ghaemiyeh.com
سرشناسه : کلباسی اصفهانی، فهیمه
عنوان و نام پدیدآور : نقد و بررسی اسرائیلیات در داستان های چهار پیامبر حضرت شعیب،موسی،یوشع و یونس علیهمالسلام با توجه به تفاسیر الدرالمنثور و نورالثقلین/مولف فهیمه کلباسیاصفهانی.
مشخصات نشر : قم: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۳۷۴ص.
شابک : ۴۵۰۰۰ ریال:978-964-7428-67-5
یادداشت : عنوان روی جلد: نقد و بررسی اسرائیلیات در قصصالانبیاء درباره چهار پیامبر حضرت شعیب،موسی....
یادداشت : کتابنامه:ص.[۳۶۶] - ۳۷۴؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : اسرائیلیات
شناسه افزوده : سیوطی، عبدالرحمن بن ابیبکر، ۸۴۹ - ۹۱۱ق . الدر المنثور فی التفسیر بالماثور
شناسه افزوده : حویزی، عبدعلیبن جمعه، - ۱۱۱۲ق. . تفسیر نور الثقلین
رده بندی کنگره : BP۹۱/۸/ک۸ن۷ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۷
شماره کتابشناسی ملی : ۲۰۰۱۰۷۲
در داستان های چهار پیامبر
حضرت شعیب، موسی، یوشع و یونس علیهم السلام
با توجه به تفاسیر الدرالمنثور و نورالثقلین
مؤلف: فهیمه کلباسی اصفهانی
نقد و بررسی اسرائیلیات
مؤلف: فهیمه کلباسی اصفهانی
ناشر: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)
ویراستار: محمد رضا مجیری
صفحه آرا: رضا فریدی
نوبت چاپ: سوم، زمستان 1391
شابک: 978-964-7428-67-5
شمارگان: سه هزار نسخه
قیمت: 9000 تومان
تمامی حقوق© محفوظ است.
قم: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)، مرکز تخصصی مهدویت/ خیابان شهدا/ کوچه آمار(22)/ بن بست شهید علیان/ ص.پ: 119- 37135/ همراه: 09109678911/ تلفن: 7749565 و 7737801 (داخلی117 و 116) /7841130 (فروش)/ 7841131 (مدیریت)/ فاکس:7737160 و 7744273
تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)/ تلفن: 88959049/ فاکس: 88981389/ ص.پ:355-15655
www.mahdi313.com
کد فایل: 09117
بسم الله الرحمن الرحیم
انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون
همانا ما قرآن را نازل کردیم و همانا ما حتماً و بدون تردید آن را حفظ خواهیم کرد.
قرآن مجید به اذن پروردگار از زمان نزول تاکنون و تا قیامت از دستبرد تحریفگران در امان بوده و هست، ولی کتب تفسیر و آنچه درباره قرآن نگاشته میشود چنین حفاظتی ندارد. از این رو اخبار گوناگونی که بیشتر آن اسرائیلیات هستند در این آثار به چشم میخورند.
وظیفه دانشجویان و پژوهشگران در این عرصه بسیار سنگین است؛ چرا که پالایش کردن حقایق از ساختهها و مجعولات کاری ضروری و خطیر است که بایستی بر آن همت گمارد.
نوشته حاضر تلاشی است از سوی نویسنده که به عنوان پایان نامه کارشناسی ارشد در دانشکده اصول دین تدوین شده و سپس با ویرایش مجدد علمی و ادبی به مجموعه حاضر تبدیل شده است. از نویسنده و کسانی که در تدوین این اثر به شکل حاضر کوشش نمودند، بهویژه جناب حجتالاسلام والمسلمین کلباسی که ویرایش علمی و جناب حجتالاسلام والمسلمین مجیری که ویرایش ادبی را بر عهده داشتهاند قدردانی و تشکر میشود.
انتشارات
بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)
تقدیم
تقدیم به پیشگاه حضرت احدیت
ای همـه هستـی زتـو پیـدا شده
خـاک ضعیف از تـو تـوانا شـده
زیـر نشیـن علـمـت کائنـات
مـا به توقـائم چو توقـائم به ذات
تقدیم به پیشگاه پیامبرخاتم صلی الله علیه و آله و سلم
آن که ایجاد جهان را واسط است
در میـان خلـق وخالـق رابط است
شاهبـاز سـدره آمد جـان او
رحـمـة للعـالـمیـن درشـأن او
تقدیم به پیشگاه امیرالمؤمنین علیه السلام
صورت اوجا مة مجد و سعادت را طراز
معنی او خاتم اقبال و دولت را نگـین
از کلام کاملش انوار دانش شعله زن
راست چون اسرارعلم ازسینة اهل یقین
تقدیم به پیشگاه حضرت زهرا علیها السلام
شـد به دنیا رخش چراغ افـروز
شـب مـاگـشت ز التفـاتش روز
بـاز فـردا چـراغ افـروزد
کـه از آن جـرم عـاصیان سـوزد
تقدیم به پیشگاه حضرت قائم (عج)
هر نکتـه از او شکفتـه باغـی
افـروختـه تـر ز شبـچـراغـی
لفظش چـو طـراوت جـوانی
مـعـنیش چـو آب زنـدگـانـی
با تقدیر و تشکر از مجاهد عالیقدرعلامه مرتضی عسکری
برگ درختان سبز در نظـر هوشیـار
هر ورقش دفتریست معرفت کردگار
با تقدیر و تشکر از استاد ارجمنـدجناب دکتـر عسکری
اگـر تـوفیـق او رهـبـر نباشـد
جمـیع سـعی مـا بـاشـد معـطل
با تقدیر و تشکر از استاد راهنمای محترم دکتر نقی پورفر
سـخن ها را بـه دستـور خـردمند
بـه وجـه خوب بـاید داد پیـوند
با تقدیر و تشکر از استاد مشاور محترم دکتـر معـارف
کجا شوند به صد قرن، دیگران چون او
ستاره، ماه جهانتاب کی شود به مرور
با تقدیر و تشکر از اسـاتید محترم دانشگاه اصول الدین
علو اوست به جائی کـه اختر پروین
فشـانده در قدمش جمله لؤلؤی منثور
با تقدیر و تشکر ازمرحوم پدر دلسوز و مشوق دانش دین
حـد شـکر حـق نداند هیچکـس
حیـرت آمد حاصـل دانـا و بـس
با تقدیر و تشکر فـراوان ازمـادر مهربان وفداکـارم
غایت یک شکر چیست؟ دانسـتن
حـق یـک شـکر نـاتـوانسـتن
با تقدیر و تشکر از همسر بزرگوار و چهار فرزند دلبندم
لطـف او لطفیست خارج از عـدد
فضـل او فضلیست بیرون از قیـاس
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
"قَالَ رَب اشْرَحْ لی صَدْرِی- وَ یَسِرْلی أَمْرِی - وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسانی - یَفْقَهُوا قَوْلی "(1)
[حضرت موسی] گفت : پروردگارا ! سینه ام را گشاده کن؛ و کارم را برایم آسان گردان؛و گره از زبانم بگشای."
تحقیق حاضر با عنوان:" نقد وبررسی اسرائیلیات در مورد پیامبران،حضرت شعیب- موسی - یوشع - یونس- علیهم السلام، با توجه به دو تفسیر نورالثقلین و الدرالمنثور "؛ صورت پذیرفته است. یکی از آفات اصلی تفسیر مأثور، روایات اسرائیلی میباشد؛ چه آنهایی که به عنوان تفسیرآیات وارد تفاسیر شدهاند و چه آنهایی که به پیامبران و ائمة معصومین علیهم السلام نسبت داده شده و در بخش زیادی از تفاسیر قرآنی وجود دارد. حتّی آن کتابهایی که نویسندگانش سعی در برحذر ماندن از این مقوله کرده اند؛ باز هم از این آسیب در امان نمانده وگرفتار شدهاند.
این موضوع نشاندهندة گسترش إسرائیلیات بوده و این که إسرائیلیات دارای بافتی پذیرفتنی بوده است؛ از این رو تشخیص آنها از واقعیات به آسانی امکان پذیر نیست. بخش عظیمی از إسرائیلیات به سرگذشت پیامبران علیهم السلام مربوط میباشد و از آن جایی که قصص انبیاء، از منابع عقائد واحکام شرعیه نبوده است؛ به این جهت مفسران و دانشمندان، حساسیت کمتری نسبت به این روایات نشان داده اند؛ بویژه که سرگذشت پیامبران علیهم السلام نوعاً در قرآن مجید به صورت فشرده ارائه شده و بیشتر تکیه بر مواردی است که حاوی عبرت ها و درس ها است،از این رو به ذکر جزئیات و موارد حاشیه ای نپرداخته است.
وجود عالمان اهل کتاب، در کنار مسلمانان، موجب گشته است که روایات و عقاید آنها به
1) طه، آیه 25-35.
مسلمانان انتقال یابد؛ به خصوص در زمان منع تدوین حدیث (زمان خلیفة دوم) . که در این زمان دست اهل کتاب، در گفتن قصص و داستان سرایی باز بوده است و ً مفسران و علماء با این روایات با تساهل و تسامح برخورد کرده و آنها را پذیرفتهاند، یعنی نیازی به تحقیق در بارة آنها ندیده اند؛ ولی خطر و پیآمدهای منفی این روایات بیش از حد تصور بوده است؛ زیرا آنها پایة برخی از عقاید انحرافی نزد مسلمانان گشتهاند.
اگرچه از همان آغاز شکل گیری اسرائیلیات، با موضعگیری روشن پاسداران مذهب، یعنی امامان شیعه علیهم السلام، این توطئه رنگ باخت و نخستین کسی که در پیروی از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، وکتاب خدا، به تخطئه و تکذیب اشاعه دهندگان این گونه مطالب پرداخت؛ حضرت علی علیه السلام بود. ولی با این وجود تفاسیر مأثور و کتابهای قصص اهل سنت مملو از اسرائیلیات بوده، و در تعداد اندکی از تفاسیر شیعه نیز گاه به جهت جامع بودن کتاب و گاه برای مشخص نمودن اسرائیلیات، راه پیدا کرده است.
در این بین گروهی از دانشمندان شیعه و اهل سنت، دست بر دست ننهاده، تلاشهای گسترده ای برای شناسائی اسرائیلیات مخالف قرآن مجید انجام دادند و اجازة حضور بیش از این، به موارد ذکر شده ندادند. این نوشتار نیز تلاشی مختصر است که در فصول آن به ذکر نمونه هائی از این مقوله پرداخته شده است، انشاء الله نتایج حاصل از این تحقیق و بررسی بتواند قدمی کوچک در راه شناخت حقایق قرآنی باشد. روش این تحقیق به تناسب موضوع، کتابخانه ای و روش تحلیل، استنباطی و اجتهادی مصطلح در حوزههای علمیه است.
مطلبی که قابل ذکر است آن است که دربارة اسرائیلیات، حساسیت موضوع و لزوم دقت در قبول و یا رد روایات بسیار حائز اهمیت است؛ گاهی ممکن است روایتی از سوی أئمه اهل بیت علیهم السلام در مورد مسأله ای وارد شده باشد؛ از طرفی، تعبد و سرسپاری در برابر کلام معصوم علیه السلام، اقتضا میکند آن را بپذیریم و از طرفی، احتیاط و دقت در موضوع، موجب میشود که آن را با دیدی وسیع تر و با تیزبینی، بر کتاب الهی و دلیل قاطع عقلی عرضه کنیم؛ زیرا مرجع سخنان معصومین علیهم السلام، آن طور که خود فرموده اند؛ قرآن مجید است که در صورت موافقت با کتاب خدا، مکلف به قبول آن هستیم و در صورت ناسازگاری و تباین کلی با ظواهر آن، مأمور به قبول آن نیستیم و چه بسا باید آن را مردود شمرده یا حکم به توقف و سکوت نموده، تبیین حقیقت مسأله را به اهل بیت علیهم السلام ارجاع دهیم.
بخش نخست این نوشتار، به چگونگی شکل گیری إسرائیلیات در چهار فصل میپردازد که عبارتند از:
1- عوامل پیدایش إسرائیلیات درتفاسیر،
2- معروفترین افراد در ترویج إسرائیلیات،
3- شناخت جایگاه إسرائیلیات،
4- إسرائیلیات و وظایف مسلمین در قبال آن.
سپس در طی بخش 2 و 3 که هر کدام شامل دو فصل است؛ به ترتیب دربارة إسرائیلیات در سرگذشت حضرت شعیب، حضرت موسی، حضرت یوشع و حضرت یونس علیهم السلام میپردازد. این تحقیق، نشان می دهد که، علی رغم تلاشهای مذبوحانة دشمنان دین الهی، آفتاب روشنی بخش حقیقت، هرگز محوشدنی نیست و گویا عناصر و عوامل إشاعه دهندة اسرائیلیات، مانند عنکبوت، تارهای نازک و لرزان خویش را به دور خود تنیدهاند و با تکیه بر آن،از حقایق دین غافل گشتهاند.
" یُرِیدُونَ لِیُطفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کرِهَ الْکفِرُون َ "(1)
"آنان می خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش سازند، ولی خدا نور خود را کامل می کند، هرچند کافران خوش نداشته باشند. "
در این کتاب، این مطالب و نظایر آن، برگرفته از دو تفسیر الدرالمنثور و نورالثقلین، با تقسیم بندی خاصی مورد بررسی قرار گرفته و از دیگر تفاسیر شیعه و سنی، به همراه کتب قصص و تاریخ اسلام نیز استفاده شده است و به کمک نظرات علمای اسلام، نتیجه و برداشتی در هر قسمت حاصل شده است. درانتهای سخن، می بایست به این مطلب اشاره نمایم که هیچ تحقیقی کامل نیست و راه کمال بسی دراز است؛ بسیار خرسند خواهم شد که نقطه نظرات اساتید و منتقدان را شنیده، و انشاء الله از آنها استفادة شود.
" رَبَّنَا لا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَا وَ هَبْ لَنَا مِن لَّدُنک رَحْمَةً إِنَّک أَنتَ الْوَهَّاب"
«پروردگارا ! دلهایمان را، بعد از آن که ما را هدایت کردی، (از راه حق) منحرف مگردان ! و از سوی خود، رحمتی بر ما ببخش، زیرا تو بخشنده ای! »
صَدَقَ الله ُالْعَلِیُّ الْعَظِیم
فهیمه کلباسی اصفهانی
اسفند 1387
1) صف، آیه 8.
بخش مقدماتی
اسرائیلیات چیست؟
چرا به این بحث پرداختیم؟23
معرفی دو کتاب تفسیری24
نورالثقلین24
الدرالمنثور25
تفسیر مأثور چیست؟26
تاریخچه حدیث26
سیر کلّی مباحث27
بخش1
فصل مبانی
فصل 1
عوامل پیدایش اسرا ئیلیات در تفاسیر
زمینههای بروز اسرائیلیات32
حضور یهود در جزیرة العرب32
تاثیر یهود بر اعراب35
علاقة اعراب به سخنان یهودیان تازه مسلمان37
فرهنگ اعراب بادیه نشین38
موضع کینه توزانة یهودیان نسبت به اسلام39
محورهای دیدگاه قرآن کریم دربارة اهل کتاب 40
فصل2
معروفترین افراد در ترویج اسرائیلیات
عبدالله بن سلام44
اشکالات حدیث از نظر علّامه طباطبایی46
کعب الاحبار47
ابو هریره49
میزان مصاحبت ابوهریره با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم 50
میزان اعتبار احادیث ابوهریره و تأثیر کعب الاحبار بر وی51
نمونهای چند از احادیث ابوهریره52
تمیم داری54
حدیث الجساسه54
نقش تمیم داری در عصر عمر57
عبدالله بن عمرو بن عاص58
عبدالله و ارتباط وی با کعب الاحبار58
عبدالله و روایات اسرائیلی59
عبدالملک بن جریج (80-150 ق)59
فصل 3
شناخت جایگاه اسرائیلیات
موضع پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم واهل البیت علیه السلام در قبال اسرائیلیات62
موضع اهل بیت علیه السلام برابر اسرائیلیات67
موضع شیعیان، برابر اسرائیلیات68
فصل 4
اسرائیلیات و وظایف مسلمانان درقبال آن
چگونگی ریشهکن کردن اسرائیلیات72
تأثیر سوء اسرائیلیات در فرهنگ اسلامی72
وظیفة خطیر مفسران و علمای دین در قبال اسرائیلیات73
بخش 2
نقد و بررسی اسرائیلیات
در قصص حضرت شعیب علیه السلام و حضرت موسی علیه السلام
فصل 1
اسرائیلیات در سرگذشت حضرت شعیب علیه السلام
مقدمه78
سیمای شعیب نبی علیه السلام از دیدگاه قرآن78
سیمای شعیب علیه السلام از دیدگاه تورات81
سیمای شعیب علیه السلام در تفاسیر اثری81
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور81
روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین83
بررسی اسرائیلیات دربارة خدمتگزاری حضرت موسی علیه السلام برای حضرت شعیب علیه السلام 83
دیدگاه قرآن، دربارة مبعوث شدن حضرت شعیب علیه السلام 83
سیمای شعیب علیه السلام در تفاسیر اثری84
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور84
روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین85
نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین، با توجه به مفهوم اسرائیلیات86
نتیجه86
بررسی وصف «ضعیف» دربارة حضرت شعیب علیه السلام 87
دیدگاه قرآن87
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور88
روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین88
نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین، باتوجه به مفهوم اسرائیلیات88
نتیجه90
رد نسبت «شرک» به حضرت شعیب علیه السلام 90
دیدگاه قرآن90
سیمای شعیب علیه السلام در تفاسیر اثری91
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور91
روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین92
آراء مفسران92
نتیجه94
اسرائیلیات دربارة معجزة حضرت شعیب علیه السلام 97
دیدگاه قرآن97
دیدگاه تورات98
سیمای شعیب علیه السلام در روایات اثری98
روایات تفسیری اهل سنت98
روایات تفسیری شیعه99
نتیجه100
بررسی اسرائیلیات دربارة ازدواج دختر شعیب علیه السلام با حضرت موسی علیه السلام 100
دیدگاه قرآن100
دیدگاه تورات102
مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات104
سیمای شعیب علیه السلام در تفاسیر اثری107
روایات تفسیری اهل سنت به ویژه الدرالمنثور107
روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین108
نتیجه113
فصل 2
اسرائیلیات در سرگذشت حضرت موسی علیه السلام
مقدمه116
الف. سیمای موسای نبی علیه السلام از دیدگاه قرآن116
ب. سیمای موسای نبی علیه السلام از دیدگاه تورات118
ج. مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات119
مباحث قابل بررسی در سرگذشت حضرت موسی علیه السلام 120
تولد موسی علیه السلام 121
دیدگاه قرآن121
دیدگاه تورات122
مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات123
سیمای موسی علیه السلام در تفاسیر اثری126
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور126
روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین127
نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین، با توجه به مفهوم اسرائیلیات131
نتیجه133
سرگذشت ضرب قبطی توسط موسی علیه السلام 134
دیدگاه قرآن135
دیدگاه تورات135
مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات136
سیمای موسی علیه السلام در تفاسیر اثری137
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور137
روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین137
نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین، با توجه به مفهوم اسرائیلیات138
نتیجه145
گریز موسی علیه السلام از مصر145
دیدگاه قرآن145
دیدگاه تورات145
مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات145
سیمای موسی علیه السلام در تفاسیر اثری146
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور146
روایات تفسیری شیعه به ویژه نورالثقلین146
نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین، با توجه به مفهوم اسرائیلیات147
نتیجه147
ازدواج موسی علیه السلام 148
ورود موسی علیه السلام به سرزمین مقدس148
دیدگاه قرآن148
دیدگاه تورات149
مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات150
سیمای موسی علیه السلام در تفاسیر اثری152
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور152
روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین153
نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین، با توجه به مفهوم اسرائیلیات155
نتیجه156
مأموریت موسی علیه السلام به همراهی هارون علیه السلام 159
دیدگاه قرآن159
دیدگاه تورات159
مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات162
سیمای موسی علیه السلام در تفاسیر اثری163
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور163
روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین164
نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین، با توجه به مفهوم اسرائیلیات164
نتیجه165
معجزات موسی علیه السلام 166
دیدگاه قرآن166
دیدگاه تورات166
مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات167
معجزات موسی علیه السلام در تفاسیر اثری168
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور168
روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین169
نقدوبررسی روایات تفسیری فریقین باتوجه به مفهوم اسرائیلیات169
نتیجه170
مبارزة موسی علیه السلام با ساحران دربار فرعون171
دیدگاه قرآن171
دیدگاه تورات173
مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات174
سیمای موسی علیه السلام در تفاسیر اثری174
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور175
روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین176
نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین، با توجه به مفهوم اسرائیلیات177
نتیجه178
نجات موسی و بنی اسرائیل از چنگال فرعونیان180
دیدگاه قرآن180
دیدگاه تورات181
مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات182
سیمای موسی علیه السلام در تفاسیر اثری182
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور182
روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین188
نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین، با توجه به مفهوم اسرائیلیات190
نتیجه193
میقات موسی علیه السلام با خدا193
دیدگاه قرآن194
دیدگاه تورات194
2مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات196
میقات موسی علیه السلام در تفاسیر اثری197
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور197
روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین200
نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین، با توجه به مفهوم اسرائیلیات200
نتیجه201
اسرائیلیات در قصة تابوت202
دیدگاه قرآن202
دیدگاه تورات202
مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات203
سیمای موسی علیه السلام در تفاسیر اثری203
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور203
2روایات تفسیری شیعه به ویژه نورالثقلین207
نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین، با توجه به مفهوم اسرائیلیات208
نتیجه209
گوسالهپرستی قوم و برخورد موسی علیهم السلام با هارون علیهم السلام 209
دیدگاه قرآن209
دیدگاه تورات210
مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات211
سیمای موسی علیه السلام در تفاسیر اثری212
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور212
روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین213
نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین، با توجه به مفهوم اسرائیلیات216
نتیجه221
اسرائیلیات در تقاضای رؤیت خدا از سوی موسی علیه السلام 221
دیدگاه قرآن221
دیدگاه تورات222
مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات222
درخواست رؤیت خداوند از جانب موسی علیه السلام در تفاسیر اثری223
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور223
روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین226
نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین، با توجه به مفهوم اسرائیلیات230
نتیجه235
آزردن موسی علیه السلام توسط قومش235
دیدگاه قرآن236
دیدگاه تورات236
ماجرای آزار حضرت موسی علیه السلام در تفاسیر اثری236
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور236
روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین237
نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین، با توجه به مفهوم اسرائیلیات238
نتیجه241
علت چهل سال سرگردانی در بیابان سینا241
دیدگاه قرآن241
دیدگاه تورات242
مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات243
سرگردانی بنیاسرائیل در تفاسیر اثری245
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور245
روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین246
نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین، با توجه به مفهوم اسرائیلیات247
نتیجه250
ماجرای گاو بنی اسرائیل250
دیدگاه قرآن251
دیدگاه تورات252
مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات252
ماجرای گاو بنی اسرائیل در تفاسیر اثری253
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور253
روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین255
نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین، با توجه به مفهوم اسرائیلیات257
نتیجه258
برخورد موسی علیه السلام با قارون259
دیدگاه قرآن259
دیدگاه تورات260
مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات263
سیمای موسی علیه السلام در تفاسیر اثری264
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور264
روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین267
نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین، با توجه به مفهوم اسرائیلیات271
نتیجه273
سرگذشت همراهی موسی با خضر274
دیدگاه قرآن274
دیدگاه تورات277
سیمای موسی علیه السلام در تفاسیر اثری277
روایات تفسیری اهل سنت277
روایات تفسیری شیعه281
نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین، با توجه به مفهوم اسرائیلیات287
نتیجه289
بخش 3
بررسی اسرائیلیات درقصص الأنبیاء
حضرت یوشع علیه السلام و حضرت یونس علیه السلام
فصل 1
اسرائیلیات در سرگذشت حضرت یوشع علیه السلام
مقدمه296
سیمای یوشع نبی علیه السلام از دیدگاه قرآن296
سیمای یوشع علیه السلام از دیدگاه تورات297
مباحث قابل بررسی در سرگذشت حضرت یوشع علیه السلام 299
یوشع بن نون علیه السلام جوان همراه حضرت موسی علیه السلام در سورة کهف299
سیمای شعیب علیه السلام در تفاسیر اثری299
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور299
روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین301
نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین، با توجه به مفهوم اسرائیلیات303
نتیجه304
مشابهت حضرت یوشع علیه السلام و حضرت علی علیه السلام از لحاظ وصی بودن304
دیدگاه قرآن305
دیدگاه تورات306
روایات تفسیری اهل سنت به ویژه الدرالمنثور306
روایات تفسیری شیعه به ویژه نورالثقلین309
نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین با توجه به مفهوم اسرائیلیات311
نتیجه312
مشابهت یوشع علیه السلام وعلی علیه السلام از لحاظ قیام همسر پیامبر زمانشان بر ضد ایشان312
دیدگاه قرآن312
دیدگاه تورات313
سیمای یوشع علیه السلام در تفاسیر اثری313
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور313
روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین313
نتیجه315
مشابهت حضرت یوشع علیه السلام و حضرت علی علیه السلام از لحاظ ردالشمس315
بررسی ردالشمس در تفاسیر اثری315
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور315
روایات تفسیری شیعه، به ویژه نور الثقلین317
نتیجه318
ماجرای عمالقه318
دیدگاه قرآن319
دیدگاه تورات319
مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات321
سیمای عمالقه در تفاسیر اثری322
روایات تفسیری اهل سنت به ویژه الدرالمنثور322
روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین326
نتیجه327
فصل 2
اسرائیلیات در سرگذشت حضرت یونس علیه السلام
مقدمه330
الف. سیمای یونس نبی علیه السلام از دیدگاه قرآن330
ب. سیمای یونس نبی علیه السلام از دیدگاه تورات331
ج. مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات331
مباحث قابل بررسی در سرگذشت حضرت یونس علیه السلام 332
دیدگاه قرآن درباره حضرت یونس علیه السلام و ماجرای کشتی332
دیدگاه تورات332
مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات333
سیمای یونس علیه السلام در تفاسیر اثری334
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور334
روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین337
نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین با توجه به مفهوم اسرائیلیات338
بررسی روایات339
ماجرای حضرت یونس علیه السلام در شکم ماهی340
دیدگاه قرآن340
دیدگاه تورات340
مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات341
سیمای یونس علیه السلام در تفاسیر اثری341
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور341
روایات تفسیری شیعه به ویژه نورالثقلین درباره دلیل حبس حضرت یونس در شکم ماهی342
نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین با توجه به مفهوم اسرائیلیات345
نتیجه348
پذیرش توبة قوم حضرت یونس علیه السلام 349
دیدگاه قرآن349
دیدگاه تورات349
مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات350
پذیرش توبة قوم یونس علیه السلام در تفاسیر اثری350
روایات تفسیری اهل سنت به ویژه الدرالمنثور351
روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین352
نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین، با توجه به مفهوم اسرائیلیات357
نتیجه359
خـاتمه
خلاصه و نتیجه گیری362
پیشنهادها363
کتابنامه364
بسم الله الرحمن الرحیم
این واژه جمع کلمه «إسرائیلیة» است و آن، قصّه یا رویدادی است که از منابع یا مصادر اسرائیلی روایت شده و به اسرائیل و قوم یهود یا بنی اسرائیل نسبت داده میشود. در قرآن کریم، ذکر آن، درچند آیه آمده است. (1)
به ظاهر، بر داستانهایی که از منابع ومصادر اسرائیلی روایت میشود، اسرائیلیات گفته میشود، عالمان تفسیر وحدیث،آن را بر آنچه گستردهتر و جامعتر از داستانهای یهودی است، اطلاق کرده اند و در اصطلاح آنها، واژه «اسرائیلیات» بر اسطورههای قدیمی دلالت دارد که اصل واساس روایت آن، به منابع یهودی، نصرانی و دیگر مصادر یا منابع منسوب باشد.
برخی مفسران و محدثان، ازاین فراتر رفته وهر خبر و روایتی را که دشمنان اسلام- از یهود وغیر یهود- بر تفسیر وحدیث، افزودهاند و در مصادر و منابع قدیم، اصل و اساسی نداشته است، دست ساز دشمنان اسلام دانسته و معتقدند با نیت سوء و پلیدانه لابهلای تفسیر و حدیث گنجانده شده است، تا عقاید مسلمانان را فاسد کند؛ مانند داستان غرانیق و زینب دختر جحش و ازدواج پیغمبرâ، با او.
علمای تفسیر و حدیث، این گونه اراجیف و اباطیل را «اسرائیلیات» نام نهادهاند؛ چون رنگ یهودی بر آنها غلبه کرده و اساس و پایه آنها به مصادر ومنابع یهودی بر میگردد.
تفسیر و حدیث، به طور گسترده از فرهنگ اهل کتاب- که دارای اباطیل و اکاذیب بسیاری است- متأثر شده است. متأسفانه عوام مردم آنها را با شور و شعف قبول کرده و برخی از خواص نیز با بیاهمیتی و سهلانگاری با آنها برخورد کردهاند. این برخورد، به سستی عقاید مسلمانان میانجامید و دین مسلمانان را در نظر دشمن، دین اراجیف و خرافات
1) مائده، 78؛ أسراء، 4؛ نمل، 76.
نشان میداد. (1)
إسرائیلیات، به سه دسته تقسیم میشوند: 1. إسرائیلیات موافق با شریعت: مجموع مطالبی است که از سوی یهودیان وارد منابع اسلامی شده است؛ اما چون با قرآن هماهنگی دارد، بیاشکال است. 2. إسرائیلیاتی که شریعت، برابر آن ساکت است: هر مطلب اسرائیلیاتی است که از نظر مبانی اعتقادی هیچ مشکلی با اعتقادات اسلامی نداشته و بودن یا نبودن آن، سود و زیانی در برنداشته باشد و تنها اطلاعاتی معمولی ومواردی است که به اثبات نیاز ندارد. 3. اسرائیلیات مخالف شریعت: مطالبی مغرضانه و غیراسلامی که براساس اشاعة تفکرات یهودیان یا به طور کلی اهل کتاب، و برمبنای کتب تحریفشدة ایشان، برنامهریزی شده است. این مطالب به قصد مخدوش کردن افکار مسلمانان، در کتب تفسیری و تاریخی و قصص، به صورت روایاتی داستانگونه، وارد شده است. در این کتاب، دربارة این دستة اخیر از اسرائیلیات بحث خواهد داشت.(2)
ذکر این نکته مفید است که به احتمال زیاد، نخستین تاریخنویسی که دربارة این موضوع سخن گفته است، ابن خلدون (732- 806 یا 808 ق) است.(3)البته پیش از وی، ابن تیمیه (661-728 ق) در کتاب مقدمةِ فی اصول التفسیر، فصلی را به این بحث اختصاص داده است.(4)ابن خلدون معتقد است، نخستین کسی که اسرائیلیات را نقّادی کرده، مفسر آندلسی، عبدالحق ابن عطیه (م. 542 ق) بوده است.(5)
در عصر حاضر، هجوم امواج به ظاهر علمی- فرهنگی و ضد دین مستشرقان معاند جامعة اسلامی را تحت فشار قرار داده و امت اسلام را با ایراد انواع شبههها دربارة امور دینی و از جمله مسائل مربوط به عصمت پیامبران، روبهرو کرده است از طرفی جوانان، به سبب دوری از منابع غنی اهل بیت علیه السلام، با مطرح شدن اسرائیلیات در کتب اسلامی - به ویژه تفاسیر قرآن- در مبانی دین و اعتقادات مذهبی دچار تزلزل شدهاند؛ از این رو برای نجات امت اسلامی، باید اسرائیلیات کتب اسلامی مشخص شده وحقایق دین، آشکارا بیان گردد، تا دامان پاک اسلام،
جوانان آگاه از دین را پرورش دهد.
این کتاب، درصدد مشخص کردن اسرائیلیات تفاسیر اسلامی است و با عنایت الهی، با گسترش نظایر این تحقیق، امید است این مطالب از کتب دینی اسلامی ریشه کن شود. ما باید آگاه باشیم همانگونه که دشمنان اسلام، از دیرباز، قصد براندازی این دین الهی را داشتهاند و به رغم تلاشهای گوناگون، مانند جنگ نظامی، حملههای سیاسی، فرهنگی و غیره از این کار بازماندهاند؛ از طریق ترویج احادیث جعلی و قصههای دروغین و نسبت دادن آنها به پیامبران عظیم الشأن به تفرقهافکنی پرداختهاند تا بتوانند فرهنگ اسلامی را خدشهدار کنند. البته خداوند متعال فرموده است:
یُرِیدُونَ لِیُطفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کرِهَ الْکفِرُون َ (1)
می خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش سازند؛ ولی خدا نور خود را کامل می کند، هرچند کافران خوش نداشته باشند.
ازآن جا که در این کتاب، از دو تفسیر نورالثقلین و نیز الدر المنثور بسیار نام میبریم، به معرفی کوتاهی از این دو اثر میپردازیم:
این تفسیر، اثر عبدالعلی بن جمعه عروسی حویزی (متوفای 1112 ق) از محدثان قرن دوازدهم هجری است. وی مسلک اخباری داشت و محدثی فقیه و شاعر و ادیبی چیرهدست بود. در شیراز اقامت گزید و به نقل و نشر احادیث مشغول شد. گروهی، از جمله سید نعمت الله جزایری از محضرش بهره بردند.
این تفسیر، تمام آیات قرآن را در برنمیگیرد و مؤلف، نص آیات قرآن را هم نیاورده است. تنها ضمن نقل روایات که به ترتیب آیهها و سورهها مرتب شده است، به ذکر نام سورهها و شمارة آیات بسنده کرده است. وی به نقد و بررسی روایات نیز نپرداخته و در رفع تعارض میان آنها راه حلی ارائه نکرده است. او حتی از ذکر مواضع ابهام واجمال روایات دریغ کرده است؛ بر خلاف مرحوم علامه مجلسی که در بحارالانوار به ذکر مواضع ابهام واجمال روایات اشاره کرده است. صاحب نورالثقلین احادیثی منقول از امامان اهل بیت علیه السلام را که به گونه ای با آیات قرآن ارتباط داشته، گردآورده است. این احادیث، گاه به تفسیر و گاه به تأویل آیات
1) صف: 8.
مربوط است و در پاره ای موارد هم در جایگاه استشهاد یا در تأیید نظریة از آنها استفاده شده است. بیشتر، ارتباط مستقیمی با آیه و مفهوم یا دلالت آن ندارد و به عنوان شاهد ذکر شده است. از آن گذشته، این احادیث - جز اندکی که از مجامع حدیثی معتبر نقل شده است - ضعیف السند یا مرسل هستند.(1)
این تفسیر، اثر جلالالدین ابوالفضل، عبدالرحمان بن ابی بکر بن محمد سیوطی (متوفای 911ق) است. اصل او از خانواده ای بود که در شهر اسیوط (شهری در صعید علیای مصر) می زیستند. گفته اند: در اصل فارس بوده و در بغداد سکونت داشتهاند و سپس به مصر مهاجرت کردهاند. جلال الدین سیوطی، از کودکی، نبوغ خود را در حفظ و تحصیل علم نشان داد و در سن هشت سالگی آموختن قرآن را به پایان رساند. استادان و شاگردان او بی شمارند. وی بیش از 500 تألیف دارد که از لحاظ تنوع و گستردگی، کم نظیر است. تفسیرالدرالمنثور، دارای دو نکتة مثبت و منفی است؛ نکتة مثبت آن، این که، مؤلف بدون هیچ گرایشی، به جمع آوری این آثار همت گماشته و با خلوص نیت، تا آنجا که توانسته است از منابع معتبر به نقل احادیث و نیز آرا و اقوال پیشینیان پرداخته است. بنابراین، مراجعهکنندگان، با خاطری آسوده به این منبع سرشار رجوع میکنند. (2)اما نکتة منفی الدرالمنثور این است که این اثر، تمام احادیث و آثار ذیل آیات را بدون هیچ نقد و تحلیلی آورده است و ازاین رو آکنده ازاسرائیلیات، خرافات و روایات جعلی است. مهمترین اشکال آن نیز حذف اسناد روایات است (3)که بازشناسی سره از ناسره را دشوار میسازد. دکتر ذهبی دربارة این تفسیر و روش تفسیری سیوطی میگوید:
سیوطی، با منزلت والایی که در شناخت حدیث و چگونگی های آن داشت، دراین تفسیر، درپی بازشناسی احادیث صحیح نبوده است و در این کتاب، احادیث صحیح را با ضعیف وعلیل، درهم آمیخته است؛ از این رو نیازمند پیرایش و بازنگری است، تاسره از ناسره از هم جدا شوند. "(4)"
1) معرفت، محمد هادی. تفسیر و مفسران، ج2، ص213-214.
2) ر.ک: معرفت، محمد هادی. تفسیر و مفسران، ج2، ص202- 203.
3) جلال الدین سیوطی در در ابتدا، به ن گ ارش تفسیری مسند به نام ترجمان القرآن مبادرت کرد؛ اما پ س از مدتی این تفسیر را با حذف اسناد، در مجموعه دی گ ری به نام الدرالمنثور فی التفسیر بالمأثور خلاصه کرد.
4) الذهبی، محمد حسین. التفسیر والمفسرون، ج1، ص253 – 254.
جای تأمل است که فردی چون سیوطی، دربارة احادیث موضوعه، کتاب تألیف کند؛ (1)اماگاه همان احادیث مجعول را درتألیفهای خود به دیدة قبول بنگرد یا در مذمت قصهسرایان داد سخن سر دهد؛ اما با این حال، اسرائیلیاتی را که به دست آنان اشاعه یافته است در تفسیر خود نقل کند ! (2)
تفسیر نقلی یا مأثور، در بیان و تفصیل آیات، قبل از هر چیز، بر خود قرآن استوار است و سپس بر روایات نقل شده از معصومان علیهم السلام و بعد از آن، بر روایاتی از صحابة بزرگوار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و تابعان آنان که در توضیح و شرح دشواریهای آیات وارد شده است. لازم ذکر است که تفسیر اثری شامل آرای صحابه و تابعان، نزد اهل سنت اعتبار دارد و نزد شیعه، نظر معصومان علیهم السلام و صحابة پیرو حضرت علی علیه السلام مورد قبول است. باید تأکید کرد که به همین سبب اسرائیلیات، بین اهل سنت به وفور وجود دارد و بین شیعه به ندرت.
باتوجه به سیرة معصومان علیه السلام، مقابله با قصهپردازیهای یهود، از زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وجود داشته است و شخصیتهای بارزی به این امر خطیر پرداختهاند؛ مانند حضرت علی علیه السلام و ابوذر و… . که برابر داستانسرایی افرادی چون کعب الاحبار ساکت ننشستند. پس از ایشان نیز امامان علیه السلام مردم را از روایات ناهمگون با قرآن، برحذر داشتهاند. در قرنهای بعد نیز برخی مفسران به صورت گذرا در این باره اشاراتی داشتهاند؛ همچون زمخشری، فخر رازی، ابن کثیر و… . .
از متقدمان، کتاب جداگانهای در این زمینه یافت نشده است. در قرن اخیر، این موضوع به طور دقیقتر، بررسی شده است و آثار مدون مستقلّی دربارة آن به نگارش درآمده است، برای مثال:1. الإسرائیلیات و الموضوعات فی کتب التفسیر و الحدیث از دکتر محمد ابوشهبه که در آن، علاوه بر اسرائیلیات، به احادیث موضوعه نیز پرداخته است. 2. التفسیر والمفسرون از دکتر محمدحسین ذهبی که بخشهایی از کتاب خود را به این امر اختصاص داده است 3. الإسرائیلیات فی التفسیر والحدیث که اثر دیگر دکتر ذهبی است. 4. التفسیر والمفسرون فی ثوبه القشیب از
آیت الله محمد هادی معرفت. 5. الأضواء علی السنة المحمدیة از محمود ابوریه که به صورت پراکنده، به اسرائیلیات پرداخته است. 6. نقش ائمه علیهم السلام در احیای دین از علّامه سید مرتضی عسکری.
در این کتاب، پس از مباحث مقدماتی وارد مبحث اصلی میشویم؛ یعنی اسرائیلیات وارده در تفاسیر اهل سنت، با محوریت الدرالمنثور و تفاسیر شیعه، با محوریت نورالثقلین دربارة چهار پیامبر عظیم الشأن: حضرت شعیب و حضرت موسی و حضرت یوشع و حضرت یونس علیه السلام که طی دو بخش دو فصلی، به آن، پرداخته شده است. این امر، بر این اساس ترتیب یافته است که در هر فصل مباحث مربوط به شخصیت مورد بحث، طی چهار مرحله به شرح ذیل، بررسی میشود:
دیدگاه قرآن.
دیدگاه تورات.
مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات.
سیمای پیامبر… علیه السلام در تفاسیر اثری.
4- 1. روایات تفسیری اهل سنت با محوریت الدرالمنثور.
4 – 2. روایات تفسیری شیعه با محوریت نورالثقلین.
4-3. نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین باتوجه به مفهوم إسرائیلیات.
4-3. الف) روایات موافق با نظام قرآن.
4-3. ب) روایات مخالف با نظام قرآن.
همزمان با طلوع شعاع حیاتبخش اسلام، بدخواهان این آیین الهی، درصدد جمعآوری نیرو و به کارگیری توان خویش برضد گسترش روزافزون دین محمدی صلی الله علیه و آله و سلم، برآمدند. یکی از خوفناکترین حربههای ایشان، ترویج مطالب به ظاهر دینی بود که به سبب ایجاد نفاق و متزلزل کردن پایههای دین، مطرح شده بود. این اسرائیلیات، رفته رفته در منابع اسلامی جایی برای خود پیدا کرد. (1)
در قرن هفتم میلادی، پس از ظهور اسلام و فتوحات آن، دین یهود، برابر دو رقیب قوی و
1) ذهبی در کتاب الإسرائیلیات فی التفسیر والحدیث، روایات اسرائیلی را از نظر نقل و نظر به شش دسته تقسیم کرده است:1. تفاسیری که اسرائیلیات را با سند آنها یادآور شده وجز در موارد اندکی، به نقد و ارزیابی آنها نپرداخته است، مانند تفسیرجامع البیان از طبری؛ 2. تفاسیری که اسرائیلیات را با سند آنها ذکر کرده و به نقد و بررسی فراوان آنها پرداخته است، مانند تفسیر القرآن العظیم از ابن کثیر؛ 3. تفاسیری که هر نوع روایات اسرائیلی را بدون ذکر سند و نقد آنها یادآور شده است، نظیر تفسیر مقاتل بن سلیمان و تفسیر الکشف و البیان عن تفسیر القرآن از ثعلبی نیشابوری؛ 4. تفاسیری که اسرائیلیات را بدون سند یاد آور شده و گاهی به نقد و بررسی آنها پرداخته است، مانند تفسیر لباب التأویل فی معانی التنزیل (تفسیر الخازن)؛ 5. تفاسیری که اسرائیلیات را بدون ذکر سند آورده و به نقد وبررسی فراوان آنها پرداخته است مانند تفسیر روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم و السبع المثانی، اثر شهاب الدین آلوسی؛ 6. تفاسیری که ضمن حمله به راویان اسرائیلیات، خود نیز در نقل آنها مبالغه کرده است، مانند تفسیر المنار (با استفاده از: محمد حسین الذهبی، الاسرائیلیات فی التفسیر والحدیث، ص119-121.
نیرومند قرار گرفت دین مسیح و دین اسلام. رابطه یهودیان با مسیحیان، از همان آغاز بسیار خصمانه و همراه جدالها و کشتار بسیار بوده است. یهودیان، مسیحیت عیسی علیه السلام را منکر شدند و حتی به وی و حضرت مریم علیه السلام اتهام وارد ساختند. پس از این که در اثر کوشش پولس حواری، دین مسیح به خاک یونان و روم نفوذ یافت و گروهی به این دین روی آوردند، مبادی فلسفی یونان باستان در علم کلام مسیحی سرایت کرد و وجود عیسی علیه السلام جنبهای الهی یافت. یهودیان که به متون دینی خود پایبند بودند، تعبیرها و تفسیرهای عرفانی انجیل را قبول نداشتند. روز به روز جدال و منازعه بالا میگرفت. اوایل قرن چهارم میلادی که دین عیسی مسیح علیه السلام توسط کنستانتین، قیصر روم جنبه رسمیت یافت و آزار یهودیان شدت یافت، این روش، در تمام قرون وسطا ادامه داشت.
پس از ظهوراسلام، مسلمانان، با تسامح بسیار، با یهودیان رفتار کردند. طبق دستور پیغمبر اکرم علیه السلام آنها تحت ذمه قرار گرفتند. یهودیان هم که در زبان و خط عبری با عربها قرابت داشتند، زیر پرچم اسلام، از تحمل ظلم و ستم پادشاهان روم خلاص شدند. (1)در جزیرة العرب، جماعتهایی از یهود مستقر شده بودند که مثل قبایل عرب به هم پیوسته بودند وبیشتر به زبان عربی سخن میگفتند؛ ولی به شریعت موسی علیه السلام استوار مانده بودند. در شمال عربستان و یمن، آنان موفق شده بودند افرادی را به دین خود در آورند و میان آنها، گاهی امیران محلی نیز یافت میشدند. (2)آری؛ زمانی که دو امپراتوری بزرگ ایران و روم، با دو گرایش دینی زرتشتی و مسیحیت، سختترین فشارها را بر پیکر یهودیت وارد میکردند و این آیین، در شرف نابودی بود، آیین جدیدی ظهور کرد که در واقع، فرشته نجات یهودیان بود:
«مسلمانان، در آغاز با یهود به نیکی رفتار کردند؛ در فلسطین و شام و عراق، با آن ها طریق مسالمت و مهربانی پیش گرفتند... یهود، غازیان (جنگجویان) عرب را ناجی خود دانستند؛ چون ایشان را از عذاب و آزار زرتشتیان ومسیحیان خلاصی می دادند. »(3)
درباره برخورد مسلمانان با یهودیان و وضعیت یهودیان در ممالک اسلامی، عباراتی را از دو نویسنده یهودی نقل میکنیم:
برای یهودیانی که در قلمرو حکومت اعراب میزیستند، دوره جدیدی از آزادی شروع میشد. حکام مسلمان به مراتب روشنفکرتر و آزادمنشتر از
رهبران مسیحی آن زمان بودند. یهودیان تحت حکومت مسلمانان در صلح ورفاه زندگی می کردند. یهودیان، تحت تأثیر علاقه و عشق اعراب به شعر و فلسفه قرار می گرفتند؛ در صورتی که قبل از آن، یهودیان خیلی کم به شعر و شاعری علاقه مند بودند... برای اولین بار از سال 500 میلادی به این طرف، یهودیان ساکن بابل، هوای تازه آرامش و آزادی را تنفس می کردند... یهودیان، به پرداخت باج و خراج به اعراب مجبور بودند؛ اما برای خود سازمان منظم و دادگاه های مخصوصی داشتند... در قلمرو مسلمین، موقعیت تازه ای برای عالم یهود به وجود آمد و امور معنوی و مادی یهود بسط و توسعه یافت... (1)
گرچه آیین بت پرستی بر بیشتراعراب غلبه داشت و تا اعماق جزیرة العرب رواج پیدا کرده بود، آشنایی و معاشرت اعراب با پیروان این ادیان، نقش بسزایی در انتقال فرهنگ اهل کتاب به اعراب ایفا کرد.
کوچ یهودیان، از سال 70 میلادی به علت فرار از شکنجه و آزار و اذیت تیتوس رومی، پیش از ظهور اسلام روی داد و جماعتی از یهودیان ساکن اور شلیم، به سوی بابل در مشرق روی آوردند و جماعتی دیگر به ممالک عرب در جنوب هجرت کردند و بعضی دیگر در ممالک اطراف سواحل مدیترانه، در شام و آسیای صغیر و ایتالیا و مصر وشمال آفریقا حتی اسپانیا متفرق شدند. (2)
سرزمین یمن، سرزمین مأنوس یهودیان بود که آنان در عهد حضرت سلیمان علیه السلام برای امر بازرگانی به آنجا کوچ کردند. (3)دو شهر مهم عربستان، یکی مکه و دیگری مدینه (یثرب) بود. در اوایل قرن هفتم میلادی، مکه حدود بیست یا بیست و پنج هزار نفر جمعیت داشته. اهالی آن را بیشتر،اعراب بدوی تشکیل میدادند. این شهر، آن زمان بیشتر مرکز داد و ستد بود و جایگاه کعبه، معبدی کوچک بود که در آن، حجرالاسود قرار داشت. «این معبد، مرکز مذهبی و زیارتگاه زائران عرب مدینه یا یثرب بود که آن زمان، شهر کوچکتری بود که بنا بر روایات قدیم، گفته میشد به وسیله مهاجران یهودی که از یمن آمده بودند، بنا شده بود و تا سال 525 م، شاهزادگانی که آن را اداره میکردند، پیرو دیانت حضرت موسی علیه السلام بودند». (4)فیالواقع،
1) ژیلبرت ولیبی، کلاپرمن، تاریخ قوم یهود، ج 2، ص 263-266.
2) جان بی. ناس، تاریخ جامع ادیان، ص 555.
3) عبدالحسین المغنینه، اسرائیلیات القرآن، ص 42.
4) با توجه به کلام ابا ابّان، دید گاه یهودیان به معبد مکه، یعنی کعبه و گزارش وی که نوعی از اسرائیلیات است معلوم میشود، که قابل توجه خوانندگان محترم می باشد.
مدتها بعد از سال 525 م یهودیهای شمال غربی عربستان، تشکیلات مجهز و گستردهای داشتند. شهرها و واحههای بسیاری دربست مخصوص کلیمیها و در دست ایشان بود. گفته میشود اولین کسانی که درخت خرما را به سرزمین عربستان آوردند، کلیمیها بودهاند و همینها بودند که تجارت پر سود خرید و فروش این میوه را به دست گرفته، منافع زیادی از این طریق حاصل میکردند. معاشرت و رفت و آمد با همسایگان عرب، به تدریج بسیاری ازاعراب را به طرف ایشان کشید و آنان دیانت موسوی را قبول کردند و رابطة طرفین صمیمانه شد. (1)عده ای از محققان اسلامی. بر این عقیدهاند که یهودیان، با آگاهی از ظهور پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در این منطقه به آنجا کوچ کردند؛ زیرا در کتابهای خود خوانده بودند که علائم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و محل ظهور وی چگونه است. (2)
آری؛ یهودیان پس از ظهور دین اسلام، روی موافق به آن نشان دادند و حتی عدهای از دانشمندان یهود به آیین اسلام گرویدند؛ مانند عبدالله بن سلام، کعب الاحبار و دیگر کسانی که به فرهنگ گسترده یهودی آشنا بودند، اما سرانجام دیدگاه منافقانه خویش را آشکار کردند. قرآن کریم نیز مطالب بسیاری دربارة آنان و اعمالشان در قبال دین خود و اسلام و مسلمان واقعی آورده است؛ مانند آیات سورههای «المنافقون» و«البقره».
قرآن کریم، به برخی عقاید انحرافی وشرک آمیز یهود و نصارا، نظیر تثلیث، فرزند خدا بودن مسیح علیه السلام و عزیر علیه السلام و اعتقاد به کشته شدن مسیح و . . تصریح یا اشاره میکند. چگونگی راهیابی چنین مطالبی به آیین پاک موسی علیه السلام و عیسی علیه السلام جای پای افرادی خرافه نگار را بر ما روشن میسازد؛ لذا باید منشأ چنین مطالبی را یافت و نتایج آن را بررسی کرد.
یکی از دلایل مهم تأثیر یهود بر اعراب، اشتراکات دینی دو آیین اسلام و یهود است که آن دو را در ریشه به هم پیوند داده است. در قرآن کریم، داستانهای انبیا به صورت مختصر بوده و مانند تورات، بسط نیافتهاند؛ ولی این اشتراکات، نشان از اصیل بودن مطالب در این دو کتاب آسمانی است؛ لکن تورات فعلی، مخلوطی از حقیقت دین موسی علیه السلام همراه نوشتارهای محرفان این کتاب است؛ لذا یکی از امور مسألهساز در تفاسیر اسلامی، از این نقطه سرچشمه گرفته و زیان آن، متوجه مسلمانان خوش باور شده است.
آنچه زمینه انباشته شدن روایات اسرائیلی در تفاسیر را فراهم آورده است،
هماهنگی و اشتراک قرآن با تورات و انجیل در بیان برخی موضوعات و نیز به این دلیل است که قرآن مسائل را -بر خلاف تورات و انجیل- با ایجاز و اختصار بازگو می کند،(1)این مطالب، توسط مسلمانانی که به ظاهر، طالب شنیدن مطالب دقیق تری از قصّه های قرآنی بودند، جمع آوری شد؛ لذا نزد یهودیان تازه مسلمان رفته و شرح و تفصیل آن داستان ها را می شنیدند و آن ها را به آیات قرآنی ضمیمه می کردند.
یهودیان، هم چون اکثر اعراب بادیه نشین بوده و از این گونه مسائل، جز آنچه عامة اهل کتاب می دانند. با خبر نبودند. بیشتر پیروان تورات را حمیریانی تشکیل می دادند که به دین یهودی گرویده بودند و چون اسلام آوردند، بر همان معلوماتی که داشتند و وابستگی آن ها به احکام شرعی که رعایت احتیاط در مورد آن ها ضروری نیست، باقی بودند؛ مانند اخبار آغاز خلقت و آنچه به پیشگویی ها و ملاحم مربوط بود و نیز نظایر آن ها. (2)
میان مسلمانان، کسی که بیش از دیگران به این امر توجه داشته، ابن عباس بوده است. دربارة او دو نظر میباشد: یکی این که او در چهار چوب محدودی به اهل کتاب رجوع میکرده است؛ مثلاً در اموری که قرآن متعرض آن نشده و در سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم به دلیل عدم نیاز به آن یا کم فایده بودنش، مطرح نگردیده است؛ مانند رنگ سگ اصحاب کهف، عضو گاوی که بنی اسرائیل مأمور شدند بر مقتول بزنند، طول و عرض کشتی نوح و نوع چوب آن، نام کودکی که خضر کشت یا نام پرندگانی که به در خواست حضرت ابراهیم علیه السلام زنده شدند و… اموری که راهی برای شناخت صحیح آنها وجود ندارد که برای آشنایی با این گونه موارد، مراجعه به اهل کتاب رواست. علّت آن که ابن عباس به سراغ اهل کتاب میرفت و از آنان، مطلب میآموخت، آن بود که بیشتر مواردی که در قرآن، سربسته آمده، کتابهای عهد عتیق و جدید، به تفصیل، به آن پرداخته است. البته ابن عباس در محدودهای اندک که کتابهایشان با قرآن همراه و گواه صدق آن بود، به آنها مراجعه میکرد. او در موارد دیگر که با قرآن در تنافی و با شریعت اسلام در تضاد بود، هرگز به آنان رجوع نمی کرد و از آنان سخنی نمی پذیرفت همچنین ابن عباس و دیگر صحابه در اموری که به اعتقادات و اصول دین وفروع آن ربطی نداشت، مانند قصص قرآن یا اخبار امتهای پیشین، از دانشمندان یهودی که اسلام
آورده بودند، پرسشهایی میکردند. (1)نقد وبررسی مطالب آموخته شده از اهل کتاب توسط عده زیادی از دانشمندان مذهبی و مستشرقان انجام شده است. آیت الله معرفت، پس ازمطالعه گفتارها و نوشتارهای گوناگون ایشان میفرماید:
جای بسی تأسف است نویسندگان نقّادی چون احمد امین مصری و محمدحسین ذهبی با دروغ هایی که ساختة خیالات و خارج از حوزة اسلام است، این گونه فریفته شوند. مستشرقان، هر چه می خواهند می گویند؛ مسلمانان چرا باید دنباله رو آنان باشند و درخیال پردازی هایشان با آنان هم سو باشند؟ شکّی نیست اصحاب هوشیار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم - چون ابن عباس- همواره از مراجعه به اهل کتاب بر حذر بودند و افسانه ها و خیالات ساخته آنان را ناچیز و بی مقدار می شمردند. اسرائیلیات، پس از عصر صحابه و در دوران سلطة امویان، به درون حوزه اسلام راه یافت؛ زیرا آنان -به منظور نشر فساد در زمین و فراگیر ساختن آن- به شدت به یهودیان خوار و بی مقدار که به ظاهر مسلمان شده بودند، نیاز داشتند. (2)
در قلمرو مسلمین، موقعیت تازهای برای یهود به وجود آمد و امور معنوی و مادّی یهود بسط و توسعه یافت. اغلب ایرانیان، در اثر نفوذ مسیحیت و فشار اسلام، دست از آیین خودشسته و به مذهب تازه پیوسته بودند؛ ولی یهودیها، نه فقط ایمان خود را از دست ندادند؛ بلکه فتوحات تازه مسلمین در شرق و غرب فرصتی مناسب به دست جامعه یهود داد، تا در متصرفات اسلامی قدرتی فوق العاده و غیر قابل توصیف به دست آورند. (3)
عرب جاهلی ازمعارف عقلی بیبهره و مهمترین مشغله وی، منازعات قبیلهای و انتقامجویی و جنگ و جدال دائم بوده و برای تأملات عقیدتی و دینی فرصتی نداشت. مظهر عقل وی، شعر و لغت و امثال و حکایات بود. دانش اعراب به علم انساب (علمی است مشتمل بر دانستن انساب عرب و دقایق تاریخی آن و جنگهای عصر جاهلیت و اشعار شاعران آن) یا شناخت اوضاع جوی منحصر بود.
آنها به خرافات، علوم کهانت، قیافه شناسی، عیافه (پیشگوییهایی که به پرواز و آواز خاص پرندگان مستند بود) بسیار میپرداختند. عدم برخورداری عرب جاهلی از پشتوانه
فرهنگی، نقش بسزائی در تذلّل آنها مقابل اهل کتاب که از منزلت علمی خاصی نزد اعراب برخوردار بودند، ایفا میکرد. اهل کتاب، به سبب برخورداری ازمیراث دینی و فرهنگی و آگاهی ازداستانهای انبیا و سرگذشت پادشاهان و داستانهای شگفتانگیز دربارة آفرینش عالم و مانند آن و به علّت برخورداری از یک شریعت دینی و کتابهایی چند که آن را به خدا و پیامبران نسبت میدادند، همواره بر مشرکان عرب جاهلی، مباهات میکردند. از جمله عواملی که به قبول وجاهت فرهنگی مورد ادعای یهود، کمک میکرد و به آنان نوعی تشخص میبخشید، نوید آنان به ظهور پیامبری جدید بود که آنان، صفاتش را در کتبی که به آنها دسترسی داشتند، یافته بودند و آن را برای اعراب حکایت میکردند. (1)
در عصری که حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم در شبه جزیرة عربستان دعوت خود را آشکارکرد، هیچ سرزمینی، استعداد رشد و پرورش چنین دینی را نداشت و مردمی مانند عرب، آمادة پذیرفتن این دین نبودند. ساکنان دشتهای پهناور و خشک عربستان، به سبب وضعیت آب و هوای شبه جزیره، به ناچار خانه به دوش بودهاند و دنبال ماندهای آب باران یا بوتههای بی دوام علف، باید از نقطهای به نقطة دیگر میرفتند. پیدا است در چنین احوالی، تمدن به معنای واقعی آن، پدید نخواهد آمد و از مظاهر زندگی اجتماعی، نشانی نخواهد بود. مردم این سرزمین، از یک سو سادگی و سادهدلی واز سوی دیگر، فراخهمتی داشتند؛ گشادگی خاطر و بذل و بخشش فراوان از یک سو و سرسختی و بیرحمی از سوی دیگر.
آنان، در عین حال، مردمی به شعر و شاعری علاقهمند بودند و درحجاز، مکه، مدینه، نقطة اتصال تجارت هند و مصر و شام به شمار میرفتند. بازارهای مکه که بعضی موسمی و بعضی همیشگی برپا میشد، انبارهای پر از کالا، رفت و آمد مسافران و خریداران و فروشندگان، به این شهرها جنب و جوش و رونق میداد. بازار عکّاظ و حضور شاعران در این بازار، نشانة آن است که مردم این شهرها، زندگی مرفهتری داشتهاند. از سویی خدمت خانه خدا (کعبه) و پذیرایی از زائران آن، مخصوص آنان بود و از این راه، درآمد سرشاری داشتند. برخورداری از نعمت و سود بازرگانی، آنان را به تنآسایی و راحتجویی و استثمار مردم ناتوان، وا میداشت. لازمة چنین زندگانیای، وجود غلامان و کنیزان بود، تا در خدمت آنان باشند. حرص، مالاندوزی، فشار طبقة کارفرما را بر کارگر بیشتر میکرد. در چنین محیطی، دین، تا حدی موجب تخفیف ستم افراد قوی به ضعیف میشود؛ اما در جزیره العرب، دین به صورت ابزاری
1) حسین مصطفی، الاسرائیلیات فی التراث الاسلامی، ص 87.
برنده در دست سرمایه داران بود و به مفهوم مقدّس آن، آنجا وجود نداشت. (1)
در حدیث موثق، بلکه صحیح از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است:
پیوسته فرزندان حضرت اسماعیل علیه السلام والیان خانه کعبه بودند و برای مردم، امر حج و امور دین را به پا می داشتند و بزرگی را از بزرگ میراث می بردند، تا آن که زمان (عدنان بن ادد) شد. پس دل های ایشان سنگین شد و فساد میان ایشان، به هم رسید. بدعت ها در خود نهادند و بعضی از ایشان بعضی را از حرم بیرون کردند. بعضی برای طلب معاش و تحصیل مال و بعضی از بیم قتال و جدال، متفرق شدند و بسیار از ملّت حنیفة ابراهیم علیه السلام بین ایشان مانده بود، مانند حرمت مادر و دختر و سایر آنچه حق تعالی در قرآن حرام نموده است؛ مگر حلیله ی پدر و دختر خواهر و جمع میان دو خواهر که اینها را حلال می دانسته اند و اعتقاد به حج و تلبیه و غسل جنابت داشتند ولیکن در حج و تلبیه بدعتها احداث کرده بودند و بت پرستی و کلمة شرک را به آنها ضم کرده بودند، و حضرت موسی علیه السلام در ما بین زمان اسماعیل و عدنان مبعوث گردید. " (2)
یهودیان با توجه به عدم برآورده شدن آرزوهایشان در زمینة بعثت پیامبری از خاندان اسحاق دست به برملا کردن نیّات پنهانی نسبت به اسلام و پیامبر و مسلمانان زدند و توطئههای خود را یکی پس از دیگری به کار بستند تا بتوانند کینة شعله ور گشتة خویش را خاموش نمایند. این دسیسهها عبارت بودند از:
القای انواع شبههها در میان مسلمانان برای دلسرد نمودن ایشان.
مناظرهها و مشاجرههای علمی علمای یهود با پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در جهت امید واهی غلبه کردن ایشان برپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
محاصرة اقتصادی مسلمانان
شعله ور ساختن کینههای دیرینه جاری پیش از اسلام در میان قبایل عرب
مساعدت دشمنان اسلام
طعنهها و نیشهای گزنده به موضعگیریهای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم
به راه اندازی جنگهای خونبار
توطئة قتل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم (1)
محورهای دیدگاه قرآن کریم دربارة اهل کتاب(2)
الف. هر دو کتاب را منبع نور و هدایت و ارشاد و احکام فقهی الهی میداند. (3)
ب. ایمان به قرآن را ایمان به تورات و انجیل اعلام میکند. (4)
الف. تحریف لفظی: دگرگون سازی قسمتهایی از تورات و انجیل.
ب. تحریف معنوی: تفسیر و تأویل انحرافی ازتورات و انجیل.
قرآن کریم، عقاید اهل کتاب را تکذیب و تخطئه کرده است. (5)
از نظر قرآن کریم، حسادت، انگیزه اقدامات اهل کتاب بر ضد مسلمین است. (6)
از نظر قرآن کریم، اهل کتاب در مقام مبارزه با اسلام، در ابعاد مختلف تبلیغاتی(7)- اقتصادی(8)-و مبارزه طلبی هستند. (9)
اشاره قرآن کریم به درگیریهای اهل کتاب با پیامبران بنی اسرائیل.
قرآن کریم، اهل کتاب را از یک قماش نمیداند و در مجموع، مسیحیها را انعطافپذیرتر از یهودیها می داند و یهودیان را دارای روحیه تکبر و کینه ورزی معرفی میکند. (10)
قرآن با تأکید از مسلمانان میخواهد از پذیرش ولایت یهود و نصارا در سرزمین خود
1) قاسمی، حمید محمّد. اسرا ئیلیات و تأثیر آن بر داستانهای انبیاء در تفاسیر قرآن، ص 57-59.
2) معارف، مجید. نوار درس برّرسی نظرات و آراء مستشرقین دربار ه قرآن کریم (نوار درسی شماره 2)، دانشکده اصول الد ّین، سال 1382.
3) بقرة، ما ئدة، آل عمران.
4) بقرة، 4.
5) آل عمران، 90؛ نساء، 46.
6) آل عمران، 119، بقرة، 97و98و109و146.
7) آل عمران، 72.
8) آل عمران، 75.
9) نساء، 51، حشر، 11.
10) مائدة، 82؛ آل عمران، 113.
اجتناب کنند. (1)آری؛ قرآن کریم، آیات بسیاری دربارة به یهودیان و برخورد آنها با دین خود و اسلام دارد که به طور اختصار، میتوان از مواضع انتقادی قرآن کریم برابر رفتارهای زشت و ناهنجار یهود، به ذکر این مطالب بسنده کرد:(2)
سستعهدی و پیمانشکنی یهود (بقره،83؛ نساء،155؛ مائده، 1و13؛ انفال، 55و58).
تحریف و تغییر کلام الهی (بقره، 75و79؛ نساء، 46؛ مائده، 13و41؛ آلعمران 78).
کتمان کردن و پوشاندن حق (البقره، 146؛ آل عمران 187).
گرایش به شرک (آل عمران، 64 و 67).
رشوه گرفتن و حرام خواری (مائده،42).
ربا خواری (نساء،161).
دروغ بستن به خدا (بقره،79؛ آلعمران،78).
قساوت و سنگدلی یهود (مائده، 13).
کشتار انبیا به دست یهود (بقره،91؛ المائدة،70).
گوسالهپرستی بنیاسرائیل (بقره،92).
روحیة تفرقهافکنی یهود (بقره، 109؛ آلعمران،69و71).
ترس و زبونی و نداشتن روحیة جهاد (مائدة،21تا26).
او، ابوالحارث الاسرائیلی است که پس از هجرت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم اسلام آورد. او از احبار و دانشمندان یهود بوده است و چنان که از ابوهریره و انس بن مالک و… وهب بن منبه(1)
Israiliat in The Encyclopedia of Islam,vol 4,p211.
اسرائیلی نقل شده، از داناترین افراد زمان خویش بوده است. در سال 40ق وفات یافت. (2)البته بیشتر محقّقان اسلامی تاریخ وفات او را سال 43 ق نقل کردهاند. (3)وی خطاب به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گفت: «ای پیامبر خدا! یهودیان، گروهی عیبجو و اهل بهتان و افترا هستند. مسلّماً اگر از اسلام آوردن من آگاهی یابند، هر چه بخواهند به من نسبت خواهند داد. کسی را به سوی ایشان روانه کن و دربارة من از آنان بپرس؛ پیش از آن که بدانند من مسلمان شدهام». رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به آنان فرمود: «ای یهودیان! وای بر شما! از خدا بترسید. به خدا سوگند! جز خدای یگانه خدایی نیست. بدانید من فرستادة بر حق خدایم و به حق، بر شما برگزیده شدهام. از شما میخواهم مسلمان شوید و ایمان آورید». آنان گفتند: «چگونه بدانیم پیامبر خدایی؟ «حضرت صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «عبدالله بن سلام که میان شماست، چگونه مردی است؟» گفتند: «او، آگاهترین ما و سرور ما وفرزند آگاهترین ما و سرور ما است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «آیا نمیدانید به آیین اسلام گرویده است؟» گفتند: «ممکن نیست او مسلمان شده باشد». آنگاه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «ای ابن سلام! برخیز و اسلام خود را برآنان آشکار ساز». ابن سلام به آنان گفت: «ای یهودیان! از خدا1) دربارة وهب بن منبه، اعتقاد بر آن است که وی کتاب المبتدأ را با عنوان «اسرائیلیات» نوشته است. البته هیچ دلیلی بر درستی این عقیده وجود ندارد و شاید بتوان پذیرفت که نویسندگانی نظیر ابن هشام [م: 833م، 218ق] از آن اقتباس کرده باشند. این مطلب، برگرفته از دائرة المعارف انگلیسی باآدرس زیر است:
2) محمود، ابوریّه، اضواء علی السنّه المحمّدیّه، ص 15.
3) محمّد عبدالرحمن ربیع، الاسرائیلیات فی تفسیر الطبری، ص 45.
بترسید. به جز خدای یکتا، خدایی نیست. بدانید محمد صلی الله علیه و آله و سلم پیامبرخدا و برحق است». آنان گفتند: «دروغ میگویی». بدین ترتیب، یهودیان، برابرگفتههای ابن سلام تسلیم نشده، او را دروغگو نامیدند. (1)بخاری در باب مناقب از عامر بن سعد بن ابی وقاص از پدرش نقل کرد که از نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که میگفت: «نشنیدم رسول خدا کسی از اهل زمین را اهل بهشت بداند مگر عبدالله بن سلام که این آیه در شأن وی نازل شده است. (2)
قُلْ أَ رَءَیْتُمْ إِن کانَ مِنْ عِندِ اللَّهِ وَ کفَرْتم بِهِ وَ شهِدَ شاهِدٌ مِّن بَنی إِسرءِیلَ عَلی مِثْلِهِ فَئَامَنَ وَ استَکبرْتمْ إِنَّ اللَّهَ لا یهْدِی الْقَوْمَ الظلِمِینَ (3)
بگو: «به من خبر دهید اگر این قرآن از سوی خدا باشد و شما به آن کافر شوید؛ در حالی که شاهدی از بنی اسرائیل بر آن شهادت دهد، و او ایمان آورد و شما استکبار کنید، [چه کسی گمراه تر از شما خواهد بود]؟ خداوند، گروه ستمگر را هدایت نمی کند.
دربارة شأن نزول این آیه، احادیث بسیاری در منابع اهل سنت و شیعه آمده است. در حدیثی آمده است:
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همراه بعضی از یارانش در مدینه، در یکی از اعیاد یهود، وارد کنیسه معبد آنها شد. آنها از ورود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ناخشنود بودند. حضرت صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «ای جمعیت یهود! دوازده نفر از خودتان را به من نشان دهید که بر وحدانیت خدا و نبوت محمد صلی الله علیه و آله و سلم گواهی دهند، تا خداوند، غضبش را از تمام یهودیان جهان برگیرد». آنها ساکت شدند و احدی پاسخ نگفت؛ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سه بار این مطلب را تکرار کرد و در هر سه بار، همه سکوت کردند. سپس فرمود: «شما از بیان حق، سر باز زدید؛ ولی به خدا سوگند! حاشر و عاقب [القابی که در تورات برای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم آمده بود] من هستم؛ خواه ایمان بیاورید یا تکذیبم کنید». سپس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باز گشت؛ اما هنوز قدم بیرون نگذاشته بود که مردی پشت سر او آمد و گفت: «ای محمد! بایست». پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ایستاد. آن مرد، رو به جمعیت یهود کرد و گفت: «مرا چگونه آدمی میدانید؟» گفتند: «به خدا سوگند! ما میان خود، مردی آگاه تر از تو و پدر و جدت به کتاب آسمانی خود نداریم». آن یهودی گفت: «من، خدا را گواه میگیرم که او، همان پیامبری است که درتورات و انجیل آمده است». یهود، هنگامی که چنین دیدند، گفتند: «دروغ میگویی» و کلمات بدی نثار او کردند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «شما دروغ میگویید. انکار شما بعد از اقرارتان هرگز پذیرفته نخواهد شد»
این مرد، کسی جز عبدالله بن سلام نبود. در اینجا آیة فوق نازل شد. (1)
طبق حدیث دیگری، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به عبدالله بن سلام فرمود: «یک شب قرآن و شب دیگر، تورات رابخوان». (3)ذهبی در ادامة روایت مذکور مینویسد: «این حدیث -اگر صحیح باشد- نشانگر اجازه دادن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مراجعه به تورات و تدبر در آن است». (4)علم عبدالله بن سلام در بین صحابه شهرت داشته است؛ همچنان که بین قوم خودش شهرت داشت. مسلمانان زیادی از او روایت نقل کردهاند وطبری در تاریخش، اقوال زیادی در زمینههای تاریخی و دینی از وی آورده است. او، از جهت ترویج اسرائیلیات نیز نقش بسزایی داشته است. در تفسیر الدرالمنثور از قول نوة عبدالله بن سلام، محمد بن یوسف بن عبدالله روایت شده است که عبدالله بن سلام میگفت: «خداوند، در قرآن، آیة قُلْ کفَی بِاللَّهِ شهِیدَا بَیْنی وَ بَیْنَکمْ وَ مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکتَبِ را دربارة من نازل کرده است». (5)عبدالله بن سلام، از کسانی بود که برای جلب نظر عامة مردم، جعل حدیث میکرد، تا جایگاه اجتماعی نزد عوام به دست آورد. از جعلیات وی، حدیثی است که دربارة صفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، در تورات ساخته بود و آن را بر عوام میخواند، تا به منزلت خود بیافزاید. او برخی اوصاف موجود در پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را بر میشمرد وآنگاه میگفت: «من این اوصاف را دربارة وی در
1) سیوطی، الدر المنثور، این روایت را ابویعلی، ابن جریر، طبرانی و حاکم- وی حدیث را صحیح دانسته - به سندی صحیح از عوف بن مالک اشجعی آمده است. تفسیر المیزان عربی، ج18، ص118.
2) سیّد محمد حسین طباطبایی، تفسیر المیزان، ج 18، ص 198و 199؛ تفسیر نمونه، ج 21، ص 313؛ فضل بن حسن، مجمع البیان، ج 9، ص 123-12. در بعضی از روایات آمده که این آیه شریف، درباره « ابن یامین »، یکی از علمای یهود نازل شده است که شهادت داد و اسلام آورد و یهود او را تکذیب کرد. اشکال قبل، به این حدیث هم وارد است.
3) ابوعبدالله شمس الد ین محمّد، ذهبی، تذکرة الحفاظ، ج 1، ص 27 ؛ محمّد بن احمد بن عثمان، ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 418؛ تاریخ مدینة دمشق، ج 9، ص 389.
4) محمّد بن جریر، طبری، تاریخ طبری، ج 1، ص 32.
5) جلال الدین، سیوطی، الدرّ المنثور، ج 6، ص 39.
تورات یافتهام» و مدعی بود داناترین یهودیان به کتابهای پیشینیان است. احادیثی که از وی نقل شده، بیشتر، دارای سند ضعیف و بی اعتبار است. ازجمله شمس الدین ذهبی حدیثی را که طبق آن، عبدالله بن سلام خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شرفیاب شد و عرض کرد: «من، هم قرآن و هم تورات را خواندهام». و حضرت فرمود: «یک شب، قرآن و یک شب، تورات بخوان». دارای سند ضعیف میداند.(1)
او، کعب بن ماتع بن عمرو بن قیس از آل ذی رعین کنیه اش، ابواسحاق و اصالتش، از یهود یمن است. گفته شده: او جاهلیت را درک کرده و زمان حکومت ابوبکر، اسلام آورده است. همچنین اسلام او در زمان حکومت عمر و نیز زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است. ابن حجر، اسلام آوردن او را در زمان عمر، مشهورتر دانسته که بعد از مسلمان شدن، به مدینه آمده است. وی از لحاظ علمی از مبلغان بزرگ بوده و به او، لقب «کعب الحبر» داده شده است. کعب الاحبار، به فرهنگ یهود واسلام کاملا، آشنا بود است. ابن سعد، در طبقات خود، حکایت میکند: مردی داخل مسجد شد و عامر بن عبدالله بن قیس نزد کتابهایش نشسته و کعب، بین آنها، قسمتی از اسفار تورات را میخواند. این، دلالت می کند که کعب -برخلاف مسلمان شدنش- به تورات و تعالیم اسرائیلی رجوع داشته است. (2)کعب الاحبار، در عهد جاهلیت، از دانشمندان بزرگ یهود در یمن بود. وی 32 سال قبل از هجرت به دنیا آمد و پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، اسلام آورد. وی، در زمان عمر، از او اجازه گرفت و عازم شام شد. کعب الاحبار یک سال قبل از مرگ عثمان و در سال 34ق در شهر حمص درگذشت.(3)
احبار، جمع حبر است که به فتح حاء و کسر آن، به معنای عالم و رئیس دینی است. حبر اعظم در اصطلاح مسیحیان، لقب پاپ است و در اصطلاح یهود، بر رئیس کاهنان اطلاق میشود. (4)از آن رو به وی، کعب الأحبار میگفتند که همة کتابهای مقدس، نزد او بوده و از بزرگترین دانشمندان یهود به شمار میرفته است. (5)
1) ابن سعد، طبقات، ج 1، فصل 2، ص 87؛ ابن حجر عسقلانی الاصابة فی تمیز الصحابة، ج 2، ص 321 ؛ محمّد بن احمد بن عثمان، الذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 416.
2) آمال محمّد عبدا لرحمن ربیع، الاسرائیلیات فی تفسیر الطبری، ص 46.
3) محمّد بن مکرّم ابن عساکر، ( مشهور به ابن منظور) . مختصر تاریخ دمشق، ج 21و22، ص 181 ؛ الذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 494.
4) صدرالدین البلاغی، فرهنگ قصص قرآن، ص349.
5) مبارک بن محمّد ابن اثیر، النهایة فی غریب الحدیث و الأثر، ج 1، ص 328، مادة «ح-ب-ر»
دربارة گرویدن کعب الاحبار به اسلام، مطالب فراوانی نقل کردهاند؛ از جمله ابن حجر عسقلانی در این باره مینویسد: عباس بن عبدالمطلّب از کعب پرسید: «چه شد در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و ابوبکر به آیین اسلام نگرویدی و در زمان عمر مسلمان شدی؟» کعب گفت:«پدرم از تورات مطلبی را برایم نوشت وگفت: «به آن عمل کن» و بر همة کتابهایش مهر نهاد و به عنوان فرزند، از من پیمان گرفت که مهر آنها را باز نکنم. هنگامی که اسلام ظهور کرد، گفتم شاید پدرم دانشی را از من پنهان داشته است. پس مهر کتابها را باز کردم؛ ناگهان اوصاف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وامت او را در آنها مشاهده کردم و بدین ترتیب، مسلمان شدم. (1)
کعب الاحبار در آغاز، مورد اطمینان صحابه بود؛ اما پس از مدتی، برخی از آنان با پی بردن به دروغپردازی و ماهیت یهودی وی، به سخنان او با دیدة شک و تردید نگریسته، او را تکذیب کردند. (2)
طبری میگوید:
چون عمر بن الخطاب، از جابیه به سوی ایلیا باز گشت و به در مسجد نزدیک شد، گفت: «مراقب کعب باشید». در روز بعد، پس از این که عمر نماز صبح را با مردم به جا آورد، بازگشت وگفت: «به نظر تو مصلّی را کجا قرار دهیم؟» کعب گفت: «به سوی صخره [قبله یهودیان]». عمر به او گفت: «ای کعب! به خدا سوگند! تو به آیین یهود، گرایش داری. ما قبله را در صدر مسجد قرار میدهیم. آنگاه که تو کفش هایت را بیرون آوردی، تو را دیدم». کعب گفت: «دوست داشتم قدمم را بر آن گذارم». سپس وقتی عمر به سوی ویرانهای رفت که رومیان بیت المقدس را آنجا دفن کرده بودند، از پشت سر خود صدای تکبیر شنید چون همیشه از سوء قصد دیگران، نگران بود، پرسید: «این تکبیر چیست؟» به او گفتند: «کعب، تکبیر گفت و مردم نیز به، دنبال آن تکبیر گفتند». عمرگفت: «کعب را نزد من آورید». چون کعب را آوردند، گفت: «ای امیر المؤمنین! کاری که امروز انجام دادی، همان کاری است که پانصد سال قبل، یکی از پیامبران بدان خبر داده است. (3)روایات متعددی از کعب الاحبار نقل شده است؛ از جمله روایاتی دربارة جسمانیت خداوند و رؤیت او. ابونعیم اصفهانی میگوید کعب الاحبار گفته است: خداوند متعال به زمین نگریست و آنگاه به زمین فرمود: «من به قسمتی از
1) ابن حجر العستقلانی، الاصابة فی تمییز الصحابة، ج 5، ص 648؛ محمود ابوریه، اضواء علی السنه المحمّدیّه، ص 148و146.
2) ابونعیم ا صفهانی، حلیه الاولیاء و طبقات الأصفیاء، ج 5، ص390و 398؛ محمود ابوریّه، اضواء علی السنه المحمدیّه، ص 165.
3) محمّد بن حریر طبری، تاریخ الطبری، ج 3، ص 611؛ محمود ابوریّه، اضوا ء السنه المحمدیّه، ص 166.
تو قدم میگذارم». آنگاه کوهها سر برآوردند و صخره [مرکز بیت المقدس] به خود لرزید و شکوه کرد. خداوند، بر آن قدم گذاشت و گفت: «اینجا، جایگاه من، محل برانگیخته شدن و جمع شدن مخلوقات من و مکان بهشت و دوزخ من و جایگاه میزانِ من [وسیلة سنجش اعمال انسانها] است و من، مالک و پاداش دهندة روز جزا هستم. »(1)
ابن ابی الحدید میگوید کعب الاحبار گفته است: «خداوند متعال، کلام و رؤیت خود را میان حضرت موسی علیه السلام و حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم تقسیم کرده است».(2)
نووی گفته است:«نام وی، ابوهریره،(3)عبدالرحمن بن صخّر است» و حافظ المغرب ابن عبدالبر در الاستیعاب گفته در اسم ابوهریره اختلاف است وکنیة وی، آنقدر مشهور است که نام وی از یادها رفته است. در عصر جاهلیت و اسلام، دربارة نام هیچ کس به اندازة ابوهریره اختلاف نشده است؛ زیرا نام وی که در خانوادهاش بدان خوانده میشد، معلوم نیست. همچنین دربارة نام پدر وی نیز اختلاف زیادی وجود دارد. نووی گفته است. درباره نام ابوهریره و پدر وی اختلاف است و تا حدود سی قول نقل شده است که همگی در کتاب الکنی تألیف حاکم ذکرشده است. ابن حجر نیز در اصابة این مطلب را نقل کرده است. (4)صاحب مشکاة نیز مینویسد: «در اسم و نسب ابوهریره، میان مردم اختلاف بسیاری صورت گرفته و کنیة او [ابوهریره] بر نامش غلبه یافته است گویی اسمی نداشته و کنیهاش مشهور شده است؛ به گونهای که نام اصلی وی به بوتة فراموشی سپرده شده است. وی دلیل کنیة ابوهریره را این گونه بیان میکند که او رمهدار و چوپان بود و گربهای کوچک داشت. هنگامی که شب میشد، آن را میان درختی مینهاد و وقتی صبح میشد، آن را برمیداشت و با آن بازی میکرد. (5)
1) سیوطی، الدر المنثور، ج 5، ص 305 ؛ ا صفهانی، حلیه الاولیاء و طبقات الاصفیاء، ج 6، ص20 ؛ علاءالد ین متّقی هندی، کنز العمّال، ج 2، ص488.
2) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 237.
3) در لغت عرب به گربة نر «هرّ» و به گربه مادّه «هرّه» گفته شده است که مصغر آن «هریره » و به معنای گربه مادّه کوچک است؛ بد ین ترتیب، ابوهریره یعنی پدر گربة مادّه کوچک به اصطلاح گربه باز. آذرتاش آذرنوش. فرهنگ معاصر عربی- فارسی، ص782.
4) ابن حجر عسقلانی، الاصابة فی تمیز الصحابة، ج 7، ص 199 به نقل از شیخ المضیرة، ص 43.
5) محمود ابوریه، اضوا ء علی السنة المحمد یة، ص 196.
ابوهریره، سی سال از عمر خود را در زادگاهش، یمن سپری کرد. وی، آن هنگام، از علم و بصیرت بهره نداشت؛ یتیمی بود که در دوران زندگیاش با فقر، دست و پنجه نرم میکرد و برای گذران معاش روزمرهاش، به خدمت زن و مرد آن دیار در میآمد. وی، پس از فتح خیبر (سال هفتم هجری)اسلام آورد. ابن سعد در طّبقات الکبری در این باره گفته است: قبیله دومی که ابوهریره از میان ایشان بود، به خیبر، نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رفته و به ناچار او نیز با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بیعت کرد. زمانی که وی اسلام آورد، به تنگدستان صفّه(1)پیوست. بخاری و مسلم نقل کردهاند وی هر روز در خانة پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یا در منزل یکی از صحابه غذا میخورد، تا جایی که بعضی از صحابه، از وی بیزاری میجستند. ابوهریره به شیخ المضیرة ملقّب بود و این، لقب به دلیل عنایات و توجهات علما و نویسندگان و شعرا به وی بود که شیرینیها و طعامهای خوبی همچون مضیرة(2)برایش میفرستادند از آنجا که ابوهریره به این غذا علاقه بسیار داشت، او را شیخ المضیره میخواندند. (3)
مدت مصاحبت ابوهریره با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم متفاوت نقل شده است. بخاری بنا بر حدیثی، مدت آن را سه سال و مرحوم علّامه شیخ محمود ابوریّه، مدت آن را یک سال و نه ماه دانسته است.(4)مجموع احادیثی که وی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده، بالغ بر 5374 حدیث است که با توجه به کوتاهی مدت مصاحبت وی بارسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، در صحت آنها تردید شده است. (5)این کثرت در حدیث او، اعتراض برخی صحابه را برانگیخته؛ است ولی از آنجا که اصحاب حدیث به طور کلی، اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را عادل پنداشتهاند، در صدد نقد و بررسی صحت وسقم این احادیث برنیامدهاند. ابوهریره از سوی صحابهای چون عاشیه و عمر، به دلیل افراط در نقل حدیث، مورد طعن و سرزنش قرار گرفته و متهم به کذب و حتی تهدید به تبعید شد. (6)ابن عساکر، از سائب بن یزید روایت کرده است که از عمر بن خطاب شنیدم که به ابوهریره میگفت: «یا از
1) « صفّه » سا یه بانی در انتهای مسجد النبی در ناحیه شمالی آن بوده است که مردم فق یری که برای ا یشان منزل و عشائری نبود آنجا میخوابیدند.
2) « مضیرة »گوشتی است که آن را با دوغ و گاه نیز با شیر تازه مخلوط کرده، می زنند، سپس به آن، ادویه و چیزهای دیگرکه به طعم خوش آن می افزاید، اضافه می کنند.(محمود ابوریه، شیخ المضیرة، ص 55).
3) محمود ابوریة، شیخ المضیرة، ص 207و208.
4) محمود ابوریة، شیخ المضیرة، ص 63و68
5) کاظم موسوی بجنوردی، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 6، ص 398.
6) محمود ابوریه، اضواء علی السنة المحمدیة، ص 203و204.
نقل حدیث از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم دست بر میداری یا تو را به سرزمین دوری تبعید میکنم. "(1)عالمان حدیث گفتهاند: ابوهریره از مدلّسین(2)حدیث بوده است. وهمانگونه که میدانیم، تدلیس(3)انواع بسیاری دارد و علمای حدیث، از آن کراهت داشته و گفتهاند: «التدلیس اخو الکذب؛ (تدلیس، برادر دروغ است). (4)
کعب الاحبار، دانشمند بزرگ یهود، احادیث بسیاری نقل میکرد و با تکیه بر آن احادیث، افراد را به خود جذب مینمود. ابوهریره نیز از این قاعده مستثنا نبود او برای کسب دانش، به سوی کعب شتافت. وی نیز از او استقبال کرد و هر دو، روایات بسیاری را که مخلوطی از جعلیات و حدسیات و واقعیات بود، به مردم زمان خود، تحویل میدادند. (5)در کتب روایی و تفسیری، مواردی وجود دارد که نشانگر آن است که آنچه ابوهریره از کعب الاحبار فرا میگرفته، در قالب احادیث و بیپروا به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نسبت میداده است. در جای جای تفسیر ابن کثیر به نمونههای فراوانی از تأثیرپذیری ابوهریره از کعب الاحبار اشاره شده است. (6)برای مثال، آنجا که بزّاز از ابوهریره نقل کرده است که پیامبر فرمود: «خورشید و ماه، در روز قیامت، دو گاو نر پی شده در جهنم هستند»، یکی از حاضران به ابوهریره گفت: «مگر خورشید و ماه چه گناهی کردهاند؟» ابوهریره پاسخ داد: «من از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای تو روایت میکنم و تو میگویی خورشید وماه چه گناهی کردهاند؟(7)
1) محمود ابوریه، اضواء علی السنة المحمدیة، ص 201.
2) مدلّس، حدیثی است که دربارة آن، عملی انجام شود که باعث بیاعتباری روا یت گردد؛ ولی در واقع، حد یث، دارای این خصوصیّت نباشد. این کلمه، از مادّه تدلیس به معنای تخلیط و خدعه اخذ شده است.
3) تدلیس، گاهی از جهت سند و زمانی از جهت مشایخ حدیث است. قسم اول چنان است که محدّث، هنگام نقل روا یت وانمود کند خود حدیث را از وی شن ی ده است؛ در صورتی که یا وی را ملاقات نموده؛ ولی حدیث را از او نشنیده است یا اگر چه با وی معاصر بوده؛ ولی اصولا وی را ملاقات نکرده است. دوم آن که از سلسله سند، کسی راکه ضع یف است اسقاط نما ی د تا حدیث را در شمار احاد یث مقبول درآورد یا این که نام مشهور شیخ حدیث را نیاورده و به کنیه یا لقب غیر مشهورش حدیث را از او نقل کند.
4) کاظم مدیر شانه چی، علم الحدیث و درایة الحدیث، ص 85-86.
5) محمود ابوریه، اضواء علی السنه المحمدیه، ص 89و90.
6) محمود ابوریه، اضواء علی السنة المحمدیة، ص207و210 .
7) برای اطلاع بیشتر ر.ک: اسماعیل بن عمر ابن کثیر، تفسیر القرآن العظیم، ج 4، ص 475، نیز بنگرید به: محمود ابوریه، أضواء علی السنّه المحمّدیه، ص 207و208.
علمای حدیث، در باب روایت صحابه از تابعین یا روایت اکابر از اصاغر، یادآور شدهاند که ابوهریره و معاویه و انس و غیره از کعب الاحبار یهودی روایت کردهاند؛ او از روی خدعه به ظاهر اسلام آورده بود؛ ولی قلب او بر یهودیت گواهی میداد. به نظر میرسد ابوهریره بیشتر از صحابة دیگر فریب کعب الاحبار را خورده است و به او اطمینان کرده، از او روایت نموده است. بیان زیرکانة کعب الاحبار، ابوهریرة ساده را جذب خود کرد و هر خرافاتی که میخواست وارد دین اسلام کند، به دست ابوهریره و در قالب احادیث وارد میکرد و به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نسبت میداد. او برای این هدف از اسلوبها وروشهای ویژهای استفاده میکرد؛ همان گونه که ذهبی در طبقات الحفاظ، درترجمة«ابوهریره» گفته است:
احدی را چون ابوهریره ندیدم که تورات نخوانده باشد؛ اما به آنچه در تورات است، واقف باشد.
با توجه به میزان حیله و مکر این کاهن (کعب الاحبار) در قبال ابوهریره، می توان به ساده لوحی ابوهریره پی برد؛ چرا که کجا ابوهریره آنچه در تورات بوده است، می دانسته؛ در حالی که آن را نمی شناخت و اگر می شناخت، نمی توانست آن را بخواند؛ زیرا زبان آن عبری بود؛ در حالی که او حتی قادر به خواندن زبان عربی نبود؛ چون امی بود و نه می خواند و نه می نوشت.
حدیث اول: ابوهریره روایت کرده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «به درستی که شکم هر کس از شما را از چرک و خون پر کنند؛ بهتر است از پر شدن به واسطة شعر». (1)ابوریّه میگوید: «کسانی هستند که ندانسته قول ابوهریره را اتّخاذ کرده و این مطلب را دلیلی بر اکراه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از شعر، دانستهاند و آن را بین مسلمانان و غیر مسلمانان پخش کردهاند. هم زمان با آن، من [ابوریّه] احادیثی یافتم که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به شعر گوش میداد و آن را مدح میکرد و در ازای آن، پاداش میداد. ابیّ بن کعب روایت کرده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «شعر، حکمت است». همچنین بخاری در الادب المفرد و ابی داود و ترمذی و ابن ماجه نقل کردهاند: «همانا شعر، حکمت است» و به شعر ابن ابی الصلت استشهاد میکند. (2)
حدیث دوم: بخاری و مسلم در حدیثی به نقل از ابوهریره آوردهاند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «ملک الموت علیه السلام برای قبض روح به سوی موسی علیه السلام فرستاده شد. موسی علیه السلام ملک الموت علیه السلام را سخت کتک زد و مشتی بر چشمان او کوفت که باعث کوری ملک الموت شد. ملک الموت علیه السلام به
سوی پروردگارش بازگشت و گفت: «مرا به سوی بندهای فرستادهای که مرگ را نمی پذیرد» پس خداوند، به او دو چشمش را بازگردانده و فرمود: «نزد موسی علیه السلام باز گرد و به او بگو: دستش را بر پشت گاوی قرار دهد؛ آن مقدار از موی گاو که دستش آن را پوشانده است، نشانگر مقدار عمر او است». ملک الموت علیه السلام گفت: بلی پروردگارا! پس از آن چیست؟» خداوند فرمود: «سپس مرگ». ملک الموت علیه السلام از خداوند خواست او را به زمین مقدس شنزار سنگی نزدیک سازد». رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «اگر آنجا بودم، به شما قبر او را مینمایاندم که نزدیک تپة شنی سرخ است». (1)
در روایت مسلم آمده است:پس موسی علیه السلام به چشمان ملک الموت علیه السلام ضربه زد و سپس آنها را درآورد. در تاریخ طبری نیز از ابوهریره آمده است که ملک الموت علیه السلام آشکارا نزد مردم میآمد، تا این که موسی علیه السلام چشمان او را درآورد. بعد از این حادثه، ملک الموت علیه السلام مخفیانه نزد مردم میآمد. این حدیث، از اسرائیلیات است. (2)
حدیث سوم: در حدیث دیگری مسلم و بخاری از ابوهریره نقل کردهاند که خداوند، آدم علیه السلام را به صورت خودش آفریده است. این سخن، در شماره 27 از باب اوّل سفر پیدایش تورات - عهد قدیم - هم آمده که عین عبارت آن، چنین است: «پس خدا، آدم علیه السلام را به صورت خود آفرید». (3)برای نشان دادن درجة صحت احادیث ابوهریره، باید این مطلب را اضافه کرد که وی، دو سال پیش از رحلت نبی مکرم صلی الله علیه و آله و سلم مسلمان شد. (4)ابن عباس، آن وقت هشت ساله بود و علی بن ابی طالب علیه السلام نزدیک سی سال درخدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و درخانة آن حضرت بود. در مقایسة احادیث نقل شده از حضرت علی علیه السلام و ابوهریره درکتب اهل تسنن، به مطلبی شگفتآور بر میخوریم و آن، این که از حضرت علی علیه السلام حدود یکصد و اندی، و از ابوهریره، نزدیک به 5300 حدیث نقل شده است؛ یعنی برای هر روز مسلمان بودن ابوهریره، پانزده حدیث و برای هر روز مسلمانی حضرت علی علیه السلام تقریباً یک چندم حدیث. شگفتی بیشتر دربارة کعب است که مسلمان نشده، احادیثی دارد. (5)ابوهریره، سال 59ق در سن هشتاد سالگی در خانة اشرافی خود در عقیق مرد. جسد وی به مدینه برده و در بقیع دفن شد. همکاری ابوهریره بابنی امیه به اندازهای بودکه حتّی بعد از وفات او نیز عطایای معاویه شامل حال وی میشد.(6)
تمیم داری(1)
تمیم بن اوس بن حارثه یا خارجه داری لحمی فلسطینی مکنّی به ابورقیه، دانشمند مسیحی بود که اسلام آورد و در زمرة صحابة پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دانسته شده است. او در آخرین سال زندگانی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه آمد و مسلمان شد. شایان ذکر است که اسلام آوردن وی، به توصیة پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، و در پی سرقتی بود که از ناحیة او و رفیق دیگرش، عدی بن بدا (که خویشاوند عمروعاص بود) هنگام سفر تجارتی به شام انجام شده بود. (2)او اولین کسی است که بنیان قصهخوانی را نهاده است. (3)قصهخوانی رسماً از زمان عمرآغاز شد و پس از اوگسترش یافت. بیشتر داستانهایی که تمیم نقل میکرد، اسرائیلی بود و از اساتید خویش فرا گرفته بود؛ زیرا او بخشی از عمر خود را میان احبار و رهبانها سپری کرده بود. از این داستانها، حدیث الجساسه و دجال و ابلیس است که در کتابهای تاریخی و تفسیری آمده است. (4)از قول فاطمه بنت قیس روایت شده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از تمیم حدیث نقل کرده(5)و از این که تمیم گفته است: «دجال وارد مدینه نمی شود»، خوشش آمده بود. (6)همردههای تمیم، مانند کعب الاحبار و وهب بن منبه نیز دستی در قصّهخوانی داشتند. جای تعجب نیست که به واسطة تمیم، مطالبی از مسیح علیه السلام را، بعد از آن که اسرائیلیات وارد در تفاسیر اسلامی شد، وارد نماید(7).
یکی از احادیثی که از مسیحیات تمیم داری، بین مسلمانان پخش کرده، حدیث الجساسه است که مسلم، آن را در صحیح خود به این صورت آورده است که: فاطمه دختر قیس خواهر ضحاک بن قیس که از اولین مهاجران زن بود، گفته است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بعد از این که مردم در مسجد جمع شدند فرمود: «به خدا سوگند! شما را از روی میل یا ترس جمع نکردهام، مگر
1) داری: به « بنی دار » از قبیله « لحم » که از « یعرب بن قحطان » هستند منسوب است. (محمّد هادی معرفت. تفسیر و مفسران، ج2، ص 85).
2) درباره داستان سرقت وی و اسلام آوردنش، ر.ک. بخاری، صحیح البخاری، ج 4، ص 13و 14. ابن عساکر، مختصر تاریخ دمشق،، ج 10، ص 470و472 به نقل از نقش ائمه در احیاء دین دفتر ششم ص 86.
3) ابن الاثیر، عزّ الدّین. أُسد الغابة فی معرفة الصحابة. ج 1، ص 256 ابن عساکر، مختصر تاریخ دمشق، ج 5، ص 321.
4) محمود ابوریة، أضواء علی السنّة المحمّدیة، ص 182.
5) ابن اثیر، أُسد الغابة فی معرفة الصحابة، ج 1، ص؛256 ابن عساکر، مختصر تاریخ دمشق، ج 5، ص 307.
6) پاک نژاد، یهود و قریش، ص 123.
7) ابوریة، أضواء علی السنة المحمّدیة، ص 182.
آن که خواستم ملاحظه کنید مد که تمیم داری مرد مسیحی، بیعت کرده و اسلام آورده است و برای من چنین نقل کرده است: همراه سی تن از قبیلة لحم و جذام، سوار بر کشتی شدم. آنگاه دریا طوفانی شده و یک ماه تمام گرفتار امواج بودیم. امواج، در یک غروب خورشید، ما را به جزیرهای برد و ما آن جا پیاده شدیم در آن جزیره، حیوانی عجیب و غریب دیدیم که بسیار پر مو بود؛ به طوری که سر و دمش از هم تمیز داده نمیشد. پرسیدیم: «تو چگونه جانوری هستی؟» گفت: «من الجساسه هستم» گفتیم: «جساسه چیست؟» گفت: به این دیر بروید؛ زیرا مردی آنجا است که به خبر شما علاقهمند است». داخل دیر شدیم و آنجا بزرگترین انسانی را که خلق شده بود، و تا به حال نظیرش را ندیده بودیم، دیدیم. او که زنجیری آهنین بر دست و پای داشت، هنگامی که فهمید عرب هستیم، پرسید: «مرا در»بارة نبی صلی الله علیه و آله و سلم خبر دهید که چه میکند؟» گفتیم: «از مکّه خارج شده و به مدینه آمده است». گفت: «آیا عربها با او جنگیدند؟» گفتیم: «آری». گفت: «چگونه با آنان رفتار کرد؟» پس او را خبر دادیم که بر عربها چیره شد و آنها او را اطاعت کردند. گفت: «من شما را آگاه میکنم که مسیح هستم و عجله دارم به من اذن خروج داده شود، تا قیام کنم و زمین را در چهل روز درنوردم. قریهای را وانمیگذارم، مگر این که در چهل شب خرابش کنم، به جز مکّه و طیبه [=مدینه]؛ زیرا این دو شهر، بر من حرام شده است. هر گاه اراده کنم به هر یک از این دو مکان وارد شوم، فرشتهای شمشیر به دست، برابرم میآید تا مرا از آن باز دارد». بعد از آن که نقل گفته تمیم به این نقطه رسید، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سه بار با چوب دست خود به زمین اشاره کرده، فرمود: «اینجا[=مدینه] طیبه است». (1)
ابوریه در این باره مینویسد:
آیا پیامبری که غیب را می داند، مانند سایر افراد بشر برای صدق کلام، به بشر دیگر نیازمند است؟ در حالی که خداوند، پیامبران را از طریق وحی آگاه می سازد و آن ها از کذب، معصوم هستند. آیا اگر کاذبی سخن گوید و تأیید شود، کذب نیست؟ این گونه احادیث، ساخته و پرداختة افراد کذّاب و منافق است و این حدیث در صحیح مسلم به طور مرفوع، از طریق غیر معمول بیان شده است و سندش معلول است. (2)
علّامه عسکری دربارة حدیث الجساسه فرموده است:
چرا اصولاً احادیثی این چنین به کتابهای حدیثی راه یافته است؟ ما نمیخواهیم به تمیم داری اشکال کنیم که چرا چنین قصّه خرافاتی را
نقل کرده و اصولاً چرا این سخنان را داشته است؛ بلکه می خواهیم بگوییم این قصّه، چرا به کتاب «جامع احادیث صحیح» راه یافته است؟ شایان ذکر است که اولین بار در عصر عمر بن عبدالعزیز، روایات به صورت کتبی در آمده اند. ممکن است تمیم داری چنین داستانی را که ممکن بود برای مردم آن عصر، جالب و هیجان انگیز هم باشد، نقل کرده و مسلمان ها هم آن را شنیده باشند. بعد از این آن مسلمان ها در طول زمان به خلط و اشتباه گرفتار شده و گمان کرده اند وی داستان را به صورت حدیث از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شنیده است. و بدین ترتیب، به وسیله فاطمه بنت قیس یا عامر شعبی، یا راوی دیگر نقل شده و به کتب حدیث راه یافته است. در واقع امر، پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم چنین سخنی نفرموده و چنین اجتماعی هم در مسجد برای شنیدن سخنرانی آن حضرت به وجود نیامده است. در علم الحدیث یا علم درایه، به عنوان یک نوع از انواع گوناگون روایات، روایة الکبار عن الصغار شمرده شده است که عبارت است از این که بزرگ تر از کوچک تر نقل روایت کند؛
مثل نقل صحابه از یکی از تابعین. از آن جا که صحابی به مناسبت مصاحبت با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و هم چنین جلوتر بودن در سلسله و زنجیرة راویان، بزرگ تر از تابعی محسوب می شود نقل او، روایت کردن بزرگ تر از کوچک تر محسوب می شود. دربارة این حدیث هم گفته اند: چون پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از یک تن صحابی یعنی تمیم داری حدیث نقل کرده است، روایة الکبار عن الصغار است. (1)
از این جهت که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از تمیم حدیث نقل کرده است، قطعاً میتوان به دروغ بودن این حدیث حکم کرد؛ اما افرادی از صحابه که از معرفت و اسلام شناسی، بهرة چندانی نداشتند، -همچون ابوهریره، انس و عبدالله بن عمر، ونیز تابعین که میخواستند اسلام را از زبان تمیم داری بیاموزند- سخنان این عالم و راهب نصرانی تازه مسلمان را گرفتند و به صورت روایت، برای نسلهای بعد نقل کردند. بدین سان، سلسله روایاتی وارد کتب حدیثی و تفسیری اسلام شد که در علم حدیث شناسی، به آن «اسرائیلیات» گفته میشود؛ یعنی داستانهای بنی اسرائیل و آنچه در تورات و انجیل وتلمود واین گونه کتب تحریف شدة عهد عتیق بوده است. مگر نه این که در تورات، بارها از خدایی
1) سید مرتضی العسکری، نقش ائمه در احیاء دین، ج6، ص 93.
سخن گفته می شود که راه می رود و دیده می شود و با حضرت آدم علیه السلام سخن می گوید و با حضرت یعقوب علیه السلام از ابتدای شب تا صبحگاهان کشتی می گیرد؟ مگرنه این است که در تورات، از پیامبرانی سخن می رود که با انواع گناهان آشنایی دارند و دامانشان، از شراب خوارگی و زنا و دیگر معاصی پاک نیست؟ آری؛ تمام این گونه سخنان که در واقع، تحریف حقایق آسمانی موجود در تورات و انجیل راستین بوده است، به وسیلة این گونه افراد به اسلام پا نهاده و کتب مختلف مکتب خلفا را مشحون ساخت. (1)
تمیم، سال نهم هجری وارد مدینه شد. بعد ازغزوة تبوک، عمر به تمیم علاقة فوق العادهای پیدا کرده و کارهای زیادی برای وی انجام داد؛ازجمله بنای تازهای نهاد که یهود و نصارا بتوانند در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای اصحاب سخنرانی کنند که چنین کسانی، قصّاص(2)نامیده میشدند. نخستین قصّاص، تمیم داری بود که از سوی عمر، هفتهای یک بار در مسجدالنبی سخنرانی میکرد و عثمان، آن را به هفتهای دوبار افزایش داد. عمر، برای اصحاب از بیت المال حقّی قائل شد؛ به بدریون بیش از بقیه میداد و به تمیم داری، به اندازه بدریها حقوق داد. سال 14ق که عمر به خواندن نماز تراویح(3)به جماعت دستور داد و خود گفت: «این بدعتی است؛ اما بدعت خوبی است»، همین تمیم نصرانی را به امام جماعت مسلمین گماشت. وی، با لباسهای فاخر و زینت و زیور در مسجد امامت میکرد. از کسانی که هنگام به خلافت
1) سید مرتضی العسکری، نقش ائمه در احیاء دین، ج6، ص 98و99.
2) اصطلاح قصّاص (قصّه گو)، به علم الحدیث مربوط است، و بار علمی خاصی دارد، در نقل حدیث، برای این که نقلی معتبر داشته باشیم، لازم است راوی یا ناقل حدیث، سلسله سند روایتی را که نقل میکند، به طور دقیق و مشخص بیان کند؛ ولی در حوادث گذشته که در قرآن کریم نقل میشود، نقل سند، لزومی ندارد.سند این داستانها، خود قرآن است؛ به همین دلیل، کسانی که درحوادث گذشته و تاریخ انبیا و خلقت امثال آن، بدون طرح سند متصل به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سخن میگفتند و در ظاهر، سخنشان به داستانهای قرآن شباهتی داشت، به «قصّاص» مشهور شدند. البته در عرف کنونی ما، «قصّه گو» مفهومی نظیر افسانهگو دارد و نام فوی نیست. برای اطلاع بیشتر ر.ک: سید مرتضی عسکری، نقش ائمه در احیاء دین، ج6، ص 83.
3) این نماز، از بدعتهای عمر سر چشمه گ رفته و عبارت است از بیست رکعت نماز بعد از نماز عشا در شبهای ماه مبارک رمضان ( معجم اللغة الفقهاء، ص275).
رسیدن حضرت علی علیه السلام، گریخت و نزد معاویه رفت، تمیم بود.
او، از کسانی بود که قبل از پدرش اسلام آورد و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پس از اسلام آوردن وی، او را عبدالله نامید. بنا بر روایات تاریخی، صحیفهای به نام «صحیفة صادقه» از احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گرد آورده بود. بخاری نیز در کتاب العلم از ابوهریره نقل کرده است که میگفت: «هیچ کس بیش از من از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم حدیث نقل نکرده است، مگر عبدالله بن عمرو او هر چه میشنید، مینوشت؛ ولی من نمی نوشتم». "(1)
از وقایعی که در خلال نبرد یرموک(2)برای عبدالله رخ داد و نقش مهمی در آشنایی وی با معارف اهل کتاب داشت، دستیابی وی به دو بارِ شتر از کتب اهل کتاب بود که او، این غنایم را بسیار پاس میداشت و از مطالب آن، برای مسلمانان، فراوان نقل میکرد. همین امر، سبب شده بود پیشوایان تابعین از نقل احادیث عبدالله پرهیز کنند. " (3)
عدهای از محقّقان، عبدالله بن عمرو را شاگرد کعب الاحبار معرفی کرده و به ذکر نمونههایی چند پرداخته که گواه این مدعا و نشانگر عنایت خاص این استاد به حق شاگرد کوشای خود است؛ از جمله در طبقات ابن سعد آمده است: روزی کعب الاحبار و عبدالله بن عمرو، یک دیگر را ملاقات کردند. کعب گفت:«ای عبدالله! آیا توفال میزنی؟ گفت: «آری». کعب پرسید: «چه میگویی؟» گفت: «می گویم: «الّلهُمَّ لَاطیْرَ إِلاَّ طَیْرُکَ وَلَاخَیْرَ إِلَاّخَیْرُکَ وَلَارَبَّ غَیْرُکَ وَلَاحَوْلَ وَلَا قُوَّةً إِلاَّبِکَ» کعب گفت: «تو فقیهترین عربها هستی. این دعا- همان طور که گفتی- در تورات مکتوب است». (4)
1) بخاری، صحیح البخاری، ج1، ص 22 کتاب العلم 11..
2) یرموک، نام صحرایی درمنطقه شام است که در سالهای آخر خلافت ابوبکر، آنجا جنگی میان مسلمانان و رومیان در گرفت.عبدالله، همراه پدرش در آن جنگ شرکت کرده بود. گفتهاند در همان جنگ بود که دو زامله (بسته بزرگ) نصیب او شد. برای اطلاع بیشتر ر.ک: محمد هادی معرفت.تفسیر و مفسران، ج2، ص97.
3) محمود ابوریه، اضواء علی السنة المحمّدیة، ص 164؛ الذهبی، تذکرة الحفاظ، ج 1، 42.
4) محمّد ابن سعد، طبقات الکبری، ج 2، ص 268، به نقل از الصحیح من سیرة النبی الاعظم، ج1، ص 113.
روایات متعددی از عبدالله گزارش شده که بعضی از آنها، از تورات یا کتبی نشأت گرفته که وی به آنها دسترسی داشته است. اکنون، به بعضی از آنها اشاره میکنیم:
از عبدالله نقل شده است که میگفت: «همانا در دریا، شیاطینی در بند کشیده شدهاند که سلیمان آنها را بسته و نزدیک است که خارج شوند و برای مردم قرآن بخوانند». (1)همچنین از او نقل شده است که گفت: در عالم رؤیا دیدم که در یک دستم عسل و در دست دیگرم روغن است و من دستهایم را میلیسم. رؤیای خود را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عرض کردم. حضرت صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: تو هر دوکتاب تورات و قرآن کریم را قرائت میکنی. (2)این توجیهی است برای این که او کتابهای آسمانی پیشین -به ویژه تورات- را همواره تلاوت میکرده است. (3)
او دارای کنیه «ابو الولید» یا «ابو خالد»(4)و اصالتاً رومی و مسیحی بوده است. او در زمان خویش، فقیه و پیشوای اهل حجاز بوده و روایات فراوانی در جوامع حدیث وکتابهای صحاح اهل سنّت دارد. (5)بنابر نظر دکتر ذهبی، «وی محور روایات اسرائیلی در زمان تابعین بوده است». (6)عدهای از دانشمندان رجال، ابن جریج را اهل تدلیس و بعضی از احادیث او را ساختگی دانستهاند. (7)ذهبی، از طریق عبدالله، فرزند احمد بن حنبل نقل میکند که پدرش گفت: «برخی احادیث که ابن جریج به طور مرسل نقل میکند، موضوعه است و ابن جریج اهمیت نمیدهد احادیث را از چه منبعی اقتباس میکند». (8)این مطلب را از مالک نیز نقل کردهاند. یحبی بن سعید میگوید: «ابن جریج، بسیار راستگو است. اگر«حَدَثَنِی» بگوید، از طریق سماع واگر اَخْبَرَنِی بگوید، از طریق قرائت، حدیث را دریافت کرده است و اگر«قَالَ» بگوید، بسان باد است». (9)دار قطنی میگوید:
از تدلیس ابن جریج بپرهیز؛ زیرا او قبیح التدلیس است او جز در مواردی که
1) رمزی نعنانه، الاسرائیلیات و اثرها فی کتب التفسیر، ص 152.
2) ابن عساکر، مختصر تاریخ دمشق، ج 13، ص 198؛ اصف ه انی، حلیة الأولیاء و طبقات الأصفیاء، ج 1، ص 288- 291.
3) ابن حجر عسقلانی، الاصابة فی تمیز الصحابة، ج 4، ص 193؛ اصفهانی، حلیة الأولیاء و طبقات الأصفیاء، ج 1، ص 286 .
4) ذهبی، سیر اعلام النبلا ء ج 6، ص 334.
5) ذهبی، سیر اعلام النبلا ء ج 6، ص 336.
6) محمّد حسین ذهبی، التفسیر و المفسرون، ج 1، ص198.
7) ذهبی، تذکرة الاحفاظ، ج1، ص 169-171.
8) احمد بن حجرذهبی، میزان الاعتدال فی نقد الرّجال، با تحق ی ق علی محمّد بجاوی .
9) عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج 6، ص 357.
از یک راوی مجروح سخنی بشنود، تدلیس نمی کند. (1)
جلال الدین سیوطی دربارة روش ابن جریج در روایات تفسیری میگوید:
ابن جریج تصمیم نداشته است روایات صحیح را گردآوری و نقل کند؛ بلکه هر روایت درست یا نادرستی را که دربارة آیه ای بیان شده، روایت کرده است". (2)
درگفتههای اهل بیت علیه السلام و تعالیم عالیهای که از خاندان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم صادر شده است، موضع در قبال مطالب مطرح شده در اسرائیلیات، منفی است و آنها را باطل میدانند؛ ولی اهل حدیث موضعی مثبت دارند. آنان، روایاتی را در این زمینه آوردهاند که با مقام عصمت علیه السلام منافات دارد و علاوه بر آن، پایه و اساس نبوت را زیر سؤال میبرد؛ مثل داستان ورقة بن نوفل که از عموزادگان خدیجه علیها السلام و فردی با سواد اندک و کم و بیش با خبر از تاریخ انبیای گذشته بود. در وصف اوگفتهاند: وی بود که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را از نگرانیای که در آغاز بعثت برایش رخ داده بود، نجات داد. بخاری، مسلم، ابن هشام و طبری، به این مطلب اذعان داشتهاند:
آنگاه که محمد صلی الله علیه و آله و سلم در غار حرا با خدای خود خلوت کرده بود، ناگهان ندایی به گوشش رسید که او را میخواند. سربلند کرد تا بداند کیست؛ با موجودی هولناک مواجه شد. وحشت زده به هرطرف که مینگریست، همان صورت وحشتناک را میدید که آسمان را پر کرده بود. از شدت وحشت و دهشت، از خود بیخود شد و در این حال مدتها ماند. خدیجه علیها السلام که از تأخیر او نگران شده بود، کسی را دنبال او فرستاد؛ ولی او را نیافتند، تا آن که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به خود آمده و به خانه رفت؛ ولی با حالتی هراسناک و خودباخته. حضرت خدیجه علیها السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پرسید: «تو را چه میشود؟» فرمود: «از آنچه میترسیدم، به سرم آمد. پیوسته در بیم آن بودم که مبادا دیوانه شوم. اکنون دچار آن شدهام». خدیجه علیها السلام گفت: «هرگز گمان بد به خود راه مده. تو مرد خدا هستی. خداوند تو را رها نمی کند. حتماً نوید آیندة روشنی است»… . سپس برای رفع نگرانی کامل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، او را به خانه ورقة بن نوفل برد و شرح ماجرا را به او گفت. ورقة، پرسشهایی ازپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم انجام داد. در پایان به وی گفت: «نگران نباش. این، همان پیک حق است که بر موسای کلیم علیه السلام نازل شده که اکنون برتو نازل گردیده و نبوت تو را نوید میدهد. گویند اینجا
بود که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم احساس آرامش کرد و فرمود: «اکنون دانستم که پیامبرم». (1)این داستان، یکی از دهها داستان ساخته کینهتوزان دو قرن اول اسلام است؛ یهودیانی که خود را مسلمان معرفی کرده، باساختن این گونه افسانهها، ضمن سرگرمکردن عامه، در عقاید خاصه خلل ایجاد میکردند و تیشه به ریشة اسلام میزدند. در سالهای اخیر نیز دشمنان اسلام، این داستان و داستانهای مشابه - از جمله داستان آیات شیطانی- را دستاویز خود قرار داده، بر سستی پایههای اولیة اسلام شاهدگرفتهاند.
امین الاسلام طبرسی بیان میکند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای آن که بتواند دیگران را با وحی هدایت کند، خود میبایست از هر گونه خطا و اشتباه در دریافت وحی مصون باشد. پیامبری که مدارج کمال را پیموده و از مدتها پیش نوید نبوت را در خود احساس کرده، چگونه حقایق بر وی آشکار نشده است؟ در حالی که بالاترین و والاترین عقول را در خود یافته است. امام حسن عسکری علیه السلام میفرماید:
خداوند، قلب و روان پیامبر را بهترین و پذیراترین قلبها یافت وآنگاه، او را برای نبوت برگزید. (2)
انسانی که چنین تکامل یافته است، چگونه در آن موقع حساس، نگران میشود و به خود شک میبرد و سپس با تجربة یک زن و پرسش از یک مرد که اندک سوادی دارد، این نگرانی را رفع کرده، اطمینان مییابد که پیامبر است؟ این داستان، علاوه بر آن که با مقام شامخ نبوت منافات دارد، با ظواهر آیات و روایات صادر شده از اهل بیت علیه السلام نیز مخالف است. (3)
یهودیان، بیش از دیگر اهل کتاب با مسلمانان رابطه داشتند و از فرهنگ و دانش گستردهتری برخوردار بودند. در عین حال، پیوسته در پی خدشه دار کردن دین اسلام بودند. بهترین شیوه از نظر آنها، طرح روایات اسرائیلی و وارد کردن آنها به منابع تفسیری دین اسلام بود؛ لذا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم همواره مسلمانان را از مراجعه به اهل کتاب و پرسش از آنها و پذیرش فرهنگ مسخ شدة آنان، نهی میفرمود. ممکن است عدهای، با استناد به این آیة
1) «فعند ذلک اطمأن باله و ذهبت روعته و أیقن أنه نبی» محمّد حسین هیکل، حیاة محمّد، ص 95-96؛مسلم بن حجّاج.صحیح، ج 1، ص 97-99؛ محمّد بن اسماعیل بخاری، صحیح البخاری، ج 1، ص3-4؛ عبد الملک ابنهشام، السیرة النبویة، ج1، ص 252-255؛ محمّد بن جریر طبری، تاریخ طبری، ج 2، ص 298-300؛ محمّد بن جریر طبری، جامع البیان، ج 30، ص 161.
2) " إنّ الله وجد قلب محمّدٍ صلی الله علیه و آله و سلم أفضل القلوب و أوعاها، فَاُختَاره لنبوّته" . (محمّد باقر المجلسی، بحار الانوار، ج 18، ص 205، ح 36).
3) محمّد هادی معرفت، علوم قرآنی (خلاصهای از التمهید فی علوم القرآن )، ص 31-33.
شریف، نظری مخالف این مطلب داشته باشند:
فَإِن کنت فی شک مِّمَّا أَنزَلْنَا إِلَیْک فَسئَلِ الَّذِینَ یَقْرَءُونَ الْکتَب مِن قَبْلِک لَقَدْ جَاءَک الْحَقُّ مِن رَّبِّک فَلا تَکونَنَّ مِنَ الْمُمْترِینَ (1)
پس اگر در آنچه بر تو نازل کردهایم تردیدی داری، از کسانی بپرس که پیش از تو کتاب آسمانی را میخواندند. به یقین، حق از طرف پروردگارت به تو رسیده است؛ بنابراین، هرگز از تردیدکنندگان مباش
در پاسخ میگوییم: به ظاهر، مخاطب در این آیه، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است ولی مقصود اصلی کسانی هستند که در رسالت وی تردید داشتند. خداوند، بدانها توصیه میکند به ویژگیهای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم که در کتب آسمانی پیشین آمده است، رجوع کنند. این توصیه، در آغاز دعوت و مربوط به زمانی است که امید صداقت اهل کتاب وجود داشته است. میتوان گفت نوع خطاب در این آیه، مانند:
وَ مَا لی لا أَعْبُدُ الَّذِی فَطرَنی وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ(2)
من چرا کسی را پرستش نکنم که مرا آفریده است و به سوی او بازگشت داده میشوید.
دربارة حضرت نوح علیه السلام نیز در سورة انبیاء(3)اشاره میکند که: ما پیش از تو جز مردانی که به آنان وحی میکردیم، نفرستادیم (همه انسان بودند و از جنس بشر. ) اگر نمیدانید، از آگاهان بپرسید. در سورة نحل(4)نیز نظیر این مطلب آمده است. مسلمانان صدر اسلام، با نظر به این قبیل آیات، گمان میکردند همچنان مراجعه به یهودیان بلامانع است. مراجعة آنان، بیشتر به مسائل ریشهای معارف دینی و امور مربوط به خلقت و تاریخ پیامبران بود. البته به سرعت در پس این مراجعات، طینت بد نهاد اهل کتاب مشخص گشت و از این رو، قرآن کریم با صراحت، مسلمانان را از مراجعه به اهل کتاب بازداشت و چنین فرمود:
یَأَیهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِّن دُونِکمْ لا یَأْلُونَکمْ خَبَالاً وَدُّوا مَا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ أَفْوَهِهِمْ وَ مَا تُخْفِی صدُورُهُمْ أَکبرُ قَدْ بَیَّنَّا لَکمُ الاَیَتِ إِن کنتُمْ تَعْقِلُونَ (5)
"ای کسانی که ایمان آوردهاید! محرم اسراری از غیر خودبرنگزینید. آنها از هیچ شر و فسادی دربارة شما کوتاهی نمیکنند؛ دوست دارند شما در رنج و زحمت باشید؛ (نشانههای) دشمنی از دهانشان آشکار شده و آنچه در دلهایشان پنهان میدارند، بزرگتر است. ما آیات
[و راههای پیشگیری از شر آنها] را برای شما بیان کردیم؛ اگر اندیشه کنید.
«بِطانَةً» در لغت، به معنای لباس زیرین (زیرپوش) است که به بدن میچسبد. مراد آیه این است که بیگانگان را محرم راز خود نکنید و به آنان، اعتماد ننمایید. پس از نزول این آیه، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به صراحت مسلمانان را از مراجعه به اهل کتاب برحذر داشت. احمد بن حنبل در مسند، ابن ابی شیبه و بزّاز از مجاهد و شعبی، از جابر بن عبدالله انصاری چنین نقل کردهاند:
عمر بن خطّاب، کتابی را که از برخی اهل کتاب به دستش رسیده، بود به خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آورد و آن را برای آن حضرت خواند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خشمناک شده، فرمود: «آیا عقل از سرتان رفته است؟قسم به آن که جانم در قبضة قدرت او است! دین و پیام رسالت را پاک و پاکیزه و دور از هر شائبهای عرضه کردهام. از اهل کتاب، دربارة هیچ چیز نپرسید؛ زیرا روش آنان چنین است که گاه از حقایق خبر میدهند و شاید شما آن را تکذیب کنید و گاه اخبار نادرست مطرح میکنند و شاید شما آن را تأیید کنید. قسم به مالک جانها! اگر موسی علیه السلام در این زمان میبود، چارهای جز پیروی از من نداشت». (1)
یکی از اقدامات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای جلوگیری از گرایش مسلمانان به پذیرش فرهنگ یهود و آنچه به صورت قصّههای دینی ـ که حاوی مطالبی دروغین و خرافی بود ـ مطرح میشد، این بود که در قبال این گونه مسائل، موضع تهدیدآمیز اتّخاذ کرد. در تفسیر الدرالمنثور آمده است که عدهای از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از تورات چیزهایی مینوشتند. این خبر که به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رسید، فرمود: «احمقترین احمقان و گمراهترین گمراهان، مردمی هستند که از کتابی که خداوند بر پیغمبرشان نازل کرده است، رویگردان شوند و به کتابی علاقهمند شوند که خدا بر غیر پیغمبرشان نازل کرده وبرای امتی غیر آنان فرستاده است. (2)
در تفسیر کشف الاسرار آمده است که عمر بن خطّاب به خواندن نوشتهای از تورات نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مشغول بود که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خشمگین شد و به دنبال آن، این آیه نازل شد:
أَوَ لَمْ یَکفِهِمْ أَنَّا أَنزَلْنَا عَلَیْک الْکتَب یُتْلی عَلَیْهِمْ إِنَّ فی ذَلِک لَرَحْمَةً وَ ذِکرَی لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ(3)
1) احمد بن حنبل، مسند، ج3، ص 387؛ فتح الباری فی شرح البخاری، ج 13، ص 281. ابن حجر می گوید: «رجال سند این حدیث موثّقند و تنها، مجاهد بین آنها ضعیف است؛ ولی بخاری گفته او صدوق است». ابن حجر میگوید: «معتقدم این حدیث، جزء همان احادیث درستی است که وی از طریق صحیح نقل کرده است» ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج 10، ص 40-41.
2) جلال الدّین سیوطی، الدر المنثور، ج 5، ص 148-149؛ محمّد حسین الطباطبایی، تفسیرالمیزان، ج 16، ص 225.
3) العنکبوت، 51 .
آیا برای آنان کافی نیست که این کتاب را بر تو نازل کردیم که پیوسته بر آنها تلاوت میشود؟ همانا در آن، رحمت و تذکری است برای کسانی که ایمان میآورند.
جابربن عبدالله نقل میکند: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در پی خشم خود، فرمود: «از اهل کتاب، چیزی نپرسید؛ چرا که هرگز شما را هدایت نمیکنند؛ زیرا خودشان گمراهند. اگر موسی علیه السلام زنده بود و میان شما زندگی میکرد، جز پیروی از من، برایش جایز نبود».
تصریح رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بر این که اگر حضرت موسی علیه السلام نیز زنده بود، راهی جز پیروی از من نداشت، پرده از برخی احادیث جعلی و بیپایه بر میدارد که نشانههای اسرائیلیبودن در آنها مشهود است. (1)بخاری در صحیح خود، از ابوهریره نقل کرده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «مرا بر موسی علیه السلام برتری ندهید؛ چرا که روز قیامت، مردم از احوالات قیامت، بیهوش میشوند و من، اول کسی هستم که به هوش میآیم. ناگهان، موسی علیه السلام را میبینم که به سختی به عرش الهی پناه جسته و نمیدانم آیا او در زمرة کسانی بوده است که بیهوش شدهاند و قبل از من به هوش آمده یا آن که خدا وی را از این امر [بیهوشی] بازداشته است». (2)
در این روایت، جای پای یهودیان، به خوبی آشکار است؛ چرا که «جاعلان این حدیث، در صدد بودند به نحوی تفوق و برتری رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و خاتمیت اسلام را مورد تشکیک قرار دهند و به این وسیله مهر تأییدی بر این اعتقاد دیرینة خود بنهند که موسی علیه السلام یگانه پیامبری است که شریعت با وی شروع شده و به وی نیز خاتمه مییابد و بعد از او دیگر هیچ شریعتی نخواهد آمد»(3)این درحالی است که احادیث متعددی از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است که تمام این اندیشههای پوچ را طرد میکند؛ از جمله آن که فرمود:
هر گاه روز قیامت فرا رسد، من پیشاپیش تمام پیامبران جای دارم و خطیب و صاحب شفاعت ایشان خواهم بود؛ با وجود این، فخر نمی کنم. (4)
همچنین احادیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است، مانند:
«دینتان را از کسانی که اهل کتاب بوده و مسلمان شده اند، نگیرید».(5)
1) احمد بن حنبل، مسند، ج 3، ص 387-480 ؛ قرطبی، الجامع لأحکام القرآن ( معروف به تفسیر قرطبی)، ج 5، ص 137.
2) بخاری، صحیح، کتاب الانبیاء، باب وفات موسی علیه السلام .
3) کتاب مقدس، سفرلاویان.باب 20، مقطع 24 - 26 و سفر تثنیه، باب 7، مقطع 6 - 8؛ نیز بنگرید: محمد بن عبدالکریم شهرستانی، الملل و النحل، ج 1. ص 297.
4) احمد بن حنبل، مسند، ج5، ص37.
5) بنگرید به : بخاری، صحیح البخاری، کتاب تفسیر القرآن، باب42.
موضع پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برابر اهل کتاب، خط اسلام را کاملاً مشخص کرده است که آنچه در تورات آمده، برای قوم بنی اسرائیل بوده است؛ در حالی که دین اسلام، دین جهانی و برای تمام مردم عالم است. علاوه بر آن که میدانیم تورات فعلی، آمیختهای از حق و باطل است، باید دانست پیوسته پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تأکید داشته است که دین اسلام، کاملترین دین بوده و پیروان آن، نباید از کتب آسمانی دیگر جز آنچه قرآن کریم بدان اشاره کرده است، اخذ کنند؛ لذا احادیثی نقل میکند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است: «از بنی اسرائیل روایت کنید که اشکالی ندارد». میتوان گفت:با این حدیث که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:" هر کس بر من دروغ بندد، جایگاه خود را از آتش پر کرده است». (1)و همچنین این که انحرافات بنی اسرائیل را طی آیات ذکر کرده است، منافات دارد.
امامان معصوم علیهم السلام در جایگاه بلند تربیت امت، همواره با انواع تحریفها و التقاطها مبارزه میکردند و با گفتار و کردار خود، مقابل دروغ پردازی و اباطیل اسرائیلی، با شدت و قوت موضعگیری میکردند؛ هر جا فرصتی پدید میآمد، حق را آشکار ساخته، از افکار مردود و مطرود مسلماننماهای اهل کتاب یا قصهپردازان که همچون بوقهای تبلیغاتی حکام جور، به اشاعة خرافات مشغول بودند، پرده بر میداشتند. پیامبر بزرگوار صلی الله علیه و آله و سلم برای روشن نگاه داشتن راه پیروان حقیقی، ایشان را به پیروی از اهل بیت عصمت و طهارت علیه السلام فرا خوانده و فرموده است:
من، میان شما دو چیز گرانبها می نهم؛ تا زمانی که به آن ها تمسک جویید؛ بعد از من هرگز گمراه نخواهید شد. یکی از آن دو از دیگری گرانبهاتر است؛ یکی کتاب خدای متعال است که هم چون ریسمانی از آسمان به زمین آویخته شده و دیگری عترت و اهل بیت من علیه السلام . این دو، از یک دیگر جدا نمی شوند تا در حوض کوثر، بر من وارد شوند. (2)
حضرت علی علیه السلام دربارة کعب الاحبار میفرمود: «او مردی کذّاب است»؛ بدین سبب، کعب از علی علیه السلام رویگردان بود. (3)آن حضرت، شاگرد کعب الاحبار، یعنی ابوهریره را نیز فردی دروغ پرداز و جاعل حدیث معرفی کرده، و فرمود: «کسی که از همه بیشتر به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دروغ
میبندد، همانا ابوهریره دوسی است». (1)امام صادق علیه السلام دربارة قصهسرایان مروج فرهنگ یهود فرموده است: «خداوند، آنان را لعنت کند. آنها مردم را بر ضد ما تحریک میکنند». (2)
شیعیان مقاوم در مبارزه با القائات یهودیان، پیوسته به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیهم السلام اقتدا کرده و راه آنها را در پیش گرفتهاند. بزرگان شیعه، همچون عبدالله بن عباس و ابوذر غفاری سرسختانه از انحراف در جامعة اسلامی جلوگیری کردهاند. ابن عباس، که یکی از چهرههای درخشان صحابة رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و از شاگردان بنام حضرت علی علیه السلام به شمار میآمد. میگوید:
از اهل کتاب چیزی نپرسید؛ چرا که شما را هدایت نمی کنند - چطور می توانید چنین کنید - حال آن که آن ها خود گمراه شده اند؛ پس اگر به آن ها روی آورید، حقّی را تکذیب یا باطلی را تصدیق خواهید کرد. (3)
او بنا بر اقوال معروف، از کعب و امثال او دربارة قصص قرآنی میپرسید. عدهای، مانند گلدزیهر، ابن عباس را متهم کردهاند که برای تفاسیر قرآنی، نزد یهودیان تازهمسلمان میرفته است. آیت الله معرفت، در این زمینه پاسخ میدهد:
شخصی چون ابن عباس، چگونه از علی علیه السلام چشم پوشیده و نزد افراد یهودی تازه مسلمان می رفته است؟ البته چه بسا او تنها برای شناخت طرز فکر یهودیان تازه مسلمان به این کار دست می زده است؛ وگرنه از شخصیتی چون او که از شاگردان علی علیه السلام بوده، چنین کاری محال است و می توان گفت: این امر، به اموری منحصر بوده که به عقاید و احکام دینی ارتباطی نداشته است. (4)
او، پسرعموی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم، محدث، مفسر، فقیه و مورخ صدر اسلام و از اصحاب خاص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود که سه سال قبل از هجرت، در شعب ابی طالب به دنیا آمد. وی در زمان آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم، 13یا 15 ساله بود. ابن عباس، همواره ملازم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بوده و دانش و حکمت فراوانی از آن حضرت و خاندان پاکش فرا گرفته است. بیشتر محققان اسلامی، ابن عباس را شاگرد امیرالمؤمنین علیه السلام و از ملازمان وی معرفی کردهاند. وی، بارها دربارة دانش تفسیر خود گفته است: «هر چه از تفسیر قرآن فراگرفتهام، ازعلی بن ابی طالب است» و نیز: «دانش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برابر
دانش خداوند و دانش علی علیه السلام برابر دانش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و دانش من، برابر دانش علی علیه السلام و دانش من و اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برابر دانش علی علیه السلام جز بسان قطرهای برابر دریا به شمار نمیآید». (1)
ابن عباس در71 سالگی و در سال 68ق در طائف وفات یافت و همانجا مدفون شد. او، در آخرین لحظات عمرش گفت: «اللّهم إنّی اتقرب الیک بمحمد وآل محمد، إنّی أتقرب إلیک بولایة الشیخ علی بن ابی طالب» و آن قدر این عبارت را تکرار کرد، تا برزمین افتاد. (2)
یکی دیگر از یاران بنام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، جناب ابوذر میباشد که آن حضرت، وی را راستگوترین انسانهای زمان خود معرفی کرده است. (3)وی، برابر کعب الاحبار و فتاوای وی، به شدت به مقابله برخاسته و به تکذیب او پرداخت. این صحابی جلیل القدر، با صلابت و شجاعت بی نظیری" در مجلس خلیفة سوم، کعب الاحبار یهودیزاده را به دلیل بیپروایی در صدور احکام الهی، مورد توهین و ضربت عصای خود قرار داد. البته نتیجة این همه استواری و ایستادگی وی بر اصول اسلامی، چیزی نبود جز تبعید و آوارگی و در نهایت، مظلومانه جان سپردن در تبعیدگاه ربذه. (4)
یکی دیگر از صحابی معروف رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، عبدالله بن مسعود است. از اسود بن هلال نقل شده صحیفهای از احادیث را نزد عبدالله بن مسعود (م32ق) بردند؛ وی دستور داد آنها را محو کنند و بعد گفت: «اهل کتاب به این دلیل هلاک شدند که کتاب خدا را پشت سر نهادند». (5)همچنین از وی نقل شده است: «دربارة هیچ چیز از اهل کتاب نپرسید؛ زیرا هرگز شما را هدایت نمیکنند. در حالی که خودشان گمراهند و این، به این سبب است که مبادا شما حقّی را تکذیب کنید یا باطلی را تصدیق نمایید؛ پس اگر ناچارید از آنان مطلبی بپرسید، خوب در آن بنگرید؛ آنچه را موافق کتاب خدا است، بپذیرید و آنچه را مخالف کتاب خدا است، دور افکنید». (6)
علّامه عسکری دربارة راهیابی اسرائیلیات به مصادر علمی مکتب اهل بیت مینویسد:
آنچه بیشتر مایة تأسف است، این است که این خرافات یهودی، کتب
1) محمد باقرمجلسی، بحارالانوار، ج40، ص147.
2) برای اطلاع بیشتر ر.ک: دائرة المعارف تشیع، ج1، ص344-347.
3) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج3، ص54 و ج8، ص259.
4) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج3، ص54 و ج8، ص256؛ عبدالحسین امینی، الغدیر، ج8، ص351؛ ذهبی، تذکرة الحفاظ، ج1، ص17؛ خوئی، معجم الرجال الحدیث، ج5، ص138.
5) محمود ابوریه، اضواء علی السنة المحمدیة، ص47.
6) جلال الدین سیوطی، الدرالمنثور، ج6، ص470.
الدرالمنثور و ابن کثیر و امثال آن را مشغول ساخته است. از این بدتر، آن است که فرهنگ یهودی کعب الاحبار، از کتب تفسیر مکتب خلفا، به پاره ای از کتب تفسیری موجود در مکتب اهل بیت علیه السلام نیز نفوذ کرده است و تا همان اندازه که به این گونه مصادر نفوذ کرده، معارف اهل بیت علیه السلام را کنار زده است. (1)
1) مرتضی عسکری، نقش ائمه در احیاء دین، ج6، ص 113.
اسرائیلیات- چنان که ذکر شد بیشتر، حاوی مطالب و فرهنگ یهودیان تازه مسلمان است که از صدر اسلام، به تفاسیر قرآن و احادیث رسوخ کرده است؛ ولی افراد هوشیار جامعه- چه در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وچه بعد از آن- از خود شخص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گرفته تا افرادی که امروزه توطئههای یهودیان را نقش بر آب میکنند راه را بر مکر و حیلة چندین سالة یهودیان میبندند. برای ریشه کن کردن این امور، هر فرد این جامعه، باید متون تفسیر، قصص، تاریخ و تمام کتبی که به نحوی با اسرائیلیات در آمیختهاند را با قرآن کریم و روایات اهل بیت علیهم السلام مقایسه کرده و در مرحلة بعد، با نظرات علمای آگاه و هوشیار انطباق دهد و در صورت وجود ناخالصی، آنها را از این کتب بزداید. یکی دیگر از راههای مقابله با اسرائیلیات، نوشتن کتابها و مقالات در این زمینه و روشن کردن اذهان مردم است. البته سخنرانی اشخاص دلسوز و با تجربه میتواند در راهبرد سریعتر برای از بین بردن اسرائیلیات، بسیار راهگشا باشد. بالاتر از آنها، دنبالهروی راه و روش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیهم السلام در این امور، نجات بخش افراد میباشد.
در دین مبین اسلام آنچه بیش از سایر بخشها مورد تهاجم اسرائیلیات قرار گرفته، تفاسیر نقلی قرآن کریم است. طبق روایات، برای آیات، تا هفتاد بطن قائل شدهاند؛ ولی ما تنها به آنچه از جانب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیهم السلام در این باره وارد شده است، میتوانیم تکیه کنیم و باید از تفسیر به رأی و مطالب خیالی و دروغین حذر کرد. یکی از آفات تفاسیر نقلی، وجود روایات اسرائیلی است؛ از این رو، شناسایی این گروه از روایات و نقد و بررسی دقیق، غربال کردن و زدودن آن،ها از تفاسیر قرآن کریم، موضوعی است که باید مورد توجه همة اندیشوران اسلامی و قرآنی باشد. باید خاطرنشان کرد که میزان اثرپذیری تفاسیر اهل سنت و شیعه، به
یک میزان نبوده و آلودگی تفاسیر غیر شیعه بسیار بیشتر است و این، به سبب اعتماد بیشتر آنها به دانشمندان اهل کتاب و عادل دانستن تمام صحابی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است. آثار سوء اسرائیلیات بر فرهنگ اسلامی، عبارت است از:
مجالی برای مستشرقان در ابراز وجود.
ایراد شبهات بر ضد مبانی اسلام توسط دشمنان فرصتطلب.
سلب اعتماد افراد به سبب وجود این روایات جعلی در کتب معتبر.
القای تنزل مقام معصومان علیهم السلام در نظر خوانندگان اسرائیلیات.
جلوگیری از درک صحیح آیات قرآن.
عدم شکوفایی و رکود جامعة اسلامی به سبب وجود این گونه خرافات در کتب اسلامی.
از بین رفتن دیدگاهی روشن دربارة پویایی دین اسلام.
ایجاد بدبینی در قشر جوان جامعة اسلامی.
اتلاف وقت علمای اسلام.
ایجاد رخنه در دژ محکم اندیشة اسلامی.
با توجه به آنچه گذشت، بزرگان دین -همچون گذشته- باید به طور جدی در این راه قدم برداشته و تفاسیر را از این بافتههای یهود پاک کنند. قدمهای اولّیه این اقدام، توسط معصومان علیهم السلام و پیروان مبارزشان برداشته شده است. در زمان حاضر، محقّقان قرآنی، در این راه قدمهای مثبتی برداشتهاند؛ ولی کافی نیست. باید افراد را از طریق کتب و سخنرانیها، آگاه کرد که تمام آنچه به اسم اسلام در کتب دینی منعکس میشود، اسلام واقعی نیست در این موقعیت حساس که مستشرقان، به واسطة مطالب وارده در روایات و تفاسیر، مهرههای اصلی دین را مورد حمله قرار داده و اباطیل خود را به خورد جوانان امروزی میدهند و همتشان بر این است که پایههای دین را از درون خود دین سست کنند؛ هیچ سکوت و سکونی روا نیست و بسیار بجا است که حقایق، از بافتهها جدا گردد و تفاسیر اسلامی، وجهة اصلی خود را نمایان سازد. مسلماً یهودیان دیروز، امروز نیز به توطئه و مکراندیشی خویش ادامه میدهند و این، ما هستیم که با وحدت کلمه و استواری و تحقیقات پربارتر میتوانیم نیّات پلید ایشان را آشکار کرده و رسوایشان سازیم.
با توجه به این که این بخش کتاب، درصدد بیان اسرائیلیات موجود در سرگذشت حضرت شعیب علیه السلام است، برای آشنایی بهتر با شخصیت آن بزرگوار، خلاصهای از ویژگیهای آن حضرت را در قرآن و تورات، مطرح کرده و سپس مباحث قابل بررسی در سرگذشت حضرت شعیب علیه السلام را که در سطح تفاسیر روایی آورده شده است، ذکر میکنیم.
حضرت شعیب علیه السلام سومین پیامبر عرب است و نام شریفش، یازده بار در چهار سوره قرآن(1)آمده است. حضرت شعیب علیه السلام اهل مدین(2)بود و آنجا سکونت داشته. مدین، از شهرهای شام بود و مردمی تجارتپیشه و مرفه داشت که میان آنها بتپرستی و همچنین تقلب و کمفروشی در معامله، بسیار رایج بود؛ از این رو، در قرآن آمده است:
وَ إِلی مَدْیَنَ أَخَاهُمْ شُعَیْباً (3)
"و به سوی مدین برادرشان شعیب علیه السلام را فرستادیم "
در حالی که رسالت او برای «اصحاب الأیکه» به چنین شکلی مطرح نشده است. ایکه منطقة سرسبز و پردرختی بوده که مجاور مدین قرار داشته است. این دو سرزمین، هر دو تخریب
1) سورههای أعراف، هود و شعراء و عنکبوت.
2) مدین: این نام سامی است و معنای آن، محکمه (نام یکی از فرزندان ابراهیم از قطوره) است. این شهر، در مشرق خلیج عقبه قرار داشته و مردم آن، از فرزندان اسماعیل بودند و با مصر و لبنان و فلسطین تجارت داشتند.امروز، شهر مدین به نام معان نامیده می شود؛ ولی بعضی ازجغرافیدانان، نام مدین را بر مردمی اطلاق کردهاند که میان خلیج عقبه تا کوه سفیا زیسته اند ( اعلام قرآن مجید، ص 573).
3) اعراف، 85.
شدهاند؛ ولی تعبیر قرآن در نحوة عذاب اهالی آن دو منطقه یکسان نیست؛ دربارة عذاب مدین، تعبیر «صیحه» و دربارة عذاب سرزمین ایکه «ظلّه»(1)به کار رفته است. کلمة «أَخَاهُمْ» (برادرشان) به دلیل آن است که نهایت محبت پیامبران علیهم السلام را به قوم خود بازگو کند، نه فقط این که از افراد قبیله و طایفة آنها بود؛ بلکه علاوه بر آن، همچون برادر، خیرخواه و دلسوز آنها بود و از هیچ کوشش و تلاشی برای هدایت آنها فروگذار نکرد. همچنین، این تعبیر، حاکی از برابری و نفی هرگونه ریاست طلبی است؛ یعنی این مردان خدا، هیچ انگیزة غیر الهی در زمینة هدایت آنها در سر نداشتند؛ بلکه صرفاً برای نجات آنان از گرداب بدبختی، میکوشیدند. (2)
حضرت شعیب علیه السلام، از نظر شخصیت معنوی، دارای مقام والایی نزد خداوند متعال بود. خدای متعال آن جناب را در ستایشهایی که در قرآن، دربارة انبیاء علیهم السلام خود انجام داده شرکت داده است. همچنین مقدار زیادی از حقایق معارف، علوم الهی و ادب خیره کننده، او برابر پروردگارش ونیز برابر مردم را حکایت کرده است. حضرت شعیب علیه السلام خود را «رسول امین» (3)و «مصلح»(4)و از «صالحان»(5)برشمرده و خدای تعالی هم این موارد را از قول او نقل و تأیید کرده است. علامه مجلسی مینویسد:
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هرگاه ازحضرت شعیب علیه السلام یاد میکرد، میفرمود: «همان خطیب پیامبران»؛ زیرا وی در برخورد با قوم، زبانی نرم و بیانی ملایم و سخنانی دلنشین به کار میبرد و در استدلال و اقامه برهان، به بهترین روش، آنان را به عبادت خدا و ترک ظلم دعوت میکرد و بدین شکل،
1) ابوالقاسم زمخشری، کشاف، ج3، ص 126- 127.
2) جمعی از مفسران، مانند مرحوم طبرسی و فخر رازی در تفاسیر خود آوردهاند که مدین، در اصل نام یکی از فرزندان ابراهیم خلیل علیه السلام بود و چون فرزندان و نوادههای او در سرزمینی در طریق شام، سکونت اختیار کردند، به نام مدین نامیده شد. شعیب علیه السلام که طبق تواریخ نسبش با چندین واسطه به ابراهیم علیه السلام میرسد، به سوی مدین، مبعوث شد؛ پس منظور از برادری در آیة، برادری نسبی و دینی نبوده است. در «مدین» نیز علما اختلاف کردهاند. گفته شده نام «شهر» است و نیز گفته شده نام «قبیله» است و علت آن، پسران «مدین بن ابراهیم» هستند و مدین نام قبیله بوده است؛ همان طور که گفته میشود : «بکر» و «تمیم». شعیب علیه السلام از او لا د او و « شعیب بن نویب بن مدین بن ابراهیم خلیل الرحمن علیه السلام » است. فخر رازی، فخر. تفسیر کبیر، ج4، ص176.
3) شعراء، 178.
4) هود، 88.
5) شعراء، 27.
به خوبی ازعهدة احتیاج و جواب گویی به قوم خود، برمی آمد. (1)
هدف حضرت شعیب علیه السلام مانند دیگر انبیاء علیهم السلام تنها اصلاح به معنای مطلق و وسیع آن بود؛ اصلاح در تفکر و اندیشه، اخلاق، نظام فرهنگی و اقتصادی و سیاسی جامعه، و دیگر ادیان آن؛ تکیهگاه پیامبران در تحقق این هدف، تنها خدا بود و از هیچ توطئه و تهدیدی هراس نداشتند؛ چنان که شعیب علیه السلام گفت:
وَ مَا تَوْ فِیقِی إلّا بِالله ِعَلَیْهِ تَوَکلْتُ وَ إلَیْهِ أُنِیبُ (2)
وتوفیق من، جز به خدا نیست. بر او توکل کردم و به سوی او باز می گردم.
با دقت در نفرینی که آن جناب، به قوم خود کرده است مشخص میشود، که گویندة آن، یک بشر عادی نیست و کسی است که با تمام آزارهای قومش، باز هم در کمال متانت و ادب به ساحت خداوندی سخن میگوید و با مؤمن دانستن عدة اندکی که به او ایمان آورده بودند، آنها را تنها نگذاشته، و از خداوند برای آنها و خودش، برابر قوم مشرک وظالم، به طور یکسان طلب حق و قضاوت میکند. همچنین و از خدای متعال میخواهد وعدهای که دربارة همة انبیا علیهم السلام داده است، تحقق بخشد؛ تا این که خداوند بین او و قومش به حق حکم کند. دلیل این که گفت: «بین ما» و نگفت: «بین من». این بود که مؤمنان به توحید را، نیز ضمیمه کرده باشد، چون کفار قومش، او و مؤمنین را تهدید کرده بودند(3).
شعیب علیه السلام در این دعای خود، بین اسمای خدا، به خیر الفاتحین تمسک کرد». (4)نوع برخورد حضرت شعیب علیه السلام با قومش به این صورت بود که با کمال مهربانی و دلسوزی، رهنمودهای منظم و به موقع بیان میکرد یکی از مطالبی که به دستور خداوند،(5)اصرار فراوانی به آن داشت، این بود که قومش را از کم کردن و ناچیز نشان دادن اموال مردم در ترازو و نیز از "بخس" و ناقص کردن در هر شکل و وجه آن، منع کرد که شامل غصب، دزدی، دریافت رشوه، راهزنی و خلع مالکیت از راه حیله و مکر میشود.
قوم شعیب علیه السلام بر اثر کم فروشی خلط کردن رهایی مذموم را با آزادی ممدوح و فساد در زمین بعد از اصلاح آن، گرفتار چنان عذاب ویرانگر شدند که گویی اصلاً مردمی با این سابقة،
1) محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، ج 12، ص 387؛ عبدالعلی حویزی، نور الثقلین، ج 2، ص 392-393.
2) هود، 88.
3) محمّد حسین الطباطبائی، المیزان، ج 6، ص 406.
4) رشید رضا در تفسیر خود آورده است: «مقصود از فتاحات یعنی دشمنی ها. یعنی : خداوندا بین ما و بین قوم ما حکم و داوری نما." برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به: رشید رضا، محمد.تفسیر المنار، ج9، ص9.
5) أعراف، 85.
در آن سرزمین زندگی نمیکردند. از این عذاب، کسی جز حضرت شعیب علیه السلام و مؤمنان، نجات نیافت. حضرت شعیب علیه السلام بعد از نزول عذاب و هلاکت کفار، از آنان اعراض کرده و فرمود:
فَکیْف ءَاسی (1)
چگونه تأسف بخورم؟
یعنی:چگونه اندوه بخورم دربارة قومی که کفر ورزیدند؟(2)برخی مفسران، در این باره مطرح کردهاند: «آنان که ستم کرده بودند، دچار صیحه شدند و منظور همان صیحهای است که جبرئیل بر آنها زد». (3)
در تورات، به حضرت شعیب علیه السلام اشارهای نشده است. گویا دستی زندگینامة او را از تورات، پاک کرده است. و به احتمال زیاد، این امر، اتفاقی نبوده و به دلیل ترس از برملا شدن حقایقی، انجام شده است.
ما در این بخش، احادیثی از روایات سنی و شیعه میآوریم که به نظر نگارنده، از مطالبی است که در قرآن، از آنها ذکری به میان نیامده یا این که در تفاسیر روایی با عنوان اسرائیلیات ذکر شده است؛ حال آن که از لحاظ عقلی یا شرعی، قابل پذیرش نیست و یا با عنوان اسرائیلیات مذموم، در کتب تفسیری مطرح شدهاند. همچنین از ذکر همة روایات هماهنگ باموضوع این کتاب در دو تفسیر اثری الدرالمنثور و نورالثقلین که دارای اسرائیلیات هماهنگ با قرآنند، خودداری میکنیم؛ زیرا از حیطة موضوع این کتاب خارج است. تنها در مواردی از این روایات هماهنگ با قرآن بهره خواهیم برد که قصد استناد به آنها را داشته باشیم.
«شعیب علیه السلام، نبی و رسول خدا بعد از یوسف علیه السلام بود و به آنچه خداوند در قرآن، دربارة او فرموده است: خبر داد وبه سوی قوم مدین، برادر ایشان، شعیب علیه السلام
را فرستادیم و گفت: «ای قوم! خدا را پرستش کنید که برای شما، غیر از او خدایی نباشد». آن ها، علاوه بر این که مشرک بودند، اهل بخس و کم فروشی و کم کردن اوزان، بودند و به پروردگار، کفر می ورزیدند. هم چنین پیامبرشان را تکذیب کرده برابر نعمت ها، طغیانگر بودند. آن هابر سر راه مردم می نشستند و مردم را، فریب می دادند؛ تا این که اموال آن ها را می خریدند. آن ها، اولین کسانی بودند که کم فروشی را وضع کردند. هنگامی که غریبه ای بر ایشان، وارد می شد، پول هایش را از او می گرفتند و اظهار می داشتند: «درهم های شما تقلبی است» پس پول ها را جدا می کردند، سپس از آنها، به بهای کم می خریدند».(1)
در جای دیگر تفسیر، دربارة حضرت شعیب علیه السلام آمده است ابن عساکر، از طریق اسحاق بن بشر آورده است که گفت: «عبیدالله بن زیاد بن سمعان از یک نفرکه کتابهای زیادی خوانده بود، نقل کرد که اهل تورات، گمان میکنند نام شعیب علیه السلام، در تورات، میکائیل و اسمش به زبان سریانی جزیه بن بشخر و به عبرانی، شعیب بن بشخر بن لاوی بن یعقوب علیه السلام، میباشد». (2)
همچنین ابن عساکر از طریق اسحاق بن بشر از شرقی بن قطامی که عالم به علم انساب بوده، آورده که گفته است: «او به عبرانی، یثروب و به عربی، ابن عیفا بن یولب بن ابراهیم علیه السلام یعنی شعیب علیه السلام میباشد».(3)
تفسیر طبری (جامع البیان فی تفسیر القرآن) از عبدالله بن عباس نقل کرده است: «آن کسی که حضرت موسی را اجیر کرد، یثری (یثرون) فرمانروای مدین بود». همچنین از ابوعبیده روایت کرده است: «آن کسی که حضرت موسی علیه السلام را اجیر کرد، یترون برادرزادة شعیب پیغمبر علیه السلام بود».(4)
حسن الباش نیز در کتاب خویش بر این مطلب، تأکید کرده است. وی دربارة این که پدر زن حضرت موسی علیه السلام، شعیب نبی علیه السلام نبوده است، میگوید: «شاید کسی بگوید: خیلی از نامها، در تورات به زبان عبرانیون آمده است؛ زیرا نام حضرت شعیب علیه السلام، از اصل زبان عربی آمده است و این کلمه، مصغّرشعب است و به زبان عبرانی ارتباطی، ندارد؛ زیرا تورات، اغلب نامها را مانند آدم علیه السلام، ابراهیم علیه السلام، اسماعیل علیه السلام، اسحاق علیه السلام، یعقوب علیه السلام، نوح علیه السلام، یوسف علیه السلام، موسی علیه السلام، داود علیه السلام، سلیمان علیه السلام با نام متعارف در زبانهای عبرانی، عربی، سریانی و غیره ذکر کرده؛ ولی شعیب علیه السلام را با نام، مشخص
نکرده است؛ چون به او و نبوتش اقرار نکرده و او را قبول ندارد و یثرون کاهن مدیان، همان کسی که موسی علیه السلام را داماد خود کرد، و بدیهی است که درجة کاهن، در هر صورت، به مرتبه پیامبر نمیرسد؛ پس سبب و علل زیادی وجود دارد که میتوان گفت:مردی که دخترش را به حضرت موسی علیه السلام داد حضرت شعیب علیه السلام نمیباشد».(1)
در تفسیر نورالثقلین، از قول علی بن ابراهیم نقل کرده است: «خداوند -عزّ و جلّ- شعیب علیه السلام را به سوی مدین مبعوث کرد و آن، روستایی بود در راه شام و کسی به او ایمان نیاورد». (2)در آن تفسیر، دربارة نام دیگر حضرت شعیب علیه السلام درتورات، مطلبی مطرح نشده است.
همچنین در آن تفسیر، درروایت دیگری از مجمع البیان نقل کرده است: «شعیب علیه السلام خطیب الأنبیاء بود». (3)
از آنچه که گذشت، میتوان نتیجه گرفت دربارة حضرت شعیب علیه السلام در قرآن، به وضوح سخن به میان آمده است؛ ولی در تورات، از آن حضرت یاد نشده است و افرادی که مدعی هستند وی با نام دیگری در تورات ذکر شده است، سخت در اشتباهند؛ زیرا هیچ ارتباطی میان آن افراد و حضرت شعیب وجود ندارد. در این میان، فقط برخی مفسران، طبق رأی شخصی خود بر این عقیدهاند و قادر به آوردن دلیل مستدلی برای اثبات آن نیستند.
دو امتیاز ذکر شده برای حضرت شعیب علیه السلام بر سایر انبیاء علیهم السلام در تفاسیر عبارت است از:
حضرت شعیب علیه السلام -بنا بر آیات قرآن- بر دو قوم مبعوث شده است.
بنا بر تعدادی از روایات، خداوند به دلیل محبت شدیدی که حضرت شعیب علیه السلام به خداوند داشت، حضرت موسی علیه السلام را ده سال خادم آن حضرت قرار داد.
البته نبوت ایشان بر دو قوم –بر اساس نص صریح قرآن- مورد تأیید است؛ ولی خدمتگزاری حضرت موسی علیه السلام برای حضرت شعیب علیه السلام، به صراحت در قرآن نیامده و از سوی برخی از علما نفی شده است.
قرآن در اینباره میفرماید:
وَ إِلی مَدْیَنَ أَخَاهُمْ شُعَیْباً(1)
و به سوی مدین، برادرشان، شعیب علیه السلام را فرستادیم.
حضرت شعیب علیه السلام علاوه بر هدایت مردم مدین، مأموریت هدایت مردم أیکه را نیز بر عهده داشت. چون آن حضرت، اهل آن منطقه نبود، قرآن، او را برادر مردم أیکه ننامید؛ بلکه فرمود:
کذَّب أَصحَب لْئَیْکةِ الْمُرْسلِینَ - إِذْ قَالَ لهَُمْ شعَیْبٌ أَ لا تَتَّقُونَ - إِنّی لَکمْ رَسولٌ أَمِینٌ(2)
اصحاب أیکه رسولان را تکذیب کردند* هنگامی که شعیب به آن ها گفت: «آیا تقوا پیشه نمی کنید؟* مسلماً من برای شما پیامبری امین هستم».
اما در قرآن، مطلبی دربارة این که حضرت موسی علیه السلام در خدمت حضرت شعیب علیه السلام قرار گرفته باشد وجود ندارد.
اکنون به سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی را که دربارة شخصیت این پیامبر -با توجه به امتیاز خدمتگزار بودن حضرت موسی علیه السلام برای حضرت شعیب علیه السلام وارد شده است ملاحظه- مینمائیم.
در تفسیر الدرالمنثور آمده است که اسحاق و ابن عساکر از عکرمه و سدی نقل کردهاند؛ خداوند، شعیب را دو بار برانگیخت: یک بار به سوی قوم مدین که خدا ایشان را به عذاب صیحه گرفتار کرد و بار دیگر او را به سوی اصحاب الأیکه فرستاد و این قوم را به عذاب یوم الظلّه دچار نمود.(3)
در تفسیر الدرالمنثور آمده است که ابن جریر از ابن عباس آورده است: «شعیب علیه السلام پدر صفوره، همسر موسی علیه السلام است و کسی است که هشت یا ده سال حضرت موسی علیه السلام را اجیر کرد تا برای وی شبانی نماید». (4)
در حدیثی که دربارة حضرت شعیب علیه السلام در کنزالعمال آمده، آورده شده است که شداد بن اوس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت کرده است «حضرت شعیب علیه السلام آنقدر از خوف خدا گریست که دو چشمش کور شد. خداوند، او را بینا فرمود. او، باز گریست و کور شد و تا سه بار کور و بینا شد. خطاب رسید: «ای شعیب! اگر برای ترس از جهنم است، تو را بخشیدم و از جهنم آزاد کردم و اگر برای بهشت است، بهشت را به تو بخشیدم». عرض کرد: «معبودا و سرورا! تو خود
میدانی که نه از شوق به بهشت تو میگریم نه از ترس آتش جهنم؛ بلکه محبت تو را به دل خود گره زدهام. هرگاه به تو نظر افکنم، مرا چه باک که با من چه شود؟ چون به شوق لقای تو گریة شوق میکنم». خداوند به او وحی فرمود:«ای شعیب! اگر به راستی چنین است، لقای من گوارای تو باد. از این رو، کلیم خود، موسی بن عمران را خدمتگزار تو کردم». و حضرت موسی علیه السلام ده سال درخدمت حضرت شعیب علیه السلام بود(1)
در تفسیر نورالثقلین به نقل از کتاب علل الشرایع به اسناد وی که به انس میرسد، دربارة قرار خدمتگزاری حضرت موسی بن عمران علیه السلام برای حضرت شعیب علیه السلام از جانب خداوند، میگوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «حضرت شعیب علیه السلام به سبب حب و علاقهای که به خداوند داشت؛ آنقدر گریست تا این که کور شد. خداوند، بینایی او را وی برگرداند. وی باز هم گریه کرد، تا کور شد و این مسأله سه بار تکرار شد؛ تا این که بار چهارم، خداوند فرمود: «ای شعیب! تا کی میخواهی به این کار ادامه دهی؟ اگر این امر، به دلیل ترس از جهنم است، تو را از آن، امان دادم و اگر به سبب شوق به بهشت است، آن را بر تو مباح کردم. «عرض کرد»: ای خدا و ای سرور من! تو نیک میدانی که گریة من، نه از وحشت جهنم تو است و نه به شوق بهشت تو؛ بلکه محبت تو را به دل خویش گره زدهام؛ پس بیش از این، برای دیدار تو شکیبایی و صبر، نمانده است». آنگاه خداوند عالی مرتبه به او وحی فرمود: «حال که چنین است؛ کلیم خود، موسی بن عمران را خدمتگزار تو قرار خواهم داد». (2)
در بحارالانوار، مشابه این حدیث را با حذف قسمت ابتدایی آن -یعنی بخش کور شدن حضرت شعیب علیه السلام بر اثر گریه- به نقل از شیخ صدوق آورده است و محبت حضرت شعیب علیه السلام به خداوند را نهایت حالت عرفانی آن جناب دانسته و رؤیت خدا را دید قلبی دانسته است، نه دید با چشم. (3)
ازامام صادق علیه السلام روایت شده است: «خداوند عز و جلّ از عرب، جز پنج پیامبر مبعوث نکرد:هود علیه السلام، صالح علیه السلام، اسماعیل علیه السلام، شعیب علیه السلام و محمد، خاتم پیامبران صلی الله علیه و آله و سلم، و شعیب علیه السلام بسیار میگریست». (4)
با مقایسة روایات موجود در تفاسیر روایی اهل سنت و شیعه، این روایات را میتوان از جهتی به دو دسته تقسیم کرد:
الف. روایات موافق قرآن
روایات زیادی داریم که از محبت بیش از حد حضرت شعیب علیه السلام به خداوند متعال خبر میدهد؛ حال آن که در این احادیث، خدمتگزاری حضرت موسی علیه السلام برای حضرت شعیب علیه السلام قید نشده است؛ مانند روایتی که از امام صادق علیه السلام نقل کردیم.
ب. روایات غیر موافق قرآن
دربارة این که خداوند متعال، حضرت موسی علیه السلام را در خدمت حضرت شعیب علیه السلام قرار داد، احادیثی داریم که با توجه به علل زیر، این روایات قابل قبول به نظر نمیرسند:
طبق روایت، خدا از شعیب علیه السلام دربارة مشکلی که دارد میپرسد و این، چنین القا میکند که گویی خداوند از امور بندگانش غافل است و باید از خود ایشان پرس و جو کند تا ببیند در دل آنها چه میگذرد. البته این موضوع، بیشتر در ذهن کسانی راه مییابد که مانند انسان، به خدا نسبت جهل میدهند (شبیه به مطالب تحریف شدة تورات) و مسلّماً چنین نظراتی از سوی مسلمانان، مطرود است.
بنابر فرض آن که دخترحضرت شعیب علیه السلام به همسری حضرت موسی علیه السلام درآمده است، حضرت موسی برای حضرت شعیب، نقش داماد را داشته است، نه غلام و خدمتگزار. و آن مدتی نیز که نزد وی کار کرده است، بر اساس توافقی بوده که برای مهر همسر، بین ایشان منعقد شده است همچنین حضرت موسی علیه السلام از پیر کهنسال، میخواهد که برای انجام آن خدمت، مدت زمان را به عهدة خودش بگذارد؛ در حالی که اگر خدمتگزار حضرت شعیب بود، باید بدون چون و چرا گوش به فرمان بود.
درادامة بحث احتمال همسری موسی با دختر شعیب، باید افزود: ابتدا، دختر پیر کهنسال، از پدرش میخواهد حضرت موسی علیه السلام را، استخدام کند، نه آن که او را به خدمت بدون مزد بگیرد؛ لذا، میفهمیم حضرت موسی علیه السلام برای پدرزن خود، خدمتگزار نبوده است. وقتی این امر برای افراد معمولی انجام نمیشود، به طریق اولی برای حضرت موسی علیه السلام، که دارای مقام شامخی بوده است، زیبنده نیست.
از آنچه گذشت، نتیجه میگیریم در روایت مورد نظر شخصی که با حضرت موسی علیه السلام قرارداد
خدمت هشت یا ده ساله میبندد، شخص با ایمانی است که خداوند در قرآن، از وی، نام نبرده است و فقط با عنوان پیر کهنسال یاد کرده است. از سویی بافرض تأیید چنین احادیثی، این سؤال در ذهن میآید که آیا در مقام نبوت، تفاوتی وجود داشته است یا این که این مطلب در واقع، پاداش زحمات بی دریغ و صبر و تحمل حضرت شعیب علیه السلام برابر مصیبت ها بوده است. به هر دلیلی که باشد، برای شنونده، قدری ثقیل و غامض به نظر میآید که خداوند، حضرت موسی علیه السلام را برای پاداش به فرستادة خویش، خادم اوکند. شاید با مرور احادیث دارای اسرائیلیات، بتوان گفت: این حدیث، نمونهای از آنها باشد.
یکی از مطالبی که دربارة حضرت شعیب علیه السلام به طرح نظرات گوناگونی انجامیده، نابینا بودن آن حضرت، میباشد. عدهای، در تفسیر کلمة «ضعیفا»، به نابینا بودن آن حضرت، نظر دادهاند و بعضی دیگر، آن را به ضعف در داشتن پیروان و مقبولیت سخنان آن حضرت بین مشرکان تفسیر کردهاند و ما- بنا بر نظر بزرگان دین(1)- همین رأی اخیر را پذیرفتهایم.
قوم شعیب علیه السلام همان جمعیتی هستند که راه توحید را رها کرده و در سنگلاخ شرک و بت پرستی سرگردان شدند. نه تنها بت، بلکه درهم و دینار و مال و ثروت خویش را میپرستیدند و به همین دلیل، کسب و تجارت بارونق خویش را به تقلب و کم فروشی و خلافکاریهای دیگر میآلودند. وآن حضرت، پس از سعی و تلاش بسیار برای نجات ایشان از آن ورطة هولناک، توفیق بسیار اندکی داشت. این قوم، برای این که آن تعداد اندک پیروان حضرت شعیب را نیز مجدداً به آیین خویش درآورند، آن حضرت علیه السلام و همراهانش را تهدید کردند. همچنین برای متزلزل ساختن موقعیت حضرت شعیب علیه السلام میان قوم، به این سخنان روی آوردند:
یَا شعَیْب مَا نَفْقَهُ کثِیراً مِّمَّا تَقُولُ وَ إِنَّا لَنرَاک فِینَا ضعِیفاً وَ لَوْ لا رَهْطُک لَرَجَمْنَک وَ مَا أَنت عَلَیْنَا بِعَزِیزٍ (2)
ای شعیب ! بسیاری از آنچه را می گویی، نمی فهمیم و ما تو را میان خود، ضعیف می یابیم . اگر به دلیل قبیله کوچکت نبود، تو را سنگسار می کردیم و تو برابر ما، قدرتی نداری.
در تفسیر الدرالمنثور دربارة کلمة «ضَعِیفاً» گفته که این کلمه به کور بودن حضرت شعیب علیه السلام اشاره دارد. (1)
تفسیر نورالثقلین در این باره نظری مطرح نکرده است.
در تفسیر مجمع البیان آمده است: «جبائی گفته: "منظور، ضعف جسمی و ناتوانی بدنی است" و سفیان گفته: از نظر چشم و بینایی دیده، ضعیف بود». (2)
در تفسیرمجمع البیان آمده است: " قتاده و سعید بن جبیرگفتهاند: «شعیب علیه السلام نابینا بود». (3)
در تفسیرمجمع البیان ازقول زجاج آمده است که: «قبیلة حمیر، شخص نابینا را ضعیف مینامیدهاند». (4)
نیز در همان تفسیر، آمده است که حسن گفته است: «ضعیف، اینجا به معنای خوار و پست است». (5)
از مقایسة روایات تفسیری وارده در تفاسیرروایی اهل سنت و شیعه، آنها را میتوان از جهتی بر دو دسته تقسیم نمود:
الف. روایات موافق قرآن
در تفسیر المیزان به این امر اشاره شده است که: " «رهطِ» شخص، یعنی فامیل و قوم او. پس این که قوم میگویند: «رَهْطُک» اشاره به آن است که تعداد کمی هستند و اهمیتی ندارند. علامه طباطبائی، لفظ «ضَعِیفاً» را هم به معنای کمی پیروان و هم به معنای این که بین ما نیرویی نداری، گرفته است. قوم، گفتند: «ای شعیب! ما تو را میان خود، فرد ضعیفگفتار و غیر قابل اعتنایی از نظر تأثیر گفتار میدانیم. شاید به زبان عامیانه، میخواهند بگویند:حنایت برای ما رنگ ندارد. منظور کفار از این که به حضرت شعیب علیه السلام گفتند: ما تو را میان خود ضعیف و ناتوان مییابیم، گوناگون تفسری شده است؛ عده ای این گونه تفسیر
1) جلال الدین سیوطی، الدرالمنثور، ج3، ص347.
2) تلخیص و برداشت از کتاب : مجمع البیان، ج12، ص114؛ محمود آلوسی، روح المعانی، ج12، ص 110-111.
3) تلخیص و برداشت از کتاب : مجمع البیان، ج12، ص114؛ محمود آلوسی، روح المعانی، ج12، ص 110-111.
4) تلخیص و برداشت از کتاب : مجمع البیان، ج12، ص114؛ محمود آلوسی، روح المعانی، ج12، ص 110-111.
5) تلخیص و برداشت از کتاب : مجمع البیان، ج12، ص114؛ محمود آلوسی، روح المعانی، ج12، ص 110-111.
کردهاند: اگر فکر کنی حرفهای بیمنطقت را با قدرت و زور میتوانی به کرسی بنشانی، اشتباه کردهای. گمان مکن اگر ما حساب تو را نمیرسیم، به دلیل ترس از قدرت تو است. اگر ملاحظة قوم و قبیلهات و احترامی که برای آنها قائل هستیم، نبود، تو را به بدترین صورت، به قتل میرساندیم [=تو را سنگباران میکردیم]! جالب این است که آنها قبیله شعیب علیه السلام را رهط یاد کردند. (1)
شایان ذکر است که در لغت عرب، «رهط» به یک جمعیت کم، از سه تا هفت یا ده یا حداکثر به گفتة بعضی، به چهل نفر اطلاق میشود. (2)در حقیقت میتوان گفت: اشاره به این است که، گروه قبیلة تو نیز در نظر ما قدرتی ندارند؛ بلکه ملاحظات دیگر است که ما را از این کار، باز میدارد. این، درست به آن میماند که ما به دیگری میگوییم: اگر ملاحظة این چهار نفر قوم و فامیل تو نبود، مسلّماً با تو برخورد میکردیم؛ در حالی که واقعاً فامیل و قبیلة او چهار نفر نیست، بلکه منظور، بیان این نکته است که آنها، از نظر قدرت اهمیتی ندارند. سرانجام گفتند:" تو برای ما فردی نیرومند و شکست ناپذیر نیستی؛ هرچند تو، از بزرگان قبیله ات محسوب میشوی، به خاطر برنامه ای که در پیش گرفتی در نظر ما قرب و منزلتی نداری." (3)
حضرت شعیب علیه السلام بدون این که از سخنان زننده و توهینهای آنها از جا در برود، با همان منطق شیوا و بیان رسا به آنها پاسخی درخور شأن نبوتش، فرمود. به این ترتیب، مشخص میشود که لفظ «ضعیفا» در حقیقت، ضعف قدرت در همراهی حضرت شعیب علیه السلام است و به کم بودن پیروان آن حضرت اشاره دارد.
ب. روایات غیر موافق با قرآن
دربارة تفسیر کلمة «ضَعِیفاً» غیر از معنایی که ذکر شد و بیشتر علما آن را در نظر دارند، مطالب دیگری نیز در تفاسیر و کتب روایی، مطرح شده است که اهم آن به قرار زیر است:
در تفسیر الدرالمنثور دربارة کلمة «ضَعِیفاً» نظر داده است: «این آیه، به کور بودن حضرت شعیب علیه السلام اشاره دارد». (4)در تفسیرمجمع البیان آمده است: «جبائی گفته است: منظور، ضعف جسمی و ناتوانی بدنی است و سفیان گفته: از نظر چشم و بینائی دیده، ضعیف بود، و قتاده و سعیدبن جبیرگفتهاند: شعیب علیه السلام نابینا بوده است. و زجاج گفته: قبیلة حمیر،
شخص نابینا را ضعیف مینامیدهاند وحسن گفته: ضعیف اینجا، به معنای خوار و پست است. (1)
با توجه به مطالب ذکر شده، آنچه به صورت کلی میتوان نتیجه گرفت، آن است که در قرآن، هیچ مطلبی بیهوده ذکر نشده است و کلام الهی، برخلاف آوردن مطالب به شیوة ایجاز، همچنان حق مطلب را ادا کرده است. از آنجا که ما به این مبنا معتقدیم، معنای کلمة «ضعِیفاً» در آیة مذکور را بر کمی یاران آن حضرت حمل میکنیم؛ زیرا صرف نابینایی، نه برای پیامبر، ضعف برابر دیگران به شمار میرود و نه برای غیر پیامبر. از این رو نظر جلال الدین سیوطی در الدرالمنثور را رد کرده و دیدگاه عالم گرانقدر، علامه طباطبایی را میپذیریم. همانطور که پیشتر هم ذکر کردیم، نورالثقلین در این باره نظری را مطرح نکرده است. صاحب تفسیرمجمع البیان دربارة این که کلمة «ضعِیفاً» به معنای نابینابودن حضرت شعیب باشد، می فرماید: «ولی به نظر ما این قول صحیح نیست؛ زیرا از این که به شعیب علیه السلام میگفتند: «تو، میان ما ضعیف هستی» معلوم میشود منظورشان از ضعیف، نابینا نبوده است؛ زیرا کسی که نابیناست؛ در میان همة مردم نابینا است و معنا ندارد کسی بگوید: تو میان ما نابینا هستی و اساسا اختلاف شده که آیا جایز است پیغمبری که از جانب خدا آمده نابینا باشد؟ جمعی گفتهاند: جایز نیست؛ زیرا نابینایی، نقصی است که موجب تنفر مردم است. عدهای هم مقابل اینها گفتهاند: نابینایی هم مانند سایر امراض بوده و تنفری ایجاد نمیکند». (2)
اکنون به این موضوع میپردازیم که آیا حضرت شعیب علیه السلام -بنا بر اقوالی که خواهیم آورد- قبل از رسالت خویش، مشرک بوده است یا نه؟ پاسخ این است که وی همچون دیگر انبیای الهی، دارای نیایی پاک و مطهر بوده و نسل در نسل خداپرست بودهاند.
عدهای برای اثبات شرک حضرت شعیب علیه السلام، به این آیة استشهاد کردهاند که به نقد آن خواهیم پرداخت:
قَالَ الْمَلأُ الَّذِینَ استَکبرُوا مِن قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّک یَشعَیْبَ والَّذِینَ ءَامَنُوا مَعَک مِن قَرْیَتِنَا أَوْ
لَتَعُودُنَّ فی مِلَّتِنَا قَالَ أَوَلَوْ کنَّا کرِهِینَ - قَدِ افْترَیْنَا عَلی اللَّهِ کذِباً إِنْ عُدْنَا فی مِلَّتِکم بَعْدَ إِذْ نجَّانَا اللَّهُ مِنهَا وَ مَا یَکونُ لَنَا أَن نَّعُودَ فِیهَا إِلا أَن یَشَاءَ اللَّهُ رَبُّنَا وَسِعَ رَبُّنَا کلَّ شیءٍ عِلْماً عَلی اللَّهِ تَوَکلْنَا رَبَّنَا افْتَح بَیْنَنَا وَ بَینَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ وَ أَنت خَیرُ الْفَتِحِینَ (1)
اشراف زورمند و متکبر از قوم اوگفتند: «ای شعیب ! به یقین، تو و کسانی که به تو ایمان آورده اند را از شهر و دیار خود بیرون خواهیم کرد؛ مگر این که به آیین ما باز گردید». گفت: «آیا [می خواهید ما را بازگردانید] اگرچه مایل نباشیم؟ اگر ما به آیین شما بازگردیم - بعد از آن که خدا ما را از آن نجات بخشیده است- به خدا دروغ بسته ایم ؛ شایسته نیست به آن بازگردیم؛ مگر این که خدایی که پروردگار ما است، بخواهد؛ علم پروردگار ما، به همه چیز احاطه دارد. تنها بر خدا توکل کرده ایم . پروردگارا ! میان ما و قوم ما، به حق داوری کن که تو بهترین داورانی».
اکنون که سیمای شعیب علیه السلام در قرآن و تورات بررسی شد و شناختی نسبی از این پیامبر علیه السلام به شکل تطبیقی حاصل آمد، به سراغ تفاسیر اثری رفته، روایاتی را ملاحظه میکنیم که دربارة شخصیت این پیامبر و نسبت شرک به او وارد شده است.
در تفسیر الدرالمنثور، قاضی و جبایی به صورت دیگری در این باره نظر دادهاند: «مقصود از ملّت، شریعت و قوانین دینی است، نه امور اعتقادی. اعتقادات قوم، دربارة ذات وصفات خدا، نادرست بود، اما پارهای از قوانین زندگی آنها خوب بود؛ از این روگفتند: «ما تابع شریعت شما نمیشویم؛ مگر این که خداوند، شریعت ما را نسخ کند و دستور دهد از شریعت شما پیروی کنیم». (2)
فخر رازی در تفسیر الکبیر آوردهاند: کلمة عود به معنای بازگشت بوده وگاهی، به این معنا است که انسان کاری را دو بار انجام دهد و گاهی، به این معناست که کاری را برای اولین بار انجام داده باشد.
شاعرگوید:
لإنْ کانَتْ أَلْاَیَامُ أَحْسَنَ مَرَّةٍ
إِلَیَّ فَقَدْ عَادَتْ لَهُنَّ ذُنُوبٍ
اگر روزگار یک بار به من نیکی کرد
بارها دربارة من بدی کرده است
گردنفرازان قوم، به شعیب علیه السلام گفتند: تو و پیروانت را از شهر تبعید میکنیم و از وطن دور میسازیم؛ مگر این که، به کیش ما باز گردید و از مخالفت با ما، خودداری کنید. آنها، گمان میکردند شعیب علیه السلام، قبلا تابع دین آنها بوده وحالا دست کشیده است؛ در حالی که چنین نبوده است. او مدتها دین خود را پنهان میکرد. ممکن است مقصود آنها پیروان شعیب علیه السلام باشد، نه خود شعیب علیه السلام . نیز ممکن است، مقصود آنها بازگشت نباشد؛ بلکه مقصودشان این باشد که، اگر داخل دین ما شوید، شما را رها میکنیم.
بنابر این، عود به معنای شدن است، نه بازگشتن. (1)
برای مثال، در تفسیر کشف الاسرار آمده است:
اگر کسی گوید: شعیب پیغامبر بود، و هرگز او بر دین ایشان [دین قومش] و بر کفر نبوده، چگونه است که قرآن فرمود:
إِنْ عُدْنَا فی مِلَّتِکم (3)
اگر ما به آئین شما بازگردیم
آیا آن حضرت پیش از بعثت، بر آیین قومشان بودهاند؟(4)
حضرت شعیب علیه السلام نیز مانند نوح وسایر انبیای قبل از خود، دعوت خویش را بر اساس توحید قرار داده بود. شعیب علیه السلام، به وظیفة ارشاد وراهنمایی خود قیام کرد؛ ولی قوم او استکبار نموده و به دستوراتش گردن ننهادند. در عوض، او و گروندگان به او را، تهدید کرده و گفتند: باید از دین توحید دست بردارید؛ وگرنه شما را از شهر و دیارتان، بیرون خواهیم کرد. حضرت شعیب علیه السلام
طبق آیة شریف، از ارتداد و اعراض از دین توحید، اظهار کراهت کرده و به آنان فهماند درصورتی که او و قومش، در گزینش یکی از دومورد ارتداد یا تبعید مجبور شوند، جز شق دوم را اختیار نخواهند کرد.
در تفسیر المیزان مطالب را به صورت دقیقتری مورد بحث قرار داده است. علامه طباطبائی میفرماید:
بعضی از مفسران، جملة: «اگر ما به آیین شما بازگردیم» را دلیل گرفته اند بر این که شعیب علیه السلام، قبل از نبوتش، مشرک و بت پرست بوده و این، اشتباه بسیار بزرگی است حاشا بر مقام شامخ انبیاء علیهم السلام، که بتوان چنین نسبت هایی به آنان داد! مفسر مزبور، از این معنا غفلت کرده که شعیب علیه السلام، این کلام را از زبان قوم که قبلا کافر بوده اند، گفته و در حقیقت، این جمله و هم چنین جملة «خدا ما را نجات بخشیده است» از باب نسبت دادن وصف اکثریت افراد اجتماع به همة ایشان است. البته، معلوم است که مراد از نجات ظاهری، نجات از شرک فعلی باشد؛ وگرنه اگر مراد، نجات حقیقی از هر ضلالتی- چه محقق و چه مقدر- باشد، خود شعیب علیه السلام هم مانند سایر افراد قومش از کسانی خواهد بود که خداوند، نجاتشان داده است؛ اگرچه خود او یک لحظه هم شرک نورزیده باشد؛ برای این که شعیب علیه السلام هم مانند سایر مردم، هیچ خیر و شری را از خود مالک نبوده، و هر خیری که به او رسیده، از ناحیة پروردگار بوده است. (1)
در تفسیر الکبیر دربارة آیة مذکور، آمده است:
بدان که شعیب علیه السلام وقتی این سخنان را اقرار کرد، کسانی که استکبار ورزیدند و از تصدیق او و قبول سخنانش ابا نمودند، گفتند: «میبایست یکی از این دو راه را انتخاب کنی، وگرنه تو و همراهانت را از این ده (شهر) بیرون
1) (وَ مَا یَکونُ لَنَا أَن نَّعُودَ فِیهَا)؛ و شایسته نیست ما به آن بازگردیم.این جمله، به منزلة اعراض از گفتههای قبلی و ترقی دادن مطلب، و بیان قطعی چیزی است. که قبلا قطعی نبود. گویا فرموده است: ما از برگشتن به کیش شما کراهت داریم؛ زیرا این برگشت، مستلزم افترا به خدا است؛ بلکه چنین کاری را به هیچ وجه مرتکب نمیشویم. مگر این که خدایی که پروردگار ما است بخواهد. همان طور که گفتیم، به منزلة این است که گفته شود: ما هرگز به کیش شما بر نمیگردیم و چون این قسم حرف زدن، از ادب انبیا دور و به گفتار اشخاص جاهل به مقام پروردگار، شبیهتر است، شعیب علیه السلام اضافه کرد که: مگر خداوند متعال بخواهد. برای اطلاع بیشتر ر.ک: به الطباطبائی، تفسیر المیزان، ج 8، ص262-268.
می کنیم یا این که به آیین ملتمان باز گردید. و اشکال مورد بحث، یعنی این که به آیین ما بازگردی، دلالت دارد بر این که حضرت شعیب علیه السلام بر آیین آنها که همان کفر است، بوده است؛؛ پس این امر، مقتضی آن است که حضرت شعیب علیه السلام در گذشته، کافر بوده باشد، و تصورچنین امری، نهایت فساد است. (1)
در تفسیر کشاف و تفسیر روح المعانی مطالب ذکر شده در این باره، با دیگر تفاسیر شیعه و سنی، مشترک بوده و در این باره مطلب خاصی مطرح نکردهاند. تأکید ایشان، درپاسخگویی به نسبت شرک به آن حضرت، چنین است:
عود، به معنای رجوع و بازگشت، از حالت کنونی به حالت اولیه است اما این مطلب درحق حضرت شعیب علیه السلام صحیح نمی باشد؛ زیرا انبیا علیهم السلام از آنچه به کفر بیانجامد، معصومند و ممکن است دربارة کسی که به او ایمان آورده است، از باب تغلیب، اطلاق شود. حکم تغلیب، از باب نسبت دادن وصف اکثریت افراد یک اجتماع، به همة ایشان است. (2)
میبدی موضوع را این گونه بیان میکند:
عود، بازگشتن است به چیزی که یک بار در آن بوده و جواب، آن است که عود را به معنای ابتدا نیز استعمال کنند به معنای صیرورت، «عاد» یعنی «صار» و «عاد» یعنی «لَحِق»؛ یعنی از ابتدا، خداوند ما را نجات داده است از این که به آیین شما ملحق شویم. هم چنین پاسخ دیگر آن ها، مانند بعضی دیگر از مفسران، این است که این خطاب نسبت به قوم شعیب علیه السلام بوده که در ابتدا کافر بوده اند، سپس ایمان آورده و روا باشد مسلمانان در ابتدا تقیه کرده و دین خود را پنهان داشته باشند، سپس بالاخره دین خویش را اظهار کنند و در نتیجه بقیة افراد، این گونه پندارند که ایشان در ابتدا بر کفر بوده اند. (3)
با توجه به آنچه گذشت، به این نتیجه دست مییابیم که شخص پیامبر، نمونه و فردی کامل، از جهت بندگی خداوند میباشد؛ لذا عقلاً و عرفاً نباید برخلاف هر چه در دین به آن سفارش
شده است، عمل کند. حضرت شعیب علیه السلام نیز از این قانون، مستثنا نبوده و قرآن، به زحمات بسیار آن جناب، اشاره فرموده است. مطلب موجود در این آیه ممکن است به این امر نظر داشته باشد که حضرت شعیب علیه السلام از زبان پیروان خویش سخن گفته است و یا برای ایجاد انس و الفت در اذهان کافران قوم، دربارة آنچه بوده است و باید از آن دست بردارند. همچنین پیامبر الهی، نمیتواند بر آنچه بر او وحی میشود و بر عهدة او گذاشته شده است، از نزد خود، چیزی بیفزاید یا از آن بکاهد. از سویی روایات بسیاری در دسترس ما است که همگی بر این موضوع اذعان دارند که پیامبران علیهم السلام نسل در نسل، خداپرست بودهاند. حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم دربارة پدران پیامبران علیهم السلام فرمود:
من از راه ازدواج مشروع به وجود آمده ام و از راه نامشروع و زنا، زاده نشده ام. از زمان آدم علیه السلام، هیچ چیز از زنا وسنت های نامشروع جاهلیت، نسب مرا مخدوش نساخته است و جز از راه پاک به دنیا، نیامده ام. (1)
حضرت علی علیه السلام در وصف پیامبران علیهم السلام فرمود:
خداوند، پیامبران را در برترین امانتگاه به ودیعه سپرد و در بهترین قرارگاه جایشان داد و از صلب پدرانی بزرگوار به زهدان های مادرانی پاک و پاکیزه منتقل شدند. هر زمان که سلفی از آن ها می رفت، خلفی (جانشینی) از آنان برای ترویج دین خدا بر می خاست، تا آن که کرامت خداوند سبحانه و تعالی به محمد صلی الله علیه و آله و سلم رسید. (2)
محمود ابوریه نیز، به این امر، اذعان داشته است:
وقتی مطالب ذکر شده، دربارة نسبت مشرک بودن حضرت شعیب علیه السلام را بررسی می کنیم، می بینیم این مسأله، برخلاف عصمت انبیا علیهم السلام است؛ زیرا اگر پیامبران علیهم السلام معصوم نباشند، یعنی از کذب و خطا در تبلیغ رسالت خویش و هم چنین در عملشان، عصمت نداشته باشند، برخلاف اسوه بودن ایشان و مخلّ اتمام حجت بر سایر انسان ها است. (3)
آنچه بامطالعة مطلب مورد بحث در تفاسیر گوناگون به دست میآید، آن است که: درحقیقت خداوند، آنچه شدنی نیست را مربوط کرده است به آنچه که میداند شدنی نیست. منظور این است که چنین چیزی انجامپذیر نیست و بسیار بعید است داخل کیش شما شویم؛ مگر این که خدا بخواهد و او نیز نمیخواهد؛ چنان که قبلا فرمود:
وَ لا یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتی یَلِجَ الجَْمَلُ فی سمِّ الخِْیَاطِ(1)
آنها داخل بهشت نمیشوند، مگر این که شتر [یا طناب] در سوراخ سوزن داخل شود. (2)
پس مقصود این است که حضرت شعیب فرمود: همان طور که خداوند متعال، پرستش بتها و کارهای زشت را نمیخواهد، ما هم به کیش شما داخل نمیشویم؛ زیرا هیچ کدام مطابق حکمت نیست. ما داخل دین شما نمیشویم، مگر این که خداوند به شما قدرتی بدهد که بتوانید ما را به جبر و اکراه به دین خود بکشانید. مؤید این قول، این جمله است: «گفت: آیا [میخواهید ما را بازگردانید] اگرچه مایل نباشیم؟!. ما از قریة شما بیرون میرویم و دیگر باز نمیگردیم؛ مگر این که خداوند به ما قدرتی بخشد و بخواهد با فتح و پیروزی داخل شهر شویم»؛ یعنی مگر این که خداوند بخواهد شما به حق باز گردید و همة ما تابع یک دین باشیم؛ زیرا آنها میگفتند: «اگر داخل کیش ما نشوید، شما را از قریه اخراج میکنیم». شعیب علیه السلام در جواب گفت: «ما داخل کیش شما نمیشویم؛ مگر این که خدا بخواهد اختلاف از طرف شما برداشته شود و به دین ما گرایش یابید». در اینجا این شبهه مطرح میشود که گویا خداوند نخواسته است آنها به دین حق گرایش یابند؟ پاسخ این است که خداوند خواسته است که به اختیار خود ایمان آورند؛ نه از روی جبر و اکراه؛ تا سزاوار پاداش شوند. پس شعیب علیه السلام گفته است: کیش ما و شما هرگز یکی نمیشود؛ مگر این که خداوند بخواهد از شما سلب اختیار کند و شما را به دین ما درآورد. (3)
1) اعراف، 40 .
2) تلخیص و برداشت از مجمع البیان، ج9، ص179.
3) تلخیص و برداشت از مجمع البیان، ج9، ص178-180. در تفسیر المیزان نیز به نقل از تفسیر معانی الاخبار به اسناد خود از عبدالله بن فضل هاشمی از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است: به آن حضرت گفتم : «معنای این دو آیه :«و ما توفیقی الا بالله؛ و توفیق من جز به خدا نیست» و«إن ینصرکم الله فلا غالب لکم و إن یخذلکم فمن ذا الذی ینصرکم من بعده؛ (اگر خداوند شما را یاری کند، هیچ کس بر شما پیروز نخواهد شد و اگر دست از یاری شما بردارد، کیست بعد از او شما را یاری کند؟» چیست» حضرت فرمود: «وقتی بنده طاعتی را که خداوند، او را بدان امر کرده است، انجام دهد، کار او به توفیق امر خدا انجام شده و این بنده را موفق مینامند. وقتی بندهای خواست داخل معصیتی از معصیتهای خدا شود و آنگاه خداوند، بین او و آن معصیت حائل شد و بنده آن معصیت را ترک کرد، آن ترک، به توفیق خدا است و هرگاه خدا بین او و معصیت را خالی گذاشت و بین او و معصیت حائل نشد که آن را ترک گوید، پس او را به حال خود گذاشته و یاریاش نکرده و نقش نداشته است». علامه طباطبایی در اینباره می فرماید: «خلاصة بیان امام این است که توفیق و خذلان از جانب خداوند، از صفات فعل او است : توفیق، عبارت از این است که خدا اسباب را به نحوی منظم کند که بنده را به عمل صالح بکشاند یا پاره ای از علل معصیت را ایجاد نکند و خذلان، برخلاف آن است، بنابر این متعلق توفیق، اسبابند؛ زیرا توفیق یعنی ایجاد توافق بین اسباب و این، اسبابند که متصف به توفیق میشوند. اما این که بنده را به توفیق توصیف کنند، از قبل وصف به حال متعلق است. تفسیر المیزان، ج 10، ص 573).
هر انسان عاقل، اگر به دور از تمنیات نفسانی، به فطرت خویش مراجعه کند؛ بدین آگاهی دست مییابد که تمام این جهان، در کف قدرت بینهایت خدا است که آدمی، برای هر لحظه از زندگانی خود به او نیازمند است، و تنها او است که به آنچه مشیتش قرار میگیرد، عالم است؛ تا چه رسد به حضرت شعیب علیه السلام، که پیامبر خدا و عبد صالح خداوندگار و گوش به فرمان امر الهی است. پناه به ایزد منان، از نابخردی عدهای، که از کلام الهی نتیجهای شیطانی میگیرند. اگر به فرض محال حرف ایشان، مبنی بر مشرک بودن آن حضرت پیش از رسالتش، درست باشد، چه جای یقینی وجود داشت که مانند سایر انسانهای عادی که در وضعیت ثابتی نیستند، تغییر روش نداده و مجدداً به شرک خود باز نگردد؟ این که حضرت شعیب اصرار دارد که بازگشتی امکان ندارد، مگر با خواست خداوند، به این مطلب نظر دارد که همان گونه که هیچ گاه، امکان ندارد خداوند به شرک ورزیدن بندگانش رضایت دهد، پیامبر خدا هم هرگز تسلیم مشرکان نشده و پیوسته بر ضد آنان قد علم میکند.
باتوجه به کلمة «بینة» در آیة 85 سورة اعراف این سؤال مطرح است که آیا حضرت شعیب از جانب خداوند متعال، معجزهای آورده است یا نه؟ در پاسخ میتوان گفت: انبیای الهی علیهم السلام، برای سرعت دادن به تسلیم بندگان برابر خالق هستی و نیز برای این که خلایق بدانند که آورندة معجزه، فرستادة خدای یکتا است، معجزه میآورند؛ از این رو به صورت معمول مشخص است معجزه داشتن برای حضرت شعیب امکان داشته است. این مطلب با آیة مورد بحث در قرآن، تأیید شده است.
بنا بر آیة شریف:
قَدْ جَاءَتْکم بَیِّنَةٌ مِّن رَّبِّکمْ (1)
دلیل روشنی از طرف پروردگارتان برای شما آمده است.
1) اعراف، 85.
حضرت شعیب نیز مانند سایر انبیای الهی علیهم السلام، از طرف خداوند دارای معجزه بوده است؛ اما همان طور که معجزات بعضی از پیامبران علیهم السلام، در قرآن به صورت معین ومشخص ذکر نشده است؛ اینجا نیز قرآن تنها با آوردن کلمة «بینة» مطلب را به طور خلاصه، مطرح کرده است.
همان گونه که قبلا گفتیم، تورات در این باره مطلبی ذکر نکرده است.
سیمای شعیب علیه السلام در روایات اثری
اکنون که سیمای شعیب علیه السلام در قرآن و تورات دانسته شد و شناخت نسبی از این پیامبر علیه السلام به شکل تطبیقی حاصل آمد، به سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی را که دربارة شخصیت این پیامبر با توجه به معجزة او وارد شده است، ملاحظه میکنیم.
در تفسیر الدرالمنثور در اینباره مطلبی ذکر نشده است.
فخر رازی، به نقل ازصاحب تفسیر کشاف میگوید:
از معجزات شعیب علیه السلام آن است که عصای خود را به موسی علیه السلام داد و آن عصا با اژدها جنگید. هم چنین به موسی علیه السلام گفت: «این گوسفندان، بره هایی خواهند زایید که بین آن ها برة سیاه وسفیدی خواهد بود و من آن را از تو به عنوان هبه و عطا گرفتم. این همان، معجزه ای بود که از آن خبر داده شد... این احوالات، معجزات حضرت شعیب علیه السلام بوده است؛ چون حضرت موسی علیه السلام در آن فرمان، ادعای رسالت نکرد. قابل ذکر است که این سخن، ساختارش بر اساس اصول مختلف بین دوستان ما (اشاعره) و معتزله مطرح شده است و نزد ما چنین است که جایز است قبل از نزول وحی به نبی و رسول، خداوند، انواع معجزات را برایش ظاهر کند و آن را به نام "ارهاص نبوت" (1)گویند و این ارهاص، نزد ما جایز است و نزد معتزله جایز نیست. پس احوالاتی که صاحب کشاف دربارة آن سخن گفت، نزد ما، ارهاصات موسی علیه السلام بود و نزد معتزله معجزة شعیب علیه السلام بود؛ چون ارهاصات، نزد آن ها جایز نیست. (2)
در تفسیر نورالثقلین در این رابطه مطلبی ذکر نشده است.
در تفسیر مجمع البیان از قول فراء آمده است که میگوید: «شعیب علیه السلام را معجزهای نبود؛ زیرا درقرآن در این باره چیزی نیامده است». (1)
علامه طباطبایی دربارة معجزة آن حضرت فرموده است:
شعیب علیه السلام معجزاتی دلیل بر رسالتش داشته است؛ اما آن معجزات، چه بوده است، قرآن اسمی از آن نبرده است. مقصود از این آیات و معجزات، آن عذابی نیست که در آخر سرگذشت ذکر می کند. معلوم است عذاب نمی تواند، آیه و معجزة رسالت، باشد؛ علاوه بر این که پس از ذکر این آیه و بینه، نتیجه گرفته و می فرماید: «پس به کیل و وزن، وفا کنید». واین نتیجه گیری، وقتی صحیح است که عذاب نازل نشده باشد و مردم هلاک نشده باشند. (2)
خداوند متعال سرگذشت حضرت شعیب علیه السلام را این گونه بیان میکرد که او قومش را به اموری امر کرد: ابتدا به آنها فرمان داد، خدا را پرستش کنند و جز او را نپرستند. این، یک اصل معتبر در شرایع همة انبیای الهی است. فخر رازی در تفسیر الکبیر خود، مشابه دلایل صاحب تفسیر کشف الاسرار و عدة الابرار را آورده است که در اینجا ذکر میکنیم:
حضرت شعیب علیه السلام ادعای نبوت کرد و به قوم خود گفت:
«برای شما بینه [حجت و دلیل واضح] از جانب، پروردگارتان آمد. و مراد از بینه در این جا معجزه است؛ چون کسی که ادعای نبوت می کند، بایستی دارای معجزه باشد والا پیشگو بوده، نه پیغمبر. این آیه دلالت دارد بر این که برای او معجزه ای بوده که به راستگویی وی صحه گذاشته است. اما این که این معجزه از چه نوعی بوده است، در قرآن مطلبی دربارة آن، وجود ندارد؛ همان طور که در قرآن، بسیاری از معجزات پیغمبران از جمله حضرت محمد، رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم شرح داده نشده است. (3)
شیخ طبرسی دربارة حدیث تفسیر مجمع البیان به نقل از فراء پاسخ میدهد:
این مطلب، غلط است. ممکن نیست خداوند، پیامبری را بدون معجزه بفرستد؛ به ویژه این که دربارة شعیب تأکید می فرماید که او دارای «بینة» بوده است. درضمن، ممکن است وی دارای معجزاتی بوده که در قرآن بیان نشده است؛ همان طور که بسیاری از معجزات پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در قرآن نیامده است. (1)
همان طور که مشخص است، این مطالب نمیتواند از اسرائیلیات باشد؛ زیرا بینهای که خداوند متعال، به دست پیامبر خویش، برای بندگان خود میفرستد، باید شرایط معجزه را داشته باشد. به علاوه دربارة عصایی که گفته شده حضرت شعیب علیه السلام به حضرت موسی علیه السلام داده است، اگر همان عصایی باشد که به اذن خداوند، به ماری بزرگ تبدیل میشده است، در قرآن و حتی در تورات فعلی، چنین چیزی مطرح نشده است. نتیجه میگیریم که مطلب ادعا شده، تنها سرگذشتی افسانهای برای سرگرم نمودن افراد عامی و بدون اطلاع است.
در این زمینه، مطالب فراوانی نقل شده است که بیشتر به داستانسرایی، شباهت داشته و شاید بتوان علت آن را معاصر بودن این دو پیامبر، دانست. با این وجود، از آنجا که بیشتر علما -چه شیعه و چه اهل تسنن- به صراحت در این امر، متفق القول هستند، به سختی میتوان آن را از ذهنها زدود و به شکل دیگری بیان کرد. اکنون بحث در این باره را آغاز میکنیم.
اینجا به ذکر آیات مربوط میپردازیم:
"فَخَرَجَ مِنْها خائِفًا یَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنی مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمینَ* وَ لَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْیَنَ قالَ عَسی رَبّی أَنْ یَهْدِیَنی سَواءَ السَّبیلِ* وَ لَمّا وَرَدَ ماءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّةً مِنَ النّاسِ یَسْقُونَ وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَیْنِ تَذُودانِ قالَ ما خَطْبُکما قالَتا لا نَسْقی حَتّی یُصْدِرَ الرِّعاءُ وَ أَبُونا شَیْخٌ کبیرٌ * فَسَقی لَهُما ثُمَّ تَوَلّی إِلَی الظِّلِّ فَقالَ رَبِّ إِنّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقیرٌ* فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشی عَلَی اسْتِحْیاءٍ قالَتْ إِنَّ أَبی یَدْعُوک لِیَجْزِیَک أَجْرَ ما سَقَیْتَ لَنا فَلَمّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ قالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمینَ * قالَتْ إِحْداهُما یا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ اْلأَمینُ* قالَ إِنّی أُریدُ أَنْ أُنْکحَک إِحْدَی ابْنَتَیَّ هاتَیْنِ عَلی أَنْ تَأْجُرَنی ثَمانِیَ
1) تلخیص و برداشت از کتاب : مجمع البیان، ج9، ص174.
حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْرًا فَمِنْ عِنْدِک وَ ما أُریدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْک سَتَجِدُنی إِنْ شاءَ اللّهُ مِنَ الصّالِحینَ * قالَ ذلِک بَیْنی وَ بَیْنَک أَیَّمَا اْلأَجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلا عُدْوانَ عَلَیَّ وَ اللّهُ عَلی ما نَقُولُ وَکیلٌ * فَلَمّا قَضی مُوسَی اْلأَجَلَ وَ سارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ نارًا قالَ ِلأَهْلِهِ امْکثُوا إِنِّی آنَسْتُ نارًا لَعَلِّی آتیکمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْجَذْوَةٍ مِنَ النّارِ لَعَلَّکمْ تَصْطَلُونَ (1)
موسی از شهرخارج شد؛ درحالی که ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثهای. عرض کرد: «پروردگارا! مرا از این قوم ظالم رهایی بخش* هنگامی که متوجه جانب مدین شد، گفت: «امیدوارم پروردگارم مرا به راه راست هدایت کند* هنگامی که به[چاه]آب مدین رسید، گروهی ازمردم را آنجا دید که چهارپایان خود را سیراب میکنند و کنار آنان دو زن را دید که مراقب گوسفندان خویشند. [وبه چاه نزدیک نمیشوند.[ موسی علیه السلام به آن دو گفت: «کار شما چیست؟[چرا گوسفندان خود را آب نمیدهید؟] گفتند: «ما آنها را آب نمیدهیم، تا چوپانها همگی خارج شوند؛ و پدر ما پیرمرد کهنسالی است [ و قادر به این کارها نیست]»* موسی برای [گوسفندان] آن دو آب کشید؛ سپس رو به سایه آورد و عرض کرد: «پروردگارا ! هر خیر و نیکی بر من فرستی، به آن نیازمندم* ناگهان یکی از آن دو [زن] به سراغ او آمد؛ در حالی که با نهایت حیا گام برمیداشت؛ گفت: «پدرم از تو دعوت میکند، تا مزد آب دادن [به گوسفندان]را که برای ما انجام دادی، به تو بپردازد». هنگامی که موسی علیه السلام نزد او[شعیب علیه السلام ] آمد و سرگذشت خود را شرح داد، گفت: «نترس. از قوم ظالم نجات یافتی»* یکی از آن دو [دختر] گفت: «پدرم! او را استخدام کن؛ زیرا بهترین کسی را که میتوانی استخدام کنی، آن کس است که قوی و امین باشد [ و او همین مرد است]* [ شعیب علیه السلام ] گفت: «من میخواهم یکی از این دو دخترم را به همسری تو درآورم، به این شرط که هشت سال برای من کار کنی. اگرآن را تا ده سال افزایش دهی، از ناحیة تو است؛ من نمیخواهم کار سنگینی بر دوش تو بگذارم. و إن شاء الله مرا از صالحان خواهی یافت* [موسی علیه السلام گفت:] «این قراردادی میان من و تو باشد؛ البته هر کدام از این دو مدت را انجام دهم ستمی بر من نخواهد بود [و من در انتخاب آن آزادم] و خدا بر آنچه میگوییم گواه است»* هنگامی که موسی مدت خود را به پایان رساند و همراه خانوادهاش [از مدین، به سوی مصر] حرکت کرد، ازجانب طور، آتشی دید. به خانوادهاش
1) قصص، 21-29.
گفت: «درنگ کنید که من آتشی دیدم؛ [می روم] شاید خبری از آن برای شما بیاورم یا شعله ای از آتش، تا با آن گرم شوید».
با مطالعة تورات، میبینیم کاهن مدین (مدیان یا میدیان)، یکی از دخترانش را به حضرت موسی علیه السلام داد؛ و نامی از شعیب علیه السلام را ذکر نشده است. طبق نقل تورات، کاهن مدیان که یک بار نام او را رعوئیل و دیگر بار با نام یترون (یثرون یا یثروب) ذکر کرده است، دختر خود را که نامش صفوره (صفراء) است، به ازدواج موسی علیه السلام در میآورد. در اینجا ما به آنچه در تورات آمده است، اشاره میکنیم.
موسی از حضور فرعون فرار کرده، در زمین مدیان ساکن شد و بر سر چاهی بنشست* و کاهن میدیان را هفت دختر بود که آمدند و آب کشیده، آبخورها را پر کردند تا گلة پدر خویش را سیراب کنند* و شبانان نزدیک آمدند، تا ایشان را دور کنند؛ آن گاه، موسی برخاسته، ایشان را مدد کرد و گلة ایشان را سیراب نمود* و چون نزد پدر خود رعوئیل آمدند، او گفت: «چگونه امروز بدین زودی برگشتید»* گفتند: «شخصی مصری، ما را از دست شبانان رهایی داد و آب نیز برای ما کشیده، گله را سیراب کرد* پس به دختران خود گفت: «او کجا است؟ چرا آن مرد را ترک کردید؟ وی را بخوانید تا نان خورد* و موسی راضی شد با آن مرد ساکن شود و او دختر خود، صفوره را به موسی داد* و آن زن، پسری زائید و (موسی) او را جرشون نام نهاد؛ چه گفت:در زمین بیگانه نزیل شدم*. (1)
همچنین با مطالعة تورات درمییابیم پس از آن که موسی علیه السلام با دختر مرد کهنسال ازدواج کرد، بعد ازمدتی، خداوند سبحان با او سخن گفت و رسالت آسمانی را به وی ابلاغ کرد؛ از او خواست پیش فرعون برود و با او احتجاج کرده و بنی اسرائیل- قوم خود- را از آزار و عذاب فرعون نجات دهد. پس از آن که موسی علیه السلام توانست قوم خود را از چنگال فرعون نجات بخشد، به طرف سرزمین سینا رهسپار شد. مردکهنسال (یثرون) به طریقی، از آمدن موسی علیه السلام اطلاع یافت و از او استقبال کرد وبعضی از روشها را که میبایست موسی علیه السلام ازآن پیروی میکرد را به او آموخت. اکنون مطالب تورات را در اینباره بازگو میکنیم:
و چون یثرون، کاهن مدیان، پدرزن موسی آنچه را خدا با موسی و قوم خود اسرائیل کرده بود، شنید که خداوند چگونه اسرائیل را از مصر بیرون آورده
1) کتاب مقدس، سفر خروج، باب 2، مقطع 15-23.
بود* آن گاه یثرون پدرزن موسی صفوره، زن موسی را برداشت بعد از آن که او را پس فرستاده بود* و دو پسر او را که یکی را جرشون نام بود؛ زیرا گفت: «در زمین بیگانه غریب هستم»* و دیگری را الیعازار نام بود؛ زیرا گفت: «خدای پدرم، مددکار من بوده مرا از شمشیر فرعون رهانید»* پس یثرون پدرزن موسی با پسران و همسرش نزد موسی به صحرا آمدند؛ در جایی که او نزد کوه خدا خیمه زده بود* و به موسی خبر داد که من یثرون، پدرزن تو با زن تو و دو پسرش نزد تو آمدهایم* پس موسی به استقبال پدرزن خود بیرون آمد و او را تعظیم کرده، بوسید و سلامتی یکدیگر را پرسیده، به خیمه درآمدند* و موسی پدرزن خود را از آنچه خداوند به فرعون و مصریان به خاطر اسرائیل کرده بود، خبر داد و از تمام مشقتی که در راه، بدیشان واقع شده، و خداوند ایشان را از آن رهانیده بود* یثرون شاد شد؛ به سبب تمام احسانی که خداوند به اسرائیل کرده و ایشان را از دست مصریان رهانیده بود* و یثرون گفت: «متبارک است خداوند که شما را از دست مصریان و از دست فرعون خلاصی داده است و قوم خود را از دست مصریان رهانیده* اکنون دانستم یهوه از همة خدایان بزرگتر است؛ به ویژه در همان امری که بر ایشان تکبر میکردند* و یثرون پدرزن موسی قربانی سوختنی و ذبایح برای خدا گرفت و هارون و جمیع مشایخ اسرائیل آمدند، تا با پدرزن موسی به حضور خدا نان بخورند* بامدادان واقع شد که موسی برای داوری قوم بنشست و قوم به حضور موسی از صبح تا شام ایستاده بودند* و چون پدرزن موسی آنچه را او به قوم میکرد، دید، گفت: «این چه کار است که تو با قوم میکنی؟ چرا تو تنها مینشینی و تمامی قوم، نزد تو از صبح تا شام میایستند؟» موسی به پدرزن خود گفت: «قوم نزد من میآیند تا از خدا مسألت بخواهند* هر گاه ایشان را دعوا شود، نزد من میآیند و میان هر کس و همسایهاش داوری میکنم، و فرایض و شرایع خدا را بدیشان تعلیم میدهم». * پدرزن موسی به وی گفت: «کاری که تو میکنی، خوب نیست* هر آینه تو و این قوم نیز که با تو هستند، خسته خواهید شد؛ زیرا این امر، برای تو سنگین است؛ تنها این را نمیتوانی کرد* اکنون سخن مرا بشنو؛ تو را پند میدهم و خدا با تو باد. و تو برای قوم، به حضور خدا باش و امور ایشان را نزد خدا عرضه دار* و فرایض و شرایع را بدیشان تعلیم ده، و طریقی را که بدان میباید رفتار نمود و عملی را که میباید کرد، بدیشان اعلام نما* و از میان تمام قوم، مردان قابل را که
خداترس و مردان امین که از رشوت نفرت کنند، جست وجو کرده، بر ایشان بگمار تا رؤسای هزاره و رؤسای صده و رؤسای پنجاه و رؤسای ده باشند* تا بر قوم پیوسته داوری نمایند و هر امر بزرگ را نزد تو بیاورند و هر امر کوچک را خود فیصل دهند؛ بدین طور بار خود را سبک خواهی کرد و ایشان با تو متحمل آن خواهند شد* اگر این کار را بکنی و خدا تو را چنین امر فرماید، آن گاه یارای استقامت خواهی داشت و همة این قوم نیز به مکان خود به سلامتی خواهند رسید». پس موسی سخن پدرزن خودرا اجابت کرده، آنچه اوگفته بود، به عمل آورد*(1)
ابتدا چند نکته را متذکر میشویم و سپس به تفاوتها و شباهتها این قضیه در قرآن کریم و تورات میپردازیم:
نکته اول: اگر پدر این دختران پیامبر (یعنی حضرت شعیب علیه السلام بود)، آن دختران در پاسخ حضرت موسی علیه السلام نام وی را ذکر میکردند و نمیگفتند: پدر ما پیرمردی است»؛ بلکه میگفتند: «ما دختران شعیب نبی علیه السلام هستیم».
نکته دوم: قوم حضرت شعیب علیه السلام در میانسالی آن پیامبر، به عذاب الهی گرفتار و نابود شدند. این مطلب که قوم أیکه و مدین دچار عذاب شدند، بسیار مشهور بود؛ افراد کافر و ظالم قومش، همه هلاک شدند و عدهای مؤمن، گرد او را گرفته بودند. در چنین زمانی غیرت این قوم متدین، اجازه نمیداد دختران حضرت شعیب علیه السلام، شغل مردان را داشته باشند و چوپانی کنند؛ زیرا افراد مؤمن و متعهد، اجازه نمیدهند پیامبرشان تنها بماند و ناموسش در خطر باشد؛ در حالی که این شخص (پیرمرد کهنسال) تنها است و حتی یک نفر پیدا نمیشود یاور او باشد و ناچار، دخترانش عهده دار این کار سخت و دشوار شدهاند. پس این شخصیت، شعیب نبی علیه السلام نیست.
نکتة سوم: قرآن، نشان میدهد که این دختران، وقتی حضرت موسی علیه السلام را دیدند، بسیار خوشحال شده و به پدرشان میگویند: «او را استخدام کن». این مسأله حاکی از آن است که همة افراد شهر، آنقدر بد بودهاند که اینها، میترسیدهاند یک نفر را برای کارگری به خانه بیاورند. و به مردم شهر اعتماد نداشتهاند، لذا پدرشان به سرعت حضرت موسی علیه السلام را استخدام میکند و حتی یکی از دختران خود را به ازدواج او در میآورد. دکترنقی پورفر باتوجه به آیات مورد بحث، با شکلی منطقی به بیان مطالب پرداخته، میفرماید: در اینباره چند نکته
1) کتاب مقدس، سفر خروج، باب18، مقطع 1-25.
میبایست در نظر گرفته شود که عبارتند از:
نکتة 1. در قرآن، از پدر همسر موسی علیه السلام با عنوان شعیب نبی علیه السلام نامی برده نشده است و در تورات نیز پدر زن موسی علیه السلام را یثرون یا رعوئیل خوانده است (احتمالاً این شخص دو اسم داشته است). تنها وجه اشتراک آن، این است که همسر موسی علیه السلام از اهل مدین بوده است.
نکتة 2. در تورات آمده است که مرد مدینی، دختر خود، صفوره را به عقد موسی علیه السلام در آورد و موسی علیه السلام از او صاحب اولاد شد.
نکتة 3. در قرآن، ده سال شبانی موسی علیه السلام، برای پدر زنش برای مهریه آمده است؛ اما در تورات اگر چه اصل قضیه وجود دارد، به عنوان مهریه مطرح نشده است.
نکتة 4. تورات اقرار میکند یثرون، کاهن مدیان بوده و نمیگوید که او نبی یا رسول است. معنای واژة کاهن این است که او، مردی صالح است وکسی است که به پروردگار و توحید اقرار میکند؛ ولی به درجة نبوت -همان طور که موسی علیه السلام به آن رسید- نرسیده است.
نکتة 5. تورات میگوید: «این مرد، برخی از روشهای دعوت و قضاوت را به موسی علیه السلام آموخت و وی، ارشادها و راهنماییهای او را، به کار برد.
نکتة 6. تورات، چیزی دربارة قوم مدین و این که چه کسانی ساکن آن بودند؛ ذکر نکرده است همچنین این که عقیده وآیین اهل مدین چه بود؟ حتی از ارتباط کاهن مدیان با قومش، سخنی به میان نیاورده است. اگر آنجا قومی با یثرون وجود داشت، حداقل، برای استقبال ازموسی علیه السلام و قومش، هنگامی که به مصر بازگشت، همراه یثرون میرفتند؛ ولی در قرآن، میبینیم شعیب علیه السلام، دارای قومی مشرک و فاسد میباشد و برابر آنها، ایستادگی کرد؛ ولی آنها نرم نشدند وخدا آنها را، نابود کرد. این، تأیید کنندة قولی است که میگوید:کسی که دخترش را به موسی علیه السلام داد، شعیب علیه السلام نبوده؛ بلکه مردی صالح و با استقامت بوده است. می توانیم بگوییم آنجا بین آنچه در قرآن کریم و تورات دربارة ازدواج موسی علیه السلام، با دختر مرد کهنسال آمده است، تنها تشابهی وجود دارد و میتوان چنین ترجیح داد که وی یثرون، کاهن مدیان است.
نکتة 7. بازگشت موسی علیه السلام، نزد پدر زنش واستقبال وی، در قرآن ذکر نشده در حالی که در تورات، آمده است. پس مادامی که موضوع یا مورد، دارای ارجحیت است، چرا تورات، شعیب علیه السلام را با نام شعیب نبی علیه السلام ذکر نکرد؟چرا قوم او و زمانش را ذکر نکرد؟ در حالی که قرآن، شعیب علیه السلام و قومش را بیشتر از یک جا و به طور مشروح، ذکر کرده است.
نکتة 8. تعداد دختران در تورات و قرآن با هم تفاوت دارد. در قرآن ذکر شده است دختران دو نفر بودند؛ نه هفت نفر. دیگر این که در متن تورات، گفته شده است دختران، از چاه آب کشیدند؛ در حالی که در قرآن آمده است اصلاً آنها از چاه آب نکشیده و کناری ایستاده بودند،
تا چوپانان گلههایشان را سیراب کرده بروند. آنگاه بعد از پایان یافتن کار چوپانان، آنها برای گوسفندانشان آب بکشند. در این موقع موسی علیه السلام به کمک آنها آمده، برای ایشان آب کشید.
نکتة 9. در قرآن سرگذشت دیدار موسی علیه السلام باپدرزنش و همچنین نصایح و پندهای وی به موسی علیه السلام قید نشده است. البته مطالب قرآن و تورات در مواردی هماهنگی داشته که اینجا ذکر میکنیم. تورات میگوید: نام آن مرد مدینی، رعوئیل، کاهن مدیان بوده، نه شعیب نبی علیه السلام . در قرآن هم شعیب علیه السلام به عنوان پدر دختری که به همسری حضرت موسی علیه السلام درآمد، ذکرنشده است. وقتی حضرت موسی علیه السلام از آنها دربارة کار و علت عملشان سؤال میکند، آنها میگویند (وَ أَبُونَا شیْخٌ کبِیرٌ)(1)؛ پدر ما، پیرمردی است» و قادر به چوپانی نیست؛ لذا ما این کار را انجام میدهیم. یکی دیگر از مواردی که تورات، آن را قبول ندارد، این است که حضرت موسی علیه السلام از پیامبر دیگری –بر فرض، حضرت شعیب علیه السلام - در امور قومش فرمانبری کند؛ چون یهود، موسی علیه السلام را پیغمبری میدانند که مانند نداشته و میان بنی اسرائیل، مثل او نیامده است. برای آنها قابل قبول نیست که موسی علیه السلام، از پیامبر دیگری که میان قومش بوده، اطاعت کرده و آموزش ببیند؛ لذا تورات، این مرد را کاهن دانسته است، نه نبی.
تورات دراینجا، بیان کرده است که موسی علیه السلام برای پدر زنش احترام قائل شده است، تا جایی که نصیحت او را قبول میکند؛ (به ویژه در امور دینی) قابل ذکر است که این موضوع، در قرآن، نیامده است و شاید آن مرد صالح، موسی علیه السلام را به برخی از پندها، نصیحت کند و این چیز غریبی نیست.
میتوان از آیات قرآن، این طور برداشت کنیم که خداوند سبحان، برای موسی علیه السلام، زنی را اختیار کرد که دختر یک مرد صالح موحد بود، نه دختر یک مرد بتپرست و مخالف آیین یکتاپرستی. این یک حکمت الهی است که به این واسطه ایمان موسی علیه السلام، کامل شود؛ با توجه به این که در قرآن، دربارة حضرت شعیب علیه السلام بحث مفصلی مطرح شده است؛ ولی درتورات اصلاً بحثی تحت عنوان حضرت شعیب علیه السلام وجود ندارد و گویا اصلاً عهد عتیق، حضرت شعیب علیه السلام را نمیشناسد، متوجه میشویم این امر، فقط شهرت داشته و غلط مشهوری است که در اذهان مسلمین شکل گرفته است. این روایات، بین شیعه و سنی مشاهده شده وحتی در بعضی موارد این روایات، به معصوم علیه السلام، نسبت داده شده است؛ ولی اشتباه است و آیات قرآن، در این زمینه خیلی روشن و واضح است.(2)
اکنون که سیمای شعیب علیه السلام در قرآن و تورات مد نظر قرار گرفت و شناخت نسبی از این پیامبر علیه السلام به شکل تطبیقی حاصل آمد، به سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی را که دربارة شخصیت این پیامبر –با توجه به ادعای ازدواج حضرت موسی علیه السلام با دختر حضرت شعیب علیه السلام - وارد شده است، ملاحظه میکنیم.
عبد بن حمید و ابن جریر و ابن ابی حاتم از قتاده نقل کردهاند که گفته است: موسی علیه السلام در مدین حضرت شعیب علیه السلام را ملاقات کرده است.
در تفسیر الدرالمنثور به نقل از فریابی و عبد بن حمید و ابن المنذر از ابن عباس نقل کرده است: موسی ترسان (از مصر) خارج شد؛ در حالی که گرسنه بود و هیچ توشهای همراه نداشت؛ تا این که نزد آب مدین رسید و اجتماعی از مردم را دید که به گوسفندان خود آب میدهند. دو زن را دید که کناری نشسته بودند؛ آن دو را مورد خطاب قرار داده و از آن دو (علت انتظار در آنجا را) پرسید. آن دو پاسخ دادند: «ما منتظریم نوبت گوسفندان ما شود و پدر ما پیر کهنسالی است». حضرت موسی فرمود: «آیا (نوبت) آب نزدیک شما دو نفر است؟» گفتند: «آری؛ اما تخته سنگی سنگین بر روی در چاه قرار دارد که یک شتر هم به زحمت قادر به تکان دادن آن میباشد». پس به آن دو فرمود: «چاه را نشانم دهید» و آن دو چنین کردند. موسی، تخته سنگ روی چاه را با دست برداشت و به کناری نهاد. سپس برای آن دو زن، چون مأموری گوسفندانشان را آب داد. سپس تخته سنگ را سر جایش برگرداند. آنگاه به سوی سایه رفته و به خدا عرض کرد که به هر خیری که به او دهد، نیازمند است. آن دو دختر این مطلب را شنیده و به سرعت نزد پدر خویش بازگشتند. آن دو آنچه اتفاق افتاده بود را برای پدر تعریف کردند و از پدرشان خواستند او را برای کار استخدام نماید.
در تفسیر الدرالمنثور دربارة کمک موسی علیه السلام به دختران نیز روایتی مانند روایت قبلی از فریابی و عبد بن حمید و ابن المنذر آورده شده است که از عمر بن خطاب نقل کردهاند؛ با این تفاوت که میگوید:" هنگامی که دختران، دعای حضرت موسی علیه السلام را شنیدند، به سوی پدرشان بازگشتند و قصه را برای او تعریف کردند. یکی از آن دو زن با شرم و حیا به سوی موسی علیه السلام بازگشت. پوشش و صورت آن دختر، نشان دهندة آن بود که مانند دیگر مردم نیست. او به موسی گفت: «پدرم تو را فرا خوانده است، تا تو را برای آب دادن به گوسفندان
اجیر کند». موسی بلند شد که با او برود. دختر گفت: «دنبال من بیا، تا راه را به نشان دهم». حضرت موسی علیه السلام فرمود: «تو پشت سر من بیا و راه را به من بگو؛ زیرا کراهت دارم از این که دنبال تو بیایم و باد بوزد و اندام تو در لباست مشخص شود». هنگامی که حضرت موسی با آن دختر نزد پدرش رسیدند، آن دختر آنچه در راه بین او و موسی علیه السلام گفتوگو شده بود. برای پدرش بازگو کرد و سپس گفت: «ای پدر! او را استخدام کن؛ زیرا او فردی قوی و امین است که امانتداری وی، از آنچه در راه اتفاق افتاده بود، مشخص شد و توانایی او، از برداشتن تخته سنگ از روی چاه که ده مرد برای بلند کردن آن لازم است. آنگاه پدرش، موسی علیه السلام را استخدام کرد و دخترش صفورا را به ازدواج وی درآورد. "(1)
در تفسیر الدرالمنثور، سیوطی بیان کرده است:"هنگامی که یکی از دختران، دنبال حضرت موسی علیه السلام رفت، از جلو شروع به حرکت کرد اما موسی علیه السلام به او گفت: «از پشت سر من بیا [زیرا نگاه به تو، بر من حرام است]؛ و راه را به من نشان بده». هنگامی که موسی علیه السلام، به پیش پدر آن دو دختر آمد، ماجرای خود را برای او تعریف کرد. یکی از آن دو دختر گفت: «ای پدر ! او را اجیر کن، چرا که او، قوی و امین است. بهترین اجیر کسی است که قوی و امین باشد». پدر به دخترش گفت: «نیرومندی و امانتداریاش را ندیدم». سپس دختر، او را با خبر ساخت و گفت: «نیرومندیاش را از آنجا فهمیدم که آن سنگ را توانست از جا بردارد؛ در حالی که از عهدة یک شتر بر میآمد و امانتداریاش را، از آنجا فهمیدم که گفت: «از پشت سر من بیا و راه را، به من نشان بده؛ زیرا من از دودمان ابراهیم علیه السلام هستم و آنچه را خداوند، حرام کرده برای من، حلال نمیباشد. (2)
اکثر مفسران معتقدند پدر دختران، حضرت شعیب علیه السلام بوده است.
در تفسیر الدرالمنثور آمده است: وهب و سعید بن جبیر معتقدند او یثرون، برادرزادة شعیب علیه السلام است.
در تفسیر الدرالمنثورآمده است که برخی گفتهاند:یثرون نام اصلی شعیب علیه السلام است؛ زیرا شعیب علیه السلام نام عربی است. (3)
این که مرکبی و حیوانی و خادمی با خود بردارد. پستیها و بلندیهای زمین را پشت سر گذاشت، تا به سرزمین مدین رسید. آن جا از دور تنة درختی دید و چون نزدیک شد، دید پایینتر از آن، چاهی است و مردمی پیرامون چاه هستند و آب میکشند. دو دختر ضعیف را هم دید که با خود رمة گوسفند دارند. پرسید: «شما این جا چه میکنید؟» گفتند: «پدر ما سالخورده است و ما دو دختر، از این که با این مردان، بر سر نوبت آب کشیدن از چاه در بیفتیم ناتوانیم؛ منتظر میمانیم تا آنان، از آب کشیدن فارغ شوند». موسی علیه السلام، دلش به حال آن دو دختر سوخت؛ پس دلو را، از آنان گرفت و به آن دو گفت: «گوسفندانتان را بیاورید» و همة آنها را سیراب کرد. دختران، همان صبح زود که آمده بودند، برگشتند؛ در حالی که مردان، هنوز برنگشته بودند.
در دنبالة روایت آمده است: موسی علیه السلام، به طرف درخت رفت و زیر سایة آن نشست و گفت: «پروردگارا ! هر خیر و نیکی بر من فرستی، به آن نیازمندم». روایت شده است: وقتی این مطلب را گفت، حتی به نیم دانة خرما هم محتاج بود.
هنگامی که دو دختر نزد حضرت شعیب علیه السلام برگشتند، وی از آن دو پرسید: «امروز، چطور به این زودی بازگشتید؟» گفتند: «بر سر چاه، مردی صالح را دیدیم که دلش به حال ما سوخت و برای ما آب کشید». پدر، به یکی از دختران خود گفت: «برو آن مرد را نزد من بیاور». یکی ازآن دو دختر، با حالت شرم و حیا، نزد آن جناب آمد و گفت: «پدرم، تو را فرا میخواند؛ تا مزد آب کشیدنت از چاه را به تو بدهد. (1)قابل ذکر است که در تفسیر آیة:
رَبِّ إِنی لِمَا أَنزَلْت إِلی مِنْ خَیرٍ فَقِیرٌ(2)
پروردگارا ! هر خیر و نیکی ای بر من فرستی، به آن نیازمندم.
روایتهایی در کافی و تفسیر عیاشی از نهج البلاغه وارد شده است که منظورحضرت موسی علیه السلام، طعام بوده است. (3)
آن؟» فرمود: «قبل از آن». شخص دیگر پرسید: «مگر میشود کسی با زنی ازدواج کند و شرط کند مثلاً دو ماه، برای پدرش خدمت کند و آنگاه قبل از تمام شدن دو ماه با دختر عروسی کند؟» فرمود: «موسی علیه السلام، میدانست شرط را به اتمام میرساند». شخص دیگر پرسید: «از کجا میدانست؟» فرمود: «میدانست زنده میماند، تا شرط پدر زنش را وفا کند».
عَلی أَن تَأْجُرَنی ثَمَانی حِجَجٍ(1)
به این شرط که هشت [حج] سال برای من کار کنی
و نفرمود: « عَلی أَن تَأْجُرَنی ثَمَنی سنین»(2).
درتفسیر نورالثقلین به نقل از جوامع الجامع روایت شده است: «چوپانان برروی چاه، سنگی مینهادند که آن را جز هفت مرد، نمیتوانست بلند کرده و بردارد. همچنین دربارة تعداد مجموع افراد قادر بر بلندکردن آن سنگ، گفته شده است: ده مرد و به روایتی، چهل مرد. اما موسی علیه السلام، به تنهایی آن را برداشت و از آن مردان، دلوشان را، تقاضا کرد. آنها نیز تقاضای وی را قبول کردند. آنان نیز نمیتوانستند، «آب را بالا بکشند»؛ مگر این که ده نفر از آنها، با هم باشند؛ اما موسی علیه السلام، آب را به تنهایی و به یک باره بالا کشید. (3)
در تفسیر نورالثقلین به نقل از تفسیر علی بن ابراهیم قمی دربارة قدرتمندی موسی علیه السلام و امانتداری وی، آمده است:
دختر شعیب علیه السلام، گفت: «نیرومندی او را، از آن جا فهمیدم که دلو را به تنهایی بالا کشید و امانتداری اش را از آن جا فهمیدم که به من گفت: «پشت سر من بیا و راه را به من نشان بده. من از قومی هستم که به پشت سر زنان نگاه نمی کنند». من فهمیدم او از کسانی نیست که به پشت سر زنان نگاه می کنند و این، نشانة امانتداری او است». (4)
آن دختر، در جواب نشانة قدرتمندی و امانتداری، گفت: «قدرتمندی اش به این دلیل است که او سنگ را از روی چاه برداشت که کسی چنین کاری را نمی تواند انجام دهد، و اما امانتداری اش، به این دلیل است که به من گفت: «پشت سر من حرکت کن؛ چرا که دوست ندارم بوی لباس تو به مشامم بخورد که این، همان بوی بدن توست». (1)
چون موسی به آب مدین رسید، جماعتی از شبانان را دید که مشغول آب دادن گوسفندان خود بودند و کنار آن ها دو زن را دید که گوسفندان خود را از نزدیک شدن به آب منع می کردند. برخی گویند: «یعنی مردم را از نزدیک شدن به گوسفندان منع می کردند». برخی گویند: «یعنی گوسفندان خود را از مخلوط شدن با گوسفندان دیگران منع می کردند». موسی علیه السلام از آن ها پرسید: «چرا گوسفندان خود را آب نمی دهید؟» گفتند: «صبر می کنیم تا مردم بروند و این جا خلوت شود؛ زیرا ما قدرت آب کشیدن نداریم. وقتی که مردم رفتند، آب های باقیمانده در حوض را به گوسفندان خود می دهیم. پدر ما پیر است و نمی تواند گوسفندان را آب دهد؛ بدین سبب ناچاریم خودمان گوسفندانمان را آب دهیم». مقصودشان این بود که موسی علیه السلام آن ها را کمک کند. برخی گفته اند: «مقصودشان این بود که عذر خود را از این که بدون محرم بیرون آمده بودند، به موسی علیه السلام بفهمانند». (2)
با مقایسة روایات تفسیری وارده در تفاسیر روایی اهل سنت و شیعه، میتوان این روایات را از جهتی بر دو دسته تقسیم کرد:
الف. روایات موافق قرآن
تعداد کمی از علما معتقدند پدر زن حضرت موسی، شعیب نبی علیه السلام نبوده است؛ یکی از کسانی که این مسأله را مورد تأیید قرار داده، آقای دکتر محمد باقر بهبودی است که در مقالة علمی خود متذکر این امر شده است. (3)تفسیر طبری (جامع البیان فی تفسیر القرآن) این موضوع را از دو شخص بیان کرده است؛ از جمله از عبدالله بن عباس نقل کرده است: «آن کسی که حضرت موسی را اجیر کرد، یثری (یثرون) فرمانروای مدین بود». همچنین از
ابوعبیده روایت کرده است: «آن کسی که حضرت موسی علیه السلام را اجیر کرد، یثرون، برادرزادة شعیب پیغمبر علیه السلام بود». (1)
حسن الباش نیز در کتاب خویش، بر این مطلب تأکید کرده است. وی دربارة این که پدر زن حضرت موسی، شعیب نبی نبوده است؛ چنین میگوید:
شاید کسی بگوید: خیلی از نامها، درتورات، به زبان عبرانیون آمده است؛ پس شرط نیست؛ زیرا نام حضرت شعیب علیه السلام، از اصل لغوی زبان عربی آمده است و این کلمه، مصغر شعب میباشد و به زبان عبرانی ارتباطی ندارد؛ زیرا تورات اغلب، نامها را مانند آدم، نوح، ابراهیم، اسماعیل، اسحق، یعقوب، یوسف، موسی، داود، سلیمان علیه السلام با نام متعارف در زبانهای عبرانی، عربی، سریانی وغیره ذکر کرده، ولی شعیب علیه السلام را با نام، مشخص نکرده است؛ چون به او و نبوتش اقرار نکرده، و او را قبول ندارد، و یثرون، کاهن مدیان، کسی که موسی علیه السلام را داماد خود کرد، معتبر میداند بدیهی است درجة کاهن -به هر شکل که باشد- به مرتبه نبوت نمیرسد؛ پس اسباب و علل زیادی وجود دارد که میتوان گفت:مردی که دخترش را به حضرت موسی علیه السلام داد حضرت شعیب علیه السلام نمی باشد. (2)
از آنجا که پایگاه حضرت شعیب علیه السلام مدین بوده است و حضرت موسی علیه السلام هم به مدین میرود، افراد بی دقت، این دو موضوع را به هم ارتباط داده و منطبق میکنند که شعیب علیه السلام، پدرزن حضرت موسی علیه السلام میباشد. اما دلالتهای قرآن باید با قوت استنباطی، همراه باشد، تا از نابسامانیها دربارة قصص قرآن، نجات پیدا کنیم؛ زیرا قصص قرآن، آثار تربیتی فراوان دارد. آن پیرمرد، در عقد، شرط کرد که موسی علیه السلام هشت (یا ده) سال، برای وی شبانی نماید؛ اگر فرض کنیم مرد کهنسال، خود شعیب علیه السلام است، آیا منظور از به خدمت درآمدن حضرت موسی برای حضرت شعیب، مهریة دختر است؟ و آیا خداوند متعال، برای مقام دادن به یک فرستادهاش، زحمات وفداکاریهای رسول دیگرش را بیاجر گذارده و وقعی نمینهد؟ آن هم پیغمبری که حداقل بیش از نیمی ازقرآن، دربارة او است و اصل کتاب تورات، بر او نازل شده است. (3)
چنین احادیثی، بر اثر بی توجهی افراد عامی بوده که حتی بعضی از علمای بزرگ جوامع دینی را نیز درگیر کرده است و در کتب روایی میکند. اینگونه احادیث، بیشتر بر پایة تطابق
دو سرگذشت حضرت موسی علیه السلام در قرآن و تورات است و بر اساس آن، شخصیت کاهن مدیان در تورات با شخصیت حضرت شعیب علیه السلام در قرآن انطباق داده شده است. این در حالی است که این برداشت، تنها براساس روایات و نظرات شخصی علمای دینی بوده و هیچ یک از این دو کتاب دربارة این موضوع، مطلبی نداشتهاند که گویای چنین امری باشد. برفرض اگر مسأله بدین گونه بود، عملکرد کاهن مدیان در تورات و پیر کهنسال در قرآن، برخلاف شؤونات انبیا علیهم السلام است؛ چگونه میشود یک فرستادة خدا، بدون در نظر گرفتن اساس مسألة مهریه که مهر هر زن، متعلق به خود او است، عمل کند؟! ولی اینجا مشاهده کنیم که مهر زنی به پدرزن تعلق میگیرد. به علاوه، آیا قبل از این که مدت مهریه به پایان برسد، آیا ازدواج با دختر جایز بوده است؟(1)و اگر ازدواج کرده است، از کجا میدانسته تا هشت سال دیگر زنده خواهد بود؟ از سویی اگر کاهن مدیان همان شعیب نبی علیه السلام بوده است، چگونه پیروان او به خود اجازه میدادند، بیتوجه باشند و در خدمت پیامبر خود حاضر نباشند و در نتیجه، دختران آن حضرت به ناچار، به چوپانی مشغول شوند و این، از غیرت مردان خدا به دور است. در قرآن نیز نام حضرت شعیب علیه السلام، به عنوان پدرزن موسی علیه السلام نیامده است. زمانی که موسی علیه السلام، از دختران چوپان که کنار چاه، منتظر نوبت آب برای گوسفندان خود بودند، ازچگونگی وضعیت آنها میپرسد، آنها در پاسخ میگویند: «پدر ما، پیر کهنسالی است» و نگفتند: او نبی است. از برخورد دیگر چوپانان متوجه میشویم که پدر آن دختران، مورد اهمیت نبوده است وگرنه دخترانش به این شکل مورد بیاعتنایی قرار نمیگرفتند.
ب. روایات غیر موافق با قرآن
بنا بر نظر اکثر مفسران حضرت شعیب علیه السلام پدر زن حضرت موسی علیه السلام است که نمونه روایات آن را در قسمت روایات تفسیری اهل سنت و شیعه متذکر شدیم.
مفسران ما، تنها برحسب همعصر بودن این دو پیامبر و فرار حضرت موسی علیه السلام به مدیان و ازدواج او در آن منطقه، دو شخصیت حضرت شعیب علیه السلام و کاهن مدیان را یکی دانستهاند. به هر حال در قرآن، دربارة حضرت شعیب علیه السلام به طور مفصل مطالب ذکر شده است؛ ولی، امر ازدواج
1) در اینجا توجه به یک نکته خالی از لطف نیست و آن اینکه؛ ممکن است هشت یا ده سال کار به عنوان شرط ضمن عقد مطرح باشد که در این صورت بنابراین که مهریه از آن دختر است عقد نکاح هیچ مشکلی ندارد. علاوه بر اینکه در صورت رضایت دختر میتوان کار برای دیگری را مهریه او قرار داد. (ویراستار)
حضرت موسی علیه السلام با دختر او، به عنوان ازدواج حضرت موسی علیه السلام با دختر پیر کهنسالی مطرح نشده است.
با توجه به این که این کتاب درصدد مشخص نمودن اسرائیلیات وارده در سرگذشت حضرت موسی علیه السلام است، برای آشنایی بهتر با شخصیت آن بزرگوار، خلاصهای از ویژگیهای آن حضرت را در قرآن و تورات مطرح میکنیم. و سپس مباحث قابل بررسی در سرگذشت حضرت موسی علیه السلام را که در تفاسیر روایی آمده است، ذکر کرده و طبق سیر کلی کتاب، مورد بررسی قرار میدهیم.
موسی بن عمران علیه السلام، سومین پیامبران اولوالعزم خداوند است که پانصد سال پس از حضرت ابراهیم علیه السلام به رسالت مبعوث شد. حیات او از روز ولادت تا رحلت، با مرارتها و مشقّتهای بسیاری همراه بود. او یکی ازبزرگترین مردان مبارز با ظلم و ستم و مظهر گسترش توحید و یکتاپرستی به شمار میرود. در قرآن، مبارزات و جهادهای کمتر پیامبری همانند حضرت موسی علیه السلام به صورت گسترده و مفصّل بیان شده است. حضرت موسی علیه السلام، از معدود پیامبرانی است که صاحب کتاب و شریعت بوده و نام او بارها در قرآن مجید ذکر شده است نام او 166 بار در 36 سورة قرآن آمده است. نسب آن حضرت به این صورت است: موسی علیه السلام فرزند عمران، فرزند یصهر، فرزند یافث، فرزند لاوی، فرزند یعقوب علیه السلام . یعقوب علیه السلام هم از فرزندان اسحاق علیه السلام است و اسحاق علیه السلام هم از فرزندان ابراهیم علیه السلام میباشد. هارون علیه السلام برادر موسی علیه السلام میباشد که هر دو از یک پدر و مادر هستند. در اسم مادر موسی علیه السلام اختلاف است؛ عدهای او را نجیب یا نحیب و جمعی افاحیه و بعضی یوکابد یا یوخائید ذکر کردهاند که مشهور، همان قول سوم است. (1)بنا برنظر ابن
1) تلخیص و برداشت از کتاب : الجزائری، نعمت الله. قصص الأنبیاء، ص344؛ المجلسی، حیوة القلوب، ج1، ص579 به نقل از بحار الانوار علیه السلام، ج13، ص4.
کثیر، او موسی بن عمران، فرزند قاهث، فرزند عازر، فرزند لاوی، فرزند یعقوب، فرزند اسحاق، فرزند ابراهیم است. (1)حضرت موسی علیه السلام در بدو تولد، با وحی خدا به مادرش، به طور معجزه آسایی از شر فرعونیان نجات مییابد؛ اما به دلیل مأموریتی که پروردگار برعهدة او گذارده است، پیوسته با خطرات دست و پنجه نرم میکند. حضرت موسی علیه السلام را بدین نام میخوانند؛ زیرا این کلمه، مرکب است از «مو» و «سی» که کلمة اول در زبان سریانی به معنای «تابوت» و کلمة دوم، به معنای «آب» است؛ زیرا موسی را میان تابوت از آب گرفته بودند؛ ولی به نقل از علل الشرائع، به زبان قبطی، آب را «مو» و درخت را «سی» گویند و چون موسی علیه السلام را از میان آب و درخت در تابوتی یافتند، وی را بدین نام، نامگذاری کردند. "(2)همانطور که مشهور است، لقب حضرت موسی علیه السلام کلیم الله است. آن حضرت از نظر مقام در سطح والایی بود و احادیث بسیاری در این باره وارد شده است؛ از جمله حضرت باقر علیه السلام فرمود:
خداوندبه موسی علیه السلام وحی فرستاد: «من بدان سبب تو را کلیم خود ساختم که متواضع تر از همه بودی و هنگام نماز، گونه هایت را بر خاک می نهادی.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:
خداوند، از میان منازل دنیوی چهار خانه را برگزید و از میان پیامبران خود چهار نفر را با شمشیر مبعوث کرد؛ آن ها عبارتند از:ابراهیم، داود، موسی و خود من "إِنَّ اللَّهَ اصطفَی ءَادَمَ وَ نُوحاً وَ ءَالَ إِبْرَهِیمَ وَ ءَالَ عِمْرَنَ عَلی الْعَلَمِینَ. (3)
حضرت موسی علیه السلام بین انبیا به کثرت معجزه مختص شده که قرآن کریم، آنها را ذکر کرده است؛ مانند اژدها شدن عصای او، ید بیضاء، ایجاد طوفان، شکافتن دریا و… آن حضرت، بارها در پیشگاه الهی دعا کرده است؛ از جمله: " قَالَ رَب إِنی ظلَمْت نَفْسی فَاغْفِرْ لی فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ(4)" رَب إِنی لِمَا أَنزَلْت إِلی مِنْ خَیرٍ فَقِیرٌ "(5)و " قَالا رَبَّنَا ظلَمْنَا أَنفُسنَا وَ إِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَ تَرْحَمْنَا لَنَکونَنَّ مِنَ الْخَسرِینَ "(6)یاد کرد. البته اینها اعتراف آن حضرت به گناه نیست؛ بلکه اعتراف به
کاری است که مخالف مصلحت زندگی خود او بوده است. در قرآن کریم ذکر شده است "وَ اذْکرْ فی الْکتَبِ مُوسی إِنَّهُ کانَ مخْلَصاً وَ کانَ رَسولاً نَّبِیًّا"(1)در جای دیگر تصریح کرده است که ابلیس نمیتواند بندگان مخلص خداوند را اغوا کند: "قَالَ فَبِعِزَّتِک لأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ* إِلا عِبَادَک مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ"(2)و معلوم است که معصیت، بدون اغوای شیطان محقق نمیشود؛ (3)پس حضرت موسی علیه السلام چون بندة مخلص خدا بوده، از معصیت به دوربوده است
حضرت موسی علیه السلام، از معدود پیامبرانی است که صاحب کتاب و شریعت بوده و نام او، بارها در عهدین(4)ذکر شده است. در تورات، حدود دویست و اندی صفحه دربارة حضرت موسی علیه السلام و زندگانی او و آنچه خداوند برعهدهاش گمارده سخن رانده و بیشتر، به احکام و چگونگی اعمال کاهنان و مردم پرداخته است. در موارد یاد شده، به جزئیات پرداخته است؛ ولی دربارة خود حضرت موسی علیه السلام و تولد و روزهای قبل از بعثت و رویارویی او با فرعون و همدستانش، به صورت بسیار گذرا و پراکنده، مطالبی آورده است. اکنون به توضیح قسمتی از بیانات تورات میپردازیم:
کتاب تورات از ابتدای سِفر خروج، با سخن از موسی علیه السلام، پس از مقدمهای کوتاه از نامهای بنی اسرائیل که در زمان یوسف وارد مصر شدند، آغاز میشود و سپس میگوید:
شمار فرزندان یعقوب علیه السلام، هفتاد نفر بود که همة آن نسل، مردند (ولی بنی اسرائیل، میوه داده زاد و ولد و رشد کرده و بسیار فزون شد و زمین از آن ها پر شد).
تورات از آمدن فرعون جدیدی سخن گفته که یوسف علیه السلام را نمیشناخت و بنی اسرائیل را شکنجه نمود و بردة خود کرد، و به کشتن کودکان نیز اشاره میکند. (5)سپس از تولد موسی علیه السلام و بعد از آن -بدون اشاره به دوران بزرگ شدن وی- به مسألة زدن مرد قبطی توسط موسی علیه السلام و متواری شدن آن حضرت به مدیان سخن میگوید. آنگاه ازدواج او با صفورا و پس از آن، هنگام بازگشت به مصر، امر بعثت او را مطرح میکند. در طول دو سه صفحه، علاوه بر
مطالب ذکر شده، به دعوت فرعون به سوی خدا، همراه برادرش هارون علیه السلام پرداخته، معجزات موسی علیه السلام را با بیانی سریع و مختصر بیان میکند. پس از آن، به ذکر جزء جزء احکام، از طرف خدا و رساندن پیام خدا به واسطة موسی علیه السلام به هارون علیه السلام که اجراکنندة آن موارد است، میپردازد. پس از وفات هارون علیه السلام، نوبت یوشع علیه السلام میرسد که به یاری موسی علیه السلام میپردازد. حضرت موسی علیه السلام در تورات، به طریق نوشتاری خاص، مورد تمجید و ستایش است؛ برای نمونه در دعای برکت موسی علیه السلام آمده است:
و این است برکتی که موسی علیه السلام، مرد خدا، قبل از وفاتش به بنی اسرائیل برکت داده، گفت: یهوه از سینا آمد، و از سعیر بر ایشان طلوع کرد و از جبل فاران درخشان شد و با کرورهای مقدسین آمد، و از دست راست او برای ایشان شریعت آتشین پدید آمد. به درستی که قوم خود را دوست می دارد و جمیع مقدساتش در دست تو هستند و نزد پای های تو نشسته، هر یکی از کلام تو بهره مند می شوند. موسی برای ما شریعتی امر فرمود که میراث جماعت یعقوب است. (1)
درعهد قدیم، تاریخچهای از چگونگی برده شدن بنیاسرائیل و کارهای اجباری و کشتن پسربچهها آمده؛ ولی قرآن به صورت خلاصه به ذکر استضعاف آنان و کشتن پسر بچهها پرداخته است.
هر دو کتاب، در انداختن طفل به آب مشترکند؛ ولی عهد قدیم آن را پس ازسه ماه و در زمانی میداند که مادرش نمیتوانست مخفی کردن را ادامه دهد و قرآن آن را بدون ذکر زمان و با الهام خداوند میداند.
عهد قدیم ذکر میکند که طفل، به دست دختر فرعون افتاد؛ ولی قرآن همسر فرعون را ذکر میکند.
هر دو کتاب، میگویند: خواهر طفل، در پی او می رود و نهایت، باپیشنهاد او، طفل نزد مادرش باز میگردد.
هر دو کتاب، در موضوع فرار به سوی مدیان مشترکند؛ با این تفاوت که در عهد قدیم، با ذکر اسامی است.
عهد قدیم، مکان اولین وحی را کوه حوریب [= کوه خدا] میداند؛ ولی قرآن در سرزمین مقدس به نام (طوی) در جانب راست کوه طور.
1) کتاب مقدس، سِفر تثنیه، باب33، مقطع 1-5.
قرآن، وحی را زمانی میداند که موسی با خانواده عازم مصر بود؛ ولی عهد قدیم، او را در حال چراندن گلة پدرزن خود، یثرون میداند.
هردو کتاب، وحی را از طریق سخن خداوند با شعلة بوته یا درخت و در سرزمین مقدس میدانند.
هر دو کتاب، خدا را معرفی میکنند؛ اما در عهد قدیم، تأکید بر نجاتبخشی او برای بنی اسرائیل است و در قرآن، تأکید بر توحید و صاحب رستاخیز بودن او است.
دراینجا عناوین قابل بررسی که احیانا بین آنها اسرائیلیاتی وارد شده است را مطرح میکنیم:
تولد موسی علیه السلام
سرگذشت ضرب قبطی توسط موسی علیه السلام
گریز موسی علیه السلام از مصر
ازدواج موسی علیه السلام
ورود موسی علیه السلام به سرزمین مقدس
مأموریت موسی علیه السلام
معجزات موسی علیه السلام
مبارزة موسی علیه السلام با ساحران دربار فرعون
نجات موسی علیه السلام و بنی اسرائیل از چنگال فرعونیان
میقات موسی علیه السلام با خدا
اسرائیلیات در قصه تابوت
گوسالهپرستی قوم و برخورد موسی علیه السلام با هارون علیه السلام
علت چهل سال سرگردانی در بیابان سینا
آزردن موسی علیه السلام توسط قومش
ماجرای گاو بنیاسرائیل
اسرائیلیات در تقاضای رؤیت خدا از سوی موسی علیه السلام
برخورد موسی علیه السلام با قارون
همراهی موسی علیه السلام با خضر علیه السلام
این عناوین، طی چهار مرحله و به این ترتیب 1. دیدگاه قرآن 2. دیدگاه تورات 3. مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات 4. سیمای حضرت موسی علیه السلام در تفاسیر اثری که خود شامل دو قسمت
روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور و روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین میباشد. آنگاه سراغ نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین رفته و این روایات را به دو دسته تقسیم میکنیم: الف. روایات موافق قرآن که در واقع، تفصیلی بر دیدگاه قرآن به شمار میروند. ب) روایات مخالف قرآن که ریشه در اسرائیلیات داشته و منبعی جز تورات و افکار یهودیان ندارد. سپس به نتیجة بحث میپردازیم.
تولد حضرت موسی علیه السلام و دوران شیرخوارگی او، یکی از آیات عظیم توحید است. فرعون در زمین، برتریجویی میکرد و بنیاسرائیل را تحت سلطه خویش قرار داده و ظلم وستم بر ایشان روا می داشت. فرعون، پس ازآن که از پیشگویان شنید به زودی، فرزندی در قوم بنیاسرائیل زاییده میشود که وی را به هلاکت خواهد رساند، دستور کشتن فرزندان پسر آنان را صادر کرد.
حضرت موسی علیه السلام کودکی از آل عمران است. قرآن کریم میفرماید:
إِذْ أَوْحَیْنَا إِلی أُمِّک مَا یُوحَی* أَنِ اقْذِفِیهِ فی التَّابُوتِ فَاقْذِفِیهِ فی الْیَمّ ِ فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالساحِلِ یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لی وَ عَدُوٌّ لَّهُ وَ أَلْقَیْتُ عَلَیْک محَبَّةً مِّنی وَ لِتُصْنَعَ عَلی عَیِْنی (1)
آن زمان که به مادرت آنچه لازم بود، الهام کردیم* که او را در صندوقی بیفکن، و آن صندوق را به دریا بینداز، تا دریا آن را به ساحل افکند و دشمن من دشمن او، آن را برگیرد. و من محبتی از خودم بر تو افکندم، تا برابر دیدگان [= علم] من ساخته شوی [و پرورش یابی].
وَ أَوْحَیْنا إِلی ام مُوسی أَنْ أَرْضِعیهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقیهِ فِی الْیَمّ ِ وَ لا تَخافی وَ لا تَحْزَنی إِنّا رَادُّوهُ إِلَیْک وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلینَ* فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکونَ لَهُمْ عَدُوًّاوَحَزَنًا إِنَّ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما کانُوا خاطِئینَ* وَ قالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَیْنٍ لی وَ لَک لا تَقْتُلُوهُ عَسی أَنْ یَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ (2)
ما به مادر موسی الهام کردیم که: «او را شیر ده و هنگامی که بر او ترسیدی، وی را در دریا[ی نیل] بیفکن و نترس و غمگین مباش که ما او را به تو باز میگردانیم، و او را از رسولان قرار میدهیم. *[هنگامی که مادر، به فرمان خدا، او را به دریا افکند،]خاندان فرعون، او را از آب گرفتند، تا سرانجام
دشمن آنان و مایة اندوهشان شود مسلماً فرعون و -هامان و- لشکریانشان خطاکار بودند. * همسرفرعون [چون دید آن ها قصد کشتن کودک را دارند] گفت: « نور چشم من و تو است؛ او را نکشید؛ شاید برای ما مفید باشد یا او را به پسری خود برگزینیم. و آن ها نمی فهمیدند [که دشمن اصلی خود را در آغوش خویش می پرورانند].
زمانی که مادر موسی، به موسی حامله بود، وضع حمل در مصر سخت تحت کنترل فرعونیان بود. قبل از تولد موسی، فرعون به قابلهها دستور داده بود هر پسری که به دنیا میآید، بکشند و دختران را زنده نگه دارند؛ اما برخلاف ترفندهای وی، موسی علیه السلام به دنیا آمد. وقتی موسی علیه السلام متولد شد، مادرش او را از دید مردم پنهان کرد؛ اما میترسید فرعون بفهمد و او را بکشد. خداوند به مادر موسی علیه السلام الهام کرد کودک را در صندوق بگذارد و به دریا بیاندازد و خطاب به مادر موسی علیه السلام فرمود:
«نگران مباش و نترس؛ من او را به تو بازخواهم گرداند». پس مادر موسی علیه السلام، سبدی از نی ساخت و دور آن را با قیر پوشاند، تا آب به آن نفوذ نکند موسی علیه السلام را در آن نهاد و به نیل انداخت. امواج، موسی علیه السلام را به ساحل رساند و خواهر موسی علیه السلام (مریم)، از دور مراقب اوضاع بود. تا این که خانواده فرعون صندوق را از آب گرفته و چون صندوق را گشود، کودک زیبایی را داخل آن دید. همسر فرعون، مانع از کشتن او شد و گفت: «شاید برای ما سودی داشته باشد یا او را به فرزندی بگیریم». خواهر موسی علیه السلام نزد آنها رفت و گفت: «آیا میخواهید یکی از زنان شیرده را به شما معرفی کنم، تا کودک را شیر دهد؟» خواهر موسی علیه السلام نزد مادرش رفت و او را آورد و قرار شد مادر موسی علیه السلام، تربیت کودک را بر عهده بگیرد و در ازای آن نیز، مزد دریافت کند. خداوند متعال، این چنین موسی علیه السلام را، مادرش برگرداند. قرآن متذکر میشود که همة این کارها، از طرف خداوند برنامه ریزی و اجرا شد. زمانی که نزدیک بود مادر موسی علیه السلام، راز خود را آشکار کند، خداوند یاری کرد و نگذاشت راز او برملا شود و محبت موسی علیه السلام را در دل فرعون و همسر وی افکند، تا از موسی علیه السلام، نگهداری کنند. و شیر همة زنان را بر موسی علیه السلام حرام کرد، به جز شیر مادرش تا بدین وسیله، موسی علیه السلام به آغوش مادرش باز گردد.
زمانی که مصریها، قوم بنی اسرائیل را بردة خویش ساخته بودند و به کارهای اجباری وامیداشتند و مأمورانی بر آنها میگماردند، پادشاه مصر، به قوم خود گفت:
همانا قوم بنیاسرائیل، از ما بیشتر شدهاند و زورآورترند؛ میبایست با حکمت با آنها رفتار کرد که مبادا زیادتر شوند؛ لذا دستور داد قابلهها، فرزندان ذکور
عبرانی را بکشند و چنانچه دختر بود، زنده بگذارند. شخصی از خاندان لاوی، یکی از دختران لاوی را به همسری گرفت(1). آن زن، باردار شده، پسری به دنیا آورد. چون او را نیکو منظر یافت، وی را سه ماه پنهان داشت و چون نتوانست دیگر او را پنهان کند؛ تابوتی از نی برایش گرفت و آن را قیراندود نمود و طفل را در آن نهاد. آن را در نیزار به کنار نهر گذاشت و خواهر طفل از دور، مراقب وی بود. دختر فرعون برای غسل، به نهر فرود آمد و کنیزانش به کنار نهر می گشتند؛ تابوت را میان نیزار دید. کنیزک خویش را فرستاد تا آن را بگیرد و چون آن را بگشود، طفل را دید که اینک پسری گریان بود؛ دلش برای او سوخت و گفت: «این از اطفال عبرانیان است». و خواهر وی (موسی) به دختر فرعون گفت: «آیا بروم و زنی شیرده از زنان عبرانیان نزدت بیاورم، تا طفل را شیر دهد؟» دختر فرعون موافقت کرد و خواهر موسی مادر او را آورد. دختر فرعون به وی گفت: «این طفل را ببر و او را برای من شیر بده و مزد تو را خواهم داد». مادر حضرت موسی چنین کرد. هنگامی که طفل رشد کرد، وی را نزد دختر فرعون برد و پسر او شد و وی را موسی(2)نامید؛ زیرا گفت او را از آب کشیدم.(3)
وجوه اختلافی دربارة تولد حضرت موسی علیه السلام و کشتن نوزادان پسر، توسط فرعون بین قرآن و تورات وجود دارد که عبارتند از:
در تورات، ادعا شده است قابلههایی که مسؤول کشتن پسران و زنده نگه داشتن دختران بودند، از خدا ترسیدند و امر فرعون را اطاعت نکردند؛ ولی ظاهر قرآن این است که این اتفاقات رخ داد.
در تورات، آمده است: وقتی فرعون قابلهها را میطلبد و آنها را مؤاخذه میکند، آنها میگویند: «زنان عبری مثل زنان مصری نیستند؛ بلکه خودشان فرزندانشان را بدنیا میآورند و
1) نام همسر عمران، یوکبد بود؛ دختر لاوی که برای لاوی در مصر زاییده شد و او برای عمرام، هارون و موسی و خواهر ایشان مریم را زایید ( کتاب مقدس، تورات عهد قدیم، سفر اعداد، مقطع26-59).
2) موسی به معنای « از آب کشیده شده » است (هاکس، قاموس کتاب مقدس، ص 849). در قاموس کتاب مقدس جدیدالتألیف، ص735، آمده است: «نوعی، اسم عبری، به معنای ولد و معنایش به عبری یعنی رهبر امّت عبرانی».
3) کتاب مقدس، سفر خروج، باب اول، مقطع 1-22.و سفر خروج، باب دوم، مقطع1-10.
به ما نیازی ندارند»؛ یعنی ما خبردار نشدیم تا بتوانیم پسران آنها را بکشیم.
در تورات آمده است: وقتی مادر موسی علیه السلام او را به دنیا آورد، سه ماه کودکش را پنهان کرد، تا این که دیگر نتوانست او را پنهان نماید. آن گاه تابوتی از نی درست کرد و طفل را در آن نهاد و آن را در نیزار کنار نهر گذاشت. کنیزکان فرعون، تابوت را کنار نیزار دیدند و به دستور فرعون، آن را نزد او بردند؛ ولی قرآن میفرماید: ما به مادر موسی علیه السلام وحی کردیم: او را در دریا بیفکن و دریا مسؤولیت دارد او را به ساحل برساند. اخبار اسلامی دلالت میکنند زن فرعون که مراقبت موسی علیه السلام را بر عهده گرفت، آسیه میباشد. طبق نظر قرآن، این، زن فرعون نبوده است که موسی علیه السلام را برگرفته؛ بلکه کسانش –آل، یعنی ساکنان منزلش- بودهاند؛ پس اینجا هم تورات با قرآن منافات دارد. (1)
درروایت ابوعبدالرحمن حلبی در تفسیر الدرالمنثور، دختر فرعون، گیرندة حضرت موسی علیه السلام از آب بیان شده است؛ درحالی که در روایات مکتب اهل بیت علیه السلام چنین مطلبی مشاهده نمیشود. به نظر میرسد راوی تحت تأثیر نقل تورات بوده است؛ زیرا در متن تورات، نامی از زن فرعون برده نشده است.
مبنای قرآن، آوردن اسامی نیست. اگر اسمی آمد، هدفی مشخص بر آن مترتب است و باید در آن دقت شود. هدف از این بیان، تنها محبت همسر فرعون به موسی علیه السلام نیست؛ بلکه سخن از زنی است، که خداوند دربارة وی میفرماید:
وَ ضرَب اللَّهُ مَثَلاً لِّلَّذِینَ ءَامَنُوا امْرَأَت فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَت رَب ابْنِ لی عِندَک بَیْتاً فی الْجَنَّةِ وَ نجِّنی مِن فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نجِّنی مِنَ الْقَوْمِ الظلِمِینَ(2)
وخداوند برای مؤمنان، همسر فرعون را مثل زده است؛ درآن هنگام که گفت: «پروردگارا ! برای من خانه ای، نزد خودت در بهشت بساز، و مرا از فرعون و کار او نجات ده و مرا از گروه ستمگران رهایی بخش.
همسر فرعون، زنی با ایمان است و در نهایت به سبب همین ایمان، به دست فرعون به شهادت میرسد. در تفاسیر آمده است که گرفتن موسی علیه السلام از آب و به فرزندی گرفتن او، باعث شد خداوند، قلب او را برای ایمان آوردن به موسی علیه السلام آماده کند.
وَ قَالَتِ امْرَأَت فِرْعَوْنَ قُرَّت عَینٍ لی وَ لَک لا تَقْتُلُوهُ عَسی أَن یَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً
وَ هُمْ لا یَشعُرُونَ (1)
همسر فرعون گفت: «نور چشم من و تو است؛ او را نکشید؛ شاید برای ما مفید باشد یا او را پسر خود بگیریم». و آن ها نمی فهمیدند [که دشمن خود را در آغوش خویش می پرورانند].
یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لی وَ عَدُوٌّ لَّهُ (2)
و دشمن من و دشمن او، آن را برگیرد.
همسر فرعون از او میخواهد که او را نکشد تا او را به فرزندی بگیرند و نور چشمی برای آنان باشد. خود فرعون است که این مسأله را میپذیرد و او را در بارگاه خود، راه میدهد. او دشمن خویش را در دامن خویش پرورش میدهد. و این هم از الطاف غیبی بر موسی علیه السلام است. میفرماید:
لِیَکونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً إِنَّ فِرْعَوْنَ وَ هَمَنَ وَ جُنُودَهُمَا کانُوا خَطِئِینَ(3)
تا سرانجام دشمن آنان و مایة اندوهشان گردد ! مسلما فرعون و هامان ولشکریانشان خطاکار بودند.
او را پرورش میدهند، تا بعد دشمنشان شود. اینها از خطاکاران بودند که به دست خود، عامل نابودی خویش را فراهم کردند؛ اما آنچه در تورات میخوانیم غیر از این است. در جریان از آب گرفتن و دیگر مسائل، فرعون حضور ندارد و گویا اطلاعی از این ماجرا ندارد و دختر فرعون است که تصمیم میگیرد.
وَ حَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ مِن قَبْلُ فَقَالَت هَلْ أَدُلُّکمْ عَلی أَهْلِ بَیْتٍ یَکفُلُونَهُ لَکمْ وَ هُمْ لَهُ نَصِحُونَ(4)
ما همة زنان شیرده را از پیش، بر او حرام کردیم[تا به آغوش مادر باز گردد]؛ پس [خواهرش] گفت: «آیا شما را به خانواده ای راهنمایی کنم که می توانند این نوزاد را برای شما کفالت کنند وخیرخواه او باشند».
بعد از آن که به لطف الهی موسی علیه السلام شیر هیچ زنی را قبول نمیکند، خواهر به عنوان رهگذری وارد میشود. اهل قصر، در رفت و آمدند و دنبال دایهای میگردند، تا موسی علیه السلام او را قبول کند. زنان بسیاری آمدهاند و رفتهاند و فرعونیان ناامید شدهاند. در این حال، خواهر، با لحنی
دلسوزانه میگوید: «آیا شما را راهنمایی کنم… . » و اصول مخفیکاری را کاملاً رعایت میکند. آنها نیز از روی ناچاری، با پذیرفتن سخن او، موسی علیه السلام را، به مادرش؛ بازمیگرداندند. در تورات، چیزی از این ماجرا نمیبینیم و بلافاصله بعد از این که دختر فرعون او را از آب گرفت، خواهرش نزد دختر فرعون میآید و به او میگوید: «آیا بروم و زنی شیرده از زنان عبرانیان نزدت بخوانم، تا طفل را برایت شیردهد؟» دختر فرعون به وی می گوید: «برو».
اکنون که سیمای موسی علیه السلام در قرآن و تورات ملاحظه شد و شناختی نسبی از این پیامبر علیه السلام به شکل تطبیقی حاصل آمد، سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی را که دربارة شخصیت این پیامبر علیه السلام با توجه به آنچه دربارة تولد حضرت موسی علیه السلام وارد شده است را بررسی میکنیم.
لِتُصنَعَ عَلی عَیْنی (1)
تا در برابر دیدگان من، ساخته شوی [=پرورش یابی]
پسر ابی حاتم از پدرش آورده است که این آیه به معنای «لتعمل عَلی عَیْنی» است. ابن منذر و پسر ابی حاتم از ابوعمران جونی آورده است که «لِتُصنَعَ عَلی عَیْنی» به معنای «تربی بعین الله» است. ابن جریج دربارة «لِتُصنَعَ عَلی عَیْنی» گفته است: «منظور از آن، هنگامی است که مادرت تو را در تابوت قرار داد، سپس به دریا انداخت و آنگاه خواهرت به دنبالت آمد. (2)
زن فرعون، به سوی دریا رفت، همراه دختر فرعون که بیماری برص داشت. پس چیزی در دریا دیدند. جعبه را به سویشان آوردند. دختر فرعون به طرف جعبه رفت؛ موسی را در آن دید. او را برداشت و بیماری اش علاج یافت. (3)
موسی علیه السلام تا دو سالگی در خانه پدر و مادرش بود و با خواهرش بازی میکرد. در این سن بود که آسیه دستور داد موسی علیه السلام را به کاخ آوردند. مأموران، موسی علیه السلام را با تشریفات نزد آسیه بردند. روزی موسی در دامان فرعون، عطسه زد و گفت: «سپاس خدای عالمیان را». فرعون به غضب در آمد. موسی علیه السلام بر او سیلی زد و چند تار موی ریش بلند فرعون را کند و خندید. فرعون، این را به فال بد گرفت. به یاد حرفهای منجم افتاد و گفت: «این، همان کودک است»؛ لذا تصمیم گرفت فوراً او را بکشد. آسیه گفت: «اطفال شیرخوار، رشد عقلی ندارند و اشتباهات آنان، قابل گذشت است. اگر باور نداری، او را بیازمای». فرعون گفت: «چگونه؟» آسیه گفت: «یک ظرف از آتش و یک ظرف از یاقوت سرخ و یک ظرف خرما حاضر کنید. اگر به خرما و یاقوت دست برد، دارای عقل و خرد است و باید او را کشت». سفارشاهای آسیه انجام شد. موسی علیه السلام را میان ظرفهای آتش و یاقوت و خرما گذاشتند. موسی علیه السلام ابتدا به سوی یاقوت رفت؛ ولی جبرئیل علیه السلام، دست او را گرفت و به سوی آتش کشاند؛ انگشت موسی علیه السلام سوخت و آن را به دهان گذاشت، زبانش نیز سوخت. به همین دلیل بود که در تلفظ حرف «سین» او فتوری (تغییری) روی داد و آنجا که میگوید: «پروردگارا ! برادرم هارون از من فصیحتر است»، به همین دلیل است. فرعون، با مشاهدة این عمل، از کشتن موسی علیه السلام، چشم پوشید و او را به فرزندی پذیرفت. موسی علیه السلام، پس از این آزمایش، امنیت جانی مطلق یافت و کارش بالا گرفت، تا آنجا که مصریان، او را فرزند فرعون صدا میزدند. موسی علیه السلام چهل سال، از پذیرایی فرعون و آسیه بهره گرفت. و طی این مدت، بر همة اسرار و رموز کاخ، مطلع شد. او وقتی ده سال داشت، چهارصد غلام، در اختیار داشت و تا سیسالگی غلامان بسیاری، داشت. (1)
امام باقر علیه السلام فرمود:
هنگامی که مادر موسی علیه السلام بر وی باردار بود و سپس فارغ شد، زمانی بود که فرعون نوزادان پسر را به قتل میرساند؛ به دلیل آن که به فرعون گفته بودند فرزند پسری از بنی اسرائیل، او را به هلاک خواهد کرد. به همین دلیل فرعون، مردان بنی اسرائیل را از زنان جدا کرده و در زندانها محبوس کرد. هنگامی که مادر موسی علیه السلام، وضع حمل کرد، با اندوه به موسی علیه السلام نگریست و گریست و گفت: «هم اکنون کشته میشود». پس خداوند، مهر و عاطفه را به دل آن زن
1) تلخیص و برداشت از: طبری، جامع البیان . ج9، ص 26؛ اسماعیل بروسوی، روح البیان، ج 1، ص299.
قابله انداخت. آن زن از مادر موسی علیه السلام پرسید: «چرا رنگت زرد شده است؟» مادر موسی علیه السلام گفت: «میترسم فرزندم را بکشند». گفت: «نترس ! کسی موسی علیه السلام را نمیبیند؛ مگر این که او را دوست داشته باشد» خداوند تابوتی را نزد مادر موسی علیه السلام فرو فرستاد و او را ندا داد: «موسی علیه السلام را در آن قراربده و به سوی دریا بیانداز… . (1)
فرعون، این عمل را منکر شد [رد کرد] و گفت: «این چه حرفی است که میزنی؟» موسی علیه السلام پرید و ریش فرعون را که خیلی بلند بود، گرفت و آن را به حد کندن کشید درد بسیار شدیدی فرعون را گرفت. فرعون خواست موسی علیه السلام را بکشد که زنش به او گفت: «او، یک پسر بچه است؛ نمیداند چه میگوید و تو او را این گونه زدی». فرعون گفت: «بلکه به نظر من، دانسته چنین کرد». زن فرعون گفت: «مقابل او، خرما و آتش بگذار. اگر آنها را از هم تشخیص داد، همان طور است که تو میگویی». در این هنگام، برابر موسی علیه السلام، ظرفی از خرما و ظرفی از آتش گذاشت و به موسی علیه السلام گفت: «بخور». موسی علیه السلام دست خود را به طرف خرما برد که جبرئیل آمد علیه السلام و دستش را به طرف ظرف آتش برد و آتش را به دهان گذاشت زبانش سوخت و فریاد کشید وگریه کرد. آسیه به فرعون گفت: «نگفتم این بچه هنوز عقلش نرسیده است؟» تا این که فرعون او را بخشید. (2)
را بگیرند. تابوت را گرفتند و نزد فرعون آوردند. وقتی که آن را باز کردند، در آن کودکی یافتند. فرعون گفت: «این، بچهای اسرائیلی است». خدا محبت شدیدی از موسی علیه السلام در دل فرعون و آسیه انداخت. فرعون ابتدا قصد داشت موسی را بکشد؛ اما آسیه گفت: «او را نکش؛ شاید به درد ما بخورد یا او را برای خود، به فرزندی بگیریم» بدون آن که بفهمند او نوزاد موعود است. فرعون که فرزندی نداشت، گفت: «او رابه زنی بدهید، تا پرورشش دهد. چند زن را آوردند که پسرانشان کشته شده بودند؛ ولی موسی علیه السلام شیر هیچ کدام را ننوشید و، فرعون، به شدت غمگین شد. در این هنگام خواهر موسی علیه السلام گفت: «آیا میخواهید شما را به خانوادهای رهنمون شوم که او را تکفل کنند و برای او، خیرخواه هستند؟» فرعون موافقت کرد مادرش را آوردند. مادر، او را در بغل گرفت و سینة خود را در دهانش گذاشت. موسی علیه السلام شروع به شیرخوردن کرد. فرعون و خانوادهاش خوشحال شدند و مادر موسی علیه السلام را اکرام کرد، و به اوگفتند: «او را پرورش ده و سپس نزد ما بیاور؛ هرچه بخواهی، به تو خواهیم داد… ». "(1)
یوسف بن یعقوب علیه السلام قبل از وفاتش، آل یعقوب علیه السلام را که هشتاد مرد بودند، جمع کرده وگفت: «این قبطیها بار دیگر برشما غلبه خواهند کرد و بدترین و شدیدترن عذاب و شکنجه را به شما خواهند رساند. خداوند، شما را به دست یک مرد از فرزندان لاوی بن یعقوب به نام موسی بن عمران علیه السلام که جوانی بلندقامت و گندمگون، با موهای مجعد است، نجات خواهد داد». مردان بنی اسرائیل، فرزندان خود را عمران و عمران نامها، فرزند خود را موسی علیه السلام مینامیدند. از ابوجعفر علیه السلام نقل شده است که فرمود: «قبل از آمدن موسی علیه السلام پنجاه کذّاب [=دروغگو] از بنی اسرائیل ظاهر شد و همه مدعی بودند موسی بن عمران علیه السلام هستند. خبر، به فرعون رسید و به طلب این نوزاد پسر، جست و جوی خود را آغاز کرد. کاهنان (غیب گویان) و جادوگران به فرعون گفتند: «هلاک و نابودی دین و قومت، به دست این کودک خواهد بود که در این سال از بنی اسرائیل متولد میشود». فرعون، برای هرزنی از بنی اسرائیل که باردار میشد، قابلهای میگماشت. او دستور داد: «هر پسری که در این سال به دنیا آید، کشته شود» برای مادر موسی علیه السلام نیز قابلهای گماشتند. وقتی که این چنین شد، بنی اسرائیل گفتند: «حال که پسران را کشتند و دختران را باقی گذاشتند، هلاک شده و برای ما نسلی باقی نخواهد ماند؛ پس بیایید با زنان نزدیکی نکنیم». عمران، پدر موسی علیه السلام گفت: «بلکه باید نزدیکی کنید؛ چون امر خدا واقع شده و رخ خواهد داد؛ هر چند مشرکان نخواهند و کراهت داشته باشند؛ خداوندا! هرکس
1) حویزی، تفسیر نور الثقلین، ج 3، ص379؛ مولوی نیا، تاریخ انبیا، ص 211.
آن را حرام کرد، من آن را حرام نخواهم کرد و هر کس آن را ترک کرد، من آن را ترک نخواهم کرد». پس با مادر موسی علیه السلام نزدیکی کرد و باردار شد. بر مادر موسی، قابلهای گماشتند که از وی مراقبت کند، به طوری که اگر او از جایش بلند میشد، قابله هم بلند میشد و اگر مینشست، قابله هم مینشست. هنگامی که وضع حمل مادر موسی علیه السلام نزدیک شد، محبت او در دل قابله جایگزین شد و آن، نمونهای بود ازحجتهای خداوند بر مخلوقاتش. قابله به مادر موسی علیه السلام گفت: «دخترم! از چه باک داری که این گونه زرد میشوی؟» مادر موسی علیه السلام گفت: «مرا ملامت نکن؛ هر گاه زاییدم، بچة مرا میگیرند و میکشند». قابله گفت: «غم مخور. من امر تو را پنهان خواهم گذاشت». مادر موسی علیه السلام حرف او را باور نکرد. هنگامی که مادر موسی علیه السلام وضع حمل کرد، قابله رو به او کرد و گفت: «ماشاء الله! من که به تو گفتم امر تو را مخفی خواهم کرد». کودک را برداشت و شست و داخل ملحفهای تمیز قرار داد؛ سپس از نزد مادر موسی علیه السلام خارج شد و به نگهبانانی که دم در ایستاده بودند، گفت: «بروید. چیزی جز لکههای خون نبود». آنها از جستوجو صرف نظر کردند و رفتند. (1)
انیسا، دختر فرعون، سالها بود به بیماری برص مبتلا شده بود و پزشکان از علاج او عاجز بودند. جادوگران نیز درمانده بودند تا این که جادوگری گفت: «باید صبح روز شنبه هنگام طلوع آفتاب، موجودی شبیه انسان، میان رود نیل دیده شود. اگر آب دهان این حیوان، به برص این دختر برسد، بیماریاش خوب خواهد شد». انیسا برای رفع مرض خود به ساحل رود نیل رفت. فرعون و آسیه، او را همراهی میکردند. انیسا چشمش به صندوقی افتاد که در آب نیل شناور بود. انیسا فریاد کشید: «مادر! انسان دریایی آمد و دوای درد مرا با خود آورد». آسیه گفت: «نه دخترم؛ این هدیة خدایی و مائدة الهی است که پروردگار، برای ما فرستاده است». فرعون گفت: «نه؛ آن یک بلیه است، بر ضد من». انیسا گفت: «نه؛ این صندوق حاوی دوای مرض من است. باید گرفته شود، تا از آن حفاظت کنم». محافظان و غواصان فرعون، به آب پریدند؛ صندوق را گرفته، نزد فرعون آوردند. در صندوق، کودکی زیبارو بود که او را خفته یافتند. همه را مجذوب خود ساخت. انیسا گفت: «مادر ! این دوای درد من است». انیسا به وسیلة آب دهان موسی علیه السلام، شفا یافت. ابتدا فرعون، قصد کرد موسی رابکشد. و بعد منصرف شد. کودک را به کاخ آوردند و از زنان دربار، برای شیردادن بهره جستند؛ ولی کودک از گرفتن پستان زنان دربار، خودداری میکرد و همچنان گرسنه بود. مریم دختر عمران پیش انیسا آمد و گفت: «من زن شیردة خوب و سالمی میشناسم. اگر اجازه دهی، او را نزد شما آورم». هامان
1) حویزی، تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص79.
گفت: «گمان میکنم بین این کودک و دختر قرابتی باشد؛ او را بگیرید». آسیه گفت: «فعلاً وقت این کار نیست. باید کودک را از گرسنگی نجات داد». آنگاه به مریم گفت: «هرچه زودتر آن زن را پیش ما بیاور». مریم، با شتاب به خانه رفت و به مادرش، یوکابد گفت: «مادر!آسیه در کاخ منتظر شما است». یوکابد از عمران اجازه خواست. عمران اجازه داد و سفارش کرد از غذای فرعون نخورد. یوکابد در کاخ فرعون، فرزندش را در دامن آسیه دید. آسیه به وی گفت: «بیا این کودک را شیر ده. او تاکنون پستان هیچ زنی را نگرفته است؛ تا با تو چه کند؟» وقتی آسیه سر و وضع یوکابد را دید، گفت: «ای بیچاره! تو لایق دربار ما نیستی. از همان راهی که آمدهای برگرد». یوکابد، در جواب گفت: «این درست؛ اما اجازه دهید پستان در دهان کودک گذارم، تا ببینم او چه واکنشی نشان میدهد». یوکابد کودک را در بغل گرفت و گفت: «ای موسی ! جانم به قربانت و او را به سینه چسبانید. [فرعون با مشاهدة او گفت: «این زن از قوم بنی اسرائیل است و این بچه، از آن او است و باید هر دو کشته شوند». آسیه مانع شد و فرعون از کشتن مادر و فرزند چشم پوشید. موسی علیه السلام پستان مادر را گرفت و شیر نوشید. آسیه و انیسا خوشحال شدند. سرانجام قرار شد یوکابد موسی علیه السلام را شیر دهد و او را با خود به خانه ببرد و هرچند روز یک بار، کودک را نزد آسیه و انیسا آورد. (1)
از مقایسة روایات تفسیری وارده در تفاسیر روایی اهل سنت و شیعه، این روایات را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
الف. روایات موافق قرآن
در تفسیر نورالثقلین به نقل از تفسیر علی بن ابراهیم قمی آمده است:
خداوند بر مادر موسی علیه السلام تابوت را نازل کرد و مادر موسی علیه السلام ندا داده شد: «او را در تابوت بگذار و در دریا رهایش کن و هیچ خوف و غمی بر دل راه مده که ما او را برایت باز میگردانیم و او را از فرستادگان قرارخواهیم داد». مادر موسی علیه السلام وی را در تابوت گذاشت و در تابوت را محکم بست وآن را در نیل انداخت. فرعون بر ساحل نیل، کاخهای گردشگاهی داشت و ازکاخ خود و همسرش آسیه به سیاهی در نیل نظر کردند که باد و موج آن را بالا و پایین میبرد، تا این که آن را به در قصر فرعون آورد. فرعون دستور داد آن را بگیرند. تابوت را گرفتند و نزد فرعون آوردند. وقتی که آن را باز کردند، در آن کودکی یافتند فرعون گفت: «این
1) مجلسی، بحار الانوار، ج13، ص26و ص40؛ سپهر، ناسخ التواریخ، ج1، ص 337؛ مبلغی آبادانی. تاریخ جامع ادیان و مذاهب جهان، ص 560-562.
بچهای اسرائیلی است». خدا محبت شدیدی از موسی علیه السلام در دل فرعون و آسیه انداخت. ابتدا فرعون قصد کشتن موسی علیه السلام را داشت؛ اما آسیه گفت: «او را نکش؛ شاید به درد ما بخورد یا او را برای خود، به فرزندی بگیریم»؛ بدون آن که احساس کنند او، مولود موعود است. فرعون که فرزندی نداشت، گفت: «او رابه زنی بدهید تا پرورشش دهد». چند زن را که پسرانشان کشته شده بودند آوردند؛ ولی موسی علیه السلام شیر هیچ کدام از آنها را ننوشید فرعون، به شدت غمگین شد. در این موقع، خواهر موسی علیه السلام گفت: «آیا میخواهید شما را به خانوادهای رهنمون شوم که او را تکفل کنند و خیرخواه او باشند؟» فرعون موافقت کرد و او مادرش را آورد. مادر او را در بغل گرفت و سینة خود را در دهانش گذاشت. موسی علیه السلام شروع به شیرخوردن کرد. فرعون و خانوادهاش خوشحال شدند و مادر موسی علیه السلام را اکرام کرده وبه او گفتند: او را پرورش ده و سپس نزد ما بیاور؛ هرچه بخواهی، به تو خواهیم داد… ». (1)
علامه طباطبایی در این باره میفرماید:
خدای عزوجل، به مادرش وحی کرد: «مترس؛ او را شیر بده. هر وقت از اعمال فرعون و جلادانش، احساس خطر کردی، فرزندت را در جعبهای بگذار و او را در رود نیل بینداز که آب، او را به ساحل نزدیک قصر فرعون میبرد و او وی را مانند فرزند خود، نگهداری میکند؛ چون بیفرزند است». مادر موسی علیه السلام به خواهر کودک گفت از پی کودک برود. خاندان فرعون، او را از دریا گرفتند (تا سرانجام، مایة اندوه و دشمن آنان شود). زن فرعون گفت: «این کودک، نورچشم من و تو [=فرعون] است او را نکش؛ شاید برای ما مفید باشد یا به فرزندی خود برگزینیم». کودک، از زنان شیردهی که برای او اجیر میکردند، شیر نمیخورد. خواهر طفل که از دور مراقب وی بود به آنها گفت: «آیا میخواهید شما را به خانوادهای رهنمون شوم، که میتوانند این نوزاد را کفالت کنند و خیرخواه او باشند؟» بدین صورت، کودک نزد مادرش بازگشت و وعدة خداوند تحقق پذیرفت. (2)همان طور که روایت شده است، سرگذشت تنها به این رویداد که مادر موسی علیه السلام، فرزند خود را در صندوق چوبی گذاشته و در دریا انداخته است، منحصر و خلاصه نمیشود. اما سرگذشت از نظر شگفتی و ارتباط آن به امر الهی، دارای اختلاف ریشهای در علل و پیامدها میباشد. اینجا دقت قرآن در توصیف و شرح ماجرا و ابعاد آن نمایان میشود. چون موسی علیه السلام برگزیدة خداوند سبحان است، امر تولد و نجات او از دست فرعونیان به صورت یک معجزه مطرح میشود. در تفسیر مجمع البیان نیز آمده است:
"به مادر موسی علیه السلام الهام کردیم و به دلش انداختیم: «طفل را شیر ده و مترس». این جا تعبیر به وحی دارد و این وحی، نه وحیی است که به انبیا علیهم السلام میشود. برخی گفتهاند: «جبرئیل علیه السلام بر مادر موسی علیه السلام نازل شد». برخی گفتهاند: «خواب دید و علمای بنی اسرائیل خوابش را تعبیر کردند». (1)
در بین روایات ذکر شده، در احادیث نقل شده از کتاب تاریخ ادیان و مذاهب جهان و تفسیر طبری (جامع البیان فی تفسیر القرآن) وحدیث وهب بن منبه از تفسیر الدرالمنثور، بیش از دیگر روایات، اسرائیلیات به چشم میخورد و سزاوار تحقیق در بارة راویان آنها میباشند که آیا همه ثقه بودهاند؟ همچنین آیا این مطلب، در احادیث صحیح از معصوم علیه السلام، آمده است؟ این، مطلبی است که از گسترة این کتاب خارج است. این مطالب، ارزندة مقام مادر موسی علیه السلام و بانو آسیه نیست؛ چه برسد به مقام شامخ نبی مرسل. خداوند به مادر موسی علیه السلام وحی کرد و وحی به مادر موسی علیه السلام، در اینجا هدایت و راهنمایی برای شناخت کار و نجات فرزند خود میباشد.
علامه طباطبایی در تفسیر المیزان دربارة این وحی میفرماید:
بعضی از مفسران در تفسیر [فارغاً] در آیة:
وَ أَصبَحَ فُؤَادُ ام مُوسی فَرِغاً (2)
[سرانجام] قلب مادر موسی از همه چیز [جز یاد فرزندش] تهی شد.
مطالبی ذکر کردهاند، نظیر این که: قلب مادر موسی علیه السلام، وقتی شنید پسرش به دام فرعون افتاده است، از شدت ترس و حیرت، قلبش خالی از عقل شد یا آن که مفسر دیگری گفته است: مادر موسی علیه السلام از آن وحیی که بدو شد، فارغ گشت و دلش از یاد آن خالی شد و خلاصه آن را فراموش کرد یا آن مفسر دیگر گفته است: یعنی قلب مادر موسی علیه السلام از هر چیزی غیر از یاد موسی علیه السلام خالی شد.
اما نظر علامه طباطبایی این است که این مطالب همه ضعیف بوده و تفسیر آن، به این صورت است:
قلب مادر موسی به سبب وحی، از ترس و اندوه خالی شد؛ ترس و اندوهی که باعث میشد سرّ فرزندش فاش گردد. آری؛ اگر قلب او را به وسیلة وحی نمیبستیم، به حفظ خدا
وثوق پیدا نمیکرد و نزدیک میشد سرگذشت فرزندش را ضمن جزع و فزع اظهار کند. (1)
خداوند به مادر موسی علیه السلام وحی کرد که او را شیر دهد و از فرعون و سربازانش نهراسد. پس از آن، برای حفاظت وحراست از او، وی را به دریا اندازد. در ملاکها و معیارهای انسانی ما، ظاهر قضیه این چنین است که هر کس بخواهد فرزند خود را از مرگ نجات دهد، باید او را مخفی کرده و از خطر دور سازد؛ ولی وحی به او گفت: او را به این خطر بیفکن و هیچ ترس و هراسی به دل راه نده. او هم ندای وحی را اجابت کرد؛ چون به خدا ایمان وافر داشت. اگر یک زن معمولی بود، هیچ گاه به هر چه خدا به او امر کرده بود، سر تعظیم فرود نمیآورد. پس موسی علیه السلام برای هدفی که خدا میخواست، در دریا انداخته شد خداوند، آن را در کتاب کریمش روشن کرد.
خدای تعالی به مادرش فرمود: «ما او را به تو برمی گردانیم و او را از مرسلین قرار خواهیم داد». مادر آرام شد که خداوند، او را بازخواهد گرداند و پس از آن، روزی از بهترین مردم خواهد شد؛ چون از طرف خدا به رسالت برگزیده خواهد شد. آل فرعون موسی علیه السلام را از آب میگیرند، بدون آن که بدانند او دشمن و یکی از علل شکست و عقبنشینی آنها و سبب غرق شدن فرعون و سربازانش خواهد شد. حیرت عجیبی برای عقل انسانی پیش میآید. فرعون کودکان بنی اسرائیل را میکشد و موسی علیه السلام را که کودکی از آنها بوده است، به طرز عجیبی نجات میدهد. آری؛ خدا خواستار چیزی غیراز آن است که بشر میخواهد و تصمیم و ارادة خدا نافذ است. این تفاوت اساسی میان آنچه تورات ذکر کرده و نیز قرآن ذکر نموده است وجود دارد که در بررسیهای ادیان مقارن -به ویژه در یهود و اسلام- دارای اهمیت و ارزش شایانی است.
روزها و ماهها گذشت و موسی علیه السلام در دامان مادر خود، پرورش یافت، تا زمانی که دوران شیرخوارگی او پایان یافت. او را به خانه فرعون، بازگرداندند. و تحت سرپرستی سختترین دشمن خود درآمد. و روزهای نخستین کودکی را سپری میکرد. به تدریج پا در سنین جوانی گذاشت و به حد رشد و کمال رسید. خداوند به او علم و حکمت آموخت و پاداش نیکوکاری خود را از خدای تعالی این چنین دریافت کرد. اینک موسی علیه السلام، پس ازگذشت سالها، جوانی رشید و برومند شده بود. یک روز هنگامی که از بازار مصر، به سوی قصر فرعون میرفت، در راه صدای استغاثة مردی از بنی اسرائیل را شنید که مردی از کارکنان دربار، با او گلاویز شده بود. موسی علیه السلام، به نفع او وارد نزاع شد و مشتی بر مرد فرعونی زد که درجا کشته شد. موسی علیه السلام،
1) تلخیص و برداشت از: تفسیر المیزان، ج 16، ص 16.
که تنها در صدد تنبیه او بود و واقعا نمیخواست او را بکشد، از خدا، طلب مغفرت کرد و خداوند نیز -از آن رو که او در دفاع از مظلوم، ناخواسته چنان کرده بود- او را بخشید. اما معلوم نبود فرعون هم او را ببخشد. فرعونیان هم که قدرت در دست آنان بود، در صدد بر آمدند، او را بکشند. در این لحظات بود، که موسی علیه السلام، با ترس و نگرانی از شهر گریخت و از خدای متعال خواست او را از شر مردمان ستمگر، نجات بخشد. باری، پس از گذشت شبها و روزها و تحمل رنجها، به دروازه شهر مدین رسید. (1)
قرآن، سرگذشت کشته شدن مرد قبطی، به دست موسی علیه السلام را در آیات سورة قصص مطرح کرده است:
وَ لَمَّا بَلَغَ أَشدَّهُ وَ استَوَی ءَاتَیْنَهُ حُکماً وَ عِلْماً وَ کذَلِک نجْزِی الْمُحْسِنِینَ* وَ دَخَلَ الْمَدِینَةَ عَلی حِینِ غَفْلَةٍ مِّنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِیهَا رَجُلَینِ یَقْتَتِلانِ هَذَا مِن شِیعَتِهِ وَ هَذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاستَغَثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ عَلی الَّذِی مِنْ عَدُوِّهِ فَوَکزَهُ مُوسی فَقَضی عَلَیْهِ قَالَ هَذَا مِنْ عَمَلِ الشیْطنِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُّضِلٌّ مُّبِینٌ * قَالَ رَب إِنی ظلَمْت نَفْسی فَاغْفِرْ لی فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ * قَالَ رَب بِمَا أَنْعَمْت عَلی فَلَنْ أَکونَ ظهِیراً لِّلْمُجْرِمِینَ(2)
هنگامی که [موسی] نیرومند و کامل شد، حکمت و دانش به او دادیم؛ و این گونه نیکوکاران را جزا می دهیم* او هنگامی که اهل شهر در غفلت بودند، وارد شهر شد. ناگهان دو مرد را دید که به جنگ و نزاع مشغولند؛ یکی، از پیروان او بود [و از بنی اسرائیل]، و دیگری از دشمنانش. آن که از پیروان او بود برابر دشمنش از وی تقاضای کمک کرد. موسی مشت محکمی بر دشمن او زد و کار او را ساخت [و بر زمین افتاد و مرد]. موسی گفت: «این از عمل شیطان بود؛ همانا او دشمن گمراه کنندة آشکاری است* عرض کرد: «پروردگارا ! من به خویشتنم ستم کردم؛ مرا ببخش. خداوند، او را بخشید که او آمرزنده مهربان است* عرض کرد: «پروردگارا ! به شکرانة نعمتی که به من دادی، هرگز پشتیبان مجرمان نخواهم بود».
در اینجا به نقل این ماجرا ازتورات میپردازیم:
و واقع شد در آن ایام که چون موسی بزرگ شد، نزد برادران خود بیرون آمد و به کارهای دشوار ایشان نظر انداخته، شخصی مصری را دید که شخصی عبرانی را که از برادران او بود می زند* پس به هر طرف نظر افکنده، چون کسی را ندید، آن مصری را کشت و او را در ریگ پنهان ساخت* روز دیگر بیرون آمد که [دید] ناگاه دو مرد عبرانی منازعه می کنند؛ پس به ظالم گفت: «چرا همسایة خود را می زنی؟»* گفت: «کیست که تو را بر ما حاکم یا داور ساخته است؟ مگر تو می خواهی مرا بکشی، چنان که آن مصری را کشتی؟» پس موسی علیه السلام ترسید وگفت: «یقیناً این امر شیوع یافته است»* وچون فرعون این ماجرا را بشنید، قصد قتل موسی علیه السلام کرد و موسی از حضور فرعون فرار کرده و در زمین مدیان ساکن شد و بر سر چاهی بنشست. (1)
دیدیم قرآن و تورات، هر دو براین که موسی علیه السلام، بر اثر اتّفاقی که رخ داد، از مصربه سوی مدین گریخت و آنجا مدتی اقامت کرد، متّفقند؛ ولی این اتفاق، تفاوت و اختلافات در علل و اسباب را نفی نمی کند.
در تورات، کار کشتن، تعصب موسی علیه السلام برای قومش بنی اسرائیل بود؛ بدون آن که ازاو خواسته شود. تورات اضافه میکند که موسی علیه السلام مرد مصری را در شن، دفن کرد؛ در حالی که قرآن کریم میفرماید: او مرد قبطی را در شهر، هنگامی که مردم در غفلت بودند، کشت ولی به مشت زدن به سینة مرد اقدام نکرد، مگر بعد از کمک طلبیدن مرد دوم و این نشان میدهد که کمک خواه ضعیف بوده و برابر دشمن خود، نمیتوانسته مقاومت کند. قرآن کریم، لفظ ذکر «وَکزَ» به معنای مشت زدن بر سینه را به کار گرفته است و این کار، نوعاً کسی را نمیکشد؛ هر چند نیرومند باشد. این هم یک دلیل دیگر که موسی قصد کشتن نداشت؛ بلکه قصد بازداشتن داشت؛ چون او نمیدانست مشت زدنش به کشتن مرد میانجامد.
هر دو کتاب در اصل موضوع گریز موسی علیه السلام به سوی مدین مشترکند.
در تورات، درگیری روز دوم بین دو عبرانی است؛ اما در قرآن، درگیری، بین عبرانی و مصری بوده است.
در تورات آمده است که موسی علیه السلام آن قبطی را در ریگ پنهان ساخت؛ اما در قرآن این
1) کتاب مقدس، سفر خروج، باب دوم، مقطع 11-16؛ آلوسی، روح المعانی، ج20، ص 49.
مسأله را مطرح نکرده است.
در تورات آمده است که آن دو مرد با هم منازعه میکردند؛ در حالی که قرآن فرموده است: «یَقْتَتِلانِ»(1)یعنی قصد کشتن در کار بوده و یک زد و خورد ساده نبوده است.
در تورات مشخص نکرده آیا مرد عبری خبر را پخش کرده یا وضعیت حادثه مشخص کرده است موسی علیه السلام مسؤول قتل است. چنانچه مرد عبری خبر را پخش کرده باشد یا طبیعت حادثه مشخص نموده باشد که موسی علیه السلام مرد مصری را کشته است، این با قرآن مطابقت دارد.
اکنون که سیمای موسی علیه السلام در قرآن و تورات مد نظر قرار گرفت و شناخت نسبی از این پیامبر علیه السلام به شکل تطبیقی حاصل آمد، به سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی را که دربارة شخصیت این پیامبر علیه السلام با توجه به آنچه دربارة ضرب قبطی توسط حضرت موسی علیه السلام وارد شده است، مورد ملاحظه قرار میدهیم.
در تفسیر الدرالمنثور دربارة «عَلی حِینِ غَفْلَةٍ» هر دو نوع روایت ذکر کرده است: بعضی روایتها زمان آن را نیمة روز و بعضی دیگر زمان آن را، بین مغرب و عشا تفسیر کردهاند.
در تفسیر نورالثقلین به نقل از عیون الاخبار روایت میکند وقتی مأمون از امام رضا علیه السلام سؤال میکند: «ای پسر رسول خدا! مگر نمیگویی انبیا علیهم السلام معصومند؟» فرمود: «چرا؛ همین طور است». گفت: «پس معنای این قول الهی چیست که فرمود:
"فَوَکزَهُ مُوسی فَقَضی عَلَیْهِ قَالَ هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَیْطنِ "(2)
موسی مشت محکمی بر سینة او زد و کار او را ساخت[و بر زمین افتاد و مرد]. موسی گفت: «این[نزاع شما] از عمل شیطان است».
امام علیه السلام فرمود: «موسی علیه السلام داخل شهری از شهرهای فرعون شد. هنگامی که مردم غافل از ورودش بودند و آن، بین مغرب و عشا بود، دو نفر را دید که یکدیگر را میزنند؛ یکی از پیروانش و دیگری از دشمنانش. آن پیروش برای غلبه بر دشمن، از موسی علیه السلام کمک خواست و
موسی علیه السلام دشمن را به حکم خدای تعالی دفع کرد. ضربهای به او زد که موجب قتلش شد. با خود گفت: این از عمل شیطان بود؛ یعنی این نزاع که بین دو مرد واقع شد، نه آنچه موسی علیه السلام انجام داد. «إِنَّهُ» یعنی شیطان، دشمنی گمراهکننده و آشکار است». مأمون پرسید: «پس معنای سخن موسی علیه السلام که گفت: «رَب إِنی ظلَمْت نَفْسی فَاغْفِرْلی» [= پروردگارا ! من به خویشتن ستم کردم؛ پس مرا بیامرز] چه بود؟». امام فرمود: «موسی علیه السلام میگوید: «من با داخل شدن به این شهر، خودم را در موقعیتی نامناسب قرار دادم. «فَاغْفِرْلی»؛ یعنی مرا از دشمنانت مخفی کن، تا مرا نیابند و نکشند. «فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ؛ خداوند او را بخشید که او آمرزندة مهربان است» پس خداوند او را ازچشم دشمنان پوشاند. موسی علیه السلام گفت: «خدایا! به پاس این نعمت و نیرو که با یک مشت یکی از دشمنان را از پای درآوردم و به شکرانة آن، تا زندهام پشتیبان مجرمان نخواهم شد؛ بلکه با این نیرو همواره به مجاهدت با ایشان بر میخیزیم تا تو راضی شوی». آن شب را موسی با ترس و نگرانی به صبح رساند [فردا] ناگهان همان مرد دیروز باز او را به کمک طلبید. موسی علیه السلام گفت: «تو به راستی مردی هستی با گمراهی آشکار. دیروز با آن مرد دعوا کردی امروز با این مرد؟سوگند که تو را ادب خواهم کرد! و خواست بر او هجوم برد. او که دشمن قبطی امروز و دیروز بود، گفت: «ای موسی! آیا میخواهی مرا بکشی؛ همچنان که دیروز یک نفر را کشتی؟ تو هدفی نداری مگر آن که میخواهی در زمین جبار باشی و تو نمیخواهی صلاحجو باشی». مأمون گفت: «ای ابالحسن! خداوند تو را از جانب انبیایش جزای خیر دهد». حضرت رضا علیه السلام فرمود: «منظور از «هذا» یعنی اقتتال و زد وخوردی که انجام شده و منظور آنچه موسی انجام داده نیست». بعد مأمون میگوید: «پس معنای قول موسی «رَب إِنی ظلَمْت نَفْسی فَاغْفِرْلی» [= پروردگارا ! من به خویشتنم ستم کردم؛ مرا ببخش] چیست؟ «حضرت رضا علیه السلام فرمود: «[یعنی] مرا از دشمنانت بپوشان، تا بر من پیروز نشوند و مرا نکشند». (1)
از مقایسة روایات تفسیری وارده در تفاسیر روایی اهل سنت و شیعه این روایات را میتوان از جهتی بر دو دسته تقسیم کرد:
1) الحویزی، تفسیر نور الثقلین، ج4، ص 119؛الصدوق، عیون الاخبار الرضا . ج1، ص195.
الف. روایات موافق قرآن
در دو تفسیر الدرالمنثور و نورالثفلین مطلبی مبنی بر اسرائیلیات دربارة ضرب قبطی توسط حضرت موسی نیامده است. ما برای روشن کردن اصل مطلب که خلاف آن در تفاسیر دیگری وارد شده است به بیان مطالب تفسیر نمونه دربارة کشته شدن مرد قبطی به دست حضرت موسی علیه السلام میپردازیم:
موسی علیه السلام موقعی که اهل شهر در غفلت بودند، وارد شهر شد. این شهر کدام شهر بوده؟ روشن نیست؛ اما به احتمال قوی، پایتخت مصر بوده است. به گفتة بعضی از مفسران موسی علیه السلام بر اثر مخالفتهایی که با فرعون و دستگاه او داشت و روز به روز اوج میگرفت، محکوم به تبعید از پایتخت مصر شد؛ ولی او با استفاده از فرصت خاصی که مردم در حال غفلت بودند، وارد پایتخت گردید. این احتمال نیز وجود دارد که منظور از وارد شدن در شهر، قصر فرعون باشد؛ چرا که معمولاً، قصرهای فراعنه را کنار شهر میساختند، تا بهتر بتوانند راههای ورود و خروج را کنترل کنند. منظور از «زمان غفلت» موقعی بوده که مردم شهر، کسب و کار خود را تعطیل کرده و کسی دقیقاً مراقب اوضاع شهر نبود؛ اما این که چه موقعی بوده، بعضی گفتهاند آغاز شب بوده است که مردم کسب و کار را تعطیل میکنند؛ گروهی راهی خانة خود میشوند و گروهی نیز به تفریح و سرگرمی و شبنشینی میپردازند. این، همان ساعتی است که در بعضی از روایات اسلامی از آن به «ساعت غفلت» تعبیر شده است. در حدیثی از پیامبر اکرم علیه السلام آمده است:
تَنَفَّلُوا فِی سَاعَةِ الْغَفْلَةِ وَ لَوْ بِرَکعَتَیْنِ خَفِیِفَتَیْنِ؛(1)
در ساعت غفلت، نماز نافله به جا آورید؛ گر چه دو رکعت مختصر باشد.
ذیل این حدیث آمده است:
وَ مَا سَاعَةُ غَفْلَةٍ؟ قَالَ: مَا بَیْنَ الْمَغْرِبِ وَ الْعِشَاءِ؛(2)
چه وقت، ساعت غفلت است؟ فرمود: بین مغرب و عشاء»(3)
به راستی این ساعت، ساعت غفلت است و بسیاری از جنایات و تبهکاریها و انحرافات اخلاقی در همین ساعات آغاز شب، انجام میشود. مردم، نه مشغول کسب و کارند و نه در خواب و استراحت، بلکه معمولاً یک حالت غفلت عمومی بر شهرها مسلط میشود و رواج کار
مراکز فساد نیز در همین ساعت است. بعضی نیز احتمال دادهاند «ساعت غفلت» نیمة روز هنگام استراحت مردم و تعطیل موقت کار روزانه است؛ ولی تفسیر اول صحیحتر و دقیقتر به نظر میرسد. (1)
هنگامی که مرد بنی اسرائیلی، چشمش به موسی علیه السلام افتاد، از موسی علیه السلام که جوانی نیرومند و قوی پنجه بود، برابر دشمنش تقاضای کمک کرد. موسی علیه السلام به یاری او شتافت، تا او را ازچنگال این دشمن ظالم ستمگر رها سازد.
بعضی گفتهاند: او یکی از طباخان فرعون بود و میخواست مرد بنیاسرائیلی را برای حمل هیزم به بیگاری کشد؛ این جا حضرت موسی مشتی محکم بر سینة مرد فرعونی زد؛ اما همین یک مشت، کار او را ساخت و بر زمین افتاد و مرد. بدون شک، موسی علیه السلام قصد کشتن مرد فرعونی را نداشت، و از آیات بعد نیز به خوبی این معنا روشن میشود؛ نه به دلیل این که آنها مستحق قتل نبودند؛ بلکه به سبب پیامدهایی که ممکن بود این عمل، برای موسی علیه السلام و بنیاسرائیل داشته باشد؛ لذا بلا فاصله موسی فرمود: «این، از عمل شیطان بود؛ چرا که او دشمن و گمراهکنندة آشکاری است». به تعبیر دیگر، او میخواست دست مرد فرعونی را از گریبان بنیاسرائیلی جدا کند. هر چند گروه فرعونیان مستحق بیش از این بودند، در آن شرایط، اقدام به چنین کاری مصلحت نبود. همین امر سبب شد دیگر نتواند در مصر بماند و راه مدین را پیش گرفت. مسلماً موسی علیه السلام این جا گناهی، مرتکب نشد؛ بلکه در واقع، ترک اولایی از او سر زد که نمیبایست چنین بیاحتیاطی کند، تا به دردسر و زحمت و رنج بیفتد. او برابر همین ترک اولی، ازخدا تقاضای عفو کرد و خدا نیز او را مشمول لطفش قرار داد. موسی علیه السلام گفت: «به شکرانة این نعمت که مرا مشمول عفو خود قرار دادی و در چنگال دشمنان، گرفتار نساختی، و به شکرانة تمام نعمتهایی که از آغاز تا کنون، به من مرحمت کردی، من هرگز پشتیبان مجرمان و یار ستمکاران نخواهم؛ بود بلکه همیشه به یاری مظلومان و رنجدیدگان خواهم شتافت». منظورش از این جمله این بود که من هرگز با فرعونیان مجرم و گنهکار همکاری نخواهم کرد؛ بلکه در کنار ستمدیدگان بنی اسرائیل خواهم بود. این که بعضی احتمال دادهاند منظور از مجرم، آن مرد اسرائیلی باشد، بسیار بعید به نظرمی رسد.
آیا این کارحضرت موسی علیه السلام منافی مقام عصمت نیست؟
مفسران، دربارة مشاجرة مرد قبطی و بنیاسرائیلی و کشته شدن قبطی به دست موسی علیه السلام اختلاف کردهاند. البته اصل این عمل مسألة مهمی نبوده است؛ چرا که جنایتکاران فرعونی،
1) تلخیص و برداشت از: تفسیر نمونه، ج16، ص38-44.
مفسدان بیرحمی بودند که هزاران نوزاد بنیاسرائیلی را سر بریدند و از هیچ جنایتی بر بنی اسرائیل پرهیز نداشتند. به این ترتیب، افرادی نبودند که خونشان –به ویژه برای بنیاسرائیل- محترم باشد. آنچه برای علمای تفسیر ایجاد مشکل کرده، تعبیراتی است که خود موسی علیه السلام در این ماجرا به کار میبرد. این تعبیرات، چگونه با عصمت انبیا علیهم السلام، که حتی قبل از نبوت و رسالت هم، باید موجود باشد، سازگار است؟ با توضیحی که در تفسیر آیات فوق دادیم، روشن میشود آنچه از موسی علیه السلام، سر زد، ترک اولایی بیش نبود. او با این عمل خود را به زحمت انداخت؛ چرا که قتل یک قبطی به وسیلة موسی علیه السلام چیزی نبود که فرعونیان به آسانی از آن بگذرند. میدانیم ترک اولی به معنی کاری است که ذاتاً حرام نیست؛ بلکه موجب میشود کار خوبتری ترک گردد، بی آن که عمل خلافی انجام شده باشد. نظیر این تعبیر، در سرگذشت بعضی دیگر از انبیا علیهم السلام، از جمله حضرت آدم علیه السلام نیز آمده است. (1)
از سویی چرا حضرت فرمودند: «بعد از این، پشتیبان مجرمان نخواهم بود؟ «پشتیبانی از مجرمان، از بزرگترین گناهان است. در فقه اسلامی، باب مفصلی دربارة «اعانت بر اثم» و «معاونت ظلمه» با احادیث فراوان داریم که نشان میدهد یکی از زشتترین گناهان، یاری ستمکاران وظالمان و مجرمان است و سبب میشود انسان در سرنوشت شوم آنها شریک باشد. اصولا ظالمان وستمگران و افرادی همچون فرعون در هر جامعه افراد خاصی هستند که اگر تودة جمعیت با آنها همکاری نکنند؛ در اهداف خودموفق نمیشوند. اما گروهی از مردم زبون و ضعیف یا فرصتطلب و دنیاپرست هستند که اطراف آنها را میگیرند و یاور آنها یا حداقل سیاهی لشکرشان میشوند، تا آن قدرت شیطانی را برای آنها فراهم سازند. (2)
بعضی از مفسران گفتهاند: مراد از مجرم، کسی است که غیر از خودش را به جرمی وادار سازد، یا همکاریاش با وی کار او را به جرم بکشاند؛ مانند همان اسرائیلی که مرد قبطی با او درافتاد، و یاری کردن وی، موسی علیه السلام را دچار دردسر و ارتکاب جرم ساخت. بعضی دیگر گفتهاند: مراد از مجرمان فرعون و قوم او است، و معنای جمله این است که سوگند میخورم به انعامت بر من! که توبه کنم و دیگر ملازم او نباشم و نزدش نروم. مفسر دیگر، این وجه را رد کرده است به این دلیل که هیچ تناسبی با مقام ندارد. اما به نظر علامه طباطبایی آنچه حق مطلب است، این است که جملة «پروردگارا ! به شکرانة نعمتی که به من دادی، هرگز پشتیبان مجرمان نخواهم بود» عهد و پیمانی است از موسی علیه السلام که دیگر هیچ مجرمی را در جرمش کمک نکند، تا شکر نعمتهائی که به وی ارزانی داشته است به جا آورده باشد. و مراد از نعمت
با در نظرگرفتن این که قیدی به آن نیفزوده، ولایت الهیه است. (1)
محمد بن مسلم زهری، دانشمندی بود که با دستگاه بنی امیه –به ویژه هشام بن عبد الملک- همکاری میکردحضرت امام زینالعابدین علیه السلام بعد از آن که او را از کمک ظالمان برحذر داشت، در سخنان تکان دهندهای چنین فرمود:
آیا آن ها تو را به جمع خود دعوت نکردند و مرکزیتی به وسیلة تو تشکیل ندادند که آسیای ظلم آن ها بر محورش می گردد؟ آیا تو را پلی برای عبور به سوی بلاهای خود قرار نداده اند؟به وسیلة تو نردبانی برای ضلالتشان، و مبلغی برای گمراهی و جهلشان، و رهروی برای راه ننگینشان ساختند، و نیز به وسیلة تو، علماء را زیر سؤال می برند و قلوب ساده لوحان جاهل را به دام می افکنند... آن ها مقابل چیزی که از تو گرفتند، چه کم بهایی به تو پرداختند! و برابر آنچه از تو ویران کرده اند چه کم آباد نمودند. اندکی دربارة خود بیندیش که هیچ کس دلسوزتر از خودت نیست، و هم چون یک انسان مسؤول به حساب خویش رسیدگی کن. (2)
در قرآن، بر این اصل اسلامی و انسانی، مکرّر تکیه شده است. درآیة دوم سورة مائده میخوانیم :
وَ تَعَاوَنُوا عَلی الْبرِّ وَ التَّقْوَی وَ لا تَعَاوَنُوا عَلی الاثْمِ وَ الْعُدْوَنِ (3)
و در راه نیکی وپرهیزگاری با هم همکاری کنید. و در راه گناه و تعدی همکاری ننمایید.
قرآن، با صراحت میگوید: رکون و تکیه برظالمان، موجب عذاب و آتش دوزخ است:
وَ لا تَرْکنُوا إِلی الَّذِینَ ظلَمُوا فَتَمَسکمُ النَّارُ
1) تلخیص و برداشت از: تفسیر المیزان، ج16 ص 27.
2) (أَوَ لَیْسَ بِدُعَائِهِ إیَّاک حِینَ دَعَاک جَعَلُوک قُطْباً اَدَارُوا بِک رَحِیَ مَظَالِمِهِمْ، وَ جِسْراً یُعِبرُونَ عَلَیْک إلَی بَلَایَاهُمْ وَ سُلَّماً إلَی ضَلَالَتِهِمْ، دَاعِیاً إلَی غَیِّهِمْ، سَالِکاً سَبِیْلَهُمْ، یَدْخِلُونَ بِک الشَّک عَلَی الْعُلَمَاءِ وَ یَقْتَادُونَ بِک قُلُوبَ الْجُهَّالِ إلَیْهِمْ! فَلَمْ یَبْلُغْ أَخَصُّ وُزَرَاِئِهْم وَ لَا أَقْوَی أَعْوَانِهِمْ إِلَّا دُونَ مَا بَلَغْتَ مِنْ إِصْلَاحِ فَسَادِهِمْ وَ اخْتِلَافِ الْخَاصَةِ وَ الْعَامَةِ إِلَیْهِمْ. فَمَا أَقَلَّ مَا أَعْطَوک فِی قَدْرِ مَا أَخَذُوا مِنْک ! وَ مَا أَیْسَرَ مَا عَمَرُوا لَک، فَکیْفَ مَا خَرَّبُوا عَلَیْک ! فَانْظُر ْلنَِفْسِک فَإِنَّهُ لَا یَنْظُرُ لَهَا غَیْرُک وَ حَاسِبْهَا حِسَابَ رَجُلٍ مَسْؤُولٍ.) حسن بن علی حرانی، تحف العقول، تصحیح علی اکبر غفاری، ص 275-276.
3) مائده، 2.
(1) و بر ظالمان تکیه نکنید که موجب می شود آتش شما را فرا گیرد.
«رکون» خواه به معنای تمایل قلبی باشد و خواه به معنای همکاری ظاهری یا اظهار رضایت، یا دوستی و خیرخواهی، یا اطاعت که هریک از مفسران، تفسیری برای آن کردهاند ویا مفهومی که جامع همة اینها است، و آن، اتکا و اعتماد و وابستگی است، شاهد زندة مقصود ما است. (2)
بعد از آن که قبطی میمیرد، موسی علیه السلام فوراً جملهای به زبان میآورد که مورد تأمل و بحث مفسران است. در تفسییر المیزان آمده است:«قَالَ هَذَا مِنْ عَمَلِ الشیْطنِ؛ این از عمل شیطان است». در این که لفظ«هَذَا» به چه برمی گردد، اختلاف است. برخی میگویند: به نزاعی که واقع شده و منجر به قتل قبطی شده است بر میگردد. برخی میگویند: این، به عمل موسی علیه السلام برمی گردد. نظر علّامه طباطبایی این است که «هَذَا» اشاره به آن زد و خورد است که میان آن دو واقع شده و منجر به مرگ آن قبطی شده است؛ پس خود زد و خورد و نفس نزاع، از عمل شیطان بوده است، نه حرکت موسی علیه السلام . که، به نص صریح قرآن، از عباد مخلص الهی است. (3)
علّامه طباطبایی میافزاید: مراد از مغفرتی که درخواست کرده وگفته است:«فَاغْفِرْلی» مغفرت مصطلح، یعنی آمرزش گناه نیست، بلکه مراد این است که خدایا! اثر این عمل را خنثا کن و مرا از عواقب وخیم آن، خلاص کن و از شر فرعون و درباریانش نجات بده. این اعتراف به ظلم و درخواست مغفرت، نظیر همان طلب مغفرتی است که قرآن از آدم علیه السلام و همسرش علیه السلام حکایت کرده و فرموده است:
قَالا رَبَّنَا ظلَمْنَا أَنفُسنَا وَ إِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَ تَرْحَمْنَا لَنَکونَنَّ مِنَ الْخَسرِینَ (4)
گفتند:«پروردگارا ! ما به خویشتن ستم کردیم. اگر ما را نبخشی و بر ما رحم نکنی، از زیانکاران خواهیم بود. (5)
به هر حال، موسی علیه السلام وارد شهر شد و آنجا با صحنهای روبرو شد؛ (دو مرد را دید که سخت با هم گلاویز شده و مشغول زد و خورد هستند. یکی از آنها از شیعیان و پیروان او بود و دیگری
از دشمنانش تعبیر به «شیعه» نشان میدهد که موسی علیه السلام از همان زمان، ارتباطهایی با بنی اسرائیل بر قرار کرده بود و پیروانی داشت و احتمالاً آنها را برای مبارزه با دستگاه جبار فرعون به عنوان یک هستة مرکزی برگزیده بود. (1)
در مجمع البیان آمده است: مردی از آخر شهر از راهی نزدیکتر، پیش از رسیدن مأموران با شتاب و عجله خود را به موسی علیه السلام رسانده، او را از تصمیم قبطیان آگاه کرد. گویند: این مرد، مؤمن آل فرعون (حزقیل بود). برخی گفتهاند: نامش شمعون و برخی گفتهاند: نامش سمعان بود. او به موسی علیه السلام گفت: «اشراف فرعونی تصمیم گرفتهاند تو را بکشند. از سرزمین مصر خارج شو که من از خیرخواهان و دوستان تو هستم (2)
در تفسیر کشاف نیز، آن مرد را مؤمن آل فرعون ذکر کرده که پسر عموی فرعون بوده است. (3)درتفسیر مجمع البیان آمده است: گفته شده: موسی علیه السلام یک قبطی کافر را کشت. ابن عباس، از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرد که فرمود: «خدا برادرم موسی را بیامرزد که به خطا مردی را کشت و او در سن دوازده سالگی بود. (4)
ب. روایات غیر موافق با قرآن
درتفسیر روح المعانی، دربارة عمل حضرت موسی علیه السلام، دربارة مرد قبطی و کشته شدن او آمده است:
عمل کشتن توسط انبیا علیهم السلام غیر ممکن است؛ زیرا ایشان از ارتکاب گناه -چه صغیره و چه کبیره- معصوم هستند، حتی با این که اینجا قتل عمد نبوده است، کفارة گناه ثابت است که نبی علیه السلام نمیتواند مرتکب آن گردد؛ ولی این عمل از حضرت موسی علیه السلام قبل از ابلاغ رسالت بر وی انجام شده است و از سویی به گفتة ابی بن کعب، او دوازدهساله بوده است. در نتیجه این عمل قبل از سن بلوغ اتفاق افتاده است؛ در حالی که حضرت موسی علیه السلام در سن چهل سالگی یا کمی بیشتر از آن به نبوت رسید؛ به همین دلیل از خداوند طلب بخشش کرد و گفت: «به خویشتن ستم کردهام». وفاء که بر سر«غفر» آمده، به نشانة آن است که بندهای نزد خداوند استغفار کرده و آمرزش وی به سبب توبهاش باشد. (5)
1) تلخیص و برداشت از: آلوسی، روح المعانی، ج20ص 46. آلوسی به نقل از سیوطی - در کتاب الاتقان فی علوم القرآن - نقل کرده است : منظور از کسی که پیرو موسی بوده، سامری است.
2) مجمع البیان، ج18، ص177.
3) تلخیص و برداشت از: زمخشری، کشاف، ج3، ص 169.
4) حویزی، تفسیر نورالثقلین، ج3، ص380.
5) تلخیص و برداشت از: آلوسی، روح المعانی، ج20ص47-48؛ جان بی ناس، تاریخ جامع ادیان، ص 492-494.
با توجه به آنچه گذشت، به این نتیجه میرسیم: کسانی که برای منزه کردن حضرت موسی علیه السلام از قتل فرد قبطی، میگویند این امر، توسط او قبل از سن بلوغ یا زمان بعثت وی رخ داده است، اگرچه در ظاهر توجیهی برای این اتفاق تراشیدهاند، اثر سوء آن باقی مانده است؛ حال آن که بنا بر نظر بزرگانی چون علامه طباطبایی آنچه توسط موسی علیه السلام به وقوع پیوسته، نه تنها امر قبیحی نبوده، بلکه با از بین بردن یکی از سربازان فرعونی، کار مثبتی نیز انجام داده است که خدا و خلق از او راضی هستند. نظر علّامه طباطبایی این است که لفظ «هَذَا» اشاره به آن کتک کاری است که میان آن دو واقع شده و منجر به مرگ آن قبطی شده است؛ پس نفس نزاع از عمل شیطان بوده است، نه حرکت موسی علیه السلام که وی به نص صریح قرآن از عباد مخلص الهی است.
دربارة چگونگی رفتن حضرت موسی علیه السلام به مدین در تفاسیر اهل سنت و شیعه اقوالی ذکر شده است که ما برای روشن شدن مطلب، آنها را مطرح میکنیم.
وقتی موسی بعد از بیرون رفتن از مصر، متوجه مدین شد، گفت: «امید به پروردگار خویش دارم که مرا به راه راست هدایت کند، و دچار انحراف از آن و میل به غیر آن، گمراه نشوم».
پس از کشته شدن مرد قبطی به دست حضرت موسی علیه السلام، در تورات آمده است:
چون فرعون این ماجرا را بشنید، قصد قتل موسی کرد و موسی از حضور فرعون فرار کرده در زمین مدیان ساکن شد و بر سر چاهی بنشست. (1)
قرآن و تورات دربارة علت خروج موسی علیه السلام به مدین هماهنگ بوده و از این جهت اختلافی ندارند. تنها در قرآن، حضرت موسی علیه السلام از خداوند برای راهیابی استعانت میجوید؛ در حالی که در تورات از این درخواست سخنی به میان نیامده است.
1) کتاب مقدس، سفر خروج، باب 3، مقطع 15-16.
اکنون که سیمای موسی علیه السلام در قرآن و تورات مد نظر قرار گرفت و شناخت نسبی از این پیامبر علیه السلام به شکل تطبیقی حاصل آمد، به سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی را که دربارة شخصیت این پیامبر با توجه به چگونگی پیمودن راه مدین وارد شده است، ملاحظه میکنیم.
در تفسیر الدرالمنثور دربارة نحوة آمدن موسی علیه السلام به مدین مطلبی ذکر نشده است.
در تفسیر کشاف روایتی بدین مضمون آمده است: فرشتهای سوار بر اسب به سوی موسی علیه السلام آمد؛ در حالی که در دستش نیزهای کوچک وجود داشت و موسی علیه السلام با او به سوی مدین رفت. (1)
درتفسیر مجمع البیان از قول عدهای از مفسران آمده است: فرشته ای که سوار اسب بود و بزغالهای با خود داشت، آمد و او را به مدین برد. سعید بن جبیر گوید:پاهایش برهنه بود و به مدین نرسید، تا پوست پاهایش افتاد. "(2)
عکرمه گوید: "چهار راه برابر موسی علیه السلام بود و نمیدانست از کدام یک برود؛ از این رو خود را به خدا سپرد، تا راهی که او را به مقصد نجات برساند، در پیش پایش قرار دهد. خداوند هم دعایش را مستجاب کرد و راهنمائیش نمود. "(3)
موسی علیه السلام وحشتزده و هراسناک، از مصر بیرون رفت؛ بدون این که مرکبی و حیوانی و خادمی با خود بردارد. پستیها و بلندیهای زمین را پشت سر گذاشت، تا به سرزمین مدین رسید. در آنجا، از دور تنة درختی دید و چون نزدیک شد، دید که پایینتر از آن، چاهی است و مردمی پیرامون چاه هستند و آب میکشند. دو دختر ضعیف را هم دید، که با خود رمة گوسفند دارند. پرسید: «شما اینجا چه میکنید؟» گفتند: «پدر ما سالخورده است و ما دو دختر ناتوانیم از این که با این مردان، بر سر نوبت آب کشیدن از چاه در
بیفتیم؛ منتظر می مانیم تا آنان، از آب کشیدن فارغ شوند، تا ما مشغول شویم». موسی علیه السلام، دلش به حال آن دو دختر سوخت. دلو را از آنان گرفت و به آن دو گفت: «گوسفندانتان را بیاورید»؛ پس همة آن ها را سیراب کرد. دختران همان صبح زود که آمده بودند، برگشتند؛ در حالی که مردان، هنوز برنگشته بودند. (1)
موسی علیه السلام به سوی مدین شتافت؛ در حالی که به راه آشنا نبود و فقط با امید و حسن ظن به خدای خویش حرکت میکرد و دعایش این بود: «پروردگارا ! مرا، از دست قوم ظالم نجات بخش». (2)
از مقایسة روایات تفسیری وارده در تفاسیر روایی اهل سنت و شیعه این روایات را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
الف. روایات موافق قرآن
در تفسیر نورالثقلین به نقل از کتاب کمال الدین و تمام النعمة از امام صادق علیه السلام روایت شده و در صفحة پیش ذکر شد همچنین روایت مجمع البیان هیچ مخالفتی با قرآن کریم ندارد.
ب. روایات غیر موافق با قرآن
همان طور که گفتیم در تفسیر کشاف آمده است که فرشتهای سوار بر اسب به سوی موسی علیه السلام آمد، در حالی که در دستش نیزهای کوچک وجود داشت و موسی علیه السلام با او به سوی مدین رفت. (3)همین طور در تفسیر مجمع البیان از قول عدهای از مفسران، عین این مطلب ذکر شده و دنبال آن آمده است: سعید بن جبیر گوید: «پاهایش برهنه بود و به مدین نرسید، تا پوست پاهایش افتاد». (4)
همان گونه که مشخص است، حضرت موسی علیه السلام، براساس مشکلی که برای وی پیش آمده بود، از خداوند متعال خواست او را راهنمایی کند تا به مقصدی مناسب راه یابد. و بنابر نظر اکثر
تفاسیر شیعه و اهل سنت، راهیابی او به سوی مدین، بر اساس هدایت الهی بوده است و این امر، به خواست خداوند متعال بوده است (بدون ذکر حضور فرشتهای، با هر شکل و تجهیزاتی؛ مانند آنچه از زمخشری یا افراد دیگر وارد شده است).
این بحث که حضرت موسی علیه السلام باصفوره (یکی ازدختران پیرمرد کهنسال، ازدواج کرد، در بخش پیشین به طور مفصل مورد بررسی قرارگرفته و توضیح داده شد. (1)
اکنون به پیگیری سفر حضرت موسی علیه السلام میپردازیم: موسی علیه السلام بعد از اقامت ده ساله در مدین، تصمیم گرفت به مصر برگردد. در بین راه، از اطراف کوه طور، آتشی را دید. به خانوادة خودگفت: «توقّف کنید تا خبری یا آتشی از آن مکان برای گرم کردن بیاورم» و آتش را برای دفع سرما از خود و همسر دنبال کرد. در آن مکان مقدس بود که خداوند با موسی علیه السلام صحبت کرد و به وی گفته شد که باید نعلین خود را از پا در آورد… .
در قرآن آمده است در نزدیکیهای وادی طوی(2)در طور سینا در شبی سرد و تاریک، موسی علیه السلام و جمعی که همراه او بودند، راه را گم کردند. چون حضرت موسی علیه السلام، آتشی از دور دیده بود تصمیم گرفت برود و راه را از آن کسی که نزد آتش است، بپرسد یا حداقل آتشی از او بگیرد و
1) برای کسب اطلاع بیشتر، ر.ک: بخش دوم کتاب حاضر، فصل 1، بررسی صحت ازدواج دختر شعیب نبی علیه السلام، با حضرت موسی علیه السلام .
2) کلمة «طوی» اسم جلگهای است که در دامنه طور قرار دارد، و همان مکانی است که خدای سبحان آن را وادی مقدس نامیده است. و این نام و این توصیف، پاسخ این سؤال است که چرا به موسی دستور داد کفشش را در بیاورد که منظور، احترام به آن سرزمین بوده است. (تفسیر المیزان، ج 14، ص 209)؛ فخر رازی درباره آن گفته است : در «طوی» چند وجه است: 1. نام یک وادی است و آن قول عکرمه و ابن یزید است 2. معنایش «دو بار» مانند مثنی؛ یعنی قدسیت مضاعف وادی یا موسی را دو بار صدا کردن. 3. طوی یعنی طیا (آن را پیمود) ابن عباس گفت : «موسی در آن وادی شبانه مرور کرد و آن را طی نمود «پیمود» که معنا در وادی مقدس که آن را طی کردی یعنی راه رفت تا رسید به بلندی آن هر کس این مورد را قبول کرده طوی را مصدر گرفته است و از لفظش خارج شده، مانند کسی که بگوید آن را تا آخر (طویته طوی) طی کردم که گفته میشود هدی یهدی. (رازی، تفسیر الکبیر، ج 22، ص 15-18).
برای گرم کردن همراهان خویش بیاورد؛ لذا به آن سمت رفت که صدایی شنید که خدای سبحان فرمود:
إِنی أَنَا رَبُّک فَاخْلَعْ نَعْلَیْک إِنَّک بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طوًی (1)
من پروردگار توام. کفش هایت را بیرون آر که تو در سرزمین مقدس « طوی» هستی.
فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِی یَمُوسی إِنی أَنَا رَبُّک(2)
پس هنگامی که آن جا آمد، ندا داده شد: «ای موسی! همانا من پروردگار توام».
در تورات آمده است:
و اما موسی گلة پدرزن خود، یثرون کاهن مدیان را شبانی میکرد. گله را بدان طرف صحرا راند و به حوریب که جبل الله باشد، آمد* و فرشتة خداوند در شعلة آتش، از میان بوتهای، بر وی ظاهر شد و چون او نگریست، اینک آن بوته به آتش مشتعل است؛ اما سوخته نمیشود* و موسی گفت: «اکنون بدان طرف شوم و این امر غریب را ببینم که بوته چرا سوخته نمیشود* چون خداوند دید برای دیدن، بدان سو مایل میشود، خدا از میان بوته به وی ندا در داد و گفت: «ای موسی ! ای موسی !» گفت: «لبیک» گفت: «بدینجا نزدیک میا. نعلین خود را از پایهایت بیرون کن؛ زیرا مکانی که در آن ایستادهای، زمین مقدس است* و گفت: «من هستم خدای پدرت؛ خدای ابراهیم و خدای اسحق و خدای یعقوب». آنگاه موسی روی خود را پوشانید؛ زیرا ترسید که به خدا بنگرد* و خداوند گفت: «هر آینه مصیبت قوم خود را که در مصرند، دیدم و استغاثة ایشان را از دست سرکاران ایشان شنیدم؛ زیرا غمهای ایشان را میدانم* و نزول کردم تا ایشان را از دست مصریان خلاصی دهم و ایشان را از آن زمین به زمین نیکو و وسیع بر آورم؛ به زمینی که به شیر و شهد جاری است به مکان کنعانیان و حتیان، اموریان و فرزیان وحویان و یبوسیان* و اینک استغاثة بنی اسرائیل نزد من رسیده است و ظلمی را نیز که مصریان بر ایشان میکنند دیدهام* پس اکنون بیا تا تو را نزد فرعون بفرستم و قوم من بنی اسرائیل را از مصر
بیرون آوری... . (1)
تورات و قرآن، در مقدس بودن مکانی که موسی علیه السلام در آنجا با خداوند سخن گفت، مشترکند. البته آنچه در تورات جلب توجه میکند، این سخن است که میگوید: «موسی صورت خود را پوشاند؛ چون ترسید به خدا نظر افکند». از این جمله چنین برمیآید که خدا دارای جسم بوده و موسی علیه السلام، از این که چشمش به خدا بیفتد، ترسید؛ ولی مطلب صحیح چنین است که موسی علیه السلام از طرف خدای سبحان خوانده شد و این، همان است که آیات کریم در قول خدای سبحان میفرماید:
فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِی مِن شطِی الْوَادِ الأَیْمَنِ فی الْبُقْعَةِ الْمُبَرَکةِ مِنَ الشجَرَةِ أَن یَامُوسی إِنی أَنَا اللَّهُ رَب الْعَلَمِینَ (2)
هنگامی که به سراغ آتش آمد، از کرانة راست دره، در آن سرزمین پر برکت، از میان یک درخت ندا داده شد که: «ای موسی ! منم خداوند؛ پروردگار جهانیان».
چیزی که در این آیه جلب نظر میکند رابطة بین فعل «نُودِی» و «أَن یَامُوسی إِنی...» است؛ چون «أَن یَمُوسی» مفسر فعل «نُودِی» میباشد. ترس موسی علیه السلام، نه از این رو بود که تحمل دیدن خدا را نداشت - به آن صورتی که تورات نقل میکند- بلکه از آن دهشت و سراسیمگی بود که هنگام دیدن آتش در درخت سبز به او دست داد؛ در حالی که درخت نمی سوخت. آن هنگام، موسی علیه السلام دانست آتش و سبزی درخت، جمع نمیشوند، مگر به قدرت خداوند متعال؛ پس متوجه شد طرف سخنگوی او خدا است و آن ندا، ندای الهی است.
همان طور که ذکر شده در تورات آمده است:
موسی گلة پدر زن خود، یثرون را به طرف صحرا راند و به حوریب که جبل الله است آمد و فرشتة خداوند، در شعلهای از آتش میان بوتهای بر او ظاهر شد و چون نگاه کرد، دید بوته به آتش مشتعل است؛ ولی سوخته نمیشود. و خواست به طرف آن بوته رود و از نزدیک آن را ببیند. چون خدا دید موسی برای دیدن او تمایل دارد و به آن طرف میرود، به او ندا داد: «ای موسی! بدینجا نزدیک نشو. نعلین خود را در آور؛ زیرا مکانی که در آن ایستادهای، زمین مقدس است». … آنگاه موسی روی خود را پوشاند
و ترسید به خدا نگاه کند. خداوند گفت: «هر آینه مصیبت قوم خود را که در مصرند، دیدم و... .
درباره مطالب ذکر شده این نکات قابل توجه است:
دربارة قسمتی که میگوید: «موسی در شعلهای از آتش میان بوتهای دید، این بیان، با بیان قرآن هماهنگ و منطبق است؛ چون در قرآن هم آمده است آتشی از دل درخت بیرون آمد؛ ولی درخت سالم بود و این، نشان میدهد که آتش، آتش بوده است.
در تورات آمده است به موسی علیه السلام خطاب شد نعلین خود را در آور… این بخش هم با قرآن تطبیق میکند، زیرا در قرآن میفرماید:
إِنّی أَنَا رَبُّک فَاخْلَعْ نَعْلَیْک إِنَّک بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طوًی (1)
من پروردگار تو ام؛ کفش هایت را بیرون آر که تو در سرزمین مقدس طوی هستی.
در تورات آمده است: «موسی ترسید به خدا نگاه کند» این مطلب در قرآن وجود ندارد و این، از مسائل شرک آلود است که یهود برای خدا حالت مادی و جسمانی قائل شدهاند.
در تورات آمده است که خداوند گفت: «هر آینه مصیبت قوم خود را در مصر دیدم …» این لسان، لسانی است که گویا قوم بنی اسرائیل، قوم مخصوص خدا هستند و این ادعای بنی اسرائیل را قرآن درآیه ای بیان کرده است:
وَ قَالَتِ الْیَهُودُ وَ النَّصرَی نحْنُ أَبْنَؤُا اللَّهِ وَ أَحِبَّؤُهُ (2)
یهود و نصارا گفتند: «ما فرزندان خدا و دوستان [خاص] او هستیم».
یهود و نصاری عقیده داشتند قوم ویژه و برگزیده خدایند که قرآن، این حرفها را به کلی رد میکند.
إِنَّنی أَنَا اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا أَنَا فَاعْبُدْنی وَ أَقِمِ الصلَوةَ لِذِکرِی* إِنَّ الساعَةَ ءَاتِیَةٌ(3)
من الله هستم؛ معبودی جز من نیست؛ پس مرا بپرست و نماز را برای یاد من به پادار* به طور قطع رستاخیز خواهد آمد...
یعنی متون تورات، فاقد بحث توحید خالص، معاد و عبادت در قالب نماز است و ظاهراً اینها را حذف کردهاند. گویا این مباحث، از صفحة اعتقادی دین ایشان حذف شده و موجودیتی ندارد،
در حالی که در قرآن، در سورة طه خداوند بلافاصله بحث مبدأ و معاد را ذکر میکند.
اکنون که سیمای موسی علیه السلام در قرآن و تورات مد نظر قرار گرفت و شناخت نسبی از این پیامبر به شکل تطبیقی حاصل آمد، سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی را که دربارة شخصیت این پیامبر با توجه به ورود او به سرزمین مقدس واردشده است، ملاحظه میکنیم.
در تفسیر الدرالمنثور از عبدالرزاق و فریابی و عبد بن حمید و ابن ابی حاتم نقل کرده است: «کفشها، از جنس پوست خوک بوده است». (1)
در تفسیر الدرالمنثور به نقل از وهب بن منبه آمده است:
هنگامی که موسی علیه السلام آتش را دید، به سوی آن حرکت کرد، تا نزدیکش رسید؛ پس هنگامی که نظر کرد، دید آتش زیادی برگ های سبز درختی را در بر گرفته است. پیش خود گفت: «چرا درخت نمی سوزد؟ و نفهمید این چه درختی است که در اثر آتش نمی سوزد. آتش آن قدر زیاد شد که نوری از آن، بین آسمان و زمین ساطع گشت، مانند شعاع نور خورشید؛ طوری که چشم نمی توانست به آن بنگرد. موسی علیه السلام ترسید به آن نگاه کند. در این موقع صدایی شنید که هیچ شنوایی تا آن زمان نشنیده بود. هنگامی که این صدا به گوش موسی علیه السلام رسید، ناراحت شد و ترسی توان فرسا بر او چیره شد؛ از جانب پروردگار متعال ندا آمد: «ای موسی علیه السلام ! چه چیز در دست تو است؟» گفت: «عصای من». (2)
فخر رازی در تفسیر الکبیر دربارة «فَاخْلَعْ نَعْلَیْک» از قول عدهای نقل کرده است:ر «کفش موسی علیه السلام از پوست خر مرده بود و برای همین، به در آوردن کفش از پا، برای حفظ وادی مقدس، امر داده شد». و این، قول علی علیه السلام و قول مقاتل و کلبی و ضحاک و قتاده و سدی است. (3)
در تفسیر کبیر از وهب آمده است:
موسی علیه السلام گمان کرد آن آتش افروخته شده است؛ لذا از ریزههای هیزم برداشت تا از شعلة آتش، شعله ای بگیرد که آتش بر روی وی خمیده شد؛
مثل این که بخواهد او را در کام بگیرد. موسی از آن دور شد و ترسید و همان طور آتش او را می خواست و او آتش را؛ تا این که به سرعت خاموش شد. گویی اصلاً نبود. موسی نظر خود را به شاخة درخت انداخت و دید درخشندگی رنگ سبزش به آسمان ها رسیده و ناگاه نوری میان آسمان و زمین با شعاعی که چشم ها از دنبال کردن آن خسته می شوند، نمایان شد. وقتی موسی علیه السلام آن را دید، دستش را بر روی چشم هایش گذاشت که ندا آمد: «ای موسی!» گفت: «لبیک. من صدای تو را می شنوم؛ ولی نمی بینم؛ تو کجایی؟» گفت: «من با تو هستم؛ جلویت و پشتت و گرداگرد تو و از تو به تو نزدیک ترم». ابلیس این شک را در ذهنش انداخت و گفت: چطور می دانی که کلام خدا را می شنوی؟» گفت: «چون آن را از بالای خودم، زیرم، پشتم و از راست و چپ و همان طور هم از جلو می شنوم که دانستم این کلام مخلوق نیست و معنای نام بردن این اطراف و جهات من، با همه اجزایم و پاره هایم است. حتی گویی هر پاره ای از تنم گوش شنوا شد». (1)
این است که کفشها از جنس پوست خر بوده است. (2)
علامه مجلسی دربارة تفسیر این آیه از قول مفسران چند وجه آورده است:
از امام صادق علیه السلام درعلل الشرایع آورده است که نعلین موسی علیه السلام از جنس پوست خر مرده بوده است. 2. از پوست گاو تزکیه کرده بود و امر به در آورن برای آن بود که پای مبارک آن حضرت علیه السلام به آن وادی برسد. 3. چون حضرت موسی علیه السلام، نعلین را برای احتراز از نجاسات و دفع موذیات و حشرات پوشیده بود، خدا او را ایمن کرد و او را به طهارت آن وادی آگاه کرد؛ و آن که در این وادی مطهر، به پوشیدن کفش و نعلین احتیاج نیست. (3)
در تفسیر مجمع البیان آمده است که ابن عباس میگوید:
موسی علیه السلام مردی غیرتمند بود و با کسی همسفر نمیشد به دلیل آن که زنش را نبینند. هنگامی که خواست از مدین خارج شود، همسرش را بر استری نشاند و چند گوسفند که داشت
با خود برداشته و اثاثیة خانهاش را نیز در جوالی سوار بر استر قرار داد؛ در تاریکی شب، راه را گم کرد و چراغی که داشت روشن نشد و زمان وضع حمل زنش بود. از دور آتشی دید که در حقیقت، به نظر وی آتش و نزد خداوند، نور بود. همسر او دختر شعیب علیه السلام بود که در مدین با وی ازدواج کرده بود. آن هنگام، شب جمعه بود. حضرت موسی علیه السلام، به همسرش فرمود: «قدری درنگ کنید که من آتشی میبینم. میروم؛ شاید آتشگیرهای بیاورم، تا از نور استفاده کنید یا در کنار آتش کسی را ببینم که راه را به من نشان دهد یا خود آتشی بیابم که به وسیلة آن، راه را پیدا کنم». همین که نزدیک آتش آمد، با کمال تعجب مشاهده کرد آتش در درخت عناب است. آنجا ایستاد و محو تماشای زیبایی آتش و سبزی و خرمی درخت شد. در این وقت، از سوی درخت به او خطاب شد: «ای موسی علیه السلام ! من آفریدگار توام و تدبیر امور تو در کف من است». (1)
در تفسیر مجمع البیان آمده است که وهب میگوید: موسی علیه السلام به سرعت جواب داد: من صدای تو را میشنوم و تو را نمیبینم؛ کجایی؟» گفت: «من بالای سر تو و با تو و پیش تو و پشت سر توام و از تو به تو نزدیکترم». موسی علیه السلام دانست که این اوصاف، مخصوص خدا است و اطمینان یافت و این، به دلیل اعجازی بود که ظاهر شده بود. برخی گفتهاند: این اطمینان از آن جا حاصل شد که میدید آتشی در درختی سبز روشن است، نه آتش درخت را میسوزاند و نه درخت آتش را خاموش میکند و صدای تسبیح فرشتگان را میشنید. چنین منظرهای باعث آرامش خاطر او شد. (2)
در تفسیر مجمع البیان نظرات مختلف مفسران دربارة علت امر خداوند به درآوردن کفشهای حضرت موسی علیه السلام چنین آمده است: 1. کعب و عکرمه گویند: «نعلین، از پوست الاغ مرده بود. از امام صادق علیه السلام نیز چنین روایت شده است. 2. حسن و مجاهد و سعید بن جبیر و ابن جریج گویند: «از پوست گاو تزکیه شده بود. منظور این بود که پا را برهنه کند و از برکت وادی مقدس بهرهمند شود». 3. أصم گوید: «پا برهنه بودن، نشان تواضع است. به همین سبب گذشتگان، پابرهنه طواف میکردند». 4. ابو مسلم گوید: «موسی علیه السلام کفش پوشیده بود که از پلیدی و شر حشرات مصون بماند. خداوند او را ایمن ساخت و مطمئن کرد که خطری نیست و زمین پاک است». (3)
از مقایسة روایات تفسیری وارده در تفاسیر روایی اهل سنت و شیعه این روایات را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
الف. روایات موافق قرآن
علامه طباطبایی در تفسیر المیزان گفته است:
موسی علیه السلام وقتی که آن ندا را شنید، از آن به طور یقین فهمید که صاحب ندا، پروردگار او، و کلام، کلام او است؛ چون کلام نامبرده وحیی از خداوند به او بود. خود خدای تعالی تصریح کرده است بر این که خدا با احدی به جز وحی یا از ورای حجاب(1)، یا به ارسال رسول تکلّم نمیکند و هر چه بخواهد به اذن خود وحی میکند. منظور از تکلّم خدا با موسی علیه السلام، منظور و غرضی الهی است و آن، عبارت است از اعطای نبوت و رسالت. شاهد این معنا جملة «فَاستَمِعْ لِمَا یُوحَی ؛(2)پس به آنچه بر تو وحی میشود، گوش فرا ده» است. (3)در تفسیر نورالثقلین از کتاب کمال الدین و تمام النعمة روایتی طولانی آورده است که اسنادش به واسطة سعد بن عبدالله قمی به امام زمان علیه السلام میرسد که در ضمن آن، این مضمون آمده است:
سؤال کردم مرا دربارة امر خداوند بر موسی علیه السلام، دربارة در آوردن نعلینش در ورود به سرزمین مقدس، آگاه ساز». فرزند رسول خدا، فرمود: «کسی که بگوید کفشها [ی موسی علیه السلام ] از پوست الاغ بوده، قطعا ًبه موسی علیه السلام دروغ و افترا بسته و او را به نبوتش جاهل پنداشته است؛ چرا که این مطلب، از دو خطا خالی نیست: یا این که نماز موسی علیه السلام با کفشها جایز بوده یا غیر جایز بوده است. اگر نمازش جایز بوده، پوشیدن کفشها قبل از مقدس بودن مکان نیز، جایز بوده است. اگر مکان هم مقدس و مطهر بوده، قطعاً از نماز، مقدستر و مطهرتر نبوده است. و اگر برای نماز جایز نبوده، قطعاً لازم میآید که بگوییم موسی علیه السلام با حلال و حرام آشنا نبوده است». سپس من، از مولایم دربارة تأویل آن پرسیدم و آن حضرت فرمود: «به درستی موسی علیه السلام با
1) "مرتبة «من وراء حجاب»، از نوع وحی با واسطه می باشد، إلا این که وحی کننده در این قسم، واسطه نمیباشد؛ بلکه وحی از ورای آن، نشأت میگیرد که این«وراء» مکانی نیست، بلکه عالَمِ محیط بر مکان و زمان است. نمونه این مرتبه، سخن گفتن خداوند با موسی علیه السلام، از ورای درخت در کوه طور می باشد (ولیالله نقی پورفر، پژوهشی پیرامون تدبر در قرآن مجید، ص 497.
2) طه، 13 .
3) تلخیص و برداشت از: تفسیر المیزان، ج 14، ص 208-210.
پروردگارش در سرزمین مقدس مناجات کرد و گفت: «ای پروردگار! من به تو خالصانه محبت دارم و قلبم را از غیر تو شستوشو دادم». این در حالی بود که موسی علیه السلام، به خانوادهاش محبت شدیدی داشت؛ پس خداوند فرمود: «فَاخْلَعْ نَعْلَیْک» یعنی محبت خانواده را از خودت دور کن و محبتت را برای من خالص گردان و قلبت را از میل به غیر از من بشوی و پاک کن». (1)همچنین در تفسیر نورالثقلین از کتاب کمال الدین و تمام النعمة از امام زمان علیه السلام دربارة تأویل «فَاخْلَعْ نَعْلَیْک» نقل شده است که آن حضرت فرمود:
یعنی هر دو خوفت را از خودت دور کن. خوف از گم شدن اهل و عیال و خوف از فرعون را. (2)
علّامه طباطبایی در این رابطه میفرماید:
اولاً بعضی از روایت ها که جنس کفش را از پوست الاغ دانسته اند، سند ندارند. ثانیاً سیاق آیه هم می رساند که کندن کفش، صرفاً به منظور احترام به موقف بوده است. " (3)
ب. روایات غیر موافق با قرآن
این که در تفسیر الدرالمنثور از عبدالرزاق و فریابی و عبد بن حمید و ابن ابی حاتم نقل شده است که کفشهای موسی علیه السلام، از جنس پوست خوک بوده است یا در روایات در تفسیر نورالثقلین ذکر شده است که کفشها از جنس پوست الاغ مرده بوده است و خارج کردن آن از پا، تنها برای احترام به موقف بوده است، همه به گونهای مخالف نظام مربوط به احکام قرآن و روایات مربوط به حرمت استفاده از گوشت و پوست و دیگر اجزای بعضی حیوانات است. براساس حدیث حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم (4)، انبیا علیهم السلام، نسل در نسل، پیرو دین الهی و مزیّن به انجام فرایض واجب و مستحب بودهاند؛ لذا استفاده از پوست حیوان حرام گوشت توسط ایشان، به نظر میرسد - والله أعلم-.
دربارة نقل قولی که در تفسیر الدرالمنثور دربارة نوع جنس نعلین حضرت موسی علیه السلام توضیح داده است که از پوست خوک بوده است، با توجه به این که آن حضرت، از پیامبران
الهی و انبیای اولوالعزم، که دارای شریعت وکتاب بودهاند، تصور نمیشود با داشتن چنان مقام الهی، از آنچه در دین خدا حرام شده است، استفاده کند.
فخر رازی دربارة گفتههای وهب دربارة عقب رفتن آتش از اطراف موسی علیه السلام توضیحی داده است که اینجا بازگو میکنیم: و اما آنچه روایت میشود که آتش از موسی علیه السلام پس میرفت (دور میشد)، در فرمایش خداوند: «وَ أَنَا اخْترْتُک فَاستَمِعْ لِمَا یُوحَی؛ و من تو را بر گزیدم؛ پس به آنچه وحی به تو میشود، گوش فرا ده» دلالت دارد بر این که در این حالت، خدا به او وحی کرد و او را نبی قرار داد. بر این وجه؛ آنچه ذکر کردهاند که آتش از او عقب رفت بعید مینماید و قول خداوند متعال، فساد آن را روشن میکند. فخر رازی در تفسیر کبیر خود: در این قول خداوند: «فَاخْلَعْ نَعْلَیْک» وجوهی ذکر کرده است:
امر به درآوردن کفشها شد، تا پاهایش، به برکت وادی نائل شوند و این، قول حسن، سعید بن جبیر و مجاهد است.
آن را حمل بر تعظیم آن مکان کنیم که هر کس قدم بگذارد، باید پابرهنه باشد، تا آن را تعظیم کرده و هنگام شنیدن کلام، فروتن باشد. دلیل آن، فرمودة خداوند متعال است بعد از آن که فرمود: «إِنَّک بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طوًی» و این به تعلیل اشاره دارد و دوستان، چند وجه دیگر نیز ذکر کردند:
الف. کفش در خواب، به زوجه و ولد تعبیر میشود؛ پس قول خداوند «فَاخْلَعْ نَعْلَیْک» اشاره به آن است که خاطر و فکرش به زوجه و فرزند نباشد و قلبش، مشغول به امر ایشان نباشد.
ب. مراد از درآوردن کفشها، این است که توجه به دنیا وآخرت را ترک کند. مانند این که امرش کرد که قلبش همواره در معرفت خدای متعال بوده و فکرش متوجه به غیر خدا نباشد و مراد از وادی مقدس، قدس جلال خداوند متعال است و طهارت عزتش، یعنی هنگامی که به دریای معرفت رسیدی، به مخلوقات توجه نکن.
ج. انسان، هنگام استدلال به سازنده (صانع) نمیتواند به او برسد، مگر به دو مقدمه؛ مثل این که بگوید عالم محسوس، محدث یا ممکن است و هر چه این گونه باشد، دارای مدبر و مؤثر و صانع است. این دو مقدمه، شبیه نعلین است؛ چون با آنها عقل به مقصود میرسد و از نظر کردن در خلق، به معرفت خالق منتقل میشود و بعد از معرفت خالق، واجب میشود که به آن دو مقدمه توجه نکند؛ چون به مقدار مشغول شدن به غیر، محروم از غرق شدن در آن میشود؛ مثل آن که به او گفته شده است: قلب و خاطرت را مشغول آن دو مقدمه نکن. تو به وادی مقدس پانهادی و به دریای معرفت خدا و عمق الوهیتش رسیدی.
فخر رازی دربارة هنگامی که حضرت موسی علیه السلام از دور آتشی مشاهده کرد، میگوید:
آیا به سرگذشت موسی علیه السلام وقتی که آتشی را دید، دانا هستی؟ مفسران گفتند: «موسی از پدرزنش دربارة بازگشت به نزد مادرش اجازه گرفت و پدرزنش این اجازه را داد. موسی خارج شد و میان راه، در یک شب زمستانی و سرد که شب جمعه بود، پسری برایش به دنیا آمد. موسی کناری رفت و چخماق بر آتشزنه زد که آتش برآورده شود؛ اما نشد و در همین حال که چخماق را مرتب میزد، از سمت چپ آتشی را از دور دید. سپس گمان کرد آن آتش، از آتشهای چوپانان است». عدهای دیگر گفتهاند: «موسی علیه السلام آتش را در درختی دید و در لفظ قرآن مشخص نیست دلالت بر این مسأله باشد و محل اختلاف است، بعضی گفتند: «آن چیزی را که دید، آتش نبود؛ بلکه گمان کرد آتش است و به راستی او آتش(1)را دید؛ تا درخبرش صادق باشد. چون دروغ بر انبیا علیهم السلام جایز نیست. هنگامی که موسی علیه السلام، آتش را دید، به طرف آن رهسپار شد و به خانوادهاش گفت: «منتظر باشید». ممکن است خطاب به زن و فرزند و نوکری بود که همراهش بوده و ممکن است فقط مخاطبش همسر او باشد؛ ولی دراین احتمال، از ظاهر لفظ اهل، خارج شد؛ در حالی که اهل بر جمع واقع میشود البته واحد را به لفظ جمع برای تفخیم خطاب نمایند؛ یعنی در جای خود بمانید. «لَّعَلی ءَاتِیکم مِّنهَا بِقَبَسٍ؛ شاید برای شما پاره شعلهای بیاورم». و به طور قطع بیان نکرد که بگوید: من میآورم، تا اگر برگشت و نتوانست به قول خود وفا کند، اشکالی برایش نباشد. قبس(2)شعلهای از آتش است. همچنین در تفسیرالکبیر از قول ابن عباس آمده است: و
1) فخر رازی در تفسیر کبیر توضیح داده است که آتش بر چهار قسم است: 1.آتشی میخورد ونمیآشامد و آن، آتش دنیا است. 2.آتشی میآشامد ونمیخورد و آن، آتش درخت است، به فرمودة خداوندمتعال: «جعل لکم من الشجر الاخضر نارا؛ از درخت سبز، برای شما آتش درست کرد». 3. آتشی که هم میخورد و هم میآشامد و آن آتش معده است 4.آتشی که نه میخورد ونه میآشامد و آن، آتش موسی علیه السلام است. همچنین گفته شده است که آتش چهار قسم است : 1.آتشی که دارای نور است، بدون سوزاندن و آن، آتش موسی است 2. آتشی که دارای سوزاندن است، بدون نور و آن، آتش جهنم است 3. آتشی که هم دارای سوزاندن وهم نوراست و آن، آتش دنیا است. 4.آتشی که نه دارای سوزاندن و نه نور است و آن، آتش درختها است. برای کسب اطلاع بیشتر، ر. : رازی، التفسیر الکبیر (مفاتیح الغیب)، ج22، ص15.
2) قبس شعلهای از آتش است، گرفته شده بر سر چوبی یا فتیله یا … برای کسب اطلاع بیشتر ر.ک: فراهیدی، العین، ج5، ص86؛ابن مکرم، لسان العرب، ج6، ص167؛ طریحی، مجمع البحرین، ج4، ص94.
هنگامی که نزد آتش آمد، درخت سبزی را دید از پایین تا بالا مانند آتش سفید بود که از شدت نور آن آتش و شدت سبز بودن آن درخت، شگفت زده ایستاد. نه آتش رنگ سبز درخت را تغییر میداد و نه زیادی آب درخت، نور آتش را تغییر میداد و تسبیح ملائکه را شنید و نور عظیمی دید. (1)
خداوند بعد از این که موسی علیه السلام را مورد خطاب قرار داده و خود را معرفی کرد، به او مأموریت داد به مصر برود و مردم را به خداپرستی و ترک بتپرستی دعوت نماید؛ با فرعون مبارزه کند و بنی اسرائیل را از تحت ستم فرعون، خارج سازد و به ارض موعود ببرد. چون موسی علیه السلام از اهمیت مأموریت خود آگاه شد، برای تحقق بخشیدن به آن، از خدا مطالبی را درخواست کرد: 1. سینه فراخ به او بدهد؛ 2. کار را بر او آسان کند، 3 . گره از زبانش بگشاید؛ 4. برادرش، هارون علیه السلام را همراه او بفرستد. خداوند متعال، مجموع درخواستهای موسی علیه السلام را پذیرفت و هر دو در جایگاه دو رسول از جانب خدا که یکی، کمک دیگری بود، بر این مأموریت سنگین به پیامبری مبعوث شدند.
آیات مبارکی که طی آن، حضرت موسی از خداوند، یاری برادرش را در امر رسالت طلب کند، چنین است:
"قَالَ رَب اشْرَحْ لی صَدْرِی* وَ یَسِرْ لی أَمْرِی* وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسانی * یَفْقَهُوا قَوْلی وَ اجْعَل ِلّی وَزِیراً مِّنْ أَهْلی * هَرُونَ أَخِی اشدُدْ بِهِ أَزْرِی * وَ أَشْرِکهُ فی أَمْرِی *کی نُسبِّحَک کثِیراً * وَ نَذْکرَک کثِیراً * إِنَّک کنْتَ بِنَا بَصِیراً (2)
[موسی] گفت: «پروردگارا ! سینه ام را گشاده کن* و کارم را برایم آسان گردان* و گره از زبانم بگشای* تا سخنان مرا بفهمند* و وزیری از خاندانم برای من قرار ده* برادرم هارون را* با او پشتم را محکم کن* و او را در کارم شریک ساز* تا تو را بسیار تسبیح گوییم* و تو را بسیار یاد کنیم* چرا که تو همیشه از حال ما آگاه بوده ای.
تورات در اینباره چنین میگوید:
پس از آن که فرشتة خداوند در شعلة آتش از میان بوته ای بر موسی ظاهر شد و خداوند، معجزاتی، نظیر عصا و ید بیضا وخون شدن آب نهر توسط موسی به وی نشان داد، موسی علیه السلام به خداوند گفت: «ای خداوند! من مردی فصیح نیستم؛ نه در سابق و نه از وقتی که با بندة خود سخن گفتی؛ کند زبانم»* خداوند گفت: «کیست که زبان به انسان داد و گنگ و کر و بینا و نابینا را آفرید؟ «آیا نه من که یهوه هستم؟* پس اکنون برو و من با زبانت خواهم بود و هرچه باید بگویی، تو را خواهم آموخت». * گفت: «استدعا دارم -ای خداوند!- که بفرستی به دست هر که می فرستی»* آن گاه خشم خداوند بر موسی مشتعل شد و گفت: «آیا برادرت هارون لاوی را نمی دانم که او فصیح الکلام است و اینک او نیز به استقبال تو بیرون می آید و چون تو را ببیند، در دل خود شاد خواهد شد* و بدو سخن خواهی گفت و کلام را به زبان وی خواهی کرد و من با زبان تو و زبان او خواهم بود و آنچه باید بکنید، شما را خواهم آموخت* و او برای تو به قوم سخن خواهد گفت و او تو را به جای زبان خواهد بود و تو او را به جای خدا خواهی بود». *(1)
حضرت هارون برادر حضرت موسی در تورات این گونه معرفی شده است:
وخداوند به موسی علیه السلام، گفت: «ببین تو را بر فرعون خدا ساختهام و برادرت هارون، نبی تو خواهد بود؛ هر آنچه به تو امر کنم، تو آن را بگو و برادرت هارون آن را به فرعون باز گوید؛ تا بنی اسرائیل را از زمین خود رهایی دهد». * پدر هارون، عمران نام داشت که از نسل لاوی [فرزند یعقوب] بوده و نام مادرش یوکابد بود. هارون، برادر بزگتر موسی بود و خواهری به نام مریم داشتند. هارون الیشابع دختر عمیناداب خواهر نحشون را به همسری گرفت و از او صاحب چهار پسر به نامهای ناداب و ابیهو والعازر و ایتامر شد. * دو تن از پسران بر خلاف امر خداوند آتش غیر مجاز بر آتشدان خود نهاده بر آن بخور گذاشتند و به حضور خداوند تقدیم کردند. ناگهان آتش از حضور خداوند بیرون آمد و آنها را سوزاند و آنها مردند. * وقتی هارون، همراه موسی با قوم به کوه طور رفتند، خداوند آنجا به موسی فرمود: «زمان مرگ هارون است و او نمیتواند به سرزمین موعود وارد شود». پس موسی به دستور خداوند، لباسهای کاهنی هارون را به پسر او العازر داد و در همان بالای کوه، هارون از دنیا رفت و او را همان جا دفن کردند. * قوم بنی اسرائیل پس از خبر دار شدن از مرگ هارون سی روز
1) کتاب مقدس، سفر خروج، باب 4، مقطع10-17.
برای او عزاداری کردند. هارون هنگام مرگ 130سال داشت و در 83 سالگی به پیامبری رسیده بود. (1)
مأموریت مهم و اساسی موسی که از طرف خداوند به آن مکلف شده بود، نجات بنیاسرائیل از عذاب و شکنجهای بود که به دست فرعون و سربازانش به آنها میرسید و نیز اجرای وعدة پروردگار در عطا و بخشیدن سرزمین کنعان به عنوان میراث برای آنها و فرزندان و نوههای بعدی ایشان؛ پس هارون و موسی نزد فرعون رفتند و خود را معرفی نمودند و پیام خداوند را ابلاغ کردند.
و خدا به موسی خطاب کرده، وی را گفت: «من یهوه هستم* و به ابراهیم و اسحاق و یعقوب به نام خدای قادر مطلق، ظاهر شدم؛ ولی به نام خود یهوه نزد ایشان معروف نگشتم* و عهد خود را نیز با ایشان استوار کردم که زمین کنعان را بدیشان دهم؛ یعنی زمین غربت ایشان را که در آن غریب بودند. (2)
و در قسمت دیگری آورده است که:
به فرعون بگو: «خداوند چنین می گوید:» اسرائیل پسر من و نخست زادة من است* و به تو می گویم: پسر مرا رها کن تا مرا عبادت نماید و اگر از رها کردنش ابا کنی همانا پسر تو، یعنی نخست زادة تو را می کشم». (3)
سپس افزوده است:
و بعد از آن موسی و هارون آمده به فرعون گفتند: «یهوه خدای اسرائیل چنین می گوید»: «قوم مرا رها کن تا برای من، در صحرا عید نگاه دارند»* فرعون گفت: «یهوه کیست که قول او را بشنوم و اسرائیل را رهایی دهم؟ یهوه را نمی شناسم و اسرائیل را نیز رها نخواهم کرد». * گفتند: «خدای عبرانیان ما را ملاقات کرده است؛ پس اکنون، سفر سه روزه به صحرا برویم و نزد یهوه خدای خود قربانی بگذرانیم؛ مبادا ما را به وبا و شمشیر مبتلا سازد». * پس پادشاه مصر، بدیشان گفت: «ای موسی و هارون! چرا قوم را از کارهای ایشان باز می دارید؟ به شغل های خود بروید»* و فرعون گفت: «اینک اهل زمین بسیارند و ایشان را از شغل های ایشان بی کار می سازید». *(4)
قرآن و تورات دربارة مأموریت داده شده به موسی علیه السلام، از جانب خداوند متعال هماهنگ هستند و تنها الفاظ به کار رفته قدری با یکدیگر اختلاف دارند. البته فرازهایی از تورات، بنی اسرائیل را تنها قوم برگزیدة خداوند مطرح کرده است؛ به این معنا که خدا ایشان را –نعوذبالله- نخست زادة خودش میداند که برای حفظ ایشان، خدای خودخواه و انتقامجو شده است. این خدا به سبب عبادت شدن خویش برای قوم مورد علاقه و برگزیدهاش و برگزاری جشن بندگان بنیاسرائیلیاش درصحرا، نخست زادگان فرعونیان را به نابودی تهدید کرده ورسول خود را به مأموریت ضد فرعونی وا میدارد. مطلبی که در تورات جلب نظر میکند، این است که:
وخداوند به موسی گفت: «ببین تو را بر فرعون خدا ساخته ام و برادرت هارون، نبی تو خواهد بود* هر آنچه به تو امر کنم تو آن را بگو و برادرت هارون، آن را به فرعون بازگوید، تا بنی اسرائیل را از زمین خود رهایی دهد» (1)
در جمله نخستین، اظهاراتی وجود دارد که قابل تأویل نیست و آن، عبارت از این است که: «تو برای او خدا هستی»(2). آیا منظور چیست؟ در جمله بعدی، تورات اظهار میدارد: «فرزندان اسرائیل، فرزندان خدا هستند(3)» در هر دو حالت، اظهارات تورات با این الفاظ، چیزی جز شاهد و گواه روشن، بر شرک به خدا یکتایی او نخواهد بود. البته همان طور که مشخص است، نویسندگان تحریف کنندة تورات، بیشتر به سبب نشان دادن برگزیدگی قوم بنی اسرائیل به نوشتن این گونه مطالب، دست یازیدهاند. آنچه مانند آفتابی تابان گویا است، روشنی آیات قرآن است که مهر بطلانی برچنین دعاوی میزند.
حضرت هارون علیه السلام یکی از انبیای بزرگ بنی اسرائیل است که همزمان با حضرت موسی علیه السلام به نبوت برگزیده شد و در جایگاه وزیر و کمککار موسی علیه السلام و همراه او رسالت خود را آغاز کرد. هارون علیه السلام برادر بزرگ موسی علیه السلام بود که از لحاظ سخنوری بهتر از او بود؛ به همین دلیل به سخنگویی حضرت موسی علیه السلام انتخاب شد. سرگذشت حضرت هارون علیه السلام در قرآن و تورات، ضمن سرگذشت حضرت موسی علیه السلام بیان شده و در تمام مراحل همراه موسی علیه السلام بوده است. نام هارون علیه السلام در قرآن، بیست بار در سیزده سوره ذکر شده است. هنگامی که موسی علیه السلام در میان قوم نبود، او به عنوان سرپرست قوم، مسؤولیت هدایت آنها را به عهده میگرفت. بر اساس تورات، هارون علیه السلام زودتر از موسی علیه السلام از دنیا رفت.
قرآن و تورات، در این موارد با هم اتفاق دارند:
هارون علیه السلام برادر موسی علیه السلام از ذریة ابراهیم است.
مأموریت هارون علیه السلام همراه موسی علیه السلام دعوت فرعون و قوم بنی اسرائیل و خارج کردن آنها از مصر بوده است.
لکنت زبان موسی علیه السلام و سنگینی سخنش و درخواست حضرت موسی علیه السلام از خداوند، برای کمک قرار دادن برادرش و نیز فصاحت زبان هارون علیه السلام، در امر رسالت.
ولی آنچه که این جا باعث تعجب است قول تورات است که میگوید: «و او برای تو دهان است و تو برای او خدا هستی». (1)این مطلب، از لحاظ ظاهری، برابر شرک است، مگر آن که معنای غیر ظاهری داشته و آن معنا هم دور از شرک باشد.
آنچه فقط در قرآن آمده است:
نبوت هارون علیه السلام .
صفات و مقامات هارون علیه السلام، مانند بندة مؤمن و اول المؤمنین و … .
آنچه فقط در تورات آمده است:
نام اجداد و پدر و مادر و خواهر و برادر و همسر و فرزندان هارون علیه السلام .
مدت عمر و محل فوت و محل دفن او
مقام کاهنی در تورات، دربارة مقام نبوت هارون علیه السلام، صحبتی به میان نیامده است؛ بلکه او را کاهن معرفی کرده است که همراه پسرانش به مقام کاهنی رسید.
اکنون که سیمای موسی علیه السلام در قرآن و تورات مد نظر قرار گرفت و شناخت نسبی از این پیامبر به شکل تطبیقی حاصل شد، به سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی را که دربارة مأموریت موسی علیه السلام به همراهی هارون علیه السلام وارد شده است، را ملاحظه میکنیم.
1) کتاب مقدس، سفر خروج، باب 4، شمارة 17.
کتف وی بوده است. (1)
در تفسیر نورالثقلین به نقل از جوامع الجامع بنا به روایت حدیث جمره از ابن عباس آورده است: حضرت موسی علیه السلام کند زبان بود پناه بر خدا!!. (3)
در تفسیر نورالثقلین از قرب الاسناد حمیری نقل کرده است:"جعفر بن محمد علیه السلام، از پدرش نقل کرده است که پیامبر علیه السلام در معراج ایستاد و فرمود:
ای خدایی که بندة تو[موسی علیه السلام ] دعا کرد و تو دعای او را مستجاب کردی و بر او محبتی از خودت انداختی و از تو، شرح صدر خواست که به وی دهی و امر رسالت را برای او آسان نمایی و برای او وزیری از خانواده اش قرار دهی و گره از زبانش بگشادی! من از تو می خواهم هر آنچه بنده ات موسی از تو خواست، تا به من شرح صدر دهی وامر رسالت را برایم آسان کنی و برای من وزیری از خانواده ام که برادرم، علی است قراردهی. (4)
از مقایسة روایات تفسیری وارد شده در تفاسیر روایی اهل سنت و شیعه این روایات را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
روایات موافق قرآن
در تفسیر المیزان آمده است:
ظاهر آیه نشان از آن دارد که آنچه درخواست کرد، وسائلی بوده که در امر رسالتش بدان محتاج بوده است، نه در امر نبوت. مؤید این نکته آن است که این درخواست ها را بعد از تمامیت نبوتش، یعنی آیات 14 و 15 و 16سورة مبارک «طه» نیاورد؛ بلکه بعد از فرمان رسالتش بیان کرد با آیة إِذْهَب إِلی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طغَی ؛(1)[اینک ] به سوی فرعون برو، که او طغیان کرده است». آغاز می شود(2)
با توجه به لکنت حضرت موسی علیه السلام، و درخواست او از خداوند بر وزیری چون حضرت هارون علیه السلام، و تکرار چنین درخواستی از جانب رسول گرامی اسلام علیه السلام و نیز این که، رسول خدا علیه السلام دارای فصیحترین کلام و گویش بوده است؛ به این نتیجه میرسیم که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم از پروردگار جهان، گویایی وجودی و گشایش روح، برای پذیرش مصائب و سختیهای کار و نیز یاور و وزیری متقی، چون حضرت علی علیه السلام طلب کرد. لزوم بودن وزیری در کنار آن حضرت، به دلیل سنگین بودن رسالت آن بزرگوار وگستردگی دامنة وظایف و عملکردشان بوده است ونباید درخواست این گونه امور را بر اساس ضعف جسمی یا برای کسب قدرت ظاهری بیشتر، دانست؛ بلکه این مسأله بیشتر جنبة عرفانی دارد.
مطلبی قابل ذکر دربارة مأموریت حضرت موسی علیه السلام این است که "مذاکرة موسی علیه السلام و فرعون، با نرمی شروع شد و سرانجام به تندی کشیده شد. موسی علیه السلام دو نکتة اصلی مأموریت خود را چنین بیان میکند:یکی این که فرعون، طغیان خود را کنار بگذارد و به بندگی خدای خویش گردن نهد و دیگر این که بنی اسرائیل را آزاد کند، تا همراه حضرت موسی علیه السلام از مصر بیرون روند. فرعون، مقابل حرفهای موسی علیه السلام، پاسخ داد: «مگرحقوق مرا فراموش کردهای که در دوران کودکی تو را پرورش دادهام؟(3)سپس به سخن خود، کمی خشونت بخشیده و ادامه داد:
1) طه، 24.
2) تلخیص و برداشت: تفسیر المیزان، ج14، ص 220-221.
3) البته لازم یادآوری است که تورات با قرآن مجید در این قسمت تفاوت دارد و فرعونی که با موسی علیه السلام به ستیز میپردازد، غیر از فرعونی است که او را پرورش داده و آن زمان که موسی علیه السلام به سبب کشتن مرد قبطی به مدین فرار میکند، آن فرعون، بعد از مدتی میمیرد و به موسی علیه السلام خبر میدهند که فرعون مرده است.
«به یاد داری یک نفر از ما را کشتی؟» موسی علیه السلام به فرعون جواب داد: «آن قتل، عمدی نبود؛ بلکه خطا بود و به همین دلیل از مصر به مدین رفتم و دیگر این که بزرگ شدن من در میان شما، به سبب به بندگی کشیدن بنی اسرائیل بود که تو باعث آن بودی». (1)
فرعون بر مسأله ربوبیت خدا، حساسیت بیشتری نشان داد و گفت: «خدا کیست تا برای او بنیاسرائیل را آزاد کنم؟» موسی علیه السلام، شروع به معرفی خداوند کرد. هر چه موسی علیه السلام خداوند را بیشتر میشناساند، فرعون، مقابل حرفهای موسی علیه السلام موضعگیری بیشتری میکرد و او را، به زندان تهدید مینمود. آنگاه فرعون از موسی علیه السلام، معجزه خواست. حضرت موسی به اذن خداوند، معجزاتی انجام داد؛ اما باز فرعون ایمان نیاورد و دستور داد موسی علیه السلام و هارون علیه السلام را زندانی کنند و ساحران ماهر را جمع نمایند، تا با معجزات موسی علیه السلام مقابله کنند. فرعون و قومش، مانند اقوام پیشین برای انکار و سرکوب موسی علیه السلام از راههای مختلفی وارد شدند؛ ازجمله:
فرعون و قوم او، تهمتهای بسیاری برموسی علیه السلام زدند؛ مانند: ساحر، کذاب و مجنون.
تهدید به زندانی کردن و قتل.
موسی علیه السلام را مسخره میکردند و مقابل معجزات الهی او عناد میورزیدند.
خداوند، موسی علیه السلام را به سوی فرعون و پیروان او که قومی فاسق و طغیانگر بودند، فرستاد. در ابتدا دو معجزه به او داد که مار شدن عصا و ید بیضا است. خداوند، معجزات دیگری نیز به موسی علیه السلام داد. قرآن معجزات موسی علیه السلام را نه معجزه میداند:
وَ لَقَدْ ءَاتَیْنَا مُوسی تِسعَ ءَایَتِ بَیِّنَتٍ فَسئَلْ بَنی إِسرءِیلَ إِذْ جَاءَهُمْ فَقَالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إِنی لأَظنُّک یَمُوسی مَسحُوراً (2)
ما به موسی علیه السلام نُه آیة [ معجزه] روشن دادیم؛ پس، از بنی اسرائیل سؤال کن آن زمان که [موسی علیه السلام ] به سراغ آن ها آمد[چگونه بودند ]؟ فرعون به او گفت: «ای موسی علیه السلام ! گمان می کنم تو دیوانه [یا ساحری]».
در کتاب تورات، دربارة معجزة حضرت موسی علیه السلام آمده است:
و خداوند، بار دیگر، وی را گفت: «دست خود را در گریبان خود بگذار».
چون دست در گریبان خود برد و بیرون آورد، دست او مثل برف مبروص شد؛ پس گفت: «دست خود را باز به گریبان بگذار». چون دست به گریبان خود باز برد و آن را بیرون آورد، اینک او مثل سایر بدنش باز آمده بود. و واقع خواهد شد که اگر تو را تصدیق نکنند و آواز آیت نخستین را نشنوند، همانا آواز آیت دوم را باور خواهند کرد. و هرگاه این دو آیت را باور نکردند و سخن تو را نشنیدند، آن گاه از آب نهر گرفته به خشکی بریز و آبی که از نهر گرفتی به خشکی ریختی، به خون مبدل خواهد شد. (1)
قرآن معجزات موسی علیه السلام را به نه معجزه منحصر میکند؛ ولی در عهد قدیم منحصر نشده و حدود چهارده معجزه ذکر شده است. در تورات آمده است: وقتی موسی علیه السلام و هارون علیه السلام، نزد فرعون میروند، ابتدا حضرت موسی علیه السلام عصایش را میاندازد و به اژدها تبدیل میشود. هارون علیه السلام هم عصایی دارد که آن را میاندازد و آن هم به اژدها تبدیل میشود. تبدیل شدن عصای هارون علیه السلام به اژدها مطلبی است که در تورات آمده است؛ ولی در قرآن چنین چیزی وجود ندارد و برای حضرت هارون علیه السلام هم جایگاهی مثل حضرت موسی علیه السلام قائل شدهاند. یکی دیگر از معجزات حضرت موسی علیه السلام، ید بیضا یعنی دست تابان است. در سه سوره مطرح است که در سورة طه چنین آمده است:
وَ اضْمُمْ یَدَک إِلَی جَنَاحِک تَخْرُجْ بَیْضَاءَ مِنْ غَیرِ سُوءٍ ءَایَةً أُخْرَی (2)
و دستت را به گریبانت ببر تا سفید و بی عیب بیرون آید؛ این، نشانة دیگری [از سوی خداوند] است.
ید بیضا، بیماری برص و مانند آن نیست؛ چنانچه بعضی از تحریف کنندههای کتب آسمانی پیشین پنداشتهاند: «وخداوند، بار دیگر، وی را گفت: «دست خود را در گریبان خود بگذار». چون دست در گریبان خود برد و بیرون آورد، دست او مثل برف مبروص شد؛ پس گفت: «دست خود را باز به گریبان بگذار». چون دست به گریبان خود باز برد و آن را بیرون آورد، دست او مثل سایر بدنش باز آمده بود». (3)
اکنون که معجزات موسی علیه السلام در قرآن و تورات مد نظر قرار گرفت و شناخت نسبی از این پیامبر علیه السلام به شکل تطبیقی حاصل آمد؛ به سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی را که دربارة معجزات موسی علیه السلام وارد شده است، ملاحظه میکنیم:
در تفسیر الدرالمنثور عبارت «مِنْ غَیرِ سُوءٍ» را به معنای «مِنْ غَیرِ بَرْص» گرفته است. (1)
در تفسیر کبیر، فخر رازی دربارة این که خداوند فرمود: «ما نه معجزه به موسی علیه السلام کرامت کردیم» گفته است که دربارة این نه معجزه اختلاف است: ابن عباس و ضحاک گویند: «این معجزات، دست موسی علیه السلام، عصا، زبان، دریا، طوفان، ملخ، شپش، قورباغه وخون است». محمد بن کعب گوید: «این معجزات، طوفان، ملخ، شپش، قورباغه، خون، دریا، عصا، دعا و سنگ است». ابو علی جبایی نیز قول محمد بن کعب را پذیرفته است؛ ولی به جای دعا، دست موسی علیه السلام را گفته است. قتاده و مجاهد و عکرمه و عطا نیز همین را پذیرفتهاند؛ ولی به جای دریا و دعا و سنگ و دست موسی علیه السلام، گرفتاری چند سالة بنیاسرائیل و کمبود محصولات را گفتهاند. چون گرفتاری چندساله و کمبود محصولات را یکی به حساب آوردهاند، در عوض بلعیدن ساختة ساحران توسط عصا را معجزه ای دیگر به حساب آوردهاند. برخی گویند: «منظور، نه آیه دربارة احکام دین است که بر موسی علیه السلام نازل شد». عبدالله بن سلمه، از صفوان بن عسال نقل کرده است که یک یهودی به رفیق خود گفت: «بیا نزد پیامبر رویم و از او بپرسیم، نزد پیامبر گرامی اسلام حضور یافتند و دربارة همین آیه پرسیدند. فرمود: «منظور از نه معجزة موسی، این است که برای خدا شریک قرار ندهید، دزدی نکنید، زنا نکنید، خون بیگناه نریزید، پیش سلطان از بیگناهی بدگویی نکنید که او را بکشد، سحر نکنید، ربا نخورید، نسبت ناروا به زنهای پاکدامن ندهید و در روز جنگ، از میدان فرار نکنید؛ ولی وظیفة شما یهودیان است که روز شنبه، تجاوز نکنید و حکم خدا را دربارة آن روز، زیر پا نگذارید». یهودی دست پیامبر را بوسه زد و گفت: «گواهی میدهم تو فرستادة خدا هستی». (2)
در تفسیر نورالثقلین «مِنْ غَیرِ سُوءٍ» را به معنای «من غیر مرض» آورده است. (1)
در تفسیر نورالثقلین آمده است:
قول ضعیف آن است که این نه آیت، عبارت از احکام نهگانه است. عبدالله بن سلمة از صفوان بن عسال که یهودی بوده است، نقل مینماید که وی به همنشینش گفت: «بیا نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برویم و از وی بپرسیم» پس رفتند و از رسول خدا سؤال کردند.
حضرت صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«اول، با خدا چیزی را شریک نگیرید. دوم، اسراف نکنید. سوم، زنا نکنید. چهارم، نفسی را مکشید که خداوند حرام کرده است؛ مگر برای حق (تعالی)و پیش سلطان از بیگناهی بدگویی نکنید که او را بکشد. پنجم، جادو نکنید. ششم، ربا نخورید. هفتم، نسبت ناروا به زن های پاکدامن ندهید. هشتم، زمان جنگ، برای فرار روی نگردانید. نهم، به ویژه بر شما یهودیان، واجب است در روز شنبه تعدی و تجاوز نکنید». آن یهودی دست پیامبر را بوسه زد و به او گفت: «شهادت می دهم تو نبی و پیامبر خدایی». (2)
اول. برخی گویند: «مسحوراً» یعنی به گمان من، تو ساحری (اسم مفعول به جای فاعل به کار رفته است. ) دوم. برخی گویند: یعنی تو سحر کردهای؛ زیرا دلگرمی تو به سحر است و سحر خود را دلیل درستی مدعای خود به حساب آوردهای. سوم. ابن عباس گوید: یعنی ای موسی! تو جادو شدهای. " (3)
از مقایسة روایات تفسیری وارده در تفاسیر روایی اهل سنت و شیعه این روایات را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
الف. روایات موافق قرآن
حضرت موسی علیه السلام از پیامبرانی است که کثیر الاعجاز است وطبق فرمودة قرآن، بیش از نه معجزه داشته که قرآن، بعضی از آنها را ذکر کرده و از بقیة نامی نبرده است. خداوند، در
همان ابتدای رسالت حضرت موسی علیه السلام، او را به دو معجزه مجهز کرد؛ یکی این که اگر عصایش را به زمین بیفکند، به صورت ماری در آید و هر موقع آن را برگیرد، به همان حالت نخست باز گردد. دیگر این که اگر دستش را در گریبان یا بغل فرو برد، سفید و درخشان خواهد شد. علامه طباطبایی در تفسیر المیزان آورده است: معجزاتی که موسی بن عمران علیه السلام آورده، طبق نقل قرآن، بیش از نه معجزه است. اگر در آیة مورد بحث، آن را نه معجزه شمرده، منظور، آن معجزهای بوده که برابر فرعون و دعوت او آورده است و آن معجزات عبارت است از: عصا و ید بیضا و طوفان و ملخ و قورباغه و سوسمار و خون و قحطی و کمبود میوهها. اما سایر معجزاتی که حضرت موسی علیه السلام داشته، مانند شکافتن دریا و جریان آب از سنگ و زنده کردن کشتهای به وسیلة گاو و زنده کردن کسانی که با صاعقه هلاک شدند و سایه کردن کوه بر بالای سر ایشان و امثال آن، همه خارج از معجزات نهگانه است و معجزاتی است که برای امت خود آورده، نه برای فرعون. این نه معجزه، یکبار در این آیه مطرح شده است؛ ولی به بیان کل معجزاتی مربوط است که حضرت موسی علیه السلام، در برخورد با فرعون و دعوت او به سوی خداوند یکتا، به اذن خداوند داشته است. (1)
ب. روایات غیر موافق با قرآن
در بخش روایات تفسیری اهل سنت، روایت 1و2 که بین روایات تفسیری اهل سنت قید شده است، از اقسام روایات مخالف با قرآن است. "(2)مشابه همین روایت در نورالتقلین نیز آمده است که آن را در بین روایات شیعه مطرح نمودیم. (3)
با توجه به آنچه گذشت؛ میتوان فهمید معجزة حضرت موسی علیه السلام، -همان گونه که در قرآن آمده است- برای نشان دادن قدرت پروردگار به فرعون و همدستانش بوده است، تا با دیدن این آیات الهی، سر تعظیم به درگاه الهی فرود آورند. در تفسیر الدرالمنثور " عبارت «مِنْ غَیرِ سُوءٍ» را به معنای «مِنْ غَیرِ بَرْص» "(4)گرفته است؛ در حالی که در تفسیر نورالثقلین، به معنای «مِنْ غَیرِ مَرَض»(5)فرض شده است، همانطور که
آیت الله جوادی آملی نیز در اینباره گفته است: «قابل توجه این که خداوند دربارة «ید بیضاء» فرمود: «این آیتی دیگر است». تعبیر از معجزه به آیت و نشانه، بسیار مناسب و زیبا است. این، نشانة نبوت تو است؛ چون ارتباط تو با جهان غیب، خارق عادت است. تو مدعی ارتباط با عالم ماورای طبیعت هستی و پیوند یک انسان با ماورای طبیعت، خارق عادت است. این آیت که خارق آیت است، نشانة صدق ادعای تو است. حضرت موسی علیه السلام دعوتی داشت و ادعایی؛ دعوت او به توحید و معاد بود که باید آن را با برهان ثابت کند؛ اما ادعای او، نبوت بود که میبایست آن را با معجزه به ثبوت برساند و این «ید بیضاء» آیت صدق دعوی او بود». (1)
در سورة مبارک طه(2)میبینیم «ید بیضاء» مزین به قید «مِنْ غَیرِ سُوءٍ» شده است که سبب رفع هر گونه توهمی میباشد، تا مردم بدانند تابندگی دست موسای کلیم علیه السلام به سبب هیچ مرض و دردی نیست.
دربارة موارد نهگانهای که در روایات اهل سنت و شیعه دیده شده نیز میتوان گفت این امور با ده فرمان خداوند به موسی خلط شده است.
موسی علیه السلام با پشت گرمی از توفیق الهی و با گامهای استوار برای مأموریتی که خداوند بر عهدة وی نهاده بود، به پیش میرفت و به دعوت و ارشاد مشغول بود. فن سحر، در کشور مصر رونق داشت و ساحرانی در آن سرزمین پدید آمده بودند که عقلها را حیران و دلها را شیفته و مفتون میساختند. کار سحر و ساحری به اوج قدرت و منتهای شهرت خود رسیده بود. ارادة الهی بر آن تعلق گرفت که از همین ناحیه، ایشان را به عجز آورد و ساحران را مدهوش و متحیر قدرت الهی کند؛ لذا معجزاتی به دست موسی آشکار ساخت که به ظاهر از سنخ کار ساحران به نظر میرسید، تا هر حیلهای دارند، به کار برند و چون از فنی که در آن مهارت دارند، عاجز شوند، در کارهای دیگر، عجز و ناتوانیشان آشکارتر گردد و منطق و حجت الهی، ظاهر و قاهر، و مدعای ساحران و باطل پیشگان خوار شود.
فَلَنَأْتِیَنَّک بِسِحْرٍ مِّثْلِهِ فَاجْعَلْ بَیْنَنَا وَ بَیْنَک مَوْعِداً لا نُخْلِفُهُ نَحْنُ وَ لَا أَنتَ مَکاناً سُوًی* قَالَ مَوْعِدُکمْ یَوْمُ الزِّینَةِ وَ أَن یُحْشَرَ النَّاسُ ضُحًی* فَتَوَلَّی فِرْعَوْنُ فَجَمَعَ
کیْدَهُ ثمَّ أَتَی(1)
قطعاً ما هم سحری همانند آن برای تو خواهیم آورد؛ پس موعدی میان ما و خودت قرار ده که نه ما و نه تو، از آن تخلف نکنیم ؛ آن هم در مکانی که نسبت به همه یکسان باشد* گفت : «میعاد شما روز زینت [= روز عید] است ؛ به شرط این که همة مردم، هنگامی که روز، بالا می آید، جمع شوند». * فرعون آن مجلس را ترک نمود و تمام مکر و فریب خود را جمع کرد؛ سپس آمد
روز موعود، فرا رسید و خداوند به موسی امر کرد:
قَالَ أَلْقِهَا یَمُوسی* فَأَلْقَهَا فَإِذَا هِی حَیَّةٌ تَسْعَی* قَالَ خُذْهَا و لاَتَخَفْ سَنُعِیدُهَا سِیرَتَهَا الأُولَی(2)
گفت: «ای موسی ! آن را بیفکن»* پس موسی آن[عصا] را افکند که ناگهان اژدهایی شد که به هر سو می شتافت* گفت: «آن را بگیر و نترس؛ ما آن را به صورت اولش بازمی گردانیم».
ولی پس از تلاش فرعون و گردآوری ساحران، خداوند، نتیجه را چنین بیان میکند:
وَ أُلْقِی السَحَرَةُ سَجِدِینَ * قَالُوا ءَامَنَّا بِرَب الْعَلَمِینَ * رَبِّ مُوسی وَ هَرُونَ (3)
و ساحران [بی اختیار] به سجده افتادند* و گفتند: «ما به پروردگار جهانیان ایمان آوردیم* پروردگار موسی و هارون».
خدای سبحان، در این آیه به موسی علیه السلام دستور میدهد عصای خود را از دستت بینداز و او چون عصا را میاندازد، میبیند به ماری بزرگ تبدیل شد که با چالاکی به راه افتاد. چون این امر غیر منتظره را دید، سخت تعجب کرد. خداوند متعال، حرکت مار را در آیات مورد بحث«سعی» نامیده است. البته حرکت مار در جای دیگر «اهتزاز»(4)خوانده شده است و نیز در آیات مورد بحث، آن حیوان را مار خوانده و در جای دیگر اژدها(5)چرا که «ثعبان» به معنای مار بسیار بزرگ است.
مأموران دربار، به دستور فرعون سرزمین مصر را زیر پا نهادند و ساحران زبردست را گرد آوردند. فرعون از موسی علیه السلام خواست روزی را برای مبارزه معین کند. موسی علیه السلام هم از فرصت
استفاده کرد و روزی را به نام «روز زینت» که روز عید آنان بود، انتخاب کرد. (1)
ساحران به حضور فرعون رسیدند و از او خواستند در صورت پیروزی اجر و پاداشی به آنها برسد. فرعون نیز به آنان وعدة مساعد داد و گفت: در صورت پیروزی، از مقربان خواهید بود. به درخواست فرعون، آنان صفکشان وارد میدان مبارزه شدند. ساحران به موسی علیه السلام گفتند: «کدام یک از ما شروع کند؟» موسی علیه السلام گفت: شما پیش قدم باشید». ساحران، چوبها و ریسمانهای ساخته و پرداختة خود را، به زمین افکندند و گفتند: «به عزت فرعون! ما غالب خواهیم بود». و ریسمانهای آنها در خیال حاضران، به اشکال مختلف مار در آمدند که گویی در جنبش و حرکت هستند. حتی موسی علیه السلام نیز به وحشت افتاد. آن لحظه خطاب آمد: «خوف به خود راه مده که تو پیروز هستی». پس موسی علیه السلام عصایش را بر زمین انداخت و هر چه ساحران انجام داده بودند، بلعید و بساط سحر و ساحری را از بین برد. پس از پیروزی موسی علیه السلام ساحران اولین کسانی بودند که به موسی علیه السلام و خداوند ایمان آوردند و مقابل تهدیدات فرعون ترسی به خود راه ندادند. فرعون، مقابل ایمان آوردن ساحران از حربةهای خاصی بهره برد و چند امر را دستاویز قرار داد:
به آنان اعتراض کرد چرا بدون اذن من به او ایمان آوردید.
اظهار کرد همگی در مکتب موسی علیه السلام درس خواندهاند و موسی علیه السلام استاد آنها است و هدف، آن است که بنی اسرائیل را از سرزمین بیرون کنند.
3. آنان را به قتل تهدید کرد وگفت: «همگی را به دار خواهم آویخت».
بعد از این پیروزی، انتظار میرفت همة قوم بنی اسرائیل و دانایان قوم فرعون به موسی علیه السلام ایمان بیاورند؛ اما بر خلاف انتظار، قوم موسی علیه السلام به دو گروه تقسیم شدند؛ گروهی ایمان آوردند و گروه دیگر، تابع وضع موجود شدند. از قوم فرعون، فقط همسرش و یک نفر دیگر، یعنی مؤمن آل فرعون ایمان آوردند. پس از آن، خداوند به موسی علیه السلام و هارون علیه السلام، پیام داد: «بنی اسرائیل، خانههای خود را مقابل یکدیگربسازند، تا بتوانند برای اقامة نماز، اجتماع باشکوهی داشته باشند». موسی علیه السلام، مأمور شد به قوم خود نوید نجات بدهد و او آنها را به استعانت از پروردگار و صبر مقابل مصایب تشویق کرد.
در تورات، مطلبی دربارة مقابلة حضرت موسی علیه السلام با ساحران در حضور فرعون و ایمان آوردن آنان نیامده؛ تنها به این موضوع اشاره شده است که یکی از معجزات موسی علیه السلام برابر فرعون،
1) طه، 59.
عصایی بوده که وقتی موسی علیه السلام آن را به زمین میافکند، به ماری بزرگ تبدیل میشد. (1)در کتاب مقدس میخوانیم:
خداوند به موسی گفت:
«آن چیست در دست تو؟» گفت: «عصا». گفت: «آن را بر زمین بینداز». و چون آن را به زمین انداخت، ماری شد و موسی از دستش گریخت؛ پس خداوند به موسی گفت: «دست خود را دراز کن و دمش را بگیر». پس دست خود را دراز کرد و آن را بگرفت و آن در دستش عصا شد.(2)
قرآن، نقل مفصلی دربارة مبارزة ساحران فرعون، با معجزة حضرت موسی علیه السلام دارد؛ اما با کمال تعجب میبینیم تورات در اینباره جز یک توضیح مختصر دربارة نوع اعجاز عصا، به مطلب دیگری نپرداخته و تنها گفته است ساحران همچنان نزد فرعون بودند و با موسی معارضه کردند و مقابل دو معجزة موسی، (معجزة خون و قورباغه) سحر خود را به کار بردند. (3)
این سؤال بزرگ، در اذهان باقی است؛ که چراتورات فعلی بحث به این عظمت که سرآغاز ایمان به خداوند یکتا و پیامبری حضرت موسی علیه السلام می باشد، از قلم انداخته است؟ ولی برای افراد نکتهبین این، امری بسیار روشن و بدیهی است؛ زیرا یهودیان، این سانسور را از آن جهت ایجاد کردهاند که بتوانند چند مطلب را براساس عقیدة خویش جا بیندازند:
حتی با وجود معجزه از جانب خداوند، ایمان به سرعت نمیتواند به وجود بیاید.
قدرت فرعونیان، برای ایجاد رعب و وحشت، به صورت افسانهای باقی بماند.
حالت عرفانی که در اثر دیدن معجزه به ساحران دست داده، نادیده گرفته شده است، تا این حالت عشق به خداوند، که قابل انتقال است، در نطفه خفه گردد.
چگونگی امر معجزه، لوث شود و تفاوت معجزه با سحر هویدا نگردد.
اکنون که سیمای موسی علیه السلام در قرآن و تورات مد نظر قرار گرفت و شناخت نسبی از این پیامبر به شکل تطبیقی به دست آمد، سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی را که دربارة مبارزة موسی علیه السلام با ساحران دربار فرعون وارد شده است، ملاحظه میکنیم.
هنگامی که موسی علیه السلام عصایش را انداخت، عصا به ماری تبدیل شد که به سرعت حرکت میکرد و تا آن زمان چنین ماری دیده نشده بود. آن مار، به طرف درخت رفت و آن را خورد و به طرف صخره رفت و آن را بلعید؛ پس موسی علیه السلام صدای خرد شدن صخره را در دهان او میشنید. سپس موسی علیه السلام پشت کرد آنگاه ندا آمد: «ای موسی! مار را بگیر»؛ اما موسی علیه السلام آن را نگرفت. برای بار دوم ندا آمد: «آن را بگیر و نترس». پس برای بار سوم نیز ندا داده شد و خداوند فرمود: «همانا تو در امان هستی»؛ پس آنگاه آن را گرفت. (1)
مفسران گفتهاند: آن طنابها وعصاها، سیصد بارِ شتر بود و مار موسی علیه السلام آنها را در کام خود فرو برد، سپس عصا شد؛ همان طور که بود.
موسی علیه السلام، عصا را روی زمین انداخت. نگاهها متوجه او شد و عصا به بزرگترین مار تبدیل شد. بینندگان همه به آن مینگریستند. مار میخزید و دهانش در طلب چیزی باز بود. گویا میخواست چیزی بگیرد. او همچون بچه شتری حرکت میکرد و سنگها را میبلعید و به هر طرف نیش میزد؛ به ریشه درخت بزرگی نیش زد و اثری عمیق بر آن گذاشت. از دو چشمش آتش بیرون میزد. گردن اژدها به خمیدگی عصا تشبیه شده و گفته شده است در آن، موهایی به شکل نیزه روییده بود؛ سرش دارای دندانها و نیشهایی بود که صدای نیش او مثل آب از چاه کشیدن صدا میداد. هنگامی که موسی علیه السلام آن را دید، عقب عقب رفت و برنگشت، تا پشت سرش را ببیند؛ او رفت تا فاصله گرفت و دید برابر مار، عاجز و ناتوان است. سپس پروردگارش را یاد کرد و از روی شرم و حیا بر جای خود ایستاد. سپس ندا داده شد: «ای موسی! برگرد به همان جا که بودی». موسی علیه السلام برگشت، در حالی که به شدت میترسید. سپس خداوند فرمود: «آن را با دست بگیر». در این هنگام موسی علیه السلام با ردای پشمینش، دستش را پوشاند و داخل دهان باز مار قرار داد. هنگامی که خداوند، او را به گرفتن مار امر کرد، در حالی که دستش را به پارچه پیچانده بود، فرشته ندا داد: «ای موسی! آیا دیدی اگر خواست خدا نبود، آن پارچه
1) سیوطی، الدرالمنثور، ج 4، ص 295.
پشمین، تو را از چیزی بینیاز نمیکرد؟» موسی علیه السلام گفت: «این طور نیست. اگر من ضعیفم، این ضعف به سبب خلقت من است»؛ پس دستش را بیرون آورد و آن را در دهان مار قرار داد تا جایی که دندانها و نیش مار را احساس کرد. در این هنگام مار به شکل اولیهاش بازگشت و موضعی از دستش در دهان مار قرار گرفته بود که در زمان عادی، به واسطة آن قسمت به عصایش تکیه میداد. (1)
در تفسیر نورالثقلین به نقل از تفسیر علی بن ابراهیم قمی دربارة عصای حضرت موسی علیه السلام آمده است: "پس از این که موسی عصایش را انداخت، عصای او در زمین مانند فولاد ذوب شد. سپس به ماری تبدیل شد و بیرون آمد؛ دهانش را باز کرد و کنارة دهانش را سوی نوک برجی که فرعون روی آن بود، بالا برد. سپس دور زد و لب تحتانیاش را پایین آورد و ریسمانها و عصاهای ساحران را فرو برد و بر همة آنها چیره شد. مردم، با دیدن آن مار بزرگ و پرهیبت، پا به فرارگذاشتند. آنان، چیزی مشاهده کرده بودند که تا آن موقع، چشمی ندیده بود و حتی کسی آن را توصیف نکرده بود. گفته شده است در این عقبنشینی، بعضی از مردم لگدمال و کشته شدند و تعداد کشتهشدگان به دههزار نفر میرسید. سپس مار به طرف برج فرعون برگشت. گفتهاند: فرعون و هامان، از ترس، جامههایشان را نجس کردند و موی سرشان سفید شد و هر دو با حالت نزاری، غش کردند. حضرت موسی علیه السلام، هنگام فرار، همراه مردم بود.(2)
در تفسیر مجمع البیان در این باره آمده است:
همین که ساحران، یقین کردند این معجزات، از جانب خداوند است، ایمان آوردند و برابر خداوند به سجده افتادند. این سجده به الهام خدا بود. برخی میگویند: موسی علیه السلام و هارون علیه السلام به شکرانة پیروزی حق، سجده کردند و ساحران هم به آنها تأسی جستند. با به کار بردن فعل مجهول (أُلقی) میخواهد نشان دهد ساحران چنان شیفتة اعجاز آسمانی موسی علیه السلام شدند که اختیار از دستشان خارج شد و بیاختیار به سجده افتادند. آنان گفتند: «به آفریدگار آسمانها و زمین و آنچه بین آنها است، خدای موسی و هارون ایمان آوردیم». گرچه موسی علیه السلام و هارون علیه السلام، جزء «عالمین» هستند، آنها را جداگانه ذکر میکند؛ زیرا آنها بودند که مردم را به پرستش خدای عالمین دعوت میکردند. علاوه بر این، نام آنها در سر لوحة نام نیکان درخشندگی
خاصی داشت. برخی میگویند: «آنها به دنبال سجدة خود اظهار داشتند به خدای جهانیان ایمان آوردهاند، تا کسی خیال نکند منظورشان سجدة فرعون است. باز هم ممکن بود کسی احتمال دهد که منظور از «رب العامین» هم فرعون است؛ از این رو گفتند: «منظور ما از «رب العالمین»، خدای موسی و هارون است». (1)
از مقایسة روایات تفسیری وارد شده در تفاسیر روایی اهل سنت و شیعه، این روایات را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
الف. روایات موافق قرآن
این داستان، در چند سوره تکرار شده و دلیل آن، این است که برای اهل کتاب، اتمام حجت شود و اسباب گرایش آنها به حق، فراهم گردد؛ زیرا قوم یهود دربارة موسی علیه السلام، ادعای محبت میکردند و هر کس کسی را دوست دارد، از گفتوگو دربارة او خشنود میشود و به کسی که دربارة فضیلت او سخن گوید، علاقه پیدا میکند. وانگهی هر جا سرگذشت موسی علیه السلام تکرار شده، خالی از فایده نبوده است. در روایات ذکر شده، مطالب دارای اضافاتی است که حاکی از وجهة اسرائیلیات میباشد. آنچه در تفسیر نمونه دربارة معجزة عصا آمده است، ما را به واقعیت امر نزدیک کند که عبارت است از این که خداوند فرمود: «ای موسی!عصایت را بینداز». همین که عصا را انداخت، به شکل اژدهایی در آمد که از لحاظ سرعت حرکت و شدت اهتزاز، همچون ماری بود. منظرة اژدها شدن مار و جستوخیز سریع آن، باعث شد موسی علیه السلام فرار کند و به جای اول خود برنگردد؛ از این رو به او گفته شد: «جلو بیا و نترس که تو از زیان این اژدها ایمن هستی». از این که عصا، اژدها میشود، میفهمیم که جوهر و سرشت اجسام، همه یکی است و به همین علت است که با فاصلة زیادی که میان چوب وحیوان وجود دارد، بر اثر اعجاز موسی علیه السلام، یکی تبدیل به دیگری میشود. از همین جا معلوم میشود وقتی تبدیل عصا به مار ممکن باشد، سفید شدن جسم سیاه که فقط تغییر رنگ است و نیازی به تغییر ماهیت جسم ندارد، کاری آسانتر است. معجزة نخستین، آیتی از وحشت بود.
1) صاحب مجمع به نقل از علی بن عیسی گوید: «رب» ممکن است صفت ذات باشد؛ زیرا او همواره رب بوده و مربوب نبوده چنان که همواره سمیع بوده و مسموع نبوده است. رب را به طور اطلاق جز به خدا نمیتوان گفت؛ زیرا معنای آن مالکیت تمام وجود است و در غیر خدا به اضافه گفته میشود؛ مثل رب الدار و رب الفرس؛ نظیر کلمة خالق که به طور اطلاق فقط به خدا گفته می شود. ( مجمعالبیان، ج9، ص210-211).
سپس به او دستور داده میشود به سراغ معجزة دیگرش برود که آیتی از نور و امید است. مجموع آن دو ترکیبی از انذار و بشارت خواهد بود. به او فرمان داده شد: «دست خود را در گریبانت کن و بیرون آور؛ هنگامی که خارج میشود، سفید و درخشنده است، بدون عیب و نقص». این سفیدی و درخشندگی، بر اثر بیماری برص و مانند آن نبود؛ نوری درخشنده بود. "(1)
ب. روایات غیر موافق با قرآن
هر چه در قسمت روایات تفسیری اهل سنت قید کردیم، دارای اسرائیلیات بود که به سبب طولانی بودن، از تکرار مجدد آنها خودداری مینماییم.
در پاسخ به مطلب یادشده در تفسیر الدرالمنثور که خداوند سه بار از حضرت موسی علیه السلام میخواهد دم مار را بگیرد و در بار سوم آن حضرت به امر خداوند عمل مینماید، باید گفت: امتثال امر الهی از جانب انبیا علیهم السلام غیر قابل انکار است؛ اما با توجه به مطالب مذکور در حدیث فوق، عدم امتثال امر خداوند از سوی حضرت موسی علیه السلام نمایان است؛ لذا بنظر میآید این حدیث قابل قبول نباشد.
در پاسخ به این که چرا ساحران به خدای موسی علیه السلام ایمان آوردند، باید گفت: برخی از جادوگران به برخی دیگر گفتند: «عملکرد موسی علیه السلام نه تنها خارج از سحر، بلکه یک امر الهی است و به آن استدلال کردند که موسی علیه السلام پیغمبر راستگو و فرستاده از سوی خدای متعال میباشد». علما گفتهاند: «این آیه، از عظیمترین دلایل فضیلت علم است؛ چون آن اقوام، به حقیقت سحر علم داشتند و بر نهایتش واقف بودند، به همین سبب، معجزه موسی علیه السلام را خارج از مرز سحر دیدند و دانستند که از معجزات الهی است، نه از جنس چشمبندیهای بشری. اگر آنها در علم سحر به حد کمال نرسیده بودند، نمیتوانستند بر آن استدلال کنند؛ چون در آن صورت، آنها میگفتند: شاید او از ما در علم سحر کاملتر است و بر آنچه ما نتوانستیم تواناست. به این ترتیب ثابت شد آنها در علم سحر کامل بودند. به دلیل همین کمال آنها در آن علم، ایشان از کفر به ایمان منتقل شدند. اگر حال ساحران با داشتن آن علم چنین است، تصور کمال حال انسان در علم توحید چگونه است؟».
مطلب دیگر این که مفسران به قول خداوند متعال «وَ أُلْقِی السحَرَةُ سجِدِینَ» احتجاج کردند و گفتند: این آیه دلالت دارد که کسی غیر از جادوگران، آنها را به سجده
1) تلخیص و برداشت از: تفسیر نمونه، ج16، ص77.
انداخت و آن، کسی نیست، مگر خداوند. این، دلالت دارد که فعل بنده از طرف خدا است. نظر فخررازی این است که خالق آن محرّک در قلبهای ساحران، خود خداوند متعال بود؛ وگرنه در خلق آن محرّک کم میآوردند و در صورت وابسته بودن این داعیه به داعیة دیگر، تسلسل لازم میآید و این محال است. اصل و اساس آن قدرت و. توانایی، با آن محرّک استوار، موجب فعل میشود و خالق آن، خود خداوند متعال است.
از سویی قرآن، ابتدا فرمود: «آنها ساجد شدند». سپس ذکر کرد: «آنها گفتند:» به پروردگار عالم ایمان آوردیم». چگونه سجود بر ایمان مقدم شده است؟ پاسخ اول این که آنها وقتی به خدای متعال معرفت یافتند، در همان هنگام سجده کردند. دوم آن که آن سجود را به شکرانة پیروزی در دریافت معرفت و ایمان به خدای متعال انجام دادند.
مسألة دیگر این که عدهای به واسطة این آیه، دلیل آورده و گفتهاند: شناخت خدا حاصل نمیشود، مگر به قول پیغمبر و آن جادوگران وقتی گفتند: «ءَامَنَّا بِرَب الْعَلَمِینَ» ایمانشان کامل نشد؛ بلکه هنگامی که گفتند: «رَب مُوسی وَ هَرُونَ» ایمانشان کامل شد. علما جواب دادهاند: آنها وقتی گفتند: «ءَامَنَّا بِرَب الْعَلَمِینَ» فرعون به آنها گفت: «منظورتان من هستم؟» هنگامی که گفتند: «رَب مُوسی» فرعون گفت: «منظورتان من هستم؛ چون من موسی را تربیت کردم (پرورش دادم)؟» وقتی گفتند: «وَ هَرُونَ»، شبهه از بین رفت و همه دانستند که آنها به فرعون کفر ورزیده و به خدای آسمانها ایمان آوردهاند. دربارة حدیث وهب بن منبه که محمود أبوعزیز آن را ذکر کرده است میتوان گفت:حضرت موسی علیه السلام به سبب دست زدن به مار ترسان نبود؛ زیرا خداوند وی را به پیامبری برگزیده و در حق او فرموده بود: «تو را برای خودم برگزیدم». موسی علیه السلام با ایمان به حکمت خدا، به هرچه دستور داده شود، عمل میکند. همچنین سخن فرشته با او، با این مضمون که آیا آن پارچه پشمین تو را از چیزی بینیاز کرد؟ مورد اشکال است؛ زیرا مقام نبوت افضل از ملائکه است. و ملک هم چشم باطنی دارد و به گفتوگو نیاز ندارد. منظور از خوف موسی در آیه مورد بحث، چند گونه تفسیر شده است:
حضرت موسی علیه السلام دچار ترس شد؛ ولی نه ترس از مار، بلکه در ذهنیت خویش چنین تصور داشت که نکند مردم تبدیل شدن عصای او به مار را نیز مانند مارهایی که ساحران از ریسمان و با تردستی تهیه کرده بودند، یکی انگارند؛ پس خوف موسی علیه السلام برای مردم بود که نکند ایمان نیاورند و معجزه را نپذیرند.
علامه طباطبایی در تفسیر «وَ لا تَخَف» میفرماید: جمله بر این مطلب دلالت دارد که موسی علیه السلام از آنچه دید، ترسیده است؛ اما باید دانست میان خوف و خشیت فرق است آنچه
با فضیلتِ شجاعت منافات دارد، خشیت است، نه خوف که به معنای دست زدن به مقدمات احتراز است. انبیا علیهم السلام از خشیت منزهند نه از خوف؛ همچنان که خدای تعالی فرمود: «آنان که رسالتهای خدای را میرسانند و از او خشیت دارند، از احدی خشیت ندارند مگر خدا». (1)
شیخ آلوسی به دنبال این خبر، در تفسیر روح المعانی میگوید:
پوشیده نیست آنچه ذکر شد از شأن نبوت به دور است؛ پس شاید این خبر غیر صحیح باشد. (2)
دکتر ذهبی میگوید: کافی است از تفسیر آیة کریمه آنچه را شیخ سعدی ذکر کرده است استنباط کنیم. او در تفسیرش گفته است: «به اذن خداوند عصا دگرگون شد و به ماری عظیم الجثه تبدیل شد. پس موسی علیه السلام فرار کرد؛ در حالی که ترسیده بود و او به دنبال مار نرفت. در وصف مار آمده است «تَسْعَی» و این صفت به دلیل زایل کردن وهمی است که ممکن است وجود داشته باشد و آن وهم این است که او بپندارد که آن مار خیال، است نه حقیقت؛ پس جمله«تَسْعَی» این توهم را از بین میبرد. خداوند به موسی علیه السلام فرمود: «آن را بگیر و نترس»؛ یعنی از جانب مار سختی به تو نمیرسد و این که خدا فرمود: «آن را به صورت اولش باز میگردانیم»؛ یعنی بازگرداندن به شکل و صفتش در هنگامی که عصا بود. پس حضرت موسی علیه السلام دستور خداوند را به دلیل ایمان و تسلیمش به او اطاعت کرد، و مار را گرفت. و مار به همان شکلی که موسی علیه السلام آن را میشناخت -یعنی عصا- تبدیل شد. (3)
آخرین مرحلة مبارزة بنی اسرائیل با فرعونیان، این است که -هنگام مقابلة با فرعونیان -در حالی که تحت فشار و تعقیب آنها قرار گرفته بودند- از دریا (شط عظیم نیل که به سبب عظمتش کلمة«بحر» بر آن اطلاق شده است) عبور کردند و فرعون و لشکرش برای کوبیدن بنی اسرائیل و ستم و تجاوز بر آنان به تعقیب آنها پرداختند؛ اما به زودی همگی در میان امواج نیل غرق شدند.
ءَامَنت أَنَّهُ لا إِلَهَ إِلا الَّذِی ءَامَنَت بِهِ بَنُوا إِسرءِیلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسلِمِینَ* ءَالْئََنَ وَ قَدْ عَصیْت قَبْلُ وَ کنت مِنَ الْمُفْسِدِین * فَالْیَوْمَ نُنَجِّیک بِبَدَنِک لِتَکونَ لِمَنْ
خَلْفَک ءَایَةً وَ إِنَّ کثِیراً مِّنَ النَّاسِ عَنْ ءَایَتِنَا لَغَفِلُونَ * وَ لَقَدْ بَوَّأْنَا بَنی إِسراءِیلَ مُبَوَّأَ صِدْقٍ وَ رَزَقْنَهُم مِّنَ الطیِّبَتِ فَمَا اخْتَلَفُوا حَتی جَاءَهُمُ الْعِلْمُ إِنَّ رَبَّک یَقْضی بَیْنهُمْ یَوْمَ الْقِیَمَةِ فِیمَا کانُوا فِیهِ یخْتَلِفُونَ (1)
گفت: «ایمان آوردم که هیچ معبودی جز کسی که بنی اسرائیل به او ایمان آورده اند، وجود ندارد و من از مسلمین هستم». * [اما به او خطاب شد:] «اکنون؟ درحالی که پیش تر عصیان کردی و از مفسدان بودی؟* امروز، بدنت را [از آب] نجات می دهیم، تا عبرتی برای آیندگان باشی» و بسیاری از مردم، از آیات ما غافلند. * همانا بنی اسرائیل را در جایگاه صدق [و راستی] منزل دادیم و از روزی های پاکیزه به آن ها عطا کردیم [اما آن ها به نزاع و اختلاف برخاستند]؛ پس اختلاف نکردند، مگر بعد از آن که علم و آگاهی به سراغشان آمد. پروردگار تو روز قیامت، در آنچه اختلاف می کردند، میان آن ها داوری می کند.
قوم بنی اسرائیل پس از چهارصد و سی سال زندگی در مصر، شبانه از آنجا خارج شدند. بنی اسرائیل شبانه از رعمسیس کوچ کرده و روانه سوکوت شدند. سرانجام در مجدل و دریای سرخ و مقابل بعل صفون در کنار دریا خیمه زدند. چون به فرعون خبر رسید که اسرائیلیها از مصر فرار کردند، به تعقیب آنها پرداخت و کنار دریا به آنها رسید. اسرائیلیها با دیدن فرعون و یارانش ترسیدند و به موسی علیه السلام اعتراض کردند؛ اما موسی علیه السلام به آنها وعدة نجات داد. موسی علیه السلام در پاسخ قوم خود به آنها گفت: «ما گرفتار فرعونیان و امواج دریا نمیشویم». موسی علیه السلام منتظر فرمان خداوند بود؛ دستور آمد عصای خود را به دریا بزن، تا آب شکافته و راهی بزرگ و خشک برای عبور شما نمایان شود و بنی اسرائیل را از میان آن عبور ده، تا فرعونیان در تعقیب شما به داخل دریا آمده و غرق شوند. بدین وسیله، خداوند موسی علیه السلام و بنی اسرائیل را نجات داد و فرعونیان را در دریا غرق کرد و همة آنها را از بین برد. اسرائیلیها با دیدن این معجزه عظیم خداوند، به موسی علیه السلام ایمان آوردند. (2)
در تورات آمده است:
و خداوند در روز، پیش روی قوم در ستون ابر میرفت، تا راه را به ایشان دلالت کند، و شبانگاه در ستون آتش، تا ایشان را روشنایی بخشد، و روز و
شب راه روند. و ستون ابر را در روز و ستون آتش را در شب، از پیش روی قوم برنداشت. (1)
در آیة78 سورة طه آمده است:
«فرعون با سپاهش از پی ایشان شد و از فروگرفتن دریا، به فرعونیان همان رسید که رسید.»
یهودیان بیرون رفتند و فرعون هلاک شد اما جسدش پیدا شد. این، مطلب بسیار مهمی است که عهدین ذکر نمیکنند. باید متذکر شد حکایت قرآنی با حکایت عهدینی درباره نکات زیر متفاوتند: در قرآن، اسامی محل -چه درباره شهرهای ساخته شده توسط بهرانیان گروه موسی و چه درباره مسیر خروج- موجود نیستند. در قرآن، ذکری از مرگ فرعون هنگام اقامت موسی در مدین به میان نیامده است. نیز در قرآن، اطلاعاتی دربارة سن موسی هنگام مراجعه به فرعون وجود ندارد. در قرآن ازارقام غلوآمیز عهدین دربارة تعداد افراد قوم موسی (600000 مرد و خاندانشان که گروهی بیش از دو میلیون ساکن را تشکیل میدادند) خبری نیست. همچنین در عهدین از بازگیری جسد فرعون پس از مرگش ذکری نشده است.
نکات مشترک دو سرگذشت دربارة آنچه اینجا مورد نظر است، به این قرارند:
دربارة فشار و ستم فرعون به یهودیان قوم موسی.
مذکور نبودن نام پادشاه مصر در هر دو سرگذشت.
تأیید مرگ فرعون هنگام خروج از مصر در تعقیب بنی اسرائیل.(2)
اکنون که سیمای موسی علیه السلام در قرآن و تورات مد نظر قرار گرفت و شناخت نسبی از این پیامبر به شکل تطبیقی به دست آمد، سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی را که دربارة نجات موسی علیه السلام و بنی اسرائیل از چنگال فرعونیان است، ملاحظه میکنیم.
آورده است:
هنگامی که آخرین یاران موسی خارج شده و آخرین یاران فرعون داخل دریا شدند، به دریا وحی شد بر روی اینان بسته شود؛ پس چنین شد. در این هنگام، فرعون گفت: «که به خدای بنی اسرائیل ایمان آوردم». جبرئیل علیه السلام گفت: «دانستی که خدا رحیم است و بیمناکی از این که رحمت وی تو را دریابد و آن را از من پنهان میکنی؟» و ادامه داد: «اکنون ایمان آوردی؛ حال آن که در گذشته عصیان میکردی؟» هنگامی که موسی و یارانش [از دریا] خارج شدند، گفت: «هرکس از قوم فرعون در شهرها تخلف کرده بود، نه فرعون و نه اصحابش، هیچ کدام در آب فرو نرفتند؛ بلکه در قسمتی از دریا به دام افتادند. به دریا وحی شد: «فرعون را [به صورت] عریان بیرون بیانداز». دریا او را عریان و طاس [بی مو] با بینی پهن[= شیطان صفت] و قد کوتاه بیرون انداخت. سپس خداوند فرمود: «امروز بدن تو را نجات دادیم، تا آیتی باشد برای آیندگان؛ برای کسی که گوید: "فرعون غرق نمیشود"». و نجات او برای عبرت [آیندگان] بود نه عافیت او. به سوی دو دریا وحی شد: «آنچه را به بیرون انداختنش مأمور شدی، بر ساحل بیرون بینداز». و دریا غرق شدهای را بیرون نمیانداخت و در دریا باقی میماند، مگر این که توسط ماهیان خورده میشد. پس از آن، آن دریا، غریقی را تا روز قیامت قبول نمیکند[که نگهدارد]. (1)
جبرئیل برای من گفت: «ای محمد! اگر مرا می دیدی؛ در حالی که فرعون را با یکی از دست هایم [در آب] فرو می بردم و آب را در دهان او وارد می کردم؛ او هراسناک بود که آیا رحمت الهی او را در می یابد؛ و او را می بخشد. (2)
وقتی خداوند متعال درخواست موسی و هارون را اجابت کرد، به بنی اسرائیل دستور داد در وقت معلوم بعد از این که اسباب را میسر کرد از مصر خارج شوند. فرعون از این موضوع بیخبر بود و هنگامی که شنید آنها خارج شده و تصمیم دارند از مملکتش خارج شوند، آنها را دنبال کرد، تا به آنها رسید. در فرمایش خدا «بَغْیاً وَ عَدْواً» «بَغیاً» یعنی طلب برتری بدون حق، و «عَدْواً» یعنی ظلم. روایت شده است موسی علیه السلام وقتی با قومش
بیرون آمدند، به کنار دریا رسیدند. فرعون با لشکرش به آنها نزدیک شد؛ به حدی که بنی اسرائیل دچار ترس شدید شدند. خداوند بر آنها منت گذارد و آن، این بود که راهی در دریا برای آنها نشان داد. موسی علیه السلام با همراهان خویش داخل دریا شده و از سوی دیگر آن خارج شدند و خداوند متعال آن راه را خشک نگه داشت، تا فرعون و سربازانش در عبور از دریا طمع کنند. هنگامی که فرعون با جماعت خود داخل شد، خدا او را غرق کرد و آن کار را به واسطة وصل کردن دو سوی آب به یکدیگر و از بین بردن شکاف انجام داد. خدای متعال ذکر کرد وقتی فرعون خواست غرق شود، کلمه اخلاص بر زبان آورد، به گمان این که خدا او را از آن آفت نجات خواهد داد. اینجا دو سؤال پیش میآید:
اگر انسان در حالت غرق شدن باشد نمیتواند این جمله را بر زبان بیاورد؛ پس چطور خداوند فرموده است که فرعون آن را ذکر کرد. پاسخ به دو صورت است: اول این که روش این است که کلام حقیقی، همان کلام نفس است، نه کلام زبان. و او، آن کلام را تنها با نفس خود ذکر کرد، نه با کلام زبان. دوم آن است که مراد از غرق شدن، مقدمات آن باشد.
فرعون سه بار ایمان آورد: اول خدا فرموده است که گفت: «ءَامَنْتُ» و دوم این که: «لا إِلَهَ إِلا الَّذِی ءَامَنَت بِهِ بَنُوا إِسرءِیلَ» و سوم این که: «أَنَا مِنَ الْمُسلِمِینَ»؛ پس علت قبول نکردن چیست؟ خداوند متعال، فراتر از آن است که حقد و کینه به ذات اقدسش راه داشته باشد، تا گفته شود: به سبب آن حقد و کینه، این اقرار را قبول نکرد. پاسخ را علما به چند وجه ذکر کردهاند:وجه اول این که او فقط هنگام نازل شدن عذاب ایمان آورد، و ایمان در این وقت قابل قبول نیست؛ چون هنگام نزول عذاب در زمان ناچاری و مضطر بودن است و در این حال، توبه مقبول نیست؛ به همین سبب خدای متعال فرمود:
«فَلَمْ یَک یَنفَعُهُمْ إِیمَنهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسنَا»(1)
هنگامی که [عذاب] ما را دیدند، ایمانشان برایشان نفعی نخواهد داشت.
وجه دوم این که این کلمه را ذکر کرد، تا التماس کرده و آن بلا و مصیبت حاضر را از خود دفع کند و مقصود فرعون از این کلمه، اقرار به وحدانیت خداوند متعال و همچنین اعتراف به عزت ربوبیت و ذلت عبودیت نبوده است. بر همین تقدیر، ذکر این کلمه همراه اخلاص نبود و به همین علت، توبه او قابل قبول واقع نشد. وجه سوم این که آن اقرار، مبنی بر محض تقلید بوده است. آیا نمیبینی که گفت: «لا إِلَهَ إِلا الَّذِی ءَامَنَت بِهِ بَنُوا إِسرءِیلَ»؟ مانند آن بود که اعتراف کند که خدا را نمی شناسد؛ ولی از بنیاسرائیل شنیده
1) غافر، 85.
بود برای جهان، الهی وجود دارد او اقرار کرد به آن الهی که از بنیاسرائیل شنیده بود. و این، تقلید محض است و برای همین، این گفتار از او قبول نشد. تحقیق بیشتر دربارة فرعون این است که او از دهریون و منکران وجود آفریدگار متعال بوده است و چنین اعتقادی، زشتی و تاریکی آن از بین نمیرود، مگر با نور براهین قطعی و دلائل یقینی؛ اما تقلید کورکورانه و گفتار زبانی محض، هیچ فایده نخواهد داشت. وجه چهارم این است ام که برخی از اقوام بنی اسرائیل هنگامی که از دریا دور شدند، به پرستش گوساله مشغول شدند. هنگامی که فرعون گفت: «ءَامَنت أَنَّهُ لا إِلَهَ إِلا الَّذِی ءَامَنَت بِهِ بَنُوا إِسرءِیلَ» گفتة فرعون متوجه آن گوساله بوده است که بنی اسرائیل در آن وقت پرستشش کردند و این کلمه، سببی برای افزایش کفر بود. وجه پنجم این که قلب یهود به تشبیه و تجسیم رغبت داشت و به این علت، به پرستش گوساله مشغول شدند، به گمان این که خدای متعال در جسد آن گوساله حلول کرده و در آن نازل شده است. در این صورت، وقتی فرعون گفت: «ءَامْنتُ أَنَّهُ لا إِلَهَ إِلا الَّذِی ءَامَنَت بِهِ بَنُوا إِسرءِیلَ» گویی که به معبودی ایمان آورد که به حلول و نزول موصوف است و هرکس به آن اعتقاد دشته باشد، کافر است و برای همین، ایمانش صحیح نبود. وجه ششم این که شاید ایمان، با اقرار کردن به وحدانیت خدای متعال و اعتراف به نبوت موسی علیه السلام کامل میشود و اینجا هنگامی که فرعون به وحدانیت خدا اقرار کرد، به نبوت اقرار نکرد و ناگزیر، ایمانش صحیح نبود؛ مانند این که یکی از کافران فعلی هزار بار بگوید: «أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَه إِلا أَلله» ایمان او صحیح نیست مگر این که پس از آن بگوید: «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدا رَسُول أَلله». وجه هفتم این که صاحب کشاف روایت کرد که مدتی قبل، جبرئیل علیه السلام به صورت ناشناس با یک پرسش نزد فرعون آمد که: »امیر چه میگوید دربارة بندهای که در مال و نعمت پیشوایش پرورش یافت و کفران نعمت کرد و منکر حقش شد و سروری را بر او مدعی شد؟» فرعون درباره آن نوشت: «ابو العباس، ولید بن مصعب(1)میگوید: کسی بر پیشوایش خارج و به نعمتش کافر شود، سزایش غرق کردن در دریا است». هنگامی که فرعون غرق میشد، جبرئیل علیه السلام فتوایش را به او نشان داد.
امادربارة فرمودة خدای متعال «ءَالْئََنَ وَ قَدْ عَصیْت من؟ قَبْلُ وَ کنَت مِنَ الْمُفْسِدِینَ» اخبار نشان میدهد که گوینده این قول، جبرئیل است که فرمود: تو از مفسدان بودی. (2)
اما فرمودة خداوند متعال: «فَلَمْ یَک یَنفَعُهُمْ إِیمَنهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسنَا» (1)پس کلام، در نهایت وضوح است؛ زیرا خداوند، نافع و سوددهنده است؛ پس جز خداوند، نفعی به ایشان نمیرساند. این فرمودة خداوند بلند مرتبه: «سنَّت اللَّهِ الَّتی قَدْ خَلَت فی عِبَادِهِ »(2)ایمان آوردن هنگام سختی دیدن است. و همانا خدا فرعون را گرفت، و اجلش را در حالی که او ایمان آورده بود به تأخیر نیانداخت؛ برای این که به آنچه قبلا ادعای آن را داشت برنگردد.
اما آیا آنچه نص الهی است، این است که: «همانا او را با ایشان در آتش داخل میکند؟» نه، بلکه خداوند متعال فرمود: «أَدْخِلُوا ءَالَ فِرْعَوْنَ»(3)و نفرموده است: «أَدْخِلُوا فِرْعَوْنَ». و رحمت الهی، وسیعتر از آن است که ایمان فرعون مضطّر را نپذیرد؛ چه اضطراری بزرگتر از اضطرار فرعون در حال غرق شدن است؟در حالی که خداوند متعال میفرماید: «أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ»(4)پس برای مضطر مقرر کرد، هنگامی که خداوند را بخواند، خداوند متعال او را اجابت کند و بدی را از او برطرف سازد؛ پس عذابش بیش از غرق شدن در آب نبود.
آلوسی؛ دنبال این کلام گفته است:
در فتواهای ابن حجر، این است که یکی از فقهای ما کسی را که ایمان آوردن فرعون را قبول کرده، تکفیر کرده است و آیات، در کافر بودن فرعون و پذیرفته نشدن ایمانش صراحت دارد؛ از جمله فرموده خداوند: در آیة 39و40 سورة عنکبوت؛ پس ظاهر آیه، استمرار فرعون در کفر و گناهانش را تاکید میکند؛ همچنانکه فعل «کانَ» به همراه فعل مضارع بر این تعبیر دلالت دارد؛ اما فعل ایمان آوردن او به صورت استمراری نیامده است. بعضی از مفسران ملحق کردند به این بیان فرمودة خداوند را که فرمود: «یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لی وَ عَدُوٌّ لَّهُ» (5)بنا بر این که «عدوّ» صفت مشبهه است و برای ثبوت به کار میرود؛ پس دلالت میکند بر ثبوت دشمنی فرعون با خداوند متعال و با پیامبرش و ثابت شدن یکی از این دو عداوت و دشمنی، برای غلط بودن توبه فرعون کافی است هم چنین تصریح کردهاند که ایمان هنگام سختی و ناامیدی قابل قبول نیست، و شکی نیست که ایمان به علت خوار شدن، از آن قبیل
است. و انکارش مانند انکار فرعون ستیزه گرایانه است. و جمعی از مجتهدان (اهل سنت) به عدم قبول آن اجماع کرده و مطلب خود را به قرآن و سنت استناد نمودند. آنچه دربارة پذیرش این مطلب از سوی مالک آمده است، نزد مطلعان از اقوال مجتهدان و اختلافشان، ثابت نشده است. (1)
«إِذْهَبَا إِلی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طغَی فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَّیِّناً لَّعَلَّهُ یَتَذَکرُ أَوْ یخْشی»(1)
«نزد فرعون روید که او سرکشی کرده است و با ملایمت با او سخن گویید؛ شاید متذکر شود یا خشیت بیاید.»
حضرت موسی بن جعفر علیه السلام پاسخ داد: «اما فرمودة خدا: «شاید متذکر یا خاشع شود». خداوند این را گفت؛ چون موسی علیه السلام به رفتن حریصتر بود و خدای عزوجل میدانست فرعون متذکر یا خاشع نخواهد شد، مگر آن که مصیبت و عذاب را ببیند. آیا نشنیدهای خداوند میفرماید:
«حَتی إِذَا أَدْرَکهُ الْغَرَقُ قَالَ ءَامَنت أَنَّهُ لا إِلَهَ إِلا الَّذِی ءَامَنَت بِهِ بَنُوا إِسرءِیلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسلِمِینَ»(2)
تا این که وقتی داشت غرق می شد، گفت: «ایمان آوردم که خدایی نیست، مگر آن کس که بنی اسرائیل به او ایمان آوردند و من از مسلمانان هستم.
خدا ایمانش را قبول نکرد و گفت: «اکنون؛ در حالی که پیشتر از عاصیان و مفسدان بودی؟».(3)
وقتی خداوند متعال درخواست موسی علیه السلام و هارون علیه السلام را اجابت کرد، به بنی اسرائیل دستور داد در وقت معلوم، بعد از این که اسباب را میسر کرد، از مصر خارج شوند. فرعون از این موضوع، بیخبر بود و هنگامی که شنید آنها خارج شده و تصمیم دارند از مملکتش شوند، آنها را دنبال کرد تا به آنها رسید. در فرمایش خدا (بَغْیاً وَ عَدْواً) «بَغْی» طلب برتری بدون حق، و «عَدْواً» یعنی ظلم.
روایت شده است موسی علیه السلام وقتی با قومش بیرون آمدند، کنار دریا رسیدند و فرعون با لشکرش به آنها نزدیک شد؛ به حدی که بنی اسرائیل دچار ترس شدید شدند. خداوند بر آنها منت گذارد و آن، این بود که راهی در دریا برای آنها نشان داد. موسی علیه السلام با همراهان خویش داخل دریا شده و از سوی دیگر آن خارج شدند. خداوند متعال آن راه را خشک نگه
داشت، تا فرعون و سربازانش، در عبور از دریا طمع کنند. هنگامی که فرعون با جماعت خود داخل شد، خدا او را غرق کرد و آن کار را به واسطة وصل کردن دو سوی آب به یکدیگر و از بین بردن شکاف انجام داد. سپس خدای متعال ذکر کرد: وقتی فرعون خواست غرق شود، کلمه اخلاص بر زبان آورد، به گمان این که خدا او را از آن آفت نجات خواهد داد. (1)
جبرئیل نزد رسول خدا علیه السلام نمی آمد، مگر این که غمگین و اندوهگین بود تا هنگامی که خدا او را به نزول آیة «ءَالْئََنَ وَ قَدْ عَصیْت قَبْلُ وَ کنت مِنَ الْمُفْسِدِینَ»(2)امر کرد، بر رسول خدا علیه السلام نازل شد؛ در حالی که لبخندزنان میخواست بشارت بدهد. رسول خدا گفت: «چه شدهای جبرئیل!، تو نزد من نمیآمدی، مگر این که بر رویت غم سایه انداخته بود؟» گفت: «آری؛ ای محمد! هنگامی که خدا فرعون را غرق کرد، فرعون گفت ایمان آوردم که معبودی نیست جز آن کسی که بنیاسرائیل بدان ایمان آوردند و من از تسلیم شدگانم»؛ پس من لجن برداشته در دهانش قرار دادم، سپس به او گفتم: «ءَالْئََنَ وَ قَدْ عَصیْت قَبْلُ وَ کنت مِنَ الْمُفْسِدِینَ» و آن را از نزد خود گفتم و امر خدا نبود. میترسیدم خداوند عزّوجلّ او را به رحمتشدگان ملحق نماید و مرا به سبب آنچه انجام دادم عذاب کند، اکنون که خداوند بلند مرتبه به من امر کرد آنچه را که برای فرعون گفته بودم به تو برسانم» ایمان آوردم و دانستم آن مورد رضایت خدا بوده است». (3)
هنگامی که موسی در دریا رفت، فرعون و لشکریانش به دنبال او راهی دریا شدند. اسب فرعون وحشت کرد داخل دریا شود. جبرئیل بر مادیانی سوار شده، پیش روی فرعون وارد دریا شد و به این ترتیب، اسب نر فرعون به دنبال او روان شد. فرعون و اصحابش به این شکل وارد دریا شده، سپس همگی غرق شدند. (4)
خدای سبحان، سرانجام فرعونیان را بیان فرموده و میگوید: بنی اسرائیل را از دریا عبور دادیم تا وقتی که سالم از آنجا گذشتند، به این ترتیب که کف دریا را برای آنها خشک
کردیم و آب را به دوازده قسمت شکافتیم. فرعون و سپاهیانش برای این که بدانها ستم و تجاوز کنند، به تعقیب آنها پرداختند. جریان این بود که چون خدای سبحان، دعای موسی علیه السلام را مستجاب فرمود، به وی دستور داد بنی اسرائیل را شبانه از مصر بیرون ببرد. موسی علیه السلام آنها را برداشته تا کنار دریا آمد. صبح روز دیگر، فرعون و لشکریانش به دنبال آنان بیرون آمدند. خدای متعال به موسی علیه السلام دستور داد عصای خود را به دریا زند و وی چنین کرد. دریا دوازده شکاف خورد و هر شکافی برای یکی از اسباط دوازدهگانة بنیاسرائیل مانند راهی خشک و هموار شد، میان هر راهی، آبها مانند کوهی روی هم سوار شد، و دو طرف، مانند پنجره دیده میشد، و بنیاسرائیل، هنگام عبور یکدیگر را میدیدند. در این هنگام که فرعون و لشکریانش به دریا رسیدند و دریا را با آن وضع دیدند از ورود به دریا بیمناک شدند، فرعون در این وقت، بر اسب نر ابلقی سوار بود. جبرئیل علیه السلام بر مادیانی سوار و پیش روی فرعون، وارد دریا شد. میکائیل نیز از پشت سر، فرعونیان را به پیش میراند. چون اسب فرعون، مادیان جبرئیل علیه السلام را دید و بویش را شنید، خود را به دنبال آن به دریا انداخت. اسبان دیگر نیز دنبال او وارد دریا شدند. چون همگی وارد دریا شدند وخواستند از دریا بیرون آیند، آب یکباره آنها را فرا گرفت.(1)
برخی گویند: از قوم فرعون، جز آسیه، همسرش و مؤمن آل فرعون و مریم… کسی ایمان نیاورد. (2)
با مقایسة روایات تفسیری وارد شده در تفاسیر روایی اهل سنت و شیعه این روایات را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
الف. روایات موافق قرآن
در آیات قرآن کریم، آخرین فصل مبارزة حضرت موسی علیه السلام با ستمگران فرعونی و سرنوشت آنها با عباراتی کوتاه اما دقیق و روشن، ترسیم شده است. روش قرآن، این است که مطالب اضافی را که از جملههای قبل و بعد فهمیده میشود، ترک میکند. نخست میگوید: ما بنی اسرائیل را هنگام مقابلة با فرعونیان؛ در حالی که تحت فشار و تعقیب آنها قرار گرفته بودند، از دریا عبور دادیم. فرعون و لشکرش، برای کوبیدن بنی اسرائیل و ظلم و ستم و تجاوزبه آنان، به تعقیب آنها پرداختند؛ اما به زودی همگی در میان امواج نیل غرق شدند. «بَغْی» به معنای ستم و«عَدْواً» به معنای تجاوز است؛ یعنی آنها به دلیل ستم و تجاوز به بنی اسرائیل به تعقیبشان
پرداختند. جملة «فَأَتْبَعَهُمْ»، نشان میدهد فرعون و لشکرش به اختیار خود، به تعقیب بنی اسرائیل پرداختند. بعضی ازروایات نیز این معنا را تأیید میکند و پارهای دیگر چندان با آن سازگار نیست؛ ولی به هر حال آنچه از ظاهر آیه استفاده میشود، برای ما حجت است.
این جریان ادامه یافت، تا این که غرقاب، دامن فرعون را فرا گرفت، و او همچون پرکاهی بر روی امواج عظیم دریا میغلطید. در این هنگام، پردههای غرور و بیخبری از مقابل چشمان او کنار رفت و نور توحید فطری درخشیدن گرفت. فریاد زد: ایمان آوردم که معبودی جز آن کس که بنی اسرائیل به او ایمان آوردهاند، وجود ندارد. نه تنها با قلب خود ایمان آوردم، بلکه عملاً هم برابر چنین پروردگار توانایی تسلیمم. در واقع هنگامی که بیش از پیش از صدق گفتار این پیامبر بزرگ آگاه شد و قدرتنمایی او را مشاهده کرد، ناچار اظهار ایمان کرد؛ به این امید که همان گونه که خدای بنی اسرائیل آنها را از این امواج کوهپیکر رهایی بخشید، او را نیز رهایی بخشد؛ لذا میگوید: به همان خدای بنی اسرائیل ایمان آوردم؛ ولی بدیهی است چنین ایمانی که هنگام نزول بلا و گرفتار شدن در چنگال مرگ اظهار میشود، در واقع یک نوع ایمان اضطراری است که هر مجرم و گنهکاری دم از آن میزند، بی آن که ارزشی داشته باشد یا دلیل بر حسن نیت و صدق گفتار او باشد؛ به همین سبب خداوند او را مخاطب ساخت و فرمود: اکنون ایمان میآوری؛ در حالی که پیش از این، طغیان و گردنکشی و عصیان کردی، و در صف مفسدان در زمین و تبهکاران قرار داشتی؟
در آیة 18 سورة نساء آمده است:
Gوَلَیْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِینَ یَعْلَمُونَ السَّیِّئَاتِ حَتَّی إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ إِنِّی تُبْتُ ءَالْئََنَF
توبه برای کسانی نیست که کارهای بد انجام دهند، تا آن هنگام که مرگ یکی از آنان فرا رسید و... .
به همین دلیل بسیار دیده شده است. چنین کسانی اگر امواج بلا فرو نشیند و از چنگال مرگ رهایی یابند، باز به عملکرد سابق بر میگردند. خدا خطاب به فرعون میفرماید: امروز بدن تو را از امواج رهایی میبخشیم، تا درس عبرتی برای آیندگان باشی؛ برای زمامداران مستکبر و برای همة ظالمان و مفسدان و نیز برای گروههای مستضعف (فَالْیَوْمَ نُنَجِّیک بِبَدَنِک لِتَکونَ لِمَنْ خَلْفَک ءَایَةً). (1)
1) یونس، 92.در این که منظور از بدن در این جا چیست، میان مفسران گفتوگو است. بیشتر آنها معتقدند منظور، همان جسم بیجان فرعون است؛ چرا که عظمت فرعون در افکار مردم آن محیط، چنان بود که اگر بدنش از آب بیرون نمیافتاد، بسیاری باور نمیکردند فرعون هم ممکن است غرق شده باشد و ممکن بود به دنبال این ماجرا، افسانههای دروغین دربارة نجات و حیات فرعون بسازند؛ لذا خداوند، بدن بیجان او را از آب بیرون افکند. جالب این است که بدن در لغت ـ آنچنان که راغب در مفردات گفته است ـبه معنای جسد عظیم است و این، میرساند که فرعون همانند بسیاری از مرفهین که دارای زندگانی پرزرق و برق افسانهای هستند، اندامی درشت و فربه داشت. بعضی دیگر گفتهاند یکی از معانی بدن، زره است و این اشاره به آن است که خداوند، فرعون را با همان زره زرینی که بر تن داشت از آب بیرون فرستاد تا به وسیلة آن شناخته شود و هیچ تردیدی برای کسی باقی نماند. این نکته نیز شایان توجه است که بعضی از جملة «ننجیک» چنین استفاده کردهاند که خداوند دستور داد امواج، بدن او را بر نقطه مرتفعی از ساحل بیفکند؛ زیرا (نجوه) به معنای مکان مرتفع و زمین بلند است. (با استفاده از: تفسیر نمونه، ج8، ص375-380).
ب. روایات غیر موافق با قرآن
رشید رضا در تفسیر آیة 138 سورة اعراف میگوید:
به درستی که ایشان به عنایت خداوندسبحان عبور کردند و خداوند، ایشان را به واسطة شکافتن دریا و آسان شدن امر موفق کرد؛ به گونهای که گویی خداوند بالذات همراه ایشان بود، تا عبور داده شدند یا به این معنا که همانا ما ایشان را توسط بعضی از فرشتگان کمک کردیم، تا به امر ما عبور داده شوند. منظور از اصطلاح «همراهی» اینجا، این است که قدرت پادشاهان و رؤسای رهبری به سبب مقام و نیروی سلطنت ایشان، برای عبور دادن بعضی از پیروانشان به امر ایشان، بیاثر است (منظور فرعون است) و جمع بین دو معنا جایز نیست.
سپس بر صحت آنچه ذکر شد، شهادت داده و به آنچه در سفر خروج آمده است استدلال کرده و گوید: معنای اول اراده شده و اضافه کرده است: پروردگار، هنگام روز در ستونی از ابر برای نشان دادن راه، جلوی ایشان عبور میکرد و شب هنگام، در ستونی از آتش برای روشن کردن راه برای ایشان؛ تا آن که روز و شب عبور کنند. خداوند برای هدایت مردم، در روز ستون ابر بود و در شب، ستون آتش بود، نیز برای معنای دوم چنین استدلال کرد: در فصل چهاردهم (مقصود سفر خروج است) آمده است: آنگاه، پیروان فرعون و کسانی که همراه او از بنی اسرائیل هستند ذکر شده است. پس نشان الهی در جلوی لشکر بنی اسرائیل در حرکت بود. سپس پشت ایشان و ستون ابر از جلوی ایشان منتقل شد، سپس پشت سر ایشان ایستاد و بین لشکر مصریان و لشکر بنی اسرائیل حایل شد؛ پس آن نشان الهی برای لشکر مصریان، ابری تاریک بود و برای لشکر بنی اسرائیل، شب را روشن میکرد؛ پس هیچ یک از این دو گروه، در طول شب به هم نمیرسیدند. سپس بعد از مطرح کردن این دو نقل از سفر خروج
میگوید: و اینها بعضی از مطالبی است که در تورات آمده، از آنچه صحیح است تفسیری برای این آیه باشد: «وَ جَوَزْنَا بِبَنی إِسرءِیلَ الْبَحْرَ» شیخ رشید رضا موافقت خود را با گفتة تورات در این باره ابراز داشته و هر چه در آن آمده بود، برای تفسیر این آیه مطرح کرد. ضمن این که میبینیم در چندین جای تفسیرش، مطالبی از قول کعب الاحبار و وهب بن منبه و عبد الله بن سلام و غیره آورده است که این افراد، اخباری را از قول اهل کتاب نقل میکردند. باید دید چرا رشید رضا موافق نقل ایشان بود و چرا دیگری را رها کرد؟(1)
اسرائیلیات وارد شده در روایات تفسیری مذکور از کتب تفسیری اهل سنت و شیعه، نشان دهندة آن است که وجود اسرائیلیات بسیار گسترده است ومفسران یا به دلیل آوردن تمام روایات، به این امر پرداختهاند؛ بدون آن که نظری مثبت به آنها داشته باشند یا به این سبب که شهرت روایات به حدی بوده است که نتوانستهاند از آوردن آنها چشم بپوشند. بسیاری از روایات مذکور، به صورت مشخص، اسرائیلیاتی بودن را میرسانند. نظیر روایتی که در نورالثقلین دربارة جبرئیل علیه السلام وارد شده است از نظر عقلی و شرعی چگونه ممکن است عملی از جبرئیل علیه السلام بدون اذن خداوند سر بزند که بعد از مدتی مهر تأیید بخورد؟ گویا –نعوذ بالله- فرشتة خدا علیه السلام بهتر از خود خداوند به امور سلطه دارد.
بعد از آن که خداوند بنی اسرائیل را از شر فرعون و لشکرش نجات داد و موسی علیه السلام ایشان را به طرف بیابانی برد که هیچ آب و علفی نداشت، بنی اسرائیل با پیروی از موسی علیه السلام مسیر ارض موعود را طی میکردند، تا به ناحیه شرقی نیل رسیدند. در این ناحیه، آب برای شرب و سیراب کردن حیوانات وجود نداشت. آنان شکایت بیآبی نزد موسی علیه السلام بردند و با تهدید از او آب خواستند. به موسی علیه السلام امر شد عصای خود را بر سنگ بزند. با زدن عصا، دوازده چشمه از سنگ جاری شد؛ برای هر قبیله، یک چشمه. وقتی به دشت وسیع شبه جزیره سینا رسیدند، با شدت حرارت خورشید روبهرو شدند. درختی که در سایة آن استراحت کرده. جایی که مسکن گزینند، نبود. از رنج راه نزد موسی علیه السلام شکایت بردند. موسی علیه السلام برای آنان دعا کرد؛ ابر بر سر آنها سایه افکند(2)و در سایه ابر از حرارت خورشید مصون ماندند. وقتی ذخیرههای غذایی آنان به پایان
رسید، دوباره از موسی علیه السلام خواستند. خداوند متعال، «من» و «سلوی» (که اولی گوشتی بریان و دومی چیزی شبیه ترنجین بود) نازل کرد. بعد از این که از نعمتها بهرهمند شدند؛ به آنها امر شد از این غذاهای پاکیزه استفاده کنند؛ اما کفران نعمت کردند و علاوه بر اینها، چیزهای دیگر خواستند. (1)
پس از آن که قوم بنی اسرائیل به صحرای سینا رسیدند، موسی علیه السلام برای مناجات با خدا به بالای کوه رفت. موسی علیه السلام از جناب خدا مأموریت یافت سی شبانه روز از قوم خود جدا شود و در جایگاه خاصی به نام «طور» اقامت گزیند. او برای این که قوم خود را بیسرپرست نگذارد، برادرش هارون علیه السلام را به جانشینی خودش تعیین کرد و او را به مسائل قوم سفارش کرد. چون سی شبانه روز تمام شد، دستور آمد که ده شب دیگر نیز باید در میقات اقامت کند. سرانجام چهل شبانه روز آنجا ماند و الواح تورات را دریافت و به سوی قوم خود بازگشت. از آیات قرآن استفاده میشود که موسی علیه السلام هفتاد نفر را برای میقات با خدا انتخاب کرد و آنها را به محل میقات برد. در قرآن آمده است:
وَ کتَبْنَا لَهُ فی الأَلْوَاح مِن کلّ ِ شی ءٍ مَّوْعِظةً وَ تَفْصِیلاً لِّکلّ ِ شی ءٍ فَخُذْهَا بِقُوَّةٍ وَ أْمُرْ قَوْمَک یَأْخُذُوا بِأَحْسنهَا سأُورِیکمْ دَارَ الْفَسِقِینَ(2)
و برای او در الواح، اندرزی از هر موضوعی نوشتیم و از هر چیز بیانی کردیم؛ پس آن را با جدیت بگیر و به قوم خود بگو: به نیکوترین آن ها عمل کنند. [و آن ها که به مخالفت برخیزند، کیفرشان دوزخ است] و به زودی جایگاه فاسقان را به شما نشان خواهم داد.
در تورات آمده است موسی علیه السلام مأمور شد بنی اسرائیل را برای ملاقات با خدا آماده کند، تا خداوند را که برابر چشمان بنی اسرائیل بر کوه سینا نازل میشود، ببینند. او حدودی را در کوه مشخص کرد که بنی اسرائیل از آن بالاتر نروند. موسی علیه السلام، طبق فرمان خدا مأمور شد هارون علیه السلام را نیز با خود به بالای کوه ببرد. (3)نیز در تورات آمده است:
خداوند، دو لوح سنگی را که با انگشت خود ده فرمان را روی آن نوشته بود، به موسی علیه السلام داد.(4)
در سفر خروج، باب بیستم آمده است که چون موسی علیه السلام در کوه طور (سینا) به حضور یهوه رسید، با او حرف زد و پیمان بست. علامت قوس و قزح در آسمان، به منزلة امضای یهوه در پایین قرارداد است. این قرارداد همانجا بر دو لوح سنگی نوشته شد. در این الواح، ده فرمان نوشته شده است؛ یعنی فرمانهای دهگانه که میان یهودیان احترام فراوانی دارد. . این فرمانها چنین است: (1)
من هستم یهوه خدای تو که تو را از زمین مصر و از خانة غلامی بیرون آوردم* تو را خدایان دیگر غیر از من نباشد* صورتی تراشیده و هیچ تمثالی از آنچه بالا در آسمان است و از آنچه پایین در زمین است و از آنچه در آب زیر زمین است، برای خود مساز* نزد آنها سجده مکن و آنها را عبادت منما؛ زیرا من که یهوه خدای تو میباشم، خدای غیور هستم که انتقام گناه پدران را از پسران تا پشت سوم و چهارم از آنانی که مرا دشمن دارند، میگیرم* و تا هزار پشت بر آنانی که مرا دوست دارند و احکام مرا نگاه دارند، رحمت میکنم* نام یهوه خدای خود را به باطل مبر؛ زیرا خداوند کسی را که اسم او را به باطل برد، بیگناه نخواهد شمرد* روز سبت را یاد کن تا آن را تقدیس نمایی* شش روز مشغول باش و همة کارهای خود را به جا آور* اما روز هفتمین، سبت یهوه، خدای تو است* در آن هیچ کار مکن؛ تو و پسرت و دخترت و غلامت و کنیزت و بهیمهات و مهمان تو که درون دروازههای تو باشد* زیرا در شش روز، خداوند آسمان و زمین و دریا و آنچه را که در آنها است بساخت و در روز هفتم، آرام گرفت؛ به این سبب، خداوند روز هفتم را مبارک خوانده، آن را تقدیس کرد* پدر و مادر خود را احترام کن، تا روزهای تو در زمینی که یهوه خدایت به تو میبخشد، دراز شود* قتل مکن* زنا مکن* دزدی مکن* بر همسایة خود شهادت دروغ مده* به خانة همسایة خود طمع مورز و به زن همسایهات و غلامش و کنیزش و گاوش و الاغش و به هیچ چیزی که از آنِ همسایة تو باشد، طمع مکن. (2)
همچنین در تورات آمده است خدا از موسی علیه السلام خواست دو لوح سنگی مثل اولین بار برای خود بتراشد و سخنانی را که بر لوحهای اول بود و موسی شکسته بود، خداوند بر آن لوحها بنویسد:
پس موسی علیه السلام دو لوح سنگی مثل اولین بار تراشید و بامدادان برخاسته، به کوه سینا بالا آمد* و خداوند در ابر نازل شده، آنجا با وی ایستاد و به نام
خداوند، ندا در داد که: یهوه، یهوه، خدای رحیم و رؤوف و دیرخشم و کثیراحسان و وفا؛ نگاه دارندة رحمت برای هزاران!* و موسی علیه السلام به زودی رو به زمین نهاده و سجده کرد* و بعد از آن، همة بنی اسرائیل نزدیک آمدند و آنچه خداوند در کوه سینا بدو گفته بود، بدیشان امر فرمود* و چون موسی علیه السلام به حضور خداوند داخل می شد که با وی گفت وگو کند، نقاب را بر می داشت و بنی اسرائیل روی موسی علیه السلام را می دیدند که پوست چهرة او می درخشد؛ پس موسی علیه السلام نقاب را به روی خود باز می کشید، تا وقتی که برای گفت وگوی او می رفت. "(1)
بنی اسرائیل از دریای سرخ به طرف صحرای شور حرکت کردند و پس از سه روز راهپیمایی قطرهای آب نیافتند. از آن جا به اماره(2)رفتند؛ آب آن جا نیز تلخ بود. سپس به ایلیم رفتند و در روز پانزدهم از ماه دوّم بعد از خروج، به صحرای سینا رسیدند. بعد از مدتی در رفیدیم اردو زدند؛ اما آن جا نیز آبی برای نوشیدن نداشتند. قوم اسرائیل گله و شکایت را آغاز کردند. (3)موسی علیه السلام به درگاه خداوند دعا کرد و خداوند نیز دعای او را اجابت نمود و به فرمود: «عصای خود را بر صخره بزن، تا آب از آن جاری شود». موسی علیه السلام نیز به دستور الهی عصایش را بر صخره کوبید؛ ناگهان از آن، دوازده چشمه جوشید و آب جاری شد و قوم بنی اسرائیل نیز از آن نوشیدند. (4)
خداوند علاوه بر آب، نعمتهای دیگری مانند سایبان برابر گرمای سوزان خورشید و نیز غذای مناسب در اختیارشان قرار داد. (5)در تورات نیز آمده است خداوند از آسمان برای قوم اسرائیل، نان نازل کرد که صبحانه بخورند. تورات نام آن را «منّ» ذکر کرده است. بنی اسرائیل تا رسیدن به کنعان، چهل سال از آن میخوردند. آنچه بین تورات و قرآن کریم در این بحث اختلاف دیده میشود، عبارت است از:
1) کتاب مقدس، سفر خروج، باب35، مقطع4-35.
2) موضعی در دست آشور و ایتام که به مسافت سفر سه روز از محل عبور بنی اسرائیل از دریا است. آنجا دارای چشمه تلخی بود و موسی علیه السلام آن را شیرین کرد؛ زیرا درختی که خداوند به او نشان داد، در آن چشمه انداخت. برخی گمان کردند ماره، نزد عین حواره در وادی اماره است. (هاکس، قاموس کتاب مقدّس، ص 778).
3) کتاب مقدس، سفر، خروج، باب 27، مقطع 1-2. .
4) کتاب مقدس، سفر، خروج،باب 17، مقطع 6.
5) اعراف، 160.
قرآن کریم دربارة نوشتن تورات به دست خداوند، مطلبی ذکر نکرده است؛ حال آن که در تورات این مطلب بارها تکرار شده است از آنجا که در تورات، برای خدا جسمیت قائل هستند، این امر بسیار عادی جلوه میکند.
دربارة درخشش چهرة موسی علیه السلام در قرآن کریم مطلبی نیامده است؛ حال آن که تورات این امر را به گونهای جلوهگر میسازد که حتی حضرت موسی علیه السلام مقابل مردم از نقاب استفاده میکرده است.
در تورات آمده است الواح، پس از شکسته شدن، دوباره به دست خدا نوشته شدند.
در فرمانهای دهگانه تورات، تکرار وجود دارد؛ حال آن که در قرآن مجید آنها ده تا هستند. هماهنگی تورات با قرآن در فرستادن الواح به سوی موسی علیه السلام در کوه سینا است. همچنین ماندن در کوه برای مدتی برای گرفتن الواح از جانب خداوند، در دو کتاب مطابقت دارد.
اکنون که سیمای موسی علیه السلام در قرآن و تورات مد نظر قرار گرفت و شناخت نسبی از این به شکل تطبیقی به دست آمد، سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی را که دربارة میقات موسی علیه السلام با خدا است، ملاحظه میکنیم.
در تفسیر الدرالمنثور(1)احادیث بسیاری دربارة الواحی که در کوه طور به حضرت موسی داده شد، ذکر شده است که تعدادی از آنها را مطرح میکنیم:
عبد بن حمید و ابن ابی حاتم از عکرمه آوردهاند که گفت: «تورات، به قلمهایی از طلا نوشته شده است».
عبد بن حمید و ابن جریر و ابوالشیخ از علی بن ابی طالب[ علیه السلام ] آوردهاند که فرمود: «خداوند، الواح را برای موسی نوشت، درحالی که او صدای سایش قلمها بر الواح را میشنید».
ابن ابی حاتم و ابوالشیخ و ابن مردویه از جعفر بن محمد[ علیه السلام ] از پدرش آوردهاند که پیامبر علیه السلام فرمود: «الواحی که بر موسی نازل شد، از چوپ سدر بهشت بود و طول لوح دوازده زراع بود».
ابوالشیخ از ابن جریج آورده است که گفت: «جبرئیل، الواح را از زبرجد و زمرد بهشت به امر پروردگار متعال آورد و آنها را با همان قلمی نوشت که قرآن را با آن نوشت و ادامه داد:
1) سیوطی، الدرالمنثور، ج 3، ص 120-124.
«پروردگار از رودخانة نور (نهرالنور) بهشت، برای نوشتن الواح استفاده کرد».
ابن ابی حاتم از سعید بن حبیر نقل میکند: «میگفتند: الواح از یاقوت بود» و میگفتم: «بی شک از زبرجد بود و نوشتههایش طلایی بود. خدا آن را با دستش نوشت؛ پس اهل آسمانها سایش قلم را شنیدند».
ابن ابی حاتم و ابوالشیخ از ابی العالیه آورده است: «جبرئیل به امر پروردگار متعال، زمرد سبز را از بهشت آورد. سپس پروردگار به دستش با قلمی نوشت که با آن، ذکر قرآن را نوشت و پروردگار، نهر نور را به کار گرفت و الواح را به آن نوشت».
ابوالشیخ از عطاء آورده است که گفت: «خدا تورات را برای موسی علیه السلام به دستش نوشت؛ در حالی که او (موسی) به صخره تکیه داده بود و سایش قلم را بر الواح که از جنس زمرد بود، میشنید و بین او و بین خدا حجابی نبود».
عبد بن حمید از عکرمه آورده است که گفت: «همانا خدا چیزی را مس نکرده است، مگر سه چیز: آفریدن آدم به دستش، کاشتن بهشت به دستش، نوشتن تورات به دستش».
ابن ابی شیبه و عبد بن حمید و ابن المنذر از حکیم بن جابر آوردهاند که گفت: «مرا خبر داد که خداوند در آفرینش، چیزی را به دستش لمس نکرده است، مگر چند چیز که عبارتند از: کاشتن بهشت به دستش و خاکش را از رس و زعفران و کوههایش را محکم قرار داد و به دستش آدم را آفرید و خلقت قلم به دستش و خلقت عرشش به دستش و نوشتن کتابی که نزد او است وکسی غیر او از آن اطلاعی ندارد و با دستش تورات را نوشت».
ابن ابی حاتم از ابن عباس آورده است که گفت: «موسی علیه السلام تورات داده شده از طرف خدا را بالا برد و با دستش پرت کرد؛ شش تکه از آن شکست و هفتمین آن باقی ماند».
عبد بن حمید از مغیث شامی آورده است که گفت: «به من خبر رسیده است که خدای متعال، به دستش خلق نکرده است، مگر سه چیز را: کاشتن بهشت به دستش و خلقت آدم به دستش و نوشتن تورات به دستش».
طبرانی در سنت از ابن عمر آورده است که گفت: «خداوند آدم علیه السلام را به دستش خلق کرد و بهشت عدن را به دستش خلق کرد و تورات را به دستش نوشت. سپس به سایر چیزها گفت: [موجود]باش؛ پس [موجود] شده»
ابن ابی حاتم از ابن عباس آورده است که گفت: خدای عز و جل در الواح، ذکر محمد علیه السلام و امتش را نوشت و آنچه برای ایشان است و نزد او ذخیره است و آنچه بر ایشان در دنیایشان آسان کرد و آن مقدار که بر ایشان درحلالهای آنها وسعت داد».
عبد بن حمید و ابن ابی حاتم و ابوالشیخ از قتاده نقل کردهاند که حضرت موسی گفت:
«پروردگارا ! همانا من در الواح، امتی یافتم که در روز قیامت، بر دیگران سبقت گیرند و آخرین در خلقت هستند و در داخل شدن به بهشت پیشی گیرند؛ ایشان را امت من قرار ده». خدا فرمود: «آن، امت احمد صلی الله علیه و آله و سلم است».
ابونعیم در دلائل از عبدالرحمن مفاخری آورده است که دید کعب الاحبار (حبر الیهود) گریه میکرد. به او گفت: «چه چیز باعث گریه تو شده است؟» گفت: «یکی از امور را به یاد آوردم». به کعب گفت: «تو را به خدا! مرا از آنچه باعث گریه تو شد به سبب دوستی بین خودمان، باخبر ساز. آیا دربارة کتاب خداوند که بر موسی نازل شد و وی در آن نظر کرد، چیزی یافتی؟» گفت: «موسی پس از دیدن کتاب تورات، به خدا گفت: «پروردگارا! همانا من، در تورات، بهترین امت را یافتم. در آن، آورده شده است که این امت برای مردم امر به معروف و نهی از منکر میکنند و به کتاب اول و کتاب آخر ایمان دارند و اهل گمراهی را میکشند، تا این که دجال یکچشم، کشته میشود». پس موسی علیه السلام گفت: «پروردگارا! ایشان را امت من قرار ده». خداوند فرمود: «ایشان، امت احمد هستند».
در حدیث دیگری کعب میگوید: موسی علیه السلام به خدا گفت: «ای پروردگار من! همانا در تورات امتی یافتم که مصحف آنان در دلهایشان است و لباسهای رنگارنگ اهل بهشت را میپوشند و برای نماز صف میکشند. مانند صفوف ملائک و صداهایشان در مساجدشان چون کندوی زنبور است. آتش … . پس ایشان را امت من قرار ده». فرمود: «ایشان امت احمد هستند». هنگامی که موسی علیه السلام از این خیری که خداوند به محمد صلی الله علیه و آله و سلم و امتش عطا کرد تعجب کرد. موسی گفت: «ای کاش من از امت احمد بودم!». پس خداوند به او سه آیه وحی کرد، تا این که به آنها راضی شد و فرمود: «ای موسی! همانا تو را از رسولانم برای مردم برگزیدم»؛ موسی علیه السلام با این کلام به طور کامل راضی شد. (1)
در تفسیر المنار آمده است: بنی اسرائیل را به سلامت از دریا عبور دادیم. ناگاه، در راه خود به گروهی رسید که اطراف بتهایشان، با تواضع و خضوع، گرد آمده بودند. در این هنگام، بنی اسرائیل به موسی گفتند: «تو هم برای ما معبودی قرار ده؛ همان گونه که آنها معبودان و خدایانی دارند. گفت: «شما جمعیتی جاهل و نادان هستید». (2)
روایات بسیاری در تفسیر الدرالمنثور در زمینة الواح وارد شده است و در اینجا چند نمونة دیگر میآوریم تا مطلب بیشتر مشخص گردد.
در مجمع البیان آمده است: لوحههای تورات، از چوب و به قولی از زمرد، به طول ده ذراع و به قولی از زبرجد سبز و یاقوت سرخ و به قولی تعداد آنها دو تا بود. هر چه برای دین لازم بود، اعم از موعظه و اصول و فروع دین، نگاشته است. (1)
امام صادق فرمود:
موسی الواح خود را که از زبرجد بهشتی است، در میان شکاف کوهی قرار داد. سپس آن کوه به یکدیگر پیوست و الواح را در سینة خود فرو برد. بعدها گروهی از اهل یمن از آن محل می گذشتند که ناگهان کوه از هم باز شده و الواح ظاهر گشت. یمنی ها نیز در مسیر خود به سوی حجاز، آن تخته ها را به پیامبر تحویل دادند. "(2)
از مقایسة روایات تفسیری وارد شده در تفاسیر روایی اهل سنت و شیعه این روایات را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
الف. روایات موافق قرآن
در تفسیر الدر المنثور آمده است که ابوالشیخ و البیهقی در شعب الایمان از ابی خرره القاض آورده است که گفت:
ده آیهای که خدا برای موسی علیه السلام در الواح نوشت، آن بود که مرا بپرستید و چیزی را شریک من نکنید و به نام من، به دروغ سوگند نخورید؛ پس همانا من کسی را که سوگند دروغ به اسم من بخورد، پاک نمیکنم و از من و والدین خود سپاسگزاری کنید که این انس، تو را در هنگام مرگ از هلاک شدن حفظ میکند. و دزدی نکنید و زنا ننمایید و همسایه خود را با مکرها فریب ندهید؛ و آنچه را برای خود دوست دارید برای مردم دوست داشته باشید و به آنچه خبر ندارید، شهادت ندهید. پس همانا من بر شاهدان و شهادت ایشان واقف هستم و روز قیامت از آنچه دربارة آن شهادت دادهاند، سؤال میشوند، و برای غیر من، کسی را قربانی نکنید؛ زیرا قربانی اهل زمین مورد قبول واقع نمیشود جز آنچه بر آن، نام من ذکر شود.
در تفسیر المیزان آمده است که معنای آیه چنین است: «ما برای موسی در الواح که همان تورات است، منتخبی از هر چیز نوشتیم؛ به این معنا که برای او مقداری موعظه نوشته و از هر مطلب اعتقادی و عملی، آن مقدار که مورد احتیاج قوم او بود، تشریح کرده و تفصیل
دادیم؛ بنابر این آیة شریف به خوبی دلالت دارد بر این که تورات نسبت به معارف و شرایعی که مورد حاجت بشر است، کتاب کاملی نیست، همچنان که در آیه:
وَ أَنزَلْنَا إِلَیْک الْکتَب بِالْحَقّ ِ مُصدِّقاً لِّمَا بَینَ یَدَیْهِ مِنَ الْکتَبِ وَ مُهَیْمِناً عَلَیْهِ....(1)
واین کتاب[= قرآن] را به حق بر تو نازل کردیم؛ در حالی که کتب پیشین را تصدیق می کند، و حافظ و نگاهبان آنها است... .
بعد از ذکر تورات و انجیل، قرآن را مهیمن و مکمل آن دو خوانده است. (2)
ب. روایات غیر موافق با قرآن
میان روایات ذکرشده، تنها روایات اندکی از جمله روایت تفسیر نورالثقلین از کتاب احتجاج شیخ طبرسی، فاقد اسرائیلیات به نظر میرسد؛ زیرا بقیة موارد یاد شده به نوعی دارای مطالبی هستند که شرع یا عقل از پذیرش آنها معذور است؛ برای نمونه این که در برخی این روایات بر نوشته شدن تورات با انگشت خدا پافشاری دارد. میتوان تصور کرد میخواهند این کتاب را از مواد بهشتی و با دستخط خداوندی تبلیغ کنند تا آنچه در آن ذکر شده است، با لباس عاریتی از این زینتهای بهشتی به شکلی یقینی از جانب خدا جلوه کند و زیر لوای این مهر تأیید، به مقاصد شوم خویش دست یابند. و آرزویی که سالها است در ابتدا یهودیان و امروزه مستشرقان در سر میپرورانند را تحقق بخشند که وانمود کنند رسول خدا علیه السلام با داستانهای تورات آشنایی داشته و توانسته است قرآن را به واسطة این معلومات ابداع کند؛ اما هیهات از این خیال خام که خداوند، دشمنان اسلام را از نادانها قرار داده است.
حضرت موسی علیه السلام از معدود پیامبرانی است که صاحب کتاب و شریعت بوده و نام کتاب او در قرآن مجید آمده است. خداوند از کتاب آسمانی حضرت موسی علیه السلام با تعابیر مختلف در قرآن یاد کرده است که مقصود از همة آنها، کتاب تورات است: الواح (3)، کتاب(4)، صحف، (5)، فرقان (6)، تورات(7).
باتوجه به آیات قرآن و روایات مطرح شده در تفاسیر، متوجه میشویم آنچه دربارة کامل بودن تورات و این که توسط خداوند به نگارش درآمده است، تنها برای بزرگ کردن قوم یهود
بوده است. راویان روایاتی که تورات را دست نوشتة خدا میدانند، در احادیث دیگری، به بازگو کردن برتری امت محمد علیه السلام میپردازند؛ به گونهای که حتی حضرت موسی علیه السلام، در طلب امت محمد صلی الله علیه و آله و سلم است. این تناقضگویی، روشی جا افتاده در تفسیر الدرالمنثور است. در این تفسیر، احادیثی مبنی بر جسم بودن خداوند، همچون دیدگاه تورات مطرح شده است؛ در حالی که این موضوع از دیدگاه دین اسلام، مطرود است.
مسألة تابوت عهد، هم در قرآن و هم در تورات و هم در تاریخ ادیان مطرح شده است. تابوت عهد یکی از نشانههایی بوده که باعث پیروزی در جنگها برای کسانی که آن را همراه داشتهاند، میشده است. ما اینجا به بررسی مطالب مربوط به آن میپردازیم:
دربارة تابوت عهد خداوند فرمود:
وَ قَالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ ءَایَةَ مُلْکهِ أَن یَأْتِیَکمُ التَّابُوت فِیهِ سکینَةٌ مِّن رَّبِّکمْ وَ بَقِیَّةٌ مِّمَّا تَرَک ءَالُ مُوسی وَ ءَالُ هَرُونَ تحْمِلُهُ الْمَلَئکةُ إِنَّ فی ذَلِک لاَیَةً لَّکمْ إِن کنتُم مُّؤْمِنِینَ(1)
و پیامبرشان به آن ها گفت: «نشانة حکومت او، این است که تابوت [=صندوق عهد] به سوی شما خواهد آمد [همان صندوقی که] در آن، آرامشی از پروردگار شما و یادگارهای خاندان موسی و هارون قرار دارد؛ در حالی که فرشتگان، آن را حمل می کنند. در این موضوع، نشانه ای برای شما است؛ اگر ایمان داشته باشید.
در کتاب تورات دربارة تابوت عهد آمده است:
و تابوتی از چوب شطیم بسازند که طولش دو ذراع و نیم و عرضش یک ذراع و نیم و بلندیاش یک ذراع و نیم باشد. و آن را به طلای خالص بپوشان. آن را از درون و بیرون بپوشان، و بر زبرش به هر طرف تاجی زرین بساز. و برایش چهارحلقة زرین بریز، و آنها را بر چهار پایهاش بگذار، دو حلقه بر یک طرفش و دو حلقه بر طرف دیگر. و دو عصا از چوب شطیم بساز و آنها را به طلا بپوشان… و تخت رحمت را از طلای خالص
1) بقرة، 248.
بساز... و تخت رحمت را بر روی تابوت بگذار و شهادتی را که به تو می دهم، در تابوت بنه. و آن جا با تو ملاقات خواهم کرد و از بالای تخت رحمت از میان دو کروبی که بر تابوت شهادت می باشند، با تو سخن خواهم گفت، دربارة همة اموری که به سبب بنی اسرائیل تو را امر خواهم فرمود. (1)
مسألة تابوت عهد، مطلبی است که در قرآن و تورات مشترک بوده و هر دو آن را مایة آرامش قوم معرفی کردهاند. همچنین این که هر دو کتاب تابوت عهد را حاوی چیزهایی که به خاندان حضرت موسی وحضرت هارون متعلق بوده است، اعلام کردهاند؛ اما اختلاف این دو کتاب دربارة تابوت عهد این است که در قرآن، امری آسمانی مطرح شده که به سوی جالوت و یارانش خواهد آمد. و در اینباره که در زمان موسی علیه السلام چگونه به وجود آمده و آیا ساخت بشر بوده یا از جانب خدا آمده است، مطلبی ذکر نشده است، درحالی که تورات چگونگی امر ساخت آن را از جانب خدا به وسیلة حضرت موسی علیه السلام بیان کرده است. همچنین آنچه را باید در تابوت قرار دهد، به حضرت موسی علیه السلام امر شده و او را به ساخت آنها امر کرده و نوع موادی را که در این امر باید به کار گیرد، حتی اندازههای هر کدام به صورت مشخص، به دستور خدا قید شده است.(2)
اکنون که سیمای موسی علیه السلام در قرآن و تورات مد نظر قرار گرفت و شناخت نسبی از این پیامبر علیه السلام به شکل تطبیقی به دست آمد، سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی را که دربارة قصة تابوت وارد شده است، ملاحظه میکنیم:
ابراهیم قاعدههای خانه را بالا برد؟» فرمود: «آن، مربوط به بعد از آن است». (1)
آلوسی در تفسیر آیة248 سورة بقره، احادیث زیر را جمع آوری کرده است که به دنبال حدیث الدر المنثور ذکر میکنیم:
ابن عباس روایت کرده است: در آن صندوق، تورات است و خداوند آن را به آسمان بالا برد؛ در حالی که از بنی اسرائیل خشمگین بود. این مسأله، در زمانی بود که آنها بعد از وفات موسی علیه السلام عصیان کردند. وقتی بنی اسرائیل نشانه طلب کردند، از آسمان آمد؛ در حالی که ملائک آن را حفاظت میکردند و بنی اسرائیل آن را میدیدند، تا این که در منزل طالوت فرود آمد.
از موسی بن جعفر علیه السلام آمده است: همانا آن، تابوتی است که بر مادر موسی علیه السلام فرو فرستاده شد، پس موسی علیه السلام را در آن قرار داد و در دریا انداخت. بنی اسرائیل از آن برکت یافتند، تا این که فساد کردند؛ پس آن را مخفی کرده و سپس خداوند متعال آن را بالا برد، به سوی آنچه بود.
دیگران نیز این روایت را بیان کردهاند. آلوسی در اینباره میگوید:در اقوالی که از نظرگذراندهام، همانا تابوت را صندوق تورات گفتهاند. عمالقه بر آن مسلط بودند، تا این که خداوند متعال آن را بازگرداند و آن را دور کرد. همانا آن، صندوقی است که از آسمان بر آدم علیه السلام فرو فرستاد و مردم آن را بعد از موسی علیه السلام در حفظ خود داشتند. هنگامی که اختلاف داشتند، بین ایشان حکم میکرد و با ایشان صحبت میکرد، تا این که فساد کردند، عمالقه آن را گرفتند.
1) سیوطی، الدرالمنثور، ج1، ص126..
حدیث صحیح و مرفوعی در اینباره دیده نشده است که مورد اعتماد و استناد باشد که قفل این صندوق را بگشاید و نه فکری مانند آن را. (1)
ابن منذر و ابن ابی حاکم از ابن عباس آوردهاند: سکینه، حیوان چهار پایی است به اندازة گربه که دارای دو چشم درخشنده است هنگام حفظ آن دو را جمع میکرد. دستهایش را بیرون میآورد و به سوی ایشان نگاه میکرد. سپس لشکر از وحشت فرار میکردند. (2)
عبد الرزاق و ابو عبید و عبد بن حمید و ابن جریر و ابن منذر و ابن ابی حاکم و حاکم آوردهاند (حاکم، به تساهل در تصحیح محدثان معروف بوده است) وابن عساکر وبیهقی در دلائل از طریق ابن ابی احوص از حضرت علی علیه السلام نقل کردهاند که فرمود:سکینه، از طرف خدا مانند هیأت باد است. برای آن، صورتی است، مانند صورت گربه و دو بال دارد و نیز دمی مانند دم گربه. (3)
عبد الرزاق و عبد بن حمید و ابن جریر و ابن ابی حاتم از وهب بن منبه آوردهاند: «همانا او از سکینة سؤال کرد؟» پس گفت: «روح خدا است که صحبت میکند. هنگامی که در چیزی اختلاف کردند، خبر میدهد ایشان را به بیان آنچه میخواهند.»(4)
محمد بن اسحاق از وهب بن منبه روایت میکند: سکینه سرگربة مرده را دارد. هنگامی که در تابوت نعره کشید. مانندشیون گربه، به پیروزی یقین کردند و فتح برای ایشان رسید.
ابن عساکر از طریق کلبی که به کذاب معروف است از ابن صالح از ابن عباس آورده است که گفت: سکینة مثل سر گربه از زبرجد بود. در تفسیر ابن کثیر گفته است: این اقوال، به ابن عباس منسوب است که چیزی از آن، صحیح نیست، بلکه آن تنها وهم و خیال است که سند اطمینانآوری ندارد. (5)
همچنین دربارة آنچه خداوند فرمود: «وَ بَقِیَّةٌ مِّمَّا تَرَک ءَالُ مُوسی وَ ءَالُ هَرُونَ» (بقرة، 248) به نقل از مفسران اقوالی را آورده است که عبارتند از:(6)
ابوصالح گفت: «یعنی عصای موسی علیه السلام و عصای هارون علیه السلام و دو لوح تورات و شهادت من». (1)
عطیه بن سعد گفت: «منظور عصای موسی است و عصای هارون و لباس موسی علیه السلام و لباس هارون علیه السلام و الواح کوبیده شده و غیر آن گفته شده است». (2)
دکتر ذهبی به نقل از تفسیر ثعلبی گفته است: «اما قصة تابوت و توصیف آن در آنچه اهل تفسیر و راویان ذکر کردهاند: همانا خداوند متعال، تابوتی بر حضرت آدم علیه السلام فرو فرستاد که در آن، صورت انبیا علیهم السلام از اولادش بود و نیز در آن خانههایی به تعداد انبیا علیهم السلام بود و آخرین خانه، خانة محمد علیه السلام از یاقوت قرمز بود. هنگامی که او ایستاده نماز میخواند، سمت راست او مردی میانسال و مطیع او است که بر پیشانیاش نوشته شده است: این اولین کس از پیروان من است (ابوبکر). و سمت چپ او کسی است که میان حق و باطل فرق میگذارد و برپیشانیاش نوشته شده است: او برای امور خدا سرسختی نشان میدهد که قابل سرزنش نیست. و کسی که دو نور از پشت چهرهاش میتابد و بر پیشانیاش نوشته شده است وظیفهشناس پارسایان و پیش روی او علی بن ابی طالب علیه السلام که شمشیرش به دو دستش مشهود است و بر پیشانیاش نوشته شده است:این برادرش و پسر عمش است که پیروزیشان ازسوی خدا تایید شده است. (3)
تفسیر عیاشی دربارة تابوت گفته است: «در تابوت، ریزههای شکستة الواح بود و علومی که از آسمان بر حضرت موسی علیه السلام نازل شد و بر الواح نوشتند و در تابوت قرار دادند».(4)
ابن کثیر دربارة تابوت آورده که ابن عباس گفته است: «طشتی از طلا بوده که انبیا علیهم السلام دلهایشان را در آن میشستهاند». همچنین در روایاتی نقل کرده است سکینه مانند باد است یا مثل یک گربه. (5)
1) آلوسی، روح المعانی، ج 2، ص 144-146.
2) آلوسی، روح المعانی، ج 2، ص 144-146.
3) سعد یوسف محمود، الموضوعات و الإسرائیلیات فی کتب التفاسیر قدیماً و حدیثاً، ص152 به نقل از: ثعلبی، الکشف و البیان عن تفسیر القرآن، ج1، ص215.
4) محمد بن مسعود عیاشی، تفسیر عیاشی، ج1، ص133.
5) ابن کثیر، قصص الأنبیاء، ص374. محمد بن محمد ابوشهبة. الاسرائیلیات و الموضوعات فی کتب التفسیر، ص171..
تابوت قرار دادند. (1)
در تفسیر نورالثقلین به نقل از ابن عباس آمده است: طشتی از طلا بوده که انبیا علیهم السلام دلهایشان را در آن میشستهاند. همچنین در روایاتی نقل کرده است: سکینه موجودی بوده که سرش مانند گربه بوده است و مطالبی از این قبیل که به سبب پرهیز از تکرار مطالب، از بیان آن خودداری میکنیم. (2)
علامه مجلسی دربارة تابوت، علاوه بر مطالب تفسیر نورالثقلین، اضافه کرده است: در حدیث معتبری از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که دربارة نحوست چهارشنبة آخر ماه فرمود: «در این روز، عمالقه تابوت را از بنی اسرائیل گرفتند». (3)
ملا محسن فیض کاشانی دربارة تابوت میفرماید:
پیامبرشان به ایشان گفت: «خدا، برای شما تابوت [صندوق] میآورد که در آن، آرامش خاطری از طرف پروردگار شما است و بازماندهای از آنچه آل موسی علیه السلام و آل هارون علیه السلام بر جای نهادند؛ در حالی که فرشتگان آن را حمل میکردند». گفت: «و این بود تابوتی که خدا آن را نازل کرد بر موسی علیه السلام سپس آن را در میان است قرار داد سپس آن را دریا انداخت و میان بنی اسرائیل بود که به وسیلة آن متبرک میشدند. هنگامی که زمان وفات موسی علیه السلام رسید، در آن [تابوت] الواح وسلاحش را قرار داد و آنچه از نشانههای نبوت با او بود به وصی و جانشینش، یوشع علیه السلام سپرد. تا زمانی که به گناهان پرداختند و تابوت را خوار و پست شمردند. در آن هنگام، خدا آن را از میان ایشان بالا برد. و هنگامی که آنها از پیامبر درخواست کردند؛ پس خدا طالوت علیه السلام را برایشان برانگیخت که همراهش ملکی بود که کشته شد. خداوند تابوت را به ایشان برگرداند؛ همچنان که خداوند متعال در قرآن فرموده است:
Gإِنَّ ءَایَةَ مُلْکهِ أَن یَأْتِیَکمُ التَّابُوت فِیهِ سکینَةٌ مِّن رَّبِّکمْ وَ بَقِیَّةٌ مِّمَّا تَرَک ءَالُ مُوسی وَ ءَالُ هَرُونَ تحْمِلُهُ الْمَلَئکةُF
فرمود: «بقیه»، ذریة وفرزندان پیامبران علیهم السلام هستند و کودکان با آن [تابوت] در راه بازی می کردند و بنی اسرائیل با این تابوت پیوسته عزیز و شریف بودند. (4)
1) حویزی، تفسیر نورالثقلین، ج1، ص247.
2) حویزی، تفسیر نورالثقلین، ج1، ص247.
3) مجلسی، حیوة القلوب، ج2، ص893 به نقل از عیون اخبارالرضا، ج1، ص247؛ شیخ صدوق، علل الشرایع، ص598.
4) محسن فیض کاشانی، تفسیر الصافی، ج 2، ص 25 ؛علی بن ابراهیم القمی؛ تفسیر القمی، ج 1، ص 82 ؛ حویزی، تفسیر نور الثقلین، ج 2، ص 246 ؛ تفسیر المیزان، ج 2، ص 297 ؛ مجمع البیان، ج 2، ص 587 (حدیث کوتاه است) ؛ طبری، جامع البیان، ج 2، ص 825 .
از مقایسة روایات تفسیری وارد شده در تفاسیر روایی اهل سنت و شیعه، این روایات را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
الف. روایات موافق قرآن
با توجه به روایات مختلفی که دربارة این موضوع، وارد تفاسیر اهل سنت و شیعه شده است، میتوان به این نتیجه رسید:
بنا بر کلام قرآن مجید، وجود چنین تابوتی حتمی است.
جریان تابوت تنها به زمان حضرت موسی علیه السلام مرتبط نبوده است.
منظور از سکینه، معنای لغوی آن بوده است. استعمال لفظ سکینه که معنایش آرامش و اضطراب نداشتن دل است، به معنای روح الهی نمیشود؛ زیرا منظور این نیست که مفهوم سکینه به حسب اصطلاح قرآن، روح الایمان است، تا اشکال شود که این تفسیر، مخالف ظاهر لفظ است؛ بلکه منظوراین است که سکینه به همان معنای لغوی خودش استعمال شده و از لحاظ مصداق، با روح الایمان متحد یا ملازم است. (1)
ب. روایات غیر موافق با قرآن
روایات اهل سنت و شیعه دربارة تابوت، پر از اسرائیلیات است؛ چون بیشتر آنها، یا غیر موافق قرآنمجید است یا قرآن دربارة آنها سکوت اختیار کرده است؛ لذا از ذکر مجدد آنها خودداری میکنیم و ذهن شما خوانندة گرامی را بیش از این مشغول نکرده و تنها یادآور این مسأله میشویم که کلام قرآن کجا و این روایات پر از بافتههای ضد و نقیض کجا!
بعضی از مفسران عجایب و غرایبی ذکر کردهاند که نه عقل آن را تصدیق میکند و نه نقل آنرا تأیید مینماید. تمام روایاتی که برای سکینه، معنایی نظیر سر گربه یا باد در نظر گرفته بودند، از آنجا که نه از نظر عقلی، این مسأله باعث آرامش میشود و نه از لحاظ شرعی، توجیه میشود، یک انسان با اعتقادات الهی، به این مطالب -که بیش از اسرائیلیات، به خرافات مشابه است- اهمیتی نداده و دربارة واقعیت داشتن این مطالب، کنجکاوی نخواهد کرد و تنها خط بطلان بر آنها میکشد.
1) تفسیر المیزان، ج2، ص 411.
پس از این که موسی علیه السلام قوم خود را از دریای نیل عبود داد؛ وارد صحرای سینا شد. در همین ایام یهوه، خدای بنی اسرائیل، موسی علیه السلام را به بالای کوه طور فرا خواند و اصول دین را به وی وحی فرمود. موسی علیه السلام آن احکام را بر دو لوح سنگی نوشت و برای مژده نزد بنی اسرائیل آورد. این اصول، احکام عشره (دهگانه) نام دارد. (1)همان زمان که موسی علیه السلام به مدت چهل روز در کوه سینا مانده و از میان قوم خویش غایب شده بود، قوم او یهوه (خدا) را فراموش کردند و از هارون خواستند برای ایشان خدایی بسازد. طبق نقل تورات، هارون علیه السلام نیز از زیورآلات نظیرگوشوارههای طلا، مجسمهای به شکل گاو ساخت و بنی اسرائیل گفتند: این همان خدایی است که شما را از مصر بیرون آورد و گوسالهپرستی را آغاز کردند. هارون علیه السلام یک قربانگاه نیز جلوی آن گوساله ساخت و گفت برای آن، جشن میگیریم. وقتی موسی علیه السلام از میقات برگشت، هارون علیه السلام را توبیخ کرد، هارون علیه السلام در جواب گفت: «من از ترس این که مبادا قوم متفرق شوند، این کار را انجام دادم». موسی علیه السلام نیز او را توبیخ و سرزنش نمود. (2)
در سورة مبارکة اعراف آمده است:
وَ اتخَذَ قَوْمُ مُوسی مِن بَعْدِهِ مِنْ حُلِیِّهِمْ عِجْلاً جَسداً لَّهُ خُوَارٌ أَ لَمْ یَرَوْا أَنَّهُ لا یُکلِّمُهُمْ وَ لا یهْدِیهِمْ سبِیلاً اتخَذُوهُ وَ کانُوا ظلِمِینَ (3)
قوم موسی بعد از [رفتن] او [به میعادگاه خدا]، از زیورهای خود، گوسالهای ساختند؛ جسد بیجانی که صدای گوساله داشت. آیا آنها نمیدیدند او با آنان سخن نمیگوید، و به راهی هدایتشان نمیکند؟ آن را [خدای خود] انتخاب کردند و ظالم بودند.
در سفر خروج تورات مسطور است:
و چون قوم دیدند موسی در فرود آمدن از کوه تأخیر کرد، نزد هارون جمع شدند و وی را گفتند: «برخیز و برای ما خدایان بساز که پیش روی ما بخرامند؛ زیرا این مرد، (موسی) که ما را از زمین مصر بیرون آورد، نمیدانیم او را چه شده است؟» هارون بدیشان گفت: «گوشوارههای طلا را که در گوش زنان و پسران و دختران شما است بیرون کرده و نزد من
بیاورید»؛ پس تمامی قوم، گوشوارههای زرین را که در گوشهای ایشان بود بیرون کرده، نزد هارون آوردند. آنها را از دست ایشان گرفته، آن را با قلم نقش کرد و از آن گوسالة ریخته شده ساخت. ایشان گفتند: «ای اسرائیل! این خدایان تو میباشند که تو را از زمین مصر بیرون آوردند». چون هارون این را بدید، مذبحی پیش آنان بنا کرد و هارون ندا در داده، گفت: «فردا عید یهوه میباشد». بامدادان برخاسته، قربانیهای سوختنی گذرانیدند و هدایای سلامتی آوردند. قوم، برای خوردن و نوشیدن نشستند و برای لعب بر پا شدند. خداوند به موسی گفت: «روانه شده، به زیر برو؛ زیرا قوم تو که از زمین مصر بیرون آوردهای، فاسد شدهاند»… . چون نزدیک اردوگاه رسید گوساله و رقصکنندگان را دید، خشم موسی مشتعل شد و لوحها را از دست خود افکنده، آنها را زیر کوه شکست. گوسالهای که ساخته بودند، گرفته، به آتش سوزاند؛ آن را خرد کرده، نرم ساخت، و بر روی آب پاشیده، بنی اسرائیل را نوشانید. (1)موسی به هارون گفت: «این قوم به تو چه کرده بودند که گناه عظیمی بر ایشان آوردی؟» هارون گفت: «خشم آقایم افروخته نشود. تو این قوم را میشناسی که به بدی مایل میباشند و به من گفتند… ». چون موسی دید قومش بیلگام شدهاند؛ آنگاه موسی به دروازة اردو ایستاده، گفت: «هر کس به طرف خداوند باشد، نزد من آید». همة بنی لاوی نزد وی جمع شدند. او بدیشان گفت: «یهوه خدای اسرائیل، چنین میگوید:» هر کس شمشیر خود را بر ران خویش بگذارد و از دروازه تا دروازة اردو آمد و رفت کند، و هر کس برادر خود و دوست خویش و همسایة خود را بکشد. بنی لاوی موافق سخن موسی کردند و در آن روز، قریب سه هزار نفر از قوم افتادند. (2)
تورات میگوید:
پس از این جریان، هارون برادر موسی از کار ناشایست خود توبه کرد و خداوند به دعای موسی از گناه او در گذشت. (3)
درخواست مردم، از طلا و جواهر آنان مجسمهای به شکل گوساله ساخت و مردم، آن را پرستیدند.
مطلب مهم این که خداوند، هارون علیه السلام را در قرآن یکی از انبیا علیهم السلام شمرده است که دارای صفات و مقامات نیک بسیاری میباشد و از هر گونه گناه و معصیت، مصون است، چه رسد به بت پرستی.
در قرآن آمده است که موسی علیه السلام پس از آن که الواح را بر زمین افکند، سر برادر خود هارون علیه السلام را گرفت و با تندی با او سخن گفت. (1)هارون علیه السلام با کمال ملاطفت، برابر خشم برادر چنین گفت: «ای فرزند مادرم! ریش و سر مرا مگیر. من ترسیدم بگویی: چرا میان قوم بنی اسرائیل تفرقه افکندی و سفارش مرا عمل نکردی؟ دیگر این که بنی اسرائیل مرا ناتوان شمردند و نزدیک بود مرا بکشند». در تورات نیز به این موارد اشاره شده است که موسی هارون علیه السلام را خطاب کرد: «چرا مردم را به چنین گناه بزرگی مرتکب کردهای؟» هارون گفت: «آنها خود فاسد هستند». پس از آن که موسی قدری آرام شد، برای خود و هارون از خدا آمرزش خواست و از او خواست آنان را در رحمت خود وارد سازد. قرآن میفرماید موسی در این شرایط، الواح را از روی زمین برداشت؛(2)ولی تورات میگوید: لوحها شکسته بودند.
طبق قرآن، موسی علیه السلام پس از صحبت با بنی اسرائیل و هارون علیه السلام رو به سامری کرد و گفت: «این چه کاری است که انجام دادهای؟» سامری در جواب گفت: «نفسم این را نزد من آراست و من چنین کاری انجام دادم». موسی علیه السلام به سامری گفت: «که از میان ما برو؛ چرا که دچار بیماری خواهی شد»؛ اما تورات دربارة سامری سکوت کرده و تنها ذکر کرده است که موسی گوساله طلایی را گرفت و در آتش انداخت و آن را ذوب کرد و در آب ریخت و آب را به خورد بنی اسرائیل داد. طبق قرآن کریم، موسی مجازات سامری را چنین اعلام کرد:
موسی به او گفت: «به زودی دچار بیماری خاصّی میشوی که از دیدار مردم وحشت میکنی و هر کس به تو نزدیک شود، به او میگویی با من تماس و برخورد نداشته باش.
عذاب دردناکی در روز رستاخیز در کمین تو است؛ عذابی که تخلّفپذیر نخواهد بود.
معبودت (گوساله طلایی) را میسوزانم و به دریا میریزم.
موسی علیه السلام پس از بازگشت، قوم بنی اسرائیل را سرزنش کرد و از ثروت آنان کم نمود و اموال، طلا و جواهراتی را که برای ساختن تابوت از آنان گرفته بود، صرف تقویت تشکیلات لشکری کرد که افراد لشکر از فرزندان لاویان بودند که از قوم خود موسی علیه السلام و از سایر اسباط
دیگر دلیرتر بودند. دیگر این که اقدام به قتل عام گوسالهپرستان نمود. قرآن و تورات هر دو به این موضوع اشاره کردهاند.
اکنون که سیمای موسی در قرآن و تورات مد نظر قرار گرفت و شناخت نسبی از این پیامبر به دست آمد، سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی را که دربارة گوساله پرستی قوم و برخورد موسی علیه السلام با هارون علیه السلام وارد شده است، ملاحظه میکنیم:
1-. در تفسیر الدرالمنثور از ابن عباس روایت آورده است:
وقتی فرعون و یارانش به سوی دریا هجوم آوردند، فرعون بر اسبی ابلق سوار بود و چون میترسید وارد دریا شود، جبرئیل به صورت انسانی سوار بر مادیان ممثل شد و به راه افتاد. اسب فرعون هم دنبالش برفت. آنجا سامری جبرئیل را بشناخت؛ چون پیشتر نیز او را دیده بود؛ در کودکی مادرش از ترس این که فرعونیان او را بکشند، او را به غاری برده بود و در غار را بر روی او بسته بود. جبرئیل همه روزه میآمد با سر انگشت خود او را غذا میداد؛ از یک انگشت شیر، و از یکی دیگر از انگشتان، عسل و از انگشت سوم، روغن تا آن که بزرگ شد؛ لذا جبرئیل را شناخت و مشتی از خاک سم اسب او برداشت. راوی میگوید: همین که مشغول برداشتن بود، به دلش خطور کرد که این مشت از خاک سم اسب را به هر چیزی بریزی و بگویی: فلان چیز باش، همان چیز میشود.
و در قسمت دیگری از روایت آمده است: هنگامی که بنی اسرائیل، زیور آلات فرعونیان را با خود داشتند و گویا این کار را گناه میپنداشتند، ناچار هر کس هر چه از آن داشت، یکجا جمع کردند، تا آتش نازل شده بسوزاندش. همین که یکجا جمع شد، سامری آن مشت از خاک سم اسب را بر آنها ریخت؛ در حالی که میگفت: «گوسالهای با صدا باشد» و طلاها به گوساله تبدیل شد و صدا برآورد. باد از عقب آن، داخل جوفش شده از دهانش در میآمد و ازآن صدای گوساله شنیده میشد. (1)
بنی اسرائیل عیدی داشتند که در آن، آرایش میکردند و برای آن روز، از قبطیها، زیورآلات به عاریه میگرفتند. هنگامی که خداوند قبطیها را غرق کرد زیورآلات نزد بنیاسرائیل ماند. سامری آن زیورآلات را جمع کرد. او مردی محترم بود و بنی اسرائیل از او
1) سیوطی، الدرالمنثور، ج4، ص305.
اطاعت میکردند. بنی اسرائیل پیشتر، از موسی علیه السلام خواسته بودند خدایی برای آنها بسازد، تا او را عبادت کنند؛ سامری گوسالهای از زیور آلات ساخت. مردم اختلاف کردند؛ گروهی گفتند سامری از خاک سم اسب جبرئیل مشتی گرفت و در شکم (جوف) گوساله گذاشت که خون و گوشت شد و از او یک بار صدای گاو شنیده شد. سامری گفت: «این، معبود شما و معبود موسی است». اغلب مفسران معتزله گفتند: «شکم گوساله را خالی کرد و در آن، لولههایی به شکل مخصوص گذاشت».
و آن مجسمه را در جایی که باد میآمد، قرار داد. باد، داخل این لولهها شده و صدایی شبیه صدای گوساله صادر میشد». دیگران گفتند: «شکم مجسمه را خالی کرد و زیر آن، در جایی که گوساله قرار داشت، کسی را گماشت که در آن، فوت کند؛ طوری که مردم او را نبینند و متوجه نشوند و فکر کنند صدای گوساله را از شکمش شنیدهاند. سپس گفت: «این گوساله، معبود شما و موسی است».
فرمودة خداوند متعال (وَ اتخَذَ قَوْمُ مُوسی… ) به عموم اشاره دارد. حسن گفت: همة آنها گوساله را پرستیدند، مگر هارون علیه السلام و احتجاج بر این دو وجه دلالت دارد: نخست، عموم این آیه و دوم، قول موسی علیه السلام در این سرگذشت (رَب اغْفِرْلی وَ لأَخِی؛ پروردگارا مرا و برادرم را بیامرز) . خود و برادرش مختص این دعا بودند و کسی مانند آنها شایستة این دعا نبود. "(1)
جبرئیل علیه السلام به شکل انسانی بر حیوانی به شکل ماده اسب سوار بود وهرگاه اسب، سمش را بر زمین میگذاشت، آن محل به لرزش میافتاد. سامری که از نیکان اصحاب موسی علیه السلام بود، به آن نگاه کرد و خاک را از سم اسب جبرئیل علیه السلام که در حال ریزش بود، گرفت و آن را در کیسه گذاشت. سامری با این خاک بر بنی اسرائیل افتخار میکرد. هنگامی که ابلیس نزد آنها آمد و گوساله را پرستیدند، به سامری گفت: «آن خاکی که نزد تو هست بده». سامری آن خاک را آورد و در شکم گوساله انداخت. هنگامی که خاک، درون گوساله قرار گرفت، گوساله حرکت کرد و صدای گاو کرد و موی بر بدن آن رویید. بنی اسرائیل برای او سجده کردند. تعداد سجدهکنندگان، هفتاد هزار نفر از بنی اسرائیل بود. همانطور که خدا فرمود هارون علیه السلام گفت: «ای قوم! شما به این، آزمایش شدید و خدای شما مهربان است؛ از من پیروی کنید». (2)
در تفسیر نورالثقلین به نقل از کتاب علل الشرایع آمده است: از امام صادق علیه السلام پرسیدند: «چرا موسی علیه السلام سر و ریش هارون علیه السلام را گرفت و به طرف خود کشید؛ در حالیکه در پرستش گوساله گناهی نداشت؟» گفت: «این کار را انجام داد؛ چون وقتی بنی اسرائیل گوساله پرستیدند، هارون از آنها جدا نشد، تا به موسی ملحق شود و اگر از آنها جدا میشد، برآنها عذاب نازل میشد. آیا نمیبینی موسی به هارون گفت: «وقتی آنها را گمراه دیدی، چه چیز تو را منع کرد به من ملحق شوی؟ آیا دستور مرا عصیان کردی؟» هارون گفت: «اگر این کار را میکردم، متفرق میشدند و من ترسیدم بگویی میان بنی اسرائیل تفرقه انداختی وحرف مرا نشنیدی». (1)
در تفسیر نورالثقلین آمده است:
قوم گفتند: ما این گوساله را تا زمانی که موسی بیاید، عبادت میکنیم و به هارون حمله کردند. او از آنها فرار کرد و در آن حال، باقی ماندند، تا این که ملاقات موسی با خدا، طی چهل روز به پایان رسید. در روز دهم ذی الحجه خداوند، علم الواح را که در آن تورات و هر چه از احکام وسرگذشتها که به آن نیاز بود، نازل کرد و به موسی علیه السلام وحی نمود: «ما قوم را بعد از تو آزمایش کردیم و سامری آنها را گمراه کرد و گوساله را که صدای گاو دارد پرستش کردند». موسی گفت: «ای رب! گوساله از سامری است؛ اما صدای گاو از کجا است؟» خدا فرمود: «توسط من، ای موسی! وقتی دیدم از من به سوی گوساله روی گردانیدند، دوست داشتم آن ها را بیشتر آزمایش کنم». موسی همانطور که خدا فرمود، نزد قومش بازگشت و خشمگین و اسفناک گفت: «ای قوم! آیا پروردگارتان به شما وعدة خوبی نداده بود؟ آیا مدت غیبت من بر شما زیاد بود یا میخواستید خشم خدا بر شما نازل شود و با من خلف وعده کردید؟» سپس الواح را انداخت و ریش و سر برادر را گرفت و به طرف خود کشید وگفت: «هنگامی که دیدی آنها گمراه شدند، چه چیز تو را مانع شد که دنبال من آیی؟ آیا دستور مرا نافرمانی کردی؟» هارون علیه السلام گفت: «ای پسر مادرم! ریش و سر مرا مگیر. من ترسیدم بگویی: میان بنی اسرائیل تفرقه انداختی و به حرف من اهمیت ندادی». بنی اسرائیل به موسی گفتند: «با اختیار خود، با تو خلف وعده نکردیم؛ ولی زیورآلات قوم را برداشتیم و آنرا در آتش انداختیم خاکی را که سامری آورد، در دل گوساله انداختیم. سپس صدای گوساله را در آورد». موسی به سامری گفت: «این، چه کاری بود که کردی؟» سامری گفت: «من چیزی را دیدم که شما ندیدید و مشتی [خاک] از اثر فرستاده[جبرئیل] گرفتم. آنگاه نفس من، آن را زینت بخشید». موسی علیه السلام گوساله را برداشت و در آتش سوزاند؛ سپس در دریا انداخت و به سامری
1) حویزی، تفسیر نورالثقلین، ج3، ص390.
گفت: «برو که بعد از این، زندگی تو در دنیا این است که هرکس به تو نزدیک شود، بگویی: مرا لمس نکن [به من دست نزن]؛ یعنی تا زنده هستی، در تو و نیز در نسل آیندهات، این نشانه خواهد بود که بگویی: «با من تماس مگیر» تا بدانند شما از سامری هستید و مردم فریب شما را نخورند و آنها تا اکنون، در مصر و شام معروفند.
موسی علیه السلام خواست سامری را بکشد که خداوند به او وحی کرد: «او را نکش؛ چون با سخاوت است». موسی علیه السلام با اشاره به گوساله، به سامری گفت: «اکنون بنگر به این معبودت که پیوسته آن را میپرستیدی؛ ببین ما آن را نخست میسوزانیم، سپس ذرات آن را به دریا میپاشیم. معبود حقیقی شما تنها خداوندی است که جز او معبودی نیست، و علم او همه چیز را فرا گرفته است». (1)
در تفسیر نورالثقلین به نقل از کتاب تفسیر علی بن ابراهیم دربارة فرمودة خداوند متعال «ما بعد از تو، قومت را آزمایش کردیم» آمده است: [ای موسی] بعد از تو، سامری آنها را با گوسالهای که آن را میپرستیدند، گمراه کرد. سبب آن، این بود که وقتی خداوند به موسی علیه السلام وعده داد تورات و الواح را در سی روز بر او نازل کند، موسی بنی اسرائیل را خبر داد؛ به میعادگاه الهی رفت و برادرش را جانشین خود در قومش قرار داد: وقتی سی روز تمام شد، موسی علیه السلام نزد آنها باز نگشت. قوم عصیان کردند و قصد کشتن هارون علیه السلام را کردند و گفتند: «موسی به ما دروغ گفت و از ما فرار کرد»؛ زیرا ابلیس بر آنها به صورت یک مرد ظاهر شد و گفت: «موسی از شما فرارکرد و به هیچ وجه نزد شما باز نخواهد گشت. شما زیور آلات خود را جمع کنید تا از آنها برای عبادت شما خدایی درست کنم»…. (2)
در تفسیر نورالثقلین آمده است:
و بنی اسرائیل گفتند: ما همانطور بر آن گوساله معتکف خواهیم ماند، تا موسی به سوی ما باز گردد و خواستند هارون را بکشند که از آنها فرار کرد. آنان همانطور ماندند. تا وقت معین ما با موسی که چهل روز بود، به پایان رسید. وقتی روز دهم ذی الحجة شد، خداوند الواح را که در آن، تورات و هر چه به آن نیاز داشتند. از احکام و سیرت بود، نازل کرد. (3)
موسی علیه السلام دستور داد در دو صف بایستند؛ غسل کرده و کفنهای خود را بپوشند هارون با دوازده هزار نفر با چاقوهای عظیم، پهن و برنده در دست و از کسانی که گوساله راعبادت
نکرده بودند، آمدند و آنها را کشتند. وقتی هفتاد هزار نفر را کشتند، خداوند، توبة بقیه را پذیرفت و کشتن گذشتهها را شهادت بر ایشان قرار داد. روایت شده است موسی و هارون ایستادند و از خدا دعا و التماس میکردند؛ در حالی که آنها همدیگر را میکشتند، تا این که وحی آمد به ترک کشتن و خدا توبه باقی ماندگان را قبول کرد. "(1)
7- در تفسیر مجمع البیان آمده است:
پس از رفتن موسی علیه السلام، سامری و همراهانش ـ که اکثریت را تشکیل میدادندـ از زر و زیورهایی که برای آرایش خود در ایام عید از قبطیان گرفته بودند و پس از غرق شدن فرعونیان، برای خودشان شده بود، پیکرة گوساله را که صدای گوساله میداد، ساختند و به پرستش آن پرداختند. در این که پیکرة گوساله، چگونه صدای گوساله میداد، اختلاف است. برخی گفتهاند: سامری مقداری خاک از جای پای اسب جبرئیل که برای شکافتن دریا آمده بود، برداشت و در دهان گوساله ریخت؛ به گوشت و خون تبدیل شد و جان گرفت. بلخی و زجاج و جبائی میگویند: او حیلهای به کار برده که هوا در دهان آن، داخل میشده و تولید صدا میکرد.
سامری میان قوم، نفوذی داشت و چون بعد از گذشتن سی روز، موسی علیه السلام بازنگشت، فکر کرد حضرت موسی علیه السلام مرده است؛ از این رو مردم را به پرستش گوساله دعوت کرد. مردم از اطاعت هارون علیه السلام دست کشیدند و دنبال گوساله رفتند. (2)
با مقایسة روایات تفسیری اهل سنت و شیعه، این روایات را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
الف. روایات موافق قرآن.
شرک و دنیاپرستی که نمونة آن، عشق به گوسالة طلایی سامری بود، در تار و پود قلب قوم موسی علیه السلام نفوذ کرده و در سراسر وجودشان ریشه دوانده بود؛ به همین دلیل، خدا را فراموش کردند. شگفتا! این چگونه ایمانی است که هم با کشتن پیامبران میسازد و هم گوسالهپرستی را مجاز میداند، و هم میثاقهای محکمه الهی را به دست فراموشی میسپرد؟
بنی اسرائیل گوساله را خدا دانستند و آن را پرستیدند و مردمی ستمکار بودند. آیا بنی اسرائیل نمیدانستند گوساله با آنها تکلم نمیکرد و به حال آنها سود و زیانی نداشت و راه سعادت به آنها نشان نمیداد. بدین ترتیب، خداوند بیان میکند آنها به راه فساد رفته بودند؛
زیرا وجودی که در نیک و بد سخن نگوید و به راهی هدایت نکند، جمادی است که سود و زیانی ندارد. پس چگونه میتواند، معبود باشد؟
دکتر نقی پورفر مؤاخذه حضرت هارون علیه السلام توسط حضرت موسی علیه السلام را که در چندسوره(1)بیان شده است، به شکلی دیگر مطرح کرده و میگوید:
با توجه به این که محکمات حادثه در آیات83 به بعد سورة مبارک طه مطرح است و تفسیر متشابهات باید در چهارچوب و بر پایة محکمات قرآن باشد، از این سوره شروع میکنیم. بحث درگیری موسی علیه السلام با هارون علیه السلام در آیات 92 - 97 سورة مبارکة طه مطرح شده است و بحث آن، از مسائل سنگین قرآنی است. -وَ مَا أَعْجَلَک عَنْ قَوْمِک یَمُوسَی-(2)ای موسی علیه السلام چه چیز باعث شد از قوم خودت اعراض کردی و به سوی من شتاب نمودی (برای آمدن به کوه طور)؟ (قَالَ هُمْ أُوْلَاءِ عَلَی أَثَرِی وَ عَجِلْتُ إِلَیْک رَبِّ لِتَرْضَی؛ (3)موسی گفت: «آنها در پی من هستند و شوق دیدار باعث شد من به سوی تو شتاب کنم، تا رضایت تو طلب شود. قَالَ فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَک مِنْ بَعْدِک وَ أَضَلَّهُمُ السَّامِرِیُّ(4)خدا فرمود: «به درستی که قوم تو را بعد از تو آزمودیم و سامری آنها را گمراه کرد.
یعنی در کوه طور، خداوند حضرت موسی علیه السلام را آگاه میکند که سامری قومش را گمراه کرده و گوسالهپرست شدهاند؛ پس حضرت موسی علیه السلام در کوه طور، به گوساله پرستی توسط سامری علم دارد و از حادثه بیخبر نیست. حال با اشرافی که به حادثه دارد، به سوی قومش میآید باید چه کار کند؟ طبق صریح آیات، موسی علیه السلام به سراغ هارون علیه السلام رفته و او را بازخواست میکند و با سامری کاری ندارد. این امر، نشان میدهد مسأله اصلاً عادی نیست و خیلی پیچیدگی دارد؛ پس محکمات حادثه عبارتند از:
حضرت موسی علیه السلام به حضرت هارون علیه السلام می گوید: «چرا وقتی دیدی مردم گمراه شدند، از من تبعیت نکردی؟» استفهام در این آیه، استفهام توبیخی برای قوم است، نه هارون علیه السلام، یعنی حادثه آنقدر وحشتناک است که هارون معصوم و بیگناه به دلیل گناه مردم، بازخواست میشود. هارون علیه السلام میگوید: «ای پسر مادرم! ریش مرا و موی سرم را مگیر. من ترسیدم بگویی بین بنی
اسرائیل اختلاف انداختی». بعد حضرت موسی علیه السلام از سامری میپرسد: «چرا این کار را کردی؟» او در پاسخ میگوید: «من چیزی دیدم که قوم ندیدند… و نفْسم این کار را در نظرم جلوه داد». با توجه به عصمت هارون علیه السلام، هنگامی که در منظر قوم بنی اسرائیل سرزنش و بازخواست میشود معلوم میشود و حادثه بسیار رقّتبار است، در سورة اعراف آمده است حضرت هارون علیه السلام میفرماید: «قوم مرا ناتوان یافتند و نزدیک بود مرا بکشند». مظلومیت هارون علیه السلام و قداست ملکوتی او، صحنة بسیار منقلب کنندهای ایجاد کرده است. معلوم است اکثر افراد قوم، مرتد و گوسالهپرست شده بودند و در دین یهود مجازات مرتد، اعدام است. مفسران که ارتباط حادثه را هم لحاظ نکردهاند، در توجیه مطلب ماندهاند که چگونه میشود معصومی، معصوم دیگر را سرزنش کند، زیرا هر یک از آنها این کار را بکند، عصمتش زیر سؤال میرود؛ لذا اهل سنت برای توجیه گفتهاند: معصوم در عمل اشتباه میکند؛ ولی شیعه معتقد است معصوم هم در نظر و هم در عمل عصمت دارد.
علامه طباطبایی در این باره دو احتمال میدهد:
الف) موسی علیه السلام نمیدانست باعث و بانی گوسالهپرستی کیست؟
ولی این حرف صحیح نیست؛ چون حضرت موسی علیه السلام طبق صریح آیات در کوه طور از جانب خداوند فهمید بانی و باعث گوسالهپرستی، سامری است و به این موضوع علم داشت.
ب) موسی علیه السلام توهم کرد نکند هارون علیه السلام کوتاهی کرده است.
این حرف هم درست نیست؛ زیرا معصوم دربارة معصوم دیگر توهم نامناسب نمیکند؛ حتی توهم مؤمن درباره مؤمن گناه است تا چه برسد به معصوم علیه السلام .
توجیه دیگر: بعضی مفسرین دیدهاند که اگر بازخواست هارون علیه السلام توسط موسی علیه السلام مطرح باشد عصمت مشکل پیدا میکند؛ لذا گفتهاند موسی علیه السلام دست هارون علیه السلام را گرفته و به او گفته است: بیا تا در گوشی به تو چیزی بگویم.
طبق صریح آیه که میفرماید: «لَا تَأْخُذْ بِلِحْیَتِی وَ لَابِرَأْسِی»(1)یعنی هارون به موسی میگوید ریش و موی سر من را مگیر و همچنین آیة سورة مبارک اعراف: که «أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِیهِ یَجُرُّهُ إِلَیْهِ»(2)یعنی موسی موی سر برادرش را گرفته و او را میکشید، معلوم میشود حضرت موسی علیه السلام هارون علیه السلام را توبیخ کرده است. به علاوه، این که آیه میفرماید: موسی، ریش و موی سر هارون را گرفت، نشانگر آن است که حضرت موسی علیه السلام بسیار غضبناک و عصبانی بوده و با شتاب این کار را میکرده است.
کوبیدن تورات بر زمین (محکمات سوم آیه): نیز نشان میدهد او خیلی عصبانی بوده است؛ در حالی که موسی کلیم الله علیه السلام و دست پروردة خداست و با توجه به عصمت، این عصبانیتها را بروز میدهد؛ پس این که تورات را به زمین میکوبد به این معنا است که شما قوم بنی اسرائیل، تورات را با گوسالهپرستی ضایع کردید؛ در حالی که تورات، برای هدایت مردم است و اکنون که شما مرتد شدهاید، تورات به دردتان نمیخورد. در واقع، کوبیدن تورات به زمین، برای این بوده که به مردم بنی اسرائیل بفهماند جرمشان خیلی سنگین است؛ پس توبیخ موسی به هارون طبق آیات، به یقین، با شدت و غضب صورت گرفته و با توجه به جملة هارون علیه السلام که میگوید: «نزدیک بود مرا بکشند» معلوم میشود بیشتر قوم مرتد شده و طبق دین یهود، حکمشان اعدام بود. همچنین توبة مرتد هم قبول نمیشود و در فرض توبه؛ این توبه در آخرت، برای مرتد مفید است. با این مسائل موسی علیه السلام در بحران عظیمی گرفتار شده و نتیجة چهل سال هدایت و رهبری او، با این حرکت از بین رفته است؛ لذا موسی میتوانست دو کار انجام دهد:
با معجزهاش، یعنی تبدیل کردن عصا به اژدها همة قوم را جمع کند و اعدام نماید که چون کشتن آنها به صورت جبری است، همه به جهنم میروند؛ در حالی که پیامبر برای بهشتی کردن مردم میآید، نه این که آنها را جهنمی کند.
موسی علیه السلام باید آنها را وادار کند اعدام از جانب خود آنها پذیرفته شود؛ یعنی مردم منقلب شده توبه کنند و خودشان به دلیل حالت توبه، مرگ را پذیرا شوند؛ زیرا دنیایشان را که خراب کردهاند، حداقل آخرتشان را نجات دهند؛ بنابراین حضرت باید وجدان آنها را تحریک میکرد، تا آنها منقلب شده برگردند و جامعه و دیانت احیا شود؛ پس موسی علیه السلام برای تحریک وجدان آنان، ابتدا تورات را به زمین کوبید و در تکمیل این عمل، حضرت هارون علیه السلام را به شدت توبیخ میکند، به طوری که قوم آنچنان منقلب میشود که حاضرند جان بدهند؛ پس موسی علیه السلام با این دو عمل (کتک زدن هارون و زمین زدن تورات) معجزه کرد و این معجزه بزرگترین معجزة او و اعجاز تدبیری معصوم بود که جامعه را احیا کرد؛ زیرا مردم به واسطة این دو عمل حضرت موسی علیه السلام به حدی منقلب شدند که با گریه به او گفتند: «ما مرتکب جرم شدهایم؛ چرا هارون علیه السلام را مؤاخذه میکنی و تورات را به زمین میکوبی؟ حکم را بر ما جاری کن و ما را اعدام نما». اینجا حالت توبه برایشان ایجاد شد. بنا براین اگر توبیخ کننده حضرت موسی علیه السلام و هارون علیه السلام نبود، این اثر را در نفوس مردم نمیگذاشت. اینجا بود که موسی علیه السلام به آنها گفت:
... فتوبوا الی بارئکم فاقتلوا انفسکم(1)
1) بقره، 54.
خودتان باید خودتان را بکشید.
نقاب بزنید و به جان هم بیفتید، تا همه یکدیگر را بکشید و مجازات شوید. مردم هم لباس پوشیدند و با هم درگیر شدند و با حالت گریه همدیگر را میکشتند، تا عاقبت به خیر شوند. هر کس هم ناظر صحنه بود، به شدت منقلب و گریان میشد. تعداد آنها حدود صد هزار نفر بود که تا غروب همدیگر را کشتند. حدود دوازده هزار نفر از آنها به این طریق کشته شدند. بعد از این، وحی آمد عمل کشتن و کشته شدن متوقف شود؛ این مقدار کشته، کفارة همه است. به این ترتیب، دوباره جامعه بنی اسرائیل احیا شد؛ پس صلابت و اخلاص ملکوتی موسی علیه السلام و مظلومیت و اخلاص ملکوتی هارون علیه السلام چنین تأثیر بزرگی بر جامعة بنی اسرائیل گذاشت و یهود را به جایی رساند که حاضر شد کشته شود.
نکته: حضرت موسی علیه السلام سامری را که در رأس گوساله پرستی بود، مجازات نکرد و زنده نگه داشت. این، نشانگر آن است که خدا مجازات مخصوصی برای سامری در نظر گرفته است. مجازاتش این بود که حالت روانی پیدا کرد؛ به گونهای که از دیدن مردم وحشت داشت و فراری بود، و حالت جنون پیدا کرد؛ به طوری که اگر کسی به او دست میگذاشت. آزار میدید و احساس درد میکرد. این عذاب، مخصوص او بود. از طرف دیگر، نکبت و بدبختی شده بود و مثل حیوان زندگی میکرد. دیدن او، حال هر بیننده را دگرگون میکرد و تنفر شدید ایجاد مینمود او آیت الهی برای مجازات چنین انسانهایی بود؛ زیرا دیدن مکرر او توسط افراد و تنفری که از او داشتند، میتوانست گوسالهپرستی را که در عمق جان بنی اسرائیل ریشه داشت به تدریج ریشهکن نماید.
نتیجه: این جریانات، تدبیر الهی معصوم است که جامعه را چنین متحول میکند. انبیا علیهم السلام قبل از استفاده از اسلحه، از نفوذ در قلوب مردم استفاده میکنند. حتی در جایی که فرد، اعدامی است سعی میکنند آخرتش را آباد کنند و کاری میکنند با توبه از دنیا برود. این اهداف انبیا علیهم السلام نشان میدهد دین، مسؤولیت نجات مردم از جهنم آخرت را دارد و فقط اهداف دنیوی ندارد. (1)
ب روایات غیر موافق با قرآن
روایات یاد شده در تفاسیر اهل سنت و شیعه بسیار گویا با قرآن کریم و قداست انبیا منافات دارد؛ به خصوص روایتی که در تفسیر الدرالمنثور ذکر شده است که سامری در کودکی به دست جبرئیل علیه السلام تغذیه شده است. آیا خداوند فرشتة والامقامش که آیاتی دربارة مقام
1) ولیالله نقی پورفر؛ درس مقایسه قرآن کریم و تورات (نوار درسی شماره 7)، دانشکده اصول الدین، سال 1382ش.
او نزد خداوند ذکر شده است، مأمور نجات یک کودک قرار میدهد؛ درحالی که پیامبر اولوالعزم او در خانة فرعون به سر میبرد؟ یا آن که خدا خود اجازه داده باشد برای انتقام از قوم، گوسالة سامری به صورت گوسالهای حقیقی درآید و نمونههای دیگر که بیان شد، همه و همه ساختة قصه پردازیهای مغرضانه اهل کتاب است.
از آنچه گذشت، میتوان پی برد چقدر از مطالب وارد شده در تفاسیر اهل سنت و شیعه دستخوش اموری شده است که عقل از آنها رویگردان و بر خلاف نص قرآن کریم است. لذا بسی کار و کوشش مداوم را میطلبد، تا این روایات جعلی از هر نظر مشخص گردیده و از تفاسیر زدوده شود. امید که در آیندهای نزدیک شاهد جدایی تفاسیر از این گونه مطالب سخیف و مبتذل باشیم؛ اگرچه که خود این گفتارها، گواه خوبی برای نشان دادن دروغین بودن اسلام کسانی است که این مطالب از ایشان ذکر شده است و برای اغراضی شیطانی گاه آن را به معصومان نیز نسبت دادهاند.
از مسائل استوار و روشن قرآن، محال بودن رؤیت خدا است و هر کجا پای رؤیت خدا به میان آمده آن را انکار کرده است. وقتی موسی علیه السلام به میقات خدا رفت وخداوند با او صحبت کرد، خطاب به خدا گفت: «خود را به من بنما، تا به تو بنگرم»؛ اما خداوند در جواب او فرمود: «هرگز مرا نخواهی دید».
قرآن، در اینباره میفرماید:
وَ لَمَّا جَاءَ مُوسی لِمِیقَتِنَا وَ کلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَب أَرِنی أَنظرْ إِلَیْک قَالَ لَن تَرَانِی وَ لَکنِ أُنْظُرْ إِلی الْجَبَلِ فَإِنِ استَقَرَّ مَکانَهُ فَسَوْف تَرَانِی فَلَمَّا تَجَلِّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکا وَ خَرَّ مُوسی صَعِقاً فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَنَک تُبْتُ إِلَیْک وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ (1)
و هنگامی که موسی به میعادگاه آمد و پروردگارش با او سخن گفت، عرض کرد: «پروردگارا ! خودت را به من نشان بده، تا تو را ببینم». گفت: «هرگز مرا نخواهی دید؛ ولی به کوه بنگر؛ اگر در جای خود ثابت ماند، مرا خواهی دید». هنگامی که پروردگارش بر کوه جلوه کرد، آن را همسان خاک قرار داد و موسی مدهوش به زمین افتاد. چون به هوش آمد، عرض کرد: «منزّهی
1) اعراف، 143.
تو [از این که با چشم تو را ببینم] به سوی تو باز گشتم و من نخستین مؤمنانم».
درتورات، به طورکلی به گونهای سخن میراند که گویی خدا مانند بشر، جسمی دارد که مکانی را اشغال کرده و قابل رؤیت میباشد؛ برای مثال میگوید:
چون خداوند دید برای دیدن مایل بدان سو می شود، خدا از میان بوته به وی ندا در داد و گفت: «ای موسی! ای موسی!» گفت: «لبیک». گفت: «بدین جا نزدیک میا. نعلین خود را از پایهایت بیرون کن؛ زیرا مکانی که در آن ایستاده ای، زمین مقدس است». (1)
در جای دیگر میگوید:
و خداوند به موسی گفت: «اینک من در ابر مظلم نزد تو می آیم، تا هنگامی که با تو سخن گویم، قوم بشنوند، و بر تو نیز همیشه ایمان داشته باشند. (2)
در قسمت بعد میگوید:
و موسی قوم را برای ملاقات خدای از لشکرگاه بیرون آورد و در پایان کوه ایستادند. تمامی کوه سینا را دود گرفت؛ زیرا خداوند در آتش بر آن نزول کرد، و دودش مثل دود کوره ای بالا می شد، و تمام کوه، سخت متزلزل گردید. (3)
با توجه به مطالب مذکور، به آسانی مشخص میشود تورات کنونی که در دسترس ما است، کتابی است آمیخته از تورات واقعی و نگاشتة بشری؛ زیرا یکی از اموری که قرآن مجید بر آن تأکید میورزد، آن است که خداوند، قابل دیدن با چشم نیست و آنچه معصومان در اینباره متذکر شدهاند، دیدن با چشم دل و در حقیقت، به مرحلة یقین رسیدن است؛ اما تورات، مقام الهی را به سرحد بشری با جهل از آنچه پیرامون وی میگذرد، تنزل داده است. در عین حال، دو کتاب، در متلاشی شدن کوه با هم مشترکند.
اکنون به سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی را که دربارة تقاضای رؤیت خدا از سوی موسی علیه السلام
وارد شده است، ملاحظه میکنیم:
هنگامی که حضرت موسی علیه السلام به پروردگارش گفت: «خودت را به من نشان بده»؛ خداوند فرمود: «هرگز احدی مرا نخواهد دید». آنگاه خدا فرمود: «به کوه بلند و عظیم بنگر؛ اگر کوه، استقرار پیدا نکرد، معلوم میشود دیدن من امکان ندارد؛ زیرا کوه با آن عظمت، برابر من خاک میشود و تو که بسیار ضعیف و ذلیلی، هرگز تاب و توان دیدن مرا نداری». (1)
در تفسیر الدرالمنثور به نقل از ترمذی در نوادرالاصول و ابو نعیم در حلیة از ابن عباس آورده است: رسول خدا علیه السلام این آیه را تلاوت کرد و فرمود: «خداوند به موسی فرمود: «تو تا زمانی که زندهای، مرا نخواهی دید و بیشک، اهل بهشت مرا خواهند دید؛ کسانی که چشمان ایشان نمیمیرد و اجسادشان به بلا دچار نمیشود». (2)
در تفسیر الدرالمنثور به نقل از ابن ابی حاتم و ابوشیخ و ابن مردویه از انس بن مالک از رسول خدا علیه السلام آورده است:
همین که امر خداوند برای اهل کوه ظاهر شد، آن را با زمین یکسان کرد وکوه را به خاک مبدل کرد؛ یعنی کوه به زمین فرو ریخت.
برخی گویند: کوه به چهار قسمت شد؛ قسمتی به سوی مشرق و قسمتی به سوی مغرب و قسمتی به دریا و چهارمین قسمت، به صورت شن درآمد. برخی گویند: شش قسمت شد؛ سه قسمت به مدینه رفت و«احد» و «ورقان» و«رضوی» شد و سه قسمت به مکه رفت و «ثور» و «ثبیر» و«حراء» شد. (3)
هنگامی که موسی تقاضای رؤیت پروردگارش کرد، خدای متعال ابری توأم با رعد و برق و صاعقه فرستاد که تا چهار فرسخ اطراف کوهی را که موسی در آن بود، احاطه کرد. حق تعالی فرشتگان آسمانی را فرمود: «بروید و از موسی بپرسید چگونه چنین جرأتی به خود داده و درخواست رؤیت مرا کرده است؟». فرشتگان آسمانی گروه گروه بر موسی ظاهر شدند. گروه اول به صورت گاوها بودند که زبان به تسبیح و تهلیل گشوده و صداهای مهیبی همچون رعد
و برق داشتند. گروه دوم فرشتگان، به امر خدا و برای اعتراض به موسی نازل شدند. اینان صورت شیر داشتند و به تسبیح و تقدیس الهی اشتغال داشتند. بندة ضعیف خدا موسی بن عمران با مشاهدة این صحنهها، ترس تمام وجودش را احاطه کرد؛ به گونهای که تمام موهای سر و بدنش از ترس و وحشت راست شد و گفت: بار خدایا! از درخواست خود پشیمانم. به لطف خود مرا از این مهلکه نجات ده». پیشوای فرشتگان، جبرئیل پیش آمد و گفت: «ای موسی! زود به جزع و فزع آمدی. بر درخواست خود صبر کن که هنوز آنچه دیدهای اندکی بیش نیست و هر کس آن خواهد که تو خواستی، باید از این صبورتر باشد». سپس گروه سوم فرشتگان که به صورت کرکس بودند، ظاهر شدند و… . .
وهب تا هفت گروه از فرشتگان را در هیبتهای عجیب و غریبی به تصویر کشیده است. (1)
آن هنگام که موسی بیهوش افتاده بود، فرشتگان از کنارش عبور کرده به وی میگفتند: «ای پسر زنان حیض! همانا از پروردگار خود درخواست بزرگی کردهای». (2)
بدان که خدای متعال، فایدهای که موسی علیه السلام به سبب آن در میعادگاه حاضر شد، بیان کرد و در آن مکان، پروردگارش با او صحبت کرد و در آیه، مسائلی عالی مقام و شریف از علوم الهی وجود دارد.
مسأله اول: خدای متعال با موسی علیه السلام صحبت کرد و مردم دربارة کلام خدا اختلاف دارند؛ عدهای از آنها گفتهاند: کلامش از حروف تألیف و تربیت شده و منظم است. و برخی از آنها گفتهاند: کلامش صفت حقیقت مغایر حروف و صداها (اصوات) است. و اما گویندگان قول اول، عقلای تحصیل کرده هستند و متفق شدند که آن، حادث شده، پس از این که نبوده است. حنابله و حشویه ادعا کردند کلام مرکب از حروف و صداهای قدیم بوده است و این قول، پایینتر از آن است که عاقلی به آن توجه کند.
نقد نظر اول: این کلام، باطل است؛ چون این کلمات شنیده شده و مفهوم میباشد و وقتی مفهوم است که حروفش متوالی باشد. اما اگر حروفش یک گروه مجموعه و موجود باشد، مفید نخواهد بود.
نقد نظر دوم: ایجاب میکند که حروف حادث باشد؛ چون حروف اگر متوالی باشد، هنگامی که دومی میآید، اولی را نقض میکند. پس اول حادث است؛ چون هر چیزی عدمش ثابت شود، قدیم بودنش ممتنع است -دومی نیز حادث است، چون هر چیزی که وجودش متأثر از وجود غیرش باشد، حادث است؛ پس ثابت شد به تقدیر که کلام خدای تعالی، مجرد از حروف و اصوات مُحَدث (ایجاد شده) است. اگر این ثابت شد، به مردم خواهیم گفت: اینجا دو روش وجود دارد:
اول: محل (مکان) آن حروف و اصوات، خود ذات خدای تعالی است و آن قول، کرامیه است.
دوم: محل آنها (حروف) جسمی است مباین ذات خدای تعالی؛ مانند درخت و غیره و آن، قول معتزله است.
اما قول دوم: و آن این که کلام خدای تعالی، صفتی مغایر این حروف و اصوات است و این، قول بیشتر اهل سنت و جماعت است و آن، یک صفت قدیم و ازلی است. آنان که این قول را میگویند، در آن چیزی که موسی علیه السلام شنید، اختلاف دارند:
اشعریها گفتند: موسی آن صفت حقیقی ازلی را شنید و همان طور که دیدن ذات خدا متعذر (غیر مقدور) نیست با این که ذاتش نه جسم و نه عرض است، همان طور بعید نیست کلامش شنیده شود، با این که کلامش نه حرف است و نه صوت. ابو منصور ماتریدی گفت: آن چیزی که موسی شنید، صداهای مقطّع و حروف مؤلفه بود که بر درخت، قائم شده بود و صفت ازلی، نه حرف است و نه صدا و آن، چیزی است که موسی آن را شنید و این شرح نظر مردم در شنیدن کلام خدای متعال است.
مسأله دوم: اختلاف کردند که خدای متعال تنها با موسی علیه السلام حرف زد یا همراه قومی دیگر. ظاهر آیه بر مطلب اول دلالت میکند؛ چون قول خداوند متعال وکلّمه ربُّه بر تخصیص موسی به این شرفیابی اشاره میکند و تخصیص به ذکر بر نفی حکم از آنچه گذشت، دلالت میکند. قاضی گفت: «بلکه هفتاد نفر برگزیدگان، میعادگاه کلام خدای تعالی را شنیدند» و گفت: «منظور از حضورشان آن است که تا قوم موسی علیه السلام را از آنچه در آنجا گذشت، با خبر کنند و این منظور، حاصل نمیشود، مگر با شنیدن کلام. همچنین صحبت کردن خدای تعالی با موسی بدین شکل معجزه است. وقتی نبوت موسی علیه السلام مقدمتر بود، باید ظهور این معنا در غیر باشد».(1)
1) رازی، تفسیر کبیر ( مفاتیح الغیب )، ج14، ص227.
در تفسیر نورالثقلین به نقل از تفسیر عیاشی از ابوبصیر از امام باقر و امام صادق علیه السلام آمده است: هنگامی که موسی از خداوند خواست : «خود را به من نشان بده، تا تو را ببینم»، گفت: هرگز مرا نخواهی دید؛ ولی به کوه بنگر؛ اگر در جای خود ثابت ماند، مرا خواهی دید». هنگامی که موسی از کوه بالا رفت، درهای آسمان بر روی وی گشوده شد و با دستههای فرشتگان مواجه گشت که با دستهایشان سقف آسمان را نگه داشته و سرهایشان نور بود و در برابر او دسته دسته میگذشتند و میگفتند: «ای پسر عمران! امر عظیمی را درخواست کردهای». پیوسته موسی ایستاده بود، تا آن که پروردگارش بر کوه جلوه کرد و آن را همسان خاک قرار داد موسی مدهوش به زمین افتاد چون به هوش آمد، عرض کرد: «خداوندا ! منزّهی تو و من به سوی تو بازگشتم و من نخستین مؤمنانم». (1)
در تفسیر نورالثقلین در دنبالة حدیث بالا به نقل از ابن ابی عمیر و سایر اصحاب آورده است: «همانا آتش، موسی را احاطه کرد، تا این که از ترس از آنچه دیده است فرار نکند». (2)
در تفسیر نورالثقلین به نقل از ابو بصیر از امام صادق علیه السلام آمده است:
وقتی موسی بن عمران از خدا خواست که او را ببیند، خداوند دستور داد موسی در محل معینی بنشیند. آن گاه ملائک را دستور داد دسته دسته با رعد و برق و باد و صاعقه ها از برابرش عبور کنند. هرگاه کاروانی از ملائک از مقابل موسی می گذشت، بند بند وجود موسی به لرزه در می آمد و سرش را بلند کرده می پرسید: «آیا پروردگار من میان شما است؟» هر دسته در جوابش می گفتند: «پروردگارت از دنبال می آید؛ ولی ای فرزند عمران ! بدان امر عظیمی درخواست کرده ای». (3)
کوه را بر دریا بلند کرد و آن را داخل آب کرده و غیب نمود؛ پس آن، تا کنون در آب سرنگون است. (4)
هنگامی که موسی به طرف کوه رفت، درهای آسمان باز شد و ملائک فوج فوج به سوی او آمدند؛ در حالی که در دستانشان نیزه ای بود و در سرشان نوری و از کنار موسی گروهی بعد از گروهی دیگر عبور می کردند و می گفتند: «ای پسر عمران! درخواست بزرگی کرده ای». موسی گفت: «پیوسته و مدام می ایستم، تا خداوند متعال تجلی کند». هنگامی که خداوند روحش را به او بازگرداند، به هوش آمد و گفت: «سُبْحَنَک تُبْت إِلَیْک وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ»(1)
آنها هفتاد نفری بودند که موسی آنها را برگزید که کلام خدا را گوش دهند. هنگامی که شنیدند، گفتند: «ای موسی! ما به تو ایمان نمیآوریم، مگر این که خدا را آشکارا ببینیم که خداوند صاعقهای فرستاد و همه را سوزاند. سپس آنها را زنده نموده و به پیغمبری مبعوث کرد. (2)
خداوند، حجاب را کنار زد و موسی به کوه نگاه کرد که کوه در دریا فرو رفت تا اکنون. و ملائک فرود آمدند و درهای آسمان باز شد و خدا به ملائک وحی کرد: «موسی را دریابید که فرار نکند». ملائک فرود آمده و موسی را احاطه کرده و گفتند: «آمدی ای پسر عمران! که درخواست بسی عظیم کردی». هنگامی که موسی دید کوه در عمق دریا فرو میرود و فرشتگان فرود میآیند، از ترس خدا و وحشت از آنچه دید، بر روی خود افتاد و مرد. خداوند روحش را بازگرداند. موسی سرش را بالا آورد و بیدار شد و گفت: «منزهی تو. من به سوی تو توبه کردم و از نخستین مؤمنان هستم»؛ (یعنی اولین کسی که تصدیق کرد، تو دیده نمیشوی.) خداوند متعال به او گفت: «ای موسی! تو را برمردم با رسالتها و سخنانم برگزیدم؛ پس هر چه به تو دادم بگیر و از شکرگزاران باش. جبریل صدایش کرد: «ای موسی! من برادرت جبریل هستم». (3)
ممکن است منظور از «میقات» در آیه زمانی باشد که خداوند تعیین کرده بود که موسی
آنجا برود؛ زیرا لفظ میقات، هم برای زمان به کار میرود و هم برای مکان. به هر صورت، خداوند، آنجا بدون واسطه با موسی سخن گفت. اینجا تعیین نکرده است کلام خدا را از کجا شنید؛ ولی جاهای دیگر گفته است: از درخت شنید؛ بنابراین درخت، محل خروج صدا بود؛ زیرا صدا عرض است و باید قائم به جسم باشد. برخی گفتهاند: اینجا خداوند صدا را از ابر، بر گوش موسی رساند. موسی از فرصت استفاده کرد و گفت: «خدایا! خود را به من بنمای، تا تو را بنگرم». علما دربارة علت این درخواست، اختلاف کردهاند؛ زیرا موسی میدانست خدا را نمیتوان به وسیلة حواس رؤیت کرد. اقوال علما از این قرار است:
پرسش: اگر جایز باشد برای قوم درخواست رؤیت کند، با این که موسی علیه السلام میداند رؤیت خداوند محال است، جایز است خواسته ایشان را که محال بود، از خداوند بخواهد.
پاسخ: تفاوت این است که هرگاه آنها در جواز رؤیت شک داشته باشند، همین که بشنوند خداوند دیدنی نیست، شکشان بر طرف میشود؛ زیرا خداوند حکیم و گفتارش راست است؛ بنابراین جوابی که از جانب خداوند میرسد، شک آنها را بر طرف میکند. اما شک در جواز جسم بودن خداوند، از این راه برطرف نمیشود؛ زیرا کسی که جسم است، ممکن نیست بی نیاز و عالم به همة معلومات باشد و جوابی که داده میشود، مفید یقین نیست و نفعی ندارد. برخی از علما گفتهاند: جایز است موسی علیه السلام با علم به استحالة رؤیت، برای قوم خود درخواست رؤیت کند؛ زیرا این کار به صلاح قوم است؛ ولی در یاد خودش عالم باشد که آنچه در خواست میکند، از محالات است و مقصودش این است که از راه لطف، جوابی از جانب خداوند داده شود.
منظور موسی علیه السلام این نبود که خدا را به چشم بنگرد؛ بلکه میخواست پارهای از نشانههای آخرت به وی نشان داده شود، تا معرفت کامل حاصل شود و شک و تردیدها زایل گردد و نیازی نداشته باشد برای قوم بنی اسرائیل استدلال کند و آنها انکار کنند. نظیر درخواست ابراهیم علیه السلام از خداوند که کیفیت زنده شدن مردگان را که را از راه استدلال، پذیرفته و معتقد بود، به او نشان دهد، تا خاطر او آسوده شود. خلاصه این که اگر چه خواسته است خدا را به چشم بنگرد، منظور، رؤیت حقیقی نیست؛ بلکه منظور، تحصیل علم است. این وجه از ابوالقاسم بلخی است.
حسن و ربیع و سدی گویند: این که درخواست کرد خدا را ببیند، منظور تشبیه خداوند به
موجودات جسمانی نبود؛ زیرا برای کسی که به مسألة رؤیت جاهل است، علم به توحید، ممکن است. در این صورت، مانعی ندارد از راه سمع، علم پیدا کند که خداوند، قابل رؤیت نیست. این وجه، با توجه به مقام شامخ انبیا علیهم السلام واین که ممکن نیست از چنین مطلبی بیخبر باشند، صحیح نیست. « قَالَ لَنْ تَرَانِی»؛ این پاسخ، از جانب خداست. یعنی که: «هرگز مرا نمیبینی»؛ زیرا «لَنْ» نفی ابد میکند. وَ لَکنِ انظرْ إِلی الْجَبَلِ فَإِنِ استَقَرَّ مَکانَهُ فَسَوْف تَرَانِی: لکن به کوه بنگر اگر در جای خود استقرار یافت، مرا خواهی دید»؛ یعنی شرط رؤیت من، استقرار کوه است و از آن جا که کوه، استقرار پیدا نکرد، معلوم میشود دیدن خداوند امکان ندارد. رسم این است که هر گاه بخواهند چیزی را بعید و غیر ممکن بشمارند، آن را مشروط به چیزی میکنند که عدم امکان آن محقق است.
پرسش: اگر منظور استبعاد بود، خدا باید آن را به چیزی مشروط کند که محال باشد؛ چنان که داخل شدن بهشت را به داخل شدن طناب در سوراخ سوزن مشروط دانسته است.
پاسخ: خداوند جواز رؤیت را به استقرار کوه در آن حال مشروط کرد و کوه، در هم کوبیده شد؛ بنابراین محال است در آن حال، جمع ضدین شود و کوه، هم استقرار داشته باشد و هم نداشته باشد.
همین که امر خداوند برای اهل کوه ظاهر شد، آن را با زمین یکسان کرد و به قول ابن عباس، کوه را به خاک مبدل کرد. حسن میگوید: یعنی به زمین فرو ریخت. برخی گویند: «کوه، چهار قسمت شد؛ قسمتی به سوی مشرق و قسمتی به سوی مغرب و قسمتی به دریا رفت و چهارمین قسمت، به صورت شن درآمد». برخی گویند: «این کوه شش قسمت شد؛ سه قسمت به مدینه رفت و«احد» و «ورقان» و«رضوی» شد و سه قسمت به مکه رفت و «ثور» و «ثبیر» و«حراء» شد. وجه اخیر، از پیامبر گرامی روایت شده است. به هر حال مقصود این است که خداوند، آیاتی ظاهر کرد کسانی که نزد کوه بودند، یقین کردند دیدن خداوند محال است؛ پس منظور از تجلی خداوند، تجلی آیات و نشانههای قدرت او است. هر نشانهای که خداوند از قدرت خود در معرض دید مردم قرار دهد، مانند این است که خودش برای مردم تجلی شده است. آنجا نیز همین که گوشهای از قدرت خود را بر کوه ظاهر کرد، مثل این بود که خودش برابر آن عده حاضر شده است. برخی گویند: «تجلی» به معنای «جلی» است؛ یعنی: خداوند امر خود را بر کوه ظاهر کرد؛ در نتیجه، کوه متلاشی شد. مؤید آن، روایتی است که میگوید: «خداوند، عرش را به اندازة یک انگشت، آشکار کرد و کوه را متزلزل ساخت». ابن عباس گوید: «یعنی نور خدا برای کوه ظاهر شد». حسن گوید: «یعنی وحی خدا بر کوه نازل شد». وَ خَرَّ مُوسی صعِقاً ؛ ابن عباس و حسن و ابن زید گویند: «یعنی موسی
بیهوش برزمین افتاد». البته موسی از دنیا نرفت؛ ولی آن هفتاد نفری که با او آمده بودند، همگی جان سپردند»؛ زیرا دربارة موسی میگوید: «فَلَمَّا أَفَاقَ»؛ همین که به هوش آمد». و دربارة آنها میگوید: ثُمَّ بَعَثْنَکمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِکمْ شما را پس از مرگ، زنده کردیم». از ابن عباس نقل شده است موسی عصر روز پنجشنبه که روز عرفه بود، بیهوش شد و جمعه به هوش آمد. در همین وقت بود که تورات بر او نازل شد. قتاده گوید: موسی هم مرده بود. فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَنَک؛ یعنی همین که به هوش آمد، گفت: «خدایا از آن چه در خور شأن ومقام تو نیست، منزه هستی». برخی گویند: «یعنی منزهی از این که مرا به سؤالی که یک عده آدم سفیه کردند، مجازات کنی. تبت الیک؛ من نوبه میکنم از این که چیزی بخواهم که اذن ندارم». برخی گویند: این جمله را به منظور توجه به خداوند بر زبان آورد؛ چنان که هنگام دیدن امور حیرت انگیز، انسان، «سُبْحَانَ الله»و«لا إِلَهَ إِلَّا أَلله» میگوید. «وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ»؛ ابن عباس وحسن گویند: «یعنی من نخستین کسی هستم که ایمان دارم به این که تو را نتوان رؤیت کرد». نظیر همین معنا از امام صادق علیه السلام نقل شده است. جبایی گوید: «یعنی من میان قومم اولین کسی هستم که به بزرگی این مسأله ایمان دارم». مجاهد و سدی گویند: «یعنی من میان بنی اسرائیل، اولین مؤمن هستم». (1)
با مقایسة روایات تفسیری اهل سنت و شیعه، این روایات را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
الف. روایات موافق قرآن
پیشوایان شیعه یعنی خاندان رسول خدا علیه السلام رؤیت خدا را با چشم محال میدانند. شیعه نیز طبق تعلیم و تربیت پیشوایان خود، به محال بودن آن در دنیا و آخرت قائل میباشد و خدا را بالاتر و برتر از این میداند که بتوان او را مانند سایر اجسام دید و با انعکاس اشعه او را درک کرد. این خلاصه نظریه و گفتار خاندان پیامبر علیه السلام اسلام درباره رؤیت خدا است و تنها باید به گفتار آنان اعتماد کرد. در روز بازپسین و در پیشگاه حضرت حق، دلیلی و عذری به جز نظر این خاندان پذیرفته نیست؛ زیرا خداوند آنان را در قرآن از هر نوع رجس و پلیدی پاک و از هرگونه لغزش و انحراف و گزافهگویی مبرا و منزه معرفی کرده است. رسول خدا علیه السلام هم آنان را قرین و همدوش قرآن و یکی از دو ثقل قرار داده است. محال بودن رؤیت خداوند مطلبی است که دلائل عقلی و آیاتی از قرآن آن را اثبات میکند و روایاتی که از پیشوایان دینی رسیده است،
1) مجمع البیان، ج10، ص44-48.
همان مطلب عقلی و قرآنی را توضیح میدهد و با بیان ساده و عموم فهم به اذهان و افکار عموم مردم نزدیک میکند.
اینک نمونههایی از ادلة عقلی و آیات قرآن و احادیث را میآوریم. دلایل عقلی و فلسفی عبارتنداز:
فلاسفه میگویند: دیدن چیزی با چشم و انعکاس اشعه در صورتی ممکن است که مرئی در جهت و طرف معینی قرار بگیرد و میان مرئی و شخصی که او را میبیند، فاصله و مسافت معینی باشد که اگر آن فاصله کمتر یا بیشتر از حد معین شود، دیدن آن شیء ممکن نخواهد بود. دیگر آن که مقابل و محاذات بیننده قرار بگیرد. توجه به این جهات، رؤیت را درباره خداوند منتفی نموده و ما را به محال بودن آن هدایت میکند؛ زیرا هیچ یک از این امور نمیتواند درباره خداوند تحقق پذیرد؛ خداوند، نه در یک جهت و مکان معین است و نه بین او و بشر محاذات و فاصله و مسافت، معقول و متصور است؛ زیرا لازمه محاذات و فاصله، جسم بودن خداوند و متحیز و دارای مکان بودن او است که این هر دو، درباره خدا محال است.
رؤیت و دیدار خداوند اگر به همة وجود او تعلق بگیرد و تمام وجود خدا را با چشم ببینیم، لازمهاش محدود بودن وجود خدا و منحصر بودن او به مکان و نقطه معینی و خالی بودن سایر نقاط از وجود او است؛ زیرا دید انسان محدود میباشد و به تمام نقاط احاطه ندارد. اگر دیدار ما به یک نقطه و یک قسمت از وجود خدا تعلق بگیرد، نه به تمام وجود خدا و تنها یک قسمت از وجود خدا را ببینیم، همة اینها دربارة خداوند محال است؛ زیرا خداوند، نه محدود است و نه در یک نقطه است و نه دارای جزء و ترکیب میباشد و نه در مکانی هست. گذشته از اینها چیز مرئی و قابل رؤیت، لازم است دارای یکی از رنگها باشد و تعلق هر نوع رنگ به خداوند محال است. (1)
در قرآن، آیات متعددی هست که رؤیت خدا را نفی کرده و آن را محال اعلام نموده است که دو آیه را برای نمونه میآوریم:
مرحوم طبرسی میگوید:
مادة «ادراک» وقتی با کلمه «بصر» ذکر شود (لَا تُدْرِکهُ الْأَبْصَرَ)، به معنای رؤیت و دیدار با چشم است. از اینجا است که اگر کسی بگوید: «أَدْرَکتُهُ بِبَصَرِی وَ مَا
1) تلخیص و برداشت از: محمد صادق نجمی، سیری در صحیحین، ص 124-126.
رَأَیْتُهُ»، میگویند: «این کلام متناقض است»؛ زیرا درک کردن با چشم، همان رؤیت است؛ بنابراین صحیح نیست گفته شود: او را با چشم درک کردم؛ ولی ندیدم.
این دو آیه شریف که متصل و مربوط به همدیگر است، دلیل بر محال بودن رؤیت خداوند است؛ زیرا در آیه اول به عقوبت عذاب افرادی که گوساله پرستی را آیین خود قرار دادهاند تصریح کرده و توبة آنان را به سختترین مجازات که خودکشی است، مقید و مشروط ساخته است. در آیة دوم عذاب کسانی را که خواستار رؤیت خدا بودهاند بیان کرده و مجازات آنان را نزول صاعقه و گرفتاری بر یک بلای آسمانی قرار داده است.
این آیة شریف، ما را با وضوح روشنی هرچه تمامتر بر این حقیقت راهنمایی میکند که تنها گوسالهپرستی نیست که کفر و ارتداد و موجب عقوبت و عذاب است؛ بلکه تقاضای رؤیت خدا نیز جرم و موجب نزول عذاب آسمانی و -مانند گوساله پرستی- بزرگترین گناه است. جالب توجه این که در قرآن، در مواردی که به موضوع رؤیت خدا و این تقاضای محال بنی اسرائیل اشاره شده، تعبیرات و جملاتی به کار رفته است که بزرگی این گناه و تمرد را بیشتر روشن میکند. در جایی میگوید: اهل کتاب از تو میخواهند بر آنان کتابی از آسمان فرود آوری. به تحقیق بزرگتر از این را از موسی خواستند؛ زیرا به موسی گفتند: «خدا را بر ما آشکارا نشان بده» آنان مقابل این ظلمشان، گرفتار صاعقه شدند.
و در جای دیگر میگوید: آنان که به ملاقات ما امید ندارند، گفتند: «چرا ملائک بر ما نازل نمیشوند ویا خدا را نمیبینیم. اینان در دل خود زیاده روی کردند و تمرد و سرکشی بزرگی را پیش گرفتند».
اگر رؤیت خدا امکان پذیر بود، تقاضای آن، استکبار و تجاوز از حد و تمرد بزرگ محسوب نمیشد؛ به ویژه به طوری که قائلان به رؤیت میگویند، یکی از لذتبخشترین نعمتها که خداوند بر بندگانش خواهد داد و یکی از بزرگترین عنایات و توجهاتی که خداوند در روز قیامت و در بهشت بر بندگانش خواهد فرمود، اجازه دیدار جمال او است. درباره نفی رؤیت در
قرآن آیات زیادی هست؛ ولی برای نمونه و شاهد، به همین دو آیه اکتفا شد. (1)
نفی امکان رؤیت خداوند در احادیث
تمیم بن عبدالله بن تمیم قرشی گفت: پدرم از همدان بن سلیمان نیشابوری از علی بن محمد بن جهم آورده است: مأمون، مجلسی با حضور امام رضا علیه السلام آماده کرد و از آن حضرت پرسید: «ای پسر رسول خدا! آیا قبول داری که انبیا معصوم هستند؟» فرمود: «بله». مأمون گفت: «پس معنای گفتة خداوند چیست که فرمود: وَ لَمَّا جَاءَ مُوسَی لِمِیقَتِنَا وَ کلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَب أَرِنی أَنظرْ إِلَیْک قَالَ لَن تَرَانِی چگونه کلیم خداوند، یعنی موسی بن عمران علیه السلام نمیداند خداوند متعال فرموده رؤیتش جایز نیست و او از خداوند، این را خواهش میکند؟» حضرت علیه السلام فرمود: «همانا کلیم خدا، موسی بن عمران میدانست خداوند از دیدن با چشمها منزه است؛ اما هنگامی که با او تکلم کرد و به او نزدیک شد، به سوی قوم خود بازگشت، به آنها خبر داد که خداوند متعال با او سخن گفته و به او نزدیک شده و او را نجات داده است. قوم موسی گفتند: «ما هرگز به تو ایمان نمیآوریم، مگر اینکه کلام او را بشنویم، همچنانکه تو شنیدی». قوم موسی هفتصد هزار مرد بودند. که از بین آنها هفتاد هزار، سپس هفت هزار و سپس هفتاد نفر برای میقات پروردگارشان انتخاب شدند؛ پس با آنها به سوی طور سینا بیرون آمد و در پایین کوه اقامت گزیدند. سپس موسی علیه السلام به سوی کوه بالا رفت و از خداوند خواست با او صحبت کند و آنها کلام او را نیز بشنوند. خداوند متعال با او سخن گفت و مردان، سخن خدا را از بالا و پایین و راست و چپ و پشت و جلو شنیدند. آن سخن را از درخت صادر کرد، تا آن را از همه جهات بشنوند؛ پس گفتند: «هرگز به آن چیزی که شنیدیم ایمان نمیآوریم، مگر این که خداوند را آشکارا ببینیم». هنگامی که این سخن بزرگ را گفتند و استکبار ورزیدند و سرکشی کردند؛ خداوند بر آنها صاعقهای فرستاد. صاعقه آنها را با ظلمشان بگرفت و آنها مردند. موسی علیه السلام گفت: «ای پروردگار من! وقتی به سوی بنی اسرائیل برگشتم به آنها چه بگویم؟ آنها به من خواهند گفت تو آنها را کشتی به دلیل این که در ادعایت صادق نبودی»؛ لذا خداوند آنها را زنده کرده و با موسی علیه السلام فرستاد. آنها که زنده شده بودند، به موسی علیه السلام گفتند: «به درستی اگر از خدا بخواهی که خود را به تو بنمایاند، ما به او نگاه میکنیم و تو را اجابت میکنیم و تو ما را با
1) تلخیص و برداشت از: محمد صادق نجمی، سیری در صحیحین، ص 126-128.
خبر میسازی که خداوند چگونه است و حق معرفتش را میشناسیم». موسی علیه السلام گفت: «ای قوم! همانا خداوند متعال، به وسیله چشمها دیده نمیشود و هیچ کیفیتی برای او نیست و به وسیله آثارش شناخته میشود». آنها گفتند: «ما هرگز به تو ایمان نمیآوریم، مگر این که از خداوند این مسأله را بخواهی». موسی علیه السلام گفت: «ای پروردگار من!تو سخن بنی اسرائیل را شنیدی تو صلاح آنها را بهتر میدانی». خداوند متعال به او وحی کرد: «ای موسی! آنچه از تو خواستند، از من بخواه. من هرگز تو را به سبب جهل آنها مؤاخذه نمیکنم». در این هنگام، موسی گفت: رَب أَرِنِی أَنظرْ إِلَیْک.
در قسمتی ازحدیث دیگر از حضرت علی علیه السلام نقل شده است: خداوند در جواب حضرت موسی علیه السلام فرمود: لَنْ تَرَانِی یعنی تو هرگز در دنیا، مرا نمیبینی در دنیا تا این که بمیری؛ پس مرا در آخرت خواهی دید. اگر خواستی مرا در دنیا ببینی، به کوه نگاه کن؛ اگر در جایش قرار گرفت، مرا خواهی دید. (1)
در پی حدیث مذکور از تفسیر نورالثقلین، علامه مجلسی در این باره احادیثی ذکر کرده است:
ذعلب سؤال کرد: «چگونه دیدهای؟» امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «خدا را نمیتوان با چشم سر دید؛ ولی او را با نور دل که از حقایق ایمانی سرچشمه میگیرد، میتوان درک کرد…».
از امام صادق علیه السلام سؤال کردند: «آیا در روز قیامت میتوان خدا را دید؟» امام علیه السلام در جواب فرمود: «خداوند، منزه و بالاتر از آن است که دیده شود؛ زیرا چشم تنها چیزی را میتواند میبیند که دارای رنگ و کیفیت است؛ ولی خداوند، نه دارای رنگ است و نه دارای کیفیت و چگونگی است؛ بلکه به وجود آورندة آنها است.
امام صادق علیه السلام میفرماید: یکی از علمای یهود خدمت امیرالمؤمنین آمد و عرض کرد: «یا علی! خدایی را که پرستش میکنی، دیدهای؟» امیرالمؤمنین فرمود: «وای بر تو ! من خدای نادیده را پرستش نمیکنم». یهودی پرسید: «خدا را چگونه دیدهای؟» فرمود: «خدا را با چشم نمیتوان درک کرد. این دلها است که با حقایق ایمان، او را درک میکند».
فضل بن سهل ذوالریاستین به حضرت رضا علیه السلام عرض کرد: «از آنچه مردم دربارة آن اختلاف دارند، یعنی درباره رؤیت خداوند به من خبر بده و حقیقت امر را برای من روشن فرما». حضرت رضا علیه السلام در جوابش فرمود: «هرکس خدا را به غیر از آنچه خودش توصیف
1) حویزی، تفسیر نورالثقلین، ج 2، ص 64-65.
فرموده است، وصف کند بزرگترین بهتان را به مقام الوهیت بسته است. سپس این آیه شریف را خواند: (لَا تُدْرِکهُ الْأَبْصَرَ) . چشمها از درک او عاجز است و او هست که چشمها را درک میکند …"(1)
درباره نفی رؤیت، دهها حدیث از پیشوایان اهل بیت علیه السلام در کتب حدیث نقل شده است که تنها چند حدیث را برای شاهد و نمونه آوردیم.
ب. روایات ناموافق با قرآن
روایات مذکور در دو تفسیر الدرالمنثور و نورالثقلین به نحوی مشتمل مطالب غیرعقلی و غیر موافق با قرآن کریم است و به نقل مجدد آنها نیازی نیست.
با توجه به آنچه گذشت، بسیار روشن و بدیهی است در روایات مربوط به درخواست رؤیت خداوند از جانب موسی علیه السلام، اسرائیلیات بسیاری وارد شده است.
یکی از مسائلی که همة معصومان علیه السلام با آن درگیر بودهاند، آزارهایی است که توسط قوم به روشهای گوناگون به آنها مختلف میرسیده است. حضرت موسی علیه السلام نیز از این وادی مستثنا نبوده و به راههای گوناگون، به این معضل دچار بوده است. یکی از این موارد که بسیار مشهور است، ربوده شدن لباسهای آن جناب توسط سنگ است! که البته عدهای آن را معجزة حضرت موسی نام بردهاند و ما اینجا به بررسی آن میپردازیم.
قرآن کریم در ذکر این مطلب به عنوان معجزه ساکت است و تنها میفرماید:
یَأَیهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا لاتَکونُواکالَّذِینَ ءَاذَوْا مُوسی فَبرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قَالُوا وَکانَ عِندَ اللَّهِ
وَجِیهاً (1)
ای کسانی که ایمان آورده اید! همانند کسانی نباشید که موسی را آزار دادند؛ پس خداوند او را از آنچه [در حق او] می گفتند، مبرا ساخت، و او نزد خداوند آبرومند بود.
این آیه تأیید این پیامبر از جانب خداوند رسوا کنندة کسانی است که نسبتهای ناروا به حضرت موسی علیه السلام میدادند.
در تورات دربارة این موضوع، مطلبی ذکر نشده است.
اکنون که سیمای موسی علیه السلام در قرآن و تورات مد نظر قرار گرفت و شناخت نسبی از این پیامبر به شکل تطبیقی به دست آمد، سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی که دربارة مسابقة سنگ وحضرت موسی علیه السلام وارد شده است را ملاحظه میکنیم.
با این وضع و با بدن عریان، به میان عدهای از بنی اسرائیل رسید و او را عریان مشاهده کردند و دیدند دارای نیکوترین خلقت است و هیچ عیب ونقصی در وی نیست؛ و بدین گونه خداوند، موسی علیه السلام را از گفته آنان تبرئه کرد. بعد از این مسابقه که سنگ از حرکت بازماند و
1) احزاب، 69.
موسی علیه السلام لباسهای خود را باز پس گرفت و به تن کرد، در اثر غضب با عصای خود محکم به آن سنگ کوبید. به خدا سوگند اثر ضربه در آن سنگ نمایان بود. این است معنای آیة شریف موسی علیه السلام توسط مردم که میفرماید: «ای مؤمنان! مانند افرادی نباشید که موسی را اذیت کردند و خداوند او را از آنچه دربارهاش گفته بودند، تبرئه کرد و او نزد پروردگار، دارای آبرو و مقام بود». (1)
در تفسیر نورالثقلین آمده است: اذیت حضرت موسی علیه السلام توسط قومش، این بود که هارون علیه السلام در روی کوه بود و قومش گفتند: «تو او را کشتی»؛ لذا به اذیت موسی علیه السلام پرداختند. در حدیث دوم ذکر شده است چون قوم بنی اسرائیل موسی علیه السلام را عریان ندیده بودند، او را بسیار اذیت میکردند که مشکلی در اندامش دارد. (2)
در تفسیر نورالثقلین حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است که فرمود:
خداوند هیچ پیغمبری را نفرستاد، مگر در زمانش دو شیطان باشند که او را اذیت نموده و مردم را گمراه کنند... . اما در زمان موسی علیه السلام سامری و مرعقیبا بودند. (3)
الف) موسی و هارون علیه السلام بالای کوهی رفتند و هارون علیه السلام آنجا وفات یافت. قوم بنی اسرائیل به موسی علیه السلام گفتند: «تو هارون را کشتهای». خداوند به فرشتگان فرمان داد جنازة او را بردارند، تا بنی اسرائیل او را دیده و ملائک مرگ او را خبر دهند، تا بدانند هارون علیه السلام مرده است وخدا موسی علیه السلام را از تهمت قتل هارون علیه السلام تبرئه کرد.
ب) خبر غسل و ربوده شدن لباس حضرت موسی علیه السلام ؛ راوی این روایت، ابوهریره است که آن را به نبی خدا نسبت داده؛ ولی جماعتی آن را رد کرده و جایز نمیدانند؛ زیرا در این ابراز کردن، پیامبر عریان در حضور مردم قرارگرفته و این، موجب تنفر مردم از او است.
ج) ابوالعالیه گوید: قارون زن بدنامی را اجیر کرد و به او پول داد که حضرت موسی علیه السلام را در حضور مردم متهم کند که با او -نعوذ بالله- زنا کرده است؛ پس خدا او را رسوا کرد و موسی علیه السلام را از این تهمت تبرئه نمود.
د) ابو مسلم گوید: ایشان او را رنجانیدند؛ زیرا نسبت سحر و دیوانگی و دروغ به او دادند؛
بعد از آن که آن آیات و معجزات نه گانه را از او دیدند. وَ کانَ عِندَ اللَّهِ وَجِیهاً و موسی نزد خدا آبرومند، بزرگ مقام و بلندمرتبه بود. ابن عباس گوید: موسی نزد خدا بزرگ بود و هیچ چیز را نمیخواست، مگر آن که به او عطا میفرمود. (1)
با مقایسة روایات تفسیری اهل سنت و شیعه این روایات را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
الف. روایات موافق قرآن
آزار و اذیت بر موسی علیه السلام در احادیث مختلفی ذکر شده است؛ اما مهم این است که آزار و اذیت را نمیتوان تنها به موردی خاص منحصر کرد و آنچه به معنا نزدیکتر است و در تفسیر نمونه نیز آمده است، این است که آیة شریف 69 سورة احزاب یک حکم کلّی وجامع را بیان میکند؛ زیرا بنی اسرائیل از جنبههای مختلف موسی علیه السلام را اذیت میکردند، آزارهایی که بیشباهت به آزارها و پخش شایعهها و نقل اکاذیب و نسبتهای ناروای بعضی از مردم، نسبت به پیامبر اکرم علیه السلام نبود. برای مثال: این حدیث درپارهای از تفاسیر ـ و در ذیل آیة69 سورة الاحزا ب ـ(2)از قول ابوهریره نقل شده که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:"حضرت موسی علیه السلام شخص باحیایی بود (داستان لباس).(3)این گونه احادیث در بسیاری از تفاسیر اهل سنّت آمده است و به برخی تفاسیر شیعه نیز راه یافته و به عنوان یکی از وجوه در تفسیر آیةمذکور یاد شده است، با این تفاوت که در تفاسیر شیعی، سخنی از فریاد موسی علیه السلام بر سر سنگ و کتک زدن آن با عصا و جراحت سنگ آن گونه که در صحیح بخاری و منابع دیگر اهل سنّت از زبان ابوهریره نقل شده به میان نیامده است.(4)
از حضرت امام صادق علیه السلام، منقول است که بنی اسرائیل گفتند که: موسی علیه السلام آلت مردی ندارد،
1) مجمع البیان، ج20، ص185-186.
2) ای کسانی که ایمان آوردید همانند کسانی نباشید که موسی علیه السلام را آزار دادند و خداوند او را از آن چه در حق ّ او می گفتند مبرّا ساخت و او نزد خداوند آبرومند و گرانقدر بود.
3) الطبری، جامع البیان، ج 22، ص 36 - 37؛ السیوطی، الدرالمنثور، ج 5، ص 223؛ ابن کثیر، تفسیر ابن کثیر، ج 3، ص 520؛ آلوسی، روح المعانی، ج 22، ص 94؛ صحیح البخاری الجعفی، صحیح البخاری، ج1، کتاب الغسل، باب من اغتسل عریاناً وحده فی الخلوة. النیشابوری، ابوالحسین مسلم بن الحجاج القشیری. صحیح مسلم، ج1، باب جواز الاغتسال عریاناً فی الخلوة. النووی، محیی الدین ابوزکریا یحیی شرح صحیح مسلم، ج15، ص127.
4) سیوطی، الدر المنثور، ج 5، ص 223.
وموسی علیه السلام، هرگاه که میخواست غسل کند میرفت و به موضعی که هیچکس او را نبیند، روزی در کنار نهری غسل میکرد و جامه هایش را بر روی سنگی گذاشته بود پس حق تعالی امر فرمود: سنگ را که از موسی علیه السلام دور شود، وموسی علیه السلام از پی آن رفت تا آن که بنی اسرائیل نظرشان بر بدن او افتاد و دانستند چنان نبود که گمان میکردند. این است معنای این آیه که حق تعالی در قرآن فرموده است: یَأَیهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا لا تَکونُوا.... (1)
ب. روایات ناموافق با قرآن
حدیث ابوهریره دربارة فرار سنگ از موسی علیه السلام در صحیحین نیز نقل شده است. قبل از آن که به بررسی این حدیث بپردازیم، توجه خواننده ارجمند را به نظریة دو تن از شارحان صحیحین دربارة این حدیث جلب میکنیم.
بدرالدین عینی در شرح صحیح بخاری میگوید: «ازاین حدیث استفاده میشودکه:
در صورت لزوم، عریان شدن و نظر کردن به عورتین اشکال ندارد.
این حدیث معجزة بزرگی را از موسی ثابت میکند؛ به ویژه تأثیرعصای او بر سنگ، معجزة بزرگی است، با این که او میدانست که سنگ با ارادة خویش لباسهای او را نبرده؛ بلکه به امر پروردگار بوده است».
نووی هم درشرح صحیح مسلم میگوید: «ازاین حدیث، دو معجزه برای حضرت موسی به دست میآید:
راه افتادن سنگ و بردن لباسهای او .
به وجود آمدن آثار ضرب در سنگ».
در این حدیث که صحیح معرفی شده، سؤالات زیر قابل طرح است:
آیا عریان شدن حضرت موسی علیه السلام میان مردم و آشکار شدن تمام اعضا -حتی عورتین- در منظر مردم، موقعیت او را متزلزل و شخصیت او را موهون نمیسازد؟ به ویژه این که با یک حالت غیر طبیعی پشت سر سنگی که نه درک دارد و نه قوه سامعه دوان دوان داد بزند: «ثوبی حجر ! ثوبی حجر !».
و در صورت صحت موضوع، آیا حرکت سنگ با اجبار و به امر خدا نبوده است؟ در این صورت، غضب موسی علیه السلام دربارة سنگ چه مفهومی دارد؟! و عتاب و عقاب به سنگ چه اثر و سودی نمیبخشد؟
آیا فرار کردن سنگ همراه لباسها، به موسی علیه السلام، اجازه میدهد عورتین خود را کشف
1) احزاب، 69.
کند؟ یا این که طبق حکم عقل و شرع بر او لازم بود خود را در گوشهای پنهان سازد و مستور کند؟
این که عینی و نووی این موضوع را از معجزات حضرت موسی علیه السلام قلمداد کردهاند؛ صحت داشته باشد، میتوان آن را امری خارق العاده به حساب آورد؛ ولی باید توجه داشت که اعجاز، در مقام تحدی و تعجیز انجام میگیرد و این موقعیت که به موسی علیه السلام نسبت داده شده جای اعجاز و تحدی نبوده است.
اما برائت موسی علیه السلام از فتق و مانند آن، چیزی نیست که مجوز هتک او گردد یا سبب ظهور آیات و معجزات شود؛ زیرا اگر او به چنین مرضی متهم بود، چه اشکالی داشت؟ مگر شعیب نابینا نبود؟ مگر ایوب مبتلا نبود؟ مگر برخی انبیا علیهم السلام مریض نشده و با مرض از دنیا نرفتهاند؟ بویژه با در نظر گرفتن این که این مرض -به فرض وجود- یک عارضة پنهانی و مخفی بیش نبوده که بیشتر مردم، از آن، اطلاع نداشتهاند.
همچنین آزار حضرت موسی -که ابوهریره آیه شریف را طبق نظر خویش به این سرگذشت جعلی تطبیق و تفسیر کرده است- به طوریکه بدرالدین عینی اشاره کرده و از امیر مؤمنان علیه السلام و ابن عباس هم نقل شده، دربارة قتل هارون علیه السلام بوده است. بعضی دیگر از مفسران، آزار را مربوط به سرگذشت قارون و زن فاحشه، و بعضی دیگر نسبت سحر و جنون به موسی دانستهاند. این تفسیر، دربارة آیهای که در این سرگذشت آمده است، تنها از کیسة ابوهریره سر درآورده و از مختصات او میباشد. (1)
توجه خوانندگان را به نکاتی جلب میکنیم:
این حدیث ابوهریره ـ بدون در نظرگرفتن سایر اشکالات وارد بر آن ـ خبر واحدی بیش نیست و معجزه با خبر واحد ثابت نمیشود؛ زیرا معجزه با خبر یقینی ثابت میشود که شکی در آن، راه ندارد و خبر واحد قطع آور نیست.
معجزه، تنها درمقام تحدی صورت میگیرد و در این ماجرا نیز کسی از موسی علیه السلام درخواست معجزهای نکرده یا با او تحدی نکرده است.
معجزه تنها در صورتی تحقّق مییابد که پیامبری آن معجزه را از درگاه خدا طلب کرده باشد یا امت آن پیامبر چنین پیشنهادی را مطرح کرده باشند؛ در حالی که در این ماجرا نه موسی علیه السلام ازخدا چنین معجزهای خواست و نه کسی از امت وی، چنین درخواستی کرده بود.
در این سرگذشت آمده است: فرار سنگ با وجود میل باطنی موسی علیه السلام نبوده و او بدین کار راضی نبوده است؛ در حالی که هیچ معجزهای را نمیتوان سراغ گرفت که پیامبری تحقّق
1) محمد صادق نجمی، سیری در صحیحین، ص212-214.
آن را ناپسند دانسته، بدان راضی نباشد.
آنچه دربارة حدیث ابوهریره و سایر موارد مشابه بررسی شد، ما را به وجود اسرائیلیات در این زمینه مطمئن میسازد. با توجه به اموری که برخلاف عقل و عصمت معصوم و -از آن گذشته- با نص قرآن مجید است، میتوان دست نفوذ بیگانگان با اسلام واقعی را به راحتی در آن دید.
از آغاز پیدایش دودمان بنی اسرائیل، هیچ قومی از ایشان به مانند اقوام معاصر موسی علیه السلام مورد عنایت و مشمول نعمت و برکات خدایی قرار نگرفته بودند. اتمام نعمت بر ایشان، با وحی خداوند به موسی علیه السلام که ایشان را به سوی سرزمین بیت المقدس کوچ دهد، کامل شد؛ اما بنی اسرائیل که سالهای متمادی زیر یوغ ستمگرانی چون فرعونیان، به ظلم ظالمان عادت کرده بودند، دیگر ضعف و تسلیم را دوست میداشتند و با آن خو گرفته بودند و به هیچ وجه نمیتوانستند اسمی از مبارزه و جنگیدن بشنوند؛ و لذا برای موسی علیه السلام بسیار سخت بود که ایشان را وادار کند با ساکنان سرزمین مقدس وارد جنگ شده و پیروز گردند.
قرآن کریم در اینباره میفرماید:
قَالُوا یَمُوسی إِنَّ فِیهَا قَوْماً جَبَّارِینَ وَ إِنَّا لَن نَّدْخُلَهَا حَتی یخْرُجُوا مِنْهَا فَإِن یخْرُجُوا مِنهَا فَإِنَّا دَخِلُونَ* قَالَ رَجُلانِ مِنَ الَّذِینَ یخَافُونَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیهِمَا ادْخُلُوا عَلَیهِمُ الْبَاب فَإِذَا دَخَلْتُمُوهُ فَإِنَّکمْ غَلِبُونَ وَ عَلی اللَّهِ فَتَوَکلُوا إِن کنتُم مُّؤْمِنِینَ* قَالُوا یَمُوسی إِنَّا لَن نَّدْخُلَهَا أَبَداً مَّا دَامُوا فِیهَا فَاذْهَب أَنت وَ رَبُّک فَقَتِلا إِنَّا هَهُنَا قَعِدُونَ* قَالَ رَب إِنی لا أَمْلِک إِلا نَفْسی وَ أَخِی فَافْرُقْ بَیْنَنَا وَ بَینَ الْقَوْمِ الْفَسِقِینَ* قَالَ فَإِنَّهَا محَرَّمَةٌ عَلَیهِمْ أَرْبَعِینَ سنَةً یَتِیهُونَ فی الأَرْضِ فَلا تَأْس عَلی الْقَوْمِ الْفَسِقِینَ " (1)
ای قوم ! به سرزمینی مقدسی که خداوند برای شما مقرر داشته است، وارد شوید و به پشت سر خودباز نگردید [=عقبگرد نکنید] که زیانکار خواهید
1) مائده، 22-26.
بود* گفتند: «ای موسی ! در آن [سرزمین]، جمعیتی [نیرومند و] ستمگرند و ما هرگز وارد آن نمی شویم، تا آن ها از آن خارج شوند؛ پس اگر از آن، خارج شدند ما وارد خواهیم شد* [ولی] دو نفر از مردانی که از خدا می ترسیدند، و خداوند به آن ها نعمت داده بود، گفتند: «شما وارد دروازة شهر آنان شوید؛ هنگامی که وارد شدید، پیروز خواهید شد. و بر خدا توکل کنید؛ اگر ایمان دارید»* [بنی اسرائیل] گفتند: «ای موسی ! تا آن ها آن جا هستند، ما هرگز وارد نخواهیم شد؛ تو و پروردگارت بروید و [با آنان] بجنگید. ما همین جا نشسته ایم»* گفت: «پروردگارا ! من تنها اختیار خودم و برادرم را دارم. میان ما و این جمعیت گنهکار، جدایی بیفکن»* خداوند فرمود: «این سرزمین[مقدس]، تاچهل سال بر آن ها ممنوع است [و به آن نخواهند رسید] ؛ پیوسته در زمین [دراین بیابان]، سرگردان خواهند بود؛ پس دربارة[سرنوشت] جمعیت فاسق، غمگین مباش.
در تورات آمده است:
و تمام جماعت آواز خود را بلند کرده، فریاد نمودند. و قوم، در آن شب میگریستند. * و جمیع بنی اسرائیل بر موسی و هارون همهمه کردند، و تمام جماعت به ایشان گفتند: «کاش در سرزمین مصر میمردیم یا در این صحرا وفات مییافتیم!* وچرا خداوند ما را به این زمین آورد، تا به دم شمشیر بیفتیم، و زنان و اطفال ما به یغما برده شوند؟ آیا برگشتن به مصر برای ما بهتر نیست؟* و به یکدیگر گفتند: «سرداری برای خود مقرر کرده، به مصر برگردیم»* پس موسی وهارون به حضور تمامی گروه جماعت بنی اسرائیل به رو افتادند* و یوشع بن نون و کالیب بن یفنه که از جاسوسان زمین بودند، رخت خود را دریدند* و تمام جماعت بنی اسرائیل را خطاب کرده، گفتند: «زمینی که برای جاسوسی از آن عبور کردیم؛ زمین بسیار بسیار خوبی است* اگر خداوند از ما راضی است، ما را به این زمین آورده، آن را به ما خواهد بخشید؛ زمینی که به شیر و شهد جاری است. * زنهار! از خداوند متمرد مشوید، و از اهل زمین ترسان مباشید؛ زیرا ایشان خوراک ما هستند. سایة ایشان از ایشان گذشته است، و خداوند با ما است. از ایشان مترسید». لیکن تمام جماعت گفتند: «باید ایشان را سنگسار کنند». آنگاه جلال خداوند در خیمة اجتماع بر تمام بنی اسرائیل ظاهر شد* و خداوند به موسی گفت: «تا کی این قوم مرا اهانت نمایند؟ و تا کی با وجود همة آیاتی
که میان ایشان نمودم، به من ایمان نیاورند؟ ایشان را به وبا مبتلا ساخته، هلاک می کنم و از تو قومی بزرگ و عظیم تر از ایشان خواهم ساخت* ... - و خداوند موسی و هارون را خطاب کرده، گفت: «تا کی این جماعت شریر را که بر من همهمه می کنند، متحمل بشوم؟ همهمة بنی اسرائیل را که بر من همهمه می کنند، شنیدم. به ایشان بگو: خداوند می گوید: «به حیات خودم قسم! چنان که شما در گوش من گفتید، هم چنان با شما عمل خواهم نمود* لاشه های شما در این صحرا خواهد افتاد، و جمیع شمرده شدگان شما برحسب تمام عدد شما، از بیست ساله و بالاتر که بر من همهمه کرده اید* شما به زمینی که دربارة آن، دست خود را بلند کردم که شما را در آن ساکن گردانم، هرگز داخل نخواهید شد؛ مگر کالیب یفنه و یوشع بن نون* اما اطفال شما که دربارة آن ها گفتید که به یغما برده خواهند شد، ایشان را داخل خواهم کرد و ایشان زمینی را که شما رد کردید، خواهند دانست* لیکن لاشه های شما در این صحرا خواهد افتاد* و پسران شما در این صحرا چهل سال آواره بوده بار زناکاری شما را متحمل خواهند شد، تا لاشه های شما در صحرا تلف شود. (1)
در بارة علت سرگردانی چهل سالة بنی اسرائیل، قرآن مجید و تورات، با هم هماهنگ هستند و تنها در تورات مطلب به صورت مفصل آمده است. بعد از آن که حضرت موسی علیه السلام باعث شد بنی اسرائیل به دلیل بتپرستی توبه کنند، طبق فرمان خداوند وقت آن رسیده بود که آنان را به سرزمین موعود که وعدة آن را به ابراهیم، اسحاق ویعقوب علیه السلام داده بود ببرد. چون سرزمین مقدس، میان گروهی به نام عمالقه بود، بنی اسرائیل نمیتوانست به راحتی به شهر وارد شوند و مجبور بودند ابتدا با آنها بجنگند و آنها را از شهر بیرون کنند و پس از آن، وارد شوند. موسی ابتدا خطاب به بنی اسرائیل فرمود: «وارد سرزمین مقدس شوید که خداوند آن را به شما وعده داده و مقرر کرده است؛ نترسید و به پشت سر برنگردید». (2)قوم در جواب موسی گفتند: «ابتدا افرادی بروند و شهر را بررسی کنند؛ لذا موسی دوازده نفر از دوازده قبیلة بنی اسرائیل انتخاب کرد و آنها برای بررسی به شهر رفتند. بعد از چهل روز برگشتند و گفتند: «آن جا سرزمین حاصلخیزی است، اما گروه قدرتمندی با هیکلهای عظیم آنجا هستند و ما هرگز با
آنان وارد جنگ نمیشویم و به سرزمین موعود داخل نمیشویم، مگر این که آنها از آنجا خارج شوند». (1)در این هنگام دو نفر از مردان با شهامت و شجاع بنی اسرائیل، قوم را توبیخ کرده و گفتند: «شما وارد شهر شوید که پیروز هستید». (2)در تورات نیز آمده است شخصی به نام کالیب مردم را جمع کرد و گفت: «بیایید به آنها هجوم بیریم و آنجا را تصرف کنیم». (3)قوم به موسی گفتند: «تا زمانی که ساکنان سرزمین مقدس و موعود، آنجا هستند، ما وارد نمیشویم. تو و پروردگارت بروید و بجنگید و ما اینجا نشستهایم. (4)بنی اسرائیل از دست موسی و هارون لب به شکایت گشودند که آنها را از مصر بیرون آوردند و در بیابان ماندهاند؛ اما در این میان، دو نفر به نامهای یوشع بن نون و کالیب که جزء دوازده نفر بودند، مردم را به ورود به سرزمین موعود تشویق کردند؛ ولی با این حال موفّق نشدند. (5)حضرت موسی که دید قوم به حرف او گوش نمیکنند، به خداوند گفت: «من فقط اختیار خودم و هارون را در دست دارم؛ پس بین ما و این گروه فاسق جدایی بیفکن». بعد از آن که بنی اسرائیل از فرمان خدا سرپیچی کردند، خداوند فرمود: «ورود به سرزمین مقدس به مدت چهل سال ممنوع است و آنها باید چهل سال در بیابان سرگردان باشند، تا این نسل بمیرد و فرزندان آنان بعد از چهل سال وارد سرزمین مقدس خواهند شد. (6)
در تورات نیز آمده است خداوند به موسی و هارون فرمود: «همة افراد این قوم به جز افراد زیر بیست سال در این بیابان خواهند مرد و هیچ یک از آنان نخواهد توانست وارد سرزمین موعود شود، مگر یوشع بن نون و کالیب که اجازة ورود به سرزمین را دارند. (7)
اکنون که سیمای موسی علیه السلام در قرآن و تورات در نظر قرار گرفت و شناختی نسبی از این پیامبر به شکل تطبیقی به دست آمد، سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی که دربارة سرگردانی چهل سالة قوم حضرت موسی علیه السلام وارد شده است را ملاحظه میکنیم:
چهل سال سرگردان بودند و صبح به آنجا میرسیدند که شب سپری کرده بودند و شب در همان مکانی که صبح بودند، در سرگردانی بیابان میگذراندند[=هرجا که میرفتند، به همان نقطة آغاز، برمیگشتند]». (1)
درتفسیر الدرالمنثور به نقل از ابن جریر و ابو شیخ در عظمه از وهب بن منبه آمده است: وقتی خدا چهل سال ورود بنی اسرائیل را به سرزمین مقدس حرام کرد در زمین سرگردان شدند، نزد حضرت موسی علیه السلام شکایت کردند وگفتند: «چه بخوریم؟» موسی علیه السلام گفت: «خداوند چیزی را که باید بخورید برای شما خواهد آورد». گفتند: «از کجا؟» فرمود: «خداوند برای شما نان پخته شده نازل خواهد کرد». «من » بر آنها نازل میشد و آن، نان لواش و مانند ذرت بود. سپس گفتند: «باچه خورشتی؟ آیا غیر ازگوشت چیز دیگر هست؟» فرمود: «خداوند آن را برای شما خواهد آورد. گفتند: از کجا؟ که باد «سلوی» را برای آنها میآورد و آن، پرندهای چاق بود، مانند کبوتر». گفتند: «چی بپوشیم؟» فرمود: «برای هیچ کدام از شما به مدت چهل سال پیراهنی کهنه یا پاره نخواهد شد». گفتند: «کفش چه؟» فرمود: «برای هیچ کدام از شما بند کفشی برای چهل سال پاره نخواهد شد». گفتند: «برای ما فرزندان کوچکی خواهد آمد؛ آنها را با چه بپوشانیم؟» فرمود: «پیراهن کوچک، با او بزرگ خواهد شد». گفتند: «آب را از کجا بیاوریم؟» فرمود: «خداوند آن را برای شما خواهد آورد» و خدا به موسی علیه السلام دستور داد با عصای خود، به سنگ بزند. گفتند: «در شب ما نمیبینیم؟». برای او ستونی از نور در میان اردویش زده شد که کل مکان (اردوگاه) را روشن کرد. گفتند: «با چه سایه کنیم که آفتاب بر ما خیلی فشار میآورد؟» فرمود: «خداوند با ابر برای شما سایه خواهد کرد». (2)
در تفسیر الدرالمنثور به نقل از ابن جریر از ربیع بن انس آمده است که گفت: «خداوند، سایههای ابری به قدر پنج یا شش فرسخ برای آنها سایبان کرد و صبحهنگام راه میرفتند و در شب به همان نقطهای باز میگشتند که از آن حرکت کردند. بر همین حال تا چهل سال ماندند و «منّ» (نان) و «سلوی» (پرندة چاق) برای آنها نازل میشد و جامة آنها کهنه یا پاره نمیشد و باآنها سنگی ازسنگهای طور بود که با خود حمل میکردند و هرجا میرسیدند، موسی علیه السلام عصای خود به آن میزد و دوازده چشمه آب میجوشید». (3)
در تفسیر الدرالمنثور به نقل از ابن جریر از ابن عباس آمده است که گفت: خداوند برای ایشان جامههایی خلق کرد که کهنه و پاره نمیشد». و عبدالرزاق و عبد بن حمید
و ابن منذر از طاووس نقل کردهاند که گفت: «بنیاسرائیل، هنگامی که در سرگردانی بودند، لباسهای آنها با خودشان رشد میکرد».
عبد حمید از حسن نقل کرد که گفت: «هنگامی که موسی علیه السلام برای بنی اسرائیل آب طلبید، خداوند به او وحی کرد: سنگ را با عصای خود بزن و دوازده چشمه آب از آن جوشید. موسی گفت: بنوشید ای گروه درازگوشها! خداوند وحی کرد: به بندگان من گفتی: «گروه درازگوشها و من هم سرزمین مقدس را بر آنها حرام کردم». گفت: یا رب! قبر من را به مسافت یک سنگ انداختن از این جا دور بنما. پس رسول خدا علیه السلام گفت: «اگر قبر موسی را ببینید، خواهید دید مسافتش از سرزمین مقدس، به اندازه یک سنگ پرت کردن است.
عبد بن حمید از مجاهد نقل کرده است که گفت: «هنگامی که موسی علیه السلام برای قومش آب خواست و مشغول گرفتن و آشامیدن بودند، موسی علیه السلام گفت: «ای دارازگوشها بخورید». خداوند او را از این کار نهی کرد و فرمود: «بندگان مرا دارازگوش صدا مکن». (1)
درتفسیر نورالثقلین به نقل از امام صادق علیه السلام آمده است که رسول خدا علیه السلام فرمود: «و موسی کلیم الله نیز در تیه[= بیابان] سرگردانی بنی اسرائیل وفات کرد، که فریادکنندهای از آسمان فریاد زد: «موسی وفات یافت و کدام جان زندهای نخواهد مرد؟(2)
در تفسیر نورالثقلین به نقل از امام باقر علیه السلام آمده است: موسی به قوم خود گفت: «ای قوم من! به سرزمین مقدس که خدواند آن را برای شما واجب کرده، داخل شوید». قوم موسی که ششصد هزار نفر بودند، درجواب گفتند: «ای موسی! در آنجا قوم ستمگری هست و ما داخل نمیشویم، مگر آنها خارج شوند و اگر خارج شدند، ما داخل میشویم». دو مردی که خداوند به آنها نعمت داده بود -یکی از ایشان، یوشع بن نون و دیگری کلا بن یافثا بود و آنها پسر عموی موسی بودند- گفتند: «از در بر آنها داخل شوید و اگر داخل شدید، پیروز خواهید شد». قوم گفتند: «ای موسی! تو و خدایت بروید با آنها بجنگید؛ ما اینجا نشستهایم. (3)
در تفسیر نورالثقلین به نقل از امام باقر علیه السلام آمده است: چهل هزار نفر دستور خدا را اجرا نکرده و عصیان کردند، خداوند آنها را «فاسق» نام برد. هارون و دو فرزندش، یوشع بن نون و کلا بن یافثا نجات یافتند و خداوند به موسی گفت: «بر قوم فاسق غم مخور» و
چهل سال سرگردان شدند؛ چون دستور خدا را اجرا نکرده و عاصی شدند. (1)
با مقایسة روایات تفسیری اهل سنت و شیعه، این روایات را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
الف. روایات موافق قرآن
در تفسیر نمونه آمده است:
(قَالَ فَإِنَّهَا محَرَّمَةٌ عَلَیهِمْ أَرْبَعِینَ سنَةً) به علاوه در این چهل سال باید در بیابانها سرگردان باشند (یَتِیهُونَ فی الأَرْضِ) (2)سپس به موسی علیه السلام میگوید: «هرچه بر سر این جمعیت در این مدت بیاید، بجا است؛ هیچگاه دربارةآنها از این سرنوشت غمگین مباش». (فَلا تَأْس عَلی الْقَوْمِ الْفَسِقِینَ) . جملة اخیر شاید برای این باشد که پس از صدور فرمان مجازات سرگردانی بنی اسرائیل به مدت چهل سال در بیابانها، عواطف موسی علیه السلام تحریک شد و شاید ـ همان طور که در تورات کنونی آمده است ـ از درگاه خداوند دربارة آنها درخواست عفو کرد؛ ولی به زودی به او پاسخ داده شد: «آنها چنین استحقانی را دارند؛ نه استحقاق عفو و گذشت»؛ زیرا آنها همان گونه که قرآن میگوید- افرادی فاسق و متمرد و سرکش بودند و هر کس چنین باشد، چنین سرنوشتی برای او حتمی است. باید توجه داشت که این محرومیت چهل ساله هرگز جنبة انتقامی نداشت -همان طور که هیچ یک از مجازاتهای الهی چنین نیست؛ بلکه یا سازنده است یا نتیجة عمل است- در حقیقت، فلسفهای داشت و آن این بود که بنی اسرائیل سالیان دراز زیر ضربات استعمار فرعون به سر برده بودند و رسوبات این دوران به صورت عقدههای حقارت و خود کمبینی و احساس ذلت و کمبود در روح آنها لانه کرده بود و حاضر نشدند مدتی کوتاه زیر نظر رهبری بزرگ، همانند موسی علیه السلام روح و جان خود را شستوشو دهند و با یک جهش سریع برای زندگی نوینی که توأم با افتخار و قدرت و سربلندی باشد، آماده شوند. آنچه به موسی علیه السلام دربارة عدم اقدام به یک جهاد آزادی بخش در سرزمینهای مقدس گفتند- دلیل روشن این حقیقت بود؛ لذا میبایست سالیان دراز دربیابانها سرگردان بمانند و نسل موجود که نسل ضعیف و ناتوان بود، به تدریج از میان برود و نسلی نو در محیط صحرا، در محیط آزادی وحریت، در آغوش تعلیمات الهی و در عین حال، درگیر با مشکلات و سختیها که به روح و جسم انسان توان و
نیرو میبخشد، پرورش یابد، تا بتواند دست به چنان جهادی بزنند و حکومت حق را در سرزمینهای مقدس بر پا دارند. (1)
ب. روایات ناموافق با قرآن
روایات مربوط به علت سرگردانی قوم موسی علیه السلام در دو منبع الدرالمنثور و نورالثقلین گواه آن است که اسرائیلیات بیشتر دربارة میزان تنومندی عمالقه میباشد. همچنین دربارة همراهی موسی علیه السلام وهارون علیه السلام با قوم در این مجازات مطالبی از نوع اسرائیلیات میباشد. در تفسیر کبیر فخر رازی دربارة چهل سال سرگردانی قوم مطالبی آمده است:
«فَإِنَّهَا محرمة علیهم» یعنی سرزمین مقدس برآنها حرام است. دربارة فرمودة «أَرْبَعِینَ سنَةً» (چهل سال) دو سخن هست؛ اول: سرزمین مقدس را بر آنها حرام قرار داد؛ یعنی سرزمین مقدس چهل سال بر آنها حرام است. پس از این مدت، خداوند متعال، آن سرزمین را بدون جنگ برای آنها گشود. ربیع و انس این چنین ذکر کردهاند. دوم: این چهلسال، دربارة فرمودة «یَتِیهُونَ فی الأَرْضِ» است؛ یعنی چهل سال در آن حال باقی ماندند و تحریم بر آنها تا مردنشان باقی ماند. سپس فرزندانشان داخل آن شهر شدند.
احتمال میرود موسی هنگامی که در دعایش بر ضد قوم گفت: «فَافْرُقْ بَیْنَنَا وَ بَینَ الْقَوْمِ الْفَسِقِینَ »؛ میان ما و میان قوم فاسق جدایی بینداز». منظور از دعایش، عذاب به این شکل نبود؛ بلکه سبکتر از آن بود؛ ولی هنگامی که خداوند تبارک تعالی به او خبر سرگردانی میداد، میدانست او غمگین خواهد شد؛ به همین علت به او تسلّی داد و مصیبت آنها را برای او سبک کرد و گفت: «فَلا تَأْس عَلی الْقَوْمِ الْفَسِقِینَ»؛ بر قوم فاسق غم مخور». مقاتل گفت: «موسی هنگامی که بر ضد آنها دعا کرد، خداوند به او احوالات سرگردانی را خبر داد. و موسی نیز قوم خود را مطلع کرد. به او گفتند: «چرا بر ضد ما دعا کردی؟ موسی برای کاری که کرد، پشیمان شد. خداوند به او وحی کرد: «فَلا تَأْس عَلی الْقَوْمِ الْفَسِقِینَ»؛ برای قوم فاسق غم مخور».
مردم دربارة ماندن یا نماندن موسی وهارون علیهم السلام در سرگردانی اختلاف پیدا کردند؛ قومی گفتند: «آنها در سرگردانی نبودند و بر آن چند وجه دلالت دارد: الف: موسی علیه السلام دعا کرد خداوند میان او و میان مردم فاسق جدایی اندازد و دعاهای انبیا علیهم السلام مستجاب است و این، دلالت میکند او در آن مکان با آنها نبوده است ب: آن سرگردانی عذاب بود و انبیا علیهم السلام تعذیب نمیشوند. ج: آن قوم، به علت سرکشی و عصیان عذاب شدند. دیگران گفتند: «آنها با همان قوم در آن
1) تفسیر نمونه، ج4، ص343-344.
سرگردانی بودند؛ اما خداوند متعال آن عذاب را برایشان آسان کرد همان طوری که آتش را برای ابراهیم آسان کرد؛ و آن را خنک و آرام ساخت». آنان که قول ناروا دارند با هم اختلاف کردند که آیا آنها در سرگردانی مردند یا از آن خارج شدند؟ قومی گفتند: «هارون در سرگردانی مرد، سپس موسی بعد از او به فاصلة یک سال مرد ویوشع بن نون که پسر خواهر موسی و وصیش بعد از فوتش بود، زنده ماند و سرزمین مقدس را فتح کرد». وگفته شد: «او شام را بعد از آن نیز گرفت». دیگران گفتند: «موسی بعد از آن ماند و از سرگردانی خارج شد و با جبارین جنگ کرد و آنها را مقلوب و سرزمین مقدس را گرفت».
درباره: «فَإِنَّهَا محَرَّمَةٌ عَلَیهِمْ» و آن، بر آنها حرام است». بسیاری میگویند: تحریم منع بوده نه تحریم تعبدی. و گفته شده است: ممکن است تحریم تعبدی بود که دستورشان داد در آنجا در مصیبت بمانند، تا عقابی برای کار ناپسندشان باشد.
در مقدار سرگردانی اختلاف کردهاند؛ ربیع گفت: مقدار آن، شش فرسخ بود و گفته شده: نه فرسخ در سی فرسخ. وگفته شده:شش فرسخ در دوازده فرسخ بود وگفته شده:شش هزار سوارکار با هم بودند. اگر بگویند، چطور عقل قبول میکند این جمعیت عظیم بتواند در این مکان کوچک چهل سال بماند؛ به طوری که برای هیچ کس راه خروجی از این مکان نباشد و اگر آنها به حرکت خورشید یا ستارهای دیگر نگاه میکردند، از آن مکان خارج میشدند، حتی اگر در دریای عظیم باشند؛ چطور در یک قطعة کوچک؟
پاسخ میدهیم: در آن، دو وجه وجود دارد: الف: امور خارق عادات در زمان انبیا علیهم السلام بعید نیست. ب: اگر آن تحریم را به تحریم تعبدی تفسیر کنیم، اشکال از بین میرود و آن، به دلیل این احتمال است که خداوند تبارک و تعالی فقط بازگشت به میهنشان را تحریم نکرد؛ بلکه به آنها دستور ماندن چهل سال در آن بقعه با مشقت و محنت را به دلیل کار بدشان داد و بر این تقدیر، اشکال بر طرف می شود (یعنی تحریم تعبدی بوده است نه تکوینی).
1) فخر رازی، تفسیر کبیر، ج 11، ص 200.
با توجه به سیر مباحث، متوجة ورود اسرائیلیات به نحو آشکار و پنهان در خلال تفاسیر میشویم که به صورتی قصهوار، است و قسمت اعظم آن با مباحث کتاب تورات مطابقت دارد. همان گونه که قبل از این نیز ذکر کردیم، این روند در جهت نزول دادن مقام معصومان تا سرحد فاسقان و گنهکاران است، تا از ورای آن، اهل کتاب به دسیسههای شیطانی خویش دست یابند و آنچه قرآن کریم برآن دست گذارده است، کمرنگ کنند؛ زیرا قرآن، بر خلاف ایشان درصدد بالا بردن مقام انسانهای معصوم و مؤمنان میباشد و برابر آن، به خوار کردن کسانی میپردازد که از امر خدا سرپیچی نمودهاند.
این ماجرا، به کشته شدن فردی(1)مربوط است که قاتل او مشخص نبوده است. قوم، پس از این که راهی برای یافتن قاتل پیدا نکردند، نزد حضرت موسی علیه السلام آمدند و جویای راهی برای دستیابی به قاتل شدند. از جانب خدا وحی آمد که قوم، گاوی را با خصوصیات ویژه بکشند و قسمتی از آن را به بدن مقتول بزند و آنگاه که مقتول به واسطة آن زنده شد، از وی دربارة قاتل سؤال شود. این امر خدا، هم برای آزمایش قوم بود و هم نشان دهندة چگونگی زنده شدن مردگان. البته در واقع، قوم بنی اسرائیل تمایلی به کشف حقیقت نداشتند و سؤالات ایشان، تنها برای این بود که حضرت موسی علیه السلام را به واسطة ندانستن امری تخطئه کنند وغافل بودند که خدا، فرستادهاش را در همه حال حمایت میکند و از آنچه حیلهگران انجام دهند، کاملاً آگاهی دارد.
طبق آیات قرآن کریم، ماجراچنین است:
وَ إِذْ قَالَ مُوسی لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکمْ أَن تَذْبحُوا بَقَرَةً قَالُوا أَ تَتَّخِذُنَا هُزُواً قَالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَکونَ مِنَ
1) اهمیت این موضوع، وقتی روشنتر میشود که به زشتی قتل و کشتار انسان در آیین یهود که با اهمیت خاصی از این موضوع سخن گفته است، توجه شود: قتل عمد و قباحت آن، طوری در نزد اسرائیلیان اهمیت داشت که به مرور ایام با بست نشستن در شهرهای بست، و دخیل شدن به اماکن مشرّف سبب خلاصی یافتن و برائت ذمه قاتل نمیشد؛ بلکه در هر صورت، وی را قصاص میکردند (هاکس، قاموس کتاب مقدس، ص687). این است معنای کشتن انسانها از نظر تورات، تا چه رسد به کشتن پیامبران خدا ( تفسیر نمونه، ج 1، ص 351- 353).
الجَْهِلِینَ * قَالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّک یُبَین لَّنَا مَا هِی قَالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنهَا بَقَرَةٌ لا فَارِضٌ وَ لا بِکرٌ عَوَانُ بَینَ ذَلِک فَافْعَلُوا مَا تُؤْمَرُونَ * قَالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّک یُبَین لَّنَا مَا لَوْنُهَا قَالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنهَا بَقَرَةٌ صفْرَاءُ فَاقِعٌ لَّوْنُهَا تَسرُّ النَّظِرِین قَالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّک یُبَین لَّنَا مَا هِی إِنَّ الْبَقَرَ تَشبَهَ عَلَیْنَا وَ إِنَّا إِن شاءَ اللَّهُ لَمُهْتَدُونَ قَالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنهَا بَقَرَةٌ لا ذَلُولٌ تُثِیرُ الأَرْض وَ لا تَسقِی الحَْرْث مُسلَّمَةٌ لا شِیَةَ فِیهَا قَالُوا الْئََنَ جِئْت بِالْحَقّ ِ فَذَبحُوهَا وَ مَا کادُوا یَفْعَلُونَ* وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادَّرَأْتُمْ فِیهَا وَ اللَّهُ مخْرِجٌ مَّا کنتُمْ تَکتُمُونَ * فَقُلْنَا اضرِبُوهُ بِبَعْضِهَا کذَلِک یُحْی اللَّهُ الْمَوْتی وَ یُرِیکمْ ءَایَتِهِ لَعَلَّکمْ تَعْقِلُونَ " (1)
و [به یاد آورید] هنگامی که موسی به قوم خود گفت:«خداوند به شما دستور میدهد ماده گاوی را ذبح کنید [و قطعهای از آن را به مقتولی که قاتلش ناشناس است، تا زنده شود و قاتل خویش را معرفی کند و غوغا خاموش شود]. گفتند: «آیا ما را مسخره میکنی؟ [موسی] گفت: «به خدا پناه میبرم از این که ازجاهلان باشم* گفتند: «از خدای خود بخواه برای ما روشن کند آن [ماده گاو] چگونه [ماده گاوی] باشد؟» گفت: «او میفرماید»: «ماده گاوی است که نه پیر و از کار افتاده باشد، نه بکر و جوان؛ بلکه میان این دو باشد». آنچه به شما دستور داده شده است، انجام دهید»* گفتند: «از پروردگار خود بخواه برای ما روشن سازد رنگ آن چگونه باشد؟» گفت: «او میگوید: «گاوی باشد زرد یکدست که بینندگان را شاد و مسرور سازد». گفتند: «از خدایت بخواه برای ما روشن کند چگونه [گاوی] باید باشد؟ زیرا این گاو برای ما مبهم شده و اگر خدا بخواهد، ما هدایت خواهیم شد». * گفت: «او میفرماید»: [گاوی] باشد که نه برای شخم زدن رام شده و نه برای زراعت آبکشی کند؛ از هر عیبی برکنار باشد و هیچگونه رنگ دیگری در آن نباشد». گفتند: «اکنون حق را آوردی». سپس چنان گاوی پیدا کردند و آن را سر بریدند؛ ولی مایل نبودند این کار را انجام دهند. * و [به یاد آورید] هنگامی را که فردی را به قتل رساندید، سپس دربارة [قاتل] او به نزاع پرداختید؛ و خداوند آنچه را مخفی میداشتید، آشکار میسازد. سپس گفتیم: «قسمتی از گاو را به مقتول بزنید [تا زنده شود، و قاتل را معرفی کند] . خداوند، اینگونه مردگان را زنده میکند و آیات خود را به شما نشان میدهد؛ شاید اندیشه کنید».
در تورات، چنین آمده است:
اگر در زمینی که یهوه خدایت، برای تصرفش به تو میدهد، مقتولی در
1) بقرة، 67-73.
صحرا افتاده، پیدا شود و معلوم نباشد قاتل او کیست،* آن گاه مشایخ و داوران تو بیرون آمده، مسافت شهرهایی را که در اطراف مقتول است، بپیمایند. * و اما شهری که نزدیک تر به مقتول است، مشایخ آن شهر، گوسالة رمه را که با آن خیش نزده و یوغ به آن نبسته اند، بگیرند. * و مشایخ آن شهر، آن گوساله را در وادی ای که آب در آن، همیشه جاری باشد و در آن، خیش نزده، و شخم نکرده باشند، فرود آورند، و آن جا در وادی، گردن گوساله را بشکنند. * و بنی لاوی کهنه نزدیک بیایند؛ چون که یهوه خدایت ایشان را برگزیده است، تا او را خدمت نمایند، و به نام خداوند برکت دهند، و بر حسب قول ایشان هر منازعه و هر آزادی خاتمه پذیرد. * و جمیع مشایخ آن شهری که نزدیک تر به مقتول است، دست های خود را برگوساله ای که گردنش در وادی شکسته شده است، بشویند. - و جواب داده، بگویند: دستهای ما این خون را نریخته، وچشمان ما ندیده است. * ای خداوند! قوم خود، اسرائیل را که فدیه داده ای بیامرز و مگذار خون بی گناه میان قوم تو اسرائیل بماند»؛ پس خون برای ایشان عفو خواهد شد. * پس خون بی گناه را از میان خود رفع کرده ای هنگامی که آنچه در نظر خداوند راست است به عمل آورده ای. " (1)
هماهنگی این مسأله در قرآن کریم و تورات به این ترتیب است که در قرآن کریم آمده است یک نفر از بنی اسرائیل کشته شده بود و هر طایفه، خون او را به گردن دیگری میانداخت و از خود دفع میکرد، تا این که قضیه را به موسی گفتند و خداوند هم خواست واقعیت روشن شود. (2)در تورات نیز مطلبی تقریباً شبیه این ماجرا بیان شده است که هرگاه جسد مقتولی که قاتلش مشخص نیست، بر زمین افتاده باشد، قضات، نزدیکترین شهر به جسد را انتخاب میکنند، تا گوسالهای را که تا به حال برآن یوغ بسته نشده، بگیرند و در زمینی که شخم نخورده و کشت نشده، گردن گوساله را بشکنند. (3)و در جای دیگر نیز آمده که خداوند به موسی و هارون فرمود: یک گاو سرخ بیعیب که هرگز یوغ به گردنش گذاشته نشده است، به العازار کاهن (فرزند هارون) بدهند، تا بیرون از اردوگاه آن را بکشد و بسوزاند. (4)داشتن خصوصیات دربارة گاو، در قرآن کریم نیز قید شده است.
تفاوت این مسأله در قرآن کریم و تورات به این ترتیب است:
در قرآن کریم آمده است: بر اثر زدن قسمتی از بدن گاو به بدن مقتول، وی زنده شده و قاتل خویش را معرفی مینماید؛ ولی در تورات، به این مسأله اشاره دارد که با ریختن خون چنان گاوی به دست مشایخ، گناه کشته شدن مقتول از قوم پاک میشود و به مسألة معاد توجهی داده نشده است.
در تورات، امر کشتن گاو، بر عهدة مشایخ قوم قرار گرفته است؛ در حالی که در قرآن، روی سخن، با عموم قوم میباشد. شاید بتوان گفت: برخلاف تورات دست نبشته که طبق آن به آسانی بعضی از امور بر عهدة مشایخ قوم گذاشته شده و انجام میپذیرد و کار فیصله پیدا میکند، در قرآن، مطالب، ضرورتاً میبایست با مردم درگیر شده و ایشان را از خواب غفلت بیدار سازد و خودشان علاوه بر اطاعت هدایتگر فرستادة خداوند، دنبال آشکار شدن آیات خدا و امور دینی، و آشنایی با نشانههای حیات دوبارة پس از مرگ، به ایمان محکمتری دست یابند.
اکنون که سیمای موسی علیه السلام در قرآن و تورات، در نظر قرار گرفت و شناختی نسبی از این پیامبر به شکل تطبیقی به دست آمد، سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی که دربارة ماجرای گاو و قوم بنی اسرائیل وارد شده است را ملاحظه میکنیم.
جوان گفت: «نمیفروشم، مگر این که پوستش را پر از طلا کنید». قوم، نزد حضرت موسی آمدند وجریان را تعریف کردند. گفت: «بخرید» و آنها خریدند. آن را آوردند و دستور کشتنش را داد. سپس امر کرد با دمش به جسد مرده بزنند. همین که این کار را انجام دادند، مرده زنده شد و گفت: «ای رسول خدا! پسرعمویم بدون آن که کسی ادعای قتل مرا از او کند، مرا کشت». قاتل را شناختند. برخی اصحاب موسی به اوگفتند: «این گاو، دارای داستانی میباشد». گفت: «آن چیست؟» گفتند: «جوانی از بنی اسرائیل که با پدر خود مهربان بود، روزی کالایی خرید. برای پول نزد پدر آمد؛ دید پدر خوابیده و کلیدها زیر سرش است؛ دلش نیامد پدر را بیدار کند و آن معامله را ترک کرد. هنگامی که پدر بیدار شد، جریان را به او گفت: «پدر به اوگفت: «احسنت! در قبال آنچه از دست دادی این گاو را بگیر». موسی گفت: «ببینید
نیکی و مهربانی، به صاحبانش چه میکند؟»(1)
مرد نیک و عالمی از بنی اسرائیل، زنی را از بنی اسرائیل نامزد کرد و آنها قبول کردند. پسرعموی این مرد که مردی فاسق و بدکردار بود، زن مزبور را نیز خواستگاری کرد و با عدم قبول درخواستش مواجه شد؛ به همین سبب کینه وحسادت پسرعمویش را در دل نهاد و او را با دسیسه و ناآگاهانه کشت. سپس او را برداشت و نزد موسی آمد و گفت: «ای پیغمبر خدا! این پسر عم من کشته شده است». موسی گفت: «چه کسی او را کشت؟» گفت: «نمیدانم». آن زمان، نزد قوم بنی اسرائیل گناه قتل، بسیار عظیم و ناگوار بود و این، برای موسی بسیار عظیم بود. بنی اسرائیل نزد موسی گرد هم آمده و گفتند: «چه نظری داری، ای نبی خدا؟».
در بنی اسرائیل، مردی دارای گاوی و فرزندی مهربان و نیک بود. این فرزند، کالایی داشت که برخی تقاضای این کالا را کردند؛ ولی کلید در خانهاش، زیر سر پدر بود که به خواب رفته بود. پسر، دلش راضی نشد پدر را بیدار کند و نخواست او را پریشان کند؛ ولذا مشتریان منصرف شد، وکالا را نخریدند. وقتی پدر بیدار شد، از پسرش پرسید: «با کالای خود چه کردی؟» گفت: «هنوز هست و نفروختم؛ چون کلید زیر سر تو بود و دلم نیامد تو را بیدار کرده، خوابت را آشفته کنم». پدر گفت: «این گاو، در قبال آنچه از سود کالایت از دست دادی، برای تو باشد». خدا به سبب آنچه فرزند به پدر کرد، پاداش داد و بنی اسرائیل را امر کرد همین گاو را بکشند… !» (2)
از ابن عباس و دیگر مفسران روایت شده است که مردی از بنی اسرائیل یکی از فامیلش را کشت، تا از او ارث برد. سپس وی را در میدانی برد و به موسی شکایت کرد. موسی در شناخت قاتل کوشا شد؛ ولی میسر نبود. به موسی گفتند: «پروردگارت را سؤال کن، تا آن را روشن کند». موسی سؤال کرد و خداوند به او وحی کرد: «خداوند به شما دستور میدهد ماده گاوی را بکشید». بنی اسرائیل در شگفت شدند. سپس به پرسش و سؤال بر خود سخت گرفتند؛ حالتی پس از حالتی و در طلب وصف و توصیف کوشا بودند. هنگامی که معین و مشخص شد، آن را بدان وصف و شکل پیدا نکردند، مگر نزد کسی که او هم آن را نفروخت، مگر چندین برابر نرخش. آن را خریدند و کشتند. موسی دستور داد عضوی از اعضای گاو را بر جسد مقتول بزنند. این کار را کردند؛ مقتول زنده شد و نام قاتلش را گفت که همان شاکی بود و اورا به
قصاص کشتند. (1)
مردی از بنی اسرائیل، یکی از خویشان خود را کشت و آن را در راه بهترین سبط از اسباط بنی اسرائیل انداخت و خون او را مطالبه کرد. به موسی علیه السلام گفتند: «سبط آل فلان، فلان را کشتند. به ما خبر ده چه کسی او کشت؟» گفت: «گاوی برایم بیاورید». گفتند: «آیا ما را مسخره میکنی؟» فرمود: « به خدا میبرم پناه که از نادانان باشم».
امام رضا علیه السلام فرمود:
آنها هر گاوی را اختیار میکردند، برای آنها کافی بود؛ ولی سخت گرفتند و خداوند، سختتر کرد. (قَالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّک یُبَین لَّنَا مَا هِی قَالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنهَا بَقَرَةٌ لا فَارِضٌ وَ لا بِکرٌ عَوَانُ بَینَ ذَلِک) اگر آنها گاو مادهای منظور میکردند، کافی بود؛ ولی سخت گرفتند و خدا سختتر گرفت. گفتند: (قَالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّک یُبَین لَّنَا مَا لَوْنُهَا قَالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنهَا بَقَرَةٌ صفْرَاءُ فَاقِعٌ لَّوْنُهَا تَسرُّ النَّظِرِینَ) اگر آنها قصد گاو مادهای میکردند، کافی بود؛ ولی دشوار کردند و خداوند دشوارتر کرد. گفتند: (قَالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّک یُبَین لَّنَا مَا هِی إِنَّ الْبَقَرَ تَشبَهَ عَلَیْنَا وَ إِنَّا إِن شاءَ اللَّهُ لَمُهْتَدُونَ* قَالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنهَا بَقَرَةٌ لا ذَلُولٌ تُثِیرُ الأَرْض وَ لا تَسقِی الحَْرْث مُسلَّمَةٌ لا شِیَةَ فِیهَا قَالُوا الْئََنَ جِئْت بِالْحَقّ ِ). جستوجو کردند و آن را نزد جوانی از بنی اسرائیل یافتند. (2)
موسی علیه السلام به آنها گفت:«إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکمْ أَن تَذْبحُوا بَقَرَةً» آنها تعجب کرده وگفتند: «أَ تَتَّخِذُنَا هُزُواً»؛ ما را به مسخره میگیری؟ ما برای تو کشته میآوریم؛ تو به ما میگویی گاو بکشید؟» موسی علیه السلام گفت: «قَالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَکونَ مِنَ الجَْهِلِینَ»؛ پناه میبرم به خدا از آن که از نادانان باشم». بنی اسرائیل دانستند که خطا کردند و گفتند: « ادْعُ لَنَا رَبَّک یُبَین لَّنَا مَا هِی قَالَ
إِنَّهُ یَقُولُ إِنهَا بَقَرَةٌ لا فَارِضٌ وَ لا بِکرٌ عَوَانُ بَینَ ذَلِک»؛ پروردگارت را بخوان، تا برای ما روشن کند چگونه است؟» گفت: «او میگوید: گاو مادهای که با نر آمیزش کرده و باردار نشده و بکر است (فَارِضٌ: آمیزش کرده ولی باردار نشده و بکر = آمیزش نکرده است) گفتند: «ادْعُ لَنَا رَبَّک یُبَین لَّنَا مَا لَوْنُهَا قَالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنهَا بَقَرَةٌ صفْرَاءُ فَاقِعٌ لَّوْنُهَا؛ پروردگارت را بخوان، تا روشن کند رنگ او چه رنگی است؟» گفت: «او میگوید: گاو مادهای با رنگ بسیار زرد. که نگاه کننده را شاد کند». گفتند: «پروردگارت را بخوان که روشن کند چگونه است؟ چون گاوها برای ما یکسان شدهاند و انشاءالله ما هدایت خواهیم شد». گفت: «او میگوید:آن گاوی است نه آرام و نه نرم ونه شخمزن ونه زرع را آبیاری میکند؛ سالم و بیشائبه و بدون هیچ نقطه چینی بر پوستش، مگر زردی خالص». گفتند: اکنون حق آوردی و آن، گاو فلان است». رفتند که آن بخرند. صاحب گاو گفت: «نمیفروشم، مگر پوست آن را پر از طلا کنید». نزد موسی علیه السلام آمدند و خبر را به او رساندند موسی علیه السلام به آنها گفت: «باید خود آن گاو را بکشید». آن را به ازای پوست پر از طلا خریده و کشتند و گفتند: «چه دستوری میدهی، ای پیامبر خدا!». خداوند تبارک و تعالی به موسی علیه السلام وحی کرد که بگو: «مرده را به برخی از اعضای این گاو بزنند و به او بگویند: چه کسی تو را کشت؟» دم گاو را گرفتند و مرده را با دم زدند و گفتند: «چه کسی تو را کشت، ای فلانی؟» گفت: «فلان بن فلان» منظور، پسر عمویش بود که او را آورد بود. آن بود فرمودة خداوند: «فَقُلْنَا اضرِبُوهُ بِبَعْضِهَا کذَلِک یُحْی اللَّهُ الْمَوْتی وَ یُرِیکمْ ءَایَتِهِ لَعَلَّکمْ تَعْقِلُونَ »(1)
به یاد آورید از پیمانشکنیها در هنگامی که موسی به قوم خود گفت: «خداوند، شما را مأمور کشتن گاوی قرار داده است. گفتند: «موسی! ما را استهزا میکنی؟ ما دربارة مقتول از تو پرسیدیم و تو در پاسخ، ما را به کشتن گاو میخوانی؟» علت این گفتار، نبودن ارتباط ظاهری میان این دو امر (جریان مقتول و کشتن گاو) و آشنا نبودن آنان به حکمت این دستور است؛ زیرا موسی علیه السلام تنها دستور کشتن گاو را بیان نمود و هدف از این دستور را روشن نکرد؛ از این رو آنان گفتند: ارتباطی میان کشتن گاو و جریانی که برای مرافعه به تو مراجعه کردهایم، نیست؛ پس غرضی جز استهزا و تمسخر در کار نیست. حضرت موسی علیه السلام گفت: «به خدا پناه میبرم از این که در زمرة نادانان باشم!».
همچنین شیخ طبرسی به نقل از حضرت رضا علیه السلام فرمود: بعضی از یاران پیامبر اسلام علیه السلام از آن
1) حویزی، تفسیر نورالتقلین، ج1، ص89.
حضرت پرسیدند: «جریان گاو چه بود و چه خصوصیتی در آن گاو بود؟ «نبی اکرم علیه السلام فرمود: «جوانی از بنی اسرائیل به پدر و مادر خود نیکی فراوان میکرد. جوان متاعی را خرید و نزد پدر آمد. پدر را در حال خواب دید؛ در حالی که کلید صندوق پول زیر سر او بود. بیدار کردن او را خوش نداشت؛ در نتیجه معامله به هم خورد. پدر بیدار شد و وی جریان را به اطلاع او رساند. پدر بسیار خشنود شد و گفت: «پسرم این گاو را به جای معامله بپذیر». پیامبر اکرم علیه السلام فرمود: «ملاحظه کنید نیکی به پدر چقدر با ارزش است». (1)
سبب کشتن مقتول این بود که قاتل، در مقام خواستگاری دختر مقتول برآمده، پیش مقتول فرستاد و جواب مساعدی نشنید و دیگری که از نیکان بنی اسرائیل بود، خواستگاری کرد و جواب مثبت شنید. پسرعموی شکست خورده را حسادت بر انگیخت و در صدد کشتن برآمد، تا آن که در کمین او نشست و او را به قتل رسانید. سپس او را به سوی موسی علیه السلام آورد و گفت: «ای پیامبر خدا! این پسر عموی من است که کشته شد». موسی پرسید: «چه کسی او را به قتل رسانده است؟» گفت: «نمیدانم» در بنی اسرائیل کشتن، امر بزرگی بود؛ از این رو بر موسی علیه السلام گران آمده و با عظمت کامل به آن توجه نمود. "(2)
با مقایسة روایات تفسیری اهل سنت و شیعه، این روایات را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
الف. روایات موافق قرآن
در آیات راجع به ذبح گاو -برخلاف آنچه تاکنون در سورة بقره دربارة بنی اسرائیل آمده است که همه به طور فشرده و خلاصه بود- ماجرایی به صورت مشروح آمده است، شاید به این دلیل که این سرگذشت، تنها یک بار در قرآن ذکر شده است؛ به علاوه، نکات آموزندة فراوانی در آن وجود دارد که چنین شرحی را میطلبد؛ از جمله بهانه جویی شدید بنی اسرائیل در سراسر این سرگذشت است و نیز درجة ایمان آنان را به گفتار موسی علیه السلام مشخص میکند. از همه مهمتر این که گواه زندهای است بر امکان رستاخیز. ماجرا چنین بود که یک نفر از بنی اسرائیل به طرز مرموزی کشته میشود؛ در حالی که قاتل به هیچ وجه معلوم نیست. میان قبائل و اسباط بنی اسرائیل نزاع و درگیری میشود؛ هر یک، آن را به طایفه و افراد قبلیة دیگر نسبت میدهد و خویش را تبرئه میکند. داوری را برای فصل خصومت، نزد موسی علیه السلام میبرند و
حل مشکل را از او خواستار میشوند. چون حل این قضیه از طرق عادی ممکن نبود، و از طرفی، ادامة این کمکش ممکن بود به فتنة عظیمی در میان بنی اسرائیل منجر شود، موسی علیه السلام با استمداد از لطف پروردگار، از طریق اعجازآمیزی به حل این مشکل میپردازد. خداوند نخست میگوید: «به خاطر بیاورید هنگامی را که موسی علیه السلام به قوم خود گفت باید گاوی را سرببرید. آنها از روی تعجب گفتند: «آیا ما را به مسخره گرفتهای؟» موسی علیه السلام در پاسخ آنان گفت: «به خدا پناه میبرم که از جاهلان باشم!» یعنی استهزا نمودن و مسخره کردن، کار افراد نادان و جاهل است، و پیامبر خدا هرگز چنین نیست. " (1)
ب. روایات ناموافق با قرآن
روایات متعددی که ذکر شد، اکثراً مشابه یکدیگرند و این بار، اثر اسرائیلیات بر آنها همراه تندی نیست و قدری با ظرافت عمل شده است. میتوان گفت: این روایات نیز دستخوش اسرائیلیات شده است. این داستان، خواسته است محور این ماجرا که قرآن کریم آن را به وضوح در انتهای ماجرا برملا میسازد، کمرنگ کند و آن، عبارت است از طریقی محسوس برای ذکر زنده شدن مردگان در قیامت و این که در آن روز، حقایق برملا شده و دیگر مجالی برای پنهان کردن باقی نیست. و این، مطلبی است که تورات فعلی دربارة آن سکوت کرده است.
با توجه به موارد یاد شده، متوجه میشویم اسرائیلیات همیشه به یک شکل عمل نکرده و با ترفندها و تناسب موقعیت و با در نظر گرفتن جوانب مختلف شکل یافتهاند؛ پس برای دستیابی هرچه بهتر به حقیقت، لازم است بیش از پیش به قرآن و مفاهیم دقیق آن و روایات موافق با قرآن روی آوریم و تنها به دلیل این که روایتی نقل شده است، آن را نپذیریم؛ بلکه با کتاب خدا بسنجیم. همچنین علاوه بر به کار گیری عقل، به منابع رجالی و گفتار علمای بزرگ با تدبر و تفکر مراجعه کنیم.
قارون، یکی از افراد مشهور زمان موسی علیه السلام است. وی از بستگان نزدیک حضرت موسی علیه السلام بود؛ اما از این موهبت برداشت صحیحی نکرد و عاقبت کار او به فساد و تباهی کشیده شد. او نیز همچون فرعون، مقابل موسی علیه السلام قد برافراشت و با او بنای مخالفت گذاشت. ظغیان و سرکشی او در حد فرعون نبود؛ ولی از اذیت و آزار موسی علیه السلام چیزی فروگذار نکرد. و به منظور انجام
1) تفسیر نمونه، ج 1، ص 301- 303.
مقاصد شوم خود و سرکوب کردن موسی علیه السلام تا حد متهم کردن او به زنا پیش رفت؛ اما رسوا شد و از این دسیسه نیز طرفی نبست. سرانجام طغیان و سرکشی، او را سرنگون کرد و زمین، او را به کام خود فرو برد.
در سورة مبارک قصص، شخصیت قارون و سرانجام اعمالش در دنیا آمده است؛ که برای افراد بینادل و آشنا با موعظههای قرآنی، تشخیص راه صحیح زندگانی به وضوح نمایان گردیده است؛
إِنَّ قَرُونَ کانَ مِن قَوْمِ مُوسی فَبَغَی عَلَیْهِمْ وَ ءَاتَیْنَهُ مِنَ الْکنُوزِ مَا إِنَّ مَفَاتحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصبَةِ أُولی الْقُوَّةِ إِذْ قَالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لا یحِب الْفَرِحِینَ * وَ ابْتَغ فِیمَا ءَاتَاک اللَّهُ الدَّارَ الاَخِرَةَ وَ لا تَنس نَصِیبَک مِنَ الدُّنْیَا وَ أَحْسِن کمَا أَحْسنَ اللَّهُ إِلَیْک وَ لا تَبْغ الْفَسادَ فی الأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لا یحِب الْمُفْسِدِینَ * قَالَ إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلی عِلْمٍ عِندِی أَ وَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَک مِن قَبْلِهِ مِنَ القُرُونِ مَنْ هُوَ أَشدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَکثرُ جَمْعاً وَ لا یُسئَلُ عَن ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ * فَخَرَجَ عَلی قَوْمِهِ فی زِینَتِهِ قَالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیَوةَ الدُّنْیَا یَلَیْت لَنَا مِثْلَ مَا أُوتی قَرُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍ عَظِیمٍ * وَ قَالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکمْ ثَوَاب اللَّهِ خَیرٌ لِّمَنْ ءَامَنَ وَ عَمِلَ صلِحاً وَ لا یُلَقَّاها إِلا الصبرُونَ * فخَسفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الأَرْض فَمَا کانَ لَهُ مِن فِئَةٍ یَنصرُونَهُ مِن دُونِ اللَّهِ وَ مَا کانَ مِنَ الْمُنتَصِرِینَ * وَ أَصبَحَ الَّذِینَ تَمَنَّوْا مَکانَهُ بِالأَمْسِ یَقُولُونَ وَیْکأَنَّ اللَّهَ یَبْسط الرِّزْقَ لِمَن یَشاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَ یَقْدِرُ لَوْ لا أَن مَّنَّ اللَّهُ عَلَیْنَا لَخَسف بِنَا وَیْکأَنَّهُ لا یُفْلِحُ الْکفِرُونَ "(1)
قارون از قوم موسی بود؛ اما بر آنان ستم کرد. ما آنقدر از گنجها به او داده بودیم که حمل کلیدهای آن، برای یک گروه زورمند مشکل بود. [به خاطر آورید] هنگامی را که قومش به اوگفتند: «این همه شادی مغرورانه مکن که خداوند، شادیکنندگان مغرور را دوست نمیدارد* و در آنچه خدا به تو داده است، سرای آخرت را بطلب. و بهرهات را از دنیا فراموش مکن. و همانگونه که خدا به تو نیکی کرده نیکی کن؛ و هرگز در زمین در جستوجوی فساد مباش که خدا، مفسدان را دوست ندارد». * [قارون] گفت: «این ثروت را به وسیلة دانشی که نزد من است، به دست آوردهام». آیا او نمیدانست خداوند اقوامی را پیش از او هلاک کرد که نیرومندتر و ثروتمندتر از او بودند؟ و [هنگامی که عذاب الهی فرا رسد] مجرمان از
1) قصص، 76-82.
گناهانشان سؤال نمی شوند* [روزی قارون] با تمام زینت خود برابر قومش ظاهر شد. آن ها که خواهان زندگی دنیا بودند، گفتند: «ای کاش همانند آنچه به قارون داده شده است، ما نیز داشتیم». * به راستی که او بهرة عظیمی دارد!- اما کسانی که علم و دانش به آنها داده شده بود، گفتند: «وای بر شما! ثواب الهی برای کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام می دهند، بهتر است؛ اما جز صابران آن را دریافت نمی کنند». * سپس ما، او و خانه اش را در زمین فرو بردیم، و گروهی نداشت که او را برابر عذاب الهی یاری کنند، و خود نیز نمی توانست خویشتن را یاری دهد* و آن ها که دیروز آرزو می کردند به جای او باشند، [هنگامی که این صحنه را دیدند] گفتند: «وای بر ما ! گویی خدا روزی را بر هر کس از بندگانش بخواهد، گسترش می دهد یا تنگ می گیرد. اگر خدا بر ما منت ننهاده بود، ما را نیز به قعر زمین فرو می برد. ای وای! گویی کافران هرگز رستگار نمی شوند».
در تورات آمده است:
و قورح بن یصهار بن فهات بن لاوی و داتان و ابیرام، پسران الیاب و اون بن فالت، پسران رؤبین (کسان) گرفته،* با بعضی از بنی اسرائیل -یعنی دویست و پنجاه نفر از سروران جماعت که برگزیدگان شورا و مردان معروف بودند- به حضور موسی برخاستند. و مقابل موسی و هارون جمع شده، به ایشان گفتند: «شما از حد خود تجاوز میکنید؛ زیرا تمام جماعت، هر یک از ایشان مقدسند، و خداوند میان ایشان است؛ پس چرا خویشتن را بر جماعت خداوند بر میافرازید؟»* و چون موسی این را شنید، به روی خود درافتاد* و قورح و تمام جمعیت، او را خطاب کرده، گفت: «بامدادان، خداوند نشان خواهد داد چه کس از آنِ وی و چه کس مقدس است، و او را نزد خود خواهد آورد. و هر کس را برای خود برگزیده است، او را نزد خود خواهد آورد. این را بکنید که مجمرها برای خود بگیرید ای قورح و تمام جمعیت تو! و آتش در آنها گذارده، فردا به حضور خداوند، بخور در آنها بریزید، و آن کس که خداوند برگزیده است، مقدس خواهد شد. ای پسران لاوی! شما از حد خود تجاوز میکنید». و موسی به قورح گفت: «ای بنی لاوی! بشنوید* آیا نزد شما کم است که خدای اسرائیل، شما را از جماعت اسرائیل ممتاز کرده است، تا شما را نزد خود بیاورد، تا در مسکن خداوند خدمت گنید، و به حضور جماعت برای خدمت ایشان بایستید؟* و
تو را و جمیع برادرانت، بنی لاوی را با تو نزدیک آورد و آیا کهانت را نیز میطلبید؟* از این جهت، تو و تمام جمعیت تو، به ضد خداوند جمع شدهاید. و اما هارون چیست که بر او همهمه میکنید؟»* و موسی فرستاد تا داتان و ابیرام، پسران الیاب را بخواند و ایشان گفتند: «نمیآییم* آیا کم است که ما را از زمینی که در آن شیر و شهد جاری است، بیرون آوردی تا ما را در صحرا نیز هلاک سازی که میخواهی خود را بر ما حکمران سازی؟* و ما را هم به زمینی که به شیر و شهد جاری است در نیاوردی و ملکیتی از مزرعهها و تاکستانها به ما ندادی. آیا چشمان این مردمان را میکنی؟ نخواهیم آمد». * و موسی بسیار خشمناک شده، به خداوند گفت: هدیة ایشان را منظور منما. یک درازگوش از ایشان نگرفتم و به یکی از ایشان زیان نرساندم». * و موسی به قورح گفت: «تو با تمام جمعیت خود، فردا به حضور خداوند حاضر شوید؛ تو و ایشان و هارون* و هرکس مجمر خود را گرفته، بخور بر آنها بگذارد. و شما هر کس مجمر خود، یعنی دویست و پنجاه مجمر به حضور خداوند بیاورید. تو نیز و هارون هر یک، مجمر خود را بیاورید». * پس هرکس مجمر خود را گرفته، آتش در آنها نهاده و بخور بر آنها گذارده، نزد دروازة خیمه اجتماع کردند و با موسی و هارون ایستادند* و قورح تمام جماعت را مقابل ایشان نزد درِ خیمة اجتماع جمع کرد و جلال خداوند، بر تمام جماعت ظاهر شد* و خداوند موسی و هارون را خطاب کرده، گفت:* «خود را از این جماعت دور کنید، تا ایشان را در لحظهای هلاک کنم». * پس ایشان به روی در افتاده، گفتند: «ای خدا که خدای روحهای تمام بشر هستی! آیا یک نفر گناه ورزد و بر تمام جماعت، غضبناک شوی؟»* و خداوند موسی را خطاب کرده، گفت: «جماعت را خطاب کرده، بگو: از اطراف مسکن قورح و داتان و ابیرام دور شوید»؛ پس موسی علیه السلام برخاسته، نزد داتان و ابیرام رفت و مشایخ اسرائیل در عقب وی رفتند* و جماعت را خطاب کرده، گفت: «از نزد خیمههای این مردمان شریر دور شوید، و چیزی را که از آنِ ایشان است لمس نکنید؛ مبادا در همة گناهان ایشان هلاک شوید». * از اطراف مسکن قورح و داتان و ابیرام دور شدند، و داتان و ابیرام بیرون آمده، با زنان و پسران و اطفال خود به در خیمههای خود ایستادند. * و موسی گفت: «از این خواهید دانست خداوند مرا فرستاده است، تا همة این کارها را بکنم و به ارادة من نبوده است . اگر این کسان، مثل مرگ سایر بنیآدم، بمیرند و اگر مثل وقایع جمیع
بنی آدم بر ایشان واقع شود، خداوند مرا نفرستاده است. * و اما اگر خداوند چیز تازهای بنماید و زمین، دهان خود را گشاده، ایشان را با همة دارای ایشان ببلعد که بگور زنده فرود روند، آنگاه بدانید که این مردمان خداوند را امانت نمودهاند». * و چون از گفتن همة این سخنان فارغ شد، زمینی که زیر ایشان بود، شکافته شد* و زمین، دهان خود را گشوده، ایشان را و خانههای ایشان و همة کسان را که به قورح تعلق داشتند، با تمام اموال ایشان بلعید. * و ایشان با هرچه به ایشان تعلق داشت، زنده به گور فرو رفتند، و زمین بر ایشان به هم آمد که از میان جماعت هلاک شدند. * و همة اسرائیلیان که به اطراف ایشان بودند، از نعرة ایشان گریختند؛ زیرا گفتند: «مبادا زمین ما را نیز ببلعد». * و آتش از حضور خداوند به در آمده، دویست و پنجاه نفر را که بخور میگذرانیدند، سوزاند». * و خداوند موسی را خطاب کرده، گفت: «به العازار بن هارون کاهن بگو: مجمرها را از میان آتش بردار، و آتش را به آن طرف بپاش؛ زیرا آنها مقدس است* یعنی مجمرهای این گناهکاران را به ضد جان ایشان؛ و از آنها تختهای پهن برای پوشش مذبح بسازند؛ زیرا چون آنها را به حضور خداوند گذراندهاند، مقدس شده است، تا برای بنی اسرائیل آیتی باشد». * پس العازار کاهن مجمرهای برنجین را که سوختهشدگان گذرانده بودند، گرفته، از آنها پوشش مذبح ساختند* تا برای بنی اسرائیل یادگار باشد، تا هیچ غریبی که از اولاد هارون نباشد برای سوزاندن بخور، به حضور خداوند نزدیک نیاید؛ مبادا مثل قورح و جمعیتش بشود؛ چنان که خداوند به واسطة موسی او را امر فرموده بود* و در فردای آن روز، تمام جماعت بنی اسرائیل بر موسی و هارون همهمه کرده، گفتند: «شما قوم خداوند را کشتید». * و چون جماعت بر موسی و هارون جمع شدند، به سوی خیمة اجتماع نگریستند، و اینک ابر آنرا پوشانید و جلال خداوند ظاهر شد. * و موسی و هارون پیش خیمة اجتماع آمدند. و خداوند موسی را خطاب کرده، گفت:* «از میان این جماعت دور شوید، تا ایشان را ناگهان هلاک سازم». و ایشان به روی خود درافتادند. * و موسی به هارون گفت: «مجمر خود را گرفته، آتش از روی مذبح در آن بگذار و بخور بر آن بریز و بزودی به سوی جماعت رفته، برای ایشان کفاره کن؛ زیرا غضب از حضور خداوند بر آمده و وبا شروع شده است». * پس هارون به نحوی که موسی گفته بود، آن را گرفته، میان جماعت دوید و اینک و با در میان قوم شروع شده بود؛ پس بخور را
بریخت و برای قوم کفاره کرد. * و او میان مردگان و زندگان ایستاد و وبا بازداشته شد. * و عدد کسانی که از وبا مردند، چهارده هزار و هفتصد بود؛ سوای آنان که در حادثة قورح هلاک شدند. * پس هارون نزد موسی به در خیمة اجتماع برگشت و وبا رفع شد. " (1)
از مقایسة قرآن مجید و تورات، در مجموع به دست میآید که بلعیده شدن قارون با تمام داراییاش در زمین به امر خدا، مشترکند. و همچنین در ماجرای کسانی که بر داراییهای قارون حسرت میخوردهاند و پس از عذاب وی توسط خدا، از این که سرنوشتی چون او پیدا نکردهاند، مسرور شده اند نیز مشترکند. امر مشترک دیگر بین قرآن مجید و تورات، در میزان فراوانی عجیب و غریب مال و ثروت قارون است. همچنین دربارة خویشاوندی قارون با حضرت موسی علیه السلام نیز هماهنگ هستند. موارد اختلاف بین تورات و قرآن کریم، عبارت است از این که در قرآن کریم میفرماید: تنها قارون با دارایی خویش به زمین فرو رفت؛ در حالی که در تورات، افراد دیگری همراه قارون در زمین فرو رفتند. امر دیگری که تنها در قرآن ذکر شده، آشنایی قارون با علم کیمیاگری است که قارون، ثروت زبانزدش را مدیون این علم بیان کرده است و تورات، در این باره سخنی نرانده است. مطلب دیگری که تنها تورات به آن پرداخته، این است که حضرت موسی علیه السلام برای تصدیق رسالتش، نحوة مرگ قارون را به قومش معرفی کرده است و درستی پیشبینی مرگی غیرعادی برای قارون را نشانهای برای فرستاده بودنش از جانب خداوند اعلام نموده است. اینجا به نکات اساسی تفاوت قرآن مجید و تورات، دربارة بحث قارون میپردازیم:
1) کتاب مقدس، سفر اعداد، باب 16، مقطع 1-50.
است. چرا بر جمعیت ادونای فخر میفروشید؟» در نتیجه به عذاب الهی گرفتار میشوند.
تصویری که قرآن از سرگذشت قارون ارائه میدهد، فخرفروشی قارون است؛ به گونهای که برخی مردم، آرزو میکنند ثروت او را داشته باشند؛ اما نظر تورات چیز دیگری است. در توراتی که در دسترس است، این حضرت موسی علیه السلام است که فخرفروشی میکند و قارون به این مسأله اعتراض دارد. در تورات، قارون میخواهد به مقامات بالاتر دینی برسد. موسی علیه السلام به او میگوید: «خواستار کاهن شدن هم هستید؟» اما به بیان قرآن، قارون اصلاً برای دین، ارزشی قائل نیست و خود را در مادیات منحصر کرده است.
به بیان قرآن، قارون دچار عذاب الهی شده در زمین فرو میرود؛ علاوه بر این که این حادثه، عذابی برای این شخص بوده است. معجزه ای برای افراد دیگر بنی اسرائیل محسوب میشود تا ایمانشان محکمتر شود؛ چرا که قبل از عذاب قارون عده ای از آنان نیز آرزوی مکنت و ثروت قارون را داشتند. اما بعد از عذاب، متوجه قدرت الهی شدند. تورات، از این انقلاب روحی و دگرگونی معنوی در بنی اسرائیل گزارشی نمیدهد و تنها به این عبارت اکتفا میکند: و تمام بنی اسرائیل، اطراف آنها بودند و در اثر شیون آنها گریختند؛ زیرا میگفتند: مبادا آن زمین ما را هم ببلعد».
اکنون که سیمای موسی علیه السلام در قرآن و تورات در نظر قرار گرفت و شناختی نسبی از این پیامبر به شکل تطبیقی به دست آمد، سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی که دربارة برخورد حضرت موسی علیه السلام با قارون وارد شده است را ملاحظه میکنیم.
در تفسیر الدرالمنثور آمده است: قارون، پیامبرزاده است و پسر عموی موسی علیه السلام است. مصیهر پدر قارون، جد موسی علیه السلام است؛ به همین لحاظ، بر مبنای وراثت، از فضل و کمال و حسن و جمال، بهره کافی داشته است». (1)
در تفسیر الدرالمنثور آمده است: «قارون، از ثروت بیکرانی برخوردار بود؛ آنچنان که قرآن هم در حدی شگفتانگیز از آن یاد میکند: «همانا قارون، یکی از بستگان نزدیک موسی بود که با آنها طریق ظلم و ستم پیش گرفت. با آنها با خصومت و نفاق رفتار میکرد. ما به او گنجهایی دادیم که کلیدهای آنها بر دوش مردان پرتوان بود که به سختی از
1) سیوطی، الدرالمنثور، ج5، ص136.
عهده حمل آنها بر میآمدند». (1)
1) سیوطی، الدرالمنثور، ج5، ص136.
موسی! موسی علیه السلام بار دیگر به زمین امرکرد ایشان در خود بگیرد؛ پس زمین کاملاً آنها را در خود فرو برد و از نظرها پنهان شدند. آنگاه خداوند به موسی وحی کرد: ای موسی! بندگان من از تو درخواست و التماس کردند؛ اما پاسخی به ایشان ندادی. به عزتم قسم ! اگر مرا خوانده بودند، ایشان را اجابت میکردم«.
ابن عباس اضافه کرد که خداوند فرمود: «زمین قارون و یارانش را تا طبقه تحتانی خود فرو برد». (1)
پس از مأموریت دادن به زنی بدکار توسط قارون و دادن وعدههای گوناگون نظیر متمول کردن وی و پیوستن به حرمسرای خصوصیاش، در روز متهم کردن موسی علیه السلام، آن زن به توبه موفق شده و نقشة وقیحانة قارون و بنی اسرائیل را نقش بر آب کرد. در آن هنگام، قارون از موسی علیه السلام رویگردان شد و دانست هلاک شدنش نزدیک است. اصل مطلب بین مردم افشا شد، تا به گوش موسی علیه السلام رسید و موسی علیه السلام شدید الغضب بود [=به شدت خشمگین میشد]. موسی علیه السلام در این هنگام وضو گرفت، سپس نماز خواند و سجده نمود و گریه کرد و گفت: «ای پروردگار! دشمن تو قارون، مرا بسیار اذیت کرده و به عناوین گوناگون چنین نمود، تا چنین فضیحتی راه انداخت. پروردگارا! مرا بر او مسلط کن. خداوند، به او وحی کرد: «زمین به فرمان تو است و مطیع تو میباشد». پس موسی علیه السلام به سوی قارون آمد و قارون از صورت موسی علیه السلام شدت غضب وی را فهمید و گفت: «ای موسی! به من رحم کن». موسی علیه السلام فرمود: «ای زمین! آنها را بگیر». خانة او به لرزه افتاد و زمین او و یاران و خانهاش را بلعید و… انتهای روایت آمده است به موسی علیه السلام وحی شد: «ای موسی! چه چیز تو را خشن و سختگیر کرده است؟ به عزتم قسم! اگر از من چنین طلب میکردند، درِ رحمت خویش را بر آنها میگشودم». (2)
قارون و قومش، هر روز به اندازة یک قامت در زمین فرو میروند؛ پس به پایینترین قسمت زمین [=دوزخ] نمیرسند تا روز قیامت. (3)
همانا قارون هر روز به اندازة یک قامت به زمین فرو میرود و همانا او در زمین فرو میرود و به انتهای آن نمیرسد، تا روز قیامت.
و ابن المنذر از ابن جریح مثل آن را آورده است. ابن ابی حاتم از قتاده آورده است که گفت: «همانا خدا به زمین امر کرد که موسی علیه السلام را یک ساعت اطاعت کند». عبد بن حمید از مالک بن دنیا نقل کرده است: در هنگام فرو رفتن قارون به زمین، پس اوبه زمین فرو میرفت؛ در حالی که موسی علیه السلام نزدیک او بود. قارون گفت: «ای موسی!، پروردگارت را بخوان که مرا رحم نماید». موسی علیه السلام به او جوابی نداد، تا این که کاملا داخل زمین رفت. خداوند به موسی علیه السلام وحی کرد: «برای او طلب بخشش بکن». پس موسی علیه السلام نکرد و پروردگار فرمود: «به عزتم قسم! اگر او مرا میخواند و طلب بخشش میکرد، رحمش مینمودم».
احمد همین حدیث را آورده است با این تفاوت که در قسمت پایانی حدیث آمده است: خداوند به موسی علیه السلام وحی کرد: «ای موسی! چه سخت دلی! قسم به عزت و جلالم! اگر از من کمک خواسته بود، حتماً به او کمک میکردم». موسی علیه السلام گفت: «خدایا! خشمگین شدن من برای تو بود». (1)
همانا یونس علیه السلام به سبب آزار و اذیت قومش، خود را در دریا انداخت. ماهی او را بلعید و در دریاهای هفتگانه چرخاند، تا به دریایی رسید که ساکنی داشت و مکان عذاب قارون بود. قارون انعکاس صدایی شنید و از ملک، دربارة آن پرسید. ملک به او خبر داد که او یونس است و همانا خداوند او را در شکم ماهی حبس کرده است. قارون به او گفت: «آیا به من اجازه میدهی با او صحبت کنم؟» پس به او اجازه دادند. قارون دربارة موسی پرسید. یونس علیه السلام او را از مرگ موسی علیه السلام باخبر ساخت و قارون گریست. سپس قارون دربارة هارون علیه السلام پرسید. یونس علیه السلام قارون را از مرگ او با خبر ساخت. او به شدت گریست. سپس دربارة کلثوم که برای او نامگذاری (نامزد) شده بود، پرسید. گفت: «او هم مرده است» و قارون به شدت گریست. خداوند فرشتة موکل او را امر کرد باقیماندة عذاب دنیایی را به سبب رقت قلب قارون به نزدیکانش، از او بردارد. (2)
آن بود که چون موسی علیه السلام بنی اسرائیل را از دریا بیرون آورد، حق تعالی نعمتهای خود را بر ایشان تمام کرد و ایشان را امر نمود به جنگ عمالقه بروند و ایشان قبول نکردند؛ پس مقرر فرمود چهل سال در صحرای تیه حیران بمانند. ایشان، اول شب برمیخاستند و خواندن تورات و دعا و گریه را شروع میکردند. قارون از جملة ایشان بود و تورات برای ایشان میخواند و در میانشان کسی از او خوش آوازتر نبود. او را منون میگفتند، به سبب نیکویی قرائت او. او علم کیمیا میدانست و به عمل میآورد. چون امر بر بنی اسرائیل در تیه، به طول انجامید، توبه و انابت را آغاز کردند. قارون قبول نکرد در توبه با ایشان شریک شود. موسی علیه السلام او را دوست میداشت؛ پس نزد او رفت وگفت: «ای قارون! قوم تو مشغول توبهاند و تو اینجا نشستهای؟! با ایشان، به توبه مشغول شو وگرنه بر تو عذاب نازل میشود»؛ پس امر موسی علیه السلام را سهل شمرد و آن حضرت را مسخره کرد. موسی علیه السلام غمگین از پیش او بیرون آمد و در سایة قصر او نشست. آن حضرت، جبهای از پشم پوشیده بود و نعلینی از پوست الاغ داشت که بندهای آن، از موی تابیده بود و عصا در دستش بود. قارون امر کرد آب و خاکستر را مخلوط کردند و بر سر آن حضرت ریختند. آن حضرت بسیار به غضب آمد و در کتف مبارکش موهایی بود که هرگاه در غضب میشد، موها از جامهاش بیرون میآمد و از آنها میریخت. موسی علیه السلام گفت: «پروردگارا ! اگر برای من بر قارون غضب نکنی، من پیغمبر تو نیستم»؛ پس حق تعالی به آن حضرت وحی فرستاد: «من آسمانها و زمین را امر کردم تو را اطاعت کنند؛ هر چه میخواهی، به آنها امر بکن». قارون، امر کرده بود درهای قصرش را بر موسی علیه السلام بسته بودند. حضرت موسی علیه السلام آمد و به درها اشاره کرد. به اعجاز او همه باز شدند و موسی علیه السلام داخل قصر شد. چون قارون نظرش بر موسی علیه السلام افتاد، دانست با عذاب میآید. گفت: «ای موسی! از تو میخواهم به حق خویشیای که میان من و تو هست، بر من رحم کنی». موسی علیه السلام فرمود: «ای پسر لاوی! با من سخن مگو که فایده ندارد»؛ پس به زمین خطاب فرمود: «قارون را بگیر»؛ پس قصر با هر چه در آن بود، به زمین فرو رفت. قارون، تا زانو به زمین فرو رفت وگریست و موسی علیه السلام را به رحم (نسبت فامیلی) سوگند داد. باز موسی علیه السلام فرمود: «ای فرزند لاوی! با من سخن مگو». هر چه او استغاثه کرد، فایده نکرد، تا این که قارون در زمین پنهان شد. چون موسی علیه السلام به محل مناجات خود رفت، حق تعالی فرمود: «ای فرزند لاوی ! با من سخن مگو». موسی علیه السلام دانست خداوند او را به چه دلیل سرزنش کرده است؛ زیرا بر قارون رحم نکرده بود. گفت: «پروردگارا ! قارون مرا به غیر تو خواند و به غیر تو سوگند داد. اگر مرا به تو سوگند میداد، او را اجابت میکردم». باز حق تعالی همان جواب را که موسی علیه السلام به قارون گفت، تکرار فرمود. موسی گفت: «پروردگارا ! اگر میدانستم رضای تو در اجابت کردن او است، البته او را اجابت میکردم». خدا
فرمود: «ای موسی! به عزت و جلال و جود و بزرگواری و علو منزلت خود سوگند! اگر قارون،همانگونه که تو را میخواند، از من میخواست، او را اجابت میکردم؛ اما چون تو را خواند و به تو متوسل شد، او را به تو واگذاشتم». (1)
1) حویزی، تفسیر نور الثقلین، ج 4 ص141؛ تعمتالله الجزایری، قصص الأنبیاء، ص 408-410؛ مجلسی، حیوة القلوب، ص 716 - 723؛ صدوق، کمال الدین وتمام النعمة، ص153 .
موسی علیه السلام نزد قارون آمد و با او مصالحه کرد که از هزار دینار، یک دینار زکات بپردازد، و از هر هزار درهم، یک درهم و از هر هزار گوسفند یک گوسفند؛ همچنین در سایر اموال. چون قارون به خانة خود برگشت، حساب کرد و دید زکات او مال بسیاری میشود؛ لذا به دادن آن راضی نشد؛ پس بنی اسرائیل را طلبید و گفت: «موسی هرچه گفت، اطاعت او کردید؛ اکنون میخواهد اموال شما را بگیرد». بنی اسرائیل گفتند: تو سید و بزرگ مایی؛ هرچه بگویی اطاعت میکنیم». گفت:«امر میکنم فلان فاحشه را بیاورید تاپولی برای او قرار دهیم که به موسی نسبت زنا دهد، تا بنی اسرائیل از او دست بردارند و ما از او راحتی یابیم». آن زن زانیه را آوردند. قارون، به او وعدة هزار اشرفی داد، یا طشتی از طلا یا هر چه خودش بطلبد، تا فردا در حضور بنی اسرائیل، موسی را به امر زنا متهم کند. چون روز دیگر شد، قارون بنی اسرائیل را جمع کرد و نزد موسی علیه السلام آمد و گفت: «بنی اسرائیل جمع شده و منتظرند بیرون بیایی و ایشان را امر و نهی کنی و احکام شریعت را برای ایشان بیان فرمایی». موسی علیه السلام بیرون آمد و بر منبر رفت و خطبه خواند و ایشان را موعظه کرد و فرمود: «هر کس از شما دزدی کند دستش را میبریم و هرکس ناسزا گوید؛ او را هشتاد تازیانه میزنیم و هرکس زنا کند و زن ندارد، او را صد تازیانه میزنیم و هرکس زن دارد و زنا میکند، او را سنگسار میکنیم، تا نابود شود». در این وقت، قارون گفت: «هرچند تو باشی؟» فرمود: «هرچند من باشم». قارون گفت: «بنی اسرائیل میگویند تو با فلان فاحشه، زنا کردهای». موسی علیه السلام فرمود: «من؟» گفت: «بلی». موسی دستورداد: آن زن را حاضر کردند و از او پرسید: «آیا من با تو زنا کردهام؟ به حق آن خداوندی که دریا را برای بنی اسرائیل شکافت و تورات را بر موسی فرستاد راست بگو». آن زن، به توفیق سبحانی گفت: «نه؛ دروغ میگویند. قارون برای من مالی قرار داده است که تو را متهم کنم». قارون، سر به زیر انداخت و بنی اسرائیل ساکت شدند. موسی علیه السلام به سجده افتاد و گریست و عرض کرد: «پروردگارا ! دشمن، تو را میآزارد و میخواهد مرا رسوا کند. خداوندا ! اگر من پیغمبر توام، برای من غضب کن و مرا بر او مسلط گردان». خدا به او وحی فرمود: «سر بردار و زمین را به آنچه خواهی امر نما که از تو اطاعت میکند». موسی علیه السلام فرمود: «ای بنی اسرائیل! خدا مرا مبعوث بر قارون کرده است؛ همانگونه که بر فرعون مبعوث کرده بود. هر کس از اصحاب او است، با او بنشیند و هر کس از اصحاب او نیست، از او دور شود. همه از قارون دور شدند و جزدو کس با او کسی نماند. موسی علیه السلام به زمین خطاب کرد: «ایشان را بگیر»؛ زمین قدمهای ایشان را گرفت. باز فرمود: «بگیر»، تا آن که به زانوها فرو رفتند. باز فرمود، تا این که تا کمر فرو رفتند. باز فرمود: «بگیر»، تا آن که تا گردن فرو رفتند. در این مدت، به موسی علیه السلام تضرع و استغاثه کردند. قارون او را به خویشاوندی سوگند داد و
موافق بعضی روایات، هفتاد بار سوگند داد. موسی علیه السلام توجهی نکرد، تا به زمین فرو رفتند. حق تعالی به موسی وحی فرمود: هفتاد بار به تو استغاثه کردند و بر ایشان رحم نکردی. به عزت و جلال خودم سوگند! اگر یک بار به من استغاثه میکردند، هر آینه مرا نزدیک و اجابتکننده مییافتند». چون ایشان به زمین فرو رفتند، بنی اسرائیل گفتند: «موسی دعا کرد قارون به زمین فرو رود» تا گنجها و اموال او را تصرف کند». چون آن حضرت این را شنید، دعا کرد و خانه و گنجها و مالهای قارون، همه به زمین فرو رفت. (1)
با مقایسة روایات تفسیری اهل سنت و شیعه، این روایات را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
الف. روایات موافق قرآن
قارون، از قوم موسی علیه السلام و از خویشان نزدیک او بود. او در ابتدا، مردی صالح و باتقوا بود؛ ولی چون مدت توقف بنی اسرائیل و سرگردانی آنها در تیه به طول انجامید، از قوم کناره گفت و به صنعت کیمیاگری و طلاسازی پرداخت و به واسطة این عمل، ثروت بیشمار و گنجینههایی از طلا برای خود تهیه کرد. کلیدهای مخازن قارون را چند تن از مردان نیرومند حمل میکردند. ثروت و گنجینهها، قارون را به سرکشی و طغیان و تکبر کشانید و او را به لب پرتگاه بدبختی رساند. به مؤمنان، به نظرحقارت مینگریست و به واسطة ثروت خود، بر آنها افتخار میکرد و بزرگی میفروخت. مردم کوتهنظر هم وقتی تجملات و تشریفات زندگانی او را میدیدند، به او حسرت میبردند و با خود میگفتند: «ای کاش ما هم مانند قارون چنین ثروت و دستگاهی داشتیم! زیرا او از زندگی بهره کامل میبرد». خردمندان قوم میگفتند: «وای بر شما! به این ظواهر فریبندة زندگی قارون حسرت نبرید. همانا ثواب خداوند برای مردم با ایمان، بسی گرانبهاتر و بالاتر از اینها است». جمعی از روشن ضمیران بنیاسرائیل، وقتی تندرویهای قارون را دیدند، او را نصیحت کردند و گفتند: «ای قارون ! به این زرد و سرخ دنیا خرسند مباش؛ زیرا خداوند چنین کسان را دوست ندارد. با این ثروت عظیم و نعمتهای بیپایانی که خدا به تو ارزانی کرده است. آخرتت را آباد کن و قدمی برای خدا بردار؛ از دنیا بهره برداری کن و همانطور که خداوند به تو احسان کرده، تو با بندگان او نیکی و احسان کن، به راه فساد مرو و مفسده جو مباش؛ زیرا پروردگار، مفسدان را دشمن دارد». قارون میگفت: «این ثروت را خودم، به واسطة علمی که دارم [=کیمیا] تهیه کردهام»؛ ولی
1) تلخیص و برداشت از: علامه مجلسی، حیوة القلوب، ج1، ص 718- 722؛ قطبالدین راوندی، قصص الانبیاء، ص 169.
گویا نمیدانست خداوند، ملتها و امتهایی را که از او نیرومندتر و غنیتر بودند، به واسطة گناهان به هلاکت رساند و هلاک کرد و هلاکت او هم در پیشگاه خدا، امری سهل و آسان است.
باری، ثروت و مال، سرکشی قارون را به جایی رساند که روزی موسی علیه السلام به خیمة او وارد شد و او لبخندی تمسخرآمیز زد و پیغمبر آسمانی خدا را کوچک شمرد. موسی علیه السلام با مهربانی و لطف، از او پرسید: «چرا در مجمع بنی اسرائیل که برای توبه و انابه به درگاه خدا تشکیل شده شرکت نکردی؟» قارون، با مسخرگی و رذالت، به او جواب داد. موسی علیه السلام غمگین و افسرده از خیمة او بیرون آمد و بیرون خیمه روی زمین نشست. قارون دستور داد مقداری خاکستر و آب آلوده بر سر و لباسهای موسی علیه السلام ریختند. موسی علیه السلام از این اهانت، به درگاه خدا، شکایت کرد. خداوند متعال، مقابل سرکشی و طغیان قارون و اهانت به مقدسات، او و تمام گنجینههایش را بر زمین فرو برد و به عذاب ابدی گرفتارش ساخت. در آن حال، کسانی که به زندگانی او حسرت میبردند، با سرور و خوشحالی گفتند: «چه خوب شد که ما مثل قارون نبودیم و به عذاب خداوند مبتلا نشدیم. آری؛ سعادت و نیکبختی و بهشت جاوید، ویژة کسانی است که در دنیا سرکشی و طغیان نکنند و در زمین، فساد برپا ننمایند».
ب. روایات ناموافق با قرآن
موسی به هنگام خشم، موهای روی کتفش، به حالت ایستاده در آمده و از لباسش بیرون میزد و از آنها خون میریخت.
در قسمتی از روایتها آمده است که موسی علیه السلام گفت: «پروردگارا ! اگر برای من غضب نکنی، من پیامبر تو نیستم» که این جمله در دوحدیث مختلف آمده است: یکی زمانی که به آن نسبت زنا دادند دوم زمانی که آن حضرت قصد نصیحت قارون را داشت و قارون دستور داد بر سر او مخلوط خاکستر و آب بریزند.
در بخشی از روایتها آمده است حضرت یونس علیه السلام که زندانی شکم ماهی بود، زیر زمین با قارون ملاقات کرد.
در دو حدیث، دو علت مختلف برای برداشتن عذاب از قارون ذکر شده است: یکی به سبب سوگواری قارون وشکر الهی توسط او و دیگری به دلیل تأسف بسیار در غم خویشاوندان نزدیک.
بیشتر روایات ذکرشده دربارة قارون، صحیح به نظر نمیرسد؛ زیرا چگونه پیامبرخدا که عقلاً و
شرعاً باید در همة موارد، دارای کمال تعادل باشد چنان غضبی بر او مستولی میشود که حتی اعضای بدن او که نباید به آنها ظلمی شود، یعنی موهای روی کتفش، خونچکان میشوند. این امر، برای مردم عادی نیز غیرمعمول است؛ چه رسد به پیامبر خدا که سنبل صبر و حوصله و بردباری برابر سختیها است.
علاوه بر آن پیامبر خدا چگونه با خداوند متعال به مجادله میپردازد و خداوند را به ترک رسالت خویش تهدید میکند. گویی خداوند، بر او تسلطی ندارد و از عدم فرمانبرداری او میهراسد و پیامبری که قرآن مجید آیة شریف «وَ اصطنَعْتُک لِنَفْسی» را دربارة او آورده است، این گونه با خداوند متعال به معامله بپردازد.
سومین مطلب این که خداوندی که پیامبر خود را برگزیده است. تا نمونة کاملی برای بندگان او باشد، چگونه به تخطئة او میپردازد؟ گویی آن دو، در یک خط و جریان هدایتی برای مردم قرار ندارند.
مطلب چهارم این که حضرت یونس علیه السلام بنا بر بیشتر روایات، بنا بر اکثر روایات، سه تا هفتاد روز در شکم ماهی بود که حدیث سه روز، مشهورتر و صحیح تر است. لذا چگونه این ماهی دریاهای گوناگون را طی میکند و به زمین فرو میرود تا با قارون گنهکار روبرو شود؟ در آن حال، خداوندی که قارون را به سبب انجام گناهانش، هر روز به اندازة قامت یک مرد به زمین فرو میبرد، برای یک اظهار تأسف یا شکر خداوند از ملک میخواهد باقی ماندة عذاب دنیا را از او بردارد. خداوند عادل است و بنا بر آن، بخشش وعذاب او دارای اعتدال است. همچنین در بعضی از کتب، بیان این مطالب را صحیح نمیپندارند. به عنوان مثال طبرسی در مجمع البیان به دنبال این قسمت حدیث که خداوند متعال فرمود: «ای موسی ! قارون تو را به خویشاوندی سوگند داد و به او رحم نکردی؛ اگر مرا خوانده و از من کمک خواسته بود، نجاتش میدادم»، ذکر کرده است: این مطلب دربارة پیامبر خدا مطابق روایات اهل تسنن است و با مذاق شیعه سازش ندارد و در متن قرآن هم نیست(1). همچنین ابن کثیر در قصص الانبیاء در توضیح این مباحث گفته است: بسیاری از مفسران، در این مبحث، اسرائیلیات بسیاری ذکر کردهاند. (2)
علامه طباطبایی در تفسیر خود، تنها به ذکر احادیثی پرداختند که به نظرش درست بوده است و از نقل بقیة موارد به علت این که حرفهای ناپسندی داشته و از نظر سند هم موقوف و بریده بوده است، خودداری کرده و فرموده است: دو روایت ابن عباس و ابن نوفل موقوفند.
یعنی از صحابی نقل شدهاند، نه از رسول خدا علیه السلام . علاوه بر اینها، علامه طباطبائی متذکر میشود روایت ابن عباس، بغی و ستمکاری قارون را برابر موسی علیه السلام میکند؛ در حالی که قرآن میفرماید « فبغی علیهم»؛ قارون، بر بنی اسرائیل ستم کرد» و نیز روایتی میگوید: علمی که قارون داشته، علمی بوده که با درس خواندن فرا گرفته بود» و آیة قرآن میفرماید: مراد از علم قارون، علم به راههای جمع آوری ثروت و امثال ثروت است. البته سرگذشت قارون در تورات فعلی به نحو دیگری آمده است. "(1)
یکی از مشهورترین مطالب دربارة حضرت موسی علیه السلام، فرمان خداوند به آن حضرت برای مراجعه به حضرت خضر علیه السلام برای آموختن علم میباشد که دربارة آن مطالب بسیاری مطرح شده است و در این قسمت، روایات مربوط به آن، بررسی میشود.
" وَ إِذْ قَالَ مُوسی لِفَتَاه لا أَبْرَحُ حَتی أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضی حُقُباً * فَلَمَّا بَلَغَا مجْمَعَ بَیْنِهِمَا نَسِیَا حُوتَهُمَا فَاتخَذَ سبِیلَهُ فی الْبَحْرِ سرَباً* فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاه ءَاتِنَا غَدَاءَنَا لَقَدْ لَقِینَا مِن سفَرِنَا هَذَا نَصباً قَالَ أَ رَءَیْت إِذْ أَوَیْنَا إِلی الصخْرَةِ فَإِنی نَسِیت الحُْوت وَ مَا أَنسا یه إِلا الشیْطنُ أَنْ أَذْکرَهُ وَ اتخَذَ سبِیلَهُ فی الْبَحْرِ عجَباً * قَالَ ذَلِک مَا کنَّا نَبْغ فَارْتَدَّا عَلی ءَاثَارِهِمَا قَصصاً * فَوَجَدَا عَبْداً مِّنْ عِبَادِنَا ءَاتَیْنَهُ رَحْمَةً مِّنْ عِندِنَا وَ عَلَّمْنَهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً * قَالَ لَهُ مُوسی هَلْ أَتَّبِعُک عَلی أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْت رُشداً - قَالَ إِنَّک لَن تَستَطِیعَ مَعِی صبراً * وَ کیْف تَصبرُ عَلی مَا لَمْ تحُِط بِهِ خُبراً * قَالَ ستَجِدُنی إِن شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصی لَک أَمْراًقَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنی فَلا تَسئَلْنی عَن شی ءٍ حَتی أُحْدِث لَک مِنْهُ ذِکراً * فَانطلَقَا حَتی إِذَا رَکبَا فی السفِینَةِ خَرَقَهَا قَالَ أَخَرَقْتهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْت شیْئاً إِمْرا* قَالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّک لَن تَستَطِیعَ مَعِی صبراً* قَالَ لا تُؤَاخِذْنی بِمَا نَسِیت وَ لا تُرْهِقْنی مِنْ أَمْرِی عُسراً *
فَانطلَقَا حَتی إِذَا لَقِیَا غُلَماً فَقَتَلَهُ قَالَ أَ قَتَلْت نَفْساً زَکیَّةَ بِغَیرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْت شیْئاً نُّکراً * قَالَ أَ لَمْ أَقُل لَّک إِنَّک لَن تَستَطِیعَ مَعِی صبراً * قَالَ إِن سأَلْتُک عَن شیءِ بَعْدَهَا فَلا تُصحِبْنی قَدْ بَلَغْت مِن لَّدُنی عُذْراً * فَانطلَقَا حَتی إِذَا أَتَیَا أَهْلَ قَرْیَةً استَطعَمَا
1) تفسیر المیزان، ج16، ص 131.
أَهْلَهَا فَأَبَوْا أَن یُضیِّفُوهُمَا فَوَجَدَا فِیهَا جِدَاراً یُرِیدُ أَن یَنقَض فَأَقَامَهُ قَالَ لَوْ شِئْت لَتَّخَذْت عَلَیْهِ أَجْراً * قَالَ هَذَا فِرَاقُ بَیْنی وَ بَیْنِک سأُنَبِّئُک بِتَأْوِیلِ مَا لَمْ تَستَطِع عَّلَیْهِ صبراً* أَمَّا السفِینَةُ فَکانَت لِمَسکینَ یَعْمَلُونَ فی الْبَحْرِ فَأَرَدت أَنْ أَعِیبهَا وَ کانَ وَرَاءَهُم مَّلِک یَأْخُذُ کلَّ سفِینَةٍ غَصباً * وَ أَمَّا الْغُلَمُ فَکانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَینِ فَخَشِینَا أَن یُرْهِقَهُمَا طغْیَناً وَ کفْراً * فَأَرَدْنَا أَن یُبْدِلَهُمَا رَبهُمَا خَیراً مِّنْهُ زَکوةً وَ أَقْرَب رُحماً * وَ أَمَّا الجِْدَارُ فَکانَ لِغُلَمَینِ یَتِیمَینِ فی الْمَدِینَةِ وَ کانَ تحْتَهُ کنزٌ لَّهُمَا وَ کانَ أَبُوهُمَا صلِحاً فَأَرَادَ رَبُّک أَن یَبْلُغَا أَشدَّهُمَا وَ یَستَخْرِجَا کنزَهُمَا رَحْمَةً مِّن رَّبِّک وَ مَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذَلِک تَأْوِیلُ مَا لَمْ تَسطِع عَّلَیْهِ صبراً "(1)
[به خاطر بیاور] هنگامی را که موسی به دوست خود گفت: از جستوجو دست برنمیدارم، تا به محل تلاقی دو دریا برسم؛ هرچند مدت طولانی به راه خود ادامه دهم». * [ولی] هنگامی که به محل تلاقی آن دو دریا رسیدند، ماهی خود را [که برای تغذیه همراه داشتند] فراموش کردند و ماهی، راه خود را در دریا پیش گرفت * هنگامی که از آنجا گذشتند، [موسی] به یار همسفرش گفت: «غذای مارا بیاور که سخت از این سفر، خسته شدهایم». * گفت: «به خاطر داری هنگامی که [برای استراحت] کنار آن صخره پناه بردیم؟ من [آنجا] فراموش کردم جریان ماهی را بازگو کنم و فقط شیطان بود که آن را از خاطر من برد و ماهی به طرز شگفت آوری راه خود را در دریا پیش گرفت». * [موسی] گفت: «آن، همان بود که ما میخواستیم» سپس از همان راه بازگشتند؛ درحالی که پی جویی میکردند* [در آنجا] بندهای از بندگان ما را یافتند که رحمت [و موهبت عظیمی] از سوی خود به او داده و علم فراوانی از نزد خود به او آموخته بودیم* موسی به او گفت: «آیا [اجازه میدهی]از تو پیروی کنم تا از آنچه به تو تعلیم داده شده و مایة رشد و صلاح است، به من بیاموزی؟» گفت: «تو هرگز نمیتوانی با من شکیبایی کنی* و چگونه میتوانی برابر چیزی که از رموزش آگاه نیستی، شکیبا باشی؟»* [موسی] گفت: «به خواست خدا مرا شکیبا خواهی یافت و در هیچ کار با فرمان تو مخالفت نخواهم کرد». * [خضر] گفت: «پس اگر میخواهی دنبال من بیایی، از هیچ چیز مپرس، تا خودم [به موقع] آن را برای تو بازگو کنم». * آن دو به راه افتادند، تا آن که سوار کشتی شدند؛ [خضر] کشتی را سوراخ کرد. (موسی علیه السلام ) گفت:آیا آن را سوراخ کردی که اهلش را غرق کنی؟ گفت: «آیا نگفتم. تو هرگز نمیتوانی با من شکیبایی کنی؟». *
1) کهف، 60-82.
[موسی] گفت: «مرا به سبب این فراموشکاری ام مؤاخذه مکن و برای این کارم بر من سخت مگیر». * باز به راه خود ادامه دادند، تا این که نوجوانی را دیدند و او، آن نوجوان را کشت. [موسی] گفت: «آیا انسان پاکی را، بی آن که قتلی کرده باشد، کشتی به راستی کار زشتی انجام دادی». * [باز آن مرد عالم] گفت: آیا به تو نگفتم هرگز نمی توانی با من صبر کنی؟». * [موسی] گفت: «بعد از این، اگر دربارة چیزی از تو سؤال کردم، دیگر با من همراهی نکن؛ [زیرا] از سوی من معذور خواهی بود». ، باز به راه خود ادامه دادند، تا به مردم قریه ای رسیدند و از آنان خواستند به ایشان غذا دهند؛ ولی آنان از مهمان کردنشان خودداری کردند؛ [با این حال] در آن جا دیواری یافتند که می خواست فرو ریزد و [آن مرد عالم] آن را برپا داشت. [موسی] گفت: «[دست کم] می خواستی مقابل این کار، مزدی بگیری». * او گفت: «اینک زمان جدایی من و تو فرا رسید. به زودی راز آنچه را که نتوانستی برابر آن صبر کنی، به تو می گویم». * اما آن کشتی، مال گروهی از مستمندان بود که با آن در دریا کار می کردند؛ من خواستم آن را معیوب کنم؛ [چرا که] پشت سرشان پادشاهی [ستمگر] بود که هرکشتی [سالمی] را به زور می گرفت اما آن نوجوان، پدر و مادرش با ایمان بودند و بیم داشتیم آن ها را به طغیان و کفر وادارد* از این رو، خواستیم که پروردگارشان به جای او، فرزندی پاک تر و با محبت تر، به آن دو بدهد* اما آن دیوار، متعلق به دو نوجوان یتیم در آن شهر بود، زیر آن، گنجی متعلق به آن دو وجود داشت و پدرشان مرد صالحی بود؛ پروردگار تو می خواست آن ها به حد بلوغ برسند و گنجشان را خارج کنند. این، رحمتی از پروردگارت بود و من آن [کارها] را خودسرانه انجام ندادم. این بود راز کارهایی که نتوانستی برابر آن ها شکیبایی کنی.
در تورات، نام حضرت خضر علیه السلام نیامده است. با توجه به این که دربارة حضرت خضر علیه السلام، در تورات مطلبی ذکر نشده است؛ نمیتوان مقایسهای بین قرآن مجید و تورات انجام داد.
اکنون سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی را که دربارة ماجرای این پیامبر با حضرت خضر علیه السلام است، بررسی میکنیم.
چهار نفر از انبیا هستند که تا کنون زندهاند؛ دو نفر آنان، یعنی عیسی و ادریس در آسمانند و دو نفر دیگر یعنی خضر، الیاس در زمینند؛ خضر علیه السلام در دریا و الیاس علیه السلام در خشکی است. نیز همانند روایت الدرالمنثور از عقیلی، روایتی از کعب نقل شده که گفته است: خضر علیه السلام در میانة دریای بالا و دریای پایین، روی منبری قرار دارد و جنبندگان دریا مأمورند اطاعتش کنند و همه روز، صبح و شام ارواح، به وی عرضه میشوند. (1)
در بعضی روایات دیگر آمده است او نزدیک صخرة چشمة حیات بوده؛ همان چشمهای که خود خضر علیه السلام از آن نوشید. (2)و در بعضی روایتها که در الدرالمنثور نقل شده است، این چشمه را چشمة حیات میدانند. (3)
آخرین نصیحت خضر علیه السلام به موسی بن عمران علیه السلام این بود «کسی را به گناه سرزنش مکن. و محبوبترین چیزها نزد خدا سه چیز میباشد: میانه روی در شدت (سختی)، و بخشش و عفو در قدرت و توانایی، و لطف و ملایمت با بندگان خدا. و هر کس در دنیا به کسی لطف و ملایمت کند، خداوندروز قیامت با او، لطف و ملایمت خواهد کرد. و رأس هر حکمت، خوف از خدای تبارک وتعالی است. (4)
و همچنین این حدیث در کتاب خصال از زهری از حضرت علی بن الحسین علیه السلام نقل شده است. "(5)
جمهور یهود، اعتقادشان بر این است که منظور ازموسی، موسی بن میشا میباشد؛ اما قفال آورده است در هر جا از کتاب خدا که موسی نام برده شده، منظور موسی بن عمران علیه السلام می باشد و اگر جایی منظور خداوند، موسای دیگری باشد، لازم است با صفتی از آن شخص همراه باشد، تا شبههای برای خوانندگان پیش نیاید. (6)
1) تفسیر المیزان، ج 13، ص 599.
2) تفسیر المیزان، ج 13، ص602.
3) سیوطی، الدرالمنثور، ج4، ص 239.
4) سیوطی، الدرالمنثور، ج4، ص 239.
5) زهری، خصال، ص111.
6) رازی، فخر. تفسیر کبیر (مفاتیح الغیب)، ج21، ص144. با توجه به نظرات مطرح شده، استدلال اخیر قفال صحیح به نظر می رسد و علامه طباطبایی و شیخ طبرسی نیز در این زمینه نظری چون قفال دارند که استدلال جالبی به نظر میآید ( تفسیر المیزان، ج 13، ص 572؛ مجمع البیان، ج 6، ص 48).
بدان که این آغاز سرگذشت سوم است که خداوند متعال، آن را در سورة کهف ذکر نمود و آن، این است که موسی علیه السلام نزد خضر علیه السلام رفت تا از او آموزش علم ببیند. فایده و نفع این سرگذشت. رد کفار و کسانی است که بر فقیران مسلمان به سبب زیادی و کثرت اموال و انصار افتخار میورزیدند و آن که موسی علیه السلام با کثرت و زیادی علم و عملش و علو مقامش و داشتن موجبات شرف کامل در حقش، برای طلب علم و فروتنی نزد خضر علیه السلام رفت وآن، دلالت میکند که فروتنی، بهتر از تکبر است.(1)
اغلب علما بر این که موسای مذکور در این آیه، خود موسی بن عمران علیه السلام صاحب معجزات ظاهر و صاحب تورات است، در شک و تردیدند. سعید بن جبیر به ابن عباس گفت: نوفا، زن کعب ادعا میکند خضر همصحبت موسی بن عمران نبوده است؛ بلکه همصحبت موسی بن میشا بن یوسف بن یعقوب است. وگفته میشود که او پیغمبر قبل موسی بن عمران علیه السلام بوده است.
ابن عباس گفت: دشمن خدا دروغ گفت؛ بدان که یوسف علیه السلام دارای دو فرزند افرائیم و میشا بود و افرائیم صاحب فرزندی شد به نام نون و فرزند نون یوشع بن نون علیه السلام بود و او، هم صحبت موسی علیه السلام بود؛ ولی عهدش بعد از وفات موسی علیه السلام بود. اما پسر میشا؛ گفته میشود پیغمبری قبل از موسی بن عمران علیه السلام برایش آمد و اهل تورات ادعا میکنند کسی که طلب این علم را کرد، خضر علیه السلام بوده است که کشتی را سوراخ کرد و نوجوان را کشت و دیوار را ساخت و موسی بن میشا با او بود. این قول یهود است و قفال بر صحت و درستی این قول احتجاج کرد.
استدلال فخر رازی بر این که موسی، همان صاحب تورات است این است که خدای متعال، هر گاه در کتابش موسی را ذکر کرد، منظورش فقط صاحب تورات است و اطلاق این نام، موجب انصراف به او میشود. اگر مراد و منظور، شخص دیگری به نام موسی باشد، واجب است آن شخص به صفتی که موجب امتیاز و زدودن شبهه باشد، نام برده شود.
فخر رازی در پاسخ به کسانی که گفتند: «این موسی، غیر از صاحب تورات است؛ زیرا خدای متعال بعد از این که تورات را بر او نازل کرد و با او بدون واسطه سخن گفت و دشمنش فرعون را با معجزات شکننده و عظیمی درهم شکست که برای اغلب اصحاب انبیا اتفاق نیفتاد، چگونه ممکن است در این هنگام، او را برای آموزش بفرستد؟» میگوید: «بعید به نظر
1) رازی، فخر. تفسیر کبیر (مفاتیح الغیب)، ج21، ص142.
نمیرسد که عالم کامل در اغلب علم، جاهل در برخی از اشیا باشد و برای آموزش آن، به شخص دیگر نیاز داشته باشد و این، یک امر متعارف میباشد. (1)
در فتی (گماشتة) موسی علیه السلام اختلاف کردهاند و اغلبشان میگویند: قول اول، یوشع بن نون است و قول دوم، برادر یوشع و همراه موسی در این سفر بود. قول سوم، از عمر بن عبید از حسن دربارة فرمودة خداوند (وَ إِذْ قَالَ مُوسی لِفَتَاه لا أَبْرَحُ) آورده است که «فتاه» یعنی بندهاش. قفال میگوید: لغت احتمال آن را برمیتابد؛ پیغمبر فرمود: «کسی نگوید بنده من یا کنیز من و بگوید «فتای» و «فتاتی» [نوجوان یا جوان]». و این دلالت دارد که عرب، بنده را فتی و کنیز را فتاة داند. (2)
گفته شده است هنگامی که الواح به موسی علیه السلام داده شد و خداوند متعال با او صحبت کرد، موسی گفت: «چه کسی افضل و اعلم از من است؟» به او گفته شد: «بندة خدایی که در جزایر دریا ساکن بوده و او خضر است». طبق روایت دیگر، هنگامی که به موسی علیه السلام علم داده شد، گمان کرد کسی مانند او نیست که جبرئیل علیه السلام در ساحل دریا نزد او آمد و گفت: «ای موسی! این پرندة کوچک را نگاه کن که به دریا فرود میآید و با منقارش دریا را نوک میزند، سپس بالا میرود. تو آنچه علم آموختی، کمتر از آبی است که نوک این پرنده از آب دریا حمل میکند». اصولیون گفتند:این روایت ضعیف است؛ چون انبیا علیهم السلام باید بدانند اطلاعات و معلومات خداوند، بینهایت میباشد. همچنین باید بدانند اطلاعات و معلومات بندگان باید نهایت داشته باشد و هر مقدار نهایت وار اضافه شدن بر آن ممکن است. هیچ مرتبتی از مراتب علم نیست، مگر آنکه فوق آن، مرتبتی باشد؛ برای همین خدای متعال گفت:«وَ فَوْقَ کلِّ ذِی عِلْمٍ عِلْم ». اگراین مقدمات معلوم شده است، شدیداً بعید به نظر میرسد عاقلی قاطعانه بگوید: کسی از من اعلم نیست؛ به ویژه موسی علیه السلام، با آن علم وافر به حقایق اشیا و پاک بودن اخلاقش از ناپسندیها، از اخلاقی مانند خود بزرگ بینی و تکبر و لافزدن دوراست.
روایت دیگر گفته شده است موسی علیه السلام از پروردگارش سؤال کرد: کدام یک از بندگانت محبوبتر است؟» فرمود: «آن کس که مرا به یاد آورده و مرا فراموش نمیکند». گفت: «از بندگانت کدامشان به احکام قضاوت اعلم هستند؟» فرمود: «آن کس که به حق قضاوت کند و هوای نفس خود را دنبال نکند». گفت: «کدامشان اعلم هستند؟» فرمود: «آن کس که علم
الناس را طلب کند و آن را به علم خود بیفزاید؛ شاید به کلمهای برسد و او را به راه راست هدایت یا از ناپسندیدهها دور کند». موسی گفت: «اگر در بندگان تو اعلم از من هست، مرا به آن راهنمایی کن». فرمود: «اعلم از تو، خضر است». گفت: «کجا پیدایش کنم؟» فرمود: «بر ساحل، نزد صخره». گفت: «چطور به آن برسم؟» فرمود: »یک ماهی در زنبیل قرار ده؛ هر جا آن را از دست دادی، خضر آنجا است. موسی علیه السلام با جوان خود همراه شده، در راه، بر اثر خستگی، بر تخته سنگی خوابیدند و ماهی در زنبیل تکانی خورده، به دریا پرید. سپس به راه افتادند. هنگامی که وقت نهار رسید، موسی علیه السلام ماهی را خواست؛ جوان همراه موسی از افتادن آن به دریا خبر داد و از آنجا، موسی علیه السلام به محل پریدن ماهی به دریا بازگشت و دید مردی پیراهن به تن، خوابیده است. موسی علیه السلام سلام کرد. مرد گفت: «در سرزمینت سلام چطور است؟پس خود را معرفی کن». گفت: «ای موسی! من علمی دارم که خدا به من آموخته است و تو آن را نمیدانی و تو علمی داری که خدا به تو آموخته است و من آن را نمیدانم». وقتی سوار بر کشتی شدند، پرندهای آمد و بر لب کشتی نشست و نوک خود را در آب فرو برد. خضر علیه السلام گفت: «علم من و تو از علم خدا، به اندازة آن آبی است که این پرنده گرفت». (1)
محل رسیدن دو دریا، همان جا است که موسی علیه السلام در آن وعده داده شد، تا با خضر علیه السلام ملاقات کند و آن، محل برخورد دو دریای فارس و روم از طرف مشرق و غیر از آن گفته شده است. در لفظ، دلالتی بر تعیین این دو دریا وجود ندارد. عدهای گفتهاند: دو دریا، موسی و خضر هستند؛ چون آنها دو دریای علم بودند. سپس گفتند: «أَمْضی حُقُباً» یعنی زمان بسیار زیاد راه میروم و گفته شده است که «حُقُب» هشتاد سال است و حاصل کلام این که موسی علیه السلام گفت:همواره میروم، تا دو دریا به هم برسند و یک دریا شوند یا این که زمان بسیار زیاد میروم تا این عالم را پیدا کنم. این خبری است از موسی که برای طلب علم خود را مهیای تحمل سختی و عذاب بسیار و خستگی شدید و عظیم در سفر کرد. این یک هشدار است برای فراگیر علم که اگر از مشرق به مغرب سفر کرد، برای طلب یک مسأله اشکالی نخواهد داشت.(2)
هنگامی که موسی خواست از خضر جدا شود، به خضر گفت: «از همراهی تو محروم شدم؛ مرا نصیحتی کن». از جمله نصیحت های خضر این کلمات بود: «زنهار لجاجت مکن و بی ضرورت و احتیاج راه مرو. در غیر موضع تعجب خنده مکن؛ گناهان خود را به یاد آور؛ زنهار به گناهان دیگران مپرداز». (1)
شما می گویید که اولین چشمه ای که روی زمین جریان یافت، چشمه ای است که در بیت المقدس است و آن دروغ است. سپس فرمود: آن چشمه، چشمة حیات است که یوشع بن نون ماهی را در آن شست و آن، چشمه ای است که خضر از آن نوشید و کسی از آن چشمه ننوشیده است، مگر این که زنده می ماند. و هم چنین حدیث دیگری با همین مضمون از کتاب کمال الدین و تمام النعمة نقل شده است. " (2)
یونس و هشام بن ابراهیم در این مسأله که آیا عالمی که موسی علیه السلام نزد او رفت از خود موسی داناتر بود یا نه و آیا جایز است کسی بر موسی علیه السلام حجت و امام باشد در حالی که خود موسی حجت خدا بر خلق خدا است؟ لذا نامهای به حضرت رضا علیه السلام نوشتند و این مسأله را پرسیدند. حضرت علیه السلام در جواب آنها نوشت:
هنگامی که موسی به دنبال آن عالم رفت، در جزیرهای از جزایر دریا با او برخورد کرد که گاهی نشسته بود وگاهی تکیه میزد. موسی بر او سلام کرد؛ اما جوابی نشنید؛ چرا که در سرزمینی بود که آنجا سلام، معنا و
1) حویزی، تفسیر نورالثقلین، ج 3، ص291؛ سیوطی، الدرالمنثور، ج4، ص239.درباره آن جوانی که همراه موسی بوده است بعضی گفتهاند وصی موسی، یوشع بن نون بوده و این معنا را روایت هم تأیید میکند و از این جهت فتی نامیده شده که همواره در سفر و حضر همراه او بوده یا این که همیشه در خدمت او بوده است. عالمی که موسی دیدارش کرد، طبق روایات، خضر یکی از انبیای معاصر او بوده است و آمده است که خدا خضر را طول عمر داد و تا امروز هم زنده است ( تفسیر المیزان، ج 13، ص 574).
2) حویزی، تفسیر نورالثقلین، ج 3، ص272.
مفهومی نداشت. خضر پرسید: «تو چه کسی هستی؟» گفت: «من موسی بن عمران هستم». گفت: «تو همان موسی بن عمران هستی که خداوند با او سخن گفته است؟» گفت: «آری». عالم گفت: «نیاز تو چیست؟» موسی گفت: «آمده ام از علمی که خدا به تو تعلیم کرده است به من تعلیم نمایی». عالم گفت: «خداوند، مرا به امری موکل کرده که تو طاقت آن را نداری، و تو را به امری موکل کرده که من طاقت آن را ندارم». سپس آن عالم، از بلاهایی که به آل محمد علیه السلام خواهد رسید، خبر داد، تا آن که هر دو بسیار گریستند و آن قدر از فضل و بزرگی آل محمد علیه السلام بیان کرد که موسی علیه السلام پیوسته می گفت: «کاش من از آل محمد علیه السلام بودم!»
تا آن که مطالبی را(1)ذکر کرده و به بعثت حضرت رسول علیه السلام به سوی قومش و همچنین اذیت وآزاری که از سوی قومش به او میرسید، اشاره کرد و تأویل آیة «وَ نُقَلِّب أَفْئِدَتهُمْ وَ أَبْصرَهُمْ کمَا لَمْ یُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ نَذَرُهُمْ فی طغْیَنِهِمْ یَعْمَهُونَ »(2)را برای او بیان کرد و فرمود مراد از مرتبة نخست، روز میثاق است که خداوند، پیش از آفریدن، از ارواح پیمان گرفت. (3)
خضر از آب زندگی نوشید و از این رو زنده است و تا روزی که در صور دمیده شود [=قیامت]، نمی میرد. او نزد ما می آید و سلام می کند و ما صدایش را می شنویم؛ اما خودش را نمی بینیم. هر جا اسمش برده شود، حاضر می شود. بنابراین هر یک از شما نام او را می برد، به وی سلام دهد. هر سال در موسم حج حاضر می شود و تمام مناسک را به جا می آورد و در عرفه می ایستد و برای دعای مؤمنان آمین می گوید. زود باشد که خداوند او را انیس تنهایی قائم آل محمد در زمان غیبتش قرار دهد و در تنهایی رفیق آن حضرتباشد. (5)
1) علامه مجلسی در حیوةالقلوب ازآن دو نفر به ابوبکر و عمر تعبیر کرده است. مجلسی، حیوة القلوب، ج 1، ص 743 .
2) انعام، 110 (و ما دلها و چشمهای آنها را وا ژگونه میسازیم؛ [ آری؛ آنها ایمان نمیآورند] همان گونه که در آغاز، به آن ایمان نیاوردند).
3) حویزی، تفسیر نورالثقلین، ج 3، ص 271؛ مجمع البیان، ج 15، ص 93-94.
4) محمّدی ری شهری، محمّد، میزان الحکمه، ج 12 ص 5956؛ مجلسی، حیوة القلوب، ج 1، ص 764.
5) صدوق، کمال الدین و تمام النعمة، ص390.
چون ذوالقرنین شنید در دنیا چشمهای هست که هر کس از آن آب بخورد، تا دمیدن صور زنده میماند، در طلب آن چشمه روان شد. خضر سپهسالار لشکر او بود و او را از همة افراد لشکر خود بیشتر دوست داشت. پس رفتند تا به جایی رسیدند که 360 چشمة آب در آنجا بود. ذوالقرنین، 360 نفر از اصحاب خود را طلبید که خضر میان ایشان بود. به هر یک از ایشان، یک ماهی نمکسود داد و گفت: «هریک، ماهی خود را در یکی از این چشمهها بشویید و برای من بیاورید». خضر چون ماهی خود را به چشمه فرو برد، زنده شد و از دست او رها شد و به میان آب رفت. خضر جامة خود را کند و خود را در آب افکند و برای یافتن آن ماهی، مکرر در آن آب، سر فرو برد و از آن آب خورد؛ ولی ماهی به دستش نیامد؛ و بیرون آمد. چون نزد ذوالقرنین برگشتند، ماهیها را جمع کردند و گفت: «یکی کم است؛ تفحص کنید ». نزد کیست». گفتند: «خضر ماهی خود را نیاورده است». چون خضر را طلبید و از او سؤال کرد، خضر قصّة ماهی را نقل کرد. ذوالقرنین پرسید: «تو چه کردی؟» گفت: «من از پی آن ماهی به آب فرو رفتم و آن را نیافتم و بیرون آمدم». پرسید: «از آن آب خوردی؟» گفت: «بلی». پس از آن، ذوالقرنین هر چه تلاش کرد، آن چشمه را نیافت. پس به خضر گفت: «تو برای آن چشمه خلق شده بودی و برای تو مقدر شده بود». (1)
7. علامه مجلسی میفرماید:
مشهور این است که موسی در این آیه، موسی بن عمران علیه السلام است و یار او، یوشع بن نون علیه السلام وصی آن حضرت علیه السلام است و احادیث خاصّه و عامه بر این مطلب اتّفاق نظر دارند. قول ضعیفی از اهل کتاب نقل کردهاند که موسی در این آیة، پسر میشا پسر یوسف علیه السلام است و پیش از موسی بن عمران علیه السلام بوده است. (2)
تفسیرالعیاشی از هشام بن سالم از امام صادق علیه السلام نقل کرده است: موسی اعلم از خضر بود. (3)
صاحب المیزان دربارة اختلاف روایتها میفرماید:
باید این مطلب حمل شود بر نوع علم آن دو؛ یعنی علم حضرت موسی علیه السلام و علم خضر علیه السلام مختلف بوده است. (4)
1) مجلسی، حیوة القلوب، ج 1، ص 764؛ عیاشی، تفسیر العیاشی، ج 2، ص 340.
2) مجلسی، حیوة القلوب، ج 1، ص 736؛شیخ طوسی، مجمع البیان، ج 3، ص 480-؛ فخر رازی، تفسیرکبیر، ج 21، ص 143؛ بغوی، معالم التنزیل (تفسیر البغوی )، ج 3، ص 169؛ آلوسی، روح المعانی، ج 15، ص 284.
3) حویزی، تفسیر نورالثقلین، ج 3، ص273.
4) تفسیر المیزان، ج 13، ص 604.
زمانی که خداوند متعال با موسی علیه السلام سخن گفت و الواح را که بر آنها همة موعظهها و علوم به تفضیل بیان شده بود، برای او فرستاد، موسی علیه السلام به سوی بنی اسرائیل بازگشت و بالای منبر رفت و به آنها خبر داد خداوند، تورات را بر او نازل کرده است. در همین حال، در خاطرش گذشت که خدا کسی را خلق نکرده است که از من داناتر باشد. خداوند به جبرئیل علیه السلام وحی فرمود: «موسی را دریاب که نزدیک است عُجب او را هلاک سازد و بدان که در محل برخورد دو دریا مردی است که از اوداناتر است». جبرئیل علیه السلام نازل شد و وحی را به او رساند. به موسی علیه السلام فرمان داده شد نزد آن فرد برود و علم را از او فرا گیرد. موسی علیه السلام در وجود خود ذلیل شد و فهمید خطا کرده است؛ ترسان شد و به وصی خود، یوشع فرمود: «خداوند مرا فرمان داده است دنبال مردی بروم که در محل برخورد دو دریا است و از او علم و دانش فرا گیرم». یوشع ماهی نمکسودی را برای خود و موسی برداشت و روانه شدند. هنگامی که به آن مکان رسیدند، خضر علیه السلام را دیدند که بر پشت خوابیده است و او را نشناختند. یوشع ماهی را بیرون آورد و در آب شست و روی سنگی گذاشت. سپس آنها رفتند و ماهی را فراموش کردند. این آب، آب زندگانی بود؛ لذا ماهی زنده شد و داخل آب رفت. پس از طی مسافتی، خسته شدند و موسی علیه السلام به وصیش گفت: چاشتمان را بیاور، تا آن را بخوریم؛ چرا که از این سفر، خسته شدیم». دراین هنگام، یوشع قصّة ماهی را برای آن حضرت نقل کرد که آن ماهی زنده شد و داخل آب رفت. موسی علیه السلام گفت: «پس آن مردی که او را میطلبیم، همان بود که کنار سنگ خوابیده بود». سپس از همان راه که آمده بودند، بازگشتند و آن مرد را در حال نماز دیدند. نشستند تا از نماز فارغ شد و بر ایشان سلام کرد. (1)
در تفسیر الدرالمنثور روایتی از ابی ابن کعب با همین مضمون بیان شده است، با این تفاوت که در این روایت آمده است که از موسی علیه السلام سؤال کردند داناترین فرد کیست؟ و موسی علیه السلام فرمود: «من هستم؛ در نتیجه خداوند خشمگین شد؛ در صورتی که در روایت قبلی؛ از خشم خداوند سخنی به میان نیامده است. تفاوت دیگری که بین این دو روایت بود، این است که: در الدرالمنثور آورده شد که ماهی گم میشود؛ اما در روایت قبل، مطرح شده بود که ماهی توسط یوشع شسته میشود و به این دلیل که آن آب، آب زندگانی بوده است، ماهی زنده میشود و به داخل آب میرود. (2)
به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که چون رسول خدا علیه السلام را به معراج بردند، در راه، بوی خوشی مانند مشک شنید، از جبرئیل علیه السلام پرسید: «این چه بویی است؟» گفت: «این بو، از خانهای بیرون میآید که قومی را به سبب بندگی خدا در آن خانه عذاب کردند، تا هلاک شدند». جبرئیل علیه السلام گفت: «خضر علیه السلام از اولاد پادشاهان بود و به خدا ایمان آورده بود؛ در حجرهای از خانة پدرش خلوت گزیده بود وعبادت میکرد و پدرش را فرزندی جز او نبود. مردم به پدر او گفتند: «تو را فرزندی غیر او نیست؛ پس زنی را به او تزویج کن؛ شاید خدا فرزندی به او روزی کند که پادشاهی در او و فرزندان او بماند». دختر باکرهای را برای او تزویج کرد. چون او را نزد خضر آوردند، متوجه او نشد و با او نزدیکی نکرد. خضر روز دیگر به او گفت: «امر مرا پنهان دار. اگر پدرم از تو پرسید: آنچه از مردان به زنان واقع میشود، به تو واقع شد؟. بگو: بلی». چون پدر، از آن زن پرسید، او موافق فرمودة حضرت خضر علیه السلام عمل کرد و گفت: «بلی». مردم گفتند: «آن زن، دروغ میگوید. زنان را بفرما آن زن را معاینه کنند». به پادشاه گفتند: «تو دو بی تجربه را به یکدیگر دادهای که، هیچ کاری نکردهاند و نمیدانند چه باید کرد. زنی را به عقد او درآور که شوهر کرده باشد و باکره نباشد و این کار را تعلیم نماید». چون آن زن را نزد خضر علیه السلام آوردند، حضرت خضر از او نیز التماس کرد امر او را از پدرش مخفی دارد و او قبول کرد. چون پادشاه از آن زن سؤال کرد، زن گفت: «پسر تو زن است؛ هرگز دیدهای زن از زن حامله شود؟» پادشاه بر حضرت خضر علیه السلام غضب کرد و فرمود او را در حجره کردند و درش را به گل و سنگ برآوردند. چون روز دیگر شد، شفقت پدری او به حرکت آمد و فرمود در را بگشایند. چون در را گشودند، او را در حجره نیافتند. حق تعالی به او قوتی کرامت کرد که به هر صورت که خواهد متصور میشود و میتواند از نظر مردم پنهان شود.
خضر با ذوالقرنین همراه شد و سپهسالار چرخچی لشکر او شد، تا آن که از آب زندگانی خورد. هر کس از آن آب بخورد، تا دمیدن صور زنده است. از شهر پدرش، دو مرد برای تجارت به کشتی سوار شدند. کشتی ایشان تباه شد و به جزیرهای از جزایر دریا افتادند. حضرت خضر علیه السلام را دیدند که آنجا ایستاده و نماز میکند. چون از نماز فارغ شد ایشان را طلبید و از احوال ایشان سؤال کرد. چون احوال خود را نقل کردند، گفت: «آیا اگر امروز شما را به شهر خود برسانم تا داخل خانههای خود شوید آیا ازاهل شهر خبر مرا کتمان خواهید؟ گفتند: «بلی». یکی نیت کرد به عهد خود وفا کند و خبر خضر علیه السلام را نقل نکند. و دیگری در خاطر گذراند که چون به شهر خود برسد، خبر او را برای پدر او نقل کند. خضر علیه السلام ابری طلبید و گفت: «این دو مرد را بردار و به خانههایشان برسان». ابر، ایشان را برداشت و به همان روز به شهر خود رساند؛ پس یکی به عهد خود وفا کرد و کتمان کرد و دیگری نزد پادشاه رفت و خبر
خضر علیه السلام را نقل کرد. پادشاه گفت: «چه کسی گواهی میدهد تو راست میگویی؟» گفت: «فلان تاجر که رفیق من بود». چون پادشاه، او را طلبید، انکار کرد و گفت: «من از این واقعه خبری ندارم و این مرد را نیز نمیشناسم». آن مرد اول گفت: «ای پادشاه! لشکری همراه من کن، تا به آن جزیره بروم و خضر را بیاورم و این مرد را حبس کن، تا دروغ او را ظاهر گردانم». پادشاه لشکری همراه او کرد و آن مرد را نگاه داشت. چون آن مرد لشکر را به آن جزیره برد، خضر علیه السلام را نیافت و برگشت. پادشاه، آن مرد را که خبر پنهان کرده بود، رها کرد.
اهل آن شهر، بسیار گناه کردند، تا حق تعالی ایشان را هلاک نمود و شهر ایشان را سرنگون کرد. همه هلاک شدند، مگر آن زن و مردی که خبر خضر را از پدرش پنهان کرده بودند که هر یک از یک جانب شهر بیرون رفتند. چون آن مرد و زن به یکدیگر رسیدند و هر یک قصّة خود را به دیگری نقل کرد، گفتند: «ما نجات نیافتیم، مگر برای آن که خبر خضر را پنهان کردیم»؛ پس هر دو به پروردگار حضرت خضر علیه السلام ایمان آوردند. مرد، زن را به عقد خود درآورد و هرد و به مملکت پادشاه دیگر رفتند. آن زن، به خانة آن پادشاه راه یافت و مشاطگی دختر پادشاه را میکرد. روزی در اثنای مشاطی (آرایشگری) شانهاش از دستش افتاد؛ پس گفت: «لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةً إِلّا بِاللهِ». چون دختر این کلمه را شنید، گفت: «این چه سخن بود؟» گفت: «به درستی که مرا خدایی هست که همة امور به حول و قوت او جاری میشود». دختر گفت: «تو را خدایی غیر از پدر من هست؟» گفت: «بلی، آن، خدای تو و پدرت نیز هست». چون دختر نزد پدر خود رفت، سخن زن را نقل کرد. پادشاه، زن را طلبید و از او سؤال کرد؛ زن از گفتة خود ابا نکرد. پادشاه پرسید: «چه کسی در این دین با تو شریک است؟» گفت: «شوهر و فرزندان من». پادشاه فرستاد همه را حاضر کردند و تکلیف نمود از یگانهپرستی خداوند برگردند و ایشان ابا کردند. پادشاه امر کرد دیگی حاضر نمودند و پر از آب کردند و بسیار جوشاندند. ایشان را در آن دیگ انداخت و دستور داد خانه را بر سر ایشان خراب کردند. جبرئیل علیه السلام گفت: «این بوی خوش که میشنوی، از آن خانه است که اهل توحید الهی را آن جا هلاک کردند». (1)
با مقایسة روایات تفسیری اهل سنت و شیعه. این روایات را میتوان به دسته تقسیم کرد:
1) مجلسی، حیوة القلوب، ج 1، ص 764؛ قمی، تفسیر قمی، ج 2، ص 42.
الف. روایات موافق قرآن
سرگذشت موسی علیه السلام با معلم خود، فقط یک بار در قرآن در سورة مبارک کهف آیات60-82 بیان شده است. خداوند، به موسی علیه السلام وحی کرد در سرزمینی بندهای دارد که دارای علمی است که وی آن را ندارد و اگر به سوی مجمع البحرین برود، او را خواهد دید؛ با این نشانه که هر جا ماهی مرده (که توشة راه موسی علیه السلام بود) زنده شود یا آن که گم شود، همان جا او را خواهد یافت. موسی علیه السلام تصمیم گرفت آن عالم خضر علیه السلام را ببیند؛ پس با جوانی(1)(یوشع بن نون علیه السلام )، بار سفر بستند و با خود یک عدد ماهی مرده برداشته و به راه افتادند. چون خسته شده بودند، در ساحل دریا بر تختهسنگی نشستند، تا استراحت کنند. چون فکرشان مشغول بود، از ماهی غفلت نمودند و آن را فراموش کردند. از سوی دیگر، ماهی زنده شد یا این که مردهاش به آب افتاد. آن جوان، با این که آن ماجرا را دید، فراموش کرد به موسی علیه السلام خبر دهد. به راه خود ادامه دادند، تا از مجمع البحرین گذشته و بار دیگر خسته شدند. موسی علیه السلام به جوان گفت: «غذایمان را بیاور». آنجا جوان به یاد ماهی افتاد و گفت: «آنجا وقتی روی آن تختهسنگ نشسته بودیم، دیدم ماهی زنده شد و به دریا افتاد؛ ولی شیطان موضوع را از یادم برد و نتوانستم به تو خبر دهم». موسی علیه السلام گفت: «این همان چیزی است که ما در طلبش بودیم؛ پس باید بدانجا بازگردیم». چون به آنجا برگشتند، بندهای از بندگان خدا را دیدند که مشمول رحمت خدا بود و از جانب خداوند علم خاصّی به او داده شده بود. (2)
موسی ازخضر اجازه خواست از او پیروی کند و همراه او باشد و از آنچه میداند به موسی نیز بیاموزد. خضر گفت: «تو تاب کارهای مرا نداری و نمیتوانی بر چیزی که احاطه نداری، صبر کنی». موسی علیه السلام قول داد بر هر چه دید، صبر کند و در هیچ امری نافرمانیاش نکند. خضر به موسی گفت: «حال که همراه من میآیی، از کارهایی که من انجام میدهم، سؤال نکن، تا برای تو بازگو کنم». آنها به راه افتادند تا این که بر یک کشتی سوار شدند و موسی دید خضر کشتی را سوراخ کرد. (3)موسی تعجب کرد و عهدی را که با او بسته بود، فراموش نمود، لذا چنین اعتراض کرد: «میخواهی اهل کشتی را غرق کنی؟ وگفت:«عجب کار بزرگ و خطرناکی کردی!» خضر علیه السلام گفت: «نگفتم تو نمیتوانی مقابل کارهای من صبر کنی و شکیبا
باشی؟» موسی به خود آمد و عذرخواهی کرد. سپس از کشتی پیاده شدند و به راه افتادند. بین راه، به پسری برخوردند و خضر علیه السلام او را کشت. باز هم موسی طاقت نیاورد وگفت: «چگونه جوان بیگناهی را میکشی که جنایتی مرتکب نشده و کسی را نکشته است؟» باز هم خضر علیه السلام گفت: «تو نمیتوانی بر کارهای من صبر کنی» موسی علیه السلام گفت: «از این به بعد، اگر از اسرار کار تو پرسیدم، دیگر با من مصاحبت نکن». باز به راه افتادند، تا به قریهای رسیدند. چون بسیار گرسنه شدند، از اهل قریه غذا خواستند؛ ولی آنها از غذا دادن سرباز زدند -در همین حال، دیوار خرابی دیدند که در شُرف فروریختن بود؛ به طوری که مردم از نزدیک شدن به آن پرهیز میکردند و خضر علیه السلام آن را تعمیر نمود. در این حال، موسی به خضر گفت: «میتوانستی مقابل تعمیر دیوار از آنها مزد بگیری». خضر علیه السلام گفت: اکنون زمان جدایی من و تو است. اکنون تأویل و آنچه انجام دادم، برای تو میگویم و از تو جدا میشوم. آن کشتی، متعلّق به چند فقیر و مسکین بود که با آن، در دریا کار میکردند و چون پادشاهی بود که همة کشتیها را جمع میکرد و به زور از مردم میگرفت، آن کشتی را سوراخ کردم، تا نتواند از آن استفاده کند. اما پسری را که کشتم، خودش کافر بود و پدر و مادرش مؤمن بودند. ترسیدم او آنها را به طغیان و کفر بکشد. خواستم خداوند به جای او، به آن پدر و مادر فرزند پاکیزهتری بدهد. آن دیوار که ساختم، مال دو نوجوان یتیم از اهل این شهر بود و زیر آن، گنجی متعلّق به این دو نوجوان صالح و پاکدامن بود و پدرشان مردی صالح بود. خداوند خواست من دیوار را بسازم، تا آنها به سن بلوغ برسند و آن را استخراج کنند». خضر علیه السلام گفت" آنچه کردم، به فرمان خداوند بود و تأویلش هم همان بود که برایت گفتم» و از موسی جدا شد.
ب. روایات ناموافق با قرآن
علّامه طباطبایی، در اینباره میفرماید:
در تعدادی از روایات که از طرق شیعه و سنّی رسیده، آمده است که خضر علیه السلام از آب حیات که در ظلمات واقع است، نوشیده است؛ چون وی پیشاپیش لشکر ذوالقرنین قرار داشت که در طلب آب حیات بود. خضر به آن رسید و ذوالقرنین نرسید. این روایت و امثال آن، روایات آحادی است که به صدورش قطع نداریم. و از قرآن و سنّت قطعی و عقل هم بر توجیه و تصحیح آنها دلیل نداریم. (1)
1) از اخبار گوناگون از امامان اهل بیت علیه السلام بر میآید که خضر نبی علیه السلام تا کنون زنده مانده و هنوز از دنیا نرفته است. از قدرت خدای سبحان هیچ دور نیست که بعضی از بندگان خود را عمری طولانی دهد و تا زمانی دور، زنده نگه دارد. برهانی عقلی هم بر محال بودن آن نداریم؛ به همین سبب نمیتوانیم انکارش کنیم.برای اطلاع بیشتر، ر. ک: تفسیر المیزان، ج 13، ص 598.
به ویژه از روایت اخیرعلامه مجلسی از تفسیر قمی دربارة حضرت خضر علیه السلام و ازدواج وی، بوی اسرائیلیات به مشام میرسد. قابل ذکر است این مطلب، شبیه ماجرای مسابقة سنگ و موسی علیه السلام است. همچنین دربارة سلام کردن پیامبر خدا، حضرت موسی علیه السلام برحضرت خضر علیه السلام و پاسخ نشنیدن از ایشان، قدری جای سؤال است.
با توجه به آنچه مطرح شد، مطالب روایات یکسو نبوده و به گونهای با یکدیگر ضدیت داشته و در بعضی موارد، جنبة خرافی و افسانهای بر حقیقیبودن این مطالب سایه افکنده است؛ از جمله اعلمیت موسی و خضر(1)در قبال شبهة چگونگی اعلم بودن پیامبر بر اهل زمان خود، به طور مشخص بیان نگردید و بیشتر به صورت توجیه بیان شد؛ در حالی که قرآن مجید، بر عالم بودن حضرت خضر در مسائلی که از حضرت موسی پنهان بوده است، اذعان دارد. از سویی، بنا بر فرمودة علامه طباطبائی، بیشتر این روایات، اخبار آحاد هستند. همینطور روایاتی که دال بر این مسأله است که حضرت موسی علیه السلام خود را داناترین فرد میداند، با عصمت انبیا علیهم السلام، منافات داشته، وجود تکبر و خودبزرگبینی در پیامبری را نشان میدهد که باید اسوة زمان خود باشد. با کنار هم قرار دادن روایات، به خوبی میتوان وجود بافتههای دارای اسرائیلیات را تشخیص داد و این، امری است که با کمی تأمل و اندیشه به دست میآید.
دربارة شبهات چندی که به سرگذشت حضرت موسی و حضرت خضر وارد شده است، بزرگانی چون علامه مجلسی، پاسخهایی فرمودهاند که نظر خوانندة گرامی را به آن جلب میکنیم:
اول آن که پیغمبر، باید اعلم اهل زمان خود باشد؛ چگونه میشود موسی علیه السلام در علم؟ محتاج به دیگری شود جواب آن است که پیغمبر، میباید از رعیت خود اعلم باشد؛ خضر علیه السلام خود پیغمبر
1) ابن بابویه گفته است: اسم آن حضرت، خضرویه و پسر قابیل پسر آدم بود. بعضی گفتهاند اسم او خضرون بود. بعضی گفتهاند خلعیا (در مصدر، به جای خلعیا، جعدا آمده است). برای این او را خضر گفتند که بر هر زمین خشکی می نشست، آن زمین، سبز و پرگیاه میشد. او از همه فرزندان آدم عمری درازتر دارد. صحیح آن است که نام او تالیا است پسر ملکان پسر عابر پسر ارفخشد پسر سام پسر نوح علیه السلام است (و در آن آمده است که صحیح، آن است که نام او بلیا بن ملکان بن عامر بن ارفخشذ … ). صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، ص 391.
بود، گاه باشد که رعیت موسی علیه السلام نباشد و علمی که پیغمبر میباید در آن محتاج به غیر نباشد که علم شرایع و احکام است، اگر بعضی از علوم را که تعلق به شرایع و احکام نداشته باشد حق تعالی به توسط بشری تعلیم پیغمبر نماید چنانچه به توسط ملائکه تعلیم او مینماید مفسده ای ندارد، و از این که موسی علیه السلام در بعضی از علوم محتاج به خضر علیه السلام باشد، لازم نمیآید خضر علیه السلام از آن حضرت علیه السلام أعلم و أفضل باشد، زیرا ممکن است علمی که مخصوص موسی علیه السلام باشد و خضر علیه السلام نداند، بیشتر و شریفتر باشد از علمی که مخصوص خضر علیه السلام بود، چنانکه در ضمن احادیث معتبره مذکور است.
دوم آن که خضر علیه السلام چگونه آن طفل را کشت؛ در صورتی که هنوز گناهی از او صادر نشده بود؟جواب آن است که ممکن است او بالغ شده و کفر اختیار کرده باشد؛ اعتبار آن که در اوایل بلوغ بوده؛ او را غلام گفته باشند و به اعتبار کفر، مستحق کشتن شده باشد. اگر بالغ نشده باشد، خدا را هست که برای مصلحت، جانی که خود بخشیده است، بگیرد. همانطور که ملک الموت را میفرماید قبض روح مردم بکند؛ ولی پیغمبران را بیشتر مأمور ساخته است به ظواهر احوال مردم عمل بکنند و عقلاً جایز است بعضی از ایشان را مأمور فرماید به علم واقع با ایشان عمل بکنند؛ به اعتبار کفری که میدانند اگر بعد از این اگر بمانند، اختیار خواهند کرد، و ایشان را بکشند که هم برای خودشان مصلحت است که کافر نشوند و مستحق جهنم نشوند و هم برای دیگران مصلحت است که دیگران را گمراه نکنند.
سوم آن که موسی علیه السلام چگونه در این امور، اعتراض فرمود با آن که بزرگی مرتبه خضر علیه السلام را میدانست و به او گفت که: امر منکر کردی؛ گناه کردی؟ جواب آن است: ممکن است موسی علیه السلام به حسب علم ظاهر مکلف باشد امری که به حسب ظاهر معصیت نماید و سبب مشروعیتش بر او ظاهر نباشد، انکار نماید و آن که گفت: منکر کردی، یعنی کاری کردی که به حسب ظاهر، منکر و قبیح مینماید.
بعضی گفتهاند: کلام موسی معلّق به شرط بود؛ یعنی اگر اینها را بیامر خدا کردهای بد کردهای یا بر سبیل استفهام بود که آیا اینها را بر وجهِ منکر کردی یا بر وجه دیگر آن؟ یا آن که مراد او از منکر، امر غریب بود؛ یعنی کار غریبی کردی که عقل در آن حیران است.
چهارم آن که چگونه موسی علیه السلام وعده کرد و شرط نمود که: اعتراض نخواهم کرد و سؤال نخواهم نمود تا خود علت کارهای خود را بگویی؛ ولی باز خلاف آن انجام داد؟جواب آن است که وفا به وعده معلوم نیست مطلقاً واجب باشد؛ به ویژه وقتی به مشیت الهی معلق کرده باشند. چون در اول، انشاءالله فرمود، لازم نبود به آن وفا بکند و در ترک آن، معصیتی لازم نمیآید.
پنجم آن که چگونه موسی علیه السلام گفت «لا تُؤَاخِذْنی بِمَا نَسِیتُ» و نسیان، به معنای فراموشی است و به اعتقاد بیشتر علمای امامیه، نسیان بر ایشان جایز نیست؟جواب آن است که ضمن احادیث، مذکور شد که نسیان در اینجا و نیز آنجا که یوشع علیه السلام گفت: «فَإِنی نَسِیت الحُْوت» به معنای ترک است، و در لغت، نسیان به معنای ترک آمده است. (1)
1) سایر جوابهای از این شبههها و شبهههای دیگر که ذکر نکردیم، در کتاب بحار الانوار مذکور است. برای اطلاع بیشتر ر. ک: علامه مجلسی، بحار الانوار، ج13، ص313.
خوانندة گرامی با توجه به این که این نوشتار، درصدد به دست آوردن و مشخص کردن اسرائیلیات وارد شده در سرگذشت حضرت یوشع بن نون علیه السلام است، برای آشنایی بهتر با شخصیت آن بزرگوار، خلاصهای از ویژگیهای آن حضرت را در قرآن و تورات به صورت فشرده مطرح میکنیم. سپس مباحث قابل بررسی در سرگذشت حضرت یوشع بن نون علیه السلام را که در سطح تفاسیر روایی آورده شده است، ذکر کرده و طی مراحلی که سیر کلی کتاب، بر آن استوار است، بررسی میکنیم .
یکی از پیامبران الهی که در قرآن کریم، نامش به صراحت برده نشده، حضرت یوشع بن نون علیه السلام است و تنها آیهای که به نظر اکثر مفسران(1)دربارة او سخن گفته درسورة مبارک کهف میباشد:
وَ إِذْ قَالَ مُوسی لِفَتَاه لا أَبْرَحُ حَتی أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضی حُقُباً(2)
[به خاطر بیاور] هنگامی را که موسی به دوست خود گفت: «دست از جست وجو بر نمی دارم، تا به محل تلاقی دو دریا برسم؛ هر چند مدت طولانی به راه خود ادامه دهم .
گفته شده است جوانی که در آیه مطرح شده و همراه حضرت موسی علیه السلام بوده است، همان
حضرت یوشع علیه السلام میباشد که بر اساس تورات و نظر بیشتر راویان حدیث، جانشین حضرت موسی علیه السلام بعد از وفات بوده است. وی از پیامبرانی است که بیشتر در روایات از او نام بردهاند و ما در موارد لازم، این روایات را ذکر میکنیم.
در کتاب تورات، در قسمتهای گوناگونی، مطالبی دربارة حضرت یوشع علیه السلام وارد شده است که اهم آن، بیان زمانی است که وی همانند حضرت موسی علیه السلام، وارد سرزمین مقدس میشود:
و واقع شد چون یوشع نزد اریحا بود که چشمان خود را بالا انداخته، دید که اینک مردی با شمشیر برهنه در دست خود، پیش وی ایستاده بود و یوشع نزد وی آمده او را گفت: «آیا تو از ما هستی یا از دشمنان ما؟* گفت: «نی؛ بلکه من سردار لشکر خداوند هستم که اکنون آمدم». پس یوشع روی به زمین افتاده، سجده کرد و به وی گفت: «آقایم به بندة خود چه می گوید؟»* سردار لشکر خداوند به یوشع گفت: «نعلین خود را از پایت بیرون کن؛ زیرا جایی که ایستاده ای مقدس است». و یوشع چنین کرد. (1)
دربارة علم و حکمت یوشع چنین سخن میراند:
و یوشع بن نون از روح حکمت مملو بود؛ چون که موسی دست های خود را بر او نهاده بود و بنی اسرائیل او را اطاعت نمودند، و بر حسب آنچه خداوند به موسی امر فرموده بود، عمل کردند. (2)"
در آن روز خداوند، یوشع را در نظر تمام اسرائیل بزرگ ساخت و از او در تمام ایام عمرش می ترسیدند؛ چنان که از موسی ترسیده بودند. (3)
در قسمت دیگری، فرمان عبور، از جانب خدا برای حضرت یوشع صادر میشود؛ به این ترتیب:
و واقع شد بعد از وفات موسی، بندة خداوند، که خداوند یوشع بن نون، خادم موسی ( علیه السلام ) را خطاب کرده، گفت:* «موسی، بندة من وفات یافته است؛ پس اکنون برخیز و از این اردن عبور کن؛ تو و تمام این قوم، به زمینی که من به ایشان، یعنی به بنی اسرائیل میدهم. * هر جا که کف پای شما گذارده شود، به شما دادهام؛ چنانکه به موسی گفتم. * از صحرا و این لبنان تا نهر بزرگ، یعنی نهر فرات، تمام زمین حتیّان و تا دریای بزرگ به طرف مغرب آفتاب، حدود شما خواهد بود. * هیچ کس را در تمام ایام
عمرت یارای مقاومت با تو نخواهد بود؛ چنان که با موسی بودم، با تو خواهم بود؛ تو را مهمل نخواهم گذاشت و ترک نخواهم کرد. * قوی و دلیر باش؛ زیرا تو این قوم را متصرف زمینی خواهی ساخت که برای پدران ایشان قسم خوردم که به ایشان بدهم. * فقط قوی و بسیار دلیر باش، تا بر حسب تمام شریعتی که بندة من، موسی تو را امر کرده است، متوجه شده، عمل نمایی. زنهار از آن، به طرف راست یا چپ منما، تا هر جا که روی، کامیاب شوی. * این کتاب تورات، از دهان تو دور نشود؛ بلکه روز و شب در آن تفکر کن، تا بر حسب هر چه در آن مکتوب است، متوجه شده، عمل نمایی؛ زیرا هم چنین راه خود را فیروز خواهی ساخت و هم چنین کامیاب خواهی شد. آیا تو را امر نکردم؟ پس قوی و دلیر باش؛ مترس و هراسان مباش؛ زیرا هر جا که بروی، یهوه خدایت، با تو است. (1)
قسمت دیگری دربارة امر خدا به حضرت موسی دربارة جانشینی حضرت یوشع است:
و خداوند به موسی گفت: «اینک ایام مردن تو نزدیک است. یوشع را طلب کن و در خیمة اجتماع حاضر شوید، تا او را وصیت نمایم». موسی و یوشع رفته، در خیمه اجتماع شدند. * و خداوند در ستون ابر در خیمه ظاهر شد و ستون ابر، بر در خیمه ایستاد. (2)
و خداوند به موسی گفت: یوشع بن نون را که مردی صاحب روح است گرفته، دست خود را بر او بگذار. * و او را به حضور العازار کاهن و به حضور تمامی جماعت برپا داشته، در نظر ایشان به وی وصیت نما. * و از عزت خود بر او بگذار، تا تمام بنی اسرائیل او را اطاعت نمایند». * ... * پس موسی به نوعی که خداوند او را امر فرموده بود، عمل کرده، یوشع را گرفت و او را به حضور العازار کاهن و به حضور تمام جماعت برپا داشت. * و دست های خود را بر او گذاشته، او را به طوری که خداوند به واسطة موسی گفته بود، وصیت کرد. (3)
در بخش منع ورود موسی به کنعان، خدا به موسی گوید:
اما یوشع را امر فرموده، او را دلیر و قوی گردان؛ زیرا او پیش این قوم، عبور کرده، زمین را که تو خواهی دید، برای ایشان تقسیم خواهد نمود. (4)
یوشع بن نون علیه السلام جوان همراه حضرت موسی علیه السلام در سورة کهف؛
مشابهت حضرت یوشع علیه السلام ) و حضرت علی علیه السلام از لحاظ وصی بودن؛
مشابهت یوشع علیه السلام وعلی علیه السلام از لحاظ قیام همسرپیامبر زمانشان برایشان؛
مشابهت حضرت یوشع علیه السلام و حضرت علی علیه السلام از لحاظ ردالشمس؛
ماجرای عمالقه.
این عناوین، به ترتیب، طی چهار مرحلة است: 1. دیدگاه قرآن 2. دیدگاه تورات 3. مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات 4. سیمای یوشع در تفاسیر اثری که خود شامل دو قسمت روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور و روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین میباشد. آنگاه سراغ نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین رفته و سپس به نتیجة بحث میپردازیم.
با توجه به این که در بارة حضرت یوشع علیه السلام در قرآن مجید، مطلبی به طور مشخص نیامده است این مبحث را در کتب روایی دنبال میکنیم؛ و چنانچه در تفاسیر الدرالمنثور و نورالثقلین مطالبی در این باره ذکر شده باشد، مطرح مینماییم .
ما در این قسمت، از میان روایات سنی و شیعه احادیثی را میآوریم که در تفاسیر روایی با عنوان اسرائیلیات ذکر نشده است؛ حال آن که از لحاظ عقلی یا شرعی، قابل پذیرش نبوده یا آن که مستقیماً با عنوان اسرائیلیات مذموم در کتب تفسیری مطرح شدهاند و از ذکر تمام روایات دو تفسیر اثری الدرالمنثور و نورالثقلین که دارای اسرائیلیات هماهنگ با قرآنند، خودداری میکنیم؛ زیرا از حیطة موضوع این کتاب خارج است. تنها در مواردی از این روایات هماهنگ با قرآن بهره خواهیم برد که قصد استناد به آنها را داشته باشیم .
منظور از آن فتی [جوان] که همراه حضرت موسی علیه السلام بوده، یوشع بن نون علیه السلام است . (1)
1) سیوطی، الدرالمنثور، ج4، ص229.
برخی از اهل عرب گفتند: به درستی که ماهی، همراه یوشع علیه السلام بود، و او بود که آن را فراموش کرد.(1)
یوشع علیه السلام (فراموشی را) به خودش نسبت داد، هنگامی که گفت: «ماهی را فراموش کردم» و موسی علیه السلام به خودش، هنگامی که گفت: «مرا به سبب آنچه فراموش کردم، مؤاخذه نکن». خلاصة سخن صحابه آن که پروردگارا! ما را به سبب این که مسیر ستایش را فراموش کردیم، مؤاخذه مکن. (2)بنابراین که یوشع پیغمبری از پیغمبران و دارای عصمت الهی از شر شیطان بود، نسبت دادن فراموشی او به شیطان، اشکالی ندارد؛ چرا که پیامبران معصوم هستند از این که گناه کنند و به گناه رجوع نمایند؛ اما این فراموشی، فقط آزار شیطان دربارة کسانی است که به گناه برنمیگردند و دلیلی وجود ندارد که شیطان بازداشته شود؛ همان گونه که در قول خداوند متعال آمده است:
«وَ اذْکرْ عَبْدَنَا أَ یُوبَ إِذْ نَادَی رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِی الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍِ وَ عَذَابٍِ». (3)
در این مکان، موسی علیه السلام همراه یارش یوشع علیه السلام بود و یوشع بن نون از اولاد و فرزندان یوسف علیه السلام است و بیشک یوشع گفت: «کمکش میکند (خدمتش میکند) و پیرویاش میکند» و گفته شده علمش را از موسی علیه السلام گرفت . (4)
1) طبری، جامع البیان، ج 15،، ص 338 .
2) عسقلانی، فتح الباری، ج9، ص66.
3) تفسیر المیزان، ج 17، ص 209و330.مرحوم طبرسی در ذیل تفسیر آیه چنین بحث کرده است: گفته ش ده دخالت شیطان در کار ایوب بدین قرار بود که وقتی مرض او شدت یافت ـ به طوری که مردم از او دوری میکردند ـ شیطان در دل آنان وسوسه کرد که آن جناب را پ لید پ نداشته و از او بدشان بیاید. نیز به دلهایشان انداخت که او را از شهر و از بین خود بیرون کنند و حتی اجازه ندهند همسرش که ی گ انه پ رستار او بود، بر آنان وارد شود. ایوب، از این بابت سخت متأذی شد؛ به طوری که در مناجاتش از دردهایی که خدا بر او مسلط کرده بود هیچ شکوهای نکرد؛ بلکه تنها از این شیطنت شیطان شکوه کرد که او را از نظر مردم انداخته است. مجمع البیان، ج8، ص745؛ سید قطب، فی ظلال القرآن، ج5، ص3021. الطوسی؛ شیخ طوسی. تبیان، ج7، ص271 و ج8، ص567.
4) مبارکفوری، تحفة الأحوذی، ج8، ص468.
موسی علیه السلام به خدا گفت: «آیا مرا بر مردی که به او علم دادی [=خضر] و مرا از آن علم ندادی، راهنمایی میکنی، تا او به من [آن علم را] بیاموزد؟» فرمود: «تو را بر او، به وسیلة توشهای که برمیداری [=ماهی]، راهنمایی میکنم». موسی به همراهش گفت: «ای یوشع! من دست بردار نیستم، مگر این که به مجمع البحرین برسم؛ حتی اگر مجبور شوم عمری را پشت سر گذارم». ازجملة آنچه برای توشه در زنبیل برداشته بود، ماهی نمک سود بود… . (1)
عرب، وکیل و خادم را «فتی» مینامد و مخاطب آیه، یوشع علیه السلام است و خادم نیست؛ پس وکیل میباشد؛ پس مشروع است در تصرف نسبت دادن و آن، معنای وکالت است. (2)
پس خداوند به موسی علیه السلام وحی کرد: «من بندهای دارم در محل برخورد دو دریا که او از تو داناتر است». موسی علیه السلام گفت: «ای خدا! چگونه به او دست یابم؟» فرمود: «همراهت یک ماهی برمیداری و آن را در سبد بزرگی قرار میدهی. سپس در محل رسیدن، آزادش کن و با آن،
جوان[=یوشع بن نون] را نیز آزاد کن». زمانی که نزدیک صخره رسیدند وسرهایشان (بر صخره) قرار گرفت و خوابیدند، ماهی به در سبد بزرگ ضربه زد، سپس از آن (سبد) خارج شد و در دریا افتاد و زنده شد . (1)
موسی علیه السلام به خدا گفت: «چه کسی مرا نزد او [خضر علیه السلام ] راهنمایی میکند؟» فرمود: «بعضی از توشة تو، به تو کمک میکند». موسی علیه السلام به پیش رفت و به یار خود، یوشع علیه السلام گفت: «آیا تو مرا یاری میکنی؟» گفت: «آری، تو برو و توشه را بر عهدة ما بگذار». یوشع علیه السلام به راه افتاد و یک خورجین و یک ماهی نمکاندود با خود برداشت. آنان در دریا میراندند، تا این که به گل و خاک فرو رفتند و به رنج و سختی افتادند. سپس به صخرة برآمده در دریا در پشت دریای ارمنیه رسیدند که به آن صخره، قلعة نگهبان گفته میشد و به آن روی آوردند. موسی علیه السلام رفت که وضو بگیرد؛ ناگهان به جایی وارد شد و چشمهای یافت، از چشمههای بهشت (چشمهای که هر کس از آن مینوشید، زندگانی ابدی پیدا میکرد) و … . . (2)
همراه موسی علیه السلام، یوشع علیه السلام است. وی یوشع بن نون افرائیم بن یوسف علیه السلام بود؛ چرا که او موسی علیه السلام را خدمت میکرد و از وی پیروی مینمود؛ به همین دلیل فتی[که میان عرب، به معنای خادم است] نامیده شد. (3)
شما میگویید که اولین چشمهای که بر روی زمین جاری شد، چشمهای بود که در بیت المقدس؛ است در حالی که دروغ گفتید؛ چرا که اولین چشمه، چشمة زندگی است که یوشع بن نون ماهی را در آن شست؛ همان چشمهای که خضر از آن نوشید. سؤال شد: «و احدی از آن ننوشید، جز این که زنده شد؟» حضرت علیه السلام فرمود: «راست گفتی. به خدا قسم که آن، به خط هارون و املای موسی است. (4)
1) حویزی، تفسیر نورالثقلین، ج 3، ص 297 ؛ عیاشی، تفسیر عیاشی، ج 2، ص 333 . صدوق، علل الشرائع، ج 1، ص 60 .
2) مجلسی، بحارالانوار، ج61، ص290.
3) فیض کاشانی، تفسیر صافی، ج 3، ص 248 ؛ تفسیر المیزان، ج 13، ص 338 .
4) فیض کاشانی، تفسیر صافی، ج 3، ص53؛ صدوق، خصال، ص 476 ؛شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمة، ص217.
همانا خداوند تبارک و تعالی، اسباط دوازدهگانه را بعد از یوسف فرستاد سپس موسی و هارون را به سوی فرعون و قومش به سوی مصر گسیل داشت. آنگاه خداوند تبارک و تعالی، پس ازموسی، یوشع بن نون علیه السلام را به سوی اسرائیل فرستاد و نبوتش را در بیابانی آغاز کرد که بنی اسرائیل آنجا سرگردان بودند. (1)
شش نفر از انبیا علیهم السلام دارای دو اسم هستند: یوشع بن نون علیه السلام که او ذوالکفل است و یعقوب علیه السلام که همان اسرائیل است، خضر علیه السلام که تالیاست، یونس علیه السلام که ذوالنون است، عیسی علیه السلام که مسیح است و محمد علیه السلام که همان احمد میباشد .
علامه مجلسی میفرماید:
این که ذوالکفل، یوشع باشد، خلاف مشهور است؛ اما قولی است که بعضی ذکر کردهاند؛ از جمله فخر رازی در تفسیر کبیر خود میگوید:
دربارة باذوالکفل، سه نظر وجود دارد:
با مقایسة روایات تفسیری اهل سنت و شیعه، این روایات را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
الف. روایات موافق قرآن
از آنجا که نام حضرت یوشع علیه السلام به صورت آشکار در قرآن مجید ذکر نشده است، نمیتوان نظر معین و بدون تردیدی در این باره ارائه داد.
ب. روایات ناموافق با قرآن
همان گونه که در بخش روایات موافق با قرآن ذکر شد -برحسب ظاهر- در قرآن مجید، مطلبی دال بر این که جوان همراه حضرت موسی، حضرت یوشع بوده است، وجود ندارد؛ اما با توجه به روایات ذکر شده باید گفت: روایات شیعه و اهل سنت در این زمینه بسیار است؛ اما برخی، مخالف این هستند که شخصی که قرآن، او را فتی[=جوان] ازآن نام برده، حضرت یوشع بن نون علیه السلام بوده است؛ مانند ابن حجر که به نقل از ابن عربی گفته است:
او پسرخواهر موسی علیه السلام بوده است و بنابر قولی که نوف بن فضاله آن را گفته است که
موسای مورد اشاره در این قصه، موسی بن عمران نیست، رفیق او یوشع بن نون نمیباشد. نیز خبری از طریق عکرمه روایت کرده که گفت:به ابن عباس گفته شد: «از رفیق موسی علیه السلام هنگامی که خضر علیه السلام را ملاقات کرد، ذکری نمیشنویم». ابن عباس گفت: «آن همراه (یار) از آبی که آن ماهی از آن نوشیده بود؛ خورد و جاویدان شد؛ پس عالم او را گرفت و بین دو لوح نهاد. سپس او را به دریا فرستاد و تا روز قیامت دریا او را موج به موج میکند و این برای آن است که شایسته نبود از آن آب بنوشد». ابونصر بن قشیری گفت: «اگر چنین چیزی ثابت شده باشد، سندش ضعیف است و ابن عمر گمان برده که ظاهر قرآن بر این است که آن یار، یوشع علیه السلام نیست و ظاهراً این را از لفظ فتی برداشت کرده است؛ با آن که آن لفظ، به یار و رفیق اختصاص دارد و ضرورت ندارد حتی از یاور که فتی است گرفته شده باشد و این، بر کسی که شخصی را خدمت کند، جاری میشود؛ خواه جوان، خواه پیر. (1)
شیخ طوسی در کتاب اقتصاد خود، حضرت یوشع علیه السلام را جانشین حضرت موسی علیه السلام نمیداند و میفرماید:
یوشع علیه السلام، همزمان موسی علیه السلام نبوده است؛ به همان دلیل، همراهی وی با موسی علیه السلام منتفی میشود . (2)
با توجه به آنچه گذشت، بر اساس روایات مشهور و کثیر، نظر کسانی را که معتقدند به همراهی حضرت یوشع بن نون علیه السلام همراه حضرت موسی علیه السلام هستند، را میتوان قبول کرد یا به خبر واحد نقل شده از جانب شخص با اطلاعی چون شیخ طوسی معتقد شد .
موسی علیه السلام در بیابان از دنیا رفت و پس از او یوشع بن نون، به مقام نبوت نائل شد. وی مقامی والا داشت و مستجاب الدعوه بود. یوشع، سی سال بعد از موسی علیه السلام زنده بود و رهبری بنی اسرائیل را بر عهده داشت. وی 116 سال عمر کرد و 27 یا30 سال دورة نبوتش بود. (3)در تفسیر عیاشی از ابو حمزه از امام باقر علیه السلام روایت شده است که فرمود:
جانشین موسی یوشع بن نون بوده و مقصود از «فتی» که در قرآن آمده، هم او است. (4)
فخر رازی در تفسیر خود میگوید:
دو نظر دیگر دربارة « فتی » دادهاند: (1)1. منظور از فتی، برادر یوشع علیه السلام میباشد، 2. منظور از فتی، بردهاش است که البته آن دو قول، ضعیف است.
محلّ دفن موسی علیه السلام را عموم مورخان در کوه «نبا» یا «نبو» کنار جاده اصلی، پهلوی تل قرمز رنگ ذکر کردهاند و قبر هارون علیه السلام را در کوه «هور» در طور سینا نوشتهاند. (2)
در روایات بسیاری، جانشینی یوشع بن نون علیه السلام برای حضرت موسی علیه السلام ذکر شده و در بیشتر آن روایات، از این نظر وصی پیامبر بودن، بین او وحضرت علی علیه السلام مشابهتی یاد شده است که اینجا به بحث دربارة آن مشابهت، میپردازیم:
در قرآن مجید، آیات دو سوره، بر جانشینی حضرت هارون علیه السلام برای حضرت موسی علیه السلام دلالت دارد که عبارتند از:
Gوَ اجْعَل لی وَزِیراً مِّنْ أَهْلی هَرُونَ أَخِیF (3)
و وزیری از خاندانم برای من قرار ده، - برادرم هارون علیه السلام را
Gوَ لَقَدْ ءَاتَیْنَا مُوسی الْکتاب وَ جَعَلْنَا مَعَهُ أَخَاهُ هارُونَ وَزِیراًF(4)
و ما به موسی، کتاب ]آسمانی[ دادیم؛ و برادرش هارون علیه السلام را یاور او قرار دادیم.
همچنین ضمن روایت مشهوری پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم منزلت حضرت علی علیه السلام را نسبت به خود به منزلت هارون علیه السلام بر حضرت موسی علیه السلام تشبیه کردهاند؛ در حالی که تنها شباهت ضمنی در قرآن کریم، میان حضرت یوشع علیه السلام و حضرت علی علیه السلام آن است که به طور مشخص در قرآن نام برده نشدهاند و تنها طبق آیة 60 سورة کهف برای حضرت یوشع علیه السلام
Gوَ إِذْ قَالَ مُوسی لِفَتَاه لا أَبْرَحُ حَتی أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضی حُقُباًF
]به خاطر بیاور[ هنگامی را که موسی به دوست خود گفت: «دست از جست وجو بر نمی دارم، تا به محل تلاقی دو دریا برسم؛ هر چند مدت طولانی به راه خود ادامه دهم».
همچنین آیة 55 سورة مائده دربارة حضرت علی علیه السلام چنین میگوید:
Gإِنَّمَا وَلِیُّکمُ اللَّهُ وَ رَسولُهُ وَ الَّذِینَ ءَامَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصلَوةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکوةَ
وَ هُمْ رَکعُونَF
سرپرست ]و ولی[ شما، تنها خدا است و پیامبر او و آن ها که ایمان آورده اند؛ همان ها که نماز را برپا می دارند و در حال رکوع، زکات می دهند.
در روایات، بین ایشان و آیات، تطبیق داده شده است.
از آنجایی که در تورات فعلی، به صراحت، نامی از پیامبراسلام صلی الله علیه و آله و سلم و همچنین جانشین آن حضرت، حضرت علی علیه السلام برده نشده است، در این مسأله، مطلب خاصی برای اظهار کردن وجود ندارد و تنها میتوان به این که تورات به صراحت حضرت یوشع بن نون علیه السلام را، وصی وجانشین حضرت موسی علیه السلام اعلام کرده است، اکتفا نمود.
اکنون که سیمای یوشع علیه السلام در قرآن و تورات مد نظر قرار گرفت و شناختی نسبی از این پیامبر به شکل تطبیقی حاصل آمد، سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی را که در بارة مشابهت حضرت یوشع علیه السلام، با حضرت علی علیه السلام از لحاظ وصی بودن، وارد شده است، ملاحظه میکنیم.
توضیح این نکته لازم است که در تفسیر الدرالمنثور هیچ مطلبی که بین حضرت یوشع بن نون علیه السلام و حضرت علی علیه السلام تشابهی قائل شود وجود ندارد؛ ولی دربارة جانشینی حضرت یوشع بن نون علیه السلام برای حضرت موسی علیه السلام روایات متعددی دارد که به طرح بعضی از آن میپردازیم:
دربارة فرمودة خداوند «أَلَمْ تَرَ إِلَی الْمَلَإِ مِنْ بَنِی إِسْرَاءِیلَ مِنْ بَعْدَ مُوسَی» از ربیع بن انس سؤال شد. گفت: برای ما ذکر کردهاند ـ والله اعلم ـ که موسی علیه السلام هنگامی که در بستر مرگ بود، یوشع بن نون علیه السلام مستخدم خود را جانشین خود بر بنی اسرائیل کرد. یوشع بن نون با آنها به کتاب خدا، تورات و سنت پیغمبرش، موسی رفتار کرد. یوشع مرد و دیگری را جانشین خود کرد و به کتاب خدا و پیغمبرش موسی عمل کرد. سپس دیگری، و این هم مانند دو نفر قبلی عمل کرد و فردی را جانشین خود کرد. بنی اسرائیل دانستند؛ ولی منکر شدند. این شخص آخر هم یک نفر را جانشین کرد و بنی اسرائیل، منکر همة امور او شدند. او هم دیگری را جانشین خود کرد که بنی اسرائیل منکر تمام امور او شدند. بنی اسرائیل، پس از این که در جان و مال خود اذیت و آزار دیدند، نزد پیغمبری از پیغمبرانشان آمدند و به او گفتند: «از پروردگارت بخواه دستور پیکار و جهاد به ما بدهد». آن
پیغمبر به آنها گفت: «شاید اگر دستور پیکار و جهاد داده شوید، سرپیچی کنید… ».
Gإِنَّ الله َ قَدْ بَعَثَ لَکمْ طَالُوتَ مَلِکَا... F.
خداوند، طالوت را برای زمامداری شما مبعوث ]و انتخاب[ کرده است.
آن زمان، در بنی اسرائیل دو سبط بود: یکی سبط نبوت و دیگری سبط مملکت و زمامداری؛ طالوت، نه از سبط نبوت بود و نه از سبط دوم. وقتی طالوت، به زمامداری مبعوث شد، بنی اسرائیل منکر آن شدند و گفتند: «چطور او بر ما حکومت کند؟ » پیغمبر گفت: «خداوند او را برای شما برگزیده است… ». (1)
از ابن عباس دربارة گفتار خداوند Gأَلَمْ تَرَ إِلَی الْمَلَإِ مِنْ بَنِی إِسْرَاءِیلَ مِنْ بَعْدَ مُوسَیF سؤال شد. وی گفت:
وقتی تورات از میان برداشته شد و اهل ایمان رانده شدند، چون گردنکشان و بدکاران آنها را از خانه و کاشانهشان بیرون راندند. هنگامی که تابوت برایشان آمد، دستور جنگ و ستیز صادر شد. در بنی اسرائیل دو سبط بود: یکی سبط نبوت و دیگری سبط خلافت وخلافت و نبوت نباشد، مگر در سبط خلافت. پیغمبرشان به آنها گفت: «خداوند، برای زمامداری شما طالوت علیه السلام را فرستاد». گفتند: «چگونه او بر ما حکومت کند؛ در حالی که ما از او شایستهتر هستیم و او از دو سبط نبوت و خلافت نیست؟ » پیغمبر گفت: «خداوند، او را برگزید». آنها از سپردن ریاست به وی ممانعت کردند، تا این که پیغمبر به آنها گفت: «نشانة زمامداری و حکومت او صندوق (تابوت) عهد است که به سوی شما خواهد آمد؛ همان صندوقی که در آن آرامشی از پروردگار شما قرار دارد». (موسی علیه السلام هنگامی که الواح را به زمین زد و شکست، شکستهها را جمع کرده و در تابوت نهاد عمالقه (فرقه ای از عاد) که در اریحا سکونت داشتند، آن تابوت را تصرف کردند). فرشتگان تابوت را میان زمین و آسمان حمل کرده و بنی اسرائیل نگاه میکردند، تا این که آن را نزد طالوت علیه السلام قرار دادند. هنگامی که این چنین دیدند، پذیرفتند و ریاست را به او سپردند و اورا زمامدار کردند. پیغمبران اگر در جنگی حاضر بودند، تابوت را جلو قرار میدادند و میگفتند: «که آدم؟ رکن و عصای موسی علیه السلام را از بهشت فرود آورد». ابن جریر گفت: خبر به من رسیده که تابوت و عصای موسی علیه السلام در دریاچة طبریا است و در روز قیامت خارج میشود.(2)
جانشین بعد از موسی علیه السلام در بنی اسرائیل یوشع بن نون علیه السلام بود که به تورات و دستورات الهی عمل میکرد، تا این که به خدا پیوست و کالب بن یوقنا را جانشین خود کرد. او هم به تورات و دستورات الهی عمل میکرد، تا به سوی خدا شتافت. آنگاه حزقیل بن بوزی علیه السلام و جانشین شد و او، فرزند پیرزنی بود. پس از مردن حزقیل علیه السلام، رویدادها در بنی اسرائیل زیاد شد که عهد و پیمان با خدا را از یاد بردند و بتها را به جای از خدا پرستیدند. (1)
انس بن مالک نیز از سلمان روایت میکند که سلمان فارسی برایم حکایت کرد که از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنید که میگوید: «قطعاً برادر من و وزیر من و بهترین کسی که جانشین من است بعد از من، علی بن ابیطالب است». و دوست ما «العزالمحدث الحنبلی» مرفوعاً الی أنس روایت کرد و گفت: «رسول خدا ]درود خدا بر او باد[ علی برادر من و همراه من و پسر عم من و بهترین کسی است که باقی میماند». (2)
گروهی از بنی اسرائیل، یوشع بن نون را پذیرفتند و گروهی فضلش را انکار کردند. این مطلب را خداوند متعال در قرآن، چنین یاد کرد: (گروهی از بنی اسرائیل ایمان آوردند و گروهی کافر شدند. پس ما تایید کردیم کسانی را که ایمان آوردند؛ پس آشکار شدند و این چنین هستند انبیای گذشته و امتهای متروک. هیچ پیامبری نمی باشد، مگر این که برای او جانشینی میباشد و قومش بر او حسد میبرند و برتری او را نمیپذیرند! پرسید: «ای کعب! چه کسی جانشین پیامبر ما را دیده است؟ » کعب گفت: «در تمام کتب انبیا و کتابهایی که از آسمان نازل شده شناخته شده است علی، برادر پیامبر عرب است که درود خدا بر او باد؛ در کارها او را یاری میکرد و از او برابر کسانی که با او دشمنی میکردند پشتیبانی میکرد. همسری مبارک دارد و برای او دو پسر است که بعد از وی امتش ایشان را میکُشند. بر علی حسد میورزند جانشینیاش را همچنان که امتهای گذشته حسد ورزیدند به جانشینان
پیامبرانشان و حق بودن جانشینی ایشان را تکذیب میکردند. میکشتند فرزندان جانشین بعد از آنها را؛ مانند حسد امتهای گذشته. گفت: «با این دلیل و برهان که نزدش بود، سکوت کرد». باز گفت: «ای کعب!» اگر بسیاری از آن را تصدیق کردی بسیاری از آن را تکذیب کردی!» کعب گفت: «به خدا قسم! تکذیب نکردم و فقط کتاب خدا را تفسیر نمودم؛ ولی میدانم که داناترین این امت پس از پیامبر، امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب است. من چیزی نپرسیدم مگر این که نزد علی پاسخش را یافتم. او را تورات و تمام کتب پیامبران علیهم السلام تصدیق کردند». عمر گفت: «پنهان داشتی ای پسر یهودی! به خدا قسم تو بسیار تهمت میزنی». کعب گفت: «به خدا قسم! ندیدهای که من درباره چیزی دروغ گفته باشم». (1)
موسی علیه السلام صدو بیست و شش سال زندگی کرد"(2)و"جانشین موسی بن عمران علیه السلام، یوشع بن نون علیه السلام بود، و او جوانی است که خداوند در کتابش از او نام برده است.
در کتاب کمال الدین و تمام النعمة مثل این حدیث آمده است. (3)
به درستی که تو را خبر میدهم که من خاتم النبیین هستم وتو خاتم الوصیین علیه السلام هستی. به درستی حق است که در روز قیامت موسی بن عمران نایستد، مگر این که وصیش یوشع همراه او بایستد، و من میایستم در حالی که که تو با من میایستی. از من درخواست شفاعت میکنند در حالی که تو نیز همراه من مورد درخواست قرار میگیری، پس جواب میدهی. ای علی! همانا تو پیوسته عضوی از اعضای من هستی و این پیوند زائل نشود. به درستی که خداوند عزّوجلّ میثاق من و میثاق تو و میثاق اهل محبت و پیروان تو را تا روز قیامت گرفته است؛ پس شفاعت من برای شما است.
حدیث دیگری با همین مضمون در امالی طوسی، ص612 آمده است. (4)
نجات ابراهیم خلیل علیه السلام از آتش، انتخاب یوشع علیه السلام به جانشینی موسی علیه السلام، و اظهار عیسی علیه السلام به جانشینش شمعون و شهادت سلیمان علیه السلام به خلیفه شدن آصف و غیراز اینها. (1)
در این روز] روز عید غدیر[ حضرت موسی علیه السلام با سحر خود، ساحران فرعون را زمینگیر کرد و خداوند عزّ و جلّ فرعون و سپاهیان کافر و گمراهش را خوار کرد. و در این روز، خداوند بالامرتبه، ابراهیم علیه السلام را از آتش نجات داد، و آن آتش را بر او سرد و سلامت نمود؛ همچنان که قرآن فرمود. در آن روز موسی بن عمران علیه السلام یوشع بن نون علیه السلام را وصی و جانشین خود قرار داد و فضل و کرمش بر رؤوس الأشهاد و در آن روز حضرت عیسی علیه السلام جانشین خود را شمعون الصفا قرار داد. "(2)
کسی که یوشع علیه السلام وصی وجانشین موسی علیه السلام را دوست بدارد یا ولی خود قرار دهدیا به او روی آورد، به واسطة خود یوشع علیه السلام، نجات مییابد، و خود یوشع به واسطة موسی علیه السلام نجات یافت. (3)
یهود خیانت ورزیدند؛ از جملة ایشان عبدالله بن سلام و اسد و ثعلبة و ابن یامین و ابن صوریا بودند که آمدند نزد نبی و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و گفتند: «ای نبی و فرستادة خدا! قطعاً موسی علیه السلام وصیت کرده به یوشع بن نون علیه السلام . ای فرستادة خدا! جانشین تو کیست؟ و کیست ولی ما بعد از تو؟ » پس این آیه نازل شد: «بی شک که ولی شما خدا و رسولش و کسانی که ایمان آوردند؛ کسانی که نماز به پای میدارند و درحالی که در رکوع هستند زکات میدهند [علی علیه السلام ] (4)
زمانی که هارون علیه السلام در حیات موسی علیه السلام وفات کرد، موسی علیه السلام جانشینی خود را به عنوان ودیعه و امانت از وی به یوشع علیه السلام انتقال داد، تا برساند به شبیر و شبر پسران هارون علیه السلام و اینچنین است که وصیت و امامت بعضی از آنها مستقر است و بعضی از آنها به امانت گذاشته شده. موسی علیه السلام فرمود: برای آن جوان، برای یارش جانشینی را. جوانمرد قوم موسی یوشع علیه السلام بود وجوانمرد قوم محمد صلی الله علیه و آله و سلم، علی علیه السلام، وهیچ جوانمردی جز علی علیه السلام نیست. برای موسی علیه السلام شبر و شبیر بود و برای علی، حسن و حسین علیهم السلام و ولایت و سرپرستی موسی علیه السلام در اولاد هارون علیه السلام بود و ولایت و سرپرستی محمد صلی الله علیه و آله و سلم در اولاد علی علیه السلام . قوم موسی علیه السلام گوساله را عبادت کردند و هارون علیه السلام را ترک گفتند. وقوم
محمد صلی الله علیه و آله و سلم، علی علیه السلام را ترک کردند و بنی امیه را عبادت کردند. موسی علیه السلام ساقی دختران شعیب علیه السلام بود و علی علیه السلام سیراب کنندة مؤمنان در قیامت است. (1)
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به سلمان فرمود: «آیا میدانی چرا یوشع بن نون علیه السلام وصی موسی علیه السلام است؟ » سلمان گفت: «خدا و رسولش بهتر میداند». پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «وصیت کرد به او زیرا او، اعلم بنی اسرائیل بود و همانا وصی من و اعلم امت من، علی بن ابیطالب است. (2)
با مقایسة روایات تفسیری وارده در تفاسیر روایی اهل سنت و شیعه، این روایات را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
الف. روایات موافق قرآن
با توجه به اینکه قرآن مجید از یوشع نامی نبرده است بحث درباره روایات را بیشتر در قسمت روایات ناموافق با قرآن پی میگیریم.
ب. روایات ناموافق با قرآن
براساس نبودن نام یوشع علیه السلام در قرآن و عدم توانایی تشخیص صحت و سقم روایات وارده، لذا اکنون روایات مخالف با روایات گذشته ذکر میشود، نه مخالف با قرآن کریم.
شیخ طوسی، جانشین موسی علیه السلام را حضرت هارون علیه السلام میداند. او میفرماید:
… اگر گفته شد که آیا جانشین اراده شده است چنانچه میگفت: برای من به منزلة یوشع بن نون علیه السلام هستی، برای این که این منزلت برای یوشع علیه السلام، بعد از وفات موسی علیه السلام حاصل شده بود. شیخ طوسی گوید: «این جمله به چند علت فاسد است». (3)
در روایتی آمده است که گروهی به حضرت محمد علیه السلام میگفتند: "اگر امامی و جانشینی بخواهی… حضرت فرمود: (أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلّةِ یُوشِع مِنْ مُوسَی). ولی ما میگوئیم این امر بنابردلایلی برای این شخص باطل است؛ زیرا لازم میآید که گفته شود برای هر کسی که امری استدلال شود، نمی شود برای دیگری، استدلال کرد. پس دلیل بر هارون علیه السلام از یوشع بن نون علیه السلام کفایت میکند و جانشینی یوشع علیه السلام صحیح نیست؛ چرا که آن مطلب
از یهودیها نقل شده و گفته شده او نبی میباشد در حالی که خلافت از آن فرزندان هارون علیه السلام است وبرای این که پیامبر خواست که برای علی علیه السلام همة منزلتهای هارون علیه السلام را که جانشینی او در حال حیات و بعد از وفات بوده است ثابت کند. و با توجه به این که قرآن فقط هارون علیه السلام را ذکر کرده و یوشع علیه السلام را در قرآن ذکر نکرده این شبهه زایل میشود. (1)ولی ابن جبر در نخب خود و علی بن مجاهد در تاریخ به پیامبر اسناد دادهاند که اودربارة علی علیه السلام فرمود: " (أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلّةِ یُوشِع مِنْ مُوسَی) (2)در قسمتی از روایت آمده است: یوشع علیه السلام، پسر دختر موسی علیه السلام است، و از فرزندان هارون علیه السلام بهتر بود، این همان چیزی است که در ارتباط با علی علیه السلام و عباس میگوئیم. (3)
با توجه به موارد یاد شده، میتوان مانند شیخ طوسی این نتیجه را برگزید که چون قرآن مجید به صراحت فرموده است که حضرت هارون علیه السلام وزیر و همراه حضرت موسی علیه السلام بوده است و هم این موضوع مورد تقاضای آن حضرت از خدای متعال بوده است، جایی برای تردید در این که حضرت یوشع علیه السلام برای جانشینی، اعلم از حضرت هارون علیه السلام نباشند، نمیماند. از سویی در تأکید تورات بر حضور یوشع علیه السلام و این که حتی حضرت موسی علیه السلام نتوانست پایش را بر خاک بیت المقدس گذارد و تنها یوشع علیه السلام همراه کالیب بن یوفنا به این کار موفق شدند، جای تأمل است.
یکی از مواردی که عدهای آن را امری مشابه بین حضرت علی علیه السلام و حضرت یوشع علیه السلام میدانند، جنگ بین ایشان و همسر پیامبر معاصرشان بوده است. حضرت علی علیه السلام با عایشه در جنگ جمل مقابله کرد وبه پیروزی آن جناب انجامید. حضرت علی علیه السلام پس از شکست عایشه، با کمال ادب و فروتنی با همسر پیامبر برخورد فرمود. یوشع بن نون علیه السلام نیز با همسر حضرت موسی علیه السلام، صفورا نبرد کرد که به پیروزی حضرت یوشع علیه السلام انجامید.
بر اساس موضوع مورد بحث، به صورت دقیق در قرآن مجید مطلبی ذکر نشده است، اما با توجه به آیات قرآن متوجه میشویم که معیار قرآن، تحت پوشش قرار گرفتن همة امت اسلامی زیر لوای اطاعت محض از خداوند و پیامبر او و ولی اوست؛ لذا تمام کسانی که به
طریقی از این چارچوب خارج شوند، به بیراهه رفته اند؛ حال چه همسر پیامبر خدا باشد یا نباشد.
«یَا أیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا أَطِیعُو الله وَ أَطِیعُو الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَ الْیَوْمِ الْأَخِرِ ذَلِک خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلًا؛(1)ای کسانی که ایمان آورده اید ! اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولوالأمر [= جانشینان پیامبر] را. و هرگاه در چیزی نزاع داشتید، آن را به خدا و پیامبر باز گردانید [و از آنها داوری بطلبید] اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید. این برای شما بهتر و عاقبت و پایانش نیکوتر است».
در تورات دربارة قیام صفورا، همسر موسی علیه السلام بر ضد جانشین وی یعنی یوشع بن نون علیه السلام، مطلبی ذکر نشده است.
اکنون که سیمای یوشع علیه السلام در قرآن و تورات مد نظر قرار گرفت و شناختی نسبی از این پیامبر به شکل تطبیقی حاصل شده سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی را که دربارة مشابهت حضرت یوشع علیه السلام، با حضرت علی علیه السلام از لحاظ قیام همسر پیامبر معاصرشان بر ضد ایشان، وارد شده است، ملاحظه میکنیم.
در تفسیر الدرالمنثور دربارة خروج صفورا، همسر موسی علیه السلام بر یوشع بن نون علیه السلام جانشین حضرت موسی علیه السلام مطلبی ذکر نشده است.
از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده است که یوشع بن نون علیه السلام جانشین حضرت موسی علیه السلام بعد از موسی علیه السلام سی سال زندگی کرد و صفورا دختر شعیب علیه السلام و همسر حضرت موسی علیه السلام بر ضد او قیام کرد و گفت: «قطعاً من به این امر، از تو سزاوارترم»؛ به همین سبب یوشع علیه السلام با همسر موسی علیه السلام جنگید
1) النساء، 59.
و جنگجویانش را از دم تیغ گذراند و با همسر موسی علیه السلام که اسیر شد، به نیکویی رفتار کرد. (1)
در مستدرک سفینة البحار نیز آمده است: «حضرت موسی علیه السلام از دنیا رفت؛ در حالی که صد و بیست سال داشت و در روایت نبوی برای او 126 سال ذکر شده است. بعد از او، یوشع بن نون بن الیشاماع بن عمیهود بن اعداد بن سولایح بن افرائیم بن یوسف علیه السلام جانشین میشود و عمرش در آن هنگام، به 97 سال رسید. آن سال، رودخانة اردن، دو نیم و سپس جدا شد. سپس اریحا را گشود. در جنگ، خورشید برای پیروزی یوشع علیه السلام باز میگردد. پس از آن با صفورا، دختر شعیب و همسر موسی علیه السلام که با گمراه کردن منافقان، همراه گروهی از ایشان (حدود صد هزار جنگنده)، جنگید و در این جنگ پیروز شد. (2)
شیخ صدوق به نقل ازعبدالله بن مسعود روایت کرده است که گفت:
به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گفتم: «ای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ! چه کسی شما را بعد از مرگتان میشوید؟ » گفت: « هر پیامبر، جانشینی دارد که او را میشوید» گفتم: «ای رسول خدا! وصی تو کیست؟ » گفت: «علی بن ابیطالب گفتم: «ای رسول خدا! چه مدتی پس از تو زندگی میکند؟ » گفت: «سی سال. همانا یوشع بن نون وصی موسی، بعد از موسی سی سال زندگی کرد، سپس دو نفر از منافقان قوم موسی صفراء (صفورا) دختر شعیب را که زن موسی بود، فریب دادند و با خود بردند و با صد هزار نفر، بر ضد یوشع قیام کردند. پس یوشع بن نون با آن زن جنگید و جنگجویانش را کشت و بر ایشان غلبه کرد و کشتار عظیمی از آنها صورت داد. بقیه نفرات سپاه صفورا، به اذن خداوند متواری شدند و صفورا دختر شعیب اسیر شد. یوشع به او گفت: «تو را در دنیا بخشیدم، تا این که با پیامبر خدا موسی، برخورد کنم؛ پس به او دربارة آنچه از تو و از قومت دیدم شکایت میکنم». صفورا گفت: «وای بر من! به خدا سوگند! هر آینه اگر بهشت را برای من مباح کنند، تا داخل شوم، شرم خواهم کرد که آنجا پیغمبر خدا را ببینم و حال آن که پرده او را دریدم و بعد از او بر ضد وصی او قیام کردم. خداوند ـ عزّ وجلّ ـ آن روز نازل کرد:
وَقَرْنَ فِی بُیُوتِکنَّ وَ لَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّحَ الْجَاهِلِیَةِ الأُولَی؛(3)
و در خانه های خود بمانید وهم چون دوران جاهلیت نخستین ]درمیان مردم[ ظاهر نشوید.
جاهلیت اول، بیرون آمدن صفراء دختر شعیب است. همچنین در زمان خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام، طلحه و زبیر با حمیراء، زن پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بر او خروج کردند؛ همانگونه دو منافق امت موسی علیه السلام با صفراء زن موسی علیه السلام بر وصی موسی علیه السلام خروج کردند. همان طور که آنها شکست خوردند و
صفراء اسیر شد و یوشع علیه السلام در دنیا از او انتقام نکشید، امیرالمؤمنین علیه السلام نیز چون بر ایشان غالب شد و عایشه را اسیر کرد، او را گرامی داشت و انتقامش را به روز جزا انداخت. پس پیشوایان بعد از یوشع بن نون علیه السلام تا زمان داود علیه السلام چهار سال پنهان شدند. آنان، یازده نفر بودند و قوم هر یک از آنها در زمانشان با آنها اختلاف داشتند و از او چراغهای یافتن راه هدایتشان را میگرفتند، تا این که آن کار به آخرینشان پایان یافت. پس، از آنها غایب شد، سپس بر ایشان ظاهر شد و آنها را به داود علیه السلام بشارت داد و آنها را با خبر کرد که داود علیه السلام کسی است که زمین را از جالوت و سربازانش طاهر و پاک میکند و گشایششان در ظهور او میباشد پس آنها انتظار او را میکشند. (1)
از روایات مطرح شده به این نتیجه دست مییابیم که هر دو وصی، یعنی یوشع بن نون علیه السلام،امیرالمؤمنین علی علیه السلام،دارای شرایط همسانی میان امت خویش بودهاند و رفتار ایشان در قبال مخالفتهای همسر پیامبر معاصرشان توأم با گذشت و عطوفت بوده است.
یوشع بن نون علیه السلام هنگام جنگ با مردم کنعان برای این که جنگ را به پایان ببرد، از خدا خواست خورشید را برگرداند (رد الشمس). وی پس از موسی علیه السلام عهده دار امور شد. بنی اسرائیل را با خود برداشت و به جنگ عمالقه رفت.
اکنون به بررسی ردالشمس در تفاسیر اثری شیعه و سنّی میپردازیم:
ولی آفتاب به سوی غروب رفت و یوشع علیه السلام بیم آن داشت که شب شنبه داخل شود و آنها بایستی شنبه کنند (شنبه روز تعطیل یهود است). پس آفتاب را صدا کرد و گفت: «من مأمورم
و تو هم». آفتاب ایستاد و او شهر را فتح کرد. یوشع علیه السلام در آن شهر اموال بسیاری دید که مانند آن اصلا ندیده بود آنها را برای قربانی نزد آتش بردند که آتش آن را قبول نکرد. یوشع علیه السلام گفت: «در شما خائنی هست»، پس رؤسای اسباط را خواند که دوازده مرد بودند و با آنها بیعت کرد که دست یکی از اسباط به دست یوشع علیه السلام چسبید. یوشع گفت: «خیانت از جانب تو است ]تو چیزی را به سرقت بردی و خیانت کردی[». سر گاوی که از طلا و چشمان آن، از یاقوت و دندانهایش از مروارید بود، آورد. یوشع علیه السلام آن را با سایر قربانیها گذاشت و آتش همه را در خود فروبرد. (1)
در روایت عبد الرزاق است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «غنیمت برای احدی از ما حلال نبود. بعد از آن که خداوند ضعف ما را دید، آن را برای ما حلال کرد». و به زعم خود گفتند: که آفتاب برای هیچ کس نه قبل و نه بعد توقف نکرد.(2)
خورشید حبس و زندانی نشد، مگر فقط بر یوشع بن نون در آن شبهایی که به سوی بیت المقدس حرکت کرد. (3)
قاضی گفت: دربارة حبس خورشید که یکی از معجزات پیامبری و نبوت است، بین علما اختلاف ایجاد شد. او میگوید: «آن کسی که خورشید برای او نگاه داشته شد، یوشع بن نون علیه السلام است. قاضی گفت و روایت کرده که دو بار خورشید برای پیامبر محبوس شد». (4)
یوشع بن نون علیه السلام، این چنین دعا کرد: «بارالها! درخواست میکنم به اسم تو که پاک است و پاک کننده و پاک شده، مقدس و باارزش و میمون و مبارک است، پوشیده و اندوخته شده و نوشته شده بر سراپردههای ستایش، و بر سراپردههای مجد و بزرگواری و بر سراپردههای قدرت و در سراپردههای سلطنت و پادشاهی و سراپردههای پنهانها و باطنها میخوانیم تو را ای پروردگار! که حمد برای تو است و نیست خدایی، مگر تو که نیکوکار، بخشنده و مهربان، راستگوی جهان غیب ]پنهان[ و شهادت ]حاضر[ و گواهی دهندة آفرینندة آسمانها و زمین و نورانیها ]آسمانها و زمین[ و بر پا دارنده اینها ]آسمان و زمین[، صاحب جلال و جبروت و
اکرام، مهربان، نور دائم، قدوس، زنده ای که هرگز نمیمیرد هستی ]از تو میخواهم[ که خورشید را از حرکت نگاه داری. "(1)
در کشف الخفاء آمده است:
در خاتمة المستدرک به نقل از ابن ابی الحدید خطاب به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم گفت:
ای کسی که خورشید برایت بازگردانده شد و نظیر آن را کسی مگر یوشع علیه السلام نداشت و یوشع علیه السلام یکی از پیامبران الهی علیهم السلام است. (2)
این مطلب از چیزهایی است که اهل علم در آن، اختلاف ندارند. (3)
از ابن المبارک روایت شده است از ابی هریره که گفت که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
خورشید محبوس نشد بر احدی، مگر بر یوشع بن نون علیه السلام در شبهایی که به بیت المقدس حرکت میکرد و در غزوه ای که برای آن خارج شده بود… ؛ ولی خطیب در مذمت علم نجوم از طریق ابی حذیفه و بخاری با اسناد خود از حضرت علی علیه السلام نقل میکند که فرمود:
قوم یوشع علیه السلام از او خواستند: «ما را آگاه کن از شروع خلقت و عاقبت کارشان». آنچه خواسته بودند، به آنها نشان داد در آبی که از باران تندی که از ابر سیاه خداوند بر آن باریده بود. پس هر کدام دانستند چه زمانی خواهند مرد و سپس بر آن باقی ماندند، تا این که داود علیه السلام با آنها جنگید؛ به سبب کفر. پس بر ضد او قیام کردند بر داود علیه السلام کسانی که اجلش نرسیده بود و کشته شده از اصحاب داود علیه السلام بود و از آنها کسی کشته نشد؛ لذا شکایت کرد به خدا و دعا کرد. خداوند خورشید را بر آنها حبس کرد و روز را طولانی کرد و آنان حسابشان (حساب سال و ماهشان) درهم ریخت.(4)
در تفسیر نورالثقلین مطلبی دربارة ردالشمس ذکر نشده است.
در بحارالانوار از علامه مجلسی آمده است:
خداوند خورشید را برای یوشع بن نون علیه السلام و امیرالمؤمنین علی علیه السلام برگرداند و دانشمندان ستاره
شناس از حل و فهم این واقعه درمانده شدند. (1)
خداوند به دعای یوشع علیه السلام خورشید را محبوس کرد و برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز خورشید را محبوس کرد و باز داشت خورشید را زمانی که وقت آن به سرآمده بود، برای علی علیه السلام .
این که در سخنش آمده است که خورشید بر بشری، مگر بر یوشع بن نون علیه السلام و پیامبرخدا صلی الله علیه و آله و سلم محبوس نشد، با بازگشت منافات ندارد خورشید برای آقای ما علی علیه السلام بعد از غروبش؛ زیرا وقتی برای جانشین حضرت موسی علیه السلام چنین واقع شد، برتری حضرت علی علیه السلام بر او امری است مشخص و لذا به اذن خدا خورشید پس از غروب کردن برگردانده شد. (2)
رد الشمس برای یوشع علیه السلام یک بار اتفاق افتاد و برای امیرالمؤمنین علیه السلام سه بار. "(3)
با در نظر گرفتن روایات نقل شده میتوان به مشابهت ردالشمس برای حضرت یوشع بن نون علیه السلام و حضرت علی علیه السلام اعتبار قائل شد.
موسی علیه السلام با اینکه هیچ گونه آمادگی برای جنگ نداشت، به امر خدای متعال آماده کارزار با عمالقه شد و مقابل خصم ایستاد. یوشع علیه السلام نیز که مأمور به تشکیل سپاه بود، با این که به فتح و پیروزی امیدی نداشت، مردم را به پیکار و جهاد دعوت کرد. آنان وارد میدان نبرد شدند. عمالقه ابتدا، این گروه بی ساز و برگ و پا برهنه را به باد مسخره گرفتند و به سلاح و ساز و برگ جنگی خود متکی بودند. عمالقه، همراهان موسی را گروهی فقیر و مزاحم تشخیص دادند و نظری به آوارگی و اضطرار آنها نکردند و با خفت و بی اعتنایی به آنها مینگریستند. همین کبر و غرور و خودخواهی موجب شد آنها نیز به سرنوشت فرعون و فرعونیان گرفتار شوند؛ اما قوم موسی علیه السلام اتکایشان به یاری و نصرت خدا بود؛ این قوم مسلّح، بر آن قوم مجهز و با سلاح پیروز شد. این نیز یکی از آثار عجیب زندگی موسی علیه السلام است که تاریخ به یادگار دارد.
1) مجلسی، بحارالانوار، ج55، ص243؛ عاملی، وسائل الشیعه، ج11، ص374؛ محمد باقر محمودی، رسائل فی حدیث رد الشمس، ص270 به نقل از محمود طالقانی، پرتوی از قرآن .
2) عبدالحسین امینی، الغدیر، ج3، ص139؛ مرتضی، رسائل، ج4، ص82؛ صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج1، ص203؛ مرتضی انصاری، مکاسب، ج1، ص228.
3) خصیبی، الهدایة الکبری، ص123.
خداوند در قرآن مجید میفرماید:
" وَ إِذْ قَالَ مُوسی لِقَوْمِهِ یَقَوْمِ اذْکرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکمْ إِذْ جَعَلَ فِیکمْ أَنبِیَاءَ وَ جَعَلَکم مُّلُوکاً وَ ءَاتَاتُکم مَّا لَمْ یُؤْتِ أَحَداً مِّنَ الْعالَمِینَ ٭ یاقَوْمِ ادْخُلُوا الأَرْض الْمُقَدَّسةَ الَّتی کتَب اللَّهُ لَکمْ وَ لا تَرْتَدُّوا عَلی أَدْبَارِکمْ فَتَنقَلِبُوا خاسِرِین ٭ قَالُوا یامُوسی إِنَّ فِیهَا قَوْماً جَبَّارِینَ وَ إِنَّا لَن نَّدْخُلَهَا حَتی یخْرُجُوا مِنْهَا فَإِن یخْرُجُوا مِنهَا فَإِنَّا داخِلُونَ ٭ قَالَ رَجُلانِ مِنَ الَّذِینَ یخَافُونَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیهِمَا ادْخُلُوا عَلَیهِمُ الْبَاب فَإِذَا دَخَلْتُمُوهُ فَإِنَّکمْ غالِبُونَ وَ عَلی اللَّهِ فَتَوَکلُوا إِن کنتُم مُّؤْمِنِینَ ٭ قَالُوا یامُوسی إِنَّا لَن نَّدْخُلَهَا أَبَداً مَّا دَامُوا فِیهَا فَاذْهَب أَنت وَ رَبُّک فَقاتِلا إِنَّا هاهُنَا قاعِدُونَ "(1)
]به یاد آورید[ هنگامی را که موسی به قوم خود گفت: ای قوم من ! نعمت خدا را بر خود متذکر شوید؛ هنگامی که میان شما، پیامبرانی قرار داد؛ ]زنجیر بندگی و اسارت فرعونی را شکست[ و شما را حاکم و صاحب اختیار خود قرار داد؛ و به شما چیزهایی بخشید که به هیچ یک از جهانیان نداده بود ٭ ای قوم ! به سرزمین مقدسی که خداوند برای شما مقرر داشته، وارد شوید و به پشت سر خود باز نگردید ]و عقبگرد نکنید[ که زیانکار خواهید بود ٭ گفتند: «ای موسی! در آن ]سرزمین[، جمعیتی ]نیرومند و[ ستمگرند و ما هرگز وارد آن نمی شویم، تا آن ها از آن خارج شوند؛ اگر آن ها از آن خارج شوند، ما وارد خواهیم شد» ٭ [ولی[ دو نفر از مردانی که از خدا می ترسیدند و خداوند به آنها نعمت ]عقل و ایمان و شهامت[ داده بود، گفتند: «شما وارد دروازة شهر آنان شوید. هنگامی که وارد شدید، پیروز خواهید شد و بر خدا توکل کنید، اگر ایمان دارید» ٭ ]بنی اسرائیل[ گفتند: «ای موسی! تا آن ها آنجا هستند، ما هرگز وارد نخواهیم شد. تو و پروردگارت بروید و ]با آنان[ بجنگید. ما همین جا نشسته ایم».
پس از آن که حضرت موسی علیه السلام باعث شد بنی اسرائیل از بت پرستی توبه نماید، طبق فرمان خداوند وقت آن رسیده بود که آنان را به سرزمین موعود که وعدةآن را به ابراهیم و اسحاق و یعقوب علیهم السلام داده بود، ببرد. در تورات آمده است:
وخداوند موسی علیه السلام را خطاب کرده، گفت: کسان بفرست، تا زمین کنعان را که به بنی اسرائیل دادم، جاسوسی کنند. یک نفر را از هر سبط آبای ایشان
1) مائده، 20-24.
که هر کدام در میان ایشان سرور باشد، بفرستید». پس موسی به فرمان خداوند، ایشان را از صحرای فاران فرستاد، و همة ایشان رؤسای بنی اسرائیل بودند. (1)
در قسمت دیگری از تورات آمده است:
و بعد از چهل روز، از جاسوسی زمین برگشتند ٭ و روانه شده نزد موسی و هارون و تمام جماعت بنی اسرائیل به قادش در بیابان فاران رسیدند و برای ایشان و برای تمام جماعت خبر آوردند، و میوة زمین را به ایشان نشان دادند ٭ و برای او حکایت کرده، گفتند: «به زمینی که ما را فرستادی رفتیم. به درستی که به شیر و شهد جاری است. و میوه اش این است ٭ لیکن مردمانی که در زمین ساکنند، زورآورند و شهرهایش حصاردار و بسیار عظیم، و بنی عناق را نیز آن جا دیدیم ٭ عمالقه در زمین جنوب ساکنند، و حتیان و یبوسیان و اموریان در کوهستان سکونت دارند و کنعانیان نزد دریا و بر کنارة اردن ساکنند». و کالیب قوم را پیش موسی خاموش ساخته، گفت: «بلافاصله برویم و آن را در تصرف آریم؛ زیرا می توانیم بر آن غالب شویم». ٭ اما آن کسانی که با وی رفته بودند، گفتند: «نمی توانیم با این قوم مقابله نماییم؛ زیرا ایشان از ما قوی ترند». ٭ و دربارة زمینی که آن را جاسوسی کرده بودند، نزد بنی اسرائیل خبر بد آورده، گفتند: «زمینی که برای جاسوسی از آن گذشتیم زمینی، است که ساکنان خود را می خورد و تمام قومی که در آن دیدیم، مردان بلند قد بودند. خبر بد و آن جا جباران بنی عناق را دیدیم که اولاد جبارانند، و ما در نظر خود مثل ملخ بودیم و هم چنین در نظر ایشان می نمودیم». (2)
سپس دربارة این جریان در تورات آمده است:
و تمام جماعت آواز خود را بلند کرده، فریاد نمودند. آن شب قوم، میگریستند و همة بنی اسرائیل بر موسی و هارون همهمه کردند، و تمام جماعت به ایشان گفتند: »کاش در سرزمین مصر میمردیم یا در این صحرا وفات مییافتیم! ٭ چرا خداوند ما را به این زمین میآورد تا به دم شمشیر بیفتیم و زنان و اطفال ما به یغما برده شوند؟ آیا برگشتن به مصر برای ما بهتر نیست؟ » ٭ و به یکدیگر گفتند: «سرداری برای خود مقرر کرده، به مصر برگردیم». ٭ پس موسی و هارون به حضور تمام گروه جماعت بنی
اسرائیل به رو افتادند ٭ و یوشع بن نون علیه السلام و کالیب بن یفنه که از جاسوسان زمین بودند، رخت خود را دریدند. ٭ و تمام جماعت بنی اسرائیل را خطاب کرده، گفتند: زمینی که برای جاسوسی از آن عبور نمودیم، زمین بسیار بسیار خوبی است. ٭ اگر خداوند از ما راضی است، ما را به این زمین آورده، آن را به ما خواهد بخشید، زمینی که به شیر و شهد جاری است. ٭ زنهار از خداوند متمرد مشوید و از اهل زمین ترسان مباشید؛ زیرا ایشان خوراک ما هستند. سایة ایشان از ایشان گذشته است، و خداوند با ما است. از ایشان مترسید»؛ ولی تمام جماعت گفتند باید ایشان را سنگسار کنند. آن گاه جلال خداوند در خیمة اجتماع بر تمام بنی اسرائیل ظاهر شد. ٭ و خداوند به موسی گفت: «تا به کی این قوم مرا اهانت نمایند؟ و تا به کی با وجود همة آیاتی که میان ایشان نمودم، به من ایمان نیاورند؟ ایشان را به وبا مبتلا ساخته، هلاک می کنم و از تو قومی بزرگ و عظیم تر از ایشان خواهم ساخت. ٭... . ٭ و خداوند موسی و هارون را خطاب کرده، گفت: «تا به کی این جماعت شریر را که بر من همهمه می کنند، متحمل بشوم؟ همهمة بنی اسرائیل را که بر من همهمه می کنند، شنیدم. به ایشان بگو خداوند می گوید: «به حیات خودم قسم! چنان که شما در گوش من گفتید، هم چنان با شما عمل خواهم نمود. ٭ لاشه های شما در این صحرا خواهد افتاد و جمیع شمرده شدگان شما برحسب تمامی عدد شما، از بیست ساله و بالاتر که بر من همهمه کرده اید. ٭ شما به زمینی که دربارة آن دست خود را بلند کردم که شما را در آن ساکن گردانم، هرگز داخل نخواهید شد، مگر کالیب یفنه و یوشع بن نون؛ ٭ اما اطفال شما که دربارة آن ها گفتید که به یغما برده خواهند شد، ایشان را داخل خواهم کرد و ایشان زمینی را که شما رد کردید، خواهند دانست؛ ٭ لیکن لاشه های شما در این صحرا خواهد افتاد ٭ و پسران شما در این صحرا چهل سال، آواره بوده بار زناکاری شما را متحمل خواهند شد، تا لاشه های شما در صحرا تلف شود». (1)
با توجه به مطالب قرآن مجید و تورات به دست میآید که این دو کتاب در موضوع عمالقه و قدرت ویژة ساکنان آن سرزمین با هم هماهنگ بوده و همچنین از نظر سر باز زدن قوم، از همراهی حضرت موسی و یوشع بن نون علیهما السلام، در جنگ با عمالقه، همسو هستند. همین طور در
1) کتاب مقدس، سفر اعداد، باب 14، مقطع 1-33.
هر دو کتاب، دو نفر از مردان قوم که مورد عنایت الهی بودند، از دیگر افراد قوم بنی اسرائیل، متمایز شدند؛ با این تفاوت که در قرآن، نام آن دو شخص برده نمیشود؛ ولی در تورات علاوه بر نام این اشخاص، به جزئیاتی دربارة ایشان میپردازد.
اکنون که سیمای عمالقه در قرآن و تورات مد نظر قرار گرفت و شناختی نسبی حاصل شد، به سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی را که دربارة ماجرای عمالقه وارد شده است، مورد ملاحظه قرار میدهیم.
خداوند از آنها عهد و پیمان گرفت که نیت را خالص کرده وغیر از او کس دیگری را عبادت نکنند. از آنها دوازده مهتر [نقیب] فرستادیم [منظور، دوازده کفیل است که وفا به عهد و پیمان با خدا را در هرچه دستور داده است، تقبل و تکفل کردند].
مجاهد دربارة دوازده نقیب گفت:
از هر سبطی از بنی اسرائیل موسی علیه السلام مردانی را به سوی جبارین فرستاد که دیدند دو نفر از آنها در آستین یکی از آنها جای میگیرد و خوشة انگور آنها را پنج نفر، آن هم باتخته به دوش میتوانند بردارند و چهار یا پنج نفر در نیمة انار پس ازخالی کردن دانهها جای میگیرند. پس همة نقبا برگشته و هرکدام سبط خود را از جنگ با جبارین منع کرد، مگر یوشع بن نون علیه السلام و کالب بن باقیه که امر کردند که سبطها با جبارین جنگ و جهاد کنند. اینها نیز استجابت نکرده و از بقیة قوم اطاعت کردند. این دو، همان دو مردی هستند که خداوند به آنها نعمت داد و بنی اسرائیل چهل سال سرگردان شدند؛ بامدادن، به همان جایی که شب در آن سرگردان بودند برمی گشتند و شبانگاه برمی گشتند به همان جایی که بامدادان در آن سرگردان بودند. پس موسی علیه السلام سنگ را زد و برای هر سبطی چشمة آبی جوشید موسی گفت: «بخورید ای الاغها!» که خدا او را از دشنام دادن نهی کرد و خدا به موسی گفت: «آنها خلق هستند؛ پس آنها را از خران ننما». (1)
خداوند به بنی اسرائیل امر کرد که رهسپار اریحا شوند که همان بیت المقدس میباشد.
1) سیوطی، الدرالمنثور، ج2، ص 267.
آنها رفتند، تا این که نزدیک آن شدند. موسی علیه السلام دوازده نقیب (پیشوا) از همة اسباط بنی اسرائیل را فرستاد، تا از جبارین خبری یا اطلاعاتی بیاورند. بین راه، مردی از جبارین با آنها رو به رو شد، به نام عاج که بندی از هیزم بر سر داشت. آن دوازده نفر را جمع کرده و در کمربندش جای داد و دوان دوان نزد همسرش آمد و گفت: «به اینها نگاه کن که به زعم خود میخواهند با ما بجنگند. سپس آنها را مقابلش به زمین انداخت و گفت: «اکنون آنها را بگیرم و پایمالشان کنم». همسرش گفت: «آنها را رهایشان کن تا قوم خود را از هرچه دیدهاند، خبر کنند». آن مرد، همین کار را کرد.
وقتی این دوازده نفر خارج شدند، به همدیگر گفتند: «ای جماعت! اگر شما بنی اسرائیل را از احوالات این قوم آگاه کردید، از نبی خدا کناره گیری کرده و مرتد خواهند شد؛ پس آن را کتمان کنید». سپس بازگشتند و ده نفر از آنها پیمان را شکسته و برادر و پدر خویش را دربارة آنچه از عاج بر سرشان آمده بود، آگاه کردند. فقط، دو مرد آن را کتمان کرده و نزد موسی و هارون رفته و به آنها خبر دادند و آن، هنگامی است که خداوند میفرماید: (وَ لَقَدْ أَخَذَ الله ُ مِیثَقَ بَنِی إِسْرَءِیلَ وَ بَعَثْنَا مِنْهُمُ اثْنَی عَشَرَ نَقِیبًا)
آنها از بنی اسرائیل بودند. موسی آنها را به شهر فرستاد، تا از احوالاتشان وی را با خبر سازند که با یک هسته از میوة آنها برگشتند و گمراه شدند و گفتند: «ما قدرت و توانایی جنگ با آنها نداریم (فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقَتِلَا) برو خودت و خدایت با آنها بجنگ». (1)
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود اگر ده نفر از یهود مرا تصدیق کرده و به من ایمان آورند، همة یهودیان، اسلام خواهند آورد. کعب گفت: «دوازده نفر و مصداق آن، در سورة مائده است (وَ بَعَثْنَا مِنْهُمُ اثْنَی عَشَرَ نَقِیبًا) و ما فرستادیم از آنها دوازده نقیب]پیشوا و رئیس[». احمد و حاکم از ابن مسعود روایت کردهاند که از او سؤال شد: «بر این امت، چند خلیفه حکومت خواهند کرد؟ » گفت: «ما دربارة آن، از رسول خدا پرسیدیم و فرمود: «دوازده، همان تعداد بنی اسرائیل». (2)
مُوسی لِقَوْمِهِ یَقَوْمِ اذْکرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکمْ إِذْ جَعَلَ فِیکمْ أَنبِیَاءَ وَ جَعَلَکم مُّلُوکاً؛ وهنگامی که موسی گفت: «ای قوم من! بیاد آورید نعمت خدا را وقتی که میان شما پیامبرانی قرار داد و شما را [از شاهان کرد و] حاکم و صاحب اختیار خود کرد». گفت:
ما میگفتیم: آنها اولین کسانی از بنی آدم بودند که خداوند برای آنها نوکران مسخّر کرد و مالک شدند… .
از قتاده دربارة (وَ جَعَلَکم مُّلُوکاً) گفت: «خداوند، آنها را صاحب نوکران کرد و اولین کسانی بودند که نوکر داشتند».
ابن جریر از ابن عباس دربارة (وَ جَعَلَکم مُّلُوکاً) گفت: «اگر مردی از بنی اسرائیل دارای زوجه و نوکر باشد، او را ملک [شاه] گویند». (1)
نقل کرده است: به ما گفتند: «آنها دارای بدنی و خلقتی هستند که دیگران ندارند».
عبد الرزاق و عبد الحمید از قتاده در باره سخن خدا (قَالُوا یَمُوسی إِنَّ فِیهَا قَوْماً جَبَّارِینَ) گفتند: «قد و قامت آنها از ما بلندتر وبدنشان از ما نیرومندتر است». و ابن عبد الحکم در فتوح مصر به نقل از ابی ضمره گفت: «هفتاد نفر از قوم موسی، در سایه کفش یک مرد از عمالقه ایستادند». و بیهقی در شعب الایمان از زید بن اسلم گفت: «به من خبر رسید که کفتاری با توله هایش، داخل چشم مردی از عمالقه لانه کرده است». ابن ابی حاتم به نقل از انس بن مالک گفت: «عصایی گرفت و با آن چیزی را اندازه کرد. سپس بر زمین اندازه گرفت که پنجاه یا پنجاه و پنج شد و گفت: این اندازه، درازای بلندقدترین افراد عمالیق است.
ابن جریر و ابن ابی حاتم به نقل از ابن عباس گفت:
به موسی علیه السلام دستور داده شد داخل شهر جبارین (ستمگران، طاغیان) برود. پس با همراهان خود رفت، تا نزدیک شهری رسید که اریحا بود. برای آنها دوازده نقیب از هر سبطی که هر کدام دارای یک چشمه بودند فرستاد، تا خبری از مردم این شهر بیاورند. وقتی داخل شهر شدند، امر عظیمی از هیبت و بدن دهشتناک آنها دیدند. داخل باغ یکی از مردم آن شهر شدند که مالکش آمد میوه جمع کند. هنگامی که مشغول میوه چیدن بود، آثار جای پای آنها را دید و دنبال کرد. هر کس را پیدا میکرد بر میداشت و آن را با میوهها در آستین خود
1) سیوطی، الدرالمنثور، ج2، ص269.
میگذاشت. سپس نزد پادشاه آمد و آنها را برابر او روی زمین پخش کرد.
پادشاه به آنها گفت: «شأن و حالت ما را دیدید. بروید و رفقایتان را با خبر کنید». پس نزد موسی علیه السلام بازگشتند و هرچه دیده بودند، باز گفتند. موسی علیه السلام گفت: «این مطلب را از قوم کتمان کنید». سپس هر مردی از نقبا پدر و دوست خود را با خبر میکرد و به او سفارش میکرد که کتمان کند. خبر، در اردوگاهشان منتشر شد و هیچ کدام از آنها این خبر را کتمان نکرد، مگر دو مرد که یوشع بن نون علیه السلام و کالب بن یوحنا بودند. اینها هستند که خدا دربارة آنها گفت: «قَالَ رَجُلانِ مِنَ الَّذِینَ یخَافُونَ؛ دو مردی که ترس دارند [از خدا] مطلب را کتمان کرده و نگفتند». (1)
آن شهر جبارین است و هنگامی که موسی علیه السلام با قومش آنجا اردو کردند، دوازده مرد که همان نقبائی هستند که در قرآن ذکرشان آمده است، فرستاد تا خبری از جبارین بیاورند. طی مسیر، یکی از مردهای جبارین، آنها را دید و همه را در عبای خود گذاشت و برداشت. او به شهر آمد و بانگ زد. اهل شهر جمع شدند و پرسیدند: «شما چه کسی هستید؟ » گفتند: «ما از قوم موسی علیه السلام هستیم؛ ما را فرستاده تا از شما خبری برای او ببریم». آنها یک حبه انگور که یک مرد را کفایت میکرد، دادند و به آنها گفتند: «بروید نزد موسی و قومش و بگویید: نگاه کن و قیاس کن میوة آنها را». وقتی برگشتند، به موسی علیه السلام گفتند: «فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقاتِلَا إِنَّا هاهُنَا قاعِدُونَ گفتند: «ای موسی! برو خودت و خدای خودت بجنگید؛ ما اینجا نشسته ایم». دو مرد از کسانی که از خدا میترسند و خدا بر آنها نعمت نازل کرده و از اهل شهر بودند، و از موسی پیروی میکردند، به موسی گفتند: «بر آنها از در داخل شوید و اگر داخل شدید، پیروز هستید». (2)
یکی از جبارین یا عمالیق هست که از فرزندان عیسو بن اسحاق بوده و از رومیان و طولش 3333 ذراع بوده است.
ابن عمر گفت: او ابر را میقاپید و با فشردنش آب از آن میکشید و آن را مینوشید و ماهی را از ته دریا میگرفت سپس با نور خورشید سرخ میکرد و آن را بالا میبرد و سپس
میخورد. و طوفان نوح علیه السلام که مستقر شد، وی اجازه نداشت تا آن را سوار شود و عمرش 3600 سال بود. همانا او صخرهای به اندازة لشکر موسی علیه السلام انداخت تا به واسطة آن کوبیده شوند، پس خداوند پرندهای را برگزید تا آن را سوراخ کند و آن را بر گردنش بیندازد تا با آن مبارزه کند. و موسی علیه السلام با او رو به رو شد؛ در حالی که طولش ده ذراع بود و عصایش ده ذراع و در آسمان ده ذراع صعود میکرد. عصای موسی اصابت نکرد با آن، مگر با قوزک پایش، در این موقع او به زمین افتاد. سپس موسی علیه السلام او را کشت. گفته شده: بلکه عصا را بر رگی که زیر قوزک پای او بود زد، پس او افتاد. سپس مرد و در نیل مصر سرنگون شد. سپس پلی شد برای عبور ایشان، به مدت یکسال. این معنا با قدری اختلاف در الفاظ، از محمد بن اسحاق و طبری و ملکی و غیره نقل شده است. (1)
در تفسیر نورالثقلین به نقل از حضرت امام باقر علیه السلام آمده است که فرمود:
موسی به قوم خود گفت: «ای قوم من! به سرزمین مقدس که خداوند آن را برای شما واجب کرده است، داخل شوید». قوم موسی علیه السلام که شش صد هزار نفر بودند، در جواب گفتند: «ای موسی! در آن، قوم ستمگر هست و ما داخل نمی شویم، مگر این که آن ها خارج شوند و اگر خارج شدند، ما داخل می شویم. دو مردی که خداوند به آن ها نعمت داده بود یکی از ایشان یوشع بن نون علیه السلام ودیگری کلا بن یافثا و آن ها پسر عموی موسی علیه السلام بودند، گفتند: «از در، بر آن ها داخل شوید واگر داخل شدید... ما این جا نشسته ایم».
امام باقر علیه السلام فرمود:
چهل سال سرگردانی به این سبب بودکه دستور خدا را اجرا نکرده و عصیان کردند. هارون علیه السلام و دو فرزندش، و یوشع بن نون علیه السلام و کلا بن یافثا نجات یافتند و خداوند، به موسی علیه السلام فرمود:
«بر قوم فاسق غم مخور». (2)
یوشع بن نون علیه السلام جانشین موسی علیه السلام زمانی که با عمالقه در جنگ بودند، به شکلی ترسناک، ضعیف و ناتوان شدند؛ لشکریان بنی اسرائیل از ایشان ]عمالقه[ به خداوند عزّوجل شکایت کردند. خداوند متعال به یوشع علیه السلام دستور
داد به خواص امر و سفارش بنی اسرائیل کند که هریک از ایشان، این دعا را به این سبب که بعضی از شیاطین جن و انس جاسوسی نکنند، به او یاد دادند و سپس در لشکر عمالیق انداختند و آخر شب، آن ها را شکست دادند.
این چنین عمل کردند و گویی عمالقه، مانند شاخه های نخل خشکیده افتادند و مرگ به درون ایشان دمیده شد. (1)
با توجه به روایات مطرح شده، اولا آنها اکثراً مطابق با عقل نبوده و بیشتر مشابه به افسانههای خرافی هستند. بی شک عمال یهودی در گرمی بازار جعل حدیث، یاوههای خود را در قالب برخی روایات به خورد برخی ساده لوحان دادهاند. هدف از جعل چنین افسانههایی ـ چه در آثار خودشان (تورات فعلی) و چه میان مسلمانان ـ بوده که با آمیختن این هجویات با عملکرد پیامبران عظیم الشأن علیهم السلام، ایشان را به سطوح خود نزول دهند؛ تا هم چهرة دین را مغشوش کنند و هم عملکردهای زشتشان را موجه جلوه دهند.
1) المجلسی، بحارالانوار، ج87، ص 102.
پیش از ورود به بحث، لذا برای آشنایی بهتر با شخصیت حضرت یونس علیه السلام، خلاصهای از ویژگیهای آن حضرت را در قرآن و تورات به صورت فشرده مطرح میکنیم. سپس مباحث قابل بررسی در سرگذشت حضرت یونس علیه السلام را که در تفاسیر روایی آمده است، ذکر کرده و آن را بررسی میکنیم.
یکی از پیامبران الهی علیهم السلام که در قرآن کریم نام برده شده، حضرت یونس علیه السلام است. یونس بن متی علیه السلام از پیامبران بنی اسرائیل بود که پس از سلیمان علیه السلام، بر اهل نینوا مبعوث شد. او را «ذوالنون» یا «صاحبالحوت» هم لقب دادهاند که به معنای صاحب ماهی و همدم ماهی میباشد. داستان این پیامبر بزرگ در قرآن به طور اجمال آمده است. آن جناب در شهر نینوا در تاریکی بت پرستی و جهل، مشعل ایمان را برافروخت و پرچم توحید را برافراشت.
حضرت یونس علیه السلام تلاش فراوانی در جهت بیداری قوم و بازگشت آنان از روش اشتباه و پرستش بتها به کار برد؛ اما قوم او زیر بار نرفته و به کارهای ناشایست خود ادامه دادند. تا این که آن حضرت نفرین نمود و قبل از استجابت دعا، قوم را ترک کرد؛ حال آن که خداوند، توبة آن قوم را پذیرفت و به سبب این که قبل از اطمینان به وقوع عذاب الهی، قوم را ترک کرده بود، خداوند ایشان را به شکم ماهی فرو برد. در واقع عمل حضرت یونس علیه السلام بد نبود، اما بهتر از آن هم ممکن بود و آن این که بین قوم خود بماند و ارشاد و هدایت آنها را ادامه داده و صبر را بر هجرت ترجیح دهد. (1)
1) جوادی آملی، سیره پیامبران علیهم السلام در قرآن کریم، ص297-298.
در تورات مطالبی راجع به حضرت یونس علیه السلام ذکر شده است. مطلب را از آنجایی آغاز میکند که حضرت یونس علیه السلام قصد فرار به ترشیش را دارد و حین فرار توسط کشتی، خداوند آن حضرت را به سبب نافرمانی، به شکم ماهی میاندازد. سپس با دعای آن حضرت به درگاه خدا، نجات مییابد. سپس خدا، او را به نینوا میفرستد و وی میبیند که قوم توبه کرده و عذابی بر ایشان وارد نشده است؛ لذا غضبناک شده و از شهر بیرون میرود.
با مقایسة مطالب ذکر شده در قرآن مجید و تورات، نکات هماهنگ آنها چنین است:
ایمان نیاوردن قوم و عدم تأثیر ارشادات یونس نبی علیه السلام .
امر فرود آمدن عذاب بر قوم.
جدا شدن حضرت یونس علیه السلام از قوم
سوار شدن حضرت یونس علیه السلام به کشتی
طوفانی شدن دریا
قرعه کشی در کشتی و بیرون آمدن نام یونس علیه السلام در قرعه
بلعیده شدن حضرت یونس علیه السلام توسط ماهی بزرگ
استغاثة حضرت یونس علیه السلام
نجات یونس علیه السلام
روئیدن گیاه کدو برای او به امر خدا
با توجه به مطالب ذکر شده در قرآن مجید و تورات، نکات ناهماهنگ آنها چنین است:
طبق قرآن، بنا بر این که هنگام آمدن عذاب، پیامبر باید قوم را ترک نماید؛ حضرت یونس علیه السلام قوم را ترک کرد و تنها قصد انجام فرمان الهی یعنی ترک سریع آن مکان، به فرار کردن بندهای از مولایش تشبیه شده است؛ درحالی که در تورات میگوید: به شدت بر قوم غضب کرده و از نزد ایشان پا به فرار میگذارد.
در تورات غضب حضرت یونس علیه السلام حتی پس از نجات از شکم ماهی، فرو نمینشیند.
در قرآن مجید، گیاه کدو، برای تجدید قوای تحلیل رفتة حضرت یونس علیه السلام است که رشد میکند و بر بالای سرش سایه میاندازد. این مطلب، نشان از محبت الهی پس از خروج حضرت یونس علیه السلام از شکم ماهی دارد؛ حال آن که در تورات، بیدار کنندة حضرت یونس علیه السلام نسبت به رفتار نابجای وی با قومش محسوب میشود.
ماجرای حضرت یونس علیه السلام در کشتی
ماجرای حضرت یونس علیه السلام در شکم ماهی
پذیرش توبة قوم حضرت یونس ( علیه السلام
نجات یونس علیه السلام
این عناوین، طی چهار مرحله به ترتیب 1. دیدگاه قرآن 2. دیدگاه تورات 3. مقایسة دو دیدگاه قرآن و تورات 4. سیمای یونس در تفاسیر اثری که خود شامل دو قسمت روایات تفسیری اهل سنت، به ویژه الدرالمنثور و روایات تفسیری شیعه، به ویژه نورالثقلین میباشد، خواهد بود. آنگاه به سراغ نقد و بررسی روایات تفسیری فریقین رفته و این روایات را به دو دسته تقسیم میکنیم: الف. روایات موافق قرآن که در واقع تفصیلی بر دیدگاه قرآن به شمار میروند. ب. روایات مخالف قرآن که این روایات ریشه در اسرائیلیات داشته و منبعی جز تورات و افکار یهودیان ندارند. سپس به نتیجة بحث میپردازیم.
قرآن مجید، سرگذشت این پیامبر و قوم او را در سورة صافات این گونه ذکر کرده است که خداوند، آن جناب را به سوی قومی فرستاد و او از بین مردم، فرار کرده به کشتی سوار شد، و در نهنگ او را بلعید. خداوند عزّ وجلّ در این باره فرموده است:
"وَ إِنَّ یُونُس لَمِنَ الْمُرْسلِینَ ٭ إِذْ أَبَقَ إِلی الْفُلْک الْمَشحُونِ ٭ فَساهَمَ فَکانَ مِنَ الْمُدْحَضِینَ ٭ فَالْتَقَمَهُ الحُْوت وَ هُوَ مُلِیمٌ . (1)
و یونس هم از رسولان است ٭ ]به خاطر بیاور[ زمانی را که به سوی کشتی پر ]از جمعیت و بار[ فرار کرد ٭ و با آن ها قرعه افکند، و ]قرعه به نام او افتاد[ مغلوب شد ٭ ]او را به دریا افکندند[ و ماهی عظیمی او را بلعید؛ در حالی که مستحق سرزنش بود.
درتورات دربارة فرار یونس علیه السلام از میان قوم آمده است:
1) صافات، 139-148.
و کلام خداوند بر یونس بن امِتّای نازل شده، گفت: ٭ «برخیز و به نینوا، شهر بزرگ برو و بر آن ندا کن؛ زیرا که شرارت ایشان، به حضور من برآمده است. ٭ اما یونس برخاست، تا از حضور خداوند به ترشیش فرار کند و به یافا فرود آمده، کشتیای یافت که عازم ترشیش بود. پس کرایهاش را داده، سوار شد، تا همراه ایشان از حضور خداوند به ترشیش برود. ٭ و خداوند، باد شدیدی بر دریا وزانید که تلاطم عظیمی در دریا پدید آمد، چنان که نزدیک بود کشتی شکسته شود. ٭ و ملاحان ترسان شده، هر کدام نزد خدای خود استغاثه کردند و اسباب را که در کشتی بود به دریا ریختند تا آن را برای خود سبک سازند. اما یونس در اندرون کشتی فرود شده، دراز شد و خواب سنگینی او را در ربود. ٭ و ناخدای کشتی نزد او آمده، وی را گفت: «ای که خفتهای! تو را چه شده است؟ برخیز و خدای خود را بخوان؛ شاید که خدا ما را به خاطر آورد، تا هلاک نشویم». ٭ و به یکدیگر گفتند: «بیایید قرعه بیندازیم تا بدانیم این بلا به سبب چه کس بر ما وارد شده است؟ » پس چون قرعه انداختند، قرعه به نام یونس درآمد. ٭ پس او را گفتند: «ما را اطلاع ده که این بلا به سبب چه کس بر ما عارض شده؟ شغل تو چیست و از کجا آمدهای و وطنت کدام است و از چه قوم هستی؟ » ٭ او ایشان را جواب داد: «من، عبرانی هستم و از یهوه خدای آسمان که دریا و خشکی را آفریده است، ترسان میباشم» ٭ و او را گفتند: «چه کردهای؟ » زیرا که ایشان میدانستند که از حضور خداوند فرار کرده است؛ چون که ایشان را اطلاع داده بود ٭ و او را گفتند: «با تو چه کنیم تا دریا برای ما ساکن شود؟ » زیرا دریا در تلاطم همی افزود. ٭ او به ایشان گفت: «مرا برداشته، به دریا بیندازید و دریا برای شما ساکن خواهد شد؛ زیرا میدانم این تلاطم عظیم، به سبب من بر شما وارد آمده است». ٭ اما آن مردان سعی کردند تا کشتی را به خشکی برسانند، اما نتوانستند؛ زیرا دریا به ضد ایشان زیاده و زیاده تلاطم مینمود. ٭ پس نزد یهوه دعا کرده، گفتند: «آه ـ ای خداوند! به خاطر جان این شخص، هلاک نشویم و خون بی گناه را بر ما مگذار؛ زیرا تو ـای خداوند! ـ هر چه میخواهی، میکنی». ٭ پس یونس را برداشته، در دریا انداختند و دریا از تلاطمش آرام شد. ٭ و آن مردمان از خداوند سخت ترسان شدند و برای خداوند قربانیها گذاردند و نذرها نمودند. ٭ و اما خداوند ماهی بزرگی پیدا کرد که یونس را فرو برد. "(1)
این دو کتاب دربارة حضرت یونس علیه السلام، حاوی مطالبی ظاهرا همگون هستند که البته در تورات
1) کتاب مقدس، کتاب یونس نبی، باب 1، مقطع 1- 17.
به جزئیات پرداخته و در عین حال مواردی اضافه دارد. با مقایسه متوجه میشویم:
در تورات، به صورت واضح، حضرت یونس علیه السلام، برخلاف امر خداوند عمل میکند؛ در حالی که قرآن، به این مطلب اشاره ندارد و تنها شکل بیرون رفتن او از میان قوم، به فرار کردن بندهای از مولایش تشبیه شده است.
در تورات، نام مکانها مشخص شده است و قرآن مطلبی نفرموده است.
در تورات، امر عجیب بودن مسائل به وجود آمده در کشتی، توسط ناخدای آن به یونس خفته در خواب تذکر داده میشود که باز قرآن، در این باره مسکوت است.
امر قرعه کشی در کشتی، در هر دو کتاب مطرح شده است.
تنها در تورات علاقة مسافران کشتی به حضرت یونس علیه السلام و دعای آنها برای او قید شده است.
طبق نقل تورات، یونس علیه السلام از آنچه خدا برای او مقدر کرده آگاه است؛ در حالی که در قرآن، امر به شکم ماهی افتادن آن حضرت، با مغلوب شدن وی در قرعه کشی، مطرح شده است و به سبب این که سه بار قرعه به نام یونس علیه السلام اصابت میکند، وی خود را گزیدة خداوند میشناسد.
بلعیده شدن یونس علیه السلام توسط ماهی بزرگ، در هر دو کتاب ذکر شده است.
اکنون که سیمای یونس علیه السلام در قرآن و تورات مد نظر قرار گرفت و شناختی نسبی از این پیامبر به شکل تطبیقی حاصل شد، سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی را که دربارة ماجرای حضرت یونس علیه السلام در کشتی، وارد شده است، ملاحظه میکنیم.
یونس علیه السلام به قومش عذاب را وعده داده بود و به آنها خبر داده بود که تا سه روز دیگر عذاب به آنها میرسد. پس مادران و فرزندان را جدا کردند، سپس بیرون آمدند و به خدا پناه آوردند و استغفار کردند؛ پس خداوند عذاب را از آنها برداشت. فردا حضرت یونس علیه السلام منتظر عذاب بود، اما چیزی ندید؛ پس خشمگین، آنها را رها کرد، تا این که به کشتیای که در آن، گروهی قرار داشتند، رسید. آنها او را بردند و او را نیز شناختند. هنگامی که داخل کشتی شد، کشتی پایین رفت و به چپ و راست متمایل میشد. گفت: «کشتی شما را چه میشود»؟ گفتند: «ما نمیدانیم». گفت: «اما من میدانم؛ چون که در آن، بندهای است که از پروردگارش
فرار کرده است. به خدا قسم! کشتی حرکت نمیکند، مگر این که او را بیرون بیندازید». گفتند: «آیا او تو نیستی؟ به خدا قسمای نبی خدا! تو را بیرون نمیاندازیم». یونس علیه السلام به ایشان گفت: «قرعه کشی کنید، کسی که قرعه به نام او افتاد، پس در دریا انداخته میشود». قرعه کشی کردند و قرعه به نام یونس علیه السلام افتاد و این عمل، تا سه بار انجام شد. هر بار قرعه به نام یونس علیه السلام افتاد و بالاخره حضرت یونس علیه السلام را در دریا انداختند و او به وسیلة ماهی بزرگی خورده شد. (1)
2. نیز در همان منبع آمده است:
به یونس علیه السلام گفته شد: «قوم تو در روزی معین، به عذاب دچار میشود».
هنگامی که آن روز یونس علیه السلام از میان قومش خارج شد، قومش او را از دست دادند و به چاره جویی افتادند. کوچک و بزرگ، انسان و حیوان… از خانهها بیرون آمدند؛ به گونهای که راوی میگوید: «شنیدم که عذاب عجیبی بود که میخواست آنها را در بر بگیرد و همین که به ایشان نزدیک شد و به چشم خود آن را دیدند، ناگاه عذاب، از آنها برداشته شد. پس به ایشان عذابی اصابت نکرد». یونس علیه السلام غضبناک، برای سوار شدن همراه مردم دیگر به سوی کشتی رفت. به خواست خداوند، کشتی در دریا ایستاد و حرکت نکرد. ناخدا گفت: «چیزی نیست که مانع حرکت ما شود، مگر وجود مردی شوم میان ما». پس قرعه کشی کردند و قرعه به نام یونس علیه السلام افتاد. این عمل تا سه بار تکرار شد و هر بار نتیجه یکسان بود؛ لذا حضرت یونس علیه السلام را در دریا انداختند و ماهی او را بلعید. (2)
برداشته شدن عذاب را مردی به گوش حضرت یونس علیه السلام رساند؛ ولی حضرت یونس علیه السلام آن را کذب و دروغ دانسته و سپس به داخل کشتی رفت. (3)
حضرت یونس علیه السلام هنگامی که کشتی از حرکت ایستاد و قرعه سه بار به نام او اصابت کرد، دانست این امر از جانب خداست؛ لذا خواست خودش را به آب بیاندازد. همین هنگام، ماهی مأمور، به اندازة سه ذراع سرش را از آب بیرون آورد. بار دیگر، حضرت یونس علیه السلام با دیدن او متوجه شد که خواست خدا است و ماهی به استقبال او آمده است. در همین حال، به سوی ماهی پرید و ماهی او را بدون این که در آب بیفتد، بلعید. سپس خداوند به ماهی وحی کرد:
«او را هضم نکن و او را به عنوان گوشتی نخور تا این که او را به امر من به روی خاک بگذاری». (1)
یونس علیه السلام خشمگین رفت و با قومی سوار کشتی شد. کشتی ایستاد و حرکت نکرد. سپس قرعه کشی کردند تا یونس علیه السلام پایین افکنده شد. سپس ماهی آمد؛ در حالی که دمش را تکان میداد. بر ماهی ندا آمد: «یونس روزی ]غذای[ تو نیست و تو را برای او پناهگاه و مسجدی قرار میدهیم». (2)
خدای متعال یونس علیه السلام را امر فرمود تا برای دعوت اهل نینوا بدان جا برود. نینوا یکی از شهرهای بسیار بزرگ آشور بود که کنار رود دجله قرار داشت و تا آن جا که یونس علیه السلام قرار داشت، سه روز راه بود. مردم، نینوا مردمی شر و فاسد بودند؛ لذا این مأموریت بر یونس علیه السلام گران آمد و از آنجا که بود، به ترشیش فرار کرد که آن نیز نام یکی دیگر از شهرهای آن روز است. از آنجا به شهر یافا آمد که در امروز هم یافا خوانده میشود. آنجا یک کشتی آماده یافت که قصد داشت سرنشینان خود را به ترشیش ببرد. او هم اجرتی داد تا به ترشیش برود. همین که سوار بر کشتی شد و کشتی به راه افتاد، بادی سخت وزیدن گرفت و امواج دریا بلند و بسیار شد و کشتی مشرف به غرق شدن گشت. ملاحان غافلگیر شده، بار و اساس مسافران را به دریا انداختند، تا کشتی سبک شود. همین هنگام بود که یونس علیه السلام در دل کشتی به خواب خوش رفته بود و صدای خر و پف او بلند شده بود. رئیس کشتی، وقتی او را دید از در تعجب پرسید: «تو را چه میشود که در چنین هنگامهای به خواب رفتهای؟ برخیز و معبود را بخوان، بلکه ما را از این مهلکه نجات بخشد و ما در این ورطه، هلاک نشویم». بعضی از مسافران به بعضی دیگر گفتند: «بیایید قرعه بیاندازیم، تا معلوم شود این شر از نحوست کیست؛ خود او را به دریا بیندازیم تا فقط خود او هلاک شود». قرعه انداختند و به نام یونس علیه السلام اصابت کرد. به او گفتند: «مگر تو چه کردهای که قرعه به نام تو در آمد؟ تو اهل کجایی؟ از کجا میآیی و به کجا میروی؟ از چه تیرهای هستی؟ » گفت: «من بندة رب و اله آسمان، و خالق دریا و خشکی عالمم، آنگاه جریان خود را برای آنان نقل کرد. آنها بسیار ترسیدند و او را توبیخ کردند که چرا فرار کردی و عدهای از مردم را در هلاکت گذاشتی و گفتند: «حالا به نظر تو با تو چه
بکنیم تا این دریا آرام گیرد؟ » گفت: «باید مرا به دریا بیندازید، تا آرام گیرد؛ چون من میدانم تمام نا آرامیهای دریا به خاطر من است. مردم هرچه کوشیدند که کشتی را به خشکی برگردانند و بدون غرق شدن یونس علیه السلام از ورطه نجات یابند، نشد. ناگزیر و به اصرار خود آن جناب، او را به دریا انداختند. کشتی، همان دم آرام گرفت. خدای متعال نهنگی را فرمود تا یونس علیه السلام را ببلعد. (1)
کشتی از حرکت ایستاده بود. قرعه کشی کردند و قرعه به نام یونس افتاد و یونس علیه السلام مغلوب شد. سپس او را در دریا انداختند و ماهی او را بلعید؛ در حالی که دربارة آنچه انجام داده بود، مورد سرزنش بود. پس اگر او از تسبیح کنندگان نبود، تا روز قیامت در شکم ماهی میماند، تا قبر او باشد تا روز قیامت. یونس علیه السلام (به سبب تسبیح خداوند در شکم ماهی) با آرامش نجات یافت.
قتاده میافزاید: زیرا یونس علیه السلام بسیار نماز میخواند و همچنین عمل صالح داشت که عمل صالح، صاحبش را هنگام لغزش، بالا میبرد. مجاهد گفته است(2): «وَ هُوَ مُلِیمٌ» یعنی گناهکار.
قوم یونس را اذیت کردند ـ و در این باره حدیث طولانی ذکر کرد ـ سپس ادامه داد: یونس علیه السلام همان گونه که خداوند متعال فرمود، خشمگین خارج شد، تا این که سوار کشتی شد و در آن، دو مرد بودند، کشتی به لرزش افتاد و ناخدا گفت: «ای قوم! همانا در کشتی من، کسی طلب شده است». یونس علیه السلام گفت: «او من هستم، و بلند شد تا خودش را بیندازد و ماهی را دید که دهانش را گشوده است. آن دو مرد، جلوی یونس علیه السلام را گرفتند و گفتند: «تو چنین کنی و ما دو مرد بمانیم؟ » پس مجددا قرعه کشی کردند و قرعه به نام یونس علیه السلام افتاد و سه بار این عمل را تکرار کردند و هر سه بار، به نام یونس علیه السلام افتاد. فهمیدند خطایی در کار نیست و یونس علیه السلام خودش را انداخت و ماهی او را بلعید. ماهی او را در هفت دریا گرداند، تا به دریای خروشان رسید؛ همان جا که قارون عذاب شده بود. (3)
است:
اول کسی که برای او قرعه زدند، حضرت مریم علیها السلام بود، و بعد از او، برای حضرت یونس علیه السلام قرعه زدند وقتی که با آن جماعت به کشتی سوار شد و کشتی میان دریا ایستاد. سه با قرعه زدند و هر سه بار به اسم آن حضرت بیرون آمد. چون یونس علیه السلام به جانب سینة کشتی رفت، دید ماهی عظیمی دهان گشوده است؛ پس خود را به دهان ماهی انداخت. (1)
با مقایسة روایات تفسیری وارده در تفاسیر روایی اهل سنت و شیعه، این روایات را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
روایات موافق قرآن
علامه طباطبائی در المیزان دربارة آیات 77 و 78 سورة انبیا میفرماید:
«نون» به معنای ماهی است و «ذَا النُّون» (صاحب ماهی) یونس علیه السلام پیغمبر فرزند متی است که صاحب داستان ماهی است. او از طرف پروردگار، بر اهل نینوا مبعوث شد و ایشان را دعوت کرد؛ ولی ایمان نیاوردند؛ پس نفرینشان کرد و از خدا خواست عذابشان کند. همین که نشانههای عذاب نمودار شد، توبه کرده و ایمان آوردند. خدا، عذاب را از ایشان برداشت و یونس علیه السلام از میانشان بیرون شد. خداوند صحنهای به وجود آورد که در نتیجه یونس علیه السلام به شکم یک ماهی بزرگ فرو رفت و آنجا زندانی شد، تا آن که خدا آن بلیه را از او برداشته دوباره به سوی قومش فرستاد… . رفتن او و جداییاش از قومش، مانند رفتن کسی بود که از مولایش قهر کرده باشد و پنداشته باشد که مولایش بر او دست نمییابد و او میتواند با دور شدن، از چنگ وی بگریزد و مولایش نتواند او را سیاست کند. این احتمال، از این نظر قوی است که پیامبری چون یونس علیه السلام شأنش اجل از این است که حقیقتاً و واقعاً از مولایش قهر کند و به راستی بپندارد که خدا بر او قادر نیست و او میتواند با سفر، از مولایش بگریزد؛ چون انبیای گرامی علیهم السلام خدا، ساحتشان منزه از چنین پندارها است و به عصمت خدا، معصوم از خطایند؛ پس همان طور که گفتیم، آیة شریف، از باب تمثیل است، نه حکایت یک واقعیت خارجی. (2)
علامه مجلسی میفرماید:
جمع کردن میان احادیث مختلف که دربارة مدت مکث آن حضرت، در شکم ماهی وارد
شده، مشکل است. شاید بعضی مواقع روایت عامه بر وجه تقیه وارد شده باشد. اما خطای او، پس ترک اولی و مکروهی بود؛ زیرا وقتی خدا آن حضرت را مرخص نمود که ترک تبلیغ رسالت در قوم خود بکند و وعده فرمود که عذاب بر ایشان نازل خواهد شد، دیگر بر آن حضرت لازم نبود میان قومش بیاید، بدون آن که بار دیگر مأمور شود؛ چون اولی برای به او آن بود که با وجود بدیهای قوم، با ایشان در مقام شفقت باشد و برای ایشان شفاعت کند و منتظر امر الهی در باب قوم خود باشد. چون نکرد، حق تعالی او را تأدیب نمود و ضمن تأدیب، مرتبة آن حضرت را عظیم گردانید؛ عجایب دریاها را به او نمود و آن را به منزلة معراجی برای او گردانید. غضب او، بر قوم و بدیهای ایشان بود، نه بر جناب مقدس الهی و از نهایت وثوق و لطف پروردگار خود گمان کرد که خدا بر او تنگ نخواهد گرفت.
همچنین علامه مجلسی میفرماید:
ممکن است حق تعالی تکلیف قبول ولایت را برای انبیا علیهم السلام در سبیل حتم نفرموده باشد که ترکش موجب گناه باشد یا آن که همه قبول کرده باشند و بعضی از روی اهتمام قبول نکرده باشند. (1)
در بیشتر روایات ـ چه در کتب اهل سنت و چه در کتب شیعه ـ به حضرت یونس علیه السلام این نسبت داده شده است که ـ نعوذ بالله ـ از انجام رسالت الهی شانه خالی کرده و فرار کرده است . همچنین از برداشته شدن عذاب از قوم، ناراحت شده، با این که از ایمان و توبة آنان خبر داشته است. باید دانست نمیتوان چنین نسبتهایی را به انبیاء علیهم السلام، داد. علامه طباطبایی در این باره میفرماید:
حال اگر بگویی نظیر این نسبتها در قرآن کریم به انبیاه علیهم السلام، داده شده است؛ از جمله در آیات همین داستان، در سورة صافات نسبت «أَبَقَ» به آن جناب داده و نیز او را مغاضب و خشمگین خوانده، و در سورة انبیا، به وی این نسبت را داده که پنداشته خدا بر او دست نمییابد؛ در پاسخ میگوییم: بین این نسبتها و نسبتی که در کتب عهدین به آن جناب داده شده، فرق است. آری؛ کتب مقدس اهل کتاب، یعنی عهد قدیم و جدید، سرشار از نسبت گناه وحتی گناهان کبیره و مهلک به انبیا علیهم السلام، است و دیگر جا ندارد که یک مفسر در این مقام بر آید که نسبت معصیت را طوری توجیه کند، بر خلاف قرآن کریم که ساحت انبیاء علیهم السلام را با صراحت منزه از معاصی وحتی گناهان صغیره میداند و مفسر، چاره ندارد جز این که اگر به آیه و روایتی بر خورد که بوی چنین
1) تلخیص و برداشت از: مجلسی، حیوة القلوب، 1233-1240.
نسبتی از آن به مشام میرسد، آیاتی که بر عصمت انبیاء علیهم السلام، دلالت دارد، خود قرینة قطعی است بر این که آیه و روایت نام برده ظاهرش مراد نیست، و باید حمل بر خلاف ظاهرش شود، به همین دلیل در معنای کلمه «إِذْ أَبَقَ» و نیز در معنای «مُغاضِباً فَظنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَیْهِ» گفتیم: یونس نیز از پیامبران بود که وقتی نشانههای عذاب را دید، به سوی کشتی فرار کرد، با این که کشتی ظرفیت سوار شدن او را نداشت. آری؛ یونس علیه السلام وقتی جریان را خطرناک دید، از بین قوم خود بیرون آمد. آن جناب، در این عمل خود، خدا را نافرمانی نکرد، و قبلا هم خدا او را از چنین کاری نهی نکرده بود؛ ولی این عمل شباهتی تام به فرار یک خدمتگزار از خدمت مولی داشت؛ به همین دلیل، خدای تعالی او را به کیفر این عمل بگرفت که دیدید منافاتی با عصمت انبیا علیهم السلام نداشت خلاصه یونس علیه السلام، نه از انجام مأموریت فرار کرد و نه از برطرف شدن عذاب خشمگین بود؛ ولی کاری کرد که آن کار، اشارهای به این معانی داشت."(1)
یونس علیه السلام را در دریا انداختند، نهنگ یونس علیه السلام را بلعید و کشتی نجات یافت. آنگاه خدای سبحان او را در شکم ماهی زنده نگه داشت و چند شبانه روز حفظ کرد. یونس علیه السلام فهمید که این جریان، یک بلا و آزمایش است که خدا وی را بدان مبتلا کرده است و این مؤاخذهای است از خدا برابر رفتاری که او با قوم خود کرد و مردم را به عذاب سپرد و خود بیرون آمد؛ لذا از همان تاریکی شکم ماهی فریادش بلند شد: «أَن لا إِلَهَ إِلا أَنت سبْحانَک إِنی کنت مِنَ الظالِمِینَ». خدای سبحان این ناله او را پاسخ گفت و به نهنگ دستور داد یونس علیه السلام را به کنار دریا آورده و رها کند.
فَلَوْ لا أَنَّهُ کانَ مِنَ الْمُسبِّحِینَ ٭ لَلَبِث فی بَطنِهِ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ. (2)
و اگر او از تسبیح کنندگان نبود، ٭ تا روز قیامت در شکم ماهی میماند.
اما خداوند ماهی بزرگی پیدا کرد که یونس علیه السلام را فرو برد و یونس علیه السلام سه روز و سه شب در شکم ماهی ماند. (3)
همچنین در تورات دربارة دعای یونس علیه السلام آمده است:
و یونس علیه السلام از شکم ماهی نزد یهوه خدای خود دعا کرد و گفت: «در تنگی خود خداوند را خواندم و مرا مستجاب فرمود. از شکم هاویه(1)تضرع کردم و آواز مرا شنیدی. ٭ زیرا که مرا به ژرفی در دل دریاها انداختی و سیل ها مرا احاطه کرد. همة خیزاب ها و موج های تو بر من گذشت ٭ و من گفتم از پیش چشم تو انداخته شدم؛ لیکن هیکل قدس تو را باز خواهم دید ٭ آب ها مرا تا به جان احاطه کرد و لجه دور مرا گرفت و علف دریا به سر من پیچیده شد ٭ به بنیان کوه ها فرو رفتم و زمین به بندهای خود تا ابد مرا درگرفت؛ اما تو ای یهوه خدایم! حیات مرا از حفره برآوردی ٭ چون جان من در اندرونم بی تاب شد، خداوند را به یاد آوردم و دعای من نزد تو به هیکل قدست رسید ٭ آنان که اباطیل دروغ را منظور می دارند، احسان های خویش را ترک می کنند ٭ اما من به آواز تشکر برای تو قربانی خواهم گذراند و به آنچه نذر کردم، وفا خواهم نمود. نجات از آن خداوند است ٭ پس خداوند ماهی را امر فرمود و یونس را بر خشکی قی کرد. (2)
مدت زمان ماندن حضرت یونس در شکم ماهی در تورات قید شده است؛ در حالی که در قرآن، امکان نهایت ماندن او در شکم ماهی، در صورت نگفتن تسبیح و اعتراف به ظلم، تا قیامت ذکر شده است.
اکنون که سیمای یونس علیه السلام در قرآن و تورات در نظر قرار گرفت و شناختی نسبی از این پیامبر به شکل تطبیقی حاصل شد، سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی را که دربارة ماجرای حضرت یونس علیه السلام در شکم ماهی، وارد شده است، بررسی میکنیم.
حضرت یونس علیه السلام را در دریا انداختند و او به وسیلة ماهی بزرگی خورده شد. هنگامی که
ماهی او را بلعید به طرف جایگاه زمین برده شد. یونس علیه السلام تسبیح سنگریزهها را شنید و در پس تاریکیها فریاد زیاد: «أَن لا إِلَهَ إِلا أَنت سبْحَنَک إِنی کنت مِنَ الظلِمِینَ» گفت: «شکم ماهی تاریک است و دریا تاریک و شب تاریک». (1)
حضرت یونس علیه السلام هنگامی که کشتی از حرکت ایستاد و قرعه سه بار به نام او اصابت کرد، دانست این امر از جانب خدا است؛ لذا خواست خودش را به آب نیندازد که در همین هنگام، ماهی مأمور به اندازة سه ذراع سرش را از آب بیرون آورد و بار دیگر با دیدن او، حضرت یونس علیه السلام متوجه شد که خواست خدا است و ماهی به استقبال او آمده است. در همین حال به طرف ماهی پرید و ماهی او را بدون این که در آب بیفتد، بلعید. سپس خداوند به ماهی وحی کرد: «او را هضم نکن و او را به عنوان گوشتی نخور تا این که او را به امر من، روی خاک بگذاری». (2)
یونس علیه السلام خشمگین رفت با قومی سوار کشتی شد. پس کشتی ایستاد و حرکت نکرد، سپس قرعه کشی کردند، تا یونس علیه السلام پایین افکنده شد. سپس ماهی آمد؛ در حالی که دمش را تکان میداد؛ پس بر ماهی ندا آمد که یونس روزی ]غذای[ تو نیست و بدون شک تو را برای او پناهگاه و مسجدی قرار میدهیم. (3)
همانا خداوند ولایت مرا بر اهل آسمانها و بر اهل زمین عرضه کرد که به آن اقرار کردند کسانی که اقرار کردند، و آن را انکار دارند. کسانی که انکار کردند. یونس انکار کرد؛ پس خداوند او را در شکم ماهی حبس کرد. (4)
اگر پیامبری از پیامبران علیهم السلام، طاعتش کامل شود؛ سپس خدای تبارک وتعالی را دریک باب عصیان میکند، پس به سبب آن، از بهشت خارج میشود و در شکم ماهی میافتد؛ سپس نجات نمییابد، مگر با اعتراف و توبه. (1)
در تفسیر نورالثقلین به نقل از تفسیر علی بن ابراهیم گفته است: ابی از ابن ابی عمیر از جمیل نقل کرد که امام صادق علیه السلام گفت:
علامه مجلسی از تفسیر قمی نقل کرده است که حق تعالی میفرماید:
وَ ذَا النُّونِ إِذ ذَّهَب مُغاضِباً فَظنَّ أَن لن نَّقْدِرَ عَلَیْهِ (2)
و یاد آور صاحب ماهی ]یونس[ را وقتی که از میان قوم خود غضبناک رفت، پس گمان کرد ما بر او تنگ نخواهیم گرفت ٭
از حضرت امام رضا علیه السلام منقول است: «یعنی به یقین دانست ما روزی را بر او تنگ نخواهیم کرد». (3)بعضی گفتهاند: «یعنی گمان کرد برای او عقوبتی بر ترک اولی که از او صادر شد مقرر نخواهیم کرد»؛ همان گونه که از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است. (4)
«پس ندا کرد در ظلمتها وتاریکی ها» حضرت امام رضا علیه السلام دربارة این بخش آیه فرمود: «یعنی ظلمت شب و ظلمت دریا و ظلمت شکم ماهی». (5)
که خداوندی نیست به جز تو و تو را تنزیه میکنم - از آنچه لایق ذات و صفات تو نباشد یا آن که تو از امری عاجز باشی- و به درستی که من از ستمکاران بر خود بودم یا آن که از میان قوم خود بیرون آمدم و بهتر آن بود که بیرون نیایم، یا آن که این سخن را بر سبیل تذلل و شکستگی گفت بی آن که از او گناهی یا مکروهی صادر شده باشد.
از حضرت امام رضا علیه السلام منقول است:
چون در شکم ماهی ذکر میکرد خدا را، سبب فراغ خاطری که او را بود که هرگز خدا را چنین عبادتی نکرده بود گفت: «من پیشتر، از ستمکاران بر خود
بودم که تو را چنین عبادتی نمی کردم». (1)پس مستجاب کردیم برای او دعای او را و او را نجات دادیم از غم و اندوه و چنین نجات می دهیم مؤمنان را از غم، هرگاه پناه به این کلمه بیاورند. در جای دیگر فرموده است (وَ إِنَّ یُونُس لَمِنَ الْمُرْسلِینَ)(2)به درستی که یونس علیه السلام از رسولان بوده «فَنَبَذْنَهُ بِالْعَرَاءِ وَ هُوَ سقِیمٌ؛(3)پس او را از شکم ماهی به صحرایی انداختیم که در آن، درخت و گیاهی نبود و حال آن که او بیمار بود».(4)
حق تعالی عذاب را بعد از ظهور آثار آن، از قومی دور نکرد، مگر قوم یونس. یونس ایشان را به اسلام میخواند و ایشان ابا میکردند؛ پس خواست بر ایشان نفرین کند. میان ایشان، دو نفر مؤمن بودند؛ یکی عابد که او را ملیخا میگفتند و دیگری عالم که او را روبیل میگفتند. عابد میگفت: «بر ایشان نفرین کن» و عالم میگفت: «بر ایشان نفرین مکن»؛ زیرا خدا دعای تو را رد نمیکند؛ اما نمیخواهد بندگان خود را هلاک نماید. آن حضرت سخن عابد را قبول کرد و بر ایشان نفرین نمود. حق تعالی به او وحی کرد: «بر ایشان در فلان سال و فلان ماه و فلان روز عذاب خواهم فرستاد». چون وقت آن وعده نزدیک شد، یونس با عابد از میان ایشان بیرون رفتند و عالم میان ایشان ماند. چون روز نزول عذاب شد، عالم به ایشان گفت: «به سوی خدا فزع و استغاثه کنید؛ شاید بر شما رحم کرده و عذاب را از شما برگرداند». گفتند: «چگونه فزع کنیم؟ گفت: «به سوی بیابان بیرون بروید؛ فرزندان را از زنان جدا کنید و میان شترها و گاوها و گوسفندان و فرزندان آنها جدایی بیندازید و گریه کنید و دعا کنید». همه از شهر بیرون رفتند و چنین کردند و ناله و گریه و تضرع بسیار کردند. حق تعالی بر ایشان رحم کرد و عذاب را از ایشان برداشت بعد از آن که بر ایشان نازل شده بود و نزدیک ایشان رسیده بود و به کوهها متفرق گرداند. یونس آمد که ببیند ایشان چگونه هلاک شدهاند. دید زراعت کنندگان در زمین خود زراعت میکنند. از ایشان پرسید: «احوال قوم یونس چگونه شد؟» ایشان او را نشناختند و گفتند: «یونس بر ایشان نفرین کرد و دعای او مستجاب شد و
عذاب بر ایشان نازل شد؛ پس ایشان جمع شدند و گریستند و دعا کردند و خدا ایشان را رحم کرد و عذاب را از ایشان برگرداند و بر کوه ها متفرق کرد. اکنون ایشان در طلب یونس هستند که به او ایمان بیاورند». آن حضرت در غضب شد و غضبناک رفت، تا کنار دریا رسید. ناگاه کشتی دید که بار بسته و می خواهد حرکت کند. یونس درخواست کرد او را سوار کنند.
چون سوار کشتی شد و به میان دریا رسیدند، حق تعالی ماهی عظیمی فرستاد که راه کشتی را بست. چون آن حضرت ماهی را دید، ترسید و به عقب کشتی آمد. ماهی نیز به جانب عقب کشتی آمد و دهان خود را گشود تا آن که کار بر اهل کشتی تنگ شد و گفتند: «گناهکاری میان ما است، باید دید او کیست؟» چون قرعه انداختند، به اسم حضرت یونس بیرون آمد. او را به دهان ماهی انداختند و ماهی به میان آب رفت.(1)
با مقایسة روایات تفسیری وارده در تفاسیر روایی اهل سنت و شیعه، این روایات را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
الف. روایات موافق قرآن
در تفسیر المیزان آمده است:
حضرت یونس علیه السلام از تسبیح کنندگان شمرده شده و معلوم است که به طور دائم تسبیح میگفته، به طوری که این عمل، صفت وی شده بود. منظور از تسبیح او، تسبیح از این معنا است که اگر فرار کند، دیگر دست خدا به او نمیرسد. تسبیح او در شکم ماهی، باعث نجاتش او شد. که مضمون آن چنین است: خدایا تو منزهی از آن معنایی که عمل من آن را میرسانید و آن، این بود که غیر تو هم کارسازی هست؛ چون من برای نجات از عذاب، متوسل به کشتی و فرار شدم. حال میگویم: غیر تو کسی و چیزی کارساز نیست.
این را بدان سبب گفتیم که متوجه شوی که در آیه شریف مورد بحث، هیچ دلالتی بر این نیست که یونس تا روز قیامت در شکم ماهی زنده میماند یا جنازهاش در شکم ماهی همچنان سالم میماند و شکم ماهی قبر او میشد، یا این که ماهی تا روز قیامت زنده میماند یا به نحوی دیگر. پس دیگر محلی برای این اختلاف باقی نمیماند که آیا آن جناب همچنان زنده میماند یا شکم ماهی قبر او میشد؟ نیز آیا مراد از «یَوْمِ یُبْعَثُونَ» روزی است که صور
1) تلخیص و برداشت از: مجلسی، حیوة القلوب، 1233-1240.
اول دمیده میشود و همه میمیرند یا صور دوم که همه زنده میشوند یا آن که اصلا منظور از این عبارت، کنایه است از این که مدتی طولانی در شکم ماهی میماند؟
در سورة انبیاءدر جملة «فَنَادَی فی الظلُماتِ» ایجاز به حذف به کار رفته یعنی و جزئیاتی که خواننده خود میداند چیست، از وسط افتاده و تقدیر کلام این است که: خدای تعالی او را گرفتار ماهی کرد. ماهی او را بلعید. پس در شکم ماهی پروردگار خود را بخواند و ظاهراً مراد از ظلمات به طوری که دیگران هم گفتهاند، ظلمات دریا و ظلمات شکم ماهی و ظلمات شب است. «أَن لا إِلَهَ إِلا أَنت سبْحانَک»، دراین جمله، یونس علیه السلام از آنچه عملش نشان میداد، بیزاری میجوید؛ چون عمل او ـ که راه خود را گرفته و قوم خود را به عذاب خدا سپرد و بدون این که از ناحیة خدا دستوری داشته باشد، رفت، خود به خود ولو این که او چنین قصدی نداشت ـ این معنا را ممثل میکرد که غیر از خدا مرجع دیگری هست که بتوان به او پناه برد و چون عملش چنین معنایی را میداد، از این معنا بیزاری جسته و عرضه داشت: «لا إِلَهَ إِلا أَنت»؛ نه جز تو معبودی نیست» و نیز چون این معنا را ممثل میکرد که ممکن است به کارهای خدا اعتراض کرده و بر او خشم گرفته و نیز این را ممثل میکرد که ممکن است کسی از تحت قدرت خدا بیرون شود، لذا برای عذرخواهی از آن گفت: «سبْحانَک إِنِّی کنْتُ مِنَ الظالِمِینَ». در این جمله، به ظلم خود اعتراف کرد؛ چون عملی آورده که ظلم را ممثل میکرد؛ هرچند که فی نفسه ظلم نبود و خود او هم قصد ظلم نداشت چیزی که هست خدای تعالی، در این پیشآمد، پیغمبرش را تأدیب و تربیت کرد، تا با گامی پاک و مبرای از تمثیل ظلم (تا چه رسد به خود ظلم) شایستة قدم نهادن به بساط قرب گردد.
«فَاستَجَبْنَا لَهُ وَ نجَّیْنَهُ مِنَ الْغَمّ ِ وَ کذَالِک نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ» یونس علیه السلام به خواستة خود تصریح نکرد و تنها مسأله توحید و تنزیه خدا و اعتراف به ظلم خود را بگفت؛ ولی با این کلماتش، حال درونی خود را و موقفی را که در آن قرار گرفته، بیان داشت که در معنا درخواست نجات و عاقبت را رساند و خدا هم درخواست او را اجابت کرده از اندوهی که به وی روی آورده بود، نجاتش داد. جمله «وَ کذلِک نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ» وعده به نجات دادن هر مؤمن مبتلای به اندوه است. البته مؤمنی که مانند یونس علیه السلام رو به درگاه وی آورد و او را چون وی ندا کند. همچنین در تفسیر المیزان آمده است:
در کتاب فقیه از امام صادق علیه السلام روایت آورده است که فرمود:
هیچ قومی میان خود قرعه نینداختند و امر خود را به خدا واگذار نکردند، مگر آن که آنچه
حق بود از قرعه بیرون آمد.
نیز فرمود:
چه حکمی بالاتر از حکم قرعه و عادلانه تر از آن است؟ وقتی اشخاص امر خود را به خدا واگذارند. آیا این خدای سبحان نیست که میفرماید: «فَساهَمَ فَکانَ مِنَ الْمُدْحَضِینَ؟»
در کتاب بحارالانوار از کتاب بصائر نقل کرده که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
خدای متعال، ولایت مرا بر همة اهل آسمانها و اهل زمین عرضه کرد؛ جمعی بدان اقرار و جمعی دیگر انکار کردند. یونس از آنان بود که انکار کرد و خدا او را به همین سبب در شکم ماهی حبس نمود تا سرانجام اقرار کرد.
علامه طباطبائی در این باره میفرماید:
در معنای این روایت، روایات دیگری نیز هست، و مراد از این ولایت، ولایت کلیه الهیه است که خود امیرالمؤمنین علیه السلام اولین کس از این امت است که فتح باب آن کرد، و آن، عبارت از آن است که بندهای از بندگان خدا، قائم مقام خدا در تدبیر امر خدا شود، و در نتیجه آن بنده، جز به سوی خدا توجه نکند و جز خواست خدا را نخواهد و این مقام را با پیمودن طریق عبودیت به بنده میدهند؛ طریقی که بنده را به حدی خدایی میکند که برای خدا خالص میشود و جز خدا، احدی از آن بنده سهم نمیبرد.
ظاهر عمل یونس علیه السلام ظاهری بود که نمیشد آن را به ارادة خدا نسبت داد؛ به همین سبب خدا او را مبتلا کرد تا به ظلمی که او به نفس خود کرد، اعتراف کند. آری؛ خدای سبحان، منزه است از ارادة مثل این کارها؛ پس بلایا و محنتهایی که اولیای خدا بدان مبتلا میشوند، تربیتی است الهی که خدا به وسیلة آن بلایا، ایشان را تربیت میکند و به حد کمال میرساند و درجاتشان را بالا میبرد، هرچند بعضی از آن بلایا جهات دیگری داشته باشند که بتوان آن را مؤاخذه و عتاب نامید. این معروف است که گفتهاند: «البَلاءُ لِلْوَ لَاءِ؛ بلا، لازمة ولایت و دوستی است». مؤید این معنا، حدیثی است که صاحب کتاب علل به سند خود از ابی بصیر آورده است که گفت:
به امام صادق علیه السلام عرضه داشتم: «به چه علت خدا عذاب را از قوم یونس علیه السلام برداشت با این که تا بالای سرشان آمد و بر سر ایشان سایه افکند و این معامله را با هیچ قومی دیگر نکرد؟» درجواب فرمود: «برای این که درعلم خدای تعالی این معنا بود که به زودی عذاب را از آنان برمیگرداند؛ به دلیل این که توبه میکنند و اگر این جریان را به اطلاع یونس نرساند، برای
این بودکه یونس فارغ برای عبادت او باشد و در شکم ماهی به مناجات به او بپردازد و در عوض، مستوجب ثواب و کرامت او شود». (1)
ب. روایات غیر موافق قرآن
اکثر قریب به اتفاق روایات، دارای مطالبی عجیب و غریب است که عقل فطری از پذیرفتن آن باز میماند؛ به ویژه روایت ملاقات حضرت یونس با قارون که جای بسی شگفتی است. قارون با آن اوصاف که حضرت موسی علیه السلام را بسیار اذیت و آزار کرد و حتی شرم نکرده تهمت زنا به آن پیامبر بزرگوار زد. خداوند، در این روایت، به شکلی تعجب برانگیز مورد عفو قرار داده و دستور به برداشته شدن عذاب از وی داده است. تنها میتوان به این امر گمان یافت که اهل کتاب به سبب مشکلات بسیار خود در بی بند و باری، به ساختن این گونه روایات پرداختهاند؛ تا ـ نعوذ بالله ـ خدا را در این امور خطیر، بسیار آسانگیر نشان دهند. از سویی میبایست متذکر شد که این روایات، همگی از نوع اخبار آحاد هستند و میدانیم که خبر واحد جز در مسائل احکام، قابل استناد نمیباشد و چنانچه مشکوک به صحت آنها هستیم، حداقل باید توقف نمود.
با توجه به مطالبی که مورد بحث قرار گرفت، میتوان به این نتیجة با اهمیت دست یافت که آنچه در روایات مذکور، بر آن تأکید شده، استغاثة بسیار حضرت یونس علیه السلام در شکم ماهی و او توکل بر خداوند است. از بیان حضرت خاتم النبیین صلی الله علیه و آله و سلم دربارة محبوس شدن حضرت یونس علیه السلام در شکم ماهی، نباید گمان کرد این امر، برای آن حضرت ذلتی بود که به سبب کفران و عصیان وی دامنگیرش شد؛ بلکه فرستادن حضرت یونس علیه السلام، در شکم ماهی، برای قرب او بود. خداوند خواست معراج او را در لطیف ترین اجسام طبیعی قرار دهد و از آنجا به رسالتش اعزام فرماید. رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
من و او از جهت نبوت یکسان هستیم؛ با این تفاوت که معراج من در آسمان ها و معراج او در شکم ماهی بود و من خاتم پیامبران هستم.
مردم بدانند که عصمت و تنزیه حضرت یونس علیه السلام مورد قبول عام خردمندان است. (2)
خداوند حضرت یونس را به سوی مردمی گسیل داشت که دارای جمعیت بسیار، بیش از صدهزار نفر بودند، آن قوم، دعوت وی را اجابت نکردند و به غیر از تکذیب، واکنشی نشان ندادند؛ تا آن که زمان نزول عذاب فرا رسید و یونس علیه السلام از میان قوم بیرون رفت. همین که عذاب نزدیک ایشان شد و با چشم خود آن را دیدند، تصمیم گرفتند همگی به خدا ایمان آورده توبه کنند و چنین کردند. خدا هم آن عذاب را که در دنیا خوارشان میساخت، از ایشان برداشت. اما یونس علیه السلام وقتی خبردار شد آن عذابِ وعده داده شده، از ایشان برداشته شده و گویا متوجه نشد که قوم ایمان آوردند و توبه کردند، دیگر به سوی ایشان برنگشت. (1)
فَلَوْلَا کانَتْ قَرْیَهٌ ءَامَنَتْ فَنَفَعَهَا إِیمانُهَا، إِلَا قَوْمَ یُونُسَ، لَمَّا ءَامَنُواْ کشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْیِ فِی الْحَیَوةِ الدُّنْیَا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلَی حِینٍ(2)
چرا هیچ یک از شهرها و آبادی ها ایمان نیاوردند که ]ایمانشان به موقع باشد و[ به حالشان مفید افتد؟ مگر قوم یونس؛ هنگامی که آن ها ایمان آوردند، عذاب رسواکننده را در زندگی دنیا از آنان برطرف کردیم و تا مدت معینی آن ها را بهره مند ساختیم.
در تورات، دربارة رفتن یونس علیه السلام به نینوا آمده است:
پس کلام خداوند، بار دوم بر یونس نازل شده، گفت: ٭ «برخیز و به نینوا، شهر بزرگ برو و آن وعظ را که من به تو خواهم گفت، به ایشان ندا کن». ٭ آنگاه یونس برخاسته، بر حسب فرمان خداوند، به نینوا رفت. نینوا بسیار بزرگ بود. مسافت سه روز داشت. ٭ و یونس به مسافت یک روز، داخل شهر شده، به ندا کردن شروع نمود و گفت: «بعد از چهل روز، نینوا سرگردان خواهد شد». ٭ و مردمان نینوا به خدا ایمان آوردند و روزه را ندا کرده، از بزرگ تا کوچک پلاس پوشیدند. ٭ و چون پادشاه نینوا از این امر اطلاع یافت، از کرسی خود برخاسته، ردای خود را از برکند و پلاس پوشیده و بر خاکستر نشست. ٭ و پادشاه و اکابرش فرمان دادند تا در نینوا
ندا در دادند و امر فرموده، گفتند: که مردمان و بهایم وگاوان و گوسفندان چیزی نخورند و نچرند و آب ننوشند. ٭ و مردمان و بهایم، به پلاس پوشیده شوند و نزد خدا به شدت استغاثه نمایند و هر کس از راه بد خود و از ظلمی که در دست اوست، بازگشت نماید. ٭ کیست بداند که شاید خدا برگشته، پشیمان شود و از حدت خشم خود رجوع نماید تا هلاک نشویم؟ ٭ پس چون خدا اعمال ایشان را دید که از راه زشت خود بازگشتند، آن گاه خدا از بلایی که گفته بود که به ایشان برساند، پشیمان گردید و آن را به عمل نیاورد. (1)
در تورات دربارة غضب یونس علیه السلام به نینوا آمده است:
اما این امر، یونس را به غایت ناپسند آمد و غیظش افروخته شد، ٭ و نزد خداوند دعا نموده، گفت: «آه ای خداوند! آیا این سخن من نبود، حینی که در ولایت خود بودم. و از این سبب به فرار کردن به ترشیش مبادرت نمودم؟ زیرا می دانستم که تو خدای کریم و رحیم و دیر غضب و کثیر احسان هستی و از بلا پشیمان می شوی ٭ پس حال، ای خداوند! جانم را از من بگیر؛ زیرا که مردن از زنده ماندن برای من بهتر است». ٭ خداوند گفت: «آیا صواب است که خشمناک شوی؟» ٭ و یونس از شهر بیرون رفته، به طرف شرقی شهر نشسته و در آنجه سایه بانی برای خود ساخته زیر سایه اش نشست، تا ببیند بر شهر چه واقع خواهد شد. ٭(2)
این دو کتاب از نظر مطالب وارده دربارة حضرت یونس علیه السلام با هم هماهنگ بوده جز در موضوعی بهرة آن حضرت از گیاه کدو، پس از خروج از شکم ماهی یا پیش از آن اختلافی ندارند.
اکنون که پذیرش توبة یونس علیه السلام در قرآن و تورات مد نظر قرار گرفت و شناختی نسبی از این ماجرا به شکل تطبیقی حاصل شد، سراغ تفاسیر اثری رفته و روایاتی را که دربارة پذیرش توبة قوم حضرت یونس علیه السلام، وارد شده است، مورد ملاحظه قرار میدهیم.
«فَلَوْلَا کانَتْ قَرْیَهٌ ءَامَنَتْ فَنَفَعَهَا إِیمانُهَا، إِلَا قَوْمَ یُونُسَ، لَمَّا ءَامَنُواْ کشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْیِ فِی الْحَیَوةِ الدُّنْیَا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلَی حِینٍ»(1)نقل شده است:
این مسأله دربارة امم گذشته گفته نشده است، مگر قوم یونس علیه السلام و آن قریهای بود که مردمش کفر ورزیدند، سپس ایمان آوردند، هنگامی که عذاب نزدیک شد. پس خداوند، قوم یونس علیه السلام را استثنا کرد و برای ما آن قوم را یاد کرد که در سرزمین موصل بود و نینوا نامیده میشد. هنگامی که پیامبرشان را از دست دادند، خداوند آنها را نجات داد و توبه را در دلهایشان رسوخ داد. آنان هم فرزندان را از مادران و فرزندان حیوانات را از مادران ایشان جدا کردند و پلاس وجامههای پشمینه پوشیدند و ریسمانها در گردنهای خود کردند و خاکستر بر سرهای خود ریختند و همه یک صدا به درگاه پروردگار خود ناله بلند کردند و گفتند: «ایمان آوردیم به خدای یونس». خداوند دانست که سخن ایشان از روی صدق و راستی است و از اعمال گذشتة خویش، پشیمان هستند؛ لذا عذاب را از ایشان گرداند، بعد از آن که عذاب، بسیار بدیشان نزدیک شده بود و فاصلة بین قوم و عذاب تقریباً به هیچ رسیده بود. (2)
در همان تفسیر از ابن ابی حاتم نقل شده است که توبة قوم یونس روز عاشورا بوده است. (3)
در همان تفسیر از ابن ابی حاتم نقل شده است که یونس به سوی قریهای که نینوا خوانده میشد و در دجلة فرات قرار داشت، مبعوث شد. (4)
باز در همان تفسیر از عایشه به نقل از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمده است:
کسی از تقدیر نجات نیافت، مگر قوم یونس که دعا کردند و بلا از ایشان رفع شد و این امر، از جانب پروردگار در کتاب خدا ثبت است که: «إِلَا قَوْمَ یُونُسَ، لَمَّا ءَامَنُواْ کشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْیِ فِی الْحَیَوةِ الدُّنْیَا وَ مَتَّعْنَهُمْ إِلَی حِینٍ»(5)و(6)
یونس علیه السلام از شکم ماهی مانند جوجهای بدون پر بیرون آمد؛ پس گیاهی او را از گرمای خورشید سایه انداخت. (1)
منقول است که حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود:
در بعضی از کتابهای امیرالمؤمنین علیه السلام دیدم که: حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم مرا خبر داد از جبرئیل علیه السلام که خدا یونس بن متی را بر قوم او مبعوث گردانید در وقتی که سی سال از عمر او گذشته بود. او مردی بود بسیار تندخو و چندان صبر و حوصله نداشت. مدارای او با قومش کم بود و تاب حمل بارهای گران پیغمبری را نداشت و به برداشتن بار نبوت تن در نمیداد و آن را همان گونه که شتر جوان از بار برداشتن امتناع میکند، دور میافکند. پس سی و سه سال میان قوم خود ماند و ایشان را به ایمان به خدا و تصدیق به پیغمبری و متابعت خود خواند. قوم، به او ایمان نیاوردند و از او متابعت نکردند، مگر دو مرد که اسم یکی روبیل و اسم دیگری تنوخا بود. روبیل از خانوادة علم و پیغمبری و حکمت بود و با یونس مصاحبت داشت، قبل از آن که او به پیغمبری مبعوث شود تنوخا، مرد ضعیف العقل و عابد و زاهدی بود که در بندگی خدا بسیار مبالغه و سعی میکرد: ولی از علم و حکمت خالی بود.
روبیل گوسفند میچرانید و به آن معاش میکرد. تنوخا، هیزم بر سر میگرفت به شهر میآورد و میفروخت و از کسب خود میخورد. منزلت روبیل، نزد یونس، عظیمتر از منزلت تنوخا بود، به سبب علم و حکمت و مصاحبت قدیم او. چون یونس دید که قوم، او را اجابت نمیکنند و به او ایمان نمیآورند، دلتنگ شد و در نفس خود کمی صبر و جزع یافت؛ پس به پروردگارخود شکایت کرد و عرض کرد: پروردگارا ! مرا بر قوم خود مبعوث کردی؛ هنگامی که سی ساله بودم و سی و سه سال میان ایشان ماندم و ایشان را به سوی ایمان به تو و تصدیق به رسالات خود خواندم و آنها را از عذاب و غضب تو ترساندم؛ پس مرا تکذیب کردند و به من ایمان نیاوردند و پیغمبری مرا انکار کردند و رسالتهای من را سبک شمردند و مرا تهدید میکنند و میترسم مرا بکشند؛ پس عذاب خود را بر ایشان بفرست که ایشان ایمان نمیآورند.
حق تعالی به او وحی فرستاد: «میان قوم، زنان حامله و اطفال نابالغ و مردان پیر و زنان ضعیف و ضعیفان کم عقل هستند و من، خداوند حکم کنندة عادل هستم و رحمت من بر غضب من، پیشی گرفته است و خردسالان را به گناه، عذاب نمیکنم و بزرگان قوم تو ـ ای یونس! ـ بندگان من در شهرهایم و آفریدهها و روزی خواران من هستند . و میخواهم که با ایشان، مدارا نمایم، شاید که توبه کنند. و تو را بر ایشان مبعوث کردم که حافظ و نگهبان ایشان باشی و به ایشان به سبب خویشیای که با ایشان داری، مهربانی کنی. با ایشان از روی
1) السیوطی، الدرالمنثور، ج 3، ص 438.
رأفت پیغمبری، مدارا کنی. بر بدیهای ایشان، با بردباری رسالت، صبر کنی و برای ایشان، مانند طبیب مدارا کنندة دانا با بیمار باشی؛ ولی تو تندی کردی و با دل ایشان مدارا نکردی و به طریقة پیغمبران و شفقتهای ایشان با این گروه سلوک نکردی و اکنون که صبرت کاستی کرده و خُلقت تنگ شده است، بی تأمل برای ایشان عذاب میطلبی؟ بندة من، نوح صبرش بر قوم خود بیش از تو بود و صحبتش با ایشان نیکوتر و عذرش تمام تر بود؛ پس من برای او غضب کردم، هنگامی که برای من غضب کرد و دعای او را هنگامی که مرا خواند، مستجاب کردم یونس علیه السلام عرض کرد: «پروردگارا! من بر ایشان غضب نکردم، مگر برای آن که با تو مخالفت میکنند و بر ایشان نفرین نکردم، مگر وقتی که تو را معصیت کردند. به عزتت سوگند! هرگز بر ایشان مهربان نخواهم شد و برای ایشان، خیرخواهی مشفقانه نخواهم کرد، بعد از آن که در این مدت به تو کافر شدند و من را تکذیب کردند و پیغمبری من را انکار نمودند؛ پس عذاب خود را بر ایشان بفرست که ایشان هرگز ایمان نمیآورند». حق تعالی فرمود: «ای یونس! ایشان بیش از صدهزار کس از خلق من هستند و شهرهای مرا آباد میکنند و بندگان من از ایشان به هم میرسند و من دوست میدارم که با ایشان مدارا کنم برای آنچه از احوال ایشان و احوال تو پیوسته در علم من بوده است، و تقدیر و تدبیر من، غیر علم و تقدیر تو است. تو پیغمبر مرسلی و من، پروردگار حکیم و علیم به احوال ایشان هستم. ای یونس! باطن و مخفی است علمهای غیبی که نزد من است و کسی منتهای آن را نمیداند. و علم تو نظر به ظاهر احوال ایشان است و از باطن ایشان و آخر کار ایشان خبر نداری. ای یونس! من دعای تو را در حق ایشان مستجاب کردم و بر ایشان عذاب خواهم فرستاد و این استجابت دعا، باعث افزایش بهرة تو از ثواب من نخواهد بود و برای درجة تو و منزلت تو نیکو نخواهد بود. عذاب من بر ایشان، روز چهارشنبه نیمة ماه شوال، پس از طلوع آفتاب نازل خواهد شد. به ایشان اعلام کن که چنین خواهد شد».
یونس علیه السلام بسیار شاد شد و دلگیر نشد و ندانست که عاقبت چه خواهد بود. نزد تنوخای عابد آمد و او را خبر داد که عذاب خدا بر قوم من در فلان روز نازل خواهد شد و گفت: «بیا تا برویم ایشان را خبر کنیم که فلان روز عذاب بر ایشان نازل خواهد شد». تنوخا گفت: «چرا ایشان را خبر میکنی؟ ایشان را در کفر و معصیت خود بگذار تا عذاب بر ایشان بیخبر وارد شود». یونس علیه السلام فرمود: «نزد روبیل میرویم و با او مشورت میکنیم؛ زیرا او مرد عالم و دانایی است و از خانوادة پیامبران است». چون نزد روبیل رفتند، یونس علیه السلام گفت: «ای روبیل! خدا مرا خبر داده است در چهارشنبه نیمة ماه شوال بعد از طلوع آفتاب، بر قوم من عذاب خواهد فرستاد. اکنون چه مصلحت دانی؟ آیا ایشان را خبر کنیم؟» روبیل گفت: «دربارة عذاب ایشان،
به سوی حق تعالی بازگرد و برای ایشان شفاعت کن؛ مانند شفاعت پیغمبر بردبار و رسول صاحب کرم بزرگوار و درخواست کن که عذاب را از ایشان بگرداند؛ زیرا خدا از عذاب ایشان بی نیاز است و نرمی و مدارای با بندگان را دوست میدارد و این، برای تو نفع دهنده تر است و سبب زیادتی قرب و منزلت تو در درگاه او میشود. شاید قوم تو بعد از آنچه از کفر و انکار ایشان شنیدهای و دیدهای، روزی ایمان بیاورند؛ پس صبر و مدارا کن». تنوخا گفت: «وای بر توای روبیل! این چه مصلحت بود که برای یونس علیه السلام دیدهای که بعد از این که به خدا کافر شدند، شفاعت ایشان بکند. این قوم، پیغمبری او را انکار کردند و او را از خانههای خود بیرون کردند و خواستند او را سنگسار کنند». روبیل به تنوخا گفت: «ساکت شو که تو مرد عابدی هستی و تو را بر این امور علمی نیست». باز رو به یونس علیه السلام کرد و گفت: «بگو آیا اگر خدا بر قوم تو عذاب بفرستد، همه را هلاک خواهد کرد یا بعضی را؟»
یونس علیه السلام فرمود: «همه را هلاک خواهد کرد. من از خدا چنین طلبیدم و هیچ رحمی بر ایشان ندارم که بروم و ایشان را شفاعت بکنم، تا خدا عذاب را از ایشان بگرداند». روبیل گفت: «ای یونس! شاید وقتی عذاب بر ایشان نازل شود و ایشان آثار عذاب را مشاهده کنند، به سوی خدا توبه کنند و استغفار نمایند و خدا بر ایشان رحم فرماید؛ زیرا او ارحم الراحمین است و ممکن است عذاب را از ایشان برگرداند. آنگاه بعد از آن که ایشان را خبر دادهای که فلان روز عذاب بر شما نازل میشود، تو را دروغگو دانند». پس تنوخا گفت: «وای بر توای روبیل! سخن بسیار بدی از تو صادر شد. پیغمبر مرسل تو را خبر میدهد که خدا به سوی او وحی فرموده است که عذاب بر ایشان نازل میشود و تو این سخن را میگویی؟ پس قول خدا را رد کردی و در گفتة خدا و رسول او شک کردی. برو که عمل تو نابود شد». روبیل گفت: «ای تنوخا! اندیشة تو ضعیف است» و باز رو به یونس علیه السلام کرد و گفت: «هرگاه عذاب بر قوم تو نازل شود و همه هلاک شوند و شهرهای ایشان خراب شود، آیا نه چنین است که خدا نام تو را از دیوان پیغمبران محو خواهد کرد و رسالت تو برطرف خواهد شد و مانند بعضی از ضعیفان مردم خواهی بود و بر دست تو صدهزار کس هلاک خواهند شد؟» یونس علیه السلام سفارش و نصیحت روبیل را قبول نفرمود و با تنوخا از شهر دور شدند.
یونس علیه السلام برگشت و قوم خود را خبر داد که حق تعالی روز چهارشنبه نیمة ماه شوال بعد از طلوع آفتاب، بر شما عذاب خواهد فرستاد؛ ولی قول او را رد کردند و او را تکذیب نمودند و با خشونت و اهانت، از شهر بیرونش کردند. پس آن حضرت با تنوخا از شهر دور شد و منتظر ماندند که عذاب بر آنها نازل شود و روبیل میان قوم خود ماند. چون اول ماه شوال شد، روبیل بر کوه بلندی بالا رفت و به آواز بلند قوم خود را ندا کرد و گفت: «منم روبیل. بر شما
مشفق و مهربانم. اینک ماه شوال داخل شد. یونس پیغمبر شما و رسول پروردگار شما، شما را خبر داد که خدا به سوی او وحی کرده است که عذاب بر شما در چهارشنبه نیمة این ماه بعد از طلوع آفتاب نازل خواهد شد و خدا در وعدة خود با رسولانش، خلاف نمیکند. ببینید چه خواهید کرد». سخن او، ایشان را به ترس آورد. و به نزول عذاب یقین کردند. به جانب روبیل دویدند و گفتند: «ای روبیل! تو برای ما چه مصلحت میدانی؟ زیرا تویی مردی دانا و حکیم هستی و پیوسته تو را چنین میدانستیم که با ما مشفق و مهربان بودی و شنیدیم که نزد یونس بسیار برای ما شفاعت کرده بودی. آنچه نظر تو است، بفرما تا به آن عمل کنیم». روبیل گفت: «نظر من آن است که چون صبح روز چهارشنبه نیمة ماه که روز وعدة نزول عذاب است طالع شد، زنان و اطفال شیرخوار را از یکدیگر جدا کنید. زنان را در دامنة کوه بازدارید و اطفال را میان درهها و راههای سیلاب بیندازید و اطفال حیوانات را از مادران جدا کنید و اینها همه پیش از طلوع آفتاب باشد. چون ببینید باد زردی از جانب مشرق میآید، خُرد و بزرگ، همه صدا به گریه و ناله و استغاثه بلند کنید و به سوی خدا تضرع کنید. توبه و استغفار کنید و سرها به جانب آسمان بلند کنید و بگویید: «پروردگارا! برخود ستم کردیم و پیغمبر تو را تکذیب کردیم و به سوی تو از گناهان خود توبه میکنیم. اگر ما را نیامرزی و بر ما رحم نکنی، هر آینه از زیانکاران و عذاب شدگان خواهیم بود؛ پس توبة ما را قبول کن و بر ما رحم کنای رحم کننده ترین رحم کنندگان!». و از گریه و ناله و تضرع، خسته نشوید. تا غروب آفتاب یا زودتر، تا عذاب از شما برطرف شود».
همه، بر آنچه روبیل به ایشان فرمود، متفق شد. چون روز موعود شد، روبیل از شهر بیرون رفت به سوی جایی که صدای ایشان را میشنید و اگر عذاب نازل میشد، آن را میدید. چون صبح دمید، آنچه روبیل فرموده بود انجام دادند. چون آفتاب طلوع کرد، باد زرد تیرة بسیار تندی که صدای عظیمی داشت، وزید. چون باد را دیدند، همه یکباره صدا به گریه و ناله و تضرع و استغاثه بلند کردند و توبه و استغفار نمود. اطفال برای طلب مادران خود میگریستند و اولاد حیوانات برای طلب شیر مادران ناله میکردند و حیوانات، برای آب و علف فریاد میزدند.
یونس علیه السلام و تنوخا صدای ناله و گریه ایشان را میشنیدند و نفرین میکردند که خدا عذاب را بر ایشان غلیظ تر کند و روبیل صدای ایشان را میشنید و عذاب را میدید و دعا میکرد که خدا عذاب را از ایشان بردارد. چون اول وقت ظهر شد، درهای آسمان گشوده شد و غضب پروردگار بر ایشان ساکن شد. خداوند بخشایندة مهربان، بر ایشان رحم فرمود و دعای ایشان را مستجاب و توبة ایشان را قبول کرد. گناهانشان را بخشید و به سوی اسرافیل وحی فرستاد: «به سوی قوم یونس برو که ایشان ناله و تضرع کردند و توبه و استغفار نمودند. من بر ایشان
رحم کردم و توبة ایشان را قبول کردم و من، خداوند بسیار توبه پذیر و مهربان بر بندگان خود هستم. و توبة بندهای را که از گناهان خود پشیمان شود، زود میپذیرم. بنده و رسول من، یونس از من خواست بر قوم او عذاب بفرستم و فرستادم، و من، سزاوار ترم از همه کس به وفا کردن به وعدة خود. وفا به وعده کردم و عذاب فرستادم و یونس از من تعهد نگرفت که ایشان را هلاک کنم؛ بلکه گفت: «عذاب بر ایشان بفرست». ]ای اسرافیل! [ به زمین برو و عذاب من را که برایشان نازل شده است، از ایشان برگردان.
اسرافیل عرض کرد: «پروردگارا! عذاب تو، به گوشهای ایشان رسید و نزدیک است ایشان را هلاک کند، تا من برسم، هلاک شدهاند». حق تعالی فرمود: «من، فرشتگان را امر کردم که عذاب را بالای سر ایشان بازدارند و بر ایشان نازل نکنند، تا امر من بر آنها برسد. ای اسرافیل! برو و عذاب را از ایشان به سوی کوههایی که در ناحیة مجاری چشمهها و سیلها است، برگردان و به این عذاب، کوههای بلندی را که بر کوههای دیگر سرکشی میکنند، ذلیل کن و آنها را ذلیل و نرم گردان، تا آهن شوند». اسرافیل نازل شد و بالش را گشود و عذاب را از ایشان بازگرداند و بر کوههایی زد که خدا فرموده بود و آن، کوههایی است که در ناحیه موصل است. آن کوهها همه تا روز قیامت، آهن شدند. چون قوم یونس دیدند عذاب از ایشان روی گرداند، از سر کوهها به زیر آمده، به خانههای خود برگشتند و زنان و فرزندان خود را بازگرداندند و حمد خدای را به جا آوردند.
چون روز پنج شنبه شد و یونس علیه السلام و تنوخا صداهای ایشان را نشنیدند یقین کردند عذاب بر ایشان نازل شده و آنها را هلاک کرده است. هنگام طلوع آفتاب، به کنار شهر آمدند که ببینند چه بلایی بر ایشان نازل شده وچگونه هلاک شدهاند. دیدند هیزم کشان و شبانان میآیند و اهل شهر به حال خود هستند. یونس علیه السلام به تنوخا فرمود: «در آنچه به من وحی رسیده بود، تخلف شده است و قوم، مرا دروغگو خواهند دانست. دیگر مرا نزد ایشان، آبرو و عزتی نخواهد بود». از همانجا غضبناک به ناحیه دریا گریخت؛ به گونهای که کسی او را نشناسد و در حذر بود از آن که احدی از قوم او را ببیند و به او کذّاب بگوید.
تنوخا به شهر بازگشت. پس روبیل به او گفت: «ای تنوخا! کدام نظر، درستتر به پیروزی سزاوار تر بود. نظر من یا تو؟» تنوخا گفت: «نظر تو صحیحتر بود و آنچه تو به آن اشاره کردی نظر علما و حکما بود. من، پیوسته گمان میکردم از تو بهترم؛ برای آن که زهد و عبادت من بیش از تو بود، تا آن که فضل تو بر من ظاهر شد، به سبب علم فراوان تو و آنچه خدا به تو عطا فرموده است. حکمت همراه تقوا، از زهد و عبادت بدون علمِ کامل بهتر است». پس با یکدیگر مصاحب شدند و میان قوم خود بودند.
یونس علیه السلام روز پنج شنبه متوجه ساحل دریا شد و هفت روز رفت، تا به دریا رسید و هفت روز در شکم ماهی بود. چون از شکم ماهی بیرون آمد، هفت روز در بیابان، زیر درخت کدو بود و هفت روز دیگر برگشت، تا به قوم خود رسید. ایشان به او ایمان آوردند و او را تصدیق و پیروی کردند. (1)
در حدیث معتبر دیگری منقول است که ابو بصیر از حضرت صادق علیه السلام پرسید: «چرا خدا عذاب را از قوم یونس گرداند ـ حال آن که عذاب به نزدیک سر ایشان رسیده بود ـ و با امتهای دیگر این کار را نکرد؟» فرمود:
«زیرا در علم الهی بود که عذاب را از ایشان برطرف خواهد کرد، به سبب توبة ایشان و این امر را به یونس خبر نداد؛ زیرا می خواست او را برای بندگی خود در شکم ماهی فارغ کند و او مستوجب ثواب و کرامت خدا شود». (2)
در حدیث موثق از آن حضرت علیه السلام منقول است:
«خدا عذاب را از گروهی که بر ایشان عذاب نازل شده باشد رد نکرد، مگر قوم یونس». پرسیدند: «آیا نزدیک سر ایشان رسیده بود؟» فرمود: «بلی؛ آنقدر نزدیک ایشان رسیده بود که میتوانستند به آن دست برسانند». پرسیدند: «پس چرا خدا نزدیک ایشان عذاب را نگه داشت و یک دفعه بر ایشان بی خبر نفرستاد، همان گونه که بر امتهای دیگر فرستاد؟» فرمود: «زیرا علم مکنون خدا بود که ایشان توبه خواهند کرد و عذاب را از ایشان بر خواهد گرداند و این علم را به دیگری القا نکرده بود». (3)
با مقایسة روایات تفسیری وارده در تفاسیر روایی اهل سنت و شیعه، این روایات را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
الف. روایات موافق قرآن
در تفسیر المیزان آمده است:
«وَ أَرْسلْناهُ إِلی مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ» (1)کلمه «أَوْ» در اینجا به معنای تردید نیست؛ چون خداوند متعال در عدد آن جمعیت، تردید ندارد؛ بلکه به معنای ترقی است و معنا چنین است که ما او را به رسم پیامبری به سوی مردمی فرستادیم که عددشان صدهزار و بلکه بیشتر بود. منظور از این مردم، مردم نینوا است.
«فَئَامَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلی حِینٍ»؛(2)یعنی این قوم به وی ایمان آوردند و ما ایشان را به آن عذابی که قبلاً به ایشان نزدیک شده بود هلاک نکردیم وآنان را از این معنا برخوردار کردیم که تا فرا رسیدن اجلشان زندگی کنند. این آیة شریف، در این که عذاب از قوم یونس علیه السلام برداشته شد، اشاره دارد به آیه: «فَلَوْلَا کانَتْ قَرْیَهٌ ءَامَنَتْ فَنَفَعَهَا إِیمانُهَا، إِلَا قَوْمَ یُونُسَ، لَمَّا ءَامَنُواْ کشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْیِ فِی الْحَیَوةِ الدُّنْیَا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلَی حِینٍ؛(3)هیچ قریهای نبود که پس از آمدن عذاب ایمان بیاورد و ایمانش سودی برایش داشته باشد، مگر قوم یونس که چون ایمان آوردند، ما عذاب خوار کننده را از ایشان برداشتیم و تا مدتی معین زندگی دادیم.
سیاق آیة مورد بحث، خالی از این اشعار و بلکه دلالت نیست که مراد از ارسال یونس علیه السلام در جملة «وَ أَرْسلْناهُ» این است که آن جناب را امر فرموده که بار دیگر به سوی قومش برگردد و مراد از ایمان قومش درجملة «فَئَامَنُوا» ایمان به وسیلة تصدیق او و پیرویاش میباشد، نه ایمان به خدا بعد از دیدن عذاب.
سیاق آیات، دلالت بر این دارد که منظور از جملة «وَ أَرْسلْناهُ» ارسال دومی است و قبل از آن، یک بار دیگر به سوی آن مردم ارسال شده بود. نیز منظور از جمله «فَئَامَنُوا» ایمان بار دوم مردم است بعد از توبه به سوی ایمان. زندگی تا مدتی معین هم، نتیجة ایمان بار دوم ایشان بوده، نه نتیجة برطرف شدن عذاب.
ب. روایات ناموافق قرآن
ذکر این مطالب، روشن میکند که روایات وارده ـ چه از طرف امامان علیهم السلام که بسیار زیاد است و چه بعضی از روایات که از طرق اهل سنت نقل شده است ـ هر دو در این قسمت مشابهند که بیش از آنچه از آیات استفاده میشود، چیزی ندارند. البته با مختصر اختلافی که در بعضی از خصوصیات دارند. به این دلیل که یک یک آن احادیث، خبر واحدند و خبر واحد، تنها در احکام حجت است، نه در این جایگاه که بحث تاریخ و سرگذشت است بیشتر روایات ذکر شده ـ چه
شیعه و چه سنی ـ حاوی مطالبی است که دور از شأن معصوم میباشد.
پر واضح است که دستی در ورای این روایات، با قصد شکستن روح بزرگ عطوفت و محبت رسولان خدا، او را زیر سؤال برده و از وی انسانی بی عاطفه به تصویر کشیده است که مانند افراد بی منطق، تنها به انتقام میاندیشد وحتی از خدا که مظهر رحم و شفقت است، تقاضای سنگدلی مینماید و… .
از سویی در این روایات خدا را، به شکلی ناتوان و آلت دست، در ذهن شنونده مجسم مینماید؛ نقطة مقابل خدایی که در قرآن مجید میفرماید: هنگامی که چیزی را اراده کند و گوید: «باش»، آن میشود؛ در حالی که اینجا نمایشنامهای بین خدا و فرشتهاش اسرافیل جریان دارد که حاکی از این است که سرعت کار فرشته در تحقق ارادة خدا تأثیر دارد خداوند این روایت، چنان محصور ترس از بنده است که باید برای هر عملی، دلیلی برای بندهاش فراهم کند. حاشا از مقام شامخ خداوند عزّ و جلّ از این که این گونه به تصور آید! و وای به حال کسانی که قصد دارند معرفت معصوم به وظایف الهی را این گونه مخدوش کنند. جاعلان این احادیث، خواستهاند با ساختن افسانههایی که ترکیبی از نفس گرایی انسانهای پست و زبون است آنها را به خداوند منان و رسول گرامیاش نسبت داده و با فریب اذهان شنوندگان، به مقاصد شوم خود دست یابند؛ ولی زهی خیال باطل؛ چرا که قدرت و تدبیر الهی و پاکی معصومان برحق او، مانند اشعههای آفتاب از پس ابرهای این روایات گذشته و دلهای بندگان بی غل و غش را جلا میدهند.
خداوند متعال، چند جا از قرآن کریم حضرت یونس علیه السلام را ستایش کرده، و در سورة انبیاء، آیة 88 او را از مؤمنان خوانده و در سورة نون، آیة 50 فرموده: او را اجتبا کرده و اجتبا این است که خداوند، بندهای را خالص برای خود کند و نیز او را از صالحان خوانده است. در سورة انعام، آیة 87 او را در زمرة انبیاء شمرده و فرموده است که او را بر عالمیان برتری داده، و او و سایر انبیاء علیهم السلام را به سوی صراط مستقیم هدایت کرده است. همة این موارد ذکر شده، نشان از این دارد که حضرت یونس علیه السلام نزد خداوند چه مقام والایی دارد و از مطالب این روایات جعلی، مبرا است.
این روایات، به نظر هر خوانندهای که در آنها قدری تأمل نماید، دارای اسرائیلیات هستند و در بازگویی سرگذشت یونس علیه السلام، به شکلی مطرح شدهاند که گویی آن حضرت ـ نعوذ بالله ـ از قومش کینهای سخت به دل گرفته است که به هیچ وجه قادر به گذشت از آن نمیباشد. از سوئی شخصی به نام روبیل را دلسوز قوم معرفی میکند که به قول معروف، دایة مهربانتر از
مادر است.
قصد این گونه روایات، شکستن شخصیت پیامبر است که مانند فردی عادی کینه و بغض دارد و گهگاه مانند سایر افراد در پیروی از نفس خویش ره میپیماید، گویی انسانی به نام مرد خدا، خود نیز میتواند بستری برای شیطان پروری باشد. اگر به کنه قضایا بنگریم، متوجه میشویم حتی همین روایت نیز به گونهای راه تشخیص خوب وبد را ندانسته، نشان داده است؛ ولی به قصد این که تمایلات نفسانی را به پیامبر نسبت دهد و برای شنونده این مطلب را جا بیندازد که عصمتی برای انبیاء علیهم السلام وجود ندارد.
به هر حال با توجه به تفسیر المیزان که در قسمت قبل، مطالب آن آمد، میتوان به حقایق ماجرا نزدیک شد.
طی این نوشتار، مشخص شد که اسرائیلیات، در ابتدای امر، در قالب قصه سرایی یهودیان تازه مسلمان، به خورد امت صدر اسلام داده میشد. از آنجا که مسلمانان، شیفتة دانستن هر چه بیشتر دربارة مطالب قرآنی ـ به ویژه مواردی که قرآن کریم، گذرا مطرح کرده بود یا این که به مطالب تورات نزدیک بود ـ بودند، به شنیدن جزئیات مطالب علاقة شدیدی داشتند. فرصت طلبان یهودی تازه مسلمان، با توجه به این علاقة وافر، دام خود را پهن کرده و افکار و عقاید خود را در این قصه پردازیها به ایشان تزریق میکردند. البته خوشبختانه این موارد، تنها شامل قصص قرآنی یا متون محدودی بود که شامل احکام و اصول دین اسلام نبود؛ ولی با این وجود باعث ایجاد تزلزلی در تصورات مسلمانان دربارة ساحت مقدس خداوند متعال و معصومان علیهم السلام شد و به نوعی، باب تنزل مقام انبیا را به درجات عادی انسانی مهیا میکرد.
از آنجایی که آفتاب پشت ابر نمیماند، ابتدا خداوند متعال از طریق کتاب آسمانی قرآن مجید و سپس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با احادیث گرانبهای خود مانند حدیث ثقلین و حدیث غدیر و… و امامان گرانقدر علیهم السلام با سخنان گوهربارشان، باعث نقش برآب شدن توطئههای اهریمنی شدند؛ اما در هیچ زمانی مسئولیت خطیر علمای اسلام، قابل انکار نبوده و نیست؛ لذا باید با این امور، مخالفت کرده اجازة ورود به امور دینی به آنها نداد. جای بسی سپاس و امتنان از پویندگان راه علم و دانش است که چراغ ما شدهاند تا صحت و سقم مطالب قرآنی را درک کنیم.
این بندة ناچیز خداوند، با دستاویزی به دامن عنایات خود این پیامبران علیهم السلام مورد بحث در این پژوهش و نوشتار، کوشیدم قدمی هرچند کوچک در این راه بردارم؛ امید که توشهای برای آخرت خویش اندوخته باشم.
در این پژوهش، سعی شده است اسرائیلیات شاخص زندگانی چهار پیامبر علیهم السلام، در کتب شیعه و اهل سنت، ـ به ویژه تفاسیر قرآنی ـ جمع آوری شده و با مقایسة مطالب قرآن مجید و
تورات و بررسی روایات به سبکی بدیع، با عنایت الهی به واقعیت مطالب نزدیک هر چه بیشتر حق را از باطل تشخیص دهیم.
یک گروه در این رابطه به تلاش بنشیند که اعضای آن، هر کدام، حداقل در یکی از علوم لازم ـ اعم از ادبیات عرب، رجال، حدیث، علوم قرآنی و… ـ تبحر داشته باشد و با جمع بندی کار گروهی، به خواستة مطلوب، یعنی زدودن کتب اسلامی از اسرائیلیات نائل شوند.
روایات، از نظر ضعف و قوت دسته بندی شده و با استفاده از علم رجال، دربارة راویان تحقیق صورت پذیرد.
مباحثی که دربارة این چهار پیامبر علیهم السلام به دلیل زیادی حجم یا از قلم افتادن یا احیاناً به علت نقص پژوهش، بررسی نشده است، مجدداً مورد بینش و تفحص قرار گیرد.
1.قرآن مجید، ترجمة آیت الله مکارم شیرازی.
2.نهج البلاغة، منتخب شریف رضی، بیروت، دار المعرفة، بی تا.
3.صحیفة الرضا علیه السلام، جمعآوری محمد باقر موحد أبطحی، مؤسسة الامام المهدی علیه السلام، قم، 1366ش.
4.صحیفة الرضا علیه السلام، مترجم: جواد قیومی، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، اول، 1373ش.
5.انجیل برنابا، مترجم: حیدر قلیخان قزلباش (سردار کابلی)، بیجا، بینا، بیتا.
6.کتاب مقدس (عهد عتیق و عهد جدید)، بی جا، انتشارات ایلام، اول، 1996 م.
7.آذرنوش، آذر تاش. فرهنگ معاصر عربی - فارسی، تهران، نی، 1379ش.
8.آریا، غلامعلی. آشنائی با تاریخ ادیان، تهران، مؤسسه پایا، دوم، 1377ش.
9.آلوسی، ابوالفضل محمود، روح المعانی، تهران، جهان، بی تا.
10.ابّان، ابا، قوم من تاریخ بنی اسرائیل، مترجم: نعمت الله شکیب اصفهانی، تهران، کتابفروشی یهودا بروخیم، 1358ش.
11.اشتاین سالتز، آدین، سیری در تلمود، مترجم: باقر طالبی دارابی، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، 1383ش.
12.الباش، حسن. القرآن و التوراة، بیروت، دارقتیبه، 1422ق.
13.امین زادة ناسی، عبدالله. صبح امید، بی جا، بی نا، 1351 ش.
14.امینی نجفی، عبدالحسین، الغدیر، بیروت - لبنان، دار الکتاب العربی، چهارم، 1397ق.
15.انصاری، شیخ مرتضی، مکاسب، قم، مجمع الفکر الإسلامی، 1378ش.
16.ابن ابی الحدید، عزالدین، شرح نهج البلاغه، مصر، دار الإحیاء الکتب العربیة، 1965 م.
17.ابن اثیر علی بن أبی الکرم، أسد الغابة، تهران، اسماعیلیان، بی تا.
18.ابن اثیر علی بن ابی الکرم، النهایة، بیروت، دار الکتب العلمیة، اول، 1418ق.
19.ابن تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، مقدمة فی اصول التفسیر، اول، بیروت، دار القرآن الکریم، 1391 ق.
20.ابن حنبل، احمد بن محمد، مسند، بیروت، دار صادر، بی تا.
21.ابن حنبل، احمد بن محمد، مسائل أحمد، بیروت، دارالخانی، ریاض، 1408ق.
22.ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد، مقدمة، بیروت، احیاء التراث العربی، چهارم، بی تا.
23.ابن سعد، محمد، الطبقات الکبری، بیروت، دار صادر، بی تا.
24.ابن شریف، محمود، الیهود فی القرآن، بیروت، مکتبة الهلال، دوم، 1986 م.
25.ابن شهر آشوب، محمد بن علی، مناقب آل ابی طالب، نجف، المکتبة الحیدریة، 1376ق. 20. ابن عساکر علی بن حسن، تاریخ مدینة دمشق، بیروت، دارالفکر، 1415ق.
26.ابن قتیبه دینوری، عبد الله بن مسلم، الامامة والسیاسة (معروف به تاریخ الخلفاء)، مصر، مؤسسة الحلبی، بی تا.
27.ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، البدایة و النهایة، بیروت، دار الإحیاء التراث العربی، 1413 ق.
28.ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، تفسیر (تفسیر القرآن العظیم)، بیروت، دار المعرفة، 1412ق.
29.ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، السیرة النّبویّة، بیروت، دار المعرفة، 1396ق.
30.ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، قصص الانبیاء، بی جا، دار الکتب الحدیثة، اول، 1388ق.
31.ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، بیروت، دار صادر، 1968 م.
32.ابن هشام حمیری، ابو محمد، سیرة النبی، مصر، مکتبة محمد علی صبیح، 1383ق.
33.ابوریه، محمود، شیخ المضیرة، مصر، دار المعارف، سوم، 1368ق.
34.ابوریه، محمود، أضواء علی السنّة المحمّدیّة، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بی تا.
35.ابوشهبة، محمدبن محمد، الإسرائیلیات و الموضوعات فی کتب التفسیر، قاهره، مکتبة السنة 1408ق.
36.أبو عزیز، سعد یوسف محمود، الإسرائیلیات و الموضوعات فی کتب التفاسیر قدیماً و حدیثاً، قاهره، المکتبة التوقیفیة، بی تا.
37.اصفهانی، احمد بن عبدالله، حلیة الأولیاء و طبقات الأصفیاء، بیروت، دارالکتاب العربی، پنجم، 1407 ق.
38.انیس، ابراهیم و دیگران، المعجم الوسیط، تهران، دفترنشر فرهنگ اسلامی، هشتم، 1367ش.
39.باسیم، بولس، معجم اللاهوت الکتابی، بیروت، دار المشرق، 1986 م.
40.بحرانی، سید هاشم، البرهان، بیروت، دارالهادی، چهارم، 1412 ق.
41.بحرانی، سید هاشم، مدینة المعاجز، بی جا، مؤسسة المعارف الاسلامیة، اول، 1413ق.
42.بخاری محمد بن اسماعیل، صحیح، استانبول، دار الفکر، 1401ق.
43.بروسی، اسماعیل حقی، روح البیان، بیروت، دارالفکر، بی تا.
44.بغدادی، علی بن محمد، الخازن، بیروت، دارالفکر، 1399ق.
45.بغوی، حسین بن مسعود فرّاء، معالم التنزیل، بیروت، دار المعرفة، دوم، 1407 ق.
46.بلاغی، محمد جواد، آلاء الرّحمن، قم، مؤسسة البعثة، اول، 1420ق.
47.بلاغی، محمد جواد، الهدی الی دین المصطفی، قم، دار الکتب الاسلامیة، بی تا.
48.بلاغی، صدرالدین، فرهنگ قصص قرآن، تهران، امیر کبیر، شانزدهم، 1373ش.
49.بوست، جورج، فهرس اکمتاب المقدس، بیروت، منشورات مکتبة المشعل، پنجم، 1981 م.
50.بوکای، موریس، مقایسة تورات، انجیل، قرآن و علم. مترجم: ذبیح الله دبیر. ششم، 1374ش.
51.بهبودی، محمد باقر. (مصاحبه دربارة حدیث کیهان فرهنگی، سال سوم، شمارة 7-11، نیمة دوم سال 65ش.
52.بیضاوی، عبدالله بن عمر، تفسیر، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، 1410ق.
53.پاک نژاد، رضا، یهود و قریش، یزد، مؤسسه خیریه و دینی مهدیه، 1358ش.
54.پرتو، افشین (با همکاری علیرضا کشوردوست)، ستیزگاه باورهای دیروز و امروز، تهران، پاژنگ، اول، 1369.
55.بینا، محسن، موسی از دیدگاه قرآن، بی جا، رشدیه، 1360ش.
56.الجزائری، نعمت الله، قصص الانبیاء، مترجم: یوسف عزیزی، هاد، 1375 ش.
57.جعفریان، رسول، تاریخ اسلام، قم، انصاریان، اول، 1376 ش.
58.جفری، آرتور، واژههای دخیل در قرآن مجید، مترجم: فریدون بدره ای، تهران، توس، اول، 1373 ش.
59.جمعی از نویسندگان، دائرة المعارف کتاب مقدس، بیروت، دار المعرفة، بی تا.
60.جمعی از نویسندگان، دائرة المعارف کتاب مقدس، مترجم: بهرام محمدیان و دیگران، تهران، سرخدار، اول، 1381.
61.جناتی، محمد ابراهیم، یهود در گذشته و حال، مترجم: محمد بحرینی کاشمری، قم، بی نا، بی تا.
62.جوادی آملی، عبدالله، تفسیر موضوعی قرآن کریم (سیرة پیامبران در قرآن)،، قم، مرکز نشر اسلام، دوم، 1379.
63.جوهری، اسماعیل بن حماد، صحاح، بیروت، دارالعلم، چهارم، 1407 ه - 1987 م.
64.جوهری، هارون احمد بن عبیدالله بن عیاش. مقتضب الأثر، قم، مکتبة الطباطبائی، بی تا.
65.حرانی، علی بن حسین، تحف العقول، تهران، انتشارات کتابفروشی اسلامی، 1384 ه.
66.حسین، مصطفی، الإسرائیلیات فی التراث الاسلامی، بی جا، بی نا، بی تا.
67.حسینی جلالی، سید محمد رضا، تدوین السنة الشریفة، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، اول، 1371 ش.
68.حلی، جمال الدین أبی العباس أحمد بن محمد بن فهد. المهذب البارع، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، 1413ق.
69.حمیری قمی، عبد الله بن جعفر، قرب الاسناد، قم، مؤسسة آل البیت علیهم السلام، اول، 1413ق.
70.الحویزی، عبد علی بن جمعه، نور الثقلین، قم، اسماعیلیان، 1412ق.
71.خان، ظفرالاسلام، نقد و نگرشی بر تلمود، مترجم: محمدرضا رحمتی. مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامی، 1369 ش.
72.خصیبی، الحسین بن حمدان، الهدایة الکبری، بیروت، موسسة البلاغ، چهارم، 1411ق.
73.خوئی، ابوالقاسم، البیان، بیروت، دار الزهراء، چهارم، 1395ق.
74.خوئی، ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، قم، دارالثقلین، سوم، 1418ق.
75.دارقطنی، علی بن عمر، سنن، بیروت، دار الکتب العلمیة، اول، 1417ق.
76.دیاری، محمد تقی، پژوهشی در باب اسرائیلیات در تفاسیر قرآن، تهران، سهروردی، 1379ش.
77.الذهبی، شمس الدین، تذکرة الحفّاظ، بیروت، دار احیاء التراث العربی، بی تا.
78.الذهبی، شمس الدین، سیر اعلام النبلاء، بیروت، مؤسسة الرسالة، نهم، 1413ق.
79.الذهبی، شمس الدین، میزان الاعتدال، بیروت، دار المعرفة، بی تا.
80.ذهبی، محمدحسین. الاسرائیلیات فی التفسیر و الحدیث، دمشق، دارالإیمان، دوم، 1405 ق.
81.ذهبی، محمدحسین. التفسیر و المفسرون، بیروت، دار الیوسف، بی تا.
82.فخر رازی، التفسیر الکبیر (مفاتیح الغیب)، مصر، الجامع الأزهر، اول، بی تا.
83.رازی، محمد بن ابوبکر، مختار الصحاح، بیروت، دار الکتب العلمیة، اول، 1415ق.
84.راغب اصفهانی، حسین بن محمد، مفردات الفاظ القرآن الکریم، قم، ذوی القربی، بی تا.
85.راوندی، سعید بن هبة الله، قصص الانبیاء، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی، اول، 1409 ه.
86.رشید رضا، محمد، تفسیر القرآن الکریم (تفسیر المنار)، قاهره، مکتبة القاهرة، بی تا.
87.زبیدی، محمد مرتضی، تاج العروس، بیروت، مکتبة الحیاة، بی تا.
88.زرکشی، محمد بن عبدالله، البرهان، دار احیاء الکتب العربیة، اول، 1376ق.
89.الزرکلی، خیر الدین، الاعلام، بیروت، دار العلم، بی تا.
90.زمخشری، محمود بن عمر، کشاف، بی جا، دارالفکر، بی تا.
91.سپهر، محمد تقی، ناسخ التواریخ، تهران، کتابفروشی اسلامیة، 1351ش.
92.سید قطب، فی ظلال القرآن، بیروت، دارالشرق، دهم، 1402ق.
93.سیوطی، عبدالرحمن بن ابوبکر، الدرالمنثور، کاظمین، دارالکتب العراقیة، بی تا.
94.سیوطی، عبدالرحمن بن ابوبکر، الدیباج، عربستان، دار بن عفان، اول، 1416ق.
95.سیوطی، عبدالرحمن بن ابوبکر، الجامع الصغیر، بیروت، دار الفکر، بی تا.
96.سیوطی، عبدالرحمن بن ابوبکر، الإتقان، قم، شریف رضی، 1370ش.
97.شاله، فلیسین، تاریخ مختصر ادیان بزرگ، مترجم: منوچهر خدایار محبی، تهران، دانشگاه تهران، 1346 ش.
98.شریف مرتضی، علی بن الحسین، تنزیه الأنبیاء، بی جا، دار الاضواء، دوم، 1409ق.
99.شریف مرتضی، علی بن الحسین، رسائل المرتضی، قم، دار القرآن الکریم، 1410ق.
100.شعرانی، عبد الوهاب، العهود المحمدیة، مکتبة مصطفی البابی الحلبی، دوم، 1393ق.
101.شیرازی، سید حسن، کلمة الله، بیروت، دارالصادق، بی تا.
102.شهرستانی، محمد عبدالکریم احمد، الملل و النحل، مترجم: خالقداد هاشمی عباسی، تهران، اقبال، سوم، 1361.
103.شهیدی، سید جعفر، تاریخ تحلیلی اسلام، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1363ش.
104.صدوق، محمد بن علی بن الحسین، أمالی، قم، مؤسسة البعثة، اول، 1417ق.
105.صدوق، محمد بن علی بن الحسین، خصال، قم، جماعة المدرسین فی الحوزة العلمیة قم، بی تا.
106.صدوق، محمد بن علی بن الحسین، کمال الدین، قم، جماعة المدرسین فی الحوزة العلمیة، 1405ق.
107.صدوق، محمد بن علی بن الحسین، علل الشرائع، نجف، المکتبة الحیدریة، 1386ق.
108.صدوق، محمد بن علی بن الحسین، عیون أخبار الرضا علیه السلام، بیروت، مؤسسة الاعلمی، دوم، 1404ق.
109.صدوق، محمد بن علی بن الحسین، معانی الأخبار، قم، اسلامی، 1379 ق.
110.صدوق، محمد بن علی بن الحسین، من لایحضره الفقیه، قم، جماعة المدرسین فی الحوزة العلمیة، دوم، 1404 ق.
111.الصفار، ابوجعفر محمد بن الحسن بن فروخ، بصائر الدرجات، طهران، مؤسسة الاعلمی، 1362ش.
112.طالقانی، محمود، پرتوی از قرآن، تهران، شرکت سهامی انتشار، بی تا.
113.الطباطبائی، محمد حسین، المیزان، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1392ق.
114.طبرسی، فضل بن الحسن، مجمع البیان، بی جا، منشورات شرکة المعارف الاسلامی، اول، 1339ش.
115.طبرسی، فضل بن الحسن، احتجاج، نجف، نعمان، 1386ق.
116.طبری، محمد بن جریر، تاریخ الأمم والملوک، مصر، دارالمعارف، 1971 م.
117.طبری، محمد بن جریر، جامع البیان، بیروت، دارالفکر، 1415ق.
118.طبری، محمد بن جریر، نوادر المعجزات، قم، مدرسة الامام المهدی علیه السلام، بی تا.
119.طریحی، محمد بن علی، مجمع البحرین، تهران، الثقافة الإسلامیة، بی تا.
120.طوسی، محمد بن الحسن، تبیان، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، بی تا.
121.طوسی، محمد بن الحسن، مصباح المتهجّد، بیروت، مؤسسة فقه الشیعة، 1411ق.
122.طوسی، محمد بن الحسن، احتجاج، نجف، النعمان، 1386ق.
123.طوسی، محمد بن الحسن، اقتصاد، طهران، مکتبة جامع چهلستون، بی تا.
124.طوسی، محمد بن الحسن، تهذیب الأحکام، تهران، دار الکتب الاسلامیة، 1390ق.
125.عاملی، جعفر مرتضی، الصحیح من سیرة النبی الاعظم صلی الله علیه و آله و سلم، بیروت، دار الهادی، چهارم، 1415ق.
126.عاملی، زین الدین، معالم، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، بی تا.
127.عاملی النباطی البیاضی، علی بن یونس، الصراط المستقیم، بی جا، المکتبة المرتضویة، بی تا.
128.عاملی، محمد بن حسن حر، وسائل الشیعة، قم، مؤسسة آل البیت علیهم السلام،1414ق.
129.عجلونی، اسماعیل بن محمد، کشف الخفاء ومزیل الالباس، بیروت، دار الکتب العلمیة، دوم، 1408ق.
130.عسقلانی، احمد بن علی بن حجر، تهذیب التهذیب، بیجا، دار الفکر، اول، 1404ق.
131.عسقلانی، احمد بن علی بن حجر، الإصابة، بیروت، دار الکتب العلمیة، بی تا.
132.عسقلانی، احمد بن علی بن حجر، تقریب التهذیب، بیروت، دار الکتب العلمیة، دوم، 1415ق.
133.عسقلانی، احمد بن علی بن حجر، فتح الباری، بیروت، دار المعرفة، دوم، 1300ق.
134.عسکری، سید مرتضی، معالم المدرستین، قم، دانشکده اصول الدین، 1416ق.
135.عسکری، سید مرتضی، نقش ائمه در احیاء دین، بیجا، منیر، سوم، بی تا.
136.عکبری، عبدالله بن حسین بن عبدالله، إملاء ما من به الرحمن، بیروت، دار الکتب العلمیة، اول، 1399ق.
137.عمادزاده، حسین، تاریخ انبیاء و قصص قرآن، تهران، اسلام، چهلم، 1378ش.
138.عیاش سلمی سمرقندی (عیاشی)، محمد بن مسعود، تفسیر، تهران، المکتبة العلمیة الاسلامیة، بی تا.
139.فراهیدی، خلیل بن احمد، العین، مؤسسة دار الهجرة، دوم، 1409ق.
140.فعال عراقی، حسین، یهود در المیزان، تهران، سبحان، اول، 1381ش.
141.فیض کاشانی، محسن، الصافی، تهران، مکتبة الصدر، دوم، 1416ق.
142.قاسمی، حمید محمد، اسرائیلیات و تأثیر آن بر داستانهای انبیاء در تفاسیر قرآن، تهران، سروش، اول، 1380ش.
143.قرطبی، محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1405ق.
144.قزوینی یزدی، حاج بابا، محضرالشهود، بی جا، بی نا، بی تا.
145.قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، قم، مؤسسة دار الکتاب، سوم، 1404ق.
146.کراجکی، محمد بن علی، کنزالفوائد، قم، مکتبة المصطفی، دوم، 1410ق.
147.کلاپرمن، ژیلبرت و لیبی، تاریخ قوم یهود، مترجم: مسعود همتی، تهران، انجمن فرهنگی، اول، 1347ش.
148.کلینی رازی، محمد بن یعقوب، کافی، تهران، دار الکتب الاسلامیة، پنجم، 1363 ش.
149.کوفی، محمد بن سلیمان، مناقب أمیر المؤمنین علیه السلام، مجمع إحیاء الثقافة الاسلامیة، بی تا.
150.کهن، راب ای، گنجینهای از تلمود، مترجم: امیرفریدون گرگانی، زیبا، بی جا، 1350 ش.
151.شیرازی، محمد طاهر بن محمد حسین، الأربعین فی امامة الأئمة الطاهرین، قم، محقق، اول، 1418 ه ق.
152.مبارکفوری، محمد عبدالرحمن ابن عبدالرحیم، تحفة الأحوذی، بیروت، دار الکتب العلمیة، اول، 1410ق.
153.مبلغی آبادانی، تاریخ جامع ادیان و مذاهب جهان، بی جا، بی نا، بی تا.
154.متقی هندی، علی بن حسام الدین، کنزالعمال، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1409ق.
155.مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، مؤسسة الوفاء، 1983 م.
156.مجلسی، محمدباقر، حیوة القلوب، قم، سرور، سوم، 1380 ه. ش.
157.محمدعبدالرحمن ربیع، آمال، الإسرائیلیات فی تفسیر الطبری، قاهره، مجلس الأعلی للشئون الإسلامیة، 1422ق.
158.محمدی ری شهری، محمد، میزان الحکمة، مترجم: حمید رضا شیخی، قم، دارالحدیث، دوم، 1377ق.
159.محمودی، محمدباقر، رسائل فی حدیث ردالشمس، قم، مؤسسة المعارف الاسلامیة، اول، 1419ق.
160.مدیر شانه چی، کاظم، علم الحدیث و درایة الحدیث، قم، انتشارات اسلامی، دوم، 1363 ش.
161.هاکس، جیمز، قاموس کتاب مقدس، تهران، کتابخانة طهوری، دوم، 1349ش.
162.مسعودی، حسین بن علی، مروج الذهب، بیروت، دار الاندلس، 1385ق.
163.مشهدی، میرزا محمد ابن محمد رضا، کنز الدقائق، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، 1407ق.
164.مصطفوی، حسن، التحقیق، تهران، وزارت فرهنگ وارشاداسلامی، اول، 1368ش.
165.معارف، مجید، نوار درس «بررسی نظرات و آراء مستشرقان دربارة قرآن کریم» (نوار درسی شماره 2)، دانشکدة اصول الدین، تهران، 1382ش.
166.معرفت، محمد هادی، التفسیر والمفسرون، مشهد، دانشگاه رضوی، اول، 1419 ق.
167.معرفت، محمد هادی، علوم القرآن، قم، مؤسسة النشرالاسلامی، بی تا.
168.مغنیه، محمد جواد، اسرائیلیات القرآن، بیروت، دار الجواد، اول، 1400ق.
169.مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1399ق.
170.الموسوی، عبد الحسین شرف الدین، ابوهریرة، قم، انصاریان، بی تا.
171.موسوی بجنوردی، کاظم، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، تهران، مرکز نشر دائرة المعارف بزرگ اسلامی، 1369 ش.
172.مولوی نیا، محمدجواد، تاریخ انبیاء علیهم السلام، قم، امام عصر علیه السلام، 1381ش.
173.میبدی، ابوالفضل رشیدالدین، کشف الاسرار، تهران، امیرکبیر، سوم، 1361 ش.
174.ناس، جان بی، تاریخ جامع ادیان، مترجم: علی اصغر حکمت، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، پنجم، 1372 ش.
175.نجمی، محمد صادق، سیری در صحیحین، بی جا، دفتر انتشارات اسلامی، بی تا.
176.نسائی، احمد بن شعیب، السنن الکبری، بیروت، دارالفکر، اول، 1411ق.
177.نعمان مغربی، نعمان بن محمد، شرح الاخبار، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، بی تا.
178.نمازی شاهرودی، علی، مستدرک سفینة البحار، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، 1419ق.
179.نعنانه، رمزی، الإسرائیلیات و أثرها فی کتب التفسیر، دمشق، دارالقلم، بی تا.
180.نقی پورفر، ولی الله، پژوهشی پیرامون تدبر در قرآن، قم، انتشارات اسوه، چاپ سوم، 1378.
181.نقی پورفر، ولی الله، نوار درس «مقایسة قرآن کریم و تورات» (نوار درسی شمارههای: 7 و10 و12)، دانشکدة اصول الدین، تهران، 1382ش.
182.نوری طبرسی، حسین، مستدرک الوسائل، بی جا، مؤسسة آل البیت علیهم السلام، دوم، 1409ق.
183.نوری طبرسی، حسین، خاتمة مستدرک الوسائل، بیروت، مؤسسة آل البیت علیهم السلام، 1416ق.
184.نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح، بیروت، دار الفکر، بی تا.
185.نیشابوری، ابوعبدالله، المستدرک علی الصحیحین، بیروت، دار المعرفة، بی تا.
186.نووی، ابوزکریایحیی، شرح صحیح مسلم، بیروت، دارالکتاب العربی، 1407ه-1987م.
187.همام بن منبه، صحیفة همام بن منبه، قاهره، دار العلوم، اول، 1406ق.
188.هیکل، محمد حسنین، حیاة محمد، مترجم: ابوالقاسم پاینده، تهران، سازمان تبلیغات اسلامی، 1379ش.
189.استفاده از اینترنت و نرم افزارهای رایانه (کامپیوتر).
190.The Encyclopedia of Islam , new edition , Israiliat , IV 1986