ghaemiyeh.com
سرشناسه:رضایی، مصطفی، ۱۳۷۱ -
عنوان و نام پدیدآور:قراره که.../مولف مصطفی رضایی.
مشخصات نشر:قم: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود (عج)، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۶۰ ص.؛ 5/9×۱۹سم.
شابک:978-600-7120-39-2
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:داستانهای فارسی -- قرن ۱۴
رده بندی کنگره:1393 4ق2217ض/8345 PIR
رده بندی دیویی:62/3 فا8
شماره کتابشناسی ملی: ۳۵۸۸۸۲۹
بسم الله الرحمن الرحیم
قراره که ...
مؤلف: مصطفی رضایی
ناشر: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)
ویراستار: سیده زیتون هاشمی
صفحه آرا: داوود هزاره
طراح جلد: امیر تدین
نوبت چاپ: اول- پاییز 1393
شابک: 978-600-7120-39-2
شمارگان: هزار نسخه
قیمت: 2000 تومان
تمامی حقوق© محفوظ است.
قم: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج) / خیابان شهدا/ کوچه آمار(22)/ بن بست شهید علیان/ پ: 26/ همراه: 09109678911/ تلفن: 37749565 و 37737801(داخلی117و116)/37841130 (فروش)/ 37841131 (مدیریت)/ فاکس:37737160 و 37744273
تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)/ تلفن: 88959049/ فاکس: 88981389/ ص.پ:355ـ15655
www.mahdi313.com
www.mahdaviat.ir
info@mahdaviat.ir
Entesharatbonyad@chmail.ir
قراره که...
فهرست مطالب:
قدم اول: کلاس و مُد7
قدم دوم:استاد13
قدم سوّم: گروینها19
قدم چهارم: مهم دِله25
قدم پنجم: تربیت فرزند31
قدم ششم: سنّ ازدواج37
قدم هفتم: زیارت43
قدم هشتم: فرهنگ49
قدم نهم: اطلاعات53
قدم دهم: موسیقی57
بسم اللّٰه الرحمٰن الرَّحیم
دوربینی دستش بود. با هر قدم میایستاد و از صحنههای جالب فیلم میگرفت. جمعیت همچنان به او بیاعتنا هستند.
ـ مگه ما دوربین ندیدهایم؟!
زیر لب با خودش میگفت: «کاش یه کمی جلوتر میاومد از منم فیلم میگرفت. اینجوری خیلی روشنی موهام تو چشم نمیاد.»
اولین قطعه فیلم، آماده تکریمه.
ساعت 30/6 صبح، کنار ایستگاه اتوبوسرانی زُل زدند به همدیگه.
ـ عجب تیپی زده! کاش منم از این تیشرتها داشتم. این چند مدت بدنسازیه
باید خودشو نشون بده. اینقدر پول خرج کردم برای کی؟
دوستش که پشت سر اون داره از پله اتوبوس میره بالا، نیشخندی میزنه و آروم میگه:
ـ بدبخت! اگه اونو بپوشی، باید از ساعت چهار بیدار بشی. تازه نزدیکای ساعت پنج نصفشو پوشیدی، نصف دیگهشم با یه زور و زری معلوم نیست تا قبل صبحونه چه جوری باهاش کنار بیای!
ـ منو مسخره میکنی خروسی! با اون دماغ عملیت!
ـ دماغم چشه؟ خیلی دلتم بخواد! میدونی چقدر خرجش کردم؟!
ـ مهم نیست چقدر پول بابتش دادی. مهم شکلشه!، از کنار که نگاه میکنی یاد بادمجون میافتی!هه هه! پسر ناراحت نشیها، گفتم اول صُبی حالشو ببری.
«ا، ب» که حسابی بهش برخورده بود:
ـ میدونی چیه؟ تقصیر منه که بهت رو میدَم.
ـ باشه، دیگه نمیگم.
ـ نه بیا بگو...
ـ بگم؟ پس میگم. چند ماه پیش که میخواستی سَر بینیتو بزنی بالاتر، مامانت اومده بود خونه ما. به مامانم میگفت: «اِ»، پسرم طفلکی میخواد دماغشو موزون کنه باباش قبول نمیکنه.
خانم «ب»:
ـ حیوونکی! حالا میخواد چیکار کنه؟
ـ بهش گفتم: پسرم! اصلاً ناراحت نباش. مامانت هر جوری شده پول عملتو جور میکنه. تو فقط کافیه کاری که میگم رو انجام بدی.
ـ چی مامان؟ هر چی شما بگی، تا ده بشماری انجام دادم.
ـ این قابلمه رو بردار، چشماتو ببند، چند بار محکم بزن رو دماغت!
ـ اون وقت بابا قبول میکنه؟
ـ آره مامان جون! فقط سریع تا بابات نیومده کارتو تموم کن. حسابی باید خون بیاد تا اون دلش بسوزه.
ـ اینو به کسی نگیا. تازه چند روزه دارم رو بینیام خیلی مانور میدم. قربونت برم، خودت میدونی که مُد خیلی مهمّه. اگه مُد روز از دستت در بره، جوجه سوسولا بِهِت هو میکشن! صبحونه خوردی؟ امروز دربست نوکرتم، تو کافیه دستور بدی! ما سالهاست که با هم رفیقیم، خیلی بده از دست هم ناراحت بشیم.
چند صندلی عقبتر، چند تا از بچههای دبستان «آ» ایستاده به صندلیای اتوبوس تکیه زدن، میخندن و سر به سر یکی از دوستاشون میذارن:
ـ بچهها! موهاشو! ژِل زدی؟
ـ نه! کمی آب زدم تا منظمتر بشه.
ـ بچه مثبت! تو چرا مثل «بَبَیی» موهاتو روغن جامد نمیزنی؟
بَبَیی در حالی که رگ پیشونیش زده بیرون، یقه «ر» رو میگیره:
ـ ببین بچه! بارها بهت گفتم روغن جامد نیست، روغن چرخ خیاطی مامانمه!
مامانم میگه: «روغن زدن کلاس داره. با این موهای سوزنیت نری بیرونا. توی وسایل رو گشتم، کمی روغن چرخ خیاطی پیدا کردم. یه کمی هم نوشابه زرد از مهمونیِ دیشب مونده بود، باهاش قاطی کردم؛ هم موهاتو طلایی میکنه، هم حالت میده، نیم ساعت که تحمّل کنی، موهاتو خشک میکنه. اون موقع پسرم میشه یه مِسْترِ باکلاس!»
نیم ساعت بعد
ـ مامان! سرم خیلی میخاره، پشهها خستم کردن!
ـ چیزی نیست. پسر گلم! برات عادی میشه. یه وقت بهش دست نزنیا. کلّی پیش زنای همسایه پُزتو دادم.
ـ مامان! تو که این جا بودی، کی به اونا گفتی؟
ـ قربون موهای طلاییت برم. دیدم خیلی کلاس داره، گفتم سریع زنگ بزنم براشون افه بیام!
[پسر گریهکنان]
ـ مامان! پشهها کم بودن، زنبورا هم اومدن، کلافم کردن.
[مامان با حالتی جدّی]
ـ نکبت! خیالتو راحت کنم، اونی که به سرت زدم اگه سرتو ببری ماشینشویی هم پاک نمیشه.
ـ مامان...!!!
از اتوبوس شرکت واحد پیاده شدند. مقصد بعدی به سمت متروست. به صورت اتّفاقی چشماش به استاد میخوره.
ـ به! روبهرو رو بپا، دیدیش؟
ـ نه!
ـ کله مخ! اونجا کنار در رو میگم.
ـ آره، استاده. اون این جاها هم میاد؟ چه عجب تونسته از ماشین خوشگلش دل بکنه!
ـ پایهای؟
ـ پایه چی؟
ـ مُخو بِرَم! بابات چه جوری تو رو تنها میفرسته بیرون! نمیترسه ببرنت جزو نابغههای فناوری بفروشنت؟!
ـ نه! اتفاقاً خودش هم اینها رو با خنده بهم میگه!
ـ پس یه همدردی هم برای من پیدا شده...
ـ همدرد چی؟
ـ ولش کن بابا، پشت سرم بیا.
«د» لباساشو وارسی میکنه تیپش نامرتب نباشه. یه اسپری هم که از دیشب تو جیبش بوده در میاره؛ مقداری زیر گردن، مقداری هم کف دست میزنه.
ـ چرا به دستات میزنی؟
ـ این جوری کارم بهتر راه میافته.
ـ کارِت؟! مگه تو سر کار میری؟ پس چرا تا حالا نگفته بودی؟
آروم، مثل یک شخص محترم به طرف استاد میره.
ـ سلام استاد! اوقاتتون همیشه شاد باشه. ما همیشه سلامتی شما رو آرزو داریم.
ـ سلام! متشکرم. شما؟
ـ «د» هستم، شاگردتون توی کلاس «ب». همیشه ذکر خیر شما رو پیش بچههای کلاس دارم.
ـ ممنونم.
استاد چند لحظهای فکر میکنه تا ببینه جستجوی فکریش برای شناخت شاگرد به نتیجه میرسه یا نه.
[پس از دو دقیقه فکر کردن]
ـ بله، بله. شما آقای «د» هستید که همیشه آخر کلاس مینشینید، هواپیماهای کاغذی رو به مناطق مختلف کلاس هدایت میکنید!
ـ استاد! نفرمایید، ما که همیشه سر به زیر آخر کلاس نشستیم. از دیوار صدا در بیاد از ما صدایی نمیشنوید! اون هواپیماها برای بیدار کردن بعضی از دوستانی است که به علت کمخوابیِ خود، کلاس را جایی برای خوابیدن
خودشون میدونند! واقعاً در حضور استاد کار زشتیه! من بارها بهشون تذکر دادم، ولی متأسفانه تا الآن عادشتون رو ترک نکردن!
ـ خُب پسرم! از دست من چی برمیاد؟ باهام کاری داشتی؟
ـ کار که نه، یعنی نمیخوام مزاحم وقت گرانبها و شریفتون بشم. سؤالم سؤال علمیه. شما رو این جا دیدم، با خودم گفتم سر کلاس که بچهها با مباحث علمی سر و کاری ندارن، شلوغ میکنن، نمیذارن سؤالمو ازتون بپرسم...
استاد هم که حسابی ذوق کرده بود، با لبخندی مهربانانه که روی گونههاش گل انداخته بود، کُتشو مرتب کرد و گفت:
ـ جانم پسرم! بفرمایید، هر سؤالی باشه در خدمتم. تازه میتونم شماره تماس رو هم بدم، هر وقت از این سؤالا براتون پیش اومد، هر وقت خواستید تماس بگیرید.
«د» هم که فرصتو مناسب دید بیدرنگ رو به استاد کرد:
ـ امتحان نوبت... راستشو... درس شما پاس نشده، فقط 9 نمره میخوام تا به نمره قبولی 10 برسم! شما...؟
[استاد اخماشو در هم کشید.]
ـ همین سؤال علمیت بود؟
ـ بله استاد! چه سؤالی مهمتر از این؟ طی کردن مدارج تحصیلی خیلی پراهمیته.
ـ شماره رو که ننوشتی؟
ـ نه استاد! گفتم نمیخوام وقتتون رو بگیرم.
[استاد به آرامی زیر لب]
ـ خدا رو شکر.
مترو کمکم داشت به ایستگاه نزدیک میشد. استاد دیرش شده بود.
ـ روی این مسأله فکر میکنم...
دوربین همراه، پس از پیاده شدن از مترو، به سمت بازار در حرکته؛
ـ بچه! صدای اون تلویزیون رو خفه کن. نمیمیری این قدر فیلم نگاه میکنی؟
ـ بابا! اخباره.
ـ جوجه! تو رو چه به اخبار؟ بُدو، بُدو برو نقاشیتو بکش.
ـ بابا! خبرای مهمّی داره.
ـ کارشناس مسائل بینالمللی! میشه چند تا از خبرهای رسیده رو از واحد مرکزی خبر گزارش کنی؟!
ـ بابا! من وقت ندارم. دارم خبرا رو مینویسم. فردا زنگ ورزش توی مدرسه
قراره با دوستام تحلیلشون کنیم. اگه میخواید گوش بدید، بگید تا کمی صداشو زیاد کنم.
ـ اگه فردا پول بهت دادم آبنبات بخری! صداشو زیاد کن ببینم.
ـ دولت، اعلام کرد از فردا قیمت اجناس زیر کاهش مییابد...
ـ مگه خبر مهمتر از اینم هست؟! پاشو برو کنار. جا باز کن میخوام کنار تلویزیون بشینم!
بابا صدای تلویزیون رو میذاره رو آخرش.
ـ ماست، پنیر، مرغ و...
بابا میپره توی هوا، چهار دور افتخاری دور اتاق میزنه!
ـ بابا! ساکت شو، دارم گزارش مینویسم.
ـ پسر! گل بابا! بیا بغل خودم چهار دور دیگه هم پدر به افتخار پسر.
ـ بابا! سرم گیج رفت، حالم بده. مامان!...
ـ بیا پایین، تو هم جنبه نداری. پاشو لباساتو بپوش، بریم هر چی میخوای برات
بخرم. تا یک ماه دیگه هم لازم نیست بری مدرسه. خودم زنگ میزنم به مدیرتون اجازهتو میگیرم.
ـ بابا! هر چی بخوام؟!
ـ آره، گل پسر بابا! تو تا حالا کی چیزی خواستی بابا برات نخرید؟
[پسر، آروم تو گوش بابا]
ـ بابا! منظورت کی خریده بود، مگه نه؟!
«بازار مرکزی شهر»
ماشین کنار بازار میایسته. بابا پیاده شده، سریعتر به سمت بازار در حرکته.
ـ پسر عزیزم! چرا نمییای بابا؟
ـ بابا! لاستیکهای ماشین پنجره شده.
ـ فدای سر پسرم. خودم میرم نوِشو میخرم.
بابا دست پسر رو گرفته با لبخند خاصّی وارد بازار میشه.
ـ آقا! بادمجونا چقدره؟
ـ کیلویی 200 تومان.
ـ ای جانم! ده کیلو بریز بالا!
ـ گوجه چند؟
ـ کیلویی 150.
ـ نگو. جگرمو آتیش زدی! گونی داری؟
ـ بله!
ـ بریز، بریز. هر چهقدر میتونی گونی رو پر کن.
[پسر زُل زده تو چشمای بابا]
ـ بابا! مگه تازگیا گاوداری خریدی؟ برای گاو که گوجه نمیخرن.
ـ نه کوچولوی خودم!
ـ قربونِ سبیلات! سبزیا چنده؟
ـ کیلویی 100 تومان.
[بابا که دست و پاشو گُم کرده بود، آروم میزنه پشت سر پسر]
ـ بدو بابا، سریع اون طرف بازار یه ده متری سفره بخر!
ـ ده متر؟!
ـ آره پسرم! مطلب خیلی مهمه. تو فعلاً نمیفهمی.
ـ باباجون، پس باید سر خیابون یه کامیون هم بگیرم؟!
ـ آره، آفرین! تازه داری فرصتطلبی رو از بابا یاد میگیری. چهار ساعت بعد پدر و پسر تراکتوری رو کرایه کردند. خودشون هم پشت اون، کنار وسایلها نشستند.
ـ پسرم! من وسط راه میپرم پایین باید برم چند تا خرت و پرت دیگه هم بگیرم. به مامان بگو وسایل سفر رو آماده کنه از امروز تا چند هفته میخوایم بریم شمال.
[پسر،به آرامی زیر لب]
ـ چند تا تراکتور دیگه؟!
[صبح روز بعد، مسیر شمال]
ـ ای پسر بابا! قربون عینک پرفسوریت برم. به چی فکر میکنی؟
ـ باباجون! داشتم به این فکر میکردم اگه قیمتا گرون بشه، چی میشه؟
ـ نه عزیز بابایی! این حرفا رو نزن.
[پسر دست به سمت رادیو دراز کرده]
ـ بابا اخبارو روشن کنم؟ میخوام گزارش امروز رو بنویسم.
ـ آره، خودت مالک ماشینی، میخوای بابایی برات روشن کنه؟
بابا با آرامش خاصّی کلید رادیو رو میچرخونه.
ـ چند خبر مهم و فوری: دولت اعلام کرد به خاطر مشکل پیش آمده در واردات کالا، قیمتها تا چند برابر افزایش مییابد... [بابا محکم ترمز میگیره و پسر رو هُل میده]
ـ برو پایین ببینم. هر چی آوردید همین کنار خیابون بخورید. پنج دقیقه دیگه میخوایم برگردیم. حوصله ندارم. یه عالم کار رو سرم ریخته. تفریح دیگه چیه.
پسر از بالای عینک با لبخندی به بابا نگاه میکنه.....
[چند قدم اونطرفتر، راننده تاکسی]
ـ عجب روزگاری شده!
[صندلی جلو]
ـ آقای راننده! چرا اینقدر ناراحتی؟ کرایتو ندادن؟
ـ کاش کرایمو نداده بودن. حاضر بودم دو هفته مُفتی مسافرکشی میکردم اینا رو نمیدیدم.
ـ ما رو که جون به لب کردید. نمیخواید بگید چی دیدی؟
ـ دست رو دلم نذار که خونه.هر کسی جای من بود، از غصه نفسش بالا نمییومد.
[کلّ مسافرا]
ـ بابا! مُردیم بگو چی شده دیگه.
ـ خُب، چرا عصبانی میشید؟ چند روز پیش، پسرم اومد پیشم:
ـ بابا! من یه دوستی پیدا کردم، خیلی هم دوستش دارم.
ـ خیلی خوبه بابا. یه وقت ناراحتش نکنیا.
ـ نه بابا! خیالت راحت. تا حالا کمتر از گُل ازم نشنیده. تو که پسرتو بهتر میشناسی.
ـ درستش همینه بابا.
ـ بابا! نگاش که میکنم یاد مامان خدابیامرز میفتم.
بابا چند قطره اشک از گوشه چشماش سرازیر میشه.
ـ چرا به یاد مامان پسرم؟
ـ آخه هماسم مامانه.
ـ چی؟! یعنی چی هم اسم مامانه؟ بگو ببینم اگه ازدواج کنه میشه مادر یا پدر؟!
ـ بابا! ما رو سر کار گذاشتی؟! گفتم که پسرتو خوب شناختی. معلومه هنوز خیلی بین من و تو فاصله هست.
ـ پسرم، تو که اینجوری نبودی. بهم میگفتی برات آستین بالا میزدم.
ـ باباجون، گفتم خرجت زیاد نشه. تازه شما همیشه دستت رو فرمونه، چهطور میتونی آستیناتو بزنی بالا؟
ـ من سالهاست که دارم کار میکنم. حتی یه لقمه شبههناک هم بهت ندادم. چرا دنبال اینجور کارا میری؟ مگه من برات چی کم گذاشتم؟
قطرههای اشک بابا تا حالا چند تا دستمال رو خیس کرده.
ـ بابا! چرا گریه میکنی؟ آخه من هیچوقت خواهر نداشتم. به او به چشم خواهری نگاه میکنم. مثل خواهر خودم.
ـ اگه با خانوادش صحبت کنم، حاضری باهاش ازدواج کنی؟
ـ اِه! بابا نداشتیم دیگه. کی با خواهر خودش ازدواج کرده که من دومیش باشم؟ تازه، اگه باهاش ازدواج کنم دیگه نمیتونم خواهری دیگه مثل اون داشته باشم.
[راننده رو به مسافرا]
ـ شما جای من بودید چی کار میکردید؟
ـ ای بابا! ما گفتیم پولاتو دزدیدن یا ورشکسته شدی که اومدی مسافرکشی! اینا که مهم نیست. مهم دِله که آقا پسر شما دلش مثل دریا زلاله. جوونه دیگه، دل داره. یه وقت بهش سخت نگیریا. من خودم، بابا و مامانم بهم سخت گرفتند، گفتم به بچّم سخت نگیرم، آزادِ آزاد باشه. تازه بهش میگم دوستایی که به یاد مادرش میندازنش رو به صرف ناهار دعوتشون کنه!
ـ اینا دیگه کین؟ انگار از هواپیمای نیویورک پیاده شدن!
[مسافری دیگر در حال پیپ کشیدن]
ـ آقای راننده! اصلاً نگران نباش. کاملاً آروم و خونسرد باش. نگرانی برای پوست صورتت خطرناکه. اون وقت میخوای از کجا پول بیاری بری صورتتو جرّاحی پلاستیک کنی؟ تازه ،دوست عزیزم همونطور که گفت «مهم دِله». من خودم هفته پیش چند میلیارد سهم شریکم رو گذاشتم توی کیفم و اومدم ایران. واقعاً تو دلم این نبود که پولاشو هاپولی کنم، برای عمل زیباسازیم بهشون نیاز داشتم. همین دیروز بود، بهش پیامک زدم: عزیزم! خیلی دوستت دارم، امیدوارم منو ببخشی. البته میدونم خودت از دل من بیشتر باخبری.
[مسافر «ب» در حال باز کردن ساک]
ـ آقا! هاپو کوچولو دوست داری؟ من بچه ندارم. دیروز با خانمم رفتیم مغازه یه هاپی
خریدیم به عنوان بچهمون. همه خونه رو هم به نامش کردم. میگن نجسه، ولی هاپیِ من پاکِ پاکِه. شامپوش رو سفارش دادم کارخونه خارجی ،خصوصی براش میسازه. هاپی من دلش پاک پاکه مثل شیشه.
در همین لحظه هاپی سگ مسافر «ب» پرید روی سرِ آقای راننده نشست!
[بیست ثانیه بعد، وسط بیابون]
راننده:
ـ برید پایین همتون، سریع. تو دلم دوستون دارم، ولی باید برید پایین.
[یک دقیقه بعد، سه تا مسافر وسط بیابون]
ـ چه راننده بیادبی! اصلاً روحش لطیف نبود. این جا جای دل پاک بودن نیست!
هاپی هم با پریدن حرف اونو تأیید میکنه...
آقا:
ـ لا لا، لا لا لا لا، لا لا لا لایی... تُرُبچه، نمیخواد بخوابه. خانم! بیا اینو بردار دیوونم کرد. این بچّست یا آمبولانسه!
ـ خودت هر جور که بلدی ساکتش کن. من فردا دانشکده امتحان دارم. اگه این دفه بیفتم، یه ترم دیگه هم باید غذای حاضری بخوری!
[آقا با لحنی محکمتر]
ـ خانم بیا، فکر کنم خودشو خراب کرده! خیلی بو میاد.
ـ پاشو بیزحمت هود آشپزخونه رو روشن کن تا هوا تهویه بشه.
ـ کارای شرکت مونده. من باید برم سراغ لپتابم، حساب کتابهای شرکت رو جمع و جور کنم. خودت میدونی و بچّت.
یک ساعت گذشته. آقا و خانم خونه سرشون خلوتتر شده، تازه اومدن سراغ بچّه.
خانم:
ـ کوچولوی گلم! چه بچه آرومی! یک ساعته صداشم در نیومد تا مامان درساشو بخونه!
آقا:
ـ فدای لوپای بادکنکی بچم! بابا هم در سکوت و آرامش، راحت کارای حساب کتابشو انجام داد!
آقا و خانم، با تعجب با خودشون گفتند: «راستی، چرا یک ساعته صدای بچه در نیومد!
ـ بیداره. الآن هم چشاش بازه، هم دهنش!
[پس از پنج دقیقه سکوت و فکر کردن، خانم به آقا]
ـ توی گوشات چیزیه؟
ـ تو هم چیزی تو گوشاته؟
هر دو با هم:
ـ پنبه!
خانم:
ـ یک ساعت پیش وقتی میخواستم مطالعه کنم...
آقا:
ـ یک ساعت پیش وقتی میخواستم حساب کتاب کنم...
با هم:
ـ پنبه گذاشتم توی گوشام.
«دو سالگی بچه»
ـ خانم! صبح که میری دانشکده، بچه رو هم تا مهد کودک ببر.
ـ خودت ببر. من وقت ندارم، باید دنبال مدارک فارغ التحصیلیم برم.
ـ پس بده خانم همسایه، هر وقت تونست برسونتش مهد و بیاد.
ـ آقای «ر» سوپریِ محل با خودت رفیقه. بده امروز تو سوپری باشه. بچم حوصلشم سر نمیره. فقط یه مقدار پول بذار تو جیبش، هر موقع گریه کرد، نوشابهای یا کاکائویی بخوره.
[ساعت سه بعد از ظهر]
خانم:
ـ صدای بچّم میاد. چقدر دلم براش تنگ شده بود!
آقا:
ـ اگه عکس بادکنک کوچولو تو لپ تابم نبود، نمیدونستم چه جوری دوریشو طاقت میآوردم.
هر دو، وقت رفتن اونو توی خونه جا گذاشته بودند. بچه از ساعت هفت صبح تا سه گریه میکرد، شایدم به حال خودش!
[پنج سال بعد]
آقا:
ـ بابایی! چقدر سنگین شدی؟! قبلنا بابا یه دستی بلندت میکرد. راستشو بگو ناقلا! دوپینگ میکنی؟
خانم:
ـ مامانی! نمیدونم کی بود قنداقت کردم، ولی یادمه قبلنا دست و پات از این کوچکتر بود. دفعه قبل گریه میکردی، یه کمی بُو هم میدادی!
آقا دوباره سراغ کارای شرکت رفت. مامان هم به تحصیلاتشو ادامه داد.
آقا:
ـ خانم! امروز چندم ماهه؟
ـ فکر کنم 22 آذر.
ـ چند تا نامه افتاده داخل خونه. انگار برای خیلی وقتِ پیشه. گفتی سال چندیم؟
ـ فکر کنم سال92.
ـ روی نامهها نوشته: مورّخ 1387.
ـ یعنی چند سال پیش؟
ـ خُب وا کن ببینم چی نوشته.
ـ حکم اخراج تربچه از مهد کودکه، به دلیل بینظمی در حضور سر کلاسها. خانم! سال چند بودیم؟
ـ 92.
ـ دفعه قبلی که تو بچه رو بغل کردی، کی بود؟
ـ فکر کنم سال 87.
ـ منم همینطور.
[بچه آروم آروم، به طرف بابا و مامان]
ـ بابا! مامان! مهد کودک که از دستم رفت، نمیخواید دبستان ثبت نامم کنین؟!
مامان گوشی رو برداشته، زنگ میزنه به خونه یکی از نزدیکا.
ـ سلام. منزل آقای «د»؟ حاج خانم خوبید؟ سلامتید؟ چند ساله که میخوام باهاتون تماس بگیرم. هر بار که میام پایِ تلفن یادم میره میخواستم چه شمارهای رو بگیرم. روزی صد بار یاد خاطراتمون با شما میافتم. دلم براتون یه ذرّه شده. حاضرم همه زندگیم رو بدم یه باره دیگه برای یه ثانیه ببینمت. عزیز دلم میترسم پولتون زیاد بیاد کاری ندارین؟!
پسر بزرگ خونه که 35 سالشه، در رو باز میکنه. کفششو کنار در حیاط درمیاره. جوراباشو پشت درختا قایم میکنه میاد تو خونه.
ـ سلام مامان!
ـ سلام پسرم! قربون قد رشیدت برم. کی میشه مادر دامادیتو ببینه.
ـ مامان! من که پانزده ساله دارم بهتون میگم یه موردی مناسب پیدا کردم. اونم دیگه پیر شده.
ـ نه مامان! هنوز زوده، باید تحصیلاتت رو به فوق تخصص برسونی. دوست ندارم پسرم با مدرک کمتر از فوق تخصص به خواستگاری بره.
ـ آخه مامان! بچم بابا میخواد نه پدر بزرگ! داره کمکم زوارم در میره. موهام که ریخته، همون چند تاری هم که مونده داره سفید میشه!
ـ مامان جان! من دارم به خاطر خودت میگم. دلم برات میسوزه. ده سال دیگه تحمّل کنی و شبانهروزی درس بخونی، قول میدم واسه پسر جوون و خوشگلم یه دختر خوب و خانواده داری پیدا کنم!
«خونه همسایه سمت چپی»؛ بابا روی مبل نشسته، تخمه میشکنه و فوتبال نگاه میکنه.
دختر چهل ساله خونه:
ـ بابا! میتونم یه سؤال بپرسم؟
ـ بله، دخترکم! بپرس باباجان.
ـ از مامان شنیدم که امشب صد و شصتمین خواستگار میخواد بیاد! چیکار کنم؟ جواب نه بدم؟
ـ آره دخترم! بابا هنوز جهیزیتو کامل تهیه نکرده. ده سال دیگه صبر کنی، جهیزیت کامل میشه!
ـ بابا جون! همون چند تا ویلا توی شمال با ده ماشین توی نمایشگاه برای جهیزیم کافیه. بقیهشو میشه بعداً هم بهم هدیه کنید!
ـ نه دخترم! این حرفا رو نزن. دختر من باید تعداد ماشیناش چند برابر ویلاهاش باشه.با ده تا ویلا و بیست تا ماشین تازه میشه یه زندگی ساده رو همراه با خوشبختی شروع کنی.
ـ بابا! دیروز زنگ زدم به عمو، از عتیقهفروشی یه عصای خوشرنگ برام بیاره. دیگه به زحمت میتونم روی پاهام راه برم. چشمام خوب نمیبینه. دیروز داشتم ماشین رو میبردم بیرون، اومدم پایین درو ببندم افتادم توی جوب...
ـ اینا همه سختیها و تجربههای قبل از ازدواجه، کمک میکنه یه زندگی سالم و موفّقی رو داشته باشی!
[ده سال بعد]
اقوام سه همسایه در تشییع جنازههای پسر همسایه «ا» و دختر همسایه سمت چپی شرکت کردند! سر در کوچه، روی پلاکارد سیاه بزرگی نوشته:«مراسم ختمِ دو نوجوان»!
خانواده «دالزاده» وسایل مورد احتیاج سفر رو جمع کردند و آماده سفرند. کوچولو به طرف بابا میدوه:
ـ بابا! بابا! میخوایم بلیم زیارت؟ دُلُسته؟ دُلُسته؟
ـ آره بابا! دلسته!
ـ یا میخوایم بلیم سیاحت؟ آخه تخمه و آدیل و توپ برای سیاحته نه برای زیارت! دلسته؟ دلسته؟
ـ آره بابا! همون که تو میگی.
چهار در ماشین با جعبه عقب بازه و بابا، چند لحظهای به داخل خونه میره و به پسر بزرگتر میگه:
ـ بابا! دستههای بدمینتون، پیکنیک، دوربین عکاسی، سیخ کباب و... رو برداشتی؟
ـ آره بابا! ولی یادتون باشه توی مسیر جگرا رو از جگرکی بگیریم.
[در طول مسیر حرکت]
بابا:
ـ پسرم! اون نقشه رو به بابا میدی؟
ـ بفرمایید.
ـ ما ده روز وقت داریم، یک روز رفت و یک روزم برای برگشت. میمونه هشت روز. از این هشت روز نصف روز بریم یه سری به مشهد هم بزنیم. دیدن عمّه اینا میریم، یه سری هم به حرم ...
ـ آره بابا؛ من به دوستام گفتم دارم میرم مشهد. تو همون چند ساعته هر چی میشه، باید تو جاهای مختلف حرم عکس بندازیم تا سندی داشته باشیم.
ـ هفت روز و نصف باقیمونده رو میزنیم به دلِ طبیعت و کباب و ورزش و... خلاصه حالی به حولی!
بابا و بچهها به افتخار این برنامهریزی به مدت یک ساعت، بشکن میزنند. بعد از چند دقیقه چند تا سوت هم ضمیمه اش!
[نزدیک مشهد]
بابا:
ـ بچهها! سوتا رو کمی آرومتر بزنید. مردم میگن اینا دارن عروس میبرن. اون موقع شیرینی ازمون میخوان، مجبور میشیم تخمهها رو بهشون بدیم!
کوچولو:
ـ بابا! این جا حرمه؟
ـ آره پسرم! با داداش سریع یه زیارت چند دقیقهای بخونید و یه چندتایی عکس بندازید تا بریم برای پسرم اسباببازی بخرم.
ـ بابا! بابا! اینقدل عکس گِلِفتیم مردم
نمیگن اینا اومدن سی و سه پل؟ نمیگن؟ دُلُسته؟ دُلُسته؟
ـ پسرم؟ بیا این داداش کوچولوتو ببر داخل تا آبرومونو نبرده.
[داخل حرم]
پسر:
ـ بابا؟ از شیشههای روی دیوار هم چند تا عکس بگیرم؟
ـ آره پسرم! منم میرَم جلوتر، هر جا چیز جالب دیدم یه تک میزنم بُدو بیا از دستمون در نره. حیفه دوربین باشه و عکس نگیریم.
ـ بابا! میگم چند تا عکسم از گچ سقف بگیرم، بدم اوستای سفید کارِ خونم از رو همینا بزنه.
ـ یه پیامک بده به عمه، بگو ما حال زیارت خاصی پیدا کردیم، چند ساعت دیرتر میاییم.
بابا چند صد متر جلوتر پسر رو صدا میزنه:
ـ بدو بابا! ببین چه سنگاییه؟ سعی کن از همه قسمتاش عکس بگیری.
ـ دست مریزاد! چه اوستایی داشته، فنّی و کار کرده...
نزدیک غروب، پدر و پسر، از کل حرم عکس گرفتن.کوچولو هم دو زانو رو به روی ضریح نشسته،دعا میکنه:خدایا.....
کماکان دوربین در شکار لحظههاست.
امروز مدرسه بچهها زودتر تعطیل شده. دو تا از بچههای «دوم الف» مدرسه «حنژاد» برای خرید عید به پاساژ اومدند.
ـ اُه، پسر! ویترین رو نگاه کن، چه شلوارایی!
ـ ایوَل! عجب جایی اومدیم. پسر همیشه میزنی تو خال! کُتی که اونجا آویزونه دیشب توی فیلم اکشن دیدم. قهرمان فیلم، مثل همین کُته رو پوشیده بود.
با هم به سمت همون مغازه در حرکتند.
ـ سلام آقا! این شلوارا کجاییاند؟
ـ اینا آلمانیه.
ـ بغلیا کجاییه؟
ـ اینا آمریکاییه، بهترین جنسمونه، حرف نداره. دو میلیون هم بابت جنسای آمریکایی بدی پشیمون نمیشی. هر جا رفته غوغا کرده. قربونت برم «واشنگتن» ،کی میشه به زیارتت بیام! وقتی اسمشو میشنوم دهنم آب میفته. خودش مِثِ ستارههای پرچمش دست نیافتنیه. هر روز ده هزار تومن نذر میکنم، برای یک بارَم که شده با تیپ آمریکایی فقط یک بار توی یکی از ایالاتاش قدم بزنم.
ـ آقا این کتا کجاییه؟
ـ اینا جنسای بنجلمونه.
ـ یعنی چه؟
ـ یعنی ایرانیه!
ـ آقا میشه چند تا از جنسای آمریکاییتون رو برامون بیارید؟
ـ ای به چشم.
[چند دقیقه بعد، مغازهدار با دویست نوع لباس مختلف]
ـ آقا! چرا این شلوارا پارهست؟
ـ عزیزم! اینا مُدِشه، آمریکا جونم زده.
ـ آخه رنگشم رفته.
خریدار بعدی:
ـ آقا! این تیشرتا چرا این جوریه؟ پشت آستیناش پاره شده، پایینش رو هم بریدن!
ـ عزیزم! ما باید آمریکایی بشیم تا اینا برامون عادّی بشه. یه وقت تو ذهنت درباره آمریکا جون اشکالی پیش نیادا. اون عاشق هممونه، اِند دموکراسی و آزادیه. دلم داره غش میره. بیشتر از این بگم غش میکنم...!
مسافرا با عجله دارن میدون توی مترو. کمتر از یه دقیقه است که درش بیست بار باز شده. همه دارن صدا میزنن:«یکی رو بندازید بیرون.»
آقای «لامپور» جای خالی برای نشستن پیدا کرده. یه دستمال میندازه زیرش، عینک دودیشو میذاره، شروع میکنه به روزنامه خوندن.
ـ جناب! ببخشید میتونم بپرسم روزنامه چی نوشته؟
ـ بله، میتونید بشینید همینجا کنار من بخونید.
ـ یک دنیا ممنون!
[چند ثانیه بعد]
ـ جناب! دوباره ببخشید، عجالتاً روزنامه رو برعکس گرفتید یا چشمای من، برعکس میبینه؟!
ـ اِه! عذر میخوام، این ترافیکای مترو، برای آدم حواس نمیذاره. دوباره عذر میخوام.
[بعد از اولین ایستگاه]
ـ جناب! نظر شما درباره این حرفایی که به تازگی توی کشور زده میشه چیه؟
ـ خُب، اینها اصولاً باید بررسی بشه. من طی مطالعات طولانیمدت و شبانهروزی که داشتم به این نتیجه رسیدم که... که...
ـ که چی؟
ـ که همشون کاملاً درست میگن.
ـ چهطور میشه همشون درست بگن؟
ـ بله! این برمیگرده به علم... به علم...
ـ علم چی؟
ـ علم شناخت گزارههای ذهنی که در افراد متفاوته.
ـ فکر نمیکنید گروه «آ» اشتباه میگن؟
ـ این هم میتونه درست باشه؛ شاید هم همشون اشتباه میگن.
ـ شما کدومیک از این گروهها را قبول دارید؟
ـ سؤالتون خیلی سؤال به جایی بود. من خودم صبح که میشه چون درآمدم خوبه و اعصابم راحته، همشون رو قبول دارم و دست تکتکشون رو میبوسم، ولی از بعد از ظهر به بعد، فشارم بالا میره، ببخشید به همشون فحش میدم!
ـ فکر نمیکنین این رفتار شما یه پارادوکسه؟
ـ نه عزیزم! گفتم اینا بحثای تخصصیه که به همین راحتی نمیشه ازش سر درآوُرد. ببخشید، این روزنامه رو من آورده بودم تا جدولشو پُر کنم. میتونم خواهش کنم شما این کارو انجام بدید؟
[آخرین ایستگاه فیلمبرداری، اتوبوس برای برگشت به مقر]
یکی از مسافرا با صدای بلند داد میزنه:
ـ راننده! یه زهرماری بذار تا بخونه. معلوم نیست این جا بیمارستانه یا اتوبوسه.
راننده:
ـ ای به چشم!
راننده از توی سیدیهاش یکیشو بیرون میاره و صداشو بلند میکنه.
[یک دقیقه بعد]
ـ آقای راننده! مگه داریم میریم تشییع جنازه؟ دلمون گرفته، یه شادشو بذار حالشو ببر.
ـ مشتی! این جا اتوبوسه. بعضیا خستن، بعضیا هم خوابن. اگه میخوای بری باغِ وحش بشین. مسافرا رو که پیاده کردم دربست میبرمت پیش دوستات اونجا!
ـ آقای راننده! رفیق راست میگه دیگه. اگه شادشو نداری، کافیه با چشمات از تو آینه اشاره کنی صد تا رو برات ردیف میکنم.
ده دقیقه است که اصرارها ادامه داره. متقاضیها هم زیاد شدند.
ـ باشه بابا تسلیم! صد رحمت به بچّم، حداقل جیغ نمیزنه!
راننده با اشاره به عکس کوچولوش که جلوش زده: «بابا قربونت برم، تا امروز قدرتو نمیدونستم!»
ـ دستت طلا! اینجوری ما رو به آرامش میرسونی. فقط قدیمی نباشه، جدید و شاد. پاهام کمی خواب رفته. اگه بشه، زمین مناسب باشه، چند تا حرکت جدید رو هم رو میکنم. البته میتونید سفارش هم بدید.
[بیست دقیقه بعد ]
سه مسافر متقاضی ریختند به سر هم. از شدت آرامش یکی موهای یکی رو به دندون گرفته، یکی به صورت دیگه ناخن میزنه!
صفحه دوربین خاموش شد...
قرار بود مسافری از دیار غریبی برگردد؛ ولی آیا میتوانیم با این ده قدم که برداشتهایم به استقبال او برویم؟
مُد و کلاس، علمستیزی، برخورد با گرانی و مشکلات، توجیه کارها با دل، سن بالای ازدواج، فساد جامعه، امامدوستی و زیارت،
تهاجم فرهنگی غرب، اطلاعات محدود سیاسی، اجتماعی و...، دشمنشناسی، روی آوردن به موسیقی غرب برای آرامش روحی و...همه نشان از انتظار ما داره!!!
او منتظر است تا که ما برگردیم
ماییم که در غیبت کبری ماندیم