ghaemiyeh.com
سرشناسه: طيبنيا، سيدمحسن
عنوان و نام پديدآور: چه کساني نميفهمند؟!: گويا و رسا در نقد عرفان التقاطي و تفکرات يوناني/ سيد محسن طيبنيا.
مشخصات نشر: قم: رسالت، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهري: ۲۸۸ ص.؛ ۵/۱۴×۵/۲۱ سم.
شابک: ۶۸۰۰۰ ريال: 978-964-6838-67-3
وضعيت فهرست نويسي: فاپا
يادداشت: عنوان ديگر: چه کساني نميفهمند؟!
يادداشت: کتابنامه به صورت زيرنويس.
عنوان ديگر: گويا و رسا در نقد عرفان التقاطي و تفکرات يوناني.
عنوان ديگر: چه کساني نميفهمند؟!
موضوع: تصوف -- دفاعيهها و رديهها
موضوع: عرفان -- دفاعيهها و رديهها
رده بندي کنگره: BP۲۹۵/۲/ط۹چ۹ ۱۳۹۳
رده بندي ديويي: ۲۹۷/۸۶
شماره کتابشناسي ملي: ۳۶۵۹۹۵۹
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چه کساني نميفهمند؟!
سيد محسن طيب نيا
چاپ اول / 1393 / 2000 نسخه / 288 صفحه رقعي
ويراستار: خانم ن. محمدي پرويزيان
چاپخانه گلوردي
شابک: 3 ـ 67 ـ 6838 ـ 964 ـ 978
6800 تومان
صندوق الکترونيکي مؤلف: mohsentayyeb110gmail.com
تلفن مرکز پخش قم: 37735256 ـ 37832332 (025)
بسم الله الرحمن الرحیم
رسول اللّه صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ:
إِذَا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فِي أُمَّتِي فَلْيُظْهِرِ الْعَالِمُ عِلْمَهُ فَمَنْ لَمْ يَفْعَلْ فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللّه.(1)
هر گاه بدعت در امتم ظاهر شود، عالم بايد علم خودش را آشکار سازد [و با براهين به مقابله با انحرافات برخيزد] پس هر کس چنين نکند لعنت خدا بر او باد.
امام باقر عَلَيهِالسَّلام:
سَيَأْتِي عَلَي النَّاسِ زَمَانٌ لاَ يَعْرِفُونَ اللّهَ مَا هُوَ وَ التَّوْحِيد.(2)
به زودي دوراني بر مردم فرا خواهد رسيد [که عقايد فاسد را به اسم توحيد به مسلمين عرضه ميکنند] آنان نه خدا را ميشناسند و نه معناي توحيد را ميدانند.
بخش اول
گويند: نميفهميد!! / 9
مقـدّمـه … 11
فصل اول: وحدت وجود و موجود … 15
فصل دوم: بيان برخي از سخنان ابن عربي و تابعان وي در وحدت وجود … 29
فصل سوم: مقام بتپرستي در ديدگاه عرفاي صوفيه … 51
فصل چهارم: قداست شيطان در عرفان … 63
فصل پنجم: برخي ديگر از انحرافات عرفاي صوفي … 77
لذت در جهنم … 105
شاهد بازي در تصوف … 113
بخش دوم
نقد کتابچهاي که بهخيال نويسنده بتپرستي را علمي نموده است / 121
مقـدّمـه … 123
دفتر اول: گوسالهپرستي در بيانات ابن عربي و شارح آن … 125
برخي از نقدهاي ما … 125
بخش سوم
عرفان حقيقي و توحيد
در مکتب نوراني خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام / 181
فصل اول: شاخصهاي عرفان اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام … 183
فصل دوم: خداشناسي و معارف توحيدي در مکتب نوراني خاندان عصمت
و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام … 195
معرفت، صنع و موهبت الهي است و انسان بدون کمک الهي به آن راهي ندارد … 198
انسان بر فطرت توحيد و اسلام خلق شده است … 201
خداوند به مخلوقش معرفي نميگردد و مخلوق گزارشي از خالق نميدهد … 202
معرفت خدا خارج از دو حد تشبيه و تعطيل است … 204
خداوند به حواس ظاهري و باطني شناخته نميشود … 209
خداوند از خلقش خالي است و خلقش هم از خدا خالي هستند … 214
اسماء و صفات خداوند توقيفي است … 217
نهي از تکلم و تفکر در ذات خدا … 219
کمالات و صفات انسان و ديگر موجودات غير از کمالات و صفات الهي است و فقط در اسم مشترکند و در معنا مختلف … 221
توحيد ذاتي، صفاتي و فعلي از ديدگاه عرفان و تصوف و خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام … 224
توحيد ذاتي … 224
توحيد صفاتي … 225
توحيد افعالي … 226
نتيجهگيري و جمع بندي … 228
کلام آخر … 234
بخش چهارم
مخالفت استوانههاي علماي تشيع
در برابر جريان تصوف و فلسفه يونان / 235
فصل اول: رد تصوف در کلام معصومين عَلَيهِمُالسَّلام و علماي شيعه … 237
فصل دوم: سرچشمههاي تصوف منتسب به اسلام … 245
فصل سوم: ديدگاه علماي بزرگ تاريخ تشيع درباره فلسفه … 251
ـ هشام بن حکم … 253
ـ فضل بن شاذان نيشابوري … 253
ـ حسن بن موسي نوبختي … 253
ـ شيخ مفيد … 254
ـ قطبالدين راوندي … 254
ـ ابوالمکارم حمزة بن علي بن زهرة حلبي … 255
ـ سيدبن طاووس … 255
ـ علامه حلي … 255
ـ شهيد ثاني … 256
ـ شيخ بهايي … 256
ـ ملامحسن فيض کاشاني … 257
ـ ملامحمد طاهر قمي … 258
ـ علامه مجلسي … 259
ـ علامه بحرالعلوم … 260
ـ ميرزاي قمي … 261
ـ ملااحمد نراقي … 262
ـ شيخ انصاري … 262
ـ صاحب جواهر … 263
ـ علامه وحيد بهبهاني … 263
ـ آيتاللّه بروجردي … 264
ـ آيتاللّه سيد ابوالقاسم خويي … 264
ـ علامه محمدرضا مظفر … 265
ـ امام خميني رحمهالله … 265
ـ آيت اللّه صافي گلپايگاني … 266
فصل چهارم: آيا فيلسوفان يونان باستان موحد بودند؟!! 269
معرفي نويسنده و برخي از آثار وي … 287
طرفداران عرفاي صوفي مخالفان و منتقدان را دائما به قشريگري و نفهمي متهم ميکنند و حاضر نيستند با مخالفان عقايد صوفيه به بحث و مناظره آزاد علمي بپردازند و اگر حاضر نيز شوند به جاي بحث علمي، با پيش کشيدن نام برخي از شخصيتهاي محترم ديني سياسي معاصر و اين ادعا که آنان مدافع تفکرات عرفاي صوفي بودهاند با ايجاد ارعاب و سياسي کردن بحث به گونهاي جو را متشنّج ميکنند که آن مخالفْ مجبور به سکوت شود و دم برنياورد!! زيرا اگر بيشتر ادامه دهد انواع و اقسام تهمتهاي سياسي را نوش جان ميکند!!
و از طرف ديگر با قبضه نمودن بسياري از امکانات مالي و تبليغي و رسانهاي با تمام توان سعي در اشاعه نمودن اين تفکرات ناسالم در بين همه اقشار جامعه را دارند و اگر گاهي کتاب يا مجله يا فصلنامهاي در نقد علمي اين جريانات ناسالم فکري در کشور به چاپ برسد به دروغ فرياد وا اسلاما و وا انقلابا و وا اماماي آنان گوش فلک را پر ميکند و اين در حالي است که يک صدم امکانات آنان هم در دست مخالفان و منتقدان عرفاي صوفي نيست!!
اين حقير خود بارها شاهد بودهام که صدا و سيما به بهانه مباحث عرفاني و ديني و يا علمي از معتقدان اينگونه تفکرات به اسم کارشناسان خبره ديني دعوت نموده و آنان نيز با کمال آرامش مباحث ناصحيح خود را در پوشش عرفان اسلامي تزريق جامعه کردهاند!
حال اگر شخصي احساس تکليف کند و براي مقابله با آن عقايد از مسئولين صدا و سيما صد بار درخواست نمايد، آنان نميپذيرند و به آن شخص دلسوز، ميدانِ اظهارنظر نميدهند. در دانشگاهها هم وضع به همين منوال است و در حوزههاي علميه ـ که بايد تحقيق و آزادانديشي محور باشد ـ متأسفانه وضع بسيار بدتر است و بسياري از طلاب در مباحث عقيدتي تفکر و آزادانديشي را رها نموده و در عقايد نيز مقلد شدهاند. و اين در حالي است که بارها مقام معظم رهبري با آن عمقنگري و درايت وسيعشان فرمودهاند:
کرسيهاي آزادانديشي را در دانشگاهها و حوزهها به راه اندازيد.
ولي متأسفانه سخن ارزشمند مقام معظم رهبري به صورت واقعي در مجامع علمي ـ به خاطر برخي از منفعتطلبيهاي اشخاص ـ جامه عمل به خود نپوشيده است.
اکنون در اين بخش و بخشهاي بعدي با استناد به پارهاي از سخنان عرفا و متصوفه به خوانندگان محترم نشان ميدهيم که آيا مخالفان اين تفکرات، قشري و نفهمند و يا اينکه آنان آزادانديش و تابع وحي مقدساند؟!!
در پايان اين مقدمه از تمام خوانندگان محترم درخواست مينمايم که اين مجموعه مختصر را بدون پيشداوري و با فکري آزاد و دور از تعصب مطالعه نمايند و سپس قضاوت کنند.
سيد محسن طيبنيا
5 / 7 / 1393
مهمترين بحث عرفان بحث وحدت وجود و موجود است. عرفا معتقدند که اين بحث بسيار دقيق و ظريف و عميق است و افراد بسيار کمي در هر عصر ميتوانند به اصل معناي آن پي ببرند. در اين ميان بسياري از علماي بزرگ مکتب خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام در طول بيش از هزار سال، عقيده وحدت وجود و موجود را مورد رد و انکار قرار داده و قائلين به آن تفکر را ـ در صورت التزام داشتن به آن ـ سبب کفر و خروج از دين بيان فرمودهاند.
اما همواره عرفا مخالفين اين تفکر را به عدم فهم و شعور و قشريگري متهم نمودهاند.
واقعيت غير از اين است که عرفا ميگويند. معناي وحدت وجود و موجود کاملاً واضح و آشکار است و هر کسي که الف باي مکاتب انبياء را خوانده باشد و همچنين در بند تعصبات نيز نباشد به وضوح ميفهمد که عقيده وحدت وجود و موجود مخالف با تعاليم انبياي الهي است.
اعتقاد به وحدت وجود و موجود يعني اعتقاد به اينکه همه چيز به نحوي خداست! اکنون تعريف وحدت وجود و موجود را بشنويد و بعد قضاوت بفرماييد:
عرفاي صوفي ميگويند که وجود و موجود يکي بيش نيست و آن خداست و ما سوي اللّه تعالي هيچ موجودي نيست و تمام پديدهها مظاهر آن موجود واحدند. ميگويند: «زمين و آسمان و ستاره و انسان و حيوان و گياه و … همه و همه، چيزي جز ظهور آن موجود يعني خدا نيست. اين ذات خداست که به اطوار و صورتهاي گوناگون مثل زمين، کوه، ستاره، انسان، دريا و … درآمده است».
ميگويند: «اهل ظاهر پديدهها را جدا از ذات خدا ميدانند، در صورتي که حقيقت اين است که تمام موجودات يک حقيقتاند».
اين تعريف دقيقا همان چيزي است که صوفيه ميگويد. بنابراين تعريف، اشياء و تمام موجودات خود خدا هستند که به صورتها و شکلهاي گوناگون درآمده است.
اگر صوفيه براي فريب مردم اين را انکار کند به آنها ميگوييم:
اگر همه چيز خدا نيست پس چرا مدام بزرگان اين مرام در کتب خويش ميگويند:
«انسان هر چيزي ـ حتي بت ـ را که بپرستد در حقيقت خود خدا را پرستيده است»، که انشاءاللّه بحث آن را مستندا خواهيم آورد.
تعريف وحدت وجود را کمي علميتر مطرح ميکنيم:
ميگويند: «ذات خداوند که وجود صرف است با تعيّن و شکلپذيري
و خروج از حالت اطلاق به صورت مخلوقات درآمده است، در نتيجه موجودات همان ذات باري تعالي و ظهور او بدين صورتهاست و تفاوت بين خالق و مخلوق نيست مگر به اطلاق و تقييد (نامحدود و محدود)».
با اين تعريف ناگزير هر صفت و خصوصيتي که بر ذات باري يعني وجود مطلق استوار است عينا در اشياء يافت ميشود؛ ولي به صورت محدود و در نتيجه هيچ صفت و يا خصوصيتي نميتواند در خداوند وجود داشته باشد که اشياء را از آن بهرهاي نباشد.
خوانندگان محترم ملاحظه نمودند که طبق اين عقيده پديدهها چيزي جز ظهور ذات خداوند در اشکال و صورتهاي گوناگون نيست!
و اين در حالي است که در مکتب وحي، خداوند خالق اشياء و مباين با آنهاست و آيات قرآن کريم و صدها روايت از امامان معصوم عَلَيهِمُالسَّلام اين سخن را به صراحت بيان فرمودهاند.
آري، طبق تعاليم وحي، خداوند خالق اشياء است و ذات مقدسش هيچ سنخيتي با اشياء ندارد؛ اما عرفا ميگويند که خداوند به صورت اشياء درآمده است!!
عرفاي صوفي و طرفدارانشان بهترين مثالي که ميزنند تا دقيق و گويا مقصودشان را برساند، مثال موج و درياست. ميگويند: «دريا داراي موج است و موج همجنس دريا بلکه خود درياست، مثال ما و تمام موجودات با خدا همان مثال موج و درياست، يعني تمام پديدهها عين ذات خداوند هستند، همانگونه که موج عين ذات درياست. بنابراين همه موجودات مثل موج و خدا همان درياست و بين موج و دريا هيچ گونه
دوگانگي نيست، بلکه دريا به تلاطم آمده و موج را ايجاد کرده و خدا نيز با ظهور ذات خود موجودات را در عالم پخش نموده است».
خوانندگان محترم همانگونه که ملاحظه نمودند اين عقيده مغايرت کامل با تعاليم وحي دارد، زيرا پذيرفتن اين عقيده يعني پذيرفتن همه چيز خدايي. اين گروه، علماي بزرگ و مجاهد و وارسته شيعه ـ که اين عقيده را کفرآميز بيان فرمودهاند ـ را متهم به عدم فهم و درک ميکنند. بزرگاني چون شيخ صدوق، شيخ مفيد، شهيد اول، شهيد ثاني، علامه حلي، علامه مجلسي، شيخ حر عاملي، مقدس اردبيلي، شيخ مرتضي انصاري، علامه بحرالعلوم و دهها و صدها نفر ديگر از بزرگان مکتب نوراني خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام که اين عقايد باطل را نپذيرفتند و بنا بر وظيفه ديني خود در برابر صوفيه ايستادند را متهم به نفهمي ميکنند!!
و براي جا انداختن اين تفکر و عقيده ضد توحيدي، مدام نام برخي از علماي معاصر که گرايشاتي به اين تفکرات داشتند را ميآورند.
ما در مقابل جواب ميدهيم:
مباحث عقيدتي تقليدي نيست.
در برابر هر تعداد از رجال معاصر را که شما نام ببريد، حداقل صد اسم از علماي وارسته شيعه را ميتوان بيان کرد که با اين تفکرات به شدت مخالف بودند.
ملاک سنجش، قرآن و تعاليم خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام است و سخنان اشخاص در صورتي قابل پذيرش است که مخالف با عقل
و شرع نباشد و وحدت وجود مخالفت آشکار با تمام آموزههاي انبياء و عقل سليم و وجدان بيدار دارد.
اين سخن را دقت کنيد:
جناب آقاي دکتر سيد يحيي يثربي کتابي جامع و گويا به نام عرفان نظري، تحقيقي در سير تکاملي و اصول و مباحث تصوف در آموزههاي تصوف دارد. اين کتاب که در سطوح بالاي معارف دانشگاهي تدريس ميشود حاوي مباحث دقيق عرفاي منتسب به اسلام است. در اين کتاب نويسنده علاوه بر تبيين مباحث عرفاي صوفي، آنان را تأييد نيز نموده است. نامبرده در تأييد و تبيين وحدت وجود مينويسد:
هستي حقيقت واحدي است که در باطن با وحدت کامل خويش از هرگونه تفرقه و کثرتي منزه است و ظاهري دارد که منشأ نمايش کثرت است و اين کثرتها، ظاهري و خيالي هستند نه واقعي و حقيقي که:
جناب حضرت حق را دويي نيست
در آن حضرت من و ما و تويي نيست
من و ما و تو و او هست يک چيز
که در وحدت نباشد هيچ تمييز(1)
حقيقت به منزله آب دريا و پديدهها و حوادث، همچون امواج و حباباند که در نگرش سطحي، حباب و امواج، حقايق جداگانه به نظر ميرسند؛ اما با يک نظر عميق، روشن ميشود که در آنجا هرچه هست آب است و بس و بقيه جلوهها
1) شعر از شيخ محمود شبستري در گلشن راز.
و مظاهر آن آباند و داراي تحقق و ذات جداگانه و مستقلي نيستند و در حقيقت نيستيهاي هستي نما ميباشند.
موجهايي که بحر هستي راست
جمله مر آب را حباب بود
گرچه آب و حباب باشد دو
در حقيقت حباب، آب بود
پس از اين روي هستي اشياء
راست چون هستي سراب بود(1)
اين استاد با تجربه و مسلم فلسفه و عرفان که سالهاي متمادي از عمر خويش را صرف نوشتن و تدريس فلسفه و عرفان نموده بود، عاقبت به دعاي خير امام عصر عَلَيهِالسَّلام متنبّه شده و دست از تمام تفکرات خويش در حمايت از فلسفه و عرفان شسته است و تبديل به يکي از منتقدين فلسفه و عرفان ـ آن هم با استدلالات محکم ـ گشته است.
وي در کتاب فلسفه عرفان ـ که در نقد عرفان و فلسفه منتسب به اسلام است ـ در رد و ابطال عقيده وحدت وجود و موجود مينويسد:
چنان که پيداست توحيد در نظر علماي دين، يعني نفي خدايان و معبودهاي مختلف و متعدد و قبول يک خدا يعني لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ ، و اين مطلبي است روشن و آشکار که نيازي به هيچگونه تفسير و توضيح و دقت و تأمل فوقالعاده ندارد؛ اما توحيد عرفان به معني وحدت وجود و موجود مقوله ديگري است که بر اساس آن تنها يک حقيقت، وجود واقعي دارد
1) عرفان نظري، ص 38 و 39.
و پديدههاي ديگر همه مظاهر و تعيّنات آن حقيقتند و با اين حساب بايد همه چيز خدا و خدا همه چيز بوده باشد و اين هم چيزي است که نه با متون شرعي قابل تطبيق است و نه با مباني عقايد ديني سازگار. و ما از يکي از آثار مبسوط به رد عرفان و تصوف به نام مصرع التصوف تأليف برهان الدين بُقاعي (809 ـ 885) نمونههايي در اين باره نقل ميکنيم:
«شيخ زينالدين عبدالرحيم بن حسين عراقي، که بقاعي وي را به لقب شيخ شيوخ، امام قدوه و شيخ الاسلام و حافظ عصرش خوانده درباره ابن عربي ميگويد: پس، اين مخالف خدا و رسول خدا و همه مؤمنان ـ يعني ابن عربي ـ آمد و کار صوفيه را تصويب نموده و آنان را جزو خداشناسان دانسته و گفته است:
«در حقيقت عارف کسي است که حق را در همه چيز ميبيند، بلکه آن را عين همه چيز ميداند فَانَّ العارفَ مَنْ يَرَي الحَقَّ في کُلِّ شَيءٍ بَل يَراهُ عين کُلّ شَيء». (فُصوصُ الحِکَم، فَصِّ هارونيِّه)
و بيترديد شرک گوينده اين سخن از شرک يهود و نصارا بدتر است؛ چه يهود و نصارا بندهاي از بندگان مقرب الهي را پرستش نمودند و ابن عربي پرستش گوساله و بت را عين پرستش خدا ميداند، بلکه سخن وي بدانجا ميانجامد که خدا را عين سگ و خوک و … بدانند و عين کثافات او. يکي از فاضلان اهل علم و راستگو براي من نقل کرد که حدود اسکندريه يکي از پيروان اين مرام را ديدم که به من اظهار داشت خداي تعالي عين همه چيز است و خري از آنجا ميگذشت. از او پرسيدم: اين خر هم؟! پاسخ داد که: بلي
و اين خر هم! و مدفوع آن هم!! گفتم: اين مدفوع؟! گفت: بلي، و اين مدفوع هم!!(1)
مدافعان تفکرات صوفيه، آن زماني که استاد دکتر سيد يحيي يثربي در آثار و نوشتههايش از عرفا و عقايدشان تمجيد مينمود وي را صاحب ذوق و فهم ميدانستند، ليکن اکنون که با آگاهي در رد صوفيه سخن ميگويد به وي ميگويند: آقاي يثربي چيزي از عرفان نميداند!!
آري؛ اين است منطق اين آقايان که مدام با چماق نفهمي بر سر منتقدان ميکوبند.
باز مطلب جالبتري بشنويد:
دانشمند و متفکر ارجمند عصر ما مرحوم علامه محمدتقي جعفري کتابي به نام مبدأ أعلي دارد. وي در اين کتاب ارزشمند با دلايل علمي مستحکم عقايد صوفيه را مورد ابطال قرار داده است. متأسفانه اين کتاب ارزشمند در زمان حيات مؤلف به صورت معدود به چاپ رسيد و بعد از وفات وي، مغرضان آن کتاب را از کتابخانهها جمعآوري نمودند و ديگر نيز به چاپ نرساندند!! وي در آن کتاب ارزشمند در ردّ وحدت وجود و موجود ميفرمايد:
مکتب وحدت وجود و موجود، با روش انبياء و سفراي حقيقي مبدأ اعلي تقريبا دو جاده مخالف بوده و به همديگر مربوط نيستند، زيرا انبياء همگي و دائما بر خداي واحد، ماوراء سنخ اين موجودات مادي و صوري تبليغ و دعوت
1) فلسفه عرفان، ص 168.
کردند و معبود را غير از عابد تشخيص و خالق را غير از مخلوق بيان کردهاند.(1)
اما زماني که سخن اين متفکر ارجمند را ـ در رد صوفيه و وحدت وجود ـ براي طرفداران عقايد صوفيه ميخوانيم با کمال تعجب اين دانشمند بزرگ را نيز متهم به نفهمي ميکنند و ميگويند:
«مرحوم علامه جعفري هر چند دانشمند ارجمندي بوده، وليکن او در علوم معرفتي دستي نداشته و سخنان عرفا را نفهميده!!»
اما غافل از اينکه اين دانشمند بزرگ علوم اسلامي از قبل آنان را رسوا نموده و فرموده که آقايان وحدت وجودي و طرفدارانشان اگر علامه دهري را ببينند که وي وحدت وجود را قبول نداشته باشد در نظرشان آن شخص بيسوادي است که حتي دست چپ و راست خودش را نميشناسد؛ وليکن اگر آن شخص وحدت وجودي باشد در ديدگاه اين آقايان علامه دهر است!!
اکنون متن سخن مرحوم علامه جعفري را بشنويد:
اگر اصل را با وجود و موجود را واحد شخصي عقيده کردي [يعني به وحدت وجود و موجود اعتراف کني] اعلم دوراني، اگرچه الف را از باء تشخيص ندهي و بالعکس اگر راجع به وحدت وجود و موجود اظهار نظر کني، [آن را زير سؤال ببري] جاهلترين مردمي اگرچه اعلم دوران باشي!(2)
باز هم بشنويد:
استاد ارجمند، جناب آقاي مصباح يزدي که در علم کلام و فلسفه متبحّر و صاحب نظر است در کتاب دروس فلسفه در رد وحدت وجود و موجود ميگويد:
قولي که به صوفيه نسبت دادهاند و ظواهر کلماتشان بر اين مطلب دلالت ميکند اين است که وجود واحد شخصي است و حقيقت وجود، همان ذات مقدس حق تعالي است. موجود به معناي حقيقي هم اوست و غير از او هيچ موجودي حقيقتا موجود نيست و وجودي که به اشياء ديگر نسبت داده ميشود مجازي است: «ليس في الدار غيره ديّار» پس وجود منحصر به واجب تعالي است [يعني هرچه که هست خداست] .
سپس اين استاد ارجمند در نقد اين سخن عرفا مينويسد:
بدون شک چنين نظري به حسب آنچه از ظاهر عبارات به دست ميآيد قابل قبول عقل نيست. ما همه درک ميکنيم که موجوديم، همه درک ميکنيم که وجود هر فرد غير از وجود ديگري است و اينکه وجود انسان، غير از وجود ساير موجودات است و وجود همه مخلوقات غير از وجود خداست. بنابراين قائل شدن به اينکه هيچ چيز غير از خدا موجود نيست به سفسطه شبيهتر است تا به يک کلام فيلسوفانه؛ البته خود آنها هم ميگويند اين مطلب را عقل
درک نميکند، چيزي است که بايد با شهود يافت و فوق عقل است.
خوب! اگر کسي ادعا کند ما چيزي را ميپذيريم که عقل نميپذيرد، با او در سطح فلسفه نميتوان بحث کرد، چون در فلسفه فقط بحث از چيزهايي است که عقل درک ميکند. حال آيا ميشود چيزي را عقل نفي کند و چيز ديگري آن را اثبات کند؟! چنين چيزي قابل قبول نيست و ما نميتوانيم بپذيريم که حقيقتي را عقل نفي کند و از راه ديگري اثبات شود و الاّ بايد باب تعقل را بست و گفت: عقل حق درک حقايق را ندارد. اين چيزي خلاف وجدان و بداهت عقل است، پس اين قول [وحدت وجود و موجود] چنانچه از ظاهرش به دست ميآيد قابل قبول نيست.(1)
خوانندگان محترم ملاحظه فرمودند که جناب استاد مصباح يزدي عقيده وحدت وجود و موجود را مغلطهاي بيش نميداند.
بنده اتفاقاً روزي با چند نفر از آقايانِ مدافع عرفاي صوفي، در نقد وحدت وجود مناظره ميکردم. آنان مدام از چماق نفهميدهاي! نفهميدهاي! استفاده ميکردند. گفتم: استاد مصباح يزدي که انديشمندي مطرح است نيز اين عقيده را ابطال کرده است. آنگاه متن سخن استاد مصباح را قرائت نمودم، اما با کمال تعجب ديدم که آن آقايان گفتند:
«آقاي مصباح يزدي فقط متکلمي است که از علوم عرفاني چيزي نميداند و او سخنان عرفا را نفهميده است!!»
در پيش خود گفتم: «چقدر بد است انسان همه را نفهم بداند و خود را اهل فهم و شعور!»
1) دروس فلسفه، ص 120.
آنگاه به ياد سخن صاحب مُمِدُّ الهِمَم افتادم که مخالفان انديشههاي خود را دشمن ناميده و گفته است:
الهي! شکرت که دوستانم عاقلاند و دشمنانم احمق!(1)
و در ادامه ميگويد:
ـ الهي! شکرت که نفخه و نفسي از دم عيسوي را به حسن دادهاي که مرده زنده ميکند.
ـ الهي! شکرت که حول حاملين عرشم.
ـ الهي! شکرت که شاخهاي از شجره طوبايم.
ـ الهي! شکرت که حسن تا کنون شاکر و حامد بود و اکنون شکر و حمد شد.
ـ الهي! شکرت که فهم بسيار چيزها را به حسن عطا فرمودهاي و دهنش را بستهاي.
وليکن آنچه در عرفان خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام مشاهده ميشود فقر ذاتي انسان است؟
حال از مولاي متقيان اميرمؤمنان علي عَلَيهِالسَّلام اين مناجات فوقالعاده زيبا و عرفاني را ملاحظه بفرماييد:
مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ أَنْتَ الْمَوْلَى وَ أَنَا الْعَبْدُ، وَ هَلْ يَرْحَمُ الْعَبْدَ إِلَّا الْمَوْلَى؟
مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ أَنْتَ الْمَالِكُ وَ أَنَا الْمَمْلُوكُ، وَ هَلْ يَرْحَمُ الْمَمْلُوكَ إِلَّا الْمَالِكُ؟
1) الهينامه، ص 72، چاپ اول.
مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ أَنْتَ الْعَزِيزُ وَ أَنَا الذَّلِيلُ، وَ هَلْ يَرْحَمُ الذَّلِيلَ إِلَّا الْعَزِيزُ؟
مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ أَنْتَ الْخَالِقُ وَ أَنَا الْمَخْلُوقُ، وَ هَلْ يَرْحَمُ الْمَخْلُوقَ إِلَّا الْخَالِقُ؟
مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ أَنْتَ الْعَظِيمُ وَ أَنَا الْحَقِيرُ، وَ هَلْ يَرْحَمُ الْحَقِيرَ إِلَّا الْعَظِيمُ؟
مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ أَنْتَ الْقَوِيُّ وَ أَنَا الضَّعِيفُ، وَ هَلْ يَرْحَمُ الضَّعِيفَ إِلَّا الْقَوِيُّ؟
مَوْلَايَ يَا مَوْلَايَ أَنْتَ الْغَنِيُّ وَ أَنَا الْفَقِيرُ، وَ هَلْ يَرْحَمُ الْفَقِيرَ إِلَّا الْغَنِيُّ؟
اي آقاي من! اي آقاي من! تو مولايي و من بنده توام و آيا در حق بنده چه کسي جز مولايش ترحم خواهد کرد؟
اي آقاي من، اي آقاي من! تويي مالک وجود من و من مملوک توام و آيا در حق مملوک جز مالکش که ترحم خواهد کرد؟
اي آقاي من، اي آقاي من! تويي با عزت و اقتدار و من بنده ذليل توام و آيا در حق شخص ذليل جز ذات با عزت و اقتدار که ترحم خواهد کرد؟
اي آقاي من، اي آقاي من! تويي آفريننده و من مخلوق توام و آيا در حق مخلوق جز آفريننده او چه کسي ترحم خواهد کرد؟
اي آقاي من، اي آقاي من! تويي خداي بزرگ و من بنده حقير ناچيز و آيا چه کسي در حق بنده ناچيز جز خداي بزرگ ترحم خواهد کرد؟
اي آقاي من، اي آقاي من! تويي قوي و توانا و من ضعيف و ناتوانم و آيا در حق ضعيفي ناتوان جز شخصي قوي توانا که ترحم خواهد کرد؟
اي آقاي من، اي آقاي من! تويي بينياز و غني و من نيازمند و فقيرم و آيا در حق فقيري محتاج جز غني بينياز که ترحم خواهد کرد؟
آري، ببين تفاوت ره از کجاست تا به کجا!!
پذيرفتن اين عقيده که تمام موجودات و تمام اشياء چيزي جز ظهور و جلوهگر شدن ذات خداوند در عالم نيست و اشياء عين ذات خداوند هستند، مفاسد گوناگوني را به دنبال دارد که در اين فصل و فصلهاي بعدي اشارهاي به آن ميکنيم.
به هر حال صوفيه و طرفدارانشان به مخالفان ميگويند: «شما نميفهميد و قشري هستيد» در صورتي که عقيده وحدت وجود مخالف با عقل و وحي و وجدان و اخلاق است.
اکنون خوانندگان محترم برخي از سخنان ابن عربي ـ که بزرگِ وحدت وجوديهاست ـ و تابعان وي را بشنويد و قضاوت کنيد:
ـ و ليس وجود الاّ وجود الحق، بصور أحوال ماهي عليه الممکنات في أنفسها و أعيانها.(1)
1) فُصوصُ الحِکَم، فَصِّ يعقوبي، ص 96.
در عالم جز وجود حق متعال وجودي نيست، و هم اوست که به صورتها و احوال گوناگون [که به آنها] ممکنات و مخلوقات [گفته ميشود] متعين شده و ظهور يافته است.
ميگوييم:
1 ـ اگر در عالم جز وجود خدا ـ که همانند خميربازي کودکان به اشکال گوناگون درآمده است ـ وجود ديگري نيست، پس چرا خداوند براي هدايت انسانها پيامبران را فرستاد؟!
2 ـ از آنجا که طبق عقايد شما صوفيه اشياء مراتب وجودي خداوندند. آيا خداوند به سوي ذات خودش انبياء را ارسال نمود؟!
3 ـ اگر اشياء که مراتب ذات خدا هستند سزاوار هدايتند، آيا با اين عقيده ميتوان گفت که ذات خداوند کامل و بينقص است؟!
4 ـ پس تعاليم پيامبران و امامان معصوم عَلَيهِمُالسَّلام چه ميشود که مدام ميفرمودند:
خداوند متعال خالق اشياء و غير اشياء است؟!!
ابن عربي ميگويد:
وَ بِالأَخبارِ الصَّحيحِ انَّهُ عينُ الأَشياءِ وَ الأَشياءُ مَحدودةٌ وَ انْ اخْتَلَفت حُدودها. فَهُوَ مُحَدَّد بِحَدِّ کُلِّ مَحدودٍ فَما يحدّ شَيء اِلاّ وَ هُوَ حَدّ لِلْحقِّ فَهُوَ السّاري في مُسَمّي المَخلوقاتِ وَ المُبدعاتِ وَ لَو لَمْ يَکُن الأمر کَذلِکَ ما صَحّ الوُجود فَهُوَ عَين الوُجودِ فَهُوَ عَليٰ کُلِّ شَيءٍ حَفيظ.(1)
1) فُصوصُ الحِکَم، فَصِّ هودي، ص 111.
اکنون ترجمه و توضيح آن را از استاد حسنزاده آملي بشنويد:
خداوند عين اشياء است و اشياء محدود است با حدود مختلف، پس او با حد هر محدودي، محدود يعني که متعين است. چرا که او عين هر محدودي است. بنابراين در هر محدودي حد متعين حق است و او به صورت آن محدود متجلي. پس او در صور و حقايق جميع موجودات ساري و ظاهر است، و اگر حق در موجودات سريان و ظهور نمييافت هرگز موجودي وجود نمييافت که وجود هر موجودي از ناحيه اوست. بنابراين تنها حق تعالي است که عين وجود محض است و به ذات خود محيط بر اشياء و حافظ آنهاست.(1)
ميگوييم:
1 ـ اين چه خدايي است که ذات او سرريز کرده و سريان يافته و در عالم پخش شده و موجودات را پديد آورده؟!
2 ـ اين چه خدايي است که با حدود اشياء محدود ميشود؟!
3 ـ اين چه خدايي است که به همه اشکال حتي بت و حيوانات نيز در ميآيد؟!
4 ـ با اين تفکرات صوفيانه، چگونه ميتوان ذات خداوند را از ترکيب و تحول مبرّا دانست؟!
5 ـ اين چه تفکر باطلي است که اگر ذات خداوند سرريز نکند و جاري نشود موجودات ايجاد نميشوند؟!
1) مُمِدُّ الهِمَم در شرح فُصوصُ الحِکَم، ص 274.
در حالي که در تعاليم وحي و معصومان عَلَيهِمُالسَّلام آمده که خلق خدا «من العدم» است، يعني اشياء معدوم بودند و خداوند آنها را ايجاد نمود:
يا من خلق الاشياء من العدم.(1)
و در صدها سخن امامان معصوم عَلَيهِمُالسَّلام اين حديث و يا مضمون اين حديث آمده است:
خَلَقَ الْأَشْيَاءَ لَا مِنْ شَيْءٍ
يعني خداوند اشياء را ايجاد نمود بدون ماده و نقشه و اين در حالي است که ابن عربي و طرفدارانش و ساير صوفيه ميگويند:
خداوند از ذات خود اشياء را ايجاد نمود!!
و اين سخن با روح تمام اديان الهي در تغاير است.
هرگاه از صوفيه و طرفدارانشان اين پرسشهاي اساسي را ميکنيم پاسخ ميدهند: «شما سخنان عرفا را نفهميدهايد!!»
فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الوُجود وَ المَوجود وَ هُوَ المَعبود في کُل مَعبود وَ في کُلِّ شَيءٍ وَ هُوَ وُجودُ کُلِّ شَيءٍ.(2)
همان خداوند است که وجود و موجود است و اوست که در هر معبودي و در هر چيزي پرستيده شده است.
ميگوييم:
1 ـ اگر فقط خداوند در عالم موجود است، آيا آنگاه که در قيامت خداوند مجرمان را در جهنم ميکند ذات خودش را ميسوزاند!!
2 ـ آيا جهنم هم ذات خداست؟!
3 ـ آيا اين عقيده چيزي جز انکار قيامت است؟!
4 ـ اگر معبودي جز خدا در عالم نيست و امثال بت و ستاره و شيطان ـ طبق اين سخن ـ سزاوار پرستشاند، پس چرا خداوند در قرآن از پرستش شيطان و ستاره و بت نهي فرموده است؟!
5 ـ طبق ديدگاه شما صوفيه که تمام اشياء ظهور ذات خدا در قوالب گوناگون است آنگاه که انسان و يا موجودات ديگر خدا را پرستش ميکنند، آيا خدا خودش را ميپرستد؟!
خوانندگان محترم ملاحظه فرموديد که اين تفکرات باطل، تمام تعاليم انبياي عظام را ويران ميکند.
با اين حال حرف بسياري از آقايان اين است که شما نميفهميد و قشري هستيد!!
در فُتوحاتِ مَکيِّه ميگويد:
وَ فى كُلِّ شَىْءٍ لَهُ آيَةٌ // تَدُلُّ عَلَى أنَّهُ عَيْنُه
و در فصّ هودي فُصوصُ الحِکَم ميگويد:
وَ ما خَلق تراه العين // اِلاّ عينه حقّ
و چشم نميبيند خلقي را مگر اينکه عين او حق است.
طبق اين سخن تمام اشياء عين ذات خدا هستند.
اکنون به دو سخن نوراني از امام عارفان حقيقي ـ که تفکرات ابن عربي و طرفدارانش را ابطال ميکند ـ توجه فرماييد:
وَ مَعْرِفَتُهُ تَوْحِيدُهُ وَ تَوْحِيدُهُ تَمْيِيزُهُ مِنْ خَلْقِهِ وَ حُكْمُ
التَّمْيِيزِ بَيْنُونَةُ صِفَةٍ لَا بَيْنُونَةُ عُزْلَةٍ إِنَّهُ رَبٌّ خَالِقٌ غَيْرُ مَرْبُوبٍ مَخْلُوقٍ كُلُّ مَا تُصُوِّرَ فَهُوَ بِخِلَافِهِ(1)
شناخت او توحيد است و توحيد او، جدا کردن اوست از مخلوقاتش [يعني مباين دانستن او از مخلوقاتش] و حکم کردن در مورد جدا بودن او در مباينت صفات است [يعني ذات خداوند غير اشياء است] نه کنارهگيري از خلقش [يعني هرچند که خداوند مباين و غير اشياء است اما سيطره تام بر آنها دارد] او پروردگار آفريننده است. پرورش يافته و مخلوق نيست. آنچه درباره او تصور شود، او غير آن است.
الذي بان من الخلق فلا شيء کمثله.(2)
خداوند کسي است که از آفريدگانش جداست و مباين با آنهاست و هيچ چيز مانند او نيست.
باز يکي ديگر از مولانا اميرالمؤمنين عَلَيهِالسَّلام بشنويد:
… يَا مَنْ دَلَ عَلَى ذَاتِهِ بِذَاتِهِ وَ تَنَزَّهَ عَنْ مُجَانَسَةِ مَخْلُوقَاتِهِ (3)
اي کسي که ذاتش به ذاتش دلالت ميکند و از همجنس و همسنخ بودن با مخلوقاتش منزه است.
و صدها روايت ديگر.
اکنون بنگريد که چه ميزان تفاوت است بين سخنان عرفاي صوفيه و سخنان مولانا اميرالمؤمنين عَلَيهِالسَّلام.
در ديدگاه صوفيه، اشياء چيزي جز ظهور ذات خداوند در مراتب نيست، اما مولاي عارفان حقيقي خدا را غير اشياء معرفي ميکند.
عرفاي صوفيه، خداوند را عين اشياء ميدانند، اما در کلام مولانا اسداللّه الغالب عَلَيهِالسَّلام خداوند مباين با اشياء است.
اما باز هم آقايان ميگويند شما نميفهميد!!
از امام باقر عَلَيهِالسَّلام نيز موردي را بشنويم:
إِنَّ اللَّهَ خِلْوٌ مِنْ خَلْقِهِ وَ خَلْقَهُ خِلْوٌ مِنْه.(1)
ذات خداوند از ذات خلق تهي و خالي است و ذات خلق هم از ذات خداوند تهي و خالي است.
از امام رضا عَلَيهِالسَّلام نيز حديثي را بشنويم:
فَكُلُّ مَا فِي الْخَلْقِ لَا يُوجَدُ فِي خَالِقِهِ وَ كُلُّ مَا يُمْكِنُ فِيهِ يَمْتَنِعُ مِنْ صَانِعِه.(2)
پس هرچه که در مخلوقات است آن در خدا پيدا نميشود و آنچه که در مخلوقات است ممتنع و محال است که در خدا باشد.
و صدها حديث ديگر با اين مضمون در کلام نوراني و گهربار
معصومان عَلَيهِمُالسَّلام يافت ميشود که اساس تفکرات عرفاي صوفيه را ويران ميسازد.
ابن عربي در کتاب فُصوصُ الحِکَم در فصّ عيسويه ميگويد:
نصارا با گفتن «إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَم» از اين جهت کافر نشدند که خدا را با عيسي متحد شمردند، بلکه کفر آنها براي اين بود که قائل به الوهيت عيسي عَلَيهِالسَّلام به تنهايي بودند، و اين خطا بود؛ زيرا خداوند هم عيسي است و هم هر چيز ديگري که ما در اين عالم ميبينيم.
استاد حسنزاده آملي در شرح سخنان ابن عربي با تأييد سخنان وي ميگويد:
اينکه آنان گفتند: خداوند مسيح بن مريم است از جهت تعيّن هويت حق به صورت عيسي راست گفتهاند!! و همچنين اينکه عيسي بن مريم است راست گفتهاند؛ وليکن حصر حق تعالي در صورت عيسي نادرست و باطل است، زيرا همه عالم چه غيب و چه شهود صورت حق است نه عيساي فقط!!(1)
ميگوييم:
1 ـ اين آقايان با تفسير به رأي خود ـ که براساس وحدت وجود و موجود است ـ کاملاً معاني قرآن را عوض ميکنند. آيا خداوند ميگويد مسيحيان که گفتند عيسي خداست، راست گفتهاند؟!
2 ـ آيا قرآن ميگويد که کفر مسيحيان به اين علت بود که گفتند: عيسي
1) مُمِدُّ الهِمَم در شرح فُصوصُ الحِکَم، ص 357.
فقط خداست! و اگر ميگفتند هم عيسي خداست و هم همه عالم، موحد ميشدند؟!!
باز هم زماني که اين سخنان بياساس توسط مخالفان صوفيه مورد ابطال قرار ميگيرد طرفدارانشان ميگويند:
«شما عمق معاني سخنان عرفا را نفهميدهايد!!»
ـ در شرح و توضيح وحدت وجود ابن عربي، قيصري ـ مشهورترين شارح وي ـ ميگويد:
هو المسمّي بالْمُحْدَثَاتِ بحسب تنزلاته في منازل الأکوان.(1)
اوست [يعني خداست] که به نام حوادث و پيشامدها ناميده ميشود به جهت ترتيب نزول و پايين آمدنش از مقام خدايي و قرار گرفتنش در جايگاه موجودات و مخلوقات.
ميگوييم:
آن خدايي که تنزل کند و به صورت مخلوقات درآيد چه خدايي است؟ مگر خدا ورايِ ترکيب و تحول و زمان و مکان نيست؟
بايد گفت:
که تَهِ اين سخنان به اصطلاح عرفاني، سخنان زنادقه است. همان گونه که مرحوم علامه جعفري نيز چنين مضموني را در کتاب مبدأ أعلي بيان ميکند.
1) شرح فُصوصُ الحِکَم قيصري، ص 159.
ـ اين شارح کلام ابن عربي، در جاي ديگري ميگويد:
إنّ لکلّ شيء، جمادا کان أو حيوانا، حياة و علما و نطقا وارادتا، و غيرها ممّا يلزم الذات الالهية، لأنّها هي الظاهرة بصور الحمار و الحيوان.(1)
براي هر چيزي چه جماد، چه حيوان، حيات، علم و نطق و اراده و صفاتي مانند آن باشد که آن صفات از خصائص ذات الهي است، پس اين خود خداوند است که به صورت حيوان و الاغ ظاهر شده است.
ميگوييم:
1 ـ پناه ميبريم به ذات اقدس الهي، از اينگونه جسارتها به خداوند متعال.
2 ـ اين گروه از خدا بيخبر که همه را متهم به نفهمي ميکنند به راحتي ميگويند که حمار نيز خداست که اينگونه ظاهر شده است!!
3 ـ اگر کسي به آنان اين فحش را بدهد چه بسا اگر بتوانند سرش را از تن وي جدا ميکنند، اما به راحتي ميگويند: «حمار نيز ظهور ذات خداست!!» (نستجير باللّه)
ملاّ صدرا که فلسفهاش را با اصالت وجود آغاز و سپس به وحدت مشکک وجود ميرسد نهايتا مقهور سخنان ابن عربي ميشود و در تأييد وحدت وجود و موجود ميگويد:
کذلک هداني ربّي بالبرهان النيّر العرشي الي صراط
1) شرح فُصوصُ الحِکَم قيصري، ص 252.
مستقيم من کون الموجود و الوجود منحصرا في حقيقة واحده … و ليس في دار الوجود غيره ديّار، و کلّما يترآي في عالم الوجود أنه غير الواجب المعبود انّما هو من ظهور ذاته و تجلّيات صفاته الّتي هي في الحقيقة عين ذاته … فکلّ ما تدرکه فهو وجود الحق في أعيان الممکنات.(1)
اين چنين مرا پروردگارم با برهان آسماني به سوي صراط مستقيم هدايت فرمود که وجود و موجود و آنچه که هست منحصر در يک حقيقت واحد [يعني خدا] است و در دار حقيقت، موجودي جز خدا نيست و ديگران نيز فقط عبارت از تجلي و ظهور ذات خداوند و صفات او هستند که در حقيقت، آنها عين ذات او هستند، پس هرچه را درک ميکني آن وجود خداوندي است به صورت پديدهها و ممکنات.
ميگوييم:
1 ـ طبق اين سخن که جز خدا هيچ موجودي در عالم وجود ندارد و همه چيزهايي که ميبينيم چيزي جز ظهور ذات خدا نيست، ديگر درست نيست که ما به خداوند نسبت خالقيت بدهيم و اين تعابير تماما بيمعنا و بيمحتوا خواهد بود، زيرا وقتي خود اوست که هر دم به شکلي جلوه و ظهور دارد ديگر معناي خالق، جاعل، مبدع و باري ـ که در سراسر قرآن درباره خداوند آمده است ـ بيمعنا خواهد بود.
1) اَسفارِ اَربَعَه، ج 2، ص 292 و 293.
2 ـ همچنين نتيجه چنين ديدگاهي ـ که جز خداوند در عالم موجود ديگري نيست ـ ميشود:
نفي عقاب و ثواب
لغو بودن شرايع آسماني
زير سؤال رفتن اصل تکليف
لغو و بازيچه بودن جهان آفرينش
چرا که سائل و مسئول يکي است، ثواب کننده و جواب دهنده يکي است و عذاب کننده و عذاب شونده هم يکي است. پس خداوند که «عين مخلوقات» است العياذ باللّه، تمام کارهاي بد را خودش کرده و به کسي نميشود تعرض کرد، يعني فاعل کارهاي شر کسي نيست غير از خودش، لذا ثواب و عقاب هم بيمعناست!
3 ـ طبق اين ديدگاه نبوت انبياء هم باطل است. بايد خدايي و مخلوقي باشد که بگوييم پيامبر از جانب او آمد، حال آنکه طبق اين ديدگاه من و مايي در کار نيست و «پيامبري» صدق نميکند، مؤمن و کافري هم صدق نميکند، چون همه او هستند!
همانگونه که ابن عربي نتوانست بپذيرد که فرعون کافر مستکبر موجودي باطل بود. او در کتاب فُصوصُ الحِکَم در فَصِّ موسويِّه ادعاي فرعون که ميگفت «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى» را ادعاي درست ميانگارد و ميگويد:
فصحّ قوله «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى» و ان کان عين الحق فالصورة لفرعون.
پس آنگاه که فرعون نداي انا ربکم الاعلي را سر داد درست گفت، زيرا فرعون هويت و اصلش خود خدا بود و در ظاهر به صورت فرعون بود.
ابن عربي فرعون را اهل نجات ميداند و در همان کتاب ميگويد:
فقبضه طاهرا مطهرا ليس فيه شيء من الخبث لأنّه قبضه عند ايمانه.(1)
خداوند جان او (فرعون) را گرفت در حالي که چيزي از پليدي در او نبود، چرا که به هنگام ايمان وي جانش را گرفت.
بر هيچ مسلماني اين مسأله پوشيده نيست که خداوند در قرآن فرعون را تبهکار و فاسدي معرفي ميکند که تا دم مرگ نيز متنبه نگشت و او را با حالت کفر ميراند و درون جهنم سرنگون ساخت و نصوص متعددي در قرآن کريم گوياي اين معناست.
اما با کمال تعجب آقاي حسن زاده آملي حرف خداوند را در هلاکت فرعون نميپذيرد، اما سخن ابن عربي را تأييد ميکند.(2)
اکنون اگر کسي بخواهد از سخن خداوند متعال در هلاکت فرعون دفاع کند بسياري از طرفداران صوفيه ميگويند:
شما نميفهميد!!
در کتاب علي بن موسي الرضا و الفلسفة الالهية آمده است:
ان غير المتناهي قد ملأ الوجود کله … فأين المجال لفرض غيره.(1)
نامتناهي [يعني ذات خداوند که نامحدود است] تمام وجود عالم را پر کرده است، پس چگونه جايي براي غير او باقي خواهد ماند؟
ميگوييم:
1 ـ پس ديگران کيستند؟!
2 ـ پس موجودات چه ميشوند؟!
3 ـ پس هويت شيطان و طرفدارانش چيست؟ آيا همه آنان ذات خدا هستند؟!
4 ـ تو را به خدا اينقدر به مخالفان تفکراتتان نگوييد: «نفهم و قشري» و کمي روي عقايد و سخنان خود بيانديشيد!!
اين استاد ارجمند در جاي ديگر ميگويد:
کلّ ما عداه فهو فيضه، فلا يکون أمرا مباينا عنه.(2)
هرچه غير خداست در حقيقت فيض [رشحات ذات] اوست، پس مباين و جدا از خدا نميباشد.
ميگوييم:
1 ـ اگر تمام اشياء رشحات ذات و فيض خداست که هيچگونه غيريت
و مباينت با خدا ندارند پس عقل چه ميشود؟! قرآن چه ميشود؟! اميرالمؤمنين عَلَيهِالسَّلام چه ميشود؟! وجدان چه ميشود؟!
زيرا عقل و قرآن و سخنان خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام و وجدان بيدار، همگي اعتراف ميکنند که خداوند مباين و غير مخلوقات خويش است.
2 ـ طبق اين سخن استاد که تمام موجودات فيض خداوندند که هيچگونه مباينتي با او ندارند، پس بايد گفت که نَعُوذُ بِاللَّه مَولانا اَسَدُاللّهِ الغالبِ عَليُ بِن ابيطالب عَلَيهِالسَّلام اميرمؤمنان با فرزند هند جگرخوار يعني معاويه ملعون (پناه بر خدا) يکي است! خير، اميرمؤمنان عَلَيهِالسَّلام نور خداست و معاويه ملعون شاگرد مکتب شيطان!
طبق اين ديدگاه خوب و بد وتر و خشک همه با هم يکي ميشوند!!
البته اين استاد ارجمند هرگز نميگويد: «اميرمؤمنان عَلَيهِالسَّلام و معاويه ملعون يکي است»، اما حاصل اينگونه سخنان همين ميشود.
شيخ محمود شبستري ميگويد:
هر آن کس را که اندر دل شکي نيست
يقين داند که هستي جز يکي نيست
و نيز ميگويد:
جناب حضرت حق را دويي نيست
در آن حضرت من و ما و تويي نيست
من و ما و تو و او هست يک چيز
که در وحدت نباشد هيچ، تمييز(1)
1) گلشن راز.
مولوي در ديوان شمس تبريزي ميگويد:
غير خدا در دو جهان هيچ نيست
هيچ مجو غير که آن هيچ نيست
و نيز ميگويد:
آنها که طلبکار خداييد، خداييد
بيرون ز شما نيست، شماييد شماييد
در خانه نشينيد مگرديد به هر سوي
زيرا که شما خانه و هم خانه خداييد
آن کس که نزاييد و نزايد ز شما کس
پاکيد و قيوميد ز تغيير، خداييد(1)
مولوي همان کسي است که در مثنوي از قاتل اميرمؤمنان عَلَيهِالسَّلام ـ ابن ملجم ملعون ـ ستايش ميکند و دست آن پليد را دست خدا ميداند و در همان کتاب عزاداري برسيد و سالار شهيدان را کار بيخردان و احمقان بيان ميکند و در جسارتي بزرگ به محضر مبارک مولانا سيدالشهداء عَلَيهِالسَّلام، قيام وي را کورکورانه معرفي مينمايد، که سخن وي را در فصل ديگر همين مجموعه خواهيم آورد.
عطار در کتاب جوهر ذات ميگويد:
منم اللّه در عين کمالم
منم اللّه در عين وصالم
منم اللّه خود در خود بديدم
به خود گفتم کلام و خود شنيدم
1) غزليات شورانگيز شمس تبريزي، ص 177.
جامي در ديوان اشعارش ميگويد:
شهود يار در اغيار مشرب جامي است
کدام غير که لَا شَيْءَ فِي الوُجودِ سِواه(1)
استاد حسنزاده ميگويد:
الهي تا به حال ميگفتم: «لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ» الان ميبينم مرا هم: «لا تَأْخُذی سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ».(2)
کلمه شريف «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» اساس توحيد اسلامي است. استاد حسنزاده آملي ميگويد که من شرم دارم از گفتن لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ ، زيرا اين کلمه اثبات غير است در حالي که غيري در عالم وجود ندارد!! ديگران بگويند لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ ، حسن ميگويد: اللّه، اللّه!!!
متن کلام وي اينگونه است:
الهي! از گفتن نفي و اثبات شرم دارم که اثباتيم؛ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» را ديگران بگويند و اللّه را حسن!(3)
ميگوييم:
سخن استاد حسنزاده آملي در حالي است که رسول خدا صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم فرمودند:
نه من و نه گويندگان قبل از من، چيزي مانند کلمه لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ نگفتهاند.(4)
و حضرت امام رضا عَلَيهِالسَّلام از آباء و اجداد طاهرينش تا حضرت اميرالمؤمنين عَلَيهِالسَّلام و آن حضرت از رسول خدا صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم و آن حضرت از خداي عزوجل که فرمود:
کَلِمَةُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي (1)
آيا مهمترين و اساسيترين شعار توحيد لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ نيست؟ آيا پيامبر صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم نفرمود: ُ قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ تُفْلِحُوا؟!
نميدانم برخي هنگام اذان و اقامه با چه حالي اين ذکر شريف را ميگويند؟! شايد هنگام گفتن ـ که به عنوان يک مسلمان بايد در نماز بگويند ـ شرمگين ميشوند!!
آقاي صمدي آملي ـ که در سطح کشور جلسات عرفاني برپا ميکند ـ در تأييد عقيده باطل وحدت وجود و موجود ميگويد:
وجود حق متعال متن وجود جمادات و نباتات و حيوانات و انسانها است يعني ما دو وجود نداريم، بلکه هرچه هست يک وجود است که در قوالب و اندازههاي گوناگون ظهور کرده است، نه اينکه وجود زمين غير از وجود آسمان و وجود آسمان غير از وجود حق متعال بوده است.(2)
و ميگويد:
مراد ما از وحدت وجود، عينيت وجود زمين و وجود آسمان با وجود حق متعال است.(1)
برخي که وجود خدا و آسمان و زمين و ساير موجودات را يکي ميداند، بارها در سخنان خويش به منتقدان عرفان صوفيانه اهانت نموده و حتي مراجع عظام را که وحدت وجود را رد نمودهاند اشخاص قشري معرفي کرده است.(2)
حدود دو سه سال قبل، يکي از مدافعان عرفان صوفيانه در جلسهاي به مريدانش گفته بود که:
در روز قيامت، يزيد و شمر و عمر بن سعد [لَعنَةُ اللّهِ عَلَيهِم اَجْمَعين اِليٰ قيامِ يَومِ الدّين] قبل از مؤمنان وارد بهشت ميشوند!! زيرا آنان سبب به کمال رسيدن امام حسين عَلَيهِالسَّلام شدهاند. و در ادامه ميافزايد: شمر و يزيد و عمر بن سعد بر همه ما حق دارند، زيرا آنان با شهادت امام حسين عَلَيهِالسَّلام سبب شدهاند که براي آن حضرت عَلَيهِالسَّلام گريه کنيم و پاداش بگيريم!!
او تبري جستن از اين ملعونين را ابتدايي بيان کرده است!!
آري، اين است نتيجه فراگيري علوم از راه غير اهل بيت عليهمالسلام.(3)
در حقيقت اين چنين سخناني جز به مسخره گرفتن وعدههاي الهي در عقاب کافران و معاندان چيز ديگري نيست، که در حقيقت انکار قرآن است، زيرا خداوند در صدها آيه از آيات قرآن کريم وعده عذاب دائم به کافران و معاندان داده است.
جالب اينجاست آنگاه که صداي مراجع عظام و دلسوزان مکتب
خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام بر سر وي بلند شد، او بيانيهاي را صادر نمود و سخنان خويش را توجيه کرد و به گونهاي سخن گفت که ديگران حرف مرا نفهميدهاند!!
و با بلند شدن اعتراضات، آقاي محمدحسن وکيلي ـ که در بخش بعدي بيانات وي را در دفاع از مباني صوفيه در کلام ابن عربي خواهيم آورد ـ جلسهاي را در شهر مقدس مشهد براي برخي از طلاب برقرار نمود و در آن جلسه از سخنان آقاي صمدي آملي ـ با دلايل به اصطلاح علمي ـ دفاع نمود!!(1)
مرحوم شهيد استاد مطهري درباره سخنان ابن عربي ميگويد:
بعضي از حرفهايي که از او شنيده شده است، شايد از منحطترين حرفها است.(2)
اينک ميخواهيم يکي از منحطترين حرفهاي ابن عربي ـ که براساس وحدت وجود زده است ـ را نقل کنيم:
ابن عربي در فصوص و فتوحاتش، زن را بهترين مجلا و مظهر خداوند ميداند و مدعي است که وصلت با وي همتراز اتحاد با خداست، چون مرد زن را همانگونه دوست دارد که خداوند انسان را. بدين جهت که کل، عاشق جزء خود است و بالعکس.
ابن عربي در فُصوصُ الحِکَم در فصّ محمديه مدعي شده هنگامي که مرد با زن مباشرت ميکند و از او لذت جنسي ميبرد خداوند در زن
قرار دارد، زيرا خداوند دوست دارد که مرد تنها از او لذت ببرد!!
وي مدعي است که در اين حيات، عنصري برتر از زناشويي وجود ندارد و از اين روست که هنگام تلذّذ با زن شهوت سرتاسر وجود او را فرا ميگيرد و هنگام حصول شهوت، مرد خود را فناي در زن ـ که خدا در وي قرار گرفته است ـ ميبيند، چه اينکه خداوند غيور است و دوست دارد که مرد تنها از او لذت ببرد. بنابراين در ظاهر التذاذ مرد به وسيله زن است، ليکن در واقع او از ذات خدا لذت ميبرد!! (نَسْتَجِيرُ بِاللَّهِ مِنَ هٰذهِ الأَقاويل).
کاظم محمدي ـ از طرفداران صوفيه ـ در کتاب ابن عربي بزرگ عرفان نظري مينويسد:
ابن عربي زن را موجودي خاص و به واقع مظهر و محل ظهور و تجلي حق ميداند. نگاه او به زن و سير و سلوک او و تماس او با ايشان نشان از اين باور دارد که در زن خدا را بيشتر متجلي ميديده است تا مخلوقات ديگر … ابن عربي اين معنا را ميشکافد و ميپرورد و بسط ميدهد و به فرجام و آشکارا ميگويد که زن بهترين مجلا و مظهر پروردگار است و وصلت با وي همتراز با اتحاد با خداست؛ چون مرد زن را همانگونه دوست دارد که خداوند انسان را. بدين جهت که عشق عاليترين صورت نيايش و عبادت خداست و رؤيت خدا در زن کاملترين رؤيت است، زيرا خداوند به صورت غير مادي يعني مجرد مشاهده نميشود و اين مطلب به نوعي گسترده در کتاب فُتوحاتِ مَکيِّه ثبت شده است.(1)
1) ابن عربي بزرگ عالم عرفان نظري، ص 103.
استاد حسنزاده آملي با تأييد سخنان ابن عربي درباره لذت بردن مرد از زن مينويسد:
چه اينکه در واقع و نفس الأمر التذاذ به حق است نه به غير حق.(1)
استاد حسنزاده آملي بعد از شرح سخنان ابن عربي در اين مقام جهت موجه جلوه دادن سخنان ابن عربي ميگويد:
خداست که دارد خدايي ميکند!!
ميگوييم:
اين سخن ابن عربي که برخاسته از عقيده وحدت وجود و موجود است، در واقع کفري آشکار و جسارتي بزرگ به خداوند متعال است.
و نيز ميگوييم:
يعني اگر نگوييم که در مباشرت مرد با زن، مرد از خدا لذت ميبرد، ديگر خدا، خدايي نميکند؟!
آري، اين است نتيجه دور شدن از معارف خاندان عصمت و طهارت عليهمالسلام.
1) مُمِدُّ الهِمَم در شرح فُصوصُ الحِکَم، ص 607.
دين مبين اسلام همگان را دعوت به تفکر و انديشيدن ميکند، زيرا اين تفکر و انديشه آزاد است که انسان را از تعصبات کور رها ميسازد. تعصبات مهمترين مانعي است که انسان را از رشد و حرکت به سمت جلو باز ميدارد. در اين باره انديشمند بزرگ معاصر مرحوم علامه محمدتقي جعفري ميگويد:
نه مُثُل افلاطوني صورت تحقق به خود خواهد گرفت و نه بحث از مفهوم و حقيقت وجود خاتمه خواهد يافت، بهتر و بلکه ضروريتر اين است که ما اولاد شرق تشخيص بدهيم که فکر يعني چه؟ و چگونه بايد به کار بست؟ و چه نتيجهاي را بايد از فکر توقع داشته باشيم؟ روح تقليد نبايد ما را به دنبال شبستري و ملاصدرا بکشاند.(1)
آري، روح تقليد نبايد ما را تابع عقايد ناسالم سازد و مرتب به ديگران
1) مبدأ أعلي، ص 8 به بعد.
بگوييم: تو نميفهمي!! و اگر با تهمت نفهمي نتوانستيم او را از ميدان به در کنيم با زدن انگهاي سياسي و انتساب وي به برخي گروهها او را از ميدان به در کنيم!!
موافقان و مروجان تفکرات عرفاي صوفي آيا حجت شرعي براي اينگونه تفکرات ـ که بسياري از آن در برابر عقل و نص قرآن قرار ميگيرد ـ را دارند؟!! آيا آنان فردا در روز رستاخيز ميتوانند جوابگوي حضرت اميرمؤمنان عَلَيهِالسَّلام باشند؟!
مرحوم علامه مجلسي ميفرمايد:
پس اگر اعتقاد به روز جزا داري امروز حجت خود را درست کن که چون فردا حق تعالي از تو حجت بطلبد جواب کافي و عذر پسنديده داشته باشي و نميدانم بعد از ورود احاديث صحيحه از اهل بيت رسالت و شهادت اين بزرگواران از علماي شيعه بر بطلان اين طايفه [صوفيه] و طريقه ايشان در متابعت از ايشان نزد حق تعالي چه عذر خواهي داشت … يا پناه به ابن عربي خواهي برد که هرزههايش را در اول و آخر اين کتاب شنيديد و ميگويد جمعي از اولياء اللّه هستند که شيعيان را به صورت خوک ميبينند و ميگويد به معراج که رفتم مرتبه علي عَلَيهِالسَّلام را از مرتبه ابوبکر و عمر و عثمان پستتر ديدم و ابوبکر را در عرش ديدم چون برگشتم به علي عَلَيهِالسَّلام گفتم چون بود که در دنيا ادّعا ميکردي که من از همه آنها بهترم الحال ديدم مرتبه تو را که از همه پستتري.(1)
1) عين الحيوة، ص 577.
بسياري از طرفداران عرفاي صوفي ميگويند که علامه مجلسي درباره ابن عربي قضاوت ناصحيح کرده، زيرا او از عرفان چيزي نميفهميد!!
ميگوييم:
امثال مرحوم علامه مجلسي پرورش يافته معارف خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام هستند. آري، مرحوم علامه مجلسي سر سفره مولانا اميرالمؤمنين عَلَيهِالسَّلام نشسته و تناول نموده، نه سر سفره ناکسان!!
آيا مرحوم علامه مجلسي نميفهمد و ابن عربي که از فرعون و حجاج بن يوسف و متوکل عباسي به بزرگي ياد کرده، ميفهمد؟!!(1)
آيا کسي که از زلال کلام اميرمؤمنان نوشيده و سيماي خويش را با معارف اهل بيت عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام نوراني کرده نميفهمد، اما ابن عربي که بيشترين فحاشي را به پيروان خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام نموده ـ به گونهاي که هيچ فرد ناصبي هم اينگونه فحاشي ننموده ـ او ميفهمد؟!! (2)
آيا کسي که در حفظ مواريث شيعه عمري را بذل نمود و مجموعه ارزشمند بحارالانوار را نوشت نميفهمد، اما ابن عربي که برخي از پيامبران بزرگ الهي را ـ که چون ميگفتند: بتپرست خداپرست نيست ـ به نقص معرفت متهم ميسازد، او ميداند؟!! (3)
آري، قلبي که سليم باشد و وجداني که بيدار باشد هرگز معارف وحياني را رها نميکند و به دنبال راهزنان عقايد نميرود.
اکنون خوانندگان محترم به مقام بتپرستي در مرام صوفيانه توجه بفرماييد:
صوفيه که معتقد به وحدت وجود و موجودند و اشياء را چيزي جز مراتب ذات خدا نميدانند، پرستش هر چيز ـ حتي بت ـ را پرستش خدا ميدانند.
ابن عربي ميگويد:
وَ الْعارفُ المُکَمَّل مَنْ رَأَيٰ کُلَّ مَعبودٍ مَجْليٰ لِلْحَقِّ يعبد فيهِ و لِذَلِکَ سمّوهُ کُلَّهُم اِلٰهاً مَعَ اِسْمِهِ الخاص بِحَجَرٍ أَو شَجَرٍ أَو اِنسانٍ أَو کَوکَبٍ أَو فَلَکٍ هَذا اِسمُ الشَخصية فيهِ.(1)
استاد حسنزاده در ترجمه و شرح سخن ابن عربي ميگويد:
عارف مکمل [کمال يافته] کسي است که هر معبود را ـ خواه مشروع باشد و خواه غير مشروع ـ [يعني خدا باشد يا بت يا هر چيز ديگري] مجلاي حق ميبيند که حق در آن مجلا پرستش ميشود. از اين رو معبود را اله ناميدند، با اينکه او را اسم خاص است که مسمّي به حجر يا شجر يا حيوان و يا انسان يا کوکب يا فلک است که حقيقت کليه [يعني وجود خداوند متعال] به اعتبار تعيناتش [يعني موجودات که تنزل ذات الهي در قوالب گوناگونند] به اسم اين شخصيتها موسوم شده است.
خوانندگان گرامي ملاحظه فرمودند که در ديدگاه عارف متکامل!! هر شيئي اله و سزاوار پرستش است چه مشروع باشد يعني خدا فرموده باشد
1) فُصوصُ الحِکَم، فَصِّ هارونيِّه.
و چه مشروع نباشد، يعني خدا نفرموده باشد!! زيرا خداوند به صورت اشياء متعيّن شده است، پس همه موجودات معبود و سزاوار پرستشاند!!
و اين سخني است که با روح تمام اديان الهي در تضاد است، زيرا همه پيامبران فقط خدا را اله و معبود معرفي نمودهاند.
سيد جلالالدين آشتياني ـ که از شارحان مشهور عرفان ابن عربي است ـ ميگويد: حق [خداوند] در هر مظهري که ظهور کند معبود به حق و شايستگي بندگي است.(1)
يکي از شارحان آثار ابنعربي در سخني معارف صوفيه را برتر و دلانگيزتر از معارف انبياي عظام و حتي ائمه اطهار عَلَيهِمُالسَّلام ميداند:
کلمات عرفا [امثال ابن عربي و قونوي و مولوي و …] در اسرار راجعه به مبدأ و معاد دلپذيرتر از مباني کلمات حکماء و طريقه انبياء عظام و [حتي] ائمه کرام است!!(2)
از خوانندگان ارجمند سؤال ميکنيم:
آيا شما دلپذيرتر از دعاي کميل، مناجات شعبانيه، مناجات اميرمؤمنان عَلَيهِالسَّلام در مسجد کوفه و دعاي صباح را سراغ داريد؟!!
آيا اگر کسي سر سفره مولانا اسداللّه الغالب اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عَلَيهِالسَّلام نشسته باشد، اين حرفها را ميزند؟!!
ابن عربي براي موجه جلوه دادن گوسالهپرستي قوم بنياسرائيل در کتاب فُصوصُ الحِکَم «فَصّ هارونيه» استدلال ميکند که چون خداوند
در عالم تکويناً حکم نموده که جز او پرستش نشود و چون آنچه خداوند اراده کند قطعا واقع ميشود، پس انسان هر موجودي را که پرستش کند در واقع امر، خدا را پرستش نموده است.
طبق اين ديدگاه انحرافي، انسان بتپرست، ستارهپرست، آتشپرست، جنپرست و … هر چند در ظاهر غير خدا را پرستش ميکند اما واقع امر اين است که او فقط خدا را ميپرستد!
اين ديدگاه انحرافي ابن عربي به خاطر عقيده وحدت وجود و موجود و همچنين تفسير ناصحيحي است که از يکي از آيات قرآني ارائه ميدهد. خداوند متعال در قرآن ميفرمايد:
«وَ قَضَي رَبُّکَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ»(1)
خداوند قضا نموده (حکم کرده) که جز او پرستش نشود.
ابن عربي «قضي» را در آيه شريفه قضاي تکويني دانسته و ميگويد:
خداوند تکوينا حکم نموده که فقط او پرستيده شود و از آنجا که حکم تکويني خدا لا يتغير و حتمي است، پس هرچه که پرستيده ميشود چيزي جز پرستش خداوند نميباشد.(2)
اما اين تفسير مغاير با روح تعاليم انبياء الهي است و از اين جهت است که تمام مفسران بزرگ جهان اسلام اينگونه ـ که ابن عربي تفسير نموده ـ تفسير نکردهاند، بلکه آيه فوق را بيانگر قضاي تشريعي
خداوند دانستهاند. به اين معنا که خداوند تشريعا حکم کرده که جز او پرستيده نشود، يعني خداوند از طريق پيامبران به مردم امر کرده و دستور داده که فقط او را بپرستند، در حالي که برخي از مردم حکم و امر خدا را اطاعت ميکنند و او را ميپرستند و برخي ديگر زير بار دستورات الهي نميروند و بت و امثال آن را ميپرستند.
آري، ابن عربي براي توجيه عقيده وحدت وجود و موجود، قرآن را به گونهاي تفسير ميکند که هيچ مفسري نکرده است و با آن تفسير غلط و صوفيانه خويش به نتايج و برداشتهايي ميرسد که با اساس تعاليم انبياء الهي در ضديت است. مرحوم علامه طباطبايي نيز مانند ساير مفسران اسلامي در تفسير آيه فوق ميفرمايد:
… و اين جمله چه برگشت به دو جمله کند و چه به يک جمله، در هر حال چيزي است که قضاي الهي متعلق بدان شده است. البته «قضاي تشريعي» خدا که متعلق به احکام و مسائل تشريعي ميشود.(1)
به هر حال ابن عربي با اين برداشت فاسد کار قوم بنياسرائيل را در پرستش گوساله (بت) موجه جلوه ميدهد و هارون نبي عَلَيهِالسَّلام ـ که مانع شده بود ـ را به نقص معرفت متهم ميسازد و شارح سخن وي استاد حسنزاده آملي با تأييد سخنان ابن عربي در پايان مينويسد:
غرض شيخ در اين گونه مسائل در فصوص و فتوحات و ديگر
1) تفسير الميزان، ج 13، ص 107.
زُبُر و رسائلشان بيان اسرار ولايت و باطن است براي کساني که اهل سرّاند!!
سپس ميافزايد:
هرچند به حسب نبوت تشريع مقرّ است که بايد توده مردم را از عبادت اصنام بازداشت، چنان که انبياء عبادت اصنام را انکار ميفرمودند.(1)
ميگوييم:
1 ـ از کي تا به حال گوسالهپرستي و بتپرستي اسرار ولايت و معارف باطني و سري از اسرار شده است؟!!
2 ـ اگر چنين باشد پس بايد گفت که بتپرستان و ستارهپرستان و … عارفترين اشخاص به اسرار باطناند!!
3 ـ اگر شما سخنان انبياء را حجت ميدانيد ديگر چه جايي براي اين توجيهات بياساس است؟!
4 ـ شما که ميگوييد انبياي عظام عبادت اصنام را انکار ميفرمودند؟! پس چرا شما انکار نميکنيد؟ بلکه آن را سري از اسرار ميدانيد!! يک بام و دو هوا که نميشود!!
يکي ديگر از تابعان عرفان ابن عربي، شيخ محمود شبستري است. وي در مقام بتپرستي در «گلشن راز» ميگويد:
بت اينجا مظهر عشق است و وحدت
بود زُنّار بستن عقد خدمت
1) مُمِدُّ الهِمَم در شرح فُصوصُ الحِکَم، ص 514.
چو کفر و دين بود قائم به هستي
شود توحيد عين بتپرستي
چو اشياء هست هستي را مظاهر
از آن جمله يکي بت باشد آخر
نکو انديشه کن اي مرد عاقل
که بت از روي هستي نيست باطل
بدان کايزد تعالي خالق اوست
ز نيکو هرچه ظاهر گشت نيکوست
مسلمان گر بدانستي که بت چيست
بدانستي که دين در بتپرستي است
طبق اين اشعار شبستري خلقت بت باطل نيست و بتپرست نيز ديندار و مسلمان است!!
برخي از مدافعان ـ زماني که اينچنين گفته شود ـ مخالفان را به عدم فهم متهم ميکنند و ميگويند که منظور شبستري از بت و بتپرستي چيز ديگري است!
اکنون ما مشهورترين شرح اين ابيات را ميآوريم تا خوانندگان بدانند که شبستري مقصودش از بتپرستي ـ که مسلماني ميداند ـ همان بتپرستي است!
شيخ محمد لاهيجي در شرح گلشن راز ميگويد:
يعني اگر مسلمان که قائل به توحيد است و انکار بت مينمايد بدانستي و آگاه شدي که في الحقيقة بت چيست؟ و مظهر کيست؟ و ظاهر به صورت بت چه کسي است؟ بدانستي که البته دين حق در بت پرستي است، زيرا که بت مظهر هستي مطلق است، که حق [يعني خدا] است. پس بت من حيث الحقيقة حق [خدا] باشد و دين و عادت مسلماني حقپرستي است و بتپرستي عين حقپرستي، پس هر آينه دين در بتپرستي باشد.
بتپرستان را تويي مطلوب جان
هست از بت روي تو محبوب جان
چون کفر بتپرستان به سبب عدم اطلاع است بر حقيقت بت [که آن مظهر ذات خداست] ميفرمايد که:
اگر مشرک ز بت آگاه گشتي
کجا در دين حق گمراه گشتي
يعني: اگر مشرک که عبادت بت ميکند از بت و حقيقت وي آگاه گشتي و بدانستي که بت مظهر حق است و حق به صورت او ظهور نموده است از اين جهت مسجود و معبود و متوجه اليه است، کجا در دين و ملت خود که دارد گمراه گشتي و باطل بودي؟ استفهام بر سبيل انکار است يعني هرگز مشرک نبودي، بلکه موحد حقپرست بودي و در دين اسلام منکر نبودي.(1)
خوانندگان ملاحظه فرمودند که شبستري و شارحش بت را ذات خدا ميدانند که در اين قالب ظهور نموده است و کار بتپرستان را موجه و عين مسلماني ميدانند!! و انتقاد آنان به بتپرستان به اين جهت است که آنان معرفت به بت ندارند که بت مظهر خداست، زيرا بتپرستان، بت را خود خدا ميدانند که جهان را آفريده است، در حالي که بت مظهر خداست، به اين معنا که ذات خدا در اين قالب ـ يعني بت ـ ريخته شده است، همانگونه که ديگر موجودات نيز اينچنيناند. چون بتپرستان اين را نميدانند گمراه و مشرکند!!
1) شرح گلشن راز، ص 538 و 539.
ميگوييم:
چه گفته شود بت خود خداست ـ که بتپرستان ميگفتند ـ و چه گفته شود خدا در قالب بت روي زمين ظاهر شده است ـ که وحدت وجوديها ميگويند ـ هر دو کفر محض است.
اکنون نظر برخي ديگر از شارحان را بشنويد:
الهي اردبيلي ميگويد:
نباشد کفر و بت گر عين هستي
بود آن شرک محض، بتپرستي
که توحيد حقيقي نزد دانا
شهود حق بود در جمله اشيا(1)
و نيز ميگويد:
بدانستي اگر بت مظهر کيست
که عين بتپرستي حقپرستي است
بکردي در بت او حق را عبادت
که دارد حق پرستي دين و عادت(2)
مغربي در ديوانش ميگويد:
در بتکدهها غير تو را مينپرستند
آن کس که برد سجده بر سنگ و گل و چوب(3)
و ميگويد:
ز اصنام سومنات ز حسن تو جلوه کرد
شد بتپرست عابد اصنام سومنات
لات و منات را ز سر شوق سجده کرد
کافر چو ديد حسن تو را از منات و لات(1)
همانگونه که قبلاً گفته شد اين سخنان ضد تمام تعاليم انبياي عظام است.
اما با اين وجود باز هم عرفاي صوفيه و طرفدارانشان چماق به دست ميگيرند و ميگويند: نميفهميد!! نميفهميد!!
1) ديوان مغربي، ص 73.
براساس ديدگاه وحدت وجوديان که در دايره هستي جز «وجود مطلق» هيچ چيز ديگري نيست و وجود مطلق هم ـ که در مراحل تنزل متعيّن ميشود ـ عين خير است و عدم عين شر (يعني هيچ شري در عالم وجود ندارد!) و خير به حقيقت وجود بازميگردد و حقيقت وجود هم جز ذات مقدس ربوبي نيست:
وجود آنجا که باشد محض خير است
اگر شري است در وي آن ز غير است(1)
لهذا اساسا در عالم وجود شري نيست و نتيجه چنين ديدگاهي نسبت به جهان خلقت اين است که:
جهان چون خط و خال و چشم و ابروست
که هر چيزي به جاي خويش نيکوست(2).
به اين ترتيب وجود ابولهب، ابوجهل، ابوسفيان، ابن ملجم، معاويه، يزيد و بالاتر وجود شيطان در عالم آفرينش «خير محض» است!
و اينجاست که عرفا از عظمت و پاکي و زيبايي شيطان دم ميزنند!! اينک برخي از سخنان آقايان را بشنويد:
حسن بصري که تمام سلاسل معروف صوفيه خود را به وي ميرسانند درباره ابليس لعين ميگويد:
اگر ابليس نور خود را به خلق ظاهر کند به خدايي پرستيده ميشود.(1)
بايزيد بسطامي دل بر حال ابليس سوزانده طلب بخشش برايش ميکند.(2)
ابوبکر واسطي هم معتقد است: «اهل توحيد راه رفتن را بايد از ابليس بياموزند».(3)
حلاج ميگويد:
صاحب من و استاد من ابليس و فرعون است. به آتش بترسانيدند ابليس را از دعوي خود باز نگشت. فرعون را به دريا غرق کردند و از دعوي خود بازنگشت. فرعون از روي کشفي که از خدا پيدا کرده بود ادعاي ربوبيت کرد.(4)
ابوالعباس قصاب سنگ انداختن بر ابليس را دور از جوانمردي ميشمارد.(1)
ابوالقاسم گرگاني او را خواجه خواجگان و سرور مهجوران ميخواند.(2)
جاي ديگر ميگويد:
چندين سال است تا رونده ابليس صفت طلب ميکنم نمييابم.(3)
احمد غزالي او را اسوه و الگو شناخته و ميگويد:
هرکس که از ابليس توحيد نياموزد زنديقي بيش نباشد، موسي در عقبه طور با ابليس برخورد کرد و از او پرسيد: چرا به آدم سجده نکردي؟ گفت: حاشا که من به بشري سجده کنم و دعوي توحيد کنم.(4)
احمد غزلي جاي ديگر بسيار بيپروا از ابليس مطرود و ملعون دفاع ميکند و ميگويد:
کسي که ابليس را موحد نداند کافر است.(5)
در پي غزالي عين القضات شجاعانه در مقابل قرآن و ائمه اطهار عَلَيهِمُالسَّلام به دفاع از آن ملعون مطرود برخاسته و ميگويد:
گيرم که خلق را، اضلال ابليس کند، ابليس را بدين صفت که آفريد؟(6)
و چنان فريفته و مجنون او ميشود که ميگويد:
رسول خدا صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم مظهر جمال و ابليس مظهر جلال حضرت حق است.(1)
و معتقد است:
گناه ابليس عشق او به خدا بود.(2)
تمام اين سخنان صوفيانه مخالف نصوص متعدد قرآني است. در کلام خداوند متعال سيماي شيطان بسيار زشت است. خداوند او را موجودي متکبّر و کافري نام ميبرد که در برابر فرمان الهي ايستاد و سرکشي نمود و چون نسبت به انسان حسادت ورزيد و هم اکنون نيز حسادت ميبرد، تمام سعياش را در اين راه مبذول ميکند که اگر بتواند انسانها را مثل خود کافر کند تا آنان نيز در جهنم در کنارش باشند و تا ابد بسوزند. بنابراين شيطان چهرهاي بسيار منفور در کلام خدا دارد.
سيد محمدحسين حسيني طهراني ـ که از طرفداران عقيده وحدت وجود و موجود است ـ در کتاب «اللّه شناسي» با بيانهاي به اصطلاح علمي!! آيات قرآن را بر مباني صوفيه تفسير ميکند و در تقديس شيطان و پاکي و نجابت و عظمت آن مطرود ملعون سخنها ميگويد. در اينجا بخشي از سخنان وي را ميآوريم و استدلالهاي وي را
جواب ميدهيم. ميگويد:
اصل خلقت شيطان نيکوست و براي امتحان و آزمايش بشر
آفريده شده است تا در عالم تکليف و امر و نهي الهي، انسان اين راه مشکل و در عين حال جذاب و دلنشين را با اختيار بپيمايد.
ميگوييم:
اولاً: شيطان شيطان خلق نشد، بلکه موجودي پاک و بيعيب خلق شده بود. شيطان با تمرّد و تکبّر و سرپيچي از فرمان خدا تبديل به شيطان و موجودي خبيث گشت و همچنين خلقت تمام موجودات نيکوست، اما موجودات داراي اختيار با ارتکاب گناهان، وجود نيکو و خيرشان را تبديل به شر ميکنند.
ثانيا: اگر شيطان نيز نبود، راه اختيار براي انسان مسدود نبود، زيرا انسان مختار آفريده شده است چه شيطان باشد و چه نباشد.
ميگويد:
اگر شيطان نبود تمام قابليتها و استعدادها در بوته اجمال و ابهام مخفي ميماند … ديگر حرکتي به سوي کمال نبود، جنبشي به سوي اعلي ذروه معرفت حاصل نبود. شقاوت و سعادت و دوزخ و جنّت نبود.
ميگوييم:
خداوند متعال انسان را با قابليتها و استعدادهاي ويژهاي خلق نموده است که در هر شرايط ميتواند اين قابليتها و استعدادها را بروز بدهد و به فعليت برساند، زيرا انسان همواره صاحب حرّيّت و اختيار است و اين حرّيّت او است که استعدادهاي وي را به فعليت
ميرساند و وي را به سمت کمال حرکت ميدهد، خواه شيطان در عالم باشد و يا نباشد.
بنابراين چون انسان براي کمال خلق شده است و کمال وي در پرتوي اراده اوست و اراده انسان جزء آفرينش اوست، پس همواره راه حرکت به جلو و کمال براي وي خواهد بود و اين مغلطه است که گفته شود: اگر شيطان نباشد کمالي براي انسان نخواهد بود. و همچنين اين هم مغلطه است که کسي بگويد: اگر شيطان نبود دوزخ و شقاوت هم نبود، زيرا با نبود شيطان هواي نفس سرکش انسان هنوز در وجود او باقي است که هزاران مرتبه قدرتش در سرنگوني انسان از شيطان قويتر است. بنابراين اگر شيطان هم نبود نه حرکت به سوي کمال متوقف ميگشت و نه گناه بيمعنا ميشد.
ميگويد:
شيطان يک مأمور مطيع و فرمانبر خداست که وظيفه وي جدا کردن خبيث از طيب است، مانند زنبور عسل گماشته بر در کندو؛ تا زنبورها را تفتيش کند و به آنان که از گياه بدبو و عَفِن خوردهاند راه ندهد و آنها را با نيش خود دو نيم کند. وي در ادامه ادعا دارد که شيطان در افعال خود هيچگونه استقلالي از خويش ندارد.(1)
ميگوييم:
نميدانيم که اين مباحث بر اساس چه اصول و ملاکي است که ميگويد: شيطان يک مأمور مطيع و فرمانبر خداست!!
1) اللّه شناسي، ج 3، ص 118.
آخر کدام اطاعت؟! در آيات متعدد قرآن آمده که خداوند به شيطان امر کرد سجده کند او تکبّر ورزيد و سجده نکرد. بنابراين شيطان هرگز مطيع خدا نبوده و نيست. در ضمن شيطان هيچگونه مأموريتي از جانب خدا ندارد، بلکه به خاطر حسادتها و کينههايي که از انسان دارد تمام سعياش را ميکند که انسان را اغواء و جهنمي کند.
و شيطان هيچگونه دلسوزي نسبت به بشر ندارد ـ که مثال نگهبانان زنبور عسل را ميزند ـ و هرگز مأموريت ندارد خوبان را از بدان جدا کند، بلکه اگر بتواند و زورش برسد ميخواهد که تمام افراد بشر را جهنمي کند. و شيطان در فعلش مختار است و استقلال دارد (البته به اذن خداوند) و هرکس بگويد شيطان در فعلش استقلال ندارد لاجرم تمام کارهاي شيطان را بايد به خدا نسبت دهد، يعني هر پستي و رذالتي که شيطان در عالم به وجود ميآورد فعل خداست و اين يعني منتسب نمودن رذائل و پستي به خداوند منزّه و متعال و هرکس چنين بگويد بدون شک بسيار منحرف است، که البته طبق توحيد افعالي صوفيه، تمام فعلها ـ چه فعل نيک و چه فعل بد ـ فعل خداست!!
صاحب روح مجرد عزاداري براي سيد و سالار شهيدان حضرت سيدالشهدا عَلَيهِالسَّلام را با تفسير خويش، کار انسانهاي دنياپرست ميداند!!(1)
در کتاب مبدأ و معاد، شيطان را کَلْبِ معلَّم (سگ دستآموز) معرفي ميکند!! و دقيقا سخنان سيد محمدحسين طهراني را با الفاظ
1) در فصل بعد بيان خواهد شد.
ديگر مطرح مينمايد:
و اما شيطان رسالتش به عنوان «کلب معلَّم» در طول علت مافوق بوده و تمام کارهاي او تحت تدبير مبادي عاليه تا برسد به مبدأ همه مبادي ميباشد، و وظيفه او نسبت به انسان در آغاز کار وسوسه است و با تسويل (زيباسازي) و نيرنگ و اغواء زشتي را زيبا و زيبايي را زشت نشان ميدهد و در برابر هدايتهاي عقل دروني و پيامبر بيروني شروع به گمراه کردن ميکند … بنابراين شيطان در کارهاي تکويني همانند کلب معلم تمام حرکتها و ادراکهاي او تحت تنظيم مبادي فوق بوده و هرگز کاري را بدون دستور انجام نميدهد و در وسوسه و اغواء، رسالتش فقط دعوت به گناه است … خلاصه آنکه وجود شيطان به عنوان عامل وسوسهگر که زمينه هرگونه مجاهدتها و هجرتها و ديگر فضائل نفساني را فراهم ميکند، خير و لازم ميباشد و اگر شيطان و وسوسههاي او نميبود هدايت و اطاعت ضروري ميشد، نه ممکن و با ضروري شدن هدايت و حتمي شدن اطاعت، زمينه هيچگونه عصياني فراهم نخواهد بود.(1)
ميگوييم:
1) کتاب مبدأ و معاد، جناب استاد جوادي آملي، انتشارات الزهراء، ص 249.
شيطان همچون «کلب معلَّم» نيست، زيرا خداوند او را براي اغواء و اضلال انسانها آموزش نداده است، بلکه شيطان با تمرّد از فرمان الهي تبديل به موجودي کافر و خبيث شده است.
اجازه يافتن شيطان از خداوند متعال جهت اغواء انسانها ـ با توجه به قرائن متعدد آيات قرآن در اين زمينه ـ به معناي مانع نشدن خداوند در اغواء شيطان است، زيرا با وجود عقل و ارسال رسل، انسان ميتواند خود را از اغواء شيطان در امان بدارد. بنابراين شيطان از جانب خداوند هيچ مأموريتي جهت گمراه ساختن انسانها ندارد که گفته شود وي کلب معلَّم است.
هرچند شيطان ـ و همه موجودات صاحب اختيار ـ فعلشان تحت تدبير علت مافوق (به معناي خالق هستي) بوده، اما نه اينکه اختيار از شيطان و ديگر موجودات صاحب اختيار سلب ميگردد. بنابراين شيطان با کمال حريّت و اختيار، انسانها را اغواء ميکند و در فعلش هيچ مجبور نيست و همچنين او هيچ وظيفهاي نسبت به اغواء انسانها ندارد.
آنچه که به نفع شيطان است اين است که دست از تکبّر و خودخواهي بردارد و توبه کند. بنابراين شيطان کلب معلَّم نيست و هيچ رسالتي جهت اغواء انسانها از جانب خدا ندارد.
اغواء شيطان با دستورات الهي نيست، بلکه با اراده و اختيار خود است (البته به اذن الهي).
آنچه سبب رشد بشر ميشود شيطان نيست، بلکه اراده قوي انسان در مقابله با هواي نفس و شيطان است.
منتهاي همت و آرزوي شيطان کافر کردن و جهنمي کردن انسانها است و اگر بتواند اين کار را ميکند و اين در حالي است که خداوند به کفر انسانها هرگز راضي نيست، پس چگونه ميتوان گفت که شيطان کلب معلَّم است.
وجود شيطان در عالم، خير نيست، بلکه شر است. زيرا سبب مفاسد زيادي در عالم ميشود و اينکه انسان در برابر تحريکهاي شيطان ميايستد و ثواب ميبرد و رشد مييابد به خاطر اراده قوي و حُسن اختيار او است و الاّ بسياري نيز فريب ميخورند و جهنمي ميشوند. بنابراين وجود شيطان خير نيست و اگر بشر در برابرِ وسوسههاي شيطان ميايستد و رشد مييابد به برکت شيطان نيست، بلکه به برکت هدايت الهي و حسن اختيار اوست.
اگر بگوييم وجود شيطان خير است پس بايد گفت: آن کساني هم که با وسوسههاي شيطان جرم و جنايت و مفاسد گوناگون انجام ميدهند نيز وجودشان خير است!! که هيچ عقل و قلب سليمي آن را نميپذيرد.
وجود شيطان براي عالم هيچ ضرورتي ندارد. زيرا با نبود شيطان نيز حرکت انسان به سمت جلو متوقف نميشود و همان گونه که در روايات متعدد آمده است با ظهور ولي عصر عَلَيهِالسَّلام شيطان به دست مبارک حضرت وليعصر عَلَيهِالسَّلام کشته ميشود، آيا با کشته شدن شيطان ديگر رشد انسانها و تکليف متوقف ميگردد؟!
اگر شيطان نباشد نيز انسانها با سبقت گرفتن از يکديگر در
کارهاي نيک رشد ميکنند. بنابراين وجود شيطان براي رشد انسانها ضروري نيست.
همچنين اگر شيطان در عالم نبود «ضد» نيز (که ميگويند شيطان است) جهت حرکت انسان به جلو در عالم بود و آن هواي نفس انسان است که لحظهاي از او جدا نميشود و قدرتش هزاران برابر شيطان جهت اغواء انسانها است. و انسان با مقابله با هواي نفس با سرعتي بسيار بالاتر ـ از ضديت با شيطان ـ به سمت جلو حرکت ميکند.
تمام آيات قرآني و روايات معصومان عَلَيهِمُالسَّلام که در رابطه با شيطان است، تفکرات صوفيه را ابطال ميکند.
و وجود خود شيطان نيز دليل گوياي اين مطلب است که اگر شيطان هم نباشد اختيار و کمال و سقوط انسان همچنان هست. زيرا قبل از اينکه شيطان کافر و رانده شود به وسيله اطاعت و بندگي خدا به رشد و کمال رسيد و آنگاه که تبعيت از هواي نفس نمود و تکبّر ورزيد سقوط کرد و بالا سر او شيطاني نبود که شيطان با ضديتِ با او رشد يابد و يا با اغواء او سقوط کند.
ملاصدرا در مقدمه شرح اصول کافي ميگويد: آنگاه که شيطان انسانها را اغواء و کافر ميکند رشد و کمال و سعادت خود را رقم ميزند!!
جمله وي چنين است:
لِکُلِّ نَوع کَمالٌ يَخْتَصُّ بِهِ وَ سعادته … وَ لِلشَّيطانِ في اِغوائِهِ وَ اِضلالِهِ لِاَقرانِهِ وَ اَعوانِهِ …
براي هر نوع از موجودات کمال و سعادتي مخصوص اوست … و کمال و سعادت شيطان در اغواء و اضلال يارانش است!!
ميگوييم:
اين چه کمال و سعادتي است که به وسيله اغواء کردن انسانها براي او حاصل ميشود؟!!
شيطان به وسيله تکبّر و نافرماني از اوامر الهي کافر گشت و از بارگاه قدس خارج شد. اکنون چگونه ميتوان ادعا کرد که شيطان با اضلال انسانها ـ که سرچشمه آن از حسادت و تکبّر اوست ـ راه کمال و سعادت را طي ميکند؟!!
اين ادعا براساس چه ملاکي است؟ زيرا قرآن و روايات چيز ديگري ميگويند!!
اگر شيطان با گمراه و کافر کردن ديگران به سمت کمال و سعادت در حرکت است، بنابراين بايد گفت که گمراهان و کافران نيز با افساد و کفرشان به سمت سعادت و کمالات در حرکتند!! آيا اين چيزي جز به مسخره گرفتن اعتقادات اسلامي است؟!!
اگر شيطان با اضلال نمودن در مسير سعادت و کمال در حرکت است، پس چرا خداوند او را در قرآن لعنت نموده است؟!! آيا خداوند کسي که در مسير رشد و کمال و سعادت در حرکت است را بايد لعنت کند؟!
اگر شيطان با اغواء و اضلال نمودن در مسير سعادت است، پس چرا خداوند او را در جهنم تا ابد سرنگون ميکند؟!! آيا در ديدگاه طرفداران اين تفکرات باطل، جهنم براي جهنميان کمال است؟!!
اگر فلاسفه و عرفا بگويند: «بهشت براي بهشتيان کمال است
و جهنم براي جهنميان کمال است»؛ ميگوييم: «پس چرا خداوند فقط جانب بهشتيان را گرفته است و از بهشت و بهشتيان بسيار تعريف نموده است؟! در حالي که جهنم هم براي اهلش کمال است».
اگر فلاسفه و عرفا اين عقيده را ندارند، پس چرا از ابن عربي و ملاصدرا بسيار تمجيد ميکنند و پيرو آن دو ميشوند در حالي که هر دو گفتهاند که جهنميان در جهنم از آتش و زمهرير و نيش مارها و عقربها همان لذتي را ميبرند که بهشتيان از زنان زيباي بهشتي و کاخها لذت ميبرند؟!!(1)
اگر اين سخنان مخالف نصوص ديني و عقل است، پس چرا برخي از اساتيد عرصه فلسفه و عرفان ادعا دارند که ملاصدرا با آوردن حکمت متعاليه جا دارد که بگويد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ عَقلَکُمْ!!»(2)
آيا عقل در نزد اين طايفه آنقدر بيارزش است که چنين سخني گفته شود؟!!
خوانندگان محترم خود قضاوت کنند که آيا کساني که اين تفکرات را انکار ميکنند نميفهمند يا آنان که بر اين تفکراتند نميفهمند؟!
اگر کسي هيچ آشنايي با اديان الهي نداشته باشد و آثار اين آقايان را در تقديس شيطان بخواند، آيا تصويري زشت از شيطان در ذهنش نقش ميبندد يا تصويري بسيار جذاب و دلربا؟!!
آري، اگر بخواند فرياد ميزند:
«کجاست شيطان تا سراپايش را بوسهباران کنم؟!!»
«آيا حقيقت شيطان مطرود ملعون اين است؟!!»
در نظر عارف صوفي اديان و مذاهب يکسانند و براي هيچ يک ترجيحي قائل نيست، يعني دين اسلام با بتپرستي يکسان است، کعبه و بتخانه، صمد و صنم يکي است و صوفي پخته هيچ وقت ناظر به اين نيست که انسان پيرو چه مذهبي است يا صورت عبادت او چيست؟ زيرا هرچه را بپرستد ـ حتي بت ـ خدا را پرستيده است! و اين لازمه مذهب وحدت وجود است.
دکتر احمد تاجبخش در اين باره ميگويد:
تصوف داراي آزادمنشي خاصي بوده است و همين آزادمنشي است که در نزد اهل تصوف گبر، ترسا، يهود، مسلمان و بتپرست يکساناند … نزد ايشان قاعده «طَريقُ اِلَي اللّهِ بِعَدَدِ اَنْفُسِ الخَلايِقِ» اصلي محکم بوده است؛ زيرا حقيقت واحد يکتاست و معتقدند که از هر دلي به سوي خداوند دري است.(1)
1) تاريخ صوفيه، ص 29.
شيخ محمود شبستري در گلشن راز ميگويد:
مسلمان گر بدانستي که بت چيست بدانستي که دين در بتپرستي است
مولوي در مثنوي در داستان موسي و شبان ميگويد:
هيچ آداب و ترتيبي مجوي
هرچه ميخواهد دل تنگت بگوي
ابن عربي ميگويد:
مبادا که تنها به عقيدهاي خاص پايبند بوده و عقايد ديگران را کفر بداني، که در اين صورت زيان ميبري و بلکه علم به حقيقت مسئله را از دست خواهي داد.(1)
در فتوحات ميگويد:
عقد الخلائق في الاله عقايدا
وَ أَنَا اعتقدت جميع ما عقدوه(2)
خلايق درباره خداوند عقايدي ورزيدهاند و من هرچه عقيده کردهاند اعتقاد دارم.
و نيز ميگويد:
لَقَد صارَ قَلبي قابلاً كُلَّ صُورةٍ
فَمَرعىً لِغزلانٍ وَ دَيرٌ لرُهبَانِ
وَ بَيتٌ لِأَوثانٍ وَ كَعْبَةُ طائِفٍ
وَ أَلواحُ تَوراةٍ وَ صُحفُ لِقُرآن
أدينُ بِدينِ الحُبِ أنّى توجّهتْ
ركائبهُ ، فَالحُبُّ ديني وَ إيمَاني” (3)
قلب من پذيراي هر صورتي گشته است، چرا گاهي براي آهوان است و ديري براي راهبان! و خانهاي براي بتها و کعبه طوافکنندگان و الواح تورات و مصحف قرآن! دين من عشق است هر آنجا که راهوارش روي آورد، پس عشق دين و ايمان من است!
هرکس که الفباي اسلام را خوانده باشد ميداند که اينگونه سخنان مغاير با اسلام است.
عرفاي صوفي عقيده به جبر دارند و انسان را موجودي آزاد و مختار و بااراده نميدانند، زيرا آنان طبق عقيده وحدت وجود قائلند که يک ذات بيشتر در عالم نيست و آن ذات در قوالب گوناگون به صورت موجودات ظهور نموده است. بنابراين چون يک وجود و يک ذات بيشتر در عالم موجود نيست، پس يک اراده و يک فاعل هم بيشتر در عالم نيست!
آنان خدا را صاحب تمام فعلهاي بشر ميدانند و ميگويند که بشر فقط آلت است و هيچگونه فاعليتي نسبت به فعل خودش ندارد. چنانچه که مولوي درباره ابن ملجم ملعون ميگويد:
آلت حقّي تو فاعل دست حق
کي زنم بر آلت حق طعن و دق(1)
او با اين عقيده فاسدش همگام با خوارج و ناصبيان، ابن ملجم را از
آن جنايت بزرگ تبرئه ميکند و فعلش را به خدا نسبت ميدهد و آن ملعون را آلتي از جانب خدا ميداند که هيچ سزاوار سرزنش نيست!
1) مثنوي، دفتر دوم.
ابن عربي ميگويد:
انسان همانند عروسک خيمهشب بازي ميماند که حرکاتش جمله نه از خود، که از خيمهشب باز است.(1)
ابن عربي تصريح ميکند که:
اثبات هرگونه قدرت براي انسان ادعاي بيدليل و برهان است.(2)
به نظر ابن عربي نه تنها انسان که سراسر هستي به حکم استعداد و اقتضاي ذاتي و لايتغير خود در طريقي معين سير ميکند که از ازل تعيين شده است و به هيچ روي دگرگون نميشود. وي از اين مسير به صراط مستقيم تعبير ميکند. صراط مستقيم راهي است که کل هستي به ناگزير در آن سير ميکند و جمله راهها بدان باز ميگردد. راهي که کردارهاي ارادي انسان نيز به عنوان جزئي از کل هستي به سير در آن ميپردازد و بدينسان جبر به عنوان واقعيتي انکارناپذير چهره مينمايد.(3)
شيخ محمود شبستري ميگويد:
کدامين اختيار اي مرد عاقل
کسي کاو را بود بالذات باطل
کسي کاو را وجود از خود نباشد
به ذات خويش نيک و بد نباشد
اثر از حق شناس اندر همه جاي
ز حد خويشتن بيرون منه پاي
هر آن کس را که مذهب غير جبر است
نبي فرمود کاو مانند گبر است
به ما افعال را نسبت مجازي است
نسب خود در حقيقت لهو و بازي است
نبودي تو که فعلت آفريدند
تو را از بهر کاري برگزيدند
کرامت آدمي را اضطرار است
نه آن کاو را نصيب از اختيار است(1)
حافظ ميگويد:
گناه اگرچه نبود اختيار ما حافظ
تو در طريق ادب باش و گو، گناه من است(2)رسائل توحيدي، ص 87.
(3) علامه طباطبايي رحمهالله ميگويد:
در جهان خارج هيچ فعلي نيست مگر فعل خداوند سبحان، و اين حقيقتي است که برهان و ذوق هر دو بر آن دلالت دارد.(4)
استاد حسنزاده آملي نيز ميگويد:
فاعل در هر موطن اوست، و مؤثري جز وي نيست!(5)
ميگوييم:
اگر در جهانْ تمام افعال، فعل خداست و فاعل در هر وطن فقط اوست و مؤثري جز وي نيست، پس قاتل امام حسين عَلَيهِالسَّلام هم خود خداست و نبايد شمر و يزيد را لعنت کنيم!
همچنين ديگر نبايد بگوييم مولوي غلط کرده که گفته است دست ابنملجم دست خداست!!
و ديگر نبايد گناهکاران و مجرمان را به خاطر جرمشان مؤاخذه کنيم. زيرا فاعل تمام فعلها خداست!!
اينگونه سخنان نه با دين سازگار است نه با عقل و نه با وجدان. عقل و وجدان انسان به راحتي اعتراف ميکند که در انجام افعالش مختار است و کسي او را مجبور نکرده است. و با پذيرش اين اختيار است که تکاليف الهي معنا مييابد و انسانها استحقاق مدح يا ذم پيدا ميکنند. البته انسان کارهاي خود را به اذن خداوند متعال انجام ميدهد.
برخي از رجال شيعي طرفدار ابن عربي، از آنجا که ارادت فراواني به وي دارند نميخواهند بپذيرند که او شيعه نيست و با آن همه ادله ـ که هزاران دليل بدون اغراق است ـ بر شيعه نبودن وي، باز ميگويند ابن عربي شيعه است آن هم شيعه دوازده امامي!! و اين در صورتي است که ابن عربي در مشهورترين کتابش که فُتوحاتِ مَکيِّه است درباره شيعيان ميگويد که:
همه آنان گمراه و اولياء شيطانند و از همه آنان گمراهتر شيعيان
دوازده امامي هستند!! و سپس انواع و اقسام تهمتها را ـ ناجوانمردانه ـ به شيعه ميزند.(1)
وي در همان کتاب چنان فحاشي به شيعه ميکند که حتي از ناصبيان هم چنين فحاشي نسبت به شيعيان شنيده نشده است. او افرادي را نام ميبرد به نام «رجبيون» و بسيار از عظمت آنان ميگويد و از معرفتشان تمجيد ميکند و سپس ميگويد که:
اين گروه اولياء اللّه، باطن شيعيان رافضي را به صورت خوک ديدهاند. زيرا آنان نسبت به صحابه (يعني غاصبان خلافت) عقيدهاي نادرست دارند.(2)
او براي تحقير کردن پيروان خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام شيعيان را خنزير معرفي ميکند که بگويد پيروان حضرت اميرمؤمنان داراي خباثت ظاهري و باطني هستند. سيد جلال الدين آشتياني ـ که از طرفداران ابن عربي است ـ زماني که به اين سخنان ابن عربي ميرسد رگ غيرتش به جوش ميآيد و به شدت او را مورد سرزنش قرار ميدهد و او را شخصي زودباور و شيعهستيز معرفي ميکند.(3)
البته برخي از طرفدارانش که مدعي تشيع هستند به راحتي از اين فحاشيها ميگذرند يا به نحوي توجيه ميکنند!! و البته زماني که با
مخالفان ابن عربي مواجهه ميگردند چماق نفهمي را بر سرشان ميکوبند و ميگويند: «نميفهميد، نميفهميد!! شما مشکل سياسي داريد!! شما مخالف برخي از شخصيّتها هستيد!!»
در اينجا برخي از هزاران ادله ـ که به وضوح ميرساند وي بويي از تشيع نبرده است ـ را به صورت اختصار ميآوريم:
کتاب فُتوحاتِ مَکيِّه ـ همان گونه که بيان شد ـ مهمترين اثر ابن عربي است. اين کتاب 4 جلدي قطور حاوي بسياري از احاديث منتسب به پيامبر اسلام صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم است. او در هر جلد صدها حديث آورده است. اما حتي يک حديث هم از منابع شيعه نقل ننموده است و دانسته يا ندانسته بسياري از احاديث جعلي و مضحک را به پيامبر صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم نسبت داده است و بارها از ابوهريره ـ که جاعل حديث بوده ـ حديث نقل ميکند و سپس ميگويد: «اين نقل صحيح است». گويا ابن عربي در طول عمرش حتي براي يک بار هم کتاب کافي يا نَهجِ البَلاغِه و امثال اين کتب ارزشمند را به دست نگرفته است.
دومين کتاب مشهور وي فُصوصُ الحِکَم است. ابن عربي مدعي است که آن کتاب را در عالم رؤيا از رسول خدا اخذ نموده و نه حرفي به آن افزوده و نه حرفي از آن کاسته است.(1)او در فَصِّ داووديِّه ميگويد که پيامبر اسلام صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم در حالي از دنيا رفت که به احدي براي جانشيني خود سفارش ننمود و هيچ نصّي را در اين رابطه بر جاي نگذاشت.
1) مقدمه فُصوصُ الحِکَم.
زيرا همه مردم ميدانستند که خليفه بعد از او کيست! يعني همه مردم ميدانستند که ابوبکر خليفه است.(1)
آري، اينگونه ابن عربي با دروغ بستن به پيامبر خدا صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم خلافت و وصايت اميرمؤمنان عَلَيهِالسَّلام را انکار ميکند.
و در جايي ديگر با کمال بيشرمي ميگويد که ـ نستجير باللّه ـ حضرت ابوطالب عَلَيهِالسَّلام در روز قيامت با دو کفش آتشين محشور ميشود که حرارت آن کفش مغز سرش را ذوب ميکند.(3)
ابن عربي در کتاب فتوحاتش احاديث جعلي فراواني را در شأن ابوبکر و عمر و عثمان نقل ميکند. اما آنگاه که نوبت به اميرمؤمنان عَلَيهِالسَّلام ميرسد تمام احاديث متواتري که در شأن و مقام آن حضرت عَلَيهِالسَّلام در منابع اهل سنت آمده را ناديده ميگيرد و يکي از آنها را ذکر نميکند.
اکنون برخي از سخنان ابن عربي را در شأن خلفاء بشنويد:
ـ او در فتوحاتش در شش مورد حديث جعلي «لَو کُنتُ مُتَّخِذاً
خَليلَاً لَاتَّخَذْتُ أَبابَکر خَليلاً» را شاهد بر عظمت ابوبکر، بلکه همتايي او با پيامبر ميداند و با اين حديث جعلي ضرورت خلافت بلافصل وي را استفاده کرده است.(1)
ـ او ابوبکر را همتاي پيامبر صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم و سپس با مغلطهاي فاحش او را تنها شخص لايق جهت جانشيني بلافصل پيامبر اسلام صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم معرفي ميکند.(2)
ـ او ابوبکر را برترين انسان بعد از پيامبر صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم معرفي ميکند.(3)
ـ او عمر بن خطاب را «محدّث» (يعني کسي که ملائکه با او سخن ميگويند) ميداند و براي او مقامات فراواني را ذکر ميکند.(4)
ـ او عمر بن خطاب را چون پيامبر اسلام صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم معصوم معرفي ميکند.(5)
ـ او عثمان را نفس پيامبر صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم معرفي ميکند.(6)
و دهها مورد ديگر که اين تعداد را فقط براي مثال آورديم.
1) فُتوحاتِ مَکيِّه، ج 4، ص 404.
2) فُتوحاتِ مَکيِّه، ج 1، باب معرفة الأسماء، ص 110.
3) فُتوحاتِ مَکيِّه، ج 1، باب معرفة الأسماء، ص 318.
4) فُتوحاتِ مَکيِّه، ج 1، ص 200 باب الثلاثون.
5) فُتوحاتِ مَکيِّه، ج 1، ص 200 باب الثلاثون.
6) فُتوحاتِ مَکيِّه، ج 1، ص 752.
7) فُتوحاتِ مَکيِّه، ج 1، ص 264 و ج 3، ص 139.
و مدعي است که اگر حاکم، فاسق و ظالم هم باشد باز داراي ولايت از طرف رسول خدا صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم است.(1)و دشمنان حاکمان جور را دشمنان خدا معرفي ميکند و با وقاحت ميگويد که اگر مردم عليه حاکمان جور قيام کنند آن حاکمان حق دارند که مردم مخالف را به قتل برسانند!(2)
و بدين ترتيب ابن عربي با تفسير به رأي يکي از آيات قرآن ـ که در شأن اميرمؤمنان عَلَيهِالسَّلام و ديگر امامان معصوم عَلَيهِمُالسَّلام نازل شده ـ تمام جنايات امويان و عباسيان را در کشتار امامان معصوم عَلَيهِمُالسَّلام و شيعيانشان توجيه مينمايد!!
برخلاف عقيده شيعه و برخي از اهل سنت، مهدي موعود را از نسل امام حسن مجتبي عَلَيهِالسَّلام ـ که عقيده اکثريت اهل سنت است ـ معرفي ميکند.(3)و اين در حالي است که طبق احاديث متواتر مهدي موعود عَلَيهِالسَّلام از نسل امام حسين عَلَيهِالسَّلام است.
ابن عربي متوکل جنايتکار را خليفه بر حق رسول خدا و از اولياي بزرگ خداوند ميداند و بالاترين مقام را که «قطبيت» باشد به او ميدهد.(4)
و اين در حالي است که متوکل ملعون خبيثترين خليفه عباسي است و آن ملعون دستور ويراني مرقد مطهر سيدالشهداء عَلَيهِالسَّلام را صادر نمود و آن را ويران کرد.
مسائل فقهي را تماما براساس مذاهب اهل سنت بيان ميکند.(1)
از ملحد خونريز و سفاک عرب يعني حجاج بن يوسف تجليل ميکنند و بر او رحمت ميفرستد!!(2)
و صدها مورد ديگر که نشان ميدهد ابن عربي نه تنها شيعه نبوده بلکه دشمن شديد شيعه بوده به گونهاي که سيد جلالالدين آشتياني ـ که از طرفداران جدي ابن عربي است ـ ميگويد:
ابن عربي خصم الدّ شيعيه اماميه است.(3)
و مرحوم استاد شهيد مرتضي مطهري وي را «سني متعصب» معرفي نموده است.(4)
از جمله مباحثي که در عرفان منتسب به اسلام مطرح ميشود بحث «فَناءُ فِي اللّهِ» است. عرفا عقيده دارند زماني که انسان بر اثر سير و سلوک خويش از تعيّنات رها شد، مانند قطرهاي در درياي ذات الهي فاني و محو ميشود. اين فناي در ذات بالاترين مرحله سير و سلوک عرفاني است. آنان براي تبيين فناي در ذات خداوند مثال قطره و دريا را ميزنند و ميگويند: «همانگونه که قطره به دريا ميپيوندد و تمام ذات قطره در ذات دريا محو و مستهلک ميشود و ديگر قطرهاي نيست و سراسر درياست ـ يعني قطره همان درياست ـ، سالک هم در منتهاي سير
و سلوک خويش به درياي ذات الهي ميپيوندد و چون قطرهاي بيقدر در ذات لايتناهي حضرت حق محو ميشود و ديگر قطره نيست و وجود او يکسره درياست!»
طبق نقل تواريخ بايزيد بسطامي اولين کسي است که اين بحث را در حوزه تصوف منتسب به اسلام مطرح نمود.
عبدالرزاق کاشاني که از بزرگان صوفيه است درباره «فَناءُ فِي اللّهِ» ميگويد:
اَلفَناءُ بِزَوالِ الرُّسومِ جَميعاً بِالْکُلّيّة في عِين ذاتِ الأَحَديَّة مَعَ اِرتِفاعِ الْاثنينيَّة.(1)
فنا به معناي از بين رفتن همه نشانههاي بندگي در ذات احدي خداوند به همراه برداشته شدن دوگانگي است.
طبق اين معنا، يک عارف در اثر سير و سلوک و مجاهده از مرز حدود و قيود شخصي گذشته به حقيقت نامحدود ـ يعني خدا ـ واصل شده و با آن متحد گشته و سرانجام در آن فاني ميشود!
يعني قطره دريا ميشود و انسان خدا ميشود!!
مولوي در «مثنوي» درباره اين مقام ميگويد:
هيچ کس را تا نگردد او فنا
نيست ره در بارگاه کبريا
گرچه آن وصلت بقا اندر بقاست
ليک در اوّل فنا اندر فناست
چيست معراج فلک اين نيستي
عاشقان را مذهب و دين نيستي
نيستي هستت کند اي مرد راه
نيست شو تا هست گردي از اله
1) اصطلاحات صوفيه، عبدالرزاق کاشاني.
سيد محمدحسين حسيني طهراني تمام تعاليم خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام ـ که از مباينت انسان و موجودات با خدا گفتهاند ـ را ناديده گرفته و با الهام گرفتن از تفکرات صوفيه در کتاب روح مجرد مينويسد:
افرادي که به فناي مطلق [فناي در ذات خدا] نرسيدهاند او را نشناختهاند، چرا که محدود غير محدود را نميشناسد. و افرادي که به فناي مطلق رسيدهاند، وجودي ندارند تا او را بشناسند!! وجود يک وجود بيش نيست و آن وجود حق است … نهايت سير و سلوک هر موجودي، فناي در موجود برتر و بالاتر از خود اوست. يعني فناي هر ظهوري در مظهر خود و هر معلولي در علت خود و نهايت سير انسان کامل که همه قوا و استعدادهاي خود را به فعليت رسانده است فناي در ذات احديت است و فناي در ذات اللّه است و فناي در «هو» است و فناي در «ما لا اِسْمَ لَهُ» و «ما لا رَسْمَ لَهُ» است.(1)
ميگوييم:
عرفاي صوفيه بالاترين مقام را براي ابن عربي قائلند به گونهاي که از آقاي سيدعلي قاضي طباطبايي نقل شده که بعد از ائمه اطهار عَلَيهِمُالسَّلام در معارف، هيچ کس به پاي ابن عربي نرسيده است!!(2)
1) روح مجرد، ص 194.
2) آقاي حسن زاده آملي ميگويد: اساتيد براي ما از مرحوم قاضي حکايت ميکردند که آن جناب ميفرمود: «بعد از مقام عصمت و امامت، در ميان رعيت احدي در معارف عرفاني و حقايق نفساني در حد محيالدين عربي نيست و کسي به او نميرسد». (دومين يادواره علامه طباطبايي، چاپ شفق، به نقل از کتاب اسوه عارفان).
بنابراين در ديدگاه آقايان، ابن عربي به بالاترين مقام سلوک عرفاني که همان فناي در «هو» است رسيده است و خوانندگان محترم سخنان اين فاني في اللّه را در فحاشي به پيروان خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام و تجليل از حجاج بن يوسف و متوکل عباسي ملاحظه فرموديد!!
آري، طبق ديدگاه آقايان در بحث فناي في اللّه، اگر انساني همانند منصور حلاج نداي «أَنَا الْحَقُّ» را سر دهد، اين انسان نيست که چنين گفته، بلکه خود خداست که خود را به وصف حق ستوده است و اگر همانند بايزيد بسطامي «لَيسَ في جُبَّتي سِوَي اللّهِ» (نيست در لباسم جز خدا) را سر دهد، اين خود خداست که سخن ميگويد، زيرا وي در ذات حق محو شده است و ديگر بايزيدي وجود ندارد!!
آري، دور بودن از حجتهاي الهي بر امثال بايزيد و حلاج و ديگر بزرگان عرصه سلوک صوفيانه اينگونه مردان وادي فنا و تحير را به ضلالت کشانيده است.
از حضرت امام خميني رحمهالله بشنويم:
تا کوس أَنَا الحَق بزني خودخواهي
در سرّ هويتش تو ناآگاهي
بردار حجاب خويشتن از سر راه
با بودن آن هنوز اندر راهي(1)
1) ديوان اشعار امام، ص 248.
و نيز ميفرمايد:
از صوفيها صفا نديدم هرگز
زين طايفه من وفا نديدم هرگز
زين مدعيان که فاش انا الحق گويند
با خودبيني فنا نديدم هرگز(1)
صوفيه شريعت را مقام سلوک، و حقيقت را مقام وصول به حق دانسته و آن دو را به گردويي که داراي پوست و مغز است تشبيه کرده و ميگويند: شريعت، پوست و حقيقت، مغز است و وقتي که مغز رسيد پوست بيفايده ميشود و بايد آن را دور انداخت. بر اساس اين تشبيه نابجا عقيده دارند آنگاه که سالک به مقام وصول رسيد، شريعت از وي ساقط ميشود و سالک ميتواند واجبات الهي را ترک کند. شيخ محمود شبستري درباره عارفي که به وصول رسيده و ديگر احتياجي به شريعت ندارد در گلشن راز ميگويد:
بود تابع ولي از روي معني
بود عابد ولي در کوي معني
شيخ محمد لاهيجي در شرح اين بيت ميگويد:
يعني: چون ولي به مقام ولايت که مرتبه فَناءُ فِي اللّهِ است رسيده و تعيّن وي که مستلزم تبعيت و عبوديت بود در تجلي احدي محو و مستهلک شد، مادام که در آن سُکر و استغراق باشد به اتفاق همه [صوفيه] تابعيت و عبوديت به حسب ظاهر از او مرتفع است. فأما از روي حقيقت و معنا چون اين مرتبه کمال و اتصال او را به واسطه اين متابعت و عبادت حاصل
1) ديوان اشعار امام، ص 217.
شده است، در آن وقت که حصول آن معنا ميسر است عين تابع و عابد است از روي معنا و در کوي معنا، نه در صورت.(1)
شيخ محمود شبستري در گلشن راز ميگويد:
تبه گردد سراسر مغز بادام
گرش از پوست بتراشي گه خام
ولي چون پخته شد بيپوست نيکوست
اگر مغزش برآري برکني پوست
شريعت پوست، مغز آمد حقيقت
ميان اين و آن باشد حقيقت
خلل در راه سالک نقص مغز است
چو مغزش پخته شد بيپوست نغز است
چو عارف با يقين خويش پيوست
رسيده گشت مغز و پوست بشکست
ميگوييم:
شريعت پاک محمدي صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم را در مقابل طريقت آوردن و آن را پوست ـ که دور انداختني است ـ معرفي کردن، اهانت به دين و طريق انبياي عظام و ائمه کرام عَلَيهِمُالسَّلام است.
مولوي نيز در مقدمه دفتر پنجم مثنوي ميگويد:
شريعت همچون شمع است، ره مينمايد و بيآنکه شمع به
1) شرح گلشن راز، ص 284.
دست آوري راه رفته نشود، چون در ره آمدي رفتن تو طريقت است و چون رسيدي به مقصود آن حقيقت است.
در ادامه ميافزايد:
لَوْ ظَهَرَتِ الحَقايِقُ بَطَلَتِ الشَّرايِعُ (چون انسان به حقيقت رسيد، شريعت باطل ميشود) حاصل آنکه: شريعت همچو علم کيميا آموختن است از استاد و يا کتاب و طريقت استعمال کردن داروها و مس را در کيميا ماليدن است و حقيقت زر شدن مس؛ کيميادانان به علم کيميا که ما اين علم ميدانيم و عمل کنندگان به علم کيميا شادند که ما چنين کارها ميکنيم و حقيقت يافتگان به حقيقت شادند که ما زر شديم و از علم و عمل کيمياگري آزاد شديم.
عين القضات همداني نيز ميگويد:
از نظر صوفيه حکم شريعت تا آنجاست که قالب و بشريت بر جاي باشد که حکم خطاب و تکليف بر قالب است. کفر و ايمان بر قالب تعلق دارد آن کس که «تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ» او را کشف شده باشد که زمين همان زمين نيست، حکم امر و تکليف از او برداشته ميشود که در ماليات، بر زمين خرابه مالياتي نيست.(1)
ميگوييم:
سيره پيامبر بزرگوار اسلام صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم و خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام که
1) تمهيدات، ص 350.
در بالاترين مراحل توحيد و عرفان قرار داشتند، تمام بافتههاي اهل تصوف را دور ميريزد. زيرا آن بزرگواران تا آخرين نفسهاي مبارکشان ذرهاي از عبادات و احکام خدا را فرو نگذاشتند.
استاد حسنزاده آملي نيز شبيه سخنان عرفاي صوفي را ميگويد:
اطلاق عبادت بر حق اگرچه شنيع است و در ظاهر نوعي سوء ادب است، ولکن چون احکام تجليات الهيه بر قلب عارف غلبه کرده او را از دايره تکليف و طور عقل به در ميبرد که قلب اصلاً قادر بر مراعات ادب نيست و در اين هنگام ترک ادب خود ادب است!(1)
و در ادامه ميآورد:
عارف در حال اتصالش به عالم قدس اي بسا که از اين عالم و از آنچه در اين عالم است غافل گردد و ميشود که در آن حال اخلال به تکاليف شرعيه از او صادر شود! ولي گنهکار نيست، چه در حکم، غير مکلف است. زيرا تکليف تعلق نميگيرد مگر به کسي که تعقل تکليف کند. به اين معني خواجه عبداللّه انصاري در کلمات خويش دارد که: «صاحب غلبه عشق از خودآگاه نيست، آنچه مست ميکند او را گناه نيست» و خواجه حافظ فرموده:
رشته تسبيحم ار بگسست معذورم بدار
دستم اندر ساعد ساقي سيمين ساق بود(2)
ميگوييم:
ائمه اطهار عَلَيهِمُالسَّلام که روح مقدسشان دائم به عالم قدس متصل بود، هرگز ذرهاي از آن بزرگواران اخلال به تکاليف شرعيه مشاهده نشد. و همچنين انسان شرعا مجاز نيست در مسيري گام بردارد که غلبه عشق او را به ناآگاهي بکشاند و مست کند و با آن ناآگاهي مرتکب گناه گردد.
تمام اين سخنان صوفيانه باطل و مخالف با عقل و شرع و وجدان است.
مرحوم علامه بحرالعلوم ميفرمايد:
پس هرکس را بيني که دعواي سلوک کند و ملازمت تقوا و ورع و متابعت جميع احکام ايمان در او نباشد و به قدر سر مويي از صراط مستقيم شريعت حقه انحراف نمايد، او را منافق ميدان.(1)
حضرت امام خميني رحمهالله ميفرمايد:
و بالجمله کشفي اتمّ از کشف ختمي مرتبت و سلوکي أصح و اصوب از آن نخواهد بود، پس ترکيبات بيحاصل ديگر را که از مغزهاي بيخرد مدعيان ارشاد و عرفان است بايد رها کرد. پس از بيانات سابقه معلوم شد که آنچه پيش اهل تصوف معروف است که نماز وسيله معراج و سلوک است و پس از وصول، سالک مستغني از رسوم گردد، امر باطل و بياصل و خيال خام بيمغزي است که با مسلک اهل اللّه و اصحاب قلوب مخالف است و از جهل به مقامات اهل معرفت و کمالات اولياء صادر شده است.(2)
بديع الزمان فروزانفر در شرح ابيات 267 ـ 273 مثنوي از افلاکي نقل ميکند:
روزي فقهاي حساد از سر انکار و عناد از حضرت مولانا سؤال کردند که شراب حلال است يا حرام و غرض ايشان عرض پاک شمس الدين (مولوي) بوده، به کنايت جواب فرمود: «تا که بخورد؟ چه اگر مشکي شراب را در دريا بريزيد متغير نشود و او را مکدّر نگرداند و از آن آب وضو ساختن و خوردن جايز باشد اما حوضک کوچک را قطره شراب بيگمان که نجس کند، همچنان که هرچه در بحر نمکدان افتد، حکم نمک ميگيرد، جواب صريح آن است که اگر مولانا شمسالدين مينوشد، او را همه چيز مباح است که حکم دريا دارد و اگر چون تو خرخواري کند نان جوينت هم حرام است».(1)
ميگوييم:
همين مثالها و قياسهاي بيجاست که صوفيه را در مهلکه انداخته است. خداوند متعال شراب را به دلايل متعددي حرام کرده است. از جمله زائل شدن عقل و آلوده شدن روح، و اين توجيهات شيطان است که انسانها را در گرداب گناهان کبيره غرق ميگرداند. و اگر صوفيه مطيع خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام بودند هرگز اين اباطيل را نميگفتند.
1) شرح مثنوي، جزء نخست از دفتر اول، ص 130 و 131 به نقل از مناقب العارفين افلاکي.
حافظ ميگويد:
ميخور به بانگ چنگ و مخور غصه
ور کسي گويد که تو را باده مخور، گو هو الغفور!(1)
با اين همه باز سيد محمدحسين حسيني طهراني ميگويد:
بايد با هزار دليل اثبات کنيم که عرفان حافظ و مولانا متخذ از روح قرآن و روح نبوت و ولايت است!!(2)
خوانندگان خود قضاوت فرمايند!
مولوي در دفتر ششم مثنوي داستاني با اين موضوع بيان ميکند:
«روز عاشورا مردم حلب که شيعه هستند براي عزاداري حضرت امام حسين عَلَيهِالسَّلام به نوحهسرايي ميپردازند و ظلمهايي که يزيد و شمر بر خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام روا داشتهاند را برميشمارند و گريه و زاري سر ميدهند. شاعر غريبي (شايد خود مولوي باشد) از راه ميرسد و علت را جويا ميشود. شيعيان حلب ميگويند: ما براي حضرت امام حسين عَلَيهِالسَّلام که در چنين روزي مظلومانه به شهادت رسيده است اشک ميريزيم و عزاداري ميکنيم. آن شاعر در جواب گفت:
خفته بودستيد تا اکنون شما
که کنون جامه دريديت از عزا
پس عزا بر خود کنيد اي خفتگان
زانکه بد مرگيست اين خواب گران
روح سلطاني ز زنداني بجست
جامه چه درانيم و چون خائيم دست
چونکه ايشان خسرو دين بودهاند
وقت شادي شد چو بشکستند بند»
سخن مولوي اين است که روز عاشورا بايد جشن گرفت و شاد بود. زيرا بزرگي به وسيله کشته شدن در راه خدا قفس تن را بشکست و روح او پرواز کرد و به خدا پيوست. پس بايد شاد بود و خفتگان و نادانان، اهل گريه و زاري در چنين روزياند!
ميگوييم:
مولوي يک ديدگاه کاملاً صوفيانه به جريان عاشورا دارد. او فقط يک جنبه را ميبيند. آري، حضرت سيدالشهداء عَلَيهِالسَّلام با شهادت به عاليترين درجه الهي نائل شد؛ اما مگر ميشود شهادت مظلومانه امام حسين عَلَيهِالسَّلام و مصائب بزرگ کربلا را ناديده گرفت؟! فرزند رسول خدا صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم و حجت خدا را در روز عاشورا سر بريدند، کودک شش ماههاش را در آغوشش به شهادت رسانيدند، جوان رعنايش را قطعه قطعه کردند، چگونه ميتوان اين مصيبت بزرگ را ـ که اگر بر آسمان فرو ميآمد، کمرش را ميشکست ـ ناديده گرفت و روز عاشورا خنديد و شاد بود!!
قلبي که سنگ باشد تمام اين مصائب را ناديده ميگيرد و ميخندد.
بايد به اين عارف صوفي و طرفدارانش گفت:
مگر در منابع شيعه و سني نيامده که پيامبر صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم آن زماني که توسط جبرئيل از شهادت فرزندش امام حسين عَلَيهِالسَّلام باخبر شد گريست و قاتلان وي را لعنت کرد. مگر در احاديث نيامده که ملائکه هم بر اين مصيبت گريستند و تمام امامان معصوم: در عزاي امام حسين عَلَيهِالسَّلام گريستند، و روز عاشورا را روز غم و غصه خود قرار دادند نه روز شادي و شعف.
در منابع شيعه از ائمه اطهار عَلَيهِمُالسَّلام سخنان فراواني است درباره ثواب گريستن بر امام حسين عَلَيهِالسَّلام و برکات عزاداري سيدالشهداء عَلَيهِالسَّلام که اوج گرفتن روح انسان و پاک شدن از گناهان است.(1)
متأسفانه اين ديدگاه انحرافي مولوي هم در برخي از چهرههاي مدعي عرفان در تشيع ديده ميشود. سيد محمدحسين حسيني طهراني در کتاب روح مجرد درباره استاد خود حدّاد مينويسد:
حضرت آقاي حداد پدر واقعي بنده بود و در تمام مسافرتها ورود و خروج ما در منزل ايشان، ورود و خروج اهل خانه بود. در تمام دهه عزاداري، حال حضرت حداد بسيار منقلب بود. چهره سرخ ميشد و چشمان درخشان و نوراني، ولي حال حزن و اندوه در ايشان ديده نميشد. سراسر ابتهاج و مسرت بود. ميفرمود: چقدر مردم غافلند که براي اين شهيد جان باخته غصه ميخورند و ماتم و اندوه به پا ميدارند، صحنه عاشورا عاليترين منازل عشق بازي است و زيباترين مواطن جمال و جلال الهي و نيکوترين اسماء رحمت و غضب، و براي اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام جز عبور از درجات و وصول به اعلا ذروه جاودان چيزي نبوده است … و تحقيقاً روز شادي و مسرّت اهل بيت است. مردم خبر ندارند و چنان محبت دنيا چشم و گوششان را بسته که بر آن روز تأسف ميخورند و همچون زن فرزند مرده مينالند.(2)
ميگوييم:
حداد و شاگردش حسيني طهراني از حضرت سيدالشهداء عَلَيهِالسَّلام به «اين شهيد جان باخته» ياد ميکنند و عزاداران عاشقش را انسانهاي نادان و دنياپرست معرفي مينمايند!!
جواب اين اشخاص را چگونه بايد داد؟ آنان که خود را عارفي شيعي ميدانند! و افکارشان اينگونه است، مگر زيارت ناحيه مقدسه حضرت وليعصر عَلَيهِالسَّلام را نخواندهاند که ميفرمايد: «اگر در عزاي جدّم حسين عَلَيهِالسَّلام اشک چشمهايم خشک شود، خون ميگريم؟» مگر سخن امام رضا عَلَيهِالسَّلام را نشنيدهاند که ميفرمايد: «عزاي جدم حسين عَلَيهِالسَّلام چشمهاي ما را ـ از شدت گريه ـ زخم کرده است؟» و صدها روايت ديگر. حال آقايانِ به فنا و شهود رسيده!! ميگويند: «کساني که روز عاشورا عزاداري ميکنند مردمي غافلند».
آقاي حداد ميگويد: «تحقيقا روز عاشورا، روز شادي و مسرّت اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام است!! آخر تحريف حقايق تا چه ميزان؟!! آيا اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام روز عاشورا شاد بودند؟!! آيا مردم دنياپرست و غافل عزاداري ميکنند؟!!»
در احاديث آمده زماني که محرّم فرا ميرسيد، کسي خنده بر لبان مبارک امام صادق عَلَيهِالسَّلام مشاهده نميکرد اما آقايان صوفي زده ميگويند که روز عاشورا سزاوار است عارف به جاي گريه و اندوه، شاد باشد!! (نَسْتَجِيرُ بِاللَّهِ)
مولوي به مريدان خويش وصيت نمود: «سالروز مرگ من جشن بگيريد».(1)
1) مجله نورُ الصّادِق، شماره 23 و 24، ص 231.
همچنين نوشتهاند که مولوي جنازه صلاحالدين زرکوب را با رقص و سماع تشييع کرد و به خاک سپرد.(1)
استاد آيت اللّه حاج شيخ مرتضي رضوي ـ صاحب کتاب گرانسنگ محيالدين در آينه فصوص ـ ميگويد:
در سال 67 سفري به ترکيه داشتم در سالروز وفات مولوي به قونيه رفتم، به محض ورود به شهر صدها خودرو آرايش و آذينبندي شده را مشاهده کردم. از شهرهاي مختلف عروسها را آورده بودند که در ساعت مرگ مولوي از مبدأ خانقاه مولوي به خانه بخت ببرند. شهر پر از هلهله و شادي بود. زنان و مردان زيادي از اروپا و آمريکا براي تماشا آمده بودند؛ زيرا مولوي وصيت کرده است که در سالروز مرگ من جشن بگيريد.
با خود ميانديشيدم: اين چه وصيتي است که با سنت و فرهنگ هيچ پيامبري سازگار نيست. سال ديگر مسافرتي به هند و سنگاپور داشتم راز و رمز اين وصيت مولوي برايم روشن شد. در معابد هندويان مجسمهها (بتها)ي گوناگون و رنگارنگ قرار دارند که هر کدام سمبل يک بخش از باورهاي آنان است. در آن ميان چشم مسافر به يک مجسمهاي ميافتد رنگين و زيبا. اما از فرق سر تا وسط بدن با برش دقيق دو نيمه شده است. از متوليان معبد پرسيدم: اين چيست و کيست، پيامش چيست؟
1) نقدي بر مثنوي، سيد جواد مدرسي.
گفت: اِلهه «جشن و شادي» است.
گفتم: کمي درباره جشن و شادي توضيح دهيد.
گفت: او وصيت کرده است که در سالروز مرگش همگان جشن بگيرند، شاد باشند و دست افشاني کنند.
مولوي که متولد حوالي بلخ و نزديک بزرگترين و بلندترين مجسمههاي هندي (بودايي) است و از نزديک با فرهنگ بودايي و هندويي آشنا بود، اصول زيادي از جوکيات را برداشت کرده، حتي اين وصيت هندويي را عملاً به اجرا گذاشته است، سنتي در برابر سنيان و شيعيان و همه فرق مسلمين حتي صوفيان و بدعتي در سنت همه انبياء به ويژه در سنت پيامبر اسلام صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم و امت مسلمان.(1)
مولوي در اشعارش قيام حضرت سيدالشهداء عَلَيهِالسَّلام را کورکورانه قلمداد کرده است و ميگويد:
کورکورانه مرو در کربلا
تا نيفتي چون حسين اندر بلا
اين شعر در مثنويهاي جديد به صورت زير تحريف شده:
هين مرو گستاخ در دشت بلا
هين مران کورانه اندر کربلا(2)
خوانندگان محترم ملاحظه نمودند که چگونه مولوي به وجود مقدس و نوراني حضرت سيدالشهداء عَلَيهِالسَّلام اهانت ميکند و قيام خونين آن حضرت عَلَيهِالسَّلام ـ که سبب ابقاي دين گرديد ـ را کورکورانه معرفي ميکند!
آري، مولوي اين را ميگويد تا خودش و تمام صوفيان ـ که در طول تاريخ جيرهخوار حکومتهاي مستبد و ظالم بودند ـ را تبرئه کند!!
دين اسلام بسيار به عقل بها ميدهد و همگان را به تفکر و انديشيدن فرا ميخواند. قرآن کريم، به شدت مشرکان و ديگر طوايف منحرف را مورد مؤاخذه قرار ميدهد که چرا تفکر نميکنند و چشم بسته تابع آباء و اجداد و بزرگان خود شدهاند.
اهل تصوف ابتدا به عقل هجوم ميآورند و آن را پايمال ميکنند و سپس مريداني را پرورش ميدهند که چشم بسته مطيع محض مراد و شيخ خود گردند! حتي اگر قطب يا شيخ از آنان کار خلاف شرع بخواهد، صوفي و مريد بدون درنگ انجام ميدهند. حافظ ميگويد:
به مي سجاده رنگين کن گرت پير مغان گويد
که سالک بيخبر نبود ز راه و رسم منزلها(1)
ميگوييم:
پير مغان در شعر حافظ مقصود قطب، شيخ و يا مراد است، و اين در حالي است که ما تبعيت مطلق جز از افراد معصوم نداريم و معصومين عَلَيهِمُالسَّلام هرگز انسانها را به کار خلاف شرع وادار نميکنند. همچنين معصومين آنگاه که فرمان ميدهند، فقط مريد پروري نميکنند؛ بلکه انسانهاي با بصيرتي را پرورش ميدهند که با آگاهي و معرفت امر او را امتثال کنند و با بيداري در راه قدم بردارند؛ ولي بزرگان صوفيه به
1) ديوان غزليات، غزل شماره1.
مريدان خود ميگويند: «اگر ميخواهيد رشد کنيد و به کمال برسيد، بايد همانند مرده که در دستان غسال است هيچ حرکت و ارادهاي جز اراده شيخ نداشته باشيد!!» و اين يعني تعطيلي کامل عقل و ادراک و شعور!!
اکنون خوانندگان محترم بعد از خواندن مطلب ذيل، خود قضاوت کنند:
محمدحسين طهراني ميگويد:
وقتي من در خدمت مرحوم انصاري [از شاگردان آقاي قاضي] بودم، با وجود اينکه ايشان را مثل پيغمبر خود ميدانستم[!] در عين حال در مسائلي که احساس ميکردم با ايشان اختلاف دارم ـ اختلاف فقهي ـ احتياط را رعايت ميکردم؛ ولي وقتي که با مرحوم حداد [از شاگردان آقاي قاضي و مراد محمدحسين طهراني] بودم، اگر ميگفتند اين ليوان خون است [و آن را بخور] ديگر احتياط نميکردم و ميخوردم!!!(1)
طبق ديدگاه عرفا ـ همانگونه که مطرح شد ـ انسان در کارهاي خود مضطر و مجبور است، پس بايد ديد که تکليف گناهان و معاصي که از وي سر ميزند چه ميشود؟! آيا سزاوار است که بشر به خاطر گناهاني که حقيقتا منتسب به وي نبوده وارد جهنم شود؟!
فلاسفه و عرفا با توجه به مباني خود ـ که بازگشت گناهان به امور عدمي است ـ ورود به جهنم و جاودانگي در آن را براي مجرمان نه تنها
1) شرح حديث عنوان بصري، محمد محسن طهراني، ص 118.
بد نميدانند بلکه براي ايشان منتهاي کمال ميدانند و حاصل کلامشان اين است که يک انسان مجرم که از وي معاصي سر ميزند کار وي چيزي جز اقتضاي ذات او نيست. پس وصول کمال انسان مجرم به اقتضاي ذات و طبع او است. بنابراين چون جهنم مطابق با طبع مجرمان است، ورود آنان به جهنم عين کمال است!! مجرمان و جاودانگان در جهنم نه تنها زجر نميبينند، بلکه مثل بهشتيان در شادي و لذات غوطهورند!!
ابن عربي ميگويد:
وَ اَمّا اَهلُ النّارِ فَمَآلُهُم اِلَي النَّعيمِ؛ وَ لَکن فِي النّارِ اِذا لا بُدّ بِصورةِ النَّار بَعد اِنتهاءِ مُدّةِ الِعقابِ أن تکون بَرداً وَ سَلاماً عَليٰ مَنْ فيها وَ هَذا نَعيمُهُم.(1)
اما اهل نار عاقبتشان به نعيم است لکن در نار، زيرا صورت نار بعد از انتهاي مدت عقاب بر هرکس که در آن است برد و سلام ميشود و اين نعيمشان است.
ملاصدرا در «اَسفارِ اَربَعَه» با پذيرش تفکرات ابن عربي مينويسد:
فَهُمْ يَتَلَذَّذُونَ بِمَا هُمْ فِيهِ مِنَ نارٍ وَ َ زَمْهَرِيرٍ وَ مَا فِيهَا مِن لَدْغ الْحَيَّاتِ وَ الْعَقَارِبِ كَمَا يَلْتَذ اهْلُ الْجَنَّةِ، بِالظِّلَالِ وَ النّورِ و لَثمِ الحِسان مِن الحور.(2)
جهنميان در جهنم از آتش و زمهرير و نيش مارها و عقربها
لذت ميبرند، همان گونه که اهل بهشت از سايهها و نور و همسران بهشتي لذت ميبرند!!
طبق چنين ديدگاهي ـ که عرفا و فلاسفه به عالم دارند ـ وجود هرکس و هر چيز در عالم، خير محض است. وجود فرعون و ابنملجم و شمر و يزيد و امثال آنها نه تنها شر نيست، بلکه به عالم، زيبايي خاصي ميدهند!! ميگويند: همه به سوي کمال خويش با عشق و شور و شعف در حرکتند و در اين مسير جز رضاي الهي چيز ديگري طلب نميکنند!!
حاصل سخنشان ميشود:
شمر ملعون با بريدن سر حضرت سيدالشهداء عَلَيهِالسَّلام در دنيا به بالاترين کمال خود رسيد و ورود آن ملعون در قيامت در آتش جهنم ـ که مطابق طبع اوست ـ براي وي منتهاي کمال است!! کمال حضرت سيدالشهداء عَلَيهِالسَّلام نيز با مقابله با يزيد و شمر و کشته شدن محقق شد!!
در اين ديدگاه همه چيز زيباست، بت زيباست، کفر زيباست، شمر و يزيد و ابن ملجم هم زيبا هستند و به عالم معنا ميدهند و زيباترين چيز در ميان پديدهها شيطان است.
همان گونه که مطرح شد ملاصدرا در مقدمه شرح اصول کافي ميگويد:
سعادت و کمال شيطان با ايجاد اضلال در عالم است!!
و شبستري نيز ميگويد:
نکو انديشه کن اي مرد عاقل
که بت از روي هستي نيست باطل!!
بدان کايزد تعالي خالق اوست
ز نيکو هرچه صادر گشت نيکوست
چو کفر و دين بود قائم به هستي
شود توحيد عين بتپرستي
وي ميگويد:
جهان چون چشم و خط و خال و ابروست
که هر چيزي به جاي خويش نيکوست(1)
آري، ابن ملجم و شمر در جايگاه خودشان ـ که مقابله با امام علي عَلَيهِالسَّلام و امام حسين عَلَيهِالسَّلام است ـ نه تنها شر نيستند، بلکه خير محض و جلوه دهنده و زيبا سازنده جهانند!! و آخر کار نيز مزدشان ورود در جهنم و لذت بردن از آتش و مار و عقربها است!! زيرا عذاب از عَذْب (يعني گوارا) است نه زجر و درد!!
ميگوييم:
بايد توجه داشت که فلاسفه و عرفا به جبر مطلق عقيده دارند، و اين اساس فعل انسان گناهکار را فعل خدا ميدانند که با توجه به اقتضاي ذاتش از وي صادر ميشود.و به همين دليل گناه گناهکاران برايشان کمال است؛ چرا خداوند متعال در کلام جاويدش به شدت تمام انسانها را از ارتکاب گناهان نهي فرموده است؟!
ملاصدرا در اَسفارِ اَربَعَه ميگويد:
… وَ الفِعْلُ الاختياري لَا يَتَحَقَّقُ وَ لَا يَصِحُّ بِالْحَقِيقَةِ الاَّ في واجِبِ الوُجودِ وحده وَ غَيرهُ لا يَکونونَ اِلاّ مُضطَرّين في صُورةِ المُختارينَ.(2)
فعل اختياري به جز براي خداوند نه محقق است و نه صحيح است و غير خداوند همه موجودات در افعالشان مضطر و مجبور هستند [و مانند انسان] در ظاهر مختارند!!
در اَسفارِ اَربَعَه، سخنان فراواني از ملاصدرا در باب جبر مطلق موجود است از جمله: اَسفارِ اَربَعَه، ج 4، ص 113 و 114؛ ج 6، ص 310.
مرحوم علاّمه طباطبايي نيز ميگويد:
مَا مِنْ شَيْءٍ مُمْکن مَوجود سِوَي الواجِبِ بالذات حَتَّي الأَفعال الاِختياريَّهِ اِلاّ هُوَ فِعل الواجِبِ بِالذّاتِ، مَعلول لَهُ بِلا واسِطَه، اَو بِواسِطَهٍ اَو وَسائطٍ.(1)
جز از واجب بالذات (خداوند متعال)، همه ممکنات حتي افعال [به ظاهر] اختياري، فعل خداوند است که بدون واسطه يا با واسطه از آن او است.
ميگوييم:
1 ـ اگر بگوييم صاحب فعل انسان خداست، ديگر اختيار براي او معنا ندارد، اما اگر بگوييم که انسان فعل را خود به اذن الهيانجام ميدهد ـ طبق معارف اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام ـ انسان صاحب اختيار است، زيرا فعل را خود انجام داده است اما با توان و قدرتي که خداوند به وي داده است؛ البته فلاسفه با توجه به برهان (قاعده) عليت که ميگويد: آنگاه که علت تامّه گردد صدور معلول از درون علت، ضروري است، هرگونه حريّت و آزادي
1) نهاية الحکمه، ص 301.
و اختيار را از غير خداوند نفي ميکنند. همان گونه که سخن ملاّ صدرا را آورديم که نهايتا ميگويد: «خداوند فقط فاعل مختار است و ديگر موجودات در ظاهر مختارند و در باطن و حقيقت و واقعيت مجبور!!»
البته قواعد فلسفي نه تنها جبر را بر تمام مخلوقات حاکم ميگرداند بلکه خدا را هم در برميگيرد، زيرا طبق قاعده عليت که ميگويند: علت که تامه باشد بروز و صدور معلول لاجرم و اضطراري است، خداوند را از ازل، علت تامه معرفي ميکنند که مجبور به صدور و ايجاد مخلوقات است! (البته صدور با ايجاد و خلق فرق ميکند که فلاسفه به صدور قائلند نه خلق).
اکنون با چنين ديدگاه فاسدي چگونه ميتوان خداوند متعال را فاعل مختار نام نهاد! چون طبق قواعد فلسفي خداوند از ازل فاعل مضطر بوده است و طبق اين قاعده، جهان نيز قديم است، که البته ادله عقلي و نقلي هر دو سخن را ابطال ميکند.
اگر جهنم براي مجرمان کمال و محل لذات است چرا بويي از اين سخنان در کلام هيچيک از انبياء الهي و ائمه اطهار عَلَيهِمُالسَّلام نيامده است؟ آيا فلاسفه و عرفا از پيامبران و امامان بيشتر ميدانند؟!! يا طبق سخن آن فيلسوف صدرايي، سخنان عرفا از پيامبران و امامان دلپذيرتر است؟!!(1)
صدها آيه از آيات قرآن کريم ـ که خداوند وعده عذاب ابد به مجرمان داده است ـ چگونه با اين سخنان توجيه ميشود؟!!
1) شرح مقدمه فُصوصُ الحِکَم، آشتياني، ص 74.
آيا تنها با استناد غلط به اين مطلب که ميگويند: عذاب از «عَذْب» (خوشي) است!!
مجرمان که در دنيا با فساد و بادهنوشي و فحشاء در لذات غوطهورند، اگر در آخرت نيز با نيش مارها و عقربها در جهنم لذت ببرند، آيا نبايد گفت: خوشا به حال مفسدان و مجرمان، که هم در دنيا خوشاند و هم در آخرت؟!!
آيا حاصل اينگونه تفکرات باطل، چيزي جز انکار وعدههاي خدا و به مسخره گرفتن تعاليم تمام پيامبران الهي است؟!!
آيا ملاصدرا با اينگونه تفکرات، عقل را کامل نموده است و نعمت را بر بشر به اتمام رسانده است؟!! چنانچه آن فيلسوف صدرايي ميگويد!
آيا اين سخن ملاصدرا که در اسفار، ج 7، ص 136 ميگويد: «زنان حيواناتي هستند که براي استفاده مردان، لباس انسانيت به آنها پوشانده شده است» نيز از آثار اکمال عقل است؟!!
طبق عرفان ابن عربي و ساير صوفيه، انسان هر چيزي را که بپرستد، در واقع امر، خدا را پرستيده است!
يکي ديگر از تابعان عرفان ابن عربي، ملاّسلطان محمد گنابادي ـ ملقب به سلطان عليشاه ـ (مؤسس فرقه صوفيه گنابادي) در اينباره زشتتر و رکيکتر از استاد خود ـ ابن عربي ـ ميگويد:
چون عالم مظهر تجلي ذات خداوند است، انسان زماني که از روي اختيار، شيطان را ميپرستد يا جن يا هر چيز ديگر مثل ماه و ستاره يا ملائکه يا حتي آلت تناسلي، مثل برخي از هندوها که مجسمه آلت تناسلي مرد و زن را پرستش
ميکنند، در حقيقت خدا را پرستش کرده و خود نميدانند!! (نَسْتَجِيرُ بِاللَّهِ مِنَ هٰذهِ الأَقاويل!).
متن جمله فوق چنين است:
لما کَانَ أَجْزاء العَالَمِ مَظاهِر لِلّهِ الوَاحِدِ الأَحَدِ القَهّارِ بِحَسَبِ أَسمَائِهِ اللُّطفيَّةِ وَ الْقَهريَّةِ کَانَ عِبادَة الاِنسانِ لِأيِّ مَعبودٍ کانت عِبادَة اللّهِ اِختيارَاً فَالاِنسان في عِبادَتِهَا اِختياراً لِلشَّيطانِ کَالاِبليسيَّة وَ لِلْجِنِّ کَالکَهَنَةِ وَ التَّابِعِي الجِنِّ وَ لِلْعَناصِرِ کَالزَّردُشتيَّةِ وَ عابِدي المَاءِ وَ الهَواءِ وَ الأَرضِ وَ لِلمَواليدِ کَالوَثَنيَّة وَ عابِدِي الأَحْجارِ وَ الأَشْجارِ وَ النَّباتاتِ کَالسَّامِريَّة وَ بَعْضِ الهُنودِ الَّذينَ يَعبُدونَ سَائِرَ الْحَيَوانَاتِ وَ کَالجَمشيديَّة وَ الفِرعَونيَّة الَّذينَ يَعبُدُونَ الاِنسانَ وَ يُقِرُّونَ بِآلِهَتِهِ وَ لِلْکَواکِبِ کَالصَّائِبِه وِ لِلْمَلائِکَةِ کَأَکثَرِ الهُنودِ وَ لِلذَّکَرِ وَ الفَرْجِ کَبَعضِ الهُنودِ القَائِلينَ بِعبادَةِ ذَکَرِ الاِنْسَانِ وَ فَرْجِهِ وَ کَالْبَعْضِ الآخرِ الْقَائِلينَ بِعِبادَةِ ذَکَرِ مهاديو مَلَکَاً عَظيمَاً مِنْ الْمَلائِکَةِ وَ فَرْجِ اِمْرَأَتَهُ کُلُّهُمْ عابِدونَ للّهِ مِنْ حَيثُ لَا يَشعُرونَ!!(1)
وي سپس اين شعر شبستري را ميآورد:
مسلمان گر بدانستي که بت چيست
بدانستي که دين در بتپرستي است
1) تفسير بيان السعاده، ملاسلطان محمد گنابادي، ج 2، ص 437.
اهل تصوف، عشق مجازي را پلهاي براي رسيدن به عشق حقيقي ميدانند و در آثار و نوشتهها به ويژه ديوان اشعار آنان، به فراواني از زن و چهرههاي زيبا و عشق و دلدادگي به آنان سخن گفتهاند و ادعا دارند که ظاهر اين سخنان و اشعار عاشقانه، درباره زيبارويان است و حقيقت و باطن آن در رابطه با خداست!! آنان سپس پا را فراتر ميگذارند و مدعي ميشوند که يک عارف سالک در مرحلهاي از سير و سلوکش با نظر نمودن در چهره کودکان و زنان زيباروي، خدا را ميبيند و معرفتش افزون ميگردد!!
و باز پا را فراتر ميگذارند و با اين بهانه باطل ـ که از هواي نفساني سرچشمه گرفته است ـ مبادرت به کارهايي مينمايند که در شرع از گناهان کبيره و مفاسد بزرگ محسوب ميگردد؛ اما آنان با اين تفکر باطل که «به حقيقت رسيدهاند و شريعت از آنان باطل گشته است»، کارهاي خود را موجه جلوه ميدهند!!
آنان اينگونه اعمال زشت را پس از وصول نه تنها حرام نميدانند، بلکه آن را آينهاي ميدانند که جمال حق را در آن ميبينند و با اين عمل ننگيني که انجام ميدهند با کمال بيشرمي ميگويند: «فاعل اين عمل، توجهي به عملش ندارد و اين عملش را آينه و وسيله براي رؤيت حق ميبيند و در حقيقت تمام توجهش به خداست، و شخص فاعل، خدا را در صورت اين معشوق مجازي ميبيند!!»
اکنون چند نمونه را براي مثال ميآوريم:
عبدالرحمان جامي در شرح حال اوحدالدين کرماني در علت اينکه شيخ شهابالدين او را بدعتگذار خوانده است، نوشته است:
مراد شيخ شهابالدين به ابتداع (بدعت) وي آن بوده است که ميگويد وي در شهود حقيقت، توسل به مظاهر صوري کرده و جمال مطلق (يعني خدا) را در صور مقيدات (يعني کودکان و زنان) مشاهده مينموده و شيخ شمسالدين تبريزي از وي پرسيدند که در چه کاري؟ گفت: ماه را در طشت آب ميبينم. پس شيخ شمسالدين گفت: که اگر بر قفا دنبل نداري، پس چرا بر آسمانش نميبيني؟ و پيش مولانا جلالالدين رومي (مولوي) گفتند که وي شاهد باز بود، خدمت مولوي فرمود: که کاش کردي و گذشتي، و اين رباعي وي بر اين دلالت دارد:
زان مينگرم به چشم سر در صورت
زيرا که ز معني است اثر در صورت
اين عالم صورت است و ما در صوريم
معني نتوان ديد مگر در صورت
و در برخي تواريخ، مذکور است که وي چون در سماع گرم شدي پيراهن مردان چاک کردي و سينه به سينه ايشان باز نهادي، چون به بغداد رسيد خليفه پسرکي صاحب جمال داشت. اين سخن بشنيد و گفت: او مبتدع است و کافر، اگر در صحبت من از اينگونه حرکتي کند (چشمداشتي به فرزندم داشته باشد) وي را بکشم و چون سماع گرم شد
شيخ به کرامت[!!] دريافت، گفت:
سهل است مرا بر سر خنجر بودن
در پاي دوست بيسر بودن
تو آمدهاي که کافري را بکشي
غازي چه تويي رواست کافر بودن
پسر خليفه سر برپاي شيخ نهاد و مريد شد!!
سپس جامي اين اعمال ننگين صوفيه را چنين توجيه ميکند:
حسنظن، بلکه صدق اعتقاد نسبت به جماعتي از اکابر چون شيخ احمد غزالي، شيخ اوحدالدين عراقي که به مطالعه جمال ظاهري صوري حسي اشتغال مينمودهاند آن است که ايشان در آن صور مشاهده جمال حق سبحانه ميکردهاند و به صورت حسي مقيد نبودهاند و اگر از بعضي کُبَرا (بزرگان) نسبت به ايشان، انکاري واقع شده است، مقصود از آن، آن بوده باشد که محجوبان آن را دستوري نسازند و قياس حال خود برايشان نکنند و جاويدان در حَضيض خُذلان و اَسفَلُ السّافِلين طبيعت نمانند!!(1)
ميگوييم:
اولاً: اين چه راه وصول و رؤيت حق است که با ارتکاب گناهان صورت ميپذيرد!!
ثانيا: اگر اين کار براي عرفاي واصل صحيح است، پس چرا بويي از اين معارف!! در آموزههاي ديني مشاهده نميشود؟!!
ثالثا: اگر اين کار براي واصلان عرفا حلال باشد، پس بايد گفت:
1) نَفَحاتُ الأُنسِ فِي حَضَرات القُدْس، ص 590 و 591.
کارهاي ديگري که منع شرعي دارند نيز ميتواند براي آنان حلال باشد!! بنابراين، حرمتهاي الهي بازيچهاي بيش نيست!!
آيا اين تفکر، جز مسخره کردن دين، چيزي ديگري است؟!!
شيخ عطار در مثنوي «مَنطِقُ الطَّير» راجع به شبلي ـ از بزرگان صوفيه ـ سروده است:
گم شد از بغداد شِبْلي چندگاه
کس به سوي او کجا ميبرد راه
باز جستندش به هر موضع بسي
در مخنّث خانهاي ديدش کسي
در ميان آن گروه بيادب
چشمتر بنشسته بود و خشک لب
مولوي ميگويد:
خانقاهي که بود بهتر مکان
من نديدم يک زمان در وي امان
رو به من آرند مشتي خمرخوار
چشمها پر نطفه کف … فشار(1)
ملاصدرا در فصل نوزدهم از کتاب حکمت متعاليه تحت عنوان «في ذِکرِ عِشقِ الظُّرَفاءِ وَ الفَتَيان للاَوجَهِ وَ الحِسّان» ـ در عشق و دلدادگي به کودکان و نوجوانان زيباروي ـ مينويسد:
هنگامي که کودکان و نوجوانان از تربيت پدران و مادران بينياز ميشوند، به آموزش و توجه نيکو و دلسوزانه و مهربان اساتيد و معلمين نياز پيدا ميکند. از اين رو يک نوع گرايش و رغبت نسبت به کودکان و همچنين عشق و محبت نسبت به نوجوانان زيباروي در وجود مردان بالغ و بزرگسال
1) کليات مثنوي، ص 99، چون حرف رکيک بود به جايش … قرار داديم.
ايجاد ميشود. علت اين امر اين است که اين افراد بزرگسال براي تأديب، تهذيب و تکميل نفوس ناقص اين کودکان و نوجوانان و رساندن آنها به اهداف مورد نظرش گرايش پيدا کنند، و الاّ خداوند اين رغبت و محبت را در اکثر افراد بيهوده نميآفريد.
… ناگزير بايد گفت که وجود اين عشق در انسان از جمله فضائل و خوبيها به شمار رفته و جز صفات پست و زشت شمرده نميشود و سوگند به جان خودم که اين عشق نفس را از همه اشتغالات و گرفتاريهاي دنيايي آزاد کرده و در واقع همه اين اشتغالات را به صورت يک امر واحد درميآورد، و آن هم اشتياقي براي ديدن زيبايي انسان است که بسياري از آثار جمال و جلال خدا در اين جمال انسان وجود دارد …
و به همين سبب بزرگان و مشايخ در ابتدا شاگردان و مريدان خود را، امر به عشق ميکنند، و در اين زمينه گفته شده است: عشق پاک، کاملترين وسيله براي لطافت بخشيدن به نفس و نوراني کردن قلب ميباشد، و در اخبار هم آمده است: به درستي که خداوند زيباست و زيبايي را دوست دارد، و همچنين گفته شده:
هرکس که عشق بورزد و پاکدامن باشد و پنهان کند آن را و بميرد، شهيد از دنيا رفته است.
اما در اينجا لازم است موضوعي تذکر داده شود و آن اينکه اين عشق از جمله فضايل کمنظيري است که بين عقل مجرد خالص و نفس حيواني واقع ميشود. چنين فضائلي به طور مطلق در همه اوقات و شرايط و براي همه افراد پسنديده نيستند؛ بلکه شايسته است در ميانه راه سلوک عرفاني و در
شرايط نرم شدن و رقيق شدن نفس و بيدار کردن آن از خواب طبيعي و خواب غفلت و همچنين خارج کردن اين نفس از درياي شهوات حيواني، اين نوع محبت يعني عشق به کار گرفته شود، ولي در شرايطي که نفس به وسيله علوم الهي کامل شده، جوهره عقلاني پيدا کرده و بر علوم کلي که سبب اتصال آنچه عالم قدس ميشوند، احاطه پيدا ميکند، شايسته نيست در عشق نسبت به اين صورتهاي زيبا و شمايل لطيف بشري سرگرم باشد.(1)
ميگوييم:
1 ـ گرايش اساتيد و معلمين به خردسالان و نوجوانان، اگر براي خدا باشد، امري است نيکو؛ اما آنگاه که اساتيد و معلمين، ـ طبق قول ملاصدرا ـ فقط نگاه مهربانانه و دلسوزانه به کودکان و نوجوانان زيباروي دارند، آيا اين گرايش براي خداست يا از روي هواهاي نفساني است!؟
2 ـ اين چه کمال و رشدي است که فقط با عشق ورزيدن به کودکان و زنان و جوانان زيباروي ميسر ميشود!؟ مگر ديگران که زيباروي نيستند، گناه آنان چيست؟
3 ـ آيا اينگونه تفکرات باطل صوفيانه، مقدمه فساد نفس ـ نسبت به ارتکاب گناهان کبيره ـ و موجه جلوه دادن آن را فراهم نميسازد؟!
1) اَسفارِ اَربَعَه، ج 7، ص 171 به بعد.
4 ـ آن احاديثي را که ملاّ صدرا از معصومين: ذکر نمود، چه رابطهاي دارد با عشق ورزيدن به کودکان و نوجوانان زيباروي؟! آيا اينگونه سخنان، استفاده ابزاري نمودن از احاديث معصومين عَلَيهِمُالسَّلام نيست؟!
ملاصدرا در ادامه کلامش، در بيان عشقبازي ـ بيپردهتر ـ ميگويد:
زماني نهايت آرزوي عاشق برآورده ميشود که با او نزديک شود و با او هم صحبت گردد و با حصول اين مطلب، چيز بالاتري را ميخواهد و آن اين است که آرزو ميکند اي کاش با معشوق خلوت کرده و بدون حضور شخص ديگري با او هم صحبت گردد. و باز با برآورده شدن اين حاجت ميخواهد که با او همآغوش گشته و او را بوسه باران کند. تا ميرسد به جايي که آرزو ميکند اي کاش با معشوقه در لحاف و رختخواب قرار گيرد و تمام اعضاي خود را تا جايي که راه دارد به او بچسباند و با اين حال آن شوق اوليه و سوز و گداز نفس بر جاي خود باقي است؛ بلکه به مرور زمان اضافه نيز ميگردد، کما اينکه شاعر نيز بر اين مطلب اشاره کرده است: با او معانقه کردم باز نفسم به او مشتاق است.
آيا نزديکتر از معانقه و در آغوش گرفتن چيزي تصور دارد؟ و لبهاي او را مکيدم شايد حرارت من از بين برود؛ اما با اين کار فقط هيجان درونيم افزايش يافت. گويا تشنگي من پايانپذير نيست، مگر که روح من و معشوقم يکي شود!!(1)
1) اَسفارِ اَربَعَه، ج 7، ص 171 به بعد.
ميگوييم:
طبق عقيده عرفا، تمام عالم مظهر ذات خداوند است و اين خداست که به صورتهاي گوناگون حتي حيوانات، ظاهر گشته است. چنانچه قيصري در شرح سخنان ابن عربي ميگويد:
اِنَّ لِکُلِّ شَيء جَماداً کَانَ أَو حَيَواناً حَياتاً و عِلماً وَ نُطقاً وَ اِرادتاً وَ غَيرها يلزم ذات الإِلٰهية لِأنَّها هِيَ الظّاهِرة بِصُوَر الحِمارِ وَ الحيوانِ(1)
براي هر چيزي چه جماد، چه حيوان، حيات و علم و نطق و اراده و صفاتي مانند آن باشد که آن صفات از خصايص ذات الهي است، پس اين خداست که به صورت الاغ و حيوان ظاهر شده است!!
اکنون از عرفاي صوفي ميپرسيم:
حال که همه موجودات، مظهر خداوند هستند، چرا در اشعار و نوشتههايتان فقط از کودکان و زنان زيبارو تمجيد نموده و مدعي هستيد که خدا را در اين چهرههاي زيبا مشاهده مينماييد؟!!
1) شرح فُصوصُ الحِکَم، قيصري، ص 252.
يکي از انتقادات بسيار شديدي که علماي دين و فقهاي عظام به ابن عربي نمودهاند اين است که وي در کتاب فُصوصُ الحِکَم، «فص هارونيه»، برخلاف نص قرآن، قوم بنياسرائيل ـ که در غياب موسي عَلَيهِالسَّلام بت پرست شدند ـ را تبرئه ميکند و هارون نبي عَلَيهِالسَّلام را که مانع شده بود جمعي گوساله (بت) را نپرستند مورد مؤاخذه قرار ميدهد و او را به نقص معرفت متهم ميکند. ابن عربي مدعي است آنگاه که موسي عَلَيهِالسَّلام به سوي قوم برگشت و برادرش هارون عَلَيهِالسَّلام را مورد مؤاخذه قرار داد به اين علت بود که هارون عَلَيهِالسَّلام مخالف جريان گوسالهپرستي بود!!
استاد حسنزاده آملي در کتاب مُمِدُّ الهِمَم در شرح فُصوصُ الحِکَم زماني که در شرح سخنان ابن عربي به اين قسمت ميرسد از سخنان ابن عربي دفاع ميکند و آن را موجه جلوه ميدهد و سخن وي را اسرار ولايت و باطن مطرح مينمايد!!
شخصي به نام آقاي محمدحسن وکيلي اخيرا در مجامع حوزوي و دانشگاهي ـ مشغول ترويج تفکرات صوفيانه است. نامبرده در
کتابچهاي به نام «تحريفهاي تفکيکيان پيرامون حکمت و عرفان، دفتر اول گوسالهپرستي در کلام استاد حسنزاده آملي» با استدلالهاي واهي و مغلطههاي عرفاني، سعي نموده که از ابن عربي و شارح آن دفاع کند و سخنان آنان را مطابق با شرع قلمداد نمايد.
اين حقير با خواندن کتابچه وکيلي، متوجه شدم که استدلالهاي وي سراسر باطل و مغلطه است که نامبرده قصد دارد با استدلالتراشي گوسالهپرستي و بتپرستي را ـ به خيال خودش ـ از طريق علمي ثابت کند!!
و از آنجا که کتابچه فوق، به صورت گسترده در بين طلاب و دانشجويان و ديگران توزيع گرديده است، وظيفه خود ديدم که استدلالهاي ناصواب وي را با دلايل عقل و قرآن و روايات پاسخ گويم و قضاوت در اين باره را به خوانندگان محترم واگذار مينمايم.
در پايان اين مقدمه لازم به ذکر است که اينجانب شخصي مستقل هستم و قصد دفاع از هيچ مشرب فکري ـ مانند مکتب تفکيک ـ را ندارم و قصدم فقط جواب به سخنان باطل نويسنده است.
23/2/90
1 ـ در کتابچه «تحريفهاي تفکيکيان پيرامون حکمت و عرفان» منتقدان به صوفيه و فلاسفه به شدّت مورد نکوهش قرار گرفته و به انواع و اقسام اتهامات چون رفتارهاي غلط، پندارهاي باطل، قصور و نقص در ادراک، طلاب مستضعف، تحريف حقايق، سخنان دروغ و کذب، ايجاد فتنه و تفرقه در صفوف شيعيان و … مورد هجمه قرار گرفتهاند.
سؤال ما از جناب نويسنده اين است که در ديدگاه شما متخصص چه کسي است؟
آيا کسي که سخنان عرفا و فلاسفه را ـ هر چند تقليدي ـ مو به مو پذيرفته متخصص است؟
آيا منتقداني که سالها فلسفه و عرفان را خوانده و به عمق سخنان
اين دو طايفه رسيده امّا مباني و عقايد آنان را نپذيرفتهاند، در ديدگاه شما متخصصاند يا خير؟
شما، علماي طرفدار عرفان اصطلاحي و فلاسفه را عالمان بزرگ شيعه ياد کرده و مخالفان آنان را طلاب مستضعف دانستهايد. آيا بزرگاني مثل شيخ انصاري، خواجه نصير، ميرزاي قمي، علاّمه مجلسي، علاّمه شيخ حر عاملي و مقدّس اردبيلي که در ردّ عقايد ابن عربي و ساير صوفيه مطلب نوشتهاند در نظر شما جزء علما و طلاب مستضعفاند؟
آيا از ديدگاه شما فيلسوف و عارف بزرگي مانند ملاّ محسن فيض کاشاني که مفسّر کلام ابن عربي و ملاّ صدرا بوده و در اواخر عمر نادم شده و عليه عرفان اصطلاحي و فلسفه مطلب مينويسد از تخصص لازم برخوردار نيست؟ و يا خروج وي از تخصص است؟!!
آيا مرحوم علاّمه محمّد تقي جعفري دانشمند و فيلسوف شهير که مينويسد: «عقيده به وحدت وجود و موجود عرفا و متصوفه سنخيتي با تعاليم انبياء عظام در توحيد ندارد»،(1)متخصص نيست؟
آيا پروفسور عبدالجواد فلاطوري که جزء پژوهشگران بزرگ عرصه فلسفه و عرفان است و ميگويد: «پايههايي که اساس فلسفه صَدرُ المُتِأَلِّهين (ملاّ صدرا) بر آن بوده است الآن فرو ريخته است.»(2)در نظر شما کارشناس و خبره نيست؟
به نظر ميرسد در ديدگاه شما متخصص فقط کسي است که فلسفه
و عرفان اصطلاحي را بپذيرد و اگر کسي عمر خود را در مطالعه و تدريس فلسفه و عرفان سپري کرده باشد ولي با آراي فلاسفه و عرفا مخالفت داشته باشد متخصص نيست و چيزي نميداند!
علاّمه محمّد تقي جعفري در اين مورد مينويسد: «اگر اصل را با وجود، و موجود را واحد شخصي عقيده کردي اعلم دوراني اگرچه الف را از باء تشخيص ندهي … و بالعکس اگر راجع به وحدت موجود اظهار نظري کني، جاهلترين مردمي اگر اعلم دوران باشي».(1)
جناب نويسنده! بايد بدانيد که انديشه بسياري از پژوهشگران رشد نموده و اين سخنان بياساس ديگر جايگاهي ندارد و طرفداران عرفان اصطلاحي و صوفيه ديگر نميتوانند با بر چسب نفهمي يا انگهاي سياسي منتقدان را از ميدان به در کنند.
2 ـ نويسنده، منتقدان عرفان و فلسفه را متهم به تفرقهافکني در صفوف شيعيان ميکند مينويسد:
… نشريات تفکيکي و خطباي محترمشان هر روز نغمهاي در تنبور ميافزايند و تحريف و خلاف واقع جديدي را به مردم مستضعف و از همه جا بيخبر تزريق ميکنند و علاوه بر افترا بدون علم و تحريف و کذب، به آتش تفرقه در صفوف شيعيان و مواليان اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام دامن ميزنند. (ص 11)
و در صفحه بعد مينويسد:
نکتهاي که در اينجا تذکرش ضروري است، اين است که
1) مبدأ اعلي، ص 108 و 111.
بخشي از تحريفات (توسط مخالفان فلسفه و عرفان) مسلّماً به صورت عمدي توليد ميشود و نگارندگان و گويندگان با علم و توجه به آن به جعل آن ميپردازند ولي به عقيده اين حقير بيش از نود درصد آن محصول بياطلاعي است.
در ادامه ميافزايد:
به ضميمه تعصب خشک و عناد با حکماء و عرفا است که تفکيکيان از کودکي با آن تربيت ميشوند. با اين وجود صاحبان اين تحريفات غير عامدانه، غالبا جاهل مقصرند نه قاصر، زيرا خود واقفند که شرعا و عقلاً به هيچ وجه حق اظهار نظر در اين گونه مسايل را ندارند و تبعات اين اکاذيب در آخرت دامن گيرشان خواهد شد.
پاسخ ما:
اين حقير کاري به مکتب تفکيک ندارم؛ اما ميگويم: چيزي که موجب اختلاف در صفوف شيعيان ميشود رها کردن معارف توحيدي خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام است نه انتقاد يا مخالفت با عرفان و فلسفه. سخن منتقدان اين است که آيا با وجود عاليترين معارف توحيدي در تعاليم خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام سزاوار است که شيعيان آنها را رها کنند و در معارف به علوم صرفا بشري تمسک جويند؟
آيا عرفان اصطلاحي و فلسفه اسلامي که به اعتراف پژوهشگران اين عرصه دستمايههاي اوليه خود را از مکتب يونان باستان گرفته است ميتواند محور اتحاد بين شيعيان باشد؟
آيا گروهي که سعي دارند معارف خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام را اصل قرار دهند و هيچ گونه جايگزيني را براي آن نپذيرند تفرقه افکنند يا ديگران؟
آيا در نظر شما، عرفان اصطلاحي و فلسفه از وحي هم مقدّس تر است که هيچ کس به غير از باورکنندگان نميتوانند حتي اظهار نظر کنند و اگر اظهار نظر کنند حرام شرعي را مرتکب شدهاند؟
ايشان و برخي از اين طرفداران ميگويند تا فردي حکمت متعاليه ملاّ صدرا را خوب نخواند و نفهمد نميتواند و نبايد درباره ابن عربي و آثار و عقايد او اظهار نظر کند، زيرا فلسفه متعاليه ملاّ صدرا مقدمه ورود به عرفان ابن عربي است و کساني که اين نکته مهم را رعايت نکنند در اظهار نظر دچار لغزش ميشوند!!
پاسخ ما:
از آنجا که بسياري از مباحث حکمت متعاليه صَدرُ المُتِأَلِّهين برگرفته از آراء و عقايد ابن عربي است، کسي که در اين مباحث وارد شود و آنچه ميخواند بپذيرد، قطعا زماني که با اتمام اين مقدمات وارد عرصه عرفان ابن عربي شود ديگر منتقد عقايد او نخواهد بود، بلکه شارح و مفسر عقايد ابن عربي ميشود، زيرا از ابتدا ذهنيت و تفکرش در چهارچوب خاصي شکل گرفته که لاجرم وي را به سوي پذيرش عرفان ابن عربي سوق ميدهد و اين نکته بسيار مهمي است که آقايان از آن غفلت کردهاند.
بهترين راه براي نقد آراء و عقايد عرفا و متصوفه اين است که در ابتدا زبان آنان فهميده شود، سپس بدون پذيرش مکتب خاص از تفکرات بشري، و با توجه به عقل و محکمات قرآن و تعاليم اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام عقايد آنان مورد ارزيابي قرار گيرد. امّا طرفداران فلسفه و عرفان تفکّرات خود را از ابتدا در چهارچوبي خاص ـ که نهايتا منجر به پذيرش عقايد آنان ميشود ـ شکل ميدهند و اين کار جدّا جلوي حُريّت و آزادي انديشه را ميگيرد.
3 ـ نويسنده سخن بسيار عجيبي دارد، مينويسد:
شالوده نظام فکري علاّمه مجلسي در مسائل اعتقادي، ساخته شده دست پدر بزرگوار ايشان علاّمه مجلسي اول و شيخ بهايي و ملاّ صدرا و گاه امثال ميرداماد و ميرزا رفيع و آقا حسين دامغاني است. در مرآة العقول و بحار در مباحث توحيد و نفس و … دائما به مطالب نقل شده از اين بزرگان برميخوريم و مجلسي ثاني با تجليل بسيار از شيخ بهايي و پدرشان و ميرداماد ياد ميکنند و ملاّ صدرا را «بَعضُ المُحَقِّقين» مينامند.
و اگر نقل قول اين بزرگان را از بحار و مرآة العقول حذف کنيم، ديگر چيز قابل توجّهي در اين مباحث باقي نميماند. مجلسي اول در اين عبارت فرمود: «شيخ بهاء الدين محمد (شيخ بهايي) و مولانا صدرالدين محمد شيرازي (صَدرُ المُتِأَلِّهين) بلکه جميع محققين و مدققين خوشهچين خرمن او (مُحيِ الدّين) ميباشند». معناي اين سخن اين است که علامه مجلسي ثاني و به تبع محدثين ديگري که بر سفره بحار نشستهاند، در فهم روايات و معارف خوشهچين
مُحيِ الدّين ميباشند، گرچه از نام وي فرار کنند. با مقايسه بحار و آثار محققين و متکلمين پيش از قرن ششم به خوبي عمق تاثيرگذاري حکمت و عرفان را در آثار علامه مجلسي ثاني ميبينيم که ارائه شواهد تفصيلي آن مجال ديگري ميطلبد. تفکيکيان و ديگران ـ بپذيرند يا نپذيرند باور کنند يا نکنند ـ آنچه از مکتب تشيع امروزه به آن معتقدند مرهون عرفان مُحيِ الدّين ميباشند.
پاسخ ما:
مرحوم علامه مجلسي صاحب کتاب گرانسنگ بحارالانوار، در آثار خود به شدت عقايد عرفا و متصوفه را مورد نقد و ردّ قرار ميهد و آنها را اهل انحراف و بدعت معرفي ميکند، حال چگونه ميتوان گفت که وي وامگير ابن عربياست؟
جناب نويسنده!
آيا شيعه مرهون عرفان کسي است که در آثارش به شدت به شيعه حمله نموده و حتي نقل ميکند که شيعيان در عالم کشف و شهود به صورت خوک ديده شدهاند،(1)و در کتاب فُصوصُ الحِکَم مينويسد: «پيامبر رحلت کرد و هيچ کس را جانشين خود ننمود»(2)و در فُتوحاتِ مَکيِّه از مناقب شيخين مرتب سخن ميگويد آنچنان که هيچ سني نگفته و حتي عمر را معصوم ميداند و با استناد به احاديث جعلي بر عصمت
عمر استدلال ميکند،(1)و در همان کتاب فتوحات تمام احاديث نبوي را که بسياري از آنها به قول محدث کبير شيخ حر عاملي جعلياند از منابع اهل تسنن نقل ميکند،(2)و در همان کتاب همه طايفه شيعه را گمراه معرفي ميکند و ميگويد شيعيان دوازده امامي از همه فرقههاي شيعه گمراهترند و شيطان را شاگرد شيعيان دوازده امامي معرفي ميکند و انواع و اقسام تهمتها را به شيعيان ميزند.(3)تا آنجا که حتي برخي از طرفداران وي، او را به خاطر اين سخنان مورد ملامت قرار دادهاند، آيا چنين کسي حق بر گردن شيعه دارد و شيعه وام دار و مرهون اوست؟
استاد مطهري ابن عربي را سني متعصب نام ميبرد(4)و سيد جلالالدين آشتياني که از مدافعان و طرفداران ابن عربي است، وي را دشمن شيعه معرفي ميکند. آشتياني در مقدمه فُصوصُ الحِکَم مينويسد:
شيخ اعظم با آنکه به اهل بيت عصمت و طهارت عشق ميورزد خصم اَلَدّ شيعه اماميه (دوازده امامي) است … آنچه در اين قسمت از فتوحات آورده (که شيعيان در عالم کشف و شهود خوک ديده شدند) بسيار سست و خالي از صحت است در دو قضيه منقول از رجبيون و آن دو شاهد، آثار جعل آشکار است، مع هذا شيخ محقق از ناحيه عشق بر شيخين باور کرده است.(5)
جناب شيخ! سزاوار بود که شما بگوييد شيعه وامدار و مرهون علماي بزرگ و مجاهد خويش مثل کلينيها و صدوقها و مجلسيها است نه ابن عربي سني متعصب و به قول برخي ناصبي!
4 ـ نويسنده بزرگان متقدمين شيعه را متهم به قشريگري و سانسور احاديث و خيانت در امانت ميکند، مينويسد:
بزرگان متقدمين شيعه، در باب ولايت و امامت اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام و حتي نبوت حضرت ختمي مرتبت صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ عقايد سطحي داشتند. عدهاي از ايشان ائمه عَلَيهِمُالسَّلام را از ابرار (دانشمندان نيکو) ميناميدند و هيچ مقام معنوي عجيبي براي ايشان معتقد نبودند. عدهاي تحت تاثير گرايشهاي افراطي محدثين مقامات اهل بيت را انکار ميکردند و کساني را که معتقد به سهو رسول خدا نبودند از غلات و مفوضه و ملعون ميناميدند … محدثين آن عصر (عصر شيخ صدوق و شيخ مفيد) همه اين روايات را (در فضايل و مناقب اهل بيت عليهمالسلام) متهم به غلو و تفويض مينمودند و راويان آن را که گاه اصحاب سر ائمه عَلَيهِمُالسَّلام بودند به کذب و جعل و … نسبت ميدادند و به همين بهانه حجم زيادي از روايات آن عصر را سانسور کرده و به دست ما نرساندند. (ص 27 و 28 کتاب).
پاسخ ما: سخن اين نويسنده تهمت بزرگي است به محدثان و مجاهدان کبير شيعه، همان کساني که با تمام وجود پاسدار مکتب اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام بودند
و سختيها را بر جان خريدند و سخنان اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام را تا روز قيامت براي رهپويان هدايت و سعادت به يادگار گذاشتند. امثال شيخ صدوق و شيخ مفيد و شيخ طوسي و ديگر بزرگان محدثين متقدم که در کلام اين نويسنده به قشري و خيانت در امانت متهم شدهاند، حقيقتا حق بزرگي بر گردن ما شيعيان دارند. اگر زحمتها و مجاهدتهاي آن بزرگواران متقدّم نبود اکنون ما هم مانند بسياري از مسلمانان از مکتب نوراني خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام بيبهره بوديم.
نويسنده از يک طرف شيعه را وام دار عرفاي صوفي که اکثر آنان مثل ابن عربي سني متعصب شيعه ستيز بودند ميداند، و از طرف ديگر بزرگان محدثين متقدم که افتخار جهان بشريت هستند را متهم به سانسور حديث و خيانت در امانت ميکند.
راستي اين گونه قضاوتهاي وهّابي پسند نشانه چيست؟
5 ـ ايشان مينويسد:
غرض از مباحثي که در اين مجموعه بيان ميشود اثبات حقانيت کلام جناب محيالدين نيست، بلکه نشان دادن بياطلاعي و نا آشنايي مخالفان معارف الهي با اين علوم است. (ص 17).
پاسخ ما:
چيزي که از ابتدا تا انتهاي اين کتابچه مشاهده ميشود دفاع از عقايد ابن عربي ـ خداپرستي ـ بخصوص سخن ايشان که گوسالهپرستي خداپرستي است. گويا نويسنده با بهانه کردن مخالفان، قصد توجيه سخنان ابن عربي
و شارح کتاب او استاد حسنزاده آملي را دارد، نه قصد آگاهي دادن و استدلال علمي نمودن.
نويسنده از يک طرف منتقدان گوسالهپرستي در سخن ابن عربي و شارح آن را به نفهمي متهم ميکند و از طرف ديگر با استدلالهاي ناصحيح سعي در موجه جلوه دادن عقايد ابن عربي را دارد، در عين حال با کمال تعجب مينويسد: «غرض از مباحثي که در اين مجموعه بيان ميشود اثبات حقانيت کلام جناب محيالدين نيست … .»!
پس از اتمام مقدمه، نويسنده با دلايل گوناگوني ميکوشد تا برخي از عقايد عرفا و صوفيه (مانند بحث عينيت اشياء با ذات الهي و بحث از اين که چون در عالمِ تکوين، همه عبد و فرمانبردار خدا هستند پس واقعيت بتپرستي خداپرستي است). را اثبات کند وي با استناد به آيات قرآن کريم و روايات امامان معصوم عَلَيهِمُالسَّلام سعي در توجيه سخنان ابن عربي و استاد حسنزاده آملي را دارد. اما بايد گفت که نويسنده با استناد غير صحيح به آيات و روايات و دگرگون کردن معاني آنها در اين مجموعه، مغلطه فاحشي را به تصوير کشيده و گمان کرده آنچه را استدلال ميکند و مينويسد صحيح و مطابق با واقع است؛ در صورتي که به خاطر تعبد و تعصبي که نسبت به سخنان صوفيه و عدم درک صحيح قرآن و روايات دارد دچار خطايي بزرگ در عقيده خويش گرديده است. و ما براي اينکه مباحث طولاني نشود بخشياز استدلالهاي وي را با جواب مختصر ذکر ميکنيم:
6 ـ وي مينويسد:
قرآن مجيد سر تا سر عالم هستي را آيه و نشانه پروردگار
ميشمارد و در سراسر آيات مبارک خود هر گونه استقلالي را از هر موجودي نفي ميکند … بر خلاف ما که خود را داراي علم و حيات و قدرت و عزّت و ملک ميبينيم، خداوند متعال در قرآن کريم هر صفت کمالي را در خود منحصر مينمايد و علم و حيات و قدرت و ديگر صفات را به خود اختصاص ميدهد. (ص 35 و 36).
نويسنده براي اثبات عينيت خدا با اشياء اين گونه زمينهسازي ميکند که هر صفت و کمالي مختص به خداوند متعال است و هيچ گونه قدرت و عزّت و مُلک و ملکي براي انسان نيست.
پاسخ ما:
خداوند مالک کمالات گوناگون است و آن کمالات را که مخلوق او هستند به انسان اعطا نموده و وي را مالک آنها نموده و اگر چه اين ملکيت يک ملکيت اعتباري است، اما انسان مالک آن از طرف خداوند متعال است. چنانچه خداوند در قرآن ميفرمايد:
«قُلِ اللَّهُمَّ مَالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِي الْمُلْکَ مَن تَشَاء وَ تَنزِعُ الْمُلْکَ مِمَّن تَشَاء وَ تُعِزُّ مَن تَشَاء وَ تُذِلُّ مَن تَشَاء بِيَدِکَ الْخَيْرُ إِنَّکَ عَلَيَ کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ».(1)
بگو بار الها! مالک حکومتها تويي به هر کس بخواهي حکومت ميبخشي و از هر کس که بخواهي حکومت را
1) سوره آل عمران، آيه 26.
ميگيري هر کس را بخواهي عزّت ميدهي و هر که را که بخواهي خوار ميکني. تمام خوبيها به دست توست تو بر هر چيزي قادري.
بنابراين خداوند متعال کمالات را به انسان عنايت نموده است و نوع اين کمالات از اين جهت مختص خداست که خدا خالق آن است و کسي غير او آنها را ايجاد نکرده است و نفي استقلال به اين معناست که اينها ذاتي ما نيست بلکه خدا اعطا نموده است.
7 ـ وي مينويسد:
از ديده دو بين و احول ساکنان عالم کثرت، ما و ديگر مخلوقات وجودي در کنار خدا ميباشيم و با هم عالم هستي و وجود را پر کردهايم. بارها ميپرسيم خداوند کجاست؟ کدام بخش از عالم را پر نموده است؟ و چگونه به همه جا احاطه و سيطره دارد؟
خود را غير و مباين و بريده از او ميبينيم و نسبت خالق و مخلوق را دو وجود جدا که يکي قوي و ديگري ضعيف و يکي غالب و قاهر و ديگري مغلوب و مقهور و يکي رزاق و محيط و ديگري مرزوق و محاط است ميدانيم.(1)
پاسخ ما:
خداوند و مخلوقات از آنجا که همسنخ هم نيستند با هم عالم را
1) ص 36.
پر نميکنند بلکه اين کثراتند که عالم خلقت را پر ميکنند و آن گونه که نويسنده ميپندارد مخالفان، چنين مطالبي را نميگويند، بلکه هر کس چنين سخن بگويد نفهميده است که «کجايي» از خواص عالم خلق است و خداوند، خالق جا و مکان است.
امير مؤمنان علي عَلَيهِالسَّلام ميفرمايد: «إِنَّ اللَّهَ أَيَّنَ الْأَيْنَ فَلا أَين لَهُ؛(1)يعني: خداوند جا و مکان را ايجاد کرده است و خود جا و مکان ندارد». نويسنده سر در گم، خلط مطلب کرده است، در اين که ذات ما غير از ذات خداست و او خالق است و ما مخلوق او و او رازق است و ما مرزوق و … ترديد نيست. اين که ما و تمام پديدهها غير خدا هستيم با تمام ملاکهاي عقلي و آموزههاي شرعي قابل تطبيق است؛ اما اين گونه نيست که خداوند به ما احاطه نداشته باشد بلکه محيط بر ما است. پس بينونت ما با خداوند بينونت صفتي است نه بينونت عُزلي. به اين معنا که خداوند غير مخلوقات خويش است امّا سيطره تام بر تمام مخلوقات خويش هم دارد.
8 ـ نويسنده ميگويد:
بر اساس منطق توحيدي اسلام و مکتب اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام خداوند متعال در همه جا و در همه چيز و با همه چيز و در تمام ذرّات وجود حقيقتا هست به طوري که به جاي اينکه بگوييم خداوند کجاي عالم است بايد با نوعي مسامحه گفت: عالم کجاي خداست؟
1) بحارالانوار، ج 3، ص 309.
پاسخ ما:
هم اين که بگوييم خدا کجاي عالم است غلط است و همين که بگوييم عالم کجاي خداست. زيرا وقتي جا و مکان مخلوق خداست بکار بردن اين جمله که عالم کجاي خداست معنا ندارد.
9 ـ ايشان مينويسد:
وجود مقدس او و اسماء و صفاتش ارکان وجود هر چيزي را پر کرده است.
سپس در پاورقي ميآورد:
چنانکه در دعاي کميل ميخوانيم: وَ بِأَسْمَائِكَ الَّتِي مَلَأَت أَرْكَانَ كُلِّ شَيْءٍ.(1)
جواب:
خداوند با هر چيزي است، امّا آنچه که عالم خلقت را پر کرده است اسماء اوست نه وجود او (همان گونه که اميرمؤمنان عَلَيهِالسَّلام در دعاي کميل ميفرمايد) و اينکه خداوند با هر چيزي است دلالت بر غيريت او با اشياء دارد نه عينيت. خداوند متعال(2)با همه اشياء است بدون عينيت داشتن با آنها، امّا انديشه و عقل و شهود ما کيفيت آن را نميفهمد، زيرا فعل خداوند طور ندارد همچنانکه ذات خداوند طور ندارد.
10 ـ وي مينويسد:
در هر جا کمالي که ميبينيم کمالات اوست و از اوست و با اوست و به سوي اوست. نسبت مخلوقات با خداوند متعال نسبت دو موجود جدا نيست، بلکه نسبت مطلق و مقيد وجودي است. (ص 37).
پاسخ ما:
خداوند از هر قيدي منزه است، حتي قيد اطلاق. زيرا هم مقيد و هم مطلق هر دو از مفاهيم ذهني است و خداوند از مفاهيم ذهني ما منزّه است. مطلق و مقيد در هم سنخها به کار ميرود که يکي محدود و ديگري نامحدود است. اما خداوند هم سنخ مخلوقات نيست که تعبير مطلق براي او بکار برند، به همين دليل است که در آيات و روايات خداوند به چنين اسمي «يا مطلق» خوانده نشده است.
11 ـ سپس نويسنده براي اثبات عينيت اشياء با خداوند متعال به قسمتي از احاديث معصومين استناد ميکند و مينويسد:
خداوند (غَيْرُ كُلِّ شَيْءٍ) است ولي (لَا بِمُزَايَلَةٍ) و (لَا بِمُبايَنَة)» بلکه «مَعَ كُلِّ شَيْءٍ» ولي «لَا بِمُقارَنَة» و «لا بِالمُمازَجة» سپس در پاورقي به اين احاديث اشاره ميکند:
نَهجِ البَلاغِه خطبه اول: «مَعَ کُلِّ شَيْءٍ لاَ بِمُقَارَنَةٍ وَ غَيْرُ کُلِّ شَيْءٍ لاَ بِمُزَايَلَة» يعني: خداوند با تمام موجودات است نه اينکه با آنها قرين باشد و غير تمام اشياء است نه اينکه از آنها جدا باشد.
توحيد صدوق صفحه 79: «لَمْ يَحْلُلْ فِي الاْءَشْيَاءِ فَيُقَالَ هُوَ کَائِنٌ وَ لَمْ يَنْأَ عَنْهَا فَيُقَالَ هُوَ مِنْهَا بَائِن …» يعني: او در اشيا حلول نکرده تا گفته شود از جمله اشياء است و جدا از اشياء نگشته تا گفته شود با آنها مباين و جداست.
توحيد صدوق صفحه 306: «هُوَ فِي الاْءَشْيَاءِ عَلَي غَيْرِ مُمَازَجَةٍ خَارِجٌ مِنْهَا عَلَي غَيْرِ مُبَايَنَة …» يعني: او در تمام اشياء است نه اينکه با آنها ممزوج باشد و او خارج از اشيا است نه اينکه مباين و جدا از اشياء است.
پاسخ ما:
نويسنده با استناد به اين احاديث شريف ميخواهد با نفي مباينت ذات خداوند متعال از ذات اشياء، عينيت خداوند متعال را با اشياء اثبات کند. اما احاديث فوق با توجّه به يک سري احاديث ديگر هرگز چنين سخني را نميگويد(1)و نويسنده ـ دانسته يا نادانسته ـ احاديث فوق را ذکر نکرده است. درست است که در اين احاديث مباينت خدا با اشياء نفي شده است، امّا با اين توضيح که مباينت عُزلي نفي شده است نه مباينت صفاتي.
مرحوم علامه مجلسي از اميرمؤمنان عَلَيهِالسَّلام نقل ميکند:
دَلِيلُهُ آيَاتُهُ وَ وُجُودُهُ إِثْبَاتُهُ وَ مَعْرِفَتُهُ تَوْحِيدُهُ وَ تَوْحِيدُهُ تَمْيِيزُهُ مِنْ خَلْقِهِ وَ حُکْمُ التَّمْيِيزِ بَيْنُونَةُ صِفَةٍ لاَ بَيْنُونَةُ عُـزْلَـة.(2)
دليل خداوند آيات اوست و وجود او اثبات اوست و معرفت خداوند رسيدن به توحيد و يگانهپرستي است و توحيد او با تمييز و فرق گذاشتن بين او و مخلوقات اوست و حکم تمييز جدا دانستن خداوند در صفت اوست نه جدايي و مباينت در بر کنار بودن از مخلوقاتش.
از امام زين العابدين عَلَيهِالسَّلام روايت است که:
… هُوَ فِي الاْءَشْيَاءِ کَائِنٌ لاَ کَيْنُونَةَ مَحْظُورٍ بِهَا عَلَيْهِ وَ مِنَ الاْءَشْيَاءِ بَائِنٌ لاَ بَيْنُونَةَ غَائِبٍ عَنْهَا لَيْسَ بِقَادِر … .(1)
در اشياء است نه اينکه براي او مانعي باشد، و از اشياء جدا است نه آن جدايي که از آنها غائب باشد و بر آنها توانايي نداشته باشد؛ و دهها حديث ديگر که در اين زمينه ميباشد.
خوانندگان ارجمند مشاهده نمودند که چگونه نويسنده با چشمپوشي از يک سري احاديث، يک معناي باطل را به اهل بيت عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام نسبت ميدهد.
بنابراين، مضمون احاديث چنين است: هر چند خداوند ذاتا، صفتا و مطلقا مباين و مغاير با پديدههاي خويش است، امّا وي کمال سيطره و ارتباط را با مخلوقات خويش دارد، و اين مضمون بلکه نص احاديث متواتر اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام است که نويسنده به خاطر تعبد و تعصب بر مباحث عرفاني و فلسفي آنان را ناديده گرفته است.
1) بحار الانوار، ج 4، ص 301.
12 ـ مينويسد:
اين طور نيست که کسي کمالي و وجودي جدا و مستقل داشته باشد، بلکه وجود و کمال خود اوست که در همه جا و با همه چيز است. (ص 38).
پاسخ ما:
سخن درست اين است که بگوييم: خداوند خالق وجود و کمالي است که به ما اعطا کرده است. بنابراين کمال و صفات او با کمال و صفات ما کاملاً مغاير و متفاوت است و وجه اشتراک فقط در لفظ است، نه در حقيقت آن. در اين باره احاديث فراواني است که در بحثهاي بعدي به آن اشاره ميشود.
13 ـ نويسنده در ادامه بحث در اثبات عينيت اشيا با ذات الهي چنين مثالي ميزند:
اگر فرض کنيم ما در درون خود تصوري از يک گل داشته باشيم و از ما بپرسند نسبت تو با اين گل چگونه است؟ چه خواهيم گفت؟ بديهي است که اين تصور از ما بيرون نيست، بلکه در درون خود ماست و هيچ استقلالي از ما ندارد، اگر ما نبوديم تصور ما نيز نبود و او در تمام وجودش به ما وابسته است. او آنقدر به ما متصل است که ميتوان گفت عين ماست. يعني هيچ جايي و وجودي جداي از ما ندارد و آنقدر وجود ما به او احاطه دارد که ميتوانيم بگوييم ما تمام او را پر کردهايم و در سراسر وجود او هستيم … . آري، نسبت ما با واحد قهار
نسبت همين گل است که در حجاب عالم کثرت دم از من و ما ميزنيم و ادعاي استقلال و جدايي ميکنيم و به خود مينازيم و او را غير و مباين ميبينيم در حالي که او غيري است که عين است و عيني است که غير است. (ص 40).
پاسخ ما:
گل ذهني مخلوق ذهن ماست، امّا تمام پديدهها مخلوق خداست و آفرينش ما هيچ سنخيتي با صنع و آفرينش حق متعال ندارد، لذا نميتوانيم آفرينش خودمان را نمونهاي از آفرينش خداوند قلمداد کنيم و از روي آن بخواهيم چگونگي آفرينش خدا را تحليل نماييم، خداوند در اين باره ميفرمايد: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ»(1)هيچ چيز همانند او نيست. بنابراين نسبت ما با خداوند متعال برابر با نسبت اين گل ذهني با ما نيست. ثانياً گلي که نويسنده مثال زده است عين وجود ما نيست، زيرا ما آن را در ذهن ايجاد کردهايم و اگر چه آن وابسته به ماست امّا غير ماست.
اگر کسي بگويد: گل ذهني مرتبهاي از وجود ما است و از ذات ما است، در جواب ميگوييم: اين مثال با ممثّل سازگار نيست چرا که مخلوقات از ذات خداوند نشأت نگرفتهاند بلکه خداوند آنها را ابداع نموده است.
و اينکه نويسنده ميگويد: «خداوند غيري است که عين است
1) سوره شوري، آيه 11.
و عيني است که غير است.» يک تناقض گويي آشکار است، زيرا زماني که گفته شود خداوند غير موجودات است ديگر او را عين موجودات دانستن خطاست، و اينگونه تعابير در هيچ يک از سخنان امامان معصوم عَلَيهِمُالسَّلام ديده نميشود بلکه آن بزرگواران خداوند را مغاير اشياء معرّفي ميکنند. گويا در ديدگاه برخي آقايان جمع نقيضين هيچ مشکلي ندارد.
14 ـ مينويسد:
انبياء الهي که مؤدب به آداب باطن و ظاهر هر دو بودند با لطافت و ظرافت به گونهاي به بيان اين حقايق پرداختند که هر کس به قدر ظرف وجود خود از آن بفهمد. عامي به قدر خود و عالم و عارف هر يک به قدر خود، ولي عدهاي از شوريدگان و عاشقان درگاه الهي که آن سعه و ظرف ملکوتي را نداشتند، گاه در بيان اين حقايق از بيانات و تعبيري بهره گرفتند که نا آشنايان به زبان ايشان را به اضطراب و تزلزل افکند. برخي از اين بزرگان وقتي ميخواستند نهايت احتياج مخلوقات را به خداوند توضيح دهند، پس از دهها و صدها صفحه شرح و توضيح پيرامون تنزيه خداوند متعال گفتند: «او غير اشياء نيست بلکه عين همه اشياء است.» غرضشان از اين سخن نه اين بود که او را محدود در اين موجودات محدود نمايند و از عرش عظمت و علو خود پايين کشند، بلکه ميخواستند نهايت «نداري» و «بي چيزي» موجودات را نشان دهند چنانکه به آن گل ميگفتيم: مالک و صاحبت عين توست و تو از خود چيزي نداري. (ص42)
پاسخ ما:
آن اصحاب سير و سلوک، سخن انبياء را اشتباه فهميدند و اشتباه بيان کردند؛ زيرا در تعاليم تمام پيامبران آمده است که خداوند غيرِ اشياء ميباشد و ديگر اين توجيهات بياساس است.
15 ـ نويسنده در اثبات ادّعاي خود مبني بر عينيت اشياء با ذات الهي مينويسد:
آري، انبياء و اوصياء نيز همين سخنان را در پرده بيان مينمودند و سراسر آيات قرآن و خطب نَهجِ البَلاغِه بيان همين حقيقت عالي است و البته ايشان نيز گاه بيپرده و آشکار داد توحيد سر ميدادند. چنانکه اميرمؤمنان عَلَيهِالسَّلام در جنگ بدر و صفين به ذکر «يَا هُوَ يَا مَنْ لَا هُوَ إِلَّا هُوَ» مترنّم بودند.
پاسخ ما:
سراسر آيات قرآن و روايات معصومان عَلَيهِمُالسَّلام خلاف ادّعاي آقايان را اثبات ميکند. و امّا معناي سخن اميرمؤمنان اين است که: «خداوند به هيچ چيزي شباهت ندارد و با هيچ چيز نميتوان وي را توصيف کرد مگر با خودش، و آنچه که خودش، خودش را با آن توصيف نمايد. و اين عبارت نه تنها عينيت را نميسازد بلکه صراحت در اين معنا داردکه اشياء غير او هستند. (هو يکي از اسامي خداست. چنانچه در خود روايت آمده است مراجعه شود به عدة الداعي، ص 287؛ بحار الأنوار ج 3، ص 222. بنابراين «يَا مَنْ لَا هُوَ إِلَّا هُوَ» همان معناي «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» را دارد).
16 ـ مينويسد:
اينکه ميگويند: (عرفا خداوند را با موجودات يکي ميدانند و به عينيت خالق و مخلوق معتقدند و همه چيز را با وي متحد ميشمارند) اين سخن جز بهتاني عظيم و افترايي بزرگ نيست. در بين عرفاي بزرگ شناخته شده عالم اسلام حتي يک نفر چنين سخني نگفته است و احدي را نميتوان يافت که به چنين چيزي معتقد باشد … آيا ميتوان به ابن عربي که تمام آثارش مشحون از بيان عظمت خداوند و احتياج مخلوقات به وي است، نسبت داد که او خداوند را عين مخلوقات ميداند!؟ (ص 43 و 44).
پاسخ ما:
ابن عربي و طرفدارانش مرتب در آثار خود از عينيت اشياء با ذات الهي سخن گفتهاند و اين سخن هرگز اتهام نيست. ابن عربي در فُتوحاتِ مَکيِّه ميگويد: «سُبْحَانَ مَنْ أَظْهَرَ الْاَشياءَ وُ هُوَ عِينُهَا» يعني: پاک و منزه است خداوندي که اشياء را ظاهر ساخت و خود عين اشياء است.
و در کتاب فُصوصُ الحِکَم فرعون را عين ذات خداوند معرفي ميکند و ميگويد: «وَ إن کَانَ عِين الحَقِّ وَ الصورَة لِفِرعَونَ».(1)
و در فَصِّ هارونيِّه درباره عارفان مينويسد: «فَانَّ العارفَ مَنْ يَرَي الحَقَّ في کُلِّ شَيءٍ بَل يَراهُ عين کُلّ شَيء» يعني: عارف کسي است که خداوند را در همه چيز ببيند، بلکه او را عين همه چيز بداند.
1) فص موسويه.
17 ـ نويسنده در صفحات بعدي عينيت را در کلام ابن عربي به گونهاي توجيه ميکند که مراد از عينيت اشياء با ذات الهي فقر و بيهويتي اشياء است.
پاسخ ما:
اين سخن علاوه بر اينکه با سخنان شارحان وي در باب عينيت منافات دارد با نص کلام ابن عربي هم مغاير است. ابن عربي ميگويد: «فإذا شَهِدْنَاهُ شَهِدْنَا نُفوسَنَا لِأَنُّ ذَواتُنَا عِينُ ذاتِهِ لَا مُغايَرَةَ بَينَهُمَا اِلَّا بِالتَعيُّن وَ الاِطْلاقِ وَ إِذا شَهِدْنَا، أَي الحَقِّ شَهِدَ نَفسَهُ أَي ذاتَهُ الَّتي تعيّنت وَ ظَهَرَتْ في صورَتِنَا»(1)يعني: با مشاهده خداوند خود را ميبينيم، چون ذات ما عين اوست و جدايي و تفاوتي بين ما و او نيست، مگر از نظر تعين و محدوديت و اطلاق. و خداوند با مشاهده ما خود را ميبيند، چون ذات اوست که با تعين و شخصيتپذيري به صورت ما ظاهر شده است.
و نيز ميگويد: «فَکُلُّ مَا تُدْرِکُهُ فَهُوَ وُجودُ الْحَقِّ في أَعيانِ المُمْکِناتِ».(2)يعني: آنچه را درک ميکني (از اشياء و مخلوقات) وجود خداوند است در اعيان ممکنات.
و قيصري شارح فصوص ميگويد: اِنَّ لِکُلِّ شَيء جَماداً کَانَ أَو حَيَواناً، حَياتاً و عِلماً وَ نُطقاً وَ اِرادتاً وَ غَيرَهَا يلزم ذات الإِلٰهيَّةِ لِأنَّها هِيَ
الظّاهِرة بِصُوَر الحِمار وَ الحيوان».(1)يعني: «براي هر چيز چه جماد، چه حيوان، حيات و علم و نطق و اراده و صفاتي مانند آن ميباشد که آن صفات از خصائص ذات الهي است، پس خداوند است که به صورت الاغ و حيوان ظاهر شده است.»
و ابن عربي ميگويد: «فَمَا عُبِدَ غَير اللّهِ في کُلِّ مَعبودٍ إِذ لَا غَيرَ فِي الوُجودِ»(2)يعني: غير از خدا چيزي پرستش نميشود چون غيري در وجود نيست.
با توجّه به اين سخنان و سخنان ديگر ابن عربي معناي «عينيت» در کلام وي مشخص است. خداوند عين اشياء است يعني: تمام پديدهها ظهور ذات الهي است و اين خداست که به صورت اشياء گوناگون ظهور و بروز نموده است و هيچ فرقي بين خداوند و اشياء نيست مگر در اطلاق و تقييد، به اين معنا که پديدهها همان ذات حق هستند با اين تفاوت که ذات الهي مطلق و غير محدود است و پديدهها مقيد و محدودند. در کتب عرفان اشياء را طوري از اطوار الهي و جلوهاي از جلوات ذات او ميدانند، و تنها و تنها فرق خدا را با اشياء در اطلاق و تقييد ميدانند.
18 ـ مينويسد:
مگر ما قرآن نميخوانيم؟ مگر نميبينيم خدا ميفرمايد:
علم و حيات منحصر در خداوند است» يعني علم و قدرت و حيات شما همان علم و قدرت و حيات خداوند است … هر علمي و هر کمالي که به هر کس عطا ميکند آن عين علم و کمال خود است و لذا باز هم علم و ديگر صفات کمال منحصر در وي است. (ص 46).
پاسخ ما:
خداوند در قرآن چنين چيزي را نفرموده است. اين ديدگاه کاملاً غلط است زيرا خلقت خداوند متعال ابداعي است به اين معنا که «لَا مِنْ شَيءٍ» است. يعني خداوند از چيزي نيافريده حتي از ذات خود.
عرفا و فلاسفه ميگويند آن علم و حيات و تمام کمالاتي که در بشر موجود است از وجود و ذات خدا در بشر سريان کرده است يعني همان حيات و همان علم و همان کمالات الهيه به صورت ضعيف تر در وجود انسان موجود است.
اما همان گونه که گذشت صفات و کمالات انساني مخلوق خدا بوده و غير خدا هستند و خداوند آنها را به انسان اعطا ميکند. آنچه خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام در اين باب به ما ميآموزند اين است که: صفات خداوند با صفات مخلوقات خويش هيچ وجه اشتراک و شباهتي ندارد مگر اينکه در لفظ و مفهوم مشترک و در معنا و حقيقت آن مختلف هستند. امّا عرفا و صوفيه با پذيرش اين عقيده باطل که صفات و کمالات انسان همان صفات و کمالات خداست به مهلکه تشبيه. خداوند با مخلوقات افتادند، در حالي که طبق تعاليم انبياي عظام
و ائمه اطهار عَلَيهِمُالسَّلام خداوند از اين نسبتهاي کوته فکران منزّه است. به احاديثي که صفات خدا را غير صفات مخلوق معرّفي ميکنند توجّه فرماييد:
امام رضا ع ميفرمايد:
«هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ الْوَاحِدُ الاْءَحَدُ الصَّمَد … لاَ يُشْبِهُهُ شَيْءٌ وَ لاَ يُشْبِهُ هُوَ شَيْئا …»(1)
خداوند لطيف آگاه شنواي بيناست يگانه يکتا، صمدي است که … به هيچ چيز (در ذات و صفات) شبيه نيست و چيزي هم (در ذات و صفات) به او شبيه نيست.
و در حديثي امام رضا عَلَيهِالسَّلام ميفرمايد:
«ثُمَّ وَصَفَ نَفْسَهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَيٰ بِأَسْمَاءٍ دَعَا الْخَلْقَ إِذْ خَلَقَهُمْ وَ تَعَبَّدَهُمْ وَ ابْتَلاَهُمْ إِلَي أَنْ يَدْعُوهُ بِهَا فَسَمَّي نَفْسَهُ سَمِيعا بَصِيرا قَادِرا قَائِما ظَاهِرا بَاطِنا … . وَ إِنَّمَا سُمِّيَ اللّه عَالِما لاِءَنَّهُ لاَ يَجْهَلُ شَيْئا فَقَدْ جَمَعَ الْخَالِقَ وَ الْمَخْلُوقَ اسْمُ الْعِلْمِ وَ اخْتَلَفَ الْمَعْنَي عَلَي مَا رَأَيْتَ وَ سُمِّيَ رَبُّنَا سَمِيعا لاَ بِجُزْءٍ فِيهِ يَسْمَعُ بِهِ الصَّوْتَ لاَ يُبْصِرُ بِهِ کَمَا أَنَّ جُزْءَنَا الَّذِي نَسْمَعُ بِهِ لاَ نَقْوَي عَلَي النَّظَرِ بِهِ وَ لَکِنَّهُ أَخْبَرَ أَنَّهُ لاَ تَخْفَي عَلَيْهِ الاْءَصْوَاتُ لَيْسَ عَلَي حَدِّ مَا سُمِّينَا نَحْنُ فَقَدْ جَمَعَنَا الاِسْمُ بِالسَّمِيعِ وَ اخْتَلَفَ الْمَعْنَي وَ هَکَذَا الْبَصَرُ لاَ بِجُزْءٍ بِهِ أَبْصَرَ کَمَا أَنَّا نُبْصِرُ بِجُزْءٍ مِنَّا لاَ نَنْتَفِعُ بِهِ
1) توحيد صدوق، ص 246، باب اسماء اللّه.
فِي غَيْرِهِ وَ لَکِنَّ اللّه بَصِيرٌ لاَ يَجْهَلُ شَخْصا مَنْظُورا إِلَيْهِ فَقَدْ جَمَعَنَا الاِسْمُ وَ اخْتَلَفَ الْمَعْنَي»(1)
خداوند تبارک و تعالي خويش را به نامهايي وصف کرده است که وقتي بندگان را آفريد و آنان را به عبادت وا داشت و گرفتارشان ساخت او را با آن نامها بخوانند. بنابراين خويش را شنوا، بينا، توانا، بپا دارنده، آشکار، پنهان، لطيف، آگاه، قوي، عزيز، حکيم، دانا و امثال اين نامها ناميد … . خداوند از آن روي عالم ناميده شده است که هيچ چيزي برايش مجهول نيست. نام عليم در آفريننده و آفريده شده بکار رفته است ولي همان گونه که مشاهده کردي معناي آن دو فرق ميکند. پروردگار ما شنونده ناميده شده است امّا نه به وجود جزئي در او که با آن، صدا را بشنود يا چيزي را ببيند آنگونه که ما به وسيله عضوي در بدن ميشنويم و بر ديدن توسط آن توانا نيستيم، و حال آنکه خداوند خبر داده که صداها بر او پوشيده نيست امّا نه آنگونه که ما خود را شنوا ميناميم. در لفظ «سميع» (شنوا) ما بندگان و خدا از لحاظ لفظ مشترک هستيم امّا معناي آن فرق ميکند.
سخنان امامان معصوم عَلَيهِمُالسَّلام در اين باره ـ که کمالات و صفات خدا با کمالات و صفات انسان فقط در اسم اشتراک دارند و نه در معنا ـ فراوان است. کافي است که محقّقان و مشتاقان معارف خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام به کتاب توحيد شيخ صدوق باب «نامهاي خداوند و فرق
1) توحيد صدوق، ص 266.
بين معناي نامهاي خدا و معناي نامهاي مخلوقين» مراجعه نمايند و دهها سخن ارزشمند آن بزرگواران را مشاهده نمايند. ولي همان گونه که در سخن نويسنده بيان شد عرفا و صوفيه صفات و کمالات انسان را همان صفات و کمالات خدا ميدانند و با اين عقيده نادرست هم به تشبيه خدا و هم به عينيت و وحدت وجود دچار گشتند.
در دعا ميخوانيم: «سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ» در اين دعاي بسيار عظيم و پر معنا «قُدُّوس» تکرار «سُبُّوح» نيست، بلکه به اين معناست که خداوند حتي از تنزيه ما هم منزه است.
19 ـ نويسنده در استدلالي ديگر در اثبات عينيت اشيا با خدا مينويسد:
مگر بارها و بارها در روايات اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام نخوانديم که خداوند از همه جهت نامحدود و نامتناهي است. آيا ميتوان در کنار نامتناهي، وجود ديگري فرض کرد که جدا باشد و عين آن نامتناهي نباشد؟(1)
پاسخ:
متناهي و نامتناهي از خصوصيات کميّت است و کميّت از انواع عرض است و عرض از مقوله ماهيت است و خداوند ماهيت ندارد. لذا بکار بردن اين عبارت براي خداوند صحيح نيست و منظور اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام از به کار بردن تعابيريمانند: «لَا حَدَّ لَهُ وَ لَا نِهَايَةَ لَهُ» اين است که حق متعال منزه از اين صفات است.
1) طبق اين سخن نويسنده، خداوند عين اشياء است. در حالي که در مباحث قبل منکر بود.
20 ـ در ادامه بحث نويسنده با استناد به برخي از آيات قرآن کريم و استدلال روي آن ميگويد که تمام اشيا طبق ولايت تکويني خداوند متعال هميشه عبد محض خداوند بوده و دايم در تسيبح و تقديس او هستند، وي عالم موجودات را به عالم تکوين و تشريع تقسيم ميکند و ميگويد:
در عالم تکوين تمام موجودات طبق ولايت تکويني عبد خدا هستند و فقط او را پرستش ميکنند، گرچه در ظاهر موجودي مثل بت را ميپرستند اما همين پرستش در عالم تشريع که عالم امر و نهي است ممنوع شده و پيامبران از آن نهي نمودهاند. نامبرده تصريح دارد که بتپرست، ستارهپرست، گوسالهپرست و … هر چند در عالم تشريع خدا را نميپرستند و دچار انحراف در عقيده گرديدهاند، اما از آنجا که در عالم تکوين تمام موجودات لاجرم عبد محض خدا هستند آنان تکويناً خدا را عبادت ميکنند.
بنابر سخن نويسنده، در پَسِ هر بتپرستي، خداپرستي تکويني وجود دارد.
پاسخ:
اين سخنان تماما مقدمهاي براي توجيه گفتار ابن عربي و شارح آن است. در داستان موسي عَلَيهِالسَّلام و برادرش هارون عَلَيهِالسَّلام آنگاه موسي براي مدتي مشخص برادر را در ميان قوم خويش جانشين نمود و براي عبادت به وادي مقدس طور رهسپار گرديد. امت موسي فريب سامري را خوردند و به گوسالهپرستي مشغول شدند آنگاه که موسي عَلَيهِالسَّلام از سفر بازگشت
و وضعيت نابسامان قوم را مشاهده نمود غضبناک گرديد و با برادر خويش ـ به گمان کوتاهيِ ايشان در برخورد با انحرافات ـ به تندي برخورد نمود. ابن عربي ادعا دارد که برخورد موسي با برادرش به اين جهت بود که هارون انکار عبادت عجل (گوساله) ميکرد و مانند موسي قلبش اتّساع (وسعت) نداشت.(1)
زيرا گوسالهپرستي همان خداپرستي است که به خاطر عدم بينش و وسعت قلب هارون و درک نکردن اين مسئله، موسي برادر خويش را به شدت مورد ملامت قرار داد!!
استاد حسنزاده بعد از تأييد تفسير ابن عربي مينويسد: «جميع عبادتها عبادت حق تعالي است» و سپس ادامه ميدهد: «غرض شيخ (ابن عربي) در اين گونه مسايل در فصوص و فتوحات و ديگر رسائلش بيان اسرار ولايت و باطن است براي کساني که اهل سِرّند».(2)
نهايت سخن نويسنده اين است که مقصود ابن عربي و شارح آن بيان عبوديت تمام موجودات در عالم تکوين است، يعني بتپرست و گوسالهپرست خدا را ميپرستند هر چند در عالم تشريع اين کار انحراف و مستوجب غضب و عذاب خداوند است. وي در پايان اين نتيجه را بيان ميکند: سخن ابن عربي و حسنزاده منافاتي با تعاليم ديني ما ندارد.
امّا از نظر عالمان وارسته مکتب، اين سخنان غلط و کاملاً مغاير با نصّ قرآن کريم و ظاهر و باطن تعاليم اسلام است! در اين قسمت از
بحث، استدلالهاي مهم نويسنده ذکر ميشود و مورد تحليل و بررسي قرار ميگيرد.
21 ـ ميگويد: «يکي ديگر از معارف عالي قرآني اين است که همه موجودات در سراسر عالم هميشه عبد محض خداوند بوده و به سوي او در حرکت هستند، همه مخلوقات از جماد و نبات و انسان، چه کافر و چه مسلمان، فطرتاً توجهشان به سوي خداوند است و همگي طَوْعاً وَ كَرْهاً به عبادت و بندگي وي مشغول هستند.
خداوند متعال ميفرمايد:
«إِن کُلُّ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَ الاْءَرْضِ إِلاَّ آتِي الرَّحْمَنِ عَبْداً»(1)
هر که در آسمانها و زمين است جز بندهوار به سوي [خداي] رحمان نميآيد.
اين آيه شريفه به عموم خود، مسلم و کافر و مؤمن و منافق، همه را در بر ميگيرد و مقتضاي ظهور و قرينه سياق آيه، اختصاصي به روز قيامت ندارد. همه در حال توجه و رو آوردن به خداوند هستند و مملوکيت و عبوديت لازمه ذات آنها است … .
«وَ لِلّه يَسْجُدُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ طَوْعًا وَ کَرْهًا وَ ظِلالُهُم بِالْغُدُوِّ وَ الآصَالِ»(2)
و هر که در آسمانها و زمين است خواه و ناخواه با سايههايشان بامدادان و شامگاهان براي خدا سجده ميکنند.
و ميفرمايد:
«يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَ الاْءَرْضِ کُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ»(1)
هر که در آسمانها و زمين است نياز خود را از او درخواست ميکند، هر زمان او در کاري است.
و ميفرمايد:
«تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَ الأَرْضُ وَ مَن فِيهِنَّ وَ إِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ وَ لَکِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ کَانَ حَلِيمًا غَفُورًا»(2)
آسمانهاي هفتگانه و زمين و هر کس که در آنهاست او را تسبيح ميگويند و هيچ چيز نيست مگر اينکه در حال ستايش، تسبيح او ميگويد ولي شما تسبيح آنها را درنمييابيد به راستي که او همواره بردبار [و] آمرزنده است.
از ديدگاه قرآن کريم همه موجودات و همه انسانها، مؤمن و کافر، براي خدا سجده ميکنند و همه مشغول تسبيح وي و عبادت و قنوت براي او هستند و روي نياز و درخواست به وي دارند».(3)
پاسخ ما:
آري، تمام موجودات در عالم تکوين عبد محض خدا بوده و آياتي که به آن اشاره شد دقيقاً همين مطلب را تصريح دارند.
اما نويسنده با استناد به اين آيات قرآني مطلب غير صحيحي را بيان ميکند. ايشان با استناد به قول حق قرآن کريم مطلبي غير حق را اراده کردهاند. درست است که تمام موجودات تکويناً حق متعال را سجده ميکنند اما هرگز اين سخن به آن معنا نيست که بتپرست، ستارهپرست و گوسالهپرست تکويناً در عالم، خدا را با اين فعل اختياريشان عبادت ميکنند. پرستش گوساله يک فعل اختياري است و مربوط به عالم تشريع است نه عالم تکوين. نويسنده و طرفداران اين عقيده به خاطر ذهنيت خاص خويش و عدم آشنايي با تعاليم خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام اين گونه در خطا و انحراف افتادهاند.
تفسير و معناي صحيح آيات فوق طبق تعاليم خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام و حکم عقل سليم چنين است:
در آيه شريفه: «إِن کُلُّ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَ الاْءَرْضِ إِلاَّ آتِي الرَّحْمَنِ عَبْدًا»؛ «تمام کساني که در آسمانها و زمين هستند بنده اويند!» اگر کسي بدون تعصب به آيات قبل و بعد مراجعه کند به وضوح مشاهده ميکند که منظور از «عبد» عبوديت و پرستش اختياري خداوند نيست، بلکه مراد از عبد «مملوک» است. يعني تمام موجودات خداوند مملوک او هستند و همه طبق نظام تکوين به سوي مالک خود در حرکتند.
در برخي از آيات قرآن کريم «عبد» به معناي مملوک است.
از جمله:
«ضَرَبَ اللّه مَثَلاً عَبْدًا مَّمْلُوکًا لاَّ يَقْدِرُ عَلَي شَيْءٍ وَ مَن رَّزَقْنَاهُ مِنَّا رِزْقًا حَسَنًا فَهُوَ يُنفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْرًا هَلْ يَسْتَوُونَ الْحَمْدُ للّه بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ»(1)
خداوند برده مملوکي را مثال زده که قادر بر هيچ چيز نيست و انسان (با ايماني) را که (آزاد است) از جانب خود، رزقي نيکو به او بخشيدهايم، و او پنهان و آشکار از آنچه خدا به او داده انفاق ميکند. آيا اين دو نفر يکسانند؟! شکر مخصوص خداست، ولي اکثر آنها نميدانند!
بنابراين منظور از عبد در آيه فوق با توجه به سياق آيه و آيات قبل و بعد کاملاً معلوم است که عبادت کردن خداوند نيست، لذا استدلال نويسنده بر اين آيه غلط است و عمل اختياري گوسالهپرستان و بتپرستان هيچ ربطي به اين آيه ندارد.
در آيه شريفه:
«وَ للّه يَسْجُدُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ طَوْعًا وَکَرْهًا وَ ظِلالُهُم بِالْغُدُوِّ وَ الآصَالِ»(2)
تمام کساني که در آسمانها و زمين هستند ـ از روي اطاعت يا اکراه ـ با سايههايشان، هر صبح و عصر براي خدا سجده ميکنند.
معناي آيات غير از آن چيزي است که نويسنده بيان داشتهاند. معنايِ لغوي و اصلي سجده که امامان معصوم عَلَيهِمُالسَّلام و همه بزرگان علم لغت به آن تصريح داشتند به معناي «تذلل» يعني ذليل و خاشع بودن است و از آنجا که يکي از مصاديق تذلل و خشوع در پيشگاه الهي پيشاني را بر زمين گذاشتن است به آن اصطلاحا سجده ميگويند. بنابراين معناي آيه چنين است که تمام موجودات که در آسمانها و زميناند طبق نظام تکوين ذليل و خاشع درگاه الهياند. خشوع و تذلل آنان به اين است که وجودشان از خودشان نيست و محکوم قوانين الهي هستند.
آري! کافر، گوسالهپرست، بتپرست، ستارهپرست و … محکوم قوانين الهي هستند، زيرا حياتشان و مماتشان به اختيار خويش نيست و همان زماني که با اراده خويش غير خدا را سجده ميکنند تمام اعضا و جوارحشان بلکه تمام سلولهاي بدنشان ساجد خدا و محکوم قوانين الهياند.
راستي! کجاي آيه اين مطلب را ميرساند که عمل اختياري گوسالهپرست هرچند در عالم تشريع انحراف است اما در عالم تکوين همان خداپرستي است؟!
در آيه شريفه:
«تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَ الأَرْضُ وَ مَن فِيهِنَّ وَ إِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ وَ لَکِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ کَانَ حَلِيمًا غَفُورًا»(1)
1) سوره اسرا، آيه 44.
آسمانهاي هفتگانه و زمين و کساني که در آن هستند، همه تسبيح او ميگويند و هر موجودي، تسبيح و حمد او ميگويد ولي شما تسبيح آنان را نميفهميد، او بردبار و آمرزنده است.
درست است که طبق اين آيه شريفه تمام موجودات تسبيح حق تعالي ميکنند، اما معناي عميق اين آيه سخنان اهل عرفان اصطلاحي و تصوف را تأييد نمينمايد.
آري، بت، گوساله، ستاره، درخت و تمام پديدههاي واقع در آسمان و مو به موي بدن کافر گوسالهپرست، دايم در حال تسبيح خداوند هستند. به اين معنا که بت از سنگ و چوب و فلز يا هر مخلوق ديگر خدا ساخته شده و تمام مولکولهاي آن طبق نظام تکوين، دايم و شبانه روز مشغول تسبيح خداي متعال است. تمام تار و پود کافر و تمام سلولهاي بدن او که مخلوق خدا و وابسته به اعطاي الهي و فقير مطلق درگاه اويند لحظهاي از تنزيه و تقديس حق تعالي خاموش نميشوند؛ حتي آن زماني که بت پرست به اختيار کامل خود در حال بتپرستي است تمام سلولهاي بدن او طبق نظام تکوين در حال سجده و تقديس خداي متعال است.
پس بايد گفت آنچه که از افعال انسان مثل بتپرستي و گوسالهپرستي انجام ميگيرد هيچ ارتباطي با عالم تکوين ندارد زيرا حوزه اموري که به عنوان افعال اختياري انسان و با اراده خويش از او سر ميزند (مانند بتپرستي) فقط در عالم تشريع است.
بنابراين، سخن نويسنده که ميگويد بتپرستي و گوسالهپرستي در عالم
تشريع، انحراف و خلاف تعاليم انبيا است اما در عالم تکوين، خداپرستي تکويني است، يک مغلطه آشکار است.
22 ـ نويسنده در ادامه بحث و استدلالهاي خويش مينويسد:
ممکن است پرسيده شود: پس اين همه کفار و ملحدين و بتپرستان و شيطانپرستان و ديگران چه ميشود؟ آيا اينها نيز به عبادت خدا مشغولند؟ جواب اين است که عبادت بر دو قسم است: عبادت تکويني و عبادت تشريعي. در نظام عالم تکوين همه فقط و فقط خدا را ميپرستند و براي وي سجده ميکنند و بنده وي ميباشند … ولي از ديدگاه عالم تشريع و نظام علم و اراده، در موجودات داراي اراده و اختيار، گاه انساني که واقعاً و فطرتاً و تکويناً طالب خداوند است و به دنبال کمال مطلق ميگردد در هياهوي اين عالم گم شده و مخلوق محدود را با آن جمال و کمال مطلق اشتباه ميگيرد … . ولي نکته بسيار دقيق اينجاست که اين موجود گرچه از صراط مستقيم خارج شده و نسبت به خود راه خطا ميپيمايد ولي باز هم از عموم «لِلَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» خارج نگشته است، باز هم تحت اراده ازلي الهي بوده و عبد محض وي و مطيع و منقاد وي است.(1)
پاسخ:
با توضيحاتي که در مطلب قبل مطرح شد باطل بودن اين ادعا که
1) مُمِدُّ الهِمَم در شرح فُصوصُ الحِکَم، ص 49 و 50.
بتپرست در عبادت تکويني عبد محض خدا و مطيع بيچون و چراي اوست کاملاً براي اشخاص با بصيرت و بيتعصب آشکار است.
آيا کسي که با اراده خود بت ميپرستد عبد محض خداوند و مطيع بيچون و چراي اوست؟!
عجبا! با آن همه آيات و محکمات قرآني در مذمت بتپرستان و جهنمي بودن آنان و اينکه بت هيزم جهنم براي بتپرستان است، اين سخنان به اصطلاح عارفانه آقايان چه جايي براي توجيه دارد؟! اگر کار بتپرست در نظام تکوين خدا پرستي است، پس چرا در تعاليم خاندان عصمت و طهارت حتي بويي از اين سخنان به اصطلاح عرفاني آقايان هم به مشام نميرسد؟
نويسنده در اين مجموعه مخالفان را متهم ميکند که آنها فرق بين عالم تکوين و عالم تشريع را متوجّه نيستند!
پاسخ:
بدون شک مخالفان فرق بين عالم تکوين و تشريع و همچنين فرق بين عبادت تکويني و تشريعي را ميدانند، اما آقايان متوجه نيستند که هرچند تمام وجود امثال بت پرست طبق نظام تکوين ساجد و خاضع خداست، امّا عمل اختياري وي در عمل پرستش بت هيچ ارتباطي با عالم تکوين ندارد و اگر آقايان در کنار عالم تکوين و تشريع، هزار عالم ديگر هم بسازند باز هم ميگوييم: طبق وجدان و عقل و قرآن و نقل، بتپرستي در همه حال بت پرستي است نه خداپرستي.
23 ـ مينويسد:
انسان موحد وقتي کسي را ميبيند که مشغول بتپرستي است، بر اساس شفقت و رحمتي که در وجود او متجلي است، از انحراف و کج روي او افسوس ميخورد … و تصديق ميکند که اگر اين شخص ايمان نياورد حتماً در نظام عالم خلقت، حکمتي در پس آن بوده و چون به آيات قرآن کريم ايمان دارد ميداند که در مسير عالم تکوين همه عبد و قانت و ساجد خداوند ميباشندمي فهمد که عبادت تکويني مخلوق به همين نحو بوده است و اراده ازلي الهي به اين تعلّق گرفته است که او در مسير عبوديت تکويني به اين شکل سير نمايد و به نهايت سير خود برسد.(1)(2)
البته طرفداران اين گونه سخنان صوفيانه، رواياتي را براي اثبات ادعاي خود ميآورند که هيچ يک از آن روايات چنين معنايي را نميدهد و آنان با ذهنيت غلط خويش روايات را به نفع عقايد خود تفسير به رأي ميکنند.
پاسخ:
بتپرستي بتپرستان که از سوء اختيار آنهاست طبق وجدان بيدار هر انساني داراي هيچ حکمتي در نظام عالم نيست، بلکه فساد آن در نظام عالم آشکار است و مؤمنان بيدار هرگز باور ندارند که پس پرده بتپرستي رضايت حق تعالي است، و طبق آيات فراوان قرآن کريم
هرگز اراده الهي به اين تعلق نگرفته است که خدا در عالم در قالب بتپرستي عبادت شود و هرگز سير و رشد انسان منحرف با بت پرستي صورت نميپذيرد بلکه نهايت سقوط او در عالم است.
24 ـ مينويسد:
به هر حال چه اين عقيده را بپذيريم چه نپذيريم بايد دانست جهانبيني عرفاء باللّه چنين است. اگر گاه ميگويند: هر کس غير خدا را عبادت کند، در حقيقت خداوند را عبادت کرده است، چنانکه خودشان توضيح ميدهند در عبادت اول، مراد عبادت تشريعي است و در مورد دوم مراد عبادت تکويني است.(1)
پاسخ:
آن آقايان عارف باللّه! متوجه نبودند که درست است همه موجودات در نظام تکوين ساجد و حامد خداوندند، اما بتپرستي بتپرستان که فعل اختياري آنها است ربطي به عالم تکوين ندارد و هرگز در پسِ بتپرستي خداپرستي نهفته نشده است.
25 ـ مينويسد:
يکي از مشکلات آيات کريمه قرآن، داستان حضرت موسي و حضرت هارون عَلًيهِما السَّلام و اختلاف نظر بين اين دو پيامبر الهي در جريان گوسالهپرستي بنياسراييل است.(2)
پاسخ:
مشکلي در تفسير اين آيه نيست و معنا کاملا مشخص و واضح است. آقايان عرفاي اصطلاحي و صوفيه با تفسير به رأي، براي خود و پيروانشان مشکلساز شدند.
26 ـ نويسنده مينويسد:
جناب محيالدين ـ به حسب تفسير مشهور شرّاح ـ معتقدند يکي از علل غضب و ناراحتي حضرت موسي عَلَيهِالسَّلام اين نقص معرفت و علم حضرت هارون عَلَيهِالسَّلام بوده است. موسي با اين برخورد همچنانکه در عالم ظاهر ميخواستند قبح گوسالهپرستي قوم خود را نشان دهند و بدبختي و هلاکت و شقاوت ايشان را اثبات کنند، در باطن ميخواستند ديده توحيدي هارون را تقويت نموده و او را به مقام تسليم و رضاي تام توحيد افعالي سوق داده که در پس پرده همه حوادث دست الهي را مشاهده نمايد و بداند که عبادت تکويني فقط مال خداوند است و همه موجودات مقهور او ميباشند. بالاتر از آن بدانند که در عالم وجود همه چيز مجالي و مرائي خداوند ميباشند و خداوند در همه چيز و با همه چيز و به اصطلاح عين همه چيز است. هارون نبايد تصور مينمودند که بتپرستان، غيري مباين حق را ميپرستند بلکه آنان غيري که عين است را ميپرستند.(1)
1) مُمِدُّ الهِمَم در شرح فُصوصُ الحِکَم، ص 59.
پاسخ:
مُحيِ الدّين با تفسير به رأي، هارون نبي عَلَيهِالسَّلام را به نقص معرفت و علم متهم ميکند. سؤال مهمي که اينجا مطرح ميشود اين است که چگونه پيامبر بزرگ الهي که معصوم است نفهميده که پرستش گوساله در عالم همان پرستش خداست، اما ابن عربي غيرمعصوم و شارحان ايشان و اين شيخ همگي به اين مسئله مهم، معرفت کسب کردهاند!؟
عجبا! آقايان تا جايي پيش ميروند که براي توجيه عقايد باطلشان حاضرند نسبت نقص معرفت به برخي از پيامبران بزرگ الهي بدهند! و به مخالفان نيز مدام ميگويند: نميفهميد! نميفهميد!
موسي عَلَيهِالسَّلام زماني که از سفر برگشت و بر قوم وارد شد و ديد اکثر قوم گوسالهپرست شدهاند به شدت ناراحت شد و چون برادر را جانشين و مراقب در ميان قوم خود نموده بود به ايشان هم در همان حالت غضب به تندي برخورد نمود و آنگاه که غضبش فروکش نمود براي خود و برادرش استغفار طلبيد و به برادر محبت نمود.
سخنان عرفاي اصطلاحي و صوفيه در تفسير آيات پيرامون اين داستان اين است که موسي به خاطر اين برادرش را سرزنش کرد که چرا نگذاشتي آنان گوساله را بپرستند، زيرا بتپرستي همان خداپرستي است، اين تفسير صد در صد با نص قرآن کريم و با روح تعاليم اسلام مغايرت دارد.
27 ـ نويسنده در ادامه ميگويد: استاد حسنزاده مينويسد:
اينجاست که جناب مُحيِ الدّين ميفرمايد: در حقيقت خود
خداوند ميخواست عدهاي در مسير عبادت تکويني وي گوساله را به عبادت تشريعي عبادت کنند و چون هر خواست و ارادهاي از خداوند حکمتي دارد، حتماً در اين امر حکمتي بوده است و خداوند بر اساس علم لايتناهي خود حکمت آن را دانسته و آن را اراده فرموده است. يعني اراده تکويني وي تعلق گرفته بود که در پرستش گوساله نيز سير عبودي تکويني عدهاي طي شود و خداوند را به عبات تکويني در اين قالب بپرستند.(1)
پاسخ:
با توجّه به آيات قرآن کريم پيرامون اين داستان هرگز نميتوان گفت که خواست و اراده خداوند متعال بر اين تعلق گرفته بود که گوساله پرستيده شود تا در آن صورت سير عبودي تکويني عدهاي طي شود. خداوند گوسالهپرستان را ظالم مينامد:
«وَ إِذْ وَاعَدْنَا مُوسَي أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِن بَعْدِهِ وَ أَنتُمْ ظَالِمُونَ»(2)
و (به ياد آوريد) هنگامي که با موسي چهل شب وعده گذارديم (و او براي گرفتن فرمانهاي الهي به ميعادگاه آمد)
سپس شما گوساله را بعد از او (معبود خود) انتخاب نموديد در حالي که ستمکار بوديد.
«وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسَي مِن بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً جَسَدًا لَّهُ
خُوَارٌ أَلَمْ يَرَوْاْ أَنَّهُ لاَ يُکَلِّمُهُمْ وَ لاَ يَهْدِيهِمْ سَبِيلاً اتَّخَذُوهُ وَ کَانُواْ ظَالِمِينَ»(1)
قوم موسي بعد (از رفتن) او (به ميعادگاه خدا)، از زيورهاي خود گوسالهاي ساختند، جسم بيجاني که صداي گوساله داشت! آيا آنها نميديدند که با آنها سخن نميگويد، و به راه (هدايتشان) نميکند!؟ آن را (خداي خود) انتخاب کردند در حالي که ظالم بودند!
خداوند گوسالهپرستان را گمراه ميخواند:
«وَ لَمَّا سُقِطَ فَي أَيْدِيهِمْ وَ رَأَوْاْ أَنَّهُمْ قَدْ ضَلُّواْ قَالُواْ لَئِن لَّمْ يَرْحَمْنَا رَبُّنَا وَ يَغْفِرْ لَنَا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ»(2)
و هنگامي که حقيقت به دستشان افتاد و ديدند گمراه شدند، گفتند: اگر پروردگارمان به ما رحم نکند و ما را نيامرزد به طور قطع از زيانکاران خواهيم بود.
خداوند غضب خود را شامل حال آنان ميکند:
«إِنَّ الَّذِينَ اتَّخَذُواْ الْعِجْلَ سَيَنَالُهُمْ غَضَبٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيَا وَکَذَلِکَ نَجْزِي الْمُفْتَرِينَ»(3)
کساني که گوساله را معبود خود قرار دادند بزودي خشم پروردگارشان و ذلت در زندگي دنيا به آنان ميرسد و اين چنين کساني را که (بر خدا) افترا ميبندند، کيفر ميدهيم.
خداوند شرط پذيرفتن توبه گوسالهپرستان را کشتن يکديگر بيان ميکند:
«وَ إِذْ قَالَ مُوسَي لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ إِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ أَنفُسَکُمْ بِاتِّخَاذِکُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُواْ إِلَي بَارِئِکُمْ فَاقْتُلُواْ أَنفُسَکُمْ ذَلِکُمْ خَيْرٌ لَّکُمْ عِندَ بَارِئِکُمْ فَتَابَ عَلَيْکُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ»(1)
(به خاطر بياوريد) زماني را که موسي به قوم خود گفت: «اي قوم من! شما با انتخاب گوساله (براي پرستش) به خود ستم کرديد! پس توبه کنيد و به سوي خالق خود برگرديد! و خود را (يکديگر را) به قتل برسانيد! اين کار براي شما در پيشگاه
پروردگارتان بهتر است. سپس خداوند توبه شما را پذيرفت زيرا که او توبهپذير و رحيم است.
آيا با توجّه به اين محکمات قرآني باز هم ميتوان گفت که در پسِ گوسالهپرستي حکمتي بوده و اراده خداوند بر اين تعلق گرفته بود که در قالب گوسالهپرستي پرستش شود؟ آيا از آنجا که جريمه گوسالهپرستان کشتن يکديگر شد، ميتوان گفت عدّهاي در آن قالب پرستش، جهت سير و تکامل را طي کردند؟
اگر اراده خداوند بر پرستش گوساله تعلق گرفته بود آيا آن ظلم نيست که بنياسراييل چنين جريمه سنگيني تحمل کنند؟ هيچ قلب سليم و وجدان بيداري اين تفسير صوفيانه را نميپذيرد. بنياسراييل
1) سوره بقره، 54.
جريمه سختي شدند؛ زيرا آنان آنچه را که مورد رضاي الهي نبود و ظلالت و گمراهي مطلق را در بر داشت انجام دادند.
28 ـ شيخ نويسنده در اثبات سخن ابن عربي به روايتي اشاره ميکند، وي مينويسد:
از قضا اين مطلب عالي و بسيار شريف عين يکي از روايات اهل بيت عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام است و مُحيِ الدّين در اين عبارات ـ همچون عمده اصول تأليفاتش ـ در واقع به شرح مکتب اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام نشسته است!!!
شيخ صدوق در کتاب «التوحيد» از فتح ابن يزيد جرجاني نقل ميکند که درباره داستان سامري از خدمت امام رضا عَلَيهِالسَّلام پرسيده است:
«وَ السَّامِرِيَّ خَلَقَ عِجْلاً جَسَدا لِنَقْضِ نُبُوَّةِ مُوسَي وَ شَاءَ اللّه أَنْ يَکُونَ ذَلِکَ کَذَلِکَ إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْعَجَبُ فَقَالَ وَيْحَکَ يَا فَتْحُ إِنَّ للّه إِرَادَتَيْنِ وَ مَشِيَّتَيْنِ إِرَادَةَ حَتْمٍ وَ إِرَادَةَ عَزْمٍ يَنْهَي وَ هُوَ يَشَاءُ وَ يَأْمُرُ وَ هُوَ لاَ يَشَاءُ أَ وَ مَا رَأَيْتَ أَنَّهُ نَهَي آدَمَ وَ زَوْجَتَهُ عَنْ أَنْ يَأْکُلاَ مِنَ الشَّجَرَةِ وَ هُوَ شَاءَ ذَلِکَ وَ لَوْ لَمْ يَشَأْ لَمْ يَأْکُلاَ وَ لَوْ أَکَلاَ لَغَلَبَتْ مَشِيَّتُهُمَا مَشِيَّةَ اللّه وَ أَمَرَ إِبْرَاهِيمَ بِذَبْحِ ابْنِهِ إِسْمَاعِيلَ وَ شَاءَ أَنْ لاَ يَذْبَحَهُ وَ لَوْ لَمْ يَشَأْ أَنْ لاَ يَذْبَحَهُ لَغَلَبَتْ مَشِيَّةُ إِبْرَاهِيمَ مَشِيَّةَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ؛(1)رحمت بر تو باد اي فتح! به درستي که خدا را دو اراده و دو مشيت است. يکي اراده حتمي که به معناي محتوم است يعني محکم ساخته و واجب
1) توحيد صدوق، باب التوحيد و النفي التشبيه.
گردانيده و به آن حکم فرموده و ديگري اراده عزمي و مراد از آن اين است که اراده فرمود مکلف افعال خويش را با اختيار خود به جا آوَرَد نه به جبر و به اين اراده گاهي نهي و منع از چيزي ميفرمايد و حال آن که ميخواهد به عمل آيد و به چيزي امر ميفرمايد و نميخواهد که به عمل آيد. آيا نديدي و ندانستي که آن جناب آدم و زن او را نهي فرمود که از آن درخت معهود بخورند و خدا آن را خواسته بود و اگر نميخواست نميخوردند. مشيت و خواست ايشان برخواست خداي تعالي غالب شده بود و ابراهيم را به سر بريدن فرزندش اسماعيل عليهماالسلام امر فرمود و ميخواست که او را سر نبرد و اگر نميخواست که او را سر نبرد خواست ابراهيم برخواست خداي عزوجل غالب گرديده بود».(1)
آيا از اين روشنتر هم ميتوان اين حقيقت را بيان کرد. خداوند از عبادت گوساله نهي فرمود ولي مشيّتش بر اين بود که اين اتفاق بيافتد. و ميدانيم مشيت او هميشه از حکمتي برخواسته است و همه موجودات تکويناً عبد و فرمانبردار وي هستند و از او تبعيت مينمايند و اين دقيقاً سخن جناب مُحيِ الدّين است که فرموده است: «اينکه هارون نتوانست بنياسراييل را از عبادت گوساله باز دارد و همچون موسي بر گوساله مسلط نگشت حکمتي از جانب خداوند بود تا در هر صورتي عبادت گردد. اين است مطلب عالي و دقيق جناب مُحيِ الدّين که حضرت استاد در شرح خود به اختصار آن را توضيح فرمودهاند».
1) مُمِدُّ الهِمَم در شرح فُصوصُ الحِکَم، ص 60 و 61.
پاسخ:
اگر نويسنده به برخي از آرا و عقايد تعبد نميکرد يا نداشت و اين حديث بسيار پر معنا را با توجه به سخنان ديگر معصومين بررسي مينمود، هرگز در فهم اين حديث دچار خطا نميگشت.
آري، طبق تعاليم خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام هيچ کاري بدون مشيت الهي صورت نميگيرد، اما مقصود را برخي غلط متوجه شدهاند. خداوند با توجه به علم ازلي خويش ميدانست که قوم موسي با اراده و اختيار گوسالهپرست ميشوند، اما خداوند متعال به حکم اراده و اختيار انسان که تقدير وي است مانع اين کار نگرديد، و اين علم خداوند به افعال انسان و همچنين عدم ممانعت نسبت به افعال اختياري انسان ـ در صورتي که حق تعالي ميتواند مانع شود ـ همان مشيت الهي است. همين معنا به صراحت در حديثي آمده است: مرحوم علامه مجلسي در جلد 5، بحارالأنوار صفحه 124 از فقه الرضا نقل ميکند:
سُئِلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللّه عَلَيْهِ عَنْ مَشِيَّةِ اللّه وَ إِرَادَتِهِ فَقَالَ عَلَيهِالسَّلام إِنَّ للّه مَشِيَّتَيْنِ مَشِيَّةَ حَتْمٍ وَ مَشِيَّةَ عَزْمٍ وَ کَذَلِکَ إِنَّ للّه إِرَادَتَيْنِ إِرَادَةَ حَتْمٍ وَ إِرَادَةَ عَزْمٍ إِرَادَةُ حَتْمٍ لاَ تُخْطِئُ وَ إِرَادَةُ عَزْمٍ تُخْطِئُ … قَدْ شَاءَ اللّه مِنْ عِبَادِهِ الْمَعْصِيَةَ وَ مَا أَرَادَ وَ شَاءَ الطَّاعَةَ وَ أَرَادَ مِنْهُمْ لاِءَنَّ الْمَشِيَّةَ مَشِيَّةُ الاْءَمْرِ وَ مَشِيَّةُ الْعِلْمِ وَ إِرَادَتَهُ إِرَادَةُ الرِّضَا وَ إِرَادَةُ الاْءَمْرِ أَمَرَ بِالطَّاعَةِ وَ رَضِيَ بِهَا وَ شَاءَ الْمَعْصِيَةَ يَعْنِي عَلِمَ
مِنْ عِبَادِهِ الْمَعْصِيَةَ وَ لَمْ يَأْمُرْهُمْ بِهَا فَهَذَا مِنْ عَدْلِ اللّه تَبَارَکَ وَ تَعَالَي فِي عِبَادِهِ جَلَّ جَلاَلُهُ وَ عَظُمَ شَأْنُ.
از حضرت امير مؤمنان علي عَلَيهِالسَّلام از مشيت و اراده او سؤال شد. فرمود: همانا براي خداوند دو مشيت است. مشيت حتم و مشيت عزم و به همين گونه خداوند داراي دو اراده است:
اراده حتم و اراده عزم. اراده حتم قطعا واقع ميشود و اراده عزم ممکن است واقع نشود … خداوند معصيت بنده را خواسته است (مشيت علمي) اما هرگز آن را اراده نکرده است و خداوند طاعت را خواسته است و به آن اراده کرده است (يعني به آن راضي است). زيرا مشيت خداوند مشيت امر است و مشيت علم، و اراده خداوند اراده رضا است و اراده امر. خداوند امر به طاعت کرده و به آن هم راضي است و معصيت را مشيّت کرده به اين معني که علم دارد بندهاش معصيت انجام ميدهد و هرگز امر به آن نکرده است و اين از عدالت خداوند تبارک و تعالي است.
طبق اين حديث نوراني ـ که نويسنده از آن چشمپوشي کرده است ـ سخنان عرفاي اصطلاحي و اهل تصوف باطل است و هرگز خداوند اراده پرستش گوساله را نکرده است و هيچ حکمتي در پرستش گوساله نيست و مشيت خداوند ـ در آن حديث منقول از نويسنده ـ به معناي علم خدا به معصيت بشر است. بنابراين ابن عربي هرگز طبق سخنش ـ آن گونه که نويسنده ادعا کرده ـ معارف اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام را شرح نداده است، بلکه در نقطه مقابل معارف اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام سخن گفته است.
29 ـ نويسنده در پايان مباحث خود در دفاع از ابن عربي و رد منتقدان مينويسد:
باري سخن درباره هويت و شخصيت مُحيِ الدّين طول کشيد
ولي طولي ممدوح و پسنديده بود چرا که اين مرد صاحب فضيلت در ميان ما مظلوم واقع شده است و در اين مطالب راهگشايي براي سروران و بزرگان نظاره کننده بالأخص طلاب - ذَوِيالعِزَّةِ وَ الإِحتِرام - خواهد شد که به عين کرم و رضا بنگرند … باري، غرض اين بود که بياساسي اين اتهام بر همگان روشن شود و بدانند که مدعيان مکتب وحي (مخالفان نظر عرفاي اصطلاحي) از اين مکتب فقط به اسمي قناعت کردهاند. اظهار نظر در مورد مسايل اعتقادي براي افرادي که در اين مسايل تخصص ندارند بدون ترديد شرعاً حرام است و از اتم مصاديق افتاء بدون علم ميباشد و تمام گناهاني که در پي آن ميآيد، همچون تهمت بستن به بزرگان دين و هتک حرمت ايشان و تفرقه افکني بين شيعيان همه و همه بر عهده اين افراد است. هر کس از حوزه تخصصي خود خارج شود و در مسئلهاي به اظهار نظر بپردازد تمام تبعات و عواقبش دامنگيرش خواهد بود و در نزد خداوند مقصر و نه قاصر محسوب ميشود و غرض حقير از نگارش اين سطور موجب بازگشت همه اخوان ديني به صراط مستقيم و تدارک مافات ميباشد.(1)
1) مُمِدُّ الهِمَم در شرح فُصوصُ الحِکَم، ص 73 و 74.
پاسخ:
خود خوانندگان گرامي قضاوت خواهند کرد که آيا مخالفان اين نظرات مطلب را نفهميدهاند يا فهميدهاند، اما چون مغاير با تعاليم اسلام ديدهاند آنها را نپذيرفتهاند. آري، قضاوت خوانندگان محترم کافي است. البته همانگونه که قبلا گفته شد متخصص در ديدگاه آقايان کساني هستند که سخن عرفاي اصطلاحي و صوفيه را پذيرفته باشند هر چند تقليدي!!
اما درباره مظلوميت ابن عربي ـ که نويسنده مدعي آن شده است ـ بايد گفت: ابن عربي را با داشتن چاکران و عاشقان و جاننثاران، چگونه ميتوان مظلوم دانست! و به فرض اينکه منتقدان يا مخالفان ابن عربيمنظور وي را نفهميدهاند، ملا محسن فيض کاشاني اين دانشمند جامع شيعي که جزو بزرگان فلاسفه و شارح آثار ابن عربي است که منظور وي را فهميده است، وي بعد از ساليان سال که مدافع و شارح آثار ابن عربي بوده در اواخر عمر نادم شده و در مذمت او و عقايدش مطلب مينويسد. اينک به قسمتي از نوشتار ايشان توجه فرماييد:
«وَ هَذا شَيخُهُمْ (اهل سنت) الأَکبَر مُحيِي الدينِ ابنُ العَرَبيـ وَ هُوَ مِنْ أَئِمَّةِ صوفيّتهم وَ رُؤَساءِ أَهلِ مَعرِفَتِهِم يَقولُ في فُتوحاتِهِ: «إِنّي لَم أَسأَلُ اللّهَ أَنْ يُعَرِّفُني إِمامَ زَماني، وَ لَو کُنتُ سَألتُهُ لَعَرَّفني». فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ ، فَإنّه لَمّا اسْتَغني عَنْ هٰذهِ المَعرِفَةِـ مَعَ سماعِهِ
حَديث «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةًجَاهِلِيَّةً» المَشهور بَينَ العُلَماءِ کافّة ـ کَيف خَذَلَهُ اللّهُ وَ ترکهُ وَ نفسهَ، فَاسْتَهْوَتْهُ الشَّياطينُ في أَرضِ العُلومِ حيران؛ فَصارَ ـ مَعَ وُفورِ عِلمِهِ وَ دِقَّةِ نَظَرِهِ وَ سَيرِهِ في أَرضِ الْحَقائِقِ وَ فَهْمِهِ لِلْأَسرارِ وَ الدَّقائِقِـ لم يستقم في شَيءٍ مِنْ عُلومِ الشَّرائِعِ، وَ لَمْ يعضّ عَليٰ حُدودِها بِضِرس قاطِع، وَ في کَلِماتِهِ مِنْ مُخالِفاتِ الشَّرعِ الفاضِحَةِ وَ مُناقِضاتِ العَقلِ الواضِحَةِ مَا يضحک مِنهُ الصِّبيان وَ تستهزيء بِهِ النِسْوان، کَما لَا يَخفَي عَليٰ مَنْ تَتَبَّعَ تَصانيفَهُ وَ لَا سيَّما الفُتوحاتِ وَ خُصوصَاً مَا ذَکَرَهُ في اَبْوابِ اَسْرارِ العِباداتِ ثُمَّ مَعَ دَعاوِيهِ الطَّويلَةِ العَريضَةِ فِي مَعرِفَةِ اللّهِ وَ مُشاهَدَتِهِ الْمَعبود وَ مُلازَمَتِه في عِين الشُهودِ وَ تَطوافِهِ بِالعَرْشِ المَجيد وَ فَنائِهِ في التَّوحيدِ تراه ذاشَطحٍ وَ طاماتِ و صلفٍ وَ رُعوناتٍ في تَخليطِ تَناقُضاتِ تجمع الاَضدادِ في حيرة محيرة تقطع الاَکبادَ وَ يأتي تارَة بِکلامِ ذيثَبات وَ ثُبوت، وَ أُخريٰ بِما هُوَ أَوهَنُ مِنْ بَيتِ العَنکَبوتِ وَ في کُتُبِهِ وَ تَصانيفِهِ مِنْ سُوءِ اَدَبِهِ مَعَ اللّهِ سُبحانَهُ فِي الاَقوالِ مَا لَا يرضي بِهِ مُسلِمٌ بِحالٍ في جُملَة کَلماتٍ مُزَخرَفَةٍ مخبطّة تشوّش الْقُلوب وَ تدهش الْعُقولَ وَ تحير الاذهان وَ کَانّه کَانَ يري في نَفْسِهِ مِن الصُّوَرِ الْمُجَرَّده مَا يظهر لِلْمُتخلّي فِي العزلة فَيَظُنُّ اَنّ لَها حقيق
هي لَهُ کان يتلقاها بِالقَبولِ وَ يزعم انّها حَقيقةُ الوُصولِ وَ لَعَلَّهُ رُبَّما يختل عَقلَهُ لِشِدَّةِ الرياضَةِ وَ الجوعِ فَيکتب ما يَأتي بِقَلَمِهِ مِمّا يخطر بباله مِن غَيرِ رُجوع …».
وَ کانّه اراد بِالَّذي اعطاهُمُ التشريع فلحقوا بِمَقاماتِ الْاَنبياءِ مَشاهيرَ الصَّحابَهِ کَابيبکر وَ عُمَر وَ مَعاذ وَ اَشباهِهِم ثُمَّ مَنْ کانَ بَعدُهُم کَالحَسَنِ البَصريِّ وَ سُفيانِ الثّوري وَ نَظائِرِهما ثُمَّ اَئِمَتهم الاربعه وَ اَمثالهم ثُمَّ نفسه وَ مَن کَانَ قَريباً مِنْهُ فِي المَعْرِفَةِ کَمَا شعر بِهِ بَعْضُ کَلِماتِهِ في فُتوحاتِه.(1)
شيخ اکبر اهل سنت محيالدين ابن عربي است، او از پيشوايان صوفيه و از بزرگان اهل معرفتشان است. در فتوحات ميگويد: «من از خدا نخواستم که امام زمانم را به من بشناساند، و اگر از خدا ميخواستم به من ميشناساند.»
اي صاحبان بصيرت عبرت بگيريد و بنگريد چگونه خود را بينياز از شناختن امام ديد حال آنکه حديث مشهور بين همه علما که ميگويد: «هر کس که بميرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهليّت مرده است.» را شنيده بود، پس چگونه خداوند او را مخذول و گمراه کرد و به خودش واگذاشت تا شيطان او را در زمين علوم سرگردان رهايش کرد.
پس با وجود علم فراوان و دقت نظري که داشت و برخورداريش از سير در زمينه حقايق و فهم نسبت به اسرار و دقايق، در
1) مجموعه رسائل، رساله سوم، بشارة الشيعه، ص 150 تا 152.
هيچيک از علوم اسلامي راه دقيق را نپيمود و به حتم و يقين به حدود آن دست نيافت. و در سخنانش مخالفتهاي رسوايي با شرع و تناقضات عقلي واضحي وجود دارد. آنچنان مخالفتها و تناقضهايي که کودکان به آن ميخندند و زنان آنان را به مسخره ميگيرند. اين حقيقت بر آنان که در تأليفات آن خصوصا فتوحات بالأخص ابواب اسرار عبادات تتبع کنند پنهان نميماند.
سپس با ادعاهاي گستردهاش در شناخت خدا و مشاهده معبود و همراهي با خدا با چشم شهود و اينکه به دور عرش گشته، و فناي در توحيد و … ، او را در شرايطي ميبيني که داراي سخنان سخيف و احمقانه و بلند پروازيهاي متکبرانه و هذيان و خرافات در هم و بر هم و ضد و نقيضهاي تحيرآوري که جگر را پاره پاره ميکند قرار دارد. گاه سخناني به ثبات و مستقيم ميگويد و گاهي مطالبش از آشيانه عنکبوت سستتر است. در کتاب و تصنيفاتش گفتارهاي بيادبانه نسبت به خداوند منزه وجود دارد که هيچ مسلماني در هيچ موقعيتي راضي نميشود به آن سخن گويد. او در ضمن کلماتي مزخرف و ديوانهوار که قلبها را پريشان و عقلها را وحشتزده و ذهنها را متحير ميکند، گويا در نفس در صور مجرده امور قبيحي را ميبيند و گمان ميکند حقيقت دارد و تلقي به قبول کرده و تصور ميکند که آنها حقيقت وصول به حق است. شايد عقلش به واسطه شدت رياضت و گرسنگي مختل شده، و آنچه به خاطرش ميآمده بدون تأمل به قلمش جاري ميشده است … .
گويا مراد ابن عربي از آنهايي که به آنها مقام تشريع داده است که به مقام انبيا ملحق ميشوند، مشاهير اصحاب همچون ابوبکر، عمر، معاذ و مانند اينها هستند و پس از آنان، حسن بصري و سفيان ثوري و نظاير ايشان، سپس ائمه چهارگانه (ابوحنيفه، شافعي، مالکي و احمد حنبل) و امثال آنان، سپس خودش و کساني که در معرفت به او نزديکند؛ چنانکه بعضي از کلماتش در فتوحات به اين مطلب اشاره دارد.
در پايان اين حقير نيز ميگويد: هدف از نوشتن اين مجموعه کوچک امر به معروف و نهي از منکر نسبت به برادران ديني خودمان است که ان شاءاللّه با تمسک به معارف خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام از سقوط در عقايد ناصحيح که به جز دوري از خدا و خسران و زيان چيزي بر انسان نيفزايد مصون و محفوظ بمانند.
وَ صَلَّي اللّهُ عَليٰ مُحَمَّد وَ آلِهِ الطَّيِّبينِ الطّاهرين
سيد محسن طيبنيا
خاک پاي قنبر اميرمؤمنان عَلَيهِالسَّلام
هرکس که اندکي در منابع اسلامي ـ به ويژه سخنان گهربار خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام ـ مطالعه و تحقيق کند به راحتي به اين مطلب اعتراف مينمايد که دين مقدس اسلام ديني است که هم به تفکر و انديشه و خردورزي بسيار اهميت ميدهد و هم به تطهير دل و جان که سبب سلوک الي اللّه است.
عرفاي صوفي مشرب و فلاسفه دائماً مخالفان خود را به قشريگري و تحجّر و بيخردي و ظاهربيني تهي از عشق و معرفت متهم ميسازند!!
و اين اتهام است؛ زيرا هيچيک از علماي بزرگ شيعه ـ که مخالف عرفان التقاطي و فلسفه يونان بودند ـ هرگز استدلالات عقلي را ترک ننمودند و همچنين هرگز عرفان ناب را منکر نشدند.
آري،
آن بزرگ مردان عالم تشيع بر اين باور بودند که تصوف و عرفان برخاسته از مکاتب شرق و غرب و فلسفه يونان باستان ـ که با ورود به
حوزه اسلام فقط لعاب اسلامي به خود گرفت ـ نه تنها مستمسک مناسبي براي شناخت و معرفت نيست، بلکه بسياري از اصول آن مخالف با عقل و وجدان است؛ هرچند که طرفداران آن، آن علوم را برخاسته از عقل معرفي کنند!!
بنابراين، عالمان وارسته مکتب تشيع ـ مانند علامه حلي، علامه مجلسي، مقدس اردبيلي، شيخ مرتضي انصاري و … ـ نه با عقل مخالف بودند و نه با عرفان حقيقي اسلامي.
آري،
آنان با عرفاني به مخالفت برخاستند که صوفيه آن را از مکتب يونان و هند باستان اخذ نموده و براي عوام فريبي لعاب اسلامي روي آن کشيدهاند!! اگر خوانندگان محترم، اندکي در عرفان يونان و هند باستان تحقيق کنند به وضوح ميبينند که تفکر وحدت وجود (همه چيز خدايي) در آن دو مکتب سابقهاي بس طولاني دارد و آنچه در اسلام مطرح ميشود تباين خالق و مخلوق است.
بنابراين با صراحت و يقين ميگوييم:
هرکس که دين را از عقلانيت و امور وجداني (طريق تصفيه دل و سلوک الي اللّه) تهي گرداند، دين اسلام را تحريف نموده و از درون تهي ساخته است!
اکنون با اين اعتراف آيا سزاوار است که عرفاي صوفي و فلاسفه و طرفدارانشان، مخالفان خود را انسانهايي قشري و تهي از معرفت معرفي کنند؟!!
آيا اينگونه قضاوت کردن چيزي جز عوام فريبي است؟!
آري،
هيچ کس نميتواند عرفان اسلامي ـ که برخاسته از قرآن و تعاليم خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام است ـ را انکار نمايد، زيرا انکار آن به تهي ساختن دين منجر ميشود.
عرفان ناب اسلامي، آن عرفاني است که انسانها را از منيتها تهي ميگرداند و دل و جان انسان را نوراني ميسازد تا انسان با قلبي پاک و وجداني بيدار، آگاهانه به سمت کمال خويش حرکت کند.
عرفان ناب اسلامي، به انسان ميآموزد که: اي بشر تو مخلوق خدايي و ولي نعمت تو خداست؛ پس هميشه خود را فقير درگاه او بدان و لحظهاي خود را از او بينياز مپندار و کوس «أَنَا الْحَقُّ» نزن، که اگر از او جدا شوي و خود را بينياز از ذات غني خدا ببيني، هر آينه هلاک ميگردي.
در عرفان ناب اسلامي، سالک الي اللّه هرگز خود را در درياي وحدت و حقيقت محض، فرورفته نميبيند؛ بلکه خود را نقطهاي در عالم ميبيند که دائماً محتاج اعطاي الهي است و هرگز خود را همسنخ و همجنس خداوند متعال نميبيند.
آري،
در عرفان ناب اسلامي شطحيات منصور و بايزد که گفتند: «أَنَا الْحَقُّ» و «لَيسَ فِي جُبّتي سِوَي اللّه» (نيست در لباسم جز خدا) يکسره خرافات و نفسپرستي است و جايگاهي ندارد؛ بلکه به جاي اين تکبّرها و منيّتها، انسان پيوسته خود را کوچک درگاه الهي ميبيند.
در عرفان ناب اسلامي، سالک با ذکر «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» که از معرفتش برخاسته قلب خود را نوراني کرده و هرگز مانند برخي نميگويد که من شرم دارم بگويم لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ!
آري،
او با تمام وجودش و شوق و عشقش به خداوند متعال ميگويد: لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ و دائم خدا را سپاسگزار است که توفيق بيان اين ذکر شريف را به او عنايت فرموده است و دائم با قلبي پر از معرفت و چشماني گريان عاجزانه از خداوند تقاضا ميکند که: بارالها! هرگز اين ذکر شريف را از لبها و قلب من نگير!
سالک الي اللّه در عرفان ناب اسلامي، هرگز خود را بينياز از حجتهاي خداوند نميبيند؛ بلکه دائم با توسل به ارواح پاک خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام و استمداد جستن از ولي عصر عَلَيهِالسَّلام گام در مسير عبوديت مينهد و همواره در مسير، با صلوات بر محمد و آل محمّد عَلَيهِمُالسَّلام نورافکنهاي پرنور را در دو طرف جاده سلوکش نصب ميکند.
در عرفان برخاسته از قرآن و تعاليم خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام سالک الي اللّه هرگز خود را بينياز از شريعت و عبوديت نميبيند و هرگز نميگويد که من چون به حقيقت رسيدهام ديگر شريعت براي من معنايي ندارد؛ بلکه مانند مولايش اميرالمؤمنين عَلَيهِالسَّلام تا آخرين لحظه زندگاني بنده بيچون و چراي خداست.
آري،
او بنده بيچون و چراي خداست و هرگز دغلبازاني را که حرام الهي
را حلال و حلال الهي را حرام ميکنند، مرشد راه خود قرار نميدهد؛ بلکه او فقط مطيع بيچون و چراي خدا و حجتهاي الهي است و با بصيرت در مسير گام مينهد.
او هرگز خود را چون مردهاي که در دست غسال قرار ميگيرد، اين چنين در دست ديگران قرار نميدهد و پيوسته با بينش و آگهي و تبعيت با بصيرت از اولياي الهي، راه را طي ميکند.(1)
سالک واقعي الي اللّه ـ که در مکتب نوراني خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام رشد يافته است ـ هرگز با بهانههاي پوچ و واهي، حرام خدا را بر خود حلال نميکند و هرگز نميگويد که من با نظر کردن به چهرههاي زيبا، خدا را در آن چهرهها مشاهده ميکنم؛ بلکه ديدگان خود را فرو ميخواباند و هرگز فريب شيطان را نميخورد و به نامحرمان نگاه نميکند.
او که از شراب ناب معارف نوراني مولا اميرالمؤمنين عَلَيهِالسَّلام قطرهاي نوشيده، همواره خدا را پروردگار يگانه بيمثل و مانندي ميداند که نه تنها در ذات بلکه در صفاتش نيز بيمثل و مانند است و هرگز صفات خداوند را به خود نسبت نميدهد و نميگويد: «الهي تا حال ميگفتم لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ اکنون ميبينم مرا هم لا تَأْخُذنی سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ!!»
قلب آن عارف مملو از محبت به خدا و اولياي اوست، لبهايش هميشه ذکر خدا را ميگويد، چشمهايش از نگاههاي حرام پوشيده است،
1) مقصود از اولياي الهي، ائمه اطهار عَلَيهِمُالسَّلام هستند.
پيشاني وي دائم بر خاک عبوديت است و همواره نداي العفو العفو او با چشماني پر از اشک بر آسمان بلند است.
در سر آن عارف مدام احوالات و هراسهاي قيامت است و دائم از خدا رهايي از آتش جهنم را طلب ميکند.
او هرچند مشتاق بهشت جاويد خداست، وليکن هرگز خدا را به طمع بهشت نميپرستد، بلکه چون محبت خدا در قلب اوست و خدا را سزاوار پرستش ميبيند، خدا را ميپرستد.
اکنون فرازي از سخنان دانشمند ارجمند تشيع، مرحوم علامه محمدتقي جعفري ـ در رابطه با عرفان صحيح اسلامي ـ را بشنويم:
منظور ما از عرفان اسلامي در اين مبحث، همان عرفان حقيقي است که آغاز حرکتش، بيداري انسان از خواب و رؤياي حيات طبيعي محض است و آگاهي از اينکه وجود او در حال تکاپو در مسير خير و کمال، همواره در متن خلقت عالم هستي قرار ميگيرد. اين عرفان که مسيرش «حيات معقول» و مقصدش «قرار گرفتن در جاذبه کمال مطلق» است، به لقاء اللّه و قرار گرفتن در شعاع جاذبيت او منتهي ميشود. عرفان اسلامي، هيچ حقيقتي از حقايق عالم هستي را، اعم از آنکه مربوط به انسان باشد يا غير انسان، حذف نميکند؛ بلکه همه عالم را با يک عامل رباني دروني صيقل مينمايد و شفاف ميسازد و در تمامي ذرات و روابط اجزاء اين عالم، انعکاس نورالهي را نشان ميدهد.(1)
1) همان گونه که در بخش اول کتاب ذکر شد مرحوم علامه جعفري در کتاب مبدأ اعلي، عقيده عرفا در باب وحدت وجود و موجود را باطل و مخالف تعاليم انبياي الهي بيان ميفرمايد (مبدأ اعلي، ص 74) و نبايد از اين سخن حکيمانه علامه جعفري که ميفرمايد: «(عارف) در تمامي ذرات و روابط اجزاء اين عالم، انعکاس نور الهي را ميبيند»؛ برداشتي را که وحدت وجوديها ميکنند برداشت نمود؛ بلکه منظور ايشان اين است که: عارف واقعي که قلبش نوراني شده تمام پديدهها و ذرات اين عالم را آيه خدا ميبيند که خداوند با نور هدايتش در دل ذرات عالم ميتابد و آنان را به هدايت خويش ـ که هدف نظام آفرينش است ـ ميرساند و سخن اين متفکر، نه تنها تأييد سخنان صوفيه نيست؛ بلکه در ادامه بحث، معارف صوفيه را رد و ابطال مينمايد.
اين عرفان بود که خط نوراني آن به وسيله انبياي عظام الهي [و جانشينان آنان ائمه اطهار عليهمالسلام] در جاده تکامل کشيده شد، نه آن تخيلات رؤيايي در فضاي مهتاب دروني که سايههايي از مفاهيم بسيار وسيع، مانند: وجود، واقعيت، کمال، حقيقت، تجلي و غير را به جاي اصل آنها گرفته و با مقداري بارقههاي زودگذر مغزي، روشن ساخته و حال و مقامي براي خود تلقين نموده و دل به آنها خوش ميکنند، در صورتي که ممکن است مدعي چنين عرفاني، حتي براي چند لحظه، از روزنههاي قفس مادي، نظارهاي به بيرون از خود مجازي خويشتن نکرده باشد. اين همان عرفان منفي است که انبوهي از کاروان جويندگان معرفت را، از لب درياي درون خود به سرابهاي آبنما رهنمون گشته است.(1)
آري، عرفان ناب اسلامي، عرفاني است که بشر را با آگاهي در مسير کمال قرار ميدهد و هرگز حقايق عالم را حذف نمي کند و يا تغيير نميدهد.
1) عرفان اسلامي، ص 29 و 30.
مثلاً شيطان لعين را سيد موحدين نمينامد و يزيد و شمر را خير و جهت کمال انسانها معرفي نميکند.
آري،
عرفان اسلامي ميخواهد به دور از واژههاي گمراه کننده مانند: وحدت وجود، فناي في اللّه، تجلي و … انسان را به يک صفاي باطني برساند که قلب را نوراني سازد و بشر را از بند اسارت رها کند.
اما عرفاي صوفي چيز ديگري را عرضه نمودند و هم خود در برابر يکديگر موضع گرفتند و هم پيروانشان را به اختلاف کشانيدند.
مرحوم علامه جعفري ميگويد:
اگر اين ارباب تخيلات رؤيايي [عرفاي صوفيه] در مهتاب فضاي دروني توانسته بودند از «خود مجازي» بيرون آمده و وارد حوزه «خود حقيقي» شوند، نه در انديشه و گفتار و کردار خود تناقضاتي داشتند و نه اعتراضي به يکديگر در مسير و مقصد؛ در صورتي که اختلافات تند در انديشهها و گفتار، در باب تخيلات مزبور [که به کشف و شهودات مشهور است!!] و اعتراض آنان به يکديگر، در کتب عرفاني به طور فراوان نقل شده است؛ ولي همان گونه که در بيان پيامبران الهي هيچگونه اختلافي وجود ندارد و همه آنان در تبليغ متن کلي دين انساني ـ الهي مشترکند، همچنان سالکاني که با فروغ عرفان مثبت [عرفان ناب اسلامي] به سوي کمال مطلق در حرکتند، کمترين اختلافي نميتوانند با يکديگر داشته باشند.(1)
1) عرفان اسلامي، ص 29 و 30.
آري،
در کتب عرفاني، اختلافات فاحشي در ميان عرفا مشاهده ميشود و اين اختلافات فاحش، خود دليل گويايي است که عرفان آنان اسلامي نيست.(1)
آري، عارف حقيقي هيچيک از حقايق عالم را انکار نميکند و نميگويد: «همه موجودات يک چيزند و در درياي وحدت شناورند»
زيرا اين تفکر باطل، انکار همه حقايق عالم است.
امام خميني رحمهالله که در معارف بشري نيز پژوهش نموده است، در اين باره ميفرمايد:
چنانچه در بعض اهل عرفان اصطلاحي ديدم، اشخاصي را که اين اصطلاحات و غور در آن، آنها را به ضلالت منتهي نموده و ممارست در معارف موجب قوت انانيّت و انّيّت آنها شده و دعاوي ناشايسته و شطحيات ناهنجار از آنها صادر گرديده، و نيز در ارباب رياضات و سلوک، اشخاصي هستند که رياضت و اشتغال آنها به تصفيه نفس، قلوب آنها را منکدرتر و باطن آنها را ظلمانيتر نموده و اينها از آن است که بر سلوک معنوي الهي و مهاجرت الي اللّه محافظت ننمودند و سلوک علمي و ارتياضي آنها با تصرف شيطان و نفس، به سوي شيطان و نفس بود.(2)
امام خميني رحمهالله در اواخر عمر مبارکشان به حقيقتي اعتراف ميکنند
و ميفرمايند:
… چنان به عمق اصطلاحات و اعتبارات فرو رفتيم و به جاي رفع حجب به جمع کتب پرداختيم که گويي در کون و مکان
خبري نيست، جز يک مشت ورقپاره که به اسم علوم انساني و معارف الهي و حقايق فلسفي، طالب را ـ که به فطرت اللّه مفطور است ـ از مقصد باز داشته و در حجاب اکبر فرو برده؛ اَسفارِ اَربَعَه با طول و عرضش از سفر به سوي دوست بازم داشت، نه از فتوحات، فتحي حاصل و نه از فُصوصُ الحِکَم حکمتي دست داد … پس، از اين پير بينوا بشنو که اين بار را به دوش دارد وزير آن خم شده است، به اين اصطلاحات که «دام بزرگ ابليس است» بسنده مکن و در جستجوي او جلّ علا باش.(1)
برخي براي دفاع از عرفان ناصحيح ابن عربي و پيروان وي، از نام حضرت امام خميني رحمهالله استفاده ميکنند و ميگويند که ايشان در برخي از کتب خويش، مباحث عرفان ابن عربي را شرح نموده و پذيرفته است.
جواب: عرفان امام خميني رحمهالله دو جنبه دارد: 1. عرفان عملي ايشان، که اصل است. 2. عرفان نظري ايشان، که فرع است. بدون شک عرفان عملي و سيره امام خميني رحمهالله جملگي برگرفته از قرآن کريم و تعاليم خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام است و همين سيره الهي ايشان بود که مردم به وي دل سپردند و به ندايش لبيک گفتند و خون دادند و انقلاب اسلامي را به ثمر رسانيدند. و اصل ولايت فقيه که امام خميني رحمهالله مطرح فرمود، برگرفته از تعاليم معصومين و سيره آن حضرات عَلَيهِمُالسَّلام است که هيچ ارتباطي به عرفان ابن عربي و ديگران ندارد.
آيا ابن عربي که از يک طرف جبر مطلق را تأييد ميکند و از طرف ديگر «اوليالامر» را حاکمان جور معرفي مينمايد، الگوي عرفاني حضرت امام خميني رحمهالله بود؟!! خير. اما در مباحث عقيدتي ملاک خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام است.
1) صحيفه امام، ج 20، ص 165.
آري،
اسلام عرفان دارد و عرفان اسلام تصفيهکننده روح و روان و باعث تهي نمودن انسان از خودخواهيها و حسادتها و شهوات نفساني است.
سالک الي اللّه، هرگز درصدد کسب شهرت و جمع نمودن مريد نيست؛ بلکه او فقط رضاي خدا را ميطلبد و نه ادعايي دارد و نه با کرامات فخرفروشي ميکند.
عرفان ناب اسلامي، سالک را به گونهاي تربيت ميکند، که وي نه تنها به دنبال شهرت و مقام و موقعيتهاي اجتماعي نيست، بلکه به شدت از اين امور فرار ميکند.
او با عبوديت خود، قلبش را جايگاه انوار الهي ميگرداند و ديدگانش هر جا نظر افکند، آثار صنع الهي را مشاهده ميکند و آنگاه با تمام ذرات وجودش اعتراف ميکند که نظام هستي هدفدار است و خداوند او را بيهوده خلق ننموده است.
او در پرتو انوار الهي، زيباييهاي عالم را زيباتر ميبيند و زشتيها را زشتتر.
آري، او هرگز نميگويد که هرچه که در جهان است زيبا و خير محض است؛ بلکه دشمنان خدا را زشت و پليد ميبيند و با تمام وجودش از آنان بيزاري ميجويد.
آري،
او هرگز نميپندارد که شيطان زيباست، بلکه شيطان را همان خبيث ملعون مطرودي ميداند که خداوند فرموده است و پيوسته مراقب مکر و حيلههاي وي هست.
آري،
اين است عرفان ناب اسلامي که در قرآن کريم و تعاليم نوراني خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام موجود است و اهل تصوف، عرفانشان
کاملاً در تقابل اين عرفان است. اکنون باز از اميرمؤمنان عَلَيهِالسَّلام و مناجات روحبخشش در مسجد کوفه ميگوييم:
ـ اي آقاي من! اي آقاي من! تو مولايي و من بنده توام و آيا در حق بنده چه کسي جز مولايش ترحم خواهد کرد؟!
ـ اي آقاي من! اي آقاي من! تويي مالک وجود من و من مملوک توام و آيا در حق مملوک جز مالکش که ترحم خواهد کرد؟!
در فصل قبل، مختصري از عرفان ناب اسلامي که نهفته در تعاليم خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام است را ملاحظه فرموديد. در اين فصل ميخواهيم خلاصهاي از معارف توحيدي و خداشناسي خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام را خدمت خوانندگان محقق عرضه نماييم.
خاندان پاک و مطهر و معصوم رسول خدا صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم محور ايمان، ارکان دين، اصل توحيد و خزائن و گنجينههاي علم هستند. بدون شک انتهاي مسير هرکس که از اين بزرگواران جدا شود، سقوط در جهنم است. علم، معرفت، فقه، اخلاق و قرآن پيش اين خاندان پاک و مطهر عَلَيهِمُالسَّلام است. گنجينههاي سرشار معارف اين حجتهاي الهي، کام هر تشنهاي را با جرعهاي سيراب ميگرداند.
اگر بشر هر روز بيشتر در باتلاق انحرافات و مفاسد گوناگون فرو ميرود، به اين دليل است که دامان اين بزرگواران زيباسرشت
و زيباکلام را رها نموده است. آن انوار الهي، کشتي نجات بشر و ستارگان هدايتند.
آري،
تمام توحيد، تمام عرفان و تمام حقيقت نزد اين بزرگواران الهي است. جاي تعجب نيست اگر گروهي از مسلمين امامت و حقانيت خاندان عصمت و طهارت را نپذيرفتند و در توحيد و معارف دامان ديگران را گرفتند، بلکه تعجب در اين است که چرا برخي که خود را پيرو اين بزرگواران ميدانند متمسک به راهزنان شدهاند و در معارف و توحيد، خاندان عصمت و طهارت را رها نمودهاند!!
آيا ابن عربي که ويران کننده قبر مطهر سيدالشهداء عَلَيهِمُالسَّلام ـ يعني متوکل پست فطرت ـ را از اولياي بزرگ خدا معرفي ميکند،(1)و حجاج بن يوسف خونريز شيعهکش را مورد مدح و دعاي خود قرار ميدهد،(2)شايسته است که معلم عرفان شيعيان شود؟!
آيا فلسفه يونان باستان که از تفکرات غير موحدين برخاسته(3)و در حوزه اسلام هيچگونه تغيير محتوايي نکرده و فقط شکل و صورت آن کمي تغيير يافته، ميتواند ما را به توحيد و خداشناسي برساند؟!
در عرفان صوفيانه، صحبت از وحدت وجود و فناي در ذات خداست و در فلسفه صحبت از کمال سنخيت و مشابهت مخلوقات با خداست؛
اما در توحيد و معارف اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام خداوند متعال غير مخلوقات خويش است و بين خدا و مخلوقات هيچ گونه وحدت و تشابه و سنخيتي برقرار نيست. آن دسته از اشخاصي که مدعي تشيع هستند و ميگويند که: تعاليم عرفا و فلاسفه چيزي جز شرح و بسط سخنان معصومين عَلَيهِمُالسَّلام نيست!! خود را فريب ميدهند.
تعاليم متعفّن صوفيه و تفکرات باطل يونان باستان کجا و تعاليم نوربخش خاندان پيغمبر صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم کجا؟!!
دعاي کميل اميرمؤمنان عَلَيهِالسَّلام ـ که دائم از ضعف و فقر خود در برابر خدا ميگويد ـ کجا و تکبّر و تفرعون صوفيه و خدا شدن آنان کجا؟!!
زيارت عاشوراي حسيني عَلَيهِالسَّلام ـ که در برائت جستن از دشمنان خداست ـ کجا و اين تفکر صوفيه که همه چيز زيباست، شمر و يزيد و شيطان نيز خير و زيبا هستند!! کجا؟!!
تفکرات فلاسفه که قائل به قدمت عالم، اضطرار خداوند در آفرينش، حاکم بودن جبر مطلق بر عالم، سنخيت کامل موجودات با خداوند کجا و توحيد اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام که عالم را حادث، خداوند را در آفرينش مختار، انسان را آزاد و مختار و تباين خداوند با موجودات را بيان ميفرمايند کجا؟!!(1)
فلاسفه معلول را همسنخ علت ميدانند و ميگويند: آنگاه که علت تامه شود، معلول از دل علت خارج ميشود؛ در نتيجه معلول نيست جز مرحلهاي از ذات علت، البته به صورت ضعيف شده آن!
آنان سپس با اين حساب، و گسترش دادن قانون عليت (که جبر و اضطرار از خواص لاينفک اين قانون است) بر تمام عالم، جبر مطلق را حاکم ميکنند. در مباحث گذشته اسناد سخنان فلاسفه و عرفا در عقيده به جبر مطلق بيان شد.
1) فلاسفه خداوند را علت تامه مينامند و ميگويند: هرگاه علت تامه باشد بروز و صدور معلول از دل آن لاجرم و اضطراري است، و آنان خداوند را از ازل علت تامه مينامند و نتيجه سخنشان ميشود: 1. قدمت عالم2. اضطرار خداوند در آفرينش، البته آفرينش خداوند در تفکرات فلسفي صدور است يعني موجودات از دل علت تامه خارج ميشوند!!
امام صادق عَلَيهِالسَّلام ميفرمايد:
کَذَبَ مَنْ زَعَمَ أنَّهُ مِن شيعَتِنا وَ هُوَ مُتمَسِّکٌ بِعُروَةِ غَيرِنا.
دروغ ميگويد آنکه خود را شيعه ما پنداشته و در عين حال تمسک به غير ما جسته است.
آري، پيروان واقعي خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام هرگز سفره معارف اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام را رها نميکنند و هرگز سر سفره صوفيه و ديگران نمينشينند.
در اينجا بخشي از معارف توحيدي خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام را ـ به صورت اختصار ـ در 10 شماره بيان ميکنيم تا طالبان علم بدانند که همه چيز در نزد اين بزرگواران است:
در اديان الهي و روش کتاب و سنت، معرفت به ذات ربوبي، هيچگاه به صورت يک مسئله مجهول و مشکوک که محتاج براهين مختلف و استدلال و اثبات فلسفي يا مکاشفه عرفاني باشد مطرح نشده
است. از ديدگاه منابع ديني معرفت خداوند، موهبتي است و حاصل فعل و صنع خداست. اوست که فطرت انسان را ساحت نزول معرفت خود نموده و خود را با همه اوصاف جمال و جلال نمايانده است و همچنين خداوند عقل را حجت باطن مقرر نمود تا انسان در پرتو رشد فطري خويش، عقل را شکوفا سازد و خير و شر را از هم تميز دهد. طبق روايات معصومان عَلَيهِمُالسَّلام عقل جايگاه ويژهاي دارد: عقل دليل راه انسان است. خداوند به وسيله عقل عبادت ميشود. انسان، بيعقل مرده است. دينداري که عقل ندارد ارزش ندارد. عقل زيور انسان است و نوري است که خدا به بندگان بخشيده است و … .
آري، عقل سليم خالق قادر پاک را اثبات ميکند و حکم ميکند که ولي نعمت خود را سپاس گويد و بندگي وي کند. اما بايد توجه کرد که شناخت خداوند متعال و معرفت نسبت به وي از راه عقل و استدلالهاي آن و حتي عرفان و سلوک بشري ممکن نيست. بايد خود خدا معرفت خويش را در قلب بشر وارد کند.
امام علي عَلَيهِالسَّلام ميفرمايند:
… وَ هُوَ الَّذِي ابْتَدَأَ الْغَايَاتِ وَ النِّهَايَاتِ أَمْ كَيْفَ تُدْرِكُهُ الْعُقُولُ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهَا سَبِيلًا إِلَى إِدْرَاكِهِ(1)
و اوست که غايتها و نهايتها را آفريد. پس چطور عقلها او را درک ميکنند در حالي که در آن راهي به سوي ادراکش قرار نداد.
1) بحارالانوار، ج 25، ص 27.
از امام صادق عَلَيهِالسَّلام سؤال شد:
عَنْ صَفْوَانَ قَالَ: قُلْتُ لِعَبْدٍ صَالِحٍ هَلْ فِي النَّاسِ اسْتِطَاعَةٌ يَتَعَاطَوْنَ بِهَا الْمَعْرِفَةَ؟ قَالَ: لَا إِنَّمَا هُوَ تَطَوُّلٌ مِنَ اللَّهِ.(1)
آيا انسان توان و استطاعت معرفت خداوند را دارد؟ فرمود: نه، معرفت موهبتي است از طرف خداوند.
از امام صادق عَلَيهِالسَّلام سؤال شد:
هَلْ جُعِلَ فِي النَّاسِ أَدَاةٌ يَنَالُونَ بِهَا الْمَعْرِفَةَ؟ قَال: فَقَال: لا، قُلْتُ: فَهَلْ كُلِّفُوا الْمَعْرِفَةَ؟ قَالَ: لَا إِنَّ عَلَى اللَّهِ الْبَيَانَ، لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها … (2)
آيا در انسان وسيلهاي براي نيل به معرفت قرار داده شده است؟ امام عَلَيهِالسَّلام فرمود: نه، سؤال ميشود که آيا انسان تکليف به معرفت هم شده است؟ ميفرمايند: نه، معرفت بر خود خداست و خداوند کسي را تکليف نميکند مگر به اندازه توانايياش.
امام زينالعابدين عَلَيهِالسَّلام در دعاي ابوحمزه ثمالي ميفرمايند:
بِکَ عَرَفْتُكَ وَ أَنْتَ دَلَلْتَنِي عَلَيْكَ وَ دَعَوْتَنِي إِلَيْكَ وَ لَوْ لَا أَنْتَ لَمْ أَدْرِ مَا أَنْتَ
تو را به وسيله خودت شناختم و تو مرا به خودت راهنمايي
کردي و به سوي خودت دعوتم کردي و اگر راهنمايي تو نبود نميدانستم کيستي؟
امام صادق عَلَيهِالسَّلام فرمود:
لَا تُدْرَكُ مَعْرِفَةُ اللَّهِ إِلَّا بِاللَّهِ.(1)
معرفت خدا جز به وسيله خدا درک نميشود.
اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذي هَدَانا لِلْمَعْرِفَتِهِ.(2)
سپاس خداي را که ما را به معرفتش هدايت کرد.
براساس معارف کتاب و سنت، انسان از بدو تولد، بر فطرت توحيد و اسلام به دنيا ميآيد.
زراره ميگويد از حضرت امام باقر عَلَيهِالسَّلام درباره معرفت خداوند در اين آيه «فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا» پرسيدم، فرمودند:
ذَرَأَهُمْ عَلَيٰ مَعرِفَة أنَّهُ رَبَّهُم وَ لَو لا ذٰلِکَ لَمْ يَعْلَموا حينَ سُئِلوا مِنْ رَبِّهِم وَ لا مِنْ رازِقِهِم.(3)
آنها را بر معرفت اينکه او پروردگارشان است آفريد و اگر اين نبود، وقتي از پروردگارشان و روزي دهندهشان پرسيده ميشود، نميتوانستند پاسخ دهند.
خداوند به مخلوقش شناخته نميشود، بلکه اين مخلوق است که به خدا شناخته ميشود. يعني اگر منظور از آنچه که به عنوان «برهان نظم» در حکمت و کلام و ديگر روشهاي معرفتي بيان شده است، اثبات وجود خداوند باشد، اين برهان صحيح است ولي اگر منظور از بيان «برهان نظم» کسب معرفت و شناخت نسبت به خدا باشد، غلط است. در روش اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام مخلوق گزارشي از خالق و آيه گزارشي از ذوالايه در بر ندارد. براي روشن شدن موضوع به مثالي توجه کنيد. (هرچند خداوند از مثالهاي ما برتر است، لکن براي تقريب ذهن اين مثال مطرح ميشود). مثلاً فرض کنيد روي تخته سياه کلمه «آب» نوشته شده است. آيا با ديدن اين کلمه ميتوان خصوصيات نويسنده آن را دريافت و فهميد که چقدر سواد دارد و مدرکش چيست؟ و يا سطح تحصيلاتش چقدر است؟ مسلما اين کلمه هيچ گزارشي از نويسنده آن در بر ندارد و تنها نتيجهاي که از اين نوشته ميتوان گرفت اين است که اين کلمه تصادفي نوشته نشده است بلکه نويسندهاي دارد. اما از اين نوشته ميزان علم او را نميتوان فهميد و با اين کلمه نسبت به نويسنده آن معرفت پيدا نميکنيم. اگر نسبت آن کلمه با علم نويسنده را با نسبت مخلوقات با خداوند بسنجيم مسلما نسبت دوم در مقابل نسبت اول بسيار ناچيز است. (اگر چه اين قياس صحيح نيست) با اين حال چطور يک کلمه نويسنده آن را نشاندار نميکند اما از آيات الهي ميتوان
خالق آن را شناخت؟ عدم توجه متصوفه و عرفا به اين مهم، آنان را به تشبيه خداوند با مخلوقات خويش کشانيده است. آنان ميگويند پديدههاي خداوند همچون آيينهاي است که اسما و صفات خدا بلکه ذات وي را نمايش ميدهند و چنين ميسرايند:
به صحرا بنگرم صحرا تو وينم
به دريا بنگرم دريا تو وينم
به هرجا بنگرم کوه و در و دشت
نشان از قامت رعنا تو وينم(1)
و تا آنجا پيش رفتند که گفتند، پديدهها عين ذات الهياند و عارف کسي است که خدا را در هر چيز ببيند و بلکه خدا را عين خود چيز بداند.
البته پديدهها قدرت و عظمت خداوند و دقت و لطافت وي را نمايش ميدهند به اين معنا که انسان با تأمل و تعمق نسبت به مخلوقات متوجه ميشود که خالق حکيم و قدرتمندي دارد. مثلاً با نگاه کردن به گل، مييابد که خالق گل زيبا و تواناست؛ اما نه اينکه کيفيت زيبايي خدا همان کيفيت زيبايي گل است. يا همان زيبايي خداست که در چهره گل متبلور گشته است. اين همان ديدگاه غلط اهل تصوف و عرفان است که ميخواهند خصوصيات و صفات و اسماء و حتي ذات الهي را در پديدههايش مشاهده کنند و نسبت به خدا با خصوصيات پديدههايش معرفت کسب کنند.
آيات خداوند به وضوح ميگويند که در خلقشان صُدفه و تصادفي در کار نبوده و صانعي حکيم و توانا دارند، اما اين آيات به هيچ وجه موجب شناخت صانع و خالق نميشوند. همچنين آيات متذّکر انسان
1) باباطاهر عريان.
به معرفت فطري خويش است و موجب ميشود که معرفت آن معروف فطري تجديد گردد. خلاصه اينکه خداوند با مخلوقاتش شناخته نميشود و مخلوق گزارشي از خالق نميدهد. در معارف نوراني خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام به اين موضوع تصريح شده است.
براي مثال به نمونهاي توجه کنيد:
عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيهِالسَّلام: إِنِّي نَاظَرْتُ قَوْماً فَقُلْتُ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ عزوجلّ أَجَلُّ وَ أَعَزُّ وَ أَكْرَمُ مِنْ أَنْ يُعْرَفَ بِخَلْقِهِ بَلِ الْعِبَادُ يُعْرَفُونَ بِاللَّهِ فَقَالَ رَحِمَكَ اللَّه.(1)
منصور بن حازم به امام صادق عَلَيهِالسَّلام عرض کرد: من مناظره کردم با گروهي و به آنان گفتم: خداوند جل جلاله، جليلتر و بزرگوارتر و باعزتتر از اين است که به وسيله خلقش شناخته شود، بلکه بندگان به وسيله خدا شناخته ميشوند. پس حضرت عَلَيهِالسَّلام فرمودند: خدا تو را رحمت کند.
در مراجعه به وجدانمان مييابيم که خدا هست يعني وجود دارد (خارج از حد تعطيل است) و از آن طرف برايش هيچگونه شبيه، مانند، ندّ و نظيري سراغ نداريم و نميتوانيم او را تشبيه کنيم. تمام پيامبران آمدند تا بگويند خداوند غير مخلوقاتش است و او را شبيه و ندّي نيست.
1) اصول کافي، ج 1، ص 250.
پيامبر بزرگوار اسلام صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم در آغاز دعوت خويش فرمودند:
أَدعوکُم إِلَىٰ شَهَادَةِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ خَلْعِ الْأَنْدَادِ.
دعوت ميکنم شما را به شهادت دادن به اينکه خدايي جز اللّه نيست و به اينکه براي خداوند مانندها را قائل نشويد.
توحيد فطري همان خلع أنداد است که تمام پيامبران مبلغان آن بودند. اما بالاترين سخن در روش حکمت متعاليه صدرايي که زير بناي آن عرفان ابن عربي است «تشکيک وجود است» آنان ميگويند: «حقيقة الوجود در مرتبه شديد با حقيقة الوجود در مرتبه ضعيف، عين هم هستند و بين علت و معلول (خدا و پديدهها) سنخيت است و اين غير تعاليم انبياي الهي در مسئله توحيد است».
بايد گفت که اگر خداوند از سنخ ممکنات باشد در حقيقت خلع انداد نشده است و وجود خدا نيز شبيه وجود ممکنات شده اما در حد اعلا و شديد آن. اين نوع خداشناسي درست مانند خداشناسي مورچه است. اگر به مورچه بگويند خدا چيست؟ چون مورچه قدرت خود را در شاخکهاي خود ميبيند فوري شبيهسازي ميکند و ميگويد: خدا مثل من مورچه است، اما با اين تفاوت که شاخکهاي خيلي بزرگتري دارد!
امام باقر عَلَيهِالسَّلام ميفرمايد:
كُلَّمَا مَيَّزْتُموهُ بِأَوهامِکُمْ فِي أَدَقِّ مَعانيهِ مَخلوقٌ مَصنوعٌ مِثلکُم، مَردودٌ اِلَيکُمْ وَ لَعَلَّ النملَ الصِّغار تتوهم أَنَّ لِلّهِ تَعَاليٰ زبانيتَيْنِ فَاِنِّ ذٰلِکَ کَمَالُهَا وَ يَتَوَهَّمُ أَنَّ عَدَمَهَا نُقصَانٌ
لِمَنْ لَا يُتَّصِفُ بِهِمَا وَ هَذا حَالُ العُقَلاءِ فيما يَصِفونَ اللّهَ تَعَاليٰ بِهِ.(1)
آنچه به وسيله عقلتان در دقيقترين معاني تشخيص داديد، مخلوق است، مانند خودتان ساخته شده است. و به خودتان برميگردد و شايد مورچههاي کوچک بپندارند که خداوند تعالي دو شاخک دارد که نشانههاي کمال اوست و ميپندارند که نداشتن آن براي کساني که با آن دو شاخک وصف نميشوند، نقصاني است و اين است حال صاحب عقل در آنچه خداي تعالي را بدان وصف ميکنند.
عرفا و فلاسفه ميگويند که وجود حق متعال مرتبه عاليتري از وجود مخلوقات است و هم سنخ با آنهاست. ميگويند وقتي نور ضعيف را بتوان شکافت، نور قوي را هم ميتوان قياس و تشبيه نمود زيرا مشت نمونه خروار است. اما آن خدايي که فلاسفه و متصوفه معرفي ميکنند، توليد شده ذهن و توهمشان است نه خداي واقع، که ممکن است اين توهمات در مرحلهاي هم شهودشان شود.
در اينجا ممکن است اين سؤال پيش آيد که با توجه به اين مباحث آيا ميتوان گفت که روش ائمه عَلَيهِمُالسَّلام در معرفت خدا، تعطيل معرفت است و انسان راهي به شناخت خداوند ندارد؟ آيا اين روش همان حرفي نيست که معطّله ميگفتند؟
در پاسخ بايد گفت که براساس روش ائمه عَلَيهِمُالسَّلام نه تنها معرفت خداوند
1) بحارالانوار، ج 69، ص 293.
تعطيل نيست بلکه شناسايي و معرفت خداوند در اعلي مرتبه براي بشر حاصل شده است. طبق برخي از آيات قرآن کريم و احاديث فراوان معصومين عَلَيهِمُالسَّلام در عالمي(1)خداوند خود را به انسانها عرضه نمود و معرفي کرد و معرفت خويش را به انسانها عنايت فرمود. بنابراين تمام انسانها با سابقه معرفت خداوند متعال متولد ميشوند. معرفت، صنع خداوند متعال است و خداوند به هرکس صلاح بداند آن را عنايت ميکند. البته انسان با تدبر و تعمق در مخلوقات خدا، آن ميثاق و معرفت فطري و توحيدي خود را آشکار ميکند و متذکر آن ميگردد.
پس در اين مقام، سخن ما اين نيست که باب معرفت خدا به سوي انسان مسدود است، بلکه اين است که انسان با حواس خود و يا با عقل خود و حتي بالاتر با سلوک و شهود خود نميتواند خدا را بشناسد. انسان بايد تابع وحي خدا و تعاليم و مقررات و احکام الهي باشد تا خداوند معرفتش را به او عنايت کند.(2)اينک به تعدادي از روايات معصومان عَلَيهِمُالسَّلام که در ردّ نظريه تعطيل و تشبيه در معرفت خداوند بيان شده است توجه فرماييد:
عن الحسين بن سعيد قال سُئِلَ أَبُو جَعْفَرٍ الثَّانِي عَلَيهِالسَّلام يَجُوزُ أَنْ يُقَالَ لِلَّهِ إِنَّهُ شَيْءٌ؟ قَالَ نَعَمْ يُخْرِجُهُ مِنَ الْحَدَّيْنِ حَدِّ التَّعْطِيلِ وَ حَدِّ التَّشْبِيهِ.(3)
از امام باقر عَلَيهِالسَّلام سؤال شد: رواست که به خدا گويند او چيز است؟ فرمود: آري چيزي که او را از حد تعطيل که بگويي (خدايي نيست) و حد تشبيه (که او را شبيه به مخلوق کني) خارج کند (يعني چون گويي خدا چيزيست اعتراف به وجودش کردهاي اما بايد بداني که او چيزيست بيمانند).
قَالَ لَهُ السَّائِلُ: فَلَهُ إِنِّيَّةٌ وَ مَائِيَّةٌ قَالَ نَعَمْ لَا يُثْبَتُ الشَّيْءُ إِلَّا بِإِنِّيَّةٍ وَ مَائِيَّةٍ قَالَ لَهُ السَّائِلُ فَلَهُ كَيْفِيَّةٌ قَالَ لَا لِأَنَّ الْكَيْفِيَّةَ جِهَةُ الصِّفَةِ وَ الْإِحَاطَةِ وَ لَكِنْ لَا بُد مِنَ الْخُرُوجِ مِنْ جِهَةِ التَّعْطِيلِ وَ التَّشْبِيهِ؛ لِأَنَّ مَنْ نَفَاهُ، فَقَدْ أَنْكَرَهُ وَ دَفَعَ رُبُوبِيَّتَهُ وَ أَبْطَلَهُ، وَ مَنْ شَبَّهَهُ بِغَيْرِهِ، فَقَدْ أَثْبَتَهُ بِصِفَةِ الْمَخْلُوقِينَ الْمَصْنُوعِينَ الَّذِينَ لَايَسْتَحِقُّونَ الرُّبُوبِيَّةَ، وَ لكِنْ لَابُدَّ مِن إِثْبَاتِ أَنَّ لَهُ كَيْفِيَّةً لَايَسْتَحِقُّهَا غَيْرُهُ، وَ لَا يُشَارَكُ فِيهَا، وَ لَا يُحَاطُ بِهَا، وَ لَا يَعْلَمُهَا غَيْرُه.(1)
از امام جعفر صادق عَلَيهِالسَّلام کسي سؤال کرد: خدا را چگونه کيفيتي است؟ امام صادق عَلَيهِالسَّلام فرمود: خدا را کيفيت و چگونگي نيست، زيرا کيفيت از نظر وصف خارجي و احاطه بر شيء يعني محاط شدن شيء به وجود ميآيد و به هر حال ناچار بايد از عقيده تعطيل و تشبيه خارج شد، زيرا کسي که بگويد او نيست، منکر او شده و ربوبيت او را رد کرده و ابطالش نموده و هرکه او را به چيزي تشبيه نمايد او را با وصف مخلوق ساخته شدهاي که شايسته ربوبيت نيست ثابت کرده.
1) اصول کافي، ج 1، ص 246.
به چند روايت اميرمؤمنان عَلَيهِالسَّلام در زمينه رد تشبيه مخلوقات، به خداوند توجه کنيد:
الْحَمْدُ لِلَّهِ الْعَلِيِّ عَنْ شَبَهِ الْمَخْلُوقِينَ.(1)
سپاس خداوندي را سزاست که از شباهت داشتن به پديدهها برتر است.
مَنْ شَبَّهَ اللَّهَ بِخَلْقِهِ فَهُوَ مُشْرِكٌ.(2)
آنکه خدا را به مخلوقاتش تشبيه کند مشرک است.
انَّه بِخلافِ شَيء مِن الاَشياء.(3)
او غير از هر چيزي از چيزهاست.
تَعَالَى اللَّهُ عَمَّا يَقُولُهُ الْمُشَبِّهُونَ.(4)
منزه است خداوند از آنچه تشبيهکنندگان ميگويند.
هُوَ شَيْءٌ بِخِلَافِ الْأَشْيَاءِ.(5)
او چيزي است به خلاف چيزهاي ديگر.
خداوند متعال به حواس ظاهري و باطني ادراک نميشود. هم حواس پنجگانه ظاهري و هم حواس باطني مثل قلب،(6)عاجز از ادراک او هستند.
با بررسي مجموعه روايات پيرامون خدا، ائمه معصومين عَلَيهِمُالسَّلام با تعابير مختلفي کليه قوايي را که احيانا بشر بخواهد با آن قوا نيل به معرفت پيدا کند عاجز از معرفت دانسته و بيان فرمودهاند که اين آلات توانايي ادراک معرفت خداوند را ندارند و چنانچه با اين ابزار کسي خداوند را توهم نمايد در حقيقت خدا را ادراک نکرده است بلکه چيزي خلاف او را درک نموده است. اما در فلسفه و عرفان به اين مهم توجه نشده است. فلاسفه ميخواهند با آن مفاهيمي که مخلوق و زاييده ذهن و عقل خويش است خدا را بشناسند و در قالب الفاظ معرفي کنند.
حال سؤال اينجاست چگونه با مفاهيمي که ساخت وهم و ذهن بشر است ميتوان خدا را شناخت؟ آيا آن مفاهيمي که از رابطه علت و سببهاي طبيعي با يکديگر، در ذهن بشر ايجاد شده توانايي آن را دارند که بر خدا حمل نمود و با آن خدا را شناخت؟
در تعاليم خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام به وضوح آمده که حتي با قواي باطني مثل قلب هم نميتوان خدا را شناخت. چيزي که عرفا و متصوفه شعار آن را ميدهند اين است که ما با گام نهادن در سير و سلوک ميخواهيم خدا را به قلب خويش بشناسيم و درک کنيم. آنگاه ميگويند: طبق درک و شهود قلبي ما خداوند عين اشياء است و پرستش هر موجودي در واقع پرستش خداست، گرچه بت باشد! اما اينگونه معارف در تعاليم انبياي الهي جايگاهي ندارد. آنان هرگز نگفتند خداوند عين اشياء است و واقع بتپرستي همان خداپرستي است. بنابراين اگر بشر جهت رسيدن به معرفت خدا تکيه بر قواي خود کند دچار مشکلات فراواني در عقايد ميگردد.
البته همانگونه که بيان شد هرگز راه معرفت الهي براي انسان مسدود نيست و خداوند چون مصلحت بداند عاليترين معارف را از طريق قلب به انسان عنايت ميفرمايد و آن غير از اين است که انسان خود ميتواند از طريق قلب به معارف الهي برسد.(1)
عمق سخنان خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام اين است که: اي سالکان گمان نکنيد که با قلبتان و با سير و سلوکتان ميتوانيد خدا را بشناسيد، معرفت خداوند اکتسابي نيست بلکه بايد خود او به شما عنايت کند، پس بنده او باشيد تا معرفتش را به شما بدهد. به چند حديث در اين زمينه که معرفت خدا اکتسابي نيست توجه فرماييد:
كُلُّ مَا تُصُوِّرَ فَهُوَ بِخِلَافِهِ(2)
هرچه تصور شود (با حواس ظاهري يا باطني)، او غير از آن است.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَكُنْ لَهُ أَوَّلٌ مَعْلُومٌ وَ لَا آخِرٌ مُتَنَاهٍ وَ لَا قَبْلٌ مُدْرَكٌ وَ لَا بَعْدٌ مَحْدُودٌ وَ لَا أَمَدٌ بِحَتَّى وَ لَا شَخْصٌ فَيَتَجَزَّأَ وَ لَا اخْتِلَافُ صِفَةٍ فَيَتَنَاهَى فَلَا تُدْرِكُ الْعُقُولُ وَ أَوْهَامُهَا وَ لَا الْفِكَرُ وَ خَطَرَاتُهَا وَ لَا الْأَلْبَابُ وَ أَذْهَانُهَا صِفَتَهُ … .(3)
سپاس خداي را که … صفات او را عقلها و کنکاشهاي آن
درک نميکند و همچنين است فکر و آنچه بدان خطور ميکند و خرد و ذهنيات آن.
… و وَ أَوْهَامُ الْقُلُوبِ لَا تُدْرِكُهُ.(1)
و فهم قلبها (حواس باطني انسان) او را درک نميکنند.
امام علي عَلَيهِالسَّلام ميفرمايد:
الَّذِي تَعْجِزُ الْحَوَاسُّ أَنْ تُدْرِكَهُ وَ الْأَوْهَامُ أَنْ تَنَالَهُ وَ الْخَطَرَاتُ أَنْ تَحُدَّهُ.(2)
او کسي است که حواس (چه حواس ظاهري و چه حواس باطني) از درک او ناتوانند و فهمها از اينکه به او برسند ناتوانند و آنچه به ذهن خطور ميکنند از اينکه او را محدود کند عاجزند.
لَا تَسْتَلِمُهُ الْمَشَاعِرُ.(3)
شعورها راهي به سوي او ندارند.
لَمْ يُحِيطُوا بِهِ عِلْماً.(4)
هيچ علمي به او احاطه پيدا نميکند.(5)
وقتي از اميرمؤمنان عَلَيهِالسَّلام پرسيدند: «چگونه پروردگارت را شناختي؟»
حضرت عَلَيهِالسَّلام فرمود:
بِمَا عَرَّفَنِي نَفْسَهُ.(1)
با آن شناختي که خود را به من ميشناساند.
امام صادق عَلَيهِالسَّلام ميفرمايد:
لَيْسَ لِلَّهِ عَلَى خَلْقِهِ أَنْ يَعْرِفُوا وَ لِلْخَلْقِ عَلَى اللَّهِ أَنْ يُعَرِّفَهُمْ وَ لِلَّهِ عَلَى الْخَلْقِ إِذَا عَرَّفَهُمْ أَنْ يَقْبَلُوا. (2)
بر عهده مردم نيست که خدا را بشناسند. اما بر عهده خداوند تبارک و تعالي هست که خود را به مردم معرفي کند و آنگاه بر عهده مردمان خواهد بود که بعد از توضيح و بيان، دستورات او را بپذيرنند و فرمان ببرند.
خداوند متعال هم در قرآن کريم ميفرمايد:
«إِنَّکَ لاَ تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لَکِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ»(3)
تو نميتواني کسي را که دوست داري هدايت کني ولي خداوند هر کس را بخواهد هدايت ميکند و او به هدايت يافتگان آگاهتر است!
امام حسين عَلَيهِالسَّلام در دعاي عرفه ميفرمايد:
أَوْجَبْتَ عَلَيَّ حُجَّتَكَ بِأَنْ أَلْهَمْتَنِي مَعْرِفَتَكَ.(4)
با الهام معرفت خويش به من، حجت خود را بر من تمام کردي.
برخلاف عقايد عرفا و متصوفه که قائل به وحدت وجود و موجود هستند، از ديدگاه روايات، اشياء غير خداوندند. همچنين در ديدگاه حکمت متعاليه ملاصدرا که بسيار متأثر از عقايد صوفيه و معتقد به سنخيت ميان علت و معلول و تشکيک وجود است، از ديدگاه کتاب و سنت، وجود خداوند و وجود ممکنات از يک سنخ نيستند. طبق تعاليم قطعي خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام نميتوان ميان وجود او و وجود مخلوق اشتراک معنوي قائل شد. اما در مکتب عرفا و فلاسفه سنخيت ميان وجود خالق و مخلوق يکي از اساسيترين قضايايي است که بقيه قضايا و استدلالات خداشناسي بر همين پايه بنا شده است. پذيرش اين سخن يکي از بزرگترين شبيهسازيهايي است که مخلوق از خداي ذهني خويش نسبت به خودش ساخته است و اين يکي از همان مصاديق نحوه خداشناسي مورچه است که شرحش قبلاً گذشت.
رواياتي که در اين قسمت آورده ميشود به دو موضوع تصريح دارند:
الف) خداوند از خلقش خالي و خلقش هم از خداوند خالي است. که با اين دسته از روايات عقايد اهل تصوف که ميگويند اشياء ظهور ذات الهي است منتفي ميشود.
ب) عدم سنخيت ميان خالق و مخلوق. که با اين دسته از روايات سخنان فلاسفه که وجود خدا را هم سنخ مخلوقات بيان ميکنند منتفي ميشود.
به هر حال براي پيروان راستين خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام ملاک، تعاليم اين بزرگواران است، نه آنچه که عرفا و متصوفه و فلاسفه ميگويند. زيرا پيامبر بزرگوار اسلام صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم عرفا و فلاسفه را کنار قرآن قرار نداد، بلکه تا روز قيامت خاندان پاک و مطهرش عَلَيهِمُالسَّلام را کنار قرآن قرار دادند.
و اين حديث (حديث ثقلين) در معتبرترين منابع شيعه و عامه به حد تواتر ذکر شده است.(1)
امام باقر عَلَيهِالسَّلام ميفرمايند:
إِنَّ اللَّهَ خِلْوٌ مِنْ خَلْقِهِ وَ خَلْقَهُ خِلْوٌ مِنْهُ وَ كُلُّ مَا وَقَعَ عَلَيْهِ اسْمُ شَيْءٍ فَهُوَ مَخْلُوقٌ مَا خَلَا اللَّهَ
ذات خداوند از ذات خلق تهي و خالي است. ذات خلق هم از ذات خداوند تهي و خالي است و هر چيزي که نام شيء بر آن واقع شود به جز پروردگار مخلوق است.
امام صادق عَلَيهِالسَّلام ميفرمايند:
لَا خَلْقُهُ فِيهِ وَ لَا هُوَ فِي خَلْقِهِ.(2)
مخلوقاتش در او نيست (يعني مخلوقاتش خصوصيات او را ندارند) و او در مخلوقاتش نيست.
امام علي عَلَيهِالسَّلام ميفرمايند:
… يَا مَنْ دَلَّ عَلَى ذَاتِهِ بِذَاتِهِ وَ تَنَزَّهَ عَنْ مُجَانَسَةِ مَخْلُوقَاتِهِ … .(1)
اي که ذاتش به ذاتش دلالت ميکند و از همجنس و هم سنخ بودن با مخلوقاتش منزه است.
امام رضا عَلَيهِالسَّلام ميفرمايند:
وَ كُنْهُهُ تَفْرِيقٌ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ وَ غُيُورُهُ تَحْدِيدٌ لِمَا سِوَاهُ.(2)
کنه او تفاوت بين او و بين خلقش است و اينکه خداوند غير از مخلوقاتش است او را حد نميزند بلکه ديگر اشياء حد ميخورند.
عرفا و متصوفه ميگويند: اگر نگوييم اشياء عين ذات الهي است، ذات خدا حد ميخورد، پس بايد بگوييم تمام اشياء عين ذات الهي هستند.
جواب: طبق اين روايت و روايات ديگر، اگر بگوييم خدا غير اشياء است اين غيريّت موجب نميشود که خداوند حد بخورد؛ زيرا ممکنات که مباين با خدا هستند ايجاد حد و مرز براي خود ميکنند اما هرگز خدا را محدود نميسازند.
پس اولاً: خداوند غير از خلقش است و خلقش هم غير از اوست. ثانيا: اين تباين خدا را حد نميزند. ثالثا: چگونگيِ آن را نميدانيم و نميفهميم و فعل خدا هم طور ندارد. رابعا: طبق صريح روايات تفکر
درباره خدا و فعل او چيزي جز سرگرداني و تحير در پي نخواهد داشت. امام صادق عَلَيهِالسَّلام ميفرمايند:
بَائِنٌ مِنْ خَلْقِهِ … .(1)
خداوند مباين (غير) خلقش است. يعني خداوند مباينت تام با خلقش دارد.
امام علي عَلَيهِالسَّلام ميفرمايند:
… وَ مَعْرِفَتُهُ تَوْحِيدُهُ وَ تَوْحِيدُهُ تَمْيِيزُهُ مِنْ خَلْقِهِ.(2)
شناخت پروردگار در يگانه بودنش است و يگانگي او در جدا ساختنش از خلقش است.
همان گونه که ملاحظه نموديد، طبق اين روايات و دهها روايت ديگر، معصوم عَلَيهِمُالسَّلام خدا را غير مخلوق معرفي ميکنند. اما ديدگاه عرفا و متصوفه مطابق با وحدت و يکي بودن است. به طرفداران عقايد صوفيان بايد گفت: معنا در اين احاديث کاملاً مشخص است و هرگونه تفسير مخالف ظاهر اين روايات نوراني، تفسير به رأي است. خلاصه: در ديدگاه خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام خداوند مطلقاً غير مخلوقاتش است.
براساس روايات، حق نداريم از قِبَل خودمان، خدا را نامگذاري کنيم و بايد به آنچه خداوند خودش را به آنها توصيف کرده است
متوقف باشيم. اما اين مهم در عرفان و تصوف رعايت نشده و آنها هر اسم و تعبيري که صلاح و ذوقشان باشد روي خداوند متعال ميگذارند، مانند: مِي، ساغر، معشوق، بت، گيسو و …
بشر نميتواند براي خدا اسم بگذارد. زيرا وقتي انسان ميتواند براي شيء اسم بگذارد که با قوه عاقلهاش به مسمي پي برده باشد و چون انسان نميتواند با قوه عاقله پي به خدا ببرد و از آنجا که خدا به هيچ وجه از سنخ ممکنات نيست، پس اسم هم نميتوان براي او گذاشت و اگر اسم بگذارد براي او ندّ درست کرده است. اگر خداوند را به اوصافي چون: بت، ساغر، خم ابرو، سلسله مو و … نام بريم خداوند را مانند معشوقهاي زميني توصيف کردهايم و اين مخالف آموزههاي ديني است. در هيچ يک از سخنان امامان معصوم عَلَيهِمُالسَّلام و اصحاب و ياران باوفايشان اينگونه تعابير يافت نميشود.
اسماء و صفات الهي توقيفي است و اين مهم در روايات فراواني مورد تأکيد قرار گرفته است که نمونههايي ذکر ميشود:
اللَّهُمَّ لَا أَصِفُكَ إِلَّا بِمَا وَصَفْتَ بِهِ نَفْسَكَ.(1)
خداوندا تو را وصف نميکنم، مگر به آن چيزي که خودت را به آن وصف کردهاي.
سُبْحَانَ مَنْ لَا يُحَدُّ وَ لَا يُوصَفُ.(2)
منزه است کسي که محدود نميشود و وصف نميگردد.
فَصِفُوهُ بِمَا وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ.(1)
پس او را وصف کنيد آنچنان که خود را به آن وصف کرده است.
سُبْحَانَ هُو كَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ وَ الْوَاصِفُونَ لَا يَبْلُغُونَ نَعْتَهُ.(2)
منزه است او، همان طور که خودش را وصف کرده است و وصف کنندگان به وصف او نميرسند.
وَ إِنَّ الْخَالِقَ لَا يُوصَفُ إِلَّا بِمَا وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ.(3)
و همانا خالق وصف نميشود مگر به وسيله آنچه خود را به آن وصف کرده است.
تَعَالَى اللَّهُ عَمَّا يَصِفُهُ الْوَاصِفُونَ.(4)
خداوند بلند مرتبهتر از اين است که وصف کنندگان او را وصف کنند.
از آنجا که عقل راهي به ذات الهي ندارد بنابراين سخن گفتن از آن ذات بيحد امکانپذير نيست و اگر انبياء عَلَيهِمُالسَّلام نيامده بودند و خداوند خودش را با اسماء و صفاتش توصيف نکرده بود ما حق هيچگونه سخني درباره خداوند را نداشتيم، اصلاً اسماء و صفات خداست که زبان ما را باز کرده و به ما اذن ميدهد که درباره او به همان گونه که خودش، خودش را
توصيف کرده سخن بگوييم. اما اين مهم در عرفان و تصوف رعايت نشده است. به عنوان مثال، ابن عربي که بالاترين مقام را در بين عرفا دارد، آنگونه از خدا و مقامات ذات او سخن ميگويد که گويي ذات الهي را با چشم سر ديده و آن چنان با آب و تاب در آثارش از مقامات ذات الهي سخن گفته که انگار (نَعُوذُ بِاللَّه) ذات الهي مانند مجسمهاي است که او آن را با تمام حواس خويش رؤيت نموده است. در حالي که طبق آموزههاي خاندان عصمت و طهارت عليهمالسلام، هم از تکلم درباره ذات خدا نهي شدهايم و هم از تفکر.
به چند حديث در اين مورد توجه کنيد:
امام باقر عَلَيهِالسَّلام ميفرمايند:
تَكَلَّمُوا فِي خَلْقِ اللَّهِ وَ لَا تَتَكَلَّمُوا فِي اللَّهِ فَإِنَّ الْكَلَامَ فِي اللَّهِ لَا يَزْدَادُ صَاحِبَهُ إِلَّا تَحَيُّراً.
درباره مخلوقات خدا صحبت کنيد و در مورد خدا صحبت نکنيد. کلام در مورد خدا به صاحبش جز حيرت نميافزايد.
و در حديث ديگري ميفرمايند:
تَكَلَّمُوا فِي كُلِّ شَيْءٍ وَ لَا تَتَكَلَّمُوا فِي ذَاتِ اللَّه.(1)
در مورد همه چيز صحبت کنيد اما در مورد ذات خدا صحبت نکنيد.
امام صادق عَلَيهِالسَّلام در توضيح آيه «وَ أَنَّ إِلَي رَبِّکَ الْمُنْتَهَي» ميفرمايند:
فَإِذَا انْتَهَى الْكَلَامُ إِلَى اللَّهِ فَأَمْسِكُوا.(2)
پس هرگاه کلام منتهي به خدا شد پس بايستيد.
اميرمؤمنان علي عَلَيهِالسَّلام ميفرمايند:
مَنْ تَفَكَّرَ فِي ذَاتِ اللَّهِ أَلْحَدَ.(1)
هرکه در ذات خدا فکر کند ملحد شده است.
امام صادق عَلَيهِالسَّلام ميفرمايند:
إِيَّاكُمْ وَ التَّفَكُّرَ فِي اللَّهِ فَإِنَّ التَّفَكُّرَ فِي اللَّهِ لَا يَزِيدُ إِلَّا تَيْهاً.(2)
بپرهيزيد از تفکر درباره خدا، تفکر درباره خدا جز گمراهي نيفزايد.
عرفا، متصوفه و فلاسفه ميگويند: هر صفت و هر کمالي که در انسان و ديگر موجودات است همان کمال و صفات الهي است اما به صورت محدود و مقيد. اما در معارف خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام صفات و کمالات انسان و ديگر موجودات را غير از صفات الهي معرفي ميکنند. تعاليم خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام بر اين استوار است: همان گونه که خداوند در ذات خويش بينظير است در صفات و کمالات خويش هم بينظير است. در ديدگاه خاندان طهارت عَلَيهِمُالسَّلام کمالات و صفاتي که در انسان و ديگر موجودات است مخلوق خدا و اعطاي الهي به موجودات است و هيچگونه سنخيتي بين صفات الهي و کمالات و صفات موجودات وجود ندارد.
اما همانگونه که بيان شد در ديدگاه عرفا و متصوفه صفات انسان و ديگر موجودات همان صفات الهي است اما به صورت محدود. به عنوان مثال آنان زيبايي گل را همان زيبايي خدا ميدانند، علم و کمالات انسان را همان علم و صفات الهي ميدانند که در وجود انسان به صورت مقيد ظهور کرده است. قدرت انسان، بينايي انسان، مهرباني انسان و ديگر صفات را مرحله نازلهاي از همان صفات الهي ميدانند، اما در توحيد خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام صفات خداوند و انسان و ديگر مخلوقات فقط در اسم مشترکند اما در معنا و حقيقت آن متفاوت و مختلف. در اين باره روايات فراواني است که به دو مورد آن اشاره ميشود:
امام رضا عَلَيهِالسَّلام:
هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ الْوَاحِدُ الْأَحَدُ الصَّمَد … لَا يُشْبِهُهُ شَيْءٌ، وَ لَا يُشْبِهُ هُوَ شَيْئاً. … (1)
خداوند لطيف آگاه شنواي بيهمتاست يگانه يکتا، صمدي است که نه زاده و نه زاده شده … او به هيچ چيز (در ذات و صفات) شبيه نيست و چيزي هم (در ذات و صفات) به او شبيه نميباشد.
و در حديث ديگري ميفرمايد:
… ثُمَّ وَصَفَ نَفْسَهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بِأَسْمَاءٍ دَعَا الْخَلْقَ إِذْ خَلَقَهُمْ وَ تَعَبَّدَهُمْ وَ ابْتَلَاهُمْ إِلَى أَنْ يَدْعُوهُ بِهَا فَسَمَّى نَفْسَهُ
1) توحيد صدوق، ص 266.
سَمِيعاً بَصِيراً قَادِراً قَائِماً نَاطِقاً ظَاهِراً بَاطِناً … وَ إِنَّمَا سُمِّيَ اللَّهُ عَالِماً لِأَنَّهُ لَا يَجْهَلُ شَيْئاً فَقَدْ جَمَعَ الْخَالِقَ وَ الْمَخْلُوقَ اسْمُ الْعَالِمِ وَ اخْتَلَفَ الْمَعْنَى عَلَى مَا رَأَيْتَ وَ سُمِّيَ رَبُّنَا سَمِيعاً لَا بِخَرْتٍ فِيهِ يَسْمَعُ بِهِ الصَّوْتَ وَ لَا يُبْصِرُ بِهِ كَمَا أَنَّ خَرْتَنَا الَّذِي بِهِ نَسْمَعُ لَا نَقْوَى بِهِ عَلَى الْبَصَرِ وَ لَكِنَّهُ أَخْبَرَ أَنَّهُ لَا يَخْفَى عَلَيْهِ شَيْءٌ مِنَ الْأَصْوَاتِ لَيْسَ عَلَى حَدِّ مَا سُمِّينَا نَحْنُ فَقَدْ جَمَعَنَا الِاسْمُ بِالسَّمْعِ وَ اخْتَلَفَ الْمَعْنَى وَ هَكَذَا الْبَصَرُ لَا بِخَرْتٍ مِنْهُ أَبْصَرَ كَمَا أَنَّا نُبْصِرُ بِخَرْتٍ مِنَّا لَا نَنْتَفِعُ بِهِ فِي غَيْرِهِ وَ لَكِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ لَا يَحْتَمِلُ شَخْصاً مَنْظُوراً إِلَيْهِ فَقَدْ جَمَعَنَا الِاسْمُ وَ اخْتَلَفَ الْمَعْنَى(1)
… خداوند تبارک و تعالي خويش را به نامهايي وصف کرده است که وقتي بندگان را آفريد و آنان را به عبادت واداشت و گرفتارشان ساخت او را با آن نامها بخوانند. بنابراين خويش را شنوا، بينا، توانا، به پا دارنده، آشکار، پنهان، لطيف، آگاه، قوي، عزيز، حکيم، دانا و امثال اين نامها ناميد … خداوند از آن روي عالم ناميده شده است که هيچ چيزي برايش مجهول نيست. نام عليم در آفريننده و آفريده شده به کار رفته است ولي همانگونه که مشاهده کردي معناي آن دو فرق ميکند. پروردگار ما شنونده ناميده شده است اما نه به وجود جزئي در او که با آن صدا را بشنود يا چيزي را ببيند. آنگونه که در ما آن جزئي که به وسيله آن ميشنويم، بر ديدن توسط آن توانا
1) اصول کافي، ج 1، ص 256.
نيستيم و حال آنکه خداوند خبر داده که صداها بر او پوشيده نيست اما نه آنگونه که ما خود را شنوا ميناميم. در لفظ «سميع» (شنوا) ما بندگان و خدا از لحاظ لفظ مشترک هستيم اما معناي آن فرق ميکند.(1)
با توجه به احاديث نوراني که از خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام مطرح شد و صدها روايات معتبر ديگر، خداوند در ذات خويش يگانه است و هيچ شبيه و نظيري ندارد.
اما در ديدگاه اهل عرفان اصطلاحي و تصوف، توحيد ذاتي به اين معناست که در هستي به غير از يک ذات، ذات ديگري وجود ندارد و آن ذات خداوند است. همان گونه که مطرح شد ميگويند: تمام اشياء تطورات همان ذات واحدند و به جز ذات خداوند هيچ موجودي هستي ندارد. ميگويند: آسمان، زمين، انسان، حيوان، درخت و ديگر اشياء ظهور همان ذات واحد است و هيچ فرقي بين خداوند و اشياء نيست مگر در اطلاق و تقييد.
1) سخنان امامان معصوم عَلَيهِمُالسَّلام در اين باره که کمالات و صفات خدا با کمالات و صفات انسان فقط در اسم اشتراک دارند فراوان است. کافي است که محققان و مشتاقان معارف خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام به کتاب توحيد شيخ صدوق باب «نامهاي خداوند و فرق بين معناي نامهاي خداوند و معناي نامهاي مخلوقين» مراجعه نمايند و دهها سخن ارزشمند آن بزرگواران را مشاهده نمايند.
سخن عرفا و متصوفه در توحيد ذاتي مغايرت کامل با تعاليم خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام دارد. طبق تعاليم خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام اشياء غير خدا هستند و هيچ سنخيتي بين ذات خداوند متعال و اشياء نيست، اما عرفا ميگويند: اشياء عين ذات خداوند هستند.
طبق تعاليم نوراني خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام توحيد صفاتي به اين معناست که همان طور که خداوند در ذات خود يگانه و بيهمتاست در صفات نيز يگانه است. براساس اين معنا از توحيد صفاتي، هرچند برخي از صفات براي مخلوقات نيز به کار ميرود، اين اشتراک فقط در لفظ مشهود است و خداوند در حقيقتِ اين صفات، يگانه و بينظير است.
امام علي عَلَيهِالسَّلام ميفرمايد:
كُلُّ عَزِيزٍ غَيْرَهُ ذَلِيلٌ وَ كُلُّ قَوِيٍّ غَيْرَهُ ضَعِيفٌ وَ كُلُّ مَالِكٍ غَيْرَهُ مَمْلُوكٌ وَ كُلُّ عَالِمٍ غَيْرَهُ مُتَعَلِّمٌ وَ كُلُّ قَادِرٍ غَيْرَهُ يَقْدِرُ وَ يَعْجَزُ.(1)
هر عزيزي جز او ذليل و هر نيرومندي جز او ضعيف و ناتوان است. هر مالکي جز او بنده و هر عالمي جز او دانشآموز است، هر قدرتمندي جز او، گاهي توانا و زماني ناتوان است.
و صدها روايت ديگر در اين زمينه که کافي است به کتاب «توحيد» صدوق مراجعه شود. اما توحيد صفاتي در منظر عرفا و متصوفه گونهاي
1) نَهجِ البَلاغِه، خطبه 65.
ديگر است. آنان ميگويند: تمام صفات و کمالاتي که در وجود انسان و ديگر موجودات است همان کمالات و صفات الهي است ولي به صورت محدود و مقيد.
طبق آموزههاي خاندان طهارت عليهمالسلام، صفات و کمالاتي که در انسان و ديگر موجودات است مخلوق خداوند و اعطاي وي به موجودات است.
بنابراين عدم استقلال انسان و ديگر موجودات در صفات و کمالات به اين معناست که خداوند خالق کمالات و صفات استد و او به موجودات اعطا نموده است نه اينکه صفات و کمالات انسان و ديگر موجودات همان صفات و کمالات الهي به صورت محدود و مقيد است. بنابراين
عقيده درست در توحيد صفاتي اين است: «صفات و کمالات مخلوقات هيچگونه سنخيتي با صفات و کمالات خداوند ندارند».
با توجه به آموزههاي خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام دو معناي صحيح از توحيد افعالي را ميتوان بيان نمود:
الف) هر فعلي که در جهان رخ ميدهد تحت سلطنت خداوند متعال و مشيت و تقدير اوست و هيچ فاعلي مستقل از او وجود ندارد.
اما بايد توجه کرد که نفي استقلال از فعل موجودات در سخنان ائمه معصومين عَلَيهِمُالسَّلام به اين معناست که انسان و ديگر موجودات با قدرت و توان الهي فعل خويش را انجام ميدهند نه اينکه فاعل حقيقي خداست.
اينکه انسان با کارهاي نيک خود پاداش ميگيرد و با کارهاي شر و بد
خود عقوبت ميشود دليل اين است که انسان فاعل فعل خويش است اما فعل خود را با مشيت الهي و قدرت و توان الهي انجام ميدهد.
معناي مشيت الهي ـ طبق آموزههاي خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام ـ به اين معناست که خداوند به فعل موجودات علم و آگاهي کامل دارد و هرگاه که اراده کند ميتواند مانع از فعل انسان و ديگر موجودات شود.(1)
ب) همان گونه که خداوند متعال در ذات و صفات خويش يگانه است در فعل خود نيز يگانه و بينظير است.
صنع خداوند متعال بدون مواد اوليه و نقشه است، اما انسانها با مواد اوليه و طراحي چيزي را ميسازند. انسان از خاک کوزه و اشياي سفالي ميسازد اما خداوند از خاکي که خود «لَا مِنْ شَيءٍ» خلق نموده انسان و ديگر موجودات زميني را ميسازد. فعل خداوند متعال با قدرت خويش است اما فعل ديگر موجودات با قدرتي است که خداوند به آنها اعطا نموده است. بنابراين فعل خداوند هيچ گونه سنخيتي با فعل مخلوقات خويش ندارد و همانگونه که خداوند در صفات و ذات بينظير است در فعل خود نيز بينظير است.
توحيد افعالي در ديدگاه اهل عرفان و تصوف به گونهاي ديگر است. آنان فاعل تمام فعلها را خدا ميدانند و مطلقا هرگونه استقلالي را از فعل ديگر موجودات نفي ميکنند. آنان موجودات را وسيله و ابزاري
1) هرآنچه اتفاق بيفتد به مشيّت او است و در مورد افعال اختياري موجودات نيز اين قضيه صادق است؛ يعني تا اراده خداوند بر دوام قدرت و اختيار در انسان نباشد، فعلي از انسان اختياراً سر نميزند.
ميدانند جهت ظهور و بروز فعل الهي در جهان. مولوي در دفتر دوم مثنوي در داستان شهادت امام علي عَلَيهِالسَّلام طبق اين ديدگاه انحرافي، فاعل حقيقي در قتل حضرت علي عَلَيهِالسَّلام را خداوند نام ميبرد و دست و آستين ابن ملجم ملعون را دست و آستين خداوند مطرح ميکند.
آلت حقي تو، فاعل دست حق
چون زنم بر آلت حق طعن و دق
و در نهايت ابن ملجم ملعون که در سخن نبي مکرم اسلام صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم شقيترين انسانهاست را تبرئه مينمايد و وي را لايق شفاعت اميرمؤمنان عَلَيهِالسَّلام معرفي ميکند. از قول اميرمؤمنان علي عَلَيهِالسَّلام ميگويد:
ليک بيغم شو شفيع تو منم
خواجه روحم نه مملوک تنم
همان گونه که قبلاً مطرح شد اين ديدگاه انحرافي اهل عرفان و تصوف به جبر مطلق منتهي ميشود.
توحيد سرآغاز تبليغ انبياي الهي و نيز سرانجام آن است. براساس تبيين صحيح مسئله توحيد و خداشناسي است که ساير عقايد استوار ميشود. در طول تاريخ اسلام نحلهها و روشهاي علمي گوناگوني ايجاد شدند و داعي طريق معرفت و توحيد را سر دادند. در اين ميان صوفيان و عارفان با ادعاي رسيدن به عمق دين وارد عرصه عقايد مسلمين شدند.
آنچه به عنوان عقايد صوفيه و عرفان اصطلاحي(1)مطرح است به
1) همان گونه که قبلاً گفته شد اصل عرفان و پاکسازي درون مورد پذيرش اسلام است. اما آن عرفاني که در اين مجموعه مورد نقد قرار گرفت عرفان التقاطي و صوفيانه است نه عرفان ناب اسلامي که همان عرفان خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام است.
شواهد گوناگون تاريخي، خارج از اسلام وارد حوزه تفکر اسلامي گرديده است.(1)روش عرفا و متصوفه در معرفت خدا، قرنها پيش از ظهور اسلام، ريشهاي بس کهن در شرق و به خصوص در هند داشته است. طبق نظر برخي از محققين اين روش و سلوک عرفاني از هند به ايران و بينالنهرين و اسکندريه راه يافت و در حوزه فکري فلسفه نوافلاطونيان توجيه علمي پيدا کرد و مباني آن به صورت کلاسيک تدوين شد. بعد از ظهور اسلام اين عقايد وارد اسلام شد و توسط عرفاي مسلمان به ويژه محيالدين ابن عربي به شکوفايي و اوج رسيد. وحدت وجودي که جوهره اصلي مشرب عرفاني در معرفت خداست، در همه ادوار تاريخ وجود داشته و به عنوان رمز و راز و اساس همه مکاتب عرفاني قبل و بعد از اسلام مطرح بوده است.
در اين معرفت، يک وجود بيشتر در عالم نيست که همان هم موجود است و آن خداست. و ميگويند: تمام پديدهها ظهور همان موجود است. طبق اين ديدگاه اشياء چيزي جز ظهور ذات خدا و عين او نيستند. ميگويند: اشياء عين ذات الهياند با اين تفاوت که ذات خدا مطلق است و اشياء محدود و مقيدند.
تعبير ديگري که بزرگان عرفاي اصطلاحي و صوفيه درباره وحدت وجود دارند اين است که به طور کلي اشياء موجود نيستند، هرچه
1) دلايل در بخش بعد ذکر ميشود.
هست خداست. و هر چيز ديگري غير از خدا تنها نمودي است بيبود و اگر بودي هست آن بود خداست. و همچنين تعبير ديگري که از وحدت وجود در روش عرفاني مطرح است اين است که خداوند در مقام واحديت در اعيان ثابته تجلي ميکند و اين همان ظهور پديدههاست. پس اشياء و پديدهها تجلي ذات خداوندند که در چشم ما متکثر شدهاند، اما حقايقشان همان نور واحد الهي است که عارف با چشم تيزبينش کثرات را خرد ميکند و دور ميريزد و فقط خدا را در اشياء مشاهده ميکند.
ميگويند: چون حقيقت تمام مخلوقات تجلي ذات خداوندي است و به چشم تنگ ما گوناگون آمده است، پس هر چيز سزاوار عبوديت و بندگي است، حتي اگر بت باشد و ميگويند: بتپرست هم خدا را ميپرستد چون بت ظهور همان خداي بزرگ است.
شيخ محمود شبستري ميگويد:
مسلمان گر بدانستي که بت چيست
بدانستي که دين در بتپرستي است
آنان طبق اين عقيده، هيچگونه دوئيتي را (جز اطلاق و تقييد) بين خدا و اشياء قائل نيستند و ميگويند: اصلاً در نظام موجود دوئيتي وجود ندارد، بلکه وجود و موجود يکي است و آن خداست. نظريه وحدت وجود و موجود هيچ سابقهاي در تعاليم نوراني اسلام ندارد، بلکه ريشه در خارج از اديان الهي دارد. اشخاصي چون «فيلون و فلوطين» از بزرگترين مروجين اين نظريه بودند و نظرات ابن عربي و ديگر عرفا ريشه در افکار آنان دارد.
متصوفه همواره مخالفان اين عقيده را به قشريگري و نفهمي يا کوري متهم ميکنند و مهمترين دليلشان براي توجيه اين نظريه بيان خواب و رؤيا و کشف و شهودات شخصي خويش است. در حالي که کشف و شهود و رؤياي عرفا در اثبات وحدت وجود در نظر مخالفان هيچ حجيتي ندارد. مخالفان ميگويند: حکم صريح عقل اين است که در مورد پذيرش اين عقيده بسيار مهم بايد تابع دليل موجه عقلي و شرعي بود تا رؤيا و کشف و شهود.
با مراجعه به منابع اسلامي خصوصا قرآن کريم و احاديث متواتر از خاندان عصمت و طهارت عليهمالسلام، صراحتا مشخص ميشود که روشي که بزرگان دين اسلام در راه توحيد و خداشناسي بيان ميکنند، کاملاً با روش عرفا و متصوفه مغايرت دارد.
ديدگاه قرآن کريم و خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام در باب توحيد اين است که خداوند غير مخلوقاتش است، او هم در ذات و هم در صفات و اسماء خويش بينظير است. طبق تعاليم قرآن کريم و احاديث متواتر خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام وحدت وجود و موجود که عرفا و متصوفه به عنوان عاليترين مقصد توحيد مطرح ميکنند، يک عقيده باطل است.
در جهانبيني عرفا و متصوفه انسان توان رسيدن به عاليترين مقام ذات الهي و فاني شدن در آن را دارد، اما طبق جهانبيني خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام انسان هيچ راهي به ذات الهي ندارد و هرچه که درباره آن ميگويد چيزي جز توهمات ذهني يا بيان کشف و شهودات باطل وي نيست.
ابن عربي که جايگاه ممتازي در بين عرفا و متصوفه دارد مقاماتي را
براي ذات خدا ترسيم ميکند، گويا ذات الهي مسخر ذهن او است. و اين در حالي است که در تعاليم خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام به شدت از بحث کردن درباره ذات خداوند متعال و تفکر در آن نهي شده است. آنچه قرآن و عترت عَلَيهِمُالسَّلام ميگويد اين است که انسان با قدرت تفکر و تعقل خويش به راحتي ميتواند صانع حکيم و قادر و پاک را اثبات کند، اما عقل و حتي قواي باطن مثل قلب توانايي شناخت و معرفت ذات خدا را ندارد. امامان معصوم عَلَيهِمُالسَّلام معرفت الهي را فعل و صنع خدا ميدانند و آن را موهبتي ميدانند غير اکتسابي. خداوند متعال در عالمي غير از اين عالم دنيا معرفت خود را به همه انسانها عنايت فرموده است و همه با فطرت و معرفت الهي متولد شدهاند و مهمترين وظيفه انبياي الهي يادآوري و تذکر نسبت به همان معرفت موهبتي و توحيد فطري است. طبق معارف اهل بيت عليهمالسلام، انسان بعد از اينکه خدا را با وجدان بيدار و عقل سليم خويش اثبات نمود و تابع بيچون و چراي وحي الهي گشت و احکام دين را موبهمو اجرا نمود، قلب وي قابليت کسب عاليترين معارف ناب توحيدي را پيدا ميکند و خداوند هر مقدار که مشيتش اقتضا کند، معرفت خود را به آن قلب مستعد عنايت ميفرمايد.
عدم توجه عرفا و متصوفه و فلاسفه به اين مهم، آنان را در وادي تشبيه خداوند به مخلوقات خويش کشانده است.
در مشرب فلاسفه، خدا را ميخواهند با مفاهيم بشناسند. اما آن خدايي که برخاسته از مفاهيم ذهني فلاسفه است مخلوق ذهن آنان
است نه خداي واقع، و عرفا هم ميخواهند با رياضت و کشف و شهود نه تنها درباره ذات خدا معرفت کسب کنند، بلکه ميخواهند در منتهاي سير و سلوکشان به خدا بپيوندند و چون قطرهاي در درياي ذات الهي مستهلک و فاني شوند. طبق تعاليم انبياي الهي به ويژه خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام هيچگونه سنخيتي بين خدا و مخلوقات وي نيست و خداوند متعال غير مخلوقاتش است و آنچه عرفا و متصوفه در باب فناي در ذات الهي ميگويند پنداري بيش نيست.
با توجه به مباحث پيشين ميگوييم:
توحيدي که در عرفان اصطلاحي(1)و تصوف مطرح است مغايرت کامل با تعاليم انبياي الهي دارد، زيرا مبناي تعاليم انبياي الهي دعوت به خداي واحد است که غير از مخلوقات خويش است. اما صوفيه ميگويد: «وجود و موجود يکي است و آن خداست».
مرحوم علامه محمدتقي جعفري در اين باره مينويسد:
مکتب وحدت وجود و موجود، با روش انبيا و سفرا حقيقي مبدأ اعلي تقريبا دو جاده مخالف بوده و به همديگر مربوط نيستند، زيرا انبيا همگي و دائما بر خداي واحد، ماوراء سنخ اين موجودات مادي و صوري تبليغ و دعوت کردند و معبود را غير از عابد تشخيص و خالق را غير از مخلوق بيان کردهاند.(2)
چشمههاي ناب توحيد و معارف الهي از دامنههاي کوهسار خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام در تمام زمانها جاري است، ولي آنچه که به عنوان علوم و معارف توحيدي، از سرچشمههاي انديشه و ذوق و سلوک بشري جريان دارد حتي در قلههاي رفيع آن هم گلآلود است.
صوفيه و طرفدارانشان، مخالفان اهل تصوف و عرفان صوفيانه را متهم به قشري بودن و نفهمي ميکنند، و اين در حالي است که اولين کساني که در برابر جريان تصوف موضع گرفتند و آنان را منحرفين و تحريفگران دين معرفي نمودند، خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام بودند.
جريان تصوف، بعد از رحلت رسول خدا صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم در عصر امامان معصوم عَلَيهِمُالسَّلام به وجود آمد و کمکم رشد نمود و در قرن چهارم و پنجم به صورت يک تشکل فعال درآمد.
تصوف در قرن بعد جنبه نظري گرفت و بالاخره در قرن هفتم با ظهور ابن عربي به بالاترين رشد خود رسيد.
ابن عربي با کمک گرفتن از فلسفه يونان، تفکرات صوفيانه را مدوّن نمود و آن را به صورت يک علم به رشته تحرير درآورد. متأسفانه در قرون بعد صوفيان و طرفدارانشان، تفکرات صوفيانه خويش را ـ که در موارد بسياري مخالف عقل و دين است ـ به نام عرفان اسلامي مطرح نمودند!!
طبق تواريخ و نوشتههاي صوفيه، اولين کسي که به صوفي مشهور شد شخصي به نام «عثمان بن شريک کوفي» (مشهور به ابوهاشم صوفي) است. وي که در زمان امام صادق عَلَيهِالسَّلام ميزيست با برپايي جلسات و حلقههاي ذکر، عدهاي را دور خود جمع نمود.
در آن زمان شخصي به محضر مبارک امام صادق عَلَيهِالسَّلام رسيد و درباره ابوهاشم از آن حضرت سؤال نمود، امام صادق عَلَيهِالسَّلام فرمودند:
إِنَّهُ فاسِدُ الْعَقيدَةِ جِدّاً وَ هُوَ الَّذي اِبتَدَعَ مَذْهَبَاً يُقالُ لَهُ التَصَوُّف وَ جَعَلَهُ مَفَرّاً لِعَقيدَتِهِ الخَبيثَةِ.(1)
ابوهاشم کوفي جدا فاسدالعقيده است، او همان کسي است که از روي بدعت مذهبي اختراع کرد که به آن تصوف گفته ميشود و آن را قرارگاه عقيده خبيث خود ساخت.
نقل شده که مردي به امام صادق عَلَيهِالسَّلام عرض کرد: در اين زمان قومي پيدا شدهاند که به آنها صوفي ميگويند، درباره آنها چه ميفرماييد؟
امام صادق عَلَيهِالسَّلام در پاسخ او فرمودند:
إِنَّهُمْ أَعْدَاؤُنَا فَمَنْ مَالَ إِلَيْهِمْ فَهُوَ مِنْهُمْ وَ يُحْشَرُ مَعَهُمْ وَ سَيَكُونُ أَقْوَامٌ يَدَّعُونَ حُبَّنَا وَ يَمِيلُونَ إِلَيْهِمْ وَ يَتَشَبَّهُونَ بِهِمْ وَ يُلَقِّبُونَ أَنْفُسَهُمْ وَ يُأَوِّلُونَ أَقْوَالَهُمْ أَلَا فَمَنْ مَالَ إِلَيْهِمْ فَلَيْسَ مِنَّا وَ مَنْ أَنْكَرَهُمْ وَ رَدَّ عَلَيْهِمْ كَانَ كَمَنْ جَاهَدَ الْكُفَّارَ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم.(2)
آنها (صوفيان) دشمنان ما هستند، پس هرکس به آنان ميل کند از آنان است و با آنان محشور خواهد شد و به زودي کساني پيدا خواهند شد که ادعاي محبت ما را ميکنند [ميگويند ما شيعه هستيم] و به ايشان نيز تمايل نشان ميدهند [تفکرات باطل صوفيه را ميپذيرند] و خود را به ايشان تشبيه نموده و لقب آنان را بر خود ميگذارند و گفتارشان را تأويل ميکنند [يعني تفکرات صوفيه که ظهور در کفر دارد را به گونهاي موجه جلوه ميدهند] بدان هرکس که به ايشان تمايل نشان بدهد از ما نيست [يعني هرکس که ادعاي تشيع کند اما عرفان و عقايد را از صوفيه بگيرد تشيّعش دروغ است] و ما از او بيزاريم و هرکس آنان را رد و انکار کند مانند کسي است که در حضور پيامبر صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم با کفار جهاد کرده است.
امام رضا عَلَيهِالسَّلام ميفرمايند:
مَنْ ذُكِرَ عِنْدَهُ الصُّوفِيَّةُ وَ لَمْ يُنْكِرْهُمْ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ فَلَيْسَ مِنَّا وَ مَنْ أَنْكَرَهُمْ فَكَأَنَّمَا جَاهَدَ الْكُفَّارَ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم.(1)
هرکس که نزد او از صوفيه سخن به ميان آيد و به زبان و دل انکار ايشان نکند، از ما نيست و هرکس صوفيه را انکار نمايد گويا اينکه در راه خدا در حضور رسول خدا صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم با کفار جهاد کرده است.
1) سفينة البحار، ج 2، ص 57؛ حديقة الشيعه، ص 563.
مرحوم شيخ مفيد روايت کرده که «محمد بن حسين أبيالخطاب» گفت: در خدمت امام هادي عَلَيهِالسَّلام در مسجد النبي بودم که نزد آن حضرت جمعي از شيعيان بودند، به ناگه جمعي از صوفيه داخل مسجد شدند و حلقه زدند و مشغول ذکر گرديدند، حضرت عَلَيهِالسَّلام فرمودند:
به اين حيلهگران اعتنا نکنيد، زيرا جانشينان شياطين و خراب کننده قواعد دين ميباشند. زهد ايشان براي راحتي بدنهايشان و تهجد و شبزندهداريشان براي صيد کردن عوام است. عمري را در گرسنگي به سر برند تا عوام را مانند خرها پالان کنند و زين بر پشت آنها گذارند.
ذکر نميگويند مگر براي فريب مردم و خوراک خود را کم نميکنند مگر براي پر کردن قدح و ربودن دل احمقان، با مردم دم از دوستي خدا زنند تا ايشان را به چاه اندازند، اوراد ايشان رقص و کف زدن و غنا و آوازهخواني است و کسي به سوي آنها ميل نکند و تابع ايشان نگردد مگر آنکه از جمله سفيهان و احمقان باشد. هرکس به زيارت يکي از آنان در حال حيات و يا بعد از مرگ برود، مانند آن است که به زيارت شيطان و بتپرستان رفته باشد و هرکس ياري ايشان کند، گويا يزيد و معاويه و ابوسفيان را ياري کرده است.
در همان موقع يکي از اصحاب آن حضرت عرض کرد: وَ اِنْ کَانَ مُعْتَرِفاً بِحُقوقِکُمْ؟ اگرچه آن شخص به حقانيت شما اقرار داشته باشد؟ [يعني شيعه باشد] .
حضرت نگاه تندي به وي کردند و فرمودند:
دَعْ ذَا عَنْكَ، مَنْ اِعتَرَفَ بِحقوقِنَا لَم يَذْهَب فِي عُقوقِنا …
وَ الصّوفيَّهُ کُلُّهُمْ مِنْ مُخالِفينَا وَ طَريقَتُهُم مُغايَرَةٌ لِطَريقَتِنَا …
اين سخن را ترک کن، مگر نميداني هرکس حق ما را بشناسد، مخالفت امر ما نميکند و تمام صوفيه مخالف ما هستند و طريقه آنان باطل و برخلاف طريقه ماست و اين گروه، نصارا و مجوس اين امت هستند که ميخواهند نور خدا (اسلام) را خاموش کنند … (1)
اين حديث تند امام هادي در رد صوفيه، پيشگويي آن حضرت عَلَيهِالسَّلام از اين مطلب است که آنان با تفکر و عقايد باطلشان ـ که لعاب اسلامي روي آن کشيدهاند ـ در طول تاريخ اسلام، بسياري را به انحراف و گمراهي ميکشانند و به تعابير ظاهرا اسلامي درصدد هدم و نابودي دين خدا هستند.
آيا عرفاي صوفي که وحدت موجود را مطرح نمودند و گفتند: همه اشياء تجلي ذات خداوند در مراتب است و شيطان را تقديس نمودند و شريعت را پوست معرفي کردند و رقص سماع و شاهد بازي و بتپرستي را موجه جلوه دادند، شامل اين حديث امام هادي نميشوند؟!!(2)
جواب: ما سه حديث را در اين زمينه مشاهده نموديم که هر سه حديث در کتب اهل تصوف مطرح شده است و بدون شک جعلي هستند و در هيچيک از کتب معتبر نيامده است.
يکي از اين احاديث ـ که مولوي نيز در مثنوي آورده ـ اين است:
صوفيه اين سخن را به رسول خدا صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم نسبت ميدهند که فرمود:
مَن سَرَّهُ أنّ يَجْلِسَ مَعَ اللّه فَلْيَجلِس مَعَ أهلَ التَّصَوف.
ميگوييم: حديث فوق علاوه بر اينکه سند سالمي ندارد از نظر محتوا نيز دو اشکال بر آن وارد است:
تصوف بعد از رحلت رسول خدا صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم در ميان مسلمين ايجاد شد؛ بنابراين صوفيه در زمان رسول خدا صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم نبودند تا رسول خدا صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم بگويد با آنان نشست و برخاست کنيد تا نشست و برخاستتان با خدا باشد!!
چگونه است که رسول خدا صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم نشست و برخاست با جانشينان برحق خود را نميگويد؛ اما در رابطه با صوفيه سفارش ميکند.
از اين حديث جعلي به وضوح معلوم ميشود که دشمنان اسلام براي مقابله با خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام تصوف را ايجاد نمودند.
اما علماي مکتب نوراني خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام نيز در طول تاريخ در برابر صوفيه و عرفاي آنان، موضع گرفتند و کتب متعددي در رد آنان به نگارش درآوردند. در اينجا ـ جهت جلوگيري از طولاني نمودن کلام ـ فقط به چند مورد اشارهاي ميکنيم:
مرحوم شيخ حرّ عاملي صاحب کتاب گرانسنگ «وسائل الشيعه» کتابي به نام «الاِثْنيٰ عَشريه فِي الرَّدِّ عَلَي الصّوفيَه» در ابطال اهل تصوف نوشته و با دلايل عقلي و نقلي اساس تفکرات صوفيه را ويران نموده است، وي در بخشي از اين کتاب مينويسد:
تمام شيعيان، فرقههاي صوفيه را انکار نمودهاند و از امامان خويش احاديث بسياري در نکوهش آنان نقل کردهاند و علماي شيعه کتابهاي بسياري در رد اين فرقه و اثبات کفر آنان تأليف نمودهاند که از آن جمله کتاب شيخ مفيد در ردّ بر اصحاب حلاج است که در آن آمده است: صوفيه در اصل دو فرقه حلوليه و اتحاديه ميباشند.(1)
1) اثني عشريه، ترجمه جلالي، ص 30.
علامه شيخ حرّ عاملي در همين کتاب، از سران بزرگ صوفيه مانند: بايزيد بسطامي، منصور حلاج، غزالي، ابن عربي و ديگران به تندي ياد ميکند و پارهاي از عقايد آنان را ذکر و با دلايل عقلي و نقلي رد ميکند. مثلاً وي دوازده دليل بر انحراف ابن عربي ميآورد و سپس نتيجه ميگيرد که وي شخصي گمراه و گمراه کننده است.
مرحوم علامه مجلسي در کتاب بحارالانوار، در مواضع متعددي، تفکرات صوفيه را با دلايل عقلي و نقلي رد ميکند.
مرحوم مقدس اردبيلي در کتاب «حديقة الشيعه» به شدت در نکوهش و انحراف اهل تصوف سخن ميگويد و ابن عربي را شخصي خارج از دين معرفي ميکند.(1)
مرحوم ملامحسن فيض کاشاني که خود سالها از مدافعان عرفان ابن عربي بوده، در اواخر عمر نادم ميشود و توبه ميکند و در ذم صوفيه داد سخن سر ميدهد و تفکرات ابن عربي را انحرافي و سستتر از آشيانه عنکبوت معرفي ميکند.(2)
و بسياري ديگر از علماي بزرگ تشيع در برابر انحرافات صوفيه موضع گرفتند، و هماکنون نيز مراجع عظام تقليد و علماي وارسته جهان تشيع، همگي تفکرات صوفيه و عرفان آنان را انحرافي و در تقابل توحيد اسلامي ميدانند.
طبق سخنان محققين اين عرصه ـ که برخي از آنان از مدافعان تصوف و عرفان هستند ـ جوهره آنچه به عنوان تصوف و عرفان اسلامي (عرفان مصطلح) مطرح است را بايد در مکاتب غرب و شرق جستجو کرد.
دکتر سيديحيي يثربي ـ که از محققان فعال و پراثر در حوزه عرفان و فلسفه است ـ مينويسد:
موارد وحدت و تشابه ميان تعاليم هنديان و تصوف اسلامي زياد است و قرينه و شواهدي هم بر ارتباط و اقتباس وجود دارد.(1)
وي درباره تشابه بين عرفان و تصوف منتسب به اسلام و فلسفه نوافلاطوني مينويسد:
مسئله تشابه بين عرفان و تصوف اسلامي و فلسفه نوافلاطوني
1) عرفان نظري، تحقيقي در سير تکاملي و اصول و مسائل تصوف، ص 94.
امري روشن و بديهي است. تحقيقات مورخين و نيز مقايسه آراء و عقايد دو مسلک، مؤيد اين مطلب است. همين تشابه ميتواند مبتني بر امکان تأثر و اقتباس تصوف اسلامي از مکتب نوافلاطوني [که دو قرن قبل از ميلاد توسط فلوطين در غرب تأسيس شد] باشد.(1)
اين محقق و استاد دانشگاه در جاي ديگر مينويسد:
تأثير عقايد نوافلاطونيان و خود فلوطين در بين مسلمين، از مسائلي است که نظر مورخين و مستشرقين را متوجه خود ساخته است. در اين باره تحقيقات نسبتا مفصل و جامعي نيز صورت گرفته است، ولي عليرغم اين تحقيقات و بررسيها هنوز مسئله کيفيت اقتباسها از آراء و عقايد نوافلاطونيان دقيقا روشن نيست. درباره اولين اقتباسها از سوي مسلمانان، نظراتي ابراز شده است. يک نظر آن است که مسلمين از طريق راهبان و پدران کليساي مسيحي، که عمدتا از فرقه يعقوبيه بودند و در حوالي سوريه زندگي ميکردند، و نيز به وسيله مدرسه جندي شاپور در خوزستان و صائبيان حرّان در بينالنهرين، با آراء نوافلاطونيان آشنا شدهاند.(2)
دکتر يثربي در ادامه مينويسد:
يک عقيده ديگر آن است که برخي از مشايخ اوليه صوفيه يعني ذالنون مصري (180 ـ 245 ق) و جنيد بغدادي (متوفاي 289 ق)
با عقايد نوافلاطونيان آشنايي داشتهاند و اين عقايد به صورت شفاهي به گوش آنها رسيده است.(1)
وي در صفحه بعد اينچنين نتيجه ميگيرد و مينويسد:
به هر حال کتب و رسالات و احتمالاً آموزشهاي شفاهي، سبب اشاعه فلسفه نوافلاطوني در عالم اسلام شده است. بعدها فارابي و ابنسينا و شيخ اشراق به آثار نوافلاطوني توجه داشتهاند و شيخ اشراق بيش از هرکس از عقايد افلاطونيان بهره برده است.
دکتر محمدعلي فروغي درباره منشأ عرفان و تصوفِ منتسب به اسلام ميگويد:
اما اينکه آيا عرفا و اشراقيان، مشرب عرفان را از فلوطين و پيروان او دريافته يا مستقيما از منابعي که فلوطين اقتباس نموده گرفتهاند، مسئلهاي غامض است که حل آن اگر ممکن باشد محتاج به تفحّص بسيار دارد و از گنجايش اين رساله مختصر بيرون است. نظر به کمال شباهت حکمت نوافلاطونيان با تعليمات عرفاني و تصوف مشرق زمين و به ملاحظه اينکه در قرن ششم ميلادي جمعي از حکماي يونان که از افلاطونيان اخير [نوافلاطونيان (پيروان فلوطين که وي تفکرات افلاطون را گسترش داد)] بودند به ايران آمدند، بعضاً مورخين بر آن شدند که عرفان و تصوف ما از آن منبع آمده است.(2)
دکتر قاسم غني در کتاب «تاريخ تصوف در اسلام» راجع به تأثير فلوطين و فلسفه نوافلاطوني در عرفان و تصوفِ منتسب به اسلام مطلبي دارد که به قسمتي از آن اشاره ميشود:
انتشار آراء فلوطين و پيدا شدن فلسفه نوافلاطوني در بين مسلمين بيش از هر چيزي در تصوف و عرفان مؤثر بوده است. به اين معني که تصوف که تا آن وقت زهد عملي بود اساس نظري يافت و چون در آراء نوافلاطوني دقت کنيم ميبينيم رأي صوفي زاهدي که از دنيا و هرچه در اوست به حکم آنکه فاني است، دل کنده و به آنچه باقي است دل سپرده، فلسفه فلوطين بسيار خوشايند است؛ بلکه منتهاي آرزوي خود را در آراء او مييابد. موضوع وحدت وجود در فلسفه نوافلاطوني بيش از هر چيز نظريه صوفيه را جلب کرده است؛ زيرا وحدت وجود همه دنيا را آينه قدرت حق [بلکه ذات حق] ميبيند و هر موجودي در حکم آينهاي است که خدا در آن جلوهگر شده، ولي اين مرايا همه ظاهر و نمود است و هستي مطلق و وجود حقيقي خداست. انسان بايد بکوشد تا پردهها را بدرد و خود را جلوه کمال و جمال حق قرار دهد و به سعادت ابدي برسد. سالک بايد با پر و بال شوق و عشق به طرق خدا به پرواز درآيد و خود را از قيد هستي خود که نمودي بيش نيست آزاد کند و در خدا که وجود حقيقي است محو و فاني سازد.
و در ادامه دکتر قاسم غني مينويسد:
مولانا جلال الدين رومي (مولوي) بهترين مترجم و معرّف
افکار فلوطين و فلسفه نوافلاطوني عرفا است. هرکس در ديوان مثنوي اين عارف بزرگ که در حکم دايرةالمعارف عرفاست تتبع کرده باشد، تقريبا تمام مسائل نوافلاطونيان را در آن خواهد يافت … اما مثنوي ملاي رومي از همان بيت اول که:
بشنو از ني چون حکايت ميکند
از جداييها شکايت ميکند
تا پايان دفتر ششم که:
چون فتاد از روزن دل آفتاب
ختم شد و اللّه اعلم بالصواب
که قريب به بيست و شش هزار بيت است، همه کتاب مملو از نکات و اشارات حکمت نوافلاطونيان است که مولانا رومي رنگ قرآن و حديث به آن زده و به مذاق مسلمين درآورده و با بهترين اسلوب بيان کرده است.(1)
بر همين اساس برخي از محققين و نويسندگان ميگويند:
عرفان ابن عربي در حقيقت انعکاسي از افکار غير اسلامي در ميان مسلمانان است، و ريشه اين عرفان ـ که ويژگي بارز آن وحدت وجود است ـ در عقايد هندي و يوناني است، چنانکه ابن عربي اصالتا از آن ديار ـ اندلسي ـ است.(2)
دکتر «ابوالعلاء عفيفي» ـ از تصوف پژوهان مطرح معاصر ـ در تعليقات
خود بر فُصوصُ الحِکَم ابن عربي، به دفعات از تأثيرپذيري ابن عربي از فلسفه يوناني به خصوص افلاطون و همچنين فيلون و تا حدودي حکمت نوافلاطونيان نام ميبرد.(1)
1) تعليقات بر فُصوصُ الحِکَم، مقدمه ابوالعلاء عفيفي، ص 42.
حکومت بنيعباس براي مقابله با عرفان و معنويات امامان معصوم عَلَيهِمُالسَّلام از جريان تصوف ـ که آميزهاي از تفکرات يوناني و هندي و اسلامي ـ بود حمايت نمودند. همچنين براي مقابله با علم و حکمت و توحيد خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام تفکرات فيلسوفان يوناني را وارد حوزه اسلامي نمودند و با تمام توان در گسترش آن در ميان مسلمانان کوشيدند.
ائمه اطهار عَلَيهِمُالسَّلام و علماي وارسته مکتب آن بزرگواران، در برابر اين دو جريان تخريبگر توحيدِ اسلامي ايستادند و صاحبان اين تفکرات را منحرفان معرفي نمودند و در طول تاريخِ تشيع تا به امروز نيز علماي طراز اول مکتب نوراني خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام در برابر اين دو جريان ايستادهاند.
متأسفانه کمتر از يک قرن است که اين دو تفکر مطرود توسط برخي به اسم عرفان و حکمت اسلامي، وارد حوزههاي علميه شده است. اين افراد نه تنها اجازه ندادهاند اين دو جريان فکري به صورت آزاد مورد نقد
و ارزيابي قرار بگيرند، بلکه با تهمت قشريگري و نفهمي!! به مخالفان اين دو جريان انحرافي راه هرگونه تفکر و آزادانديشي را در حوزههاي علميه ـ خصوصا در اين چند دهه اخير ـ سد کردهاند!
و اين گروه گونهاي تبليغ نمودهاند که انسان بياطلاع گمان ميکند علماي بزرگ شيعه، مؤيدان و موافقان اين تفکرات بودهاند!
اکنون ما تعدادي از علماي بزرگ و وارسته مکتب نوراني خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام را نام ميبريم که به طور جدّ مخالف فلسفه بودند تا طلاب و دانشجويان و هر محقق آزادهاي که در بند تعصبات نيست، بداند که استوانههاي علماي تشيع مخالف فلسفه بودهاند.(1)
دکتر مهدي نصيري در کتاب «فلسفه از منظر قرآن و عترت» در اين باره مينويسد: مخالفت با فلسفه و يا حداقل بياعتنايي به اين مقوله، از عصر ائمه معصومين عَلَيهِمُالسَّلام تا کنون، جرياني مستمر، قوي و غالب بوده است و تنها در دو مقطع تاريخي دوران صفويه و نيز چند دهه اخير، فلسفه ظهور و بروز قابل توجهي داشته است، ضمن آنکه در اين دو مقطع نيز به ويژه در دوره صفويه، منتقدان و مخالفان فلسفه از تلاشهاي روشنگرانه خود دست نکشيدند.(2)
اکنون براي اختصار، فقط چند نفر از اين بزرگواران را نام ميبريم:
کتب رجال و تراجم، از هشام بن حکم، متکلم و شاگرد برجسته امام صادق عَلَيهِالسَّلام و امام کاظم عَلَيهِالسَّلام به عنوان يکي از مخالفان فلسفه که اثري نيز در رد بر ارسطو نوشته است، ياد کردهاند. همچنين به اين واقعه تاريخي اشاره کردهاند که زماني يحيي بن خالد برمکي بر شواهد و نوشتههايي از هشام که حاوي طعن بر فلاسفه بود، دست يافت و هارون را عليه هشام تحريک نمود تا وي را به قتل برساند.(1)
وي از اصحاب برجسته ائمه هدي جواد عَلَيهِالسَّلام، هادي عَلَيهِالسَّلام و عسکري عَلَيهِالسَّلام بوده و از جمله تصانيف 180گانه او کتاب أَلرَّدُّ عَلَي الفَلاسِفَه است.(2)شيخ طوسي از اين کتاب با عنوان «النَقصُ عَلَيٰ مَنْ يدعي الفَلسَفَة فِي التّوحيد فِي الأَعراضِ وَ الجَواهِرِ وَ الجُزءِ» ياد کرده است.(3)از ديگر آثار او کتاب اَلمَسائل فِي العَالَمِ وَ حُدوثِه است.(4)
به نوشته شيخ طوسي، وي از علما و متکلمين معروف شيعه است
که با مترجمان کتب فلسفه مثل ابوعثمان دمشقي، اسحاق و ثابت مراوداتي داشته است. وي آثار متعددي در موضوع کلام و نقض و رد فلسفه و ديگر موضوعات نوشته است که از جمله آنها کتاب توحيد و حدوث عالم است.(1)
فقيه و عالم مشهور و جليل القدر شيعه که کتاب جَوابات الفيلسوفِ فِي الاِتّحادِ وَ نيز اَلرَّدِّ عَلَي اَصحابِ الحَلّاج از جمله تأليفات او است.(2)
شيخ مفيد صاحب دهها کتاب و مقاله و رساله در موضوعات مختلف فقهي، اصولي، کلامي، اعتقادي، تاريخي، حديثي و تفسيري است.
فقيه، محدث و متکلم شيعي مشهور که از جمله آثار وي کتاب تهافة الفلاسفه است. وي در کتاب اَلخَرائِج وَ الْجَرائِح مينويسد:
فلاسفه اصول اسلام را اخذ کرده، سپس آنها را بر طبق آراي خود تفسير و تأويل کردند … آنان در ظاهر با مسلمانان توافق دارند، اما در واقع، افکار و نظرات آنها در جهت هدم اسلام و اطفاء نور شريعت است.(3)
وي فقيه سرشناس شيعي و صاحب اثر مشهور اصولي و فقهي غنية النزوع است و از جمله آثار او کتاب نقض شبه الفلاسفه (پاسخ به شبهات فلاسفه) است.(1)
وي در نامهاي خطاب به فرزند خود، وي را از ورود به عرصه استدلالهاي کلامي برحذر داشته و فرزندش را به مطالعه نهجالبلاغه و توحيد مفضل و معارف اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام ارجاع ميدهد، سپس حديثي را از امام صادق عَلَيهِالسَّلام نقل ميکند که آن حضرت متکلمين را بدترين افراد امت دانسته است.(2)
بديهي است وقتي موضع سيد بن طاووس در برابر علم کلام چنين باشد، در برابر فلسفه بسيار شديدتر خواهد بود.(3)
وي از نامدارترين فقهاي شيعه است که جامع علوم فراواني بوده است. وي علاوه بر اينکه در آثار گوناگون به نقد و رد پارهاي از عقايد فيلسوفان از جمله معاد روحاني و قدم عالم پرداخته است، در اثر فقهي خود با نام
تذکرة الفقهاء علوم را از جهت وجوب يا عدم وجوب فراگيري آنها به چهار دسته واجب عيني، واجب کفايي، مستحب و حرام تفسير نموده و فلسفه را در کنار علوم موسيقي، سحر، قيافهشناسي و کهانت در زمره علومي که تحصيل آنها حرام است برشمرده است؛ مگر آن کس که براي نقض و رد آن فرا گرفته باشد.(1)
وي در جاي ديگر اين کتاب مينويسد:
از جمله کساني که جهاد با آنها واجب است فلاسفهاند.(2)
مينويسد:
آنچه موجب ميشود حق و باطل بر انسان مشتبه شود و خداوند در قلب او را به روي حقايق ببندد و چشم باز را نابينا سازد و سرانجام، کار انسان را به عذاب دردناک دوزخ منتهي گرداند، يکي اين است که به سخنان ملحدان و ضد دينان و باور سوزان گوش دهد و مانند آنها بينديشد، ديگر انس و الفت با مزخرفات فيلسوفان است.(3)
از جمله نکوهشگران فلسفه و فيلسوفان، فقيه و دانشمند برجسته
شيعه، شيخ بهايي است، وي در کتاب کشکول خود سروده است:
دل منور کن به انوار جلي
چند باشي کاسه ليس بوعلي
سرور عالم شه دنيا و دين
سؤر مؤمن را شفا گفت اي حزين
سؤر رسطاليس و سؤر بوعلي
کي شفا گفته نبي منجلي(1)
همچنين مينويسد:
آن کس که از مطالعه علوم ديني اعراض نمايد و عمرش را صرف فراگيري فنون و مباحث فلسفي نمايد، ديري نپايد که هنگام افول خورشيد عمرش زبان حالش چنين باشد:
تمام عمر با اسلام در داد و ستد بودم، کنون ميميرم و از من بت و زُنّار ميماند. (2)
وي علاوه بر تخصص در فقه و حديث، از زمره فيلسوفان و عارفاني است که در سالهاي پاياني عمر از فلسفه و عرفان مصطلح دست شست و اعلام وفاداري همه جانبه به معارف قرآن و عترت نمود. فيض کاشاني که داماد ملاّصدرا بود، در حالي از فلسفه و عرفان کنارهگيري کرد که صاحب تأليفات متعدد و نامدار در اين دو موضوع بود. وي در دوره جديد از حيات علمي خود، دست به تأليف آثاري چون: الاَنصاف، سَفينَةُ النَّجَاة، و اُصولُ الاَصلِيَّه زد و در ضمن آنها موضع جديد فکري و معرفتي خود را تشريح نمود.
وي در رساله انصاف که در سالهاي پاياني عمر خويش تحرير نمود، چنين مينويسد:
نه متکلمم و نه متفلسف و نه متصوفم؛ بلکه مقلد قرآن و حديث و تابع اهل بيت. اين قوم [فلاسفه] گمان کردهاند که بعضي از علوم دينيه هست که در قرآن و حديث يافت نميشود و از کتب فلاسفه يا متصوفه ميتوان دانست و از پي آن بايد رفت. مسکينان نميدانند که خلل و قصور نه از جهت حديث يا قرآن است؛ بلکه خلل در فهم و قصور در درجه ايمان ايشان است.(1)
شيخ حر عاملي از وي به عنوان عالمي عظيم الشأن، محقق، مدقق، فقيه، متکلم و محدث ياد کرده است. وي رسالهاي در رد صوفيه نوشته و جمعي از عرفا و علماي متمايل به فلسفه و عرفان را رد کرده و در چند رساله خود، سماع و خرقهپوشي و پشمينهپوشي، و چلهنشيني و عزلت و انقطاع از مردم و به زبان آوردن لفظ طريقت و حقيقت و قول به عشق و مکاشفات عرفاني و نظاير اينها را از بدعتهاي مهلکه برشمرده است. از جمله آثار او، کتاب اَلفَوائِدُ الدّينيَّه فِي الرَّدِّ عَلَي الحُکَماء و الصّوفيَّه است.(2)
محدث و فقيه و دانشمند بزرگ جهان تشيع، محمدباقر مجلسي از جمله مخالفان فلسفه است، وي در آثار گوناگون خود به ويژه در بحارالانوار با دلايل عقلي و نقلي بسياري از تفکرات فلسفي را مورد ابطال خويش قرار داده است. مجلسي ترويج کتب فلسفي را در ميان مسلمين، جنايت دانسته و مينويسد:
اين جنايت بر دين اسلام و شهرت و نشر دادن کتابهاي فلاسفه در بين مسلمين از بدعت خلفاي جور [عباسيان] بوده که با ائمه معصومين دشمن بودهاند. آنها به اين منظور مطالب فلاسفه و کتب آنها را بين مسلمين رواج دادند که مردم را از ائمه معصومين عَلَيهِمُالسَّلام و از شريعت روشن اسلام منصرف و روگردان سازند.(1)
جناب استاد مصباح يزدي نيز به اين مسئله اعتراف نموده و مينويسد:
دستگاههاي ستمگر بنياميه و بنيعباس که به ناحق مسند حکومت اسلامي را اشغال کرده بودند به شدت احساس نياز به پايگاهي مردمي در ميان مسلمانان ميکردند و در حالي که اهل بيت پيامبر صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم يعني همان اولياي به حق مردم، معدن علم و خزانهدار وحي الهي بودند، دستگاههاي حاکم بر جلب افراد وسيلهاي جز تهديد و تطميع در اختيار نداشتند از اين رو کوشيدند تا با تشويق دانشمندان و جمعآوري صاحبنظران به دستگاه خويش رونقي بخشند و با استفاده از علوم يونانيان و روميان و ايرانيان در برابر پيشوايان اهل بيت دکاني بگشايند بدين ترتيب افکار مختلف فلسفي و انواع دانشها و فنون با انگيزههاي گوناگون و به وسيله دوست و دشمن وارد محيط اسلامي گرديد. (آموزش فلسفه، محمدتقي مصباح يزدي، ج 1، ص 33).
مرحوم علامه طباطبايي ـ هرچند خود يک فيلسوف است، اما به اين حقيقت اعتراف ميکند ـ مينويسد: حکومتهاي معاصر با ائمه هدي عَلَيهِمُالسَّلام نظر به اينکه از آن حضرات دور بودند از هر جريان و از هر راه ممکن، براي کوبيدن آن حضرات عَلَيهِمُالسَّلام و باز داشتن مردم از مراجعه به ايشان و بهرهمندي از علومشان استفاده ميکردند، ميتوان گفت که ترجمه الهيات به منظور بستن در خانه اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام بوده است. در اين برهه از زمان، علوم اوايل، يعني منطق و رياضيات و طبيعيات و الهيات و طب و حکمت به زبان عربي ترجمه شد، مقداري در زمان بنياميه ترجمه گشت و سپس در زمان بنيعباس تکميل شده و صدها کتاب از يوناني و رومي و هندي و ايراني و سرياني به زبان عربي درآمد … (تفسير الميزان، ج 5، ص 279).
1) بحارالانوار، ج 57، ص 197.
علامه سيد مهدي طباطبايي ملقب به بحرالعلوم، از عالمان و فقيهان بنام قرن دوازدهم و سيزدهم است. محدّث نوري در خاتمه مستدرک الوسائل با عظمت تمام از وي در همه ابعاد ياد کرده و او را صاحب کرامات و از جمله کساني که به ملاقات حضرت ولي عصر عَلَيهِالسَّلام نائل آمده، دانسته است.
اين عالم وارسته در اجازهاش به يکي از شاگردان خود، پس از ذکر اين نکته که علماي سلف به احاديث اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام اعتناي ويژهاي داشتند، مينويسد:
«فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضَاعُوا الصَّلاَةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَوَاتِ»(1)
برخي که از علم و علماي حقيقي کنارهگيري نموده، ويراني را آبادي جلوه دادند؛ حساب را فراموش و در طلب سراب برآمده و ساکن برهوت گشتند و به خوشيهاي گذران زمان دل خوش
1) سوره مريم، آيه 59.
داشتند … از جمله اينان کساني اند که بر جهالت برگرفته از سردمداران کفر و گمراهي ـ که منکر نبوت و رسالت هستند ـ حکمت و علم نهادند و صاحبان اين حکمت و علم دروغين را [چون سقراط و افلاطون و …] امام و رهبر خويش گرفتند و اقوال و آراء آنان را اگر چه مخالف نص قرآن بود، پذيرفتند و هر آنچه را که آنان بدان قائل نبودند، اگرچه آن عين حق و صواب بود، انکار کردند.(1)
اين دانشمند نامي و فقيه و اصولي برجسته درباره فيلسوفان ميگويد:
قواعد ايشان [فلاسفه] با طريقه اسلام موافقت نميکند، نه معراج جسماني با استحاله خرق و التيام افلاک [فلاسفه] ميسازد و نه سواري ملائکه با اسبان ابلق با روحانيت، بلکه تجرد جميع ملائکه ميسازد، نه جبرئيل کنايه از عقل فعال بودن و [به قول فلاسفه] وحي الهي عبارت از اتصال نفس پيغمبر به عقل عاشر و دانشمند شدن [با تعاليم دين] ميسازد، و نه حدوث عالم و مسبوق بودن ما سوي اللّه به عدم ـ در وقت خاصي ـ [که در دين مطرح است] با قدم عقول و افلاک [که فلاسفه ميگويند] ميسازد، و نه خبر از انعدام همه اشياء و فاني شدن آسمانها [که دين ميگويد] با قاعده [فلاسفه که ميگويند:] «ما ثبت قدمه امتنع عدمه» ميسازد.(2)
اين فقيه بزرگ نيز در آثارش به شدت در برابر فيلسوفان موضع ميگيرد و آنان را منحرفان نام ميبرد. به عنوان مثال، وي در کتاب معراج السعاده از اهل فلسفه به شدت انتقاد ميکند و ميگويد آنان هيچ اعتقاد سالمي ندارند و اگر اعتقاد صحيحي داشته باشند در حال طفوليت اخذ کردهاند.(1)
وي در مثنوي «طاقديس» نيز از فلاسفه اينگونه ياد ميکند:
آن يکي گرديد محو فلسفه
خويش را دانا شمرده از سفه
فکر او تحديد اطراف و جهات
کار او تشريح حيوان و نبات
از قديم آمد جهان يا حادث است
آفريدش يا غرض يا عابث است
بيخبر ليکن ز احکام اله
مينداند جز نمازي گاهگاه
صد دليل آرد پي تجريد نفس
نفس او ليکن به صد زنجير حبس(2)
اين فقيه عاليمقام و اصولي ارجمند در مخالفت با فلسفه ميفرمايد:
پرداختن به مطالب فلسفي براي فهم مسائل مربوط به اصول دين، موجب هلاکت دائم و عذاب ابدي است.(3)
فقيه نامدار شيعه، مؤلف اثر گرانقدر جَواهِرالکَلام، کتب فلاسفه را که اعتقاد به قدم عالم دارند، جزء کتب ضاله برشمرده است.(1)
همچنين، عالم وارسته آيتاللّه شيخ علي نمازي شاهرودي در اثر خود با عنوان مستدرک سفينة البحار به نقل از علامه حاج ميرزا ابوالحسن اصطهباناتي مينويسد:
روزي مردي که در دستش کتابي فلسفي بود وارد جلسه شد. چون صاحب جواهر او را ديد، گفت: به خدا سوگند حضرت محمّد صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم، جز براي ابطال اين خرافات از جانب خداوند مبعوث نشده است.(2)
وي در رد فلسفه مينويسد:
فلاسفه با حاکم گردانيدن قائده عليت بر عالم (برهان عليت) [که اضطرار و جبر از خصوصيات لاينفک آن است] اختيار را از خداوند متعال نفي ميکنند.(3)
قدمت عالم
سلب اراده و اختيار از خداوند متعال بنابراين سخن، خداي فلاسفه يک خداي بيچاره است که از ازل بايد خلق کند و نميتواند جلوي بروز و صدور معلول را از ذات خود بگيرد، زيرا او علت تامه است و علت که تامه باشد معلول لاجرم خارج ميشود!!!
و اين تفکر در حالي است که تمام اديان الهي خداوند را صاحب اختيار و حريت در آفرينش معرفي ميکنند.
مخالفت آيتاللّه بروجردي ـ مرجع بزرگ عصر حاضر ـ با ترويج فلسفه در حوزه علميه قم مشهور است و بسياري از شاگردان ايشان که همچنان در قيد حيات هستند اين امر را تأييد ميکنند.(1)
و همچنين اين سخن در بين علماء بسيار مشهور است که مرحوم آيتاللّه بروجردي، شهريه کساني را که در درس فلسفه شرکت ميکردند قطع نمود.
اين مرجع بزرگ جهان تشيع نيز مانند اکثر علماي بزرگ شيعه، در آثارش فلسفه را مورد رد قرار داده است. وي در کتاب البيان في تفسير القرآن ورود فلسفه يونان را به حوزه معارف اسلامي، سبب بروز اختلافات شديد و ريخته شدن خونهاي بيگناهان بيان ميدارد.(2)
آن عالم و الامقام در رد فلسفه ميگويد:
فلسفه تعهد ديني ندارد و اين بيتعهدي فيلسوف را بر آن ميدارد که نظري را ابراز کند که با شريعت اسلامي مغايرت دارد … وقتي که فلسفه يوناني گسترش پيدا کرد، برخي از اعراب کورکورانه و سطحي از آن تقليد کردند و موجب فساد در افکار مسلمين شدند … (1)
اساس اختلاف عقيدتي بين مسلمين، تأثير شديد آنها از افکار فلسفي يوناني بود … فلسفه ناتوانتر از آن است که بتواند به ما عقيده صاف و صحيح و خالص ببخشد.(2)
ايشان هرچند مدرس فلسفه بود، ليکن چون آن بزرگوار نسبت به مباحث فلسفي تعبّد نداشت در مذمت فلسفه در ديوان اشعارش اظهار ميدارد:
آنانکه به علم فلسفه مينازند
بر علم دگر به آشکارا تازند
ترسم که در اين حجاب اکبر
آخر سرگرم شوند و خويشتن را بازند(3)
علمي که جز اصطلاح و الفاظ نبود
جز تيرگي و حجاب چيزي نفزود
هر چند تو حکمت الهي خوانيش
راهي به سوي کعبه عاشق ننمود(1)
فاطي که به قول خويش اهل نظر است
در فلسفه کوششاش بسي بيشتر است
باشد که به خود آيد و بيدار شود
داند که چراغ فطرتش در خطر است(2)
با فلسفه ره به سوي او نتوان يافت
با چشم عليل کوي او نتوان يافت
اين فلسفه را بهل که با شهپر عشق
اشراق جميل روي او نتوان يافت(3)
معظم له در رد فلسفه و عرفان ميفرمايد:
تدريس و تدرس فلسفه و عرفان مصطلح به طور آزاد مانند فقه و تفسير و حديث و علوم ديگر در حوزهها و خصوصا قرار دادن آن در برنامه دروس حوزوي و دانشگاهي بسيار خطرناک است و اجراي اين برنامهها و تشويق و تأييد آنان قابل توجيه نيست و اگر کسي در اين حوزهها گمراه شود، علاوه بر اينکه خودش مسئول است، مدرس و استاد نيز مسئول خواهد بود.(4)
خوانندگان محترم ملاحظه فرمودند که استوانههاي عالمان تاريخ تشيع، همگي با جريان فلسفي مخالف بودند که البته براي اختصار نام برخي از آن بزرگان آورده شد و إلاّ اين عالمان صدها نفرند. اکنون سؤالي داريم:
آيا ميشود همه اين عالمان وارسته ـ که در زمان خود يگانه دهر بودند ـ را به قشري بودن و عدم فهم متهم نمود؟!!
اما متأسفانه فلاسفه و عرفا و طرفدارانشان باز حرفهاي خودشان را تکرار ميکنند و آن را حق ميدانند و نهايتا دو چيز را مطرح ميکنند:
ميگوييم:
اين چه تقوا و وارستگي است که انساني که در علمي تخصص ندارد، نه تنها اظهار نظر کند، بلکه صاحبان آن علم را منحرف بداند؟!!
شما که آن علماء را افراد وارسته و باتقوا ميدانيد، پس بپذيريد آن بزرگواران، فلسفه را ميدانستند و با علم اظهار نظر مينمودند و دليل اينکه آن علماي بزرگ وارسته، به فلسفه و عرفان صوفيانه نظري نداشتند، اين بود که فلسفه و تعاليم صوفيه را کاملاً در تقابل دين و آموزههاي الهي ميديدند.
اکنون ما سؤال ميکنيم:
چه کساني واقعا نميفهميدند؟!! آيا آن علماي وارسته نميفهميدند و يا فلاسفه و عرفا و پيروانشان؟!!
ميگوييم:
فلسفه يونان باستان زماني که وارد حوزه اسلام شد هيچ تغيير مهمي نکرد؛ بلکه تا حدودي ظاهر و صورت آن تغيير يافت و اصل و محتواي آن همانند سابق باقي ماند و فيلسوفان مسلمان، سازههاي تفکر يونان باستان را گسترش دادند و اين مطلبي است که هر محققي به آن اعتراف ميکند.
فلاسفه و طرفدارانشان براي موجه جلوه دادن تفکرات فلسفي ـ که ريشه در آموزههاي فلاسفه يونان باستان دارد ـ بزرگان آنان ـ مانند سقراط، افلاطون و ارسطو ـ را موحد و خداپرست معرفي نمودند، بلکه برخي از آنان پا را فراتر نهادند و گفتند: بزرگان فلاسفه يونان، پيامبر خدا بودند!!
اکنون اين موضوع را مورد بررسي قرار ميدهيم:
پرفسور عبدالجواد فلاطوري ـ از محققين و فلاسفه بزرگ و مدرس فلسفه در دانشگاه فرانسه ـ ميگويد:
ارسطو در معابد يونانيان ميرفت و خدايان آنان را ميپرستيد و هرگاه مريض ميشد خروسي نذر بت خانه ميکرد.(1)
خدايي که داراي علم و حيات، ولي فاقد صفات مشخصي چون اراده و قدرت، رحمت و رأفت و … ميباشد. چنين
1) مصاحبه پرفسور فلاطوري با مجله دانشگاه انقلاب سال 1372 شماره 98 و 99.
خداي ارسطويي با خداي اسلامي تفاوتي بس عظيم دارد و از اين رو، تغيير خداي ارسطويي در فلسفه اسلامي به خداي اسلامي، يکي از بزرگترين حوادثي است که در تاريخ فلسفه رخ داده است.(1)
اين استاد برجسته فلسفه و تاريخ در ادامه ميگويد:
ارسطو با تمام آن بزرگي و کمال عقلش به عبادتگاهها و بتخانهها ميرفت و در مقابل همان بتها احساسات ديني خويش را ابراز ميداشت. اين ارسطو را در حوزه اسلامي چنان معرفي کردند که در موردش گفتهاند: «كَادَ أَنْ يَكُونَ نَبِيّا» اين حرفها را در واقع حکيمان مسلمان ساختهاند براي اينکه آن اختلافاتي را که در آغاز نضج گرفتن فلسفه بين فقها و بين علماي صرف و نحو [با اهل فلسفه] پيدا شده بود، حل کنند.(2)
دکتر مهدي محقق ـ از پژوهشگران عرصه فلسفه ـ ميگويد:
فلاسفه براي حفظ انديشه و تفکر و به کار بردن خرد و عقل و محفوظ داشتن آن از تکفير و تفسيق يا به قول سادهتر، تطهير فلسفه کوشيدند که براي هر فيلسوفي يک منبع الهي را جستجو کنند و علم حکما را به علم انبياء متصل سازند، از اين جهت متوسل به برخي تبارنامههاي علمي شدند.(3)
دکتر محمدرضا فشاهي ـ استاد فلسفه و جامعهشناس دانشگاه پاريس ـ مينويسد:
نه تنها عقل يوناني و وحي اسلامي وجه مشترکي نداشتند، بلکه اللّه نيز هيچ وجه مشترکي با معتقدات يونانيان و فيلسوفان يونان نداشت. دميورژ يا خداي افلاطون «صانع» است و «خالق» نيست، به عبارت ديگر دميورژ «مهندس» است و خداي ارسطو «محرک نامتحرک» هرچند ظاهرا اندک شباهتي به خداي قرآن دارد، اما مشکل اينجاست که در ماوراء الطبيعه ارسطو، نه يک محرک، بلکه 47 و گاه 55 محرک نامتحرک وجود دارد و اين امر هيچ شباهت واقعي با خداي واحد اسلام ندارد.(1)
استاد سيدقاسم علي احمدي ـ از مؤلفين و اساتيد حوزه علميه قم ـ مينويسد:
ما با قرائن خارجيهاي که بيانگر اعتقاد و مشي ارسطو است ثابت مينماييم که او عقيده موحدين را نداشته است. او قائل است که قوانين طبيعت حاکم بر همه چيز است لاغير. و اين عقيده مخالف با اعتقاد موحدين است.(2)
دکتر برنجکار ـ از محققين و مؤلفين عرصه عقايد ـ مينويسد:
[در ديدگاه ارسطو] تنها فعل خدا تعلق در خود است. خدا نه
تنها در جهان کاري نميکند، بلکه حتي نسبت به جهان، علم و آگاهي نيز ندارد. در مورد واحد يا کثير بودن خدا، تعابير ارسطو متعارض است. او ابتدا موحد بوده است و پس از آن در مورد توحيد و شرک دچار ترديد شده و در اواخر عمر، 55 و حداقل 47 خدا را اثبات ميکند، زيرا براساس ستارهشناسي زمان ارسطو، 55 يا 47 نوع فلک و حرکت وجود دارد و هر نوع حرکت به يک محرک نامتحرک منتهي ميشود.(1)
دکتر مهدي نصيري ـ از محققين و مؤلفين عرصه عقايد ـ مينويسد:
تا آنجا که از متون تاريخي برميآيد، هيچ سند قابل اعتنايي در باب متديّن بودن فلاسفه متقدم چون سقراط و ارسطو و افلاطون به يکي از اديان و شرايع الهي وجود ندارد و بلکه شواهدي برخلاف آن نقل شده است.(2)
دکتر محمود طاهري ـ محقق و پژوهشگر ـ مينويسد:
بدون ترديد فلاسفه يونان هيچگاه تلاشي براي تماس با پيامبران نداشتهاند. ارسطو و ديگر فلاسفه يونان نيز در هيچ زماني خداي واحد مورد نظر پيامبران را نپرستيدهاند. اين فلاسفه هرگز براي ترويج دين حضرت ابراهيم و ديگر پيامبران عَلَيهِمُالسَّلام کوششي نکردهاند و پيامبران الهي و جانشينان آنان نيز هيچ گاه با فلاسفه و افکار آنان ارتباط و يا همراهي نداشتهاند.(3)
مرحوم شهيد مطهري مينويسد:
ارسطو جز به عنوان محرک اول، از خدا تصوري ندارد.(1)
و مينويسد:
ارسطو اگرچه از خدا سخن ميگويد، اما خداي ارسطو شباهت چنداني به خداي اديان الهي ندارد.(2)
امام خميني رحمهالله ميفرمايد:
آن اشخاصي که قبل از اسلام بودند ـ مثل ارسطو و امثال او ـ مع ذلک وقتي کتابهاي آنها را ملاحظه ميکنيم بويي از آن چيزي که در قرآن است در آنها نيست.(3)
درباره سقراط نقل شده است که: چون به سقراط گفته شد، چرا به سوي موسي عَلَيهِالسَّلام هجرت نميکني؟ پاسخ داد: ما خويشتن را تهذيب کردهايم و ديگر به کسي که ما را تهذيب کند، نياز نداريم.(4)
سقراط در دادگاه خود چنين گفت:
اگر مرگ انتقال به جهان ديگر است و اگر اين سخن راست است که همه گذشتگان در آنجا گرد آمدهاند، پس چه نعمتي بالاتر از اينکه آدمي از اين مدعيان که عنوان قاضي بر خود
نهادهاند رهايي يابد و در آن جهان با داوراني دادگر [خدايان متعدد که داور و دادگرند] مانند ميتوس و رادامانثوس و آياکوس و تريپتولموس و نيمهخدايان ديگر چنان که شنيدهايم داوران آن جهاناند، رو به رو شود و [يا] با اورفئوس و موسايوس و هسيودوس و هومر همنشين گردد.(1)
يکي از آراء منسوب به افلاطون، اشتراک جنسي است. بدين معنا که هر زني ويژه يک مرد نبوده، بلکه زنان مشترک بين مردان بوده و فرزندان نيز جداي از والدين نگهداري شوند. به بخشي از عقايد افلاطون درباره ساخت مدينه فاضله ـ که برتراند راسل فيلسوف زنديق انگليسي مدافع آن شد ـ توجه فرماييد:
افلاطون ميگويد که دوستان بايد همه چيزشان اشتراکي باشد، از جمله زن و فرزندانشان. شخص قانونگذار پس از آنکه سرپرستان [جامعه] را از زن و مرد برگزيد، آنگاه مقرر خواهد داشت که خانه و خوراک آنها مشترک باشد. امر ازدواج به شکلي که ما ميشناسيم، تغيير اساسي خواهد کرد. (اين زنان بدون استثناء، همسران اين مردان خواهند بود و هيچکس همسري خاص خود نخواهد داشت) …
همه کودکان پس از تولد از والدينشان گرفته خواهند شد و دقت تمام به کار خواهد رفت تا والدين فرزندان را نشناسند و نيز کودکان والدين خود را به جا نياورند. کودکان ناقصالخلقه و آنهايي که والدينشان پست باشند، [موقعيت
1) رساله آپولوژي افلاطون، ج 1، ص 44، ترجمه لطفي کاوياني، انتشارات خوارزمي، سال 80.
اجتماعي نداشته باشند] در جاي سري نامعلومي که بايد باشند، گذاشته خواهند شد … سن مادران بايد ميان بيست تا چهل و سن پدران ميان بيست و پنج تا پنجاه و پنج باشد، خارج از اين حدود، ارتباط آزاد است، ولي سقط جنين يا کشتن نوزاد [براي اين گروه] اجباري خواهد بود … چون هيچ کس والدين خود را نميشناسد، پس بر هر فردي واجب است که مرداني را که از حيث سال ميتوانند پدر او باشند، پدر بنامد. در مورد مادر و خواهر و برادر نيز قضيه بر همين قرار خواهد بود.(1)
اما سخنان برخي از دانشمندان غربي را در اين زمينه بشنويد:
ژيلسون ميگويد:
در هيچيک از دستگاههاي يوناني نميبينيم که وجود واحدي را به نام خدا ناميده و هيأت کل آدم را تابع چنين خدايي شمرده باشند. پس بسيار کم ميتوان احتمال داد که صاحبنظران يونان به راستي موفق به معرفت مبدأ واحد شده باشند.(2)
و نيز ميگويد:
در نظر افلاطون، الوهيت به طبقهاي شامل اشياء متعدد تعلق
داشت و شايد بتوان گفت که به قول او هر شيئي چون به حد دقيق و صحيح خود ميرسيد، خدا ميبود.(1)
و نيز ميگويد:
هرگز نميتوان کاري کرد که علم الهي ارسطويي که مبني بر علم طبيعي بود، از کثرت موجوداتي که الوهيت دارند فارغ انگاشته شود. در نظر ارسطو وجوب [واجب الوجود] امري بود که ميتوانست ما به الاشتراک باشد [يعني الوهيت، بين 47 تا 55 محرک لا يتحرک مشترک باشد] . حال آنکه اديان توحيدي واجب الوجود را پيوسته وحيد و فريد ميدانستند.(2)
يکي ديگر از متفکران غربي به نام «تئودور گمپرتس» مينويسد:
در نظام الهيات ارسطويي گاهي طبيعت جاي خدا را ميگيرد، چنان که عبارت «طبيعت هيچ کار بيهودهاي نميکند» مبين همين معناست، و گاهي ارسطو آن دو را [خدا و طبيعت] همچون دو عامل که حقوق برابر دارند در جنب يکديگر قرار ميدهد و ميگويد: خدا و طبيعت هيچ کار بيهودهاي نميکنند، اين سخن ارسطو حاکي از برابري خدا و طبيعت نزد اوست.(3)
و نيز ميگويد:
ارسطو قائل است که افلاک تکان لازم براي حرکت خاص خود را از ذواتي خاص که ميتوانيم آنها را خدايان فرودست
بناميم، يا دمونها، يا نفوس افلاک، اخذ ميکنند. اين اعتقاد او به خدايان فرودست با اعتقاد او به وجود خداي واحد معارض است و معتقدات بتپرستان را به ياد ميآورد.(1)
ارسطو ميگويد:
چيزي بايد باشد که علت متحرک باشد، بيآنکه خود حرکت کند؛ يعني چيزي که سرمدي و جوهر فعليت است و به دلايلي که ذکر کرديم اين جوهر ممکن نيست داراي مقدار متناهي باشد، ولي مقدارش نامتناهي نيز نتواند بود؛ زيرا نامتناهي مطلقا وجود ندارد.(2)
با اين همه تفاصيل از محققين و دانشمندان اسلامي و غربي، اکنون سخنان برخي از پيروان فلسفه يونان را درباره ارسطو و افلاطون بشنويد:
ملاصدرا ميگويد:
احتمال خطا در اظهارات فيلسوفان يونان نميرود.(3)
اقوال فحول فلسفه [ارسطو و …] مبتني است بر رصدهاي عقلي پياپي، که احتمال خطا در آنها نميرود.(4)
و مينويسد:
بيشتر سخنان اين فيلسوف اعظم [ارسطو] دلالت دارد بر قوت کشف او و نور باطن او و قرب و منزلت او نزد خداوند
و شايد اشتغال او به امور دنيا [در خدمت اسکندر مقدوني] و تدبير خلق، بعد از آن بود که نفس او کامل، ذات او به مرتبه تمام و کمال رسيده است و به مقامي که «لَمْ يشغله شَأنٌ عَنْ شَأْنٍ» او را هيچ کاري از کار ديگر باز نميداشته است.(1)
استاد حسنزاده آملي ميگويد:
چه بسيار نوشتههايي را ميبينم که دهان به ژاژخايي باز ميکنند و زبان به بيهودهگويي دراز و به ساحت بزرگان علمي [چون ارسطو و …] اسائه ادب و جسارت روا ميدارند. اين گستاخان در نزد اهل خرد، خردسالانياند که از خامي و کجانديشي خود سخن ميگويند.(2)
ميگوييم:
اگر محققي، با دلايل علمي و شواهد تاريخي اثبات کند که ارسطو و افلاطون و … موحد نبودهاند، بايد گفت که آنان ژاژخاه و خردسال و خام و کجانديشند؟!
آيا اگر کسي ابن عربي و شبستري و امثال اينان که ميگويند: «بتپرستي خداپرستي است» را زير سؤال ببرد، ژاژخاه است؟!
يکي از اساتيد حوزه ميگويد:
تاريخ مدرن خاورميانه نشان ميدهد ارسطو و سقراط و … همه از شاگردان حضرت ابراهيم عَلَيهِالسَّلام بودند، چون تا آن زمان خاورميانه يا
ملحد بود يا مشرک. وجود آن حضرت برهان را اقامه کرد و دنيا فهميد چه خبر است؛ بنابراين فکر ابراهيمي تمام خاورميانه و يونان را فراگرفت و ارسطو و سقراطها تربيت شدند.(1)
وي همچنين مينويسد:
تلقي و دريافتي که حکماي اسلامي از اين راه نسبت به افلاطون به دست آوردهاند اين است که او حکيمي موحد است که در روزگار گسترش کثرتهاي اساطيري و ديدگاههاي مشرکانه، بر گذر از ظواهر طبيعي و مادي، و وصول به حقايق و صور ازلي همت ورزيده، و علاوه بر طريق تصفيه و شهود قلبي، با استعانت از برهان و استدلال مفهومي، به حراست از مرزهاي توحيد که حاصل تعاليم انبياء سلف بوده پرداخته است.(2)
ايشان فلسفه ـ که ريشه در عقايد يونانيان دارد ـ را حامي دين ميداند و ميگويد:
فلسفه يک جهانبيني آزاد و در بدو پيدايش سکولار است. نه الهي است و نه الحادي. فلسفه، الهي کردن، ديني کردن و اسلامي کردن همه علوم را بر عهده دارد … ما بايد علم را اسلامي و به دنبال آن دانشمندان را مسلمان کنيم و وقتي آنها مسلمان شدند مردم جامعه هم مسلمان ميشوند.(3)
ميگوييم:
چگونه دانشي که سکولار و بدون تعهد ديني است، ميتواند حامي دين و مرزهاي توحيد باشد؟!
آيا تعاليم قرآن کريم و معارف خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام توانايي مسلمان کردن دانشمندان را ندارد که ما متوسل به فلسفه مشرکان شويم؟!
واقعيت اين است که هيچگاه مردم و اهل علم با آراء فلاسفه، ديندار نشدند، بلکه اين تعاليم اديان الهي بود که همه را به سوي خدا و دين جذب مينمود.
مرحوم استاد علي صفائي حائري(1)در نقد اينگونه تفکرات ميگويد:
من ميديدم آنها که مدعي هستند بايد اسلام را از سرچشمه اصلياش گرفت، اين اسلام را از راه اصلياش، از راه خودش به مقصد نميرسانند و هنگام بيان کردن اين اسلام از طرحهاي غير اسلامي مدد ميگيرند و بر قدرت خارجي تکيه ميکنند و فقط به کمک شعار ميخواهند اسلام را قالب بزنند و پياده نمايند؛ در حالي که اسلام جز با پاي خودش به مقصد نخواهد رسيد [نه با تفکرات يوناني و عرفان التقاطي] و نه تنها هدف، بلکه راه هم بايد راه خودش باشد.(2)
من حرکتم به سوي دين به اندازه درکم از ضرورت و اضطرارم در رابطه با دين است، هنگامي که فهميدم امکانات من نارساست، چه امکانات حسيام، چه امکانات غريزيام و چه امکانات برهاني، فلسفي، عقليام و چه امکان قلبي و شهودي، عرفانيام، هنگامي که اين مجموعه امکانات براي مجموعه روابط من و نيازهاي من ناتوان است، اينجاست که من به وحي روي ميآورم.(1)
اين استاد ارجمند در رابطه با تبعيت از معصومين عَلَيهِمُالسَّلام ـ که معارف و توحيد ناب در بيت ايشان عَلَيهِمُالسَّلام است ـ ميفرمايد:
ولايت و توحيد اينچنين در هم گره ميخورند و از يکديگر جدا نميشوند. و اينجاست که ولايت کارساز و کارگشاست و اگر آن را کنار بگذاري [و معارف و توحيد را از ديگران بگيري]
چيزي از دين باقي نميماند. و در اين مرحله از ولايت است که تو استناد به ولي [معصومين عليهمالسلام] را در هر کاري ميخواهي، که ميفرمايند: آنچه از اين بيت [مکتب نوراني خاندان عصمت و طهارت عليهمالسلام] بيرون نيايد باطل است و بدون استناد به اين بيت نميخرند. در اين هنگام تو در هر زماني، چه غيبت و چه حضور و در هر کاري و اينکه چه بپوشي و چه بخوري و چگونه بنشيني، چگونه غضب کني و چگونه ارتباط برقرار کني، بايد از اوامر ولي الهام گرفته باشي و به او مستند باشي.(2)
استاد صفائي معتقد است آنگاه که معرفت ديني و خودباوري اسلامي در وجود کسي تقويت يافت، هرگز به دنبال مکاتب انحرافي فلاسفه و عرفا نميرود:
[با تکيه بر وحي و معارف اهل بيت عليهمالسلام] حدود فلسفه اسلامي مشخص ميشود، و جريان فکري اسلامي از جريان فکري مسلمين تفکيک ميشود، که روشهاي برخاسته از حکمت اشراق و مشاء و يا خرابات و خانقاه و يا ترکيبي از اينها، آثار و لوازم ديگري دارند. اين روش و اين جريان فکري اسلامي بود که در کوير عربستان در ذهن بدويترين آدمها روييد و آنها را روياند. بدون احتياج به مقدماتي و اصطلاحاتي، در سطح اميّين، نه با روشنفکرها کارش را آغاز کرد و تودههاي مردم را به جرم اينکه فرهنگشان پايين است، کنار نگذاشت؛ که رسول با زبان قومش حرف ميزد.(1)و اين لسان قوم زبان عربي نيست، که قوم رسول فقط اعراب نبودند و رسول فقط با آنها حرف نزد که با ما هم حرف زد و ما را هم هدايت کرد. زبان رسول زباني بود که از ادراکات حضوري و از قدر انسان توشه ميگرفت و انسان را راه ميبرد.(2)
1) اما زبان ديگري که فقط در نزديک عده ميتواند مطرح شود و خدايي را براي جلوگيري از تسلسل ميسازد و تا آنجا پيش ميرود که رستاخيز و معاد انسان را هم در ذهن و خيال او مطرح ميکند، زبان اسلام نيست و زباني که ميخواهد با شهود گنگ و خيالياش وحدتي را براي انسان بسازد که نه واقعي است و نه زاينده در متن حوادث و زندگي واقعي انسان، اين زبان رسول نيست. آن زبان که سر آخر هم دين را آنقدر گشاد ميکند که با هر چيزي ميتواند بسازد و صلح کند و آن ميشود که دين را به ابزاري کارآمد براي استعمار تبديل ميکند و مذهب را صندوق نسوز استعمار ميسازد، اينها زبان دين و وحي و مذهب اصيل نيستند. (مجله سمات، شماره 3، ص 46).
2) مجموعه آثار، يادنامه، ص 41.
آري، اسلام را بايد با خود اسلام شناخت، نه با مکاتب و فرهنگهايي که از شرق و غرب، توسط دشمنان وارد فرهنگ اسلام شده است.
مستر همفر ـ جاسوس انگليسي در کشورهاي اسلامي که در ايجاد فرقه وهابيت نقش مهمي ايفا کرده است ـ ميگويد:
مسلمانان را ميتوان در يک حالت ناآگاهي نگاه داشت، براي اين کار بايد: از بهشت بسيار گفت، آنان را نسبت به زندگي دنيا بيمسئوليت نشان دهيم و حلقههاي صوفيه را گسترش داد، و کتابهايي را که به زهد فرا ميخواند (و در آنها روح کنارهگيري از اجتماع را زنده ميکند) ترويج نمود، همچون کتاب احياءالعلوم غزالي، مثنوي مولوي و کتابهاي ابن عربي، بايد مسلمانان را در حالت عقب افتادگي فرهنگي و اقتصادي نگاه داشت.(1)
علماي وارسته مکتب نوراني خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام همواره در طول تاريخ با قلم و بياناتشان در برابر فلسفه التقاطي و عرفان انحرافي ايستادند، هرچند برخي اين بزرگواران را به نفهمي و قشريگري متهم مينمودند.
آيا آن کساني که بتپرستي و گوسالهپرستي را خداپرستي معرفي نمودند، آنان اهل عقل و شعورند و علماي وارسته مکتب قشري؟!(2)
آيا آن کساني که حکام جور را به رسميت شناختند و اولوالامر
را هر حاکمي که بر جامعه مسلط شود معرفي نمودند، آنان اهل معرفتاند و علماي وارسته مبارز تشيع عامي؟!(1)
آيا آن کس که شاهد بازي را يکي از راههاي بسيار خوب رسيدن به خدا معرفي ميکند(2)و زنان را حيواناتي ميداند که براي بهرهمندي مردان خلق شدهاند،(3)اهل معرفت است و مخالفان وي سطحي نگر و نفهم؟!
آيا آن کس که برخي از پيامبران صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم را به نقص معرفت متهم ميکند،(4)و خونريز و جنايتکاري چون متوکل عباسي را از اولياء خدا ميداند(5)عارف است و علماي مخالف وي قشري؟!
آيا آن کس که با اين سخنش «مردم در آخرالزمان با رشد عقولشان از حجتهاي ظاهر [پيامبران و امامان] بينياز ميشوند».(6)
همانگونه که ذکر شد، صَدرُ المُتِأَلِّهين با استناد به روايات صادره از ائمه معصومين عَلَيهِمُالسَّلام به اين نتيجه رسيده است که عقل حجت باطني خداوند است و پيغمبران حجتهاي ظاهري حقاند که اطاعت از آنها براي مردم لازم و ضروري است. اين فيلسوف از سوي ديگر به روشني ميداند که رشته نبوت و پيغمبري پس از وفات حضرت محمّد صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم براي هميشه قطع شده و ديگر هرگز پيغمبري مبعوث نخواهد شد. به اين ترتيب با رحلت پيغمبر اسلام صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم حجت ظاهري ديگر وجود نخواهد داشت و مردم نيز نيازمند حجت ظاهر نخواهند بود آنچه براي خلق هميشه باقي است و راه سعادت را به آنان مينماياند، حجت باطن است. به نظر ملاصدرا، در آخرالزمان مردم به معلم و راهنماي بيروني نيازمند نيستند؛ بلکه به جاي معلم بيروني از معلم دروني و راهنماي باطني استفاده کرده و در پرتو هدايت او حرکت خود را به سوي مقصد ادامه ميدهند. (ماجراي فکر فلسفي در جهان اسلام، ج 2، ص 343).
ميگوييم:
پيامبران تعاليم الهي را براي تمام افراد بشر و در تمام زمانها آوردهاند؛ بنابراين انسان هيچگاه بينياز از تعاليم انبياء نميشود.
عقل هرچند رشد يابد، باز انسان بينياز از حجتهاي ظاهري ـ يعني پيامبران و امامان ـ نميشود؛ زيرا عقل انسان محدود است و بسياري از معارف را بايد از وحي بگيرد.
پيامبران و امامان عَلَيهِمُالسَّلام که عقل آنان از همه کاملتر بود، هرگز خود را بينياز از دين خدا نميديدند؛ مگر اينکه گفته شود: عقل بشر در آخرالزمان، از امامان و پيامبران عَلَيهِمُالسَّلام بالاتر خواهد بود!! (که البته هيچ مسلماني اين را نميگويد).
سخن ملاصدرا نه تنها عدم کارآمدي دين را در آخرالزمان ميرساند، بلکه منجر به انکار هدايت امام معصوم عَلَيهِالسَّلام در آخرالزمان نيز ميشود؛ زيرا وجود امام معصوم عَلَيهِالسَّلام در بين بشر براي هدايت مردم است، و اين در حالي است که ملاصدرا مردم آخرالزمان را بينياز از حجت ظاهر ميداند!! آري، اين است نتيجه تفکرات پوسيده يونان باستان که منجر به انکار دين ميگردد.
و ناکارآمديدين را در آخرالزمان مطرح ميکند، عقل و خرد دارد و مخالفان وي بيخردند؟!
پيامبر اسلام صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم تنها، خاندان عصمت و طهارتش عَلَيهِمُالسَّلام را کشتي نجات امت معرفي فرمود، و تنها آن بزرگواران الهي را در کنار قرآن قرار داد، و طريق صوفيه و هستيشناسي فلاسفه، غير از آموزههاي قرآن و اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام است.
اکنون خوانندگان محترم خود قضاوت کنند که چه کساني نميفهمند؟!!
اين مجموعه مختصر به پايان رسيد، هرچند حکايت همچنان باقي است و آنچه در باب انحرافات عرفا و صوفيه و مدافعانشان مطرح شد مشتي از خروارها بود.
و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين
شيراز، سومين حرم اهل بيت عَلَيهِمُالسَّلام در ايران
7/7/93
حجت الاسلام سيد محسن طيبنيا از طلاّب جوان و محقق پر کار شيرازي است که تاکنون قريب به بيست اثر تأليف نموده است. عمده تأليفات وي در معرفي خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام و دفاع از معارف آن بزرگواران الهي و مقابله علمي با انحرافات عقيدتي است. طيبنيا که صاحب قلمي زيبا و شيوايي ميباشد معتقد است که تمام توحيد و حقايق و عرفان، منحصر در خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام است و هر طريق و عقيده و عرفاني که از بيوت اين رهبران الهي خارج نشده باشد چيزي جز انحراف و انحطاط نميباشد؛ لذا نامبرده به جِد منتقد تفکّرات و معارفي است که ريشه در تعاليم بيگانگان دارد و فقط لعاب عقلانيت و عرفان روي آن کشيده شده است؛ همچنين طيبنيا معتقد است که عنصر عقلانيت از مهمترين ارکان تشيع ميباشد که با تضعيف و تعطيلي آن دين دچار تحريف ميگردد؛ نيز معتقد است که آن گروه که ميخواهند تشيع را با عرفان مصطلح و تفکّرات يوناني به عالَم معرفي کنند، در حقيقت ـ خواسته يا ناخواسته ـ در صدد تحريف تشيع ميباشند، وي معتقد است که تشيع را بايد با معارف اهلبيت عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام به عالَم معرفي نمود و اينجاست که غير مسلمين با شوق به تشيع گرايش مييابند.
برخي از آثار نامبرده که تاکنون به چاپ رسيده است:
سيماي جهانتاب (حکمتنامه اميرالمؤمنين عَلَيهِالسَّلام) مجموعهاي جامع برگرفته از 400 منبع از شيعه و اهل تسنن، در معرفي وجود مقدس امام علي عَلَيهِالسَّلام با شيوهاي بديع و جذاب در 720 صفحه.
سيماي جهانافروز (حماسهنامه حضرت سيدالشهداء عَلَيهِالسَّلام) مجموعهاي جذاب و حماسي و پر احساس در معرفي حضرت امام حسين عَلَيهِالسَّلام و قيام عاشورا از نگاه معرفتي.
ابن عربي از نگاهي ديگر، مجموعهاي مفصّل در نقد عرفان و عقايد ابن عربي که چاپ اول آن توسط بسياري از فقهاء و مجتهدين والامقام عالَم تشيع و اهل علم مورد تأييد و تقريظ قرار گرفته است.
ستارگان هدايت (در مناقب خاندان عصمت و طهارت عليهمالسلام) برگرفته از منابع تشيع و تسنن.
بيفشان زلف و شوري در جهان زن
نمک بر روي اين زخم نهان زن
نگارا! پرده از رخسار برگير
بهارم باش و آتش بر خزان زن
به بوي گيسوانت مست مستم
به شوق روي تو من زنده هستم
مدارا کن به من اي نازنين يار
بده جام وصالت را به دستم
برخي از آثار طيب نيا که هنوز به چاپ نرسيده است:
تصوف، شاخصها، نقدها
طريقت تهي از حقيقت (در نقد فرقههاي صوفيه)
يک سير در دو وادي (در بيان و نقد برخي از آراء فلاسفه و عرفا)
نقد برخي از آموزههاي فلسفي
جاذبه خورشيد (سيري در آموزههاي قرآن کريم)
نداي جاويد (در شرح خطبه پيامبر صَلَّي اللهُ عَليهِ وَ آلِهِ در روز غدير)
توحيد از منظر عرفان و تصوف و خاندان عصمت و طهارت عَلَيهِمُالسَّلام
عقلانيت و توحيد در نَهجِ البَلاغِه
آثار در دست تأليف:
2.تنزيه ساحت وحي، (در نقد آراء و تفکرات دکتر عبدالکريم سروش) در اين مجموعه، طيبنيا با دلايل متعدد عقلي و قرآني ثابت نموده که آراء و عقايد دکتر سروش درباره وحي و نبوت، چيزي جز توهّمات ذهن وي نيست و از آشيانه عنکبوت نيز سستتر است.