ghaemiyeh.com
سرشناسه:رضایی، مصطفی، ۱۳۷۱ -
عنوان و نام پدیدآور:روز تاریک/مولف مصطفی رضایی.
مشخصات نشر:قم: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود( عج)، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۷۱ ص.
شابک:978-600-7120-32-3
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:فاطمه زهرا (س)، ۸؟ قبل از هجرت - ۱۱ق. -- خطبهها -- نقد و تفسیر
موضوع:جنگ ایران و عراق، ۱۳۵۹-۱۳۶۷ -- خاطرات
رده بندی کنگره:1393 9ر6ر/1628
رده بندی دیویی:08430922/955
شماره کتابشناسی ملی: ۳۵۸۲۱۴۶
بسم الله الرحمن الرحیم
روز تاریک
دعایی به وسعت تاریخ
مؤلف: مصطفی رضایی
ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)
ویراستار: سیده زیتون هاشمی
صفحه آرا: داوود هزاره
طراح جلد: امیر تدین
نوبت چاپ: اول- پاییز 1393
شابک: 978-600-7120-32-3
شمارگان: هزار نسخه
قیمت: 1800 تومان
تمامی حقوق© محفوظ است.
قم: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج) / خیابان شهدا/ کوچه آمار(22)/ بن بست شهید علیان/ پ: 26/ همراه: 09109678911/ تلفن: 37749565 و 37737801(داخلی117و116)/37841130 (فروش)/ 37841131 (مدیریت)/ فاکس:37737160 و 37744273
تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)/ تلفن: 88959049/ فاکس: 88981389/ ص.پ:355ـ15655
www.mahdi313.com
www.mahdaviat.ir
info@mahdaviat.ir
Entesharatbonyad@chmail.ir
روز تاریک
دعایی به وسعت تاریخ
مصطفی رضایی
فهرست مطالب:
منطقه اول 5
منطقه دوّم21
منطقه سوّم33
منطقه چهارم41
منطقه پنجم51
منطقه پایانی63
بسم الله الرحمن الرحیم
توی دشت شلمچه قدم میزدم. نزدیک غروب، حال و هوای شلمچه یه جور دیگهای میشه. نمیدونم چرا اینجوریه؟ هر چی به غروب شلمچه نزدیکتر میشی، غربتش رو بیشتر احساس میکنی! بگذریم.
او میگفت: دلم برای حاجی خیلی تنگ شده بود. اونم طبق معمولِ غروبا، خلوتی رو پیدا کرده بود؛ خلوتی که هیچ وقت ندیدم از دستش بده. موقع نماز کنار تانکر آب، وضو
میگرفت. بعد از نماز با لبخند همیشگی به طرفم اومد. گفتم: حاجی! خیلی مشکوکی! نکنه خبراییه؟ امشب خیلی نوربالا میزنی!
چشماشو به زمین دوخت و گفت: وقت رفتن نزدیکه. دیشب حسین رو تو خواب دیدم. بهش گفتم: بیانصاف! مگه قرار نبود با هم بریم؟ رفتی و سراغی از ما نگرفتی. اشک تو چشماش حلقه زده بود. آروم با لباس قشنگش گوشه چشمشو پاک کرد. نفسی کشید و گفت: خُب چه خبر؟ بچهها چیزی احتیاج ندارن؟ راستی علی! دنبال کسی میگردم که یه حدیث رو براش بگم. حاضری اونو امانتی پیش خودت نگه داری؟
منم که عاشق حالات نورانی حاجی بودم، انگار قند توی دلم آب شد. گفتم: چرا نه؟
به پیشنهاد حاجی، کنار نیزارهای نیمسوختهای که کنار مسجد مقر بود، قرار
گذاشتیم. فردای اون روز حاجی زودتر از من اونجا منتظرم بود.
ـ سلام حاجی! شرمنده اگه دیر کردم.
ـ نه دیر نشده. آمادهای؟
ـ بله.
ـ میدونی چرا محل قرار رو اینجا انتخاب کردم؟ اینجا منو یاد یه خاطرهای میاندازه.
ـ حاجی جان! چه خاطرهای؟
ـ یاد یه صبر عجیب و بغض سنگین. یاد اینکه چون وصیت شده تکلیف، سکوته، حتی کتک زدن عزیزترین خلق خدا و خودت رو شاهد باشی؛ ولی صبر کنی و صبر کنی و صبر کنی...
منتظر این حرفا نبودم. منظور حاجی رو متوجه شدم. او با گفتن هر کلمه، هق هق گریه امانش نمیداد. دائم اشکاشو که مثل ابر بهاری میریخت، با چفیه پاک میکرد.
حاجی میگفت: اون روز حضرت زهرا توی مسجد برای مردم صحبت کرده بود. نمیدونستم که حضرت با اون حالت برای مردم حرف زده بودند!
حالا منم مثل حاجی گریه امونم نمیداد. ازش خواستم صحبتهای خانم رو جزء به جزء برام نقل کنه. اونم که عشقش کلام حضرت بود. خطبه رو حفظ بود و شروع کرد:
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله علی ما أنعم وله الشکر علی ما ألهم.
به نام خداوندی که رحمت خاص و عام او همه اشیا را در بر گرفته و هیچ چیز مانع رحمت او نمیشود؛ کسی که رحمتش بر غضبش غلبه دارد. این راه ولی حقیقی است که در اوج مصیبت و محنت، خود را محتاج به استعانت او میبیند و همه چیز را از مظاهر رحمتش. محمد و ستایش از آن اوست، چرا
که همه مخلوقات هدایت شده به دست اویند.همه زیباییها و نعمتها از آن اوست. حتی مصیبت نعمت است و همه بیانگر قرب او و محبتش. شکر فقط برای اوست؛ چرا که همه چیز از آن اوست.حضرت در شکر، از زبان و رضایت فراتر رفته و به شکر حقیقی رسیدهاند: «وقلیل من عبادی الشکور و من شکر فإنها یشکر لنفسه».(1)
در این فکر بودم منظور از شکر حقیقی چیست و چه فرقی با شکر زبانی دارد که حاجی گفت:
ـ هر انسان و هر شیء در دنیا یک مرتبه شکر نسبت به خود دارد. اگر هر چیز در مسیر هدف خلقت خود استفاده شود، شکر و حق آن به جای آورده شده و وقتی که بنده حق همه هستی و جوارح و جوانح خود را به جای آورد، قلیلٌ من عبادی الشکور میشود. شکر حضرت، از این قسم است.
1) سبأ/13.
علی جان! شاید وقتی که شکر در سخن معصوم به همراه چیزی دیگر ذکر میشود، مقصود به جا آوردن شکر در آن زمینه است. شکر در کلام معصوم، با شکر در سخن ما متفاوت است. باید فهمید که آن نعمت، چه عظمتی دارد که حضرت اینگونه فقط او را ذکر میکند.
«وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا»(1)پس انسان پیش از آنکه برای رسیدن به خداوند، از بیرون استفاده کند، راه درون او قرار داده شده است. اگر این برکت از درون جاری نبود، رسیدن خالی بودن از درون، میسر نیست. معصوم تنها کسی است که حق این نعمت را تمام و کمال به جا آورده: «لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلَّا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ».(2)
از حرفهای فرمانده خیلی لذّت بردم. هر چه بیشتر به او گوش میسپردم، به آرامش بیشتری میرسیدم.
ـ قبل از اینکه این دنیا و همه این نعمتها به وجود بیایند، عالَم چگونه بوده و خداوند از چه چیزی برای ساختن آنها کمک گرفته است؟
ـ زمانی که نه از این جهان، نه از زمان و نه حتی بهشت و جهنم خبری بود، فقط او بود و او بود. او بود که انسان را برای رسیدن به گنجینه درونیاش خلق کرد و جهان را در خدمتش قرار داد. حضرت زهراهم در کلامشان به همین مطلب اشاره میکند: «والثناء بما قدّم من عموم نعمٍ ابتدأها» ستایش سزاوار اوست که نعمتهایش در گذشته از حدّ شمارش خارج بود؛ بدون اینکه به ما نیازی داشته باشد که او را حمد و ثنا بگوییم یا بخواهد قدرت خود را نشان بدهد.»
«إن تکفروا أنتم ومن فی الأرض جمیعاً فإنّ اللّٰه غنیٌّ عن العالمین»(1)
نعمتهایی که به دست او به هستی رسیدهاند در حالی که فاقد هستی بودند. خلق او ابتدا است نه تولید؛ پس وقتی که او بود و همه نبود، چگونه میشود که از کسی کمک گرفته باشد یا طرح خلقتش را از روی طرحی دیگر گرفته باشد؟ ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است...
ـ حاجی جان! چرا این دنیا را برای هدف انسان خلق کرد؟ امروز که توی سنگر، قرآن رو باز کردم دقیقاً این آیه اومد: «خَلَقَ لَکُم مَّا فِی الأَرْضِ جَمِیعاً».(2)چند بار از روی ترجمه خواندم ولی هر چه فکر کردم، متوجّه منظور این کلام نشدم.
ـ قبل از اینکه ما و این جهان خلق بشه، فقط و فقط انوار ائمه اطراف عرش الهی
مشغول تسبیح، تقدیس و حمد او بودند. خداوند بر ما منّت گذاشت و از نور آنها بهشت و... را خلق کرد و اونها رو بشری مثل ما به زمین برای دستگیری ما فرستاد. آنچه را که میتواند ما را پیش ببرد و به گنجینههای وجودیمان برساند، استفاده هر چه کاملتر از این دنیاست. این دنیا مثالی است از آنچه که در جهان بالاتر وجود دارد؛ پس وجود ما در این دنیا برای مدتی زندگی کردن و سپس از بین رفتن نیست، بلکه آنچه که در این دنیا خلق شده و هر اتفاقی که میافتد، برای حرکت کردن و رسیدن هر چه سریعتر به سوی ظرفیت بزرگی است که در درون ما گذاشتند، اما آسمانها و زمین از پذیرش آن شانه خالی کردند و طاقتش را نداشتند.«ومسبوغ آلاء اسداها و تمام متن والاها؛ برای نعمتهایی که پی در پی به ما میبخشید همه آنها عطا از جانب او بود نه استحقاق ما».
ـ حسین! من سالهاست که با این قسمت از فراز انس دارم و هر وقت به انتهای آن متن میرسم، ناخودآگاه اشک طاقت و امانم را میبرد. به نظرت اگر کسی بفهمه هر چیزی که در این دنیا استفاده میکنه حتی نفس کشیدنهایش، لطف خداوند، بدون استحقاق ما بوده، از خداوند طلبکارانه درخواست میکنه؟ با غرور زندگی میکنه یا تواضع و بندگی در همه وجودش رخنه میکنه؟
ـ حاجی! چرا نشه؟ چرا قرآن فرستادن پیامبر اکرم را منّتی بر ما میدونه: «لقد منّ اللّٰه علیکم....»(1)نمیفهمم منظور اینها چیه؟
ـ ما برای خدا نفعی داریم. به نظرت با بود و نبود یا عصیان و بندگی کردن ما چیزی به او اضافه میکنیم؟
ـ نه، به هیچ وجه.
1) آل عمران/ 164.
ـ او با اینکه هیچ نیازی به ما نداشت و ندارد، دنیایی به این عظمت را به وجود آورد تا فقط و فقط ما به مقصد و نور برسیم. لحظه به لحظه به ما توجّه داشته، هر اتّفاقی که برای ما میافتاد، همه هدایتهای او بود که بهتر و سریعتر به مقصد برسیم. بهترین و عزیزترین مخلوقاتش که انبیا و معصومین هستند را برای هدایت ما به آن مقصد، فرستاد؛ اما حال ما حال مورچهای است که وقتی نوک قلم رو بر روی کاغذ میبینه دیگه فکر نمیکنه برای حرکت این قلم نیاز به دستی بالاتر از آن است!
ـ پس این آیه «کیف تکفرون باللّٰه امواتاً فأحیاکم»(1)مربوط به همینه؟
ـ بله. ما را از نبود به وجود رساند، فقط برای خودمون. نعمتهایی که او در اختیار ما انسان ها گذاشته، به هیچ مخلوقی نداده. آیات
1) بقره/ 28.
او از حد شمارش خارج است: «قُل لَّوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِّکَلِمَاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی»(1). یادمون باشه که این همه نعمت بیشک برای رسیدن به نعمتی فوق همه اینهاست و اون همون صراط مستقیمه:«اهدِنَـا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ صِرَاطَ الَّذِینَ أَنعَمتَ عَلَیهِمْ».
ـ کاملاً درسته. او میخواهد با هر آنچه که خلق کرده ما را به این جایگاه برساند؛ جایگاهی که انسان هر چه به آن نزدیکتر بشه، قدرش رو بیشتر میدونه! جایگاهی که بالاتر از لذّتهای واقعیه. یادم هست وقتی دفعه قبل مرخصی رفتم زیارت آقا امام رضا، توی اذن دخول حرم نوشته بود: «بلذیذ مناجاتک». ابتدا و انتهای این نعمتها برای ما قابل تصوّر نیست، چه برسه اینکه بخواهیم پاسخ اونها رو بدیم یا بابت اونها تشکر کنیم.
1) کهف/109.
ـ حاجی! چرا ما انقدر زود این همه نعمت رو فراموش میکنیم؟ خودم رو میگم. الآن که اینجا هستم حالم خوبه و حواسم به اینها هست، اما همینکه سَرَم به کارهای دیگه گرم شد، انگار نه انگار! آب از آب تکون نمیخوره!
ـ میدونی حسین! مشکل کار کجاست؟ ما کوچک و محدودیم؛ برای همین ظرفیتمون هم کمه. برای شناخت او ظرفیت زیادی لازمه که بتونی هر چه بیشتر خودت رو به او نزدیک کنی. ما از اون جایی که به مادیّات خیلی مأنوس هستیم، هر چیزی رو در همین قالب تصوّر میکنیم؛ امّا حضرت میفرمایند: «فهمیدن و درک ابدی بودن او و نعمتهایش از ادراکات خیلی بعیده!» انسان هر چه از دنیا جدا بشه، میتونه او رو بهتر درک کنه و محبّت واقعی و دائمی خودش به او را بیشتر کنه.
«... بالشکر لا قصا لها واستحمد الی الخلائق باخوالها وثنی بالندب الی امثالها». اگر شکری از ما خواسته شده، به خاطر باقی ماندن خودمان در این مسیر است. شکر دائم باعث توجه همیشگی به صاحب راه حقیقت (خداوند) و ماندن در این راه، نورانیّت میشود و اگر او خواستار حمد و ستایش ما بوده، برای گم نکردن مسیر و سررشته راهه، برای حبس نشدن در دنیای مادیّات و گذراندن یک زندگی حیوانی بوده.
«أَخْلَدَ إِلَی الأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ»(1). حد، جایگاه و مقصدی که برای ما آماده شده، حقیقتی است که همه آسمانها و زمین نتونستند اون حقیقت و امانت رو بر دوش بگیرند. «فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا».(2)
خسته شدی؟ ببخشید. نزدیک غروبه و کمکم هوا رو به تاریکی میره. نم نم بارون هم شروع شده. تا نماز شروع نشده وضو بگیر. مراقب باش توی بارون خیس نشی، خودتو بپوشون سرما نخوری.
فردای اون روز که داشتم به سمت زاغه مهمّات میرفتم، بچهها رو دیدم که جمع شده بودند و درباره مورد حاجی صحبت میکردند.
ـ سلام محسن! چی شده؟ حاجی کجاست؟
ـ دیشب که بچهها به همراه حاجی برای شناسایی رفته بودند، توی میدون مین، ضامنِ یکی از مینها در حین خنثی کردن، دَرْ میره. حاجی برای اینکه کسی آسیب نبینه، خودش رو به سرعت انداخته بود روی مین. الحمدللّه
مین منفجر نشد، ولی حرارت اون قسمتی از بدن حاجی رو سوزونده بود. الآن هم موقّتاً توی بهداری بستریه. هر کاری کردیم قبول نکرد برگرده عقب. راستی به یکی از بچهها هم پیغام داده بود که به شما بگه بری پیشش بهداری. مثل اینکه باهات کاری داشت.
وقتی وارد بهداری شدم، لبخندهای همیشگی حاجی باز هم تازگی داشت.
ـ علی! حوصله داری؟
ـ بله حاجی جان! خیلی.
ـ میخواستم ادامه حدیث رو با هم بخونیم.
ـ حاجی! خیلی دوست دارم پیشت بمونم، امّا میترسم حالت بدتر بشه. میترسم بهت فشار بیاد.
ـ نه علی جان! خودت که میدونی اینا باعث آرامشه، شروع کنیم؟
ـ باشه.
ـ «اشهد أن لا إله الا الله وحده لا شریک له». شهادت، درک کردن با دل و جان است؛ درکی که «بحقیقة الایمان» باشد. شهادت کنار زدن موانع و دیدنی است: فبصرک الیوم حدید. با نرسیدن به حقایق و پاره نکردن حجابهای ظلمانی، نمیشود به «عین صافیة» دست پیدا کرد. «اللّه اکبر» بعد «أشهد أن لا إله إلاّ اللّٰه و...».
بنده خالص خدا پس از شناخت عمیق او و حمد قلبی او به شهادت میرسد.
ـ حاجی! پس «وحده لا شریک له»(1)یعنی...
ـ یعنی در عالم هیچ حقیقتی غیر از او وجود نداره: «اللّٰه نور السماوات والأرض....»(2)ما اگر خداوند رو درست نشناسیم، نمیتونیم دید
کاملی نسبت به دنیا داشته باشیم. «کلمةٌ جعل الإخلاص تأویلها».
علی! این آیه رو تا حالا شنیدی: «هل ینظرون إلّاٰ تأویله یوم یأتی تأویله...؟»(1)
ـ بله حاجی! اون روز که داشتم کنار تانکر آب وضو میگرفتم، از بلندگو که قبل از اذان قرآن را پخش میکرد، شنیدم؛ اما معنی «تأویل» رو متوجّه نشدم. البته تو دلم گفتم اینم میذارم پای حساب حاجی که بعداً با چیزای دیگه ازش بپرسم!
ـ خُب، پس یکی از بدهیهام رو الآن میخوام پرداخت کنم. «تأویل» تقریباً به معنی حقیقت و واقعیّتِ هر چیزی است. برای همین حضرت فرمودند: واقعیت توحید در اخلاص تجلّی پیدا میکند. اخلاص یعنی غیر او نخواستن و توحید هم یعنی تنها او را انتخاب کردن.
1) اعراف(53).
در آیه هم گفته شده که ما در دنیا به خاطر شرایطی که وجود داره، قادر به دیدن واقعیّتها نیستیم و روز قیامت است که عین اونها رو همه میبینند و هر کس که...
ـ یه خواهشی دارم، اگه میشه بقیه این حدیث رو با خط خودت برام بنویس. میترسم زبونم لال، تو رو از دست بدم ولی نه باهات بیام و نه یادگاریای ازت داشته باشم.
ـ ای به چشم! بابا این حرفا چیه؟ بقیه حدیث امروز رو زیر عکس امام مینویسم: «و ضمن القلوب موصولها و أنار فی الفکر معقولها».
ـ حاجی! یعنی میشه ما هم این محبتهای حضرت رو درک کنیم و باهاش زندگی کنیم؟ همیشه احساس میکردم که اگه بخواهیم پلههای بالاتر رو طی کنیم، آزادی و شادی قلبی ازمون گرفته میشه،
انگار کبوتر تو قفس میشیم، زندگی رو برای خودمون سخت میکنیم.
ـ علی! تا حالا حرم آقا امام رضا رفتی؟
ـ بله.
ـ زیارت امین اللّه رو که مدّاح حرم هر شب زمزمه میکنه رو یادت هست؟
ـ اتفاقاً هر وقت تنها میشم با خودم زمزمه میکنم. حاجی جان! چی میخواهی بِهِم بگی؟
ـ این قسمت از دعا رو یادته: «مشتاقه إلی فرحة لقائک»؟
ـ «إلی فرحة لقائک، فرحة لقائک...». جوابم رو گرفتم...
حاجی با بغض و اشک ادامه داد:
ـ «لا اله الّا اللّٰه» با روح عجین و همراهه. اونه که در سختیها، روی صفحه دل نقش
میبنده. بی تو ماندن سخت و بیمعنی بُوَد و اندیشه آن فکر را نورانی میکنه و به نورانیّت و منزلگاه خود میرسونه. فکر اگر با این حقیقت تغذیه شود در لغزش قرار نمیگیرد و گامها را در جای خود قرار میدهد؛ هر چی رو همانطوری که هست، میبینه. «الممتنع من الابصار رؤیته ومن الألسن صفته و من الاوهام کیفیّة».
حاجی، با هر کلمه، هق هق گریهاش زیاد میشد. چفیهاش خیس خیس شده، امّا ادامه داد:
ـ با چشم سر دیده نمیشود؛ چرا خداوندی که در همه جا و همه حال، همیشه حضور دارد، محدود میشود؟ محدودیتی که لازمه دیدن است. همه موجودات، وجود یافته از اویند و وجودی غیر از او وجود ندارد. «هو
معکم أینما کنتم»(1)با چشم دل در همه آثار قابل مشاهده است. «متی غبت حتی تحتاج إلی دلیل»، «کیف یستدل علیک بما...».(2)
چنین پروردگاری که بر ما احاطه کامل دارد «وهو بکل شیء محیط» و به احوال همه موجودات علم نافذ دارد «و هو بکل شیء علیم»(3)و هر چیز در دست توانای او خاضع است و«هو علی کل شیء قدیر»(4)، چگونه ذهن محدود ما توانایی درک چنین عظمتی را دارد؟
حتی فرشته مقرّب نیز تا اندازهای توانایی این معرفت را دارد و الّا «لو دنوت انملة لاحترقت»(5). باید به سوی او که «هو کل الخیر» است، به راه افتاد، رحیل بست، از خود کوچ کرد، از مادّیگری و محدودیتهایش آزاد شد تا به سوی بینهایت شدن عزیمت کرد؛
سفری که هر چهقدر به او نزدیکتر شویم، از نابودی رهایی پیدا میکنیم «کل شیء هالک إلّا وجهه....»(1)
حاجی به اینجا که رسید سرفههاش خونی شده بود. زخم ها اذیتش میکرد. پرستار رو خبر کردم.
(2)
دو روزه به دیدن فرمانده به بهداری میروم؛ فرماندهای که همیشه از او یاد میگرفتم و با او غم و غصهای نداشتم.
امروز روز سوّم بستری شدنِ حاجیه. بعد از نماز ظهر بِهِش سر زدم. از پشت نایلونی که به در زده بودند، بِهِم اشاره کرد بیام داخل.
کنارش چند تا برگه گذاشته بود.
ـ علی! خوبی؟ ببخشید نتونستم ادامه بدم.
1) قصص(8).
چند تا سرفه کرد و با صدایی گرفته گفت: «عوضش ادامه اون رو، روی برگه نوشتم. خدمت شما.»
ـ حاجی جون! هر روز دعا میکنم که برگردی و خودت با صدای قشنگت خودت، حدیث رو ادامه بِدی.
پس از خداحافظی از اتاق خارج شدم و به سنگر خودمون اومدم. گوشهای از سنگر، کنار عکس امام نشستم و شروع کردم به خوندن:
«ابتدع الاشیاء لا من شیء...». خداوند، موجودات هستی را در حالی که نبودند به وجود آورد، بدون نمونه و الگویی. خلق را او شروع کرد و ما از خوان نعمت اوست که میسازیم و به ساختههایمان مینازیم. با دست قدرتمندش همه چیز را ساخت بدون اینکه نیازی به ساختن آنها داشته باشد. اگر خورشید و ماه در آسمان است، اگر
زمینیسرشار از آب است و کوه و صحرا و بیابان، بود و نبود آنها، برای او نیروی جدیدی به ارمغان نمیآورد و به لشکر او نمیافزاید. همه عالم خاضعانه در اختیار اوست. او بود که آنها را خلق کرد و به آنها روزی داد. بود و نبودِ ما، برای او فایدهای ندارد. او همچو ما، چشم به دست کسی داشته باشد... همه چشمها به دستان اوست و او بینیاز از همه، حتی نه به فرزند و همسر و خانواده. او خلق کرد و نبود را به بود رسانید تا چشم ها را به زیباترین زیباییها برساند؛ به آنچه که گمگشته است.
همه او را میخواهند. سالها بود از گمشدهای که در نزدیکی آنها بود، به دری دیگر سر میزدند؛ همان هستیای که با عشق به او میشود به پیش رفت.
قدرتش هر سختیای را رنگ راحتی بخشیده و طاعتش ما را از خشکی کویر به
خنکای چشمه حیات میرساند. دعوتش از ما، همه آسمانها و زمین را پر کرده و هر لحظه انتظار پاسخ گفتنِ ما را میکشد.
رسیدن به شهر آرمانی و موعود، با او ممکن میشود و سقوط در چاله بیانتهای نابودی، در فاصلهگرفتن از اوست. غم او، بیراهه رفتن ماست و صدایش به گوش میرسد وقتی که چشم را بستهایم و نمیدانیم عاقبت این رفتن کجاست.
صدایش به گوش میرسد که میگوید: «شما برای بهترین و زیباترین فصل آفریده شدهاید؛ پس بیایید از مسیر اصلی پیش روید، پوست بدنتان طاقت آتش گداختههای راه را ندارد.»
علی آروم با خودش زمزمه میکرد: «آتش گداخته، گداخته...»
«وأشهد أن أبی محمّداً عبده...» حضرت، شهادت میدهند به اینکه پدر من بنده خدا بود؛ تسلیم او، عملکننده به هر آنچه که خداوندش اراده میکرد و گوینده به هر چه به او وحی میشد. خداوند بندهای میخواست که هنگام بردن کاروان، آنها را به سمت خود نخواند و یا طبق میل خود، آنها را نبرد تا به جای رسیدن به دیدار همیشگی از همه آرزوها محروم شوند و او همان بنده بود. او را قبل از
راهبر شدنش، برای خود برگزید و بهترین و نزدیکترین به خود قرار داد.
آری! او محمد است چرا که بهتر از او یافت نمیشود. خدایش او را به خاطر نهایتِ شایسته بودنش میستاید. مصطفی، کسی که قبل از خلق شدن هم محبوبترین و برگزیدهترین فرد نزد پروردگار بود. چه کسی یافت میشود که از او نیکوتر باشد؟ خوبیها برای جلوه دادنشان، به دور او حلقه زدهاند. زمانی که هنوز نه انسان و نه زمینی و نه ماه و خورشیدی بود و همه در برهوت ترسناک نیستی و نبود به سر میبردند، کسی جز پروردگار عالم در صحنه بزرگ هستی وجود نداشت، او را محبوب خود برگزید؛ چرا که او خداست و میداند، آینده و گذشته و حال برای او بسان دشتی است صاف، که هیچ کدام نه از او پوشیده بود و نه خواهد شد.
او میدانست که در روزگار خلقت، فقط محمّد است که در امواج دریای هستی به راحتی و به سلامت با یافتن مسیر رفتن، نجات مییابد. او با دیگران فرق میکند.
راهی که همه هزاران سال، نَفَس نَفَس زنان و عرقریزان طی میکنند، او در چشم به همزدنی با روحی آرام و دلی مطمئن میرود، از تاریکیها نمیترسد، و نه از قحطی چون او. خود همان عین نور و عین حیات است.
او را فرستاد تا ببرد این کاروان را به مکانی که غیر از او توانایی این بردن را ندارد.
راه آنقدر سهمگین و پرخطر است که هر کس جز او کاروان را در دل بیابان رها کرده و پا به فرار میگذارد.
اوست که باید قافله را ببرد. راه و قافله خوب میدانند که این برنامه بدون ساربانیِ او، شکست خواهد خورد، کِشتههای گذشته با
بادی سوزان به باد خواهد رفت و چشمههای پرآب در خواب خواهند رفت.
فقط اوست که باید قدم مبارکش را بگذارد و برای کاروان، مسیر بیخطر را نشانهگذاری نماید.
او زمانی آمد که قافله از هم گسسته بود. گروهی خسته و در راه مانده، گروهی به سوی منزل وحشت و گروهی هم هلاک شده بودند. دانههای تسبیح، هر کدام به گوشهای و لباس خلقت پُر از چرک و آلودگی شده بود. به جای نور، به دورِ آتش حلقه زدهاند و مقصد را سنگهای شعلهوری گرفته بودند که زبانههایش به آسمان میرسید. بر مُردن اصرار داشتند و خفگی را زندگی برتر میشمردند.سرزمینی که همیشه به دنبال آن بودند امروز شده زندگی کردن با خوک و سگ و حیوانات وحشی.
در این تاریکی و ترس و آرزوی مرگ، نوری رسید و پردههای سیاهی را کنار زد. دوباره باد ملایم امید را به صورتهای آتشزده رساند و قلبها را از تیرگی و کوری به نشاط و بینایی رساند.
چشمها با او روزگاری جدید را مشاهده میکرد. آن روز بود که فهمید سالهاست هزاران پرده بر در خانه چشمهایشان اجازه لحظهای دیدن را به آن ها نمیداد. نمیتوانستند زیبایی دریا، معجزه افق، رنگ صحرا و دلبری بهار را ببینند. دستان یخزده شان در زمستان طولانی با گرمای دستان منجی به آرامش میگرایید و غم و غصه با دیدنش رفته بودند. پیغام نوشتند:«تا او این جاست، جایی برای ما نیست.»
میان آتش، قدمی پر نور ظاهر شد. آتش تاب ماندن را ندارد. شاید او هم سالهاست با این قدمها آشناست؛ قدمهایی که آمده
است هزاران هزار تن سوخته و نیمهسوخته را از این شعلهها نجات دهد.
در این گرمای سوزان، دستان خود را دراز کرده که گروه گروه را از آتش این جهنّم نجات دهد. چشمها پس از عمری با آتش بودن، توان دیدن را ندارد! پس از چرکهای آلوده، خیلیها در آن مدّت کور شدند، ولی دستان او شفابخش است؛ دستانی که آتش آن را نمیسوزاند، هر جا باشد شعلهها خاموش و سرد میشود.
یکایک را صدا میزند و برای خارج کردنشان فرا میخواند.راه بیرون رفتن با آمدنش، آماده است. سالهاست که در میان شعلهها رفته و هر روز بیرون کشاندن و نجات بیشتری...تا اینکه مهلت به پایان میرسد و باید حبیب به نزد محبوبِ خود بازگردد.
محبوب او را با مهربانی فرا میخواند. رغبت دیدارش شُهره آسمانها شده. او از بین آتشها به سوی منزل خود به راه افتاد. فرشتهها او را در بر گرفتهاند و محبّت خداوند همه وجود او را احاطه کرده. قرار است او برای همیشه به نزد معشوق و پروردگار خود برود؛ معشوقی که هر لحظه به حبیبش سلام میدهد. پیغامرسان امین و بهترین و برگزیده خلق او، سلام بر او، سلام بر او و سلام بر او...
نوشتهها که به آخر رسید، صدایی شنیدم:
ـ علی! علی! حاجی امروز از بهداری با سلامتی مرخص شده. میخوای ببینیش بیا سنگر مقر.
وقتی به سنگر مقر رسیدم، بچهها دور حاجی رو گرفته بودند و هر کدوم به نحوی دلتنگیشونو برای فرمانده، شرح میدادند. جمعیت اطراف او که کم شد، حاجی به طرفم اومد. گویا اونم مثل من خیلی دلش برام تنگ شده بود. ناخودآگاه با دیدنش از شوق به گریه افتادم!
بِهِم گفت: علی! دوست داری حدیث را ادامه بدیم؟
مَنَم با یه لبخند، شوق خودم رو ابراز کردم.
پس از مدتی دوری، دوباره داشتم صدای زیبای خودش رو میشنیدم:
ـ «ثم التفت علیها السلام إلی أهل المسجد...» فاطمه زهرا علیها السلام به حاضران در مسجد رو کرد:
شما بندگان آن خدایی هستید که از آتش نهیبتان کرد و به بهشت دعوتتان نمود. برای این مسیر دشوار، برنامهای قرار داد و آن را به دستتان رسانید؛ برنامهای که آب حیات را نشان داده و آتش سوختن را معیّن کرده، بهار را معرّفی کرده و از زمستان و دربهدری بازداشته.
با وجود راهنما و برنامه راه، هر کدام از شما بر خودتان مسئول هستید گامها را مراقبت کنید و در این مسیر چشم را نبندید،
از دامهای طلایی دلربا مطمئن نباشید و سرابها را آب زندگی نبینید.
اگر حیوان درندهای بر مسیرتان حاضر شد، تا زمانی که سلاح گفته شده در برنامه را همراه داشته باشید، او خراشی حتی بر راهتان وارد نمیکند. قرار بود دیگران را هم از این برنامه باخبر کنید، آنها که با خوشبینی تمام، مسیر را همیشه بهار میبینند و هر وحشیِ چنگال تیزکردهای را دوستِ خود میپندارند. به آنها باید بگویید که آماده چشمان در کمین باشند. خود را همچو در و دیوار، سنگ و جاده راه میسازند تا هنگام غفلت بر سرتان ریخته و استخوانی سالم در بدنتان نگذارند.
پاسدار حقِّ الهی در میان شماست؛ همان پیمانی که خداوند در میان شما گذارد، در دسترس شماست؛ آنچه که پیامبر او بعد از خود در میان شما به یادگار گذاشت.
قرآنی که با او در مسیر بینور نمیمانید و در هراس تاریکیها در امان هستید. او سراسر راستی است. نوری که شعاع آن هر بیکرانهای را در برگرفته و روشنی چراغ او برای این خانه یا دیگری نیست، خورشید نیز دستِ تمنّا به روشنی او دارد.
جلای آیینه چشمان است؛ همان آیینه که دیگر دیده نمیشود، نه خودش و نه تصویر درون او. دیگر نمیشود با او لکّههای صورت دل را برداشت و از درونش شانهای بر آشفتگیها زد.
با رفتن به سویِ او به باغ، سپس شهری پر از گل، رفته رفته به جهانی از گلزار خواهی رسید. هر گلی، هزاران غنچه معطر در دلِ خود کاشته و چه زیبا برای چشم دلبری میکند. نادیدگان حسرت دیدن شما را میخورند و آرزویش را به دستان پر از امید دعا میسپارند.
میهمانانش را به بهشت موعود میرساند، آنجا که نه غمی است نه دردی نه خستگی و نه ناامیدی. رنگ رخسارش، راه نجات را نشان میدهد، کافی است به نغمه مرغان آن گوش دهی تا برق کسالت از سرت بپرد و برای همیشه برود.
با اوست که میشود به هر نوری رسید. معدن و مخزن همینجاست. از اینجاست که باید با قانون شر آرزوها آشنا شد؛ راههایش، سرابهایش، خوابش و نشاطش. ابزار سفر در همینجاست، بدونشان نمیشود به راه ادامه داد. آری! با این اسب چابک است که از گذر هر راهزنی میشود عبور کرد و به دوستان آشنا رسید، به فضل و نیکی و خوبیها دست یافت، دعوتها و اعلام خطرها را شناخت؛ خطری که باعث قطع از نور میشود، خطری که جان را میگیرد و خطری که...
فرمانده اینگونه ادامه داد:
«فجعل الایمان تطهیراً لکل من الشرک». خداوند برای پاک شدن ایمان را قرار داد. با او میشود آن آینه رسوب گرفته را صیقل داد. با نماز میشود از سرابها رها شد و دید این که ما نقطه کوچکی از کتاب پرنقش هستی هستیم.
زکات را وسیلهای برای دست یافتن به آسمان معرفی کرد. با او میشود آذوقه بیشتری برای راه جمع کرد؛ به همسفری، به قدرت پرواز کردن...
روزه، شوقمان را برای وصال به آرزوی همیشگی، همان آرزوی بزرگ ولی دستیافتی، بیشتر و بیشتر میکند...
حجّ پوششی شد برای نگهداری برنامه راه، تا از فرسودگی و کثیفیها در امان بماند...
ای مسافران قافله دوست! عدلتان با یکدیگر قلبهایتان را به هم گره میزند؛ گرهی چنان محکم که حتی تبر زهرآگین دشمنان یارای جداکردنشان و دور زدنتان را ندارد.
امّا «امام» پیشوا و ساربان این کاروان است. بی اطاعتش نه رسیدنی در کار است و نه حیات و رفتنی. راهزنان، شب و روز در آتشکدههای خود نقشه جداییتان از این آب حیات را میکشند. خوب میدانند وقتی از او فاصله گرفتید و تشنگی نایتان را گرفت، چگونه به لجنزار و سرابها روی میآورید. هر جا که این فاصله را دیدند، چنان بین قافله رخنه کردند که نه مالی گذاشتند و نه جان و احوالی. نیزه به چشم فرو میکردند و لگد به صورتها میزدند. سر میسوزاندند و پیکر قطعه قطعه میکردند.
امام شما را در آغوش گرم خود حفظ میکند، نمیگذارد کوچکترین تیر سمّی از دشمنان به شما اصابت کند و یا اشکی از ترس به چشمتان بیاید. در این مسیر باید جهاد کرد و جنگید. فرصت طلبان آرام نخواهند نشست. هر لحظه برای آنها فرصتی برای غارت است. باید با جهاد، عزّت کاروان را حفظ کرد؛ با صبر، سنگ ناامیدی به پیشانی شیطان زد و با راهنمایی کردن در جازنندگان همه کاروان را از خطر شبیخون نجات داد.
در این راه، محبت به پدر و مادر قدمها را از قلههای بین راه دور میکند و دوستی و سرزدن به دوستان آشنای راه، نیروها را افزایش میدهد. در طول مسیر نیروهایی از لشکر دشمن نفوذ خواهند کرد؛ باید آنها را از کاروان جدا کرد تا خونی ریخته نشود.
میشود برای سلامت در سفر، نامهای به ساربان داد و نذر رسیدن را نوشت؛ نذری که
وفایش گامها را پرتوانتر و سریعتر میکند. از آذوقه سفر نباید برای یکدیگر کم گذاشت تا کمبود آن نابودمان نکند.
باید از آب سمّی دشمن که به شما میدهند دوری کرد؛ آبی که با آن به کشتار همسفران روی میآوریم و شعله شعله به دامان باغ رهایی میرویم.
تهمت به دوست و یاور راه همان چیزی است که چشمان خونآلود انتظار دارند. هر کس برای رفتن وسیلهای به همراه دارد. ما قافله سعادتیم؛ سرقت از این قافله، شقاوت و سیهروزی، را به دنبال میآورد.
خداوند با شماست هر جا که باشید و یاریش پشتیبان شما. پس خود را یاری کنید با اخلاص پاکی، زلالی و با چشم به روشنایی داشتن. از نرسیدن باید ترسید، نرسیدن یعنی بیرغبتی به رفتن و امید به دشمن. دشمنی که از او باید ترسید. همان ترسی که ساربان از حمله آن ها برای جان ما دارد.
از روزی که علی این حدیث را شنید، کمتر از یک ماه میگذرد. او میگفت: «فرماندهام چه زیبا زندگی میکند و چه زیبا میبیند و...»
او قراره سه روز به مرخصی بره برای دیدن خانوادهاش و بچهاش که ماه هاست چشم انتظار پدره.
آیا چشمای او بابا رو میتونه برای آخرین بار ببینه؟!
چند روز پیش متوجه شدم که با حاجی، همشهری هستیم. قراره با هم برگردیم. از اون خواهش کردم حدیث رو توی مسیر برام ادامه بده.
ساعت پنج و نیم صبحه. بعد از نماز صبح، سوار ماشین شدیم تا به شهرستان برگردیم.
ـ حاجی جان! خیلی علاقه دارم ادامه بدید. میفرمایید؟
بازم لبخند همیشگی چند لحظهای سکوت کرد. نگاهی به بیرون از ماشین انداخت:
ـ «ثم قالت ایّها الناس اعلموا أنّی فاطمة...»
ای مردم! من فاطمه هستم. پدرم محمد است. از گذشته و حال میگویم. در کلامم اشتباهی نیست و در اعمالم راه خطا را نمیپویم.
خداوند برای شما، رسولی از خودتان فرستاد؛ رسولی که بر او سخت و دشوار بود شما به مشقّت بیفتید. بر راهبری شما حریص و به عاشقان خدا دلسوز و مهربان بود.
ای مردم! او پدر من بود نه پدر زنان شما! او، برادر پسرعموی من بود نه برادر مردان شما!چه پرافتخار است که این نسب برای او باشد. سلام خدا بر آن رسول و اهل بیتش.
او آمد و مأموریت خود را انجام داد. مردم را به خوبی به روشنایی دعوت و از راه گمراهان و مشرکان نهی کرد. پشت کوری و نادانی را بر زمین کوبید و گلویش را فشرد.
با نور خود که پر از حکمت و نیکوییست، به سوی بهشت و سرمنزل مقصود فرا خواند. بتهای آتش را شکست و آنچنان بر کمر دشمن کوبید که جمع آنها متلاشی شد و پا به فرار گذاشتند. تاریکیها کنار رفت و شب تاربه روز امید رسید. حق آشکار شد. فرستاده خدا سخن گفت و زمزمههای شیاطین خاموش شد. وحشت، پستی و فرومایگی از بین رفت خیمه کفر از هم پاشید و بندبندِ آن گسسته شد.
شما، در حالی به راه افتادید که اندکی بیش نبودید. قبل از آمدنش، بر لب پرتگاه آتش بودید. هر طمعکنندهای به شما روی میآورد برای شعلهای کوچک که درمان سرمای زمستان را نمیکرد و جرعهای ناچیز که تشنگی را تسکینی نبود. زیر دست و پاها لِه میشدید.
آب متعفن و گندیده را مینوشیدید و از برگ درختان میخوردید. ذلیل و خوار بودید. همیشه از این میترسیدید که شما را ببلعند. پس خداوند به وسیله محمد شما را نجات داد. او ناتوانیتان را به قدرت رسانید؛ با پنجه سیاه دشمنان درگیر شد و گرگان آن روز عرب و یهود را به زمین زد. همانان که هر وقت آتش جنگ را برافروختند و به دنبال آشامیدن خون بودند، خداوند بر زمینشان کوبید و آتش فتنهشان را خاموش کرد.
هرگاه شاخ شیطان نمایان میشد و فتنهها دهان میگشود، این علی بود که در کام آتش میرفت و آن ها را سرکوب میکرد؛ باز نمیگشت مگر وقتی که سرهایشان را پایمال و بینیشان را به خاک میمالید. علی بود که در راه محبوب، رنج برایش آسان و تلاش همراه همیشگی او به رسول و بزرگ دوستان خدا نزدیک تر بود. آنکه همیشه آماده رفتن بود و دمی از راهنمایی فروگذار نمیکرد.
او رنج را همچون سربند به پیشانی بسته بود تا شما در رفاه و آسایش کامل به سر برید و آسوده خیال بخورید و به لذت بگذرانید.
شما انتظار میکشیدید که مصیبتی به ما برسد، و چشم به راهِ خبر نابودیمان بودید. از کار خیر میگذشتید و در پیکارها، از ترس پا به فرار میگذاشتید.
من هم چشمانم مثل فرمانده به بیرون دوخته شده بود. احساس کردم در این لحظات بغض گلوی او را گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد.
اما وقتی که برای وقت رفتن پیامبر فرا رسید، خداوند سرای پیامبران را، برای پیامبرش برگزید. ناگهان کینهها و نفاق مخفی درون شما فوران کرد. بر دین پردهای انداختند و گمراهان به فریاد درآمدند. افراد پست ظاهر شدند. نعرههای باطل برخاست و در اجتماع شما دُم جنباندند و به این سو و آن سو رفتند. شیطان سرش را از مخفیگاه خود خارج کرد. شما را به سوی خود فراخواند و شما را آماده پیروی مکر و نیرنگ خود دید. سپس شما را به حرکت دعوت کرد وچه سبکبار به دنبال او به راه افتادید! شعلههای سیاهی و خشم را در دلهای شما برافروخت.
پس سوار و شتری که برای خودتان نبود، برداشتید و به غیر از آبشخور خود رفتید. به سراغ چیزی رفتید که از آن شما نبود و در آن حقّی نداشتید.
در حالی که هنوز زمانی از کوچ کردن پیامبر نگذشته بود و زخمهای فراق او بر دلها بود و زخم های قلبی التیام پیدا نکرده بود، حتی هنوز ایشان به خاک سپرده نشده بود، بُردید و ربودید. به چه بهانهای؟ به بهانه اینکه میترسم در شکاف نبود او در جامعه فتنهای برپا شود.
در حالی که او جانشین خود را بارها معرفی کرده بود، امّا در فتنه و آتشی افتادید که از آن بالاتر نبود؛ آتش جهنمی که کافران را حلقه زده و فرا گرفته است.
چهقدر این کارها از شما بعید بود! چگونه از شما سر زد؟!
چه میکنید و به کجا میروید با اینکه قرآن خداوند، آن کتاب پر از نور که نزد شماست؟
قرآنی که سراسر روشنایی و برنامه دور کردن از آتش و دعوت به آرامش و خنکی است را پشت سر انداختید.
آیا از او روی برگرداندید یا برنامهای دیگر برای حکم کردن یافتهاید؟ چه جانشین بدی را به جایش برگزیدید!
بدانید! هر راهی غیر از اسلام بپیماید، از او پذیرفته نخواهد شد و نصیب او در آخرت، چیزی جز بدبختی نخواهد بود.
حاجی، یارای ادامه دادن حدیث رو نداشت. قطرههای اشک از چشمش، لحظه به لحظه فرو میریخت.
ـ علی جان! ببخشید فعلاً نمیتونم ادامه بدم. بذار برای ادامه راه.
نیم ساعتی هست که میگذره. غم بزرگی روی دلم نشسته. توی فکر بودم که حاجی با صدای غمگرفتهای گفت: «ادامه بدیم؟»
ـ بفرما حاجی جان.
ـ حضرت فرمود: آری شما شتر خلافت را در اختیار گرفتید. حتی صبر نکردید که رام گردد و تسلیمتان شود. ناگهان آتش فتنهها را برافروختید و شعلههایش را گسترش دادید. در آن زمان بود که به ندای شیطان اغواگر، سر تعظیم فرو آوردید و به خاموش کردن انوار تابان حق و نابودی سنّت های پیامبر مشغول شدید.
به بهانه گرفتن کفها، شیر را مخفیانه تا جرعه آخر نوشیدید. در ظاهر سنگ دیگران را به سینه میزدید، امّا در حقیقت در هوای کار خود بودید و برای کنار زدن ما در کمین نشستید. ما صبر خواهیم کرد همچون کسی که خنجر بر گلویِ او و نوک نیزه بر دلِ او نشسته باشد.
ارث ما را میبرید و گمان میکنید که خداوند ارثی برای ما قرار نداده و ما از پیامبر ارث نمیبریم. آیا از حکم جاهلیت پیروی میکنید؟ چه کسی حکمش از خداوند بهتر است برای آنان که روشن بینند؟ در شگفتم! اینها را نمیدانید؟
بله! میدانید. مانند آفتاب برایتان روشن است که من دختر اویم.
ای مسلمانان! باید ارثم هم از من به زور گرفته شود؟
ای ابیبکر! به من پاسخ بده آیا در قرآن است که تو از پدرت ارث ببری و من از پدرم ارث نبرم؟ چه سخن ناروایی است!
آیا به عمد، کتاب خدا را پشت سر انداختید در حالی که خدای ما در قرآن میفرماید: «و سلیمان وارث داوود شد» و در سرگذشت یحیی فرزند زکریا میفرماید:
«خداوندا! از نزد خود جانشینی به من هدیه کن که وارث من و خاندان یعقوب باشد.»
مگر در قرآن نیامده: «و خویشاوندان نسبت به یکدیگر در احکامی که خداوند قرار داده سزاوارتر از دیگرانند...»؛ «خداوند درباره فرزندان، به شما سفارش میکند که سهم پسر به اندازه سهم دو دختر باشد.»؛ «اگر کسی پس از مرگش مالی از خود جای بگذارد، برای پدر و مادر و نزدیکان خود به نیکی وصیت نماید. این حقّی است برای پرهیزکاران.»
کار به آنجا رسیده بود که پس از تغییر جهت خلافت، هماکنون حقّ خانواده و فرزندان پیامبر نیز به ناحق گرفته شده. آیا خداوند آیهای فقط برای شما نازل و پدرم را از آن خارج کرده است؟ یا میگویید: پیروان دو مذهب از یکدیگر ارث نمیبرند؟ مگر من و پدرم یک مذهب نداریم یا شما به راز و رمز قرآن، بیشتر از پیامبر و علی آگاهید؟
حال که اینچنین است آن را ببر، ولی بدان که در قیامت با تو دیدار و از تو بازخواست میکنیم.
روزی که در آن، داور، خداوند است و مدّعی حقّم، پدرم محمّد...
در روز رستاخیز زیانکاران ضرر خواهند دید و پشیمانی در آن هنگام، سودی به حالتان نخواهد داشت.
«هر چیزی بازگشت و قرارگاهی دارد و به زودی آن را خواهید دید، و نه چندان دور خواهید دید که چه کسی عذاب خوارکننده به سراغش خواهد آمد و مجازات همیشگی بر او وارد خواهد شد...»
پس از جدا شدن از فرمانده و رسیدن به شهرستان، مطلع شدم که او به خاطر احضار فوری از منطقه، بعد از چند ساعت، به جنوب برگشته. قبل از رفتن، بستهای را به یکی از دوستان سپرده بود و خیلی تأکید داشت که حتماً به دستم برساند.
بسته را که باز کردم، نوشتهای به قلم حاجی بود:
«باز شرمندهام. دوباره مجبور شدم براتون بنویسم. ازتون میخوام که این صفحههای آخر رو با دقّت بخونید.
«ثم رَمَتْ بطرفها نحو الانصار فقالت:...»
سپس بانوی اسلام، گروه انصار را مخاطب قرار داد و با آهنگی رسا، محکم و کوبنده ادامه داد: ای جوانمردان! ای بازوان توانمند ملت و یاران اسلام! این چه چشمپوشی است که در برابر حق و ظلم وارد شده به من انجام میدهید؟
آیا پدرم رسول خدا نفرمود: «احترام هر کس را در مورد فرزندان او نیز باید نگاه داشت؟»
چه زود اوضاع را دگرگون ساختید و چه با سرعت به بیراهه گام نهادید؛ با اینکه توانایی گرفتن حقّ مرا داشتید و نیروی کافی در اختیار شما بود.
آیا میگویید محمد از دنیا رفت و با رفتن او همه چیز تمام شد و باید خاندان طهارت او به دستِ فراموشی سپرده شوند و سنّتش زیر پا بماند؟
رفتن او، مصیبت و ضربه دردناکی به اسلام بود؛ فاجعه سنگینی که بر همه، غبار غم فرو ریخت. زمین از غیبت او تاریک و ستارگان به خاطر مصیبتش بیفروغ شدهاند و امیدها به نا امیدی تبدیل شد. این همان غمی است که کوهها با آن، متزلزل شد و با مرگ او، حرمتی باقی نماند؛ ولی، خدای او اینگونه فرمود:
«محمّد فقط فرستاده خداست، و پیش از او فرستادگان دیگری هم بودند. آیا اگر او بمیرد یا به شهادت برسد، شما به کفر و جاهلیّت برمیگردید؟
اگر کسی به کفر و تاریکیها برگردد، هرگز به خداوند ضرری نمیرسد.»
عجبا! ای گروه انصار! آیا ارث من باید پایمال گردد، در حالی که شما آشکارا میبینید، میشنوید و در جلساتتان از آن سخن میگویید، ولی باز هم خاموش
نشستهاید، با اینکه تعداد کافی، تجهیزات و سلاح کافی دارید. دعوت مرا میشنوید و لبّیک نمیگویید و فریاد من در میانتان میپیچد و به فریاد نمیرسید؛ با اینکه شما در شجاعت زبانزد و در خیر معروفید و برگزیدگان قبایل هستید؟
شما بودید که با مشرکان عرب پیکار کردید و رنجها را تحمّل نمودید؛ شاخهای گردنکشان را در هم شکستید و با جنگجویان بزرگ دست و پنجه نرم کردید. شما بودید که پیوسته با ما حرکت میکردید و در خطّ ما بودید؛ سخنان ما را برای راهنماییتان با جان میپذیرفتید تا این که آسیاب اسلام بر محور وجودِ خاندان ما، درآمد و نعمت روزگار فزونی یافت؛ نعرههای شرک در گلوها خفه شد و شعلههای خیالی فرو نشست؛ آتش کفر خاموش شد، دعوت به پراکندگی و تفرقه متوقف شد و اساس دین محکم شد.
پس چرا بعد از آن همه سخنان قرآن و پیامبر، امروز حیران ماندهاید؟ چرا حقایق را بعد از آشکار شدن میپوشانید و پیمانهای خود را میشکنید و بعد از ایمان و روشنایی، راه کفر و سیاهی را پیش میگیرید؟
«آیا با گروهی که پیمانهای خود را شکستند و تصمیم به اخراج پیامبر گرفتهاند، پیکار نمیکنید؟ در حالی که آنها پیکار با شما را شروع کردند. آیا از آنها میترسید؟ اگر به خداوند عشق دارید، سزاوار است که از او بترسید.»
ناله و غصّه حضرت، لحظه به لحظه بیشتر میشد:
بدانید که به سمت رفاهطلبی پیش میروید. رفاهطلبی آرزوی دیرینه دشمنان است.
کسی را که از همه برای امامت و اداره امور جامعه شایستهتر بود را دور کردید، به تنپروری و آسایش تن دادید و از فشار و تنگنای مسئولیتها به بیتفاوت بودن روی آوردید.
آری، آنچه از ایمان که در درون خود داشتید. بیرون افکندید و آب گوارایی را که نوشیده بودید، به بیرون ریختید.
خود، حیات را به مرگ فروختید. «به خدا با کافر شدنتان زیانی میرسانید.»
آنچه را که باید، گفتم، با این که به خوبی میدانم ترک یاری حق با گوشت و پوست شما آمیخته و عهدشکنی قلب شما را فرا گرفته، ولی چون قلبم از اندوه پر بود، کمی از غمهایم بیرون ریخت و اندوهی که در دلم موج میزد، خارج شد. تا با شما اتمام حجت کنم و عذری برای کسی باقی نماند.
حالا که چنین است خلافت و فدک، همه از آن شما؛ محکم بچسبید و رها نکنید؛ بدانید این مرکبی نیست که بتوانید راه خود را بر آن ادامه دهید؛پشتش زخمی و کفِ پایش شکافته است؛ داغ ننگ بر آن خورد. غضب خداوند علامتِ آن است؛ رسوایی ابدی همراه آن و سرانجام به آتش الهی خواهد پیوست.
فراموش نکنید آنچه انجام دادید، در پیشگاه و در برابر خداست و آنها که ستم کردند به زودی خواهند دانست که بازگشتشان به کجاست.
من «فاطمه» دختر پیامبری هستم که به شما در برابر عذابی شدید هشدار دادم.
آنچه از دستتان برمیآید انجام دهید، ما هم انجام میدهیم و منتظر آن روز موعود باشید ما هم منتظریم.
علی! برادر و دوست عزیزم!
روزی که ابیسفیان نابینا به جمع بنیامیه در مسجد رفت، زهر دیرینه خود را چنان ریخت که در بدن عالم، هنوز آثارِ آن سم پدیدار است. گفت: «خلافت و فرمانروایی را مانند گویی بین خود نگه دارید و نگذارید از زمین شما خارج شود.»
امروز پس از گذشت 1350 سال، هنوز این گوی به دستِ کفتارهای گوشتخواری است که خونِ جهانیان، شراب شبهای مستیِ آنهاست. این در به دری و بیچارگی تا زمانی که صاحب عالم قدم بگذارد و بیاید خواهد ماند. مادرشان ناله کردند، ناله هایی که تا آنها هست، امام غائب نمیآید؛ تا وقتی که رفاهطلبی و ثروتاندوزی جای امام را بگیرد، تا زمانی که به راحتی دور او را خلوت کنیم و رو به دشمن کنیم، خبر از آن منتظر واقعی نخواهد شد.
تلفنخونه زنگ زد:
ـ الو، بله، بفرمایید... کی؟
خبر، خبر شهادت فرمانده بود. وقت رفتن به سمت مقر، ماشین او با راکد هواپیمای عراقی هدف قرار میگیرد و در آتش...