ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور : جایگاه استعاذه در اسلام و نقش آن در سلامت جامعه/حسین منیری.
مشخصات نشر : قم: آستانه مقدسه قم،انتشارات زائر، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۶۰ ص.؛ ۱۲×۱۶/۵ سم.
فروست : چهل حدیث؛۱۵۱.
آستانه مقدسه قم،انتشارات زائر؛۲۲.
شابک : ۶۰۰۰ ریال: 978-964-180-064-0
یادداشت : کتابنامه: ص. ۵۷- ۶۰؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : اربعینات -- قرن ۱۴
موضوع : انسان (اسلام)
موضوع : احادیث شیعه -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : آستانه مقدسه قم. انتشارات زائر
رده بندی کنگره : BP۱۴۳/۹/م۸۸۶چ۹ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۲۱۸
شماره کتابشناسی ملی : ۱۹۱۹۷۹۸
جایگاه استعاذه در اسلام و نقش آن در سلامت جامعه
مؤلف:
حسین منیری
مقدمه: به قلم دانشمند محترم دکتر احمد عابدی··· 9
پیش گفتار··· 15
مفاهیم کلیدی نوشتار··· 17
هدف از این نوشتار··· 18
بخش اوّل
فصل اول: بررسی معنی و مفهوم واژه استعاذه
1 ـ استعاذه در لغت و کلمات مترادف آن··· 21
عوذ··· 21
کلمات مترادف··· 24
لجأ··· 24
عصم··· 26
وکل··· 27
وقی··· 29
2 ـ استعاذه در اصطلاح··· 30
فصل دوم : رابطهی استعاذه با دعا
دعا وسیلهی تقرّب به خدا··· 34
دعا برترین عبادت··· 35
دعا اسلحهی موءمن و کلید رستگاری··· 36
حضور قلب در دعا··· 36
شرایط استجابت دعا··· 37
فصل سوّم: ارکان استعاذه
رکن اول: استعاذه··· 39
1- معنی و تفسیر قول «أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم»··· 40
2 ـ حقیقت استعاذه چیست؟··· 44
رکن دوم: مستعاذ به··· 50
حضرات معصومین علیهمالسلام نمونهی اتمّ «کلمات الله التامّة»··· 53
1 ـ روایاتی که در آنها در تفسیر بعضی از آیات، «کلمات الله» به ائمه تفسیر شده است.··· 53
2 ـ روایاتی که درآنها به «کلمة الله» بودن ائمّه تصریح شده است.··· 55
3 ـ دعاهایی که در آنها به رسول خدا وائمّه علیهمالسلام با عنوان «کلمةاللّه» استعاذه شده است.··· 57
4 ـ زیارتنامههایی که در آنها از ائمّه: با عنوان «کلمة اللّه» تعبیر شده است:··· 58
رکن سوم: مستعاذ منه··· 64
چگونگی وجود جنّ و شیاطین··· 68
خواطر··· 76
رکن چهارم: مستعیذ··· 80
رکن پنجم: ما یستعاذ لأجله (آنچه باید به جهت آن استعاذه شود)··· 82
بخش دوم
فصل اول : دلیل عقلی بر لزوم استعاذه
فصل دوم : دلیل نقلی بر لزوم استعاذه
1 ـ آیات قرآن··· 93
2 ـ اخبار و احادیث پیامبر اکرم و ائمه معصومین علیهمالسلام در مورد استعاذه··· 100
فصل سوم : احکام فقهی استعاذه
نظر علمای اهل سنت:··· 105
آرای علمای شیعه··· 108
بخش سومّ
مقدّمه··· 117
فصل اول : نقش استعاذه در تقویت آگاهی و توجّه انسان
1 ـ استعاذه و توجّه به خداوند و اصل توحید··· 123
2- تأثیر استعاذه در ایجاد تقوی و توکّل و...در انسان··· 125
تقوی··· 128
«تقوی» چیست؟··· 129
تقوی ملاک برتری و فضیلت··· 132
تقوی لازمه انسانیّت··· 133
آثار و نتایج تقوی··· 133
توکّل··· 140
آثار و نتایج توکّل··· 145
درجات ایمان و فضائل اخلاقی··· 148
3 - نقش استعاذه در دشمن شناسی و توجّه دایمی به خطر و دشمن··· 152
دسته اول··· 157
دسته دوم: استعاذه در امراض و بیماریها··· 161
استعاذهی از شرّ حیوانات··· 161
استعاذهی از حوادث طبیعی··· 162
دسته سوّم··· 163
تصویر شیطان در قرآن··· 166
کفر··· 166
دشمنی و بغض و کینه··· 167
اضلال و إغواء··· 168
شناسایی دشمن و معرّفی فعّالیّت واهداف دشمن از زبان امام سجّاد علیهالسلام ··· 170
چگونگی نفوذ و وسوسهی شیطان بر بنی آدم··· 172
شیاطین انسی··· 176
4- تأثیر استعاذه در کاهش زمینههای گناه در جامعه··· 178
«از خود بیگانگی»··· 178
خودکشی و قتل··· 185
افزایش آمار طلاق و فروپاشی کانون خانواده··· 186
افزایش فرزندان نامشروع··· 187
دزدی و تجاوز به نوامیس و نبود امنیت··· 188
فصل دوم: نقش استعاذه در سلامت فرد و جامعه
1ـ نقش استعاذه در ایجاد آرامش فردی··· 191
2 ـ نقش استعاذه در بهبود روابط جامعه··· 195
خانواده / رابطهی همسران··· 195
خانواده و فرزندان··· 200
اجتماع··· 203
سالم و مثبت بودن افکار و رفتار در روابط جمعی··· 208
خیر خواهی برای همه··· 211
3 - نقش استعاذه در رشد و تعالی معنوی جامعه··· 215
فهرست منابع و مآخذ··· 225
مقدمه: به قلم دانشمند محترم دکتر احمد عابدی
اعوذ باللّه من الشّیطان الرّجیم
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم و به نستعین
یکی از مسلمات عقاید اسلامی که فراوان در قرآن کریم و روایات مورد تأکید قرار گرفته ، مسأله وجود ابلیس و شیاطین است . موجوداتی که کارشان حیله و تزویر بوده و تلاش در انحراف مردم دارند ، و از جدل سفسطه و مغالطه بهره گرفته و مبدأ اشکال و وسوسهی در عقاید شده و دعوت به گناه و کارهای زشت و ناروا میکنند شیطان نامیده میشوند . و در مقابل آنها نیروهایی که نه تنها مکر و فریب نداشته بلکه با برهان ، موعظه حسنه و جدال احسن دعوت به خیر و معنویت و هدایت داشته و دقیقا در مقابل شیاطین قرار دارند فرشته نامیده میشوند.
اگر اوهام و خیالات و اهریمنان و اولیای شیاطین نبودند ، اولیای الهی
و اهل عرفان و معنویت نیز نبودند .
وقتی گروهی به دنبال استدلال و برهان بر توحید برمیآیند که گروهی به شبههافکنی مشغول شده باشند .
وقتی شما میبینید دشمن به دنبال نقطه ضعف شماست ، شما نیز به دنبال اصلاح خود برمیآیید ، چه بسا انسان از دشمن خود بیشتر استفاده میکند تا از دوستان خود. امراض موجب رشد علم پزشکی هستند .
وقتی بفهمیم شیطان دشمن ما و در کمین ماست ، بیشتر حواس خود را جمع میکنیم .
در اینجا به چند مبحث مهم در این موضوع اشاره میکنیم :
1 - از دیدگاه فلسفی و عقلی ، جهان حاضر دارای بهترین نظام بوده ، و نظامی بهتر از آن قابل تصور نیست . در این نظام احسن هر چیزی که آفریده شده مطابق حکمت و مصلحتهای الهی بوده است . وجود شیطان و ابلیس و جنّ و وسوسههای آنها نسبت به بنی آدم از این زاویه باید بررسی شود. اگر شیاطین در این جهان به وسوسه و دعوت مردم به سوی باطل و امور ناشایست مشغولند ، پیامبران و اولیای الهی و ملائکه و نیروهای خیر نیز با الهامات ربّانی خود مردم را به خیر و سعادت و حقّ و فضیلت دعوت میکنند . در این صورت است که اختیار انسانی معنا پیدا میکند . شخصی که در برابر دو نیروی خیر و شرّ قرار گرفته و قدرت انتخاب داشته باشد ، دارای اختیار است .
در نتیجه ارزشمند و مسئولیتپذیر خواهد بود . اگر دنیای مادی ، دار تزاحم و تقابل و تضادّ است و اگر شب و روز ، سیاهی و سفیدی ، علم و جهل ، فضیلت و رذیلت ، زیبایی و زشتی ، تر و خشک ، طیّب و خبیث ، مؤمن و کافر و ... تقابل داشته و دارند ، باید در برابر الهامات ربّانی نیروهای شیطانی نیز وجود داشته باشد تا اختیار انسانی معنا پیدا کند . با توجه به آنچه گذشت معلوم شد که دنیای مادّی بدون وجود شیطان و شیطان صفتان قابل تصوّر نیست . آنگونه که دنیای بدون انسانهای الهی و بدون فرشتگان و نیروهای دعوت کنندهی به سوی خدا نیز معنا و مفهومی نخواهد داشت .
2 - در فرهنگ دینی باید بین ابلیس و شیطان تمایز قائل شده و این دو را از یکدیگر تفکیک نمود. گرچه ابلیس خودش یک شیطان و بلکه رئیس آنان است و شیاطین ، اصحاب و کارکنان زیردست و مطیع فرمان اویند ؛ امّا به هرحال آن موجودی که سالها در آسمان کنار ملائکه بود امّا در نهایت ، آدم را سجده ننموده و از فرمان الهی تخلف ورزید ، او ابلیس بود . همان است که مورد لعن الهی قرار گرفت و از درگاه ربوبی طرد شد . او بود که سوگند یاد کرد مردم را گمراه نماید . امّا آنچه امروزه مردم با آن مواجه هستند و هر روز به نوعی با آن در ارتباطاند ، شیطان است نه ابلیس .
شیطان به شیطان جنّی و شیطان انسی تقسیم میشود . قرآن مجید دشمنان پیامبران را به عنوان شیطانهای انسی معرفی کرده و در آخرین
آیهی شریفه قرآن از وسوسههای خنّاسان انسی یاد کرده است .
البته همهی این شیاطین اعوان و انصار و کارسازان ابلیس میباشند . به عبارت دیگر ابلیس قسم خورد که مردم را به ضلالت بکشاند و این اضلال اکنون از سوی شیاطین عملی شده و شیاطین این خواستهی او را تأمین میکنند .
3 - هر موجودی که مردم را از خداوند دور ساخته و دعوت به ضلالت و گمراهی کند و سدّ و مانعی در برابر راه خدا و معنویت و اخلاق باشد ، حقیقتا شیطان خواهد بود . گاهی یک انسان مردم را از خدا و از ارزشهای اخلاقی دور میکند و او شیطان است و گاهی پول ، مقام دنیایی ، ریاست ، مدرک و ... شیطان میباشد . و گاهی کتابهای ضلال و مجلاّت غیر اخلاقی و عکسهای مستهجن و فیلمهای دعوت کنندهی به گناه و حتی برنامههای ضددینی رادیو ، تلویزیون، سینما ، اینترنت ، ماهواره و ... مصداقهای روشن شیطان میباشند .
زنانی که در خیابان سبب گناه دیگران میشوند ، دوستان منحرف و دعوت کنندهی به باطل ، اماکن عمومی که ترویج کنندهی گناه باشند و ... نمونههای دیگری از شیطان میباشند .
صدای انسانی که تردید در اعتقادات و تزلزل در اخلاقیّات ایجاد میکند صدای شیطان است .
برخی از مکانها مکان شیطان است . مثلاً بازاری که در آنجا دروغ و بیانصافی و مکر و فریب و تزویر و غشّ و خدعه و نیرنگ و حرامخواری
و ربا وجود داشته باشد و حتّی برخی از مکانهایی که به اسم عبادت خداوند در آنها امور خلاف شرع انجام میشود ، مانند برخی از خانقاهها و تمپل و مشرق الانوار و بیت الاذکار بهائیان خانه شیطان است . همچنان که برخی از زمانها نیز زمان شیطان میباشند . مثلاً ایّامی که در آنها گناه و فساد فراوان میگردد ، زمان شیطان است .
در برابر اینها ، مسجد و حرمهای مطهّر ، خانه خدا بوده و برخی از زمانها نیز «ایّام اللّه» به شمار میروند . هر زمان یا مکانی که در آن تقرّب الی اللّه و اعمال عبادی خاصّی بیش از زمانها و مکانهای دیگر انجام شود ، آن را «بیت اللّه» یا «ایّام اللّه» مینامند .
4 - بحث از کیفیّت وسوسههای شیطانی و نحوهی نفوذ شیطان بر انسان و راههای ورود آن و محتوای وسوسهها و حیلههای آن و راه شناخت و مقابلهی با آنها بحثی دراز دامن است که فعلاً مجال پرداختن به آن نیست ، اما آنچه مهمّ و ضروری است کیفیّت مقابلهی با آن است . قرآن مجید و روایات اهل بیت علیهمالسلام راههای مختلفی را برای این مهمّ ذکر کردهاند که در رأس آنها «استعاذه» است .
پناه بردن زبانی ، اعتقادی و عملی به خدای متعال ، نوعی ایجاد مصونیّت در فرد و جامعه در برابر وسوسههای شیاطین است .
تأثیر شگرف توجّه به رجیم و مطرود بودن شیطان و توجّه به اینکه خدای متعال به عنوان خیر مطلق و سرمنشأ همه خوبیها و کمالات است ، و مسائل مربوط به آن مهمّترین موضوعات بحث در کتابی است که اکنون در دست دارید .
محقّق محترم جناب حجة الاسلام والمسلمین آقای منیری با قلمی عالمانه و وزین به بحث از استعاذه و شرایط و تأثیرات فردی و اجتماعی آن پرداخته و اثری بدیع در موضوعی که بسیار مورد نیاز بوده و در فرهنگ مکتوب دینی خلأ آن احساس میشد ، پدید آورده است . از خدای بزرگ میخواهم که صاحب این قلم همیشه در راستای اعتلای دین و طرد شیاطین موفق بوده و در آینده شاهد آثار علمی بیشتر وی باشیم .
بمنّه و کرمه
احمد عابدی
پیش گفتار
این کتاب که موضوع آن «جایگاه استعاذه در اسلام و نقش آن در سلامت جامعه» میباشد ، سعی بر آن دارد که اهمیت و جایگاه استعاذه و پناهندگی به درگاه خداوندی و همچنین نقش و آثاری را که استعاذه میتواند در زندگی فردی و خانوادگی و اجتماعی انسان داشته باشد ، مورد مطالعه و بررسی قرار بدهد .
خداوند عزّوجلّ در آیات مختلف قرآن کریم کینه و عداوت شیطان را نسبت به بنیآدم بیان فرموده و انسان را از تبعیت و پیروی او نهی فرموده است . ابلیس که به بیان قرآن ، دشمن دیرین و قسم خوردهی بنی نوع بشر است ، به عزّت و جلال خداوندی قسم یاد کرده است که انسان را اغوا نماید (قال فبغزّتک لاغوینّهم اجمعین)(1). و در مقام عمل نیز این دشمنی را به اثبات رسانیده است .
1) 1 . سوره ص : 38 ، آیه 82 .
مضاف بر این ، شیطان قادر است که مثل خونِ در رگ ، در تمامی بدن انسان سریان داشته باشد .(1)
ولذا انسان با چنین دشمنی و با این ویژگیها مواجه است : دشمن قسم خورده ، کینهتوز ، حیلهگر ، ساری در وجود انسان و ... .
از طرفی دیگر با توجّه به بحرانهای روحی حاصل از پدیدار شدن تکنولوژی (فناوری) و زندگی ماشینی که انسان در جامعه امروزرا با «از خود فراموشی» و «از خود بیگانگی» و مشکلات روحی و بیماریهای روانی مثل اضطراب ، افسردگی ، تشویش خاطر و ... مواجه نموده است ، که قرآن علّت چنین وضعیّتی را فراموشی خدا در زندگی و دوری از آن مبدأ فیّاض میداند .
(ولاتکونوا کالّذین نسوا اللّه فأنساهم أنفسهم) .(2)
«و (شما مؤمنان) مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند ، خدا هم نفوس آنها را از یادشان برد» .
(ومن أعرض عن ذکری فإنّ له معیشة ضنکا ...).(3)
«هر کس از یاد من اعراض کند همانا (در دنیا) معیشتش تنگ شود...» .
به نظر میرسد ایمان به خدا ، دین باوری ، دینداری ، پناهنده شدن و استعاذه به خداوند و استعانت از حضرت حقّ ، تنها را حلّ مشکلات و
مداوای بیماریهای روحی و روانی و رها شدن از چنگال وسوسههای شیاطین انسی و جنّی و رسیدن به آرامش و سلامت روانی باشد ؛ که خداوند در قرآن میفرماید :
(الّذین آمنوا و تطمئنّ قلوبهم بذکر اللّه ألا بذکر اللّه تطمئنّ القلوب) .(1)
«آنها که به خدا ایمان آورده و دلهایشان به یاد خدا آرام میگیرد ، آگاه باشید که تنها یاد خدا آرامبخش دلها میباشد» .
(... ومن یتّق اللّه یجعل له مخرجا ، و یرزقه من حیث لایحتسب ومن یتوکّل علی اللّه فهو حسبه) .(2)
«وکسی که خدا ترس و پرهیزکار شود خداوند راه بیرون شدن (از گناهان و مشکلات) را بر او میگشاید ، و از جایی که گمان نمیبرد به او روزی عطا کند ، و هر کس (در امورش) به خدا توکّل کند، خدا او را کفایت خواهد کرد» .
1 ـ استعاذه : که استعاذه قولی و عملی مورد نظر میباشد.
2 ـ اسلام : دین مبین اسلام مدّ نظر بوده و استعاذه از منظر آن مورد بررسی قرار میگیرد.
3 ـ سلامت : منظور از آن ، سلامت از گناه و عدم انجام کارهای خلاف و
همچنین سلامت و بهداشت روانی افراد جامعه میباشد .(1)
4 ـ جامعه : که فرد ، خانواده و اجتماع مورد مطالعه است .
اولاً : جایگاه استعاذه در اسلام روشن و دلیل ضرورت استعاذه بیان شود . این که از چه کسی و یا چه چیزی باید پناه برد؟ پناهگاه کجاست؟ و چرا باید به خداوند پناه برد؟
ثانیا : معلوم شود که آیا استعاذه در زندگی نقش مثبت و سازندهای دارد یا نه؟ و آثار بازدارنده استعاذه در مواجهی با گناه چگونه است؟ آیا استعاذه میتواند در ایجاد سلامت و بهداشت روانی جامعه تأثیرگذار بوده و در آن صمیمیّت و یکرنگی و اتّحاد بوجود آورد و جامعه را به سوی تعالی و سعادت سوق دهد؟
امید است که مطالعهی مطالب این کتاب مفید بوده و بتواند پاسخگوی نیازهای جامعه خصوصا جوانان عزیز در زمینهی سلامت نفس و آرامش درون و بهداشت روانی و ایجاد روابط صمیمی و سالم اجتماعی باشد .
حسین منیری
قم المقدّسه
1) 1 . مفهوم سلامت به معنای سالم بودن ، عاری بودن از بیماری ، آفات و بلاها آمده است . راغب اصفهانی در مفردات ، ص 421 مینویسد : «التّعرّی من الآفات الظّاهرة والباطنة» که میتوان گفت منظور از آفات باطنی ، همان بیماریهای روانی میباشد.
کلیات
بخش اول / فصل اول: بررسی معنی و مفهوم واژه استعاذه
فصل اول:
بررسی معنی و مفهوم واژه استعاذه
1 ـ استعاذه در لغت و کلمات مترادف آن
عوذ
«عوذ» در لغت به معنی پناه بردن و التجا به دیگری است(1)، و به معنی پناهندگی از شرّ، پناهندگی در حریم کسی که مقتدر و مدافع باشد، در حریم پناهنده در آمدن و ملازم او گشتن است؛(2)تا وی را از شرّ چیزهایی که با آن مواجه میشود، حفظ نماید. مانند این آیهی کریمه که خداوند از قول حضرت موسی علیهالسلام میفرماید که خطاب به قوم خود میگوید: «اعوذ بالله أن اکون من الجاهلین».(3)و به معنی التصاق و چسبیدن و ملازمت نیز آمده است.(4)
صاحب «التحقیق فی کلمات القرآن الکریم» بعد از نقل کلام لغویّین در ذیل مادّهی «عوذ» مینویسد:
إن الأصل الواحد فی المادة، هو التجاء الی شئ، و اعتصام به من شر مواجه. و یلاحظ فی الالتجاء: مجرّد اعتصام الی شیء لیحفظ نفسه.
و اما مفهوم اللّصوق او الملازمة اوالإطافة او الفزع و غیرها، فمن لوازم الأصل و آثاره.(1)
اصل واحد در (این) ماده یعنی ملتجی شدن به چیزی و چنگ زدن به آن (خود را در حفظ آن شیء درآوردن) از شرّی که رو به رو میشود. در التجاء، صرف معنی چنگ زدن به شیء برای حفظ جان لحاظ شده است (نه چیز دیگر).
و اما مفهوم چسبیدن، یا همراهی، یا احاطه داشتن، یا فزع و ناله کردن و غیر اینها، از لوازم و آثار اصل میباشد.
حقیقت «عیاذ» طلب دفع بدی کردن است. «استعاذه» به معنای پناه بردن و پناه خواستن و پناه گرفتن است(2)، و بر تحقّق حقیقی طلب و در خواست پناهندگی از خداوند و به عنایت و یاری او در زمان حال دلالت میکند. صیغهی «أعوذ» به معنی اظهار واقعی پناهندگی از جانب شخص پناه برنده، به طور مستمرّ و دائمی است.(3)«معاذ» به معنی پناه بردن، ملتجی شدن و طلب یاری کردن است. «معاذ اللّه» یعنی به خدا پناهنده
میشویم و از او یاری میخواهیم که در گناه واقع نشویم و یا از هر کار زشت و ناپسندی دور باشیم.(1)
پس «أعوذ باللّه» در صورت معنی التصاق، یعنی پناه میبرم به خدا و خود را به رحمت و فضل او ملصق مینمایم. همچنین به معنی أمتنع بالله و أعتصم باللّه نیز میباشد. یعنی خودم را قوی و حفظ میکنم (از غیر خدا) به (وسیله) خدا و به لطف خداوند تکیه میکنم.
بنابراین مادّهی «عوذ» به معنی پناه بردن، چنگ زدن و متمسّک شدن به غیر، و ملازم او گشتن است، تا با حمایت و عنایت او، خود را از شرّ و خطرات و ضررهایی که با آنها مواجه میشود حفظ نماید.
لکن حقیقت تعوّذ و پناهندگی زمانی تحقّق مییابد که این اصل در خارج محقّق شود. و صرف اظهار آن به لفظ و زبان در تحقّق پناهندگی کفایت نمیکند. زیرا همان طوری که به زبان آوردن اسم دارو موجب التیام بیمارینبوده، و دردها را معالجه نمیکند، کلام و لفظ در زبان هم، ملتجیو متمسّک شدن و در خواست حفظ نمودن خود را افاده نمیکند.
مثل این آیات که فقط اظهار زبانی پناهندگی را یادآوری میکنند.
(قل أعوذ بربّ الفلق)(2)
(قل أعوذ بربّ النّاس)(3)
(وقل ربّ أعوذ بک من همزات الشّیاطین و أعوذ بک ربّ أن یحضرون).(1)
پس حقیقت تعوّذ و پناهندگی، حفظ و مصونیّت از شرور و زیانها و وسوسه و حضور شیاطین، زمانی تحقّق مییابد که پناهندگی به خداوند واقعاً و حقیقتاً در خارج تحقّق یابد، اگر از امور خارجیّه باشد . و یا در قلب محقّق شود، اگر مربوط به امور معنوی باشد. همان طوری که خداوند در آیات قرآنی زیر از این حالت خبر میدهد:
فإذا قرأت القرآن فا ستعذ بالله من الشّیطان الرّجیم.(2)
و اما ینزغنّک من الشّیطان نزغ فاستعذ بالله(3).(4)
پس روشن میشود که حقیقت تعوّذ و پناهندگی عبارت است از تحقّق پناه بردن و متمسّک شدن در خارج، اگر مربوط به امور خارجیّه باشد، و یا در قلب اگر مربوط به امور معنوی(و روحانی) باشد.
صاحب مقاییس اللّغة مادّهی «لجأ» را به معنای مصدری و مترادف با «ملجأ»گرفته است، یعنی مکانی که به آن پناه برده شود.(5)و به چنگ زدن و
پناه بردن به چیزی یا کسی معنا شده است.(1)لجأ الیه پناه گرفت به آن، و «ملجأ» به فتح میم: پناهگاه، آن چه بدان برای دفع خطر پناهنده شوند.(2)
صاحب «التّحقیق فی کلمات القرآن الکریم» مینویسد:
أنّ الأصل الواحد فی المادّة: هو اعتصام بشیءٍ لیحفظ نفسه. قلنا فی العوذ: إنّه إلتجاء إلی شیءٍ و إعتصام به من شرّ مواجهٍ له. فالنّظر فی اللّجأ إلی مجرّد الإعتصام. و فی العوذ إلی الإعتصام من أمر سوء.(3)
«لجأ» یعنی پناهنده شدن و چنگ زدن به چیزی، (حفاظ قرار دادن چیزی) برای حفظ نمودن خودش. در معنای «عوذ» گفتیم: یعنی پناهنده شدن به چیزی و طلب حفظ از شرّ (چیزی) که با آن روبرو میشود. بنابر این در «لجأ»توجّه فقط به صرف حفاظت و نگه داشتن است، و در «عوذ» توجّه به طلب پناهندگی و نگاه داشتن از امر سوء و ضرر زننده است.
دو مادّهی «لجأ» و «عوذ» از این جهت که در هر دو معنای پناهندگی و پناه بردن برای حفاظت نهفته است، هم معنی میباشند. امّا از جهتی با هم فرق دارند. در «لجأ» مجرّد معنای چنگ زدن و پناهنده شدن مدّ نظر است، امّا در مادهی «عوذ» علاوه بر پناه بردن، معنای پناه بردن از امور ضرر زننده نیز نهفته است؛ یعنی پناه بردن از امور و چیزهایی که ضرر زننده است.
«عصم» به معنای امساک، منع و ملازمت است.(1)«اعتصام» و «استعصام»همان درخواست و طلب امساک است. در آیهی شریفهی «لا عاصمالیوم من امر الله»(2)یعنی هیچ چیزی نمیتواند انسان را از امر الهی حفظ و نگهداری کند. نکته مهمّ این است که عاصم و معصوم لازم و ملزوم یکدیگرند و هر گاه یکیحاصل شود، دیگری هم حاصل شده است.(3)
صاحب التّحقیق مینویسد:
أنّ الأصل الواحد فی المادّة: هو حفظ مع دفاع. و الإعتصام اختیار العصمة، ای إرادة أن یعصم نفسه و یحفظه مع دفاع عمّا یضرّه... فظهر أنّ المادّة یلاحظ فیها قیدان: الحفظ، الدّفع. و بلحاظ القیدین استعملت فی موارد من القرآن الکریم...الإعتصام هو اختیار الحفظ و الدّفاع... و الإستعصام: طلب العصمة و تحرّی ما یحصل به الإنعصام.(4)
اصل واحد در مادّه ، به معنی محافظت همراه با دفاع نمودن است. و اعتصام به معنی محافظ اختیار نمودن است. یعنی میخواهد خودش را با دفاع از آن چه زیانش میرساند، حفظ نموده و در امان نگه دارد... پس روشن میشود که در(اصل) ماده دو قید «حفظ» و «دفع» لحاظ شده است. با لحاظ این دو قید است که در قرآن کریم در موارد مختلف استعمال شده است... اعتصام به معنی محافظ و مدافع اختیار نمودن
است... استعصام یعنی محافظ طلب کردن و سعی و تلاش برای به دست آوردن آن چیزی که محافظت، با آن حاصل میشود.
پس کلمهی «اعتصام» و «استعصام» با «استعاذه» در جهت طلب و در خواست پناهندگی برای حفظ و دفاع در برابر امور سوء و شرّ هم معنی میباشد. گر چه در اصل ماده «عصم»، عنایت بیشتر به پناهگاه و پناه دهنده است؛ و در «عوذ»، توجّه بیشتر به خود پناه برنده است.
مادّه «وکل» به معنی اعتماد واطمینان نمودن به غیر، و امور خود را به دیگری واگذار کردن است. به کسی هم که کار به او سپرده میشود وکیل گفته میشود. «توکّل» هم از باب تفعّل، به معنی اظهار درماندگی کردن در کاری و اعتماد نمودن به دیگری، در آن کار است.(1)
صاحب التّحقیق هم مینویسد:
ان الأصل الواحد فی المادّة: هو إعتماد علی الغیر و تخلیة الأمر إلیه. ولا بدَّ فی الأصل من لحاظ القیدین المذکورین. ثمّ إنّ التوکّل تفعّل، و یدلّ علیمطاوعة و أخذ و اختیار، أی اختیار وکیل یعتمد علیه و یخلی أمره إلیه. و هذا المفهوم تختلف خصوصیّاته باختلاف الاستعمال بأیّ أداة.(2)
اصل واحد در مادّه (کلمه): به معنی اعتماد و اطمینان کردن به غیر (خود) و کار را به او واگذار نمودن، است. و در اصل و ریشه این کلمه باید هر دو قید یاد شده لحاظ شود. توکّل از باب تفعّل است و بر معنی پذیرش و گرفتن و اختیار کردن دلالت میکند، یعنی اختیار و بر گزیدن وکیلی که بتوان بر او اعتماد کرده و کار را به او واگذار نمود.
گرچه «عوذ» با ماده «وکل» قریب المعنی است، لکن به نظر میرسد دو فرق با آن داشته باشد:
1 ـ در «عوذ» معنای پناه بردن از اموری که شرّ و ضرر زننده هستند، مدّ نظر است ، ولی در مادّه «وکل» معنای عامّ لحاظ شده است؛ یعنی اعتماد به غیر و واگذاری کار به او در همهی امور (چه شرّی و چه خیری) .
2 ـ با توجه به معنای این دو کلمه، چنین بر میآید که «عوذ» و «وکل» رابطهی دو طرفه با هم دارند؛ یعنی به این صورت که انسان با اعتماد کردن به غیر است که به او پناه میبرد و تا به غیر اعتماد نکند، از او در خواست کمک نمیکند. از سوی دیگر با پناه بردن به غیر است که امورش را به وی واگذار میکند تا به نیابت از ایشان کارهایش را سر و سامان بخشد (با اطمینان از اینکه آن غیر بهتر از خود او و یا حدّ اقل مثل خودش آن کار را انجام خواهد داد).(1)
1) 1 . با توجه به معنای دقیق این دو کلمه به نظر میرسد استعاذه فرع بر توکّل باشد. چرا که انسان تا به کسی اعتماد و اطمینان نداشته باشد از او درخواست کمک نمیکند..
وقایة به معنی حفظ کردن چیزی است از آنچه که او را آزار داده و ضرر میرساند. او را از زیان و آزار پوشیده داشتن، و تقوی یعنی خود را در امان داشتن و حفظ کردن از (شرّ) آن چیزی که از آن میترسد.(1)
صاحب التّحقیق « وقی» را به معنی حفظ نمودن و باز داشتن چیزی از مخالفت و سرکشی در خارج و در مقام عمل معنی کرده است.(2)
ظاهراً گرچه در هر دو ماده، حفظ نمودن شیئی در مقابل شیئی دیگر مطرح است و از این جهت قریب المعنی میباشند، لکن در « وقی» معنایمحافظت و حفظ نمودن از طرف پناه دهنده نهفته است، بدون توجّه به حالت پناهندگی شخص حفظ شده. ولی در «عوذ» توجّه به این نکته است که پناه میبرد تا محافظت شود. و هنوز در حال طلب پناهندگی است و معلوم نیست که پناه دهنده درخواست او را پذیرفته و پناه میدهد یا نه.
بنابراین اگر چه مادّه«عوذ» از جهتی با همه این کلمات هم معنی میباشد، ولی از جهت یا جهات دیگر با آنها اختلاف معنا دارد. اگر گاهی در کلام لغوییّن به معنای همدیگر آمده است، با نظر به آن جهت مشترک بوده است.
استعاذه در اصطلاح فقها و مفسّرین یعنی پناه بردن به خداوند عالم و قادر از شرّ شیطان رجیم، در هر آن چه که از شرّ و ضرر آن خوف دارد، که با عبارت «أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم» و یا «اعوذ بالله السّمیع العلیم من الشّیطانالرّجیم»و یا«استعیذبالله من الشّیطان الرّجیم» بیان میشود. یعنیامان میطلبم به خدای تعالی از شرّ دیو وسوسه کنندهی رانده شدهی از رحمت خدای تعالی.(1)أعوذ از ریشهی «عوذ» (که اجوف واوی ثلاثی مجرّد است) به دو معنا آمده است: یکی إلتجاء (به مکان مناسب پناه بردن و در جوار و همسایگی صاحبان جوار در آمدن است) و معنای دوم التصاق (که افتعال از «لصق» است یعنی قبول چسبیدن از طرف مجاور و تحقّق چسبیدن از طرف متقاضی الصاق است؛ بطوری که نوعی ارتباط و پیوستگی بین متقاضی پیوستن و ملجایی که پناه میدهد، وجود دارد). گفته میشود: «أطیباللّحم عوذه» بهترین گوشت، آن قسمتی است که به استخوان چسبیده است. بنابر وجه اوّل معنای «أعوذ بالله» یعنی به رحمت خداوند متعال پناه میبرم و به او تمسّک میجویم. بنا بر وجه دوّم، یعنی خودم را به فضل و رحمت خداوند ملصق مینمایم.(2)
1) 1 . «التّبیان فی تفسیر القرآن»، ج7،ص392 و «مجمع البیان»، ج1، ص18 و «تفسیر شاهی»، ج1، ص191.
2) 2 . «تفسیر کبیر»، ج1، ص70 و «تفسیر ملا صدرا»، ج1، ص4 «أعوذ»من العوذ و له معنیان: احدهما: الإلتجاء و الإستجارة و الثانی الالتصاق یقال«أطیب اللحم عوذه» وهو ما إلتصق منه بالعظم، فعلی الوجه الاوّل معنیقوله أعوذ بالله أی: ألتجی الی رحمة الله تعالی و عصمته، و علیالوجه الثانی معناه ألتصق نفسی بفضل الله وبرحمته..
فیض کاشانی میگوید:
«استعاذه به معنی تطهیر و پاک کردن زبان است از چیزهایی که بر آن به غیر از ذکر خدا جاری میشود؛ تا این که انسان در خود برای ذکر خدا و تلاوت قرآن آمادگی ایجاد نماید. هم چنین استعاذه برای پاکیزه گردانیدن قلب ازآلودگی وسوسه شیاطین است، به منظور مهیّای بار یافتن نزد خداوند و چشیدن حلاوت وشیرینی (قرب) میباشد».(1)
علاّمه طباطبایی استعاذه را نوعی تذکّر میداند به این که خداوند تنها کسیاست که قدرت دفع دشمن مهاجم (شیطان) را دارد و هم چنین استعاذه را نوعی توکّل میداند.(2)
در مورد استعاذهای که در آیه 98 سوره نحل آمده است، میفرماید:
«استعاذهای که در این آیه بدان امر شده، حال و وظیفهی قلب و نفس قرآن خوان است. او مأمور شده تا زمانی که مشغول تلاوت قرآن است حالت و حقیقت استعاذهی به خدا را در دل خود ایجاد نماید، امّا اینکه به زبان بگوید: (اعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم) این استعاذهی زبانی و امثال آن سبب و مقدمه برای ایجاد آن حالت نفسانی است، و اگر به خود این سخن استعاذه بگوییم مجازاً گفتهایم».(3)
بنابراین معنای کابردی مادّه «عوذ» با همه مشتقّات آن در اصطلاح فقها
و مفسّرین، همان معنای لغوی است که علمای لغت بیان کردهاند. به اصطلاح علمای علم اصول در معنای جدیدی استعمال نشده است تا حقیقت شرعیّه پیدا کند. یعنی مثل لفظ «صلاة» نیست که در لغت به معنای دعاست، ولی در شرع به اعمال مخصوص اطلاق میشود. لکن در مقام اطلاق و بیان، آن را با تعیین مصداق خارجی «مستعاذ به» و «مستعاذ منه» خاصّ استعمال نمودهاند؛ یعنی پناهنده شدن به خداوند تا او را از شرّ شیاطین پناه داده و حفظ نماید. هم چنین استعاذه را یک حالت نفسانی(1)دانستهاند که باید در قلب ایجاد شود (چنان که در کلام فیض کاشانی و علاّمه طباطبایی به آن اشاره شد) و عبارت «أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم» و امثال آن هم حکایت از تحقّق طلب پناهندگی از سوی مستعیذ بوده و مقدّمهی ایجاد حقیقی حالت پناهندگی در نفس وی میباشد.
1) 1 . کیف نفسانی از اقسام کیف، که از اعراض و یکی از مقولات عشر است، بوده؛ و در علوم عقلی مورد بحث میباشد. و در معنای آن گفتهاند: هیأت و حالتی مستقرّ در نفس است که تا راسخ نگشته است، به آن «حال» میگویند و پس از رسوخ «ملکه» نامیده میشود؛ و از اوصاف وجودی محسوب میشوند. مانند قدرت، علم، اراده، شجاعت، عفّت، حکمت، و... «اسفار»،ج4،ص117- 58.
بخش اول / فصل دوم: رابطه استعاذه با دعا
فصل دوم
رابطهی استعاذه با دعا
با توجّه به معنای لغوی استعاذه که در آن معنای طلب و در خواست اخذ شده است؛ و با عنایت به این که غالباً استعاذهی قولی به صورت طلب و درخواست از درگاه خداوند متعال تحقّق مییابد، میتوان گفت که استعاذه نوعی دعاست. به عبارت دیگر میتوان گفت که دعا دو قسم است:
1 ـ طلب اعطای چیزی از ناحیه خداوند، و یا این که مشکل و گرفتاری پیش آمده را رفع نماید و یا بیماری و مرضی را شفا دهد.
2 ـ طلب حفظ و پناهندگی در مقابل خطرات، مضارّ و شرور و این که از آسیب رسانی شیئی و یا کسی نسبت به او ممانعت نماید.
در واقع قسم دوّم دعا همان استعاذه میباشد. بنابر این خود «استعاذه» نوعیدعا و درخواست از درگاه الهی است.
«ابو بصیر میگوید از امام صادق علیهالسلام از دعا کردن و بلند کردن دو دست
پرسیدم، امام فرمود: بر چهار وجه میباشد: امّا برای پناه بردن به خدا باطن دو کف را به سوی قبله کنی...»(1)
«امام صادق علیهالسلام فرمود: بعضی از دعاها هستند که اگر انسان فراموش کرد سزاوار است که آن را قضا کند، بعد از صبح (بعد از نماز صبح) میگوید... و ده بار میگوید: اعوذ بالله السّمیع العلیم...»(2)
این روایات و روایات دیگر که استعاذه را جزو دعا محسوب کردهاند، دلالت دارند بر این که استعاذه نوعی دعاست. پس اگر استعاذه دعاست، بنابراین آن چه در مورد دعا وارد شده است اعمّ از ارزش و اهمیّت دعا، عبادت بودن آن، شرایط عمومی دعا و استجابت آن و... باید شامل «استعاذه» هم بشود که به بعضی از آنها اشاره میشود.
خداوند در قرآن دعا را وسیلهی تحصیل ارزش و موجب رشد و ارزشمندیانسان در بارگاه ربوبی معرّفی میکند:
(قل ما یعبوءا بکم ربّی لو لا دعاءکم...)(3)
«ای پیامبر به مردم) بگو اگر دعای شما نبود خدا به شما توجّه و اعتنایی نداشت...»
(و أذا سألک عبادی عنّی فإنّی قریب أُجیب دعوة الدّاع إذا دعان
فلیستجیبوا لی ولیوءمنوا بی لعلّکم یرشدون)(1)
«و چون بندگان من از تو در بارهی من بپرسند، بدانند که من به آنها نزدیکم و هر گاه مرا (باتضرّع) بخوانند دعای دعا کننده را اجابت میکنم. پس باید دعوت مرا (وپیغمبر مرا) بپذیرید و به من ایمان آورید باشد که به سعادت راه یابید».
در این آیه خداوند هفت مرتبه به ذات پاک خود اشاره کرده و هفت بار به بندگان ! و از این راه نهایت پیوستگی و قرب و ارتباط و محبّت خود را به آنان مجسّم ساخته است.(2)
دعا به عنوان بهترین عبادت معرّفی شده است. و از کسانی که از آن سر باز میزنند با عنوان رذیلهی تکبّر یاد شده است.
«امام باقر علیهالسلام فرمود: همانا خداوند عزّ و جلّ میفرماید: «کسانی که از عبادت من اعراض و سرکشی کنند بزودی با ذلّت و زبونی وارد دوزخ شوند»(3)فرمود: مقصود از آن دعاست، و بهترین عبادت دعاست(4)...»
امام سجّاد علیهالسلام به درگاه خداوند عرضه میدارد:
1) 1 . سوره بقره:2، آیه 186.
2) 2 . «تفسیر نمونه»،ج1، ص638.
3) 3 . سوره غافر:40، آیه60.
4) 4 . «اصول کافی»، ج2، ص466 و در «بحار الانوار»، ج93، ص294 «عن حنان بن سدیر عن ابیه قال قلت للباقر علیهالسلام أیّ العبادة افضل؟ فقال ما من شیءٍ احبّ الی الله من أن یسأل و یطلب ما عنده و ما من احد ابغض الی الله عزّ و جلّ ممن یستکبر عن عبادته و لا یسأل ما عنده»..
«... فسمّیتَ دعاءک عبادةً، و ترکه استکباراً، توعّدت علی ترکه دخول جهنّم داخرین...»(1)
«دعایت را عبادت نامیدی و ترکش را تکبّر، و آن را به دخول دوزخ تهدید نمودی».
در لسان اهل بیت علیهمالسلام از دعا به عنوان سلاح پیامبران و به عنوان سپر، سبب نجات، سعادت و رستگاری برای موءمن یاد شده است.
امام رضا علیهالسلام به اصحاب خود میفرمود: «بر شما باد (متوسّل شوید) به اسلحهی پیامبران.» به او عرض شد : «اسلحهی پیامبران چیست؟» فرمود: «دعاست».(2)
امیر الموءمنین علیهالسلام فرمود: دعا کلیدهای نجات و گنجینههای رستگاریاست، و بهترین دعا، آن دعایی است که از سینهای پاک و دلی پرهیزگار برآید...(3)
دعای دارای اثر، آن دعایی است که از صمیم قلب و با دل آگاه و زبان پاک و هم چنین با یقین کامل به خداوند باشد.
«امام صادق علیهالسلام میفرمایند: همانا خداوند دعایی را که از دل غافل باشد اجابت نمیکند. پس هر گاه دعا کردی با قلبت (به خدا) رو کن و یقین داشته باش که به درجه اجابت میرسد.»(1)
« امام صادق علیهالسلام از امیرالموءمنین علیهالسلام روایت میکند که خداوند دعای دل غافل (و مشغول به خیالات) را نمیپذیرد...»(2)
ایمان و باور یقینی به خدا، ادای حقوق الهی، تقوا، عمل صالح، ترک گناه و... از شرایط استجابت دعا شمرده شده است.
در سفینةالبحار از کتاب دعائم الدّین نقل میکند که:
امیر الموءمنین علیهالسلام در روز جمعهای خطبه میخواند... مردی سوءال کرد : «یا امیر الموءمنین با این که خداوند فرموده دعا کنید که من اجابت میکنم، چرا دعا میکنیم ولی به اجابت نمیرسد؟»
امام فرمودند: قلب شما نسبت به هشت چیز خیانت کرده است:
1 ـ شما خدا را شناخته اید، امّا حقّ او را آن طوری که بر شما واجب کرده است، ادا نکرده اید. به همین دلیل شناخت شما سودی به حالتان نداشته است.
2 ـ شما به فرستاده او ایمان آورده اید، سپس با سنّت او به مخالفت برخاسته و شریعت او را میراندید. پس ثمرهی ایمان شما کجاست؟
3 ـ کتاب او را که بر شما نازل کرده است، خواندید ولی به آن عمل نکردید، و گفتید: شنیدیم و اطاعت کردیم. سپس به مخالفت برخاستید.
4 ـ شما میگویید از آتش دوزخ میترسید، امّا همواره با گناهانتان خود را به آن نزدیک میسازید. پس ترس شما کجا است؟
5 ـ میگویید به بهشت و پاداش الهی علاقه دارید، امّا پیوسته کارهایی را انجام میدهید که شما را از آن دور میسازد. پس میل و رغبت شما به آن کو؟
6 ـ نعمت خدا را میخورید ولی شکر نعمت آن را به جا نمیآورید.
7 ـ خدا به شما دستور داده است که با شیطان دشمنی کنید... ادّعای دشمنیبا شیطان را دارید، امّا عملاً با او مخالفت نمیکنید. (و شما طرح دوستی با او میریزید).
8 ـ شما عیوب مردم را نصب العین خود ساخته، و عیبهای خود را پشت سر انداختهاید... با این حال چگونه انتظار اجابت دعاهایتان را دارید؟(1)
1) 1 . «سفینة البحار»، ج 3، ص 58 - 57.
بخش اول / فصل سوم: ارکان استعاذه
فصل سوّم
ارکان استعاذه
در استعاذه توجه به پنج موضوع لازم است که بحث در باره هر یک از آنها میتواند ما را به حقایقی رهنمون سازد.
1 ـ «استعاذه»
2 ـ «مستعاذ به» یعنی موجودی که به ذات او پناه برده میشود.
3 ـ «مستعاذ منه» یعنی موجود پلیدی که از شرّ و ضررهای او به خداوند پناه برده میشود.
4 ـ «مستعیذ» یعنی آن کسی که به خداوند پناه میبرد.
5 ـ «ما یستعاذ لأجله» یعنی چیزهایی که به خاطر آنها به خداوند پناه برده میشود.
از جمله توصیهها و دستورهای خداوند متعال در قرآن، استعاذه و پناه بردن به او است که بندگان خود را به آن فرا میخواند.(1)انسانی که همیشه
1) 1 . سوره فلق:113 و سوره ناس:114 و سوره اعراف:7، آیه200 و سوره موءمنون:23، آیه 98،97 وآیات دیگر.
با خطرات گوناگون مواجه بوده و مورد هجوم وسوسههای شیاطین است، نیازمند پناهگاه مطمئن است تا به آن پناه برده و امنیّت و آسایش خاطر پیدا کند. در واقع استعاذه به این معناست؛ یعنی پناهنده شدن به خداوند قادر و توانا از شرّ هجومهای شیاطین؛ چرا که روح استعاذه همین توجّه و اعتصام به خداوند است.
در این جا لازم است در مورد چند مسأله بحث شود:
اعوذ- که در معنای لغوی آن بحث شد که به معنی التجا به دیگری است و نیز به معنی التصاق و چسبیدن هم آمده است. أعوذ بالله در صورت معنی اوّل یعنی تکیه میکنم به لطف و رحمت خداوند، و بنا به معنی دوّم یعنی پناه میبرم به خداوند و خودم را به فضل و رحمت او ملصق مینمایم.(1)
شیطان - در مورد شیطان دو قول است: اول این که آن از مادّهی «شطن»گرفته شده است که به معنی بُعد و دوری میباشد. «شطن دارک»یعنی خانه تو دور است. پس هر موجود متمرّدی از جنّ و انسان و حیوان، به جهت دوریاش از رشد و راستی و خیر، شیطان نامیده میشود. خداوند متعال میفرماید: (و کذلک جعلنا لکلّ نبیٍّ عدوّاً شیاطین
1) 1 . «تفسیر کبیر»، ج1، ص70 و «تفسیر ملاصدرا»، ج1، ص4.
الانس والجنّ).(1)پس از انسانها هم شیطانهایی قرار داد. قول دوّم این که کلمه «شیطان» از شاط یشیط اخذ شده است، زمانی که باطل و از بین برود. و از آن جا که هر موجود متمرّدی به سبب این که همهی وجوه مصالح خود را از بین برده و در ذات خود مثل باطل است، به آن شیطان گفته میشود. هم چنین به صفات زشت و اخلاق ذمیمه که در انسان وجود دارد شیطان گفته میشود؛ چنان که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمود: «الحسد شیطان والغضب شیطان».(2)
صاحب «التّحقیق» نیز اصل مادّهی آن را به معنای انحراف از حقّ و راستی و تحقّق کجی و انحراف و چرخش معنا میکند، که چاه عمیق کج دار (و مایل)، و دوری از حقّ و قرب الهی از مصادیق این اصل میباشد، که این معنا میتواند در جنّ و انسان و حیوان و غیر آنها تحقّق یابد. و شیطان کلمهای است که از زبان و لغت عبری و سریانی گرفته شده و بر وزن فیعال است مانند قیدار. و میگوید قول جامع در مورد شیطان:
«این است که شیطان در لغت به معنی مایل و منحرف شدن از حقّ و راه مستقیم حقّ، با متّصف بودن به (صفت) کجی و کژی میباشد، و این یک مفهوم کلّی است؛ و در (عالم) خارج دارای حقیقت و ثبوت میباشد. و کسی که چنین باشد: او به جهت کفر و کفران و سرکشی در باور و اعتقاد، از خداوند روی گردان میباشد، و به واسطهی خود بزرگ
بینی و بزرگ طلبیو سر گردانی و شکّ و تردید، و نداشتن طمأنینه و آرامش، از ویژگیهاینفسانی و کمالات ذاتی به دور بوده، و به سبب عصیان و سرکشی و انجام کارهای زشت و فحشا و گمراه کردن و فریب دادن (بندگان) و فراخواندن آنان به فساد و آتش (دوزخ) و هلاکت و آشکار کردن کینه و دشمنی در عمل، از اطاعت خدای رحمان منحرف شده است».(1)
رجیم- صفت مشبّهه است (بر وزن فعیل) به معنی مفعول و از اوصاف شیطان است. یعنی مرجوم و مطرود و رانده شده از هر خیر و خوبی و از منازل فرشتگان.(2)اصل رجم به معنی «رَمی» یعنی انداختن است. رَمیگاهی به فعل است و گاهی به قول و کلام و یا به یک امر معنوی میباشد. ولی فرقی که با مادّهی «رمی» دارد، این است که در ماده «رجم»: کسی که میاندازد، و شیء انداخته شده، و کسی یا چیزی که به سوی او انداخته میشود، لحاظ شده است. ولی در مادّهی «رمی»: فقط کسی که میاندازد، و شی ء انداخته شده لحاظ شده است.(3)
1) 1 . «التحقیق»، ج6، ص61 «القول الجامع أنّ الشیطان لغة هو المائل المنحرف عن الحقّ وصراطه مع کونه متّصفاً بالإعوجاج، و هذا مفهوم کلّیّ و له حقیقة و ثبوت فی الخارج، و من کان کذلک: فهو منحرف عن الحقّ الأوّل بالکفر و الکفران و الطّغیان فکراً، و منحرف عن جهة الصّفات النّفسانیّة و الکمالات الذّاتیّة بالتّکبّر و الإستکبار و التّحیّر و الشکّ و عدم الطّمأنینة و السّکینة، و منحرف عن إطاعة الرّحمن بالعصیان و الطغیان و فعل المنکر و الفحشاء و الإضلال و الإغواء و الدّعوة إلی الفساد و إلی النّار و الهلاک و إظهار البغضاء و العدوان عملاً»..
2) 2 . «مفردات راغب»، ص346.
3) 3 . «التحقیق»، ج4، ص67.
در سبب متّصف بودن شیطان به رجیم (مرجوم) دو وجه است: اول این که مرجوم است یعنی از طرف خداوند متعال مورد لعن و نفرین قرار گرفته است؛ و به لعن رجم گفته میشود. وجه دوّمی که شیطان متّصف به رجم گشته است، این است که خداوند به ملائکه دستور داده است که شیطان را با سنگهای آسمانی و نفوذ کننده برانند و از آسمانها دور کنند. سپس هر موجودی که شریر و متمرّد باشد به این صفت خوانده میشود.(1)
امام حسن عسکری علیهالسلام معنای عبارت «اعوذ بالله السّمیع العلیم منالشّیطان الرّجیم» را از امیر الموءمنین علیهالسلام نقل میکند که فرمودند:
«أعوذ بالله» یعنی خودم را به وسیلهی خداوند قوی و حفظ میکنم که «شنوندهی» گفتار برگزیدگان و زشت سیرتان، و همهی مسموعات از آشکار و نهان است، و «عالِم» به همهی اعمال و کردار نیکوکاران، و بدکاران و هر آنچه واقع شده و واقع میشود و (آنچه هنوز واقع نشده است) که اگر واقع شود چگونه خواهد بود، میباشد. «منالشّیطان الرّجیم» (و شیطان) یعنی دور شدهی از هر خیری، «رجیم»یعنی رانده شده بواسطهی لعن و نفرین و دور شده از مکانهای خیر و خوبی...(2)
1) 1 . «مجمع البیان»، ج1، ص18 و«تفسیر کبیر»، ج1، ص71 و «تفسیر ملّاصدرا»، ج1، ص4.
2) 2 . «تفسیر المنسوب الی الامام العسکری»، ص 16 حدیث سوم... فإن امیر الموءمنین علیهالسلام قال: إنّ قوله: أعوذ بالله أی أمتنع بالله، «السّمیع» لمقال الأخیار و الأشرار و لکلّ المسموعات من الإعلان و الإسرار، «العلیم» بأفعال الابرارو الفجار، و بکلّ شیئ مما کان و ما یکون (و ما لا یکون) أن لو کان کیف کان یکون، «من الشّیطان الرّجیم» (و الشّیطان) هو البعید من کلّ خیر، «الرّجیم» المرجوم باللّعن، المطرود من بقاع الخیر....
استعاذه به معنی طلب پناهگاه، سنگر و خاکریز و به دژ مستحکم و پناهگاه امن وارد شدن است . این که خداوند به ما دستور داده است در برابر هجوم شیاطین و وسوسهی آنها با گفتن جملهی «أعوذ بالله من الشّیطانالرّجیم» به خداوند قادر وتوانا پناه ببریم(1)، معنایش این نیست که خود این عبارت و لفظ، انسان را حفظ و نگهداری میکند و کار تمام میشود و دیگر انسان از آسیب و صدمات شیاطین در امان و آسایش است؛ چون در یک جنگ، که یک طرف با توپ و تانک و موشک شلیک میکند و طرف دیگر فقط لعنت میفرستد و فحش و نا سزا میگوید، این جنگ نابرابر است. چون لفظ و کلمه، جواب تیر و توپ و تانک نیست؛ گلوله را باید با گلوله جواب داد تا اثر کند و دشمن را متوقف کند و به عقب براند؛ بلکه انسان باید روح و حقیقت استعاذه را که یک حالت نفسانی است، در دل خود ایجاد نماید؛ و متوجه این حقیقت باشد که هیچ نیرویی بدون تکیه بر قدرت و ارادهی مطلقهی الهی در جهان کارگر نیست و جز خدا موءثّری نیست. (لا موءثّر فی الوجود الاّ الله) که این توجّه و معرفت لطیف هر چه قوی تر و عمیق تر شود، وثوق و اطمینان انسان به خداوند متعال نیز شدیدتر میشود.
علّامه طباطبایی (ره) در ذیل آیهی (97 و 98) سورهی نحل در مورد حقیقت استعاذه میفرماید:
«استعاذهای که در این آیه بدان امر شده، حال و وظیفهی قلب و نفس
1) 1 . سوره اعراف: 7، آیه200 و سوره موءمنون: 23، آیه98و97.
قرآن خوان است. او مأمور شده تا زمانی که مشغول تلاوت قرآن است حالت و حقیقت استعاذهی به خدا را در دل خود ایجاد نماید، امّا اینکه به زبان بگوید: (أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم) این استعاذه زبانی و امثال آن سبب و مقدّمه برای ایجاد آن حالت نفسانی است، و اگر به خود این سخن استعاذه بگوییم مجازاً گفتهایم».(1)
تحصیل آن حال زمانی است که انسان از صمیم دل پیوند و ارتباط خود را با پروردگارش برقرار بکند. تنها راه آن نیز:
اوّلاً: عدم تبعیّت از هواهای نفسانی و پرهیز از غرور و خود خواهی و خود بزرگ بینی است، که انسان را به سوی گناهان بزرگ کشیده و منجرّ به دوریاز درگاه الهی میشود.
تفسیر نمونه در این رابطه مینویسد:
البته منظور تنها ذکر جملهی «أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم» نیست، بلکه تخلّق به آن شرط است . یعنی ذکر این جمله مقدّمهی تحقّق حالتی در نفس و جان انسان گردد، حالت توجّه به خدا، حالت جدایی از هوا و هوسهای سرکشی که مانع فهم و درک صحیح انسان است، حالت بیگانگی از تعصّبها و غرورها و خود خواهیها و خود محوریهایی که انسان را وادار میکند که از همه چیز، حتّی از سخنان خدا به نفع خواستههای انحرافیاش استفاده کند.(2)
شهید دستغیب در موردحالت و حقیقت استعاذه و تأثیر گناه در عدم
تحقّق حقیقت استعاذه میفرماید:
باید حقیقت استعاذه را فهمید. آیا استعاذه، گفتن «اعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم» است یا به فارسی گفتن «خدایا به تو از شرّ ابلیس پناه میبرم»، یا نه استعاذه امر معنوی حقیقی است که این لفظ کاشف از آن است؟ اگر حال استعاذه باشد، گفتن «اعوذ بالله» نافع است و گرنه گاه میشود که خود همین گفتنها مسخره و ملعبهی شیطان است که خودش به زبان طرف جاری کرده است. استعاذهی به حقّ یعنی از گناه فرار کردن، زبانت را محکم بگیر، دیگر لغو نگو، عوضش بگو «اعوذ بالله». پس اعوذ بالله، یعنی«اعوذ بطاعة اللهمنطاعةالشّیطان» خدایا من دیگر میخواهم به طاعت تو پناه آورم، میخواهم از بندگی شیطان فرار کنم، از شیطان و دام او که گناه است، گریختهام.(1)
ثانیاً: مطیع محض بودن در برابر اوامر و نواهی الهی، و دل را از هر چه غیر او، بریدن است؛ که میتواند با رعایت تقوای الهی و توکّل به خداوند و اخلاص و تضرّع، به دژ محکم و استوار او پناهنده شود. شهید دستغیب میفرماید:
پس از تأمّل در حقیقت استعاذه و استفادهی از قرآن مجید، میتوان گفت که استعاذه پنج رکن اساسی دارد: رکن نخستین که فرار از شیطان است به تقوا منطبق است . و ارکان دیگرش تذکّر، توکّل، اخلاص و تضرّع است. مجموعاً پس از حاصل شدن این حالات، حقیقت استعاذه پیدا میشود، در حالیکه موءمن این پنج رکن را داراست،
1) 1 . «استعاذه»، ص27 و25.
فرسنگها شیطان از او دور میشود، چه به زبان بگوید: (اعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم) یا نگوید. عمده، حال و حقیقت است که اگر شیطان به او نزدیک شود، آدم زده میشود؛ بسان آدم، وقتی که جنّ او را مسّ کند، جنّ زده میشود. بنابر این اصلاً ابلیس جرأت نزدیک شدن به او را نخواهد داشت.(1)
حضرت آیت الله جوادی آملی (حفظه الله) میفرماید:
معنای استعاذه پناه بردن به خداست، و استعاذهی لفظی، یعنی گفتن «أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم» نازلترین درجهی استعاذه و عبادتی زبانی است که بهره لفظی دارد. مانند اینکه اگر گفتند: هنگام خطر به پناهگاه بروید، معنایش این نیست که کسی در فضای باز بایستد و فقط بگوید «من به پناهگاه میروم» این گفتن پناه بردن نیست. این که خداوند میفرماید: (و إمّا ینزغنّک من الشّیطان نزغ فاستعذ بالله)(2)اگر شیطان ارادهی وسوسه و تهاجم دارد، باید به خداوند پناه ببری، مراد این است که با التجا و تمسّک به قرآن و عترت، به حصن حصین توحید پناهنده شو.(3)
امام خمینی(ره) نیز به این حقیقت اشاره دارد که استعاذه و پناه بردن با لقلقهی زبان و صورت بی روح تحقّق پیدا نمیکند. و اگر از شرّ این پلید درست پناه برده بودیم، ذات مقدّس حقّ تعالی که فیّاض مطلق و صاحب
رحمت و قدرت و علم کامل است، ما را پناه داده بود و ایمان و اخلاق و اعمال ما اصلاح شده بود. حقیقت استعاذه را عبارت از حالت و کیفیّت نفسانی میداند که باید در دل ایجاد شود. و راه حصول این حالت را علم و ایمان به مقام توحید افعالی خداوند میداند. یعنی پس از آن که با ادلّهی عقلی و شواهد نقلی مستفاد از آیات قرآنی و احادیث شریفه فهمید که اصل در تأثیر، منحصر به ذات مقدّس الهی است و از صمیم قلب به حقیقت «لا اله الا الله و لا موءثّر فی الوجود الا الله» ایمان آورد، درآن حالت انقطاع و التجایی حاصل میشود. از سوی دیگر چون شیطان را قاطع طریق انسانیّت و دشمن قوی خود یافت، حالت اضطراری در وی حاصل میشود، که این حالت قلبی حقیقت استعاذه است. و چون زبان ترجمان قلب است، آن حالت قلبی را با کمال اضطرار و احتیاج به زبان آورده و «اعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم» را از روی حقیقت میگوید.(1)
میرزا جواد ملکی تبریزی(ره) نیز تحقّق حالت استعاذه را مربوط به همه اعضا میداند. یعنی استعاذهی واقعی به این است که انسان با زبان، لفظ استعاذه را بگوید و با اعضا وجوارح از هر آن چه که مورد علاقه شیطان است دوری گزیند، و به آنچه موجب رضایت و خشنودی پروردگار میشود رو نماید، و به قلب به این است که انسان همّش را متوجّه اشتغال به خدا و لذّت مناجات با او گرداند. در مورد پناهگاه میفرماید:
حصن و قلعه و دژ الهی، کلمهی طیّبهی «لا اله الاّ الله» و «ولایت
1) 1 . «آداب الصلاة»، ص251 - 244 با تلخیص.
أولیاء»او است. چنان که در اخبار آمده که: «لا اله الاّ الله حصنی»، و «ولایة علیّ ابن ابیطالب حصنی». و کسی واقعاً به «لااله الاّ الله»متحصّن شده، که معبودی سوای ذات اقدس حقّ برای او نباشد، و متحصّن به ولایت امیر الموءمنین علیهالسلام کسی است که قدم جای قدم مولا بگذارد و در تمام حرکات و سکنات خود، به آن بزرگوار اقتدا کند.(1)
بنابراین میتوان از دیدگاه دانشمندان بزرگ چنین نتیجه گرفت:
اوّلاً: استعاذه یک حالت نفسانی است که باید در دل ایجاد شود و صرف لفظ زبانی نیست.
ثانیاً: لفظ و عبارت «اعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم» و امثال آن مقدّمهی ایجاد آن حالت نفسانی است، که انسان با علم به قدرت لایزال خداوند، دشمنی شیطان و حال اضطرار خود، آن را بر زبان جاری میکند.
ثالثاً: تمام اعضاء و جوارح آدمی در تحقّق حقیقت استعاذه دخیل میباشند. یعنی به زبان، عبارت «اعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم» را میگوید، با اعضا و جوارح از اعمال خلاف و گناه که موجب سخط و ناخرسندی خداوند است، دوری گزیده و به عبادت و اطاعت خداوند و اموری که موجب رضایت و خشنودی ذات باری تعالی است، اشتغال میورزد و با قلب پیوسته متوجّه خداوند بوده، با تذکّر و تضرّع به درگاه الهی پناهنده میشود.
1) 1 . «اسرار الصلاة»، ص324.
«مستعاذ به»: عبارت از ذات احدیّت و یا «کلمات الله» است. چنانچه در قرآن و اخبار نیز آمده «أعوذ بکلمات التّامّة».
استعاذه به خداوند با توجّه به توحید مطلق، تامّ میباشد. توحید مطلق یعنی علم به این که تدبیر کنندهی عالم یکی است و بنده در افعال خودش غیر مستقلّ است. چرا که اگر در افعالش مستقلّ باشد پناه بردن به غیر فایدهای نخواهد داشت. بنابراین انسان مادامی که به عزّت و قدرت خداوند و ذلّت خود آگاه نشود گفتن «اعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم» از او درست نخواهد بود.(1)
باید دانست که مراد از «کلمات الله» مفاد آیهی شریفه «انّما قولنا لشی ءٍ إذا أردناه أن نقول له کن فیکون»(2)است. کلمات خداوند از جنس اصوات و حروف نیست ، بلکه قول و کلام و امر او، وجود صرف مجرّد و مفارق عقلیهستند. پس کلمات او موجودات مقدّسهی روحانی (عالم امری) هستند که واسطهی بین امر خدا و بین موجودات خلقی میباشند. منظور از «کن» در آیه، نفوذ قدرت خداوند در موجودات امکانی و سریان و جریان مشیّت و اراده او در کائنات، بوسیلهی «کلمات» است؛ بطوری که محال و ممتنع است که مانع و حایلی بر آن عارض شود.
بی تردید استعاذه نیکو نبوده و فایدهای نخواهد داشت ، مگر به
خداوندی که انسان علم و یقین داشته باشد که او حکیم علی الاطلاق بوده و متّصف به چنین قدرت قاهره و ارادهی نافذه است. قول و کلام نبوی صلیاللهعلیهوآله که میفرماید: «أعوذ بکلمات الله التّامّات» در واقع استعاذه و پناه بردن از سویارواح بشری، به ارواح عالیهی مقدّسهی طاهره است تا شرور و ضررهای ارواح خبیثه ظلمانی را دفع کنند. پس مراد از «کلمات الله التّامّات»این ارواح عالیهی طاهره هستند. دلیل بر این که منظور از «کلمات تامّات» ارواح عالیه و وجودات عقلی محض هستند، این است که کلمات به «تامّات»توصیف شده است.(1)
البتّه استعاذهی به «کلمات الله» مربوط به زمانی است که هنوز در دل مستعیذ، اشتغال و التفاتی به غیر خداوند وجود دارد و کاملاً دل را از غیر او نبریده است. امّا زمانی که از این مرتبه صعود کند و در بحر توحید غوطه ور شده و در عالم وجود، غیر خدا را نبیند، فقط به ذات لایزال باری تعالیاستعاذه میکند و لاجرم میگوید: «أعوذ بالله»
فخر رازی میگوید:
در این جا نکته ظریفی وجود دارد و آن این که این قول «أعوذ بکلمات الله التّامّات» زمانی از او (مستعیذ) به جاست که در دل وی التفات و توجهی به غیر خداوند باقی مانده باشد. اما زمانی که در اقیانوس بیکران توحید فرو رفته و در اعماق حقایق الهی غوطه ور شود، به طوری که در عالم وجود غیر خداوند احدی را نبیند، پناهنده و ملتجی
1) 1 . «تفسیر کبیر»، ج1، ص76 و «تفسیر ملا صدرا»، ج1، ص9 با تلخیص.
نمیشود مگر به خداوند و تکیه نمیکند مگر به قدرت الهی. پس به ناچار میگوید «أعوذ بالله» و «أعوذ من الله بالله» همان طوری که پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله میفرمود: «و أعوذ بک منک».(1)
امام خمینی رضوان الله علیه که حقیقت استعاذه را برای سالکان طریق الیالله تشریح میکند، مراتب استعاذه را به حسب مقامات و مراتب سایران و مدارج و منازل سالکان متفاوت میداند. سوره شریفهی ناس را هم که میفرماید: «قل اعوذ بربّ النّاس ملک النّاس إله النّاس» با توجّه به این مراتب معنا میکند. به این گونه که از مبادی سلوک تا حدود مقام قلب، سالک به مقام «ربوبیّت» پناه میبرد. این ربوبیّت میتواند ربوبیّت فعلیباشد که مطابق با «أعوذ بکلمات الله التّامّات» باشد. زمانی که سیر سالک به مقام قلب منتهی شد، مقام سلطنت الهیّه در قلب ظهور میکند و در این مقام، به مقام «ملک النّاس» از شرّ تصرّفات قلبی ابلیس و سلطنت باطنی و جائرانه او پناه میبرد. و چون سالک از مقام قلب نیز تجاوز نمود و به مقام روح رسید که در این مقام مبادی حیرت، جذبه، عشق و شوق شروع میشود، به «إله النّاس» پناه میبرد. وقتی از این مقام هم ترقی کند و به مقام سرّ رسد «أعوذ بک منک»مناسب با اوست. البتّه استعاذه به اسم «الله»بواسطه جامعیّتش مناسب با همه مقامات است. و آن در حقیقت، استعاذه مطلقه است و دیگر استعاذهها مقیده است.(2)
در قرآن کریم از حضرت عیسی علیهالسلام و اوامر الهی به «کلمة الله» تعبیرشده است. علاوه بر این، مفسّرین «کلمات الهی» را به معانی مختلف تفسیر کردهاند، از جمله به معنی فعل خدا، جمیع موجودات امکانی از مجرّدات و مادیّات، علوم الهی، افعال الهی از خلق و رزق و اماته و احیا و تفضّلات و نعم و کرم و احسان، عجایب صنع الهی و...
علّامه مجلسی(ره) میفرماید:
قیل المراد «بکلمات الله» تقدیراته، و قیل علومه، و قیل وعده لأهل الثواب و وعیده لأهل العقاب و علی تفسیر اهل البیت لعلّ المراد بعدم نفادها، عدم نفاد فضائلهم و مناقبهم و علومهم.(1)
گفته شده مراد از «کلمات الله» مقدّرات الهی است، و گفته شده منظور وعده و وعیدهای خداوند برای اهل پاداش و عذاب است. و بنابر تفسیر اهل بیت شاید مراد از پایان ناپذیری آن، پایان ناپذیری فضایل و مناقب و علوم اهل بیت علیهمالسلام باشد.
در روایات وارده، از وجود مبارک رسول خدا و ائمهی معصومین علیهمالسلام به «کلمات الله» تعبیر شده است. خود این روایات چند دستهاند که به چند روایت از هر دسته اشاره میکنیم:
الف) جابر میگوید از امام باقر علیهالسلام از تفسیر این آیه پرسیدم «یرید الله أن
1) 1 . «بحارالانوار»، ج24، ص173.
یحقّ الحقّ بکلماته و یقطع دابر الکافرین»، امام علیهالسلام فرمود تفسیر آن در باطن است، «یرید الله» چیزی است که خدا اراده کرده است ، ولی هنوز آن را عملی نکرده است. امّا قول «یحقّ الحقّ بکلماته» یعنی حقّ آل محمد صلیاللهعلیهوآله را محقّق میسازد. و اما قول «بکلماته» فرمود: کلماتش در باطن علی علیهالسلام است، او در باطن کلمات الله است.(1)
ب) یحیی بن أکثم از امامهادی علیهالسلام دربارهی معنی کلام خدا «سبعة أبحر ما نفدت کلماته» پرسید. امام فرمود (آن هفت دریا) چشمه کبریت و چشمه یمن و چشمه برهوت و چشمه طبریّه و چشمه گرم ماسیدان و چشمه گرم افریقا و چشمه باحوران است. و ما هستیم آن کلمات که فضایل ما قابل درک و شمارش نیستند.(2)
ج) ابن عباس میگوید از پیامبر صلیاللهعلیهوآله دربارهی کلماتی که حضرت آدم از پروردگارش دریافت کرد و با آنها توبهاش پذیرفته شد سوءال کردم. فرمود: از خداوند در خواست کرد که (پروردگارا) به حقّ محمّد و علی و
1) 1 . «بحارالانوار»، ج24، ص179 «عن جابر قال سألت ابا جعفر علیهالسلام عن تفسیر هذه الآیة فی قول الله «یرید الله أن یحق الحق بکلماته و یقطع دابر الکافرین» قال ابو جعفر علیهالسلام تفسیرها فی الباطن «یرید الله» فإنه شیء یریده و لم یفعله بعد، و اما قوله «یحقّ الحقّ بکلماته» فانه یعنی یحقّ حقّ آل محمد صلیاللهعلیهوآله ، و اما قوله «بکلماته» قال کلماته فی الباطن علی هو کلمات الله فی الباطن...».
2) 2 . «بحار الانوار»، ج24، ص174 و ج4، ص151 با اندکی تغییر «و سأل یحیی بن أکثم أبا الحسن علیهالسلام عن قوله «سبعة أبحر ما نفدت کلماته» قال هیعین الکبریت و عین الیمن و عین البرهوت و عین الطبریّة و حمّة ماسیدان و حمّة إفریقیّة و عین باحوران و نحن الکلمات التی لا تدرک فضائلنا ولا تستقصی».
فاطمه و حسن و حسین توبه مرا به پذیر، و خداوند هم توبه او را پذیرفت.(1)
د) مفضّل از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که از امام پرسیدم : «منظور از کلمات در این آیه «و إذا ابتلی إبراهیم ربّه بکلمات» چیست؟» فرمود: همان کلماتیاست که حضرت آدم از پروردگارش دریافت کرد و توبهاش به واسطه آنها پذیرفته شد. آدم علیهالسلام گفت: خداوندا تو را میخوانم به حقّ محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسین که توبه مرا بپذیری، و خداوند هم توبه او را پذیرفت که او توبه پذیر بخشنده است.(2)
الف) امام باقر علیهالسلام از أمیر الموءمنین علیهالسلام روایت میکند که فرمود: همانا خداوند تبارک و تعالی احد و واحد بوده و در وحدانیّتش یگانه و منحصر به فرد است. سپس خداوند به کلمهای تکلّم کرد و آن کلمه نوری شد. سپس از آن نور، محمّد صلیاللهعلیهوآله و مرا و ذریّه (اهل بیت) مرا آفرید. پس از آن
1) 1 . «بحار الأنوار»، ج11، ص177 «عن ابن عباس قال سألت النبی صلیاللهعلیهوآله عن الکلمات التی تلقی آدم من ربه فتاب علیه قال سأله بحقّ محمّد و علی و فاطمة و الحسن و الحسین إلا تبت علیّ فتاب علیه»..
2) 2 . «بحار الانوار»، ج26، ص324 «عن المفضّل عن الصّادق جعفر بن محمّد علیهالسلام قال سالته عن قول الله عزّوجلّ «و إذا ابتلی إبراهیم ربّه» بکلمات ما هذه الکلمات قال هی الکلمات الّتی تلقّاها آدم من ربّه فتاب علیه و هو انّه قال یا ربّ أسألک بحقّ محمّد و علی و فاطمة و الحسن و الحسین إلا تبت علیّ فتاب الله علیه إنه هو التّواب الرّحیم...».
به کلمهای دیگر تکلّم فرمود و آن کلمه روحی شد که آن را در همان نور قرار داد و آن (نور) را در بدنهای ما مسکن داد. پس ما روح خدا و کلمات او هستیم و خداوند بواسطه ما از آفریدههایش محجوب گشته است. ما پیوسته در سایهای سبز (تحت عرش) بودیم . آنگاه که نه خورشیدی بود و نه ماه، و نه شب و نه روزی، و پیوسته خدا را عبادت و تقدیس و تسبیح میکردیم قبل از آن که مخلوقات را خلق نماید.(1)
ب) امام باقر علیهالسلام از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله روایت میکند که فرمود: همانا خداوند عزّ و جلّ در مورد علی علیهالسلام از من پیمان گرفت. گفتم : «پروردگارا ، آن را برایم بیان فرما.» فرمود : «بشنو.» عرض کردم : «گوش میکنم.» فرمود: همانا علی پرچم (برافراشته) هدایت و پیشوای دوستان من است و نور است برایکسی که مرا اطاعت کند. و او آن کلمهای است که ملازم پرهیزکاران نمودهام؛ هر کس او را دوست بدارد مرا دوست داشته است. کسی که او را اطاعت کند مرا اطاعت نموده است.(2)
1) 1 . «بحار الأنوار»، ج15، ص10 «عن أبی جعفر علیهالسلام قال، قال أمیر الموءمنین علیهالسلام : إن الله تبارک و تعالی أحد واحد تفرّد فی وحدانیّته ثم تکلّم بکلمة فصارت نوراً ثم خلق من ذلک النّور محمد صلیاللهعلیهوآله و خلقنی و ذریتی ثم تکلّم بکلمة فصارت روحاً فأسکنه الله فی ذلک النور و أسکنه فی أبداننا فنحن روح الله و کلماته و بنا احتجب عن خلقه فما زلنا فی ظلّة خضراء حیث لاشمس و لاقمر و لا لیل ولا نهار و لا عین تطرف نعبده و نقدّسه و نسبّحه قبل أن یخلق الخلق».
2) 2 . «معانی الاخبار»، ص125 «عن ابی جعفر الباقر علیهالسلام عن ابی بردة عن النبی صلیاللهعلیهوآله قال: انّ الله عزّوجل عهد الیَّ فی علیّ عهداً قلت: یا ربّ بیِّنه قال: استمع قلت: سمعتُ قال: انَّ علیّاً رایة الهدی و امام اولیائی و نور من اطاعنی و هو الکلمةُ الّتی الزمتها المتّقین من احبّه احبّنی و من اطاعه اطاعنی».
الف) داود رقّی میگوید به امام کاظم علیهالسلام عرض کردم : «یابن رسول اللّه ، پیوسته در سرم دردی را احساس میکنم که چه بسا مرا به بیداری وا داشته و از نماز شب باز میدارد.» فرمود:ای داود هر گاه چیزی از آن احساس کردیدستت را بر آن بکش و بگو: «به خدا پناه میبرم و خودم را در پناه او در میآورم از همه آن چیزهایی که بر من عارض شده و مضطربم میکند، و پناه میبرم به اسم اعظم خدا و کلمات تامّهاش که هیچ نیکو کار و بدکاری به آنها نرسد، و خودم را پناهنده میکنم به خداوند عزّ وجلّ و به رسولش که درود خدا بر او و اهل بیت طاهرین و برگزیدهاش باد، پروردگارا (تو را میخوانم) به حقّی که آنها بر تو دارند که مرا از این درد امان دهی». که با این دعا دیگر درد تو را ضرری نمیرساند.(1)
ب) در زیارت ششم امیر الموءمنین علیهالسلام میخوانیم:
... أتیتک متقرّباً الی الله عزّ و جلّ بزیارتک... متعوّذاً بک من النّار، هارباً من ذنوبی الّتی احتطبتها علی ظهری فزعاً الیک رجاء رحمة ربّی... .
من به سوی تو برای تقرب به درگاه خدا، به زیارت آمدهام... و به تو از
1) 1 . «بحار الانوار»، ج92، ص54 «عن داود الرقی عن موسی بن جعفر علیهالسلام قال قلت یا ابن رسول الله لا أزال أجد فی رأسی شکاة و ربما أسهرتنی و شغلتنی عن الصّلاة باللّیل قال یا داود إذا أحسست بشی ء من ذلک فامسح یدک علیه و قل أعوذ بالله و أعیذ نفسی من جمیع ما اعترانی باسم الله العظیم و کلماته التّامات الّتی لا یجاوزهنّ برّ و لا فاجر أعیذ نفسی بالله عزّوجلّ و برسول الله صلی الله علیه و آله الطاهرین الأخیار اللّهم بحقّهم علیک إلا أجرتنی من شکاتی هذه فإنّها لا تضرک بعد»..
آتش (جهنم) پناه میبرم و از گناهانم که بار سنگینی بر پشت نهادهام، با تضرّع و زاری به درگاه تو و امیدواری به رحمت پروردگارم آمدهام.(1)
الف) زیارت مطلقه امیر الموءمنین علیهالسلام :
... السّلام علی یعسوب الدّین و الایمان و کلمة الرَّحمن...
سلام بر بزرگ دین و ایمان و کلمه (رحمت) رحمان.(2)
ب) زیارت ششم امیر الموءمنین علیهالسلام :
سلام بر رشته محکم خدا و طرف با مکین و اقتدار خدا... گواهی میدهم که تو جنب الله و درگاه خدایی و حبیب و محبوب خدایی و وجه خدایی که خلق باید از آن به سوی خدا آیند... و درود فرست بر امیرالموءمنین بنده پسندیده تو و امین کامل تو و دستگیره مطمئنّ تو و دست والای تو و جنب اعلای تو و به کلمه نیکوی تو.(3)
ج) زیارت امیرالموءمنین علیهالسلام در روزمولود پیامبر...
سلام بر تو ای آن که خدا به نام مبارک تو و برادرت کشتی نوح را از دریا نجات داد. آن هنگام که از امواج و طلاطم دریا به خطر افتاد. سلام بر تو
1) 1 . «مفاتیح الجنان»، ص704.
2) 2 . «مفاتیح الجنان»، ص683.
3) 3 . «مفاتیح الجنان»، ص699... السّلام علی حبل الله المتین و جنبه المکین... اشهد انّک جنب الله و بابه و انّک حبیب الله و وجهه الّذی یوءتی منه... صلّ علی امیر الموءمنین عبدک المرتضی و امینک الاوفی و عروتک الوثقی و یدک العلیا و جنبک الاعلی و کلمتک الحسنی.
ایکسی که خداوند به واسطهی او و برادرش توبه آدم را پذیرفت،آن گاه که به غوایت و عصیان افتاد. سلام بر تو ای کشتی نجات که هر کس بر آن سوار شد نجات یافت و هر کس از آن پس ماند سقوط کرد... سلام بر تو ای پناه وحافظ اهل ایمان... سلام بر تو ای رشته محکم خدا... سلام بر تو ای نام پسندیدهی خدا و روی درخشان و جانب قویّ حقّ و راه عدل الهی... و پناهگاه خلق و رشته محکم و استوار حقّ.(1)
د) زیارت امیرالموءمنین در روز مبعث:
با شفاعت تو و با پناهنده شدن به تو رهایی خودم را از آتش دوزخ میطلبم. و از گناهانم که بار سنگینی بر پشت خود افکندهام، فرار میکنم... خدایا بر محمد وآل محمد درود فرست، و درود فرست بر بنده خاصّ و امین کامل سرّ خود و رشتهی محکم و دست بالا(برتر) و کلمهی نیکویت.(2)
ه ) زیارت امام محمّد تقی علیهالسلام (به نقل از سید بن طاوس در مزار):
سلام بر تو ای فرستادهی خدا، سلام بر تو ای سرّ پنهان خدا، سلام بر
1) 1 . «مفاتیح الجنان»، ص742 السّلام علیک یا من أنجی الله سفینة نوح باسمه و اسم أخیه حیث التطم الماء حولها و طمی. السّلام علیک یا من تاب الله به و بأخیه علی آدم إذ غوی. السّلام علیک یا فلک النّجاة الّذی من رکبه نجی و من تأخّر عنه هوی... السّلام علیک یا عصمةالموءمنین... السّلام علیک یا حبل الله المتین... السّلام علی اسم الله الرضیّ و وجهه المضیئ وجنبه القویّ و صراطه السویّ... و کهف الوری والعروة الوثقی.
2) 2 . «مفاتیح الجنان»، ص751...أبتغی بشفاعتک خلاص نفسی متعوّذاً بک من النّارهارباً من ذنوبی التّی احتطبتها علی ظهری...اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و صلّ علی عبدک و امینک الاوفی و عروتک الوثقی و یدک العلیاو کلمتک الحسنی....
تو ای نور خدا، سلام بر تو ای نور منتشر خدا، سلام بر تو ای کلمهی الهی.(1)
در صلوات بر آن حضرت بعد از این زیارت چنین آمده است:
اللّهم صلّ علی محمّد و اهل بیته و صلّ علی محمّد بن علی الزّکی التّقی... و حجّتک العلیا و مثلک الاعلی و کلمتک الحسنی...
پروردگارا بر محمّد و اهل بیتش درود فرست، و درود فرست بر محمّد بن علی که پاک و منزّه و پرهیزگار... و حجت بلند مقام تو و مثل اعلای تو و کلمهی نیکوی تو است...(2)
و) زیارت امام زمان(عج):
اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و أظهر کلمتک التامّة و مغیّبک فیأرضک...
پروردگارا بر محمّد و آل محمّد درود فرست و کلمهی تامّه خود را که در پس پرده غیبت پنهان داشتی، ظاهر فرما...(3)
ز) در فقراتی از زیارت شریف جامعهی کبیره چنین آمده است:
هر کس به دامان شما چنگ زد (به شما پناهنده شد)، به ذیل عنایت خدا چنگ زده است... هر کس به سوی شما آمد، نجات یافت، و آن که از شما روی گرداند هلاک شد... هر کس به ولایت شما گروید، به
سعادت رسید، و آن که با شما دشمنی کرد، هلاک شد، و هرکس منکر شماست، نا امید است، و هر کس از شما جدا است، گمراه است، و هر کس به شما تمسّک جست، رستگار گردید، و هر کس به شما پناه آورد، ایمن گردید، و هر کس به دامان اطاعت شما چنگ زد، هدایت یافت... خداوند به واسطهی ولایت و پیشوایی شما، معالم و حقایق دین را به ما آموخت، و هر آن چه از امور دنیوی ما فاسد و پریشان بود، اصلاح کرد و به واسطهی ولایت و امامت شما کلمه (الهی) به حد کمال رسید و نعمت بزرگ دین به خلق عطا گردید.(1)
علّامه مجلسی در بحار الانوار، بابی را تحت عنوان «إنّهم علیهمالسلام کلمات الله و ولایتهم الکلم الطّیّب» با بیست و شش روایت اختصاص داده است که کلمات الله را ولایت و امامت اهل بیت علیهمالسلام معرفی میکند.(2)
امام خمینی در شرح دعای سحر، در شرح این فقره از دعا «اللّهم انّی اسألک من کلماتک باتمّها، و کلّ کلماتک تامّة، اللهمّ إنّی أسئلک بکلماتک کلّها» در مورد ناقص و تامّ بودن «کلمةالله» و این که انسان کامل تامّ ترین کلمات الهیّه است، میفرماید:
«تمام بودن کلام و کلمه به آن است که دلالتشان واضح بوده و هیچگونه اجمال و تشابهی در آنها نباشد، و بالاخره از هر چه غیر جنس کلام و
1) 1 . «مفاتیح الجنان»، ص1059 «من اعتصم بکم فقد اعتصم بالله...من أتیکم نجی و من لم یأتکم هلک...سعد من والاکم و هلک من عاداکم و خاب من جحدکم و ضلّ من فارقکم و فاز من تمسّک بکم و أمن من لجأ إلیکم...و هدی من اعتصم بکم...بموالاتکم علّمناالله معالم دیننا و أصلح ما کان فسد من دنیانا و بموالاتکم تمّت الکلمة و عظمت النّعمة».
2) 2 . «بحارالانوار»، ج24، ص173 باب پنجاه.
کلمه است خالص باشد. پس برخی از کلمات این کتاب الهی تمام است و برخیتمام تر، و بعضی ناقص و بعضی ناقص تر. و ناقص بودن و یا تمام بودن کلمات این کتاب از جهت مرآتیّت و نمودار بودن آن است ، عالم غیب الهی و سرّ مکنون و کنز مخفی را. پس هر چیزی که تجلّی حقّ در آیینهیذات او تمام تر باشد، دلالتش بر عالم غیب بیشتر خواهد بود. بنابر این از آنجایی که عالم عقول مجرّده از ظلمت مادّه منزّه و از کدورت هیولی مقدّس است و از غبار تعیّن ماهیّت خالص است، از این رو کلمات تامّات الهیّه هستند. ولی چون هر یک از آنها آیینهی یک صفت و یا یک اسم الهی است، کلمهی ناقص است. ولی انسان کامل از آن جا که کون جامع و آیینه تمام نمای همه اسما و صفات الهیّه است، از این رو تمامترین کلمات الهیّه است. امّا اسم اعظم، به حسب حقیقت عینیّه، عبارت است از انسان کامل که خلیفة الله در همهی عوالم است، او حقیقت محمدیّه است که عین ثابتش در مقام الهیّت با اسم اعظم متّحد است و دیگر اعیان ثابته بلکه دیگر اسمای الهیّه از تجلیّات این حقیقت است».(1)
حضرت آیة الله جوادی آملی «حفظه الله» در بحث سیرهی توحیدی رسول خدا و ائمهی معصومین علیهمالسلام که مجاری فیض الهی و واسطه بین خالق و خلق هستند، میفرماید:
سیره توحیدی، تنها، گفتن «لا اله الاّ الله» نیست؛ بلکه پذیرفتن «لا اله الاّ الله» است با همهی مظاهر آن و همهی آن چه را که خدای سبحان به
1) 1 . «شرح دعای سحر»، ص113-88 باتلخیص.
عنوان اسمایحسنای خود ذکر کرد و فرمود: «و لله الأسماء الحسنی فادعوه بها».(1)اسمای حُسنی مجاری فیض ذات اقدس الهیاند. امام صادق علیهالسلام فرمود: «نحن والله الأسماء الحُسنی»(2)امامان معصوم علیهمالسلام شئون، اشعه و درجات فیضند. خداوند آنان را مجرای فیض قرار داد، نه این که فیض خدای سبحان محدود به آنها باشد.
نبیّ اکرم صلیاللهعلیهوآله مثل اعلای اسمای حسنی، بلکه مظهر اسم اعظم است. از این رو سیرهی آن حضرت، کامل ترین سیره توحیدی است. سایر ائمه هم از راه عبودیّت صالح و خالص، مظهر اسم اعظم الهی شده، دارای چنان سیرهای هستند.(3)اسمای حسنای حقّ، جزو شئون ربوبی و مدبّرات امرند و خداوند سبحان با این اسمای حسنی، همهی جهان را تدبیر میکند. از این رو سزاوار تقدیس و تنزیه هستند.(4)
بنابر این کلمات علیا و اتمّ الهی وجود مبارک پیامبر و ائمه معصومین علیهمالسلام بوده و ملجأ و پناهگاه بودن آن وجودهای اتمّ هستی مسلّم، و تمسّک به آنها بهترین وسیلهی نجات و رهایی از شرّ شیطان رجیم و هر ضرر زنندهای است. آنان حبل اللّه المتین و عروة الوثقی و واسطه بین خالق و خلقاند. و استعاذه به آن ارواح پاک و واسطههای فیض الهی، عین پناه بردن و استعاذهی به خداوند تبارک و تعالی است.
زیرا پناه بردن به واسطه، عین پناه بردن به ذی الواسطه است؛ لکن چون غیر خداوند وجود مستقلینداشته و همه وجود رابطی هستند؛ و لذا «مستعاذ به» بودن غیر خداوند، با اذن و اجازهی الهی است و این اذن در مورد حضرات معصومین علیهالسلام (چنان که از مطالب بالا استفاده میشود) وجود دارد. در عین حال، پناه بردن به آنها شرک نیست. (چنان چه بعضی از فرق اسلامی گمان میکنند). چرا که لحاظ استقلالی در آنها شرک است، نه لحاظ ارتباط (وجود ربطی) و اتصال.
در اصول کافی ثقةالاسلام کلینی(ره) ده روایت را در بابی تحت عنوان «باب التّفویض إلی رسول الله صلیاللهعلیهوآله و إلی الائمّة علیهمالسلام فی أمر الدّین» آورده است که در حدیث اوّل، امام صادق علیهالسلام میفرماید: ما بین شما و خداوند عزّ و جلّ واسطه ایم (ما مجاری فیض میان شما و خداوند هستیم)، خداوند برای احدی در مخالفت امر ما خیری قرار نداده است.(1)
وآن ابلیس لعین و شیطان رجیم است که شرور آن با وسوسه و دامهای گوناگونی که در سر راه آدمی میگستراند، میباشد.
فخر رازی میگوید:
... و هو الشّیطان و المقصود من الاستعاذة دفع شرّ الشّیطان إمّا أن یکون بالوسوسة أو بغیرها، کما ذکره فی قول الله تعالی «کما یقوم
1) 1 . «اصول کافی»، ج1، ص265 «ونحن فیما بینکم و بین الله عزّ و جلّ، ما جعل الله لأحد خیراً فی خلاف أمرنا».
الّذی یتخبّطه الشّیطان من المسّ».(1)
و آن (مستعاذ منه) شیطان است و منظور از استعاذه، شرّ و ضرر شیطان را دفع کردن است؛ که آن (شرّ) یا به وسوسه است و یا به غیر آن، همان طوری که در کلام الهی بیان شده است «کما یقوم الّذی یتخبّطه الشّیطان من المسّ».
و یا هر صاحب شرّ و بدی که وجود او مضرّ باشد، و هم چنین آن امور قدریّهای که در عالم خلق و تقدیر واقع شدهاند، که دارای شرّ و بدی هستند؛ که باید از آنها به ذات مقدّس خداوند پناه برده شود.
صدر المتألّهین شیرازی در تشریح «مستعاذ منه» بودن این امور میفرماید:
مستعاذ منه (یعنی کسی که باید از او به خداوند پناهنده گردید) از امور قدریّهای که در عالم خلق و تقدیر واقع شدهاند، آنهایی که دارای شرّ و بدیهستند باید از آنها نیز به ذات خداوند پناه برده شود. این اموری که دارای ضرر وشرّ هستند ممکن است از اشیای داخل، یعنی باطن خود انسان باشد؛ مانند قوای مدرکه ومحرّکه،که سر دسته آنها قوّهی وهمیّه است؛ که آمادگیپذیرش اغوای شیطان و وسوسههای باطل او را در مثل اعتقادات باطل و غیره را دارد، و یا این که ممکن است از اشیای ضرر زنندهی خارجی باشد که ممکن است به صورت انسانی باشد؛ مانند دشمنان دینی و دنیوی. و یا این که حیوان باشد، مانند درّندگان و موذیان از قبیل عقربها و مارها، یا این که ممکن است نباتی باشد، مانند
1) 1 . «تفسیر کبیر»، ج1، ص79.
زهرهای کشنده و مهلک و داروهای مضرّه. و یا این که ممکن است از جمادات باشد ، مانند شمشیر و تیر و کارد . و یا این که ممکن است از اجسام بسیط فلکی باشد، مانند آفتاب و ماه، البته در مواقعی که تأثیرات مضرّهای از آن حادث گردد ، مانند داغی زیاد. یا رطوبت زیاد، و یا مانند ستارگان که ممکن است از بعضی حرکات و گردشهای آنها ضررهایی متوجّه انسان بشود. یا این که اجسام عنصری باشد مانند آتش ، طوفان دریا ، ریزش و آتش فشانیهای کوهها ، بادهای سخت، بارانهای ویرانگر ، زلزله ، صاعقههایگوناگون و یا رعد و برق شدیدی که ایجاد ضرر نموده و زیانهایی به بار میآورد.
همهی این موجودات متضّمن سود و خیرات زیادی میباشند؛ ولی در عین حال بعضی اوقات ضررهایی هم از آنها متوجّه انسان میگردد؛ که انسان باید از شرّ این گونه شرور به خداوند متعال پناه برده و از او بخواهد که این گونه شرور را از وی دفع بنماید. چنان که در حدیث نبوی صلیاللهعلیهوآله است که در شب معراج، جبرئیل طریقهی استعاذه را به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله یاد داد. بدین شرح:«أعوذ بوجه الله الکریم و بکلمات الله التی لا یجاوزهن برٌّ و لا فاجرٌ من شرّ ما ینزل من السماء و ما یعرج فیها و شرّ ما ینزل من الارض و ما یخرج منها و من شرّ فتن اللّیل و النّهار و من شرّ طوارق اللّیل و النّهار إلاّ طارقاً یطرق بخیرٍ.»(1)
امام خمینی(ره) نیز که استعاذه را از منظر عرفان و سلوک الی الله معنی میکند، میفرماید که «مستعاذ منه» ابلیس لعین و شیطان رجیم
1) 1 . «تفسیر ملا صدرا»، ج1، ص14و15.
است که با دامهای گوناگون، انسان را از وصول به مقصد و حصول مقصود باز میدارد. لکن معنای شیطان را توسعه میدهد، یعنی آن چه که انسان را از حقّ باز دارد و از جمال جمیل محبوب جلّ جلاله محجوب کند، شیطان است؛ چه در صورت انسان باشد یا جنّ. و آن چه که به آن وسیله ، انسان را از این مقصد و مقصود باز دارند، دامهای شیطانی است؛ چه از سنخ مقامات و مدارج باشد، یا علوم و کمالات، یا حرف و صنایع و...، و اینها عبارت از دنیای مذموم است و دام شیطان است که باید ازآنها استعاذه کرد.(1)
بنابر این چیزهایی که باید از شرّ آنها به خدا پناه برد، سه دستهاند:
1- شیاطین اعم از شیاطین جنّی و انسی همانطوری که خداوند میفرماید:
(قل اعوذ بربّ النّاس ملک النّاس إله النّاس من شرّ الوسواس الخّناس الّذییوسوس فی صدور النّاس من الجنّة و النّاس)(2)
«بگو به پروردگار و پادشاه و معبود مردم پناه میبرم از شرّ وسوسه کنندهیپنهانی که وسوسه میکند در دل آدمیان از جنّیان و آدمیان» و چون اصل شیطان به معنی سرکش و متمرّد است، بر هر موجود متمرّدیاطلاق میشود. چنانچه میفرماید: «و کذالک جعلنا لکل نبیٍّ عدواً شیاطین الانس والجنّ».(3)
2 ـ جمیع شرور و مفاسد و مضارّی که در این عالم کون و فساد، ممکن است برای انسان پیش بیاید. مانند بلیّات و شداید و امراض و مضارّ و گرفتاریها و مصیبتهایی که به دلایل مختلف در زندگی برای انسان روی میدهد. و مانند حیوانات درّنده و موذی و نباتات سمّی و کشنده که باید از آنها به ذات مقدّس حقّ ملتجی شد تا به عنایت و لطف خود، انسان را مصون و محفوظ بدارد.
3 ـ قوای درونی که تحت تأثیر و فرمان نفس امّاره است و رذیلههای صادره از آن، از جمله عجب، تکبّر، حرص، کینه و دشمنی، و حسد، که در سوره فلق به عنوان سر آمد همه رذایل، به طور خاص به استعاذه از آن دستور داده شده است. به صفات زشت و اخلاق ذمیمه که در انسان وجود دارد نیز شیطان گفته میشود؛ چنان که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمود: «الحسد شیطان والغضب شیطان».(1)
اگر چه عدّهای منکر وجود جنّ و شیطان هستند؛ لکن یکی از اصول مسلّم و معارف بزرگ قرآن کریم، وجود «جنّ و شیطان» بوده و اعتقاد به آنها یک واقعیّت قرآنی است.
ملاصدرا (ره) در مورد وجود «جنّ و شیطان» میفرماید:
شناخت وجود فرشته و وجود جنّ از معارف مهمّ و از اصول اعتقادی
1) 1 . «مفردات راغب»، ص454.
میباشد که بر هر موءمن حقیقی و عالم ربّانی لازم است که با بصیرت به آن آگاهی یابد... همه (مسلمین) اتّفاق نظر دارند بر این که جنّ و شیاطین موجودات جسمی مادّی نیستند که مانند مردم و حیوانات رفت و آمد داشته باشند، بلکه در این مورد دو قول وجود دارد:
اوّل: این که آنها اجسام لطیفی (هوایی) هستند که قادراند به اشکال گوناگونی در آیند و دارای عقل و فهم هستند. و توانایی بر انجام کارهای شاقّ و سخت را دارند.
دوّم: حکما وجود موجوداتی را ثابت نمودهاند که نه فضایی را اشغال میکنند و نه در موجودی که فضایی را اشغال کرده است حلول میکنند (نه جسمند و نه در جسم حلول میکنند) و گفتهاند: همانا آنها موجوداتیمجرّد از مادّه هستند.(1)
حقیقت شیطان جوهر نفسانی است که کارهای شرّ از آن صادر میشود، منشأ اشتباهات در باورها، فسق و فجور و سرکشی در اعمال، و سرچشمه وسوسه و حُقّه و نیرنگ است، و نمایاننده چیزهای واهی و بدون واقعیّت، و نشان دهنده باطل در چهره حقیقت میباشد.(2)
1) 1 . «مفاتیح الغیب» ج1، ص259 «أنّ معرفة وجود ملک و وجود الجنّ من المعارف المهمّة و الأصول الإعتقادیّة، التی لابدّ للموءمن الحقیقی و العالم الربّانی أن یعلمها بنور البصیرة... فنقول:أطبق الکلّ علی أنّهما (الجنّ و الشّیاطین) لیسا عبارتین عن أشخاص جسمانیّة کثیفة تجیء و تذهب مثل الناس و البهائم، بل القول المحصّل فیه إثنان: الأوّل أنها أجسام هوائیّة قادرةعلی التشکّل بأشکال مختلفة و لها عقول و أفهام و لها قدرة علی أفعال شاقّة، الثانی أن الحکماء أثبتوا موجودات لا متحیّزة و لا حالّة فی المتحیّز و قالوا: إنها مجرّدات عن الاجسام».
2) 2 . «مفاتیح الغیب»، ج1، ص269.
علامه مجلسی در این باره میفرماید:
لاخلاف بین الإمامیّة بل بین المسلمین فی أنّ الجنّ و الشّیاطین أجسام لطیفة یُرَونَ فی بعض الأحیان و لا یرون فی بعضها، و لهم حرکات سریعة و قدرةٌ علی أعمال قویّة، و یجرون فی أجساد بنی آدم مجری الدّم.(1)
اختلافی بین امامیّه بلکه بین مسلمین نیست که جن و شیطان از اجسام لطیفی هستند که در برخی از زمانها دیده میشوند و گاهی هم دیده نمیشوند، و دارای حرکات سریعی بوده و قادر برانجام کارهای شاقّی میباشند و در مجرای خون بنی آدم نیز حرکت میکنند. (همانند خون، جاری در بدن آدمی میباشند).
واژه «جنّ» 22 بار و واژه جانّ 7 بار (2 مورد آن درباره عصای موسی و 5 بار در مقابل انسان و إنس)(2)و واژه «شیطان» 88 بار (70 بار به صورت مفرد و 18 بار به صورت جمع) در قرآن کریم آمدهاست.(3)
«جنّ» در لغت به معنی موجود پنهان و نامریی، در مقابل موجود محسوس و آشکار بوده وتمام مشتقّاتش براستتار و پنهانی دلالت دارد. مثل «جنین» به معنی بچهی در شکم، که از دیدهها پنهان است. «جُنّة» به معنی سپر که سرباز، در میدان جنگ سر و گردن خود را با آن میپوشاند. «جَنّة»به معنیباغ سرسبز و پر از درختان که زمین آن دیده نمیشود. به
فرشتگان هم به خاطر پنهان بودن از حواسّ، جنّ گفتهاند.(1)
ملا صدرا(ره) مینویسد:
برای جنّ در این جهان محسوس، وجودی و در جهان غیب و تمثیل (عالم مثال)، وجودی دیگر است. اما وجودشان در این جهان، (باید گفت) هیچ جسمی که دارای نوعی از لطافت و اعتدال باشد وجود ندارد، مگر آن که دارای روحی که مناسب آن باشد و نفسی که ازمبدأ فعّال بر آن افاضه شده است، میباشد . احتمال دارد سبب این که این صورت پنهانی در بعضیاوقات دیده میشود، نه در همه اوقات، این باشد که آنها دارایبدنهای لطیفی هستند که در لطافت و نرمی میانه بوده و قابلیّت پذیرش جدایی و پراکندگی و گرد آمدن و فشردگی را دارند. و زمانی که فشرده و متکاثف شد، قوام آن غلیظ و ستبر شده و دیده میشود و زمانی که پراکنده و از هم جدا شد قوامش رقیق و نازک، و جسمش لطیف گشته و از دیدگان پنهان میگردد.(2)
آیات قرآنی که ثابت میکند وجود «جنّ و شیطان»، واقعیت داشته و موجود حقیقی میباشند، بسیارند؛ که به چند آیه اشاره میشود:
(و الجانّ خلقناه من قبل من نار السّموم).(3)
«و جانّ را پیش تر، از آتش زهر آگین آفریدیم».
(و حشر لسلیمان جنوده من الجنّ و الإنس و الطّیر فهم یوزعون).(4)
«و سپاهیان سلیمان، از جن و آدم و پرنده گرد آورده شده و آنان دسته دسته شده بودند».
3- (و من الشّیاطین من یغوصون له و یعملون عملاً دون ذلک و کنّا لهم حافظین).(1)
«برخی از شیطانها برای او(سلیمان) غواصی میکردند و کارهای دیگر جز این (بناهای عظیم میساختند و...) وما نگاهبانان آنها بودیم».
(یا بنی آدم لا یفتننّکم الشّیطان کما أخرج أبویکم من الجنّة).(2)
«ای فرزندان آدم، شیطان مبادا شما را بفریبد، همان گونه که پدر و مادرتان را از بهشت بیرون راند».
ملاّ صدرا در مورد ادلّه نقلی که دلالت بر وجود «جنّ و شیاطین» میکند، میفرماید:
همانا آیات قرآنی و روایات صحیح بر وجود جنّ و شیاطین دلالت دارند، و امّا آیات:
1 ـ «و إذ صرفنا إلیک نفراً من الجنّ»(3)
2 ـ «واتّبعوا ما تتلوا الشّیاطین علی ملک سلیمان»(4)
3 ـ آن چه در داستان سلیمان علیهالسلام آمده است: «و لسلیمان الرّیح...»تا آن جا که میفرماید: «ومن الجنّ من یعمل بین یدیه بإذن ربّه...»، و
میفرماید:«یعملون له ما یشاء من محاریب و تماثیل...»(1)
4 ـ «یا معشر الجنّ والإنس إن استطعتم أن تنفذوا...»(2)
5 ـ «إنّا زیّنا السّماء الدّنیا بزینة الکواکب، وحفظاً من کل شیطان مارد»(3)
و امّا روایات در این زمینه بسیار است، از جمله فرمایش پیامبر صلیاللهعلیهوآله که میفرماید: «إنّ الشّیطان لیجری من ابن آدم مجری الدّم؛ همانا شیطان همانند خون جاری در بدن بر انسان نفوذ دارد».
همچنین میفرماید: «ما منکم إلاّ و له شیطان؛ هر یک از شما دارای شیطانی هستید(4)...»
علاّمه طباطبایی(ره) در مورد چگونگی وجود جنّ و زندگی و مرگشان، شعور و اراده داشتن آنها و هم چنین مکلّف بودنشان بر تکالیف، مینویسد:
کلمه «جنّ» از مادّه (جنّ) به فتح اتخاذ شده که در اصل لغت به معنای استتار و نهان شدن است . در عرف قرآن به معنای طایفهای از موجودات غیر ملائکه هستند که شعور و اراده دارند و از حواس ما پنهانند، و خداوند ابلیس را از سنخ جنّ معرفی کرده است.(5)
جنّ، طایفهای از موجوداتند که بالطبع از حواس ما پنهانند، و مانند
خود ما شعور و اراده دارند. در قرآن کریم بسیار اسمشان برده شده و کارهایعجیب و غریب و حرکات سریع، از قبیل کارهایی که در داستانهای سلیمان انجام دادند، به ایشان نسبت داده. و نیز مانند ما مکلّف به تکالیفند. مثل ما زندگی و مرگ و حشر دارند و همه اینها از آیات متفرّق قرآنی استفاده میشود.(1)
و امّا شیطان که در قرآن از آن به ابلیس نیز تعبیر شده است و از سجده کردن به آدم علیهالسلام خودداری و امتناع نمود، (همان طور که در بالا از قول علّامه طباطبایی هم اشاره شد)، از آیات قرآن ظاهر میشود که از طایفه جنّ بوده است.
(وإذ قلنا للملا ئکة اسجدوا لآدم فسجدوا الّا ابلیس کان من الجنّ ففسق عن أمر ربه.)(2)
«و یاد کن زمانی را که به فرشتگان گفتیم برای آدم سجده کنید، پس همه سجده کردند مگر ابلیس که از جنّ بود. پس، از امر پروردگارش عصیان ورزید».
آیهای که از قول شیطان حکایت میکند «خلقتنی من نار و خلقته من طین»(3)، به ضمیمهی آیاتی که میفرماید جنّ را از آتش آفریدیم، مثل «و الجانّ خلقناه من قبل من نار السّموم».(4)ثابت میکند که ابلیس از طایفه جنّ و از
جنس آن میباشد. در تفسیر عیّاشی از امام صادق علیهالسلام روایت میکند که میفرماید:
«انّ الملائکة کانوا یحسبون أنّ إبلیس منهم، و کان فی علم الله أنّه لیس منهم، فاستخرج الله ما فی نفسه بالحمیّة...؛(1)همانا ملائکه گمان میکردند که ابلیس از (جنس) آنها است، در حالی که در علم (مکنون) الهی ابلیس از آنها نبود، پس خداوند آن چه از تعصّب و حمیّت در درون او بود خارج ساخت.»
فخر رازی در هم جنس بودن جنّ و شیاطین مینویسد:
إختلفوا فی الجنّ، فقال بعضهم: إنّه جنس غیر الشّیاطین، و الأصحّ أنّ الشّیاطین قسم من الجنّ، فکلّ من کان منهم موءمناً فإنّه لا یسمّی بالشّیطان، و کلّ من کان منهم کافراً یسمّی بهذا الإسم، و الدّلیل علی صحّة ذلک، أنّ لفظ الجنّ مشتقٌّ من الإجتنان بمعنی الإستتار، فکلّ من کان کذلک کان من الجنّ.(2)
(مفسّرین) در مورد جنّ اختلاف کردهاند. بعضی از آنها گفتهاند که جنس جنّ غیر از شیاطین است، ولی صحیح تر این است که شیاطین، قسمی از جنّ هستند؛ پس هر جنّی که موءمن باشد به او شیطان گفته نمیشود، بلکه جنّی که کافر باشد به این اسم نامیده میشود؛ به دلیل این که لفظ «جنّ» از اجتنان به معنی استتار است. لذا هر موجودی که چنین باشد از جن است.
قلب آدمی در اثر آثار مختلفی که پیوسته بر آن وارد میشود، در حال تغییر و تحوّل است. منشأ این آثار و احوال و واردات قلبی یا امر ظاهری از اعمال جوارح و اعضای آدمی و حواس پنجگانه است و یا امری باطنی مثل شهوت و غضب و... میباشد. یکی از آثاری که در قلب آدمی حاصل میشود «خواطر» است که بر دو قسم است، یا محمود و پسندیده بوده که به آن «الهام» گویند، و سبب حصول آن در قلب، ملائکه میباشد. یا مذموم و ناپسند بوده که آن را «وسوسه» نامند که به واسطهی شیطان در دل آدمیحاصل میشود.
خواطر، جمع «خاطر» به معنی چیزی است که بر دل میگذرد. امّا در اصطلاح اهل الله یکی از مسایل مهمّ در سیر و سلوک است. قلب به سان آینهای است که صور ادراکات حسی یا آثار محرکّات درونی از قبیل خیال و شهوت و غضب و... در آن منعکس میشود. این صور اگر به تازگی در قلب ظاهر شود «فکر» نامیده میشود. اگر به صورت تذکّر آید «ذکر» نامیده گردد. مجموع ذکر و فکر را خواطر گویند. اهمیّت خواطر از آن روست که مبدأ افعال و اعمال انسانی است. چون هر چه بر دل گذرد رغبت میانگیزد و به دنبال رغبت، عزم و آهنگ به ظهور میرسد.(1)
صوفیّه و حکمای متألّه خواطر را چهار نوع دانستهاند:
خاطر حقّانی: علمی است که حقّ تعالی، بی واسطه در دل اهل قرب میافکند.
1) 1 . «میناگر عشق»، ص598 به نقل از شرح مثنوی فروزانفر، ج 2 ، ص 396.
خاطر مَلَکی: اندیشهای است که آدمی را بر خیرات و طاعات انگیزد و از معاصی دور دارد.
خاطر نفسانی: اندیشهای است که آدمی را بر شهوات رسواگر و اغراض یاوه بر انگیزد.
خاطر شیطانی: سِگالی است که سبب زشتی و زشتکاری آدمی گردد.(1)
مولی محسن فیض کاشانی (ره) در کتاب شرح عجایب قلب مینویسد:
خاصّترین اثری که در قلب آدمی حاصل میشود، خواطر است و منظور از خواطر، افکار و اندیشه و یادی است که بر سبیل تجدّد و یا تذکّر در دل انسان میگذرد. و به این جهت آنها خواطر نامیده میشوند، که بعد از آن که انسان از آنها غافل است، بر دل خطور میکنند. و این خواطر برانگیزانندهی اراده و خواستهها است؛ زیرا نیّت و عزم و اراده به ناچار بعد از خطور منویّ و افکار و اندیشهها میباشد. و لذا میتوان گفت که مبدأ کارها و اعمال بشر همین خواطر هستند. (که در دل آدمی پدید میآیند) پس این خواطر، میل و رغبت انسان را تحریک میکند و رغبت نیز موجب تحریک عزم و اراده میشود و عزم و اراده نیز نیّت را به حرکت در میآورند و آن نیز اعضا و عضلات آدمی را به حرکت (و عمل) وا میدارد. و خطورات تحریک کنندهی میل و رغبت، تقسیم میشود به خطوراتی که انسان را به سوی شرّ و فساد میکشاند یعنی
1) 1 . «میناگر عشق»، ص598 به نقل از مصباح الهدایه عزّالدّین محمود کاشانی، ص107-103.
شروری که موجب ضرر در عاقبت آدمی است؛ و خطوراتی که موجب خیر و خوبی است، یعنیخطوراتی که موجب سودمندی در آخرت است. پس اینها دو خواطر مختلفی هستند که نیازمند به دو اسم متفاوت میباشند. خاطرهی محمود و پسندیده را «الهام» و خاطرهی مذموم و ناپسند، یعنی کشاننده به سوی شرّ را «وسوسه» گویند. و تو میدانی که این خواطر حادث هستند و هر حادثیدارای علّت و سببی است... سبب و علّت خاطره جلب کننده به سوی خیر و خوبی، «ملائکه»، و سبب و باعث به شرّ و بدی، «شیطان» نامیده میشود. و به لطفی که دل را برای الهام ملائکه و قبول آن آماده میکند، «توفیق» و به حالتی که زمینه را برای پذیرش وسوسهی شیطان آماده میکند، «خذلان» میگویند.(1)
گرچه شیطان این توانایی را ندارد که آشکارا انسان را به سوی فساد و بدی و بدبختی بکشاند، لکن وجود شهوات در نهاد آدمی، ابزار و آلات و ادوات شیطان بوده و با آنها اهداف خود را در داخل کشور تن پیاده میکند. و لذا بر انسان بصیر لازم است که با ایمان و تقوا و عمل صالح (اطاعت و عبادت)، به خداوند استعاذه نماید و به این وسیله با وسوسهها و حیلههای دشمن مقابله کند. فیض کاشانی در این زمینه مینویسد:
همان طوری که امیال و شهوات با گوشت و خون آدمی عجین و آغشته است، سلطهی شیطان نیز در گوشت و خون وی ساری و جاری بوده و از اطراف قلب به وی احاطه دارد. و به این جهت است پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله
1) 1 . «محجّة البیضاء»، ج5، ص47و48 ؛ «مفاتیح الغیب»، ج1، ص229و230 با اندکی تغییر.
فرمود: «همانا شیطان مثل خون در بدن بنی آدم جریان دارد. پس مجاری آن را با گرسنگی تنگ کنید.» (و این فرمایش) به این جهت است، زیرا گرسنگی میل و شهوت را شکسته و از بین میبرد و حال آن که محلّ جریان شیطان همین شهوات است . و به خاطر احاطهی شهوات بر اطراف قلب است که خداوند از قول ابلیس میگوید: «(چون تو مرا گمراه کردی) من نیز بندگانت را از راه راست گمراه میگردانم آن گاه از پیش روی و از پشت سر و از طرف راست و چپ آنان در میآیم»(1)... پس بر بنده (انسان) لازم است که در هر افکار و اندیشهای که بر دلش خطور میکند، توقف نموده (و اندیشه کند) که آیا آن خاطره از واردات فرشته است یا از واردات شیطان، و این که در آن به نور بصیرت و نه به هوا و هوس تأمّل نماید. و بر آن آگاهی پیدا نکند، مگر با نور تقوا و جوشش و وفور علم، همان طور که خداوند میفرماید: «همانا زمانیکه اهل تقوا را از شیطان وسوسه و خیالی در دلشان خطور کند همان دم خدا را به یاد آورند (یعنی به نور علم رجوع کنند) و همان لحظه بصیرت و بینایی پیدا کنند».(2)یعنی اشکال برای آنها مشخّص گردد. امّا کسی که به واسطه پیروی از هوا و هوس، اهل تقوا نباشد، پس طبعش میل به فرمانبرداری و اطاعت از تلبیسات شیطان پیدا میکند. و کارهای غلط او بیشتر شده و در حالی که خودش متوجّه نیست، به سرعت به طرف هلاکت پیش میرود.(3)
مستعیذ یعنی شخص پناه برنده و پناهنده. چنین کسی شخص معیّنینخواهد بود؛ بلکه هر مخلوقی محتاج به استعاذه است خواه پیامبر باشد یا امام و خواه غیر پیامبر و امام. و لذا خداوند از نوح پیامبر حکایت میکند که در مقام استعاذه به درگاه الهی عرضه میدارد: «ای پروردگار من، به تو پناه میبرم از درخواست کردن چیزی که از عاقبت آن آگاه نیستم(1)». در عوض استعاذه حضرت نوح، خداوند به وی سلام و برکات بخشید و فرمود: «ای نوح با سلام و درود و برکات و نعمات از جانب ما بر تو، فرود آی(2)». و نیز از یوسف پیامبر در آن هنگام که زلیخا اتاق خلوتی تهیّه کرده بود و ایشان را به آنجا آورد و خواست به طرف او برود، حکایت میکند که عرضه داشت: «گفت پناه میبرم به خداوند که او پروردگار من است و منزلت و جایگاه مرا نیکو گردانید(3)». و نیز هنگامی که از طرف برادرانش به وی گفته شد قوله تعالی: «خذ احدنا مکانه»یعنی یکی از ما را به جای بنیامین نزد خود نگهدار و زندانی کن؛ در جواب چنین گفت: «پناه میبرم به خداوند این که جز کسی را که متاع و همیان ما در جامه دان او بوده، نزد خود نگه داریم(4)». خداوند در عوض استعاذهی حضرت یوسف، سوء و فحشا را از او دور نمود.(5)و نیز از حضرت موسی علیهالسلام حکایت میکند که (در مورد فرعون) گفت: «همانا من پناه بردم به پروردگار
1) 1 . سوره هود:11، آیه47 «ربّ إنّی أعوذ بک أن أسئلک ما لیس لی به علم».
2) 2 . سوره هود:11، آیه48 «یا نوح اهبط بسلام منّا و برکات علیک».
3) 3 . سوره یوسف:12، آیه23 «قال معاذ الله إنّه ربّی احسن مثوای».
4) 4 . سوره یوسف:12، آیه79 «معاذ الله أن نأخذ إلا من وجدنا متاعنا عنده.».
5) 5 . سوره یوسف:12، آیه24«لنصرف عنه السّوء و الفحشاء».
خودم و پروردگار شما از هر متکبّر و خود پسندی که به روز جزا ایمان نیاورده باشد(1)». باز هنگامی که قوم خود را فرمان داد که گاو را ذبح نمایند، گفتند: قوله تعالی «و قالوا أتتّخذنا هزواً». قوم موسی به وی گفتند : «آیا ما را مسخره کردهای؟» حضرت موسی علیهالسلام در جواب گفت: «من به خداوند پناه میبرم از این که از زمره نادانان باشم».(2)همچنین هنگامی که او را به قتل تهدید کردند گفت: «من به خداوند پناه میبرم که اگر شما مردم بخواهید مرا سنگسارنمایید(3)». خداوند نیز در عوض این استعاذه، دشمنان او یعنی فرعون و فرعونیان را غرق نمود. خداوند به رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله دستور داد و به او فرمود که بگوید: «قل أعوذ بربّ الفلق» و نیز «قل أعوذ بربّ النّاس» یعنی (ای پیامبر) «بگو پناه میبرم به پروردگار جدا کنندهی روشنی صبح از تاریکی شب و پناه میبرم به پروردگار مردم(4)». و در قبال این استعاذهها، وی را از شرّ زنان جادوگر و ساحره که در گرهها میدمیدند و سحر و جادو میکردند، حفظ فرمود . آیات دیگر که در این مورد وجود دارد تمامی آنها دلالت دارند بر این که همه پیامبران مأمور به استعاذه بوده و دائماً و در همه اوقات در حال استعاذه بودهاند. از آن جا که خصوصیّتی در استعاذه پیامبران، جدای از امّت آنها وجود ندارد، این دستور شامل تمامی انسانها میباشد.(5)
1) 1 . سوره غافر:40، آیه27 «إنی عذت بربّی و ربّکم من کلّ متکبّر لا یوءمن بیوم الحساب».
2) 2 . سوره بقره:2، آیه67 «قال أعوذ بالله أن أکون من الجاهلین.».
3) 3 . سوره دخان:44، آیه20 «إنّی عذت بربّی و ربّکم أن ترجمون».
4) 4 . سوره فلق:113، آیه 1 و سوره ناس:114، آیه1.
5) 5 . «تفسیر کبیر»، ج1، ص77 و «تفسیر ملاصدرا»، ج 1، ص13.
انسان علاوه بر احتیاجات ظاهری فراوانی که دارد، حوایج دیگری نیز دارد که آنها اهمّ، بلکه علّت غایی خلقت او است. آن رسیدن به سعادت اخروی و درک فیوضات کامل الهی است. و از آنجا که راههای حصول آن نامتناهی است، احتیاجات او نیز بی حدّ و حصر خواهد بود. یعنی از طرفیمحتاج به جلب تمامی خیرات و برکات و منافع و افاضهی جمیع کمالات است. از طرفی دیگر نیازمند دفع جمیع شرور و آفات اعمّ از عقاید باطله، حوادث روزگار و مضارّ دینی و دنیوی میباشد. آدمی در سیر این مسیر به موانع و محظورات و دشمنان و راهزنان منحرف و گمراه کنندگان بسیاری برخورد میکند که بسا انسان را از جادهی مستقیم منحرف ساخته و به پرتگاه ابدی سر نگون میگردانند. بزرگترین آنها شیطان است که به عزّت خداوند قسم یاد کرده است که جز بندگان خالص حقّ، همه را گمراه کند. خداوند میفرماید: «إنّه لکم عدوّ مبین».(1)چه بسیار اشخاصی را که از طریق حقّ منحرف ساخته و در تیه ضلالت و هلاکت و شقاوت و بدبختی همیشگی گرفتار کرده است. بنابر این در تمامی این موارد لازم است انسان، آنی از توجّه به حقّ غافل نشود و با استعاذه و التجا و پناه بردن به خدای قادر و توانا، در همه حال، خود را در حرز الهی مصون و محفوظ بدارد.
1) 1 . سوره یس:36، آیه60.
فخر رازی در تشریح شروری که باید از آنها به خداوند استعاذه نمود، مینویسد:
نیازهای انسان نامتناهی است. هیچ خیری از خیرات نیست مگر این که او محتاج به کسب آن میباشد. و هیچ شرّ و بدی نیست الّا این که نیازمند به دفع و از بین بردن آن است. پس قول «أعوذ بالله» (و استعاذه به خداوند) برای دفع جمیع شرور روحانی و جسمانی که همه آنها امور نامتناهیهستند، سزاوار است... قول «أعوذ بالله» و استعاذه و پناه بردن به ذات احدیّت شامل سه قسم میباشد که بی حدّ و حصرند. اول آنها جهل و نادانی است. از آن جایی که اقسام معلومات نامتناهیاند، انواع نادانیهای (بشر) نیز نامتناهی است. پس بر انسان لازم است که از آنها به درگاه الهی پناه برد. و مذاهب اهل کفر و اهل بدعت با همه کثرتشان داخل در این جمله است. دوم فسق. و از آن جایی که انواع تکالیف زیادند، قول «اعوذ بالله» شامل تمامی آنها نیز میشود. سوم مکروهات، آفات و حوادث خوفناکی که انواع و اقسام آنها دارای حدّ و حصری نیست و رویهمین اصل استعاذه و پناه بردن به ذات باری تعالی شامل تمامی آنها نیز میشود.(1)
امام خمینی (ره) که موارد استعاذه را از بعد عرفانی و بر حسب مراتب و مقامات سالکان بیان میدارد، در نیازمندی انسان به استعاذه در تحصیل درجات کمال و رسیدن به سعادت که از نیازهای اساسی او محسوب میشود، مینویسد:
1) 1 . «تفسیر کبیر»، ج1، ص91 و90 و «تفسیر ملا صدرا»، ج1، ص20 و19.
آن چه برای انسان مطلوب بالذّات است، بهره مندی از کمال و سعادت و خیر است که بحسب مراتب و مقامات سالکان بسیار متفاوت است. چنان چه سالک تا در بیت نفس و حجاب طبیعت است، غایت سیرش این است که کمالات نفسانی و سعادات طبیعی تحصیل کند. و این در مبادی سلوک است. و چون از این مرحله عبور کرده، و به درجاتی از مقامات روحانی و کمالات تجرّدی رسید، مقصدش عالی تر و مقصودش کامل تر میشود و به مقامات نفسانی پشت پا میزند. و بدنبال حصول کمالات قلبی و سعادات باطنی میباشد... پس سالک در هر مقامی که باشد غایت حقیقی او بالذّات حصول کمال و سعادت است. و چون با سعادت و کمالات در هر مقامیشیطانی قرین، و دامی از دامهای او مانع حصول است، ناچار سالک از آن شیطان و شرور و دامهای او برای حصول مقصود اصلی و منظور ذاتیبه حقّ تعالی پناه میبرد. پس در حقیقت غایت استعاذه برای سالک ، حصول آن کمال مترقّب و سعادت مطلوب است...(1)
1) 1 . «آداب الصلاة»، ص257 با تلخیص.
بخش دوم / فصل اول: دلیل عقلی بر لزوم استعاذه
فصل اول
دلیل عقلی بر لزوم استعاذه
1 ـ طبق صریح آیات قرآن، انسان موجودی است ضعیف(1)، جهول(2)و حریص(3)که نه قدرت بر دفع شرور و مضرّات و آفات و بلیّات ارضی و سماوی، ظاهری و باطنی، و دنیوی و اُخروی دارد و نه قدرت جلب نفعیرا برای خود دارد.(4)
از طرفی آدمی در برابر شرور و مضرّات و آفات و حوادث مختلف و بی حدّ و حصر و دشمن آشکاری چون شیطان(5)، خود را چون اسیری دست بسته و بیچاره میبیند، که یارای مقابله با آنها را ندارد. در چنین حالتی عقل سلیم حکم میکند که به قدرت و منبع فیضی پناهنده شود تا
1) 1 . سوره نساء:4، آیه28 «خلق الإنسان ضعیفاً».
2) 2 . سوره احزاب:33، آیه72 «إنّه کان ظلوماً جهولاً».
3) 3 . سوره معارج:70، آیه19 «إنّ الإنسان خلق هلوعاً».
4) 4 . سوره فرقان:25، آیه3 «ولا یملکون لأنفسهم ضرّاً و لا نفعاً» و «صحیفه سجّادیّه»، دعای 21 «الهی... لا املک لنفسی نفعاً و لا ضرّاً الّا بک».
5) 5 . سوره یس:36، آیه60 «إنّه لکم عدوٌ مبین».
او را در مقابل این شرور و مضرّات و دشمن آشکار بیمه کند، قدرت لا یزالی که آفرینندهی آسمان و زمین بوده و قادر بر حفظ منافع انسان و بهترین وکیل است(1). عزیز و حکیم است(2)، بی نیاز و غنی مطلق است(3). و مهربان بر مخلوقاتش.(4)
2 ـ باید شخص مستعیذ و پناه برنده در یابد که خودش از همه جهت ممکنالوجود است و ذات خداوند ذوالجلال (مستعاذ به) واجبالوجود من جمیع الجهات و الحیثیّات میباشد. (در حکمت و فلسفه ثابت و محقّق شده که) ممکن از حیث ذات، فقر و احتیاج محض است و همان طوری که در وجود، محتاج به وجود دهنده (موجد) است، در بقا نیز محتاج به اوست. (همان طوری که محتاج علت محدثه است، به علت مبقیه نیز نیازمند است) و باید آنْ به آن از مبدأ فیض به او افاضهی وجود شود. همین نحو که در ذات، محتاج به اوست، در افاضهی جمیع کمالات و نعمتهای داخلی و خارجی نیز به او نیازمند میباشد. بلکه هر چه افاضات الهی به او بیشتر شود، احتیاجش نیز زیادتر میگردد. همچنان که در جلب منافع، محتاج به مبدأ لا یزال الهی است، در دفع مضارّ و شرور نیز به او نیازمند است. و لذا از این جهت باید دایماً به مبدأ فیّاض ملتجی شده و به او پناه برد. بنا بر این در همه اوقات و در همه
1) 1 . سوره آل عمران:3، آیه189 «و لله ملک السّموات و الأرض و الله علی کل شیء قدیر» و سوره نساء:4، آیه132 «و لله ما فی السموات و ما فی الأرض و کفی بالله وکیلاً».
2) 2 . سوره بقره:2، آیه209 «فاعْلموا أنّ الله عزیز حکیم».
3) 3 . سوره فاطر:35، آیه15 «یا أیّها الناس أنتم الفقراء إلی الله و الله هو الغنیّ الحمید».
4) 4 . سوره فاتحة:1، آیه3 «الرّحمن الرّحیم» و سوره نور:24، آیه20 «و أنّ الله روءف الرحیم».
احوال عقلاً استعاذه به خداوند واجب میباشد. بر انسان لازم است در همه امور زندگی و حالات مختلف به خداوند پناه برده و در دل و یا به زبان «اعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم» بگوید.
فخرالدین رازی در بحث عقلی از ماهیّت استعاذه میفرماید:
استعاذه تمام نمیشود مگر به علم، حال و عمل. امّا علم: یعنی علم و آگاهی انسان به این که نسبت به جلب منافع دینی و دنیایی و هم چنین دفع ضررهای دینی و دنیوی ناتوان است. و این که خدای تعالی بر ایجاد همه منافع دینی و دنیوی و دفع کلّیّه ضررهای دینی و دنیایی او تواناست. به طوری که غیر خدا بر دفع آنها از چنین توانی برخوردار نیست. زمانی که چنین علم و اعتقادی در قلب حاصل شد، حالتی از آن متولّد میشود که حالت شکستگی و فروتنی است و از آن حالت، به تضرّع و خضوع برایخدا تعبیر میکنند. سپس حصول آن حالت، موجب ایجاد ویژگی دیگری در قلب، و ویژگی هم در زبان میشود. امّا ویژگی قلبی این است که انسان طالب این میشود که خداوند او را از آفات و بلاها حفظ کند؛ و او را مخصوص به افاضه خیرها و نیکوییها بکند. و امّا ویژگی که مربوط به زبان است، این است که این معنا (جلب منافع و دفع مضرّرات) را با زبان، از خداوند مطالبه و درخواست نماید. و این طلب و در خواست، همان استعاذه است. و قول خداوند «اعوذ بالله».
وقتی این مطلب برایت معلوم گشت، روشن میشود که آن چه در استعاذه مهمّ و اساسی است، علم انسان به پروردگارش و حال (و روز)
خودش میباشد... و مادامی که انسان به عزّت ربوبیّت و ذلّت عبودیّت پی نبرد، از چنین کسی پناهندگی به خدا درست نخواهد بود که بگوید:«أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم»...
و امّا علم آدمی به حال خودش، این که به ناتوانی و کوتاهیاش در حفظ و رعایت مصالح و منافع کامل خودش پی ببرد. هم چنین بداند به فرضْ که این مصالح را به حسب چگونگی و مقدار آنها میشناسد، لکن به دست آوردن آنها و نگهداریشان برایش میسّر نیست. وقتی این علوم در دل انسان حاصل شد و به یقین آن را مشاهده کرد، لازم است در دلش آن حالت، که شکستگی و فروتنی نامیده میشود، ایجاد شود. و در این حال در دلش در خواست، و در زبانش لفظی که دلالت بر آن درخواست میکند، حاصل شود. و آن قول «أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم» است.
آن چه که بر ناتوانی انسان در بر آوردن مصالح خودش در دنیا و آخرت دلالت دارد، این است که آن چه از آدمی صادر میشود یا عمل است و یا علم، که در هر دو مورد وی در نهایت عجز و ناتوانی است. امّا در مورد علم، چه بسیار است نیاز وی به پناهندگی به خداوند، در به دست آوردن آن و اجتناب از حصول مقابل آن (جهل). و وجوهی بر آن دلالت دارد:
دلیل اوّل: ما چه بسیار از محقّقین زیرک (و باهوش) را دیده ایم که در مدّت زندگی خود در شبهای مانده و پاسخی برای آن نیافتهاند. بلکه بر آن پافشاری کرده و گمان نمودهاند که علمی یقینی و برهانی آشکار
است. سپس بعد از سپری شدن عمر آنان، کسانی آمدهاند که به اشتباه در آن شبه پیبرده و چگونگی فاسد بودن آن را برای مردم روشن نمودهاند. وقتی چنین چیزی از بعضی ممکن باشد، همانند آن از همه امکان خواهد داشت. و اگر چنین نبود در میان دانشمندان، در ادیان و مذهبها اختلافی به وجود نمیآمد. زمانی که کار چنین است، پس اگر یاری و عنایت خدا و فضل و هدایت و راهنمایی او نباشد، چه کسی توانایی بر رهایی کشتی اندیشهاش، از موجهای گمراهیها و تاریکیها را خواهد داشت؟!
دلیل دوّم: هرکسی میخواهد که دین حقّ و عقاید و باورهای درست داشته باشد. هم چنین کسی نادانی و کفر را بر خود نمیپسندد. پس اگر کار بر اساس تلاش و خواست خود انسان باشد، لازم میآید همه آدمیان (در دینشان) بر حقّ و راست گو باشند. از آن جایی که واقعاً چنین نیست، بلکه ما (دین داران) بر دین حقّ را در کنار کسانی که عقاید باطل و نادرست دارند، همانند مویی سفید در پوست گاوی سیاه رنگ مییابیم؛ و علم پیدا میکنیم به این که راهی برای رهایی از تاریکی گمراهیها نیست مگر به یاریو کمک خدای زمین و آسمانها... .
... و زمانی که ثابت شد که ابعاد نقصهای انسان پایانی ندارد و هم چنین بر کمال رحمت، قدرت و حکمت خداوند پایان و نهایتی نیست، ثابت میشود که استعاذه و پناه بردن به خداوند در همه مواقع و زمانها واجب است. به این خاطر بر ما واجب است در اوّل هر سخن و عمل و
شروع هر لفظ و لحظهای بگوییم: « اعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم».(1)
پس در مقابل همه این شرور و مضارّی که انسان قدرت مقابله با آنها را ندارد، عقل واجب میداند که انسان خود را تحت حمایت قدرتی قرار دهد که حافظ منافع او بوده و شرور را از او دفع نماید که آن پناهگاه هم خداوندیاست که قدرت مطلقه بوده و قادر بر حفظ منافع انسان و توانا بر دفع شرور از او میباشد.
1) 1 . «تفسیر کبیر»، ج1، ص73-71 و «تفسیر ملا صدرا»، ج1 ص9-7 با اندکیتفاوت.
بخش دوم / فصل دوم: دلیل نقلی بر لزوم استعاذه
فصل دوم
دلیل نقلی بر لزوم استعاذه
1 ـ آیات قرآن
آیاتی که در این زمینه وجود دارد میتوان به سه قسم، تقسیم کرد:
الف ـ آیاتی که استعاذه و پناهندگی به خداوند را از طرف پیامبران و اولیای الهی حکایت میکند؛ که آن بزرگواران چگونه در مشکلات، حوادث و پیش آمدهای مختلف به درگاه الهی ملتجی شده و پناه میبردند. این خود اهمیّت و لزوم استعاذه را میرساند. زیرا جایی که آن بزرگواران با آن عظمتشان، خود را در مقابل دشمن (شیاطین انسی و جنّی) ضعیف و ناچیز میدیدند، و به ناچار به قدرت مافوق بشر پناه میبردند، به طریق اُولی بر انسانهای عادی در چنین مواقعی استعاذه و پناهندگی به خداوند لازم و ضروری مینماید.
استعاذهی حضرت نوح علیهالسلام به درگاه الهی، بعد از درخواستی که در مورد فرزندش داشت؛ عرضه میدارد:
(ربّ إنّی أعوذ بک أن أسئلک ما لیس لی به علم)(1)
«ای پروردگار من، به تو پناه میبرم از چیزی که از عاقبت آن آگاه نیستم، درخواستی نمایم».
استعاذهی حضرت یوسف علیهالسلام در آن هنگام که زلیخا اتاق خلوتی تهیه کرده بود و ایشان را به آنجا آورد و خواست به طرف او برود، که عرضه میدارد:
(قال معاذ الله إنّه ربّی احسن مثوای)(2)
«گفت پناه میبرم به خداوند که او پروردگار من است و منزلت و جایگاه مرا نیکو گردانید».
و نیز هنگامی که از طرف برادرانش به وی گفته شد، قوله تعالی: «خذ احدنا مکانه» یعنی یکی از ما را به جای بنیامین نزد خود نگهدار و زندانی کن، در جواب چنین گفت:
(معاذ الله أن نأخذ إلّا من وجدنا متاعنا عنده.)(3)
«پناه میبرم به خداوند این که جز کسی را که متاع و همیان ما در جامه دان او بوده، نزد خود نگه داریم».
استعاذهی حضرت موسی علیهالسلام که (در مورد فرعون) گفت:
(إنّی عذت بربّی و ربّکم من کلّ متکبّر لا یوءمن بیوم الحساب)(4)
«همانا من پناه بردم به پروردگار خودم و پروردگار شما از هر متکبّر و خود پسندی که به روز جزا ایمان نیاورده باشد».
و باز هنگامی که قوم خود را فرمان داد که گاو را ذبح نمایند، گفتند: قوله تعالی «قالوا أتتّخذنا هزواً» قوم موسی به وی گفتند : «آیا ما را مسخره کردهای؟» حضرت موسی علیهالسلام در جواب گفت قوله تعالی:
(قال أعوذ بالله أن أکون من الجاهلین.)(1)
«من به خداوند پناه میبرم از این که از زمره نادانان باشم».
همچنین وقتی که او را به قتل، تهدید کردند گفت: قوله تعالی:
(و إنّی عذت بربّی و ربّکم أن ترجمون)(2)
«من به خداوند پناه میبرم که اگر شما مردم بخواهید مرا سنگسار نمایید».
استعاذهی مادر مریم علیهالسلام ، در مورد مریم و ذریّهاش که گفت:
(و إنّی اعیذها بک و ذریّتها من الشّیطان الرّجیم.)(3)
«(پروردگارا) من او (مریم) و فرزندانش را از شرّ شیطان رانده شده در پناه تو آوردم».
استعاذهی مریم علیهالسلام در آن موقعی که حضرت جبرئیل علیهالسلام را در صورت بشری دید که در خلوت نزد او است، گفت:
(قالت إنّی أعوذ بالرّحمن منک إن کنت تقیّاً.)(4)
«مریم گفت همانا من از تو به خدای رحمان پناه میبرم، اگر تو پرهیزگار هستی».
ب ـ آیاتی که در آنها صریحاً به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله دستور استعاذه داده شده است.
1 ـ (و إمّا ینزغنّک من الشّیطان نزغ فاستعذ بالله إنّه سمیع علیم)(1)
«(ای پیامبر) و اگر از طرف شیطان (انسی و جنّی) وسوسهای به تو رسد به خداوند پناه ببر که او قطعاً شنوا و دانا است».
2 ـ (فإذا قرأت القرآن فاستعذ بالله من الشّیطان الرّجیم)(2)
«(ای پیامبر) هر زمان که بخواهی قرآن تلاوت بکنی اول از شرّ وسوسهی شیطان رانده شده به خداوند پناه ببر».
3 ـ (و قل ربّ أعوذ بک من همزات الشّیاطین، و أعوذ بک ربّ أن یحضرون)(3)
«(ای پیامبر) بگو پروردگارا من از وسوسه و فریب شیاطین(انس و جنّ) به سوی تو پناه میآورم و به تو پناه میبرم از این که شیاطین در مجلسم حضور یابند».
4 ـ (قل أعوذ بربّ الفلق...)(4)
«بگو پناه میبرم به پروردگار فروزندهی صبح».
5 ـ (قل أعوذ بربّ الناس...)(1)
«بگو پناه میبرم به پروردگار مردم».
ج ـ آیاتی که نتیجهی چنگ زدن به ریسمان محکم الهی و پناه بردن به خداوند را، سعادت و رستگاری انسان میداند.
1 ـ (...و من یعتصم بالله فقد هدی إلی صراط مستقیم)(2)
« و هر کس به خداوند تمسّک جوید به تحقیق به راه راست هدایت یافته است».
2 (فأمّا الّذین آمنوا بالله و اعتصموا به فسیدخلهم فی رحمة منه و فضل و یهدیهم إلیه صراطاً مستقیماً)(3)
«پس آنان را که به خدا گرویدند و به او متوسل شدند، بزودی به جایگاه رحمت و فضل خود (بهشت ابدی) در آورده و به راه راست (راه کمال و سعادت) رهبری نماید».
البته در این دو آیه، مادّهی «عوذ» نیست؛ لکن مادّهی «عصم» با آن، از جهت پناهندگی هم معنی میباشد و معنای مورد نظر ما را افاده میکند.
مجموع این آیات دلالت دارند بر این که انبیا و اولیای الهی همیشه و در همه حال، از شرّ شیاطین انس و جنّ، به خداوند عزّ و جلّ پناهنده میشدند. و از آن جا که بر استعاذه آن بزرگواران ویژگی خاصّی نیست تا آنان را از سایر مردم متمایز گرداند، این آیات دلالت میکنند بر این که بر
تمام انسانها استعاذهی به خداوند، در مقابل شرور و مضرّات و بخصوص شیاطین، ضرورت دارد.
فخر رازی در استعاذه به هنگام قرائت قرآن، در این مورد که استعاذه و مصونیّت از وسوسهی شیطان مربوط به پیامبران نبوده، بلکه شامل همهی انسانها میشود؛ در ذیل آیه 98سورهی مبارکه نحل مینویسد:
مسأله اوّل: سعی و تلاش شیطان این است که در دل، حتّی در دل انبیا القای وسوسه نماید به دلیل فرمایش الهی: «و پیش از تو هیچ پیامبری را نفرستادیم، مگر این که هر گاه آرزو میکرد (و برای پیش برد اهداف الهی خود طرحیمی ریخت) شیطان در(طرح و) آرزوی او، وسوسههایی را القا میکرد».(1)استعاذهی به خداوند مانع از القای وسوسه، از طرف شیطان است . به دلیل فرموده خداوند: «چون اهل تقوا را از شیطان وسوسه و خطوریبه دل رسد، همان لحظه خدا را به یاد آورند و بصیرت و بینایی پیدا کنند»(2). به همین سبب خداوند تبارک و تعالی به پیامبرش دستور داده است که هنگام قرائت (قرآن) استعاذه بکند؛ تا این که آن قرائت از وسوسهی شیطان در امان بماند.
مسأله دوّم: فرموده خداوند: «فإذا قرأت القران» خطاب به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله میباشد، الّا این که منظور از آن، همه انسانها است. زیرا وقتی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله ، در قرائت قرآن به استعاذه نیازمند باشد، غیر پیامبر
(بقیهی انسانها) به طریق اُولی به آن نیازمند خواهند بود.(1)
در مورد این که استعاذه نه تنها در قرائت قرآن، بلکه در همه امور و حالات زندگی لازم است، در ذیل آیه 200 سورهی مبارکهی اعراف مینویسد:
اگر چه خداوند این خطاب را به پیامبرش اختصاص داده است، الّا این که آن تأدیب و (آموزشی) عمومی برای همهی مکلّفین است. زیرا استعاذه و پناه بردن به خداوند... لطفی است که مانع از تأثیر وسوسههای شیطان است. و به همین دلیل است که خداوند فرمود: «(ای پیامبر) هر زمان که بخواهیقرآن تلاوت بکنی اوّل از شرّ وسوسهی شیطان رانده شده به خداوند پناه ببر، همانا شیطان هرگز بر کسی که به خداوند ایمان آورده و بر او توکّل و اعتماد کند، تسلّطی نخواهد داشت».(2)زمانی که با دلیل و تصریح قرآن ثابت شود برای این استعاذه در دفع وسوسههای شیطان تأثیری وجود دارد، مواظبت بر آن در بیشتر حالات (زندگی) واجب خواهد بود.(3)
بنابر این گرچه از آیهی 98 سوره مبارکه نحل این طور به دست میآید که گفتن «استعاذه» در موقع قرائت قرآن مورد دارد، لکن از آیهی 200 سوره اعراف و آیه 36 سوره فصّلت استفاده میشود که در همه اوقات و احوال گوناگون زندگی مورد دارد. همچنین اگر چه خداوند در این آیات دستور
استعاذه را فقط به پیامبر خود داده است، ولی امّت آن حضرت هم از باب تبعیّت از آن بزرگوار، مشمول این خطاب الهی خواهند بود.
روایات رسیده از معصومین علیهمالسلام در باب استعاذه فراوان میباشد که در زیر ، تحت سه عنوان به نمونهای از آنها اشاره میکنیم.
الف) روایاتی که در آنها به استعاذه امر و یا ترغیب شده است:
1 ـ قال الصادق علیهالسلام : إغلقوا أبواب المعصیة بالإستعاذة و افتحوا أبواب الطّاعة بالتّسمیة.(1)
« با استعاذه و پناه بردن به خدا درهای گناه را ببندید و با بردن نام خدا (بسم الله) درهای اطاعت (و بندگی) را باز کنید».
2 ـ قال أمیر الموءمنین علیهالسلام : إذا وسوس الشّیطان إلی أحدکم فلیستعذ بالله و لیقل: «آمنت بالله و برسوله مخلصاً له الدّین.»(2)
زمانی که شیطان یکی از شما را وسوسه کند، پس باید (از شرّ او) به خدا پناه ببرد و بگوید: «آمنت بالله و برسوله مخلصاً له الّدین».
3 ـ قال أمیر الموءمنین علیهالسلام : من اعتصم بالله لم یضرّه شیطان.(3)
«هر که به خداوند پناه جوید، شیطان زیانش نرساند».
4 ـ قال الباقر علیهالسلام : من توکّل علی الله لا یغلب و من إعتصم بالله لا یهزم.(1)
«هر کس بر خدا توکّل کند مغلوب نگردد و هر که به خدا پناه آورد شکست نخورد».
5 ـ قال النبی صلیاللهعلیهوآله یقول الله عزّوجلّ: «... و ما من مخلوق یعتصم بی دون خلقی إلّا ضمنت السّماوات و الأرض رزقه، فإن سألنیأعطیته و إنْ دعانی أجبته، و إنْ استغفرنی غفرتُ له».(2)
«... و هیچ مخلوقی نیست که به من متمسّک شود نه به آفریدههایم، مگر اینکه آسمانها و زمین را وسیلهی تهیهی رزق و روزی او قرار میدهم. اگر از من چیزی بخواهد به او میدهم، و اگر مرا بخواند او را اجابت میکنم، و اگر از من طلب آمرزش کند او را بیامرزم».
روایات دیگری که در این مضمون وارد شده است که در آنها ائمه معصومین علیهمالسلام موءمنین را در مقابله با شرّ شیاطین و حوادث روزگار و مشکلات زندگی، به استعاذه و پناه بردن به خدا و استمداد از آن مبدأ فیض ازلی فرا میخوانند.
ب) روایاتی که در آنها استعاذه، به صورت دعا و درخواست از درگاه الهیوارد شده است:
1 ـ «معاویه بن وهب میگوید که شبی یکی از پسران امام صادق علیهالسلام نزد
آن حضرت آمد و گفت: پدر جان من میخواهم بخوابم، به او فرمود: ایفرزندم ! بگو: «أشهد أن لا إله إلا الله و انّ محمّداً عبده و رسوله» پناه میبرم به بزرگی خدا و پناه میبرم به عزّت خدا و پناه میبرم به قدرت خدا و پناه میبرم به جلال خدا و پناه میبرم به سلطان خدا، همانا خدا به هر چیز تواناست، و پناه میبرم به بخشش خدا و پناه میبرم به آمرزش خدا و پناه میبرم به رحمت خدا، از شرّ هر گزنده و کشنده و از شرّ هر جاندار کوچک و بزرگ، در شب و یا روز، از شرّ بدکاران جنّ و انس و از شرّ بدکاران عرب و عجم و از شرّ صاعقههای سوزان و سرما، اللّهمّ صل علی محمّد عبدک و رسولک».(1)
2 ـ مفضّل بن عمر میگوید که امام صادق علیهالسلام به من فرمود: «اگر بتوانی که هیچ شبی نخوابی مگر اینکه به یازده جمله خود را در پناه خدا در آوری (این کار بکن). گفتم آنها را به من بفرمایید، فرمود: بگو: «أعوذ بعزّة الله و أعوذ بقدرة الله و أعوذ بجلال الله و أعوذ بسلطان الله و أعوذ بجمال الله و أعوذ بدفع الله و أعوذ بمنع الله و أعوذ بجمع الله و أعوذ بملک الله و أعوذ بوجه الله و أعوذ برسول الله صلیاللهعلیهوآله من شرّ ما
1) 1 . « اصول کافی»، ج2، ص537 باب الدعا عند النوم و الإنتباه، ح8... عن معاویة بن وهب عن أبی عبد اللّه علیهالسلام أنّه أتاه ابن له لیلة فقال له: یا أبه ارید أنْ أنام، فقال: یا بنی قل: «أشهد أن لا إله إلا اللّه و أنّ محمداً صلیاللهعلیهوآله عبده و رسوله، أعوذ بعظمة الله و أعوذ بعزّة الله و أعوذ بقدرة اللّه و أعوذ بجلال الله و أعوذ بسلطان الله؛ إنّ الله علی کل شیءٍ قدیر و أعوذ بعفو اللّه و أعوذ بغفران الله و أعوذ برحمة الله، من شرّ السّامّة و الهامّة و من شرّ کلّ دابّة صغیرة أو کبیرة بلیل أو نهار و من شرّ فسقة الجنّ و الإنس و من شرّ فسقة العرب و العجم و من شرّ الصّواعق و البرد اللّهم صلّ علی محمّد عبدک و رسولک.».
خلق و برأ و ذرأ». و پناه گیر بدان هر وقت که بخواهی».(1)
ج) روایاتی که از پناه بردن به غیر خداوند نهی کرده است.
1 ـ عن أبی عبد الله علیهالسلام قال: اوحی الله عزّ و جلّ الی داود علیهالسلام ... و ما اعتصم عبد من عبادی بأحد من خلقی، عرفت ذلک من نیّته الّا قطعت أسباب السّماوات و الأرض من یدیه وأسختُّ الأرض من تحته و لم اُبال بأیّ وادٍ هلک.(2)
« و هیچ کدام از بندگانم به دیگری پناهنده نشود که من بدانم قصدش همین است، جز آنکه همهی وسائل آسمانی و زمینی را از او بگیرم و زمین را از زیر پایش بکشم و باک ندارم به چه وادی نابود شود».
2 ـ عن موسی بن جعفر عن ابیه جعفربن محمد عن آبائه علیهمالسلام عن النبی صلیاللهعلیهوآله قال: یقول الله عزّ و جلّ ما من مخلوق یعتصم بمخلوق دونی إلّا قطعت به أسباب السّماوات و أسباب الأرض من دونه فإن سألنی لم أعطه و إن دعانی لم أجبه...(3)
1) 1 . «اصول کافی»، ج2، ص537 باب الدعا عند النوم و الإنتباه، ح9... عن مفضّل بن عمر قال: قال لی أبو عبد الله علیهالسلام : إن اسْتطعت أنْ لا تبیت لیلةً حتی تعوّذ بأحد عشر حرفاً. قلت: أخبرنی بها، قال: قل: «أعوذ بعزّة الله و أعوذ بقدرة الله و أعوذ بجلال الله و أعوذ بسلطان الله و أعوذ بجمال الله و أعوذ بدفع الله و أعوذ بمنع الله و أعوذ بجمع الله و أعوذ بملک الله و أعوذ بوجه الله و أعوذ برسول الله صلی الله علیه و آله و سلم من شرّ ما خلق و برأ و ذرأ.» و تعوّذ به کلمّا شئت..
2) 2 . «اصول کافی»، ج 2، ص63 باب التّفویض الی الله و التّوکّل علیه.
3) 3 . «مشکاة الأنوار فی غرر الأخبار»، ص20 و «بحار الأنوار»، ج65، ص143 ح 40 و ج68، ص155.
«... هیچ بندهای از بندگانم به مخلوقی از مخلوقاتم پناهنده نشود مگر اینکه اسباب وآلات آسمان و زمین را از او قطع میکنم، پس اگر از من چیزیبخواهد به او عطا نمیکنم، و اگر مرا بخواند اجابتش نمیکنم....»
3 ـ قال الجواد علیهالسلام :.. ومن انقطع الی غیر الله وکله الله الیه.(1)
...کسی که به غیر خدا رو کند خداوند او را (به همان غیر) واگذارد.
از مجموع روایات وارده در این زمینه (که به نمونهای از آنها اشاره شد) بر میآید که استعاذه و پناهندگی به درگاه الهی در مشکلات امور زندگی و از شرّ شیاطین، مورد تأکید شارع مقدّس بوده، و رو کردن و پناهنده شدن به غیر خدا نیز مورد سرزنش واقع شده است.
بنابراین از مجموع ادلّه عقلی و نقلی (آیات قرآنی و روایات) ثابت میشود که استعاذه بر انسان لازم است. او مأمور به استعاذه و پناهندگی به خداوند بوده و در همهی اوقات و همهی حالات و موارد زندگی لازم است، برای حفظ و مصونیّت از شرّ شیطان و رهایی از وسوسههای او به حصن حصین و دژ محکم و استوار پروردگار یگانه پناهنده شود.
1) 1 . «بحار الانوار»، ج68، ص155.
بخش دوم / فصل سوم: احکام فقهی استعاذه
فصل سوم
احکام فقهی استعاذه
اگر چه علمای اعلام (فقها و مفسّرین) احکام استعاذه را در مبحث قرائت نماز و همچنین در مباحث مربوط به آداب تلاوت قرآن مطرح نمودهاند، لکن با بیان آن حکم استعاذه در سایر موارد نیز روشن میشود.
فخر رازی مینویسد:
المسألة الرّابعة: مذهب عطاء: أنّه تجب الإستعاذة عند قراءة القرآن سواء کانت القرآن فی الصّلاة أو غیرها، و سایر الفقهاء إتّفقوا علی أنّه لیس کذلک، لأنّه لا خلاف بینهم أنّه إن لم یتعوّذ قبل القراءة فی الصّلاة، فصلاته ماضیة، و کذلک حال القراءة فی غیر الصّلاة، لکن
حال القراءة فی الصّلاة آکد.(1)
(بنابر) مذهب عطاء: استعاذه به هنگام قرائت قرآن، چه در نماز و چه در غیر نماز واجب است. و بقیهی فقها بر عدم وجوب آن اتفاق دارند. زیرا اختلافی در میان آنها نیست که اگر در نماز، قبل از قرائت، استعاذه نکرد نمازش صحیح است. همچنین است حال قرائت در غیر نماز، لکن در قرائت نماز موءکّد است.
قرطبی از مفسّرین اهل سنت مینویسد:
دوّم: قول جمهور فقها این است که این امر (امر به استعاذه)، امر به استحباب است به هنگام قرائت در غیر نماز. و (لکن) در استعاذهی در (قرائت) نماز اختلاف کردهاند. نقاش از عطا حکایت میکند که استعاذه واجب است و ابن سیرین و نخعی و گروهی در همهی رکعات نماز استعاذه میکنند و در استعاذه نمودن، امر خداوند را به صورت عموم امتثال میکنند، و ابو حنیفه و شافعی در رکعت اول استعاذه میکنند و نظرشان بر این است که همهی قرائت نماز، یک قرائت است. و مالک در نماز واجب (یومیه) استعاذه را لازم نمیداند و نظرش بر این است که فقط در نمازهای ماه رمضان باید استعاذه کرد.(2)
1) 1 . «تفسیر کبیر»، ج7، ص269.
2) 2 . «الجامع لأحکام القرآن»، ج1، ص86 (المسألة) الثانیة: هذا الأمر علیالندب فی قول الجمهور فی کل قراءة فی غیر الصّلاة. و اختلفوا فیه فیالصّلاة. حکی النقاش عن عطاء: أنّ الإستعاذة واجبة. و ابن سیرین و النخعی و قوم یتعوّذون فی الصّلاة کلّ رکعة و یمتثّلون أمر الله فی الإستعاذة علی العموم، و ابو حنیفة و الشافعی یتعوّذون فی الرّکعة الاولی من الصّلاة و یریان قراءة الصّلاة کلّها کقراءة واحدة. و مالک لا یری التعوّذ فی الصّلاة المفروضة و یراه فی قیام رمضان.
ابی زکریا ابن شرف النّووی مینویسد:
ثمّ إن التعوّذ مستحبّ و لیس بواجب و هو مستحب لکل قارئ، کان فی الصّلاة أو فی غیرها و یستحبّ فی الصّلاة فی کلّ رکعة علی الصّحیح من الوجهین عند اصحابنا و علی الوجه الثّانی إنما یستحبّ فی الرّکعة الاولی فإن ترکه أتیبه فی الثانیة...(1)
همانا استعاذه مستحب بوده و واجب نیست. و استحباب آن برای هر قرائت کننده میباشد، چه در نماز باشد و یا در غیر نماز. به نظر اصحاب ما بنابر وجه صحیح استعاذه در نماز، در همه رکعات مستحب میباشد. بنابر وجه دوم، در رکعت اول مستحب است ؛ و اگر آن را (در رکعت اول) ترک کرد، در رکعت دوم به جای میآورد.
شیخ طوسی (ره)(2)و علّامه حلی (ره)(3)نیز قول به استحباب استعاذه را از ابو حنیفه، شافعی، سفیان ثوری، اوزاعی، احمد و اسحاق نقل کردهاند.
بنابر این به عقیدهی اکثر فقهای اهل سنت، پیش از قرائت حمد در نماز و همچنین به هنگام قرائت قرآن قبل از شروع به تلاوت، استعاذه و پناه بردن به خداوند از شرّ شیطان رجیم مستحبّ است. لکن در قرائت نماز اختلاف دارند که آیا استحباب استعاذه فقط در رکعت اوّل است یا
در هر رکعتی که قرائت میکند؟ ابو حنیفه و شافعی استحباب استعاذه را فقط در رکعت اوّل میدانند.
شیخ طوسی در کتاب «خلاف» مینویسد:
مسأله 76 ـ استحباب التعوّذ قبل القراءة: یستحبّ أن یتعوّذ قبل القراءة(1)... التعوّذ مستحبّ فی أوّل رکعة(2)دون ماعداها.
« استعاذه نمودن قبل از قرائت (نماز) مستحبّ است... استعاذه فقط در رکعت اوّل مستحبّ است نه در بقیّهی رکعات».
در کتاب «مبسوط» میفرماید:
... ثمّ یتعوّذ بالله من الشّیطان الرّجیم... و ینبغی أن یکون التعوّذ قبل القراءة فی أوّل الرّکعة لا غیر، و لیس بمسنون بعد القراءة و لا تکراره فی کلّ رکعة قبل القراءة، و من ترک التعوّذ لم یکن علیه شیء...(3)
سپس به خداوند استعاذه میکند از شرّ شیطان رانده شده... و سزاوار است که استعاذه فقط قبل از قرائت رکعت اول باشد نه غیر آن، و (استعاذه) بعد از قرائت و همچنین تکرار آن در هر رکعت مستحبّ نیست، و کسی که استعاذه را ترک کند، چیزی بر عهدهاش نیست (نمازش صحیح است)...
علّامه حلی در کتاب «تحریر الاحکام» میفرماید:
یستحبّ بعد التّوجّه، التعوّذ بالله من الشّیطان أمام القراءة فی الفرائض و النّوافل... قال الشّیخ و یستحبّ الإسرار به. التعوّذ مستحبّ فی أوّل رکعة من الصّلاة خاصّة و لا یستحبّ فی الباقی.(1)
(نمازگزار) در نمازهای واجب و نافله، مستحبّ است بعد از توجّه (به نماز) پیش از قرائت از شرّ شیطان به خداوند استعاذه نماید.... شیخ طوسی گفته است: «و مستحبّ است آهسته گفته شود». استعاذه فقط در رکعت اول نماز مستحبّ است و در بقیّهی رکعات مستحبّ نیست.
شهید اول در کتاب «ذکری الشّیعة فی احکام الشریعة» مینویسد:
النّظر الثّانی ـ فی سنن القراءة فمنها: الاستعاذة قبل القراءة فی رکعة الاولیخاصّة من کلّ صلاة... و للشّیخ أبی علی ابن الشّیخ أبی جعفر الطوسیقول بوجوب الاستعاذة للأمر به، و هو غریب، لأنّ الأمر هنا للندب بالاتّفاق و نقل فیه والده فی الخلاف الإجماع منّا.(2)
در مستحبّات قرائت از جمله آنها: استعاذه نمودن قبل از قرائت در رکعت اول هر نمازی است فقط... و شیخ ابو علی فرزند شیخ طوسی قائل به وجوب استعاذه است؛ به خاطر وجود امر به آن، و این قول غریبی است. زیرا به اتفاق (فقهاء) امر در این جا برای ندب و استحباب میباشد. و پدرش (شیخ طوسی) در کتاب خلاف در این مورد (استحباب استعاذه) نقل اجماع نموده است.
قریب به این مضمون را در کتاب «البیان»(1)ذکر کرده است.
صاحب جواهر الکلام، از فقهای سلف بر استحباب استعاذه نقل اجماع میکند و قول به وجوب آن را که از فرزند شیخ طوسی نقل شده است، شاذّ میداند:
همچنین (برای نمازگزار) استعاذه نمودن پیش از قرائت مستحب است، به دلیل اجماعی که در کتب المنتهی و ذکری و کشف اللّثام نقل شده، و ازکتب الخلاف و فوائد الملیّة و بحار حکایت اجماع شده است. بلکه در مجمع البیان در این مورد نفی خلاف شده است. و آن (اجماع) با وجود بعضینصوص (قرآنی) و بعضی روایات، در حمل امر موجود در آیه به استحباب، حجّت و دلیل میباشد. پس آن چه که از ابو علی فرزند شیخ در قول به وجوب استعاذه وارد شده است، شاذّ و غریب میباشد.(2)
صاحب تفسیر شاهی (آیات الأحکام) در ذیل آیهی 98 سورهی نحل مینویسد:
و مخفی نماند که ظاهر آیت مذکوره دالّ است بر آن که استعاذه واجب است در قرائت نماز و غیر نماز. چنان که از بعض اصحاب ما منقول است. اگر چه اکثر اصحاب بر آنند که مستحب است؛ بنابر اصالت
1) 1 . «البیان»، ص160.
2) 2 . «جواهر الکلام»، ج9، ص420 «و یستحبّ أیضاً أن یتعوّذ أمام القراءة اجماعاً فی المنتهی و الذّکری و کشف اللّثام و المحکی عن الخلاف و الفوائد الملیّة و البحار، بل عن مجمع البیان نفی الخلاف فیه و هو مع بعض النصوص الحجة فی حمل الأمر فی الآیة و البعض الاخر من النّص علیالإستحباب، فما عن ابی علی ولد الشّیخ من القول بالوجوب شاذّ و غریب».
برائت ذمه، و این محل نظر است... و باید دانست که استحباب استعاذه نزد اصحاب ما در رکعت اوّلی است از نماز نه باقی رکعات، و از سنن قرائت است نه از سنن نماز، و آهسته خواندن استعاذه مستحب است در همهی نمازها به اجماع علما.(1)
مصحّح همین تفسیر، مرحوم اشراقی در پاورقی ذیل مطلب فوق الذّکر مینویسد:
ظاهر آیهی شریفه، امر به استعاذه عند قراءة القرآن به عنوان وجوب است؛ خواه در نماز باشد و خواه در غیر نماز، خواه از روی مصحف بخواند یا از حفظ. و دلیلی بر صرف امر وجوبی از ظاهرش بر استحباب ثابت نشده؛ مگر آن چه به نظرم میآید و آن این است که امر به استعاذه مولوی نیست، بلکه امر ارشادی است و امر ارشادی را چندان دلالت بر وجوب نیست. به طوریکه عدم امتثال موجب عصیان و گناه کبیره باشد، از جهت این که ارشاد اگر به مستقلّات عقل بوده، آن وقت لازم الاتّباع است؛ از جهت کشف از آن چه عقل و وجدان حاکم به آن است. و اما اگر از برای ارشاد به مفاسدی که شخص میتواند بدون آن خلاص، و دچار به آن مفاسد نشود، وجوب آن معلوم نیست. و از این قبیل است امر استعاذهی از شیطان. زیرا شخص مکلّفِ قادرِ مختار میتواند اتّباع تکالیف الهی نموده، با امتثال اوامر و انتهای از نواحی ، از فریب شیطان نجات یابد هر چند احتیاج به لطف یزدان در همه حالات بسیار است. پس عدم امتثال به چنین امر ارشادی موجب عصیان
1) 1 . «تفسیر شاهی»، ج1، ص192و193.
نباشد. و ارشادی بودن این قبیل اوامر واضح و آشکار است. خصوصاً در این آیهی شریفه چنان چه میفرماید: «إنه لیس له سلطان علیالّذین آمنوا و علی ربّهم یتوکّلون إنّما سلطانه علی الّذین یتولّونه و الّذین هم به یشرکون».(1)پس قول به وجوبِ گفتن استعاذه خالی از وجه است. و لعلّ عدم قول فقها به وجوب استعاذه، با وجود صراحت امر در قرآن به گفتن استعاذه و خواستن پناه از شرّ شیطان رجیم، با دعوی اجماع به عدم وجوب آن از این جهت بوده است...
هم چنین سایر فقها و مفسرین از جمله قطب الدّین راوندی(2)و ابو الفتوح رازی(3)هم در این مورد بیاناتی دارند که ذکر همه آنها موجب اطاله کلام میشود
با جمع بندی نظریات اساطین فنّ، (با عدم اعتنا به قول شاذّ وجوب استعاذه) استحباب استعاذه به هنگام قرائت قرآن و در رکعت اوّل نماز، پیش از قرائت حمد متعیّن است . با در نظر گرفتن عقیدهی علمای اهل سنّت، نتیجه این میشود که قول به استحباب استعاذه و پناه بردن به خداوند به هنگام قرائت قرآن، اجماعی فریقین امامیّه و اهل سنّت است. استحباب استعاذه در نماز ، آن هم در رکعت اوّل اجماعی فقهای امامیّه میباشد. لکن علمای اهل سنّت در استحباب استعاذه در رکعت اوّل یا همهی رکعات اختلاف نظر دارند.
همچنین امر به استعاذهی از شیطان، امری ارشادی میباشد؛ از قبیل امر و نهی پزشک به مریض، در مصرف دارو و پرهیز از بعضی خوردنیها، جهت رعایت حال خود است؛ که استعمال آن موجب بهبودیاش میشود. در صورت مصرف اینها حال وی به وخامت گراییده و بهبودیاش با مشکل مواجه خواهد شد. همچنین است حال استعاذه، که با امتثال امر خدا و پناه بردن به پناهگاه محکم الهی میتواند خود را از مهلکات مختلف و افتادن در دامهای گوناگون شقاوت و بدبختی نجات دهد.
و نیز از این حکم استفاده میشود که استعاذه شامل تمامی موارد مربوط به امور زندگی آدمی میشود. زیرا وقتی که در مثل قرائت قرآن و نماز که خود در واقع نزدیکی به خداوند و ارتباط با او است، استعاذه لازم است، در حالات و زمینههای دیگر، که این رابطه کم رنگ بوده و زمینهی نفوذ و وسوسه شیطان آماده تر است، به طریق اُولی استعاذه ضرورت خواهد داشت.
بخش سوم / مقدمه
مقدّمه
قبل از این که به بحث این بخش وارد شویم مطلبی را به عنوان مقدّمه از «تفسیر المیزان» میآوریم. علامه طباطبایی (ره) مینویسد:
تنها وسیلهای که میتوان به کمک آن صفات باطنی را اصلاح کرد و ملکات فاضلهی اخلاقی را تحصیل و صفحهی دل را از آلودگی اخلاق زشت پاک کرد، تمرین و تکرار اعمال صالحهی متناسب با صفات اخلاقی است، زیرا بر اثر تکرار عمل در هر مورد صور علمی خاصّی در روح انسان نقش میبندد و بر اثر تراکم به جایی میرسد که اثر آن غیر قابل زوال میشود؛ یا به آسانیزایل نخواهد شد... راه تحصیل ملکات فاضلهی اخلاق یکی از دو راه است:
اوّل ـ از راه توجّه داشتن به منافع و آثار دنیوی آنها...
دوّم ـ از راه فواید اخروی...
راه سوّمی نیز برای اصلاح اخلاق در قرآن مجید دیده میشود که در هیچ یک از کتب آسمانی و تعلیمات انبیا که به دست ما رسیده، وجود ندارد؛ و در هیچ یک از آ ثار فکری حکمای الهی نیز دیده نمیشود، و آن چنین است که انسان را از نظر روحی و علمی طوری تربیت کنند و
چنان علوم و معارفیدر وجود او بپرورانند که با وجود آن، موضوعی برای رذایل اخلاقی باقی نماند. و به عبارت دیگر ریشهی رذایل اخلاقی سوزانده شود، نه این که در صدد معالجه و مبارزه با آن برآیند.
مثلاً:...خداوند کراراً در آیات قرآن مجید فرموده: «مالکیّت مال خداست»و «مالکیّت هر چه در آسمانها و زمین است از آن خداست» و «آن چه در آسمانها و زمین است مال اوست». البته کسی که به حقیقت این گونه مالکیّتها واقف باشد و بداند هیچ یک از موجودات از خود استقلالیندارند و در هیچ قسمت، از ذات مقدّس او مستغنی نیستند، و خداوند مالک حقیقی ذات هر چیز و آن چه مربوط به ذات اوست، میباشد؛ و به این حقیقت ایمان قطعی داشته باشد، در نظر چنین کسی تمام موجودات، هم از نظر ذات و هم از نظر صفات و افعال، از درجه استقلال میافتند. واضح است چنین کسی ممکن نیست غیر خدا را طالب باشد و خضوع یا خوف و رجایی نسبت به دیگری پیدا کند، یا از غیر خدا لذّت ببرد، یا بر غیر او تکیه کند، یا کار خود را به دیگری واگذارد. او جز حقّ نمیخواهد و جز خدا نمیجوید؛ خدایی که ذات مقدّسش باقی و همه چیز فانی میشوند. او از «باطل» یعنی آن چه غیر خداست و در مقابل ذات حقّ ارزشی ندارد گریزان است...
روش انبیا مبتنی بر عقاید معمولی دینی و ایمان به ثواب و جزا در مقابل تکالیف است، و روش حکمای اخلاقی متکی به آثار اجتماعی صفات، و خوب و بد آنها از نظر نوع مردم است، ولی این روش سوم بر اساس توحید خالص و کاملی که از مختصّات اسلام است، قرار دارد....
تفاوت این سه مکتب تربیتی حکما و شرایع گذشته و اسلام، تفاوت مرحله پایین و متوسط و عالی است و فاصلهی زیادی در میان آنها وجود دارد. مکتب اوّل دعوت به حقّ اجتماعی میکند، در حالی که مکتب دوّم دعوت به حقّ واقعی و کمال حقیقی که موجب سعادت اخروی است، مینماید؛ ولی مکتب سوّم دعوتش به حقّ مطلق، یعنی خداست. و اساس تربیت خود را بر پایه توحید خالص قرار میدهد. نتیجهی آن هم عبودیت و بندگیخالص است..(1)
در بحثی تحت عنوان «قانون و اخلاق کریمه و توحید» مینویسد:
هیچ قانونی به ثمر نمیرسد مگر به وسیلهی ایمانی که آن ایمان هم به وسیله اخلاق کریمه حفظ، و آن اخلاق هم به وسیلهی توحید ضمانت شود بنابراین توحید، اصلی است که درخت سعادت آدمی را رشد داده و شاخ و برگ اخلاق کریمه را در آن میرویاند؛ و آن شاخهها را هم بارور ساخته، جامعه بشری را از آن میوههای گران بها بهره مند میسازد، هم چنان که فرمود:)ألم تر کیف ضرب الله مثلاً کلمةً طیّبةً کشجرةٍ طیبة اصلها ثابت و فرعها فی السّماء توءتی اُکلها کلّ حین باذن ربّها و یضرب الله الامثال للنّاس لعلّهم یتذکّرون و مثل کلمة خبیثة اجتثّت من فوق الارض ما لها من قرار)(2)
و ایمان به خدا را چون درختی معرفی کرد که دارای ریشه است که قطعاً همان توحید است. و نیز دارای خوردنیها معرفی کرد که هر آنی به اذن
پروردگارش میوههایش را میدهد، و آن میوهها عمل صالحند، و نیز دارایشاخههایی معرفی نمود که لا محاله همان اخلاق نیکو از قبیل تقویو عفّت و معرفت و شجاعت و عدالت و رحمت و نظایر آن است.
آن گاه در آیه دیگری در باره کلمهی طیّب چنین فرموده:
(إلیه یصعد الکلم الطّیّب و العمل الصّالح یرفعه)(1)
سعادت صعود به سوی خدای تعالی و تقرّب به درگاه او را تنها مخصوص کلمههای طیّب نموده که همان اعتقاد حقّ است. و عمل شایسته و مناسب آن را (که همان عمل صالح است) کمک کار آن قرار داده است... سنن و قوانین اجتماع هیچ وقت از گزند تخلّف و بطلان ایمن نمیشود، مگر این که بر اساس فضایل اخلاقی و شرافت انسانیت تأسیس شده، و پشتوانهاش دلهای مردم باشد.
این فضایل اخلاقی هم به تنهایی در تأمین سعادت اجتماع و سوق انسان به سوی عمل صالح کافی نیست، مگر وقتی که بر اساس توحید تکیه داشته باشد، و مردم ایمان داشته باشند به این که عالم که انسان جزئی از آن است آفریدگار و معبودی دارد یکتا و ازلی و سرمدی که هیچ چیز از علم و احاطه او بیرون نیست و قدرتش مقهور هیچ قدرتی نمیشود، خدایی است که همه اشیاء را بر کامل ترین نظام آفریده، بدون این که به یکی از آنها احتیاج داشته باشد، و به زودی خلایق را به سوی خود باز گردانیده، به حسابشان میرسد؛ نیکو کار را به احسانش پاداش و بدکار را به بدیش کیفر داده، آن را مخلّد در نعمت و این را
1) 1 . سوره فاطر:35، آیه10.
مخلّد در عذاب میکند. و این خود روشن است که وقتی اخلاق بر چنین عقیدهای اتکا داشته باشد برای آدمیان جز مراقبت رضای خدا، همّتی باقی نمیماند، در آن صورت تمامی همّ آدمی این میشود که یک یک کارهایش مورد رضای خدا باشد، و چنین مردمی از داخل دلهایشان رادعی به نام تقوا دارند که از ارتکاب جرم جلوگیرشان میشود.(1)
در علم پزشکی دو چیز مطرح است: درمان و بهداشت. در درمان آن چه که مهمّ است، معالجه درد و مبارزه با آن است؛ یعنی تلاش بر این است که با کارهای درمانی از جمله استعمال دارو، جرّاحی و... درد و بیماری را که بر بدن عارض شده است، معالجه نمایند. ولی در بخش بهداشت، در واقع سعی بر این است که با رعایت یک سری دستورها و توصیههای بهداشتی، از ایجاد درد و مرض جلوگیری شود، تا اصلاً نیاز به درمان نباشد.
در برنامههای تربیت اخلاقی اسلام نیز گر چه درمان و از بین بردن رذایل اخلاقی هم مدّ نظر میباشد، لکن عمده همّ و تلاش برنامههای آن بر این است که با به کار بستن دستورهای ویژه، از رویش صفات رذیله در ضمیر آدمی جلوگیری نماید و زمین دل او را مهیّای سبز شدن درخت فضایل و به بار نشستن میوههای شیرین آن نموده و زمینه را برای پذیرایی از صاحب خانه آماده نماید «القلب حرم الله لا تسکن حرم الله غیر الله(2)»
امام خمینی(ره) در اهمیّت تقدّم پیش گیری بر درمان، در بحثهای
اخلاقی میفرماید:
ای عزیز ! اوّلاً نگذار مفاسد اخلاقی یا عملی در مملکت ظاهر و باطنت وارد شود، که این خیلی سهل تر است دفع آن، تا بعد از وارد شدن و برج و بارو را گرفتن در صدد رفع و اخراج آن برآیی، و اگر وارد شد هر چه دیرتر در صدد رفع برآیی زحمت زیادتر میشود و قوّهی داخلی رو به نقصان میگذارد.(1)
صاحب کتاب «قرآن و روانشناسی» در این زمینه مینویسد:
بررسی تاریخ ادیان بویژه دین اسلام، نشان میدهد که ایمان به خدا، در درمان این گونه بیماریها (روانی) و تحقّق احساس امنیّت و آرامش و پیشگیری از اضطراب و بیماریهای ناشی از آن، کاملاً موفق بوده است. این مسأله شایان توجّه است که درمان، معمولاً پس از ابتلای شخص به بیماری روانی شروع میشود، امّا ایمان به خدا اگر از کودکی در نفس انسان استقرار یابد، نوعی مصونیّت و پیشگیری از آسیبهای روانی به شخص میبخشد.(2)
بنابر این با توجّه به اهمیّت بهداشت و پیشگیری، در این بخش سعی بر این است که تأثیرات استعاذه را به عنوان یک عامل پیشگیری کنندهی از آلودگی به گناه و بروز مشکلات و اختلالات روانی مورد پژوهش و بررسی قرار دهیم.
بخش سوم / فصل اول: نقش استعاذه در تقویت آگاهی و توجّه انسان
فصل اول
نقش استعاذه در تقویت آگاهی و توجّه انسان
1 ـ استعاذه و توجّه به خداوند و اصل توحید
از نظر مکتب اسلام راه اساسی افزایش ظرفیّت روانی و سعه صدر، پذیرش توحید است.
«آیا کسی که خداوند سینهاش را برای (پذیرش) اسلام گشاده است، پس او از طرف خداوند (بر فراز مرکبی از) نور است...»(1)
زیرا قرار گرفتن در مسیر توحید، فرد را عملاً در مسیر رشد و تکامل و تعالیقرار میدهد و در نتیجه همواره احساس آرامش، راحتی و ایمنی میکند.
در بینش توحیدی اگر انسان به خودش، به عنوان جانشین و خلیفهی خداوند، و گل سر سبد آفرینش، و این که پروردگار عالم او را از بین مخلوقاتش بر گزید و امانت دار اسرار آفرینش خود نمود، نظر نماید،
1) 1 . سوره زمر:39، آیه 22 «أفمن شرح الله صدره للاسلام فهو علی نور من ربّه».
دیگر خود را همه کاره و قدرت مطلقه نمیبیند و برای خود مالکیّتی قائل نخواهد بود؛ بلکه خداوند حکیم و قادر را مالک حقیقی و قدرت علیالاطلاق خواهد دانست. با چنین عقیده و بینشی، بالاترین همّ او کسب رضایت خالق و رسیدن به رضوان الهی خواهد بود.(1)از آن جا که میداند مورد تکریم در گاه خداوندی است(2)، خود را موجودی پست و بی ارزش نمیبیند که دستش را به هر فسادی آلوده کرده و جامعه از شرّش در امان نباشد(3). بلکه ارزشمندی و شخصیّت فردی و اجتماعی برایش اهمیّت پیدا میکند و برای حفظ آن، دامن خود را به معصیت نمیآلاید.(4)و با پیروی از امیال و شهوات، خود را خوار و پست نمیسازد.(5)ولذا انسان با این بینش، چون بالاترین قدرت را تکیه گاه خود میداند و کسب رضایتش را والاترین پاداش میبیند، از یک آسایش و آرامش روانی خاصّ و والایی بهره میبرد و هیچ واهمه و خوفی را به دل راه نمیدهد.(6)
بنابر این با توجّه به اصل توحید، انسان با پذیرش خداوند موظف
1) 1 . سوره توبه:9، آیه72 «و رضوانٌ من الله اکبر».
2) 2 . سوره الإسراء:17، آیه70 «ولقد کرّمنا بنی آدم... و فضّلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلاً».
3) 3 . «بحار الانوار»، ج 75، ص 365 «امام هادی علیهالسلام : من هانت علیه نفسه فلا تأمن شرّه».
4) 4 . «غرر الحکم»، شماره 9398 «قال علی علیهالسلام : من کرمت علیه نفسه لم یُهِنْها بالمعصیة».
5) 5 . «نهج البلاغه»، ص555، حکمت 449 «قال علی علیهالسلام : من کرمت علیه نفسههانت علیه شهواته».
6) 6 . سوره یونس:10، آیه62 « ألا إنّ أولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون».
است تمام رفتارهای ارادی خود را با آموزههای الهی تطبیق نماید. این دستورالعمل هم در امور فردی و هم در روابط اجتماعی جامعه اسلامی اثر میگذارد و فرد و جامعه را موظف میدارد که فقط قوانین الهی را معیار روابط خویش قرار دهد.
از مجموعه آموزههای اسلامی که در قرآن کریم و لسان حضرات معصومین علیهمالسلام مطرح شده است، بر این واقعیّت تأکید شده است که توجّه به این آموزهها و کاربرد عملی آنها، موجب دوری از گناه و آلوده نشدن به کارهای پست، و در نهایت موجب آرامش و اطمینان روانی و ایجاد ظرفیّت روانی گسترده، و دست یابی به رشد و کمال، و رسیدن به قرب الهی میگردد.(1)و لذا انسان موظف است برای رشد روانی و رسیدن به کمال سعادت، تمامی دستورات و آموزههای الهی را به کار ببرد. تنها عمل به چند دستورالعمل و طرد مابقی کفایت نمیکند.(2)
باتوجّه به ارتباط کلمهی «استعاذه» با مفاهیمی چون «تقوا» و «توکّل» و... که در بحث لغوی از آنها گذشت و با بررسی معنی اصطلاحی آنها و فرمایش علما و بزرگان دین، چنین بر میآید که ارتباط آموزههای دینی با هم دیگر و به هم پیوستگی آنها، به حدّی است که به جرأت میتوان گفت، همه آنها حکایت از یک حقیقت واحد میکنند؛ لکن از جهات و
ابعاد مختلف. و آن حقیقت واحد، ایمان و عمل صالح «آمنوا و عملوا الصالحات» میباشد که در آیات متعدد قرآن از آن یاد شده است. ایمان، که فعل دل و قلب آدمیاست و عمل صالح، که فعل اعضا و جوارح وی میباشد. و پر واضح است که فعل دل، (ایمان) با مزیّن شدن به زینت عمل صالح است که کار ساز خواهد بود. و آن دو به منزلهی دو بال یک پرندهاند که پرواز با یک بال بدون دیگری امکانپذیر نخواهد بود.
بنابر این، در سایه سار چنان اعتقادی است که انسان موءمن و موحّد و متّقیچنین رابطهای را با خالق و معبود خود بر قرار میکند. در این صورت است که یقین میکند:
خداوند، فقط یاور و مدافع انسان موءمن میباشد.(1)
یاری و نصرتش شامل حال کسانی است که (دین) خدا را یاری میکنند.(2)
عمل را جز از متّقین نمیپذیرد.(3)
متّقین را ازآتش نجات میدهد.(4)
خداوند با متّقین و نیکوکاران است.(5)
خداوند آمرزنده گناه و پذیرنده توبه کسی است که ایمان آورده و
1) 1 . سوره حج:22، آیه38 «إن الله یدافع عن الّذین آمنوا».
2) 2 . سوره حج:22، آیه40 «و ینصرنّ الله من ینصره» و سوره محمد صلیاللهعلیهوآله : 47، آیه 7 «إن تنصر الله ینصرکم و یثبّت أقدامکم».
3) 3 . سوره مائده:5، آیه27 «إنما یتقبّل الله من المتّقین».
4) 4 . سوره مریم:19، آیه72 «ثمّ ننجّی الّذین اتّقوا».
5) 5 . سوره نحل:16، آیه118 « إنّ الله مع الّذین اتّقوا و الّذین هم محسنون».
عمل صالح به جای آورده و در مسیر هدایت گام بردارد.(1)
در نهایت انسانهای موءمن و صاحب عمل صالح هستند که خداوند آنها را محبوب القلوب (در پیش خالق و مخلوق) میگرداند.(2)
با توجه به این که استعاذهی حقیقی عبارت است از: ایجاد یک حالت نفسانی در دل به کمک نیروی تقوا و انجام واجبات و ترک محرمات، و تسلیم محض فرمان الهی بودن و کسب رضایت پروردگار و دوری از خشم و سخط خداوند، و توکّل به خدا، با این باور که در عالم موءثری جز خدایقادر وتوانا نیست ـ لا موءثّر فی الوجود الاّ اللّه ـ ، معلوم میشود که تجلّی چنین معنایی فقط در آموزه «ایمان و عمل صالح» متبلور است؛ که بر اساس توحید منطبق و استوار میباشد.
شهید دستغیب (ره) میفرماید:
پس از تأمل در حقیقت استعاذه و استفاده از قرآن مجید میتوان گفت که استعاذه پنج رکن اساسی دارد:
رکن نخستین که فرار از شیطان است به تقوا منطبق است و ارکان دیگرش: تذکّر، توکّل، اخلاص و تضرّع است. مجموعاً پس از حاصل شدن این حالات، حقیقت استعاذه پیدا میشود، در حالیکه موءمن این پنج رکن را داراست، فرسنگها شیطان از او دور میشود، چه به زبان بگوید: «اعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم» یا نگوید، عمده، حال و حقیقت است که اگر شیطان به او نزدیک شود، آدم زده میشود؛ بسان
آدم، وقتی که جنّ او را مسّ کند، جنّ زده میشود. بنابر این اصلاً ابلیس جرأت نزدیک شدن به او را نخواهد داشت.(1)
علّامه طباطبایی(ره) «توکّل» در آیه99 سوره مبارکه نحل را به «استعاذه» معنا کرده، واستعاذه را همان توکّل کردن به خدا میداند.
از این آیه دو نکته استفاده میشود: اول این که استعاذه به خدا، توکّل بر خداست؛ چه، خدای سبحان در تعلیل لزوم استعاذه به جای استعاذه، توکّل را آورده، و سلطنت شیطان را از متوکّلین نفی کرده است.
دوم این که ایمان و توکّل دو ملاک صدق عبودیّتاند، که ادعای عبودیّت با نداشتن آن دو، ادعایی کاذب است...(2)
پس مستعیذ واقعی باید چنان باشد که در مسیر تقوا، توکّل، ذکر و یاد خدا، نیکوکاری و... بوده و از هر نوع انحراف از حقّ و فرو رفتن در منجلاب گناه و فساد مبرّا باشد تا حقیقت استعاذه و توجه دایمی به خداوند متعال در دل او حاصل شود.
از «تقوی»، به عنوان بنیادی ترین و با ارزش ترین اصل از اصول اخلاقی در اسلام، و ریشهی تمام سعادات، و روح همه واقعیّات و گران بهاترین گوهر خزانهی ملکوت، نام برده شده است. که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و ائمّه معصومین علیهمالسلام ما را به آن سفارش نمودهاند.
فی وصیّة النّبی صلیاللهعلیهوآله لأبی ذرٍّ:
«علیک بتقوی الله فإنّه رأس الأمر کلّه.»(1)
«رسول خدا در سفارشی به ابی ذر فرمودند: بر تو باد به تقوا و پرهیزکاری که آن رأس (و سرچشمه) همهی امور است»
امام علی علیهالسلام میفرماید:
«إعتصموا بتقوی الله فإنّ لها حبلاً وثیقاً عروته و معقلاً منیعاً ذروته».
«به تقوای الهی پناه ببرید که دارای ریسمانی با دستگیره محکم بوده و قلّه آن پناهگاهی مطمئنّ میباشد».(2)
«إلجأواإلی التّقوی فإنّه جُنّة منیعة من لجأ الیها حصّنته و من اعتصم بها عصمته».(3)
«به تقوا پناه ببرید که آن سپری قوی و استوار است، هر کس به آن پناه ببرد، او را پناه میدهد و هر کس از او درخواست پناهندگی کند او را حفظ میکند».
«التّقوی سنخ الإیمان»(4)
«تقوا اصل و بنیاد ایمان است».
تقوی (همانند استعاذه) حالتی روحی و حقیقتی نفسانی است که در
اثر مداومت بر طاعات و عبادات و دوری از گناه و محرّمات، در دل آدمی ایجاد میشود.
تقوی: اسم مصدر است به معنی اتقاء، و اصل آن «وقیا» بوده است... به معنی پارسایی و پرهیزکاری، یک نوع احتراز و پرهیز کردن است. اگر به خدای تعالی نسبت داده شود، معنایش دوری کردن از عذاب الهی است. البتّه وقتی تحقّق میپذیرد که آدمی راه رضایت و خشنودی او را بپیماید؛ آن هم با فرمان بردن از اوامر خدای تعالی و شکر گزاری نعمتهای او سبحانه.(1)
در تفسیر المیزان، در بیان معنی و مفهوم تقوی مینویسد:
... تقوی یک نوع احتراز و پرهیز کردن میباشد و اگر به خدای متعال نسبت داده شود معنایش دوری جستن از عذاب الهی است، چنان که در آیهی (فاتّقوا النّار التّی وقودها النّاس و الحجارة)(2)، به همین معنا استعمال شده؛ پر واضح است که دوری جستن از عذاب الهی هم وقتی تحقّق میپذیرد، که آدمی راه رضایت و خوشنودی او را بپیماید؛ آن هم با امتثال اوامر حقّ و دوری جستن از نواهی او و شکر گذاری در برابر نعمت و شکیبایی در مقابل بلایا خواهد بود.
به طور سر بسته « تقوای الهی» عبارت از: فرمانبرداری و فروتنی بنده در برابر پروردگار متعال است.
امّا «حقّ تقوی» همانا فرد اعلای بندگی میباشد؛ آن نحو بندگی که به
هیچ وجه انیّت و غفلتی در آن راه پیدا نکند، و تمامش فرمانبرداری محض و شکر گذاری خالص باشد...(1)
تفسیر نمونه حقیقت «تقوی» را به احساس مسؤولیّت درونی معنا میکند و پیروی انسان از برنامههای سازنده را تابع این احساس مسؤولیّت میداند. تقوی انگیزه هدایت، و سبب بهره گیری از آیات الهی است چنان که در آیهی دوم سوره بقره میخوانیم «هدیً للمتّقین» «این قرآن مایه هدایت پرهیزگاران است».(2)
در کتاب «قرآن و روان شناسی» در مورد معنا و مفهوم تقوی مینویسد:
تقوای الهی همراه و پیرو ایمان است. و به این معناست که انسان با دوری از ارتکاب گناهان، التزام به روش الهی در زندگی، که قرآن برایمان ترسیم فرموده و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بیان کرده است، خود را از غضب خداوندی حفظ کند. بنابراین انجام اوامر و ترک نواهی الهی همان تقواست.
مفهوم تقوی در بر دارندهی این معناست که انسان، بر انگیزهها و انفعالها و تمایلات و خواستههای خود حاکمیّت و تسلّط دارد. و تنها در حدودی که شرع مقدّس اجازه میدهد به ارضای آنها میپردازد. مفهوم تقوی به معنای سرکوب کردن انگیزههای فطری نیست، بلکه تنها به معنای مهار کردن و تسلّط یافتن بر آنها و ارضای شان در حدود اجازهی شرع است.(3)
علّامه طباطبایی(ره) در ذیل آیهی 13 سوره مبارکهی حجرات، در مورد تقوی که مزیّت حقیقی و یگانه معیار «کرامت حقیقی انسانها» از دیدگاه قرآن کریم است، مینویسد:
آن مزیّتی که مزیّت حقیقی است و آدمی را بالا میبرد، و به سعادت حقیقیاش که همان زندگی طیّبه و ابدی در جوار رحمت پروردگار است، میرساند، عبارت است از تقوی و پروای از خدا داشتن، و پاس حرمتش داشتن . آری تنها و تنها وسیله برای رسیدن به سعادت آخرت همان تقوا است، که به طفیل سعادت آخرت، سعادت دنیا را هم تأمین میکند. و لذا خدای تعالی فرموده: «شما متاع دنیا را میخواهید، ولی خدا آخرت را»(1)و نیز فرموده: «برای زندگی ابدی خود توشه جمع کنید که بهترین توشه تقویاست»(2)و وقتی یگانه مزیّت تقوی باشد، قهراً گرامی ترین مردم نزد خدا باتقواترین ایشان است.(3)
تفسیر نمونه حالت تقوا و کنترل نیرومند معنوی را روشن ترین آثار ایمان به «مبدأ» و «معاد» یعنی خدا و رستاخیز میداند که معیار فضیلت و افتخار انسان و مقیاس سنجش شخصیّت او در اسلام محسوب میشود. تا آن جا که جمله «إنّ أکرمکم عند الله اتقاکم» به صورت یک شعار جاودانه اسلام در آمده است.(4)
تقوی لازمه انسانیّت
تقوی از مختصّات دینداری نیست، بلکه تقوی لازمه انسانیّت است. انسان اگر بخواهد از طرز زندگی حیوانی و جنگلی خارج شود، ناچار است که تقوی داشته باشد.(1)قرآن، تقوی را منحصر به یک قوم و ملّت خاصّ و مختص به زمان و مکانی ویژه نمیداند؛ بلکه آن را مربوط به همهی انسانها و همهی زمانها و مکانها میداند:
(...و لقد وصّیناالّذین اوتوا الکتاب من قبلکم و إیّاکم أن اتّقواالله...)(2)
«... و ما هم به آنان که پیش از شما بر آنها کتاب فرستاده شد و هم به شما سفارش کردیم که پرهیزکار و خداترس باشید».
امیر الموءمنین علی علیهالسلام در نامهای خطاب به فرمانده سپاهش شریح بن هانی که او را در سال36 هجری به سوی شام حرکت داد، مینویسد:
«اتّق الله فی کلّ صباحٍ و مساءٍ،...»(3)
«در هر صبح و شام (به یاد خدا باش و) از او بترس...»
از دیدگاه قرآن، تقوی باید به عنوان یک عامل حیاتی و موءثّر، در تمامیابعاد زندگی انسان، حضوری فعّال داشته باشد. ایمان و تقوای الهی، همانند یک مأمور مخفی بسیار قوی و جدّی، میتواند انسان را در
هر شرایطی از همه معاصی و آلودگیها و انحرافات باز دارد. و در صورت فقدان تقوی، هیچ چیز (حیاء و قیود اجتماعی و قانون و مقرّرات و...) نمیتواند تا این اندازه مفید و موءثّر واقع شود، هم چنان که در جوامع غربی و پیشرفتهی صنعتیشاهد آن هستیم؛ که با وجود آن همه فناوری پیشرفته و امکانات زندگی و برخورداری از رفاه و آسایش، در اثر دوری از مبدأ هستی و فقدان ایمان و تقوی، آرامش و آسودگی خاطر در آنها از بین رفته، و از تعدّی و تجاوز جنایتکاران، سارقین، راهزنان مسلّح و دیگر گروههای همانند آنها ایمن نیستند.
در اثر التزام عملی به تقوی و اصلاح خویش است که خداوند ترس و حزن انسان را به آرامش و شادکامی تبدیل میکند(1)، و برکات آسمان و زمین را به روی انسان میگشاید(2)، و وسوسههای شیاطین را از انسان دور میکند(3)، و به او نیروی تشخیص حقّ از باطل عطا میکند(4)، و در امورش آسانی قرار میدهد(5)، و...
در کتاب «قرآن و روانشناسی» در مورد تأثیر تقوی در رفتار انسان، و رشد و تکامل و ایجاد توازن در شخصیّت آدمی مینویسد:
... تقوی به این معناست که انسان تمام کارهایی را که به او محوّل شده است، به نحو احسن انجام دهد. زیرا او در اعمال خود به خاطر کسب
رضایت و ثواب الهی همواره به خداوند نظر دارد. و این موجب میشود، انسان برایاین که کارهای خود را همیشه به نحوی مطلوب انجام دهد، به بهبود ذات و رشد تواناییها و اطلاعات خود بپردازد. تقوی به این معنا نیروییاست که انسان را به سوی رفتار بهتر و برتر و رشد و ارتقای نفس، و اجتناب از رفتار زشت و انحرافی و غیر انسانی راهنمایی میکند . و رسیدن به این مرحله مستلزم جهاد با نفس و سیطره بر خواستهها و تمایلات آن است. به این ترتیب، این انسان است که بر نفس خود مسلّط میشود. بنابراین تقوی، یکی از عوامل رشد، تکامل و توازن شخصیّت است. و انسان را وا میدارد که نفس خود را رشد دهد؛ و به عالی ترین مراحل کمال انسانیبرساند.(1)
از آنجا که خواطر مبدأ افعال و اعمال انسانی هستند، از این جهت میتوانند نقش اساسی در سعادت یا شقاوت انسان داشته باشند. و لذا انسان باید پیوسته و مدام در تلاش باشد تا بین این خواطر تمییز دهد. یکی از آثار معنوی که تقوی در انسان دارد تمییز بین خواطر ملکی و شیطانی است، چنانکه گناه و اعمال زشت و خلاف مانع تمییز بین خواطر میباشد.
صدر المتألهین (ره) در مفاتیح الغیب در فرق گذاشتن بین خواطر ملکی و شیطانی مینویسد:
«و اقوام النّاس بتمییز الخواطر أقومهم بمعرفةالنفس، و معرفتها صعب المنال، لا یکاد یتیسّر إلا بعد استقصاء تامّ فی العلوم الحقّة مع التّقوی،
1) 1 . «قرآن و روانشناسی»، ص385.
و اتّفق المشایخ علی أنّ من کان اکله من الحرام لا یفرق بین الوسوسة و الإلهام.»(1)
«نیرومندترین مردم در تمییز خواطر، قوی ترین آنها نسبت به شناخت نفس است. و دسترسی به آن ممکن نیست مگر بعد از بررسی و جستجوی کامل در علوم حقیقی به کمک تقوی. و اساتید و بزرگان اتّفاق نظر دارند بر این که کسی که خوراکش از حرام باشد نمیتواند بین وسوسه و الهام فرق بگذارد.»
فیض کاشانی(ره) در مورد تأثیر تقوی و علم در تشخیص راه ورود فرشتگان از راههای ورود شیطان به قلب انسان مینویسد:
«والمشکل أنّ الأبواب المفتوحة إلی القلب للشّیطان کثیرة، و باب الملائکة باب واحد و قد إلتبس ذلک الباب الواحد بهذا الکثیر. فالعبد فیه مثاله مثال المسافر الذّی یبقی فی بادیة کثیرة الطرق، غامضة المسالک، فی لیلة مظلمة، فلا یکاد یفلح إلاّ بعین بصیرة و طلوع شمس مشرقة، فالعین البصیرة ههنا هو القلب المصفّی بالتّقوی و الشّمس المشرقة هو العلم الغزیر المستفاد من کتاب الله تعالی و من سنة رسوله صلیاللهعلیهوآله .»(2)
مشکلی که وجود دارد این است که دریچههایی که برای شیطان بر قلب (آدمی)باز میشود بسیار است. درب ملایک (برای ورود به قلب) یکی بیش نیست که آن هم ملتبس به آن دریچهها است. انسان در این میان به
مثابه مسافری است که در شبی تاریک در وادی که دارای راههای متعدد و خطر ناک است، قرار گرفته باشد؛ که راه نجات و رهایی از آن ممکن نیست ، مگر به چشم بینا(وتیزبین) و تابش آفتاب روشنی بخش. و آن چشم بصیر در این جا قلبی است که به وسیلهی تقوی جلا داده شده باشد. و خورشید نور بخش نیز علم فراوانی است که از کتاب الهی (قرآن) و سنّت نبوی به دست میآید.
شیخ عبّاس قمی (ره) در سفینةالبحار در ذیل ماده «وقی» در مورد آثار و نتایج تقوی و پرهیزکاری در زندگی دنیوی و اخروی انسان، تحت عنوان «فی أنّ خیرات الدّنیا و الآخرة جُمعت تحت التّقوی» مینویسد:
عارفی گفت: همهی خیر دنیا و آخرت در یک کلمه خلاصه شده، و آن «تقواست»، چرا که در قرآن کریم خیر و وعده و ثواب بسیاری بر تقوا مترتّب شده، و سعادت دنیا و آخرت موقوف به آن است. ما از آثار و خواص تقوی، دوازده فایده را که در قرآن آمده است، ذکر میکنیم:
اوّل : تقوی مورد مدح و ستایش قرار گرفته است: «اگر صبر و تقوی پیشه کنید، این از کارهایی است که محتاج به عزم و تصمیم میباشد».(1)
دوّم : ایمنی از شرّ دشمن: «اگر صبر وتقوی داشته باشید، نقشهی دشمنان به شما آسیبی نمیرساند».(2)
سوّم : نصرت و ظفر: «خداوند با (انسانهای) با تقوی است».(3)
چهارم : نجات از مشکلات و روزی حلال: «هر که از خدا بترسد و تقوی داشته باشد، راه نجاتی به سویش میگشاید، و از راهی که تصوّر نمیکند رزقش را میرساند».(1)
پنجم : اصلاح کارها: «ای موءمنین ! با تقوا باشید، و سخن محکم و متین بگوئید، تا خداوند کردارتان را اصلاح کند».(2)
ششم : آمرزش گناهان: «...و گناهان شما را بیامرزد».(3)
هفتم : دوستی با خدا: «خداوند متّقین را دوست دارد».(4)
هشتم : قبولی اعمال: «خدا اعمال را تنها از اهل تقوا میپذیرد».(5)
نهم : بزرگواری و عزت: «گرامی ترین شما نزد خدا، با تقوا ترین شماست».(6)
دهم : مژده به هنگام مرگ: «آنان که ایمان آوردند و تقوا پیشه کردند، در این زندگی دنیا، و در آن سرای آخرت مژده دارند».(7)
یازدهم : آزادی از دوزخ: «سپس آنان را که تقوا داشتهاند، نجات میدهد».(8)
دوازدهم : بهشت جاویدان: «بهشتی که برای خود نگهداران و متّقین آماده شده است».(1)
نتیجه اینکه: خوشبختی دنیا و آخرت، در سایهی تقوی میباشد. تقوی گنجیاست، دارای غنیمتی فراوان، خیری زیاد، و رستگاری بیپایان!(2)
با توجّه به این آثار و نتایج عمیق و سازندهای که «تقوی» در زندگی شخصی و در تمام شئون اجتماعی انسان دارد، پیشوایان دینی ما بیش از هر امر دیگر به آن بها دادهاند، و پیوسته به صورتهای گوناگون و در حالات مختلف، اهمیّت آن را به مسلمانان متذکّر شدهاند.
امام علی علیهالسلام میفرماید:
«...لا یهلک علی التّقوی سنخ أصل و لا یظمأ علیها زرع قوم...»(3)
«... آن چه براساس تقوی پایهگذاری شود، نابود نگردد؛ و کشتزاری که با تقوا آبیاری شود، تشنگی ندارد...»
«إنّ من فارق التّقوی اُغری بالّذات والشّهوات، و وقع فی تیه السّیّئات و لزمه کثیر التّبعات»(4)
«همانا کسی که از تقوا جدا شود، به لذّات و شهوات حریص و آزمند میگردد، و در صحرای (میدان) گناهان قرار گرفته و با سختیهای فراوانیملازم میگردد».
امیرالموءمنین علی علیهالسلام توکّل را از ارکان و پایههای ایمان معرفی میکنند. در این باره میفرمایند:
«الایمان علی أربعة أرکان: التّوکّل علی الله، و التّفویض الی الله، و التّسلیم لأمر الله، و الرّضا بقضاء الله...»(1)
«ایمان چهار رکن و پایه دارد: توکّل بر خدا، وا گذار کردن کار به خدا، تسلیم فرمان خدا بودن، به قضای الهی رضایت داشتن.»
«توکّل» از آموزههای دینی است که تأثیر عمیقی بر سلامت روان انسان دارد. توکّل به انسان جرأت اقدام و عمل میدهد و باز دارندههای رفتاری را بر میدارد. خداوند در قران میفرماید:
(...فإذا عزمت فتوکّل علی الله...)(2)
«...آن گاه که عزم کردی (و تصمیم گرفتی)، به خدا توکّل کن و (کار خود را پیبگیر)...»
و این امر اولاً: مستلزم کار وتلاش انسان است.
ثانیاً: چون اعتماد و تکیه ما بر خداوند است، لذا کار را با اطمینان بیشتری انجام میدهیم.
در ارشاد القلوب دیلمی در باب 36 مینویسد:
و توکّل همان (چنگ زدن و) پناهنده شدن به درگاه الهی است. همان طوریکه جبرئیل علیهالسلام به ابراهیم علیهالسلام گفت، آن زمانی که او در داخل
منجنیق بود: آیا نیازی داری ؟ فرمود : «امّا به تو خیر، به خاطر اعتماد و اطمینانی که در نجات (از آتش) به خداوند دارم.» پس خداوند تبارک و تعالی آتش را بر او سرد و سلامت، و زمینش را پر از گلها و میوههای (مختلف) کرد، و خدا او را مدح کرد و فرمود: «و ابراهیم که به طور کامل وظیفه خود را انجام داد».(1)و حال او با حال یوسف برابر نیست آن زمان که به کسی که با او در زندان بود،گفت: «پیش مولایت از من یاد کن، پس شیطان خدا را از یاد او برد (پس به سبب این کارش) چند سالی در زندان ماند(2)».(3)
و ملا احمد نراقی (ره) در «معراج السّعادة» در معنای «توکّل» مینویسد:
(توکّل) عبارت است از اعتماد کردن و مطمئن بودن دل بنده در جمیع امور خود به خدا، و حواله کردن همه کارهای خود را به پروردگار و بیزار شدن از هر حول و قوّة، و تکیه بر حول و قوّة الهی نمودن. و حصول این صفت شریفه موقوف است بر اعتقاد جازم به اینکه هر کاری که در کارخانه هستیروی میدهد همه از جانب پروردگار است. و هیچ کس را جز او قدرت بر هیچ امری نیست، مگر به واسطهی او؛ و تمام علم و
1) 1 . سوره نجم: 53، آیه37.
2) 2 . سوره یوسف:12، آیه42.
3) 3 . «ارشاد القلوب»، ج 1، ص239 «و التوکّل هو الإعتصام بالله کما قال جبرئیل علیهالسلام لابراهیم علیهالسلام و هو فی کفّة المنجنیق: ألک حاجة یا خلیل الله ؟ فقال: إلیک لا، إعتماداً علی الله و وثوقاً به فی النّجاة، فجعل الله تعالی علیه النّار برداً و سلاماً، و أرضها وروداً و ثماراً»، و مدحه الله فقال: «و ابراهیم الّذیوفّی». و ما استوی حاله و حال یوسف فی قوله للّذی معه فی السّجن: «اذکرنی عند ربّک فأنساه الشّیطان ذکر ربّه فلبث فی السّجن بضع سنین»..
قدرت بر کفایت امور بندگان، از برای اوست. و غایت رحمت و عطوفت و مهربانی به هر فرد از افراد بندگان خود دارد. و اعتقاد به این که بالاتر از قدرت او قدرتینیست. و فوق علم او علمی، و عنایت و مهربانی از عنایت و مهربانیاو افزون تر نیست. پس کسی که این اعتقاد را داشته باشد، البتّه دل او اعتماد به خدا میدارد و بس، و التفات به غیری نمیکند؛ بلکه در امور خود ملتفت به خود نیز نمیباشد... بدان که توکّل یکی از منازل راهروان راه سعادت و یکی از مقامات اهل توحید حضرت ربّ العزّ ت است و افضل درجات اهل ایمان، بلکه به مقتضای آیات قرآنیّه از جملهیواجبات بر موءمنین و موءمنات است.(1)
خداوند، جهان را بر اساس علم و حکمتش استوار ساخته، و نظام اسباب و مسبّبات، و علّت و معلول را بر عالم مادّه حاکم ساخته است. لذا برایرسیدن به هر مسبّبی باید از راه اسباب مربوط به آن اقدام کرد. اسباب و علل در این دنیا دو گونهاند. یک سری از آنها، اسباب عادی و طبیعی مثل سعی و تلاش روزمره انسانها اعمّ از تحصیل علم، فعّالیّتهای اقتصادی و صنعتی، کسب مال، و... میباشد. و دسته دیگر اسباب باطل وشیطانی از قبیل سحر و جادو و فال و... است. آن چه مورد نهی دین است، دسته دوم از این اسباب میباشد و تمسّک به اسباب عادی زندگی به هیچ وجه منافاتی با توکّل ندارد. در ارشاد القلوب آورده است:
و اعلموا انّ التّوکّل محلّه القلب، والحرکة فی الطّلب لا تنافی التّوکّل،
1) 1 . «معراج السّعادة»، ص615.
لأنّ الله تعالی امر بها بقوله: (فامشوا فی مناکبها و کلوا من رزقه و إلیه النّشور(1)).(2)
و بدانید که جایگاه توکّل قلب (آدمی) است، و حرکت و تلاش در جستجوی (امور) با توکّل منافاتی ندارد، برای این که خداوند خودش فرموده است: در پستی و بلندیهای (زمین) حرکت کنید و از روزیش بخورید که بازگشت همه خلائق به سوی اوست.
مرحوم نراقی(ره) هم در این زمینه میفرماید:
بدان که کارهای بندگان و اموری که برایشان وارد میگردد بر دو قسم است:
اوّل: امری که از قدرت و وسع ایشان بیرون است.
دوم: آن که بیرون از قدرت ایشان نیست، به این معنی که برای آن امر، اسبابی چند هست که بنده متمکّن از تحصیل آن اسباب و وصول به آن امر یا دفع آن امر هست. پس آنچه از قسم اوّل باشد مقتضای توکّل آن است که آن را حواله به ربّ الارباب نمائی و فکرهای دقیقه و تدبیرهای خفیّه و سعی بیجا در خصوص آن نکنی.
و امّا آنچه از قسم دوم باشد، پس سعی در خصوص آن با توکّل منافات ندارد؛ به شرط آن که اعتماد او به سعی خود و اسباب و وسایط نباشد، بلکه اطمینان و وثوق او به خدا بوده باشد. پس هر که هم چنین گمان کند که معنیتوکّل، ترک کسب و عمل و ترک فکر و تدبیر در امور خود
است مطلقا، و خود را مهمل و بی کاره بر زمین افکند، بسیار خطا کرده است، چه این عمل در شریعت مقدّسه حرام است.(1)
اگر آدمی در گرفتاریها و مشکلاتش فقط به اسباب مادی توجّه کند و به آنها به دیده استقلال بنگرد، در صورت مواجه شدن با شکست و عدم موفقیّت، به راحتی دست از عمل میکشد و نا امیدی او را از پای در میآورد. ولی کسی که به خدا توکّل دارد، معتقد است که فقدان شرایط مادّی موجب عدم تحقّق یک رویداد یا عدم حلّ مشکل نمیشود. بلکه با توکّل بر خداوند، به تلاش خود در تحصیل شرایط و رفع مشکلات ادامه میدهد؛ تا خداوند از طریقی که او گمان نمیکند، مشکلات او را بر طرف نماید. چرا که اثر بخشی را از آن خدا میداند و بس.
مرحوم شبّر در «کتاب الاخلاق» در این باره مینویسد:
توکّلی که در شرع مقدّس به آن امر شده، عبارت از آن است که قلب در تمام امور به خدا اعتماد نموده، از غیر او منقطع شود. بنابراین تحصیل اسباب با توکّل قلب منافات ندارد، مشروط به این که انسان به اسباب تکیه نکند؛ و آرامش و سکونش تنها با نام خدا باشد. و از یاد نبرد که خدای تعالی میتواند بدون اسباب و وسایل، مطلوبش را از طریقی که گمان نمیکند عطا فرماید؛ چنان که میتواند این اسباب را چنان بیخاصیّت کند که اثر طبیعی خود را نبخشد. به عبارت دیگر شرط توکّل آن است که انسان اثر بخشی را از ذات اقدس حقّ تعالی بداند و به این لطیفه ایمان آورد که اگر او نخواهد هیچ سببی مسبّب خود را به
1) 1 . «معراج السّعادة»، ص617.
دنبال نخواهد داشت، و هیچ موءثّری اثر طبیعی خود را به جای نخواهد گذاشت...
بنابراین معنی توکّل این نیست که انسان چون پارچه کهنهای بر زمین، و یا تکّه گوشتی بر تختهی قصّابی بیفتد و کسب و تحصیل معاش را رها کرده، دست از تدبیر عقلی بشوید. زیرا این جهل محض و در شرع مقدّس حرام است، چون انسان مکلّف است به وسیلهی اسبابی که خدای تعالی بر او نموده چون زراعت، تجارت و صنعت از طریق حلال در طلب روزی سعیکند.
اگر چه خدای تعالی قادر است مطلوب بندگان را بدون وساطت اسباب و علل عنایت کند؛ ولی توجّه به اسباب قطعی و احتمالی با توکّل منافات ندارد. زیرا خدای تعالی إبا دارد که امور را از غیر مجرای عادی و اسباب طبیعی انجام دهد.(1)
یکی از عوامل اضطراب و نگرانی انسان، کارهای مهمّ و سرنوشتسازی هستند که انسان در زندگی دارد. هنگامی که انسان میخواهد کار ویژهای را که در زندگی برایش اهمیّت خاصّی دارد، اقدام نماید، چون انجام آن کار در زندگیاش آثار خاصّ و قابل توجّهی دارد و ضرر انجام ندادن آن غیر قابل جبران است، لذا در انجام آن دچار دلهره و اضطراب میشود. همچنین از جمله مشکلات و بیماریهای روحی و
1) 1 . «اخلاق»، ص426-424.
روانی که انسان دچار آن میشود، یأس و نا امیدی است که ناشی از درماندگی و عدم موفقیّت او در کارهایی است که به عهده گرفته و توان انجام آنها را ندارد، و یا به علّت شکستهای متعدّد، از اقدام به آنها ترس و دلهره دارد. که همین امر موجب بروز بیماری روانی و از دست دادن حسّ اعتماد به تواناییهای انسان میشود. و معمولاً در چنین مواقعی به دنبال یک تکیه گاه مطمئن و مورد اعتماد میگردد تا او را در انجام آن کار حمایت و پشتیبانی بکند، و با انتخاب حامی به عنوان تکیهگاه، قلبش آرام میگیرد و از نگرانی رهایی مییابد. (و این در واقع همان نتیجهی توکّل میباشد)
علّامه مجلسی ضمن بیان این که «معنای توکّل این نیست که انسان ازتلاش و کوشش برای امور لازم زندگی دست بکشد و از حوادث زندگی اصلاً بر حذر نباشد؛ بلکه باید به اسباب و آلات عادی توصیه شدهی در شرع تمسّک جوید. ولی زیاده روی و طمع نورزد. لکن اعتمادش بر کار و کوشش خود و اسباب آلاتی که فراهم میکند، نباشد. بلکه نظر او فقط بر خداوند باشد.»، کلامی را از محقّق طوسی در این رابطه از کتاب «اوصاف الاشراف» نقل میکند:
مراد از توکّل این است که: بنده در انجام هر عملی به خداوند اعتماد نموده (و کارهایش را به او واگذار نماید) برای این که میداند خداوند از او تواناتر و نیرومندتر است و آنچه بر آن قدرت دارد، بهتر و کامل تر انجام میدهد، سپس راضی باشد به هر آنچه (خداوند) کرده است. و با این حال سعی و کوشش هم در کار خود بکند و در اموری که دارد، سعی و تلاش خود را شرط و زمینه تخصیص قدرت خدا بداند. و از این بیان
معنی «لاجبر و لا تفویض بل امر بین امرین» روشن میشود.(1)،(2)
بدیهی است که هر قدر وکیل توانایی بیشتر و آگاهی فزون تر داشته باشد، شخص متوکّل احساس آرامش بیشتری میکند. از آن جا که علم خدا بیپایان و تواناییاش نامحدود است، هنگامی که انسان بر او توکّل میکند، آرامش فوق العاده احساس میکند، در برابر مشکلات و حوادث مقاوم میشود، و از دشمنان نیرومند و خطر ناک نمیهراسد، در سختیها خود را در بن بست نمیبیند و پیوسته راه خود را به سوی هدف ادامه میدهد. انسانی که بر خدا توکّل دارد هرگز احساس حقارت و ضعف نمیکند، بلکه به اتّکای لطف خدا و علم و قدرت بی پایان او، خود را پیروز و فاتح میبیند و حتّی شکستهای مقطعی، او را مأیوس نمیسازد.(3)
آیت الله مصطفوی (ره) در شرح باب 75 مصباح الشریعة که درباره «توکّل» میباشد؛ مینویسد:
1) 1 . چون اینجا توهّم اجتماع جبر و تفویض پیش میآید. چرا که اگر آن کار را به خدا نسبت بدهد، توهّم جبر پیش میآید و اگر به شروط و اسباب نسبت بدهد، توهّم تفویض پیش میآید. ولی اگر به دقت بررسی شود نه جبر مطلق ونه تفویض مطلق هیچ یک لازم نمیآید..
2) 2 . «بحارالانوار»، ج68، ص127 المراد بالتّوکّل أن یکل العبد جمیع ما یصدر عنه ویرد علیه الی الله تعالی لعلمه بأنّه أقوی و أقدر و یصنع ما قدر علیه علی وجه أحسن و أکمل ثم یرضی بما فعل و هو مع ذلک یسعی و یجتهد فیما وکله الیه ویعدّ نفسه و قدرته و عمله و إرادته من الاسباب و الشّروط المخصّصة لتعلّق قدرته تعالی و إرادته بما صنعه بالنسبة الیه و من ذلک یظهر معنی «لا جبر و لا تفویض بل امر بین امرین»..
3) 3 . «اخلاق در قرآن»، ج2، ص255.
به طوری که معلوم میشود مرتبهی اوّل توکّل این است که انسان در مقابل آن چه پیش آمده، و یا برای او قسمت شده است، اظهار نگرانی و اضطراب و ناراحتی نکرده، و نسبت به آن چه ندارد و به او نرسیده و دارای آن نیست، ابراز دل تنگی نکرده، و با کمال اطمینان خاطر و رضایت دل به جریان زندگی خود، که از طرف پروردگار جهان تنظیم و مقدّر شده است، تسلیم شود. و آخرین مرتبهی توکّل آن است که: انسان در زندگی خود به هیچ چیزیغیر از خداوند متعال دل بستگی و حتّی توجّه نداشته باشد، و خود را دارنده مقام، یا ثروت، یا شوکت، یا عزّت، یا عنوانی نبیند. آری دارنده بودن و مالک بودن و خود را دیدن و استقلال داشتن و به جز مولی به دیگریتوجّه داشتن، همه بر خلاف توکّل و بر خلاف حقیقت عبودیّت و بندگی است.(1)
علّامه مجلسی (ره) در بحارالانوار بابی را به عنوان «درجات الایمان و حقائقه» اختصاص داده، و شش حدیث آن را نیز از اصول کافی(2)نقل میکند؛ که ایمان دارای درجات و مراتب است. در برخی از روایات هفت و در برخی دیگر ده درجه گفته شده است.(3)در اوّل باب 33 همین جلد در تفسیر آیه «قال بلی و لکن لیطمئنّ قلبی»(4)میفرماید: «این آیه دلالت
میکند بر این که ایمان و یقین قابل شدّت و ضعف هستند».(1)
در شرح حدیث 5 باب 52 از ابواب مکارم الاخلاق میفرماید:
«همانا اخبار زیادی دلالت دارند بر این که علم و ایمان دارای درجاتی هستند که مترتّب بر شدّت و ضعف و زیاده و نقصان است... که درجات اوّلیّه ایمان، تصدیقات مشوب به شبهات هستند، و درجات میانی آن، تصدیقاتیهستند که عاری از شبهات میباشند؛ و درجات نهایی آن تصدیقاتی هستند که توءام با کشف و شهود، و محبّت کامل به خداوند سبحان، و شوق تامّ به سوی او میباشد».(2)
هم چنین در اوّل باب 52 از قول بعضی از محقّقین میفرماید:
«یقین دارای سه درجه علم الیقین، عین الیقین و حقّ الیقین میباشد».(3)
در شرح حدیث دوّم همین باب در مورد درجات تقوا مینویسد:
تقوی دارای سه مرتبه میباشد، اوّل: نگهداری نفس از عذاب جاویدان، از طریق تحصیل و تصحیح اعتقادات ایمانی، دوّم: دوری کردن از هر نوع گناهی، اعمّ از انجام محرمات و ترک واجبات. همین معنا در بین مسلمانان و اهل شرع به تقوا معروف شده است. سوّم: خویشتن داری
1) 1 . «بحار الأنوار»،ج66،ص176 قوله تعالی «قال بلی و لکن لیطمئن قلبی» اقول: یدل علی أن الایمان و الیقین قابلان للشده و الضعف
2) 2 . «بحار الانوار»، ج67، ص140و141.
3) 3 . «بحار الانوار»، ج67،ص135 «أقول: و جعل بعض المحقّقین للیقین ثلاث درجات الأولی علم الیقین و هو العلم الذی حصل بالدّلیل کمن علم وجود النّار بروءیة الدّخان و الثّانیة عین الیقین و هو إذا وصل إلی حدّ المشاهدة کمن رأی النّار و الثّالثة حقّ الیقین و هو کمن دخل النّار و اتّصف بصفاتها»..
در مقابل آن چه که قلب آدمی را مشغول کرده و از حقّ منصرف میکند. و این تقوای خواصّ، بلکه خاصّ الخاصّ (بزرگان دین) است.(1)
در تفسیر نمونه در مورد «تقوی» بعد از آن که آن را به «احساس مسؤولیّت درونی»معنی کرده، آورده است:
درست است که مرحله نهایی تقوی بعد از ایمان و عمل به دستورهای خدا حاصل میشود، ولی مرحله ابتدایی آن، قبل از همه این مسایل قرار دارد. چرا که انسان اگر احساس مسؤولیّتی در خود نکند به دنبال تحقیق از دعوت پیامبران نمیرود، و نه گوش به سخنان آنها فرا میدهد.(2)
در کتاب «قرآن و روان شناسی» بعد از ذکر صفات و خصوصیّات گوناگون موءمنان از جمله ایمان، تقوی، ذکر، توکّل، تفکّر، احسان، تعاون و... در زمینههای مختلف رفتاری مینویسد:
خصوصیّات مزبور در شخصیّت موءمن مستقلّ از هم نیستند، بلکه در هم دیگر تأثیر و تأثّر دارند و مکمّل یک دیگرند و نیز مشترکاً رفتار موءمن را در کلیّهی زمینههای زندگی جهت میدهند. به همین دلیل رفتار موءمن چه در ارتباط با پروردگار، یا ارتباط با مردم و یا با خود، هماهنگ است.
1) 1 . «بحار الانوار»، ج67،ص136...«و لها (تقوی) ثلاث مراتب الأولی وقایة النفس عن العذاب المخلّد بتصحیح العقائد الإیمانیّة. و الثّانیة التّجنّب عن کلّ ما یوءثم من فعل أو ترک و هو المعروف عند اهل الشّرع و الثّالثة التّوقّی عن کلّ ما یشغل القلب عن الحقّ و هذه درجة الخواصّ بل خاصّ الخاص...».
2) 2 . «تفسیر نمونه»، ج17، ص188.
خصوصیّت عقیدتی، نقش اساسی و تعیین کننده در جهت دادن به رفتار انسان در کلیّهی زمینههای زندگی ایفا میکنند، به طوری که ایمان به توحید و روز رستاخیز و حساب، از خصوصیّات اصلی حاکم بر شخصیّت انسان میشوند ، و در کلیّهی خصوصیّات دیگر شخصیّتی، موءثر هستند و آنها را راهنمایی میکنند... بدیهی است که همه موءمنان از نظر تقوا در یک سطح نیستند، در درجات و مراحل، با هم فرق دارند.(1)
بنابر این بعد از بیان معنای «تقوی» و «توکّل» و آثار آن دو در زندگی بشری و بیان این که ایمان دارای درجات و مراتبی است، هم چنین فضایل نفسانیانسان نیز از مراتب و درجات تشکیکی برخوردارند نتیجه این میشود که:
از آن جایی که این فضایل جدای از هم نبوده و با هم مرتبط هستند، لذا هر یک از آنها در ارتقا به مرتبه بالاتر، به دیگری نیازمند است. مثلاً به این صورت که با رعایت تقوی در مراتب پایین (انجام اوامر و ترک نواهی)، مرتبهی ادنای حال توکّل در انسان به وجود میآید، و این توکّل ابتدایی منجرّ به ایجاد حال استعاذه در دل او میگردد. از طرف دیگر با استعاذهی به خداوند، انسان به درجات و مراتب اعلای توکّل و هم چنین مراتب عالی تقوی دست مییابد. این چنین است حال سایر فضایل اخلاقی مثل یقین، ذکر، احسان، و غیره. یعنی با ارتباطی که بین این فضایل وجود دارد، در واقع هر مرتبهای از آنها به منزلهی پلّهای برای
1) 1 . «قرآن و روانشناسی»، ص334.
صعود به مرتبه بالاتر فضیلت دیگر است؛ مخصوصاً این رابطه بین «استعاذه، تقوی و توکّل» بیشتر مشهود است؛ که مرتبهای از هر یک، سبب صعود به درجه بالاتر یک دیگر هستند. در نهایت، انسان میتواند به سبب این سیر صعودی در مسیر کمال، خود را به درجات اعلای ایمان برساند. و به سعادت معنوی دست یابد. و با این بیان روشن میگردد که استعاذه در ایجاد روحیه تقوی و توکّل تأثیر مثبت و سازنده دارد؛ بلکه بالاتر به عنوان یک عامل مهمّ و کارساز در این رابطه میباشد.
آنچه که ارکان اصلی استعاذه را تشکیل میدهد: مستعاذ، مستعاذ به و مستعاذ منه است که در عبارت لفظ استعاذه (أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم) مشخّص است. رکن سوم آن، یعنی «مستعاذ منه» که با عنوان شیطان مطرح شده است؛ در معنای لغوی آن بیان شد که «به هر موجود شرّ و دور از خیر و خوبی و منحرف از حقّ» اطلاق میشود.
لکن باید به صورت جزیی بیان شود که انسان از شرّ چه کسی و یا از شرّ چه چیزی به خدای قادر و متعال پناه میبرد. به عبارت دیگر تا انسان هویّت، ویژگیها و خصوصیّات دشمن را شناسایی نکند، میزان عداوت او، حربه و حیلهها و عدوات جنگی او را نشناسد، به راههای عملی مقابله با او و دفع و رفع حملات او پی نخواهد برد؛ بلکه بالاتر، تا وجود دشمن و خطر او را احساس نکند اصلاً به مقابله با او قیام نخواهد کرد.
امیر الموءمنین علی علیهالسلام در اهمیّت و لزوم شناسایی دشمن و هشدار از دشمنیهای شیطان، میفرمایند:
«ای بندگان خدا ! از دشمن خدا پرهیز کنید، مبادا شما را به بیماری خود (تکبّر) مبتلا سازد، و با ندای خود شما را به حرکت درآورد، و با لشکرهایسواره و پیادهی خود بر شما بتازد ! به جانم سوگند، شیطان تیر خطرناکی برای شکار شما بر چلّه کمان گذارده، و با تمام توان آن را کشیده، و از نزدیک ترین مکان شما را هدف قرار داده است... پس شیطان بزرگ ترین مانع برای دینداری، و زیانبارترین و آتش افروزترین فرد برای دنیایشماست ! شیطان از کسانی که دشمن سرسخت شما هستند و برای درهم شکستنشان کمر بستهاید، خطرناکتر است. مردم ! آتش خشم خود را بر ضدّ شیطان به کار گیرید، و ارتباط خود را با او قطع کنید. به خدا سوگند، شیطان بر اصل و ریشه شما فخر فروخت، و بر حسب و نسب شما طعنه زد و عیب گرفت، و با سپاهیان سوارهی خود به شما هجوم آورد، و با لشکر پیاده راه شما را بست، تا هر کجا شما را بیابند، شکار کنند و به دام اندازند...»(1)
1) 1 . «نهج البلاغه»، ص287، خطبه192 (قاصعه) «... فاحذروا عباد الله عدوّ الله أن یعدیکم بدائه، و أن یستفزّکم بندائه، و أن یجلب علیکم بخیله و رجله، فلعمری لقد فوّق لکم سهم الوعید، و أغرق إلیکم بالنّزع الشّدید، و رماکم من مکان قریب... فاصبح أعظم فی دینکم حرْجاً و أوری فی دنیاکم قدحاً من الّذین أصبحتم لهم مناصبین، و علیهم متألّبین. فاجعلوا علیه حدّکم، و له جدّکم، فلعمر الله لقد فخر علی أصلکم، و وقع فی حسبکم، و دفع فی نسبکم، و أجلب بخیله علیکم، و قصد برجله سبیلکم، یقتنصونکم بکلّ مکانٍ...».
علّامه طباطبایی نیز در تفسیر المیزان در اهمیّت شناسایی دشمن میفرمایند:
موضوع ابلیس نزد ما امری است مبتذل و پیش پا افتاده که اعتنایی به آن نداریم، جز این که روزی چند بار او را لعنت کرده از شرّش به خدا پناه ببریم و بعض افکار پریشان خود را به این جهت که از ناحیه اوست تقبیح کنیم. و لکن باید دانست که این موضوع، موضوعی است بسیار قابل تأمّل و شایان دقت و بحث. متأسفانه تا کنون در صدد بر نیامده ایم ببینیم قرآن کریم درباره حقیقت این موجود عجیب که در عین این که از حواسّ ما غایب است و تصرّفات عجیبی در عالم انسانیّت دارد، چه میگوید؟ و چرا نباید در صدد بر آییم؟ چرا در شناختن این دشمن خانگی و درونی خود بیاعتناییم؟ دشمنی که از روز پیدایش بشر تا روزی که بساط زندگیش بر چیده میشود، بلکه حتّی پس از مردنش هم دست از گریبان او بر نمیدارد و تا در عذاب جاودانه دوزخش در نیندازد آرام نمیگیرد؛ آیا نباید فهمید این چه موجود عجیبی است؟ که در عین این که همهی حواسّش جمع گمراه کردن یکی از ماهاست و در همان ساعتی که مشغول گمراه کردن او است، عیناً و در همان وقت سرگرم گمراه ساختن همه بنی نوع بشر است ؟ در عین این که از آشکار همه با خبر است از نهان آنان نیز اطلاع دارد، حتی از نهفتهترین و پوشیدهترین افکاری که در زوایای ذهن و فکر آدمی جا دارد با خبر است...(1)
1) 1 . «تفسیر المیزان»، ج 8، ص36-35.
ما انسانها برای مقابله با دشمن خارجی کارهایی از قبیل جمع آوری و آماده سازی نیروها، و فراهم کردن امکانات و تجهیزات نظامی، تدابیر امنیّتی و...، انجام میدهیم. امّا بزرگترین و خطرناکترین و کینه توزترین دشمن، و چگونگی مقابله و پیکار با او را فراموش میکنیم. با این که دشمن خارجینهایت کاری که میکند، جسم آدمی را به اسارت میبرد؛ امّا این دشمن (که بیشترین حملاتش درونی میباشد) روح انسان را به زنجیر اسارت کشیده و بزرگترین سرمایه انسان یعنی ایمان او را نشانه میرود. پس همان طوری که هشدار قرآنی (خذوا حذرکم)(1)که به معنای حفظ آمادگیدر برابر خطر میباشد. دربارهی دشمن خارجی است، شامل دشمن غدّار داخلی نیز خواهد شد.
و لذا یکی از آثار استعاذه همین است که از سویی انسان را از فرو رفتن به خواب غفلت و غافل ماندن از کمین گاههای خطر ناک دشمن باز میدارد و آدمی را به مرزبانی، دیدبانی و شناسایی دایمی غارتگران سلامت، آسایش و امنیّت و طمأنینه وا میدارد. از سوی دیگر، باعث میشود که انسان به نقاط ضعف خود پی برده و با اصلاح و ترمیم آن، راه نفوذ و فاجعه آفرینیدشمن را سدّ نماید تا به این طریق بتواند در رویارویی با دشمن، پیروزی دایمی را بهرهی خود سازد.
چون اصل شیطان به معنی سرکش و متمرّد است، بر هر موجود متمرّدیاطلاق میشود. چنانچه میفرماید: (و کذلک جعلنا لکلّ نبیٍّ عدواً
1) 1 . سوره نساء:4، آیه71.
شیاطین الانس والجنّ(1)). اینکه بر نفس امّاره و قوّهی شهوت و غضب و انسان حیله گر و مفسد و سرکش و شرور، شیطان گفته میشود از این جهت است.
همان طور که در بخش اول (رکن سوم استعاذه، یعنی مستعاذ منه) بیان شد، در یک تقسیمبندی چیزهایی را که باید از شرّ و ضرر آنها به درگاه الهی پناه برده شود به سه دسته میتوان تقسیم کرد:
1 ـ قوای درونی که تحت تأثیر و فرمان نفس امّاره است و صفات رذیلهی صادره از آن، از جمله عجب، تکّبر، حرص، کینه و دشمنی، و حسد، که در سوره فلق به عنوان سر آمد همهی رذایل، به طور خاص، به استعاذه از آن دستور داده شده است.
2 ـ جمیع شرور و مفاسد و مضارّی که در این عالم کون و فساد، ممکن است برای انسان پیش بیاید. مانند بلیّات و شداید و امراض و مضارّ و گرفتاریها و مصیبتهایی که به دلایل مختلف در زندگی برای انسان روی میدهد. و مانند حیوانات درّنده و موذی و نباتات سمّی و کشنده که باید از آنها به ذات مقدّس حقّ ملتجی شد تا به عنایت و لطف خود، انسان را مصون و محفوظ بدارد.
3 ـ شیاطین اعم از شیاطین جنّی و انسی همانطور که خداوند میفرماید:
(قل اعوذ بربّ النّاس ملک النّاس إله النّاس من شرّ الوسواس الخنّاس الّذییوسوس فی صدور النّاس من الجنّة و النّاس)
1) 1 . سوره انعام:6، آیه 112.
«بگو به پروردگار و پادشاه و معبود مردم پناه میبرم از شرّ وسوسه کنندهیپنهانی که وسوسه میکند در دل آدمیان از جنّیان و آدمیان»
در قرآن کریم و احادیث معصومین علیهمالسلام به همهی این شرور و مضارّ اشاره شده است که نمونههایی از آنها را یادآور میشویم :
خداوند متعال در قرآن از قول حضرت موسی علیهالسلام نقل میکند که از جهالت و تکبّر به خداوند پناه میبرد:
(قال أعوذ بالله أن أکون من الجاهلین).(1)
«(موسی) گفت به خدا پناه میبرم از این که (تمسخر کرده) از گروه نا دانان باشم».
(و قال موسی إنّی عذت بربّی و ربّکم من کل متکبّرٍ لا یوءمن بیوم الحساب).(2)
«و موسی گفت من پناه میبرم به پروردگار خود و پروردگار شما، از شرّ هر متکبّری که به روز حساب ایمان نمیآورد».
و در سوره فلق به استعاذه از حسد امر فرموده است:
(قل أعوذ بربّ الفلق... و من شرّ حاسدٍ إذا حسد)(3)
«(ای رسول ما) به گو پناه میبرم به خدای فروزندهی صبح روشن... و از شرّ هرحسود (بد خواهی) آن گاه که حسد ورزد».
در دعای هشتم صحیفهی سجادیه، امام زین العابدین علیهالسلام از آثار سوء44 چیز به درگاه الهی پناه میبرد؛ که بیش از 25 مورد آن پناهندگی از صفات رذیله میباشد:
1 ـ بر انگیختگی و طغیان حرص و آز (بر دنیا) «الّلهمّ إنّی أعوذ بک من هیجان الحرص».
2 ـ شدت و تندی خشم «و سورة الغضب».
3 ـ تسلط و چیرگی رشک و حسد «و غلبة الحسد».
4 ـ سستی و ناتوانی صبر (در امور دنیوی و اخروی) «و ضعف الصّبر».
5 ـ کمی قناعت «و قلّة القناعة».
6 ـ بد خویی و اخلاق زشت « و شکاسة الخُلق».
7 ـ پافشاری و زیاده روی در شهوت و خواهش نفس «و إلحاح الشّهوة».
8 ـ غلبه حمیّت و عصبیّت (طرفداری از ناحقّ)«و ملکة الحمیّة».
9 ـ پیروی هوس و هواهای نفسانی «و متابعة الهوی».
10 ـ مخالفت نمودن و سرپیچی از هدایت و رستگاری «و مخالفة الهُدی».
11 ـ خواب غفلت «و سِنة الغفلة».
12 ـ کوشش بیش از حدّ و کار با مشقّت (که انسان را خسته و بیزار نماید) «و تعاطی الکلفة».
13 ـ اختیار و برگزیدن باطل به جای حقّ «و ایثار الباطل علی الحقّ».
14 ـ مداومت و پافشاری بر گناهان «و الإصرار علی المأثم».
15 ـ کوچک شمردن معصیت و نافرمانی «واستصغار المعصیة».
16 ـ بزرگ داشتن طاعت و بندگی «و استکبار الطّاعة».
17 ـ چون توانگران به خود نازیدن «و مباهات المُکْثرین».
18 ـ خوار شمردن و تحقیر فقراء و نیازمندان «و الإزراء بالمقلین».
19 ـ بد رفتاری کردن با زیر دستان و در حقّ آنان کوتاهی نمودن «و سوء الولایة لمن تحت أیدینا».
20 ـ عدم شکر و سپاس از کسی که نیکی و احسانی به ما کرده «و ترک الشّکر لمن اصطنع العارفة عندنا».
21 ـ از اینکه ستمگری را کمک و پشتیبانی کنیم «أو أن نعضد ظالماً».
22 ـ ستمدیدهای را تنها گذاشته، و خوار نمائیم «أو نخذل ملهوفاً».
23 ـ طلب کردن آنچه که حقّ ما نبوده، و شایسته آن نیستیم «أو نروم ما لیس لنا بحقٍّ».
24 ـ از این که در (مسایل) علمی از روی نادانی سخن بگوییم «أو نقول فیالعلم بغیر علم».
25 ـ از این که در فکر خیانت (و غیر واقع جلوه دادن چیزی) به کسی باشیم «ونعوذ بک أن ننطوی علی غشّ أحد».
26 ـ از خود پسندی و از خود راضی بودن در کردار «و أن نُعجب بأعمالنا».
27 ـ از آرزوهای دراز داشتن «و نمدّ فی آمالنا».
28 ـ از بد دل بودن و نهفته داشتن بدی (نسبت به دیگران) در دل «و نعوذ بک من سوء السّریرة».
29 ـ ناچیز دانستن گناهان خُرد و کوچک «و احتقار الصّغیرة».
30 ـ از این که شیطان بر ما تسلّط و دست یابد «و أن یستحوذ علینا الشّیطان».
31 ـ از آسیب رساندن و گزند روزگار «أو ینکبنا الزّمان».
32 ـ از این که سلطان (ستمگر) ما را در خود هضم نماید (و ما را به تباهی بکشاند) «أو یتهضّمنا السّلطان».
33 ـ از اینکه اقدام به اسراف نموده و دست به آن آلوده نماییم «و نعوذ بک من تناول الإسراف».
34 ـ از نداشتن روزی به اندازه نیاز «ومن فقدان الکفاف».
35 ـ از ملامت و سر زنش (شاد شدن) دشمنان «و نعوذ بک من شماتة الأعداء».
36 ـ از محتاج شدن به همانند خود (افراد مردم که خود نیز نیازمندند)«و من الفقر إلی الأکفاء».
37 ـ از زندگی در سختی و مشقّت «ومن معیشةٍ فی شدّةٍ».
38 ـ از مردن بدون آمادگی (بدون زاد و توشه) «و میتةٍ علی غیر عدّةٍ».
39 ـ از بزرگترین اندوه و افسوس (حسرت در قیامت)«و نعوذ بک من الحسرة العظمی».
40 ـ از بزرگترین مصیبت و بلا (در دین)«و المصیبة الکبری».
41 ـ بدترین شقاوت و بدبختی (دخول در جهنم)«و اشقی الشّقاء».
42 ـ از بدی بازگشت و عاقبت کار «و سوء المأب».
43 ـ از ناکامی و محروم ماندن از پاداش (بهشت)«و حرمان الثّواب».
44 ـ از رسیدن (قطعی شدن)کیفر و عذاب «و حلول العقاب».(1)
1) 1 . «صحیفه سجّادیه»، ص56، دعای هشتم.
شخصی میگوید بر امام صادق علیهالسلام وارد شدم و از دردی که داشتم، به او شکایت کردم، فرمود: بگو بسم اللّه . سپس دستت را به آن (محلّ درد) بکش و بگو:
«أعوذ بعزّة الله و أعوذ بقدرة الله و أعوذ بجلال الله و أعوذ بعظمة الله و أعوذ بجمع الله و أعوذ برسول الله و أعوذ بأسماء الله من شرّ ما أحذر و من شرّ ما أخاف علی نفسی» آن را هفت مرتبه میگویی.(1)
امام باقر علیهالسلام فرمود: زمانی که انسان بیمار شود، باید بگوید:
«بسم الله و بالله و محمّد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلّم أعوذ بعزّة الله و أعوذ بقدرة الله علی ما یشاء من شرّ ما أجد».(2)
امام صادق علیهالسلام از امیر الموءمنین علیهالسلام روایت میکند که فرمود:
وقتی به حیوان درّندهای برخوردی، بگو «أعوذ بربّ دانیال و الجبّ من شرّ کلّ اسد مستأسد».(3)
ابن عبّاس نقل میکند که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله هنگام وضو، کفشش را از پا در آورده بود (و بعد از مسح پا) که میخواست آن را بپوشد، عقابی از
1) 1 . «اصول کافی»، ج2، ص566 باب «الدعاء للعلل و الأمراض...»،ح 8.
2) 2 . «اصول کافی»، ج2، ص567، باب «الدعاء للعلل و الأمراض...» ح 13... عن أبی جعفر علیهالسلام قال: إذا اشتکی الإنسان فلیقل: «بسم الله و با الله و محمّد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلّم أعوذ بعزّة الله و أعوذ بقدرة الله علی ما یشاء من شرّ ما أجد»..
3) 3 . «اصول کافی»،ج2، ص571 باب الحرز و العوذة ح 9 و «بحار الانوار»، ج14، ص378.
آسمان فرود آمد و آن را برداشت و بالا برد؛ سپس (از آسمان) به پایین انداخت و از آن ماری بیرون افتاد. پس پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود:
«أعوذ بالله من شرّ مَن یمشی علی بطنه و من شرّ مَن یمشی علی رجلین».
سپس، از پوشیدن کفش قبل از وارسی کردن نهی فرمود.(1)
سعد اسکاف میگوید از امام صادق علیهالسلام شنیدم که میفرمود:
هر کس این کلمات را بگوید، من ضمانت میکنم که گزند عقرب و گزندگان دیگر به او نرسد تا این که صبح کند «أعوذ بکلمات الله التامّات الّتی لا یجاوزهنّ برٌّ و لا فاجرٌ من شرّ ما ذرأ و من شرّ ما برأ و من شرّ کلّ دابّةٍ هو آخذٌ بناصیتها إنّ ربّی علی صراطٍ مستقیم».(2)
مرحوم طبرسی در آداب و دعاهای مربوط به نگاه، آورده است که هرگاه ابری در آسمان دیدی بگو:
«الحمدلله الّذی ینشئ السّحاب بقدره، و سخّره ما بین السّماء و الارض بعد موتها، الّلهمّ إنّی أسئلک من خیر هذه السّحابة و خیر ما فیها، و أعوذ بک من شرّها و شرّ ما فیها، و أعوذ بک أن تمطرنا مطر السّوء،...».
1) 1 . «بحار الانوار»، ج17، ص391 و در ج17، ص405همین دعا را از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به صورت زیر نقل کرده است: «... أللهمّ إنّی أعوذ بک من شرّ مَن یمشی علی بطنه و من شرّ مَن یمشی علی رجلین و من شرّ مَن یمشی علیأربع و من شرّ کلّ ذی شرّ و من شرّ کلّ دابّة أنت آخذ بناصیتها إنّ ربّیعلی صراط مستقیم.».
2) 2 . «اصول کافی»، ج2، ص571، باب «الحرز و العوذة»، ح7.
و به هنگام وزش باد بگو:
«ألّلهمّ إنّی أسئلک من خیر هذه الرّیاح، و خیر ما فیها ما أرسلتها به، و أعوذ بک من شرّها و شرّ ما فیها، و شرّ ما أرسلتها به، الّلهمّ اجْعلها رحمةً و لا تجعلها عذاباً، اجعلهما نعمةً و لا تجعلهما نقمةً».(1)
همچنین از شرّ چیزهای دیگر مثل مشکلات سفر(2)، همسایه بد(3)، و... استعاذه وارد شده است که درجوامع روایی در ابواب مختلف نقل شده است.
استعاذهی مادر مریم، که او و ذریّهاش را از شرّ شیطان به درگاه الهی پناهنده میکند:
(...و إنّی اعیذ بک و ذریّتها من الشّیطان الرّجیم).(4)
« (پروردگارا) من او (مریم) و فرزندانش را از شرّ شیطان رجیم در پناه تو آوردم».
امر خداوند به پیامبرش که از شرّ شیطان و وسواس خنّاس استعاذه نماید:
(و قل ربّ أعوذ بک من همزات الشّیاطین و أعوذ بک ربّ أن یحضرون).(5)
«(ای پیامبر) بگو پروردگارا من از وسوسهی و فریب شیاطین(انس و جنّ) به سوی تو پناه میآورم و به تو پناه میبرم از این که شیاطین در مجلسم حضور یابند».
(و إمّا ینزغنّک من الشّیطان نزغ فاستعذ بالله إنّه سمیع علیم).(1)
«(ای پیامبر) و اگر از طرف شیطان (انسی و جنّی) وسوسهای به تو رسد به خداوند پناه بر، که او قطعاً شنوا و دانا است».
(قل أعوذ بربّ النّاس...من شرّ الوسواس الخنّاس الّذی یوسوس فی صدور النّاس من الجنّة و النّاس).(2)
«بگو پناه میبرم به پروردگار مردم...از شرّ و وسوسهی شیطان، آن شیطان که در دل مردم وسوسه و اندیشه بد افکند، چه آن شیطان از جنس جنّ باشد و چه از نوع انسان».
و آیات دیگری که در این زمینه وارد شده است.
امام چهارم حضرت زین العابدین علیهالسلام در استعاذهی از خطرات و وسوسههای شیطان، به درگاه الهی عرضه میدارد:
پرورگارا ! به تو پناه میبریم ازتباهکاریها (و وسوسههای) شیطان رانده شده، و از حیلهها و تزویرهای او، و از اعتماد و اطمینان به آرزوهایش (که در دلها میافکند) و مژدهها و غرور افکنیها و افتادن به دامهایش. و از این که در ما، به کژروی واداشتن در اطاعت و بندگیت، و در خوارکردنمان به نافرمانی کردن از تو طمع ورزد، و یا این که آن چه را
در نظرمان میآراید، زیبا جلوه کند، یا آن چه را در نظر ما ناپسند و زشت نموده است، بر ما گران آید...
خدایا ! آن چه را (شیطان) گره میزند، بگشای، و آن چه را که او میبندد بگسل، و هر تدبیری را که میاندیشد، بر هم زن، و چون اراده کاری را بکند، بازش دار، و آن چه را که استوار میسازد ویران کن.
بار خدایا ! سپاه اورا شکست ده، و مکر و فریبش را باطل و بیبهرهساز، و پناهگاه او را در هم کوب، و بینیاش را به خاک بمال.(1)
در مناجات الشّاکین عرضه میدارد:
... إلهی أشکوا إلیک عدوّاً یضلّنی و شیطاناً یغوینی قد ملأ بالوسواس صدریو احاطت هواجسه بقلبی یعاضد لی الهوی...(2)
...پروردگارا ! به درگاه تو شکایت میکنم از دشمنی که گمراهم کند، و دشمنیکه فریبم دهد، که سینهام را از وسوسهها پر میکند؛ و هوسهایش به گرد دلم چرخیده و از هوای (نفسانیام) پشتیبانی میکند.
آن چه که در این مبحث مهمّ بوده و از اهمیّت زیادی برخوردار میباشد و لازم است که به آن پرداخته شود، دسته سوّم است که در واقع
1) 1 . «صحیفه سجّادیّه»، ص85، دعای 17 الّلهمّ انّا نعوذ بک من نزغات الشّیطان الرّجیم و کیده و من الثّقة بأمانیّه و مواعیده و غروره و مصائده و أن یطمع نفسه فی إضلالنا عن طاعتک و امتهاننا بمعصیتک، أو أن یحسن عندنا ما حسّن لنا، أو یثقل علینا ما کرّه إلینا... الّلهمّ احْلل ما عقد، و افْتق ما رتق، و افْسخ ما دبّر، و ثبّطه إذا عزم، و انْقض ما ابرم. الّلهمّ و اهْزم جنده، و أبطل کیده، و اهْدم کهفه، و أرغم أنفه....
2) 2 . «مفاتیح الجنان»، ص248.
خیلی از شرور و مضارّ هم به نوعی تحت الشّعاع این دسته از شرور میباشند . یعنی شیاطین جنّی و انسی، خصوصاً ابلیس لعین است که کمر همّت بر دشمنی انسان بسته است و به لطایف الحیل مانع از سیر صعودی انسان و رسیدن او به قلّههای کمال و سعادت میشود.
(...إلّا إبلیس أبی و استکبر و کان من الکافرین).(1)
«...مگر شیطان که (از سجده کردن) سر باز زد و تکبّر ورزید و از کافران بود».
علّامه طباطبایی در تفسیر این آیه دارد «لم یعبّر ابی و استکبر و کفر» در این آیه نفرمود که ابلیس از سجده امتناع ورزید و تکبّر کرد و کافر شد؛ بلکه فرمود او از کافران بود.(2)در جای دیگر میفرماید «استکبر ابلیس فلم یسجد و کان قبل ذلک من الکافرین(3)» یعنی در اثر تکبّر سجده نکرد و قبل از آن از کافران بوده است. نه تنها خود شیطان (ابلیس) کافر است، بلکه سعیدارد انسان را نیز فریب داده و به کفر بکشاند:
(...کمثل الشّیطان إذ قال للإنسان اکْفر).(4)
«...(فریب منافقان) همانند (اغفال) شیطان است آن گاه که به انسان گفت: (به خدا) کافر شو»
شیطان کسی است که از روز نخست دشمن انسان بوده، و حتّی یک روز هم حاضر به ترک دشمنی نشده است. پیوسته با وسوسهها و اغوا نمودنش، آدمیان را تحریک میکند تا از صراط مستقیم و راه سعادت به کژراهه، که به شقاوت دنیوی و اخروی انسان منتهی میشود، منحرف شود.(1)
(... إنّ الشّیطان للإنسان عدوٌّ مبین).(2)
«... همانا شیطان برای انسان دشمنی آشکار است»
(... إنّ الشّیطان کان للإنسان عدوّاً مبیناً).(3)
«همانا شیطان با انسان دشمنی واضح و آشکار دارد»
و لذا خداوند متعال در قرآن، ضمن این که دشمنی شیطان را نسبت به انسان هشدار میدهد، به دشمنی با شیطان نیز امر میکند.
(... إنّ الشّیطان لکم عدوٌّ فاتّخذوه عدوّاً).(4)
«... همانا شیطان دشمن شما است، پس شما هم او را دشمن خود بگیرید».
شیطان نه تنها با انسان دشمنی آشکار دارد، بلکه با دسیسه و حیلههای مختلف و رواج گناه و فساد انگیزی بین انسانها، سعی دارد میان خود آدمیان نیز دشمنی ایجاد بکند.
(إنّما یرید الشّیطان أن یوقع بینکم العداوة و البغضاء فی الخمر و المیسر).(1)
«جز این نیست که شیطان قصد دارد به وسیله شراب و قمار میان شما کینه و دشمنی برانگیزد»
(... و یرید الشّیطان أن یضلّهم ضلالاً بعیداً).(2)
«... و شیطان میخواهد آنان را گمراه کند به گمراهی دوری (که از هر سعادت و آسایشی دور باشد»
شیطان از راههای مختلف و کارهای گوناگون تلاش میکند که انسان را از راه راست منحرف نماید. حتّی مراجعهی به طاغوت به منظور تحاکم و داوریکه آیهی فوقالذّکر اشاره به آن دارد از جمله دامهای شیطان است که بر سر راه آدمی برای گمراه کردن او میگستراند. او بر این کارش (اغوای آدمیان) قسم نیز خورده است. قرآن کریم از قول ابلیس نقل میکند که گفت:
(قال فبعزّتک لأغوینّهم أجمعین).(3)
«(شیطان) گفت (حال که مهلت یافتم) به عزّت و جلال تو قسم میخورم که همه آنان(انسانها) را گمراه بکنم»
وسوسه کردن در دلها(1)، تزیین و زیبا جلوه دادن کارهای زشت و ناپسند انسانها در نظر آنان(2)، امر کردن و وادار نمودن به فحشا و منکرات و کارهای ناپسند(3)، وعدههای دروغین و سرگرم کردن به آرزوهای واهی و فریب و نیرنگ(4)، ایجاد ترس در دل انسانهای ضعیف و سست عنصر(5)، محزون کردن موءمنین با کارهای گوناگون از جمله با وادار کردن انسانها به نجوا و آهسته و در گوشی سخن گفتن(6)، و... از جمله فعّالیّتهای دیگر شیطان است که در آیات قرآنی بیان شده است که برای عملی ساختن هدف اصلی خود، که همانا بازداری انسان از رسیدن به سعادت و دخول در بهشت است انجام میدهد
1) 1 . سوره اعراف:7، آیه20«فوسوس لهما الشّیطان لیبدی لهما». و سوره طه:، آیه120«فوسوس إلیه الشّیطان قال یا آدم هل ادّلک علی شجرة الخلد و ملک لایبلی». و....
2) 2 . سوره انفال:8، آیه48 «و إذ زیّن لهم الشّیطان اعمالهم». و سوره انعام:6، آیه43 « و لکن قست قلوبهم و زیّن لهم الشّیطان ما کانوا یعملون». و....
3) 3 . سوره نور:24، آیه21 «و من یتّبع خطوات الشیطان فإنه یأمر بالفحشاء و المنکر». سوره بقره:2، آیه268 «الشّیطان یعدکم الفقر و یأمرکم بالفحشاء». و....
4) 4 . سوره نساء:4، آیه120 «یعدهم و یمنّیهم و ما یعدهم الشّیطان الّا غروراً» و....
5) 5 . سوره آل عمران:3، آیه175 «إنّما ذلکم الشّیطان یخوّف اولیاءه...» و....
6) 6 . سوره مجادله:58، آیه10 «إنّما النّجوی من الشّیطان لیحزن الّذین آمنوا...».
اغفال کردن، فراموشکاری، ایمنی از عقاب، تخویف از غیر خدا، تشجیع بر اعمال زشت، بازداری از عمل صالح، غوطه ور ساختن در شهوات، ایجاد تردید و دودلی در عقاید و باورها، خلف وعده و سرگرم نمودن به آرزوهای خیالی، و... از جمله فعّالیّتها و حیلههایی است که شیطان در گمراهی انسان به کار میبرد و از اهداف و برنامههای این دشمن دیرین است که امام علیهالسلام در قالب دعا به آنها اشاره میفرمایند:
(پرودگارا) ! و مرا و نسل مرا از گزند شیطان رانده شده، در پناه خویش در آور؛ زیرا که تو خود، ما را آفریدی، و (به نیکیها) امر کردی و (از زشتیها) نهی فرمودی، و به پاداش آن چه فرمان دادی مشتاق گردانیدی؛ و از کیفر عصیان بر حذر داشتی؛ و برای ما دشمنی قرار دادی که با ما مکر و حیله میکند. و او را بر ما چیره گردانیدی و ما را بر او چنان تسلّطی ندادی (که بر او پیروز شویم)؛ (چرا که) او را در سینههای ما جای داده، در رهگذرهایخونهای ما روانش ساختی؛ به گونهای که اگر ما از او غفلت ورزیم، او از ما غافل نمیماند؛ و اگر او را فراموش کنیم، او هرگز ما را از یاد نمیبرد. همواره ما را از کیفر تو ایمن میسازد، و از غیر تو میترساند. اگر قصد گناه و کار زشتی را داشته باشیم، ما را بر آن دلیر مینماید، و چون به انجام دادن کار نیکی همّت گماریم، از آن ترسانیده، بازمان میدارد. خود را با گناهان و خواهشهای نفسانی به ما عرضه میدارد، و در قلمرو باورهایمان، ما را
به شبههها در میافکند (تا گمراهمان سازد). اگر به ما وعدهای دهد، به آن وفا نمیکند (دروغ میگوید)، و اگر به آرزوها سرگرممان سازد، آنها را بر نمیآورد. و اگر نیرنگ و فریبش را از ما برنگردانی، گمراهمان میکند؛ و اگر از فساد و تباهکاریش مصونمان نسازی، ما را میلغزاند.(1)
و در دعای دیگری میفرماید:
پرورگارا ! به تو پناه میبریم از تباهکاریها (و وسوسههای) شیطان رانده شده، و از حیلهها و تزویرهای او، و از اعتماد و اطمینان به آرزوهایش (که در دلها میافکند) و مژدهها و غرور افکنیها و افتادن به دامهایش؛ و از این که در ما، به کژروی وا داشتن در اطاعت و بندگیت، و در خوارکردنمان به نافرمانی کردن از تو طمع ورزد، و یا این که آن چه را در نظر مان میآراید زیبا جلوه کند، یا آن چه را در نظر ما ناپسند و زشت نموده است، بر ما گران آید...(2)
1) 1 . «صحیفه سجادّیه»، ص122، دعای25 «...و أعذنی و ذریّتی من الشّیطان الرّجیم، فإنّک خلقتنا و أمرتنا و نهیتنا و رغّبتنا فی ثواب ما أمرتنا، و رهّبتنا عقابه، و جعلت لنا عدّواً یکیدنا، سلّطته منّا علی ما لم تسلّطنا علیه منه، اسکنته صدورنا، أجریته مجاری دماءنا، لا یغفل إن غفلنا، و لا ینسی إن نسینا، یوءمننا عقابک، و یخوّفنا بغیرک، إن هممنا بفاحشةٍ شجّعنا علیها، و إن هممنا بعملٍ صالحٍ ثبّطنا عنه، یتعرّض لنا بالشّهوات، و ینصب لنا بالشّبهات، إن وعدنا کذبنا، و إن منّانا أخلفنا، و إلّا تصرف عنّا کیده یُضلّنا، و إلّا تقنا خباله یستزلّنا ...».
2) 2 . «صحیفه سجادّیه»، ص85، دعای17 «اللهم أنّا نعوذ بک من نزغات الشّیطان الرّجیم و کیده و مکائده، و من الثّقة بأمانیّه و مواعیده و غروره و مصائده. وأن یطعم نفسه فی اضلالنا عن طاعتک، وامتهاننا بمعصیتک، أو أن یحسن عندنا ما حسّن لنا، أو أن یثقل علینا ما کرّه إلینا»..
درست است که شیطان مثل خون در رگ، در بدن انسان نفوذ دارد «إنّ الشّیطان لیجری من إبن آدم مجری الدم»(1)لکن بر آدمی تسلط قهری ندارد و تا از ناحیه خود انسان چراغ سبزی نشان داده نشود، انسان تحت نفوذ وی در نمیآید. تنها کاری که شیطان میکند، القای وسوسه در قلب انسان است. نظیر الهاماتی که از طریق فرشتگان در دل انسان میشود و از این طریق او را مشغول آرزوها و خیالات واهی میکند.
علامه طباطبایی در تفسیر المیزان در ذیل آیه 119 سوره نساء مینویسد:
خلاصهی گفتار شیطان این است: من بندگانت را به وسیلهی عبادت غیر خدا و ارتکاب معاصی گمراه میکنم و آنان را میفرمایم که با آرزوها و خیالات باطل مشغول گردند، و از اشتغال به شئون واجب و امور مهمّ زندگی رویگردان شوند...(2)
بنابر این حدود تسلّط شیطان فقط وسوسه قلبی و بهتر و زیبا جلوه دادن بدیها و بدتر نمایاندن خوبیهاست و جز این تسلّطی ندارد. امر قطعی این است که شیطان کسی را به پیروی از وسوسههای خود مجبور نمیکند؛ بلکه این انسان است که به او اجازه ورود میدهد و پروانه عبورش را از مرزهای کشور تن به درونش صادر میکند. لذا قرآن کریم از قول شیطان نقل میکند:
(و ما کان لی علیکم من سلطان الّا أن دعوتکم فاستجبتم لی فلا تلومونی و لوموا أنفسکم)(1)
«من سلطهای بر شما نداشتم جز این که دعوتتان کردم و شما هم دعوت مرا اجابت کردید. پس مرا سرزنش نکنید و خودتان را ملامت و سرزنش بکنید.»
شهید مطهّری درمورد حدود و قلمرو فعّالیّت شیطان میفرماید:
قلمرو شیطان، تشریع است نه تکوین، یعنی قلمرو شیطان فعّالیّتهای تشریعی و تکلیفی بشر است. شیطان فقط در وجود بشر میتواند نفوذ کند نه در غیر بشر؛ قلمرو شیطان در وجود بشر نیز محدود است به نفوذ در اندیشهی او نه در تن و بدن او، نفوذ شیطان در اندیشهی بشر نیز منحصر است به حد وسوسه کردن و خیال یک امر باطلی را در نظر او جلوه دادن. قرآن این معانی را با تعبیرهای «تزیین»، «تسویل»، «وسوسه» و امثال اینها بیان میکند. و امّا این که در نظام جهان چیزی را بیافریند و یا این که تسلط تکوینی بر بشر داشته باشد، یعنی به شکل یک قدرت قاهره بتواند بر وجود بشر مسلّط شود و بتواند او را بر کار بد اجبار و الزام نماید، از حوزهی قدرت شیطان خارج است. تسلّط شیطان بر بشر محدود است به این که خود بشر بخواهد دست ارادت به او بدهد:
«إنّه لیس له سلطان علی الّذین آمنوا و علی ربّهم یتوکّلون، انّما
1) 1 . سوره ابراهیم:12، آیه 22.
سلطانه علیالّذین یتولّونه؛(1)همانا شیطان بر مردمی که ایمان دارند و به پروردگار خویش اعتماد و اتّکا میکنند تسلّطی ندارد؛ تسلّط او منحصر است به اشخاصی که خودشان ولایت و سرپرستی شیطان را پذیرفته و میپذیرند».(2)
پیداست که شیطان بعد از این اجابت دعوت از سوی افراد بی ایمان و هوا پرست، آرام نمینشیند و پایههای سلطه خود را بر وجود آنان مستحکم میکند.
به عبارت دیگر وقتی از ناحیه خود شیطان عباد مخلصین استثناء میشوند؛ چنانکه قرآن از قول شیطان نقل میکند:
(قال فبعزّتک لأغوینّهم أجمعین، إلّا عبادک منهم المخلصین).(3)
«شیطان گفت: به عزت و جلال تو قسم که همه بندگانت را گمراه خواهم کرد مگر خاصّان از بندگانت» (که دل از غیر بریدند و برای توخالص شدند).
معلوم میشود که حکومت شیطان محدودهای دارد و مملکت حکومتیوی مرزهای مشخصی دارد . با توجه به این که مخلصین کسانیهستند که در داخل مرزهای امن الهی قدم بر میدارند و شیطان را بر آنان تسلّطی نیست، معلوم میشود محدودهی حکومتی شیطان، کشور شرور، فساد، گناه و آلودگی به کثافات است. بنابر این اول کاری که
شیطان انجام میدهد، این است که شکار خود را به مملکت خود داخل کند تا بتواند بر او غالب آید و اهداف پلید خود را پیاده نماید. قرآن کریم میفرماید:
(هل أنبّئکم علی من تنزّل الشّیاطین، تنزّل علی کل أفّاک أثیم)(1).
«(به کافران بگو) آیا به شما خبر دهم که شیاطین بر چه کسانی نازل میشوند؟ شیاطین بر شخص بسیار دروغ گوی بدکار نازل میشوند».
فیض کاشانی درمورد علل و چگونگی پذیرش آثار «ملائکه و شیاطین»توسّط قلب آدمی مینویسد:
قلب به اصل فطرت و آفرینشش صلاحیت قبول آثار ملائکه و شیاطین را به صورت مساوی دارد. و پذیرش یک طرف بر طرفی دیگر ترجیح ندارد؛ لکن ترجیح یک طرف بر جانب دیگر به واسطهی تبعیّت از هوا و هوس و فرو رفتن در شهوات و یا با اعراض از شهوات و مخالفت با هوای نفس است. پس اگر انسان به دنبال اعمالی که مقتضای شهوت و غضب است، باشد؛ به واسطهی این هوا و هوس، تسلّط شیطان در او ظاهر میشود و قلب آشیانه و لانهی شیطان میگردد. زیرا هوا و هوس، مرتع و چرا گاه شیطان است. و اگر با این شهوات پیکار و مجاهده نموده و آنها را بر نفسش مسلّط نکند و خود را در اعمالش به اخلاق ملائکه شبیه کند، قلب او محلّ نزول و استقرار ملائکه میگردد. و از آن جایی که دل آدمی از میل و شهوت و خشم و غضب و حرص و طمع و آرزوهای دراز و غیر اینها از صفاتی که از هوای نفس ناشی میشوند،
1) 1 . سوره شعرا:26، آیه 222 و221.
خالی نیست؛ (که همهی اینها ابزار کار شیطان است) ناگزیر قلب آدمی خالی از جولان و وسوسهی شیطان نیز نخواهد بود.(1)
شیطان در اجرای برنامههای خود نیاز به اعوان و انصاری دارد که او را در رسیدن به اهداف شومش یاری رسانند. او علاوه بر برخورداری از همکاران جنّی، یارانی هم از انسانها گزینش میکند. علاوه بر این که در معنای لغوی «شیطان» بیان شد که به هر موجود متمرّد و سرکش و منحرف از حقّ، شیطان گفته میشود، آیات قرآن کریم نیز بر وجود شیاطین از انسان دلالت دارد.(2)کلام امیر الموءمنین علیهالسلام هم به این مطلب اشاره دارد:
(فإنّ له من کلّ امّةٍ جنوداً و اعواناً و رَجِلاً و فرساناً).(3)
«زیرا او (شیطان) از هر امّت و گروهی لشکریان و یاورانی پیاده و سواره دارد. (که به کمک آنها در میان اقوام و گروهها نفوذ میکند)».
امّا در این که شیطان چگونه اعوان و انصار خود را انتخاب و تربیت کرده و آنها را تبدیل به شیطان انسی میکند ، امیرالموءمنین علیهالسلام میفرماید: با زمینهسازی و چراغ سبزی که از طرف خود انسان داده میشود(4)، شیطان بر او نفوذ کرده و کار را تا بدان جا پیش میبرد که اعضا
1) 1 . «محجّة البیضاء»، ج 5، ص 49.
2) 2 . سوره انعام:6، آیه112.
3) 3 . «نهج البلاغه»، ص289، خطبه192.
4) 4 . امام علی علیهالسلام در خطبه 192 به بعضی از زمینههای تسلّط شیطان اشاره میکند: «خدا را خدا را ! از کبر و تعصّب ناروا و تفاخر جاهلیّت بپرهیزید که سبب کینه و دشمنی و جایگاه وسوسههای شیطان است و اینها همان چیزهایی است که شیطان بوسیله آن، امّتهای پیشین و اقوام گذشته را فریفت»..
و جوارح وی شیطانی شده و کارگزار و مجری تمام برنامههای شیطان میشود:
«اتّخذوا الشّیطان لأمرهم ملاکاً، و اتّخذهم له اشراکاً، فباض و فرّخ فیصدورهم، و دبّ و درج فی حجورهم، فنظر باعینهم، و نطق بالسنتهم، فرکب بهم الزّلل، و زیّن لهم الخطل، فعل من قد شرکه الشّیطان فی سلطانه، و نطق بالباطل علی لسانه».(1)
«منحرفان شیطان را ملاک کار خود قرار دادند؛ و او نیز آنان را به عنوان دامهای خویش برگزید. سپس در سینههای آنها تخم گذاری نموده و آنها را به جوجه تبدیل کرد؛ و پس از آن، جوجهها را به دامانشان حرکت داده و در آن پرورش داد. سر انجام (کار به جایی رسید که) شیطان با چشمهای آنان نگریست و با زبانشان سخن گفت. آنان را بر مرکب گمراهی و لغزشها سوار کرد، و اعمال زشتشان را در نظرشان زینت بخشید؛ مانند کسی که نشان میداد در حکومت شیطان شریک است و با زبان شیطان سخن باطل میگوید».
آیة الله جوادی آملی در اشاره به این فرمایش امام علی علیهالسلام میفرماید:
در بیانات نورانی امیر الموءمنین علیهالسلام آمده است که شیطان در سینه و قلب عدّهای تخمگذاری میکند:
«فباض و فرّخ فی صدورهم، و دبّ و درج فی حجورهم، فنظر بأعینهم
1) 1 . «نهج البلاغه»، ص53، خطبه7.
و نطق بألسنتهم».
انسان معصیت کار تصور میکند که خود تصمیم گیرنده است در حالی که قانونگذار درون وی شیطان است و او مجری برنامههای شیطان، و در این کار بدون آن که معذور باشد، مأزور است؛ زیرا خداوند مکرر به وی مهلت داد، ولی او توبه نکرد تا بدین حال درآمد و با سوء اختیار خویش تحت ولایت شیطان قرار گرفت.(1)
بنابر این در بدو امر چیزی به نام شیطان انسی وجود ندارد؛ امّا در اثر انحراف از طریق مستقیم و متابعت از شیطان و ارتکاب گناه، شیطان آن چنان بر او چیره میشود که با رضایت خاطر مملکت وجودش را به شیطان تسلیم میکند. و شیطان با تصرّفاتی که بر چنین شخصی دارد او را تبدیل به یک شیطان تمام عیار میکند. او در چنین حالی با این که اسیر است، خود را آزاد، و با این که بازیچه دست است، خویش را امیر میپندارد.
«از خود بیگانگی»
علّا مه محمدتقی جعفری(ره) قرن حاضر را «قرن بیگانگی انسان از انسان» یا «قرن از خود بیگانگی» معرّفی میکند؛ که نتیجهی فراموشی خداست. و تنها راه رهایی از خود فراموشی و از خود بیگانگی (الیناسیون) را یاد خدا
1) 1 . «تفسیر موضوعی قرآن کریم»، ج9، ص355.
و با او بودن میداند.(1)
نیاز به خدا، از نیازهای اساسی انسان است. تا خدا در صحنه زندگی انسان نباشد، زندگی بیمعنا و بیهدف بوده، و چنین زندگی نیز سرد و بی روح خواهد بود. با وجود همه امکانات رفاهی، ولی بدون خدا، زندگی خسته کننده و ملال آور است؛ چون اصل و ریشه انسان خداوند است و قطع ارتباط با ریشه، همانند شاخهی قطع شده از درخت، موجب پژمردگی و افسردگی میشود. و لذا خدای تعالی میفرماید:
(و من اعرض عن ذکری فإنّ له معیشةً ضنکاً).(2)
«هر کس از یاد من روی برگرداند زندگی سختی خواهد داشت».
خداوند بهترین مونس و همدم انسان است(3)که انسان با او و در جوار رحمت او احساس آرامش و شادمانی میکند. قرآن کریم میفرماید:
(الا بذکر الله تطمئنّ القلوب).(4)
«آگاه باشید که دلها با یاد خدا آرام میگیرند».
انسانی که زندگیاش بدون خدا و دلش خالی از یاد او باشد، مورد حمله و تاخت و تاز شیاطین خواهد بود. خداوند عزّ و جلّ میفرماید:
(و من یعش عن ذکر الرّحمن نقیّض له شیطاناً فهو له قرین).(1)
«و هر کس از یاد خدا روی برتابد شیطانی را بر میانگیزیم تا یار و همنشین (دائمی) وی باشد»
انسان با چنین قرین و مصاحبی که در اثر دوری از یاد خدا نصیب او میشود، به کلّی از خدا فاصله میگیرد؛ که حاصل آن فراموشی کامل خداوند و احاطه شیطان بر او میباشد.
(إستحوذ علیهم الشّیطان فأنساهم ذکر الله...).(2)
«شیطان بر (دل) آنها سخت احاطه کرده، یاد و ذکر خدا را از خاطرشان برد...».
چنین انسانی با تسلّط شیطان و فراموشی خدا (و حذف برنامههای الهی از صحنه زندگی)، آنقدر در خواب غفلت فرو میرود و این غفلتش آنقدر پر رنگ میشود که مشمول این آیات الهی میشود:
(أولئک الّذین طبع الله علی قلوبهم وعلی سمعهم و أبصارهم و أولئک هم الغافلون).(3)
«آنها (کسانی) هستند که خدا بر دلها و گوش و چشمهایشان مهر زده است و آنها (از خدا و قیامت) غافل هستند».
(صمٌّ بکمٌ عمیٌ فهم لا یرجعون).(4)
«آنها کر، گنگ و کورند و از (ضلالت و گمراهی خود) بر نمیگردند»
و به این وسیله شخصیّت و هویّت واقعی خود را از دست داده و از آن فرسنگها فاصله میگیرد. خداوند در مورد چنین انسانهایی است که در قرآن کریم میفرماید:
(و لا تکونوا کالّذین نسوا الله فأنساهم أنفسهم أولئک هم الفاسقون).(1)
«و (شما موءمنان) همانند کسانی نباشیدکه به کلّی خدا را فراموش کردند (و به عصیان شتافتند) خدا هم خود (نفوس) آنها را از یادشان برد، به درستی که آنها فاسق و بد کارند».
امیر الموءمنین علی علیهالسلام در توصیف چنین انسانهای از خود بیگانهای میفرماید:
«... فمن شغل نفسه بغیر نفسه تحیّر فی الظّلمات، و ارتکب فی الهلکات، و مدّت به شیاطینه فی طغیانه، و زیّنت له سیّیء أعماله»(2)
«...پس آن کس که (از خود بیگانه شده) و به غیر خود مشغول شود در تاریکیها سرگردان شده و خود را در هلاکتها میاندازد، و شیطانها او را به سوی سرکشی وطغیان میکشانند، و رفتار و کارهای زشت او را در نظرش زیبا جلوه میدهند».
انسان از خود بیگانه که قدرت تشخیص حقّ از باطل و راه از چاه را از دست داده(3)، در بیراههها گرفتار شده و با تحیّر و سرگردانی در
تاریکیهای وهم و خیال، در نهایت طعمهی دشمن (شیطان) میشود. از این روست که امیرالموءمنین علیهالسلام یاد خدای رحمان و با او بودن را سرمایه انسان و موجب سلامتی از شرّ شیطان معرّفی میکند:
«ذکر الله رأس مال کلّ موءمن و ربحه السّلامة من الشّیطان».(1)
«یاد خدا سرمایه هر موءمنی است، و سودش رهایی از شیطان است».
«ذکر الله مطردة الشّیطان».(2)
«یاد خدا موجب دوری شیطان است»
«ذکر الله دعامة الایمان و عصمة من الشّیطان».(3)
«یاد خدا ستون ایمان و موجب پناه و ایمنی از شیطان است»
آیة الله جوادی آملی در تفسیر موضوعی قرآن کریم، که بخشهایی از سفارشهای پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآله به ابن مسعود را نقل میکند، مینویسد:
... رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله این هشدار الهی را بازگو میکند که: هر کس از یاد من غافل شود، برای او همسایهی بد فراهم میکنم: «و من یعش عن ذکر الرّحمن نقیّض له شیطاناً فهو له قرین»(4)یعنی دوستان بد را که همان شیاطینند، مقرون قلب چنین کسی میکنم تا پیوسته او را وسوسه کنند. زیرا صحنه قلب انسان، صحنه فطرت اوست و جای بیگانه نیست. ولی وقتی انسانِ عاصی، خدا را فراموش کرد، جا برای بیگانه باز شده،
آن گاه وارد خانه دل میشود.(1)
زمانی که انسان سرمایه خود را باخت و شیطان بر او مسلّط شد، در اثر آن مجاری درونی درک درست واقعیّات و راه بازگشت به فطرت اوّلیّه خود را مسدود میسازد؛ که در این صورت شیطان تصمیم گیرنده و قانونگذار درونی وی میشود. چنین انسانی میشود مجری برنامههای شیطان؛ که چیزی جز انحراف از حقّ تعالی و فرو رفتن در ورطه آلودگی و گناه نیست.
«رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: ای ابن مسعود ! از مستی گناه پرهیز کن: «واحذر سکر الخطیئة». گناه، همانند شراب مست کننده است و همانگونه که انسان مست چون نیروی ادراکی خود را از دست داده، درست نمیبیند، نمیشنود و نمیاندیشد، انسان معصیت کار هم چنین است و بین آن چه برای او زیانبار یا سودمند است فرق نمیگذارد. آن گاه آن حضرت به این آیه کریمه استدلال کردند: «صمٌّ بکمٌ عمیٌ فهم لا یرجعون»(2)یعنی این گونه افراد بر اثر گناه، ناشنوا، ناگویا و نابینا میشوند و به فطرت اولی خود برنمیگردند، زیرا عامل بازگشتن انسان به خویشتن خویش، همان اندیشه ناب است که بر اثر گناه از کار افتاده و معزول شده است.
باز گشت به فطرت و اندیشه اصیل، دو راه دارد: یکی این که انسان از مواعظ درون بهره گیرد و دیگر آن که از موعظههای بیرون استمداد کند؛
و گناه هر دو راه را میبندد و نمیگذارد از درونِ گنهکار فریاد برخیزد، یا از بیرون سخن سودمندی به او برسد؛ در این حال، دیگر نه خواندن کتاب موءثّر است و نه سخن واعظ. پس به همان اندازه که گنهکار، غرایز خود را ارضاء میکند به همان اندازه مجاری ادراک صحیح خود را میبندد، چون گناه رسوباتی دارد که عامل مسدود شدن دل است، چنان که اطاعت از خدا قلب را شستشو داده، به دل جلا میدهد».(1)
بنابراین گناه، زمانی از انسان سر میزند که شیطان بر او و برنامههایش مسلّط شده، و با فرو بردن در معاصی، مجاری ادراک صحیح او را مسدود کرده باشد. تسلّط شیطان هم در اثر فراموشی یاد خدا و دور شدن انسان از مبدأ حقّ تعالی تحقّق مییابد. روایاتی هم که میفرماید انسان در حال گناه موءمن نیست، شاید از همین باب باشد.(2)از آن جایی که «استعاذه»به معنی فرار از شیطان و پناهنده شدن به ذات باری تعالی در قول و عمل است، قطعاً شخص مستعیذ بدون یاد خدا و طاعت الهی و ترک معصیت و اعمال شیطانی نمیتواند مستعیذ واقعی باشد. پس معلوم میشود که استعاذه از این جهت میتواند در (نه تنها در کاهش بلکه) از بین بردن زمینههای گناه و فساد و تباهی، نقش اساسی را در زندگی انسان ایفا نماید.
نگاهی به آمارهای انتشار یافته از وضعیّت دنیای پیشرفته مادّی، امّا عاری از خدا و دین و باورهای صحیح که اومانیسم و انسان محوری بر آن حاکم است ، اهمیّت موضوع مورد بحث را روشنتر میسازد. به نمونهای از این آمارها را از کتاب بهشت جوانان اشاره میکنیم.
به گزارش سازمان جهانی بهداشت، در کشورهای غربی سالانه یک میلیون نفر در اثر ابتلا به بیماریهای روانی دست به خودکشی میزنند.(1)
بر اساس تحقیق موءسسهی علمی آمار فرانسه، این کشور با 11هزار و 280 مورد خود کشی و150 هزار مورد تلاش برای خود کشی در سال 75 در میان کشورهایی قرار گرفته که میزان مرگ و میر از طریق توسل به خودکشی در آنها بالاست. سالانه نزدیک به سه هزار سالمند در این کشور از طریق خودکشی به حیات خود خاتمه میدهند.(2)
مقامات آمریکایی میگویند: در سال 1996 تعداد 34040 نفر در این کشور با سلاح گرم کشته شدهاند، که 4643 نفر آنها زیر20 سال سنّ داشتهاند، 42 درصدشان به قتل رسیدهاند و 53 درصد هم خود کشی کردهاند.(3)
رم ـ خبر گزاری جمهوری اسلامی، هر ساله بیش از سی هزار ایتالیایی بر اثر اعتیاد به مشروبات الکلی جان خود را از دست میدهند.(1)
هشت هزار کشته و 448 هزار مجروح نتیجهی تصادفات در آلمان بوده و علت آن سرعت زیاد، مصرف الکل و عدم رعایت حقّ تقدّم بوده است.(2)
بیش از 16 هزار کودک برزیلی طی سال گذشته از سوی باندهایی موسوم به «جوخه مرگ» به قتل رسیدهاند. یک کمیسیون نمایندگان مجلس برزیلیاعلام کرد 16 هزار و414 کودک طی پنج سال گذشته در کشور برزیل به قتل رسیدهاند.(3)
به گزارش تحقیقاتی که از سوی ادارهی مطالعات آمار جمعیّت انگلیس تهیه گردیده، زوجهای انگلیسی که قبل از ازدواج با هم روابط نامشروع داشتهاند ظرف مدت 15 سال اول زندگی خود حداقلّ 40% بیشتر از سایرین در معرض خطر طلاق قرار دارند. و در سالهای پس از آن نیز، با احتمال 60%، زندگی زناشویی آنان به طلاق و جدایی منجرّ خواهد شد.
بر اساس همین گزارش آمار مربوط در کشورهای آمریکا، کانادا و
سوئد، به مراتب بدتر از آمار مربوط به طلاق در انگلستان است.(1)
شبکه (سی. اِن. اِن) دریک گزارش از وضعیت کنونی خانواده در آمریکا گفت: طی سال گذشته 16270 مرد آمریکایی خانوادههایشان را بی خبر گذاشتند و رفتند. استمداد زنان این خانوادهها از پلیس فدرال آمریکا تنها منجرّ به بازگرداندن 7 هزار تن از شوهران گریز پا به خانوادههایشان گردیده است. دلایل این عدّه برای فرار از خانه، بد اخلاقی، سلطه جویی، خرج تراشی، سبکسری همسر، پشیمانی از ازدواج، شیطنت فرزندان، مزاحمت مادر زن، میل به تجرّد و عشق به زن دیگر عنوان شده است.(2)
بین سالهای 1986 و 1992 در آمریکا 800 هزار نفر از همسرانشان جدا شدند. و فرانسه، آلمان، سوئد، ایتالیا و انگلستان نیز با فاصله کمی به دنبال آمریکا هستند.(3)
از هر پنج کودک، بیش از یک کودک نامشروع، توسط زنان ازدواج نکرده تولّد یافته است. در آمریکا به گزارش آسوشیتدپرس از مرکز آمار بهداشتی، این مسأله حتّی در زنان 30 الی40 سال و بالاتر و حتّی به
سطح دختران 20 سال کمتر، رسیده است.(1)
به گزارش تحقیقاتی که از سوی اداره مطالعات جمعیّت انگلیس تهیّه گردیده است، در سه ماههی آخر سال گذشته میلادی بیش از 31% از کودکانی که در مناطق انگلیس و (ویلز) به دنیا آمدهاند، پدر مشخّصی نداشتهاند.(2)
شبکه تلویزیونی سی.ان.ان در گزارش خود میگوید: 50 درصد کودکان در آمریکا را اطفال نامشروع تشکیل میدهند و شمار خانوادههایی که قربانیطلاق شدهاند نیز رو به افزایش است.(3)
به گزارش دادگستری آمریکا در سال 1985 از هر سیزده خانوادهی آمریکایی، یک خانواده مورد دزدی و سرقت شبانه قرار گرفته و یا یکی از اعضای آن قربانی جنایت خشونت آمیز شده است. در سال 1985 حدود 1/22 میلیون خانواده آمریکایی غارت شدهاند و سرقت شبانه و یا دزدی اتومبیل، تجاوز، حمله یا دزدی اموال شخصی و یا دزدی اثاث منزل برای آنان پیش آمده است.(4)
به گزارش(سی.ان.ان) در نیویورک بیست هزار پلیس مأمور (اف.بی.آی) و کارآگاهان شخصی قادر به مهار جنایات و تعرّض به خانمهای جوان و دختران نیستند و انواع شرارت کوچک و بزرگ در این شهر رخ میدهد...
تلویزیون (سی.ان.ان) آن گاه فیلمهای کوتاهی از حمله به دختران و زنها و کمک خواستن آنان از مردم و پلیس را نشان داد و اضافه کرد که حقیقتاً کار جرم و جنایت در جامعه آمریکا به مراحل حادی کشیده شده است؛ به طوری که آمار قتل، تعرّض جنسی، دزدی و انواع شرارتها، روز به روز در شهرهای آمریکا افزایش مییابد و پلیس قادر به جلو گیری از این جرایم نیست. به زنان و دختران توصیه میکند که سلاح گرم و یا سرد با سرنگهای مختلف محتوی داروی بی هوشی همراه خود داشته باشند، تا به توانند در برابر حملات افراد شرور از خود دفاع کنند.(1)ـ(2)
در نشریّه تبلیغ(3)نیز آمارهای تکان دهندهی جدیدی از جرم و جنایت و فساد و روابط نامشروع و تولّد کودکان نامشروع که موجب تغییر چهره خانوادهها شده، گزارش کرده است که توجّه و تعمّق در آنها عمق فاجعه را در این جوامع آشکار میسازد.
آلبرت اِلیس روان شناس آمریکایی نیز از وضعیّت جامعه آمریکا
چنین مینویسد:
«جامعه ما (آمریکا) روز به روز بدتر و آلوده تر میشود. اوضاع ما از لحاظ اقتصادی ناعادلانه تر، و پیش داوریهای قومی بیشتر میشود. در این جامعه ظلم سیاسی بیداد میکند. و خشونت و خرافات، اتلاف منابع طبیعی، تبعیضهای جنسی وهمرنگیهای افراطی موج میزند».(1)
1) 1 . «زندگی عاقلانه»، ص228.
بخش سوم / فصل دوم: نقش استعاذه در سلامت فرد و جامعه
فصل دوم:
نقش استعاذه در سلامت فرد و جامعه
1ـ نقش استعاذه در ایجاد آرامش فردی
آسودگی و آرامش روان از بزرگ ترین دغدغههای زندگی بشر بوده، و گمشدهای است که سالیان متمادی است، انسان به دنبال آن میگردد؛ و با تمام نیروی خود سعی در یافتن آن دارد. در تفسیر نمونه میخوانیم:
به طور کلّی «آرامش» و «دلهره»، نقش بسیار مهمّی در «سلامت» و «بیماری» فرد و جامعه، و سعادت و بدبختی انسانها دارد. و چیزی نیست که بتوان از آن به آسانی گذشت و به همین دلیل تاکنون کتابهای زیادی نوشته شده که موضوع آنها فقط نگرانی و راه مبارزهی با آن، و طرز بدست آوردن آرامش است.(1)
یکی از کارهای شرّ و زیان رسانی شیطان، ایجاد اضطراب و دلهره در دل انسان است. از این جهت ریشه اصلی بسیاری از نگرانیها و تشویش
1) 1 . «تفسیر نمونه»، ج10، ص211.
خاطرها در دل انسان، وسوسههای ابلیس لعین است. او برای این کار شیوههای مختلفی دارد، که شاید مهمّ ترین آنها تزیین امور دنیوی در نظر انسان، و توجّه او را به مادّیّات جلب کردن است. فخر رازی در اینباره در ذیل آیه 28 سورهی مبارکهی رعد مینویسد:
دل آدمی هر زمانی که به عالم اجسام و مادّیّات توجّه میکند، دچار اضطراب و تشویش خاطر شده و میل شدیدی به تسلّط و تصاحب آنها پیدا میکند. و وقتی که قلب، غرق در توجّه به امور ماورایی و معنویّات میگردد، نور بی نیازی و روشنایی الهی در دلش بوجود میآید و حالت سکون و آرامش خاطر مییابد. و لذا به این خاطر خداوند فرمود: «آگاه باشید که دلها با یاد خدا آرامش مییابد».(1)
امروزه در مجامع علمی، رشتههای گوناگونی با نامهای متفاوت بوجود آمده است؛ مثل روان شناسی، روانکاوی، روان درمانی، مشاوره و... که ادّعای همهی آنها کمک به انسان، برای رهایی از درد و رنجهای ناشی از نگرانی و اضطراب است؛ و این که بتوانند در برابر مشکلات ایجاد شده برای بشرِ غرق در مادّیّات، «بهداشت روانی» ایجاد نمایند. حتّی از سویسازمانهای جهانی به لحاظ اهمیّت موضوع، هفتهای را به نام هفته «بهداشت روانی» نامگذاری نمودهاند.(2)
گرایش به مادّیّات و رقابت در تصاحب امکانات زندگی، باعث فشارهایروانی بر انسان، و موجب سردرگمی او شده است. انسان
مادیّگرا در اثر استغناء و احساس توانگری و قدرت، در مسیر طغیان و سرکشیقرار گرفته(1)، و دست به هر جرم و جنایتی آلوده است. لکن حاصل اینها جز تشویش خاطر و اضطراب و بیماریهای مختلف روانی، چیز دیگری نبوده است. و حتّی امروزه بسیاری از متخصّصین روان شناسی غرب از کمک به این نوع بیمارها و درمان آنها از طریق روشهای معمول خود، اظهار عجز نموده و دین و برنامههای آن را به عنوان عامل قوی در درمان این بیماریها توصیه میکنند.
دکتر محمّد عثمان نجاتی استاد دانشگاههای قاهره و کویت در رشته روانشناسی(2)مینویسد:
به تازگی در میان روان شناسان، گرایشهایی پیدا شده است که طرفدار توجّه بیشتر به دین، برای سلامت روان و درمان بیماریهای روانی است. آنها معتقدند در ایمان به خدا نیروی خارق العادهای وجود دارد که نوعیقدرت معنوی به انسان متدیّن میبخشد و در تحملّ سختیهایزندگی او را کمک میکند و از نگرانی و اضطرابی که بسیاری از مردم قرن ما در معرض ابتلای آن هستند، دور میسازد. قرنی که توجّه فراوان به زندگی مادّی بر آن سیطره دارد و رقابت شدیدی برای به دست آوردن مادّیّات، بر مردم حکومت میکند؛ در صورتی که نیاز به غذای روحی در این زمان بسیار محسوس تر است.(3)
وی مینویسد از نخستین کسانی که این مسأله را مطرح کرد، ویلیام جیمز(1)فیلسوف و روان شناس آمریکایی بوده، که در این زمینه میگوید:
«ایمان، بدون شکّ موءثّرترین درمان اضطراب است».
«ایمان نیرویی است که باید برای کمک به انسان در زندگی وجود داشته باشد؛ فقدان ایمان، زنگ خطری است که ناتوانی انسان را در برابر سختیهایزندگی اعلام میدارد».
«میان ما و خداوند رابطه ناگسستنی وجود دارد، اگر ما خود را تحت اشراف خداوند متعال در آوریم و تسلیم او شویم، تمام آمال و آرزوهایمان متحقّق خواهد شد».
«همان طور که امواج خروشان و غلتان اقیانوس نمیتواند آرامش ژرفای آن را بر هم بزند و امنیّت آن را پریشان سازد، شایسته است که دگرگونیهایسطحی و موقّت زندگی، آرامش درونی انسانی را که عمیقاً به خداوند ایمان دارد، بر هم نزند؛ چرا که انسان متدیّن واقعی، تسلیم اضطراب نمیشود. و توازن شخصیّت خویش را حفظ میکند و همواره آماده مقابله با مسائل ناخوشایندی است که احتمالاً روزگار برایش پیش میآورد».(2)
ایمان به خدا و استعاذه و پناه بردن به او، و خود را تحت حمایت آن قدرت بی نهایت و بی بدیل قرار دادن، تأثیر بسزایی در نفس انسان دارد؛ زیرا اعتماد به نفس و قدرت شکیبایی و تحمّل سختیها و فشارهای
زندگی را در او افزایش میدهد؛ و احساس امنیّت و آرامش خاطر را در درون او بوجود میآورد.
دکتر محمّد عثمان نجاتی به نقل از کتاب «الإیمان و الحیاة» یوسف القرضاوی، مینویسد:
اصولاً آرامش و استقرار و امنیّت نفس برای موءمن متحقّق میشود؛ زیرا ایمان راستینش به خداوند، او را نسبت به کمک و حمایت و نظر لطف خداوندی امیدوار میسازد. موءمن در عبادت و کارهایی که برای رضای خدا انجام میدهد، همواره به خداوند نظر دارد و به همین دلیل احساس میکند که خداوند همواره با اوست و به او کمک میکند. همین احساس موءمن، که خدا یاور اوست، ضامن استقرار احساس امنیّت و آرامش در نفس وی میباشد.(1)
2 ـ نقش استعاذه در بهبود روابط جامعه (روابط خانوادگی و اجتماع) با ایجاد محبت، صمیمیت و یکرنگی برای رسیدن به آرامش روانی.
یکی از راههای تأمین سلامت روانی برای انسان، ایجاد محیطی گرم و عاطفی برای ارضای نیازهای گوناگون روانی و جسمی (فیزیولوژیک) است. از نظر اسلام، خانواده مناسب ترین مجموعهای است که میتواند
1) 1 . «قرآن و روانشناسی»، ص369.
چنین محیطی را فراهم آورد.
بی شکّ زن و مرد محور خانواده است؛ و رابطهای که آن دو با یکدیگر دارند، از اهمیّت ویژهای برخوردار است. توجّه به روابط ظریف زوجین، و توجیه آنان در زمینه نقشهای هر یک در تأمین سلامت روانی طرف مقابل، و ارضای کامل نیازهای جسمی و روانی یکدیگر، و آموزش آنها به خانوادهها، نقش تعیین کنندهای در حفظ سلامت روانی آحاد اجتماع دارد.
اوّلین و بالاترین چیزی که به دو جوانی که با عقد ازدواج، زندگی نوینی را به نام خانواده شروع میکنند اهدا میشود، از ناحیه خالق هستی است؛ هدیّهای به نام «مودّت» و «رحمت»، که نه مثل دسته گلی تقدیمی پژمرده میگردد و نه مانند بسته کادویی ارسالی از بین میرود. همین هدیهگران بها و بینظیر است که بعدها این دو، به عنوان پدر و مادر آن را نثار فرزندانشان میکنند. خداوند در قرآن، زن و مرد را مایهی رحمت و آرامش یکدیگر میداند و رابطهی آن دو را بر اساس محبت و مهربانی بیان میفرماید:
(و من آیاته أن خلق لکم من أنفسکم أزواجاً لِتسکنوا إلیها و جعل بینکم مودّةً و رحمةً إنّ فی ذلک لآیاتٍ لقومٍ یتفکّرون).(1)
«و از آیات و نشانههای (خداوند) این است که برای شما از جنس خودتان همسرانی آفرید تا در کنار آنها آرامش یافته و با هم انس گیرید. و بین شما مودّت و رحمت قرار داد. همانا در آن نشانههایی هست برای مردمی که میاندیشند.»
1) 1 . سوره روم:30، آیه21.
علّامه طباطبایی (ره) در ذیل آیه، بعد از بیان معنی مودّت (به معنای محبّتیکه اثرش در مقام عمل ظاهر باشد) و رحمت (به معنای نوعی تأثیر نفسانی، که از مشاهده محرومیّت محرومی که کمالی را ندارد، و یا احتیاج به رفع نقیصهی خود دارد، در دل پدید میآید. و صاحب دل را وادار میکند به این که در مقام بر آید و او را از محرومیّت نجات داده، نقیصهاش را رفع نماید)، در مورد آثار و نتایج آنها میفرماید:
یکی از روشن ترین جلوه گاه و موارد خودنمایی مودّت و رحمت، جامعهی کوچک منزلی است؛ چون زن و شوهر در محبت و مودّت ملازم یکدیگرند، و این دو با هم و مخصوصاً زن، فرزندان کوچک را رحم میکنند، چون درآنها ضعف وعجز مشاهده میکنند، و میبینند که طفل صغیرشان نمیتواند حوایج ضروری زندگی خود را تأمین کند، لذا محبّت و مودّت وادارشان میکند به این که در حفظ، و حراست، و تغذیه، و لباس، و منزل، و تربیت او بکوشند. و اگر این رحمت نبود، نسل به کلّی منقطع میشد، و هرگز نوع بشر دوام نمییافت...
(انسانها) وقتی در بارهی اصول تکوینی خویش بیندیشند که آن اصول بشر را وادار کرد به این که تشکیل جامعه خانوادگی دهد، مرد را دعوت کرد تا با زن، و زن را دعوت کرد تا با مرد جمع شود، و اجتماعی منزلی پدید آورند، و نیز آن دو را به مودّت و رحمت وا داشت، و آن مودّت و رحمت نیز اجتماع مدنی و شهری را پدید آورد، و چه آثاری بر این اجتماع مترتّب شد؛ نوع بشری بقاء یافت، و زندگی دنیایی و آخرتی
انسان به کمال رسید، آن وقت متوجّه میشوند که چه آیات عجیبی در آنها هست، و خدایتعالی چه تدابیری در امر این نوع از موجودات به کار برده، تدابیری که عقل را حیران و دهشت زده میکند.(1)
حاکمیّت دین و برنامههای دینی بر فضای زندگی خانوادگی و ایجاد رابطه نزدیک با پروردگار جهان، با داشتن ایمان به مبدأ هستی و رعایت تقوی و پناه بردن به خداوند در مشکلات و سختیهای زندگی (از قبیل اختلاف و دعوا بین زوجین، طلاق و جدایی و...)، میتواند در دور ساختن القاآت شیطانیو آلوده نشدن به گناه نقش آفرین باشد؛ در واقع به جرأت میتوان گفت این جا یکی از موارد روشنِ عمل به این آیهی شریفهی سوره اعراف میباشد:
(و إمّا ینزغنّک من الشّیطان نزغ فاستعذ بالله إنّه سمیع علیم، إنّ الّذین اتّقوا إذا مسّهم طائف من الشّیطان تذکّروا فإذا هم مبصرون).(2)
«(ای پیامبر) و اگر از طرف شیطان (انسی و جنیّ) وسوسه ای به تو رسد، به خداوند پناه بر که او قطعاً شنوا و دانا است، همانا پرهیزکاران زمانی که وسوسهای از شیطان به آنان رسد، خدا را به یاد میآورند و ناگهان بینا میشوند».
شهید مطهری در باره اثر تقوی در زندگی خانوادگی میگوید:
... حتماً مشکلاتی که در زندگی خانوادگی امروزی است، در گذشته زیادتر بوده است، ولی در عین حال عنصر ایمان و تقوی بسیاری از آن
مشکلات را حلّ میکرد؛ ولی ما امروز این عنصر را از دست داده ایم و با این که وسایل زندگی بهتر است، با مشکلات بیشتری مواجه هستیم و حالا میخواهیم در همین مسألهی افزایش طلاق مثلاً، به زور افزودن قید و بند قانون برای مردان و یا زنان، به زور مقرّرات، به زور دادگستری، به زور قوّه مجریّه، با تغییر قوانین و مقرّرات از عدد طلاقها بکاهیم، و این شدنی نیست.(1)
اهمیّت حفظ نظام خانواده و شادابی و پویایی آن به حدّی است که خداوند زنان و مردان جامعه اسلامی را در صورت بروز اختلافات زناشویی، به خاطر حفظ این نظام به صلح و رعایت تقوی دعوت مینماید؛ به این صورت که زن برای جلو گیری از طلاق و فروپاشیدن زندگی خانوادگی، از بعضی از حقوق مربوط به خودش چشم پوشی کند. مرد نیز باید با رعایت تقوای الهی، با حسن معاشرت از ظلم و ستم نمودن به زن بپرهیزد.
خداوند متعال در قرآن کریم در این زمینه میفرماید:
(و إن امرأة خافت من بعلها نشوزاً أو إعراضاً فلا جناح علیهما أن یصلحا بینهما صلحاً و الصّلح خیرٌ و احضرت الأنفس الشّح و إن تحسنوا و تتّقوا فإن الله کان بما تعملون خبیراً).(2)
«و اگر زنی از شوهرش بیم ناسازگاری (و مخالفت) یا اعراض داشته باشد، بر آن دو باکی نیست که با یکدیگر صلح کنند. (گر چه با صرف
نظر کردن از بعضی از حقوق خود باشد). و (در هر حال) صلح بهتر است، ولی بخل و تنگ نظری، نفسها را فرا گرفته است (که به آزار هم میکوشند) و اگر نیکی کنید و تقوی ورزید، قطعاً خداوند به آن چه میکنید آگاه است.»
علّامه طباطبایی(ره) در ذیل آیه مینویسد:
سیاق آیه دلالت دارد که مراد از صلح این است که زن از پارهای یا همهی حقوق زناشویی چشم بپوشد تا انس و الفت و موافقت مرد را جلب کند و نگذارد که کار به جدایی بکشد. و بدین ترتیب صلح کند که صلح بهتر است...
بعد میفرماید:
« و إن تحسنوا و تتّقوا فإنّ الله کان بما تعملون خبیراً» این موعظهای است برایمردان که از راه احسان و تقوی پا فراتر نگذارند و در معاشرت ظلم نکنند و متذکّر باشند که خداوند از هر کاری که انجام میدهند با خبر است . و اگر چه زنان میتوانند از حقّ خود بگذرند، ولی مردها نباید ایشان را مجبور کنند که آنان حقوق خود را لغو کنند.(1)
یکی از وظایف اساسی خانواده فراهم کردن محیط مساعد برای پرورش کودکان است. خانوادهها باید سهم خود را در این وظیفه به خوبی رعایت نموده و باور داشته باشند که محیط گرم خانواده، زمینه را برای
1) 1 . «تفسیر المیزان»، ج5، ص105.
رشد ابعاد شخصیّت کودکان مساعد میسازد و در سلامت جسم و روان، و تعادل وجود آنان موءثر است.
از وظایف مهمّ خانواده، تأمین امنیّت جسمی و روحی برای هر یک از اعضای خانواده است؛ تا از این طریق سکون و آرامش خاطر افراد حاصل شود. چگونگی محیط خانواده از نظر روانی و عاطفی، در رابطه افراد با یکدیگر، تأثیر بسیار مهمّ و شایان توجّهی در رشد روانی و شخصیّت آینده کودکان دارد. وجود محیط گرم و با روح و بالنده خانواده، تکیه گاه مطمئنیبرای اعضای آن خواهد بود . در این صورت زن و مرد و فرزندان از آرامش خاطر و بهداشت روانی بالایی بهرهمند خواهند بود.
شخصیّت، نیاز فطری و از ویژگیهای روانی انسان است، احساس شخصیّت و ارزشمندی مانند یک مأمور درونی، مانع دست زدن به کار خلاف میشود. اگر این سدّ درونی شکسته شود دیگر چیزی که او را از خطا و انحراف باز دارد، وجود نخواهد داشت. امامهادی علیهالسلام در این زمینه میفرمایند:
«منهانت علیه نفسه فلا تأمن شرّه».(1)
«کسی که به خودش ارزشی قائل نباشد از شرّ او در امان نباش»
برای این منظور لازم است از هر چیزی که به احساس شخصیّت و ارزشمندی او صدمه میزند، به شدّت پرهیز کرد. نبودن امنیّت در خانواده برای زن یا مرد و یا فرزندان، و عدم ارضای نیازهای عاطفی آنان، میتواند زمینه ساز سرخوردگی، اضطراب شدید، افسردگی، احساس
1) 1 . «بحار الانوار»، ج75، ص365.
بیکفایتی، انحرافات اخلاقی، افزایش جرم و جنایت، اعتیاد و خود کشیدر جامعه گردد.
پدر و مادری که خود عامل به احکام دین میباشند و سعی میکنند تا به واجبات شرعی عمل کرده، و از محرّمات دوری گزینند، بهطور طبیعی به تعلیم و تربیت دینی فرزندان توجّه دارند. حاکم کردن دین و برنامههایدینی بر محیط خانواده و پناه بردن به خداوند و اعتماد و توکّل نمودن به او در مشکلات زندگی میتواند در تربیت فرزندان و آیندهی آنان تأثیر مثبت و سازندهای داشته باشد.
در تفسیر «من هدی القرآن» ذیل آیه «و إنّی اُ عیذها بک و ذریّتها من الشّیطان الرّجیم»(1)، در مورد آثار تربیتی مثبت و سازندهی ایمان و استعاذهی مادر به خداوند، در آینده فرزندان، مینویسد:
آثار تربیت در رشد کودک : «و برای این ایمان راستین اثری در آینده مریم وجود داشت، بدان سبب که ایمان مادر و تربیت او در رشد کردن فطرت ایمان در نوزاد تأثیر مثبت دارد، دیدیم که چگونه زن عمران به درگاه الهی تضرّع کرد تا فرزند او را از شرّ شیطان در پناه خود گیرد، و تضرّع او بدین معنی بود که برای رسیدن به این هدف، خودش نیز میکوشید، چه دعا در نزد موءمنان اوج عمل جهادیاست؛ ولی جانشین عمل نیست. بنابراین دعا و عمل اثر مثبتِ بزرگی در آینده مریم ایجاد کرد.»(2)
1) 1 . سوره آل عمران:3، آیه36.
2) 2 . «تفسیر من هدی القرآن»، ج1، ص552 آثار التّربیة علی نموّ الطّفل «و کان لهذا الایمان الصّادق اثر فی مستقبل مریم. ذلک لأنّ ایمان الاُمّ، و تربیتها، یوءثّران ایجابیّاً فی تنمیة فطرة الایمان فی الولید. و قد رأینا کیف إن إمرأة عمران، تضرّعت الی الله بان یعیذها من الشّیطان، و تعنی ضراعتها، أنّها أخذت تعمل من اجل هذه الغایة ایضاً، إذ الدّعاء هو قمة العمل الجهادیعند الموءمنین، و لیس ابداً بدیلاً عن العمل. من هنا کان للدّعاء اثر ایجابی کبیر علی مستقبل مریم»..
و لذا از این روست که میبینیم امام زین العابدین علیهالسلام به خاطر اهمیّت موضوع و نقش کارسازی که پناهنده گی و پناه بردن به خدا، در زندگی دارد، در قالب دعا به درگاه الهی عرض میکند:
(و اعذنی و ذرّیّتی من الشّیطان الرّجیم).(1)
(پروردگارا) ! «مرا و فرزندانم را از شرّ شیطان رانده شده پناه ده».
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
(ایّها النّاس ! علیکم بالجماعة، و ایّاکم و الفرقة).(2)
«ای مردم ! بر شما باد با جماعت (مسلمین) بودن و پرهیز از جدایی (از گروه مسلمین)».
و میفرمایند:
«من خرج من الجماعة قید شبر، فقد خلع ربقة الإسلام من عنقه».(3)
«کسی که یک وجب از اجتماع دوری گزیند، خداوند طوق مسلمانی را از گردن او بر میدارد.»
انسان موجودی اجتماعی است و جامعه انسانی بدون همراهی و همدلی و همکاری و عدم احساس مسوءلیّت جمعی و بدون یاری و تعاون در همه ابعاد و زمینهها، نمیتواند به کمال انسانی نائل شود. پویایی و حیات جامعه به میزان مسوءلیّت جمعی و همیاری و همکاری افراد آن در تحقّق راستیها و نیکیها، و جلوگیری از پلیدیها و زشتیها بستگی دارد. ارزش جامعه انسانی به میزان تعاون و تعامل افراد آن است. در روایات پیشوایان ما، جامعهی ایمانی به پیکری تشبیه شده است که با آسیب دیدن و به درد آمدن عضوی از آن، دیگر اعضا نیز با آن همنوا شده، به درد میآیند و در صدد رفع آسیب بر میآیند.
امام صادق علیهالسلام فرمودند:
«الموءمنون فی تبارّهم و تراحمهم و تعاطفهم کمثل الجسد أذا اشْتکی منه شیء تداعی له سائره بالسّهر و الحمّی».(1)
«انسانهای با ایمان در نیکی کردن به همدیگر و دوست داشتن و مهر و عاطفه داشتن نسبت به هم (درمثل) همانند پیکر زندهای هستند که اگر (عضوی از آن) به درد آید، سایر اعضای بدن با بیداری و احساس درد با آن همنوایی میکنند».
شاید ابیات معروف سعدی ترجمه آزاد همین روایات است:
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
1) 1 . «بحارالانوار»، ج74 ص234 و در کتاب «جامع الصّغیر» جلال الدّین سیوطی، ج 2، ص 532 مانند آن از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نقل شده است: «مثل الموءمنین فی توادّهم و تراحمهم و تعاطفهم مثل الجسد أذا اشتکی منه عضو تداعی له سائر الجسد بالسّهر و الحمّی».
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی(1)
بر پایه چنین پیوند و اتّحاد و یگانگی است که حقیقت جامعهی ایمانی تحقّق مییابد و در سایه روح همبستگی و همیاری، «اعمال صالحات» ظهور مییابد و «عباد صالح» پرورش مییابند. و با ایجاد و تضمین سلامت روانی اجتماعی، جامعه بسوی کمال سیر میکند. و زمینهی تشکیل حکومت صالحان فراهم میآید.
(ولقد کتبنا فی الزّبور من بعد الذّکر أن الارض یرثها عبادی الصّالحون).(2)
«و همانا در زبور (که) بعد از ذکر، (تورات نازل شده) نوشتیم که قطعاً بندگان صالح من ، وارث زمین خواهند شد».
در اسلام، ارتباطات اجتماعی با مردم و افراد جامعه مورد تأکید فراوان قرار گرفته است. همکاری و پویایی با گروه نتایجی دارد که بیشترین نتیجه آن برای خود فرد است؛ زیرا در صورت همکاری، مقدار زیادی از مشکلات او خود به خود برطرف میشود. دست یابی به اعتماد عمومی، دوستان مناسب، استفاده از تعاون جمعی، احساس امنیّت، دست یابی به شغل، ازدواج، و... همه نتایجی هستند که درپویایی فرد در گروه مسلمین به دست میآید. و شاید به همین خاطر است که اجتماعاتی مثل نماز جماعت و حضور در مساجد، این قدر مورد عنایت واقع شده است.
اصبغ بن نباته از امیر الموءمنین علیهالسلام در مورد فواید رفت و آمد به مسجد روایت کرده است که همیشه میفرمود:
«من إختلف إلی المساجد أصاب إحدی الثّمان: أخاً مستفاداً فی الله، أو علماً مستطرفاً، أو آیةً محکمةً أو رحمةً منتظرةً، أو تردّه عن ردیً، أو یسمع کلمةً تدلّه علی هدی، أو یترک ذنباً خشیةً أو حیاءً».(1)
هر کسی که پیوسته به مسجد رفت و آمد داشته باشد، از یکی از هشت چیز بهره مند شود: برادری خدا داده، یا دانشی تازه، یا آیهای وظیفه بخش، یا رحمتی که بدان چشم داشته، یا سخن و نصیحتی که او را از هلاکتی نجات میدهد، یا سخنی میشنود که او را به راستی رهبری میکند، یا گناهی را از ترس خدا، یا از روی حیا وا مینهد.
ابو علی مسکویه رازی میگوید شاید بتوانیم بگوییم:
« این که صاحب شریعت مقدّس روزانه پنج نوبت جمع شدن در مساجد را بر ما لازم فرموده، و جماعت را بر فرادی برتری داده است، به خاطر این است که مسلمین به هم انس و الفت بگیرند. و این که دستور داده است تا مردم در هر هفته یک روز معین (جمعه) را در مسجد بزرگ شهر جمع شوند، و همچنین سالی دو مرتبه در عید فطر و قربان، اهل شهر و روستاها در یک جای بزرگ مثل صحرا که کفایت همه را بکند، مجتمع گردند، و در مدّت عمر زندگی یک مرتبه در مکان مقدّس مکه گرد هم آیند، همه آنها بخاطر این است که انس و الفت و
1) 1 . «خصال شیخ صدوق»، ج2، ص410 باب الثمانیة، ح10.
محبت عمومی را تجدید کنند».(1)
علّامه مجلسی نیز در آثار رفت و آمد به مسجد به بیان همین فواید اشاره میکند و میفرماید:
و از جملهی فواید عظیمهی مساجد، اجتماع و ملاقات برادران موءمن است که با یکدیگر ملاقات میکنند، و از فواید یکدیگر بهره مند میشوند، و در سلوک راه بندگی معین یکدیگر میگردند، و در نماز به برکت یکدیگر به فضیلت جماعت فایز میشوند.
و نمازها را به جماعت ادا نمودن از سنن موءکّد حضرت سیّد المرسلین صلیاللهعلیهوآله است، و بر آن فواید بی غایت مترتّب میشود، و به قبول اقرب است...
پس جمعی که در یک جا مجتمع میشوند یکی علم دارد، و یکیپرهیزکاری دارد، و یکی رقّت دارد، و یکی حضور قلب دارد، و همچنین سایر صفات، چون همه با هم در عبادت شریک شدند، و عمل خود را یکی کردند، معجون تام الاجزائی به هم میرسد که خاصیّت آن قبول، و استجابت دعا و قرب و سایر فواید عظیمه است.
وایضاً به تجربه و اخبار معلوم است که این شرکت موجب کسب کمالات از یکدیگر میشود، و دلها را به یکدیگر راهی به هم میرسد، چنانچه به تجربه ظاهر شده است که اگر یک صاحب رقّتی در میان جماعتی که با یکدیگر نماز کنند، باشد، همه را به رقّت میآورد. و یک فایده دیگر آن است که این جمعیّت لشکر صف بستهی آراستهاند در
1) 1 . «کیمیای سعادت»، ص170 ترجمهی طهارة الاعراق با تلخیص.
برابر شیطان و لشکر او، که جرأت نمیکنند که بر ایشان مسلّط شوند، چنانچه وارد شده است که رخنه در میان صفها مگذارید که شیطان جا میکند، و ایضاً مرویاست که جدا از صف، تنها مایستیدکه گرگ، گوسفند از گلّه جدا مانده را میخورد.(1)
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میفرماید:
« احترسوا من النّاس بسوء الظّن».(2)
« به بدگمانی از مردم بپرهیزید.»
ابن عباس میگوید: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به کعبه نگاهی کرد و فرمود:
«مرحبا به تو ای خانه! چه قدر با عظمتی و چه قدر احترام داری ! به خدا سوگند که حرمت موءمن نزد خدا از حرمت تو بیشتر است، زیرا خداوند نسبت به تو یک چیز را حرام کرده است، امّا از موءمن سه چیز: خون، مال و بدگمانی به او را حرام کرده است».(3)
شاید این همه نهی که در روایات از سوء ظنّ نداشتن به موءمنین و افراد جامعه وارد شده است؛ به خاطر اثرات مخرّبی است که روی انسان دارد. و موجب سلب اعتماد افراد جامعه نسبت به همدیگر میشود.
حسن ظن و خوش بین بودن و داشتن نگرش مثبت نسبت به افراد
جامعه، تأثیر بسزایی در سلامت انسان دارد.
در کتاب «عظمت خود را در یابید» مینویسد:
من مدّتها در انستیتوی سرطان شناسی سیمونتون (Simonton)تگزاس مشغول تحقیق و بررسی بودم. پس از پایان تحقیقاتم به این نتیجه رسیدم که هرگاه یک بیمار سرطانی با استفاده از قوّه تخیّل، خود را عضوی از جامعهی بشری احساس کند و از صمیم قلب برای هم نوعان خود سلامت و سعادت بخواهد، یاختههای بدن او نسبت به این اندیشهی مهرآمیز واکنش نشان خواهند داد، و تغییرات به وجود آمده در اجزای مولکولها، بر تومورهای سرطانی غلبه میکنند و بهبودی از راه میرسد.
عکس این نظام نیز صادق است. یعنی کسانی که در ذهن و قلبشان بذر خشم و کینه و انتقام جویی افشاندهاند، به زودی تعادل روحی خود را از دست میدهند. و درست مانند یک سلّول سرطانی بر اطرافیان خود، که سلّولهای دیگر جامعهاند، تأثیر میگذارند و زندگی آنها را نیز از توازن خارج میکنند.(1)
تحقیقات در رشته مهندسی بیوشیمی حاکی از آن است که افکار مثبت و منفی موجب ترشّح آندروفینهای (Endriphin)متفاوتی در مغز میشود. اگر افکار منفی بر ذهن حاکم شود، آندروفین بیماری زا، و اگر اندیشه مثبت و هماهنگ بر ذهن مستولی گردد، آندروفین شفابخش ترشّح میشود.(2)
و لذا در آموزههای پیشوایان ما، از این که کسی نسبت به برادران دینی
خود بغض و کینه به دل بگیرد شدیداً نهی شده است. تا با ایجاد افکار منفی در ذهن افراد جامعه و سوء ظنّ داشتن نسبت به دیگران ممانعت نماید. چرا که همین افکار منفی و نادرست از سویی منجرّ به تفرقه و جدایی افراد شده و شاید شخص، مرتکب گناه یا گناهانی هم بشود. و از سوی دیگر موجب اضطراب و ناآرامی درونی شده و در نتیجه سلامت روانی و حتّی جسمیخویش را از دست میدهد.
در اندرزهایی که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله به اباذر دارد میفرماید:
«یا اباذر ! تعرض من اعمال اهل الدّنیا علی الله من الجمعة الی الجمعة فییومین الاثنین و الخمیس، فیغفر کلّ عبد موءمن الّا عبداً کانت بینه و بین أخیه شحناء، فیقال: اترکوا عمل هذین حتّی یصلحا».
«ای ابوذر، اعمال اهل دنیا را آنچه کردهاند از جمعه تا جمعه، در هر روز دوشنبه و روز پنج شنبه بر خدا عرضه میکنند، پس میآمرزند گناه هر بنده موءمنی را مگر بندهای که میان او و برادر موءمنش کینه و عداوتی بوده باشد، پس میگویند: واگذارید این دو موءمن را تا با یکدیگر صلح کنند، و کینه از میان ایشان برطرف شود».
یا اباذر ! ایّاک و هجران أخیک، فانّ العمل لا یتقبّل مع الهجران.
یا اباذر أنهاک عن الهجران، و ان کنت لابدّ فاعلاً فلا تهجره ثلاثة أیّام کملاً، فمن مات فیها مهاجراً لأخیه کانت النّار اولی به.(1)
ای ابوذر، بپرهیز از دوری کردن از برادر موءمن خود به آزردگی، به درستی که با هجران و دوری از برادر موءمن عملی مقبول نمیشود.
1) 1 . «عین الحیات»، ج2، ص432.
ای ابوذر تو را نهی میکنم از هجران از برادر موءمن، و اگر به ناچار دوری کنیتا سه روز تمام مکن، و کسی که سه روز از برادر خود به خشم و غضب کناره کند، و در آن سه روز به آن حال بمیرد آتش جهنّم اولاست به او.
شخص مستعیذ که در قول و عمل به خدا پناه میبرد، در سایه اعتماد و توکّل به خدا از هر نوع فکر پلید و ظنّ سوء نسبت به افراد جامعه پرهیز میکند؛ تا با آلوده کردن خود به گناه، در تیررس شیطان قرار نگیرد و به این وسیله خود را از آثار سوء آن مصون میدارد.
قرآن کریم یکی از ویژگیهای انسان موءمن را خیرخواه بودن نسبت به برادان دینی و دوست داشتن افراد اجتماع، و پاک بودن دل او از کینه و حسد و عداوت و دشمنی نسبت به موءمنین، معرفی میکند:
(و الذّین جاءوا من بعدهم یقولون ربّنا اغفر لنا و لإخواننا الذّین سبقونا بالإیمان و لا تجعل فی قلوبنا غلّاً للذّین آمنوا ربّنا إنّک روءوف رحیم).(1)
«و کسانی که بعد از آنها آمدند و میگویند پروردگارا ! ما و برادرانمان را که در ایمان به ما پیشی گرفتند، بیامرز و در دلهایمان کینه و حسدی نسبت به موءمنان قرار مده، پروردگارا ! تو مهربان و رحیمی».
تفسیر نمونه آ یه را مربوط به تابعین دانسته و مینویسد:
1) 1 . سوره حشر:59، آیه10.
... در این جا اوصاف سه گانهای برای تابعین ذکر میکند:
نخست این که: آنها به فکر اصلاح خویش و طلب آمرزش و توبه در پیش گاه خداوندند.
دیگر این که: نسبت به پیش گامان در ایمان، همچون برادران بزرگتری مینگرند که از هر نظر مورد احترامند، و برای آنها نیز تقاضای آمرزش از پیش گاه خداوند میکنند.
سوم این که: آنها میکوشند هر گونه کینه و دشمنی و حسد را از درون دل خود بیرون بریزند، و از خداوند روءوف و رحیم در این راه یاری میطلبند، و به این ترتیب «خود سازی» و «احترام به پیش گامان در ایمان» و «دوری از کینه و حسد» از ویژگیهای آنها است.
غلّ در اصل به معنی نفوذ مخفیانه چیزی است . و لذا به آب جاری در میان درختان «غلل» میگویند. از آن جا که حسد و عداوت و دشمنی به طرز مرموزی در قلب انسان نفوذ میکند، به آن «غلّ» گفته شده. بنا بر این «غلّ» تنها به معنی «حسد» نیست؛ بلکه مفهوم وسیعی دارد که بسیاری از صفات مخفی وزشت اخلاقی را شامل میشود. در تفسیر نمونه بعد ازبیان معنی واژه غل آمده:
تعبیر به «اخوان» (برادران) و استمداد از خداوند روءوف و رحیم در پایان آیه، همه حاکی از روح محبّت و صفا و برادری است که بر کلّ جامعه اسلامیباید حاکم باشد. و هر کس هر نیکی را میخواهد تنها برای خود نخواهد، بلکه تلاشها و تقاضاها همه به صورت جمعی و برای جمع انجام گیرد، و هر گونه کینه و عداوت و دشمنی و بخل و
حرص و حسد از سینهها شسته شود و این است جامعه اسلامی راستین.(1)
در کتاب «اخلاق در قرآن» در مبحث «حسد»، در ذیل معنی آیه مینویسد:
به این ترتیب آنها بعد از طلب آمرزش برای خود و پیشگامان در اسلام و ایمان، (مهاجران و انصار) تنها چیزی را که از خدا میطلبند، از بین رفتن هر گونه «غلّ و حسد و کینه» نسبت به موءمنان است، چرا که میدانند تا این امور از دل، ریشه کن نشود، رشتههای محبّت و برادری و اتّحاد، هر گز محکم نخواهد شد و بدون آن به هیچ موفقیّتی نایل نخواهد شد.(2)
و لذا به خاطر آثار مثبتی که خیر خواهی نسبت به جامعه و افرا د آن دارد، حتّی دعا بر موءمنین مانند دعایی که در تعقیب نمازهای یومیّهی ماه رمضان وارد شده است(3)و مقدّم کردن آنها بر خود در دعا سفارش شده است.(4)و همین برنامهها از جمله کارهایی است که استعاذهی عملی محسوب شده، و موجب رانده شدن شیطان میشود.
امام صادق علیهالسلام میفرماید: شیطان میگوید پنج کس هستند که در مورد آنها چارهای ندارم:
«من اعتصم بالله فی نیّةٍ صادقةٍ و اتّکل علیه فی جمیع اموره... و من
رضیمن اخیه الموءمن بما یرضاه لنفسه و...».(1)
«کسی که با نیّت و دل پاک به خدا پناه برده و در کارهایش به او اعتماد کند... و کسی که بر آن چه که برای خودش میخواهد و خشنودش میکند، برایبرادر موءمنش هم بخواهد و...»
از کلام امام علی ابن الحسین علیهما السّلام نیز اهمیّت خیر خواهی و دعا بر افراد موءمن جامعه، و در پناه خدا قرار دادن آنان را میآموزیم که به در گاه الهی چنین دعا میکند:
«اللهم صلّ علی محمد و آله، و اجْعل آباءنا و امّهاتنا و اولادنا و اهالینا وذویارحامنا و قراباتنا و جیراننا من الموءمنین و الموءمنات منه فی حرزٍ حارزٍ، و حصنٍ حافظٍ، و کهفٍ مانعٍ، و البسهم منه جُنناً واقیةً، و اعطهم علیه اسلحةً ماضیةً».(2)
پروردگارا ! بر محمّد و آل او درود فرست، و پدران و مادران و فرزندان و خاندان و خویشان و نزدیکان و همسایگان ما، از مردان و زنان با ایمان را از شرّ و آسیب او (شیطان) در جای محکم، و دژی استوار، و پناهگاهی باز دارنده قرار ده، و به آنها در برابر (خطرات) شیطان، از زرههای حفظ کننده بپوشان، وآنان را برای نبرد با او (شیطان) از سلاح بُرّنده و کارساز برخوردار فرما.
خداوند حکیم همهی فرامین و برنامههای اسلام اعمّ از فردی و اجتماعی، اخلاقی و عبادی ، را در راستای تکامل و تعالی انسان قرار داده است. پیامبر گرامی اسلام و ائمّه معصومین علیهمالسلام در تحقّق عملی این برنامهها و پرورش انسانهای متدیّن و جامعهای متعالی، نهایت تلاش و جدّیّت را داشتهاند. از آن جا که رسیدن به سعادت انسانی بدون توجّه به جامعه اسلامی و هم کیشان، حاصل نمیشود، اسلام برنامههای اجتماعیمتنوّعی (از جمله آنها زکات، صدقه، رسیدگی به مستمندان، قضای حاجت برادران دینی، شاد کردن موءمنین، و...) را پیش بینی کرده و موءمنین را به اجرای آنها تشویق و ترغیب نموده است. و مودّت و محبّت به همدیگر را از حقوق موءمنین شمرده است؛ تا آن جا که سفارش شده، تا سالخورگان و بزرگتران جامعه را چون پدر، و کودکان آن را همچون فرزند، و همسالانشان را به منزله برادر خود بگیرند.(1)و انجام این برنامهها را مایهی تقرّب به خدا دانسته است. امام صادق علیهالسلام میفرمایند:
«تقرّبوا الی الله تعالی بمواسات اخوانکم».(2)
«با مواسات و همدردی با برادرانتان به خداوند متعال نزدیکی بجویید»
ابو علی مسکویه رازی بعد از بیان این که انسان در تکامل ذات خویش به خود بسنده نکرده، بلکه در این امر از مردم جامعه بهره میجوید؛ تا این که زندگی وی بهتر، و کارهایش به شایستگی انجام شود،
و از این جهت گفتهی دانشمندان را که انسان مدنیّ بالطّبع میباشد، مورد تأیید قرار میدهد. و انسانها را در تکمیل ذات خود نیازمند به یکدیگر میداند(1)، میگوید:
«به گوش تو رساندیم که انسان مدنی بالطّبع است و معنی آن را هم گفتیم، پس واجب این است آدمی تمام سعادت انسانیّت خود را در کنار دوستان نهد. چون چنین باشد، هرگز نشاید که به تنهایی به سعادت تامّهی خود رسیده باشد؛ بلکه اغیار را هم به درجاتی از سعادت نائل نموده. پس سعید آن است که دوستان را زیاد کند و در بذل خیرات به دوستان، زحمت را بر خود روا داند تا بتواند به دست آورد آن را که به تنهایی نمیتوانست کسب کند».(2)
مرحوم شیخ حسین بحرانی (ره) به تأثیر اعمال و افعال انسان در کل نظام آفرینش اشاره میکند. و بعد از این که برای آدمی دو جهت و اعتبار در نظر میگیرد، میگوید:
از این جهت (که متعلّق قدرت الهی و مظهر عالم ربّانی هستی) تو با همهی هستی، از عرش تا فرش و از آسمان اعلای هفتم تا زمین پست هفتم ارتباط داری. پس اگر تو در حقّ خودت کار نیکی انجام دهی، تأثیر نیکی در تمام جهان خواهی گذاشت؛ و بر عکس (اگر کار زشتی را مرتکب شدی نه تنها بر خویشتن بلکه بر کلّ نظام آفرینش اثر بد خواهی گذاشت).(3)و...
1) 1 . «کیمیای سعادت»، ص54، ترجمهی«طهارة الاعراق».
2) 2 . «کیمیای سعادت»، ص184 ترجمهی«طهارة الاعراق».
3) 3 . «الطّریق الی الله»، ص51 «... أن لک أیّها المسکین جهتین و إعتبارین أحدهما من حیث نفسک و ذاتک و من حیث أنت أنت، و إلی هذه الجهة غالب نظرک و ملاحظتک، و أنت من هذه الجهة فانٍ مضمحل زائل لا قدر لک و لا قیمة و لا اعتداد بک، ولا مبالاة بک و لا احتفال، بل لست شیئاً مذکوراً. و الجهة الثانیة لک من حیث أنّک متعلّق القدرة الالهیة، و مظهر العظمة الربّانیة و مخلوق لهذا الخالق العظیم الشّأن عزّ و جلّ و بهذه الجهة صرت مرتبطاً بکلّ العالم من العرش الی الثّری و من السّماء السّابعة العلیا إلیالأرض السّابعة السفلی، فضلا عما بین المشرق و المغرب و جمیع من فی أقطار الأرض، فان أنت فعلت بنفسک خیراً أثرت فی جمیع العالم خیراً، و بالعکس»..
پس از بیان چگونگی این تأثیرات میفرماید:
«...و بالجملة فهذا العالم مرتبط بعضه ببعض و هو بمنزلة الشّخص الواحد، إذا دخل ألم فی عضو من أعضائه سری الی الکلّ، فاذا نزل ذلک الألم عن ذلک العضو فقد أراح الکلّ من ذلک الألم».(1)
«حاصل آن که اجزای این جهان بعضی با بعض دیگر در ارتباطند، و این جهان بسان یک انسان است که هرگاه عضوی از آن به درد آید، این درد به همه اعضای بدن سرایت میکند. زمانی که درد از آن عضو برطرف گردد، همه اعضای بدن از درد احساس راحتی و آسودگی میکنند».
دکتر محمد عثمان نجاتی در اهمیّت فعّالیّتهای اجتماعی و انس و الفت، همیاری و همکاری با یکدیگر و نداشتن روحیّه کینه توزی و ظلم و تجاوز و تأثیر آنها در سلامت و سعادت جامعه مینویسد:
قرآن، موءمن را تشویق میکند که برادران ایمانی خود را دوست بدارد و به آنان مساعدت و نیکویی کند.
1) 1 . «الطّریق الی الله»، ص55.
«إنّما الموءمنون إخوة فأصلحوا بین أخویکم و اتّقوا الله لعلّکم ترحمون».(1)
«موءمنان برادران یکدیگرند، بنا بر این میان دو برادر خود صلح برقرار سازید و تقوای الهی پیشه کنید تامشمول رحمت او شوید».
... قرآن مسلمانان را به تعاون ، همکاری و ایجاد جامعهای متّحد تشویق میکند، جامعهای که موءمن، خود را جزیی از بنای رفیع تکامل یافتهی آن حسّ کند.
(... و تعاونوا علی البرّ و التّقوی و لا تعاونوا علی الإثم و العدوان...).(2)
«... و (همواره) در راه نیکی و پرهیزگاری با هم تعاون کنید و (هرگز) در راه گناه و تعدّی همکاری ننمایید...».
قرآن با تأکید بر نماز جماعت در روز جمعه، که مسلمانان برای آشنا شدن با یکدیگر و نماز عبادت در مساجد اجتماع میکنند، بر ایجاد روحیهی گروهی در نفس مسلمانان تأکید کرده است...
تأکید قرآن دربارهی اظهار محبّت مسلمانان به یکدیگر و گردهمایی و اتّحاد صفوف از یک سو باعث رشد عاطفهی نوع دوستی در نفس، و تقویت آنان به ایثار و رعایت منافع مردم و به طور کلّی جامعه میشود . و از سوی دیگر موجبات تضعیف حالتهای انفعالیِ نفرت و کینه توزی و انگیزههای ظلم، تجاوز و تمایل به حبّ ذات و خود خواهی را فراهم میآورد. شکّی نیست که توانایی در دوست داشتن مردم و انجام
کار نیک و مفید برای جامعه، سبب تقویت احساس وابستگی به گروه و از بین رفتن احساس انزوا و تنهاییکه بیماران روانی از آن رنج میبرند میشود. اصولاً احساس وابستگی فرد به گروه و توجّه به نقش فعّال خود در جامعه، دارای اهمیّتی زیادی در سلامت روانی انسان است.(1)
هم چنین بسیاری از روان درمانگران و دانشمندان غربی نیز به اهمیّت تأثیر روابط انسانی بر سلامت روان آدمی توجّه کردهاند. از جمله آلفرد آدلر(2)سعی داشته است نظر بیماران روانی خود را به توجّه نمودن به دیگران جلب کند. چرا که او معتقد بود، بیمار روانی هر چه بیشتر در درون جامعه باشد، و رابطهاش با مردم بهتر باشد، زودتر از بیماری بهبودی خواهد یافت. آدلر عقیده دارد که انسان میتواند با تقویت روابط خود با مردم و به طور کلّی با جامعهی بشری، از طریق کارهای سودمند اجتماعی و اظهار محبّت و دوستی، از احساس اضطراب رهایی یابد.
آدلر در خصوص اهمیّت روابط اجتماعی و سفارش دین در این رابطه میگوید:
«... هدف من از تمام این تلاشها، جلب توجّه بیماران خود نسبت به دیگران است. زیرا وقتی بیمار، درون گروه خویش جای گرفت و با افراد گروه به طور مساوی همکاری و مساعدت کرد، در واقع سلامت خود را باز یافته است. به نظر من مهمّ ترین موضوعی که دین و مذاهب به آن سفارش کردهاند، دوست داشتن همسایه و کمک کردن به اوست.
فردی که از مساعدت دیگران سر باز میزند، شایسته است که سختیها و مشکلات بر او فرو بارد. تمام آن چه که زندگی، از فرد میخواهد این است که کارگری تولید کننده و دوستدار مردم باشد و در محبّت بکوشد».(1)
موارد فوق الذّکر نمونهای از نظریات دانشمندان اسلامی و اندیشمندان غربی است که در مورد نقش روابط اجتماعی انسان، در رشد و تعالی افراد جوامع بیان داشتهاند. لکن آن چه که در بیرون از ذهن در عالم واقع دیده میشود عکس آن است. مردم در اجتماع به ظاهر در کنار هم بسر میبرند؛ امّا در باطن فرسنگها از هم دور بوده و بری از محبّت و مودّت و خیرخواهی نسبت به هم میباشند (مجاورت بدون صمیمیّت). و به خاطر تضادّ منافعی که بواسطه فرو رفتن در مادّیّات پیدا کردهاند(2)، بحث از ایثار، گذشت، تعاون، همیاری، و... بی معنا شده است.
در این میان انسان مستعیذ با ایجاد کیفیّت و حالت نفسانی استعاذه در دل، که پناهندگی به خدا را در عمل به فرامین الهی و برنامههای حیات بخش دینی میبیند؛ در بعد اجتماعی هم که بخشی از (و شاید عمده) برنامههای دینی را شامل میشود توجّه ویژه به آن برنامهها داشته، و در سود رسانی به افراد جامعه کوشاست؛ تا از این طریق هم خود و هم دیگران را یاری و سود رسانده و خویش را محبوب درگاه الهی بکند.
«وین دایر» در مورد نیروی معنوی و عظمت متعالی انسان بعد از بیان
مطلبی از «آبراهام مزلو» که میگوید: «انسانهایی که از عشق الهی سرشارند، هر جا که حضور مییابند، افراد پیرامون خود را در پرتو نیروی آسمانی که همان عشق، دوستی، تندرستی، اعتدال و آرامش است، فرومی برند»، مینویسد:
«در درون هر یک ازشما در هر شرایطی که باشید این نیرو وجود دارد. باید در اندرون خود و در نهفتهترین هستهی وجود به جستجوی این انرژی لایتناهی، که چون اقیانوس بیکران نهفته است، رفت و برای تحوّلی شگرف و حیرت انگیز، از آن بهره جست. با اتصال به نیروی معنوی تنها در مسیر نیک دلی، خیر خواهی، مشارکت، هماهنگی، عفّو و گذشت گام بر میدارید و خود بخشی از الوهیّت جهان و قدسیّت الهی میشوید».(1)
حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله میفرمایند:
«احبّ عبادالله الی الله انفعهم لعباده...»(2)
«محبوب ترین بندگان خدا نزد خداوند سودمندترین آنها است برایبندگانش»
این یعنی تعالی انسان و رسیدن او به دروازههای رستگاری و سعادت؛ که اگر با فرهنگسازی و تزریق این فرهنگ به جامعه، انسان مستعیذ به جامعهی مستعیذ تبدیل شود، ثمره آن رشد و تعالی معنوی اجتماع خواهد بود. در این صورت است که افراد این جامعهی سرشار از عشق الهی، آرامش و آسایش را به هم اهدا میکنند.
نوشتار حاضر که در مورد نقش استعاذه در سلامت (از گناه و بیماریهای روانی) جامعه بود روشن گردید که استعاذه میتواند با از بین بردن زمینههای گناه و عوامل فساد و آلودگی و سالم سازی روابط بین فردی، در ایجاد «سلامت و بهداشت روانی» جامعه تأثیر گذار باشد.
لکن با اسلام مقلوب(1)و وارونه، که در آن برداشتهای شخصی بر آموزههای دینی تحمیل شده، و همچون اهل کتاب به آن قسمت از دین که به ظاهر به نفع اوست، عمل کردن و مابقی را کنار گذاشتن(2)، نه تنها مفید نیست و شاید نتیجه عکس هم بدهد.
در عصر حاضر که قدرتهای بزرگ با انواع دسیسههای عوام فریب سعیدر پر فروغ جلوه دادن برنامههای مادّی دارند، و دین را به عنوان عامل تحجّر و عقب ماندگی و «افیون تودهها» معرّفی میکنند؛ و در این راه از هیچ کوششی دریغ ندارند، بر ماست که با خود باوری و اعتماد به نفس، به خویشتن مذهبی و فرهنگ غنی اسلامی خویش بازگشته و بدانیم که آموزههای دینی ما به عنوان یک عامل قوی میتواند در ایجاد سلامت فکری و آرامش خاطر جوامع و پیشگیری از مشکلات و اختلالات روانی و پریشانیهای ذهنی تأثیر گذار باشد.
از طرف دیگر باید دانست همان طوری که خود غذا و آب رفع گرسنگی و تشنگی نمیکند، بلکه این خوردن غذا و آب است که گرسنگی و تشنگی را برطرف میکند، دین هم به خودی خود اثر ندارد؛
بلکه عمل به دین و برنامهها و آموزههای آن (آن هم در همه ابعاد) است که کارساز بوده و اثرات فوقالذّکر بر آن مترتّب خواهد بود.
بنابراین آثار مثبت و سازندهی فوقالذکر «استعاذه» به صورت مطلوب، به شرط حصول شرایط زیر امکان پذیر خواهد بود:
1 ـ لازم است برنامههای اسلام و آموزههای آن از سوی متخصّصین فنّ، در ابعاد مختلف فردی، خانوادگی، اجتماعی و... همگام با مقتضیّات زمان و در قالبی زیبا ارائه گردد و تأثیرات مختلف اعمال و آموزههای دینی بر زندگی دنیوی و اخروی انسان، بدور از افراط و تفریط تبیین گردد.
2 ـ صرف علم و آگاهی از این برنامهها کافی نبوده، بلکه باید زمینه لازم برایالتزام نظری و عملی به این فرامین و آموزهها فراهم گردد؛ که در این مورد بر اساس فرمایش پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآله «کلّکم راعٍ و کلّکم مسئولٌ عن رعیّته(1)»از مسوءولین مملکتی، نخبگان جامعه و خانوادهها گرفته تا تک تک افراد جامعه، همه مسوءول توجّه به اعمال دینی هستند؛ که البتّه نقش بزرگان دین در این زمینه پررنگ تر است.
3 ـ اگر بخواهیم زیباییهای دین اسلام و شفابخش بودن دستورهای آن را به دنیا نشان داده و برتری آن را به اثبات برسانیم، باید به دور از هیاهو و قیل و قال، در مقام عمل برآمده، دین و آموزههای آن را در همهی ابعاد زندگی خانوادهی اجتماعی خودمان پیاده کنیم. و وقتی در سایهی عمل به مجموعهی دین، سیمای جامعه اسلامی پر فروغ ظاهر شد، بدون نیاز به بیان، مردم دنیا به آن گرایش پیدا میکنند؛ همان گونه که
1) 1 . «مجموعه ورّام»، ج1، ص6 و «بحار الانوار» ج72، ص38.
امام صادق علیهالسلام به ما میآموزند:
«... و این که (مردم) را با حالت سکوت به سوی ما دعوت کنید. عرضه داشتند: ای فرزند رسول خدا! چگونه با حال سکوت دعوت کننده (مردم) بسوی شما باشیم؟ فرمودند: به آن چه شما را از عمل به طاعت الهی فرمان میدهیم عمل میکنید و از آن چه از ارتکاب محارم الهی بازتان میداریم دوری میکنید، و با مردم به راستی و عدالت رفتار میکنید، و امانت (مردم) را پس میدهید و (بین خود) امر به معروف و نهی از منکر میکنید. و (در این صورت) مردم جز خیر و خوبی از شما نمیبینند.
پس وقتی که شما را این چنین دیدند میگویند اینها فلانی (جعفری) هستند. خدا رحمت کند فلانی (جعفر بن محمّد) را که چه خوب اصحابش را تربیت کرده است. و (در این صورت) با پی بردن به برتری آن چه نزد ما است (در آمدن بسوی آن) سرعت خواهند گرفت...».(1)
تحقیق حاضر تلاشی بود در جهت برّرسی نقش استعاذه به عنوان یکی از آموزههای دین اسلام در سلامت فکری و روانی جامعه از طریق زدودن زمینههای گناه و فساد و آلودگی؛ امید است که پژوهشگران، تحقیقاتی در راستای آن و تبیین اثرات آن در زندگی انسان، انجام داده و از سایر ابعاد نیز به پژوهش در آن بپردازند.
من الله التّوفیق
1) 1 . «جامع احادیث الشّیعة»، ج20، ص24 و «دعائم الاسلام»، ج1، ص56.
ـ قرآن کریم.
1 . آداب الصّلاة ، روح الله خمینی ، چاپ دوّم ، آستان قدس رضوی ، مشهد ، 1366.
2 . آداب الدّینیّة ، أبوعلی الفضل بن الحسن الطبرسی ، تحقیق و ترجمه و تصحیح احمد عابدی ، چاپ اوّل ، انتشارات زائر ، قم ، 1380.
3 . اخلاق در قرآن ، ناصر مکارم ، چاپ دوّم ، مدرسة الامام علی بن ابیطالب ، قم ، 1381.
4 . الأخلاق شبّر ، عبداللّه شبّر ، ترجمه محمد رضا جبّاران ، انتشارات هجرت ، چاپ دهم ، قم ، 1383 .
5 . ارشاد القلوب ، حسن بن ابی الحسن محمد دیلمی ، تحقیق سیدهاشم میلانی ، چاپ اوّل ، دار الاسوة ، قم ، 1375.
6 . اسرار الصّلاة ، میرزا جواد آقا ملکی تبریزی ، ترجمه رضا رجبزاده ، چاپ ششم ، پیام آزادی ، تهران ، 1374.
7 . استعاذه ، عبدالحسین دستغیب ، چاپ هفتم ، دفتر انتشارات اسلامی ، قم ، 1375.
8 . اسفار ، ج 4 ، صدرالدّین محمد شیرازی ، چاپ دوّم ، مکتبة المصطفوی ،
قم ، 1368.
9 . اصول کافی ، محمد بن یعقوب کلینی ، چاپ چهارم ، دارالکتب الاسلامیّة ، تهران ، 1365.
10 . بحارالانوار ، محمد باقر مجلسی ، موءسسة الوفاء ، بیروت ، 1404 ق.
11 . بهشت جوانان ، اسدالله محمدینیا ، چاپ هفدهم ، انتشارات سبط اکبر ، قم، 1383.
12 . البیان ، محمد بن مکّی العاملی ، تحقیق و تصحیح شیخ محمد الحسون ، چاپ اوّل ، نشر المحقّق ، قم ، 1412 ق.
13 . التّبیان فی آداب حملة القرآن ، ابی زکریا بن الشرف النّووی ، تحقیق محمد الحجّار ، چاپ سوّم ، انتشارات دارابن حزم ، بیروت ، 1414ق.
14 . تحریر الاحکام الشرعیّة ، حسن بن یوسف بن المطهّر حلّی ، چاپ اوّل ، موءسّسه آل البیت ، قم ، بیتا.
15 . تحف العقول ، حسین بن شعبة الحرّانی ، تصحیح علی اکبر غفّاری ، چاپ دوّم ، موءسّسه انتشارات اسلامی ، قم ، 1404 ق.
16 . التّحقیق فی کلمات القرآن الکریم ، حسن مصطفوی ، چاپ اوّل ، وزارت ارشاد اسلامی ، تهران ، 1368.
17 . تذکرة الفقهاء ، حسن بن یوسف بن المطهّر حلّی ، تحقیق موءسّسه آل البیت ، چاپ اوّل ، موءسسه آل البیت ، قم ، 1414 ق.
18 . تفسیر التّبیان ، محمد بن حسن طوسی ، دارالإحیاء التّراث العربی ، بیروت ، بیتا.
19 . تفسیر شاهی (آیات الاحکام) ، سیّد امیر ابوالفتح الجرجانی ، تصحیح
ولیالله اشراقی ، انتشارات نوید ، تهران ، 1362.
20 . تفسیر الصّافی ، ملاّمحسن فیض کاشانی ، چاپ دوّم ، مکتبة الصّدر ، تهران ، 1416ق.
21 . تفسیر العیّاشی ، محمد بن مسعود عیاشی ، چاپخانه علمیّه ، تهران ، 1380.
22 . تفسیر الکبیر ، فخرالدّین رازی ، چاپ سوّم ، دارالإحیاء التّراث العربی، بیروت ، 1420 ق.
23 . تفسیر مجمع البیان ، ابو علی الفضل بن الحسن الطبرسی ، مکتبة آیة الله مرعشی نجفی ، قم ، 1403 ق.
24 . تفسیر ملا صدرا ، محمد بن ابراهیم ملاصدرا ، چاپ دوّم ، انتشارات بیدار ، قم ، 1366.
25 . تفسیرالمنسوب الی الامام العسکری ، محمد بن قاسم استرآبادی ، چاپ اوّل ، مدرسه امام مهدی ، قم ، 1409 ق.
26 . تفسیر المیزان ، سیّد محمد حسین طباطبایی ، چاپ پنجم ، موءسّسة النّشر الاسلامی ، قم ، 1417 ق.
27 . تفسیر موضوعی قرآن کریم ، عبداللّه جوادی آملی ، چاپ اوّل ، نشر إسراء ، قم ، 1376 .
28 . تفسیر نمونه ، ناصر مکارم شیرازی ، چاپ بیست و پنجم ، دارالکتب الاسلامیّة ، تهران ، 1369.
29 . جامع احادیث الشّیعة ، اسماعیل معزّی ، ناشر موءلّف ، قم ، 1378.
30 . الجامع لاحکام القرآن ، محمّد بن احمد قرطبی ، چاپ اوّل ، انتشارات ناصر خسرو ، تهران ، 1364.
31 . جواهرالکلام ، محمد حسن بن باقر بن عبد الرّحیم ، تحقیق و تصحیح عبّاس قوچانی ، چاپ هفتم ، داراحیاء التّراث العربی ، بیروت ، بی تا.
32 . چهل حدیث ، امام خمینی ، چاپ دوّم ، انتشارات طه ، قزوین ، 1368.
33 . الخلاف ، محمّد بن حسن طوسی ، گروه تحقیق (مجتبی عراقی و علیخراسانی و سیّد جواد شهرستانی و مهدی طه نجف) ، چاپ اوّل ، موءسّسه نشر اسلامی ، قم ، 1407 ق.
34 . خصال ، شیخ صدوق ، تصحیح علی اکبر غفّاری ، چاپ دوّم ، انتشارات جامعه مدرسین ، قم ، 1403ق .
35 . ده گفتار ، مرتضی مطهّری ، چاپ پنجم ، انتشارات صدر ، تهران ، 1368 .
36 . دعائم الاسلام ، نعمان بن محمد تمیمی ، چاپ دوم ، دار المعارف، مصر ، 1385 ق.
37 . ذکری الشّیعه ، محمّد بن مکّی العاملی ، چاپ اوّل ، موءسّسه آل البیت ، قم ، 1419 ق.
38 . روض الجنان و روح الجنان ، حسین بن علی ابوالفتوح رازی ، چاپ اوّل ، آستان قدس رضوی ، مشهد ، 1408ق.
39 . زندگی عاقلانه ، آلبرت اِلیس و رابرتهارپر ، ترجمه مهرداد فیروز بخت ، چاپ دوّم ، تهران ، 1380.
40 . سفینة البحار ، شیخ عبّاس قمی ، چاپ دوّم ، دارالاسوة ، تهران ، 1416 ق.
41 . شرح دعای سحر ، روح الله خمینی ، ترجمه سیّد احمد فهری، تصحیح حسین استاد ولی، چاپ اوّل ، انتشارات فیض کاشانی ، تهران ، 1376.
42 . صحیفة السجّادیّة ، چاپ اوّل ، نشر الهادی ، قم ، 1376.
43 . الطریق الی الله ، حسین بحرانی ، منشورات حرمین ، قم ، 1404ق.
44 . عدل الهی ، مرتضی مطهّری ، انتشارات اسلامی ، تهران ، 1361 .
45 . عظمت خود را دریابید ، وین دایر ، ترجمه محمّدرضا آل یاسین ، چاپ هیجدهم ، هامون ، تهران ، 1384 .
46 . عین الحیات ، محمّدباقر مجلسی ، تحقیق سیّد مهدی رجائی ، چاپ اوّل ، دار الاعتصام ، قم ، 1376 .
47 . غرر الحکم ، عبد الواحد آمدی ، ترجمه محمّدعلی انصاری، تصحیح مهدی انصاری ، چاپ اوّل ، امام عصر ، قم ، 1381.
48 . فقه القرآن ، قطب الدّین راوندی ، تحقیق سیّد احمد حسینی ، چاپ دوّم ، کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی ، قم ، 1405ق.
49 . قاموس قرآن ، سیّد علی اکبر قرشی ، چاپ ششم ، دارالکتب الاسلامیّة ، تهران ، 1371.
50 . قاموس المحیط ، محمّد بن یعقوب فیروزآبادی ، احیاء التّراث العربی، بیروت ، 1422.
51 . قرآن و روان شناسی ، محمّد عثمان نجاتی ، ترجمه عباس عرب ، چاپ پنجم ، آستان قدس رضوی ، مشهد ، 1381.
52 . کیمیای سعادت (ترجمهی طهارة الاعراق ابوعلی مسکویه رازی) ، میرزا ابوطالب زنجانی ، تصحیح ابوالقاسم امامی ، چاپ اوّل ، نشر نقطه ، تهران ، 1375.
53 . کلیّات سعدی ، مصلح بن عبدالله سعدی ، تصحیح حسین استاد ولی و بهاءالدّین اسکندری ، چاپ دوّم ، انتشارات قدیانی ، تهران ، 1384 .
54 . لسان العرب ، جمال الدّین محمّد ابن منظور ، نشر ادب حوزه ، قم ،
1405 ق.
55 . المبسوط ، محمّد بن حسن طوسی ، تحقیق و تصحیح سیّد محمّد تقیکشفی ، چاپ سوّم ، المکتبة المرتضویّة لاحیاء الآثار الجعفریّة ، تهران ، 1387ق.
56 . محجّة البیضاء فی تهذیب الإحیاء ، محسن فیض کاشانی ، تصحیح علیاکبر غفّاری ، چاپ چهارم ، دفتر انتشارات اسلامی ، قم ، 1417ق.
57 . مجموعه ورّام ، ابوالحسین ورّام ابن ابی الفراس ، انتشارات مکتبة الفقیه ، تحقیق علی اصغر حامد ، قم ، بیتا.
58 . مشکاة الانوار ، حسن بن فضل بن حسن طبرسی ، ترجمه عبدالله محمّدی و مهدی هوشمند ، چاپ اوّل ، دارالثّقلین ، قم ، 1379.
59 . مصباح الشّریعة و مفتاح الحقیقة ، منسوب به امام صادق علیهالسلام ، ترجمه حسن مصطفوی ، چاپ اوّل ، انتشارات قلم ، تهران ، 1363.
60 . مصباح المنیر ، احمد بن محمّد الفیّومی ، دارالهجرة ، قم ، 1405 ق.
62 . معانی الاخبار ، شیخ صدوق ، تصحیح علی اکبر غفّاری ، چاپ چهارم ، موءسّسة النّشر الاسلامی ، قم ، 1418 ق.
61 . معجم مقاییس اللّغة ، احمد بن فارس بن زکریا ، تحقیق عبدالسّلام محمّد هارون ، نشر مکتب الاعلام الاسلامی، قم ، 1404 ق.
62 . معراج السّعادة ، احمد نراقی ، چاپ تکراری ، انتشارات دهقان ، تهران ، 1373.
63 . مفاتیح الجنان، شیخ عبّاس قمی ، ترجمه مهدی الهی قمشهای، تصحیح سیّد صادق میر شفیعی ، چاپ هجدهم ، انتشارات فاطمةالزّهرا ، قم ، 1384.
64 . مفاتیح الغیب ، محمّد بن ابراهیم شیرازی (ملاصدرا) ، چاپ اوّل ، موءسّسة التّاریخ العربی ، بیروت ، 1419ق.
65 . مفردات الفاظ القرآن ، راغب اصفهانی ، تحقیق صفوان عدنان داوودی، چاپ اوّل ، نشر دارالقلم ، دمشق ، 1416ق.
66 . من هدی القرآن ، سیّد محمدتقی مدرّسی ، چاپ اوّل ، دارمحبی الحسین ، تهران ، 1419 ق.
67 . میناگر عشق ، کریم زمانی ، چاپ سوّم ، نشر نی ، تهران ، 1384.
68 . میزانالحکمة ، محمّد محمّدی ری شهری ، مکتب الاعلام الاسلامی ، قم ، 1362.
69 . نثر طوبی ، ابوالحسن شعرانی ، چاپ دوّم ، کتاب فروشی اسلامیّه ، تهران ، 1398 ق.
70 . نهج البلاغة ، سیّد رضی ، تحقیق دکتر صبحی الصالح ، چاپ پنجم ، موءسّسة دار الهجرة ، قم ، 1412ق.
71 . النهایة ، محمد بن حسن طوسی ، چاپ دوّم ، دارالکتاب العربی ، بیروت ، 1400 ق.