الرسائل التوحیدیه

ghaemiyeh.com

اشارة

پدیدآورنده:(شخص)طباطبائی، محمدحسین، ۱۳۶۰ -۱۲۸۱

عنوان الرسائل التوحیدیه ...

تکرار نام پدیدآورتالیف محمدحسین الطباطبائی

مشخصات نشربیروت: موسسه النعمان،۱۴۱۹ ق. =۱۹۹۹ م. =۱۳۷۸ .

مشخصات ظاهری۳۱۱ص

مندرجات نمایه

موضوع طباطبائی، محمدحسین، ۱۳۶۰ - ۱۲۸۱ -- نظریه درباره توحید

موضوع توحید

موضوع فلسفه اسلامی

رده کنگرهBBR،۱۳۹۵،/ت۹ط۲

شماره مدرک م۸۱-۸۹۹۶

***معرفی اجمالی:

کتاب «الرسائل التوحیدیّة»، جوهره همه آرا و انظار فلسفی و عرفانی حضرت علامه طباطبایی در توحید است. این مجموعه مشتمل است بر هفت رساله او در این رسایل توحید را در ذات، اسماء، افعال اثبات نموده و ظهور توحید در وسایط بین حق و موجودات و ظهور توحید در مرآت اتم که انسان است، تبیین می‏نماید. این رسایل برای اولین بار بعد از رحلت علامه و در سال 1415ق به زیور طبع آراسته شده‏اند و قبل از آن هرگز به طبع نرسیده بود.

***ساختار و گزارش محتوا:

1-رسالة فی التوحید:

این رساله در 5 ذی الحجهء 1365 ق در تبریز نوشته شده است و پنج فصل دارد. علامه در این رساله به وحدت حقّه حقیقّیه و اطلاقی وجود پرداخته است و البتّه شناخت، وسعت نظر، عمق اندیشه و زیبایی، دلپذیری بیان او را باید در خود متن و کتاب دید و به قطع با این قلم به وصف نمی‏آید؛ امّا نکته گفتنی و بسیار مهم و تازه و بی‏سابقه‏ای که در فصل پنجم این رساله آمده، این است که ساحتی از ساحت‏های توحید، خاصّ آیین مقدّس اسلام است و حتّی در ادیان الهی پیش از اسلام هم نیامده است و چون تاریخ ادیان الهی در دعوت خود تکاملی است، شرح این مرتبه از توحید، به دین مقدّس اسلام واگذار شده است. عین عبارت علاّمه این است: و هذا المعنی من التوحید اعنی الاطلاقی مما انفردت باثباته الملة المقدسة الإسلامیة وفاقت به الملل و الشرایع‏السالفة فظاهر مابلغنا منهم فی التوحید هو المقام الواحدیة ... وی در مقاله‏ای الحاقی به رساله، چنین تأکید می‏فرماید: مبین فیها انّ ما ندب الیه دین الاسلام المقدس آخر درجة من التوحید، پیدا است که دعوت اسلام دعوت به آخرین مرتبه توحید است. و در پایان فصل دوم آن یادآور می‏شود: وقد ظهر مماتقدم انّ اثبات اکمل مراتب توحیدالحق سبحانه هو الذی اختص به شریعة الإسلام المقدسة و هذا هو المقام المحمدی الذی اختص به محمد و الطاهرون من آله صلی‏اللّه علیهم و الاولیاء من الأمّه علی نحو الوارثه. این گونه جملات، نکته لطیفی را به یاد انسان می‏آورد که محیی الدین بن عربی در جای جای فصوص و فتوحات مکیّه به طور عام و در فصّ نوحی فصوص‏الحکم به طور خاص به ذکر آن پرداخته و گفته است: هیچ مکتب و مشرب توحیدی در جمع میان تشبیه و تنزیه صفات حق، جمله و عبارتی را که قرآن کریم در بخش کوتاهی از آیه شریفه سوره شوری ذکر فرموده است، نیاورده و حقّ مطلب را ادا نکرده است. او می‏گوید: جمله (لیس کمثله شی‏ء و هو السمیع البصیر)، جامع‏ترین آیه در جمع میان تشبیه و تنزیه است؛ زیرا عبارت لیس کمثله شی‏ء حاکی از تنریه و جمله و هو السمیع البصیر حاکی از تشبیه است. هر کدام از این دو جمله نیز جداگانه تشبیه و تنزیه را در خود و با خود دارند؛ چه، اگر کاف را در کلمه کمثله زاید بدانیم، جمله از تنزیه حق و نداشتن همانند حکایت دارد و این تنزیه است؛ ولی اگر کاف را زاید ندانیم، این پاره آیه، حاکی از آن است که هیچ کس را همانندی با حق در صفت نیست و این نوعی تشبیه و جمله بعد نیز به همین ترتیب قابل تحلیل است. اگر «هو» را مبتدا بگیریم، جمله از تشبیه و اگر ضمیر حصر بگیریم، از تنزیه حکایت دارد و یکی از معانی اعجاز قرآن همین است که در کوتاه‏ترین عبارت، عالی‏ترین و دقیق‏ترین نوع معرفت را بی‏هیچ تکلّف و تصنّعی مطرح می‏کند. باری، حضرت علاّمه پس از طرح این مرتبه توحید، آن را فراتر از «مقام و مرتبه»، می‏داند و می‏گوید که کاربرد این گونه اصطلاحات در آن ساحت از باب تنگنای تعبیر و نوعی مجاز است: و من هنا یظهرأن استعمال لفظ المقام و المرتبه و نحوهما هناک مجاز من باب ضیق التعبیر. ایشان معرفت به این توحید را از نوع شهود فطری، و متعلّق معرفت را ساحت اسما و صفات الهی می‏داند و علم به حق را به اندازه ظرفیّت عالِم و عارف ممکن می‏شمرد و آن را به بر داشتن آب از دریا، همانند می‏کند که هر کس به اندازه ظرف و ظرفیت از دریا بهره می‏برد: مثال ذلک الاغتراف من البحر فان القَدَح مثلا لاترید اِلاّ البحر لکن الذی یأخذه علی قدر سعته.[1]

گر بریزی بحر را در کوزه‏ای*** چند گنجد قسمت یک روزه‏ای‏

و آن‏گاه به پاسخ این پرسش مقدّر می‏پردازد که اگر دسترس به چنین ساحتی، مقدور و میسور هیچ کس نیست، متعلّق معرفت آدمی چه خواهد بود، که اوّلاً علم به حق به اندازه ظرفیّت هر عامی و عالم است و ثانیا متعلّق معرفت، ساحت اسما و صفات الهی و شهود اطلاقی حق، شهودی فطری است: فان الانسان بحسب اصل فطرته یدرک بذاته وجوده و اَنَّ کل تعیّن فهو عن اطلاق و ارسال اذ شهر المتعیّن لا یخلو عن شهود المطلق و یشاهد ایضا ان کل تعین فی نفسه و غیره فهو قائم الذات بالاطلاق فمطلق التعیّن قائم‏الذات بالاطلاق‏التام‏[2] بهره سومی هم که ایشان از این موضوع می‏برند، بسیار جالب است. می‏نویسند: این شهود فطری، نتیجه سومی که می‏دهد آن است که انسان را از درون به خضوع و خشوع و تصدیق و تسلیم در برابر حق و گرایش به زیبایی‏ها و گریز از زشتی‏ها وامی دارد که حقیقت شریعت و آیین اسلام، همین معانی ثلاثه؛ یعنی «توحید ذاتی»، «ولایت مطلقه» و «نبوّت عامّه» است که خداوند در آیه شریفه (فاقم وجهک للدین حنیفا فطرة اللّه التی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق اللّه)، بیان فرموده است. در شریعت مقدسه و امام صادق علیه‏السلام این فطرت را به ایمان به توحید، تفسیر، و امام سجاد علیه‏السلام آن را در سه مقوله «لا اِله اَلاّ اللّه» «محمد رسول‏اللّه» و «علی امیرالمومنین» تبیین فرموده است. در شریعت مقدسه ساحت اخلاق و ملکات فاضله نیز با همین فطرت، توحیدی می‏شود و رفتار، کردار و گفتار آدمی نیز از همین سرشت پاک مایه می‏گیرد و رشد و رویش می‏یابد و سرانجام چنین اخلاق و افعالی، چنان اختصاصی این آیین می‏شود که سابقه‏اش را در هیچ مکتب و مشرب اخلاقی و حتّی شرایع پیشین الهی نمی‏توان یافت و این نکته تازه دیگری است که علاّمه آن را دریافته و به تأکید و تکیه بر آن پرداخته است: و قد انتج استعمال الفطرة الساذجة فی هذه الشریعة المقدسة فی کل من مرتبتی الملکات و الافعال نتیجةً عجیبةً لم یسبقها الیها شی‏ء من الشرایع السالفة[3] و آن گاه چنین توضیح می‏دهند که برای انسان کمالی جویی که نباید به غیر خدا توجّه کند، جایی برای ظهور اخلاق رذیله باقی نمی‏ماند و سراسر جان و دل او از فضایل اخلاقی الهی پر می‏شود و چنین اخلاقی باللّه و للّه خواهد بود. فافِهم؛ سپس به بیان حدیث شریف معراجیه از تفسیر قمی می‏پردازد که در شب معراج، رسول اکرم معروض می‏دارد: یا رب اعطیتَ انبیاءک فضائل فاعطنی فقال اللّه و قداعطیتک فیما اعطیتک کلمتین من تحت عرشی: لاحول و لاقوّة اِلا باللّه و لا منجی منک اِلا الیک؛[4] یعنی فضایل ارزانی شده به تو، همه الهی است. در بُعد اعمال و افعال نیز چنین است که ریز و درشت کارها و شرایط و ضوابط به اتمام رساندن آن‏ها را با تکیه بر ایمان به خدا تنظیم فرموده و اطوار و اطراف حیات از زمان و مکان و صحّت و مرض و فقر و غنا و مرگ و زندگی و دیگر احوال و افعال آدمی را به همان محور گره زده است و شریعتی را فراهم آورده که همه کثرات را به وحدت پیوند می‏دهد و همه امور را الهی و ربانی می‏کند و از این طریق، هم حافظ توحید در کثرت و هم حافظ کثرت در توحید می‏شود: فاغتنم فهذه لعمراللّه نعمة لاتوزن بالسبع الشداد و الارض ذات المهاد و الجبال الاوتاد.[5] نتیجه‏ای که علاّمه از بحث توحید می‏گیرد، این است که خداشناسی و خداخواهی باید به خدابینی و توحید حالی تبدیل شود.

2- رسالة فی الأسماء :

رساله دوم حضرت علاّمه در مجموعه رسائل توحیدی، به بحث اسما و صفات الهی اختصاص دارد. این رساله در 6 فصل و در دهه سوم ماه محرم 1361 قمری در تبریز نوشته شده است. موضوع این رساله اسماء الله تعالی می‏باشد که مقصود بیان تعیناتی است که از هستی مطلق و حضرت واجب تعالی ظهور می‏کند. بحث از اسما و صفات الهی از محوری‏ترین مباحث عرفانی است؛ چه، به قول حکیم سبزواری در شرح دعای جوشن کبیر، علم به اسما، علم به همه هستی است و عرفان را در این ساحت باید شناخت؛ زیرا در این مکتب، هم خلقت از ساحت اسم و صفت مایه می‏گیرد و آغاز می‏شود و هم معرفت، سرانجام به ساحت اسم و صفت منتهی می‏شود. حضرت علاّمه اگر چه تفصیل موضوع اسما و صفات را به «مطوّلات کتب قوم» احاله می‏دهد، در همین رساله موجز نیز روح دریا گونه‏اش به موج نشسته و در بیان لطایف حکمی عرفانی اسمای الهی غوغا کرده است. وی پس از طرح مباحث اصلی و تقسیمات گوناگونی که برای اسما و صفات الهی کرده و برای هر یک از این مباحث، به دلالت کتاب و سنّت و حدیث و روایت پرداخته و داد معنا در این باره داده و جدولی جامع و کامل بر اساس حروف الفبا برای اسمای الهی تنظیم فرموده و یکی یکی این اسما را در قرآن برشمرده و آیات مربوط به آن را ذکر کرده است و ... ، در مبحث چهارم کتاب «به حیثیّات اسمای الهی» پرداخته و ترتّب این اسما را به نحوی بسیار دلنشین و دلپذیر و با دقّت و حوصله‏ای کم نظیر توضیح داده است. علامه در ترتّب اسمای الهی و معانی دقیق هر یک از این اسما پس از مقدّمه‏ای کوتاه چنین می‏نگارد: خداوند سبحان از آن جهت که شریک، همسر و فرزندی ندارد، و از آن جهت که همه نام‏هایش یک مصداق دارد که همان ذات مقدّس او است، گرچه مفاهیمشان گوناگون است، «واحد» شمرده می‏شود، و از آن جهت که ذات او، به خود و برای خود و در همه حالات، ثبوت دارد، «حق» است، و از جهت حضور ذاتش و روشن بودن آن برای خودش و حضور دیگر موجودات نزد او، «عالم» و «علیم» است و خداوند علیم، از آن جهت که نزد همه جهاتِ ذاتِ معلوم، وجود دارد، «محیط» است و از آن جهت که در آن جا حضور دارد، «شهید» به شمار می‏رود، و اگر به نهان منسوب شود، «علاّم الغیوب» است، و اگر به نهان و آشکار، هر دو نسبت داده شود، «عالم الغیب و الشهادة» است، و اگر نسبت او با دیدنی‏ها ملاحظه شود، «بصیر» است، و اگر با شنیدنی‏ها ملاحظه شود، «سمیع» خواهد بود، و از جهت نگه‏داری و تحفّظش بر آن چه مشاهده می‏کند، «حفیظ» است، و خداوند علیم، از آن جهت که همه معلومات را به شمار می‏آورد، «حسیب» است، و از آن جهت که از دقیق‏ترین امور آگاه است، «خبیر» شمرده می‏شود، و از جهت استحکام معلوماتش، «حکیم» است، و خداوند متعالی، از آن جهت که مبدأ دیگران است (یعنی ذات او عین هستی و صرف هستی است، و هر چه غیر او فرض شود، از او آغاز شده و به او می‏انجامد)، «قادر» و «قدیر» است، و قادر از آن جهت که بدون اقتضا یا الزامی از سوی دیگری، افاضه وجود می‏کند، «رحمان» خواهد بود، و از آن جهت که ذات دیگران را می‏آفریند، «باری» است، و از آن جهت که با آفرینش خود، میان خلق ذات و اجزای ذات، جمع می‏کند، «خالق» است، و از جهت رحمت خاصّش که همان سعادت است، «رحیم» شمرده می‏شود، و رحیم از آن جهت که هر شی‏ء ریز و خُردی را آفریده، «لطیف» است، و از آن جهت که رحیم و لطیف است، «رؤوف» به شمار می‏رود، و از آن جهت که آن چه را رحمتش، به آن تعلّق گرفته، دوست می‏دارد، «ودود» است، و از آن جهت که در رساندن رحمتش، انتظار پاداش ندارد، «کریم» است، و کریم، از آن جهت که ستایشگرش را پاداش نیکو می‏دهد، «شاکر» و «شکور» شمرده می‏شود، و از آن جهت که بدی کننده به خود را زود کیفر نمی‏دهد، «حلیم» است، و از آن جهت که موانع را از سر راهِ رحمتش برمی‏دارد، به اعتباری «عَفُوّ» و به اعتبار دیگر، «غفور» است، و از آن جهت که گناه کار را پس از بازگشت به او، می‏پذیرد و طرد نمی‏کند، «توّاب» و «قابل التّوب» است، و از آن جهت که در خواست دیگران را پاسخ می‏دهد، «مجیب» به شمار می‏رود، و توانای آفریننده، از آن جهت که هر چه موجود ممکن دارد، برای او، و او همراه با آن است، «محیط» است، و محیط از جهت نزدیک بودنش، «قریب» شمرده می‏شود، و از آن جهت که او بر همه احاطه دارد و چیزی از او تهی نیست، «اوّل» است که هر چیز از او آغاز شود، و «آخر» است که هر چیز بدو پایان پذیرد، و «ظاهر» است که هر شیئی به واسطه او آشکار شود و «باطن» است که هر شیئی به او قوام یابد، و قادرِ خالقِ محیط، از آن جهت که هر گونه مقاومت متصوّر را در هم می‏شکند و موجود تحت احاطه و متعلّق قدرتش را مستهلک می‏کند و قدرت او در آن چه به آن تعلّق گرفته است، باطل نمی‏شود، و قدرت و احاطه‏اش تزلزلی نمی‏یابد، «غالب»، «قاهر»، «قویّ» و «متین» است؛ هر کدام به اعتباری، و موجودی که چنین است، اگر شی‏ء با حقارتی که دارد، به او منسوب شود، «عظیم» و «کبیر» خواهد بود، و اگر با توجّه به دنائت و پستی‏اش به او انتساب یابد، «علیّ»، «اعلا» و «متعالی» است، و اگر توهّم مقاومت از ناحیه متعلّق قدرت، و اعمال قدرت و احاطه از طرف او شود، «مقتدر» است، و اگر کیفر دادن نیز به آن افزوده شود، «ذوانتقام» است، و کسی که تمام این اوصاف را دارد، «مجید» خواهد بود، و اگر چنین وصفی برای ذاتش بکار رود، «متکبّر» است، و اگر قادر خالق رحمان، از آن جهت که هر چیزی را با رحمتش به کمالش می‏رساند، ملاحظه شود: «ربّ» خواهد بود. و ربّ، از آن جهت که عدم را شکافته و هستی را از دل آن بیرون می‏آورد، «فاطر» است، و از آن جهت که امر او، شگفت‏ترین امور است، «بدیع» شمرده می‏شود، آن‏گاه او «فالق الحبّ و النَّوی و فالق الاصباح» (اصباح \سپیده دم صبح) است و این‏ها از نام‏های خاصّ اویند، و از آن جهت که هراس از تاریکی‏های عدم و هر کمبود و خطری را ایمنی می‏بخشد، «مؤمن» است، و از آن جهت که به آن چه می‏آفریند، آسیب نمی‏رساند، «سلام» است، و از آن جهت که آن چه افاضه می‏کند، هدیه‏ای بی‏چشمداشت است، «وهّاب» به شمار می‏رود، و از آن جهت که پس از به وجود آوردن وجودات، آن چه را که مایه استمرار بقایشان می‏شود، می‏آفریند، «رزّاق» است، و از آن جهت که بخشش او، کمبودی را در او پدید نمی‏آورد، «واسع» است، و از آن جهت که برای بخشش‏هایش زمان تعیین کرده، «مُقیت» است، و از آن جهت که بزرگ‏ترین ستایش برای او، همان رحمتی است که افاضه می‏کند، «حمید» خواهد بود، و از آن جهت که هر شکسته‏ای را ترمیم، و هر کمبودی را در مخلوقاتش پر می‏کند، «جبّار» است، و از آن جهت که هر مغلوبی را یاری می‏دهد، «نصیر» است، و از آن جهت که متولّی امور مخلوقی است که نه مالکِ سود و زیان خویش است و نه مرگ و زندگی و بعثتش به دست او است، «ولیّ» ، «مولا» و «وکیل» است؛ هر کدام از یک جهت، و از آن جهت که حیات آفرین است، «محیی» شمرده می‏شود، و از آن جهت که نقش آفرین است، «مصوّر» است، و از آن جهت که همه این‏ها، احسانی از او است، «بّر» به شمار می‏رود، و از آن جهت که ظهور هر چه در هستی است، به او تعلّق دارد، «نور» و سپس «مبین» است، و از آن جهت که همه چیز برای او است و او آن‏ها را تدبیر می‏کند، «مَلِک» و «ذوالعرش» است، و از آن جهت که هر چه پیش دیگران است، نزد او است؛ ولی هر چه نزد او قرارداد، پیش دیگران نیست، «عزیز» است، و از آن جهت که نیازی به هیچ شیئی ندارد، «غنیّ» خواهد بود، و از آن جهت که یگانه پروردگار، پادشاه و صاحب سریر فرمانروایی است، «احکم الحاکمین» و «خیر الفاصلین و الحاکمین و الفاتحین» به شمار می‏رود، و از آن جهت که بی‏نیاز است و موجودات تحت تدبیر او در نیازهای خود، به او روی می‏آورند، «صمد» است، و پروردگار، از آن جهت که با توجّه خلق به او، عبادت می‏شود، «الاه» است. همه این نام‏ها، به استثنای سه نام واحد، احد و حق، تحت دو اسم قادرِ علیم قرار دارند، و اگر این دو با هم به غیر، نسبت داده شود، «قیومیّت» خواهد بود؛ بنابراین، آن دو اسم تحت نام قیوّم قرار دارند، و خداوند سبحان از آن جهت که در ذات، علیمِ قدیر است، «حیّ» خواهد بود؛ بنابراین، سلطه دو اسم حیّ و قیّوم، شامل همه نام‏های ثبوتی غیر از وحدت می‏شود. خداوند سبحان فرمود: ( اَللّهُ لا اِلهَ اِلاَّ هُوَ الْحَیُ الْقَیُومُ.[6] ) این آیه، با توجّه به آن که توحید را هم بیان کرده است، همه اسمای ثبوتی را در بر می‏گیرد؛ امّا جامع همه اسامی سلبی که بر نفی نقص‏ها و عدم‏ها دلالت می‏کنند، اسم «قدّوس» است.

3- رسالة فی افعال الله:

این رساله در 10 فصل و در دهه سوم محرم 1361 قمری در تبریز نوشته شده است. موضوع این رساله افعال الله و توحید افعالی است و به تناسب بحثی از قضا و قدر و بداء و جبر و تفویض مطرح شده است. مولف در این رساله مثل دو رساله قبل که ظهور توحید را در ذات و اسما الله مورد بررسی قرار داده است، مظاهر توحید را در افعال الهی مورد بحث قرار می‏دهد. او اعتقاد دارد هیچ فعلی در دار وجود تحقق ندارد - البته با حذف جهات عدمیه و نقص از آنها - مگر اینکه از خدا صادر شده باشد. و ادله نقلیه این مطلب را از قرآن و روایات ذکر می‏کند.[7] او با ادله عقلی و نقلی اثبات می‏کند، هر آن چه که در عالم پایین تحقق دارد، صورتی است از حقایق عالم بالا، لذا هیچ تبدل و تغیری در امور عالم به وجود نخواهد آمد؛ اما تحولات و تغییرات عالم به وجود حقایق منتسب نمی‏باشد، بلکه همه آنها مربوط به ماده و استعدادهای اجسام می‏باشد که از لوازم عالم دنیاست. او در این فصل از قضاء و قدر الهی نیز بحث می‏کند. یکی از مباحثی که در این رساله مورد بررسی قرار گرفته است، تجرد نفس انسانی است. علامه به تبع آخوند صدر المتالهین قائل است، نفس انسانی جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء می‏باشد؛ یعنی به حدوث نفس که امری است، جسمانی حادث شده و با تطورات آن به تکامل رسید و تجرد پیدا می‏کند، لذا با زوال آن زایل نمی‏شود. او این مساله را از اصول خاص حکمت اسلامی متاخر دانسته است و می‏گوید: «فهذه الأنواع جمیعا جسمانیة الحدوث روحانیة البقاء ... خلافا لجمیع الفلاسفة المتقدمین من حکماء مصر و یونان و غیرهم و قدماء حکماء الإسلام.»[8] علامه در آخر شبهه مشهوری که در تنافی بین جواز تکلیف و قضا و قدر الهی وجود دارد را مورد بررسی قرار داده و تعارض حاصل از جریان قضا و قدر الهی در عالم و جائز بودن تکلیف را ساخته وهم دانسته و از آن جواب می‏دهد.

4- رساله الوسائط:

این رساله در 3 فصل و در دهه دوم صفر 1361 قمری در تبریز نوشته شده است. موضوع رساله بحث از وسائط موجود بین مقام ربوبی و بین عالم طبیعت می‏باشد. علامه طباطبائی در این رساله به بحث از عوالم کلی هستی پرداخته و روس این عوالم را چهار عالم معرفی می‏نماید: الف. عالم اسماء و صفات که از آن به عالم لاهوت یاد می‏کنند. ب. عالم تجرد التام که آن را عالم عقل و عالم روح و عالم جبروت می‏نامند. ج. عالم مثال که از آن به عالم خیال و عالم مُثُل و عالم معلقات و عالم برزخ و عالم ملکوت اطلاق می‏کنند. د. عالم طبیعة که از آن به عالم ناسوت یاد می‏کنند. او ارتباط این عوالم را نسبت به هم متذکر شده و ادله و شواهد این مطلب را از قرآن و روایات ذکر می‏کند.

5- رساله الإنسان قبل الدنیا، الإنسان فی الدنیا، الإنسان بعد الدنیا:

این سه رساله به مراحل تکون و تطور انسان از آغاز تا انجام می‏پردازد. «الانسان قبل الدنیا»، این رساله به اطوار عارض بر انسان قبل از هبوط به دنیا می‏پردازد. وی با بررسی عالم امر و خصوصیات آن به بررسی مساله روح در آیات و روایات پرداخته و مساله امانت‏داری انسان و چگونگی هبوط به دنیا را بررسی می‏کند. «الانسان فی الدنیا»، ایشان در فصل اول به بررسی مفاهیم اعتباری و چگونگی شکل‏گیری آنها می‏پردازد و در فصل دوم رساله بحثی را درباره هدایت عمومی و خصوصیات دنیا در دین اسلام، از منظر آیات و روایات مطرح می‏کند. «الانسان بعد الدنیا»، پیرامون عمده مباحثی است که در رابطه با معاد مطرح است، در شانزده فصل مباحثی؛ همچون موت، برزخ، حساب، شهدا، قیامت، شفاعت، میزان، جزا، بهشت و جهنم و مباحث دیگری را از طریق آیات و روایات مطرح و درباره آنها بحث می‏کند. قبل از این که متن عربی این سه رساله به چاپ برسد، یک بار بخش قابل توجهی از رساله «الانسان بعد الدنیا» به اسم «حیات پس از مرگ» با ترجمه آقایان لاریجانی و نبوی در جلد اول یادنامه استاد شهید مطهری به چاپ رسیده است و همچنین در مجموعه رسائل علامه طباطبائی با عنوان «معاد، زندگی پس از معاد» به چاپ رسیده است و به صورت کامل هر سه رساله با عنوان «انسان از آغاز تا انجام» با ترجمه آقای صادق لاریجانی به چاپ رسیده است.

نسخه شناسی:

چهار رساله اول برای اولین بار در سال 1415 ق توسط موسسهء النشر الاسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم به چاپ رسیده است. و بعد از آن چندین مرتبه تجدید چاپ شده است. نسخه موجود در برنامه حاوی هفت رساله مذکور می‏باشد که در 311 صفحه در سال 1419 ق توسط موسسهء النعمان للطباعة و النشر در بیروت منتشر شده است. این کتاب در قطع وزیری و با جلد گالینگور می‏باشد.

منابع :

1- متن کتاب. 2- فصلنامه قبسات، شماره 24. عرفان علامه طباطبایی ، علی شیخ الاسلامی. (1) الرسائل التوحیدیه ص 20. (2) -الرسائل التوحیدیه ص 21 و 22. (3)- الرسائل التوحیدیه ص 23. (4) الرسائل التوحیدیة ص 23. (5) - الرسائل التوحیدیة ص 24.(6) - بقره (2): 255.(7) - الرسائل التوحیدیة، ص: 57. (8) - الرسائل التوحیدیة، ص: 71.

اشارة

[الفهرست]

فصل 1 قول السوفسطائیة و الفلاسفة 5 فصل 2 فی ان الوجود حقیقة أصیلة 6 فصل 3 فی ان الوجود الواجب له اطلاق بالنسبة 6 فصل 4 فی الدلائل النقلیة من الکتاب و السنة 7 فصل 5 اختصاص التوحید الاطلاقی بالملة الاسلامیة 14 مقالة ملحقة برسالة التوحید و فیها فصول فصل 1 التوحید الذاتی 15 فصل 2 فی ان اکمل مراتب التوحید مختص بالشریعة 16 فصل 3 فی ان التوحید الذاتی مشهود بشهود فطری 17 2- رسالة فی اسماء الله تعالی و فیها فصول فصل 1 فی تقسیم اسماء الله تعالی 24 فصل 2 فی الدلائل النقلیة من الکتاب و السنة 25 فصل 3 فی ان الذات المقدسة کانت اوّل الاسماء 26 فصل 4 فی الدلائل النقلیة من الکتاب و السنة و فیها مباحث 30 المبحث الاول فی الاسماء التی خصت بالذکر فی القرآن 30 المبحث الثانی المیزان الکلی فی تفسیر الاسماء و الصفات 34 المبحث الثالث فی کون الکمالات الاسمائیة ذاتیة 36 المبحث الرابع فی الاعتبارات و حیثیات الاسماء 39 3- الرسالة الثالثة من کتاب التوحید و فیها فصول فصل 1 فی انه لا فعل فی الخارج الا فعله سبحانه 57 فصل 2 فی الدلائل النقلیة من الکتاب و السنة 58 فصل 3 فی ان نظام کل سافل ثبت فی ما فوقها ثبتا فصل 4 فی الدلائل النقلیة علی ما مر فی الفصل الثالث 65 فصل 5 فی ان النفوس مجردة فی اوّل وجودها 71 فصل 6 فی الدلائل النقلیة من السنة علی ما مر 91 فصل 7 فی ارتفاع التوهم من سبق القضاء و القدر 89 فصل 8 فی الدلائل النقلیة من السنة علی ما مر 91 فصل 9 فی انتزاع المشیئة من الموجود الصادر منه سبحانه 93 فصل 10 فی الدلائل النقلیة من الکتاب و السنه علی ما مر 95 4- رسالة الوسائط و فیها فصول فصل 1 فی ان الوجود فیه أربعة عوالم کلیة مترتبة 101 فصل 2 فی الدلائل النقلیة من الکتاب و السنة 104 فصل فی الخاتمة لما مر فی الفصلین 112 5- رسالة الانسان قبل الدنیا و فیها فصلان و خاتمة فصل 1 فی ان الانسان بجمیع خصوصیات ذاته و صفاته و افعاله 163 فصل 2 فی الدلائل النقلیة من الکتاب و السنة علی ما مر 164 خاتمة فی ان الملائکة قایسوا الخلافة الارضیة علی خلافتهم 176 6- رسالة الانسان فی الدنیا و فیها أیضا فصلان فصل 1 فی ان صور علومنا الذهنیة علی قسمین 187 فصل 2 فی ان الانسان لا حیاة له فی غیر ظرف نفسه 194 7- رسالة الانسان بعد الدنیا و فیها فصول فصل 1 فی الموت و الاجل 204 فصل 2 فی البرزخ 216 فصل 3 فی نفخ الصور 225 فصل 4 فی صفات یوم القیامة 232 فصل 5 فی قیام الانسان الی فصل القضاء 240 فصل 6 فی الصراط 243 فصل 7 فی المیزان 246 فصل 8 فی الکتب 248 فصل 9 فی الشهداء 255 فصل 10 فی الحساب 265 فصل 11 فی الجزء 272 فصل 12 فی الشفاعة 277 فصل 13 فی الاعراف 287 فصل 14 فی الجنة 294 فصل 15 فی النار (اعاذنا الله تعالی منها) 299 فصل 16 فی عمود المعاد 301 الخاتمة 307 الفهرست 309

رسالة فی التوحید و هی الرسالة الأولی من کتاب التوحید

اشارة

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم هو الله عزّ اسمه الحمد لله رب العالمین و الصلاة و السلام علی أولیائه المقربین محمد و آله الطاهرین. إنّ فی الوجود موجودا واحدا واجب الوجود مستجمعا لجمیع صفات الکمال.

أقول: و قد أقام علی وجوده و صفاته الملیون من المسلمین و غیرهم براهین حجّة تامّة معروفة و نحن نثبت هاهنا مبلغ فهمنا من حقیقة هذا المعنی إلی فصول.

[فصل 1 قول السوفسطائیة و الفلاسفة]

لیتأمل فیما یقوله السوفسطائیة من أن العالم موهوم و ما یقوله الفیلسوف من ثبوت الحقائق فی الخارج، و هذا المعنی و إن لم یکن له

تفسیر و بیان تام غیر انا ندری ما نقوله و ما یقولون فمرادنا من لفظ الاصیل و الواقع و ما فی الواقع و الحقیقة و الوجود و منشأ الآثار هو الذی نثبته فی قبالهم.

[فصل 2 فی ان الوجود حقیقة أصیلة]

فحیث أن الوجود حقیقة أصیلة و لا غیر له فی الخارج لبطلانه فهو صرف فکل ما فرضناه ثانیا له فهو هو إذ لو کان غیره أو امتاز بغیره کان باطلا فالثانی ممتنع الفرض فهو واحد بالوحدة الحقة علی ما تقدم.

و من هنا یظهر أنه مشتمل علی کل کمال حقیقی فی ذاته بنحو العینیة.

و حیث أن الوجود بذاته یناقض العدم و یطارده فهو بذاته غیر قابل لطروّ العدم و حمله علیه فهو حقیقة واجبة الوجود بذاتها.

فحقیقة الوجود حقیقة واجبة الوجود بالذات و من جمیع الجهات مستجمعة لجمیع صفات الکمال منزهة عن جمیع صفات النقص و العدمیات.

[فصل 3 فی ان الوجود الواجب له اطلاق بالنسبة]

حیث ان کل مفهوم منعزل بالذات عن المفهوم الآخر بالضرورة فوقوع المفهوم علی المصداق لا یختلف عن تحدید ما للمصداق بالضرورة و هذا ضروری للمتأمل و ینعکس إلی أن المصداق الغیر المحدود فی ذاته وقوع المفهوم علیه متأخر عن مرتبة

ذاته نوعا من التأخر و هو تأخر التعین عن الإطلاق.

و من المعلوم أیضا أن مرتبة المحمول متأخر عن مرتبة الموضوع و حیث أن الوجود الواجبی صرف فهو غیر محدود فهو أرفع من کل تعین اسمی و وصفی و کل تقیید مفهومی حتی من نفس هذا الحکم فلهذه الحقیقة المقدسة إطلاق بالنسبة إلی کل تعین مفروض حتی بالنسبة إلی نفس هذا الإطلاق فافهم.

[فصل 4 فی الدلائل النقلیة من الکتاب و السنة]

و معنی ما ذکرناه فی الفصول السابقة متکرر فی الکتاب و السنة فمنها الآیات الکثیرة الدالة علی ان للّه ما فی السموات و الأرض و للّه ملک السموات و الأرض و له ما سکن فی اللیل و النهار إذ من الواضح ان هذا الملک لیس هو الملک الاعتباری الموهوم المعتبر عند العقلاء لغرض التمدن بل هو نسبة حقیقیة و النسب الحقیقیة لا تتم إلّا بقیام المنسوب بالمنسوب إلیه وجودا و ذاتا و لعمری لو لم یکن فی کتاب اللّه إلّا آیتان و هما قوله عزّ اسمه: وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما لاعِبِینَ ما خَلَقْناهُما إِلَّا بِالْحَقِّ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ لکان فیهما کفایة ان یفهم الإنسان الحر حقائق هذه المعانی.

فالإنسان إذا انتزع عن زخارف هذه الدنیا و أعرض عن عرض هذه الأدنی و وحّد الهمّ و وجه الوجه نحو الرب الأعلی و أشرف نحو عالم القدس شاهد عیانا أن هذه الأمور التی دارت بین أبناء الدنیا من المطالب و المقاصد و الأغراض و الآمال و الآثار من الملک و الأمر و العظم و الرئاسة و التقدم و العزة و النسب و الأنساب و الأحساب و مقابلاتها و آلاف من أنحائها إنما هی أمور موهومة و ملاعب و ملاهی

و أمتعة الغرور و کذلک أنواع اللذائذ و النعم و الاستفادات التی یتنافس فیها المتنافسون و یعمل لها العاملون و یلتقی دونها المنون إنما هی أوهام سخر الله سبحانه علیها أرباب الحیاة لیبلغ الکتاب أجله و لله أمر هو بالغه.

فإذا رأی هذا الإنسان أن الحق عزّ اسمه فی کتابه و لسان رسوله و ألسنة أولیائه ینسب إلی نفسه أنه رحمن رحیم خالق مالک عزیز حکیم غفور شکور، و أن له کل اسم أحسن و أنه منزه عن کل قبیح و نقص و هذا الإنسان یعلم أن هذه معان حقیقیة و نسب و إضافات ثابتة أیقن بلطف القریحة و سلامة الذوق أن هذه النسب أنحاء قیام ذوات الموجودات بالحق عزّ اسمه و قیامه سبحانه بذاته.

ثم أکد له ذلک شهود الحق سبحانه علی کل شی‌ء بحسب خصوص ذاته أو لم یکف بربّک أنه علی کل شی‌ء شهید.

ثم قرره علی ذلک البرهان فإن النسبة الحقیقیة الثابتة بحسب ذات الشی‌ء کخلق الحق سبحانه و ملکه لذات الشی‌ء یجب أن تتحقق فی مقام الذات و حیث انها وجودات رابطة فلا تتحقق إلّا مع طرفیها فالمنسوب إلیه متحقق هناک بالضرورة فبالضرورة إحدی الذاتین قائمة بالأخری و إلّا لزم وحدة الاثنین و هو محال فملک الحق سبحانه للموجودات نحو قیام ذاتها به سبحانه و کذلک سائر النسب و المعانی فافهم.

و منها الأخبار الکثیرة المستفیضة فی انه تعالی واحد لا بالعدد فقد روی الصدوق (رضی الله عنه) فی التوحید و الخصال و المعانی مسندا عن شریح بن هانی قال:

ان أعرابیا قام یوم الجمل إلی أمیر المؤمنین (علیه السّلام).

فقال: یا أمیر المؤمنین أ تقول أن الله واحد. قال: فحمل الناس علیه، و قالوا: یا أعرابی أ ما تری ما فیه أمیر المؤمنین من تقسم القلب؟ فقال أمیر المؤمنین: دعوه فإن الذی یریده الأعرابی هو الذی تریده من القوم.

ثم قال (علیه السّلام): یا أعرابی إن القول فی ان الله واحد علی أربعة أقسام فوجهان منها لا یجوزان علی الله عزّ و جلّ و وجهان یثبتان فیه.

فأما اللذان لا یجوزان علیه فقول القائل: واحد یقصد به باب الأعداد فهذا ما لا یجوز لأنّ ما لا ثانی له لا یدخل فی باب الأعداد أ ما تری أنه کفر من قال: انه ثالث ثلاثة.

و قول القائل: هو واحد من الناس یرید به انّه النوع من الجنس فهذا ما لا یجوز لأنّه تشبیه و جلّ ربّنا و تعالی عن ذلک.

و أما الوجهان اللذان یثبتان فیه فقول القائل: هو واحد لیس له فی الأشیاء شبه کذلک ربّنا.

و قول القائل: انه عزّ و جلّ أحدی المعنی یعنی به لا ینقسم فی وجود و لا عقل و لا وهم کذلک ربّنا عزّ و جلّ.

و فی التوحید مسندا عن هارون بن عبد الملک قال: سئل الصادق (علیه السّلام) عن التوحید فقال: هو عزّ و جلّ مثبت موجود لا مبطل و لا معدود الخبر.

و فی نهج البلاغة فی خطبة له (علیه السّلام): واحد لا بعدد.

و فی خطبة أخری له: واحد لا من عدد.

و فی خطبة أخری له: و من حدّه فقد عدّه.

و بالجملة الأخبار و الخطب مستفیضة فی هذا المعنی و هذا

کالصریح فی أن وجوده تعالی صرف الحقیقة لا یعزب عنه وجود إذ لو کان مع وجوده وجود بحقیقة معنی الموجود عرض علیهما العد بالضرورة فهذا واحد و ذاک ثان فلا وجود مع وجوده سبحانه إلّا قائم الذات بوجوده کما فی حدیث موسی بن جعفر (علیه السّلام): کان الله و لا شی‌ء معه و هو الآن کما کان.

و فی التوحید و المعانی و الاحتجاج عن هشام عن الصادق (علیه السّلام) قال للزندیق حین سأله عن الله ما هو، قال: هو شی‌ء بخلاف الأشیاء ارجع بقوله شی‌ء إلی إثبات معنی و أنه بحقیقة الشیئیة غیر أنّه لا جسم و لا صورة. الخبر.

و منها أخبار أخر فی التوحید ففی التوحید و الأمالی و غیرهما مسندا عن الرضا (علیه السّلام) فی خطبته: أحد لا بتأویل عدد ظاهر لا بتأویل المباشرة متجل لا باستهلال رؤیة باطن لا بمزایلة الخطبة.

و فی التوحید مسندا عن عمار بن عمرو النصیبی قال: سألت جعفر بن محمد عن التوحید فقال: واحد صمد أزلی صمدی لا ظل له یمسکه و هو یمسک الأشیاء بأظلتها، عارف بالمجهول معروف عند کل جاهل فردانی لا هو فی خلقه و لا خلقه فیه.

و الأخذ بالأظلة هو تقویم الحق عزّ و جلّ اسمه الأشیاء بالماهیات و التعینات و بعبارة أخری ظهور الحق سبحانه فی المظاهر بالتعینات الماهویة و إطلاقه سبحانه فی نفسه.

و قد ورد تفسیر الظل فی بعض أخبار الطینة ففی خبر عبد الله بن محمد الجعفی و عقبة المروی فی تفسیری علی بن إبراهیم و العیاشی عن أبی جعفر (علیه السّلام): ثم بعثهم- أی الخلق- فی الظلال، قلت: و أی شی‌ء الظلال؟ قال: أ لم تر إلی ظلّک فی الشمس شی‌ء

و لیس بشی‌ء. الخبر. و هذا هو الماهیات أو الوجودات المستعارة بالعرض.

و فی بعض خطب علی (علیه السّلام) دلیله آیاته و وجوده اثباته و معرفته توحیده و توحیده تمییزه عن خلقه و حکم التمیز بینونة صفة لا بینونة عزلة. الخطبة.

و هذه الکلمة أنفس کلمة و أوجزها فی التوحید و لها کمال الدلالة علی ذلک.

و فی نهج البلاغة و فی التوحید مسندا عن الصادق (علیه السّلام) عن علی (علیه السّلام) فی خطبة خطابا لذعلب: هو فی الأشیاء کلها غیر متمازج بها و لا بائن عنها. الخطبة.

و فی التوحید مسندا عن مسلم بن أوس عن علی (علیه السّلام): بل هو فی الأشیاء بلا کیفیة. الخطبة، و هذا المعنی و ما یقرب منه متواتر فی الخطب و الأخبار.

و منها الأخبار النافیة للصفات و هی فی معنی الفصل الثالث ففی نهج البلاغة فی خطبة له (علیه السّلام): أول الدین معرفته و کمال معرفته التصدیق به و کمال التصدیق به توحیده و کمال توحیده الإخلاص له و کمال الإخلاص له نفی الصفات عنه.

و فی خطبة أخری له (علیه السّلام): أول عبادة الله معرفته و أصل معرفته توحیده و نظام توحیده نفی الصفات عنه.

و فی هذا المعنی أخبار أخر أیضا و هذه الأخبار یفسرها أخبار أخر أن المراد من الصفات المنفیة لیست هی الصفات المحدثة بل أصل الوصف المفید للتحدید و المغایر للذات.

ففی اثبات الوصیة للمسعودی عن علی (علیه السّلام) فی

خطبة: فسبحانک ملأت کلّ شی‌ء و باینت کلّ شی‌ء فأنت لا یفقدک شی‌ء و أنت الفعال لما تشاء تبارکت یا من کل مدرک من خلقه و کل محدود من صنعه. الخطبة.

و خطب علی و الرضا (علیهما السّلام) و کلمات سائر الأئمة (علیهم السّلام) مملوءة من هذا المعنی و من المعلوم أن نفس الصفة تحدید و تعیین و نفس المفهوم مدرک فافهم.

و فی التوحید مسندا عن عبد الأعلی عن الصادق (علیه السّلام) تسمی بأسمائه فهو غیر أسمائه و الأسماء غیره و الموصوف غیر الوصف. الحدیث.

و قوله الموصوف غیر الوصف إشارة إلی أن المراد بالغیریة الغیریة التی یستدعیها مفهوم الوصف المحدّد مصداقا لا أن ألفاظ الأسماء غیره سبحانه و هو ظاهر.

و من هذا الباب ما ورد فی الحدیث من أن معنی الله أکبر الله أکبر من أن یوصف رواه الصدوق فی المعانی بطریقین.

و منها ما فی الکافی و التوحید عن إبراهیم بن عمر عن الصادق (علیه السّلام) قال: إن الله تبارک و تعالی خلق أسماء بالحروف غیر متصوت و باللفظ غیر منطق و بالشخص غیر مجسّد و بالتشبیه غیر موصوف و باللون غیر مصبوغ منفی عنه الأقطار مبعد عنه الحدود محجوب عنه حس کل متوهم مستتر غیر مستور فجعله کلمة تامة علی أربعة أجزاء معا لیس واحد منها قبل الآخر فاظهر منها ثلاثة أشیاء لفاقة الخلق إلیها و حجب واحدا منها و هو الاسم المکنون المخزون بهذه الأسماء الثلاثة التی أظهرت فالظاهر هو الله و تبارک و سبحان لکل اسم من هذه أربعة أرکان فذلک اثنا عشر رکنا ثم خلق لکل

رکن منها ثلاثین اسما فعلا منسوبا إلیها فهو الرحمن الرحیم الملک القدوس الخالق الباری المصور الحی القیوم لا تأخذه سنة و لا نوم العلیم الخبیر السمیع البصیر العزیز الجبار المتکبر العلیّ العظیم المقتدر القادر السّلام المؤمن المهیمن البارئ المنشئ البدیع الرفیع الجلیل الکریم الرازق المحیی الممیت الباعث الوارث فهذه الأسماء و ما کان من الأسماء الحسنی حتّی تتم ثلاثمائة و ستین اسما فهی نسبة لهذه الأسماء الثلاثة و هذه الأسماء الثلاثة أرکان و حجب للاسم الواحد المکنون المخزون بهذه الأسماء الثلاثة و ذلک قوله عزّ و جلّ: قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَیًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی.

و هذه الروایة الشریفة فی دلالتها علی تأخر الأسماء عن مقام إطلاق الذات لا تحتاج إلی تقریب و هی علی نفاستها تدل علی أصول جمة من علم الأسماء و تنزل الاسم من الاسم و تفرع الخلق علیها:

و منها ما فی الارشاد و غیره عن أمیر المؤمنین (علیه السّلام) فی کلام له: ان الله أجل من أن یحتجب عن شی‌ء أو یحتجب عنه شی‌ء، و ما عن التوحید مسندا عن یعقوب بن جعفر الجعفری عن موسی بن جعفر (علیه السّلام) فی کلام له: لیس بینه و بین خلقه حجاب غیر خلقه احتجب بغیر حجاب محجوب و استتر بغیر ستر مستور. الخبر. و قد جمع هذا الخبر بین ظهوره تعالی بالأشیاء و استتاره بها بعینها و هو معنی لطیف مرجعه إلی خفائه من شدة ظهوره.

قد ظهر ان التوحید الاطلاقی أرفع و أجلّ من أن یوصف بوصف و فی الحدیث من سأل عن التوحید فهو جاهل و من أجابه فهو مشرک.

[فصل 5 اختصاص التوحید الاطلاقی بالملة الاسلامیة]

و هذا المعنی من التوحید أعنی الإطلاقی مما انفرد بإثباته الملة المقدسة الإسلامیة و فاقت به الملک و الشرائع السالفة فظاهر ما بلغنا منهم فی التوحید هو مقام الواحدیة و انه تعالی الذات الواجبة المستجمعة لصفات الکمال فغایة ما وصل إلینا من معنی التوحید من الملل السابقین و کلمات الحکماء المتألهین هی ما مرّ فی الفصل الثانی و الله یهدی من یشاء إلی صراط مستقیم.

تمّ و الحمد لله و السلام علی محمد و آله.

[مقالة ملحقة برسالة التوحید و فیها فصول]

اشارة

بسمه تعالی مقالة ملحقة بالرسالة نبیّن فیها ان ما ندب إلیه دین الإسلام المقدس آخر درجة من التوحید و نبیّن فیها ثمرة ذلک فی فصول ثلاثة لیعلم أن التوحید حیث أن له إضافة إلی ما وحد فیه یختلف باختلاف المضاف إلیه و المتصور من ذلک ثلاثة الذات و الاسم و هو الذات مأخوذا بوصف و الفعل فالتوحید أیضا ثلاث توحید ذاتی و توحید أسمائی و توحید أفعالی أی أن کل شی‌ء قائم الذات و قائم الاسم و قائم الفعل به سبحانه.

[فصل 1 التوحید الذاتی]

قد عرفت أن مقتضی البرهان المذکور فی الفصل الثالث ارتفاع کل تعین مفهومی و تحدید مصداقی عن الذات و أنحاء کل تمیز هناک حتی هذا الحکم بعینه.

و من هنا یظهر أن استعمال لفظ المقام و المرتبة و نحوهما هناک مجاز من باب ضیق التعبیر.

و من هنا یظهر أن التوحید الذاتی بمعنی معرفة الذات بما هو ذات مستحیل فإن المعرفة نسبة بین العارف و المعروف و قد عرفت أن النسب ساقطة هناک و کل ما تعلق من المعرفة به فإنما بالاسم دون الذات و لا یحیطون به علما و إلیه یرجع ما ذکروا أن المعرفة علی قدر

العارف مثال ذلک الاعتراف من البحر فإن القدح مثلا لا یرید إلّا البحر لکن الذی یأخذه علی قدر سعته.

و یظهر أیضا أنه خارج عن حیطة البیان أیضا.

و من هنا یتبین أن التوحید الذاتی آخر درجات التوحید فإن کمال التوحید بحسب إطلاق الموحد فیه و إرساله و هو هاهنا کل تعین حقیقی أو اعتباری حتی نفس التوحید قال سبحانه خطابا لنبیه:

وَ أَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی

[فصل 2 فی ان اکمل مراتب التوحید مختص بالشریعة]

قد عرفت أن مقتضی البرهان المذکور فی الفصل الثانی من الرسالة انّ الله عزّ اسمه ذات مستجمع لجمیع صفات الکمال منفی عنه جمیع صفات النقص و أن جمیع صفاته عین ذاته و هذا هو الموروث عن الشرائع السابقة المندوب إلیه بدعوة المرسلین و الأنبیاء الماضین (علیهم السّلام) و هو الذی یظهر من تعالیم الحکماء المتألهین من حکماء مصر و الیونان و الفرس و غیرهم و هو الذی شرحه الأعاظم من فلاسفة الإسلام مثل المعلم الثانی أبی نصر و رئیس العقلاء الشیخ أبی علی و علیه صدر المتألهین فی کتبه و أسس أن الوجود حقیقة واحدة مشککة ذات مراتب مختلفة فی الشدة و الضعف و أن أضعفها الهیولی الأولی و أقواها و أشدها الوجود غیر المتناهی قوة و کمالا و هو المرتبة الواجبیة، و أن جمیع المراتب موجودة غیر انها بالنسبة إلی المرتبة الواجبیة وجودات رابطة غیر مستقلة فی نفسها لا یحکم علیها و بها مستهلکة تحت لمعان نوره و اشراق بهائه.

و قد ظهر مما تقدم إن إثبات أکمل مراتب توحید الحق سبحانه

هو الذی اختصت به شریعة الإسلام المقدسة و هذا هو المقام المحمدی الذی اختص به محمد و الطاهرون من آله صلّی الله علیهم و الأولیاء من أمته علی نحو الوراثة.

[فصل 3 فی ان التوحید الذاتی مشهود بشهود فطری]

و الذی ذکرناه من التوحید الذاتی هو المشهود بالشهود التام الساذج الموجود فإن الإنسان بحسب أصل فطرته یدرک بذاته وجوده و إن کل تعین فهو عن إطلاق و إرسال إذ شهود المتعین لا یختلف عن شهود المطلق.

و یشاهد أیضا أن کل تعین فی نفسه و غیره فهو قائم الذات بالإطلاق فمطلق التعین قائم الذات بالإطلاق التام.

و یجد أیضا من نفسه لزوم الخضوع و الکدح من تعینه لإطلاقه و حسن الحسن و قبح القبیح و إن التکلیف محتاج إلی البیان و هذه المعانی الثلاثة هی التوحید الذاتی و الولایة المطلقة و النبوة العامة و هذه الشریعة الإسلامیة هی القائمة علی هذه الأمور بتمامها و کمالها قال الله: فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ.

و فی التوحید مسندا عن العلاء بن الفضیل عن أبی عبد الله (علیه السّلام) قال: سألته عن قول الله عزّ و جلّ: فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها قال: التوحید.

و فی تفسیر علی بن إبراهیم مسندا عن الرضا عن أبیه عن جدّه محمد بن علی بن الحسین (علیه السّلام) فی قوله تعالی: فِطْرَتَ

اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها قال: هو لا إله إلّا اللّه محمد رسول الله علی أمیر المؤمنین إلی هاهنا التوحید.

و قال رسول الله (صلی اللّه علیه و آله): بعثت لأتمم مکارم الأخلاق.

و قال تعالی: یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ.

و الآثار کثیرة فی ان تشریع الشرائع یحوم حول الأمور الثلاثة.

و قد أنتج استعمال الفطرة الساذجة فی هذه الشریعة المقدسة فی کل من مرتبتی الملکات و الإفعال نتیجته عجیبة لم یسبقها إلیها شی‌ء من الشرائع السالفة.

أما فی مرتبة الملکات فالملکة علم و الإنسان الکامل لا یری إلّا الحق سبحانه و الإنسان المستکمل لا ینبغی أن یتوجه إلی غیر الحق سبحانه فلا یبقی موضوع للأخلاق الرذیلة کالعجب و الکبر و الریاء و السمعة و الجبن و البخل و حب الجاه و الرکون إلی الدنیا و غیر ذلک فتقع الأخلاق الفاضلة حینئذ للّه و للّه فافهم ذلک.

و لعمری کم من الفرق بین أن یزیل الإنسان رذیلة الجبن مثلا عن نفسه تارة بأن لا یتوجه إلی غیر الحق سبحانه فلا شی‌ء حتی یخاف منه و تارة بأن یتکل علی الله فی دفع المکروه المخوف عنه کما فی ظاهر الشرائع.

و تارة بأن یعتقد أن وقوع المکروه المخوف عنه أمر ممکن مساوی الطرفین و الخوف و الجبن بترجیح جانب الوجود ترجیح بلا مرجح و هو قبیح أو أن الجبن رذیلة عند الناس لا یقع الثناء علیه کما یقوله الحکیم الأخلاقی و علی ذلک فقس و مع ذلک فقد استعملت

الشریعة المقدسة فی تعلیمه جمیع الوجوه.

و إلی نحو هذا المعنی یشیر ما فی تفسیر القمی فی حدیث المعراج فقال رسول الله (صلّی اللّه علیه و آله): یا ربّ أعطیت أنبیائک فضائل فاعطنی، فقال الله: و قد أعطیتک فیما أعطیتک کلمتین من تحت عرشی لا حول و لا قوة إلّا بالله و لا منجی منک إلّا إلیک.

و أما فی رتبة الأفعال فقد قصرت الإباحة فی ضروریات الحیاة علی ما تقتضیه الفطرة ثم حاصر ذلک بالتوجیه إلی الله عزّ و جلّ فی صغیر الأفعال و کبیرها ثم طرد استعمال ذلک فی جمیع جزئیات أطراف الحیاة من الأمکنة و الأزمنة و الصحة و المرض و الغنی و الفقر و الموت و الحیاة و سائر الحالات و جمیع الأفعال فصارت شریعة حافظة للتوحید علی وحدته فهذه الکثرة و حافظة لهذه الکثرة علی کثرتها فی التوحید فاغتنم فهذه لعمر الله نعمة لا توزن بالسبع الشداد و الأرض ذات المهاد و الجبال الأوتاد.

تمّ و الحمد للّه لیلة الأحد خامس ذی الحجة من سنة ألف و ثلاثمائة و ست و خمسین قمریة هجریة و تمّ الاستنساخ لیلة الاثنین لاثنین و عشرین خلت من شهر محرم الحرام لسنة 1361

رسالة الأسماء

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

رسالة فی أسماء الله سبحانه و تعالی

اشارة

و هی الرسالة الثانیة من کتاب التوحید الحمد لله رب العالمین و الصلاة و السلام علی أولیائه المقربین سیّما محمد و آله الطاهرین. قد ذکرنا فی رسالة التوحید أن التوحید منه ذاتی و منه اسمی و منه فعلی.

أما التوحید الذاتی فقد ذکر هناک انه خارج عن حیطة التوصیف و دائرة البیان.

و أما الأسماء و الأفعال فإذ لم نستوف البیان فیهما هناک أردنا أن نأتی هاهنا بعض البیان فی الاسم و نشرحه بعض الشرح بالجمع بین البرهان العقلی و البیان النقلی بما یلائم ذوق هذه الرسائل.

و أما التفصیل التام لهذه الأبحاث فموکول إلی مطولات کتب القوم رضوان الله علیهم و نعنی بها الکتب المعمولة علی الجمع بین الذوق و البرهان و التشفیع بین العقل و النقل.

و أما الکتب التی شأنها أن تضع قضایا ساذجة یحکم بها الافهام العامیة وضعا ثم تدافع بالدفاع الجدلی عنها بالغا ما بلغ فلا

یهمنا الرجوع إلیها و لا الرکون إلیها و لا لهذه الأبحاث مساس بها و لا لنا شغل بمن هذا طرز بحثه و طور مطالبه و الله المعین.

[فصل 1 فی تقسیم اسماء الله تعالی]

قد عرفت فی رسالة التوحید أن الله سبحانه هو الوجود الصرف الذی له کل کمال وجودی.

فکل ما فرض هناک غیره عاد عینه فله وحدة عینیة یستحیل معه فرض ثان له فلا تعدد و لا إختلاف و لا تعین هناک بمعنی المحدودیة بحد مفروض لا مصداقا و لا مفهوما بل کل ما فرض تعینا مفهوما أو مصداقا کان متأخرا عن هذه المرحلة المفروضة.

ثم انه لاشتماله علی حقائق جمیع الکمالات الوجودیة متصف بجمیعها فهو مسمی بها و هی أسماؤه إذ لیس الاسم إلّا الذات مأخوذا ببعض أوصافه فهو فی نفسه و بذاته سبحانه متصف بها و مسمی بها و مفاهیمها تنتزع عن ذاته بذاته.

و إذا لوحظ معه الوجودات الفائضة منه المترشحة عنه ظهرت بینها و بین أسمائه الذاتیة جلت أسماؤه نسب هی کالروابط تربطها بها دون الذات فإنه مبری عن التعینات و النسب کما عرفت.

و بالجملة فهناک تظهر تعینات و أوصاف أخر و تنتزع مفاهیم أخری تلحق بالقسم الأول و ذلک کالخلق و الرزق و الرحمة و الکرم و اللطف و الإعادة و البدء و الإحیاء و الإماتة و البعث و الحشر و النشر و غیر ذلک و هذه هی اسماء الأفعال المتأخرة عن الذات و أسمائها و تنتزع عن مقام الفعل.

بقی هنا شی‌ء و هو أن هذه الأسماء لو انتزعت عن مقام الفعل فإنما انتزعت عنه بما أن بینه و بین الذات نسبة ما و رابطة ما و الألم یصدق هذه الأسماء علی الذات البتة فیؤول الاتصاف إلی اعتبار الحیثیة بمعنی أن الذات بحیث لو فرض خلق مثلا فهو خالقه و لو فرض رزق فهو رازقه فإذن سبیل الأسماء الفعلیة سبیل الأسماء الذاتیة فی أن الجمیع موجودة للذات حقیقة نعم الأسماء الذاتیة لا تحتاج فی انتزاعنا إیّاها الی أزید من الذات بذاته و الأسماء الفعلیة تحتاج فی مرحلة الانتزاع إلی فعل متحقق فی الخارج فافهم ذلک.

ثم إنّک تعلم أن الکمالات الوجودیة حیث کانت موجودة للذات و النواقص العدمیة مرتفعة عنه کانت هناک أوصاف سلبیة علی سبیل الأوصاف الإیجابیة إلّا أنها حیث کانت إعداما فهی غیر متحققة هناک و إنما هی منتزعة من غیره انتزاعا و مدلولها سلب السلب و یرجع إلی إثبات الوجود.

و قد تبین من جمیع ما مرّ أن أسماءه سبحانه علی کثرتها تنقسم أوّلا إلی أسماء ذاتیة و فعلیة، و ثانیا إلی أسماء ثبوتیة و سلبیة و هکذا إلی أسماء خاصة و عامة.

[فصل 2 فی الدلائل النقلیة من الکتاب و السنة]

و النقل أیضا یدل علی ما مرّ اما ما تدل علی الأسماء الذاتیة و الفعلیة و الثبوتیة و السلبیة فغیر ضروری الإیراد لبلوغها من الکتاب و السنة فی الکثرة فوق حد الإحصاء علی أن بعضها سیورد إن شاء الله سبحانه فی طی الفصول الآتیة.

[فصل 3 فی ان الذات المقدسة کانت اوّل الاسماء]

قد عرفت فی الفصل الأول ذاته المقدسة ذات صرافة و إطلاق مبرّأة من جمیع التعینات مفهومیة و مصداقیة حتی عن نفس الإطلاق و حیث کان هذا بعینه تعینا ما یمحق عنده التعینات و یطوی بساط جمیع الکثرات کان هذا أول الأسماء و أول التعینات و هو المسمی بمقام الأحدیة، ثم یظهر التعینات الإثباتیة و أول تلک نفس الإثبات و ذلک أنه هو و هو الهویة، ثم یظهر بقیة التعینات: فمن حیث أن هذه الحقیقة التامة حاضرة عند نفسها واجدة لها یظهر تعین العلم و حیث أنها المبدأ التام لکل کمال وجودی یظهر تعین القدرة و یظهر من تآلف القدرة مع العلم تعین الحیاة، ثم تظهر بقیة التعینات من تآلیف بساطتها.

فقد تبین أن الأسماء بینها ترتب ما یتفرع به بعضها علی بعض آخر.

ثم نقول فی بیان أسمائه سبحانه قد عرفت أن الوجود هو الحقیقة الخارجیة فحسب و غیره کالماهیات أمور منتزعة ذهنیة لا خارجیة لها إلّا بعرض الوجود و أما مع قطع النظر عنها فهی باطلة الذات هالکة العین و هذه الحقیقة الخارجیة حیث أنها تطرد العدم بذاتها یستحیل طریان العدم علیها لامتناع اجتماع النقیضین فإذن هی واجبة الوجود بذاتها.

و من هنا یظهر أن للوجود الحقیقی وحدة و صرافة لا یمکن معه فرض ثان له و هو أحدیته کما مرّ فهو وحده لا شریک له.

و من هنا یظهر امتناع فرض قوة أو إمکان أو تغیر أو تحول هناک إذ هو لصرافته حاو لکل کمال وجودی فرض فهو صریح الفعلیة فکما

أنه واجب الوجود بالذات فهو واجب الوجود من جمیع الجهات هذا و من الواجب أن تعلم أن هذا البیان إنما یجری فی الوجود الواجبی الصرف المستقل بذاته دون الوجود الإمکانی فإنه لمعلولیته رابط موجود فی غیره یستحیل أن یوضع فیحکم علیه بشی‌ء کوجوب الوجود و القیام بنفسه و نحو ذلک.

فما نشاهده من الماهیة الموجودة إنما نشاهد الوجود الحقیقی الواجبی بمقدار ما تقوم به هذه الماهیة و هو المراد بقولنا وجود الممکن ظهور ما للواجب فیه و أن الممکن مظهر للواجب فهو نور.

و من هنا یظهر أیضا أن کل ما فرض ذا ماهیة متساویة النسبة إلی الوجود و العدم فهو فی تحقق ذاته و وجوده یحتاج إلی الواجب سبحانه و آثاره الذاتیة کائنة ما کانت محتاجة إلیه سبحانه أیضا و إن کانت بحیث إذا نظر العقل إلیها حکم باقتضائه إیّاها و هو الوساطة فکما أن الأربعة و هی عدد ما تحتاج فی وجودها إلیه سبحانه فکذلک کونها زوجا و ضعف الاثنین و مجذورا له و سائر آثاره محتاجة إلیه سبحانه و إن کان کلّها بوساطة الأربعة و اقتضائها فذاته سبحانه بذاته هو المبدأ لکل وجود ممکن و هذه هی القدرة الواجبیة إذ القدرة بمعنی صحة الفعل و الترک أی إمکان الطرفین مستحیلة فی حقه سبحانه لکونه واجب الوجود من جمیع الجهات فهو سبحانه مبدأ بذاته لکل موجود بحسب ما یلیق بذات ذلک الموجود فهو مبدأ بالفعل لکل موجود بالفعل و مبدأ بالفعل لکل موجود بالقوة و لنفس القوة و الإمکان فهو المفیض لکل شی‌ء و آثاره بفیوضات الوجود و برکات الظهور و البروز.

و من هناک یظهر أیضا أن ذاته موجودة لذاته و حاضرة لها لا

حجاب بینه و بین ذاته و جمیع الکمالات الموجودة لذاته فهو فی مقام ذاته عالم بذاته و صفاته و بجمیع الموجودات المترشحة عن ذاته و هو العلم الذاتی.

و أیضا کل موجود حاضر بذاته عنده سبحانه کیف و بعرض وجوده سبحانه وجد و بنوره استشرق فهو سبحانه کما یشهدها عزّ ذاته المقدسة بذاته فی مرتبة ذاته یشهدها فی مرتبة وجوداتها الخارجیة و مواطنها الواقعیة کلا فی ظرفه و موطنه و هو العلم الفعلی، علی أن کل علم متحقق عند الموجودات فهو له أیضا.

و حیث ثبت له سبحانه العلم و القدرة ثبت له الحیاة إذ المحیی هو الدرّاک الفعّال.

و حیث ثبت أن إیجاده للموجودات بنحو الظهور فی مواطن ذواتها و ظروف هویاتها ثبت أن کل کمال و جمال و حسن فهو له سبحانه ثابتة فیه و الحسن و الجمال تمامیة وجود الشی‌ء و کمالاته و آثاره فهو سبحانه متصف بکل صفة حسن و جمال.

و حیث کان کل منقصة و رذیلة و محدودیة و قبح و سوء منحلا بالتأمل التام إلی عدم کمال مطلوب و لا سبیل للإعدام إلی ساحته المقدسة کانت النقائص الإمکانیة طرا و الکدورات الماهویة جمیعا راجعة إلی الماهیات الإمکانیة و من لوازمها و توابعها فهو سبحانه طاهر من کل دنس قدوس من کل نقص و خبث فهو المستجمع لجمیع صفات الجمال و الجلال.

و من هنا یظهر ان الایتلاف و الاجتماع بین صفات الجمال و الجلال هو المقتضی لفیضان الوجود علی الموجودات و لمعان النور و انبثاثه فی هذه الظلمات فلولا صفات الجلال لم یکن وجود و لو لا

صفات الجمال لم یکن إیجار فافهم.

ثم أن هذه الأسماء الحسنی و الصفات العلیا و إن کثرت مفاهیمها إلّا أنه لیس لها إلّا مصداق واحد و هو الذات المقدسة إذ من المستحیل کما عرفت فرض اثنینیة ما هناک فکل حیثیة فی الذات عین الحیثیة الأخری و الکل عین الذات فهو تعالی موجود من حیث أنّه عالم و عالم من حیث أنه موجود و قادر بعین حیاته وحی بعین قدرته و هکذا و هذا هو واحد به الذات فهو سبحانه واحد کما أنه أحد.

فتبین من جمیع ما مرّ أنه سبحانه بأحدیة ذاته یمحق و یطمس جمیع الکثرات ثم یتنزل إلی مقام الأسماء علی وحدتها فینبعث بذلک الکثرات المفهومیة دون المصداقیة ثم یتنزل إلی مراتب الموجودات الإمکانیة بظهورها فی مظاهرها و إظهارها لمکامنها فینبعث حینئذ الکثرات المصداقیة.

مثل ذلک أنّک إذا رجعت إلی صفاتک وجدت أنک عالم و أنت أنت و قادر و أنت أنت و سمیع و بصیر و ذائق و شام و لامس و أنت أنت فشی‌ء من صفاتک لا یخلو و لا یخرج منک أنت فهذا واحدیة صفاتک فی ذاتک ثم إذا رجعت إلی نفسک وجدت أنّه لیس هناک إلّا أنت مع أنک صاحب صفات کثیرة غیر أنها قد استهلکت و انمحت فی هذه المرحلة و هذا مقام أحدیة ذاتک.

ثم إنک إذا زدت علی ذلک و تصورت مرتبة خیالک المنبسط علی صور خیالاتک الجزئیة ثم جزئیات متخیلاتک ثم تنزلت إلی أفعالک و اعتبرت نفسک معها علمت أن الجمیع قائمة بک لا تخلو عنک فلو أمعنت و أتقنت فی تأملک فی هذا المثل صحّ لک تعقل ما تنتجه هذه البراهین التی أسلفناها.

[فصل 4 فی الدلائل النقلیة من الکتاب و السنة و فیها مباحث]

اشارة

و النقل مطابق للعقل فیما مرّ من المعانی و لبیان ذلک اجمالا نضع مباحث.

[المبحث الاول فی الاسماء التی خصت بالذکر فی القرآن]

ان الأسماء التی خصّت بالذکر فی القرآن المجید و هی التی فی معنی الوصف هی:

ا- إله أحد أوّل آخر أعلی أکرم أعلم أرحم الراحمین أحکم الحاکمین أحسن الخالقین أهل التقوی أهل المغفرة.

ب- بارئ باطن بدیع بر بصیر بدیع.

ت- تواب.

ج- جبار جامع.

ح- حکیم حلیم حی حق حمید حسیب حفیظ حفی.

خ- خبیر خالق خلاق خیر الماکرین خیر الرازقین خیر الفاصلین خیر الحاکمین خیر الفاتحین خیر الغافرین خیر الوارثین خیر الراحمین.

ذ- ذو العرش ذو الطول ذو انتقام ذو الفضل العظیم ذو الرحمة ذو القوة ذو الجلال و الإکرام.

ر- رحمن رحیم رءوف رب رفیع الدرجات رزاق رقیب.

س- سمیع سلام سریع الحساب سریع العقاب.

ش- شهید شاکر شکور شدید العقاب شدید المحال.

ص- صمد.

ظ- ظاهر.

ع- علیم عزیز عفو علی عظیم علام الغیوب عالم الغیب و الشهادة.

غ- غنی غفور غالب غافر الذنب غفار.

ف- فالق الإصباح فالق الحب و النوی فاطر فتاح.

ق- قوی قدوس قیوم قاهر قهار قریب قادر قدیر قابل التوب.

ک- کریم کبیر.

ل- لطیف.

م- ملک مؤمن مهیمن متکبر مصور مجید مجیب مبین مولی محیط مقیت متعال محیی متین مقتدر مستعان.

ن- نصیر نور.

و- وهاب واحد ولی واسع وکیل ودود.

هذه هی الأسماء الواردة فی الکتاب الإلهی بلسان التوصیف و هی مائة و سبعة عشر اسما و هنا موارد أخر بلسان قریب من لسانها.

قال تعالی: وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ.

و قال تعالی: إِنَّا کُنَّا فاعِلِینَ.

و قال تعالی: فَعَّالٌ لِما یُرِیدُ.

و قال تعالی: قائِماً بِالْقِسْطِ.

و قال تعالی: إِنَّا لَهُ کاتِبُونَ.

و قال تعالی: وَ نَحْنُ الْوارِثُونَ.

و قال تعالی: إِنَّا مُنْتَقِمُونَ.

و قال تعالی: وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصِیرٍ.

و قال تعالی: وَ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ والٍ.

و قال تعالی: هُوَ الَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ.

و قال تعالی: فَلا کاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ.

فربما یستخرج الحافظ و الفاعل و فعال ما یرید و القائم بالقسط و الکاتب و الوارث و المنتقم و الشفیع و الوالی و الممیت و کاشف الضر من هذه الآیات و أما ما ورد بلسان الفعل فکثیر.

و أما الأحادیث ففی التوحید و الخصال مسندا عن سلیمان بن مهران عن جعفر بن محمد عن آبائه عن علی (علیه السّلام) قال:

قال رسول الله (صلّی اللّه علیه و آله): إن للّه تسعة و تسعین اسما مائة إلّا واحدا من أحصاها دخل الجنة و هی الله الإله الواحد الأحد الصمد الأول الآخر السمیع البصیر القدیر القاهر العلی الأعلی الباقی البدیع البارئ الأکرم الظاهر الباطن الحی الحکیم العلیم الحلیم الحفیظ الحق الحسیب الحمید الحفی الرب الرحمن الرحیم الذارئ الرازق الرقیب الرءوف الرائی السلام المؤمن المهیمن العزیز الجبار المتکبر السید سبوح الشهید الصادق الصانع الطاهر العدل العفو الغفور الغنی الغیاث الفاطر الفرد الفتاح الفالق القدیم الملک القدوس القوی القریب القیوم القابض الباسط قاضی الحاجات المجید المولی المنّان المحیط المبین المقیت المصور الکریم الکبیر الکافی کاشف الضر الوتر النور الوهاب الناصر الواسع الودود الهادی‌ء الوفی الوکیل الوارث البر الباعث التواب الجلیل الجواد الخبیر الخالق خیر الناصرین الدیّان الشکور العظیم اللطیف الشافی الخیر.

قال صدوق فی الخصال: و قد رویت هذا الخبر من طرق مختلفة و ألفاظ مختلفة.

و فی التوحید مسندا عن الهروی عن الرضا (علیه السّلام) عن آبائه عن علی (علیه السّلام) قال: قال رسول الله (صلّی اللّه علیه و آله): إن للّه تسعة و تسعین اسما من دعا الله بها استجاب له

و من أحصاها دخل الجنة.

و فی التوحید أیضا مسندا عن أبی هریرة أن رسول الله (صلّی اللّه علیه و آله) قال: إن لله تبارک و تعالی تسعة و تسعین اسما مائة إلّا واحدا انّه وتر یحب الوتر من أحصاها دخل الجنة فبلغنا أن غیر واحد من أهل العلم قال أن أوّلها یفتتح بلا إله إلّا الله وحده لا شریک له له الملک و له الحمد بیده الخیر و هو علی کل شی‌ء قدیر لا إله إلّا الله له الأسماء الحسنی الله الواحد الصمد الأول الآخر الظاهر الباطن الخالق البارئ المصور الملک القدوس السلام المؤمن المهیمن العزیز الجبار المتکبر الرحمن الرحیم اللطیف الخبیر السمیع البصیر العلی العظیم البار المتعالی الجلیل الجمیل الحی القیوم القادر القاهر الحکیم القریب المجیب الغنی الوهاب الودود الشکور الماجد الأحد الولی الرشید الغفور الکریم الحلیم التواب الرب المجید الحمید الوفی الشهید المبین البرهان الرءوف المبدئ المعید الباعث الوارث القوی الشدید الضار النافع الوافی الحافظ الرافع القابض الباسط المعز المذل الرازق ذو القوة المتین القائم الوکیل العادل الجامع المعطی المجتبی المحیی الممیت الکافی الهادی الأبد الصادق النور القدیم الحق الفرد الوتر الواسع المحصی المقتدر المقدم المؤخر المنتقم البدیع الحدیث.

أقول و الروایتان المحصیتان لأسمائه تعالی علی أنهما اشتملتا علی بعض الأسماء الغیر الواردة فی القرآن مثل السید و الصانع و الجمیل و القدیم و غیرها.

و علی أنهما أهملتا بعض الأسماء الواردة فی القرآن مثل ذی الجلال و الإکرام و ذو الطول و رفیع بینهما اختلاف فی الأسماء المحصاة هذا أوّلا.

و ثانیا لفظ الجلالة أحد الأسماء فی الثانیة و غیرها فی الأولی و هو

فیها تمام المائة.

و ثالثا ظاهر الروایة الثانیة إن إحصاء الأسماء خارج عن الروایة و لا یبعد أن یستظهر من الروایة الأولی أیضا کونها خارجة عن الروایة حیث قال فیها و هی الله الإله ... الخ و عدّ مائة اسم.

و أمّا قوله (صلّی اللّه علیه و آله): إن للّه تسعة و تسعین اسما من أحصاها دخل الجنة فقد استفاض به الروایات و رواه الخاصة و العامة لکنه فی غیر مقام الحصر علی ما سیظهر و لهذا خصصنا الکلام بما ورد فی القرآن الکریم علی أن غیرها ینشرح بشرح معانیها و بیان مبانیها.

[المبحث الثانی المیزان الکلی فی تفسیر الاسماء و الصفات]

إن المعانی التی قد استعملت فیها هذه الأسماء الشریفة فی القرآن الکریم و بقیة الاستعمالات تتبعها لا محالة لا شکّ فی أنها تطابق المصادیق التی لها فی نفس الأمر و لا شکّ أن للحق سبحانه کمالات و صفات موجودة حقیقیة کشف عنها أو عن بعضها بهذه البیانات القرآنیة التی تشتمل علی هذه الأسماء بطریق الافراد تارة و عن أعیان هذه المعانی بجمل و ترکیبات کلامیة تارة أخری کل ذلک فی مقام الثناء و الحمد و إبداء الکمال فحمل ذلک کلّه علی نفی النواقص علی أنه یوجب رجوع کل کمال ذاتی إلی عدم و خلو الذات عن کمال موجود مع تراکم البراهین علیه أولا، و علی أنّه مع الغضّ عن الکمال الوجودی لا یوجب کمالا و مزیة کما أن المعدوم المطلق أیضا کذلک، ثانیا بعید عن الإنصاف و اعتاف یکذبه الوجدان هذا فالأسماء جلّها تشتمل علی معان ثبوتیة غیر سلبیة.

ثم أن هذه المعانی لیست من غیر جنس المعانی التی نفهمها و نعقلها کما ذکره بعضهم و التزم أن هذه الأسماء کلها إما مجازات مفردة و أما استعارات تمثیلیة بیانیة إذ الذی نفهمه من قولنا علم زید و قولنا علم الله معنی واحد و هو انکشاف ما للمعلوم عند العالم غیر أنا نعلم أن علم زید إنما هو بالصورة الذهنیة التی عنده و أن الله سبحانه یستحیل فی حقّه ذلک إذ لا ذهن هناک و هذا لیس إلّا خصوصیة فی المصداق و هی لا توجب تغیرا فی ناحیة المعنی بالضرورة فإذن المفهوم مفهوم واحد و أما خصوصیات المصادیق فغیر دخیلة فی المفهوم البتة و هذا هو الحق الذی علیه أهل الحق.

فإذن المیزان الکلی فی تفسیر أسمائه سبحانه و صفاته تخلیة مفاهیمها عن الخصوصیات المصداقیة و بعبارة أخری عن الجهات العدمیة و النقص.

و هذا هو الذی یظهر من تفاسیر الأئمة (علیهم السّلام) فی خطبهم و بیاناتهم فعن التوحید و نهج البلاغة فی خطبة له (علیه السّلام): انّ ربّی لطیف اللطافة فلا یوصف باللطف عظیم العظمة لا یوصف بالعظم کبیر الکبریاء لا یوصف بالکبر جلیل الجلالة لا یوصف بالغلظ قبل کل شی‌ء لا یقال شی‌ء قبله و بعد کل شی‌ء لا یقال له بعد شاء الأشیاء لا بهمة دراک لا بخدیعة هو فی الأشیاء کلها غیر متمازج بها و لا باین عنها ظاهر لا بتأویل المباشرة متجل لا باستهلال رؤیة باین لا بمسافة قریب لا بمداناة لطیف لا بتجسم موجود لا بعد عدم فاعل لا باضطرار مقدر لا بحرکة مرید لا بهمامة سمیع لا بآلة بصیر لا بأداة الخطبة و بیاناتهم (علیهم السّلام) مشحونة بهذا النوع من التفسیر و فی کثیر من الأخبار النهی عن التعطیل و التشبیه.

[المبحث الثالث فی کون الکمالات الاسمائیة ذاتیة]

قد عرفت أن صفاته سبحانه هو المبحث من کل کمال وجودی بنحو الحقیقة و أما صفات غیره فحیث أن ذاته موجودة بعرض وجوده فکذلک صفاته فکل صفة وجودیة حقیقیة خالیة من النقص فهی له سبحانه بنحو الانحصار و کل صفة فی غیره فهی عرضیة.

و یظهر ذلک من معظم موارد هذه الأسماء فی القرآن کقوله تعالی: وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ، و قوله تعالی: إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ، و قوله تعالی: وَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ، و قوله تعالی: هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ، و قوله تعالی: وَ هُوَ الْعَلِیمُ الْقَدِیرُ، و قوله تعالی: وَ هُوَ الْحَکِیمُ الْخَبِیرُ، و قوله تعالی: وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ، إلی غیر ذلک من الآیات فکل ذلک للحصر دون التأکید کما یزعمه الزاعمون و قد بلغ الأمر فی بعضها إلی التصریح: قال تعالی: لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ، و قال تعالی: یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا یُحِیطُونَ بِشَیْ‌ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ، و قال تعالی: أَ یَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعاً، و قال تعالی: وَ لَوْ یَرَی الَّذِینَ ظَلَمُوا إِذْ یَرَوْنَ الْعَذابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِیعاً، و قال تعالی: ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصِیرٍ إلی غیر.

ثم بین سبحانه تبعیة هذه الأسماء أعنی الکمالات الوجودیة الحقیقیة فی غیره فقال تعالی: قُلِ اللَّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ الآیات، و قال تعالی: وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَ أَبْکی، وَ أَنَّهُ هُوَ أَماتَ وَ أَحْیا، وَ أَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَ الْأُنْثی مِنْ نُطْفَةٍ إِذا تُمْنی وَ أَنَّ عَلَیْهِ النَّشْأَةَ

الْأُخْری وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنی وَ أَقْنی الآیات، و قال تعالی: وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ سُبْحانَ اللَّهِ وَ تَعالی عَمَّا یُشْرِکُونَ الآیة.

و الدلیل علی انه یثبت فی هذه الآیات حقائق هذه المعانی بالحصر علی نفسه و بالتبع إلی غیره أنه تعالی یثبت مع ذلک هذه المعانی لغیره فی آیات أخر کقوله: وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ، و قوله: وَ اخْتارَ مُوسی إلی غیر ذلک.

و أصرح من ذلک کلّه ما بینه سبحانه فی آیات الحشر إذ قال سبحانه: وَ رَأَوُا الْعَذابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ فبین أن الأسباب متقطعة مزیلة یومئذ و مع تقطع الأسباب و بطلان الروابط لا یبقی موضوع لکمال وجودی مستفاد من غیره کما هو المظنون الیوم فلا یبقی إلّا الله وحده و لا نسبة لأحد إلّا معه و بطلت بقیة النسب فابطل حقیقیة کمالاتهم و أثبت تبعیتها فقال تعالی: یَوْمَ هُمْ بارِزُونَ لا یَخْفی عَلَی اللَّهِ مِنْهُمْ شَیْ‌ءٌ لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ، و قال تعالی: وَ الْأَمْرُ یَوْمَئِذٍ لِلَّهِ، و قال تعالی:

وَ لَوْ یَرَی الَّذِینَ ظَلَمُوا إِذْ یَرَوْنَ الْعَذابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِیعاً وَ أَنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعَذابِ إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِینَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِینَ اتَّبَعُوا وَ رَأَوُا الْعَذابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ، و قال تعالی: ثُمَّ قِیلَ لَهُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ تُشْرِکُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ قالُوا ضَلُّوا عَنَّا بَلْ لَمْ نَکُنْ نَدْعُوا مِنْ قَبْلُ شَیْئاً کَذلِکَ یُضِلُّ اللَّهُ الْکافِرِینَ، و قال تعالی: یَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِینَ ما لَکُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ عاصِمٍ، و قال تعالی: هُنالِکَ تَبْلُوا کُلُّ نَفْسٍ ما أَسْلَفَتْ وَ رُدُّوا إِلَی اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما کانُوا یَفْتَرُونَ، و قال تعالی: ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِینَ أَشْرَکُوا مَکانَکُمْ أَنْتُمْ وَ شُرَکاؤُکُمْ فَزَیَّلْنا بَیْنَهُمْ وَ قالَ شُرَکاؤُهُمْ ما کُنْتُمْ إِیَّانا تَعْبُدُونَ، و قال تعالی: تَبَرَّأْنا

إِلَیْکَ ما کانُوا إِیَّانا یَعْبُدُونَ الآیة.

فکل ذلک بیان لکون کمالات الأسماء فیه سبحانه بالاستقلال و فی غیره بالتبع هذا.

نعم ربما قارن سبحانه بین وصف نفسه و وصف خلقه مما أفاضه علیهم فسبکهما وصفا واحدا و لا محالة یراد حینئذ من الوصف المعنی الأعم الشاملی لما بالاستقلال و ما بالتبع و ذلک بصیغة التفضیل فی أربعة عشر اسما فی القرآن و هی أعلی و أکرم و أعلم و أرحم الراحمین و أحکم الحاکمین و أحسن الخالقین و خیر الماکرین و خیر الرازقین و خیر الفاصلین و خیر الحاکمین و خیر الفاتحین و خیر الغافرین و خیر الوارثین و خیر الراحمین.

لکنه سبحانه أثبت بها مزیة لنفسه و أفضلیة فإنه سبحانه یزید علی خلقه فی أن هذه الأوصاف بعد کونها مشترکا فیها له سبحانه بنحو الاستقلال و لغیره بالتبع فهو سبحانه أحق بالعلو و العلم و الکرامة و أشد فی رحمته و أصدق فی حکمه و أحسن فی خلقه و خیر مکرا و غیر ذلک بخلاف غیره فإن هذه الأوصاف فیهم عارضة متزلزلة البنیان مشوبة بنواقص الإعدام مکدرة بکدورات الإمکان هذا و یمکن أن یستشم هذا المعنی و هو تلمیح الاشتراک مما وقع من الأسماء بصیغة المبالغة فی عشرة أسماء و هی التواب و الجبار و الخلاق و الرزاق و علام الغیوب و الغفار و القدوس و القیوم و القهار و الوهاب و قد یعدّ منها مثل الشکور و الغفور و القدیر و المتعالی و الرحمن و ذلک بالإشارة إلی شدة هذه الأوصاف فیه سبحانه و شمولها بکثرة مواردها لجمیع الموجودات هذا.

و أما بقیة الأسماء و هی ثمان و ثمانون اسما فهی واردة بنحو الإفراد أو الإضافة غیر أن ثمانیة عشر منها بنحو الإضافة و قریب من

سبعین منها بنحو الإفراد و هناک معان وصفیة مبنیة بجمل کلامیة کقوله: لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ‌ءٌ، و قوله: لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ، و قوله تعالی: لَیْسَ لَهُ وَلَدٌ الآیات.

المبحث الرابع فی الاعتبارات و حیثیات الاسماء

و جل هذه الأسماء مشتملة علی معان ثبوتیة غیر أن بینها ترتبا کما مرّ اجماله فهو تعالی من حیث أن ذاته المقدسة غیر متألفة من أجزاء عقلیة و لا وهمیة و لا خارجیة فهو بسیط الذات أحد و هذه اللفظة لا یستعمل فی الإثبات من غیر إضافة إلّا فیه سبحانه قال تعالی: قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ و لا یقال: جاءنی أحد البته، و یقال: ما رأیت أحدا فینتفی حینئذ الواحد و الاثنان و الجماعة، بخلاف ما رأیت واحدا فإنه لا ینتفی حینئذ إلّا الواحد دون الاثنین و الجماعة فیظهر أن الأحد فی اللغة وحدة لا تأبی عن الاجتماع مع الکثرة بخلاف الواحد فهما کاللابشرط و بشرط لا فالاحد وحدة صرفة لا یقع فی قبالها کثرة لا اثنان و لا جمع فهو بسیط الذات و لذلک لم یصح استعماله فی الإثبات إلّا فیه سبحانه لصرافة وجوده و بساطته و ترکب وجود غیره فغیره تعالی إذا أخذ واحدا لم یکن کثرة ذاته منظورا فیه و إذا أخذ جزء الکثرة انمحت وحدته و أما هو تعالی فلا یتصور فی ذاته کثرة البته هذا.

و من هنا یصح استعمال أحد فی الإثبات إذا أضیف نحو هو أحد القوم فافهم.

و هو سبحانه من حیث أنه لیس له شریک و لا صاحبة و لا ولد، و من حیث أن جمیع اسمائه شی‌ء واحد هو الذات و ان تعددت مفاهیمها فهو واحد.

و من حیث ان ذاته ثابتة بذاته و فی ذاته و علی جمیع التقادیر حق.

و هو تعالی من حیث حضور ذاته لذاته و انکشافه له و حضور الموجودات عنده عالم و علیم.

و العلیم من حیث کونه موجودا عند جمیع جهات ذات المعلوم محیط.

و من حیث کونه حاضرا هناک شهید.

و إذا نسبه إلی الغیب علام الغیوب.

و إذا انتسب إلی جمیع الغیب و الشهادة فهو عالم الغیب و الشهادة.

و إذا لوحظ نسبته إلی المبصرات فهو بصیر أو إلی المسموعات فهو سمیع.

و من حیث تحفظه علی المشهودات حفیظ.

و العلیم من حیث احصائه المعلومات حسیب.

و من حیث تعلقه بالدقائق خبیر.

و من حیث اتقانه معلوماته حکیم.

و هو تعالی من حیث مبدئیته لغیره و هی کون وجود ذاته عین الوجود و صرفه یبتدی منه و ینتهی إلیه کلما فرض غیره قادر و قدیر.

و القادر من حیث أن افاضته الوجود من غیر اقتضاء من الغیر و ایجاب رحمن.

و هو من حیث أنه مفیض لذات الغیر الباری.

و من حیث أنه جامع بإفاضته لخلق ذاته و اجزائها خالق.

و من حیث رحمته الخاصة و هو السعادة رحیم.

و الرحیم من حیث أفاضته لکل دقیق لطیف.

و من حیث أنه رحیم و لطیف رءوف.

و من حیث یحب ما تعلق به رحمته ودود.

و من حیث عدم توقعه فی إیصال الرحمة الجزاء کریم.

و الکریم من حیث یجازی بالجمیل من یثنی علیه شاکر و شکور.

و من حیث لا یجازی من أساء علیه بتعجیل العقوبة حلیم.

و من حیث ستره موانع الإفاضة عفو و غفور کل باعتبار.

و من حیث قبوله و عدم ردّه من به ذلک و قد آب إلیه تواب و قابل التوب.

و من حیث إجابته لما یسأله الغیر مجیب.

و القادر الخالق من حیث أن ما لمقدوره الممکن فله و هو معه محیط و المحیط من حیث قربه قریب.

و من حیث أنه محیط لا یخلو منه شی‌ء أول یبتدئ منه الشی‌ء و آخر ینتهی إلیه الشی‌ء و ظاهر یظهر به الشی‌ء و باطن یقوم به الشی‌ء.

و القادر الخالق المحیط من حیث أنه یمحو ما یتصور من المقاومة و یستهلک المحاط المقدور علیه و لا تبطل قدرته فیما تتعلق به و لا تزلزل قدرته و احاطته غالب قاهر قوی متین کل باعتبار.

و ما هذا صفته إذا نسب إلیه المقدور بحقارته فهو عظیم کبیر أو نسب إلیه بدناءته فهو علی أعلی متعال.

و إذا توهم من المقدور مقاومة و منه اعمال مقدرة و احاطة فهو مقتدر.

و إذا زید علی ذلک المجازاة فهو ذو انتقام.

و من هذا کلّه وصفه فهو مجید.

و إذا انعکس وصفه الکذائی لذاته فهو متکبر.

و إذا لوحظ القادر الخالق الرحمن من حیث انه یوصل کلا إلی کماله برحمته فهو رب.

و الرب من حیث انه یفطر الوجود من العدم فاطر.

و من حیث أن أمره أعجب الأمور بدیع.

ثم فالق الحب و النوی و فالق الإصباح أی الصبح إذا طلع و هو اسم جزئی.

و من حیث أنه یفیض الأمن عن وحشة ظلمات العدم و کل نقیصة و محذور مؤمن.

و من حیث أنه یفیض ما لا یسوء سلام.

و من حیث أن ما یفیضه عطیة من غیر غرض فهو وهاب.

و من حیث أنه یفیض ما یدوم به بقاء الموجودات بعد إحداثها فهو رازق.

و من حیث أن عطاءه لا یوجب نقصا فیه فهو واسع.

و من حیث أنه هو المؤجل لعطیاته فهو مقیت.

و من حیث أن أعظم الثناء علیه هو ما یفیضه من رحمته فهو حمید.

و من حیث أنه یجبر کل کسیر و یتم کل منقصة فی خلقه فهو جبار.

و من حیث أنه یقوّی کل مغلوب فهو نصیر.

و من حیث أنه یلی أمر مخلوقه الذی لا یقدر و لا یملک لنفسه نفعا و لا ضرا و لا موتا و لا حیاة و لا نشورا فهو ولی و مولی و وکیل کل من وجه.

و من حیث أنه یقبض الحیاة فهو محیی.

و من حیث أنه یفیض الصور فهو مصور.

و من حیث أن ذلک کلّه منه احسان فهو بر.

و من حیث أن الرب به یظهر کل ما فی الوجود فهو نور ثم هو مبین.

و من حیث أن له کل شی‌ء و هو یدبره فهو ملک ذو العرش.

و من حیث أن عنده ما عند کل شی‌ء من غیر عکس فهو عزیز.

و من حیث أنه لا یحتاج إلی شی‌ء و لا إلی ما عند شی‌ء فهو غنی.

و من حیث أن الرب ملک ذو العرش لیس غیره فهو أحکم الحاکین خیر الفاصلین و الحاکمین و الفاتحین.

و من حیث أن الرب یصمد و یرجع إلیه المربوبون فی حوائجهم فهو صمد.

و الصمد من حیث یطلب منه الراجعون عونه و إعانتهم فهو مستعان.

و الرب من حیث یعبد بالتوجه إلیه إله.

ثم أن ما مرّ من الأسماء غیر ثلاثة منها و هو الواحد الأحد الحق واقعة تحت الاسمین القادر العلیم و هما إذا نسبا معا إلی الغیر کانت القیومیة فهما تحت الاسم القیوم و هو تعالی بما أنه علیم قدیر فی ذاته فهو حی: فسیطرة الاسمین الحی القیوم واقعة علی جمیع الأسماء الثبوتیة غیر الوحدة قال تعالی: اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ الآیة. فبالتوحید فی الآیة یتم شمولها لجمیع الأسماء الثبوتیة.

و أما السلوب و انتفاء النواقص و الإعدام فیجمعها الاسم القدوس.

و یجمع الکل أعنی الأسماء الثبوتیة و السلبیة و الجلال و الجمال و الذاتیة و الفعلیة جمیعا الاسم ذو الجلال و الإکرام تَبارَکَ اسْمُ رَبِّکَ ذِی الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ فهذا نوع تفرع الأسماء بعضها علی بعض و الترتب و التنزل الذی بینها و ربما أمکنک بالتدبر و التأمل أن تجد بینها مناسبات معنویة أخری غیر ما ذکرناه توجب تفرعات أخری و هاک فیما مرّ شجرة.

و أجمع خبر لجمیع معانی المباحث السابقة ما فی الکافی مسندا عن إبراهیم بن عمر عن الصادق (علیه السّلام) أن الله تبارک و تعالی خلق اسما بالحروف غیر متصوت و باللفظ غیر منطق و بالشخص غیر مجسد و بالتشبیه غیر موصوف و باللون غیر مصبوغ منفی عنه الأقطار مبعد عنه الحدود محجوب عنه حس کل متوهم مستتر غیر مستور فجعله کلمة تامة علی أربعة أجزاء معا لیس واحد منها قبل الآخر فأظهر منها ثلاثة أشیاء لفاقة الخلق إلیها و حجب واحدا منها و هو الاسم المکنون المخزون بهذه الأسماء الثلاثة التی أظهرت فالظاهر هو الله و تبارک و سبحان لکل اسم من هذه أربعة أرکان فذلک اثنا عشر رکنا ثم خلق لکل رکن منها ثلاثین اسما فعلا منسوبا إلیها فهو الرحمن الرحیم الملک القدوس الخالق الباری المصور الحی القیوم لا تأخذه سنة و لا نوم العلیم الخبیر السمیع البصیر العزیز الجبار المتکبر العلی العظیم المقتدر القادر السلام المؤمن المهیمن البارئ المنشئ البدیع الرفیع الجلیل الکریم الرازق المحیی الممیت الباعث الوارث فهذه الأسماء و ما کان من الأسماء الحسنی حتی تتم ثلاثمائة و ستین اسما فهی نسبة لهذه الأسماء الثلاثة و هذه الأسماء الثلاثة أرکان و حجب للاسم الواحد المکنون المخزون بهذه الأسماء الثلاثة و ذلک قوله عزّ و جلّ: قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَیًّا ما

تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی الحدیث.

و هو من غرر الأحادیث یشتمل علی و جازته.

علی کیفیة حقیقیة الأسماء و قیام حقائق بعضها ببعض بالظهور و بالبطون.

و علی کیفیة تکثّرها و تکثر الأسماء الخاصة بنسب الأسماء العامة.

و علی کیفیة فاقة الخلق إلیها و هو احتیاجهم فی ذواتهم إلیها و قیام وجودهم بها.

و علی أن هذا الترتب و التنزل أمر حقیقی لیس بالاعتبار اللغوی الأدبی فحسب.

و قوله (صلّی اللّه علیه و آله): إن الله خلق اسما ... الخ یرید به التعین و التنزل الأول عن الإطلاق الذاتی الذی ینمحی هناک کل اسم و رسم و عین و أثر و هو المورد الوحید الذی وجدنا فیه إطلاق لفظ الخلق فی مرحلة الأسماء و المراد به ما عرفت و یشهد به أنّه (علیه السّلام) عدّ اسم الخالق فی ذیل الحدیث من جملة الأسماء الفرعیة.

و یظهر منه أن المراد بالاسم الواحد المکنون المخزون هو مقام الأحدیة إذ هو المحجوب بهذه الأسماء الثلاثة التی هی الله و تبارک و سبحان و هی الهویة و الجمال و الجلال إذ الخلق محتاجون فی تحقق أعیانهم و صفاتهم و أفعالهم إلی هذه الجهات الثلاث من الهویة و صفات الثبوت و صفات السلب و أما إذا لوحظ الخلق بالنسبة إلی مقام الاحدیة ففیه ارتفاع موضوعهم من الأعیان و آثارها کما لا یخفی و قد عبر (علیه السّلام) فی مبتدأ کلامه عنه سبحانه بهذه الأسماء الثلاثة أیضا فقال: «إن الله تبارک و تعالی» ثم فسر (علیه السّلام) قوله تعالی: قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَیًّا ما تَدْعُوا

فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی الآیة بما ذکره من احتجاب الاسم الواحد بالأسماء الثلاثة و تفرع باقی الأسماء علی الثلاثة الحجب و هو ظاهر فی أن الضمیر فی قوله تعالی: فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی راجع إلی هذا الاسم المکنون المخزون أی راجع إلیه سبحانه من حیث أنه متعین بهذا التعین الأحدی إذ الدعاء توجه ما و هو لا یکون إلّا إلی متعین متبین و إذ بیّن سبحانه أن جمیع الأسماء الحسنی له و بأی دعی دعی فالدعاء بجمیع الأسماء التی لها تعین ما و المدعو هو الذات من حیث تسمیته بها أی هذه الأسماء و هی قائمة بالذات و الذات لا نسبة له مع شی‌ء إلّا مع تعین ما و قد فرض جمیع التعینات فی ناحیة الدعاء فلم یبق إلّا تعین هو عین الإطلاق و هو مقام الأحدیة إلیه ینتهی السائرون بعد طی مراحل الأسماء و عنده تحل الرحال فافهم.

إلی ذلک یشیر ما فی بعض الأدعیة قال (علیه السّلام):

باسمک المکنون المخزون الحی القیوم. الدعاء.

و أنت بعد التدبر فیما مرّ من الکلام یمکنک أن تستخرج معانی اخر من هذا الحدیث الشریف و الله الهادی.

المبحث الخامس

قد عرفت أن ذاته سبحانه هی الهویة الحقیقیة العینیة التی تقوم و تظهر به کل هویة فی الأعیان، و من هنا یظهر أن الأسماء الثلاثة التی للخطاب و التکلم و الغیبة و هی أنت و إنا و هو ثابتة أسماء له تعالی فإنها أسماء للهویة باعتبار الخطاب و التکلم و الخلو عنهما و قد قال سبحانه:

لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَکَ و قال تعالی: لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِی و قال تعالی: اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ و قال تعالی:

إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ و قال تعالی: وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ الآیات.

و أما اسم الإشارة و الموصول فقد ورد الإطلاق لکن لم یتعرض أحد بالاسمیة فیها قال تعالی: ذلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمْ و قال تعالی:

هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلَّا هُوَ و قال: أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ الآیات.

المبحث السادس

قد شاع فی الألسن أن أسماء الله تعالی توقیفیة و قد أرسلوه إرسال المسلمات و لیس المراد بالاسم هاهنا حقیقته و هو الذات المأخوذ بوصف ما لعدم رجوعه حینئذ إلی معنی محصل بل المراد به الاسم اللفظی و هو اسم الاسم حقیقة و حینئذ فالمراد من التوقیف أما التوقیف علی الرخصة الشرعیة الکلیة أو الشخصیة فیمکن توجیه القاعدة بوجهین:

أحدهما أن معانی الألفاظ علی المتداول المفهوم عندنا حیث لم تخل عن جهات النقص و الإعدام و إن کانت مختلفة من هذه الجهات أیضا و ذلک مثل الإغواء و المکر و الحیلة و الإضلال و مثل الکبیر و الجسیم و نحوهما و نحن لا تفی عقولنا بإدراک ما هو اللائق بحضرته المقدسة و تشخیصه و تمییزه عمّا لا یلیق احتیج إلی ورود رخصة ما فی الإیقاع و الإطلاق و لضعف العقول عن الشرح و التفصیل فی کل مورد مورد احتیج إلی ورود کل اسم أرید اطلاقه بنحو الاسمیة علیه تعالی.

و الثانی أن الأمر کذلک، لکن مجرد ضرب القاعدة بقوله تعالی: وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها وَ ذَرُوا الَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی

أَسْمائِهِ الآیة یکفی فی مقام التعلیم و أن نحذر عن إطلاق ما لا یلیق بساحته المقدسة بحسب المعانی المفهومة من الألفاظ الدائرة فی لغاتنا هذه.

و هذان وجهان مختلفان بحسب النتیجة فعلی الأول لا یجوز إطلاق الاسم ما لم یرد شرعا و إن علمنا خلوّه عن جهات النقص و الإعدام.

و علی الثانی یجوز ذلک سواء ورد بالخصوص شرعا أم لا.

و الظاهر أن مراد أکثر المتمسکین بهذه القاعدة هو المعنی الأول و هو علیل لقوله تعالی: وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی و قوله تعالی:

اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی و قوله تعالی: قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَیًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی و غیر ذلک من الآیات التی یأبی سیاقها عن الحمل علی العهد الذهنی بل ظاهرها لام الجنس و قد حل بالجمع فتفید الاستغراق و ان کل اسم أحسن فله تعالی و قد مرّ تقریبه فی الفصول السابقة مع أن مقتضی الاستدلال لزوم التوقف فی کل معنی یطلق بلفظ ما علیه تعالی أعم من أن یکون بنحو الإفراد و التسمیة أو بنحو التوصیف أو الحکایة بجملة أو کلام تام کما لا یخفی.

و أما ما ورد من الروایات أن لله سبحانه تسعة و تسعین اسما کما مرّ نقلها فلیس فی مقام الحصر من حیث العدد.

و یشهد بذلک أن الأسماء التی درجت فیها و ذلک فی روایتین منها مختلفة متفاوتة و قد أهمل فیهما شی‌ء کثیر من الأسماء الواردة فی القرآن کما مرّ.

و یشهد بذلک أیضا أن الروایة الأخری و هی روایة الکافی فی خلق الأسماء المنقولة سابقا تثبت من الأسماء الحسنی ثلاثمائة و ستین

اسما بل ظاهر هذه الروایة أن الأسماء الحسنی غیر مقصورة علی مجرد ما یفید التسمیة من الأسماء کالرحمن الرحیم الملک بل یعم الجمل التی تفید بمجموع ألفاظها بمعنی لا یقال له تعالی فإنها عدّت من الأسماء الحسنی لفظة تبارک و سبحان و لا تأخذه سنة و لا نوم و إذا صحّ عدّ مثل هذه الجمل من الأسماء الحسنی صح فی سائر الجمل التی أطلق علیه سبحانه فی الروایات و الخطب و المواعظ و الأدعیة و هی علی إختلاف مواردها بحیث لا یشک المتتبع فیها أن هذا النحو من الإطلاق و التوصیف غیر موقوف علی ورود تحدید شرعی شخصی البته و إنما اللازم فی مواردها خلوّها عن إثبات النواقص و منافیات الکمال هذا.

فصل 5

قد عرفت أن الأسماء هی حقائق الکمالات الوجودیة و إنها مترتبة متفرعة نشأ بعضها من بعض و ظاهر أن الاسم الذی ینشأ منه آخر فهو أوسع دائرة و أرفع محلا و أعظم أثرا منه و لا یذهب هذا الترتب و التنزل أخذا من تحت إلی فوق إلی غیر النهایة فما ینتهی إلیه جمیع الأسماء هو أعظم الأسماء و إلیه ینتهی جمیع الآثار الوجودیة التی لها فی دار الوجود.

فصل 6

و قد تواترت الآثار من الأخبار و الأدعیة الصحیحة الواردة عنهم (علیهم السّلام) فی وجود الاسم الأعظم و هی علی کثرتها لا تحتاج إلی النقل فی هذا المختصر و إنما المهم بیان شی‌ء آخر و هو أنک

إذا تأملت الأخبار و الأدعیة و ما یثبت فیها من الآثار للاسم الأعظم علمت أنه الاسم الذی یترتب علیه کل أثر متصور من الإیجاد و الإعدام من الإبداء و الإعادة و الخلق و الرزق و الإحیاء و الإماتة و الحشر و النشر و الجمع و الفرق و بالجملة کل تحویل و تحول جزئی و کلّی و من الواضح أن هذه التأثیرات غیر مترتبة علی اسم لفظی و هو صوت مسموع عرضی قائم بمخارج الفم فان بل صادرة من ناحیة المعنی و هذا المعنی أیضا غیر مؤثر بما أنه صورة ذهنیة خیالیة مثلا بالضرورة فإنها مثل اللفظ، علی أنها فانیة فی المصداق الخارجی، علی أن هذا المؤثر کائنا ما کان فهو مؤثر بوجوده العینی و من المستحیل دخول مثل هذا الوجود فی الذهن فلیس الاسم المزبور إلّا اسما خارجیا حقیقیا و هو الذات مأخوذا بوصف فهو بعض مراتب الذات المقدسة نعم هو أرفع المراتب و أعلاها و هذا هو المراد من اسم الله الأعظم الواردة فی الآثار هذا.

و فی البصائر مسندا عن عمار الساباطی قال: قلت لأبی عبد الله (علیه السّلام): جعلت فداک أحب أن تخبرنی باسم الله الأعظم. فقال: إنک لا تقوی علی ذلک. قال: فلما ألححت.

قال: فکأنک إذا. ثم قام فدخل البیت هنیئة ثم صاح بی أدخل فدخلت فقال لی: ما ذلک؟ فقلت: أخبرنی به جعلت فداک.

قال: فوضع یده علی الأرض فنظرت إلی البیت یدور بی و أخذنی أمر عظیم کدت أهلک، فضحک (علیه السّلام). فقلت: جعلت فداک حسبی لا أرید. الروایة.

و روی فی البصائر أیضا شبیه القضیة عن عمر بن حنظلة و أبی جعفر (علیه السّلام).

و روی فی البصائر أیضا مسندا عن جابر عن أبی جعفر (علیه

السّلام) قال: إن اسم الله الأعظم علی ثلاثة و سبعین حرفا و إنما عند آصف منها حرف واحد فتکلم به فخسف بالأرض ما بینه و بین سریر بلقیس ثم تناول السریر بیده ثم عادت الأرض کما کانت أسرع من طرفة عین و عندنا نحن من الاسم اثنان و سبعون حرفا و حرف عند الله استأثر به فی علم الغیب عنده و لا حول و لا قوة إلّا بالله العلی العظیم.

و فی البصائر أیضا مسندا عن البرقی یرفعه إلی أبی عبد الله (علیه السّلام) قال: إن الله جعل اسمه الأعظم علی ثلاثة و سبعین حرفا فأعطی آدم منها خمسة و عشرین حرفا و أعطی منها إبراهیم ثمانیة أحرف و أعطی موسی منها أربعة أحرف و أعطی عیسی منها حرفین یحیی بهما الموتی و یبرئ بهما الأکمه و الأبرص و أعطی محمدا اثنین و سبعین حرفا و احتجب حرفا لئلا یعلم ما فی نفسه و یعلم ما فی نفس العباد. الخبر.

و أنت بعد معرفتک أن للنفس الإنسانیة أن تفنی فی مرتبة من مراتب الذات و لا یبقی حینئذ إلّا تلک المرتبة تعرف معنی هذه الأخبار و لو کان هناک فی الحقیقة لفظ کان حاله حال سائر ألفاظ الدعاء بالنسبة إلی الاستجابة.

و من هنا یظهر أن المراد من الحروف فی الروایة لیس هو حروف الهجاء و هو کذلک قطعا فإن الاحتجاب حینئذ غیر معقول.

و یؤیده ما فی الخبر أن أحرف الاسم الأعظم متفرقة فی القرآن و الإمام یؤلفها و یدعو بها الخبر.

و فی العیون و تفسیر العیاشی: أن بسم الله الرحمن الرحیم أقرب إلی اسم الله الأعظم من ناظر العین إلی بیاضها. الخبر.

و من هنا یظهر معنی ما ورد عن أئمة أهل البیت أنهم (علیهم

السّلام) الأسماء الحسنی و أنهم اسم الله الأعظم و یظهر ذلک أیضا من روایة الکافی السابقة.

و إذا تذکرت تلک الروایة و ما ورد فی روایات الحجب علمت أن محجوبیة الاسم الأعظم و استئثاره فی علم الغیب إنما هو لکونه مسلوب التعینات فلا تصل إلیه الأیدی إلّا بمسألة الفناء و الخلق حینئذ و الملک یومئذ لله و لعل هذا هو المراد باستئثار الحرف الواحد و الله العالم.

تم الکلام و الحمد لله رب العالمین و الصلاة علی محمد و آله أجمعین فی العشر الأخیر من شهر المحرم سنة إحدی و ستین و ثلاثمائة بعد الألف الهجریة القمریة

رسالة الأفعال

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم هو الله

رسالة فی أفعال الله سبحانه و تعالی

اشارة

و هی الرسالة الثالثة من کتاب التوحید و هی آخر الرسائل الحمد لله رب العالمین و الصلاة و السلام علی أولیائه المقربین سیّما محمد و آله الطاهرین.

هذه رسالة وضعنا فیها إجمال القول فی أفعال الله سبحانه و ما یتفرع علیها من القول فی القضاء و القدر و البداء و السعادة و الشقاوة و الجبر و التفویض و سائر ما یشبهها من الهدایة و الإضلال و المشیئة و الإرادة و التمحیص و الاستدراج و الغضب و الأسف و نحوها و الله المستعان.

[فصل 1 فی انه لا فعل فی الخارج الا فعله سبحانه]

قد برهنّا فی رسالة الأسماء الحسنی علی أن کل فعل متحقق فی

دار الوجود مع إسقاط جهات النقص عنه و تطهیره من أدناس المادة و القوة و الإمکان و بالجملة کل جهة عدمیة فهو فعله سبحانه بل حیث کان العدم و کل عدمی بما هو عدمی مرفوعا عن الخارج حقیقة إذ لیس فیه إلّا الوجود و أطواره و رشحاته فلا فعل فی الخارج إلّا فعله سبحانه و تعالی و هذا أمر یدل علیه البرهان و الذوق أیضا.

[فصل 2 فی الدلائل النقلیة من الکتاب و السنة]

و یدل علی ما مرّ النقل أیضا قال تعالی: ذلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمْ خالِقُ کُلِّ شَیْ‌ءٍ و قال تعالی: اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْ‌ءٍ و فی هذا المعنی آیات کثیرة.

و قال تعالی: الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْ‌ءٍ خَلَقَهُ فأخبر سبحانه بأن کل شی‌ء من خلقه و أنه حسن.

ثم قال تعالی: ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ.

و بهذه الآیة یتم أن السیئات من حیث أنها سیئات أمور عدمیة، و إنما أخذنا الحیثیة لمکان ما قبل الآیة و هو قوله تعالی:

وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ یَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِکَ قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا یَکادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً.

و فی الکافی و غیره مستفیضا عن الرضا (علیه السّلام) قال الله: ابن آدم بمشیئتی کنت أنت الذی تشاء لنفسک ما تشاء و بقوتی أدیت فرائضی و بنعمتی قویت علی معصیتی جعلتک سمیعا بصیرا قویا ما أصابک من حسنة فمن الله و ما أصابک من سیئة فمن نفسک

و ذلک أنّی أولی بحسناتک منک و أنت أولی من سیئاتک منّی و ذلک أنّی لا أسأل عمّا أفعل و هم یسألون.

و هذا الحدیث القدسی من جوامع الکلم یتضمن بیان جمیع ما ذکر و بالجملة فالأفعال کلّها من الله کما مرّ و مع الغض عن ذلک النظر فالأفعال کلّها من حیث حسنها له سبحانه.

ثم إن الذی خصّه سبحانه بالذکر فی کلامه أو فی ألسنة أولیائه بعض هذه الأفعال و هی مع ذلک کثیرة إلّا أنها بجملتها علی قسمین:

أحدهما أفعاله سبحانه فی تفاصیل خلقه و قیمومته و هی قیامه بلوازم الخلقة و شئونها کقوله تعالی: قُلْ أَ إِنَّکُمْ لَتَکْفُرُونَ بِالَّذِی خَلَقَ الْأَرْضَ فِی یَوْمَیْنِ وَ تَجْعَلُونَ لَهُ أَنْداداً ذلِکَ رَبُّ الْعالَمِینَ وَ جَعَلَ فِیها رَواسِیَ مِنْ فَوْقِها وَ بارَکَ فِیها وَ قَدَّرَ فِیها أَقْواتَها فِی أَرْبَعَةِ أَیَّامٍ سَواءً لِلسَّائِلِینَ ثُمَّ اسْتَوی إِلَی السَّماءِ وَ هِیَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَیْنا طائِعِینَ فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِی یَوْمَیْنِ وَ أَوْحی فِی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها وَ زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِمَصابِیحَ وَ حِفْظاً ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ و قوله تعالی: ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهارَ و قوله تعالی: أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَحْیا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها إلی غیر ذلک من الآیات المشتملة علی انحاء الأفعال من القول و الکلام و التصویر و التسخیر و الکتابة و التوصیة و الإنبات و السوق و السقایة و أمثالها.

و ثانیهما أفعاله تعالی فی باب السعادة و الشقاوة و ما یلحق بهما قال تعالی: مَنْ کانَ یُرِیدُ الْعاجِلَةَ عَجَّلْنا لَهُ فِیها ما نَشاءُ لِمَنْ نُرِیدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ یَصْلاها مَذْمُوماً مَدْحُوراً وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ وَ سَعی لَها سَعْیَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِکَ کانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً کُلًّا نُمِدُّ هؤُلاءِ

وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّکَ وَ ما کانَ عَطاءُ رَبِّکَ مَحْظُوراً الآیات، و هی تدل علی إجمال القول الکلی فی إفاضته علی کلتا الطائفتین و إمداده لکلا الجانبین.

ثم شرح سبحانه الحال فی جانب الشقاء فی آیات أخر فقال سبحانه: سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ وَ أُمْلِی لَهُمْ إِنَّ کَیْدِی مَتِینٌ و قال تعالی: أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیاطِینَ عَلَی الْکافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا و قال تعالی: وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ وَ إِنَّهُمْ لَیَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِیلِ وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ حَتَّی إِذا جاءَنا قالَ یا لَیْتَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ فَبِئْسَ الْقَرِینُ.

و قال تعالی: کَذلِکَ زَیَّنَّا لِکُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ إلی أن قال:

وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصارَهُمْ کَما لَمْ یُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ نَذَرُهُمْ فِی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ.

و قال تعالی: فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ کَذلِکَ یَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ.

و قال تعالی: إِنَّا جَعَلْنا فِی أَعْناقِهِمْ أَغْلالًا فَهِیَ إِلَی الْأَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ وَ جَعَلْنا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْناهُمْ فَهُمْ لا یُبْصِرُونَ.

إلی غیر ذلک من الآیات التی تنبئ عن أنّه سبحانه یخرجهم من النور و یترکهم فی ظلمات موحشة متراکمة و یزین لهم سراب الخبائث و السیئات بصور جمیلة حسنة و یجعل الأغلال فی أعناقهم و السد من بین أیدیهم و من خلفهم و یعمیهم و یصمّهم و یبکمهم و یقلب أفئدتهم و أبصارهم و یجرح قلوبهم و یضیقها فلا تسع الحق

و یلازمهم بقرناء الشیاطین و رفقاء الأبالسة و یستدرجهم و یملی لهم ثم یحلهم دار البوار جهنم یصلونها و بئس القرار و أمثال هذه الآیات واردة فی جانب السعداء أیضا.

و من هذا الباب آیات أخر تدل علی لزوم الأمر کقوله تعالی:

قالَ فَالْحَقُّ وَ الْحَقَّ أَقُولُ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعِینَ و قوله تعالی: وَ لَوْ شِئْنا لَآتَیْنا کُلَّ نَفْسٍ هُداها وَ لکِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِینَ.

و قوله تعالی: وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ.

و من هذا الباب ما یدل من الآیات علی أن الأمر مقضی و القضاء الحتم مفروغ عنه مکتوب فی اللوح المحفوظ و قد جفّ القلم قال تعالی: وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِکَ قَرْیَةً أَمَرْنا مُتْرَفِیها فَفَسَقُوا فِیها فَحَقَّ عَلَیْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمِیراً ثم قال تعالی: وَ إِنْ مِنْ قَرْیَةٍ إِلَّا نَحْنُ مُهْلِکُوها قَبْلَ یَوْمِ الْقِیامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوها عَذاباً شَدِیداً کانَ ذلِکَ فِی الْکِتابِ مَسْطُوراً.

و قال تعالی: وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلَّا فِی کِتابٍ مُبِینٍ و قال: ما أَصابَ مِنْ مُصِیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی أَنْفُسِکُمْ إِلَّا فِی کِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرٌ.

و هذا القسم الثانی من الافعال التی نسبها الحق سبحانه إلی نفسه یوجب بحسب ظاهر الآیات السابقة تأثیر ما للحق سبحانه فی جمیع الأفعال حتی السیئات من حیث هی سیئات و قد عرفت قیام البرهان و نهوض النقل و البیان علی خلاف ذلک و هذا هو الموجب

لتکلم القوم فی القضاء و القدر و السعادة و الشقاوة و نحوها و لا محالة یتبعها النظر الظاهری من حیث نظام التکلیف و الجزاء و الثواب و العقاب و الشکر و العتاب کما ستعرف.

[فصل 3 فی ان نظام کل سافل ثبت فی ما فوقها ثبتا]

حیث أن الموجودات بعد الحق سبحانه و أسمائه و صفاته ذو مراتب ثلاث و هی بنحو الکلیة علی ما یقطع به البرهان المذکور فی رسالة الوسائط ثلاثة عوالم عالم العقل المجرد و عالم المثال و عالم المادة و هی مترتبة ترتب العلة و المعلول و الکمال و النقص و قد فرغنا عن ذلک هنالک فکل ما یوجد فی عالم المادة و الجسم فصورته مطابقة لما فی عالم المثال من الصور و هی مطابقة لصور عالم العقل المجرد و ینتج ذلک أن نظام کل سافل منها مثبت فی ما فوقها ثبتا متقنا لا یتطرق إلیه التغیر و التبدل إذ ثبوت وجود فی عالم سافل یحتاج إلی علة فی ما فوقه و هی إذا تحققت لم تتغیر إذ الواقع لا یتغیر عما هو علیه فما یقبل التغیر من حیث هو واقع فلیس بواقع فقبول العلة للتغیر مع تحقق المعلول و وجوده و وقوعه مستلزم لخلاف الفرض أو الانقلاب المحال فنظام الوجود فی کل عالم موجود مثبت فی سابقه و ما فوقه بنحو ثابت غیر متغیر.

ثم أن الحوادث التی فی عالم الاجسام حیث أنها إنما یتم وجودها بالمادة فهی کائنة ما کانت محتاجة الوجود إلی استعداد سابق تحمله مادة و تتکثر الاستعدادات و الإمکانات بتکثر جهات المستعد له و یتسلسل فی ضمن موجودات جسمیة سابقة بالزمان کلما بعد حامل الاستعداد عن المستعد له قل تخصصه و تعینه فی ضمن المستعد و زاد

إبهامه و اشتد إجماله و کثرت نسبته إلی أمور یمکن وجودها فیه و کلّما قرب من المستعد له کثر تخصص المستعد له و تعینه حتی یتم الاستعداد و یتصف بصفة الوجود و حینئذ یتم تعینه و تشخصه و امتنع تبدله لعدم إبهام فیه و استحال تغیره عمّا هو علیه.

مثال ذلک الإنسان مثلا فإنه قبل تمامیة صورته الإنسانیة علقة و نطفة مثلا و قبل ذلک مرکب غذائی و قبل ذلک مرکب نباتی مثلا و قبل ذلک مرکب عنصری و قبل ذلک عنصرا و عناصر بسیطة و هو حین کونه فی مرتبة العنصر یمکن أن یصیر واحدا من ألوف من المحتملات حتی یتخصص بألوف من الاستعدادات و الفعلیات فیصیر مرکبا عنصریا مخصوصا یبطل غیره من الممکنات و المحتملات جمیعا و لا یبقی غیر ما هو صار کذلک و یمتنع تغیره عنه إلی غیره إذ المفروض بطلان استعداده و لا یزال کلما قرب من أفق الإنسان بطلت عدة من الاستعدادات و سد طریق جمع من المحتملات حتی یصیر إنسانا و یبطل حینئذ جمیع ما یمکن أن یکون هو إلّا الإنسانیة و امتنع أن لا یکون إنسانا و یتغیر عنها إلی غیرها إذ الغیر باطل زائل کل ذلک مما لا شکّ فیه.

و قد تبین أن المانع فی مرتبة تمامیة الوجود عن التغیر کما مرّ إنما هو الوجود التام الذی یترتب به علی الشی‌ء آثاره إذ وجود الشی‌ء نفس الشی‌ء و مع فرض نفس الشی‌ء کالإنسان مثلا یمتنع تغیره عن نفسه أی فرض الإنسان و وقوع الإنسان موقعه فافهم ذلک.

و اعلم أن هذا غیر التغیرات و التبدلات التی فی هذا العالم فإن تغیر الإنسان مثلا إلی التراب و غیره لیس تغیرا فی وجود الصورة الإنسانیة و إنما هو ارتفاع وجود الإنسان عن المادة و نزول صورة

التراب إلیها فالتغیر إنما هو فی المادة الغیر التامة إلّا بصورتها و أما وجود الصورة فلیس فیه تغیر و إنما هو البطلان و فی الحقیقة إنما هو انتهاء أمد وجود و ابتداء أمد وجود آخر.

و بالجملة فالوجود الخارجی مانع عن طرق التغیر و التبدل و هو الذی یلزمه آخر التفاصیل الواقعیة للشی‌ء فی ذاته و آثاره و نسبة الخارجیة مع ارتفاع إبهامه من کل وجه و إذا کان ذلک کذلک و جمیع استعدادات الوجودات المادیة و الحوادث الإمکانیة و حوامل تلک الاستعدادات أیضا موجودة فی الخارج فهی أیضا ممتنعة التغیر عما هی علیها فجمیع الوجودات التی یترکب منها عالم الأجسام و یستقر علیها نظامه أمور ثابتة بهذا النظر غیر قابلة للتغیر و إنما تقبل التغیر لا فی أنفسها بل بقیاس بعضها إلی بعض و نسبته فالنطفة من حیث أنها نطفة غیر قابلة التغیر عما هی علیها و لا استعدادها لأن یکون إنسانا أو جسما آخر بما هو استعداد موجود قابل للتغیر و لا مادتها الحاملة للاستعداد فی أنها مادة قابلة للتغیر و إنما المادة إذا أضیفت إلی الصور الحاصلة فیها تقبل أن تتحصل بإحداها و أقربها مثلا صورة الإنسان و بالجملة فهذا النظام الجسمانی بأجزائه نظام غیر قابل للتغیر مثل النظام فی عالمی المثال و العقل المجرد غیر أن فی ضمنه نظاما آخر لقبول التغیر غیر مؤثر قوته فی فعلیته.

و حیث ثبت بالبرهان اشتمال عالم المثال لنظام هذا العالم بجمیع تفاصیلها و اشتمال عالم العقل المجرد لتفاصیل عالم المثال ففیهما من تفاصیل نظام هذا العالم المادی قسم یقبل التغیر فی مرتبة وقوعه فی عالم المادة و قسم لا یقبل التغیر بتاتا و حیث أن عالم المثال شبح و مثال لعالم العقل المجرد کان ثبوت الحکم بقسمیه بالحقیقة هناک فافهم و احسن التأمل فیه.

فتبین من جمیع ما مرّ أن لوجود الحوادث مرتبتین سابقتین علیها مرتبة لا تقبل التخلف عن الوقوع و التغیر عن ذلک و هو الذی نسمیه بالقضاء الحتمی و مرتبة تقبل التخلف و التغیر کمرتبة مقتضیاتها و عللها الناقصة و الاستعدادات و هی التی نسمیها بالقدر و هو القابل لوقوع المحو و الإثبات و هو البداء.

و تبین أیضا أن هذا التقسیم فیما یقبل الترکیب فی وجوده و أما ما لا یقبله کالمجردات المحضة فلیس فیها إلّا القضاء فحسب.

[فصل 4 فی الدلائل النقلیة علی ما مر فی الفصل الثالث]

و یدل علی ما مرّ النقل أیضا و قد مرّ بعض الآیات فی ذلک و فی المحاسن مسندا عن هشام بن سالم قال: قال أبو عبد الله (علیه السّلام): إن الله إذا أراد شیئا قدّره فإذا قدّره قضاه فإذا قضاه أمضاه. و فیه مسندا عن محمد بن اسحاق قال: قال أبو الحسن (علیه السّلام) لیونس مولی علی بن یقطین: یا یونس لا تتکلم بالقدر، قال: لا أتکلم بالقدر و لکن أقول لا یکون إلّا ما أراد الله و شاء و قضی و قدر. فقال: لیس هکذا أقول و لکن أقول لا یکون إلّا ما شاء الله و أراد و قدر و قضی ثم قال: أ تدری ما المشیئة؟

فقال: لا. فقال: همّه بالشی‌ء أو تدری ما أراد؟ قال: لا، قال:

إتمامه بالمشیئة، فقال: أو تدری ما قدر؟ قال: لا. قال: هو الهندسة بالطول و العرض و البقاء، ثم قال: إن الله إذا شاء شیئا أراده و إذا أراد قدره و إذا قدره قضاه و إذا قضاه أمضاه. الخبر. و فی خبر آخر: فذلک الذی لا مردّ له.

و فی التوحید مسندا عن زرارة عن عبد الله بن سلیمان عن أبی عبد الله (علیه السّلام) قال: سمعته یقول: أن القضاء و القدر

خلقان من خلق الله و الله یزید فی الخلق ما یشاء.

أقول: و ذیل الخبر إشارة إلی البداء و صدره إشارة إلی ما بیّناه من کونهما مرتبتین من الوجود و إن کانا من مراتب العلم من جهة أخری کما یشیر إلیه أخبار أخر.

ففی التوحید عن المفسر بإسناده إلی العسکری (علیه السّلام) فیما یصف به الرب: لا یجوز فی قضیته الخلق إلی ما علم منقادون و علی ما سطر فی کتابه ماضون لا یعملون خلاف ما علم منهم و لا غیره یریدون. الخبر.

و فی المحاسن مسندا عن داود بن سلیمان الجمال قال: سمعت أبا عبد الله (علیه السّلام) و ذکر عنده القدر و کلام الاستطاعة فقال: هذا کلام خبیث أنا علی دین آبائی لا أرجع عنه القدر حلوه و مرّه من الله و الخیر و الشر کلّه من الله.

أقول: و الأخبار بهذا اللسان مستفیضة و فی علل الشرائع مسندا عن عمرو بشر البزاز عن الباقر (علیه السّلام) فی حدیث:

و الله لقد خلق الله آدم للدنیا و أسکنه الجنة لیعصیه فیردّه إلی ما خلقه له.

أقول: و الأخبار فی هذا المساق أیضا مستفیضة علی تعلق القضاء و القدر بالمعاصی أیضا و إن لم یتعلقا بهما من حیث أنها کذلک.

و أجمع خبر فی ذلک ما استفاض نقله عن علی (علیه السّلام) أنه جاء رجل إلی أمیر المؤمنین (علیه السّلام) فقال: یا أمیر المؤمنین أخبرنی عن القدر، فقال: بحر عمیق فلا تلجه، فقال: یا أمیر المؤمنین أخبرنی عن القدر، قال: طریق مظلم فلا تسلکه، قال:

یا أمیر المؤمنین أخبرنی عن القدر: قال: سرّ الله فلا تتکلفه،

قال: یا أمیر المؤمنین أخبرنی عن القدر، فقال أمیر المؤمنین (علیه السّلام): أما إذا أبیت فإنّی سائلک أخبرنی أ کانت رحمة الله للعباد قبل أعمال العباد أم کانت أعمال العباد قبل رحمة الله؟ قال: فقال له الرجل: بل کانت رحمة الله للعباد قبل أعمال العباد، فقال أمیر المؤمنین (علیه السّلام): قوموا فسلّموا علی أخیکم فقد أسلم و قد کان کافرا. قال: و انطلق غیر بعید ثم انصرف إلیه فقال له: یا أمیر المؤمنین أبا لمشیئة الأولی نقوم و نقعد و نقبض و نبسط؟ فقال له أمیر المؤمنین (علیه السّلام): و إنک لبعد فی المشیئة أما إنّی سائلک عن ثلاث لا یجعل الله لک فی شی‌ء منها مخرجا أخبرنی أخلق الله العباد کما شاء أو کما شاءوا؟ فقال: کما شاء. قال: فخلق الله العباد لما شاء أو لما شاءوا؟ فقال: لما شاء. قال: یأتونه یوم القیامة کما شاء أو کما شاءوا؟ قال: یأتونه کما شاء. قال: قم فلیس إلیک من المشیئة شی‌ء.

أقول: استدل صلوات الله علیه بثبوت القدر و هو تأثیر الحق سبحانه فی تفاصیل الموجودات و صدور أفعالها و منها الإنسان بالصفات و سبقها علی الأفعال فإن سبق الرحمة یقتضی إیجاد مقتضاها و هی تقتضی مرحوما کما إن سبق صفة المغفرة یقتضی ذنبا یقع علیه المغفرة کما فی الخبر: لو لا أنّکم تذنبون لذهب بکم و جاء بقوم یذنبون.

و أما ذیل الخبر فیشیر إلی مشیئة الحق سبحانه هی الغالبة القاهرة علی کل حال و هو (علیه السّلام) و إن لم یصرح إلّا أن فحوی الکلام یدل علی أنه یقول فیه علی صفات الحق سبحانه المناسبة له کالقدرة و القهر و الملک کما یفسره قوله (علیه السّلام) فی خبر آخر و قد سئل عن القدر فقال (علیه السّلام): ما یفتح الله

للناس من رحمة فلا ممسک لها و ما یمسک فلا مرسل لها. فقیل یا أمیر المؤمنین: إنّما سألناک عن الاستطاعة التی بها نقوم و نقعد و نقبض و نبسط، فقال: استطاعة تملک مع الله أم دون الله؟ فسکت القوم و لم یحروا جوابا، فقال (علیه السّلام): إن قلتم أنکم تملکونها مع الله قتلتکم و إن قلتم دون الله قتلتکم. فقالوا: کیف نقول یا أمیر المؤمنین؟ قال: تملکونها بالذی یملکها دونکم فإن أمدّکم بها کان ذلک من عطائه و إن سلبها کان ذلک من بلائه إنما هو المالک لما ملککم و القادر لما علیه أقدرکم أ ما تسمعون ما یقول العباد و یسألونه الحول و القوة حیث یقولون لا حول و لا قوة إلّا بالله. الخبر.

و فی التوحید مسندا عن زرارة قال: سمعت أبا عبد الله (علیه السّلام) یقول: کما إن بادئ النعم من الله و قد نحلکموه کذلک الشر من أنفسکم و إن جری به قدره.

أقول: و هذا الخبر فی معنی سابقه و جملة المعنی أن الإیجاد کالوجود له سبحانه بالاستقلال و لغیره سبحانه بالتبع و به سبحانه و یدل علیه أیضا ما فی التوحید مسندا عن الزهری قال: قال رجل لعلی بن الحسین (علیه السّلام): جعلنی الله فداک أ بقدر یصیب الناس ما أصابهم أم بعمل؟ فقال: إن القدر و العمل بمنزلة الروح و الجسد فالروح بغیر جسد لا تحس و الجسد بغیر روح صورة لا حراک بها فإذا اجتمعا قویا و صلحا کذلک العمل و القدر فلو لم یکن القدر واقعا علی العمل لم یعرف الخالق من المخلوق و کان القدر شیئا لم یحس و لو لم یکن العمل بموافقته من القدر لم یمضی و لم یتم و لکنهما باجتماعهما قویا. الخبر.

و فی الکافی و التوحید مسندا عن المعلّی قال: سئل العالم (علیه

السّلام) کیف علم الله؟ قال: علم و شاء و أراد و قدر و قضی و أمضی فأمضی ما قضی و قضی ما قدر و قدر ما أراد فبعلمه کانت المشیئة و بمشیئته کانت الإرادة و بإرادته کان التقدیر و بتقدیره کان القضاء و بقضائه کان الإمضاء فالعلم متقدم المشیئة و المشیئة ثانیة و الإرادة ثالثة و التقدیر واقع علی القضاء بالإمضاء فلله تبارک و تعالی البداء فیما علم متی شاء و فیما أراد التقدیر الأشیاء فإذا وقع القضاء بالإمضاء فلا بداء فالعلم فی المعلوم قبل کونه و المشیئة فی المنشأ قبل عینه و الإرادة فی المراد قبل قیامه و التقدیر لهذه المعلومات قبل تفصیلها و توصیلها أعیانا و قیاما و القضاء بالإمضاء هو المبرم من المفعولات ذوات الأجسام المدرکات بالحواس من ذی لون و ریح و وزن وکیل و ما دب و ما درج من أنس و جن و طیر و سباع و غیر ذلک مما یدرک بالحواس فلله تبارک و تعالی فیه البداء مما لا عین له فإذا وقع العین المفهوم المدرک فلا بداء و الله یفعل ما یشاء و بالعلم علم الأشیاء قبل کونها و بالمشیئة عرف صفاتها و حدودها و إنشائها قبل إظهارها و بالإرادة میز أنفسها فی ألوانها و صفاتها و حدودها و بالتقدیر قدر أقواتها و عرف أولها و آخرها و بالقضاء أبان للناس أماکنها و دلّهم علیها و بالإمضاء شرح عللها و أبان أمرها ذلک تقدیر العزیز العلیم.

أقول: و یستفاد من هذه الروایة جلّ ما بیّناه فی الفصل السابق.

و قد تبین به مورد القضاء و القدر کما مرّ و إنّ البداء مورده القدر علی أنه المصحح له أیضا.

و قد روی العیاشی عن الباقر (علیه السّلام) أنه قال: کان علی بن الحسین (علیه السّلام) یقول: لو لا آیة فی کتاب الله لحدثتکم بما یکون إلی یوم القیامة. فقلت له: أیّة آیة؟ قال: قول

الله: یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ.

و مثله فی التوحید عن أمیر المؤمنین (علیه السّلام) و الأخبار الواردة فی ثبوت البداء فوق حد الاستفاضة ترکنا نقلها إیثارا للاختصار.

و فی المحاسن مسندا عن حریز أو عبد الله بن مسکان قال:

قال أبو جعفر (علیه السّلام): لا یکون شی‌ء فی الأرض و لا فی السماء إلّا بهذه الخصال السبعة بمشیئة و إرادة و قدر و قضاء و إذن و کتاب و أجل فمن زعم أنه یقدر علی نقض واحدة منهن فقد کفر.

أقول: و هی إشارة إلی قوله تعالی: وَ یَفْعَلُ اللَّهُ ما یَشاءُ و قوله تعالی: إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ و قوله تعالی: إِنَّا کُلَّ شَیْ‌ءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ و قوله تعالی: لَهُ الْحَمْدُ فِی الْأُولی وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُ الْحُکْمُ و قوله تعالی: ما أَصابَ مِنْ مُصِیبَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ و قوله: ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی و قوله تعالی: لِکُلِّ أَجَلٍ کِتابٌ و أمثال هذه الآیات.

و اعلم أن أخبار هذا الباب مثل باب السعادة و الشقاوة و الجبر و التفویض علی ثلاثة أقسام قسم منها متعرض لحقائق الأمور و قسم منها یکتفی و یجری مع الناس بحسب ظاهرها لهم و قسم ینهی عن التعرض لهذه الأبحاث کما مر فی الخبر عن أمیر المؤمنین (علیه السّلام) طریق مظلم فلا تسلکه ... الخ.

و فی تفسیر القمّی و فی حدیث آخر سئل (یعنی الصادق علیه السّلام): هل بین الجبر و القدر منزلة؟ قال: نعم. فقیل: ما هو؟ فقال: سر من أسرار الله. الخبر. و من المعلوم أن جواباتهم

(علیهم السّلام) علی قدر أفهام السائلین و السامعین علی اختلاف مراتبهم.

[فصل 5 فی ان النفوس مجردة فی اوّل وجودها]

الأنواع التی لها نفوس مجردة تجردها اما فی أول وجودها أنواع مادیة محضة ثم تتحرک ذواتها بالحرکة الجوهریة و تصیر مجردة تجردا خیالیا و تقف هناک أو تتجاوز عنه بالحرکة الجوهریة فتصیر مجردة تجردا عقلیا کلیا و ذلک فی بعض أفراد الإنسان فهذه الأنواع جمیعا جسمانیة الحدوث روحانیة البقاء فهذه الأنواع ذوات النفوس أنواع متوسطة خلافا لجمیع الفلاسفة المتقدمین من حکماء مصر و یونان و غیرهم و قدماء حکماء الإسلام.

و الإنسان من بینها خاصة و یمکن أن یلحقه بعض الحیوان نوع متوسط تحته أنواع کثیرة تتصور بعد تجرده بصورها و یقف دونها أو یتجاوزها إلی صور عقلیة و یقف دونها.

و حیث أن العود مثل البدء أو عینه بوجه فالنوعیة الأخیرة التی یرتقی إلیها و یقف دونها الإنسان هی المرتبة التی منها نزل و إن کان بین المرتبتین أعنی البدء و العود فرق و سیجی‌ء الإشارة إلیه هذه اصول تفرد بوصفها و البرهنة علیها صدر المتألهین قدّس سره.

و بعد وضعها نقول التجارب التام یفید أن بین خصوصیات أبنیة الأبدان و أمزجتها و بین الأخلاق ارتباطا تاما و الأخلاق ملکات أی علوم راسخة تتلبس بها النفس بواسطة الأحوال و تکررها حتی ترسخ و تثبت ثبوتا غیر جائز الزوال و التجارب أیضا حاکم بتأثیر التربیة و خاصة التربیة التعلیمیة بالتلقین و هذا یفید أن تأثیر أوضاع الأبدان فی باب انتشاء الأخلاق لیس علی حد الإیجاب بل بنحو

الاستعداد الشدید غیر أن للخلق حدّا یستحیل معه زواله هذا.

فالنفس أول ما تحدث بحرکة البدن الجوهریة حیث یأخذ الخیال فی الفعل و هی حینئذ متلونة بلون البدن تلونا قویا إلّا أنه غیر بالغ بعد مرتبة اللزوم، ثم تخلی هی و ما بین یدیها و من نوع التربیة و العلوم و الاعتقادات و الحوادث المرتبطة بها المتماسة معها فلا تزال تسلک سبیلا بعد سبیل و تتراکم علیها الأحوال و الاعتقادات و ینتج بعضها بعضا حتی ترسخ فیها رسوخا غیر مفارق و هذه صورة نفسانیة تفرق بها نفس عن نفس و هو تنوع النفس فإن کانت صورة سعادة فتقع فی البرزخ فی سبیل السعادة و إن کانت صورة شقاوة ففی سبیل الشقاوة و إن کان تجردها تجردا برزخیا وقفت دونه و إن تجاوزته تجاوزته هذا.

بقی هنا شی‌ء و هو أن کمال کل معلول و غایة وجوده هو وجود علّته و من المستحیل أن یتکامل معلول فیتجاوز کمال علة وجوده و المرتبة التی فیها وجودها و من المستحیل أن یتکامل معلول و یطوی جمیع مراتب کماله الوجودی فلا ینتهی إلی مرتبة علّته أی لا یتصل إلی حد بعده علّته و الإلزام خلاف الفرض و من المستحیل أیضا أن یلغی غایة علّة من العلل الطولیة المجردة من فعلها إذ المفروض أنّها مجردة ثابتة غیر متغیرة و معلولاتها إنما صدرت عنها بهذه الحیثیة و هی غیر متغیرة ففرض تخلف غایاتها أو غایات معالیلها محال.

و من هذه المقدمات یستنتج أن الشی‌ء فی عوده إنما یستقر فی مرتبة تعینت منها ذاته و فوقه علته فکل شی‌ء یعود إلی ما بدأ منه غیر أن بین البدء و العود فرقا من حیث أن العود ینشعب إلی دار سعادة و دار شقاوة و البدء لم ینشعب إلیها بل هی دار سعادة فحسب لکن یجب أن یعلم أن السعادة فی البدء إنما هی السعادة العامة دون

السعادة الخاصة التی یقابلها الشقاوة فلا منافاة بین سعادة البدء و تعین ذات الشقی منها و عوده إلی تلک المرتبة و هو شقی و البدء و العود مع ذلک واحد فافهم إن کنت من أهله إن شاء الله تعالی.

و قد تقدم أن النظام العقلی فی عالم المجردات و النظام المثالی فی عالم المثال واحد وجهی النظام الجسمانی فی عالم الأجسام نظام ثابت غیر متغیر فکیف ما کان تعین النوع الجسمانی و منها الإنسان الذی هو جسمانی الحدوث من سعادة و شقاوة فکذلک یعود، هکذا ینبغی أن یفسر السعادة و الشقاوة الذاتیّتان دون ما یتراءی من ظاهر لفظهما حتی یلزمه بطلان تأثیر التربیة و لغویة التکالیف و اختلال نظام التشریع و بالجملة بطلان المجازاة و الثواب و العقاب و الله الهادی.

و اعلم أن ما ذکرناه فی هذا الفصل کلّه مبرهن علیه غیر أنّا أشرنا إلی برهان بعض و اضربنا عن بعض لطول مقدماتها و ترتبها علی أخری من أرادها فلیراجع المطولات.

فصل 6 فی الدلائل النقلیة من الکتاب و السنة

اشارة

و النقل أیضا یدل علی ما مرّ فإن الآیات المذکورة فی الفصل الثانی و إن دلّت علی أنواع مقت الله للأشقیاء و إضلالهم عن طریق الهدایة و المکر معهم و أقسام التصرف فی باطنهم إلّا أنا إذا رجعنا إلیها و تأملنا فیها وجدنا أن أفعال الحق و تصرفاته فیهم معلل بالشرور التی فی أنفسهم و مترتب علی فسوقهم و کفرهم و طغیانهم: وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقِینَ وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ وَ ما ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لکِنْ کانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ.

و قطع نوال الهدایة عمّن أعرض عنها و تخلیته و ضلالته لا ینافی

عموم عدله سبحانه و شمول رحمته فإرسال هذه النقمات و تلبیسهم بأقسام ملابس الشقاء معلل بأنفسهم و أما إبلیس و إغوائه للأشقیاء فلیس ذلک لتسلطه الذاتی علیهم بل لتسلیطهم إیّاه علی أنفسهم باتباعهم إیّاه لغیهم فی ذاتهم قال تعالی حکایة عن إبلیس:

وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلَّا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ قالَ هذا صِراطٌ عَلَیَّ مُسْتَقِیمٌ إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوِینَ و قال تعالی أیضا حکایة عنه (لعنه الله) فیما یخاطبهم به یوم القیامة: وَ قالَ الشَّیْطانُ لَمَّا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَ ما کانَ لِی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی فَلا تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی کَفَرْتُ بِما أَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمِینَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ الآیة.

فحمل إبلیس أیضا الذنب علیهم أنفسهم و علل العذاب بالظلم دون الإتباع و استجابة الدعوة و کل ذلک إحالة إلی الذات و حکی سبحانه الاعتراف بذلک منهم أنفسهم و هم معذبون:

رَبَّنا غَلَبَتْ عَلَیْنا شِقْوَتُنا و قال تعالی: قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ الآیة، فذات سعیدة و ذات شقیقة و حیث رجع الشقاء إلی الذات و هی و إن وقعت أفعالها فی خارج عنها و انفعالاتها عن الخارج عنها لکن من المعلوم إن أفعالها و انفعالاتها و خاصة ما یرجع إلی باطنها منها لا یخرج عن نفسها و دائرة ذاتها و قد قال تعالی: مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَیْها و قال تعالی: یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّما بَغْیُکُمْ عَلی أَنْفُسِکُمْ و قال تعالی: وَ ما یَمْکُرُونَ إِلَّا بِأَنْفُسِهِمْ و قال تعالی: وَ ما یَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُرُونَ الآیة.

و إذا کان کذلک فکلما قصدت فعلا أو أرادت غایة لم یخرج ذلک عن نفسها و إنما قصدت صورة حسنة أو سیئة من صور نفسها و هذه حقیقة فالغایة کمال للفاعل و الفعل من شئونه و جهاته و أطواره علی ما بین فی محله و إذا کان کذلک فهذه الصور السیئة التی تکتسبها الذات الشقیقة تزید و تنمو و تتراکم علیها حتی تعمیها و تصمها و تقلب أفئدتهم و تزین لهم کلّما یصدّ عن سبیل الله و یجعل الرجس علی قلوبهم و تجعلها مأوی للقرین من الشیاطین إلی آخر ما أوعدهم الله سبحانه کل ذلک بسیر ذواتهم فی هذه الظلمات و تلبسها بملابسها قال تعالی: فَإِنَّ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا ذَنُوباً مِثْلَ ذَنُوبِ أَصْحابِهِمْ الآیة، فهم بشقائهم الذاتی یسلکون سبیل النار وَ مَنْ یُعْرِضْ عَنْ ذِکْرِ رَبِّهِ یَسْلُکْهُ عَذاباً صَعَداً الآیة، و لا یزالون یقطعون مرحلة قد هیئوها بسابق أعمالهم بعد مرحلة حتی یحلّوا دار البوار جهنم یصلونها و بئس القرار.

و یؤید ما مرّ طوائف من الأخبار منها أخبار السعادة و الشقاوة ففی الأمالی مسندا عن الصادق (علیه السّلام) قال: قال رسول الله (صلّی اللّه علیه و آله): الشقی من شقی فی بطن أمّه و السعید من سعد فی بطن أمّه. الخبر. و هو خبر مستفیض رواه جمع بطرق مختلفة من الخاصة و العامة.

و فی قرب الإسناد عن ابن عیسی عن البزنطی عن الرضا (علیه السّلام) فی حدیث ثم قال: إن النطفة تکون فی الرحم ثلاثین یوما و تکون علقة ثلاثین یوما و تکون مضغة ثلاثین یوما و تکون مخلقة و غیر مخلقة ثلاثین یوما و إذا تمت الأربعة أشهر بعث الله تبارک و تعالی إلیها ملکین خلاقین یصورانه و یکتبان رزقه و أجله و شقیّا أو سعیدا. الخبر. و هذا المعنی وارد فی روایات أخر أیضا.

و فی التوحید و المحاسن مسندا عن ابن حازم عن أبی عبد الله (علیه السّلام) قال: إن الله خلق السعادة و الشقاوة قبل أن یخلق خلقه فمن علمه الله سعیدا لم یبغضه أبدا و إن عمل شرا أبغض عمله و لم یبغضه و إن علمه شقیّا لم یحبه أبدا و إن عمل صالحا أحب عمله و أبغضه لما یصیره إلیه فإذا أحب الله شیئا لم یبغضه أبدا و إذا أبغض شیئا لم یحبه أبدا. الخبر.

و فی البصائر مسندا عن محمد بن عبد الله قال: سمعت جعفر بن محمد (علیه السّلام) یقول: خطب رسول الله الناس ثم رفع یده الیمنی قابضا علی کفّه فقال: أ تدرون ما فی کفّی؟ قالوا: الله و رسوله أعلم. فقال: فیها أسماء أهل الجنة و أسماء آبائهم و قبائلهم إلی یوم القیامة ثم رفع یده الیسری فقال: أیها الناس أ تدرون ما فی یدی؟ قالوا: الله و رسوله أعلم. فقال: أسماء أهل النار و أسماء آبائهم و قبائلهم إلی یوم القیامة. ثم قال: حکم الله و عدل و حکم الله و عدل فریق فی الجنة و فریق فی السعیر. الخبر. و روی هذا المعنی فی المحاسن أیضا.

و منها ما یدل علی أن العود إلی ما کان منه البدء ففی العلل مسندا عن أبی اسحاق اللیثی عن الباقر (علیه السّلام) فی حدیث طویل ثم قال: أخبرنی یا إبراهیم عن الشمس إذا طلعت و بدا شعاعها فی البلدان أ هو بائن من القرص؟ قلت: فی حال طلوعه بائن. قال: أ لیس إذا غابت الشمس اتصل ذلک الشعاع بالقرص حتی یعود إلیه قلت: نعم. قال: کذلک یعود کل شی‌ء إلی سنخه و جوهره و أصله. الخبر.

و هذا المعنی مع التمثیل متکرر فی أحادیث الطینة و فیه لطائف من المعانی.

و فی الأمالی و تفسیر القمی فی حدیث قال: خلقهم حین خلقهم مؤمنا و کافرا و شقیا و سعیدا و کذلک یعودون یوم القیامة مهتد و ضال. إلی أن قال: کما بدأکم تعودون من خلقه الله شقیا یوم خلقه کذلک یعود إلیه و من خلقه سعیدا یوم خلقه کذلک یعود إلیه سعیدا قال رسول الله (صلّی اللّه علیه و آله): الشقی من شقی فی بطن أمه و السعید من سعد فی بطن أمّه. الخبر.

أقول: و فی أوله إشارة إلی قوله تعالی: هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ فَمِنْکُمْ کافِرٌ وَ مِنْکُمْ مُؤْمِنٌ.

و منها أخبار الطینة و هی أخبار کثیرة جدّا تدل علی اختلاف ما فی مضامینها علی أن سنخ السعداء و الأشقیاء و أصلهم الذی خلقوا منه و بدءوا عنه و هو المعبر عنه فیها بالطینة مختلف فطینة السعداء من عالم النور و الجنة و علیین و الأرض الطیبة و الماء العذب الفرات و مآل الجمیع واحد کما سنشیر إلیه إن شاء الله و طینة الأشقیاء من عالم الظلمة و النار و سجّین و الأرض السبخة الخبیثة و الماء الأجاج و مآل الکل واحد و إن جمیع ما یستقبلهم من أنواع السعادة و الشقاوة و الخیر و الشر من حین أخذوا فی السیر عن موطنهم الأصلی إلی أن یعودوا إلیه و یحلوا محلهم من آثار الطینة التی منها خلقوا و لن تجد لسنة الله تبدیلا.

و هذا الذی تفیده هذه الروایات مستفادة من القرآن الکریم قال تعالی: کَما بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ فَرِیقاً هَدی وَ فَرِیقاً حَقَّ عَلَیْهِمُ الضَّلالَةُ فأخبر سبحانه أنهم کما یعودون فریقین فقد بدءوا فریقین ثم قال سبحانه: کَلَّا إِنَّ کِتابَ الفُجَّارِ لَفِی سِجِّینٍ وَ ما أَدْراکَ ما سِجِّینٌ کِتابٌ مَرْقُومٌ وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ إلی أن قال: کَلَّا إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ لَفِی عِلِّیِّینَ وَ ما أَدْراکَ ما عِلِّیُّونَ کِتابٌ مَرْقُومٌ یَشْهَدُهُ

الْمُقَرَّبُونَ إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِی نَعِیمٍ إلی آخر الآیات و قد قال تعالی:

کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعی إِلی کِتابِهَا الآیة.

و قد بیّنا فی رسالة الوسائط أن کتاب کل موجود إنما هو سلسلة من أمور وجودیة هی ذاته و تبعات ذاته و آثاره و لواحقه و اذنابه و إنه بنحو الاستنساخ من أصل ثم أصل حتی ینتهی إلی الأصل الواحد و هو أم الکتاب و إذا تأملت فی هذه الآیات وجدت أن علیین و سجین کتابان کلیان فیهما کتاب الأبرار و الفجار و إنهما هی الجنة و النار و منهما طینتا البر و الفاجر و قال تعالی: مَنْ کانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعاً إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ وَ الَّذِینَ یَمْکُرُونَ السَّیِّئاتِ لَهُمْ عَذابٌ شَدِیدٌ وَ مَکْرُ أُولئِکَ هُوَ یَبُورُ فأخبر بأن أعمال السعداء یصعد إلیه و یرفعه و أعمال الأشقیاء تهلک و تبور ثم قال سبحانه: وَ اللَّهُ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ جَعَلَکُمْ أَزْواجاً وَ ما تَحْمِلُ مِنْ أُنْثی وَ لا تَضَعُ إِلَّا بِعِلْمِهِ وَ ما یُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا یُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِی کِتابٍ إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرٌ الآیة. فأخبر بأن خلقهم و أطواره و مقادیرها محفوظ عنده مکتوب قبل وجودهم و برئهم ثم قال سبحانه: وَ ما یَسْتَوِی الْبَحْرانِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ سائِغٌ شَرابُهُ وَ هذا مِلْحٌ أُجاجٌ وَ مِنْ کُلٍّ تَأْکُلُونَ لَحْماً طَرِیًّا وَ تَسْتَخْرِجُونَ حِلْیَةً تَلْبَسُونَها وَ تَرَی الْفُلْکَ فِیهِ مَواخِرَ الآیة.

فبیّن سبحانه سبب إختلاف مجاری أفعال السعداء و الأشقیاء فأفعال أحد الفریقین یصعد إلیه سبحانه و أفعال الآخر تهلک مع إنهم جمیعا مخلوقون من تراب ثم من نطفة و هم أزواج بأن الاشتراک فی بعض الجهات العارضة و الفوائد المترتبة لا توجب الاستواء بعد ما کانت الذوات مختلفة الأصول فبعضها من البحر العذب و بعضها من البحر المالح و یستشم هذا المعنی من قوله تعالی: وَ هُوَ الَّذِی مَرَجَ

الْبَحْرَیْنِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ وَ هذا مِلْحٌ أُجاجٌ وَ جَعَلَ بَیْنَهُما بَرْزَخاً وَ حِجْراً مَحْجُوراً وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً وَ کانَ رَبُّکَ قَدِیراً الآیتان، و قال تعالی: وَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِلی جَهَنَّمَ یُحْشَرُونَ لِیَمِیزَ اللَّهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ وَ یَجْعَلَ الْخَبِیثَ بَعْضَهُ عَلی بَعْضٍ فَیَرْکُمَهُ جَمِیعاً فَیَجْعَلَهُ فِی جَهَنَّمَ أُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ الآیتان.

فأخبر سبحانه بأن المشترکات من الأفعال التی توجد فی جمیع الموارد کما ذکره فیما سبق من الآیات ستمیز و تجمع کل إلی ما یشاکله و یلحق بأصله بعد ما خلطت و مزجت فی هذه الدنیا و قد قال تعالی:

الْخَبِیثاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَ الْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثاتِ وَ الطَّیِّباتُ لِلطَّیِّبِینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّباتِ.

ثم قال تعالی حکایة عن أهل الجنة: وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی صَدَقَنا وَعْدَهُ وَ أَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَیْثُ نَشاءُ الآیة، و قال سبحانه: وَ مَساکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ الآیة، فأخبر بأنه یورثهم أرضا و مساکن طیبة هی الجنة و قال سبحانه:

وَ هُوَ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ حَتَّی إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالًا سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ کَذلِکَ نُخْرِجُ الْمَوْتی لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِی خَبُثَ لا یَخْرُجُ إِلَّا نَکِداً کَذلِکَ نُصَرِّفُ الْآیاتِ لِقَوْمٍ یَشْکُرُونَ الآیتان.

فأخبر بأن التفاوت العظیم الذی بین ثمرات السعادة و الشقاوة فی خلال تصریفاتهم إلی الأحیاء و المحشر یرجع إلی تفاوت الأراضی التی منها تکونوا و علیها أحیوا و عاشوا و ارتزقوا فمن أرض طیبة یطلع منها کل الثمرات بماء رحمته سبحانه و من أرض خبیثة سبخة لا یخرج

إلّا نکدا عدیم النفع فارجع الأمر إلی الطینة بالآخرة و قد قال سبحانه: إِنَّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طِینٍ لازِبٍ و قال: إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ و قال سبحانه: مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فِیها نُعِیدُکُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ تارَةً أُخْری فتأمل فیما قدمناه و تدبر فی جهات الکلام و خصوصیات القول.

و اعلم أن کلامه سبحانه واحد و ما یبدل القول لدیه و هو یقول الحق و یهدی السبیل فعلی هذا الأصل الواحد ندور و نجری و الحمد لله.

و فی العلل مسندا عن أبی بصیر قال: دخلت علی أبی عبد الله (علیه السّلام) و معی رجل من أصحابنا فقلت: جعلت فداک یا ابن رسول الله إنّی لأغتم و أحزن من غیر أن أعرف لذلک سببا، فقال أبو عبد الله (علیه السّلام): إن ذلک الحزن و الفرح یصل إلیکم منّا لأنّا إذا دخل علینا حزن أو سرور کان ذلک داخلا علیکم و لإنّا و إیّاکم من نور الله عزّ و جلّ فجعلنا و طینتنا واحدة و لو ترکت طینتکم کما أخذت لکنّا و أنتم سواء و لکن مزجت طینتکم بطینة أعدائکم فلولا ذلک ما أذنبتم ذنبا أبدا. قال: قلت جعلت فداک فتعود طینتنا و نورنا کما بدأ، فقال: إی و الله یا عبد الله أخبرنی عن هذا الشعاع الزاخر من القرص إذا طلع أ هو متصل به أو بائن منه؟

فقلت: جعلت فداک بل هو بائن منه فقال: أ فلیس إذا غابت الشمس و سقط القرص عاد إلیه فاتصل به کما بدا منه؟ فقلت:

نعم. فقال: کذلک و الله شیعتنا من نور الله خلقوا و إلیه یعودون و الله إنّکم لملحقون بنا یوم القیامة. الخبر.

و فی أمالی الشیخ مسندا عن یحیی بن عبد الله بن الحسن عن أبیه و عن جعفر بن محمد عن أبیهما عن جدّهما قالا: قال رسول الله

(صلّی اللّه علیه و آله): إن فی الفردوس لعینا أحلی من الشهد و ألین من الزبد و أبرد من الثلج و أطیب من المسک فیها طینة خلقنا الله عزّ و جلّ منها و خلق منها شیعتنا فمن لم یکن من تلک الطینة فلیس منّا و لا من شیعتنا و هی المیثاق الذی أخذ الله عزّ و جلّ علیه ولایة علی بن أبی طالب (علیه السّلام). قال عبید: فذکرت لمحمد بن علی بن الحسین بن علی هذا الحدیث فقال: صدقک یحیی بن عبد الله هکذا أخبرنی أبی عن جدی عن النبی (صلّی اللّه علیه و آله).

و فی العلل عن زید الشحام عن أبی عبد الله (علیه السّلام) قال: إن الله تبارک و تعالی خلقنا من نور مبتدع من نور سنخ ذلک النور فی طینة من أعلی علیین و خلق قلوب شیعتنا مما خلق منه أبداننا و خلق أبدانهم من طینة دون ذلک فقلوبهم تهوی إلینا لأنها خلقت مما خلقنا منه ثم قرأ: کَلَّا إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ لَفِی عِلِّیِّینَ وَ ما أَدْراکَ ما عِلِّیُّونَ کِتابٌ مَرْقُومٌ یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ و إن الله تبارک و تعالی خلق قلوب أعدائنا من طینة من سجّین و خلق أبدانهم من دون ذلک و خلق قلوب شیعتهم مما خلق منه أبدانهم فقلوبهم تهوی إلیهم ثم قرأ: کَلَّا إِنَّ کِتابَ الفُجَّارِ لَفِی سِجِّینٍ وَ ما أَدْراکَ ما سِجِّینٌ کِتابٌ مَرْقُومٌ وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ.

و فی العلل مسندا عن حبة العرنی عن علی (علیه السّلام) قال: إن الله عزّ و جلّ خلق آدم (علیه السّلام) من أدیم الأرض فمنه السباخ و منه الملح و منه الطیب فکذلک فی ذریته الصالح و الطالح. الخبر.

أقول و هذا المضمون و أمثاله یمکن أن ینزل علی الارتباط الذی بین ترکیب الأبدان و أمزجتها و بین الأخلاق و الأفعال کما یؤیده ما فی النهج من کلامه (علیه السّلام) و قد ذکر عنده إختلاف الناس فقال

(علیه السّلام): إنما فرق بینهم مبادی طینهم و ذلک أنهم کانوا فلقة من سبخ أرض و عذبها و حزن تربة و سهلها فهم علی حسب قرب أرضهم یتقاربون و علی قدر اختلافها یتفاوتون فتام الرداء ناقص العقل و ماد القامة قصیر الهمة و زاکی العمل قبیح المنظر و قریب القعر بعید السبر و معروف الضریبة منکر الجلیبة و تائه العقل متفرق اللب و طلیق اللسان حدید الجنان. الخطبة.

و فی المحاسن عن علی بن الحکم عن أبان عن زرارة عن أبی جعفر (علیه السّلام) فی حدیث فقال: إن الله تبارک و تعالی قبل أن یخلق الخلق قال: کن ماء عذبا أخلق منک جنتی و أهل طاعتی، و قال: کن ماء ملحا أجاجا أخلق منک ناری و أهل معصیتی، ثم أمرهما فامتزجا فمن ذلک صار یلد المؤمن الکافر و یلد الکافر مؤمنا ثم أخذ طین آدم من أدیم الأرض فعرکه عرکا شدیدا فإذا هم کالذر یدبون فقال لأصحاب الیمین: إلی الجنة بسلام، و قال لأصحاب النار: إلی النار و لا أبالی. الخبر.

فهذه انموذجة من أخبار الطینة و هی تشتمل علی خمسة أنواع من البیان حسب ما أوردناه کل واحد من هذه الأصناف مستفیض و الکل واحد کما عرفت.

و منها أخبار الذر و المیثاق و هی علی کثرتها تبین أن الله سبحانه أخذ المیثاق بعد ما عرضه علی السعید و الشقی معا فأخذ إقرارهم علی ربوبیته و حقیقة الحق و بطلان الباطل کما یومی إلیه آیات من القرآن قال تعالی: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلی أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلی شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هذا غافِلِینَ أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَکَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ کُنَّا ذُرِّیَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِکُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ الآیات.

بین سبحانه أنّه أخذ ذریة بنی آدم من ظهورهم و أخذ منهم الإقرار علی ربوبیته و من المعلوم أن أباهم آدم غیر معفو عن هذا الأمر فهو معهم فهو فی الحقیقة إشهاد له و لذریته جمیعا فیکون قوله من بنی آدم من ظهورهم المراد به آدم و ما یخرج من ظهره و ما یخرج من ظهر کل من ذریته الخارجة من ظهره تغلیبا و لذلک أطلق فیما یفسره من الأخبار أن الله أخرج من ظهر آدم ذریته إلی یوم القیامة و نکتة التغلیب الإشارة إلی اعتبار وساطة الناس بعضهم فی تولید بعض و عدم تأثیر هذه الاختلافات فی تمام الحجة علیهم و إقرارهم إذ قالوا بلی شهدنا فیکون کالتوطئة لقوله تعالی بعد: أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَکَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ کُنَّا ذُرِّیَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ الآیة. فافهم.

ثم إن هذا الأخذ و الإشهاد لو کان موطنه هذه النشأة الدنیویة کان قوله: قالُوا بَلی شَهِدْنا حکایة عن لسان الحال و یکون المراد من أخذهم إیجادهم بالتولید و التناسل و إشهادهم علی أنفسهم أ لست بربکم إراءتهم أنفسهم بما یشتمل علی الآیات الأنفسیة التی تدل علی وجود الحق و وحدانیته فیترتب علیه اعترافهم بلسان الحال بتوحیده سبحانه فیکون جملة المراد أن الله سبحانه خلق بنی آدم فی هذه الدنیا و نشرهم فیها و أشهدهم علی أنفسهم بإراءة آیاتها و احتیاجاتها إلی رب مدبر فاعترفت بهذه الآیات و دلالتها قلوبهم و قالوا بلسان حالهم بلی شهدنا إلّا أن سیاق هذه الآیات یعطی أن هذا الأخذ العمومی و الإشهاد إنما کان قطعا لحجتین یمکن أن یحتجوا بهما یوم القیامة إذ رأوا العذاب و تقطعت بهم الأسباب و هما إنا کنا عن هذا غافلین أو إنا و إن لم نغفل لکن الذنب إنما هو من آبائنا من قبل و نحن کنا ذریتهم تبعناهم فی شرکهم أ فتهلکنا بفعل فعله هؤلاء المبطلون.

و یؤول المراد إلی أن هذا الأخذ و الإشهاد إنما هو لیرتفع الغفلة نفسها أو یبطل أثرها و لیبطل أثر التبعیة بالولادة و إن لم یغفل التابع و من الواضح أن الغایة الثانیة لا تترتب علی هذا الأخذ و الإشهاد فارتفاع الغفلة یقطع العذر کائنا ما کان و لا قاطع غیره فإضافة غایة أخری إلی الأولی کائنة ما کانت توجب رداءة الکلام و سماجته و حاشا کلامه سبحانه. و لو جعل قوله تعالی: أَنْ تَقُولُوا ... إلخ غایة لقوله تعالی: وَ أَشْهَدَهُمْ و قوله: أَوْ تَقُولُوا ... إلخ غایة لقوله: وَ إِذْ أَخَذَ ... إلخ یصیر الکلام أردی و أسمج إذ یصیر المعنی إن ربک أخذ ذریة بنی آدم من ظهورهم و کذلک بین الجمیع لئلا یقع بعضهم تحت تبعیة بعض لعدم انفصالهم عنهم فیقولوا یوم القیامة أن الفاعلین للشرک إنما هم آباؤنا فلما ذا تعذبنا، هذا إذ لا آباء و لا ذریة بعد فرض عدم الانفصال.

فهذا الموطن لا یجوز أن یکون هو موطن الحیاة الدنیا بل الآیة الشریفة: أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَکَ آباؤُنا الآیة تفید أن هناک کان موطنا لو لا تفکیک الذریة من آبائهم لأثرت التبعیة المحضة و لم یکن فعل الشرک إلّا فعلا واحدا صادرا من آبائهم دون الذریة حتی کانت الذریة تقول یوم القیامة إنا کنا متصلین بآبائنا و موجودین بتبعیتهم و الشرک کان من فعلهم فبما ذا تستوجب عذابنا بعد إذ فصلتنا منهم و میزت وجودنا من وجودهم فأخبر سبحانه أنه فرق بینهم إذ ذاک لتنقطع حجتهم و یکون قوله تعالی: أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هذا غافِلِینَ الآیة احتجاجا بالغفلة عن الإشهاد الذی فی هذا الموطن فلا بد حینئذ أن یکون حکمه بحیث لا یقبل التغیر أی رجعا إلی الذات و نحو الوجود حتی تجری علی وتیرته و حسب اقتضائه الحیاة الدنیویة التی أوجبت شقاوتهم فیها فتکون هذه الغفلة غفلة ذاتیة لهم

عن ربوبیته سبحانه و شهادتهم شهادة ذاتیة و أبصارا وجودیا و إشهادهم علی أنفسهم إشهادا و کشفا ذاتیا عن حقیقة أنفسهم و هی لیست إلّا باطلة الذات فی نفسها و قائمة الذات بالحق و لهذا أردف سبحانه قوله: وَ أَشْهَدَهُمْ عَلی أَنْفُسِهِمْ بقوله: أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ فوضع سبحانه کلمة الرب و هو المالک المدبر و لم یقل: قال أ لست بربکم لأن الکلامین أعنی قوله: وَ أَشْهَدَهُمْ عَلی أَنْفُسِهِمْ و قوله: أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ بمعنی واحد بالمعنی الذی ذکر فعاد معنی الآیات و الله العالم إلی أن هناک موطنا غیر موطن الدنیا فرق فیها بین أشخاص الإنسان و کثرهم بعد جمعهم و وحدتهم و عرفهم و أراهم نفسه بتعریفهم و إراءتهم أنفسهم فشهدوا و اعترفوا بربوبیته و لو لا ذلک لشملتهم الغفلة فی هذه الدنیا و لم یوحّدوه فی هذه الدنیا فافهم.

لأن من أسلم و وحد فی ذلک الموطن لا سبیل له إلی الشرک و من أشرک هناک لم یجد بدّا إلّا أن یشرک فی هذه الدنیا کما یشیر إلیه سبحانه بقوله تعالی:(1)فَما کانُوا لِیُؤْمِنُوا بِما کَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ الآیة، و ما بعد هذه الآیات وَ إِذْ أَخَذَ ... إلخ إلی ستة آیات فی سیاق ما مرّ من المعنی و سادستها قوله تعالی: وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ الآیة.


1) و ذلک انّ هذا الترکیب لا یفید مجرد النفی بل یفید معنی الانتظار و الترقب فی قولنا: نصحت لفلان ینتهی عن الملاهی و ما کان لیقبل نصیحتی و قد اعتاد بها فما تمحله صاحب الکشاف من أن المعنی: فما کانوا لیؤمنوا بعد مجی‌ء الرسل بما کذبوا به من قبل علی أنّه یوجب تجوزا آخر فی قوله: کذبوا فی غیر محلّه منه.

و فی آخر الآیة عطف إلی أول الآیات و تحدید للغفلة بأنها إنما یکون و تتحقق فی تفقهات القلوب و مبصرات العیون و مسموعات الآذان و أما شهادة النفس لنفسها و لربها فلا یحتجب بحجاب.

ثم إن فی الآیات وَ إِذْ أَخَذَ ... إلخ إشارة کما علمت إلی أن هذا الموطن و إن أوجب منهم شهادة بالربوبیة لکنّه لم یخل مع ذلک عن موحد و مشرک فقد انشعب عن هناک توحید و شرک و فی تعبیره عن المشرکین بالمبطلین فی آخر الآیات إشارة إلی وجه انشعابهما فالابطال مع شهادة نفوسهم هو الموجب لشرکهم مع توحیدهم(1)و لذلک لعله سبحانه عبر عن هذین الأمرین بالطوع و الکره فی قوله سبحانه: وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ الآیة و قوله تعالی: ثُمَّ اسْتَوی إِلَی السَّماءِ وَ هِیَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَیْنا طائِعِینَ فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ الآیة.

و هذا الأخذ و الإشهاد هو الذی یعبر عنه سبحانه بالمیثاق فی قوله: وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِیِّینَ مِیثاقَهُمْ وَ مِنْکَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْراهِیمَ


1) و یستفاد هذا من قوله تعالی: إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا الآیة، ذکر سبحانه انّ الإنسان حمل أمانة لم تتحملها السموات و غیرها و ذلک انّه کان ظلوما جهولا، ثم ذکر غایة هذا العرض و الحمل بقوله سبحانه: لِیُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنافِقِینَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِکِینَ وَ الْمُشْرِکاتِ وَ یَتُوبَ اللَّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً الآیة، قسّم تعالی الإنسان فی غایة هذا العرض إلی قسمین المنافق و المؤمن إشعارا بأن لا کافر هناک لعموم الحمل فلا رد و هو المیثاق، و قوله: وَ یَتُوبَ اللَّهُ ... الخ، دلیل علی أن السعادة من الله و التوبة منه، و قوله: وَ کانَ اللَّهُ ... الخ، فی مقام تعلیل العرض و إن المقتضی له صفة الغفران و الرحمة و أمّا صفة التعذیب و الانتقام و نحوهما فبعرض المغفرة و الرحمة الخاصة إذ ظهور النجاة فی العالم یستدعی وجود هالکین و مستحقین فیهم النجاة کما لا یخفی و إذا تدبّرت فی هذه الآیة وجدتها من آیات الشفاعة و الله الهادی.

وَ مُوسی وَ عِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ مِیثاقاً غَلِیظاً لِیَسْئَلَ الصَّادِقِینَ عَنْ صِدْقِهِمْ الآیة فذیل الآیة یفید ان أخذ المیثاق(1)لیطلب الصدق عن الصادقین فموطنه الدنیا دون الآخرة فموطن المیثاق قبل الدنیا فافهم و الآیات التی یستفاد منها هذا المعنی کثیرة و قد فسرتها بذلک روایات مستفیضة کثیرة أو فوق حد الاستفاضة.

و فی تفسیر القمّی عن أبیه عن ابن أبی عمر عن عبد الله بن مسکان عن أبی عبد الله (علیه السّلام) فی قوله تعالی: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ الآیة قلت: معاینة کان هذا؟ قال: نعم فثبتت المعرفة و نسوا الموقف و سیذکرونه و لو لا ذلک لم یدر أحد من خالقه و رازقه فمنهم من أقرّ بلسانه فی الذر و لم یؤمن بقلبه فقال الله: فَما کانُوا لِیُؤْمِنُوا بِما کَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ الحدیث.

أقول و مضمون هذه الروایة مرویة فی کتاب المحاسن و العلل و التوحید و تفسیر القمّی و تفسیر العیاشی و غیرها بطرق و أسانید کثیرة جدّا.

و فی العلل مسندا عن حبیب عن أبی عبد الله (علیه السّلام) قال: إن الله تعالی أخذ میثاق العباد و هم أظلة قبل المیعاد فما تعارف من الأرواح ائتلف و ما تناکر منها اختلف.


1) و لو کان المراد بهذه الغایة یسأل هو السؤال یوم القیامة لکان المراد بالسؤال المحاسبة و الحساب لکن المفهوم من هذا النظم و الترکیب هو الطلب دون المحاسبة کما فی نظائره، یقال: سألت الغنی عن غناه، و سألت الجواد عن جوده، و سألت الفقیه عن فقهه و الشاعر عن شعره، و نظائر ذلک. و المفهوم فی کل ذلک هو الطلب دون الحساب، نعم لو کان النظم مثل قولنا: یسأل الصادقین عن صدقهم فیما صرفوا مثل سألت الغنی عن غناه فیما أنفق أفاد معنی الحساب و الوجه ان فرض الصدق فی المسئول یجعل السؤال لغوا رکیکا و یوضح لک ذلک أن ترجع إلی التفاسیر و تشاهد تمحلات المفسرین فی تفسیر هذه الآیة منه.

و فی تفسیر العیاشی مسندا عن عبد الله الجعفی و فی العلل مسندا عن عبد الله الجعفی و عقبة جمیعا عن أبی جعفر (علیه السّلام) قال: إن الله عزّ و جلّ خلق الخلق فخلق من أحب مما أحب و کان ما أحب أن خلقه من طینة الجنة و خلق من أبغض مما أبغض و کان مما أبغض أن خلقه من طینة النار ثم بعثهم فی الظلال.

قلت: و أی شی‌ء الظلال؟ فقال: أ لم تر إلی ظلک فی الشمس شی‌ء و لیس بشی‌ء ثم بعث منهم النبیین فدعوهم إلی الإقرار بالله و هو قوله عزّ و جلّ: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ ثم دعوهم إلی الإقرار بالنبیین فأنکر بعض و أقرّ بعض ثم دعوهم إلی ولایتنا فأقرّ بها و الله من أحب و أنکرها من أبغض و هو قوله تعالی: فَما کانُوا لِیُؤْمِنُوا بِما کَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ الخبر.

و هو أیضا مستفیض المعنی و الأصول السابقة تکفی فی تفسیره فلا نعید.

تنبیه

حیث أن بین الحسنات بعضها مع بعض ترتبا و سببیة یتفرع بذلک بعضها علی بعض و کذلک بین السیئات و النوعان من الأعمال کلاهما ینتهیان إلی الذوات السعیدة و الشقیة بنفسها تعین هناک طریقان من الاستدلال علی الجزاء و الثواب و العقاب و الطریقان معا مستعملان فی کلامه سبحانه کقوله تعالی: فَما کانُوا لِیُؤْمِنُوا بِما کَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ الآیة، و قوله تعالی: ذلِکُمْ بِأَنَّکُمُ اتَّخَذْتُمْ آیاتِ اللَّهِ هُزُواً وَ غَرَّتْکُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا الآیة، کما إن الطریقین بعینهما مستعملان فی کلام العقلاء فی تعلیل الأفعال حسنها و قبیحها.

[فصل 7 فی ارتفاع التوهم من سبق القضاء و القدر]

قد عرفت أن النظام نظامان نظام ثابت غیر متغیر الأجزاء و نظام متبدل متغیر الأجزاء و إن وجود أحد النظامین لا یبطل وجود الآخر و لا یزاحمه فارتفع توهم أن سبق القضاء و القدر و وجوب تحقق ما کتبه الله فی اللوح المحفوظ المصون عن التغیر و الانمحاء و وجوب انتهاء کل موجود إلی ما یقتضیه سعادته أو شقاوته الذاتیتان ینافی صحة التکلیف و ترتب الثواب و العقاب علیه إذ التکلیف الحقیقی یحتاج إلی اختیار حقیقی یصح معه الفعل و الترک جمیعا و مع وجوب وجود الحوادث التی یبتدئ منه سبحانه و ینتهی إلی الفعل و منها الفعل و هی سلسلة متصلة واحدة مترتبة الأجزاء واجب وجود جمیعها لا یبقی للاختیار أثر بصحة ترتب الفعل أو الترک علیه و إمکانهما بالنسبة إلی الفاعل لوجوب وجود أحد الجانبین بالضرورة فلا بد من اختیار أحد الأمرین و نفی الآخر.

أحدهما بطلان القدر و هو تأثیر سابق للحق فی الأفعال و إنما یسبق الفعل منه سبحانه علم غیر مؤثر فیها فالأفعال مخلوقة للعباد و إن کانت الأسباب و القوی التی تولدها مخلوقة له سبحانه و هو المصطلح علیه بالتفویض و علیه جماعة المعتزلة.

و ثانیهما الالتزام بالقدر و القول ببطلان تأثیر الاختیار و لغویة التکلیف الحقیقی و من لوازمه تصحیح التکلیف بما لا یطاق و الجبر فی الأفعال و نفی الحسن و القبح العقلیین و نفی الأغراض و الغایات و أمثال ذلک و هذا هو المصطلح علیه بالجبر و علیه المجبّرة هذا و قد عرفت أن لا منافاة بین المرحلتین و إن القدر لا یزاحم الاختیار فلکلّ وعاء.

و هؤلاء لم یستطیعوا أن یجمعوا بین المعارف الإلهیة الحقیقیة و بین ما تقتضیه الأسباب الطبیعیة المادیة مع أن مصحح التکلیف عند العقلاء من البشر هو وجود الاختیار و القدرة الفاعلیة التی لا ریب فیه عندهم للفرق الضروری بین حرکة الصحیح و حرکة المرتعش و بین سکون الصحیح الأعضاء و سکون الفالح و مع ذلک لا ریب عندهم أن جمیع الأسباب المتوقفة علیها وجود الفعل إذا تمّت کان الفعل ضروری الوقوع.

و قد تبین فیما مرّ أن النظام نظامان نظام ثابت ذو أجزاء ثابتة لا یتطرق إلیها التغیر بوجه ما و نظام مادی متقوم بالإمکان و القوة و الاستعداد متغیر متبدل غیر ثابت و الإنسان من جملة أجزائه و نسبته إلی أفعاله بصحة الفعل و الترک و هو الاختیار یختارها بالحسن و القبح و الغایات و الأغراض و تحتاج أفعاله فی تحققها إلی ذلک و هو ظاهر کما أن المواد باستعدادها یمکن أن تصیر إلی هذه الغایة أو إلی تلک الغایة و إنما یتعین فیها و لها إحدی الغایتین بواسطة اکتناف نوع الاستعدادات الملائمة لتلک الغایة و إبطالها استعدادات الغایة الأخری و ربما تم أحد الجانبین فزاحمه جانب آخر بتضاده و أبطله بقوته و لا فرق بین الإنسان و بینها إلّا بالعلم فاختیار الإنسان لأحد الجانبین بعد تمام سائر الأسباب بالعلم و تعین أحد الجانبین فیها بغیره من المقتضیات المعینة و العلم من حیث هو ذو هذا الأثر أحد تلک المقتضیات و أی فرق بین مبدأ الإحراق الذی فی النار و بین مبدأ الفعل الذی فی الإنسان و هو الإرادة التامة و أی فرق بین الحطب الذی یحرق بعد اشتعاله بالنار مثلا و بین الإنسان الذی یضحک بالإرادة و مع ذلک لا یبطل نسبة الإنسان إلی الفعل و الترک بإمکانهما له و صحتهما و هو الملاک فی صحة التکلیف و ترتب الجزاء بالثواب

و العقاب و هذا فی غایة الوضوح و لهذا لم نطیل فی هذا الباب أکثر من هذا المقدار.

و اعلم أن هناک نظرا آخر یرتفع به موضوع هذه الأبحاث و المشاجرات و هو نظر التوحید الذی مرّ فی هذه الرسائل فالأفعال کلّها له کما أن الأسماء و الذوات له سبحانه فلا فعل یملکه فاعل غیره سبحانه حتی یتحقق موضوع لجبر أو تفویض فافهم.

[فصل 8 فی الدلائل النقلیة من السنة علی ما مر]

و النقل أیضا یدل علی ما مرّ فقد روی عنهم (علیهم السّلام): لا جبر و لا تفویض بل أمر بین أمرین. و هذا اللفظ وارد عنهم علی حد الاستفاضة بطرق کثیرة.

و فی التوحید مسندا عن یونس عن غیر واحد عن أبی جعفر و أبی عبد الله (علیهما السّلام) قالا: إن الله عزّ و جلّ أرحم بخلقه من أن یجبر خلقه علی الذنوب ثم یعذبهم علیها و الله أعزّ من أن یرید أمرا فلا یکون. قال: فسئلا (علیهما السّلام): هل بین الجبر و القدر منزلة ثالثة؟ قالا: نعم أوسع مما بین السماء و الأرض.

و فی التوحید مسندا عن هشام بن سالم عن أبی عبد الله (علیه السّلام) قال: الله أکرم من أن یکلف الناس ما لا یطیقون و الله أعزّ من أن یکون فی سلطانه ما لا یرید. الخبر و مثله ما ورد عنهم (علیهم السّلام): مساکین القدریة أرادوا أن یصفوا الله بعدله فأخرجوه من سلطانه.

و فی الطرائف: إن رجلا سأل جعفر بن محمد الصادق (علیه السّلام) عن القضاء و القدر، فقال: ما استطعت أن تلوم العبد

علیه فهو فعل العبد و ما لم تستطع أن تلوم العبد علیه فهو من فعل الله یقول الله للعبد لم عصیت لم فسقت لم شربت الخمر لم زنیت فهذا فعل العبد و لا یقول له لم مرضت لم قصرت لم ابیضضت لم اسوددت لأنه من فعل الله تعالی.

و فی الطرائف أیضا: روی أن الفضل بن سهل سأل الرضا (علیه السّلام) بین یدی المأمون فقال: یا أبا الحسن الخلق مجبورون؟ فقال: الله أعدل من أی یجبر خلقه ثم یعذبهم. قال:

فمطلقون؟ قال: الله أحکم من أن یهمل عبده و یکله إلی نفسه.

الخبر.

و الأخبار فی هذا الباب متواترة فی المعنی و هی علی کثرتها ترجع إلی نوع البیانات التی أوردنا هذه الأنموذجات منها و أنت تشاهد منها إنهم (علیهم السّلام) أوردوا فیها طریقین من البیان و الاستدلال:

أحدهما الاستدلال باقتضاء الأسماء الإلهیة و صفاته کالرحمة و العزة و الکرامة و العدل و القهر و کذلک بالقضاء و القدر.

و ثانیهما الاستدلال بما یقتضیه العقل و سیرة العقلاء من الحسن و القبح و غیر ذلک و فی بعض الأخبار سکتوا عن البیان ففی التوحید مسندا عن مهزم قال: قال أبو عبد الله (علیه السّلام): أخبرنی عمّا اختلف فیه من خلفت من موالینا. قال: فقلت: فی الجبر و التفویض. قال: فاسألنی. قلت: أجبر الله العباد علی المعاصی؟ قال: الله أقهر لهم من ذلک؟ قال: قلت: ففوض إلیهم؟ قال: الله أقدر علیهم من ذلک. قلت: فأی شی‌ء هذا أصلحک الله؟ قال: فقلب یده مرتین أو ثلاثا ثم قال: لو أجبتک فیه لکفرت. الخبر. و ذلک منه (علیه السّلام) إرفاقا بحال الراوی و الله المعین.

[فصل 9 فی ارتفاع التوهم من سبق القضاء و القدر]

و أمّا سائر الأفعال التی نسبها الحق سبحانه إلی نفسه من المشیئة و الإرادة و الهدایة و الضلال و التمحیص و الاستدراج و الغضب و الأسف و نحو ذلک فقد اتضح تضاعیف ما مرّ سنخ الکلام فیها و فی تفسیرها فهذه أفعال منتزعة من أنحاء وجودات الموجودات التی هی أفعاله و إفاضاته سبحانه فالموجود الصادر منه سبحانه حیث إنّه غیر صادر بالاضطرار و الجهل و الغفلة تعالی عن ذلک ینتزع منه أن هناک مشیئة و إرادة له سبحانه و هو مشیئ وجوده و مراد خلقه.

و الأمور التی یتفرع علیها اهتداء جمع إلی صراط السعادة ینتزع منها هدایته سبحانه أو ضلال آخرین عن الصراط ینتزع منها الإضلال لکن بمعنی لا یوجب علیه سبحانه النقص و وجود الأمر بعد الأمر بحیث یلائم اللاحق السابق و یکمل السابق باللاحق ینتزع منه التوفیق أو بخلافه بحیث یعقم اللاحق أثرا یتوقع من السابق ینتزع منه الخذلان و إیجاد الشی‌ء أو إبقائه بحیث یلائم السعادة و ینتجها ینتزع منه البرکة.

و الأمور التی توجب تمیز الشقی عن السعید و الخبیث عن الطیب ینتزع منها التمحیص و الامتحان و نحوهما لکن لا بمعنی یوجب علیه سبحانه الجهل بل بمعنی إتمام الحجة و إعلام الحکمة و الأمور التی یوجب تشدد شقاوة الشقی و تکاملها من أنحاء النعمة بعد المعصیة ینتزع منها الاستدراج و الکید و نحوهما و البلایا التی تستتبعها المعاصی ینتزع منها الغضب و الإصرار علی الذنب و الطغیان ینتزع عن موردها الأسف و فی کل ذلک إنما یعتبر المعنی خالیا عن جهات النقص و قد ذکرنا فی رسالة الأسماء الحسنی أن لأفعاله سبحانه

انسلاکا ما فی سلک صفاته الذاتیة بنظر آخر برهانی غیر هذا النظر.

[فصل 10 فی الدلائل النقلیة من الکتاب و السنه علی ما مر]

و أمّا الآیات و الأخبار الواردة فی هذه المعانی فهی أکثر من أن تحصی.

أما المشیئة فهناک آیات کثیرة فی أن مشیئته سبحانه هی الغالبة علی مشیئة غیره بل ان مشیئتهم فرع مشیئته:

قال تعالی: وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ یَشاءَ اللَّهُ و فی التوحید مسندا عن أبی سعید القماط قال: قال أبو عبد الله (علیه السّلام):

خلق الله المشیئة قبل الأشیاء ثم خلق الأشیاء بالمشیئة.

و فیه أیضا مسندا عن أبی أذینة عن أبی عبد الله (علیه السّلام) قال: خلق الله المشیئة بنفسها ثم خلق الأشیاء بالمشیئة.

و فیه أیضا مسندا عن محمد بن مسلم عن أبی عبد الله (علیه السّلام) قال: المشیئة محدثة.

أقول: و الروایات فی حدوث المشیئة و إنّها من صفات الفعل کثیرة.

و أمّا الإرادة فکثیرة الورود فی القرآن و ظاهر آیاته کونها من صفات الفعل قال: وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِکَ و قال: إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً الآیة و أمثال ذلک من الآیات.

و روی الصدوق فی التوحید و العیون مسندا عن صفوان قال:

قلت لأبی الحسن (علیه السّلام): أخبرنی عن الإرادة من الله و من الخلق. فقال: الإرادة من المخلوق الضمیر و ما یبدو له بعد ذلک من الفعل و أمّا من الله عزّ و جلّ فإرادته احداثه لا غیر، ذلک لأنه لا

یروی و لا یهم و لا یتفکر و هذه الصفات منفیة عنه و هی من صفات الخلق فإرادة الله هی الفعل لا غیر ذلک یقول له کن فیکون بلا لفظ و لا نطق بلسان و لا همّة و لا تفکر و لا کیف کما إنّه بلا کیف.

الحدیث.

أقول: و الأخبار فی کون الإرادة من صفات الفعل مستفیضة أو متواترة.

و أما الکلام و الکلمة فهی المعنی التام من حیث یدل علیه باللفظ أو غیره من أسباب الإفهام کما عرفت و لذلک ورد فی القرآن بوجوه مختلفة، قال تعالی: وَ کَلَّمَ اللَّهُ مُوسی تَکْلِیماً و قال تعالی: وَ تُکَلِّمُنا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ الآیة و قال: وَ کَذلِکَ حَقَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ عَلَی الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّهُمْ أَصْحابُ النَّارِ و قال تعالی: وَ کَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلی مَرْیَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ إلی غیر ذلک من الآیات و جملة الأمر أن الوجود المفاض من الحق سبحانه حیث ینبئ عن خصوصیات صفات الحق المتوسطة فی إفاضته أو عن الغایة التی أرادها الحق سبحانه من إیجاده فهو دال علی المقصود و ما فی الضمیر فهو کلمة دالة أو کلام و حدیث و قول و نحو ذلک و هو ظاهر فکلمة الله و کلامه هو الفعل و الإیجاد لا غیر و هو الوجود.

و فی أمالی الشیخ مسندا عن أبی بصیر عن أبی عبد الله (علیه السّلام) أبی بصیر: قال سألت أبا عبد الله جعفر بن محمد (علیه السّلام) لم یزل الله جلّ اسمه عالما بذاته و لا معلوم و لم یزل قادرا بذاته و لا مقدور. قلت له: جعلت فداک فلم یزل متکلما؟ قال:

الکلام محدث کان الله و لیس بمتکلم ثم أحدث الکلام. الحدیث و قد روی هذا المعنی فی روایات أخر أیضا.

و بالجملة فالأحادیث علی کثرتها مصرّة فی کون الإرادة و الکلام

من أسماء الأفعال و نفی کونهما من أسماء الذات و هذه الأحادیث و إن کانت لا تنفی إمکان تصحیح معنی للإرادة و الکلام یوجب رجوعهما إلی الصفات الذاتیة کما اهتم به صدر المتألهین (قدّس سرّه) و أقام البرهان علی أن ما تصوره من معنی حقیقة الإرادة و الکلام من صفات الذات.

لکن الإنصاف أن ما أقامه من البرهان فی مورد هاتین الصفتین الفعلیتین جار فی بقیة الصفات الفعلیة فلا وجه لتخصیص الکلام بالإرادة و الکلام بخصوصهما.

و قد مرّ فی الفصول السابقة أن الصفات الفعلیة یمکن أن تلاحظ بلحاظ یوجب حلولها محل الصفات الذاتیة بوجه.

و أما الرضا و الغضب و نحو ذلک ففی التوحید و الأمالی مسندا عن محمد بن عمارة عن أبیه قال: سألت الصادق جعفر بن محمد (علیه السّلام) فقلت له: یا ابن رسول الله أخبرنی عن الله هل له رضی و سخط؟ فقال: نعم و لیس ذلک علی حد ما یوجد فی المخلوقین و لکن غضب الله عقابه و رضاه ثوابه. الخبر و معناه مروی مستفیضا.

و أما الهدایة و الإضلال ففی المحاسن عن عبد الله عن هشام عن سلیمان قال: قال لی أبو عبد الله: یا سلیمان إن لک قلبا و مسامع و إن الله إذا أراد أن یهدی عبدا فتح مسامع قلبه و إذا أراد به غیر ذلک ختم مسامع قلبه فلا یصلح أبدا و هو قول الله عزّ و جلّ: أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها.

و أمّا الاخلاء و الاستدراج ففی الکافی مسندا عن سماعة قال:

سألت: أبا عبد الله (علیه السّلام) عن قول الله عزّ و جلّ:

سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ؟ قال (علیه السّلام): هو

العبد یذنب الذنب فیجدد له النعمة معه تلهیه تلک النعمة عن الاستغفار من ذلک الذنب. الخبر و هو مستفیض و الأحادیث فی صفات الفعل کثیرة جدّا اقتصرنا علی هذا المقدار منها إیثارا للاختصار و جریا علی نحو الفصول السابقة.

تتمة:

روی فی التوحید و المعانی عن الصادق (علیه السّلام) فی قول الله عزّ و جلّ: فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ قال: إن الله عزّ و جلّ لا یأسف کأسفنا و لکنه خلق أولیاء لنفسه یأسفون و یرضون و هم مخلوقون مدبرون فجعل رضاهم لنفسه رضی و سخطهم لنفسه سخطا و ذلک لأنه جعلهم الدعاة إلیه و الأدلاء علیه و لذلک صاروا کذلک و لیس إن ذلک یصل إلی الله عزّ و جلّ کما یصل إلی خلقه و لکن هذا معنی ما قال من ذلک، و قال أیضا: من أعان لی ولیّا فقد بارزنی بالمحاربة و دعانی إلیها، و قال أیضا: من یطع الرسول فقد أطاع الله، و قال أیضا: إن الذین یبایعونک إنما یبایعون الله و کل هذا و شبهه علی ما ذکرت لک و هکذا الرضا و الغضب و غیر هذا من الأشیاء مما یشاکل ذلک الخبر.

و هو من جوامع الأخبار یفید ضابطا کلیّا فی نوع آخر من أفعال الله سبحانه و هو إن کل فعل من کل فاعل إذا لم یلاحظ فاعله لفناء فعله فی فعله سبحانه کأفعال الأنبیاء و الأولیاء المخلصین و کذا إذا فنی عن بصر الإنسان فاعل فعل و لم یبق لفعله إلّا اللّه سبحانه کما فی قضیة موسی (علیه السّلام) مع شجرة الطور و بالجملة کل فعل لا فاعل له فهو فعل الله سبحانه و هذا هو الذی یستنتج من الأصول

السابقة فی أول الرسالة و ینحل به کثیر من أمهات الإشکالات و فروعها و الله الهادی.

تمّ الکلام و الحمد لله ربّ العالمین و الصلاة علی محمد و آله الطاهرین فی العشر الأخیر من شهر المحرم سنة 1361 هجریة قمریة و تمّت الکتابة فی قریة شاذآباد من أعمال تبریز

رسالة الوسائط

اشارة

بسم الله الرحمن الرحیم رسالة الوسائط الحمد لله ربّ العالمین و الصلاة و السلام علی أولیائه المقربین سیّما محمد و آله الطاهرین.

هذا ملخّص الکلام فی الوسائط الموجودة بین الله سبحانه و بین نشأة الطبیعة التی أوجدها الله سبحانه واحدة بعد واحدة علی ما یتحصل بالبرهان و یؤیده الکشف و یفهم من ظواهر التعالیم الدینیة من الکتاب و السنة و الله المعین.

[فصل 1 فی ان الوجود فیه أربعة عوالم کلیة مترتبة]

قد ثبت فی رسالة التوحید إن الموجودات الخارجیة الإمکانیة جمیعا معالیل و مظاهر للوجود الواجبی الذی هو حقیقة صرفة فهی جمیعا قائمة به فهی موجودة فی مرتبة صرافته بنحو أعلی و أشرف من غیر شائبة من النقائص و الإعدام و إذ کانت الحقیقة صرفة فهذه الوجودات أسماء لها متمیزة مفهوما واحدة مصداقا و هذه هی الأسماء

و الصفات و ثبت إن الأسماء و الصفات مباد فی ثبوت الموجودات علی جهاتها المختلفة و حیثیاتها المتشتتة.

هذا بالنسبة إلی نسبة الأسماء مع ما دونها و فی مرتبتها أیضا ترتب ما علی نسب المفاهیم إذ من الضروری أن الخلق مثلا فرع القدرة و القدرة فرع العلم و الحیاة و هکذا و من حیث أن الوجود الصرف الغیر المحدود من جمیع الجهات یرتفع عنه الصفات فی حد نفسه وجودا و عدما علی ما تبین فی رسالة التوحید و الاتصاف تعین ما فهذا المعنی أسبق بالنسبة إلی سائر التعینات.

فتحقق به أن أقدم التعینات أعنی الأسماء هو التعین بعدم التعین و هو مقام الأحدیة باصطلاح العرفاء و یلیه بقیة التعینات.

و تحقق أیضا أن لا فرق فی ذلک بین الأسماء الذاتیة و الأسماء الفعلیة التی تنتزع عن مقام الفعل و إن کان بین القسمین فرق فی أن الاسم الذاتی موجود فی مقام الذات قولا مطلقا و الاسم الفعلی موجود علی نحو وجود ما انتزع عنه فلیفهم.

ثم نقول إن کل موجود من الجواهر الطبیعیة طبیعة ذات أفعال جزئیة مستندة إلی صورتها النوعیة و انفعالات جزئیة مستندة إلی مادتها علی ما برهن علیه فی الأمور العامة کالإنسان الفرد الموجود خارجا مثلا ذا أفعال إنسانیة و انفعالات مادیة بدنیة.

فمن الضروری إن الإنسان و هو المطلق لا بقید الإطلاق موجود فی الإنسان الفرد و هو طبیعة إذا لوحظت فی نفسها کانت کلیة مرسلة تصدق علی کل إنسان فرد مفروض نسبتها إلی جمیع الأفعال و الانفعالات الإنسانیة علی السواء.

و من الضروری أیضا أن الإنسان ذا الأفعال الإنسانیة موجود

فی الإنسان الفرد و هی طبیعة إذا لوحظت کذلک لم تعرضها الکلیة بل الجزئیة لکنها خالیة عن المادة و انفعالاتها غیر أن معها الأفعال الموجودة فی الإنسان الفرد المادی.

فإذا فرضنا موجودا جوهریا مادیا طبیعیا تحقق هناک جهات ثلاث الوجود الجوهری مجردا عن التقید بالمادة و الأحکام التی عند المادة و الوجود الجوهری مجردا عن المادة دون الأحکام التی عند المادة و الوجود الجوهری المادی و هذه الثلاث هی التی تسمیها الحکماء بالوجود و الوجود المثالی و الوجود المادی.

ثم إن من الضروری أن فی مرتبة الوجود المثالی من الإنسان مثلا جواز الاتصاف بالأفعال الصادرة عنه فی مرتبة الوجود المادی و إلّا امتنع الاتصاف بها هناک فلتلک المرتبة نسبة ما مع تلک الأفعال و حیث إن المأخوذ هو الوجود و وجود النسبة و النسبة غیر مستقلة بذاتها لا تتحقق إلّا بتحقق الطرفین فلتلک الأفعال وجود ما فی مرتبة الوجود المثالی کالعکس و حیث إن لمرتبة الوجود المثالی تقدّما فی نفسه علی مرتبة الأفعال بالضرورة فبینهما تقدما و تأخرا بالوجود فبین الوجود المثالی و مرتبة الأفعال ترتبا بحسب المرتبة و علّیة و معلولیة و ظاهریة و مظهریة فهما مرتبتان من مراتب ظهور الوجود.

و بمثل البیان یظهر إن مثل هذه النسبة بعینها موجودة بین الوجود المجرد و الوجود المثالی.

هذا کلّه فی الأمور الموجودة فی مرتبة الطبیعة المختصة بکل نوع و مثل الکلام یجری فی الأمور الموجودة فی أزید من نوع أو فی جمیع الأنواع و الموجودات الطبیعیة فظهر أن فوق مرتبة الطبیعة مرتبتین آخریین مرتبة التجرد و مرتبة المثال.

فظهر من جمیع ما مرّ إن فی الوجود أربعة عوالم کلیة مترتبة بحسب قوة الوجود کل علی طبق الآخر:

الأول عالم الأسماء و الصفات و یسمی عالم اللاهوت.

الثانی عالم التجرد التام و یسمی عالم العقل و الروح و الجبروت.

الثالث عالم المثال و یسمی بعالم الخیال و المثل و المعلقة و البرزخ و الملکوت.

الرابع عالم الطبیعة و یسمی بعالم الناسوت و غیر ذلک هذا و قد أقیم فی العلم الإلهی براهین کثیرة علی ما مرّ عموما و خصوصا و فیما أقمناه من البرهان کفایة للمتأمل إن شاء الله.

[فصل 2 فی الدلائل النقلیة من الکتاب و السنة]

أما ما سمعت من کون الأسماء الإلهیة وسائط فی تنزل الوجود فمن الثابت فی الکتاب و السنة فإنّک إذا تأملت و تدبرت الکتاب الإلهی وجدت إن الله سبحانه فی آیات التوحید یعلل أسمائه الخاصة بأسمائه العامة کما فی سورة الرعد و الحدید و الحشر و غیرها و آیة السخرة إِنَّ رَبَّکُمُ اللَّهُ، و آیة الکرسی، و آیات فی القرآن کثیرة و وجدت أنّه سبحانه عند بیان الخلق و القیمومة و سائر أنحاء الإفاضة جمیعا و کذا فی مرحلة العود کالموت و البرزخ و الحشر و غیر ذلک یعلل ذلک کلّه بأسماء مناسبة فی المفهوم و لعلک تظفر بذلک فی أزید من خمسمائة آیة حتی إن ذلک موجود فی مرحلة الاعتبار کالتکلیف.

و إذا تأملت فی روابط الأسماء و ما دونها اهتدیت بخصوصیات الأسماء علی کثیر من شئون التنزلات و کذا العکس فتظفر بعلوم لا

تقدر قدرها إن کنت ممن أتاک الله کفلین من رحمته و جعل لک نورا تمشی به.

و هذا أعنی علم الأسماء من مختصات هذا الکتاب الإلهی و لم نظفر فیما ینقل إلینا من الکتب السماویة علی شی‌ء من ذلک.

و کذلک السنة فإن الأدعیة المأثورة عن النبی (صلّی اللّه علیه و آله) و أهل بیته (علیهم السّلام) علی کثرتها مملوّة بالأسماء و الصفات و قلیل من الأدعیة المفصلة لا یوجد فیه «اللّهم إنّی أسألک باسمک الذی فعلت به کذا و أسألک بمجدک الذی فعلت به کذا و بنور وجهک الذی أضاء له کلّ شی‌ء و بأسمائک التی ملأت أرکان کلّ شی‌ء» و أمثال ذلک.

و کذلک الأسئلة بالأسماء المناسبة کالرازق فی طلب الرزق و الغفور فی طلب المغفرة و نحو ذلک.

بل هذا المعنی کالمفطور للإنسان فلست تری إنسانا یسأل الشفاء فیدعو فیقول: یا ممیت یا منتقم أشف هذا المریض، بل إنّما یقول: یا رحمن یا رحیم یا رءوف یا شافی یا معافی، و ما یناسب ذلک و إذا تتبعت مواردها متأملا وجدت إن هذا المعنی علی بهائه و سنائه من ضروریات هذا الدین المقدس غیر إن الاشتغال عما یعنی بما لا یعنی ربما صرف الناس عن التحقق به و الغور فی مزایاه.

و من جوامع الأخبار فی ذلک ما فی الکافی و التوحید مسندا عن إبراهیم بن عمر عن الصادق (علیه السّلام) قال: إن الله تبارک و تعالی خلق اسما بالحروف غیر متصوت و باللفظ غیر منطق و بالشخص غیر مجسد و بالتشبیه غیر موصوف و باللون غیر مصبوغ منفی عنه الأقطار مبعد عنه الحدود محجوب عنه حسّ کل متوهم

مستتر غیر مستور فجعله کلمة تامة علی أربعة أجزاء معا لیس منها واحد قبل الآخر فأظهر منها ثلاثة أشیاء لفاقة الخلق إلیها و حجب واحدا منها و هو الاسم المکنون المخزون بهذه الأسماء الثلاثة التی أظهرت فالظاهر هو الله و تبارک و سبحان و سخر لکل اسم من هذه أربعة أرکان فذلک اثنا عشر رکنا ثم خلق لکل رکن منها ثلاثین اسما فعلا منسوبا إلیها فهو الرحمن الرحیم الملک القدوس الخالق البارئ المصور الحی القیوم لا تأخذه سنة و لا نوم العلیم الخبیر السمیع البصیر العزیز الجبار المتکبر العلی العظیم المقتدر القادر السلام المؤمن المهیمن الباری المنشئ البدیع الرفیع الجلیل الکریم الرازق المحیی الممیت الباعث الوارث فهذه الأسماء و ما کان من الأسماء الحسنی حتی تتم ثلاثمائة و ستین اسما فهی نسبة لهذه الأسماء الثلاثة و هذه الأسماء الثلاثة أرکان و حجب للاسم الواحد المکنون المخزون بهذه الأسماء الثلاثة و ذلک قوله عزّ و جلّ: قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَیًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی.

و هذا الخبر الشریف صریح فی أن المراد بالاسم المخلوق غیر اللفظ و أنّه مجرد لا جسمانی و لا مثالی.

و یظهر منه أن المراد بالاسم الواحد المخزون هو مقام الأحدیة إذ هو المحجوب بهذه الأسماء الثلاثة التی هی الله و تبارک و سبحان و هی الهویة و الجمال و الجلال إذ الخلق محتاجون فی تحقق أعیانهم و لوازمها إلی هذه الجهات الثلاث من الهویة و صفات الثبوت و صفات السلب و أما إذا لوحظ الخلق بالنسبة إلی مقام الأحدیة ففیه ارتفاع موضوعهم کما لا یخفی.

ثم انظر إلی قوله (علیه السّلام): ثم خلق لکل رکن منها ثلاثین اسما فعلا منسوبا إلیها أی إلی الأسماء حیث ذکر إن الخلق للّه

و للفعل نسبة إلیها و هذه هی الوساطة و الظهور.

و قال فی آخر الخبر: «فهی نسبة لهذه الأسماء الثلاثة» و هذا هو الترتب و الوساطة بین الأسماء أنفسها.

و قوله (علیه السّلام): فاظهر منها ثلاثة أشیاء لفاقة الخلق إلیها إشارة إلی وساطة الأسماء بالنسبة إلی ما دونها.

و من ذلک ما فی التوحید مسندا عن عبد الملک بن عنترة الشیبانی قال: جاء رجل إلی أمیر المؤمنین (علیه السّلام) فقال: یا أمیر المؤمنین أخبرنی عن القدر فقال: بحر عمیق فلا تلجه، فقال:

یا أمیر المؤمنین أخبرنی عن القدر، فقال: طریق مظلم فلا تسلکه، فقال: یا أمیر المؤمنین أخبرنی عن القدر. قال: سرّ الله فلا تتکلفه، فقال: یا أمیر المؤمنین أخبرنی عن القدر، فقال: فقال أمیر المؤمنین (علیه السّلام): أما إذا أبیت فإنّی سائلک، أخبرنی أ کانت رحمة الله للعباد قبل أعمال العباد أم کانت أعمال العباد قبل رحمة الله؟ قال: فقال له الرجل: بل کانت رحمة الله للعباد قبل أعمال العباد. فقال أمیر المؤمنین (علیه السّلام): قوموا فسلّموا علی أخیکم فقد أسلم و قد کان کافرا. قال: و انطلق الرجل غیر بعید ثم انصرف إلیه فقال له: یا أمیر المؤمنین أ بالمشیئة الأولی نقوم و نقعد و نقبض و نبسط؟ فقال له أمیر المؤمنین (علیه السّلام):

و إنک لبعد فی المشیئة، أما إنّی سائلک عن ثلاث لا یجعل الله لک فی شی‌ء منها مخرجا أخبرنی أخلق الله العباد کما شاء أو کما شاءوا؟

فقال: کما شاء، قال: فخلق الله العباد لما شاء أو لما شاءوا؟

فقال: لما شاء. قال: یأتونه یوم القیامة کما شاء أو کما شاءوا؟

قال: یأتونه کما شاء، قال: قم فلیس إلیک من المشیة شی‌ء.

الخبر.

فقد أثبت صلوات الله علیه القدر و هو تأثیر ما للحق سبحانه فی نظام الموجودات بسبق الرحمة علی الأعمال أی تقدم الصفة علی النظام فلخصوصیات الصفات اقتضاءات فی خصوصیات النظام و لو لا ذلک لکانت الصفات متأخرة عن الموجودات و باقتضائها فیکون الموجود الخارجی سابقا علی الصفة الإلهیة.

ثم أکد (علیه السّلام) هذا المعنی و شیّده فی آخر الخبر بأن المشیئة الالهیة غالبة علی کل حال و غایته حاصلة علی أی تقدیر و إن الإرادة لا تتخلف عن المراد و المغیا واقع علی طبق الغایة لا محالة.

و هذا أعنی عدم التخلف إنّما هو فی الروابط العامة الإلهیة و أما الخاصة کالرحمة الخاصة و الرزق الخاص و نحو ذلک فربما تتخلف إذا نسبت إلی کل الموجودات فافهم.

و إلی هذا یمکن أن یشیر ما فی علل الشرائع مسندا عن جمیل عن أبی عبد الله (علیه السّلام) قال: سألته عن قول الله: وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ قال: خلقهم للعبادة، قلت:

خاصة أم عامة؟ قال: لا بل عامة. الخبر.

و اعلم ان آخر الخبر الشریف من شواهد ما مرّ فی آخر الفصل السابق أن صفات الفعل متقدمة علی الموجودات لها وجود ما فی مرتبة الأسماء الذاتیة و إلّا لم یکن الاتصاف بالحقیقة علی ما لا یخفی.

هذا إجمال ما یدل علی وساطة الأسماء و الصفات بینه تعالی و بین الموجودات و الأخبار فیه کثیرة.

و أما ما یدل علی وجود العالمین المتوسطین أعنی عالم التجرد التام و عالم المثال فأشیاء کثیرة من الکتاب و السنة غیر أن مورد کثیر منها العود أعنی أخبار البرزخ و ما بعده و هی من شواهد ما قصدنا اثباته باعتبار تطابق المبدأ و المعاد.

و مما یدل علی ذلک قوله تعالی: وَ إِنْ مِنْ شَیْ‌ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ الآیة تدل بعمومها علی أن لجمیع موجودات عالمنا هذا وجودات مخزونة عنده تعالی ذات سعة غیر محدودة و لا مقدرة إذ ظاهرها أن التقدیر إنما یحدث مع التنزیل و لیس التنزیل بالتجافی و تخلیة المحل بالنزول لقوله تعالی: ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ الآیة و هذه الآیة إذا ضمت إلی قوله تعالی:

کُلُّ شَیْ‌ءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ و قوله تعالی: کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ. الآیات أفادت إن ما عند الله وجه له سبحانه ثم قوله تعالی: وَ کُلُّ شَیْ‌ءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ الآیة تفید أن لله سبحانه فی کل شی‌ء وجها.

و بعبارة أخری إن فی کلّ شی‌ء وجها إلیها و وجها کونیا خلقیا و هذا الوجه حیث أنه بمقدار فهو محدود مثالی و قد أفاد قوله تعالی:

وَ إِنْ مِنْ شَیْ‌ءٍ إِلَّا عِنْدَنا الآیة وجها آخر غیر محدود و لا مقدر.

فتبین إن لعالمنا هذا وجها إلهیا مقدارا باقیا قبله و هو عالم المثال و وجها إلیها مجردا عن المقادیر باقیا و هو عالم العقل و التجرد.

و إن العوالم الثلاث متطابقة غیر متفاوتة إلّا بالشرف و الخسة قال تعالی: کَما بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ و قال تعالی: وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ. الآیة.

و تبین أیضا أن الخلقة بنحو التنزل من غیر تجاف و یؤید هذه المعانی آیات کثیرة فی القرآن الکریم.

و مما یدل علی ذلک جملة أخبار الطینة و أخبار السعادة و الشقاوة و أخبار الذر و المیثاق و أخبار جنة آدم (علیه السّلام).

ففی البحار نقلا عن کتاب تأویل الآیات الطاهرة مسندا عن أبی حمزة الثمالی عن أبی جعفر (علیه السّلام) قال: قال أمیر المؤمنین

(علیه السّلام): إن الله تبارک و تعالی أحد واحد تفرد فی وحدانیته ثم تکلم بکلمة فصارت نورا ثم خلق من ذلک النور محمدا و خلقنی و ذریتی ثم تکلم بکلمة فصارت روحا فأسکنه الله فی ذلک النور و أسکنه فی أبداننا فنحن روح الله و کلمته و بنا احتجب عن خلقه فما زلنا فی ظلة خضراء حیث لا شمس و لا قمر و لا لیل و لا نهار و لا عین تطرف نعبده و نقدّسه و نمجّده و نسبّحه قبل أن یخلق الخلق. الخبر.

و هذا المعنی و هو سبق خلقهم (علیهم السّلام) علی کل خلق سابق و لاحق مستفیض أو متواتر فی الأخبار و لا یتم معناها إلّا مع التجرد التام و یؤیدها و یؤکدها أخبار أخر فی الطینة و خلق الأرواح قبل الأجساد.

و منها ما فی العلل و تفسیر العیاشی مسندا عن عبد الله الجعفی و عقبة جمیعا عن أبی جعفر (علیه السّلام) قال: إن الله عزّ و جلّ خلق الخلق فخلق من أحب مما أحب و کان ما أحب أن خلقه من طینة الجنة و خلق من أبغض مما أبغض و کان مما أبغض أن خلقه من طینة النار ثم بعثهم فی الظلال، قلت: و أی شی‌ء الظلال؟ فقال:

أ لم تر إلی ظلک فی الشمس شی‌ء و لیس شی‌ء ثم بعث منهم النبیین فدعوهم إلی الإقرار بالله و هو قوله عزّ و جلّ: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ ثم دعوهم إلی الإقرار بالنبیین فأنکر بعض و أقرّ بعض ثم دعوهم إلی ولایتنا فأقر بها و الله من أحب و أنکرها من أبغض و هو قوله: فَما کانُوا لِیُؤْمِنُوا بِما کَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ الحدیث.

و ما فی تفسیر القمّی مسندا عن ابن مسکان عن أبی عبد الله (علیه السّلام) فی قوله تعالی: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلی أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلی

قلت: معاینة کان هذا؟ قال: نعم فثبتت المعرفة و نسوا الموقف و سیذکرونه و لو لا ذلک لم یدر أحد من خالقه و رازقه فمنهم من أقرّ بلسانه و لم یؤمن بقلبه فقال الله: فَما کانُوا لِیُؤْمِنُوا بِما کَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ.

و نحوه فی تفسیر العیاشی عن زرارة قال: سألت أبا جعفر (علیه السّلام) عن قول الله: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ ... إِلی أَنْفُسِهِمْ؟ قال: أخرج الله من ظهر آدم ذریته إلی یوم القیامة فخرجوا کالذر فعرفهم نفسه و أراهم نفسه و لو لا ذلک ما عرف أحد ربّه و هو قوله: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ الحدیث.

و هذا المعنی مروی فی المحاسن و کتب الصدوق و غیرها و من الضروری بعد تسلم الأخبار أن هذا الموقف لم یکن فی نشأة العلم الربوبی بل بعد ثبوت الخلق و أنه کان قبل نشأة الطبیعة إذ نشأة کل واحد منّا الطبیعیة مشاهدة بالعیان معلومة و قد صرح عزّ و جلّ فی الآیة بأن هذا البعث و الأخذ متعلق بظهور بنی آدم لا آدم فقط و یشهد لذلک تفسیره (علیه السّلام) الظلال بما عرفت مع إثباته المعاینة و من المعلوم أن المعاینة لا تحقق إلّا مع الانقطاع عمّا سواه و هذا فی غیر نشأة الطبیعة لبنی آدم.

و کذا استشهاده (علیه السّلام) فی خبر زرارة بقوله تعالی:

وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ الآیة المشعر برؤیتهم ملکوت السموات و الأرض و کذا تفسیر آیة: وَ ما کانُوا لِیُؤْمِنُوا الآیة فی روایة ابن مسکان هذا و أنت تری أنّه أثبت فی الروایات فی هذا الموقف إقرار و إنکار و خیر ما و شرّ ما و عالم التجرد التام و النور البحت لا شرّ فیه فی جانب النزول البتة فهذا الموقف بعد عالم التجرد و قد

ثبت أنّه قبل نشأة الطبیعة فتعین أنّه عالم المثال فلیتأمل.

و منها ما فی تفسیر القمّی فی جنّة آدم أنّها کانت من جنان الدنیا التی تنتقل إلیها أرواح المؤمنین بعد موتهم. الخبر. و ما فی أخبار أخر من تفسیر الشجرة المنهی عنها آدم و أنّها کانت شجرة الولایة و غیر ذلک.

[فصل 3 فی الخاتمة لما مر فی الفصلین]

هو کالخاتمة لما مرّ قد ثبت فی الکتاب و السنة قبل نشأة الإنسان و الطبیعة أمور أخر و هی الحجابات و القلم و اللوح و العرش و الکرسی و السموات السبع و الملائکة و الشیاطین و المطلوب بعد ما مرّ الکشف عن معانیها بحسب تفسیر بعضها لبعض فنقول:

أما الکلام فی الحجب و السرادقات فاعلم أن الأخبار تکاثرت فیها و فی القرآن الکریم أیضا شی‌ء کثیر یستفاد منه ذلک، قال سبحانه: إِنَّ اللَّهَ لا یَخْفی عَلَیْهِ شَیْ‌ءٌ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی السَّماءِ و قال تعالی: وَ ما یَعْزُبُ عَنْ رَبِّکَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی السَّماءِ الآیة یفید أن الموجودات معلومة عنده غیر غائبة عنه سبحانه فلا حجاب یحجب الحق عن معلوماته فالخلق غیر محتجب عنه سبحانه بشی‌ء و أما حجابه تعالی أی احتجابه عن خلقه فقد قال تعالی: فَلا تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا وَ لا یَغُرَّنَّکُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ و حیاة کل أحد فی الدنیا وجوده الدنیوی بلواحقها و غرورها بجعلها الإنسان مشغولا بنفسها و قد قال تعالی: وَ ما هذِهِ الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ و قال سبحانه: وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ الآیات، و اللعب هو الاشتغال بفعل لغایة خیالیة لا حقیقیة له فی الخارج، و اللهو ما یصرف عن غیره و یشغل اللاهی بنفسه، فدل علی أن الحیاة الدنیویة و هو الوجود الدنیوی إنما

هو خیال یصرف الإنسان عن غیره و هو الحقیقة التی هی الحیاة الأخرویة و قد بین ذلک و أشیر إلیه فی آیات کثیرة:

قال تعالی: وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمالُهُمْ کَسَرابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّی إِذا جاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسابَهُ.

و قال تعالی: وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ.

و قال تعالی: وَ جَعَلْنا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْناهُمْ فَهُمْ لا یُبْصِرُونَ الآیة.

و أکثر المؤمنین و إن کانوا یشارکون کون هؤلاء فی المحجوبیة عنه تعالی إلّا أنّه تعالی وعدهم وعدا حسنا بکشف الحجاب بالستر علی ذنوبهم فقال تعالی: إِنَّما تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ وَ خَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَ أَجْرٍ کَرِیمٍ إِنَّا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتی الآیة.

فهذا هو الحجاب عن الله سبحانه و هو نفس وجود الإنسان و قد عمم حکم هذا الحجاب بالنسبة إلی سائر الأشیاء فی قوله سبحانه:

لِیُنْذِرَ یَوْمَ التَّلاقِ یَوْمَ هُمْ بارِزُونَ لا یَخْفی عَلَی اللَّهِ مِنْهُمْ شَیْ‌ءٌ لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ الآیة فصدر الآیة و إن کان فی الناس حیث حکم بالبروز فی هذا الیوم لله و هم بارزون دائما و لیس ذلک إلّا بظهور الأمر لهم بارتفاع الوسائط بعد خفائه قبل هذا الیوم کما حکی سبحانه ذلک عنهم بقوله: وَ لَوْ تَری إِذِ الْمُجْرِمُونَ ناکِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ الآیة إلّا أن ذیل الآیة لمن الملک تعمیم لجمیع الخلق کقوله تعالی:

وَ لِلَّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ و قوله: وَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ و قال تعالی: وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ یَطِیرُ

بِجَناحَیْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُکُمْ ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْ‌ءٍ ثُمَّ إِلی رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ الآیة.

و بالجملة فحکم الحشر جار علی جمیع الموجودات و عنده ارتفاع الحجاب و انتباه الجمیع عن نومة الغفلة باثبات الملک لله وحده و قال تعالی: أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْ‌ءٍ شَهِیدٌ أَلا إِنَّهُمْ فِی مِرْیَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ أَلا إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْ‌ءٍ مُحِیطٌ الآیة، فأثبت الحجاب مع الحکم بعدمه فقد تبین من جمیع ذلک أن نفس وجود الخلق حجاب لهم عن الحق سبحانه فلا حجاب بینه و بینهم إلّا أنفسهم و هذا هو المتحصل عن الأخبار.

ففی الإرشاد و الإحتجاج عن الشعبی عن أمیر المؤمنین (علیه السّلام) فی کلام له: أن الله أجلّ من أن یحجب بینه و بین خلقه، الخطبة. و هذا یدل علی أنّه سبحانه مشهود لکل موجود کما فی قوله تعالی: أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْ‌ءٍ شَهِیدٌ الآیة.

و کما عن کتاب إثبات الوصیة للمسعودی عن علی (علیه السّلام) فی خطبة له: فسبحانک ملأت کل شی‌ء و باینت کل شی‌ء فأنت لا یفقدک شی‌ء. الخطبة.

و کما فی التوحید مسندا عن حماد بن عمرو النصیبی قال:

سألت جعفر بن محمد (علیه السّلام) عن التوحید فقال: واحد صمد أزلی صمدی لا ظلّ له یمسکه و هو یمسک الأشیاء بأظلتها عارف بالمجهول معروف عند کل جاهل. الحدیث.

و یظهر من هنا أن هذا الشهود یجامع الجهل أیضا کمن یری و لا یعرف.

و یدل علیه أیضا ما فی العلل مسندا عن أبی حمزة الثمالی قال:

قلت لعلی بن الحسین (علیه السّلام) لأی علّة حجب الله عزّ و جلّ

الخلق عن نفسه قال: لأن الله عزّ و جلّ بناهم بنیة علی الجهل.

الحدیث.

و هذا یدل زیادة علی ما مرّ علی أن هذا الجهل ذاتی أی ان العلم لیس إلّا له و به سبحانه فافهم کما یشیر إلیه قوله سبحانه:

وَ لا یُحِیطُونَ بِشَیْ‌ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ.

و قریب مما مرّ الأخبار المستفیضة کما فی التوحید مسندا عن یعقوب بن جعفر الجعفری عن موسی بن جعفر (علیه السّلام) لیس بینه و بین خلقه حجاب غیر خلقه احتجب بغیر حجاب محجوب و استتر بغیر ستر مستور لا إله إلّا هو الکبیر المتعال الحدیث و مثله عن النبی و علی و الرضا (علیهم السّلام).

و من هنا یتبین أن الحاجب هو ذوات الأشیاء بوجوداتها المستعارة و أن الذوات حاجبة غیر حاجبة أی أن الشهود إنما یتحقق بالغفلة عن الذات.

و یظهر أیضا إن کل حاجب للشی‌ء عن الحق سبحانه فهو غیر خارج عنه بل داخل فی ذاته أی من مراتب وجوده.

و هذا هو الذی یدل علیه الخبر المشهور المروی عن طرق العامة إن لله تعالی سبعین ألف حجاب من نور أو ظلمة لو کشفت لأحترقت سبحات وجهه ما دونه أو ما انتهی إلیه بصره الحدیث. إذ الاحتراق و الإحراق هاهنا لیس من جنس إحراق النار و احتراق الحطب بتبدیل الحطب بجنس النار و الترمید و إنما هو إفناء الذات من حیث المشاهدة کما فی خطبة الأشباح لعلیّ (علیه السّلام) بعد بیان تسبیح الملائکة قال (علیه السّلام): و وراء ذلک الرجیج الذی تستک منه الأسماع سبحات نور تروع الأبصار عن بلوغها فتقف خاسئة علی حدودها. الخطبة.

و حیث أن هذا الاحتراق متعلق بذات الشی‌ء فباحتراق مرتبة من مراتب الذات تفنی الذات و یبقی وجه ربّک ذی الجلال و الإکرام.

و فی خبر المعراج المروی فی الکافی و تفسیر العیاشی فیما سأله النبیّ لیلة المعراج جبرائیل عن البحار التی شاهدها فوق السماء السابعة فقال یعنی جبرئیل: هی سرادقات الحجب التی احتجب الله تبارک و تعالی بها و لو لا تلک الحجب لهتک نور العرش کلّ شی‌ء.

الخبر.

و یظهر من هنا من حیث نسبة الهتک إلی الأشیاء و هو إنما یتحقق بالحجاب مثل قوله لیس بینه و بین خلقه حجاب غیر خلقه أن ذات کل شی‌ء من جملة الحجب.

و یظهر أیضا أن بعض الموجودات ربما یحتجب عن بعض کالعرش بالبحار و یشهد له أیضا ما فی خطبته (علیه السّلام) لذعلب: حجب بعضها عن بعض لیعلم أن لا حجاب بینه و بین خلقه. الخطبة کما لا یخفی.

یظهر من خبر حدوث الأسماء المنقول سابقا أن الاحتجاب موجود فی مرحلة الأسماء و الصفات أیضا و أن بعض الأسماء یحتجب ببعض.

و فی التوحید مسندا عن الصادق (علیه السّلام) قال:

الشمس جزء من سبعین جزءا من نور الکرسی و الکرسی جزء من سبعین جزءا من نور العرش و نور العرش جزء من سبعین جزءا من نور الحجاب و نور الحجاب جزء من سبعین جزءا من نور الستر.

الحدیث. و فی هذه الروایة إشارة ما إلی التنزلّات أیضا.

فظهر من جمیع ما مرّ أن ذات کل شی‌ء حجاب بالنسبة إلی

نفسه و کذا الموجودات بعضها بالنسبة إلی بعض إذا کان من مراتب الذات داخلة فی الذات فکل مرتبة من الوجود أعنی ظهوره حجاب بالنسبة إلی ما دونها و کذا نفس المرتبة بالنسبة إلی نفسها فالحجابات هی التعینات الوجودیة فیتعدد الحجابات فی کل شی‌ء بعدد المراتب التی یتقدم بها ذاته هذا.

و اعلم أن الأخبار مختلفة اختلافا فاحشا فی تعداد الحجب و هذا هو الذی منعنا عن إیرادها و استقصاء ذکرها فی هذه الرسالة و ان احتمل حملها علی اختلاف اعتباراتها کما هو کثیر فی موارد الروایات ظاهر للمتتبع.

و أمّا الکلام فی العرش فاعلم أن ثبوت العرش من ضروریات دین الإسلام و قد تکرر ذکره فی القرآن المجید و تواترت الأخبار من طرق العامة و الخاصة فیه.

أقول إذا رجعنا إلی ما عند العقلاء وجدنا أن عرش الملک معتبر عندهم لمعنی ما و هو أن الملک عندهم حیث انه إنسان بیده أزمة مملکته المدنیة و قد اعتبروا فی لوازم الحیاة حال صاحبها و الملک لاختصاصه بحفظ الأزمة اعتبر لوازم حیاة مختصة به و منها مجلسه فاختص به العرش و هو مستقره و محل صدور أحکامه و قضائه و هذا هو حقیقة العرش و الکرسی أعمّ منه یوجد لغیر الملک کما یوجد له إلّا أنّه مع ذلک مجلس فیه اختصاص ما.

و من هنا تعرف أن مفهوم هذا اللفظ یعطی انّه موجود نسبته إلی الموجودات مطلقا أو عالم الأجسام فقط نسبة عرش الملک إلی المدنیة و نسبته إلی الحق سبحانه نسبة عرش الملک إلی الملک فهو مرتبة من الوجود هی مجلی جمیع صفات الحق سبحانه مما للموجودات إلیه حاجة کمستقر الملک و هی محل صدور تفاصیل أحکام الموجودات

فهو ظاهر الوجود المنبسط الشامل للمجرد و المثالی و المادی.

و إلی هذا المعنی و هو محلیة صدور الأحکام یشیر قوله تعالی:

إِنَّ رَبَّکُمُ اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ یُدَبِّرُ الْأَمْرَ الآیة و قوله تعالی: اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ ما لَکُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا شَفِیعٍ الآیة.

و الآیات فی نسق هاتین الآیتین کثیرة و اردف الاستواء علی العرش بالتدبیر(1)و نفی الولی و الشفیع غیره تعالی و هو کالتفسیر له فالعرش یرتبط به نظام الوجود بما أنّه نظام بین الموجودات.

و یدل علی ارتباط ذوات الموجودات أیضا به و سبعة علی هذا النظام قوله تعالی: وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ وَ کانَ عَرْشُهُ عَلَی الْماءِ. الآیة.

و فی حدیث القمی و کان عرشه الماء علی الهواء و الهواء لا یحد و لم یکن یومئذ خلق غیرهما و الماء عذب فرات الحدیث.

ثم من المعلوم أن الحاجة إلی العرش فی أمرین: أحدهما صدور الأحکام و هو الذی یشتمل علیه الآیات السالفة.

و الثانی العلم بما یصدر منها و یشتمل علیه آیات أخری قال تعالی: خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ یَعْلَمُ ما یَلِجُ فِی الْأَرْضِ وَ ما یَخْرُجُ مِنْها وَ ما یَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما یَعْرُجُ فِیها وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ الآیة.


1) التدبیر هو الإتیان بالأمر و هو الأمر و بالشی‌ء عقیب الشی‌ء فتدبیر الأمر منه سبحانه هو تفصیل أمره و إیجاده منه.

و حیث أن هذا النظام نازل من هناک و معلوم حاضر هناک فهو هناک ثابت باق و وجه إلهی کما مرّ سالفا فهناک وجوه جمیع الموجودات و وجوداتها الشریفة تفصیلا کما فی قوله تعالی: وَ إِنْ مِنْ شَیْ‌ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ الآیة و حینئذ یعود إلیه معنی قوله تعالی: وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلَّا هُوَ الآیة بوجه و یتحد بوجه مع الکتاب المبین و سیجی‌ء کلام فیه.

و إلی تتمیم هذه المعانی یشیر قوله تعالی: الَّذِینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ الآیة و قوله تعالی:

وَ تَرَی الْمَلائِکَةَ حَافِّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ الآیة و قوله تعالی:

وَ الْمَلَکُ عَلی أَرْجائِها وَ یَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئِذٍ ثَمانِیَةٌ الآیة.(1)و یشیر إلی ما مرّ ما فی روایة حنان بن سدیر من تفسیر العرش العظیم بالملک العظیم.

و فی التوحید أیضا مسندا عن سلمان الفارسی (رضی الله عنه) فیما أجاب به علی (علیه السّلام) الجاثلیق فقال علی (علیه السّلام): إن الملائکة تحمل العرش و لیس العرش کما تظن کهیئة السریر و لکنه شی‌ء محدود مخلوق مدبر و ربّک مالکه لا أنه علیه ککون الشی‌ء علی الشی‌ء. الخبر.

و حیث أنه شامل للموجودات ففیه تفاصیل وجوداتها و إلیه یشیر ما فی کتاب روضة الواعظین عن جعفر بن محمد عن أبیه عن جده قال فی العرش تمثال ما خلق الله فی البر و البحر قال: و هذا تأویل قوله تعالی: وَ إِنْ مِنْ شَیْ‌ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا


1) فإنّ کلّ تفصیل لا یتم إلّا بإجمال سابق علیه فالحملة هم حفظة الإجمال و من حول العرش و علی أرجاء السماء ملائکة یحفظون تفاصیل الأمر منه.

بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ و ما ورد فی تفسیر دعاء یا من أظهر الجمیل و ستر القبیح. الدعاء.

و حیث أنّه منبسط علی المجرد و المادی فهو مجرد ففیه فعلیات جمیع الموجودات السافلة حاضرة عند الحق سبحانه و للحق سبحانه بتمام وجوداتها فهو من مراتب العلم فهو العلم الفعلی بالوجودات الذی یحصل فیه الموجودات.

و من هنا کان معظم الأخبار الواردة عن أئمة أهل البیت (علیهم السّلام) یفسر العرش بالعلم ففی الکافی مسندا عن البرقی رفعه قال: سأل الجاثلیق فقال أخبرنی عن الله عزّ و جلّ یحمل العرش أو العرش یحمله؟ فقال أمیر المؤمنین (علیه السّلام): الله عزّ و جلّ حامل العرش و السموات و الأرض و ما فیهما و ما بینهما و ذلک قول الله عزّ و جلّ: إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَکَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ کانَ حَلِیماً غَفُوراً.

قال: فاخبرنی عن قوله: وَ یَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّکَ فَوْقَهُمْ یَوْمَئِذٍ ثَمانِیَةٌ فکیف ذاک و قلت أنه یحمل العرش و السموات و الأرض؟

فقال أمیر المؤمنین (علیه السّلام): إن العرش خلقه الله تبارک و تعالی من أنوار أربعة نور أحمر منه أحمرت الحمرة و نور أخضر منه اخضرت الخضرة و نور أصفر منه اصفرت الصفرة و نور أبیض منه أبیض البیاض و هو العلم الذی حمّله الله الحملة و ذلک نور من نور عظمته فبعظمته و نوره ابصر قلوب المؤمنین و بعظمته و نوره عاداه الجاهلون و بعظمته و نوره ابتغی من فی السموات و الأرض من جمیع خلائقه إلیه الوسیلة بالأعمال المختلفة و الأدیان المتشتتة فکل شی‌ء محمول یحمله الله بنوره و عظمته و قدرته لا یستطیع لنفسه ضرّا و لا نفعا و لا موتا و لا حیاة و لا نشورا فکل شی‌ء محمول و الله تبارک و تعالی

الممسک لهما أن تزولا و المحیط بهما من شی‌ء و هو حیاة کلّ شی‌ء و نور کلّ شی‌ء سبحانه و تعالی عمّا یقولون علوّا کبیرا. قال له: فاخبرنی عن الله عزّ و جلّ أین هو؟ فقال أمیر المؤمنین (علیه السّلام): و هاهنا و هاهنا و فوق و تحت و محیط بنا و معنا و هو قوله: ما یَکُونُ مِنْ نَجْوی ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنی مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ ما کانُوا فالکرسی محیط بالسماوات و الأرض و ما بینهما و ما تحت الثری و إن تجهر بالقول فإنّه یعلم السر و أخفی و ذلک قوله تعالی: وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لا یَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ فالذین یحملون العرش هم العلماء الذی حمّلهم الله علمه و لیس یخرج من هذه الأربعة شی‌ء خلق الله فی ملکوته و هو الملکوت الذی أراه الله أصفیائه و أراه خلیله فقال: وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ و کیف یحمل حملة العرش الله و بحیاته حییت قلوبهم و بنوره اهتدوا إلی معرفته. الخبر و هو من غرر الأخبار.

و قد فسر (علیه السّلام) الحمل فی الروایة و هو قیام ذوات الوجودات بالله سبحانه بقوله (علیه السّلام): لا یستطیع ...

الخ، و منه یظهر کیفیة حمل الحملة العرش و هو قیامه بالحملة بتحمیله سبحانه إیّاه لهم.

و قد اعتبر فی الروایة العرش و الکرسی واحدا باعتبار کونهما من العلم و لذا ورد حدیث الحملة الأربع فی کل منهما ففی الخصال عن الصفار قال: قال الصادق (علیه السّلام): إن حملة العرش أحدهم علی صورة ابن آدم یسترزق الله لولد آدم و الثانی علی صورة الدیک یسترزق الله للطیر و الثالث علی صورة الأسد یسترزق الله للسباع و الرابع علی صورة الثور یسترزق الله للبهائم و نکس الثور

رأسه منذ عبد بنو إسرائیل العجل فإذا کان یوم القیامة صاروا ثمانیة. الخبر.

و الروایات فی هذا المعنی مستفیضة و فی بعضها النسر مکان الدیک و لعل هذا المعنی من جهة اختلاف المشاهدة کما هو معلوم عند أصحاب المشاهدة و یشهد له قوله: و نکس الثور ... الخ، فافهم.

و قد ورد مثله فی الکرسی أیضا ففی تفسیر العیاشی عن الأصبغ قال: سئل أمیر المؤمنین (علیه السّلام) عن قول الله:

وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فقال: إن السماء و الأرض و ما فیهما من خلق مخلوق فی جوف الکرسی و له أربعة أملاک یحملونه بإذن الله. الحدیث.

و یظهر من هذه الأخبار أعنی أخبار الحمل إن فی ذلک المقام تفصیلا ما أی انفصالا للنوع عن النوع حیث یثبت إنسانا و دیکا و ثورا و أسدا.

و النظر الصحیح فیها یعطی أن الکرسی مقام تفرق الأنواع و تفصیلها من الوجود المنبسط و أن الحملة الأربع له و للعرش باعتباره و أما العرش بالمعنی الذی استفدناه فهو مقام الکون الذی یجتمع فیه التفاصیل و یظهر روابطها و لذا ورد أن الکرسی ظاهر العلم و العرش باطنه و فی التوحید مسندا عن حنان بن سدیر قال: سألت أبا عبد الله (علیه السّلام) عن العرش و الکرسی فقال: إن للعرش صفات کثیرة مختلفة له فی کل سبب و صنع فی القرآن صنعة علی حدة فقوله ربّ العرش العظیم یقول ربّ الملک العظیم و قوله الرحمن علی العرش استوی یقول علی الملک احتوی و هذا علم الکیفوفیة فی الأشیاء ثم العرش فی الوصل متفرد عن الکرسی لأنهما بابان من أکبر

أبواب الغیوب و هما جمیعا غیبان و هما فی الغیب مقرونان لأن الکرسی هو الباب الظاهر من الغیب الذی منه مطلع البدع و منها الأشیاء کلّها و العرش هو الباب الباطن الذی یوجد فیه علم الکیف و الکون و القدر و الحد و الأین و المشیئة و صفة الإرادة و علم الألفاظ و الحرکات و الترک و علم العود و البداء فهما فی العلم بابان مقرونان لأن ملک العرش سوی ملک الکرسی و علمه أغیب من علم الکرسی فمن ذلک قال رب العرش العظیم أی صفته أعظم من صفة الکرسی و هما فی ذلک مقرونان، قلت: جعلت فداک فلم صار فی الفضل جار الکرسی؟ قال (علیه السّلام): إنّه صار جاره لأن علم الکیفوفیة فیه و فیه الظاهر من أبواب البداء و انیتها و حد رتقها و فتقها فهذان جاران أحدهما حمل صاحبه فی الصرف و بمثل صرف العلماء و لیستدلوا علی صدق دعواهما لأنه یختص برحمته من یشاء و هو القوی العزیز.

الخبر.

و قوله (علیه السّلام): «و فیه الظاهر» أی فی الکرسی و وجهه ظاهر مما قدمنا.

و قوله (علیه السّلام): «أحدهما حمل صاحبه» یمکن إرجاع الضمیر إلی کل منهما بوجه فإن الظاهر یحمل الباطن بوجه کالعکس لکن لا یوجد فی الروایات شی‌ء یوجد فیه حمل العرش للکرسی و قد یوجد العکس.

و قوله (علیه السّلام): «و بمثل صرف العلماء» ظاهره البناء للمجهول و إن کان البناء للمعلوم أیضا صحیحا و التصریف بالأمثال إنما هو سترا للأسرار الإلهیة.

و قوله (علیه السّلام): «و لیستدلوا علی صدق دعواهما» الظاهر إن الضمیر للعرش و الکرسی و ذلک إن فی التمثیل إعطاء

الدلیل فافهم. و ما عدّه (علیه السّلام) من أقسام العلوم فیها قابل الاستفادة من الآیات التی ورد فیها ذکرهما.

و إلی ما مرّ یشیر قول علی (علیه السّلام) علی ما فی الإحتجاج فی جواب من سأله عن بعد ما بین الأرض و العرش فقال (علیه السّلام): قول العبد مخلصا لا إله إلّا الله.

و فی الفقیه و العلل و المجالس للصدوق روی عن الصادق (علیه السّلام) أنّه سئل لم سمی الکعبة کعبة؟ قال: لأنها مربعة فقیل له: و لم صارت مربعة؟ قال: لأنها بحذاء البیت المعمور و هو مربع، فقیل له: و لم صار البیت المعمور مربعا؟ قال: لأنّه بحذاء العرش و هو مربع؟ فقیل له: و لم صار العرش مربعا؟ قال: لأن الکلمات التی بنی علیها الإسلام أربع سبحان الله و الحمد لله و لا إله إلّا الله و الله أکبر. الحدیث.

و هذه الکلمات الأربعة کما تری أولها یتضمن مرحلة التنزیه و الثانیة مرحلة التشبیه و الثالثة مرحلة التوحید و الرابعة التوحید الأعظم و قد ورد عن الصادق (علیه السّلام) ان معنی الله أکبر الله أکبر من أن یوصف.

و فی العلل عن علل ابن سنان عن الرضا (علیه السّلام):

علة الطواف بالبیت أن الله تبارک و تعالی قال للملائکة: إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ فردوا علی الله تبارک و تعالی هذا الجواب فعلموا أنهم اذنبوا فندموا فلاذوا بالعرش و استغفروا فاحب الله عزّ و جلّ أن یتعبد بمثل ذلک العباد فوضع فی السماء الرابعة بیتا بحذاء العرش یسمّی الضراح ثم وضع فی السماء الدنیا بیتا یسمی البیت المعمور بحذاء

الضراح ثم وضع البیت بحذاء البیت المعمور ثم أمر آدم فطاف به فجری ذلک فی ولده إلی یوم القیامة. الخبر.

و الأخبار فی هذا المعنی کثیرة و منها یظهر أن نسبة العرش إلی عالمه نسبة الکعبة إلی عالمنا الدنیا و قد مرّ فی الکلام علی الحجب روایة أن الشمس جزء من سبعین جزءا من نور الکرسی و نور الکرسی جزء من سبعین جزءا من نور العرش. الخبر.

و منه یظهر أن نسبة العرش إلی حومته کنسبة الشمس إلی عالمنا الدنیا حیث أن لها تدبیر أجسام ما فی حومتها و نظامها بما دبرها العلیم الخبیر.

فقد تبین من جمیع ما مرّ أن العرش هو باطن عالم التجرد و هو عالم العقول الطولیة من الوجود المنبسط و الکرسی هو ظاهره و هو عالم العقول العرضیة و ما دونه.

تتمة

و أنت بعد الإحاطة بما مرّ تعرف معنی ما ورد فی المقام من متفرقات الأخبار ففی التفسیر.

و فی حدیث آخر حملة العرش ثمانیة أربعة من الأولین و أربعة من الآخرین فأمّا الأربعة من الأولین فنوح و إبراهیم و موسی و عیسی و أمّا الأربعة من الآخرین فمحمد و علی و الحسن و الحسین (علیهم السّلام).

و فی روضة الواعظین روی جعفر بن محمد عن أبیه عن جدّه (علیه السّلام) إلی أن قال: و إن بین القائمة من قوائم العرش و القائمة الثانیة خفقان الطیر المسرع مسیر ألف عام و العرش یکسی کل یوم سبعین ألف لون من النور لا یستطیع أن ینظر إلیه خلق من

خلق الله و الأشیاء کلّها فی العرش کحلقة فی فلاة. أقول: و هذه المعانی مرویة بطرق کثیرة أخری.

و ورد أن آیة الکرسی و آخر البقرة و سورة محمد من کنوز العرش.

و ورد أن صاد نهر یخرج من ساق العرش.

و ورد أن العرش سقف الجنة.

و ورد أن العرش یرتج عند بکاء الیتیم.

و ورد أن الأفق المبین قاع بین یدی العرش فیه أنهار تطرد فیه من القدحان عدد النجوم.

و ورد أن روح بعض الأئمة علی العرش ینظر إلی زواره.

و ورد أن قلب المؤمن عرش الرحمن.

و ورد فی الحدیث القدسی ما وسعنی أرضی و لا سمائی و وسعنی قلب عبدی المؤمن إلی غیر ذلک من متفرقات الروایات.

و اعلم أن ما یعتقده الناس من کون العرش جسما أعظم ما یکون کهیئة السریر فوق الأفلاک أو أنه الفلک التاسع المحدد للجهات تطبیقا بهیئة بطلیموس فلم نجد له شاهدا یرکن إلیه من الروایات بل بعض الروایات فی مقام تکذیبه کما مرّ فیما مر.

و أما الکلام فی القلم و اللوح فهما أیضا من ضروریات الإسلام تکرر ذکرهما فی القرآن و تواترت بهما أخبار العامة و الخاصة. قال سبحانه: لا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ وَ لا أَصْغَرُ مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْبَرُ إِلَّا فِی کِتابٍ مُبِینٍ و قال تعالی: وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلَّا هُوَ وَ یَعْلَمُ ما فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا یَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فِی ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلَّا فِی کِتابٍ مُبِینٍ و قال تعالی: وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی

الْأَرْضِ إِلَّا عَلَی اللَّهِ رِزْقُها وَ یَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَ مُسْتَوْدَعَها کُلٌّ فِی کِتابٍ مُبِینٍ الآیات.

مزج سبحانه بین علمه و بین الکتاب فأفاد إن علمه عین الکتاب الذی هو مبین و قال تعالی: وَ کُلَّ شَیْ‌ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ الآیة. و سیاق الآیات یعطی أن هذا العلم علم بالجزئیات و أشخاصها فلو کان کتابة هذا الکتاب بالتخطیط و التسطیر نظیر الکتب التی بیننا لم یحتو إلّا علی المفاهیم التی هی کلیات دون الجزئیات إذ المفهوم و لو تعین بأی تعین فرض یقبل الانطباق علی أمور کثیرة متماثلة و یشیر إلیه قوله سبحانه: أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ ما یَکُونُ مِنْ نَجْوی ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنی مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ ما کانُوا الآیة، و قال تعالی: قَدْ عَلِمْنا ما تَنْقُصُ الْأَرْضُ مِنْهُمْ وَ عِنْدَنا کِتابٌ حَفِیظٌ الآیة، فوصفه بأنّه حفیظ و أنه عنده و قد أخبر سبحانه بأن ما عنده باق لا ینفد فهذا الکتاب شامل لجمیع جزئیات الموجودات و کلیاتها بوجود باق محفوظ لا یتبدل و لا یتغیر کما قال سبحانه: یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ.

ثم أنه سبحانه أثبت فی هذه الآیات کتابا واحدا سمّاه فی موضع بالکتاب المبین و فی آخر بأم الکتاب و فی آخر بالکتاب الحفیظ و الکتاب المکنون و الکتاب المسطور و اللوح المحفوظ ثم قال تعالی:

کَلَّا إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ لَفِی عِلِّیِّینَ وَ ما أَدْراکَ ما عِلِّیُّونَ کِتابٌ مَرْقُومٌ یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ و قال سبحانه: کَلَّا إِنَّ کِتابَ الفُجَّارِ لَفِی سِجِّینٍ وَ ما أَدْراکَ ما سِجِّینٌ کِتابٌ مَرْقُومٌ وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ الآیات، فأثبت سبحانه کتابا للسعادة و کتابا آخر للشقاوة ثم قال تعالی: یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ و قال تعالی: کُلِّ أُمَّةٍ

تُدْعی إِلی کِتابِهَا الآیة، فأثبت لکل أمة کتابا علی حدة ثم قال تعالی: وَ کُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِی عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ کِتاباً یَلْقاهُ مَنْشُوراً الآیة، فأثبت لکل إنسان کتابا علی حدة ثم قال سبحانه: ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی و قال تعالی: لِکُلِّ أَجَلٍ کِتابٌ الآیة، فأثبت لکل موجود من الموجودات کتابا واحدا بشخصه ثم قال سبحانه:

هذا کِتابُنا یَنْطِقُ عَلَیْکُمْ بِالْحَقِّ إِنَّا کُنَّا نَسْتَنْسِخُ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ الآیة، فأثبت ان أعمالهم بنحو الاستنساخ من أم الکتاب و أن سائر الکتب فروع مأخوذة منه و هذا هو تنزل الموجودات من مرحلة الغیب إلی حیز الشهادة فهذا حدیث الکتب و الألواح.

ثم أن الله سبحانه أفاد بذلک لنا أن بینه سبحانه و بین الوجودات أمرا سبیله سبیل الکتاب یکتبه الملک منّا لیکون مأخذ الصدور أحکام مملکته و برنامجا لتفصیل إجراءاته فی مقام العمل فهناک ما یجری مجری المداد و القلم و الکتاب و لم یرد فی القرآن ذکر من المداد و القلم غیر قوله تعالی: ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ علی ما یفسره بعض الروایات و قوله تعالی: الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ الآیة.

و لعل ذلک لشدة طریقیة المداد و القلم فی المطالب کما هو المعمول أیضا فإن الذکر إنّما یقع علی الکتاب دون القلم و المداد و أما ذکر الکتاب فکثیر کما لا یخفی و هو موجود واحد منبع لفیضان الفیوضات فهو ملک بلا شک و کیف لا و هو مصدر الفیوضات و منشأ الخیرات و البرکات و الإدراکات فهو دراک فعال فهو حی فهو ملک إذ هو الموجود الحی العالم الفعال الذی یتوسط بین الحق و الخلق و إن کان کل ماله فلمبدعه تعالی.

أقول و الأخبار أیضا تبین هذا البیان و تفسرها علی هذه الاعتبارات.

و قد ظهر من روایة حنان السابقة أن هذه أمثال ضربت للناس و ما یعقلها إلّا العالمون و الإشارة إلی هذا المعنی کثیرة فی الکتاب و السنة.

و فی الاحتجاج عن هشام بن الحکم أنّ الزندیق سأل أبا عبد الله (علیه السّلام) فقال: أو لیس توزن الأعمال؟ قال: لا إن الأعمال لیست بأجسام و إنّما هی صفة ما عملوا و إنما یحتاج إلی وزن الشی‌ء من جهل عدد الأشیاء و لا یعرف ثقلها و خفتها و ان الله لا یخفی علیه شی‌ء. قال: فما معنی المیزان؟ قال: العدل.

الحدیث.

و هذه الروایة تعطی میزانا کلیّا و إن ما ورد عنهم فی أمثال ذلک بأنّه لإتمام الحجة جواب مطابق لظواهر المعارف و أمّا ممثلات هذه الأمثال فلها معان تحت هذه المعانی غیر أن السنخیة اللازمة بین المثل و الممثل لا بد من وجودها و علی أی حال فإذا رجعنا إلی ما عندنا من الأمور وجدنا أن المداد و القلم و اللوح معتبرة عندنا لحفظ الإشارة إلی الأعیان الخارجیة فی النفس.

و بعبارة مجازیة مراتب الوجود عند الناس ثلاث: الوجود الخارجی، و الوجود الذهنی، و الوجود الکتبی، و کل من هذه الثلاث یحکی عمّا قبله و الحوادث المکتوبة موجودة فی مقام الإجمال فی القلم و فی مقام التفصیل فی اللوح و بنظر أدق من ذلک الإجمال و التفصیل کلاهما فی المداد و القلم حافظ لإجماله مفیض لتفصیله هذا فإذا ثبت فی الوجود مداد و قلم و لوح مسطور فیه نظام الوجود کان القلم مرتبة من مراتب الوجود موجودا فیها الموجودات بنحو الإجمال

و البساطة مفیضا للتفصیل و کان اللوح مرتبة أخری موجودا فیها تفاصیل الموجودات و کان المداد مرتبة ثابتا فیها الإجمال و التفصیل معا و هو الوجود المنبسط علی ما دون الأسماء.

و هذه المراتب حیث انها مجردة الوجود أزید من نوع واحد فیها فمعها الحیاة و العلم علی ما تقرر فی محله فإذا لوحظت المراتب کانت متحدة اتحادا ما بالعرش و إذا لوحظت الحدود و الماهیات کانت أملاکا ثلاثة.

و إلی المعنی الأول یشیر ما فی تفسیر القمّی فی قوله تعالی:

بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِیدٌ فِی لَوْحٍ مَحْفُوظٍ قال (علیه السّلام): اللوح المحفوظ له طرفان طرف علی العرش و طرف علی جبهة إسرافیل.

الخبر و ما سیأتی فی روایة الأقصر.

و یدل علی المعنی الثانی ما فی تفسیر القمّی مسندا عن هشام عن أبی عبد الله (علیه السّلام) قال: أول ما خلق الله القلم فقال له اکتب فکتب ما کان و ما هو کائن إلی یوم القیامة.

أقول و هذا المعنی مروی بطرق العامة أیضا و فی معانی الأخبار مسندا عن إبراهیم الکرخی قال: سألت جعفر بن محمد عن اللوح و القلم فقال: هما ملکان.

و فیه أیضا مسندا عن سفیان عن أبی عبد الله (علیه السّلام) عن ن، فقال: هو نهر فی الجنة قال الله عزّ و جلّ: اجمد فجمد فصار مدادا، ثم قال عزّ و جلّ للقلم: اکتب فسطر القلم فی اللوح المحفوظ ما کان و ما هو کائن إلی یوم القیامة فالمداد مداد من نور و القلم قلم من نور و اللوح لوح من نور. قال سفیان: فقلت له:

یا ابن رسول الله بیّن لی أمر اللوح و القلم و المداد فضل بیان و علّمنی مما علمک الله، فقال: یا بن سعید لو لا أنّک أهل للجواب ما

أجبتک فنون ملک یؤدی إلی القلم و هو ملک و القلم یؤدی إلی اللوح و هو ملک و اللوح یؤدی إلی إسرافیل و إسرافیل یؤدی إلی میکائیل و میکائیل یؤدی إلی جبرئیل و جبرئیل یؤدی إلی الأنبیاء و الرسل.

قال: ثم قال لی قم یا سفیان فلا آمن علیک.

و فی تفسیر القمّی عن أبیه عن ابن أبی عمیر عن عبد الرحیم الأقصر عن أبی عبد الله (علیه السّلام) قال: سألته عن ن و القلم قال: إن الله خلق القلم من شجرة فی الجنة یقال لها الخلد ثم قال:

لنهر فی الجنة کن مدادا فجمد النهر و کان أشد بیاضا من الثلج و أحلی من الشهد ثم قال: للقلم اکتب قال یا ربّ ما أکتب قال اکتب ما کان و ما هو کائن إلی یوم القیامة فکتب القلم فی رقّ أشد بیاضا من الفضة و أصفی من الیاقوت ثم طواه فجعله فی رکن العرش ثم ختم علی فم القلم فلم ینطق بعد و لا ینطق أبدا فهو الکتاب المکنون الذی منه النسخ کلّها أو لستم عربا فکیف لا تعرفون معنی الکلام و أحدکم یقول لصاحبه انسخ ذلک الکتاب أ و لیس إنّما ینسخ من کتاب آخر من الاصل و هو قوله إنّا کنّا نستنسخ ما کنتم تعملون. الحدیث.

أقول و روی هذا المعنی فی تفسیر العیاشی و العلل و معانی الأخبار قوله: «خلق القلم من شجرة فی الجنة» یستدعی سبق الجنة علی خلق القلم و قد مرّت الروایة أن القلم أول مخلوق و لا منافاة بناء علی ما یعرفه أهله أن من مراتب الجنة ما لا یطلق علیه لفظ الخلق و قریب منه قوله (صلّی اللّه علیه و آله): أول ما خلق الله نور نبیک یا جابر. ما ما ورد إن طینتهم مأخوذة من الجنة و الناس فی غفلة عن هذا المعنی.(1)


1) و إن کانت الطینة أدنی مرتبتها من النور منه.

و مقتضی الروایة ان المداد أما مع القلم و أما قبله و لم نجد روایة تدل علی أن أول ما خلق الله المداد غیر ما فی الخصال عن الباقر (علیه السّلام) قال: إنّ لرسول اللّه (صلّی اللّه علیه و آله) عشر أسماء خمسة فی القرآن و خمسة لیست فی القرآن فأما التی فی القرآن محمد و أحمد و عبد الله و یس و ن الحدیث زمع ما فی الخبر المشهور أول ما خلق الله نور نبیک یا جابر هذا.

و یمکن بیان وجه لفظی له و هو أن المعتبر فی الوساطة عند الناس القلم و اللوح فأما المداد فهو فإن فیها منقول عنه غیر منظور إلیه استقلالا و قد مرّ هذا الوجه فافهم.

و قوله: «فی رقّ أشدّ بیاضا من الثلج» تعبیر عن اللوح و الرق الجلد و قد مرّ تعبیر آخر عنه فی روایة سفیان بأنه لوح من نور و له تعبیر آخر فی حدیث القمّی فی نزول اسرافیل علی رسول الله (صلّی اللّه علیه و آله) قال جبرئیل إن هذا اسرافیل و هو حاجب الربّ و أقرب خلق الله منه و اللوح بین عینیه من یاقوتة حمراء الحدیث.

و قد اختلف التعبیر عن القلم أیضا تارة بأنه من شجرة الخلد فی الجنة و تارة بأنه قلم من نور و عن المداد تارة بأنّه نهر فی الجنة أشدّ بیاضا من الثلج و أحلی من الشهد و تارة بأنه مداد من نور و عن الجمیع بأن المداد و اللوح و القلم أملاک ثلاثة و لعمری هذا الاختلاف فی التعبیر و أمثاله من أوضح الدلیل علی أنّها أمثال مضروبة بحسب اختلاف الجهات أو الأفهام فهب أن هذه صنائع لفظیة و تشبیهات شعریة ارتکبها أئمة الإسلام لتزیین اللفظ بتسمیة أشیاء باللوح و القلم و المداد و الکتاب و المیزان و أمثال ذلک فما معنی تذییله بأنه کان أشد بیاضا من الثلج و أحلی من الشهد و نحو ذلک فهل هذا إلّا أنّها

أمثال مضروبة و أستار دونها أسرار و الله الهادی.

و قوله (علیه السّلام): «ثم طواه فجعله فی رکن» إشارة إلی اتحاده بالعرش کما مرّ فی حدیث القمّی.

و قوله (علیه السّلام): «ثم ختم علی فم القلم» إشارة إلی حتمیة القضاء المکتوب فیه کما فی التوحید و تفسیر القمّی عن النبی (صلّی اللّه علیه و آله) قال: سبق العلم و جف القلم و مضی القضاء و تمّ القدر بتحقیق الکتاب و تصدیق الرسل و بالسعادة من الله لمن آمن و اتقی و بالشقاء لمن کذب و کفر الحدیث و لا منافاة بین کون هذا النظام فی مرتبة من مراتب وجوده محتوما غیر قابل للتغیر و فی مرتبة آخر قابلا له فإن الإجمال و قبول التغیر من لوازم مرتبة القوة و الإمکان من الاستعدادات المتفرقة و أمّا المراتب العلیا فمقدسة عن شوب القوة و الإمکان و إلی الله الرجعی.

و قوله (علیه السّلام) «أ و لستم عربا» إشارة إلی تنزل وجود الأعمال من مراتب الغیب إلی مراتب الشهادة فإن الظاهر من الأخبار أن أعمال بنی آدم الواقعة تنسخ أولا عن اللوح المحفوظ فیجی‌ء به الملکان إلی هذا العالم ثم یصعدان به إلی اللوح فیقابل به.

ففی کتاب سعد السعود فی روایة أنهما إذا أرادا النزول صباحا و مساء ینسخ لهما إسرافیل عمل العبد من الوح المحفوظ فیعطیهما ذلک فإذا صعدا صباحا و مساء بدیوان العبد قابله إسرافیل بالنسخ التی انتسخ لهما حتی یظهر أنّه کان کما نسخ منه. الخبر.

و فی الوسائط من الملائکة الکتاب بین إسرافیل و الملکین أخبار أخر منها ما فی کتاب محاسبة النفس لابن طاوس مسندا عن أمیر المؤمنین (علیه السّلام) فی حدیث البیت المعمور فیه کتّاب أهل

الجنة عن یمین الباب یکتبون أعمال أهل الجنة و کتّاب أهل النار عن یسار الباب یکتبون أعمال أهل النار بأقلام سود. الخبر.

و فی المحاسن و العلل مسندا عن حبیب السجستانی قال: قال أبو جعفر (علیه السّلام): «إنّما سمّیت سدرة المنتهی لأن أعمال أهل الأرض تصعد بها الملائکة الحفظة إلی محل السدرة، قال:

و الحفظة الکرام البررة دون السدرة یکتبون ما یرفعه إلیهم الملائکة من أعمال العباد فی الأرض فینتهی بها إلی محل السدرة» الخبر.

و فی تفسیر القمّی عن الباقر (علیه السّلام) قال: السجّین الأرض السابعة و علّیون السماء السابعة. الخبر.

أقول: و هذه الأخبار بظاهرها مختصة بکتّاب أعمال بنی آدم و یدل علی الأعم من ذلک ما فی تفسیر القمّی مسندا عن حماد عن أبی عبد الله (علیه السّلام) أنّه سأل الملائکة أکثر أم بنو آدم؟ فقال (علیه السّلام): و الذی نفسی بیده لملائکة الله فی السموات أکثر من عدد التراب فی الأرض و ما فی السماء موضع قدم إلّا و فیها ملک یسبحه و یقدسه و لا فی الأرض شجر و لا مدر إلّا و فیها ملک موکل بها یأتی الله کل یوم بعملها و الله أعلم بها. الخبر.

أقول و الإحاطة بما قدمنا من الأصول یغنی عن الإطالة فی بیانها علی أن البناء علی إیثار الاختصار.

ثم اعلم أن الأخبار تکاثرت فی ثبوت المحو و الإثبات فی الحوادث الخارجیة و هو البداء و قد نطق به القرآن قال تعالی:

یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ الآیة، و هذا یوجب ثبوت ألواح و کتب أخری بعد اللوح المحفوظ یتطرق إلیها التغیر و حیث أن الوجود لا ینقلب عمّا هو علیه بالضرورة فالمکتوب فی هذه

الألواح من الحوادث وجوداتها الناقصة التی فی ضمن مقتضیاتها فیوجب ذلک إجمالا و احتمالا لا یتعین وجوداتها التامة فیها و هذا الإجمال غیر الإجمال الذی سبق فی المداد و القلم فإنّه فیهما بمعنی بساطة الوجود و شدّة صرافتها بخلاف ما هاهنا فإنّه بواسطة شوب المادة و الاستعداد بوجه و منه یعلم أن هذه الألواح مادیة طبیعیة و أمّا المثالیة و المجردة منها فینبغی أن یتصور علی ما صورناه فی رسالة أفعال الله. هذا:

و مثل هذا المحو و الإثبات ثابت فی کتب الأعمال بالکتاب و السنة کمحو السیئة و إثبات الحسنة و حبط الأعمال بواسطة بعض الذنوب و الخطایا و المغفرة و الشفاعة و الله أعلم.

و أمّا الکلام فی السموات و الأرض فالکتاب و السنة مملوّان من ذکرهما أقول و المحصل من ذلک أن فی الوجود سبع سماوات، و أن السماء الدنیا هی التی فیها هذه النجوم و الکواکب المحسوسة و هی تسبح فیها و المجرة شرجها کأنّها عروة کیس تجمع رأسها، و أن هذا الجو مکفوف مجتمع، و أن فی الوجود سبع أرضین مخصوصة فی الکتاب العزیز بالذکر فی قوله تعالی: وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَ أحدها أرضنا و نحن من الأرض و هی فی الجو و هی مدحیة مبسوطة لیست بالموجودة دفعة و لها حرکة ما، و أن فی الوجود عوالم کثیرة لا تحصی قد انقرض منها عدد کثیر و عدد کثیر منها باق بعد.

هذا هو الذی یتحصل من الکتاب و السنة للذهن الخالی الغیر المتقلد بالتقلید قال الله تعالی: الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً و قال تعالی: إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزِینَةٍ الْکَواکِبِ و قال تعالی:

وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ.

و فی کتاب الاحتجاج و غیره عن أمیر المؤمنین (علیه السّلام)

و قد سئل عن المجرة، قال: شرج السماء. الخبر.

و فی النهج قال (علیه السّلام): اللهم ربّ السقف المرفوع و الجو المکفوف الذی جعلته مفیضا للیل و النهار و مجری للشمس و القمر و مختلفا للنجوم السیارة. و قال تعالی: الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَ و قال تعالی:

وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحاها و قال تعالی: وَ الْأَرْضَ مَدَدْناها وَ أَلْقَیْنا فِیها رَواسِیَ و قال تعالی: وَ الْأَرْضَ فَرَشْناها فَنِعْمَ الْماهِدُونَ و قال تعالی: هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ ذَلُولًا فَامْشُوا فِی مَناکِبِها وَ کُلُوا مِنْ رِزْقِهِ وَ إِلَیْهِ النُّشُورُ إلی أن قال: أَ وَ لَمْ یَرَوْا إِلَی الطَّیْرِ فَوْقَهُمْ صافَّاتٍ وَ یَقْبِضْنَ ما یُمْسِکُهُنَّ إِلَّا الرَّحْمنُ الآیة.

و قد نطقت الأخبار أن لله عوالم کثیرة فیها خلائق کثیرون مکلفون و أن الله خلق ألف ألف عالم و ألف ألف آدم أنتم فی آخرهم و غیر ذلک مما یخرجنا استقصاءها إلی الإطناب.

أقول: و أما أن غیر السماء الدنیا و الأرض من بقیة السموات و الأرضین ما هی فی حقیقتها فلا یظهر تمام الظهور.

و الذی ینبغی أن یقال هو أنه تواترت النصوص کتابا و سنة أن هذه السموات السبع مملوءة من الملائکة و أن منهم سدنة لأبوابها و منهم حفظة لها و منهم ملائکة متعبدة متنسکة راکعة أو ساجدة أو قائمة أو والهة و منهم سیارة تنزل بالأمر الإلهی أو تعرج بالأخبار و الکتب أو تصعد بالألواح و الأعمال سماء سماء إلی ما فوق السماء السابعة و هناک سدرة المنتهی تنتهی إلیها أعمال بنی آدم و عندها جنّة المأوی و بحار الأنوار و الحجب و أن من الملائکة من رأسه تحت العرش و رجلاه فی

تخوم الأرض السابعة و أن من أرواح الأنبیاء و الأولیاء من هو ساکن فی السماء إلی غیر ذلک.

و إذ سیجی‌ء أن هذه کلّها موجودات غیر مادیة بل هی بین أجسام لطیفة مفارقة للمادة مثالیة أو جواهر مجردة تجردا تاما فحینئذ حقیقة الأمر علی أحد وجهین:

أمّا أن یکون تمکنهم فی هذه الأماکن کتمکن نار البرزخ فی البرهوت و جنة البرزخ فی وادی السلام و بین قبر النبی و منبره و مثل کون القبر روضة من ریاض الجنة أو حفرة من حفر النیران و هو وجود أمر فی باطن أمر.

و أما أن تکون هذه السموات أمورا برزخیة کما یظهر من أخبار أخر.

لکن ظاهر الأخبار أن فی عالمنا المادی أرضون و سماوات مادیة و علی کلا التقدیرین یثبت سماء و أرض من غیر مادة.

و مما هو ظاهر الدلالة علی ذلک ما فی کتاب الغارات بإسناده عن ابن نباتة قال: سئل أمیر المؤمنین (علیه السّلام) کم ما بین السماء و الأرض؟ قال (علیه السّلام): مد البصر و دعوة المظلوم.

الخبر.

و روی مثله بسند آخر و فی آخره: لا نقول غیر ذلک.

و الجمع بین الحکمین مع کون أحدهما حکم المادی و الآخر حکم غیر المادی من جهة اتحادهما فی الحقیقة و کون النسبة بینهما نسبة الظاهر و الباطن و هذا کثیر فی الأخبار الحاکیة عن شئون السماء و غیرها کالجنة و النار و قال تعالی: وَ فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَ ما تُوعَدُونَ و ما فی علل الشرائع فی حدیث عن الصادق (علیه السّلام) فهکذا الإنسان خلق من شان الدنیا و شان الآخرة فإذا جمع

الله بینهما صارت حیاته فی الأرض لأنه نزل من شان السماء إلی الدنیا فإذا فرّق الله بینهما صارت تلک الفرقة الموت تردّ شان الأخری إلی السماء فالحیاة فی الأرض و الموت فی السماء و ذلک أنّه یفرق بین الأرواح و الجسد فردّت الروح و النور إلی القدس الاولی و ترک الجسد لأنّه من شأن الدنیا. الحدیث.

فیظهر مما مرّ أنّه کما أن فی عالمنا المادی أرضا و سماء کذلک فوق هذا العالم سماء و هی التی تعرج إلیها الأرواح الطیبة السعیدة و تتنعم فیها و هی جنة البرزخ و أرض و هی التی تهبط إلیها الأرواح الخبیثة الشقیة و تتعذب فیها و هی نار البرزخ و الأرواح فی هاتین حتی تفنی بفناء المثال و تقوم الناس لربّ العالمین. هذا:

و من هنا أنّک إذا راجعت الأخبار التی فیها أن الملائکة بعد قبض أرواح السعداء یعرجون بها إلی السماء إلی الله سبحانه ثم یؤمر بها إلی الجنة لا یوجد فیها ما یحکی عن أنها یهبط بها إلی الأرض ثم تدخل الجنة مع أن جنة البرزخ بمقتضی الأخبار فی الأرض و فی القبر.

و یشهد لما مرّ أیضا ما فی البصائر مسندا عن جابر عن أبی جعفر (علیه السّلام) قال: سألته عن قول الله عزّ و جلّ:

وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ قال: فکنت مطرقا إلی الأرض فرفع یده إلی فوق ثم قال لی: ارفع رأسک فرفعت رأسی فنظرت إلی السقف قد انفجر حتی خلص بصری إلی نور ساطع حار بصری دونه قال: ثم قال لی: رأی إبراهیم ملکوت السموات و الأرض هکذا. الخبر.

و ما عن الصادق (علیه السّلام) قال: إذا کان لیلة القدر نزلت الملائکة و الروح إلی السماء الدنیا فیکتبون ما یکون من قضاء

الله فی تلک السنة. الحدیث. مع ما ورد أن الروح بعد ما نزل إلی الأرض مسددا لرسول الله (صلّی اللّه علیه و آله) لم یعرج بعد و هو مع أهل البیت یسددهم. الخبر.

و یظهر منهما أن إحاطة السماء الأولی بالأرض من قبیل إحاطة الباطن بالظاهر لا کما یقولون من إحاطة الفلک.

و أما الکلام فی الملائکة فوجودهم من ضروریات الإسلام و یمکن أن یقال أن الأمر کذلک فی الجملة فی سائر الملل و قد استفاضت الأخبار بأنهم أکثر خلق الله أصنافا و أفرادا و استقصاء أصنافهم تفصیلا خارج عن العهدة لکن یجمعهم أقسام ثلاث:

القسم الأول الملائکة المهیمون و هم الوالهون فی عظمة الله سبحانه لا یشعرون بشی‌ء و لا بأنفسهم.

ففی البصائر عن أبی عبد الله (علیه السّلام) قال:

الکروبیین قوم من شیعتنا من الخلق الأول جعلهم الله خلف العرش لو قسم نور واحد منهم علی أهل الأرض لکفاهم ثم قال (علیه السّلام): أن موسی لما سأل ربّه ما سأل أمر واحدا من الکروبیین فتجلی للجبل فجعله دکّا. الحدیث.

و أنت بعد التدبر فی قوله: فَلَمَّا تَجَلَّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ الآیة و الروایات التی فی موردها تقضی بأن هذه الملائکة فانون فی الله سبحانه لا یشعرون بغیره و لیس لهم إلّا الله سبحانه.

و قوله (علیه السّلام): «جعلهم الله خلف العرش» یومی إلیه فإن العرش هو عالم التدبیر و القضاء و القدر إلیه ینتهی التفاصیل و الأحکام فلا أثر خلفه من ذلک البتة.

و فی الخبر أیضا أن العالین قوم من الملائکة لا یتلفتون إلی غیر

الله و لم یؤمروا بالسجود لآدم و لم یشعروا أن الله خلق العالم و لا آدم.

القسم الثانی الملائکة المتعبدون المتنسکون ففی النهج فی خطبة له (علیه السّلام): ثم فتق ما بین السموات العلی فملأهن أطوارا من ملائکته منهم سجود لا یرکعون و رکوع لا ینتصبون و صافون لا یتزایلون و مسبحون لا یسأمون لا یغشاهم نوم العیون و لا سهو العقول و لا فترة الأبدان و لا غفلة النسیان. الخطبة و هذا المعنی مروی مستفیضا.

القسم الثالث الملائکة العمالة الموکلون بالعالم من حملة العرش و الکرسی و الموکلین بالسماوات و الشمس و القمر و النجوم و اللیل و النهار و الجو و السحاب و الأمطار و الرعد و البرق و الصواعق و الشهب و الریاح و الأرض و العناصر و البحار و الجبال و الأودیة و النبات و الحیوان و الإنسان و الأعمال و الأزمان و الأمکنة و الحیاة و الرزق و الموت و البرزخ و الحشر و الجنة و النار و غیر ذلک حتی یظهر من بعض الأخبار عموم وساطتها لجمیع جزئیات جهات العالم من الذوات و الأعیان و آثارها و قد تقدم بعضها فی الکلام علی اللوح و القلم.

و هذا القسم بنفسه طبقات مختلفة من آمر و مأمور و رئیس و مرءوس فی کل عمل موکل به و منهم جبرائیل و میکائیل و اسرافیل و عزرائیل.

و اعلم أن أصناف الملائکة کلّهم معصومون بنص القرآن و تواتر الأخبار غیر ما فی بعض أخبار قصة هاروت و ماروت و قد ردّه أخبار أخر و ما فی خبر واحد عامّی من قصة دردائیل و فی آخر من قصة فطرس و هی علی أنّها آحاد مجملة.

و الغرض فی المقام بیان أن هذه الأصناف موجودات مفارقة

للمادة بین مثالی و مجرد تام و البرهان المذکور فی أول الرسالة یثبت هاهنا أن لکل من موجودات عالمنا المادی مرتبة من المثال و مرتبة من العقل هما فی طوله و هو المطلوب و فی الآیات و الأخبار شواهد علی ذلک.

منها قوله تعالی: قُلْ مَنْ کانَ عَدُوًّا لِجِبْرِیلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلی قَلْبِکَ بِإِذْنِ اللَّهِ و قوله تعالی: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرِینَ و قوله تعالی: ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأی أَ فَتُمارُونَهُ عَلی ما یَری.

و من المعلوم أن هذا القلب لیس المراد به اللحم الصنوبری المعلق عن یسار المعدة بل هو الذی یفهم و یعقل و هو النفس فنزوله علی القلب لا یستقیم إلّا مع کون وجود النازل مجردا فی الجملة کوجود المعنی.

و قوله تعالی: وَ قالُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیْهِ مَلَکٌ وَ لَوْ أَنْزَلْنا مَلَکاً لَقُضِیَ الْأَمْرُ ثُمَّ لا یُنْظَرُونَ وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَکاً لَجَعَلْناهُ رَجُلًا وَ لَلَبَسْنا عَلَیْهِمْ ما یَلْبِسُونَ الآیة و مثلها آیات أخر إذ ظاهرها أن إنزال الملک بلباسه الملکی و وجوده الملکوتی ملازم لقضاء الأمر و عدم الأنظار و دخول الناس فی نشأة ما بعد الموت حتی یتسانخوا و یتجانسوا مع الملائکة و تلک نشأة مفارقة للمادة فوجود الملائکة منها فهی مفارقة.

و منها ما ورد فی الأرواح ففی البصائر مسندا عن الحلبی عن الصادق (علیه السّلام) فی قوله تعالی: یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی قال: إن الله تبارک و تعالی أحد صمد و الصمد الذی لیس له جوف و إنّما الروح خلق من خلقه له بصر و قوة و تأیید یجعله الله فی قلوب الرسل و المؤمنین.

و فیه مسندا عن الحسن بن إبراهیم عن الصادق (علیه

السّلام) قال: سألته عن علم العالم، فقال: إن فی الأنبیاء و الأوصیاء خمسة أرواح روح البدن و روح القدس و روح القوة و روح الشهوة و روح الإیمان و فی المؤمنین أربعة أرواح إنما فقدوا روح القدس، روح البدن و روح القوة و روح الشهوة و روح الإیمان و فی الکفار ثلاثة أرواح روح البدن و روح القوة و روح الشهوة. ثم قال: و روح الإیمان یلازم الجسد ما لم یعمل بکبیرة فإذا عمل بکبیرة فارقه الروح و روح القدس من سکن فیه فإنه لا یعمل بکبیرة أبدا.

و فی الکافی مسندا عن أبی بصیر عن أبی عبد الله (علیه السّلام) قال: إن للقلب أذنین فإذا همّ العبد بذنب قال له روح الإیمان لا تفعل و قال له الشیطان افعل و إذا کان علی بطنها نزع منه روح الإیمان. الحدیث. یشیر (علیه السّلام) إلی الزنا.

و فی الکافی مسندا عن حمّاد عن أبی عبد الله (علیه السّلام) قال: ما من قلب إلّا و له إذنان علی إحداهما ملک مرشد و علی الأخری شیطان مفتن هذا یأمره و هذا یزجره الشیطان یأمره بالمعاصی و الملک یزجره عنها و ذلک قول الله عزّ و جلّ: عَنِ الْیَمِینِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعِیدٌ ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ الحدیث.

قوله (علیه السّلام): «و ذلک قول الله عزّ و جلّ» یظهر منه أن مراده تعالی من قعودهما عن الیمین و الشمال قعودهما عن یمین القلب و شماله أی النفس و سعادته و شقاوته و کونه ذا اذنین باعتبار سمعه و طاعته لآمر الخیر و آمر الشر.

و قوله (علیه السّلام) فی خبر أبی بصیر: «نزع منه» و نظیر هذه العبارة فی انتزاع روح الإیمان وارد فی الأخبار کثیرا یلوح منه أن لها اتحادا ما بالنفس فهی مقومات لجهات النفس.

و یظهر من ضم الخبرین الأخیرین أن روح الإیمان مع ملک و یدل علیه ما فی الکافی و تفسیر العیاشی عن الصادق (علیه السّلام): ما من مؤمن إلّا و لقلبه اذنان فی جوفه اذن ینفث فیها الوسواس الخناس و اذن ینفث فیها الملک فیؤید الله المؤمن بالملک فذلک قوله تعالی: وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ الخبر.

و کذا ما فی الأخبار الکثیرة أن روح القدس ملک و ربما أیّد المؤمن.

و بالجملة فمن المعلوم أن لیس فی قلوبنا حین الهم بالحسنة أو السیئة إلّا خطرات تخطر و هی کلام نفسی لنا و هی بعینها کلام ملک أو شیطان و الکلام واحد بعینه فمتکلمه واحد بعینه فلو کان الملک الذی یکلمنا أمرا مادیا لکان اللازم اتحاد الاثنین و هو محال فلیس إلّا أنه موجود مثالی و لا یلزم من ذلک الاتحاد المستحیل لکون أحدهما فی طول الآخر فافهم و هذا الوجه ناهض فی مثالیة الشیطان المفتن أیضا.

و منها ما ورد مستفیضا فی أخبار البرزخ من وجود ملائکة موکلة بروح الإنسان بعد موته فی البرزخ کمنکر و نکیر و مبشر و بشیر و ملائکة جنته و ناره و الصاعدین بروحه و حیث أن البرزخ مثال فهی مثالیة.

و منها الأخبار الواردة فی غریب خلقهم و عجیب شأنهم ففی نهج البلاغة فی خطبة له (علیه السّلام) فی الملائکة: و منهم الثابتة فی الأرضین السفلی أقدامهم و المارقة من السماء العلیا أعناقهم و الخارجة من الأقطار أرکانهم و المناسبة لقوائم العرش أکتافهم.

الخطبة.

و فی تفسیر القمّی مسندا عن جابر عن أبی جعفر (علیه

السّلام) قال: کان بینا رسول الله (صلّی اللّه علیه و آله) جالسا و عنده جبرئیل إذ حانت من جبرئیل قبل السماء فانتقع لونه حتی صار کأنّه کرکم ثم لاذ برسول الله (صلّی اللّه علیه و آله) فنظر رسول الله (صلّی اللّه علیه و آله) إلی حیث نظر جبرئیل فإذا شی‌ء قد ملأ بین الخافقین مقبلا حتی کان کقاب من الأرض إلی أن قال: قال- یعنی جبرئیل-: یعنی جبرئیل هذا اسرافیل حاجب الرب. الخبر.

و فی التوحید عن الصادق (علیه السّلام) أنّه سئل عن قوله تعالی: لَقَدْ رَأی مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْری فقال: رأی جبرئیل علی ساقه الدر مثل القطر علی البقل له ستمائة جناح قد ملأ ما بین السماء و الأرض. الحدیث.

و الروایات وردت أکثر من أن تحصی فی نزولهم و اختلافهم و أن منهم سکنة الهواء و الأرض و الأماکن و المقدسة آلافا آلافا و أنهم ینزلون مع قطرات الأمطار و مع کل شخص و کل عمل و فی لیلة القدر ألوف من الملائکة لا یحصی عددهم إلّا الله سبحانه.

و مساق هذه الأخبار و الآثار یأبی أن نقول أن لاختلاف موجودات عالمنا و تقلباتها و انقلاباتها تأثیرا فیهم فلا یوطئون بالأقدام و لا یضغطون و لا تخرق حرکات الأجسام أبدانهم مع أنهم قد ملئوا الفضاء و السطح مع أن الضرورة تقضی بالمزاحمة بین المادیات و الجسمانیات و لا یبصرون و لا یلمسون و لا یحس بهم و لا غیر ذلک من أحکام المادیات فلیسوا بالأجسام المادیة و إنما للمادیات نسبة إلیهم.

هذا:

و ما ربّما یقال أن الله سبحانه قادر أن یصرف المادیات عنها فلا تحس بها و لا تزاحمها و یجعل القوة علی رؤیتهم و الارتباط بهم فی بعض أشخاص الإنسان کالأنبیاء (علیهم السّلام) فیختصّون برؤیتهم

و کلامهم مثلا فکلام یشبه بظاهره کلام المسلّمین من المسلمین و بباطنه یهدم أساس الدین إذ لو جاز مثل هذا الخطأ العظیم فی الحس لم یثبت لنا نبیّ و لا کتاب و لا شرع و لا إعجاز و لحقنا بالسوفسطائیة و لم یثبت توحید حتی تصل النوبة إلی الکلام فی الملائکة علی أن الضرورة تدفعه.

و ما أثبتنا فی محله من الخطأ فی الحس إنّما هو الخطأ فی الحکم الذی معه لا فی المحسوس الحاصل عند الحس فما نراه من صغر النجوم مثلا فالذی عند الحس من نقطة بیضاء هو هذا القدر و هو ضروری بدیهی و الخطأ إنما هو فی حکمنا أن النجم فی نفسه علی هذا المقدار من الحجم علی ما یثبته أحکام الزوایا المثلثیة من حجمها.

و منها الأخبار الکثیرة الواردة فی عصمتهم الذاتیّة و قد قال تعالی: بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ و قال تعالی: فَإِنِ اسْتَکْبَرُوا فَالَّذِینَ عِنْدَ رَبِّکَ یُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ هُمْ لا یَسْأَمُونَ الآیة، فمن المعلوم أن لو کانت فیهم مادة و هی حاملة للقوة و الإمکان و أفعالهم صادرة عن علم کان ذلک منهم اختیاریا متساوی الوجود و العدم کالإنسان و لم یکونوا مجبولین علی الطاعة و لاستوجبوا بالطاعة مزید الثواب مع أن العمالة منهم عمالة إلی أبد الآبدین من قبل و فی الدنیا و الآخرة و فی الجنة و النار.

و منها ما ورد أن طعامهم التسبیح و شرابهم التهلیل أی أن قوام وجودهم الخارجی بالتوحید و التنزیه و أما الحمد و التشبیه فلم یرد فیه نص غیر ما فی قوله تعالی: وَ الْمَلائِکَةُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ الآیة، و لم یرد و یحمدون و وجهه واضح عند العارف بالحقائق.

و فی روایة أخری فی العلل لمحمد بن علی بن إبراهیم سئل أبو

عبد الله (علیه السّلام) عن الملائکة یأکلون و یشربون و ینکحون؟

قال: لا إنهم یعیشون بنسیم العرش. فقیل له: فما العلة فی نومهم؟ فقال (علیه السّلام). فرقا بینهم و بین الله عزّ و جلّ لأن الذی لا تأخذه سنة و لا نوم هو الله. الخبر.

و حدیث نومهم وارد فی أحادیث أخر منها ما فی إکمال الدین مسندا عن داود بن فرقد فی حدیث حدثه بعض أصحابه عن الصادق (علیه السّلام) فقال (علیه السّلام): ما من حی إلّا و هو ینام خلا الله وحده عزّ و جلّ و الملائکة ینامون. فقلت: یقول الله:

یُسَبِّحُونَ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ لا یَفْتُرُونَ قال: أنفاسهم تسبیح.

الخبر.

و قد مرّ فی أول الکلام قول علی (علیه السّلام): لا یغشاهم نوم العیون. الخطبة، فلو صحّت هذه الأخبار کان المراد من نومهم ما هو مثل قوله (علیه السّلام) الناس نیام فإذا ماتوا انتبهوا و ما ورد مستفیضا فی أخبار البرزخ کما فی الکافی مسندا عن سالم عن أبی عبد الله (علیه السّلام) فی حدیث: ثم تؤخذ روحه فتوضع فی الجنة حیث رأی منزله ثم یقال له نم قریر العین فلا تزال نفحة من الجنة تصیب جسده یجد لذتها و طیبها حتی یبعث. الحدیث.

و جملة المعنی أن نسبة جنة الآخرة إلی البرزخ و کذلک نسبة البرزخ إلی الدنیا کنسبة الیقظة إلی النوم و کذا فی الملائکة نوم غیر نوم العیون و غفلة العقول نسبته إلی ما علیه الحق سبحانه نسبة النوم إلی الیقظة فمن فقد شیئا فقد نام عنه و الحاصل أن تعیشهم بنسیم العرش و هو التسبیح و التهلیل و قد عرفت أن العرش ما هو إنما هو مشاهدة التوحید و التنزیه فبه قوام وجودهم فحجاب المادة لیس مضروبا دونهم.

و فی کتاب الدرر و الغرر للآمدی عن المناقب: و سئل یعنی علیّا (علیه السّلام) عن العالم العلوی فقال: صور عاریة من المواد خالیة عن القوة و الاستعداد تجلی لها فاشرقت و طالعها فتلألأت و ألقی فی هویتها مثاله فأظهر عنها أفعاله. الحدیث. و هاهنا مباحث أخر ربما تعرضنا لبعضها فی الکلام علی الشیطان علی حسب ما یسوغه المجال.

و أما الکلام فی الشیطان فهو أیضا من ضروریات هذا الدین بل سائر الملل و قد تواترت الآثار و تکرر فی القرآن إثبات خصوصیات عجیبة لهذا المخلوق و الکلام الجامع فیه أن نقول کما أن الإسلام یثبت وراء الحس موجودات کثیرة موکلة بجمیع جهات العالم تدعوا إلی الخیرات و تهدی إلی الحسنات و تفیض البرکات و سمتها الملائکة فالملک موجود غیر محسوس له مبدئیة ما للخیرات و الحسنات و البرکات کذلک یثبت وراء الحس موجودات أخری موکلة بالإنسان و غیره تدعوا إلی الشرور و تهدی إلی کل معصیة و مخالفة یسمیها الشیطان و ذریته فالشیطان موجود غیر محسوس له مبدئیة ما للشرور و المعاصی.

أقول: إذا فرضنا معصیة ما فهی مخالفة و المخالفة لا تتحقق إلّا مع تصور موافقة فی محلها و إطاعة و الموافقة بالطاعة لا تکون بشباهة الفعل بالفعل بل بمطابقة الفعل لما یریده آمر بأمر مثلا و الأمر اللفظی إنما هو لإیصال الأمر إلی المأمور لا لموضوعیة له فی نفسه بالضرورة. و لذا کان الأمر العقلی کالأمر اللفظی و الأمر أمر اعتباری اعتبر للتوصل إلی وجود فعل مراد من الغیر بالبعث و التحریک الاعتباری للمأمور إلی المأمور به و إرادة الفعل لا تکون إلّا بمحبة تامة فالذی یصدر عن الفاعل المطیع إنما هو الذی یحبه الأمر من حیث أنّه

یحبه و إلّا لم یکن موافقة أی أن علم الفاعل فی إرادته الفعل إنّما تعلق بالفعل بما أن الآمر یحبه أی بمحبة الأمر مشاهدا تعلقها بالفعل و وجودها فی الفعل و حیث أن العلم متحد بالمعلوم فمنشأ الفعل إرادة الآمر التی عند الفعال فهذا الفعل إنما تحقق بفناء إرادة الفاعل فی إرادة الآمر و حیث أن الفعل أثر الفاعل و وجوده رابط غیر مستقل بالنسبة إلی الذات فللذات وجود ما فی مرتبته ففناء الإرادة فی الإرادة یستلزم فناء ما للذات فی الذات فی هذه المرتبة فیختلف الفناء المذکور باختلاف الأفعال فهناک فناءات مختلفة بالنسبة إلی الأفعال المختلفة و الطاعات المتشتّتة.

و مثل البرهان یثبت فی جانب المعصیة أن المعصیة لا تتحقق إلّا بأنانیة بالنسبة إلی ذات الأمر بوجه ما و هی خلاف الفناء أی الغفلة عن ذات الأمر و توجه المأمور إلی ذات نفسه.

و حیث أن الکلام فی إطاعة الحق سبحانه و معصیته و لا ذات موجودة بالاستقلال إلّا ذاته فالتوجه إلی ذات أخری غیر متصورة هناک بل هی الغفلة عن أنه هو به لا عن هو البسیط فإنّه غیر متحقق البتة.

فقد تحقق أن المعاصی بجمیع أنحائها لا تتحقق إلّا مع الغفلة عن الحق سبحانه و دعوی الأنانیة و تختلف أقسام هذه الدعاوی باختلاف أقسام الأفعال التی هی معاص اختلافا شدیدا فهذا هو المتحقق فی مرتبتنا الطبیعیة و لها بالضرورة مثل فی مرتبة المثال نسبتها فی الکلیة و الجزئیة و المنشئیّة و التولد نسبة ما فی عالم الطبیعة بمقتضی ما مر من البرهان فی أول الرسالة فهی موجودات متقدمة علیها بوجه إحیاء فی أنفسها لها مبدئیة ما بالنسبة إلی ما فی عالم الطبیعة من ممثلاتها و هذا الموجود غیر المحسوس الذی هو مبدأ عام للمعاصی مع المبادی

الجزئیة التی لها هو الذی نسمیه بالشیطان و ذریته هذا ما سنح ببالی من البرهان علی وجوده و لم أجد مجال المراجعة إلی کتب القوم فما أدری هل سبقنی إلیه أحد أو جاء ببرهان غیر هذا و منه یتبین معانی عامة ما ورد فی خصوصیات وجوده و ذریته و حالاتهم و کیفیة وساوسهم و غیر ذلک.

و من البرهان یظهر وجه عدم سجدته لعنه الله لآدم لأنه غیر خاضع لذات الإنسان النوریة التی هی خلیفة الله فی أرضه لأن ذاته قائمة بالأنانیة و قد ورد فی الخبر: أن أول من قال أنا إبلیس و أنّه إنّما استحق اللعن بذلک قال تعالی: إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلَّا إِبْلِیسَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرِینَ الآیات. و یظهر مما مرّ أنه لعنه الله کما لم یسجد لآدم لم یسجد لذریته أیضا و شاهد ذلک قوله تعالی: وَ لَقَدْ خَلَقْناکُمْ ثُمَّ صَوَّرْناکُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ الآیة. و کما أنّه لم یسجد هو لعنه الله لم تسجد ذریته أیضا ففی نهج البلاغة فی خطبة له (علیه السّلام) فی صفة آدم (علیه السّلام):

و استادی الله سبحانه الملائکة ودیعته لدیهم و عهد وصیته إلیهم فی الإذعان بالسجود له و الخشوع لتکرمته فقال سبحانه: اسجدوا لآدم فسجدوا إلّا إبلیس و قبیله اعترتهم الحمیة و غلبت علیهم الشقوة.

الخطبة، و یستفاد هذا المعنی من قوله سبحانه: إِنَّهُ یَراکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لا تَرَوْنَهُمْ الآیة.

و من البرهان یظهر أن المتخلص منه لعنه الله بالکلیة لا یتحقق إلّا مع الخلوص للّه سبحانه قال سبحانه حکایة عن إبلیس حین رجم و أنظر قال: فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلَّا عِبادَکَ مِنْهُمُ

الْمُخْلَصِینَ و هم الذی اخلصوا لله- بالبناء للمجهول- فلا یبقی غایة لهم اما ذاتا أو اسما أو فعلا فقط إلّا الله سبحانه و هو الخلوص بأحد وجوهه و ذلک لأنّه یرتفع موضوع الوسوسة حینئذ و هو الأنانیة و الغفلة عن الحق سبحانه و ذلک قوله (علیه السّلام): إن شیطانی أسلم علی یدی و فی روایة قتلته و فی روایة عن الصادق (علیه السّلام) علی أن الشیطان لا یتعرض بنا. هذا و أما وقوع الخطأ و هو مخالفة الأمر الإرشادی دون المولوی منه و ترک الأولی من الأنبیاء فقد صرّح به القرآن الکریم و تواترت به الأخبار قال تعالی فی آدم و حواء: فَأَزَلَّهُمَا الشَّیْطانُ الآیة، و کذا فی سائر الأنبیاء و کذلک وقوع الخطأ الخالی قال تعالی: وَ اخْتارَ مُوسی قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلًا الآیة، و قال تعالی حکایة عن فتی موسی و هو یوشع فی قصة الحوت: وَ ما أَنْسانِیهُ إِلَّا الشَّیْطانُ أَنْ أَذْکُرَهُ الآیة، و قال تعالی حکایة عن أیوب (علیه السّلام): أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ.

و یتبین مما مرّ من الأمثلة أن عمدة تصرفاته لعنه الله فی هذا العالم الطبیعی علی ثلاثة أقسام:

القسم الأول تصرفه فی الإنسان بالوسوسة فی صدره و الإلقاء فی قلبه قال تعالی: وَ إِنَّ الشَّیاطِینَ لَیُوحُونَ إِلی أَوْلِیائِهِمْ و قال تعالی: مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ و الخنّاس اسم للشیطان الموکل علی الناس کما فی الأخبار و قد مرّ روایة الکافی فی هذا المعنی.

و هذا القسم هو الذی عصم منه المعصومون من الأنبیاء و الأولیاء و لذلک لو تحقق منه لعنه الله وسوسة لهم کان ذلک بالظهور و التجسم لهم کما وردت أخبار کثیرة فی قصص نوح و إبراهیم

و إسماعیل و موسی و عیسی و یحیی و نبیّنا (علیهم السّلام) فی هذا المعنی.

القسم الثانی تصرفه لعنه الله فی الإنسان غیر قلبه کأعضائه مثلا کما فی قصة أیّوب و مرضه مرضا شدیدا و هذا فی غیر المعصومین من الأولیاء مقدمة للقسم الأول و فیهم ینتج إیذاء.

القسم الثالث تصرفه لعنه الله فی غیر الإنسان من الأمور الخارجة عنه قال تعالی: قالَ رَبِّ بِما أَغْوَیْتَنِی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ و الأخبار فی هذا الباب أکثر من أن تحصی.

کما فی الکافی بإسناده عن علی (علیه السّلام) قال: قال رسول الله (صلّی اللّه علیه و آله) لا تؤووا مندیل اللحم فی البیت فإنه مربض الشیطان و لا تؤووا التراب خلف الباب فإنه مأوی الشیطان.

الخبر.

و فیه منسدا عن الصادق (علیه السّلام) أن علی ذروة کل جسر شیطانا فإذا انتهیت إلیه فقل بسم الله یرحل عنک.

و فی أخبار کثیرة انّه لعنه الله تصرف فی العنب و الکرمة و النخلة و فی أخبار کثیرة أنه لعنه الله یتصرف فی النطفة و المأکل و المشرب و الملبس و المسکن إذا لم یذکر اسم الله علیه.

و فی الکافی مسندا عن علی قال: قال رسول الله (صلّی اللّه علیه و آله) بیت الشیطان فی بیوتکم بیت العنکبوت.

و فی الکافی أیضا مسندا عن أحدهما علیهما السّلام) قال: لا تشرب و أنت قائم و لا تبل فی ماء نقیع و لا تطف بقبر و لا تخل فی بیت وحدک و لا تمش بنعل واحدة فإن الشیطان أسرع ما یکون إلی العبد

إذا کان علی بعض هذه الأحوال. إلی غیر ذلک من نظائرها التی وردت فی الشریعة و هذا القسم أیضا مقدمة للقسم الأول من تصرفاته لعنه الله.

و من البرهان المذکور یظهر أیضا أن الشیاطین مفارقة الوجود للمادة و الوجود المذکورة فی تجرد الملائکة غیر الوجه الأخیر منها جار فی الشیاطین بعینها قال تعالی: یَعِدُهُمْ وَ یُمَنِّیهِمْ وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ إِلَّا غُرُوراً و قال تعالی: وَ إِنَّ الشَّیاطِینَ لَیُوحُونَ إِلی أَوْلِیائِهِمْ و قال تعالی: وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ و قال تعالی:

لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقِیمَ ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ و قال تعالی: إِنَّهُ یَراکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لا تَرَوْنَهُمْ و قال تعالی: الشَّیْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلی لَهُمْ و قال تعالی: کَمَثَلِ الشَّیْطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اکْفُرْ فَلَمَّا کَفَرَ قالَ إِنِّی بَرِی‌ءٌ مِنْکَ الآیات. و أمثال الأخبار التی أوردناها فی الکلام علی الملائکة واردة فی هذا المقام و لا نطیل بالإیراد و البیان بل الأخبار الواردة هاهنا أوضح دلالة من هناک لأن کثیرا من تصرفاته الواردة بتمثیل جسمانی مفسر هاهنا بخلافه هناک.

کما فی المحاسن عن الرضا عن آبائه عن علی (علیه السّلام) فی حدیث: فأمّا کحله فالنوم و أمّا سفوفه فالغضب و أما لعوقه فالکذب.

و فی الکافی مسندا عن أبی جعفر (علیه السّلام): إن هذا الغضب جمرة من الشیطان توقد فی قلب ابن آدم.

و عن النبیّ (صلّی اللّه علیه و آله): إن الشیطان یجری من ابن آدم مجری الدم فضیّقوا مجاریه بالجوع.

و فی الخبر أن موسی (علیه السّلام) رآه و علیه برنس فسأله عن برنسه فقال لعنه الله: به اصطاد قلوب بنی آدم.

و فی مجالس ابن الشیخ مسندا عن الرضا عن آبائه (علیهم السّلام): أن إبلیس کان یأتی الأنبیاء من لدن آدم إلی أن بعث الله المسیح (علیه السّلام) یتحدث عندهم و یسائلهم و لم یکن بأحد منهم أشدّ أنسا منه بیحیی بن زکریا فقال له یحیی (علیه السّلام): یا أبا مرّة إن لی إلیک حاجة، فقال له: أنت أعظم قدرا من أن أردّک بمسألة فاسألنی ما شئت فإنّی غیر مخالفک فی أمر تریده. فقال یحیی:

یا أبا مرّة أحبّ أن تعرض علی مصائدک و فخوخک التی تصطاد بها بنی آدم. فقال له إبلیس: حبّا و کرامة و واعده لغد فلمّا أصبح یحیی قعد فی بیته ینتظر الوعد و أغلق علیه الباب إغلاقا فما شعر حتی ساواه من خوخة کانت فی بیته فإذا وجهه صورة وجه القرد و جسده علی صورة الخنزیر و إذا عیناه مشقوقتان طولا و إذا أسنانه و فمه مشقوقات طولا عظما واحدا بلا ذقن و لا لحیة و له أربعة أید یدان فی صدره و یدان فی منکبه و إذا عراقیبه قوادمه و أصابعه خلفه و علیه قباء و قد شدّ وسطه بمنطقة فیها خیوط معلقة بین أحمر و أصفر و أخضر و جمیع الألوان و إذا بیده جرس عظیم و علی رأسه بیضة و إذا فی البیضة حدیدة معلقة شبیهة بالکلاب فلمّا تأمله یحیی (علیه السّلام) قال له: ما هذه المنطقة التی فی وسطک؟ فقال: هذه المجوسیة أنا الذی سننتها و زینتها لهم. فقال له: ما هذه الخطوط الألوان؟ قال: هذه جمیع أصناع النساء لا تزال المرأة تصنع الصنیع حتی یقع مع لونها فافتن الناس بها. فقال له: فما هذا الجرس الذی بیدک؟ قال:

هذا مجمع کل لذة من طنبور و بربط و معزفة و طبل و نای و صرنای و أن القوم لیجلسون علی شرابهم فلا یستلذونه فأحرّک الجرس فیما بینهم

فإذا سمعوه استخفّ بهم الطرب فمن بین من یرقص و من بین من یفرقع أصابعه و من بین من یشق ثیابه. فقال له: و أی الأشیاء أقرّ لعینک؟ قال: النساء هن فخوخی و مصائدی فإنّی إذا اجتمعت علی دعوات الصالحین و لعناتهم صرت إلی النساء فطابت نفسی بهن.

فقال له یحیی (علیه السّلام): فما هذه البیضة علی رأسک؟ قال:

بها أتوقی دعوة المؤمنین. قال (علیه السّلام): فما هذه الحدیدة التی أری فیها؟ قال: بهذه أقلب قلوب الصالحین. قال یحیی (علیه السّلام): فهل ظفرت بی ساعة قط؟ قال: لا و لکن فیک خصلة تعجبنی. قال یحیی (علیه السّلام): فما هی؟ قال: أنت رجل أکول فإذا افطرت أکلت و بشمت فیمنعک ذلک من بعض صلاتک و قیامک باللیل. قال یحیی (علیه السّلام): فإنّی أعطی الله عهدا إنّی لا أشبع من الطعام حتّی ألقاه. فقال له إبلیس: و أنا أعطی الله عهدا إنّی لا أنصح مسلما حتّی ألقاه. ثم خرج فما عاد إلیه بعد ذلک. الحدیث، و هو مروی عن طرق العامة أبسط من ذلک و الروایات فی أقسام إغواءاته و تزییناته عند أنواع المعاصی و الذنوب بتصویرات عجیبة فوق حد الإحصاء و کل ذلک یشهد أنّها تمثلات مثالیة منه لعنه الله غیر مادیة.

و بما تقرر یندفع ما ذکره بعضهم أنّا إذا عملنا سیئة فلا نجد فی أنفسنا إلّا تصورا للفعل و تصدیقا و جزما و إرادة و تحریکا للأعضاء بالعضلات و لم نجد أثر المؤثر آخر یسمی شیطانا فلیس إلّا القوی المادیة لمیلها إلی الشهوة و الغضب و الخواطر المنبعثة فالشیطان کنایة عنها و الوسوسة کنایة عن الخواطر من حیث وقوعها فی طریق الشر و هذا الکلام یطرد فی جانب الملک و الهامة کما لا یخفی.

و وجه الاندفاع ظاهر إذ الشیطان و الملک فی طول الإنسان

الطبیعی لا فی عرضه حتی یتوجه ما ذکر.

و من أجاب عنه بأن فعل الشیطان و الملک الذکر و التذکیر فلا یلزم ما أوردوه کأنّه غفل عن مئات أو ألوف من الأخبار و الآثار فی أقسام تصرفاته لعنه الله أو أنه حمل جمیعها علی المجاز و الاستعارة و سائر الصنائع الشعریة و حاشا مقام أئمة الإسلام عن ذلک.

و من البرهان المذکور یظهر کیفیة وجود الملائکة أعنی العمالة منهم و یظهر أیضا أن ذات الإنسان کالمؤلف من تصرفات ملکیة أو شیطانیة و لیس له ذات مستقل منحاز.

و من البرهان المذکور یظهر مع ملاحظة الأصول المقررة فی محلّها أنه لعنه الله و جنوده و إن کان لهم تقدم علی هذه النشأة لتقدم المثال علی المادة إلّا أن لهم تأخرا ما و تعینا ما بالمادة إذ تحقق المعصیة بأنواعها یحتاج إلی تعین مادی.

و من هنا ربّما یظهر وجه معنی شمول الخطاب بالسجدة لآدم (علیه السّلام) لإبلیس لعنه الله مع أنه لم یکن من الملائکة و الخطاب کان متوجها إلیهم و أنّه کان فی السماء إذ لم یکن إذ ذاک أرض متعینة بل لم یکن إلّا أسماء نورانیة طاهرة و إنّما تعینت الأرض بعد وقوع المعصیة قال سبحانه: قالَ اذْهَبْ فَمَنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزاؤُکُمْ جَزاءً مَوْفُوراً و قال سبحانه: وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلی حِینٍ الآیة، فأرض آدم الأرض الطبیعیة و أرض إبلیس الأرض السابعة و الأرض مع ذلک أرض واحدة إذ الاختلاف بالبطون و الظهور لا یوجب الاختلاف حقیقة کما هو ظاهر قوله تعالی: أَ وَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ کانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْ‌ءٍ حَیٍ الآیة.

و من هنا ربّما یظهر معنی ما ورد مستفیضا من أئمة أهل البیت (علیهم السّلام) کما فی الکافی و تفسیری القمّی و العیاشی بطرق متعددة ان إبلیس کان مع الملائکة و لم یکن منهم و کانت الملائکة تری أنّه منهم. الخبر و ذلک لعدم ظهور معصیته و مخالفته إذ ذاک.

و من هنا ربّما یظهر معنی تولد ذریته قال تعالی: أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِی وَ هُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ الآیة.

و فی تفسیر العیاشی عن جابر عن النبیّ (صلّی اللّه علیه و آله) فی حدیث: فقال إبلیس لعنه الله ربّ هذا الذی کرّمت علیّ و فضّلته و ان لم تفضل علیّ لم أقو علیه. قال: لا یولد له ولد إلّا ولد لک ولدان. الحدیث، و هذا علی سبیل التکثیر.

و یؤیده ما فی تفسیر العیاشی مسندا عن الصادق (علیه السّلام) فی حدیث: فقال أبو عبد الله (علیه السّلام): و الذی بعث محمدا للعفاریت و الأبالسة علی المؤمن أکثر من الزنابیر علی اللحم. الحدیث.

و فی الکافی مسندا عن أبان عن الصادق (علیه السّلام) قال: لإبلیس عون یقال له تمریح إذا جاء اللیل ملأ ما بین الخافقین. الحدیث، و هو حدیث غریب فی معناه.

و اعلم أن مثل هذا المعنی وارد فی الملائکة أیضا و أن لم یعبر عنه فی الأخبار بالذریة و التولد ففی الکافی مسندا عن أبی جعفر (علیه السّلام) قال: إن فی الجنة نهرا یغتمس فیه جبرئیل کل غداة ثم یخرج منه فینتفض فیخلق الله عزّ و جلّ من کل قطرة منه ملکا.

الحدیث. و هو مروی فی حدیث المعراج من طرق العامة و الخاصة و هذا المعنی کثیر فی روایات العبادات أیضا.

و اعلم أن هذه المقابلة بین الملک و الشیطان یوضح معنی ما ورد أن الملک مخلوق من النور و الشیطان من النار قال تعالی: خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ الآیة حکایة عنه لعنه الله و فی الکافی مسندا عن داود الرقی عن أبی عبد الله (علیه السّلام) قال: إن الله عزّ و جلّ خلق الملائکة من نور. الخبر.

تتمة:

و مما یتعلق مجال الشیاطین قضیة رجمها بالشهب قال تعالی:

وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِی السَّماءِ بُرُوجاً وَ زَیَّنَّاها لِلنَّاظِرِینَ وَ حَفِظْناها مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ رَجِیمٍ إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبِینٌ الآیات.

و فی المجالس عن الصادق (علیه السّلام) کان إبلیس یخترق السموات السبع فلمّا ولد عیسی حجب عن ثلاث سماوات و کان یخترق أربع سماوات فلمّا ولد رسول الله (صلّی اللّه علیه و آله) حجب عن السبع کلّها و رمیت الشیاطین بالنجوم. الحدیث، و مضمون الخبر مروی مشهور بین الفریقین.

و فی العلل مسندا عن أبی بصیر عن أبی عبد الله (علیه السّلام) قال: 7 نما کان بلیة أیوب التی ابتلی بها فی الدنیا لنعمة أنعم الله بها علیه فأدّی شکرها و کان إبلیس فی ذلک الزمان لا یحجب دون العرش فلمّا صعد عمل أیوب (علیه السّلام) بأداء شکر النعمة حسده إبلیس لعنه الله. الخبر.

و یظهر منه أن عروجه لعنه الله إلی السموات لم یکن منحصرا فی سماع الأخبار عن الملائکة و قد ذکروا فی معنی هذه المسألة بعض الوجوه منها ما ذکره صدر المتألهین (قدّس سرّه) فی المفاتیح من أراده فلیرجع إلیه.

و الذی یظهر من معناها بما یناسب البناء علی ما مرّ من الأصول أن یقال أن السموات السبع و الأرضین السبع ما کانت منحازة فی زمن الأنبیاء السابقین کل الانحیاز و لا کانت شرائعهم مستوعبة للأعمال النازلة من السموات غیر ما نزلت مما فوق السماء السابعة کأصل التوحید و الولایة و النبوة و بعض مما دونها بحسب استعداد الأمم الماضیة فلمّا تولد المسیح عیسی بن مریم (علیه السّلام) منع إبلیس لعنه الله من ثلاث سماوات و هی السابعة و السادسة و الخامسة و انحازت إذ ذاک ثلاث من الأرضین و استوعبت شریعته بتکمیل شریعة موسی (علیه السّلام) من الأعمال بنسبة ذلک ثم لما تولد محمد (صلّی اللّه علیه و آله) منع لعنه الله ببرکته (صلّی اللّه علیه و آله) من جمیع السموات السبع و انحازت بذلک جمیع الأرضین السبع و قذفت الشیاطین بالشهب و انقطعت الکهانة و استوعبت شریعته المقدسة جمیع الأعمال النازلة من السموات السبع فافهم إن کنت من أهله إن شاء الله.

و اعلم أن الشیاطین غیر منحصرة فی الجن بل ربما لحق بهم شیاطین من الإنس أیضا و هو الذی یقتضیه الأصول السابقة و هو الفناء فی الشیطان قال تعالی: شَیاطِینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِ و قال تعالی: مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ.

و فی قصص الراوندی مسندا عن عبد العظیم الحسنی (علیه السّلام) عن علی بن محمد العسکری فی حدیث ظهور إبلیس لعنه الله لنوح (علیه السّلام) فقال نوح (علیه السّلام): تکلم. فقال إبلیس لعنه الله: إذا وجدنا ابن آدم شحیحا أو حریصا أو حسودا أو

جبّارا أو عجولا تلقفناه تلقف الکرة فإن اجتمعت لنا هذه الأخلاق سمیناه شیطانا مریدا.

هذا آخر ما أردنا إیراده من هذه المباحث علی ما یسمح به الوقت و یسعه الباع و الله المستعان و إلیه المصیر و الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین.

و کان الفراغ لیلة الجمعة منتصف المحرم سنة 1357 و فرغ عن کتابته فی العشر الأوسط من شهر الصفر سنة 1361 هجریة قمریة و وقعت الکتابة فی قریة شادآباد من أعمال بلدة تبریز

ص: 161

رسالة الانسان قبل الدنیا

اشارة

ص: 163

بسم الله الرحمن الرحیم هذه رسالة الإنسان قبل الدنیا و هی الرسالة الأولی من کتاب الإنسان الحمد لله ربّ العالمین و الصلاة و السلام علی أولیائه المقربین سیّما محمد و آله الطاهرین.

هذه رسالة الإنسان قبل الدنیا نشیر منها إلی ما جری علی الإنسان قبل هبوطه و وقوعه فی ظرف الحیاة الدنیا علی ما دبّره العلیم القدیر علی ما ینتجه البرهان و یستفاد من ظواهر الکتاب و السنة و الله المعین.

[فصل 1 فی ان الانسان بجمیع خصوصیات ذاته و صفاته و افعاله]

قد تبین بالبرهان فی الفلسفة الأولی أن العلیة تقتضی قیام المعلول فی وجوده و کمالاته الأولیة و الثانویة بالعلة و إن ذلک کلّه من تنزلات العلة دون النواقص و الجهات العدمیة.

و أیضا إن عالم المادة مسبوق الوجود بعالم آخر غیر متعلق بالمادة فیه أحکام المادة و هو علّته و بعالم آخر مجرد عن المادة و أحکامها هو علّة علته و یسمیان بعالمی المثال و العقل و عالمی البرزخ و الروح.

ص: 164

و یستنتج من ذلک ان الإنسان بجمیع خصوصیات ذاته و صفاته و أفعاله موجود فی عالم المثال من غیر تحقق أوصافه الرذیلة و أفعاله السیئة و لوازمه الناقصة و جهاته العدمیة فهو کان موجودا هناک فی أهنأ عیش و أقر عین فی زمرة الطاهرین و صفّ الملائکة المقدسین مبتهجا بما یشاهده من نور ربّه و نورانیة ذاته و تشعشع أفقه ملتذّا بمرافقة الأبرار و مسامرة الأخیار لا یمسّه فیها تعب و لا لغوب و لا یتکدر بکدورات النواقص و العیوب لا حجاب بینه و بین ما یشتهیه و لا ألم و لا ملال یعتریه.

[فصل 2 فی الدلائل النقلیة من الکتاب و السنة علی ما مر]

و ظواهر الکتاب و السنة تدل علی ما مرّ قال تعالی: أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَکَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِینَ ففرق سبحانه بین الخلق و الأمر فعلمنا أن الخلق غیر الأمر بوجه و لیس الأمر مختصا بآثار أعیان الموجودات حتی تختص الأعیان بالخلق و آثار الأعیان بالأمر لقوله سبحانه: قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی فنسب سبحانه الروح و هو من الأعیان إلی الأمر، و قوله تعالی: إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ أفاد إنّ أمره هو إیجاده بکلمة کن سواء کان عینا أو أثر عین و حیث لیس هناک إلّا وجود الشی‌ء الذی هو نفس الشی‌ء تبین فی إن کلّ شی‌ء أمرا إلهیا.

ثم قال سبحانه: إِنَّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طِینٍ لازِبٍ و قال:

إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِیهِ و غیر ذلک من الآیات المفیدة إن الخلق بالتدریج.

و قد قال سبحانه: وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ کَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ و قال: ما خَلْقُکُمْ وَ لا بَعْثُکُمْ إِلَّا کَنَفْسٍ واحِدَةٍ و قال: ما

ص: 165

أَمْرُ السَّاعَةِ إِلَّا کَلَمْحِ الْبَصَرِ فأفاد عدم التدریج فی الأمر.

تبین بمجموع الآیات إن الأمر أمر غیر تدریجی بخلاف الخلق و إن کان الخلق ربّما استعمل فی مورد الأمر أیضا.

و بالجملة ففیما یتکون بالتدریج و هو مجموع الموجودات الجسمانیة و آثارها وجهان فی الموجود الفائض من الحق سبحانه وجه أمری غیر تدریجی و وجه خلقی تدریجی و هو الذی یفیده لفظ الخلق من معنی الجمع بعد التفرقة.

و قد أفاد قوله سبحانه: إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ الآیة، إن الأمر سابق علی الخلق و أن الخلق یتبعه و یتفرع علیه و هو الذی یفیده قوله سبحانه: بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ فعمل الملائکة و هم المتوسطون فی الحوادث بواسطة الأمر.

فتحصل من الجمیع أن فوق عالم الأجسام و فیه نظام التدریج عالما آخر یشتمل علی نظام موجودات غیر تدریجیة أی غیر زمانیة یتفرع کل موجود زمانی من مظروفات نظام التدریج علی ما هنالک من الموجودات الأمریة و هی محیطة بها موجودة معها قائمة علیها کما یفیده (فالتدبیر و هو الإتیان بالأمر دبر الأمر و عقیبه یصدر من العرش أوّلا ثم یتنزل الأمر من سماء إلی سماء و قد أوحی إلی کل سماء ما یختص بها من الأمر فإن الأمر کلمته سبحانه فإلقائه إلی شی‌ء وحی منه إلیه و لا یزال یتنزل سماء سماء حتی ینتهی إلی الأرض ثم یأخذ فی العروج فهذا هو المتحصل من الآیات) قوله سبحانه: ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ یُدَبِّرُ الْأَمْرَ و قوله سبحانه: ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ ما لَکُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا شَفِیعٍ أَ فَلا تَتَذَکَّرُونَ یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَی الْأَرْضِ ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ و قوله سبحانه: ثُمَّ اسْتَوی

ص: 166

إِلَی السَّماءِ إلی أن قال تعالی: فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِی یَوْمَیْنِ وَ أَوْحی فِی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها و قوله سبحانه: خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَ الآیات.

و هی مع ذلک تفید أن الأمر فی تنزله ذو مراتب فإنّه سبحانه أخبر عن أن التنزل بینهن فللتنزل نسبة إلی کل واحدة منها لوقوعه من عال إلی سافل حتی ینتهی إلی آخرها فیتجاوزها إلی الأرض و هو قوله سبحانه: یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَی الْأَرْضِ و هذه حال الأمر بعد تقدیره بالقدر و المقادیر و محدودیته بالحدود و النهایات کما قال سبحانه: وَ کانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً و هناک وجود أمری غیر محدود و لا مقدر ینبئ عنه قوله سبحانه: وَ إِنْ مِنْ شَیْ‌ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ الآیة حیث أفاد إن لکل شی‌ء من الأشیاء وجودا مخزونا عنده سبحانه و إن تنزله إنّما هو بقدر معلوم و الآیة حیث تفید أن التنزل یلازم التقدیر بالمقدار أفادت أن الخزائن التی من کلّ شی‌ء عنده سبحانه وجودات غیر محدودة و لا مقدرة فهی من عالم الأمر قبل الخلق.

و حیث عبّر سبحانه بلفظ الجمیع المشعر بالکثرة فلا بد أن یکون الامتیاز بین أفرادها بشدة الوجود و ضعفه و هو المراتب دون الامتیاز الفردی بالمشخصات مثل الأفراد من نوع واحد و إلّا وقع الحد و القدر و قد أنبأ سبحانه أن لا قدر قبل التنزل ففی هذا القسم من الموجود الأمری الغیر المحدود أیضا مراتب واقعة.

و لیس التنزل عن هناک کیفما کان بالتجافی و تخلیة المکان السابق بالنزول إلی اللاحق لقوله سبحانه: ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ الآیة و هذه الموجودات الغیر المحدودة حیث لا حدّ لها و لا بینها فیها موجودة جمیعا بوجود واحد علی کثرتها و مشتملة علی جم

ص: 167

الکمالات التی فی عالمها و لا خبر و لا أثر هناک عن الإعدام و النواقص التی تفیدها المادة و الإمکان أو الجد و الفقدان.

و لا تزال تتنزل عن مرتبة إلی مرتبة حتی تشرف علی عالم الأجسام و هی فی جمیع مراحلها مشتملة علی جمل الکمالات مبراة عن النواقص غیر أنّها فی کل مرتبة بحسب ما یقتضیه حال المرتبة من قوة الموجود و ضعفه و لا حجاب و لا غیبوبة بل أشعة الکل واقعة من الکل علی الکل و منعکسة من الکل إلی الکل فهی أنوار طاهرة و لذلک وصف سبحانه الروح الذی هو من عالم الأمر بالطهارة و القدس فقال: وَ أَیَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ و قال: قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ و حکی سبحانه ذلک عن الملائکة فقال سبحانه: وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ الآیة، أی نظهر قدسک و طهارتک عن النواقص بذواتنا و أفعالنا حیث إن ذواتنا بأمرک و أفعال ذواتنا بأمرک کما یومی إلی جمیع المرحلتین قوله سبحانه: بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ الآیات، فالآیة الثانیة فرع للأولی فهو إکرام ذاتی لهم هذا و لیس فی أعمالهم إلّا حیثیة الأمر إذ هو المصحح للثناء علیهم و إکرامهم منه سبحانه و إلّا ففی کل فعل من کل فاعل أمر منه سبحانه کما یستفاد من قوله سبحانه: ذلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمْ خالِقُ کُلِّ شَیْ‌ءٍ و قوله: إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ الآیات، فتخصیصه سبحانه عملهم بالذکر بأنّه بأمره سبحانه لیس إلّا لأن عملهم لا جهة فیه إلّا جهة الأمر و کذلک ذواتهم و یشیر إلیه آیات أخر کقوله تعالی: قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ و قوله:

کَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ و قوله: وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَباتُهُ

ص: 168

بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِی خَبُثَ لا یَخْرُجُ إِلَّا نَکِداً إلی غیر ذلک من الآیات.

و أیضا فإن الملائکة لم تقل: أ تجعل فیها من یفسد ... الخ و لم یستفد صدور هذه المعاصی إلّا بالاستفادة من قوله تعالی: إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً إن الخلافة و هی قیام الشی‌ء مقام آخر و نیابته عنه تقتضی اتصاف الخلیفة باوصاف الحق سبحانه و هی محمودة مقدسة لا یصح فی قباله دعواهم: وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ فلم یبق للاستناد إلّا الجعل فی الأرض فمن هنا فهموا أنه سیؤثر فی أفعاله و سیتلون بکدورة الأرض و ظلمات الطین ذاته و لذلک عبّروا عن الخلیفة بالموصول و الصلة فقالوا: من یفسد فیها و یسفک الدماء و هو الاسم فیکون مقابلته بدعواهم: نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ مقابلة بالاسم فهم طاهرون مقدسون فی أسمائهم أی ذواتهم من حیث الوصف و هو المطلوب فافهم.

و لنرجع إلی ما کنّا فیه و بالجملة فعالم الأمر عالم القدس و الطهارة و سمّی بالأمر لکونه لا یحتاج فی وجوده إلی أزید من کلمة کن و من هنا ربّما یعبّر سبحانه عنه بالکلمة کقوله: وَ کَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلی مَرْیَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ کما یعبّر عن القضاء المحتوم بالکلمة کقوله:

وَ کَذلِکَ حَقَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ عَلَی الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّهُمْ أَصْحابُ النَّارِ و قال: وَ لَقَدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلِینَ إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ الآیات. و القضاء من عالم الأمر عنه و قد اطلق علیه الأمر کثیرا کقوله سبحانه: أَتی أَمْرُ اللَّهِ و قوله:

وَ کانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا و قوله: وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلی أَمْرِهِ إلی غیر ذلک و قال سبحانه: لا تَبْدِیلَ لِکَلِماتِ اللَّهِ الآیة، إذ التبدیل فرع قبول التغیر الذی هو من لوازم المادة و القوة و عالم الأمر

ص: 169

کما عرفت مبرّی منها و قال سبحانه: قُلْ لَوْ کانَ الْبَحْرُ مِداداً لِکَلِماتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ کَلِماتُ رَبِّی وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً و قال سبحانه: وَ لَوْ أَنَّ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللَّهِ الآیة.

فتبین من جمیع ذلک أن عالم الأمر مؤلف من عوالم کثیرة مترتبة بعضها لا تحدید و لا تقدیر لموجوداتها غیر أنّها معلولة له سبحانه بل هی موجودات طاهرة نوریة متعالیة دائمة غیر نافذة و لا محدودة و بعضها یشتمل علی موجودات نوریة طاهرة غیر نافدة لکنها محدودة و یشتمل الجمیع علی جمیع کمالات هذه النشأة الجسمانیة و لذائذها و مزایاها بنحو أعلی و أشرف غیر مشوب بنواقص المادة و إعدامها و کدوراتها و آلامها و لا حجاب یحتجب الحق سبحانه به عنها کل ذلک بحسب وجودهم و مراتب ذواتهم.

ثم إن الحق سبحانه بین أن الروح من هذا العالم فقال تعالی:

وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَ ما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلًا و مما مرّ من البیان تعرف أن قوله سبحانه: قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی یشتمل علی بیان الحقیقة و لیس استنکافا عن الجواب و البیان فبین سبحانه إن الروح موجود أمری غیر خلقی کما یومی إلیه قوله تعالی: ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ فظهر بذلک أنّه مشارک مع سائر موجودات عالم الأمر فی شئونهم و أوصافهم و أطوارهم ثم قال سبحانه: فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فبین ان الروح کان غیر البدن و انّه إنّما سکن هذه البنیة بالنفخ الربّانی و هبط إلیه من مقامه العلوی ثم قال سبحانه: کَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ.

فبان بذلک أن هذا الطائر القدسی سیترک هذه البنیة المظلمة

ص: 170

بجذب ربّانی کما سکنها أولا بنفخ ربّانی و قد قال سبحانه: ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی ثم قال سبحانه: وَ قالُوا أَ إِذا ضَلَلْنا فِی الْأَرْضِ أَ إِنَّا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ زعما منهم أنهم هم الأبدان و هی تتلاشی و تضل فی الأرض فقال سبحانه: بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ کافِرُونَ قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلی رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ الآیة.

فبیّن سبحانه أن الذی یلقی الله تعالی و یتوفّاه ملک الموت أی یأخذه و یقبضه هو روحهم و هو نفسهم المدلول علیها بلفظ کم فما یحکی عنه الإنسان بلفظ أنا هو روحه و هو الذی یقبضه الله و یأخذه بعد ما نفخه و هو غیر البدن ثم قال سبحانه: مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فِیها نُعِیدُکُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ تارَةً أُخْری و قال سبحانه: فِیها تَحْیَوْنَ وَ فِیها تَمُوتُونَ وَ مِنْها تُخْرَجُونَ فبیّن أن للروح مع ذلک اتحادا امّا مع البدن فی هذه الحیاة الدنیا فهو هو و یشیر إلیه ما فی العلل مسندا عن عبد الرحمن عن أبی عبد الله (علیه السّلام) قال: قلت لأی علّة إذا خرج الروح من الجسد وجد له مسّا و حیث رکبت لم یعلم به؟ قال:

لأنّه نما علیها البدن. و قال سبحانه: ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فِیهِ مِنْ رُوحِهِ وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ و قال سبحانه: قُلْ هُوَ الَّذِی أَنْشَأَکُمْ وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ الآیة.

فبین سبحانه أنّه ملک الروح بعد توحیده مع البدن و إعطائه جوارح البدن و أعضائه قوی سامعة و باصرة و متفکرة عاقلة و تمم له إذ ذاک جمیع الأفعال الجسمانیة التی ما کان یقدر علی شی‌ء منها لو لا هذا الإعطاء و الجعل و هیّأ سبحانه له جمیع التصرفات الجسمانیّة فی عالم الاختیار و سخّر له ما فی السموات و الأرض و سخّر له الشمس و القمر دائبین و سخّر له اللیل و النهار قال سبحانه: مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ

ص: 171

فالتسخیر و التدبیر للأمر و بالأمر دون الخلق و إنّما للخلق و هو مجموع عالم الأجسام الآلیة و الأداتیة قال تعالی: وَ آتاکُمْ مِنْ کُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها الآیة.

فهذا أول الفروق التی یفترق بها الروح عن الملائکة و هما جمیعا من عالم الأمر فالروح موجود مجرد محلّی بحلل الکمالات الحقیقیة مبرّی عن القوة و الاستعداد و المنقصة و العدمیات منزّه عن الاحتجاب بحجب الزمان و المکان سائر فی مراتب الأمر و مدارج النور و هو مع ذلک یقبل أن ینزل عن عالمه إلی هذا العالم فیتحد بالأجسام و یتصرف فی جمیع الأنحاء الجسمیة و الجهات الاستعدادیة و الإمکانیة بالاتحاد من غیر واسطة بخلاف الملائکة فإنّهم محدودو الوجود بعالم الأمر لا یجاوزون أفق المثال.

ثم أنّه سبحانه قال: قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِیعاً فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ الآیة فبین أن هبوطهم إلی الأرض یوجب انشعاب الطریق إلی شعبتین شعبة السعادة و شعبة الشقاوة و تفرقهم فریقین فریق فی الجنة و فریق فی السعیر ثم قال سبحانه: أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ.

فبین أن طریق الشقاوة فی الحقیقة هلاک و بوار فهناک منتهی سفرهم من عالم القدس و أما طریق السعادة فهو الحیاة الجاریة الدائمة قال تعالی: أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ و قال سبحانه: ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ و قال سبحانه:

وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ و قد قال تعالی: کَما بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ فَرِیقاً هَدی وَ فَرِیقاً حَقَّ عَلَیْهِمُ الضَّلالَةُ

ص: 172

فبین أن الفریقین یعودان علی ما کانا علیه قبل النزول و الهبوط و تبیّن به أن أصحاب الشقاء یعیشون و یحیون بعد العود عیشا فی صورة البوار و حیاة فی صورة الموت قال سبحانه: ثُمَّ لا یَمُوتُ فِیها وَ لا یَحْیی و إن أصحاب السعادة یعودون إلی ما کانوا علیه من الحیاة الطیبة قال تعالی فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً و هم الذین یؤجرون بأعمالهم الناشئة عن ذواتهم السعیدة و یزیدهم الله من فضله لیجزیهم الله أحسن ما علموا و یزیدهم من فضله و الله یرزق من یشاء بغیر حساب فغایة هذا السیر و السری و الهبوط و النزول من فریق الروح هلاک بعضهم فی الدنیا و رجوع بعضهم إلی مقامه الشامخ الأول مع مزایا اکتسبها قال تعالی: قُلِ اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْ‌ءٍ وَ هُوَ الْواحِدُ الْقَهَّارُ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رابِیاً وَ مِمَّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما یَنْفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ الآیات.

و هذا هو الفرق الثانی بین الروح و الملائکة فالروح بواسطة نزوله إلی هذه النشأة و إقامته فیها یقع علی مفترق طریقین و منشعب خطّین غایة أحدهما البوار و الهلاک و غایة الآخر التمکن فی معارج العلیا و جنّة الخلد و مقام القرب و الملائکة بخلاف ذلک فلیس لهم إلّا خط واحد و هو خط السعادة.

و اعلم إنّا قد فصّلنا القول فی رسالة الأفعال فی باب السعادة و الشقاوة أن محتد هذه المعانی و منشعب السعادة و الشقاء قبل نشأة المادة. هذا:

ثم إنّه سبحانه قال فی وصف المؤمنین: أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ فعلمنا إن هناک روحا آخر غیر ما

ص: 173

یشترک فیه جمیع أفراد الإنسان یختص به المؤمنون و هو المسمی بروح الإیمان و قال سبحانه: فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَ أَلْزَمَهُمْ کَلِمَةَ التَّقْوی فعبّر عنه بکلمة التقوی و بین أن هذا الروح یلازم التقوی.

و فی الکافی مسندا عن أبی بصیر عن أبی عبد الله (علیه السّلام) قال: إن للقلب أذنین فإذا همّ العبد بذنب قال له روح الإیمان لا تفعل و قال له الشیطان افعل، و إذا کان علی بطنها نزع منه روح الإیمان. الحدیث.

ثم قال تعالی: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ فعبّر عنه بالنور و بیّن ذلک فی آیات أخر.

ثم قال سبحانه: یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلی مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ لِیُنْذِرَ یَوْمَ التَّلاقِ و قال سبحانه: وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتابُ وَ لَا الْإِیمانُ وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ الآیات.

فبین أن هناک روحا آخر یختص به الرسل (علیهم السّلام) و هو نور یهتدی به الغیر کما أن روح الإیمان نور یهتدی به الإنسان فی نفسه.

و قوله: ما کُنْتَ تَدْرِی .... الخ، یبیّن أن هذا الروح مهیمن علی روح الإیمان حیث یفید علم الکتاب و نور الإیمان فظهر أن اختلاف الروحین إنّما هو بشدة الوجود و ضعفه و لیس بالاختلاف الشخصی.

و قوله: وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ إشارة إلی أن

ص: 174

بینه و بین الروح الإنسانی اتحادا فالاختلاف بینهما أیضا بالشدة و الضعف دون الشخص فما هناک إلّا روح واحد.

ثم قال سبحانه: یُنَزِّلُ الْمَلائِکَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ و قال سبحانه: وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ الآیة، فبین بذلک أن الروح أرفع منزلة من الملائکة و أنّه یتحد معهم قائما علیهم کما یشیر إلیه قوله سبحانه: قُلْ مَنْ کانَ عَدُوًّا لِجِبْرِیلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلی قَلْبِکَ و قال سبحانه: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرِینَ و قال سبحانه: قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ الآیات.

فعبّر سبحانه فی کلامه تارة بالروح و تارة بجبرئیل (علیه السّلام) و هو یعطی الاتحاد الذی ذکرناه و أنت تعلم أن هذا غیر الاتحاد و الحلول المقدّس عنه ساحة الوجود.

و فی البصائر مسندا عن الحسن بن إبراهیم عن الصادق (علیه السّلام) قال: سألته عن علم المعالم فقال: إن فی الأنبیاء و الأوصیاء خمسة أرواح روح البدن و روح القدس و روح القوة و روح الشهوة و روح الإیمان و فی المؤمنین أربعة أرواح إنما فقدوا روح القدس، روح البدن و روح القوة و روح الشهوة و روح الإیمان. و فی الکفار ثلاثة أرواح روح البدن و روح القوة و روح الشهوة. ثم قال (علیه السّلام): و روح الإیمان یلازم الجسد ما لم یعمل بکبیرة فإذا عمل بکبیرة فارقه الروح و روح القدس من سکن فیه فإنّه لا یعمل بکبیرة أبدا.

و فی تفسیر العیاشی عن الصادقین (علیهما السّلام) فی قوله تعالی: یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ الآیة، إنما الروح خلق من خلقه له بصر و قوة و تأیید یجعله فی قلوب المؤمنین و الرسل. الحدیث، و فی إشعار ما باتحاد الروحین.

ص: 175

و یؤیده ما رواه العیاشی أیضا فی الآیة عن أحدهما (علیهما السّلام): سئل عن الروح، قال: التی فی الدواب و الناس.

قیل: و ما هی؟ قال: هی من الملکوت من القدرة.

و فی تفسیر القمّی عن الصادق (علیه السّلام) أنّه سئل عن هذه الآیة فقال:

خلق أعظم من جبرئیل و میکائیل کان مع رسول الله (صلّی اللّه علیه و آله) و هو مع الأئمة، هو من الملکوت.

و فی تفسیر العیاشی عنه (علیه السّلام) أنه سئل عنها فقال:

خلق عظیم أعظم من جبرئیل و میکائیل لم یکن مع أحد ممن مضی غیر محمد (صلّی اللّه علیه و آله) و مع الأئمة یسدّدهم و لیس کلّما طلب وجد. الحدیث و یستشم منه أن الروح المؤید به الرسل (علیهم السّلام) أیضا ذو مراتب.

و فی تفسیر القمّی عن الصادق (علیه السّلام): أن الروح أعظم من جبرئیل و أن جبرئیل من الملائکة و أن الروح هو خلق أعظم من الملائکة أ لیس یقول الله تبارک و تعالی: تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ.

و فی تفسیر القمّی عن الصادق (علیه السّلام) و فی الکافی عن الکاظم (علیه السّلام): نحن و الله المأذونون لهم یوم القیامة و القائلون صوابا. قیل: ما تقولون إذا تکلمتم؟ قالا: نمجّد ربّنا و نصلّی علی نبینا و نشفع بشیعتنا و لا یردنا ربّنا. الحدیث. یشیران (علیهما السّلام) إلی قوله تعالی: یَوْمَ یَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِکَةُ صَفًّا لا یَتَکَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً الآیة، و فیه من الإشارة إلی توحید الأرواح ما یخفی.

و هذا هو الفرق الثالث بین الملائکة و الروح فالروح من الأمر و هو أرفع درجة من الملائکة و مهیمن علیهم و الله أعلم.

ص: 176

و قوله تعالی: وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا الآیة مع کون الملائکة قائمة بالروح و متحدا ذاتا و فعلا به کما مرّ یعطی أنّهم أنوار إلهیة و حینئذ فیتضح اتضاحا ما قوله تعالی:

اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ الآیة، و قوله سبحانه: لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ الآیة، و قوله سبحانه:

مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاةٍ فِیها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فِی زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ کَأَنَّها کَوْکَبٌ دُرِّیٌ إلی قال تعالی: نُورٌ عَلی نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشاءُ و لنقتصر علی هذا المقدار من الکلام و الله الهادی.

خاتمة:

تناسب ما مرّ من الکلام، قال سبحانه: وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلائِکَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ قالُوا سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ قالَ یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ.

قوله سبحانه: قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها ظاهر فی أنّهم قایسوا خلافة خلیفة الأرض علی خلافتهم السماویة و ذکروا إن الخلافة السماویة خلافة تامة تظهر تنزه الحق سبحانه و قدسه بخلاف خلافة الأرض فإن فیها ظهور الفساد و سفک الدماء و بالجملة السیئات التی أخبر الحق سبحانه فی کتابه بأنّها لیست منه و ذلک یوجب تغیرا فی حقیقة الخلافة و عدم بقائه علی قدسه حتی یحکی کمال الحق بما یلیق

ص: 177

بقدس ذاته سبحانه و ذلک کان کالاستفسار منهم لکیفیة هذه الخلافة مع هذه النواقص دون الاعتراض علیه و تخطئته سبحانه.

و الدلیل علی ذلک قولهم: إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ و قوله تعالی: قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ بیان لنقص خلافتهم بان اسم العلم لم یظهر فیهم تمام الظهور و لیس من قبیل الإسکات کما یقوله أحدنا لمن ینکر شیئا من أمره إنّی أعلم ما لا تعلمون.

و یشرح ذلک قوله سبحانه: وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ یظهر من السیاق أن هذه الأسماء کلّها موجودات حیة عالمة عاقلة و أنّهم عین الأسماء التی علّمها سبحانه آدم (علیه السّلام) کما إن الاسم عین المسمّی و إن الذی علّمه هو جمیع الأسماء و هی حیة عالمة فالمراد بالأسماء غیر الألفاظ قطعا بل الذوات من حیث اتصافها بصفات الکمال و هی ظهوراتها التی یتفرع علی ذواتها یدل علیه قوله: أَنْبِئُونِی بِأَسْماءِ هؤُلاءِ و قوله: فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ و حینئذ(1)فینطبق علی قوله سبحانه: وَ إِنْ مِنْ شَیْ‌ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ فهؤلاء الأسماء هی خزائن الغیب التی هی غیر محدودة و لا مقدرة و فیها کل شی‌ء.

و یظهر من هنا إن هؤلاء الملائکة المخاطبین إنّما کانوا هم الذی لا یرقی وجودهم عن عالم التقدیر و الحدود و یشیر إلیه قوله تعالی:

إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ و قوله: إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ.


1) و الشاهد علی ذلک انّه سبحانه کرّر قوله: إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ بتبدیله بقوله: إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ فللسماوات و الأرض غیب کما انّ لهما شهادة و الأسماء التی علّمها سبحانه آدم( علیه السّلام) هم غیبهما فافهم منه.

ص: 178

و بهذا یتضح ما فی بعض الأخبار أن لله ملائکة لم یشعروا أن الله خلق عالما و لا آدما.

و ما فی أخبار اخر أن الملائکة لما عرفوا خطأهم فی قولهم لاذوا بالعرش ثم قال سبحانه فی موضع آخر من کتابه: وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلَّا هُوَ و المفاتح هو الخزائن أو مفاتیحها فعلم آدم إنّما هو علمه سبحانه المحجوب عن الملائکة و هذا لا یتحقق بغیر الولایة کما حقق فی محله فالذی صنعه سبحانه هو أنّه وضع فی جبلة آدم الولایة و التخلق بجمیع الأسماء و الصفات فی جمیع الأسماء و قد حجب عنه الملائکة و لم یصیروا بعد إنباء آدم إیّاهم الأسماء مثل آدم و إلّا لم یصح الجواب الذی أجاب به سبحانه عنهم و هو واضح.

ثم اعلم أنّه سبحانه لم یذکر قصة هذه المخاطبة فی کتابه فی أزید من موضع واحد من سورة البقرة بل یدلّ هذا التفصیل بنحو قوله سبحانه: إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فیظهر أن قوله: وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی یشتمل علی إجمال ما یفصله قوله سبحانه: وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ ... الخ و یظهر منه حقیقة هذا الروح الذی نفخه سبحانه و وجه تخصیصه بنفسه بقوله: مِنْ رُوحِی و لم یرد فی القرآن إضافة الروح إلیه سبحانه إلّا فی قصة آدم و الباقی علی غیر هذا النحو من الإضافة کقوله سبحانه: فَأَرْسَلْنا إِلَیْها رُوحَنا و قوله سبحانه: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ و قوله: وَ أَیَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ الآیات، و قوله سبحانه: وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ یشعر بأنه کان هناک أمر ما مکتوم و قوله سبحانه بعد ذلک: وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ أَبی وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرِینَ الآیة. حیث عبّر بقوله: وَ کانَ

ص: 179

مِنَ کالبیان لهذا الأمر المکتوم و لذا ورد فی الروایات کما فی تفسیر القمّی و غیره أن المراد مما کانوا یکتمون ما کان یضمره إبلیس من عدم السجدة لآدم (علیه السّلام).

و قد بیّنا فی رسالة الوسائط أن هذه النشأة المتقدمة علی الدنیا لا یتمایز فیها السعادة و الشقاوة و إنما موطن التمایز و مبدأه الدنیا و لذلک فحال إبلیس هناک حال سائر الملائکة و قد شمله الخطاب بالسجود کما یفیده الاستثناء ثم تمیز إبلیس من الملائکة و صار رجیما و یستشعر ذلک من قوله سبحانه: وَ قُلْنا یا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ وَ کُلا مِنْها رَغَداً حَیْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونا مِنَ الظَّالِمِینَ فَأَزَلَّهُمَا الشَّیْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمَّا کانا فِیهِ وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلی حِینٍ إلی أن قال:

قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِیعاً فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ الآیات.

فقوله: قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها ... الخ و قال سبحانه فی موضع آخر: قالَ اهْبِطا.

و فی روایة القمّی عن الصادق (علیه السّلام): و لم یدخلها إبلیس. الحدیث.

و قال سبحانه بعد حکایة آبائه عن السجدة: قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّکَ رَجِیمٌ یوجب إشکالا فی کیفیة وسوسته لعنه الله فی الجنة و هو ممنوع من وروده و وسوسته لآدم و هو معصوم و ینحل الإشکال بما ذکرناه من عدم تمیز السعادة و الشقاوة قبل الهبوط فافهم.

ص: 180

و یظهر منه إن عصیان آدم لم یکن بالعصیان المنافی لعصمته (علیه السّلام) و إنما هو عصیان جبلی ذاتی و هو اختیاره الهبوط إلی الدنیا و هو ترک عالم النور و الطهارة و اختیار الظلمة و الکدورة و إلیه یلمح قوله سبحانه: فَتَکُونا مِنَ الظَّالِمِینَ و هذا معنی قوله سبحانه: وَ عَصی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی الآیة، و الدلیل علیه قوله سبحانه بعده: ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَیْهِ وَ هَدی الآیة، و قد قال سبحانه: وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ و لو کانت معصیته (علیه السّلام) معصیة فسق لکانت جنّته دار اختیار فکانت من دار المادة و الظلمة فکانت فی الأرض دون السماء علی ما سیجی‌ء.

و قوله سبحانه: قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها إلی قوله: وَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلی حِینٍ سیاق الکلام یعطی أن الهبوط إنما کان من غیر الأرض و هو السماء إلی الأرض و هو ظاهر قوله فی موضع آخر: فِیها تَحْیَوْنَ وَ فِیها تَمُوتُونَ وَ مِنْها تُخْرَجُونَ الآیة. و یدل علیه قول علی (علیه السّلام) فی احتجاجه علی الشامی حین سأله عن أکرم واد علی وجه الأرض فقال (علیه السّلام) له: واد یقال له سراندیب سقط فیه آدم من السماء.

و فی النهج فی خطبة له (علیه السّلام) یصف فیها قصة آدم (علیه السّلام): ثم بسط الله سبحانه له فی توبته و لقیه کلمة رحمته و وعده المرد إلی جنته فاهبطه إلی دار البلیة و تناسل الذریة. الخطبة.

یشیر (علیه السّلام) بقوله: «و وعده» إلی قوله سبحانه:

فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنْ تَبِعَ ... الخ و قوله: ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَیْهِ وَ هَدی الآیة.

و من الممکن أن یکون قوله سبحانه: قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها

ص: 181

جَمِیعاً ... تلمیحا إلی أن ذریة آدم مشارکون مع أبیهم فی الخروج عن الجنة بعد دخولها.

و یؤید ذلک بقوله تعالی: فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی فإن إبلیس یائس من رحمته و قد قال فیه: قالَ فَالْحَقُّ وَ الْحَقَّ أَقُولُ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعِینَ فلا یبقی للخطاب إلّا آدم و زوجته و الخطاب لهم إنّما هو بالتثنیة دون الجمع.

و ما فی بعض الروایات أن فی الهابطین حیة کان إبلیس ألقی وسوسته إلیهما فی الجنة بواسطتها لا یصحح الخطاب الجمع فإن الحیة و هی غیر مکلفة بتکلیف آدم و زوجته خارجة عن الخطاب قطعا فلیس إلّا أن الحکم لآدم و زوجته و ذریتهما و قد قال سبحانه فی موضع من کتابه: وَ لَقَدْ خَلَقْناکُمْ ثُمَّ صَوَّرْناکُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ الآیة.

و کیف کان فظاهر سیاق الآیات أن دخولهما الجنة کان بعد تسویتهما و النفخ و السجود و هو المتحصل بل الصریح من الروایات.

و مما فی بعض الروایات و هی روایتان أو ثلاثة أنّه سبحانه نفخ فی خلق آدم یوم الجمعة و أدخله الجنة بعد الظهر من یومه ذلک و ما لبث فی الجنة إلّا ست ساعات من النهار أو سبعا حتی خرج منها.

و یظهر من الجمیع أن ذلک کان حالا برزخیا له و لزوجته (علیهما السّلام) و تمثل لهما الشجرة المنهیة فیها فأکلا منها و ظلما أنفسهما و کان ذلک منهما هبوطا إلی الأرض و حیاة فیها و ظهور سوآتهما.

و ورد فی الخبر أنّها کانت شجرة الحنطة و السنبلة، و ورد أیضا أنّها کانت تحمل جمیع الأثمار کسائر أشجار الجنة و ورد أنّها کانت شجرة علم محمد و آله و ولایتهم.

ص: 182

و هذه التعبیرات جمیعها مستقیمة واضحة عند الممارس المستأنس بالتعبیرات المتشابهة التی وردت فی الشرع.

و علی أی حال کانت شجرة کان أصلها یستوجب الهبوط إلی الدنیا و حیث أن الغایة فیها هی التحقق بعلم الأسماء کلّها کما یتبین من سابق الآیات و هی الولایة فلذلک عبّر عنها تارة بشجرة الحنطة و تارة بشجرة تحمل کل ثمرة و تارة بشجرة علم محمد و آله.

و یمکن أن یکون شجرة الحنطة و الإنسان یعیش بها فیؤول إلی تمثل الحیاة الدنیا له (علیه السّلام) و یؤیده قضیة ظهور السوأة و بدوّها و روی عنهما و الله العالم.

و یمکن أن یکون إلی ما مرّ الإشارة بقوله سبحانه: إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا الآیة.

فقوله سبحانه: إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً یحکی عن ظلم سابق و جهالة سابقة فموطن هذا العرض إن کان هو الوجود الدنیوی فالظلم فی نشأة سابقة و الأمانة هی التکلیف کما یفسره به بعض الروایات و إن کان قبل الوجود الدنیوی فالظلم قبلها بطریق أولی و الأمانة هی الولایة کما یفسره بعض آخر من الروایات و کلاهما صحیحان فإن الدنیا جاریة علی ما جری علیه الأمر قبلها من سعادة و شقاوة.

و قوله سبحانه بعده: لِیُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنافِقِینَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِکِینَ وَ الْمُشْرِکاتِ وَ یَتُوبَ اللَّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً الآیة بیان لغایة عرض الأمانة و قد قسم الإنسان بقسمین مؤمن و منافق إشعارا بأن الکل حاملون فمنهم من حمله ظاهرا و باطنا و منهم من

ص: 183

حمله ظاهرا لا باطنا و معلوم إن ظاهر تلک النشأة باطن فی هذه النشأة و بالعکس فالکافر فی هذه النشأة کافر فی ظاهر لکنه معترف بجبلته و فطرته فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ و بالجملة فتنطبق الآیتان علی قضیة أخذ المیثاق و قد شرحناها بعض الشرح فی رسالة الأفعال و هی الرسالة الثالثة من کتاب التوحید.

تمّ الکلام و لله الحمد و علی رسوله و آله الصلاة و السلام لیلة الأحد لعشرین خلون من شهر صفر الخیر و هی لیلة الأربعین المقدسة من سنة واحد و ستین و ثلاثمائة و ألف قمریة من الهجرة و وقعت الکتابة فی قریة شادآباد من أعمال بلدة تبریز

ص: 184

ص: 185

رسالة الانسان فی الدنیا

اشارة

ص: 186

ص: 187

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم هذه رسالة الإنسان فی الدنیا من کتاب الإنسان و هی الرسالة الثانیة الحمد لله ربّ العالمین و الصلاة و السلام علی أولیائه المقربین سیّما محمد و آله الطاهرین.

هذه رسالة الإنسان فی الدنیا نضع فیه إجمال القول فی ما یصیر إلیه حال الإنسان فی وروده فی دار الحیاة الدنیا بعد ما کان علیه قبل الدنیا مما عرفنا ملخصه فی رسالة الإنسان قبل الدنیا و الله سبحانه هو المستعان.

فصل 1 فی ان صور علومنا الذهنیة علی قسمین

اعلم أن المعانی التی عندنا و هی صور علومنا الذهنیة علی قسمین:

أحدهما المعانی التی تقع علی الموجودات الخارجیة فی نفسها مطابقة بها و معها بحیث أنّها فی نفسها کذلک سواء انتزعنا منها تلک المعانی و تعقلناها و أوقعنا علیها هذه المعانی أولا و ذلک کمعنی الأرض

ص: 188

و السماء و الکواکب و الإنسان فإن مطابقات هذه المعانی موجودة فی الخارج فی نفسها سواء انتزعنا منها هذه المعانی و تعقلناها فی أذهاننا و أوقعنا المعانی المنتزعة علیها أولا و هذه المعانی هی التی نسمیها الحقائق.

و ثانیهما المعانی التی نوقعها علی الأمور الخارجیة لکنها بحیث لو أغمضنا و قطعنا النظر عن التعقل و التصور لم یکن لها فی الخارج تحقق و لا لها وقوع و ذلک کمعنی الملک مثلا فإنّه معنی به یتمکن المالک من انحاء التصرفات فی العین المملوک من غیر أن یزاحمه فیها أحد من نوعه و کمعنی الرئاسة فإنها معنی بها یتمکن الإنسان الرئیس من إدارة الأمور فی حوزة رئاسته و جلب طاعة مرءوسیه لکنّا إذا تأملنا فی مورد هذین المعنیین لم نجد هناک فی الخارج إلّا إنسانا و عینا خارجیة مثلا و لم یکن لو لا تعقلنا و تصورنا فی الخارج عین و لا أثر من معنی الملک و المالک و المملوک و الرئاسة و الرئیس و المرءوس و لذلک نری فی هذا القسم من المعانی من التغیر و التبدل و الاختلاف بحسب اختلاف أنظار العقلاء ما لا یتحقق ذلک فی قسم الحقائق البتة فتری أمّة من الناس تعقد علی ملکیة شی‌ء لا تعقد علیها آخرون و یذعن برئاسة إنسان لا یذعن بها فیه آخرون و الحقائق لا یمکن فیها ذلک فالإنسان إنسان عند الکل و دائما و سواء تعقلوا معنی إنّه إنسان أو لم یتعقلوا ذلک.

و هذه المعانی غیر الحقائق حیث إنّها لیست فی الخارج حقیقة ففی الذهن لکنها لیست متحققة فی الذهن بإیجاده و اختلافه إیاها من غیر استعانة بالخارج فإن الذهن یوقعها علی الخارج بتوهمها إنّها فی الخارج و وقوعها علی الأمور الخارجیة علی وتیرة واحدة من غیر اختلاف و تغیر من هذه الحیثیة فالکلام و هو الصوت المؤلف الدال

ص: 189

علی معنی بالوضع کلام و لا یصدق علیه الملک مثلا و الرئاسة مثلا و لا غیرها و لو کانت بإیجاد من الذهن من غیر ارتباط و استعانة من الخارج لکانت أما غیر صادقة علی الخارج أصلا و أما واقعة علی جمیع ما فی الخارج لاستواء النسبة مع عدم الرابطة.

فثبت إن انتزاع الذهن إیّاها إنّما هو بالاستعانة من الخارج أی من المعانی الحقیقیة التی عند الذهن و حیث إن هذا الارتباط لیس بالحقیقی لعدم تحققها فی الخارج فهو و همی بتوهم الذهن إنّها هی المعانی الحقیقیة و هی إعطاء حد الأمور الخارجیة لها فهذه المعانی تتحقق بإعطاء الذهن حد الأمور الحقیقیة لما لیس لها و وضعها فیما لیست فیه فهی معان سرابیة وهمیة مثلها بین المعانی مثل السراب بین الحقائق و الأعیان و هذا القسم من المعانی هی التی نسمیها بالاعتباریات و الوهمیات و القسم الأول خارجیة حقیقیة و هذا القسم الثانی ذهنیة وهمیة غیر حقیقیة هذا.

ثم إنّا إذا أخذنا نتأمل الموجودات الخارجیة الحقیقیة و رکزنا التأمل فی کل واحد منها بالأخذ بمجموع دائرة وجوده من حین یظهر فی الوجود ثم یدیم بقاءه و حیاته المختصة به حتی ینتهی إلی البطلان و العدم و رددنا کل أمر یرتبط به من حیث هو مرتبط إلی داخل محیط هذه الدائرة المفروضة بحیث لا یشذ منه شی‌ء منها و لا یدخله شی‌ء غیرها وجدنا هذا المجموع یسوی فی الوجود أمرا واحدا حقیقیا و موجودا متفردا کل جزء من أجزاء المجموع المفروض یرتبط بالآخرین بروابط خاصة بها قضیة للوحدة الحقیقیة الموجودة و هذا لا شک فیها و لا ریب.

ثم إذا حللنا هذا الموجود الواحد علی سعة دائرة وجوده وجدناه علی کثرة أجزائه و جهاته ینحل إلی أمر ثابت فی نفسه کالأصل

ص: 190

و أمور أخر تدور علیه و تقوم به کالفروع تتفرع علی الأصل و هذا الأصل هو الذی نسمّیه بالذات و هذه الفروع هی التی نسمیها بالعوارض و اللواحق و نحو ذلک و هذا معنی سار فی کل موجود فی وعاء الوجود مثال ذلک الإنسان فإن فیک أمرا تحکی عنه بلفظ أنا و کل معنی غیره مرتبط به و متفرع علی هذا الذات المحکی عنه بأنا هذه و هذا المجموع المؤلف من الذات و العوارض نسمیه بالنظام الجزئی فی الموجود الجزئی و المجموع المؤلف من جمیع هذه النظامات الجزئیة التی فی ظرف الوجود نسمیه بنظام الکل.

ثم نقول أن لکل موجود حقیقی نظاما حقیقیا خارجیا ذو أجزاء حقیقیة فذاته من حین یظهر فی الوجود یصحب معه شیئا من عوارضه اللازمة و الغیر اللازمة ثم یرد علیه سلسلة عوارضه واحدا بعد واحد و لا یزال یستکمل بها حتی یتم ذاته فی عوارضه تماما و کمالا إن لم یعقه عائق فینتهی به الوجود المختص به و هو حیاته فیبطل و ینعدم ببلوغه أجله فهو بحسب التمثیل کالشمس عند الحس تطلع من أفق ثم تحاذی نقطة بعد نقطة و تجری حتی تغرب فی أفق آخر.

و جملة الأمر فی هذه النظامات أن لحوق العوارض بالذات باقتضاء ما من الذات لها بمعنی أن الذات لو وضع وحده من غیر مانع تبعه عوارضه بارتباط معها فی الذات و هذه کلها أصول کلیة عامة بدیهیة أو قریبة من البداهة.

ثم إن هذا الاقتضاء من الذات لعوارضه مقرونة فی الإنسان بالعلم فهذا النوع یمیز الملائم عن غیر الملائم بالعلم و الإدراک ثم یتحرک و ینحو نحو الملائم و یهرب عن المنافر المنافی و بعض الأنواع الأخر من الحیوان أیضا حاله حال الإنسان و لسنا نعلم هل حال کل

ص: 191

نوع من الموجودات الجسمانیة حال الإنسان لعدم وفاء الحس و التجارب و إن قام بعض البراهین فی العلم الإلهی علی أن العلم سار فی جمیع الموجودات.

و بالجملة حیث کان تمیز الملائم عن غیره بالعلم و الذات مقتض للملائم و متأبّ عن غیر الملائم و الحرکة إلی الملائم عن إرادة و علم و الحرکة عن غیر الملائم عن إرادة و علم تحقق هناک بالضرورة بالنسبة إلی الملائم صورة علمیة ذهنیة مخصوصة و بالنسبة إلی غیر الملائم صورة أخری مخصوصة و هما صورة اقتضاء الذات لأمر و صورة تأبّیها عن أمر فللاقتضاء صورة و هی وجوب الفعل فی قولنا یجب أن یفعل کذا انتزعتها النفس عن نسبة الضرورة فی القضایا الحقیقیة الخارجیة و لعدم الاقتضاء صورة و هی حرمة الفعل أو وجوب عدمها فی قولنا یحرم أو یجب أن لا یفعل کذا انتزعتها النفس عن نسبة الامتناع فی القضایا الحقیقیة الخارجیة و للمقتضی بالبناء للمفعول صورة و لعدم المقتضی المتأبی عنه بالبناء للمفعول صورة أخری و الظاهر أن النفس ینتزعها فیهما من نسبة بعض أجزاء الشخص بالنسبة إلیه أو شخصه بالنسبة إلی شخصه و من نسبة عدم شخصه أو عدم بعض أجزاء شخصه بالنسبة إلی شخصه و هذا هو الذی یوجب الحرکة إلیه أو الهرب منه فافهم.

و هذا المقدار من الاعتبار کالمادة الأولی بالنسبة إلی الاعتبارات التالیة قاطبة و یسری هذا الحکم و یتکثر أقسام الاعتبار و یختلف بتکثر حوائج الإنسان و استقباله النواقص التی تصادف ذاته و یمکنک التحقق بما ذکرنا و اختبار الحال فی ذلک بالتدبر فی حال الطفل الإنسانی و تدرجه فی الحیاة و کذلک باختبار حال بعض الحیوان مما الاجتماع فی نوعه محدود ساذج و التمیز فی أوهامه سهل یسیر.

ص: 192

ثم إن الإنسان الفرد لا یتم له وحده جمیع کمالاته الملائمة لذاته لکونه فی جمیع جهات ذاته محتاجا إلی التکامل و تفنن احتیاجاته الحیویة مع احتفاف کل واحد من کمالاته بما لا یحصی من الآفات و لذلک فهو بالفطرة مضطر إلی الاجتماع و التعاون و التمدن مع أمثاله و الحیاة فیهم حتی یقوم کل فرد بجهة أو جهات معدودة من خصوصیات کمالاتهم بما یسعه طاقته و یعیشوا بنحو الاشتراک و هاهنا وقعت الحاجة إلی التفهیم و التفهم فابتدأ ذلک بالإشارة ثم کمل بالصوت ثم تمم ذلک بتمییز الأصوات المختلفة للمقاصد المختلفة.

و الدلیل علیه ما نشاهده فی الحیوان العجم فإن فیها دلالة علی المقاصد بالأصوات و تعدادها کثرة و قلة بالنسبة إلی اجتماعاتها کصوت النزاع و صوت السفاد و صوت التربیة و صوت الإشفاق و غیر ذلک مما بینها و هذا الأمر یکتمل ثم یکتمل حتی یصیر اللفظ وجودا لفظیا للمعنی لا یلتفت عند استماعه إلّا إلی المعنی و یسری الحسن و القبح من أحدهما إلی الآخر.

ثم إن اشتراک المساعی فی الحیاة و اختصاص کل فرد بما یهیؤه یوجب اعتبار الملک فی المختصات و اصله الاختصاص و کذا اعتبار الزوجیة و احتیاج الکل إلی ما فی أیدی آخرین یوجب اعتبار التبدیل فی الملک و المعاملات المتنوعة من البیع و الشراء و الإجارة و غیرها و حفظ النسبة بین الأشیاء القابلة للتبدیل من حیث القلة و الکثرة و الابتذال و العزة و غیر ذلک یوجب اعتبار الفلوس و الدینار و هو شی‌ء یحتفظ به نسبة الأشیاء القابلة للتبدیل بعضها مع بعض.

ثم إن هذه التقلبات الغیر المحصورة لا یختلف من وقائع جزئیة معتدلة و اخری یقع فیها الظلم و التعدی و الإجحاف فالأفراد فی أخلاقها مختلفة و الطبائع إلی التعدی و تخصیص المنافع بنفسها

ص: 193

و مزاحمة غیرها مجبولة و حین إذ ذاک وقع الاحتیاج إلی قوانین یحفظ بها الاعتدال فی الاجتماع و إلی من یحفظ هذه القوانین و إلی من یعتضد به لذلک فینشعب إذ ذاک اعتبار الرئاسة و الرئیس و المرءوس و القانون و غیر ذلک.

و یتفرع علی ذلک اعتبارات اخر و لا یزال یتبع بعضها بعضا حتی ینتهی إلی غایات بعیدة طوینا الکلام عن شرحها لعدم وفاء المقام بذلک و قد فصلنا القول فی أنواعها و أقسامها فی کتاب الاعتبارات. هذا:

و بالجملة فهذه الاعتبارات لا تزال تتکثر بکثرة مسیس الحاجة حتی تنفذ و تسری فی جمیع جزئیات الأمور المربوطة بالإنسان الاجتماعی و کلیاتها و یتلون الجمیع بهذه الألوان الوهمیة و تتلبس بهذه الملابس الخیالیة بحیث إن الإنسان الذی یتقلب بینها بواسطة الإدراک و یقصدها و یترکها و یحبها و یکرهها و یرغب فیها و ینفر عنها و یرجوها و یخاف منها و یشتاقها و یعافها و یلتذ بها و یتألم منها و یختارها و یترکها بالحسن و القبح و الوجوب و الحرمة و النفع و الضر و الخیر و الشر بواسطة العلم و الإرادة لا یشهد منها إلّا هذه المعانی السرابیة و لا یحس منها إلّا بهذه الوجوه فحیاة الإنسان و هی حیاة اجتماعیة مربوطة بهذه الأسباب محدودة بهذه الجهات متقلبة فی هذه العرصات لو وقعت حینا ما فی خارجها کالحیتان خارج المیاه بطلت و خمدت.

و أنت إذا أجلت النظر و أدرت الفکر فی بعض الموجودات و نظامها الطبیعی کالمرکبات النباتیة مثلا رأیت فرجار حیاتها فی إدامة بقاءها یدور علی التغذیة و النمو و تولید المثل و رأیت ذاتها یفعل هذه الأفعال باقتضاء من نفسه من غیر استعانة بالخارج عنه و یتمم و یستکمل هذه الجهات بأفعال و انفعالات ذاتیة طبیعیة بجذب و دفع

ص: 194

و یدیم بها أمره حتی ینتهی إلی البطلان و نظامه نظام طبیعی غیر متوسط فی جریانه غیره و إذا رجعت إلی الإنسان وجدت هذا النظام الطبیعی منه محفوفا بمعان لیس لها وجود فی الخارج وهمیة باطلة لا یحس الإنسان إلّا بها و لا یماس الأمور الطبیعیة إلّا من وراء حجابها فالإنسان لا یرید و لا یروم فی دائرة حیاته إلّا إیّاها و لا ینسج إلّا بمنوالها لکن الواقع من الأمر حین ما یقع هو الأمور الحقیقیة الخارجیة.

هذا حال الإنسان فی نشأة المادة و الطبیعة من التعلق التام بمعان وهمیة سرابیة هی المتوسطة بین ذاته الخالیة عن الکمالات و بین الکمالات الطاریة اللاحقة بذاته.

[فصل 2 فی ان الانسان لا حیاة له فی غیر ظرف نفسه]

قال الله سبحانه: الَّذِی أَعْطی کُلَّ شَیْ‌ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی فأخبر سبحانه أنّه بعد اتمام ذات کلّ شی‌ء هداه إلی کماله المختص به هدایة یتفرع علی ذاته و هو اقتضائه الذاتی لکمالاته و إیاه یفصل سبحانه بقوله: الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّی وَ الَّذِی قَدَّرَ فَهَدی فهو سبحانه بعد خلق الشی‌ء و تسویته قدر هناک تقدیرا و ذلک بتفصیل خصوصیات وجوده کما قال: وَ کُلَّ شَیْ‌ءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصِیلًا و اتبع هذا التقدیر و التفصیل بهدایته إلی الخصوصیات التی قدرها له و ذلک بإفاضة الاقتضاء الذاتی منه لجمیع ما یلزمه فی وجوده و یتم به ذاته من کمالاته و هذا هو النظام الحقیقی الذی فی کل واحد و فی المجموع من الموجودات و منها الإنسان الذی هو أحدها.

ثم ذکر سبحانه الإنسان فقال: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِینَ إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا

ص: 195

الصَّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ فأخبر أنّه بعد تمامیة خلقه مردود إلی أسفل سافلین و استثناء المؤمنین الصالحین حیث أنّه معقب بقوله: فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ و الأجر بظاهره غیر متحقق فی الدنیا بعد یدل علی انقطاع الاستثناء و انهم مرفوعون بعد الرد و قد قال سبحانه: مَنْ کانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعاً إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ و قال سبحانه: وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلَّا وارِدُها کانَ عَلی رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظَّالِمِینَ فِیها جِثِیًّا و قال سبحانه: یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ و قال سبحانه: وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فحکم الرد شامل لنوع الإنسان لا یشذّ عنه شاذ منهم و قد قال سبحانه أیضا: قالَ اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلی حِینٍ و عقبه تفسیرا بقوله:

فِیها تَحْیَوْنَ وَ فِیها تَمُوتُونَ وَ مِنْها تُخْرَجُونَ و قال: إِنَّما هذِهِ الْحَیاةُ الدُّنْیا مَتاعٌ فبیّن أن الذی ردّ إلیه الإنسان هو الحیاة الدنیا و هو أسفل السافلین ثم وصف الحیاة الدنیا فقال سبحانه: إِنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ و اللعب هو الفعل الذی لا غایة له إلّا الخیال و اللهو هو ما یشغلک بنفسه عن غیره فأشار إلی أن هذه الحیاة و هی تعلق النفس بالبدن و توسیطه إیّاه فی طریق کمالاته شاغلة له بنفسه عن غیره و ذلک لأن ذلک یوجب أن یتوهم الروح إنّها عین البدن لا غیر و حینئذ ینقطع عن غیر عالم الأجسام و ینسی جمیع ما کان علیه من الجمال و الجلال و البهاء و السناء و النور و الحبور و السرور قبل نشأة البدن المادیة و لا یتذکر ما خلفه من مقامات القرب و مراتب الزلفی و الرفقة الطاهرین و فضاء الإنس و القدس فیتقلب فی أمد حیاته اللعب لا یستقبل شیئا و لا یواجهه شی‌ء من محبوب أو محذور إلّا لغایة

ص: 196

خیالیة و أمنیة وهمیة إذا بلغها لم یجد شیئا موجودا قال سبحانه:

وَ قَدِمْنا إِلی ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً و العمل ما یعمله الإنسان من شی‌ء و قال سبحانه: وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمالُهُمْ کَسَرابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّی إِذا جاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسابَهُ فبین أن أعمالهم و غایاتهم منها کالسراب بالقاع یقصده الظمآن فلما بلغه لم یجد ما قصده و وجد ما لم یقصده و ینکشف حینئذ أن ما قصده کان غیر مقصوده و الله غالب علی أمره و هو الذی یشیر إلیه سبحانه بقوله: إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَ إِنَّا لَجاعِلُونَ ما عَلَیْها صَعِیداً جُرُزاً فإن الزینة هی الشی‌ء الجمیل المحبوب بنفسه و بذاته یصحبه شی‌ء آخر لیکسب منه الحسن أی یقع فی القلب مع وقوع الزینة فیجلب الرغبة فتکون هی المقصودة و المتزین بها هو الواقع فجعل ما علی الأرض زینة لها لیقصدها القاصدون و یبلغوا الأرض بقصدهم و هی غیر مقصودة و قال سبحانه: أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْکُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَکُونُ حُطاماً الآیة.

فبین أنّها مؤلفة من أمور خیالیة تحتها أمور حقیقیة فالإنسان بعد کمال خلقته یبدأ بتکمیل جهات الحیاة الدنیا بتحصیل مقصد بعد آخر و هو یرید تکمیل ما یظنه کمالا من اللعب و اللهو و الزینة و التفاخر و التکاثر و لیست إلّا أمور وهمیة فإذا تممها و کمّلها بدا له بطلانه و فنائه عند موته و وداعه للحیاة الدنیا.

و من الممکن أن یکون قوله سبحانه فی ذیل الآیة: وَ فِی الْآخِرَةِ عَذابٌ شَدِیدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٌ الآیة معطوفا علی قوله فی صدر الآیة: لعب، فیکون خبرا بعد خبر لقوله إِنَّمَا

ص: 197

الْحَیاةُ ... الخ، و یؤید ذلک بعض التأیید الآیة التالیة لهذه الآیة(1).

و بالجملة فیتبین بذلک أن الحیاة الدنیا بجهاتها المقصودة من اللعب و اللهو و الزینة و غیر ذلک أمر موهوم و سراب خیالی و هی بعینها فی الحقیقة و باطن الأمر عذاب و مغفرة و رضوان یظهر ذلک بظهور أن جهات الحیاة الدنیویة کانت باطلة موهومة کالحطام للنبات و هو قوله سبحانه: وَ لَوْ تَری إِذِ الظَّالِمُونَ فِی غَمَراتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلائِکَةُ باسِطُوا أَیْدِیهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ بِما کُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَی اللَّهِ غَیْرَ الْحَقِّ وَ کُنْتُمْ عَنْ آیاتِهِ تَسْتَکْبِرُونَ وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادی کَما خَلَقْناکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَکْتُمْ ما خَوَّلْناکُمْ وَراءَ ظُهُورِکُمْ وَ ما نَری مَعَکُمْ شُفَعاءَکُمُ الَّذِینَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِیکُمْ شُرَکاءُ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَیْنَکُمْ وَ ضَلَّ عَنْکُمْ ما کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ فالآیتان کما تری فی الموت و ما ینفصل الإنسان عن حیاته الدنیا فیقول سبحانه فیها إن الإنسان سیقبل راجعا إلیه سبحانه فردا کما خلق أول مرة و یترک الأعضاء و القوی و الأسباب التی کان یعتقدها لنفسه أرکانا یعتمد علیها و أعضادا یتقوی بها و أسبابا یتوصل بها و یطمئن إلیها و سینقطع ما بین الإنسان و بینها أی الروابط التی کان الإنسان یسکن إلیها و یباهی بها من اعتباراته الوهمیة و حینئذ ذاک ضلال الکل و زوال الجمیع و فقدانها و مشاهدته عیانا أنّه کان مغرورا بذلک کلّه و قد قال سبحانه: فَلا تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا وَ لا یَغُرَّنَّکُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ و قال سبحانه:


1) و قد نقل عن شیخنا البهائی رضوان الله علیه فی معنی الآیة انّ هذه الأمور مترتبة بحسب مدارج عمر الإنسان فهو یشتغل أوّلا باللعب و ذلک فی أوان الصبی ثم باللهو فی أوان البلوغ ثم بالزینة و هو عند کمال الشباب ثم بالتفاخر و هو عند منتصف العمر ثم بالتکاثر فی الأموال و الأولاد و هو فی أوان الشیخوخة فهی مقسومة علی مدارج عمر الإنسان منه.

ص: 198

إِنَّما هذِهِ الْحَیاةُ الدُّنْیا مَتاعٌ وَ إِنَّ الْآخِرَةَ هِیَ دارُ الْقَرارِ و قال سبحانه: وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ و المتاع ما یتمتع و ینتفع به لغیره فالحیاة الدنیا إنما تتوصل به لغرور الإنسان بها لیلهی بها عن غیرها و هی کماله الأقصی فی مبدئه و معاده و قال سبحانه:

إِنَّما مَثَلُ الْحَیاةِ الدُّنْیا کَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ مِمَّا یَأْکُلُ النَّاسُ وَ الْأَنْعامُ حَتَّی إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَیْها أَتاها أَمْرُنا لَیْلًا أَوْ نَهاراً فَجَعَلْناها حَصِیداً کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ.

و الأخبار فی المعانی السابقة کثیرة جدّا نقتصر منها بجملة من کلام أمیر المؤمنین علیّ (علیه السّلام)، قال (علیه السّلام): فی بعض خطبه علی ما فی النهج: عباد الله إن الدهر یجری بالباقین کجریه بالماضین. إلی أن قال (علیه السّلام): فمن شغل نفسه بغیر نفسه تحیر فی الظلمات و ارتبک فی الهلکات و مدّت به شیاطینه فی طغیانه و زینت له سیئ أعماله فالجنة غایة السابقین و النار غایة المفرطین. إلی أن قال (علیه السّلام): و کأن الصیحة قد أتتکم و الساعة قد غشیتکم و برزتم لفصل القضاء قد زاحت عنکم الأباطیل و اضمحلت عنکم العلل و استحقت بکم الحقائق.

الخطبة.

و قوله (علیه السّلام): فمن شغل ... الخ، إشارة إلی قوله تعالی: عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ لا یَضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ و قوله تعالی: وَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا صُمٌّ وَ بُکْمٌ فِی الظُّلُماتِ مَنْ یَشَأِ اللَّهُ یُضْلِلْهُ وَ مَنْ یَشَأْ یَجْعَلْهُ عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ و قوله: وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ وَ إِنَّهُمْ لَیَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِیلِ وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ الآیات.

ص: 199

فالإنسان لا حیاة له فی غیر ظرف نفسه و لا معاش له دون وعائه و جوّه فإذا نسی نفسه و وقع فی غیرها وقع فی الضلال البحت و البوار و بطلت أعمال قواه فلا تعمل منه سمع و لا لسان و لا بصر فهو فی الظلمات لیس بخارج منها و صار کل ما قصده سرابا و کل ما صنعه بائرا هالکا فإذا برز إلی الیوم الحق برز صفر الید خفیف العمل و قد زاحت عنه أباطیله و استحقت حقائقه و الله ولی الأمر کلّه.

و الکلام ذو شجون و إیثار الاختصار مانع عن الإطناب و التعرض بأزید من التلویح و الإشارة علی ما هو الدأب فی هذه الرسالة و أخواتها من الرسائل السابقة فالحق سبحانه خیر دلیل و هو الهادی إلی سواء السبیل.

تمّت و الحمد لله و الصلاة علی محمد و آله رابع الربیع الأول من سنة واحد و ستین و ثلاثمائة و ألف هجریة قمریة علی هاجرها التحیة و وقعت الکتابة فی قریة شادآباد من أعمال بلدة تبریز

ص: 200

ص: 201

رسالة الانسان بعد الدنیا

اشارة

ص: 202

ص: 203

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم رسالة الإنسان بعد الدنیا الحمد لله ربّ العالمین و الصلاة و السلام علی أولیائه المقربین سیّما محمد و آله الطاهرین.

هذه الرسالة فی المعاد نشرح فیها بعون الله سبحانه حال الإنسان بعد حیاته الدنیا علی ما یقوم علیه البرهان و یستخرج من الکتاب و تکشف عنه السنّة، غیر إنّا آثرنا فیها الاختصار و الاقتصار علی کلّیات المعانی فإن المسلک الذی نستعمله من تفسیر الآیة بالآیة و الروایة بالروایة بعید الغور منیع الحریم و وسیع المنطقة لا یتیسر استیفاء الحظ منه فی رسالة واحدة یقاس فیها النظیر بالنظیر و الشبیه بالشبیه و الأطراف بالنسب و یؤخذ بها الجار بالجار و ستقف إن شاء الله العزیز علی صحة قولنا هذا.

و من الإنصاف أن نعترف إن سلفنا من المفسرین و شرّاح الأخبار أهملوا هذا المسلک فی استنباط المعانی و استخراج المقاصد فلم یورثونا فیه و لا یسیرا من خطیر فالهاجم إلی هذه الأهداف و الغایات علی صعوبة منالها و دقّة مسلکها کساع إلی الهیجاء بغیر سلاح و الله المستعان.

ص: 204

[فصل 1 فی الموت و الاجل]

قال الله سبحانه: ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی(1)

ما خَلَقْنَا السَّماواتِ دالة علی أن الحقّ و الأجل المسمّی خارجان عن هذا الحکم و هما الواسطتان منه.

فبیّن أن کل موجود من السماء و الأرض و ما بینهما وجوده محدود بأجل سمّاه سبحانه أی قدّره و عیّنه لا یتعدی وجود عن أجله کما قال سبحانه: وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ و قال سبحانه: ما تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَها وَ ما یَسْتَأْخِرُونَ.

و الآیات فی هذا المعنی کثیرة و أجل الشی‌ء هو الوقت الذی ینتهی إلیه فیستقر فیه و منه أجل الدین و تسمیته و بالجملة هو الظرف الذی ینتهی إلیه الشی‌ء و لذلک عبّر عنه بالیوم فی قوله سبحانه:

قُلْ لَکُمْ مِیعادُ یَوْمٍ لا تَسْتَأْخِرُونَ عَنْهُ ساعَةً وَ لا تَسْتَقْدِمُونَ ثم إنّه قال سبحانه: هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ طِینٍ ثُمَّ قَضی أَجَلًا وَ أَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ فأخبر بأن الأجل المسمّی عنده و قد قال سبحانه: ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ فأخبر بأن ما هو موجود عنده حاضر لدیه لا یتطرقه النفاد و لا یلحقه تغیر و لا یعرضه کون و لا فساد فلا یعتوره الزمان و طوارق الحدثان فالأجل المسمّی ظرف محفوظ ثابت


1) و الآیة کما تری مثل نظائرها ساکتة عن ضرب الأجل لما وراء السموات و الأرض و ما بینهما مما هو خارج عنها و لیس فی کلامه سبحانه ما یدل علی ابتداء خلق هذا النوع الأعلی فنائه و زواله بل ربّما یستفاد العکس من قوله: وَ إِنْ مِنْ شَیْ‌ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ و قوله: ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ بل نفس الآیة أعنی قوله:

ص: 205

یثبت فیه مظروفه من غیر تغیر و لا نفاد و قال سبحانه: إِنَّما مَثَلُ الْحَیاةِ الدُّنْیا کَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ مِمَّا یَأْکُلُ النَّاسُ وَ الْأَنْعامُ حَتَّی إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَیْها أَتاها أَمْرُنا لَیْلًا أَوْ نَهاراً فَجَعَلْناها حَصِیداً کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ.

فأخبر سبحانه بالأجل الذی لزینة الأرض و أنّه یتحقق بالأمر الإلهی و کذلک الحیاة الدنیا فهناک أمر إلهی یتحقق به الأجل الدنیوی فالأجل أجلان أو أجل واحد ذو وجهین أجل زمانی دنیوی و أمر إلهی کما یومی إلیه قوله سبحانه: ثُمَّ قَضی أَجَلًا وَ أَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ فالأجل المسمّی من عالم الأمر و هو عنده سبحانه فلا حاجب هناک أصلا کما یفیده لفظ (عند) و إیّاه یفید قوله سبحانه: مَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ اللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لَآتٍ و لذلک أیضا عبّر عنه بالرجوع إلی الله و المصیر إلیه فی آیات کثیرة.

ثم إن هذا الرجوع و هو الخروج عن نشأة الدنیا و الورود فی نشأة أخری هو الموت الذی وصفه سبحانه لا ما یتراءی لظاهر أعیننا من بطلان الحس و الحرکة و زوال الحیاة و بالجملة فناء الشی‌ء قال سبحانه: وَ جاءَتْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذلِکَ ما کُنْتَ مِنْهُ تَحِیدُ فوصفه بالحق فلا یکونن باطلا و عدما و قال سبحانه: کَلَّا إِذا بَلَغَتِ التَّراقِیَ إلی أن قال: وَ الْتَفَّتِ السَّاقُ بِالسَّاقِ إِلی رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمَساقُ فیوم الموت یوم الرجوع إلی الله و السوق إلیه.

و یدل علی ما مرّ ما رواه الصدوق و غیره عن النبی (صلّی اللّه علیه و آله): ما خلقتم للفناء بل خلقتم للبقاء و إنّما تنتقلون من دار إلی دار.

و فی العلل عن الصادق (علیه السّلام) فی حدیث: فهکذا

ص: 206

الإنسان خلق من شأن الدنیا و شأن الآخرة فإذا جمع الله بینهما صارت حیاته فی الأرض لأنه نزل من شأن السماء إلی الدنیا فإذا فرق الله بینهما صارت تلک الفرقة الموت ترد شأن الأخری إلی السماء فالحیاة فی الأرض و الموت فی السماء و ذلک أنّه یفرق بین الروح و الجسد فردّت الروح و النور إلی القدس الأولی و ترک الجسد لأنّه من شأن الدنیا.

الحدیث.

و فی المعانی عن الحسن بن علی قال: دخل علی بن محمد علی مریض من أصحابه و هو یبکی و یجزع من الموت فقال له: یا عبد الله تخاف من الموت لأنّک لا تعرفه أ رأیتک إذا اتسخت و تقذرت و تأذیت من کثرة القذر و الوسخ علیک و أصابک قروح و جرب و علمت أن الغسل فی حمام یزیل ذلک کلّه أ ما ترید أن تدخله فتغسل ذلک عنک أو تکره أن تدخله فیبقی ذلک علیک؟ قال: بلی یا ابن رسول الله.

قال (علیه السّلام): فذلک الموت هو ذلک الحمام و هو آخر ما یبقی علیک من تمحیص ذنوبک و تنقیتک من سیئاتک فإذا أنت وردت علیه و جاورته فقد نجوت من کل غم و هم و أذی و وصلت إلی کل سرور و فرح فسکن ذلک الرجل و نشط و استسلم و غمض عین نفسه و مضی لسبیله.

و فی المعانی عن الجواد (علیه السّلام) عن آبائه فی حدیث قال: و قال علی بن الحسین (علیهما السّلام): لما اشتد الأمر بالحسین بن علی بن أبی طالب (علیهم السّلام) نظر إلیه من کان معه فإذا هو بخلافهم لأنّهم کلّما اشتد الأمر تغیرت ألوانهم و ارتعدت فرائصهم و وجلت قلوبهم و کان الحسین (علیه السّلام) و بعض من معه من خصائصه تشرق ألوانهم و تهدی جوارحهم و تسکن نفوسهم، فقال بعضهم لبعض: انظروا لا یبالی بالموت. فقال لهم

ص: 207

الحسین (علیه السّلام): صبرا بنی الکرم فما الموت إلّا قنطرة یعبر بکم عن البؤس و الضرّاء إلی الجنان الواسعة و النعیم الدائمة فأیّکم یکره أن ینتقل من سجن إلی قصر و ما هو لأعدائکم إلّا کمن ینتقل من قصر إلی سجن و عذاب إن أبی حدّثنی عن رسول الله (صلّی اللّه علیه و آله) انّ الدنیا سجن المؤمن و جنّة الکافر و الموت جسر هؤلاء إلی جنانهم و جسر هؤلاء إلی جحیمهم ما کذب و لا کذبت.

و قال محمد بن علی (علیه السّلام): قیل لعلی بن الحسین (علیه السّلام): ما الموت؟ قال: للمؤمن کنزع ثیاب وسخة قملة و فک قیود و أغلال ثقیلة و الاستبدال بأفخر الثیاب و أطیبها روائح و أوطی المراکب و آنس المنازل و للکافر کخلع ثیاب فاخرة و النقل من منازل أنیسة و الاستبدال بأوسخ الثیاب و أخشنها و أوحش المنازل و أعظم العذاب.

و قیل لمحمد بن علی (علیه السّلام): ما الموت؟ قال: هو النوم الذی یأتیکم کل لیلة إلّا أنّه طویل مدّته لا ینتبه منه إلّا یوم القیامة فمن رأی فی نومه من أصناف الفرح ما لا یقادر قدره و من أصناف الأهوال ما لا یقادر قدره فکیف حال فرح فی النوم و وجل فیه هذا هو الموت فاستعدوا له. الحدیث.

أقول: و عدّه (علیه السّلام) الموت من نوع النوم مستفاد من قوله سبحانه: اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها وَ الَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنامِها فَیُمْسِکُ الَّتِی قَضی عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَ یُرْسِلُ الْأُخْری حیث عدّ الأمرین جمیعا توفّیا ثم عبّر بالإمساک دون القبض.

و کذلک عدّه (علیه السّلام) کما فی سائر الأحادیث الموت وصفا للروح و أنّه یترک به الجسد و یمضی لسبیله هو المستفاد من قوله سبحانه: اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها حیث نسب التوفّی و هو

ص: 208

آخذ الحق من المطلوب بتمامه إلی الأنفس کما نسبه فی قوله سبحانه:

وَ هُوَ الَّذِی یَتَوَفَّاکُمْ إلی لفظ (کم) و هو الأمر الذی یعبّر عنه الإنسان بأنا و قد شرحناه فی رسالة الإنسان قبل الدنیا.

و بالجملة فالوارد فی النشأة الأخری من الإنسان نفسه و روحه و علیه یدل قوله سبحانه: یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقِیهِ و الکدح هو السعی إلی الشی‌ء و الإنسان کادح إلی ربّه لأنّه لم یزل سائر إلی الله سبحانه منذ خلقه و قدره و لذلک عبّر عن إقامته فی هذه الدار باللبث فی آیات کثیرة قال سبحانه: قالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ.

ثم إنّه سبحانه قال: اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها فنسب التوفّی إلی نفسه و قال سبحانه: قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ فنسبه إلی ملک الموت و قال سبحانه: حَتَّی إِذا جاءَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَ هُمْ لا یُفَرِّطُونَ فنسبه إلی الملائکة الرسل و مرجع الجمیع واحد لما عرفت فی محلّه إن الأفعال کلّها لله و هی مع ذلک ذو مراتب یقوم بکل مرتبة من مراتبها طائفة من الموجودات علی حسب مراتبهم فی الوجود.

و الأخبار أیضا شاهدة بذلک ففی التوحید عن الصادق قال (علیه السّلام): قیل لملک الموت کیف تقبض الأرواح و بعضها فی المغرب و بعضها فی المشرق فی ساعة واحدة فقال: أدعوها فتجیبنی.

قال: و قال ملک الموت: إن الدنیا بین یدی کالقصعة بن یدی أحدکم یتناول منها ما شاء و الدنیا عندی کالدرهم فی کف أحدکم یقلبها کیف شاء.

و فی الفقیه عن الصادق (علیه السّلام) انّه سئل عن قول الله عزّ و جلّ: اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها و عن قول الله:

ص: 209

قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ و عن قول الله:

الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ طَیِّبِینَ الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمِی أَنْفُسِهِمْ و عن قول الله: تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا و عن قول الله: وَ لَوْ تَری إِذْ یَتَوَفَّی الَّذِینَ کَفَرُوا الْمَلائِکَةُ و قد یموت فی الساعة الواحدة فی جمیع الآفاق ما لا یحصیه إلّا الله عزّ و جلّ فکیف هذا فقال: إن الله تبارک و تعالی جعل لملک الموت أعوانا من الملائکة یقبضون الأرواح بمنزلة صاحب الشرطة له أعوان من الإنس یبعثهم فی حوائجهم فتوفیهم الملائکة و یتوفّاهم ملک الموت مع ما یقبض هو و یتوفّاه الله عزّ و جلّ من ملک الموت.

و فی التوحید عن أمیر المؤمنین (علیه السّلام) مثله و زاد فی آخره و لیس کل العلم یستطیع صاحب العلم أن یفسره لکل الناس لأنّ منهم القوی و الضعیف و لأنّ منه ما یطاق حمله و منه ما لا یطاق حمله إلّا من یسهّل الله له حمله و أعانه علیه من خاصة أولیائه و إنّما یکفیک أن تعلم أن الله المحیی الممیت و أنّه یتوفی الأنفس علی یدی من یشاء من خلقه من ملائکته و غیرهم. الحدیث.

أقول: قوله (علیه السّلام): و غیرهم ظاهره أنّه سبحانه ربّما توفاها علی یدی غیر الملائکة من خلقه فهو معنی غریب و یمکن أن یراد به بعض المقربین من الأولیاء العالین درجة من الملائکة المتمکنین فی مقام الأسماء کالقابض و الممیت و یمکن أن یراد به ما یتوفاه سبحانه بنفسه من غیر توسط الملائکة و إن کان مرجع المعینین واحدا.

فقد روی فی الکافی عن الباقر (علیه السّلام): کان علی بن الحسین (علیه السّلام) یقول: إن یسخی نفسی فی سرعة الموت و القتل فیها قول الله تعالی: أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا نَأْتِی الْأَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها و هو ذهاب العلماء و الظاهر علی ما ذکره بعض العلماء أنّه

ص: 210

(علیه السّلام) أخذ الأطراف جمع طرف بتسکین الراء بمعنی العلماء و الإشراف کما ذکره فی الغریبین.

و بالجملة فکما إنّ حال الأنفس فی القرب من الله سبحانه علی مراتب حقیقیة فکذلک المتوفی لها مختلف بحسب ذلک فمن نفس یتوفاه الله بنفسه تعالی لا تحس و لا تشعر بغیره سبحانه و من نفس یتوفاها ملک الموت لا تشعر بمن دونه کما یشیر إلیه الصادق (علیه السّلام) بقوله فی الروایة السابقة مع ما یقبض هواه و من نفس یتوفاها الملائکة عملة ملک الموت، و المأخوذ المتوفی علی کل حال هو النفس دون البدن کما مرّ و هو سبحانه أقرب إلی النفس من نفسه و ملائکته من عالم الأمر و بأمره یعملون و النفس أیضا من هناک و لا حجاب فی الأمر بشی‌ء من الأزمنة و الأمکنة فالتوفی من باطن النفس و داخلها دون الخارج عنها و عن البدن و قد قال سبحانه: إِذْ فَزِعُوا فَلا فَوْتَ وَ أُخِذُوا مِنْ مَکانٍ قَرِیبٍ و قال سبحانه: فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ وَ أَنْتُمْ حِینَئِذٍ تَنْظُرُونَ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ وَ لکِنْ لا تُبْصِرُونَ ثم إذا کانت النفس المتوفاة و هی الإنسان حقیقة لا تبطل بالموت و قد سکنت فی الدنیا و سکنت إلیها و عاش فی دار الغرور و استأنست بها فأول ما ینکشف لها حین الموت بطلان ما فیها و انمحاء الرسوم التی علیها و تبدل الأعمال و الغایات التی فیها بالسراب بتقطع ظواهر الأسباب قال سبحانه: وَ لَوْ تَری إِذِ الظَّالِمُونَ فِی غَمَراتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلائِکَةُ باسِطُوا أَیْدِیهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ بِما کُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَی اللَّهِ غَیْرَ الْحَقِّ وَ کُنْتُمْ عَنْ آیاتِهِ تَسْتَکْبِرُونَ وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادی کَما خَلَقْناکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَکْتُمْ ما خَوَّلْناکُمْ وَراءَ ظُهُورِکُمْ وَ ما نَری مَعَکُمْ شُفَعاءَکُمُ الَّذِینَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِیکُمْ شُرَکاءُ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَیْنَکُمْ وَ ضَلَّ عَنْکُمْ ما کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ.

ص: 211

فالإنسان إنّما یختلط فی هذه الدار الدنیا بقسمین من موجوداتها و شئوناتها.

أحدهما ما یزعم أنّه یملکه من زینة الحیاة الدنیا و زخرفها و یستعین به فی آماله و أمانیه و أغراضه و غایاته.

و الثانی ما یرتبط به مما یزعمه شفیعا لا یتمکن من بلوغ المآرب إلّا بشراکته و تأثیره من أزواج و أولاد و أقارب و أصدقاء و معاریف أولی القوة و البأس فأشار سبحانه إلی بطلانهما بالجملة بقوله: وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادی و إلی زوال القسم الأول بقوله: وَ تَرَکْتُمْ ما خَوَّلْناکُمْ و إلی زوال القسم الثانی بقوله: وَ ما نَری مَعَکُمْ شُفَعاءَکُمُ و إلی سبب البطلان بقوله: لَقَدْ تَقَطَّعَ بَیْنَکُمْ و إلی نتیجته بقوله: وَ ضَلَّ عَنْکُمْ.

و بالجملة فیبقی ما فی الدنیا فی الدنیا و تشرع من حین الموت حیاة أخری للإنسان فاقدة لجمیع ما فی الدنیا و لذلک سمّی الموت بالقیامة الصغری فعن أمیر المؤمنین (علیه السّلام): «من مات فقد قامت قیامته».

ثم إن النفس إذا فارقت الجسد فقدت صفة الاختیار و التقوی علی کلا طرفی الفعل و الترک و حینئذ یرتفع موضوع التکلیف قال سبحانه: یَوْمَ یَأْتِی بَعْضُ آیاتِ رَبِّکَ لا یَنْفَعُ نَفْساً إِیمانُها لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ کَسَبَتْ فِی إِیمانِها خَیْراً و عند ذلک یقع الإنسان فی أحد الطریقین السعادة و الشقاوة و یحتم له إمّا السعادة أو الشقاء فیتلقی إمّا بشری السعادة أو وعید الشقاوة قال سبحانه: وَ لَوْ تَری إِذِ الظَّالِمُونَ فِی غَمَراتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلائِکَةُ باسِطُوا أَیْدِیهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ الآیة، و قال سبحانه:

الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلامٌ عَلَیْکُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما

ص: 212

کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ و قال سبحانه: إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ.

و قوله: کُنْتُمْ تُوعَدُونَ مشعر بکون البشارة بعد الدنیا و هی الآخرة و من المعلوم أن البشارة بالشی‌ء قبل حلوله فالبشری بالجنة قبل دخولها و هی إنّما تکون بأمر قطعی الوقوع فلا تتحقق فی الدنیا حتی الموت لبقاء الاختیار و إمکان انتقال الإنسان من إحدی سبیلی السعادة و الشقاوة إلی الأخری.

و من هنا ما تری أنّه سبحانه فی قوله: أَلا إِنَّ أَوْلِیاءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ کانُوا یَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْری فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ حیث أثبت فی حق المؤمنین أنّهم مأمونون من الخوف و الحزن و أنّ لهم البشری فی الحیاة الدنیا أثبت قبل ذلک الولایة فی حقّهم و هی أن یکون سبحانه هو الذی یلی أمورهم من غیر دخالة اختیارهم وانیة أنفسهم فی التدبیر و عند ذلک تصح البشارة لعدم إمکان شقاء فی حقّهم ما ولی أمرهم الحق سبحانه و لذلک غیر السیاق فی وصف تقواهم فقال: وَ کانُوا یَتَّقُونَ و کان حق ظاهر السیاق أن یقول: (آمنوا و اتقوا) إشارة إلی أن إیمانهم هذا مکسبة بالتقوی بعد إیمان سابق علیها و هذا صفاء الإیمان من شائبة الشرک المعنوی بالاعتماد علی غیره سبحانه فیه فی مساق قوله سبحانه: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ و هذا هو الذی امتن سبحانه به فسمّاه نعمة فقال: الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ فارجعوا الأمر إلیه سبحانه و سلبوا تدبیر أنفسهم و اختیارها فقال

ص: 213

سبحانه: فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ فنفی مس السوء عنهم بنعمة أفاضها علیهم و لیست إلّا الولایة بتولیه سبحانه أمورهم و دفعه السوء عنهم بتدبیره و کفایته لهم و وکالته عنهم و مثله قوله سبحانه: یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ وَ یُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِینَ وَ یَفْعَلُ اللَّهُ ما یَشاءُ أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْراً فسمّی ذلک نعمة ثم ذکر سبحانه أنه سیلحق المطیعین بأولیائه المنعمین بهذه النعمة فقال سبحانه:

وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً فإن المطیع من حیث إرادته لا إرادة له غیر إرادة المطاع فالمطاع هو القائم مقام نفس المطیع فی إرادتها و أفعالها فالمطاع ولیه و کل من کانت لا نفس له إلّا نفس المطاع فهو أیضا ولی للمطیع إذ لیس هناک إلّا المطاع و لذلک قرّر سبحانه بعض أولیائه المقربین ولیا لآخرین قال سبحانه: إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ و الآیة نازلة فی أمیر المؤمنین علی (علیه السّلام) و لیس المراد بالولایة فی الآیة هو المحبة قطعا لمکان إنّما و لکون المورد مورد بیان الواقع لمکان قوله: وَلِیُّکُمُ اللَّهُ بخلاف قوله سبحانه: وَ مَنْ یَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ و قوله تعالی: وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ.

و بالجملة فعند ذلک یتضح وجه إلحاقه سبحانه المطیعین بأولیائهم فهو سبحانه ولی الجمیع و بعضهم و هم الأقربون إلیه أولیاء لبعض آخر ممن دونهم و جمیعهم لا خوف علیهم و لا هم یحزنون یبشرون بالجنة و الرفقة الصالحة عند الموت.

ص: 214

و یدل أیضا علی هذه المعانی أخبار کثیرة ففی الکافی عن سدیر الصیرفی قال: قلت لأبی عبد الله (علیه السّلام): جعلت فداک یا ابن رسول الله هل یکره المؤمن علی قبض روحه؟ قال (علیه السّلام): لا و الله إذا أتاه ملک الموت لقبض روحه جزع عند ذلک فیقول له ملک الموت یا ولی الله لا تجزع فو الذی بعث محمدا لأنا أبرّ بک و أشفق علیک من والد رحیم افتح عینیک فانظر. قال: و یمثل له رسول الله و أمیر المؤمنین و الحسن و الحسین و الأئمة من ذریتهم، فقال له: هذا رسول الله و أمیر المؤمنین و فاطمة و الحسن و الحسین و الأئمة رفقائک. قال: فیفتح عینیه فینظر فینادی روحه مناد من قبل ربّ العزة فیقول: یا أیتها النفس المطمئنة إلی محمد و أهل بیته ارجعی إلی ربّک راضیة بالولایة مرضیة بالثواب فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی فما من شی‌ء أحبّ إلیه من استلال روحه و اللحوق بالمنادی.

و روی العیاشی فی تفسیره عن عبد الرحیم الأقصر قال أبو جعفر (علیه السّلام): إنّما أحدکم حین یبلغ نفسه هاهنا فینزل علیه ملک الموت فیقول أمّا ما کنت ترجوه فقد أعطیته و أمّا ما کنت تخافه فقد أمنت منه و یفتح له باب إلی منزله من الجنة و یقال له:

انظر إلی مسکنک فی الجنة و انظر إلی رسول الله و علی و الحسن و الحسین رفقائک و هو قول الله: الَّذِینَ آمَنُوا وَ کانُوا یَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْری فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ.

و روی المفید فی مجالسه عن الاصبغ بن نباته حدیث الحارث الهمدانی مع أمیر المؤمنین (علیه السّلام) و فیه قال (علیه السّلام): و أبشّرک یا حارث لتعرفنی عند الممات و عند الصراط و عند الحوض و عند المقاسمة قال الحارث: و ما المقاسمة؟ قال: مقاسمة

ص: 215

النار أقاسمها قسمة صحیحة أقول هذا ولیی فاترکیه و هذا عدوّی فخذیه. الحدیث. و هو من مشاهیر الأخبار رواه جمع من الرواة و صدّقه بعض الأئمة بعده (علیهم السّلام).

و فی غیبة النعمانی عن أمیر المؤمنین فی حدیث: أما إنّه لا یموت عبد یحبّنی فتخرج نفسه حتی یرانی حیث یحب و لا یموت عبد یبغضنی فتخرج نفسه حتی یرانی حیث یکره. الحدیث.

و فی الکافی عن الصادق (علیه السّلام) قال: ما من أحد یحضره الموت إلّا و کلّ به إبلیس من شیاطینه من یأمره بالکفر و یشککه فی دینه حتی تخرج نفسه فمن کان مؤمنا لم یقدر علیه فإذا حضرتم موتاکم فلقنوهم شهادة أن لا إله إلّا الله و أن محمدا رسول الله حتی یموت. الحدیث، و معناه مستفاد من قوله سبحانه:

یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ وَ یُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِینَ و قوله سبحانه: کَمَثَلِ الشَّیْطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اکْفُرْ فَلَمَّا کَفَرَ قالَ إِنِّی بَرِی‌ءٌ مِنْکَ إِنِّی أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِینَ فظاهر الآیة أن قوله: اکْفُرْ و قوله: إِنِّی بَرِی‌ءٌ من جنس واحد و وقت واحد و لیس من لسان الحال فی شی‌ء و هناک خطاب فافهم.

و فی تفسیر العیاشی عن أبی عبد الله (علیه السّلام) قال: إن الشیطان لیأتی الرجل من أولیائنا عند موته عن یمینه و عن یساره لیصدّه عمّا هو علیه فیأبی الله ذلک و کذلک قال الله: یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ.

أقول: و الروایات عن أئمة الهدی فی هذه المعانی متظافرة متکاثرة رواها جم غفیر من الرواة هذا کلّه ما یفیده الکتاب و السنة و البرهان یفیده أیضا مما یدل علی تجرد النفس و عدم انعدامها و بطلانها

ص: 216

بانقطاع علاقتها عن البدن و سیجی‌ء إشارة إلیه فی الفصل التالی لهذا الفصل إن شاء الله.

[فصل 2 فی البرزخ]

قد بین فی محله أن بین عالم الأجسام و الجسمانیات و بین أسمائه سبحانه عالمین عالم العقل و عالم المثال.

و إن کل واحد من الموجودات یرجع بالضرورة إلی ما بدأ منه.

و إن العوالم آخذا من الجسمانیات إلی أن ینتهی إلی المبدأ الأول و مبدع الکل مترتبة فی الکمال و النقص متطابقة فی الوجود و معنی ذلک تنزل العالی إلی مرتبة السافل و ظهوره کالمرآة تنعکس فیه صور ما یقابلها من الأضواء و الألوان و المقادیر فتظهر منها علی قدر ما تقبله و تطیقه و تتکیف بما فی المرآة من الکیفیات تماما و نقصا.

و إن عالم المثال کالبرزخ بین العقل المجرد و الموجودات المادیة فهو موجود مجرد عن المادة غیر مجرد عن لوازمها من المقادیر و الاشکال و الأعراض الفعلیة و بهذه المقدمات یتبین تفصیل حال الإنسان فی انتقاله من الدنیا إلی ما بعد الموت هذا.

و ینبغی لک أن تتثبت فی تصور معنی المادة و انها جوهر شأنها قبول الآثار الجسمیة و تحققها فی الأجسام مصحح الانفعالات التی یرد علیها و لیست بجسم و لا محسوس و إیّاک أن تتصور أنّها الجسمیة التی فی الموجودات الجسمانیة فهذا هو الذی عزب عن جمع من علماء

ص: 217

الظواهر فتلقوا ما ذکره المتألهون من أصحاب البرهان علی غیر وجهه و حسبوا أن قولنا أن البرزخ لا مادة له مثلا أو أن لذائذه خیالیة أو هناک لذة عقلیة معناها إنّها وهمیة سرابیة غیر موجودة فی الخارج إلّا فی الوهم و التصور و ذلک انحراف عن المقصود غلط من جهة المعنی.

و کیف کان فحال البرزخ ما عرفته و الکتاب و السنة یدلان علی ذلک لکن الأخبار حیث اشتملت علی جلّ الآیات وضعنا الکلام فیها و تعرضنا للآیات فی ضمنها.

ففی تفسیر النعمانی بإسناده عن أمیر المؤمنین (علیه السّلام) قال: و أما الرد علی من أنکر الثواب و العقاب فی الدنیا بعد الموت قبل القیامة یقول الله عزّ و جلّ: یَوْمَ یَأْتِ لا تَکَلَّمُ نَفْسٌ إِلَّا بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعِیدٌ فَأَمَّا الَّذِینَ شَقُوا فَفِی النَّارِ لَهُمْ فِیها زَفِیرٌ وَ شَهِیقٌ خالِدِینَ فِیها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ إِلَّا ما شاءَ رَبُّکَ إِنَّ رَبَّکَ فَعَّالٌ لِما یُرِیدُ وَ أَمَّا الَّذِینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّةِ خالِدِینَ فِیها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ إِلَّا ما شاءَ رَبُّکَ یعنی السموات و الأرض قبل القیامة فإذا کانت القیامة بدلت السموات و الأرض.

و مثل قوله تعالی: وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ و هو أمر بین أمرین و هو الثواب و العقاب بین الدنیا و الآخرة.

و مثله قوله تعالی: النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْها غُدُوًّا وَ عَشِیًّا وَ یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ و الغدو و العشی لا یکونان فی القیامة التی هی دار الخلود و إنما یکونان فی الدنیا و قال الله تعالی فی أهل الجنة: وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِیها بُکْرَةً وَ عَشِیًّا و البکرة و العشی إنما یکونان من اللیل و النهار فی جنة الحیاة قبل یوم القیامة قال الله: لا یَرَوْنَ فِیها شَمْساً وَ لا زَمْهَرِیراً و مثله قوله: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ فَرِحِینَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ

ص: 218

فَضْلِهِ الآیات.

أقول: قوله سبحانه: النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْها أرید به نار الآخرة و أما المعرض علیها فهو فی البرزخ و یدل علی ذلک ذیل الآیة و هو قوله سبحانه: وَ یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ و سیجی‌ء نظیر هذا التعبیر فی الروایات أنّه یفتح له إلی قبره باب من الحمیم یدخل علیه منه اللهب و الشرر فهناک نار مثال نار و عذاب مثال عذاب.

و قوله سبحانه: فَأَمَّا الَّذِینَ شَقُوا فَفِی النَّارِ أرید به نار البرزخ و بما ذکر یستصح الجمع بین الکون فی النار و المعرض علیها و مثله قوله سبحانه: إِذِ الْأَغْلالُ فِی أَعْناقِهِمْ وَ السَّلاسِلُ یُسْحَبُونَ فِی الْحَمِیمِ ثُمَّ فِی النَّارِ یُسْجَرُونَ فالسحب فی الحمیم و هو الماء الحار مقدمة للإسجار فی النار و هو القیامة و هذه المعانی مرویة فی تفسیر العیاشی أیضا.

و روی القمی و العیاشی فی تفسیریهما و الکلینی فی الکافی و المفید فی الأمالی بأسانیدهم عن سوید بن غفلة عن أمیر المؤمنین (علیه السّلام) قال: إن ابن آدم إذا کان فی آخر یوم من الدنیا و أول یوم من الآخرة مثل له أهله و ماله و ولده و عمله فیلتفت إلی ماله فیقول و الله إنی کنت علیک لحریصا شحیحا فما لی عندک فیقول خذ منّی کفنک، ثم یلتفت إلی ولده فیقول و الله إنّی کنت لکم لمحبّا و إنّی کنت علیکم لمحامیا فما ذا لی عندکم فیقولون نرد بک إلی حفرتک و نواریک فیها ثم یلتفت إلی عمله فیقول و الله إنّی کنت فیک لزاهدا و إنک کنت علیّ لثقیلا فما ذا عندک فیقول أنا قرینک فی قبرک و یوم حشرک حتی أعرض أنا و أنت علی ربّک فإن کان لله ولیّا أتاه أطیب الناس ریحا و أحسنهم منظرا و أزینهم ریاشا فیقول: ابشر بروح من

ص: 219

الله و ریحان و جنة نعیم قد قدمت خیر مقدم فیقول: من أنت فیقول: أنا عملک الصالح ارتحل من الدنیا إلی الجنة و انّه لیعرف غاسله و یناشد حامله أن یعجله فإذا دخل قبره أتاه ملکان و هما فتانا القبر یجران أشعارهما و یبحثان الأرض بأنیابهما و أصواتهما کالرعد القاصف و أبصارهما کالبرق الخاطف فیقولان له من ربّک و من نبیّک و ما دینک فیقول الله ربّی و محمد نبیی و الإسلام دینی فیقولان له ثبتک الله فیما تحب و ترضی و هو قول الله: یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا الآیة، فیفسحان له فی قبره مد بصره و یفتحان له بابا إلی الجنة و یقولان نم قریر العین نوم الشاب الناعم و هو قوله أصحاب الجنة خیر مستقرا و أحسن مقیلا و إذا کان لربه عدوّا فإنه یأتیه أقبح خلق الله ریاشا و أنتنه ریحا فیقول له ابشر بنزل من حمیم و تصلیة جحیم و إنه لیعرف غاسله و یناشد حامله أن یحبسه فإذا دخل قبره أتیاه ممتحنا القبر فألقیا عنه أکفانه ثم قالا له:

من ربک و من نبیک و ما دینک؟ فیقول: لا أدری. فیقولان له: ما دریت و لا هدیت فیضربانه بمرزبة ضربة ما خلق الله ذابة إلّا و تذعر بها ما خلا الثقلان ثم یفتحان له بابا إلی النار، ثم یقولان له: نم بشر حال. فهو من الضیق مثل ما فیه القنا من الزج حتی أن دماغه یخرج من بین ظفره و لحمه و یسلط الله علیه حیّات الأرض و عقاربها و هوامها فتنهشه حتی یبعثه الله من قبره و إنّه لیتمنی قیام الساعة مما هو فیه من الشر. الخبر.

أقول: قوله (علیه السّلام): و هو قول الله: یُثَبِّتُ اللَّهُ ... الخ یشیر إلی قوله سبحانه: أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ تُؤْتِی أُکُلَها کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّها وَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ

ص: 220

وَ مَثَلُ کَلِمَةٍ خَبِیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ وَ یُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِینَ وَ یَفْعَلُ اللَّهُ ما یَشاءُ.

فقد بین سبحانه أنّ من الکلمات ما هی ثابتة الأصل قارة تفید آثارها فی جمیع الأحوال و وصفها بالطیب و قد ذکر فی موضع آخر أنّها تصعد إلیه و یرفعها العمل الصالح حتی تصل إلی السماء فقال سبحانه: مَنْ کانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعاً ثم بین الطریق إلیها فقال: إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ ثم بین سبحانه أن هذه الکلمة الطیبة الثابتة الأصل تثبت الذین آمنوا به فی الحیاة الدنیا و فی الآخرة و القول یتصف بالثبات و إفادته باعتبار الاعتقاد و النیة ففی الآخرة مورد یثبت فیه الإنسان أو یضلّ بالقول الثابت و عدمه و إذ لیس هناک اختیار و استواء لطرفی السعادة و الشقاوة فثباته و تثبیته إنّما هو بالسؤال و هو واضح عند التدبر و قد أخبر سبحانه أن هذا القول الثابت و الشجرة الطیبة تؤتی أکلها و منافعها کل حین بإذن ربّها فالآیة تدل علی وقوع الانتفاع به فی جمیع الأحوال و کل المواقف ففی الجمیع سؤال و فی الآیة الشریفة مزایا معان اخر.

و یمکن أن یستشم من تمسکه (علیه السّلام) بالآیة أنّه (علیه السّلام) جعل البرزخ من تتمة الحیاة الدنیا و هو کذلک بوجه.

و قوله (علیه السّلام): و هو قوله أصحاب الجنة ... الخ، یشیر إلی قوله سبحانه: وَ قالَ الَّذِینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیْنَا الْمَلائِکَةُ أَوْ نَری رَبَّنا لَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوًّا کَبِیراً یَوْمَ یَرَوْنَ الْمَلائِکَةَ لا بُشْری یَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِینَ وَ یَقُولُونَ حِجْراً مَحْجُوراً وَ قَدِمْنا إِلی ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً أَصْحابُ الْجَنَّةِ

ص: 221

یَوْمَئِذٍ خَیْرٌ مُسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقِیلًا.

و الآیات فی البرزخ و هی من أصرح الآیات فیه و المقیل هو النوم للقیلولة و من المعلوم أن لا نوم فی جنة القیامة إلّا أن البرزخ و إن لم یکن فیه شی‌ء من منامات الدنیا لکنه بالنسبة إلی القیامة نوم بالنسبة إلی الیقظة و لذلک وصف سبحانه الناس بالقیام للساعة.

و لذلک وصف (علیه السّلام) الحال بأنّه یفتح للمیت باب إلی الجنة و یقال له نم قریر العین أو باب إلی النار و یقال له نم بشر حال و هذا المعنی کثیر الورود فی الأخبار فلم یصرح خبر بوروده الجنة بل الجمیع ناطقة أنّه یفتح له باب إلی الجنة و یری منزله فیها و یدخل علیه منها الروح و یقال له نم قریر العین نم نومة العروس و قد مرّ الحدیث عن الباقر (علیه السّلام): حیث سئل ما الموت؟ فقال:

هو النوم الذی یأتیکم کل لیلة إلّا أنه طویل مدّته لا ینتبه منه إلّا یوم القیامة. الخبر.

فما البرزخ إلّا مثالا للقیامة و إلیه التلمیح اللطیف بقوله (علیه السّلام) کما فی عدّة أخبار اخر أیضا: «ثم یفسح له فی قبره مدّ بصره».

فما المثال إلّا القدر الذی یفهم من الممثل فما بعد مد البصر شی‌ء و قوله سبحانه: یَوْمَ یَرَوْنَ الْمَلائِکَةَ لا بُشْری یراد به أول یوم یرونهم هو بقرینة قولهم: لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیْنَا الْمَلائِکَةُ و هو البرزخ و فیه البشری و عدم البشری.

و اعلم أن الذی تشعر به الآیة هو السؤال عن المؤمنین و الظالمین و أمّا المستضعفون و المتوسطون فمسکوت عنهم و هو الذی یتحصل من الروایات ففی الکافی عن أبی بکر الحضرمی قال: قال أبو عبد الله (علیه السّلام): لا یسأل فی القبر إلّا من محض الإیمان

ص: 222

محضا أو محض الکفر محضا و الآخرون یلهون عنهم.

أقول: و الأخبار عنهم (علیهم السّلام) فی هذا المعنی مستفیضة متکاثرة.

و فی تفسیر القمّی مسندا عن ضریس الکناسی عن أبی جعفر (علیه السّلام) قال: قلت له: جعلت فداک ما حال الموحدین المقرین بنبوة محمد من المذنبین الذین یموتون و لیس لهم إمام و لا یعرفون ولایتکم؟ فقال: أمّا هؤلاء فإنهم فی حفرهم لا یخرجون منها فمن کان له عمل صالح و لم یظهر منه عداوة فإنّه یخد له خد إلی الجنة التی خلقها الله بالعزب فیدخل علیه الروح فی حفرته إلی یوم القیامة حتی یلقی الله فیحاسبه بحسناته و سیئاته فهؤلاء الموقوفون لأمر الله. قال: و کذلک یفعل بالمستضعفین و البله و الأطفال و أولاد المسلمین الذین لم یبلغوا الحلم. الخبر.

أقول: یشیر (علیه السّلام) بقوله: «فهؤلاء موقوفون» إلی قوله تعالی: وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا یُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ. و بالجملة فغیر المستضعفین و من یلحق بهم مسئولون ثم منعمون أو معذبون بأعمالهم.

و لنرجع إلی ما کنّا فیه روی المفید فی الأمالی عن الصادق (علیه السّلام) فی حدیث قال: فإذا قبضه الله إلیه صیّر تلک الروح إلی الجنة فی صورة کصورته فیأکلون و یشربون فإذا قدم علیهم القادم عرفهم بتلک الصورة التی کانت فی الدنیا.

و فی الکافی عن أبی ولاد الحناط عن الصادق (علیه السّلام) قال: قلت له: جعلت فداک یروون أن أرواح المؤمنین فی حواصل طیور خضر حول العرش؟ فقال: لا المؤمن أکرم علی الله من أن یجعل روحه فی حوصلة طیر لکن فی أبدان کأبدانهم.

ص: 223

و فیه أیضا عن الصادق (علیه السّلام): أن الأرواح فی صفة الأجساد فی شجر فی الجنة تعارف و تساءل فإذا قدمت الروح علی الأرواح تقول: دعوها فإنها أقبلت من هول عظیم ثم یسألونها ما فعل فلان و ما فعل فلان فإن قالت لهم ترکته حیّا ارتجوه و إن قالت لهم قد هلک قالوا قد هوی هوی. الخبر.

و هذا المعنی وارد فی أخبار کثیرة لکنها بأجمعها فی المؤمنین و أما حال الکافرین فسیأتی.

و فی الکافی عن الصادق (علیه السّلام) قال: إن المؤمن لیزور أهله فیری ما یحب و یستر عنه ما یکره و أن الکافر لیزور أهله فیری ما یکره و یستر عنه ما یحب.

و فیه أیضا عن الصادق (علیه السّلام) قال: ما من مؤمن و لا کافر إلّا هو یأتی أهله عند زوال الشمس فإذا رأی أهله یعملون بالصالحات حمد الله علی ذلک و إذا رأی الکافر أهله یعملون بالصالحات کانت علیه حسرة.

و فیه أیضا عن اسحاق بن عمّار عن أبی الحسن الأول (علیه السّلام) قال: سألته عن المیت یزور أهله؟ قال: نعم فقلت: فی کم یزور؟ قال: فی الجمعة و فی الشهر و فی السنة علی قدر منزلته.

فقلت: فی أی صورة یأتیهم؟ قال: فی صورة طائر لطیف یسقط علی جدرهم و یشرف علیهم فإذا رآهم بخیر فرح و إن رآهم بشر و حاجة حزن و اغتم.

أقول: و الروایات فی هذه المعانی کثیرة مرویة و أما تصوره بصورة الطائر فهو تمثل.

و یمکن أن یستشعر هذا المعنی بقوله سبحانه: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ فَرِحِینَ بِما

ص: 224

آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ وَ أَنَّ اللَّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِینَ فالاستبشار تلقی بالبشارة و الفرح بها و قوله یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ بیان لقوله: وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا فالآیات تفید أنهم یستبشرون و یفرحون بما یتلقون ممن خلفهم من النعمة و الفضل و انتفاء الخوف و الحزن عنهم و هو الولایة و إنهم یعملون الصالحات و الله لا یضیع أجر المؤمنین فیحفظ حسناتهم و یعفو عنهم سیئاتهم و یفیض علیهم برکاته فیرون منهم ذلک کلّه فافهم.

و قریب منه قوله سبحانه: وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلی عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.

و فی الکافی عن أبی بصیر عن الصادق (علیه السّلام) فی حدیث سؤال الملکین قال: فإذا کان کافرا قالا من هذا الرجل الذی خرج بین ظهرانیکم فیقول: لا أدری فیخلیان بینه و بین الشیطان.

الخبر.

و روی هذا المعنی أیضا فی حدیث آخر عن بشیر الدهان و رواه العیاشی فی تفسیره عن محمد بن مسلم عن الباقر (علیه السّلام) و هو قوله سبحانه: وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ إلی أن قال تعالی: حَتَّی إِذا جاءَنا قالَ یا لَیْتَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ فَبِئْسَ الْقَرِینُ.

و اعلم أن البرزخ عالم أوسع من عالم الدنیا لکون المثال أوسع و أوسط من الجسم المادی و قد عرفت معنی المادة فالوارد من تفصیله

ص: 225

بلسان الکتاب و السنة کلیات واردة علی سبیل الأنموذج دون الاستیفاء.

و اعلم أن تعیین الأرض فی الأخبار محلا لجنة البرزخ و ناره و مجی‌ء الأموات لزیارة أهلیهم و غیر ذلک منزل علی عدم انقطاع العلقة المادیة بکمالها و هو کذلک کما مرّ.

و قد ورد فی أخبار أن جنة البرزخ فی وادی السلام و ان نار البرزخ فی وادی برهوت و ان صخرة بیت المقدس مجتمع الأرواح و فی روایات أخر مشاهدة الأئمة للأرواح فی أمکنة مختلفة و روی ذلک فی کرامات الصالحین بما هو فوق حد الحصر و کل ذلک أمور جائزة تکشف عن علقة لشرافة مکان أو زمان أو حال.

فصل 3 فی نفخ الصور

قال سبحانه: وَ یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ و قال سبحانه: وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْری فَإِذا هُمْ قِیامٌ یَنْظُرُونَ و قد ورد فی روایة عن السجاد (علیه السّلام) إن النفخات ثلاث نفخة الفزع و نفخة الصعقة و نفخة الأحیاء و یمکن تنزیل ذلک إلی ما سیأتی من معنی قوله سبحانه: ما یَنْظُرُونَ إِلَّا صَیْحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ یَخِصِّمُونَ الآیة، و الله أعلم فالنفخة نفختان نخفة للإماتة و نفخة للأحیاء و لم یرد فی کلامه سبحانه ما یمکن أن یفسر به معنی الصور من حیث اللفظ و هو فی اللغة القرن و ربما کان یثقب و ینفخ فیه و لا ورد فی النفخة الأولی إلّا الآیتان فی سورة النمل و الزمر إلّا أنّه سبحانه عبّر

ص: 226

عن معناه فی مواضع اخر بالصیحة و بالزجرة و هی الصیحة و بالصاخة و هی الصیحة الشدیدة و بالنقر قال سبحانه: إِنْ کانَتْ إِلَّا صَیْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ جَمِیعٌ لَدَیْنا مُحْضَرُونَ و قال سبحانه: فَإِنَّما هِیَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ فَإِذا هُمْ بِالسَّاهِرَةِ و قال سبحانه: فَإِذا جاءَتِ الصَّاخَّةُ یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ الآیات و قال سبحانه: فَإِذا نُقِرَ فِی النَّاقُورِ فَذلِکَ یَوْمَئِذٍ یَوْمٌ عَسِیرٌ عَلَی الْکافِرِینَ غَیْرُ یَسِیرٍ و قال سبحانه: وَ اسْتَمِعْ یَوْمَ یُنادِ الْمُنادِ مِنْ مَکانٍ قَرِیبٍ یَوْمَ یَسْمَعُونَ الصَّیْحَةَ بِالْحَقِّ ذلِکَ یَوْمُ الْخُرُوجِ.

فمن هنا یعلم أن مثل الصور مع نفختیه مثل ما یصنع فی العساکر المعدة للحضور إلی غایة فینفخ فی الصور مرّة أن اسکتوا و تهیئوا للحرکة و ینفخ ثانیة أن قاموا و ارتحلوا و اقصدوا غایتکم فالصور موجود حامل لصیحتین صیحة ممیتة و صیحة محییة و هو اذن لم نجد له تفسیرا وافیا من الکتاب إلّا أنه معبر بلفظة فیه فی اثنی عشر موردا أو أزید فلا محالة هو ذو معنی أصیل محفوظ و قد عبّر عنه بالنداء أیضا و لا یکون النداء إلّا ذا معنی مقصود و وصفهم سبحانه بسمع الصیحة بالحق و لا یسمع إلّا الموجود الحی و قد أخبر بصعقتهم فلیس إلّا إن اتصافهم بالحیاة و الموجود عین استماعهم و سمعهم إذ استماعهم و سمعهم إذ أسماعهم للصیحة المحییة لهم بعد اتصافهم بالحیاة غیر معقول فلیس إلّا کلمة إلهیة یمیتهم و یحییهم و قد قال سبحانه: هُوَ الَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ فَإِذا قَضی أَمْراً فَإِنَّما یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ فالنفختان کلمتان إلهیتان کلمة ممیتة و کلمة محییة لکنه سبحانه لم یعبر بالموت و إنما عبر بالصعقة و لعل ذلک لأن الموت یطلق علی خروج الروح من البدن و قد شمل حکم النفخة من فی السموات و الأرض و فیها الملائکة و الأرواح و فی قوله سبحانه فی وصف أهل الجنة: لا

ص: 227

یَذُوقُونَ فِیهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولی تلمیح إلی ذلک.

نعم وقع فی قوله سبحانه حکایة عن قول أهل النار: رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلی خُرُوجٍ مِنْ سَبِیلٍ لو لم تکن التثنیة للتکرار أو التغلیب إطلاق الموت علی صعقة النفخة ثم انه سبحانه قال: وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ فأفاد شمول حکم البرزخ علی الجمیع فالمراد بمن فی الأرض فی آیتی الفزع و الصعقة لیس من علی ظهر الأرض ممن هو فی قید الحیاة الدنیا قبل البرزخ بل الذین قال فیهم سبحانه: وَ یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ یُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ ما لَبِثُوا غَیْرَ ساعَةٍ کَذلِکَ کانُوا یُؤْفَکُونَ وَ قالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِیمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتابِ اللَّهِ إِلی یَوْمِ الْبَعْثِ فَهذا یَوْمُ الْبَعْثِ و قال سبحانه: قالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ قالُوا لَبِثْنا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْئَلِ الْعادِّینَ قالَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِیلًا لَوْ أَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ و قال سبحانه: إِنَّ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا وَ اسْتَکْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ وَ لا یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ إلی أن قال: وَ بَیْنَهُما حِجابٌ فهؤلاء أهل الأرض و إن دخلوا البرزخ و أما من فی السموات فهم الملائکة و أرواح السعداء و قد قال سبحانه: وَ فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَ ما تُوعَدُونَ و قال: لَکُمْ مِیعادُ یَوْمٍ و قال: وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جنات و قال: وَ أَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ و قال: إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ و قال: یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا و قال: تَعْرُجُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ إِلَیْهِ إلی غیر ذلک من الآیات.

و علی هذا فالآیات الدالة علی وقوع الصیحة علی أهل الأرض و فناء الدنیا و خرابها منزلة علی انطواء نشأة الدنیا و انقراضها و أهلها کقوله تعالی: ما یَنْظُرُونَ إِلَّا صَیْحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ

ص: 228

یَخِصِّمُونَ فَلا یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لا إِلی أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ و قوله سبحانه: کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ و قوله سبحانه: کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ فهناک صیحة ینطوی بها بساط الدنیا و ینقرض أهلها و نفخ یموت به أهل البرزخ و نفخ تقوم به القیامة و یبعث به الناس.

نعم قوله سبحانه: ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی و قوله: وَ أَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ قد جمع الجمیع تحت الأجل فلا موت حتف أنفسا أو قتلا و لا بصیحة و لا بنفخ صور إلّا بأجل.

و أمّا قوله سبحانه فی آیتی النفخ: إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ فالاستثناء الذی فی قوله سبحانه: وَ یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ فیفسره ما بعده من الآیات و هی: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَکُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ، لکن الحسنة أریدت بها المطلقة لمکان الأمن و قرینة مقابلتها بالسیئة و الإیعاد علیها فالمختلط عمله منهما لا یأمن الفزع لمکان السیئة فالأمن من الفزع طیب ذاته و طیب أعماله من السیئات و قد عدّ سبحانه سیئات الأعمال خبائث فقال: وَ یَجْعَلَ الْخَبِیثَ بَعْضَهُ عَلی بَعْضٍ فَیَرْکُمَهُ جَمِیعاً فَیَجْعَلَهُ فِی جَهَنَّمَ و قال أیضا:

الْخَبِیثاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَ الْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثاتِ وَ الطَّیِّباتُ لِلطَّیِّبِینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّباتِ و قد عدّ من الرجس الکفر و النفاق و الشرک فقال: وَ أَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ کافِرُونَ و قال: إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ و عدّ من الشرک بعض مراتب الإیمان فقال: وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِکُونَ فطیب الذات من الشرک أن لا یؤمن بغیره سبحانه

ص: 229

و لا یطمئن إلّا إلیه أی لا یری له سبحانه شریکا فی وجوده و أوصافه و أفعاله و هو الولایة و إلیه یرجع معنی قوله سبحانه: الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ طَیِّبِینَ أی من حیث الذات بالولایة: یَقُولُونَ سَلامٌ عَلَیْکُمْ و السلام هو الأمن.

فقد ظهر بما وجهنا به معنی الآیة أن الحسنة فیها هی الولایة و به یشعر قوله سبحانه: قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیها حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ.

و فی تفسیر القمّی فی قوله تعالی: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها قال (علیه السّلام) الحسنة و الله ولایة أمیر المؤمنین و السیئة و الله اتباع أعدائه.

و فی الکافی عن الصادق عن أبیه عن أمیر المؤمنین (علیه السّلام) قال (علیه السّلام): الحسنة معرفة الولایة و حبّنا أهل البیت و السیئة إنکار الولایة و بغضنا أهل البیت ثم قرأ الآیة.

الحدیث.

و بما مرّ من البیان یتبین الحال فی الآیة الأخری و هی قوله سبحانه: وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِیهِ أُخْری فَإِذا هُمْ قِیامٌ یَنْظُرُونَ فظاهر الآیة إن الذین صعقوا من النفخة هم الذین قاموا لله یوم یقوم الناس لربّ العالمین و هم المحضرون لقوله سبحانه: إِنْ کانَتْ إِلَّا صَیْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ جَمِیعٌ لَدَیْنا مُحْضَرُونَ، و قد استثنی سبحانه من المحضرین عباده المخلصین إذ قال: فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ ثم عرفهم سبحانه بقوله حکایة عن إبلیس حین رجم: قالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلَّا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ فبین أن لا سبیل للشیطان إلیهم و لا یتحقق إغوائه

ص: 230

فیهم، و قد ذکر أیضا إن إغوائه إنما هو بالوعد حیث قال سبحانه:

وَ قالَ الشَّیْطانُ لَمَّا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ إلی أن قال: فَلا تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی کَفَرْتُ بِما أَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمِینَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ و استنتج من ذلک کما تری إن اللوم راجع إلی أنفسهم و إن الذنب راجع إلی الشرک و انهم بمقتضی شقائهم الذاتی ظالمون و ان الظالمین لهم عذاب ألیم فالمخلصون هم المخلصون عن الشرک بذاتهم لا یرون لغیره سبحانه وجودا و لا یحسون لغیره اسما و لا رسما و لا یملکون لأنفسهم نفعا و لا ضرّا و لا موتا و لا حیاة و لا نشورا و هذا هو الولایة.

و بالجملة فأولیاء الله سبحانه هم المستثنون من حکم الصعقة و الفزع لا یموتون بالنفخة حین یموت بها من فی السموات و الأرض و قد قال سبحانه: یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ و قال: وَ السَّماواتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ فبیّن سبحانه طیّها و بلوغها أجلها یومئذ بمن فیها بذلک یظهر أن المخلصین المستثنین لیسوا فیها بل مقامهم فیما وراء السموات و الأرض و هم مع ذلک فی الجمیع قال سبحانه: کُلُّ شَیْ‌ءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ فهم من الوجه و قال سبحانه: فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ فهم المحیطون بالعالم بإحاطته سبحانه و قد بینه سبحانه بوجه آخر بعد ما بین أن أهل الجنة فی السماء و أهل النار فی النار بقوله: وَ بَیْنَهُما حِجابٌ وَ عَلَی الْأَعْرافِ رِجالٌ یَعْرِفُونَ کُلًّا بِسِیماهُمْ و سیأتی کلام فیه فی غیر هذا المقام.

و من هنا یظهر انهم فی فراغ و أمن من سائر الأمور الجاریة و الشدائد و الأهوال الواقعة بین النفختین قال سبحانه: فَإِذا نُفِخَ فِی الصُّورِ نَفْخَةٌ واحِدَةٌ وَ حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُکَّتا دَکَّةً واحِدَةً

ص: 231

فَیَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ الْواقِعَةُ و الدک هو الدق تقول دککت الشی‌ء إذا ضربته و کسرته حتی تسوی به الأرض و قال تعالی: یَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَةُ تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ و قال سبحانه: یَوْمَ تَرْجُفُ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ وَ کانَتِ الْجِبالُ کَثِیباً مَهِیلًا و قال سبحانه: إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْ‌ءٌ عَظِیمٌ یَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ کُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَ تَرَی النَّاسَ سُکاری وَ ما هُمْ بِسُکاری وَ لکِنَّ عَذابَ اللَّهِ شَدِیدٌ و قال سبحانه: وَ إِذَا الْجِبالُ سُیِّرَتْ و قال:

وَ تَکُونُ الْجِبالُ کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ و قال: فَإِذا بَرِقَ الْبَصَرُ وَ خَسَفَ الْقَمَرُ وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ و قال: إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ و قال: وَ إِذَا الْکَواکِبُ انْتَثَرَتْ و قال: وَ إِذَا الْعِشارُ عُطِّلَتْ و قال: وَ إِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ و هذه الآیات بظاهرها قریبة الانطباق باشراط الساعة و مقدمات القیامة و خراب الدنیا و انقراض أهلها.

و اعلم إن هذا هو المصحح لعد الساعة تالیة للدنیا و بعدها کما ان الموت هو المصحح لعد البرزخ بعد الدنیا و إلّا فکما إن المثال محیط بعالم المادة و هو الدنیا فکذلک نشأة البعث محیطة بالدنیا و البرزخ علی ما یعطیه البرهان السابق و اللاحق و مع الغض عن الإحاطة أیضا فانطواء بساط الزمان و انقطاع الحرکات بین النشأتین یوجب انقطاع النسبة الزمانیة و یبطل بذلک قبل و بعد قطعا هذا.

و اعلم أن هناک آیات اخر قریبة السیاق من الآیات المذکورة آنفا غیر أنّها تعطی نحوا آخر من المعنی قال سبحانه: وَ سُیِّرَتِ الْجِبالُ فَکانَتْ سَراباً فإن تسییر الجبال بنقل أمکنتها و جعلها کثیبا مهیلا و کالعهن المنفوش لا ینتهی إلی کونها سرابا و ذلک ظاهر و قال سبحانه: وَ تَرَی الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ صُنْعَ

ص: 232

اللَّهِ الَّذِی أَتْقَنَ کُلَّ شَیْ‌ءٍ فإن ظرف تری أمّا حال الخطاب أو حال النفخ کما یؤیده وقوع الآیة بعد آیة النفخ فتنطبق علی زلزلة الساعة و هی التی بها تذهل کل مرضعة عمّا ارضعت و تضع کل ذات حمل حملها و تری الناس سکاری و هی لا تلائم قوله تعالی: تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ فإنها تدل علی أن الجبال حینئذ علی ظاهر کیفیتها الجسمانیة من الأبهة و العظمة و الاستقرار و التمکن مع انّها من غیر هذه الحیثیة غیر مستقرة بل ساریة.

و من الدلیل علیه قوله: صُنْعَ اللَّهِ الَّذِی أَتْقَنَ کُلَّ شَیْ‌ءٍ فإنّه لا یلائم فناء الجبال و اندکاکها بل یشعر بأنها فی صنعها متقنة غیر هینة الفساد و لا یسیره الانفکاک فهو سیر لا ینافی استحکام أساسها و اتقان وجودها فی محله بل اندکاک فی عین الاستحکام فکونها سرابا یجتمع مع إتقان صنعها و بقاء هویتها و وجودها.

فصل 4 فی صفات یوم القیامة و قیام الأشیاء له سبحانه

قال تعالی: یَوْمَ هُمْ بارِزُونَ لا یَخْفی عَلَی اللَّهِ مِنْهُمْ شَیْ‌ءٌ لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ و قال: یَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِینَ ما لَکُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ عاصِمٍ و قال: ما لَکُمْ مِنْ مَلْجَإٍ یَوْمَئِذٍ وَ ما لَکُمْ مِنْ نَکِیرٍ و قال: یَوْمَ لا یُغْنِی مَوْلًی عَنْ مَوْلًی شَیْئاً و قال: وَ لا یَکْتُمُونَ اللَّهَ حَدِیثاً و قال: وَ الْأَمْرُ یَوْمَئِذٍ لِلَّهِ إلی غیر ذلک من الآیات و قد اشتملت علی توصیف یوم القیامة بأوصاف غیر مختصة به ظاهرا فإن الملک و القوة و الأمر لله دائما و الموجودات بارزة له غیر خافیة علیه و لا عاصم و لا ملجأ منه سبحانه دائما لکنه سبحانه قال:

ص: 233

وَ لَوْ یَرَی الَّذِینَ ظَلَمُوا إِذْ یَرَوْنَ الْعَذابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِیعاً وَ أَنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعَذابِ إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِینَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِینَ اتَّبَعُوا وَ رَأَوُا الْعَذابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ فأخبر بتقطع الأسباب و انقطاع الروابط یومئذ فأفاد إن جمیع التأثیرات و الارتباطات التی بین الموجودات فی نظامها الموجود فی عالم الأجسام و الجسمانیات و ما یتلوه ستقطع و تزول فلا یؤثر شی‌ء منها فی شی‌ء و لا یتأثر شی‌ء عن شی‌ء و لا ینتفع و لا یستضر شی‌ء بشی‌ء و لو کان الظرف ظرفها و الیوم یومها لما تخلف شی‌ء من أحکامها و لم تزل عن مستقرها إلّا ببطلان الذوات و انقلاب الماهیات و من المحال ذلک و لا تبدیل لکلمات الله فإذن المرفوع الزائل هو وجوداتها السرابیة و هی وجوداتها القائمة بالحق سبحانه الثابتة به الباطلة فی أنفسها فلا تبقی إلّا نسبتها إلی الحق سبحانه و تبطل بقیّة النسب و إذ هی باطلة فی نفسها فهو انکشاف بطلانها لا نفسه و ظهور حقیقة الأمر و هو أن لا وجود إلّا له سبحانه و لا تأثیر لغیره فلا ملک إلّا له و لا مالک إلّا هو و هو قوله سبحانه: مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ قوله: یَوْمَ لا تَمْلِکُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَیْئاً وَ الْأَمْرُ یَوْمَئِذٍ لِلَّهِ و قوله:

لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ و یشهد لما ذکرنا من انکشاف بطلان الوجودات السرابیة و الأسباب الظاهریة لا نفس بطلانها قوله تعالی: وَ لَوْ تَری إِذِ الظَّالِمُونَ فِی غَمَراتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلائِکَةُ باسِطُوا أَیْدِیهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ إلی أن قال: لَقَدْ تَقَطَّعَ بَیْنَکُمْ وَ ضَلَّ عَنْکُمْ ما کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ الآیات حیث ذکر بطلان الأسباب عند الموت مع أنّها فی محلها لم تزل و إنّما هو انکشاف بطلانها.

و فی نهج البلاغة فی خطبة له (علیه السّلام): و أنه سبحانه یعود بعد فناء الدنیا وحده لا شی‌ء معه کما کان قبل ابتدائها کذلک یکون بعد فنائها بلا وقت و لا مکان و لا حین و لا زمان عدمت عند

ص: 234

ذلک الآجال و الأوقات و زالت السنون و الساعات فلا شی‌ء إلّا الواحد القهار الذی إلیه مصیر جمیع الأمور.

و فی الاحتجاج عن هشام بن الحکم فی خبر الزندیق فیما سأله عن الصادق (علیه السّلام) إلی أن قال: أ یتلاشی الروح بعد خروجه من قالبه أم هو باق بل هو باق إلی وقت ینفخ فی الصور فعند ذلک تبطل الأشیاء فلا حسّ و لا محسوس ثم أعیدت الأشیاء کما بدأها مدبّرها و ذلک بعد أربعمائة سنة لیست فیها الخلق و ذلک بین النفختین.

و فی تفسیر القمّی عن الصادق (علیه السّلام) فی حدیث:

ثم یقول الله عزّ و جلّ لمن الملک الیوم فیردّ علی نفسه لله و الواحد القهار.

و فی التوحید عن أمیر المؤمنین (علیه السّلام) فی حدیث:

و یقول الله لمن الملک الیوم ثم تنطق أرواح أنبیائه و رسله و حججه فیقولون لله الواحد القهار.

و فی تفسیر القمّی عن السجّاد (علیه السّلام) فی حدیث:

قال: فعند ذلک ینادی الجبّار بصوت جهوری یسمع أقطار السموات و الأرضین لمن الملک فلا یجیبه مجیب فعند ذلک ینادی الجبار مجیبا لنفسه لله الواحد القهار. الحدیث.

أقول: فانظر إلی بیاناتهم (علیهم السّلام) و هم لسان واحد کیف جمعت بین فناء السموات و الأرض و تحققها و زوال السنین و الساعات و ثبوتها و عدم مجیب لندائه سبحانه غیر نفسه و وجود المجیب ثم انظر إلی قوله سبحانه فی جوابه لنداء نفسه لله الواحد القهار و مکان الاسمین و تدبر فی أطراف الکلام تعرف صحّة ما استفدناه آنفا.

ص: 235

ثم إنّه إذا زال الوجود المستقل عن الأشیاء و عادت الثبوتات إلی تحققات وهمیة سرابیة و بطلت عامة التسبیبات و التشبثات و هو قوله سبحانه: ما لَکُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ عاصِمٍ و قوله: ما لَکُمْ مِنْ مَلْجَإٍ یَوْمَئِذٍ وَ ما لَکُمْ مِنْ نَکِیرٍ و قوله: ما أَغْنی عَنِّی مالِیَهْ هَلَکَ عَنِّی سُلْطانِیَهْ و قوله: یَوْمَ لا یُغْنِی مَوْلًی عَنْ مَوْلًی شَیْئاً و قوله: لا بَیْعٌ فِیهِ وَ لا خِلالٌ و قوله: وَ لا تَنْفَعُها شَفاعَةٌ و قوله: ثُمَّ قِیلَ لَهُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ تُشْرِکُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ قالُوا ضَلُّوا عَنَّا بَلْ لَمْ نَکُنْ نَدْعُوا مِنْ قَبْلُ شَیْئاً کَذلِکَ یُضِلُّ اللَّهُ الْکافِرِینَ و قولهم: بَلْ لَمْ نَکُنْ نَدْعُوا یقولون إنّا قبل یوم القیامة لم ندع غیر الله و لم نعبد له شریکا فهو ظهور کونهم فی الدنیا مغرورین بسرابها و لعبها و قد کان باطلا بالحقیقة فقال سبحانه: کَذلِکَ یُضِلُّ اللَّهُ الْکافِرِینَ.

و قریب منه قوله سبحانه: ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِینَ أَشْرَکُوا مَکانَکُمْ أَنْتُمْ وَ شُرَکاؤُکُمْ فَزَیَّلْنا بَیْنَهُمْ وَ قالَ شُرَکاؤُهُمْ ما کُنْتُمْ إِیَّانا تَعْبُدُونَ و قوله: تَبَرَّأْنا إِلَیْکَ ما کانُوا إِیَّانا یَعْبُدُونَ و مرجع الجمیع إلی قوله سبحانه: ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا أَسْماءً سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ و قوله: ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ.

ثم إنّه إذا بطلت الأسباب بینهم و هی المراتب المترتبة المقدرة فی الوجود و التأثیرات التی بینها ظهر حکم الباطن و من المعلوم أن الظاهر ظاهر بالباطن فاتحد حینئذ الغیب و الشهادة إذ کل شی‌ء فهو فی نفسه و وجوده شهادة و إنما الغیب معنی نسبی یتحقق بفقدان شی‌ء لشی‌ء و غیبوبته عنه إمّا حسّا أو غیره.

و بالجملة بسبب و بارتفاع الأسباب یرتفع کل حجاب یحجب

ص: 236

شیئا عن شی‌ء و هو قوله سبحانه: یَوْمَ هُمْ بارِزُونَ لا یَخْفی عَلَی اللَّهِ مِنْهُمْ شَیْ‌ءٌ و قوله: وَ بَرَزُوا لِلَّهِ جَمِیعاً و قوله: فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ و من هذا الباب قوله: یَوْمَ تُبْلَی السَّرائِرُ و قوله: أَ فَلا یَعْلَمُ إِذا بُعْثِرَ ما فِی الْقُبُورِ وَ حُصِّلَ ما فِی الصُّدُورِ إِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ یَوْمَئِذٍ لَخَبِیرٌ و قوله: یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ.

و یمکن أن ینزل علی ما هاهنا ما ورد من الآیات و الأخبار فی بروز الأرض.

و فی الکافی عن الصادق (علیه السّلام) فی قوله تعالی:

یَوْمَ لا یَنْفَعُ قال: القلب السلیم الذی یلقی ربّه و لیس فیه أحد سواه. قال: و کل قلب فیه شرک أو شک فهو ساقط و إنّما أرادوا بالزهد فی الدنیا تفرغ قلوبهم للآخرة.

أقول: و قوله سبحانه: کَلَّا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ لا ینافی ما ذکرناه فإنّه کما سیجی‌ء ینفی التشریف الذی یقع للمؤمنین و تصدیق لما قضی به سبحانه إن الجزاء بالأعمال و إن لکل نفس ما کسبت و علیها ما اکتسبت و قد حجب هؤلاء أنفسهم فی الدنیا عنه سبحانه فلا بد من ظهور مصداقه یوم القیامة و ذلک کقوله سبحانه: یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ وَ یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ فَلا یَسْتَطِیعُونَ خاشِعَةً أَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ وَ قَدْ کانُوا یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُونَ.

ثم إن بطلان الأسباب و زوال الحجب و ظهور الباطن الذی هو محیط بالظاهر مقوم له قائم علیه یعطی کون الساعة محیطة بهذه النشأة و ما فیها و ما یتلوها فالظاهر موجود للباطن حاضر عنده دون العکس و هو قوله سبحانه: وَ یَقُولُونَ مَتی هُوَ قُلْ عَسی أَنْ یَکُونَ

ص: 237

قَرِیباً و قوله: فَلَمَّا رَأَوْهُ زُلْفَةً سِیئَتْ وُجُوهُ الَّذِینَ کَفَرُوا و قوله: وَ أُخِذُوا مِنْ مَکانٍ قَرِیبٍ و قوله: وَ ما أَمْرُ السَّاعَةِ إِلَّا کَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ و قوله: یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ.

و من هذا الباب قوله سبحانه: وَ لَوْ لا کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ إِلی أَجَلٍ مُسَمًّی لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ فالسبق إلی الشی‌ء یوجب حیلولة فقولک سبقت إلی مکان کذا یوجب وجود شی‌ء آخر سبقته و حلت بینه و بین المکان قبل أن یصل إلیه فسبقة کلمة سبحانه إلی أجل مسمّی و هو قوله: وَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلی حِینٍ یعطی أنّه محیط بهم قریب لو لا السد الذی سدّه سبحانه تجاهه لغشیهم فصل القضاء فافهم.

و من هذا الباب قوله: کَأَنَّهُمْ یَوْمَ یَرَوْنَها لَمْ یَلْبَثُوا إِلَّا عَشِیَّةً أَوْ ضُحاها و قوله: کَأَنَّهُمْ یَوْمَ یَرَوْنَ ما یُوعَدُونَ لَمْ یَلْبَثُوا إِلَّا ساعَةً مِنْ نَهارٍ و قوله: قالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ قالُوا لَبِثْنا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْئَلِ الْعادِّینَ قالَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِیلًا لَوْ أَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ و قوله: وَ قالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِیمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتابِ اللَّهِ إِلی یَوْمِ الْبَعْثِ.

ثم إن ما مرّ من ظهور الباطن و بطلان الظاهر یوجب ظهور الحق سبحانه یومئذ و ارتفاع حجب الماهیات و انتهاک استار الهویات و بلوغ الکل إلی غایة الغایات من سیرهم و منتهی النهایات من کدحهم و رجوعهم و هو قوله سبحانه: یَسْئَلُونَکَ عَنِ السَّاعَةِ أَیَّانَ مُرْساها فِیمَ أَنْتَ مِنْ ذِکْراها إِلی رَبِّکَ مُنْتَهاها و قوله سبحانه:

وَ أَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی و قوله: یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقِیهِ و قوله: وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ و قوله: وَ إِلَیْهِ

ص: 238

تُقْلَبُونَ و قوله: وَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ و قوله: أَلا إِلَی اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ و آیات أخری فی هذا المعنی، و قوله: وَ یَقُولُونَ مَتی هذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ قُلْ إِنَّمَا الْعِلْمُ عِنْدَ اللَّهِ و قوله:

یَسْئَلُونَکَ عَنِ السَّاعَةِ أَیَّانَ مُرْساها قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ رَبِّی لا یُجَلِّیها لِوَقْتِها إِلَّا هُوَ ثَقُلَتْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لا تَأْتِیکُمْ إِلَّا بَغْتَةً یَسْئَلُونَکَ کَأَنَّکَ حَفِیٌّ عَنْها قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ اللَّهِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ فهم لزعمهم أنّها أمر زمانی فی سلسلة متصلة بزمانهم سألوا توقیتها فصرفهم سبحانه بما یقرب من أفهامهم ثم لما ألحوا فیه أجابهم بأن علمها لا یبرز من عند الله و یأبی بذاته عن الطلوع لغیره سبحانه لا أنّه یقبل الحصول للغیر و إنما أخفی إخفاء کما لمصلحة أو غیرها کما فی معلوماتنا و لذلک عقبه سبحانه بقوله و لکن أکثر الناس لا یعلمون.

ثم إن حجب المراتب و الهویات حیث ارتفعت یومئذ و لم یحتجب شی‌ء عن شی‌ء فالوعاء وعاء النور و قد تبدلت الهویات فصارت متنورة و هو قوله سبحانه: وَ فُتِحَتِ السَّماءُ فَکانَتْ أَبْواباً و قوله: یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ و قوله: وَ الْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ إلی أن قال: وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها و قوله: وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ و قوله: وَ إِذَا الْأَرْضُ مُدَّتْ وَ أَلْقَتْ ما فِیها وَ تَخَلَّتْ و قوله: وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقالَها.

و فی تفسیر القمّی عن السجاد (علیه السّلام) فی حدیث فی قوله سبحانه: تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ قال (علیه السّلام): یعنی بأرض لم تکتسب علیها الذنوب بارزة لیس علیها

ص: 239

جبال و لا نبات کما دحاها أول مرة و یعید عرشه علی الماء کما کان أول مرة مستقلا(1)بعظمته و قدرته. الحدیث.

و ما ذکرناه فی الاستفادة عن الآیات فی تنور الموجودات لا ینافی آیات اخر تنفی النور عن الکافرین کقوله سبحانه: وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ، و قوله: وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ أَعْمی و قوله: یَوْمَ یَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ لِلَّذِینَ آمَنُوا انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِکُمْ و قد قال سبحانه فی المؤمنین: یَسْعی نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمانِهِمْ الآیة لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ الآیة، و قوله سبحانه: کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ لَیْسَ بِخارِجٍ مِنْها و قوله: أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُماتِ فإن ذلک ظهور ظلمات اکتسبتها أنفسهم فی الدنیا و لا بد أن یبدو لهم فی الآخرة فتلک ظلمة مع نور قد حرم المشرکون عن إفاضتها و کتبه الله للمؤمنین و قد مرّ نظیر هذا المطلب فی ارتفاع الحجب بین الإنسان و بین ربّه.

و من هذا الباب قوله سبحانه: کَذَبُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ و قوله سبحانه: فَأَلْقَوُا السَّلَمَ ما کُنَّا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ بَلی إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ و قوله سبحانه: فَیَحْلِفُونَ لَهُ کَما یَحْلِفُونَ لَکُمْ.

و هناک روایات أیضا فی أن المشرکین یکذبون یوم القیامة فهذه کما ذکرنا فی غیرها أیضا ظهور للمعصیة التی اقترفوها فی الدنیا یومئذ و لا ینافی عدم قابلیة الیوم للکذب فکل ما یعمله الإنسان من عمل أو


1) قوله( علیه السّلام):« مستقلّا بعظمته و قدرته» تفسیر لکون عرشه علی الماء و له شواهد من الکتاب تدل علی أن الماء إشارة إلی منبع کلّ حیاة و قدرة و عظمة ان تحمل نقوش الخلقة ظهرت الموجودات و إذا انمحت عاد العرش علی الماء فافهم و الله الهادی منه.

ص: 240

یکسبه من فضیلة أو رذیلة لا بد و إن یظهر یوم القیامة و قد قال سبحانه: وَ لا یَکْتُمُونَ اللَّهَ حَدِیثاً و سیجی‌ء فی فصل الأعراف ما یتم به هذا البیان و یتبین به أن الأمر واحد فی نفسه لکنه للمؤمنین رحمة و کرامة و للکافرین نقمة و عذاب فاحسن التدبر فیه فإنّه دقیق.

فصل 5 فی قیام الإنسان إلی فصل القضاء

حیث أن المعاد رجوع الأشیاء بتمام ذاتها إلی ما بدأ منها و هو واجب بالضرورة کما مرّت الإشارة إلیه فمن الضروری أن یکون ذلک بتمام وجودها فما وجوده ذو مراتب و جهات متحدة بعضها مع بعض یرجع إلی هناک بتمام وجوده بالضرورة فلحوق بدن الإنسان بنفسه فی المعاد ضروری غیر أن النشأة متبدلة إلی نشأة الکمال الأخیر و الحیاة التامة فالبدن کالنفس الحیة حی نورانی. هذا:

و یشیر إلی ذلک ما فی الاحتجاج عن الصادق فی کلامه مع الزندیق قال (علیه السّلام): إن الروح مقیمة فی مکانها روح المحسن فی ضیاء و فسحة و روح المسی‌ء فی ضیق و ظلمة و البدن یصیر ترابا منه خلق و ما تقذف به السباع و الهوام من أجوافها مما أکلته و مزقته کل ذلک فی التراب محفوظ عند من لا یعزب عنه مثقال ذرة فی ظلمات الأرض و یعلم عدد الأشیاء و وزنها و أن تراب الروحانیین بمنزلة الذهب فی التراب فإذا کان حین البعث مطرت الأرض مطر النشور فتربو الأرض ثم تمخض مخض السقاء فیصیر تراب البشر کمصیر الذهب من التراب إذا غسل بالماء و الزبد هو اللبن إذا مخض فیجتمع تراب کل قالب فینتقل بإذن القادر إلی حیث الروح فتعود

ص: 241

الصور بإذن المصور کهیأتها و تلج الروح فیها فإذا قد استوی لا ینکر من نفسه شیئا. الخبر.

أقول: و قوله (علیه السّلام): «فإذا کان حین البعث مطرت الأرض مطر النشور» ورد فی هذا المعنی عدّة روایات منهم (علیهم السّلام) أیضا هو مستفاد من تمثیله سبحانه البعث و الاحیاء بإحیاء الأرض بعد موتها قال سبحانه: وَ أَحْیَیْنا بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً کَذلِکَ الْخُرُوجُ و قال سبحانه: وَ تَرَی الْأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَیْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّهُ یُحْیِ الْمَوْتی وَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْ‌ءٍ قَدِیرٌ وَ أَنَّ السَّاعَةَ آتِیَةٌ لا رَیْبَ فِیها وَ أَنَّ اللَّهَ یَبْعَثُ مَنْ فِی الْقُبُورِ.

فالآیات کما تری تعطی أن للإنسان المادی أو لبدنه فقد تبدلات حتی یصل الغایة التی غیاها سبحانه له و مثلها قوله سبحانه:

وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلًا وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ الَّذِی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً فَإِذا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ یفید أن الذی جعل الشجر الأخضر بالتدریج و التصرف بعد التصرف نارا یضاد الخضرة قادر علی أن یجعل العظام الرمیم حیة و فی هذا المجری قوله سبحانه: نَحْنُ قَدَّرْنا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ عَلی أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ وَ نُنْشِئَکُمْ فِی ما لا تَعْلَمُونَ و مثله قوله: نَحْنُ خَلَقْناهُمْ وَ شَدَدْنا أَسْرَهُمْ وَ إِذا شِئْنا بَدَّلْنا أَمْثالَهُمْ تَبْدِیلًا.

و المراد بتبدیل الأمثال ورود خلق بعد خلق قال تعالی: بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ و قال: کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ و لیس المراد بها الأمثال المصطلح علیها فی العلوم العقلیة و بالاتحاد النوعی و الاختلاف الشخصی فإن مثل الشی‌ء بهذا المعنی غیر الشی‌ء

ص: 242

فلا یتم الحجة علی منکری الحشر بقوله: أَ وَ لَیْسَ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِقادِرٍ عَلی أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلی وَ هُوَ الْخَلَّاقُ الْعَلِیمُ إذ خلق مثلهم علی ذلک لیس إعادة لهم بالضرورة بل المراد بخلق مثلهم و تبدیل أمثالهم التبدلات فیهم بحیث لا تخرج عن أنفسهم کما أنّه سبحانه فی مثل هذا النظم بدل المثل بالعین فقال:

أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لَمْ یَعْیَ بِخَلْقِهِنَّ بِقادِرٍ عَلی أَنْ یُحْیِیَ الْمَوْتی و قال سبحانه: لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ‌ءٌ فالمراد بمثل الشی‌ء نفس الشی‌ء و هو نوع من التلطف فی الکلام.

فهذا کلّه یتضمن تبدلات الأبدان و ورودها طورا بعد طور و رکوبها طبقا عن طبق حتی تنتهی إلی الساعة فتلحق بالأنفس قال سبحانه: وَ إِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ و قال: أَ فَلا یَعْلَمُ إِذا بُعْثِرَ ما فِی الْقُبُورِ فعبّر بکلمة ما ثم قال: فَإِنَّما هِیَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ فَإِذا هُمْ بِالسَّاهِرَةِ و هذا هو لحوق الأبدان بالأرواح کما تری و للأرواح مع ذلک سیرا فی مسیرها و حرکة فی طریقها قال سبحانه مِنَ اللَّهِ ذِی الْمَعارِجِ تَعْرُجُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَةٍ فبین أن الروح کالملائکة تعرج إلیه سبحانه فی معارجه و المعراج السلم و مثله قوله سبحانه: رَفِیعُ الدَّرَجاتِ ذُو الْعَرْشِ یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلی مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ و قد جمع سبحانه أهل السعادة و الشقاء جمیعا فی قوله: وَ لِکُلٍّ دَرَجاتٌ مِمَّا عَمِلُوا و قوله: وَ لَلْآخِرَةُ أَکْبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَکْبَرُ تَفْضِیلًا و قال سبحانه فی أهل الجنة: کُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قالُوا هذَا الَّذِی رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً و قال فی أهل النار: مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ کُلَّما خَبَتْ زِدْناهُمْ سَعِیراً إذ قد أخبر سبحانه أن لا وقود لجهنم غیر أهلها فخبوها نفاذ من فیها بالاحراق.

ص: 243

فصل 6 فی الصراط

قال سبحانه: إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ ظَلَمُوا لَمْ یَکُنِ اللَّهُ لِیَغْفِرَ لَهُمْ وَ لا لِیَهْدِیَهُمْ طَرِیقاً إِلَّا طَرِیقَ جَهَنَّمَ و قال: احْشُرُوا الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ وَ ما کانُوا یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَاهْدُوهُمْ إِلی صِراطِ الْجَحِیمِ وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ ما لَکُمْ لا تَناصَرُونَ فأخبر تعالی أن للجحیم صراطا یهدی الظالمون إلیها مع أزواجهم و هم الشیاطین کما یدل علیه قوله سبحانه: فَوَ رَبِّکَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَ الشَّیاطِینَ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِیًّا إلی أن قال: وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلَّا وارِدُها کانَ عَلی رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظَّالِمِینَ فِیها جِثِیًّا.

و الصراط کما یدل علیه هذه الآیات صراط علی الجحیم أو فیها إذ قد أخبر سبحانه بالورود و النجاة و الترک فی هذه الآیات و بالملاء الحتمی فی قوله: وَ لَوْ شِئْنا لَآتَیْنا کُلَّ نَفْسٍ هُداها وَ لکِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِینَ.

و هذا الصراط الممدود علی جهنم ممر الخلائق أجمعین من برّ و فاجر ثم ینجی الله الذین اتقوا و یذر الظالمین فیها جثیّا و لقد کرّر سبحانه فی هذه الآیات لفظ الظلم و مثله قوله سبحانه: الَّذِینَ طَغَوْا فِی الْبِلادِ و الطغیان الإفراط فی الظلم و الاستکبار:

فَأَکْثَرُوا فِیهَا الْفَسادَ فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذابٍ إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصادِ و قال سبحانه: إِنَّ جَهَنَّمَ کانَتْ مِرْصاداً.

و الظلم إمّا بتفریط فی جنب الناس و إمّا بتفریط فی جنب النفس و إمّا بتفریط فی جنب الله و هو الولایة التی لأولیاء الله

ص: 244

و الجمیع یحصل باتباع الهوی و الشیطان و أصله الاغترار بزینة الحیاة الدنیا و الإخلاد إلی هذه الأوهام التی نسمّیها مجموعا بنظام التمدن و هو التناصر بالأوهام غیر الحقائق و لعل هذا هو المسئول عنه فی قوله سبحانه: وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ ما لَکُمْ لا تَناصَرُونَ بَلْ هُمُ الْیَوْمَ مُسْتَسْلِمُونَ.

و من ما مرّ یظهر معنی ما ورد من الروایات فی الباب ففی تفسیر القمّی فی قوله تعالی: وَ جِی‌ءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ الآیة عن الباقر (علیه السّلام) قال: لما نزلت هذه الآیة: وَ جِی‌ءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ سئل عن ذلک رسول الله (صلّی اللّه علیه و آله) فقال (صلّی اللّه علیه و آله): أخبرنی الروح الأمین أن الله لا إله غیره إذا برز الخلائق و جمع الأولین و الآخرین أتی بجهنم تقاد بألف زمام آخذ بکل زمام مائة ألف یقودها من الغلاظ الشداد لها هدة و غضب و زفیر و شهیق و أنّها لتزفر زفرة فلولا أن الله أخرهم للحساب لأهلکت الجمیع ثم یخرج منها عنق فیحیط بالخلائق البرّ منه و الفاجر ما خلق الله عبدا من عباد الله ملکا و لا نبیّا إلّا ینادی ربّ نفسی نفسی و أنت یا نبی الله تنادی أمّتی أمّتی ثم یوضع علیها الصراط أدق من الشعر و أحدّ من السیف علیه ثلاثة قناطر فأمّا واحدة فعلیها الأمانة و الرحم و الثانیة فعلیها الصلاة و الثالثة فعلیها ربّ العالمین لا إله غیره فیکلفون الممر علیها فیحبسهم الرحم و الأمانة فإن نجوا منها حبستهم الصلاة فإن نجوا منها کان المنتهی إلی ربّ العالمین و هو قوله: إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصادِ فمتعلق بید و تزل بقدم و یستمسک بقدم و الملائکة حولها ینادون یا حلیم أعف و اصفح و عد بفضلک و سلّم سلّم و الناس یتهافتون فی النار کالفراش فیها فإذا نجی ناج برحمة الله مرّ بها فقال الحمد لله و بنعمته تتم الصالحات و تزکو الحسنات و الحمد

ص: 245

لله الذی نجّانی منک بعد إیاس بمنّه و فضله إنّ ربّنا لغفور شکور.

و روی الکلینی فی الکافی و الصدوق فی الأمالی ما فی معناه.

و فی العلل عن الصادق (علیه السّلام) فی تفسیر قوله:

إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ قال (علیه السّلام): لا یجاذبه قدما عبد حتی یسأل عن أربع عن شبابه فیما أبلاه و عن عمره فیما أفناه و عن ماله من أین جمعه و فیما أنفقه و عن حبّنا أهل البیت.

و روی القمّی فی تفسیره عن الصادق (علیه السّلام) و الصدوق فی الأمالی و العیون عن النبی (صلّی اللّه علیه و آله) عن المسئول عنه ولایة أمیر المؤمنین (علیه السّلام).

و فی المجمع عن النبی (صلّی اللّه علیه و آله) قال: یرد الناس النار ثم یصدرون بأعمالهم فأوّلهم کلمع البرق ثم کمرّ الریح ثم کمحضر الفرس ثم کالراکب ثم کشد الرجل ثم کمشیه.

و عنه (صلّی اللّه علیه و آله): تقول النار للمؤمن یوم القیامة جزیا مؤمن فقد أطفأ نورک لهبی.

و عن النبی (صلّی اللّه علیه و آله) أیضا أنّه سئل عن قوله تعالی: وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلَّا وارِدُها الآیات، فقال: إذا دخل أهل الجنة الجنة قال بعضهم لبعض أ لیس قد وعدنا ربّنا أن نرد النار فقال: قد وردتموها و هی خامدة.

أقول: و بالتأمل فیما قدّمنا و فی ما سیجی‌ء فی الشفاعة یتضح معنی هذه الأحادیث و الله الهادی.

ص: 246

فصل 7 فی المیزان

قال سبحانه: وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِینُهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِینُهُ فَأُولئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ بِما کانُوا بِآیاتِنا یَظْلِمُونَ بین سبحانه أن الوزن حق ثابت یوم القیامة ثم قال فمن ثقلت موازینه، و من خفّت موازینه، و لعلّ الجمع باعتبار عدد الزنات و الثقل فی الحسنات و الخفّة فی السیئات مع أن ظاهر الأمر یقتضی العکس کما قال: وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا و قال: ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِینَ بناء علی ما بینه سبحانه من بوار السیئات و بقاء الحسنات قال تعالی: فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما یَنْفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ فالثقل إنما هو للحسنات دون السیئات و فی قوله سبحانه:

فَأُولئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ إشارة إلی ذلک.

ثم إنّه سبحانه قال: وَ نَضَعُ الْمَوازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَ إِنْ کانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنا بِها وَ کَفی بِنا حاسِبِینَ ففسر الموازین بالقسط و هو العدل فی مقابلة الظلم و بین وجه الثقل فی الحسنات و الخفة فی السیئات.

و فی التوحید عن أمیر المؤمنین (علیه السّلام) فی قوله تعالی:

فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِینُهُ قال (علیه السّلام): إنّما یعنی الحسنات توزن الحسنات و السیّئات و الحسنات ثقل المیزان و السیئات خفّة المیزان.

و فی الاحتجاج عنه (علیه السّلام): هی قلّة الحسنات و کثرتها. الحدیث، و یتبیّن بما مرّ معنی قوله سبحانه: أُولئِکَ

ص: 247

الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیاتِ رَبِّهِمْ وَ لِقائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فَلا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَزْناً إذ لا معنی لوضع المیزان و الوزن مع الحبط.

و به یتبین أن الوزن بالمیزان یوم القیامة یختص بالأعمال غیر المحبطة و لذلک فالآیة لا تنافی قوله سبحانه: فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِینُهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِینُهُ فَأُولئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِی جَهَنَّمَ خالِدُونَ تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَ هُمْ فِیها کالِحُونَ أَ لَمْ تَکُنْ آیاتِی تُتْلی عَلَیْکُمْ فَکُنْتُمْ بِها تُکَذِّبُونَ قالُوا رَبَّنا غَلَبَتْ عَلَیْنا شِقْوَتُنا وَ کُنَّا قَوْماً ضالِّینَ.

و بما مرّ یظهر معنی ما ورد عنهم (علیهم السّلام) من الروایات: ففی الاحتجاج عن الصادق (علیه السّلام) حیث سأل عنه الزندیق: أو لیس توزن الأعمال؟ قال: لا لأنّ الأعمال لیست أجساما و إنّما هی صفة ما عملوا و إنّما یحتاج إلی وزن الشی‌ء من جهل عدد الأشیاء و لا یعرف ثقلها و لا خفّتها و إن الله لا یخفی علیه شی‌ء. قال: فما معنی المیزان؟ قال (علیه السّلام): العدل.

قال: فما معناه فی کتابه فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِینُهُ؟ قال: فمن رجح عمله. الخبر.

و فی التوحید عن أمیر المؤمنین (علیه السّلام) فی خبر من ادّعی التناقض بین آیات القرآن قال (علیه السّلام): و أمّا قوله:

وَ نَضَعُ الْمَوازِینَ الْقِسْطَ فهو میزان العدل یؤخذ به الخلائق یوم القیامة یدین الله تبارک و تعالی الخلق بعضهم من بعض بالموازین.

الخبر.

و فی الکافی و المعانی عن الصادق (علیه السّلام) و قد سئل عن قوله تعالی: وَ نَضَعُ الْمَوازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیامَةِ قال: الأنبیاء و الأوصیاء.

ص: 248

أقول: و وجهه واضح مما مرّ.

و فی الکافی عن السجاد (علیه السّلام) فی کلام له فی الزهد: و اعلموا عباد الله أن أهل الشرک لا ینصب لهم الموازین و لا ینشر لهم الدواوین و إنما یحشرون إلی جهنم زمرا و إنما نصب الموازین و نشر الدواوین لأهل الإسلام و اتّقوا الله عباد الله. الخبر.

فصل 8 فی الکتب

قال سبحانه: وَ کُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِی عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ کِتاباً یَلْقاهُ مَنْشُوراً اقْرَأْ کِتابَکَ کَفی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً بیّن سبحانه أنّه ألزم الإنسان طائره و هو عمله الذی یتفائل به و یتشاءم به فطائر الإنسان عمله الذی قلّده و لذلک وصفه بأنّه فی عنقه و قد کانت الأعمال التی یحفظ للإنسان و علیه غیر محسوسة و لا ظاهرة إذ الحس فی الدنیا لا یجاوز سطح الأشیاء و الاستدلال فیها إنّما هو بالآثار لکن نشأة القیامة نشأة تبلی فیها السرائر و برزوا لله جمیعا فلذلک وصف الطائر بأنّه سیخرج له کتابا منشورا و قال سبحانه:

أَحْصاهُ اللَّهُ وَ نَسُوهُ و قال سبحانه: بَلْ بَدا لَهُمْ ما کانُوا یُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ و نسب الإحصاء و البداء و اللزوم إلی نفس الأعمال إذ کان الکتاب مشتملا علی نفسها أو حقائقها دون الخطوط التی نصطلح علیها فیما عندنا من الکتابة و هو قوله سبحانه: یَوْمَئِذٍ یَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتاتاً لِیُرَوْا أَعْمالَهُمْ فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ و قوله سبحانه: وَ لِیُوَفِّیَهُمْ أَعْمالَهُمْ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ.

ص: 249

و من هذا الباب قوله سبحانه: یَوْمَئِذٍ یَتَذَکَّرُ الْإِنْسانُ وَ أَنَّی لَهُ الذِّکْری و قوله: یُنَبَّؤُا الْإِنْسانُ یَوْمَئِذٍ بِما قَدَّمَ وَ أَخَّرَ و قد مرّ أن هذا الیوم محیط بجمیع المراتب الوجودیة فالأعمال کما تحضر بأنفسها تحضر بحقائقها التی ظهرت منها و هو قوله سبحانه:

وَ تَری کُلَّ أُمَّةٍ جاثِیَةً کُلُّ أُمَّةٍ تُدْعی إِلی کِتابِهَا الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ و هذا هو الکتاب المخصوص الذی یشتمل علی نفس الأعمال ثم قال سبحانه: هذا کِتابُنا یَنْطِقُ عَلَیْکُمْ بِالْحَقِّ إِنَّا کُنَّا نَسْتَنْسِخُ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ و هذا هو الکتاب المبین الذی مکتوب فیه ما کان و ما یکون و ما هو کائن إلی یوم القیامة کما فی الأخبار و منه النسخ الجزئیة کلّها و منه یستنسخ الأعمال فی نشأة ظهورها و هو المشتمل علی حقائقها و الحجّة علی الکل و لعلّه المراد بقوله سبحانه:

وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها وَ وُضِعَ الْکِتابُ.

و فی الکافی عن الصادق (علیه السّلام) فی حدیث اللوح و هو الکتاب المکنون الذی منه النسخ کلّها، أ و لستم عربا فکیف لا تعرفون معنی الکلام و أحدکم یقول لصاحبه انسخ ذلک الکتاب أو لیس إنّما ینسخ من کتاب آخر من الأصل و هو قوله: إِنَّا کُنَّا نَسْتَنْسِخُ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.

و فی تفسیر العیاشی عن خالد بن نجیح عن الصادق (علیه السّلام) قال: إذا کان یوم القیامة دفع إلی الإنسان کتابه ثم قیل له اقرأ. قلت: فیعرف ما فیه؟ فقال: إن الله یذکره فما من لحظة و لا کلمة و لا نقل قدم و لا شی‌ء فعله إلّا ذکره کأنّه عمله تلک الساعة فلذلک قالوا: یا وَیْلَتَنا ما لِهذَا الْکِتابِ لا یُغادِرُ صَغِیرَةً وَ لا کَبِیرَةً إِلَّا أَحْصاها.

ص: 250

و فیه أیضا عن خالد بن یحیی عن الصادق (علیه السّلام) قریب منه.

أقول: و قد فسّر (علیه السّلام) القراءة بالذکر و قد ذکرنا فی رسالتی الأفعال و الوسائط فی الکتاب کلاما أبسط من هذا.

ثم إنّه سبحانه قال: إِنَّا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتی وَ نَکْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ فعمّم الکتابة لأعمالهم التی فعلوها بلا واسطة و ما یترتب علیها من الآثار فالکل محاسب به و یظهر به معنی قوله: یُنَبَّؤُا الْإِنْسانُ یَوْمَئِذٍ بِما قَدَّمَ وَ أَخَّرَ.

و فی تفسیر القمّی عن الباقر (علیه السّلام): بما قدّم من خیر و شر و ما أخّر فما سنّ من سنة یستن بها فإن کان شرّا کان علیه مثل وزرهم و لا ینقص من وزرهم شیئا و إن کان خیرا کان له مثل أجورهم و لا ینقص من أجورهم شیئا ثم عقّبه سبحانه بقوله:

وَ کُلَّ شَیْ‌ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ.

و من هنا یظهر أن اللوح المحفوظ یحاسب به العباد کما یحاسبون بالألواح المخصوصة لکل واحد منهم.

و یظهر أیضا أن الکتاب الذی ذکره سبحانه بقوله: هذا کِتابُنا یَنْطِقُ عَلَیْکُمْ هو اللوح المحفوظ فإنّه وصف الکتاب فی هذه الآیة بالإمامة و هو المتبوعیة فی الأعمال و وصفه هناک باستنساخ الأعمال منه فهو واحد.

ثم بیّن سبحانه تفاوت أخذهم الکتاب بالسعادة و الشقاوة فقال یَوْمَئِذٍ تُعْرَضُونَ لا تَخْفی مِنْکُمْ خافِیَةٌ فَأَمَّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمِینِهِ فَیَقُولُ هاؤُمُ اقْرَؤُا کِتابِیَهْ إِنِّی ظَنَنْتُ أَنِّی مُلاقٍ حِسابِیَهْ إلی أن قال: وَ أَمَّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِشِمالِهِ فَیَقُولُ یا لَیْتَنِی لَمْ أُوتَ کِتابِیَهْ وَ لَمْ أَدْرِ ما حِسابِیَهْ و الیمین و الشمال جانبا الإنسان القوی و الضعیف

ص: 251

أو الیدان التالیتان لهما أو جانبا السعادة و الشئامة.

و لیس المراد وضع الکتاب فی ید الإنسان الیمنی أو الیسری علی ما یفهمه الظاهریون من المحدثین و غیرهم إذ لم یقل سبحانه أوتی کتابه لیمینه أو لشماله بل أتی بالباء المفید للوساطة و یشهد به قوله سبحانه: فَأَمَّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمِینِهِ فَسَوْفَ یُحاسَبُ حِساباً یَسِیراً وَ یَنْقَلِبُ إِلی أَهْلِهِ مَسْرُوراً وَ أَمَّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ فَسَوْفَ یَدْعُوا ثُبُوراً فقد وضع مکان الشمال قوله وراء ظهره و قوله سبحانه: یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ فَمَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُولئِکَ یَقْرَؤُنَ کِتابَهُمْ وَ لا یُظْلَمُونَ فَتِیلًا وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمی وَ أَضَلُّ سَبِیلًا فقد قال سبحانه أنّه یدعوهم بإمامهم و لم یقل إلی إمامهم و قد قال کل أمة تدعی إلی کتابها و لم یقل بکتابها فالدعوة بالإمام غیر الدعوة إلی الکتاب.

ثم فصّله سبحانه بأن طائفة منهم بعد ذلک یؤتی کتابه بیمینه أی بواسطة الیمین فیمینه إمامه الحق الذی یدعی به ثم بدّل الإیتاء بالشمال بقوله: وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمی وَ أَضَلُّ سَبِیلًا.

فظهر به أنّ الإیتاء بالیمین نور و اهتداء فی الآخرة کما قال سبحانه: یَسْعی نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمانِهِمْ و قال: وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ.

و من هنا یظهر أن النور هو الإمام و المراد هو اللحوق به و الکلام فیه کثیر و بالجملة فیشبه أن یکون المراد بالیمین و الشمال البرکة و الشئامة و السعادة و الشقاوة دون الیدین الیمنی و الیسری و قد عبّر سبحانه فی سورة الواقعة عن الطائفتین تارة بقوله: وَ أَصْحابُ

ص: 252

الْیَمِینِ ما أَصْحابُ الْیَمِینِ وَ أَصْحابُ الشِّمالِ ما أَصْحابُ الشِّمالِ و تارة بقوله: فَأَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ ما أَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ و تارة بقوله وَ أَمَّا إِنْ کانَ مِنْ أَصْحابِ الْیَمِینِ فَسَلامٌ لَکَ مِنْ أَصْحابِ الْیَمِینِ وَ أَمَّا إِنْ کانَ مِنَ الْمُکَذِّبِینَ الضَّالِّینَ فَنُزُلٌ مِنْ حَمِیمٍ فوضع فی مکان أصحاب الشمال المکذبین الضالّین فهم أصحاب شقاء و أصحاب تکذیب و ضلال و کأنّه إشارة إلی قوله وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِینُهُ إلی أن قال: أَ لَمْ تَکُنْ آیاتِی تُتْلی عَلَیْکُمْ فَکُنْتُمْ بِها تُکَذِّبُونَ قالُوا رَبَّنا غَلَبَتْ عَلَیْنا شِقْوَتُنا وَ کُنَّا قَوْماً ضالِّینَ.

و قد عرفت هناک کون الآیة فی أصحاب الشقاء من ضلال الملیین و نقضة عهد الأئمة الحق و أمّا الکفار الجاحدون فلا یقیم سبحانه لهم وزنا فلا کتاب لهم و لا حساب.

و بالجملة فأصحاب الشمال هم الأشقیاء أصحاب الضلال و لذلک فهم یقولون فیما حکی عنهم سبحانه: ما أَغْنی عَنِّی مالِیَهْ هَلَکَ عَنِّی سُلْطانِیَهْ فهذه الأمور هی الصادّة إیّاهم عن إتباع الحق بعد الإذعان به فکل من أصحاب السعادة و الشقاوة مدعو بإمامه ملحق به یؤتی بکتابه به و هو اللحوق الذی یشتمل علیه أخبار الطینة و السعادة و الشقاوة الذاتیتین و سیأتی ذکر منه إن شاء الله و لذلک کان أصحاب الشقاء یؤتون کتابهم بشمالهم و وراء ظهرهم إذ أئمّتهم قدّامهم و وجوههم منکوسة مطموسة قال سبحانه فی فرعون:

یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النَّارَ و قال سبحانه: یا أَیُّهَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقاً لِما مَعَکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلی أَدْبارِها و قال سبحانه: قِیلَ ارْجِعُوا وَراءَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً و قد مرّ أن النور هو الإمام الحق. هذا:

ص: 253

و الاعتبار أیضا یساعد هذا المعنی فإن الإنسان بوجوده الدنیوی أعنی بدنه الحی بقواه و احساساته علی ما نزل من عند الحکیم الخبیر و دبّره العلیم القدیر متوجه القوی و الإحساسات الی جهتی القدام و الیمین و أمّا جهتا الشمال و الوراء فعندهما نفاد القوی و هلاک الإحساس و الإنسان إذا شقی و أخلد إلی الأرض و اتبع هواه أقبل إلی الأرض و وجه وجهه لها و إذا قام لربّه و أحضر لحسابه و اتّبع الداعی لا عوج له سار وجهه إلی خلفه فحالهم حال ضریر منکوس الوجه مدهوش ساع إلی غایة لا یدری ما یفعل و لا ما ذا یفعل به.

و اعلم إنّ الإمام الحق علی أنّه مهیمن علی أناس دعوا به کذلک هو مهیمن علی إمام الباطل و حزبه قال سبحانه: إِنَّا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتی وَ نَکْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ کُلَّ شَیْ‌ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ فوصف الکتاب المحصی لکل شی‌ء من السعادة و الشقاوة بالإمامة و قال أیضا: هذا کِتابُنا یَنْطِقُ عَلَیْکُمْ بِالْحَقِّ إِنَّا کُنَّا نَسْتَنْسِخُ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ فالإمام الذی هو الکتاب حاکم فی الفریقین السعید و الشقی مهیمن علی الطائفتین جمیعا.

و هذا غیر مناف لما مرّ أن الدعوة إلی الکتاب غیر الدعوة بالإمام فإنّه سبحانه ما وصف صحف الأعمال بالإمامة بل وصفها بالإلزام و التابعة و قال: أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ و إنّما وصف بالإمامة اللوح المحفوظ الذی منه یستنسخ الأعمال و صحف الأعمال و هو الأصل المتبوع و الإمام المقتدی الذی علیه مدار أمور العالم برمّتها فافهم ذلک.

و اعلم أنّه سبحانه فسر الإمامة فی آیات کثیرة بالولایة غیر أنّه وصف نفسه بالولایة دون الإمامة لاقتضائه سنخیة ما بین الإمام و المأموم و هو واضح.

ص: 254

و بالجملة فإمام الحق ولی المؤمنین و أئمة الباطل أولیاء الکافرین و الوجه فی جمیع ذلک واضح و به یتحلّ عقد الأخبار التی تدل علی حکومة أرباب الولایة فی أمر الناس یوم القیامة و سیأتی عدّة منها.

و اعلم أیضا أن الکتاب یؤتی للطائفتین من الناس و هنا جماعة غیرهم و هم السابقون المقرّبون قال سبحانه: وَ کُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَةً فَأَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ ما أَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ فهؤلاء هم المخلصون المستثنون من حکم الصور و الأحضار و المیزان و قد استثنوا من حکم إعطاء الکتاب أیضا و سیجی‌ء مزایا اخر من أحوالهم فی یوم القیامة فحکم الکتاب واقع علی غیرهم من أصحاب الأعمال إلّا المستثنون من المعاندین الجاحدین کما مرّ، قال سبحانه: وَ کُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِی عُنُقِهِ فهی فیمن له عمل فأمّا من ارتفع عن سطح العمل ممن لیس له إلّا الله تعالی کالمخلصین و من حبط عمله من المکذبین المنکرین للقاء الله فلا کتاب له أصلا ثم قال سبحانه: وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ کِتاباً یَلْقاهُ مَنْشُوراً و یشبه أن یکون الکتاب غیر الطائر الملزم فی عنقه إذ لم یقل سبحانه و نخرجه و کان حقّ الکلام ذلک لو کان کذلک فالآیة فی مساق قوله: وَ إِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ ثم قال سبحانه: اقْرَأْ کِتابَکَ کَفی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً و یظهر منه أن حال الکتاب و قراءته یومئذ غیر حال الکتاب و قراءته عندنا فی الدنیا فافهم و إنما هو الذکر قال سبحانه: یُنَبَّؤُا الْإِنْسانُ یَوْمَئِذٍ بِما قَدَّمَ وَ أَخَّرَ و هذا فی تفاصیل الأعمال و قال: بَلِ الْإِنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ و هذا فی الإجمال و قد مرّت الروایة فی کیفیة قراءة الکتاب و الله العالم.

ص: 255

فصل 9 فی الشهداء یوم القیامة

قال سبحانه: وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها وَ وُضِعَ الْکِتابُ وَ جِی‌ءَ بِالنَّبِیِّینَ وَ الشُّهَداءِ وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ و قد عدّ سبحانه أصنافا من الشهداء علی الأعمال یوم القیامة و الشهادة علی الشی‌ء هی تلقیه بالحضورة و الرؤیة و یسمّی تحمّلها و حکایتها کلاهما شهادة و من المعلوم أن الشهادة علی الأعمال لیست علی مجرّد صورها الظاهرة بل علی ما هی علیها من الطاعة و العصیان و السعادة و الشقاوة إذ هو قضیة القضاء و سیّما من أحکم الحاکمین.

و هذه الأوصاف غیر ممکنة الإحراز إلّا بارتباط الشاهد علی محتد هذه الأعمال من الضمائر و السرائر و خصوصیات انتشاءات الأعمال من الإرادات و القصود فالشهادة یومئذ علی أنّه تشریف للشاهد بالإذن فی کلامه کما قال سبحانه: لا تَکَلَّمُ نَفْسٌ إِلَّا بِإِذْنِهِ إنّما یختص بها من آتاه الله سبحانه هذه الکرامة فی الدنیا و هی الوقوف علی حقائق الأعمال و محتدها من الضمائر و السرائر قال سبحانه: لا یَتَکَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً و الصواب خلاف الخطأ و قال: إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ فالشهادة یومئذ إنّما تتحقق ممن حفظ أعمال العاملین علی حقیقتها من غیر خطأ و عوج.

و أنت إذا تأملت هذه البنیة الإنسانیة علی قواها و حواسها وجدت إنّ هذه الشهادة و التلقّی مستحیلة فی حقّها بالنسبة إلی أعمال الحاضرین فضلا عن الغائبین و مع الحضور من الشاهد فضلا عن الغیبة و مع القرب فضلا عن البعد و هو واضح فلیس إلّا أن ذلک

ص: 256

بأمر آخر و قوة أخری وراء ما عند الإنسان المتعارف من القوة و الإحساس یمس باطن الإنسان ذی الأعمال کمسّه بظاهره و الغائب کالحاضر و بالبعید کالقریب فهو نور غیر جسمانی لا یحتاج إلی ما یحتاج إلیه الجسم فی تأثیراته و أعماله من خصوصیات الزمان و المکان و الحال فهو نور یبصر به السرائر و یمیز به الطیب من الخبیث قال سبحانه:

کَلَّا إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ لَفِی عِلِّیِّینَ وَ ما أَدْراکَ ما عِلِّیُّونَ کِتابٌ مَرْقُومٌ یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ و قال سبحانه کَلَّا إِنَّ کِتابَ الفُجَّارِ لَفِی سِجِّینٍ وَ ما أَدْراکَ ما سِجِّینٌ کِتابٌ مَرْقُومٌ وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ.

و قد مرّ فی الفصل السابق أن أصحاب الیمین و أصحاب الشمال یؤتون کتابهم بإمامهم الحق و قال سبحانه أیضا: وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلی عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ و الخطاب عام غیر مختص بالمنافقین و هو یقتضی خصوصیة المراد بقوله: الْمُؤْمِنُونَ و فیه تلویح بأن روایة الرسول و المؤمنین لأعمالهم ستندرج فی ضمن ما سینبؤهم سبحانه بما کانوا یعملون فافهم.

و روی القمّی فی تفسیره عن الصادق (علیه السّلام): إن أعمال العباد تعرض علی رسول الله کلّ صباح أبرارها و فجّارها فاحذروا و لیستحیی أحدکم أن یعرض علی نبیّه العمل القبیح.

و روی العیاشی فی تفسیره عن الصادق (علیه السّلام) أنّه سئل عن قوله: وَ قُلِ اعْمَلُوا ... الآیة، فقال: و المؤمنون هم الأئمة.

و الأخبار الواردة فی الکافی و الأمالی و المناقب و البصائر و التفسیرین للقمّی و العیاشی فی هذا المعنی فوق حدّ الاستفاضة فراجع.

ص: 257

و بالجملة فتحمل هذه الشهادة هو بشهادة نفس الأعمال و کذلک أدائها یوم القیامة و کذلک المجازاة بها یومئذ قال تعالی:

وَ جِی‌ءَ بِالنَّبِیِّینَ وَ الشُّهَداءِ وَ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ وَ وُفِّیَتْ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِما یَفْعَلُونَ هذا جملة الکلام فی الشهادة.

و أما أصناف الشهداء فمن الشهداء الأولیاء المقربون من البشر کالأنبیاء و الصالحین من الأولیاء قال سبحانه: وَ جِی‌ءَ بِالنَّبِیِّینَ وَ الشُّهَداءِ و تمییز النبیین من الشهداء کأنّه نوع تشریف لهم کما قیل و قال سبحانه: وَ یَوْمَ نَبْعَثُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً ثُمَّ لا یُؤْذَنُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا وَ لا هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ و الأمة الجماعة من الناس و إذا اضیفت إلی شی‌ء کنبیّ أو زمان أو مکان تمیزت به فالآیة عامّة لجمیع الأولیاء و لو اجتمع عدّة منهم فی أمّة نبی و قال سبحانه: وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النَّاسِ وَ یَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً.

و البیان السابق فی معنی الشهید یوضح أن هذه العطیة و الکرامة منه سبحانه لیست عامّة لجمیع أمّة محمد (صلّی اللّه علیه و آله) بل هی خاصة لبعض الأمة و الخطاب الواقع لجمیع الأمة بظاهره باعتبار وجودهم فیها و هو ذائع دائر فی الخطابات کقوله سبحانه: مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ ... إلی آخر الآیة، فإنّه شامل بظاهره لجمیع من معه و فیهم المنافقون و الفاسقون باجماع الأمة و أمثاله کثیرة.

و بالجملة فالشهداء من هذه الأمة شهداء علی الناس و الرسول شهید علیهم فالأمة الشهیدة وسط بین الرسول (صلّی اللّه علیه و آله) و الناس کما ذکره سبحانه، و کذلک قوله سبحانه: هُوَ اجْتَباکُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْراهِیمَ هُوَ

ص: 258

سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِنْ قَبْلُ وَ فِی هذا لِیَکُونَ الرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَ تَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النَّاسِ و هذه الآیة فی اختصاص الشهداء أصرح من سابقتها و فی قوله سبحانه: هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِنْ قَبْلُ إشارة إلی دعاء إبراهیم (علیه السّلام) مع ولده إسماعیل (علیه السّلام) عند بناء الکعبة: رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ وَ أَرِنا مَناسِکَنا وَ تُبْ عَلَیْنا إِنَّکَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ.

و دعائه (علیه السّلام) حیث إنّه لولد إبراهیم و إسماعیل معا و لمن فی مکة فهو لقریش و حیث إنّه (علیه السّلام) دعا أولا بإسلامهم لله و إراءة الله إیّاهم مناسکهم و توبته لهم ثم دعا ببعث رسول یطهرهم و یزکیهم فهم جمع من قریش جمعوا بین(1)طهارة الذات و الهدایة و الاهتداء إلی عهود الله و بین الإیمان برسوله و التزکّی و التطهّر بتزکیته و تطهیره فهم أشخاص مخصوصون بکرامة الله سبحانه من بین الأمة و قوله: لِیَکُونَ الرَّسُولُ بیان لغایة قوله:

هُوَ اجْتَباکُمْ.

و ما ذکرناه فی معنی الآیة هو الذی تفسّره به الأخبار الواردة عن أئمة أهل البیت.

ففی الکافی و تفسیر العیاشی عن الباقر (علیه السّلام) نحن الأمة الوسط و نحن شهداء الله علی خلقه و حججه فی أرضه و سمائه.

و عن شواهد التنزیل عن أمیر المؤمنین (علیه السّلام): إیّانا


1) أهل السعادة الذاتیة و السعادة المکتسبة و بعبارة اخری طهارة الذات و التبعیة منه.

ص: 259

عنی بقوله: لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النَّاسِ فرسول الله شاهد علینا و نحن شهداء الله علی خلقه و حجّته فی أرضه و نحن الذین قال الله: وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً.

و فی المناقب عن الباقر (علیه السّلام) فی حدیث: و لا یکون شهداء علی الناس إلّا الأئمة و الرسل فأمّا الأمة فإنّه غیر جائز أن یستشهدها الله و فیهم من لا تجوز شهادته فی الدنیا علی خرمة بقل.

و فی تفسیر العیاشی عن الصادق (علیه السّلام) قال: ظننت أن الله تعالی عنی بهذه الآیة جمیع أهل القبلة من الموحّدین أ فتری أن من لا تجوز شهادته فی الدنیا علی صاع من تمر یطلب الله شهادته یوم القیامة و یقبلها منه بحضرة جمیع الأمم الماضیة، کلّا لم یعن الله مثل هذا من خلقه یعنی الأئمة التی وجبت لهم دعوة إبراهیم و هم الأئمة الوسطی و هم خیر أمّة أخرجت للناس و الأخبار فی هذا المعنی کثیرة مستفیضة.

و من هنا یظهر معنی قوله سبحانه: فَکَیْفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ وَ جِئْنا بِکَ عَلی هؤُلاءِ شَهِیداً فحیث إنّه صلّی الله علیه و آله لیس شاهدا علی الناس من أمّته بلا واسطة بل علی الشهداء منهم فالمشار إلیهم بقوله: عَلی هؤُلاءِ هم الشهداء من کل أمة المذکور فی الآیة.

و اصرح منها قوله سبحانه: وَ یَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً عَلَیْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنا بِکَ شَهِیداً عَلی هؤُلاءِ و ذلک لمکان قوله تعالی: مِنْ أَنْفُسِهِمْ و قوله نَبْعَثُ و جِئْنا فافهم، فرسول الله کما انّه شهید علی الشهداء من أمّته شهید علی جمیع الشهداء.

ص: 260

و روی القمّی فی قوله تعالی: شَهِیداً عَلی هؤُلاءِ یعنی علی الأئمة فرسول الله شهید علی الأئمة و هم شهداء علی الناس.

و فی الاحتجاج عن أمیر المؤمنین (علیه السّلام) فی حدیث یذکر فیه أحوال أهل الموقف قال (علیه السّلام): فیقام الرسل فیسألون عن تأدیة الرسالات التی حملوها إلی أممهم فاخبروا انّهم قد أدّوا ذلک إلی أممهم و یسأل الأمم فیجحدون کما قال الله:

فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِینَ فیقولون ما جاءنا من بشیر و لا نذیر فیستشهد الرسل رسول الله (صلّی اللّه علیه و آله) فیشهد بصدق الرسل و یکذب من جحدها من الأمم فیقول لکل أمة منهم بلی قد جاءکم بشیر و نذیر و الله علی کل شی‌ء قدیر أی مقتدر بشهادة جوارحکم بتبلیغ الرسل إلیکم رسالاتهم و لذلک قال الله لنبیه: فَکَیْفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ وَ جِئْنا بِکَ عَلی هؤُلاءِ شَهِیداً الحدیث.

و روی العیاشی فی تفسیره عن أمیر المؤمنین (علیه السّلام) فی صفة یوم القیامة قال (علیه السّلام): یجتمعون فی موطن یستنطق فیه جمیع الخلق فلا یتکلم أحد إلّا من أذن له الرحمن و قال صوابا فیقام الرسل فیسأل فذلک قوله لمحمد (صلّی اللّه علیه و آله):

فَکَیْفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ وَ جِئْنا بِکَ عَلی هؤُلاءِ شَهِیداً و هو الشهید علی الشهداء و الشهداء هم الرسل و قد مرّ کلام فی معنی الجحد و الحلف و الکذب الواقع فی هذه الأحادیث.

و من الشهداء الملائکة الکتبة قال سبحانه: وَ ما تَکُونُ فِی شَأْنٍ وَ ما تَتْلُوا مِنْهُ مِنْ قُرْآنٍ وَ لا تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلَّا کُنَّا عَلَیْکُمْ شُهُوداً إِذْ تُفِیضُونَ فِیهِ و قال: وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ إِذْ یَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّیانِ

ص: 261

عَنِ الْیَمِینِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعِیدٌ ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ إلی أن قال: وَ جاءَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِیدٌ و قال سبحانه: وَ إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحافِظِینَ کِراماً کاتِبِینَ یَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ إلی غیر ذلک من الآیات.

و من الشهداء الجوارح و الأعضاء قال سبحانه: الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ و قال سبحانه: یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ و قال سبحانه: وَ یَوْمَ یُحْشَرُ أَعْداءُ اللَّهِ إِلَی النَّارِ فَهُمْ یُوزَعُونَ حَتَّی إِذا ما جاؤُها شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْ‌ءٍ وَ هُوَ خَلَقَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ وَ ما کُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ یَشْهَدَ عَلَیْکُمْ سَمْعُکُمْ وَ لا أَبْصارُکُمْ وَ لا جُلُودُکُمْ وَ لکِنْ ظَنَنْتُمْ أَنَّ اللَّهَ لا یَعْلَمُ کَثِیراً مِمَّا تَعْمَلُونَ وَ ذلِکُمْ ظَنُّکُمُ الَّذِی ظَنَنْتُمْ بِرَبِّکُمْ أَرْداکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ مِنَ الْخاسِرِینَ.

و سیاق الآیات واردة فی أهل النار فشهادة الجوارح مخصوصة بهم و هی من الشواهد علی شمول خطابات الفروع لغیر المؤمنین.

و قوله تعالی: وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ وجه تخصیصهم السؤال بالجلود دون الجمیع أن السمع و البصر أرفع عن المادة و أقرب إلی الحیاة و الفهم بخلاف الجلود و هی الفروج و ما یتلوها فی الحکم فهی أوغل فی المادة و شهادتها أعجب و اقطع.

و قوله تعالی: قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْ‌ءٍ جوابها لهم و قد عدلوا عن الشهادة إلی النطق ثم إلی الإنطاق إشعارا بأن الأمر إلی الله لا إلیهم فلا وجه لعتابهم لهم بوضعهم موضع المستقل التام الاختیار فی أمرهم بعد ما کان نطق کل شی‌ء منه

ص: 262

سبحانه و لیس لشی‌ء من الأمر شی‌ء و لذا أردف ذلک بقوله: وَ هُوَ خَلَقَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ فالبدو و العود کلاهما له سبحانه و هو القائم علی کل نفس فلیس سبحانه غائبا عن شی‌ء بل هو الرقیب و إنما یرقب الشی‌ء بالشی‌ء و یحتجب بالشی‌ء عن الشی‌ء و لذا أردفه سبحانه بقوله: وَ ما کُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ کأنّه یقول ما کنتم تحتجبون عن شهادة الجوارح لا لأنکم لا تحذرون منها و من نتیجة شهادتها و لکن ظننتم استقلال الأشیاء و غیبة الحق سبحانه عنها و ان کلّ واحد منها منفصل عن الحق لیس مرصادا له سبحانه فظننتم أنّه لا یعلم کثیرا مما تعلمون و هذا هو الغفلة عن الحق سبحانه و أنّه علی کلّ شی‌ء شهید و أن کل ما یحضر عند شی‌ء أو یعلمه شی‌ء فهو حاضر عنده بعینه معلوم له بعینه وَ ذلِکُمْ ظَنُّکُمُ الَّذِی ظَنَنْتُمْ بِرَبِّکُمْ أَرْداکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ مِنَ الْخاسِرِینَ فافهم.

و اعلم أن هذا الأصل و هو أن علم الوسائط و قدرتها و سائر کمالاتها بعینها له سبحانه کثیر الفروع فی القرآن کقوله سبحانه:

وَ ما یَعْزُبُ عَنْ رَبِّکَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی السَّماءِ وَ لا أَصْغَرَ مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْبَرَ إِلَّا فِی کِتابٍ مُبِینٍ و قوله: أَمْ یَحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ بَلی وَ رُسُلُنا لَدَیْهِمْ یَکْتُبُونَ و قوله:

وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ إِذْ یَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّیانِ عَنِ الْیَمِینِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعِیدٌ إلی غیر ذلک من الآیات فتری أنّه سبحانه خلط علمه بعلم الألواح و الکتبة.

و بما مرّ من المعنی یظهر معنی قوله ثم تردّون إلی عالم الغیب و الشهادة فینبئکم بما کنتم تعملون و قد تکرر هذا اللفظ فی القرآن کثیرا فافهم.

ص: 263

ثم اعلم أنّه یتحصل من الآیات المزبورة أن الحیاة ساریة فی جمیع الأشیاء إذا یجاد النطق و الکلام عند شی‌ء لیس شهادة منه إلّا إذا کان الکلام له و هو الحیاة و کذلک إفاضة الحیاة یوم القیامة فحسب لشی‌ء و إنبائه عن واقعة قبل اتصافه بالحیاة کوقائع الدنیا لیس شهادة منه إذ لا حضور و لا تحمل.

و بهذا یظهر معنی قوله سبحانه: وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ یَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ مَنْ لا یَسْتَجِیبُ لَهُ إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ وَ هُمْ عَنْ دُعائِهِمْ غافِلُونَ وَ إِذا حُشِرَ النَّاسُ کانُوا لَهُمْ أَعْداءً وَ کانُوا بِعِبادَتِهِمْ کافِرِینَ و قوله سبحانه فی وصف آلهتهم: أَمْواتٌ غَیْرُ أَحْیاءٍ وَ ما یَشْعُرُونَ أَیَّانَ یُبْعَثُونَ فافهم و فیما مرّ من المعانی أخبار کثیرة.

ففی الکافی عن الباقر (علیه السّلام) فی حدیث: و لیست تشهد الجوارح علی مؤمن إنّما تشهد علی من حقّت علیه کلمة العذاب فأمّا المؤمن فیؤتی کتابه بیمینه. الحدیث.

أقول یشیر (علیه السّلام): إلی ما فی ذیل آیات الشهادة المذکورة: وَ قَیَّضْنا لَهُمْ قُرَناءَ فَزَیَّنُوا لَهُمْ ما بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنَّهُمْ کانُوا خاسِرِینَ.

و فی تفسیر القمی و الفقیه عن الصادق (علیه السّلام) فی قوله تعالی: شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ الآیة قال:

یعنی بالجلود الفروج و الأفخاذ.

و فی تفسیر القمّی قال (علیه السّلام): إذا جمع الله الخلق یوم القیامة دفع إلی کل إنسان کتابه فینظرون فیه فینکرون إنّهم عملوا من ذلک شیئا فیشهد علیهم الملائکة فیقولون یا رب ملائکتک یشهدون لک ثم یحلفون إنّهم لم یعملوا من ذلک شیئا و هو قوله:

ص: 264

ثم یَبْعَثُهُمُ اللَّهُ فیحلفون له کما یحلفون لکم فإذا فعلوا ذلک ختم علی ألسنتهم و ینطق جوارحهم بما کانوا یکسبون.

و من الشهداء الزمان و المکان من الأیام الشریفة و الشهور و الأعیاد و الجمع و الأرض و البقاع و المساجد و غیرها قال سبحانه:

وَ تِلْکَ الْأَیَّامُ نُداوِلُها بَیْنَ النَّاسِ وَ لِیَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ یَتَّخِذَ مِنْکُمْ شُهَداءَ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ الظَّالِمِینَ و البیان المذکور آنفا یوضح هاهنا أن الأیام من الشهود و یظهر به أن کلمة من فی قوله:

مِنْکُمْ ابتدائیة لا تبعیضیة و الشهداء هی الأیام و قال سبحانه:

ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ یا بُنَیَّ إِنَّها إِنْ تَکُ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُنْ فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی السَّماواتِ أَوْ فِی الْأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ و البیان السابق عائد هاهنا أیضا و قال سبحانه: وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقالَها وَ قالَ الْإِنْسانُ ما لَها یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبارَها بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحی لَها.

و فی الکافی عن الصادق (علیه السّلام) قال إنّ النهار إذا جاء قال یا ابن آدم اعمل فی یومک هذا خیرا أشهد لک به عند ربّک یوم القیامة فإنّی لم آتک فیما مضی و لا آتیک فیما بقی و إذا جاء اللیل قال مثل ذلک و روی هذا المعنی ابن طاوس فی کتاب محاسبة النفس عن الباقر و الصادق (علیه السّلام).

و روی الصدوق فی العلل عن عبد الله الزراد قال سأل کهمس أبا عبد الله (علیه السّلام) فقال: یصلّی الرجل نوافله فی موضع أو یفرقها؟ فقال: لا بل هاهنا و هاهنا فإنّها تشهد له یوم القیامة.

و من الشهداء القرآن و الأعمال و العبادات و سیأتی ملخص الکلام فیها فی فصل الشفاعة إن شاء الله.

و اعلم أن البرهان أیضا یفید ما مرّ من شهادة الشهود فإن

ص: 265

الأعمال لا تتحقق بینها و بین شی‌ء من الموجودات نسبة إلّا و هی متحققة بین الذات و بین ذلک الموجود فإن الأعمال من تنزلاتها و وجوداتها قائمة الذات بتلک الذوات فببقاء الذات یبقی الصادرات عنها بحسب ما یتحقق بها من الوجود و ببقائها تبقی النسب التی إلی الأشیاء و ببقاء النسب تبقی الأشیاء ضرورة کون وجوداتها رابطة لا تتحقق إلّا بطرفین و بحیاتها تحیی الجمیع و بحضورها عند الحق سبحانه و بین یدیه تعالی بتمام ذاتها و شهادتها و بیانها ما عندها له سبحانه تفعل الجمیع ذلک و الله العالم فافهم ذلک.

فصل 10 فی الحساب

من المعلوم ان الحساب و هو کشف المجهول العددی باستعمال الطرق الموصلة إلیه إنّما یتأتی بلحاظ ظرف العلم و الجهل و أمّا إذا فرض نفس الواقع مع الغض عن العلم و الجهل فلا موضوع لهذا المعنی الذی نسمیه حسابا و إنّما الذی فی الواقع و الخارج هو ترتب النتیجة علی المقدمات و المعلول علی العلّة فالوضع الذی هو (3* 8- 3* 6) یتدرج فیه باستعمال الأسباب و الأعمال الحسابیة للحصول علی النتیجة و هی (30) بالنسبة إلینا لجهلنا أولا بذلک و تحصیلنا العلم ثانیا بالحساب إن النتیجة هی الثلاثون و أمّا ما فی الخارج فإنما هو عدد مع عدد لا انفکاک بینهما و لا فصل أو ترتب النتیجة علی تراکم أمور واقعیة موجودة فی الخارج لیس بینهما فرجة زمانیة و لا فاصلة مکانیة.

و علمه سبحانه بالأشیاء الواقعیة حیث کان عین تلک الأشیاء الواقعیة علی ما تعطیه الأصول البرهانیة دون الصور المنتزعة عن

ص: 266

الخارج مثل علومنا الحصولیة کان القول فی علمه سبحانه عین القول فی الأمور الواقعیة فحسابه سبحانه عین حساب الواقع و هو ترتب نتائج الأمور علیها فیما کان هناک أثر مترتب و قد أخبر سبحانه إن لکل شی‌ء أثرا فی جانبی السعادة و الشقاوة یترتب علیه فی الدنیا.

قال سبحانه: قالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هذا أَخِی قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ.

و قال: نُصِیبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَ لا نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ.

و قال: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ.

و قال: ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذِینَ أَساؤُا السُّوای أَنْ کَذَّبُوا بِآیاتِ اللَّهِ.

و قال: وَ کَأَیِّنْ مِنْ قَرْیَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ فَحاسَبْناها حِساباً شَدِیداً وَ عَذَّبْناها عَذاباً نُکْراً فَذاقَتْ وَبالَ أَمْرِها وَ کانَ عاقِبَةُ أَمْرِها خُسْراً أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ عَذاباً شَدِیداً.

و قال: فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ.

و من هذا الباب قوله سبحانه: وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ و قوله: ما أَصابَ مِنْ مُصِیبَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ و الآیات فی هذا المعنی کثیرة جدا و هی علی کثرتها تفید أن نتائج الأمور تتبعها لا محالة فی الدنیا و الآخرة کما أن البرهان أیضا یفید ذلک.

ثم إن الأمور و نتائجها لا توجد بنفسها و لا بإیجادها بل بإفاضة منه سبحانه لوجودها فاستتباعها نتائجها استفاضتها منه سبحانه

ص: 267

لنتائجها المترتبة علیها کما ان ارتزاق المرزوقین استفاضتها منه سبحانه ما یدیم به بقاءها من الوجود فالحساب کالرزق بوجه فلا تزال سحابة الفیض تشرب من بحر الرحمة و تمطر مطر الفیض علی بحر الإمکان فکل قطرة لا حقة تستمد بها سابقتها و هو الرزق و ترفع بها حاجتها التی تستحقها و تقتضیها و هو الحساب فکما إن افاضة الرزق لها دائم مستمر ضروری کما قال سبحانه: إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ ما أَنَّکُمْ تَنْطِقُونَ فکل الحساب بینها دائم مستمر ضروری فافهم.

و فی النهج سئل (علیه السّلام) کیف یحاسب الله الخلق علی کثرتهم فقال (علیه السّلام): «کما یرزقهم علی کثرتهم. فقیل: فیکف یحاسبهم و لا یرونه. قال: کما یرزقهم و لا یرونه» و هو أنفس کلام فی هذا الباب.

و بالجملة فالامور و منها الأعمال لا تنفک عن حسابها عند تحققها فی الخارج أدنی انفکاک قال سبحانه: وَ اللَّهُ یَحْکُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ وَ هُوَ سَرِیعُ الْحِسابِ و قال سبحانه: أَلا لَهُ الْحُکْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحاسِبِینَ إذ مع اختصاص الحکم به سبحانه و عدم وجود حاکم غیره یضاد بحکمه حکمه و یدفع به أمره بنحو من الأنحاء بإبطال و تعویق و تضعیف و إنظار لا یتصور لحکمه سبحانه بطء و تعویق و تأخیر و لا یمکن فیه مساءة و لا صعوبة و لا یسر و لا عسر و لا غیرها.

فهذه المعانی إذا أطلقت یراد بها حصول معانیها بالنسبة إلی إدراک المحاسبین بصیغة المفعول کقوله سبحانه: وَ یَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ و قوله: فَحاسَبْناها حِساباً شَدِیداً و قوله: تَعْرُجُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَةٍ.

و روی فی المجمع عن أبی سعید الخدری قال: قیل: یا

ص: 268

رسول الله ما أطول هذا الیوم؟ فقال (صلّی اللّه علیه و آله):

و الذی نفس محمد بیده إنّه لیخفف علی المؤمن حتی یکون أخفّ علیه من صلاة مکتوبة یصلّیها فی الدنیا.

و فیه أیضا عن أبی عبد الله (علیه السّلام) قال: لو ولی الحساب غیر الله لمکثوا فیه خمسین ألف سنة من قبل أن یفرغوا و الله سبحانه یفرغ من ذلک فی ساعة.

أقول: و بهذین الخبرین یظهر معنی قوله تعالی: کانَ فیخفف ذلک علی المؤمنین لأن وجوههم یومئذ ناظرة إلی ربّها ناظرة فیرون الأمر علی حقیقته و ما أمر الساعة إلّا کلمح البصر و یطول علی الکافرین و الفاسقین لأنّهم یومئذ عن ربّهم لمحجوبون فالاختلاف من جانب الناس و غیرهم و أما بالنسبة إلیه سبحانه فأمره واحد لا إختلاف فیه و بالجملة فأمر الحساب کما عرفت جار دائما و أما اختصاص یوم القیامة بوقوع الحساب فیه فهو من قبیل اختصاصه فی کلامه تعالی بخصال أخری غیر مختصة به ظاهرا کاختصاص الملک یومئذ لله و بروز الناس یومئذ لله و کون الأمر یومئذ لله و غیر ذلک و قد عرفت فیما مرّ معنی ذلک فوقوع الحساب فیه هو ظهور النتیجة حقیقة بتمام المعنی فهو ظهور نتیجة الخلقة و وصول الممکن إلی غایة سیره فی سبیله من الله إلیه قال سبحانه: وَ نَضَعُ الْمَوازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَ إِنْ کانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنا بِها وَ کَفی بِنا حاسِبِینَ و قال: أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ و قال: وَ أَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی.

و من هنا یظهر إن الإنسان کلّما قرب من طریق السعادة ملازما للصراط المستقیم کان الحساب علیه یسیرا فإنّه أقرب إلی النتیجة المقصودة من الخلقة قال سبحانه: فَأَمَّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمِینِهِ

ص: 269

فَسَوْفَ یُحاسَبُ حِساباً یَسِیراً و کلّما بعد عن الحق و نکب عن مستقیم الصراط کان الحساب علیه عسیرا فإنّه أبعد عمّا أودع الله عزّ و جلّ فی فطرته من نتیجة الخلقة و غایة الوجود قال سبحانه:

فَذلِکَ یَوْمَئِذٍ یَوْمٌ عَسِیرٌ عَلَی الْکافِرِینَ غَیْرُ یَسِیرٍ و قال: وَ یَقُولُ الْکافِرُ یا لَیْتَنِی کُنْتُ تُراباً و قال: وَ أَمَّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِشِمالِهِ فَیَقُولُ یا لَیْتَنِی لَمْ أُوتَ کِتابِیَهْ وَ لَمْ أَدْرِ ما حِسابِیَهْ و ینتهی الأمر من الطرفین إلی من لا حساب له ممن لا یلیه إلّا ربّه فلا عمل له فلا کتاب فلا حساب و هم المخلصون المقرّبون قال سبحانه: فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ و ممن لا مولی لهم فحبطت أعمالهم فلا کتاب لهم فلا وزن و لا حساب.

روی فی المعانی عن الباقر (علیه السّلام) قال: قال رسول الله (صلّی اللّه علیه و آله): کلّ محاسب معذب. فقال قائل:

یا رسول الله فأین قول الله: فَسَوْفَ یُحاسَبُ حِساباً یَسِیراً؟

قال (صلّی اللّه علیه و آله): ذلک العرض. یعنی التصفح، أقول: و هذا حدیث أطبق الفریقان علی روایة معناه و اتفقوا علی صحّته.

و روی العیاشی و غیره بطرق متعددة عن الصادق (علیه السّلام) فی قوله سبحانه: وَ یَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ إن معناه الاستقصاء و المداقة و إنّه یحسب لهم السیئات و لا یحسب لهم الحسنات.

و من ما مرّ یتضح أمر السؤال و هو من توابع الحساب فإن السؤال و هو استیضاح ما عند المسئول من حقیقة الأمر و الأمر یومئذ یدور مدار تفریغ ما عند النفس بحسب الحقیقة من تبعاتها و لواحقها و أذنابها التی اکتسبتها من السعادة و الشقاوة و تفریغ حسابها و توفیة

ص: 270

نتیجته لها قال سبحانه: یَوْمَ تُبْلَی السَّرائِرُ و هی مکامن النفوس و قال سبحانه: بَلْ بَدا لَهُمْ ما کانُوا یُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ و قال سبحانه: وَ لا یَکْتُمُونَ اللَّهَ حَدِیثاً و قال سبحانه: وَ إِنْ تُبْدُوا ما فِی أَنْفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحاسِبْکُمْ بِهِ اللَّهُ و ما ورد أن الآیة منسوخة بقوله تعالی: إِلَّا اللَّمَمَ إِنَّ رَبَّکَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ فمعنی النسخ هو التفسیر و البیان دون بیان غایة الحکم و انقضائها فإن ذلک مختص بالشرائع و الأحکام غیر جائز فی الحقائق و قال سبحانه: فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ عَمَّا کانُوا یَعْمَلُونَ و قال: فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِینَ و قال: وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ.

و اعلم أن هذه الآیات تعطی عموم السؤال و الحساب لجمیع الأعمال و النعم و هو المحصل من جماعة الأخبار.

ففی نوادر الراوندی بإسناده عن موسی بن جعفر (علیه السّلام) عن آبائه (علیهم السّلام) قال: قال رسول الله (صلّی اللّه علیه و آله): کل نعیم مسئول عنه یوم القیامة إلّا ما کان فی سبیل الله.

و فی أمالی المفید مسندا عن ابن عیینة قال: سمعت أبا عبد الله (علیه السّلام) یقول: ما من عبد إلّا و لله علیه حجّة امّا فی ذنب اقترفه و امّا فی نعمة قصر عن شکرها.

و فی کتاب الحسین بن سعید عن الصادق (علیه السّلام):

الدواوین یوم القیامة ثلاثة دیوان فیه النعم و دیوان فیه الحسنات و دیوان فیه الذنوب، فیقابل بین دیوان النعم و دیوان الحسنات فتستغرق عامة الحسنات و تبقی الذنوب. و الأخبار فی هذه المعانی کثیرة.

و أجمعها معنی ما رواه الصدوق فی التوحید عن ابن أذینة عن

ص: 271

الصادق (علیه السّلام) قال: قلت له: جعلت فداک ما تقول فی القضاء و القدر؟ قال: أقول إن الله إذا جمع العباد یوم القیامة سألهم عمّا عهد إلیهم و لم یسألوا عمّا قضی علیهم. الحدیث.

نعم روی أصحابنا عن علی و الباقر و الصادق و الرضا (علیهم السّلام) فی قوله سبحانه: لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ انّ المراد بالنعیم هو الولایة لا ما یرتفع به الحوائج الإنسانیة من مأکول و مشروب و ملبوس و غیرها.

فعن الصادق (علیه السّلام) أنّه قال لأبی حنیفة: بلغنی أنّک تفسر النعیم فی هذه الآیة بالطعام و الطیب و الماء البارد فی الیوم الصائف، قال: نعم. قال (علیه السّلام): لو دعاک رجل و أطعمک طعاما طیبا و سقاک ماء باردا ثم امتن علیک به إلی ما کنت تنسبه؟ قال: إلی البخل. قال (علیه السّلام): أ فیبخل الله تعالی؟ قال: فما هو؟ قال (علیه السّلام): حبّنا أهل البیت.

و فی الاحتجاج عن علی (علیه السّلام) فی حدیث: انّ النعیم الذی یسأل عنه رسول الله و من حلّ محلّه من أصفیاء الله فإن الله أنعم بهم علی من اتبعهم من أولیائهم.

و فی المحاسن عن أبی خالد الکابلی عن الباقر (علیه السّلام) فی حدیث بعد ذکر الآیة قال (علیه السّلام): إنّما تسألون عمّا أنتم علیه من الحق. الحدیث.

و الاعتبار العقلی یساعد هذا المعنی فإن الولایة و هی معرفة الله و التحقق بها حیث کانت غایة الخلقة لا غایة غیرها فکل إفاضة إنّما تکون نعمة و ملائمة للکمال و الراحة إذا وقعت فی طریق الغایة أو لوحظت من حیث صحّة وقوعها فی طریقها لکنها بعینها إذا وقعت فی طریق یضاد الغایة صارت نقمة و إذا لم تقع فی طریق أصلا کانت

ص: 272

لغوا باطلا فکل شی‌ء نعمة من حیث إیصاله الإنسان إلی ساحة الولایة و أمّا مع الغض عن ذلک فلا نعمة فصحّ إن النعمة المطلقة هی التوحید و النبوة و الولایة کما فی بعض الروایات و صحّ إن النعمة بالنسبة إلینا هی الولایة کما فی بعض آخر فافهم و الله الولی الحق.

فصل 11 فی الجزاء

قال سبحانه: لِیَجْزِیَ الَّذِینَ أَساؤُا بِما عَمِلُوا وَ یَجْزِیَ الَّذِینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَی و مجازاة المحسن بالجنة و المسی‌ء بالنار فیها آیات کثیرة جدّا و قد جعلها سبحانه أحد الدلیلین علی وقوع الحشر فقال: وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما باطِلًا ذلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النَّارِ أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجَّارِ فإن الحکیم من حیث هو حکیم کما یستحیل أن یفعل فعلا لا غایة له و لا نتیجة متولدة من فعله کما هو مفاد الدلیل الأول کذلک یستحیل علیه أن یهمل أمر جماعة فیهم الصالح و الطالح و الظالم و المظلوم فلا یجازی المحسن بإحسانه و المسی‌ء بإساءته.

ثم انّک تری أنّه سبحانه أقرّ النسبة بین العمل و الجزاء فالإحسان یجزی بالإحسان و الإساءة تجازی بالإساءة ثم جاوز وعده و وعیده مطلق الإحسان و الإساءة فأیّد خصوصیات فی الإحسانات و الإساءات بحسب خصوصیات فی الأعمال فأیّد بذلک أن بین الأعمال و جزائها نسبا خاصة و ارتباطات مخصوصة ثم جاز کلامه سبحانه ذلک بأن أخبر بالعینیة و الاتحاد بین العمل و جزائه قال سبحانه: وَ لِکُلٍّ دَرَجاتٌ مِمَّا عَمِلُوا وَ لِیُوَفِّیَهُمْ أَعْمالَهُمْ وَ هُمْ لا

ص: 273

یُظْلَمُونَ فصدر الآیة یحکی عن النسبة المذکورة و وسطها عن الاتحاد بین العمل و الجزاء و ذیلها عن الجزاء العادل و هو سبب النسبة و العینیة المذکورتین و ما ذکرناه من معنی الحساب و حقیقته فی الفصل السابق عائد هاهنا أیضا إلیه تعالی و قال سبحانه: وَ اتَّقُوا یَوْماً تُرْجَعُونَ فِیهِ إِلَی اللَّهِ ثُمَّ تُوَفَّی کُلُّ نَفْسٍ ما کَسَبَتْ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ و قال:

وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ یُوَفَّ إِلَیْکُمْ وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ و قال: فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ إلی غیر ذلک من الآیات الکثیرة الدالة علی أن ما یعمله الإنسان من خیر أو شر سیرد إلیه بعینه.

ثم شرح سبحانه معنی هذه العینیة فقال: إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْکِتابِ وَ یَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِیلًا أُولئِکَ ما یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ إِلَّا النَّارَ وَ لا یُکَلِّمُهُمُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ لا یُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ فبیّن أنّ معصیتهم علی کونها فی هذه النشأة فی صورة کتمان ما أنزل الله و اشتراء الثمن القلیل بذلک فهی بعینها متصورة فی الباطن بصورة أکل النار کما ورد مثله فی أکل ما الیتیم ظلما ثم أردف سبحانه ذلک بقوله: أُولئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدی وَ الْعَذابَ بِالْمَغْفِرَةِ فَما أَصْبَرَهُمْ عَلَی النَّارِ فبیّن أنّ هؤلاء بدّلوا الهدی و المغفرة بهذا الضلال و العذاب و الهدی و المغفرة مرتبان علی الاستقامة و التقوی کما انّ أکل النار و الضلالة و العذاب تترتب علی الکتمان و الاشتراء المذکورین فالتعرض منه سبحانه بالتبدیل فیما یترتب علی المعاصی دون ظاهر نفس المعاصی و تبدیله سبحانه أکل النار و أخواته بمعنی عام و هو الضلال و العذاب بیان منه تعالی لکون تبدل صورة الأفعال مطردا فی جانبی الطاعات و المعاصی جمیعا فافهم و تدبّر.

ص: 274

ثم بیّن سبحانه ذلک فی المؤمنین خاصة فقال: اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ و قال: أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ و هو روح الإیمان و قال:

وَ لکِنْ جَعَلْناهُ أی النور المنزل علی رسول الله نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا و هو روح القدس و قال: یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ و قال: لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ إلی غیر ذلک من الآیات.

و بالجملة فصور علومهم و أخلاقهم و أعمالهم أنوار إلهیة طاهرة موهوبة تطهرهم من الأرجاس و تنجّیهم من الظلمات فیشاهدون به عظمة الله و کبریائه و ملکوت السموات و الأرض طوبی لهم و حسن مآب.

ثم بیّن سبحانه ذلک فی الکافرین و الفاسقین فقال عزّ من قائل: وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُماتِ و قال: وَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا صُمٌّ وَ بُکْمٌ فِی الظُّلُماتِ مَنْ یَشَأِ اللَّهُ یُضْلِلْهُ وَ مَنْ یَشَأْ یَجْعَلْهُ عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ و قال:

أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیاطِینَ عَلَی الْکافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا و قال: وَ إِنَّ الشَّیاطِینَ لَیُوحُونَ إِلی أَوْلِیائِهِمْ لِیُجادِلُوکُمْ و قال: وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ و قال: کَذلِکَ زَیَّنَّا لِکُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ إلی أن قال: وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصارَهُمْ و قال: فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ کَذلِکَ یَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ و قال إِنَّا جَعَلْنا فِی أَعْناقِهِمْ أَغْلالًا فَهِیَ إِلَی الْأَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ وَ جَعَلْنا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْناهُمْ فَهُمْ لا یُبْصِرُونَ

ص: 275

و قال: وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمالُهُمْ کَسَرابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّی إِذا جاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسابَهُ وَ اللَّهُ سَرِیعُ الْحِسابِ.

فأخبر سبحانه أن الشرک بالله و المعاصی علی اختلاف تصوراتها توجب خروجهم من النور إلی عالم الظلمات فیضلّهم الله عزّ و جلّ فی الظلمات و یصمّهم و یبکمهم و یعمیهم و یرسل الشیاطین إلیهم و هم قرنائهم إلی یوم القیامة فیقطب أبصارهم و أفئدتهم فلا یقصدون إلّا السراب الباطل و لا یقدرون أن یروموا الحق و یتناولوه کباسط کفّیه إلی الماء لیبلغ فاه و ما هو ببالغه بل الأغلال فی أعناقهم و السدود من بین أیدیهم و من خلفهم و هم المغشیّون و لیس کل ذلک إلّا صور الأعمال و نتیجة الحساب فیما یعتبر فیه ثواب و عقاب.

هذا:

و کثیر من الأخبار یشهد بذلک فعن رسول الله (صلّی اللّه علیه و آله): کما تعیشون تموتون و کما تموتون تبعثون. الخبر. و هو من جوامع الکلم و هو مع قوله (صلّی اللّه علیه و آله): الناس معادن کمعادن الذهب و الفضة. الخبر. یعطیان علم مبدأ الإنسان و معاده بالاستیفاء.

و فی الکافی عن الصادق (علیه السّلام) قال: إذا وضع المیت فی قبره مثل له شخص فقال: یا هذا کنّا ثلاثة کان رزقک فانقطع بانقطاع أجلک و کان أهلک فخلفوک و انصرفوا عنک و کنت عملک فبقیت معک أما إنّی کنت أهون الثلاثة علیک.

و عن البهائی رحمه الله قال: روی أصحابنا عن قیس بن عاصم قال: و فدت مع جماعة من بنی تمیم علی النبی (صلّی اللّه علیه و آله): فدخلت علیه و عنده الصلصال بن الدلهمس فقلت یا

ص: 276

رسول الله عظنا موعظة ننتفع بها فإنّا قوم نعیر فی البریة. فقال رسول الله (صلّی اللّه علیه و آله): یا قیس إن مع العزّ ذلّا و إنّ مع الحیاة موتا و إنّ مع الدنیا آخرة و إن لکلّ شی‌ء حسیبا و إن لکلّ أجل کتابا و إنّه لا بد لک یا قیس من قرین یدفن معک و هو حی و أنت میت فإن کان کریما أکرمک و إن کان لئیما أسلمک ثم لا یحشر إلّا معک و لا تحشر إلّا معه و لا تسأل إلّا عنه فلا تجعله إلّا صالحا فإنّه إن صلح أنست به و إن فسد لا تستوحش إلّا منه و هو فعلک. الخبر.

و الأخبار فی تمثل الصوم و الصلاة و الزکاة و الولایة و الصبر و الرفق و القرآن و التسبیح و التهلیل و سائر العبادات و المعاصی بصور تعطیها معانیها أکثر من أن تحصی و البرهان المذکور سابقا یعطی ذلک.

و أیضا الثواب و العقاب إنّما هما علی الطاعة و المعصیة أی موافقة الأمر و مخالفته و هو کما ذکرناه فی رسالة الإنسان فی الدنیا أمر اعتباری و همی و الثواب و العقاب الأجلان من الأمور الحقیقیة الواقعیة و النسبة الرابطة بین الأمر الاعتباری و الحقیقی ممتنعة إلّا بکون الأمر الاعتباری مکتنفا بأمر حقیقی و حیث إن الإنسان بثبوته یثبت الطاعة و المعصیة و لو فرضنا رفع ما عداه و بارتفاعه یرتفعان و لو فرضنا وضع ما عداه فهذا الأمر الحقیقی مع الإنسان و هو مجموع النفس و البدن و البدن یتبدل بالتدریج قطعا مع بقاء صفة الطاعة و المعصیة و السعادة و الشقاوة فالذی یدور مداره الأمر هو الروح الذی هو الإنسان فمع الإنسان معنی هو المصحح للنسبة المذکورة و هو المعانی المخصوصة من خصوصیات الطاعات و المعاصی.

ص: 277

فصل 12 فی الشفاعة

اشارة

قال سبحانه: وَ اتَّقُوا یَوْماً لا تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً وَ لا یُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَ لا یُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ و قال:

وَ اتَّقُوا یَوْماً لا تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً وَ لا یُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا تَنْفَعُها شَفاعَةٌ وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ و قال: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لا بَیْعٌ فِیهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ تنفی الآیات قبول شفاعة من نفس فی نفس غیر أن هناک آیات اخر تخصص هذا العموم و تفسره کما تخصص عموم عدم النصر و تفسّره قال سبحانه: یَوْمَ لا یُغْنِی مَوْلًی عَنْ مَوْلًی شَیْئاً وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ إِلَّا مَنْ رَحِمَ اللَّهُ إِنَّهُ هُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ و قال: مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ و قال: وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ فبیّن سبحانه أن الشفاعة یومئذ لا تقع و لا تنفع إلّا بإذن للشافع فی شفاعته و للمشفوع فی الشفاعة له و قد فسّر الإذن للشافع بقوله: یَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِیَ لَهُ قَوْلًا فإذنه سبحانه رضاه بقوله أی کون قوله و هو شفاعته مرضیا و قال سبحانه: یَوْمَ یَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِکَةُ صَفًّا لا یَتَکَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً فالقول المرضی هو القول الصواب و قد أسلفنا فی فصل الشهادة أن مرجع ذلک إلی انتهاء أعمال العاملین و لحوقها بهذا الذی إذن له فی القول الصواب و حضورها له و وساطته فی إفاضة الفیوضات الإلهیة لهم و یرجع ذلک إلی تمکین الحق سبحانه للشافع من شهادة حقائق الأعمال و العلم بها

ص: 278

کما قال سبحانه: وَ لا یَمْلِکُ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ.(1)و بالجملة فإذنه سبحانه فی قول هو الرضا عنه و من المعلوم أن الرضا لا یتعلق إلّا بکمال الشی‌ء من حیث أنّه کمال فالقول المرضی عنه هو کمال القول و هو کونه صوابا فالمأذونون مرضیّون فی قولهم صائبون فی علمهم مرضیّون فی ذاتهم إذ القول من آثار الذات و لا یستکمل أثر من آثار الذات إلّا بعد استکمال نفسه التی هی المبدأ و هو ظاهر دون العکس إذ الذات یمکن أن یقع مرضیا لطهارة محتدّة و خلوص عقائده و لا یقع مرضیا فی أفعاله و آثاره لورود مانع حاجب.

و الحاصل إن الشافعین هم الذین رضی الله عنهم و رضی قولهم أی شهد کمالهم و کمال قولهم لا یشوبه نقص و لا خطأ أی إن علمهم علمه سبحانه لم یختلط بشبهات الأوهام و خطأ الأهواء فإن العلم فیما یحیط به و یصدق هو له سبحانه قال تعالی: وَ لا یُحِیطُونَ بِشَیْ‌ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ و لذلک فإن النبیین و هم السابقون من المرضیین ینفون العلم عن أنفسهم إذا خاطبهم الله سبحانه: یَوْمَ یَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ فَیَقُولُ ما ذا أُجِبْتُمْ قالُوا لا عِلْمَ لَنا إِنَّکَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُیُوبِ مع إن العلوم التی معهم أکثر و أصدق من علوم غیرهم بلا شک فهؤلاء باقون علی طهارة الذات الأصلیة موفون بعهدهم الذی واثقوه مع ربّهم قال سبحانه: لا یَمْلِکُونَ الشَّفاعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً و بالجملة فالشافعون هم المرضیون ذاتا و أعمالا.


1) فقد أخذ سبحانه فی تملک الشافع للشفاعة قیدین و هما العلم و کون الشفاعة بالحق دون الباطل و الظاهر أنّ المراد بالشهادة هو التحمل دون الأداء و إن کان مرجعهما واحدا منه.

ص: 279

و مثل ذلک فی الذات مأخوذ فی جانب المشفوعین قال سبحانه: وَ لا یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضی فالارتضاء مطلق و لیس ناظرا إلی الأعمال فإن الشفاعة إنّما هی فیها فالارتضاء إنّما تعلق بهم لا بأعمالهم أی إن نفوسهم طاهرة بالإیمان و یشهد به أیضا قوله سبحانه: وَ لا یَرْضی لِعِبادِهِ الْکُفْرَ وَ إِنْ تَشْکُرُوا یَرْضَهُ لَکُمْ یشعر بأن الإیمان و هو مقابل الکفر مرضی له.

ثم إنّه سبحانه قال: فَإِنَّ اللَّهَ لا یَرْضی عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ فبان بذلک إن نفع الشفاعة هو تبدل السیئات التی توجب الفسق بغیرها من الحسنات بسببها حتی یحصل الرضا رضی الرب و قد وعد سبحانه مغفرة الصغائر من المعاصی لمن اجتنب الکبائر منها فقال: إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ و قال سبحانه: الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ إِلَّا اللَّمَمَ إِنَّ رَبَّکَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ فلم یبق لسخط الرب سبحانه و عدم رضاه إلّا الکبائر فهی المستحق بها للشفاعة و قد صحّ عن النّبی (صلّی اللّه علیه و آله) فیما رواه الفریقان قوله (صلّی اللّه علیه و آله): إنّما شفاعتی(1)لأهل الکبائر من أمّتی. أو ما فی معناه، فالشفاعة إنّما توجب تبدل هذه الکبائر قال سبحانه: إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صالِحاً فَأُوْلئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ فالشفاعة کما تری تحلّ محل العمل الصالح و قال سبحانه: إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ فالشفاعة کالعمل الصالح تفید رفع الکلم الطیب و هو الإیمان إلی


1) و یظهر ممّا قدّمناه من القول فی باب الشهادة من عموم شفاعته( صلّی اللّه علیه و آله) إنّ المراد بالشفاعة هو الشفاعة الخاصة فی الحدیث أو انّ قوله:« من أمّتی» متعلق بقوله:« شفاعتی» منه.

ص: 280

الله سبحانه فالشفاعة توجب لحوق المذنبین من المؤمنین فقط بالصالحین منهم فمثل الشفاعة کمثل البدن إذا اعتراه مرض أو قرحة مخطورة فإن المزاج إذا کان قویّا و الطبیعة البدنیة سالمة أصلحت الصحة و دفعت المرض عنه و إلّا احتیج إلی علاج بالضد و دواء یبطل فعل المرض و ینصر الطبیعة فی إعادتها صحة البدن إلیه و تبدیلها المواد الفاسدة المجتمعة فیه إلی الصالحة الملائمة له فالفاعل للصحة علی کل حال هی الطبیعة غیر أنّها مستقلة فی فعلها حینا ما و محتاجة إلی ناصر ینصرها حینا ما و لذلک فإنّه سبحانه یکرر القول بأنّ لکل نفس ما کسبت و علیها ما اکتسبت و اصرح من ذلک محلّا قوله سبحانه: وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ بِإِیمانٍ أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ ما أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْ‌ءٍ کُلُّ امْرِئٍ بِما کَسَبَ رَهِینٌ فبیّن أولا انّه سیلحق ذریتهم بآبائهم فی درجاتهم لا فی أصل الرحمة لقوله: وَ ما أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْ‌ءٍ ثم أردفه بقوله تعالی:

کُلُّ امْرِئٍ بِما کَسَبَ رَهِینٌ فعدّ هذا اللحوق من الکسب مع إنّ أعمالهم دون ذلک فعلمنا به أنّ الإیمان یوجب اتصالا ما من الدانی بالعالی و إذا حجبهما من الاستواء فی الدرجات حاجب مانع من القصور أصلحه الایمان و ارتفعا جمیعا إلی درجة واحدة و هذه حال الشفاعة توجب لحوق المشفوع بالشافع ثم اصلاح أعماله السیئة و جعلها حسنة بذلک.

و فی قوله: یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ إشارة إلی ذلک إذ لو لا أصل محفوظ بین المبدل و المبدل منه کان التبدیل إعداما للمبدل و إیجادا للمبدل منه.

و اعلم أن المغفرة فی ذلک کالشفاعة و سیأتی فی فصلی الأعراف و المغفرة ما یتبین به هذا المعنی فضل تبین.

ص: 281

و من هنا یتبین أن الشفاعة نوع تصرف فی الأعمال بتبدیلها و لذلک خصّه سبحانه بنفسه فی قوله: ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ ما لَکُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا شَفِیعٍ.

و هذا یؤید ما ذکرناه من مقام الشافع أن الشفاعة لا تتم إلّا بکمال القرب منه سبحانه و یظهر ذلک أیضا من قوله: وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ حَتَّی إِذا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ قالُوا ما ذا قالَ رَبُّکُمْ قالُوا الْحَقَّ وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ و التفزیع عن القلب کشف الفزع و هو الدهشة و الصعقة التی توجب غیبوبته عن نفسه و قوله سبحانه: ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ یُدَبِّرُ الْأَمْرَ ما مِنْ شَفِیعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ إذا ضمّ إلی الآیة الأولی و السیاقان واحد أفادت أن تملیکه تعالی الشفاعة لغیره یتحقق بعد الإذن أی بعد الإذن یتحقق کون فعل الشافع فی شفاعته و قوله فعل الله سبحانه و أصرح منه قوله مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ فالإذن هو الموجب لهذا الذی نسمیه کمال القرب و هو الجاعل فعل الشافع فعله سبحانه و قد مرّ تفسیر الإذن بالرضا و قد قال سبحانه أیضا: یَوْمَ لا یُغْنِی مَوْلًی عَنْ مَوْلًی شَیْئاً وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ إِلَّا مَنْ رَحِمَ اللَّهُ فبیّن به أن الذی نسمیه شفاعة قائم بالرحمة فهو رحمته سبحانه کما یستشم أیضا من قوله سبحانه وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ‌ءٍ فَسَأَکْتُبُها لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ.

ثم إنّه سبحانه قال لرسوله: وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ و هو کلام مطلق یعطی أن له (صلّی اللّه علیه و آله) من الله سبحانه مقاما غیر مقام الشفاعة أرفع منها و هو مقام الإذن الذی یحصل بعده و بسببه الشفاعة فهو (صلّی اللّه علیه و آله) شفیع الشفعاء کما مرّ أنّه (صلّی اللّه علیه و آله) شهید الشهداء.

ص: 282

و اعلم أن مساق هذه الآیة فی تفضیله (صلّی اللّه علیه و آله) علی العالمین غیر مساق قوله: وَ لَقَدْ آتَیْنا بَنِی إِسْرائِیلَ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلَی الْعالَمِینَ الآیة، فإن الظاهر منها أن تفضیلهم إنّما هو بجمع الآیات الباهرات لهم و هو کذلک و لیس تفضیلا فی قرب التقوی من الله تعالی و یدل علی ذلک النقمات و السخطات و نزول الرجز بهم و لیس تفضیل أمّة علی العالمین کتفضیل الواحد علی العالمین و خاصة بالرحمة التی هی الواسطة التامة بین الله سبحانه و بین الموجودات و هی شی‌ء فی البین و لیس بشی‌ء فی البین فهو سبحانه یخلق کل شی‌ء بذاته و یرزق کل شی‌ء بذاته و یبدأ و یدبر و یعید کل شی‌ء بذاته و یفعل ذلک کلّه برحمته.

و فی هذا المعنی خطابه تعالی له (صلّی اللّه علیه و آله) بقوله:

عَسی أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً و لفظ (یبعث) کأنّه تضمن معنی الإقامة و هو کلام مطلق لم یعتره فی کلامه سبحانه تقیید فهو مقام محمود بکل حمد من کل حامد فهو مقام فیه کل جمال و کمال لاقتضاء الحمد ذلک فکل جمال و کمال مترشح من هناک و قد قال سبحانه: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ فخصّ کل حمد من کل حامد بنفسه فالمقام المحمود مقام متوسط بینه سبحانه و بین الحمد فهو کالرحمة شی‌ء و لیس بشی‌ء و هو المسماة بالولایة الکبری و قال سبحانه:

وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی و هذا أیضا کلام مطلق و من المعلوم أن العطیة المطلقة منه سبحانه هی الرحمة المطلقة فیرجع مضمون الآیة إلی الآیتین و هما: وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ و عَسی أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً و تزید علیهما بالرضی و لم یقل سبحانه حتی ترضی فإن العطیة هذه العطیة غیر تدریجیة بتواتر

ص: 283

الأمثال و تعاقب الجزئیات و هاهنا کلام کثیر لکنه أرفع سطحا مما جرینا علیه فی هذه الرسالة.

فالمحصل من جمیع ما مرّ أن محمدا (صلّی اللّه علیه و آله) علی أن له الشفاعة للمذنبین من أمّته له مقام الإذن فی الشفاعة و الأخبار فی ذلک کثیرة متضافرة.

فقد روی القمّی فی تفسیره عن الباقر (علیه السّلام) فی حدیث ثم قال: ما من أحد من الأولین و الآخرین إلّا و هو محتاج إلی شفاعة محمد (صلّی اللّه علیه و آله) یوم القیامة. الحدیث.

و روی هذا اللفظ فی المحاسن عن الصادق (علیه السّلام).

و روی العیاشی فی تفسیره عن الصادق (علیه السّلام) فی حدیث طویل ثم قال أبو عبد الله (علیه السّلام): ما من نبیّ من لدن آدم إلی محمد إلّا و هم تحت لواء محمد (صلّی اللّه علیه و آله).

الحدیث.

و روی القمّی فی تفسیره عن سماعة عن الصادق (علیه السّلام) قال: سألته عن شفاعة النبی (صلّی اللّه علیه و آله) یوم القیامة قال: یلجم الناس یوم القیامة العرق و یرهقهم الفلق فیقولون انطلقوا بنا إلی آدم یشفع لنا فیأتون آدم فیقولون: اشفع لنا عند ربّک. فیقول: إن لی ذنبا و خطیئة فعلیکم بنوح فیأتون نوحا فیردّهم إلی من یلیه و یردّهم کل نبی إلی من یلی حتی ینتهون إلی عیسی فیقول: علیکم بمحمد (صلّی اللّه علیه و آله) فیعرضون أنفسهم علیه و یسألونه فیقول: انطلقوا فینطلق بهم إلی باب الجنة و یستقبل باب الرحمن و یخر ساجدا فیمکث ما شاء الله فیقول الله عزّ و جلّ ارفع رأسک و اشفع تشفّع و سل تعط و ذلک قوله: عَسی أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً.

ص: 284

و روی العیاشی فی تفسیره ما یقرب منه و هذا المعنی وارد فی إنجیل برنابا بنحو أبسط فیما بشّر به المسیح عیسی بن مریم (علیه السّلام) بمحمد (صلّی اللّه علیه و آله).

و روی فرات بن إبراهیم فی تفسیره عن بشر بن شریح قال:

قلت لمحمد بن علی (علیه السّلام): أیّة آیة فی کتاب الله أرجی؟

قال (علیه السّلام): ما یقول فیها قومک؟ قلت: یقولون یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ. قال (علیه السّلام): لکنّا أهل بیت لا نقول ذلک. قال: قلت: فأی شی‌ء تقولون فیها؟ قال: نقول وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی الشفاعة و الله الشفاعة و الله الشفاعة.

القول فی أقسام الشافعین منهم الأنبیاء و الأولیاء من البشر و قد سبق الکلام فیه

و منهم الملائکة، قال سبحانه: وَ کَمْ مِنْ مَلَکٍ فِی السَّماواتِ لا تُغْنِی شَفاعَتُهُمْ شَیْئاً إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ یَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ یَشاءُ وَ یَرْضی و غیر ذلک من الآیات.

و منهم المؤمنون، قال سبحانه: وَ ما أَضَلَّنا إِلَّا الْمُجْرِمُونَ فَما لَنا مِنْ شافِعِینَ وَ لا صَدِیقٍ حَمِیمٍ فَلَوْ أَنَّ لَنا کَرَّةً فَنَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ فقد استشعروا أن هناک صدیقا حمیما ینفع البعض لمکان قولهم (لنا) و یظهر منه أن الشافع و الحمیم إنّما ینفع المؤمنین.

و فی الکافی عن الباقر (علیه السّلام): إن الشفاعة لمقبولة و ما تقبل فی الناصب و إن المؤمن لیشفع جاره و ماله حسنة فیقول: یا ربّ جاری کان یکف عنّی الأذی فیشفع فیه فیقول الله تبارک

ص: 285

و تعالی: أنا ربّک و أنا أحق من کافی عنک فیدخل الله الجنة و ماله من حسنة و إن أدنی المؤمنین شفاعة لیشفع لثلاثین إنسانا فعند ذلک یقول أهل النار: فَما لَنا مِنْ شافِعِینَ وَ لا صَدِیقٍ حَمِیمٍ و الروایات فی هذا المعنی کثیرة.

و من الشفعاء القرآن و الأمانة و الرحم عدّت من الشفعاء فی الروایات ففی فردوس الدیلمی عن أبی هریرة عن النبیّ (صلّی اللّه علیه و آله) قال: الشفعاء خمسة القرآن و الأمانة و الرحم و نبیکم و أهل بیت نبیّکم.

أقول: و لعل شفاعة الثلاث الاول یستفاد من قوله سبحانه فی وصف کتابه: هُدیً وَ رَحْمَةً وَ بُشْری لِلْمُسْلِمِینَ و قد قال سبحانه: یَوْمَ لا یُغْنِی مَوْلًی عَنْ مَوْلًی شَیْئاً وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ إِلَّا مَنْ رَحِمَ اللَّهُ و قوله سبحانه: إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا لِیُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنافِقِینَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِکِینَ وَ الْمُشْرِکاتِ وَ یَتُوبَ اللَّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً فبیّن سبحانه إن غایة عرض الأمانة علی الإنسان و تحمله لها هو التوبة علی المؤمنین و العذاب علی المنافقین و المشرکین بسببها و هو الشفاعة و قد فسّرنا الآیة سابقا بالولایة و لا تنافی و ذلک لأن المأخوذ فی کلامه سبحانه الأمانة دون الولایة فهو أخذ الخاص من العام و انطباقه به فافهم و قوله سبحانه: إِنَّهُ کانَ لا یُؤْمِنُ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ وَ لا یَحُضُّ عَلی طَعامِ الْمِسْکِینِ فَلَیْسَ لَهُ الْیَوْمَ هاهُنا حَمِیمٌ و الحمیم هو القریب ذو الرحم و الدلیل علی شفاعته قوله تعالی (له).

و فی الکافی عن سعد الخفاف عن الباقر (علیه السّلام) إنّه قال: یا سعد تعلّموا القرآن فإن القرآن یأتی یوم القیامة فی أحسن

ص: 286

صورة نظر إلیه الخلق. ثم ذکر (علیه السّلام) إنّه یأتی صف المسلمین ثم صف الشهداء ثم الأنبیاء ثم الملائکة و کل یحسب أنّه منهم ثم یشفع فیشفّع و یسأل فیعطی. و فی آخره قال سعد: قلت:

جعلت فداک یا أبا جعفر و هل یتکلم القرآن؟ فتبسّم (علیه السّلام) ثم قال: رحم الله الضعفاء من شیعتنا إنّهم أهل تسلیم ثم قال: نعم یا سعد و الصلاة تتکلم و لها صورة و خلق تأمر و تنهی.

قال سعد: فتغیر لذلک لونی و قلت هذا شی‌ء لا أستطیع أن أتکلم به فی الناس، فقال أبو جعفر (علیه السّلام): و هل الناس إلّا شیعتنا فمن لم یعرف بالصلاة فقد أنکر حقّنا. ثم قال: یا سعد أسمعک کلام القرآن؟ قال سعد: فقلت بلی صلّی الله علیک. فقال: إن الصلاة تنهی عن الفحشاء و المنکر و لذکر الله أکبر، فالنهی کلام الفحشاء و المنکر رجال و نحن ذکر الله و نحن أکبر. الحدیث.

و هو مشتمل علی معان جمّة یستفاد بها أخری و الذی یرتبط بما نحن فیه أن المعانی التی تشترک فی اللفظ مع المعانی و الأحوال الموجودة فی الأحیاء کالأمر و النهی و النفع و الشفاعة و غیرها ستتمثل فی البرزخ بصورها و یتحقق فی الحشر بحقیقتها و لمزید البیان موضع آخر علی أنّها مستفادة من البرهان المذکور سابقا و هاهنا روایات اخر متفرقة فی أبواب المعارف و العبادات.

و من الشفعاء الأعمال الصالحة قال سبحانه: إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صالِحاً فَأُوْلئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ فقد مرّ أن معنی الشفاعة تبدیل سیّئة المذنب بالحسنة لقرب بین الشافع و المشفوع له و الروایة السابقة فی شفاعة القرآن تعطی معنی کلیّا فی شفاعة الأعمال.

ص: 287

فصل 13 فی الأعراف

قال سبحانه: وَ بَیْنَهُما حِجابٌ وَ عَلَی الْأَعْرافِ رِجالٌ یَعْرِفُونَ کُلًّا بِسِیماهُمْ أعراف الحجاب أعالیه و الأعراف التلال المرتفعة من کثبان الرمل و اتصال الأعراف فی الآیة الشریفة بالحجاب یؤید المعنی الأول و کون الرجال علیها یؤید المعنی الثانی لکن لا مغایرة فالحجاب ما یحجب شیئا عن شی‌ء فهؤلاء الرجال فی مقام عال مرتفع مطل علی الفریقین أهل الجنة و أهل النار مشرف علی المقامین الجنة و النار و لذلک کانوا علی الأعراف لیعرفوا کلّا بسیماهم و قد وصف سبحانه الأمر بلسان آخر فی قوله: یَوْمَ یَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ لِلَّذِینَ آمَنُوا انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِکُمْ قِیلَ ارْجِعُوا وَراءَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ باطِنُهُ فِیهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ فقوله انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِکُمْ کقوله فی ذیل آیة الأعراف: وَ نادی أَصْحابُ النَّارِ أَصْحابَ الْجَنَّةِ أَنْ أَفِیضُوا عَلَیْنا مِنَ الْماءِ أَوْ مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ قالُوا إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَهُما عَلَی الْکافِرِینَ و اختصاص المنافقین بالباب لمکان نفاقهم و اشتراکهم مع المؤمنین فی ظاهر أمرهم فیعذبون من ظاهر الحجاب من قبل الباب.

و بالجملة فقد بین سبحانه أن هذا الحجاب و السور شی‌ء واحد ذو ظاهر و باطن و أن الرحمة للفائزین فی باطنه و أن العذاب للهالکین فی ظاهره فکأنّهم لو جازت أنظارهم ظاهره أصابوا النعیم و غشیتهم الرحمة و کان المؤمنین و الکافرین لیس قبلهم إلّا شی‌ء واحد و إنّما الاختلاف من ناحیة إدراکهم کحالهم فی الدنیا و هو السبیل إلی الله

ص: 288

سلکه المؤمنون فی الدنیا صراطا مستقیما و انحرف فیه غیرهم و لذلک قال سبحانه قبل آیة الأعراف: وَ نادی أَصْحابُ الْجَنَّةِ أَصْحابَ النَّارِ أَنْ قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدَنا رَبُّنا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّکُمْ حَقًّا قالُوا نَعَمْ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَیْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ الَّذِینَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ وَ یَبْغُونَها عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ کافِرُونَ فالسبیل واحد و هو لله و إلی الله سلکه سالک بالاستقامة و آخر قصده عوجا و منحرفا و هذا المعنی مکرّر الورود تصریحا و تلویحا فی القرآن قال سبحانه:

یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ لَکافِرُونَ و قال: وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمالُهُمْ کَسَرابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّی إِذا جاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسابَهُ و قال:

فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّی عَنْ ذِکْرِنا وَ لَمْ یُرِدْ إِلَّا الْحَیاةَ الدُّنْیا ذلِکَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدی و قال سبحانه: إِنَّ الَّذِینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَیاةِ الدُّنْیا وَ اطْمَأَنُّوا بِها وَ الَّذِینَ هُمْ عَنْ آیاتِنا غافِلُونَ أُولئِکَ مَأْواهُمُ النَّارُ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ.

و الآیات فی هذا المعنی کثیرة جدّا یمنعنا عن الاستقصاء فیها و بیانها ما شرطنا علی أنفسنا فی صدر الرسالة من الاختصار.

و من أبلغها فی هذا الباب قوله سبحانه: أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْراً و قد مرّ إن النعمة فی هذه الآیة هی الولایة و هی السبیل إلی الله و یقابله الکفر: وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرارُ فغایة هؤلاء البوار لجمودهم علی الظاهر و اعراضهم عن الباطن و الظاهر بائر و الباطن ثابت قاطن کما

ص: 289

یشیر إلیه قوله سبحانه: وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ و قوله: فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ و قوله: لا یَسْمَعُونَ فِیها لَغْواً وَ لا تَأْثِیماً و قوله: لا یَسْمَعُونَ فِیها لَغْواً وَ لا کِذَّاباً فغایة المؤمنین هو محل الصدق و الحق لیس فیه لغو و لا کذب بخلاف غیرهم.

و کیف کان فأصحاب الأعراف هم المهیمنون علی المکانین المشرفون علی الفریقین و لیست هذه الکثبان کثبان رمل من مادة أرضنا فقد قال سبحانه فی وصف الأرض: یومئذ لا تَری فِیها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً بل إنما هو مقامهم المرتفع عن ساحة أهل الجمع فهم غیر محضرین فهم المخلصون الذین حفظهم الله سبحانه من صعقة النفخ و فزع الیوم و مقامهم الحجاب و فیه الرحمة التی وسعت کل شی‌ء و النار التی أحاط بأهلها سرادقها و هو المستشعر بقوله تعالی: فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَیْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ و لم یقل سبحانه: فأذّن بینهم مؤذن کما لا یخفی، و هم الحاکمون یوم القیامة قال سبحانه: وَ نادی أَصْحابُ الْأَعْرافِ رِجالًا یَعْرِفُونَهُمْ بِسِیماهُمْ قالُوا ما أَغْنی عَنْکُمْ جَمْعُکُمْ وَ ما کُنْتُمْ تَسْتَکْبِرُونَ أَ هؤُلاءِ الَّذِینَ أَقْسَمْتُمْ لا یَنالُهُمُ اللَّهُ بِرَحْمَةٍ و هی الجنة کما مرّ و کما یدل علیه قوله:

ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَیْکُمْ وَ لا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ و هم أصحاب الروح المأذون لهم فی الکلام و القول الصواب فی قوله سبحانه:

یَوْمَ یَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِکَةُ صَفًّا لا یَتَکَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً.

و قد فصّلنا القول فی معنی الروح و إیمانه و علمه فی رسالة الإنسان قبل الدنیا فی قوله سبحانه: وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتابُ وَ لَا الْإِیمانُ فهم أعنی أصحاب

ص: 290

الأعراف هم- المعنیون ظاهرا بقوله سبحانه: وَ تَراهُمْ یُعْرَضُونَ عَلَیْها خاشِعِینَ مِنَ الذُّلِّ یَنْظُرُونَ مِنْ طَرْفٍ خَفِیٍّ وَ قالَ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ الْخاسِرِینَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِیهِمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ فقد قضوا بخسرانهم.

و هم أیضا المعنیون بقوله تعالی: وَ یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ یُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ ما لَبِثُوا غَیْرَ ساعَةٍ کَذلِکَ کانُوا یُؤْفَکُونَ وَ قالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِیمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتابِ اللَّهِ إِلی یَوْمِ الْبَعْثِ فَهذا یَوْمُ الْبَعْثِ وَ لکِنَّکُمْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ فزعمهم ذلک لما قیدوا فی الدنیا فلم یتسع أنظارهم بأزید من أن یدرکوا ساعة من دهرهم واقعون فیها ففاتهم ما کانوا علیه قبل النزول فی الدنیا و ما سیکونون علیه بعد الارتحال من الدنیا و وقعوا فیها بحسب سیطرة الزمان لا تزال ساعة تبطن و ساعة تظهر فهم یقسمون حین البعث ما لبثوا غیر ساعة و هذا الوهم الشبیه بالحقیقة قد قرّره سبحانه بقوله: کَأَنَّهُمْ یَوْمَ یَرَوْنَ ما یُوعَدُونَ لَمْ یَلْبَثُوا إِلَّا ساعَةً مِنْ نَهارٍ بلاغ و قوله: قالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ قالُوا لَبِثْنا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْئَلِ الْعادِّینَ قالَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلَّا قَلِیلًا لَوْ أَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ و لذلک فلیس قولهم و قسمهم علی ما یقولون و یدعون تقلیلا منهم لمدة مکثهم فی الأرض بالنسبة إلی البقاء الأبدی الذی شاهدوه حین البعث و لذلک أردف ذلک بقوله: کَذلِکَ کانُوا یُؤْفَکُونَ.

و قول أولی العلم و الإیمان: لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتابِ اللَّهِ إِلی یَوْمِ الْبَعْثِ کأنّه إشارة إلی قوله: وَ لَوْ لا کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ إِلی أَجَلٍ مُسَمًّی لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ و قد مرّ معنی الآیة فی الکلام فی الأجل و الموت و إذ کان اللبث و انتهائه مفروغا منه أردفوه بقولهم فهذا یوم البعث و هو النتیجة و قالوا و لکنکم کنتم لا تعلمون بهذا الانتهاء

ص: 291

و التحدید و ان الساعة کلمح البصر أو هو أقرب و ان جهنم لمحیطة بالکافرین.

و اعلم أن صدور هذه الدعوی الباطلة من المبعوثین.

ثم ظهور بطلانها لهم و أمثال ذلک کالمخاصمات التی تقع بین الضعفاء و المتکبرین و الأتباع و المتبوعین یوم القیامة علی ما حکاه سبحانه عنهم لا ینافی ما مرّ من أن الیوم یوم یظهر فیه الحقائق و ترتفع فیه الحجب فإن الظهور بنفسه یتحقق عن خفاء و ینحل إلی مراتب غیر أن الأمر طویل عسیر عند بعض و قلیل نزر یسیر عند آخرین. هذا:

و الأخبار و الواردة فی الباب تؤید ما مرّ من المعانی فقد روی العیاشی عن سلمان قال: سمعت رسول الله (صلّی اللّه علیه و آله) یقول لعلی (علیه السّلام) أکثر من عشر مرّات: یا علی إنّک و الأوصیاء من بعدک أعراف بین الجنة و النار لا یدخل الجنة إلّا من عرفکم و عرفتموه و لا یدخل النار إلّا من أنکرکم و أنکرتموه.

و روی القمّی فی تفسیره عن الصادق (علیه السّلام): کلّ أمّة یحاسبها إمام زمانها و یعرف(1)

یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیماهُمْ فَیُؤْخَذُ بِالنَّواصِی وَ الْأَقْدامِ الآیة، فهو سبحانه لا یخفی له منهم شی‌ء و المجرمون فی شغل عن المعرفة منه.

الأئمة أولیائهم و أعدائهم بسیماهم و هو قوله: وَ عَلَی الْأَعْرافِ رِجالٌ یَعْرِفُونَ کُلًّا بِسِیماهُمْ فیعطون أولیاءهم کتابهم بیمینهم فیمرّون إلی الجنة بلا حساب و یعطون أعداءهم کتابهم بشمالهم فیمرّون إلی النار بلا حساب.

و روی فی الکافی عن أمیر المؤمنین (علیه السّلام) فی قوله تعالی: وَ عَلَی الْأَعْرافِ رِجالٌ ... الآیة نحن علی الأعراف


1) و کانهم المراد فاعلا للفعل المجهول فی قوله سبحانه:

ص: 292

نعرف أنصارنا بسیماهم و نحن الأعراف الذین لا یعرف الله عزّ و جلّ إلّا بسبیل معرفتنا و نحن الأعراف یوقفنا الله علی الصراط فلا یدخل الجنة إلّا من عرفنا و عرفناه و لا یدخل النار إلّا من أنکرنا و أنکرناه.

أقول: استفاد (علیه السّلام) هذا المعنی و هو أن الأعراف من المعرفة من قوله سبحانه: رِجالٌ یَعْرِفُونَ کُلًّا بِسِیماهُمْ الآیة و من المحتمل أن یرجع (علیه السّلام) الضمیر فی سیماهم إلی قوله (رجال) و (کلّا) جمیعا فافهم.

و روی القمّی عن الباقر (علیه السّلام) انّه سئل عن أصحاب الأعراف فقال: إنّهم قوم استوت حسناتهم و سیئاتهم فقصرت بهم الأعمال و إنهم لکما قال الله عزّ و جلّ. أقول: یشیر (علیه السّلام) إلی قوله: وَ نادَوْا أَصْحابَ الْجَنَّةِ أَنْ سَلامٌ عَلَیْکُمْ.

و فی الجوامع عن الصادق (علیه السّلام): الأعراف کثبان بین الجنة و النار یوقف علیها کل نبیّ و کل خلیفة نبیّ مع المذنبین من أهل زمانه کما یقف صاحب الجیش مع الضعفاء من جنده و قد سبق المحسنون إلی الجنة فیقول ذلک الخلیفة للمذنبین الواقفین معه:

انظروا إلی إخوانکم المحسنین قد سبقوا إلی الجنة فیسلم علیهم المذنبون و ذلک قوله تعالی: سَلامٌ عَلَیْکُمْ لَمْ یَدْخُلُوها وَ هُمْ یَطْمَعُونَ أن یدخلهم الله إیّاها بشفاعة النبیّ و الإمام و ینظر هؤلاء إلی النار فیقولون ربّنا لا تجعلنا مع القوم الظالمین و ینادی أصحاب الأعراف و هم الأنبیاء و الخلفاء رجالا من أهل النار و رؤساء الکفّار یقولون لهم مقرعین: ما أغنی عنکم جمعکم و استکبارکم هؤلاء الذین أقسمتم لا ینالهم الله برحمة، إشارة لهم إلی أهل الجنة الذین کان الرؤساء یستضعفونهم و یحتقرونهم بفقرهم و یستطیلون علیهم

ص: 293

بدنیاهم و یقسمون أن الله لا یدخلهم الجنة ادخلوا الجنة، یقول أصحاب الأعراف لهؤلاء المستضعفین عن أمر من أمر الله عزّ و جلّ لهم بذلک ادخلوا الجنة لا خوف علیکم و لا أنتم تحزنون أی لا خائفین و لا محزونین.

أقول: و خصوصیات هذا الحدیث مستفادة من خصوصیات آیات الأعراف و الأخبار فی هذه المعانی کثیرة مرویة فی تفسیری القمّی و العیاشی و فی الکافی و البصائر و المجمع و الاحتجاج. هذا:

و البرهان المذکور سابقا ربّما استفید منه هذا الموقف و هو وصول قوم إلی مقام ینشعب منه مقام الفریقین و لحوق الضعفاء و المتوسطین بهم و به یظهر أن الأعراف لیس موقفا ذا مرتبة واحدة بل ذو مراتب و لذلک لا نری تصریحا منه سبحانه أن المستضعفین علی الأعراف کالرجال الذین یحکمون فیها و إنّما المفهوم أنّهم عندهم یشیرون إلیهم و یخاطبونهم و یأمرونهم و یؤمنونهم.

ص: 294

فصل 14 فی الجنّة

بسط الکلام فیها و شرح ما تضمنته الآیات و الأخبار علی کثرتها فیها أوسع من مجال هذه الرسالة فقد وردت فی کتاب الله تعالی فی وصف الجنّة ما یقرب من ثلاثمائة آیة و ذکرها مطّرد فی جمیع سور القرآن إلّا عشرین سورة هی سورتا الممتحنة و المنافقین و ثمان عشرة سورة من السور القصار لکنّا نتعرض لکلیّات أوصافها علی حسب المقدور.

فاعلم أن المستفاد من کلامه سبحانه أن هناک ارتباطا مخصوصا بین الأرض و بین الجنة قال سبحانه: وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی صَدَقَنا وَعْدَهُ وَ أَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَیْثُ نَشاءُ فَنِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِینَ و لعل قولهم صَدَقَنا وَعْدَهُ إشارة إلی قوله سبحانه:

أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصَّالِحُونَ و الوراثة هی أن تملک شیئا بعد ما ملکه آخر قبلک و تخول منه ما خوّله سلفک فالمیراث یحتاج إلی شی‌ء ثابت اعتورته ید بعد ید و قام به خلف بعد سلف و کان مقتضی ظاهر السیاق فی بیان صدق الموعد أن یقال: و أورثنا الأرض نتبوأ منها أو یقال: و أورثنا الجنة نتبوأ منها فالعدول عن ذلک إلی ما تری یعطی ارتباطا ما و اتحادا مخصوصا بین الأرض و الجنة کما تری.

و قد أخبر سبحانه بتبدیل الأرض یوم القیامة تارة فقال:

یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ و بإشراقها بنور ربّها تارة فقال: وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها.

و بقبضها تارة فقال: وَ الْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ

ص: 295

و یشیر إلی ما مرّ بقوله: وَ سَیَعْلَمُ الْکُفَّارُ لِمَنْ عُقْبَی الدَّارِ.

و اصرح منه قوله سبحانه: وَ الَّذِینَ صَبَرُوا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِیَةً وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ أُولئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدَّارِ جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّیَّاتِهِمْ وَ الْمَلائِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بابٍ سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدَّارِ.

فقد فسّر و وصف عقبی الدار بجنّات عدن یدخلونها و الدخول یستدعی خروجا ما سابقا فمثلهم کمثل الذی یسکن أرضا ثم یعمّر فیها دارا یسکنها ثم یزین قبّة من قبابها فیدخلها فإنّما هو أوج بعد حضیض أو ارتقاء بعد ارتقاء قال سبحانه: کُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قالُوا هذَا الَّذِی رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً.

و هناک آیات اخر تشعر بذلک کقوله سبحانه: إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ یُورِثُها مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ و قوله: تِلْکَ الْجَنَّةُ الَّتِی نُورِثُ مِنْ عِبادِنا مَنْ کانَ تَقِیًّا و قوله: وَ تِلْکَ الْجَنَّةُ الَّتِی أُورِثْتُمُوها بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.

و فی المجمع عن النبی (صلّی اللّه علیه و آله): ما من أحد إلّا و له منزل فی الجنة و منزل فی النار فأمّا الکافر فیرث المؤمن منزله من النار و المؤمن یرث الکافر منزله من الجنة فذلک قوله: أُورِثْتُمُوها بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.

أقول: و الروایة لو صحّت لم تناف ما ذکرناه من وراثة الأرض و کذلک سیاق قوله سبحانه: قالَ مُوسی لِقَوْمِهِ اسْتَعِینُوا بِاللَّهِ وَ اصْبِرُوا إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ یُورِثُها مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ و هو ظاهر هذا و البرهان السابق تستفاد منه هذه الوارثة.

ص: 296

ثم اعلم انّه سبحانه کرّر الوعد بتطهیر الجنّة و أهلها و تطییبها من الکدورات و الظلمات قال تعالی: سَلامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِینَ فالتفریع بالفاء یعطی طیب المنزل کطیب النازل و قال سبحانه: سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدَّارِ و التفریع فیها یعطی طیب المنزل و هو الأرض بطیب النازل بالصبر و الفرق من جهة ان السلام الأول شکر و الثانی فی مقام البشری.

و قال سبحانه: وَ مَساکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ و قال:

وَ نَزَعْنا ما فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْواناً عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلِینَ لا یَمَسُّهُمْ فِیها نَصَبٌ وَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجِینَ و قال: لا یَمَسُّنا فِیها نَصَبٌ وَ لا یَمَسُّنا فِیها لُغُوبٌ إلی غیر ذلک من الآیات و اجمعها معنی قوله سبحانه: ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَیْکُمْ وَ لا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ.

فالخوف إنّما یکون من المکروه المحتمل و الحزن علی مکروه واقع فقد نفی سبحانه کل نقیصة و عدم واقع فی الموجود و محتمل فاصحاب الجنّة مبرّءون عن النواقص و الإعدام و کاملون فی وجوداتهم فلا مزاحمة من مزاحمات الدنیا هناک أصلا فهی المرفوعة عنهم فهم المفلحون المغشیّون بالأمن و السلام قال سبحانه:

ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِینَ و قال: لا یَسْمَعُونَ فِیها لَغْواً وَ لا تَأْثِیماً إِلَّا قِیلًا سَلاماً سَلاماً.

ثم اعلم أنّه سبحانه و عدّهم فیها کل لذّة و بهجة و جمال و کمال قال سبحانه لَهُمْ ما یَشاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ و قال: نَحْنُ أَوْلِیاؤُکُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ وَ لَکُمْ فِیها ما تَشْتَهِی أَنْفُسُکُمْ وَ لَکُمْ فِیها ما تَدَّعُونَ نُزُلًا مِنْ غَفُورٍ رَحِیمٍ.

و أکثر الآیات واردة فی وصف خصوصیات من قصورها و حورها و طیورها و أشجارها و أثمارها و أنهارها و فواکهها و ظلّها

ص: 297

و شرابها و غلمانها و خلودها و ینبغی لک أن تفهم منها معانیها مطلقة غیر مشوبة بالنواقص و الإعدام.

ثم اعلم أنّه سبحانه وعدهم أمرا وراء ذلک فقال: فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزاءً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ و هذا الوعد بعد ما وصف سبحانه عطاءه بکل صفة جمیلة بلیغة یعطی أنّه أمر وراء ما یسعه افهام النفوس.

و قد روی القمّی فی تفسیره عن عاصم بن صمد عن الصادق (علیه السّلام) فی حدیث یصف فیه الجنة، قال: قلت جعلت فداک زدنی. فقال: إن الله خلق جنة بیده و لم ترها عین و لم یطلع علیها مخلوق یفتحها الرب کل صباح فیقول ازدادی ریحا ازدادی طیبا و هو قول الله: فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزاءً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ.

أقول: و قوله: جَزاءً بِما ... یعطی أن هذا الذی فوق فهم الأفهام اخفیت للإنسان بإزاء العمل جزاءا له و قد قال سبحانه: لَهُمْ ما یَشاؤُنَ فِیها فکل ما تتعلق به المشیئة مملوک للإنسان هناک و قال أیضا: وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعی وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُری ثُمَّ یُجْزاهُ الْجَزاءَ الْأَوْفی فکل ما یحبه الإنسان هناک أعم مما یسعه الفهم و ما لا یسعه مملوک لمکان قوله: (لهم) و واقع تحت المشیئة المطلقة لقوله: (ما یشاءون) لکن الآیة تفید أن للإنسان کمالا فوق مرتبة الفهم یمکن أن یملکه بالعمل و هو ظاهر و لعل ذلک ما یفیده قوله سبحانه: وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ و هو المشاهدة بالقلوب فی غیر جهة و لا جسم و لا تشبیه لقوله تعالی: فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً حیث رتّب اللقاء علی العلم النافع و العمل

ص: 298

الصالح، ثم إنّه قال سبحانه: لَهُمْ ما یَشاؤُنَ فِیها وَ لَدَیْنا مَزِیدٌ فاثباته المزید لدیه بعد ما أخبر أنّ لهم کل ما یتعلق به مشیئتهم یعطی أنّه أمر لا یقع تحت مطلق المشیئة و لا شک انّه کمال و ان کل کمال یقع تحت المشیئة فلیس إلّا أنّه کمال غیر محدود فلا یقع تحت المشیئة إذ کل ما یقع تحتها یصیر محدودا. هذا:

و فی تفسیر القمّی فی قوله و لدینا مزید قال (علیه السّلام):

ینظرون إلی رحمة الله.

أقول: و لعل الروایة مستفادة من قوله تعالی: لِیَجْزِیَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ ما عَمِلُوا وَ یَزِیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ یَرْزُقُ مَنْ یَشاءُ بِغَیْرِ حِسابٍ فبیّن أن المزید الذی هو رزق بغیر حساب من الفضل و قد قال: وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَکی مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً.

فالفضل من الرحمة و هی الرحمة من غیر استحقاق و قال سبحانه: وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ‌ءٍ فَسَأَکْتُبُها لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ فهذا المکتوب لهم الذی لا یسعه شی‌ء هو المزید و لئن تدبّرت فی قوله سبحانه: فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ باطِنُهُ فِیهِ الرَّحْمَةُ و قوله:

أَ هؤُلاءِ الَّذِینَ أَقْسَمْتُمْ لا یَنالُهُمُ اللَّهُ بِرَحْمَةٍ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ الآیة و قوله: إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ و قوله: وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ غَیْرَ بَعِیدٍ قضیت أن الرحمة هی الجنة بوجه بل أن الجنة من مراتبها.

ص: 299

فصل 15 فی النار

أعاذنا الله سبحانه منها و الآیات الواردة فی تفاصیل العذاب و الأخبار بها أکثر عددا من آیات الجنّة فهی تقرب من أربعمائة آیة و ما خلت عن ذکرها تصریحا أو تلویحا إلّا اثنتا عشرة سورة من السور القصار و کیف کان فجملة حالهم أنّهم محرومون من الحیاة الحقیقیة الأخرویة قال سبحانه: قَدْ یَئِسُوا مِنَ الْآخِرَةِ کَما یَئِسَ الْکُفَّارُ مِنْ أَصْحابِ الْقُبُورِ و قال: إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْکافِرُونَ و قال: وَ مَنْ یَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلَّا الضَّالُّونَ و قد قال سبحانه فی وصف الآخرة: وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ و هی الرحمة الإلهیة التی هی منبع کل کمال و جمال کما قال: وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ‌ءٍ فَسَأَکْتُبُها لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ و هی تفید أنّهم فی عین حرمانهم منها مشمولون لها و قد قال: وَ بَیْنَهُما حِجابٌ و قال:

فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ باطِنُهُ فِیهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ و یتحصل منه أنّهم فی عین مشمولیتهم للرحمة محرومون عنها لکونها فی باطن حجاب هم لا یجاوزون ظاهره و قد مرّ بیانه فی فصل الأعراف فالحجاب هو الذی یمنعهم من النعیم و ظاهره هو الذی یعذبون به و قد بیّن سبحانه أنّهم إنّما یعذبون بأعمالهم السیئة بأقسامها فأعمالهم هی أنواع عذابهم و الأصل الذی ینشعب منه هذه الأنواع هو أصل الحجاب لهم و هو الغفلة قال تعالی: وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ و قال سبحانه: کَلَّا بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما

ص: 300

کانُوا یَکْسِبُونَ کَلَّا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ فهم متوقفون فی حجاب أعمالهم و قد قال سبحانه: وَ قَدِمْنا إِلی ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً.

و قال: أَعْمالُهُمْ کَسَرابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّی إِذا جاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسابَهُ.

و قال: أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرارُ.

و قال: وَ مَکْرُ أُولئِکَ هُوَ یَبُورُ.

فمقامهم سراب الأوهام دون الحقیقة و الظاهر دون الباطن و البوار و الهلاک دون الحیاة و موطنها کلّها هو الدنیا التی حیاتها متاع الغرور و لذلک فلها ارتباط خاص بجهنم قال سبحانه: وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلَّا وارِدُها کانَ عَلی رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظَّالِمِینَ فِیها جِثِیًّا و قال سبحانه فی سورة السجدة: وَ لَوْ شِئْنا لَآتَیْنا کُلَّ نَفْسٍ هُداها وَ لکِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِینَ.

و هذه من أبلغ الآیات فی الکشف عن شأن جهنم و لذلک ورد عنهم (علیهم السّلام) کما فی ثواب الأعمال عن الصادق (علیه السّلام): من اشتاق إلی الجنّة و إلی صفتها فلیقرأ الواقعة و من أحبّ أن ینظر إلی صفة النار فلیقرأ سجدة لقمان. و فی معنی الآیة السابقة قوله: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِینَ إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ.

و ممّا مرّ یظهر معنی صنف آخر من الآیات کقوله سبحانه:

فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ و قوله: قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ.

ص: 301

و المراد بالحجارة بقرینة المورد هی الأصنام المتّخذة من الحجارة المعبودة من دون الله.

و قوله سبحانه: أُولئِکَ هُمْ وَقُودُ النَّارِ و قوله سبحانه:

إِنَّکُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ و قد استدرک سبحانه المعبودین من دون الله من عباده الصالحین بقوله بعد الآیة:

إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنی أُولئِکَ عَنْها مُبْعَدُونَ و قوله سبحانه: نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ الآیات.

و اعلم أنّ ما مرّ أصول صفة النار و هی المستفادة من البرهان السابق.

فصل 16 فی عموم المعاد

قال سبحانه: ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی أفاد أنّ خلقه ما فی السموات و الأرض و ما بینهما مقرون بالحق و أجل مسمّی و الباء للسببیة أو للمصاحبة و قد عرفت فی الفصل الأول إن الأجل المسمّی هو الحیاة عند الله حیاة تامة سعیدة من غیر فناء و زوال و لا شوب بمزاحمات الحیاة الدنیا و آلامها و أعراضها و أغراضها و هی حیاة الدار التی نزلت منها کما قال سبحانه: وَ إِنْ مِنْ شَیْ‌ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ فمنبع حیاة جمیع هذه الموجودات علی کثرتها و تفصیلها حیاة تامّة غیر محدودة و معادها إلی ما بدأت منه.

و هذا هو الذی یعطیه کون الخلقة بالحق فإن الباطل هو الفعل الذی لا ینتهی إلی غایة تکون هی المنتهی إلیها و المرادة بالفعل و من المحال أن یکون المراد و الغایة بالفعل نفس الفعل و بالخلق نفس

ص: 302

الخلق إلّا أن یکون کاملا فی أصل وجوده غیر متدرج من النقص إلی الکمال ثابتا غیر متغیر فالبراهین مطبقة علی ذلک علی أنّه من القضایا التی قیاساتها معها.

و مثل الآیة السابقة قوله سبحانه: وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما باطِلًا و حیث لم یفرق سبحانه فی السیاقین بین الموجودات الحیة باعتقادنا و غیرها و العاقلة و غیرها علمنا بذلک أن حکم المعاد و الحشر یعم الجمیع.

ثم إنّه سبحانه قال فی خصوص الأحیاء من خلیقة الأرض:

وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ یَطِیرُ بِجَناحَیْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُکُمْ ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْ‌ءٍ ثُمَّ إِلی رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ.

و ظاهر آخر الآیة أن حشرهم إنّما هو لکونهم أمما أمثال الناس غیر باطل الخلق ففیهم مقصودة من الخلقة و هی العود فالفرق و النشر مقصود للجمع و الحشر کما ان الجمع و الحشر مقصود للفرق و النشر یعطی ذلک قوله سبحانه: وَ إِنْ مِنْ شَیْ‌ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ و کذلک صفاته و أسمائه تعالی فافهم إن کنت من أهله إن شاء الله.

فحشرهم إلی ربّهم نتیجة کونهم أمما أمثال الناس أو کالنتیجة له و یبیّن السبب فی ذلک قوله تعالی: ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْ‌ءٍ فإنّه الکتاب الحق الذی یقول فیه هذا کتابنا ینطق علیکم بالحق و حقیّة الکتاب تعطی أن لا تکون الاختلافات التی تجعل الدواب و الطیر أمّة أمّة یفترق کل أمّة عن غیرها باشکال و صور و أفعال و خواص فیها لغوا باطلا بل مؤثرا فی الغایة و المنتهی من دون استهلاک لها و زوال فی الوسط قبل البلوغ إلی الغایة و إلّا کان الاختلاف باطلا و تفریطا فی الکتاب مخلّا لإتقانه فقد تحصل أن الحیوانات الأرضیة أمم أمثال الناس بینهم و لهم ما للناس من العود

ص: 303

إلی ربّهم و الاجتماع عنده سبحانه و قال سبحانه أیضا: وَ مِنْ آیاتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَثَّ فِیهِما مِنْ دابَّةٍ وَ هُوَ عَلی جَمْعِهِمْ إِذا یَشاءُ قَدِیرٌ فعمم الحکم إلی کل ذی روح فی السموات و الأرض و مثله قوله سبحانه إِنْ کُلُّ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا آتِی الرَّحْمنِ عَبْداً لَقَدْ أَحْصاهُمْ وَ عَدَّهُمْ عَدًّا وَ کُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیامَةِ فَرْداً.

و قوله: عَبْداً یعطی أن لکل منها عبودیة بحسب نفسه و نسکا إلیها یتقرب به إلی ربّه و قد مرّ تفسیر الفرد.

و اعلم أن قوله: وَ کُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیامَةِ فَرْداً علی ما یفسره الآیات من معنی الفرد یعطی لقوله: وَ هُوَ عَلی جَمْعِهِمْ معنی آخر غیر ما یتسابق إلی الفهم من معنی الجمع و قد تکرر إطلاق الجمع و الحشر علی البعث فی الآیات کقوله: لَیَجْمَعَنَّکُمْ إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ لا رَیْبَ فِیهِ و قوله یَوْمَ یَجْمَعُکُمْ لِیَوْمِ الْجَمْعِ و بذلک یتّضح معنی قوله سبحانه: وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَی الْجَنَّةِ زُمَراً و قوله: وَ سِیقَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِلی جَهَنَّمَ زُمَراً و قوله:

لِیَمِیزَ اللَّهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ وَ یَجْعَلَ الْخَبِیثَ بَعْضَهُ عَلی بَعْضٍ فَیَرْکُمَهُ جَمِیعاً فَیَجْعَلَهُ فِی جَهَنَّمَ.

و لنرجع إلی ما کنّا فیه و یشیر إلی بعث غیر ذوی الروح و الشعور قوله سبحانه وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ یَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ مَنْ لا یَسْتَجِیبُ لَهُ إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ وَ هُمْ عَنْ دُعائِهِمْ غافِلُونَ وَ إِذا حُشِرَ النَّاسُ کانُوا لَهُمْ أَعْداءً وَ کانُوا بِعِبادَتِهِمْ کافِرِینَ و ضمیر کانُوا فی الموضعین راجع إلی المعبودات من غیر الله کما یدل علیه قوله سبحانه: ذلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمْ لَهُ الْمُلْکُ وَ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ما یَمْلِکُونَ مِنْ قِطْمِیرٍ إِنْ تَدْعُوهُمْ لا یَسْمَعُوا دُعاءَکُمْ وَ لَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجابُوا لَکُمْ وَ یَوْمَ الْقِیامَةِ یَکْفُرُونَ بِشِرْکِکُمْ وَ لا یُنَبِّئُکَ مِثْلُ خَبِیرٍ

ص: 304

و کفرهم قولهم علی ما حکاه سبحانه: تَبَرَّأْنا إِلَیْکَ ما کانُوا إِیَّانا یَعْبُدُونَ.

و بالجملة فقوله: مَنْ لا یَسْتَجِیبُ لَهُ ظاهر الدلالة علی أنّه المعبودات من غیر الله من النبات و الجماد غیر البشر و الملائکة فهم مبعوثون لیوم القیامة بدلالة قوله: وَ إِذا حُشِرَ النَّاسُ کانُوا لَهُمْ أَعْداءً و یدل علیه بعینه قوله سبحانه: أَمْواتٌ غَیْرُ أَحْیاءٍ وَ ما یَشْعُرُونَ أَیَّانَ یُبْعَثُونَ.

و اعلم أن ظاهر هذه الآیات ملازمة البعث مع الحیاة و العلم کما یفیده حال الضمائر فی الآیات فما ألطف إشارة قوله: وَ مِنْ آیاتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَثَّ فِیهِما مِنْ دابَّةٍ وَ هُوَ عَلی جَمْعِهِمْ إِذا یَشاءُ قَدِیرٌ و قد مرّ فی فصل الشهود إن ظواهر الآیات تعطی سرایة الحیاة و العلم إلی جمیع الموجودات.

و اعلم أن ما ذکرناه من شمول البعث لغیر البشر و الملک من سائر ما خلق الله تعالی فی السموات و الأرض و ما بینهما هو الذی تدل علیه الأخبار إلّا أنّها متفرقة مثل ما یدل علی أن کلب أصحاب الکهف و ناقة صالح و النعم التی حجّ علیها ثلاث سنین أو سبعا تدخل الجنة و أن الوحوش و الکلاب تدخل النار تنهش المجرمین قال تعالی: وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ.

و ما ورد أنّ الله تعالی یأخذ یوم القیمة للجماء من القرناء رواه فی المحاسن عن أمیر المؤمنین (علیه السّلام) و فی المجمع عن النبیّ (صلّی اللّه علیه و آله).

و ما ورد من قوله (صلّی اللّه علیه و آله) حین رأی ناقة معقولة و علیها جهازها: أین صاحبها، مروه فلیستعد غدا للخصومة.

رواه فی الفقیه عن النبی (صلّی اللّه علیه و آله) و ما ورد عنهم

ص: 305

(علیهم السّلام) فی مانع الزکاة أنّه تنهشه کلّ ذات ناب بنابها و تطأه کلّ ذات ظلف بظلفها و ما ورد فی الضحایا إلی غیر ذلک.

و اعلم أن الآیات غیر متعرضة لحال بعث من خلقه الله تعالی فیما وراء السموات و الأرض و هم جماعة من خلق الله تعالی لا یحد وجودهم حدّ و لا یقدر ذواتهم قدر فهم أرفع من الحد و القدر فلا یتصور فی حقّهم بعث و إعادة غیر أصل خلقهم و الصفات التی تبرز یوم القیامة حاصلة عندهم دائما و قد ذکرناها فی الفصل الرابع فالبدء و العود فی حقّهم واحد و لذلک لم یرد فی کلامه سبحانه ما یشعر بالبعث فی حقّهم. هذا:

و یلحق بهم فی ذلک المخلصون فقد مرّ نبذة من حالهم فی تضاعیف الفصول الماضیة فهم عند الله لا یحجبهم عنه حجاب مستور لیسوا فی سماء و لا أرض و هم المهیمنون علی الجمیع المتوسطون بینه و بین خلقه فی المبدأ و المعاد و هم المستثنون من حکم قبض ملک الموت و أعوانه و الآمنون من فزع النفخة و صعقتها و هم غیر محضرین لعرصة المحشر و هم الساکنون فی الحجاب الحاکمون بین الناس و لبیان أزید من هذا من صفاتهم مقام آخر.

و اعلم أن ما مرّ هو المستفاد من البرهان علی ما یعطیه الأصول السابقة فإن الغایة عین الفاعل بالضرورة فما بدأ منه شی‌ء فی وجوده و تعیّن من لدنه فی ذاته لا بدّ أن یکون هو المنتهی إلیه وجوده.

و من هنا یظهر أنّ کلّا من الجنة و النار ذات مراتب و درجات فمراتب الجنة آخذة من تحت إلی فوق و مراتب النار بالعکس من ذلک.

و من هنا یظهر أن کل درجة عالیة فی الجنة مرتبة لفاعل ذی الدرجة الدانیة و لو تصور فی النار مثل ذلک لکان الأمر بعکسه.

ص: 306

و من هنا یظهر معنی اللحوق و الشفاعة و قد مرّ مرارا و یظهر معنی جمّ غفیر من الآیات و الروایات و الله الهادی و هو المعین.

ص: 307

خاتمة

و قد عزمنا فیما مرّ علی تخصیص فصل مستقل فی آخر الرسالة بالکلام فی معنی المغفرة لکن ضیق المجال و تراکم الأشغال منعنا عن الکلام و حجب دون المرام و الله سبحانه أسأل أن یوفقنی ان الحق فصلا بهذه الرسالة یتبین به ما کنّا نریده من وضع الکلام فی ذلک و أرجو أن یشاء الله ذلک فإنّه علی کل شی‌ء قدیر.

و اعلم ان نوع الکلام فی مباحث المعاد طویل الذیل مبسوط الأطراف و یهدیک إلی ذلک أن تتدبر فی ما ورد فی کل من المبدأ و المعاد من الآیات القرآنیة و البیانات الإلهیة.

و الذی صدّنا عن الغور فی أزید مما تشاهده فی تضاعیف الفصول السابقة هو إیثار الاختصار علی أن بسط المقال بأزید مما رأیت غیر میسّر و لا میسور عند الباحثین عن الحقائق و لذلک فالإشارات فی هذه المطالب تغلب العبارات و لذلک غیرنا اسلوب هذه الرسالة عن سائر الرسائل المتقدمة علیها.

الحمد لله علی الإتمام بالدوام و الصلاة علی أولیائه المقربین سیّما سیّدنا محمد و آله و السلام.

وقع الفراغ فی العشر الأول من شهر جمادی الثانیة من شهور سنة ألف و ثلاثمائة و واحد و ستین هجریة قمریة و أنا العبد محمد حسین الحسنی الحسینی الطباطبائی کتبت فی قریة شاذآباد من أعمال بلدة تبریز

ص: 308

ص: 309

[الفهرست]

فصل 1 قول السوفسطائیة و الفلاسفة 5 فصل 2 فی ان الوجود حقیقة أصیلة 6 فصل 3 فی ان الوجود الواجب له اطلاق بالنسبة 6 فصل 4 فی الدلائل النقلیة من الکتاب و السنة 7 فصل 5 اختصاص التوحید الاطلاقی بالملة الاسلامیة 14 مقالة ملحقة برسالة التوحید و فیها فصول فصل 1 التوحید الذاتی 15 فصل 2 فی ان اکمل مراتب التوحید مختص بالشریعة 16 فصل 3 فی ان التوحید الذاتی مشهود بشهود فطری 17 2- رسالة فی اسماء الله تعالی و فیها فصول فصل 1 فی تقسیم اسماء الله تعالی 24 فصل 2 فی الدلائل النقلیة من الکتاب و السنة 25 فصل 3 فی ان الذات المقدسة کانت اوّل الاسماء 26 فصل 4 فی الدلائل النقلیة من الکتاب و السنة و فیها مباحث 30 المبحث الاول فی الاسماء التی خصت بالذکر فی القرآن 30 المبحث الثانی المیزان الکلی فی تفسیر الاسماء و الصفات 34 المبحث الثالث فی کون الکمالات الاسمائیة ذاتیة 36

ص: 310

المبحث الرابع فی الاعتبارات و حیثیات الاسماء 39 3- الرسالة الثالثة من کتاب التوحید و فیها فصول فصل 1 فی انه لا فعل فی الخارج الا فعله سبحانه 57 فصل 2 فی الدلائل النقلیة من الکتاب و السنة 58 فصل 3 فی ان نظام کل سافل ثبت فی ما فوقها ثبتا فصل 4 فی الدلائل النقلیة علی ما مر فی الفصل الثالث 65 فصل 5 فی ان النفوس مجردة فی اوّل وجودها 71 فصل 6 فی الدلائل النقلیة من السنة علی ما مر 91 فصل 7 فی ارتفاع التوهم من سبق القضاء و القدر 89 فصل 8 فی الدلائل النقلیة من السنة علی ما مر 91 فصل 9 فی انتزاع المشیئة من الموجود الصادر منه سبحانه 93 فصل 10 فی الدلائل النقلیة من الکتاب و السنه علی ما مر 95 4- رسالة الوسائط و فیها فصول فصل 1 فی ان الوجود فیه أربعة عوالم کلیة مترتبة 101 فصل 2 فی الدلائل النقلیة من الکتاب و السنة 104 فصل فی الخاتمة لما مر فی الفصلین 112 5- رسالة الانسان قبل الدنیا و فیها فصلان و خاتمة فصل 1 فی ان الانسان بجمیع خصوصیات ذاته و صفاته و افعاله 163 فصل 2 فی الدلائل النقلیة من الکتاب و السنة علی ما مر 164 خاتمة فی ان الملائکة قایسوا الخلافة الارضیة علی خلافتهم 176 6- رسالة الانسان فی الدنیا و فیها أیضا فصلان فصل 1 فی ان صور علومنا الذهنیة علی قسمین 187 فصل 2 فی ان الانسان لا حیاة له فی غیر ظرف نفسه 194

ص: 311

7- رسالة الانسان بعد الدنیا و فیها فصول فصل 1 فی الموت و الاجل 204 فصل 2 فی البرزخ 216 فصل 3 فی نفخ الصور 225 فصل 4 فی صفات یوم القیامة 232 فصل 5 فی قیام الانسان الی فصل القضاء 240 فصل 6 فی الصراط 243 فصل 7 فی المیزان 246 فصل 8 فی الکتب 248 فصل 9 فی الشهداء 255 فصل 10 فی الحساب 265 فصل 11 فی الجزء 272 فصل 12 فی الشفاعة 277 فصل 13 فی الاعراف 287 فصل 14 فی الجنة 294 فصل 15 فی النار (اعاذنا الله تعالی منها) 299 فصل 16 فی عمود المعاد 301 الخاتمة 307 الفهرست 309