر حضرت قمر بنیهاشم علیهالسلام نسبت به آن سرباز و قهر آنحضرت به جلاّدان خونآشام بود.
آیة اللّه حاج سید سعید حکیم، مرجع عالیقدر شیعه نقل فرمودند که در زمان صدّام یک تخته قالی بسیار نفیسی در حرم امام حسین علیهالسلام بود. صدّام به آن طمع کرد و گروهی را مأمور کرد که به حرم حضرت سیدالشهدا علیهالسلام رفته و آن قالی را بیاورند.
شب امام حسین علیهالسلام به خواب کلیددار آمد و امر فرمود که آن قالی را به حرم حضرت ابوالفضل علیهالسلام منتقل نماید و ایشان انجام داد.
هنگامی که مأمورین صدّام آمدند و آن قالی را خواستند، کلیددار گفت: آن قالی در حرم حضرت ابوالفضل علیهالسلام است.
مأموران به حرم قمر منیر بنیهاشم رفتند و گفتند: برخیز و قالی را جمع کن و به ما بده.
کلیددار گفت: من جرأت نمیکنم، هر کس جرأت دارد، بیاید و جمع کند.
یکی از مأمورین که خیلی شجاع و تنومند بود، با نخوت و غرور جلو رفت و
1) 1. بصیری، کرامات و حکایات پندآموز، ص 64.
قالی را لوله کرد و از زمین بلند کرد و بر دوش خود نهاد.
یک مرتبه از زمین کنده شد، در هوا قطعه قطعه شده روی زمین افتاد.
مأمورین از خدّام حرم تعهّد گرفتند که هرگز نباید این خبر به کسی نقل شود و لذا تا صدّام زنده بود، این خبر منتشر نشد، پس از هلاکت صدّام توسط خدّام، این خبر انتشار یافت.
اهل عراق، به ویژه اهالی کربلا، دهها مورد از موارد قهر حضرت ابوالفضل علیهالسلام را مشاهده کردهاند که عمدتاً در مورد افرادی رخ داده که در حرم آنحضرت قسم دروغ خوردهاند:
در نزدیکی مقام حضرت ابوالفضل علیهالسلام با یک نفر کاسب تبریزی به نام حاج عبّاس آشنا شدم.
روزی حوالی صبح در دکّان ایشان بودم که ناگهان صدایی بلند شد و غوغایی به وجود آمد و همگان به سوی حرم مطهّر میدویدند، صاحب مغازه نیز با شنیدن آن سر و صدا به سوی حرم دوید. من نیز پشت سر او دویدم، چون وارد صحن شدیم، دیدیم جنازهای را مردم به حالت تحقیرآمیزی میکشیدند که کاملاً سیاه شده بود. همگان اظهار شادی و مسرّت میکردند، شعار میدادند و رجز میخواندند و از آن متوفّی اظهار تنفّر مینمودند.
قضیّه را جویا شدیم، گفتند: این فرد با دو نفر دیگر قتلی انجام داده، دستگیر شدهاند و انکار کردهاند و کار به سوگند منتهی شده است.
روز پنجشنبه اول صبح هر سه متّهم را برای ادای سوگند به حرم مطهّر حضرت ابوالفضل علیهالسلام آوردند.
یکی از آنها که جسورتر بود، جلو آمده، با دست خود به ضریح مطهّر اشاره
کرده و به دروغ قسم خورده که از این قتل خبری ندارد.
در همان لحظه به سمت بالا پرتاب شده، بر زمین خورده و هلاک شده است.
دو نفر دیگر با مشاهده این معجزهی باهره، از ترس جان خود به جرم خود اقرار کردند.(1)
صاحب ملک به طرف مقابل میگوید: دستت را بر سر بچّهی دوازده سالهات که در مجلس حضور دارد بگذار و به مرگ او قسم بخور.
او نگاهی به بچّهاش میکند و میگوید: نه، من به حضرت ابوالفضل علیهالسلام قسم میخورم.
مراسم سوگند انجام میشود و پیش از غروب آفتاب آن پسر از دنیا میرود.(2)
در روستای نظرعلی از توابع شهرستان ماکو نیز نظیر همین داستان انجام میپذیرد، در آنجا نیز پیش از غروب آفتاب بچّه میمیرد.(3)
روزی مرحوم حاج میرعلی محدّث از پدر خانمش مرحوم آیة اللّه حاج میر باقر مجتهد (1261 - 1346 قمری) که از بزرگان علمای خوی بود، میپرسد:
در ایام اقامت خود در عتبات عالیات، چه کرامتی از آن بزرگواران مشاهده کردی؟
ایشان میفرماید: دو خانواده معروف در کربلا با یکدیگر وصلت میکنند. پس از شش ماه اختلاف اخلاقی پیش میآید و دختر به خانهی پدر برمیگردد و آشنایان هر چه وساطت میکنند، مفید واقع نمیشود.
یک سال بعد پدر و مادر این دختر به نجف اشرف مهاجرت میکنند و این
دختر در کربلا تنها میماند.
روزی پسر به سراغ دختر میآید، با وعده و وعید او را قانع میکند، وارد خانه شده و با او همبستر میگردد.
داماد میرود و دیگر به سراغ دختر نمیآید، دختر حامله میشود، پسر مطّلع میشود و ادّعای ناموس میکند.
خانواده دختر از دختر ماجرا را میپرسند و او حقیقت را بیان میکند ولی داماد انکار میکند.
برادران دختر تصمیم میگیرند که خواهرشان را به قتل برسانند، دختر میگوید: اگر دست من به دامن پسر برسد، من بیگناهی خود را اثبات میکنم.
خانواده پسر و دختر، او را به زور به خانهی دختر میآوردند، هر چه دختر او را نصیحت میکند، تأثیر نمیکند، دختر یقهی او را میگیرد و او را کشانکشان به حرم مطهّر حضرت ابوالفضل علیهالسلام میآورد.
علاوه بر خانواده دختر و پسر، مردم کوچه و بازار نیز به دنبال آنها راه میافتند.
دختر در حالی که با یک دست از یقهی او گرفته بود، با دست دیگر از ضریح حضرت ابوالفضل علیهالسلام میگیرد و عرض میکند: اگر نمیخواهید که آبروی من و
خانوادهام از بین برود، بین من و این جوان عصیانگر داوری کن.
ناگهان ضریح به حرکت درمیآید و جوان بدبخت چند متر به هوا پرتاب میشود، به هلاکت میرسد و سیاه میشود و بر زمین میافتد.
خدّام حرم و مردم حاضر در صحنه، ریسمانی به پایش میبندند و جسد نحس او را در شهر میگردانند.
این خبر در شهرهای عراق پخش میشود، والی بغداد که از سوی دولت عثمانی حاکم عراق بود، داستان را به استانبول مخابره میکند و دولت عثمانی پس از تحقیق دستور میدهد که سران و درجهداران ارتش به کربلای معلّی مشرّف شده، دسته دسته به زیارت حرم مطهر شرفیاب شوند.
این افراد به هنگام تشرّف به حرم اشعاری به ترکی زمزمه میکردند که یک بیت آن چنین است:
بابان حیدر جنّتده گوزلری پاک ایشیندی سنلن تفاخر ایلر او آرکا داشلارینه
یعنی: پدرت حیدر کرّار در بهشت دیدگانش بسیار روشن گردید، او به همهی دوستانش با وجود تو افتخار میکند.(1)
مدّعی در دادگاه گفت: اگر منکر هفت قدم به طرف قبله بردارد و در قدم هفتم به حضرت ابوالفضل علیهالسلام قسم بخورد، من از ادّعای خود صرف نظر میکنم.
رئیس دادگاه که مسلمان نبود، موضوع را متوجّه نمیشود، وقتی به او توضیح میدهند، قبول میکند.
منکر در اطاق قاضی هفت قدم برداشته، مهیّای سوگند میشود، ناگهان به زمین میافتد و هلاک میشود.
به مرکز گزارش میکنند و در مطبوعات اعلام میکنند که از این پس هرگز در دادگاههای ما دادگاه حضرت عبّاسی دایر نخواهد شد.(2)
یکی از آنها قرار میشود که هفت قدم به طرف قبله بردارد و قسم بخورد، در قدم چهارم به زمین خورده، هلاک میشود و رویش مانند ذغال سیاه میشود.
به این جهت آن محل به نام: «ایت اولن» یعنی محل مرگ سگ، مشهور میشود.(3)
کیلومتری شمال شرقی شهرستان خوی) به ارسباران منتقل میشود. در آنجا با فرد شیادی تبانی میکند و پروندهی بدهکاری شخص موءمنی را به مبلغ چهار تومان تشکیل میدهند.
آن فرد در دادگاه محکوم میشود و آن مبلغ را پرداخت میکند و خطاب به افشار میگوید: من قضاوت را به حضرت عباس حواله میکنم.
افشار میگوید: مانعی نیست، آنحضرت هر چه میتواند انجام بدهد. سپس سوار موتور شده راه میافتد، در فاصلهی کوتاهی تصادف میکند و پایش میشکند.
دکتر آیة اللهی در خوی نبوده و دکتر شفیعی نیز عمل او را نمیپذیرد، به همان
حال زجرکش میشود و به سزای عمل خود میرسد.(1)
سرباز خائنی که طرفدار رضاخان بوده، متعرّض بچهها شده و میخواهد عَلَم را از دست آنها بگیرد. یکی از بچّهها عَلَم را محکم میگیرد و میگوید:
این عَلَم حضرت ابوالفضل است.
سرباز میگوید: او عَلَم نیاز ندارد، من برای متکّای خود به این پارچه نیاز دارم و عَلَم را به زور از دست بچّهها میگیرد.
بچّهها فریاد برمیآورند: یا ابالفضل! یا ابالفضل!
در همان حال سرباز سیلی محکمی خورده، رنگش سیاه شده و هلاک میگردد.(2)
خیابان عباسی تبریز) مشهور است، پاسبانی میخواست چادر زنی را بردارد، او نیز به شدّت امتناع میکرد و به او التماس میکرد که این دفعه از من بگذر، من دیگر بیرون نمیآیم و او قبول نمیکرد.
در این اثناء مرحوم حاج فخر دوزدوزانی از خانه بیرون میآید و به طرف زن میرود که او را نجات دهد، یک مرتبه میشنود که آن زن پاسبان را به حضرت ابوالفضل علیهالسلام قسم داد، برمیگردد.
مردم میپرسند که چرا برگشتید؟ ایشان میفرماید: او را به جای بزرگی قسم داد، آنجا دیگر جولانگاه من نیست.
در آن گیر و دار که پاسبان از چادر زن گرفته بود و میکشید و زن با تمام قدرت چادر را گرفته بود و رها نمیکرد، پاسبان تکانی میخورد، از تفنگ او یک تیر رها میشود، از زیر چانهاش وارد میشود و در دم جان میسپارد و آن زن چادرش را برمیدارد و صحنه را ترک میکند.
آنگاه برخاسته برای رسیدگی به گوسفندانش به بیرون شهر میرود، در این مسیر صاعقهای میآید و او را میسوزاند و خاکستر میکند.(1)
1) 1. همان، ص 65.
کافر خواهم شد.
مرحوم شیخ جلیل میگوید: اگر او تا چهل روز به سزای عملش نرسد، من نیز روحانیّت خود را ترک خواهم کرد.
بعد از چند روز آن کمونیست را دیدم که سر و صورتش را کاملاً بسته، فقط چشمانش دیده میشود. از علّتش پرسیدم. معلوم شد که دهان و زبانش کج شده، قدرت سخن گفتن ندارد و قیافهاش به کلّی دگرگون شده است.(1)
یکی از همسفرها همان روز درد شکم میگیرد و میمیرد.
هنگامی که وسایلش را جمع میکنند، کیسه و پول مفقود شده را در میان وسایل او پیدا میکنند.(2)
مرحوم حاج نقی دبّاغی از مرحوم پدرش حاج علی اکبر دبّاغی نقل کرد که گفت: در حرم قمر بنیهاشم زائری را دیدم که به حضرت عرض میکرد: آقاجان 28 سال از عمر من باقی مانده، از خدا بخواه که در این 28 سال معصیت نکنم.
وقتی از حرم بیرون آمد، داستانش را پرسیدم، حاضر نبود بیان کند، پس از اصرار گفت:
دو سال پیش به شدّت مریض شدم. دکترها جوابم کردند، روزی به حالت نزع روح افتادم، همهی اعضای خانواده در اطراف بسترم گریه میکردند، یک
مرتبه شخصیّتی را دیدم که به من فرمود: بلند شو. گفتم: قادر نیستم، فرمود: چرا، حرکت کن.
من حرکت کردم و به دنبال ایشان راه افتادم. در بیرون منزل پاهایش از زمین کنده شد، به طرف آسمان عروج کرد و من نیز به دنبالش صعود کردم.
به جایی رسیدیم که تعدادی از بزرگان جمع بودند، کسی که مرا برد، به بزرگترین آن جمع عرضه داشت: شفای این جوان را از خدا بخواه.
آن بزرگوار فرمود: عمرش تمام شده است.
ایشان عرض کرد: مادرِ این جوان در آشپزخانه صورتش را بر روی زمین نهاده به من متوسّل شده است. جواب او را چه کسی خواهد داد؟
آن بزرگوار که بعداً فهمیدم وجود مقدّس رسول خدا بود، فرمود: من سی سال برای او از خدا عمر گرفتم. از آن تاریخ دو سال گذشته و 28 سال از عمرم باقی است. کسی که مرا بالا برد، یک مرتبه عبایش کنار رفت و دیدم که دست ندارد.
روزی با خانوادهام سوار ماشین بودم، به هنگام عبور از گردنهی قوشجی، ماشین به طرف درّهی بسیار عمیقی چپ شد، ما در عین ناامیدی به آنحضرت متوسّل شدیم، در این هنگام شخصی ظاهر شد و به ماشین اشاره فرمود. ماشین به سنگی برخورد کرد و متوقّف شد.
وقتی پیاده شدیم آن شخص را ندیدیم، ولی خود، خانواده، ماشین و بار آن کاملاً سالم بود.
ماجرا را به صاحب بار که اهل تهران بود، نقل کردیم. ایشان ما را به محضر
مرحوم آیة اللّه بروجردی قدسسره برد، ما به دست آن بزرگوار مسلمان شدیم و از آن تاریخ با حضرت ابوالفضل بنای مشارکت گذاشتیم، دو ماشین دیگر نیز داریم که آنها را نیز با آنحضرت شریک هستیم. با مساعدت مرحوم آیة اللّه بروجردی به کربلا نیز مشرّف شدیم.(1)
ما او را ملامت کردیم و گفتیم: اگر تو مسلمان هستی، چرا امام را از غیر امام نمیشناسی؟ و اگر مسلمان نیستی اینجا چه کار داری؟
گفت: کشتی ما در فلان دریا در حال غرق شدن بود، دستم از همه جا کوتاه شد، به یادم آمد که مسلمانها وقتی دستشان از همه جا کوتاه میشود به حضرت عبّاس پناهنده میشوند، من نیز به آنحضرت پناهنده شدم، ناگهان دستی آمد و از گریبانم گرفت و در ساحل بر زمین گذاشت.
من همانجا عهد کردم که پس از نجات به زیارت قبر آنحضرت مشرّف شوم و اینک برای ادای وظیفهام آمدهام.(2)
رسیدم، خواستم پول بدهم، قبول نکرد و گفت:
من مسیحی هستم، مشکلی داشتم، روز تاسوعا در مسجد متوسّل شدم، نتیجه گرفتم، با خود نذر کردم که در روزهای تاسوعا رایگان کار کنم.(3)
روزی برای زیارت حضرت زینب علیهاالسلام به دمشق رفته بودم. به هنگام بازگشت، با یکی از رانندهها که در مسیر جبل دمشق کار میکرد، مصادف شدم. پرسید: عازم بعلبک هستید؟ گفتم: آری. گفت: بفرمایید که آماده حرکت هستم.
دیدم دو نفر خانم صندلی عقب نشستهاند و من در صندلی جلو نشستم، بلافاصله حرکت کرد.
در اثنای راه به یکی از آن خانمها گفت: داستان خود را برای حاج آقا تعریف کن.
آن خانم گفت: من مسیحی هستم. پس از ازدواج چند سالی گذشت که صاحب فرزند نشدم، همسرم گفت: من علاقه به فرزند دارم، مجبورم تجدید فراش کنم، ولی در اینجا نمیکنم که شما اذیّت نشوید، به اروپا میروم، آنجا همسری انتخاب میکنم که از او صاحب فرزند شوم.
من به شدّت ناراحت شدم، ولی چیزی نگفتم، چون حقّش بود.
پس از چند روز وقتی به خانه آمد، بلیط هواپیما را به من ارائه داد و گفت: فلان روز میروم.
آن شب تا صبح گریه کردم، بالش زیر سرم کاملاً خیس شده بود.
اواخر شب خوابم برد، در عالم روءیا دیدم که شخص بسیار جلیلالقدری روی اسب در بالکن خانهی ما ایستاده و به من میفرماید:
ما به تو فرزندی میدهیم، به شرط اینکه نامش را نام پدر من بگذاری.
من به تصور اینکه او حضرت مسیح علیهالسلام است، گفتم:
شما که پدر ندارید.
فرمود: من ابوالفضل هستم، پدرم حضرت علی علیهالسلام میباشد.
وقتی بیدار شدم، خوابم را برای شوهرم تعریف کردم.
شوهرم گفت: من بلیط را کنسل میکنم. اگر تو حامله شدی، من مرضی ندارم که شما را رها کنم و همسر دیگری انتخاب کنم.
چند روز از این روءیا نگذشته بود که آثار حاملگی ظاهر شد، به دکتر مراجعه
کردم، گفت: حامله هستی و جنین تو پسر میباشد.
سرانجام پسرم به دنیا آمد و او را «علی» نام نهادم و اینک چهار ساله است.
هنگامی که به محل خود رسید، بالکن خانهاش را به من نشان داد و گفت: حضرت ابوالفضل علیهالسلام روی همین بالکن ایستاده بود.
چون پیاده شد، پسرش را صدا کرد او نیز به بالکن خانه آمد.
گفت: این همان فرزندی است که حضرت ابوالفضل علیهالسلام به من عطا فرموده و من طبق فرمان، او را «علی» نامیدهام.
در دههی عاشورا در قائمیّهی اصفهان منبر داشتم، راننده راه را اشتباه کرد، دیدیم اطعام مفصّلی هست، پرچم بزرگی زدهاندکه رویش نوشته:
«یا أبا الفضل العباس أدرکنی»
ولی بالای آن صلیب است.
از روی تعجّب پیاده شده از صلیب پرسیدیم، گفتند: کسی که خرجی میدهد، مسیحی است.
گفتیم: کجاست؟ ما را به اتاقی راهنمایی کردند که تنها نشسته بود و به ما اعتنایی نکرد.
گفتند: ایشان روضهخوان است، از قم آمده است.
یک مرتبه منقلب شد و همهاش میگفت: یا ابالفضل العبّاس، یا قمر بنیهاشم.
آنگاه عکس حرم حضرت ابوالفضل را به ما نشان داد و گفت:
من هر سال این خرجی را میدهم و یک نفر روضهخوان دعوت میکنم که در کنار دیگها روضه بخواند. چند لحظه پیش یادم آمد که امسال روضهخوان دعوت نکردهایم.
به عکس حرم حضرت ابوالفضل علیهالسلام نگاه کردم و گفتم: آیا ممکن است امسال
شما روضهخوان برای ما بفرستی؟
هنوز پنج دقیقه نشده که شما آمدید.
روز چهارشنبه 21/77/88 برابر 25 صفر 1431 قمری، خطیب ارجمند آقای سید محمدباقر فالی، در مدرسه امام رضا در مشهد مقدس در حضور جمعی از اهل وِلا نقل کردند که در مسقط پایتخت کشور عُمان، وزنهبردار معروف بود به نام «نبیل» که پیرو مذهب اِباضی بود.
او که قهرمان اول وزنهبردای بود، روزی به هنگام برداشتن وزنه رباطهای
زانویش قطع میشود که دیگر نمیتواند پاهایش را جمع کند، حداکثر تا زاویه قائمه جمع میشود. دکترها میگویند: باید عمل شود و بعد از عمل نیز دیگر نمیتواند وزنههای سنگین را بردارد.
مادرش شیعه بود، به او میگوید: بیا برویم حسینیه، به امام حسین علیهالسلام متوسّل میشویم، او مسخرهاش میکند.
مادر به حسینیّه میرود و به هنگام دعا به حضرت ابوالفضل علیهالسلام متوسّل میشود.
وقتی به خانه میآید، به نبیل میگوید: برای شفای تو دعا کردم وبه حضرت ابوالفضل علیهالسلام متوسّل شدم.
نبیل علی الرّسم میگوید: خیلی ممنون، ولی دل نمیبندد.
فردا به تمرین میرود، یک وزنهی نود کیلویی برمیدارد، در آیینه سیمای شخص بزرگواری را میبیند که در پشت سرش پیداست و یک پَر در کلاهخود دارد، شبیه آنچه در شمایل حضرت ابوالفض علیهالسلام دیده است.
نبیل جرأت نمیکند که برگردد و به پشت سرش نگاه کند، ولی احساس میکند که این وزنهی نود کیلویی را مثل پَر برداشته است.
آنگاه وزنهی 130 کیلویی، 180 کیلویی، سپس 210 کیلویی برمیدارد که
خیلی راحت و بدون فشار این کار را میکند و زانوها به راحتی خم میشوند.
روز بعد به نزد دکتر میرود و میگوید: من وزنهی 210 کیلویی برداشتم، دکتر خیلی تعجب میکند.
سه روز بعد برای عمل وقت گرفته بود که دیگر نیازی به عمل پیدا نمیکند.
آقای فالی گفت: من تقریر اول و تقریر دوم دکتر را دیدم، به آقای نبیل گفتم که به حسینیّه بیاید و این تقریرها را با خود بیاورد. شب تقریرها را آورد و آنها را به
مردم نشان دادم و به او گفتم که برخیز. برخاست، همگان دیدند که راحت برمیخیزد و مینشیند.
آقای نبیل شخص معروفی بود و برای اهل مجلس شناخته شده بود. پس از این عنایت قمر بنیهاشم آقای نبیل و هفده تن از اقوامش که همگی «اِباضی» بودند، به آیین تشیّع مشرّف شدند.
جالب توجّه است که نبیل با هزینهی مَلِک به بیمارستان مراجعه کرده بود.
روز جمعه 24/12/80 برابر 30 ذی حجة الحرام 1422 قمری، با ماشین آقای بذرافشان از قم به اصفهان رفتیم، آقای بذرافشان در ماشین نقل کردند که پارسال 12/11/79 به عتبات مشرّف شدم و روز 21/11/79 به اصفهان بازگشتم، به شدّت مریض شدم و در بیمارستان بستری شدم.
همهاش زیر سرم بودم و وضع بسیار بدی داشتم.
به حضرت سیدالشهداء علیهالسلام متوسّل شدم و عرض کردم که زائر شما در بیمارستان با این وضع مانده است!
شب در عالم روءیا دیدم که به عتبات مشرّف شده، به حرم مطهّر حضرت سیدالشهداء وارد شدم، درب ضریح باز شد، دیدم امام حسین علیهالسلام در وسط ضریح ایستاده است.
خواستم روی پاهای حضرت بیفتم، اجازه نفرمودند. خواستم به پایین پا متوجّه شوم، اجازه نفرمودند.
عرض کردم چرا اجازه نمیفرمایید؟ فرمودند:
شما خیلی مقصّر هستید، چرا در فلان جا فلان حرف را زدی و نام حضرت علیاکبر را بردی؟ آیا مقام او را میدانی؟
آقای بذرافشان گفت: من آن سخن را از باب شوخی گفته بودم و لذا التماس
کردم که از تقصیر من بگذرد، اظهار ندامت کردم و حضرت گذشت.
همینطور که مشغول گریه و تضرّع بودم، از خواب بیدار شدم و نیم ساعتی نیز در بیداری گریه کردم.
حالم طوری بود که دو نفر زیر بغلم را میگرفت تا بتوانم حرکت کنم، ولی پس از این روءیا احساس کردم که سبک شدهام. سِرُم را روی دست گرفتم، بدون اینکه از کسی کمک بگیرم، به دستشویی رفتم.
صبح که دکتر آمد، گفتم: مرا مرخّص کنید، گفت: امکان ندارد، همهی بدنت را چرک فرا گرفته، حدّاقل باید یک هفتهی دیگر بمانید.
نتوانستم به او بگویم که چه اتّفاقی افتاده است.
ظهر آقای ابطحی زنگ زد، خودم پاسخ دادم، پرسید: شما کی هستید؟ احتمال نمیداد که خودم باشم. بالاخره روز دیگر مرخّص شدم.
حضرت علی اکبر در سیرت و صورت شبیهترین مردمان به خاتم پیامبران صلیاللهعلیهوآله و از نظر صولت و هیبت در میدان نبرد، یادآور دلاوریهای حیدر کرّار امیرموءمنان علیهالسلام بود.(1)
میلاد مسعود حضرت علی اکبر روز یازدهم شعبان سال 33 هجری(2)و سن مبارکش به هنگام شهادت 27 سال بود و به اتّفاق مورّخان از امام سجّاد علیهالسلام از نظر سِنّی بزرگتر بود.(3)
مادرش «لیلا» دختر ابومرّة بن عروة بن مسعود ثقفی، از یک خاندان اصیل و شریف بود، که از رسول خدا روایات فراوانی در شرافت و جلالت قدر عروة بن مسعود رسیده است.(4)
عروة بن مسعود شخصیّت برجستهی قریش بود که در قرآن کریم به او اشاره شده، آنجا که قریش گفتند:
«لَوْلاَ نُزِّلَ هَذَا الْقُرْآنُ عَلَی رَجُلٍ مِّنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ»؛
پس چرا این قرآن به یکی از دو مرد بزرگ از دو قریه نازل نشده؟(1)
که منظور ولید بن مغیره از مکه و عروة بن مسعود از طائف میباشد.(2)
در صلح حدیبیّه نیز از سوی قریش صلحنامه را او امضا کرد.(3)
حضرت علیاکبر بدون تردید ازدواج کرده بود و صاحب فرزند بود.
در حدیثی از امام رضا علیهالسلام از همسر آنحضرت «امّ ولد» تعبیر شده(4)و آن اشاره است به اینکه او کنیز و صاحب فرزند بود.
در زیارتنامهی مأثور که با سند صحیح از امام صادق علیهالسلام رسیده، آمده است:
صلّی اللّه علیک وعلی عترتک وأهل بیتک وآبائک وأبنائک؛
خدا درود بفرستد بر تو و عترت تو و اهلبیت تو و پدران و فرزندان تو...(5)
این فراز صراحت دارد که آنحضرت فرزندان و همسر یا همسرانی داشته است. در فراز دیگری از همین زیارتنامه آمده است:
صلی اللّه علیک یا أبا الحسن؛
درود خداوند بر تو ای اباالحسن.(6)
بر این اساس، کنیهی آنحضرت «ابوالحسن» میباشد و شاید یکی از فرزندان آنحضرت «حسن» باشد.
در چندین فراز از زیارت مخصوص روز اوّل رجب، تعبیراتی در حق حضرت علیاکبر علیهالسلام به کار رفته که صراحت در عصمت آنحضرت دارد.(7)
حضرت علی اکبر علیهالسلام در نزد پدر بزرگوارش آنقدر عزیز بود که در دوران
صباوت در غیر موسمش از پدرش انگور طلبید، امام حسین علیهالسلام از طریق اعجاز از زیر سقف، از کنار ستون مسجد برای او انگور عطا نمود.(1)
شاید به همین دلیل بود که روز عاشورا از پدر بزرگوارش آب مطالبه نمود، زیرا انتظار داشت که آنحضرت از طریق اعجاز او را سیراب کند، تا به میدان بازگشته و با دشمنان خدا بهتر نبرد کند.
حضرت علی اکبر علیهالسلام نخستین شهید از خاندان پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآله در روز عاشورا بود.(2)
از این رهگذر در زیارتنامهی آنحضرت آمده است:
السّلام علیک یا اوّل قتیل من نسل خیر سلیل، من سلالة ابراهیم الخلیل؛
سلام بر تو، ای نخستین شهید از نسل بهترین خاندان، از تبار حضرت ابراهیم خلیل علیهالسلام .(3)
این زیارتنامه از سوی امام هادی علیهالسلام به سال 252 قمری صادر شده و به زیارت ناحیهی مقدسه معروف میباشد.(4)
از حضرت علی اکبر علیهالسلام کرامات فراوان مشاهده شده که یک مورد آن به صورت مستند به ما رسیده، آن را در اینجا نقل میکنیم:
در حدود شصت سال پیش یک نفر مسیحی به نام: «سیمون»، قسمت نجّاری شرکت مهمّی را در حصارک کرج بر عهده داشت.
روزی پزشکی که در آن شرکت کار میکرد، شمایل حضرت علی اکبر علیهالسلام را آورد و از آقای سیمون خواست که آن را قاب کند.
سیمون پرسید که این شمایل کیست؟
آن پزشک در حدّ اطّلاعات خود، شمّهای از فضایل و مناقب آنحضرت را
برای ایشان برشمرد.
سیمون به شدّت به آن شمایل دلبستگی پیدا کرد، آن را قاب کرده و در مقابلش نصب کرد.
به هنگام صرف غذا، میز غذا را در مقابل آن شمایل قرار داد و مشغول غذا شد.
بطری شراب را آورد، درش را باز کرد، لیوان را پُر کرد و روی میز نهاد، هنگامی که به طرف لیوان دست برد، آن را خالی یافت!
دست به طرف بطری برد و آن را نیز خالی یافت!
او متوجّه شد که صاحب شمایل نخواسته او با این نوشیدنی آلوده شود و لذا یک چنین کرامتی را بروز داده است.
سیمون به شدّت تحت تأثیر قرار گرفت، بدنش لرزید، به خدمت سید محمد تقی اشرفی رفت و از او راه تشرّف به اسلام را فرا گرفت و مسلمان شد.
این کرامت باهره را مرحوم آیة اللّه سید نور الدّین میلانی (1335 1425 قمری) بدون واسطه از سید محمد تقی اشرفی برای نگارنده نقل فرمود.
سید محمد تقی اشرفی، فرزند سید عبدالغفّار مازندرانی، متوفای 1365 قمری، از اساتید بزرگ نجف اشرف، از شاگردان آخوند خراسانی و از استوانههای علمی و اخلاقی زمان خود بود.(1)
شهادت حضرت علی اکبر علیهالسلام آنقدر بر امام حسین علیهالسلام سخت بود که مرحوم شیخ جعفر شوشتری مینویسد: در مصیبت حضرت علی اکبر سه مرتبه نزدیک بود امام علیهالسلام قالب تهی کند.
در مورد مرحوم آیة اللّه سید ابوالحسن اصفهانی نقل شده: هنگامی که
1) 1. شیخ آغا بزرگ تهرانی، نقباء البشر، ج 3، ص 1144.
فرزندش را سر بریدند، چون میدانست که توطئهای در کار است و میخواهند در نجف اشرف اختلاف ایجاد کنند، بسیار با متانت رفتار کرد، در مراسم تشییع و مجالس ترحیم، خود را بسیار طبیعی، صبور و شکیبا نشان داد، قاتل را عفو کرد، ولی شبها در پشت بام منزلش نالههای جانسوز میزد و همهاش میگفت:
داغی که حسین از غم اکبر به جگر داشت جز خالق اکبر ز دل او که خبر داشت
نام نامی و یاد گرامی حضرت علی اصغر علیهالسلام
بر اساس تحقیق، از حضرت سیدالشّهداء علیهالسلام دو طفل رضیع در روز عاشورا به شهادت رسیده که عبارتند از:
حضرت علی اصغر
عبداللّه رضیع
حضرت علی اصغر شش ماهه بود، مادرش رباب بود، خواهرش حضرت سکینه بود، قاتلش حرمله بود، محلّ شهادتش در میدان جنگ و در آغوش امام حسین علیهالسلام بود.
ولی عبداللّه رضیع روز عاشورا به هنگام ظهر متولّد شد، مادرش امّ اسحاق، خواهرش رقیّه، قاتلش عبداللّه بن عُقبهی غَنَوی و محل شهادتش در مقابل خیمهها در آغوش سیدالشهداء علیهالسلام بود.
برای تحقیق در این زمینه به کتاب «فرسان الهیجاء» مراجعه شود.(1)
تعبیر: «عبداللّه» و «طفل رضیع» در زیارتنامهی ناحیهی مقدّسه که در سال 252 قمری از سوی امام هادی علیهالسلام صادر شده، آمده است:
السلام علی عبداللّه بن الحسین، الطِّفل الرَّضیع؛
درود بر عبداللّه، فرزند امام حسین، طفل شیرخوار(2)
و نام نامی علی اصغر در زیارتنامهای که سید ابن طاووس برای روز عاشورا
نقل کرده، آمده است:
صلّی اللّه علیک وعلیهم وعلی ولدک علیّ الأصغر الّذی فُجِعتَ به؛
درود خداوند بر شما و بر آنان و بر فرزندت «علی اصغر» که به وسیلهی او داغدار شدی. (1)
بر اساس این تحقیق آنچه در مقاتل اختلاف در محلّ شهادت، نام قاتل و غیره وجود دارد، حل میشود.
با توجّه به آنچه از امام سجاد علیهالسلام روایت شده، که پدرم آنقدر به پدرش علاقه داشت که میفرمود: اگر خداوند به من یکصد فرزند پسر عنایت کند، همهاش را «علی» نام میگذارم، احتمال میرود که طفل رضیع به نامگذاری نرسیده باشد، لذا به عنوان «عبداللّه» معروف شده باشد و اگر از سوی امام حسین علیهالسلام نامی برایش انتخاب شده باشد، به دست ما نرسیده باشد.
تعبیر: «رضیع» یعنی: شیرخواره نیز بر اساس فهم عُرف میباشد، زیرا مادرش شیر نداشت که به او شیر دهد و در خیمهها آبی پیدا نمیشد که با آب فرات کامش را بردارند، از این رهگذر تعبیر رضیع نیز تعبیر مسامحهای میباشد، جز اینکه در زیارتنامهی مأثور از معصوم آمده است.
بر اساس روایتی از امام محمد باقر علیهالسلام ، امام حسین علیهالسلام فرزند شیرخوارش را در آغوش گرفته به سوی آن قوم عنود آورد، پس تیری بر او اصابت کرد، خون آن عزیز سرازیر شد، امام حسین علیهالسلام کف دستش را از خون فرزندش پُر کرد، به سوی آسمان پاشید و عرضه داشت:
بار خدایا! اگر امروز نصرت خود را از ما دریغ کردی، آن را برای آنچه خیر است قرار بده، انتقام ما را از این ستمگران بگیر.(2)
حضرت علی اصغر دقیقاً شش ماهه بود و مادرش رباب دختر امرء القیس، از بانوان با فضیلت و مورد علاقهی خاص امام حسین علیهالسلام بود که برای آنحضرت
دو فرزند آورد:
حضرت سکینه
حضرت علی اصغر
برخی محقّقین از مورّخان برای امام حسین علیهالسلام شش فرزند ذکور نوشتهاند:
حضرت علی اکبر علیهالسلام
حضرت علی اوسط (امام زین العابدین علیهالسلام )
حضرت علی اصغر علیهالسلام
محمد
عبداللّه
جعفر(1)
در اینجا به نام علی اصغر تصریح شده و در کنار آن از عبداللّه نام برده شده و آمده است: گفته میشود که عبداللّه نیز با پدرش به شهادت رسید.(2)
سبط ابن جوزی مینویسد:
امام حسین علیهالسلام فرزندش را مشاهده کرد که از تشنگی دست و پا میزند، آن را به دست گرفت و مقابل لشکر آورد و فرمود:
ای لشکر! اگر به من رحم نمیکنید، به این طفل رحم کنید.
پس تیری بر گلوی او خورد و گلویش را برید.
پس امام علیهالسلام گریست و عرضه داشت:
بار خدایا! بین ما و این قوم داوری کن که ما را دعوت کردند که ما را یاری کنند، ولی ما را کشتند!
پس ندای منادی از آسمان شنیده شد که میگفت:
ای حسین! او را فروگذار که برای او در بهشت دایهای در نظر گرفته شده
است.(1)
ابن طلحه مینویسد که امام حسین علیهالسلام برای فرزندش قبری با نوک شمشیر کند، بر پیکرش نماز خواند، سپس آن را در قبر نهاده و دفن کرد.(2)
از مرحوم آیة اللّه سید مرتضی کشمیری (1268 - 1323 قمری) پرسیدند که محل دفن حضرت علی اصغر کجاست؟ به شدت گریست و فرمود: نمیدانم، فردا بیایید انشاءاللّه پاسخ قانعکنندهای پیدا میکنم.
شب در عالم روءیا به محضر مقدس سالار شهیدان رسید. حضرت فرمود:
چرا پاسخ زائران مرا ندادی.
عرض کرد: مولا جان نمیدانستم، چه بگویم؟ فرمود:
بدان و به آنها بگو که پیکر عزیزم روی سینهی من است.
این نقل موءیّد حکایت ابوخلیق است که در نزد مختار از دفن آنحضرت توسط امام حسین علیهالسلام در پشت خیمهها خبر داد، در پایان گفت:
به ابوایّوب غنوی، سرکرده بیلداران، سری از شهدا نرسید، دستور داد زمین کربلا را زیر و رو کردند و جسد آن طفل را پیدا کردند و بیرون آوردند.
سپس ابوخلیق میگوید: در حضور ابن زیاد دیدم که سر مقدس حضرت علی اصغر علیهالسلام با رأس مطهر امام حسین علیهالسلام در میان یک طشت بود.(3)
شرح حال مرحوم سید مرتضی کشمیری در کتاب ارزشمند «نجوم السّماء» آمده است.(4)
اگر حضرت علی اصغر روز عاشورا دقیقاً شش ماهه باشند، ولادت ایشان با روز دهم رجب سال 60 قمری مصادف میشود و لذا مرحوم نجم الممالک در تقویم خود روز دهم رجب را روز تولّد حضرت علی اصغر ثبت میکرد، ولی یکی از شیفتگان اهلبیت به نام علیاکبر تبریزی از امام رضا علیهالسلام تقاضا میکند که به من چیزی عنایت کنید که خیرش به همه برسد.
شروع به توسّل و تضرّع میکند، سید جلیلالقدری از کنارش میگذرد، او را به اسم صدا میکند و میگوید: شب نهم ماه رجب را که تولّد حضرت علی اصغر علیهالسلام میباشد، جشن بگیر که خیرش به همه میرسد.
مرحوم شیخ غلامرضا زنجانی، متوفای 29 رجب 1392 برابر 17/6/51 شمسی، صحنهای از کربلا را عصر عاشورا توسط بچّهی خردسالی احضار کرده بود.
آن بچه میگفت: من آقایی را میبینم که روی اسب است، ولی به قدری نورانی است که نمیتوانم به چهرهاش نگاه کنم.
بچّهی شیرخواری را به آغوش گرفته که از گلوی بچّه خون فوران میکند. پرندگان سفیدی خود را با آن خون رنگین میکنند و قطرهای از خون آن بچّه بر زمین نمیریزد.
واعظ شهیر و خطیب بینظیر آذربایجان، مرحوم میرزا حسن ناصرزاده، متوفای 11 شوال 1400 قمری، برابر 31/5/59 شمسی، بر فراز منبر نقل فرمود:
روز عاشورایی به منزل یک خانواده مسیحی دعوت شدم. وقتی وارد مجلس
شدم، دیدم صدها بانوی مسیحی در مجلس حضور دارند و قنداقهی بچهی شیرخوارهای را در وسط مجلس گذاشتهاند و این مجلس برای شفای آن بچّه برگزار شده است که دکترها جواب کردهاند.
مقداری از آیات و احادیث و مباحث اخلاقی مطرح کردم، هنگامی که وقت روضه شد، با خود فکر کردم برای این اجتماع مسیحیان چه روضهای بخوانم؟ یادم آمد که ما یک شهید بینالملل داریم و او حضرت علی اصغر علیهالسلام است، زیرا در هیچ دین و آیینی بچّهی شیرخواره مقصّر نمیباشد.
روضهی حضرت علی اصغر خواندم، بسیار گریستند و مجلس باحالی شد.
فردا صبح صاحب خانه یک دست لباس کامل شامل: عمامه، پارچهای قبا، پیراهن، جوراب و کفش برایم آورد و گفت:
نذر ما قبول شد.
در حدود چهل سال پیش روزی یک نفر مسیحی به خدمت یکی از مراجع
بزرگ تقلید آمد و گفت: من آمدهام که در محضر شما به اسلام و تشیّع مشرّف شوم.
ایشان پرسید: چه عاملی سبب شده که شما تصمیم گرفتهاید مسلمان بشوید؟
در پاسخ گفت: من مدّتی بود به سرطان مِری مبتلا بودم، تا جایی که یک قطره آب به راحتی از گلویم پایین نمیرفت.
دکتری که در تهران به ایشان مراجعه میکردم به من گفت: منزل شما در جنوب تهران است، شما باید به شمال تهران بروید تا هوا رقیقتر باشد و مقداری راحتتر نفس بکشید.
من خانهام را اجاره داده و در بالای شهر آپارتمانی را اجاره کردم.
روزی یکی از همسایگان که نمیدانست من مسیحی هستم، در زد و گفت: همسایه! ما امروز روضه داریم، تشریف بیاورید در خدمت شما باشیم.
من برای اینکه با همسایهها آشنا بشوم، در ساعت معیّن به واحد ایشان رفتم، منبری آمد و مقداری صحبت کرد و به حضرت علی اصغر توسّل کرد و گفت: خیال نکنید که حضرت علی اصغر کودک است و کاری از او برنمیآید، او با انگشتان کوچکش گرههای بزرگی را میگشاید.
من همانجا نذر کردم که اگر این آقازاده مرا شفا دهد، من به شرف اسلام مشرّف شوم.
روضه تمام شد، چای آوردند، من برنداشتم، صاحب خانه اصرار کرد، گفتم: من مریض هستم، نمیتوانم. گفت: به نیّت استشفاء بخورید.
من چای را برداشتم، به لبم نزدیک کردم که لب تر کنم، احساس کردم که میتوانم بخورم، آرام آرام خوردم و استکان تمام شد. به کسی چیزی نگفتم. به منزل رفتم که در طبقهی دیگر همان آپارتمان قرار داشت، کسی در منزل نبود، به
سراغ یخچال رفتم، هر چه مایعات در یخچال بود، خوردم. چندین ماه بود که یک قطره آب به راحتی از گلویم پایین نمیرفت.
پرونده پزشکیام را برداشتم و به سراغ دکتر رفتم. دکتر تا مرا دید، گفت: فلانی، شما هیچ داروی دیگری نداری، همان نسخهات را استفاده کن.
گفتم: آمدم که یک بار دیگر مرا معاینه کنی، گفت: هیچ فایدهای ندارد. گفتم: برای شما که فایده دارد، شما پول ویزیت دریافت میکنید.
وقتی به گلویم نگاه کرد، پرسید: آمریکا رفته بودی؟ گفتم: نه، انگلستان رفته بودی: گفتم: نه.
گفت: پس کجا رفتی، چه کسی تو را معالجه کرد؟ گفتم: هیچکس.
گفت: لابد حضرت مسیح به سراغت آمده است!
گفتم: بزرگتر از حضرت مسیح، گفت: چه کسی؟ گفتم: حضرت علی اصغر، نور چشم حضرت سیدالشهداء علیهالسلام .
صدیق ارجمندم حجة السلام والمسلمین آقای میرزا غلامحسین نوری در آن مجلس حضور داشت و این داستان را از ایشان برای اینجانب نقل کرد.
روز سهشنبه 20/12/81 برابر 7 محرم 1424 قمری، صدیق ارجمند خطیب توانا، حضرت حجة الاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ حسن یوسفی در اصفهان از کتاب سیمای غرب مرحوم آقا نجفی قوچانی نقل کردند که ایشان نوشته است:
من آیه شریفهی: «یا ایها المدّثر» را به حضرت علی اصغر تفسیر کردم و
اینگونه ترجمه نمود:
«ای در قُنداق پیچیده شده!»
شب آن حضرت را در عالم روءیا دیدم، فرمود: چون این آیه را به من تفسیر کردی، این کاخ را به شما بخشیدم.
صدیق ارجمند، خطیب توانمند آقای معاونیان، شب 14 صفر 1428 قمری، در منزل حاج آقای ارگانی نقل کرد که در کاشان حسینیهای هست که هیئت حضرت علی اصغر در آنجا برگزار میشود. اگر در آنجا صدا بزنید: «علی اصغر!» دهها نفر میگویند: بلی. چون اعضای آن هیئت عشق سرشار به حضرت علی اصغر دارند، در اغلب خانهها فرزندی به نام علیاصغر دارند.
در دههی عاشورا قرار بود آنجا منبر بروم، پرسیدم: هر شهری روالی دارد، روال شما چیست؟ تا من به آن ترتیب توسّل کنم؟ گفتند: شما همه شب به حضرت علی اصغر توسّل کنید. گفتم: چگونه؟ گفتند: جدی همینطور.
آنگاه به یکی از افراد گفتند: داستان پدربزرگ خود را بگو.
گفت: من پدربزرگی داشتم مشهور به: «عباس سقّا»
در هنگامی که پدرم بیست ساله بود، با پدرم عازم عتبات بودند، هر کس به
دیدنش میآمد، میگفت: هر کس بخواهد به دیدن من بیاید، در کفشداری جناب حبیب به سراغم بیاید و هیچکس متوجه منظور او نمیشد.
در نجف اشرف به شدّت مریض میشود، به طوری که قدرت تشرف به حرم پیدا نمیکند. به پدرم میگوید: پنجره را باز کن و مرا به دم پنجره ببر.
هنگامی که چشمش به گنبد امیرموءمنان میافتد، عرض میکند: من به شما
خیلی عشق میورزم، ولی با فرزندت امام حسین علیهالسلام قرار و مدار دارم.
سپس به پدرم میگوید: کمکم کن به حرم برویم. پدرم کمکش میکند به حرم مشرّف میشود و حالش خوب میشود، پس از زیارت رهسپار کربلا میشوند.
بعد از زیارت سالار شهیدان به منزل میرود، استراحت میکند، صبح صدا میکنند، جواب نمیدهد و معلوم میشود که درگذشته است.
چند نفر از زائران کاشانی را پیدا میکنند، او را غسل و کفن کرده، به سوی حرم میبرند. دمِ درِ ورودی صحن مطهّر جنازه را بر زمین میگذارند.
یک نفر فرد متشخّص میرسد و میپرسد که این جنازه کیست؟ میگویند: یک زائر کاشانی به نام عبّاس سقّا.
او میگوید: من با فلانی عقد اخوّت دارم او نیز با ایشان عقد اخوّت دارد. از این لحظه به بعد کار تجهیز ایشان به من مربوط است.
جنازه را به حرم برده طواف میدهند، سپس به تولید حرم میگوید: این جنازه برادر من است.
تولیت میگوید: هر کجای صحن میخواهید دفن کنید.
محلّی را انتخاب میکنند، قبر را میکنند، جنازه را وارد قبر میکنند، هنوز نیمی از جنازه بیرون قبر بوده که تولیت میآید و میگوید: جایی در داخل حرم در کفشداری قبر حبیب پیدا کردم. پس جنازه را بیرون آورده و در محل کفشداری حبیب دفن میکنند.
تازه معلوم میشود که عبّاس سقّا با توسّل به حضرت علی اصغر در خواب یا بیداری ملهم شده بود که در آن نقطه دفن خواهد شد و لذا به همگان میگفت: هر
کس بخواهد مرا ببیند، در کفشداری حبیب به سراغم بیاید.
شیخ عبدالرحیم کرمانشاهی، جدّ خاندان جلیلی کرمانشاهی، در آخرین لحظات زندگی از فرزندانش سیب مطالبه میکند، آنها همه جای کرمانشاه را میگردند و پیدا نمیکنند و دست خالی برمیگردد و میبینند در مقابل پدر سیب هست.
میپرسند: این سیب از کجا؟
میفرماید: پس از رفتن شما پیامبر اکرم، امیرموءمنان، حضرت فاطمه و امام حسین علیهمالسلام به بالینم آمدند و این سیب را امام حسین علیهالسلام لطف کردند و فرمودند:
این را پسرم علی اصغر برای شما فرستاد و گِله کرد که چرا در کتاب مقتل خود مصایب ایشان را ننوشتی!
عرض کردم تنها علّتش این است که هر وقت خواستم مصایب ایشان را بنویسم، آنقدر گریه کردم که نوشتههایم از بین رفت.
سپس به فرزندان وصیّت میکند که مقتلش را چاپ کنند، زیرا معلوم میشود که مورد نظر حضرت قرار گرفته است.
این مطلب را واعظ ارجمند جناب آقای شریعتی در شب دوشنبه 6/8/87 برابر 27 شوال 1429 قمری، بر فراز منبر نقل کردند.
مرحوم حاج جعفر علیزاده از دوستان صمیمی اینجانب بود. برادر خانمش آقا مهدی در شب شنبه 2/9/81 برابر 18 رمضان 1423 قمری، برای حقیر نقل کرد که یک وقت آقای علیزاده به شدّت مریض میشود، خواهرم نگران میشود، به اتاق دیگر رفته، به حضرت رقیّه متوسّل میشود و یک گوسفند به عنوان قربانی نذر میکند.
به اتاق آقای علیزاده میرود و میبیند که برخاسته و نشسته است!
میپرسد: که چطور شد بیدار شدید و چگونه توانستید بنشینید؟!
آقای علیزاده میگوید: خوابیده بودم، دختر خردسالی آمد و به من گفت: برخیز. گفتم: بیمار هستم، قدرت برخاستن ندارم.
جلو آمد، دست مرا گرفت، مرا بلند کرد و نشانید و در آن لحظه از خواب بیدار شدم.
همشیره (همسر آقای علیزاده) گفت: او حضرت رقیه بود، من در آن اطاق به ایشان متوسّل شدم و یک گوسفند برایش نذر کردم.
روز یک شنبه 13/1/91 برابر 9 جمادی الاولی 1433 قمری، مداح اهلبیت
جناب آقای محمدخانی در مدرسهی امام رضا علیهالسلام در حضور جمعی از اهل ولا نقل کرد:
هیئت سیّاری داریم. یکی از افراد هیئت به نام آقای صفّار که در پایین خیابان
مغازه دارد، گفت: امسال به ما هیئت ندهید که مریض هستم.
یک روز زنگ زد و گفت: جلسه را به ما هم بدهید.
روزی که هیئت در منزل او بود، برخاست و به اهل مجلس خطاب کرد و گفت:
من مبتلا به سرطان بودم، حتی یک قطره آب از گلویم پایین نمیرفت.
شبی به حضرت رقیّه متوسّل شدم، در عالم روءیا بیبی را دیدم که در محضر حضرت ابوالفضل علیهالسلام حضور دارد، به حضرت عرض کرد:
عمو جان! به ایشان یک قطره آب بدهید.
فرمود:
من که دست ندارم، خودتان بدهید.
بیبی یک قطره آب به من داد، تا آن را خوردم از خواب پریدم و دیدم که هیچ اثری از بیماری نیست.
در شماری از زیارتهای امام حسین علیهالسلام آمده است:
قتل اللّه من قتلک بالأیدی والألسن؛
خداوند بکشد کسی را که تو را با دستها و زبانها کشت.(1)
در زیارتنامهی حضرت رضا علیهالسلام نیز همان تعبیر آمده است.(2)
در یکی دیگر از زیارتهای امام حسین علیهالسلام به این تعبیر آمده است:
قتل اللّه من قتلکم بالأیدی والألس؛
خداوند بکشد کسی را که شما را با دستها و زبانها کشت.(3)
یکی از مصادیق بارز این تعبیر حضرت رقیه علیهاالسلام است که جمعی در کربلا،
کوفه و مسیر کوفه تا شام بر بدن نازنین آن دختر سه ساله شلاق زدند و او را از پا درآوردند، تا در خرابهی شام به شهادت رسید و گروهی با انکار وجود مقدّس آن نازدانه با زبانشان آنحضرت را کشتند.
چهارده قرن تمام است که قبر شریف آنحضرت در شام میعادگاه عاشقان است، ارادتمندان خاندان عصمت و طهارت به عتبهبوسی آنحضرت شرفیاب میشوند و حاجتروا برمیگردند.
سیف بن عَمیره از اصحاب امام صادق علیهالسلام که در نیمهی اول قرن دوم هجری میزیست، چکامهای در 107 بیت دارد که متن کامل آن در منتخب طریحی آمده است:
ایشان در این ابیات از حضرت رقیّه نام برده میگوید:
ورقیة رقّ الحسود لضعفها
وغدا لیعذّرها الّذی لم یعذّر
سپس در مورد حضرت اماکلثوم مینویسد:
لم أنسها وسکینة ورقیّة
یبکینه بتحسّر وتزّفر
شاعر «سیف بن عَمیره» نام دارد، از شاگردان امام صادق علیهالسلام و از راویان زیارت عاشوراست.(3)
نجاشی پیشتاز علمای رجال او را توثیق نموده، فرموده: او ثقه است و صاحب کتاب میباشد.(4)
روی این بیان نام نامی و یاد گرامی حضرت رقیّه در نیمهی اول قرن دوم هجری مطرح بوده و این شاعر اهلبیت دو بار از او نام برده است.
شخصیّت برجستهی جهان تشیّع در قرن هفتم، عماد الدّین طبری، متوفای 675 ق. در کتاب بینظیر «کامل بهائی» مشروح شهادت حضرت رقیه علیهاالسلام را در خرابهی شام نقل کرده است.(1)
علامهی حلّی در اجازهای که به فرزند او داده، از پدرش عمادالدّین به عنوان: امام، عالم، فاضل، زاهد، عابد، پارسا، شیخ طائفه، رکن اسلام و عماد موءمنان تعبیر کرده است.(2)
محدّث قمی متن کامل داستان شهادت آنحضرت را به تفصیل از کتاب کامل بهائی نقل کرده است.(3)
طبری نیز آن را از کتاب «الحاویه» تألیف قاسم بن محمد بن احمد مأمونی روایت کرده است. (4)
ابن شهر اشوب، متوفای 588 ق. برای امام حسین علیهالسلام سه دختر، به اسامی: سکینه، فاطمه و زینب نام برده است.(5)
اربلی، متوفای 693ق. از کمال الدین - محمد بن طلحه - نقل کرده که امام حسین علیهالسلام چهار دختر داشته است، آنگاه از سه دختر به نامهای: سکینه، فاطمه و زینب نام برده، از چهارمی نام نبرده است.(6)
علامهی بزرگ شیخ محمدطاهر سماوی، متوفای حدود 1320 ق. مینویسد:
امام حسین علیهالسلام چهار دختر به نامهای: سکینه، فاطمه، زینب و رقیّه داشت.(7)
ابوالحسن علی ابن ابی القاسم بن زید بیهقی (493 - 565 ق) مشهور به «ابن فندق» در کتاب انساب خود در مورد فرزندان امام حسین علیهالسلام مینویسد:
از فرزندان امام حسین علیهالسلام به جز امام زینالعابدین، فاطمه، سکینه و رقیّه باقی نماند.(1)
ابن فندق از بزرگان اصحاب و از اجلّهی مشایخ ابن شهر اشوب بود.(2)
پس از این همه منابع برای وجود دختر سه سالهی امام حسین علیهالسلام هیچ تردیدی برای شخص منصف نمیماند.
اگر هیچ مدرکی برای وجود آنحضرت نبود، بروز این همه کرامات در حرم
باصفای آن نازدانه برای اثبات وجودش کافی بود.
به ویژه پدیدار شدن جسد مطهّرش بعد از 1200 سال خود کرامت بزرگی است.
این داستان را مرحوم حاج ملا هاشم خراسانی، در کتاب ارزشمند «منتخب التواریخ» از شاهدان عینی نقل کرده است.(3)
مشروح این داستان را ما در کتاب «اجساد جاویدان» آوردهایم.(4)
این حادثهی شگفتانگیز در حدود سال 1280 ق. رخ داده است ولی مرحوم طبیبزاده در کتاب «هشت بهشت» نقل کرده که یک بار دیگر بدن شریف آن نازدانه پس از آن تاریخ مشاهده شده، آنگاه از شاهدان عینی نقل کرده که همهی بدن کبود بود و آثار ضربات دشمن در پیکرش مشهود بود.
از مرحوم آیة اللّه حاج میرزا جواد تبریزی قدسسره در حرم حضرت رقیّه علیهاالسلام در مورد آن حرم مطهّر سوءال شد، آن مرجع بزرگ به تفصیل سخن گفتند، از جمله فرمودند:
مقام و مزار حضرت رقیّه بیت الحسین علیهالسلام که از اوّل مشهور بود، گویا سیدالشهداء، امام حسین علیهالسلام ، نشانی از خود در شام به یادگار سپرده است که فردا کسانی پیدا نشوند که به انکار اسارت خاندان طهارت و حوادث آن بپردازند. این دختر خردسال گواه بزرگی است بر اینکه در میان اسیران حتّی دختران خردسال نیز بودهاند. ما ملتزم بر این هستیم که بر دفن حضرت رقیّه علیهاالسلام در این مکان شهرت قائم است.(1)
از مرحوم میرزا علی محدّث زاده، فرزند مرحوم شیخ عباس قمی نقل شده که در یکی از سالهایی که در تهران منبر میرفتم، برای دههی محرم به چندین مجلس وعده داده بودم، در آستانهی محرّمالحرام تارهای صوتیام دچار مشکل شد، به پزشک مراجعه کردم، گفت: مطلقاً نباید صحبت کنید.
شب اول ماه به امام حسین علیهالسلام متوسّل شدم، در عالم روءیا دیدم که مجلسی هست و امام حسین علیهالسلام تشریف دارند، به یکی از علمای موجود در مجلس امر فرمودند که روضه بخواند، او پرسید: چه روضهای بخوانم؟
فرمود: روضهی دخترم رقیّه را.
آن شخص شروع به روضه کرد و امام حسین علیهالسلام و همهی حاضران گریه کردند.
بیدار شدم و دیدم که تارهای صوتیام هیچ مشکلی ندارد و به برکت توسّل به آنحضرت، دههی محرّم به مجالس رفتم و بدون هیچ مشکلی به وعدههایم عمل کردم.
از مرحوم آیة اللّه حاج آقا حسن امامی نقلی شنیدم که یکی از منبریهای معروف تهران یک دهه به اصفهان دعوت شد، در شب سوّم حضرت رقیّه را منکر شد، شب چهارم بر فراز منبر نشست، بسم اللّه گفت، چیزی به یادش نیامد، از منبر پایین آمد و رفت به تهران.
1) 3. تبریزی، تحقیق و پژوهش پیرامون حضرت رقیه، ص 20.
شب سوم محرمالحرام 1434 نیز یکی از چهرههای معروف تهران در سیمای جمهوری اسلامی در مورد وجود آنحضرت تشکیک کرد و در همان ایّام به سکته مبتلا شد. فرزندانش از همه تقاضا میکردند که برای ایشان دعا کنند و به حضرت رقیّه متوسّل شوند، که این کسالت به مرگ او منتهی شد و این اظهار
ندامت سودی نبخشید.
شاعر دوزبانه شادروان حاج سید حسن خوشزاد، اشعار ناب فراوانی در مورد اهلبیت عصمت و طهارت علیهمالسلام دارد. یک قطعه شعری پیرامون عقیلة العرب حضرت زینب کبری علیهاالسلام دارد که در بیت آخر آن گوید: «از رطب زینب است».
چندین بار این چکامه را در حسینیهی پاچنار مشهد مقدس شنیده بودم، ولی منظور ایشان را متوجّه نبودم، تا در روز یک شنبه 3/6/92 برابر 17 شوال 1434 قمری در سن 64 سالگی درگذشت.
برای شرکت در تشییع جنازه به مشهد مشرف شدم، در مجلس ترحیم ایشان مداح با اخلاص اهلبیت علیهمالسلام آقای حاج صالح آن قطعه را خواند و گفت:
مرحوم خوشزاد میگفت: پس از ارتحال پدرم (حاج سید محمد خوشزاد، بنیانگذار حسینیهی پاچنار) بسیار اندوهناک بودم، تا شبی حضرت زینب کبری علیهاالسلام را در عالم روءیا دیدم، یک عدد رطب به من عنایت فرمود. از آن تاریخ قریحهام به کار افتاد و لذا در آن چکامه میگوید که من هر چه دارم از رطب زینب است.
آنگاه آقای حاج صالح افزود: مرحوم خوشزاد این را به من گفت، ولی گفت: تا من زنده هستم، نباید آنرا به کسی بگویید.
از مرحوم خوشزاد دیوان ارزشمندی به نام «قفل شکسته» چاپ شده است.
روز شنبه 4/8/92 برابر 20 ذی حجة الحرام 1434 ق. حضرت حجة الاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ عبّاس شیخ الرئیس فرمود:
من چهار هزار بیت برای امام حسین علیهالسلام چکامه سرودم و 200 بیت مخصوص حضرت زینب علیهاالسلام سرودم.
موقع سرودن آن اشعار بسیار گریه میکردم و آن اشعار را میسرودم.
شبی در عالم روءیا به محضر مقدّس حضرت زینب علیهاالسلام رسیدم، فرمود:
من ثواب زیارت اربعین خودم را به تو اهداء کردم.
آقای شیخ الرّئیس فرمود: من آن را تأییدی بر وصول کاروان اسرا به کربلای معلا در روز اربعین، طبعاً اربعین اوّل، به شمار آوردم.
روز پنجشنبه سوم محرم الحرام 1422 برابر 9/1/80 شمسی، خطیب توانا، حجة الاسلام والمسلمین آقای میرهندی در اصفهان، حسینیهی مرحوم آیة اللّه موحّد ابطحی نقل کرد که طلبهای همسرش پا به ماه بود. همسرش را به اصفهان آورده، در نزد پدر و مادرش گذاشت و به عتبات برگشت.
در کربلا، در حرم حضرت سیدالشهداء علیهالسلام خواست برای زایمان همسرش دعا کند، خجالت کشید، در حرم قمر منیر بنیهاشم نیز خجالت کشید، در حرم جناب حرّ به ایشان متوسّل شد و عرضه داشت: شما درمحضر مولای خود شفاعت کنید که این زایمان راحت و بدون مشکل انجام شود.
به مدرسه رفته در حجره یکی از طلاّب استراحت کرد.
در عالم روءیا دید که در مجلسی هست، شخصیت بسیار بزرگواری تشریف
دارد و جمعی از بزرگان هستند. بزرگی وارد شد، همه احترامش کردند، نامهای به بزرگ مجلس تقدیم کرد، او نیز به طرف این طلبه توجه نمود و سر مبارکش را
تکان داد.
این طلبه از بغلدستی پرسید: آن بزرگوار کیست؟ گفتند: حضرت سیدالشهداء علیهالسلام ، اینها شهدا هستند و آن پیامآور جناب حرّ میباشد.
چند روز بعد نامهای توسّط مسافر به دستش رسید و معلوم شد که در همان لحظه خداوند پسری به او عنایت کرده و برای همسرش هیچ مشکلی پیش نیامده است.
حضرت حجة الاسلام والمسلمین آقای نوری، سرپرست کتابخانهی حرم مطهّر حضرت ابوالفضل علیهالسلام ، روز جمعه 19 جمادی الثانی 1433 ق. در دفتر کتابخانه نقل کرد که در نجف اشرف واعظ بسیار برجستهای بود به نام شیخ صالح دجیلی که در بیوت مراجع منبر میرفت و اینک پسرش شیخ جعفر دجیلی چنین جایگاهی دارد.
او داستانی داشت که من از پسرش پرسیدم، او چنین گفت:
پدرم در یک دههی عاشورا به شدّت مریض بود، ولی به مجالسی که وعده داده بود، با آن حال بیماری میرفت.
شب چهارم محرّم که شب حضرت مسلم علیهالسلام است، در اوج بیماری به مسجد طوسی رفت. دو نفر زیر بغلش را گرفتند و او را با یک زحمت بر فراز منبر قرار دادند.
پدرم میگفت: تا گفتم: السلام علیک یا رسول اللّه، السلام علیک یا
امیرالموءمنین، از هوش رفتم، وقتی به هوش آمدم که دیدم مردم در حال خروج از مسجد هستند.
از شدّت شرمندگی عرق کردم، خواستم خود را به بزرگان مجلس برسانم و عذرخواهی کنم، پاهایم یاری نکرد.
به اوّلین فردی که رسیدم، گفتم: ببخشید، گفت: نه، امشب واقعاً غوغا کردی،
در مورد حضرت مسلم علیهالسلام مطالبی گفتی که هرگز از احدی نشنیده بودم. نفر دوم و سوم نیز همان عبارت را گفتند.
آقای نوری آن را بدون واسطه از شیخ جعفر و او نیز از پدرش شیخ صالح دجیلی نقل کرده است.
زهیر بن قین هوای عثمان داشت. به هنگام عزیمت امام حسین علیهالسلام در یکی از منازل امام حسین علیهالسلام کسی را به نزد او فرستاد و از او دعوت کرد، او نمیخواست با حضرت دیدار کند. با توصیهی همسرش به محضر حضرت رسید و در چند دقیقه دگرگون شد، به نزد همسرش رفت، خیمهاش را در هم پیچید و به کاروان امام حسین علیهالسلام ملحق شد.
از او پرسیدند: چه شد که در چند لحظه دگرگون شدی؟!
گفت: من در فتح آذربایجان خیلی شادمان بودم، جناب سلمان پرسید: خیلی شادمانی؟!
گفتم: چرا شادمان نباشم، موفّق شدیم و اینها را مسلمان کردیم.
سلمان فرمود: اگر روزی که مسلمانها جمع شده با فرزند پیامبر بجنگند، اگر آن روز در رکاب فرزند پیامبر باشی، جای شادمانی است.
من سخن سلمان را فراموش کرده بودم، امروز تا به محضر امام حسین علیهالسلام رسیدم، سخن سلمان را به یاد آوردم و دیگر همه چیز دگرگون شد.
در منزل ذوحسم پس از خطابهی پرشور امام حسین علیهالسلام زهیر عرض کرد:
مولا جان! اگر ما در دنیا جاوید بودیم، باز هم ترجیح میدادیم که در کنار شما باشیم و از شما جدا نشویم.
در شب عاشورا که امام حسین علیهالسلام فرمود:
من بیعت خود را از شما برداشتم.
پس از قمر بنیهاشم، زهیر برخاست و عرضه داشت:
ای کاش هزار جان داشتم و همهی آنها را در راه تو فدا میکردم.
روز عاشورا پس از شهادت جناب حبیب، زهیر امام حسین علیهالسلام را تسلّی میداد و عرضه میداشت: مگر نه این است که ما بر حق هستیم، دیگر از مرگ هراسی نداریم.(1)
1) 1. محلاّتی، فرسان الهیجاء، ج 1، ص 142 153.
محمد بن مسلم از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام روایت کرده که فرمودند:
خداوند منّان در مقابل شهادت امام حسین علیهالسلام :
امامت را در نسل او قرار داده
شفا را در تربت او قرار داده
استجابت دعا را در زیر گنبد او قرار داده
روزهای آمد و شدزائران از عمر آنها محسوب نمیشود.(1)
پیرامون تربت امام حسین علیهالسلام روایات فراوان از امام صادق علیهالسلام رسیده که از آن جمله است:
تربت امام حسین علیهالسلام شفای هر درد و اکسیر اعظم است.(2)
تا هفتاد ذراع از اطراف قبر آنحضرت تربت برداشته میشود.(3)
هر بیمار با ایمان که جایگاه امام حسین علیهالسلام را بداند و حرمت آنحضرت را نگهدارد، اگر به مقدار سرِ سوزن از تربت به او داده شود، بهبودی مییابد.(4)
فرزندان خود را با تربت کامشان را بردارید که موجب امان میباشد.(5)
سجده بر تربت امام حسین علیهالسلام حجابهای هفتگانه را میشکافد.(6)
هنگامی که امام زینالعابدین علیهالسلام از دفن امام حسین علیهالسلام فارغ شد، یک مشت از خاک قبر آنحضرت برداشت، از آن مُهری برای سجده و تسبیحی برای خود ساخت که به هنگام ورود به کاخ یزید آن را در دست داشت.(1)
حضرت موسی بن جعفر علیهالسلام با اعجاز امامت برای تشییع جنازه بیبی شطیطه به نیشابور تشریففرما شدند و از خاک قبر امام حسین علیهالسلام بر جنازه او پاشیدند.(2)
در روایت آمده است که قرار دادن تربت در قبر موءمن موجب امان میباشد.(3)
در حدیث است که حوریان بهشتی هنگامی که ببینند فرشتهای برای هدفی به زمین نزول میکنند، از آنها میطلبند که از خاک قبر امام حسین علیهالسلام برای آنها هدیه بیاورند.(4)
امام صادق علیهالسلام هرگز به جز بر تربت امام حسین علیهالسلام سجده نمیکرد.(5)
حضرت حجة الاسلام والمسلمین آقای نوری، سرپرست کتابخانهی حرم مطهر حضرت ابوالفضل علیهالسلام ، روز جمعه 19 جمادی الثانی 1433 ق. در دفتر
کتابخانه، از آقای سید کاظم انوار نقل کرد که با جمعی از طلاب برای تبلیغ به: «کنگو» رفته بودیم، در آنجا ما را اسیر گرفتند، در حدود پانزده کیلومتر ما را بردند تا به روستایی رسیدیم، ما را به رئیس خود تحویل دادند و گفتند: اینها به دشمنان ما کمک میکردند، ما اینها را اسیر گرفتهایم.
ما هر قدر اصرار کردیم که ما مسلمان هستیم، برای ارشاد قوم شما آمدهایم،
نپذیرفتند.
رئیس آنها ما را به اطاقی برد که در آن یک نفر در حال کُما بود.
گفت: این پدر من است، سه روز است که در حال کُما میباشد، تا صبح به شما مهلت میدهم، از خدای خود بخواهید که پدرم خوب شود.
اگر پدرم تا صبح خوب شود، ما همه مسلمان میشویم و إلاّ همهی شما را میکشیم.
یکی از ما زیارت عاشورا شروع کرد، دیگری نماز حاجت خواند.
یکی از همراهان ما پزشک بود، او در پای آن مریض جای نیش افعی پیدا کرد.
نزدیک صبح من یادم آمد که تربت همراه دارم، از آن تربت بر جای نیش زدیم، خون سیاه از آن فوّاره زد، در همان لحظه چشم باز کرد و گفت: من تشنه هستم.
دکتر گفت: آب برایش خوب نیست، شیر بدهید.
شیر داند و در ظرف چند ساعت حالش خوب خوب شد و کلّ اهالی آن روستا مسلمان و شیعه شدند.
صادق روحانی فرمودند: پس از انتشار برخی از مجلدات «فقه الصادق» مرحوم آیة اللّه میرزا مهدی شیرازی قدسسره نامهای نوشتند و مرقوم فرمودند: من از تقدیر از این اثر ارزشمند ناتوانم، لذا مقداری از تربت امام حسین علیهالسلام که خودم از قبر مطهّر آن حضرت برداشتهام، برای شما ارسال نمودم.
یک وقت محمود (سید محمود خسروشاهی، نوهی ایشان) مریض شد، دکترها جواب کردند.
آقای خسروشاهی گفت: من دیگر نمیتوانم تحمل کنم. ایشان رفت. من یادم آمد که مقداری از این تربت هست، آن را در آب حل کردیم و با زحمت دهان
محمود را باز کردیم و در دهانش ریختیم، همان لحظه بلند شد و نشست.
روز پنجشنبه 11 شوال 1422 برابر 6/12/80 ش. آقای شیخ جعفر تبریزی، فرزند مرحوم آیة اللّه حاج میرزا جواد تبریزی در منزل آقای نائینی، در حضور آقای علیدوس، آقای گنجی، آقای باعثی و آقای سیّدی گروهی را نقل کرد که با تربت شفا گرفتهاند، از جمله برادرش آقای دکتر کاظم که در بنگلادش عارضهای در یک چشمش پیدا میشود، پزشکان جواب میکنند، به محضر مرحوم آیة اللّه تبریزی تلفن میزند و میگوید: من چنین مشکلی دارم و میخواهم بیایم به ایران، پس از قطع تلفن ایشان میپرسد: آیا کسی هست که بنگلادش برود؟ میگویند: شخصی به نام علی نواز عازم بنگلادش میباشد، مقداری تربت توسط ایشان میفرستد، شب آقای دکتر کاظم آن را بر چشم مینهد، صبح که بیدار میشود میبیند هیچ اثری از آن عارضه نیست. به دکتر معالج خود مراجعه میکند و او میگوید: دستگاه من جواب نمیدهد.
ایشان در همان مجلس از یک نفر سنّی سخن گفت که دستیار آن پزشک بود و سالها برای اولاددار شدن تلاش کرده بود و به نتیجه نرسیده بود، به
وسیلهی تربت، اولاددار شد و همهی قبیلهاش شیعه شدند.
عصر به نزد دکتر زمرّدین رفتم و گفتم: امروز ظهر چنین حادثهای رخ داد. دکتر گفت: مرا سر کار گذاشتهای؟ این اقّلاً یک ماه پیش خونریزی کرده، خوب
شده است. گفتم: نه، همین امروز واقع شده است. گفت: امکان ندارد. گفتم: تربت ریختهایم و به این وضع درآمده است. از جای خود برخاست، پیشانیام را بوسید و گفت: این چشم نیازی به درمان ندارد، فقط برای آرامش دل خانوادهتان قطره مینویسم و گرنه با عنایت امام حسین علیهالسلام رفع مشکل شده است.
خداوند منّان استجابت دعا را در تحت قبّهی امام حسین علیهالسلام قرار داده است.(1)
علی ابن اسباط که از اصحاب امام رضا علیهالسلام بود در کتاب «نوادر» مینویسد:
پس از انتشار خبر شهادت جانگداز امام حسین علیهالسلام ، یک صد هزار زن نازا، از اقطار و اکناف جهان اسلام به زیارت قبر شریف آنحضرت آمدند، متوسّل شدند و همهشان به برکت توسّل به آنحضرت صاحب فرزند شدند.(2)
مرحوم نجاشی بر وثاقت وی تأکید نموده است.(3)
امام هادی علیهالسلام هر وقت مریض میشد، میفرمود:
کسی را به حائر حسینی بفرستید.(4)
ابوهاشم جعفری گوید: امام هادی علیهالسلام مریض بود، من و محمد بن حمزه به عیادت رفتیم، به ما فرمود:
جمعی را به حائر بفرستید.
چون بیرون آمدیم، محمد بن حمزه به من گفت: امام هادی علیهالسلام خود امام مفترض الطّاعه همانند امام حسین علیهالسلام میباشد، ولی ما را به حائر میفرستد.
من به خدمت حضرت رسیدم و این سخن را به حضرت عرض کردم، فرمود:
اینطور نیست، خداوند بقعههایی دارد که دوست دارد که در آنها عبادت شود، یکی از این بقعهها حائر امام حسین علیهالسلام میباشد.(1)
قدر مسلّم از حائر امام حسین علیهالسلام زیر گنبد و اطراف ضریح آنحضرت میباشد، که حدوداً از هر طرف ده متر (بیست ذراع) میباشد.(2)
در حدیث دیگری از امام صادق علیهالسلام بیست و پنج ذراع از هر طرف بیان شده(3)، که شامل حرم مطهر تا حدود قبر جناب حبیب از طرف بالای سر و قبور
شهدا از طرف پایین پا میباشد.
در حدیث دیگر حریم قبر امام حسین علیهالسلام یک فرسخ در یک فرسخ بیان شده و آن مساحتی است که امام حسین علیهالسلام به هنگام ورود به کربلا آن قسمت را خریداری کردند.(4)
بر این اساس زیر گنبد اشرف بقاع عالم است و محدوده حرم در رتبهی دوم و شهر کربلا در رتبهی سوم، شرافت خاصّ خودش را دارد.
بر اساس روایات هر فردی از دوستان اهلبیت علیهمالسلام در این محدوده دفن شود، از بسیاری از عذابهای عالم برزخ در امان خواهد بود.(5)
بر اساس روایات، امام حسین علیهالسلام از طرف راست عرش خدا به قتلگاهش نظر میکند، به زائرانش عنایت میکند(6)به گریهکنهایش توجّه میکند و برای آنها استغفار میفرماید.(7)
علامه سماوی در کتاب «مجالی اللّطف» تحقیق جالبی پیرامون محدوده حائر دارد که از سوی عتبه عباسیّه چاپ و منتشر شده است.
حائر امام حسین علیهالسلام چند ویژگی دارد:
شیخ مفید قدسسره میفرماید: اصل در نماز مسافر قصر است، ولی بر اساس روایات صحیحه در چهار مکان مسافر میتواند نمازش را تمام بخواند، در این موارد قصر جایز و اتمام افضل است.(1)
این چهار مکان عبارتند از: مسجدالحرام، مسجدالنّبی، مسجد کوفه و حرم امام حسین علیهالسلام .(2)
خاک شفا از اطراف حرم مطهّر تا فاصلهی هفتاد ذراعی برداشته میشود.(3)
اَللّهُمَّ هذا دِینُکَ أَصْبَحَ باکِیاً لِفَقْدِ وَلِیِّکَ، فَصَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَ وَلِیِّکَ رَحْمَةً لِدِینِکَ؛
اَللّهُمَّ هذا کِتابُکَ أصْبَحَ باکِیاً لِفَقْدِ وَلِیِّکَ، فَصَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَ وَلِیِّکَ رَحْمَةً لِکِتابِکَ؛
اَللّهُمَّ وَ هذا أَعْیُنُ الْمُؤْمِنینَ أَصْبَحْتَ باکِیاً لِفَقْدِ وَلِیِّکَ، فَصَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَ وَلِیِّکَ رَحْمَةً لِلْمُؤمِنینَ؛
خداوندا! این دین تست که در نبود ولیّت گریان است، پس بر محمد و آل محمد درود بفرست و در فرج ولیّت، از باب ترحم بر دین خود تعجیل فرما.
خداوندا! این کتاب تست که در نبود ولیّت گریان است، بر محمد و آل محمد درود بفرست و از باب ترحم بر کتاب خود، در فرج ولیّت تعجیل فرما.
خداوندا! این دیدگان مؤمنان است که در نبود ولیّت گریان است، بر محمد و آل محمد درود بفرست و از باب ترحم بر مؤمنان، در فرج ولیّت تعجیل فرما.(1)
1) 1. رک، نگارنده، تنها ره رهایی، ص 78.