ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور : فروغ ولایت در دعای ندبه/لطف الله صافی گلپایگانی
مشخصات نشر : قم: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود عج، ۱۳۹۱
مشخصات ظاهری : ۱۵۲ص.
فروست : سلسله مباحث امامت و مهدویت؛ ۲
شابک : ۲۷۰۰۰ ریال:978-600-6262-46-8
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس
شماره کتابشناسی ملی : ۳۱۰۴۹۵۶
سلسله مباحث امامت و مهدویت (2)
فروغ ولایت
در دعای ندبه
حضرت آیت اللّه العظمی
آقای حاج شیخ لطف اللّه صافی گلپایگانی
سلسله مباحث امامت و مهدویت
نام کتاب: فروغ ولایت در دعای ندبه
مؤلف: آیت اللّه العظمی لطف اللّه صافی گلپایگانی
صفحهآرا: امیرسعید سعیدی
ناشر: انتشارات مسجد مقدّس جمکران
چاپخانه و شمارگان: وفا / 2000 جلد
نوبت و تاریخ چاپ: اوّل / بهار 1390
قیمت: 1600 تومان
شابک: 1 ـ 296 ـ 973 ـ 964 ـ 978
مرکز پخش: انتشارات مسجد مقدّس جمکران
تلفن و نمابر: 7253700 ، 7253340 ـ 0251
قم ـ صندوق پستی: 617
پیشگفتار••• 9
دعای ندبه••• 13
مقدمه••• 15
امام صادق علیهالسلام و ندبه بر حضرت مهدی علیهالسلام ••• 15
فرمایش سیّد بن طاووس••• 19
پرسشهایی که پیرامون دعای ندبه میشود••• 20
تذکّر مهم••• 26
چهارده پرسش پیرامون دعای ندبه••• 27
1: اعتبار سند دعای ندبه••• 29
اخبار «مَن بَلَغ» و تسامح در ادلّه سنن••• 36
2: ارتباط امام علیهالسلام با ذی طوی و رضوی••• 38
امّا پاسخ••• 39
ارتباط امام علیهالسلام با ذی طوی و رضوی••• 41
نکته قابل توجه••• 45
3: دعای ندبه و امامت ائمّه اثنی عشر علیهمالسلام ••• 46
توضیح دیگر••• 49
4: دعای ندبه و معراج جسمانی••• 50
کلام تحقیقی یکی از اساتید بزرگ علم و ادب••• 52
5: دعای ندبه و امکان انتساب آن به ائمّه علیهمالسلام ••• 55
6: دعای ندبه و بدعت••• 60
7: دعای ندبه و آیه: « وَاجْعَل لِی لِسانَ صِدْقٍ فِی الاْآخِرِینَ »••• 67
8: قرآن مجید و جمله: «وَأَوْطَأْتَهُ مَشارِقَکَ وَمَغارِبَکَ»••• 71
یک نکته راجع به قرآن••• 74
9: دعای ندبه و علم پیغمبر و امام••• 76
امّا آیات دسته دوم••• 89
تحقیق درباره یک حدیث••• 95
پرسش از حکمت••• 99
10: دعای ندبه و آیه مودّت••• 103
1 ـ مکان نزول آیه••• 105
2 ـ تفسیر آیه••• 108
تفسیر اهل بیت علیهمالسلام ••• 110
3 ـ ملاحظه تفسیر آیه با آیات دیگر••• 111
4 ـ روایات اهل سنّت••• 114
11: دعای ندبه و عقل••• 124
12: بررسی جمله: «یَابْنَ الطُّورِ وَالْعادِیاتِ»••• 132
13: دعای ندبه، و کفر و شرک••• 135
14: دعای ندبه و رکود فعالیتهای اسلامی••• 146
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمدللّه رب العالمین و صلی اللّه علی محمّد نبیه
و آله و سلّم تسلیما
«اَللّهُمَّ وَنَحْنُ عَبِیدُکَ التّآئِقُونَ إِلی وَلِیِّکَ الْمُذَکِّرِ بِکَ وَبِنَبِیِّکَ، خَلَقْتَهُ لَنا عِصْمَةً وَمَلاذا، وَأَقَمْتَهُ لَنا قِواما وَمَعاذا، وَجَعَلْتَهُ لِلْمُؤْمِنِینَ مِنّا إِماما، فَبَلِّغْهُ مِنّا تَحِیَّةً وَسَلاما، وَزِدْنا بِذلِکَ یا رَبِّ إِکْراما؛
«بارالها! ما بندگان ناتوان توییم که به ولیّ تو که (دیدار و یادش) تو را و پیغمبرت را به یاد آرد، پناهنده و مشتاقیم، تو او را برای ما پناهگاه و تکیهگاه آفریدی و وی را برای بقای ما ملجأ و نگهدار، و برای مؤمنین از ما، پیشوای مفترض الطاعة قرار دادی، پس از ما به حضرت او درود و سلامی فرست و مهربانی و نوازش خود را به ما بدین وسیله افزون فرمای».
«قسمتی از دعای ندبه»
بسم الله الرحمن الرحیم
«وَقالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِیآ أَسْتَجِبْ لَکُمْ...»؛(1)
«و گفت پروردگار شما که بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را...».
یکی از احساسات اصیل و حقیقی بشر که ریشه فطری دارد، توجّه به دعا و ارتباط یافتن با عالم غیب و مبدأ آفرینش و قدرت ازلی الهی است.
حاجت به دعا در ذات بشر موجود است، و در هنگام اضطرار و ناامیدی از وسایل متعارف و اسباب و قوای مادّی آشکارتر میشود و انسان بیاختیار، با جان و دل به سوی خداوند کریمِ کارساز روی میآورد و از او یاری و مدد میطلبد.
دعا بهترین غذای روح و نشاط بخش روان است، و هیچ وسیلهای برای اقناع روح وسیع بشر از آن مؤثرتر نیست.
دعا سلاح مؤمن است، خستگیها را میبرد و فشار مصایب و آلام را سبک میسازد.
1) سوره مؤمن، آیه 60.
انوار دعا، ضمایر را روشن و تیرگی قلوب را برطرف مینماید.
چه احساسی از احساس احتیاج به دعا بهتر، و برای کمال نفس مفیدتر است؟!
دعاکننده ضعف و فقر و نیاز و حاجت خود را، که تمام هویّت هر ممکن است، درک میکند، و به قدرت و توانایی و بینیازی مطلق خدای جهان پناه میبرد، و با منبع واقعی تمام قدرتها و بینیازیها و کمالات، ارتباط برقرار میکند و ضعف و فقر و حاجت خود را با آن جبران مینماید، و با اطمینان و اعتماد، به سوی آینده هرچه بهتر گام برمیدارد.
اگر دعا نباشد و اگر بشر خدا را نخواند، چگونه میتواند بر حوادث پیروز شود؟ و در سختیها و شداید، چه پناهگاهی دارد؟
فواید نفسی و روحی و تربیتی دعا، و حتی تأثیر آن در ترقّی فکر و معالجه بیماریهای روانی ثابت شده است و بشر عصر فضا، به این فواید بیشتر از گذشته نیاز دارد.
چون دعا برای انسان یک امر فطری است و شعور هر کس به آن مسلّم است، پیشرفت علم و صنعت، بشر را از آن بینیاز نساخته؛ بلکه دعا یک امر لازم و ضروری زندگی انسان شناخته شده، و در اجتماعات به اصطلاح پیشرفته، توجّه به مظاهر دعا رو به افزایش است.
در روش دعا نیز، مثل نواحی دیگر، انسان محتاج به هدایتهای صحیح و معقول است که این احساس فطری و ضرورت روحی، سبب
گمراهی و سقوط او نشود، و وسیلهای برای افراد سودجو و منحرف نگردد.
مظاهر دعا در جاهلیت و میان ملل قبل از اسلام و ملل غیر مسلمان معاصر، مظاهری بود که به انحطاط فکری و اخلاقی و خرافهپرستی(1)
هماکنون در کشورهای غربی، مردم اعتقاد عجیبی به فالگیرها دارند که متأسفانه غربزدگی، بعضی جراید ما را نیز مشوق آن ساخته است. تنها فرانسه طبق یک خبر رسمی (روزنامه اطلاعات، شماره 11460) در یک سال، بیش از سیصد میلیارد فرانک به فالگیرها پرداخته است. در سایر رشتهها نیز زندگی این جوامع، پُر است از تضادّ و ضعف قوای عقلانی و اعمال خلاف شرف و فضیلت. باز در همین روزنامه (اطلاعات، شماره 13823، ص 6) مقاله "در قلب آمریکای متمدّن" را بخوانید تا از انحطاط قوای فکری و معنوی به اصطلاح پیشرفته و مافوق بشر مطّلع شوید.
کمک میکرد، و تبهکاریها را زیاد و اعمال غیر انسانی و وحشیانه را ترویج مینمود.وقتی آفتاب جهانتاب اسلام در جهان تابید، و پردههای خرافات را درید، چنانچه میدانیم انقلاب عظیم آن، همه شؤون زندگی اجتماعی، معنوی، اخلاقی، فکری و سیاسی را فرا گرفت، و در همه نواحی وارد شد و تاریکیها را برطرف کرد.
دعا نیز از اموری بود که طبعا در درجه نخست، مستقیم و غیر
1) اگر بعضی گمان کنند ملل به اصطلاح پیشرفته عصر ما، از خرافات و اندیشههای بیاصل و باورهایی که حاکی از عدم رشد و علیل بودن قوای فکری است، آزاد شدهاند، اشتباه مینمایند. آنها با همه ادّعاهایی که دارند، چنان گرفتار خرافات هستند که واقعا عجیب است. آمارهایی که گاهی در مجلاّت و روزنامهها میخوانیم، معلوم میسازد که این صاحب اختیار آن جوامع انسانی محروم، در هر رشته از مظاهر زندگی تا چه حدّ گرفتار خرافات و روشهای ناپسند هستند که اگر یک صدم آن از یک جامعه شرقی ظاهر شود، از هر سو چماق ارتجاع و عقبماندگی را بر سرش میکوبند.
مستقیم مشمول این انقلاب گشت و برنامه آن، طوری ریخته شد که شایسته شأن هر بشر آزاد و مترقّی و فهمیده، و برای همه طبقات و تربیت عموم، مفید و مدرسه آموزش و پرورش باشد.
اسلام برنامههای آزادیبخش دعا را اجرا کرد، و شخص پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و اوصیای آن حضرت علیهمالسلام برنامههای دعا را به مسلمانان آموختند، و بسیاری از اهداف عالیه اسلام را در ضمن دعا به مردم تعلیم و در دسترس جامعه گذاردند.
یکی از ذخایر بزرگ علمی و تربیتی اسلام را باید دعا شمرد؛ زیرا مسایل توحید و الهیات و نبوّت و نظام حکومت و زمامداری و اخلاق و حقوق مدنی و احکام و آداب مختلف، همه در دعاهایی که از اهل بیت رسالت علیهمالسلام رسیده، مطرح شده و بهطور تحقیق، مدرسه دعای اهل بیت، یکی از مدارس عالیهای است که در رشد فکری و ترقّی روحی و اجتماعی مسلمانان ـ اگر از آن استفاده شود ـ اثر عظیم دارد. و تا مسلمان این مدرسه را نبیند، شخصیت اسلامی او کامل نمیشود؛ مدرسهای است که درب آن همواره شب و روز به روی همگان باز، و تکرار درسهای آن، شخص را علی الدوام از درجهای به درجه بالاتر صعود میدهد.
ما در اینجا نمیخواهیم فلسفه و اسرار دعا و ارزش ادعیه مأثوره از اهل بیت علیهمالسلام ؛ مانند صحیفه سجادیه و نقش دعا را در ساختن شخصیت بیان کنیم و نمونههایی از جملههای ادعیه و مضامین بلند آنها را در هر
موضوع بیاوریم،(1)تا معلوم شود دین ما در هر ناحیه تا چه حدّ غنی است و چه سرمایههای باارزش و وسایل سعادت و نیکبختی در دسترس ما قرار دارد و از آن استفاده نمیکنیم؛ زیرا این موضوع محتاج به تألیف کتابی جداگانه است؛ بلکه فقط میخواستیم متوجّه باشیم که هدایتهای اسلام به حدّ کافی و وافی دعا را نیز فرا گرفته، و به طور صحیح تقاضای فطرت ما را برآورده و برداشت بهترین بهرهها را از دعا پیشنهاد کرده است.
یکی از دعاهای مشهور که همواره بسیاری از مؤمنان و مشتاقان و منتظران ظهور دولت حقّ و حکومت جهانی عدالت اسلام و ارادتمندان درگاه ولایتمدار حضرت بقیة اللّه، ناموس الدهر و ولی عصر، مولانا و سیدنا صاحب الزمان ـ ارواح العالمین له الفداء ـ خواندن آن را شعار خود قرار داده و در مناسبتها و فرصتهای معین، با آن رهبر ابرار و سرسلسله اخیار و احرار تجدید عهد نموده و مجالسی پرشور و روحانی، به عنوان قرائت آن تشکیل میدهند، دعای شریف ندبه است.
نظر به اینکه بعضی از آقایان عزیز، از این ناچیز توضیحاتی در مورد
1) در کتاب «عالیترین مکتب تربیت و اخلاق، یا ماه مبارک رمضان» اثر نگارنده به طور اختصار پیرامون دعا و برنامههای ماه مبارک مطالبی که با این بحث ارتباط دارد، نوشته شده است.
این دعا خواستهاند و ردّ تقاضای آنان را سزاوار ندیدم، با کثرت اشتغال و ضعف مزاج، به طور مختصر پاسخ پرسشهای ایشان و دیگران را به عرض میرسانم.
امید است مورد قبول چاکران آستان ولیّ زمان، و قطب دوران ـ عجل اللّه تعالی فرجه الشریف ـ واقع شود.
پوشیده نماند که ندبه بر حضرت مهدی علیهالسلام و اظهار شوق به لقای آن حضرت، و گریه و ابراز نگرانی از مفارقت و محروم بودن از فیض حضور، و دعا برای تعجیل فرج و ظهور و ذکر فضایل و مناقب و اقدامات و برنامههای انقلابی و اصلاحی آن وجود مبارک، و اظهار تأسف از اوضاع ناهنجار و روی کار بودن حکومتهای باطل و مستبد و روشهای بیدادگرانه، یک سنّت حسنهای است که همواره شیعه بر آن مداومت داشته و آن را شعار خود قرار داده و تا ظهور دولت حقّ و تأسیس حکومت جهانی اسلام و آزادی و نجات تمام انسانها، این شعار برقرار و روشنگر خواستههای ارزنده و باارج و هدف مترقّی و نجاتبخش اسلام است.
و در ضمن، یک نوع اِنکار مُنکَر و محکوم کردن باطل و نکوهش ظلم و بیداد و فساد و گناه، و پشتیبانی از حقّ و عدالت، و نشانه زنده بودن احساسات انسانی پیروان مکتب مبارزه قرآن و تشیّع است که:
«مَنْ تَرَکَ إِنْکارَ الْمُنْکَرِ بِقَلْبِهِ وَیَدِهِ وَلِسانِهِ، فَهُوَ مَیِّتٌ بَیْنَ الاْءَحْیآءِ»؛(1)
«هرکس انکار منکَر را ترک کند (نهی از منکر ننماید) به دل و دست و زبان، پس او مردهای است میان زندگان».
شیعه این ندبه را از امامان خود، که کار و عملشان سرمشق، و پیروی از گفتار و رفتارشان ـ برحسب حدیث متواتر ثقلین و احادیث صحیح دیگر ـ وظیفه هر مسلمان است، آموختهاند.
حضرت رسول اکرم و ائمه علیهمالسلام برحسب روایات، کرارا ضمن آنکه از اوضاع آخرالزمان و فتنههایی که ظاهر میشود و فشارهایی که بر اهل حقّ وارد میگردد، خبر میدادند، نگرانی و تأثّر خود را هم اظهار میفرمودند.
شیخ صدوق و شیخ طوسی ـ رضوان اللّه علیهما ـ هر یک به سند خود، حدیث مفصلی را از "سدیر صیرفی"(2)روایت کردهاند که در آن، گریه و ندبه امام جعفر صادق علیهالسلام بر غیبت صاحب الزمان ـ عجل اللّه تعالی فرجه ـ بیان شده است. ما برای رعایت اختصار، جملهها و مضمون قسمتی از این حدیث شریف را که ارتباط با ندبه دارد، در اینجا نقل مینماییم.
سُدیر صیرفی میگوید: من و مُفضّل بن عمر و ابوبصیر و ابان بن تغلب به محضر آقایمان حضرت صادق علیهالسلام شرفیاب شدیم. دیدیم حضرت بر روی خاک نشسته و لباسی که از مو بافته شده و طوق دار و بیگریبان بود، پوشیده است و مانند فرزند مرده جگرسوخته گریه میکند. آثار حزن و اندوه از گونه و رخسارش آشکار، و اشک کاسه چشمهایش را پر کرده بود و میفرمود:
«سَیِّدِی! غَیْبَتُکَ نَفَتْ رُقادِی، وَضَیَّقَتْ عَلَیَّ مِهادِی، وَابْتَزَّتْ مِنِّی راحَةَ فُؤادِی. سَیِّدِی! غَیْبَتُکَ أَوْصَلَتْ مُصابِی بِفَجایِعِ الاْءَبَدِ، وَفَقْدُ الْواحِدِ بَعْدَ الْواحِدِ یَفْنَی الْجَمْعَ وَالْعَدَدَ، فَما أُحِسُّ بِدَمْعَةٍ تَرْقُئُ مِنْ عَیْنِی وَأَنِینٍ یَفْتُرُ مِنْ صَدْرِی عَنْ دَوارِجِ الرَّزایا وَسَوالِفِ الْبَلایا إِلاّ مَثَّلَ بِعَیْنِی عَنْ غَوابِرٍ أَعْظَمِها وَأَفْظَعِها وَبَواقِی أَشَدِّها وَأَنْکَرِها، وَنَوائِبٍ مَخْلُوطَةٍ بِغَضَبِکَ، وَنَوازِلٍ مَعْجُونَةٍ بِسَخَطِکَ»؛
«ای آقای من! غیبت (دوری) تو خوابم را گرفته و خوابگاهم را بر من تنگ کرده و آرامش و راحت دلم را ربوده است. آقای من! غیبت تو مصیبتم را به مصیبتهای دردناک ابدی پیوسته، و از دست دادن یکی پس از دیگری، جمع و عدد را فانی میسازد. پس احساس نمیکنم به اشکی که در چشمم خشک میگردد و نالهای که در سینهام آرام میگیرد، مگر آنکه مصایب
بزرگتر و دلخراشتر و پیشامدهای سختتر و ناشناختهتر در برابر دیدهام مجسّم میشود».
سدیر گفت: عقل از سر ما پرید و دلهای ما از غم و اندوه این پیشامد هولناک و حادثه خطرناک پاره شد، و گمان کردیم از اتّفاق ناگوار کوبندهای این چنین گریان و سوگوار است، یا از روزگار به او مصیبتی رسیده است.
عرض کردیم: خدا دیدگانت را نگریاند ای پسر خیر الوری! از چه پیشامدی اینگونه گریانی و از دیده اشک میباری؟ چه حالی روی داده که اینگونه سوگواری؟
حضرت چنان آه عمیقی کشید که ناراحتیاش از آن افزون شد، و فرمود: وای بر شما، بامداد امروز در کتاب "جَفر" نگاه کردم و آن کتابی است که علم مرگها و بلاها و آنچه واقع شده و تا روز قیامت واقع میشود، در آن مندرج است و خدای، محمّد صلیاللهعلیهوآله و امامان بعد از او را به آن اختصاص داده است. و تأمّل کردم در موضوع ولادت غایب ما و غیبت و طول عمر او(1)و گرفتاریهای مؤمنان در آن زمان، و شکهایی که از جهت طول غیبت در دلهایشان پیدا میشود، و اینکه بیشتر آنها از دین برگردند و رشته اسلام را از گردن بردارند (تا آخر
1) در موضوع طول عمر و فلسفه غیبت آن حضرت رجوع شود به دو کتاب از نگارنده «منتخب الاثر» باب 26 و 27 و 28 و 29 و 30 از فصل دوم و «نوید امن و امان» بخش دوم، ص 145 ـ 206 و بخش سوم ص 207 ـ 291.
حدیث که طولانی و مفصل است و مشتمل است بر دلیل بر طول عمر آن حضرت و اینکه خداوند متعال نسبت به حضرت قائم علیهالسلام سه برنامه را که در مورد سه پیغمبر جاری شده اجرا فرموده است).(1)
سیّد اجلّ، اورع، ازهد، صاحب کرامات، سیّد رضی الدین ابوالقاسم علی بن موسی بن جعفر بن طاووس حسنی حسینی (ت 664 ه ) در کتاب مستطاب اقبال الاعمال، ص 260، پس از ذکر دعاهای وداع ماه رمضان، بیاناتی فرموده که ترجمهاش بدین مضمون است:
«از وظایف شیعه امامیه؛ بلکه از وظایف امّت محمّدی این است که در این اوقات و این فرصتها متأسف و اندوهناک باشند برای محروم بودن از برکات فیض حضور، و سعادت ظهور حضرت مهدی علیهالسلام ، تا خدا ببیند که بر قدم صفا و وفا و اخلاص و ارادت به آن رهبران بزرگ ثابت و استوارند، و باید مضمون این شعر را از روی تأسف بگویند:
أُرَدِّدُ طَرْفِی فِی الدِّیارِ فَلا أَری وُجُوهَ أَحِبّائِیَ الَّذِینَ أُرِیدُ(2)
زیرا مصیبت هجران و حرمان از لقای امام، از مصیبت گذشتن ماه رمضان بزرگتر است.
اگر به فراق پدر مهربان یا برادر پشتیبان، یا فرزند عزیز گرفتار
شوند، وحشت زده و ناراحت و غمناک میشوند، در حالی که بهره و انتفاع از پدر و برادر و فرزند، در برابر برکات و انتفاعات مهم ما از حضرت مهدی علیهالسلام که خلیفه خاتم الانبیا و امام حضرت عیسی در نماز و ولیّ امور و برطرف کننده انواع گرفتاریها و بلیّات و مصلح تمام کارها است، ارزشی ندارد».
پرسشهایی که پیرامون دعای ندبه میشود(1)
در سنّتهای دینی و دستورات اسلامی تا میتوانند خرده گیریهای ناهنجار و بیمعنی مینمایند و از فلسفه و فایده آنها میپرسند؛ ولی عادات و آداب اجانب را در لباس و خوراک و مو و سبیل و امور اجتماعی و خانوادگی و فرهنگی ندانسته و بدون اینکه فایدهای از آن در نظر بگیرند، سرمشق خود قرار داده و بلکه غالبا با علم به ضرر، از بیگانگان پیروی میکنند.
در احادیثی که در کتابهای معتبر روایت شده و مردان خبیر و اهل فن و اطّلاع به آن اعتماد کردهاند شبهه میکنند و نمیپذیرند درحالی که خبرهای مؤسسات خبرسازی و شایعهپردازی را با وجود هزار علّت و احتمال جعل و دروغ، قبول میکنند.
بدیهی است این حال ناشی از ضعف اخلاق و جهل و غفلت و خودباختگی و تسلیم کورکورانه افکار و عادات بیگانگان بودن است.
پارهای هم پیدا شدهاند که با القای شبهه و استهزا و مسخره کردن آداب دینی یا خودداری از انجام وظایف اسلامی، میخواهند خود را در جمع روشنفکران وارد و اهل تحقیق و منطق معرفی نمایند.
این روش در سطحهای مختلف و پیرامون موضوعات متنوع ظاهر میشود. از مسائل اصول دین و الهیّات و محرمات و مستحبات و مکروهات سخنی میگویند و به طور تحقیرآمیز و استفهام پرسش مینمایند.
ما آنچه دیدهایم بیشتر این افراد یا از صلاحیت علمی محروم و عامی و بیسوادند و یا اینکه میخواهند با این روش خود را نواندیش معرفی کرده و در جمع برخی جوانان و کسانی که با مسائل دینی آشنایی کامل ندارند و باور کردن بسیاری از حقایق برایشان دشوار است، جایی باز کنند و صاحب مکتبی شوند.
اینها بیشتر برای فریفتن و اِغفال افراد خام و نپخته، حتی از الفاظ داغ و اصطلاحات و لغات انگلیسی و فرانسه و اسامی مکتبهای گوناگون نیز استفاده کرده و کسانی را که غرب زده و عاشق الفاظ فرنگی مآبانه هستند، فریفته و در اشتباه میاندازند؛ چون اگر ساده و بیپیرایه سخن بگویند، مقاصدی که دارند آشکار شده و بیشتر مردم ملتفت میشوند و کالای آنها را نمیخرند. پس افکارشان در لابلای الفاظ و لغات بیگانه یا اصطلاحات جدید میگویند تا افراد غیر وارد، گمان کنند سخن آنها مبتنی بر یک اساس مسلّم علمی جدید، و فلسفه پذیرفته شده تازه است.
به هر حال در عین حال که معتقدیم باید باب بحث و نظر و پیجویی و تعقل و بررسی آزاد، به روی همه باز باشد و از این جهت از کسی گله نمیکنیم؛ بلکه از آن استقبال کرده و آن را سبب تنویر افکار و روشن شدن حقایق و تجلّی هرچه بیشتر انوار معارف اسلام میدانیم، به این اشخاص نیز نصیحت میکنیم که آقایان! اشتباهکاری و تدلیس و اظهار شک و تردید، شبههسازی و مسخره کردن حقایق و سست کردن عقاید عامّه از راه تمسخر و استهزا، و بیانات جسارت آمیز و حمله به این و آن، دشنام دادن و مردم را به هم بدگمان کردن و سرگردان نمودن و اندیشههای سوء را رشد دادن، کار آسانی است. آنچه مشکل و دشوار است و کار همه کس نیست مردم را بر یک اصول صحیح استوار داشتن، و متّحد کردن و از شبهه و شک خارج گردانیدن و به سوی یک مسیر معقول و مقرون به خیر و سعادت دنیا و آخرت راهنمایی کردن است که فقط انبیا و اولیا و رجال الهی از عهده این خدمت برآمدهاند و حتی فلاسفه و حکما نیز در جنبه ایجابی و مثبت این موضوع نتوانستند مقام سازنده و مؤثر داشته باشند.
آنان که نقش مخرّب را بازی کرده و خواستند این کاخ باعظمت و این یگانه پناهگاهی را که انبیا به امر خدا برای مردم ساختند خراب و ویران سازند، سرانجام جز ایجاد نابسامانی و بیمأخذی و بیمقصدی و لا مسلکی چه دردی را درمان کردند؟ و بر کجای این همه زخمهایی که پیکر جامعه انسانیت از دست جهل و نادانی و فساد اخلاقی و تکبر و حسد و غرور و جاهپرستی برداشته، مرهمی گذاردند.
اگر در بیان این نکته بیش از حدّ این کتاب سخن طولانی شد، برای این است که معلوم باشد حقیقت جویی و تلاش برای بالا بردن سطح معرفت و بصیرت و روشن شدن اذهان و تحصیل یقین کاملتر و همچنین مجاهده برای جستن حقّ، یک مطلب است و شبهه سازی و مسخره کردن حقایق و اتّکا به غرور و دانستن یک سلسله الفاظ فریبنده و توخالی، مطلب دیگر است. آن کسانی که رجال قهرمان آن میدان مقدّس هستند، با افرادی که در میدان دوم خودنمایی میکنند از زمین تا آسمان فرق دارند و نباید آنها را با هم اشتباه کرد و شبههسازی را حقیقتجویی شمرد.
ای بسا ابلیس آدمرو که هست پس به هر دستی نباید داد دست
ای بسا ابلیس آدموار زشت که برد انسان به دوزخ نه بهشت
1) نکتهای که در اینجا یادآوری آن مناسب است، این است که: یکی از بیماریهای خطرناک و مسری، بیماری تردید و شکپذیری در مسائل دینی و مذهبی است. مانند آنکه یک آمادگی و گرایشی به این پذیرش فراهم شده باشد، شبههها، شکها و مغلطه کاریها را بدون تحقیق و بررسی کامل میپذیرند و به عکس در مسایل عصر و علمی و اجتماعی و تربیتی و آنچه به دروغ، تجدّد و ترقّی و محصول دنیای مادّی و ماشینی و اجتماعات غربی و شکستن سدّهای اخلاقی است، زودپذیری و زودباوری رایج شده و حتی خرافات را به جای حقایق میپذیرند، و رفتارهای ننگین و کردار زشت و ناپسند بیگانگان را به جای آداب حسنه بر میگزینند و با افتخار و بیچون و چرا از آنها تقلید میکنند.
پرسشهایی که پیرامون این دعا میشود، چهارده پرسش است به این شرح:
1 ـ اعتبار دعا از جهت سند
2 ـ جمله:
«لَیْتَ شِعْرِی أَیْنَ اسْتَقَرَّتْ بِکَ النَّوی؛ بَلْ أَیُّ أَرْضٍ تُقِلُّکَ أَوْ ثَری؟! أَ بِرَضْوی أَوْ غَیْرِها أَمْ ذِی طُوی؟»؛
«ای کاش میدانستم در کدام زمین قرار داری، آیا در کوه رضوی یا ذی طوی یا نه اینجا و نه آنجا؟»
چه ارتباط به امام زمان علیهالسلام دارد، و چرا سراغ آن حضرت را در "ذی طوی" و کوه "رضوی" میگیرند، و حال آنکه به عقیده فرقه کیسانیه، "رَضوی" جایگاه و محل اختفا و غیبت محمّد حنفیه است و معتقد بودند که در این کوه از انظار مخفی و از آنجا ظهور خواهد کرد.
و حال آنکه امام زمان علیهالسلام ؛ نه در غیبت صغری و نه در غیبت کبری و نه پس از ظهور، هیچ رابطهای با این کوه ندارد و اساسا غیبت آن حضرت به این صورت نیست که در جای مخصوصی قرار گرفته باشند؛ بلکه در همه جا و هر مکان بخواهند حاضر میشوند و این ما هستیم که آن ولیّ خدا را نمیشناسیم و تشخیص نمیدهیم.
بنابراین، سؤال از اینکه: تو در کدام جایگاه مخفی به سر میبری؟ ظاهرا با نوع غیبت حضرت مهدی موعود از دیدگاه شیعه امامیه سازگار نیست؟
3 ـ از مطالعه دقیق متن دعا، که از ائمه اثنی عشر علیهمالسلام به تصریح و ترتیب نام برده نشده، و پس از حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام ، که به تفصیل از مناقب و فضایل آن حضرت سخن میگوید، ناگهان و بیواسطه به امام غایب خطاب میکند، باز این سؤال (سؤال دوم) بیشتر در ذهن طرح میشود.
4 ـ جمله:
«وَعَرَجْتَ بِرُوحِهِ إِلی سَمآئِکَ»؛
«و روح او را به آسمانت عروج دادی».
نیز با اجماع و اتفاق و آیات قرآن مجید و اخبار و احادیث که دلالت بر جسمانی بودن معراج حضرت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دارند، مخالفت دارد.
5 ـ چگونه ممکن است این دعا منسوب به یکی از امامان باشد که همه عاقل و کامل بودند؟ چگونه با اینکه هنوز امام زمان علیهالسلام به دنیا نیامده بود، در این دعا به او خطاب کردهاند:
«لَیْتَ شِعْرِی أَیْنَ اسْتَقَرَّتْ بِکَ النَّوی...»؛
«کاش میدانستم در کجا سکونت داری...».
6 ـ دعای ندبه بعد از رسول خدا و ائمه هدی علیهمالسلام پیدا شده و به ایشان نسبت داده شده و بدعت است؟
7 ـ این جمله دعا:
«وَسَأَلَکَ لِسانَ صِدْقٍ فِی الاْآخِرِینَ، فَأَجَبْتَهُ وَجَعَلْتَ ذلِکَ عَلِیّا»؛
«و از تو برای خویش نام نیک بین آیندگان خواست، پس او را اجابت کردی و آن را عالی و بلندمرتبه قرار دادی».
با قرآن مخالف است؟
8 ـ جمله:
«وَأَوْطَأْتَهُ مَشارِقَکَ وَمَغارِبَکَ»؛
«و وارد ساختی او را به مشارق و مغارب خود».
نیز مخالف با قرآن مجید است؟
9 ـ این جمله:
«وَأَوْدَعْتَهُ عِلْمَ ما کانَ وَما یَکُونُ إِلَی انْقِضآءِ خَلْقِکَ»؛
«و دانش گذشته و آینده تا پایان آفرینشت را به وی ودیعه دادی».
نیز با قرآن مخالفت دارد؟
10 ـ این جمله:
«ثُمَّ جَعَلْتَ أَجْرَ مُحَمَّدٍ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَآلِهِ مَوَدَّتَهُمْ فِی کِتابِکَ...»؛
«سپس اجر محمّد ـ صلواتک علیه و آله ـ را در کتاب خویش مودّت و دوستی و پیوند با ایشان قرار دادی...».
نیز با قرآن سازگار نیست؟
11 ـ پرسش دیگر این است که: این دعا را در هزار مسجد و مکان میخوانند. آیا امام در همه جا حاضر و شنوا و لامکان و حاضر در هر مکان است، مانند خدا؟ البته خیر! پس اگر در همه جا حاضر نیست، چرا در دعا میخوانیم:
«یَابْنَ السّادَةِ الْمُقَرَّبِینَ! یَابْنَ النُّجَبآءِ الاْءَکْرَمِینَ!»؛
«ای زاده آقایان مقرب درگاه خدا، ای زاده نجیبان گرامی».
پس این دعا خلاف عقل است؟
12 ـ یکی از موارد دیگر که مخالف با عقل است، این جمله است:
«یَابْنَ یسآ وَالذّارِیاتِ! یَابْنَ الطُّورِ وَالْعادِیاتِ!».
13 ـ خواندن غیر خدا شرک است و چون در این دعا، امام خوانده میشود؛ پس خواندن آن کفر و شرک است؟
14 ـ خواندن این دعا، سبب رکود فعالیتهای اسلامی، و خمود و تخدیر افکار، و اقناع نفوس به ندبه و گریه و مانع از اشتعال آتش ناراحتیها و نارضایتیها و انقلاب و قیام علیه اهل باطل میشود، و افراد را از امر به معروف و نهی از منکر و تلاش و کوشش برای برقرار
نظم صحیح اسلامی و حرکت و اقدام باز میدارد؟
شاید پرسشهایی که پیرامون این دعای شریف میشود، بیش از این چهارده سؤال نباشد که ما به حول و قوه الهی، به هر یک جداگانه پاسخ میدهیم.
معتبر دانستن دعای شریف ندبه از اصول دین نیست، و معتبر نشناختن آن، به صحّت عقاید و اصولی که در نزد شیعه معتبر است، خللی وارد نمیآورد.
این موضوع یک مسأله فرعی است و اظهار نظر درباره آن، برای کسی که اهل اجتهاد باشد، آزاد است و من دوست نمیدارم این هم یک عنوانی باشد که سبب تشکیل دو جبهه موافق و مخالف شود.
بله بعضی از شبهاتی که بر عدم اعتبار این دعا القا شده، و حکایت از دارا بودن یک سلیقه و روشهای خاص مذهبی و گرایش به آرای فرقه وهابیه و نواصب و دشمنان عترت پیغمبر خدا صلیاللهعلیهوآله دارد، مخالف مذهب شیعه و طریقه اهل بیت رسالت علیهمالسلام است.
عَصَمَنَا اللّهُ وَجَمِیعَ إِخْوانِنا مِنَ الزَّلاّتِ
وَهَدانا إِلی صِراطِهِ الْمُسْتَقِیمِ
در باب حجّیت خبر واحد، بالاخره در علم اصول، اطمینان به صدور، میزان اعتبار شناخته شده و روش عرف و عقلا نیز بر همین نحو قرار دارد؛ بلکه به اخبار تاریخی و نقلهایی که بسا از نظر محدّث مورد اعتماد نیست، اعتماد میکنند، و همینقدر که تاریخ معتبر یا مشهوری واقعهای را نقل کرده باشد، آن را قبول مینمایند؛ ولی علمای اسلام در اخبار و احادیث، به خصوص راجع به احکام شرع، تعیین هدفها، تعالیم دین و تفسیر قرآن و فقه، از این روش عرف، پا را فراتر نهاده و تحقیق و دقّت و رسیدگی بیشتری میکنند و در رجال سند احادیث و عدالت و ثِقه بودن راوی و سوابق اخلاقی، و عقیده و مسلک سیاسی او، کاملاً کنجکاوی مینمایند و تا اطمینان پیدا نکنند، به حدیث عمل نمینمایند و اصولی که در این موضوع مراعات میشود، حاکی از نهایت دقّت و تفحص و اعتنای شیعه به واقعجویی و حقیقتپژوهی است.
این جهت هم هست که این فحص و رسیدگی و تحصیل اطمینان به
صدور حدیث، در مورد احادیثی که راجع به حکم الزامی شرعی مثل واجب و حرام، یا معاملات و امور مالی و حقوقی و سیاسی باشد، بیشتر انجام میشود و معمولاً در احادیث دیگر، مانند اخبار مربوط به اصول عقاید(1)و مستحبات، به این مقدار رسیدگی و دقّت نیاز پیدا نمیشود.
راجع به دعا هم، در صورتی که مضامین آن مقبول و شرع پسند باشد، اگر سند آن معتبر نباشد و ورود آن بالخصوص ثابت نشد؛ چون به نحو عموم، دعا وارد و راجح و از عبادات مؤکّده است، خواندن آن برحسب عمومات قرآن مجید و روایات دعا، راجح و مستحبّ است و در مقام عمل، حاجت زیادی به معرفت سند دعا نیست، و به همین قصد خوانده میشود و برای درک فیض و ثواب مخصوص آن نیز برحسب اخبار «مَن بَلَغ» رجاءً هم که بخوانند، به آن نایل میشوند.
قوّت متن و الفاظ و مضامین هم، بر اعتبار دعا میافزاید و سخنشناسان و کسانی که با اخبار و سخنان اهل بیت علیهمالسلام و دعاهایی که از ایشان رسیده مأنوس هستند، آن را میشناسند. چنانچه از جملهبندیهای سست و مضامین کوتاه بعضی از دعاها میفهمند که از اهل بیت علیهمالسلام نیست.
پس از این مقدّمه فشرده و مختصر، راجع به اعتبار دعای شریف ندبه میگوییم: این دعا از حیث سند، اگرچه مسند نباشد، مع ذلک
1) در قسمتهایی که عقلی خالص باشد فقط متن حدیث ملاحظه میشود؛ ولی در قسمتهایی که دلیل اثبات آن نقل باشد، سند حدیث را هم باید ملاحظه کرد.
اطمینانبخش و معتبر است و برای اینکه آن را بخوانیم و مانند یکی از دعاهای مشهور و متداول مواظبت بر آن داشته باشیم، به اعتبار بیشتر نیازی نیست؛ زیرا:
1 ـ این دعا را سیّد جلیل، صاحب مناقب و مفاخر "سید رضی الدین علی بن طاووس قدسسره " که از اعلام قرن هفتم هجری و از رجال بزرگ شیعه و در علم و ورع و زهد و عبادت معروف و بااطّلاع از کتب و تصنیفات بوده، در کتاب مستطاب "اقبال الاعمال" (ص 295 ـ 299) و در کتاب "مصباح الزائر" فصل هفتم، و شیخ جلیل "محمّد بن جعفر بن علی مشهدی حائری" از اعلام قرن ششم در کتاب "مزار" معروف به "مزار محمّد بن المشهدی" که علاّمه مجلسی آن را "مزار کبیر" نامیده، (دعای صد و هفتم) نقل کردهاند و همچنین در مزار قدیم که ظاهرا از تألیفات "قطب راوندی" است، نیز نقل شده و نقل دعا در مثل هریک از این سه کتاب، دلیل این است که این شخصیتهای بزرگ و متبحّر و حدیثشناس، این دعا را معتبر شناختهاند.
اگر کسی بگوید: مدرکی برای این دعا جز کتاب سیّد بن طاووس نیست و سید هم این دعا را از بعضی شیعیان مجهول الحال نقل کرده است؛ زیرا عبارت او این است:
«ذَکَرَ بَعْضُ أَصْحابِنا قالَ: قالَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ أَبِی قُرَّةِ: نَقَلْتُ مِنْ کِتابِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سُفْیانِ الْبَزَوفَرِیِّ رضیاللهعنه دُعآءَ النُّدْبَةِ، وَذَکَرَ أَنَّهُ لِصاحِبِ الزَّمانِ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْهِ، وَیُسْتَحَبُّ أَنْ یُدْعی بِهِ فِی الاْءَعْیادِ الاْءَرْبَعَةِ».
جواب این است که:
اوّلاً: چنانچه گفته شد و پس از این هم خواهیم گفت، در کتابهایی که پیش از عصر سیّد تألیف شده، این دعا ذکر شده است.
ثانیا: فردی چون سیّد بن طاووس، از مجهول الحال، به این الفاظ «بعض اصحابنا» که مشعر بر تعظیم و احترام است، نقل نمیکند.
ثالثا: هرکس اهل فن باشد، ملتفت میشود که مراد ایشان هم از «بعض اصحابنا»، همان «شیخ محمّد بن المشهدی» صاحب مزار کبیر است و عبارت او در مزار کبیر که دعای صد و هفتم آن است، این است که:
«اَلدُّعآءُ النُّدْبَةُ، قالَ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی قُرَّةِ: نَقَلْتُ مِنْ کِتابِ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سُفْیانِ الْبَزَوْفَرِیِّ رضیاللهعنه هذَا الدُّعاءِ، وَذَکَرَ فِیهِ: أَنَّهُ لِصاحِبِ الزَّمانِ ـ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْهِ وَعَجَّلَ اللّهُ تَعالی فَرَجَهُ وَفَرَجَنا بِهِ ـ وَیُسْتَحَبُّ أَنْ یُدْعی بِهِ فِی الاْءَعْیادِ الاْءَرْبَعَةِ».
این عبارت را با عبارت سیّد بن طاووس پیش هم بگذارید، و خودتان داوری کنید.
2 ـ پیش از این سه بزرگوار، شیخ جلیل ثقه «ابوالفرج محمّد بن علی بن یعقوب بن اسحاق بن ابی قرة قنانی» معاصر نجاشی از شیوخ و بزرگان قرن پنجم، در کتاب دعایی که شیخ محمّد بن المشهدی در کتاب مزار، و سید بن طاووس در مصباح الزائر و اقبال، از آن بسیار نقل
کرده و بر آن اعتماد فرمودهاند، و همچنین از مآخذ کتاب مزار قدیم میباشد، این دعا را روایت کرده است ـ و چنانچه گفته شد ـ ایشان نیز از رجال شیعه میباشد و علاوه بر کتاب دعای مذکور، کتاب دیگری به نام "التهجد" دارد، و در کتبی مثل رجال نجاشی و علاّمه توثیق شده است و نقل ایشان نیز دلیل این است که این دعا را معتبر شناخته و بلکه استحباب خواندن آن را در اعیاد اربعه تأیید کرده است، چنانچه ظاهر این است که سیّد بن طاووس و شیخ محمّد بن المشهدی ـ علیهما الرحمة ـ نیز آن را بخصوص مستحب میدانستهاند.
3 ـ شیخ جلیل ثقه، ابوجعفر محمّد بن الحسین بن سفیان بزوفری(1)در کتاب دعای خود، دعای ندبه را روایت کرده است و ایشان از مشایخ شیخ مفید ـ رضوان اللّه علیهما ـ است که بر حسب اسانید روایات کتاب امالی شیخ ابیعلی طوسی، شیخ مفید از او بسیار روایت کرده و برای او طلب رحمت نموده است، و محدّث نوری، در خاتمه "مستدرک"، او را چهل و دومین شیخ از مشایخ شیخ مفید شمرده، و وثاقت و جلالت قدر او را گواهی فرموده است، و این شیخ جلیل نیز صریحا به استحباب خواندن این دعا فتوا داده است.
اگر گفته شود: صاحب کتب رجال، محمّد بن حسین بزوفری را مجهول الحال دانستهاند.
1) بزوفر بفتحتین و سکون واو، و فتح فاء، ده بزرگی است از توابع قوسان در نزدیکی واسط و بغداد، در کنار نهر موفقی در غربی دجله (معجم البلدان، ج 2، ص 166).
جواب این است که: چنانچه تحقیق آن شد، ایشان معلوم الحال و از مشایخ شیخ مفید بوده، و آن مرد بزرگ از او بسیار روایت کرده(1)و برای او طلب رحمت نموده است، چنانچه محمّد بن المشهدی و "سید" در حقّ او «رضی اللّه عنه» فرمودهاند.
اگر کسی بگوید: محمّد بن الحسین بزوفری در عصر ائمه نبوده تا از امام این دعا را اخذ کرده باشد، و معلوم نیست از چه کسی و از کجا این دعا را گرفته است؟
جواب میدهیم: مگر کسی گفته است: محمّد بن الحسین بن سفیان بزوفری، بدون واسطه این دعا را از امام روایت کرده است؟ مگر لازم است هرکس روایتی را از امام روایت میکند، معاصر با ائمه باشد؟ مگر نمیشود حدیثی را با سند در کتاب خود روایت کرده باشد، یا روایت معتبر و مسلّمی را با حذف سند به طور ارسال نقل نماید؟ بلکه چون در آن اعصار که نزدیک به عصر ائمه علیهمالسلام بوده، رسم بر این نبوده است که در کتابها روایتی بدون سند بیاورند، و اگر هم بدون سند میآوردند، عین متن را ذکر میکردند.
اطمینان حاصل است که یا این دعا در کتاب بزوفری با سند بوده
1) مرحوم استاد اعظم، زعیم اکبر، آیت اللّه بروجردی قدسسره که در علم رجال و حدیث، و معرفت طبقات و تمیز مشترکات مانند سایر علوم اسلامی یگانه و بینظیر بود، میفرمود: یکی از طرق معرفت رجال، شخصیت تلامذه و شاگردان آنها است که وقتی شخصیتی مثل مفید از کسی کثیر الروایه باشد و قدحی هم در او نشده باشد، اماره است بر آنکه او مورد وثوق و اعتماد بوده است.
و پس از اینکه از کتاب او نقل شده، مسامحةً سند آن را نقل نکردهاند، و یا اینکه آنقدر معروف و مشهور بوده که بزوفری هم خود را از ذکر سند آن بینیاز میشمرده است.
بنابراین میتوان حدس زد خواندن این دعا، در اعصار نزدیک به عصر ائمه علیهمالسلام و غیبت صغری هم، مثل عصر ما، بین شیعه متداول و مرسوم بوده و این شعاری است که دست به دست رسیده و اَخلاف از اَسلاف و بازماندگان از گذشتگان آن را گرفته و در محضر و منظر محدّثین و شیوخ آن اعصار که همه متبحر در علم حدیث، و استاد فن بوده و از خواندن دعاهای بیمأخذ و پیروی از روشهای بیمدرک به شدّت ممانعت میفرمودند، خوانده میشده و کسی بر اعتبار آن ایرادی نداشته است.
4 ـ علاّمه مجلسی با دقت و تتبّع و احاطه و اطّلاع وسیع و فوق العادهای که در اخبار و احادیث و رجال روایات و معرفت اسانید دارد، علاوه بر آنکه این دعا را در کتابهایی مثل بحار و تحفة الزائر ـ که در مقدّمه به اعتبار سند ادعیه آن شهادت داده است ـ نقل فرموده، صریحا و بالخصوص، اعتبار سند دعای ندبه را که منتهی به امام جعفر صادق علیهالسلام میشود، تصدیق فرموده است. عبارت این افتخار عالم اسلام و نابغه جهان علم، در کتاب مستطاب "زاد المعاد" این است:
«و امّا دعای ندبه که مشتمل است بر عقاید حقّه، و تأسف بر غیبت حضرت قائم علیهالسلام به سند معتبر، از امام جعفر صادق علیهالسلام منقول است،
و مستحب است این دعای ندبه را در چهار عید بخوانند؛ یعنی جمعه، عید فطر، عید قربان و عید غدیر».
محقق است که ایشان، چنین کلام صریح و شهادت محکمی را بدون مأخذ و مصدر معتبر نفرموده است.
علاوه بر ایشان، سیّد جلیل علاّمه صدرالدین محمّد طباطبایی یزدی (متوفّی 1154 هجری) نیز در ابتدای شرحی که به دعای ندبه مرقوم فرموده، استناد به روایت مرویه از امام جعفر صادق علیهالسلام نموده است.
با توجّه به مجموع مطالبی که عرض شد، اعتبار این دعا، به خصوص به ملاحظه متن آن، مُحرز و صدور آن از امام علیهالسلام مورد اطمینان است و استحباب خواندن آن نیز بالخصوص و حداقل از جهت ادلّه عامّه مسلّم و ثابت است و محل هیچگونه اشکالی نمیباشد و محتاج به تمسک به اخبار «مَن بَلَغ» نیست.
بعضی گمان کردهاند: مستند کسانی که این دعا را در کتابهای خود نقل کرده و فتوا به استحباب خواندن آن دادهاند، اخبار «من بلغ» و تسامح در ادلّه سنن است. لذا اشکال کردهاند که تسامح در ادلّه سنن در جایی است که با سند ضعیفی به معصوم برسد و برای دعای ندبه سندی که منتهی به معصوم بشود، ذکر نکردهاند.
جواب اشکال این است که:
اوّلاً: ورود و صدور این دعا از معصوم علیهالسلام مورد اطمینان است، و آن
چیزی که ملاک حجیّت خبر واحد است، اطمینان به صدور است و لذا به اخبار موقوفه هم گاهی در فقه اعتماد میشود.
ثانیا: به نفس اطلاق ادلّه عامّه دعا، استحباب این دعا هم ثابت است.
ثالثا: در باب تسامح در ادلّه سنن و اخبار «مَن بَلَغ» ذکر نشده است که باید بلوغ با سند متصل به معصوم باشد؛ بلکه بلوغ و رسیدن به هر نحو باشد ـ مسندا یا مرسلاً ـ کفایت میکند. شما چرا به قاعده و احادیث، بیدلیل حاشیه میزنید و اطلاق آن را مقید میسازید. حتی فتوای فقیه به رجحان عمل، اگر استناد او به روایتی محتمل باشد، نیز در بلوغ کافی است، چنانچه شیخ اعظم، شیخ مرتضی انصاری رحمهالله هم در تنبیه پنجم از تنبیهات رسالهای که در جواز تسامح در ادلّه سنن مرقوم فرموده، تصریح کرده است و اولی به اعتبار، فتوای فقهایی است که در کتب فتوایی نیز متون روایات را ذکر میکردهاند. جایی که قُدما به رساله «علی بن بابویه قمی» در موارد فقدان نصّ یا به زبان علمی «عند إعواز النصوص» عمل میکردند، در مورد مستحبات با وجود اخبار «من بلغ» ورود مطلق خبر، و فتوای فقیه به طریق اولی کافی است.(1)
1) راجع به مطالب این فصل رجوع شود به رجال نجاشی، ص283؛ رجال علاّمه، ص 164؛ هدیة الزائرین، ص 507؛ الکنی و الالقاب، ج 1، ص 403؛ بحارالانوار، ج 1، ص 18؛ الذریعه، ج 8، ص 184 و 193 و 194 و 195 و ج 4، ص 503؛ مصباح الزائر، فصل 7 (نسخه خطی) مزار محمّد بن المشهدی، دعای 107 (نسخه خطی) هر دو نسخه از کتابخانه آیت اللّه مرعشی نجفی؛ اقبال، ص 255 ـ 299؛ مستدرک، ج 3، ص 521؛ زاد المعاد و تحفة الزائر علاّمه مجلسی، رساله جواز تسامح در ادله سنن شیخ؛ معجم البلدان، شرح دعای ندبه شریف صدر الدین محمّد طباطبایی.
برای اینکه بررسی بهتر این پرسش، لازم است نخست ذو طوی و رضوی، این دو مکان مقدّس را بشناسیم و سپس جواب را مطرح کنیم.
ذو طوی: "مجمع البحرین" میگوید: ذو طوی ـ به فتح طاء و ضمّ؛ امّا ضمّ مشهورتر است ـ موضعی است در داخل حرم، در یک فرسخی مکّه که از آنجا خانههای مکّه دیده میشود.
"قاموس" گفته است: ذو طوی ـ مثلثة الطاء که گاهی هم با تنوین تلفظ میشود ـ موضعی است نزدیک مکّه.
"معجم البلدان" از جوهری نقل کرده است: ذی طوی ـ به ضم طاء ـ موضعی است نزدیک مکّه.
"اخبار مکّة المشرفة"(1)مینویسد: ذوطوی نمازگاه پیغمبر صلیاللهعلیهوآله است. هر زمان آن حضرت به مکّه تشریف میآوردند در ذی طوی فرود
1) ج 1، ص 436.
میآمدند و شب را در آنجا توقف فرموده، نماز صبح را در آنجا میخواندند.
و نیز در "اخبار مکّة المشرفة"(1)روایت شده است: ذوطوی بطن مکّه؛ یعنی زمین آن است.
بنابراین، به هریک از این دو معنا که مراد باشد، ذوطوی مکانی است مقدّس و محترم و مبارک و محل نزول رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است.
رضوی: رضوی ـ به فتح راء ـ مانند سَکری؛ کوهی است مقدّس و مبارک که از کوههای مدینه طیبه بوده و در نزدیکی "ینبُع" قرار دارد و دارای درّهها و زمینها و مسیلها و آبها و درختها میباشد و آن، ابتدای کوههای تهامه است و تا مدینه چهار شب راه است و در مدح و فضل آن روایاتی وارد شده است.(2)
اینکه فرمودید: غیبت امام علیهالسلام به این صورت نیست که در مکان مخصوصی منزل گزیده باشد و از آنجا بیرون نرود، سخنی حقّ و صحیح است. آن حضرت نَه در رضوی و ذی طوی، و نه در سرداب غیبت، چنانچه بعضی از اهل سنّت به شیعه افترا بستهاند، پنهان نمیباشند. و این سخن که آن حضرت در سرداب غایب شده و از آنجا
ظاهر میشود و شیعه انتظار بیرون آمدن ایشان را از سرداب میکشند، یکی از افتراهای شاخ دار آشکار است.(1)
در موضوع رضوی و ذی طوی نیز مطلب به همین قرار است؛ یعنی این دو محل نیز جایگاه حضرت صاحب الزمان علیهالسلام در طول زمان غیبت نمیباشد؛ نه شیعه امامیه این را گفته و حتی اهل سنّت هم به ایشان آن را نسبت ندادهاند. بله! فقط در مورد محمّد حنفیه نقل شده، که برخی از فِرَق کیسانیه(2)، که قرنها منقرض شده و از بین رفتهاند، این عقیده را داشتهاند که وی در کوه رضوی اقامت گزیده است.
این مطلب نیز که آن حضرت در عصر غیبت، در مکان معیّنی قرار ندارند؛ بلکه به هرجا و هر مکان بخواهند تشریف میبرند و وظایفی را که دارند انجام میدهند و این ما هستیم که آن حضرت را نمیبینیم، صحیح است و در همین دعای ندبه در این جمله:
«بِنَفْسِی أَنْتَ مِنْ مُغَیَّبٍ لَمْ یَخْلُ مِنّا»؛
«جانم به فدایت ای که از چشم ما نهانی؛ ولی از اجتماع ما به دور نیستی».
1) در دو کتاب نوید امن و امان، ص 204 و 206 و منتخب الاثر، ص 371 ـ 373، تألیف نگارنده، این موضوع به طور مفصل بیان شده و بطلان این افترا آشکار گردیده است.
2) کیسانیه فِرق متعددی بودهاند: فرقهای میگفتند محمّد حنفیه نمرده و غیبت کرده و جایش معلوم نیست. فرقهای میگفتند: در جبال رضوی مقیم شده و فرقه دیگر گفتند او از جهان رفته و فرزندش عبداللّه ابوهاشم بعد از او قائم مقامش شد. بالجمله فرق و اختلافات زیاد داشتند و آنها که گفتند در کوه رضوی است یک فرقه از کیسانیه بودهاند. (رجوع شود به فرق الشیعه نوبختی، ص 26 ـ 36؛ التبصیر، ص 34 ـ 38).
به این معنی تصریح شده است، و از نهج البلاغه و اخبار و احادیث دیگر نیز استفاده میشود(1)و در عبارت یکی از زیارات است:
«اَلسَّلامُ عَلَی الاْءِمامِ الْغائِبِ عَنِ الاْءَبْصارِ الْحاضِرِ فِی الاْءَمْصارِ»؛
«سلام بر آن امامی که از چشمها پنهان و حاضر در شهرها است».
از آنچه گفته شد، معلوم شد که امام علیهالسلام نه در ذی طوی و نه در رضوی قرار ندارند و این جمله «لَیْتَ شِعْرِی أَیْنَ اسْتَقَرَّتْ بِکَ النَّوی؛ بَلْ أَیُّ أَرْضٍ تُقِلُّکَ أَوْ ثَری؟!» هم پرسش از قرارگاه دائمی آن حضرت نمیباشد و پرسش از زمان حال و همان هنگام خطاب و دعا است؛ بلکه پرسش و استفهام حقیقی نیست؛ زیرا برحسب احادیث، کسی بر قرارگاه آن حضرت مطّلع نیست.(2)و عبارات و استفهامهایی که در این دعا است، همین موضوع را تأیید میکند.
پس این جمله دلالت دارد که آن حضرت قرارگاه مشخص و معینی ندارند و با عقیده کیسانیه، که یک فرقه از بین رفته و منقرض شدهاند، ارتباطی ندارد؛ بلکه این جمله و بسیاری از جملههای این دعا، صریحا
عقیده کیسانیه را ابطال میکند و این استبعادی را که شده است، ردّ مینماید.
آقای من! شما ببینید این جملهها با عقاید کیسانیه و یا محمّد حنفیه چه ارتباطی دارد و غیر از این است که صریحا عقاید کیسانیه و امامت و مهدویت محمّد حنفیه را رد میکند؟
«أَیْنَ الْحَسَنُ أَیْنَ الْحُسَیْنُ؟ أَیْنَ أَبْنآءُ الْحُسَیْنِ؟ صالِحٌ بَعْدَ صالِحٍ، وَصادِقٌ بَعْدَ صادِقٍ! أَیْنَ السَّبِیلُ بَعْدَ السَّبِیلِ؟ أَیْنَ الْخِیَرَةُ بَعْدَ الْخِیَرَةِ؟ أَیْنَ الشُّمُوسُ الطّالِعَةُ؟... أَیْنَ ابْنُ النَّبِیِّ الْمُصْطَفی وَابْنُ عَلِیٍّ الْمُرْتَضی، وَابْنُ خَدِیجَةَ الْغَرّآءِ وَابنُ فاطِمَةَ الْکُبْری؟! بِأَبِی أَنْتَ وَأُمِّی وَنَفْسِی لَکَ الْوِقآءُ وَالْحِمی! یَابْنَ السّادَةِ الْمُقَرَّبِینَ! یَابْنَ النُّجَبآءِ الاْءَکْرَمِینَ...»؛
«چه شد امام حسن و چه شد امام حسین و چه شدند فرزندان حسین علیهمالسلام که هریک پس از دیگری خلف صالح از سلف صالح و جانشین راستین پس از پیشوای راستین بودند. کجاست راه (و راهنمای هدایت) پس از راه (و راهنمای هدایت)؟... کجاست فرزند پیامبر مصطفی صلیاللهعلیهوآله و علی مرتضی؟ کجاست فرزند خدیجه غرّاء و فاطمه کبری؟ جان من و پدر و مادرم در راهت نثار باد...».
دهها از اینگونه جملهها که همه موافق با مذهب شیعه اثنی عشری است و کیسانیه و قائلین به امامت محمّد حنفیه را رد میکند، در این دعا موجود است.
اگر گفته شود: با اینکه به طور یقین این جمله هیچ تأییدی از عقیده کیسانیه ندارد، و خود این جمله و سایر جملات مذکور به صراحت، بطلان عقیده آنها را اعلام میکند، پس ارتباط حضرت صاحب الزمان ـ عجل اللّه تعالی فرجه ـ با این دو مکان از چه جهت است، و چرا این دو مکان بالخصوص در دعا ذکر شده است؟
پاسخ این است که: ارتباط آن حضرت با این دو مکان، مانند ارتباط ایشان با سایر اماکن مقدّسه و متبرّکه دیگر است که پرستش و عبادت خدا در آن اماکن فضیلت دارد. مثل مسجدالحرام و مسجد مدینه طیّبه و مشهد غروی حسینی و مسجد کوفه و سهله که معلوم شده است حضرت در این اماکن رفت و آمد دارند و این دو مکان را نیز به واسطه همین دو خصوصیت در دعا نام میبرند؛ زیرا چنانچه از بعضی اخبار استفاده میشود، در غیبت صغری و کبری، کوه رضوی نیز یکی از مقامات آن حضرت، و از اماکنی است که گاهی آنجا تشریف میبرند.(1)
نکته دیگر اینکه: این دو مکانی که در این دعا نام برده شده ـ علاوه بر اینکه ممکن است اشاره به اشتباه کیسانیه در تعیین مهدی باشد، و اینکه آن موعودی که همه در انتظار ظهور او با هم شریکند، از عترت پیغمبر و از اولاد علی و فاطمه و فرزند امامان و حجتهای الهی است ـ نکتهای ادبی است؛ زیرا در مقام ندبه و اظهار تأثّر از بیاطّلاعی از جا و مکان آن حضرت، ذکر این دو مکان مناسبتر و در قلوب نافذتر
1) غیبت شیخ طوسی ص103؛ بحارالانوار ج22، ص267؛ مصابیح الانوار ج2، ص345.
است تا اماکن دیگر، مانند خانه آن حضرت در سامرّا یا مسجد الحرام یا مسجد پیغمبر صلیاللهعلیهوآله .
مثل اینکه اگر بخواهیم محبوب سفر کردهای را یاد کنیم و از سوزش آتش هجران و فِراق او بنالیم و از بیخبری از حال و جا و مکان و آسایشگاهش اظهار نگرانی کنیم، سراغ آن مسافر عزیز را در کوه و دریا و بیابان و هوا میگیریم، نمیگوییم: «نمیدانیم اکنون در کجایی، به منزل رسیدهای یا در بستر خواب آرمیدهای یا در اطاق یا کنار جویبار و سبزه نشستهای»؛ زیرا این مضمونها ندبه را تسکین میدهد؛ بلکه مناسب این است که بگوییم: «نمیدانیم اکنون در کجایی، در حال حرکتی یا در بیابان و در کوه و دور از آبادی، ناراحت و تنها هستی؟»
برحسب بلاغت و تکلم به مقتضای حال، باید اینگونه جملهها در حال ندبه آورده شود و ذوق سلیم و طبع مستقیم و مأنوس باادب، این نکات را درک میکند.
و ممکن است ذکر اماکنی مثل رضوی و ذی طوی برای اشاره به این باشد که همه مکانهای مقدّس، حتی ذی طوی و رضوی هم که مورد نظر کیسانیه بوده، تحت تصرف امام و آمد و شد آن حضرت هستند.
و احتمال دیگری نیز بعد از این سه احتمال هست، و آن این است که: مراد از ذی طوی، چنانچه از "اخبار مکّة المشرفة" هم نقل شد، خود مکّه معظمه و مراد از رضوی، مدینه طیّبه باشد.(1)
1) به قرینه مقابله.
به هر حال، ذکر این دو مکان در مثل این دعا به رعایت اینگونه نکات ادبی یا معنایی است و به هیچ وجه، متن آن را سست نمیسازد و به خصوص با توجّه به جملههایی مثل «بِنَفْسِی أَنْتَ...» و کلمه «أَوْ غَیْرِها» و کلمه «أَمْ ذِی طُوی» که هم صراحت دارند بر اینکه سراغ آن حضرت را در مکان معینی نمیگیریم و هم اینکه آن حضرت قرارگاه معلومی ندارند، معلوم میشود که بالمرّه با عقاید کیسانیه بیارتباط است.
این جمله پرسشآمیز «لَیْتَ شِعْرِی...» در زیارتهای دیگر نیز وارد شده و علاوه بر علاّمه مجلسی در بحار،(1)علاّمه متبحر سیّد عبداللّه شبّر نیز از مشایخ خود، در ضمن یکی از زیارتها روایت فرموده است، به این لفظ:
«لَیْتَ شِعْرِی أَیْنَ اسْتَقَرَّتْ بِکَ النَّوی؛ أَمْ أَیُّ أَرْضٍ تُقِلُّکَ أَوْ ثَری؟! أَبِرَضْوی أَنْتَ أَوْ ذِی طُوی؟».(2)
بنابراین، صحّت و اعتبار این جمله از این راه نیز تأیید میشود و به اصطلاح اهل فن، حدیث از غرابت متن هم خارج میشود.
تصریح نداشتن دعا به نام و عدد ائمّه اثنی عشر علیهمالسلام از قوّت متن آن چیزی نمیکاهد و از این جهت، در اعتبار آن خللی وارد نمیشود، و عدم تصریح در اینجا مفهوم ندارد، خصوصا که تصریح یا اشاره به مطلبی که خلاف مذهب شیعه اثنی عشری باشد، به هیچ وجه در دعا وجود ندارد.
در دعای ندبه، مطالب عمده و حسّاس و ارزندهای در موضوع نبوّت مطرح شده و سپس مسأله خلافت و ولایت علی علیهالسلام و بعضی از نصوص و ادلّه این موضوع، و مجاهدات و فداکاریها و فضایل و مناقب آن حضرت عنوان شده و همچنین به مخالفتها و دشمنیهایی که اهل کینه و نفاق و جاهپرستان با آن خلیفه منصوب و تعیین شده از جانب خدا و رسول کردند، و مسیر واقعی اسلام را ـ که منتهی به سعادت و آزادی همه انسانها میشد ـ تغییر دادند ـ و شد آنچه شد ـ و رهبر واقعی اسلام را خانهنشین ساختند، اشاره گردیده است.
بدیهی است مسأله اساسی و مهم که بیشتر در احادیث و اخبار
و ادعیه مورد تعرّض قرار میگیرد، مسأله زمامداری است که ترک تمسّک به امام منصوب و تعیین شده از آغاز کار و روز اوّل، سنّت سیّئه زمامداری نااهلان را چون عصر جاهلیت جلو آورد، و اجرای برنامههای نجاتدهنده و آزادیبخش اسلام را به طور یکپارچه و دربست و جهانی تا ظهور حضرت بقیة اللّه صاحب الزمان ـ عجل اللّه تعالی فرجه ـ به تأخیر و تعویق انداخت.
این مصیبت از هر مصیبت بالاتر بود که با آن همه سفارشهای پیغمبر صلیاللهعلیهوآله و اعلامهای متعدد و با آن تعیین رسمی و تاریخی غدیر، و با آن همه تأکیدات رسا، برای حبّ جاه و کینههایی که از مولای متقیان علی علیهالسلام از غزوه بدر و احد و خیبر و حنین و احزاب و غیر اینها در دل داشتند، آن یگانه مرد حقّ و عدالت و پیشوای لایق و عالم و فاتح را کنار گذاشتند و چون خویشاوندان مشرک و مستبد و استثمارگر آنها را ـ که سدّ راه نجات جوامع محروم و مانع از پیشرفت دین توحید و برنامههای الهی و مترقّی اسلام و مهاجم به حوزه دین و دعوت خدا بودند ـ از میان برداشته بود، با او به مخالفت برخاستند و با اشتباهکاری و نیرنگ و اغفال مردم، یکی از اساسیترین برنامههای اسلام را پایمال کرده و جامعه را تا امروز، گرفتار این همه مفاسد و دردسرها و نابسامانیها ساختند.
سایر مفاسد هم از اینجا ایجاد شد و موضوعی که باید به آن توجّه بیشتر شود، همین است. لذا در دعای انقلابی و سیاسی ندبه هم در مقدمه، همین مصیبت مطرح شده است.
مع ذلک، در جملههایی از این دعا، سخن از امامان دیگر و مصایبی که در راه هدایت خلق متحمل شدند، نیز گفته شده، از جمله:
«لَمْ یُمْتَثَلْ أَمْرُ رَسُولِ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله فِی الْهادِینَ بَعْدَ الْهادِینَ،... فَقُتِلَ مَنْ قُتِلَ، وَسُبِیَ مَنْ سُبِیَ، وَأُقْصِیَ مَنْ أُقْصِیَ»؛
«فرمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله درباره هدایت کنندگان پی در پی اطاعت نشد... شخصیتهایی کشته شدند، عدّهای اسیر گشتند و دستهای از وطن آواره گردیدند».
و جملههای بعد، همه تذکّر مصایب اهل بیت علیهمالسلام و مطابق مذهب شیعه است که امامت را در فرزندان حسین علیهالسلام میدانند؛ مانند این جملهها:
«أَیْنَ الْحَسَنُ أَیْنَ الْحُسَیْنُ؟ أَیْنَ أَبْناءُ الْحُسَیْنِ؟... أَیْنَ...» و بالجمله فقرات دعا در مورد مصایب و فضایل ائمّه علیهمالسلام و خصوصیات و نشانههای حضرت ولی عصر ـ ارواحنا فداه ـ همه متضمّن مطالبی است که در روایات و احادیث کثیر، صحّت آن مسلم و ثابت شده است و یکی از جهاتی که موجب قوّت این دعا شده، همین متن محکم و پر از نکات اعتقادی و مهیّج عواطف میباشد. و چنانچه علمای حدیث میفرمایند، گاهی متن سبب قوت اعتبار سند و گاهی به عکس، سبب ضعف میگردد و اینجا از همان مواردی است که سبب قوّت میشود.
این دعا برای ندبه است، و در چنین دعایی، شرح تمام مناقب ائمّه علیهمالسلام موجب طولانی شدن کلام و خلاف بلاغت است. غرض بیان عقاید حقّه به طور تفصیل نیست؛ بلکه غرض دعا و ندبه با اشاره به بعضی مطالب است که خواننده به واسطه انس و سابقه ذهنی میفهمد که مراد و مقصود از آن چیست، هرچند بعضی جملهها فشرده باشد، لذا مثلاً وقتی میگوید: «أَیْنَ الْحَسَنُ أَیْنَ الْحُسَیْنُ؟»، همه مصایب این دو امام را به خاطر میآورد و در ذهنش مجسم میشود.
چنانکه گفته شد، پرسش دیگر این است که: جمله «وَعَرَجْتَ بِرُوحِهِ إِلی سَمآئِکَ» با اجماع و اتفاق آیات و اخبار که دلالت دارند بر جسمانی بودن معراج رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله مخالفت دارد و به این جهت، متن دعا ضعیف و موجب عدم اطمینان به صدور آن از امام علیهالسلام میشود.
پاسخ این است که: این جمله نزد اهل فنّ علیالتحقیق تحریف شده، که صحیح آن «وَعَرَجْتَ بِهِ إِلی سَمآئِکَ» میباشد:
1 ـ محدّث نوری ـ رحمة اللّه علیه ـ در "تحیّة الزائر"(1)فرموده است: در کتاب مزار محمّد بن المشهدی و کتاب مزار قدیم ـ که تألیف هردو مدّتها قبل از تألیف "مصباح الزائر" بوده ـ عبارت دعا چنین است که نقل کردیم: «وَعَرَجْتَ بِهِ إِلی سَمآئِکَ»، و در بعضی از نُسخ مصباح الزائر که حقیر دیدم نیز چنین بود، و لیکن در جملهای از نسخ مصباح، این فقره چنین است: «وَعَرَجْتَ بِرُوحِهِ إِلی سَمآئِکَ» و نسخه مصباح مجلسی
1) ص 260.
نیز از این نسخ بوده. پس معلوم میشود در نسخ مصباح به وسیله بعضی از ناسخین که مبتلا به امراض قلبی و عقاید فاسد بودهاند، تحریفی شده است.
2 ـ مرحوم حاج شیخ عباس محدث قمی نیز در "هدیة الزائر"(1)همین سخن استاد خود، محدث نوری را شرح داده و تأیید کرده است.
3 ـ در نسخه خطّی قدیمی نفیسی از مزار کبیر محمّد بن المشهدی، که قبلاً به آن اشاره کردیم، این جمله «وَعَرَجْتَ بِهِ إِلی سَمآئِکَ» ضبط شده است.
4 ـ جمله: «وَأَوْطَأْتَهُ مَشارِقَکَ وَمَغارِبَکَ» نیز شاهد و مؤید این است که نسخه «وَعَرَجْتَ بِهِ» صحیح است؛ زیرا «أَوْطَأْتَ» ظاهر در جسمانی بودن است، چنانکه «وَسَخَّرْتَ لَهُ الْبُراقَ» نیز همین معنی را تأیید میکند؛ چون عروج روحی احتیاج به مرکب ندارد.
5 ـ همین دو جمله دلالت دارند بر اینکه: فرضا نسخه «وَعَرَجْتَ بِرُوحِهِ» صحیح باشد، مراد عروج روحی تنها نیست.
6 ـ علاوه بر وجه پنجم، بر فرض صحّت نسخه «وَعَرَجْتَ بِرُوحِهِ»، میگوییم: این فقره صراحت ندارد که معراج فقط با روح بوده است؛ زیرا در زبان عرب و عجم، استعمال لفظ موضوع برای جزء در کلّ بسیار متداول است؛ مانند استعمال لفظ رقبه در انسان. و شاید به همین
1) هدیة الزائر، ص 506 و 507.
معنا باشد: «رُوحِی لَکَ الْفِداءُ» و «جِئْتُکَ بِرُوحِی». در فارسی نیز استعمال در جان میشود و از آن، اعم از جان و بدن؛ بلکه گاهی خصوص بدن، اراده میشود، مثل این شعر:
جانا هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم صانع خدایی کاین وجود آورد بیرون از عدم
برای اینکه این موضوع کاملاً روشن شود، کلام علاّمه شهیر حاج میرزا ابوالفضل تهرانی (متولد 1316 ه ) را که در علوم عقلی و نقلی استاد و از مفاخر فن ادب و شعر و لغت و بلاغت، و ممدوح شاعر بزرگ سیّد حیدر حلّی، و سید محمّد سعید حبوبی قدسسرهم بوده است، نقل میکنیم.
این مرد ادیب دانشمند میفرماید:
گاه روح را به علاقه حالّ و محلّ یا ملابست به معنی جسم با روح استعمال میکنند، چنانچه عرب فعلاً میگویند: «شالَ رُوحُهُ» یا میگویند: «جَرُحَ رُوحُهُ». در عراق و حجاز، این استعمالات متعارف است که میگویند: جانش را پوشید یا جانش زخم شده و این علاقهای صحیح و استعمالی است فصیح، و عبارت دعای ندبه «وَعَرَجْتَ بِرُوحِهِ إِلی سَمآئِکَ» منزّل بر این است؛ چون ضرورت قائم است بر معراج جسمانی و برهان نیز مساعد او است، چنانچه در جای خود مقرر شده.(1)
1) شفاء الصدور فی شرح زیارة العاشور، ص 108.
ایشان پس از تحقیقاتی در شرح این جمله از زیارت عاشورا «اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَعَلَی الاْءَرْواحِ الَّتِی حَلَّتْ بِفِنآئِکَ» در بیان اینکه مراد از ارواح، همه اصحاب باوفای حضرت مولانا ابی عبداللّه علیهالسلام میباشد، میفرماید:
نسبت حلول و اناخه به آنها به چند اعتبار جایز و در نظر صحیح میآید: یکی اینکه مراد از ارواح، همان اجسام مقدّس و طاهر باشد. چنانچه اشاره شد که روح به این معنا استعمال میشود، و چون اصحاب آن جناب، البتّه حیات جاودانی دارند که قدر متیقّن و مصداق حقیقی از مقتول فی سبیل اللّهاند و خدای تعالی میفرماید:
«وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْواتا بَلْ أَحْیآءٌ عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ»؛(1)
«کسانی را که در راه خدا کشته شدند، مرده مپندارید؛ بلکه زنده به حیات ابدی شده و نزد خدا متنعّم هستند».
پس اطلاق روح و اراده این اجسام مکرّمه مانعی ندارد، و مؤید این وجه است فقره زیارت جابر که: «المُنِیخَةُ بِقَبْرِ أَبِی عَبْدِ اللّهِ» گفته است. بنابراین مراد از رحل و فنا، همان قبر و حائر است که شیخ مفید رضیاللهعنه در کتاب ارشاد میفرماید: ما شک نداریم که اصحاب آن جناب از حائر بیرون نیستند، اگرچه خصوصیات
1) سوره آلعمران، آیه 169.
قبور آنها را ندانیم، و قبر حضرت عباس علیهالسلام اگرچه دور است؛ ولی داخل در فِنا و رحل سیّد الشهداء است. و شاید مراد، همان حلول جسمانی در ایام حیات باشد که در رحل آن حضرت نازل شدند و به ساحت او بار انداختند، و این معنا با ظاهر رحل و فنا انسب و اقرب است و عبارت زیارت اقبال، شاهد این احتمال میشود.(1)
و حاصل و خلاصه جواب این است که: این جمله طبق نسخههای صحیح خطی «وَعَرَجْتَ بِهِ» است و امّا نسخه «بِرُوحِهِ» هم غیر ثابت و بلکه به فرمایش محدّث نوری تحریف شده است، و هم با این بیانات دقیق ادبی صاحب "شفاء الصدور"، هیچ شبههای باقی نمیماند که مراد از روح در این جمله، جسم با روح است و با ادلّه معراج جسمانی کاملاً قابل جمع و سازگار است و به هر حال، از این راه خللی به صحّت دعا وارد نمیشود.
و مخفی نماند که در بیان مراد از این جمله، علاّمه متبحر سیّد صدرالدین محمّد حسنی طباطبایی وجه دقیق دیگری را در شرح دعای ندبه فرموده است که چون بیش از این، اطاله کلام را مناسب ندیدیم، از نقل آن صرف نظر شد. کسانی که بخواهند به شرح دعای ندبه ایشان مراجعه نمایند.(2)
یکی از پرسشها یا ایراداتی که به دعای ندبه شده، این است که: چگونه ممکن است این دعا منسوب به یکی از امامان باشد که همه عاقل و کامل بودند؟ چگونه با اینکه هنوز امام زمان علیهالسلام به دنیا نیامده بود، در این دعا به او میگویند:
«لَیْتَ شِعْرِی أَیْنَ اسْتَقَرَّتْ بِکَ النَّوی، أَمْ أَیُّ أَرْضٍ تُقِلُّکَ أَوْ ثَری؟! أَبِرَضْوی أَنْتَ أَوْ ذِیطُوی؟ بِنَفْسِی أَنْتَ مِنْ مُغَیَّبٍ لَمْ یَخْلُ مِنّا».
آیا معقول است امام ششم یا دهم یا هر امام دیگر، به نوادهاش که هنوز به دنیا نیامده و غایب نشده، بگوید: تو کجایی؟ و اگر بگویند: امام زمان خودش برای خود، این دعا را خوانده و از فراق خود ناله کرده، آن هم معقول نیست که آن حضرت جای خودش را نداند... .
جواب: اوّلاً: سبحان اللّه! مگر کسی گفته است که امامان گذشته این دعا را میخواندهاند و امام ششم یا دهم به حضرت صاحب الزمان علیهالسلام این خطابات را فرموده یا خود امام زمان علیهالسلام به خودشان خطاب فرموده و از فراق خود ناله و ندبه کردهاند.
علاّمه مجلسی میفرماید: این دعا به سند معتبر از امام جعفر صادق علیهالسلام منقول است که فرمودند: مستحب است این دعا را در چهار عید بخوانند. از کجای فرمایش او، همچنین سیّد بن طاووس و شیخ محمّد بن المشهدی و محمّد بن علی بن ابی قره و بزوفری استفاده میشود که ائمّه آن را میخواندهاند یا امام زمان ـ عجل اللّه تعالی فرجه ـ خودشان برای خود آن را خواندهاند.
از فرمایش این بزرگان، بیش از این استفاده نمیشود که دستورالعمل است برای مؤمنانی که در عصر غیبت زندگی میکنند، این دعا را در اعیاد اربعه بخوانند. این چه ربطی دارد به اینکه ائمه هدی علیهمالسلام هم این دعا را میخوانده یا نمیخواندهاند؟
ثانیا: مخاطب قرار دادن کسی که هنوز به دنیا نیامده و معلوم است که به دنیا میآید و نور و حقیقت وجود او آفریده شده، اگرچه هنوز به این بدن عنصری تعلق نیافته؛ ولی از کسانی که با آن عوالم ارتباط دارند، چه مانعی دارد؟ مگر نه برحسب قرآن مجید در سوره اعراف (آیات 26 و 27 و 31 و 35) خداوند به بنی آدم در حالی که هنوز وجود پیدا نکرده بودند، خطاب فرموده است،(1)یا اگر بعضی وجود داشتند، این خطابات که عامّ است؛ مثل: "یا بنی آدم!" شامل همه معدومین و موجودین است.
ثالثا: این دعا، دعای ندبه است و در مقام ندبه، مجازا اینگونه خطابات به جا و موافق با ذوق است. گوینده خود را مانند یکی از
1) رجوع شود به تفسیر مجمع البیان، ج 4، ص 409 و 412 و 415؛ تفسیر تبیان، م 4، ص 407 ـ 409 ـ 415 ـ 421.
کسانی که در دوره غیبت زندگی میکنند و در آتش فِراق و هجران ولی عصر علیهالسلام میسوزند و از ستمگران، ستم و جفا میبینند، فرض میکند و این خطابات را مینماید و برای آن دوران و آن روزگار و آن سختیها و امتحانات که جلو میآید، ندبه میکند، نه اینکه واقعا بخواهد جای امام زمان را پیدا کند.
اینگونه خطابات در آثار ادبی بسیار است که غایب را حاضر و بعید را قریب و موجود نشده را موجود میشمارند؛ بلکه به زمان و مکان و غیر ذوی العقول خطاب میکنند و احساسات خود را اظهار یا آتش درونی را خاموش و ناراحتیها و آلام روحی را تخفیف میدهند.
غرض این جملهها، همه تعلیم ندبه و ابراز علاقه به ولی عصر و اظهار حالت انتظار است.
پس هیچ مانعی ندارد و خلاف ذوق و عقل نیست اگر امامان گذشته هم این دعای ندبه را خوانده باشند و یا اینکه خود حضرت صاحب الزمان ـ ارواحنا فداه ـ آن را تعلیم فرموده باشد. با وجود اینکه قبلاً گفتیم، در هیچ یک از مدارک و مصادر این دعا دیده نشده که یکی از امامان یا خود ولی عصر علیهمالسلام آن را خوانده باشند.
بله، در روایات دیگر از بعضی ائمه علیهمالسلام خطاب به آن حضرت و دعا برای ایشان روایت شده است؛ مثل روایت سُدیر صیرفی که قبلاً نقل کردیم و مثل دعای امام زین العابدین علیهالسلام برای آن حضرت در دعای عرفه، و مثل دعایی که در تعقیب نماز ظهر از حضرت صادق علیهالسلام روایت شده است، از عباد بن محمّد مداینی که گفت: در مدینه به حضور امام
جعفر صادق علیهالسلام شرفیاب شدم، هنگامی که از نماز ظهر فراغت یافته، دستهای مبارک را به سوی آسمان بلند کرده و عرض میکرد:
«أَیْ سامِعَ کُلِّ صَوْتٍ! أَیْ جامِعَ کُلِّ فَوْتٍ! أَیْ بارِئَ النُّفُوسِ بَعْدَ الْمَوْتِ! أَیْ باعِثُ! أَیْ وارِثُ! أَیْ سَیِّدَ السّاداتِ! أَیْ إِلهَ الاْآلِهَةِ! أَیْ جَبّارُ الْجَبابِرَةِ! أَیْ مالِکَ الدُّنْیا وَالاْآخِرَةِ! أَیْ رَبَّ الاْءَرْبابِ! أَیْ مَلِکَ الْمُلُوکِ! أَیْ بَطّاشُ! أَیْ ذَا الْبَطْشِ الشَّدِیدِ! أَیْ فَعّالاً لِما یُرِیدُ! أَیْ مُحْصِیَ عَدَدِ الاْءَنْفاسِ وَثِقْلِ الاْءَقْدامِ! أَیْ مَنِ السِّرُّ عِنْدَهُ عَلانِیَةٌ! أَیْ مُبْدِئُ! أَیْ مُعِیدُ! أَسْئَلُکَ بِحَقِّکَ عَلی خِیَرَتِکَ مِنْ خَلْقِکَ وَبِحَقِّهِمِ الَّذِی أَوْجَبْتَ لَهُمْ عَلی نَفْسِکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلی مُحَمَّدٍ وَأَهْلِ بَیْتِهِ، وَأَنْ تَمُنَّ عَلَیَّ السّاعَةَ بِفَکاکِ رَقَبَتِی مِنَ النّارِ. وَأَنْجِزْ لِوَلِیِّکَ الدّاعِی إِلَیْکَ بِإِذْنِکَ، وَأَمِینِکَ فِی خَلْقِکَ، وَعَیْنِکَ فِی عِبادِکَ، وَحُجَّتِکَ عَلی خَلْقِکَ عَلَیْهِ صَلَواتُکَ وَبَرَکاتُکَ وَعْدَهُ. اَللّهُمَّ أَیِّدْهُ بِنَصْرِکَ وَانْصُرْ عَبْدَکَ، وَقَوِّ أَصْحابَکَ بِهِ وَصَبِّرْهُمْ وَافْتَحْ لَهُمْ مِنْ لَدُنْکَ سُلْطانا نَصِیرا، وَعَجِّلْ فَرَجَهُ وَأَمْکِنْهُ مِنْ أَعْدآئِکَ وَأَعْدآءِ رَسُولِکَ، یا أَرْحَمَ الرّاحِمِینَ»؛
«ای شنونده هر صدا! ای جمع کننده هر فوت! ای آفریننده نفوس بعد از موت! ای برانگیزنده! ای ارث برنده! ای آقای آقایان!... سؤال میکنم تو را به حقّ تو بر برگزیدگانت از خلق تو و به حقی که برای ایشان بر خودت واجب کردی، که درود فرستی بر محمّد و اهل بیت او، و اینکه منّت گذاری بر من در
این ساعت به آزادیام از آتش. و وفا کن از برای ولیّ خودت که دعوت کننده به سوی تو، به اذن تو است و امین تو در خلق تو و عین و دیده تو در بندگان تو بر خلق تو است ـ بر او باد صلوات و برکات تو ـ که وعده دادی او را. خدایا تأیید کن او را به نصرت خودت و یاری کن بندهات را و نیرو بده به وسیله او اصحابت را و شکیبا گردان ایشان را و فتح کن برای ایشان از نزد خودت سلطنت و استیلای یاری کنندهای را (یا یاری شده) و نزدیک ساز فرج او را و مسلّط ساز او را بر دشمنان خودت و دشمنان پیغمبرت. ای رحم کنندهترین رحم کنندگان».
(عباد بن محمّد که این دعاها را شنید) عرض کرد: آیا برای خود دعا کردی فدایت شوم؟ فرمود:
«دَعَوْتُ لِنُورِ آلِ مُحَمَّدٍ وَسابِقِهِمْ وَالْمُنْتَقِمِ بِأَمْرِ اللّهِ مِنْ أَعْدآئِهِمْ»؛
«برای نور آل محمّد و سابق ایشان و انتقام گیرنده به امر خدا از دشمنانشان دعا کردم».
سپس راوی خبر، از علایم ظهور آن حضرت پرسید و جواب شنید و این روایت را که از آن استفاده میشود مراد به ولیّ مطلق در لسان ائمه علیهمالسلام حضرت صاحب الزمان علیهالسلام است، جمعی از علما ـ مانند شیخ طوسی در مصباح المتهجد ـ روایت کردهاند.(1)
1) رجوع شود به باب سوم، از فصل دهم کتاب منتخب الاثر، تألیف نگارنده.
اگر کسی بگوید: دعای ندبه بدعت است و بعد از رسول خدا و ائمه هدی علیهمالسلام پیدا شده و به ایشان بسته شده و کسانی که مهدیه میسازند و دعای ندبه برای عوام میخوانند و مردم را سگ امام زمان کرده و عوعو میکنند، اهل بدعت و دشمن امامند. آیا زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله مهدیه یا زینبیه و یا خانقاه و صومعه در اسلام بوده و آیا شرافت مؤمن سگ شدن است و یا آدم حقیقی شدن؟
جوابش این است که: بدعت، وارد کردن کار و روشی است از پیش خود در برنامههای شرعیه، که نه بالخصوص از پیغمبر و ائمه علیهمالسلام درباره آن دستوری صادر شده و نه عموم یا اطلاق دستورات و اوامر آن بزرگواران شامل آن باشد؛ ولی دعای ندبه:
اوّلاً: چنانکه گفته شد بالخصوص وارد شده و اطمینان به صدورش هست و هیچ کس از پیش خود آن را نیاورده و لااقل کسانی که میخوانند اطمینان به صدور آن دارند.
ثانیا: به واسطه آنکه متضمّن حمد و سپاس خدا بر قضا و قدر او و ذکر فضایل و مناقب و مصائب اهل بیت است، عمومات دعا و حمد
و ذکر فضایل و مناقب و مصائب شامل آن میشود.
ثالثا: این دعای ندبه را اگر شخص از پیش خود هم انشا کند و بخواند، بدعت نیست، مثل اینکه خطبه یا قصیدهای مشتمل بر این مطالب انشا کند و مانند «دوازده امام خواجه» آن را برای مردم بخواند، یا مردم آن را بخوانند. این نه خلاف سنّت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآله است و نه بدعت و نه وارد کردن چیزی است در دین. این همان اجرای تعالیم و برنامههای دین است که به حسب صور و مصادیق و مظاهر، مختلف میشود.
و امّا ساختن مهدیه و منتظریه و قائمیه نیز بدعت نیست مانند حسینیه؛(1)زیرا اگر ما برای ذکر فضایل و مناقب، خانهای بسازیم و آنجا را «دارالفضایل» بنامیم، یا برای قرائت قرآن و تعلیم تجوید خانهای به نام «دارالقرائة» یا «دارالحفّاظ» بنا کنیم، یا برای تعلّم و آموزش علوم اسلامی و فقه و تفسیر و حدیث، خانه دیگر و اسم آن را «مدرسه» بگذاریم، یا برای مطالعه و قرائت کتب «دارالکتب» یا «کتابخانه» درست کنیم، یا برای رسیدگی به حال فقرا و مستمندان و جمع آوری اعانه،
1) مؤید مشروع بودن این ابنیه برای ذکر فضایل و گریه در مصائب پیغمبر و اهل بیت علیهمالسلام این است که: حضرت امیرالمؤمنین برای حضرت فاطمه زهرا علیهماالسلام در بقیع بیت الاحزان بنا فرمود و سیده نساء عالمیان وقتی صبح میکرد، با حسنین علیهماالسلام به آنجا میرفت و تا شب در آنجا میگریست. هنگامی که شب میشد، امیرالمؤمنین علیهالسلام میآمد و آن مظلومه محزونه را به منزل میآورد (بیت الاحزان، ص 73).
محلی به نام خانه نیکوکاری بسازیم یا «دار الایتام» یا پرورشگاه یا بیمارستان یا زایشگاه ـ قربة الی اللّه تعالی ـ تأسیس کنیم همه مشروع و اجرای دستورات اسلام و برنامههای دین و اطاعت اوامر:
«وَتَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَالتَّقْوی»؛(1)
«همکاری و معاونت کنید بر نیکی و پرهیزکاری».
«وَلْتَکُنْ مِنکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَیَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ»؛(2)
«و باید بوده باشد از شما گروهی که میخوانند به سوی خیر، و امر میکنند به معروف و نهی میکنند از منکر».
«إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالاْءِحْسانِ»؛(3)
«به درستی که خدا فرمان میدهد به عدل و احسان».
و اوامر دیگر است.
مجرد اینکه در عصر پیغمبر صلیاللهعلیهوآله این بناها نبوده، دلیل بدعت نمیشود.
بله! اگر غرض کسی از این بناها، ایجاد تفرقه بین مسلمانان و تشعّب و دودستگی و اغراض شخصی و فردی و همچشمی و رقابت و سوء استفاده و جاهطلبی باشد، البته مذموم است، و اگر به قصد منصرف ساختن مسلمانان از مساجد و ایجاد ما به الامتیاز مذهبی و اجرای
برنامههای غیر مشترک و غیر وارد و خواندن اوراد و اذکاری که نرسیده (مثل ذکر جبرئیلیه یا یونسیه به عدد مخصوص و امثال آن) محلی مثل خانقاه بسازد، بدعت و ضلالت است.
غرض این دو جهت را نباید با هم اشتباه کرد، و باید متوجّه بود که دارالحفاظ و دارالضیافه و دارالمعلمین یا دارالوعاظ یا حسینیه و مهدیه، با خانقاه و صومعه خیلی فرق دارد. اینجا (خانقاه) مرکز یک فرقه خاصّ و دستهای است که ملتزم به طریقه مخصوص و شیخ و پیرو و مرشد و سلسلهای شدهاند که از شرع نرسیده است و آنجا یک مرکز آزاد برای همه و بدون قید و شرط است.
مع ذلک چون مقام، مقام بیان حقیقت است، تذکّر میدهم که حفظ مرکزیت مساجد ـ که خانه خدا و خانه عموم مسلمانان است ـ لازم است و همه باید با هم در عمران مساجد به جماعات و مجالس دعا و وعظ و تبلیغ و قرائت قرآن و غیر اینها همکاری کنند تا باشکوهترین اجتماعات دینی در مساجد تشکیل شود و قدر و منزلت مسجد محفوظ بماند. و اگر این مؤسسات را هم به نام آن حضرت در مسجد قرار دهند یا رواقی از رواقهای مسجد را به این عنوان بنامند، یا آنکه مدارس و مراکز تبلیغی تأسیس کنند و به نام جامع المهدی یا مسجد المهدی یا رواق صاحب الامر، یا مدرسة المهدی و مکتبة المهدی بنامند، و در موقع خواندن دعای ندبه یا کمیل یا ادعیه دیگر از آنجا استفاده کنند، مناسبتر و با نظر مبارک خود آن حضرت موافقتر است،
به علاوه در تأسیس این اماکن، وضع محیطها و مساجد و مناسبتها را هم باید در نظر گرفت.
امّا اینکه نوشته شده: بعضی خود یا دیگران را سگ امام میشمارند و شرافت مؤمن به این است که آدم حقیقی باشد نه سگ.
جواب این است که: هیچ کس نمیگوید مؤمن سگ است، و این عبارات که من سگ درگاه خدا یا سگ در خانه پیغمبر یا امام هستم، معنایش این نیست که من سگ هستم. این الفاظ معنای لطیف و دل پسندی دارد که خود به خود در ذهن شنونده وارد میشود و لذا کسی جز شما به گوینده آن اعتراض نمیکند که چرا خود را سگ خواندی و چرا دروغ گفتی. غرض این است که همانگونه که سگ در خانه صاحبش را رها نمیکند و اگر او را براند و دور کند به جای دیگر روی نمیآورد و وفا و حقشناسی دارد و پاس احترام ولیّ نعمت خود را نگاه میدارد و از صاحبش و خانهاش دفاع میکند و عنایت کم و لقمه نان صاحبش را بر سفرههای چرب دیگران بر میگزیند، من هم بر سر کوی شما مقیم شده و در خانه شما را رها نمیکنم، و به پاسبانی منزل محبوب و مراد خود افتخار میکنم.
این تعبیر بسیار عرف پسند و شیرین و عاطفی و مهیّج است و در اشعار شعرا و اهل ذوق عرب و عجم، بسیار است که در درگاه خدا، یا پیغمبر یا امام، حقیرانه خود را سگ میشمارند؛ مانند این اشعار:
لقمه نانی به این سگ کن عطا کم نگردد از عطایت ای خدا
شاها چو تو را سگی بباید گر من بودم آن سگ تو شاید
هستم سگکی ز حبس جسته بر شاخ گل هوات بسته
از مدح تو با قلاده زر زنجیر وفا به حلقم اندر
خود را به قبول رایگانت بستم به طویله سگانت
افکن نظری بر این سگ خویش سنگم مزن و مرانم از پیش
من سگ اصحاب کهفم بر در پاکان مقیم نیم نانی میرسد تا نیم جانی در تن است
و این ضعیف هم در منظومه مناجات علی علیهالسلام خطاب به آن حضرت عرض کردهام:
بسته سنبل گیسوی توام فخرم این بس که سگ کوی توام
نابغه علم و ادب و افتخار جامعه شیعه و اسلام، شیخ بهاء الدین عاملی قدسسره برای کسی مثل شاه عباس کبیر از بین تمام القاب شاهانه این لقب را برگزیده و در آغاز کتاب "جامع عباسی" چنین میفرماید:
«چون توجّه خاطر ملکوت ناظر اشرف اقدس، کلب آستان علی بن ابیطالب علیهالسلام شاه عباس الحسینی الموسوی...»
به نظر ما این جمله «کلب آستان علی بن ابیطالب علیهالسلام » برای معرفی شاه عباس کبیر از تمام القاب نفرتانگیز و پر از مبالغهای که برای شاهان صفوی و سلاطین دیگر گفته شده، دلپذیرتر و ارزندهتر و جذابتر است و لطفی که در این جمله به کار رفته در هیچ یک از عناوینی که در ابتدای کتابها برای پادشاهان نوشته شده، وجود ندارد.
هم اکنون از تاریخ وفات عضد الدوله دیلمی قریب یک هزار و بیست سال میگذرد، و این افتخار در ضمن مفاخر او در کتابها نوشته میشود که در روی سنگ قبر او در نجف اشرف، در جوار مرقد مطهر مولای متقیان علی علیهالسلام این آیه نوشته شده:
«وَکَلْبُهُم باسِطٌ ذِراعَیْهِ بِالْوَصِیدِ».(1)
مع ذلک، ما نمیگوییم: گویندگان همه اینگونه الفاظ را در هر مجلس و منبر، یا در هر شعر و قصیده تکرار کنند و از طریق بلاغت و تکلم به مقتضای حال بیرون روند.
1) سوره کهف، آیه 18.
ایراد دیگری به متن دعای ندبه شده است که: این جمله که راجع به حضرت ابراهیم ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ میگوید:
«وَسَأَلَکَ لِسانَ صِدْقٍ فِی الاْآخِرِینَ، فَأَجَبْتَهُ وَجَعَلْتَ ذلِکَ عَلِیّا».
با قرآن مخالف است؛ یعنی حضرت ابراهیم از تو سؤال کرد برای او زبان راستی قرار دهی در آیندگان، پس اجابت کردی او را و قرار دادی آن را علیّ و این افترا به قرآن و حضرت ابراهیم است؛ زیرا حضرت ابراهیم، چنانکه در قرآن سوره شعرا آیه 84 گفته: « وَاجْعَل لِی لِسانَ صِدْقٍ فِی الاْآخِرِینَ » و مقصود او این بوده است که آیندگان از امم درباره او خوشگفتار باشند و دروغ به او نبندند و تهمتهایی که به حضرت داوود و سلیمان و عیسی علیهمالسلام زدند به او نزنند و خدا او را اجابت کرده و تمام امّتها، چه یهود و چه نصاری و چه مسلمین، به حضرت ابراهیم خوشبین و او را قبول دارند، و او را بت شکن میدانند و این
تناسبی با جمله «وَجَعَلْتَ ذلِکَ عَلِیّا» ندارد. خدا در کجای قرآن حضرت ابراهیم یا مقصود او را علی قرار داد؟ اصلاً «او را علی قرار دادی» معنی ندارد. بله مقصود از «علیّا» در سوره مریم ارتفاع و بلندی است برای گفتار تمام انبیا.
جواب: این جمله دعای ندبه از قرآن اقتباس شده و دلیل بر قوّت متن آن است. شما در آیه 49 و 50 از سوره مریم و آیه 83 و 84 سوره شعرا دقت کنید و ببینید دعای ندبه با این لطف تعبیر چگونه مضمون این آیات را بیان میکند و قرآن و دعای ندبه هر دو یک حقیقت را میپرورانند و هیچگونه مخالفتی با هم ندارند.
در سوره شعرا آیه 83 و 84، از حضرت ابراهیم نقل میفرماید که اینگونه از خدا مسألت کرد:
«رَبِّ هَبْ لِی حُکْما وَأَلْحِقْنِی بِالصّالِحِینَ * وَاجْعَلْ لِی لِسانَ صِدْقٍ فِی الاْآخِرِینَ»؛
«پروردگارم مرا حکمی عطا کن و به شایستگان ملحق ساز، و برای من زبان راستی در آیندگان قرار ده».
و در سوره مریم آیات 49 و 50 میفرماید:
«فَلَمّا اعْتَزَلَهُمْ وَما یَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللّهِ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَیَعْقُوبَ وَکُلاًّ جَعَلْنا نَبِیّا * وَوَهَبْنا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنا وَجَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیّا»؛
«چون ابراهیم از آنها و آنچه که غیر از خدا میپرستیدند
کناره گیری کرد، اسحق و یعقوب را به او بخشیدیم و همه را نبیّ گردانیدیم و از رحمت خودمان به آنها بخشیدیم و برای ایشان (یعقوب و اسحاق و ابراهیم) لسان صدق علیّ قرار دادیم».
حال ملاحظه فرمایید جملهای که در دعای ندبه است، مضمون همین آیات است و هیچ مخالفتی با قرآن در آن تصور نمیشود.
شما چطور این جمله را با قرآن مخالف میگیرید؟ بر حسب این آیات، نه سؤال حضرت ابراهیم از خدا قابل انکار است و نه اجابت خدا، شما میگویید مقصود از «علیا» در سوره مریم ارتفاع و بلندی برای گفتار تمام انبیا است، تا این دو آیه را از هم جدا کنید. چرا ضمیر «لَهم» را به مرجعی که باید طبق سیاق کلام به آن ارجاع داد، ارجاع نمیدهید؟
چرا قرآن را مطابق میل خودتان تفسیر میکنید و جمله دعا را به نحو دیگر معنی مینمایید، تا مخالفت درست شود و دلیل بر بیاعتباری دعای ندبه بتراشید، و جملهای را که حقّا دلیل اعتبار دعا است دلیل بیاعتباری آن قرار میدهید؟
عجیب است؛ شما بفرمایید: مراد از این آیات قرآن این است که ابراهیم از خدا خواست که ذکر نیک او در بین امم باقی و نام نیکش بر زبانها جاری باشد و خدا هم این دعا را مستجاب گردانید و نام نیک او را بلند، و اسم و آوازه او را علی قرار داد و این جمله دعا را هم به همین معنی حمل کنید، و «وَجَعَلْتَ ذلِکَ عَلِیّا» را چنانکه در آیه «لِسانَ صِدْقٍ عَلِیّا» به معنی علی علیهالسلام نگفتید، در جمله دعا هم نگویید، مختارید. امّا
چرا قرآن را به یک نحو معنی میکنید و دعای ندبه را نحو دیگر، و بعد میگویید: دعا با قرآن مخالف است؟!
چرا میگویید: «جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیّا» که امتیازی برای حضرت ابراهیم و اسحاق و یعقوب در بین انبیای گذشته است، ارتفاع و بلندی گفتار تمام انبیا است، و آیه را برخلاف ظاهرش تفسیر میکنید؟ به علاوه اگر هم مربوط به تمام انبیا باشد، چه اشکالی دارد که اعلام اجابت دعای حضرت ابراهیم نیز در اینجا مراد باشد؟ مگر دعای ابراهیم نباید مستجاب شود؟
به هر حال یا به این نحو بگویید، یا به تفسیر مراجعه کنید و احادیث و روایات اهل بیت علیهمالسلام را در تفسیر قرآن بپذیرید و روایت علی بن ابراهیم قمی، از پدرش ابراهیم بن هاشم، از حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام را ملاحظه کنید که امام میفرماید: «وَجَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِیّا» یعنی امیرالمؤمنین ـ صلوات اللّه علیه ـ .(1)
اگر این حدیث را در تفسیر آیه مستند قرار دهیم که طبق احادیث متواتره ثقلین و «امان و سفینه» و غیر اینها، باید همین حدیث را مستند تفسیر قرار بدهیم، باز هم آیه و جمله دعا با هم مطابق و موافقند، و باز هم این جمله چون موافق با قرآن و تفسیر آن میشود، بر اعتبار دعا میافزاید.
پس معلوم شد که به هر نحو در تفسیر آیه بگوییم، این موضوع تأیید میشود که این جمله دعا از کتاب خدا اخذ شده و با قرآن مجید موافق است.
1) تفسیر صافی، م 2، ص 47؛ تفسیر نورالثقلین، ج 3، ص 339.
اشکال دیگری که به متن دعای ندبه کردهاند این است که جمله: «وَأَوْطَأْتَهُ مَشارِقَکَ وَمَغارِبَکَ» که میگوید پیغمبر را داخل کردی به تمام مشرقها و مغربها، با آیه اوّل سوره أسری مخالف است؛ زیرا خدا در این آیه میفرماید:
«سُبْحانَ الَّذِیآ أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الاْءَقْصی»(1)
یعنی منزّه است خدایی که سیر داد بنده خود را از مسجد الحرام تا مسجد اقصی، نه تمام مشرقها و مغربها و ثانیا زمین، مشرقها و مغربها دارد؛ امّا برای خدا مشرقها و مغربها نیست؛ زیرا خدا همه جا هست و مکان ندارد. گوینده دعای ندبه خدا را در وسط مشرقها و مغربها قرار داده.
1) سوره اسراء، آیه 1.
جواب از این اشکال این است که:
اوّلاً: لفظ مشارق و مغارب در این مقامات، صریح در اینکه مراد تمام مشارق و مغارب است، نیست. مثل اینکه میگوییم: فلانی سفر دریا کرده و حیوانات دریایی را دیده یا به فلان شهر رفت و مردم آن شهر را دید، یا مناظر فلان قارّه را تماشا کرد، یا مملکت شما را دید، که غرض این است که از این نقاط دیدن کرده و از وضع فلان شهر یا مناظر فلان قاره یا اوضاع فلان مملکت با اطّلاع است. در این جمله نیز ممکن است مراد این باشد که خدا آن حضرت را در مشارق و مغارب وارد گردانید. بله البته باید به قدری باشد که این اطلاق که معرض توهّم تمام افراد است، حُسن استعمال داشته باشد.
ثانیا: این مشارق و مغارب، مشارق و مغارب زمین نیست؛ زیرا مردم دیگر هم این مشارق و مغارب را کم و بیش دیدهاند و امتیازی برای رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله نمیشود، بلکه مراد از این مشارق و مغارب، مشارق و مغارب کرات و ستارگان و شموس و کهکشانها و عوالمی است که پیغمبر صلیاللهعلیهوآله را خدا بر آنها سیر داد و امکان دارد که مراد هم مشارق و مغارب تمام آنها باشد؛ زیرا با اعجاز، همانطور که سیر دادن آن حضرت به اکثر این مشارق و مغارب امکان پذیر است، به تمام آنها نیز امکان دارد.
بنابراین، اگر مراد از «إِلَی الْمَسْجِدِ الاْءَقْصی» در آیه شریفه بیت المقدس باشد، با این جمله منافات ندارد؛ زیرا این جمله به جریان
معراج از بعد از مسجد اقصی اشاره میکند، و آیات و اخبار دیگر را شرح میدهد. و اگر مراد از مسجد اقصی در آسمان باشد(1)که خدا پیغمبر صلیاللهعلیهوآله را به آنجا سیر داد، پس سیر به مشارق و مغارب کرات دیگر برای آن حضرت حاصل شد و این جمله موافق با مضمون همین آیه نیز هست.
به هر حال و به هر نحو که آیه تفسیر شود، به هیچ وجه دلالت بر عدم ورود پیغمبر صلیاللهعلیهوآله به مشارق و مغارب ندارد و مخالفتی بین دعا و قرآن از این نظر فرض نمیشود.
و امّا جواب اشکال دوم: اگر کسی اندک ذوق و آشنایی به ادب و لسان عرب و عجم داشته باشد، میداند معنی این اضافه این نیست که خدا هم دارای مشرقها و مغربها است، بلکه مقصود از این اضافه، اضافه شیء است به مالک و صاحب و مربّی و صانع و خالقش، مثل اینکه میگوییم: «سَمائُکَ وَأَرْضُکَ وَبَحْرُکَ وَبَرُّکَ»؛ یعنی آسمان و زمین تو و برّ و بحر تو. این معنایش این نیست که ذات خدا آسمان و زمین، دریا و خشکی دارد، یا اینکه آسمان و زمین و برّ و بحر مکان خدا است، بلکه معنایش این است که او مالک و صاحب اختیار و خالق آنها است. مشارق و مغارب هم چون از آیات خدا است، به خدا اضافه میشود؛ زیرا او جاعل و قرار دهنده نظام مشارق و مغارب و پدید آورنده همه
1) به کتب تفاسیر مراجعه شود.
است، و اگر کسی این معنی را که بر ذوق هیچ کس حتی عوام هم پوشیده نیست، ملتفت نشود واقعا جای تعجب است.
این جمله «وَأَوْطَأْتَهُ مَشارِقَکَ وَمَغارِبَکَ» هم، جملهای است که از قرآن اقتباس شده، از آیه:
«رَبُّ السَّماوَاتِ وَالاْءَرْضِ وَما بَیْنَهُما وَرَبُّ الْمَشارِقِ»؛(1)
«پروردگار آسمانها و زمین و آنچه میان آنها است و پروردگار مشرقها».
و نیز آیه:
«فَلآ أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَالْمَغارِبِ»؛(2)
«پس نه قسم به پروردگار مشرقها و مغربها».
و این دو آیه و آیه:
«وَأَوْرَثْنا الْقَوْمَ الَّذِینَ کانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الأَْرْضِ وَمَغارِبَها»؛(3)
«و به ارث دادیم قومی را که استضعاف میشدند، مشرقهای زمین و مغربهای آن».
از معجزات علمی قرآن شمرده شده است؛ زیرا با اینکه در عصر نزول قرآن، کرویت زمین و سایر کرات کشف نشده بود و زمین را ساکن
و مرکز میدانستند، و برای آن یک مشرق و مغرب حقیقی بیشتر تصور نمیکردند و از قارّه جدید اطلاع نداشتند، این آیات از مشارق و مغارب حقیقی زمین و کرات دیگر و منظومههای شمسی خبر میدهد، و اعلام میدارد که به طور دائم و متوالی و متعاقب به واسطه کرویت زمین و حرکت آن به دور خود، طلوع آفتاب بر هر نقطهای از نقاط ارض، حقیقتا مستلزم غروب آن از نقطه دیگر است تمام نقاط زمین، مشرق و مغرب حقیقی میشود.
در ضمن، این آیات از نظام واحدی که در تمام این کرات و از مشارق و مغارب صدها میلیون کره و منظومه و کهکشان برقرار است خبر میدهد و نیز خبر میدهد که پروردگار و به وجود آورنده این نظم محیرالعقول، خدای واحد یگانه است و این معانی در اخبار نیز مطرح شده و اهل بیت رسالت علیهمالسلام هم که مفسر قرآن هستند، از آن خبر دادهاند(1)که اینجا محل بیان تفصیلات آن نیست.
1) صحیفه سجادیه، «دعائه عند الصباح و المساء»؛ وسائل، ج 1، ب 116، ص 237.
ایراد دیگری که شده است این است که در دعای ندبه میگوید:
«وَأَوْدَعْتَهُ عِلْمَ ما کانَ وَما یَکُونُ إِلَی انْقِضآءِ خَلْقِکَ»؛
«علم آنچه بوده و خواهد بود را تا انقراض عالم به او سپردی».
در حالی که چند جای قرآن ضد این جمله است؛ در یک جا قرآن فرموده:
«یَسْئَلُونَکَ عَنِ السّاعَةِ أَیّانَ مُرْسیها قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِندَ رَبِّی»؛(1)
«من که پیغمبرم، علمی به وقت قیامت ندارم».
و در آخر سوره لقمان میفرماید:
«إِنَّ اللّهَ عِندَهُ عِلْمُ السّاعَةِ وَیُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَیَعْلَمُ ما فِی الاْءَرْحامِ وَما تَدْرِی نَفْسٌ ماذا تَکْسِبُ غَدا وَما تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ»؛
1) سوره اعراف، آیه 187. و این معنایی که از آیه شده معنای مفهومی است، نه منطوقی و اعتبار معنی مفهومی مورد خلاف است.
«همانا علم به ساعت (قیامت) نزد خدا است، و او باران را فرو بارد و او آنچه در رحمهای آبستن (نر و ماده و زشت و زیبا) است میداند و هیچ کس نمیداند که فردا چه خواهد کرد و هیچ کس نمیداند که در کدام سرزمین مرگش فرا میرسد پس خدا به همه چیز خلایق عالم و آگاه است».
که علم این پنج چیز را خدا منحصر به خود قرار داده و حضرت امیر علیهالسلام در نهج البلاغه، خطبه 128 فرموده: این پنج چیز را نه پیغمبر میداند، و نه وصی او و در سوره توبه فرموده:
«وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَی النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ وَنَحْنُ نَعْلَمُهُمْ»؛(1)
«بعضی از مردم مدینه ثابت بر نفاقند تو نمیدانی، ما که خدایم میدانیم».
و در سوره مطففین فرموده:
«وَما أَدْریکَ ما سِجِّینٌ * وَما أَدْریکَ ما عِلِّیُّونَ»؛(2)
«تو نمیدانی سجین و علیین چیست».
و در سوره احقاف آیه 9 فرموده:
«وَما أَدْرِی ما یُفْعَلُ بِی وَلا بِکُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما یُوحی»؛
«بگو نمیدانم با من و شما چه خواهد شد، من پیروی نمیکنم مگر آنچه وحی شود».
و در سوره اسری فرموده:
«وَما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِیلاً»؛(1)
«عطا نشد به شما مگر کمی از علم».
و در سوره کهف آیه 24 وارد شده که از رسول خدا سؤالی کردند و گفت: جواب میدهم، ولی ان شاء اللّه نگفت، پس تا چهل روز وحی نیامد، و رسول خدا ندانست جواب گوید.
پس اگر علم «ما کان و ما یکون» داشت، جواب میداد، پس این جمله ضدّ قرآن است.
جواب:
این جمله، در روایات بسیار، به همین لفظ یا مانند آن وارد شده و میتوان نسبت به صدور آن دعوای تواتر اجمالی نمود، پس صدور این متن و دلالت آن بر اینکه پیغمبر و ائمه علیهمالسلام دارای علم «ما کان و ما یکون» میباشند، قابل انکار نمیباشد و وجود آن در دعای ندبه، سبب ضعف آن نمیگردد.
در کتاب کافی و وافی بابی است به این عنوان:
«باب انّ الائمة علیهمالسلام یعلمون علم ما کان و ما یکون، و انّه لا یخفی علیهم الشیء صلوات اللّه علیهم»؛
«باب اینکه امامان علیهمالسلام میدانند علم آنچه بوده و آنچه خواهد بود و اینکه پنهان نمیگردد از ایشان چیزی، درود خدا بر ایشان».
1) سوره اسراء، آیه 85.
علاوه بر ابواب دیگر و روایات زیاد، سایر کتب حدیث نیز همه عنوان این باب را تأیید میکنند.
و اگرچه مسأله علم پیغمبر و امام، از مباحث مهم و پیچیده است، ولی اهل فن و کسانی که آشنا به علوم اهل بیت، و حدیث شناس میباشند، اطراف و جوانب آن را روشن ساخته و در کتب حدیث و همچنین کتابهایی که بالخصوص در علم امام و حدود آن تألیف شده(1)توهم تنافی بین روایات و ظواهر بعضی از آیات قرآن رفع شده است، و چگونه میشود که این روایات که به صدورشان یقین داریم، اگر مخالف با قرآن باشند، از امام علیهالسلام که اعلم مردم به علوم و مقاصد قرآن است صادر شده باشد.
مضافا بر اینکه در همین پنج موردی که شما گمان کردهاید آیه دلالت بر عدم تعلق علم امام به آن دارد، به طور مسلّم در موارد بسیار، پیغمبر و ائمه ـ صلوات اللّه علیهم ـ خبر دادهاند، و بلکه بر حسب قرآن، از این موارد ملائکه و انبیا خبر داده و انبیای گذشته از انبیای آینده خبر دادهاند و همچنین علم آجال خلق در نزد ملک الموت است.
لذا باید گفت حتی آیه: «إِنَّ اللّهَ عِندَهُ عِلْمُ السّاعَةِ» با وجود این قرائن معلوم، اینگونه ظهوری را که شما گمان میکنید ندارد.
1) مانند کتاب «معارف السلمانی بمراتب الخلفاء الرحمانی» که نسخه چاپی آن در کتابخانه جامع مرحوم آیت اللّه العظمی آقای بروجردی قدسسره در قم موجود است، و کتاب «علم الامام» که ترجمه آن نیز با مقدمه ارزندهای از علاّمه قاضی طباطبایی طبع شده است.
پس در طرح پرسش در این موضوع باید سؤال از مفاد و تفسیر این آیات کرد به این بیان:
سؤال:
با اینکه به طور قطع و یقین، و بر حسب تواریخ مسلّم و احادیث معتبر بین اهل اسلام و آیات قرآن مجید، پیغمبران و ملائکه و ائمه علیهمالسلام از موارد مذکور در همین آیه مانند:
«ما فِی الاْءَرْحامِ»؛
«آنچه که در رَحمها است».
آجال و آینده اشخاص خبر دادهاند، پس مراد از این آیه و سایر آیاتی که ظاهر آن، نفی علم غیب از غیر خدا و اختصاص آن به خداوند متعال است، چیست؟ و معنی اختصاص علم این امور به خدا ـ با اینکه به قول ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 362 ـ در شرح خطبه 126 که ایرادکننده به آن استشهاد کرده، خدا پیغمبرش را از حوادث آینده خبر داد، مانند اینکه فرمود:
«سَتَفْتَحُ مَکَّةَ»؛
«به زودی مکّه را فتح خواهی کرد».
یا پیغمبر، وصی خود را از آینده و فردایش خبر داد مانند:
«سَتُقاتِلُ النّاکِثِینَ»؛
«به زودی با پیمان شکنان جنگ خواهی کرد».
چه میباشد؟
جواب میدهیم: این آیات بر دو دسته هستند؛ یک دسته آیاتی هستند که ظاهر آن به طور اجمال، اختصاص علم غیب به خدا است که اطلاق یا عمومشان، مخصص و مقید شده است به آیه: «إِنَّ اللّهَ عِندَهُ عِلْمُ السّاعَةِ» و پس از این تخصیص که به حکم «القرآن یخصّص بعضه بعضا کما یفسّر بعضه بعضا» مسلّم و معتبر است، میگوییم:
تفسیر آیه به نحوی صحیح است که با آن علم ضروری بدیهی و اخبار پنجگانه به موجب تاریخ و حوادث و وقایع کثیر ثابت و محرز است و قابل انکار نیست و کتاب و سنّت هم آن را تأیید میکند.
پس در تفسیر این آیات اگر نگوییم از آیات متشابه است، تفسیر صحیح این است که با آنچه خارجا وقوع یافته موافق باشد و از ظاهر لفظ و کلام نیز عرفا خارج نباشد.
و این به یکی از چند وجه ممکن است:(1)
وجه اوّل:
مراد از علم غیب مختص به ذات الوهیت، علم غیب ذاتی است که عین ذات او و قدیم است و به افاضه و اعطای کسی نیست و در عرض آن علمی و عالمی فرض نمیشود و مراد از علم پیغمبر و امام (چه علم حضوری و چه علم حصولی اشائی باشد) آن علمی است که به طریق
1) بعضی از وجوهی که ذکر میشود، با بعضی دیگر متّحد است ولی از نظر واضح شدن مطلب با عبارات و بیان دیگر نیز جداگانه و علی حده نوشته شده، چنانکه اگر کسی در این وجوه دقت کند، برای او جواب اشکالاتی که در هر دو دسته از آیات تصور شده، واضح میشود.
الهام یا وسایل دیگر، از جانب خدا به آنها اعطا شده است که فرق حقیقی بین علم معصوم، و هر کسی که به غیبی اطّلاع دارد ـ حتی خود ما هم که به بسیاری از غیبها به وسیله قرآن و اخبار پیغمبر و امام آگاهیم ـ با علم خدا همین است که علم ما ذاتی نیست و عین ذات نیست و حادث است و قدیم نیست، امّا علم خدا ذاتی و عین ذات و قدیم است و به عبارت اخری علم پیغمبر و امام، آخرین درجه علم ممکن است و علم خدا علم واجب الوجود است و این وجه به طور کلی نسبت به تمام آیات ـ بدون آنکه نیازی باشد به تقیید اطلاق آنها به موارد پنجگانه ـ جاری است و مؤید این معنی است آیه شریفه:
«عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَدا * إِلاّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدا»؛(1)
«خدا عالم غیب است و احدی را بر غیب خود مطّلع ننماید مگر رسول مرتضی و برگزیده را که از پیش رو و از پشت سر او نگهبان قرار داده است».
و همچنین آیه:
«وَما کانَ اللّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ وَلکِنَّ اللّهَ یَجْتَبِی مِن رُسُلِهِ مَن یَشآءُ»؛(2)
1) سوره جن، آیه 26 و 27.
2) سوره آل عمران، آیه 179؛ محتمل است غیبی که در این آیه مذکور است، همان غیب مختصّ به ذات خدا باشد که جز انبیا و ائمّه، کسی بدون واسطه استعداد تعلّم آن را از ذی علم نداشته باشد و مقصود این است که بدون واسطه انبیای الهی شما را به سرّ غیب آگاه نمیکند ولی از پیغمبرانش بر میگزیند هر که را بخواهد تا شما را از غیب آگاه کنند. و گرنه معلوم است که بسیاری از مردم حتی به وسیله خواب و مانند آن را بعضی غیبها آگاه میشوند و به واسطه انبیا هم بر بسیاری از غیبها اطّلاع داریم. پس این دلیل بر این است که علم غیب را باید از انبیا گرفت. و ممکن است مراد این باشد که خدا غیر از انبیا کسی را با واسطه یا بدون واسطه از علم غیبی که مختص به ذات او است، آگاه نمیسازد و بنابر هر دو احتمال اگر دقت شود، آیه: «إِنَّ اللّهَ عِندَهُ عِلْمُ السّاعَةِ» تقیید میشود و به کلی اشکال مرتفع میگردد.
«خدا شما را بر غیب مطّلع نمیگرداند ولیکن از پیغمبرانش هر کسی را که بخواهد برای اطّلاع بر آن برمیگزیند».
وجه دوم:
که پس از تقیید اطلاقات به این موارد پنجگانه گفته میشود، این است که علم خدا حضوری ذاتی و عین ذات، و علم پیغمبر و امام نسبت به غیر موارد پنجگانه حضوری غیر ذاتی و نسبت به موارد پنجگانه حصولی و اشائی است.
وجه سوم:
اینکه مراد از این آیه این باشد که علم این موارد پنجگانه به طور عموم به نحوی که شامل تمام افراد و انواع و مجردات و مادیّات باشد، اختصاص به خدا دارد، امّا برای ولیّ و امام تا حدودی که بر ما مشخص نیست نیز این علوم حاصل میشود و به عبارت دیگر به طور نامحدود این علوم مختص به خدا است و برای پیغمبر و امام به طور محدود حاصل میشود و ممکن است مؤید این وجه باشد، این آیه شریفه:
«اَللّهُ یَعْلَمُ ما تَحْمِلُ کُلُّ أُنْثی وَما تَغِیضُ الاْءَرْحامُ وَما تَزْدادُ وَکُلُّ شَیْءٍ عِندَهُ بِمِقْدارٍ»؛(1)
«خدا آنچه را که هر (جنس) مادهای بر میدارد و آنچه را رحمها میکاهد و آنچه را زیاد میسازد میداند و همه چیز نزد او به اندازه است».
وجه چهارم:
اینکه نفی علم به موارد پنجگانه از غیر خدا بالذات است، یعنی هویّت و ذات غیر او حاجت محض و فقر مطلق است، پس منافات ندارد که بالعَرض و به افاضه خدا این علوم را دارا شود.
وجه پنجم:
این است که مراد از اختصاص علم غیب به خدا این است که مصداق واقعی و حقیقی علم که از هیچ لحاظ جهلی در آن متصوّر نیست، علم خدا است که ذاتی است و هویتش عین علم و عین حیات و عین قدرت و سایر صفات ذاتیه کمالیه است، چنانکه مصداق واقعی حقیقی عالم نیز که نه زمانا و نه رتبةً و نه از حیث ذات، جهلی در او نیست خدا است که تمام موجودات در ذات خود جاهل و محتاج هستند و فقط او عالم بالذّات و غنی بالذات است. اگر آنی فیض او قطع شود، همه دانایان و همه موجودات در جهل تام و نیستی مطلق سقوط میکنند:
1) سوره رعد، آیه 8.
«قُلْ أَرَءَیْتُمْ إِنْ أَخَذَ اللّهُ سَمْعَکُمْ وَأَبْصارَکُمْ وَخَتَمَ عَلی قُلُوبِکُمْ مَنْ إِلهٌ غَیْرُ اللّهِ یَأْتِیکُم بِهِ»؛(1)
«بگو آیا میبینید شما، اگر بگیرد خدا گوش و چشم شما را و مهر زند بر دلهای شما، کیست خدایی غیر اللّه که بیاورد برای شما آن را؟»
تمام موجودات، با وسایل و آلات مادی و جسمی، یا توسط وسایل غیر مادی مثل الهام و غیر آن، عالم میشوند؛ ولی خداوند متعال بالذات و بدون هیچ وسیلهای عالم و دانا است، پس نفی علم از ممکنات ـ با قطع نظر از آلات و جوارح و وسائط و وسایل ـ صحیح است و ممکن است بگوییم: «الانسان لیس بعالم» یعنی عالمیت و انسانیت متصادق نیستند، و «الانسان او الممکن عالم» به حمل هو هو صحیح نیست؛ بلکه به حمل ذو هو نیز حقیقةً و بالذات صحیح نیست، هرچند مجازا و بالعرض صحیح باشد، به این لحاظ که اوصاف خدا عین ذات و ذات او مصداق واقعی این صفات است که میگوییم: «هو السمیع البصیر» با اینکه انسانها نیز با واسطه و بالعرض سمیع و بصیرند، و نیز میگوییم:
«هو العلیم القدیر و هو العزیز الحکیم العلیم، عالم الغیب و الشهادة» از این لحاظ سمیع و بصیر و علیم و قدیر، منحصر به ذات اقدس او است و بر باقی مجازا و عرضا اطلاق میشود و نفی آن به این ملاحظه از همه
1) سوره انعام، آیه 46.
ممکن است، و صحیح است بگوییم: «هو السمیع البصیر» چون مقام، مقام بر شمردن صفات الوهیّت و واجب الوجود و ابراز فقر ممکن به حیثیّت امکانی که نیستی محض است میباشد.
در حدیث است از هشام بن سالم:
«قالَ: دَخَلْتُ عَلی أَبِی عَبْدِ اللّهِ علیهالسلام فَقالَ لِی: أَ تَنْعَتُ اللّهِ؟ فَقُلْتُ: نَعَمْ، قالَ: هاتِ، فَقُلْتُ: هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ، قالَ: هذِهِ صِفَةٌ یَشْتَرِکُ فِیهَا الْمَخْلُوقُونَ. قُلْتُ: فَکَیْفَ تَنْعَتُهُ؟ قالَ: هُوَ نُورٌ لا ظُلْمَةَ فِیهِ، وَحَیاةٌ لا مَوْتَ فِیهِ، وَعِلْمٌ لا جَهْلَ فِیهِ، فَخَرَجْتُ مِنْ عِنْدِهِ وَأَنَا أَعْلَمُ النّاسِ بِالتَّوْحِیدِ»
که ظاهرا مستفاد از این روایت است که اطلاق سمیع و بصیر بر ذات واجب، با اطلاق آن بر ممکن به یک نحو نیست؛ زیرا در مقام اطلاق آن بر واجب، اطلاق و وجه صحّت، حمل و اطلاق حقیقی است و آن این است که حقیقت صفت، عین ذات موصوف است، او حیّ و زندهای است که موت و فنا در او راه ندارد، و نور و سمیع و بصیر و عالمی است که از حیث ذات خود، تاریکی و ناشنوایی و نابینایی و ناآگاهی به هیچ وجه در او تصور نمیشود، حقّی است که باطل در آن نیست، ازلی و ابدی و اول و آخر و تمام حیثیت او، حیثیت وجود و حیات و علم و قدرت است، و با آن حی و زندهای که قائم به غیر است و صفاتش ذاتی او نیست، در یک عرض نیستند. اطلاق عالم و بصیر و خبیر بر او، حقیقت و اطلاق آنها بر غیر او، بالعرض و مجاز است.
خدا دانای نهان و آشکار است، ما هم به آشکار و آنچه محسوس است، به واسطه حواس ظاهری داناییم و به بسیاری از نهانها هم داناییم به واسطه حواس باطنی یا به اعلام انبیا و اخبار آنها.
ولی صفت عالم الغیب و عالم الشهادة، به آن حیثیتی که بر خدا اطلاق میشود، بر بنده صحّت اطلاق ندارد، پس معلوم شد آن علم غیبی که برای خدا هست و برای غیر او نیست، علمی است که برای غیر او محال است و آنکه برای غیر او اثبات میکنیم علمی است که برای غیر او ممکن است و سنخش سنخ علم خدا نیست و برای افراد اکمل و اشرف باید حاصل شود، چون در مبدأ فیاض بُخل نیست و در افرادی مثل پیغمبر و امام نیز صلاحیت و لیاقت هست و «العَطِیّاتُ بِقَدْرِ الْقابِلِیّاتِ»(1)اقتضا دارد که این عمل برای آنها حاصل باشد، به هر نحو تمامتر و کاملتر است. بله بعضی علوم که ذاتا از دسترس بشر خارج است، و بالذّات برای بشر محال باشد که حتی به واسطه الهام و افاضه، به آن علم پیدا کند، مثل علم ذات باری تعالی به ذات خود، از این بحث خارج است و شاید از این قبیل باشد معرفت یک حرف از هفتاد و سه حرف اسم اعظم که مختص به خود خداوند متعال است.
پس خلاصه این بیان، این شد که علمی که اختصاص به خدا دارد و از غیر او منفی است، غیر از علمی است که برای بشر ثابت است و موضوع نفی و اثبات واحد نیست وگرنه چگونه میشود موضوعی
1) بخششها باید به اندازه لیاقت و قابلیّت افراد باشد.
که خارجاً وجود دارد؛ یعنی علمی که ما به امور غیبی مثل بهشت و جهنم و عرش و کرسی، و حوادث آینده از راه اعلام پیغمبر و امام داریم، در قرآن و یا روایات نفی شود.
وجه ششم:
اینکه علم پیغمبر و امام بر دو نوع است:
اوّل: علم عادی که از راه همین حواس ظاهری و باطنی برای همه حاصل میشود و آن بزرگواران مأمور بودهاند ـ جز در یک موارد استثنایی ـ جریان امور و رفتار خود را براساس آن گذارده و به طور عادی رفتار کنند.
دوم: علم غیر عادی که از طریق الهام و تحدیث ملائکه و وحی و جفر و جامعه و سایر طرقی که در اختیار دارند، حاصل میشود که با این علم کارهای دنیا و امور متعارف را اداره نمیکردند، مگر استثنائا و بر سبیل اعجاز، و در مورد امور غیبی، آنچه که منفی است علم عادی است و علم خداوند این دوگانگی را ندارد و نسبت به همه معلومات بر یک منوال است و به طور اطلاق ثابت است.
و به عبارت دیگر، در اطلاقات و محاورات عرفی نسبت به انسان ها آنچه اثبات یا نفی میشود، علم عادی است، مگر اینکه قرینهای بر خلاف باشد. در مورد علم غیب نیز آنچه نفی شده، علم عادی است و به این حساب ممکن است بگوییم: فلانی علم غیب ندارد و خدا دارد، چون نسبت به علم خدا، علم عادی و غیر عادی فرض نمیشود.
وجه هفتم:
این است که: آنچه از امام در مثل موضوعات پنجگانه نفی شده معلومات غیر متناهی واقعی یا عرفی به وصف غیر متناهی بودن است، که دانستنش برای امام نه کمال است و نه مصلحتی دارد. لذا این علوم به وصف نامتناهی بودن، مخصوص ذات الوهیّت است.
پس ممکن است مراد این باشد که در این امور جزئی و موضوعات، علم پیغمبر و امام ـ خواه حضوری باشد، خواه حصولی ـ در حدودی است که مصلحتی بر آن مترتّب شود؛ زیرا به طور مجموع، یا امکان ندارد و یا در افاضه علم آن به امام، مصلحتی فرض نمیشود.
این چند وجهِ جمع، نسبت به آیاتی که ظاهر آن اختصاص علم غیب به خداوند متعال است که بعضی از آنها اشکال را در آیات دسته دوم نیز حل میکنند. علاوه بر اینها وجوه دیگری نیز هست که بیانش سبب طولانی گشتن کلام میشود. و اقوی و ارجح وجوه، وجهی است که با رفعت مقام پیغمبر و ائمه و اکملیّت و اشرفیّت و سعه قابلیّت و لیاقت آنها برای کسب فیوض ربانی و انعامات و اعطائات الهی و مضامین احادیث و روایات معتبر، موافقتر باشد.
این آیات چنانچه گفته شد، در بعضی موارد جزئی و خاصّ، نفی علم غیب از پیغمبر و امام کردهاند؛ مانند آیه:
«وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَی النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ
نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَیْنِ ثُمَّ یُرَدُّونَ إِلی عَذابٍ عَظِیمٍ»؛(1)
«از اهل مدینه کسانی میباشند که خو کرده و مهارت یافتهاند در نفاق، تو نمیدانی آنها را، ما میدانیم ایشان را، زود باشد که عذاب کنیم آنها را دو بار. سپس به سوی مجازات بزرگی (در قیامت) فرستاده میشوند».
و مثل این آیه:
«قُلْ لآ أَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعا وَلا ضَرّا إِلاّ ما شآءَ اللّهُ وَلَوْ کُنتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ وَما مَسَّنِیَ السُّوآءُ»؛(2)
«بگو مالک نیستم برای خودم سود و زیانی را و اگر غیب میدانستم بسیار طلب خیر میکردم و به من بدی نمیرسید».
و مثل آیه:
«وَما أَدْرِی ما یُفْعَلُ بِی وَلا بِکُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما یُوحیآ إِلَیَّ»؛(3)
«نمیدانم چیزی را که بر من و شما میشود، متابعت نمیکنم مگر آنچه را که به من وحی میشود».
و مثل آیه:
«وَما أَدْریکَ ما عِلِّیُّونَ»؛(4)
«و چه دانا کرد تو را که چیست علیون».
و مثل آیه:
«وَما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِیلاً»؛(1)
«داده نشدهاید از دانایی مگر اندکی».
و مانند آیه:
«وَلا تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فاعِلٌ ذلِکَ غَدا * إِلاّآ أَن یَشآءَ اللّهُ»؛(2)
«کاری را که قصد داری انجام دهی نگو من فردا انجام دهندهام مگر آنکه بگویی ان شاء اللّه».
حلّ اشکال پیرامون تفسیر این آیات علاوه بر آنچه قبلاً بیان شد به چند وجه ممکن است:
راه حلّ اوّل:
از جمله اینکه ممکن است مراد از «لا تعلمهم» نفی علم از پیغمبر قبل از اعلام خدا یا قبل از آنکه مشیت آن حضرت تعلق به علم به آن موضوع بگیرد باشد که نفی علم از آنها در این رتبه شده باشد، رتبهای که در آن رتبه بدون تلقی علم از خدا به غیب امکان ندارد.
راه حلّ دوم:
این است که گفته شود: جمله «لا تعلمهم نحن نعلمهم» و امثال این جملهها، گاهی در مقام تعظیم و اعتنای به موضوع آورده میشود که
گویندهای که از مخاطب اعلم و اعظم است، با اینکه میداند مخاطب هم از آن موضوع با اطّلاع است، مثلاً برای نهایت ذم و نکوهش کسی میگوید: تو نمیدانی، یا فلانی را نمیشناسی، من او را میشناسم، که در حقیقت این نحو استعمال یک نوع استعمال مجازی میباشد.
راه حلّ سوم:
اینکه این کلام خود زمینهسازی و مقدّمهچینی برای مطّلع ساختن پیغمبر از غیب و مآل کار آنها باشد و مراد این باشد که: تو از پایان کار اینان با خبر نیستی، ما میدانیم زود باشد که ایشان را دو بار عذاب نماییم. بنابر این، این آیه و همچنین آیاتی مثل آیه: «وَما أَدْریکَ ما عِلِّیُّونَ» و آیه: «وَما أَدْریکَ مَا الْقارِعَةُ» در مقام نفی علم از غیب به نحو حقیقت نیست، بلکه در مقام تعظیم شأن موضوع و مواقف و مشاهد قیامت است، تا کسانی که قرآن را تلاوت مینمایند همیشه از عظمت این روز آگاه شوند و به فرمایش شیخ طوسی، مفاد این کلمات این است که: شنیدن کی بود مانند دیدن.
«کأنّک لست تعلمها إذا لم تعاینها، وتری ما فیها من الأهوال»؛
«گویا تو نیستی که آن را بدانی مادام که آن را معاینه نکردهای و ندیدهای آنچه را در آن است از اهوال»
علاوه بر این در مجمع البیان(1)و تبیان(2)از سفیان ثوری نقل شده است که به آنچه معلوم است «ما أَدْریکَ» و به آنچه معلوم نیست «ما یُدْرِیکَ» گفته میشود. بنابراین شکی باقی نمیماند که این جمله در مقام نفی علم نیست، بلکه در مقام بزرگ شمردن موضوع است.
پس این آیات اگر دلالت بر علم پیغمبر به غیب نکند، دلالت بر نفی علم غیب از آن حضرت و ائمه علیهمالسلام ندارد.
راه حلّ چهارم:
در آیاتی مثل آیه: «وَلَوْ کُنْتُ أَعْلَمَ الْغَیْبِ» محتمل است اشاره به این باشد که اگر علم غیب از طرق عادی داشتم ـ که علم به آن مجاز است ـ بسیار طلب خیر میکردم، و شاهد بر اینکه مفسرین فرمودهاند، این است:
«لا أَعْلَمُ الْغَیْبَ إِلاّ ما شآءَ اللّهُ أَنْ یُعَلِّمَنِیهِ»؛
«من علم به غیب ندارم مگر آنچه را که خداوند بخواهد به من بیاموزد».
که غرض این است که با وسایل عادی برای من علم غیب حاصل نیست وگرنه بر طبق آن عمل میکردم.
و در آنچه خدا از طرق غیر عادی تعلیم کند هم، معلوم است که عمل محتاج به اذن است؛ زیرا به طور کلی عمل به آن برخلاف مصلحت و نقض غرض است.
بنابراین وجه، حاصل این میشود که در اینگونه امور، علم عادی ندارم و علوم غیر عادی را مجاز نیستم که برطبق آن عمل کنم یا به کسی اعلام کنم، جز در بعضی موارد استثنائا.
راه حل پنجم:
نسبت به مثل آیه: «وَما أَدْرِی ما یُفْعَلُ بِی وَ بِکُمْ»
اوّلاً: به قرینه آیات دیگر که همه دلالت بر اطّلاع پیغمبر از عاقبت امر کفار دارد و به قرینه روایات متواتر ـ که دلالت دارد بر اینکه پیغمبر از آینده خود و اهل بیتش اطّلاع داشت و همچنین از آینده کفار حتی اینکه به صریح خطبه قاصعه، آنهایی را که در قلیب چاه بدر افکنده میشوند و آنهایی را که جنگ احزاب را برپا میکنند میشناخت ـ مراد از این آیه نیز نفی علم عادی و ذاتی است، و بلکه این آیه دلالت بر علم غیب دارد؛ زیرا میفرماید: من خودم نمیدانم چه میشود و آنچه را بگویم و اعلام کنم به وحی الهی است؛ یعنی علم من از مصدر وحی است:
«وَما یَنطِقُ عَنِ الْهَویآ * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی».(1)
که در حقیقت معنی آیه این میشود که: من از پیش خود علمی ندارم؛ بلکه از آنچه بر من وحی شود متابعت میکنم و بدون وحی و اذن اظهار آنچه وحی شده، چیزی نمیگویم.
1) سوره نجم، آیه 3 و 4.
شاید کفار میخواستند به واسطه پیغمبر، از مطالب آینده و موضوع نفع و ضررهای خود باخبر شوند که چون اطّلاع برآن، خلاف مصلحت همگان و نظام اجتماع است، پیغمبر صلیاللهعلیهوآله آنها را با این بیان رد میفرماید.
راه حل ششم:
راجع به آیه: «وَلا تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فاعِلٌ ذلِکَ غَدا» این است که این
آیه یک دستور العمل است و مطالبی که شما نوشتهاید، در سوره کهف وارد نشده است و بیش از تأدیب و ارشاد از آیه استفاده نمیشود.
در کتاب "من لا یحضره الفقیه" حدیثی هست از حضرت صادق علیهالسلام که فرمود: برای بنده است (از سوگندی که یاد کرده) تا چهل روز استثنا کند، اگر استثنا را فراموش کرد، به این علّت که جمعی از یهود آمدند خدمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و از آن حضرت از چیزهایی پرسش کردند، فرمود: فردا به شما جواب میدهم، و ان شاء اللّه نفرمود. جبرئیل تا چهل روز بر آن حضرت نازل نشد، سپس آمد و گفت:
«وَلا تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فاعِلٌ ذلِکَ غَدا إِلاّ أَنْ یَشآءَ اللّهُ وَاذْکُرْ رَبَّکَ إِذا نَسِیتَ».(1)
و در سیره ابن هشام نیز خبر مفصلی در این موضوع مخالف این خبر نقل شده است.(2)مثل اینکه نظر ایراد کننده که میگوید: «در سوره
کهف وارد شده» به یکی از این دو خبر یا هر دو بوده است، آیا برای اشتباهکاری اینطور نوشته یا نه، خدا دانا است.
به هر حال استدلال به این خبر از چند جهت مورد اعتماد نیست:
اوّلاً: از این جهت که خبر واحد است و در اینگونه مسائل که مسائل فرعیه عملیه نیست، خبر واحد حجیّت ندارد.
ثانیا: این دو خبر خود با هم تنافی دارند، از جمله در خبر مذکور، ذکر شده است که یهود خدمت حضرت آمدند و در خبر ابن عباس ـ که ابن هشام در سیره نقل کرده ـ میگوید که مشرکین مکّه نزد احبار مدینه فرستادند و آنها مسائلی را طرح کردند که از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پرسش شود.
ثالثا: خبر اصحاب کهف بین نصاری معروف بوده و چنانچه بعضی نوشتهاند، یهود از آن خبر نداشتند.
رابعا: آیات سوره کهف درباره مسائلی که در این سوره مطرح شده، با این روایت سازگار نیست.
خامسا: ثقة الاسلام کلینی، از حضرت صادق علیهالسلام روایت کرده است در این موضوع، به واسطه عبداللّه بن میمون (راوی همان حدیث مذکور از حضرت صادق علیهالسلام ) از امیرالمؤمنین علیهالسلام و موضوع آمدن یهود و سؤال آنها را ذکر نفرموده است.(1)
1) کافی، ج 7، ص 448، ح 6 ـ در کافی حدیث دیگر به شماره 4 ـ از حضرت صادق علیهالسلام روایت شده که مظنون این است با روایت فقیه یکی باشد.
سادسا: «شیخ الطائفه» عین این حدیث را، از عبداللّه بن میمون از حضرت صادق علیهالسلام روایت فرموده است و لفظ او عین لفظ کتاب من لا یحضره الفقیه است: «لِلْعَبْدِ أَنْ یَسْتَثْنِیَ ما بَیْنَهُ وَبَیْنَ أَرْبَعِینَ یَوْما إِذا نَسِیَ» و بیش از این چیزی بر آن اضافه نفرموده است.(1)
بنابراین، از نقل کافی و تهذیب معلوم میشود این ذیل که در فقیه و تفسیر عیاشی(2)نقل شده است، بیان و توضیح بعضی از رُوات است و از روایت ضعیف ابن هشام اخذ شده و هیچ اعتباری ندارد.
سابعا: اینکه نوشتهاید: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ندانست جواب گوید، از کجا میگویید؟ و چرا نمیگویید پیغمبر صلیاللهعلیهوآله در پاسخ دادن به آنها منتظر نزول وحی بود؟ نگویید با اینکه منتظر وحی بود چگونه جواب را میدانست؛ زیرا نزول قرآن دفعةً واحدةً و جملگی بر قلب پیغمبر صلیاللهعلیهوآله ثابت است و از بعضی از آیات نیز استفاده میشود و نزول تدریجی آن منافات با آن نزول ندارد و آن را تشبیه کردهاند به علوم تفصیلی بالفعل پس از حصول ملکه. به هر حال این مطلب نیز از مسایل غامض و نظری است و در بین دعوا نرخ طی کردن و یک جانب را گرفتن، صحیح نیست.
پس معلوم شد که این قسمت از روایت عبداللّه بن میمون را به طور اطمینان میتوان گفت که شرح و توضیح است و جزء اصل حدیث
نیست و روایت سیره هم که ضعیف است و قابل استناد نمیباشد. فقط ماییم و همان ظاهر آیه، آن هم به هیچ وجه نفی علم غیب از پیغمبر صلیاللهعلیهوآله نمینماید.
راه حل هفتم:
در قرآن، اکثر مخاطبات به نحو «إِیّاکَ أَعْنِی وَاسْمَعِی یا جارَهُ»(1)است. و این یک روش ادبی مداولی است که خطاب به شخصی میشود ولی غرض مفاد خطاب، شخص دیگر و فهماندن مطلب به او است، مثلاً آیه:
«وَقَضی رَبُّکَ أَلاّ تَعْبُدُوآا إِلاّآ إِیّاهُ وَبِالْوالِدَیْنِ إِحْسانا إِمّا یَبْلُغَنَّ عِندَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ کِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَلا تَنْهَرْهُما وَقُلْ لَهُما قَوْلاً کَرِیما * وَاخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما کَما رَبَّیانِی صَغِیرا»؛(2)
«و خدای تو حکم فرمود که جز او هیچ کس را نپرستید و درباره پدر و مادر نیکویی کنید و چنانچه هر دو یا یکی از آنها پیر و سالخورده شوند زنهار کلمهای که آنها را رنجیده خاطر کند مگویید و کمترین آزار را به آنها مرسانید و با ایشان به اکرام و احترام سخن گویید و همیشه پر و بال تواضع و تکریم را با کمال مهربانی نزدشان بگستران و بگو:
پروردگارا تو در حقّ آنها رحمت و مهربانی فرماو بالهای تواضع خویش را از محبّت و لطف، در برابر آنان فرود آر! و بگو: پروردگارا! همانگونه که آنها مرا در کوچکی تربیت کردند، مشمول رحمتشان قرار ده».
در آیه فوق، خطاب اگرچه به پیغمبر صلیاللهعلیهوآله است؛ امّا غرض افهام دیگران است؛ زیرا هنگام نزول این دو آیه پدر و مادر پیغمبر صلیاللهعلیهوآله زندگی را بدرود گفته و در قید حیات نبودند تا این سفارشها نسبت به پدر و مادر درباره آنها مورد پیدا کند. لذا محتمل است که آیه: «وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی...» و آیه «وَما أَدْریکَ ما الْحآقَّةُ» و آیه «لا تَعْلَمُهُمْ» و امثال این آیات نیز بر همین روش نازل شده باشد.
اگر کسی بگوید: اکنون که تفسیر این آیات، در ضمن چهارده وجه محکم، در قبال اخبار متواتری که دلالت دارند بر اینکه پیغمبر و امام علم غیب دارند، معلوم و واضح گردید و تماما رفع شبهه شد، پرسشی که پیش میآید، پرسش از حکمت عدم عمل پیغمبر و امام است به علوم غیبی؛ به عبارت دیگر: چرا ایشان با این علم و آگاهی، در امور عادی خود غالبا مثل افراد عادی رفتار میکردند و از بعضی موضوعات پرسش و استفهام مینمودند؟
جواب این است که: معلوم است مجرّد استفهام و پرسش، دلیل بر ناآگاهی نیست؛ زیرا برای جهاتی، مانند آشکار شدن حقایق و تعلیم به
دیگران و اتمام حجّت و حکمتها و مصالحی دیگر، گاهی پرسش و استفهام میشود. چنانچه در کلام خداوند علاّم الغیوب نیز گاهی پرسش آمده است، مانند:
«وَما تِلْکَ بِیَمِینِکَ یا مُوسی»؛(1)
«ای موسی اینک بازگو تا چه در دست داری؟»
و آیه:
«یا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ ءَ أَنتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونِی وَأُمِّیَ إِلهَیْنِ»؛(2)
«ای عیسی بن مریم! آیا تو به مردم گفتی که من و مادرم را دو خدای دیگر (غیر خدای عالم) اختیار کنید».
بله در به کار نبستن آن علوم غیبی حکمتهایی است که از آن جمله این است که: پیغمبر و امام، رهبر مردم هستند و عمل و کردارشان مثل قول و گفتارشان، باید مأخذ و مصدر تربیت و نظام امور دین و دنیای بشر باشد. اگر مسائل زندگی عادی آنها براساس خوارق و معجزات و علم غیب باشد، نقض غرض لازم میآید و وجود آنها نمونه عملی، و رفتارشان سرمشق و دستورالعمل زندگی دیگران نمیشود و برای دیگران قابل تأسّی و اقتدا نخواهد بود. و حال اینکه مردم موظفند به حکم عقل و دستور:
«لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»؛(1)
«مسلّما برای شما در زندگی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله سرمشق نیکویی است».
به پیغمبر تأسی کنند، لذا آن بزرگواران مأموریت نداشتند که در همه جا بر طبق علوم لدنّی خود عمل کنند و در محاورات و مسائل و حوائج عرفی و عادی، غالبا طبق مجاری عادی و علوم عادی عمل میکردند تا به مردم راه و رسم زندگی صحیح را بیاموزند و آنها را در هر ناحیه رهبری و راهنمایی کنند و به علم نبوّت و امامت، فقط در موارد خاص و به مقداری که خلاف این هدف نباشد و بلکه مؤید آن شود ـ بإذن اللّه وإرادة اللّه ـ عمل میفرمودند.
و حکمت دیگر این است که: اگر در موارد عادی به علم امامت عمل میکردند و در هر مورد از غیب خبر میدادند، بسا اسباب سوء تفاهم میشد و بعضی در غلوّ میافتادند و آنها را از رتبه امکانیّت بالاتر میشمردند و گمان میکردند علوم آنها ذاتی است و افاضهای نیست.
این پرسش و استفهامها سبب شد که مردم آنها را آنطور که باید و در مرتبهای که هستند، بشناسند و در حقیقت، بقای پیچیدگی و غموض موضوع علم پیغمبر و امام و احتیاج فهم واقع آن، به بررسی جنبه امکانیت آنها تأیید، و حدود علم آنها مشخص، و وارد حریم علم ذاتی الهی شمرده نشود.
1) سوره احزاب، آیه 21.
«وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلاّ بِاللّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ».
امیدواریم با این مقدار مختصر در بیان این حقیقت، اذهان کسانی که پرسش از علم پیغمبر و امام مینمایند، روشن شود و ضمنا یادآور میشویم که بیش از اینها، جز برای افراد نادر و ممتاز، بحث از امثال این موضوعات، ضرورتی ندارد و به طور اجمال هم که انسان معتقد باشد ـ هرچند تفصیل آن را نداند یا نتواند ـ کفایت میکند.
نباید بررسی این مضوعات مانع از اشتغالات عملی و انجام تکالیف شود، چنانچه نباید این بحث را سبب تفرقه و پراکندگی قرار دهند و همه باید به دستور «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعا وَلا تَفَرَّقُوا»(1)معتصم شوند و از خدا خلوص نیت درخواست نمایند.
1) سوره آلعمران، آیه 103.
در جمله «ثُمَّ جَعَلْتَ أَجْرَ مُحَمَّدٍ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَآلِهِ مَوَدَّتَهُمْ فِی کِتابِکَ، فَقُلْتَ: قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی» چند ایراد شده است:
1 ـ اینکه ضد قرآن است؛ زیرا با آیه 104 سوره یوسف: «وَما تَسْئَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ» و آیه 86 سوره ص: «قُلْ ما أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ» و آیات دیگر منافات دارد، پس چگونه در آیه سوره شوری، که آیه مودّت است و در دعای ندبه آورده شده، خدا فرموده: بگو اجر رسالتم دوستی با اهل بیت من است؟
چگونه یک جا میفرماید اجر از شما نمیخواهم، و در جای دیگر میفرماید میخواهم؟
2 ـ سوره شوری مکی است و آن وقت امام حسن و امام حسین علیهماالسلام نبودند و اهل بیت و آیه تطهیری نازل نشده بود، تا اینکه خدا بفرماید: به مشرکین چنین بگو؟
3 ـ مشرکین، رسالت آن حضرت را قبول نداشتند، چگونه اولاد و عترت او را دوست بدارند و آن را اجر رسالت حساب کنند؟
بنابراین تفسیر آیه این نیست که بگو من اجری نمیخواهم مگر مودّت خویشاوندانم را، بلکه این آیه خطاب به مشرکین است. خدا فرموده: به مشرکین بگو مرا به خیر شما امید نیست، شرّ مرسانید؛ یعنی به ایشان بگو: از شما چیزی نمیخواهم تا خیال کنید ادعای من برای دنیاطلبی است، بلکه خویشی مرا با خودتان مراعات کنید؛ زیرا رسول خدا با مشرکین قریش فامیل بود. پس در این آیه میخواهد بفرماید، مودّت و خویشی مرا مراعات کنید و مرا آزار و انکار نکنید.
در اینجا مفسّرینی که متوجّه نزول آیه بودهاند «الاّ» را به معنی «بل» گرفتهاند و اگر غیر این باشد آیه لغو میشود و خدا که لغو نمیگوید. مفسرین شیعه و سنی اکثرا بر خلاف ظاهر آیه سخن گفتهاند.
جواب:
إِذا أَوْجَبَ الرَّحْمنُ فِی الْوَحْیِ وُدَّهُمْ فَأَیْنَ عَنِ الْوَحْیِ الْعَزِیزِ ذَهابٌ
وَأَیْنَ عَنِ الذِّکْرِ الْعَزِیزِ مَذاهِبٌ وَأَیْنَ إِلی غَیْرِ الاْءِلهِ إِیابٌ(1)
1) زمانی که واجب کرده رحمان در وحی (قرآن) دوستی ایشان را، پس به کجا (و که) از وحی عزیز رفتن است (میتوان رفت)؟ و به کجا از قرآن عزیز مذهبها (رفتنها یا محل رفتنها) و به کجا به سوی غیر خدا بازگشت است؟
اگر این سخنان را یک نفر از نواصب و خوارج میگفت، خیلی تعجب نداشت «فَکُلُّ إِنآءٍ بِالَّذِی فِیهِ یَنْضَحُ»؛ از کوزه همان برون تراود که در اوست». ولی از یک نفر که خود را در شمار محبان اهل بیت میشمارد، ردّ قول اهل بیت علیهمالسلام و پیروی از رأی عکرمه خارجی و دشمنان اهل بیت (در عصری که بعضی از نواصب هم انصاف میدهند و این آیه را دلیل وجوب محبّت و مودّت عترت پیغمبر صلیاللهعلیهوآله میگیرند) بسیار عجیب است.
برای اینکه این موضوع کاملاً روشن شود، پیرامون این آیه در چند مورد بحث میکنیم:
1 ـ مکان نزول آیه.
2 ـ تفسیر آیه و اینکه با قطع نظر از روایات متواتر، موافقتر با ذوق مستقیم چه تفسیری است؟
3 ـ ملاحظه تفسیر آیه با آیات دیگر.
4 ـ روایاتی که از طریق اهل سنّت در تفسیر این آیه و موافق با اجماع شیعه رسیده است.
اینک بررسی را شروع میکنیم:
اوّلاً: من نمیدانم چرا این اشکال کننده، تمام آیات سوره شوری را مکّی دانسته، و از استثنایی که علمای بزرگ علم تفسیر، در کتابهای تفسیر و اسباب النزول و غیر آن کردهاند، غمض عین کرده است، یا
فرصت مراجعه نداشته یا اگر مراجعه کرده، اشارهای به آن نکرده و به طور قاطع در موضوعی که رأی او برای دیگران حجت نیست، اظهار نظر نموده است.
از تفاسیر شیعه مثل تفسیر بسیار معتبر مجمع البیان، صرف نظر میکنیم و تفاسیر اهل سنّت را در اینجا تا حدی بررسی مینماییم:
"تفسیر قرطبی" (ج 16، ص 21) از قتاده و ابن عباس روایت کرده است که این سوره مکی است، مگر چهار آیه آن که در مدینه نازل شده، آیه: «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ» تا آخر چهار آیه.
"زمخشری" در "تفسیر کشاف" (ج 4، ص 208) میگوید: این سوره مکی است مگر آیه 23 و 24 و 25 و 27 که مدنی است.
"التفسیر الواضح" (ج 25، ص 8) نیز به همین موضوع تصریح دارد.
"تفسیر الخازن" (ج 4، ص 90) نیز از ابن عباس روایت کرده است که این چهار آیه که اوّل آنها «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ...» است، مدنی است.
"مراغی" شیخ اسبق جامع ازهر در تفسیر خود (ج 25، ص 25) میگوید سوره مکّی است، غیر از آیه 23 و 24 و 25 و 26 و 27 که مدنی است (ج 25، ص 13).
"شوکانی" در "فتح القدیر" (ج 4، ص 524) از ابن عباس و قتاده روایت کرده است که سوره مکی است، مگر این چهار آیه: «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ» که مدنی است.
"نیشابوری" در تفسیر خود میگوید: سوره مکی است مگر این چهار آیه.
علاوه بر این، مستفاد از روایاتی که جمعی دیگر از اهل سنّت روایت کردهاند این است که این آیات مدنی است، و مکی بودن این سوره مورد اتفاق نیست.
مانند "واحدی" در "اسباب النزول" (ص 280) و "ابن سلامه" در "الناسخ و المنسوخ" (ص 273) و "عبدالجلیل القاری" در "شرح الناسخ و المنسوخ ابن المتوج" (ص 178) و "تفسیر بیضاوی" (ج 4، ص 123) و "تفسیر ابی السعود" (ج 5، ص 34) و "تفسیر نسفی" (ج 4، ص 105) و "طبری" (ج 25، ص 25) و "فخر رازی" (ج 7، ص 389) و "ابن کثیر" (ج 4، ص 112) و "ذخائر العقبی" (ص 25) و "حلیة الاولیاء" (ج 3، ص 201) و "مستدرک الصحیحین" (ج 3، ص172) و "الدر المنثور" و "اسد الغابة" و کتابهای دیگر.
پس موضوع مدنی بودن این آیات، به حکم آنچه در این کتابهای معتبر نزد اهل سنّت ضبط شده، قول مسلّم و مورد اعتماد و بلامعارض است؛ زیرا در برابر این قول، قول خاص به اینکه این چهار آیه مکی باشد، جز اینکه سوره شوری را بعضی مکی گفتهاند، نداریم. پس این قول بلامعارض و مثل خاص در مقابل عام است، علاوه بر اینکه اجماع اهل بیت صحّت این قول را اثبات و عموم مکی بودن سوره را مردود میسازد.
ثانیا: امکان دارد آیه یا سوره مکّی باشد؛ ولی بعد از هجرت مثلاً در
حجّة الوداع در مکّه نازل شده باشد.(1)چون مقصود از مکی بودن، تعیین تاریخ نزول نیست؛ بلکه غرض تعیین مکان نزول است و این مطلب را در علم معرفت آیات مدنی و مکی و کتابهایی که در این موضوع تألیف شده، شرح دادهاند.
ثالثا: چنانکه علمای علوم قرآن تصریح کردهاند، بعضی از آیات قرآن در مکّه نازل شده است و حکم آن مدنی است و به عبارت دیگر مورد و مصداق آن، پس از نزول، موجود یا معلوم شده، مانند بعضی آیاتی که در مکّه نازل شد، و در مدینه مصداق یافت. و میگویند این نحو تقدّم و تأخّر متعدّدا واقع شده است. (الاتقان، ج 1، ص 37) بنابراین فرضا این آیات مکی باشد منافات ندارد که مراد، مودّت ذی القربی و عترت پیغمبر صلیاللهعلیهوآله باشد.
ما نخست تفاسیری را که بعضی از آیه کردهاند، نقل میکنیم، سپس تفسیر صحیح آن را از اهل بیت عصمت که اعدال قرآن مجید هستند بیان مینماییم.
یکی از تفاسیری که از آیه شده، این است که: بر تبلیغ رسالت و تعلیم شریعت، مزدی نمیخواهم، مگر آنکه با یکدیگر دوستی نمایید در آنچه سبب تقرّب به خداوند متعال میشود. این تفسیر
1) در مکی یا مدنی بودن سوره و آیه سه اصطلاح است که یکی از آن سه این است: مکی آن آیه و سورهای است که در مکّه نازل شده اگرچه بعد از هجرت باشد.
خلاف ظاهر است؛ زیرا ظاهر «فی القربی» نزدیک رحمی است و آیه شریفه ظهور در این تفسیر ندارد. و به علاوه با آیه:
«أَمْ یَقُولُونَ افْتَری عَلَی اللّهِ کَذِبا»؛(1)
«آیا میگویند بر خدا دروغ بسته است».
که بر حسب تفاسیر راجع به این موضوع است، این تفسیر مناسبت ندارد.
قول دیگر آنکه به این معنی باشد: مگر آنکه مرا دوست دارید به واسطه قرابت و خویشی که من با شما دارم، و آزار ندهید و انکار نکنید. این تفسیر نیز صحیح نیست؛ زیرا هم آیه مخصوص به قریش میشود، بدون وجه اختصاص و هم با صدر آیه که سخن از عموم عباد مؤمنین است، سازگار نیست. به علاوه این درخواست و پیشنهاد از کسی که مدعی رسالت است و علیه تمام عقاید و عادات و اوضاع یک جامعهای قیام کرده و میخواهد بزرگترین انقلابات فکری و اجتماعی را به وجود آورد، به کسانی که با دعوت او مخالفت دارند، و دعوت او را ضد تمام حیثیات خود میدانند و در مقام منع و دفع او از آیین و مسلک اجتماعی خود هستند، موافق عرف و منطق نیست؛ زیرا نزاع، نزاعی نیست که ملاحظه قرابت و خویشاوندی بتواند آن را پایان دهد و التماس و خواهش در آن اثری داشته باشد، چنانچه آنها هم اگر به
1) سوره شوری، آیه 24.
پیغمبر صلیاللهعلیهوآله پیشنهاد میدادند که قرابت و خویشاوندی را رعایت نماید و دعوت خود را ترک کند، منطقی نبود و پذیرفته نمیشد.
پس این تفسیر ـ که ایراد کننده آن را پسندیده ـ به نظر بسیار سست و با منطق قرآن مناسبت ندارد و خود به خود مردود است.
سومین تفسیر این است که مراد این باشد که من برای تبلیغ اجری نمیخواهم و مودّت خویشاوندی باعث شده و مرا به تبلیغ برانگیخته است. این وجه را "سید قطب" در تفسیر فی ظلال (ج 25، ص 283) بیان کرده است، ولی این تفسیر از دو تفسیر قبل سستتر و نامقبولتر است؛ زیرا تبلیغ احکام خدا و ادای رسالت، انگیزهاش علاقه و محبّت خویشاوندی نیست که منحصرا به این علّت آنها را دعوت و تبلیغ کرده باشد، بلکه علتش امر و فرمان خدا و ادای مأموریت و رسالت الهی است.
به نظر میرسد کسانی که سه تفسیری را که به آن اشاره شد، مطرح کرده و دنبال نمودهاند، غرضشان دست و پا کردن و انکار فضیلت اهل بیت علیهمالسلام و تعصب باطل مذهبی باشد. امّا تفسیر صحیح این آیه و سایر آیات قرآن (که حجت و معتبر و تفسیر به رأی و هوا و تعصب نباشد) تفسیر اهل بیت علیهمالسلام است که اجماع دارند بر اینکه آیه در موضوع مودّت و تعظیم ذی القربی و عترت پیغمبر صلیاللهعلیهوآله نازل شده است و صحّت انتساب این تفسیر به اهل بیت مثل امیرالمؤمنین و امام حسن
و زین العابدین علیهمالسلام از مسلّمات است و علاوه بر شیعه، اهل سنّت نیز در روایات متعدد آن را روایت کردهاند و معلوم است که کسی از اهل بیت، اعلم به علوم قرآن و شأن نزول و موارد آن نیست، و قول احدی بر قول آنها راجح نمیشود.
خطاب بنابر این تفسیر، عام و متوجّه به همه امّت است و با تفسیر: «وَمَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً» که از امام مجتبی علیهالسلام وارد شده و با تفسیر آیه: «أَمْ یَقُولُونَ افْتَری عَلَی اللّهِ کَذِبا» و آیه: «وَهُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَةَ...» موافق است و به هر حال تفسیر اهل بیت، بنابر مذهب شیعه و بنابر روایات متواتر از طرق اهل سنّت، حجت و معتبر است و ترک آن جایز نیست؛ زیرا امن از ضلالت و گمراهی، بر حسب حدیث متواتر ثقلین، در تمسک به آنها است و ما در کتابی که در حجیّت اقوال ائمه علیهمالسلام و وجوب رجوع به آنها در تمام علوم اسلامی نگاشتهایم، این موضوع را به طور کامل با ادلّه بسیار ثابت کردهایم.
در اینجا لازم به تذکّر است که استثنا بر این چهار وجه، یا منقطع است یا متصل، اگر منقطع باشد معنی این میشود که مودّت فی القربی اجر نیست، که در این صورت «الاّ» به معنی «لکن» میشود.
و اگر متصل و حقیقی باشد که فقط بنا به تفسیر اوّل و دوم و چهارم صحیح است و معنایش این است که مودّت فی القربی برای من مانند
اجر است، اجری که سود آن برای اجر دهنده است نه گیرنده.(1)
چنانچه این آیه هم بر همین معنی دلالت دارد:
«قُلْ ما سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ»؛(2)
«بگو آنچه را از اجر از شما میخواهم پس آن برای خودتان است».
چون ثواب مودّت قربی نیز به خودشان عاید میشود.
و این عینا مثل همان توصیه طبیب است به عمل به دستور و نسخه؛ زیرا مودّت قربی از ارکان بزرگ اسلام و مراجعه به آنها و پیروی و اطاعت از آنها، سبب استقامت بر امر دین و آشنایی به معارف و علوم
اسلام، و مانع از انحراف از صراط مستقیم است، و این لطف بیانی است در این موارد، برای اینکه مخاطب اشتیاقش زیاد شود؛ مانند آیه:
«مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضا حَسَنا»(3)
بنابراین، این به هر معنایی که تفسیر شود و خصوص به تفسیر صحیح که همان مودّت عترت پیغمبر صلیاللهعلیهوآله است، هیچ ناسازگاری با آیاتی مثل «قُلْ ما أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ» ندارد.
1) حضرت مستطاب آیت اللّه العظمی آقای حاج سیّد محمّد رضا گلپایگانی ـ رضیاللهعنه ـ به مناسبتی، در این مورد بیان لطیفی فرمودند، که خلاصه آن این است: مفهوم آیه، مثل این است که طبیب بسیار حاذق عارف به امراض و معالجات، به بیماران خود بگوید: من از شما مزد و حق الطبابة (ویزیت) نمیخواهم، مزد من و ویزیت من این است که شما به نسخه و دستوری که میدهم، عمل کنید.
2) سوره سبأ، آیه 47.
3) سوره بقره، آیه 245.
و مثل اینکه در خود دعا نیز به دفع توهم تنافی عنایت شده است؛ زیرا بلافاصله پس از جمله: «ثُمَّ جَعَلْتَ أَجْرَ مُحَمَّدٍ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَآلِهِ مَوَدَّتَهُمْ فِی کِتابِکَ، فَقُلْتَ: قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی» میفرماید:
«وَقُلْتَ: ما سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ. وَقُلْتَ: ما أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاّ مَنْ شآءَ أَنْ یَتَّخِذَ إِلی رَبِّهِ سَبِیلاً،(1)فَکانُوا هُمُ السَّبِیلَ إِلَیْکَ وَالْمَسْلَکَ إِلی رِضْوانِکَ»؛
«پس قرار دادی اجر محمّد ـ صلواتک علیه و آله ـ را مودّت اهل بیت او در قرآن و گفتی بگو نمیخواهم از شما اجری را، مگر مودّت قربی و عترتم را فرمودی آنچه را از شما به عنوان مزد سؤال میکنم، آن از برای شما است. و فرمودی سؤال نمیکنم بر تبلیغ رسالت از شما مزدی را مگر کسی را که بخواهد بگیرد به سوی خدا راهی را (راه ولایت و مودّت اهل بیت) پس اهل بیت میباشند راه به سوی تو، و محل سلوک به سوی خوشنودی تو».
آیا اگر ایراد کننده در همین دعای ندبه دقت میکرد، جایی برای ایرادی که کرده میدید؟ و آیا مع ذلک احتمال منافات میداد؟ انصافا این حقیقت از دعا که استشهاد به قرآن است نکته علمی و جالبی را
1) سوره فرقان، آیه 59.
متضمن است و لطف تعبیرات آیات را نشان میدهد، و این معنی را میپروراند که اجر رسالت، مودّت عترت است و سودش برای خود مردم است و مانند اجرها و مزدهایی که سودش را مزد گیرنده میبرد نیست. و دیگر آنکه مودّت عترت، راه خدا است و از کسانی خواسته میشود که بخواهند سالک راه خدا شوند.
"فخر رازی" در تفسیر خود، (ج 7، ص 389 و 390) پس از مطالبی که در این زمینه دارد، میگوید: «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی» از باب قول شاعر است:
وَلا عَیْبَ فِیهِمْ غَیْرَ أَنَّ سُیُوفَهُمْ بِها مِنْ قِراعِ الدّارِ عَیْنَ فَلُولٍ
«و عیبی نیست در ایشان غیر از اینکه شمشیرهایشان از بس به زره پوشان خورده، خرد شده است».
پس معنی آیه این میشود که: من طلب نمیکنم از اجر مگر این را و این در حقیقت اجر نیست.
روایات و احادیثی که موافق با عقیده شیعه در تفسیر این آیه از طرق اهل سنّت وارد شده، در جوامع بزرگ حدیث و مسانید و معاجم و تفاسیر و تواریخ، تخریج شده است که از آن جمله چند حدیث برای مزید بصیرت و روشنی چشم دوستان اهل بیت در اینجا نقل میکنیم:
1 ـ در تفسیر ابی السعود (ج 5، ص 34) و تفسیر نسفی (ج 4، ص 105) و کشاف (ج 4، ص 219 و 220) و تفسیر الواضح (ج 25، ص 19)
و تفسیر قرطبی (ج 16، ص 21) و تفسیر فخر رازی (ج 7، ص 390) و تفسیر ابن کثیر (ج 4، ص 112) و تفسیر بیضاوی (ج 4، ص 123) و تفسیر نیشابوری و فتح القدیر (ص 537) و ذخائر العقبی (ص 25) و طبرانی و ابن ابی حاتم و حاکم و احمد به نقل صواعق (ص 168) و هیثمی در مجمع الزوائد (ج 9، ص 168 و ج 7، ص 103) و احیاء المیت به فضایل اهل البیت (ح 2) از ابن منذور و ابن ابی حاتم و ابن مردویه در تفاسیرشان، و طبرانی در معجم کبیر و جماعت دیگر، همه از پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآله روایت کردهاند که چون آیه مودّت نازل شد، از آن حضرت سؤال شد که نزدیکانت که بر ما مودّت و دوستی آنها واجب شده کیستند؟ فرمود: «عَلِیٌّ وَفاطِمَةُ وَابْناهُما؛ علی و فاطمه و دو پسر آنها».
و این حدیث را معاصرین از اهل سنّت مانند عبدالفتاح مکی در کتاب "ملتقی الاصفیاء فی مناقب الامام علی و السبطین و الزهراء" (ص 11) و شیخ محمّد سعید الکردی در «نشر الاعطار المحمدیة فی الدیار الاسلامیه» (ج 2، ص 52) روایت کردهاند.
2 ـ ابن حجر در صواعق (ص 168) از ابوالشیخ و دیگران روایت کرده است که آنها نیز از امیرالمؤمنین علیهالسلام نقل کردهاند که فرمود:
«فِینا آلُ حمآ آیَةٌ لا یَحْفَظُ مَوَدَّتَنا إِلاّ کُلُّ مُؤْمِنٍ. ثُمَّ قَرَأَ: «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی»».
و متقی در کنزالعمال (ج 1، ص 218) آن را روایت کرده است و خلاصه مضمون این است که میفرماید: در شأن ما آل حم، آیهای
است که حفظ نمیکند مودّت ما را مگر کسی که مؤمن باشد، سپس این آیه را «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ...» قرائت فرمود.
صاحب مجمع البیان میفرماید: به این معنی کمیت در این شعر اشاره کرده است:
وَجَدْنا لَکُمْ فِی آلِ حمآ آیَةً تَأَوَّلَها مِنّا تَقِیٌّ وَمُعْرِبٌ
3 ـ تفسیر طبری (ج 5، ص 16 و 17) از سعید بن جبیر و عمرو بن شعیب، و الدرالمنثور از ابن عباس، و تفسیر قرطبی از علی بن الحسین علیهماالسلام و عمرو بن شعیب و سدی روایت کردهاند که مراد از قربی، قربای رسول خدا است، یعنی:
«إِلاّ أَنْ تَوَدُّوا فِی قِرابَتِی وَأَهْلِ بَیْتِی»؛
«مگر اینکه نزدیکان و اهل بیت مرا دوست بدارید».
و در احیاء المیت (ح 1) از سنن سعید بن منصور، از ابن جبیر نقل کرده است.
4 ـ ابن حجر در صواعق (ص 168) از بزاز و طبرانی از حضرت امام حسن مجتبی علیهالسلام در ضمن خطبهای روایت کرده است که فرمود:
«وَأَنَا مِنْ أَهْلِ الْبَیْتِ الَّذِینَ افْتَرَضَ اللّهُ مَوَدَّتَهُمْ وَمُوالاتَهُمْ، فَقالَ: فِینا أَنْزَلَ عَلی مُحَمَّدٍ صلیاللهعلیهوآله : قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ...»؛
«من از اهل بیتی هستم که مودّت و موالاتشان را خدا واجب فرموده است، پس فرمود: در ما نازل شده است بر محمّد صلیاللهعلیهوآله : قل لا اسألکم...».
5 ـ حاکم در مستدرک (ج 3، ص 172) نیز از حضرت مجتبی علیهالسلام روایت کرده است که فرمود:
«وَأَنَا مِنْ أَهْلِ الْبَیْتِ الَّذِینَ افْتَرَضَ اللّهُ مَوَدَّتَهُمْ عَلی کُلِّ مُسْلِمٍ فَقالَ تَبارَکَ وَتَعالی لِنَبِیِّهِ صلیاللهعلیهوآله : قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی، وَمَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیها حَسَنا، فَاقْتِرافُ الْحَسَنَةِ مَوَدَّتُنا أَهْلُ الْبَیْتِ»؛
«من از اهل بیتی هستم که مودّتشان را بر هر مسلمان، خدا واجب قرار داده و به پیغمبرش فرموده «قل لا اسألکم...» و به جا آوردن حسنه، مودّت ما اهل بیت است».
و صواعق نیز این حدیث را (ص 168) روایت کرده است.
6 ـ طبری (ج 25، ص 25) به سند خود روایت کرده است که آنگاه که علی بن الحسین علیهماالسلام را به اسیری به دمشق آوردند، مردی از اهل شام به آن حضرت گفت:
سپاس خدای را که شما را کشت و مستأصل کرد و ریسمان فتنه را قطع نمود.
حضرت به او فرمود: آیا قرآن خواندهای؟
مرد گفت: آری.
امام فرمود: آیا آل حم را خواندهای؟
مرد (از روی تعجب) گفت: قرآن خواندهام و آل حم را نخواندهام؟
امام فرمود: این آیه را نخواندهای: «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی»؟
مرد گفت: شما هرآینه ایشانید؟
امام فرمود: بله.
و ابن حجر در صواعق (ص 168) از طبرانی، و دیگران این حدیث را روایت کردهاند.
7 ـ حلیة الاولیاء (ج 3، ص 201) به سند خود از جابر روایت کرده است که مردی اعرابی به محضر پیغمبر صلیاللهعلیهوآله شرفیاب شده و عرض کرد: یا محمّد! اسلام را بر من عرضه بدار.
فرمود: شهادت بدهی به اینکه معبودی غیر از خدا نیست، و اینکه محمّد بنده و فرستاده او است.
اعرابی عرض کرد: آیا مزدی از من میخواهی؟
پیغمبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: نه، مگر مودّت و دوستی نزدیکان را.
اعرابی عرض کرد: نزدیکان من، یا تو؟
پیغمبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: نزدیکان من.
اعرابی عرض کرد: دست بده با تو بیعت کنم.
«فعلی من لا یحبّک و لا یحبّ قرباک لعنة اللّه»؛
«بر آن کس که تو و نزدیکانت را دوست نمیدارد لعنت خدا باد».
پیغمبر صلیاللهعلیهوآله : آمین.
و این حدیث را «زرقانی» در «شرح المواهب» و دیگران روایت کردهاند (نشر الاعطار المحمدیة فی الدیار الاسلامیة، ص 70 و 71).
8 ـ طبرانی در معجم کبیر و اوسط، روایت کرده است که انصار
خواستند برای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله مالی جمع کنند. خدمت حضرت مطرح کردند. خداوند این آیه را نازل فرمود: «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ...» وقتی از خدمت حضرت بیرون آمدند، بعضی گفتند این را فرمود: که ما در راه اهل بیت او جنگ کنیم، و آنها را یاری کنیم. این آیه نازل شد: «أَمْ یَقُولُونَ افْتَری عَلَی اللّهِ کَذِبا» تا «وَهُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ» ... (مجمع الزوائد، ج 7، ص 103).
و نظیر این روایت در شرح الناسخ و المنسوخ (ص 179) و در صواعق (ص 168) از بغوی و ثعالبی روایت شده و واحدی نیز در اسباب النزول (ص 280) و ابن سلامه در الناسخ و المنسوخ (ص 274 و 275) در هامش اسباب النزول آن را روایت کردهاند.
9 ـ ابن اثیر در اسد الغابة (ج 5، ص 367) از حبیب بن ابی ثابت در ضمن حدیثی قریب به این مضمون روایت کرده است که شیوخ انصار به حضرت علی بن الحسین علیهماالسلام عرض کردند: شیوخ ما برای ما حدیث کردهاند که خدمت پیغمبر صلیاللهعلیهوآله رفتند، و از آن حضرت اجازه خواستند که خانه و اموال خود را به آن حضرت واگذار کنند، برای آنچه که خدا به آنها به سبب پیغمبر عطا فرمود و آنها را تفضیل و برتری داد و به سبب پیغمبر گرامی داشت. خدا این آیه را نازل کرد «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ...»، شیوخ انصار به حضرت زین العابدین علیهالسلام عرض کردند: «نَحْنُ نَدُلُّکُمْ عَلَی النّاسِ»؛ یعنی ما کمک برای شما هستیم در برابر مردم.
10 ـ ابن ابی حاتم از ابن عباس روایت کرده است در تفسیر آیه
«وَمَن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً» که اقتراف حسنه، مودّت آل محمّد علیهمالسلام است (احیاء المیت، ج 4).
11 ـ ابن حجر در ذیل آیه پنجم از آیات نازل شده در مورد اهل بیت در صواعق (ص 150) در ضمن حدیثی از حضرت زین العابدین علیهالسلام روایت کرده است که در جمله اوصاف ائمه اهل بیت علیهمالسلام فرمود:
«اَلَّذِینَ أَذْهَبَ اللّهُ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَطَهَّرَهُمْ تَطْهِیرا وَبَرَأَهُمْ مِنَ الاْآفاتِ وَافْتَرَضَ مَوَدَّتَهُمْ فِی الْکِتابِ»؛
«آنچنان کسانی که خدا رجس را از ایشان برده و پاک قرار داده پاک قرار دادنی، و از آفات بری ساخته و دوستی ایشان را در کتاب واجب کرده است».
اینها برخی از روایاتی است که از طرق اهل سنّت روایت شده است و هر کس طالب زیاده بر این باشد میتواند به کتاب "خصایص الوحی المبین فی مناقب امیرالمؤمنین علیهالسلام " و "عمدة" ابن بطریق، و "الفصول المهمة" رجوع نماید.
آیا با این همه روایات از اهل سنّت، عجیب نیست اگر کسی که خود را شیعه میداند، با عکرمه خارجی و اعدای اهل بیت موافقت نموده و تفسیر مأثور از آنها را ترک کند و با دشمنان آنها که فاقد علم و دانش، یا معاند و متعصب بودهاند، هم آواز شود؟
آیا کسی از حضرت علی بن ابیطالب، و حضرت مجتبی و حضرت زین العابدین و سایر ائمه علیهمالسلام اعلم به تفسیر قرآن و شأن نزول آن است؟
آیا این همه نقلهای ارباب تفاسیر و روایات، در اینکه این چهار آیه سوره شوری مدنی است، کافی نبود که اقلاً ایراد کننده به طور قطع این آیات را مکی نشمارد، و قول اهل بیت را رد نکند؟
حال که علی رغم تمام روایات وارده میگوید: این آیات مکی است، جا داشت در چنین مقامی که میخواهد متن دعای ندبه را تضعیف کند به قول مخالف هم اشارهای نماید و میان دعوا نرخ تعیین نکند.
واقعا من نمیدانم غرض از این شبههتراشیها و انکار فضایل اهل بیت چیست؟
باشد تا روز داوری برسد و در دادگاه عدل الهی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله خجلت بکشند و از این گفتهها و انکار فضایل اهل بیت آن حضرت پشیمان شوند.
اگر افرادی در قلب تشیّع این صداهای ناهنجار را بلند کردهاند، دیگران از خارج به ولای اهل بیت میپیوندند.
و حتی فردی مثل عبدالباقی عمری فاروقی شاعر و ادیب معروفی که نسبش به عمر بن الخطاب منتهی میشود و دیوانش «التریاق الفاروقی» پر است از مدایح و فضایل ائمه اثنی عشر به خصوص مناقب امیرالمؤمنین علیهالسلام در قصیده «الباقیات الصالحات» در این موضوع اینگونه داد سخن میدهد:
سَلِ الدَّعَی بْنَ زِیادٍ الَّذِیِ إِلی أَبِی أَبِی یَزِیدٍ نَسَبا
الْمُصْطَفی وَابْنَتُهُ وَصِهْرُهُ لِمَنْ غَدَوْا جَدّا وَأُمّا وَأبا
وَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ لَمّا نَزَلَتْ مَعَ النَّبِیِّ بِالْعَبا مَنْ احْتَبا
وَعَهْدُ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیِهْ مِنْ أَجْرٍ لِمَنْ بِهِ الْوَلا قَدْ وَجَبا(1)
و شافعی هم در این مورد میگوید:
یا أَهْلَ بَیْتِ رَسُولِ اللّهِ حُبُّکُمْ فَرْضٌ مِنَ اللّهِ مِنَ الْقُرْآنِ أَنْزَلَهُ
کَفاکُمْ مِنْ عَظِیمِ الْقَدْرِ أَنَّکُمْ مَنْ لَمْ یُصَلِّ عَلَیْکُمْ لا صَلاةَ لَهُ(2)
و شمس الدین العربی هم در این معنی میگوید:
رَأَیْتُ وِلآئِی آلَ طهآ فَرِیضَةً عَلی رَغْمِ أَهْلِ الْبُعْدِ یُورِثُنِی الْقُرْبا
فَما طَلَبَ الْمَبْعُوثُ أَجْرا عَلَی الْهُدی بِتَبْلِیغِهِ إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی(3)
دیگری میگوید:
هُمُ الْعُرْوَةُ الْوُثْقی لِمُعْتَصِمٍ بِها مَناقِبُهُمْ جآءَتْ بِوَحْیٍ وَإِنْزالٍ
1) بپرس از زنازاده ابن زیاد که به سوی پدر پدر یزید نسبت داده شده است، مصطفی صلیاللهعلیهوآله و دختر و دامادش، جدّ و مادر و پدر کیستند؟ و بگو آیه «تعالوا ندع» وقتی نازل شد، با پیغمبر صلیاللهعلیهوآله در عبا چه کسی بود. و عهد «لا اسألکم علیه من اجر» از برای چه کسی ولایت را واجب قرار داد. (التریاق الفاروقی، ص 95).
2) ای اهل بیت رسول خدا، دوستی شما واجب و فرضی است از خدا که در قرآن نازل کرد است، کفایت میکند در بزرگی شما اینکه هر کس بر شما صلوات نفرستد نماز برای او نیست. (الصواعق، ص 146).
3) دیدم ولایت خود را نسبت به آل طه فریضهای است که علی رغم اهل دوری موجب قرب به خدا میگردد. پس طلب نکرد پیغمبر صلیاللهعلیهوآله بر تبلیغ هدایت، مگر مودّت قربی (اهل بیت) را. (الصواعق، ص 168).
مَناقِبُ فِی شُوری وَسُورَةُ هَلْ أَتی وَفِی سُورَةِ الاْءَحْزابِ یَعْرِفُهَا التّالِی
وَهُمْ آلُ بَیْتِ الْمُصْطَفی وَوِدادُهُمْ عَلَی النّاسِ مَفْرُوضٌ بِحُکْمٍ وَإِسْجالٍ(1)
1) ایشان عروة الوثقی و دستگیره استوارند برای کسی که به آن چنگ زند. مناقب ایشان به وحی آمده است. مناقبی در سوره شوری و سوره هل اتی و سوره احزاب که تلاوت کننده آنها را میشناسد. و ایشان اهل بیت مصطفایند و دوستی ایشان نیز بر مردم به حکم خدا واجب شده است. (الفصول المهمة ابن صباغ المالکی، ص 11).
ایراد دیگر این است که: دعای ندبه با عقل مخالف است؛ زیرا این دعا را در هزار مکان و مسجد و خانه میخوانند. آیا امام زمان علیهالسلام همه جا حاضر و شنوا و لا مکان است، و حاضر فی کل مکان است مانند خدا؟ البته خیر؛ زیرا امام صفات خدا را ندارد، و امام حسین علیهالسلام فرمود: «سُبْحانَ اللّهِ عَنْ صِفاتِ الْمَخْلُوقِینَ» و اگر همه جا حاضر نیست، پس چرا در این دعا او را صدا میزنند و میگویند:
«یَابْنَ السّادَةِ الْمُقَرَّبِینَ! یَابْنَ النُّجَبآءِ الاْءَکْرَمِینَ»؛
«این پسر سادات مقربین، ای فرزند نجبای اکرمین».
آیا ندا کردن و خطاب نمودن، مخاطب و منادی نمیخواهد؟
آیا مخاطبی که بشنود، همه جا هست یا خیر؟ خود این دعا که میگوید امام همه جا نیست؛ زیرا در اواخر میگوید:
«فَبَلِّغْهُ مِنّا تَحِیَّةً وَسَلاما»؛
«ای خدا سلام و تحیت ما را به امام برسان».
اگر امام همه جا هست، دیگر خدایا سلام ما را به او برسان
نمیخواهد، خودش میشنود؟ اگر امام حسین علیهالسلام همه جا حاضر است دیگر «فطرس ملک» سلام شیعیان را به او میرساند یعنی چه؟ اگر پیغمبر اسلام صلیاللهعلیهوآله همه جا هست، پس چنانچه در کتاب کافی و وسائل الشیعه، (باب زیارة النبی من بعید) رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «من سلام امتم را از راه دور نمیشنوم؛ بلکه ملائکه الهی به من میرسانند» پس جایی که پیغمبر خدا ـ که اشرف از تمام مخلوقات است ـ همه جا حاضر و شنوا نیست، چگونه جانشین او همه جا حاضر و شنوا است؟ اگر امام همه جا حاضر است، چرا علمای شیعه روایت کردهاند که ملائکه نامه اعمال را خدمت او میبرند؟ اگر خود او حاضر است، دیگر نامه رسان نمیخواهد.
پس بدان، که محال است یک نفر، دو نفر یا هشت نفر بشود و در آن واحد، در هشت مکان باشد. اگر هشت نفر شد یک نفر نیست، چه برسد به اینکه هزاران جا باشد؟
آیا عقل حجت نیست؟ عقل میگوید محال است شیء واحدی در یک آن در دو مکان باشد، چه برسد به صد مکان! ما از این مردم عوام میپرسیم، آیا اگر امیرالمؤمنین همه جا بود، چگونه او را در مسجد کوفه شهید کردند؟ آیا پیغمبر اسلام چون از مکّه فرار نموده و به مدینه رفت، باز هم در مکّه بود یا خیر؟ آیا امامی که همه جا هست، در حمام زنانه، در میخانه و در امکنه فساد، همه جا هست یا خیر؟ اگر هست پس به همه زنان مردم محرم است! اگر به هر زنی محرم بود، پس چرا با
خواندن عقد زنی را به خود محرم مینمود؟ آیا امام مانند خدا بدون تکلیف است و حلال و حرامی برای او نیست؟ اگر مکلّف است پس چرا او که در همه جا هست نهی از منکر نمیکند، و از امکنه فساد جلو نمیگیرد؟
جواب:
اوّلاً: هیچ یک از این اشکالات و پرسشها با فرض صحّت آن در موارد دیگر، نسبت به دعای ندبه وارد نیست؛ زیرا این دعا برای ندبه است، و اظهار تأسف از غیبت امام، و نگرانی از بدی اوضاع و ابراز علاقه به ظهور حکومت حقّ، و ... و در مثل این مورد، گوینده بعید را قریب، و غایب را حاضر و بلکه گاهی مرده را زنده فرض میکند و اظهار تأثر مینماید، مخاطب هر که باشد، خواه بشنود یا نشنود، مانند نوحه و مرثیه بر میت که به او خطاب میشود، و در صد جا او را میخوانند، و در اشعار از اینگونه خطابها بسیار است.
ثانیا: از کجا میگویید که با خبر بودن امام و رسیدن ندا و سلام شیعیان به آن حضرت، ملازمه دارد با اینکه حضرت در همه جا حضور حقیقی جسمانی داشته باشد؟!
کسی که میگوید: امام به اذن خدا در همه جا هست، غرضش این است که از همه جا اطّلاع دارد، و فاصله زمان و مکان، مانع از علم و رؤیت آن حضرت نمیشود، و سلام و خطاب مردم به او میرسد، خواه به توسط فطرس یا ملائکه دیگر، و خواه بدون واسطه.
در اینجا سخن از کیفیت و نحوه علم و اطّلاع امام به سلام و خطاب
ما، و فرق بین سلام بعید و قریب مطرح نیست، و واقع این موضوع هر نحو باشد، به دعای ندبه و مطالب حقّ دیگر ضرر نمیزند که شما به باب استحباب زیارة النبی صلیاللهعلیهوآله و لو من بعید» از "وسایل الشیعه" و غیره استشهاد کرده و میگویید پیغمبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «من سلام امتم را از دور نمیشنوم بلکه ملائکه الهی به من میرسانند»، مگر حال که ملائکه سلام و خطاب را میرسانند، فرمود سلام نکنید؟
مقصد از این احادیث همین است که سلام به پیغمبر را ترک نکنید و گمان ننمایید که آن حضرت از سلام شما مطّلع نمیشود. اینگونه روایات همه مؤید خطاب و ندا و سلام است، و انگهی حقیقت و نحوه این شنیدن و رسیدن سلام و ندا بر ما معلوم نیست، امّا لازم هر دو را که علم پیغمبر و امام به ندا و سلام است، از آن استفاده میکنیم. در این مطالب که به نقل ثابت میشود، همین قدر که عقل حکم به امتناع آن نکند، و حتی به طور اعجاز، احتمال آن را بدهد قبول میکنیم و تسلیم هستیم.
چرا شما میگویید: اینگونه روایات متن دعای ندبه را ضعیف یا خلاف عقل میسازد؟ این روایت این را میپروراند که در حال ممات پیغمبر صلیاللهعلیهوآله هم، نسبت به ایشان مثل این وظایف را که در حال حیات انجام میدادید ـ از قبیل استغاثه و توسل به آن حضرت ـ انجام بدهید، پیغمبر صلیاللهعلیهوآله مطّلع میشود.
به علاوه میتوان گفت: ظاهر این اخبار، بیان کننده فرق بین نحوه
و کیفیت اطّلاع از قریب و بعید و شنیدن و رسیدن نیست، تا کسی مفهوم بگیرد و بگوید از دور نمیشنود، بلکه ظاهر این است که برای دفع توهم کسانی که ندا و سلام از بعید را استبعاد مینمایند ـ چون سلام در مقابل قبر مطهر و در نفس روضه منوّره متعارف بوده و آن را مسموع میدانستند ـ میفرماید، سلام از قریب را که میشنود و سلام از بعید هم به آن حضرت میرسد؛ یا خودش میرسد، چنانکه مقتضی اکثر روایات این باب است، و یا به وسیله ملائکه، چنانکه روایت ضعیفی بر آن دلالت دارد. غرض این است که آن را هم میشنود، نه اینکه مراد این باشد که از دور نمیشنود؛ ولی از نزدیک میشنود.
به هر حال شنیدن از دور موضوعی است که در دنیای ما عملی شده است. نسبت به عالم برزخ که معلوم نیست این فاصلههای زمان و مکان در آنجا مانع از شنیدن و رؤیت باشد، یا نسبت به روح مقدّس پیغمبر و امام که به مراتب لطیفتر و کاملتر از فرشته است مخصوصا به طور اعجاز، به هیچ وجه استبعاد ندارد.
ثالثا: اینکه گاهی به عبارت دعا «فَبَلِّغْهُ مِنّا تَحِیَّةً وَسَلاما» و گاهی به اینکه چون ملائکه نامه اعمال را خدمت آن حضرت میبرند و به ایشان عرضه میدارند، استشهاد میکنید بر اینکه امام همه جا حاضر نیست و گاهی میگویید چون «فطرس» سلام شیعه را به امام حسین علیهالسلام میرساند، پس معلوم میشود امام همه جا حاضر نیستند.
جوابش این است که: مگر ما میگوییم امام در هر مجلس و مکان
حضور دارند؟ آنچه در این مورد گفته میشود و صحیح است، این است که امام به هر کجا و هر مکان اراده کند به اذن اللّه تعالی میتواند برود، و به احوال رعایا و شیعیان خود و آنچه تحت نظر ولایت او قرار گرفته، ناظر و آگاه است.
و جمله «فَبَلِّغْهُ مِنّا تَحِیَّةً وَسَلاما» با این معنی هیچ منافاتی ندارد؛ زیرا ممکن است امام خودش از سلام و عرض ادب ما آگاه باشد، ولی ما برای قابل شدن سلام و رفع موانع قبول، از خداوند درخواست ابلاغ آن را میکنیم، مثل آنان که در محضر پیغمبر یا در حرم پیغمبر از خدا میخواهند که تحیت آنها را به پیغمبر ابلاغ فرماید.
و در موضوع ملائکهای که اعمال را به آن حضرت عرضه میدارند و فطرس که سلام شیعیان را میرساند، جوابش این است که این هم دلیل بر عدم علم امام نیست، چنانچه ملائکه حفظه، دلیل بر عدم علم خدا به اعمال مردم نیست.
هرچه آنجا بگوییم اینجا هم میگوییم. این امور برنامههایی است برای تربیت و تنبیه مردم، و در واقع الطافی است از جانب خدا و هیچ یک دلیل بر عدم علم خدا و پیغمبر و امام نمیشود.
رابعا: اینکه میگوید اگر امام در همه جا حاضر باشد لازم میشود که یک نفر، چند نفر بلکه چند هزار نفر و بیشتر باشد، جوابش این است که ما نمیگوییم امام در همه جا به معنایی که شما میگویید حاضر هستند ولی میگوییم امکان دارد که در اماکن متعدد به نحوی از حضور حاضر باشند، و فاصله زمان و مکان نسبت به ایشان برداشته شود.
چطور میگویید فطرس همه جا حاضر میشود، و سلام شیعیان را از هر شهر و مجلس به عرض آن حضرت میرساند؟ ولی برای امام این معنی را امکانپذیر نمیدانید؟
آقای عزیز! ملک الموت یک نفر بیشتر نیست، چطور در یک آن، در دو مکان و صد مکان حاضر میشود؟ ما که وارد عالم ملائکه و عوالم روح و جهان برزخ نیستیم، تا حقایق این امور را به طور قاطع بتوانیم تشریح کنیم؛ امّا اینقدر میدانیم که با یک مشت الفاظ و چون و چرا و استبعادات، نمیتوان این امور را انکار کرد. اینقدر امکان دارد که بُعد و فاصله زمان و مکان برای پیغمبر صلیاللهعلیهوآله و امام و بسیاری از ارواح، و برای ملائکه، پرده نباشد و چنانچه قریب چهارده قرن پیش، با این فاصله زمانی طولانی، اوضاع کنونی را میدیدند، امکان دارد از مسافت بعید هم افراد را اگر خواستند، ببینند.
چطور شما با تلویزیون آمریکا را میبینید، اروپا را میبینید، و در یک آن با رادیو صداهای همه جا را میشنوید؟
آقای من! اینها چه اشکالاتی است میکنید، اوّل معنی حضور امام را در اماکن مختلف بفهمید، بعد این فرمایش را بکنید، اگر نمیفهمید این اشکالهای عامیانه چه معنی دارد؟
اگر یک قرن پیش برای شما میگفتند، تا یک قرن دیگر انسانها همه از مسافت دور همدیگر را میبینند، و در همه جا حاضر میشوند و با هم سخن میگویند، میگفتید این خرافات چیست؟ اینها افسانه است،
با عقل سازگار نیست، امّا حالا میفهمید آن قضاوت شما منشأش بیعلمی و بیاطلاعی بوده است.
شما که میگویید: نمیشود امام در یک زمان در همه جا حاضر شود، بفرمایید ببینم وقتی فلان شخص را که در صفحه تلویزیون شما میبینید، دیگران همه میبینند، در همه جا میبینند، یک نفر چند میلیون نفر شده است؟
جام جهان نما را شنیدهاید، چه مانعی دارد که باطن ملکوتی امام مثل همان جام جهان نما باشد، در عین حال که در مسجد کوفه باشد، و آنجا شهید شود، از اقصی نقاط جهان هم مطّلع باشد.
شما گمان میکنید اینکه میگوییم: امام در همه جا حاضر است؛ یعنی باید توی حمام زنانهها، و توی العیاذ باللّه کابارهها، و مراکز فساد هم تشریف ببرند، مگر هر کس هر کاری را بتواند انجام دهد انجام میدهد؟ یا میگوییم از امام رفع تکلیف شده است؟
واقعا انسان از این سخنان شما که نفهمیده و نسنجیده، پیرامون یک چنین حقایق بلند و عمیق گفتهاید، بیاختیار خندهاش میگیرد، و از بلندپروازیهای جاهلانه تعجب میکند.
پشه چون داند که این باغ از کی است در بهاران زاد و مرگش در دی است
تو که در علم خود زبون باشی عارف این علوم؛ چون باشی؟
یکی دیگر از مواردی را که در دعای ندبه، بعضی آن را خلاف عقل شمردهاند، این جمله است:
«یَابْنَ یسآ وَالذّارِیاتِ! یَابْنَ الطُّورِ وَالْعادِیاتِ!».
یعنی ای پسر یس و بادهای وزنده، و ای پسر کوه طور و اسبان دونده. سپس گفته: این توهین به امام عالی مقام، و به علاوه مخالف عقل است؛ زیرا امام فرزند کوه طور و اسبان دونده نیست. چگونه شیعیان حیا نمیکنند، و این جملات را میخوانند. اگر کسی میگوید چگونه حضرت سجاد علیهالسلام فرموده:
«أَنَا ابْنُ مَکَّةَ وَمِنی. أَنَا ابْنُ زَمْزَمَ وَصَفا».
جمله دعای ندبه نیز مانند گفتار حضرت سجاد علیهالسلام است.
جواب این است که خیر مانند آن نیست؛ زیرا هر کس در هر شهر و یا قصبهای زندگی کرده و بزرگ شده، میگویند بچه آنجا است؛ مثلاً به قمی میگویند بچه قم است و به کاشانی میگویند بچه کاشان است،
و چون حضرت سجاد و یا پدر و جدّش در مدینه و مکّه و زمزم و صفا بزرگ شدهاند، میفرماید:
«أَنَا ابْنُ مَکَّةَ وَصَفا».
امّا امام زمان، نه خودش در کوه طور بزرگ شده و نه پدر و جدش. به اضافه با جمله «وَالْعادِیاتِ وَالذّارِیاتِ» چه میکنند؟
به هر حال ما که جرأت نمیکنیم چنین توهینی به امام زمان بنماییم برای خاطر یک دعای بیمدرک!
جواب: اگر فحش و دشنام یاد گرفته بودم، پاسخ میدادم: آیا شما حیا نمیکنید که این جملات را مینویسید و شیعیان را بیحیا میشمارید؟ فقط عرض میکنم:
عجب اشتباه غریبی، یا عجب مغلطه کاری بیذوقی! سخن به این فصاحت و بلاغت را که هر سخن شناس در برابر آن خاضع میشود، و هر اهل معنی آن را درک میکند، چگونه معرفی میکنید؟!
آقا! «الطور»، «العادیات»، «یس»، «الذاریات» و «طه» هر یک اسم یکی از سورههای قرآن است، چنانچه ما میگوییم:
«یا أَبْنآءَ الْقُرْآنِ! یا أَبْنآءَ الاْءِسْلامِ! یا أَبْنآءَ سُورَةِ التَّوْحِیدِ! یا أَبْنآءَ الصَّلاةِ»؛
«ای فرزندان قرآن، ای فرزندان اسلام، ای فرزندان سوره توحید، ای فرزندان نماز».
و همه صحیح و موافق با ذوق است، یعنی ای تربیت شدگان مکتب قرآن و سوره توحید و اسلام و نماز.
اینجا هم همین طور عرض میکنیم: «ای پسر سوره یس و سوره ذاریات، و ای پسر سوره طور و سوره عادیات، و ای پسر سوره طه و آیات محکمات.
شما مثل کسی که اصلاً قرآن مجید را نخوانده باشد و اسم سورهها را نشنیده باشد این جملههای روان را اینطور به غلط معنی میکنید.
کیست که در معانی این جملهها شک داشته باشد؟ و حتی معنایی را که شما از این جملهها کردهاید، احتمال بدهد؟
معنی این جملهها نه فقط با قرآن مخالف نیست، بلکه کمال موافقت را دارد و کیست سزاوارتر از ائمه علیهمالسلام و فرزندان پیغمبر صلیاللهعلیهوآله به این خطابات؟ من که باور نمیکنم یک نفر، هرچه هم کم ذوق باشد، اینقدر کج فکر باشد که این جملهها را مثل شما معنی کند.
به هر حال اگر شما معنی این جملهها را نمیفهمید و جرأت نمیکنید آن را بگویید، ما و دیگران با صدای بلند میگوییم، و امام را با این جملههای پر معنی و فیاض، مدح و ستایش مینماییم.
اگر کسی بگوید: دعای ندبه کفر و شرک است، چون خواندن غیر خدا شرک است، و در این دعا امام را میخوانید و برای حوایج خود او را ندا میکنید و ... .
جواب این است که: اکنون از مرگ ابن تیمیّه (متوفی 728 ق) بیش از هفتصد سال میگذرد، صدها سال است شبهات او مطرح شده و پاسخهای مستدل و برهانی، به شبهات او و پیروانش که فتنهها برپا کرده و آن همه قتل نفوس مرتکب شدند و تفرقه ایجاد کردند، و آلت دست استعمار شدند، داده شده است. و صدها کتاب از اهل سنّت و شیعه بطلان این فرقه را آشکار ساختهاند، و اکنون که برخی از پیروان ابن تیمیه و محمّد بن عبدالوهاب رو به اعتدال کرده، و متوجّه میشوند گذشتگان آنها خسارتهای جبران ناپذیر به اسلام وارد کردند، و میفهمند که تهمتهایی که به مسلمانان میزدند، و آنها را کافر و مشرک میشمردند، مبنی بر جمود و تعصب باطل فرقهای یا تحریک و دسایس سیاسی بوده، نمیدانم چرا این زمزمهها از نو آغاز شده، و از
کجا و کدام منبع استعمار طلب، الهام میگیرند و با التزام به عقاید تشیّع، این نغمهها را برای چه آغاز کرده و مقصدشان چیست؟!
اگر بگوییم تحفه نو ظهوری است، که همه میدانند که بچههای شیعیان حجاز و قطیف نیز جواب این شبهه را یاد گرفتهاند.
علمایی مانند «کاشف الغطاء» و سید محسن امین که افتخار عالم اسلام میباشند، در عصر خودمان به این شبهات جواب دادهاند.
مسأله شفاعت و توسل و دعا، همه حدود و ثغور و مرزهایش روشن شده است.
شما بگویید این آیات:
«فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّهِ أَحَدا»؛(1)
«پس نخوانید با خدا احدی را».
و «قُلْ إِنَّما أَدْعُوا رَبِّی وَلآ أُشْرِکُ بِهِ أَحَدا»؛(2)
«و بگو این است و غیر از این نیست که میخوانم پروردگارم را و شریک نمیگیرم برای او احدی را».
و «إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ عِبادٌ أَمْثالُکُمْ»؛(3)
«به درستی که آن کسانی که غیر از خدا میخوانید، بندگانی مثل شما هستند».
و «وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّن یَدْعُوا مِن دُونِ اللّهِ مَن لا یَسْتَجِیبُ لَهُ
إِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ وَهُمْ عَن دُعآئِهِمْ غافِلُونَ»؛(1)
«و کیست گمراهتر از آنکه میخواند غیر از خدا کسی را که پاسخ به او نمیدهد تا روز قیامت، و ایشان (خوانده شدگان) از خواندن آنها (خوانندگان) غافلند».
چه ارتباط با دعای ندبه و خطاب به امام عصر علیهالسلام دارد که:
اوّلاً: گفتم مخاطب قرار دادن غایب، در مقام اظهار علاقه و تألّم از هجر و فراق، و اینگونه امور، یک امر عرفی و ذوقی است که غرض خطاب حقیقی نیست؛ بلکه به داعی اظهار اندوه و تأسف اینگونه خطابات میشود. بنابراین دعای ندبه به حساب ایراد کننده هم کفر و شرک نخواهد بود؛ زیرا خطاب به داعی دیگر، یا معنی دیگر، استعمال میشود.
و ثانیا: مسلما دعایی که در آیات شریفه مورد نهی واقع شده، دعای خاصی است؛ زیرا مطلق دعا و خواندن غیر، حتی به قول شما دعاهای متعارف و روزمره مراد نیست. بنابراین میگوییم: آنچه از این آیات استفاده میشود، و شواهد بسیار از آیات و اخبار و حکایات، آن را تأیید میکند، این است که دعا و خواندن غیر، که منهیّ عنه و شرک است، این است که غیر خدا را به عنوان اینکه متصرف مستقل و نافذ الامر در اسباب و مسبّبات کاینات و مالک امور دنیا و آخرت است، در عرض
1) سوره احقاف، آیه 5.
خدا بخوانند، یا او را با خدا، کارساز و شریک قرار داده و خالق و رازق و قاضی الحاجات شمارند.
امّا اگر کسی را مقرب بدانیم و بر نظام اسباب از جانب خدا مسلط بشناسیم و او را بخوانیم، در حالی که او در درگاه خدا دارای چنین تقربی نباشد و چنین تسلط و قدرتی به او عطا نشده باشد، اطلاق شرک بر آن، اگرچه مجازا صحیح است، ولی به طور حقیقت شاید صحیح نباشد.
بله این عمل، افترا و اختراع بوده و داخل در «ما أنزل اللّه به من سلطان» است ولی ادخال چیزی که «ما أنزل اللّه به من سلطان» است در «ما انزل اللّه به من سلطان؛ چیزی که خدا بر آن حجت نازل کرده است» هرچند حرام است، ولی «ما لا ینزّل اللّه به من سلطان؛ چیزی که خدا بر آن حجت نازل نمیکند»، نیست و شرک حقیقی نمیباشد. و کفر بودن آن هم در صورتی است که به انکار ضروری برگشت کند، و الاّ بدعت و حرام است.
بنابراین، اگر مثل انبیا و اولیا را که تقرب خاص به درگاه الهی دارند و میدانیم دعایشان مستجاب میشود و به واسطه صدور معجزات و کرامات معلوم شود که باذن اللّه تسلط بر نظام اسباب دارند، چنانچه درباره عیسی بن مریم میفرماید:
«أَنِّیآ أَخْلُقُ لَکُم مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ»؛(1)
«همانا من از گل، پیکر مرغی را برای شما میسازم».
1) سوره آلعمران، آیه 49.
کسی بخواند که باذن اللّه کار او بگشاید، و مشکل او را حل کند، نه کفر است و نه حرام، تا چه رسد به اینکه از او بخواهد که از خدا درخواست کند حاجت او را برآورد؛ چنانچه «حواریین» از عیسی ـ علی نبینا و آله و علیه السلام ـ مائده خواستند، و سؤال خود را به صورت این جمله: «هَلْ یَسْتَطِیعُ رَبُّکَ...» عرض کردند، و عیسی دعا کرد و مائده نازل شد.
حال آیا شما میگویید: مگر حواریین خودشان نمیتوانستند از خدا مسألت نمایند، و مگر درخواست از خدا واسطه و شفیع لازم دارد؟
حاصل اینکه: استشفاع و توسل به انبیا و اولیا ـ که تقرّبشان به درگاه الهی و تسلطشان به امر خدا بر نظام اسباب معلوم است ـ خواه در حال حیاتشان و خواه پس از ارتحالشان از این دنیا، نه شرک است و نه کفر.
و آیه:
«وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوآا أَنفُسَهُمْ جآءُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّابا رَحِیما»؛(1)
«و اگر ایشان، وقتی ظلم به خودشان کردند، آمدند نزد تو، پس از خدا طلب آمرزش کردند، و طلب آمرزش کرد پیامبر برای آنها، هرآینه مییابند خدا را بسیار توبه پذیر و رحیم».
بر رجحان آن صراحت دارد.
1) سوره نساء، آیه 64.
و حتی نسبت دادن بعضی کارها که از افعال خاصه الهی است به آنها، مثل شفای امراض ـ درحالی که نسبت دهنده فقط خدا را شافی و خالق و رازق میداند ـ کفر نیست؛ زیرا این اعتقاد معلوم او قرینه حالیه است بر اینکه این اطلاقات به نحو مجاز است، که نظایر آن در کلام عرب و عجم زیاد است، مثل «أَنْبَتَ الرَّبِیعُ الْبَقْلَ» که اگر یک فرد مادی آن را بگوید، بر معنی حقیقی حمل میشود و کفر است و اگر موحد بگوید بر معنی مجازی حمل میشود و چنین کسی، غیر خدا را فاعل این افعال نمیداند، یا فاعل را باذن اللّه فاعل میداند، مثل:
«أَنِّی قَدْ جِئْتُکُم بِآیَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ أَنِّیآ أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْرا بِإِذْنِ اللّهِ وَأُبْرِئُ الاْءَکْمَهَ وَالاْءَبْرَصَ وَأُحْیِ الْمَوْتی بِإِذْنِ اللّهِ»؛(1)
«همانا من از گل، پیکر مرغی را برای شما میسازم و بر آن نفس قدسی میدمم تا به امر خدا مرغی گردد و کور مادرزاد و مبتلای به پیسی را به امر خدا شفا داده و مردگان را زنده میکنم».
معلوم است اینگونه اطلاقات صحیح است و موحدین در عین حالی که این اطلاقات را جایز میدانند و به انبیا و اوصیا (چه در حال وجودشان در این دنیا و چه پس از رحلتشان به عالم دیگر) متوسل
1) سوره آلعمران، آیه 49.
میشوند، انبیا و اولیا را مستقل در تصرّف در عرض خدا، و شریک در کار خدا نمیدانند؛ بلکه آنها را عامل ارادة اللّه و عمّال اللّه میشناسند.
خلاصه سخن اینکه: خواندن انبیا و اولیا برای مقاصد، از شخص موحد (خواه در حیاتشان در این دنیا باشد یا پس از حیات این دنیا باشد) ارتباطی با کفر و شرک ندارد.
در جایی که در قرآن مجید مثل این آیات باشد:
«فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ»؛(1)
«پس روزی دهید ایشان را از آن».
و «وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا ما آتاهُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَقالُوا حَسْبُنَا اللّهُ سَیُؤْتِینا اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ»؛(2)
«و اگر ایشان میپسندیدند آنچه را خدا و رسول او ایشان را دادهاند و میگفتند: بس است خدا ما را، به زودی میآورد ما را خدا از فضل خودش و رسول خدا».
و «وَما نَقَمُوآا إِلاّآ أَنْ أَغْنیهُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ»؛(3)
«و انکار نمیکنند مگر اینکه بینیاز کرده ایشان را خدا و رسول خدا».
چگونه میتواند دعا و بعضی تعبیرات متعارف بین موحدین را نسبت به انبیا و اولیا، کفر و شرک شمرد.
و امّا خبر «الدُّعآءُ مُخُّ الْعِبادَةِ» دلالت ندارد بر اینکه مطلق افراد دعا و خواندن، عبادت و پرستش و کفر و شرک باشد؛ زیرا اگر مراد از دعا، مطلق انواع آن باشد یقینا مراد از عبادت در اینجا پرستش خاص نمیباشد؛ زیرا بعضی انواع دعا، مثل دعا و خواندن اشخاص، (زید و عمرو و بکر) پرستش آنها نیست، و ناچار باید در اینجا دعا را به معنی لغوی آن، که ذلّت و خضوع است، گرفت.
و اگر مراد از دعا، مطلق افراد آن نباشد، قدر متیقن آن، دعا و خواندن مدعو است در نهایت تذلّل و خضوع، و درخواست کفایت مهمات و قضای حوایج از او، از این جهت که او فاعل مستقل و قادر مطلق و بالذات، و مالک و قاضی حقیقی حوایج است.
پس هر کس مخلوقی را به این نحو بخواند، عبادت او را کرده و کافر و مشرک است.
امّا به غیر این نحو که او را بخواند تا واسطه یا شفیع شود، یا از این جهت او را بخواند که از جانب خدا بر کاری مسلط است، مثل عیسی که بر شفا و ابرای کور مادرزاد و صاحب مرض پیسی باذن اللّه مسلّط بود، عبادت و کفر و شرک نیست.
و امّا اینکه نوشتهاید: بهتر این است که دیگران را از گناه خود مطّلع نکنید، و خدا ستار العیوب است و هیچ رسول و امامی مانند او مهربان و رحیم نیست، و از جهالت و بدبختی است که خدا بگوید: «اُدْعُونِیآ
أَسْتَجِبْ لَکُمْ»(1)و یا بگوید: «وَاسْئَلُوا اللّهَ مِن فَضْلِهِ»(2)و بنده اعتنا نکند و بگوید: خیر، من باید بنده تو را بخوانم.
پاسخش این است که: گویا این آیه قرآن را نخواندهاید که همان خدایی که میفرماید: «اُدْعُونِیآ أَسْتَجِبْ لَکُمْ» میفرماید:
«وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُوآا أَنفُسَهُمْ جآءُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّابا رَّحِیما»؛(3)
«و اگر ایشان هنگامی که بر خودشان ستم کردند، بیایند به نزد تو، پس از خدا طلب آمرزش کنند و پیامبر بر ایشان آمرزش بخواهد، هر آینه خدا را تواب و مهربان مییابند».
این آیه ظهور دارد در این معنا که گناهکاران، خواه گناهشان آشکار شده باشد و خواه در پنهان گناهی مرتکب شده باشند، سزاوار است که هم خود استغفار کنند و هم به محضر پیغمبر شرفیاب شوند، تا آن حضرت برایشان استغفار کند.
این همان دعا و خواندن خدا و سؤال از فضل خدا است، و در نهایت این دعا گاهی بدون واسطه و گاهی با واسطه انجام میگیرد و هر دو بجا و به موقع است.
اگر این سخن شما درست بود و اینگونه دعا، کفر و شرک بود، وقتی فرزندان یعقوب او را خواندند که بر ایشان استغفار کند و گفتند:
«یا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا کُنّا خاطِئِینَ»؛
در جواب آنها نمیفرمود:
«سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّیآ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ»؛(1)
«زود باشد که استغفار کنم برای شما از پروردگارم به درستی که او است آمرزنده و مهربان».
اگر این منطق باطل شما صحیح بود، حضرت یعقوب پیغمبر به آنها میگفت: شما خودتان خدا را بخوانید، این چه جهالت و بدبختی است که خدا خودش فرموده مرا بخوانید و شما مرا میخوانید و واسطه قرار میدهید و کفر و شرک میگویید؟ آیا پیغمبر خدا بهتر میدانست یا شما؟
آقای عزیز! چرا بیجهت افکار را مَشوب و اذهان را مشوّش و ناراحت میسازید؟
چه بهره و فایدهای از این مغلطهها و اشتباه کاریها میبرید؟
خوانندگان محترم! این شبههها ریشههای غرض آلوده دیرینه دارد که دست استعمار هم همواره پشت آن بوده و به تأییدش برخاسته، مع ذلک در عصر ما دیگر افکار مسلمانان این اشتباه کاریها را نمیپذیرد و حنای اینگونه افراد آب و رنگی ندارد.
بله، گاهی همان حرفها را به لباسهای تازه و در زیر اصطلاحات
1) سوره یوسف، آیه 97 و 98.
جدید و به صورت اندیشههای نو عرضه میکنند، ولی به زودی باطن آنها آشکار و مقاصد تخریبی آنان ظاهر میگردد و دعوتهایشان مصداق آیه ذیل میشود:
«کَسَرَابِ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مآءً حَتّیآ إِذا جآءَهُ لَمْیَجِدْهُ شَیْئا»؛(1)
«مثل سرابی که شخص تشنه آن را در بیابان هموار و بیآب، آب پندارد و به جانب آن شتابد، چون بدانجا رسد هیچ آب نیابد».
مع ذلک اگر بخواهید از سوابق این زمزمهها و پاسخ به سخنان این گروههای وهابی یا وهابی مسلک، آگاه شوید به کتابهایی که بخصوص در این موضوع تألیف شده مثل «کشف الارتیاب» علاّمه مجاهد عالیقدر سیّد محسن امین قدسسره مراجعه فرمایید.
1) سوره نور، آیه 39.
پرسش چهاردهم: خواندن اینگونه دعاها، سبب رکود فعالیتهای اسلامی و خمود و تخدیر افکار و انصراف از مبارزه و تلاش برای پیشبرد مقاصد اصلاحی، و تبلیغ رسالت اسلام میشود و خواننده با خواندن دعای ندبه خود را قانع ساخته و به جای حرکت و اقدام و مبارزه، گریه و ناله تحویل میدهد.
پاسخ این است که: ما هم با شما در این جهت موافقیم که نباید برای اینگونه برنامهها جنبههای سلبی و منفی بسازند، و باید جنبههای حقیقی و ایجابی و مثبت آن را در نظر گرفت. متأسفانه به عللی که مهمتر از همه جهل و دست خائن استعمار است، دین در چهارچوب استفادههای منفی و سلبی سیاسی خاص محبوس شده، و در حالی که جنبههای مثبت، و بسیاری از جنبههای سلبی عمده و حساس آن را میکوبند، بعضی از جنبههای سلبی آن را برای اغراض پلید سیاسی وارد میدان میسازند و این کار علاوه بر اینکه ارج و ارزش دین را در
انظار کم میکند، در برابر آرا و مکتبهای دیگر آن را یک مکتب منفی ساده نشان میدهد.
دعا هم منبع رکود و خمود و کناره گیری و رهبانیت نیست، و نباید از آن برای این هدفها استفاده کرد، بلکه دعا قوّت بخش روح و اعصاب، و سرچشمه نشاط و امید و تلاش و فعالیت است.
یکی از حالات خطرناک که در تعالیم دین و علم و اخلاق مورد نکوهش واقع شده، حال وقوف و ماندن در یک مرحله است.
بشر در این جهان، مانند مسافری است که به سوی یک مقصد معین رهسپار است، و منازل و مراحل را طی میکند. چنانکه در هر یک از این مراحل بماند و سیر و حرکت را متوقف سازد، به مقصد نمیرسد. در تمام شعبههای کمال، علم، اخلاق، ایمان، صنعت و ... حدی که بشر در آن توقف کند، معین نشده و همواره میتواند قدمی به پیش باشد.
همه تعلیمات و برنامههای اسلام، پیشرفت و کمال بیشتر را پیشنهاد مینماید، و پرستش و عبادت خدا و کار نیک و عمل خیر را در هیچ مرتبهای متوقف نمیسازد. تا بشر زنده است باید پیش برود، و باید تحصیل کمال کند، و باید ترقی داشته باشد.
وقوف و ماندن در یک مرحله از مراحل ترقی، بالاخره آغاز سیر قهقرایی و ارتجاع و بازگشت به عقب است.
مسلمان نمیتواند بنشیند، و در راه مقاصد اسلام کار و اقدامی نکند، چون اسلام هنوز به هدفهایش نرسیده است.
هنوز انسانها آزاد نشدهاند، هنوز عدالت اجتماعی برقرار نشده، هنوز اختلاف طبقاتی و عنصری و نژادی و کشوری و رژیمی، بشر را فشار میدهد. هنوز اقویا و زورمندان، حاکم و صاحب اختیار ضعفا هستند. هنوز افق جهان از ظلم و بیداد تاریک است. هنوز فحشا و منکرات رواج دارد. هنوز زن بازیچه امیال پست و هوسرانی مردها هستند و در اسارتهای تازه و نوظهور افتادهاند، هنوز شرک و بشرپرستی به صورتهای گوناگون رواج دارد. هنوز انسانهایی خود نیافته و آزاد نشده و خودباخته، در برابر افرادی چون خودشان یا بیسوادتر و نالایقتر تا حدّ رکوع، خضوع مینمایند، و آنها را به تکبر و ظلم و استبداد تشویق میکنند. هنوز احکام خدا در جوامع بشری حکومت نیافته است، بلکه این مفاسد و معایب روزافزون است.
مسلمان نمیتواند در چنین اوضاع و احوالی، حال وقوف و سکوت به خود گیرد و به خواندن دعا و ندبه و گریه، خود را قانع ساخته و ترک امر به معروف و نهی از منکر نموده، خاموش و بیحرکت بنشیند.
هرگز دین برای این نیست و عبادتها و پرستشها و نماز و روزه و دعا و ذکر و مناجات، این نتیجه را ندارد که مسلمان از کارهای اجتماعی و سیاسی و آنچه در حفظ و نگاهبانی عظمت اسلام و افزایش شوکت مسلمین مؤثر است، دست بکشد.
اسلام دین دنیا و آخرت و سیاست و معنویّت است، و جدا کردن
اسلام از دنیا و سیاست و اجتماع و اداره تمام امور و شؤون، امکان پذیر نیست. انجام وظایف اجتماعی و تطبیق احکام دین بر شؤون دنیا و برنامه اقتصاد و سیاست و تجارت و تعلیم و تربیت، جزء جوهر دین است و حبس اسلام در محیط عبادت و دعا، خیانت بهاسلام و تعلیمات قرآن مجید است.
پس مسلمان در هر پایهای که باشد و هر برنامهای را که انجام میدهد نمیتواند آنجا را نقطه وصول به مقصد و نیل به اهداف اسلامی شناخته و منتهی الیه مسیر خود بداند. باید سیر خود را ادامه دهد و مراحل و منازل بیشتر را طی کند و همواره در سیر و حرکت باشد و با همین تکرار فرایض دینی و دعا و پرستش خدا، از درجهای به درجه بالاتر صعود کند.
برنامه، برنامه سیر و حرکت و ترقی و مجاهده است.
متأسفانه ما هم تصدیق میکنیم که امروز تحرّک در مسلمانها کم شده و آنطور که اسلام از آنها تحرک خواسته، قرنها است حرکت نشان نمیدهند لذا در میدان حیات این همه عقب مانده، و افتخارات اسلامی خود را از دست دادهایم، و بسیاری از برنامههای دینی مثل جسم بیروح گردیده است.
برنامههای اسلامی و مساجد و نماز جماعتها و مجالس روضه و موعظه و سخنرانی و دعا، همه باید مراکز تحرک و نهضت و بسیج نیروهای انسانی باشد.
این جنبه سلبی و منفی که در دعای ندبه فرض میکنید، در هر کار و برای هر کس ممکن است پیدا شود که خطرناک است. یک دانشجوی مستعد و موفّق که نمرههای خوب میگیرد، ممکن است توجهش به وضع ترقی موجودش، مانع از پیشرفت و ترقی بیشتر او شود و او را متوقف سازد. یک جامعهای که در مسیر رشد و ترقی است، به همین حال خطرناک ممکن است گرفتار شود. این یک خطری است که به هر شخص و هر جامعه و مملکت ممکن است متوجّه شود. اختصاص به دعا و عبادت ندارد و محال است اسلام که دین تحرک و جنبشهای مترقی است، با این حال که در حقیقت سرآغاز انقراض و زوال است، مبارزه نکند.
دعای ندبه، دعای کمیل، دعای سمات هم باید نیروهای انسانی ما را بسیج کنند و از تسلط ضعف و ناامیدی و اندیشههای مأیوس کننده و مخرب، مانع شده و توان بخش ارواح شوند.
مجالس این دعاها، مراکز حساس تربیت افراد مبارز و قوی، و وسیله رشد افکار اسلامی مسلمانان خصوصا جوانان میباشد.
دعای ندبه، علاوه بر ثمرات و آثار عمومی دعا، به مناسبت مطالبی که در جملههای بلندش مندرج است، خواننده را به یک قسمت و یک سلسله از هدفهای تحقق نیافته اسلام که باید تحقق یابد متوجّه میسازد و مفاسد اجتماع را بر میشمارد.
این دعا و ندبه است، ولی در ضمن ندبه کسی که بر وضع فاسد
اجتماعی، بر روشهای ستمگرانه، بر کژیها و کمبودها، و نابسامانیها و گمراهیها، ندبه میکند و غصه میخورد، نمیتواند دست روی دست بگذارد و در برابر این مفاسد سکوت اختیار کند و به سهم خود و برای روی کار آوردن یک روش اجتماعی نسبتا اسلامیتر، کار و اقدامی نکند.
جملههای دعای ندبه احساسات را به هیجان میآورد و خواننده را تکان میدهد و از کفر و شرک و تجاوز و ظلم و ستم متنفر میسازد، و اینها همه آثار ایجابی و مثبت است.
حال اگر بهره ما از این دعا و از برنامههایی که داریم آثار سلبی و منفی باشد، مربوط به دعا نیست، مربوط به جهل و غفلت است. هر نعمتی از نعمتهای خدا را میشود وسیله اتلاف وقت و گذراندن عمر کرد.
پس دعای ندبه، نه وسیله تخدیر است و نه باعث وقوف و رکود؛ بلکه سبب رشد فکری و بسیج نیروها و حرکت و اقدام است.
این هم خیلی کم است که کسی بگوید این مجالس دعای ندبه فایدهاش این است که جوانها را از رفتن به مراکز فساد اخلاق و اشتغال به تفریحات به اصطلاح سالم، و در واقع بسیار ناسالم، باز میدارد.
نه؛ دعای ندبه برای این است که جوانان درهای آن مؤسسات را هم ببندند و افرادی مبارز و آمر به معروف و هم فکر و متّحد و متشکل و مدافع از اسلام تربیت شوند.
شما اگر گاهی ظواهر بعضی از افراد کم اطّلاع و کم معرفت را میبینید همه را به آنها قیاس نکنید، و جهل و غفلت آنها را از وظایف مهمی که دارند، پای حساب دعای ندبه ننویسید. راهنمایی کنید که از این همه وسایل برای تجهیز نیروهای انسانی بهتر استفاده شود و افراد عالِم و آگاه به اهداف اسلامی و اوضاع اجتماعی در این مجالس مردم را بیدار کنند و دعا را به غرضهای شخصی و خصوصی و تجزیه و تفرقه آلوده ننماید و همه برای عملی شدن احکام اسلام و مبارزه با معاندین و هدایت منحرفین جدا و دلسوزانه بکوشند.
بهترین خدمت و وسیله تقرب به درگاه حضرت ولی عصر ـ ارواحنا فداه ـ احیای سنن اسلامی و میراندن سنّتهای کفر و مبارزه با روشهای کفار است، که نزدیک است اجتماعات مسلمانان را به کلی مسخ نماید.