ghaemiyeh.com
سرشناسه : طبسی، نجمالدین، ۱۳۳۴ -
عنوان و نام پدیدآور : تا ظهور: پژوهشی جامع پیرامون آموزه و مباحث مهدویت/ نجمالدین طبسی.
مشخصات نشر : قم: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود (عج)،مرکز تخصصی امامت و مهدویت، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۲ ج. در یک جلد
شابک : دوره: 978-964-7428-62-0 ؛ ۶۵۰۰۰ ریال: ج. ۱: 978-964-7428-60-6 ؛ ۶۵۰۰۰ ریال: ج. ۲: 978-964-7428-61-3
یادداشت : کتابنامه.
یادداشت : نمایه.
عنوان دیگر : پژوهشی جامع پیرامون آموزه و مباحث مهدویت.
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. - -- غیبت
موضوع : مهدویت-- انتظار
شناسه افزوده : بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود (عج). مرکز تخصصی امامت و مهدویت
رده بندی کنگره : BP۲۲۴/۴/ط۱۸۷ت۲ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۹۱۷۸۳۸
تا ظهور
پژوهشی جامع پیرامون آموزه و مباحث مهدویّت
نجمالدین طبسی
تصویر
تصویر
تصویر
بسمالله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین سیما الامام الثانی عشر الحجةبن الحسن العسکری، روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء.
اعتقاد به مهدویت و آمدن شخصیتی بزرگ از نسل رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم در اخرالزمان جزء عقائد و باورهای قطعی و مسلّم تمام مذاهب اسلامی است. و اختصاص به پیروان مذهب اهلبیت علیهم السلام ندارد. پر واضح است، مسأله ای که بیش از سه هزار روایت از فریقین پیرامون آن وارده شده باشد. و آنرا تثبیت و تأیید کند، دیگر جائی برای تردید و تشکیک باقی نمیگذارد.
لذا از همان روزهائی که کتاب معجم احادیث الامام المهدی را با کمک جمعی از فضلای حوزه علمیة قم جمعآوری و تدوین و به اتمام رساندم و قریب دو هزار روایت در آن آوردم، در این فکر بودم که پس از اتمام این مرحله که خود اولین گام در مباحث مهدویت به شمار میآید ـ بحثهای مهدویت را موضوعی ـ و تحقیقی دنبال کنم.
بویژه که امروز: این مسأله ابعاد جهانی به خود گرفت و مورد توجه خاص و عام و جوامع اسلامی و غیر اسلامی قرار گرفته. و مراکز تحقیقاتی و مطالعاتی فروانی و در سطوح عالیه به آن میپردازند و طبعاً دست تحریف و وارونه جلوه دادن حقائق و سوء استفاده از عواطف و یا بد دفاع کردن، درصد آسیبپذیری این مفاهیم را زیاد کرده و بسیار بجاست که حوزههای علمیه ما با تاسیس رشتههای تخصصی و تربیت اساتید و محققین و افراد متخصص، زمینه تحریف حقایق و سؤء استفاده را برطرف کنند، و مردم را به سوی واقعیتها سوق دهند لذا از بدو تاسیس مرکز تخصصی مهدویت قم و افتخار تدریس و خدمت به سربازان امام زمان ـ روحی فداه ـ عناوین و سر فصلهای تدریس خود را با همان رویکرد و گرایش دنبال کردم. و بیش ا زسی عنوان را مطرح و پیرامون آن بحث و تحقیق کرده و احیاناً نظر نهائی نیز داده شده.
بحثهائی همچون راز غیبت، قتلهای آغازین ظهور، حکم نام بردن امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در دوران غیبت، سفارت و ملاقات با امام زمان، جریان قرقیسا، ماهیت دجال، ایا یمانی چهرهای مثبت است، بررسی جزیرهخضرا، زیارت ناحیه، جریان حضرت نرگس، ملاقات سعد اشعری با امام عجل الله تعالی فرجه الشریف در دوران طفولیت و .... جزء همان مباحث است که به تناسب حال و نیاز از جهات مختلف لغت، رجال، درایه، فقه، اصول، تاریخ، تفسیر، و .... پرداخته شده است. این مجموعه را پس از تنظیم و تدوین نهائی خدمت جمعی از علما و محققین حوزه مقدسه قم تقدیم تا نظرات و ملاحظات خود را عنایت فرمایند؛ لذا بنده از زحمات و الطاف آنان بالاخص حضرت آیتالله صابری همدانی و حضرت آیتالله غلامرضا کاردان و حجتالاسلام والمسلمین شیخ محمدجواد طبسی کمال امتنان و تشکر را دارم.
در خاتمه امیدوارم مورد توجه و قبول حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف، مهدی آل محمد قرار گیرد. و ما را از ادعیه خالصانه خود بینصیب نفرماید. انشاءالله
قم مقدس ـ نجمالدین طبسی
16/ رمضان/1429
28/6/1387
مقدمه چاپ پنجم
حمد می کنم پروردگار عزوجل را بر توفيق تألیف، تصنیف، عرضه و نشر علوم آل محمد برای دوستاران، شیفتگان و خواهان جرعه نوشی از دریای بی کران آل محمد. فرهنگی که دوست و دشمن در برابر عظمت آن زانو می زند تا جائیکه حجاج بن یوسف ثقفی - عليه ما يستحق - زبان گشوده و در مدح كلمات اهل بیت و روشنگری آنان به شهر ابن حوشب می گوید: «جئت بها من عين صافيه»؛ (بحارالانوار، ج ۹، ص ۱۹۵) یا اینکه می گوید: «ضل والله من سلک غیر سبیله»؛ (کافی، ج ۵، ص۴۶).
آری، واقع و حقیقت همان است که امام صادق علیه السلام به سلمه بن کمیل و حکم بن
عتيبه فرمود: «شرقا غربا فوالله لاتجدان علما نافعا الا ما صدر عنا اهل البيت؛ به شرق و غرب عالم بروید، علم و دانش سودمندی جز آنچه از این خانه صادر می شود، نمی یابید»؛ (کافی، ج ۱، ص ۳۹۹، حدیث 3).
چرا چنین نباشد در حالی که کلام آنان، همان سخن پیامبرصلی الله علیه واله، و سخن پیامبر همان وحی الهی و کلام خدای عزوجل است. حقیر از اینکه با دست لرزان و علم ناقص، ولی به عنایت خدا و لطف اهل بیت، توانسته ایم در نشر این علوم و معارف بالاخص در زمینه حضرت مهدی و آشنایی با این رشته از مباحث مهدویت سهم ناچیزی داشته باشیم، خدا را شاکر و سپاسگزارم
کتاب «تاظهور» یکی از سلسله آثار قلمی ناچیز اینجانب است که اینک چاپ پنجم آن در اختیار دوست داران تحقیق و پژوهش قرار می گیرد. هرچند تعليقات و استدراکات فراوانی بر بسیاری از مطالب و عناوین و بحثها دارم، ولی به لحاظ ضيق وقت و تراکم کار و اینکه در بحث های «خارج مهدویت» به پاره ای از آنها پرداخته ام، لذا از آوردن آن استدراکات در این کتاب خودداری می کنم.
ادامه توفیقات برای دست اندرکاران انتشارات بنیاد حضرت مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف
را از خدای منان خواهانم.
نجم الدین طبسی
قم مقدس -
۱۳۹۶/۹/۲۹
درباره غیبت امام زمان علیه السلام از وجود مبارک پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه طاهرین علیهم السلام روایات فراوانی وارد شده است. برخی از این روایات در مورد وقوع غیبت است، چنان که فرمودهاند: «قائم دارای غیبتی بس طولانی خواهد بود.»(1)دستهای از آنها، طولانی بودن مدّت غیبت را مطرح کردهاند.(2)در بعضی از آنها نیز، برای غیبت، حکمتها و فوائدی مطرح شده است، هر چند فلسفه اصلی آن، ظاهراً بیان نگردیده است. به گونهای که فرمودهاند: «ما، اجازه فاش ساختن علّت غیبت را نداریم.» بنابراین مشخّص میشود غیبت، علّت حکیمانهای دارد، چرا که خداوند حکیم، هرگز کار بیهوده انجام نمیدهد،(3)هر چند در روایات به آن تصریح نشده است. و دستهای از این روایات نیز شرایط و اوضاع پیش از ظهور را مطرح کردهاند و ….
یکی از مباحث مهم در موضوع مهدویّت، بحث غیبت است. عالمان و فقیهانی مانند ثقةالاسلام کلینی، شیخ صدوق، شیخ طبرسی، نیلی، علاّمه مجلسی،… تعلیلهایی آوردهاند که بعضی از آنها، در خود روایات و برخی، از استظهارات شخصی آنها است. که در لابهلای این روایات، به نکاتی مانند کیفیت بهرهمندی و استفاده مردم از وجود مقدّس حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در دوران غیبت، اشاره میکنند و مواردی را درباره تشبیه غیبت حضرت، به خورشید پشتِ ابر دارند که ما این بحث را پس از بررسی علل غیبت، بیان خواهیم کرد.
در این نوشتار، سعی داریم ابتدا، روایات مربوط به سبب غیبت را بیان کنیم، سپس آنها را از نظر سندی و دلالی بررسی کرده و در پایان نتیجه بگیریم. بنابراین، بحث را در سه مرحله پی میگیریم.
در روایات، به سببهای مختلفی اشاره شده که میتوان آنها را به هشت دسته، تقسیم کرد:
نخست ـ اجرای شیوه پیامبران علیهم السلام در مورد حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف؛
دوم ـ خدا نمیخواهد که امام، در میان قومِ ستمگر باشد؛
سوم ـ آگاه ساختن مردم؛
چهارم ـ آزمونِ مردم؛
پنجم ـ بیم و ترس از کشته شدن؛
ششم ـ تحت بیعت هیچ حاکمی نباشد؛
هفتم ـ خالی شدن صُلبهای کافران از مؤمنان؛
هشتم ـ راز غیبت مشخّص نیست و تنها خدا از آن آگاه است؛
دسته نخست ـ اجرای شیوه پیامبران علیهم السلام در مورد حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف
سدیر، از پدرش، از امام صادق علیه السلام روایت میکند که فرمود: قائم ما، دارای غیبتی بس طولانی خواهد بود. عرض کردم: ای فرزند رسول خدا چرا این اندازه طولانی؟ فرمود: خدای عزّوجلّ، میخواهد در مورد او، شیوههای دیگر پیامبران را در غیبتهایشان جاری سازد. ای سدیر! قهراً مدّت غیبتهای آنها به سرآید. خدای عزّوجل فرمود: (همه شما پیوسته از حالی به حال دیگر منتقل میشوید) یعنی، شیوههای پیشینیان، درباره او جاری خواهد بود.»
روایات دیگری به این مضمون وارد شده که در ادامه مبحث، بدانها اشاره میشود.
دسته دوم ـ خدا نمیخواهد امام، در میان قومِ ستمگر باشد
«العطار، عن أبیه، عن الأشعری، عن أحمد بن الحسین بن عمر، عن محمّد بن عبدالله، عن مروان الأنباری(1)، قال: خرج مِن أبی جعفر علیه السلام: إنَّ اللهَ إذا کَرِهَ لَنا جِوارَ قوم نَزَعنا مِنْ بینِ أظهُرِهِم(2)مروان انباری میگوید: از امام باقر علیه السلام پیامی [با این عبارت ]صادر گشت: خداوند، اگر ناخرسند باشد که ما، در مجاورتِ دستهای از مردم زندگی کنیم، ما را از میان آنها بیرون میبرد.»
«محمّد بنِ یحیی، عن جعفرِ بنِ محمّد، عَن أحمَدَ بنِ الحسینِ، عَنْ محمّد بنِ عبداللهِ، عَنْ محمّد بنِ الفَرَجِ(3)قال: کَتَبَ إلَی أبو جعفر علیه السلام: إذا غَضِبَ اللهُ تَبارکَ وَ تَعالی عَلی خَلقِهِ نَحّانا عَنْ
1) سلسله سند عللالشرایع: حدثنا أحمد بن محمّد بن یحیی العطار، عن أبیه، عن محمّد بن أحمد بن یحیی عن أحمد بن الحسین بن عمر، عن محمّد بن عبدالله، عن مروان الأنباری.
2) عللالشرایع، ج 1، ص 285، باب 179، ح 2؛ بحارالانوار، ج 52، ص 90، ح 2. ظاهراً روایت از امام جواد( است. آقای خوئی می گوید: با توجه به اینکه فرزند نوه (یعنی نتیجه) مروان انباری از راویان احادیث دال بر امامت امام عسکری( است، بنابراین، مروان باید چندین طبقه قبل از راویان این حدیث باشد معجم رجال الحدیث 18: 119 ـ بدین سان بعید نیست که او در زمره راویان از امام باقر( باشد.
3) محمّد بن الفرج الرخجی، من أصحاب الرضا( ، ثقة. قال الشیخ و العلاّمه. و ذکره الشیخ أیضا فی أصحاب الجواد( و الهادی( ، و قال النجاشی: إنَّه روی عَن أبی الحسن موسی(. و روی المفید فی الارشاد ما یدل علی مدحه و علو منزلته. وسائلالشیعة، ج 20، ص 339 و آقای خویی در کتاب معجم رجال الحدیث، ج 17، ص 132، فرموده: «وی، از امام جواد، روایت نقل کرده اند.» بنابراین، مشخص می شود که مقصود از ابوجعفر( ، (امام جواد) است. و احتمال می رود منظور محمد بن الفرج کوفی باشد که از اصحاب امام صادق( است.
جَوارِهِم؛ محمد بن فرج میگوید: امام جواد علیه السلام به من نوشت: هنگامی که خدای تبارک و تعالی، بر آفریدههایش خشم کند، ما را از میانشان دور میسازد.»(1)
دسته سوم ـ خشم خدا و آگاه ساختن مردم
دسته چهارم ـ آزمون مردم
این حدیث و احادیث دیگر(4)علّت غیبت را، آزمونِ مردم دانستهاند که مطابق با
1) کافی، ج 1، ص 343، باب فی الغیبة، ح 31؛ مرآةالعقول، ج 4، ص 61، ح 31.
2) کافی، ج 1، ص 343، باب فی الغیبة، ح 31
3) کمالالدین، ج 2، ص 346، ب 33، ح 32؛ بحارالانوار، ج 52، ص 59، ح 8.
4) کافی، ج 1، ص 326، باب فی الغیبة، ح 2 و ح 3؛ مرآةالعقول، ج 4، ص 34، ح 2؛ و ص 35، ح 3؛ بحارالانوار، ج 52، ص 95، ح 10؛ عللالشرایع، ص 286، ح 4. مانند حدیث علی بن جعفر از برادر خود امام کاظم( ؛ کمالالدین، 351، باب 34، ح 1؛ کافی، ج 1، ص 376، باب فی الغیبة؛ مرآةالعقول، ج 4، ص 34.
آیات خداوند و آموزههای دینی است. بررسی این موضوع را همچنان که در ابتدا اشاره کردیم، به محل خود موکول میکنیم.
دسته پنجم ـ بیم و ترس از کشته شدن
«حَدَّثَنا مُحَمّدُ بنُ علی ما جِیلْوَیْه عَنْ أبیهِ، عن ابیه أحمَد بنِ أبی عبداللهِ البَرقی، عَنْ مُحَمّدِ بنِ أبی عُمیر، عن أبان و غیره، عنْ أبی عبدالله علیه السلام قالَ: قال رَسولُالله صلی الله علیه و آله و سلم: لابُدَّ لِلْغَلامِ مِنْ غیبة. فقیل لَهُ: وَ لِمَ یا رَسولَاللهِ؟ قال: یَخافُ القَتلَ(1)أبان و دیگران، از امام صادق علیه السلام نقل میکنند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آن نوجوان (اشاره به امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف) قهراً دارای غیبتی خواهد بود. عرض کردند: ای رسول خدا! برای چه غیبت میکند؟ فرمود: از کشته شدن بیمناک است».
«إبنُ عَبدوُس، عَنْ ابنِ قتیبه، عَن حَمدانَ بنِ سُلَیمانَ، عَنْ مُحَمَّدِ بنِ الحُسَینِ، عن ابنِ محبوب، عَنْ علی بنِ رِئاب، عن زرارة، قال: سَمِعْتُ ابا جعفر علیه السلام یَقوُلُ: إنَّ لِلقائمِ(2)غیبةً قَبلَ ظُهورِهِ. قُلتُ: وَ لِمَ؟. قال: یَخاف ـ وَ أوْمَأَ بِیَدِهِ الی بَطنِهِ ـ. قالَ زَرارةُ: یعنی القَتلَ(3)زراره میگوید: از امام باقر علیه السلام شنیدم میفرمود: قائم ما قبل از ظهورش، دارای غیبتی خواهد بود. گفتم: برای چه؟ فرمود: «بیمناک
است ـ و با دست، به شکم خود اشاره کرد ـ. زراره میگوید: مقصودِ حضرت، بیم از کشته شدن است.»
حدیث مزبور در کتاب غیبت نعمانی(4)، به طریق دیگر، از «زراره» از امام صادق علیه السلام نقل شده و نیز احادیث زیادی(5)در ارتباط با این موضوع وجود دارد که ما به
1) عللالشرایع، ج 1، ص 284، باب 179، ح 1؛ بحارالانوار، ج 52، ص 90، ح 1.
2) بحارالانوار، ج 52، ص 91، ح 5؛ «ان للغلام».
3) کمالالدین، ج 2، ص 481، باب 44، ح 7؛ عللالشرایع، ص 243، باب 179، ح 8.
4) غیبت نعمانی، ص 177، باب 10 (فصل چگونگی غیبت آن حضرت)، ح 21.
5) غیبت نعمانی، ص 176، باب 10، (فصل چگونگی غیبت آن حضرت) ح 18، 19 و 20؛ و ص 172، باب 10 (فصل غیبت آن حضرت و فصول آن)، ح 6؛ کمالالدین، ج 2، ص 481، باب 44، ح 7، 8، 9 و 10؛ و ص 346،باب 33، ح 32؛ کافی، ج 1، ص 378، باب فی الغیبة، ح 5؛ و ص 379، ح 9، ص 382، 18 و 29؛ بحارالانوار، ج 52، ص 91، ح 5؛ و ص 96، ح 16؛ و ص 97، ح 17، 18، 19 و 20؛ و ص 98، ح 21 و 22.
جهت اختصار از بیان آنها صرفنظر کردیم.
در این مرحله صرفاً، به معرفی دیدگاههای گوناگون در مورد علت غیبت میپردازیم. اندیشمندانی مانند شیخ طوسی، بحث مفصّلی در تأیید این موضوع دارند که در مرحله بحث و بررسیهای دلالی، به آنها اشاره خواهیم کرد.
دسته ششم ـ تحت بیعت هیچ حاکمی نباشد
من دست به قیام بزنم، بیعت هیچ ظالم سرکشی را به گردن نخواهم داشت.»
عهد و عقد و بیعت از نظر معنا با هم متقارب و نزدیکاند و گویی یکدیگر را
تأکید میکنند. احتمال دارد مقصود از عهد، وعده با خلفای جور باشد. بدین معنا که موقعیّت آنها را رعایت کند. یا منظور، ولایت عهدی است، همانند امام رضا علیه السلام و مقصود از عقد، پیمان، مصالحه و آتشبس باشد، همانند امام حسن علیه السلام و مراد از بیعت، اقرار و اعتراف ظاهری به خلافت غیر باشد(1).
این موضوع، در احادیث زیادی مطرح گردیده به گونهای که شیخ صدوق در کمالالدین باب چهل و چهار (علةالغیبة) یازده حدیث نقل کرده، که پنج حدیث نخست را (از 1 تا 5) به این موضوع اختصاص داده است.
دسته هفتم ـ خالی شدن صُلبهای کافران از مؤمنان
جهت آیهای که در کتاب خدای عزّوجلّ آمده که اگر مؤمنان و کفّار (در مکّه) از یکدیگر جدا میشدند، کافران را عذابی دردناک میچشاندیم وی میگوید: عرض کردم: مقصود از «تزاویلهم» چیست؟ فرمود: مقصود نطفههای مؤمنانی است که در صُلبهای کافران به ودیعه نهاده شدهاند. [حضرت ]قائم نیز تا زمانی که ودیعههای خدای عزّوجل آشکار نگشته، ظهور نخواهد کرد. بنابراین، هنگامی که مؤمنان از صلبهای کافران، آشکار شدند، او نیز ظهور میکند و بر دشمنان خدای عزّوجلّ غلبه مییابد و آنان را به هلاکت میرساند.»
شیخ صدوق، در کتاب عللالشرایع(4)این روایت را به سندی دیگر از ابراهیم
کرخی، از امام صادق علیه السلام نقل کرده است.
دسته هشتم ـ راز غیبت مشخص نیست و تنها خدا از آن آگاه است
یَابنَ الفَضلِ! إنَّ هَذا الاَمرَ أَمْرٌ مِنْ أمرِ اللهِ وَ سِرٌّ من سرّ اللهِ و غَیبٌ مِنْ غَیبِ اللهِ وَ متی عَلِمنا أَنَّهُ عَزَّوَجَلَّ حکیمٌ، صَدَّقنا بِأَنَّ أفعالَهُ کُلَّها حِکمَةٌ، وَ إنْ کانَ وَجْهُها غَیرَ مُنکَشَف لنا(1)عبداللهبن فضل هاشمی میگوید: از امام صادق جعفربن محمّد علیهما السلام شنیدم میفرمود: صاحب الأمر قهراً دارای غیبتی خواهد بود. و هر باطلگرایی، در آن، به شکّ و تردید
خواهد افتاد.
عرض کردم: فدایت شوم! برای چه؟ فرمود: بدین جهت که به ما اجازه داده نشده آن را برای شما فاش سازیم. عرض کردم: چه حکمتی در غیبت او است؟ فرمود: راز غیبت او، همان حکمتی است که در غیبت حجّتهای الهی قبل از او بوده است. راز غیبت او پس از ظهورش آشکار خواهد گشت همچنان که راز کارهای حضرت خضر علیه السلام ـ در خصوص شکستن کشتی و کشتن پسربچه و مرمّت دیوار ـ تا زمان جدایی آن دو، برای حضرت موسی علیه السلام فاش نگشت.
ای پسر فضل! امر [ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف] از امور الهی و رازی از اسرار خدا و غیبتی از غیبتهای پروردگار است و از آنجا که میدانیم خدای، عزّوجلّ، حکیم است، تصدیق میکنیم تمام کارهای او نیز براساس حکمت است هر چند راز آن برای ما آشکار نباشد.»
1) کمالالدین، ج 2، ص 481، باب 44 (علة الغیبة)، ح 11؛ عللالشرایع، ج 1، ص245، ح باب 7؛ بحارالانوار، ج 52، ص 91، ح 4 (علة الغیبة)، ح 8؛ منتخبالأثر، باب 28 (فی علّة غیبته)، ص 330، ح 1.
تا این جا، کوشیدیم نمونهای از روایات رسیده در مورد علل و اسباب غیبت را، دستهبندی و معرفی کنیم. و به خواست خدا در جای خود بحث خواهیم کرد که آیا این علّتها را به عنوان علّت، میپذیریم یا خیر؟ در صورت پذیرفتن، آیا هر کدام از آنها، علّت تامّ هستند یا ناقص؟ یعنی وجودشان برای وجود معلول، لازم و کافی است و وجود معلول، به چیز دیگری غیر از آنها، توقّف ندارد؟ یا بودن و وجودشان برای وجود معلول، لازم است. امّا کافی نیست؟ و یا هیچ کدام به عنوان علّت مطرح نیستند؟
در این مرحله، چهار محور مورد نظر است:
اوّلین محور. نخستین مدرک و کتابی که روایت را نقل کرده است؛
محور دوم. بررسی سندی حدیث؛
محور سوم. شواهدی از روایات دیگر بر صدق روایت مورد نظر در صورتی که از لحاظ سند، دلیل کافی نداشته باشیم؛ یعنی، اگر روایت، مشکل سندی داشته باشد، آن را کنار نمینهیم؛ بلکه برای جبران ضعف سندش، شواهد صدق و مؤیّدات دیگری را از روایات ائمه طاهرین علیهم السلام بیان میکنیم؛
محور چهارم. بررسی دلالی روایت
«حدثنا المظفر بن جعفر العلوی، قال: حدثنا جعفر بن مسعود و حیدر بن محمد السمرقندی جمیعاً قالا: حدثنا محمد بن مسعود، قال حدثنا جبرئیل بن احمد عن موسی بن جعفر البغدادی، قال: حدثنی الحسن بن محمد الصیرفی عن حنان بن سدیر عن أبیه: عن أبی عبدالله(1)قال: إنَّ للقائم منّا غیبة یطول أمدها. فقلت: وَ لِمَ ذاک یابن رسولالله؟ قال: إِنَّ الله عزَّوَجَلَّ أَبی إلاّ أنْ یجری فیه سنن الأنبیاء علیهم السلام فی غیباتهم؛ قائم ما دارای غیبتی است که به طول میانجامد. راوی میگوید: ای فرزند رسول خدا چرا به طول میانجامد؟ فرمود: خدای عزّوجل به یقین سنّتهای پیامبران
1) کمالالدین، ج 2، ص 481، باب 44 (علة الغیبة)، ح6؛ عللالشرایع، ج 1، ص245، باب7؛ بحارالانوار، ج 52، ص 91، ح 4 (علة الغیبة)، ح 8؛ منتخبالأثر، باب 28 (فی علّة غیبته)، ص 330، ح 1.
در غیبتهایشان را در مورد وی جاری خواهد ساخت.
محور نخست. نخستین مدرک و کتابی که به نقل این روایت پرداخته، کتاب کمالالدین و نیز کتاب عللالشرایع است. هر کس که این روایت را نقل نموده، یا از علل و یا از کمال، روایت کرده و یا طریق نقل وی به این کتب منتهی میشود. اندک تفاوت میان سند حدیث مذکور در کتابهای عللالشرایع و کمالالدین بدین قرار است:
در سند کمالالدین بعد از «العلوی»، «السمرقندی» اضافه کرده، و «جعفر بن محمد بن مسعود» را به جای «جعفر بن مسعود» آورده است.
علّت این که شیخ صدوق در دو کتاب خود روایت را از دو نفر، جعفر بن مسعود و جعفر بن محمد نقل میکند، برای تأکید مطلب و تعدّد طریق است تا اگر یکی از راویان، مشکل توثیق دارد، دیگری، آن مشکل را نداشته باشد و در نتیجه، در توثیقِ سند، خللی وارد نگردد.
محور دوم. بررسی سند
مظفّر، یکی از اساتید شیخ صدوق قدس سرّه است. آیتالله خویی(1)و محقّق شوشتری(2)در مورد وی ساکتاند. و تنها به ذکر نام او اکتفا میکنند؛ ولی مامقانی، در مورد وی نظر میدهد و میگوید: در این که مظفّر بن جعفر، شیعه است. شک و شبههای نیست، از سویی وی استاد اجازه شیخ صدوق است. همین موضوع، ما را از توثیق او، بینیاز میسازد از این رو، حکم ثقه را دارد.(3)
بنابراین، مامقانی، ابتدا، با بیان شیعه بودن راوی (مظفّر)، میخواهد حَسَن بودنِ ایشان را ثابت کند و سپس مبنای خود را در وثاقت راوی بیان میکند و میگوید: راوی، استاد اجازه صدوق است و این رتبه را دلیل بر وثاقت او میداند.
با این بیان، اگر مبنای مامقانی را بپذیریم، این راوی (مظفر)، ثقه است و حدیث، از ناحیه وی مشکل سندی ندارد. هر چند در تعبیر ایشان (بحکم الثقه) تأمل است.
در سند کتاب عللالشرایع، این نام بیان شده؛ ولی در کتابهای رجالی، نامی از او به میان نیامده است. اگر چنین باشد، سند، دارای مشکل خواهد بود؛ امّا در سند کتاب کمالالدین بعد از نام «جعفر»، «بن محمّد» آمده است. و شیخ طوسی میگوید: این شخص (جعفر بن محمد بن مسعود) فاضل است و در وجیزه(1)و بلغه گفتهاند: «وی ممدوح است.»
مامقانی، با ملاحظه سه مطلب فوقالذکر، اظهار نظر کرده و میگوید: این شخص، از حسان به شمار میآید و روایتاش، روایتِ حَسَن است.(2)
آقای خویی، «جعفر بن محمّد بن مسعود» را به «جعفر بن معروف» برمیگرداند.(3)اگر چنین باشد، باید وثاقت آن شخص را مورد بررسی قرار دهیم.
تا این جا، تقریباً براساس برخی مبانی، مشکل سندی نداریم؛ ولی اگر نتوانستیم وثاقت و عدالت جعفر بن محمّد بن مسعود را ثابت کنیم، در طریق حدیث، شخص دیگری به نام «حیدر بن محمّد السمرقندی» نیز وجود دارد که در عرض او است و روایت، از این دو نفر نقل شده و به اصطلاح، دارای دو طریق است:
شیخ طوسی میگوید: این شخص، جلیلالقدر و فاضل است. همچنین نام وی را در دو جا، یکی، در کتاب فهرست خود که میگوید: فاضل و جلیلالقدر است(4)و دیگری در کتاب رجالاش که میگوید: عالم و جلیلالقدر است(5)نقل نموده و علاّمه،
در بخشِ نخستِ خلاصةالأقوال(1)میگوید: عالم و جلیلالقدر و ثقه است. مامقانی، با جمع بین این دو سخن میگوید: این شخص، ثقه است.(2)
آقای خویی، سخن خود را با احتیاط مطرح میکند و میگوید: در حسَن بودن و جلالت این شخص [حیدر بن محمّد]، اشکالی وجود ندارد و در این مورد، گفته شیخ طوسی که فرمود: وی فاضل و جلیلالقدر یا عالم و فاضل است، کفایت میکند و مقام والای او را به دست میآوریم، امّا نمیتوانیم با این گفته، وثاقت وی را ثابت کنیم. از سویی، پیش از علاّمه و ابن داود نیز به کسی که ایشان را ثقه بداند دست نیافتیم و شاید این دو تن برداشتی اشتباه از سخن شیخ طوسی کردهاند، که گفته بود: حیدر بن محمّد شخصیتی جلیلالقدر است. او، سپس میگوید: این تعبیر نیز بعید نیست.(3)
وی، صاحب تفسیر عیّاشی است و در آغاز، از علمای اهل سنّت به شمار میآمد؛ ولی شیعه شد و خدمات زیادی به مذهب شیعه نمود. نجاشی میگوید: او [محمّد بن مسعود] ثقه، راستگو و یکی از شخصیّتهای برجسته این طایفه است. ابتدا، پیرو مذهب اهل سنّت و از احادیث عامّه زیاد شنیده بود، آن گاه مستبصر شد و مذهب شیعه را پذیرفت.(5)
شیخ طوسی میگوید: او، فردی جلیلالقدر بود و روایات و اخبار فراوانی را میدانست و بصیرت و آشنایی زیادی نسبت به آنها داشت و صحیح را از سقیم میشناخت و در مورد روایات، اطّلاعات کافی داشت.(6)
همچنین شیخ طوسی در رجال خود میگوید: وی [محمّد بن مسعود]، از نظر
1) خلاصةالأقوال، قسم 1، ص 127، ش331، تحقیق: نشرالفقاهة.
2) تنقیحالمقال، ج24، ص463.
3) معجم رجال الحدیث، ج 6، ص 316.
4) محمد بن مسعود بن محمد بن عیّاش السلمی السّمرقندی، ابوالنضر المعروف بالعیّاشی. ثقة، صدوق... وسائلالشیعة، ج 20، ص 342. دار احیاءالتراث العربی.
5) رجال نجاشی، ص 35.
6) فهرست شیخ طوسی، ص212، ش604.
علم و فضل، ادب، فهم و هوشیاری، بیشترین بهره را نسبت به اهل زمان خود در مشرق (اطراف خراسان) داشت.(1)
آقای خویی میگوید: طریق شیخ صدوق، به مظفّر بن جعفر بن مظفّر علوی عمری قدس سرّه، جعفر بن محمّد بن مسعود، از پدرش أبی نضر، از محمّد بن مسعود عیّاشی، حنّان بن سدیر است. که (این طریق) مانند طریق شیخ طوسی، ضعیف است.(2)
عرض متواضعانه ما به آقای خویی، این است که اگر پذیرفتیم طریق شیخ، به سدیر ضعیف است، به جهت وجود جعفربن محمد در سلسله راویان است؛ ولی شیخ صدوق، طریق دیگری غیر از او دارد که در آن، حیدر بن محمّد سمرقندی است و شما، مقام والای وی را پذیرفتهاید و دیگران نیز مانند شیخ طوسی او را مدح و علاّمه حلّی، او را توثیق کرده است. بنابراین، تا این جا، مشکل سندی نداریم.
شیخ طوسی، در مورد وی میگوید: او، مقیم «کَشّ» بود و روایات زیادی از علمای عراق و قم و خراسان نقل کرده است.(3)
آقای مامقانی، از وجیزه علاّمه مجلسی و بلغة [المحدثین سلیمان بن عبدالله ماحوزی] نقل میکند که [جبریل بن احمد]، ممدوح است و میافزاید: آقای وحید بهبهانی، در حواشی خود میگوید: دایی من (علاّمه مجلسی) [جبریل بن احمد] را ممدوح دانسته است. ظاهراً، ریشه این سخن، گفته شیخ طوسی است که میگوید: وی، کثیرالروایة و مورد اعتماد کَشی بوده است به گونهای که هر جا دست خط و نوشته این شخص [جبریل بن احمد] را میدید، به آن اعتماد کرده و آنچه را که از دست خط او مییافت به آن اعتماد میکرد و بیدرنگ به نقل آن میپرداخت.
بنابراین، کثیرالروایة بودن جبریل بن احمد و اعتماد کَشی به دست خط وی، خود حاکی از مقام والای او دارد؛ بلکه وثاقت وی را میرساند.
آقای مامقانی، به نقل از حواشی مجمعالرجال قهپایی که شخصِ مصنّف، آن حاشیهها را مرقوم کرده است، میگوید: از این که کشّی نام وی را برده و از او نقلِ حدیث کرده، اعتبار او و اعتماد بر وی و بر دست خط و نوشتهاش، ظاهر و هویدا میشود.
مامقانی، بعد از نقل سخن علما، نظر نهایی خود را چنین بیان میدارد: سخنان علما، به جا و مناسب است و روایات جبریل بن احمد را اگر در زمره روایات موثّق ندانیم، حدّاقل، از روایات حسان به شمار میآیند.(1)
آقای خویی میگوید: کَشّی، روایات زیادی از ایشان نقل میکند، به گونهای که هر جا دست خط او را مییافت و میدید، بیدرنگ به آنها اعتماد و به نقل آن گفتهها میپرداخت؛ ولی همان گونه که میدانید و بارها اشاره شده، اعتمادِ قُدَما بر شخص، نه دلالت بر وثاقت فرد دارد و نه دلیل بر حُسن وی به شمار میآید، زیرا
آنان، احتمالاً بنا را بر اَصالةالعدالة میگذاشتند و به آن شخص اعتماد میکردند.(2)
محقّق شوشتری ـ که خود شخصی نقّاد است و به سختی، راوی را میپذیرد ـ در این مورد چنین اظهار میدارد: تحقیق، این است که وی [جبریل بن احمد] استاد عیّاشی است و کَشّی نیز از او و یا از دست خطاش نقلِ حدیث کرده است ….(3)وی در تحقیق خود، دو مطلب را متذکر میشود که در واقع، اشاره به مبنا است:
استاد عیّاشی بودن؛
اعتماد کَشّی به وی؛
مباحث مربوط به این که آیا شیخوخیّت، وثاقت میآورد یا اماره بر توثیق است؟ و نیز اعتماد کشّی، در این خصوص کفایت میکند یا خیر؟، بحثهای مفصلی را میطلبد که در محلّ خود باید بحث شود؛ ولی در قضاوتی منصفانه مقام والای او، محرز است و از این نظر ظاهراً مشکلی ندارد.
مامقانی که بینشی گسترده دارد، در مورد این شخص سخن خود را با تأمّل مطرح میکند و میگوید: بر حسب ظاهر، وی امامی مذهب و شیعه است؛ امّا وضعیت او مجهول بوده و نمیدانیم چگونه شخصیتی بوده، مگر این که با ابن وهب بغدادی یکی باشد.
او، در مورد این شخص [موسی بن جعفر بغدادی] میگوید: «ظاهراً، شیعه امامی است؛ ولی مجهولالحال است.»
مامقانی میگوید: «ما، ابن وهب را از عرصه مجهول بودن، بیرون میآوریم، زیرا ابن داوود، وی را در باب راویان مورد اعتماد قرار داده و حداقلّ، جزء راویان حسان است و امکان دارد ابن وهب، همان موسی بن جعفر بغدادی باشد. در این صورت، او در زمره مستثنیات محمّد بن احمد بن یحیی در کتاب نوادرالحکمة نیست؛ یعنی، محمد بن احمد هر کسی را در کتاب مذکور استثنا کرده، ضعیف بوده و
برعکس، هر کس را استثناء نکرده، ضعیف شمرده نمیشود.
از این رو، در کتاب الذخیره پس از نقل روایت، گفته است: در طریق آن، موسی بن جعفر بغدادی است که فردی موثق نیست؛ ولی در زمره مُستثنیاتِ نوادرالحکمة نیز نمیباشد. چه بسا، این گونه بیان، حاکی از مقام والای او باشد.
از سویی، مامقانی به نقل از وحید بهبهانی میگوید: محمد بن احمد بن یحیی (صاحب نوادرالحکمة) او را استثنا نکرده و از وی نقلِ روایت نموده است و این عدم استثنا و ذکر روایت از وی، دلالت بر عدالت او دارد ….(1)
بنابراین، «ابن وهب» در زمره راویان مورد اعتماد ابن داوود بوده است. از سوی دیگر، در صورت مطابقت وی با موسی بن جعفر بغدادی، در زمره مستثنیات نوادرالحکمة نیست و هر چند وثاقت او مشکل باشد؛ امّا به قدر متیقّن، او در زمره راویان حسان است.
1) تنقیحالمقال، ج 3، ص 255.
علاّمه و شیخ طوسی، ایشان را چنین معرفی میکنند: حسن بن محمّد بن سماعة، ابومحمّد کندی صیرفی کوفی، واقفی مذهب است؛ امّا دارای تألیفاتی ارزشمند است و از فقه و دانشِ پاکی برخوردار است (یعنی، انحراف سلیقه ندارد) و حُسن انتقاد، یعنی در نقد یا انتخاب حدیث مهارت دارد و روایات زیادی را میدانست.
نجاشی و علاّمه، در مورد او میگویند: وی، فقیه و ثقه است.(1)آقای خویی میگوید: او [حسن بن سماعه] از بزرگان واقفی مذهب شمرده میشد و روایات
فراوانی نقل میکرد. وی، فقیه و ثقه است.(2)بنابراین، فرد یاد شده، مشکل مذهب و انحراف عقیده دارد، امّا وثاقت او بدون مشکل است.
مامقانی میگوید: در مورد این شخص، سه گفته وجود دارد:
الف. ابن محبوب و دیگر اصحاب اجماع، از وی روایت نقل کردهاند؛
ب. روایات فراوانی نقل کرده است؛
ج. روایات او بیپیرایه و استوار است؛
د. روایات وی مقبول است؛
اگر موارد یاد شده نیز مطرح نباشد، سخن شیخ طوسی که وی را ثقه میداند، کافی است؛
1) واقفی المذهب، إلاّ أنّه جید التصانیف، نقیّ الفقه، حسن الانتقاد، (الانتقاء) کثیرالحدیث. قاله العلاّمة و الشیخ. و قال النجاشی و العلاّمة: «إِنّه فقیه ثقه». و ذکرالنجاشی الوقف أیضا. وسائلالشیعه، ج 20 (الخاتمة)، ص 170؛ و چ جدید، ج30، ص347؛ خلاصةالأقوال، 212، چاپ رضی؛ رجال ابن داوود، 442؛ فهرست شیخ طوسی، 51.
2) معجم رجال الحدیث، ج 5، ص 117.
نخست باید گفت: وی واقفی مذهب بوده، نه کیسانی. وانگهی، انحراف عقیده، منافات با وثاقت ندارد، زیرا افراد زیادی مانند غیاث بن ابراهیم و حفص بن غیاث و سَکونی و دهها تن از رُوات عامی مذهب، وجود دارند که حدیثشان نقل و به آن روایت، اعتماد میشود.
آقای خویی میگوید: طریق صدوق به حنان بن سدیر، صحیح است. و سه طریق را نقل میکند و سپس میگوید: هر سه طریق، صحیح است.(2)
سدیر، از یاران امام سجّاد و امام باقر و امام صادق علیهم السلام بود. مجموع روایاتی که از او
نقل شده، بیست و یک روایت است. از جمله، روایتی در ثواب پیاده و یا سواره رفتن به زیارت قبر ابا عبدالله الحسین علیه السلام از او نقل شده است.
ابن شهرآشوب(3)، او را در زمره یاران خاص امام جعفر صادق علیه السلام معرفی میکند. آیا در زمره یاران خاص بودن، کفایت از وثاقت میکند یا خیر؟، بحث خاص خود را دارد؛ ولی پاسخ این است که: کفایت نمیکند. مقام و جایگاه او در دو دسته روایت وارد شده: دستهای، او را مدح و دستهای به مذمّت وی پرداخته است.
در این روایت، ابتدا، کبرایی با جمله «هرگاه خداوند بندهای را دوست بدارد، بلا را به او میدهد» آمده، سپس بر سدیر تطبیق داده شده است. بنابراین روایتِ مزبور در مدح سدیر است. آقای خویی میگوید: این روایت خود، مشکل سندی دارد، زیرا در
طریق آن احمد بن عُبید توثیق نشده، قرار دارد.
بنابراین، روایتِ مزبور، سدیر را مدح میکند. علاّمه، این روایت را معتبر میداند؛ یعنی از دیدگاه او، این روایت، مشکل سندی ندارد؛ ولی آقای خویی، آن را تضعیف میکند و میگوید: این روایت، مشکل سندی دارد، زیرا در طریق آن، علی بن محمد قتیبی است و این شخص، هر چند از اساتید کشّی است، امّا توثیقی ندارد.
اشکال دوم آقای خویی، این است که اگر به فرض، از مشکل سند نیز چشمپوشی کنیم، این حدیث، هیچ گونه دلالتی بر وثاقت و یا حُسن «سدیر» ندارد؛ بلکه در نهایت، میرساند که امام علیه السلام، آن دو (سدیر و عبدالسلام) را دوست میداشت و با آنان مهربان بود و امام علیه السلام، به همه شیعیان و دوستدارانش مهر میورزید. بنابراین، روایتِ مزبور، دلالت بر وثاقت و حُسن آنان ندارد.
پذیرش سخن آقای خویی، مشکل است، زیرا اگر در روایت، «کان یحبّه»(2)وارد شده باشد قطعاً دوست داشتن، غیر از مهربانی است. کسی که در طرف مقابلِ امام باشد (و تابع امام نباشد) حضرت نسبت به وی به این نحو خاص، عنایت نخواهد داشت. بنابراین، هر چند نتوانیم وثاقت او را به دست آوریم؛ ولی دلالت این روایت بر حُسنِ سدیر را میتوان ثابت کرد.
علاّمه حلّی میگوید: این حدیث، دلالت بر عُلّوِ مرتبه آن دو تن ـ سدیر و عبدالسلام ـ دارد.(1)
آقای خویی، مبنایی دارد که ظاهراً، امام خمینی قدس سرّه نیز همین مبنا را داشتند در این مبنا روایتی که کسی را مدح میگوید اگر ناقل آن، شخص ممدوح باشد، دَوْر لازم میآید، زیرا پذیرش این روایت، متوقّف بر قبول شخص راوی است و ثقه بودن او، متوقّف بر همین روایتی است که خود آن را نقل میکند.
امام خمینی نیز میفرماید: این سنخ روایات، که ناقل آن، شخصِ ممدوح باشد، موجب سوءظن به او میشود(2)و نه مدح! لکن روایات مادحه از سدیر نیست بنابراین اگر از مشکل سندی این دو روایت، چشمپوشی کنیم، روایت اول و دوم، هیچگونه
مشکل دلالی ندارند.
طریحی، در توضیح این مطلب میگوید: عصیده به هر رنگ، یعنی با همه قشری، نشست و برخاست میکند.
آقای خویی، میگوید: اوّلاً، این روایت، مشکل سندی دارد، زیرا در سند آن، علی بن محمّد است که توثیق ندارد. دلالت بر مذمّت نیز ندارد؛ چون احتمال دارد منظور امام علیه السلام از این جمله، تغییر ناپذیری حقیقت سدیر و واقع او باشد، هر چند به هر رنگی درآید؛ یعنی، حقیقتِ او ثابت و همانند عصیده(4)است که حقیقت او ثابت است، هر چند تغییر رنگ دهد.
گفتهاند، این روایت، دلالت بر مذمّت «سدیر» دارد، زیرا امام علیه السلام فرمود: «من، پیشوای اینان نیستم.»
آقای خویی میگوید: اوّلا، این روایت، از نظر سند، ضعیف است، زیرا صباح بن سیّابه در سلسله سند آن قرار دارد.
ثانیاً، هیچ گونه دلالتی بر مذمّت سدیر ندارد، زیرا این دو تن آرزو داشتند خلافت، به امام صادق علیه السلام پایان پذیرد، امّا از واقعیّت بیخبر بودند. امر خلافت به وجود کسی که سفیانی را به قتل میرساند (یعنی امام زمان علیه السلام) منتهی خواهد شد و امام صادق علیه السلام با بیان خود، آنان را به واقعیّتِ موضوع آگاه ساخت و مطلب را به آنان فهماند.(5)
1) شیخ طوسی در «کتابالغیبة» در مورد وی می گوید: «معلی از پیروان محکم و یا یکی از خدمتگزاران امام صادق( بود و نزد امام، از جمله افراد پسندیده محسوب می شد و راه و روش امام را طی می کرد. آقای خویی، از او بسیار دفاع می کند و می گوید: «هیچ مشکلی در وثاقت اش نداریم.» رجوع شود به الغیبة، ص 347 ـ مؤسسة المعارف الاسلامیة ـ؛ نتایج مقباس الهدایة، ج 7، ص 345 ؛ معجم رجال الحدیث 18: 235.
2) اصحاب ابومسلم مروزی بودند.
3) مجمعالبحرین، ج 3، ص 74.
4) کافی، ج 8، ص 331، ح 509.
5) معجم رجال الحدیث، ج 8، ص 36.
احلاسه و اسکن ما سکن اللیل و النهار، فإذا بلغک أنّ السفیانی قد خرج فارحل إلینا و لو علی رجلک(1)ای سدیر! در خانه خود بنشین و همانند زیراندازی از زیراندازهای خانهات باش و حرکتی انجام مده و چونان شب و روز آرام باش و هر گاه اطلاع یافتی سفیانی دست به جنبش زده، هر چند با پای پیاده، خود را به ما برسان.»(2)
البته گاهی، دستوراتی از سوی ائمه طاهرین علیهم السلام به اشخاصی صادر میگشت که مناسب با ظرفیّت همان شخص بود. از آن جمله، حدیث مذکور در مورد سدیر است که امام علیه السلام، به وی دستور خانهنشینی و عدم دخالت در امور جاری را میدهد؛ ولی در مقابل، امام صادق علیه السلام به نوجوانی مانند هشام بن حَکَم دستور به بحث با مرد شامی میدهد و هشام را در بحث کردن، تحسین میکند.(3)
ابوخالد کابلی میگوید، کنار قبر پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم رفتم و دیدم ابوجعفر، مؤمنالطاق، کنار قبر شریف نشسته و دکمههایش را باز کرده و سینه سپر نموده، سرگرم بحث و گفت و گو با علما است، به گونهای که یک جمله میگویند و هشام، چندین پاسخ میدهد. دیدم، بحث آنها بالا گرفته، از این رو سر به گوش او نهادم و گفتم: مگر آقا نگفت بحث مکن؟ گفت: آقا به تو فرمان داد که به من ابلاغ کنی؟ عرض کردم: خیر؛ به خودِ من این دستور را داد. هشام پاسخ داد که: تو بحث نکن!
ابوخالد میگوید: نزد امام بازگشتم و مطلب را برای حضرت نقل کردم. امام خندید و فرمود: او، با تو تفاوت دارد(4)یعنی او نوعی مسئولیّت دارد و تو به گونهی دیگر دارای مسئولیّت هستی. (کاری از او برمیآید که از تو برنمیآید)
آقای خویی میگوید: از روایاتی که در مورد مدح و ستایش و نیز مذمّتِ سدیر گفته شده، نمیتوان بر خوبی و یا بدی سدیر، استدلال کرد.
با این همه، آقای خویی دیدگاه خویش را چنین بیان میدارد:
اوّلاً، سدیر بن حکیم، ثقه است، زیرا جعفر بن محمّد بن قولویه و نیز علی بن
ابراهیم ـ در تفسیرش ـ به وثاقتِ وی شهادت دادهاند.(1)
ثانیاً: این توثیق، هیچ گونه تعارضی با روایت علاّمه ـ از قول سیّد علی بن احمد عقیقی که گفته: سدیر بن صیرفی، مخلّط است ـ ندارد و چون وثاقت عقیقی ثابت نشده و از سویی، خودِ تخلیط، یعنی نقل روایاتِ معروف و روایاتِ منکر، با وثاقت راوی منافاتی ندارد. وی در پایان میگوید: طریق شیخ صدوق به سدیر، صحیح است و مشکل سندی نیز ندارد.(2) محور سوم. شواهد و مؤیّدات
با بررسی سند روایت مورد نظر، تقریباً، مشکل سندی حل شد و از سویی، با قطع نظر از سند آن، روایات زیادی از ائمه طاهرین علیهم السلام وارد شده که مضمون آنها با مضمون این روایت، مطابقت دارد. و متن روایت مذکور را تأیید و تقویّت میکند. بخشی از این روایات، از شخص امام صادق، امام زینالعابدین، امام باقر و امام رضا علیهم السلام وارد شده است. که در این جا به برخی از این روایات اشاره میکنیم:
نخستین روایت
«عن أبی بَصیر، قال: سمعتُ أبا عبدالله علیه السلام یقول: إنّ سُنَنَ الأنبیاء علیهم السلام بِما وَقعَ بهم مِن الغَیبات حادثة فی القائم منّا أهل البَیت حَذو النعلِ بالنعل، و القُذَّةِ بالقُذّة. قال ابو بصیر: فقلتُ: یا بن رسول الله! و مَنِ القائم مِنکم أهل البیت؟ فقال: یا أبا بصیر! هو الخامسُ من وُلد اِبنی موسی ذلک ابنُ سیّدة الإماء، یغیبُ غیبة یرتابُ فیها المُبطلون، ثُمَّ یُظهِرهُ الله عَزَّوجلَّ، فیفتحُ اللهُ عَلی یَدهِ مشارق الأرضِ وَ مغارِبَها ….(3)ابو بصیر میگوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: «همه شیوههای پیامبران الهی با غیبتهایی که بر آنان واقع شده است، بیکم و کاست درباره قائم ما اهلبیت نیز پدیدار خواهد گشت». وی میگوید: عرض کردم: ای فرزند
رسول خدا! قائم خاندان شما کیست؟ امام علیه السلام فرمود: «ای ابو بصیر! قائم، پنجمین فرزند از فرزندان پسرم موسی است. وی فرزند سرور کنیزان است، او چنان غیبتی خواهد داشت که باطلگرایان در آن به شک و تردید خواهند افتاد. آن گاه خدای عزّوجل او را ظاهر میسازد و خدای متعال به دست با کفایت او شرق و غرب گیتی را خواهد گشود.»
روایت دوم
«… عن زید الشحّام، عن أبی عبدالله علیه السلام، قال: إنّ صالحاً علیه السلام غابَ عنْ قومِه زماناً، وَ کانَ یَوم غابَ عنهم کَهلا … فلمّا رَجَعَ إلی قَومِهِ لَمْ یَعْرِفوه بصورَتِهِ … وَ إِنّما مَثَل القائم مثل صالح(1)زید شحّام از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود: «[حضرت] صالح، زمانی از میان قوم خود غایب گشت، مردی کامل بود … و هنگامی که به نزد قوم خود بازگشت، وی را به چهره نشناختند … و در حقیقت مثال [حضرت] قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف مثال [حضرت] صالح است.»
روایت سوم
«عن عبدالله بن سنان، عن أبی عبدالله علیه السلام قال: سمعته یقول: فیالقائم سنّة مِن موسی بن عمران علیه السلام » فقلت: و ما سنته من موسی بن عمران؟. قال: خفاءُ مولِدِهِ وَ غیبَتُه عَنْ قومه. فقلت: وَ کَم غابَ موسی عن أهلِهِ و قومِهِ؟ فقال: ثمانی و عشرین سنَة(2)عبدالله بن سنان، از امام صادق علیه السلام روایت میکند که فرمود: قائم، شیوهای را از موسی بن عمران دارا است. عرض کردم: شیوه او از موسی بن عمران چیست؟ فرمود: «پنهانی ولادت و غایب گشتن از قوم خود». عرض کردم: موسی چند سال از قوم و خاندان خود غایب بود؟ فرمود: «بیست و هشت سال.»
روایت چهارم
«عن أبی بصیر، قال: قال ابوعبدالله علیه السلام: إنّ فی صاحب هذا الأمرِ سنناً مِن سُنن الأنبیاء علیهم السلام: سنّةٌ مِن موسی بن عمران، و سنّة مِن عیسی، و سنّةٌ مِن یوسفَ، و سنّةٌ من محمّد صلی الله علیه و آله و سلم. فأمّا سُنّته من موسی بن عمران فخائفٌ یترقَّب، و أما سُنّته من عیسی فیقال فیه ما قیل فی عیسی، و أمّا سُنّته مِن یوسفَ
فالسَّتر، یجعلُ اللهُ بینَه و بین الخلق حجاباً، یَرَونَه و لا یعرفونه، وَ أمّا سُنّته مِن محمّد صلی الله علیه و آله و سلم فیهتدی بِهداهُ و یَسیرُ بِسیرَته(1)ابو بصیر از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود: «درباره صاحبالأمر، شیوههایی از شیوههای پیامبران جاری است، شیوهای از موسی بن عمران و روشی از عیسی و شیوهای از یوسف و روشی از محمّد صلی الله علیه و آله و سلم. شیوه او از موسی بن عمران، بیم و وحشت و انتظار است و شیوه او از عیسی، همان مواردی است که مردم درباره عیسی گفتند. امّا شیوه او از یوسف، پنهان بودن است. خداوند، میان او و آفریدگانش حجابی قرار میدهد، [حضرت مهدی] را میبینند؛ ولی نمیشناسند. و شیوه او از محمّد صلی الله علیه و آله و سلم آن است که مردم را به هدایت خدا رهنمون میکند و براساس سیره و روش او حرکت میکند».
راوی میگوید از امام رضا علیه السلام پرسیدم: با حدیثی که زُرعة بن محمد حضرمی از سماعة بن مهران نقل کرده که امام صادق علیه السلام میگوید: «إنَّ ابنی هذا فیه شَبهٌ مِن خمسة أنبیاء: یُحسَد کما حُسِد یوسفُ علیه السلام، و یغیبُ کما غابَ یونس و ذکر ثلاثة اُخر» چه کنم؟
قال علیه السلام: «کَذِبَ زُرعةُ! لیسَ هکذا حدیثُ سماعة! إنّما قال: صاحبُ هذا الأمر ـ یعنی القائم ـ فیه شَبهٌ مِن خمسةِ أنبیاء، و لَم یَقُل إبنی …(2)از سماعة بن مهران نقل شده که امام صادق علیه السلام فرمود: «در این فرزندم، شباهت پنج پیامبر وجود دارد: مورد حسد قرار میگیرد همچنان که به یوسف علیه السلام حسد ورزیده شد و غائب میگردد، همچنان که حضرت یونس علیه السلام غائب شد و سه شباهت دیگر را ذکر میکند.» امام رضا علیه السلام در پاسخ پرسش
1) غیبت نعمانی، ص 164؛ الإمامة و التبصرة، ص 93؛ إثباتالوصیة، ص 226؛ کمالالدین، ج 1، ص 152، 326، 327، 329؛ دلائل الامامة، ص 291؛ تقریبالمعارف، ص 190؛ کنزالفوائد، ص 175؛ غیبت طوسی، ص 140 و 261؛ إعلامالوری، ص 403؛ إثباتالهداة، ج 3، ص 460، 468، 469 و 513؛ بحارالانوار، ج 14، ص 339؛ و ج 51، ص 216.
2) إختیار معرفة الرجال: الکشّی، ص 476، شماره 904، ابو عمرو قال: سمعت حمدویه، قال: زرعة بن محمد الحضرمی واقفی؛ معجم رجالالحدیث، ج 4، ص 165.
من فرمود: «زُرعه، دروغ گفته و سخن را برگردانیده است و حدیث سماعة، این گونه نیست. سماعه چنین نقل کرده است که امام صادق علیه السلام فرمود: در صاحبالأمر ـ یعنی قائم ـ شباهت پنج پیامبر وجود دارد.»
شاید، زُرعه، خواسته روایت امام صادق علیه السلام را بر اسماعیل، فرزند امام صادق علیه السلام تطبیق نموده و آن را شاهدی بر مذهب اسماعیلیّه قرار دهد، از این رو، امام رضا علیه السلام در یک موضعگیری سریع و به جا فرمودند: «رُزعه، دروغ میگوید» و آن گاه اصل حدیث را نقل فرمود.
محور چهارم. بررسی دلالی روایت
سنّت، در قرآن کریم، با الفاظ و صیغههای مختلفی وارد شده که عبارت است از: «سُنن»، «سُنّة»، «سُنَّتُنا»، «سنّةُ الاوّلین»، «سنّة الله».
سنّت، یعنی طریق و روشی که غالباً و یا دائماً جریان دارد. این طریق معمول و مسلوک، گاهی طریق و روش گذشتگان و گاهی طریق و سنّت الهی است.
طریق گذشتگان، مانند آیه شریفه: «لاَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَقَدْ خَلَتْ سُنَّةُ الاَْوَّلِینَ(1)کافران، به (قرآن) ایمان نمیآورند و سنّت و طریق گذشتگان نیز چنین بوده است».(2)
روش و طریق الهی
گاهی درباره مخالفان و مشرکان و گاهی درباره پیامبران، صالحان و مؤمنان است. سنّت الهی درباره مشرکان، به معنای نابودی و هلاکت آنان است. خداوند، میفرماید: (سُنَّةَ مَن قَدْ أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ مِن رُّسُلِنَا وَلاَ تَجِدُ لِسُنَّتِنَا تَحْوِیلا)(3)
مقصود از این آیه شریفه، نابودی و به هلاکت رساندن مشرکان است که پیامبرشان صلی الله علیه و آله و سلم را از شهر و دیارش بیرون راندند، بنابراین، در این جا، «هلاکت»، همان سنّت الهی است. اگر سنّت را به پیامبران نسبت داده، به این جهت است که این سنّت و طریق را خداوند به خاطر پیامبران اتّخاذ کرده است. بدین ترتیب، معنای آیه
شریفه چنین میشود: «مشرکان را هلاک خواهیم کرد به خاطر سنّتی که ما برای پیامبران پیش از تو اجرا کردیم و تو، هیچ تغییر و تبدیلی در سنّت ما نخواهی یافت.»(1)والله العالم
(سُنَّةَ اللهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلُ)(4)یعنی، عقوبت و نکاتی مانند تبعید و هدر بودن خون آنها … که منافقان و نظایرشان را به دلیل پافشاری آنها، بدان وعده دادیم.
(فَهَلْ یَنظُرُونَ إِلاَّ سُنَّتَ الاَْوَّلِینَ)(5)آیا آنان، به جز سنّت پیشینیان (عذابهای دردناک آنان) چیزی را انتظار دارند؟ مقصود از این سنّت، همان روش و طریقه الهی است که در اثر مکر و تکذیب آیات خداوند، بر آنان نازل میشود. منظور از تبدیل سنّت، جایگزینی عافیّت و نعمت، به جای عذاب است و مقصود از تغییر سنّت، منتقل کردن عذاب، از گروهی است که سزاوار آنند به کسانی که استحقاق آن را ندارند.(6)
تا این جا، به مواردی از اجرای سنّتهای الهی در حقّ مشرکان و مخالفان لجوج، اشاره گردید؛ امّا اجرای سنّتهای الهی در پیامبران و صالحان:
اجرای سنّتهای الهی در پیامبران و صالحان نیز به گونههای مختلف برقرار بوده است که نمونههایی از آنها، به قرار ذیل است:
در این آیه، مقصود، پیامبران و رسولان گذشتهاند.(10)
یعنی، این سنّت و طریقه دیرینه الهی است که پیامبران و مؤمنان را اگر در ایمان خود راستین و در نیّات خود مخلص باشند، بر دشمنانشان پیروز میگردانیم.
براساس این آیه، هیچ گونه شکستی نصیب مسلمانان نخواهد شد مگر این که در اثر مخالفت با خدا و رسول او، به چنین وضعی گرفتار آیند.(2)
گاهی سُنن، به معنای راه و روش گذشتگان، از پیامبران و امّتهای صالحی است که در دنیا، رضایت خدا را در نظر داشته و به سعادت دنیا و آخرت دست یازیدهاند.
ناگفته نماند که مقصود از راه و روش آنان، طریقه آنها به نحو اجمال است نه تمامی برنامههای آنان به گونهای مشروح و تفصیلی.
البته تفسیر دیگری نیز شده که «طریقه» را اعم از راه و روش پیامبران و صالحان و غیر آنان تفسیر کردهاند. و گفتهاند: مقصود از سنّتهای تمامی گذشتگان، اعم از حق و باطل است. این معنا، شامل صورت نخست که در آغاز بحث آوردیم نیز، میشود.(3)
نتیجه
شاید منظور از «سُننالأنبیاء» در این روایت و روایات دیگر، همین معنا باشد، یعنی، شیوهها و راه و روشهای زندگی پیامبران سابق که یکی از آنها همان غیبتها و پنهان شدن از دیدگان مردم بوده است. این غیبتها، یا به دستور خدای عزّوجلّ بوده و یا به جهت ترس از دشمنان خدا انجام پذیرفته است و این گونه غیبتها، برای بسیاری از پیامبران به وقوع پیوسته است.
او، پس از جریانی که میان وی و ستمگران زمانش به وقوع پیوست، مدّت بیست
سال، غایب گشت(1)و پس از آن، ظاهر شد و به پیروان خود نوید گشایش و قیام قائم از فرزندان خود، یعنی حضرت نوح را داد و سپس از نظرها غایب شد. خداوند، او را به آسمان برد و پیروان او، قرنها و نسلها، پیوسته، منتظر قیام نوح بودند، تا این که حضرت نوح ظاهر گشت.(2)
وی نیز تا سن چهارصد و شصت سالگی، یعنی پیش از بعثت، غیبت در او محقّق بود.(3)
وی نیز برههای از زمان، از قوم خود غایب گردید و هنگامی که بازگشت، او را نشناختند و مردم، به سه گروهِ منکر و اهل تردید و اهل یقین، تقسیم شدند.(4)
شیخ صدوق میگوید: غیبت حضرت ابراهیم، شبیه غیبت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است؛ بلکه از آن نیز شگفتانگیزتر است. وی از هنگام انعقاد نطفه تا زمانی که مأمور به تبلیغ شد، در مخفیگاه بسر میبرد. و پس از آن، دو غیبت دیگر نیز داشت. بار سوم، او به تنهایی، در شهرها سیر و سیاحت میکرد.(5)
مدّت غیبت وی، بیست سال بود. سه روز در چاه و چند سال در زندان و باقی آن را در پادشاهی گذراند.(6)
1) کمالالدین، از ص 127 به بعد؛ الشیعةو الرجعة، ج 1، ص 280.
2) کمالالدین، ج 1، ص 127.
3) کمالالدین، ج 1، ص 135؛ الشیعة و الرجعة، ج 1، ص 285.
4) کمالالدین، ج 1، ص 136؛ الشیعة و الرجعة، ج 1، ص 285.
5) کمالالدین، ج 1، ص 139؛ الشیعة و الرجعة، ص 28.
6) الکامل فی التاریخ، ج 1، ص 54 ؛ الشیعة و الرجعة، ج 1، ص 288.
مدّت بیست و هشت سال از قوم خود ناپدید شد و پس از آن که او را شناختند، بار دیگر مدتی فراتر از پنجاه سال، غایب گردید.(1)
مدّتی طولانی از قوم خود غایب شد و سپس بازگشت.(2)
او نیز مدت یک سال از قوم خود غایب شد.(3)
وی مدّت هفت و یا ده سال، از قوم خود غایب و در بیابانها متواری بود.(4)
او نیز مدتی طولانی از قوم خود غایب بود.(5)
وی، مدّت نود سال، از قوم خود ناپدید و در دست بختالنّصر، اسیر بود.(6) 13 ـ 12. حضرت لوط و عُزیر علیهما السلام(7)
او، غیبتهای متعددی داشت که در شهرها به سیاحت میپرداخت. و قوم او، از
1) کمالالدین، ج 1، ص 144؛ الشیعة و الرجعة، ج 1، ص 288.
2) کمالالدین، ج 1، ص 390.
3) کمالالدین، ج 1، ص 290.
4) کمالالدین، ج 1، ص 292؛ تاریخ دمشق 9: 154، داراحیاء التراث العربی.
5) کمالالدین، ج 1، ص 293.
6) کمالالدین، ج 1، ص 296.
7) کمالالدین، ج 1، ص 296 ـ 298؛ فیض در کتاب وافی، ج2، ص418 روایتی مفصل و مناسب مقام نقل کرده و شیخ طوسی نیز بحث مشروحی را در این زمینه مطرح نموده است. الغیبة، ص97.
وی بیخبر بودند. یک بار، غیبت او، در مصر و شام، دوازده سال به طول انجامید. مجموع غیبات آن حضرت را تا دویست و پنجاه سال نیز گفتهاند.(1)
بدین ترتیب، مقصود از سُنن پیامبران که در حقّ حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، جاری میشود، همین غیبتهای طولانی و دوری از دیدگان مؤمنان؛ بلکه همگان است.
تا این جا بحث ما پیرامون روایت غیبت از سلسله روایاتی که در آن، علل غیبت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بیان شده، به پایان رسید، در مباحث بعدی، روایت دوم را که در آن، علّت دیگری نقل شده، مطرح خواهیم کرد. إن شاءالله
1) کمالالدین، ج 1، ص 299.
موضوع «تسمیه»، در بعضی از ابواب کتابهای حدیثی و قواعد فقهی مطرح شده است. در این نوشتار، نخست این موضوع را از دیدگاه «حدیثشناسی» مورد بررسی قرار داده، سپس به استخراج و استنباط حکم آن خواهیم پرداخت.
در مورد «حکم تسمیه» و نام بردن حضرت بقیةالله علیه السلام با نام مخصوص آن بزرگوار (م. ح. م. د) ـ نه نامها و القاب دیگر وی ـ بیش از صد روایت وارد شده که میتوان آنها را به چهار دسته تقسیم کرد.
نخست. روایاتی که به گونهای مطلق و بیهیچ قید و شرطی از خوف و تقیّه، از نام بردن حضرت، نهی میکنند.
امام هادی علیه السلام میفرماید: «لا یحلّ لکم ذکره باسمه(1)برای شما روا نیست او [حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف] را به نام یاد کنید.» در این حدیث هیچ گونه قیدی وجود ندارد و به گونهای مطلق نهی شده است.
امام صادق علیه السلام نیز فرموده: «لا یسمّیه باسمه إلاّ کافر(2)به جز کافر، هیچ کس نام آن حضرت را نمیبرد.» در این حدیث نیز هیچ گونه قیدی ذکر نشده است.(3)
دوم. روایاتی که از ذکر نام شریف آن حضرت، تا زمان ظهور، نهی کرده است. حضرت عبدالعظیم حسنی از امام هادی علیه السلام نقل میکند: «… لا یحلّ ذکره باسمه حتی یخرج فیملأ الأرض قسطاً و عدلا کما ملئت ظلماً و جوراً …(4)روا نیست آن حضرت، به نام یاد
شود تا زمانی که ظهور کند و زمین را از عدل و داد آکنده سازد؛ همان گونه که از ستم و بیداد پر شده باشد.»
سوم. روایاتی که علت را بیان کرده و علت نهی از ذکر نام شریف آن حضرت را تقیّه، خوف و علل دیگر دانسته است. در روایت ابوخالد کابلی(1)آمده که گفته است: «لمّا مضی علی بن الحسین علیه السلام، دخلتُ علی الباقر علیه السلام فقلت: جُعلت فداک، قد عرفتَ إنقطاعی إلی ابیک و أُنسی به و وحشتی من الناس. قال علیه السلام: صدقتَ یا اباخالد! فترید ماذا؟ قلت: جُعلت فداک، لقد وصف لی ابوک، صاحب هذا الأمر بصفة لو رأیته فی بعض الطرق، لأخذت بیده، قال علیه السلام: فترید ماذا یا اباخالد؟ قلت: اُرید أن تسمیّه حتی أعرفه باسمه.فقال علیه السلام: سألتنی والله یا اباخالد عن سؤال مجهد، و لقد سألتنی بأمر [ما کنت مُحدِّثاً به أحداً، لحدّثتک](2)، و لقد سألتنی عن أمر، لو أنّ بنی فاطمة عرفوه، حرصوا علی أن یقطّعوه بضعةً، بضعةً(3)هنگامی که علی بن الحسین علیه السلام وفات کرد، خدمت امام باقر علیه السلام شرفیاب شدم و به آن حضرت عرض کردم: فدایت شوم! شما میدانی که من جز پدرت کسی را نداشتم و از مراتب انس من با او و وحشتم از مردم به خوبی آگاهی. فرمود: اباخالد! راست میگویی؛ ولی مقصودت چیست؟ عرض کردم: فدایت شوم! پدرت، صاحبالامر را به گونهای برایم توصیف نموده بود اگر در راهی او را میدیدم، به یقین دستش را میگرفتم.؟ فرمود: اباخالد! دیگر چه هدفی داری؟ عرض کردم: میخواهم نام او را برایم بازگویی تا او را به نامش بشناسم. فرمود: اباخالد! به خدا سوگند! سؤال دشواری از من پرسیدی که مرا به زحمت میاندازد. از موضوعی پرسیدی که [هرگز آن را به کسی نگفتهام] و اگر آن را به کسی گفته بودم (یعنی اگر گفتنی بود)، به یقین آن را به تو میگفتم، از من پرسشی نمودی که اگر بنیفاطمه او را بشناسند، سخت دست به تلاش خواهند زد تا او را قطعه قطعه کنند.»
1) کشّی می گوید: اسم ابوخالد کابلی «وردان» و کنیه اش «کنکر» بوده که از حواریون و یاران مخلص امام زین العابدین می باشد و نیز فضل بن شاذان گفته: امام علی بن حسین( پنج نفر یار صدیق داشته که یکی از آن ها وردان ابوخالد کابلی بوده است. خاتمه، وسائلالشیعه، ج 30، ص 236 و 502.
2) در نسخهای دیگر [لو کنت مُحدِّثاً به أحدا، لحدّثتک] دارد.
3) ر.ک: بحارالانوار، ج 51، ص 31. ر.ک: غیبت نعمانی، باب 16، ح 2؛ ر.ک: در غیب شیخ طوسی، ص 332، ح 278 خلاصه روایت ذکر شده است.
در این حدیث، علّت نهی از نام بردن حضرت خوف و تقیّه دانسته شده است. از سویی هر جا علّت بیان شود، حکم را نیز تعمیم خواهد داد و آن را تخصیص میدهد. از این رو، هر کجا «تقیّه» در کار باشد، نه تنها نام حضرت؛ بلکه دیگران را نیز نمیتوان نام برد. امام صادق علیه السلام فرموده است: «نام علی و فاطمه علیهما السلام را بر زبان جاری نسازید و آنان را نام نبرید؛ زیرا عدّهای از بردن این نامها، خرسند نیستند و به شما آزار خواهند رساند.»(1)
چهارم. روایاتی که در آنها به نام شریف آن حضرت ـ چه از سوی امام معصوم و چه از راوی ـ تصریح شده است.
شیخ صدوق. از محمّد بن ابراهیم کوفی روایت میکند که: «إنّ أبا محمّد علیه السلام بعث إلی بعض من سمّاه لی، شاةً مذبوحةًو قال: هذه من عقیقة إبنی محمّد علیه السلام(2)امام حسن عسکری علیه السلام برای یکی از کسانی که وی را برایم نام برد، گوسفند ذبح شدهای فرستاد و فرمود: این عقیقه پسرم «محمّد» است.»
علاّمه مجلسی قائل به حرمت «تسمیه» به نام حضرت بوده و راجع به این گونه روایات توجیهاتی نیز دارد. از این چهار دسته روایت، دسته اول و دوم به یکدیگر نزدیک و بیانگر یک معنا و دارای یک نتیجهاند. بر این اساس، در این موضوع، سه دیدگاه وجود دارد:
حرمت ذکر نام شریف آن حضرت تا زمان ظهور؛ مانند: علاّمه مجلسی، شیخ صدوق، شیخ مفید، طبرسی، میرداماد، محدّث جزائری، محدّث نوری، میرزای شیرازی، میرزا محمدتقی اصفهانی و … گفتنی است که میرداماد و میرزای شیرازی و نوری، بر این موضوع ادعای اجماع و جزائری ادعای اکثر نموده است.
حرمت نام شریف آن حضرت به جهت تقیّه و خوف؛ مانند: اربلی، حُرّ عاملی، خواجه نصیرالدین طوسی، فیض کاشانی، مکارم شیرازی و ….
حرمت ذکر نام شریف آن حضرت در دوران غیبت صغری؛ یعنی این حرمت، اختصاص به دوران «غیبت صغری» داشته و علاّمهّ مجلسی در بحارالانوار این
گفته را به بعضی از بزرگان، نسبت داده است.(1)
در این بخش، آرا و دیدگاههای چند تن از دانشمندان و فقیهان بزرگ شیعه، نقل و مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
وی در مرآةالعقول، ضمن بررسی سند روایات، به نقل روایات دیگری میپردازد و سپس وارد اصل بحث شده و استدلال مینماید.
حدیث 1. «علی بن محمّد، عمّن ذکره، عن محمّد بن احمد العلوی، عن داود بن القاسم الجعفری، قال: سمعت أباالحسن العسکری علیه السلام یقول: الخَلَف من بعدی الحسن، فکیف لکم بالخَلَف من بعد الخَلَف؟ فقلت: و لِمَ جعلنیالله فداک؟ قال: إنّکم لاترون شخصه و لایحلّ لکم ذکره باسمه، فقلت: فکیف نذکره؟ فقال: قولوا: الحجّة من آل محمّد صلواتالله علیه و سلامه(2)«داود بن قاسم جعفری میگوید: از امام هادی علیه السلام شنیدم میفرمود: جانشین پس از من حسن است؛ وضعیّت شما در مورد جانشین پس از او، چگونه خواهد بود؟ عرض کردم: چرا؟ خدا مرا فدایت کند؟ فرمود: زیرا شخصِ او را نمیبینید و حق ندارید او را به نام یاد کنید. عرض کردم: چگونه از او یاد نماییم؟ فرمود: بگویید: حجّت آل محمّد صلوات الله و سلامه علیه.»
علاّمه مجلسی در بررسی سند این حدیث، آن را: حدیثی مجهول و ضعیف میداند.
حدیث 2. «علی بن محمّد، عن أبی عبدالله الصالحی، قال: سألنی أصحابنا بعد مضی أبی محّمد علیه السلام، أن أسأل عن الإسم و المکان، فخرج الجواب: إن دللتَهم علی الإسم أذاعوه، و إن عرفوا المکان دلّوا علیه(3)ابوعبدالله صالحی میگوید: پس از رحلت امام حسن عسکری علیه السلام یکی
از شیعیان از من خواست که در مورد نام و مکان [امام دوازدهم] پرسش نمایم؛ از ناحیه مقدّسه پاسخ آمد: اگر آنان [دشمنان] را به نام وی رهنمون کردی، آن را فاش میسازند. واگر به جا و مکان پی ببرند، دشمنان را به آنجا راهنمایی خواهند کرد.»
علاّمه مجلسی درباره این حدیث به بحثِ بیشتری میپردازد، زیرا از آن استفاده جواز میشود و برخلاف نظر او (حرمت تسمیه) است. البته بیان ایشان در حدیث دوم به ظاهر افتادگی دارد و از ناحیه مجلسی بررسی سندی نشده است. تنها در حاشیه آن نوشته است: «کذا»، یعنی ابتدا در مورد سند حدیث ـ ضعف و قوّت سند ـ، سکوت کرده و چیزی بیان نداشته است؛ ولی درباره «صالحی» میگوید: شخصیت وی نامشخص است؟ معلوم نیست آیا او همان ابوعبدالله بن صالح است یا شخصی دیگر؟ ظاهر روایت نشان میدهد که وی یکی از سفیران و نائبان و یا احتمالا رابط بین شیعیان و سفیران حضرت بوده است؛ ولی چنین شخصی به عنوان یکی از نائبان، مطرح نیست. از سویی، این تعلیل ـ إن دللتَهم … ـ در حدّ ایماء و اشاره به دوران غیبت صغری است؛ نه در حدّ دلالت. وانگهی، این ایماء و اشاره با اخبار و روایاتی که صراحت در تعمیم دارند ـ یعنی تعمیم نهی از تسمیه به گونهای مطلق و تا زمان ظهور ـ تعارض ندارد.(1)
آن گاه علاّمه مجلسی چند روایت را که در کتاب کافی وجود ندارد و افاده تعمیم میکند، یادآور میشود:
«ما رواه الصدوق بإسناده عن عبدالعظیم الحسنی (رضی الله عنه)، عن ابیالحسن الثالث علیه السلام. أنّه قال: فی القائم علیه السلام، لا یحلّ ذکره باسمه حتی یخرج فیملأ الأرض قسطاً و عدلا …؛(2)روایت صدوق[؛] به اسنادش از حضرت عبدالعظیم حسنی، وی نیز از امام هادی علیه السلام در مورد حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف نقل میکند که فرمود: بیان نام شریف آن حضرت تا زمانی که ظهور نماید و زمین را از عدل و داد آکنده سازد، روا نخواهد بود.»
«و ما رواه بسند حسن عن الکاظم علیه السلام، أنّه قال عند ذکر القائم: لا تحلّ لکم تسمیته حتی یظهره
الله عزّوجلّ: فیملأ الأرض قسطاً و عدلاً؛(1)روایتی را با سند حَسَن از امام کاظم علیه السلام نقل کرده که آن حضرت به هنگام یاد کردن از [حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف ]فرمود: حق ندارید او را به نام یاد کنید تا زمانی که خدای عزّوجلّ او را ظاهر سازد و زمین را پر از عدل و داد گرداند.»
از دیدگاه علاّمه مجلسی، این روایات، بر عدم جواز دلالت دارد؛ امّا سلسله اخبار و روایاتی از جمله ادعیهای، به نام حضرت تصریح کرده است.
نخستین توجیه:
در آنجا که نام ولی عصر علیه السلام یادآوری و بدان تصریح شده. یا از سوی راویان عنوان شده و یا فقهایی که دیدگاهشان جواز بوده صورت گرفته است و این نام را نقل کردهاند؛ مانند شیخ بهایی. وی قائل به جواز بوده و در کتاب مفتاحالفلاح به نام شریف حضرت تصریح کرده است. اما در دعاها و احادیث دیگر، یا آن حضرت را به لقب تعبیر کردهاند مثل: «المهدی» و یا به حروف مقطّعه (م. ح. م.د) از وجود مقدّس او یاد نمودهاند.
بنابراین، در روایات و دعاهایی که نام وی ذکر شده، یا از سوی راویان و یا شخص دانشمندان بوده است. در مقابل، روایات و دعاهایی وجود دارد که نام حضرت در
آنها بیان نشده است.
توجیه دوم:
بعضی از روایاتی که متضمن نام شریف امام زمان علیه السلام است، دلالت دارد که بیان نام آن حضرت. تنها برای امامان جایز است و فقط اختصاص به آنان دارد.
توجیه سوم:
در روایاتی که امام علیه السلام امر به «تسمیه» میکند ـ یعنی، نام ائمه برده شود(1)ـ روایاتی وجود دارد که بیان نام ائمه اطهار علیهم السلام را در قنوت نماز و یا بعد از نماز یادآور شده است. علاّمه مجلسی در پایان این بحث مینویسد: «و ما ورد فیالأخبار من الأمر بتسمیة الأئمّه، فیمکن أن یکون علی التغلیب، أو التجوّز بذکره بلقبه و سائر الأئمّة بأسمائهم؛ یعنی، آن دسته از روایاتی که امر به بیان نام شریف حضرت میکنند، یا از باب تغلیب است ـ به این معنا که از یازده امام، به نام یاد میشود؛ ولی امام دوازدهم را به کنیه و یا لقب یاد میکنند ـ و یا به نحو مجازگویی است.»
علاّمه مجلسی مینویسد: ظاهراً این حدیث موثق است، زیرا اظهر این است که راوی حدیث جعفر بن محمّد بن عون اسدی باشد. که ظاهراً توثیق شده است. برخی گمان کردهاند وی جعفر بن محمّد بن مالک است که از زمره افراد ضعیف، شمرده شده است؛ هر چند ضعف او مورد بحث است، خدشه ابن غضائری به جهت نقل عجائب و شگفتیها و معجزات بوده و چنین نقلهایی سبب خدشه و ضعف راوی نمیتواند باشد.
عبدالله علیه السلام، قال: «صاحب هذا الأمر لایسمّیه باسمه إلاّ کافر(1)ابن رئاب از امام صادق علیه السلام نقل میکند که حضرت فرمود: جز فردی کافر کسی نام شریف صاحبالامر را بر زبان نمیآورد» یعنی هر کس او را به نام یاد کند، کافر است.
این روایت از جنبه محتوا و معنا، از لحن شدیدی برخوردار است؛ ولی علاّمه مجلسی آن را صحیح دانسته، میگوید: «فیه مبالغة عظیمة فی ترک التسمیة؛ یعنی در این حدیث، بسیار مبالغه شده که نباید از حضرت، نام برده شود.»
وی درباره این روایت، به بیان چند توجیه میپردازد:
اوّل. چنین شخصی را به این علت کافر میگویند که مخالفت ورزیده و حضرت را به نام یاد میکند، چنان که کافر با مخالفت، کارِ نهی شده را انجام میدهد. به همین دلیل شبیه به کافر است.
دوم. اطلاق لفظ کافر در روایات بر کسی که مرتکب گناهان بزرگ میشود، زیاد وجود دارد: «و قد ورد فی بعض الأخبار أنّ ارتکاب المعاصی الّتی لا لذّة فیها، تدعو النفس إلیها، یتضمّن الاستخفاف و هو یوجب الکفر، إذ بعد سماع النهی عن ذلک، لیس ارتکابه إلاّ لعدم الإعتناء بالشریعة و صاحبها و هو عین الکفر؛ در بعضی روایات وارد شده که ارتکاب معصیتهایی که از لذّتی برخوردار نیستند تا نفس را به سوی آن بکشانند؛ متضمن سبک شمردن حکم خدا گشته و موجب کفر میشود. بنابراین، ارتکاب نام بردن ـ بعد از شنیدن نهی از آن ـ بیتوجهی به شریعت و صاحب شریعت تلّقی میشود و این بیاعتنایی، عین کفر است.»
سوم. وی در مورد توجیهی ـ که با لفظ «قیل» آورده ـ میگوید: در این جا مقصود یا خود امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است؛ یعنی، هر کس نام مخصوص حضرت را بیان کند، کافر است و یا منظور همه ائمه طاهرین علیهم السلام هستند و نباید هیچ یک از آنان را به نام یاد کنیم. مثلاً بگوییم: یا جعفر! یا موسی! … که خود، نوعی تحقیر و بیاحترامی بوده و موجب کفر میشود.
البته این گونه توجیه، خالی از تکلّف نیست.(2)
حدیث دیگری در کمالالدین از حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف آمده است که:
و روایت عمری: قلت فالاسم؟ قال: محرم علیکم أن تسألوا عن ذلک و لا أقول هذا من عندی فلیس لی أن اُحَلِّل و لا اُحرِّم و لکن عنه، کافی1: 329.
علی بن عاصم کوفی میگوید از ناحیه مقدّسه حضرت صاحبالزمان پیامی بدین مضمون رسید که: ملعون است ملعون است کسی که مرا در جمعی از مردم به نام یاد کند».
به فرض اینکه سند این توقیع تا علی بن عاصم موثق باشد، امّا خود این شخص مهمل است و در کتابهای رجالی نامی از او به میان نیامده، هر چند آقای نمازی ایشان را جزء افراد مورد ستایش قرار داده آنجا که میگوید: «لم یذکروه، هو من أصحاب أبی محمّد العسکری، أراه البساط الذی کان علیه آثار الأنبیاء … و فیها دلالات علی مدحه و کماله.»(2)
ایشان با ذکر هفده روایت در این باب، مینویسد: «بعضی از این روایات ظهور دارند و برخی نصاند. و با حمل ظاهر بر نصّ نتیجه میگیریم که این روایات بر عدم جواز نام بردن مولایمان حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ به نام مورد نظر ـ صراحت دارند و این عدم جواز، از خصائص آن حضرت است؛ مانند غیبت و طول عمر وی که از ویژگیهای خاص ایشان میباشد. پایان این ممنوعیت، ظهور و ساطع شدن نور رخ
1) کمال الدین، ج2، ص 482 باب 45، ح 1؛ وسائل الشیعة، ج 11، ص 488، ب 33، ح 12 و بحارالانوار، ج 51 ، ص 33، ب 3، ح 9 و ج 53 ، ص 184، ب 31، ح 13؛ هر سه به نقل کمال الدین از علی بن الحسین دقاق. معجم احادیث الامام المهدی، ج 4، ص 318.
در روایت عمری: قلت فالاسم، قال: محرم علیکم أن تسألوا عن ذلک، ولا أقول هذا من عندی فلیس لی أن أحلِّل و لا اُحرّم و لکن عنه، کافی 1: 329.
2) مستدرکات علم رجال الحدیث، ج 5، ص 392.
دلربای ایشان و استیلا و سلطنت آن امام هُمام است.
به یقین میپرسید، راز این حرمت تسمیه چیست؟ پاسخ این است که راز حکمت آن را غیر از خدای متعال، کسی نمیداند و اگر برخی گفتهاند، به جهت تقیّه و خوف است، نمیتواند مطلب صحیحی باشد، زیرا اگر به جهت ترس و بیم و تقیّه باشد، دیگر امامان را نیز جایز نیست نام ببریم. همچنین در صورت ترس و بیم، نمیتوانیم حتّی شخصیتها و خواص شیعه را نیز نام ببریم و این امر اختصاص به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ندارد. از سویی، اگر راز قضیه، تقیّه باشد، نیز اختصاص به این نام ندارد و نامها و القاب مشهور وی را نیز شامل میگردد.(1)
محدّث نوری، برای اخبار یاد شده، سه تأیید یادآور میشود:
در روایات مستفیضی که درباره معراج داریم، ائمّه اطهار و جانشینان پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم نام برده شدهاند، امّا از امام دوازدهم با «لقب» نام برده میشود. خلاصه روایت
راوی میپرسد: ای رسول خدا! چه کسی غایب میگردد؟ آیا امام حسن غایب میگردد؟
فرمود: «و لکن ابنه الحجّة یغیب عنهم غیبة طویلة؛ خیر؛ ولی فرزند حسن علیه السلام ـ حجة بن الحسن علیه السلام ـ مدتی طولانی غایب خواهد گشت.»
1) مستدرکالوسائل، ج 12، ص 287.
عرض کرد: ای رسول خدا! نام وی چیست؟
حضرت فرمود: «لا یسمّی حتّی یظهرهالله تعالی؛ تا زمانی که خدای متعال وی را ظاهر سازد، از او نام برده نمیشود.»(1)
پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم امامان را به غیر از اسم حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نام میبرد و از آن حضرت با لقب یاد میکند و یا میفرماید: «إسمُه إسمی او سمیّی؛ یعنی، نام وی نام من و یا همنام من است.»
امام باقر و امام جواد علیهما السلام نیز در این خصوص سخنانی مشابه دارند.
امامان معصوم و دانشمندان، در مقام نام بردن از حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف القاب آن حضرت را ذکر کردهاند و از وی نام نبردهاند. در کتاب النجمالثاقب(2)182 لقب برای حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ذکر شده است، سپس میگوید: در زیارت ایشان نیز، نام شریف حضرت نیامده و آنچه ذکر شده، جمله: «السلام علی مهدی الأمم(3)» است.
بنابراین، حمل اخبار نهی از تسمیه بر تقیّه، به چند دلیل مردود است:
خود روایات؛ در حالت خوف و تقیّه و یا غیر آن، پایان نهی از تسمیه را تا ظهور میداند. بنابراین، معنا ندارد آنها را حمل بر تقیّه کنیم.
اگر روایات، در مورد تقیّه باشد، در چنین صورتی اختصاص به این نام ندارد. و القاب شایع و مشهور دیگر آن حضرت را نیز شامل میشود؛ به ویژه لقب «مهدی» که نزد اهل سنّت معروفتر از سایر القاب او است. در احادیث نَبَوی از این نام، زیاد استفاده شده و در بیشتر مژدهها در روایات «اهل سنّت» کلمه «مهدی» بیان شده است.
حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، مورد اتفاق فریقین (شیعه و سنّی) است و اختلاف، تنها در
نسب و ولادت آن حضرت است. بنابراین، مطلبی برای مخفی کردن وجود ندارد، تا زمینهای برای تقیّه مطرح بشود، زیرا همه میدانند که وی در آخرالزمان ظهور میکند و زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد؛ بدین سان، جایی برای تقیّه باقی نمانده است.
اگر تقیّه از غیر فرد شنونده است، بنابراین چرا نام وی در این مجلس، برده نشده و از شنونده تقیّه شده است؟ چرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نام شریف حضرت را بیان نکرده است؟ او میتوانست نام را بگوید؛ ولی به شنونده و راوی تفهیم کند که در مجلس دیگر، نام او را نبرد.
ریشه بیم و ترس چیست؟ و از چه کسی باید ترسید؟ آیا از مردم عادی باید ترسید یا از حاکمان ستمگر؟ مشخص است که از فرمانروایان ستمپیشه باید ترسید، زیرا آنان میدانستند سرنگونی تاج و تختشان به دست حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف خواهد بود. از این رو، در صدد قتل آن حضرت بودند. [اگر چنین باشد] لازم است از هر موردی که نشانه و حاکی از وجود آن حضرت باشد، منع گردد؛ به ویژه لقب «مهدی» که اختصاص به نام مورد نظر ـ م. ح. م. د. ـ ندارد.
از دیدگاه محدّث نوری، روایت نخست، قابل حمل بر تقیّه نیست، زیرا این روایت در زمان پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم صادر شده و آن زمان، دوران تقیّه نبوده است. تقیّه در دوران امامان معصوم علیه السلام ـ به ویژه بعد از امام باقر علیه السلام ـ مطرح بوده است.(1)
محدّث نوری، افزون بر روایات، با آوردن سه دلیل به مناقشه میپردازد و در این مناقشه، به طور عمده نظریه علاّمه حُرّ عامِلی را رد میکند. و در پایان، به صراحت نام حُرّ عامِلی را برده و مینویسد: «صاحب وسائل اصرار دارد که بردن نام حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، جایز است و کتابی مفصّل در این زمینه مینویسد و در آن به روایات زیادی استدلال میکند … من از این دانشمند، بسیار درشگفتم که چگونه به خود اجازه داده، به این روایات تمسّک جوید؟! بلکه چگونه به خود اجازه
1) مستدرک الوسائل، ج 12، ص 288.
داده با تکلّفاتش خود را به مهالک اندازد، وی به بعضی از روایاتی استدلال میکند که از آن بوی «تدلیس» میآید؛ مثلاً استدلال او درباب نکاح(1)این است که نامگذاری نوزاد به این نام تا هفت روز مستحب است که ربطی به بحث ما ندارد و این خود، نوعی تدلیس است. و یا به روایت «من مات و لم یعرف امام زمانه» استدلال میکند که این مورد نیز از استدلالات ضعیف است. و یا به روایات تلقین(2)«میّت» استناد میجوید و میگوید: آنجا مستحب است نام ائمه علیهم السلام برده شود، بنابراین نام بردن وی اشکال ندارد.
روایات زیادی دلالت دارد که حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف همنام رسول خدا است … و نیز اخبار لوحی وجود دارد که متن آنها کاملاً گوناگون بوده و در این روایات، نام حضرت آورده شده است. البته در بعضی از روایاتِ «لوح» کلمه «قائم» آمده است و یکی از این چهار یا پنج روایت، از نظر سند و متن بسیار قوی است.
محدّث نوری، میافزاید: آری؛ ما قبول داریم در بعضی از روایات، نام حضرت آمده است. امّا بعضی از این موارد مربوط به شخص راوی است و بعضی دیگر، از امامان معصوم و در جاهای مخصوصی است. قضایای یاد شده، همه شخصی است و نمیتوان این روایات را معارض با روایاتی قرار داد که در نهی، تصریح دارند. روایتی را که مفادش تصریح بر جواز باشد، نداریم؛ در نتیجه بردن از نام شریف امام علیه السلام جایز نیست.
محدّث نوری میگوید: من در ارائه این دیدگاه تنها نیستم؛ بلکه تعداد قائلان به حرمت تسمیه فراوان است، از جمله، محقق داماد که در کتاب شرعیةالتسمیة بر حرمت نام بردن حضرت، ادعای اجماع کرده است.
محدّث جزایری نیز در کتاب شرحالعیون حرمت را به بسیاری از فقها و جواز را به برخی از معاصران خود نسبت داده است. سپس مینویسد: قبل از طبقه جزائری، کسی را جز خواجه نصیرالدین طوسی و محقق اربلی صاحب کتاب کشفالغمّة(3)سراغ نداریم که قائل به جواز باشند. این مطلب در دوران محقق داماد
به مسألهای نظری تبدیل شد و مورد بحث قرار گرفت. پس از آن کتابهایی در این زمینه نوشته شد.(1)تا نوبت به صاحب وسائل رسید. وی کتاب مفصلی در مورد جواز تسمیه نوشت و بر جواز آن پافشاری کرد با این که مسأله اجماعی بوده و یا بیشتر بزرگان قائل به حرمت آن هستند.
وی با تأکید بر جواز تسمیه به نام امام عصر علیه السلام در آغاز بحث، چنین عنوان میکند:
«باب تحریم تسمیة المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، و سائرالائمة علیهم السلام و ذکرهم وقت التقیّة و جواز ذلک مع عدم الخوف.» او با آوردن 23 روایت در این باره، در پایان مینویسد: «و الأحادیث فیالتصریح بأسم المهدی محمّد بن الحسن علیه السلام و فی الأمر بتسمیته عموماً و خصوصاً؛ تصریحاً و تلویحاً، فعلا و تقریراً، فی النصوص و الزیارات و الدعوات و التعقیبات و التلقین و غیر ذلک کثیرة جداً …(2)یعنی، احادیث، بر نام بردن حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف تصریح دارند و به بیان نام ائمه علیهم السلام عموماً و به نام آن حضرت به ویژه دستور دادهاند که نام شریف وی به صراحت یا تلویحاً و یا با اشاره، گفته شود. در زیارات، نصوص، دعاها، تعقیبات، تلقین ـ میت ـ و نیز در این زمینه تصریح زیادی شده است» سپس میگوید: اگر فقه را از آغاز تا انجام بنگریم، میبینم نام آن حضرت را یادآور شدهاند.
آن گاه میافزاید: من در قائل بودن به جواز نام بردن حضرت، تنها نیستم؛ بلکه عدهای از بزرگان دین مانند: علاّمه حلّی، محقق حلّی، فاضل مقداد، سیّد مرتضی، شیخ مفید(3)، ابن طاووس و دیگران در کتابهای حدیث، اصول و کلام نیز به نام حضرت تصریح کردهاند. بعد میگوید: «والمنع نادر؛ یعنی؛ تعداد کسانی که مانع تصریح هستند، اندکاند.»
گویا محدّث نوری با ابراز نگرانی از عبارت «والمنع نادر» مینویسد: چرا میگویید
منع نادر است؟! با این که در این زمینه اجماع وجود دارد و این اجماع را میرداماد، ادعا کرده و بیشتر فقیهان قائل به حرمت بودهاند.
البته روایاتی که شیخ حرّعاملی به آنها استناد میکند، غیر از روایاتی است که در باب تحریم «تسمیه» ذکر شده است. وی در ابواب مختلف، به این روایات استناد جسته است؛ از جمله:
از کلینی قدس سرّه نقل میکند که میگوید: «فلقّنْه کلمات الفرج و الشهادتین و تسمّی له الإقرار بالأئمّة علیهم السلام واحداً بعد واحد حتّی ینقطع عنه الکلام(1)کلمات فَرَج و شهادتین را به محتضر تلقین نما و اسم امامان را یکی پس از دیگری ببر تا دنیا را وداع گوید.» این روایت در نام بردن ائمه علیهم السلام صراحت دارد.
در این باب چند روایت نقل میکند از جمله:
2ـ «عن حریز، عن زرارة، عن ابی جعفر علیه السلام. قال: إذا وضعت المیّت فی لحده فقل … (همان حدیث 1) و بعلی إماماً و تسمّی إمام زمانه ….»(4)این حدیث نیز همانند روایت قبلی است؛
1) وسائلالشیعه، ج 2، ص 456؛ کافی، ج 3، ص 124 ذیل حدیث 6.
2) وسائلالشیعه، ج 30 فائده دوازدهم، ص 339. حریز بن عبدالله السجستانی، کوفی، ثقة، قاله الشیخ و العلامة و ابن شهرآشوب، و فیه مدح و فیه ذم محمول علی التقیّة....
3) وسائل الشیعه، ج 3، ص 174، باب 20، ح 2؛ کافی، ج 3، ص 196.
4) وسائلالشیعه، ج 3، ص 176، ب 20، ح 6.
با این تفاوت که حدیث قبلی مستند به نقل از امام علیه السلام نبود؛ ولی در این حدیث به امام علیه السلام استناد شده است.
«… عن سالم بن مکرم، عن أبیعبدالله علیه السلام انه قال: تجعل له ـ المیّت ـ وسادة من تراب … و تحرّکه تحریکا شدیداً، و تقول: یا فلان بن فلان! الله ربّک، و محمّد نبیّک، والإسلام دینک، و علی ولیک و إمامک. و تسمّی الأئمة علیهم السلام واحداً واحداً إلی آخرهم، ائمّتک أئمة هدی أبرار …(1)… امام صادق علیه السلام فرمود: در قبر برای میّت بالشی از خاک قرار میدهی و او را حرکت شدیدی میدهی و میگویی: ای فلان بن فلان! پروردگار تو خداوند و پیامبر تو حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم، دین تو اسلام و امام و ولی تو حضرت علی علیه السلام میباشد و ائمّه اطهار را یک به یک تا آخرین فرد آنها نام میبری و میگویی، پیشوایان تو پیشوایان هدایت و نیکسرشتاند و ….»
«… عن اسحاق بن عمّار، قال: سمعت أبا عبدالله علیه السلام یقول: «… علی إمامی، حتّی تسوق الأئمّة علیهم السلام …(2)… امام صادق علیه السلام فرمود: … و میگویی … علی علیه السلام امام من است و … ائمه را نام میبری.»
«.. عن محمّد بن ابراهیم الکوفی: أنّ أبا محمّد علیه السلام، بعث إلی بعض من سمّاه لی بشاة مذبوحة و قال: «هذه من عقیقة ابنی محمّد علیه السلام(3)محمّد بن ابراهیم کوفی میگوید: امام حسن عسکری علیه السلام برای یکی از کسانی که نامش را برایم ذکر کرد، گوسفند ذبح شدهای فرستاد و فرمود: این گوسفند، متعلّق به عقیقه فرزندم محمّد علیه السلام است.»
«روی الشلمغانی فی کتاب الأوصیاء، قال: حدّثنی الثقة، عن ابراهیم بن إدریس، قال: وجّه إلی مولای ابو محمّد علیه السلام، بکبش و قال: عقّه عن ابنی فلان و کل و أطعم أهلک …؛(4)ابن ادریس میگوید: مولایم ابو محمّد امام هادی علیه السلام قوچی را برایم فرستاد و فرمود: آن را برای فلان فرزندم عقیقه بکن و خود از گوشت آن میل نما و اهل و عیالت را اطعام نما.»
اگر مستند حُرّ عاملی این حدیث باشد، باید گفت در این جا کلمه «فلان» بیان شده و این کلمه برخلاف مدّعای او میباشد.
«… عن الرضا علیه السلام: سئل عن إتیان قبر الحسین علیه السلام فقال: … و تکثر من الصلاة علی محمّد و آله و تسمّی واحداً واحداً بأسمائهم، و تبّرأ إلی الله من أعدائهم …(1)از امام رضا علیه السلام در مورد آمدن به کنار قبر امام حسین علیه السلام پرسیدند: حضرت فرمود: … بر پیامبر علیه السلام و اهلبیت او درود فراوان میفرستی و آنان را یک به یک نام میبری و از دشمنانشان بیزاری میجویی ….»
در این جا روشن نیست چرا وی به این حدیث استناد نموده است؟ آیا این حدیث نیز در تسمیه به نام خاص آن حضرت تصریح دارد؟!
«… عن رزین صاحب الأنماط، عن أحدهما علیه السلام قال: من قال: اللهّم إنّی اُشهدک و أشهد ملائکتک المقرّبین، و حملة عرشک المصطفین أنّک أنت الله لا إله إلاّ أنت الرّحمن الرّحیم و أنّ محمّداً عبدک و رسولک، و أنّ فلان بن فلان إمامی و ولییّ و أنّ آبائه رسول الله و علیّاً و الحسن و الحسین و فلاناً و فلاناً حتی تنتهی إلیه، أئمتی و أولیائی علی ذلک أحیی و علیه أموت و علیه أبعث یوم القیامة فان مات فی لیلته دخل الجنّة(2)رزین از یکی از دو (امام باقر و یا امام صادق علیهما السلام) نقل کرده که حضرت فرمود: هر کس دعای «اللهم إنّی …» را بخواند اگر در همان شب از دنیا برود وارد بهشت میگردد.»
شاهد مثال در این است که بگوید «الحسن و الحسین علیه السلام و امامان را یک به یک نام ببرد.
شیخ حرّعاملی، در ابواب مختلف، به این روایات استناد کرده با این که بعضی از آنها قابل تأمل است، از این رو، میگوید: احادیث در خصوص تصریح به نام حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف (محمّد بن الحسن علیه السلام) در ابواب زیارات، نصوص، دعاها، تعقیبات و تلقین و
موارد دیگر بسیار فراوان است.(1)
علاّمه مجلسی، برخلاف ایشان، روایاتی را که مفادشان جواز است، رد کرده و آنها را نمیپذیرد. از این رو، در آنها مناقشه سندی و یا دلالی میکند؛ مثلاً روایت «صاحب هذا الأمر لایسمّیه بأسمه إلاّ کافر» را از نظر سند صحیح میداند و سپس از نظر دلالی بحث میکند و میگوید: «فیه مبالغة عظیمة فی ترک التسمیة» یعنی باید نام برده نشود و توجیهاتی را در این خصوص دارد که قبلاً یادآوری شد.
وی مینویسد: «… و قد جاء فی الأخبار، إنّه لا یحلّ لأحد أن یسمّیه باسمه و لا أن یکنّیه بکنیته إلی أن یزّین الله الأرض بظهور دولته و یلقّب علیه السلام بالحجّة و القائم و المهدی و الخلف الصالح و صاحبالزمان و الصاحب، و کانت الشیعة فی غیبته الأولی تعبر عنه و عن جنبته بالناحیة المقدّسة و کان ذلک رمزاً بین الشیعة یعرفونه به، و کانوا أیضاً یقولون علی سبیل الرمز والتقیّة: الغریم یعنونه علیه السلام؛ یعنی در اخبار آمده برای هیچ کس روا نیست او را نام ببرد یا به کنیهاش یاد کند تا زمانی که خداوند زمین را به ظهور حضرتش مزّین سازد. آن حضرت، به حجّت، قائم مهدی، خلف صالح، صاحبالزمان و صاحب، ملقّب است. شیعیان در غیبت صغری از وی به «ناحیه مقدّسه» تعبیر کردهاند و این تعبیر رمزی میان شیعه بوده که به وسیله آن حضرت را میشناختند. همچنین از باب تقیّه با رمز، کلمه «الغریم» را به کار میبردند و مقصودشان آن حضرت بود.»
سپس میافزاید: «… من العجب أنّ الشیخالطبرسی و الشیخالمفید ــ قالا: إنّه لایجوز ذکر اسمه و لاکنیته ثم یقولان: اسمه اسم النبی صلی الله علیه و آله و سلم و کنیته کنیته ـ علیهما الصلاة و السلام ـ و هما یظنّان أنّهما لم یذکرا اسمه و لا کنیته و هذا عجیب؛ یعنی، از شیخ طبرسی و شیخ مفید جای شگفتی است که میگویند: بیان نام و کُنیه شریف آن حضرت جایز نیست سپس میگویند: نام او نام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و کُنیه او کنیه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است. آن دو بزرگوار گمان میکنند با این گونه سخن گفتن، نام و کنیه او را بیان نکردهاند! و این خود، امری شگفتآور و غریب است!».
پس از آن میگوید: «والّذی أراه أنّ المنع من ذلک إنّما کان للتقیّه فی وقت الخوف علیه و
1) وسائلالشیعه، ج 16، ص 246.
الطلب له و السؤال عنه. فأمّا الآن فلا؛ یعنی از دیدگاه من، منع از تسمیه به نام شریف حضرت، به جهت تقیّه در دوران خوف، تحت تعقیب بودن و پرسش از نام و محل ایشان بوده است؛ ولی هماکنون که خوف و تقیهای در کار نیست، از بیان نام شریفش منع و حرمتی وجود ندارد.»(1)
فیض کاشانی در ذیل روایت ابو عبدالله صالحی، مینویسد: «… و یستفاد من ظاهر التعلیل أن تحریم التسمیة کان مختصاً بذلک الزمان. إلاّ أنّ الصدوق رحمة الله روی فی کتاب غیبته ما یدل علی أنّه مستمر إلی یوم ظهوره؛ یعنی، از ظاهر تعلیل چنین برداشت میشود که حرمت نام بردن حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به دوران غیبت صغری اختصاص دارد. اما صدوق در کتاب غیبت خود میگوید: این حرمت، تا روز ظهور حضرت علیه السلام همچنان ادامه دارد.»(2)
خلاصه دلایل جواز:
فضیلت تسمیه به نام «محمد»؛
شناخته نشدن امام علیه السلام مگر با نام شریف وی؛
روایات استحباب تلقین میّت، ادعیه و … که در آنها به نام حضرت اشاره شده است؛
روایاتی که میرساند آن حضرت همنام رسول خدا است؛
روایات لوح؛
علاّمه مجلسی، میگوید: «هذه التحدیدات مصرّحة فی نفی قول من خصّ ذلک بزمان الغیبة الصغری تعویلاً علی بعض العلل المستنبطة و الاستبعادات الوهمیة؛ یعنی روایاتی که حرمت را تا زمان ظهور امام میداند، قول کسانی را که میگویند: حرمت، مخصوص به دوران غیبت صغری است، به صراحت نفی میکند!» اینان با در نظر گرفتن سلسله عللی مستنبطه و استبعادات وَهْمی، براساس آنها: حرمت تسمیه را در دورانِ «غیبت صغری» میدانند.(3)
«جاء هذا الحدیث (حدیث اللوح) هکذا بتسمیة القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف؛ یعنی، در این حدیث (حدیث لوح)، نام شریف حضرت با کلمه «القائم» آمده است» با کلمه (م. ح. م. د) سپس میگوید: دیدگاه من مطابق روایاتی است که از تسمیه نهی میکند ـ یعنی من نیز قائل به حرمت هستم.(1)
میرزا محمّد تقی موسوی اصفهانی، در کتاب «وظیفةالأنام فی زمن غیبة الإمام علیه السلام »با بیان 54 تکلیف و وظیفه مردم در زمان غیبت، در وظیفه یازدهم میگوید: «عدم ذکر اسمه … و هو نفس اسم رسولالله و تسمیته بالألقاب؛ یعنی، نام شریف حضرت برده نشود و نام وی، نام پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم است و حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، با القاب یاد میشود.» مانند: القائم، المنتظر، الحجّة، المهدی، امامالغائب و... در اخبار زیادی وارد شده که تسمیه به نام حضرت در دوران غیبت، حرام است.
خلاصه دیدگاه وی در کتاب قواعد فقهیه چنین است:
مشهور بین محدثان، حرمت «تسمیه» به نام شریف حضرت است؛ ولی در آن احتمالاتی وجود دارد. او با مطرح کردن سه نظریه میگوید:
حرمت تسمیه به دوران غیبت صغری اختصاص داشته؛
حرمت تسمیه، دائر مدار «تقیّه و خوف» است و دیدگاه علاّمه حُرّ عامِلی نیز همین است؛
حرمت تسمیه، مطلق و تا زمان ظهور است این دیدگاه مربوط به شخصیتهایی؛ مانند شیخ مفید، طبرسی، محقق داماد، محدّث نوری، محدث جزائری، علاّمه مجلسی، شیخ صدوق و … است.
1) کمالالدین، ص 307.
روایات در اینباره، چهار دستهاند:
حرمت تسمیه به نحو مطلق و بیهیچ قید و شرطی؛ مانند روایت کلینی از امام صادق علیه السلام: «صاحب هذا الأمر لایسمّیه باسمه إلاّ کافر(1)جز کافر کسی نام صاحبالأمر را نمیبرد.»
روایاتی که به حرمت تسمیه به نام شریف وی تا زمان ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف تصریح دارند؛ مانند روایت حضرت عبدالعظیم حسنی از امام هادی علیه السلام: «أنّه قال فی القائم … لا یحلّ ذکره باسمه حتی یخرج …؛ روا نیست آن حضرت تا زمان ظهور به نام شریف خود یاد شود …»
روایاتی که علت عدم جواز ذکر نام ولی عصر علیه السلام را ترس و بیم میدانند؛ مانند روایت ابوخالد کابلی از امام باقر علیه السلام که پیشتر یادآوری شد.
روایاتی که ائمه اطهار علیهم السلام و یا اصحابشان به نام شریف حضرت تصریح نمودهاند؛ مانند روایات صدوق از محمّد بن ابراهیم کوفی در مورد عقیقه که پیش از این، ذکر شد.
وی پس از تقسیم بندی روایات، دیدگاه حُرّ عاملی را نقل کرده، میگوید: ما نمیتوانیم بگوییم: منع تسمیه ـ بیان نام حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ مانند سایر احکام تعبّدی است! زیرا سخنی غیرمحققانه است؛ هر چند برخی از بزرگان گفته باشند! ولی از دیدگاه ما منع (از نام بردن) دائر مدار تقیّه است و در زمان ما که جای تقیّه نیست، مانعی از ذکر نام آن حضرت وجود ندارد. سپس با حاشیهای بر سخنان علاّمه مجلسی، مینویسد: شما میگویید روایاتی هستند که حرمت (نام بردن) را تا زمان ظهور تعیین میکنند و این دسته از روایات، سخن کسانی را که حرمت را اختصاص به دوران غیبت صغری میدانند نفی میکند. شما دلیل آنان را علل مستنبطه و استبعادات وَهْمی میدانید. با این که این گفته صحیح نیست؛ بلکه همه اینها، برگرفته از روایات است و ارتباطی به علل مستنبطه و استبعادات وَهْمی ندارد. آنان روایات زیادی دال بر جواز تسمیه و تصریح به نام شریف حضرت دارند. و از نظر دلالت نیز بیشتر و قویتر از سایر روایاتاند.
1) اصول کافی، ج 1، ص 332.
حاصل کلام این که، به دلایل زیر، منعِ ـ نام بردن حضرت ـ دائر مدار «بیم بر جان ایشان»، یا «ترس بر خودمان» است:
بر این اساس، یا باید مطلق را بر مقیّد حمل نماییم و یا قائل به تعارض بشویم. در این صورت اگر همه این روایات از نظر سند قوّت داشته باشند تساقط صورت میگیرد و یا باید قائل به تخییر بشویم. هر کدام که باشد، نتیجه یکی است که همان جواز است. از بهترین و قویترین قرائن بر این ادعا همان روایاتی است که امامان معصوم خود، نام شریف حضرت را بردهاند ـ یعنی: روایات دسته چهارم: علاّمه مجلسی در مورد این دلیل گفته است: نام بردن، بر خود امام جایز است نه بر ما.
روایات زیادی از طریق اهلبیت علیهم السلام و عامّه نقل شده که در آ نها به نام و کُنیه آن حضرت تصریح شده است؛ مانند «إسمه إسمی». که به منزله تصریح به نام میباشد. البته علاّمه مجلسی به این مورد نیز پاسخ داده، میگوید: از باب تغلیب است و یا مجازگویی.
اگر بدون تقیّه و محذورات دیگر به حرمت تسمیه به نام شریف آن حضرت قائل شویم و از سویی به جواز مطلبی که دلالت بر نام ایشان دارد ـ مثل کنایه یا رمز (م. ح. م. د) ـ قائل گردیم و به صراحت نام حضرت را نبریم؛ تعبّدی شدید تلقّی شده و استبعاد محض است و بدون تقیّه بعید است حرمتی داشته باشد.(1)
البته علاّمه مجلسی به این قول پاسخ مناسبی داده و گفته است. چون دلیل ذکر
1) القواعدالفقهیة، ج 1، ص 500.
شده، فقهی نیست، استبعاد محض نیز دلیل نمیباشد. افزون بر آن که ادلّه حرمت تسمیه نیز ذکر شده است و بعید بودن، نمیتواند دلیلی مستقل مانند ادلّه چهارگانه باشد.
خلاصه سخن، آقای مکارم سه دلیل بر ردّ قول به حرمت آورده، میگوید: در دوران تقیّه چه خوف بر جان حضرت و چه بر خودمان باشد، ذکر نام حضرت حرام است؛ ولی در غیر تقیّه دلیلی بر حرمت نداریم و روایات مطلق را بر موارد تقیّه، حمل میکنیم.
البته ما با وجود این همه روایات صحیح در «حرمت تسمیه» تا زمان ظهور، نتوانستیم به خود جرأت قائل شدن به جواز را بدهیم. از این رو، پشت سر قائلان به حرمت حرکت میکنیم. و ادله استاد، به ویژه آخرین مطلب وی، مورد تأمل و بحث است(1).
1) از استادمان آیة الله وحید نیز شنیدم که ایشان فرمود: بردن نام حضرت حرام است.
گاهی شنیده میشود که خودداری از هر گونه تحرّک بر ضدّ فرمانروایان ستمپیشه پیش از ظهور امام زمان علیه السلام از نظر شرع جایز نیست. برخی، در این زمینه به روایاتی نیز استناد میکنند و در نتیجه، به شدّت با هر گونه ندای عدالتخواهانهای مخالفت میورزند و آن را طاغوت مینامند و بدین گونه، سکوت خود را توجیه میکنند. ما بر آن شدیم تا روایات مورد نظر را از نظر سند و دلالت مورد بررسی قرار دهیم.
محدّث فرزانه حرّ عاملی در کتاب گرانسنگ خود وسائلالشیعة، در کتاب جهاد، این روایات را در یک باب گرد آورده و عنوان آن را چنین قرار داده است: «بابُ حکمِ الخروج بالسیف قبل قیام القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف.» همان گونه که ملاحظه میکنید، وی فتوا و نظر نداده است؛ زیرا اگر نظری داشت با عبارت: «وجوبُ الخروج» یا «حرمة الخروج» آن را ارائه میداد و …، چنانچه در ابواب دیگر، نظر و فتوا دادهاند. اینک ما، به دو روایتِ عمده و مهم از منابع اصلی ـ و روایات دیگر ـ اشاره و آنها را مورد بررسی قرار خواهیم داد.
«علی بن ابراهیم، عن أبیه، عن حمّاد بن عیسی، عن ربعی، رفعه عن علی بن الحسین علیه السلام قال: والله! لا یخرج واحد منّا قبل خروج القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف إلاّ کان مَثَلُهُ مثلَ فَرخ طار من وکره قبل أنْ یستوی جناحاه، فأخذه الصبیان فعبثوا به(1)به خدا سوگند! هر یک از ما (اهلبیت) پیش از ظهور حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف دست به قیام بزند به جوجه پرندهای میماند که پیش از درآوردن بال و پر، از لانه خود به پرواز درآید. که در این صورت کودکان آن را گرفته و ابزار بازی و
1) کافی، ج 8، ص 264، ح 382؛ وسائل الشیعه، ج 15، ص 50، ح 1، باب 13.
سرگرمی خود قرار خواهند داد.»(1)
این روایت، مرسل است. و در سند آن ربعی بن عبدالله بن الجارود قرار دارد که هر چند ثقه است؛ ولی از اصحاب امام صادق و امام کاظم علیهما السلام به شمار میآید و از نظر طبقه و سال، نمیتواند بدون واسطه، از امام زینالعابدین علیه السلام نقل کرده باشد.(2)علاّمه مجلسی از این روایت، به «مرفوع» یاد کرده(3)و پر واضح است که «مرفوع»، در اصطلاح ما از اقسام «مرْسَل» تلقّی میشود.
البته این روایت را نعمانی با اندکی تغییر، از امام باقر علیه السلام با سند دیگری نقل کرده است: «حدّثنا محمّد بن همام، قال: حدّثنا جعفر بن محمّد بن مالک، قال: حدّثنی أحمد بن علی الجُعفی، عن محمّد بن المثنّی الحضرمی، عن أبیه، عن عثمان بن زید الجهنی، عن جابر، عن أبی جعفر بن علی الباقر علیه السلام قال: مَثَلُ خروج القائم منّا أهلالبیت کخروج رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم، و مَثَلُ مَنْ خَرَج مِنّا أهلالبیت قبل قیام القائم مثل فرخ طار فوقع من وکره فتلاعبتْ به الصبیانُ(4)قیام قائم ما اهلبیت، مانند نهضت حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. و مثال کسی که از ما اهلبیت، پیش از قیام [حضرت] قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف دست به قیام بزند، به جوجه پرندهای میماند که از لانه خود به پرواز درآید و به زمین افتد و بازیچه کودکان قرار گیرد.»
سند این روایت نیز مورد اشکال است، زیرا اولاً: چند تن از رجال آن، همانند احمد بن علی جعفی و محمّد بن مثنّی حضرمی و عثمان بن زید جهنی مجهول و یا مهملاند.(5)
ثانیاً: حدیث جعفر بن محمّد بن مالک، (جعفر بن محمّد فزاری) به تصریح نجاشی، ضعیف، دارای فساد اعتقادی است. ابن غضائری میگوید: کذّاب، متروک الحدیث جملةً. و کان فی مذهبه ارتفاع. یروی عن الضعفاء و المجاهیل و کل عیوب الضعفاء مجتمعة فیه(6)وی فردی دروغگو است و تمامی احادیث او مورد اعراض و بیاعتنایی است. عقیدهمند، به غلوّ است. از ضعفا و مجهولان، روایت نقل میکند. تمامی عیبهای
1) مراةالعقول، ج 26، ص 256.
2) به کتاب معجم رجال الحدیث، ج 7، ص 160 رجوع شود.
3) مراةالعقول، ج 26، ص 259.
4) غیبت نعمانی، ص 99، باب 11، ح 14؛ مستدرک الوسائل، ج 11، ص 37.
5) معجم رجال الحدیث، ج 2، ص 168 و ج 11، ص 110 و ج 17، ص 185؛ مستدرکات علمالرجال، ج 1، ص 378.
6) رجال نجاشی، 88؛ معجم رجال الحدیث، ج 4، ص 118.
افراد ضعیف، در او جمع است.»
در نهایت، بزرگانی مانند ابن ولید، ابن نوح، شیخ صدوق، وی را تضعیف کردهاند، هر چند شیخ طوسی و علی بن ابراهیم، به توثیق وی پرداختهاند؛ ولی چون با تضعیفهای پیش در تعارض است نمیتوان حکم به وثاقت او کرد. آقای خویی قدس سرّه، به این مطلب تصریح کرده است.(1)
بنابراین، این طریق نیز مورد اشکال جدّی بوده و قابل اعتماد نیست. محقّق شوشتری نیز میگوید: این شخص، مورد اختلاف است و سخن کسانی که وی را مخدوش دانستهاند، در این جا، مقدّم است.(2)
شاید این روایت، در مقام خبر دادن امری غیبی باشد؛ یعنی امام علیه السلام براساس علم خود میفرماید قیامهای پیش از ظهور، به هدف نخواهند رسید، هر چند امکان دارد آثار مثبت و مطلوبی بر آنها مترتب گردد. بنابراین، مقصودِ حضرت در این روایت این نیست که قیامها را تخطئه کند و آنها را مورد تأیید قرار ندهد. چگونه چنین چیزی امکان دارد با این که قیام زید شهید و قیام مختار و از همه درخشانتر، قیام سیّدالشهداء علیه السلام، اتّفاق افتاد و مواضع ائمه علیهم السلام درباره آنها، کاملا، مثبت بود؟!
در روایاتی آمده است که امام معصوم، در مقام تشویق به قیام برضدّ فرمانروایان ستمپیشه، میفرماید: مخارج خانواده قیام کنندگان را بر عهده میگیرم.
ابن ادریس، در سرائر آورده است: «عن کتاب أحمد بن محمّد بن سیّار، أبیعبدالله السیاری، عن رجل، قال: ذکر بین یدی أبی عبدالله علیه السلام من خرج من آل محمّد صلی الله علیه و آله و سلم فقال: «لا زال أنا و شیعتی بخیر، ما خرج الخارجی من آلمحمّد صلی الله علیه و آله و سلم و لوددت أنّ الخارجیّ من آل محمّد خرج و علی نفقة عیاله(3)در محضر امام صادق علیه السلام سخن از قیام و انقلابیون خاندان پیامبر علیهم السلام به میان آمد، حضرت فرمود: من و شیعیانم، در خیر و سلامت خواهند بود، تا زمانی که فردی از ما، قیام نماید و آرزو دارم فردی از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دست به قیام بزند و مخارج اهل و
عیال او را من بر عهده بگیرم.»
بر این روایت، دو اشکال وارد است:
اوّلا: این روایت، با عنایت به جمله «عن رجل»، روایتی مرسل است. راوی این حدیث، یعنی «سیّاری»، دارای فساد عقیده بوده و روایات مرسل فراوانی نقل کرده و به نقل احادیث بیمحتوا پرداخته است. و نجاشی(1)، به این نکته اشاره کرده است. ابن غضائری نیز او را ضعیف و غالی و شتابزده شمرده هر چند، دیدگاه ما نسبت به تضعیفات کتاب ابن غضائری منفی است. از سویی، بعضی، مانند حاجی نوری، در توثیق این شخص تلاش دارد. او، روایات زیادی را که کلینی از او نقل میکند، دلیل بر وثاقت وی گرفته است.(2)
ثانیاً: این روایت نیز در مقام تأیید همه قیامها نیست؛ بلکه به واقعیّتی که نتیجه این قیامهاست، اشاره دارد و آن مشغول شدن ذهنِ حکومت وقت به این قیامهاست که سبب میشد از آزار و فشار بر ائمه علیهم السلام و شیعیان، کاسته شود.
این اشکال خالی از تأمل نیست، زیرا امام علیه السلام تعبیر به «الخارجی منّا» نموده است که اگر تصریح در تأیید نباشد، قطعاً ظهور در آن خواهد داشت.
الف. پیشگویی مزبور، حمل بر غالب میشود؛ یعنی، نوع قیامها به هدف نمیرسند و با به هدف رسیدن بعضی از قیامها منافات ندارد.
ب. این نقضها، وارد نیست، زیرا با این قیامها، تمام سرزمینها را به تسخیر و تصرّف خود درنیاوردند!
ج. آنان، علوی تبار نبودند و برخی مورّخان، بدان اشاره کردهاند.(3)
البته پاسخ سوم وارد نیست، زیرا، معنای (علوی نبودن) زاییده تبلیغات دستگاه
عبّاسی بوده که با این کار میخواستند وانمود کنند علویان ارتباطی با اهلبیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ندارند، تا بدین طریق، افکار عمومی را بر ضدّ خود نشورانند و ذهن مردم متوجه آنان نگردد.
پاسخ دوم نیز نمیتواند وارد باشد، زیرا روایت نهی از قیام، سخن از تسلّط بر تمام نقاط جهان به میان نیاورده است؛ ولی پاسخ نخست، شاید مورد پذیرش و بدون اشکال باشد.
مأمون رقی میگوید: خدمت حضرت امام صادق علیه السلام شرفیاب بودم، ناگهان، سهل بن حسن خراسانی وارد شد و بر امام سلام کرد و گوشهای نشست، سپس عرض کرد: «یابن رسولالله: لکم الرأفة و الرحمة و أنتم أهلبیت الإمامة. ما الذی یمنعکَ أنْ یکونَ لکَ حقّ تقعد عنه؟؛ شما اهلبیت، سزاوار پیشوایی و امامت هستید، چه چیز شما را در جهت دفاع از حق خود بازمیدارد.» با این که صدهزار پیروِ مسلّح دارید که در رکاب شما آماده جان نثاری هستند؟
حضرت به وی فرمود: «بنشین.» سپس دستور داد تنور را روشن کردند. به او فرمان داد، تا وارد تنور شود و میان شعلههای آن بنشیند. خراسانی، عذر آورد و عرض کرد: سرورا! مرا در آتش، معذَّب مگردان و ببخش و از آن چه گفتم، معافدار. حضرت او را معاف داشت. در این میان، هارون مکّی یکی از یاران حضرت، که کفش خود را به دست گرفته بود، وارد شد و به حضرت عرض سلام کرد.
امام به او فرمود: «ألق النعل من یدک، و اجلس فی التنور؛ کفش خود را رها کن و وارد تنور شو و در آن بنشین.» او نیز اطاعت کرده و بیدرنگ وارد تنور شد و در آن نشست.
حضرت، به سخن خود با مرد خراسانی ادامه داد و اوضاع خطّه خراسان را چنان برای خراسانی تشریح میکرد که گویی حضرت خود، در آنجا حضور داشته است. سپس به آن شخص فرمود: «قم یا خراسانی و انظر ما فی التنّور؛ برخیز و داخل تنور را
بنگر.»
آن شخص میگوید: وقتی به داخل تنور نگاه افکندم، یار امام را صحیح و سالم دیدم که راحت در آن نشسته! و سپس از تنور خارج شد و بر ما سلام کرد.
امام، به مرد خراسانی فرمود: «کم تجد بخراسان مثل هذا؟ چند نفر همانند این شخص (هارون مکّی) در خراسان یافت میشود؟ عرض کرد: به خدا سوگند! حتی یک نفر نیز وجود ندارد. حضرت فرمود: «أما إنّا لا نخرج فی زمان لانجد فیه خمسة معاضدین لنا. نحن أعلم بالوقت(1)آگاه باشید! تا آن زمان که حتی پنج تن یاور نداشته باشیم، هرگز دست به قیام نخواهیم زد. ما آگاهتر از شماییم چه زمانی قیام کنیم.»
بنابراین، بعید نیست این سنخ روایات، ناظر به این گونه جریانات و پاسخِ این گونه افراد باشند.
«محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن الحسین بن سعید، عن حمّاد بن عیسی، عن الحسین بن المختار، عن أبی بصیر، عن أبیعبدالله علیه السلام قال: «کلُّ رایة تُرْفَعُ قبل قیامِ القائم، فصاحبها طاغوت یُعبد من دون الله عزّوجلّ؛(3)هر پرچمی پیش از قیام [حضرت قائم] به اهتزاز درآید، پرچمدارش طاغوتی است که به جای خدای عزوجلّ، پرستش میشود.»
فقه الحدیث
طاغوت، به چند معنا آمده است: 1. کاهن، 2. شیطان، 3. سردمدار ضلالت و
گمراهی(1)4. بت، 5. هر چه به جای خدا مورد پرستش و عبادت قرار میگیرد.(2)طاغوت، گاهی به معنای مفرد(3)و گاهی به معنای جمع میآید.
مثال فرد: (وَقَدْ أُمِرُوا أَن یَکْفُروا بِهِ)(4)
مثال برای جمع: (أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم)(5)
هر چند علاّمه مجلسی، این روایت را موثَّق دانسته(6)، ولی سند آن خالی از اشکال نیست، زیرا در این سند، «حسین بن مختار» قرار دارد که در وثاقت و ضعف او، چند دیدگاه داریم:
شیخ طوسی به عدم وثاقت و واقفی بودن او تصریح کرده است. بر همین اساس علاّمه حلّی او را ضعیف شمرده و محقّق حلّی، در کتاب المعتبر با نقل روایتی گفته است: این روایت، ضعیف است، زیرا در سند آن حسین بن مختار واقع شده است. جمع دیگری نیز مانند شیخ بهایی در کتاب مشرقالشمسین، او را ضعیف دانسته است. و در ذیل روایتی میگوید: این روایت، قابل استدلال بر اثبات حرمت نیست، زیرا در سند آن حسین بن مختار وجود دارد و واقفی مذهب است.(7)
ابنعقدة، معتقد به وثاقت او است. محقّق حلّی، نام او را در بخش دوم کتاب خود آورده و گفته است: او، واقفی مذهب است و ابن عقده، به نقل از علی بن الحسن، او را کوفی ثقه خوانده؛ ولی اعتماد من، بر گفته نخست است.(8)
1) مرآة العقول، ج 26، ص 325.
2) شرح اصول کافی، مولی صالح مازندرانی، ج 12، ص 391؛ مرآة العقول، ج 26، ص 325.
3) شرح اصول کافی، مولی صالح مازندرانی، ج 12، ص 391
4) سوره نساء، آیه 60.
5) سوره بقره، آیه 257.
6) مراةالعقول، ج 26، ص 325.
7) تنقیح المقال، ج 23، ص 44، ش 1055، چ جدید.
8) خلاصة الأقوال، ص 338، شماره 1333.
آقای خویی، پس از مناقشه در صغرا (واقفی بودن حسین بن مختار) و در کبری (واقفی بودن، مانع از عمل به روایت شخص ثقه نمیشود)، او را بدون هیچ اشکالی، در زمره موثّقان میداند. و میگوید: «ذکره العلاّمة فی القسم الثانی و ترک العمل بروایته من جهة بنائه علی أنّه واقفی، و الأصل فی ذلک شهادة الشیخ فی رجاله علی وقفه. و یردّه أوّلا، أنَّ الوقف، لا یمنع العمل بالروایة بعد کون راویها ثقة، و الحسین بن مختار ثقة. ثانیاً لم یثبت وقفه، لشهادة المفید بأنّه من أهل الورع من الشیعة … و روی فی الکافی(1)، کتاب الحجّة، فی باب الإشارة و النص علی أبیالحسن الرضا علیه السلام. بسند صحیح، عن الحسین بن مختار، وصیة الکاظم علیه السلام إلی أبیالحسن الرضا علیه السلام. و رواه الصدوق بسندین صحیحین مثله فی العیون. و هذا، لا یجتمع مع وقفه ….
علی أنَّ سکوتَ النجاشی و الشیخ فی الفهرست من ذکر مذهبه و الغمض فیه، شاهد علی عدم وقفه. و کیف کان، فالرجل من الثقات بلا اشکال؛ علاّمه حلّی، نام وی را در بخش دوم کتاب خود (بخش ضعفا) آورده و به جهت واقفی بودن او، به روایات او عمل نمیکند. مستندِ این نسبت، همان شهادت شیخ طوسی در کتاب رجال است؛ ولی ما با دو دلیل، این مطلب را مردود میدانیم.
اولاً: پس از آن که ثابت شد راوی و حسین بن مختار ثقه هستند، واقفی بودن، مانع از عمل به روایت او نمیشود.
ثانیاً: واقفی بودن این شخص، ثابت نیست، زیرا شیخ مفید شهادت داده که او در زمره پرهیزکاران شیعه بوده است.
کلینی، در کافی، کتاب حجّت، در باب «نص بر امامت امام رضا علیه السلام » حدیثی را با سند صحیح از حسین بن مختار نقل کرده که متضمّن وصیّت امام کاظم به امام رضا علیهما السلام است. این حدیث را شیخ صدوق با دو سند صحیح، در عیون اخبارالرضا علیه السلام، آورده و این حدیث با واقفی بودن حسین بن مختار، جمع نمیشود.
افزون بر این، سکوت نجاشی و شیخ طوسی در فهرست و سخن نگفتن در مورد مذهب حسین بن مختار و ایراد نگرفتن بر او، خود شاهد بر عدم واقفی بودن اوست.
1) کافی، ج 1، ص 311، ح 1.
به هر حال، این شخص، بدون هیچ اشکالی از ثقات شمرده میشود.»(1)البته بعضی دیگر از معاصران همانند مامقانی و شوشتری نیز به دفاع از او برخاستهاند؛(2)ولی از کنار تضعیف محقّق و علاّمه حلّی نمیتوان به سادگی گذشت و آن را نادیده گرفت.
روایت مزبور را نعمانی، به سه طریق دیگر از مالک بن اعین جُهنی، از امام محمدباقر علیه السلام در کتاب خود آورده و گفته است:
«أخبرنا عبدالواحد بن عبدالله، قال: حدّثنا أحمد بن رباح الزهری، قال: حدّثنا محمّد بن العباس بن عیسی الحسینی، عن الحسن بن علی بن أبی حمزة، عن أبیه، عن مالک بن أعین الجهنی، عن أبی جعفر الباقر علیه السلام أنّه قال: «کلُّ رایة تُرفَعُ قبلَ رایة القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف صاحبُها طاغوت؛(3)هر پرچمی پیش از به اهتزاز درآمدن پرچم [حضرت] قائم برافراشته گردد، پرچمدارش طاغوت است.»
«أخبرنا علی بن الحسین، قال: حدّثنا محمّد بن یحیی العطار بقم، قال: حدّثنا محمّد بن حسان الرازی، قال: حدّثنا محمّد بن علیّ الکوفی، عن علیّ بن الحسین، عن ابن مُسکان، عن مالک بن أعین الجهنی قال: سمعت أبا جعفر الباقر علیه السلام مثله.»(4)
«و أخبرنا علی بن أحمد البندنیجی، عن عبیدالله بن موسی العلوی، عن علیّ بن ابراهیم بن هاشم، عن أبیه، عن عبدالله بن المغیرة، عن عبدالله بن مسکان، عن مالک بن أعین الجهنی، قال: سمعت أبا جعفر الباقر علیه السلام مثله.»(5)
در سند آن، «علی بن ابیحمزه بطائنی» وجود دارد که خود، از بنیانگذاران مذهب انحرافی وَقْفیّه است. ابن غضائری گفته است: «ابن أبیحمزة ـ لعنه الله ـ أصل الوقف و أشدّ الخلق عداوةً للولیّ من بعد أبی ابراهیم علیه السلام(6)خدا، (ابن ابوحمزه) را لعن کند! او،
بنیانگذار مسلک واقفیه است وی، کینهتوزترین مردم نسبت به علی بن موسیالرضا، امام بعد از حضرت کاظم علیه السلام است.»
علاّمه حلّی میگوید: او بسیار ضعیف است. علی بن ابی حمزه، به نقل علی بن حسن فضال، دروغگو و متهم است.(1)آقای خویی، شش وجه برای اثبات وثاقت او نقل میکند و در آغاز میگوید: معروف این است که وی ضعیف است و در آخر میافزاید: «فلا یمکن الحکم بوثاقته و بالنتیجة یعامل معه معاملة الضعف(2)ممکن نیست ما حکم به وثاقت او کنیم(3)در نتیجه با او، معامله راوی ضعیف میشود.» اینک برای رعایت اختصار، به بررسی حالات همین شخص، در این سند، بسنده میکنیم.
در سند آن، «محمّد بن حسان رازی» قرار دارد. وی، افزون بر این که از ضعفا روایات زیادی نقل میکند وثاقت و عدالتاش ثابت نیست؛ بلکه طبق گفته صریح ابن غضائری، فردی ضعیف است.
آقای خویی میگوید: «فالرجلُ لمْ یثبتْ وثاقته، و إنْ کان ضعفه لم یثبت أیضاً و تضعیف ابن الغضائری لا یعتمد علیه؛ لأنَّ نسبة الکتاب إلیه لمْ تثبتْ(4)وثاقت این شخص (محمّد بن حسان رازی) ثابت نیست، هر چند ضعف او نیز ثابت نشده است. تضعیف او از سوی ابن غضائری، از دیدگاه ما، قابل اعتماد نیست، زیرا نسبت کتاب به او، ثابت نشده است.»
بدین ترتیب، این طریق نیز ضعیف یا مورد اشکال است و ما برای رعایت اختصار، از بررسی افراد دیگر این سند، خودداری میکنیم.
در سند آن، فردی به نام «علی بن أحمد بندنیجی» آمده است. گفتهاند: او، فردی
1) خلاصة الاقوال، ص 362، شماره 1426 و ص 421، شماره 1717.
2) معجم رجال الحدیث، ج 11، ص 226.
3) دیدگاه ما تا سال 1429 هـ همین بود ولی در سال 1429 هـ در درس خارج فقه طی دو هفته بحث و بررسی در دیدگاه خود تجدیدنظر کرده و او را ثقه می دانیم و روایت را به لحاظ این راوی مردود نمی دانیم. آری، در سند، اشخاص دیگری هستند که مورد مناقشه می باشند.
4) معجم رجال الحدیث، ج 15، ص 191.
ضعیف و تناقضگو است و به گفتههای او توجّه نمیشود.(1)علاّمه حلّی نیز او را در بخش دوم رجال خود آورده و وی را ضعیف و تناقضگو شمرده و گفته است: «لا یلتفت إلیه(2)» بنابراین، تمامی طرق این روایت، مورد اشکال سندی است و هرگز قابل اعتماد نیست.
دعوت، دو گونه است:
دعوت حق؛ یعنی: دعوت مردم برای به پا داشتن حق و بازگردانیدن زمام امور حکومت به دست اهلبیت علیهم السلام. که چنین دعوتی مورد تأیید امامان معصوم علیهم السلام است.
دعوت باطل؛ یعنی: دعوت مردم برای مطرح کردن خود و مقصود از «کلُّ رایة» همین بخش دوم در مقابل بخش نخست است؛ یعنی دعوت، در عرض و مقابلِ دعوتِ اهلبیت علیهم السلام باشد، نه در طول و مسیر آن.
بنابراین، قیامهایی که بر مبنای دفاع از حریم اهلبیت و دعوت مردم به سوی آنان، صورت گرفته به طور کلّی، از دائره مصادیق این روایت، خارجاند.
ممکن است گفته شود: این حدیث، در بطلان تمام قیامهای پیش از قیام قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف ظهور دارد؛ یعنی ملاک بطلان، این نیست که دعوت برای خود و در عرض نهضت امامان معصوم علیهم السلام صورت بگیرد؛ بلکه ملاک، پیشی گرفتن آن، بر قیام حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است، خواه دعوتِ حق باشد و یا دعوتِ باطل.
اوّلا: به احتمال قوی این روایت، ناظر به بعضی از قیامهای آن زمان باشد و به اصطلاح، «قضیه خارجیه» است نه حقیقی و ناظر به تمام قیامها نیست و ملاک حق و باطل بودن، همان دعوت به راه راست است. در روایت امام محمدباقر علیه السلام نسبت به
«رایة الیمانی» آمده است: «لأنّه یدعو إلی الحق و إلی طریق مستقیم.»(1) ثانیاً: روایات بسیاری از امامان معصوم علیهم السلام وارد شده که برخی از قیامهایی را که بعدها و پیش از ظهور امام زمان اتّفاق میافتد، کاملاً تأیید کردهاند و مردم را برای پیوستن به آنان تشویق کردهاند همانند «رایة الیمانی». و اگر آن روایت را قضیه خارجیه ندانیم، با این روایات، در تعارض خواهد بود. اینک، به دو روایت، در این زمینه اشاره میکنیم:
«عن الباقر علیه السلام: لیس فی الرایات رایة أهدی من رایة الیمانی هی رایة هدی؛ لأنّه یدعو إلی صاحبکم. فإذا خرج الیمانی حرّم بیعالسلاح علی الناس و کلِّ مسلم، و إذا خرج الیمانی فانهض إلیه؛ فإنّ رایته رایة هدی. و لا یحلّ لمسلم أنْ یلتوی علیه. فمَنْ فعل ذلک فهو من أهل النار؛ لأنّه یدعو إلی الحق و إلی طریق مستقیم؛(2)یعنی، میان این قیامها، قیامی هدایت کنندهتر از پرچم یمانی نیست. که پرچمِ هدایت است، زیرا مردم را به سوی حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف دعوت میکند. بنابراین، هرگاه یمانی دست به قیام بزند فروش سلاح را به دیگران بر مردم و هر مسلمانی حرام میگرداند. هر زمان دست به قیام زد به سوی او بشتابید، زیرا پرچم او، پرچم هدایت است و بر هیچ مسلمانی سرپیچی و تخلّف از او، جایز نیست و هر کس نافرمانی کند، اهل دوزخ است، چرا که یمانی، مردم را به سوی حق و راه راست دعوت میکند.»
«عن الباقر علیه السلام: کأنّی بقوم قد خرجوا بالمشرق یطلبون الحق فلا یُعطَونه، ثمَّ یطلبونه فلا یُعطونه، فإذا رأوا ذلک، وضعوا سیوفهم علی عواتقهم، فُیعطَون ما سئلوه، فلا یقبلونه حتّی یقوموا، و لا یدفعونها إلاّ إلی صاحبکم. قتلاهم شهداء …؛(3)
گویی گروهی از مردم را میبینم که از مشرق زمین قیام میکنند و در جستجوی حقاند؛ ولی به آنان داده نمیشود، مجدّداً درخواست حق میکنند؛ ولی این بار نیز به آنان داده نمیشود. وقتی اوضاع را این گونه دیدند، دست به سلاح برده و شمشیرهای خود را بر دوش مینهند که خواسته آنها برآورده میشود؛ ولی پذیرای
آن نمیشوند و دست به قیام میزنند و پرچم هدایت را فقط به [حضرت مهدی] میسپارند. کشتههای آنان، شهید به شمار میآیند.»
جالب توجّه است که در این روایت، از کشتهها و مقتولان در این قیام، به «شهدا» تعبیر شده است و این جمله، به معنای تأیید کامل امام معصوم از این نهضتها تلقّی میشود.
هنگامی که درباره وظیفه شیعیان در مقابل قیام مختار از امام زینالعابدین علیه السلام پرسش شد، حضرت در پاسخ فرمود: «لو أنّ عبداً زنجیاً تعصّب لنا أهلالبیت، لوجب علی الناس موازرته …(1)اگر بردهای زنگی تبار، برای یاری ما، پیشانیبند رزم، بست واجب است مردم او را یاری و حمایت کنند. و من ولایت این امر (مسئله مختار) را به تو سپردم، هر گونه صلاح میدانی، رفتار کن.» پرسش کنندگان با شنیدن این سخن از امام، گفتند: امام زینالعابدین علیه السلام و محمّد بن حنفیه، به ما اجازه قیام دادند.
در احادیثی که از امام صادق علیه السلام وارد شده، حضرت قیام زید شهید را کاملاً تأیید میکند، مانند روایت عیص بن قاسم: «لا تقولوا: «خَرَجَ زید» فإنَّ زیداً کان عالماً و کان صدوقاً و لمْ یدعکم إلی نفسه. إنّما دعاکم إلی الرضا من آل محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و لو ظَهَر لَوفی بما دعاکم. إنّما خرج إلی سلطان مجتمع لینقضه(2)قیام زید را به رخ نکشید، زیرا او مردی اندیشمند و بسیار راستگو بود و شما را به سوی خود دعوت نکرد؛ بلکه به سوی خاندان پیامبر علیه السلام و رضایت آنان دعوت نمود. اگر پیروز میشد، قطعاً به وعده خود وفا میکرد. او، در برابر سلطنت و حکومتی محکم و یک پارچه قیام کرد تا ارکان آن را متلاشی سازد.»
علاّمه مجلسی، این روایت را «حَسَنه» شمرده و به اصطلاح، تأیید کرده است و جمله «إنّما خرج إلی سلطان …» را بیان علّت عدم پیروزی قرار داده و فرموده است: «أی لذلک لم یظفر.»(3)یعنی علت عدم پیروزی، تحکیم پایههای حکومت آنان بوده است.
این روایت، با روایات بسیاری که در باب امر به معروف و نهی از منکر و باب جهاد
وارد شده، منافات دارد.(1)به ویژه که برخی از فقهای معاصر، در دوران غیبت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف جهاد ابتدایی را نیز واجب و فتوا به وجوب آن دادهاند. آقای خویی در ملحقات منهاجالصالحین چنین میگوید:
«و قد تحصّل من ذلک أنّ الظاهر عدم سقوط وجوب الجهاد فی عصر الغیبة و ثبُوتُه فی کافة الأعصار لدی توفّر شرائطه. و هو فی زمن الغیبة، منوط بتشخیص المسلمین من ذوی الخبرة فی الموضوع أنَّ فی الجهاد معهم مصلحة للإسلام علی أساس أنّ لدیهم قوّة کافیة من حیث العدد و العُدة لدحرهم بشکل لا یحتمل عادةً أنْ یخسروا فی المعرکة. فإذا توفّرتْ هذه الشرائطُ عندَهم و وجبَ علیهم الجهادُ و المقاتلة معهم(2)از مجموع مطالب گذشته، چنین به دست آمد که ظاهراً وجوب جهاد در دوران غیبت، ساقط نمیشود؛ بلکه جهاد در تمامی زمانها، در صورت جمع بودن شرایط جهاد، واجب است که این شرایط منوط به تشخیص اهل خبره و کارشناسان مسائل نظامی است و جهاد، باید به مصلحت اسلام باشد و نیرو و سلاح کافی برای راندن دشمن وجود داشته باشد به گونهای که هرگز احتمال شکست در جنگ، به نظر نرسد. بنابراین، در صورتی که این شرایط جمع باشد، جهاد و جنگ با دشمن واجب میشود.» سپس گفته است: «و امّا ما ورد فی عدّة من الروایات من حرمة الخروج بالسیف علی الحکّام و خلفاء الجور قبلَ قیام قائمنا ـ صلواتالله علیه ـ فهو أجنبی عن مسألتنا هذه و هی الجهاد مع الکفار رأساً و لا یرتبط بها نهائیاً(3)امّا روایاتی که درباره حرمت قیام مسلّحانه علیه فرمانروایان و زمامداران ستم پیشه، پیش از قیام [حضرت] قائم ما وارد شده، ارتباطی به بحث ما ندارد و با موضوع مورد بحث ما که جهاد مستقیم با کفّار است بیگانه میباشد.»
گویی آقای خویی، اصل روایات را پذیرفته و دلالت آن را نیز قبول کرده است، امّا مورد آن را قیام برضدّ حکومتهای به ظاهر اسلامی میداند، نه کفّار؛ ولی با بررسی گسترده سند و دلالت روایات، ظاهراً پاسخ مشخص است.
احتمال دارد مقصود از «القائم» در روایت «کلُّ رایة ترفع قبل قیام القائم» خصوص
حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نباشد؛ بلکه هر یک از ائمه علیهم السلام را شامل گردد. در روایات، کلمه «قائم» بر همه ائمه علیهم السلام اطلاق شده است. کلینی نیز در کتاب کافی، بابی را به عنوان: «أنَّ الأئمة کلهم قائمون بأمرالله» عنوان کرده و سه روایت را نیز در آنجا آورده است:
«عن أبی خدیجة، عن أبیعبدالله علیه السلام أنّه سئل عن القائم، فقال: کلّنا قائم بأمرالله، واحد بعد واحد، حتّی یجیئ صاحب السیف …(1)همه ما، یکی پس از دیگری قائم به امر خداوند هستیم تا زمانی که قیام کننده با شمشیر حضور یابد.»
«عن الحکم بن أبی نعیم …: أتیتُ ابا جعفر علیه السلام … فقال: یا حکم! کلّنا قائم بأمرالله. قلت: فأنت المهدی؟ قال: کلّنا نهدی إلیالله. قلت: فأنت صاحب السیف؟ قال: کلّنا صاحب السیف و وارث السیف؛(2)از حکم بن ابو نعیم منقول است که گفت: خدمت امام باقر علیه السلام شرفیاب شدم و پرسشهایی نمودم حضرت فرمود: ای حَکَم! همه ما ائمّه، قائم به امر خداوند هستیم …، البته، این مناقشه مربوط به برخی از بزرگان(3)معاصر است؛ ولی گمان میرود این مناقشه، نه تنها دفع اشکال نمیکند؛ بلکه دامنه اشکال را گستردهتر میسازد، زیرا، معنای آن، زیر سؤال بردن تمام قیامها در تمام دورانِ حضور ائمه علیهم السلام است از این رو، به مناقشات اول و دوم بسنده میکنیم.
روایات دیگری را در وسائل و مستدرک نقل کردهاند؛ ولی یا صراحت در موضوع ندارد و یا مبتلا به اِشکال سندی است و یا توجیهات واضح و روشنی دارد. شاید، تنها روایاتی که صراحت زیادی در موضوع داشت، همین دو روایت کافی و نعمانی بود که بیان گشت.
1- «عن ابان بن عثمان، عن ابی جعفر الاحول و الفضیل بن یسار، عن زکریا النقاض، عن ابی جعفر علیه السلام قال: سمعته یقول: الناس صاروا بعد رسولالله بمنزله من اتبع هارون علیه السلام و من اتّبع العجل و أنّ ابابکر دعا فأبی علی علیه السلام إلاّ القرآن و أنّ عمر دعا فأبی علی علیه السلام إلاّ القرآن و أنّ عثمان دعا فأبی علی علیه السلام إلاّ القرآن و إنّه لیس من أحد یدعوا إلی أن یخرج الدجّال إلاّ یجد من یبایعه و من رفع رایة ضلالة
فصاحبها طاغوت؛(1)ابان بن عثمان از ابوجعفر احول و فضیل بن یسار از زکریا نقاض روایت کرده که گفت: از امام باقر علیه السلام شنیدم میفرمود: مردم پس از رحلت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم به افرادی نظیر پیروان حضرت موسی و هواداران گوساله تبدیل شدند ابوبکر، علی را به پیروی از خود فراخواند؛ ولی علی علیه السلام پیروی از هر کسی را غیر از قرآن مردود اعلام کرد. عمر و عثمان نیز چنین درخواستی از او نمودند؛ اما حضرت جز در مسیر عمل به قرآن، از پیروی آنان نیز سرباز زد. در واقع هر کس تا دوران جنبش دجّال، مردم را به پیروی از خود فراخواند، پیروانی برای خود خواهد یافت و هر کس درفش گمراهی برافرازد، پرچمدارش طاغوت خواهد بود».
مجلسی آن را مجهول میداند و میگوید: در آن جا که آمده: «ابوبکر او را فراخواند» یعنی: علی و یا همه مردم را به پیروی و اطاعت از خویش فراخواند و امیرمؤمنان علیه السلام در دوران وی، جز به قرآن عمل نکرد و در بدعت گذاریهای ابوبکر، با او موافقت ننمود(2)از قرینه کلمه «دعا» در آغاز روایت، دانسته میشود که مقصود از دست رد نهادن امیرمومنان علیه السلام بر سینه ابوبکر، این بود که ابوبکر داعیه خلیفه دانستن خویش را داشته است… که سخنی مردود تلقّی میشود.
2- «الحسین بن محمّد، عن جعفر بن محمّد، عن القاسم بن اسماعیل الأنباری، عن الحسن بن علی، عن ابراهیم بن مهزم، عن أبیه، عن أبیعبدالله علیه السلام قال: ذکرنا عنده ملوک آل فلان، فقال: إنّما هلک الناس من إستعجالهم لهذا الأمر إنّ اللّه لایعجل لعجلة العباد، إنّ لهذا الأمر غایة ینتهی إلیها، فلو قد بلغوها - لم یستقدموا ساعة و لمیستأخروا(3)حسین بن محمد، از جعفر بن محمد، از قاسم بن اسماعیل انباری، از حسن بن علی، از ابراهیم بن محزم، از پدرش روایت کرده که گفت: در محضر امام صادق علیه السلام از پادشاهان فلان خاندان یاد کردیم، حضرت فرمود: مردم به جهت شتابزدگی در فرا رسیدن زمان ظهور ما به وادی هلاکت افتادند، خداوند هیچگاه برای عجله مردم شتابزده عمل نمیکند. امر ظهور ما، خود زمانی معین دارد که بدان منتهی خواهد شد. اگر (سلاطین فلان خاندان) آن زمان (معین) را درک کرده بودند، نابودی آنان یک لحظه تقدیم و تاخیر نداشت».
مجلسی این روایت را ضعیف میداند و میگوید: منظور از سلاطین فلان خاندان بنیعبّاساند. بنابراین معنای سخن امام علیه السلام این میشود که ما امید داشتیم انقراض دولت بنی امیّه، متصل به دولت شما باشد؛ ولی چنین چیزی اتفاق نیفتاد و دولت بنیعبّاس روی کار آمد. یا منظور این است که ما از قدرت و توان حکومت آنها سخن به میان آوردیم یا این که آیا امکان براندازی این حکومت وجود دارد؟
منظور از جمله «مردم به جهت شتابزدگی به هلاکت رسیدند» کسانیاند که پیش از به پایان رسیدن عُمْر دولت باطلگرا دست به قیام زدند، مانند: زید، محمد، ابراهیم و امثال آنان که برای پیروزی حق و براندازی دولت باطل دست به چنین قیامی زدند. و اگر این افراد حق طلب و یا طرفداران دولت باطل گرا، به آن زمان (معین) رسیده بودند کارشان لحظهای تقدیم و تاخیر نداشت و این مطلب به آیه شریفه: (فإذا جاء أجلهم لا یستاخرون ساعة و لا یستقدمون)(1)اشاره دارد. سپس به نقل بیضاوی میگوید: یعنی کمترین زمان ممکن به تأخیر نمیافتادند و پیشی نمیگرفتند و یا به جهت ترس و بیم زیاد، در پی تأخیر و پیشی گرفتن بر نمیآمدند.(2) 3- روایت صحیفه سجّادیه: «عن متوکّل بن هارون الثقفی، عن أبیعبداللّه الصادق علیه السلام: ما خرج و لا یخرج مِنّا أهل البیت إلی قیام قائمنا أحد لیدفع ظلماً أو ینعش حقّاً إلاّ اضطلمَته البلیّة و کان قیامه زیادة فی مکروهنا و شیعتنا(3)از متوکل بن هارون ثقفی، از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود: تا هنگامه قیام قائم ما اهل بیت، هر یک از خاندان ما که برای براندازی دستگاه ظلم و ستم و برقراری آرمان حق بپاخیزد، بلا و مصیبت او را از پای در میآورد و قیام وی بر دشواریها و ناگواریهای ما و پیروانمان خواهد افزود».
اولاً: این روایت، ناظر به تکلیف و خطمشی و پایان کار خود ائمّه علیه السلام است.
ثانیاً: اشاره به واقعیتی است که سرنوشت قیام چنین خواهد بود، یعنی پیروزی قطعی در پی ندارند.
ثالثا: از نظر سند مشکل دارد، زیرا در سند آن متوکل بن هارون وجود دارد که در
مورد وی توثیق و ستایشی وارد نشده است. و البته این تضعیف هیچ خدشهای به اعتبار صحیفه سجادیه ـ که این شخص راوی آن است ـ وارد نمیکند.
مجلسی در شرح مشیخه فقیه میگوید: عبارت صحیفه دلالت دارد که این سخن بشر نیست به خصوص عمیر و متوکل در سند این روایت نه از علمای أهل سنّت اند و نه از علمای شیعه به شمار میآیند؛ زیرا چگونه امکان دارد دانشمندان أهل سنّت، این مطلب را به علمای ما نسبت دهند و دانشمندان شیعه، چگونه از چنین فضیلت بزرگی برخوردار بودهاند که هیچگاه کسی از آنان اطلاع نداشته و ناشناخته ماندهاند؟! با این که وجدان خالی از تعصّب به یقین حکم میکند که این سخن فراتر از سخن بشر است و امکان دارد از سخنان الهی (حدیث قدسی) باشد و از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده باشد.(1)
4 - محمّد بن یحیی عن احمد بن محمّد بن عیسی، عن علی بن الحکم، عن أبی ایّوب الخزّاز، عن عمر بن حنظله، قال: سمعت أباعبداللّه علیه السلام یقول: خمس علامات قبل قیام القائم: الصیحة، والسفیانی، و الخسف و قتل النفس الزکیّة، والیمانی. فقلت: جُعلت فداک إن خرج أحد من إهل بیتک قبل هذه العلامات أنخرج معه؟ قال: لا؛ فلمّا کان من الغدتلا هذه الآیه «إن نشأ ننزّل علیهم من السماء آیة فظلّت أعناقهم لها خاضعین»(2)فقلت له: أهی الصیحة؟ فقال: أمّا لو کانت، خضعت أعناق آعداء اللّه عزّوجلّ؛(3)محمّد بن یحیی از احمد بن محمّد بن عیسی، از علی بن حکم از ابو ایوب خزّاز، از عمر بن حنظله روایت کرده که گفت: از امام صادق علیه السلام شنیدم میفرمود: پیش از هنگامه ظهور قائم، پنج نشانه رخ خواهد داد: صیحه، جنبش سفیانی، فرو رفتن زمین، به شهادت رسیدن نفس زکیّه، جنبش یمانی.»
راوی میگوید: عرض کردم: اگر پیش از رخداد این نشانهها، شخصی از خاندان شما دست به قیام زند، آیا همراه با او قیام نماییم؟
حضرت فرمود: خیر،
روز بعد آیه شریفه: (إن نشأ ننزّل علیهم من السماء آیة فظلّت أعناقهم لها خاضعین) را تلاوت کرد عرضه داشتم: (اماما!) آیا منظور از این نشانه، صیحه است؟
فرمود: هرگاه صیحه رخ دهد، دشمنان گردنکش خدای عزوجل، سر تسلیم فرود
خواهند آورد».
مجلسی میگوید: این روایت، حَسَن است مانند صحیح و شهید ثانی آن را روایتی صحیح شمرده است. وی میافزاید: آن جا که راوی میگوید: «به حضرت عرض کردم: آیا منظور از این نشانه، صیحه است» امام مقصود از آن نشانه را صیحه بیان داشته و تبیین فرموده که صیحه سبب سر تسلیم فرود آوردن دشمنان خدا خواهد شد.(1)
در سند این روایت ابوایّوب خزّاز وجود دارد اگر مقصود از ابوایّوب، ابراهیم بن زیاد باشد، در مورد وی توثیقی وارد نشده است هر چند شیخ طوسی آن را در رجال خویش آورده است.(2)
ولی چنان که مامقانی قدس سرّه(3)بدان تصریح کرده وی فردی مجهول الحال است و اگر ثابت شود که او با ابراهیم بن عثمان (عیسی) خزّاز یکی است در این صورت فردی مورد اطمینان و جلیلالقدر تلقّی میشود و تا زمانی که چنین موردی ثابت نشده باشد، وضعیت وی روشن نیست چنان که از فرزند مامقانی منقول است که وی را مجهولالحال دانسته است.(4)
اولاً: به قرینه دیگرِ روایت، شاید منظور از «خروج» یعنی (شخص قیام کننده) همان قائم منتظر است. و شاید مقصود از «فراخواندن مردم» یعنی آنها را به پیروی از خود فرا میخواند، نه اهل بیت.
ثانیاً: این روایت، قیام همراه با فردی از اهل بیت علیه السلام را که دست به قیام میزند، نفی میکند و نافی مطلق قیام نیست.
امام زمان علیه السلام در سرداب سامرا غایب شده است؛
امام زمان علیه السلام در سرداب سامرا زندگی میکند؛
امام زمان علیه السلام از سرداب سامرا ظهور میکند؛
گروههایی از شیعه هر شب در سرداب سامراء جمع میشوند؛
سمعانی، نخستین کسی است که بحث سرداب و ظهور امام زمان از آنجا را مطرح کرده و هر کس این بحث را بعداً مطرح کرده، از کتاب سمعانی نقل نموده است. در کتب معتبر شیعه بحثی از سرداب سامرا و ارتباط آن با غیبت امام زمان وجود ندارد و قداست آن به خاطر این است که منزل چندین امام و محل ولادت امام زمان علیه السلام بوده است.
سمعانی (متوفای 562): میگوید: «سرّ من رأی و بها السرداب المعروف فی جامعها الذی تزعم الشیعه أنّ مهدیهم یخرج منه»(1)
یاقوت حَمَوی (متوفّای 626): میگوید: «سامراء بلد علی دجلة … و بها السرداب المعروف فی جامعها الذی تزعم الشیعة أنّ مهدیهم یخرج منه و ترک سرّ من رأی بالمرّة و خرجت حتی لم یبق منها إلاّ موضع المشهد (عسکریین) الذی تزعم الشیعه أنّ به سرداب القائم»(2).
ابن اثیر (متوفّای 630): آورده است: «توفّی حسن بن علی و هو أحد الائمّه الإثنی عشر علیه السلام علی مذهب الإمامیه و هو والد «م ح م د» الذی یعتقدونه المنتظر بسرداب السامراء»(3).
ابن تیمیه (متوفّای 752): میگوید: «و المعصوم عند الرافضه الإمامیة الإثنی عشریه هوالذی یزعمون أنّه دخل سرداب سامراء بعد موت أبیه و هو إلی الآن لم یعرف له خبر و لا وقع له علی أحد عین و أثر»(1).
ابن خلّکان: گفته است: «ابوالقاسم «محمد» ابن الحسن و هو صاحب السرداب عندهم و أقاویلهم فیه کثیرة و هم ینتظرونه فی آخرالزمان من السرداب بسر من رأی و الشیعة یقولون أنّه دخل السرداب فی دار أبیهِ و اُمّهُ تنظر إلیه فلم یعد یخرج الیها»(2).
ذهبی (متوفّای 748): میگوید: «المنتظر الشریف خاتمة الإثنی عشر سیّداً الذین تدّعی الإمامیة عصمتَهم و لا عصمة إلاّ للنّبی صلی الله علیه و آله و سلم و «محمد» هوالذی یزعمون أنّه الخلف و أنّه صاحب السرداب بسامراء و أنّه حیّ لایموت حتی یخرج وَ یَزعمون أنّه دخل سرداباً فی بیت أبیه و اُمّه تنظر إلیه فلم یخرج إلی الساعة و کان ابن تسع سنین»(3).
ابن کثیر: گفته است: جاهلان رافضه گمان میکنند که مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از سرداب سامرا ظهور میکند(4).
ابن خلدون: آورده است: «یزعمون أنّ المهدی دخل فی السرداب بداره فی الحلّة و تغیّب، لذلک یقفون فی کلّ لیلة بعد صلاة المغرب بباب هذا السرداب و قد قدّموا مرکباً و یهتفون باسمه و یدعونه للخروج حتی تشتبک النجوم و ینفذون»(5)(یعنی هر شب پس از نماز مغرب به همراه یک مرکب کنار درب سرداب در شهر حله قرار میگیرند و حضرت را فرا میخوانند تا هنگامیکه تاریکی شب همه جا را فرا گیرد، و سپس میروند و شب آینده دوباره میآیند)
علمای شیعه نیز در برابر تهمت سرداب که از سوی علمای عامه به شیعه وارد میشد موضعگیری صریحی دارند که ذیلاً بیان میشود.
روشنایی است نه در زیرزمین.
وی نخستین کسی است که در مقابل علمای عامّه موضع گرفته است.
إربلی (متوفای 692 هـ): آورده است: که گنجی شافعی صاحب بیان گفته: معمولاً محال است کسی در سرداب بدون تغذیه زنده بماند ـ اربلی در پاسخ گنجی شافعی چنین گفته است: «اما قوله أنّ المهدی فی سرداب و کیف یمکن بقاؤه من غیر أحد یقوم بطعامه و شرابه فهذا قول عجیب و تصور غریب فإنّ الذین أنکروا وجوده لا یوردون هذا (زندگی در سرداب را نیز منکر میشوند) و الذین یقولون بوجوده لایقولون إنّه فی سرداب، بل یقولون انّه حیّ موجود یحل و یرتحل (رفت و آمد دارد) و یطوف فی الأرض ببیوت و خِیمَ و خِدَم و حَشم.»(1)یعنی کسانیکه به وجود حضرتش اعتراف دارند نمیگویند که ایشان در سرداب زندگی میکند. بلکه او در این عالم وجود زنده است و در شهرها در حال رفت و آمد میباشد و پیشکار و خدّام دارد.
محدّث نوری، میگوید: «و نحن کلّما راجعنا و تفحصنا لم نجد لما ذکروه أثراً بل لیس فیها ذکر للسرداب اصلاً سوی قضیة المعتضد (العباسی) التی نقلها نورالدین الجامی فی شواهد النبوّة و هی موجودة فی کتبهم و فی أسانیدهم.»(2)یعنی هرچه ما تفحص کردیم راجع به زندگی حضرت در سرداب چیزی نیافتیم، جز جریان معتضد عباسی که در آن اشاره به غیبت حضرت در سرداب دارد. و این قصه را نورالدین جامی در کتاب شواهد النبوة آورده. و البته این داستان در کتابهای خود اهل سنت آمده و ربطی به ما ندارد. 4) سیّد محسن امین، گفته است: «لم یرد خبر و لا وجد فی کتاب من کتب الشیعة أنّ المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف غاب فی السرداب و لا أنّه عند ظهوره یخرج منه؛ بل یکون خروجه بمکة و یبایع بین الرکن و المقام»(3).
علاّمه امینی رحمة الله: میگوید: «الشیعة لا تری أنّ غیبة الإمام فی السرداب و لا هم غیبّوه فیه و لا انّه یظهر منه؛ إنّما اعتقادهم المدعوم بأحادیثهم أنّه یظهر بمکة المعظمة تجاه البیت و لم یقل أحد فی السرداب انّه مغیب ذلک النور إنّما هو سرداب دارالامامة»(4)شیعه بر این نیست که
حضرت در سرداب غیبت کرده و یا از آنجا ظهور میکند بلکه معتقدند حضرت از مکه معظمه و از کنار کعبه ظهور میکند آری، سرداب محل سکونت امام هادی و امام عسکری علیهما السلام بوده است.
الف) آیا در روایات شیعه جریان سرداب وارد شده یا خیر؟؛
ب) آیا تعبیراتی که در کتاب ابن مشهدی آمده قابل توجیه است؟؛
شاید قدیمیترین کتابی که جریان سرداب را نقل کرده، کتاب الخرائج و الجرایح از قطبالدین راوندی (متوفّای 573) باشد که این ماجرا را در دو مورد از کتاب خود نقل کرده است. الف) راوندی(2)میگوید: «و منها ما روی عن رشیق حاجب المادرانی قال: بعث إلینا المعتضد رسولاً و أمَرنا أن نرکب و نحن ثلاثة نفر و نخرج مخفّین علی السروج و نجنب آخر و قال: الحقوا بسامراء و اکبسوا دارالحسن بن علی فإنّه توفّی و من رأیتم فیها فأتونی برأسه فکبسنا الدار کما أمَرنا فوجدنا داراً سریة «شبیه الجنّة» کأن الأیدی رفعت عنها فی ذلک الوقت فرفعنا الستر و إذا سرداب فی الدار الاُخری فدخلناه و کان فیه بحراً و فی أقصاه حصیر قد علمنا أنّه علی الماء و فوقه رجل من أحسن الناس هیئة قائم یصلّی فلم یلتفت إلینا و لا إلی شیء من أسبابنا فسبق احمد بن عبدالله لیتخطّی، فغرق فی الماءِ و ما زال یضطرب حتی مددت یدی إلیه فخلصتُه و أخرجته فغُشی علیه و بقی ساعة و عاد صاحبی الثانی إلی فعل ذلک فناله مثل ذلک فبقیت مبهوتاً فقلت لصاحب البیت، المعذرة إلی الله و إلیک فوالله ما علمتُ کیف الخبر و إلی من نجی و أنا تائب إلیالله فما التفتَ إلی شیءِ مما قلتُ فانصرفنا إلی المعتضد فقال: اکتموه و إلاّ أضرب رقابکم».
ب) و در الخرائج و الجرایح(1)آمده است: «… فکذلک کان صاحب الامر علیه السلام بعد وفاة أبیه علیه السلام و دفنه خرج جعفرالکذّاب إلی بنیالعبّاس و أنهی خبره إلیهم فبعثوا عسکراً إلی سُرّ من رأی لیهجموا داره و یقتلوا من یجدونه فیها و یأتونه برأسه فلمّا دخلوها وجدوه علیه السلام فی آخرالسرداب قائماً یصلّی علی حصیر علیالماء و قدّامهم ایضاً کأنه بحر لکثرة الماءِ فی السرداب فلمّا رأوا ذلک یئسوا من الوصول إلیه و انصرفوا مدهوشین إلی الخلیفة فأمرهم بکتمان ذلک، ثمّ بعث بعد ذلک عسکراً أکثر من الأوّل فلمّا دخلوا الدار سمعوا من السرداب قراءة القرآن فاجتمعوا علی بابه حتی لایصعد، فخرج من حیث الآن علیه شبکة و خرج و أمیرهم قائم؛ … صاحب الامر نیز چنین وضعیتی داشت. پس از رحلت پدر بزرگوار وی و خاکسپاری آن حضرت، برادرش جعفر کذاب خود را به دربار عباسیان رساند و ماجرای صاحبالامر را به آنان اطلاع داد و آنها سپاهی را به سامرا اعزام نمودند تا به خانه وی یورش برده و هر کس را در آن خانه دیدند بکشند و سر او را به دربار بیاورند. وقتی وارد خانه شدند حضرت را در آخر سرداب دیدند بر حصیری که روی آب قرار دارد ایستاده و نماز میگزارد و در برابر آنها نیز آب فراوانی در سرداب چونان دریا به چشم میخورد وقتی چنین دیدند از دستیابی به آن حضرت نومید گشته و سراسیمه خود را به خلیفه رساندند خلیفه دستور داد ماجرا را پوشیده نگاهدارند پس از آن نیروی بیشتری را بدانجا فرستاد هنگامی وارد خانه شدند از داخل سرداب صدای تلاوت قرآن شنیدند، بر در سرداب جمع شدند تا امام علیه السلام از سرداب بالا نیاید ولی آن حضرت از همان محلی که هماکنون پنجره دارد از سرداب خارج شد با این که فرمانده آن نیروها همانجا ایستاده بود.»
اشکال نخست: روایت رشیق، حاجب المادرانی مرسل است. ارسال روایت به این دلیل است که قطبالدین راوندی متوفّای 573 هـ. قضیه را از رشیق، حاجب المادرانی نقل میکند که رشیق، معاصر معتضد عبّاسی است و معتضد در سال 279 هـ. به خلافت رسیده است. بنابراین رشیق در حدود سال 279 هـ. میزیسته که در این صورت بین رشیق و راوندی حدود 300 سال اختلاف است و واسطه بین این دو تن مشخص نیست. در نتیجه، روایت مرسل است.
1) ج 2، ص 942.
اشکال دوّم: شخصیت «رشیق» مهمل است. مرحوم نمازی شاهرودی درباره او میگوید: «من الثلاثة الذین بعثهم المعتضد العبّاسی إلی سامرة إلی بیت مولانا صاحب الزمان علیه السلام فوقفوا علی معجزة و رجعوا خاسرین»(1)هیچ گونه اشارهای به مدح یا ذمّ او نشده است. بنابراین، مهمل است.
از دیدگاه ما رشیق، نه تنها مهمل و مجهول نیست؛ بلکه کاملاً معلوم الحال است. کسی که معتضد او را میفرستد تا به منزل امام زمان علیه السلام هجوم برد، کاملاً شخصی معلوم الحال و معلوم الخبث است.
اشکال سوّم: زمان نقل واقعه متأخر از غیبت است. معتضد عبّاسی در سال 279 یعنی 24 سال بعد از شهادت امام حسن عسکری علیه السلام به خلافت رسیده است. در واقع رشیق، فرستاده معتضد عبّاسی این واقعه را 24 سال بعد از شهادت امام عسکری علیه السلام نقل میکند. معنای این سخن این است که امام زمان علیه السلام تا سال 279 و 24 سال بعد از شهادت پدر بزرگوارش هنوز غایب نشده بوده است در حالی که این مطلب با مبانی ما سازگار نیست و امام زمان علیه السلام بلافاصله بعد از شهادت پدر بزرگوارش یعنی در سال 260، غایب گشته است.
اشکال چهارم: در نقل شیخ طوسی به سرداب اشاره نشده است. جریان رشیق را شیخ طوسی نقل کرده و مفصّل نیز میباشد؛ ولی به سرداب اشارهای ندارد. معلوم میشود قضیه سرداب، اضافه شده است.
«و حدّث عن رشیق صاحب المادرانی قال: بعث إلینا المعتضد و نحن ثلاثة نفر فأمرَنا اَن یرکب کل واحد منّا فرساً و نجنب آخر و نخرج مخفّین لایکون معنا قلیل و لا کثیر إلاّ علی السّرج مصلّی و قال لنا: الحقوا بسامرة و وصف لنا محلّة و داراً و قال: إذا أتیتموها تجدون علی الباب خادماً أسود، فاکبسوا الدار و من رأیتم فیها فأتونی برأسه فوافینا سامرة فوجدنا الأمر کما وصفه، و فی الدهلیز خادم أسود و فی یده تکة ینسجها فسألناه عن الدار و من فیها فقال: صاحبها، فوالله ما التفت إلینا و قلّ اکتراثه بنا، فکبسنا الدار کما أمَرنا فوجدنا داراً سریّة و مقابل الدار سترٌ ما نظرت قط إلی أنبل منه کأنّ الأیدی رفعت عنه فی ذلک الوقت و لم یکن فی الدار احدٌ فرفعنا الستر فإذا بیت کبیر کأنّ بحراً فیه ماء و فی أقصی البیت حصیر قد علمنا أنّه علی الماءِ و فوقه رجل من أحسن الناس هیئةً قائم
1) مستدرکات علم الرجال، ج3، ص 400.
یصلّی، فلم یلتفت إلینا و لا إلی شیء من أسبابنا. فسبق احمد بن عبدالله لیتخطّی البیت فغرق فی الماءِ و مازال یضطرب حتی مددت یدی إلیه فخلصتُه و أخرجته و غُشی علیه و بقی ساعة و عاد صاحبی الثانی إلی فعل ذلک الفعل فناله مثل ذلک و بقیتُ مبهوتاً فقلت لصاحب البیت: المغدرة إلی الله و إلیک فوالله ما علمتُ کیف الخبر و لا إلی من أجیء و أنا تائب إلی الله فما التفت إلی شیء مما قلنا و ما انفتل عمّا کان فیه فهالنا ذلک و انصرفنا عنه و قد کان المعتضد ینتظرنا و قد تقدّم إلی الحجّاب إذا وافیناه أن ندخل علیه فی أیّ وقت کان، فوافیناه فی بعض اللیل فأدخلنا علیه فَسأَلنَا عن الخبر فحکینا له ما رأینا فقال: ویحکم لقیکم أحدٌ قبلی و جری منکم إلی أحد سبب أو قول؟ قلنا: لا فقال: أنا نفیٌّ من جدّی(1)و حلف باشدَّ أیمان له أنّه رجل إن بلغه هذا الخبر لیضربنّ أعناقنا فما جسرنا أن نحدّث إلاّ بعد موته».(2)
اشکال پنجم: تطبیق «رَجُل» بر امام زمان علیه السلام مشکل است. وقتی رشیق جریان را نقل میکند، میگوید: هنگامی که پرده را بالا زدیم مردی را دیدیم ـ و فوقه رجل من أحسن الناس ـ و هیچگونه ادعایی مبنی بر اینکه آن مرد، امام عصر علیه السلام یا فرزند امام عسکری علیه السلام است، نمیکند. از اینرو، تطبیق رجل، بر امام عصر علیه السلام ادعایی بیدلیل است.
اشکال ششم: بر کودک 5 ساله، رجل اطلاق نمیشود. اعتقاد شیعه این است که امام زمان علیه السلام در 5 سالگی به امامت رسید و از همان لحظه غایب گشت. در عبارت رشیق آمده که میگوید: «ما مردی را دیدیم» با این که امام عصر علیه السلام 5 ساله بوده و بر کودک 5 ساله، مرد اطلاق نمیشود.
اشکال هفتم: گزارش از سوی مأموری دولتی است. رشیق که این واقعه را نقل میکند خود، یکی از خدمتکاران و مأموران دولتی است. پرسش این است که گزارش یک مأمور حکومت بنیعبّاس چه ارتباطی به باور شیعیان دارد، با این که عامّه، واقعه سرداب را به شیعیان نسبت میدهند.!!
یکی دیگر از منابع شیعی نقلکننده جریان سرداب، کتاب المزار محمد بن
جعفر بن علی مشهدی است. در مورد نقل الخرائج و الجرایح گفتیم که راوندی در واقع این جریان را از کتب عامّه نقل کرده و ربطی به اعتقاد شیعه ندارد.
اگر بگویند که: همین نام را (سرداب غیبت) ابن مشهدی در کتاب المزار خود نقل کرده در پاسخ آنها چه بگوییم؟
برای اینکه بتوانیم پاسخی علمی به این شبهه اهل سنّت بدهیم، ابتدا لازم است تحقیق دقیقی در مورد شخص ابن مشهدی و کتاب وی داشته باشیم.
ایشان در بخشی از کتاب المزار خود میگوید: «… ثمّ تخرج و وجهک الیالقبرین علی أعقابهم و تأتی سرداب الغیبة فتقف بین البابین ماسکاً جانب الباب بیدک ثم تَنَحْنَحْ کالمستأذن و سمّ و أنزل و علیک السکینه و الوقار وصلِّ رکعتین فی عرصة السرداب و قل الله اکبر …»(1)عبارت «سرداب الغیبة» باعث شبهه شده که باید مورد بررسی قرار گیرد.
قبل از پرداختن به نظریات دیگران در مورد ابن مشهدی و کتاب وی باید ببینیم شخص مؤلف در مورد کتاب خویش چه دیدگاهی دارد. او در اهمیت کتاب خود در مقدمه کتاب چنین بیان میکند: «امّا بعد فإنّی قد جمعت فی کتابی هذا من فنون الزیارات للمشاهد المشرّفات و ما ورد فی الترغیب فی المساجد المبارکات و الأدعیة المختارات و ما یدعی به عقیب الصلوات و ما یناجی به القدیم تعالی من لذیذ الدعوات فی الخلوات و ما یلجأ إلیه من الأدعیة عند المهمّات ممّا اتصلت به من ثقات الروات إلی السادات»(2).
ابن مشهدی در مقدمه، ادعا میکند که تمام ادعیه و زیاراتی که در این کتاب آورده همگی را از روات ثقه نقل کرده است.
اگر چنین مطلبی ثابت شود، تمام مطالب کتاب صحیح خواهد بود چنانکه بعضی از علما با تمسک به این عبارت مقدمه، اعتبار ادعیه و زیارات کتاب را ثابت کردهاند.
دیدگاه علما و محدّثین در مورد ابن مشهدی و کتاب المزار گوناگون است. و ما
برای بدست آوردن اعتبار یا عدم اعتبار المزار این دیدگاههای مختلف را نقل خواهیم کرد.
آقای خوئی در مقدمه معجم رجال الحدیث، پس از نقل ادعای ابن مشهدی در مورد کتابش که گفته است: من تمام مطالبی که در این کتاب جمع کردهام همگی را از طریق روات ثقه نقل کردهام. چنین میگوید: «و هذا الکلام منه صریح فی توثیق جمیع من وقع فی إسناد روایات کتابه لکنّه لایمکن الإعتماد علی ذلک من وجهین». یعنی سخن ابن مشهدی، در توثیق تمام إسناد روایات کتابش صراحت دارد پس از آن، دو اشکال به ادعای ابن مشهدی وارد میکند.
«إنّه لم یظهر اعتبار هذا الکتاب فی نفسه فإنّ محمّد بن المشهدی لم یظهر حاله بل لم یُعلم شخصه و إن أصرّ المحدّث النوری: علی أنّه محمّد بن جعفر بن علی بن جعفر المشهدی الحائری، فإنّ ما ذکره فی وجه ذلک لا یورث إلاّ الظن».
آقای خوئی با این گفته میخواهد بیان کند که ابن مشهدی مجهول الوصف و العین است و اصلاً مشخص نیست ابن مشهدی وجود خارجی دارد یا نه؟
«إنّ محمّد بن المشهدی من المتأخرین و قد مرّ أنّه لا عبرة بتوثیقاتهم لغیر من یقرب عصرهم من عصره فإنّا قد ذکرنا أنّ هذه التوثیقات مبنیّة علیالنظر و الحدس فلا یترتب علیها أثر»(1).
مبنای آقای خوئی تنها معتبر بودن توثیقات متقدّمین است، زیرا عن حسّ است و توثیقات متأخّرین چون با حدس و گمان است اعتباری ندارد و ابن مشهدی از متأخرین است. لذا توثیقش اعتباری ندارد چون براساس حدس است.
1) معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 51.
نتیجه:
با توجه به این دو اشکال، نظر آقای خویی این شد که ادعای ابن مشهدی در مورد کتابش از اعتبار ساقط است.
افزون بر اینکه شخصیّت ابن مشهدی نیز نامشخص است.
وی در الذریعه در مورد ابن مشهدی و المزار و طرق مختلف این کتاب مباحثی دارند که بیان میشود.
مؤلف المزار چه کسی است؟
علاّمه تهرانی به نقل از استاد خود محدّث نوری میگوید: ظاهراً مؤلف کتاب «المزار»، محمد بن جعفر بن علی بن جعفر مشهدی است.
«مزار محمّد بن المشهدی الموجود فی خزانة کتب الشیخ علی بن محمّدرضا آل کاشف الغطاء بالنجف و المیرزا محمّد علی الأردوبادی ایضاً بالنجف و غیرهما عبّر عنه المجلسی فی البحار بالمزار الکبیر و کان عند شیخنا النوری و ینقل عنه فی مستدرک الوسائل و ذکر شرح اعتباره فی خاتمة المستدرک و استظهر من بعض القرائن أنّه للشیخ محمّد بن جعفر بن علی بن جعفر المشهدی الحائری الراوی عن ابیالفضل شاذان بن جبرئیل القمّی و یروی ایضاً عن المفید بواسطتین و هو سند عال اوّله: الحمدلله القدیم إحسانه، الظاهر إمتنانه، العالی سلطانه»(1).
ابن مشهدی در تاریخ 569 از ابن نما نیز نقل روایت میکند که در واقع معاصر با سمعانی (متوفّای 560) است و سمعانی نخستین فرد از عامه است که جریان سرداب را نقل کرده است پس مشخص میشود این مطلب گر چه ابن مشهدی نیز آن را نقل و به آن اشاره کرده، امّا اصلش از عامّه است، یا اینکه وضع تعیّنی یافته.(2)
شیخ آقابزرگ تهرانی راویان احادیث «المزار» را چنین بیان میکند: «أقول: جملة هؤلاء الثقات الذین یروی عنهم فی الکتاب خمسة عشر رجلاً و هم 1. شاذان المذکور 2. الشیخ أبیعبدالله الحسین بن هبة بن رطبه، عن الشیخ ابی علی بن الشیخ الطائفة، عن والده روی عنه زیارة العاشورا التی یذکر فیها اسامی الشهداء مفصلاً 3. ابی محمّد عبدالله بن جعفر الدوریستی المتوفّی نیف و ستمأئة 4. الشیخ ابوالفتح قیّم جامع الکوفة 5. الشیخ المقری مسلم بن نجم المعروف بابن الاخت البزاز الکوفی الزیدی 6. ابوالمکارم حمزة بن زهرة الحسینی الحلبی (المتوفّی 574) 7. السیّد عبد الحمید بن التقی عبدالله بن اسامة العلوی الحسینی (المتوفّی ذی القعدة 580) 8 و 9. الشیخان الجلیلان ابوالبقاء هبة الله بن هبة و ابوالخیر سعد بن ابی الحسن الفداء 10. الشریف ابی جعفر محمّد المعروف بابن الحمد النحوی (المتوفّی 571) 11. الشیخ الفقیه عمادالدین محمّد بن ابی القاسم الطبری (المتوفّی 553) 12. الشریف الجلیل ابوالفتح محمّد بن محمّد الجعفریه، 13. 14. الشیخان العالمان ابو محمّد عربی بن مسافر و هبة الله بن نما بن حمدون (المتوفّی 573) و روی عنهما سلام علی آل یاسین الکبیر و الزیارة الجامعة الکبیرة المشهورة 15. الشیخ الفقیه ابوعبدالله محمّد بن علی بن شهرآشوب المازندرانی (المتوفّی 588).
شیخ آقابزرگ تهرانی در مورد شیوه تألیف کتاب نیز میگوید: «و ابتدأ بباب زیارة النبی صلی الله علیه و آله و سلم و ائمّة البقیع ثم النجف و مسجد الکوفة ثم الحائر ثم الکاظمیة ثم الرضوی ثم سامراء و بعض الجوامع و الأصحاب و اولاد الائمة و المؤمنین ثم اضافات».
نتیجه:
شیخ آقابزرگ تهرانی مؤلِف و کتاب او را به صراحت توثیق نکردند؛ بلکه مؤلِف را تعیین و راویان کتاب را نیز معرفی کردند.
محدّث نوری در آغاز، سخنِ علاّمه مجلسی را میآورد و میگوید: «قال فی البحار: کتاب کبیر فی الزیارات تألیف محمّد بن المشهدی کما یظهر من تألیفات السیّد ابن طاووس و اعتمد علیه و مدحه و سمّیناه بالمزار الکبیر و قال فی الفصل الآخر: و المزار الکبیر یعلم من کیفیة إسناده أنّه کتاب معتبر و قد أخذ منه السیّدان ابنا طاووس کثیراً من الأخبار و الزیارات … مراده من ابنیطاووس: السیّد رضیالدین علی فی مزاره و السیّد عبد الکریم فی فرحة الغری»(1).
1) خاتمة المستدرک، ج 1، ص 358.
از بیانات علاّمه مجلسی استفاده میشود که هم کتاب و هم مؤلِف آن نزد وی معتبر بوده است.
محدّث نوری در ادامه میگوید:
«و منه یظهر أنّه معدود فی زمرة الفقهاء کما أنّه یظهر من صدر کتابه الإعتماد علی کل ما أودعه فیه و أنّ ما فیه من الزیارات کلّها مأثورة و إن لم یستند بعضها إلیهم علیهم السلام فی محلّه»(1).
«والذی أعتقده أنّه من مؤلفات محمّد بن جعفر المشهدی و هو بعینه محمّد بن جعفر الحائری و إن جعل فی أمل الآمل له عنوانین و ظنّه اثنین ـ قال فیه: الشیخ محمّد بن جعفر الحائری فاضل جلیل له کتاب (ما اتفق من الأخبار فی فضل الائمّة الأطهار علیهم السلام إلی أن قال: الشیخ محمّد بن جعفر المشهدی کان فاضلاً محدّثاً صدوقاً له کتب یروی من شاذان بن جبرئیل القمّی».
نتیجه:
محدّث نوری برخلاف آقای خوئی قائل شدند که ابن مشهدی مجهول العین نیست و او را بر محمد بن جعفرالمشهدی تطبیق کردند و مجهول الوصف بودن او را نیز نمیپذیرند، زیرا شواهدی میآورند و در آخر نیز میگوید: «و یظهر منه أنّه رحمه الله من أعاظم العلماء واسع الروایة کثیر الفضل معتمد علیه کما أنّه یظهر ممّا ذکرنا من خطبة کتابه أنّ کل ما فیه من الدعوات و الزیارات مأثورة عنهم»(2). در نهایت، این نتیجه به دست آمد که آقای خوئی، مؤلِف و کتاب او را فاقد اعتبار میداند. و شیخ آقابزرگ تهرانی با ملایمت برخورد کرد و به طور کلی رد نکرد و کلام استادش محدّث نوری را نقل نمود و طرق کتاب را نیز بیان کرد؛ ولی محدّث نوری به طور کامل مؤلِف و کتاب وی را تأیید کرد.
نخست: خود کتاب و نویسنده آن به نظر بعضی مورد تأمل است.
دوّم: ادعای مؤلف در این مورد که مطالب کتاب را از راویان ثقه نقل میکنم مورد
پذیرش نیست، زیرا وی از متأخرین است و توثیق متأخّرین، با حدس و گمان است و توثیق باید عن حس باشد، چنانکه متقدّمین این گونه بودهاند.
سوّم: وثاقت ابن مشهدی برای ما ثابت و مبرّز نیست و توثیق شیخ حُرّ عامِلی در امل الآمل که فرموده بود: «کان فاضلاً محدّثاً، صدوقاً» از روی حدس است، زیرا ابن مشهدی در قرن 6 و شیخ حُرّ عامِلی در قرن 12 میزیسته است و بین آنها 6 قرن فاصله بوده است و هیچگونه حس و مشاهدهای در کار نبوده است.
چهارم: چنان که مجلسی فرموده بود: «و قد أخذ منه السیّدان ابنا طاووس کثیراً من الأخبار و الزیارات …» یعنی ابن طاووس بسیاری از اخبار و زیارات را از ابن مشهدی اخذ کرده است. لذا ابن طاووس همین روایت را در مصباح الزائر نقل کرده؛ ولی اشاره به جریان سرداب غیبت نکرده است. بنابراین، این احتمال وجود دارد که بعدها در کتاب ابن مشهدی اضافه شده باشد. و یا عبارت «سرداب الغیبة» جزء روایت نباشد.
پنجم: ابن مشهدی، معاصر سمعانی بوده و او نخستین عالم سنّی مذهبی است که این روایت را نقل کرده است، لذا ممکن است ابن مشهدی این روایت را از او اخذ کرده و نقل کرده باشد و هیچگونه اعتقادی به مضمون روایت نداشته و یا وضع تعینی یافته باشد نه اینکه امام در سرداب غائب شده باشد.
یکی از سخنان بیاساسی که اهل سنّت، شیعه را به آن متهم میکنند. این است که میگویند: شیعه قائل است که: حضرت ولی عصر ارواحنا فداه از میان سرداب سامراء ظهور خواهد کرد.
رفع اتهام
به شیعه چنین اتهامی زده شده است با این که در هیچ یک از احادیث شیعه و هیچ متنی از متون شیعی، حتی متون غیر معتبر مانند هدایة حضینی که یکی از متون غیر معتبر شیعی است، جریان سرداب نیامده است و روایتی که در الخرائج
و الجرایح راوندی آمده مبتلا به اشکالات متعددی بود که قبلاً بیان گشت.
افزون بر این، روایات ما با تأکید و به صراحت میگویند: ظهور حضرت، از مکّه معظمه و از کنار رکن حجرالأسود خواهد بود که به بعضی از این روایات اشاره خواهد شد. با این حال جای هیچگونه اتهامی بر ضدّ شیعه مبنی بر اینکه امام زمان علیه السلام از سرداب ظهور خواهد کرد، باقی نمیماند. اینک روایاتی که به ظهور حضرت از مکّه و رکن حجرالأسود صراحت دارند:
روایت نخست:
«حدّثنا نُعیم، حدّثنا سعید ابوعثمان، عن جابر، عن ابی جعفر علیه السلام قال: ثم یظهرالمهدی بمکّة عند العشاء و معه رایة رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم و قمیصه و سیفه و علامات و نور و بیان فإذا صلّی العشاء نادی بأعلی صوته یقول: اُذکِّرکم الله أیّها الناس و مقامکم بین یدی ربّکم و قد اتخّذ الحجّة و بعث الأنبیاء و أنزل الکتاب أمرکم أن لا تشرکوا به شیئاً و أن تحافظوا علی طاعته و طاعة رسوله صلی الله علیه و آله و سلم و أن تحیوا ما أحییالقرآن و تُمیتوا ما أمات و تکونوا أعواناً علی الهدی و وزراً علی التقوی فإنّ الدنیا قد دنا فناؤها و زوالها و اذنت بالوداع فإنّی ادعوکم إلیالله و إلی رسوله صلی الله علیه و آله و سلم و العمل بکتابه و إماتة الباطل و احیاء سنته فیظهر فی ثلاثماة و ثلاثة عشر رجلاً عدّة اهل البدر علی غیر میعاد قزعاً کقزع الخریف رهبان باللیل اُسد بالنهار فیفتح الله للمهدی أرض الحجاز و یستخرج من کان فیالسجن من بنی هاشم و تنزل الرایات السود الکوفة فیبعث بالبیعة إلی المهدی و یبعث المهدی جنوده فی الآفاق و یُمیت الجور و اهله و تستقیم له البلدان و یفتح الله علی یدیه القُسطنطینیّة؛(1)از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمود: [حضرت] مهدی شب هنگام در مکه ظاهر میگردد و پرچم و پیراهن و شمشیر و دیگر نشانهها و نور و بیان را با خود همراه دارد. نماز عشاء را که به جا آورد با رساترین صدای دلنوازش اعلان میدارد: مردم! در پیشگاه پروردگارتان خدای را به یاد شما میآورم که او حجّت خویش را بر شما تمام گرداند و پیامبران را برانگیخت و کتاب آسمانی فرو فرستاد و به شما فرمان داد چیزی را با خدا شریک قرار ندهید و همواره در مسیر اطاعت وی و اطاعت فرستاده او قرار داشته باشید و ارزشهایی را که قرآن زنده ساخته، زنده نگاهدارید و بدعتهایی را که میرانده، بخشکانید و مدد کار حق و هدایت و در مسیر تقوی کمک کار باشید، زیرا دنیا در آستانه نابودی قرار
1) فتن ابن حماد، ص 270، ح 1007، ملاحم و فتن ابن طاووس، ص 64 ؛ صراط المستقیم، ج 2، ص 262.
دارد و آهنگ وداع سر داده است.
من شما را به اطاعت از خدا و فرستادهاش و عمل به کتاب او و نابود سازی باطل و زنده ساختن سنّت وی فرا میخوانم. [حضرت مهدی] در جمع سیصدوسیزده تن از یاران خود به تعداد رزمجویان بَدْر بدون اطلاع قبلی چونان ابرهای پراکنده پاییزی از راه خواهد رسید. این عدّه، پارسایان شب و شیران هستند خداوند سرزمین حجاز را به دست با کفایت مهدی میگشاید و او زندانیان بنیهاشم را آزاد میسازد و حاملان پرچمهای سیاه در کوفه فرود خواهند آمد و هیئتی را برای بیعت با [حضرت مهدی] نزد وی اعزام میدارند. مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف لشکریان خود را به جای جای گیتی گسیل میدارد و ستم پیشگان را از میان برمیدارد و شهرها به تصرف او درمیآیند و خداوند به دست مبارک او، قسطنطنیه را آزاد خواهد ساخت.»
این روایت به صراحت بیان میکند که ظهور حضرت حجّت از مکّه معظمه خواهد بود و هیچ گونه اشارهای به سرداب سامراء وجود ندارد.
روایت دوّم:
«محمّد بن یحیی و غیره، عن محمّد بن احمد، عن موسی بن عمر، عن ابن سنان، عن ابی سعید القماط، عن بکیر بن أعین قال: سألت أبا عبدالله علیه السلام: لأی علّة وضع الله الحجَر فی الرکن الذی هو فیه و لم یوضع فی غیره ولأی علّة تُقبَّل ولأی علّة اُخرج من الجنّة؟ ولأی علّة وضع میثاق العباد و العهد فیه و لم یوضع فی غیره؟ و کیف السبب فی ذلک؟ تخبرنی جعلنیالله فداک فإنّ تفکّری فیه لعجب، قال: فقال: سألت و أعضلت فی المسألة و أستقصیت فافهم الجواب و فَرَّغ قلبک و اصغ سمعک اُخبرک إنّ شاءالله. ان الله تبارک و تعالی وضع الحجرالأسود و هی جوهرة اُخرجت من الجنّة إلی آدم علیه السلام فوضعت فی ذلک الرکن لعلة المیثاق و ذلک أنّه لمّا أخذ من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم حین أخذالله علیهم المیثاق فی ذلک المکان و فی ذلک المکان ترائی لهم و من ذلک المکان یهبط الطیر علی القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف فأوّل من یبایعه ذلک الطائر و هو والله جبرئیل علیه السلام و إلی ذلک المقام یسند القائم ظهره و هوالحجّة و الدلیل علی القائم و هو الشاهد لمن وافاه فی ذلک المکان و الشاهد علی من أدّی إلیه المیثاق و العهد الذی أخذ الله عزّوجل علی العباد …؛(1)بُکیر بن اعین میگوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم: چرا خداوند حجرالاسود را در رکنی که اکنون قرار دارد نهاده و در جای دیگر قرار نداده است؟ چرا حجر بوسیده میشود؟ و چرا از بهشت بیرون آورده شد؟ و
1) کافی، ج 4، کتاب الحج، ص 184، ح 3.
چرا خداوند عهد و میثاق بندگان و میثاق خویش را در حجرالاسود به ودیعه نهاده و در جای دیگر قرار نداد؟ سبب این کارها چیست؟
اماما! فدایت گردم مرا از راز و اسرار این امور آگاه ساز که در این زمینه اندیشهام سخت در شگفت است.
راوی میگوید: امام علیه السلام فرمود: مسالهای را پرسیدی که در آن دچار ابهام شدهای و علل و اسباب آن را جویا گشتهای، اینک پاسخ آن را به دقت دریاب. دلت را کاملاً مهیا ساز و نیک گوش بسپار که به خواست خدا تو را از راز این مسائل آگاه خواهم ساخت.
خدای تبارک و تعالی که حجرالاسود را در این محل قرار داد در آغاز گوهری در بهشت بود که برای حضرت آدم علیه السلام از بهشت خارج گردید و برای میثاق، در این رکن نهاده شد و آنگاه خداوند از نسل و دودمان بنی آدم در آن مکان، عهد و پیمان گرفت و در آن مکان، حجرالاسود برایشان پدیدار گشت و از همان مکان آن پرنده بر [حضرت] قائم فرود خواهد آمد و نخستین کسی که با وی بیعت نماید همان پرنده است. به خدا سوگند! آن پرنده همان جبرئیل علیه السلام است. قائم [به هنگام ظهور] به همان مکان تکیه خواهد زد و آن جایگاه، حجّت و دلیل بر وجود قائم است. حجرالاسود بر کسانی که در آن مکان حضور یابند و عهد و میثاقی را که خدای عزّوجل از بندگان گرفته نزد حجر ادا نمایند، شاهد و گواه خواهد بود.»
در این روایت نیز تصریح شده که ظهور حضرت، از کنار رکن حجرالأسود در مکّه معظمه خواهد بود. با توجه به این دو روایت مشخص میشود سخن بعضی از علمای اهل سنّت که میگویند: شیعه قائل است امام زمان علیه السلام از سرداب ظهور میکند. اتهامی بیش نیست و شاید ناشی از ناآگاهی از کتابهای شیعه باشد.
اتهام دیگری که اهل سنّت، شیعه را بدان متهم میکنند این است که میگویند: شیعه قائل است که امام زمان علیه السلام در دوران غیبت، داخل سرداب زندگی میکند.
رفع اتهام
در هیچ یک از احادیث و متون شیعی چنین سخنی به چشم نمیخورد و هیچ
عالم شیعی چنین مطلبی را نگفته است؛ بلکه اعتقاد شیعه در مورد مکان حضرت ولیعصر علیه السلام در دوران غیبت این است که کسی از محل اقامت حضرت در دوران غیبت، اطلاع ندارد. و جریان جزیره خضراء افسانهای بیش نیست. تنها در روایات شیعه اشاره شده که در دوران غیبت صغری برخی از خواص شیعه و در دوران غیبت کبری بعضی از موالیان خاص حضرت از مکان وی مطلع هستند.
روایت نخست:
«عدّة من اصحابنا، عن احمد بن محمّد بن الحسن بن علی الوَشّاء، عن علی بن ابی حمزة، عن ابی بصیر، عن ابی عبدالله علیه السلام قال: لابّد لصاحب هذا الأمر من غیبة و لابد له فی غیبته من عُزلة و نعم المنزل طَیْبة و ما بثلاثین من وحشة(1)صاحب الأمر دارای غیبتی خواهد بود و در تنهایی و عزلتی بسر خواهد برد و در دوران غیبتش از توان و قدرت برخوردار است و همراه با سی تن که در کنار اویند بیم و هراسی به خود راه نمیدهد و بهترین جایگاه اقامتش مدینه است.»
فیض کاشانی، در شرح روایت فوق میگوید: «طَیْبة» هی المدینة المقدّسة ـ یعنی إذا اعتزل فیها مستتراً و معه ثلاثون من شیعته یأنس بعضهم ببعض فلا وحشة لهم کأنّه أشار بذلک إلی غیبته القصیرة فإنّ فی الطویلة لیس لشیعته إلیه سبیل(2)منظور از «طیبه» در روایت، مدینه منوّر است. یعنی حضرت به همراه سی تن از پیروانش که برخی با بعضی دیگر مأنوسند، در شهر مدینه و تنهایی در نهان بسر میبرد و این جمع هیچ گاه ترسی به دل ندارند. گویی امام صادق علیه السلام با این جمله به غیبت صغرای آن حضرت اشاره کرده زیرا غیبت کبری هیچ یک از شیعیان وی به آن حضرت دسترسی ندارند.»
مجلسی، نیز در شرح آن میگوید: «و العُزلة» بالضم. إسم الإعتزال. ای المفارقة عن الخلق. «و لابد فی غیبته» و فی بعض النسخ و لا له فی غیبته، ای لیس فی غیبته معتزلاً عن الخلق بل هو بینهم و لا یعرفونه و الأوّل أظهر و موافق لما فی سایر الکتب».
«و الطَیْبة» اسم المدینة الطیّبة فیدل علی أنّه علیه السلام غالباً فی المدینة و حوالیها إمّا دائماً أو فی الغیبة الصغری و ما قیل: من أنّ الطَیْبة اسم موضع سَکَنه علیه السلام مع اصحابه سوی المدینة فهو رجم بالغیب و یؤید الأوّل ما مرّ أنّه لمّا سئل أبوه این أسأل عنه؟ قال بالمدینة.
«و ما بثلاثین من وحشة» ای هو علیه السلام مع ثلاثین من موالیه و خواصه و لیس لهم وحشة لأستیناس بعضهم ببعض او هو علیه السلام داخل فی العدد. فلا یستوحش هو ایضاً. أو الباء بمعنی مع ـ ای لایستوحش علیه السلام لکونه مع ثلاثین و قیل: هو مخصوص بالغیبة الصغری و ما قیل: من أنّ المراد أنّه علیه السلام فی هیئة من هو فی سن ثلاثین سنة و من کان کذلک لا یستوحش فهو فی غایة البعد»(1). روایت دوّم:
«محمّد بن یحیی، عن احمد بن اسحاق، عن ابیهاشم الجعفری قال: قلت لأبی محمّد علیه السلام: جلالتک تمنعنی من مسألتک، فتأذن لی أن أسألک؟ فقال: سل، قلت: یا سیّدی هل لک ولد؟ فقال: نعم، فقلت: فان حدث بک حدث فاین أسأل عنه؟ فقال: بالمدینة»(2).
علاّمه مجلسی در شرح این روایت میگوید: این روایت صحیح است «قال بالمدینة» ای الطَیبْة المعروفة و لعله علیه السلام علم أنّه یدرکه أو خبراً منه فیالمدینة. و قیل: اللام للعهد و المراد بها سرّ من رأی یعنی أنّ سفرائه من أهل سرّ من رأی یعرفونه فسئلهم عنه»(3).
روایت سوّم:
«علی بن محمّد بن ابی محمّد الوجنانی أنّه اخبرنی عمّن رآه: أنّه خرج من الدار قبل الحادث بعشرة أیّام و هو یقول: اللهّم إنّک تعلم أنّها من أحبّ البقاع لولا الطرد او کلام هذا نحوه»(4).
علاّمه مجلسی این روایت را مجهول میداند و در توضیح آن میگوید: «عمّن رآه» ای القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف «قبل الحادث» ای وفات ابی محمّد علیه السلام أو التجسس له من سلطان و التفحّص عنه و وقوع الغیبة الصغری. «أنّها» ای الدار أو مدینة سرّ من رأی «لولا الطرد» ای دفع الظالمین إیّای(5)مقصود از «عمن رآه» یعنی قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف را و منظور از جمله «قبل الحادث» یعنی شهادت امام عسکری علیه السلام تا جستجو و پیگرد از ناحیه حاکم در مورد وی و واقع شدن غیبت صغری مقصود از «أنّها» یعنی منزل یا سامرا. و منظور از «لو لا الطرد» یعنی ستمگران مرا بیرون برانند.»
مرحوم فیض میگوید: «کانه یرید بخاصة الموالی الذین یخدمونه لأن سائر الشیعة لیس
لهم فیها إلیه سبیل»(1)یعنی مراد از موالی کسانی هستند که در خدمت امام علیه السلام و کارهای حضرت را انجام میدهند اما سائر شیعیان هیچ راهی برای دسترسی به حضرت ندارند.
نتیجه:
در این سه روایت اشاره به شهر مدینه شده بود و هیچگونه اشارهای به زندگی امام زمان علیه السلام داخل سرداب نشده است.
روایت چهارم:
«محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین، عن ابن محبوب، عن اسحاق بن عمّار قال: قال ابوعبدالله علیه السلام: «للقائم غیبتان: إحداهما قصیرة و الاُخری طویلة، الغیبة الاولی لایعلم بمکانه فیها إلاّ خاصة شیعته و الاُخری لایعلم بمکانه فیها إلاّ خاصة موالیه(2)[حضرت] قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف دارای دو غیبت یکی کوتاه مدت و یکی دراز مدت است. در دوران غیبت کوتاه مدت (غیبت صغری) جز شیعیان خاص وی از محل اقامت او آگاه نیستند و در غیبت دراز مدت (غیبت کبری) جز خدمتگزاران ویژه آن حضرت کسی از جایگاه وی مطلع نیست.»
مجلسی، این روایت را موثق تلّقی میکند و در شرح آن میگوید: «إلاّ خاصة موالیه» ای خدمه و أهله و اولاده او الثلاثین الذین مضی ذکرهم و فیالغیبة الصغری کان بعض خواص شیعته مطلعین علی مکانه کالسفراء و بعض الوکلاء(3)».
نتیجه:
از این روایت فهمیده میشود که در دوران غیبت، به جز افراد خاص، عامّه مردم از محل اقامت حضرت اطلاعی ندارند. بنابراین، سزاوار نیست که عدّهای در اثر بیاطلاعی، شیعه را متهم کنند که اعتقاد به زندگی حضرت، در سرداب سامراء دارد.
با توجه به تمام مباحث گذشته به اثبات رسید که سرداب سامراء هیچ گونه
ارتباطی با مسأله غیبت، ظهور و سکونت امام زمان علیه السلام در دوران غیبت ندارد. در عین حال قداست این مکان به جای خود باقی است. مقدّس بودن سرداب سامراء به این دلیل است که منزل مسکونی امام عسکری علیه السلام و محل رفت و آمد و زندگی امام علیه السلام و مکان عبادت آن امام هُمام و محل ولادت امام زمان علیه السلام بوده است. از اینرو، برای شیعیان مکان مقدّسی است و ارتباطی با غیبت و ظهور امام زمان علیه السلام ندارد.
مطالبی که برضدّ شیعیان میگویند تهمتی بیش نیست و همگی ساختگی است افزون بر تمام این مطالب، بعضی مدعی شدهاند اصلاً در لغت، کلمه عربی به نام سرداب وجود ندارد چنانچه در کتب لغت عربی قدیم این کلمه به چشم نمیخورد.
سابقه تاریخی آن نیز اینگونه است که در کنار بیت امام عسکری علیه السلام حوضی بوده که حضرت در آنجا وضو میگرفته است و مردم نیز به عنوان تبرّک از آنجا خاک برمیداشتند که بعداً تبدیل به گودالی شد. چنانکه سماوی میگوید: «ثم شاده معزّالدولة البُوَیْهی فأسس الدعائم و عمّرالقبّة و السرداب و رتّب القّوام و الحُجّاب و رفع الضریح بالأخشاب و ملأ الحوض بالتراب إذ صار کالبئر إذ کان الناس یأخذون التراب منه للبرکة و ذلک لأنّ العسکری علیه السلام کان یتوضّأ به أحیاناً»(1).
1) وشایح السراء، ص 29؛ موسوعة العتبات المقدّسة، ج 12، ص 140.
بعضی از علما معتقدند که: یکی از علائم ظهور امام زمان علیه السلام رخداد واقعه «قرقیسیا» یا «آرمگدون» است.
«قرقیسیا» در تورات ذکر شده و یهود و نصاری از آن به یک جنگ خطرناک و سیل بنیانکن تعبیر کردهاند، که در پایان تاریخ بشریّت واقع خواهد شد.
«آرمگدون» مرکب از دو کلمه «آر» و «مگدون» است. «آر» به معنای «کوه» است. «مگدون» یا به معنای «وادی، درّه» است. یا به معنای «کوه کوچک» است. که در شمال فلسطین واقع شده است.
توهّم اهل کتاب این است که دامنه این جنگ، تمام منطقه شمال فلسطین را که آرمگدون نام دارد، شامل میشود. و همچنان این جنگ تا جنوب فلسطین نیز کشیده میشود، به گونهای که در این جنگ، بالغ بر چهارصد میلیون نفر شرکت میکنند و عمدتاً اهل عراق، ایران، لیبی، قفقاز و سودان هستند. به تصور اهل کتاب ریشه این حرکت از جنوب روسیه (ایران) سرچشمه میگیرد.
وی طی مقالهای در مجله الفکرالجدید میگوید: این حادثه عظیم، پیش از ظهور واقع میشود و در روایات ما از آن به جنگ «قرقیسیا» تعبیر شده است و در این جنگ میلیونها آمریکائی، اروپائی، روسی، ترک، مصری و مغرب عربی شرکت میکنند. ارتش شام نیز در این جریان شرکت میکند و سپس سفیانی ظاهر میشود.
از مجموعه مباحثی که پیرامون «قرقیسیا» مطرح میشود، استفاده میکنیم که جریان «سفیانی» بعد از «قرقیسیا» واقع خواهد شد.
و ما در ارائه این بحث، هم به روایات اهل سنّت و هم به روایات شیعه نظر خواهیم داشت.
محورهای اصلی بحث:
در ارائه این بحث، به سه محور اصلی اشاره خواهیم کرد.
محدوده جغرافیائی قرقیسیا؛
قرقیسیا در احادیث عامّه (اهل سنّت)؛
قرقیسیا در احادیث خاصه (شیعه)؛
با بررسی کتب معاجم، این نتیجه به دست میآید که در مورد موقعیت جغرافیائی «قرقیسیا» دو دیدگاه وجود دارد:
برخی از جغرافیدانان بر این باورند که «قرقیسیا» در شمال غربی عراق در کنار فرات واقع شده است. و ما به بعضی از گفتههای آنان اشاره میکنیم.
وی در آنجا که اسامی شهرهای فرات را نام میبرد، چنین میگوید: «مدن الفراتیة، أکبرهن: دالیة، حدیثة، عانة، قرقیسیا»(1).
او نیز در مورد «قرقیسیا» چنین میگوید: «و هی علیالفرات و الرحبة و الدالیة و عانات وهیت و حدیثة».
«قرقیسیاء بلد علیالخابور عند مصبّه و هی علیالفرات، جانب منها علی الخابور و جانب علی الفرات فوق رحبة مالک بن طوق»(2).
خود یکی از اصحاب خاص علی علیه السلام بود، تلاش میکرد با حمله به نقاط تحت نفوذ معاویه، ضعف خود را جبران کند.
«… و کان کمیل عامل علی علیه السلام علی هیت و کان ضعیفاً یمّر علیه سرایا معاویة ینهب أطراف العراق فلا یردّها و یحاول أن یجبرها عنده من الضعف باَن یغیر علی اطراف أعمال معاویة مثل قرقیسیا و ما یجری مجراها من القری التی علی الفرات، فانکر امیرالمؤمنین علیه السلام ذلک من فعله و قال: إنّ من العجز الحاضر أن یهمل العامل ما ولیه و یتکلّف ما لیس من تکلیفه»(1).
برخلاف سخن نخست، برخی تلاش میکنند قرقیسیا را به منطقهای نزدیک حَیْفا تطبیق دهند. ظاهراً آنجا درّهایست که هماکنون نیز بازدیدکنندههایی دارد.
«گریسهارسل» نویسنده آمریکائی است که در سال 1989 م، کتابی در مورد تدارک جنگ بزرگ نوشته و در آن به اتحاد اسرائیل ـ مسیحی اشاره میکند.
شاهد این است که نویسنده تلاش میکند محل وقوع این جنگ (جنگ آرمگدون) را در درّهای در شمال تلآویو، تطبیق دهد.
عدّهای نیز «قرقیسیا» را بر همین مکان تطبیق میدهند. علاّمه مجلسی نیز با نقل روایتی، میگوید: که یوحنائی از قرقیسیا آمده است؛ ولی آن را بر منطقه شمال فلسطین تطبیق نمیدهد «عن الحسن بن محمّد النوفلی فی خبر طویل یذکر فیه احتجاج الرضا علیه السلام علی ارباب الملل قال: «قال الجاثلیق للرضا علیه السلام: اخبرنی عن حواری عیسی بن مریم کم کان عدتّهم؟ و عن علماءِ الإنجیل کم کانوا؟ قال الرضا علیه السلام علی الخبیر سقطت، امّا الحواریون فکانوا إثنی عشر رجلاً و کان أفضلهم و أعلمهم الوقاءِ(2)و اما علماءِ النصاری فکانوا ثلاثة رجال: یوحنا الأکبر بأج و یوحنا بقرقیسیاءِ و یوحنا الدیلمی بزجار …»(3).
در مورد مجدّون حموی چنین میگوید: «مجدّون من قُری بخارا»(1).
همچنین گفته شده: «مجدّون من قری نسف». «نسف» بین جیحون و سمرقند واقع است.
آری آنچه مسلّم است در شامات درگیری سختی رخ خواهد داد؛ بحث در تطبیق مجدّون بر قرقیسیا است.
پس از مشخص شدن محدوده جغرافیائی «قرقیسیا»، اینک به بررسی روایات عامه در مورد جریان «قرقیسیا» میپردازیم.
نکته:
امّا با توجه به اینکه اکثریت قریب به اتفاق روایات عامه در مورد «قرقیسیا» از کتاب فتن «نُعیم ابن حمّاد» نقل شده، لذا ابتدا به بررسی رجالی نُعیم بن حمّاد اشاره میکنیم.
علمای عامه در مورد نُعیم بن حمّاد کلمات گوناگونی دارند و ما برای روشن شدن شخصیت او، به بررسی کلمات علمای عامه میپردازیم.
احمد بن حنبل: «و روی المیمونی عن احمد قال: اوّل من عرفناه یکتب المسند، نُعیم بن حمّاد(2)نخستین شخصی که ما میشناسیم و مسند مینویسد، نُعیم بن حمّاد است».
ذهبی: وی ابتدا در مورد نُعیم بن حمّاد میگوید: «الامام، العلامة، الحافظ» ولی در ذیل، سخنی میآورد که ضعف نُعیم بن حمّاد را میرساند. او میگوید: «… روی عنه: البخاری مقروناً بآخر …»(3).
توضیح: عبارت «مقروناً بآخر» گویای این است که بخاری، اعتماد چندانی به سخن نُعیم بن حمّاد نداشته است.
ذهبی در جای دیگر در مورد ابن حمّاد چنین میگوید:
«لا یجوز لأحد أن یحتجّ به و قد صنف کتاب «الفتن» فأتی فیه بعجائب و مناکیر(1)استناد به ابن حماد روا نیست او کتاب فتن را تألیف کرده و در آن جریانات شگفت و منکری را آورده است».
ذهبی در همین صفحه، از دیگران چنین نقل میکند: «کان یضع الحدیث فی تقویة السنّة و حکایات عن العلماءِ فی ثلب أبی فلان ـ ابوحنیفه ـ کذب؛ او در تقویت و تأیید اهل سنّت احادیث جعل میکرد و داستانهایی را به دروغ در مورد ابوحنیفه، به علماء نسبت داد».
ابو داود: «و قال ابوعبید الآجری، عن ابی داود، عنُ نعیم بن حمّاد نحو عشرین حدیثاً عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم لیس لها اصل(2)یعنی او بیست حدیث به پیامبر نسبت میدهد که هیچ کدام صحت ندارد».
نسائی: «و قالالنسائی: لیس بثقة و قال مرة: ضعیف»(3)یعنی او ثقه نیست. وی ضعیف است.
ابوعلی النیشابوری: «قال الحافظ ابوعلی النیسابوری: سمعت أبا عبدالله النسائی یذکر فضل نُعیم بن حمّاد و تقدمه فی العلم و المعرفة و السنن، ثم قیل له فی قبول حدیثه، فقال: قد کثر تفرّده عن الائمّة المعروفین بأحادیث کثیرة، فصار فی حدّ من لایحتج به.»(4)
توضیح: عبارت «قد کثر تفرّده»، به این معناست که مطالبی را از بزرگان نقل میکند و میگوید: فلانی به من چنین گفت. با این که او فقط به تنهائی چنین مطلبی را نقل میکند. چون احادیث زیادی را تنها او به بزرگان نسبت میدهد. لذا به احادیث و روایات او احتجاج و اعتماد نمیشود.
جزء موثقها آورده و گفته: چه بسا اشتباه نیز داشت.
دولابی: قال ابن حمّاد ـ یعنی الدولابی ـ: «نُعیم، ضعیفٌ»(1).
ابن یونس: قال ابن یونس: «حُمِل فامتنع اَن یجیبهم، فسجن، فمات ببغداد غداة یوم الأحد لثلاث عشرة خلت من جمادی الأولی، و کان یفهم الحدیث و روی مناکیر عن الثقات؛(2)او را به بغداد احضار کردند؛ ولی با حکومت راجع به مخلوق بودن قرآن همراهی نکرد به همین دلیل او را زندانی کرده و همانجا در گذشت … او از افراد ثقه، احادیث منکر نقل میکرد».
نتیجه: از مجموع این اظهار نظرها نتیجه میگیریم که به کتاب فتن و به روایات آن و حتی به شخص نُعیم نمیتوان اعتنا و استدلال و احتجاج کرد. اگر چه نُعیم بن حمّاد از نظر رجالی ضعیف است؛ ولی با این همه، ـ به لحاظ متقدم بودن او ـ روایاتی را که در مورد «قرقیسیا» در «الفتن» آورده، نقل میکنیم.
روایت نخست:
«حدّثنا الحکم بن نافع عن جراح عن أرطاة قال: اذا اجتمع الترک و الروم و خسف بقریة بدمشق و سقط طائفة من غربی مسجدها، رفع بالشام ثلاث رایات الأبقع و الأصهب و السفیانی و یحصر بدمشق رجل فیقتل و من معه، و یخرج رجلان من بنی أبی سفیان فیکون الظفر للثانی فاذا أقبلت مادة الأبقع من مصر، ظهرالسفیانی بجیشه علیهم فیقتل الترک و الروم بقرقیسیا حتی تشبع سباع الأرض من لحومهم.»(3)
توضیح: طبق این روایت، یک طرف درگیری سفیانی است و طرف دیگر آن ترکها و رومیان هستند.
اشکالات:
اگر چه حَکَم بن نافع و جراح و ارطاة، از نظر اهل سنّت ثقه هستند؛ ولی قبلاً ثابت شد که شخص نُعیم بن حمّاد، ثقه نیست.
سند روایت به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم منتهی نمیشود.
معلوم نیست ارطاة جزء صحابه باشد، تا گفته شود مرفوعههای صحابه ـ از نظر اهل سنّت ـ مورد قبول است.
روایت، از نظر دلالت نیز مقداری ایهام دارد. ممکن است در روایت از کنایات استفاده شده باشد. نهایت چیزی که از آن برداشت میشود یک طرف سفیانی و یک طرف ترکها و رومیان هستند.
روایت دوّم:
«حدّثنا الحکم بن نافع عن جراح عن ارطاة قال: یدخل السفیانی الکوفه فیسبیها ثلاثة أیّام و یقتل من أهلها ستّین الفاً ثم یمکث فیها ثمانیة عشر لیلة یقسم أموالها و دخوله الکوفه بعد ما یقاتل الترک و الروم بقرقیسیاء ثم ینفتق علیهم خلفهم فتق، فترجع طائفة منهم إلی خراسان فتقبل خیل السفیانی و یهدم الحصون حتی یدخل الکوفة و یطلب أهل خراسان و یظهر بخراسان قوم یدعون إلی المهدی ثمّ یبعث السفیانی إلی المدینة فیأخذ قوماً من آل محمّد حتی یرد بهم الکوفة ثمّ یخرج المهدی و منصور من الکوفة هاربین و یبعث السفیانی فی طلبهما فإذا بلغ المهدی و منصور مکة نزل جیش السفیانی البیداء فیخسف بهم ثمّ یخرج المهدی حتی یمرّ بالمدینة فیستنقذ من کان فیها من بنی هاشم و تقبل الرایات السود حتی تنزل علی الماءِ فیبلغ من بالکوفة من أصحاب السفیانی نزولهم فیهربون ثم ینزل الکوفة حتی یستنقذ من فیها من بنی هاشم و یخرج قوم من سواد الکوفة یقال لهم العُصَب لیس معهم سلاح إلا قلیل و فیهم نفر من أهل البصرة فیدرکون اصحاب السفیانی فیستنقذون ما فی أیدیهم من سبی الکوفة و تبعث الرایات السود بالبیعة إلی المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف »(1).
توضیح: روایت اول را تنها ابنحمّاد نقل کرده؛ ولی این روایت را سیوطی در جلد2 ص 67 العرف الوردی و متقی هندی در البرهان از العرف الوردی نقل میکند و از علمای شیعه نیز سیّد ابن طاووس آن را در الملاحم آورده است. امّا قابل توجه است که همه این علماء، روایت را از ابن حمّاد نقل کردهاند.
1) فتن نعیم بن حمّاد، ص 244، ح 900، ج جدید. ـ العرف الوردی، ص 121 چ جدید ـ الفتاوی الحدیثیة، ص 31؛ عقد الدرر: 126.
اشکالات:
با توجه به اینکه سند روایت، همان سند روایت قبلی است، لذا همه اشکالاتی که به روایت نخست وارد بود به این روایت نیز وارد است.
نعیم بن حمّاد ضعیف است؛
سند روایت به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ختم نمیشود؛
روایت سوّم:
«حدّثنا الولید و رشیدین، عن ابن لهیعة، عن أبی زرعة عن عمّار بن یاسر قال: فیتبع عبدالله، عبدالله فتلتقی جنودهما بقرقیسیاء علی النهر فیکون قتال عظیم و یسیر صاحب المغرب فیقتل الرجال و یسبی النساء ثمّ یرجع فی قیس حتی ینزل الجزیرة إلی السفیانی فیتبع الیمانی فیقتل قیساً بأریحا و یحوز السفیانی ما جمعوا، ثمّ یسیر إلی الکوفة فیقتل أعوان آل محمّد، ثمّ یظهرالسفیانی بالشام علی الرایات الثلاث، ثمّ یکون لهم وقعة بعد قرقیسیاء عظیمة، ثمّ یتفق علیهم فتق من خلفهم فیقتل طائفة منهم حتی یدخلوا أرض خراسان و تقبل خیل السفیانی کاللیل والسیل فلا تمرّ بشیء إلاّ أهلکته و هدَمته حتی یدخلوا الکوفة فیقتلون شیعة آل محمّد ثم یطلبون أهل خراسان فی کلّ وجه و یخرج أهل خراسان فی طلب المهدی فیدعون له و ینصرونه»(1).
توضیح: براساس این روایت، جنگ بین دو عبدالله نام، واقع خواهد شد.
اشکالات:
این روایت نیز مانند دو روایت قبلی که از نُعیم بن حمّاد نقل شده، ضعیف است.
افزون بر نُعیم بن حمّاد، ابن لهیعه در سند واقع است که خودِ اهل سنّت، او را تضعیف کردهاند. و ما به کلمات عامه در مورد ابنلهیعة میپرداریم.
دیدگاه علمای عامه در مورد «ابنلهیعة» متوفّای (95 هـ.ق) مختلف است؛
1) فتن، نُعیم بن حمّاد، ص 240، ح 888، ج جدید.
ولی عمدتاً او را تضعیف کردهاند. که ما به بعضی از آنها اشاره میکنیم:
وی ابتدا ابنلهیعة را با عباراتی توصیف میکند و میگوید: «القاضی، الامام، العلامة و کان من بحورالعلم علی لین فی حدیثه لاریب أن ابن لهیعة کان عالم الدیار المصریة … و لکن ابن لهیعة تهاون بالاتقان و روی مناکیر، فانحطّ عن رتبة الاحتجاج به عندهم. و بعض الحفاظ یروی حدیثه و یذکره فی الشواهد و الاعتبارات و الزهد و الملاحم لا فیالأصول؛(1)او قاضی و امام و علاّمه و یکی از دریاهای علم بوده؛ ولی در حدیث او اندکی ضعف میباشد. تردیدی نیست که وی عالم مصر بوده؛ امّا دقت در نقل روایات نداشته لذا از درجه اعتبار و استدلال به آن ساقط است».
توضیح:
الشواهد: «احادیثُ رُویت بمعناها من طریق آخر و عن صحابی آخر».
معنای شاهد: نقل حدیثی به عنوان شاهد، به دلیل اینکه به همین معنا روایت دیگری با طریق دیگری نقل شده است. و روایتِ شاهد، صرفاً به عنوان تأیید و شاهد آورده میشود.
الاعتبارات: «ان یعمد الباحث إلی حدیث و یعنی به و یبحث عن طرقه.» اعتبارات: یعنی حدیث را میآورند و میخواهند تست کنند که آیا این روایت، طریق دیگری دارد یا نه؟ چون به خود حدیث اعتمادی ندارند.
الزهد: منظور از زهد، اخلاقیات است
الملاحم: پیشبینیهایی را که در آینده واقع خواهند شد، ملاحم میگویند.(2)
ادامه سخن ذهبی در مورد ابنلهیعة: «و بعضهم یبالغ فی وهنه و لا ینبغی اهداره و تتجنب تلک المناکیر، فإنّه عدل فی نفسه و قد ولّی قضاء الإقلیم فی دولة المنصور دون السنة و صرف، اعرض أصحاب الصحاح عن روایاته؛(3)بعضی در تضعیف او افراط میکنند؛ ولی این شیوه سزاوار نیست. آری از روایات منکر او سزاوار است پرهیز شود. زیرا وی عادل
است و منصب قضاوت را در زمان منصور کمتر از یک سال عهدهدار بود با این همه، اصحاب صحاح ستة از نقل روایات او روگردان شدهاند.»
ذهبی در جای دیگر چنین میگوید: «قلتُ: لأنّه لم یکن بَعْد، تساهل، و کان أمره مضبوطاً، فأفسد نفسه»(1).
ابن سعد: و قال ابن سعد: «ابن لهیعة حَضرمّی من أنفسهم، کان ضعیفاً»(2).
قال مسلم بن الحجاج: «ابن لهیعة ترکه وکیع و یحیی و ابن مهدی»(3).
نسائی: «لیس بثقة»(4).
احمد ابن حنبل:
روی الفضل بن زیاد، عن احمد بن حنبل، قال: «من کتب عن ابن لهیعة قدیماً فسماعه صحیح(5)یعنی کسی که روایاتی را در قدیم از ابن لهیعه نقل کرده، صحیحاند» 6. ابن خراش: «لا یکتب حدیثه»(6).
ابوزرعة: «لا یحتج به، قیل: فسماع القدماء؟ قال: اوله و آخره سواء»(7).
یحیی بن معین: «قال: ابن لهیعة لا یحتج به»(8).
پس از اثبات ضعف ابن لهیعة، به ادامه اشکالات روایت سوّم میپردازیم:
افزون بر «نُعیم بن حمّاد» و «ابنلهیعة» ـ عمّار یاسر، در سند واقع شده است که مشخص نیست چه کسی است. و چنین نامی در کتب رجال وارد نشده است. احتمال دارد وی عمّاریاسرِ معروف باشد؛ ولی چنین سخنی را کسی نگفته است.
سند روایت، به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت داده نشده است. مگر اینکه کسی مدّعی شود این روایت، از اقسام روایات مرفوعه است. مرفوع نزد شیعه از اقسام «مرسل» است. و در نزد عامّه از اقسام روایت «صحیح» به شمار میآید. رفعه إلیالنبّی صلی الله علیه و آله و سلم: أی أسنده
إلیالنبّی صلی الله علیه و آله و سلم.
البته تضعیف او به لحاظ شیعه بودن اوست چنانچه ابن عدی میگوید: «فانه شدید الإفراط فی التشیع»(1)یعنی در ولایت و تشیع و محبت اهلبیت پیامبر زیادهروی!! میکند.
نکات:
تذکر چند نکته در رابطه با این حدیث ضروری است:
در این روایت، قرقیسیا، ربطی به سفیانی ندارد؛
جنگ سفیانی از جنگ قرقیسیا گستردهتر است؛
از نظر سند با دو اشکال اساسی روبرو هستیم؛ روایت چهارم:
«حدّثنا الولید بن مسلم قال: حدّثنی محدِّث: أنّ المهدی و السفیانی و کلب یقتتلون فی بیت المقدس حین یستقیله البیعة فیؤتی بالسفیانی أسیراً فیأمر به فیذبح علی باب الرحمة ثم تباع نساءهم و غنائمهم علی درج دمشق»(2).
اشکالات:
این روایت مرسل است. و چون گفته شده: «حدّثنی محدِّث»، مشخص نیست مقصود از این محدِّث چه کسی است.
در این روایت اشاره نشده که جنگ بین امام زمان علیه السلام و سفیانی در قرقیسیا واقع خواهد شد؛ بلکه محور جنگ را بیت المقدّس بیان کرده است. با این همه بسیار جنگ سرنوشتسازی خواهد بود.
روایت پنجم:
«حدّثنا الحکم بن نافع عن جراح عن ارطاة بن المنذر قال: یجیءِ البربر حتی ینزلوا بین فلسطین و الاُردن فتسیر إلیهم جموع المشرق و الشام حتی ینزلوا الجابیة و یخرج رجل من ولد صخر فی ضعف فیلقی جیوش المغرب علی ثنیة بیسان فیردعهم عنها ثمّ یلقاهم من الغد فیردعهم عنها
فینحازون وراءها ثم یلقاها فی الیوم الثالث فیردعهم إلی عین الریح فیأتیهم موت رئیسهم، فیفترقون ثلاث فرق فرقة ترتد علی أعقابها و فرقة تلحق بالحجاز و فرقة تلحق بالصخری فیسیر إلی بقیة جموعهم حتی یأتی ثنیة فیق، فیلتقون علیها فیدال علیهم الصخری ثم تعطف إلی جموع المشرق و الشام فتلقاهم فیدال علیهم ما بین الجابیة و الخربة حتی تخوض الخیل فی الدماء و یقتل أهل الشام رئیسهم و ینحازون إلی الصخری فیدخل دمشق فیمثل بها و تخرج رایات من المشرق مسودة فتنزل الکوفه فیتواری رئیسهم فیها فلا یدری موضعه فیتحین ذلک الجیش ثمّ یخرج رجل کان مختفیاً فی بطن الوادی فَیَلی امر ذلک الجیش و أصل مخرجه غضب مما صنع الصخری بأهل بیته فیسیر بجنود المشرق نحو الشام و یبلغ الصخری مسیره إلیه فیتوجه بجنود أهل المغرب إلیه فیلتقون بجبل الحصی فیهلک بینهما عالم کثیر و یولّی المشرقی منصرفاً و یتبعه الصخری فیدرکه بقرقیسیا عند مجمع النهرین فیلتقیان فیفرغ علیهما الصبر فیقتل من جنود المشرقی من کل عشرة سبعة ثم یدخل الصخری الکوفة فیسوم أهلها الخسف»(1).
توضیحات:
بربر: یعنی چین ـ که آن را بر مغول تطبیق میدهند.
صخر: یعنی «صخر بن حرب». (جدّ معاویه) و مقصود از صخری، همان سفیانی است.
در این روایت، جنگ بین بَربَر و مشرق و شام و سپس دوباره جنگ بین سفیانی و مغرب و مشرق و شام و جنگ سرنوشتساز بین سفیانی و مشرق در قرقیسیا است که از هر 10 نفر 7 تن کشته میشوند.
اشکالات:
این روایت، به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اسناد داده نشده است:
ارطاة بن المنذر، از پیروانِ تابعین است. وی در 163 هـ.ق در گذشته لذا نمیتواند روایت را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده باشد. بنابراین، قطعاً روایت مرسل است و مشکلش قابل حلّ نیست. این روایت را، ابن طاووس حلّی نیز از ابن حمّاد نقل کرده است.
1) فتن ابن حماد، ص 219، ح 80.
روایت ششم:
«حدّثنا الولید بن مسلم عن الجبار بن رشید الأزدی عن اُمّه عن ربیعة القیصر عن تبیع عن کعب قال: تکون فتن ثلاث کأمسکم الذاهب فتنة تکون بالشام ثم الشرقیة هلاک الملوک ثم تتبعها الغربیة و ذکر الرایات الصُفر، قال: و الغربیة هی العمیاءِ.»(1)
اشکالات:
مشکل اصلی، نُعیم بن حمّاد است که ضعف وی بیان شد؛
مشخص نیست مقصود از «عن اُمّه» چه کسی است؛
کعب، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را درک نکرده، بنابراین روایت، مرسل است؛
از نظر عامه کعب، اعتبار چندانی ندارد؛
در اینکه آیا کعب، نزد علماء اعتباری دارد یا نه؟ اختلاف است. برای روشن شدن وضعیتِ کعب بن ماتع حِمیَری یمنی به دیدگاههای علمای رجال در مورد او میپردازیم:
وی میگوید: «علاّمه دانشمندی که یهودی بود و پس از رحلت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم اسلام آورد و در زمان عمر از یمن به مدینه آمد و با اصحاب پیامبر نشست و برخاست داشت و برای آنان از کتابهای اسرائیلیات سخن میگفت و مطالب شگفتی را میدانست و از کتابهای یهود آگاهی داشت.
«… العلامة الحبر، الذی کان یهودیاً فأسلم بعد وفاة النبی صلی الله علیه و آله و سلم و قدم المدینة من الیمن فی أیّام عمر، فجالس أصحاب محمّد صلی الله علیه و آله و سلم فکان یحدّثهم عن الکتب الإسرائیلیة و یحفظ عجائب و یأخذ السنن عن الصحابة و کان حسن الإسلام … و کان خبیراً بکتب الیهود، له ذوق فی معرفة صحیحها من باطلها فی الجملة(2)»
کعب، مدعی است که تورات تغییر نکرده است: «فقال کعب: إنّما التوراة کما أنزله الله علی موسی ما غُیّرت و لاُ بدّلت و لکن خشیتُ أن یُتکّل علی ما فیها و لکن قولوا: لا إله الاالله و لقّنوها موتاکم.»
ذهبی پس از نقل سخن کعب، چنین میگوید: «و هذا القول من کعب دال علی أنّ تیک النسخة ما غُیّرت و لا بُدّلت. و إنّ ما عداها بخلاف ذلک، فمن الذی یستحل أن یورد الیوم من التوراة شیئاً علی وجه الاحتجاج معتقداً انّها التوراة المنزّلة؟ کلا والله؛(1)ذهبی در پاسخ او میگوید: این سخن کعب حاکی از این است که این نسخه تورات تغییر و تبدیل رخ نداده است و نسخههای دیگر دستخوش تغییر شدهاند. چه کسی امروز میتواند به فرازی از تورات احتجاج کند و اعتقاد داشته باشد که این همان تورات اصلی است. به خدا سوگند هرگز چنین مطلبی صحیح نیست.»
ابن کثیر پس از آنکه در تفسیر سوره نمل بخشی از روایات قصّه ملکه سبأ با حضرت سلیمان علیه السلام را نقل میکند.
میگوید: «و الأقرب فی مثل هذه السیاقات أنّها متلقّاة عن أهل الکتاب ممّا وُجد فی صُحفهم، کروایات کعب و وهب سامحهما الله تعالی فیما نقلاه إلی هذه الاُمّة من أخبار بنیاسرائیل من الأوابد و الغرائب و العجائب، ممّا کان و ممّا لم یکن و مما حُرِّف و بُدّل و نُسخ و قد أغنا ناالله بما هو أصح منه و أنفع و أوضح و أبلغ وللهالحمد و المنّة(2)یعنی: به نظر ما این سنخ مطالب برگرفته از کتابهای اهل کتاب است همانند روایات کعب و وهب ـ خدا آنان را ببخشد ـ این دو، مطالب شگفتآوری را از اسرائیلیات برای این اُمّت نقل کردهاند که دستخوش تحریف شده و دور از واقعیتاند و خداوند ما را از این مطالب بینیاز کرده است.» شارح و حاشیه زننده بر سیر اعلام النبلاء پس از نقل مطلب فوق، چنین میگوید:«و ما یحکیه کعب عن الکتب القدیمة فلیس بحجّة عند أحد من أهل العلم(3)یعنی آنچه را که کعب نقل میکند از نظر علماء اعتبار ندارد» در نتیجه، کعب از نظر عامه اعتباری ندارد.
تنها معاویه بن ابیسفیان، کعب را توثیق کرده است! «من طریق حمید بن عبدالرحمن: أنّه سمع معاویة یحدّث رهطاً من قریش بالمدینة لما حجّ فی خلافته و ذکر کعب الأحبار فقال: إن کان من أصدق هولاءِ المحدّثین الذین یحدّثون عن أهل الکتاب و إن کنّا لنبلو مع ذلک علیه الکذب.»(1)
کعب، از نظر علمای شیعه مردود است. هر چند بعضی از علمای رجال میخواهند او را شیعه قلمداد کنند چنانکه مامقانی، استظهار تشیّع او را بیان میکند.
محقق شوشتری به نقل از ابنابیالحدید میگوید: «قال: قال ابن ابیالحدید: روی جماعة من أهل السیر: إنَّ علیاً علیه السلام کان یقول فی کعب: إنّه الکذاب. و کان منحرفاً عن علی علیه السلام.» وی پس از نقل سخن ابنابیالحدید، چنین ادامه میدهد: «و له فی مجلس عثمان مع أبیذر مخاصمة، فقال له أبوذر: یابن الیهودیة تعلّمنا دیننا».
سپس محقق شوشتری با بیان سخن امام باقر علیه السلام میگوید: «و مرّ ـ فی عاصم بن عمر ـ خبر عن ابی جعفر علیه السلام: کذّب کعب الأحبار»(2)امام باقر علیه السلام این سخن را در پاسخ عاصم فرمود که به امام باقر علیه السلام گفته بود: کعبالأحبار میگوید: کعبه هر روز برای بیتالمقدّس سجده میکند. امام فرمود: عاصم و کعب هر دو دروغ میگویند. مامقانی، پس از بیان این مطالب، با حرفِ «لکِنَّ» استدراک میکند و میافزاید: «ولکن عن المناقب، عن محمّد بن مسعود: إنّ عمر قال لکعب: حدّثنا عن شیء من التوراة فی هذه الاُمّة، فقال کعب: لایدخل الجنّة من اُمّة محمّد إلاّ القلیل الذی أَتوا بعده، فقال له علی علیه السلام: ویحک یا کعب! أتدری ما قلت؟ قال: نعم، قال و لمَ لا یدخلون الجنّة و هم یشهدون أن لاإله إلاّالله و أنّ محمداً صلی الله علیه و آله و سلم رسوله و یصومون و یصلّون؟ فقال یا علی! إنّک لتعلم ذلک و هو أنَّهم سیظلمون صدّیق هذه الاُمّة و عالمها الأکبر و خلیفة نبیّهِ من بعده حقّه ـ و رکب حماره منطلقاً إلی قبا ـ فقال عمر: عهدالله علی إن لم یخرج مما قال لأضربّن عنقه! ایتونی به الساعة فلمّاجیءَ به و جلس عنده قال له فی ذلک، فقال: کنت علی أن أکتمه و لا أذکره و ان أردت صدقتک و بحت به فقال: أصدقنی و بح به بینی و بینک فقال: هو والله علی بن ابیطالب، فقال عمر: کذلک لقد ضلّت أمّة محمّد و عموا من بعده و ما حفظوا وصیتّه؛ روزی
عمر بن الخطاب به کعب گفت: چیزی از تورات درباره این امّت برای ما نقل کن. کعب گفت: از امت پیامبر جز اندکی از کسانی که پس از پیامبر آمدند کسی به بهشت وارد نمیشود حضرت علی علیه السلام فرمود: ای کعب میدانی چه میگویی؟! چرا وارد بهشت نمیشوند با اینکه شهادتین بر زبان جاری میکنند و اهل نماز و روزه هستند؟
در پاسخ گفت: ای علی تو خود میدانی چرا؟! و میدانی که اینان در حق صدّیق این امّت و عالِم آنان و جانشین پیامبر ظلم روا میدارند. کعب این را گفت و سوار بر مرکب خود شده و رهسپار مسجد قبا گردید. عمر گفت: به خدا سوگند اگر از این حرفها دست برندارد او را گردن میزنم سریعاً او را احضار کنید. چون او را احضار کردند. عمر به او گفت: منظورت کیست؟ گفت: تصمیم داشتم آنرا مخفی کنم حال که اصرار داری من افشا و اعلان کنم منظورم علی بن ابیطالب است. عمر گفت: آری چنین است. و امت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم پس از او در اثر بیاعتنائی به وصیت پیامبر گمراه شدند.
محقّق شوشتری پس از نقل این سخن چنین پاسخ میدهد: «اقول: علی فرض صحة الخبر، لیس فیه أثر لدفع الطعن عنه، لانَّ نطقه فی موضع بالحق ـ کنطق عمر بالحق ـ بلا ثمر بعد کون قوله و عمله فی سایر المواضع علی خلافه و إنّما صدور مثله من مثلهما من إتمام الحجّة من الله علیالناس(1)به فرض صحت این خبر هرگز ضعف و طعن را از کعب دور نمیکند چون گفتار و کردار او برخلاف این حقیقت است، آری صادر شدن این گونه اقرارها، اتمام حجّت بر مردم است.»
البته این مطلب در مناقب یافت نشد. و ظاهراً ناقص است چنانچه علامه آقا بزرگ تهرانی بدان اشاره کرده است.(2)
در منابعی چون کافی، غیبت طوسی و غیبت نعمانی حدود 5 روایت در مورد «قرقیسیا» مطرح شده است.
«محمد بن یحیی، عن احمد بن محمد، عن ابن فضال، عن علی بن عقبة، عن ابیه عن میسر، عن ابی جعفر علیه السلام قال: یا میسر! کم بینکم و بین قرقیسیا؟ قلت: هی قریب علی شاطیء الفرات فقال: أما إنّه سیکون بها وقعة لم یکن مثلها منذ خلق الله تبارک و تعالی السموات و الأرض و لا یکون مثلها مادامت السموات و الأرض مأدبة للطیر تشبع منها سباع الأرض و طیور السماء یهلک فیها قیس و لایدعی لها داعیة(1)ای میسر! مسافت میان شما و منطقه قرقیسیا چه اندازه است؟ عرض کردم: فاصله چندانی نیست آن در کرانه فرات واقع است. فرمود: در آن جا رویدادی رخ خواهد داد که از آغاز آفرینش آسمان و زمین به اراده خدای متعال، نظیر نداشته و تا آسمانها و زمین برقرارند چنین واقعهای رخ نخواهد داد. آن دیار، عرصه میهمانی پرندگان است که درندگان زمین و پرندگان آسمان، از گوشت کشتگان؛ سیر خواهند شد و در آن درگیری، قبیله قیس نابود میشوند و فریاد خواهی نخواهند داشت.»
محورهای بحث:
آیا روضه کافی از شخص کلینی است یا از دیگری است؟ 2. بررسی سند روایت؛
بررسی دلالت روایت؛
در اینکه مؤلف روضه، کلینی است ظاهراً جای بحث نیست، زیرا شخصیتهایی مانند نجاشی، طوسی و ابن شهرآشوب، تصریح کردهاند که کلینی کتابی به نام روضه دارد.
نجاشی در شرح حال کلینی میگوید: «.. صنّف الکتاب الکبیر ـ المعروف بالکلینی ـ یسمّی الکافی فی عشرین سنة شرح کتبه: کتاب العقل … کتاب الروضه …»(2)نجاشی، وقتی ابواب
کافی را برمیشمرد به کتاب روضه نیز اشاره میکند.
شیخ طوسی، وقتی نام کتابهای کلینی را بیان میکند میگوید: «… له کتب، منها: کتاب الکافی و هو یشتمل علی ثلاثین کتاباً: اوّله کتاب العقل و فضل العلم … و کتاب الروضه آخر کتاب الکافی.»(1)
وی نیز کتاب روضه را از کتب کلینی معرفی میکند و میگوید: «…له کتاب الکافی یشتمل علی ثلاثین کتاباً منها: العقل … الروضه …»(2).
نتیجه:
علمای قدیم علم رجال ـ قدماء ـ مانند: نجاشی و شیخ طوسی که به عصر کلینی نزدیک بودهاند بدون هیچ تردیدی «روضه» را به کلینی نسبت دادهاند. بنابراین انتساب «روضه» به کلینی ثابت است. تقریباً همه علماءِ متفقاند که کتاب روضه، از تألیفات کلینی است. تنها ملا خلیل قزوینی است که روضه را از تألیفات کلینی نمیداند.
میرزای نوری به نقل از ریاضالعلماء، نظریات عجیب و غریبی را به ملاّخلیل قزوینی نسبت میدهد که به بیان بخشی از آنها میپردازیم:
من أغرب اقواله القول بأن الکافی بأجمعه قد شاهده الصاحب علیه السلام و استحسنه؛ از جمله سخنان شگفتآور او این است که صاحبالزمان علیه السلام همه کتاب کافی را دیده و آن را پسندیده است».
و إنّه کل ما وقع فیه بلفظ: (روی) فهو مروی عن الصاحب علیه السلام بلاواسطة؛ در هر روایتی کلمه «روی» آمده آن روایت بیواسطه از صاحبالزمان علیه السلام نقل شده است».
و إنّ جمیع أخبارها حق واجب العمل بها؛ تمام روایات آن واقعی و عمل به آنها واجب است».
حتی أنّه لیس فیه خبر للتقیّة و نحوها؛ به گونهای که در آن کتاب یک روایت تقیّهای و مانند آن، وجود ندارد».
و إنّ الروضة لیس من تألیف الکلینی بل هو من تألیف ابن ادریس؛ روضه کافی از تألیفات کلینی نیست؛ بلکه از تألیفات ابن ادریس است».
صاحب ریاض در ادامه چنین میگوید: «و إن ساعده فی الأخیر بعض الأصحاب و ربما ینسب هذا القول الأخیر إلی الشهید الثانی ولکن لم یثبت، انتهی.»(1)
سخن ملا خلیل قزوینی واقعاً عجیب و غریب است، زیرا همه روایات کافی واجب العمل نیستند. مثلاً روایتِ قرآن 17 هزار آیه دارد و روایت 13 امام، مسلّماً واجب العمل نیستند؛ بلکه اعتقاد و عمل برخلاف آن است او گفته است: در کافی روایت تقیّهای وجود ندارد، با این که آن دوران کاملاً دوران تقیّه بوده است. شگفتآورتر از همه سخنانش این است که میگوید: روضه، از تألیفات کلینی نیست.
حاصل سخن محدّث نوری در ردّ نظریات قزوینی چند جمله خلاصه میشود:
تصریح به اینکه روضه، از تألیفات کلینی است؛
وحدت سیاق؛
عدم وجود چیزی که منافی نسبت دادن به کلینی باشد؛
عدم وجود مقتضی برای نسبت دادن روضه به ابن ادریس؛
نقل علماءِ از روضه، به اعتبار و استناد آن کتاب به کلینی؛
نتیجه:
قزوینی برای اثبات مدّعای خود دلیل محکمی ارائه نکرده است. بنابراین، ما نیز به استناد گفته متقدمین از علمای رجال، میگوییم: تردیدی در انتساب کتاب روضه به کلینی وجود ندارد.
در این محور به بررسی سند روایت آن میپردازیم: «محمّد بن یحیی، عن احمد بن محمّد، عن ابن فضال، عن علی بن عقبه، عن ابیه، عن میسر، عن ابی جعفر علیه السلام …»
1) خاتمة المستدرک، ج 21، ص 536.
علاّمه مجلسی در ذیل این حدیث میگوید: «حَسنٌ علیالأظهر».(1)
کلیه روایات کافی حدود 16 هزار حدیث است و ـ معروف است که ـ مجلسی 5072 حدیث را صحیح و 144 حدیث را حَسَن، 178 حدیث را موثّق، 302 حدیث را قوی و 9485 حدیث را ضعیف میداند.(2)هر چند پس از دقت معلوم میشود نظر مجلسی این نیست. علاّمه مجلسی با این که در رجال بسیار مسلّط است و خیلی سختگیر نیز هست، در مورد این روایت میگوید: «حَسنٌ علیالأظهر»
مشکلِ سند این روایت وجود شخصی به نام «میسر» است که مشترک بین چهار نفر است و بعضی ثقه و بعضی دیگر حسن الحال میباشد.
میسر بن ابیالبلاد؛
میسر بن حفص؛
میسر بن عبدالعزیز؛
میسر بیّاع الزطی؛
به علت همین اشتراک، علاّمه مجلسی گفته است: «حَسَنٌ علیالأظهر» بنابراین، روایت از نظر سند مورد پذیرش است.
از نظر دلالت روشن است که کشتاری بیسابقه و بینظیری رخ میدهد به گونهای که مانند آن وجود نداشته و نخواهد داشت.
علاّمه مجلسی در ذیل همین روایت که عمده روایت منابع شیعی است و دلالت روشنی دارد. توضیحاتی میدهد:
1) مرآة العقول، ج 26، ص 324.
2) الذریعة، جلد 17، ص 245. البته از مطالبی که وی در مقدمه مراة العقول، ج 1، ص 22 بیان کرده است، مشخص می شود که مقصود او از ضعیف، این نیست که روایت از اعتبار و جواز عمل به آن ساقط شود، زیرا وجود روایت در «اصول معتبره» موجب اطمینان به جواز عمل به آن است، آری، رجوع به سند، تنها برای ترجیح دادن بعضی بر بعض دیگر در مقام تعارض است. چون معتبر بودن همه این روایات با اقوی بودن بعضی از آن منافات ندارد.» در این خصوص به رجال مجلسی هم، ص 409، مراجعه شود.
قوله علیه السلام «و بین قرقیسیا»
«کذا فی اکثر النسخ و الظاهر قرقیسا بیاءِ واحدة، قال الفیروز آبادی: قرقیسا ـ بالکسر ـ و یقصر: بلد علی الفرات سمّی بقرقیسا بن طهمورث».
قوله علیه السلام «مأدُبة الطیر»
«المأدبة ـ بضم الدال و کسرها ـ الطعام الذی یدعی إلیه القوم. ای تکون هذه البلدة لکثرة لحوم القتلی فیها مأدبة للطیور». قوله علیه السلام «یهلک فیها قیس» «ای قبیلة بنی قیس و هی بطن من أسد» قوله علیه السلام: «و لا تُدعی لها داعیة» «ای من لایدعو أحد لنصر تلک القبیله نفساً أو فئة تدعوا الناس إلی نصرهم أو تشفّع عند القاتلین و تدعوهم إلی رفع القتل عنهم و یمکن اَنْ یقرء بتشدید الدال علی بناء المعلوم. ای لا تدعی بعد قتلهم فئة تقوم و تطلب ثارهم و تدعوالناس إلی ذلک؛ یعنی کسی جهت یاری آن قبیله، فرد یا گروهی را فرانخواند تا آنان مردم را برای یاری آن قبیله، فرابخوانند یا نزد کشندگان واسطه شوند تا دست از کشتار آنها بردارند. ـ یا منظور این باشد که ـ پس از کشته شدن آنان، گروهی دست به قیام نزنند و مدعی خونخواهی آنها گردند و مردم را نیز به آن قیام فراخوانند».
قوله علیه السلام: «هلّموا»
«نداء للطیور و السباع(1)یعنی پرندگان و درندگان برای خوردن لاشة آنان فراخوانده میشوند.»
اصل قرقیسیا، کرکیسا است که به معنای اعزام سواره نظام است. مأدُبه نیز معنایی غیر از سفره دارد و به طعامی میگویند که افراد به سوی آن دعوت میشوند.
نتیجه:
در اینکه قرقیسیا چقدر با آرمگدون ـ که مطرح میشود، ـ تطابق دارد، به نظر میرسد که هیچگونه تطابقی ندارد، زیرا موقعیت جغرافیائی قرقیسیا، در عراق است. و آن یکی در فلسطین است.
1) مرأة العقول، ج 26، ص 324.
«أخبرنا احمد بن هوذة الباهلی قال: حدّثنا ابراهیم بن اسحاق النهاوندی، عن عبدالله بن حمّاد الأنصاری، عن الحسین بن ابیالعلاء عن عبدالله بن أبی یعفور قال: قال لی ابوجعفر الباقر علیه السلام: إنّ لولد العباس و المروانی لوقعة بقرقیسیا یشیب فیها الغلام الخرّور و یرفع الله عنهم النصر و یوحی إلی طیرالسماء و سباع الأرض: اشبعی من لحوم الجبّارین ثمّ یخرج السفیانی.»(1)
علاّمه مجلسی در ذیل این روایت میگوید: «الخَرور» بالخاءِ المعجمة و لعل المعنی الذی یخرّ و یسقط فی المشی لصغره، أو بالمهملة ای الحار المزاج، فانّه أبعد عن الشیب؛ یعنی: کسی که در اثر کودکی توازن ندارد و به زمین میخورد یا به معنای گرم بودن مزاج است.»
در پاورقی بحارالانوار میگوید: «کلمةَ حزْور فإنّها بالحاء المهملة و الزای کَعَمْلَس، الغلام القوی و الرجل القوی کما فی القاموس او الغلام إذا اشتد و قویَ و خدم کما فی الصحاح و قد یقال بالتخفیف؛ کلمه حَزْوَر بر وزن عَمْلَس، یعنی جوان و مردی قوی پنجه چنان که در قاموس آمده و یا آنگونه که در صحاح آمده یعنی جوانی که قدرتمند و پر قدرت گردد و به خدمتگزاری بپردازد».(2)
«عبد الواحد بن عبدالله قال: حدّثنا محمّد بن جعفر القرشی، قال: حدّثنا محمّد بن الحسین بن ابی الخطاب، قال: حدّثنی محمّد بن سنان، عن حذیفة بن المنصور، عن أبی عبدالله علیه السلام أنه قال: إنّ لِلّه مائدة ـ و فی غیر هذه الروایة «مأدُبة» ـ بقرقیسیاء یطلع مطلع من السماءِ فینادی یا طیرالسماءِ و یا سباع الأرض هلّموا اِلی الشبع من لحوم الجبّارین(3)در قرقسیا میهمانی الهی برقرار است - هاتفی از آسمان ندا میدهد: ای پرندگان آسمان و ای درّندگان زمین بر سیر کردن خود از گوشت بدن ستمگران، بشتابید.»
است که یکی از روات احادیث و جزء مشایخ شیعه است. و از جمله کسانی بوده که در سال وقوع غیبت، به عنوان هیئتی به مدینه آمد که در این ارتباط، جویا شود.
و قال العلاّمة: «وَثّقَهُ شیخنا المفید».
اگر تمام رجال این روایت ثقه باشند، یک اشکال اساسی وجود دارد و آن نیز در مورد محمد بن سنان است. قول مشهور محمد بن سنان را ضعیف میداند؛ ولی ما او را توثیق میکنیم.
آیتالله العظمی خوئی میگوید: با عنوان محمد بن سنان، 797 نفر در سلسله اسناد واقع شده است. روایات در مورد ایشان متعارض است. در مذمّت وی حدود 4 یا 5 روایت و در ستایش او 8 روایت وارد شده است. تردیدی نیست که محمد بن سنان، از جمله دوستداران اهل بیت علیه السلام و جزء معتقدین به امامت امام رضا علیه السلام بوده است. تا این مقدار ممدوح است و اگر ثابت شده باشد انحرافاتی داشته و یا مخالفتهایی با امام رضا علیه السلام داشته قطعاً زایل گشته و حضرت از او راضی شده است. به همین دلیل شیخ طوسی گفته است: «کان ممدوحاً حَسَناً».
عدّهای از بزرگان رجال مانند: ابنعقده، نجاشی، شیخ طوسی، شیخ مفید و ابن غضائری او را تضعیف کردهاند. ابن غضائری گفته: «ضعیفٌ غال» ولی تضعیف ابن غضائری ـ به خاطر مشکلی که نسبت به اصل کتابش داریم ـ ارزشی ندارد. مشکل این است که انتساب کتاب را به ابن غضائری نمیپذیریم.
شیخ طوسی میگوید: «محمد بن سنان مطعون علیه ضعیف جدّاً و ما یختص بروایته و لا یشارکه فیه غیره لایعمل علیه»(1).
تضعیف شیخ طوسی بخاطر اینکه در جای دیگر، او را مدح کرده از بین میرود. یعنی تعارض و تساقط میکند.
1) استبصار، ج 3، ص 224، ح 810.
ابنعقده در مورد وی گفته است: «… و له مسائل عنه ـ عن الرضا علیه السلام ـ معروفة و هو رجل ضعیف جدّاً لا یعول علیه و لایلتفت إلی ما تفرّد به …»
با توجه به اینکه ابنعقده، زیدی مذهب است ـ به نظر بعضی ـ تضعیفش ارزشی ندارد. شیخ مفید در «رسالة العددیه» او را تضعیف کرده و گفته است: «مطعون فیه» ولی در ارشاد وی را توثیق نموده و میگوید: «… من أهل الورع و العلم والفقه من خاصة الإمام علیه السلام وثقاته». از اینرو، تضعیفش به علت معارضه با توثیقش از بین میرود. فضل بن شاذان میگوید: «إنّ من الکذّا بین المشهورین محمد بن سنان».
اگر این مشکلات، بر سر راه نبود عمل به روایات محمّد بن سنان مشکلی نداشت؛ امّا تضعیف این افراد مانع بزرگ اعتماد به روایات اوست، لذا آقای خوئی میگوید: ما نمیتوانیم به روایات محمّد بن سنان اعتماد کنیم.
اوّل: نخستین توثیق از سوی شیخ مفید است که در ارشاد گفته است: «من أهل الورع و العلم والفقه من خاصة الامام علیه السلام و ثقاته.»
دوّم: محمّد بن سنان، یکی از روات کامل الزیارات است که ابن قولوَیْه به صورت عام او را توثیق کرده است.
سوّم: محمّد بن سنان، علاوه بر کامل الزیارات یکی از روات تفسیر علی بن ابراهیم قمّی نیز هست که به توثیق عام قمی توثیق میشود. یعنی تساقط میشود.
چهارم: شیخ حُرّ عامِلی صاحب وسائل نیز او را توثیق کرده است.
اگر ما تابع مبنای مشهور باشیم، محمد بن سنان ضعیف است. اما حق این است که باید در مورد ابن سنان تجدیدنظر کنیم.
در مورد تضعیف علمای رجالی مانند ابن غضائری، شیخ طوسی، ابنعقده و شیخ مفید بیان شد که تضعیف آنان در اثر تعارض با توثیق خودشان اعتباری ندارد، یعنی ساقط میشود (البته با توثیق دیگران نیز تعارض میکند).
از سویی میتوانیم به دلیل نقل روایات فراوانی از او در کتب اربعه که از امارات وثاقت است محمد بن سنان را توثیق کنیم. به گونهای که کتب اربعه 800 مورد از محمد بن سنان، روایت نقل کردهاند. نقل زیاد آن هم در کتبی که به گفته مؤلفین آنها حجّت بین ما و خداست، از یک راوی ضعیف وجهی ندارد. عدّهای نیز او را به
غلوّ متهم کردهاند. البته غلوّ او توسط امام رضا علیه السلام تعدیل شده است. حضرت درباره او فرمود: «خیلی میخواست بلندپروازی کند بالهایش را چیدیم. «کاد أن یطیر فقصصنا جناحیه». افزون بر اینکه چنین اعتقادات و غلوّ امروزه جزء اعتقادات شیعه است.
بدین ترتیب، محمد بن سنان توثیق میشود. اگر مشکل محمد بن حسین بن ابیالخطاب حلّ شود، ظاهراً روایت از نظر سندی مشکلی ندارد و لاأقل موجب احتیاط در فتوی برخلاف روایات او میشود.
«أخبرنا احمد بن محمّد بن سعید، عن هؤلاءِ الرجال الأربعة، عن ابن محبوب و أخبرنا محمّد بن یعقوب الکلینی ابوجعفر قال: حدّثنی علی بن ابراهیم بن هاشم عن أبیه، قال: و حدّثنی محمّد بن عمران قال: حدّثنا أحمد بن محمّد بن عیسی، قال و حدّثنی علی بن محمّد و غیره، عن سهل بن زیاد جمیعاً عن الحسن بن محبوب و حدّثنا عبد الواحد بن عبدالله الموصلی، عن أبی علی أحمد بن أبی ناشر، عن احمد بن هلال، عن الحسن بن محبوب، عن عمرو بن أبی المقدام، عن جابر بن یزید الجعفی قال: قال ابو جعفر محمّد بن علی الباقر علیه السلام: «یا جابر الزم الأرض و لا تحرّک یداً و لا رجلاً حتی تری علامات أذکرها لک إن أدرکتها: أولها اختلاف بنی العبّاس و ما أراک تدرک ذلک ولکن حدِّث به من بعدی عنّی، و مناد ینادی من السماء و یجیئکم الصوت من ناحیة دمشق بالفتح و تخسف.»(1)
طرق مختلف این روایت:
احمد بن محمد بن سعید، عن محمد بن مفضل، عن ابن محبوب؛
احمد بن محمد بن سعید، عن سعدان بن اسحاق، عن ابن محبوب؛
احمد بن محمد بن، عن احمد بن حسین، عن ابن محبوب؛
احمد بن محمد بن سعید، عن محمد بن احمد، عن ابن محبوب؛
محمد بن یعقوب الکلینی، عن علی بن ابراهیم، عن ابیه، عن حسن بن محبوب؛
محمد بن عمران، عن احمد بن محمد بن عیسی و علی بن محمد و غیره، عن سهل بن زیاد، عن الحسن بن محبوب؛
حدثنا عبد الواحد بن عبدالله الموصلی، عن ابی علی احمد بن محمد بن ابی
1) غیبت نعمانی، ص 279.
یاسر، عن احمد بن هلال، عن الحسن بن محبوب عن عمرو بن ابیالمقدام عن جابر؛
بررسی طرق:
در طرقی که سهل بن زیاد وجود دارد به خاطر مجهول بودن سهل این طرق ضعیف هستند. ـ البته طبق مبنای مشهور ـ طریق هفتم صحیح است و سهل نیز در آن وجود ندارد.
«قرقارة، عن نصر بن اللیث المروزی، عن ابن طلحة الجحدری قال: حدثنا عبدالله بن لهیعة، عن أبی زرعة، عن أبی عبدالله بن رزین، عن عمّار بن یاسر، أنّه قال: إن دولة أهل بیت نبیّکم فی آخرالزمان و لها أمارات، فاذا رأیتم فالزموا الأرض و کفّوا حتی تجیء أماراتها. فإذا استثارت علیکم الروم و الترک و جهزّت الجیوش و مات خلیفتکم الذی یجمع الأموال، و استخلف بعده رجل صحیح فیخلع بعد سنین من بیعته و یأتی هلاک ملکهم من حیث بدأ و یتخالف الترک و الروم و تکثر الحروب فی الأرض و ینادی مناد من سور دمشق: ویل لأهل الأرض من شرّ قد اقترب و یخسف بغربی مسجدها حتی یخّر حائطها و یظهر ثلاثة نفر بالشام کلّهم یطلب الملک، رجل أبقع و رجل أصهب و رجلٌ من أهل بیت أبی سفیان یخرج فی کلب و یحضر الناس بدمشق و یخرج أهل الغرب إلی مصر فإذا دخلوا فتلک أمارة السفیانی و یخرج قبل ذلک من یدعو لآل محمّد علیهم السلام و تنزل الترک الحیرة و تنزل الروم فلسطین»(1)
این روایت اشاره به درگیریها و جریانات قرقیسیا دارد که محور درگیریها در روایات شیعه، عراق خواهد بود. نتیجه نهائی:
چنانکه از روایات استفاده میشود «قرقیسیا» جنگی سنگین و گسترده است؛ امّا هیچگونه ربطی به آرمگدون ندارد. بعضی تلاش میکنند که آرمگدون را به قرقیسیا تطبیق دهند. اما از نظر جغرافیائی این دو محل، کاملاً از یکدیگر جدا هستند، قرقیسیا در شمال غربی عراق و از شهرهای فرات است؛ ولی آرمگدون در شمال
1) غیبت طوسی، ص 463.
فلسطین قرار دارد.
از جمله روایات بسیار شایع، قضیّه حضرت نرجس خاتون، مادر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است. ما، در آغاز، فشرده این داستان و برخی از منابع آن را نقل میکنیم و سپس به بررسی دو تن از افرادی میپردازیم که در نقل این قضیّه، نقش اساسی داشتهاند و در پایان نیز به اشکالهایی که از نظر دلالی و سَنَدی به این روایت وارد شده، خواهیم پرداخت.
شیخ صدوق این قضیه را به گونهای مفصّل در کتاب شریف «کمالالدین و تمام النعمة» نقل کرده است؛ ما برای پرهیز از به درازا کشیدن سخن، قضیّه را به نحو فشرده میآوریم.
«محمّد بن بحر شیبانی» میگوید: در سال دویست و هشتاد و شش «ه.ق» وارد کربلا شدم و قبر غریب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم [یعنی امام حسین علیه السلام] را زیارت کردم و به بغداد بازگشتم و در گرمای شدید، رهسپار مرقد شریف امام کاظم علیه السلام شدم. هنگامی به حرم شریف حضرت علیه السلام رسیدم، گریه و ناله آغاز کردم، به گونهای که چشمانم پر از اشک شد و توان دیدن نداشتم. پس از مدّتی که دیده گشودم، پیرمردی را با قد خمیده مشاهده کردم که به فرد همراهش، میگفت: «ای برادرزاده! عمویت، به سبب راز و اسرار و دانش والایی که کسی جز سلمان فارسی از آن برخوردار نبود و آن دو سیّد آن علوم را به وی سپردند، به شرف بزرگی نایل گشته است. عمویت، آخرین روزهای زندگی خود را سپری میکند و از اهل ولایت، کسی را نمییابد، تا این راز و اسرار را به وی بسپارد.»
محمّد بن بحر میگوید: چون، من، همواره در پی کسب علم و دانش از این سو
به آن سو روان بودم، به او گفتم: «ای پیرمرد! آن دو سیّد کداماند؟»
گفت: «همان دو ستارهای که در سُرّمن رأی به خاک خفتهاند. (یعنی امام هادی و امام عسکری علیهما السلام.)
شیبانی میافزاید: وی را سوگند دادم آنها را برایم بازگو کند. ایشان پرسید: اهل روایت هستی؟ به اهلبیت علیهم السلام اعتقاد داری؟
گفتم: آری؛
گفت: اگر این گونه است، دفتر خویش را بیاور تا ببینم از ائمه اطهار علیهم السلام با خود چه داری؟
شیبانی میگوید: از آن چه همراه داشتم، به ایشان دادم. نظری به آن افکند و گفت: راست میگویی.
سپس ادامه داد: میدانی من کیستم؟ من، بِشر بن سلیمان نخّاس از فرزندان ابو ایّوب انصاریام و یکی از دوستان ابوالحسن و ابومحمّد (امام دهم و یازدهم علیهما السلام) و در سُرّمنرأی، همسایه ایشان بودم.
شیبانی میگوید: از وی درخواست کردم پارهای از کراماتی را که از ایشان دیده است، برایم بازگوید.
گفت: مولایم امام هادی علیه السلام تجارت را به من آموخت و بدون اجازه او، خرید و فروش انجام نمیدادم، تا این که بدان کار، آزموده گشتم و حلال و حرام آن را بازشناختم. شبی، حضرت هادی علیه السلام مرا فراخواند. خدمتشان مشرّف شدم. سرگرم گفت و گو با فرزندش، امام حسن علیه السلام و خواهرش، حضرت حکیمه بود. چون نشستم، فرمود: «ای بِشر! تو از سران انصار هستی و ولایت ائمّه، همواره نسلی پس از نسل دیگر، در میان شما بوده است و مورد اعتماد ما هستید. میخواهم شرف یکی از راز و اسرار امامت را بهره تو گردانم و تو را برای خرید کنیزی اعزام نمایم.»
حضرت، نامهای به خط رومی نوشت و به من داد. آنگاه فرمودند: «به بغداد برو، در فلان روز و فلان مکان، متوجّه بردهفروشی به نام «عمر بن یزید نخّاس» باش. کنیزی با این ویژگیها در جمع بردگان و کنیزان او وجود دارد و خریدار را خود او، انتخاب میکند و به هیچ خریداری راضی نمیشود. نزد صاحبش برو و بگو: نامه را به کنیز دهد.
بِشر میگوید: همان گونه که امام فرموده بود عمل کردم. کنیز، چون نامه را خواند، سخت گریست و صاحب خود را سوگند داد که اگر مرا به این شخص نفروشی، خود را خواهم کشت.
بِشر میافزاید: سرانجام او را با همان مبلغی که امام علیه السلام در کیسه قرار داده بود، خریدم و به منزل خود در بغداد بردم.
در این هنگام حضرت نرگس داستان خود را برای بِشر بیان میکند که من، دختر یشوعا، فرزند قیصر روم هستم و مادرم نیز از نسل شمعون، از یاران خاص حضرت مسیح علیه السلام است. آنگاه، سرگذشت خویش را به تفصیل بازگو مینماید.
«حدّثنا محمّد بن علیّ النوفلیّ، قال: حدّثنا أبوالعبّاس أحمد بن عیسی الوشّاء البغدادی، قال: حدّثنا أحمد بن طاهر القمّی، قال: حدّثنا أبوالحسین محمّد بن بحر الشیبانی.»(1)
طبری میگوید: «حدّثنا المفضّل محمّد بن عبدالله بن المطّلب الشیبانی، سنةَ خمس و ثمانین و ثلاثمئة، قال: حدّثنا أبوالحسین محمّد بن یحیی الذهبی الشیبانی، قال: وردتُ کربلا سنةَ ستّ و ثمانین و مئتین».
همان گونه که ملاحظه میشود، تاریخ نقل این قضیّه، توسط طبری، نود و نه سال بعد از تاریخی است که شیبانی، مطلب را از بِشر بن سلیمان شنیده است. بحث این جا است که آیا محمّد بن یحیی الذهبی الشیبانی، همان محمّد بن بحرالشیبانی
است که در کتاب، کمالالدین آمده یا دو تن بودهاند؟
بر این اساس، اگر این دو نام را یک تن بدانیم، نکته این جا است که طبری، با یک واسطه، قضیّه را از ایشان نقل میکند که این مطلب، بعید به نظر میرسد، زیرا در این صورت، سن یکی از این دو تن، یعنی «مفضّل» یا «محمّد بن یحیی»، بسیار طولانی خواهد شد.
البته نمیتوان به گونهای قاطع نظر داد که وی، همان «محمّد بن بحر» در سند کتاب کمالالدین نیست. یا مفضّل نمیتوانسته بدون واسطه از او نقل کند، زیرا برخی از افراد، عمر طولانی داشتهاند به عنوان مثال:
«حُبابه والبیّه» که محضر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را درک کرده و در زمان امام چهارم علیه السلام صد و سیزده سال داشت و با اشاره امام، جوان شد و تا زمان امام رضا علیه السلام یعنی حدود دویست و سی و پنج سال عمر کرد(1).
تردیدی نیست که جابر بن عبدالله انصاری صحابی جلیلالقدر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تا زمان امام باقر علیه السلام(2)در قید حیات بوده است و «عامر بن واثلة» که خود از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است. عُمری بیش از صد سال داشته(3)و آخرین صحابی رسول خدا بوده که دنیا را وداع گفته است آن چه یادآوری شد نمونههایی از افراد سالخورده و دارای عمر طولانیاند. البته، وی از معمّران (کسانی که عمر طولانی کردهاند) شمرده نشده است، احتمال دارد میان مفضّل محمّد بن عبدالله بن مطّلب شیبانی با محمّد بن یحیی ذهبی شیبانی، افرادی در سَنَد بودهاند که نام آنها نیامده؛ ولی در نقل ایشان، هیچ گونه اشارهای به این که برخی از راویان ذکر نشدهاند به چشم نمیخورد.
نکته دیگر آن که: هنگامی که به کتاب غیبت نعمانی مینگریم اثری از این روایت در آن نمییابیم. پرسش این جا است آیا از این که وی روایتِ یاد شده را در کتاب خود نیاورده، میتوان ضعف روایت را نتیجه گرفت؟
در پاسخ باید گفت: همان گونه که در مقدّمه نعمانی در کتاب الغیبة مشاهده
میشود، بنای ایشان، بر جامعنویسی نبوده است. به همین دلیل تصریح دارد روایاتی را که در این کتاب آوردهام، در مقایسه با آن چه نقل نکردهام، ناچیز است. آن چه مسلّم است، بنای او، بر نقل روایاتِ مرتبط با غیبت بوده است.
سومین کتابی که میتوان این روایت را در آن یافت، کتاب الغیبه مرحوم شیخ طوسی(1)است. وی روایت را دقیقاً مانند روایت کمالالدین آورده؛ امّا سند او با سند کتاب کمالالدین متفاوت است.
کتاب روضةالواعظین(2)، اثر إبن فتّال نیشابوری (متوفّای 508 ه.ق) یکی دیگر از کتابهایی است که این روایت در آن موجود است. او میگوید: «أخبرنی جماعة» یعنی، گروهی از «ابوالمفضّل شیبانی» روایت را نقل کردهاند.
چنان که ملاحظه میشود، در این کتاب، ابوالمفضّل و در دلائل، المفضّل آمده است که ابوالمفضّل شیبانی از محمّد بن بحر بن سهل شیبانی نقل میکند. بنابراین، محمّد بن بحر، در این جا، با سند کمالالدین، مشترک است و او نیز قضیّه را از بِشر بن سلیمان، نقل میکند.
در این کتاب، متن روایت، عیناً همان مطلب موجود در کمالالدین است، با این تفاوت که سند، در این جا، مرسل آمده است.
ابن شهرآشوب در کتاب مناقب آل ابیطالب(3)این قضیّه را از بِشر بن سلیمان به گونهای مختصر بیان میکند.
این روایت در کتاب منتخبالأنوار المضیئه(4)اثر عبدالکریم نیلی (متوفّای قرن نهم هـ.ق) از کتاب کمالالدین نقل شده است.
از متأخرین نیز در کتاب إثبات الهداة فی النصوص و المعجزات، ج 3، ص 363 و 408 و 409 و 1495، این ماجرا نقل شده و سند آن یا به غیبت شیخ طوسی و یا به کمالالدین صدوق برمیگردد.
از جمله کتبی که این روایت در آن وجود دارد، حلیةالأبرار، ج 5، ص
141 از سیّد هاشم بحرانی است. وی، این سرگذشت را در یک جا؛ ولی با دو سند هم از مسند فاطمه اثر محمّد بن جریر طبری و هم از کتاب کمالالدین نقل کرده است.
در بررسی سند این روایت، به بررسی احوال دو تن از افرادی که در این سند، از آنان نام برده شده و نقش اصلی را ایفا میکنند، میپردازیم و از ذکر و بررسی سایر افراد موجود در سند، پرهیز میکنیم، زیرا، چندان مناقشهای در خصوص بقیّه مطرح نیست و عمده اشکالات، متوجّه همین دو تن است.
دیدگاه آیت الله خویی
ایشان، در معجمالرجال آنگاه که به نام «بِشر» میرسد، در آغاز، سخن شیخ صدوق را نقل میکند که «بِشر بن سلیمان، از دودمان ابو ایّوب انصاری است» و ماجرا را به گونهای مختصر میآورد و نیز به این جمله حضرت «أنتم ثقاتنا أهلالبیت و إنّی مزّکّیک و مشرفّک بفضیلة تسبق بها الشیعة فی الموالاة بها»، اشاره کرده است.
آقای خویی در ادامه میگوید: «لکن فی سند الروایة عدّة مجاهیل» یعنی به فرض، اگر مشکل با محمّد بن بحر و بِشر بن سلیمان حل شود، در طریق شیخ طوسی افرادی وجود دارند که هویّت آنها مجهول است.
سپس وی برای ردّ صلاحیّت راوی، به مبنایی در رجال اشاره میکنند که بسیاری به آن ملتزماند و عبارت از این است که: نمیتوان وثاقت فردی را از طریق خودش
1) بحارالانوار، محمّدباقر مجلسی، نجف، داراحیاء التراث العربی، ج 51، ص 6 و 10. برای تفصیل بیشتر، به جلد چهارم از کتاب معجم احادیث الإمام المهدی( رجوع شود.
ثابت کرد.(1)حضرت امام خمینی ـ رضوانالله علیه ـ مبنایی سختتر دارند و میگویند: نقل وثاقت از سوی خود راوی، سبب سوء ظنِّ به او میشود.
عین عبارت ایشان به نقل از استاد جعفر سبحانی چنین است: «إذا کان ناقل الوثاقة هو نفس الرّاوی فإنّ ذلک یُثیر سوءالظنّ حیث قام بنقل مدائحه و فضائله فی الملأ الاسلامی» یعنی: اگر در روایتی که نقل میکند، مدح و ستایشی از خودش موجود باشد، همین امر سبب زیر سؤال رفتن شخص ناقل میشود.»(2)
بنابراین، آقای خویی دو اشکال به سند وارد کردهاند: نخست این که در سند شیخ طوسی چند نفر مجهولالحال وجود دارد. از سویی، وثاقت «بِشر» محرز نیست، زیرا، ایشان خود، ناقل وثاقت خویش است و این امر، مستلزم دَوْر است.
نظر شوشتری
وی، در قاموسالرجال(3)ابتدا سخن وحید بهبهانی را نقل میکند که «بِشر» را از دودمان ابو ایّوب انصاری میداند که از دوستداران امام دهم و امام یازدهم علیهما السلام بوده و امام دهم علیه السلام او را فرمان به خریدن مادر حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف داد و خطاب به وی فرمود: «أنتم ثقاتنا أهلالبیت». شوشتری پس از نقل این مطلب میگوید: اصل سخن وحید، از کتاب کمالالدین است و آن گاه میافزاید: «إلاّ أنَّ صحتَه غیرُ معلومة … حیث إنَّ فی أخبار أُخر إنّ أمّه کانت ولیدة بیت حکیمة بنت الجواد علیه السلام؛ یعنی: صحّت این روایت، مشخص نیست، زیرا در روایت دیگری آمده که مادرِ حضرت [مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف]، در خانه حکیمه خاتون متولد شده است.»
اشکال ما:
در این جا، از محقّق شوشتری این پرسش مطرح میشود: شما که این روایت را نمیپذیرید، آیا به دلیل این است که روایت معارضِ دیگری با آن وجود دارد و شما
روایت دوّم را ترجیح میدهید؟ آیا سند روایتِ معارض دوّم را بررسی کردهاید؟ آیا این روایت، توان برابری با روایتِ مورد نظر ما را دارد؟
روایتی را که وی به عنوان معارض با این روایت، مورد نظر دارد، در بحارالأنوار به نقل از کتاب کمالالدین آمده است. علاّمه مجلسی، روایت را از فردی به نام مطهّری نقل میکند که در آن آمده است: «کانتْ لی جاریة یقال لها نرجس» و حضرت حکیمه فرموده است: «کنیز از من بود و در خانه من بود و من، او را به برادرزادهام بخشیدم.»
اکنون ببینم، این روایت از کیست؟ برخی آن را، از زُهری دانستهاند و برخی گفتهاند: از محمّد بن عبدالله طهوی است و بعضی بر این باورند که روایت یاد شده، از محمّد بن عبدالله ظهری است و برخی نیز آن را، از مطهّری میدانند.
نام وی هر چه باشد، ما، شخصی با این نامها، از اصحاب امام هادی علیه السلام نداریم که از حضرت حکیمه پرسش نماید و او در پاسخ، این مطالب را به وی بگوید.
البته، شخصی به این نام، در جمع یاران امام رضا علیه السلام ذکر شده؛ ولی از یاران امام هادی علیه السلام نیست. بنابراین، این اشکال بر محقّق شوشتری وارد است، زیرا روایتی را که وی به عنوان معارض با روایت مورد بحث، ترجیح میدهد، از نظر سند، مخدوش است.
آقای شوشتری در کتاب قاموس الرجال(1)، در ماجرای حضرت حکیمه، آورده است که: «اختلف الخبر فی اُمِّ الحجّة» و آن گاه، خود، بر این سخن مُهر تأیید میزند که مادر حضرت حجّت عجل الله تعالی فرجه الشریف، کنیز حضرت حکیمه بوده است و برای اقامه دلیل بر آن میگوید: آنچه از اثباتالوصیه مسعودی فهمیده میشود، این گفته، دقیقتر است.
پس از آن، شوشتری میگوید: شیخ صدوق، دیدگاه دوم را ترجیح داده، زیرا شیخ صدوق، هر چند روایت اوّل را نیز آورده؛ ولی به هنگام نقل روایت دوّم، باب را با عنوان «ما رُوِی» ذکر میکند و از این عنوان بندی، برمیآید که نظر دوّم را ترجیح میدهد.
1) قاموسالرجال، ج 12، ص 239.
دیدگاه آقای نمازی
وی، در مستدرکاتِ خود، از بِشر بن سلیمان تمجید میکند و در مورد او توضیحی نمیدهد. از این رو، دانسته میشود که روایت بِشر را پذیرفته است.(1)
دیدگاه آقای حائری
او در منتهیالمقال(2)، سخن وحید بهبهانی را نقل میکند و توضیح بیشتری نمیدهد. شاید او نیز روایت مزبور را پذیرفته باشد.
دیدگاه آقای مامقانی
وی در، تنقیحالمقال(3)، بعد از نقل بیان وحید بهبهانی میگوید: «فالرّجل من الثقات و العجب من إهمال الجماعة ذکرهُ مع ما علیه من الرتبة» یعنی: بنده، وی را از راویان مورد اعتماد میدانم و در شگفتم با چنین رتبهای که برای وی ثابت است، چرا در ذکر نام او کوتاهی شده است.
او، همان فردی است که سرگذشت مادر حضرت حجت علیه السلام را از بِشر بن سلیمان شنیده و نقل میکند که چند اشکال بر او وارد شده است و مهمترین آنها این است که وی را، از «غُلات» میدانند. متأخرین، این معنا را نپذیرفتهاند که این خود جلالت شأن او را اثبات میکند.
البته، در مورد غلوّ باید بحث شود که به چه معنایی از غالی، وی را غلو کننده نامیدهاند؟ درگذشته، التزام به برخی از عقاید، غلوّ محسوب میشده، با این که اکنون از مسلّماتِ اصول عقاید ما شمرده میشود. در این جا، به بیان چند دیدگاه در مورد وی خواهم پرداخت.
نظر آقای نمازی
وی آنگاه که در مورد محمّد بن بحر سخن میگوید، از این جا آغاز میکند که وی از متکلّمان و عالم به اخبار و فقیه بوده و نزدیک به پانصد کتاب از ایشان نقل شده است؛ ولی متّهم به غلوّ است.
سپس نمازی میگوید: از آنجا که به غلوّ متهم است، بنابراین او را تضعیف کردند «رُمِی بالضعف» و در پایان میگوید: بعضی وی را، از علمای عامّه دانستهاند؛ ولی این سخن کاملاً اشتباه است.(1)
دیدگاه آقای مامقانی
او میگوید: شیخ طوسی در رجال گفته است: «یرمی بالتفویض» یعنی: محمّد بن بحر، متّهم به پیروی از مسلک تفویض است.
همچنین از شیخ طوسی مطلبی نقل کردهاند که در کتاب فهرست خود گفته است: محمّد بن بحر از اهالی سیستان بوده و از متکلّمان و عالِم به اخبار و از فقهاء محسوب میشود؛ ولی متّهم به غلوّ است، بیشتر کتابهای محمّد بن بحر، در بلاد خراسان موجود است.
آقای مامقانی، از قول نجاشی چنین نقل میکند: «قال بعض أصحابنا إنّه کان فی مذهبه ارتفاع و حدیثه قریبٌ من السلامة و لا أدری من أینَ قیل؛ برخی از اصحاب ما، او را غالی میدانند؛ امّا زمانی در کتابهایش دقّت میکنیم، مشکلی را مشاهده نمیکنیم. و نمیدانیم چه کسی این نسبت را به محمّد بن بحر داده است.»
آقای مامقانی، آنگاه سخن کَشّی را نقل میکند که وی را از غُلات حنفی دانسته است. سپس ادامه میدهد که علاّمه نیز در بخش دومِ خلاصةالأقوال، محمّد بن بحر را میآورد و میگوید: از دیدگاه من، در حدیث او باید توقُّف کرد.(2)
آقای مامقانی، سپس به سراغ دیدگاه ابن داود میرود و میگوید: وی نیز محمّد بن بحر را در بخش دوّم کتاب خود آورده است.
البته مبنای وی با علاّمه، تفاوت دارد و تنها ضعفاء را در بخش دوم نمیآورد؛ بلکه هر که را کمترین مذمّتی شده باشد، هر چند از موثقترین افراد باشد، در بخش دوّم میآورد و ابن داود درباره وی سکوت کرده است.
بعضی از علمای عامّه مانند بخاری، سکوت را به معنای تضعیف میدانند؛ یعنی: سکوت علامت تضعیفِ فرد است؛ ولی گاهی از ضعیفترین تضعیفات نزد آنان به شمار میآید.
آقای مامقانی میگوید: محمّد بن بحر در وجیزه نیز تضعیف شده همچنین در الحاوی در بخش ضعفاء شمرده شده است.(1)
آن گاه میگوید: تردیدی نیست که وی، امامی مذهب است و سخن بعضی از فضلا که گفتهاند: او از اعاظم علمای عامّه است، کاملاً اشتباه است. چگونه ممکن است شخص از عامّه باشد و در عین حال غالی نیز باشد؟ شاید سبب این که بعضی وی را سنّی پنداشتهاند، سخن «کَشّی» باشد که گفته، محمّد بن بحر، از غُلات حنفی است و خیال کردهاند که منظور از حَنَفی، یعنی کسی که به مذهب ابوحنیفه منتسب باشد، با این که این گونه نیست؛ بلکه منسوب به حنیفه اُثال بن لُجیم بن سعد، از قوم مُسَیلمه کذّاب است.
سپس آقای مامقانی میافزاید: شیخ طوسی، به صراحت گفته است که غلوّ و تفویض در مورد محمّد بن بحر، ثابت نبوده؛ بلکه تهمتی بیش نیست و به ظاهر، منشأ تهمت، ابن غضائری است. آنگاه ادامه میدهد که ما، بارها بیان کردهایم که به سخنان ابن غضائری نمیتوان اعتماد کرد، به ویژه آنگاه که کسی را با غلوّ تضعیف کرده باشد. افزون بر این که نجاشی این اتهام را ردّ میکند و میگوید: «حدیثُه قریبٌ من السلامة.» بدین ترتیب، با همه این بیانات، نتیجه میگیریم که محمّد بن بحر، در زمره ثقات است و ضعفی ندارد.
پس از آن، آقای مامقانی، با نقل دیدگاه آقای حائری که گفته است: هرگاه شخصی، متکلّم و عالم به اخبار و فقیه باشد و احادیثش به صحّت نزدیک و نیز
1) حاویالأقوال و معرفة الرجال، عبدالنبی جزایری، چاپ سنگی. این کتاب در دسترس نیست و مامقانی آن را نقل کرده است. الذریعة، ج 6، ص 37.
کتابهایش خوب و مفید باشد، معنای غلوّ که وی را به آن متهم میکنند چیست؟
آقای حائری میافزاید: من از افرادی مانند ابن غضائری و کَشّی، انتظار چنین سخنی ندارم، زیرا بسیاری از علماء، از دیدگاه آنان در زمره غُلاتاند. ـ امّا از این شگفتزدهام که افرادی از این دو نفر پیروی نموده و او را به غلوّ متهم کردهاند و گفتهای که در الوجیزه آمده که وی، فردی ضعیف است، سخن ضعیفی است.(1)
مامقانی پس از بیان سخن حائری، گفته حَمَوی را نقل میکند. وی، در معجمالأُدباء میگوید: محمّد بن بحر، معروف به فضل و فقاهت است و ابن نحاس در کتابش آورده است: «قال بعضُ أصحابنا إنَّه کان فی مذهبه ارتفاع و حدیثُه قریبٌ من السلامة.» پس از آن، ابن نحاس میگوید: نمیدانم این اتهام از کجا آمده است؟!(2)
آن چه یادآوری شد بیان فرازهایی از سخنان بزرگان در ارتباط با محمّد بن بحر شیبانی بود. با در نظر گرفتن تمام سخنان علما، میتوان به این نتیجه رسید که او، از جمله راویان ثقه است و این اتهامات در مورد وی صادق نیست، به ویژه اگر منشأ آن را ابن غضائری بدانیم.
آیتالله خوئی میگوید هر چند ضعف او ثابت نیست چون ما کتاب منسوب به ابن الغضائری را قبول نداریم؛ ولی وثاقت او نیز ثابت نیست و مقصود نجاشی این است که در احادیث او غلوّ نیست. بنابراین حَسَن بودن وی نیز ثابت نمیشود و مجهول الحال است.(3)
به نظر ما ترجیح با گفته حائری رحمة الله است.
در این بخش، به گوشهای از این اشکالات اشاره میکنیم و به تناسب حال، آنها را مورد نقد قرار میدهیم.
نخستین اشکال
این قضیّه (جریان خریداری شدن نرجس خاتون مادر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف) پس از سال دویست و چهل و دوم (ه.ق) اتّفاق افتاده است، با این که از سال دویست و چهل و دوم هجری به بعد، جنگ مهمّی میان مسلمانان و رومیان، رخ نداده تا حضرت نرجس خاتون اسیر مسلمانان گردد.(1)
پاسخ:
باید بگوییم، در این دوران و پس از آن، درگیری و جنگهایی میان این دو دولت رخ داده که در بسیاری از کتب تاریخی میتوان نمونههایی از این درگیریها را یافت.(2)برای مثال، در تاریخالإسلام آمده است: «أغارت الروم علی من بعین زربَة ….»(3)و در جایی دیگر میگوید: «افتتح بُغا حصناً من الروم یقال له صملّة»(4)و عظیمی اظهار میدارد: «غزا بغا من طرسوس ثُمَّ إلی ملطیّة و ظفر بطلائع الرّوم.»(5)
شواهد بسیار دیگری بر جنگ و درگیری میان مسلمانان و روم، وجود دارد. بنابراین اگر منظور از جنگِ بزرگ، شرکتِ شخص قیصر روم نیز با بعضی از اعضای خاندانش در آن باشد، این امر ضرورتی ندارد، زیرا آن چه در این روایت آمده، (البته ما به خاطر اختصار، ذکر نکردیم) خصوص این نکته است که حضرت نرجس، به دستور امام به صورت ناشناس و مخفیانه، با سپاهیان همراه شده و در لباس کنیزان بوده است.
1) تاریخ سیاسی امام دوازدهم، جاسم حسین، تهران، انتشارات، امیرکبیر، ص 115.
2) تاریخ الأمم و الملوک، محمّد بن جریر طبری، ج 9، ص 201، 207، 210، 219؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، بیروت، نشر دار صادر، ج 7، ص 80، 81، 85، 93؛ البدایة و النهایة، ابن کثیر، ج 10، ص 323، 343، 345، 347؛ نهایةالارب، احمد بن عبدالوهاب النویری، ج 22، ص 289، 291؛ النجومالزاهرة، یوسف بن تغری الأتابکی، بیروت، دارالکتب العلمیة، ج 2، ص 318، 322؛ المختصر فی أحوال البشر، أبی الفداء، ج 2، ص 41.
3) تاریخ الإسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، شمس الدین ذهبی، بیروت، دارالکتب العربی، ص 6، حوادث سال 241.
4) تاریخ اسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ص 12، حوادث سال 241 ـ 245.
5) تاریخ حلب، عظیمی، ص 258.
اشکال دوم
این اشکال در حقیقت، اشکالی فنّی و علمی نیست و بیشتر جنبه تخریبی دارد. محتوای این اشکال، این است که: میدانید چرا برخی به این خبر اهمیت دادهاند و در دلالت آن، اشکال نکردهاند و آن را مورد قبول قرار دادهاند؟ زیرا میخواستهاند برای حضرت نرجس علیها السلام منزلتی والا قرار دهند و او را به نسلی با شرافت ـ یعنی، از ناحیه پدر، به سلطان روم و از سوی مادر به شمعون (یار معروف حضرت مسیح علیه السلام) نسبت دهند و حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را از طرف مادر و پدر ـ هر دو ـ به این خاندان با شرافت، منسوب کنند.(1)
پاسخ:
در حقیقت، گلایه و انتقادی بر اشکالکننده وارد است، زیرا بدون در نظر گرفتن اصول و مبانی، این گونه به علمای شیعه تاخته است و آنان را زیر سؤال میبرد! در حقیقت، این فرد، علماء را به عوامزدگی متّهم کرده و گفته، برای خوشایند خود و نیز شیعیان، این روایت را پذیرفتهاند و بر طبق موازین علمی و فنّی نظر ندادهاند!
این سخن، ناروا است. اگر منظورتان این باشد که نقل چنین قضیّهای با این توضیحات، آن هم در چنان عصری، بیشتر به افسانه شباهت دارد تا واقعیّت، در پاسخ باید گفت: این مطلب نیز نمیتواند دلیلی برای کنار گذاشتن این روایت باشد، زیرا اگر ما پیرامون سند روایت بحث کردیم و اشکال اساسی در آن ندیدیم و اوضاع تاریخی آن زمان نیز امکان وقوع این حادثه را ردّ نکرده، چه بُعدی دارد که این واقعه با همه این تفاصیل رخ داده باشد؟ افزون بر این، ما روایات فراوانی داریم قضایایی در آنها مطرح شده که از این روایت بسیار مفصّلترند. این دو اشکال، از مهمترین اشکالاتی بود که به دلالت روایت وارد شده است. در ادامه، دو اشکالی را بازگو میکنیم که بیشتر صبغه سندی دارند.
1) تاریخ سیاسی امام دوازدهم، ص 115.
اشکال نخست
اگر این روایت صحت داشته باشد، چگونه برخی از معاصران شیبانی، از جمله نوبختی، قمی (ابن خزّاز)، کلینی، مسعودی، این قضیه را نقل نکردهاند؟(1)
پاسخ:
نقل نشدن این قضیّه از سوی این افراد، دلیل بر ضعف سند نیست. در صورتی میتوان عدم نقل را، دلیل بر ضعف دانست که مقام استقصای روایات معتبر باشد؛ یعنی: قصد بر این بوده که هر روایتی را که معتبر است بیاورند، با این که شیوه این افراد، این گونه نبوده است. مسعودی، در مورد اخبار مربوط به حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در اثباتالوصیة تنها چهار و نیم صفحه بحث کرده است.
اگر بگویید: شخص مسعودی گفته: من، از موثّقان نقل میکنم. این سخن نیز مشکلی را حل نمیکند، زیرا در چنین موردی (مقامِ استقصای روایات) معتبر نیست. به فرض که این گونه باشد، از دیدگاه وی، شیبانی ضعیف است با این که علم رجال، علمی نظری است و در مقابل او، افرادی دیگر، دیدگاههای دیگری دارند.
در این عدم نقل، احتمال دیگری نیز وجود دارد و آن این است که او از این قضیّه مطلع نشده است. ارتباطات آن دوران، نسبت به زمان ما بسیار اندک بوده. از این رو، احتمال عدم اطّلاع و دسترسی به این قضیّه، بعید به نظر نمیرسد.
اشکال دوم
کشّی، معاصر او است و میگوید: شیبانی، غالی است و غلوّ میکند. نجاشی و ابن داود نیز وی را غالی دانستهاند. بنابراین، این روایت، سند محکمی ندارد.(2) پاسخ:
در مورد آن چه در حالات وی ذکر شده است، بحث نسبتاً مفصلی کردیم. و
یادآور شدیم که آقای مامقانی، به نقل از نجاشی میگوید: شخص او نگفته، وی غالی است؛ بلکه گفته است: «قال بعض أصحابنا» بنابراین، دیدگاه نجاشی این نیست؛ ولی گفته: «و حدیثه قریب من السلامة.»
امّا آنجا که میگویید ابن داود گفته: شیبانی غالی است، همان گونه که نقل شد، تنها در بخش دوم رجال خود، وی را آورده و سکوت کرده(1)و او را «غالی» شمرده است. پس نمیتوان این سخن را به ابن داود نسبت داد. افزون بر این که بسیاری از علماء، او را تقویت کرده و اتهام غلوّ را ردّ کردهاند. چنان که به گوشهای از سخنان آنها اشاره شد.
مطلبی را که شیخ صدوق قدس سرّه در کمالالدین از کتاب تفضیل الأنبیاء و الائمة علی الملائکة نوشته محمّد بن بحر به گونهای مفصلّ آورده، نسبت غُلوّ را به وی تکذیب میکند. او در پایان گفته است: واقعیت این است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برترین آفریده الهی بر همه جن و انس و فرشته است و این عبارت، خود صراحت دارد که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آفریدهای از آفریدگان خداست و این معنا بر کسی پوشیده نیست و برخلاف آن چه غُلات در مورد قدیم بودن پیامبر و ائمّه و حلول خداوند در آنان، معتقدند، عبارتِ یاد شده، گواه بر غالی نبودن اوست.
بنابراین، مقصود از غالی بودنِ محمّد بن بحر، مبالغه او در برتر دانستن ائمّه طاهرین بر دیگران و والا بودن مرتبه آنان است و پر واضح است که این معنا، امروز جزء ضروریات مذهب شیعه به شمار میآید.
بدینسان، نسبت دادنِ غلوّ به این شخص به گونهای که راوی را مورد خدشه و مذمت قرار دهد، ظاهراً غلط است(2).
آن چه بیان شد، نمونههایی از اشکالات وارده بر این روایت بود. همان گونه که
ملاحظه شد، این اشکالات وارد نیست و با توجّه به مباحثی که در مسئله سند این روایت آمده و از سویی، مشکلی بر دلالت آن به نظر نمیرسد، نمیتوان آن را نادیده گرفت؛ بلکه احتمال صحّت این قضیّه از اخبار دیگری که در خصوص احوال حضرت نرجس علیها السلام آمده، بیشتر و به واقعیّت نزدیکتر است.
مؤلفان محترم شیعه، حدیث شریف ملاقات سعد بن عبدالله قمی با امام حسن عسکری علیه السلام را معمولاً در ضمن افرادی که حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را دیدهاند و یا تحت عنوان «کرامات آن حضرت» ذکر کردهاند. این متن، بسیار غنی و پربار است و مباحث مختلف تفسیری، کلامی، فقهی، تاریخی، تربیتی، … را شامل میشود و هر عالمی نسبت به تخصّص و نیاز خود، خوشهای از آن میچیند و بهرهها میبرد.
این روایت، از ویژگیهای خاصّی برخوردار است. از این رو، برخی دانشمندان و فقیهان، در متن آن به پیچیدگیها و امور مبهمی برخوردهاند و در صدد مخدوش کردن آن برآمدهاند و گفتهاند: این حدیث، ساختگی است و واقعیّت ندارد. در مقابل، جمعی از علما و فقها آن را پذیرفتهاند و قاطعانه از آن دفاع میکنند.
ما، در این نوشتار، سعی داریم جهت آشنایی با مضمون حدیث سعد بن عبدالله قمی و اهمیّت ویژه آن، در آغاز، متن حدیث را نقل کنیم و سپس طُرُق و کتابهایی که این متن را یادآور شده است، بیاوریم، در پی آن، شبهات و اشکالات سندی و دلالی و ردّ آنها را نقل کنیم.
شیخ صدوق، در کتاب کمالالدین، از محمّد بن علی بن محمّد بن حاتم نوفلی، معروف به کرمانی، از ابوالعباس احمد بن عیسی وشّاء بغدادی، از احمد بن طاهر قمی، از محمد بن بحر بن سهل شیبانی، از احمد بن مسرور، از سعد بن عبدالله قمی، روایت کرده که گفت: من، شوق زیادی به گردآوری کتابهایی داشتم که در آنها، امور سخت و مشکل علوم و ظرایف و دقایق آن درج شده باشد. با اشتیاق کامل آنها را مطالعه میکردم تا حقایق شیعه را آشکار سازم. و مشتاق حفظ موارد اشتباه و نامفهوم آنها بودم. بر آن چه از معضلات و مشکلات علمی دست میافتم، به
آنها سخت علاقهمند بودم و آنها را در اختیار همه کس قرار نمیدادم. نسبت به مذهب امامیه، متعصّب بودم. هنگام مناظرات، نه تنها از تأمین جانی و سلامتی خود چشمپوشی میکردم؛ بلکه در انتظار کشمکش و دشمنی و کینهورزی و بدگویی بودم. بدون ترس، عیبِ فرقههای مخالف شیعه را بازگو میکردم و پرده از نقاط ضعف پیشوایان آنان برمیداشتم و نسبت به آنان پردهدری میکردم، تا آن که گرفتار فردی ناصبی شدم که در منازعهِ اعتقادی، سختگیرتر و در دشمنی، کینهتوزتر و در جَدَل و پیروی از باطل، تندتر و در پرسش، بدزبانتر و در پیروی از باطل، ثابت قدمتر بود.
سعد میگوید: روزی با ناصبی مزبور مناظره میکردم، گفت: ای سعد! وای بر تو و اصحاب و همفکرانت! شما رافضیان، مهاجر و انصار را سرزنش میکنید و امامت آنان را از ناحیه رسول خدا انکار میکنید. (ابوبکر) صدّیق، کسی است که به واسطه شرف سابقه خود، بر جمیع صحابه برتری جست. آیا نمیدانید که رسول خدا، او را به همین منظور با خود به غار برد چون میدانست او جانشین بعد از اوست و کسی است که از تأویل قرآن پیروی میکند و زمام امور امّت اسلامی را به دست میگیرد و تکیهگاه امّت میگردد و از آنان دفاع میکند و پراکندگی را سامان میبخشد و از درهم ریختن کارها، جلوگیری به عمل میآورد و حدود الهی را جاری میسازد و برای فتح سرزمینهای مشرکان لشکرکشی میکند؟
همان گونه که پیامبر بر نبوّت خود هراسان بود و اهمّیّت میداد، برای خلافت و جانشینی خود نیز اهمّیّت قائل بود، زیرا شخص گریزانی که خود را پنهان میکند و از دست دشمن متواری است، معمولاً در مقام کمک و مساعدت از دیگری برنمیآید و او را به مخفیگاه خود راه نمیدهد و از آنجا که میدانیم پیامبر در این هجرت، قصد کنارهگیری و گریز داشت و وضعیت، مناسب برای کمک از کسی نبود، مقصود رسول خدا از این که ابوبکر را با خود در غار بُرد روشن میشود و علّتش را شرح دادیم، که حفظ جان ابوبکر بود. از این رو، علی را در بستر خود خوابانید، چون به گرفتار شدن و کشته شدن او اعتنایی نداشت، زیرا وجود علی سنگین و بردن او، برایش دشوار بود به همین سبب با او همسفر نشد. از سویی، میدانست اگر او کشته شود مشکلی برایش به وجود نخواهد آمد و دیگری را به جای وی جایگزین میکند تا
در کارهای مشکل جای او را بگیرد.
سعد میگوید: من، در ردّ سخنان او پاسخهای مختلفی دادم، امّا او، پیوسته و بیدرنگ، هر یک از آنها را نقض و ردّ میکرد.
سپس گفت: ای سعد! اشکال دیگری دارم که بینی رافضیان را در هم میشکند! آیا شما نمیپندارید که (ابوبکر) صدّیق (از پلیدی شکّ و اوهام پیراسته و مبرّا است) و (عمر) فاروق (که حامی و مدافع امّت اسلام بوده است) منافق بوده؟ شما برای این ادعا، به ماجرای شب عقبه(1)استدلال میکنید.
ای سعد! به من بگو: آیا (ابوبکر) صدّیق و (عمر) فاروق با میل و رغبت اسلام آوردند یا به زور و اکراه؟
سعد میگوید: من با خود اندیشیدم چگونه این پرسش را از خود برگردانم تا تسلیم وی نشوم و بیم آن داشتم که اگر بگویم آن دو (ابوبکر و عمر) با میل و رغبت اسلام آوردند، او با احتجاج و دلیل بگوید در این صورت، پیدایش نفاق در دل آنها معنا و مفهومی ندارد، زیرا نفاق هنگامی به دل راه مییابد که هیبت و هجوم و غلبه
1) شب عقبه، شبی بود که درباره اش آیات 64 به بعد از سوره توبه نازل شده است جهت اطلاع به تفاسیر و کتاب های مربوطه مراجعه شود. خلاصهِ آن، این است که طبق بعضی از نقل ها، گروهی از منافقان، تصمیم گرفتند شتر پیامبراکرم( رادر بازگشت از جنگ تبوک، در گردنهای رَم دهند تا پیامبر کشته شود. رسول خدا، به تصمیم آنان از طریق وحی باخبر شد. عماریاسر و حذیفه از جلو و پشت سر مراقب بودند. به گردنه که رسیدند، منافقان حمله کردند. پیامبر، آنان را شناخت و نام شان را به حذیفه گفت. حذیفه پرسید: چرا فرمان قتل آنان را نمی دهی؟ حضرت فرمود: نمی خواهم بگویند که محمد چون به قدرت رسید، أصحاب خود را کشت. ابن اسحاق و دیگران می گویند: آن منافقان، دوازده نفر بودند و نام آنان را ذکر می کنند که چند تن آن ها از بزرگان همین افراداند. اما حدیث حذیفه فساقط لأنه من طریق الولید بن جمیع و هو هالک... فانه قد روی أخباراً فیها أن ابابکر و عمر و عثمان و طلحة و سعد بن أبی وقاص رضیالله عنهم ارادوا اقتل النبی و إلقائه من العقبة فی تبوک» المحلی، ابن حزم، ج 11، ص 224؛ تاریخ اسلام (سیره خلفاء)، ص 494؛ مسند احمد، ج 5، ص 453 دار صادر؛ المنثور، ج 3، ص 259، تفسیر ابن کثیر، ج 2: 322.
فشار و سختی، انسان را ناچار سازد برخلاف میل قلبی خود، چیزی را اظهار کند، مانند فرموده خداوند تعالی: (فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا قَالُوا آمَنَّا بِاللهِ وَحْدَهُ وَکَفَرْنَا بِمَا کُنَّا بِهِ مُشْرِکِینَ فَلَمْ یَکُ یَنفَعُهُمْ إِیمَانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا)(1)هنگامی که عذاب ما را دیدند، گفتند: به خداوند یکتا ایمان آوردیم و به معبودهایی که همتای او میشمردیم، کافر شدیم؛ ولی ایمان آوردن آنها بعد از مشاهده عذاب ما، به حالشان سودی نداشت.»
اگر میگفتم: آنان، با اکراه و اجبار اسلام آوردند، مرا مورد سرزنش قرار میداد و میگفت: در آنجا (مکّه) شمشیری کشیده نشد که موجب وحشت آن دو شود.
سعد میگوید: من، با شگردی خاص، از او روی گردانیدم و دیگر با او سخن نگفتم، با این که تمام اعضای بدنم از شدّت خشم، ورم و آماس کرده بود و چیزی نمانده بود که از غصه، جان دهم.
من پیش از این واقعه، طوماری تهیه کرده بودم که در آن، تقریباً بیش از چهل مسئلهِ دشوار را نوشته بودم و کسی را نیافته بودم تا پاسخگوی آن مسائل باشد. آنها را نگاه داشته بودم تا از عالم شهر خود احمد بن اسحاق (قمّی) از یاران خاص مولایمان ابومحمد علیه السلام امام حسن عسکری علیه السلام » بپرسم. از این رو، در پی او رفتم. در آن هنگام، او به قصد سُرّمنرأی و برای شرفیابی حضور امام زمان علیه السلام آهنگ آن دیار کرده بود. من نیز در پی او راه افتادم تا در یکی از منازل راه، به او رسیدم. چون با وی مصافحه کردم؛ گفت: آمدنت پیش من خیر است! عرض کردم: اوّلاً: مشتاق دیدار شما بودم و ثانیاً: طبق معمول و عادت همیشگی، پرسشهایی از شما دارم. گفت: در این مورد، با هم برابر هستیم و من نیز مشتاق دیدار مولایمان ابومحمد علیه السلام هستم و میخواهم مشکلاتی در تأویل و معضلاتی در تنزیل را از ایشان بپرسم. این همراهی و رفاقت، میمون و مبارک است، زیرا، به وسیله آن، به دریایی خواهی رسید که عجایباش تمام نمیشود و غرایباش، فانی نمیگردد و او، امام علیه السلام، است.
سعد در ادامه میگوید: وارد سامرا شدیم. به درِ خانه مولایمان رسیدیم. اجازهِ
1) سوره غافر، آیه 85، 84.
ورود خواستیم. به ما اذن ورود داده شد. بر دوش احمد بن اسحاق انبانی بود و آن را زیر عبای طبری خود پنهان کرده بود و در آن، یکصد و شصت کیسه دینار و درهم بود، سر هر کیسهای، با مُهرِ صاحباش بسته شده بود.
سعد میگوید: من نمیتوانم مولای خود ابومحمد (امام حسن عسکری علیه السلام) را در آن لحظه که دیدار کردم و نور سیمایش ما را فراگرفته بود، به چیزی جز ماه شب چهارده تشبیه کنم. بر زانوی راستاش، کودکی نشسته بود که در خلقت و منظر، مانند ستارهِ مشتری بود و موی سرش از دو سو به گوشاش میرسید و فرق سرش باز بود، همچون «الفی» که بین دو «واو» قرار گیرد. پیش روی مولای ما اناری طلایی که نقشهای زیبایش میان دانههای قیمتی آن میدرخشید، وجود داشت که آن را یکی از سران بصره تقدیم حضرت کرده بود.
در دست امام علیه السلام قلمی بود. تا میخواست بر صفحه کاغذ چیزی بنویسد آن کودک، انگشتان حضرت را میگرفت و مولای ما، آن انار طلایی را پیش او میانداخت و او را به آوردن آن سرگرم میکرد تا او را از نوشتن بازندارد.
به حضرت سلام کردیم. امام نیز با ملاطفت سلام ما را پاسخ فرمود. اشاره کرد تا بنشینیم. هنگامی که از نوشتن نامه فراغت یافت. احمد بن اسحاق، انبان خود را از زیر عبایش بیرون آورد و نزد حضرت گذاشت. امام علیه السلام به آن کودک نگریست و فرمود: «فرزندم! مُهر هدایای شیعیان و دوستانت را بردار.»
او در پاسخ پدر گفت: مولای من!
آیا سزاوار است دست طاهر و پاک، به هدایای نجس و اموال پلیدی که حلال و حراماش با هم مخلوط گشته، وارد شود؟
مولایم، به احمد بن اسحاق فرمود: «ای پسر اسحاق! آن چه را در انبان است، بیرون بیاور تا فرزندم حلال و حرام آنها را از یکدیگر جدا کند. همین که احمد بن اسحاق نخستین کیسه را بیرون آورد، آن کودک فرمود: «این، کیسه فلانی پسر فلان، از محله فلانِ قم است. شصت و دو دینار در آن است که چهل و پنج دینار آن، مربوط به بهای فروش بنایی است که صاحباش آن را از پدر خود به ارث برده و چهارده دینار آن، مربوط به بهای نُه طاقه پارچه است و سه دینار آن، مربوط به اجاره
دکانها است.»
آن گاه مولای ما فرمود: «فرزندم! راست گفتی! اکنون حرام آنها را به این مرد نشان بده.» او فرمود: «بررسی کن! یک دینار رازی که در فلان تاریخ ضرب شده و نقش یک روی آن محو شده و قطعه طلای آملی که وزن آن رُبع دینار است! کجاست؟ آن را بیرون آور … سبب حرمتاش این است که صاحب این دینارها در فلان ماه از فلان سال، یک من و یک چارک نخ به همسایه بافنده خود داد تا آن را ببافد و مدّتی بعد، دزدی آن نخها را به سرقت برد. بافنده، به صاحباش خبر داد که نخها را دزد ربوده است، امّا صاحب نخها وی را تکذیب کرد و به جای آن، یک من و نیم نخ باریکتر، از وی بازستانده و از آن، جامهای بافت که این دینار رازی و آن قطعه طلای آملی، بهای آن است.»
زمانی که سر کیسه را باز کرد، در آن، نامهای بود که بر آن، نام صاحب آن دینارها و مقدار آن نوشته شده بود و آن دینارها و آن قطعه طلا به همان نشان، در آن وجود داشت.
آن گاه احمد بن اسحاق، کیسه دیگری بیرون آورد و وی فرمود: «این کیسه، از فلانی فرزند فلانی، ساکن فلان محلّه قم است و در آن، پنجاه دینار است که دست زدن به آن، بر ما حلال نیست.» امام علیه السلام فرمود: «برای چه؟» پاسخ داد: «برای این که این دینارها، از بهای گندمی است که صاحباش بر زارع خود، در تقسیم آن ستم کرده است، زیرا سهم خود را با پیمانه تمام برداشته، امّا سهم زارع را با پیمانه ناقص داده است.»
مولای ما فرمود: «فرزندم! راست گفتی!»
سپس امام حسن عسکری علیه السلام فرمود: «ای احمد بن اسحاق! همه اموال را بردار و به صاحبانشان برگردان و یا سفارش کن تا به صاحباناش مسترد سازند که نیازی به آنها نداریم و تنها پارچه آن پیرزن را بیاور.»
احمد میگوید: آن پارچه را در جامهدان و خورجین گذاشته بودم و به طور کلی آن را فراموش کرده بودم.
وقتی احمد بن اسحاق رفت تا آن جامه را بیاورد، ابومحمد (امام عسکری علیه السلام)به من نگاهی افکند و فرمود: «ای سعد! تو برای چه آمدهای؟» عرض کردم: احمد بن
اسحاق، مرا تشویق به زیارت و دیدار مولایمان کرد.
فرمود: «مسائلی را که خواستی بپرسی چه کردی؟» عرض کردم: آقای من! همچنان بدون پاسخ مانده است.
کودک به من فرمود: «هر چه میخواهی، بپرس!»
پرسش نخست
به حضرت عرض کردم: ای مولای ما و فرزند مولای ما! از ناحیه شما، برای ما روایت کردهاند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اختیار طلاق زنان خود را به دست امیرالمؤمنین علیه السلام قرار داده بود، حتّی روایت شده که علی علیه السلام در جنگ جمل، برای عایشه پیام فرستاد که اسلام و پیروان آن را گرفتار فتنه خود کردی و فرزندان خود را از روی نادانی به پرتگاه نابودی افکندی. اگر از این حدّت و شدّت دست برداشته و برگردی، که هیچ و گرنه تو را طلاق میدهم، با این که زنان رسول صلی الله علیه و آله و سلم با وفات حضرت، مطلّقه شدهاند.
فرمود: «طلاق چیست؟» عرض کردم: بازگذاشتن راه (اگر بخواهد شوهر کند و یا آزاد باشد.)
فرمود: «اگر طلاق آنان با وفات رسول خدا صورت میگرفت، پس چرا بر آنان شوهر کردن حلال نبود؟»
عرض کردم: برای آن که خداوند تبارک و تعالی، ازدواج را بر آنان حرام کرده است.
فرمود: «چرا؟» با این که وفات رسول خدا راه را برای آنان باز گذاشته است؟»
عرض کردم: ای فرزند مولای من! پس معنای طلاقی که رسول خدا حکم آن را به امیرمؤمنان واگذار کرد، چیست؟ فرمود: «خداوند متعال، مقام و جایگاه زنان رسول خدا را با عظمت ساخت و آنان را به شرف مادری مؤمنان رساند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلمبه امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: «ای ابا الحسن! این شرافت تا وقتی برای آنان باقی است که به اطاعت خدا مشغول باشند. هر کدام از آنان، پس از من، اگر خدا را نافرمانی کند و بر ضدّ تو شورش کنند، از میان زنان من او را جدا کن و او را از شرافت مادری مؤمنان ساقط گردان.»
پرسش دوم
عرض کردم: معنای «فاحشة مبیّنة» که اگر زن در زمان عدّه، مرتکب آن شود، مرد
میتواند او را از خانه بیرون کند، چیست؟
فرمود: «مقصود از «فاحشة مبیّنة»، مساحقه است نه زنا، زیرا اگر زنی زنا کند و حدّ بر وی جاری شود، مردی که میخواسته با او ازدواج کند، نباید به خاطر اجرای حدّ، از ازدواج با او امتناع ورزد، امّا اگر مساحقه کند، باید او را سنگسار کرد و سنگسار کردن برای زن، ذلّت و خواری است و کسی را که خداوند دستور سنگسار کردنش را دهد، او را خوار ساخته است و هر کس را خدا خوار سازد، او را از خود دور ساخته است. از این رو، کسی نمیتواند به او نزدیک شود.»
پرسش سوم
عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! معنای فرمان خداوند به پیامبرش حضرت موسی علیه السلام که فرمود: (فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوی)(1)چیست؟ فقهای فریقین، میپندارند که کفشهای حضرت موسی، از پوست مردار بوده است.
حضرت فرمود: «هر کس چنین سخنی گوید، به موسی علیه السلام افترا بسته و او را در نبوّت خود نادان شمرده است. برای این که مطلب از دو حال بیرون نیست: یا نماز خواندن موسی با آن کفشها، جایز بوده یا جایز نبوده است. اگر نمازش صحیح بوده، پوشیدن آن کفش در آن بقعه زمین نیز برای او جایز بوده است، زیرا هر اندازه آن بقعه و زمین مقدّس و پاک باشد، مقدّستر و پاکتر از نماز نیست. و اگر نماز خواندن موسی علیه السلام با آن کفشها جایز نبوده، ایراد به موسی علیه السلام وارد میشود که حلال و حرام خدا را نمیدانسته است و از آن چه نماز با آن جایز است و آن چه جایز نیست، اطّلاع نداشته است. و این نسبت به پیامبر خدا، کفر است.»
عرض کردم: آقای من! پس تأویل آن چیست؟ فرمود: «موسی علیه السلام در وادی مقدّس، با پروردگار خود مناجات کرد و عرضه داشت: خدایا! من، خالصانه، تو را دوست دارم و از هر چه غیر توست، دل شستهام، با آن که اهل خود را بسیار دوست میداشت. خدای متعال به او فرمود: کفشهای خود را بیرون آور؛ یعنی، اگر مرا خالصانه دوست داری و از هر چه غیر من است، دل شستهای، قلبات را از محبّت اهل خود، تهی
1) سوره طه، آیه 12.
ساز.»
پرسش چهارم
عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! تأویل «کهیعص» چیست؟
حضرت فرمود: «این حروف، از اخبار غیبی است که خداوند، بندهاش زکریّا را از آن مطلع کرد و بعد از آن، داستان آن را به حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم باز گفته است. داستان از این قرار است که زکریّا، از پروردگار خود درخواست کرد که نام پنج تن را به او بیاموزد، خدای متعال، جبرئیل را بر او فرو فرستاد و آن نامها را به وی آموخت و زکریّا، هرگاه محمد صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام و حسن را یاد میکرد، اندوهاش برطرف میشد و گرفتاریاش از بین میرفت؛ ولی همین که حسین علیه السلام را یاد میکرد، بغض، گلویش را میفشرد و چندان میگریست که گلویش میگرفت و نفساش قطع میشد.
روزی زکریا عرضه داشت: خدایا! چرا زمانی که آن چهار نفر را یاد میکنم، غم و اندوهم تسکین مییابد؛ ولی وقتی از حسین یاد میکنم، اشکم جاری میگردد و نالهام بلند میشود؟ خدای سبحان، او را از این داستان آگاه کرد و فرمود: «کاف، اسم کربلا است و هاء، رمز هلاکت عترت است و یاء، نام یزید ظالم بر حسین علیه السلام است و عین، اشاره به عطش و صاد، نشان صبر آن حضرت بر این بلاها است.»
چون زکریا، این مطلب را شنید، تا سه روز از مسجد خود خارج نشد و از حضور مردم نزد خود جلوگیری نمود. در این مدّت، همواره گریه و زاری میکرد و نوحه او چنین بود: خدایا! از مصیبتی که برای فرزند بهترین آفریدههای خود مقدّر کردهای، دردمندم. خدایا! آیا این مصیبت بر آستاناش فرو میآید؟ آیا جامه این مصیبت را بر تن علی و فاطمه میپوشانی؟ آیا غم و اندوه آن را به دل آنان میاندازی؟
سپس عرضه میداشت: خدایا! فرزندی به من عطا کن تا در پیری، چشمم به دیدن او روشن گردد و او را وارث و جانشین من کن و منزلت او را نزد من، همانند منزلت حسین قرار بده و چون او را به من ارزانی داشتی، مرا شیفته او گردان. آنگاه مرا دردمند او کن، همچنان که حبیبات محمد را دردمند فرزندش میسازی.
خداوند، یحیی را به او داد و او را دردمند وی ساخت. مدّت حمل یحیی، شش ماه و مدّت حمل حسین علیه السلام نیز همین مقدار بود، که این، خود، داستانی طولانی دارد.
پرسش پنجم
عرض کردم: مولای من! مردم، از برگزیدن امام برای خودشان، ممنوع شدهاند. علّت این ممنوعیّت چیست؟
فرمود: «امام مُصلح برگزینند یا امام مفسد؟»
عرض کردم: امام مُصلح.
فرمود: «آیا امکان دارد مردم به رأی و نظر خود، امام مصلحی انتخاب کنند؛ ولی در واقع، مفسد باشد؟»
عرض کردم: آری؛
فرمود: «علّت، همین است و اکنون برایت دلیل اقامه میکنم که عقلات پذیرای آن گردد.»
فرمود: «دلیل آن این است: پیامبران الهی که خداوند متعال آنان را برگزید و کتابهای آسمانی بر آنان نازل کرد و آنها را با وحی و عصمت حمایت نمود تا پیشوایان امّتها باشند و افرادی مانند موسی و عیسی که سرآمدِ مردم عصر خود بودند و در برگزیدن و انتخاب کردن، شایستهتر، عقلشان بیشتر و علمشان کاملتر بود، آیا ممکن بود منافق را به جای مؤمن برگزینند؟»
عرض کردم: خیر؛
فرمود: موسی کلیمالله با وفور عقل و کمال علم و نزول وحی بر او، از سران قوم و بزرگان لشکر خود، برای میقات پروردگارش، هفتاد مرد را برگزید که در ایمان و اخلاص آنان هیچ گونه شک و تردیدی نداشت، با این که در واقع منافقان را برگزیده بود. خداوند متعال میفرماید: «واخْتَارَ مُوسَی قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلاً لِمِیقَاتِنَا»(1)موسی از قوم خود، هفتاد تن از مردان را برای میعادگاه ما برگزید. تا آنجا که میفرماید: «لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللهَ جَهْرَةً»(2)ای موسی! ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد مگر اینکه خدا را آشکارا ببینیم. «فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ»(3)به خاطر این ظلم و ستم صاعقه آنها را فرا گرفت، وقتی میبینیم خداوند، کسی را که به پیامبری برگزیده، اشخاص مفسد را به گمان
افرادی صالح، انتخاب میکند، یقین پیدا میکنیم که تعیین و اختیار امام، سزاوار کسی جز ذات اقدس الهی که از نهان دلها و راز و اسرار مردم آگاه است، نخواهد بود. وقتی پیامبر برگزیده خدا، در مقام انتخاب افراد، غیرصالح را انتخاب میکند، به اعتقاد این که اهل صلاحاند، اختیار و تعیین مهاجران و انصار نیز، ارزشی ندارد.
سپس مولایمان فرمود: «ای سعد! خصم تو میگوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هنگام مهاجرت، برگزیده این امّت (ابوبکر) را همراه خود به غار برد، زیرا میدانست که خلافت، با او است و امور تأویل با اوست و زمام امور امّت به دست وی خواهد افتاد و او در ایجاد اتّحاد و بستن راههای نفوذ دشمن و اقامه حدود و اعزام لشکر برای فتح سرزمینهای کفر و شرک، فردی مورد اعتماد است. همان گونه که پیامبر، به نبوّت خود دلسوز بود و اهمّیّت میداد، به منصب جانشینی خود نیز اهمّیّت میداد، زیرا هرگاه کسی در جایی پنهان میشود و یا از کسی فرار میکند، قصدش جلب مساعدت و یاری دیگران نیست تا او را یاری دهند. از این رو، علی علیه السلام را در بستر خود خوابانید، چون به گرفتار شدن و کشته شدن او اعتنایی نداشت و با او همسفر نشد، زیرا بردن او، برایش سنگین و دشوار بود. از سویی، میدانست اگر علی علیه السلام کشته شود، مشکلی رخ نخواهد داد و دیگری را به جای وی نصب میکند تا در کارهای مشکل، جای علی علیه السلام را پر کند و کارهای او را انجام دهد.»
سپس فرمود: «چرا ادعای او را این گونه نقض نکردی که مگر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ـ به ادعای شما ـ نفرموده مدّت خلافت بعد از من، سیسال است و این مدّت را وابسته به عُمر این چهار تن کرده که به اعتقاد شما خلفای راشدین هستند؟ اگر این را میگفتی، ناگزیر از این بود که بگوید: آری؛ در این صورت به او میگفتی: آیا همان گونه که رسول خدا میدانست خلیفه پس از وی، ابوبکر است آیا نمیدانست که پس از ابوبکر، عمر و پس از عمر، عثمان و پس از عثمان، علی خلیفه خواهد بود؟ و باز او، راهی جز تصدیق تو نداشت و میگفت: آری؛ آن گاه به او میگفتی: بنابراین، بر رسول خدا واجب بود که همه آن (چهار نفر) را به ترتیب، با خود به غار ببرد و در حق آنان مهربانی کند و دل بسوزاند و بر جانشان بترسد همان گونه که برای ابوبکر دلسوز بود و بر جان او میهراسید. پس به گفته شما حضرت، به واسطه ترک آن
سه و تخصیص ملاطفتاش به ابوبکر، آن سه تن را سبک و کماهمیّت شمرد.»
وقتی ناصبی مزبور پرسید: آیا اسلام آوردن (ابوبکر) صدّیق (عمر) فاروق با میل و رغبت بوده یا به اکراه و اجبار؟ چرا به وی نگفتی: اسلام آن دو، از روی طمع بوده است، زیرا آن دو، با یهودیان همنشینی داشتند و اخبار تورات و سایر کتابهایی را که از پیشبینیهای هر زمان تا ظهور حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و پایان کار او خبر میداد، از آنان میگرفتند و یهودیان گفته بودند: که محمّد صلی الله علیه و آله و سلم بر عرب مسلّط میگردد، چنان که «بُخت نصر» بر بنیاسراییل مسلّط گشت و از پیروزی او بر عرب گریزی نیست، همچنان که از پیروزی بخت نصر بر بنیاسراییل گریزی نبود، جز آن که او در ادعای نبوّت خود دروغگو بود. و آن دو نیز به نزد پیامبر آمدند و او را در امر گواهی گرفتن مردم به گفتن و ادای شهادت لا اله الاّ الله مساعدت و همراهی کردند، به طمع این که بعد از بالا گرفتن کار حضرت و استقرار و پایدار شدن امورش، هر یک، از جانب آن حضرت به حکومت شهری برسند؛ ولی همین که از رسیدن به این مقصد، ناامید و مأیوس گشتند، نقاب بر چهره کشیدند و با عدّهای از منافقان امثال خود، از عَقَبه بالا رفتند که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلمرا بکشند، امّا خدای متعال، نیرنگ آنها را برطرف کرد. آنان، با حالتی خشمگین برگشتند و خیری به آنان نرسید، همچنان که طلحه و زبیر به نزد علی علیه السلام آمدند و به طمع دستیابی هر کدام به حکومت شهری از شهرها با حضرت بیعت کردند؛ ولی زمانی که مأیوس گشتند، بیعت خود را شکستند و برضدّ او شوریدند و خداوند هر یک از آن دو را به سرنوشت سایر بیعتشکنان مبتلا ساخت و به خاک افکند و هلاک گرداند.»
سعد میگوید: سپس مولایمان حسن بن علی هادی علیه السلام با آن کودکنورس به نماز ایستادند. من نیز در جست جوی احمد بن اسحاق برآمدم. او، گریان به استقبال من آمد. گفتم: چرا تأخیر کردی؟ و چرا گریه میکنی؟ گفت: آن جامهای را که مولایم درخواست فرمود، گم کردهام. گفتم: تو گناهی نداری. نزد حضرت برو و ماجرا را به عرض او برسان. وی شتابان، خدمت حضرت رفت و با لبخند برگشت، در حالی که بر
محمد و آل محمد صلوات میفرستاد.
گفتم: چه خبر؟ گفت: آن جامه را دیدم که زیر پای مولایم گسترده شده بود و روی آن نماز میخواند.
سعد میگوید: خدا را سپاس گفتم. بعد از آن، تا چند روز که به منزل مولایمان آمد و شد داشتیم آن کودک را نزد او نمیدیدیم.
روز خداحافظی فرارسید. با احمد بن اسحاق و دو تن از سالخوردگان همشهری خود، خدمت حضرت مشرّف شدیم. احمد ابن اسحاق، پیش روی آن حضرت ایستاد و عرض کرد: ای فرزند رسول خدا! هنگام کوچ فرارسیده و محنت و اندوه جدایی، شدّت گرفته است. از خدای متعال مسئلت میکنیم بر جدّت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم و پدرت علی مرتضی علیه السلام و مادرت سیّدةالنساء و بر عمو و پدرت ـ آن دو سرور جوانان اهل بهشت ـ و پدرانت ائمه طاهرین و بر شما و فرزند شما، درود بفرستد. امیدواریم خدای متعال مقام شما را بالا بَرَد و دشمنتان را سرکوب کند و این دیدار را آخرین دیدار، قرار ندهد.
راوی میگوید: وقتی احمد بن اسحاق این کلمات را بیان کرد، مولای ما گریست. آن گاه فرمود: «ای پسر اسحاق! خود را در دعا به تکلّف مینداز و افراط مکن که تو در این سفر، به ملاقات خدا نایل خواهی گشت.» احمد بن اسحاق، با شنیدن این سخن، بیهوش بر زمین افتاد. وقتی به هوش آمد، عرض کرد: شما را به خدا و به حرمت جدّتان سوگند میدهم که مرا مفتخر فرمایید. به پارچهای که آن را کفن خود سازم. مولای ما، دست به زیر سجّاده برد و سیزده درهم بیرون آورد و فرمود: «این درهمها را بگیر و جز این را برای خودت خرج نخواهی کرد و آن چه را خواستی، از دست نخواهی داد. (کفنی که از ما درخواست کردی، به تو خواهد رسید)، زیرا هرگز، خداوند تبارک و تعالی، پاداش نیکوکاران را ضایع نمیگرداند.»
سعد میگوید: در بازگشت از محضر مولایمان، سه فرسخ مانده به شهر
«حلوان»(1)، احمد بن اسحاق دچار تب گردید و سخت بیمار شد، به گونهای که از حیات و بهبودی خود مأیوس گشت. چون به حلوان وارد شدیم، در یکی از کاروانسراهای آن فرود آمدیم. احمد بن اسحاق، یکی از همشهریان خود را که در آنجا ساکن بود، طلبید. به او گفت: امشب، از نزدم پراکنده شوید و مرا تنها بگذارید. ما نیز از او دور شدیم و هر کدام به خوابگاه خود برگشتیم.
سعد میگوید: نزدیک صبح، دستی مرا تکان داد. چشم گشودم. ناگهان دیدم کافور ـ خدمتکار مولایمان ابومحمد علیه السلام است ـ و میگوید: خدا، در این مصیبت، به شما جزای خیر دهد و مصیبت شما را به نیکی جبران کند. ما از غسل و تکفین دوست شما فراغت یافتیم اکنون برخیزید و او را به خاک بسپارید که او نزد آقای شما از همه گرامیتر بود.
آن گاه از دیدگاه ما نهان گشت و ما با گریه و ناله بر بالین احمد بن اسحاق حاضر شدیم و حق او را ادا کردیم و او را به خاک سپردیم. خداوند او را مشمول رحمت خود گرداند.(2)
ظاهراً، این روایت، به دو طریق نقل شده است:
طریق نخست را شیخ صدوق در کتاب کمالالدین و تمامالنعمه؛ با پنج واسطه، از سعد بن عبدالله قمّی این گونه نقل کرده است: «حدّثَنا محمدُ بن علی بن مُحَمّدِ بن حاتَم النّوفَلِی اَلمَعروفُ بالکرمانِی، قالَ: حَدّثَنا ابوالعبّاسِ احمَدُ بن عیسی الوَشّاءُ البَغدادِی، قال: حَدّثَنا احمَدُ بن طاهِر القُمِّی، قال: حدّثَنا مُحمدُ بن بَحرِ بن سَهل الشیبانِی، قال: حَدّثَنا احمَدُ بن مَسرور، عَن سَعدِ بن عَبدِاللهِ القُمِّی، قال: ….»(3)طریق دوم را طبری در کتاب دلائلالامامه، با سه واسطه از سعد بنعبدالله قمّی، چنین نقل کرده است: «اخبرنی ابوالقاسم عبدالباقی بن یزداد بن عبدالله البزّاز، قال: حَدّثنا ابومحمّد عبدالله بن محمّد الثعالبی، قرائة فی یومالجمعه مستهل رجب سنة سبعین و ثلاث مائة، قال: أخبرنا ابوعلی احمد بن محمّد بن یحیی العطار، عن سعد بن عبدالله بن خلف القمی، قال:
….»(1)
بنابراین، سعد بنعبدالله، این جریان را حدّاقل برای دو نفر نقل کرده است. یکی برای احمد بن محمد بن یحیی عطّار و دیگری احمد بن مسرور.
این روایت، تنها یک داستان، مانند داستان جزیره خضراء(2)نیست که علاّمه مجلسی به جهت این که همه جوانب و قضایا را در رابطه با دیدار حضرت در زمان غیبت کبری مطرح کرده باشد، آن را نقل کند؛ بلکه این روایت مسند است و طریق دارد؛ ولی بعضی از نکات آن، با برخی از مبانی، طبق پارهای از دیدگاهها، موافق نیست که باید حل بشود.
به هر حال، این روایت، مورد اعتنای بزرگان از قدما و متأخران واقع شده و آن را در کتابهای خود آوردهاند و به قرار زیر است:
شیخ صدوق در کتاب کمالالدین(3)به سند خود آن را از سعد اشعری نقل کرده است؛
طبری در کتاب دلائلالامامه(4)، آن را به سند خود، از سعد اشعری روایت نموده است؛
ابومنصور طبرسی، در کتاب احتجاج، این حدیث را به گونهای مرسل، با تفاوتهایی آورده است.(5)وی در مقدمه احتجاج میگوید: بسیاری از روایاتی را که در این جا آوردیم، بدون سند نقل میکنیم، زیرا یا اجماع بر آن قائم است و یا موافق با ادله عقلی است و یا جزء احادیث مشهور بین خاصه و عامه، در کتابهای تاریخی و غیره است؛ یعنی، چون اعتماد به روایت داشته، سندش را حذف کرده است.
این تعبیر، نوعی توثیق و پذیرش روایت است. و بزرگانی همچون علی بن ابراهیم قمی و جعفر بن محمد بن موسی بن قولوَیْه و نیز احمد بن علی بن احمد نجاشی و دیگران، توثیقات عامی دارند که مورد پذیرش دانشمندان و فقیهان دینی است و این گونه توثیقات عام، انحلالی بوده و برگشتاش به توثیق خاص است.
بدینسان، طبرسی گویی، همه روایات این کتاب به جز روایات تفسیر منسوب به امام حسن عسکری علیه السلام را پذیرفته است. از این رو، سند آنها را میآورد تا مسئولیّت آن به عهده راوی باشد. بنابراین، او حدیث سعد را بدون سند آورده و به آن اعتماد کرده و توجّه خاصی داشته است.
شخصیت بزرگی مانند علی بن حمزه طوسی، از علمای قرن ششم و صاحب کتابهایی مانند الوسیله، الواسطه، در کتاب الثاقب فی المناقب، حدیث سعد را به صورت مرسل، از سعد نقل میکند.(1)
سعد بن هبةالله راوندی، نخستین کسی که بر نهجالبلاغه شرح نوشته است، در کتاب الخرائج، این قضیه را به نحو اختصار، از سعد نقل کرده است.(2)این افراد، از قدما بودهاند و از کتابی نقل نمیکنند و ظاهراً، خودشان طریقی دارند.
سیّد شرفالدین علیحسینی استرآبادی نجفی، از علمای قرن دهم، در کتاب تأویل الایات الظاهرة فی فضائل العترة الطّاهره، از کتاب احتجاج طبرسی، آن را به گونهای فشرده نقل میکند.(3)با این که قبل از احتجاج، دو کتاب دیگر به نامهای کمالالدین و تمامالنعمه و نیز دلائل الامامه وجود داشته؛ ولی جریان را از احتجاج نقل کرده است. این کار او، شاید به خاطر همان توثیقی بوده که طبرسی در مقدمه، بدان اشاره کرده است.
ابو محمّد حسن بن محمد دیلمی، از علمای قرن هشتم در کتاب ارشادالقلوب، از ابن بابوَیْه، حدیث مزبور را به نحو اختصار نقل میکند(4)ولی مشخص نمیکند از کدام کتاب شیخ صدوق آن را مرقوم داشته است، هر چند ظاهراً از کمالالدین نقل کرده و یا خود طریقی به ابن بابوَیْه داشته است!
سیّدعلی نیلی نجفی، از علمای قرن نهم در کتاب منتخب الأنوار المضیئة، با اندکی تفاوت، آن را از ابن بابویه نقل میکند.(5)
حُرّعاملی (متوفّای 1104 هـ) در کتاب اثباتالهداة بالنصوص و
المعجزات، در چهار مورد، حدیث مذکور را نقل میکند: دو مورد از کتاب کمالالدین(1)و دو مورد از کتاب خرائج.(2)این محدث بزرگ در کتاب وسائلالشیعه(3)نیز، بخشی از این قضیه را از کتاب کمالالدین روایت میکند. اعتبار کتاب وسائلالشیعه، به مراتب، بالاتر از اثبات الهداة است و بعضی از علما به سند روایاتش توجه نمیکردند؛ بلکه اعتقاد داشتند که افراد ناتوان از بحثهای متنی و دلالی، به سراغ بحثهای سندی میروند. از دیدگاه ما، این مطلب مورد تأمّل است و باید اسناد نیز مورد، بررسی قرار گیرد.
سیّدهاشم بحرانی (متوفای 1107 هـ) در چند مورد از تألیفات خود، حدیث سعد را متذکّر میشود. او، در دو مورد از کتاب حلیةالابرار آن را میآورد و میگوید: یکی از آن دو را از ابن بابوَیْه نقل میکنم(4)، ولی کتاباش را ذکر نمیکند و در جای دیگر تصریح میکند که از مسند فاطمه(5)نقل کرده که ظاهراً، همان دلائل الإمامه طبری است، چنان که آقا بزرگ تهرانی بدان اشاره کرده است.(6)
همچنین در سه مورد از کتاب مدینةالمعاجز، حدیث شریف را نقل میکند: یک مورد از کمالالدین(7)، دومی را از دلائل الامامه طبری(8)، و سومی را از خرائج راوندی(9)یادآور میشود. قضیه سعد را در کتاب تبصرة الولی از ابن بابویه(10)و در کتاب تفسیر برهان، از کمالالدین(11)آورده است.
علاّمه مجلسی (متوفای 1111 هـ) در پنج مورد از بحارالانوار حدیث مذکور را نقل میکند: در دو مورد از کمالالدین(12)و در سه مورد از احتجاج(13)آن را
1) اثبات الهداة، ج 1، ص 115، ج 3، ص 671.
2) اثبات الهداة، ج 1، ص 196، ص 695.
3) وسائل الشیعه، ج 13، ص 276، ب 19، ح 21.
4) حلیة الابرار، ج 2، ص 557، ح 15.
5) حلیة الابرار، ج 2، ص 568.
6) الذریعه إلی تصانیف الشیعة، 21، ص 28.
7) مدینة المعاجز، ص 593.
8) مدینة المعاجز، ص 591.
9) مدینة المعاجز، ص 615.
10) تبصرة الولی، ص 771، ح 37.
11) برهان، ج 3، ص 3، ح 3.
12) بحار الانوار، ج 52، ص 78، ب 19، ح 1؛ ج 38، ص 88، ب 60، ح 10.
13) بحار الانوار، ج 13، ص 65، ب 3، ح 4، ج 104، ص 185، ب 8، ح 14 بخشی از حدیث را نقل کرده است: ج 8، چاپ سنگی، ص 212.
آورده است. در جلد 25،ص 78 تحقیقی دارد که در بخش بعدی به آن اشاره خواهد شد.
عبد علی بن جمعه عروسی حویزی (متوفای 1112) در دو مورد از کتاب تفسیر نورالثّقلین(1)از کتاب کمالالدین، بعضی از فقرات حدیث یاد شده را متذکر شده است.
تا این جا، مصادر و منابع، همه از علمای شیعه است. ما از اهل تسنّن، کسی را نیافتیم که به نقل این روایت پرداخته باشد، به جز قندوزی (متوفای 1294 هـ) در کتاب ینابیعالمودة(2)، که بخشی از این حدیث را ذکر کرده است.
بنابراین، به روایت مذکور، اعتنا شده و ما نمیتوانیم به آسانی آن را کنار بگذاریم و نادیده بگیریم؛ بلکه باید جوانب آن را بررسی کنیم.
آن گونه که یادآوری شد، خبر مذکور، شامل مطالب گوناگون و با اهمیّتی است و مورد توجه علما و شخصیّتهای بزرگ دینی، قرار گرفته است؛ ولی شبهات و اشکالاتی از جانب قدما و متأخران و معاصران، به آن وارد شده است.
بعضی، از جمله شهید ثانی رحمة الله روایت را به کلّی رد کرده. او میگوید:
«ذکرها الصدوق فی کتاب کمالالدین و امارت الوضع علیها لائحة؛ شیخ صدوق این روایت را در کمالالدین ذکر کرده، با این که امارات و نشانههای ساختگی بودن آن روشن و آشکار است.»(3)
گروه دیگری از عالمان و فقیهان برجسته دینی، مانند مجلسی اوّل، علاّمه مجلسی ثانی، وحید بهبهانی، آقای نمازی، آقای صافی گلپایگانی، مامقانی، به شدّت از آن دفاع میکنند.
مامقانی میگوید: «و بالجملة فقول الشهید الثانی: «اِنّ إمارات الوضع علی الروایة لائحة»، من الغرائب ولو أبدله، بقوله: «امارات تدلّ علی صحتها»، لکان أولی؛ سخن شهید ثانی، شگفت آور و دور از واقعیت است. اگر او، میگفت: «امارات و نشانهها دلیل بر صحّت این روایت است، مناسبتر و بهتر بود.»(1)
بیشترین اشکالات بر این روایت، از ناحیه محقّق شوشتری است. وی در قاموس الرجال شش اشکال و در الأخبارالدخیله، نزدیک، دوازده اشکال بر آن وارد کرده است. آقای خویی رحمة الله سه اشکال را مطرح نموده. آقای غفاری، محقق و مصحح کتاب کمالالدین سه اشکال را بیان کرده و آقای نجاشی، یک شبهه را مطرح کرده است. البته بعضی از این اشکالات مشترکاند.
اشکالاتی که در این مورد مطرح است، بدین قرار است:
نجاشی، ابتدا سعد بن عبدالله را توثیق و تجلیل میکند و درباره وی میگوید: او با مولایمان ابومحمد علیه السلام دیدار کرده است. و سپس تشکیک میکند و میگوید: بعضی از دوستان و اصحابمان را دیدم که دیدار سعد را با ابومحمد علیه السلام تضعیف میکردند و میگفتند، این ماجرا، ساختگی و غیرواقعی است.(2)
هم چنین آقای شوشتری، در قاموس الرجال میگوید: از تعبیر نجاشی، چنین برداشت میشود که جمعی، دیدار سعد را با ابومحمّد [امام عسکری علیه السلام] تضعیف کرده و بعید میدانند و میگویند، چنان دیداری واقع نشده است. معتقدان به ساختگی بودن این خبر، نه یک نفر؛ بلکه جمعی را تشکیل میدهند.(3)
پاسخ:
توثیق و تجلیل علاّمه مجلسی از سعد بنعبدالله و پذیرش دیدار وی با امام حسن
عسکری علیه السلام خود، تعریض به تشکیک نجاشی است. علاّمه میگوید: اولاً: شیخ صدوق، به صحت و سقم اخبار و وثوق و اطمینان به آنها آشناتر و آگاهتر از بعضی افراد ناشناس است که هیچ گونه اطّلاعی از حال و احوالشان نداریم و نمیدانیم چه کسانی هستند. از سویی، رد کردن اخباری که متن آنها، گواهی به صحّتشان میدهد، به صِرف ظن و وَهْم. ـ با این که امکان دارد سعد بنعبدالله با امام عسکری علیه السلام دیدار کرده باشد. زیرا، وفات سعد تقریباً، چهل سال بعد از رحلت امام اتفاق افتاده است ـ جز سبک شمردن و استخفاف آنها و عدم وثوق به خوبان و نیکوکاران و کوتاهی در شناخت مقام و منزلت ائمه اطهار علیه السلام چیز دیگری نمیتواند باشد.
سپس میافزاید: وقتی میبینیم اخباری شامل معجزاتی شگفتانگیز است، به مجرد رسیدن این اخبار به دست بعضی از افراد، بدون هیچ تحقیق و بررسی، یا خود اخبار را مورد خدشه قرار میدهند و یا راوی آن را از اعتبار میاندازند! اکثر اصحاب رجال و راویانی که مورد خدشه و عیبجویی واقع شدهاند، تنها جرمشان نقل این گونه اخبار است.(1)
مجلسی اوّل نیز از این خبر دفاع میکند و میگوید: مصنّف (شیخ صدوق) به صحت آن حکم کرده است و شیخ طوسی نیز قائل است اخبار آحادی که متضمن معجزات و امور غیبی باشند و تحقّق یابند مشخص میشود از ناحیه معصوماند. وی این گونه اخبار را تأیید میکند. (هر چند عدهای آن را مخدوش کرده باشند) گرچه شیخ طوسی این مطلب را در ضمن روایت دیگری ذکر کرده؛ ولی از تعلیل، عمومیّت آن استفاده میشود که این مورد را نیز شامل میگردد. مجلسی اوّل در ادامه میگوید: اخباری که بیانگر مسائل غیبی است، آن را نشانه ساختگی بودن آن قرار میدهند با این که آن روایت، دارای مطالب ارزنده و سودمندی است که دلالت بر صحتاش میکند.(2)
ابوعلی حائری، از مجلسی اوّل تجلیل و تقدیر میکند و گفته وی را تأیید میکند و سپس میگوید: کسی که به این خبر با دیده باز بنگرد و دقیق بررسی نماید، به
صدور آن از ناحیه گنجینه علم و صاحب تقوا و حلم و بردباری، پی خواهد برد.
او، سپس سخن مجلسی دوّم را بازگو نموده و میگوید: چه نیکو فرموده، غوّاص بحارالانوار که صدوق از بعضی افراد مجهولالحال به صحت و سقم اخبار و وثوق به آنها آشناتر و آگاهتر است و با نقل این روایت، آن را میپذیرد.(1)
خلاصه، کسانی که این دیدار را تضعیف کردهاند به سند آن اشکال نکردهاند؛ بلکه تا شخص سعد، قضیّه را تمام شده تلقّی کردهاند و اشکالشان تنها به دیدار او بوده است.
دیدگاه ما:
الف) نجاشی، خود در آغاز، سعد را توثیق و از او تجلیل میکند و سپس تشکیک در این دیدار را از بعضی دیگر نقل میکند.
ب) عدّهای که دیدار مزبور را تضعیف میکنند، چه کسانیاند؟ اگر بین تأیید آشکار نجاشی و سخن آن عدّه تعارض باشد، در فرض تعارض، سخن آشکار و تأیید صریح نجاشی، مقدّم بر سخن آنان است.
ج. شیخ صدوق و دیگران، این ملاقات را تأیید میکنند.
د. سعد، معاصر با امام حسن عسکری علیه السلام بوده است. بنابراین، امکان دیدار وی با آن حضرت نیز وجود دارد.
بنابراین، نتیجه میگیریم که سخن آن «عدّه ناشناس»، نمیتواند در مقابل این همه مؤیّدات آشکار، ناقض و کارساز باشد، از این رو، مورد تأیید است.
آقای شوشتری از جمله کسانی است که اشکال مذکور را مطرح کردهاند. وی میگوید: سند این روایت، مُنکَر و غیرمعروف است و نمیتوان آن را پذیرفت، زیرا، شیخ صدوق، روایت سعد را از طریق پدرش و یا از طریق (استادش) ابن ولید نقل میکند، با این که در این روایت، واسطه بین صدوق و سعد، پنج نفرند، که سه تن از
1) منتهی المقال، ج 3، ص 328 (پاورقی)
آنان «احمد» و یکی از آنان «محمد کرمانی» است. نام این چهار تن، در کتابهای رجالی، بیان نشده و دیگری «محمد بن بحر» میباشد که متّهم به غلوّ است.(1)
همچنان که متن روایت گواه بر عدم صحت آن است، سندش نیز همان گونه است. به نحوی که صدوق، روایات سعد را یا از طریق پدرش و یا از طریق ابن ولید نقل میکند.
آقای غفّاری نیز میگوید: وقتی کتابهای شیخ صدوق را تحقیق و تتبّع و مشایخ وی را بررسی میکنیم، درمییابیم که واسطه صدوق و سعد بنعبدالله در تمامی کتابهای وی، یک نفر است و آن نیز یا پدرش است و یا محمّد بن حسن بن احمد بن ولید؛ ولی در این خبر واسطه بین مؤلّف و سعد، پنج نفرند. البته، کتاب دلائل الامامه طبری این خبر را با سه واسطه غیر از این واسطهها، نقل کرده است.(2)
پاسخ اشکال 2:
آقای شوشتری دلیل غرابت سند را نا مأنوس بودن آن میداند و میگوید: این طریق (به سعد) پنج واسطه دارد و نامأنوس است و استناد آنها به مشیخه من لایحضره الفقیه است که در آنجا طریق خود به سعد را بیان کرده است.
از دیدگاه ما وجهی برای غرابتی که آقای شوشتری عنوان کردهاند، نیست و قیاسی که با من لایحضره الفقیه کردهاند قیاسی معالفارق است. مگر اینکه مرحوم صدوق، در «فقیه»، قاعده کلی داده باشد و بگوید: هر کجا از سعد بن عبدالله نقل میکنند، یا از پدرشان است و یا از ابن ولید؛ ولی چنین ادعایی نکرده است و این قاعده کلّی در مشیخه را ظاهراً به من لایحضره الفقیه اختصاص داده است. از این رو، نمیتوان آن را به سایر کتابهای شیخ صدوق، گسترش داد.
«کلّ ما کان فی هذا الکتاب … و ما کان فیه، عن سعد بن عبدالله، فقد رویته، عن أبی و محمّد بن الحسن ـ رضیالله عنهما ـ عن سعد بن عبدالله ابن أبی خلف(3)هر چه در این کتاب است … و در هر جای این کتاب، آن را از سعد بن عبدالله آوردهام، از پدرم و یا از محمد
بن حسن بن احمد بن ولید نقل کردهام.»
همان گونه که ملاحظه میکنید، از عبارت مذکور، قاعدهای کلّی به دست نمیآید تا شامل سایر کتابهای شیخ صدوق بشود.
آیتالله خویی میگوید: «این روایت، واقعاً ضعیفالسند است، به گونهای که:
الف ـ محمد بن بحر شیبانی توثیق نشده و متّهم به غلوّ است.
ب. رجال دیگر این سند، از افراد مجهولالحال هستند.(1)
آقای غفّاری نیز میگوید: بعضی از رجال سند، مجهولالحال و برخی مهملاند ….(2)
چنان که قبلاً یادآور شدیم، این حدیث، دو طریق دارد: یکی، طریق شیخ صدوق در کمالالدین و دیگری طریق طبری در دلائلالامامه. اشکالات مزبور، به طریق و سند شیخ صدوق وارد شده است. از این رو، در آغاز، به بررسی اجمالی روایات حدیث کمالالدین میپردازیم و سپس طریق طبری را که با اختصار بیشتر آمده، مورد نقد قرار خواهیم داد.
آقای نمازی، در مستدرکات علمالرجال میگوید: شیخ صدوق، از وی با رضایتمندی و طلب رحمت، نقلِ روایت کرده است.
او از کمالالدین، چهار مورد و از عیون، یک مورد را به عنوان شاهد، آدرس میدهد که در آنجا ترضی (جلب رضایت) و ترحّم (رحمت طلبیدن) کرده است.(3)
آقای مامقانی، در تنقیحالمقال میگوید: شیخ صدوق، از وی، با ترضی و ترحّم نقل میکند و حداقل چیزی که از این ترضی و ترحّم استفاده میشود، اعلا درجه حُسن است.(1)
محقّق شوشتری، با توضیحی بر گفته مامقانی، میگوید: شیخ صدوق، از نوفلی در عیون، آخر باب هفتم حدیث نقل میکند؛ ولی بر او ترضی نکرده است.(2)
ما نیز اگر مبنای آقای مامقانی را بپذیریم، ترضّی و ترحمّ شیخ صدوق، برایمان کفایت میکند؛ ولی اگر مبنای آقای خویی را بپذیریم، نمیتوانیم روایت نوفلی را قبول کنیم؛ چون به نظر آقای خویی، ترضی و ترحّم بر هر مؤمنی مطلوب و مستحب و حتّی بر فاسق نیز جایز است. مثلاً، امام صادق علیه السلام برای سیّد حِمْیَری طلب رحمت کرده است.(3)البته طبق روایتی، سیّد حِمیَری از کرده خود پشیمان شده و توبه کرده بود؛ مگر اینکه بگوییم وثاقت اعم از جواز ترحم است، چون ترحم فقط بر شیعه جایز است.
آقای نمازی میگوید: لَم یذکُروُه(4)نام وی در کتب رجالی ـ البته منظور فقط سه کتاب جامع الرواة و تنقیح المقال و معجم رجال الحدیث است. ـ بیان نشده است. بنابراین، مهمل است!
معروف است که مرحوم آقای نجفی مرعشی فرموده بود: آقای نمازی در کثرت معلومات، به منزله مجلسی است. بنابراین اگر ایشان بگوید «لَم یذکروه» یعنی با تحقیق و بررسی چنین فرموده و لازم به تحقیق نیست (فتأمل).
آقای نمازی میگوید: «لم یذکروه»، ولی در کتابهای حدیثی، چند نمونه حدیث از
وی نقل شده است: یکی از آنها در کمالالدین شیخ صدوق در ارتباط با میلاد حضرت حجّت علیه السلام است و دیگری حدیث مفصلی است و مسائلی در آن مطرح شده است.
نیز در باب 33، ص 352، ح 5 «باسناده عنه … عن الصادق علیه السلام » حدیث گریه آن حضرت را هنگامی که در جَفر، میلاد حضرت حجّت و غیبتاش و گرفتاری شیعه را میبیند، بیان میدارد.
نجاشی میگوید: بعضی از اصحاب ما میگویند: در مذهب او، ارتفاع است (غالی است) …
از دیدگاه ما، وی (شیبانی) مشکلی ندارد، زیرا مشکل «غلوّ» را افراد مجهولالحال مطرح کردهاند و ما نمیدانیم آن عدّه، چه کسانیاند. بنابراین، اتهام غلوّ، از نجاشی نیست و شیخ طوسی نیز در فهرست خود، نام وی را بیان میکند و میگوید: او از متکلمان و آگاه به اخبار و فقیه بوده؛ ولی متهم به غلوّ است و حدود پانصد کتاب و رساله تصنیف کرده و کتابهایش در بلاد خراسان موجود است. شیخ طوسی نیز او را غالی نمیداند؛ بلکه میگوید، به وی اتهام غالی بودن زدهاند.
آری، یکی از این افراد که شناخته شده، ابن غضائری است وی میگوید: در مذهب و اعتقادات او، ارتفاع است (غالی است.)(1)
البته ارتفاعی که ابن غضائری مطرح میکند، به هیچ وجه قابل پذیرش نیست و آقای خویی و آقای تهرانی و دیگران، به صراحت، ادعای ارتفاع از ابن غضائری را ردّ میکنند. آقای حائری نیز از او گلهای دارد که به نظر ما نیز بسیار به جا است.
ابوعلیحائری میگوید: من نمیدانم شخصیتی که متکلّم، عالم و فقیه است و احادیثی که نقل میکند نزدیک به صحت و سلامت است و کتابهایش سودمند و مفید و مورد پسند است، بنابراین غُلوّی که به او نسبت میدهند، چه معنا دارد؟
سپس میگوید: من، از ابن غضائری و نیز از کشّی اظهار شگفتی نمیکنم، زیرا
1) نقد الرجال، ح 4، ص 148.
اکثر قریب به اتّفاق علمای ما، از تیغ رَمْی به غُلوّ این دو، سالم نماندهاند، مگر شیخ صدوق و چند تن امثال صدوق؛ ولی تعجب من از کسانی است که بعد از آنان آمدهاند و پی در پی، طعن و رَمْی به غلوّ میکنند!(1)
شک و شبههای نیست که وی ـ محمد بن بحر بن سهل شیبانی ـ امامی و شیعه است … و سخن بعضی که میگویند: او، از علمای بزرگ اهل سنّت است، سخنی غلط و ناشایست است. چگونه ممکن است کسی متّهم به غلوّ و از سویی، اهل سنّت باشد!
سپس میافزاید: شاید منشأ اشتباه بعضی، سخن کشّی است که گفته: وی، از حنفیّین است و گمان کرده که وی سنّی مذهب بوده و مذهباش حنفی است، با این که چنین نیست؛ بلکه نسب وی به بنیحنیفه اثال بن لجیم … میرسد.
وقتی ملاحظه میکنیم وی امامی مذهب است، میگوییم: تفویض و غُلُوّی که شیخ طوسی نسبت به او مطرح کرده، حقیقت ندارد و تهمت است. ظاهراً، منشا این تهمت، سخن ابن غضائری(2)است که پیشتر در مورد عدم اعتماد به تضعیفات وی به ویژه تضعیفاتی که منشاء آنها، اتهام غلوّ از جانب اوست، بحث کردیم. نجاشی اتهام غلوّ را در مورد محمد بن بحر شیبانی نمیپذیرد و میگوید: حدیث وی، نزدیک به صحت و سلامت است و من نمیدانم وقتی غلوّ او ثابت نشده، چگونه این سخن را میگویند؛ بلکه گمان میرود متهم شدن وی به غلوّ، ناشی از آن است که در مورد ائمّه طاهرین علیه السلام روایاتی را نقل میکند که امروزه بعضی از آنها جزء ضروریات مذهب شیعه است …
سپس در پایان میگوید: با توجه به مدحی که در مورد وی شده ـ از جانب شیخ و نجاشی ـ و او را در زمره افراد حسان قرار دادهاند و روایت او، روایت حسنه است، اظهر این است که این شخص از حسان شمرده میشود و از ضعفا نیست.
سپس برای رفع تهمتِ غلوّ، شاهد جالبی میآورد و میگوید: از جمله اموری که نسبت غلوّ را به ایشان تکذیب و ردّ میکند، گفته شیخ صدوق در کمالالدین از همین شخص (محمد بن بحر) است که گفته، انبیا و ائمّه، از فرشتگان برترند. در آنجا، بحث مفصلی میآورد آن گاه میگوید: حضرت محمّد، میان جن و انس و فرشتگان، افضل مخلوقات است ـ یعنی حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم آفریده و مخلوق است و خدا نیست. ـ این سخن، به صراحت میگوید: حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم مانند سایر مخلوقات آفریدهای از آفریدهها است. کسی که کتاب وی را مطالعه کند، عدم غالی بودن وی را تصدیق میکند … بنابراین اشکالی بر او باقی نمیماند، جز این که وی در برتری انبیا و ائمّه طاهرین علیه السلام بر دیگران مبالغه کرده و این مطلب نیز از دیدگاه ما جزء ضروریات مذهب است.(1)
بنابراین، مشکلی نسبت به شیبانی به نظر نمیرسد و روایات او را اگر جزء موثّقات ندانیم، حداقل جزء حسان به شمار میآوریم.
آقای نمازی میگوید: «لَم یذکروه» یعنی: در کتابهای رجالی، «البته فقط سه کتاب یاد شده» نامی از او به میان نیامده است؛ بلکه سیّد بن طاووس در کتاب اقبال، ص 200، از چاپهای قدیم از کتاب محمد بن علی الطرازی حدیثی را به سند عبدالباقی بن یزداد، نقل میکند و علاّمه مجلسی نیز در جلد 81 بحارالانوار روایاتی را به سند وی نقل میکند، امّا توثیق و یا سخن خاصّی ندارد.(2)
آقای نمازی گفته است: «لم یذکروه» یعنی: در کتابهای رجالی نامی از او نیست.
او در طریق سیّد بن طاووس در اقبال، ص 3 واقع شده است و علی بن عبدالواحد النهدی از وی، از علی بن حاتم نقل حدیث کرده است.(1)
گفتهاند: وی فردی ثقه است و این گفته، مشهورتر است.
علما، از جمله آقای مامقانی، وجوهی را برای وثاقت وی ارائه داده است:
الف. ایشان، از مشایخ صدوق و تلّعُکبُری است؛ بلکه گفته شده: وی، از مشایخ نجاشی است.
ب. علاّمه حلّی در کتاب خلاصة الاقوال، طریق صدوق را به عبدالرحمان بن حَجّاج و نیز به ابن ابییعفور، صحیح میداند و در میان این دو طریق «احمد بن محمد بن یحیی العطار» واقع شده است.
ج. متأخران، وی را توثیق کردهاند. مانند: شهید ثانی، در درایه و شیخ بهایی و سماهیجی ـ جزائری ـ در وجیزه.
د. ابن نوح سیرافی طی نامهای به نجاشی ـ صاحب رجال ـ طرق او را به حسین بن سعید اهوازی بیان میکند که در میان آنان «احمد بن محمد بن یحیی العطار» بیان شده است. و ظاهراً این امر، اعتماد اصحاب به وی را میرساند.
البته، اگر ثابت شود او از مشایخ نجاشی است، در آن صورت، وی ثقه خواهد بود؛ به دلیل این که نجاشی، به ثقه بودن مشایخ خود تصریح کرده است؛ ولی این امر ثابت نیست. از این رو، گفتهاند: وی از مشایخ نجاشی است.(2)
اما از مشایخ صدوق و تلّعُکبری بودن، نیز خود مبنایی است. بعضی از علما، مشایخ ثقات را ثقه میدانند و برخی دیگر، ثقه نمیدانند و معتقدند که از غیر ثقه میشود نقل حدیث کرد.
بنابراین، دلایل فوقالذکر، او را توثیق میکنند، امّا آقای خویی و صاحب مدارک به مجهول بودن وی تصریح میکنند و میگویند: وی، اصلاً، توثیقی ندارد و
هیچکسی، به صراحت نگفته او ثقه است.
چنان که ملاحظه نمودید، با بررسی سند هر دو طریق، نمیتوان آنها را به گونهای قاطع تصحیح کرد؛ ولی از دیدگاه ما نیازی به تصحیح آن دو طریق نیست؛ بلکه خود متن، مؤیداتی دارد و قابل ردّ نیست و پذیرفته شده است.
پاسخ:
شاید شیخ صدوق، کمالالدین را بعد از کتاب من لایحضره الفقیه تألیف کرده باشد و بعد از نوشتن کتاب من لایحضره الفقیه به این روایت دست یافته باشد. و چنین احتمالی وجود دارد.
کتاب من لایحضره الفقیه خود، حاوی و در برگیرنده تمامی فروعات فقهی نیست و شیخ صدوق در هیچ کدام از کتابهای فقهی خود، چنین ادعایی نکرده که گفته باشد من، در «فقیه» یا «مُقنعه» و یا در «هدایة»، استقصاء کردهام و تمام فروعات فقهی را بیان داشتهام.
به فرض که ایشان ملتزم و متعهّد شده باشد کتاب «فقیه» خود در برگیرنده تمامی فروعات باشد، دور از ذهن نیست که ممکن است وی بر اثر نسیان و یا بر اثر عذر دیگری، نتوانسته به گفته خود وفا کند؛مگر اینکه بگوییم اصل عدم خطا و نسیان است.
البته، از دیدگاه ما، همان پاسخ دوم که وی ادعای استقصاء نکرده، برای ردّ اشکال مذکور، کافی و وافی به نظر میرسد.
پاسخ:
نمیآورد، در این صورت میپذیرفتیم که این روایت صحیح نیست.
لازمه اشکال مذکور، این میشود هر روایتی را که شیخ طوسی نیاورده و شیخ صدوق و یا نعمانی و یا فضل بن شاذان و دیگران آورده باشند، صحیح نباشند؛ یعنی، اشکال مذکور، تالی فاسد دارد و تنها اختصاص به روایت شیخ صدوق در کمالالدین ندارد؛ بلکه روایات نعمانی و فضل بن شاذان و دیگران را در ارتباط با حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز شامل میشود و متفردات روایات آنها را نیز از اعتبار میاندازد.
احتمال دارد شیخ طوسی، به این روایت دست نیافته باشد.
آقای شوشتری، در قاموسالرجال میگوید(1): اگر این خبر صحیح است، چرا شیخ الطایفه (شیخ طوسی) در مورد سعد میگوید:
وی معاصر امام عسگری علیه السلام بوده و من نمیدانم از آن حضرت، نقل روایت کرده باشد؟(2)
پاسخ:
شیخ طوسی، در کتاب رجالش به نسخه کشّی که اغلاط بسیار و اشتباهات نوشتاری و لفظی دارد و نیز به کتاب ابنندیم که تحریف شده است، استناد و اعتماد کرده است. از این رو، سبب اوهام و اشتباهات وی گردیده است.(3)
پاسخ این است که: شما، در پارهای موارد معتقد به اوهام و اشتباهات شیخ طوسی هستید و ممکن است از جمله اوهام وی، همین موردی باشد که گفته است: من، به روایت سعد از آن حضرت، مطلع نشدهام؛ مگر اینکه گفته شود مراد از اغلاط و اشتباهات نوشتاری و لفظی است و عدم اطلاع از روایت سعد ربطی به این غلاط ندارد.
شیخ طوسی، در مورد سعد بن عبدالله گفته است: «لم أعلم أنّه روی عنه»، حداکثر مطلبی که از سخن وی فهمیده میشود، این است، که وی، به هنگام تألیف و نوشتن کتاب رجالی خود، به کتاب کمالالدین و روایت سعد از امام حسن عسکری علیه السلام دست نیافته است و ممکن است بعدها دسترسی پیدا کرده باشد.
طبق گفته برخی از شاگردان آیتالله بروجردی از جمله آقای سبحانی، کتاب رجال شیخ طوسی، به عنوان کتاب برای عرضه نبوده است؛ بلکه پارهای از یادداشتهای وی بوده، که موفّق به تکمیل آن نشده است به همین دلیل افرادی را نام میبرد؛ ولی در مورد وثاقت و ضعف و کتاب ـ تألیفات ـ و روایت آنان هیچ گونه مطلبی را متذکّر نمیشود؛ بلکه فقط به اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ائمّه علیهم السلام بودن آنان، اشاره میکند.(1)
آقای صافی گلپایگانگی نیز مطلبی به همین معنا بیان میکند.
به هر حال ممکن است گفته شود: شیخ طوسی، در کتاب رجال، به نهایت هدفش که بحث جامع و فراگیر در مورد رجال و تراجم بوده، نرسیده است. از این رو، آن کتاب، ناتمام است و نمیتواند به عنوان دلیل، میزان سنجش قرار گیرد؛ مگر اینکه بگوییم دلیلی بر عدم دلیلیت کتاب رجال شیخ نیست و کامل نبودن کتاب وی قول وی را از حجیت نمیاندازد.
1) الکلیات فی علم الرجال، ص 69.
در بخش نخست، متن حدیث، طرق و کتابهایی که این متن را نقل کردهاند و شبهات و اشکالات سندی نقد و بررسی شد. در بخش دوم به نقد و بررسی دلالی حدیث یاد شده میپردازیم.
حدیث مزبور بسیار دقیق و مطالب و موضوعات زیادی را در بردارد که مورد پذیرش جمعی از علما و بزرگان قرار گرفته است. پیشتر، اهتمام علما به این حدیث را یادآور شدیم؛ ولی برخی از علما در مورد آن تشکیک نموده و اشکالاتی را مطرح کردهاند که ذیلا به بررسی آنها میپردازیم.
آقای شوشتری میگوید(1): از جمله نشانههای ساختگی بودن حدیث سعد این است که در آن، کهیعص(2)، در ارتباط با کربلا و قضایای آن، تفسیر شده است؛ با این که اخبار صحیحی، آن حروف مقطعه را به نوعی دیگر تفسیر کردهاند. در کتاب(3)الاخبارالدخیله نیز میگوید: «روایات، [آن را] به غیر از آن چه در حدیث مذکور [آمده] است، تفسیر کردهاند. و تمام آنها بر اسماء الهی بودن حروف مقطّعه «کهیعص» دلالت دارند.
پاسخ ها:
از آنجا که دانشورانی مانند ابوعلیحائری در منتهیالمقال، از این اشکال پاسخ دادهاند مشخص میشود که اشکال یاد شده، پیش از آقای شوشتری نیز مطرح بوده و او، آن را پذیرفته و بازگو کرده است.
ابوعلیحائری میگوید: پاسخ این اشکال روشنتر از آن است که بیان شود و دو پاسخ بدین قرار میدهد:
سپس، نمونههایی از تفسیر حروف مقطّعه و برخی کلمات را به شرح زیر بیان میکند و میگوید: در تفسیر «حم(2)، عسق(3)» آمده است: حم: یعنی: حتم؛ عین: یعنی عذاب؛ منظور از سین: سنین مانند سنین حضرت یوسف علیه السلام »؛ قاف: قذف و ناپدید شدن و به زمین فرورفتن سفیانی و یارانش، در آخرالزمان میباشد.
در تفسیر (آلم(4)غُلِبَت الرّوُم)(5)آمده است: منظور از روم، بنیامیّهاند.
در تفسیر «طه»(6)وارد شده است: مقصود، طهارت و پاکی اهلبیت از پلیدیها است.
در تفسیر (وَالنجم و الشجَرُ یَسجُدان)(7)آمده است: منظور از النجم: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم؛ و مقصود از الشجر: امام علی علیه السلام است.
در تفسیر (وَالفجر)(8)آمده است: منظور از فجر، حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف است. (وَلَیال عَشر): ائمّهاند که نخستین فرد آنها امام حسن علیه السلام میباشد (وَالشفع): یعنی حضرت فاطمه و حضرت علی علیه السلام. منظور از (والوتر): خداوند میباشد. (و اللیل إذا یسر)یعنی: دولت و
حکومتی تا حکومت حضرت قائم[عج] وجود خواهد داشت.
در تفسیر (والشمس) آمده است: منظور از شمس، امیرمؤمنان علیه السلام است. (وَ ضُحاها)(1)بیانگر قیام حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف است. و مقصود از (والقمر إذا تلاها): امام حسن و امام حسین علیه السلام میباشند.
(وَ النهارِ اِذا جَلاّها): یعنی قیام حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف. (وَ اللیلِ اِذا یَغْشاها) حَبتَر و دولتاش است. و منظور از (وَ السماء وَ مابناها): پیامبر مکرّم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است.
در تفسیر (اِن أوهن البیوت لبیت العنکبوت)(2)آمده که عنکبوت، همان حُمیرا است و …
آری، در تفسیر قمّی، حروف «کهیعص» را به نامهای الهی به گونه مقطّع تفسیر کرده است؛ یعنی «الله الکافی، الهادی، العالم، الصادق ذی الآیات العظام ….»(3)
به نظر میرسد وی این عبارت را از کتاب بهجةالآمال(4)نقل کرده باشد.
پاسخهایی را به قرار ذیل بر آن میافزاییم:
در معنای حروف مقطّعه مذکور اختلاف است:
ابن عباس میگوید: این حروف، نامی از نامهای خداوند عزّوجل است؛
عدّهای گفتهاند: این حروف، اسم أعظم خدا است؛
قُتاده گفته است: این حروف، نامی از نامهای قرآن است؛
عدّه دیگری گفتهاند: این حروف، نام سوره «مریم» است؛
علی بن ابیطالب علیه السلام و ابن عباس گفتهاند: این حروف، قَسَم و سوگنداند، که خداوند متعال با آنها، سوگند یاد کرده است.
کلبی گفته است: این حروف، مدح و ثنا است که خدای عزّوجلّ، با آنها خود را ثنا گفته و ستوده است.
سعید بن جبیر از ابن عباس، نقل کرده که وی میگوید: کاف، از کریم، هاء، از هادی، یا از رحیم، عین، از علیم و عظیم، صاد، از صادق گرفته شده است.
کلبی جای دیگر در معنای آن گفته است: خداوند، کافی بر خلق خود و هادی بر بندگانش میباشد، دست و قدرتش بالای دست و قدرت مردم و عالم به آفریدگان و در وعدهاش، صادق است.(1)
در این کتاب نیز روایتهای پیشین را به همراه تعدادی دیگر، بیان میکند(2)که در هیچ کدام، تفسیر سعد اشعری از امام علیه السلام مشاهده نمیشود. البته این مسأله طبیعی است، زیرا آنها تفاسیر و تعابیری که نشانی از شیعهگری داشته باشد، نقل نمیکنند.
به هرحال، روایتهای یاد شده از اهل سنّت است و مشکلسندی دارند.
طبرسی، اختلاف علما را در مورد حروف معجمی که در آغاز سورهها آمده است، به ابتدای سوره بقره، احاله میدهد و میگوید: شرح گفته علما را در آنجا بیان کردیم؛ ولی در آنجا هیچ گونه روایتی درباره حروف یاد شده، نمیآورد و تنها به معنای مورد نظر خود، اشاره میکند و میگوید: کاف در «کهیعص» از کافیها، از هادی. یا، از حکیم. عین، از علیم. و صاد، از صادق گرفته شده است.
سپس در ادامه بحث، در ذیل آیه نخست سوره مریم، سه روایت را بدین قرار بازگو میکند:
الف. عطاء بن سائب، از سعید بن جبیر، از ابن عبّاس نقل میکند که گفته است: کاف، از کریم. هاء، از هادی. یاء، از حکیم. عین، از علیم. و صاد، از صادق گرفته شده است.
ب. روایت عطا و کلبی از ابنعبّاس در معنای «کهیعص» این است که: خداوند، کافی بر خلقش، هادی بر بندگانش، عالم به مخلوقاتش و صادق در وعده و گفتههای خود بوده و دست او بالای دست مردم است.
پ. از امیرمؤمنان علیه السلام روایت شده که آن حضرت، در دعایش فرموده: «أسألک یا کهیعص …؛ ای کاف، هاء، یاء، عین، صاد، از تو مسئلت دارم ….»
طبرسی میافزاید: بنابراین، هر کدام از حروف، بر صفتی از صفات خدای عزّوجل دلالت دارند.(1)
این تفسیر، بیشتر جنبه روایی دارد و بیشتر براهین و دلایل روایی، در آن آمده است و اگر روایت صحیحی درباره تفسیر آیات وجود داشته باشد، معمولاً در آنجا موجود است. این روایات بدین قرار است:
الف. «قال ابن بابویه: أخبرنا ابوالحسن محمّد بن هارون الزنجانی … عن سفیان الثوری، قلت، لجعفر بن محمّد علیه السلام، یابن رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم: ما معنی کهیعص؟ قال: معناه، أنا الکافی، الهادی، الولی، العالم، الصادق الوعد»؛ به جعفر بن محمد علیه السلام، عرض کردم: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم !
1) مجمع البیان طبرسی، ج 6، ص 502.
معنای کهیعص چیست؟ فرمود: معنایش این است که [خداوند میفرماید:] من کافی، هادی، ولی، عالم و صادق به وعدههای خود هستم.»
در مورد سند این روایت؛ باید گفت: اگر یکی از راویان مخدوش شود، روایت صحیحه نخواهد بود.
بررسی سند روایت
علاّمه حلّی در بخش دوم کتاب خود که مربوط به ضعفا است، درباره سفیان ثوری میگوید: وی از اصحاب ما نیست.(1)ابن داود نیز در کتاب خود درباره سفیان همین گونه اظهار نظر کرده است.(2)
ب. «عنه، عن محمّد بن اسحاق الطالقانی، قال: حدّثنا، عبدالعزیز بن یحیی الجلّودی، حدّثنا جعفر بن محمّد بن عمارَهَ، عن أبیه: قال: حَضَرتُ عند جعفر بن محمّد علیه السلام، فَدَخل علیه رجل، سَأله عن کهیعص. فقال: کاف؛ کاف لشیعَتِنا. هاء، هاد لَهُم. یاء، ولی لهم. عین، عالمٌ بِاَهل طاعتنا. صاد، صادقٌ لهمٌ وعدَهُ. حتی یَبلغَ بِهمُ المنزَلَةَ الّتی وَعَدَها إیّاهُم فی بطن القرآن(3)جعفر بن محمد بن عماره، از پدرش نقل میکند که گفت: در محضر جعفر بن محمد علیه السلام، حاضر شدم، مردی به حضور وی آمد و از او در مورد کهیعص سؤال کرد. حضرت، پاسخ داد: کاف؛ یعنی (خداوند) کافی بر شیعیان است. هاء؛ یعنی هادی آنان است و…».
سند روایت
در سند این روایت، محمد بن ابراهیم بن اسحاق طالقانی وجود دارد.
آیتالله خویی پس از نقل روایتی از او در مورد وی میگوید: روایتی را که وی از امام صادق علیه السلام نقل کرده، دلالت بر تشیّع و حسن عقیدهاش دارد، اما وثاقت وی ثابت نیست و اظهار رضایت شیخ صدوق از ایشان نیز، هیچ گونه دلالتی بر حَسَن بودن وی ندارد؛ چه رسد به وثاقت او.(4)
البته ممکن است کسی بگوید: آن چه بیان شد مبنای آیتالله خویی است. و ما
مبنای وی را نمیپذیریم از سویی، آقای خویی خود، به تشیّع و حسن عقیده وی اعتراف دارد. بنابراین نمیتوان او را تضعیف کرد. در سند روایت مذکور، جعفر بن محمد بن عماره وجود دارد.
آقای شوشتری پس از نقل حدیثی از او درباره وی نکته جالبی بیان میکند و میگوید: از روایتی که ایشان نقل کرده، عامی بودن وی بعید نیست، زیرا او وقتی از امام، حدیث نقل میکند وی را با اسم و با ذکر نام پدران و اجدادش تا پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم نام میبرد. و معمولاً اهل سنّت، امام صادق و به طور کلّی ائمه اطهار علیه السلام را به عنوان محدّث تلقّی میکنند و این گونه از آنان، نقل حدیث میکنند؛ ولی شیعه معمولاً با کُنیه، از ائمه طاهرین علیه السلام روایت نقل میکند.(1)
آقای نمازی نیز میگوید: هیچ نامی از او در کتابهای رجالی نیست.
بنابراین، براساس گفته آقای شوشتری، عامی بودن او بعید نیست و بنا به گفته آقای نمازی، وی شخصیتی مهمل است.
در این تفسیر، درباره حروف مقطّعه یاد شده، روایتی را از امام صادق علیه السلام نقل میکند و مینویسد: «قال جعفر بن محمّد، عن عبید، عن الحسن بن علی، عن أبیه، عن أبی بصیر، عن أبی عبدالله علیه السلام، قال: … هذه أسماءُ لله مقطّعة، و أمّا قوله، کهیعص. قال: الله، هو الکافی، و الهادی العالم …؛ این فرموده خداوند تبارک و تعالی است که خود را توصیف کرده است.»(2)
بررسی سند این روایت
با دقت در به هم ریختگی و ناموزون بودن سند این حدیث، به راحتی میتوان به ضعف سند آن پی برد. در یک نقل، جعفر بن عبید و در نقل دیگر، جعفر بن محمد، از عبید است و از حسن بن علی نیز آمده که در میان ضعفا و ثقهها دهها نفر به نام حسن بن علی وجود دارد. و مشخّص نیست این شخص از کدام گروه است؟ ضعیف
یا ثقه؟
آقای حویزی در این کتاب چهار روایت را به شرح زیر میآورد:
الف. تفسیری که در کمالالدین موجود است؛
ب. تفسیری که در معانیالاخبار از سفیان ثوری، نقل شده است؛
پ. تفسیری که در معانیالاخبار از محمد بن عماره نقل شده است؛
ت. روایت تفسیر قمّی، که پیشتر گفتیم سندش به هم ریخته و نامشخص است؛(1)بنابراین، روایت صحیحی که محقّق شوشتری ادعا میکند، کدام روایت است؟
اگر روایاتی باشند که در تفاسیر مختلف در ذیل کهیعص آمده ـ و جای نقل روایتهای صحیح مربوطه نیز همین جا است. ـ هیچ کدام را نمیتوان صحیح دانست. بنابراین، اگر روایت سعد بن عبدالله مشکل سندی داشته باشد، روایات مربوطه دیگر نیز همان مشکل را دارند. براین اساس، نمیتوان ادعا کرد روایت سعد، با روایات صحیح، در تعارض است.
هیچ کدام از روایات وارده درباره حروف مقطعه یاد شده بر انحصار دلالت ندارند. (نمیگویند این است و جز این نیست) به همین دلیل این روایت نیز یکی از آنها به شمار میآید.
اگر روایات دیگر، آن را تفسیر کرده باشند، این روایت نیز آن را تأویل و یکی از مصادیق «کهیعص» را مشخص کرده است.
بر حدیث سعد اشعری اشکال شده که حدیث یاد شده، فاحشه مُبیّنه را (در آیه شریفه)(2)در زنِ مُطلّقه، به مساحقه تفسیر کرده است؛ با این که هیچ یک از مفسران، چنین تفسیری نکردهاند. بیشتر مفسران آن را به زن آزار دهنده خانواده و یا زن
زانیه تفسیر کردهاند.(1)
برخی علمای معاصر تلاش کردهاند به این اشکال پاسخ دهند که حاصل گفته آنان در دو بخش خلاصه میشود:
بخش نخست: محتملِ ظاهر آیه چیست؟ مراد از فاحشه مبیّنه چیست؟
بخش دوم: مستثنیمنه، حرمت اخراج از منزل است، یا حرمت خروج؟
از آیات و تفاسیر چنین بدست میآید که مراد از فاحشه، رفتاری است که قبح آن زیاد باشد. ـ اعم از کردار و گفتار ـ و مطلق معصیت، مراد نیست. بنابراین، شامل زنا، مساحقه، بدزبانی و آزار خانواده شوهر و خروج از منزل نیز میشود.
بر این اساس، این افراد، از مصادیق فاحشه مبیّنه میباشند و مستثنیمنه، حرمت اخراج است. روایاتی را که دلالت بر بعضی مصادیقِ وارد شده دارد حمل بر بیان افراد میکنیم نه بر اختصاص به بعضی از آنها. بنابراین، این روایات ـ از جمله، روایت سعد ـ از مفهومی برخودار نیست تا با منطوق دیگری تعارض کند و اگر مفهوم نیز داشته باشد، منطوق آن اظهر است.
بنابراین، نفی زنا در روایت سعد را بر نفی اختصاص به مصداق خاص ـ زنا ـ حمل میکنیم؛ همان گونه که صاحب جواهر(2)بدان تصریح کرده است.
ولی اگر مستثنیمنه، خروج از منزل باشد نه اخراج، مراد از فاحشه مبیّنه، خود مسأله خروج خواهد بود و بر حرمت، تأکید خواهد شد: «لا یخرجن تعدّیاً و حراماً» در این صورت، مراد از فاحشه مبیّنه تنها همین مصداق خواهد بود. البته این قول با اجماع مفسرین ـ یا بزرگان اهل تفسیر ـ منافات دارد.
بعضی از روایات، فاحشه مبیّنه را (در آیه مذکور) به آزار و اذیت خانواده شوهر از سوی زن و اخلاق و رفتار ناشایست وی و برخی(3)آن را به زنا تفسیر کردهاند. و در روایت سعد، آن را به سحق ـ مساحقه ـ تفسیر کرده است.(4)
از آنجا که این روایات، ـ به جز روایت سعد بن عبدالله ـ بر حصر، دلالت ندارند. بنابراین، بین این روایات و روایت سعد، تعارضی وجود ندارد.
آری، در میان روایاتی که زنا را یکی از مصادیق فاحشه مبیّنه تفسیر کردهاند و روایت سعد که آن را به نفی زنا تفسیر کرده است، تعارض وجود دارد. در این صورت، میان آن دو روایت، با حکم متعارضین، رفتار میشود. یعنی: به هر موردی در تعارض بین دو خبر روبرو شویم، ابتدا به مرجّحات دلالی و سپس سندی مراجعه میشود و در صورت تساوی بین آن دو، به تخییر یا تساقط عمل میگردد. و این موضوع جدای از حکم به ساختگی بودن روایت سعد میباشد.
البته روایت شده، حداقل کاری که جواز اخراج زن از منزل شوهر موجب آن میشود، این است که زنِ مطلّقه رجعیّه، خانواده شوهر را آزار دهد. بنابراین، اگر این کار را مرتکب شود، مرد میتواند او را از خانه بیرون کند.(1)
جای دیگر میگوید: اگر زنی با زن دیگر مساحقه کند و بر این عمل زشت آنها بیّنه اقامه شود، واجب است به هر کدام از آن دو در صورت شوهر نداشتن، صد ضربه تازیانه به عنوان حدّ زده شود و اگر شوهردار باشند، هر دو سنگسار میشوند.(2)
است مرتکب شود، مرد میتواند او را از آن محل به مکان دیگر بفرستد.(1)در مورد سحق نیز میگوید: حدّ مساحقه مانند حدّ، زنا است.
جای دیگر درباره سحق میگوید: حدّ آن صد ضربه تازیانه است. چه آزاد باشد، چه کنیز، چه شوهردار باشد، چه غیرشوهردار و چه خود این کار را بکند و چه کسی با او این عمل را انجام دهد.(3)
به هر حال، تفسیر فاحشه مبیّنه به زنا و آزار و اذیّت خانواده مرد دلیل بر انحصار این عمل، به این دو نیست؛ بلکه تفسیری مصداقی است که بعضی از مصادیق آن را تفسیر میکند.
بنابراین، نمیتوان، این تفسیر را شاهدی بر ساختگی بودن روایتی آورد. که میگوید: «فاحشه مبیّنه سحق است.» و کسی قائل به این نظریه نشده است. این گونه استشهاد و دلیل آوردنها نتیجه کمتوجهّی و عدم تدّبر در آیه و روایات میباشد …(4)و نیز روشن شد که سنگسار ـ در سحق ـ قائل دارد و قول به تازیانه، مورد اتفاق همه فقها نیست.
در حدیث یاد شده، سحق، فراتر از زنا معرفی شده با این که علمای شیعه حدّ آن را مانند زنا و یا پایینتر از آن ـ فقط تازیانه ـ میدانند و بر این گفته اتفاق نظر دارند. اگر مساحقه کننده شوهردار باشد، گفته مشهورتر آن است که همانند زنا یا سبکتر از آن با وی عمل شود.(5)
پاسخ ها:
الف) براساس پارهای روایات که در آن، توعید و تهدید آمده است، مساحقه فراتر و سنگینتر از زنا است؛ با عبارت: «هو الزنا الأکبر» تعبیر شده است.(1)
ب) مساوی بودن حدِّ سحق با زنا و یا کمتر بودن آن، دلیل بر فراتر نبودن آن نیست، زیرا گاهی حکمت اقتضای مساوات میکند.
ج) نسبت دادن میزان حدّ سحق به «گفته مشهورتر» که حدّ سحق را کمتر از زنا میدانند، ممنوع است، زیرا قائلین به سنگسار شدن زن شوهردارِ مساحقه کننده، عالمان و فقیهانی همچون شیخ طوسی در نهایه(2)و ابن برّاج(3)و ابن حمزه(4)هستند و در مقابل، قول به تازیانه ـ فقط ـ گفته سیّد مرتضی(5)و ابوالصلاح(6)و ابن ادریس میباشد.(7)
ت) به فرض که مسأله اتفاقی نیز باشد، مخالفت با این گونه «اتفاق» ـ که مدرک و مبنای آن همین روایات و استظهارات است ـ اشکال ندارد. چون این «اتفاق» کاشف از رأی معصوم نخواهد بود، به ویژه اگر مخالفانی در رتبه شیخالطائفه و ابن برّاج و ابن حمزه نیز داشته باشد.
این حدیث، تفسیر «فاخلَع نَعلیک»(8)را بر خلاف معنای ظاهری آن؛ یعنی دل شستن از محبّت خانواده خود، تأویل کرده است. در صورتی که این تأویل، با روایت صحیحی که شیخ صدوق در کتاب عللالشرایع(9)با این مضمون آورده که «کفش حضرت موسی، از پوست الاغ مرده بوده است»، در تناقض میباشد.(10)
در پاسخ گفتهاند: بحث در دو مقام است:
مفاد ظاهر آیه شریفه؛
مقایسه دو تفسیر ـ در روایت سعد و در روایت یعقوب بن شعیب؛
مقام نخست:
از ظاهر آیه برمیآید که حضرت موسی علیه السلام برای رعایت احترام «وادی مقدس»، مأمور به بیرون آوردن کفشهای خود شد، زیرا جایگاه هر مکان مقدّسی چنین است. بر این اساس، مشخص میشود که حضرت موسی از این معنا آگاهی داشته و أمر نیز ارشادی بوده نه مولوی، یعنی: ارشاد به این موضوع که او در جایگاه مقدّسی قرار گرفته و باید کفشهای خود را بیرون آورد.
به هر حال، امر بیرون آوردن کفشها خواه ارشادی، خواه مولوی، مناسب با تعظیم است و این معنا از ظاهر آیه استفاده میشود.
مقام دوم:
با توجه به روایات، آیه مزبور به دو گونه تفسیر شده است:
الف) بیرون آوردن محبّت خانواده، از دل؛
ب) بیرون آوردن کفشها از پا؛
اگر جمع بین آن دو روایت ممکن شد، به مقتضای جمع، عمل میکنیم و اگر ممکن نشد، به مرجّحات دلالی و سندی، رو میآوریم در غیر این صورت، وظیفه، تخییر است؛ ولی این موضوع بدان معنا نیست که روایت، کماعتبار، کذب و ساختگی باشد.
همچنین به فرض تقدیم روایت پوست الاغ مرده، معنای آن سقوط خبر سعد، از حجّیت نیست. از سوی دیگر خبر سعد، با ظاهر آیه سازگارتر از خبر یعقوب بن شعیب ـ پوست الاغ مرده ـ است، زیرا همان گونه که بیان شد، امر به بیرون آوردن کفشها به خاطر تعظیم وادی مقدّس است، نه به خاطر «پوست الاغ مرده». در این صورت روایت یعقوب، مخالف ظهور آیه میشود و شرایط حجّیت آن مختل
میگردد.(1)در نتیجه، روایت سعد مقدّم خواهد بود.
این پاسخ در صورتی قابل پذیرش است که سند هر دو روایت بیاشکال و صحت آن محرز باشد. با این که صحت حدیث سعد ـ از نظر موازین فنّی ـ مورد تردید است. هر چند از دیدگاه ما، قوت متن و توجه بزرگان به این روایت، دلیل صحت آن است.
حدیث مذکور، بیانگر این است که خدای متعال، به حضرت موسی وحی کرد: «اگر محبّت تو برای من خالص است، محبّت خانواده خود را از دلت بیرون کن» با این که محبت خالق و محبت آفریدگان، دو موضوع متفاوتاند؛ چنان که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است: «من از دنیای شما سه چیز را دوست دارم؛ زنان و …».
در پاسخ گفتهاند: میان این دو موضوع تعارضی نیست و محبّت خالق با محبّت مخلوق در تعارض نیستند به این دلیل که، اوّلی ناظر بر یکسان گشتن و به هم رسیدن تمام محبّتها است و محبّت تمامی چیزها در محبّت خداوند است. بنابراین، برای مُحِّب و عاشق، محبوبی به جز او نیست. از اینرو، همه محبّتها در پیشگاه او فانی هستند و نظری به سوی غیر او ندارند. چنان که انسان، به هنگام اندیشیدن در چیزی، همه چیز، غیر از آن را فراموش میکند؛ بلکه خودِ تفکّر و مشغول بودن به اندیشیدن را نیز فراموش میکند. البته حضرت موسی علیه السلام در اندیشه آوردن شعلهای از آتش برای خانوادهاش بود که خدا به او فرمان داد: «قلبش را از محبّت خانوادهاش فارغ سازد.» زیرا هنگامی که بر او وحی نازل میشد، مناسب بود در رسیدن به این مقام و تلقّی وحی، تنها به خدا و سخن او توجه کند و اندیشهاش را از غیر او فارغ سازد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نیز در حال تلقّی وحی در این مقام؛ بلکه بالاتر از این مقام قرار داشت. از این رو، میبینیم حضرت موسی علیه السلام بعد از تلقّی وحی، خانواده خود را ترک و بیدرنگ به سوی فرعون حرکت میکند و این مقامی است که وی را به بالاترین
1) منتخب الاثر، ج3، ص 363.
مراتب قدسی و ملکوتی میرساند. اگر در این رهگذر، تنافی به نظر میرسد در مقام فعلیت است؛ یعنی اشتغال فعلی قلب به محبّت خدا، در مقامی از مقامات قرب، با اشتغال فعلی قلب به محبّت و توجه به غیر او، منافات دارد.(1)
ولی از دیدگاه ما این پاسخ، اصل اشکال را تقویت و شبهه را دفع نمیکند. از اینرو، باید به پاسخهای دیگر روی آورد.
دوست داشتن خانواده و زندگی در همه حال ناپسند نیست؛ ولی اشتغال کامل قلب به محبّت آن، در بعضی حالات پسندیده و گاهی جزء لوازم بندگی است.
لازم نیست خارج ساختن محبّت خانواده و فرزند برای همیشه باشد؛ بلکه در هنگام حضور یکی از مشاهد و سخن گفتن با خداوند، چنین فرمانی داده شده است.
آیتالله العظمی خویی میگوید: در حدیث مذکور، حضرت حجّت علیه السلام، مانع از نوشتن پدرش میشد. امام علیه السلام، او را با پرتاب توپی طلایی، مشغول میکرد؛ با این که این گونه کارها، از کودکی که خوب و بد را میفهمد قبیح است، چه رسد به کسی که عالم به غیب باشد و مسایل بسیار دشوار و مشکل را پاسخ دهد که این امر قابل قبول نیست.(2)
آقای شوشتری نیز، همین اشکال را در دو مسئله جداگانه مطرح میکند که یکی مشترک است میان قاموس الرجال و الاخبار الدخیله که مسئله لعب و بازی حضرت حجّت علیه السلام است؛ با این که از نشانههای امامت، این است که: امام، بازی نمیکند و اخبار صحیحی بر این موضوع گواهی میدهند؛ به گونهای که چند خبر را در کتاب اخبار الدخیله به شرح زیر بیان میدارد: در خبر صفوان جمّال، آمده که وی از حضرت امام صادق علیه السلام درباره صاحب الأمر سؤال میکند. و آن حضرت در پاسخ میفرماید: «انّه لا یلهو و لا یلعب؛ صاحب الأمر، اهل لهو و لعب نیست.»(3)در همین هنگام فرزند آن حضرت (موسیبن جعفر) که در
سنین کودکی بودند وارد شدند در حالیکه بزغاله مکّی به همراه داشتند و به آن بزغاله میگفت «اُسجُدی لِربُکَ؛ برای پروردگارت سجده کن!» امام صادق علیه السلام، فرزندش را در آغوش میگیرد و میبوسد و میفرماید: «پدر و مادرم فدای کسی که اهل لعب و بازی نیست.»(1)
یکی نیز روایت صحیح معاویة بن وهب است که وی از امام صادق علیه السلام، درباره نشانههای امامت، میپرسد. حضرت در پاسخ میفرماید: «طهارة الولادة وَ حسن المنشأِ، و لا یلهو و لا یَلعَبُ؛ از نشانههای امامت، پاکی ولادت و نیکی دودمان و نپرداختن به لهو و لعب است.»(2)
در کتاب اثباتالوصیه مسعودی، و کتاب دلائل الامامه طبری نیز، چنین خبری نقل شده که جماعتی، پس از رحلت امام رضا علیه السلام، برای آزمایش و احراز امامت امام جواد علیه السلام، محضر وی مشرّف میشوند یکی از آنان، علی بن حسان واسطی است. وی اسباببازیهای ساخته شدهای را از نقره، برای هدیه به وی که هنوز دوران کودکی را سپری میکرد با خود برده بود، تا امام جواد علیه السلام را امتحان کند. وی میگوید: همین که هدیه را دادم. وی با خشم و غضب به من نگاه کرد و اسباببازیها را به سمت راست و چپ پرتاب نمود. سپس فرمود: «خدا ما را این گونه نیافریده است» (یعنی ما به لهو و لعب نمیپردازیم). من از آن حضرت، پوزش خواستم و او نیز مرا عفو فرمود و … من اسباببازیها را با خود برگرداندم.(3)
پاسخها:
هر چیزی که انسان را از کارهای مهّم وی بازدارد و مشغول سازد لهو نامیده میشود. مشخص است که امام، این گونه بازیها و سرگرمیها را انجام نمیدهد، امّا
مسئله این است که اگر خود بازی و سرگرمی، هدف نباشد؛ بلکه هدف و انگیزه صحیحی پشت آنها پنهان باشد، در این صورت اشکالی به وجود نمیآید و منع، برداشته میشود؛ بلکه در مواردی لازم میگردد. چنان که دانشمندان علم روانشناسی و تربیت و پرورش، معتقدند چنین بازیها و سرگرمیهایی برای کودکان فواید بسیاری مانند رشد جسم و پرورش اندام و … دارد. و میگویند: از نشانه و علامتهای ناسلامتی جسم؛ بلکه روحی کودک این است که به بازی کردن، میل و رغبت نشان ندهد مگر اینکه بگوییم خلاف اطلاق روایت است.
تفاوتی که میان کودکان اشخاص عادی با آن بزرگواران وجود دارد این است که کودکان دیگر، به احکام و فرجام کارها آگاهی ندارند؛ ولی امام به آن امور آگاه است و از دقایق حکمت الهی و صفات کمال و … پرده برمیدارد. افزون بر این، نفی این گونه رفتار از آن سروران گرامی، اگر برای آنان نقص نباشد کمال نیز نخواهد بود.
منظور از دوری امامان از لهو و لعب این است که آنان از رفتار و کردارهای عادی که انسان از انجام دادن آنها در مقابل دیگران شرم میکند، منزّه و پاکند.
نمونههایی داریم که امامان در سنین کودکی بازی میکردند.
الف. پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرزندان دختر گرامیاش «امام حسن و امام حسین علیهما السلام» را بازی میداد و آن دو نیز بر پشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سوار میشدند و جدّشان را به بازی وامیداشتند و حضرت میفرمود: «نِعمَ المَطّیةُ مَطیتکُما و نِعم الرَاکبان اَنتُما؛ شما دو تن، چه مرکب خوبی دارید و چه سوارهای خوبی هستید.» این روایت را شیعه و سنّی نقل کردهاند.
ب. پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم به امام حسین علیه السلام در سن کودکی فرمود: «حَزَقّة، حَزَقّة، تَرَقّ عَین بَقّة».
پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم، امام حسین علیه السلام را به سینه میچسباند و أو را تشویق میکرد و میفرمود: «بیا بالا، بیا بالا، (یعنی با پاهایش از سینه وی بالا رود)».
ج. حضرت فاطمه زهرا علیها السلام، فرزندانش ـ امام حسن و امام حسین علیهما السلام ـ را بازی میداد و در این حال به امام حسن علیه السلام میفرمود: «اشبَه أباکَ یا حَسَن» و به امام حسین علیه السلام میفرمود: «اَنتَ شَبیهٌ بِأبی، لَستَ شبیهاً بِعَلی». و نمونههای دیگری مانند کُشتی گرفتن آن دو امام و تشویق والدین، سوار شدن بر پشت پیامبراکرم در نماز و در حال سجده که موجب طولانی شدن سجده آن حضرت و … میشد.
آقای حائری میگوید: «فَلأنّ الائمة علیه السلام لهم حالات فی صغرهم کحال سائر الأطفال، من جملتها ابطاء الحسین علیه السلام فی الکلام و تکریر النبی صلی الله علیه و آله و سلم لأجله التکبیر، و بکاؤه علیه السلام فی المهد و هزّ جبرئیل
المهد، حتّی انشد فی ذلک أشعار، و عرفته المخدّرات فی الأستار، و کذا رکوبه علیه السلام علی ظهر النّبی، و هو فی السجود مما لا یقبل الجحود(1)ائمه طاهرین علیه السلام در کودکی، حالاتی همانند حالات دیگر کودکان دارند. برای نمونه، به سختی و دیر سخن گفتن امام حسین علیه السلام و تکرار شدن تکبیرة الاحرام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به خاطر امام حسین علیه السلام در سنین کودکی و گریه آن امام در گهواره که جبرئیل گهواره وی را تکان میداد، میتوان اشاره کرد. به گونهای که در این زمینه شعراء أشعار زیادی به نظم درآوردند و این جریان را حتی زنان پرده نشین نیز میدانند. سوار شدن امام حسین علیه السلام بر پشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، در حال سجود نیز از این قبیل است و این مطلب از مواردی است که هرگز قابل انکار نیست.»
آقای نمازی میگوید: «و الإشکالات المزعومة علی هذه الرّوایة الشریفه مردودة.(2)فإنّ عمل مولانا الحجّة المنتظر علیه السلام و منعه إیّاه من الکتابة، کان حفظاً عن الغلوّ و هو العمل علی طبق الصورة البشریة، و إثبات عملاً بأنّا بشر مثلکم، و کم لها من نظیر من آبائِهِ البررة(3)یعنی اشکالات موهوم بر این روایت شریفه مردود است و کار حضرت حجّت علیه السلام در خصوص جلوگیری از نوشتن امام حسن عسکری علیه السلام، برای این بود که از اعتقادات غلوّآمیز ـ بعضی شیعیان ـ در حق آنان جلوگیری نماید و به آنان بفهماند که کارهای امامان نیز مانند اعمال بشری میباشد. مانند این کار حضرت حجّت علیه السلام، از سایر پدران بزرگوارش علیه السلام نیز بسیار صادر شده است.»
آیتالله صافی میگوید: «فنفی صدور هذه الأفعال عنهم علیه السلام، لو لم یرجع الی إثبات نقص فیهم، لا یکون کمالاً لهم …(4)نفی صدور این گونه رفتار؛ از ائمه طاهرین علیه السلام ـ در سنین کودکی ـ اگر به اثبات نقص آنها برنگردد، کمال آنها نیز محسوب نمیشود.» بنابراین، لازمه نفی این گونه کردارها، این است که آنان از رفتارهای عادی که معمولاً، انسان از انجام آن در حضور مردم شرم و حیا میکند پاک و منزه هستند، شهوت و میل جنسی نیز از آنان نفی میشود. با این که از تمام رفتار و کردار آنها،
کمالات روحی و مقامات شامخ آنان آشکار است.
جای دیگر میگوید: اگر به تاریخ پیامبران و ائمّه علیه السلام مراجعه کنیم. درمییابیم که اینگونه رفتار از آنان و زیادتر از آن مقدار سر زده است که بیان کردیم و در روایت سعد آمده است. بارزترین آنها جریاناتی است که میان پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم و دو نوه عزیزش علیهما السلام حتی در نماز و دیگر احوال، روی داده است و کسی نگفته این قبیل کارها لعب و بازی است و ارتکاب آن از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و نوادگان عزیز او جایز نیست. از جمله سوار شدن بر پشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به ویژه در حال نماز …
آیا میپندارید که پیامبران و جانشینان آنها از این ملاطفاتی که بین پدران و فرزندان واقع میشود محروم و ممنوعاند …؟(1)
دلیل دیگر بر خردسال بودن وی، سخن حضرت یعقوب علیه السلام است که فرمود: (أَخَافُ أَن یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ وَأَنتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ(3)بیم دارم شما از او غافل شوید و گرگ او را بخورد).
بیم و ترس، بر جان کسی میرود که نتواند در مقابل خطری مانند حمله گرگ از خود دفاع کند که این موضوع درباره پیرمرد سالخورده و یا کودک خردسال، صدق میکند.
ابوعبیده، کلمه «یرتع» را به لهو تفسیر کرده چنان که نسبت لعب و بازی کردن به حضرت یوسف، ایراد و اشکالی نداشت. بنابراین «یرتع» به معنی «لهو» به دلیل خردسالی حضرت یوسف، اشکال و مانعی ندارد.
مرحوم طبرسی از ابن زید نقل کرده که منظور از «لعب»، بازیهای مباح مانند: تیراندازی و مسابقه دو و … است.(1)
بدین ترتیب، بازی کردن، ویژگی ذاتی بشر است؛ به همین دلیل گفته شده: نفی صدور این افعال از آنان اگر اثبات نقص برای آنها نباشد، اثبات کمال نخواهد بود. تنها لازمهاش این است که امامان علیه السلام را از شهوت و میل جنسی و … منزّه کنیم، زیرا کمالات روحی و مقامات والای آنان در این جا ظاهر میشود.
در حدیث یاد شده آمده است که امام عسکری علیه السلام، برای بازی دادن فرزندش، انار طلایی داشت که نقشهای زیبای آن در میان دانههای گرانبهایش میدرخشید؛ با این که این کار، از اعمال ثروتمندان دنیاپرست است. پاسخ ها:
شیخ عبّاس قمی در سفینةالبحار با استدلال به آیهای از قرآن، این گونه پاسخ داده است:
(یَعْمَلُونَ لَهُ مَا یَشَاءُ مِن مَّحَارِیبَ وَتَمَاثِیلَ وَجِفَان کَالْجَوَابِ وَقُدُور رَّاسِیَات …(3)آنها، هر چه سلیمان میخواست برایش میساختند: معبدها، تمثال، مجسمّهها، ظرفهای بزرگ غذا، حوضها و دیگهای ثابت و …).
پارسایی در دنیا این است که آن چه در دست تو است محکمتر از آن چه که در پیش خداست، نباشد.(1)
در مجمع البحرین، معنای «مُترِف» به گونه زیر آمده است:
«مُترِف» کسی است که در دنیا از نعمت برخوردار بوده؛ ولی در طاعت خدا نباشد. همچنین به کسی میگویند که در عیش و نوش فرورفته و بیهیچ قید و بند، هر کاری را بخواهد انجام میدهد. و عدّهای، افراد غرق در نعمت را مُترِف گفتهاند به دلیل این که او در دستیابی به مال و ثروت، بیقید و بند شده و هیچ چیز نمیتواند او را از رسیدن به آن، باز دارد.
گفته شده است: «مترف» کسی است که در امور دنیوی و خواستههای آن به او وسعت داده شده است.(2)
امام علی علیه السلام میفرماید: «و استلانواما استوعره المُترفون(3)آنچه را دنیاپرستان هوسباز، مشکل میشمرند بر آنها آسان است». جای دیگر در نهجالبلاغه میفرماید: «فشارَکَوا اَهَل الدُنیا فی دنیاهُم وَ لَم یُشارِکُوا اَهَل الدُنیا فی آخِرَتِهِم سَکَنوا الدُنیا بِاَفضَلِ ما سُکِنَت و اَکَلُوها بافضَلِ ما اُکلَت فَحَظوا مِنَ الدّنیا بِما حَظِی بِهِ المُترفُونَ وَ اَخَذُوا مِنها ما اَخَذهُ الجبابرةُ المُتَکَبّرونَ، ثُم انْقَلَبوا عنها بالزّادِ المُبَلّغِ والْمَتْجَرِ الرّابِحِ(4)(پرهیزکاران) با اهل دنیا در دنیای آنها شریک شدند؛ ولی اهل دنیا در آخرت آنان شریک نگشتند. پرهیزکاران در بهترین منزلها سکونت کردند. و بهترین خوراکیها را خوردند، بنابراین در دنیا از آن چه که دنیاداران و یاغیان خودخواه از آن بهرهمند بودند، آنان نیز بهره بردند سپس با زاد و توشه فراوان و تجارتی پر سود به سرای آخرت شتافتند.» (یعنی دنیا و آخرتِ پرهیزکاران آباد است).
بنابراین، پاسخ نخست، به غیر از پاسخهای محدّث قمی در سفینةالبحار، و … این است که با استناد به فرموده امام علی علیه السلام، بهرهمند بودن از نعمتهای دنیا، نه تنها دلیل مُترَف و دنیاپرست بودن نیست؛ بلکه استفاده صحیح از آنها پسندیده
است، مشروط به این که انسان را از یاد خدا و جهان آخرت غافل نسازد. در منتخبالأثر میگوید: «إذن فما شأن هذه الرمّانة الذهبیة التی لم تکن أصلها من الذهب بل کانت منقوشة به و ما کان قیمتها(1)یعنی این انار که در اصل از طلا نبوده تنها نقش طلایی داشته، چه ارزشی دارد.»
پاسخ دوم: خود انار از جنس طلا نبوده: بلکه با طلا تزیین شده بود و آن را یکی از اهالی بصره به حضرت اهدا کرده بود.
پاسخ سوم: سعد أشعری، در توصیف انار، مبالغه کرده، زیرا چشم او به جمالی افتاده که بالاتر از او جمالی نیست ـ جز جمال خدا ـ و همه چیز را جمیل و زیبا میدید و توصیف زیبایی انار به این دلیل بوده است.
از حدیث یاد شده این معنا استفاده میشود که یهودیان از آمدن حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم خبر میدادند و میگفتند: وی بر عرب چیره خواهد شد همانگونه که بُخت نصر بر بنیاسرائیل مسلّط گشت؛ ولی وی (در ادعای نبوّت) دروغ میگفت و این خلاف قرآن است، زیرا در قرآن آمده است که یهودیان به دشمنانشان، آمدن حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را وعده میدادند و به آنان میگفتند: هنگامی که وی ظاهر گردد با کمک یهودیان از دشمنان آنها انتقام خواهد گرفت. خدای متعال میفرماید: (… وَکَانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَی الَّذِینَ کَفَرُوا فَلَمَّا جَاءَهُمْ مَا عَرَفُوا کَفَرُوا(2)… و پیش از این، به خود نوید پیروزی بر کافران را میدادند؛ ولی هنگامی که پیامبر شناخته شده خویش به نزد آنان آمد، نسبت به او کافر شدند).
در اخبار آمده است که، انصار، با شنیدن پیشگویی ظهور پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم از یهودیان، به مسلمان شدن روی میآوردند و میگفتند: این همان پیامبری است که یهودیان ظهورش را مژده میدادند.(3)
پاسخ:
البته یهودیان پیشگوییهایی درباره ظهور پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم داشتند و میگفتند: وی چنین و چنان خواهد کرد؛ ولی آن حضرت را تکذیب کردند. تردیدی نیست که این تکذیب در قرآن مجید آمده و بین پیشگویی یهودیان و انکار آنها منافاتی نیست، زیرا اخبار و مژده آنان پیش از دعوت و بعثت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم و یا پیش از ولادت آن حضرت بود؛ امّا آنگاه که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با حق و حقیقت ظهور کرد، آنان به خاطر حسد و عناد، حق وی را انکار کرده و گمراه شدند.
اشکال 9. آقای خویی و آقای شوشتری و برخی دیگر از علما مانند: صاحب کتاب مشرعة بحارالانوار(1)میگویند: از این حدیث استفاده میشود که احمد بن اسحاق، در زمان زندگانی حضرت امام حسن عسکری علیه السلام بدرود حیات گفته باشد، زیرا آن حضرت خادم خود، کافور را برای مراسم کفن و دفن وی فرستاد با این که وی به طور قطع، پس از امام نیز، زنده بوده است. پاسخ ها:
احتمال دارد احمد بن اسحاق دو تن باشند؛ یکی از آن دو (که معروف است) سالها پس از رحلت امام علیه السلام قریب سال 300 هـ.ق از دنیا رفته باشد و دیگری (که مشخص نیست) در دوران زندگی امام علیه السلام وفات کرده باشد. دلیل این احتمال، خود این روایت است که، درگذشت احمد بن اسحاق را در دوران زندگی امام علیه السلام تأیید میکند. البته باید گفت: چگونه ممکن است شیخ صدوق که شخصیتی آشنای به رجال بوده متوجه این اشکال نشود و اطلاعی از درگذشت احمد بن اسحاق نداشته باشد. این احتمال را آقای صافی در کتاب منتخبالاثر بیان کرده است و مجهول بودن وی را در حدیث مذکور پذیرفته و گفته است: این موضوع بر ضعف حدیث مزبور دلالت ندارد.(2)ما اگر این احتمال را کاملاً نپذیریم، جای احتمال باقی است و چیزی آن را برطرف نمیسازد.
شما، ناچار مسئله تاریخ وفات را از روایات گرفتهاید با این که بدون در نظر
گرفتن این روایت، قطع و یقین به وجود میآید؛ ولی با توجه به این روایت موضوع دیگری آشکار میشود و شما نمیتوانید این روایت را کنار بگذارید، مگر این که معارض باشد. در این صورت، میان آن دو، به حکم متعارضین، رفتار میگردد که این موضوع نمیتواند دلیل بر ساختگی بودن روایتی باشد که کنار نهاده شده است.
البته اشکالات دیگری نیز بر این روایت وارد شده که برای رعایت اختصار از آن چشم میپوشیم. هر چند، از دقت و تأمّل در این مطالب، به آنها نیز پاسخ داده میشود.
در پایان این بحث، باید یادآور شویم که امارات و قرائن صحت صدور این روایت، به اندازهای فراوان است که اگر دهها اشکال دیگر نیز بر آن وارد شود، روایت را از قوّت و وثاقت به صدور، نمیاندازد.
برخی، در مورد قتل و کشتار دوران ظهور، به افراط گراییده و از امام زمان علیه السلام و یارانش، چهرهای خشن ارائه میدهند. آنان، به روایاتی استدلال میکنند که در آنها، به کشته شدن دو سوم مردم، (از هر نُه نفر، هفت نفر، از هر هفت نفر، پنج نفر) و یا بیشتر اشاره شده که از کشتهها، پشته ساخته میشود و جوی خون جاری میگردد. بعضی دیگر دچار تفریط شده و میگویند: حتی به مقدار گنجایش ظرف حجامت، نیز خونریزی نمیشود ….
در این نوشتار، به نقد و بررسی روایی و دلالی احادیث مربوطه میپردازیم تا افراط و تفریط بودن اندیشههای موجود مشخّص گردند.
نکات قابل تأمّل:
الف. قتل و کشتار، قبل از ظهور است یا بعد از آن؟
ب. شیوه رفتار امام با دشمنان چگونه خواهد بود؟
ج. حجم کشتار و اعدام و خونریزیها چه مقدار است؟
د. کشته شدگان، چه کسانیاند؟
ه. آیا روایاتی که ناظر بر این موضوع است، به نحو موجبه کلیّه است یا موجبه جزئیّه؟
اخباری که در آنها، کشتار در حجم وسیعی مطرح شده است، بر دو قسماند:
الف. بخشی از آنها، مربوط به ملاحم و فِتَن قبل از ظهور است و هیچ گونه ربطی به دوران ظهور ندارد و تنها ناظر به اوضاع نابسامان جهان در دوران پیش از ظهور است. این دسته از روایات، بیشتر، از مراسیل عامه است. اگر تعدادی از آنها نیز جزء مسانید باشد، هیچ گونه ارتباطی با بحث ما، یعنی قتل و کشتار در دوران حکومت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ندارد.
ب. بخشی از آنها، مربوط به هنگامه ظهور و حکومت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است.
این نوع روایات، نیز دو گونهاند:
بخش عمده این روایات، از اسرائیلیات است که با اهداف گوناگون، وارد کتابهای روایی شده است. دانشمندانی از اهل تسنّن، مانند ابن کثیر، وقتی به روایات نقل شده از امثال کعبالأحبار میرسد، میگوید: خدا، ما را از این همه اخبار دروغی که وارد تفسیرها و کتابهای روایی و … کردهاند، بینیاز گرداند ….(1)
گروهی بر آناند که امام زمان به هنگام ظهور، از طریق ولایت و تصرّف تکوینی، همه آفریدهها را مطیع و مسخّر میکند و کارها را با اعجاز و امور غیرعادی انجام میدهد. از این رو، کشتار و اعدام، بسیار اندک خواهد بود. برای روشن شدن مطلب و دریافت پاسخ، به احادیثی از امام باقر و امام صادق علیهما السلام متمسّک میشویم.
حدیث 1. «… عَن بشیر بن أبی أراکَةَ النَبّالِ ـ و لفظ الحدیث علی روایةِ ابن عقدة ـ قالَ: لَمّا قَدِمْتُ المدینة إِنْتَهَیْتُ إلی مَنزِلَ أبی جعفرِ الباقِر علیه السلام … قُلتُ: (إنَّهُمْ) یقولون: إنَّهُ إذا کان ذلِکَ اسْتَقامَتْ لَهُ الاُمُورُ فَلا یُهْریقُ مِحْجَمَةَ دَم. فَقالَ: کَلاَّ! والَّذی نَفسی بِیَدِهِ! حَتَی نَمسَحَ وَ أنتُم العَرَقَ و العَلَقَ. وَ أوْمأ بِیَدِهِ إلی جَبْهَتِهِ(2)بشیر بن ابی اراکه نبّال ـ لفظ حدیث به روایت ابن عقده است ـ میگوید: زمانی که وارد مدینه شدم، به سمت منزل امام باقر علیه السلام رفتم… و به
حضرت عرض کردم: (مُرجِئه) میگویند: هنگامی که قیام قائم [عج] روی دهد، همه کارها برای او سر و سامان مییابد و به اندازه یک ظرف حجامت نیز خون نمیریزد. حضرت فرمود: هرگز چنین نیست! سوگند به آن که جانم به دست او است! کار به آنجا میانجامد که ما و شما، عرق و خون لخته شده پاک خواهیم کرد. (کنایه از سختیها و دشواریهای جنگ و درگیری است که موجب پدید آمدن عرق و ایجاد زخمهای خونین میشود.) در این هنگام، امام با دست خود، به پیشانی مبارک خود اشاره فرمود. (کنایه از برطرف کردن عرق و خون از جبین.)
حدیث 2. «… عَن موسی بن بَکر الواسِطی، عن بشَیرِ النَبَّال، قال: قَدِمْتُ المَدْینَة وَذَکَر مِثل الحدیثِ الْمُتَقَدِّمِ، إلاّ أنَّهُ قالَ: لَمَا قَدِمْتُ الْمَدینَةَ قُلتُ لأبی جعفر علیه السلام: إنَّهُم یَقُولوُنَ: إِنَّ المهدی لَوْ قامَ لاَسْتَقامَتْ له الأمور عفواً و لا یُهریق مِحجَمَةَ دم. فقال: کلاّ! والَّذی نَفسی بِیدهِ لو استقامت لأحد عفواً لاستقامت لِرَسولِاللهِ صلی الله علیه و آله و سلم حینَ أُدْمِیَتْ رُباعِیتُهُ وَشُجَّ فی وَجْهِهِ! کَلاَّ! وَالَذی نَفسْی بِیَدِهِ! حَتَی نَمْسَحَ نَحنُ وَ أنْتُم العَرَقَ وَالْعَلَقَ.(1)ثُمَ مسَحَ جَبْهَتهُ(2)از موسی بن بکر واسطی. از بشیر نبَّال نقل شده که گفت: وارد مدینه شدم و همانند حدیث قبلی را ذکر کرد و اضافه نمود: هنگامی به مدینه رسیدم. به امام باقر علیه السلام عرض کردم: آنان [مرجئه] میگویند: اگر مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف قیام کند، همه کارها به خودی خود برای او سر و سامان مییابد و به اندازه گنجایش ظرف حجامتی، خون نخواهد ریخت. حضرت فرمود: «هرگز چنین نیست! سوگند به آن که جانم در دست او است! اگر کارها، خود به خود، برای کسی هموار میشد، به یقین برای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آن زمان که دندانهای پیشین آن حضرت شکست و صورتاش زخمی شد، سر و سامان مییافت! هرگز چنین نیست! سوگند به آن که جانم در دست او است! کار، به آنجا میانجامد که ما و شما، عرق و خون لخته شده پاک کنیم. سپس دست به پیشانی خود کشید.»
حدیث 3. «… عن المفضّل بن عمر، قال: سمعتُ أبا عبدِاللهِ، و قَد ذُکِرَ القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف فقلت: إنّی
لأَرجُو أن یَکونَ أمرُهُ فی سُهُولَة. فقال: لا یَکُونُ ذلِکَ حَتَی تَمْسَحُوا العَلَقَ و الْعَرَقَ(1)مفضّل بن عمر میگوید: در حضور امام صادق علیه السلام شنیدم که از حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف یاد شد. عرض کردم: امیدوارم کار ایشان به آسانی صورت پذیرد. فرمود: آن امر صورت نمیپذیرد تا این که عرق و خون لخته شده [از چهره] برطرف سازید.»
در سه حدیث مذکور ملاحظه میکنیم، آن گونه نیست که تمامی کارها در زمان قیام قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف، به خودی خود و با اعجاز و تصرّفات تکوینی صورت پذیرد، هر چند در ولایت و تصرّف تکوینی حضرت مهدی و سایر امامان پاک علیهم السلام، هیچگونه تردیدی نیست؛ بلکه کار، دشوارتر از آن است که امثال مُرجِئه معتقدند.
بر اساسِ روایات متعدد، نمیتوانیم ادعا کنیم که به هنگام ظهور، هیچ گونه قتل و کشتاری رخ نمیدهد، زیرا در آن دوران، بحث از انتقام، اجرای حدود الهی و اقامه حکومت عدل جهانی است و مسلّماً، این مسأله مهمّ بدون برطرف کردن خارها و سنگهای سر راه آن حضرت، میسّر و محقّق نمیشود.
از سویی، تاریخ خود گواه است که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم و أئمّه علیهم السلام در تلاش بودهاند امور را به گونهای عادی و در مسیر طبیعی انجام دهند، از این رو، میبینیم، دندانهای پیشین حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در جنگ اُحد میشکند و زخمهایی …(2)بر بدن مبارک او وارد میشود و امیرالمؤمنین علیه السلام نیز در جنگ اُحد نَوَد زخم برمیدارد و …(3)
البته رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و عترت پاکش، بویژه حضرت بقیةالله الأعظم عجل الله تعالی فرجه الشریف قدرت تصرّفات تکوینی را دارند و همواره معجزات و امدادهای غیبی و الهی، شامل حال آن حضرات و نیز مؤمنان مخلص و ایثارگر و حتّی مستضعفان بوده و خواهد بود. امام صادق علیه السلام میفرماید: «خداوند، حضرت قائم ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ را به سه لشکر یاری میدهد: فرشتگان؛ مؤمنان؛ رُعب (ترس انداختن در دل دشمن)(4)».
جایی دیگر آن حضرت علیه السلام میفرماید: «… خداوند، حضرت مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ را با
فرشتگان و جنّ و شیعیان مخلص، یاری میکند.»(1)
به هرحال، لزومی ندارد ادعا کنیم امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف تمام کارهای خویش را به گونهای غیرعادی و به صورت اعجازآمیز انجام میدهد و بدین سان، هیچ خونی ریخته نخواهد شد.
در احادیثی که از طریق اهل سنّت رسیده، خونریزیهای بسیار زیاد و وحشتناکی در آن دوران ذکر شده است که به نقد و بررسی یکی از آنها میپردازیم.
یوسف بن یحیی مقدّسی شافعی در کتاب عقدالدرر روایت مرسلهای را از امیرمؤمنان علیه السلام درباره حوادث رُم (رومیّه)(2)نقل میکند و میگوید: «… فَیُکَبِّرُ الْمُسْلِمُونَ ثَلاثَ تَکبیرات، فَتَکون کَالرَّملَةِ عَلی نشز، فَیَدْخُلُونُهَا، فَیَقتُلُونَ بِها خَمْسَمِئَةِ ألفِ مُقاتِل، و یَقْتَسِمُونَ الأموالَ، حتّی یَکُونَ النَّاسِ فی الْفَیءِ شَیئاً واحِداً، لِکُلِّ إِنسان مِنْهُم مِئَهُ ألفِ دینار، وَ مِئَهُ رَأس، ما بَیْنَ جارِیَه وَ غُلام(3)با گفتن سه تکبیر مسلمانان دیواره شهر مانند ریگ و شنهای روانی که از بلندیها فرو میریزند، از هم متلاشی میشود. و داخل [روم] میشوند و در آنجا، پانصد هزار جنگجو را میکشند و غنائم و اموال را به گونهای مساوی تقسیم میکنند، و به هر یک از آنان، صد هزار دینار و صد کنیز و یا غلام میرسد …»
این روایت ـ هرچند ظاهراً مربوط به قبل از ظهور است ـ مرسل است و مشکل سندی دارد و از نظر محتوا نیز قابل اعتماد نیست. پیداست که سازندگان این گونه احادیث، در خدمت حکومتهای ستمگر بودهاند و به جهت توجیه پارهای جنگهای پس از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم و قتلعامها و کشتارهای وسیعی که در آنها صورت گرفت، چنین روایات ساختگی را وارد کتابهای روایی کردهاند. مانند روایتی که به امام علی علیه السلام نسبت
1) إرشاد القلوب دیلمی، ص 286.
2) در شمال و غرب قسطنطنیه واقع است. حَمَوی می گوید: امروز این نقاط، در اختیار اروپاییان است و پاپ در آن سکونت دارد. معجم البلدان، ص 3، ص 10؛ به فرهنگ معین، ج 5، ص 634 رجوع شود.
3) عقدالدرر، ص 191، باب 9، ف 1، یقتل من الروم خلقاً کثیراً و در صفحه180 و کتاب العلل المتناهیة، ج2، ص855؛ معجماحادیث الامام المهدی(، ج 3، ص 124.
دادهاند که آن حضرت فرمود: «فیُقتل من الروم حتی یتغیّر ماءُ الفرات بالدم؛(1)یعنی به اندازهای از رومیان به قتل میرساند که آب فرات رنگ خون به خود میگیرد!»
ابن کثیر، در مورد جنگ قادسیه میگوید: «إنهزم الفُرس و لَحِقَهم المسلمون … فقتَلَ المسلمون بکمالهم و کانوا ثلاثین ألفاً. و قُتل فی المعرکه عشره آلاف و قتَلوا قبل ذلک قریباً من ذلک(2)لشکر ایرانیان، شکست خورده و فرار کردند. مسلمانان، به تعقیب آنان پرداخته و تمامی فراریانی را که تعداد آنها به سیهزار نفر میرسید، به قتل رساندند. در جنگ، ده هزار تن و قبل از شروع جنگ نیز همین عدد را به قتل رسانده بودند …»
وقتی به کتابهای تاریخی مانند البدء و التاریخ و البدایة و النهایة و … که فتوحات، در آنها به نگارش درآمده مراجعه میکنیم. میبینم، فرماندهان و زیردستانشان، جنایات زیادی را مرتکب شدهاند.
روایاتی که میگوید، از هر نُه نفر هفت نفر و یا از هر هفت نفر، پنج نفر و یا دو ثلث مردم کشته میشوند، به جنگهای قبل از ظهور، نظر دارند نه زمان ظهور.
از سویی، اختلاف در تعداد مقتولان نیز علّتهای گوناگونی میتواند داشته باشد از آن جمله، میتوان تفاوت مناطق و محورهای درگیری و یا مراحل مختلف جنگ را نام برد.
با توجّه به احادیث زیر و دقت نظر در دلالت آنها، به این واقعیت پی میبریم که جهان، اندکی پیش از ظهور، دچار جنگهای خونینی خواهد شد.
حدیث 1. «… عن أبی بصیر و محمّد بن مسلم، قالا: سمعنا أبا عبدالله علیه السلام یقول: «لا یَکونُ هذا الأمرُ حتَی یَذهَبَ ثُلثُ النّاسِ. فَقیلَ لَهُ: إذا ذَهَبَ ثُلثُ النَاسِ فَما یَبقی؟ فقال، علیه السلام: أما تَرضَوْنَ أنْ تکونوا الثُّلثَ الْباقی؟(3)ابو بصیر و محمّد بن مسلم میگویند: از امام صادق علیه السلام شنیدیم که میفرمود: امر ظهور تا این که دو سوم مردم از بین بروند واقع نمیشود. به حضرت عرض شد: اگر دو سوم مردم از بین بروند. چه کسی باقی میماند؟ امام فرمود: آیا خرسند نمیشوید که شما جزء همان یک سوم باقیمانده باشید؟»
حدیث 2. «… عن زرارة، قال: قلت لأبی عبدالله علیه السلام: النِّداءُ حقّ؟ قال: إی؛ وَاللهِ حَتَی یَسْمَعُهُ کلّ قَوْم بِلِسانهم. و قال، علیه السلام: لا یَکُونَ هذَا الأمرُ حَتّی یَذْهَبَ تِسْعَةُ أعشارِ النَاسِ(1)زراره میگوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: آیا ندای آسمانی، حقیقت دارد؟ فرمود: آری؛ به خدا سوگند! چنان است که هر قومی با زبان خودشان، آن را میشنوند. همچنین فرمود: امر ظهور محقّق نمیشود تا 10/9 مردم از میان بروند.»
حدیث 3. «… عن سلیمان بن خالد، قال: سمعتُ أبا عَبدِاللهِ علیه السلام یَقُولَ: «قُدَّامُ القائِمِ مَوْتَتانِ؛ مَوْتٌ أَحْمَر وَ مَوْتٌ أبْیَضُ، حَتَی یَذْهَبَ مِنْ کُلِّ سَبْعَة خَمْسَةٌ. اَلْمَوْتُ الأحْمَرُ، السّیف؛ و المَوْتُ الأَبْیَضُ، الطاعُونُ(2)سلیمان بن خالد میگوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم میفرمود: پیش از قیام قائم ـ عجل الله تعالی فرجه الشریفـ، دو نوع مرگ و میر رخ میدهد: مرگ سرخ و مرگ سپید. تا این که از هر هفت نفر، پنج تن از بین میروند. مرگ سرخ، شمشیر و مرگ سفید، طاعون است.»
با ملاحظه این احادیث و روایات دیگر، مشخص میشود که حجم وسیعی از مرگ و میرها و خونریزیها، مربوط به دوران پیش از قیام امام عصر علیه السلام و قبل از ندای آسمانی است.
بنا به روایت یونس بن رِباط که میگوید: «سَمِعْتُ أبا عبدالله علیه السلام یقول: اِنَّ أهل الحقِّ لَمْ یَزالوا مُنْذُ کانُوا فی شِدَّة. أما أنَّ ذاکَ لِمدّة قَریبَة وَ عافِیَة طویلَة(3)از امام صادق علیه السلام شنیدم میفرمود: اهل حقّ، از هنگامی که در شدّت و سختی بودهاند، پیوسته در آن حال خواهند بود. بدانید که پایان آن سختیها، نزدیک و عافیتاش طولانی خواهد بود.»
به هرحال در نومیدی بسی امید است پایان شب سیه سپید است که «إِنَّ مَعَ العُسرِ یُسراً فإنَّ مع العُسر یسراً.»(4)
به نحو خلاصه، دستهای از روایات در مورد خونریزیها، مربوط به دوران قبل از ظهور و دستهای دیگر از مجهولات و اسرائیلیات است که با اهداف و انگیزههای مختلفی مانند خدشهدار کردن چهره نهضت جهانی و حکومت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و یا
توجیه کشتارها در فتوحات و …، وارد کتابهای روایی شده است.
هم چنین، بخشی از آنها، مرسله و مرفوعه است و مشکل سندی دارد، که مرفوعه فضل بن شاذان از امام صادق علیه السلام از این قبیل است:
«یقتُلُ القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف حَتَّی یَبلُغَ السُّوقَ، قالَ: فیقولُ لَهُ رجلٌ مِنْ وُلد أبیهِ: إنَّکَ لَتَجْفِلُ النَّاسَ إجفالَ النَّعَم! فَبِعَهد مِن رسولِاللهِ صلی الله علیه و آله و سلمأو بِماذا؟ قالَ: وَ لَیسَ فی النَّاسِ رَجُلٌ أشدُّ بَأساً. فَیَقُومَ إلیهِ رجُلٌ مِنَ المَوالی فَیَقوُلٌ لَهُ: لَتَسْکُتَنُّ أوْ لأَضْرِ بنَّ عُنُقَکَ. فَعِنْدَ ذلکَ یُخرِجُ القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف عَهْداً مِن رَسُولِاللهِ صلی الله علیه و آله و سلم(1)حضرت قائم ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ به اندازهای انسانها را قتل وعام میکند که تا ساق پا را خون فرا میگیرد. شخصی از دودمان پدرش(2)با اعتراض شدید به حضرت، میگوید: مردم را چونان گلّه گوسفندان که رم میدهند از خود دور میکنی! آیا این روش، بر اساس دستور رسول خداست؟ به چه دلیل چنین رفتار میکنی؟ یکی از یاران حضرت، از جای برمیخیزد و به فرد معترض میگوید: سکوت میکنی یا گردنت را بزنم؟ در این هنگام حضرت، عهد و پیمانی را از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، بیرون میآورد و ارائه میدهد.»
چنان که در آغاز، یادآوری شد، این حدیث، مرفوعه است و مشکل سندی دارد. از سویی، محتوا و دلالتاش، ناقص و ناتمام است، زیرا سوق، هم به ساق پا میگویند و هم ممکن است نام شهر یا محلی باشد، همانند سوق الأهواز، (نام اهواز فعلی) سوق حَکَمَه (نام یکی از مناطق اطراف کوفه)، سوق اسد (در اطراف کوفه)، سوقالثلاثاء (منطقهای در بغداد قبل از ساخته شدن شهر)(3)، بنابراین نمیتوانیم بگوییم، «حتّی یبلغ السوق» به معنای رسیدن خون به ساق پا است، خصوصاً، با توجه به این که در حدیث مذکور، سخن از خون به میان نیامده؛ بلکه چنین به نظر میرسد که «سوق»، به معنای «رسیدن به محل و مکانی خاص» باشد.
البته ما، براساس روایات صحیح، جنگ و خونریزیها، اعدامها و انتقام از ظالمان را در عصر ظهور میپذیریم؛ ولی نه به این اندازه. روایاتی از اهلبیت علیهم السلام موجود است
1) اثبات الهداة، ج 2، ص 585، ب 32، ف 59، ح 792؛ بحار الانوار، ج 52، ص 387، ب 27، ح 203 ـ و باسناده (السیّد علی بن عبدالحمید فی کتاب الغیبة) الی کتاب الفضل بن شاذان رفعه الی عبدالله بن سنان عن ابی عبدالله( قال:
2) شاید مقصود این است که یکی از دودمان پیامبر و علی(علیهما السلام) باشد.
3) معجم البلدان، ج 3، ص 283؛ موارد السجن، ص 367؛ مجمع البحرین، ج 5، ص 188.
که تعداد قتلها و مشخّصات فردی و گروهی مقتولان، در آنها مشخّص شده است. بعد از نگرش به شیوه رفتار حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف با دشمنان و معاندین، ذیلا به معرفی آنان خواهیم پرداخت.
ستمگران و زورمداران و زراندوزان، در همه نقاط گیتی، بر ملّتهای مظلوم و مستضعف سیطره داشته و دارند و در این زمینه فرهنگسازی کردهاند. در این میان، جامعه اسلامی، خسارتهای بیشماری را متحمّل شده، به گونهای که دشمنان اسلام، از آغاز رسالت نبی مکرّم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم همواره، در پی آزار و اذیّت آن حضرت و پیروانش بودهاند و سرانجام، آن حضرت پس از تحمّل مشقتهای فراوان توانست مسلمانان را از تاریکیها به سوی روشنایی راهنمایی کرده و سوق دهد و حکومت اسلامی برقرار نماید. با کمال تأسف طولی نکشید که به هنگام رحلت و بعد از آن، به گفته غزالی، ریاستطلبان با حیلههای مختلف و فریب دادن مسلمانان، صاحب غدیر را که منصوب از سوی خدای حکیم بود و همگی به ولایتاش تبریک و تهنیت گفته بودند، کنار گذاشته و بر اریکه قدرت و سیاست تکیه زدند(1)و بذر فاجعه و جنایات هولناک
1) مجموعه رسائل الامام الغزالی، ص384، المکتبة التوفیقیة مصر؛ سیر اعلام النبلاء 19: ص 328؛ تذکرة الخواص، ج 1، ص 356؛ که مولای متّقیان، امیرمؤمنان، منصوب خدا، برادر رسول خدا( نخستین مرد مسلمان، فاتح خیبر و جانشین بلافصل رسول خدا( را با آن همه مناقب، خانه نشین کرد و یگانه دخت و ریحانه آن حضرت، پس از رحلت پدر بزرگوارش، مورد ضرب و شتم قرار می گیرد و پس از آن حرمت شکنی دردناک، فاجعه ها یکی پس از دیگری وحشتناک تر جلوه گر می شود و اهل بیت(علیهم السلام) و پیروانشان در روزگار ستم و بیداد به سر برده و یکی پس از دیگری مظلومانه به شهادت می رسند و در روز عاشورا فاجعه به اوج رسیده و اهل بیت پیامبراکرم( و شیعیان مخلص شان از کودک شیرخوار تا پیر هفتاد ساله مورد هجوم واقع می شوند، به گونهای که روح و عواطف انسانی با شنیدن آن همه وحشیگری ها جریحه دار می گردد. و به قول ابوریحان بیرونی در کتاب الاثارالباقیة: ص292، و فعل بالحسین و بأصحابه مالم یفعل فی جمیع الأمم بأشرار الخلق، یعنی در کربلا، باحسین( و یاران او برخوردی کردند که هیچ ملتی با اشرار مردم چنین برخوردی نمیکند. این ستمگری ها تا قیام قائم آل محمد( ادامه دارد و هر روز با رنگ های گوناگونی جلوه گری نموده و فاجعهای وحشتناک رخ می دهد. و ظلم و فساد، گیتی را فراگیر می گیرد.
در جامعه اسلامی، کاشته شد به یقین، پیش از ظهور و نزدیک به آن، ستمگرانِ خونریزی بر جهان حاکماند که از هیچ جنایتی فرو نمیگذارند. بنابراین، امام و رهبری که دست به قیام میزند، در برابر این همه کجرویها و بیدادگریها، چگونه برخورد کند، تا جهان را پر از عدل و داد سازد؟ بیتردید، گروههای معاندی که دستشان به خون بشریّت آلوده گردیده و حق مردم را غصب کردهاند و یا پست و مقامشان به خطر افتاده، در مقابل حرکت اصلاًحگرانه و نهضت امام، ایستادگی خواهند کرد. بنابراین، رهبری که قیام میکند و مأموریّت تشکیل حکومت جهانی اسلام را دارد، باید برای برداشتن موانع از سر راه خود، نقشه و برنامه داشته باشد. در این جا، مروری بر این برنامهها خواهیم داشت.
امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف برای انتقام و خونخواهی از دشمنان اسلام و به ثمر رساندن انقلاب جهانی و اجرای حدود الهی و برقراری حکومت عدل جهانی، ناگزیر از جنگ خواهد بود و در مقابلاش، دشمنانی تا دندان مسلح و کجاندیشانی دنیا نگر، با در دست داشتن امکانات گسترده و چرخههای اقتصادی جهان و برخورداری از فنآوری پیشرفته و سازماندهی ارتشهای قدرتمند، پرچم مخالفت برمیدارند و مانع مسیر اصلاًحگرانه امام میشوند. از این رو، پیش از قیام، جنگاوران دریا دل و دستیارانی توانمند و کارآمد، به هدایت خاص و عام آن حضرت، تربیت میشوند و تعداد آنان، در بعضی روایات، سیصد و سیزده تن و در برخی، ده هزار تن و در تعدادی از آنها، صد هزار تن و … ذکر شده است.
تجهیزات آنان، براساس روایتی از امام صادق علیه السلام، شمشیرهایی از آهن؛ امّا نه این آهن شناخته شده است «لهم سیوف من حدید غیر هذا الحدید» که اگر یکی از آنان، با
شمشیر خود، بر کوهی ضربه زند، آن را دو نیم میکند.(1)وسایل دفاعی آنان، طبق روایتی از امام صادق علیه السلام به گونهای است که اسلحه دشمن هرگز، بر آنان کارگر نیست.(2)
امام علی علیه السلام میفرماید: «لا یُقیمُ أَمْرَ اللهِ سُبحانَهُ إلاَّ مَنْ لایُصانِعُ، وَ لایُضارِعُ، وَ لایَتَّبِعُ الْمَطامِعَ(3)فرمان خدای سبحان را جز کسی که در اجرای دستور الهی، مدارا نکند و سازشکار نباشد و به طمعورزی نیفتد برپا نخواهد داشت.»
حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز به اقامه حدود و فرمان الهی قیام میکند و در برخورد با دشمنان از یک نوع مجازات استفاده نمیکند؛ بلکه نسبت به جرم اشخاص و گروهها مجازاتِ متناسب با آن را اجرا میکند و برخی از آنان را در جنگ نابود میسازد و حتّی حق دارد فراریان و زخمیان آنان را نیز تعقیب کند(4)و گروهی را اعدام، جمعی را تبعید و دست برخی را قطع میکند و به فرموده امام باقر علیه السلام: «… یَقُومُ القائِمُ … وَ لا تَأخُذُهُ فِی اللهِ لَومَةٌ لائِم(5)قائم، دست به قیام میزند … و در اجرای احکام الهی، از ملامت هیچ ملامت کنندهای بیم ندارد.»
بنابراین، به آن حضرت، «نِقْمت و عذاب کننده مجرمان و دشمنان» لقب دادهاند. از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: «إذا تَمَنَّی أَحَدُکُمْ للْقائِمَ فَلْیَتَمَنَّهُ فِی عافِیَة؛ فَإنَّ اللهَ بَعَثَ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله و سلم، رَحمَةً وَ یَبْعَثُ القائِمَ نِقْمَةً(6)هنگامی که یکی از شما، آرزوی ظهور قائم را نماید، باید آرزو کند در عافیت و تندرستی باشد، زیرا، خداوند، حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را (برای آفریدگان) رحمت فرستاد و قائم ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ را عذاب و نقمت [بر دشمنان] میفرستد.»
امام صادق علیه السلام، دلیل ملقّب شدن حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به لقب «نِقْمت» را چنین بیان میدارد:
«فَتتّمُ حُجَّةُ اللهِ عَلَیالْخَلْقِ حتَّی لایَبقی أحدٌ عَلَیالأرْضِ لَمْ یَبْلُغ إلَیهِ الدینُ وَالعِلمُ، ثُمَّ یَظْهَرُ القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف وَ یَسیرُ (وَیَصیرُ) سَبَباً لِنِقْمَةِ اللهِ وَسُخطِهِ عَلَی العِبادِ؛ لاَِنَّ اللهَ لایَنْتَقِمُ مِنَ العِبادِ إلاّ بَعدَ
إنکارِهِمْ حجّتَهُ(1)حجّت خدا، بر آفریدگان تمام میشود تا همگان، نسبت به دین، شناخت پیدا کنند و بر روی زمین، کسی باقی نماند که دین به او ابلاغ نشده باشد. (در آن هنگام) حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف، ظهور میکند و سبب نقمت خدا و خشم و غضب او بر بندگان میگردد، زیرا، خداوند از بندگانش انتقام نمیگیرد، مگر بعد از آن که به انکار حجّتاش بپردازند.»
بنابراین، مشخص میشود آنان که مورد خشم و غضب امام عصر علیه السلام قرار میگیرند، کسانیاند که حجّت بر آنان تمام شده؛ ولی حجّت خدا را نمیپذیرند و سخت به انکار آن برمیخیزند.
محمّد بن مسلم، ضمن حدیثی از امام باقر علیه السلام نقل میکند که آن حضرت میفرماید: «… أمَّا شَبَهُهُ مِنْ جَدِّهِ المُصْطَفی صلی الله علیه و آله و سلم فَخُرُوجهُ بِالسَّیْفِ وَقَتْلُهُ أعداءَ رَسوُلِهِ صلی الله علیه و آله و سلم والجَبَّارینَ وَ الطّواغیِتَ، وَ أنَّهُ یُنْصَرُ بِالسَّیْفِ و الرُّعْبِ وَ أنَّهُ لا تُرَدُّ لَهُ رایَةٌ(2)امّا شباهت او به جدّش محمّد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم قیام او با شمشیر است که دشمنان خدا و رسولاش و جبّاران و طاغوتها را خواهد کشت و با شمشیر و رُعب، یاری میشود و هیچ یک از پرچمهای او شکست خورده باز نخواهد گشت.»
در هر مقطعی از زمان یا مکان، نوع رفتار و برخوردها با مخالفان و دشمنان متفاوت است. مثلاً، در زمان پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلمرحمت و ترویج دین بود و در زمان امام علی علیه السلام رحمت و منّتگذاری بر مخالفان و … باید دید به هنگام ظهور، رفتار امام زمان علیه السلام با دشمنان چگونه خواهد بود. برای پاسخ به این پرسش نگاهی به روایات میافکنیم.
حدیث 1. «… عن زرارة، عن أبی جعفر علیه السلام قال: قُلتُ له … فقال: إسمُهُ إسْمی قلتُ: أَیسَیرُ بِسیرةِ مُحَمَّد صلی الله علیه و آله و سلم؟ قال: هَیْهاتَ! هَیْهاتَ! یا زرارة! ما یَسیرُ بِسیرَتِهِ! قُلْتُ: جُعِلْتُ فِداکَ لِمَ؟ قال: إنَ رَسولَاللهِ صلی الله علیه و آله و سلم سار فی أُمَتِّهِ بِالْمَنِّ، کانَ یَتَأّلَفُ النَاسَ، وَ القائِمُ یَسیرُ بِالقَتْلِ. بِذاکَ أُمِرَ فِی الْکِتابِ الَذی مَعَهُ أَن یَسیر
بِالقَتلِ وَ لاَیَسْتَتیبَ أحداً. وَیْلٌ لِمَنْ ناواهُ!(1)زراره از امام باقر علیه السلام روایت کرده که [رسول خدا] فرموده است: نام او، نام من است. عرض کردم: آیا به سیره و روش حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلمرفتار میکند؟ فرمود: زراره!: هرگز! هرگز! به سیره او رفتار نمیکند. گفتم: فدایت گردم! برای چه؟ فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با ملایمت و نرمی و مهربانی رفتار کرد [تا دلها را به دست آوَرَد و مردم با آن حضرت اُلفت گیرند.]، ولی حضرت قائم ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ سیاست قتل را در پیش میگیرد و طبق دستوری که در منشورِ همراه خود دارد، رفتار میکند و توبه کسی را نمیپذیرد. بنابراین، وای بر کسی که با او دشمنی ورزد!»
حدیث 2. «… عن أبی بکر الحضرمی، قال: سَمِعْتُ أبا عبدِاللهِ علیه السلام یقول: «لَسیرَةُ علی بن أبیطالِب علیه السلام، فِی أهلِ الْبَصْرَةِ کانَتْ خَیْرِاً لِشیعَتِهِ مِمَا طَلَعَت عَلَیْهِ الشَمْسُ. إنَهُ عَلِمَ أَنَّ للْقَوْمِ دَوْلَةً، فَلَوْ سَباهُم لَسُبِیَتْ شیعته. قال: قُلتُ: فَأَخْبِرْنی عَنِ الْقائِمِ. أَیَسیرُ بِسیرَتِهِ؟ قال: لا؛ لاَِنَّ عَلِیّاً علیه السلام سارَ فیهِمْ بِالْمَنِّ لِما عَلِمَ مِنْ دَوْلَتِهِم، وَ إنَّ الْقائم عجل الله تعالی فرجه الشریف یَسیرُ فیهِم بِخلافِ تِلْکَ السِّیرَةَ لاَِنَّهُ لا دَوْلَةَ لَهُم(2)از ابوبکر حضرمی نقل میکند که گفت: از امام صادق علیه السلام شنیدم میفرمود: روش علی بن ابیطالب علیه السلام در میان اهل بصره، برای شیعیاناش، از آن چه خورشید بر آن میتابد، بهتر بود، زیرا او میدانست که این مردم (مخالفین)، دولتی را پیش رو دارند. اگر آنان را اسیر کرده بود، شیعیانش نیز اسیر میشدند. عرض کردم: مرا از حضرت قائم ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ مُطّلع بفرما که آیا وی نیز با اهل بصره (یا مخالفین) همانند روش او رفتار میکند؟ فرمود: خیر، زیرا حضرت علی علیه السلام میدانست که حکومتهای بعد از او، در اختیار دشمنان است، از این رو، با آنان به ملاطفت و چشمپوشی رفتار میکرد؛ ولی حضرت قائم، چون پس از خود، دولتی برای آنان نمیبیند، برخلاف سیره حضرت علی علیه السلام رفتار خواهد کرد.»
این حدیث، از نظر سند، مورد اشکال است،(3)زیرا اسماعیل بن مَرّار در سند
1) غیبت نعمانی، ص 231، ب 13، ح 14؛ عقد الدرر، ص 226، ب 9، ف 3؛ اثبات الهداة، ج 3، ص 539؛ بحار الانوار، ج 52، ص 353.
2) الکافی، ج 5، ص 33، ح 4، عن علی بن ابراهیم، عن أبیه، عن إسماعیل بن مراّر، عن یونس، عن أبی بکر الحضرمی. قال...؛ المحاسن، ص 320، ح 55؛ معجم أحادیث الامام المهدی، ج 4، ص 38.
3) مراة العقول، ج 18، ص 361.
روایت، فردی مجهول است. اردبیلی در مجمعالفائده و حُرّ عامِلی در مدارک الاحکام و علاّمه مجلسی به مجهول بودن وی تصریح کردهاند.(1)
حدیث 3. «… عن یحیی بن العلاء الرازی، قال: سمعتُ ابا عبدالله علیه السلام یقول: ینتج الله تعالی فی هذه الأمّة رجلا منّی و أنا مِنهُ، یسوق اللهُ تعالی به برکاتِ السماوات و الأرض، فَتُنْزِلُ السّماء قطرها، وتخرج الأرض بذرها، و تأمَنُ وحوشها و سباعُها و یملأ الارض قسطاً و عدلا کما ملئت ظلماً و جوراً، و یقتل حتّی یقول الجاهل لو کان هذا من ذرّیّة محمّد صلی الله علیه و آله و سلم، لَرَحِمَ»(2)یحیی بن علاء رازی میگوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم میفرمود: خدای متعال میان این امّت مردی را ظاهر میسازد که از من است و من از او هستم. خدای تعالی به سبب او، برکات آسمانها و زمین را به آفریدگانش عطا میفرماید. آسمان، بارانش را فرود میبارد و زمین بذرهایش را میرویاند و حیوانات وحشی و درّنده، در امنیت و آرامش بسر میبرند و زمین را پر از عدل و داد میکند، همان گونه که پر از ظلم وستم شده باشد و به اندازهای از بیدادگران و دشمنان میکشد که نابخردان میگویند: اگر این مرد از دودمان محمّد بود، ترحّم میکرد.»
در این روایت نکته قابل توجه این است که اقامه قسط و عدل و گسترده شدن امنیّت و شمول برکات را با از میان رفتن جور و برطرف شدن جائران و قتل آنان، مرتبط دانسته و اعتراض به قتل را از ناحیه نابخردان و عدم آگاهی آنان به اُمور و واقعیّات، میداند. البته از نظر سند مورد اشکال است، زیرا در سند آن، احمد بن عثمانِ آدمی وجود دارد که فردی مجهول است.(3)
حدیث 1. «حدّثنا أبوهارون …، عن زرّ بن حبیش، سَمِعَ علیاً (رضی الله عنه) یقول: یُفَرِّجُ اللهُ الفِتَنَ بِرَجُل مِنّا، یَسوُمُهُم خَسفاً، لایُعْطیهِم إلاَّ السیفُ، یَضَعُ السیفَ عَلی عاتِقِةِ ثَمانِیَةَ أَشْهُر هَرْجاً،
1) تنقیح المقال، ج 10، ص 381، ش 935، چ جدید.
2) غیبت شیخ طوسی، ص 188، ح 149، جلد جدید؛ بحارالانوار، ج 1، ص 146؛ إثبات الهداة، ج 3، ص 504.
3) مستدرکات علم رجال الحدیث، ج 1، ص 365. ابن حماد، ص 96 ـ حدّثنا أبوهارون، عن عمر بن قیس الملای، فی المنهال، عن زر بن حبیش، سمع علیاً یقول: عرف السیوطی، ج 2، ص 73؛ کنز العمّال، ج 1، ص 589؛ ابن طاووس، ص 66؛ عرف السیوطی، ج 2، ص 73؛ کنز العمال... ابن طاووس ـ تنقیح المقال، ج6، ص 316، چ جدید.
حَتَی یَقولُوا. «وَاللهِ ما هذا مِنْ وُلٌدِ فاطِمَةَ لَوْ کان مِنْ وُلْدِها لَرَحِمَنا(1)از زرّ بن حبیش نقل شده وی از امام علی علیه السلام شنید که میگوید: خدا، به سبب مردی از ما، فتنه و آشوبها را برطرف میسازد و (فتنهگران) را خوار و ذلیل میکند و به آنان جز شمشیر چیزی نمیدهد و شمشیر بر دوش نهاده و هشت ماه به شدت مبارزه میکند به گونهای که مردم میگویند: به خدا سوگند! این، شخص از فرزندان فاطمه نیست! اگر از دودمان فاطمه بود بر ما ترّحم میکرد!»
حدیث 2. «… عَن عیسی بن الخَشّابِ، قالَ: قُلتُ لِلْحُسَیْنِ بن علی علیهما السلام: أنتَ صاحِبُ هذا الأَمرِ؟ قال: لا؛ وَلِکن صاحِبُ الأمْرِ الطرید الشرید المَوتُورُ بأبیه، الْمَکْنِّی بِعَمِّهِ یَضَعُ سَیفَهُ علی عاتِقِهِ ثمانِیَةَ أشْهُر …(2)از عیسی بن خشّاب نقل شده که به امام حسین علیه السلام عرض کردم آیا شما صاحب این امر هستید؟ فرمود: نه و لکن صاحب الامر رانده شده، دور افتاده، خونخواه پدرش و دارای کنیهی عمویش است، شمشیرش را هشت ما بر دوش مینهد.
حدیث 3. «… عن أبی بصیر، قال: سمعتَ أبا جعفر الباقر علیه السلام، یقول: «… و یضعُ السیف علی عاتقه ثمانیة أشهرُ هَرجاً هَرجاً حتی یرضَی الله» قلت: فکیف یعلم رضا الله؟ قال: یلقی الله فی قلبه الرحمة …(3)از ابو بصیر نقل شده که گفت: شنیدم امام باقر علیه السلام میفرمود: … شمشیر را هشت ماه بر دوش مینهد و به شدت مبارزه میکند، تا این که خداوند راضی شود. عرض کردم: چگونه به رضایت خدا پی میبرد؟ فرمود: خداوند، به دل وی رحمت میاندازد …»
ابن اثیر، میگوید: «الهَرْج، قتال و اختلاط؛(4)جنگ، یعنی کشتار و درگیری.»
شاید منظور، این باشد که مدّت عملیّات تهاجمی لشکریان حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف که به تضعیف و شکسته شدن شوکت ظالمان و متلاشی شدن آنان میانجامد. هشت ماه به طول میانجامد و پس از آن، به عملیّات ایذائی و موضعی و مقطعی، روی میآورند که در فاصلههای زمانی بعد، با آنان مقابله و برای همیشه ریشهکن خواهند شد.
هر سه روایتی که در آن هرج و مرج ذکر شده، از نظر سند ضعیفاند؛ عمر بن قیس و عیسی بن خشّاب، در سند روایت اوّل و دوّم، مجهولاند و در سند روایت سوم، ابن أبیحمزه است که وی نیز مورد بحث و تضعیف قرار گرفته است.
ائمه طاهرین علیهم السلام، همه مهربان و منشأ رحمت و برکاتاند. امام رضا علیه السلام، میفرماید: «الإمام، الأنیس الرَّفیقُ، الوالد الشّفیقُ، وَ الأَخُ الشَّقیقُ و الأمُّ البَرَّةُ بالوَلدِ الصَّغیرِ و مَفزَعُ العِبادِ فی الدّاهیة النّآدِ(1)امام، همدمی رفیق، پدری دلسوز، چونان برادری تنی، مادر مهربانی نسبت به فرزند خردسال و در گرفتاریهای هولناک پناه امت است.»
نیز ابو ربیع شامی میگوید: به امام صادق علیه السلام، عرض کردم: اماما! حدیثی از عمرو بن حَمِق به من رسیده آیا صحیح است؟ فرمود: بیان کن عرضه داشتم: عمرو، نزد امیرالمؤمنین علیه السلام رفت و آن حضرت در چهره او رنگی زرد مشاهده کرد. و فرمود: این زردی چیست؟ گفت: به بیماری مبتلا بودم. حضرت به او فرمود: «إنّا لَنَفرح لِفَرحِکُم وَ نحزُنُ لِحُزنِکُم و نَمرُضُ لِمَرَضِکُم وَ نَدعُوا لَکُم فَتَدعُونَ فَنُؤمِّن … فقال أبوعبدالله علیه السلام: «صَدَق عَمْروٌ(2)ما، در شادی شما شادیم و در غم و اندوه شما، اندوهناک و در بیماری شما، بیمار میشویم و برای شما دعا میکنیم. و شما که دعا میکنید ما آمین میگوییم. امام صادق علیه السلام، فرمود: عمرو، راست گفته است.»
نظیر این جریان را رُمَیله از امیرمؤمنان علیه السلام نقل میکند.(3)
امام عصر[عج] در پیامی به شیخ مفید میفرماید: «… إنّا غَیرُ مُهملینَ لِمُراعاتِکُم، وَ لا ناسینَ لِذِکرِکُم وَ لَولا ذِلکَ لَنَزَلَ بِکُم اللاَّواءُ وَ اصْطلَمَکُمُ الأَعداءُ(4)ما، سرپرستی شما را وانگذاشتهایم و یاد شما را فراموش نمیکنیم، اگر غیر از این بود، گرفتاریها، شما را از پای میانداخت و دشمنان، شما را نابود میساختند.»
در این زمینه، احادیث فراوانی وجود دارد: ائمه طاهرین علیهم السلام، مایه رحمتاند و
مقتضی رحمت آنان، برداشتن موانع از سر راه است. مقابله قاطع با ظالمان و مخالفان حاکمیت اسلام، یکی از مصادیق رأفت و رحمت امام نسبت به مؤمنان است. با توجه به این که شرایط ویژه هنگام ظهور به گونهای است که جایی برای کوچکترین اغماض و مدارا با معاندان باقی نمیگذارد، قاطعیّت امام و یاران مقتدر و شهادتطلب آن حضرت در رویارویی با دشمنان و ایجاد رعب و وحشت در میان آنان، هر مخالف ستمپیشهای را به تسلیم وامیدارد و آنان، چنان مرعوب میشوند که برخی، خلع سلاح شده و قدرت رویایی را از دست میدهند. بدین ترتیب، دامنه برخورد نظامی و خونریزی، تقلیل مییابد و به حدّاقل میرسد. از سویی، زمینه گناه نیز از میان میرود؛ چون، امنیّتی برای طاغیان و عاصیان وجود نخواهد داشت.
بنابراین، اکثریّت مردم، مظلوم و ستمدیده و طالب خیر و صلاح و از کسانی خواهند بود که امام عصر [ عجل الله تعالی فرجه الشریف ]آنان را مورد لطف قرار میدهد و تنها گروهی اندک، مقاومت نشان میدهند. در چنین شرایطی، صلح و تقیّه و رحمت و رأفت با این گونه افراد و گروهها معنا ندارد و چارهای جز شمشیر و اِعمال قوّه قهریّه و قضاوتهای داوودی و سلیمانی ندارد که در آن به گواهی شاهدی، نیاز(1)نیست.
بنابراین، اشخاص و گروههایی مورد نِقْمت واقع میشوند که مانع پیشرفت و به اصطلاح سدّ راه و صدّ عن السبیل هستند. از همین رهگذر، در روایت آمده است: «وای به حال کسی که مانع حرکت حضرت بشود.»(2)
برخی از مخالفانِ امام، قوم و نژاد خاصی دارند و بعضی، پیرو ادیان دیگرند و گروهها و فرقههایی به ظاهر مسلمان؛ ولی منافق صفت و یا مقدّسانی کجاندیش خواهند بود. امام زمان [عج] با هر یک، به شیوه خاصی برخورد خواهد داشت. با نقل روایاتی، به بیان این موارد میپردازیم.
در روایاتی که از قوم عرب سخن به میان آمده، شاید منظور، اهل مکّه و قبیله
قریش به ویژه بنیامیّه(1)و بنیعبّاس و بنیشیبه و یا حکومتهای عربی دست نشانده باشند. گروههای یاد شده، با اهلبیت علیهم السلام مشکل داشتند و عمدهترین سبب آن، جنگ بدر است که حقد و کینه حضرت علی علیه السلام را به خاطر کشتن پدران کافر، به دل داشتند.
به نقل تاریخ، در مکّه بیست و پنج قبیله وجود داشت که بیست و سه قبیله آنها بر ضدّ پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم و مسلمانان متّحد شدند و جنگ بدر را ترتیب دادند. واقدی ـ از علمای اهل سنّت ـ در کتاب خود، هنگامی که کشتهشدگان جنگ بدر را ذکر میکند، میگوید:
همه قبایل، کشته داشتند. در میان آنان، تعدادی را امیرمؤمنان علیه السلام به قتل رسانده بود. از این رو، آنان کینه شدیدی از امام علی و اهلبیت علیهم السلام به دل داشتند.
از سویی، حکومتهای پس از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم، مردم را بر ضدّ امام علی علیه السلام تحریض و تحریک میکردند و زمانی که معاویه و بنیامیّه، جبهه ائتلاف مخالفان را تشکیل دادند، همه طوایف و قبایل مذکور، بر محور بُغض و کینه و انتقام جمع شدند. در طول تاریخ، بیشترین مخالفتها با اهلبیت علیهم السلام، از ناحیه این گروههای انحرافی و نژادپرست صورت گرفته است، با این که خود، مناقب اهلبیت علیهم السلام را میدانستند.
بنابراین، عمدهترین عواملِ مخالفت قریش را با اهلبیت علیهم السلام، در دو موضوع میتوان بیان داشت:
امام علی علیه السلام، تعدادی از آنان را در جنگها کشته بود، از این رو، آنان کینه به دل داشتند.(2)
سران حکومت پس از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم، با طرح مسائل فرعی و عاطفی مبنی بر این که علی علیه السلام، اجداد آنان را کشته، مردم را بر ضدّ آن حضرت تحریض و تحریک میکردند(3)در این جا، به احادیثی در مورد قریش و اهل مکّه در شش بند اشاره
میکنیم:
از ابوبصیر نقل شده میگوید: امام باقر علیه السلام، در ضمن حدیث مفصّل و طولانی فرمود: «یقولُ القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف، لاَِصحابِهِ: یا قومُ! إنَّ أهلَ مکّةَ لا یُریدُونَنی وَلِکنّی مُرسِلٌ إلَیهِمِ لاِحتجّ عَلَیْهِم بِما یَنْبَغی لِمِثلی أنْ یَحتَجَ عَلَیْهِم. فَیَدْعُو رَجُلا مِن أصحابِهِ فَیَقُولُ لَه: اِمضِ إلی أهلِ مَکَّةَ، فَقُل: یا أهلَ مَکَّةَ! أنَا رسولُ فُلان إلیکُم وَ هُو یَقولُ لَکُم: إنّا أهلُبیتِ الرَحمَةِ، وَ مَعدِنُ الرِّسالَةِ و الخِلافَةِ، و نَحنُ ذُرِّیَة مُحَمَد وَ سُلالَة النَبِیِّینَ وَ إنّا قَدْ ظُلِمْنا وَاضطُهِدنا و قُهرِنا وَابْتُزَ مِنّا حَقُّنا مُنْذُ قُبِضَ نَبِیُّنا إلی یَومِنا هذا فَنَحْنُ نستنصرکم فانصرونا. فإذا تکَلّم هذا الْفَتی بهذا الکلامِ، أتَوْ إلَیهِ فَذَبَحُوهُ بینَ الرُّکنِ وَالمقام، و هی النّفسُ الزَکیّة. فإِذا بَلغَ ذلک الإمام، قالَ لاَِصحابِهِ: ألا أخبَرتُکُم أنَّ أهلَ مَکَّةَ لا یُریدُونَنا(1)حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف به یاران خود میگوید: ای مردم! اهل مکّه، مرا نمیخواهند؛ ولی خدا مرا به سوی آنان فرستاده تا بر آنها اتمام حجّت کنم به نوعی که سزاوار فردی مانند من است بر آنان اتمام حجّت کند. از این رو، مردی از یاران خود را میطلبد و به او میفرماید: نزد اهل مکّه برو و به آنان بگو: من فرستاده فلانی هستم و او به شما میگوید: ما اهلبیت رحمت و معدن رسالت و خلافتیم و دودمان محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و سلاله و نسل پاک پیامبران هستیم. مورد ظلم و ستم قرار گرفتیم و مقهور گردیدیم و از زمان رحلت پیامبرمان تا کنون، حق ما را گرفته و غصب کردهاند. اکنون از شما یاری میطلبیم، ما را یاری کنید. زمانی که آن جوان این سخن را بر زبان میآوَرَد مردم مکّه، بر وی هجوم میآورند و میان رکن و مقام سر از پیکر او جدا میکنند. و او همان نفس زکیّه است. هنگامی این خبر به آن حضرت میرسد. به یاران خود میفرماید: آیا به شما خبر ندادم مردم مکّه ما را نمیخواهند.»
ابو بصیر، در ضمن حدیثی طولانی از امام باقر علیه السلام، روایت میکند که آن حضرت فرمود: «… إذا خَرَجَ یَقُومُ بِأمر جَدید و کِتاب جَدید و سُنَّة جَدیدَة وَ قَضاء جَدید، عَلَی العَرَبِ شَدیدٌ وَ لَیْسَ شَأنُهُ إلاَ الْقَتْلَ، لایَسْتَبْقی أحَداً، و لا تَأخُذُهُ فی الله لَومَةُ لائِم(2)حضرت مهدی[عج] با
برنامه (حکومتی) نو، سنّتی جدید و قضاوتی تازه، قیام میکند. بر عربها، روزگار بسیار سختی خواهد بود. شایسته شأن و موقعیّت او، جز کشتن دشمنان نیست و کسی از [دشمنان] را باقی نمیگذارد. و در اجرای امر الهی، از سرزنش هیچ ملامت کنندهای پروا ندارد.»
واضح است که محور این روایت اعراباند که آنان را تحت فشار قرار میدهد. و چنانکه اشاره شد منظور، حکومتهای دست نشانده عرب و یا قریش و یا پسمانده بنیامیّه و… میباشند نه قوم عرب. زیرا جمع کثیری از یاران حضرت را قوم عرب تشکیل میدهد.
حدیث 1. ابو بصیر میگوید: امام صادق علیه السلام، فرمود: «یُجَرِّدُ السَیفَ علی عاتِقِهِ ثَمانِیَةَ أشهُر یَقْتُلُ هَرْجاً، فأوّلُ ما یَبدَأُ بِبَنی شَیْبَةَ، فَیَقْطَعُ أیدِیَهُم وَ یُعَلِّقُها فی الکعبَةِ، وَیُنادی مُنادِیهِ: هؤُلاءِ سُرّاقُ اللهِ، ثُمَ یتناوَلُ قُریشاً فَلا یَأخُذُ مِنها إلاَ السَیفَ وَ لا یُعطیها إلاَ السَیْفَ وَ لا یَخْرُجُ الْقائم عجل الله تعالی فرجه الشریف، حتَی یُقْرَأ کِتابانِ: کِتابٌ بِالْبَصْرَةِ، وَ کِتابٌ بِالْکوُفَةِ بِالبَرائَةِ مِنْ عَلِی علیه السلام(1)(حضرت مهدی) هشت ماه، شمشیرِ برهنه بر دوش دارد و دست به کشتار دشمنان میزند. نخستین مرحله کشتار او، قبیله بنیشیبه (پرده داران کعبه) اند که دستهای آنان را قطع و بر درِ کعبه میآویزد و منادی آن حضرت اعلام میدارد: اینان، دزدان [خانه] خدا هستند. سپس به قریش میپردازد و با ایشان جز با شمشیر برخورد نمیکند و به آنها جز شمشیر پاسخی نمیدهد. و تا زمانی که دو پیام یکی در بصره و دیگری در کوفه مبنی بر بیزاری از امام علی علیه السلام، خوانده نشود، قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف دست به قیام نخواهد زد.»
سند این روایت، مورد نظر و تامّل است، زیرا یونس بن کلیب در آن وجود دارد که فردی مجهول است. ابن أبیحمزه نیز، مورد تأمّل و بحث است.
حدیث 2. سدیر صَیرفی، به نقل از مردی از اهل جزیره میگوید وی کنیزی را برای خانه خدا نذر کرده بود. او را به مکّه آورد. به ملاقات حَجَبه و پردهداران رفت و
1) غیبت نعمانی، ص 307، ب 19، ح 2؛ اثبات الهداة، ج 3، ص 545، ب 32، ف 27، ح 534؛ حلیة الابرار، ح 2، ص 633.
آنان را نسبت به نذرش مطلع ساخت. برای هر کس از آنان موضوع را بیان میکرد، او میگفت: کنیز را برای من بیاور که خدا نذرت را میپذیرد. هر کدام از پردهداران خانه خدا توقع داشتند کنیز را به او بدهد.
از این موضوع وحشت شدیدی بر او مستولی میشود ماجرا را به یکی از یارانش از اهالی مکه نقل میکند. او میگوید: آیا پیشنهادی را از من میپذیری؟ میگوید: آری، اظهار میدارد: به مردی که رو به روی حجرالأسود نشسته و مردم گِرد او جمعاند نگاه کن. وی ابو جعفر محمّد بن علی بن الحسین علیهم السلام است. نزد او برو وی را از این ماجرا آگاه کن و ببین به تو چه میگوید، به همان عمل کن.
وی میگوید، نزد او رفتم و عرضه داشتم: خدا، تو را مشمول رحمت خودش قرار دهد! از اهل جزیره هستم. کنیزی همراه دارم که او را نذر خانه خدا کردهام و موضوع را به هر کدام از پردهداران گفتم، در پاسخ گفتند: کنیزت را نزد من بیاور تا خدا نذرت را بپذیرد. واز این واقعه، وحشتی شدید به من دست داده است. حضرت فرمود: ای بنده خدا! خانه، نه چیزی میخورد و نه میآشامد. کنیز خود را بفروش و به جستجوی همشهریانات که به زیارت این خانه آمدهاند، بپرداز و بنگر هر کدام از خرجی خود عاجز و درمانده شدهاند، آن مبلغ را به او بده، تا بتواند به شهر و دیار خود بازگردد. او نیز همان کار را انجام میدهد در پی این کار، هر یک از پردهداران که به او میرسند، حضرت را مردی دروغگو و ناآگاه میشمارند!
آن مرد، گفته آنان را به امام باقر علیه السلام عرض میکند. حضرت میفرماید: تو، سخن آنان را به من گفتی، آیا سخن مرا نیز به آنان میگویی؟ عرض کرد: آری؛ حضرت فرمود: «به آنان بگو، ابو جعفر به شما پیام داد، چگونه خواهید بود آن گاه که دستها و پاهایتان بریده شود و در کعبه آویخته گردد، سپس به شما گفته شود، فریاد برآورید که ما دزدان کعبه هستیم.»
هنگامی که آن مرد قصد دارد بپا خیزد حضرت میفرماید: «البتّه، آن کار را من انجام نمیدهم؛ بلکه آن را مردی از دودمان من، انجام خواهد داد.»(1)
1) غیبت نعمانی ص 236، ب 13، ح 25؛ بحار الانوار، ج 52، ص 349.
همان گونه که در بند «الف» همین بخش یادآوری شد، اهل مکّه، نه تنها فرستاده امام را به قتل میرسانند؛ بلکه جانشین آن حضرت را نیز به شهادت خواهند رساند. ابوخالد، از امام باقر علیه السلام نقل کرده که آن حضرت فرمود: «یُبایَعُ القائمُ بِمَکَّةَ عَلی کِتابِ اللهِ وَ سُنّة رَسُولِهِ، وَ یَسْتَعْمِلُ عَلی مَکَّةَ، ثُمَّ یَسیُر نَحْوَ الْمَدینَةِ فَیَبْلُغُهُ أنّ عامَلَهُ قُتِلَ، فَیَرجِعُ إلیهمْ فَیقْتُلُ المُقاتلةَ و لا یَزیدُ علی ذلک …(1)با حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف در مکّه، براساس کتاب خدا و سنّت پیامبر او، بیعت صورت میگیرد و آن حضرت، جانشینی را بر مکّه میگمارد و خود به سوی مدینه حرکت میکند که خبر کشته شدن جانشیناش بین راه به او میرسد. حضرت، بیدرنگ برمیگردد و کشندگان را به قتل میرساند و بیش از این، کاری انجام نمیدهد [متعرّض دیگران نمیشود] شاید این شخص همان فرستاده امام است که اهل مکّه سر از پیکر او جدا میسازند.
ابوخالد کابلی در خبر دیگری از امام باقر علیه السلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: «… یَخْرِجُ إلَی المَدینةِ فَیُقیمُ بِها ما شاء، ثُمَّ یَخْرُجُ إلی الکوفَةِ وَ یَسْتَعْمِلُ عَلَیْها رَجُلا مِنْ أصحابِهِ. فَإذا نَزَلَ الشَّفْرَةَ جاءهُمْ کِتابُ السُّفْیانی إنْ لَمْ تَقْتُلُوهُ لاََقْتُلَنَّ مُقاتِلیکُمْ وَ لأَسْبِیَنَّ ذَرارِیَکُم. فَیُقْبِلوُنَ عَلی عامِلِهِ فَیَقْتُلُونَه، فَیَأتیهِ الخَبَِرُ، فَیَرْجِعُ إلَیْهِمْ، فَیَقْتُلُهُم وَ یَقتُلُ قُرَیْشاً حَتّی لا یَبْقی مِنْهُم إلاَّ أکلَةُ کَبْش ثُمَّ یَخْرُجُ إلَی الکُوفَةِ وَ یَسْتَعْمِلُ رَجُلا مِنْ أصْحابِهِ فَیُقبِلُ و یَنزِلُ النَّجَفَ(2)(حضرت مهدی [عج] رهسپار مدینه میگردد و در آنجا هر قدر بخواهد، میماند. مردی از اصحاب خود را در آنجا جانشین خویش قرار میدهد. به سمت کوفه حرکت میکند. هنگامی در «شفره»(3)فرود میآید. نامه سفیانی بدین مضمون به اهل مدینه میرسد، که اگر جانشین (مهدی علیه السلام) را نکشید. مردان شما را به قتل میرسانم و زنانتان را به اسارت میگیرم. مردم مدینه بر فرمانروا هجوم آورده و او را به قتل میرسانند. این خبر به آن حضرت میرسد و به مدینه باز میگردد. و قاتلان را میکشد و به گونهای
قریش را نابود میکند که جز به تعداد لقمه خوراک گوسفندی، کسی از آنان باقی نمیماند. سپس به سوی کوفه میرود و یکی از یارانش را به جانشینی خویش تعیین و پس از آن به نجف روی آورده و در آنجا منزل میگزیند.»
در این روایت نیز به فرض صحّت سند، محور درگیری، قریش است نه تمامی مردم. قریش نیز که پرونده ننگین آنان بر همگان آشکار است در اثر تعدّی و تجاوز و اقدام به قتل و جنایت، به سزای اعمال خود میرسند.
حدیث 1. «عَن مُحَمّدِ بن مُسلِم، قال: سمعتُ أبا جعفر علیه السلام لَوْ یَعْلَمُ النَاسُ ما یَصنَعُ القائمُ إذا خَرَجَ لأَحَبَّ أکْثَرُهُمْ ألاَّ یَرَوْهُ مِمَا یَقتُلُ مِنَ النّاس. أمَا إنَّهُ لا یَبْدَأُ إلاَّ بِقُرَیش فَلا یَأْخُذُ مِنها إلاّ السَیفَ حتَی یَقُولَ کَثیرٌ مِنَ النَاسِ: «لَیْسَ هذا مِن آلِ مُحَمَد، وَ لوْ کانَ من آلِ مُحَمَد لَرَحَمَ(1)محمّد بن مسلم میگوید: از امام باقر علیه السلام شنیدم میفرمود: اگر مردم [مخالفان] میدانستند قائم [عج] آن گاه که ظهور نماید چه برنامهای دارد، اکثر آنان، آرزو میکردند به جهت کشتار زیادی که از مردم [آنان] انجام میدهد هرگز آن حضرت را نبینند؛ آگاه باشید که! نخستین کشتار را در قبیله قریش خواهد داشت. از قریش جز شمشیر دریافت نمیکند و جز شمشیر ارمغانی به آنان نخواهد داد، [حضرت کار را به جایی میرساند] که بسیاری از مردم میگویند: این شخص، از دودمان محمّد صلی الله علیه و آله و سلم، نیست، اگر بود، ترّحُم میکرد.»
کلمه «ناس» در روایات، به معنای «مخالفان اهلبیت» و کسانی است که همیشه بنای دشمنی با آنان را داشته و دارند. حدیث 2. «روی عَبدُاللهِ بن المغیرة، عنْ أبی عَبدِاللهِ علیه السلام: «إذا قامَ القائِمُ مِنْ آلِ مُحَمّد صلی الله علیه و آله و سلم، أقامَ خمسمئة مِنْ قُرَیْش، فَضَربَ أَعْناقَهُمْ، ثُمَ أقامَ خمسمئة، فَضَرَبَ أعْناقَهُمْ، ثُمَ خمسمئة أُخْری، حَتَی یَفعَلَ ذلک سِتّ مَرّات! قُلتُ: وَ یَبْلُغُ عَدَدُ هؤُلآء هذا؟ قال: نَعَمْ، مِنْهُمُ و مِنْ مَوالیهِمْ(2)عبدالله بن مغیره میگوید: امام صادق علیه السلام فرمود: هنگامی که قائم آل محمد[عج] ظهور کند،
پانصد تن از قریش را بازداشت و سپس اعدام میکند. سپس پانصد نفر دیگر را به همین گونه و این کار را، شش بار تکرار میکند. پرسیدم: آیا تعدادشان به این اندازه میرسد؟ حضرت فرمود: آری؛ خودشان و دوستان و همپیمانانشان.»
در روایات دیگر از «موالی قریش» به «احابیش» تعبیر شده و منظور از آنان کسانیاند که در منطقه حبشی پایین دست مکه زندگی میکنند و با قریش همپیمان شدهاند که همیشه در کنار آنان باشند.(1)
حدیث 3. «عنْ أبیالجارود، عَنْ أبی جعفر علیه السلام قال: … فَیَقْتُل ألْفاً و خمسمئة قریشی لَیْسَ فیهِمْ إلاَّ فرخُ زَنْیّة(2)از ابوجارود، در ضمن حدیثی از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمود: هزار و پانصد تَن از قریش را به قتل میرساند که در میان آنان، جز زنازاده وجود ندارد.»
در این روایت، محدوده کشته شدگان و هویّت و تعداد آنان، کاملاً روشن شده است.
حدیث 4. «… عَنِ الْحارِثِ الأعْوَرَ الْهَمْدانی، قالَ: قالَ أمیرُالمَؤمنینَ علیه السلام: بأبی ابن خِیَرَةِ الإِماءِ ـ یعنی القائِمَ مِنْ وُلْدِهِ علیه السلام ـ یسُومُهُم خَسفاً و یَسْقیهِم بِکَأْسِ مُصْبِرَة وَ لا یُعْطیهِمْ إلاَّ السَیفَ هَرْجاً، فعند ذلک تَتَمَنّی فَجَرَةُ قُرَیْش لَوْ أنّ لَها مُفاداةٌ مِن الدُّنیا و ما فیها لِیُغْفَرَلَها. لا نَکُفُّ عَنْهُم حتی یرضَیالله(3)حارث بن عبدالله اعور هَمْدانی میگوید: امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: پدرم فدای فرزند برگزیده کنیزان باد ـ یعنی قائم از دودمان او، آنان را خوار میسازد و جام شَرَنگ به آنها مینوشاند و جز شمشیر به آنان پاسخی نخواهد داد. در این هنگام، زشتکاران قریش آرزو میکنند کاش دنیا و هر آن چه در آن است، در اختیار داشتند و آن را فدیه میدادند تا گناهانشان بخشوده شود؛ ولی دست از آنان برنخواهیم داشت تا خداوند راضی شود.»
شاید این روایات، بر روایات دیگر حاکم باشد و آنها را نیز تفسیر و تبیین کند، زیرا به گونهای واضح و آشکار میگوید: محدوده کشتار، زشتکاران قریشاند.
حدیث 1ـ «… عن رَفید مولی أبی هُبَیْرَةَ، قالَ: قُلْتُ لاَِبی عَبدِالله علیه السلام: جعلت فداکَ یابن رسولِاللهِ! یسیر القائمُ بسیرَةِ عَلی ابن أبی طالِب فی أهلِ السَوادِ؟ فَقالَ: لا؛ یا رَفیدُ! إنَّ عَلی ابن أبی طالِب سارَ فی أهلِ السَوادِ بِما فِی الجَفْرِ الأَبیَضِ، وَ إنَّ القائم یَسیرُ فی العَرَبِ بما فی الجَفْرِ الأحمَرِ. قال: قُلتُ لَهُ: جُعِلتُ فِداکَ! وَ مَا الجَفْرُ الاَْحْمَرُ؟ قال: فَأمَرّ إصبَعَهُ إلی حَلْقِهِ، فقالَ: هکَذا، یعنی الذِّبْحَ. ثُمَ قال: یا رَفیدُ! إنَ لِکُلِّ أهلِبَیت نجیباً شاهِداً عَلَیْهِمْ شافِعاً لاِمثالِهِم(1)رفید بن هبیره میگوید: به امام صادق علیه السلام، عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! فدایت شوم! آیا قائم[عج] میان مردم عراق به شیوه علی بن ابیطالب علیه السلام، رفتار میکند؟ فرمود: خیر، یا رفید! علی بن ابیطالب علیه السلام، میان مردم عراق، براساس آن چه در جَفْر سفید آمده رفتار کرد (یعنی رفتاری با ملایمت) ولی قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف با عرب، براساس آن چه در جَفْر سرخ بیان شده رفتار میکند عرض کردم: «فدایت شوم! جفر سرخ چیست؟ آن حضرت، انگشت مبارک خود را به گلوی خود کشید و فرمود: این گونه رفتار میکند. یعنی دشمنان را گردن میزند. سپس فرمود: ای رفید! البته، هر خاندانی نجیب و گواهی دارد که بر عملکرد اهل خود شاهد است. و امثال آنان را شفاعت خواهد کرد.»
مرحوم آقای خویی در مورد «رفید»، ساکت است؛ ولی مامقانی میگوید: از این روایت، حُسن عقیده او ظاهر است.(2) در این روایت نیز حدّ و مرزها کاملا، مشخص شده که تمام عراق و تمام عرب مورد نظر نیست. امام علی علیه السلام خود، با تمام عراق و عرب، سر جنگ نداشت؛ بلکه خصوص ناکثین و عهدشکنان، با حضرت درگیر بودند امام عصر علیه السلام نیز فقط با ناکثین و مخالفان مقابله میکند.
حدیث 2. «… عن عبدالرحمان بن الحَجّاج، عنِ الصّادق علیه السلام قالَ: إذا قام القائم و أتی رَحبةَ الکوفةِ، فقالَ برِجِلهِ هکذا، أوْ أوْمأ بیدهِ إلی موضع ثمَ قال: إحْفروا هاهنا. فَیَحفِروُنَ، فَیَستخرجون اثنَی عَشَرَ ألف دِرْع (اِثْنَی عَشَرَ دِرْع) وَ اثْنَی عَشَرَ ألف سَیف، وَ اثْنَی عَشَرَ ألف بِیضَة لِکُلِّ بَیْضَة وَجْهانِ، ثُمَ یَدْعوا اثنَی عَشَرَ ألف رَجُل مِن المَوالِی، من العَرَب و العَجَمِ، فَیُلْبِسُهُم ذالک، ثُمَ یَقولُ:
مَنْ لَمْ یَکُنْ عَلَیهِ مِثْلُ ما عَلَیْکُمْ فَاقْتُلُوهُ(1)از عبدالرحمان بنحجّاج نقل شده که امام صادق علیه السلام فرمود: آن گاه که قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف دست به قیام بزند به رَحبه کوفه میآید و به محلّی اشاره میکند و میفرماید: این جا را حفر کنید. چون حفر کنند، دوازده هزار زره، دوازده هزار شمشیر و دوازده هزار کلاهخُود، بیرون آورند که هر کلاهخُودی دو طرف دارد. سپس دوازده هزار مرد از هواداران عرب و عجمِ خود را فرا میخواند و اسلحه بر اندامشان میپوشاند و سپس میگوید: کسانی را که چنین سلاحی در بر ندارند، به قتل رسانید.»
این روایت از نظر سند، مرفوعه و ضعیف است، شاید این اقدام، در ارتباط با نقطه خاصّی از کوفه ـ رَحبه ـ باشد، نه تمامی افرادی که این فرم خاص از لباس را ندارند، زیرا معنای آن، این است که تمام ساکنان کره زمین را باید نابود کنند!
حدیث 3. در مورد (نبرد با سفیانی در کوفه) ـ به سبب طولانی بودن حدیث، به ترجمه آن اکتفا میشود.
«سیّد علی بنعبدالحمید، در «کتاب الغیبه» حدیث مرفوعی ـ مرسل ـ را از امام صادق علیه السلام نقل میکند که آن حضرت فرمود: «قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف میآید تا به نجف میرسد. در آن حال، لشکر سفیانی، به سوی آن حضرت و اصحاب او از کوفه بیرون میآیند، با این که مردم همه با آن حضرتاند. این قضیه، در روز چهارشنبه اتفاق میافتد. قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف مردم را دعوت میکند و به حق خودش سوگند میدهد و به آنان خبر میدهد که من مورد ظلم و ستم قرار گرفته و مقهور شدهام. و میفرماید: هر که در مورد خدا با من به گفت و گو بپردازد، من، نزدیکترین مردم به خدا هستم. در پاسخ وی میگویند: از هر کجا که آمدهای به همان جا بازگرد ما به تونیازی نداریم، زیرا شما را شناخته و امتحان کردهایم.
بدین سان، بدون جنگ و خونریزی پراکنده میشوند. با فرا رسیدن جمعه، دیگر بار حضرت، آنان را دعوت کرده. اتمام حجت میکند. که در آن حال، تیری از کمان رها میشود و به یکی از مسلمانان اصابت میکند و او را به قتل میرساند. و اعلان
1) اختصاص، ص 334؛ بحار الانوار، ج 52، ص 377؛ معجم احادیث الامام المهدی، ج 4، ص 47.
میشود: فلانی کشته شد. در این هنگام، حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف پرچم رسول خدا را میگشاید. وقتی آن را گشود، فرشتگانِ بَدْر به خدمتاش فرود میآیند. با فرارسیدن ظهر، نسیم فتح و پیروزی برای آن حضرت میوزد. و او خود و یارانش، بر دشمنان حمله میکنند. خدای تعالی او را بر آنها غالب میگرداند. و دشمن پا به فرار میگذارد جمعی را نیز به قتل میرساند تا آنان را به خانههای کوفه وارد میکند. منادی آن حضرت اعلان میدارد که: آگاه باشید! فراریان را تعقیب نکنید و زخمیها را نکشید و با آنان به شیوهای رفتار میکند که علی علیه السلام در جنگ جمل با اهل بصره رفتار کرد.»(1)
این روایت نیز با قطع نظر از صحّت سند، محور خاصّی را مورد تهاجم و قتل قرار داده که لشکریان سفیانیاند و اصولاً خودشان به عراق و سرزمینهای اسلامی تهاجم وسیعی انجام میدهند و به قتل و غارت دست میزنند. پس از شکست دادن آنان و فرار از صحنه و پناه بردن به خانههای کوفه، حضرت مهدی[عج] از تعقیب آنان نهی و جلوگیری میکند.
این روایت با آن چه که به حضرت نسبت میدهند، منافات دارد.
ابوبصیر میگوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: حضرت قائم[عج] تا پایان زندگانی، در مسجد سهله (کوفه) خواهد ماند؟ فرمود: «آری»؛ پرسیدم: اهل ذمّه در نظرش چگونه خواهند بود؟ فرمود: «با آنان، رفتاری مسالمتآمیز خواهد داشت، همان گونه که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم با آنها رفتار میکرد. آنان با خواری، جزیه میپردازند.»(2)
علاّمه مجلسی میگوید: «شاید این حکم، مربوط به آغاز قیام باشد، زیرا از ظاهر روایات برمیآید که از آنان جز ایمان پذیرفته نیست و اگر نپذیرند، کشته میشوند.»(3)
براساس این روایت و طبق بیان علاّمه مجلسی، امام علیه السلام نسبت به اهل کتاب (یهود و نصاری) نیز سیاست نرمش را پیش میگیرد. و از آنان مطالبه جزیه میکند، نه این
که در همان ابتدا، به جنگ آنان برود و قتلعام کند.
آری، در مرحله بعد، فقط اسلام آوردن و پذیرش دین حق را از آنان میخواهد؟ در غیر این صورت محکوم به قتل هستند. البته، در هر مرحلهای، عدّهای از آنان به اسلام میگروند و یا پرداخت جزیه را میپذیرند و در نهایت، درصد اندکی خواهد ماند که قطعاً، افراد عنود و لجوجاند و چارهای جز تصفیه و ریختن خون آنان، نخواهد بود.
امام صادق علیه السلام میفرماید: «… وَ إنَّ القائمَ یَخْرُجُونَ عَلَیهِ فَیَتأَوَّلُونَ عَلَیْهِ کتابَ اللهِ وَ یُقاتِلُونَهُ عَلَیْهِ(1)قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف در شرایطی ظهور خواهد کرد که کتاب خدا را بر ضدّ او تأویل و بر مبنای آن با حضرت به جنگ برمیخیزند.»
در ضمن حدیث مفصّلی از امام صادق علیه السلام بیان شده که: «سیّد حسنّی آن جوانمرد خوش سیمای دیلمی(2)جنبش خود را آغاز میکند … و دست بیعت به حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف میدهد و خود و یارانش با آن حضرت بیعت میکنند؛ امّا چهل هزار تن از صاحبان مصاحف که به زیدیّه معروفاند، از بیعت خودداری میکنند و میگویند: این کار، سِحْری بزرگ است. در ابتدای حدیث، آمده که حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف معجزاتی را نشان میدهد. بدین سان، دو لشکر با هم درگیر میشوند. حضرت مهدی[عج] به سوی طائفه منحرف آمده و آنان را نصیحت و به پیروی از خویش دعوت میکند؛ ولی آنها بر لجاجت و طغیان خود میافزایند و آن حضرت، فرمان به کشتن آنان میدهد و همه آنها کشته میشوند.»(3)
ب. بَتْرِیّه(1)
«… عن أبیالجارود، عَن أبی جعفر علیه السلام: … یَسیرُ إلَی الکُوفَةِ فَیَخْرُجُ منها ستَّه عَشَر ألفاً مِنَ البتریّة، شاکّینَ فِی السّلاحِ، قُرَّآء القُرآن، فُقَهاءٌ فِی الدین قد قرّحوا اجباههم(2)ابوجارود، نقل میکند که امام باقر علیه السلام فرمود: هنگامی که قائم قیام کند، به سوی کوفه رهسپار میشود. در آنجا … شانزده هزار تن از فرقه بتریّه، مسلّح در برابر امام میایستند. آنان، قاریان قرآن و فقیهان دینیاند و پیشانی آنان در اثر عبادتِ زیاد، پینه بسته. چهرههایشان در اثر شب زندهداری زرد شده و نفاق سراپای آنها را پوشانده است یک صدا فریاد برمیآورند و به حضرت میگویند: «ای پسر فاطمه! از همان جا که آمدهای بازگرد، زیرا به شما نیازی نداریم. پس از آن، حضرت شمشیر میکشد و همه را از میان برمیدارد …»
این روایت نیز با قطع نظر از سند، محور خاصّی را که خوارجِ طائفه بتریهاند، مورد بحث قرار میدهد، نه این که جهانیان را به قتل برساند و کشتار راه بیندازد.
مسعودی در مروجالذهب، حدیث مرسلی را از امیرمؤمنان علیه السلام نقل میکند که حضرت پس از شکست خوارج، هنگام گذشتن از کنار گشتگان آنان فرمود: «آن کس شما را به کشتن داد که شما را فریفت.» پرسیده شد: او کیست؟ فرمود: «شیطان و نفسهای پلید.» یاران پرسیدند: آیا خداوند، اصل و تبار آنان را تا پایان دنیا قطع کرد؟
حضرت پاسخ داد: «خیر؛ سوگند به آن که جانم در دست اوست! آنان در صُلبهای مردان و رحم زنان خواهند بود و پی در پی ظاهر خواهند شد تا آن که به سرکردگی شخصی به نام «اشحط» حدّ فاصل رود دجله و فرات دست به جنبش
1) بَتریة، یک از قرقه های زیدیّه، از پیروان کثیرالنوی هستند. آنان، عقاید مشابهی با سلمانیّه، یکی دیگر از فرقه های زیدیّه دارند. در اسلام و کفر عثمان، توقف و تردید دارند. در مسائل اعتقادی، مشرب اعتزال و در فروع فقهی، بیش تر پیرو ابوحنیفه هستند. گروهی از آنان نیز پیرو شافعی یا مذهب شیعه هستند. بهجة الامال، ج 1، ص 95؛ ملل و نحل، ج 1، ص 161.
2) دلائل الامامه، ص 241؛ معجم احادیث الامام المهدی، ج 3، ص 306 ـ 307.
میزنند. در آن روزگار، مردی از اهلبیت ما، به جنگ او میرود و وی را به هلاکت میرساند و از آن پس هیچ قیامی از خوارج تا روز قیامت انجام نخواهد پذیرفت.»(1)
در این روایتِ مرسله نیز، سخن از کشتار نیست؛ بلکه محورِ بحث، کشته شدن فرمانده خوارج به دست حضرت است. و پس از آن، هیچ گونه تحرکی از آنان صورت نمیگیرد.
د. مُرجئه(2)
بشیر بن اراکه نبّال. روایت کرده که امام باقر علیه السلام فرمود: «ویحَ هذه المُرجئة إلی مَنْ یلجؤونَ غداً إذا قامَ قائمنا؟ إنّهمْ یقولونَ: لوْ قدْ کان ذلک کُنَّا و أنتمْ فی العدلِ سواءً. فقال: منْ تابَ، تابَ اللهُ علیهِ، و مَنْ أسَرَّ نفاقاً فَلا یُبْعِدُ اللهُ غیرَهُ و منْ أظهَرَ شَیئاً أهْرَقَ اللهُ دَمَهُ. ثُمَّ قال: یَذْبَحُهُمْ ـ وَالَّذی نفسی بِیَدِهِ! کَما یَذبَح القَصَّابُ شاتَهُ. و أوْمَأَ بَیَدِهِ إلی حَلْقِهِ ـ …(3)وای به حال مُرجئه! هنگامی که قائم ما قیام کند، به چه کسی پناه خواهند برد؟ راوی گفت: آنان میگویند: در آن هنگام ما و شما در برابر عدالت یکسان خواهیم بود. فرمود: هر یک از آنان توبه کند، خدا از او میگذرد و اگر در درون خود نفاق و دورویی داشته باشد، خداوند، جز او کسی را از خود دور نمیکند و اگر چیزی از آن نفاق را آشکار سازد، خداوند خونش را خواهد ریخت. سپس فرمود: سوگند به آن کس که جانم در دست اوست! همچنان که قصّاب، گوسفندش را سر میبرد، سر از بدن آنان جدا خواهد ساخت. و با دست، به گلوی خود اشاره کرد.»
محمّد بن أبیحمزه، به نقل یکی از یاران خود، از امام صادق علیه السلام روایت میکند که حضرت فرمود: «القائم یلقی فی حَربِهِ ما لَمْ یَلقَ رَسُولُاللهِ. إنّ رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم أتاهُم حجارَةً مَنقُورَةً وَ
1) مروج الذهب، ج 2، ص 418.
2) گروهی از فرقه های اسلامی هستند که معتقدند. معصیت کردن، به ایمان انسان زیانی نمی رساند، و با کفر، طاعت خداوند سودی ندارد. به این گروه مرجئه می گویند، چون بر این باور هستند که خداوند عذاب دادن آنان را تأخیر انداخته است. مجمع البحرین، ج 1، ص 177.
3) غیبت نعمانی، ص 283؛ بحار الانوار، ج 52، ص 357؛ معجم احادیث الامام المهدی، ج 3، ص 305.
خُشُباً مَنْحوُتَةً، وَ إنَّ القائمَ یَخْرُجُونَ عَلَیهِ فَیَتَأوَّلوُنَ عَلَیْهِ کتابَ اللهِ، وَ یقاتلونه عَلَیْهِ(1)قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف، در پیکار خود با شرایطی مواجه خواهد شد که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با آن مواجه نگردید. رسول خدا، در حالی به سوی آنان آمد که بتهای سنگی و چوبهای تراشیده را پرستش میکردند؛ ولی قائم چنان است که بر ضدّ او خروج میکنند و کتاب خدا را بر ضدّ وی تفسیر میکنند. و به استناد آن، با او به جنگ برمیخیزند.»
از این روایت چنین به دست میآید که حضرت، مورد ظلم و بیمهری مردم قرار میگیرد. بنابراین، هر واکنشی را که دشمنان میبینند، نتیجه طبیعی عمل خودشان خواهد بود. از این رو، جا دارد به جای بررسی روایات کشتار، به بررسی روایات مظلومیت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و بیمهری مردم نسبت به وی بپردازیم.
ابوبصیر میگوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: رفتار امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف با ناصبیها و کسانی که با شما دشمنی دارند، چگونه خواهد بود؟ فرمود: «یا أبا محمّد! ما لِمَنْ خالَفَنا فی دَوْلَتِنا مِنْ نَصیب. إنّ اللهَ قَدْ أحَلَّ لَنا دِماءَهم عِنْدَ قِیامِ قائمِنا. فَالیَوم مُحَرَّمٌ عَلَیْنا وَ عَلَیْکُمُ ذلِکَ، فَلا یَغُرَنَّکَ أحَدٌ! إذا قامَ قائِمنا اِنْتَقَمَ للهِ وَ لِرَسوُلِهِ وَ لَنا أجْمَعینَ(2)ای ابا محمد! در دولت و حکومت ما، مخالفان، بهرهای نخواهند داشت. خداوند، در آن هنگام، ریختن خون آنها را برای ما حلال خواهد کرد؛ ولی امروز، ریختن خونشان بر ما و شما حرام است. بنابراین، کسی تو را فریب ندهد. بدان! روزگاری که قائم ما قیام کند آن حضرت، انتقام خدا و رسولش و انتقام همه ما را خواهد گرفت.»
منظور سخن امام این است با توجه به این که نواصب، دشمن ائمه طاهرین هستند و دشمنی با آنان را دین و آیین خود میدانند، ریختن خونشان جایز است و بدین معنا نیست که حضرت، هر فردی را که ریختن خونش جایز است به قتل برساند. چنان که ائمه دیگر علیهم السلام، به ویژه کسانی که از قدرت ظاهری نیز برخوردار بودند، دست به این کار نزدند.
در این روایت نیز محور بحث منافقاناند. امام علیه السلام، حدّ خدا را اجرا میکند. و این موضوع از اوّلیات و لوازم حکومت الهی است.
اولاً: این روایت؛ مرسل است.
ثانیاً محور موضوع، منافق و فاسق و کافر است.
ثالثاً: به قرینه روایات دیگر. این روایت را حمل بر موردی میکنیم که دشمنان بر نفاق و کارشکنی و لجاجت خود اصرار میورزند.
امام باقر علیه السلام، میفرماید: «آن گاه که حضرت قائم دست به قیام بزند، به کوفه میآید. چندین هزار تن مسلّح، فریاد بر میآورند: از هر جا آمدهای، به همان جا بازگرد که ما نیازی به فرزندان فاطمه نداریم. امام، آنان را تا آخرین نفر خواهد کشت. سپس وارد کوفه میشود و هر منافق شکگرایی را به هلاکت میرساند و کاخهای شهر را ویران میکند و هر مسلّح مخالف را از میان بر میدارد تا خدای عزّوجل راضی شود.»(3)
روایت فوق، همان روایت بتریّه است که بحث آن قبلاً گذشت و از نظر سند، مرسل است.
سعدان بن مسلم، از بعضی راویان. از امام صادق علیه السلام، روایت میکند که آن حضرت فرمود: «… بَینا الرَّجُلُ عَلی رأسِ القائِمِ یَأمُرُهُ و ینهاهُ(1)(یَأمُرُ وَ یَنْهی) إِذْ قالَ: «أدیرُوهُ». فَیُدیرونَهُ إلی قُدّامِهِ، فَیَأمُرُ بِضَرْبِ عُنُقِهِ، فَلا یَبقی فی الخافقین شَیءٌ إلاَّ خافَهُ(2)در آن میان که مردی پشت سر قائم ایستاده و امر و نهی میکند، ناگاه آن حضرت دستور میدهد او را برگردانید. او را به پیش روی آن حضرت برمیگردانند و امام علیه السلام به گردن زدن او فرمان میدهد. بدین سان، در شرق و غرب گیتی، موردی باقی نمیماند جز این که از قاطعیت حضرت در اجرای احکام الهی میهراسد.»
این روایت، از نظر سند مرسل است و دلالت دارد که حضرت، در مقام قضا و اجرای حدود به علم خود عمل میکند.
به هر حال، پس از بررسی روایات، به دست میآید که درباره حجم و عدد قتل و انتقام، جانب افراط و تفریط لحاظ شده و واقعیت، چیز دیگری است. سیاست امام، همان سیاست پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم است. گاهی مقتضای رأفت و عدالت و گستردن عدالت بر جامعه، ایجاب میکند دشمنانِ سرسخت و لجوج را که هرگز با حکومت حضرت مهدی کنار نمیآیند. ـ و عدد آنان زیاد نیست؛ ولی متأسفانه مبالغه بسیاری شده ـ از سر راه بردارد.
از سویی، برای به پا کردن حکومت الهی، آن هم به گستردگی جهان، این حجم از تلفات، طبیعی به نظر میرسد به ویژه با توجّه به جمعیّت جهان آن روز که این مقدار، درصد بسیار ناچیزی شمرده میشود.
یعنی: مهدی، آن بزرگ راستگو ـ صدیق اکبر در حالیکه پرچم هدایت و شمشیر ذوالفقار و عصا به همراه دارد، حرکت میکند تا به کوفه برسد، پس مسجد آنرا به همان گونهای که قبلاً بود میسازد و خانة جباران را که اطراف آن ساخته شده، ویران میکند. سپس به طرف بصره حرکت میکند و خود را به ساحل آن میرساند در حالیکه تابوب [صندوقی که حضرت موسی به هنگام رحلت، عصا، سپر، الواح و تمامی علامت نبوت را به همراه داشت در آن گذاشته و به وصی خود یوشع سپرد](1)و عصای موسی را به همراه دارد.
کلام مرحوم شیرازی: در خاتمه بحث به کلام بعضی از علماء و به چند نمونه از روایات اشاره میکنیم. «ثم ان الامام الحجة یظهر علی أخلاق جده رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و سیرته امّاما یتصوّره البعض من کثرة إراقه الدماء و ما اشبه، فلا دلیل علیه فعن جابر بن یزید: المهدی من ولدی … اشبه الناس بیخلقاً و خلقا. و عن الباقر علیه السلام اما سنة محمد فالقیام بسیرته و عن الصادق علیه السلام اما محمد، فیهتدی بهداه و یسیر بسیرته.(3)یعنی روش حضرت به هنگام ظهور همان اخلاق و رفتار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است. اما این را که بعضی میگویند: از کثرت خونریزی و نظایر آن، هیچ دلیلی بر آن نداریم بلکه روایات خلاف آن را ثابت میکند چنانکه روایت امام باقر و امام صادق علیهما السلام به این معنا اشاره دارد.
یکی از مباحثی که پس از غیبت صغری و آغاز غیبت کبری دانستن آن بسیار ضروری و لازم است، بحث نیابت خاصه است که حضرت ولی عصر علیه السلام تا زمان ظهور، نایب خاصی نخواهد داشت و طبیعی است که از بسیاری ادعاهای رؤیت و مشاهدات و دعوی سفارت و نیابت خاصه بدین وسیله جلوگیری میشود و در این راستا، باید پیامهای صادرهای که هر گونه رؤیت را نفی میکند، بررسی سندی و دلالی شود.
در بحث حدیثشناسی با مطرح ساختن یک موضوع، درباره آن، در چند محور به بحث و بررسی میپردازیم:
در این محور روایاتِ مُثبت و نافی نقل میشود و سپس به بررسی سندی آن روایات میپردازیم ـ البته در صورت نیاز، منبع آن روایات را مورد بررسی قرار خواهیم داد. در سندِ روایت اگر یک راوی دارای مشکل باشد، برای ما کافی است و روایت، گاهی به همین سبب، از درجه اعتبار ساقط خواهد شد. مگر اطمینان به صدور آن داشته باشیم.
مطلب دیگری که در اعتبار روایت، اثر دارد، توجه به این نکته است که آیا حدیث را دیگران نقل کردهاند یا خیر؟ (به اصطلاح، شهرت روایتی دارد یا خیر؟) نقل دیگران تا زمان فعلی، هر چه بیشتر باشد، دلیل اعتبار بخشیدن آنها به روایت و عدم نقل، دلیل روگردانی آنها از روایت است.
در این مرحله به معنا و فقهالحدیث میپردازیم و سخنان بزرگانی مانند شیخ
صدوق، مجلسی اوّل و دوم، فیض کاشانی و … خلاصه سخنانی را که در شرح روایات، از زمان شیخ صدوق تا امروز مطرح شده نقل میکنیم.
برای پاسخگویی به شبهات وارده از گوشه و کنار جهان اسلام، باید در مباحث حدیثشناسی، با آگاهی لازم و دست پُر، وارد میدان شویم.
طبرسی میگوید: «اما الأبواب المرضیّون فأوّلهم الشیخ الموثوق به ابوعمرو عثمان بن سعید، نصبه اولاً ابوالحسن علی بن محمّد العسکری ثم ابنه ابو محمّد الحسن، فتولی القیام بأمورهما حال حیاتهما ثمّ بعد ذلک قام بأمر صاحب الزمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ و کان توقیعاته و جواب المسائل تخرج علی یدیه فلمّا مضی لسبیله قام ابنه ابو جعفر (محمّد) بن عثمان مقامه و ناب منابه فی جمیع ذلک، فلمّا مضی هو قام بذلک ابوالقاسم (حسین بن روح)، من بنی نوبخت. فلما مضی هو قام مقامه ابوالحسن (علی) بن محمّد السَمُری.»
سپس میگوید: «لم یقم أحد منهم بذلک إلاّ بنص علیه من صاحب الأمر ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ و نصب صاحبه الذی تقدّم علیه و لم تقبل الشیعة قولهم إلاّ بعد ظهور آیة معجزة تظهر علی ید کلّ واحد منهم من قبل صاحب الأمر تدّل علی صدق مقالتهم و صحة بابیَّتهِم. فلمّا حانَ سفر أبیالحسن السَمُری منالدنیا و قرب أجله قیل له: إلی من توصی؟ فأخرج إلیهم توقیعاً نسخته: بسمالله الرحمن الرحیم یا علی بن محمّد السَمُری أعظمالله أجر إخوانک فیک فإنّک میتٌ مابینک و بین ستّة أیّام. فاجمع أمرک و لاتوص إلی أحد فیقوم مقامک بعد وفاتک فقد وقعت الغیبة التامّة فلا ظهور إلاّ بعد إذن الله تعالی ذکره و ذلک بعد طول الأمد و قسوة القلوب و امتلاء الأرض جوراً و سیأتی إلی شیعتی من یدّعی المشاهدة، ألا فمن ادّعی المشاهدة، خروج السفیانی و الصیحة، فهو کذّاب مفتر و لاحول و لا قوّة إلاّ بالله العلی العظیم(1)نخستین نماینده از نمایندگان مورد تأیید و رضایت شیخ ثقه، ابو عمرو، عثمان بن سعید است. این شخص را در آغاز امام هادی علیه السلام و سپس امام عسکری علیه السلام به نمایندگی تعیین کردند و عهدهدار کارها و امور آن دو بزرگوار بود. پس از رحلت آنان، عهدهدار امور حضرت صاحبالزمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ گشت و پیامها و پاسخهای حضرت به پرسشهای مردم به وسیله او به آنان میرسید. پس از رحلت این نماینده، فرزندش محمّد بن عثمان جانشین وی گشت و تمام کارهای وی را بر عهده گرفت و پس از درگذشت او، ابوالقاسم حسین بن روح، این مسؤولیت را عهدهدار شد. پس از مرگ او نیز، این مقام به علی بن محمّد سَمُری سپرده شد.
1) احتجاج، ج 2، ص 297.
هیچ یک از این چهار نماینده، بدون تعیین صریح حضرت صاحبالامر ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ و تعیین نماینده قبلی انجام نمیگرفت؛ بلکه شیعیان، نمایندگی چنین فردی را نمیپذیرفتند؛ مگر معجزه و کرامتی به اشاره حضرت به دست وی ظاهر میشد که دلیل بر صدق گفتار و ادعای وی تلّقی میگشت.
با فرارسیدن زمان رحلت نماینده چهارم، به وی گفتند: به چه کسی وصیت خواهی کرد؟ [نماینده پنجم کیست؟] او بیدرنگ نامهای ارائه داد که در آن، چنین آمده بود:
ای علی بن محمّد سَمُری! خداوند اجر برادرانت را در مصیبتِ فقدان تو، فراوان و پر ارج قرار دهد. آگاه باش که تا شش روز دیگر، از دنیا خواهی رفت. پس [به کارهای خود بپرداز] و امور خود را سر و سامان بخش و پس از خود، کسی را جانشین قرار مده، زیرا، دوران غیبت کبری فرارسیده است و از این پس، جز به اذن خدای متعال، ظهوری نخواهد بود که پس از گذشت مدت طولانی و قساوت دلها و پر شدن دنیا از ظلم و بیعدالتی، رخ خواهد داد. دیری نخواهد پایید که برخی از شیعیان ما، ادعای مشاهده میکنند. آگاه باش هر کس پیش از رخداد جنبش سفیانی و شنیده شدن سروش [آسمانی] ادعای مشاهده کند، دروغگو خواهد بود و به ناروا سخن گفته است.»
شیعیانی که خدمت نماینده چهارم آمده بودند، از آن نامه نسخهبرداری کردند و رفتند، پس از شش روز برگشتند وی را در حالت احتضار دیدند. بعضی از آنان پرسیدند: جانشین شما چه کسی خواهد بود؟ او در پاسخ گفت: خداوند آن چه را خود بخواهد به انجام خواهد رساند. و سپس مرغ روحش به جنان پر کشید.
از مضمون پیام، این مطلب فهمیده میشود که پس از وی، دیگر سفارت خاصه وجود ندارد؛ بلکه اگر به ظاهر عبارت پیام، بسنده کنیم مشاهده همراه با ادعا نیز نمیتواند صحیح باشد و مدّعی مشاهده، دروغگو است؛ ولی به یقین، این معنا مقصود نیست و بزرگان و افراد مورد اطمینانی ـ که احتمال دروغ در آنها راه ندارد ـ ادعای مشاهده کردهاند.
پرسش:
آیا مشاهده ممکن است و میتوانیم کسی را که ادعای رؤیت کند، تصدیق کنیم یا خیر؟
پاسخ:
براساس ظاهر این روایت، باید او را تکذیب کرد. برای این که بتوانیم نظر نهایی خود را ارائه دهیم. ابتدا باید سند روایت را بررسی کنیم، زیرا مهمترین دلیل منکران، همین روایت است، سپس از جهت معنا و دلالت نیز در این روایت به دقت و تأمل بپردازیم.
این روایت، دارای نزدیک به پانزده منبع است که همگی یا از کتاب کمالالدین است یا به طور مستقیم، از ابن بابویه نقل کردهاند بین نقل از کمالالدین و ابن بابویه تفاوت است، زیرا اوّلی، از کتاب صدوق نقل میکند، دوّمی از شخصِ صدوق و این خود به عنوان یک طریق مطرح است.
شایان ذکر است که در این نقلها، اختلاف مختصری وجود دارد؛ مثلاً در بعضی نسخهها، «قد وقعت الغیبة التّامة» است ودر برخی «قد وقعت الغیبة الثانیة» یا در بعضی نقلها «سیأتی إلی شیعتی من یدّعی المشاهدة» و برخی «و سیأتی سبعون» آمده که چندان مهم به نظر نمیرسد.
در این بخش، به بیان متن سند میپردازیم، تا صحّت ادعای ارسال و ضعف این روایت مشخص گردد.
شیخ صدوق میگوید:
«حدّثنا ابومحمّد الحسن بن احمد المکتب، قال: کنت بمدینة السلام (بغداد) …»
سپس روایت و پیام حضرت را نقل میکند. در این سند، صدوق، از ابومحمّد و او از نایب چهارم، نقل حدیث میکند؛ آیا این روایت را میتوان مُرسَل گفت؟ آیا توقیعات [پیامهای] دیگری که بیان میکند، نیز مرسل است؟(1)
شیخ صدوق در سال 381 ق دنیا را وداع گفت و در دوران غیبت صغری و زمان نایب چهارم نیز در قید حیات بوده است. بنابراین شخص صدوق میتواند با یک
1) کمال الدین، ج 2، ص 45، ص 516، ح 44.
واسطه از نایب چهارم نقلِ روایت کند و مشکل ارسال ندارد. آری، اگر سخنی هست، در مورد شخصِ ابو محمّد الحسن بن احمد المکتب است که در کتب رجالی، نامی از وی نیامده؛ یعنی مدح و ذمّی از او نقل نشده و به اصطلاح، مهمل است.
قابل یادآوری است که شیخ صدوق، چند جا از وی نقل حدیث میکند؛ یک مورد، همین توقیع و پیام، دیگری دعای معروف «اللهمّ عرّفنی نفسک»(1)و ـ طبق نقل جمالالأسبوع(2)ـ دعای دیگری نیز از ابن احمد المکتب روایت میکند؛ ولی این نقلها، مشکل مهمل بودن راوی را حل نمیکند و ملاکِ مهمل نبودن، را در کتب رجالی باید جستجو کرد. نه در کتب روایی. (یعنی در کتابهای رجالی باید توثیق شود).
در خور توجه است، اگر این مبنا را بپذیریم که مشایخ ثقات نیز، خود ثقه هستند. ابن احمد المکتب، به دلیل این که از مشایخ شیخ صدوق است، ثقه خواهد بود؛ در نتیجه، توقیع و روایت یاد شده، معتبر تلقّی میشوند. اگر گفته شود این مبنا پذیرفته میشود؛ امّا فقط درباره احمد بن محمّد بن ابی نصر بزنطی و محمد بن ابی عمیر و صفوان بن یحیی است که اگر از مشایخ خود نقل حدیث کنند، دال بر وثاقت آنها خواهد بود باز مشکل ابن المکتب حل نمیشود.
مبنای دیگر بر وثاقت مشایخ، إکثار (نقل بسیار) است، مانند کلینی و بزرگان دیگری در کتب اربعه که بیش از دو هزار بار از سهل بن زیاد، نقل حدیث میکنند. این إکثار، حاکی از این است که سهل بن زیاد مورد اعتماد آنان است، ضعیف نیست. به هر حال اگر مبناهای اخیر را نیز بپذیریم، باز هم شامل این حدیث نخواهد شد. اشکال:
چرا روایات مُرسَل شیخ صدوق، را به منزله مسانید تلقّی کردهاند؟
پاسخ:
اولا این حدیث، مُرسَل نیست. وانگهی این سخن را در مورد کتاب «من
لایحضرهالفقیه» گفتهاند، با این که روایتِ مزبور، در کمالالدین است.
راه حل مشکل این است که بگوییم: شیخ صدوق موضوعی با این اهمیت را بدون هیچ مناقشه ورّد، شرح و توضیحی میآورد و این خود، حاکی از اعتماد او بر راوی یا صحت متن روایت است. هر چند این مطلب را نمیتوان به همه جا و همه موارد تعمیم داد، در این مورد اطمینان حاصل میکنیم که به هر حال از این طریق میتوان به صحّت راوی یا روایتی پی برد. البته شهرت نیز، مؤیّد صحت این روایت است.
در این مرحله، به تشریح موضوعِ فراوانی یا اندک بودنِ منابع و کتابهایی که این پیام را نقل کردهاند، میپردازیم که نتیجه آن، در استحکام و عدم استحکام روایت دارای تأثیر است.
منابع و مدارک این روایت ـ به ترتیب زمان ـ عبارتند از:
الف. کمالالدین شیخ صدوق، ج 2، باب 45، ح 44، ص 516؛ البته شیخ صدوق، خود به این پیام دارای طریق است و میگوید: «حدّثنا ابو محمّد الحسن بن احمد المکتب قال: کنت: بمدینة السلام فی السنة التی توفّی فیها علی بن محمّد السَمُری فحضرته قبل وفاته بأیّام …؛ ابو محمّد حسن بن احمد المکتب برای شیخ صدوق، نقل میکند در سال وفات نماینده چهارم ـ علی بن محمّد سَمُری ـ در بغداد بودم. به دیدار او رفتم.» در نقل قبلی گفتیم عدهای، هنگام احتضار و قبل از وفاتش، نزد علی بن محمّد سَمُری بودند که از این نقل مشخص میشود. از جمله افراد حاضر، ابو محمّد بن احمد است که برای شیخ صدوق نقل روایت کرده است «فأخرج إلی الناس توقیعاً …» و دقیقاً همین پیام را نقل میکند؛ بدین ترتیب، نخستین مدرک، کمالالدین است که با یک واسطه از نماینده چهارم، این روایت را نقل میکند.
با دقّتِ نظر علمی بیشتر، باید مقدار اعتبار این واسطه را بشناسیم. به فرض اگر نتوانیم توثیقی برای این شخص پیدا کنیم، نظر به این که شخصیتی مهّم، مانند شیخ صدوق، مطلبی با این اهمیّت را از هر کسی نقل نمیکند، به کشفِ إنّی پی میبریم که این شخص نیز معتبر و مورد اعتماد است!!
ب. غیبت شیخ طوسی، ص 395، ح 365؛ این حدیث را از ابن بابویه نقل میکند و میفرماید: «أخبرنا جماعة» بنابراین، نقل این پیام از یک طریق نیست؛ بلکه
آن را از طرقی مختلف نقل میکند؛ از جمله افرادی که شیخ طوسی از آنان یاد کرده، شخصیّتهایی مانند شیخ مفید را میتوان نام برد.
ج. احتجاج ابو منصور طبرسی، ج 2، ص 478. ظاهراً روایتِ مزبور را به صورت مرسل میآورد؛ اما در مقدمه میگوید: سند روایات را نیاوردهام یا به سبب شهرت، یا مطابقت با عقول و یا مورد اتفاق است.
د. تاجالموالید، طبرسی، ص 144؛
هـ. اعلامالوری، طبرسی، صاحب مجمعالبیان، ص 417، باب سوم، فصل 1؛
و. خرائج و جرائح، قطب راوندی، ج 3، ص 1126، باب 30، ح 46؛
ز. الثاقب فی المناقب، علی بن ابی حمزه طوسی، باب معجزات ائمّه که بیشتر آنها را به صورت مرسل نقل میکند؛
ح. کشفالغمّة، اربلی، ج 3، ص 320؛
ط. صراطالمستقیم، بیاضی، ج 2، ص 236؛
ی. منتخب انوارالمضیئة، نیلی، ص 130؛
ک. إثبات الهداة، حُرِّ عاملی، صاحب وسائلالشیعه، ج 3، ص 693؛
ل. بحارالانوار، علاّمه مجلسی، ج 51، ص 361 و ج 52، ص 151؛
م. معادنالحکمة، فیض کاشانی، ج 2، ص 288؛
ن. (از معاصرین) منتخبالاثر، آیتالله صافی، ص 399؛
س. معجمالاحادیث الامام المهدی، تألیف این جانب به همراه جمعی از فضلای حوزه علمیه قم، ج 4، ص 318. با استفاده از این نقلها میتوان دریافت که به این حدیث توجه و اعتنا شده است. هر چند منظور ما، شهرت اصطلاحی(1)نیست، این تکرّر نقل در کتابهای بزرگان مذهب، قُدما و متأخران و معاصران، بدون هر گونه اشاره به ضعف و ردّ آن را
1) اما الشهرة الروائیة فهی عبارة عن إشتهار الروایة بین الرواة و تدوینها فی کتب الأحادیث، ولا إشکال فی کَونها مرحجة لأحد المتعارضین بل هی المراد من قوله( فی المقبولة: فإنالمجمع علیه لا ریب فیه. نگا: فوائد الاصول کاظمی تقریر بحث ایة الله نائینی، ج 4، ص 291.
میتوان یکی از شواهد ـ نه دلائلِ ـ اعتبار قرار داد، یا لااقل از شواهد عدم رد است.
محدّث نوری در کتاب خود «جنّة المأوی فی ذکر من فاز بلقاء الحجّة فی الغیبة الکبری» به بیان سرگذشت عدّه زیادی از کسانی که خدمت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف مشرف شدهاند پرداخته و این حکایات را با حدیثِ شریفِ مزبور معارض میداند؛ بنابراین توجیهات و مناقشاتی را که وی بیان میکند ذیلا متعرّض میشویم:
«إنّه خبر واحد مرسل غیر موجب للعلم و لایعارض تلک الوقایع و القصص التی یحصل القطع من مجموعها بل من بعضها، کیف یمکن الإعراض بوجود خبر ضعیف لم یعمل به ناقله.»
خلاصه توجیه نخست محدّث نوری، این است که این خبر، مرسل و ضعیف است و توان تعارض با این همه حکایات را ندارد. وانگهی شیخ صدوق، خود به این روایت عمل نکرده است.
نقد توجیه نخست:
چنان که در این زمینه بحث شد، حدیث یاد شده، مرسل نیست. و ادعای عمل نکردن شیخ صدوق به آن شاید دور از واقع باشد.
خلاصه توجیه این است که هدف از مشاهده، آن است که همراه با ادعای نیابت باشد و قرائن داخلی و خارجی، این معنا را تأیید میکند، زیرا بحث و موضوع مورد اثبات و انکار، اصل مشاهده نیست؛ بلکه ادّعای نیابت خاصه و سفارت حضرت مهدی به شمار میآید(1).
1) همین نظر و توجیه را از آیة الله شیخ مرتضی حائری( در منزل و در حضور مرحوم آیة الله والدم. شنیدم و از مرحوم والد سخنی برخلاف ویا ردّ آن نشنیدم.
علاّمه مجلسی نیز با پذیرش همین توجیه میگوید: «و لعلّه محمول علی من یدّعی المشاهدة مع النیابة و إیصال الأخبار من جانبه إلی الشیعة علی مثال السفراء لئلاّ ینافیالأخبار الّتی مضت و سیأتی.»(1)
سخن علاّمه مجلسی ناظر به سند پیام نیست و حدیث را توجیه دلالی کرده و میفرماید: ادعای مشاهده، همراه ادّعای نیابت از طرف امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ است که با اخبار منافات دارد، نه مشاهده معمولی.
ابن قولوَیْه، چنین ادعایی را ـ نیابت خاصه پس از سفیر چهارم ـ کفر و ضلالت میداند؛ چنان که میگوید: بعد از آن که شنیدم ابوبکر بغدادی ادعای رؤیت همراه با نیابت کرده، به سرعت پیش او رفتیم و گفتیم: «آیا تو چنین ادعایی کردهای؟» گفت: خیر؛
اما همین که وارد بغداد شدیم، ادعایش را تکرار کرد و با این ادعا، از شیعه جدا و منحرف گشت. بدین ترتیب، او را لعن کردیم، زیرا هر کس پس از سَمُری، ادعای نیابت کند، کافر، گمراه و گمراه کننده است.(2)
عدم امکان رؤیت حضرت، ارتباط به زمانی داشته که دشمنان حضرت فراوان بودهاند؛ بعضی از این دشمنان از اعضای خانواده خود حضرت مانند (جعفر کذّاب) و برخی خارج از خاندان آن بزرگوار بودند و دلیل این مدّعی، وجود جزیره خضراء، است.
نقد توجیه سوم:
موضوع جزیره خضرا خود، محل کلام است و ما در بحث آینده به آن خواهیم پرداخت. علاّمه مجلسی میگوید: «وجدت رسالة مشتهرة بقصة الجزیرة الخضراء حسنّت ایرادها لاشتمالها علی ذکر من رآه و لما فیه من الغرائب إنّما افردت لها باباً لأنی لم أظفر به فی الأصول المعتبرة و لنذکرها(3)رسالهای یافتم که به «سرگذشت جزیره خضرا» شهرت دارد
و دوست داشتم آن را در این جا نقل کنم؛ چون ـ به مناسبت این فصل ـ از کسانی یاد شده که حضور امام علیه السلام شرفیاب شدهاند و مطالب شگفتانگیزی بر آن وجود دارد. و من برای نقل این داستان بابی جداگانه اختصاص دادم، زیرا آن را در کتابهای معتبر نیافتم».
شیخ جعفر کاشف الغطاء ضمن حمله به ماجرای جزیره خضرا، میگوید: «کأنه لم یرَ الأخبار الدالة علی عدم وقوع الرؤیة من أحد بعد الغیبة الکبری و لاتتبعّ کلمات العلماء الدالّة علی ذلک(1)گویا این شخص، روایاتی را که دلالت بر عدم وقوع دیدار امام، پس از غیبت کبری دارد، ندیده و گویا کلمات علما را نیزبه دقّت بررسی نکرده است.»
در پاسخ محدّث نوری باید گفت: وی که این گونه با روایت شریف (توقیع) دست و پنجه نرم میکند و سعی در تضعیف آن دارد و این همه توجیه و مناقشه وارد میکند، چگونه به داستانی که پایههای آن متزلزل است، استناد میجوید و چگونه به روایتی استدلال مینماید که به تعبیر خودش، شخص راوی و قائل، به آن عمل نکرده است.
مشاهدهای که نفی شده، رؤیتی است که همراه با شناختِ حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف باشد، یعنی شخص، به هنگام ملاقات، حضرت حجّت بن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف را بشناسد. این وجه را ـ که بسیار بعید به نظر میرسد ـ محدّث نوری آورده و دلیلی برای آن ذکر نکرده است.
علاّمه بحرالعلوم در ردّ صدور توقیع امام علیه السلام به شیخ مفید میگوید: «یشکل أمر هذا التوقیع بوقوعه فی الغیبة الکبری مع جهالة المبلّغ و دعواه المشاهدة المنافیة لما بعد الغیبة الصغری؛ اشکال شده که این توقیع (پیام)، در زمان غیبت کبری بوده، ـ واسطه نیز مشخص نیست ـ و ادعای مشاهده نیز براساس توقیع (پیام) شریف، پذیرفتنی نخواهد بود.»
علاّمه طباطبائی میگوید: 1. ممکن است شیخ مفید، به وسیله قرائن، به صدور
1) حق المبین فی تصویب المجتهدین (سنگی)، ص 87.
پیام از ناحیه مقدّسه یقین پیدا کرده باشد.
این پیام خود، مشتمل بر غیبگویی است که جز خدا و اولیائش کسی قادر بر اطلاع از آن نیست.
مشاهدهای که نفی شده، آن است که امام را ببیند و در زمان رؤیت، یقین داشته باشد او حجّت خداست. ما نیز چنین ادعایی از رساننده نامه به شیخ مفید نشنیده و سراغ نداریم.(1)
آن چه نفی شده، ملاقات عمومی با امام علیه السلام است؛ امّا ملاقات خصوصی امکانپذیر است.
علاّمه بحرالعلوم میگوید: ما نمیتوانیم بپذیریم که خواص نمیتوانند به دیدار امام نایل گردند. هر چند از ظاهر روایات برمیآید که هیچ کس نمیتواند امام را ببیند؛ ولی ما به دلیل واقعیتهای خارجی که ملاقات خصوصی برای عدّهای از خواص را ممتنع نمیداند و از سویی چند روایت، ملاقات را برای برخی خواص ممکن میداند، از ظاهر روایات صرف نظر میکنیم. محدّث نوری میگوید: شاید مقصود وی از برخی روایات، همان مواردی است که در بحار ذکر شده یا روایاتی است که در کافی، غیبت نعمانی و غیبت طوسی آمده است. سی نفر همواره از امام علیه السلام محافظت میکنند و طبیعی است که این افراد، امام را میبینند.
شیخ طوسی میگوید: «لا یجب القطع علی استتاره عن جمیع اولیائه(2)واجب نیست که یقین حاصل شود امام ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ از همه دوستدارانش مخفی است.»
شواهد محدّث نوری
شواهد و مستندات محدّث نوری برای تقویت توجیه پنجم:
متن روایت
علی بن مهزیار به حضرت حجت بن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف عرض میکند: من میخواهم آقایی را که پنهان است، ببینم.
امام عجل الله تعالی فرجه الشریف میفرماید: «او پنهان نیست؛ بلکه عملِ شما سبب شده او را نبینید.»
نقد:
از آنجا که مستند محدّث نوری مخدوش و مُرسل است، نمیتوان به آن اعتماد کرد؛ ولی از این روایت نتیجه میگیرد که امام عجل الله تعالی فرجه الشریف برای خواص، قابل مشاهده است و برای تأیید این مدّعا، سلسله روایاتی را به عنوان شاهد ذکر میکند که آنها را ذیلا از نظر خوانندگان گرامی میگذرانیم:
شاهد اول
«محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسن، عن ابن محبوب، عن اسحاق بن عمّار قال: ابوعبدالله علیه السلام: «للقائم غیبتان أحمدهما قصیرة و الاُخری طویلة، الغیبة الاُولی لایعلم بمکانه فیها إلاّ خاصة شیعته و الاُخری لایعلم بمکانه فیها إلاّ خاصة موالیه(1)محمّد بن یحیی، به نقل از محمّد بن حسن، از ابن محبوب، از اسحاق بن عمّار و او از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف دارای دو غیبت، یکی کوتاه دیگری طولانی است که در غیبت نخست جز شیعیان خاص وی، کسی از محل اقامت او آگاه نیست و در غیبت دوم، تنها برجستهترین یارانش از جایگاه وی اطلاع دارند.»
نقد
این روایت، به جهت وجود اسحاق بن عمّار در سند آن، که موارد زیادی نقل حدیث شاذّ و نادر دارد(2)ـ، روایتی مخدوش است. هرچند به نظر عدهای او موثق است. علاّمه مجلسی میگوید: اسحاق بن عمّار موثق است(3)و مقصود از «موالیه» یا خدمتکاران و اهل و اولاد حضرتاند یا عدّه سی نفرهای که بدانها اشاره شده است.
برخی خواص شیعه، در غیبت صغری از جایگاه آن حضرت مطلع بودند. علاّمه مجلسی سپس با ذکر نام نمایندگان حضرت، همان پیام نایب چهارم را بیان میکند. گویی با این بیان، آن را تلقّی به قبول کرده است.
شاهد دوم
«عدّة من أصحابنا، عن احمد بن محمّد، عن الحسن بن علی الوشاء، عن علی بن أبی حمزه، عن ابی بصیر عن ابیعبدالله قال: «لابدّ لصاحب هذا الأمر من غیبة و لابد له فی غیبته من عُزلة و نعم المنزل طَیْبة و ما بثلاثین من وحشة(1)بنابه نقل جمعی از علمای ما، از احمد بن محمد، از حسن بن علی وشاء، از علی بن ابی حمزه، از ابوبصیر و او از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: صاحبالأمر، قهراً غیبتی خواهد داشت و در این غیبت در تنهایی و عُزلت به سر خواهد برد و بهترین جایگاه اقامتش «طَیْبه» (مدینه) است و همراه با سی تن که همواره در کنار او هستند، بیم و هراسی به خود راه نمیدهد.» نقد
علاّمه مجلسی میگوید: این روایت ضعیف است یا موثق، [در آن اختلاف است] در سند آن تردید دارم. گویی وی نظر به ضعف علی بن ابیحمزه بطائنی دارد سپس میگوید: عُزله یعنی بریدن و جدایی از مردم؛ «طَیْبه» نام مدینة الرسول و دلیل بر این است که حضرت، در مدینه و اطراف مدینه سکونت دارد. عدّهای مقصود از طَیْبه را، شهر مدینه نمیدانند؛ بلکه به عقیده آنها اسم مکانی است که حضرت ولی عصرـ عجل الله تعالی فرجه الشریفـ در آن جا زندگی میکند که سخن صحیحی نیست و با گمان و تخمین گفته شده است.
علاّمه مجلسی، در تبیین این روایت، ذیل عبارت «و ما بثلاثین من وحشة» مینویسد: یعنی امام، تنها نیست؛ بلکه سی نفر وی را همراهی میکنند و در خدمت او هستند. او با بیان احتمال دیگر، میگوید: «و ما بثلاثین من وحشة» یعنی سیمای امام علیه السلام وی را، در سن سی سالگی نشان میدهد و انسان در این وضعیت، از تنهایی وحشت ندارد.
1) اصول کافی، ج 1، ص 340.
سپس میگوید: البته درستی این وجه، بسیار بعید به نظر میرسد.(1)بنابراین، اگر توجیه نخست را بپذیریم، دیدگاه محدّث نوری تأیید و تقویت میشود.
علاّمه مجلسی میگوید: «شارحان احادیث، تصریح کردهاند که آن سی نفر، در طول هر قرن عوض میشوند و افراد دیگر، جایگزین آنها میگردند، زیرا طول عمر، فقط برای وجود نازنین حضرت ولی عصر ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ اراده شده است»(2)پس در هر عصر، سی تن با امام عجل الله تعالی فرجه الشریف هستند.
با توضیحات گذشته، این روایت، ناقض پیام شریفِ حضرت تلقّی نمیشود و نفی رؤیت و مشاهده را نیز خدشهدار نمیسازد، مگر آنکه گفته شود که نسبت عام و خاص است و روایت اخیر مخصص توقیع است.
شاهد سوم
«أخبرنا احمد بن محمّد بن سعید بن عقده، حدّثنا القاسم بن محمّد بن الحسن، حدّثنا عبیس بن هشام، عن عبدالله بن جبله، عن ابراهیم بن المستنیر، عن المفضل بن عمر، عن ابیعبدالله، قال: «إنّ لصاحب هذا الأمر غیبتین أحمدهما تطول حتّی یقول بعضهم مات و بعضهم یقول قُتل و بعضهم یقول ذهب، فلایبقی من أصحابه إلاّ نفر یسیر، لایطّلع علی موضعه أحد من ولیّ و لاغیره إلاّ المولی الّذی یلی أمره(3)یعنی صاحبالأمر، دارای دو غیبت است که یکی از آن دو به اندازهای طولانی خواهد شد که بعضی میگویند او از دنیا رفته است و برخی میگویند کشته شده و بعضی میگویند [به دیار دیگری] رفته است. از یاران او جز تعداد اندکی کسی باقی نخواهد ماند و جز فردی که خدمتگزاری حضرت را عهدهدار است کسی از جایگاه وی آگاهی ندارد.»
نقد:
در یک مبنا، هر راوی که در تفسیر قمی آمده و علی بن ابراهیم قمی از او نقل حدیث کرده، ثقه است.(4)و این مبنا مورد قبول آیتالله خویی نیز هست. بنابراین،
روایت، از جهت ابراهیم بن مستنیر اشکالی ندارد.
ولی در سلسله رجال سند روایت، قاسم بن محمد وجود دارد که ناشناخته است(1)در نتیجه، روایت ضعیف میباشد. از جهت متن نیز این روایت نمیتواند با توقیعِ نفی مشاهده تعارض کند، زیرا این روایت، فقط رؤیت و مشاهده امام را ثابت میداند که در این صورت نیز از جهت دلالی، نافی پیام شریف نیست.
محدّث نوری برای توجیه پنجم و در تأیید آن، دیدگاهها و نظرات برخی علما و بزرگان را میآورد که ما نیز متعرض آنها خواهم شد از جمله:
سیّد مرتضی میگوید: «إنّا غیر قاطعین علی أنّ الامام لایصل إلیه أحد و لایلقاه بشر، فهذا أمر غیر معلوم و لاسبیل إلی القطع علیه(2)ما یقین نداریم که کسی نمیتواند خدمت امام برسد و با حضرت دیدار کند، بر این اساس، موضوع یاد شده قضیهای است نامعلوم و نمیتواند راهی برای یقین به این مطلب تلقّی شود.» سیّد مرتضی میافزاید: «دیدار برخی از مردم با امام علیه السلام کاری ناممکن و محال نیست.»(3)
سیّد بن طاووس خطاب به فرزندش میگوید: «و الطریق مفتوح إلی إمامک لمن یرید الله جل شأنه عنایته به و تمام إحسانه إلیه(4)برای کسانی که لطف و عنایت الهی شامل حالشان گردد و کمال احسان را در حق آنان نماید، راه دیدار با امام و پیشوایتان همچنان گشوده است.»
سیّد بن طاووس میافزاید: «اگر حضرت، اکنون برای همه مردم ظاهر نباشد، هیچ مانعی وجود ندارد که بعضی از شیعیان با او دیدار کنند و از کارها و بیانات حضرت اطلاع داشته باشند.»(5)
شیخ طوسی میگوید: «اگر دشمنان، مانع ظهور حضرت شدند، هرگز نتوانستند مانع دیدار آن حضرت با دوستدارانش گردند.»(6)
آخوند خراسانی میگوید: «احتمال دارد بعضی از دوستداران بسیار شایستهاش، خدمت حضرت مشرّف شوند.»(1)
نائینی میگوید: «اجماع دخولی در زمان غیبت، عادتاً ممکن نیست؛ اما این اتفاق رخ میدهد که برخی از افراد نیکسرشت خدمت حضرت مشرّف و از ایشان دستور بگیرند.»(2)
آیتالله العظمی گلپایگانی میگوید: «به طور کلی، برای تشرف، نمیتوان راهی را که همه به آن برسند، ارائه داد؛ مگر عدّهای معدود، به گونهای که حضرت را بشناسند، به این فیض عظیم نایل گردند. مع ذلک با عمل به تکالیف شرعیه و جلب رضایت و خشنودی حضرت و برخی از اعمال، مانند چلّه شاید بشود به تشرّف رسید.»(3) مرحوم قمی درباره سید بحرالعلوم مینویسد: «او همان کسی که به تواتر از او سجایای اخلاقی و ملاقات با امام زمان علیه السلام رسیده، و تا آنجائیکه من میدانم، احدی در این فضیلت بر او سبقت نگرفته. مگر سید رضیالدین ابن طاوس».(4)
مرحوم شیخ محمد علی واعظ خراسانی، والد شیخ عبدالحسین خراسانی میگوید: «آدمهائی که با خدا هستند، نمیخواهند مقامی، چیزی از خود بروز دهند، بر خلاف مثل بعضیها که میشنویم ادعای تشرف میکنند که الآن ولی عصر پشت سر من ایستاده است، در صورتی که اگر حقیقت باشد، اصلاً نباید بگوید، کسی که میخواهد امام زمان با او ارتباط داشته باشد، باید از خود بگذرد.(5)
نتیجه:
از مجموع مطالب ذکر شده روشن شد اصل دیدار و ارتباط با امام علیه السلام، محال عقلی
1) کفایة الاصول، بحث اجماع.
2) فوائد الکاظمیة، ج2، بحث إجماع.
3) جلوههای پنهان امام عصر(، مجمعالمسائل، ج 3.
4) الکنی و الالقاب، ج2، ص68، «السید بحرالعلوم، و هو من الذین تواترت عنه المکرمات و لقاءه الحجة صلوات الله علیه و لم یسبقه فی هذه الفضیلة احد فیما اعلم الّا السید رضی الدین علی بن طاوس».
5) مجله خلق، ص62، ش پنج و شش.
نیست؛ اما اثبات ادعای رؤیت و ملاقات حضرت مشکل است و در نهایت، پیام شریف، تنها اصل نمایندگی و نیابت را رد میکند و نافی مشاهد و دیدار نیست.
آن چه بر مردم مخفی است، مکان حضرت است و پیام ـ توقیع ـ ملاقات با حضرت را نفی نمیکند. برای اثبات این موضوع، به روایاتی که صفحاتی قبل یادآور شدیم، استناد میکند؛ ولی ظاهراً این موضوع ربطی به پیام و مفاد آن ندارد.
امکان دارد برای تأیید امکان ارتباط و دیدار با امام علیه السلام، نامههای حضرت عجل الله تعالی فرجه الشریف به شیخ مفید را ـ که چندین سال پس از شروع غیبت کبری ارسال شده ـ شاهد قرار دهند.
محقّق شوشتری میگوید: «ابن بطریق در مقام تزکیه و توثیق شیخ مفید، دو طریق ارائه میدهد و در بیان طریقِ دومِ توثیق شیخ میگوید: تمام علمای شیعه پذیرفتهاند که صاحبالزمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ کَتَبَ الیه ثلاث کتب فی کلّ سنة کتاباً و هذا أوفی مدح و تزکیة؛(1)یعنی امام زمان علیه السلام سه پیام، در هر سال یک پیام، به شیخ مفید مرقوم فرموده که برترین مراتب مدح و ستایش وی محسوب میشود.»
اشکال:
رسیدن این سه نامه به دست شیخ مفید که شیعه و علما، آن را تلقّی به قبول کردهاند، با نفی نمایندگی و نیابت بعد از نایب چهارم منافات دارد، زیرا این پرسش مطرح است که آورنده نامه کیست؟ آیا نایب خاص است؟ بدین سان، موضوع نامهها با پیام منافات دارد. مستشکل آیتالله خویی است. وی ابتدا سخن ابن بطریق را از کتاب نهجالعلوم وی آورده است. او در زمره پیامهایی که از طرف امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف برای شیخ مفید آمده، دو نامه را ذکر کرده و میگوید: «اوّلها: للأخ السدید، الثانی: السلام علیکم أیّها الناصر، و الثالث: مفقود و لم تصل إلینا صورته.» یعنی یکی از نامهها با جمله: للأخ السدید، نامه دوم با جمله: «السلام علیکم أیّها الناصر، آغاز شده و متن سومین نامه مفقود است و به دست ما نرسیده است.»
1) قاموس الرجال، ج 9، ص 553.
اشکال آیت الله خویی:
وی میگوید: نمیتوانیم به صدور این نامهها از امام ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ یقین حاصل کنیم. سپس میگوید: شیخ مفید در سال 330 به دنیا آمد و کسی که نامه را خدمت وی رسانده، مجهول است. اگر تسلیم شویم که شیخ مفید به جزم و یقین رسیده که این نامهها از ناحیه مقدّسه صادر شده، برای ما چگونه چنین جزم و یقینی حاصل میشود؟ وانگهی، روایت احتجاج در مورد این پیامها مرسل است و در نهایت، واسطه بین طبرسی و شیخ مفید، مجهول است که در مجموع، پنج اشکال بر این قضیه وارد میسازد ریشه این اشکالات این است که دوران غیبت، دوران انقطاع است. بنابراین، چگونه این نامهها به دست شیخ مفید، رسیده با این که ادّعای نیابت، نمایندگی و مشاهده، نفی شده است.(1)
در مقابل اشکال آیتالله خویی، علما و بزرگان اظهارنظر کردهاند؛ عدّهای در مقام تأیید سخن وی و برخی در ردّ گفته او سخنانی گفتهاند که به بیان آنها میپردازیم:
کسانی که سخن وی را پذیرفتهاند، گفتهاند: شیخ طوسی، شاگرد شیخ مفید، در کتاب غیبت، این پیام را نقل نکرده. با این که پیرامون غیبت شرح مفصل و مبسوطی دارد و آن را تحلیل(2)میکند. اگر این نامه واقعیت داشت، بسیار مناسب بود که آن را بیان کند؛ امّا وی نه در کتابهای رجالی و نه در کتابهایی که درباره امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است، هیچ نامی از این جریان به میان نمیآورد.
سیّد مرتضی، از شاگردان شیخ مفید نیز هیچ اشارهای به این پیامها ندارد. ابن ادریس در مستطرفات ـ که کتاب عیون و محاسن مفید را جمعآوری و از او تجلیل کرده ـ نامی از این ماجرا به میان نیاورده و کراجکی و ابن داوود نیز از این جریان نام نبردهاند.
نکته:
ابن شهرآشوب در کتابش گفته است: «لَقّبه بالشیخ المفید، صاحبالزمان و قد ذکرت ذلک فی مناقب آل ابیطالب»(3)یعنی حضرت صاحبالزمان علیه السلام وی را شیخ مفید لقب داده و
این موضوع در بیان مناقب خاندان ابوطالب، نقل شده است».
جالب این که در مناقب، اشارهای به این جریان نشده و اساساً مطالب کتابِ مناقب فقط درباره یازده امام است و از امام زمان، در آن هیچ مطلبی وجود ندارد.
پرسش:
ابن بطریق یا ابن شهرآشوب، این پیامها را از کجا آوردهاند؟ احتمال دارد آنان، از طبرسی ذکر کرده باشند که در این صورت نیز اشکالات آقای خویی به قوت خود باقی است. میتوان در پاسخ آیتالله خویی گفت که: طبرسی، در مقدمه کتابش نوشته: من بیشتر اسناد روایت را به سبب مورد اجماع بودن آن روایات و یا به سبب این که موافق عقول است و یا بین مخالف و موافق، مشهور بوده است، نیاوردهام که در این صورت، باز هم پاسخ آقای خویی داده نشده؛ چرا که این نامهها، نه اجماعی است و نه ربطی به موافقت عقول دارد و مشهور نیز نیستند. شاید دیدگاه آقای خویی همین است و ریشه اشکال او این جا است که شیخ مفید خود، از نمایندگان حضرت نبوده و نمایندگان خاصی نیز در دوران شیخ مفید نداشتهایم.
برخی، پاسخ آقای خویی را به گونهای بیان کردهاند که با نفی پیامها، ـ سفارت خاصه ـ از طریق نمایندگان خاص حضرت، به دست شیخ مفید رسیده است منافات نداشته باشد یعنی، میتوانیم بین نمایندگان خاص و بین افراد عادی که برای انجام کاری مأمور میشوند، تفاوت قائل شویم؛ مثلاً در زمان کنونی نمایندهای در کشوری داریم که وظایف وی مشخص است و گاهی شخصیتی مأمور میشود پیامی را برساند که به او نماینده خاص نمیگویند، زیرا در ابلاغ یک پیام مأمور شده است. در این قضیه، نه شیخ مفید ادعای نیابت کرده و نه پیام رسان و نه هیچ کس از شیعیان چنین ادعایی (نیابت خاصه) برای شیخ مفید کرده است و این گونه نیست که ارتباط با حضرت به طور کامل قطع باشد؛ بلکه در این میان واسطههایی وجود دارند و هر از گاهی این گونه دیدارها و ارتباطها صورت میگیرد. اینقبیل ملاقاتها با محتوای پیام شریف حضرت، هیچگونه منافاتی ندارد. برای این مدعا چند شاهد میآوریم:
شاهد نخست:
داستان مرجع بزرگ سیّد ابوالحسن اصفهانی: زمانی که این شخصیت بزرگ، زعامت حوزه علمیه نجف اشرف را به عهده داشت، حکومت سفّاک شاهنشاهی، شرط معمّم شدن طلبهها را اجتهاد قرار داد. سیّد ابوالحسن برای حفظ لباس و جلوگیری از تضعیف روحانیت، به بسیاری، اجازه اجتهاد میداد، تا این که عدّهای به سبب این کار، به سیّد اعتراض کردند. وی در پاسخ گفت: من مأمور هستم. برخی نگران شدند. گویی خیال کرده بودند او از ناحیه حکومت مأمور است. سیّد ابوالحسن مجبور شد اسرار را فاش سازد. صندوقچهای آورد و نامهای از میان آن صندوقچه بیرون کشید که از سوی حضرت حّجت ابن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف مرقوم شده بود. شاهد دوم:
این جریان نیز از سیّد ابوالحسن اصفهانی و در ارتباط با شهادت فرزند اوست وی پس از شهادت سیّد حسن، دَرِ خانه را، به روی ارباب رجوع میبندد و با مردم دیدار نمیکند. حضرت، پیام را به شیخ محمّد کوفی ـ که در عراق، به زهد و تقوا معروف بوده ـ میدهد و او نیز نامه را به سیّد میرساند. مضمون نامه این بوده که در را باز کن، ما خودمان یاریات خواهیم کرد(1).
به هر حال، این گونه نیابتها و واسطهها وجود دارد؛ امّا نیابت خاصه نیست. نیابت خاصه مربوط به نمایندگان چهارگانه و منحصر در آنان است؛ بنابراین اصل پیام را میپذیریم و معدود دیدارها را نیز پذیرا هستیم و این موارد، هیچ گونه منافاتی با پیام حضرت به نماینده چهارم وی ندارد. البته بدان معنا نیست که هر کس ادعای تشرف و ملاقات کند، سخن او پذیرفته خواهد بود، زیرا اثبات آن مشکل است.
این پیام شریف، از صحت سند و سلامت قوّت متن برخوردار است و ظاهراً هیچ
1) مشاهیر دانشمندان ایران، ج 4، ص 375، شیخ محمّد رازی.
موردی برای تضعیف و ردّ آن وجود ندارد، یا لاأقل نزد علماء مورد قبول قرار گرفته است. از سویی، نقلهای زیادی دالّ بر تشرّف داریم که نمیتوان همه را مردود دانست، زیرا از تواتر اجمالی و معنوی برخوردارند.
لذا در مقام جمع بین دیدگاههای این دو دسته، میگوییم: آن چه مورد نفی است، ادعای نمایندگی و نیابت خاصه است، نه اصل تشرّف و دیدار با حضرت، زیرا در دوران غیبت کبری امکان تشرفات وجود دارد؛ ولی اثبات آن، نیاز به دلیل دارد. این جا است که میگوییم: چون ملاقات، امر سهل و آسانی نیست ـ به گونهای که هر کس بتواند مدّعی آن شود ـ بخشی از مدّعیان، مورد بحث و نظر قرار میگیرند؛ به ویژه اگر ادّعای دیدارِ اختیاری کنند. آری، تشرّفات غیراختیاری و بدون برنامه قبلی ـ که معمولاً با عدم شناخت حضرت همراه است ـ مورد پذیرش است؛ ولی باز هم مشروط به وثاقت و اعتبار ناقل خواهد بود.
یکی از کسانی که به زیارت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف توفیق یافت، ابن مهزیار است. بر آن شدیم تا روایت مربوط به سرگذشت وی را مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار داده و در سه محور به نقد و بررسی آن بپردازیم.
بیان اصل سرگذشت و نقل چهار روایتی که در این موضوع، آمده است.
راوی این سرگذشت کیست؟ این ملاقات برای چه کسی اتفاق افتاده است؟ آیا این چهار روایت، جریان دیدار یک تن با امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را مطرح میکند یا ملاقات کنندگان در روایات، با یکدیگر متفاوتند؟ و سرانجام شخصی که توفیق دیدار را یافته از نظر موقعیت، چه جایگاهی دارد. آیا در کتب رجالی از او سخنی به میان آمده و مورد وثوق اهل فن و علمای رجال هست یا خیر؟ سند این چهار روایت را نیز مورد بررسی قرار میدهیم تا ببینیم این روایت از نظر سند تا چه اندازه مورد اعتماد میباشد؟
بررسی متن و محتوی؛ آیا محتوای این چهار نقل یکی است یا تفاوتهایی دارند؟ در صورت تفاوت با یکدیگر، آیا میان آنها تضاد وجود دارد یا خیر؟
مطالبی که در متن روایات آمده دارای چه مضامینی است؟ و آیا با مبانی اعتقادی شیعه مخالفت دارد؟ و اشکالات مطرح شده درباره محتوای این سرگذشت چیست؟
داستان دیدار پسر مهزیار به چهار سند به دست ما رسیده است. دو سند را شیخ صدوق در کتاب کمالالدین و تمامالنعمه و یک سند را شیخ طوسی در کتاب الغیبه و سند دیگر را طبری در کتاب دلائلالامامه آورده است.
ما در این جا به بیان هر چهار نقل میپردازیم.
شیخ صدوق(1)، نقل میکند که: ابراهیم بن مهزیار میگوید: رهسپار شهر مدینه گشتم و در مورد خاندان امام عسکری علیه السلام به تفحّص پرداختم. خبری دریافت نکردم آن گاه به مکه رفتم. در حال طواف بودم جوانی گندمگون و زیبا و خوشسیما را دیدم که مرا به دقت زیر نظر داشت. نزد او رفتم و امیدوار بودم هدف خود را نزد او خواهم یافت، به وی نزدیک شدم سلام کردم و او پاسخ داد. سپس پرسید: اهل کجایی؟
گفتم: اهل عراق.
پرسید: از کدام عراق؟
گفتم: از اهواز.
پرسید: خوش آمدی، آیا در آنجا جعفر بن حمدان حصینی را میشناسی؟
گفتم: او مدتی است از دنیا رفته.
گفت: خدا او را رحمت کند چه اندازه شبها را به عبادت میگذراند، او پاداشی بزرگ دارد.
آیا ابراهیم بن مهزیار را میشناسی؟
گفتم: خود، ابراهیم بن مهزیارم. مرا به گرمی در آغوش گرفت، سپس گفت: خوش آمدی ابا اسحاق. با آن علامتی که بین تو و ابومحمّد (امام عسکری علیه السلام) بود، چه کردی؟
گفتم: مقصود شما انگشتری است که خدای متعال آن را از ناحیه طیّب آل محمد، حسن بن علی علیهما السلام به من ارزانی فرمود؟
گفت: آری؛ مقصودم جز آن چیز دیگری نبود. آن گاه انگشتر را بیرون آوردم. چشمش به انگشتر افتاد، گریست و آن را بوسید. سپس نقش آن را که «یا الله یا محمّد یا علی» بود خواند. پس از آن گفت: پدرم فدای آن دستی که این انگشتر در آن میگشت. سپس سخنان دیگری با یکدیگر رد و بدل کردیم تا آن که از من پرسید: ای ابا اسحاق! هدف مهم تو پس از انجام حج چه بود؟
گفتم: سوگند به پدرت که هدفی جز این ندارم که راز و اسرار آن را از شما پرس
1) کمال الدین، ص 445.
و جو کنم.
گفت: هر چه میخواهی بپرس که انشاءالله آن را برایت شرح خواهم داد.
گفتم: از خاندان ابومحمّد، امام حسن [عسکری علیه السلام] چه خبر داری؟
گفت: به خدا سوگند! پیشانی محمّد و موسی فرزندان حسن بن علی علیهما السلام را نورانی و درخشان میبینم و من فرستاده آنها هستم تا اخبار آنها را به تو برسانم و اگر مشتاق دیدار آنها هستی و دوست داری دیدگانت به دیدارشان روشن گردد همراه من به طائف بیا و باید این سفر، از خاندانت پوشیده بماند.
ابراهیم میگوید: همراه او به سمت طائف رهسپار شدم و بیابانها را درنوردیدم و فلاتی را پشت سر گذاشتم تا آن که خیمهای موئین که بر فراز تلّی از شن و ماسه برپا شده بود و اطراف خود را روشن کرده بود، برای ما هویدا گشت. آن جوان نخست به درون چادر رفت تا برای ورودم اجازه بگیرد و به آنها سلام کرد و آنها را از حضور من مطلع گرداند. آن گاه بزرگتر آن دو، یعنی محمّد بن الحسن علیهما السلام بیرون آمد. او جوانی نورس و نورانی و دارای پیشانی پرفروغ با ابروانی گشاده و گونه و بینی کشیده و قامتی بلند و نیکو چون شاخه سرو و پیشانیش چونان ستارهای درخشان بود و بر گونه راستش خالی همانند مشک و عنبر بود که، بر صفحهای نقرهای میدرخشید و بر سرش گیسوانی پرپشت و سیاه و افشان بود که روی گوشش را پوشانده بود و سیمایی داشت که هیچ چشمی، برازندهتر و زیباتر و باوقارتر از آن، ندیده است.
چون بر من ظاهر شد شتافتم تا خود را به او برسانم و خویشتن را به دامنش افکندم و دست و پایش را بوسیدم. آن گاه فرمود: ای ابا اسحاق! روزگار، مرا وعده میداد که تو را دیدار میکنم و رابطه قلبی ما ـ با وجود دوری منزل و تاخیر ملاقات ـ همواره تو را در نظرم مجسّم مینمود به حدّی که گویی هیچگاه از لذت همراهی و خیال مشاهده یکدیگر خالی نبوده است و خدا را که وَلی حمد است سپاس میگویم که این دیدار را حاصل کرد و سختی درد و دوری را به آسایش و آگاهی، مبدّل ساخت.
گفتم: پدر و مادرم فدای شما باد! از روزی که سرورم ابومحمد علیه السلام دعوت الهی را لبیک گفته است پیوسته در جستجوی شما بودهام و از شهری به شهری رفتهام. همه درهای امید به رویم بسته شد تا آن که خدای تعالی بر من منت نهاد و کسی را بر
سر راهم قرار داد تا مرا به نزد شما آورد و سپاس خدایی را سزاست که بزرگواری و احسان شما را به من الهام فرمود. آن گاه خود و برادرش موسی را معرفی و مرا به گوشهای برد و فرمود: پدرم علیه السلام از من پیمان گرفته است که در سرزمینهای نهان و دور، مسکن اختیار کنم تا حضورم مخفی بماند و مکانم از حیله و نیرنگ گمراهان و خطرات مردم سرکش و بداندیش در امان باشد از این رو، مرا به سمت بیابانها و شنزارها روان ساخت و پایانی در انتظار من است که در آن، گره از کار گشوده شود و فریاد و وحشت مردم برطرف گردد و او علیه السلام از خزانههای حکمت و اسرار دانش آن قدر به من آموخت که اگر شمهای از آن را برایت باز گویم از باقی آن بینیاز خواهی شد.
بدان ای ابا اسحاق! پدرم علیه السلام فرمود: ای پسرم! خدای تعالی کرانههای گیتی و اهل طاعت و عبادتش را بدون حجّت و امام، خالی نخواهد گذاشت و او وسیله کمال و تعالی آنهاست. امامی که پیرو او باشند و به راه و روش وی اقتدا کنند، ای فرزندم! امیدوارم تو از کسانی باشی که خداوند آنها را برای گسترش حق و برچیدن بساط باطل و سربلندی دین و خاموش ساختن آتش گمراهی، آماده کرده است تو باید در مکانهای پنهان و مناطق دوردست ساکن گردی که هر یک از اولیای خدای تعالی دشمنی کوبنده و ضدّی ستیزهجو دارند.
خداوند، جهاد با اهل نفاق و خلاف، یعنی ملحدان و دشمنان را واجب میداند. بنابراین، زیادی دشمن، تو را به وحشت نیندازد و بدان که دلهای مردم دیندار و بااخلاص مانند پرندگانی که میل به آشیانه دارند مشتاق دیدار تو خواهند بود. آنها در میان خلق، با ذلّت به سر میبرند؛ ولی در نزد خدای تعالی نیکوکار و عزیزند. در ظاهر مردمی بیچاره و محتاجند با این که چنین نیست، آنها مردمی قناعت پیشه و خویشتن دارند. دین را فهمیدهاند و آن را به وسیله مبارزه با مخالفان، پشتیبانی میکنند. خداوند آنها را به تحمل و استقامت در برابر ستم، امتیاز داده تا در آخرت که قرارگاه ابدی است مشمول عزّت واسعه او باشند و به آنها خوی شکیبایی عطا کرده است تا عاقبت نیک و فرجامی نیکو را دریابند.
ای فرزند! در هر کاری از نورِ صبر و پایداری برگیر تا به درک عمل در عاقبت، نائل گردی و در نیّت خود عزّت را شعار قرار ده تا به خواست خدا از آن چه موجب ستایش و نیکنامی است برخوردار گردی.
پسرم! گویی وقت آن رسیده که به حمایت الهی مؤید باشی و پیروزی و برتری، میّسر گردد و گویی پرچمهای زرد و سفید را روی شانههایت میبینم که بین حطیم و زمزم، در جنبش است و گویی در اطراف حجرالاسود دستههای بیعت کنندگان و دوستان خالص تو را میبینم که چون رشته مروارید، پیرامونت صف کشیدهاند و صدای دستهایی را که با تو بیعت میکنند میشنوم، کسانی به آستان تو پناه میجویند که خدای تعالی از پاکزادی و پاکیسرشت آنها آگاه است. آنان کسانیاند که دلهایشان از پلیدی نفاق و آلودگی شقاق، پاک است و بدنشان برای دینداری نرم و برای عداوت، خشن است و برای پذیرش حق خوشرو هستند و پایبند به دین حق و اهل آن میباشند و چون ارکان و ستونهای آنها نیرومند گردد به واسطه اجتماع آنها طبقات ملل به امام، نزدیک خواهند شد.
وقتی آنها در سایه درخت بزرگی که شاخ و برگ آن بر اطراف دریاچه طبریه سرکشیده، با تو بیعت کنند، صبح حقیقت میدمد و تیرگی باطل از میان میرود و خداوند به وسیله تو پشت طاغیان را درهم میشکند و راه و رسم ایمان را اعاده کند و به وسیله تو استقامت آفاق عیان میشود و صلح و آشتی جماعات مرافق، آشکار میگردد. کودکان در گهواره آرزو میکنند که برخیزند و به نزد تو آیند و وحوش صحرا مایلند که راهی به جوار تو داشته باشند. جهان به وجود تو خرّم شود و شاخههای عزّت، به ظهور تو جنبش گیرد و مبانی حق در قرارگاه خود پا بر جا گردد و دین گریزان، به آشیانههای خود بازگردند، ابرهای پیروزی، سیلآسا بر تو ببارد و دشمنان به خناق دچار شده و دوستان، پیروزی یابند و در روی زمین هیچ جبّار ستمگر و منکر ناسپاس و دشمن کینهتوز و معاندِ بدخواهی، باقی نخواهد ماند. «و من یتوکّل علیالله فهو حسبه إنّ الله بالغ أمره قد جعلالله لکلّ شیئی قدراً!»(1)
سپس فرمود: ای ابا اسحاق! این مجلس را پنهان بدار و خبر آن را جز بر اهل تصدیق و برادران راستگوی دینی، باز مگو و چون نشانههای ظهور بر تو آشکار گردید با برادرانت به سوی ما بشتاب و به مرکز نور یقین و روشنی چراغهای دین بشتاب تا به خواست خدا به رشد و کمال نایل، گردی.
1) سوره طلاق، آیة3.
ابراهیم بن مهزیار میگوید: مدتی نزد آن بزرگوار ماندم و از ایشان حقایق و دلایل روشن و احکام نورانی را فراگرفتم و بوستان سینه را از خرّمی طبع او از حکمتهای لطیف و دانشهای ظریف، آبیاری کردم به حدّی که ترسیدم خانوادهام را که در اهواز به جا گذاشتهام به واسطه تأخیر دیدارشان، از میان بروند و از حضرت اجازه مراجعت گرفتم و تنهایی و درد خود و جدایی و ناگزیری کوچ خود را به وی بازگفتم. به من اجازه فرمود و دعای نیکویی را بدرقه راهم کرد که به خواست خدا ذخیره خود و خاندانم خواهد بود و چون سفرم نزدیک شد و تصمیم به کوچ گرفتم، بامدادی برای تودیع و تجدید عهد به نزد او آمدم و مبلغی، بالغ بر پنجاه هزار درهم را که در اختیار داشتم تقدیم وی نمودم و درخواست کردم آن را بپذیرد، او تبسّمی کرد و فرمود: ای ابا اسحاق! آن را برای هزینه بازگشت خود بردار، زیرا سفری طولانی و بیابانی وسیع در پیش داری و به جهت اعراض ما از آنها، محزون مباش، زیرا از آن قدردانی میکنیم و یادآوری و قبول این منّت را مینماییم، خداوند در آن چه به تو ارزانی فرموده، برکت عطا فرماید و آن را مستدام بدارد که با بهره کافی و سلامتی کامل به نزد دوستانت بازگردی و خداوند راه را برایت دشوار نسازد و در یافتن راه، سرگردان نشوی، تو را به خدا میسپارم. به خواست خدا در سایه لطف او باشی و ضایع و تباه نگردی.
ای ابا اسحاق! ما به ثمرات احسان و فوائد انعام او قانعیم و او ما را از یاری دوستانمان بینیاز گردانده است. فقط از آنها توقع اخلاص در نیّت و نصیحت بیغرض و محافظت بر امر آخرت و تقوی و پاکدامنی و سربلندی داریم.
وی میگوید: سفر خود را آغاز نمودم، در حالی که در برابر هدایت و ارشاد خدای تعالی شاکر بودم و میدانستم خدای متعال زمین را معطل نخواهد گذارد و پیوسته در آن، حجّت واضح و امام قائمی وجود خواهد داشت.
من این خبر مأثور و نَسَب مشهور را ذکر کردم تا بصیرت اهل یقین افزوده گردد و منّتی را که خدای تعالی بر مردم نهاده است تعریف کرده باشم که آن ایجاد نژاد پاک و تربت پاکیزه است و هدفم ادای امانت و تسلیم آن است تا خدای تعالی، ملت
هدایتگر و راه راست را قوّت و عزم و اراده و تأیید و پشتیبانی و مصونیت از اشتباه عطا فرماید: «والله یهدی من یشاء إلی صراط مستقیم.»(1)
شیخ صدوق میگوید(2): ابوجعفر محمّد بن حسن بن علی بن ابراهیم مهزیار میگوید: از پدرم شنیدم که میگفت: از جدّم علی بن ابراهیم بن مهزیار شنیدم میگفت: در بستر خوابیده بودم در خواب دیدم گویندهای به من میگوید: به حج برو که صاحبالزمان را خواهی دید. علی بن ابراهیم میگوید: من خوشحال و خندان از خواب بیدار شدم و تا سپیده صبح در حال نماز بودم از نماز فارغ شدم و در جستجوی کاروان حاجیان از خانه بیرون آمدم، گروهی را دیدم آهنگ حج دارند به نزد اولین فرد آنها شتافتم و تا زمانی که به قصد سفر بیرون رفتند با آنها بودم. من در این سفر میخواستم به مدینه بروم و چون به آن دیار رسیدم بیصبرانه از مرکب پیاده شدم و بار و بُنه خود را به برادران مورد اعتماد خود سپردم و رفتم تا از خاندان امام عسکری علیه السلام خبری بگیرم اما نه خبری شنیدم و نه اثری مشاهده کردم و پیوسته در این حال بودم تا آن که مردم به سمت مکه حرکت کردند و من نیز با آنها حرکت کردم به مکه رسیدم در آنجا فرود آمدم و بار و بُنه خود را به مردی امین سپردم و در جستجوی خاندان ابومحمّد [امام عسکری علیه السلام] برآمدم، اما خبری نشنیدم و اثری به دست نیاوردم و پیوسته بین ناامیدی و امید قرار داشتم و در کار خود میاندیشیدم و خویشتن را سرزنش مینمودم تا آن که شب، دامن گسترد. با خود گفتم: در انتظار میمانم اطراف کعبه خلوت شود تا بتوانم طواف کنم و از خدای تعالی میخواهم مرا به آرزوی خود برساند و چون پیرامون خانه خدا خلوت شد برای طواف برخاستم. ناگاه جوانی نمکین و خوش بو دیدم که بُردی را به کمر بسته و بُرد دیگری را حمایل کرده و گوشه ردای خود را به گردنش برگردانیده بود. خود را کنار کشیدم و او متوجه من شد و گفت: اهل کجایی؟
گفتم: از اهواز.
پرسید: آیا ابن خصیب را میشناسی؟ گفتم: آری، خدای تعالی او را رحمت کند. دعوت حق را لبیک گفته است. سپس گفت: خدا او را رحمت کند که روزها روزه میگرفت و شبها به نماز میپرداخت و به قرائت قرآن مشغول و از دوستان ما بود.
آن گاه پرسید: آیا علی بن ابراهیم مهزیار را میشناسی؟ گفتم: خود، علی بن مهزیار هستم.
گفت: ای ابوالحسن، خوش آمدی آیا صَریحین را میشناسی؟
گفتم: آری؛
پرسید: آنان چه کسانی هستند؟ گفتم: محمّد و موسی.
آنگاه گفت: علامتی را که بین تو و ابومحمّد [امام عسکری علیه السلام] بود چه کردی؟
گفتم: همراه من است.
گفت: آن را نشانم بده.
آن را بیرون آوردم. انگشتر زیبایی بود که بر خاتم آن نوشته بود «محمّد و علی». هنگامی که آن را دید گریهای طولانی سر داد و در حال گریستن میگفت: ای ابا محمد! خدا تو را رحمت کند که پیشوایی عادل و فرزند پیشوایان و خود پدر پیشوا بودی. خداوند تو را با پدرانت علیهم السلام در بهشت برین جای دهد. سپس گفت: ای ابوالحسن! به منزل برو و آماده شو تا با ما سفر کنی. چون ثلثی از شب گذشت و دو ثلث آن باقی بود به نزد ما بیا تا به خواست خدا به آرزویت برسی.
ابن مهزیار میگوید: من به سمت بار و بُنه خود بازگشتم و در اندیشه بودم تا پاسی از شب گذشت، برخاستم و بُنه خود را فراهم آوردم و آن را نزدیک مرکب خود آورده و بر آن بار نمودم و روی آن سوار شدم و خود را به آن درّه رسانیدم. دیدم آن جوان ایستاده است و میگوید: ای ابوالحسن، خوش به حال تو که اجازه یافتی.
او به راه افتاد و من نیز در پی او حرکت کردم مرا از بیابان عرفات و مِنی گذراند و به پای کوه طائف رسیدیم. گفت: ای ابوالحسن! پیاده شو و آماده نماز باش. او پیاده شد و من نیز پیاده شدم وی از نماز فارغ شد و من نیز فراغت یافتم.
آن گاه گفت: نماز صبح را مختصر بخوان. من نیز آنرا مختصر به جا آوردم او سلام داد و چهره بر خاک سایید. آن گاه سوار شد و به من دستور سوار شدن داد.
من نیز سوار شدم و به راه افتاد و من نیز در پی او روان شدم تا آن که بر قلهای بالا رفت و گفت: ببین آیا چیزی میبینی؟ نگریستم و مکانی سرسبز و خرّم و پردرخت دیدم.
گفتم: سرورا! مکانی خرّم و سرسبز و پردرخت میبینم: گفت: آیا در بالای آن چیزی نمیبینی؟ نگریستم و ناگهان خود را در مقابل تپهای دیدم که خیمهای موئین و نورانی بر فراز آن قرار داشت. گفت: آیا چیزی دیدی؟
گفتم: چنین و چنان میبینم.
گفت: ای پسر مهزیار! دل خوش دار و چشمت روشن باد! که آرزوی هر آرزومندی آنجاست. سپس گفت: با من بیا، خود، رفت و من نیز در پی او روان گشتم تا به پای آن بلندی رسیدیم.
سپس گفت: پیاده شو که اینجا، هر گردنکشی خوار شود. خود پیاده شد و من نیز پیاده شدم.
گفت: ای پسر مهزیار! زمام مرکب را رها کن.
گفتم: آنرا به چه کسی بسپارم؟ در این جا کسی نیست.
گفت: اینجا حرمی است که در آن جز دوست، آمد و شد نمیکند. افسار مرکب را رها کردم و سپس به دنبال او رفتم و چون به نزدیک خیمه رسید، بر من پیشی گرفت و گفت: همین جا بایست تا تو را اجازه دهند. چیزی نگذشت که نزد من بازگشت و گفت: خوش به حال تو که به آرزویت رسیدی.
وی میگوید: بر آن حضرت ـ صلواتالله علیه ـ وارد شدم دیدم بر زیراندازی که بر آن پوست گوسفند سرخی گسترده شده بود نشسته و بر بالشی پوستین تکیه کرده است. بر او سلام کردم و مرا پاسخ داد. در چهرهاش نگریستم چونان پاره ماه بود. رفتاری در حدّ اعتدال داشت. قامتش معتدل بود نه بلند و نه کوتاه، پیشانیش صاف و ابروانش کمانی و چشمانش درشت و بینیاش کشیده و گونههایش هموار و خالی بر گونه راستش قرار داشت. چون چشمم بدو افتاد در نعت و وصف او حیران گشتم. آن گاه به من فرمود: ای پسر مهزیار! برادرانت در عراق چگونهاند؟
گفتم: تنگدست و گرفتار و شمشیر بنیشیصبان پیاپی بر آنها فرود میآید. فرمود: خدا آنها را بکشد تا کی نیرنگ میورزند، گویی آنها را میبینم که در خانههای
خود، کشته بر زمین افتادهاند و امر پروردگارشان شب و روز آنها را فراگرفته است. پرسیدم: ای فرزند رسول خدا! این حادثه کی واقع خواهد شد؟
فرمود: هنگامی که مردم بیفرهنگی که خدا و رسول از آنها بیزارند میان شما و رفتن به کعبه مانع ایجاد کنند و در آسمان سه نوع سرخی پدیدار شود و در آن ستونهایی سیمین و نورانی نمودار گردد و «سروسی» از منطقه ارمنستان و آذربایجان به شورش برخیزد و قصد سرزمینهای آن سوی ری را داشته باشد. آنجا که آن کوه سیاه و آن کوه سرخ بهم پیوسته و به کوه طالقان نزدیک است. و میان او و مَروَزی نبرد سختی درخواهد گرفت که کودکان در آن پیر شوند و بزرگان در آن فرسوده گردند و کشتار میان آنها ظاهر نشود. در چنین هنگامی، منتظر ظهور او باشید تا به «زوراء» (بغداد) وارد گردد و چندان زمان طولانی در آنجا نخواهد ماند و به «ماهان» وارد میشود و پس از آن به واسط عراق میآید و در آنجا یک سال یا اندکی کمتر میماند سپس به سمت کوفه حرکت میکند و میان آنها جنگی درمیگیرد که از نجف تا حیره و غَری را فرا خواهد گرفت، جنگی سخت که عقل و خِرَد را از میان ببرد و هر دو طایفه نابود گردند و خداوند باقیمانده آنها را درو کند.
سپس گفته خدای تعالی را تلاوت نمود: (بسمالله الرّحمن الرّحیم، امر ما، در شب یا روز بر آنها وارد خواهد آمد و آنها را درو خواهیم کرد، گویی روز قبل اصلاً وجود نداشتهاند).
گفتم: ای سرور! و ای فرزند رسول خدا! مقصود از امر چیست؟ فرمود: «ما امر خدا و لشکریان او هستیم.» گفتم: سرورا! ای فرزند رسول خدا! آیا وقت آن فرا نرسیده است؟ فرمود: «اقتربت الساعة و انشقّ القمر.»(1)
شیخ طوسی در کتاب الغیبة(2)مینویسد: حبیب بن محمّد بن یونس بن شاذان صنعانی میگوید: بر علی بن ابراهیم بن مهزیار اهوازی وارد شدم، از خاندان ابیمحمّد [امام عسکری علیه السلام] پرسیدم. گفت: از موضوع مهمّی پرسش نمودی؛ من
بیست سفر به حج رفتم و در تمام این مدت در پی دیدار امام برآمدم و راهی به آن نیافتم، تا این که شبی در بستر خوابیده بودم در خواب دیدم کسی میگوید: ای علی بن مهزیار! خداوند اجازه حج به تو داده است. سراسیمه گشتم صبح فرارسید. در اندیشه کار خود بودم و شب و روز انتظار موسم حج را میکشیدم. با فرارسیدن موسم حج، مقدّمات سفرم را مهیا کردم و به سمت مدینه حرکت نمودم تا وارد یثرب شدم. سپس از خاندان ابیمحمّد [امام عسکری علیه السلام] جویا شدم و به جستجو پرداختم اما هیچ اثر و خبری نیافتم. اندکی در کار خود اندیشیدم تا این که مدینه را به قصد مکه ترک کردم. به جُحفه وارد شدم یک روز در آن جا ماندم و پس از آن به قصد غدیر که از جُحفه چهار میل فاصله دارد خارج شدم. وقتی داخل مسجد آنجا شدم نماز خواندم و طلب مغفرت نمودم و به پیشگاه خدا، دعا و تضرع بسیار کردم.
سپس به قصد عسفان به راه افتادم تا به مکه وارد شدم. چند روزی در مکه اقامت کردم و معتکف شدم. شبی در طواف به جوانی زیبا چهره و خوش بو که با بزرگمنشی گام برمیداشت، برخورد نمودم. اطراف کعبه طواف میکرد. در دلم به او تمایل پیدا کردم. خود را به او رساندم و نزدیک او ایستادم. از من پرسید: اهل کجایی؟
گفتم: اهل عراق.
پرسید: کدام عراق؟.
گفتم: اهواز.
پرسید: آیا در اهواز خصیب را میشناسی؟.
گفتم: خدا او را رحمت کند، دعوت حق را لبیک گفته است.
گفت: خدا او را رحمت کند، چه شبهای بلندی را در عبادت گذراند، او از دنیا دل بریده و به خدا رو آورده بود. و چشمانی اشکبار داشت. آیا علی بن ابراهیم بن مازیار را میشناسی؟ گفتم: خود، علی بن ابراهیم هستم.
گفت: خدا عمرت را طولانی گرداند ابا الحسن! با آن علامتی که بین تو با ابومحمّد، حسن بن علی علیهما السلام بود چه کردی؟
گفتم: همراه من است
گفت: آن را نشان بده
سپس دستم را داخل جیبم بردم و آن را خارج نمودم. وقتی آن را دید اشک در چشمانش حلقه زد و با صدای بلند گریست تا گونههایشتر شد. سپس گفت: هم اکنون اجازه حضور یافتی، ای پسر مازیار، به منزل برو و آماده شو تا با ما سفر کنی، چون شب فرارسید و تاریکی شب، مردم را در برگرفت به شِعب بنی عامر بیا، مرا در آنجا خواهی دید.
من به منزل رفتم. زمانی احساس کردم وقتش فرارسیده وسائل خود را آماده کردم و آن را به نزد مرکبم آوردم و بر پشت مرکب محکم بستم. روی آن سوار شدم و در راه به مرکبم علوفه دادم تا وارد شِعب گشتم. دیدم آن جوان همان جا ایستاده و صدا میزند: «ای ابا الحسن! به سمت من بیا» بدین ترتیب، با یکدیگر گفتگو میکردیم تا این که از کوههای عرفات گذشتیم و رهسپار کوههای مِنی شدیم. فجر کاذب دمید و ما هنوز وسط کوههای طائف بودیم. چون به آنجا رسیدیم به من گفت: «پیاده شو نماز شب بخوان» من نیز نماز خواندم. امر کرد به نماز وتر و سجده و تعقیب. من نیز آن را انجام دادم. سپس از نمازش فارغ گشت و سوار شد. به من نیز دستور داد سوار شوم. او راه افتاد و من نیز در پی او حرکت کردم تا به بلندترین نقطه طائف رسیدیم.
سپس گفت: آیا چیزی میبینی؟
گفتم: آری، تلّی از شن و ماسه میبینم که خیمهای موئین و نورانی بر فراز آن قرار دارد. با دیدن این صحنه خوشحال شدم.
به من گفت: اینجا مکان آرزو و امید است.
سپس گفت: «با من بیا» و خود راه افتاد و من نیز در پی او رفتم تا از قلّه، پایین آمد و به پایین کوه رفت و سپس گفت: پیاده شو که اینجا هر گردنکشی خوار شود و هر متکبری خاضع گردد. آنگاه گفت: زمام مرکب را رها کن.
گفتم: آن را به چه کسی بسپارم؟
گفت: اینجا حرم قائم ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ است جز فرد مؤمن به آن داخل نمیشود و جز اهل ایمان از آن خارج نمیگردد. افسار مرکب را رها کردم و در پی او رفتم تا به نزدیکی خیمه رسیدیم. از من پیشی گرفت و داخل خیمه شد. به من دستور داد صبر کنم تا برگردد. پس از آن به من گفت: داخل شو که مبارکت باد. وارد خیمه شدم. شخصی
را نشسته دیدم که ردا و ازاری بسته بود و ردایش را بر شانه انداخته بود. سرخرو و خوشبو بود. و از شدّت گرما، قطرات زلال عرق، چونان شبنم بر چهره نازنینش خودنمایی میکرد. او به شاخه سرو یا شاخه درخت «بان»(1)یا ساقه ریحان میماند. بخشنده و سخاوتمند، پرهیزکار و پاکسرشت، قامتش معتدل بود، نه بلند و نه کوتاه، پیشانیش صاف و بینیاش کشیده و گونههایش هموار و بر گونه راستش خالی، مانند قطرهای مشک که بر قطعهای عنبر فروچکد، وجود داشت.
چون به دیدارش نایل شدم بر او سلام کردم. سلام مرا به بهترین وجه پاسخ داد. با من به گفتگو نشست وضعیت مردم عراق را جویا شد. گفتم: مولای من! لباس ذلّت بر آنها پوشانده شده و بین قوم خود، خوار گشتهاند.
فرمود: «ای پسر مازیار! همان گونه که آنها بر شما سلطه دارند شما نیز بر آنان تسلّط خواهید یافت و در این هنگام آنها خوار و ذلیل خواهند بود.»
گفتم: مولای من! شهر و دیارم دور و آرزوی دیدارت به طول انجامیده است. فرمود: «ای پسر مازیار! پدرم امام عسکری علیه السلام از من پیمان گرفته در مجاورت مردمی که مورد خشم و غضب خدا قرار گرفتهاند و به ذلّت دنیا و آخرت گرفتار آمدهاند زندگی نکنم و به من دستور داده در کوهها و درّههای سخت و ناهموار و در مناطق خشک و بیآب و آبادی به سر ببرم. به خدا سوگند! مولایتان خود، تقیّه نمود و مرا نیز بدان سفارش کرد و من تا آن روز که خداوند اجازه ظهور میدهد، همواره در تقیّه به سر خواهم برد.»
گفتم: مولای من! این ماجرا چه زمانی اتفاق میافتد؟ فرمود: «زمانی که بین شما و بین راه کعبه، فاصله بیندازند. خورشید و ماه در کنار یکدیگر جمع شوند و ستارگان پیرامون آن دو، جمع گردند.»
گفتم: ای فرزند رسول خدا چه زمانی این اتفّاق، رخ میدهد؟ فرمود: «در فلان سال، دابّةالارض از بین صفا و مروه ظاهر میگردد و عصای موسی و انگشتر سلیمان با اوست، مردم را به سمت محشر سوق میدهد.»
ابن مازیار میگوید: مدتی نزد او ماندم و پس از آن که بهرهها از او بردم اجازه
1) درختی استوایی، شبیه گز.
رفتن به من داد. به سمت منزلم حرکت کردم. به خدا سوگند! از مکه تا کوفه غلامی با من بود و خدمتگزاری مرا انجام میداد. و در این سفر از او جز خیر و نیکی، چیزی ندیدم.
محمّد بن جریر طبری(1)میگوید: علی بن ابراهیم بن مهزیار اهوازی میگوید: سالی برای انجام حج به مدینه رفتم و چند روزی در آنجا ماندم. درباره صاحبالزمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ پرس و جو کردم. نه از او خبری یافتم و نه به دیدارش نایل گشتم. به شدّت اندوهگین شدم و ترسیدم مبادا به آرزویم که دست یافتن به خبری از صاحبالزمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ بود، نرسم. از مدینه راهی مکه شدم تا به آن دیار رسیدم. حج و عمرهام را در یک هفته بجا آوردم. در این مدت به جستجوی امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ میپرداختم. در همین اندیشه بودم که کنارِ درِ کعبه به شخصی برخوردم قامتی چونان شاخه سرو داشت. بُردی به کمرش بسته بود و بُرد دیگر را حمایل داشت و گوشه ردای خویش را به گردنش برگردانده بود. خوشحال شدم به قصد دیدارش شتاب کردم. روی خود را به سوی من برگرداند و پرسید: اهل کجایی؟
گفتم: اهل عراق.
پرسید: کدام عراق؟
گفتم: اهواز.
پرسید: آیا خصیبی را میشناسی؟
گفتم: آری.
گفت: خدا او را رحمت کند. چه شبهای بلندی را در عبادت گذراند و پاداش فراوانی دارد و از بیم خدا اشک فراوانی ریخت. سپس پرسید: ابن مهزیار را میشناسی؟
گفتم: خود، ابن مهزیار هستم.
گفت: خدا به شما سلامتی و عافیت بدهد، ای ابا الحسن! سپس با من مصافحه
1) دلائلالامامة، ص 539.
کرد وپرسید: ای ابا الحسن! با آن علامتی که بین تو و ابیمحمّد (امام عسکری علیه السلام) بود چه کردی؟
گفتم: همراه من است و دستم را داخل جیبم بُردم و انگشتری را که بر نگین آن «محمّد و علی» نوشته شده بود خارج ساختم. وقتی نوشته انگشتر را خواند، گریست و به اندازهای اشک ریخت پارچهای که در دستش بود، تر شد. و آن گاه گفت: ابا محمد! خدا تو را رحمت کند. که زینت امت بودی. خداوند تو را به واسطه امامت شرافت داد و به تاج علم و معرفت، مزیّن ساخت. ما همه به سوی تو باز میگردیم. سپس با من مصافحه و معانقه کرد. و گفت: ابا الحسن! خواستهات چیست؟
گفتم: خواستهام دیدار با امام پنهان از جهان است.
گفت: او از شما پنهان نیست؛ ولی به واسطه عملکرد ناپسند شما پنهان شده است. اینک به منزلگاهت برو و آماده شو تا به دیدار آن حضرت نایل گردی. با غروبِ ستاره جوزا و آشکار شدن ستارههای آسمان قرار من با تو، بین رکن و صفا باشد.
خوشحال شدم و یقین کردم مورد فضل خدا واقع شدهام. دیری نپایید که موعد فرارسید. به سوی مرکب خود رفتم و توشهام را بر پشت مرکب بستم. صدایم زد و گفت: ای ابا الحسن! من حرکت کردم و به او پیوستم به من سلام کرد و گفت: برادر! همراه من بیا. پستی و بلندی درّهها و کوهها را پشت سر نهادیم تا به طائف رسیدیم. دوست همراهم گفت: ای ابا الحسن! فرود بیا تا نماز شب بجا آوریم. پیاده شدم و دو رکعت نماز فجر را خواندم.
گفت: این دو رکعت، چه نمازی بود؟
گفتم: این دو رکعت نماز شب بود و یک رکعتی در بین آن و قنوت، در هر نمازی جایز است.
گفت: برادر! همراه من بیا. طولی نکشید و هنوز درّه و بلندی کوهی را پشت سر ننهاده بودیم که به وادی بزرگی رسیدیم. نگریستم خیمهای موئین و درخشان و نورانی دیدم.
دوستم گفت: ببین آیا چیزی میبینی؟
گفتم: خیمهای موئین میبینم.
سپس گفت: امید و آرزوی تو در آن خیمه است. به همراه او به وسط وادی رفتم.
از مرکب پیاده شد. من نیز از مرکب پیاده شدم. گفت: مرکبت را رها کن.
گفتم: آن را به چه کسی بسپارم؟
گفت: در این وادی غیر مؤمن وارد نمیشود و غیر مؤمن از آن خارج نمیگردد. سپس جلوتر از من وارد خیمه شد وقتی از آن خارج شد بسیار مسرور و شادمان بود.
گفت: تو را مژده باد که اجازه ورود به تو داده شد، سپس من داخل خیمه شدم. آنجا خانهای بود نورانی. بر امام سلام امامت دادم. به من فرمود: «ای اباالحسن! ما شب و روز در انتظار تو بودیم، چه باعث شد دیر به نزد ما بیایی؟»
گفتم: مولای من! تاکنون کسی را که راهنماییم کند نیافتم.
فرمود: «کسی که تو را راهنمایی کند نیافتی؟ سپس با انگشت مبارک خود به زمین زد. و فرمود: خیر! شما در پی افزایش اموالتان بودید. بر ضعیفان مؤمنین فخر فروختید. با خویشاوندان، قطع رابطه کردید. تاکنون چه عذری برای شما باقی مانده؟»
گفتم: توبه میکنم، توبه میکنم. پشیمانم، پشیمانم. سپس فرمود: «ای پسر مهزیار! اگر استغفار بعضی از شما برای برخی دیگر مطرح نبود، هلاک میشدید مگر خواص شیعه، که گفتارشان با اعمالشان یکی است.» سپس فرمود: «ای پسر مهزیار! آیا به شما خبر دهم از زمانی که آن نوجوان دست به قیام میزند و مغربی و عمانی، جنبش خود را آغاز نمایند و سفیانی سر به طغیان بردارد، به ولی خدا اجازه ظهور داده خواهد شد و بین صفا و مروه میان سیصد و سیزده مرد، ظهور خواهد کرد. سپس به کوفه میرود و مسجد کوفه را ویران میسازد. همراه با مردم، حج واجب بجا میآورد و به یثرب میآید و آن حجره را تخریب میکند و هر که را در آن حجره است بیرون میآورد؟ در این هنگام روی زمین جز مؤمنی که قلبش خالص در ایمان است، کسی باقی نخواهد ماند.»
پرسیدم: مولای من! پس از آن چه میشود؟
فرمود: رجعت و «بازگشت حکومتهای پیاپی.» سپس آیه شریفه: (ثُمَّ رَدَدْنَا لَکُمُ
الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ وَأَمْدَدْنَاکُم بِأَمْوال وَبَنِینَ وَجَعَلْنَاکُمْ أَکْثَرَ نَفِیراً)(1)را تلاوت فرمود.
از محتوای چهار نقلی که بیان شد، ملاحظه نمودید این سرگذشت برای دو تن اتفاق افتاده است:
علی بن ابراهیم بن مهزیار.
ابراهیم بن مهزیار.
در اینجا باید ببینیم این دو شخصیت چه کسانی بودهاند، آیا میتوان به آنها اعتماد کرد و این ماجرا را از آنها پذیرفت یا خیر؟
درباره ابراهیم بن مهزیار، ـ ابواسحاق اهوازی ـ بحث و مناقشه است که آیا وی از راویان ثقه است یا خیر؟ آقای خویی در وثاقت وی، وجوهی نقل میکند ـ که مربوط به آقای مامقانی در کتاب تنقحالمقال است. ـ آقای خویی با ذکر این موارد، آنها را مردود میداند از جمله:
آقای خویی در مقام پاسخ میگوید: این سخن، اجتهاد علاّمه مجلسی است و این گفته را از کلمات دیگران استنباط کرده است و ما توثیقات اجتهادی را نمیپذیریم.
پاسخ آقای خوئی:
آقای خویی در پاسخ میگوید: علاّمه حلّی، اصل را درباره راوی، عدالت وی میداند یعنی اگر درباره کسی مذمّتی نرسیده باشد آن فرد، ثقه است و در شرح حالات «احمد بن اسماعیل بن سمکه» به این نکته، تصریح نموده است و این نوع
1) سوره اسراء، آیه 6.
استناد برای ما حجت نیست.(1)
پاسخ آقای خوئی:
اولاً: این توثیق، مبتنی بر اجتهاد ابن طاووس است و او نیز این وثاقت را از سرگذشت دیگری به دست آورده است.
ثانیاً: اگر ابراهیم بن مهزیار از ابواب بوده، چرا نجاشی و شیخ طوسی و دیگران به آن اشارهای نکردهاند، با این که به نام بردن نمایندگان و ابواب امام زمان علیه السلام بسیار اهمیّت میدادهاند.
همچنین در روایتی از محمّد بن ابراهیم بن مهزیار آمده که گفت: هنگامی که پدرم به حالت احتضار درآمد، اموالی به من سپرد و علامتی را نیز به من داد که کسی از آن خبر نداشت و گفت: هر زمان کسی این علامت را ارائه داد این اموال را به او تحویل بده. مدتی گذشت تا در بغداد، عَمری، نماینده امام زمان علیه السلام علامت و نشانهای را ارائه داد و گفت: اموال را تحویل بده. از این روایت استفاده میشود که ابراهیم بن مهزیار نیز از وکیلان امام بوده و اموال، نزد وی جمعآوری میشده است.
پاسخ آقای خوئی:
اولاً: سند این روایت به خود محمّد بن ابراهیم بن مهزیار، ضعیف است.
ثانیاً: از این روایت، استفاده وکالت نمیشود. شاید اموالی که نزد وی بوده و میخواسته به دست امام برسد، سهم امام در اموال خودش یا اموال شخص دیگری بوده که به او سپرده تا به امام برساند.
اگر قرار باشد برای وکالت ابراهیم بن مهزیار، روایتی آورده شود به کتاب کافی
1) معجم رجال الحدیث،ج 1، ص 305.
مراجعه شود.(1)در آنجا نظیر همین قضیه را میآورد و در پایان آن، چنین آمده: «فخرج إلی، قد أقمناک مقام أبیک.» از این جمله استفاده میشود که پدرش دارای منصبی بوده که به پسر انتقال داده شده است. البته این روایت خود، دارای دو اشکال است:
الف) سند آن ضعیف است؛
ب) راوی، در این روایت از خود تعریف و تمجید کرده است؛
از سویی، به فرض پذیرش وکالت این شخص، وکالت، دلالت بر نمایندگی ندارد، زیرا نمایندگی أخص از وکالت است و ما در مقدمه چهارم کتاب رجال گفتیم که وکالت، با وثاقت و نیکنامی فرد همراه نیست.
در پاسخ به اشکال آقای خویی عرض میکنیم: اشکال شما مبنایی است و از انصاف دور است که وکالت، همراه با وثاقت یا نیکنامی فرد نباشد. شما با ذکر نمونههایی، این تلازم را مردود میدانید و به کتاب غیبت شیخ طوسی باب «السفراء المذمومین» استناد میکنید. در صورتی که ما با مراجعه به کتاب یاد شده ملاحظه کردیم در این باب، مدّعیان نمایندگی، مورد مذمّت قرار گرفتهاند نه این که دارای نمایندگی بودهاند و سپس مورد مذمّت قرار گرفته باشند.
آقای خویی در این جا دو اشکال میکند:
اوّل ـ راوی این سرگذشت شخص ابراهیم بن مهزیار است. از این رو، وثاقت وی باید از راه دیگری ثابت شود. اگر بنا باشد وثاقت و عظمت کسی با گفته خودش ثابت گردد، نه تنها شگفتآور است؛ بلکه از مسائل خندهآور تلقّی میشود. شاید منظور آقای خویی این است که مستلزم دَوْر میشود.
دوّم. در این روایت، سخنی گفته شده که بطلان آن قطعی است و به فرض که
ابراهیم، روایت صحیحی را نقل کرده باشد در این روایت آنجا که برادری به نام موسی برای امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف نام برده که او را نیز دیده، و قطعاً او دروغ گفته است.
پاسخ:
اعتماد ابن ولید و امثال وی دلالت بر وثاقت و حتی نیکنامی کسی نمیکند و این مطلب در مقدمه چهارم کتاب معجم رجال آمده است.(2)
آقای خویی با این که این شش دلیل را به نحو کامل پاسخ میدهد؛ ولی در آخر میگوید: ابراهیم بن مهزیار ثقه است، زیرا در طریق کاملالزیارات ابن قُولوَیْه آمده و گفته است: هر چه را در این کتاب میآورم از طریق ثقات نقل کردهام. امّا آقای خویی بعدها در مورد صحیح بودنِ همه أسناد کتاب کاملالزیارات از دیدگاه خود برگشته است. از دیدگاه ما، مبنا قوی است، زیرا ما دو گونه توثیق داریم:
توثیق عام؛
توثیق خاص؛
اگر ابن قولویه در کاملالزیارات، همه را ثقه دانسته، توثیق عام است مگر اینکه گفته شود این گونه توثیق فقط مشایخِ بلا واسطه را شامل میشود و ابن مهزیار در زمره آنان نیست؛ ولی نظر ما غیر از این است و در بحث فقه، بطور تفصیل مطرح کردیم.
محقّق شوشتری در کتاب الأخبارالدخیله، ده اشکال بر این چهار نقل وارد میکند. وی با این اشکالات، در صدد بیان اثبات ساختگی بودن این روایات است و آیتالله صافی گلپایگانی در کتاب ارزشمند منتخبالاثر در مقام پاسخ از این
اشکالات برآمده است.
در اینجا اشکالات و پاسخ آنها را مورد بررسی قرار میدهیم:
پاسخ:
اگر قائل شدیم که این سرگذشت برای علی بن ابراهیم بن مهزیار اتفاق افتاده است در آنجا که ابراهیم بن مهزیار آمده، میگوییم به جهت سهو و یا به خاطر اختصار، کلمهای از عبارت افتاده است، زیرا موارد زیادی نام پدر، بر فرزند اطلاق میشود. اما اگر گفتیم ماجرا برای ابراهیم بن مهزیار رخ داده است در موارد دیگر جمله «علی بن» به اشتباه و یا به جهت اجتهادِ نسخه برداران، بر آن افزوده شده است.(1)
شوشتری جمله اضافهای دارد و میگوید: اصلاً ابراهیم بن مهزیار «مات فیالحیرة» یعنی در سرگردانی بسر میبُرد و هنوز امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ را نشناخته بود، از دنیا رفت و در این زمینه، به نقل روایتی از کافی(2)میپردازد. امّا با مراجعه به کتاب کافی خواهید دید که این گونه نیست. روایت کافی اگر دلالت بر وثاقت او نکند بر تحیّر و سرگردانی وی دلالت ندارد.
آیتالله صافی با پذیرفتن ضعف سند، پاسخ میدهد که: بین ضعف سند و
ساختگی بودن روایت تفاوت است. آری، سند روایت ضعیف است؛ ولی اگر همین روایت، با سند ضعیف به روایات دیگر ضمیمه شود و به حدّ تواتر برسد، اشکال آن برطرف میگردد.
از سویی نمیتوان گفت: علی بن ابراهیم بن مهزیار، به صِرف این که در کتب رجالی از او نامی برده نشده، وجود خارجی ندارد؛ بلکه باید وی را مجهول بدانید و مجهول بودن، غیر از عدم وجود است؛ ولی با وجود این روایت میگوییم: وی در نزد شیخ طوسی، شیخ صدوق و صاحب دلائلالامامه، در زمره راویان شناخته شده بوده است.
وانگهی به فرض پذیرش ضعف سند، ضعفِ سندِ روایتی را که به ابراهیم بن مهزیار میرسد پذیرا نمیشویم، زیرا شیخ صدوق روایت را از شیخالقمیین عبدالله حِمْیَری نقل میکند و حمیری نیز بدون واسطه، ماجرا را از ابراهیم بن مهزیار روایت میکند. بنابراین، سند روایت تام است و به واسطه تام بودن این سند، ضعف روایاتِ دیگر از این دسته نیز جبران میشود.
پاسخ:
این اشکال، به اعتبار محمّد بن موسی المتوکل وارد نیست، زیرا ابن طاووس در کتاب فلاحالسائل(1)مدّعی وثاقت او است. افزون بر این که شیخ صدوق در موارد متعددی از وی نقل روایت میکند و با عبارت رضیالله عنه از او تجلیل میکند و این نشانه اعتماد به او است. البته با کلمه «ترضّی» وثاقت ثابت نمیشود؛ امّا در زمره راویان مهمل نیز، نمیباشد.
1) فلاح السائل، ص 158.
بیاعتنایی اصحاب از روایات در فروع و اصول در صورتی موجب وهن روایت میشود که این روایاتِ ضعیفالسند در دایره تواتر معنوی(1)قرار نگیرند. اما اگر روایتی مشمول تواتر معنوی گردد، تواتر قطع آور خواهد بود. بنابراین، میتوان به این روایت عمل نمود، هر چند اصحاب از آن روگردان شده باشند. به این ترتیب، عمل نکردن اصحاب، دلیل بر ساختگی بودن روایت نمیباشد؛ ولی روایت را از اعتبار و حجیّت میاندازد.
اگر گفته شود: به هر حال این حدیث، مخالف اتّفاق همه علمای شیعه است. پاسخ این است که: مخالف بودن، دلیل بر ساختگی بودن حدیث نیست. اگر تمام مضمون روایت مخالف با اتفاق علمای شیعه باشد احتمال تقیّه در آن وجود دارد و اگر برخی از آن مخالف باشد، احتمال دارد در روایت، دست برده باشند.
در مورد عدم قرائت کتاب کمالالدین توسط شیخ صدوق باید گفت: قرائت شیخ صدوق در مورد کدام کتاب وی ثابت است تا در این کتاب با این دو روایت، تردید کنیم. از سویی، اعتماد به کتاب، اصلاً مشروط به قرائت مؤلف آن نیست و اگر برخی از جزئیات کتابی موافق اتفاق علمای شیعه نباشد، به اصل روایت و کتاب، آسیبی نمیرساند.
پاسخ:
آری، در اخبار صحیحهای به نام مبارک حضرت تصریح شده است. از سوی دیگر حرمت نام بردن حضرت در روایاتی وارد شده؛ ولی این حرمت، مقیّد به قیودی است که در این مورد روایت ابن مهزیار شامل نهی وارده نمیباشد.
1) تواتر معنوی نظیر این که: روایات متعددی دال بر رویت امام، در زمان غیبت داریم. از کلّ این روایات بدست می آید که اصل رؤیت و ملاقات، در دوران غیبت بوده است.
میشود که ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را درک میکند و امام به وی دستور میدهد هنگام ظهور، همراه با برادرانت به سرعت نزد ما بیایید. و بطلان این مطلب پر واضح است.
پاسخ:
عبارتی که در روایت آمده و میگوید: «إذا بدَت لک أمارات الظهور و التمکن فلا تُبطی بإخوانک عنّا و باهرالمسارعة إلی منار الیقین و ضیاء مصابیح الدین …»، دلالت ندارد که مخاطبِ امام در آن زمان، زنده است. افزون بر این که نظایر این مطلب در دیگر احادیث نیز وارد شده است مانند: «فان أدرکت ذلک الزمان ….» در چنین مواردی، مقصود بیان وظیفه کسی است که آن زمان را درک میکند. بنابراین، پاسخ ما در این روایت، همان پاسخی خواهد بود که شما در این موارد خواهید داد.
پاسخ:
در آغاز باید اخبار مورد اتفاق مسئله علائم ظهور را مشخص کرد سپس ملاحظه نمود آیا این قبیل علائم میان آنها وجود دارد یا خیر؟
از سویی، میان اخبار وارده در موضوع علائم ظهور نیز تعارض و تناقض وجود دارد و باید بین آن روایات جمع کرد و این تعارض، با اثباتِ افتخارِ دیدار با آن حضرت، منافات ندارد.(1)
1) مگر اینکه بگوئیم: این که این علامت در احادیث دیگر وارد نشده است موجب نمیشود که این، با علائم دیگر مخالف باشد، چون این حدیث مانند احادیث دیگر، این علامت را بیان میکند. آری اگر در حدیثی در مورد خاصی علامتی مطرح شود، و در حدیث دیگر متناقض آن علامت مطرح شود، صغرای کبرای تعارض یا تناقض است. و این مورد ظاهراً چنین نیست.
است.(1)
پاسخ:
اولاً: محمّد بن ابیعبدالله، مدّعی بیان نام کلیّه کسانی که با امام علیه السلام دیدار کردهاند نمیباشد؛ بلکه وی عدّهای را که به نام آنها دست یافته، یادآور شده است.
ثانیاً: اگر بگوییم وی نام تمام افراد را آورده است. بنابراین باید روایت هر کسی را که نام او در شمار این افراد نیامده، پذیرا نشوید؛ ولی چنین نیست. و طبق قاعده نیز گفتهاند: «عدم الوجدان لایدلّ علی عدم الوجود.» شاید محمّد بن ابیعبدالله، به نام ابراهیم بن مهزیار برنخورده باشد. بدین ترتیب عدم وجود نام ابراهیم بن مهزیار، دلیل بر عدم دیدار وی با امام علیه السلام نیست.
ثالثاً: احتمال میرود، نام وی به عللی، از قلم افتاده باشد.
پاسخ:
بین علاقه دیدار و اراده دیدار، تفاوت است. امکان دارد مانعی در میان باشد که از دیدار جلوگیری کند.
پاسخ:
باید توجه داشت که دو نوع دیدار وجود دارد؛ یکی عیان و آشکار برای همه و یکی غیرعیان. آن چه مسلّم است در دوران غیبت کبری، دیدار عیان برای همه امکان ندارد؛ ولی ممکن است برای بعضی اتفاق بیفتد؛ چنان که در کتاب غیبت، بابی، تحت عنوان «من رآه عیاناً» به این مسأله پرداخته است.
1) کمال الدین، ص442، باب «من شاهد»، ح 16.
پاسخ:
اولاً: علاّمه مجلسی در مورد این دو نقل میگوید: این مطلب، از امور شگفتآور است و تازگی دارد(1)امّا شگفتآور بودن یک حدیث، دلیل بر ساختگی بودن آن نمیباشد و حتی دلیل بر ضعف روایت نمیشود.(2)برادر داشتن امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در میان این چهار نقل، تنها در کتاب کمالالدین آمده و در دو کتاب دلائلالإمامه و الغیبة نیامده است. افزون بر این که موضوع برادر داشتن امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف تنها در این دو روایت نیامده؛ بلکه در روایاتی دیگر نیز به این مطلب اشاره شده است چنان که حسین بن حمدان در کتاب الهدایه و ابن ابیالثلج در کتاب تاریخالائمه آوردهاند که امام عسکری علیه السلام دارای تعدادی فرزند پسر و دختر بودهاند.
آری، این دیدگاه، نظریهای نادر است و مخالف با مشهور بین شیعیان میباشد. اما با این همه نمیتوان نظریه مشهور را به شیخ صدوق نسبت داد؛ زیرا وی کتاب کمالالدین را به عنوان کتاب اعتقادی نگاشته و اگر این مطلب، بر خلاف اعتقاد وی میبود باید حاشیهای بر آن میزد و عقیده خویش را مطرح میکرد. از سویی، مشخّص نیست که عدم وجود فرزندی دیگر به غیر از حضرت مهدی برای امام عسکری علیه السلام در زمره موضوعات مشهور زمان شیخ صدوق بوده است وگرنه شیخ صدوق به آن اشاره میکرد؛ حتی معاصرین وی اشارهای به این مطلب نکردهاند. بر این اساس، شاید نظریه قابل توجّهی نبوده است. از سوی دیگر، فایده عقایدی بر آن بار نمیشود، زیرا به اعتقاد ما، جانشین پس از امام عسکری علیه السلام، حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف میباشد
1) بحار الانوار، ج 2، ص 47، ذیل حدیث 32.
2) ولی ممکن است گفته شود: اگر مطلبی که به عدم آن اطمینان داریم در روایت باشد با ملازمه، با اطمینان به عدم آن شئ، اطمینان به عدم صدور، محقق میشود؛ مگر اینکه إمکان إنحلال دلیل حجیت بر حدیث، نسبت به مضامین آن وجود داشته باشد که در دلیل حجیت خبر ثقة قائل به تفکیک شویم و تنها همان مطلب را که اطمینان به عدم داریم از دلیل حجیت خارج کنیم.
نه این که امام عسکری فرزندی دیگر ندارد.
انصاف این است که اشکال دهم، مردود تلقّی میشود هر چند این اشکال را محقّق شوشتری و آقای خویی ــ مطرح کردهاند و به واسطه همین اشکال، آقای خویی این روایت را کذب میداند.
تنها اشکالِ نخست باقی میماند که اگر آن اشکال برطرف گردد، روایت را خواهیم پذیرفت.
اصل ماجرا وجود دارد و شاید تواتری نظیر تواتر معنوی یا اجمالی از آن استفاده میشود؛ ولی حکم نمودن به ساختگی بودن آن، مشکل است.
به هر ترتیب، اگر این چند روایت از تواتر معنوی برخوردار نباشند، تواتر اجمالی دارند یعنی یکی از این چند نقل، صحیح خواهد بود.(1)
این جریان را مرحوم والد بزرگوارم آیتالله العظمی طبسی نجفی از مرحوم سیّداسماعیل نوری شنیده و آن را در پشت جلد کتاب خود «الأربعون من الأربعین» یادداشت کرده است و بنده با ترجمه این داستان برای نخستین بار آن را در اختیار علاقهمندان قرار میدهم، البته یادداشت ایشان نخست با عنوان «الحکایة الاولی» است که معلوم میشود حکایات دیگری را نیز تدوین کرده که متأسفانه مفقود شده است. وی در پشت جلد کتاب خطی یاد شده خود مینویسد: از جمله داستانهایی که به ظهور امام زمان ـ ( ـ مژده داده، جریانی است که در روز شنبه هفتم ذیقعده سال 1359 هجری قمری در نجف اشرف شنیدم. در این روز داماد بزرگوار استادمان آیتالله اصفهانی ـ دامظله ـ از دنیا رفت. من و برادر گرامیام علاّمه شیخ محمدتقی بروجردی، برای شرکت در تشییع جنازه آن مرحوم به خارج از شهر نجف اشرف رفتیم. در بین راه سخن از مرگ به میان آمد … همچنان مشغول گفتگو بودیم که به وادیالسلام نجف رسیدیم. در آنجا از مردم کناره گرفته، در گوشهای نشستیم. ناگهان چشمم به سیّداسماعیل نوری (نّورالله مرقده) افتاد. رو به برادرم کرده، گفتم: شنیدهام برای ایشان در صحن کاظمین جریان شگفتی رخ داده است؛ دوست دارم آن را از زبان خودش بشنوم. اگر مایل هستی، با هم محضر وی برویم؟ او نیز پذیرفت؛ به اتفاق یکدیگر پیش سیّد نوری رفتیم و پس از سلام و عرض اخلاص، درخواست کردیم آن جریان را برای ما بازگو کند.
سیّد نوری موافقت کرده و جریان را این گونه شرح داد:
در یکی از روزهای سال 1349 هـ.ق به حرم مطهر کاظمین( مشرّف شدم. ناگهان حالت عجیبی پیدا کردم، به گونهای که نتوانستم در حرم بمانم. لذا از آنجا بیرون آمده و با اندوه و ناراحتی در گوشهای از صحن مطهر (نزدیک بابالمراد) نشستم و در اندیشه فرورفتم. ناگهان عربی که عِقالی (لباس مخصوص عربها) بر سر و کفشی عربی به پا داشت، نزد من آمد و پس از سلام، با کمال ادب و فروتنی در برابرم نشست و کفش خود را درآورد و پشت سرش نهاد من از ادب و متانت او بسیار شگفتزده شدم. از وی پرسیدم: اهل کجایی؟ پاسخ داد: از اهالی نجد (حجاز) هستم. نام او را پرسیدم. گفت: علی، امّا در جمع خانواده، مرا «دخیل علی» مینامند. گفتم: به چه مناسبت؟ گفت: در اثر جریانی که برایم رخ داده است. سپس افزود: در نوجوانی، روزی پدرم به من گفت: فرزندم؛ آیا آمادگی داری به زیارت (قبر) امیرمؤمنان برویم؟ گفتم: هر چه دستور دهید، اجرا میکنم. به اتفاق پدرم به زیارت مرقد مطهر امیرمؤمنان( رفتیم؛ وقتی از زیارت فارغ شدیم، پدرم گفت: من در این شهر (نجف) دوستی دارم، خوب است به دیدار وی برویم، دوست او، شیخ محمدطه نجف بود و هنوز بینایی خود را از دست نداده بود. به آنجا رفتیم، شیخ از ما استقبال گرمی انجام داد و بسیار شادمان گشت. از پدرم پرسید: آیا ایشان فرزند شما است؟ پدرم پاسخ داد: آری؛ فرمود: نامت چیست؟ گفتم: علی، به من مهربانی کرد و دست نوازش بر سرم کشید و به پدرم فرمود: نام او را «دخیل علی» بگذار. این جریان گذشت و پدرم پس از مدتی از دنیا رفت. روزی من در نهایت غم و اندوه، در گوشهای نشسته بودم که ناگهان شخصی نزدم آمد و مرا به نام «دخیل علی» صدا زد و گفت: ای دخیل علی! امام زمان، تو را احضار کرده است … به اتفاق او از شهر خارج شدیم؛ ناگهان خود را در جایی ناآشنا یافتم. از دور نگاهم به خیمه بزرگی افتاد. به سمت آن رفتیم و وارد آنجا شدیم. پلههای زیادی را در آنجا دیدم؛ چون خواستم بالا بروم، کسی مرا صدا زد. وارد شدم و عدّهای دیگری را در آنجا دیدم. حضرت ولی عصر ـ ( ـ در آن مکان جلوس فرموده بود و دو طرف ایشان افرادی حضور داشتند. به حضرت سلام کردم، وی سلام مرا پاسخ داد، خودم را روی دست و پای آن حضرت انداختم و آنها را غرق بوسه نمودم. حضرت به من فرمود: بنشین. اطاعت کردم و نشستم. یک بار دیگر به من فرمود: بنویس. من که پیشتر بیسواد بودم و توانایی خواندن و نوشتن را نداشتم. ناگهان دیدم در کنارم قلم و دوات و کاغذ آماده شد. قلم و کاغذ را به دست گرفتم تا فرمانش رااطاعت کنم. در شگفت بودم هر چه حضرت میفرمود، به سرعت آن را مینوشتم … نام چند تن را نوشتم و به راحتی میخواندم. چون از نوشتن فارغ شدم حضرت به من اجازه مرخصی داد و من از حضور آن بزرگوار رفتم. پس از گذشت چند روزی، دوباره همان شخص نزد من آمد و گفت: ای دخیل علی! فرمان امام زمانت را اجابت کن. فوری از جای برخاستم و همراه او حرکت کردم. به آن مکان رسیدم، تعداد زیادی اسب را در آن منطقه بسته دیدم. وقتی وارد مجلس شدم، چشمم به حضرت افتاد. از افرادی که اطراف وی نشسته بودند. دو شخصیّت بزرگوار، توجّه مرا به خود جلب کرد. درباره آنها جویا شدم. گفتند: اوّلی حضرت خضر و دومی حضرت عیسی( است. آن گاه حضرت ولی عصر ـ ( ـ با جمعیّت حرکت کرده و به سوی من آمدند. من نیز به اتّفاق آنان راه افتادم. دوران جنگ جهانی بود. در آنجا نیروهای دشمن را دیدم که در یک سو صف بسته و آرایش نظامی گرفته بودند. امام زمان ـ ( ـ و یارانش را نیز در صف دیگر و رو به روی آنان دیدم که به آرایش نظامی پرداخته بودند. به حضرت عرض کردم: آیا به من اجازه جهاد و نبرد در رکابتان را میدهید؟ فرمود: هنوز تعداد کامل نیست!
سیّد نوری میگوید: به او گفتم: تعداد یارانش چه اندازه بود؟ گفت: بیش از سیصد تن بودند، سپس گفت: جناب نوری! من از سوی امام زمان ـ ( ـ مأموریت یافتم به تو مژده دهم که گشایش و فَرَج نزدیک است. سیّد نوری میگوید: او پس از بیان این جریان و ابلاغ پیام حضرت، ناگهان از نظرم ناپدید شد.
1) سرگذشت دخیل علی
در خصوص تاریخ پیدایش قم، دو دیدگاه وجود دارد:
پیدایش قم، پیش از اسلام؛
پیدایش قم، پس از اسلام؛
در راستای دیدگاه دوم، حَمَوی در معجمالبلدان بحث مفصلی در ارتباط با قم دارد. وی مینویسد: قم، کلمهای فارسی است و نام شهری است که پس از ظهور اسلام، بنیان نهاده شده است و در دوران نژادهای غیر عرب و آتشپرستها، اثری از شهر قم نبوده است(1)وی سخن خود را با روایتی از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم مطرح میکند که حاکی است شهر قم، در آن دوران بنا نهاده نشده بوده و طلحه اشعری نخستین کسی است که اساس این شهر را بنا نهاد. این منطقه دارای چاههایی بوده که نظیر آنها در گوارایی و شیرینی وجود ندارد.
کار حَمَوی ـ متوفای 626 هـ.ق ـ جهانگردی و نگارش جغرافیای شهرها بوده است. او در ادامه مینویسد: در زمان خلیفه دوّم، ابوموسی اشعری سرزمین قم را فتح کرد که این سخن خود، گفته قبلی وی را نقض میکند، زیرا او در آغاز بحث میگوید: این شهر، در دوران ظهور اسلام ساخته شد و قبلاً وجود نداشته است؛ ولی در ادامه میگوید: این شهر را ابوموسی اشعری در دوران خلافت عمر فتح نمود. برخی گفتهاند: احمد بن قیس، قم را در سال 23 هـ.ق فتح کرده است و بعضی گفتهاند: قم، بین اصفهان و ساوه واقع است و این شهر مرکز شیعه بوده؛ امّا آغاز
1) البته در جای خود خواهیم گفت که سخن حَمَوی، صحیح نیست.
مطرح شدن این دیار به عنوان شهر قم، در سال 83 هـ.ق بوده است.
«و ذکر بعضهم انّ قم بین اصفهان و ساوة و هی کبیرة و أهلها کلّهم شیعة امامیّة، و کان بدء تمصیرها فی ایّام الحجّاج بن یوسف و ذلک ان ابن الاشعت خرج علیه و کان فی عسکره… و کان فی جملته إخوة یقال لهم عبدالله و الأحوص و عبدالرحمن و إسحاق و نُعیم و هم بنو سعد بن مالک الأشعری وقعوا إلی ناحیة قم و کان هناک سبع قراء، اسم إحداها کُمُندان، فنزل هؤلاء الأخوة علی هذه القری حتی افتتحوها و قتلوا أهلها و إستولوا علیها و انتقلوا إلیها و استوطنوها و سمّیت باسم إحداها کُمُندان، فأسقطوا بعض حروفها، فسُمیّت بتعریبهم قُمّاً و کان متقدّم هؤلاء الأخوة عبدالله بن سعد الأشعری و کان له ولدٌ قد رُبّی بالکوفة فانتقل منها إلی قم، و کان إمامیّاً فهو الذی نقل التشیّع إلی إهلها، فلا یوجد بها سُنّی قطّ؛ برخی گفتهاند: شهر قم حدّفاصل اصفهان و ساوه قرار دارد و شهری بزرگ است و ساکنانش همه شیعه دوازده امامیاند. آغاز مطرح شدن آن دیار به عنوان شهر، در دوران حجّاج بوده که در آن منطقه هفت روستا وجود داشته یکی از آنها کُمُندان نامیده میشده. افراد یاد شده در آن سامان فرود آمدند و مردم آنجا را قتلعام نمودند و بر آن منطقه تسلط یافته و بدان جا منتقل شدند و در آن دیار ساکن گشتند و آنجا به نام یکی از هفت روستا یعنی «کُمُندان» نام گرفت و سپس برخی از حروف آن را انداختند و به عربی، قم نامیده شد. یکی از پیشگامان آن برادران، عبدالله بن سعد اشعری بود که فرزندی تربیت یافته کوفه داشت و شیعه بود، وی از کوفه به قم انتقال یافت و تشیّع را به مردم این سامان منتقل ساخت و در این شهر حتی یک تن،سنّی مذهب یافت نمیشود.»(1)
1) حَمَوی داستانی را با این عنوان راجع به قم نقل می کند که: «إنّه وُلی علیهم وال و کان سُنّیاً متشدّداً، فجمعهم و قال: إنکم تبغضون الصحابة و إنکم لبُغضکم إیّاهم لاتسمّون أطفالکم و أولادکم بأسمائهم و أنا اُقسم لئن لم تجیئونی برجل اسمه ابوبکر او عمر، فیثبت عندی أنّه اسمه، لأفعلنّ بکم... و استمروا فی الأیّام و فتشّوا و اجتهدوا فلم یروا إلاّ رجلاً صعلوکاً حافیاً عاریاً أحول اقبح خلق الله منظراً. لأنّ أباه غریباً استوطنها فسّماه بذلک، فجاؤوا به فشتمهم و قال: جئتمونی بأقبَح خلق الله تتنادرون عَلَی؟ و أمر بصفعهم و قال له بعض ظرفائهم: أیّها الأمیر، إصنع ما شئت فإنّ هواء قم لایجئ منه مَن اسمُه ابوبکر، أحسن صورةً من هذا، فغلَبه الضحک و عفا عنهم؛ بر مردم قم حاکمی سنّی مذهب و متعصّب، فرمانروایی یافت... به حاکم خبر دادند در این شهر یک تن ابوبکر یا عمر نام یافت نمی شود. حاکم، مردم را گرد آورد و به آنان گفت: شما نسبت به صحابه بُغض و کینه میورزید و به همین دلیل فرزندان خود را به اسم آن ها نمی نامید. سوگند می خورم اگر فردی را به نام ابوبکر یا عمر نیاورید و نزد من ثابت نشود، نام او ابوبکر یا عمر است، شما را کیفر خواهم داد... مردم مدتی در پی شخصی با این نام و نشان گشتند و بسیار تلاش و جستجو کردند؛ ولی جز فردی گدا و پابرهنه و لوچ که زشت چهره ترین آفریدگان خدا بود، کس دیگری را نیافتند، زیرا پدر وی مردی غریبه بوده که در شهر قم ساکن گشته بود و نام فرزندش را به نام آن ها نامیده بود. وقتی او را نزد حاکم آوردند، مردم را به باد فحش و ناسزا گرفت و گفت: زشت ترین آفریدگان خدا را نزد من آورده اید که مرا به تمسخر بگیرید؟ لطیفه گویی از جمع آنان خطاب به حاکم گفت:ای حاکم! هر چه می خواهی انجام ده، زیرا از آب و هوای قم بهتر از این ابوبکر نمی توان سراغ داشت. حاکم از این سخن خندید و از آنان درگذشت. (معجم البلدان، ج 4، ص 397).
در مقابل دیدگاه دوم، برخی شواهد و اسناد تاریخی دلالت بر پیدایش قم، پیش از اسلام دارد که عبارتند از:
با توجه به منابع تاریخی به این نتیجه میرسیم که مقارن ظهور اسلام و در دوره ساسانیان، شهری بنام قم وجود داشته که بعدها مسلمانان، آن را فتح کردند.
یعقوبی ـ مورّخ معروف قرن سوم هجری ـ قم را از جمله شهرهای عصر ساسانی نام برده است(1).
در دو بیت زیر(2)نام قم در زمره شهرهای عصر پیشدادیان و کیانیان آمده است:
بفرمود عهد قم و اصفهان
نهاد بزرگان و جای مَهان
نوشتن ز مشک و ز عنبر دبیر
یکی نامه از پادشاه بر حریر
یکی از روستاهای قم به نام مزدکان، آتشکده آذر گُشَسْب قرار داشته است.(3)
در جنگ قادسیه، سپاهی به استعداد بیست و پنج هزار سواره و پیاده از شهرهای قم و کاشان به فرماندهی شیرزاد ـ حاکم این دو شهر ـ به کمک سپاه ایران آمده بود. در جنگ نهاوند نیز سپاهی به تعداد بیست هزار سوار از قم و کاشان شرکت داشت و پس از شکست سپاه ایران، فرمانروای قم در اصفهان، نزد یزدگرد رفت(4).
شهر قم در زمان ساسانیان، از جمله سرزمینهای پهلویان به شمار آمده است(5).
شهرستان قم مقارن حمله مسلمانان، به اندازهای وسیع و پر جمعیّت بود که تنها از یک روستا چهارهزار مرد بیرون آمدند، که هر یک با خود خدمتکار و نانپز و آشپزی به همراه داشت(1).
دینَوَری میگوید: انوشیروان، کشور را به چهار بخش تقسیم کرد و در هر قسمت شخصی مورد اعتماد از ناحیه خود قرار داد و شهر قم از جمله شهرهای بخش دوم بود(2).
دینوَری جای دیگر میگوید: یزدگرد پس از شکست در مقابل مسلمانان، در قم و کاشان فرود آمد.
«فَخَرجَ یَزدجِرد هارباً حتّی نَزَلَ قُم وَقاشان.»(3)
ز گرگان و ری و قمّ و صفاهان
ز خوزستان و کوهستان و اَرّان(4)
ز گرگان و ری قم و صفاهان
که رامین را بدندی، نیک، خواهان(5)
ـ در مباحث بعدی (دلیل نامگذاری قم) مطالب بیشتری در این خصوص خواهد آمد.
در مورد علّت نامگذاری قم مطالب متفاوتی در کتاب تاریخ قم و روایات بیان شده است:
در کتاب تاریخ قم، تألیف حسن بن محمّد بن حسن قمّی در بیان علّت نامگذاری قم چنین آمده است: شهر قم را بدین سبب قم نامیدند که محلّ جمع شدن آبها و آب تیمره و انار بوده است (تیمره را دیمره نیز میگفتهاند که ظاهراً از رودهای آن زمان بوده است) از آنجا که آب در آن جا جمع میشده و هیچگونه رهگذری بر آن نبوده است در اطراف آن جا علف و گیاهان و نباتات فراوانی
میروییده که در لغت عرب، مکان جمع شدن آب را «قم» میگویند و برخی کلمه عربی «قُمقُمه» را ترجمه «کُمکُم» دانستهاند و گلاب پاش را نیز نوعی قُمقُمه وصف کردهاند و جمع آن را «قماقم» نامیدهاند؛ با این تفاوت که زمانی در آن نواحی علف و سبزه زیاد میرویید، شبانها برای چرانیدن گوسفندان خود، گردِ علفزارها خیمه میزدند و خانههایی بنا میکردند که آنها را در فارسی، «کُومه» مینامیدند، با گذرِ زمان «کُومه» تبدیل به «کُم» شد؛ سپس آن را معرّب گردانیده و «قم» نامیدند.
در مورد کسانی که نخستین بار قم را بنا کردند و در مورد سبب نامگذاری آن بدین نام را از کتاب «تاریخ قم» تألیف «حسن بن محمّد بن حسن قمّی» با اندکی ویرایش یادآور میشویم:
«میگویند: قم را در قدیمالایّام، «صفرا» نام نهاده و به همین نام خواندند و از دوران نژادهای غیر عرب تا زمانی که خاندان سعد بن مالک در قم اقامت گزیدند، آب در این منطقه کمیاب بوده است و در کتاب سیرالملوک عجم آمده است: زمانی که بهرام گور به سوی سرزمین ارمنیّه میرفت، به گونهای اتفاقی در مسیر ساوه گذارش به روستایی افتاد که آن را «طَغَرود» میگفتند. در آن روستا آتشکدهای بنا نهاد و در آن آتش برافروخت و بازاری در آن به وجود آورد و قم و روستاهای آن را ایجاد نمود و آن را «مَمّجان» نام نهاد و در مزدجان برج و بارو ساخت. ابوعبدالله احمد بن محمّد بن اسحق همدانیالفقیه در کتابی که آن را کتاب بلدان نامیده میگوید: قم را «قُمسارة بن لهراسب» بنا کرده است.
ابوعبدالله حمزة بن حسن اصفهانی در کتاب اصفهان آورده است: زمانی که اعراب اشعری وارد قم شدند در گوشه و کنار قم در خیمههایی ساخته شده، از مو، اقامت گزیدند و آنگاه که در این ناحیه ساکن گشتند در صحرا و بیابان،هفت روستا و منطقه و منزل ساختند و سراها و بناها و قصرها و عمارتها بنیان گذاشتند و در آن جا سکونت نمودند و آن هفت روستا عبارت بودند از: مَمِّجان، قَزدان، مالون، جُمر، سَکَن، جُلَنبادان و کُمیدان. با نزدیک شدن این روستاها به یکدیگر از جمع آنها نام «کُمیدان» را اختیار کردند و مجموع آنها را «کُمیدان» نام نهادند. پس از مدّتی
برای اختصار، چهار حرف آن را حذف و آن را «کُم» نامیدند که پس از معرّب ساختن، قم نام گرفت.(1)
براساس بعضی روایات، نام دیگر قم، الزهراء است(2)ولی معروف، همین نام است که علّت نامگذاری آنها در روایات، گاهی به پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم به هنگام نزول به این سرزمین منتسب شده و گاهی به روایتی که مفاد آن قیام این شهر، همراه با حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف خواهد بود. و گاهی به ماجرای کشتی نوح علیه السلام نسبت داده شده که با رسیدن به این منطقه به تلاطم افتاده و از جا کنده شد و سپس متوقف گشت. در این بخش، هر سه دسته روایات را یادآور میشویم:
این مضمون، در دو روایت آمده، یکی مختصر و دیگری مفصّل به این مضمون که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم در شهر قم تشریف آورد و شخصاً شیطان را از قم بیرون راند.
روایت دیگر نیز دارای همین مضمون است؛ ولی افزودنیهایی مهم و شنیدنی دارد.
آن مرد عرض کرد: به خدایی که پیامبر را به حق، بشیر و نذیر برانگیخت سوگند! که پرسشم همین بود. آنگاه امام علیه السلام فرمود: «محشرالناس کلّهم إلی بیت المقدس إلاّ بقعة بأرض الجبل یقال لها قم فإنّهم یحاسَبون فی حُفَرهم و یحشرون من حُفَرهم إلی الجنّة. ثم قال: أهل قم مغفور لهم. فوَثَب الرجل علی رِجلَیه و قال: یابن رسولالله هذا خاص لأهل قم؟ قال: نعم و
مَن یقول بمقالتهم؛ مسیر حشر و رستاخیز همه مردم به سوی بیتالمقدّس است مگر ساکنان منطقهای از دیار جبل که آن را قم مینامند. مردم این سامان در مقبرههایشان مورد حساب رسی قرار میگیرند و از مقبرههای خود رهسپار بهشت خواهند شد. سپس فرمود: مردم قم مورد بخشش و طلب غفران قرار گرفتهاند. شخص پرسشکننده از فرط شگفتی ناگهان به پا خاست و عرضه داشت: ای فرزند رسول خدا! آیا آن چه فرمودید. ویژه مردم قم است؟ امام علیه السلام فرمود: آری؛ و هر کس دیگر که با این مردم، هماندیشه باشد».
جمله «یقول بمقالتهم» جای بحث دارد که آیا منظور کسی است که رستاخیز و حشرِ او مقبره اوست و یا مربوط به دعایی است که در پایان فرمود: «برای قم و کسانی که با آنان هماندیشه باشند» یا هر دو، یعنی حشر و دعای پایانی حضرت؟ یعنی محشور شدن از مقبره خود و مورد آمرزش بودن شامل حال اهل قم و کسانی که هم اندیشه اهل قم هستند میشود.
سپس امام علیه السلام به نقل این روایت پرداخت و فرمود: پدرم، از پدرش، از جدّم، از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم روایت کرده که فرمود: «نظرتُ إلی بقعة بأرض الجبل حمراء أحسن لوناً من الزعفران و إذا شیخ بارک، علی رأسه بُرنس. قلتُ: حبیبی جبرائیل ما هذه البقعة؟ قال: فیها شیعة وصیّک علی بن ابیطالب علیه السلام. قلتُ: فمَن الشیخ المبارِک فیها؟ قال: ذلک ابلیس اللعین قال: فما یرید منهم؟ قال: یرید أن یصُدّهم عن ولایة وصیکّ علی علیه السلام و یدعوهم إلی الفسق والفجور. فقلتُ: یا جبرائیل أهوِ بنا إلیه فأهوی بنا إلیه فی أسرع من برق خاطف. فقلتُ: قم یا ملعون! فشارک المُرجئة فی نسائهم و أموالهم لأنّ أهل قم شیعتی و شیعة وصیّی علی بن ابیطالب(1)به منطقهای سرخ فام از سرزمین جبل نگریستم که رنگی دلانگیزتر از زعفران داشت و پیر مردی با کلاهی قیفی به زانو، بر زمین نشسته بود. به جبرئیل گفتم: حبیب من! اینجا چه سرزمینی است؟
پاسخ داد: پیروان جانشینت علی بن ابیطالب در آن بسر خواهند بُرد.
پرسیدم: پیرمردی که به زانو در آنجا نشسته کیست؟
1) بحارالانوار، ج 57 ، ص 217؛ علل الشرایع، ج 2، ص 572، باب 374. و طبق نقل صدوق: «قم یا ملعون فشارک أعداءهم فی أموالهم و أولادهم و نساءهم فإن شیعتی و شیعة علیّ لک علیهم سلطان، فُسمیّت قم.» إشاره به آیه 64 از سوره اسراء است.
پاسخ داد: او، ابلیس ملعون است.
پرسیدم: ابلیس از مردم چه میخواهد؟
پاسخ داد: میخواهد آنان را از پیروی ولایتِ جانشین تو علی، بازدارد و به وادی فسق و فجور و تبهکاری بکشاند.
گفتم: ای جبرئیل! به سوی او برویم. جبرئیل با سرعتی فراتر از برق، ما را به سوی او برد و من خطاب به ابلیس گفتم: ای ملعون! بپا خیز و در ثروت و فرزندان و نسل مُرجئه شرکت جو، زیرا مردم قم پیروان من و شیعیان جانشینم علی بنابیطالباند».
جالب است که حدیث مزبور در عللالشرایع نیز با اندکی تفاوت آمده و معنایش این است که نقل این روایت از انحصار بیرون میآید و اختصاص به تاریخ قم ندارد. کسی که با دقت و بررسی به موضوع بنگرد، به این نتیجه میرسد که قم مورد توجه همه معصومین علیهم السلام از وجود مقدّس خاتم پیامبران تا حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف خاتم اوصیاء، بوده است.
«رَوی بعض أصحابنا. قال: کنتُ عند أبیعبدالله جالساً إذ قرأ هذه الآیة: (فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ أُولاَهُمَا بَعَثْنَا عَلَیْکُمْ عِبَاداً لَنَا أُولِی بَأْس شَدِید فَجَاسُوا خِلاَلَ الدِّیَارِ وَکَانَ وَعْداً مَّفْعُولاً)(2)فقلنا: جُعلنا فداک مَن
هؤلاء؟ فقال: ثلاث مرّات هم والله اهل قم؛ یکی از بزرگان ما روایت کرده و میگوید: حضور امام صادق علیه السلام نشسته بودیم. امام علیه السلام این آیه شریفه را تلاوت فرمود: (و هنگامی که نخستین وعده فرا رسد، بندگانِ سختکوش و نیرومند خود را بر ضدّ شما برانگیزم. به گونهای که برای دستیابی به تبهکاران به جستجوی خانه به خانه بپردازند. و این وعده الهی قطعی است)عرض کردیم: فدایتان گردیم، این بندگان نیرومند و پرتوان کیانند؟ سه بار فرمود: به خدا سوگند! آنان اهالی قم هستند.»
تفسیر این آیه از دیدگاه علاّمه طباطبایی به گونهای دیگر است که باید به تفسیر وی رجوع شود(1)به هر حال، این روایت خود، تأییدی است که شهر قم، قطعهای از بیت المقدّس است.
در مورد شخصیتی که از قم دست به قیام میزند روایتی از امام کاظم علیه السلام نقل شده که فرموده است: «رجلٌ من أهل قم یدعوالناسَ إلیالحق یجتمع معه قومٌ کُزبرالحدید لاتُزّلهم الریاحُ العواصف و لایَملّون من الحرب و لایجبُنون و علیالله یتوکّلون و العاقبة للمتَّقین(3)شخصیتی از قم دست به قیام میزند و مردم را به سوی حق فرا میخواند. گروهی او را همراهی میکنند که در صلابت و استواری چونان پارههای آهناند. تُندَرهای سخت، آنان را نمیلغزاند و از جنگ و پیکار خستگی ندارند، بر خدا توکل میکنند و سرانجام، پیروزی از آنِ پرواپیشگان خواهد بود.»
شاید در بین علل گوناگونی که برای نامگذاری قم بیان داشتهاند از همه صحیحتر
این دیدگاه باشد که: کلمه «قم» مُعرَّب «کُومه» است، با این توضیح که سرزمین قم پیش از مطرح شدن به عنوان شهر، دارای آبگیرهای بزرگی بوده که شبانها گوسفندان خود را برای آشامیدن آب و چرانیدن در سبزهزارهای پیرامون آن آبگیرها به آن منطقه میبردهاند، به تدریج عدّهای از این شبانها به دلیل توقّف طولانی در آن سرزمین، برای خود اقامتگاههایی موقت ـ به نام کومه ـ ساختهاند.
این کومهها رفته رفته افزایش یافته و توسعه پیدا کردند و پس از مدّتی به روستا، تبدیل شدند و از آنجا که سرزمین یاد شده از لحاظ طبیعی برای ایجاد شهر، مناسب بوده با گذرِ زمان و افزایش یافتن ساکنان آن، مبدّل به شهر شد؛ ولی به مناسبت اقامتگاههای اوّلیه شبانان، نام «کُومه» همچنان باقی ماند و پس از ظهور اسلام و راه یافتن زبان و ادبیّات عرب در زبان فارسی ایرانیان، بسیاری از واژههای فارسی تغییر شکل داد و از جمله «کُوم» تبدیل به «قم» گشت.
منابع روایی موضوع مورد بحث، دو کتاب است:
«تاریخ قم» تألیف حسن بن محمد بن حسن قمّی؛
«البلدان» تألیف ابوعبدالله ابنالفقیه همدانی؛ از این رو، بحث را پیرامون دو کتاب مزبور و مؤلفان آنپی میگیریم:
حسن بن محمد بن حسن قمی کیست؟
آقای نمازی میگوید: «لم یذکروه؛ یعنی کتابهای رجالی ـ جامع الرواة، تنقیح المقال و معجم رجال الحدیث ـ درباره او چیزی یادآور نشدهاند.»
علاّمه در اول بحار میگوید: کتاب تاریخ قم یکی از منابع مورد استفاده من است که مولّف آن شیخ بزرگوار حسن بن محمد بن حسن قمی است.
بنابراین علاّمه مجلسی این کتاب و مؤلف آن را که شخصیتی والامقام بوده است میشناخته و استنادش به وی مسلّم است(1).
علاّمه نوری (صاحب مستدرک) میگوید: «الشیخ الجلیل من أکابر العلماء المتقدّمین و من معاصری الصدوق و مِنْ أجلاء القمّیین؛ این شخصیت بزرگ (صاحب تاریخ قم) از دانشمندان بزرگ گذشته و از معاصران شیخ صدوق و از علمای بزرگ قم است».
بنابراین، علاّمه نوری رحمة الله نیز اعتبار مؤلّف و اثر او و صحّت اعتماد بر این کتاب را تثبیت میکند. وی در خاتمه مستدرک با نقل مطالبی از ریاضالعلماء(2)، (دیباچه ریاض العلماء) میگوید: «الشیخ الجلیل الحسن بن محمّد بن الحسن القمّی من أکابر قدماء الأصحاب و من معاصری الصدوق و یروی عن الشیخ حسین بن بابویه ـ أخی الصدوق ـ بل عنه؛ حسن بن محمد بن حسن قمّی، شخصیتی بزرگوار و از علمای بزرگ گذشته و از معاصران شیخ صدوق است که از شیخ حسین بن بابوَیْه، برادر شیخ صدوق؛ بلکه از شخصِ صدوق نیز نقل روایت میکند.» پس از بیان مراتب تجلیل و احترام از او میگوید: وی، از شیخ صدوق و برادرش روایت نقل میکند. سپس میافزاید: کتاب تاریخ قم تألیف حسن بن محمّد است.
بنابراین، در استناد کتاب به حسن بن محمد جای هیچ گونه بحثی نیست. و اگر سخنی هست در اعتبار شخص مؤلف است.
افندی میگوید: استاد ما علاّمه مجلسی در کتاب خود (بحار) بر این کتاب اعتماد کرده و آن را معتبر دانسته است؛ ولی اصل کتاب، در دسترس نیست (منظور، زمان علاّمه مجلسی یعنی حدود 300 سال پیش است)
مطالبی که علاّمه مجلسی از این کتاب نقل میکند از ترجمه این کتاب است و ترجمه آن ظاهراً 500 سال پس از مؤلّف انجام پذیرفته و ما برخی از اخبار این کتاب را استخراج کردهایم:
1) علاّمه نوری در خاتمه مستدرک، جلد 1، ص 365 منابع و مدارک بحثِ خود را آورده است. یعنی از کتابها نام می برد و شرح حال مؤلف و اعتبار کتاب را در آنجا بیان می کند که انصافاً دریایی از معارف است و یکی از منابع مستدرک. کتاب تاریخ قم به شمار می آید.
2) در واقع عمده مطالبی را که ریاض العلما در مورد مؤلّف تاریخ قم نقل می کند از شاگرد مجلسی گرفته است.
صاحب ریاض با حاشیهای بر این مطلب، تردید دارد که آیا این کتاب از همین مؤلف است یا از دیگری؟ افندی میگوید: «و یَظْهر من رسالة الأمیر المنشَی، فی احوالِ قم و مفاخِرها و مناقبها إنَّ اسمَ صاحِبَ هذا التاریخ: هو الاُستاذ ابوعلی حسن بن محمّد بن حسین شیبانی قمّی؛ از نامه منشی فرمانروا در بیان وضعیت قم و افتخارات و فضایل آن چنین بر میآید که نام صاحب این تاریخ، استاد ابوعلی حسن بن محمّد بن حسین شیبانی قمّی است» یعنی در اینجا نام مؤلّف عوض شد و صاحب ریاض با تأملی در این موضوع میگوید: سرانجام این شخص، مؤلّف است یا حسن بن محمّد؟ زیرا افندی در آغاز، گفته: مؤلّف آن فلانی است و از استاد خود نیز آن را به گونهای قاطع نقل کرده است.
علاّمه نوری به نقل از صاحب ریاض (شاگرد علامه مجلسی) میگوید: من نسخهای از این کتاب را که کتابی قطور و مناسب بود در قم دیدم. مؤلّف، کتاب تاریخ قم را در زمان صاحب بن عَبّاد برای وی نگاشت و در آغاز این کتاب، مطالبی در مورد صاحب بن عَبّاد نقل کرده است.
در نتیجه، مؤلّف این کتاب، قطعاً حسن بن محمّد است و به اعتراف معاصران و پیش از آنان این کتاب در سال 378 هجری، پس از تدوین، به صاحب بن عَبّاد، وزیر دانشمند آل بُوَیْه اهداء گردیده سپس این کتاب را شخصی بنام حسن بن علی بن حسن قمّی در سال 865 به دستور خواجه فخرالدین کبیر، ترجمه کرده است.
برادر مؤلّف، سلسله مباحثی را بر این کتاب افزوده، از جمله مباحث مربوط به خراج قم و وضعیت این شهر از برادر او است؛ امّا محورهای بحث، مشخص است.
علاّمه نوری در ارتباط با محتویات کتاب میگوید: این کتاب مشتمل بر 20 باب است. و تنها 8 باب، حدود یک سوم از آن به ما رسیده است و از فهرست ابواب این کتاب استفاده میشود که در آن فواید زیادی وجود دارد. به ویژه باب یازدهم که زیباتر از سایر ابواب است، زیرا در آن 201 روایت مربوط به شهر قم بیان شده است(1).
1) مجلسی( 30 روایت، حدود یک هفتم روایات را آورده است. البته یا مجلسی همه روایات را نقل نکرده و یا مترجم تاریخ قم چنین کرده، زیرا امکان دارد ترجمه، گلچینی از کتاب تاریخ قم باشد.
علاّمه نوری میافزاید: در باب 12 نام 266 تن از علمای قم، تألیفات و روایات آنها، تا سال 378 ه ـ یعنی تاریخ تألیف این کتاب ـ بیان گشته است.
فرزند وحید بهبهانی، از اصل کتاب مطالبی نقل کرده که این موارد در کتاب حواشی نقد الرجال نیز آمده است. بر این اساس، چون فرزند وحید بهبهانی در این حواشی مطالبی از اصل کتاب نقل کرده، مشخصّ میشود که اصلِ کتاب در اختیار وی نیز بوده است.
تا اینجا با مؤلّف کتاب و محتوای آن آشنا شدیم و ظاهراً در اصل استناد این کتاب به حسن بن محمّد، اشکالی وجود ندارد و مؤلّف ریاض العلماء نیز آنجا که تردید میکند، با کلمه «تأمّل» گفته خود را پس میگیرد. به هر حال در جایگاه والای این بزرگوار بین متأخران و معاصران هیچگونه بحثی نیست. و تنها مشکل، عدم بیان شخصیت او بین قُدماست که ظاهراً نامی از او به میان نیامده است.
قدیمیترین نویسندهای که از تاریخ قم و مؤلّف آن نام برده ابن طباطبا ـ از علمای قرن پنجم ـ است که در کتاب متنقلة الطّالبیة در چند مورد از کتاب تاریخ قم، به عنوان کتاب قم نام برده است. بنا به نوشته حاجی نوری، گویی تنها نویسندهای که در دوره صفویّه متن تاریخ قم را در دست داشته، امیر سیّد احمد حسینی، مولّف کتاب فضایل السّادات مسمّی به منهاج الصّفوی بوده است. از جمله علمای متأخّر، دانشمند بزرگ، آقای محمّدعلی، فرزند استاد علیاکبر بهبهانی است که در حواشی نقد الرّجال از اصل کتاب تاریخ قم نقل کرده و مشخص میشود که اصل کتاب، در اختیار وی نیز بوده است.
متأسّفانه اصل عربی این کتاب در دسترس نیست، تنها ترجمه یک چهارم کتاب، (پنج باب از بیست باب) موجود است.
ترجمه مزبور در سالهای 805 و 806 هجری انجام یافته و مترجم، شخصیت آگاهی به نام «حسن بن علی بن عبدالملک قمّی» بوده که این کتاب را به نام «ابراهیم بن
کتابِ مزبور، مورد تأیید علمای بزرگی مانند: علاّمه مجلسی و علاّمه نوری بوده است. برخی از این دیدگاهها در این خصوص بدین شرح است:
علاّمه نوری (صاحب مستدرک)
وی که در خاتمه مستدرک(3)به بیان منابع و مدارک خود میپردازد یکی از منابع مستدرک را کتاب تاریخ قم، ذکر نموده و از مؤلّف کتاب تاریخ قم به عنوان استاد بزرگوار یاد میکند و میگوید: «الشیخ الجلیل من أکابر العلماء المتقدّمین و من معاصری الصدوق و من أجلاّء القمیّین؛ این استاد بزرگوار، از دانشوران بزرگ گذشته و از معاصران شیخ صدوق و از شخصیتهای برجسته قمّیها به شمار میرود». علاّمه نوری با این عبارتِ خود، اعتبار مؤلف و اثر وی و صحت اعتماد بر این کتاب را، تثبیت میکند.
علاّمه مجلسی
وی از مؤلّف کتاب تاریخ قم با تعبیر شخصیتی بزرگوار نام میبرد. این کتاب ـ تاریخ قم ـ و مؤلّف آن نزد علاّمه مجلسی و استناد این کتاب به مؤلّفش قطعی و شناخته شده است و افندی نیز در کتاب خود مینویسد: کتاب تاریخ قم، تألیف حسن بن محمد بن حسن قمی است و در ادامه میگوید… (تفصیل آن در صفحه قبل گذشت).
آقا بزرگ تهرانی نیز با نقل مطالبی از نویسنده کتاب تاریخ قم میگوید: نسخهای
1) لازم به یادآوری است که خاندان صفی در قرون هشتم و نهم، در شهر قم از شهرتی برخوردار بوده و افرادی از این خاندان در این شهر دارای نفوذ و قدرت و مقامی بوده اند.
2) قبل از تألیف کتاب تاریخ قم، کتاب دیگری، مشتمل بر مجموع اخبار قم، تألیف شده بود که آن را مردی عرب، مقیم قم به نام «علی بن حسین بن محمّد بن عامر» در سال 328 نوشته بود. کتاب مزبور به دست نویسنده تاریخ قم نرسید، زیرا مؤلف، آن را در اتاقی نهاد و به علّت فرود آمدن سقف آن اتاق، کتابِ مزبور از بین رفت.
3) بحارالانوار، ج 1، ص 365.
از ترجمه این کتاب در سال 865 نزد سیّد حسون براقی مؤلّفِ تاریخِ کوفه وجود داشته است، زیرا وی بخش عمدهای از ترجمه این کتاب را در کتاب خود «تاریخ الکوفة» آورده است. به هرحال، در استناد این کتاب، به حسن به محمد، مشکلی وجود ندارد.(1)
کتاب البلدان تألیف ابنالفقیه، یکی دیگر از کتبی است که در ارتباط با قم در آخرالزمان روایت، نقل میکند. البته این کتاب، تنها به نقل یک حدیث پرداخته است. ابنالفقیه، حدّفاصل سالهای 365 و 375 وفات کرده یعنی معاصر با مؤلفِ کتاب تاریخ قم بوده است موضوع کتاب البلدان جغرافیای شهرهاست. هنگامی که به مباحث مربوط به قم میرسد روایتی را نقل میکند که حاکی از امنیت شهر قم [در آخرالزمان] است.
او مینویسد: شخصی به نام قمسارة بن لهراسب، این شهر را بنیان نهاد و روایت را از ابوموسی اشعری نقل میکند ـ به روایت اهل سنّت ـ ابوموسی میگوید: از امیرمؤمنان علی علیه السلام پرسیدم: هنگام به وجود آمدن فتنه و آشوب، به کدام سرزمین باید پناه برد؟ حضرت در پاسخ فرمود: به سرزمین جبل. این روایت، در فصل دوّم بیان خواهد شد.
علاّمه مجلسی در بحار، کتاب السماء و العالم 33 روایت در باب ـ سرزمینهای مورد ستایش و مورد مذمّت ـ راجع به قم آورده که 2 روایت آنها از کَشّی است ـ قطعاً کتاب کشّی که همان کتاب اختیار معرفة الرجال تلخیص طوسی است در اختیار وی نبوده است. در کنار اشکالاتی که برخی معاصرین نظیر شوشتری بر این کتاب دارند. ـ یک روایت نیز به یقین از کتاب البلدان و یا مختصر کتاب البلدان از ابنالفقیه همدانی [ابوعبدالله فقیه] نقل شده و بقیه روایات از کتاب
1) برخی از دیدگاهها پیرامون مؤلّف و کتاب وی در مباحث پیشین همین فصل، گذشت.
تاریخ قم تألیف حسن بن محمد بن حسن قمّی منقول است. این روایات و تنظیم آنها به شکل موضوعی در یک نگاه به چند دسته تقسیم میشوند:
حدود 14 روایت در ارتباط با مصونیّت قم در آخرالزمان؛ و قبل از ظهور حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف
سابقه قم در آغاز آفرینش جهان و زمین؛
دو یا سه حدیث در مورد دلیل نامگذاری قم؛
دو یا سه روایت مربوط به درگیری و خونریزی و اسارت در قم، در اثر دخالت و تهاجم نیروی بیگانه، یا هلاکت جوانهای این شهر در اثر معصیت؛
یک روایت حاکی از آغاز نهضت و انقلاب اسلامی، از قم؛
شش روایت در ارتباط با تعریف و تمجید از مردم قم؛
یک روایت درباره جهاد و درگیری مردم قم با یهودیان؛
دو روایت، در ارتباط با آغاز توسعه فرهنگی از قم؛ در این روایات آمده هر کس از اندیشه و اعتقاد ساکنان قم برخوردار باشد به او قمّی میگویند هر چند قمّی نباشد.
نخستین نکته:
روایات مزبور را فقط تاریخ قم نقل کرده و تا کنون با تحقیقاتی که انجام پذیرفته بعد از تاریخ قم تا زمان علاّمه مجلسی کتابی که آن را نقل کرده باشد در اختیار ما نیست، تنها علاّمه مجلسی آن را در بحار آورده و مشخص نیست تا آن روز این کتاب ناپدید بوده، یا مورد اعتماد نبوده است. و حُرّ عاملی که خود معاصر مجلّسی بوده به جهت فروتنی و تواضع، روایاتی از بحارالانوارِ مجلسی را در اثبات الهداة نقل میکند؛ ولی این قبیل روایات را نیاورده است. دلیل نیاوردن، یا عدم ارتباط آنها به موضوع بحث است و یا از اعتبار لازم نزد او برخوردار نبودهاند و پس از علاّمه مجلسی نیز تا آنجا که آگاهی داریم کتابهائی که در ارتباط با امام زمان علیه السلام نوشته شده به نقل این روایات نپرداختهاند.
از معاصرین تنها صاحب منتخبالأثر، تعدادی از این روایات را آورده و ما نیز
در معجم احادیثالامامالمهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز که هدف آن جمعآوری روایات بوده، این دسته از روایات را آوردهایم.
دوّمین نکته:
پیش از محمد بن حسن بن محمد قمّی و بعد از وی و معاصران او هیچ یک از محدّثان، این گونه روایات را نیاوردهاند. البته از آنجا که ما همه کتابها را ندیدهایم و یا همه آنها در دسترس و موجود نبوده این سخن نمیتواند دلیل قاطعی بر ردّ این قبیل روایات باشد، زیرا تنها شیخ صدوق، معاصر وی به اعتراف فرد متعصّبی مانند ذهبی، 300 تألیف و شیخ مفید دارای 200 تألیف بودهاند که از این تعداد کتاب، فقط اندکی به دست ما رسیده. بنابراین ـ شاید این دسته روایات، در کتبی که به دست ما نرسیده نقل شده باشد ـ از این رو، نقل این احادیث اثباتاً جنبه تأیید و شاهد دارد و نمیتوان به گونهای قاطع آنها را مردود دانست. هر چند جای این بحث و شبهه همچنان به قوّت خود باقی است که چرا تنها محمد بن حسن بن محمد قمّی این قبیل روایات را در کتاب تاریخ قم آورده است؟!
سوّمین نکته:
آیا میتوان از طریق تواتر وارد شد و گفت این تعداد ـ 16 ـ 15 روایت متواتر است؟
پاسخ این است: از آن جا که این روایات از طریق تواتر لفظی یا تواتر اجمالی که قطعاً نیست و نیز تواتر معنوی که تنها به یک معنای «قم انشاءالله امن و امان است.» اشاره دارد نمیتوان ادعای تواتر لفظی کرد، زیرا این روایات، فقط از یک تن و از یک کتاب نقل شده و اگر کتاب کَشّی و البلدان را نیز به آن بیفزاییم سه کتاب خواهد شد. بدین ترتیب، یک روایت، از کتاب ابنالفقیه، دو روایت از کَشّی و بقیّه روایات نیز از تاریخ قم نقل شده است. آیا این روایات واقعاً به یک لفظ نقل شده؟ تواتر لفظی، روش خاصی دارد. و گاهی پنجاه مورد از پنجاه نفر نقل میشود. تا به امام منتهی گردد. بنابراین نمیتوان مدّعی تواتر لفظی شد.
تواتر معنوی روایات، مربوط به محفوظ بودن قم نیز فرع بر این است که کتب، راویان و روایات، متعدّد باشند؛ ولی با نقل یک یا دو کتاب، تواتر معنوی حاصل
نمیشود. به هر حال، شاید ادعای تواتر مشکل باشد و در این خصوص باید روایات از راههای متعدّدی برسد مثلاً هر کدام دارای یک مضمون؛ ولی با الفاظ گوناگونی وارد شده باشد، مانند روایتی که میگوید: علی بنابیطالب علیه السلام دَر خیبر را از جا برکَند. روایت دیگری میگوید: عمرو بن عبدود را با یک ضربت، دو نیم کرد. روایتی دیگر حاکی است در جنگ اُحُد، همه سپاهیان فرار کردند و تنها علی بن ابیطالب علیه السلام در میدان کارزار باقی ماند. هر یک از این روایات بر مطلبی دلالت دارد؛ ولی قدر مشترک آنها یک معنا میباشد که حاکی از شجاعت امیرمؤمنان علیه السلام است. آنچه یادآوری شد در کتب متعدد آمده است؛ ولی در موضوع مورد بحث ما، تنها یک کتاب مطرح است. اکنون آیا میتوان ادعای تواتر اجمالی یا معنوی نمود یا خیر؟
چهارمین نکته:
آیا میتوان ادعا کرد این روایات، ناظر به دوره خاصی غیر از این برهه غیبت است؟ مثلاً بگوییم: ناظر به دوران عبّاسیان است. آیا در تاریخ، جایی ثبت شده که قم، مورد تهاجم قرار گرفته و یا به عکس، کسانی که از شرّ عبّاسیان در جستجوی پناهگاهی بودند به قم و اطراف آن آمده باشند؟ معروف است که تنها در قم، چهارصد امامزاده مدفون است و در کاشان نیز همین گونه است و این افراد معمولاً به قم میآمدند و پناهنده میشدند. اکنون آیا میتوان گفت: این روایات ناظر به آن دوران است و ارتباطی به آخرالزمان ندارد؟(1)این احتمالی است که باید در آن تأمل کرد. امکان دارد به اعتبار این که سخن یاد شده، اجتهاد در برابر نص است آن را نپذیریم، زیرا برخی روایات به صراحت میگوید: «و ذلک فی زمن غیبة قائمنا فی آخرالزمان؛ این رخدادها در دوران غیبت قائم ما در آخرالزمان به وقوع خواهد پیوست» بلکه تصریح میکند «یأتی زمان علی امتی» یعنی غیر از امتهای دوران بنیعبّاس تا سقوط حکومت آنها که در سال 656 منقرض گردید. و اگر دایره قم را وسیعتر از حدود جغرافیایی قبلی بدانیم و بگوییم: روایاتِ مزبور، ناظر به آن زمان بوده باز هم با واقعیت، تطبیق نمیکند. چرا؟ زیرا درگیریهایی در منطقه کاشان ـ مشهد اردهال ـ
1) و یا تفصیل بدهیم و بگوئیم: برخی مربوط به آن دوران و برخی مربوط به آخرالزمان است.
رخ داده و جریان شهادت فرزند امام باقر علیه السلام و آن درگیری مسلحانهای که داشته است، ماجرای مهمّی تلقّی میشود.
بنابراین، احتمال ناظر بودن روایات به دوران عبّاسیان، از دو جهت یکی متن بعضی روایات. دوّم: عدم انطباق آن با واقعیّت تاریخی، هر چند قائل به توسعه جغرافیایی شویم، ضعیف خواهد بود.
روایت نخست:
از کَشّی منقول است و ـ بحارالانوار نیز از او نقل میکند ـ: محمد بن مسعود و علی بن محمد، به دو طریق کَشّی نقل میکنند که: «عن الحسین بن عبیدالله، عن عبدالله بن علی، عن احمد بن حمزة، عن عمران قمی، عن حمّاد النّاب، قال: کُنّا عند ابیعبدالله علیه السلام و نحن جماعةٌ إذ دخل علیه عمران بن عبدالله القمی فسأله و بَرّهُ وَبشّهُ، فلمّا أن قام، قلت لأبیعبدالله علیه السلام: من هذا الذی بَررتَ به هذا البّر. فقال: من أهل بیت النجباء یعنی اهل قم؛ حسین بن عبیدالله، از عبدالله بن علی، از احمد بن حمزه، از عمران قمّی، از حمّاد ناب روایت کرده که گفت: جمعی حضور امام صادق علیه السلام شرفیاب بودیم که عمران فرزند عبدالله قمّی وارد شد. حضرت او را به گرمی پذیرا شد و با او مهربانی کرد. هنگامی که عمران بپاخاست و رفت، به امام صادق علیه السلام عرض کردم: این شخص که این گونه به وی مهربانی نمودید، چه کسی بود؟ حضرت فرمود: او از خاندان نجیبزادگان شِهر قم است.»
یک طریق نیز از ابنالفقیه است که مجموع، چهار طریق خواهد بود. طریق دیگری نیز از خودِ کتاب قمّی است و آیا میتوانیم به تواتر اجمالی برسیم؟ چون اگر تواتر اجمالی یا معنوی، تحقّق یابد، نیازی به بررسی سند نداریم.
روایتی که از حمّاد ناب نقل شده و میگوید: «جمعی خدمت امام صادق علیه السلام شرفیاب بودیم که عمران فرزند عبدالله قمی وارد شد» آیا منظور از عمران، همان کسی است که در سندِ روایت آمده است؟ جمله «از او پرسید» یعنی امام از عمران پرسش نمود «به او مهربانی کرد» یعنی امام با وی ملاطفت و گفتگو نمود و توجه خاصی به او کرد. «آنگاه که بپاخاست برود و یا رفت، از امام پرسیدم شخصی که به او این گونه مهربانی نمودی، کیست؟» فرمود: «از خاندان نجیبزادگان (یعنی از
مردم قم) بود، این تفسیر از کیست؟
در اینجا چند احتمال وجود دارد که این سخن از علاّمه مجلسی باشد یا از کشّی و یا حمّاد ناب؟ و احتمالات زیاد دیگر. احتمال بسیار بعید دیگری نیز هست که امام صادق علیه السلام این جمله را فرموده باشد، زیرا با ظاهر عبارت سازگار نیست.
اگر این سخن از حمّاد ناب باشد، قرینه مقامی بوده و برای او واضح بوده است. از این رو، این تفسیر را بر آن افزوده. امّا آن قرینه، هماکنون برای ما روشن نیست جمله «من أهل بیت النُجباء، ما أرادهم جبّار من الجبابرة إلاّ قصَمه الله؛ او از خاندان نجیبزادگان است و هر ستمگری قصد شومی در مورد آنان داشته باشد خداوند قدرت او را درهم میشکند»، متن صراحتی ندارد؛ امّا به قرینه روایات دیگری که متن یاد شده در آنها آمده، مشکل برطرف میشود(1).
دومین روایت:
کَشّی با همین إسناد، یعنی محمد بن مسعود، از احمد بن حمزه، از مرزبان فرزند عمران، از ابان بن عثمان روایت کرده که گفت: «دخل عمران بن عبدالله» این روایت نیز راجع به عمران بن عبدالله است؛ ولی طریق آن متفاوت است و طریق سوم را تشکیل
1) در بعضی روایات، شخص راوی، دخل و تصرف می کند و ایجاد مشکل می کند. مثلاً تنها روایتی که به استناد صحیحین می توانیم به آن استناد کنیم همین روایت مسلم است که می گوید: «إنّی تارک فیکم الثَقَلین، کتاب الله، اذّکرکم الله فی أهل بیتی» در این عبارت، سخنِ بی موردِ زید بن ارقم، کار را مشکل کرده است. از او پرسیدند: «و مَن أهل بیته؟» زید در پاسخ گفت: «آل جعفر، آل عقیل...» «بدین سان»، سه چهار مورد را بر آن افزوده و هرگاه کسی بخواهد به روایتی که مسلم در فضائل علی بن ابیطالب( نقل کرده، استناد جوید، می گویند: پیامبر فرموده است: «اُذکرکّم الله فی أهل بیتی» با این که منظور از «اهل بیت» حضرت علی و خاندان اوست؛ ولی در پاسخ می گوئیم: پیامبر( چنین تفسیری نفرموده است، تفسیر از شخص زید است و خود آن را افزوده و مقداری مشکل ایجاد می کند. امّا در روایت مورد بحث بسیار بعید به نظر می رسد که امام صادق( فرموده باشد: «مِن أهل بیت النجباء» و بار دیگر فرموده باشد «یعنی اهل قم» اگر ما باشیم و این روایت، آیا روایت صراحت دارد که این شخص، قمّی بوده؟ «دخل علیه عمران القمّی» بعد امام فرموده باشد همین شخص قمی «من اهل بیتالنجبا»؟ یعنی در این صورت، قرینه حالیه نیست؛ بلکه لفظی است «القمّی» اگر این مقدار قرینه را بپذیریم مشکل حلّ خواهد شد.
میدهد. در این روایت، ابان بن عثمان میگوید: «عمران بن عبدالله بر امام صادق علیه السلام وارد شد و حضرت بدو فرمود: «کیف أنت و کیف وُلدک و کیف أهلک و کیف عمّک و کیف أهل بیتک؛ حال خود و فرزندان و خانواده و عمو و احوال خاندانت چگونه است؟» این عنایت امام صادق علیه السلام است که جزئیات را این گونه پرسیده است.
«ثمّ حدّثه ملیّاً فلمّا خرج قیل لأبی عبدالله من هذا؟ قال: هذا نجیب قوم النجباء، ما نصب لهم جبّارٌ إلاّ قصمه الله(1)سپس مدتی طولانی با او سخن گفت و زمانی که از نزد حضرت بیرون رفت به حضرت عرض شد این شخص کیست؟ امام علیه السلام فرمود: وی انسانی نجیبزاده، از نجیبزادگان است و هر ستمگری که با آنان به دشمنی برخیزد، خداوند، قدرت او را درهم خواهد شکست» در روایت قبلی آمده که: حمّاد ناب به امام عرض کرد: این فرد کیست؟ ولی در اینجا آمده که به حضرت عرض شد: «مَن هذا؟» قال: «هذا نجیبُ قوم النجباء» «ما نَصب لهم جبّار إلاّ قصمه الله» مشکل این روایت قابل حلّ نیست، زیرا در روایت قبلی قید قمّی آمده و در این جا چنین قیدی ذکر نشده است مگر به قرینه روایت قبلی بگوییم: وی همان قمّی است و روایت، یکی است؛ امّا چند طریق دارد و اگر از نظر متن، مشکل آن را حل کنیم و بگوییم ظهور در قم دارد؛ ولی مشکل سندی آن برای ما قابل حلّ نیست چرا؟ زیرا حسین بن عبیدالله که نام وی در سند اوّلی آمده میگوید: این دو روایت را من بر احمد بن حمزه عرضه داشتم وی گفت: «أعرفهما؛ من با این دو روایت آشنا هستم». «و لا أحفظ من رواهما لی؛ امّا یادم نیست چه کسی آنها را برایم نقل کرده است».
اینک باید دید، روایتِ مزبور با این سند، عن احمد بن حمزه، عن المرزبان بن عمران، عن ابان بن عثمان، با روایتِ قبلی که میگوید: عن احمد بن حمزه، عن حمّاد الناب، چگونه قابل جمع است؟ بر این اساس، وی این قضیه را یا از عمران نقل حدیث میکند، اگر نگوییم عمران، همان شخص مورد ستایش است، زیرا اگر چنین باشد روایت، از اعتبار ساقط خواهد شد، چون راوی، خود را ستایش کرده است. بنابراین، احمد بن حمزه که از حمّاد ناب و در سند دوم نیز از مرزبان بن عمران، نقل میکند با عبارتِ
1) إختیار معرفة الرجال، ص 333، ح 609 ؛ بحارالانوار، ج 47، ص 336، ح 7.
بعدی چگونه قابل جمع است؟
سومین روایت:
همان روایت ابن فقیه است که میگوید:
«قال ابوعبدالله الفقیه الهمدانی فی کتاب البلدان: إنّ أبا موسی الأشعری روی أنّه سأل امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام عن اسلم المدن و خیرالمواضع عند نزول الفتن و ظهورالسیف فقال: أسلم المواضع یومئذ أرض الجبل. فإذا اضطربت خراسان و وقعت الحرب بین اهل جرجان و طبرستان و خربت سجستان. فأسلم المواضع یومئذ قصبة قم، تلک البلدة التی یخرج منها انصار خیرالناس أباً و أُمّاً وجَدّاً و جَدّةً و عَمّاً و عَمّةً، تلک التی تسمّی الزهراء، بها موضع قدم جبرئیل و هو الموضع الذی نبع منه الماء الذی مَن شرب منه أمن من الداء و من ذلک الماء عجن الطیر الذی عُمل منه کهیئة الطیر، و منه یغتسل الرضا علیه السلام و من ذلک الموضع یخرج کبش ابراهیم و عصا موسی و خاتم سلیمان؛(1)ابوعبدالله فقیه همدانی میگوید: ابوموسی اشعری روایت کرده که از امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام پرسید: به هنگام نازل شدن آشوب و فتنه و جنگ و درگیری [در آخرالزمان]، مصونترین شهر و برترین مکان کجاست؟ حضرت فرمود: در آن روز سرزمین جبل مصونترین مکان خواهد بود هرگاه خراسان دستخوش درگیری و کشمکش شد و میان مردم گرگان و مازندران، پیکار به وقوع پیوست و سیستان به ویرانه تبدیل گشت، مصونترین مکان، قصبه (شهر) قم خواهد بود همان شهری که یاران وفادارِ شخصیتی که پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگ و عمو و عمّهاش از همه مردم برترند، از آن سامان قیام خواهند کرد. آن دیار، قدمگاه جبرئیل است و مکانی است که از آن آبی جوشید و هر کس از آن آشامید از بیماری در امان ماند. گِلی که از آن، شکل پرندهای [توسط حضرت عیسی] ساخته شده با همین آب خمیر شد و [امام] رضا با همین آب خود را شتسشو خواهد داد، آنجا جایگاه ظاهر شدن قوچ ابراهیم و عصای موسی و انگشتر سلیمان خواهد بود.»
این روایت از طریق اهل سنّت نقل شده؛ ولی با مجموع روایاتی که در تاریخ آمده و حاکی از محفوظ بودن شهر قم در آخرالزمان است، مطابقت دارد.
1) البلدان: 242.
روایت فوق، تنها روایتی است که در کتب اهل سنّت، در آن از قم یاد شده است. ما و شما برای نخستین بار میشنویم که یکی از نامهای شهر قم، زهرا است.
چهارمین روایت:
در تاریخ قم آمده است: سعد بن عبدالله بن ابی خلف، از حسن بن محمد بن سعد، از حسن بن علی خزاعی، از عبدالله بن سنان روایت میکند که از امام صادق علیه السلام سؤال شد: «أینَ بلاد جبل؛ منطقه جبل کجاست؟» زیرا برای ما روایت شده است که: «أنّه إذا رُدّ إلیکم الأمر؛ دورانی که حاکمیّت به شما بازگردانده شود» «یُخسف ببعضها؛ بخشی از آن منطقه فرو خواهد رفت» البته باید دید آیا منظور از خسف، رانش زمین است یا چیز دیگر؟
امام علیه السلام در پاسخ فرمود: «إنّ فیها موضعاً؛ در آن منطقه جبل، نقطهای است.» «یقال له البحر؛ به آن، دریا، اطلاق میشود» (دریاچه قم) «و یسمّی بقم و هو معدن شیعتنا؛ آنجا، قم نامیده میشود و آن دیار، مرکز پیروان ما خواهد بود». در روایات، نامی از تهران به میان نیامده، در کتاب ذهبی در مورد أبوعبدالله تهرانی(1)مطلبی آمده که میگوید: نمیدانم تهران کجاست؟ «محلّة أظنّه؛ تصور میکنم محلّهای باشد». بنابراین، تا زمان ذهبی، که معاصر علاّمه حلّی بوده و تقریباً در گذشتِ وی در سال 748 هـ.ق اتفاق افتاده، هیچگاه خبری از تهران نبوده و بعدها توسعه یافته است.
خلاصه، امام در مورد ری فرمود: «امّا الری، فویل له من جناحَیْه؛ وای بر ری از دو جانب آن» «و إنّ الأمن فیه من جهة قم و أهله؛ یعنی اگر پناهی برای ری باشد به برکت قم خواهد بود».
«قیل و ما جناحاها؟؛ گفته شد آن دو جانب کدامند؟» فرمود: «أحدُهما بغداد؛ یکی از آنها بغداد است». آیا منظور از بغداد، حاکمیت جدید است یا خیر؟(2)امام علیه السلام اشاره به وضع امروز دارد یا بعدها، مشخص نیست.
دیگری منطقه خراسان (افغانستان) است. «فإنّه یلتقی فیه سیوف الخراسانیین و سیوف البغدادیین فیعجّل الله عقوبتهم» به هر حال، ری از دو جبهه، مورد تعرّض قرار خواهد گرفت؛ ولی خدای عزّوجل آنها را به سرعت، کیفر داده و به هلاکت میرساند. مردم، در این لشکرکشی به قم پناهنده میشوند و اهل قم به آنها پناه میدهند «ثم ینتقلون إلی موضع یقال له اردستان؛ سپس به منطقهای به نام اردستان، انتقال خواهند یافت.»
پنجمین روایت:
این روایت در تاریخ قم و از کسی دیگر به نام محمد بن قتیبه همدانی(1)و حسن بن علی کشمارجانی، از علی بن نعمان، از ابوالاکراد علی بن میمون صائغ، از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: «إنّ الله احتجّ بالکوفة علی سائر البلاد و بالمؤمنین من أهلها علی غیرهم من أهل البلاد، واحتجّ ببلدة قم علی سائر البلاد و بأهلها علی جمیع أهل المشرق و المغرب من الجنّ و الإنس، و لم یَدَعِ الله قم و أهله مستضعفاً، بل وفّقهم و أیّدهم. ثم قال: إنّ الدین و اهلَه بقم ذلیل و یُنسی ذکر قم و لولا ذلک لأسرع الناس إلیه فخرب قم؛ خداوند به واسطه کوفه، بر سایر شهرها و به وسیله اهالی باایمان آن بر مردم دیگر شهرها اتمام حجت میکند و به وسیله قم بر سایر شهرها اتمام حجت خواهد نمود. و به وسیله مردم قم بر ساکنان شرق و غرب گیتی از إنس و جنّ، اتمام حجت خواهد کرد. خداوند، مردم قم را در استضعاف فکری رها نساخته است … قم را از یاد [دشمنان] میبرد. و اگر این گونه نباشد، مردم همه آهنگ قم میکنند و قم به ویرانه تبدیل میشود».
یعنی اگر همه احساس میکردند قم چه دارد و از چه ویژگیهایی برخوردار است قم را پُلی برای رسیدن به پُست و مقام و خواستههای خویش قرار میدادند و اگر چنین میشد، پیروان خالص دین، در قم وجود نداشتند و همه گونه افراد، دارای همه گونه افکار و اندیشه با هر اعتقاداتی وارد قم میشدند و مرکز شیعه و خاستگاه معنویت، از بین میرفت و مردم آن سامان رو به فساد و تباهی میرفتند. «فلم یکن حجّة علی سائر البلاد؛ در این صورت، حجّت بر سایر شهرها نخواهد بود». «لم تستقّر السماء والأرض و لم یُنظَروا طرفة عین؛ زمین و آسمان، آرامش خود را از دست میدادند و
1) اگر هَمْدان باشد نام قبیله و اگر هَمَدان باشد نام یکی از شهرهاست؛ ولی به نظر می رسد در این جا منظور ابن قُتیبه هَمْدانی باشد.
چشم به هم زدنی، امان نمییافتند». «لولا الحجّة لساخت الأرض و أنّ البلایا مدفوعة عن قم و أهله. سیأتی زمان تکون بلدة قم و أهلها حجّة علی الخلائق؛ اگر حجّت خدا روی زمین وجود نداشت، زمین ساکنان خود را فرو میبرد و گرفتاریها و حوادث ناگوار، از قم و ساکنانش برداشته شده است. زمانی خواهد آمد که شهر قم و مردم آن، بر همه آفریدگان الهی، حجّت باشند». «و إن الملائکة لتدفع البلایا عن قم و أهله و ما قصدهم جبّار بسوء إلاّ قصمه قاصم الجّبارین و شغله عنهم بداهیة أو مصیبة او عدّو، و ینسی الله الجبارین فی دولتهم ذکر قم کما نسوا ذکرالله(1)اگر این گونه نبود، زمین ساکنان خود را فرو میبرد و فرشتگان، بلا و گرفتاریها را از قم و ساکنانش دور میکنند و هر انسان ستمپیشهای که در اندیشه آسیبرسانی به این شهر باشد، خداوندِ درهم کوبنده ستمگران، آنها را درهم خواهد شکست».
احتمال دارد منظور از کلمه «الناس» در جمله «لأسرع الناس إلیه» دشمنان اهل بیت علیه السلام یعنی ناصبیها باشند که اگر پی ببرند، قم با امکانات محدود خود، چه خدمات و گامهای بلندی در جهت اعتلای حق و گسترش مذهب اهل بیت برداشته، به سرعت دست به توطئه میزدند و به قم آسیب میرساندند.
مطلبی که ذهبی در تاریخ خود آورده شاهد بر مصونیّت قم است و مضمون آن حمله تاتار به همدان است که قم و کاشان در این اوضاع، در امان ماندند.
او در صفحه 6 کتاب تاریخ خود، سخن از حمله تاتار به میان آورده و میگوید: «ثم صاروا إلی قم و قاسان و کانت عامرة فأخذوها ثم وصلوا إلی همدان(2)پس از رفتن به بغداد به کاشان برگشتند و سپس به همدان رسیدند» و در آنجا قتلعام به راه انداختند. همدان نیز از سرزمین جبل به شمار میآید؛ ولی قم در امان خواهد ماند.
ششمین روایت:
در تاریخ قم نقل شده: «و رُوی بأسانید عن الصادق علیه السلام » هیچ گونه سندی از این روایت نیامده، تنها حاکی از داشتن چند طریق است که میگوید: این روایت به طُرقی از امام صادق علیه السلام به ما رسیده که: «إنّه ذکر کوفة و قال: ستخلو کوفة من المؤمنین و یأزر عنها
العلم، کما یأزر الحّیة فی جُحرها ثمّ یظهر العلم ببلدة یقال لها قم و تصیر معدناً للعلم و الفضل(1)حضرت از کوفه سخن به میان آورد و فرمود: کوفه، از مؤمنان تهی خواهد شد و علم و دانش از آن دیار همانند ماری که در لانهاش چنبره میزند، جمع خواهد شد و سپس فروغ علم و دانش از افق شهری که قم نامیده میشود تجلّی خواهد کرد و به مرکز علم و فضیلت، تبدیل خواهد گشت.»
به هرحال، اگر در سال 83 هـ.ق، قم حالتی از شهر به خود گرفته باشد. باید ببینیم مفهوم این روایت چیست؟ «ثمّ یَظهر العلم ببلدة یقال لها قم» گویی این شهر برای مردم و یا مخاطبین حضرت، در این روزها طبق این روایت مجهول و ناشناخته بوده است. «و تصیر معدناً للعلم و الفضل» نمیتوانیم بگوییم این پیشگوییها در روایات، مربوط به دوران امام صادق علیه السلام است، زیرا عدّهای، برخی روایات را مربوط به دوران امام صادق علیه السلام میدانند و میگویند: «لولا القمیّون لضاع الدین؛ اگر [علمای] قم نبودند، دین رو به تباهی میرفت.» و بعضی، همه این روایات را حمل بر آن دوران میکنند با این که در آن دوران، بیش از 2000 محدّث در قم وجود داشته و اگر این روایات مربوط به آن زمان میشد، شهر قم خود، شهر محدّثان و راویان به شمار میآمد و پیشگویی معنا نداشت و تعبیر «یظهر العلم ببلدة یقال لها قم» اشاره به قضایای آینده است در صورتی که در دورانِ شخص امام علیه السلام، چنین وضعیتی وجود داشته است.
از کلمه «ستخلو» به دست میآید که کوفه دارای موقعیت والایی از علم و دانش بوده و بنا به نقلی، شخصی که وارد مسجد کوفه میشد میگفت: نهصد تن دانشجو و محدّث در مسجد کوفه نشستهاند که هر یک میگویند: جعفر بن محمّد صادق علیه السلام برایم(2)روایت نقل کرد. «کلّ یقول: حدّثنی جعفر بن محمد الصادق علیه السلام » از سویی در حالات ابوحمزه ثمالی گفتهاند: وی نخستین شخصیتی(3)است که حوزه علمیه نجف اشرف را در جوار مولای متقیّان علیه السلام تشکیل داد و خود به تدریس اشتغال داشت. به هرحال، از این روایت استفاده میشود موضوع یاد شده، مربوط به دورانهای پس از
امام صادق علیه السلام است نه دوران حضرت.
«حتی لایبقی فی الأرض مستضعف فی الدین حتی المخدّرات فی الحجال؛ [علم و دانش به گونهای فراگیر میشود] که حتی در بین زنان پردهنشین نیز، استضعاف فکری وجود نخواهد داشت». آری؛ این زنان نیز ندای قم را خواهند شنید و علم و دانش به آنها نیز منتقل خواهد گشت «و ذلک عند قرب ظهور قائمنا یجعل الله قم و أهله قائمین مقام الحجّة، لولا ذلک لساخت الأرض بأهلها؛ این رخداد عظیم فرهنگی در نزدیکی ظهور قائم ما اتفاق خواهد افتاد و خداوند، شهر قم و ساکنانش را جانشینان حجّت خود قرار خواهد داد و اگر غیر از این باشد، زمین ساکنانش را در کام خود فرو خواهد برد».
این روایات، اگر واقعاً از نظر صحت و سند، مشکل نداشته باشد توقع و انتظار جهان، از شهر قم بیش از وضع موجود کنونی است. یعنی، انتظار میرود از در و دیوار قم، علم و دانش ببارد، همه اقشار مردم این شهر، فقیه باشند تا حجتِ خدا بر آیندگان، تمام گردد. «فیتّم حجّة الله علی الخلق».
این روایت، هر چند مفصّل است؛ ولی بر محفوظ بودن قم در آخرالزمان دلالت مطابقی و صراحت ندارد. از لابلای مباحث برمیآید که شهر قم به مرکز علم و دانش تبدیل میگردد و علم، از این شهر به دیگر مناطق گیتی انتقال خواهد یافت. «فیفیض العلم منه إلی سائر البلاد».
این شهر، در جهت گسترش علم و دانش به سراسر جهان، نقش محوری خواهد داشت. از این حدیث استفاده میشود که پشتوانه قم، تشکیلات و سیستمی قوی و منسجم و منظم خواهد بود که به آسانی نمیتوان با آن تشکیلات به مقابله برخاست، امّا از خود روایت، به صراحت استفاده نمیشود.
هفتمین روایت:
در تاریخ قم، از احمد بن محمد بن عیسی، از حسن بن محبوب، از ابوجمیله (مفضّل بن صالح) از شخصی، از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود: «إذا عمّت البلدان الفتن، فعلیکم بقم و حوالیها فإنّ البلاء مرفوع عنها(1)هرگاه فتنه و آشوب فراگیر شد، به قم
1) در مورد ابوجمیله (مفضّل بن صالح) جای سخن است.
و اطراف آن پناه جویید که گرفتاری و بلا، از این شهر برداشته شده است». این روایت، بر به وجود آمدن فتنه و آشوب و مصونیّت این شهر مقدّس، دلالت دارد.
هشتمین روایت:
از احمد بن خزرج، از برادرش موسی بن خزرج ـ میزبان حضرت معصومه علیها السلامـ(1)روایت شده که گفت: «قال لی ابوالحسن الرضا علیه السلام: أتعرف موضعاً یقال له «وراردهار»؟ قلت: نعم، ولِی فیه ضَیعتان. قال: الزمه و تمسکّ به. ثم قال: نِعمَ الموضع وراردهار(2)امام رضا علیه السلام از من پرسید آیا منطقهای به نام «وراردهار» سراغ داری؟ عرض کردم: آری؛ و دو مزرعه در آنجا دارم. امام علیه السلام سفارش کرد آنها را نگاه دار و سه بار فرمود: «وراردهار» سرزمینی مناسب است».
از این روایت استفاده میشود که اطراف قم، در امان خواهد بود. اگر کسی بگوید: چگونه میتوان پی برد که مقصود از «وراردهار» همان شهر اردهال است. پاسخ این است که: شخصِ راوی، خود ساکن قم بوده و در اطراف و نزدیکیهای قم یک منطقه اردهال بیشتر نداریم در نهایت، از قرائن نیز همین معنا استفاده میشود.
نهمین روایت:
بنا به نقل احمد بن محمد بن عیسی، از محمد بن خالد برقی، از سعد بن سعد اشعری، از جمعی و آنان از امام صادق علیه السلام نقل میکنند که فرمود: «إذا عمّت البلایا فالأمن فی کوفة و نواحیها من السواد و قم من الجبل و نعم الموضع قم للخائف الطائف(3)آن گاه که بلا و مصیبتها فراگیر شود، امنیت و آرامش در کوفه و اطراف آن و قم در ناحیه جبل، خواهد بود و بهترین مکان پناهجویی برای فرد تحت تعقیب، قم خواهد بود».
دهمین روایت:
محمد بن سهل بن یسع، از پدرش، از جدّش، از معصوم روایت کرده که فرمود: «إذا فقد الأمن من العباد و رکب الناس علی الخیول و اعتزلوا النساء و الطیب، فالهرب الهرب عن
جوارها. فقلت: جُعلتُ فداک، إلی أین؟ قال: إلی الکوفة و نواحیها او إلی قم و حوالیها، فإنّ البلاء مدفوع عنهما(1)هرگاه مردم، امنیت را از دست دهند و بر اسبها سوار گردند و از زنان و بوی خوش کنارهگیری کنند از این صحنهها دوری گزینید».
عرض کردم: فدایت گردم به کجا پناهنده شویم؟
فرمود: «به کوفه یا قم و اطراف این دو، زیرا رنج و گرفتاری از این دو شهر برداشته شده است».
یازدهمین روایت:
از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود: «إذا أصابتکم بلیّة و عناء فعلیکم بقمّ فإنّه مأوی الفاطمییّن(2)آنگاه که بلا و گرفتاری به شما روی آورد به قم پناه ببرید که قم پناهگاه فرزندان فاطمه است.»
دوازدهمین روایت:
سلیمان بن صالح میگوید: «کنّا ذات یوم عند أبیعبدالله علیه السلام فذکر فتن بنیالعبّاس و ما یصیب الناس منهم. فقلنا: جَعَلنا الله فداک فأین المفزع و المفّر فی ذلک الزمان. فقال: إلی الکوفة و حوالیها و إلی قم و نواحیها. ثم قال: فی قم شیعتنا و موالینا و تکثر فیها العمارة و یقصده الناس و یجتمعون فیه حتی یکون الجمر بین بلدتهم(3)روزی خدمت امام صادق علیه السلام شرفیاب بودیم که حضرت از فتنه و آشوبِ بنیعبّاس و رنج و گرفتاریهایی که مردم از آنها دیدند، سخن به میان آورد. عرض کردیم: خداوند ما را فدایتان سازد، در آن زمان، مکان پناه جستن و راه فرار کجاست؟
فرمود: به سمت کوفه و یا قم و اطراف آنها باید پناه جست. سپس فرمود: پیروان و دوستداران ما در قم بسر میبرند و در این شهر، آبادانی و ساخت و ساز فراوانی صورت خواهد گرفت و مردم راهی این شهر میشوند و در آن ساکن میگردند به گونهای که رودخانه، وسط شهر آنها واقع میشود».
در روایت دیگری آمده است: آبادانی قم به جایی خواهد رسید که جای خوابیدن
یک اسب، هزار درهم خریداری میشود «إنّ قم یبلغ من العمارة إلی أن یشتری موضع الفرس بألف درهم»(1).
سیزدهمین روایت:
این روایت را کلینی به نحو مرفوع(2)به سند خود از امام رضا علیه السلام نقل میکند که فرمود: «إذا عمّت البلدان الفتن، فعلیکم بقم و حوالیها فإنّ البلاء مرفوع عنها؛ آنگاه که فتنه و آشوب، همه جا فراگیر شد به قم پناه ببرید، زیرا بلا از قم برداشته شده است».
چهاردهمین روایت:
زکریا بن آدم به امام رضا علیه السلام عرضه داشت: «یا سیّدی اُرید الخروج بأَهلی. فقد کثُرت السفهاء فی قم. فقال: لا تفعل، فإنّ البلاء یُدفع بک عن أهل قم کما یُدفع البلاء عن أهل بغداد بأبی الحسن الکاظم(3)
روایات مزبور عبارتند از: «إنّک منّا اهل البیت» و «عیسی بن عبدالله منّاحی و هو مِنّا میّت؛ زنده و مرده اش به حساب ماست». در روایتی آمده است که امام( «قبلّ ما بین عینیه؛ بین دو چشم او را بوسید» امام( زمانی که در مدینه با یونس روبرو شد فرمود: «یا یونس إنّ بالباب رجل من أهل البیت؛ درِ خانه ما فردی از زمره اهل بیت، حضور دارد». یونس می گوید: «فجئتُ بالباب فإذا عیسی بن عبدالله جالس علیالباب. فقلتُ: من أنت؟ قال: أنا رجل من أهل قم؛ به درِ خانه آمدم ناگهان با عیسی بن عبدالله مواجه شدم که در آستانه در نشسته بود. گفتم: تو کیستی؟ گفت: مردی از اهل قم هستم. هنوز گفتگوی ما به پایان نرسیده بود که امام( رسید و رو به ما هر دو کرد و فرمود: داخل شوید: سپس فرمود: «یا یونس أحسبک أنکرت قولی لک؛ به نظرم گفته من برایت شگفت آور بود که گفتم: این فرد از ما اهل بیت است؟» «قلتُ جُعلت فداک لأنّ عیسی رجل من أهل قم؛ عرض کردم: فدایت گردم، عیسی از اهالی قم است، او کجا و شما کجا؟»
فرمود: «یا یونس! عیسی بن عبدالله منّا حیّاً و منّا میتّاً؛ عیسی بن عبدالله، زنده باشد یا از دنیا برود، از ماست». تنقیح المقال 2: 361؛ معجم رجال الحدیث 13: 195.
اماما! قصد دارم با خانوادهام از این دیار (قم) بیرون روم، چون1) بحارالانوار، ج 57 ، ص 215.
2) از نظر اهل سنّت، حدیث مرفوعه، از اقسام صحیحه است؛ ولی از دیدگاه شیعه ـ از اقسام مرسله است.
3) عیسی بن عبدالله که در چند روایت به نیکی از او یاد شده، پسر سعد بن مالک اشعری است و از امام صادق و امام کاظم( به نقل روایت پرداخته و مسائلی را از امام رضا( نقل می کند و در ستایش او چند روایت شگفت آور رسیده که به گفته مامقانی: «دلالت این دو روایت، برتر از عدالت و وثاقت است».
نابخردان در قم فزونی یافتهاند. حضرت فرمود: این کار را انجام مده، زیرا خداوند به واسطه وجود تو، بلا و گرفتاری را از مردم قم برطرف میسازد همان گونه که به واسطه وجود [پدرم] ابوالحسن کاظم، بلا و گرفتاری را از مردم بغداد، برطرف میکند.»
این روایت، با آن دسته از روایاتی که جایی میگوید: «البلاء یُدفع عن قم» و جای دیگر میگوید: «البلاء یُدفع بک عن قم» در تعارض نیست.
پانزدهمین روایت:
سهل بن زیاد، از امام صادق علیه السلام نقل میکند که: «إنّ لَعَلی قم مَلَکٌ رفرف علیها بجناحیه، لا یریدها جبّارٌ بسوء إلاّ أذابَه الله کَذَوْب المِلح فی الماء. ثمّ أشار إلی عیسی بن عبدالله فقال: سلام الله علی أهل قم یُسقی الله بلادهم الغیث ینزل الله علیهم البرکات، یبدّل الله سیّئاتهم حسنات، هم أهل رکوع و سجود و قیام و قعود، هم الفقهاء العلماء الفهماء، هم أهل الدرایة و الروایة و حسن العبادة؛ فرشتهای بالهایش را بر آسمان قم برافراشته و هر ستمگری بخواهد بر این مردم ستمی روا دارد، خداوند او را مانند ذوبِ نمک در آب، ذوب خواهد کرد. سپس به عیسی بن عبدالله قمی اشاره کرد و فرمود: سلام و درود خدا بر مردم قم. خداوند، سرزمین آنها را از باران، سیراب گرداند و برکاتش را بر آنان فرود آوَرَد و گناهان آنان را به کارهای نیک، تبدیل سازد آنها اهل رکوع و سجود و قیام و قعودند. افرادی فقیه و آگاهاند، اهل شناختِ حقایق و بیان آنها هستند و عباداتشان نیکو و زیباست».
اگر این روایات را کنار یکدیگر قرار دهیم از مجموع آنها به این نتیجه میرسیم که حقیقت و واقعیّتی، در این شهر مقدّس نهفته است که ائمّه علیهم السلام تا این اندازه به آن توجه داشتهاند.
در ارتباط با تهاجم و یورش به قم و ایجاد ناامنی، چند روایت در تاریخ قم بیان شده از جمله روایتی که تاریخ قم از ملاحم امیرمؤمنان علیه السلام نقل میکند که آن حضرت پس از آزادسازی شهر بصره وارد شهر شد و خطبهای ایراد فرمود که بخشی از آن
خطبه مربوط به قم است آنجا که فرمود: «یخرُجُ الحَسَنی صاحبُ طبرستان مع جمّ کثیر من خیله و رجله حتی یأتی نیسابور فیفتَحها و یقسِّم أبوابها ثمّ یأتی اِصبهان ثم إلی قُمْ فَیَقَعُ بیَنهُ و بین أهل قم وقعة عظیمة یُقتل فیها خلق کثیر فَیَنْهَزِمُ أهل قم فَیَنْهِبُ الحَسَنی اموالَهُمْ و یسبی ذراریهم و نسائهم و یُخَرِّبُ دورَهم فیفزع أهل قم إلی جبل یُقال لُها واردهار فیقیمُ الحسنی ببلدهم أربعین یَوْماً و یقتل منهم عشرین رجلاً و یصلب منهم رجلین، ثمّ یرحل عنهم(1)حَسَنی که زمام امور طبرستان را به عهده دارد همراه با جمعیت انبوهی از هوادارانش خروج میکند و بعد از نیشابور و تصرف اصفهان برای حمله به قم میآید و میان او و مردم قم نبرد شدیدی رخ میدهد و پس از درگیری، جمع زیادی کشته میشوند و اهالی شهر عقبنشینی و فرار میکنند و حسنی اموالشان را تاراج میکند و زنان و فرزندانشان را به اسارت میگیرد و خانههایشان را ویران میسازد و آنها به سمت واردهار (اردهال) میگریزند حسنی 40 روز در شهرشان میماند و 20 تن از مردهای «شخصیتهای» قم را به قتل میرساند و 2 تن را به دار میآویزد و سپس از آنجا کوچ میکند».
این روایت در مورد تهاجم و یورش و ایجاد ناامنی در قم از مهمترین روایات به شمار میآید و روایات مربوط به مصونیّت قم در آخرالزمان را که حدود 17 روایت است نقض میکند و به جز این روایت که با این شدّت و حدّت قضایای قم را بازگو میکند، روایت دیگری در اختیار نداریم.
1 ـ روایت یاد شده، مرسل است و هیچ گونه سندی برای آن در کتاب تاریخ قم نقل نشده است.
2 ـ این روایت نخستین روایت معارض در مورد سیّد حسنی است و از آن اینگونه استفاده میشود که حسنی فرد خوشنامی نیست؛ ولی در مقابل، روایاتی که بعضی از آنها صحیحالسند نیز هست، حسنی را دستیار حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف میداند که در برابر نیروهای خود، از امام درخواست معجزه میکند، هر چند شخصِ امام را میشناسد و اعتقاد به وی دارد. از این رو، پس از دیدن معجزات امام و اتمام حجّت
1) بحارالانوار، ج 57، ص 215، ح 36.
بر نیروهای خود، در برابر آنها تسلیم حضرت و ملازم رکاب او میگردد(1)
اکنون باید ببینیم حسنی که در این روایت آمده کیست؟
با قطع نظر از سند، احتمالاً وی از فرزندان امام حسن (بنیالحسن) طایفهای از زیدیها باشد.
سه قرینه در تأیید این احتمال وجود دارد:
به تناسب طبرستان که مرکز زیدیها بوده است.
زیدیها نسبت به شیعه دوازده امامی دشمنی خاصی داشتند و به تعبیر شیخ صدوق رحمة الله: کینهتوزترین گروهها برضدّ ما هستند(2).
در روایتی مفصل از امام رسیده که میفرماید: زیدیها درگیر خواهند شد. از این جمله استفاده میشود که این قضایا به حسنی که در روایات، از او ستایش شده و مورد توجه هست ارتباط ندارد؛ بلکه وی یکی از سران زیدیه است و شاید این قضیه در تاریخ اتفاق افتاده باشد. از مفاد روایات برمیآید که حسنی چهرهای ستوده است نه شخصیتی مورد مذمّت. با این که از این روایت چهره مذموم استفاده میشود.
نخستین شاهد
در عقدالدرر، روایتی مفصّل از امام علی علیه السلام نقل شده که تنها به بیان چند سطر آن بسنده میشود «تسیر الجیوش حتی تصیر بوادی(3)القری فی هدوء و رفق یلحقه هناک ابن عمّه الحسنی فی إثنی عشر ألف فارِس؛ آنگاه که سپاه حضرت مهدی به حرکت درمیآید و در مسیر خود در کمال آرامش و مهربانی به وادیالقری میرسند حسنی، پسر عموی آن حضرت به همراه 12 هزار جنگجو به وی میپیوندد.»
«فیقول یابن عمّ أنا أحقّ بهذا لجیش منک، أنا أبی، الحسن و أنا المهدی فیقول المهدی بل أنَا
المهدی فیقول الحسنی: هل لک من آیة فنبایعک، فیومئ المهدی إلیالطیر فتسقط إلی یده و یغرس قضیباً فی بقعة من الأرض فیخضرّ و یورّق؛ حسنی به حضرت میگوید: سپاه تو باید تحت فرمان من باشد، من مهدی هستم. امام میفرماید: ولی من مهدیام. حسنی میپرسد: آیا نشانهای داری تا ما با تو بیعت کنیم؟ حضرت به پرنده در حال پرواز اشاره میکند، در دست وی میافتد و چوبی خشک را در زمین فرو میبرد و بیدرنگ سبز میشود و شاخ و برگ برمیآورد».
«فیقول الحسنی یابن العمّ هی لک و یسلّم الیه جیشه و یکون علی مقدّمته و إسمه علی اسمه؛ حسنی میگوید: عموزاده! امامت، از آنِ توست و بدین سان، لشکریانش را به وی تسلیم خواهد کرد. او که همنام حضرت است پیشاپیش سپاه امام به حرکت درخواهد آمد».
دومین شاهد
در روایت دیگری به صراحت آمده که رویارویی حسنی با امام علیه السلام به اصطلاح، جنگ ظاهری است. حسنی با این کار میخواهد به نیروهای تحت أمر خود بفهماند که حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف چه شخصیتی است نه این که خود به وی اعتقاد نداشته باشد. او میخواهد حضرت را به مردم معرفی کند تا از او پیروی نمایند، البته سند این روایت، تمام نیست.
در بحارالانوار از مفضّل بن عمر نقل شده که گفته است: «ثمّ یَخرج الحسنی الفتی الصبیح الذی نحو الدیلم یصیح بصوت له فصیح یا آل احمد! اجیبوا الملهوف. فتجیبه کنوز الله بالطالقان و أی کنوز، لیست من فضّة و لا ذهب؛ بل هی رجالٌ کُزبرالحدید، علی البراذین الشُهب بأیدیهم الحراب و لم یزل یقتل الظلمة حتّی یَرد الکوفة و قد صفا أکثر الأرض فیتّصل به و بأصحابه خبر المهدی؛ سپس حسنی جوانی خوش سیما در ناحیه دیلم، دست به جنبش میزند و با صدایی دلنشین فریاد برمیآورد که ای خاندان پیامبر (سادات) به ندای این شخصیتِ رنجدیده خاطر، پاسخ مثبت دهید …». از ظاهر این روایت برمیآید که سیّد حسنی، پیش از ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، جنبش خود را آغاز میکند و به دفاع از امام زمان برمیخیزد و ستمگران را به سزای اعمالشان میرساند، یعنی امام در حال پیشروی است که سیّد حسنی به حضرت میرسد و به او میپیوندد.
«یقولون یابن رسول الله من هذا الذی قد نزل بساحتنا؟ فیقول: أخرجوا بنا إلیه حتی ننظر من هو و ما یرید؟ و هو والله یعلم أنّه المهدی و أنّه لیعرفه و لم یُرد بذلک الأمر إلاّ لیعرِّف أصحابه من هو.
فیخرج الحسنی فیقول: إن کنتَ مهدی آل محمد أین هراوة جدّک و خاتمه و بُردته و درعه الفاضل و عمامته السحاب؟ فیخرج له ذلک ثمَّ یأخذ الهراوة فیغرسها فی الحجر الصلد و تورق، و لم یرد ذلک إلاّ أن یری أصحابه فضل المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف حتی یبایعوه فیقول الحسنی: الله اکبر مدّ یدک یابن رسول الله حتی نبایعک فیمدّ یده فیبایعه و یبایعه سائر العسکر إلاّ أربعین ألفاً أصحاب المصاحف، المعروفون بالزیدیة(1)یاران حسنی، خطاب به حسنی میگویند: ای فرزند رسول خدا! این فردی که در نزدیکی ما اردو زده، کیست؟
حسنی میگوید: اینک همگی به سوی او میرویم تا ببینیم کیست. به خدا سوگند! حسنی خود به خوبی حضرت را میشناسد و مقصودش از این کار، تنها شناساندن شخصیت حضرت مهدی به یاران خویش است. بدین سان، حسنی نزد امام رهسپار میشود و خطاب به او میگوید: اگر شما، مهدی خاندان پیامبری، پس عصای ویژه و انگشتر و بُرد و زره و عمامه جدّت کجایند؟ پس از آن که امام علیه السلام همه نشانههای مزبور را به وی ارائه میدهد حسنی میگوید: اللهاکبر! ای فرزند رسول خدا، دستت را بده با تو بیعت کنیم و حضرت دست خود را دراز میکند و سایر لشکریان به جز چهل هزار تن از صاحبان کتاب، معروف به زیدیه، با حضرت بیعت خواهند کرد.» مگر آنکه بگوئیم شهادت فرع بر صحت سند است.
سومین شاهد
این روایت در کافی شریف آمده و علاّمه مجلسی از این روایت تعبیر به صحیح میکند(2)یعقوب سراج، راوی حدیث میگوید: به امام عرض کردم فَرَج شما چه زمانی خواهد رسید؟ «قال إذ اختلف ولدالعباس؛ آنگاه که دودمان عباس دچار اختلاف گردند» شاید حکومت بنیعبّاس کنایه از حکومت ستمگران باشد؛ هرچند شاهدی بر این کنایه نداریم. زیرا در این زمینه به روایتی برخوردیم که اگر دنیا در برابر حکومت بنیعبّاس قیام کند، زمین از خونشان رنگین خواهد شد و تا قیام امام زمام عجل الله تعالی فرجه الشریف وجود دارند با این که بنیعبّاس در سال 656 در حمله مغول، منقرض گشتند. مگر اینکه بگوئیم: ممکن است بعدها و پیش از ظهور حضرت مهدی دوباره روی کار آیند.
چنانچه از بعضی روایات چنین استفاده میشود.
«و ظهرالشّامی و أقبل الیمانی و تحرّک الحسنی و خرج صاحب الأمر من المدینة إلی مکّه بتراث رسول الله؛ فرد شامی، آشکار میشود و یمانی بدان سو رو میآورد و حسنی دست به تحّرک میزند و صاحبالأمر با ودیعههای رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از مدینه رهسپار مکه میگردد».
شاهد ما در این روایت، این جمله است «وقتی که از ناحیه امام به حسنی خبر ظهور حضرت داده میشود آهنگ حمایت و پشتیبانی از امام میکند که اهل مکه فرصت را از او گرفته و وی را به قتل میرسانند و سر او را به شام (سفیانی) میفرستند؛ یبتدر الحسنی و یصب علیه أهل مکّه و یقتلوه و یبعثون برأسه إلیالشامی (سفیانی) فیظهر عند ذلک صاحب هذا الأمر …».
از این روایت استفاده میشود. حسنی نامی که به مرکز تشیّع اثنیعشری حمله میکند و خانهها را ویران و افراد را به قتل میرساند، غیر از این حسنی است، زیرا حسنی براساس سخن امام صادق علیه السلام که فرمود: «به خدا سوگند! حسنی امام زمان را کاملاً میشناسد» انسانی شایسته و دستیار امام زمان علیه السلام خواهد بود. بنابراین این دو دسته از روایات حسنی با یکدیگر قابل جمع نیستند.
در دو روایت دیگر گوشمال دادن جوانهای قم بیان شده است. این دو روایت در کتاب «تاریخ قم» آمده و روایت دوم، به نقل سهل بن زیاد(1)از عبدالعظیم حسنی علیه السلام، از اسحاق نافع، از امام کاظم علیه السلام است که فرمود: «قم عشّ آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم و مأوی شیعتهم ولکن سیهلک جماعة من شبابهم بمعصیة آبائهم(2)
شاید مقصود همین احتمال دوم باشد، زیرا امام در ادامه می فرماید: جوان ها نسبت به بزرگترها و اساتید خود اهانت و تمسخر روا می دارند و این موضوع خود قرینه است که عامل گرفتاری جوان های قم، سرپیچی خودِ آن هاست نه به خاطر گناهان پدرانشان.
و الإستخفاف و السُخریة بکبرائهم و مشایخهم و مع1) در مورد شخصیت سهل بن زیاد، باید بحث و بررسی شود تا مشخص گردد جایگاه وی در بین علماء کجاست و اعتبارش چه اندازه است؟ تنها در کتب اربعه بیش از 2000 حدیث از او نقل شده است و از کنار چنین شخصی نمی توان به راحتی گذشت. و او را تضعیف کرد و ما در درس فقه پس از تحقیق و بحث، او را توثیق کردیم.
2) اضافه جمله بمعصیة آبائهم، اضافه به فاعل است یا اضافه به مفعول؟ یعنی گناهان پدران، باعث گرفتاری جوان ها می شود یا جوان ها خود به جهت نافرمانی پدرانشان دچار گرفتاری خواهند شد؟
ذلک یدفع الله عنهم شر ألأَعادی و کلَّ سوء(1)قم، آشیانه خاندان پیامبر و پناهگاه پیروان آنهاست؛ امّا خداوند گروهی از جوانان آنان را به سبب نافرمانی از پدرانشان و اهانت و تمسخر بزرگان و اساتیدشان، به هلاکت خواهد رساند؛ ولی با این همه، خدا آسیبِ دشمنان و هرگونه گزندی را از آنان برطرف میسازد.»
از امام جعفر صادق علیه السلام روایت شده که فرمود: «تُربة قم مقدّسة و أهلها منّا و نحن منهم لا یریدهم جبّار بسوء اِلاّ عُجّلت عقوبته ما لم یخونوا إخوانهم و ما لم یحوّلوا أحوالهم فإذا فعلوا ذلک سلّط الله علیهم جبابرة سوءً اَما اِنَّهم انصار (م ح م د) و دُعاة حَقّنا(2)خاکِ قم، مقدّس است مردم قم از ما و ما از آنها هستیم، هر ستمگری در مورد آنان قصد آسیبرسانی داشته باشد به سرعت، کیفر خواهد دید مشروط به این که مردم در مورد یکدیگر خیانت روا نداشته باشند و وضعیت خود را تغییر نداده باشند؛ ولی هرگاه در چنین شرایطی قرار گرفتند خداوند، فرمانروایان بد نهادی را بر آنان مسلّط خواهد گرداند. به هوش باشید! که آنان یاران قائم ما هستند و مردم را برای بازپسگیری حق ما، فرا میخوانند».
آنچه تا کنون یادآوری شد روایاتی است که بر مصون بودن قم در آخرالزمان دلالت داشت.
در ردّ این روایات نخست باید گفت: از نظر سند ضعیفاند. از سویی، روایت حسنی مربوط به زیدیه است که بحث دلالی آن گذشت. وانگهی روایتِ «سیهلک جماعة» هیچگونه دلالتی بر تهاجم نظامی به این شهر ندارد. شاید گرفتار نوعی بیماری و دیگر بلایای آسمانی گردند؛ ولی ذیل روایت به صراحت میفرماید: «و یدفع
الله عنهم شرّ الأعادی» روایاتِ دچار شدن مردم قم به گرفتاریها، با روایات امنیت و مصونیّت قم، در تعارضاند. از سویی، چون روایاتِ گرفتاری مردم قم افزون بر اشکالات سندی و متنی ـ اندکند، به همین دلیل روایات مربوط به امنیّت قم، مقدّم هستند ـ به ویژه که برخی از روایات مربوط به امنیّت شهر قم دارای سند صحیحاند.
از جمله روایات معارض، روایتی است که از شیخ مفید نقل شده است(1)روایت را امام هادی علیه السلام از امام جواد نقل کرده و سند آن را به امام علی علیه السلام میرسانند که امیرمؤمنان علیه السلام از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل میکند که فرمود: «لَمّا اُسرِی بیإلی السماءِ الرابعة نظرتُ إلی قبّة من لؤلؤ، لها أربعة أرکان و أربعة أبواب کلّها من استبرق أخضر. قلتُ یا جبرئیل: ما هذه القُبّة التی لم اَرَ فی السماء الرابعة أحسنَ منها؟ قال حبیبی محمّد: هذه صورةُ مدینة یقال لها قم یجتمع فیها عبادالله المؤمنون و ینتظرون محمّداً و شفاعته للقیامة و الحساب یجری علیهم الغمّ و الهمّ و الأحزان و المکاره قلت: إلی متی ینتظرون الفَرَج؟ قال: إذا ظهر الماء علی وجه الارض؛(2)زمانی که مرا به آسمان چهارم سیر دادند به گنبدی از مروارید که دارای چهار پایه و چهار درب و هر یک از استبرق سبز بود نگریستم از جبرئیل پرسیدم: این گنبدی که در آسمان چهارم زیباتر از آن را ندیدهام، چیست؟
پاسخ داد: ای حبیب من محمد! آنچه میبینی نمای شهری است که قم نامیده میشود بندگانِ باایمان خدا در آن شهر گِرد خواهند آمد و در انتظار محمد و شفاعت وی در قیامت و روز حساب به سر میبرند و غم و اندوه و رنج و دشواری، برای آنان به وجود خواهد آمد. پرسیدم: تا کی این مردم در انتظار فَرَج و گشایش به سر خواهند برد، پاسخ داد: «آنگاه که آب بر سطح زمین این شهر ظاهر گردد».
شیخ عبّاس قمی میگوید:(3)در دوران کودکی من، آب، شهر قم را فراگرفت به
گونهای که از زیرزمینها و تنورها آب بیرون میزد و بر اثر آن، خانههای زیادی از جمله محلّهای به نام عربستان، تخریب گشت».
بر این اساس، با این روایت باید در انتظار فَرَج باشیم و چه بسا سالها از این واقعه بگذرد، صبر خدا بسیار است. مضمون این چهار روایتِ معارض، این است که گرفتاریهایی متوجه این شهر خواهد شد؛ ولی در مقابل، روایات متعددی به عکس این معنا داریم. البته برخی در انتساب کتاب اختصاص به شیخ مفید تردید دارند؛ امّا اقا بزرگ طهرانی(1)بی هیچ شک و شبههای، این کتاب را به شیخ مفید نسبت میدهد.
تا اینجا با بررسی سابقه تاریخی قم پی بردیم که این شهر، معروف به ولایت و دوستی اهل بیت علیهم السلام است، به همین دلیل مورد کینه و بغض طرف مقابل بوده است. این شهر، افرادی را که مخالف معتقدات تشیّع بودند نمیپذیرفته و در قبال آنان موضع میگرفتند. عمده بحث روایات متعارض، ارتباط به قم در آخرالزمان داشت و بیان گشت که اکثر این روایات دلالت دارد این شهر به خواست خدا از گزند حوادث، مصون و محفوظ خواهد ماند؛ ولی مفاد 4 روایت، با این روایات، در تعارض بود و دلالت داشت که در آخرالزمان و پیش از ظهور، شهر قم دچار مشکلات و گرفتاریهایی خواهد شد. در توجیه این روایات گفتیم: روایت نخست مرتبط به حسنی، صراحت داشت که جنگهایی در قم صورت خواهد گرفت و قم، اشغال میشود، این روایت افزون بر این که از نظر سند اشکال داشت آن را بر قضایایی که قبلاً رُخ داده بود. (جنگ بین زیدیه و شیعیان) حمل کردیم و ارتباطی به دوران آخرالزمان ندارد. متن روایت نیز به گونهای است که با دیگر روایات ناسازگار است.
شخصیت حسنی که در روایات، از او سخن به میان آمده چهرهای مورد ستایش
1) الذریعه الی تصانیف الشیعة، ج 1، ص 358.
دارد؛ اما چهره حسنی یاد شده در این روایت، شخصیتی خشن و ضدّ مردمی است. روایت دوم که میگوید: «سیهلک جماعة من شبابهم بمعصیة آبائهم» از نظر محتوا و مضمون، مانند روایت نخست نیست و امکان دارد. هلاکت جوانهای قم در اثر پیشامدهای ناگوار بیماری و یا اموری از این قبیل باشد که در نهایت، ارتباطی به درگیری و تهاجم به قم ندارد. افزون بر این که ذیل همین روایت، در تأیید دسته اولِ روایات، دلالت بر در امان بودن قم دارد. از جمله فرشتهای که خداوند او در جهت حفظ و نگاهداری قم مأموریت داده است.
روایت سوم نیز کم رنگتر از این دو روایت است: «ما لم یخونوا إخوانهم و لم یحوّلوا أحوالهم».
البته این سنّت الهی است که: «إِنَّ اللَّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْم حَتَّی یُغَیِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ» و اختصاص به شهر قم ندارد.
روایت چهارم نیز که دلالت داشت شهر قم را آب فرا میگیرد و گرفتاریهایی برای مردم این شهر به وجود خواهد آمد روشن است، زیرا این گونه گرفتاریها غیر از بلایا و سختیهای ناشی از جنگ است. افزون بر اینکه در آغاز همین روایت، شهر قم و مردم آن مورد ستایش و تمجید قرار گرفتهاند. گذشته از این، اگر چهار روایتِ معارض، هیچ گونه مشکل سندی و محتوایی نیز نداشتند، در برابر روایات در امان بودن قم و … که بیش از 15 روایت را تشکیل میدهند، توان تعارض نداشتند؛ چرا که برخی از این روایات، دارای سندی صحیحاند.
از سویی، مقتضای قاعده باب تعارض، مقدم داشتن روایاتِ فراوانِ مربوط به امنیت، بر این روایات است. امید است مضمون این روایات که ادعیه خالصانه ائمّه علیهم السلام است در حق شهر مقدّس قم و کسانی که با این مردم یکدل و یک زبانند تحقق یابد و خداوند کریم، ظهور حجّتش را نزدیک گرداند.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و ائمّه علیهم السلام عنایت ویژهای به شهر قم داشتهاند، گرچه برخی در مقابل، کینه و بغض این شهر را در سینه میپروراندهاند.
1 ـ ابن شهرآشوب در مناقب آورده است که: امام هادی علیه السلام طی نامهای، جمعی از مردم اطراف قم را مخاطب قرار داد که حاکی از ستایش قم و عنایت معصومین نسبت به این شهر است. حضرت فرمود: «إنّ الله بجوده و رأفته قد منَّ علی عباده بنبیّه
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم بشیراً و نذیراً و وفقّکم لقبول دینه و أکرمکم بهدایته و غرسَ فی قلوب أسلافکم الماضین، «رحمة الله علیهم» و اصلابکم الباقین «تولّی کفایتهم و عمَّرهُم طویلاً فی طاعته» حبّ العترة الهادیة فمضی من مضی علی وتیرة الصواب و منهاج الصدق و سبیل الرشاد فوردوا موارد الفائزین و اجتنوا ثمراتِ ما قدمّوا و وجدوا غبّ ما أسلفوا(1)خداوند، با لطف و مهربانی خویش، به وجود پیامبرش حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم که او را مژده دهنده و بیم دهنده فرستاد، بر بندگان خود منّت نهاد و شما مردم (قم) را در پذیرش دین و آیین خود، توفیق عنایت کرد و با هدایت خویش، شما را گرامی داشت و در دل گذشتگان شما بذر دوستی و محبّت عترت خود را کاشت. ـ درود و رحمت خدا بر آنان ـ و در دل نسلهای آینده شما که ـ امیدوارم آنان را در کنف عنایت خود حفظ کرده و در مسیر اطاعتش به آنها عمری طولانی ارزانی بدارد، پس دستهای که دنیا را وداع گفتند در مسیر صحیح و راستی و درستی گام نهادند و در زمره رستگاران به شمار آمدند و نتیجه اعمال نیکی را که خود و نیاکانشان انجام دادند، به دست آوردند.»
به هر حال گویی محبّت اهلبیت علیهم السلام در وجود قمّیها، اختیاری نیست و ذاتی و خمیرمایه سرشت آنهاست.
2 ـ زراره، از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: «أهل خراسان اَعلامنا، أهل قم أنصارنا، أهل کوفه أوتادنا و أهل هذا السواد منّا و نحن منهم(2)خراسانیان از نامداران ما، مردم قم یاران ما، کوفیان پیروان برجسته ما و مردم عراق از ما و ما از آنان هستیم.»
3 ـ امام رضا علیه السلام میفرماید: «للجنّة ثمانیة أبواب، لأهلِ قم واحد منها، فطوبی لهم ثمّ طوبی لهم ثمّ طوبی لهم(3)بهشت دارای هشت در است که یکی از آنها ویژه اهل قم است و سه بار فرمود: خوش به حال آنان.»
4 ـ صفوان بن یحیی بیّاع سابری ـ که امام موسی کاظم، امام رضا و امام جواد علیهم السلام را درک کرده ـ میگوید: «کنتُ یوماً عند أبی الحسن فجَری ذکُر قم و أهل قم و میلهم إلی المهدی فترحَّمَ علیهم و قال رضیالله عنهم ثم قال إنَّ للجنّة ثمانیة أبواب واحد منها لأهل قم و هم خیارُ شیعتنا من بین سائرالبلاد خمَّرَ الله ولایتنا فی طینتهم(4)روزی محضر امام رضا علیه السلام شرفیاب
بودم که سخن از شهر قم و مردم آن سامان و عشق و محبّت آنها نسبت به حضرت مهدی ما به میان آمد حضرت، برای آنان طلب رحمت نمود و فرمود: خداوند از آنان خرسند باشد. سپس فرمود: بهشت، دارای هشت در است که یکی از آنها ویژه مردم قم است آنان پیروان برگزیده ما از میان سایر جاها هستند. خداوند، ولایتِ ما را در سرشتِ آنان آمیخته است».
5 ـ «و روی عن عدّة من أهل الریّ أنّهم دخلوا علی أبیعبدالله علیه السلام و قالوا: نحن من أهل الری. فقال: مرحباً بإخواننا من أهل قم! فقالوا: نحن من أهل الریّ فأعاد الکلام، قالوا ذلک مراراً و أجابهم بمثل ما أجاب به أوّلاً، فقال: إنَّ لِلّهِ حَرَماً وَ هُوَ مَکَّةُ وَ اِنَّ لِلرَّسول حَرَماً وَ هُوَ الْمَدینةُ وَ اِنَّ لاَِمیرَالْمؤمنین حَرَماً وَ هُوَ الْکُوفَةُ وَ إنّ لَنا حَرَماً وَ هُوَ قُمّ وَ سَتُدْفنُ فیها اِمْرَاَةٌ مِنْ وُلْدی تُسَمّی فاطِمةُ، مَنْ زارَها وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّهُ (قالَ علیه السلام ذلِکَ وَ لَمْ تَحْملُ بِموسی اُمهُ)(1)به نقل عدّهای از اهالی ری، روایت شده که گفتند محضر امام صادق علیه السلام شرفیاب شدند و عرضه داشتند: ما از اهالی ری هستیم. امام علیه السلام فرمود: برادران من از اهالی قم خوش آمدند. عرض کردند: ما از اهالی ری هستیم. امام علیه السلام سخن خویش را تکرار کرد جمعیت، چند بار گفته خود را تکرار کردند و امام علیه السلام نیز همانند بارِ نخست، به آنها پاسخ داد و سپس فرمود: خداوند دارای حرمی است عبارت از کعبه، رسول خدا حرمی دارد که مدینه است و امیرمؤمنان نیز دارای حرمی است عبارت از کوفه و ما نیز حرمی داریم که عبارت از شهر قم است. در آن دیار، بانویی از دودمان من به نام فاطمه مدفون خواهد گشت. هر کس به زیارت وی نائل گردد بهشت بر او واجب خواهد شد». امام صادق علیه السلام این سخن را زمانی فرمودند که هنوز مادر امام کاظم علیه السلام به آن حضرت باردار نبود.
6 ـ از ائمه علیه السلام نقل شده که: «لَوْلا الْقُمیّونَ لَضاعَ الدّینُ(2)اگر مردم [علمای] قم نبودند، دین، رو به تباهی میرفت».
7 ـ امام صادق علیه السلام فرمود: «اِذا اَصابَتْکُمْ بَلیَّةٌ و عِناءٌ فَعَلَیکم بِقُم، فَاِنَّهُ مَأوی الفاطِمیّینَ(3)زمانی که رنج و گرفتاری به شما رو آورد، به قم روی آورید، زیرا قم پناهگاه فرزندان فاطمه است».
8 ـ از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود: «إنّ الله اِختارَ مِن جَمیعِ الْبِلادِ کوفَة وَ قُم و تِفلیس(1)خداوند از میان همه شهرها کوفه، قم و تفلیس(2)را برگزیده است».
9 ـ امام صادق علیه السلام فرمود: «فی قُم شیعَتُنا و مَوالینا و تَکثُرُ فیها اِلعمارةُ، و یَقصُدُهُ النّاسُ و یَجْتَمِعونَ فیهِ حتّی یَکُونَ الْجمرَ بَیْنَ بَلْدَتِهِم(3)در شهر قم شیعیان و دوستان ما بسر میبرند، در آینده، آبادانی و ساخت و ساز در آن شهر فزونی مییابد و مردم، راهی آنجا میشوند و در آن شهر اجتماع میکنند به گونهای که نهر جمر (رودخانه) وسط شهر آنان قرار میگیرد.»
در مورد عظمت شهر قم روایات فراوانی نقل شده است که به جهت اختصار، تنها به نمونههایی از آن اشاره گردید(4).
خلاصه اینکه از مجموع روایات چنین برمیآید که در دوران غیبت امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف قم یک پایگاه فرهنگی قوی نشر تشیع و نقش زمینهسازی و فرهنگسازی جهانی برای پذیرش حکومت جهانی امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را ایفا میکند. امیدوارم این پایگاه عظیم و مبارک مورد عنایت اهلبیت عصمت علیهم السلام قرار گرفته باشد.
در کتب عامّه بیش از 1500 روایت در مورد مهدویت وجود دارد. ما از بین این روایات به بررسی چند روایت میپردازیم و شما میتوانید با استفاده از این روش، بقیه روایات آنها را به همین سبک بررسی نمایید. نخست منابع و سپس به اسناد آنها میپردازیم.
در روایات ما بحث دجّال به گونهای محدود مطرح شده؛ ولی روایات عامّه درباره دجّال دادِ سخن داده از جمله روایات مربوط به جسّاسه که میگویند: خبرچینی است که برای دجّال جاسوسی میکند.(1)
روایت، مفصل است و با این عبارت آمده: «قدم علی رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم تمیم الداری فأخبر رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم …»
ابن ابی شیبه متوفای (235 هـ) نخستین کسی است که در مصنف، به نقل این داستان پرداخته است. بعد از او احمد حنبل متوّفای (240 هـ) در مسند، بعد از آنان، مسلم متوّفای (256 هـ) در کتاب صحیح و کسانی که این جریان را بیان کردهاند از همین مدارک نقل نمودهاند.(2)
آنچه موجب شگفتی است، ادعای استناد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به حدیث تمیم داری است و در پایان نیز میفرماید: أعجبنی حدیث تمیم، أنّه وافق الذی اُحدّثکم.
علاّمه شوشتری چنین مینویسد: «من المضحک أنّ العامة قالوا: إنّ النبی صلی الله علیه و آله و سلمروی عن هذا.
لکونه من أهل الکتاب قصة الدجّال و الجسّاسة.»(1)
در مورد سند روایت باید گفت که: این حدیث را عامر شعبی از فاطمه بنت قیس نقل کرده و هیچ صحابی دیگری غیر از فاطمة بنت قیس به نقل آن نپرداخته است.
ذهبی مینویسد: در جریان ترور عمر و تشکیل شورای شش نفره، شورای مذکور در خانه این زن تشکیل شد.
مامقانی مینویسد: «هی من المهاجرات الأولی، لها عقل و کمال، و لم أقف فیها علی ما یدرجها فی الحسان و قد روت العامّة: أنّه لما قتل عمر، إجتمع اصحاب الشوری فی بیتها، و کفی بذلک وَهْنا لها(2)او یکی از نخستین زنان مهاجری است که از عقل و کمال برخوردار بود؛ ولی مطلبی که بر حَسَن بودن او دلالت کند نیافتیم. طبق نقل عامّه: اصحاب شوری در خانهاین زن گردِ هم آمدند و همین مطلب بر وَهْن او کفایت میکند.»
خطیب بغدادی مینویسد: شوهر فاطمة بنت قیس او را سه طلاقه کرد.(3)و برای او حق سکونت و نفقه قرار نداد و به او دستور داد تا در خانه ابن اُمّ مکتوم ـ نابینا ـ عدّه نگه دارد. چون این جریان را ـ در دوران خلافت عمر ـ به او گفتند، خلیفه این حکم را مردود شمرده و گفت ما هرگز کتاب خدا را به گفته زنی رها نمیکنیم شاید او در نقل، فراموش کرده باشد(4).
محقق شوشتری مینویسد: سخن این زن برخلاف کتاب خدا نیست. «و لکن الرجل لم یفهم الکتاب و ردّ السنة، و المراة کانت أفقه من فاروقهم و من اُمّ المؤمنینهم»(5).
ابن عبد البر میگوید: او زن هوشمندی بود. هنگامی که ابو عمرو بن حفص بن مغیره او را طلاق داد و معاویه و ابوجهم به خواستگاری او آمدند. با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مشورت کرد، حضرت اسامة بن زید را پیشنهاد کرد و با او ازدواج کرد.
ولی با تمام شواهدِ یاد شده از نظر قواعد و طبق مبنای شیعه او فردی مجهول
است. علاوه بر اینکه، ابن ابیشیبه و احمدبن حنبل، راویان این حدیث، از نظر ما غیر معتبرند.
ذهبی در کتاب خود مشروحاً به مدح و ستایش او پرداخته: و از او به «الإمام، علاّمة العصر» تعبیر کرده و در سال 21 یا 28، شش سال پس از خلافت عثمان متولد و در سال 96 درگذشت(1).
او از دیدگاه اهل سنّت جایگاه والایی دارد نامبرده از حضرت علی علیه السلام انحراف داشته. تا آنجا که میگفت: «أفرط أناس فی حبّ علی علیه السلام کما أفرط النصاری فی حبّ المسیح».(2)
ولی در مورد دوستی شیخین میگوید: حبّهما و معرفتهما من السنّة.(3)
در دشمنی او با امام علی علیه السلام همین بس که به دورغ سوگند یاد میکرد که آن حضرت حافظ قرآن نبوده است!! و میگوید: در جنگ جمل جز چهار صحابی کسی از یاران پیامبر، ایشان را همراهی نکرد!! در صورتی که بالغ بر دو هزار و نهصد نفر از صحابه رسول خدا بویژه هشتصد نفر از اصحاب بیعت رضوان در رکاب امیر مؤمنان علیه السلام حضور داشتند و شصت و سه نفر از آنان و صدها تن از سایر صحابه به فیض شهادت نایل آمدند، چنانچه مسعودی و دیگران به این معنا تصریح دارد.(4)
سیّد مرتضی درباره دشمنی او با امیرمؤمنان مینویسد: «بلغ من نصب الشعبی و کذبه أنّه قال: لم یشهد الجمل من الصحابة إلا أربعة فإن جاؤا بخامس فأنا کذّاب: …»(5)البته از فردی دائم الخمر و قمارباز مانند شعبی غیر از این مطالب انتظاری نیست.
«کان سکّیراً خمّیراً مُقامِراً عیّاراً.»(6)
جالب توجه است هنگامی که ابوحنیفه از وضعیت او اطلاع یافت تمام روایاتی را که از او شنیده بود پاره و نابود کرد(7).
آقای خوئی رحمة الله میگوید: «هو الخبیث الفاجر المعلن بعدائه لأمیرالمؤمنین»(1)او همان فرد پلید و پست و فاجر و دروغگویی است که آشکارا با امیرالمؤمنین دشمنی میکرد.
ابنأثیر میگوید: اوّل من قصّ، استأذن عمر فی ذلک، فأذن له، فقصّ قائماً(2)
وی نخستین کسی بود که داستانسرائی میکرد در این خصوص از عمر اجازه خواست عمر به او اجازه داد و وی ایستاده به داستانسرایی میپرداخت.
پسر عبدالرحمن میگوید: تمیم داری به عمر اصرار کرد تا از او اجازه قصّه گفتن بگیرد(3).
علاّمه عسکری میگوید: خلیفه به او اجازه داد هفتهای یک ساعت قبل از نماز جمعه سخنرانی کند. در زمان عثمان به دو ساعت در دو روز افزایش یافت(4)ولی حضرت علی علیه السلام او را از مسجد بیرون راند رأی قاصاً فی المسجد فضربه و طَرَدَهُ(5).
با این که ابوذر در زمان عمر به جرم خواندن(6)حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دوازده سال در مدینه به اقامت اجباری محکوم شده بود؛ ولی اینها مجوز سخنرانی داشتند. نام تمیمداری، ابو رقیة تمیم ابن اوسالداری و از نژاد مسیحی و از علمای فلسطین بود که در سال 9 بعثت اسلام آورد. بعضی به دفاع از او پرداخته و گفتهاند که دزد ظرف نقرهای، وی نبوده است.
عسقلانی میگوید: ذهبی با جزم و یقین گفته که دزد ظرف و کسی که آیه [106 مائده] درباره او نازل شده، تمیمداری نیست. ـ زیرا وی مورد تأیید خلیفه دوم بود.
مقاتل، او را دزد ندانسته است ولی نظر ذهبی صحیح نیست، چون ترمذی و غیر او از ابن عباس نقل کردهاند که: دزد جام، شخص تمیمداری بوده است(7).
نقل میکنند: «ابو رقیّه (تمیمداری) کان نصرانیاً. من علماء اهل الکتاب و عابد فلسطین قدم
المدینة قبل تبوک. أظهر الاسلام بعد سرقة ثبتت علیه، لیدفع باسلامه ما أدین به.»(1)او از علماء اهل کتاب و از عابدهای آنان بود، و قبل از جنگ تبوک به مدینه آمده و اظهار اسلام کرد تا خود را از محکومیت سرقتی که انجام داده نجات دهد.
در کافی آمده است که: اَسْلَمَ؛ او اسلام آورد و از قطع دست معاف شد «الإسلام یجبّ ما قبله.»(2)
عمر، درباره تمیم گفت: «خیر أهلالمدینه.» ـ و سهم او را در پرداخت بیتالمال به اندازه سهم رزمندگان بَدْر قرار داد. وقتی نماز تراویح را به راه انداخت او را امام جماعت کرد؛ ولی خود عمر هیچ گاه نماز تراویح نخواند. هماکنون نیز علمای عامّه به مردم میگویند: «بخوانید»؛ ولی خودشان غالباً تراویح نمیخوانند. تمیم، بعد از مرگ عثمان، به معاویه پیوست.
ابن خلدون و ابن کثیر و شهرستانی، از امثال تمیمداری شاکی بوده و میگویند: تفسیر و تاریخ و فرهنگ ما را این گونه افراد به فساد کشیدهاند. ابن خلدون با نام بردن آنها میگوید: این افراد سخنانی نقل کردند که تفسیر ما را تغییر دادند.
أحادیث اسرائیلیات از طریقِ این گونه افراد وارد تفسیر قرآن شد. بالاخره در مقام بررسی سند روایت جَسّاسه، به تمیمداری رسیدیم. در اینجا باید به دو موضوع اشاره کنیم.
1 ـ آشنایی با شخص تمیم؛
2 ـ در ارتباط با یورش و شبیخون فرهنگی یهود و نصاری با پوشش اسلام آوردن؛
اهل سنّت خود، مینویسند: ما گرفتار اسرائیلیات شدهایم.
مامقانی و شوشتری درباره تمیمداری مطالبی گفتهاند، از جمله:
مامقانی مینویسد: «مذهب العامّه علی الکذب و الجعل و الافتراء.» مذهبی که معاویه مروّج آن بود و تا آخر عمرش شراب میخورد(3)، حریر میپوشید و آواز میخواند.
وی جای دیگر میگوید: من چیزی درباره تمیم نیافتم، جز این که شیخ طوسی او را از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دانسته «و نزل الشام بعد مقتل عثمان.»(1)
إبن اثیر نیز از ابن عمر نقل کرده که تمیمداری قبلاً در مدینه زندگی میکرد و مسیحی بود و سال 9 هجری اسلام آورد و بسیار نماز میگزارد و ….(2)
مامقانی مینویسد: «قلتُ لا یبعد احتسابه من الحسان؛ بعید نیست که او را جزء افراد حسن و نیکو شمرد.»(3)
مرحوم شوشتری میگوید: همین که میگویند: تمیمداری بعد از کشته شدن عثمان به شام رفت و از یاران علی علیه السلام شمرده نشده برای ضعف او کافی است؛ ولی بسیار نماز خواندن وی، دلیل خوبی او نمیشود؛ زیرا خوارج نیز چنین شیوهای داشتند. سپس مینویسد: «من المضحک، أنّ العامة قالوا: اِنّ النبی صلی الله علیه و آله و سلمرَوی عن هذا، قصّة الدجّال و الجسّاسة، الدابة التی تجسس للدجّال.»(4)
فرزند مامقانی میگوید: «إنّ دراسة کل ما قیل و ذکر عن المترجم من هجرته إلی فلسطین بعد قتل عثمان، وَ عَدَمَ عَدِّهِ مِن اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام و نکت اخری فی ترجمته یظهر عامیّته و انحرافه عن امیرالمؤمنین علیه السلام فهو عندی ضعیف. أمّا حدیث تهجّده و قیامه باللیل فمع فقد الإیمان لا اعتداد بتلک العبادة، فکم ممّن حارب امیرالمؤمنین علیه السلام کانوا من المتهجّدین و اصحاب الجباه السود، کأصحاب النهروان فالروایة من جهته ساقطة عن الإعتبار؛
از بررسی و تحقیق مطالبی که درباره وی و هجرت او به فلسطین، پس از کشته شدن عثمان و به شمار نیامدن او از یاران امیر مؤمنان علیه السلام و دیگر مواردی که در شرح حال وی گفته شده برمیآید که او عامی مذهب و از مخالفان امیر مؤمنان علیه السلام بوده است. بنابراین، از دیدگاه من، وی فردی ضعیف است. در مورد روایتی که در مورد عبادت و شب زندهداری او نقل شده باید گفت: با وجود بیایمانی او، عبادت وی از هیچ گونه ارزش و اعتباری برخوردار نیست، زیرا بسیاری از کسانی که با امیر مؤمنان علیه السلام در ستیز بودند، مانند نهروانیان، خود اهل عبادت بودند به گونهای که پیشانی آنها را در اثر عبادت، پینه بسته بود.بدین ترتیب، روایت، از ناحیه وی فاقد
اعتبار است.»
علاّمه مجلسی نقل کرده که تمیمداری گفته است: شبی در بیابان به جن پناه بردم. «قال أدرکنی اللیل فی بعض طرقات الشام، فلمّا اخذتُ مضجعی قلت: أنا اللیلة فی جوار هذا الوادی، فإذا منادی یقول: عُذ بالله فإنّ الجنّ لاتجیر أحداً علیالله قد بعث نبی الامّیین، و قد صلّینا خلفه و ذهب کید الشیاطین و رمیت بالشهب فانطلق إلی رسول رب العالمین(1)در بخشی از مسیر راههای شام، تاریکی شب مرا فرا گرفت هنگامی که خواستم بخوابم با خود گفتم: امشب را در جوار این سرزمین بسر خواهم برد. ناگهان ندا دهندهای بانگ برآورد که: به خدا پناه ببر، زیرا جنیّان هیچ کس را بدون اذن خدا پناه نمیدهند، اینک پیامبر مردم درس نخوانده برگزیده شده است و ما پشت سر او نماز گزاردهایم و نیرنگ شیاطین از میان رفته است و با تیر، هدف قرار گرفتهاند. از این رو به سوی فرستاده پروردگار جهانیان، رهسپار گرد.» این حدیث، به فرض صحت نیز دلیل ایمان او نمیشود، هنگامی که دزدی کرد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او گفت: برای اینکه حدّ بر تو جاری نشود، مسلمان شو و او مسلمان شد.
از نظر ما تمیمداری فاقد اعتبار است؛ ولی از نظر عامّه به خاطر صحابی بودن و تأیید خلیفه دوّم بسیار مورد توجه بوده است. اسلام آوردن این سنخ افراد از علمای نصارا و یهود سبب شد که در سرزمینهای اسلامی نفوذ کنند و به واسطه آنها فرهنگ اسلام مورد تهاجم قرار گیرد و ضربات شکنندهای به فرهنگ دینی ما وارد نمایند.
شهرستانی میگوید: «وَضع کثیرٌ من الیهود الذین اعتنقوا الإسلام، أحادیث متعددة فی مسائل التجسیم و التشبیه و هی کلّها مستمدّة من التورات» بر این اساس، ریشه تفکر وهابیّت (تجسیم و تشبیه) در یهودیت است.(2)
ابن خلدون، آن گاه که در مورد تفسیر نقلی سخن میگوید اظهار میدارد: «عند ما تکلم عن التفسیر النقلی و أنه کان یشتمل علی الغث و السمین و المقبول و المردود و السبب فی ذلک أن العرب لم یکونوا أهل الکتاب و لاعلم و إنّما غلبت علیهم البداوة و الاُمیّة و اذ تشوّقوا إلی معرفة شییء مما تتوق إلیه النفوس البشریة … یسئلون أهل الکتاب قبلهم و یستفیدونه منهم و هم أهل
التورات من الیهود و من تبع دینهم من النصاری، و أهل التوراة الذین بین العرب یومئذ بادیة مثلهم و لایعرفون من ذلک إلاّ ما تعرفه العامة من اهل الکتاب و معظمهم من حِمْیَر الذین أخذوا بدین الیهودیة، … مثل کعب الأحبار و وهب بن منبّه و عبدالله بن سلام و أمثالهم، فامتلأت التفاسیر من المنقولات عندهم … و تساهل المفسرون فی مثل ذلک و ملأوا کتب التفسیر بهذه المنقولات و أصلها کلّها کما قلنا عن اهل التوارة الذین یسکنون البادیه و لا تحقیق عندهم بمعرفة ما ینقلونه من ذلک، إلاّ أنّهم بَعُدَ صَیْتُهُم و عَظُمَتْ قَدْرُهم لما کانوا علیه من المقامات فی الدین و الملّة، فتلقّیت بالقبول من یومئذ …(1)
«فإن له ـ ابن خلدون ـ مع آل محمد( مواقف کثیرة، قال فی مقدمته المطبوعة ببیروت، ص246، ما لفظه: و شذّ أهل البیت بمذاهب إبتدعوها وفقه انفردوا به... و شذّ بمثلهم الخوارج و لم یحتفل الجمهور بمذاهبهم بل أو سعوها جانب الانکار و القدح!! و قال: انه ـ ابن خلدون ـ و امثاله علی الهدی و السنة و ان اهل البیت و شیعتهم أهل الضلال و بدعة!!.
و قد احتج علیه ایهالله شرف الدین بآیات من الذکر الحکیم و احادیث وارده عن الرسول الامین…».
هنگامی که از تفسیر نقلی به میان میآید یعنی شامل مطالب صحیح و ناصحیح، پذیرفته شده و مردود میشود. دلیل آن ناآشنایی اعراب با کتب آسمانی بود و از علم و دانش بیبهره بودند و بادیه نشینی و بیسوادی بر آنان حکمفرما بود و اگر احیاناً در مورد شناخت و آگاهی مطلبی که انسانها در درون، به آن اشتیاق میورزیدند، ترغیب میگشتند، آن مطالب را در درجه نخست از مردم اهل کتاب قبل از خود مانند: یهودیان و مسیحیان و پیروان آنان میپرسیدند و از آنها بهره میگرفتند. یهودیانی که در آن روزگار میان عربها میزیستند نیز مانند اعراب، انسانهایی عوام و بادیه نشین بودند و اطلاعاتی جز همان اطلاعات طبقه عوام نداشته و بیشتر آنها از قبیله حِمیَر بودند که به یهودیان گرویده بودند از آن جمله: کعب الأحبار، وهب بن منبّه، و عبدالله بن سلام و امثال آنان را میتوان نام برد. بدین سان، تفسیرها از مطالب نقل شده این دسته افراد، پر شد و مفسران نیز در این خصوص کوتاهی نموده و تفاسیر خود را با این گونه مطالب، مملوّ ساختند و همان گونه که یاد آور شدیم اصل و ریشه این گونه تفاسیر از یهودیان بادیه نشین گرفته شده بود و در مورد آن چه نقل کرده بودند، تحقیق و بررسی صورت نگرفته بود؛ ولی1) مقدمه ابن خلدون، ص 439. البته این شخص از نظر علماء شیعه مردود و متهم به نصب است. مرحوم والد در پاورقی کتاب گرانسنگ خود، الشیعه و الرجعة، ج1، ص 98، درباره او می فرماید:
با این همه، شهرت و آوازه یافتند. و نسبت به جایگاه دینی و مردمی کسب موقعیت کرده بودند، لذا به آراء آنان ارج نهاده میشد. بدین ترتیب، از همان روزگار آن چه را نقل کرده بودند مورد پذیرش مفسران قرار گرفت.»
این قبیل افراد به ما میگویند تفاسیر شما ضعیف است! با این که به اعتراف خودشان، ریشه تفاسیر عامّه، اسرائیلیات است.
ابن کثیر در تفسیر سوره نمل میگوید: «و الأقرب فی مثل هذه السیاقات أنّها متلقّاة عن أهل الکتاب مما وُجِدَ فی صُحُفهم، کروایات کعب و وَهَب، سامحهما الله فیما نقلاه إلی هذه الأمّة من أخبار بنی اسرائیل من الغرائب و العجائب ممّا کان أو لم یکن مما حرّف و بدّل و نُسِخ، و قد اغنانا الله بما هو أصح منه و أنفع و أبلغ.»(1)
تا اینجا به بحث سندی و آشنایی با تمیمداری ـ به راوی حدیث دجال ـ خاتمه میدهیم و وارد اصل روایت میشویم.
دجّال کیست؟ چه زمانی پدیدار میشود؟ از کجا ظاهر میگردد؟ ویژگیهایش چیست؟
این موضوع در کتابهای ما به گونه بسیار اجمال و مختصر اشاره نقل شده، اما در کتب عامّه آن را به نحو مشروح بیان کردهاند. از مفصلترین روایات ما در این زمینه، روایت کمالالدین(2)شیخ صدوق، در رابطه با طول عمر حضرت امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف است که در بررسی آن ملاحظه میکنیم، سندش به نزال بن سَبُره میرسد، که وی از نظر اهل سنّت شخصی معتبر است؛ ولی در کتب رجالی ما از او یادی به میان نیامده و از نظر ما مهمل است؛ امّا شیخ صدوق در امالی باب «فضل علم» یک روایت از او نقل کرده و در کمالالدین نیز همین روایت مورد اشاره را آورده است.(3)سند همین روایت نیز مهمل؛ ولی از نظر عامّه بسیار معتبر است. ظاهراً بعضی
نیز گفتهاند: نزال بن سَبُره صحابی بوده؛ ولی در صحابی بودن او اختلاف است.(1)
در ابتدای حدیث، نزال بن سَبُره میگوید: امیرمؤمنان علیه السلام به ایراد سخن پرداخت و سپس نخستین پرسش را صعصعة بن صوحان پرسید و عرضه داشت: «یا امیرالمؤمنین علیه السلام متی یخرج الدّجال؟ فقال له علی علیه السلام: اقعد قد سمع الله کلامک و علم ما أردت و الله ما المسئول عنه بأعلم من السائل، و لکن لذلک علامات و هیئات و یتبع بعضها بعضاً کحَذو النَعل بالنَعل، و إن شئت أنبأتک بها؟ قال: نعم یا امیرالمؤمنین.
فقال علیه السلام: احفظ فإنّ علامة ذلک: إذا أمات الناس الصلاة و أضاعوا الأمانة و أستحلّوا الکذب و اکلوا الربا، و أخذوا الرشا، و شیّدوا البنیان، و باعوا الدین بالدنیا، و استعملوا السفهاء، و شاوروا النساء و … و بعد اصبغ ابن نباته پرسید: که: یا امیرالمؤمنین علیه السلام مَنِ الدّجال؟ فقال: ألا إنّ الدجّال صائد بن الصید (ابن صیاد)، فالشقی من صدّقه و السعید من کذّبه، یخرج من بلدة یقال لها اصفهان. من قریة تعرف بالیهودیة» چشم راست ندارد و چشم دیگرش در پیشانی اوست و چشم وی در شب میدرخشد، درون آن چشم قطعهای خون است و داخل آن کلمه کافر نوشته شده است: که افراد باسواد و بیسواد قادر بر خواندن آن هستند. دریاها را زیر پا مینهد و خورشید با او حرکت میکند ـ همه دنیا را در تسخیر دارد. ـ در اختیار او کوهی از دود است، پشت سرش کوهی سفید قرار دارد و به مردم چنین وانمود میکند که همه مواد غذائی و خوراکی در اختیار اوست. زمانی که مردم در قحطی به سر میبرند ظاهر میشود، زیر پای او مرکبی سفید است که فاصله میان هر گام او یک میل [چهار هزار دزاع] راه است و این جمله شاید کنایه از این باشد که مزدوران و دستنشاندههای او دستوراتش را به سرعت اجرا میکنند. وی فریاد برمیآورد به گونهای که جنیان و انسانها و شیطان صدایش را میشنوند و میگوید: بیایید به سوی من؛ منم خدای شما. و میگوید مرا اطاعت و عبادت کنید تا لقمه نانی به شما برسد، وی دروغ میگوید، او همان انسان یک چشم است و نمیتواند خدا باشد و خدای شما یک چشمی نیست، بیشتر پیروان او زنازادگان و لباسهای سبزرنگ یهودیان را به تن دارند و خداوند او را در شام و در «عقبه افیق» در روز جمعه، سه ساعت از روز گذشته، به دست کسی که حضرت مسیح پشت سرش نماز میخواند. ـ یعنی حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ به قتل خواهد رساند.
1) تهذیب الکمال، ج 19، ص 54.
عبارت آخر این روایت، یعنی فرجام او در شام، با روایت مُعلّی بن خُنَیس از امام صادق علیه السلام، که دجّال(1)در کوفه، در کِناسه، به دست حضرت به دار آویخته و کشته میشود، منافات دارد. أصبغ بن نُباته از یاران خالص حضرت علی علیه السلام و رئیس گارد 6000 یا شصت هزار نفری آن حضرت و نخستین نویسنده تاریخ کربلا بود؛ ولی در عاشورای 61 هـ، در زندان به سر میبرده است.(2)
کمالالدین شیخ صدوق (م ـ 381). الخرائج و الجرائح، راوندی، ج 3، ص1133 با سند از صدوق؛ مختصر بصائرالدرجات، ص 30 با سند از صدوق؛ منتخبالانوار المضیئه، ص 164؛ اثباتالهداة، ج 3، ص 523 (حرّعاملی، م 1107) به نقل از مختصر بصائرالدرجات؛ الایقاظ من الهجعه، ص 322 (حرّعاملی)؛ بحارالانوار، ج 1، ص 781 به نقل از کمالالدین و ج 4، ص 98 و ج 5، ص 506؛ مکیالالمکارم، سیّد اصفهانی، ج 1؛ مستدرک محدث نوری، ج 12، ص 326 به نقل از مختصر بصائر؛ بشارةالاسلام، ص 41؛ منتخبالأثر، ص 427؛ ولی کمالالدین و بحار، تمام حدیث را نقل کردهاند.
کتب اهل سنّت که به نقل این حدیث پرداختهاند: ملاحم ابن منادی بغدادی (م 336). وی قبل از صدوق میزیسته؛ ولی مرحوم صدوق، آن را از ابن منادی نقل نکرده است. دانی در سنن (م404ه ( در ص 135 به نقل از نزّال؛ عقدالدّرر، ص 291، به نقل از دانی و میگوید: ابن منادی آن را در ملاحم نقل کرده است.
راوی این حدیث، نزّال بن سَبُره و شخصیتی مهمل است و در کتب رجالی ما
نامی از او به میان نیامده است؛ ولی در کتب حدیثی، شیخ طوسی در امالی(1)راجع به فضیلت آموختن دانش از او حدیث نقل میکنند، در توحید صدوق(2)، گفتگوی حضرت علی علیه السلام با فردی یهودی در سند آن حدیث آمده است.
آقای نمازی(3)، او را از اصحاب حضرت علی علیه السلام نامیده است. و میافزاید لم یذکروه البته هرگاه نمازی میگوید: «لم یذکروه»، منظور او در سه کتاب: تنقیحالمقال مامقانی، معجمالرجال خویی و جامعالرواة اردبیلی است، نه اینکه در هیچ کتب رجالی از او نام برده نشده است.
از نظر عامه
مزّی در تهذیب الکمال: چند رمز و علامت اختصاری(4)
خ: بخاری.
د: ابوداود
س: نسائی.
ت: ترمذی.
ق: ابن ماجه.
عو: چهار تا غیر از مسلم و بخاری.
م عو: چهارتا با مسلم غیر از بخاری.
ع: هر شش کتاب (صحاح سته)
(درباره تمیم بن اوس داری و حدیث جسّاسه، کتاب تفسیر و مفسران، ج 2 ص 85 تا ص 91 اثر مرحوم شیخ محمدهادی معرفت قابل مطالعه است.
در مقابل نام او قرار میدهد، خ د … بعد میگوید: در صحابی بودن وی اختلاف است. (ولی به نظر ما او تابعی است.)عجلی در مورد او گفته است: تابعی ثقةٌ من کبار التابعین؛
ابن حبّان، در الثقات، نام او را آورده است؛
ترمذی و دیگران از او روایت نقل میکنند. تنها مسلم سه روایت از او آورده و میگوید: تمامی روایات او همین است. از جمله میگوید: بعد از نماز، با حضرت علی علیه السلام بودم که در رحبه(5)نشست به مراجعات مردم پاسخ گوید، تا عصر شد برای او آب
آوردم و حضرت وضو گرفت و پا را مسح کشید و … سپس باقی مانده آب را میل کرد و فرمود: بعضی مردم ایستاده آب خوردن را کراهت دارند؛ ولی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همین گونه آب مینوشید(1).
نتیجه
اهل سنّت، نزّال بن سَبُرة را شخصیت بزرگی میدانند. عسقلانی میگوید: ثقةٌ، ابن عبدالبرّ میگوید: وی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را دیده و از علی علیه السلام روایت نقل کرده است(2).
مجلسی اول میگوید: صِرف صحابی بودن مهم نیست، زیرا ما جایگزین داریم. یعنی ائمه اطهار علیه السلام روایت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و حضرت علی علیه السلام را نقل میکنند.(3)
شخص مزبور (نزّال) از نظر ما دارای مشکل است و اعتبار او ثابت نشده گرچه از نظر اهل سنّت ثقه است.
از دیدگاه بعضی عامه دجّال، همان صائد بن صید است.
علاّمه مجلسی درباره دجّال میگوید: اهل سنّت اختلاف کردهاند که آیا دجّال همان صائد بن صید است یا غیر او؟ عدّهای گفتهاند: صائد بن صید توبه کرد و در مدینه از دنیا رفت. و از حضرت علی علیه السلام نقل کردهاند که این شخص، دجّال نیست؛ ولی بنا به نقل عدهای دیگر، صائد بن صید همان دجّال است.(4)
آیا دجّال نام فرد و یا شخصی است یا تفکّر و عقیده و فرهنگ خاصی است؟ محل ظاهر شدن او کجاست؟ روایاتی که اصفهان را مطرح میکند چقدر ریشهدار است؟ آیا فقط اصفهان مطرح است یا جاهای دیگری نیز مطرح شده است و چرا؟ روایاتی که در این رابطه آمده، چه اندازه اعتبار دارند؟
در قاموس(1)آمده است: دَجَلَالبعیر: طلاه به. أو عمّ جسمَه بالهناء: او را روغن مالی کرد. و منه الدجّال المسیح: لأنه یعمّ الأرض. او دَجَلَ، ای کَذَبَ و أحرق و جامع و قطع نواحی الأرض سیراً.
در مجمعالبحرین طریحی(2)آمده است: «لم یصل الدجّال مکة و لا المدینة.» و فی آخر «الدجّال لایبقی سهلا من الأرض إلاّ وطئه إلاّ مکة و المدینة» و فیه «لیزرعنّ الزرع بعد خروج الدجال.» و خروجه عقیب ظهورالمهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف کما جائت به الروایة. یقال سُمِی دجّالا لتمویهه من الدجل و التغطیة» یقال دَجَل الحقّ. ای غطّاه بالباطل. و دَجَل: اذا لبِّس و مُوّه و فی الخبر («انّ ابابکر خطب فاطمة علیها السلام إلی النبی صلی الله علیه و آله و سلم فقال: وعدتها لعلیّ و لست بدجّال»؛ (ای خدّاع و لا ملبس علیک أمرک.)(3)در روایت آمده است که ابوبکر نزد پیامبر از فاطمه علیها السلام خواستگاری کرد. حضرت فرمود: من فاطمه را به علی وعده دادهام و من فردی حیلهگر و دغلباز نیستم که به گفتهام عمل نکنم.»
سیّد محمّد صدر، در تاریخ غیبت کبری، دو مورد درباره دجّال بحث کرده است(4): بعد از آنکه دوازده مطلب را در جلد2 کتاب خود، از کتب اهل سنّت درباره دجّال مطرح کرده، چند مطلب مهم را بیان میکند و در آخر میگوید: روایات دجّال را خواه بپذیریم و حمل بر صحت کنیم یا اصلاً نپذیریم، وجود دجّال واقعیت دارد؛ ولی او یک شخص نیست. وی، دجّال را یک پدیده اجتماعی و فرهنگی میداند و از فرهنگ غربی و فرهنگ کفر، به دجّال یاد میکند.
جایی دیگر(5)میگوید: دجّال هی الحضارة؛ دجّال یک فرهنگ و تمدّن مادّی و غربی است.»
برداشت سنّتی آن است که بگوییم: دجّال یک شخص است. البته روایاتی نیز بر این موضوع دلالت دارد. برداشت دیگری نیز میگوید: «دجّال عبارة عن مستوی حضاری ایدئولوجیة معادیة للاسلام.» بعد میافزاید: ما با برهان و استدلال، برداشت نخست را رد کردیم. عمده روایات آن، از اهل سنّت است.
روایات ما گرچه در این زمینه فراوان نیست؛ ولی برداشت دوم را تأیید میکند.
که دجّال یک فرهنگ الحادی است.
اکثر پیروان دجّال: طیالسه(1)(مترفین) و زنازادگان هستند. یعنی کسانی که از پدران خود بریدهاند. (احتمالا غرب زدگان) نتیجه فرهنگ مادی بیاعتقادی به حدود شرع، محرمات و احکام و …است و یا بر ظاهر حمل کنیم و بگوئیم: منظور همان فرزندان نامشروع هستند.
به هر حال، دجّالی که منظور ماست: مجموعالحضارة المادّیة، (فرهنگ فروید که غرب را پوک و پوشالی کرده است.)
ظاهراً نظر حضرت آیتالله مکارم شیرازی نیز همین است که دجّال، فرهنگ غرب و فرهنگ کفر است، چنانچه از خودشان نیز شنیدم.
بعضی روایات ظاهر شدن دجّال را از خراسان میدانند. در بعضی از روایات آمده که: «یخرج من بلدة یقال لها اصبهان فی قریة تعرف بالیهودیه.»(2)روایتی دیگر دارد که: از سیستان است. در روایتی دیگر وارد شده که: «یخرج من خلة بین الشام و العراق.»(3)روایتی دیگر حاکی است که: «یخرج الدجّال من العراق.»(4)و در روایتی آمده است که: «من المشرق.»(5)این گونه روایات اگر یقینآور نباشند، گمانآورند که دجّال، یک شخص است.
در معجمالبلدان یاقوت حَمَوی (م 666) ج 1 درباره اصفهان مطالبی آمده از جمله: 1 ـ فتح اصفهان 2 ـ انتقال اسکان یهودیان از فلسطین به اصفهان. وی میگوید: «کانت مدینة اصفهان فی منطقة یقال لها جی و هوالآن یعرف بشهرستان و یعرف بالمدینة.»
همچنین میگوید: وقتی بختالنصر بیتالمقدّس را به تصرف درآورد ساکنان آنجا را به اصفهان تبعید کرد و برای آنها در کنار محلّه جی، اردوگاه زد، بعدها پس
از ویرانی محلّه جی، اهل اصفهان به اردوگاه یهودیان منتقل شدند. و آنجا آباد گشت و شهر کنونی اصفهان گردید و اگر به اصل و تبار آنها برگردیم ریشه اکثر آنها به یهودیان برمیگردد، خساست طبع، مخصوص یهودیان است.(1)
البته امروز مطلب کاملاً برعکس است و دوستی و ولایت اهلبیت پیامبر از ویژگیهای بارز این شهر مذهبی است.
ظاهر شدن دجّال یکی از نشانههای ظهور حضرت مهدی علیه السلام است ـ هر چند به نظر طریحی، دجال پس از ظهور امام زمان است ـ و این موضوع دارای چند نکته است:
1 ـ حجم وسیعی از روایات دجّال، در کتب عامّه وجود دارد و از منقولات آنهاست و شاید آن روایات در منابع روایی ما وجود نداشته باشد. اصل دجّال تقریباً از مسلّمات است؛ ـ ولی از نشانههای حتمی نیست ـ چنان که اصل یمانی نیز از مسلّمات است؛ ولی صفات و حقانیّت او دلیل مقبولی ندارد.
اگر خواسته باشیم در این خصوص بحث سندی داشته باشیم غالباً به جایی نخواهیم رسید. از این رو، به استفاضه یا تواتر اجمالی یا معنوی استناد میکنیم.
2 ـ کتب عامّه برای دجّال صفاتی را نقل میکند؛ ولی ما نمیدانیم این صفات، کنایات است یا باید آنها را حمل بر ظاهر کرد.
مثال:
1 ـ «انّ النبی حذّر اُمته منه» بخاری نقل کرده که: «ما بعث نبی إلاّ حذّر اُمته من الأعور (الدجّال) الکذّاب».
2 ـ «النبی استعاذ من فتنته» بخاری میگوید: «سمعت رسولالله یستعیذ فی صلاته من فتنة الدجّال».
3 ـ در صفات دجّال آمده است که: «اِنّ بین عینیه مکتوب کافر. یقرأه کلّ مؤمن کاتب و غیر کاتب».
4 ـ ادعای او چیست؟
دجّال ادعای ربوبیت و خدایی دارد. شیخ صدوق در کمالالدین نقل کرده است که: «یقول أنا ربّکم. ینادی بأعلی صوته یسمع ما بین الخافقین (جن و انس و شیاطین) إلی عبادی،
1) معجم البلدان، ج 1، ص208.
انا الذی خلق فسوّی و قدّر فهدی. أنا ربّکم الأعلی». در پیشانی او نوشته شده: کافر(1).
در روایات آمده است: «دجّال یمشی فی الأسواق و یطعم الطعام.»
5 ـ در منابع عامه، عُمر دجّال ذکر شده، از حدیث جسّاسه و صائد بن صید استفاده میشود که دجّال هم اکنون وجود دارد. او میگوید: «انا الدجّال أوشک أن یؤذن لی بالخروج فأسیر فی الأرض». بنابراین، نسبت به ابن صیاد نیز مسلم، در کتاب خود از عبدالله نقل میکند (احتمالا عبدالله بن عمروعاص): «کنّا مع رسولالله فمررنا بصبیان فیهم ابن صیاد؛ ففّر الصبیان و جلس ابن صیّاد. فقال له النبی صلی الله علیه و آله و سلم: تَربَت یداک أتشهد أنّی رسولالله؟ فقال«لا: بل تشهد انی رسولالله، فقال عمر بن خطاب ذرنی یا رسولالله حتی أقتله. فقال رسولالله: ان یکن الذیتری فلن تستطع قتله علیه»، و ان لم یکنه؛ یعنی اگر او دجال باشد نمیتوانی بر او تسلط یابی و اگر نباشد میتوانی». از این روایت استفاده میشود که عمر دجّال طولانی خواهد بود. چنانچه بعضی گفتهاند.
6 ـ زنده کردن مردگان: مسلم در صحیح(2)خود نقل کرده است: «إنّه خارجٌ خلةً بین الشام و العراق قلنا یا رسولالله. و ما لْبثُهُ فی الأرض؟ قال: أربعون یوما، یوم کَسَنة، و یوم کشهر و یوم کجمعة و سایر أیّامه کایّامکم. یمرّ بالخربّه فیقول لها أخرجی کنوزک (شاید نفت و گاز و معادن)، فتتبعه کنوزها» کیعاسیب النحل
شاهد در این جمله این است که: «ثم یدعو رجلا فیضربه بالسیف، فیقطعه جزلتین … ثمّ یدعوه فیُقبل.» یعنی یک نفر را با ضربه شمشیر دو نیم میکند و سپس او را زنده میگرداند.
7 ـ اِنّ معه ناراً و ماء: آب و آتش همراه دارد. «نارُه بارِدٌ و مائه نارٌ. یجیی معه الجنّة و النار.»(3)همه اهرمهای فریب در دست اوست.
8 ـ اختلاف زمان: بعضی روزهایش یک سال بعضی یک ماه، بعضی یک هفته خواهد بود.
9 ـ اشاره به زمین میکند سرسبز میشود، اشاره به آسمان میکند باران میبارد. «إن من فتنته أن یأمر السماء فتمطر و یأمر الأرض أن تنبت فتنبت و من فتنته أن یأمر بالحیّ فیکذبونه … لاتبقی لهم سائمه إلا هلکت و یأمر بالحی فیصدّقونه، فیأمر السماء أن تمطر علیهم و
یأمر الأرض أن تنبت … و انه لایبقی شییء فی الأرض إلاّ وطئه و …» به نظر ما این بیانات کنایات و لطائف است و امکان دارد به اوضاع کنونی جهان اشاره داشته باشد. به شهری میرود و دستور اطاعت از خود را میدهد؛ ولی مردم او را تکذیب میکنند. سپس تمامی اغنام و احشام آنان میمیرد. و در جای دیگر در اثر اطاعت از او باران بر آنان میبارد. ولی بحث در اعتبار و حجیت این روایات است!
10 ـ عظیمترین فتنه، مربوط به دجّال است.
11 ـ دجّال توسط حضرت عیسی علیه السلام کشته میشود. روایات عامه و خصوص این حدیث، ارتباط دجّال با زمان ظهور و حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را مطرح نکردهاند.
در محور نخست گفتیم کتابهای ما نسبت به کتب عامّه چندان به بحث دجّال نپرداختهاند. دلیل آن این است که حکومت مدینه، به تازه مسلمانها خیلی میدان داد و یاوران واقعی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مانند ابوذر و سلمان را خیلی تحویل نمیگرفتند. به همین جهت آن اسرائیلیات از امثال کعب الأحبار و … وارد احادیث و منابع دینی شد. در تفسیر ابن کثیر ذیل آیه: «أیّکم یأتینی بعرشها …» میگوید: مطالبی که در ذیل این آیه از ابن أبی شیبه و … آمده است، به اندازهی سخیف است که میگوید: همه این مطالب از اسرائیلیات است.(1)یعنی خود اهل سنّت نیز مانند ابن کثیر، از این خرافات به ستوه آمدهاند.
حضرت علی علیه السلام هرگز ابوهریره را به حضور نمیپذیرفت و ابوهریره از امیرمؤمنان علیه السلام حتی یک روایت نقل نکرده است(2).
بحارالأنوار ـ که خود، به تنهایی یک کتابخانه است، از 600 منبع و مصدر گردآوری شده است ـ دارای حدود 15 دسته روایت درباره دجّال است:
1ـ در مورد امام حسین علیه السلام که هنگام رجعت، توسط امام زمان علیه السلام به مردم معرفی
میشود: در تفسیر آیه شریفه 6 از سوره إسرا: (ثُمَّ رَدَدْنَا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ وَأَمْدَدْنَاکُم بِأَمْوال وَبَنِینَ وَجَعَلْنَاکُمْ أَکْثَرَ نَفِیراً) آمده است: «خروج الحسین علیه السلام فی الکرّة فی سبعین رجلا من أصحابه الذین قتلوا معه علیهم البیض المذهّب لکل بیضة وَجهان، المؤدی إلی الناس أن الحسین علیه السلام قد خرج فی اصحابه حتی لایشک فیه المؤمنون و أنه لیس بدجّال و لا شیطان، الامام الذی بین أظهرُ الناس یومئذ، فإذا استقرّ عند المؤمن أنه الحسین علیه السلام لایشکّون فیه …»(1)
عیّاشی خود، از اهل سنّت بود ـ و پدری بسیار ثروتمند داشت ـ، امّا شیعه شد و تمام اموال پدرش را صرف تبلیغ تشیّع کرد. منزل او به سان حوزه علمیه درآمده بود. وی این حدیث را از امام صادق( نقل کرده است تفسیر عیاشی، ج1، المقدمة، علامه طباطبایی.
(2)2 ـ درباره دجّال روایاتی وجود دارد که میگوید: نسبت دروغ به اهلبیت، مساوی با ایمان به دجّال است. «عن ابی عبدالله علیه السلام عن آبائه علیه السلام قال: قال رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم: من کذب علینا أهلالبیت حشرهالله یوم القیامة أعمی یهودیّاً، و إن أدرکالدجّال آمن به و اِن لم یدرکه آمن به فی قبره.»(3)
ولی در کتاب اختیار معرفه الرّجال به نقل از کشّی، متن حدیث این گونه است که: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من کذب علینا أهلالبیت حشره الله یوم القیامة أعمی، و إن أدرک الدجّال آمن به، و إن لم یدرکه آمن به فی قبره.» 3ـ روایاتی که تأکید دارد قبل از پیش آمدن 6 رخداد، کارهای خود را اصلاًح کرده و سامان بدهید.
«بادروا بالاعمال ستّا: طلوع الشمس من مغربها و الدابّة و الدجّال و الدّخان و خریصة أحدکم (مرگ) و أمر العامة (قیامت)»(4)
4ـ ده اتفاق قبل از قیامت رخ خواهد داد: «لا تقوم الساعة حتی تکون عشر آیات: الدّجال و الدّخان و طلوع الشمس من مغربها و دابّة الأرض و یأجوج و مأجوج و ثلاثة خسوف، خسفٌ بالمشرق، خسفٌ بالمغرب، خسفٌ بجزیرة العرب و نارٌ تخرج من قعر عدن، تسوق الناس إلی المحشر.»(5)
«حدثنا … عن أبیالطفیل عامر بن واثلة، عن حذیفة بن اُسید الغفاری، قال: کنّا جلوساً فی المدینه فی ظلّ حائط قال: و کان رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم فی غرفة فاطلع علینا، فقال فیم إنتم؟ فقلنا نتحدّث،
قال: عمّا ذا؟ قلنا عن الساعة. فقال: إنّکم لاترون الساعة حتی ترون قبلها عشر آیات: طلوع الشمس من مغربها و الدجّال، و دابّة الأرض، و ثلاثة خسوف فی الأرض: خسفٌ بالمشرق و خسفٌ بالمغرب و خسفٌ بجزیرة العرب، و خروج عیسی بن مریم علیه السلام و خروج یأجوح و مأجوج، و … تکون فی آخرالزمان نارٌ تخرج من الیمن من قعر الأرض لاتدع خلفها أحداً، تسوق الناس إلی المحشر، کلّما قاموا قامت لهم، تسوقهم إلی المحشر(1)ابو طفیل عامر بن واثله به نقل از حذیفه بن اُسید غفاری میگوید. در سایه درختی در شهر مدینه نشسته بودیم و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که در اتاقی حضور داشت به ما نگاهی افکند و فرمود: چه میکنید؟ عرض کردیم: با یکدیگر گفتگو میکنیم. فرمود: در چه مورد؟ عرضه داشتیم: در مورد «قیامت» (دوران ظهور) فرمود: تا شما ده نشانه را قبل از آن مشاهده نکنید، آن دوران را درک نخواهید کرد که عبارتند از: طلوع خورشید از مغرب، جنبش دجّال، حضور دابة الأرض، سه بار فرو رفتن زمین، یک بار در مشرق، دیگری در مغرب و یکی در جزیرة العرب و ظاهر شدن عیسی بن مریم و پدیدار گشتن یأجوج و مأجوج … در آخر الزمان از سوی یمن، آتشی از دورترین نقطه گیتی پدیدار میگردد که آتش نیز شعلهور خواهد گشت و مردم را به سوی محشر میراند.»
ابوالطفیل، صحابی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به شمار میآمد و در قیام مختار پرچمدار وی بود. اهل سنّت او را از غُلاتِ روافض دانستهاند، البته باید دید این سخن چگونه با عدالت صحابه، قابل جمع است؟!(2)
5ـ کسی که با اهلبیت علیه السلام درگیر شود، با دجّال محشور خواهد شد: مجلسی به نقل از مجالس طوسی (طریق روایت عامی است) میگوید: «قال ابوذر: سمعت رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم یقول: «من قاتلنی فی الأولی و قاتل أهلبیتی فی الثانیة، حشره الله تعالی فی الثالثة مع الدجّال …(3)ابوذر میگوید: از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم فرمود: هر کس در مرحله آغازین اسلام با من به مبارزه برخاست و در مرحله دوم با خاندان من به ستیز پرداخت، در مرحله سوم خداوند او را با دجّال محشور گرداند.»
همچنین به نقل از عیون اخبارالرضا علیه السلام میگوید: «قال رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم: من قاتلنا آخرالزمان،
فکأنّما قاتلنا مع الدجّال»(1)رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هر کس در آخر الزمان با ما بستیزد، گویی همراه با دجّال با ما جنگیده است.
6ـ بحار به نقل از مهذّب ابن فهد حلّی آورده است: «أقول: روی الشیخ احمد بن فهد فی کتاب المهذب و غیره فی غیره بأسانیدهم، عن المعلّی بن خُنیس، عن أبی عبدالله علیه السلام قال: «یوم النیروز هو الیوم الذی یظهر فیه قائمنا أهلالبیت و ولاة الأمر و یظفره الله تعالی بالدجّال فیصلبه علی کناسة الکوفة(2)مُعلّی بن خَنیس از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: نوروز، همان روزی است که قائم ما با اهل بیت و فرمانروایان وی، ظاهر میگردند و خداوند، حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف را بر دجّال پیروز میگرداند و آن حضرت، دجّال را در کناسه کوفه به دار خواهد آویخت.» قاتل دجّال حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است یا حضرت عیسی علیه السلام؟
«عن المفضّل عن الصادق علیه السلام: إنّ الله تبارک و تعالی خلق أربعة عشر نوراً قبل خلق الخلق بأربعة عشر ألف عام، فهی أرواحنا فقیل له یابن رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم: و مَن الأربعة عشر؟ فقال: محمّد و علی و فاطمه و الحسن و الحسین و الأئمه من ولد الحسین علیهم السلام آخرهم القائم الذی یقوم بعد غیبته، فیقتل الدجّال و یطهّر الأرض من کل جور و ظلم(3)مفضّل بن عمر از امام صادق علیه السلام روایت کرده است: خدای تبارک و تعالی، چهارده هزار سال پیش از آفرینش انسانها، چهارده نور را آفرید که همان ارواح ما بودند. عرض شد: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آن چهارده نور کدامند؟ فرمود: محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین و پیشوایانی که از دودمان حسیناند و آخرین فرد آنان، همان قائمی است که پس از نهان زیستی خود دست به قیام خواهد زد و دجّال را به هلاکت میرساند و زمین را از لوث هر گونه جور و ستم، پاک و پیراسته میگرداند.»
در بحارالانوار به نقل از تفسیر علی بن ابراهیم میگوید: «عن الصادق علیه السلام عن المجتبی علیه السلام فی لقائه مع ملک الروم: … أخرج إلینا صنماً فقال: … ثمّ عیسی بن مریم روحالله و کلمته، کان عمره فی الدنیا ثلاث و ثلاثین سنة، ثمّ رفعه إلی السماء و یهبط إلی الأرض بدمشق و هو الذی یقتل الدجّال.»(4)
7ـ پناه بردن از فتنه دجال: علاّمه مجلسی قدس سرّه به نقل از کشفالغمّه إربلی، نیز از
کفایةالطالب گنجی شافعی، از ابوامامه نقل میکند که: «قال: خطبنا رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم، و ذکر الدجّال و قال فیه: إنّ المدینة لتنفی خبثها کما ینفیالکیر خبث الحدید و یُدعی ذلک الیوم یوم الخلاص …»(1)البته اکثر مطالب کشف الغمّة از کتب عامّه است تا مورد قبول آنها قرار گیرد. چنانچه مؤلف خود، در مقدمه کتاب گفته است: إعتمدت فی الغالب النقل من کتب الجمهور لیکون أدعی إلی تلقّیه بالقبول.(2)
8ـ محل خروج دجّال: بحار به نقل از کمالالدین روایت مفصلی را درباره دجّال از حضرت علی علیه السلام روایت میکند که یاد آوری شد. در این روایت، محل خروج دجّال را اصفهان میداند، «من بلدة یقال لها اصبهان من قریة تعرف بالیهودیه.»(3)
براساس این روایت، حضرت علی علیه السلام طی خطبهای 3 بار فرمود: «سلونی قبل أن تفقدونی» سپس صعصة بن صوحان برخاست و عرضه داشت:
«یا امیرالمؤمنین، متی یخرج الدجّال؟» حضرت فرمود: «… و قطعوا الأرحام، و اتبعوا الأهواء و استخفّوا بالدماء. و کان الحلم ضعفاً و الظلم فخراً، و کانت الأمراء فجرة، و الوزراء ظلمة و العرفاء خونة، و القراء فسقة، و ظهرت شهادات الزور، و استُعلن الفجور، و قول البهتان، و الإثم و الطغیان و …» تا این که میگوید: فقام إلیه اصبغ بن نباته فقال: «یا امیرالمؤمنین مَن الدجّال؟» فقال: «ألا انّ الدجّال صائد بن صید، فالشقی مَن صدّقه و السعید من کذّبه، یخرج من بلدة یقال لها اصبهان من قریة تعرف بالیهودیة.»(4)سپس به بیان ویژگیها و حرکت نظامی و تکنولوژی و قدرت او و تبلیغات و پس از آن، افول و زمان و مکان نابودی وی و قاتلش را ذکر میکند که در ابتدای بحث اشاره شد.
از جمله روایات مربوط به محل خروج دجّال روایتی است که پس از آن: مرحوممجلسی قدس سرّه از بصائر الدرجات ابن فروخ نقل کرده که میگوید: «عن رجل عن ابی جعفر علیه السلام قال: دخل علیه رجل من أهل بلخ فقال له: یا خراسانی تعرف وادی کذا و کذا؟ قال نعم، قال له: تعرف فیه صدعاً فی الوادی من صفته کذا و کذا؟ قال نعم، قال: من ذلک یخرج الدجّال.»(5)
حضرت به آن شخص خراسانی فرمود: آیا آن درّه، در فلان نقطه را میشناسی؟
آیا شکافی را که در نقطهای از آن و با فلان مشخصات قرار دارد میشناسی؟ عرض کرد: آری، حضرت فرمود: دجّال از آن نقطه ظاهر میشود.
9ـ فتنة الدجّال و التعوذ منه: مرحوم مجلسی، روایتی را از رساله شهید ثانی به این مضمون نقل کرده است: «روی عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم: إنّ مَن قرأ سورة الکهف یوم الجمعة فهو معصوم إلی ثلاثة أیام و إن خرج الدجّال عصم منه.»(1)
همچنین در اعمال روز جمعه از مصباحالمتهجد شیخ طوسی و بلدالأمین کفعمی، از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: «أعوذ بک من شرّ المحیی و شرّ الممات و اعوذبک من فتنة الدجّال.»(2)
در فضائل ماه رجب آمده است که: «من صام رجب أربعة أیّام عُوفی من البلایا کلّها: من الجنون و الجذام و البرص و فتنة الدجّال.»(3)
10ـ در مورد رشد کشاورزی پس از دجّال، راوی(4)از امام صادق علیه السلام، نقل کرده که: «سئله رجل و أنا عنده فقال جعلت فداک أسمع قوماً یقولون إنّ الزراعة مکروهة» فقال علیه السلام: «إزرعوا و اغرسوا، والله ما عمل الناس عملا اَجلّ و لا أزکی منه، والله لیزرعنّ الزرع و یغرسنّ الغرس بعد خروج الدجّال.»
11ـ دجّال یکی از نشانههای خداست:(5)در تفسیر قمی از أبیالجاورد از امام باقر علیه السلام در ذیل آیه شریفه 37 سوره انعام: (إِنَّ اللهَ قَادِرٌ عَلَی أَن یُنَزِّلَ آیَةً) فرمود: «سَیُریک فی آخرالزمان آیات منها دابّة الأرض و الدجّال و نزول عیسی ابن مریم و طلوع الشمس من مغربها.»
«و عنه عن ابی جعفر علیه السلام فی قوله: (قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَی أَن یَبْعَثَ عَلَیْکُمْ عَذَاباً مِن فَوْقِکُمْ)(6)قال: «هو الدجّال و الصیحة (أَوْ مِن تَحْتِ أَرْجُلِکُمْ) و الخسف. (أَوْ یَلْبِسَکُمْ شِیَعاً) و هو اختلاف فی الدین، و لعن بعضکم علی بعض. «و یذیق بعضکم بأس بعض» و هو أن یقتل بعضکم بعضاً و کلّ هذا فی أهل القبلة.»(7)
12 ـ کینهتوزان به اهلبیت علیه السلام در زمره یاران دجّالاند «عن ابیعبدالله علیه السلام قال: قال رسولالله: من أبغضنا اهلالبیت بعثه الله یهودّیاً، قیل: یا رسولالله و إن شهد الشهادتین؟ قال: نعم
إنّما احتجب بهاتین الکلمتین عند سفک دمه أو یؤدّی الجزیة و هو صاغر ثم قال: من أبغضنا اهلالبیت بعثه الله یهودیّاً،» قیل: و کیف یا رسولالله؟ قال: «إن ادرک الدجّال آمن به!»(1)
در روایت دیگری از امام رضا علیه السلام نقل شده که فرمود: کسانی که با دشمنان اهلبیت طرح دوستی میریزند از دجّال خطرناکترند.(2)«و بإسناده عن الوشاء عن الرضا علیه السلام قال: إنَّ ممّن یتّخذ مودتنا أهلالبیت لمن هو أشد فتنة علی شیعتنا من الدجّال» فقلت: یابن رسولالله بماذا؟ قال: «بموالاة أعدائنا و معاداة اولیاءنا إنّه إذا کان کذلک اختلط الحق بالباطل و اشتبه الأمر، فلم یعرف مؤمن من منافق.»(3)
در نوشتار قدماء، در این رابطه چیزی نیافتیم، شاید عدم تعرض به این موضوع، حاکی از احراز فرد بودن دجّال است، از این رو، آن را مسالهای ثابت شده دانستهاند.
اما بعضی از معاصرین مانند آیتالله مکارم (البته میفرماید: عنوانی است کلی برای افراد پر تزویر و حیلهگر و پر مکر و فریب)(4)و شهید سیّدمحمّد صدر(5)معتقداند که دجّال جریانی فکری است نه یک شخص خاص. اما در مقابل بعضی دیگر، دجال را فرد میدانند یا لااقل احتمال اول را بعید و فاقد دلیل میشمرند.
البته تعابیری که درباره دجّال در روایات آمده با جریان بودن او سازگار نیست، مثلاً در روایات آمده است که امام زمان علیه السلام یا عیسی ابن مریم دجّال امیرالمؤمنین را به قتل میرساند، در همین روایتِ کمالالدین (گرچه اشکال سندی دارد) حضرت، از دجّال نام برده و فرموده است: «صائد بن صید یخرج من بلدة یقال لها اصبهان»، یا در حدیث دیگری فرموده است: از بلخ ظاهر میشود و تعابیر دیگری که با نهاد بودن و جریان فرهنگی بودن دجّال، مناسبت ندارد؛ بلکه با شخص خاص بودن وی سازگاری دارد.
قرینه سیاق، در حدیثی که میفرماید: «خروج دابّة الأرض و الدجّال و نزول عیسی علیه السلام و طلوع الشمس من مغربها.» بر فرد بودنِ دجّال دلالت دارد، زیرا عیسی علیه السلام فرد است و
«دابّةالأرض» نیز فرد خاص است. بر این اساس، قرینه سیاق اقتضا دارد که دجّال نیز فرد باشد.
از دیدگاه ما نیز دجّال شخص خاصی است، البته جریان سیاسی و فرهنگی بودن او را نفی نمیکنیم؛ ولی معتقدیم دجّال فردی است که جریانی را نیز به همراه دارد.
آیتالله مکارم شیرازی در آن کتاب(1)یادآور میشود: هنگامی که سخن از دجّال به میان میآید معمولاً طبق یک سابقه ذهنی عامیانه. فقط ذهنها متوجه شخص معین یک چشمی میشود که با جثه افسانهای و با مرکب افسانهایتر، با برنامهای مخصوص به خود، پیش از انقلاب بزرگ حضرت مهدی، ظاهر خواهد شد؛ ولی همان گونه که از ریشه لغت دجّال از یک سو و از منابع حدیث از سوی دیگر استفاده میشود دجّال، منحصر به یک فرد نیست؛ بلکه عنوانی است کلی برای افراد پرتزویر و حیلهگر و پر مکر و فریب و حقّه باز که برای کشیدن تودههای مردم به دنبال خود از هر وسیلهای استفاده میکنند و بر سر راه هر انقلاب سازندهای که در ابعاد مختلف صورت میگیرد، ظاهر میشوند.
سیّد محمّد صدر میگوید: «إنَّ الدجّال عبارة عن مستوی حضاری ایدئولوجی معین، معاد للاسلام، قد سبق هناک قد ناقشنا الاُطروحة الاُولی و دفعناه بالبرهان … .(2)
مهمترین نشانهای که باید مورد توجه قرار گیرد همان مفهوم دجّال است که سمبلی از حرکتهای ضداسلامی در غیبت کبری است، یعنی دوران فتنهها و انحرافات. که عبارت از تمدن جدید اروپایی است، چهرهای فریبنده و چشمگیر دارد و افکار و اندیشه عمومی دنیا را متوجه خود کرده است. از این رو، میتوان گفت از آغاز آفرینش آدم تاکنون، آفریدهای بزرگتر ـ از نظر انحراف ـ از دجّال وجود نداشته است …
در مقابل این نظریه، آقای علی دوانی …(3)میگوید: آنچه مسلّم است موضوع دجّال و مبارزه او با دولت حَقّه در پایان جهان، در ادبیات ایران و عرب و خارج آمده، بااین تفاوت که بعضی، رهبرِ جبهه مخالف او را حضرت عیسی علیه السلام و برخی حضرت
مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف میدانند.
به هر حال تطبیق دجّال و ویژگیها و نشانههای او و الاغش با بعضی از اختراعات کنونی و آینده، یا رئیس دولتی مادی صِرف و دارای دستگاه تبلیغاتی بسیار نیرومند و غیره، چیزی نیست که بتوان بر آن اعتماد کرد.
ما نیز با دیدگاه آقای دوانی موافقیم. و اگر دیدگاه آقای دوانی را تأیید نکنیم، سخن آیتالله صدر و آیتالله مکارم را نیز به یقین نخواهیم پذیرفت. چرا؟ زیرا شواهد زیادی داریم که دجّال فردی خاص است، از جمله:
1 ـ اشاره به محل ظاهر شدن دجّال در روایات: الف ـ خراسان. روایتی از عامّه، از ابن أبی شیبه منقول است که: «یخرج الدجّال من خراسان» و در روایتی از امام باقر علیه السلام آمده است که: «یخرج من بلدة یقال له بلخ.(1)»
ب ـ مرو: ابن حماد از ابن ابیشیبه، نقل کرده است که: «یخرج الدجّال من مرو یهودیتها.»
ج ـ اصفهان: عمران بن حصین میگوید: «یخرج من قبل اصفهان.(2)» در کمالالدین از نزّال بن سَبُره آمده است که: «یخرج من بلدة یقال لها اصبهان، من قریة تعرف بالیهودیة.»
د ـ عراق: کعبالاخبار، ظاهر شدن دجّال را از عراق میداند(3).
هـ ـ بین شام و عراق. ابوامامه باهلی ـ به نقل از نسخه خطی متن ابنحمّاد ـ نقل کرده است که: «یخرج الدجّال من خلة بین الشام و العراق.»
و ـ سیستان: «از وهب بن منبّه، به نحو مرفوع از ابن عباس نقل شده که: «و ظهور الدجّال، یخرج من المشرق من سجستان.» بحث این جاست که بلخ و سیستان و مرو و خراسان چه نسبتی میتواند با فرهنگ غرب داشته باشد؟(4)و این خود یکی از شواهدی است که دجّال فرد است نه طرز فکر و فرهنگ و لاأقل اگر هم اشاره به فرهنگ باشد باز فردی مبتکر و مبتدع است که جلودار آن فرهنگ فاسد خواهد بود.
2 ـ قاتل دجّال: روایات فراوان و متعددی اشاره دارد که: قاتل دجّال حضرت
مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف یا حضرت عیسی علیه السلام است.
3 ـ کیفیت قتل: مسئله به دار آویختن دجّال یا ذوب شدن او به وسیله سلاحی است که بر او میزنند.
ولی شاید قرائن زیر مانند روایاتی که پیروان او را از نظر عدد و ملیت بیان میکند، دیدگاه نخست را تأیید کند:
1 ـ «ستمأة الف من العرب یلبسون سیجان (اونیفرم)»
2 ـ «لیحبطنّ الدجال، خوز و کرمان فی ثمانین الف، کأنّ وجوههم المجان المطرّقة یلبسون الطیالسه (لباس سبز رنگ یهودیان)
3 ـ «یخرج الدجّال و معه سبعون الفاً من الحاکه (سفله) علی مقدمته اسعر اسعر من فیهم یقول: بدو بدو، ای اکثرهم تسعیراً للفتنه.»
از این عبارات، کثرت استفاده میشود نه تعداد و حصر در این عدد.
4 ـ «یخرج الدجّال و یتبعه ناس، یقولون نحن شهداء أنّه کافر، إنّا نتّبعه للأکل من طعامه و …(1)لو خرج الدجّال لا مَنَ به قوم فی قبورهم.»
در مجموع، شاید از این عبارات چنین استفاده شود که دجّال اشاره به فرهنگ و تفکّری انحرافی است که سرزمینهای اسلامی گرفتار آن خواهند شد.
10ـ «هاکس» در کتاب قاموس مقدّس مینویسد: این عبارت (دجّال) در جایی دیگر جز در رساله یوحنّا یافت نمیشود. و مقصود از آن کسی است که در برابر مسیح علیه السلام مقاومت و با او ضدیّت کند و مدّعی است که خود در جای مسیح قرار دارد.
در رساله اول یوحنّا باب 2 آیه 22 آمده است که: دروغگو کیست؟ جز آن کسی که مسیح بودن عیسی علیه السلام را انکار کند و او دجّال است که پدر و پسر را انکار میکند. در همان رساله، آیه 18 باب 2 آمده است که: شنیدهایم دجّال میآید و هماکنون نیز دجّالانِ بسیاری آمدهاند.
همچنین در باب 4 آیه 3 آمده: هر روحی که عیسای مجسّم شده را انکار کند از
1) بحارالانوار، ج 51، ص 68، به نقل از کمال الدین.
خدا نیست و این همان روح دجّال است که شنیدهایم میآید و هم اکنون نیز در جهان است.
در رساله دوم یوحنّا آیه 7 آمده است: زیرا گمراه کنندگان بسیاری به دنیا بیرون شدند که عیسی مسیح ظاهر شده در جسم او را، اقرار نمیکنند.
آیا دجّال همان سفیانی است؟
تنها آقای سیّد محمّد صدر به عنوان احتمال، این موضوع را مطرح کرده که گاهی به ذهن خطور میکند: ممکن است دجّال و سفیانی یکی باشند: به خصوص اگر ویژگیها و شرایط سندی را نادیده بگیریم. البته ایشان خود نیز این احتمال را تضعیف کرده و میگوید: این احتمال با ظاهر روایات نمیسازد.(1)
از دیدگاه ما نیز این احتمال صحیح نیست، زیرا این دو با یکدیگر تفاوتی اساسی و ماهوی دارند، زیرا:
1 ـ سفیانی ناصبی است (لعنهالله)؛ ولی در مورد دجّال چنین مطلبی نداریم؛
2 ـ دجّال دارای عمری طولانی است؛ ولی درباره سفیانی چنین چیزی نیست؛
3 ـ سفیانی دارای نسب و قبیله مشخص و معیّنی است، ـ و از نسل خالدبن یزیدبن معاویه است ـ امّا دجّال از این جهت مبهم است؛
4 ـ دجّال ادعای ربوبیّت دارد؛ ولی سفیانی چنین ادعایی ندارد؛
5 ـ دجّال قبل از اسلام نیز در کتب أدیان مطرح بوده؛ ولی سفیانی مطرح نبوده است. بنابراین دجّال و سفیانی نمیتوانند یک نفر باشند؛ این بود خلاصه تحقیقات پیرامون دجال، و الله العالم بحقائق الامور.
1) الغیبةالکبری، ص 524.
آیا یمانی ممدوح است یا مذموم؟ جامعه اسلامی در قبال او چه وظیفهای دارد؟ آیا او سیّد است یا نه؟ آیا از سرزمین یمن خروج میکند؟ آیا این موضوع از اختصاصات کتابهای شیعه است یا در کتب عامّه نیز آمده است؟
آیا اخبار یمانی متواتر است یا مستفیض و یا از اخبار آحاد است؟
آیا یمانی از حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف پیروی میکند؟ و …
یاقوت حَمَوی در معجمالبلدان در مورد قم مطالبی یاد آور شده است. وی پس از معرفی قم از نظر جغرافیایی و آب و هوا و خصوصیات ساختمانها و راههای این شهر مطالبی درباره فتح قم آورده است، از آن جمله به نقل از بلاذری در فتوحالبلدان میگوید: «لما إنصرف ابوموسی الأشعری من نهاوند إلی الأهواز فاستقرّبها ثم أتی إلی قم فأقام علیها أیام؟ فافتتحها، و قیل: وجّه الأحنف بن قیس فافتتحها عنوة، و ذلک فی سنه 23 للهجرة، و ذکر بعضهم أنّ قم بین اصبهان و ساوة و هی کبیرة حسنة طیّبة و أهلها کلّهم شیعة امامیة. و کان بدء تمصیرها فی أیّام الحجاج بن یوسف سنة 83.» البته ما این مطلب را در فصل قم در دوران غیبت به تفصیل نقل کردیم و در اینجا نیز به لحاظ نیاز به آن اشاره کردیم.
وی در ادامه مینویسد: عبدالرحمن بن اشعث بن قیس از سوی حجّاج، استاندار سیستان بود و برضدّ حجّاج قیام کرد، در لشکر او 18 تن از علمای تابعی وجود داشتند او از حَجّاج شکست خورد و «رَجَع إلی کابل منهزمأ» در لشکر او پنج برادر به نامهای، عبدالله و أخوص، عبدالرحمن، اسحاق و نعیم همه فرزندان سعد بن مالک بن عامر اشعری بودند، که بعد از متلاشی شدن لشکر، به قم آمدند. در ناحیه قم هفت روستا وجود داشت، که این پنج برادر وارد این روستاها شدند و آنجا را فتح کردند و آن منطقه را وطن خود قرار دادند و اقوام و عموزادههای خود را به آن دیار بردند و
این هفت روستا به هفت محله نامگذاری شدند و شهر را به نام یکی از روستاها یعنی کُمُندان، نامگذاری کردند، سپس به واسطه تعریب و تخفیف، کُمُندان به قم نامگذاری شد. از همه این برادران پرتلاشتر و جلوتر، عبدالله بن سعد بود پسر وی که در کوفه بزرگ شده بود. از کوفه به قم آمد، «و کانَ إمامیّا فهوالذی نقل التشیّع إلی أهلها فلا یوجد بها سنی قط.» (و اشعریها در اصل یمنی هستند.)(1)البته حَمَوی خود، فردی ناصبی و دارای ریشههای خارجی(2)است و شاید در تعبیر، مبالغه کرده باشد. بنابراین بعید نیست که یمانی از قم باشد چون ریشه قمیها اشعری و اهل یمن است.
آیا موضوع یمانی اختصاص به شیعه دارد؟
سیّد محمّد صدر میگوید: «اختصت به ایضاً المصادر الإمامیّه و وصفت بأنّه حق. باعتبار کونه داعیاً إلی المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و هی مستفیضة، و صالحة للأثبات التاریخی بالرغم من التشتّت السندی، إذ لیس فی مقابلها قرینة نافیة. إلاّ أنّ ما یثبت بها هو حرکة الیمانی فی الجملة، و اما سائر الصفات بما فیها کونه علی حق فهو ممّا لایکاد یثبت بالتشدّد السندی.» (تتّبع سندی حقّانیت او را ثابت نمیکند) فإذا تمّ ذلک. میتوان آن را به حرکاتی که در یمن اتفاق افتاده حمل کرد. «فیکون من العلامات التی حدثت فی التاریخ، لکن لو افترضنا الإعتراف بکونه علی حق، و احتملنا أن یکون قائد الحرکة یمانیاً و إن لم تکن الحرکة فی الیمن، او کان منطلق الحرکة الیمن، و لم تقتصر علیها فتکون من الأمور الموعودة التی لا دلیل علی سبق حدوثها.» اما اگر بخواهیم باب رمز و کنایه را باز کنیم، یمانی حرکتی حق در برابر باطل و کفر(3)تلقّی میشود.
در مباحث بعدی روشن خواهیم ساخت که این موضوع در منابع اهل سنّت نیز مطرح شده است و اختصاص به شیعه ندارد. و در فِتَن سلیلی یا فِتَن ابن حمّاد نامی از یمانی به میان آمده است.
در این خصوص روایات، چند دستهاند: شاید گویاترین آنها روایتی است که نعمانی نقل کرده است: «أخبرنا احمد بن محمّد بن سعید ابن عقده. قال: حدّثنی احمد بن
یوسف بن یعقوب ابوالحسن الجعفی من کتابه، قال: حدّثنا اسماعیل بن مهران. قال: حدّثنا حسن بن علی ابن ابی حمزه، عن ابیه و وهیب بن حفص، عن أبی بصیر، عن ابی جعفر علیه السلام … ثم قال علیه السلام: خروج السفیانی و الیمانی و الخراسانی فی سنة واحدة و فی شهر واحد فی یوم واحد، نظام کنظام الخرز یتبع بعضه بعضاً فیکون البأس من کل وجه، ویل لمن ناواهم. و لیس فی الرایات رایة أهدی من رایة الیمانی هی رایة هدی لأنّه یدعو إلی صاحبکم، فإذا خرج الیمانی حرم بیع السلاح علی الناس و کلّ مسلم و إذا خرج الیمانی فانهض إلیه، فإنَّ رایته رایةُ هدی، و لایحلّ لمسلم أن یلتوی علیه، فمن فعل ذلک فهو من أهل النار، لانّه یدعو إلی الحق و إلی طریق مستقیم …»(1)
در مورد نعمانی که شخصیتی ثقة و جلیل القدر است جای هیچ گونه سخن نیست. او از ابن عقده زیدی (ثقه). احمد بن محمّد بن سعید ابوالعباس کوفی نقل میکند، (شاید از مهمترین مشایخ نعمانی باشد) نعمانی خود، درباره او میگوید: در وثاقت و اطلاع او بر حدیث جای هیچ گونه بحثی نیست، کسی از ما او را تضعیف نکرده است.
شیخ طوسی میگوید: احمد بن محمد، شخصیتی، جلیلالقدر، عظیمالمنزله، کتابهای حدیثی دارد و ما در الفهرست آنرا آوردهایم، ما رأیت أحفظ لحدیث الکوفیین منه.
ذهبی از علمای اهلسنّت گفته است: احمد بن محمّد بن سعید، أحد الأعلام، نادرةالزمان صاحب التصانیف علی ضعف فیه (البته ضعف او را به خاطر شیعه بودنش دانسته است.)
ابن عقده دویست و پنجاه هزار حدیث را با سند حفظ کرده بود.(2)
در تنقیح المقال، شرح حال احمد بن یوسف بن یعقوب ابوالحسن جعفی آمده است: «لم اقف فی ترجمة الرجل إلا علی روایة احمد (ابن عقده) و محمّد بن عبدالله الهاشمی عنه و روایته من محمّد بن زید النخعی.»(3)
2 ـ بهبهانی میگوید: احمد بن یوسف، از زعفرانی (محمّد بن اسماعیل زعفرانی)،
روایت نقل کرده و همین معنا حاکی از وثاقت اوست که صغرای دلیل است. و کبرای دلیل این است که هر کس از او روایت کرده مورد وثوق است.
نجاشی، در مورد زعفرانی میگوید: «ثقةٌ عینٌ روی عن الثقات و رووا عنه.»(1)توثیق عام دارد با این مقدمات، باز هم از دیدگاه ما توثیق نشد و تصریح بر وثاقت، حاصل نگشت. چون به صورت قضیه مهمله: میگوید: ثقات از او روایت کردهاند و نمیگوید: هر که از او نقل کرده، ثقه است.
3ـ و در شرح حال جمیل بن درّاج گفته شده: له کتابٌ و أصلٌ، یعنی او دارای کتاب واصلی بوده است، این مورد نیز، تصریح بر وثاقت ندارد.
4ـ گفتهاند: او جزء مشایخ حدیث است، این گفته نیز تصریح بر وثاقت نیست.
فرزند مامقانی با جمع بندی این موضوع، گفته است: «الإنصاف أنّ المعنون (احمد بن یوسف) لمّا کان ذا کتاب و ذا أصل، و شیخ الروایة، و روایة الثقات الأجلاّء عنه، إن لم یفد ذلک کلّه فی وثاقتة، فلا أقلّ من استفادة حسُنِه و جلالته» ولی ما نتیجهای بر وثاقت او نگرفتیم.
5ـ مامقانی اسماعیل بن مهران را ثقه و مورد اعتماد دانسته است.(2)و در شرح حال حسن بن علی بن ابی حمزه بطائنی میگوید: «واقفی ابن واقفی، ضعیف فی نفسه و أبوه أوثق منه.(3)» ابن غضائری میگوید: من از خدا شرم میکنم، از این شخص حدیث نقل کنم با این که تعریض امام رضا علیه السلام درباره او معروف است که فرمود: «أنت و اصحابک کالحمیر» نظر ما نسبت به کتاب غضائری، منفی است، از این رو، به سخن او اکتفا نمیکنیم. صاحب تنقیحالمقال به گفته او استناد کرده؛ ولی مطالب دیگری نیز دارد، از جمله:
«تَلَخّص من ذلک کله: إن الرجل غیر معدَّل و لا موثَّق و لا ممدوح بل مطعون فیه طعناً قادحاً فیه، و قد ورد مثل هذا الطعون فی أبیه فاللازم ترک روایات الرجل، إذ لاأقل من کونه واقفی غیر موثّق فیکون من الضعاف …»(4)
اصل وجود یمانی و جزء علامات حتمیّه ظهور امام زمان علیه السلام بودن وی، مورد تردید نیست، زیرا روایات مربوط به وی لااقل به حدّ استفاضه میرسد و ظاهراً اهل سنّت نیز آن را نقل کردهاند. در فَتِن سلیلی و فَتِن ابن حمّاد و … نامی از یمانی بردهاند. اما آیا ما نسبت به یمانی مسئولیتی داریم؟ آیا پرچم او پرچم هدایت است؟ آیا باید از او پیروی و حمایت کرد؟ ظاهر و معروف در بین ما این است که باید از او تبعیت کرد، امّا به چه دلیل؟
این ادعا و اعتقاد، ظاهراً مُثبِت قوی ندارد، زیرا به چند روایت در این رابطه استناد شده که نمیتوانیم به آنها اعتماد کنیم از جمله:
روایت اول: روایت نعمانی، که نتوانستیم سند آن را تصحیح کنیم.
روایت دوم: روایت شیخ طوسی در غیبت(1)که مجلسی نیز آن را نقل کرده است:
«عنه (الفضل)، عن سیف بن عمیرة، عن بکر بن محمّد الأزدی، عن أبی عبدالله علیه السلام قال: خروج الثلاثة. الخراسانی و السفیانی و الیمانی فی سنة واحدة فی شهر واحد فی یوم واحد، و لیس فیها رایة بأهدی من رایة الیمانی یهدی إلی الحق.»(2)
این روایت نیز مشکل سندی دارد اما بکر بن محمّد أزدی: «ثقة، وجهٌ فی هذه الطائفة من بیت جلیل بالکوفه.»
و اما سیف ابن عمیره: را نجاشی توثیق کرده (ولی در کتاب موجود و فعلی نجاشی نیست) بلکه به نقل از نجاشی در بعضی از نسخههای ابن داوود و مجمعالرجال قهپانی و خلاصه علاّمه و نسخهای که میرزا در رجال کبیر دارد، وی توثیق شده است. کشّی نیز ایشان را در کتاب اختیار معرفةالرجال توثیق کرده؛ ولی در رجال شیخ طوسی توثیق نشده است. ابن شهرآشوب گفته او از یاران امام کاظم علیه السلام و ثقه امّا واقفی مذهب بوده است.
1ـ وی امام رضا علیه السلام را درک نکرده، بنابراین نمیتواند واقفی مذهب باشد.
2ـ شهید ثانی، سیف را تضعیف کرده و شاید تضعیف او ناشی از اتهام واقفی بودن سیف باشد، البته ما واقفی بودن وی را منتفی دانستیم.
3ـ نام سیف بن عمیره در بیش از 297 سند روایت کتب اربعه آمده و چنین شخصی نمیتواند ضعیف باشد. بر این اساس او از نظر ما ثقه است.
اما در کلمه «عنه» که در ابتدای سند آمده مرجع ضمیر کیست؟ آیا فضل بن شاذان است یا شخص دیگر؟
بعضی گفتهاند: مرجع ضمیر ابن أبیعمیر است. زیرا:
اولاً: فضل از جمله کسانی نیست که از سیف بن عمیره روایت کرده باشد.
ثانیاً: به گفته آقای خویی طریق شیخ طوسی به فضل بن شاذان، اشکال سندی دارد: «کما أنّ کلا طریق الشیخ ضعیف، الأول بعلی بن محمّد بن قتیبه. و الثانی بحمزة بن محمّد و من بعده» اگر گفته شود: شیخ در تهذیب، به فضل، طریقی صحیح دارد، چنان که آقای خویی میگوید: «طریق الشیخ إلیالفضل فی المشیخه صحیح.» (مشیخه را در آخر تهذیب ذکر کرده است.) در پاسخ دو جواب میدهیم:
1 ـ این روایت در تهذیب نیامده؛ بلکه در کتاب غیبت است و طریق مشیخه مربوط به روایات تهذیب است. مگر بنحو تحویل سند.
2 ـ تمام روایات شیخ طوسی از فضل، از طریق مشیخه نیست؛ بلکه تنها بعضی روایاتش از این طریق است شیخ طوسی گفته است: «و من جملة ما ذکرته عن الفضل بن شاذان ما رویته بهذا الإسناد: محمّد بن یعقوب، عن علی بن ابراهیم، عن أبیه و محمّد بن اسماعیل عن الفضل بن شاذان.» این طریق صحیح است؛ ولی روایت الغیبة از این طریق نیست. ظاهراً حدیث دیگری از منابع شیعی به این تفصیل نداریم و روایات مربوطه، مشکل دارند، دقت شود.
روایت سوم: امّا عبارت روایتی که در بحار(1)آمده است: «روی البُرسی فی مشارق الأنوار، عن کعب بن الحارث قال: … ثم یخرج ملک من صنعاء الیمن، أبیض کالقطن، اسمه حسین او حسن فیذهب بخروجه غمر الفتن، فهناک یظهر مبارکاً زکیّاً، و هادیاً مهدیّاً، و سیّداً علویّاً، فیفرّج الناس إذا أتاهم بمنّ الله الذی هداهم، فیکشف بنوره الظلماء، و یظهر به الحق بعد الخفاء و …»
1) بحارالانوار، ج 51، ص 163.
بررسی سند:
این روایت را کعب بن حارث نقل کرده که در تمام کتب رجالی نامی از او نیست و (مهمل است) افزون بر این که از معصوم نقل نکرده؛ بلکه از خودش بیان کرده است.
علاّمه مجلسی درباره آقای بُرسی نویسنده کتاب مشارق الأنوار گفته است: «لا اعتمد علی ما ینفرد به»(1)، یعنی مجلسی خود، نیز به حافظ برسی اعتماد ندارد.
البته علاّمه امینی حافظ بُرسی را تأیید کرده؛ ولی سیّد محسن امین در اعیانالشیعه او را رد میکند.(2)
در کتاب نهجالخلاص، نوشته آقای فتلاوی؛ روایاتی از امیرالمؤمنین علیه السلام درباره حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف وارد شده است. در ص 496 این کتاب پنج روایت از علی علیه السلام در مورد یمانی نقل کرده است، که بعضی صراحت و بعضی در این موضوع، ظهور دارند؛ ولی از دیدگاه ما این روایات نیز از نظر سند صحیح نیستند. و همه بر اصل ظهور و وجود یمانی دلالت دارند؛ ولی درباره خصوصیات او و وجوب پیروی از وی ظهور ندارند. در واقع ممکن است بگوییم اصل یمانی متواتر است.
روایت چهارم: از ابنالحنفیه نقل شده که گفت: «إنّ علی ابن ابیطالب قال یوماً فی مجلسه … و یسیر الجیش القحطانی (یمانی) حتی یستخرج الخلیفة و هو کاره خائف فیسیر معه تسعة آلاف من الملائکة معه رایة النصر.» این روایت از ملاحم ابن منادی(3)که از مصادر ملاحم ابن طاووس است و کنزالعمال(4)، نقل شده است.
البته باید ببینیم ملاحم ابن منادی چه اندازه دارای اعتبار است؟
روایت پنجم: «مقاتل عن علی علیه السلام عن رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم: رجل منّا اهلالبیت یبایع له بین زمزم و المقام یرکب إلیه اهل العراق و أبدال الشام و نجباء اهل مصر و نصیر أهل الیمن عدتهم عدّه أهل بدر.» این روایت، از دلائلالامامه طبری نقل شده است. مقاتل و طریق به او، ضعیفاند.
روایت ششم: «عن ابیعبدالله علیه السلام عن امیرالمؤمنین: ثم ینهض الیمانی لمحاربة السفیانی و یقتل النصرانی ثم یظهر أمیرالأمرة، قاتل الکفرة، السلطان المأمول، الذی تحیّر فی غیبته العقول و هو التاسع من ولدک یا حسین(1)
آن گاه یمانی به نبرد با سفیانی برمیخیزد و نصرانی را به قتل میرساند سپس سردار سرداران، کشنده کافران، فرمانروای مورد انتظاری که عقلها در نهان زیستیاش مات و مبهوت گشته، ظهور خواهد نمود. ای حسین! وی نهمین فرزند از دودمان توست.»
روایت هفتم: «أصبغ بن نُباتة قال خطب علی علیه السلام خطبة و ذکر المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، قال ابوخالد الکلبی (الکابلی) صِفهُ لنا یا امیرالمؤمینن. فقال: إنّه أشبه الناس خَلقا و خُلقا و حُسناً برسولالله صلی الله علیه و آله و سلم، ألا أدلّکم علی رجاله و عددهم، ثم أخذ یعدِّد و یعیّن مناطقهم و بلدانهم … یفتح الله له خراسان و یطیعه أهل الیمن و تُقبِل الجیوش أمامه من الیمن، فرسان همدان و خولان(2)
اصبغ بن نباته میگوید: امام علی علیه السلام طی خطبهای از [حضرت] مهدی یاد کرد. ابو خالد کابلی عرضه داشت: ای امیر مؤمنان! او را برایمان توصیف نما. حضرت فرمود: وی از جنبه آفرینش و اخلاق و زیبایی، شبیهترین فرد به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. آیا میخواهید شما را از وضعیت یاران او و تعداد آنها آگاه سازم؟ سپس به شمارش پرداخت ـ در ادامه فرمود: ـ خداوند، خراسان را برای او میگشاید و مردم یمن از او فرمانبرداری میکنند و لشکریان آنها رو میآورند و پیشاپیش آنها، شهسوارانی از قبایل هَمْدان و خولان، در حرکتند.» اصبغ بن نُباته از نظر ما مقبول است؛ ولی سند این روایت عامی است.(3)
روایت هشتم: «و باسناده، عن اسحاق یرفعه إلی الأصبغ بن نُباته قال: سمعت امیرالمؤمنین علیه السلام یقول للناس: سلونی قبل أن تفقدونی … فبینا هم علی ذلک إذ أقبلت خیل الیمانی و الخراسانی یستبقان کأنّهما فرَسَا رهان شُعث غُبر جُرد، اصلاب نواصی و أقداح اذا نظر إلیهم احدکم ضرب الارض بباطن رجله … فیقول أحدهم؛ لاخیر فی مجلسنا بعد یومنا هذا. اللهم فإنّا التائبون، و هم الأبدال الذین وصفهم الله فی کتابه العزیز: انّ الله یحب التّوابین و یحب المتطهّرین(4)و نظراؤهم
من آل محمّد و …؛(1)
اصبغ بن نباته اظهار میدارد: از امیر مؤمنان علیه السلام شنیدم به مردم میفرمود: پیش از آن که مرا نیابید آن چه را میخواهید از من بپرسید ـ در ادامه آمده است ـ آنان در همان حال بسر میبرند که ناگهان سپاهیان یمانی و خراسانی بدان سو رو میآورند و چونان دو اسب در حال مسابقه، بر یکدیگر پیش میگیرند: ژولیده و غبارآلود و سواره از راه میرسند جمجمههایی ستبر و نیزههایی استوار با خود دارند. فردی از آنان اظهار میدارد: از امروز به بعد، از پای نشستن به صلاح ما نیست. خدایا! به درگاهت توبه مینماییم. این افراد همان شخصیتهای نیک سرشتیاند که خداوند در کتاب عزیزش آنان را چنین توصیف فرموده است: (خداوند، توبه کنندگان و پیراستگان را دوست دارد) مصداق این افراد، در آیه از خاندان پیامبر میباشند.»
بحث ما در بررسی روایاتی است که حرکت و شخص یمانی را تأیید میکند.
روایت نهم: شیخ طوسی در امالی آورده است: «عن ابیعبدالله علیه السلام قال: لمّا خرج طالب الحق، قیل لأبیعبدالله علیه السلام: ترجو أن یکون هذا الیمانی فقال: لا، الیمانی یوالی علیّاً و هذا یبرأ منه.»(2)این روایت میتواند دلیل بر این باشد که یمانی چهرهای مثبت است.
همین روایت در بحار(3)از مجالس طوسی آمده؛ ولی در آن آمده است که: «یتوالی علیا» یعنی تظاهر به پیروی علی میکند.
اما سند این حدیث «أخبرنا الحسین بن ابراهیم القزوینی، قال أخبرنا محمّد بن وهبان الهنائی البصری، قال حدّثنی احمد بن ابراهیم بن احمد، قال أخبرنی ابو محمّد الحسن بن علی بن عبدالکریم الزعفرانی، قال حدّثنی احمد بن محمّد بن خالد البرقی قال: حدّثنی أبی، قال حدّثنی محمّد بن أبی عمیر، عن هشام بن سالم، قال ابو عبدالله علیه السلام: …»
1 ـ حسین بن ابراهیم قزوینی: شیخ طوسی در شرح حال أبیغندر نسبت به او گفته که: «او دارای اصلی است که حسین بن ابراهیم قزوینی از او نقل کرده است.(4)
2 ـ در امالی شیخ طوسی بیش از پنجاه 50 مورد از او روایت نقل شده است.
3 ـ وی از جمله مشایخ شیخ طوسی است. آیا این جایگاه برای وثاقت او کافی است؟ فرزند مامقانی تلاش کرده وی را توثیق کند(1): و چنین میگوید: «یظهر من شیخوخته للشیخ الطوسی و إعتماده علیه، و من مضمون روایته، کون المعنون من علمائنا الأبرار، فهو من علمائنا الأبرار. و روی احادیث الأئمة علیه السلام فهو عند من یری وثاقة المشایخ لابد من عدّه ثقة، و إلاّ فهو فی أعلی مراتب الحسن و روایاته تعدّ من الحسان.»(2)آری، بعضی گفتهاند «حَسَن» است و ما نیز مخالفتی نداریم.
2 ـ محمّد بن وهبان: نجاشی وی را ثقه میداند. علاّمه او را توثیق کرده و آن را به کشّی نسبت داده است. علاّمه مجلسی نیز وی را توثیق کرده و توثیقات متأخرین علیالمبنی است یعنی،چون: حدسی است نه حسّی.
3 ـ احمد بن ابراهیم بن احمد: وی مشترک بین ابن معلّی (ثقه) و ابوالعباس حسینی است که این فرد نیز ثقه است. و در اینجا منظور همان ابن معلّی است که شیخ طوسی او را توثیق کرده است. فرزند مامقانی نیز شرح حال و توثیق او را بیان کرده است.(3)
4 ـ حسن بن علی زعفرانی: این شخص گاهی به نام حسن بن علی و گاهی حسین بن علی در کتب ذکر شده و منظور یک نفر است؛ ولی در هیچ موردی از کتب رجال مطرح نشده است.
مامقانی درباره او چنین نوشته است: «لیس للمعنون ذکر فی الکتب الرجالیه، إلاّ أن روایاته سدیدة، و قلنا سابقاً بأنّه إمامی حسن.» سپس میگوید: «یظهر من روایاته أنّه من الشیعه الإمامیة و اِنّی أعدّه حسناً لمضمون روایاته و کثرتها و کونها سدیدة و عمل بها فینبغی الجزم بحسنه و إن کان قد أهمل ذکره علماء الرجال.»(4)
از دیدگاه ما وی، فردی مهمل است، زیرا مجموع روایاتی که شیخ طوسی از او نقل کرده پنج روایت و مجموع روایاتی که شیخ مفید از او آورده 16 روایت است، این تعداد روایت، زیاد نیست. گرچه زعفرانی مهمل است؛ ولی بقیه سند مشکل ندارد.
بنابراین، ما در مورد یمانی نمیتوانیم به این روایات اعتماد کنیم، زیرا هیچ یک از آنها خالی از اشکال سندی نبودند. و اکثراً نیز صراحت بلکه ظهور در تأیید یمانی ندارند.
1 ـ کلینی رحمة الله «محمّد بن یحیی، عن احمد بن محبوب، عن یعقوب السراج، قال: قلت لأبیعبدالله علیه السلام: متی فرج الشیعة؟ قال: إذا اختلف ولد العباس و وَهی سلطانهم و طمع فیهم من لم یکن یطمع فیهم و خلعت العرب أعنّتها و رفع کل ذی صیصیة صیصیته و ظهر الشامی، و أقبل الیمانی و تحرّک الحسنی، و خرج صاحب هذا الأمر من المدینة إلی مکه بتراث رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم.»(1)مجلسی(2)میگوید این حدیث صحیح است.
2 ـ صدوق قدس سرّه … «عن محمّد بن مسلم الثقفی الطحّان قال: دخلت علی أبی جعفر محمّد بن علی الباقر علیه السلام و أنا ارید أن أسئله عن القائم من آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم، فقال لی مبتدئاً: …» تا آخر حدیث که فرمود: «و إنّ من علامات خروجه خروج السفیانی من الشام و خروج الیمانی (من الیمن) و صیحة من السماء فی شهر رمضان، و مناد ینادی من السماء باسمه و اسم أبیه.»(3)
3 ـ نعمانی آورده است: «محمّد بن همام، عن الفزاری، عن علی بن عاصم، عن البزنطی، عن أبیالحسن الرضا علیه السلام إنه قال: قبل هذا الأمرالسفیانی و الیمانی و المروانی و شعیب بن صالح فکیف یقول هذا هذا.»(4)
4 ـ شیخ طوسی در کتاب غیبت، از محمّد بن مسلم، از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: «یخرج قبل خروج القائم. المصری و الیمانی.»(5)
5 ـ شیخ طوسی از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود است: «خروج الثلاثة: الخراسانی و السفیانی و الیمانی فی سنة واحدة، فی شهر واحد و فی یوم واحد، و لیس فیها رایة أهدی من رایة الیمانی یهدی إلیالحق.»(6)
6 ـ شیخ صدوق از میمون البان از امام صادق علیه السلام نقل کرده که فرمود: «قال: خمس قبل قیام القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف: الیمانی و السفیانی و المنادی ینادی من السماء و خسف بالبیداء و قتل نفس
الزکیّه.»(1)
روایتی را سلمی مقدّسی(2)به نقل از سنن دانی در تأیید یمانی آورده که حدیثی مفصل است و در مورد فِتَن و ملاحم بیان شده که تنها به نکته مورد نیاز اشاره میکنیم:
هنگامی که ترکها (چین) بر شما یورش ببرند و لشکرها علیه شما بسیج شود و خلیفه شما ـ همان که ثروت جمع میکرد ـ بمیرد، و فردی ناتوان جانشین وی گردد و پس از دو سال او بر کنار شود و روم ـ اروپا ـ با ترک ـ چین ـ مخالفت کنند و جنگها سرزمین را فرا گیرد.
و منادی درب دروازه دمشق ندا دهد: وای از شری که به عرب نزدیک میشود و در قسمت غربی مسجد آن زمین فرو میرود و دیوار مسجد فرو ریزد و سه نفر ادعای حکومت میکنند و یکی از خاندان ابوسفیان که طائفه کلب با او همراهی میکنند و مردم دمشق را محاصره میکند و اهل مغرب به مصر مهاجرت میکنند و این علامت روی کار آمدن حکومت سفیانی است و قبل از آن شخصی قیام کرده و مردم را به ولایت آل محمد فرا میخواند و ترکها شمال عراق را اشغال و روم فلسطین را تصرف میکنند.
از جمله عمار بن یاسر فرمود: «… إذ إنسابت علیکم الترک و جهزّت الجیوش علیکم و مات خلیفتکم الذی یجمع الأموال و یستخلف من بعده رجلا ضعیفاً فیخلع بعد سنتین و یخالف الروُم الترک و تظهر الحروب فی الأرض و ینادی مناد علی سور دمشق: ویل للعرب من شرٍّ قد اقترب، یخسف بغربّی مسجدها حتی یخّر حائطها، یخرج ثلاث نفر بالشام کلّهم یطلب الملک، رجل أبقع و رجل أصهب و رجل من أهلبیت أبی سفیان، یخرج و معه کلب (طائفة کلب)، یحصر الناس بدمشق و یخرج أهل المغرب ینحدرون إلی مصر، فإذا دخلوا فتلک أمارة السفیانی یخرج قبل ذلک من یدعو لآل محمّد صلی الله علیه و آله و سلمینزل الترک الجریزه (شمال عراق) و ینزل الروم فلسطین.»(3)
این روایت در کتب شیعه نیامده و شخص عثمان بن سعید اموی دانی صاحب
سنن، متولد 371 متوفّای 444 هـ.ق مجهول یا مهمل است و در منابع رجالی ما سخنی از ایشان به میان نیامده؛ ولی عامّه از او تجلیل کردهاند. ذهبی میگوید: الامام الحافظ … عالم الأندلس.
مغامی میگوید: «کان مجاب الدعوة مالکَی المذهب» حمیدی گفته است: «محدّث مُکثِر …» ابن بشکوال گفته: «أحد الأئمّة فی علوم القرآن … کان دیّناً فاضلا ورعاً سُنیّاً.» ابن عبید حجری از بعضی نقل میکند: «لم یکن فی عصره و لابعد عصره أحد یضاهیه.»(1)
دانی، مشکلی نیز با این ابن حزم داشته، چون معاصر بودهاند و با یکدیگر منافره شدیدی داشتهاند.
در فتن ابن حمّاد آمده است: «صاحبُ رومیّة رجلٌ من بنی هاشم إسمه أصبغ بن زید»(2)، بعضی گفتهاند: «إسمه أصبغ بن یزید» ابن حمّاد نَسَبش را گفته است: «قریشی، هاشمی، قحطانی.»(3)
نُعَیم در فِتَن گفته: «یخرج من قریة یقال لها … خلف صنعاء، أبوه قرشی و اُمّهُ یمانیّة.»(4)بعضی گفتهاند: وی قحطانی است چون یمنیها همه قحطانیاند. و وطن او همان یمن است. فتح روم و قتل قریش به دست اوست، «علی ید الیمانی یقتل قریش.»(5)
دو نکته:
1ـ نواصب، بخصوص امویان، نسبت به یمانیها دیدگاه صددرصد منفی دارند؛
2ـ روایات ما اصل خروج یمانی را تأیید میکنند؛
ولی ما نسبت به این گونه روایات تردید داریم. بنابراین دیدگاه ما این است که اصل خروج یمانی مُسلّم؛ ولی بر حقانیّت او و تکلیف ما در برابر وی و تبعیت از او دلیلی قطعی نداریم.
در بحث حدیثشناسی، روش ما بررسی موضوعی احادیث مهدویّت است نه تجزیهای. در روش تجزیهای؛ متون احادیث شیعه یا سنّی به ترتیب، یک به یک بررسی میشود؛ البته آشنایی با متون احادیث، فقهالحدیث و مدارکِ حدیث ضروری است؛ ولی به دلیل حجم و تعداد زیاد احادیث؛(1)روش تجزیهای و رسیدگی به هر یک از این متون، به این نحو است که موضوعاتی مانند حکومتهای بعد از حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف یا داستان حضرت نرجس خاتون مادرِ امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف یا قیامهای دوران غیبت یا جزیره خضراء را در روایات و متون و … مورد بحث و بررسی قرار میدهیم. شیوه بحث به گونهای است که در گام نخست؛ متن را در حد امکان، از قدیمترین منبع نقل میکنیم. و در گام دوم، منابع و مصادرِ نقلِ آن روایت از گذشته تاکنون مورد بحث قرار میگیرد؛ زیرا کثرت نقل یا عدم آن، میتواند دلیل و یا مؤیّدی بر اعتنا یا عدم اعتنا باشد. گام سوم؛ بررسی سندی صورت میپذیرد؛ یعنی مشخص میشود که حدیثی از چند طریق رسیده و در آخر به چند تن میرسد و میزان اعتبار راویان تا چه پایه است؟ و در گام چهارم؛ اگر در این رابطه از بزرگان مطالبی در ردّ یا پذیرش متن یا مضمون آن آمده باشد مطرح و در آخر، نتیجهگیری و جمعبندی انجام خواهد پذیرفت.
در این بخش، موضوع بحث ما بررسی سندی زیارت ناحیه است که به گونهای مختصر به آن میپردازیم و قبل از ورود به بحث، لازم است بدانیم که ما دو زیارت، با عنوان «ناحیه» داریم:
1 ـ زیارت الشهداء یوم عاشورا؛
1) ما در معجماحادیث الامامالمهدی با وجود فشردگی زیاد و حذف مکررات و ادغام احادیث متشابه، حدود دو هزار حدیث آوردهایم. البته مستدرکاتی نیز دارد که ممکن است به هزار حدیث برسد؛ یعنی احادیث مهدویت بالغ بر سه هزار حدیث خواهد بود.
2 ـ زیارت الناحیة (مشهور)؛
ابن طاووس در دو کتاب خود الاقبال و مصباحالزائر این زیارات را نقل و زیارت نخست را این گونه روایت میکند(1): «روینا بإسنادنا إلی جدّی أبی جعفر محمّد بن الحسن الطوسی رحمة الله، قال: حدّثنا الشیخ ابوعبدالله محمّد بن احمد بن عیاش، قال حدّثنی الشیخ الصالح ابو منصور بن عبد المنعم بن النعمان البغدادی، قال: خرج من الناحیة سنة اثنین و خمسین و مأتین علی ید الشیخ محمّد بن غالب الاصفهانی حین وفات أبی و کنت حدیث السن و کتبت أستأذن فی زیارة مولای أبیعبدالله علیه السلام و زیارة الشهدا ـ رضوانالله علیهم ـ فخرج إلیّ منه؛ ابو منصور میگوید زمانی که پدرم وفات کرد و در ایام جوانی بودم طی نامهای به ناحیه مقدّسه از حضرتش اجازه رفتن به زیارت امام حسین را خواستم پاسخ نامه توسط محمد بن غالب بدین مضمون رسید که به هنگام زیارت، پایین پای مقدّس که محل دفن علی بن الحسین (حضرت علی اکبر) است رو به قبله قرار گرفته و چنین میخوانی:
بسم الله الرحمن الرحیم: إذا أردتَ زیارة الشهدا ـ رضوان الله علیهم ـ فقف عند رِجلَی الحسین علیه السلام و هو قبر علی بن الحسین ـ صلوات الله علیهما ـ فاستقبلِ القبلة بوجهک فإن هناک حومة الشهدا.(2)و أوم و أشر إلی علی بن الحسین و قل: السلام علیک یا أوّل قتیل من نسل خیر سلیل من سلالة ابراهیم الخلیل صلی الله علیک و علی أبیک إذ قال فیک: قتل الله قوماً قتلوک یابُنی ما أجرأهم علی الرحمن و علی انتهاک حرمة الرسول. علی الدنیا بعدک العفا! کأنّی بک بین یدیه ماثلا و للکافرین قائلا:
أنا علی بن الحسین بن علی***نحن و بیت الله أولی بالنبی
أطعنکم بالرمح حتی ینثنی***أضربکم بالسیف أحمی عن أبی
ضرب غلام هاشمی عربی***والله لایحکم فینا ابن الدعی
حتی قضیت نحبک و لقیت ربّک. أشهد أنّک أولی بالله و برسوله و أنّک ابن رسوله و ابن حجّته و أمینه حَکَم الله لک علی قاتلک مرة بن منقذ بن النعمان العبدی لعنه الله و أخزاه و من شرکَه فی قتلک.»
سند زیارت
این زیارت را شیخ مفید و سیّد مرتضی با حذف سند در بخش زیارات عاشورا نقل کردهاند. همچنین ابن طاووس در اقبال از ابومنصور بغدادی روایت کرده که نقل او گذشت. و اکنون به بحثهای سندی و بررسی اشکالهای وارده میپردازیم.
تاریخ صدور توقیع، سه سال قبل از ولادت امام زمان علیه السلام است.
پاسخ
1ـ ممکن است در نوشتن تاریخ، یا در خواندن و قرائت، اشتباهی رخ داده باشد و عدد شش را به اشتباه پنج خوانده باشند؛ یعنی تاریخ صدور آن، سال 262 هـ.ق باشد.
2ـ امکان دارد این زیارت، از امامین عسکریین علیهما السلام باشد؛ زیرا در سند، تصریح نشده این زیارت، از ناحیه امام عصر است و تنها، تعبیر «عن الناحیة المقدّسة» آمده است.
ب ـ وجود افراد مجهول در سند
در سلسله سند این توقیع، افرادی مجهولالحال وجود دارند که عبارتند از:
1 ـ محمد بن احمد بن عیاش؛
2 ـ ابو منصور بغدادی؛
3 ـ محمد بن غالب اصفهانی؛
پاسخ این است که: برخلاف اشکال سندی، در تأیید این نقل چند قرینه وجود دارد از جمله:
1 ـ این متن، در بردارنده برخی معارف و اخلاقیات و نکات تاریخی است که با مضامین دیگر ادعیه و زیارات و نصوص معتبر مطابقت دارد و نمیتوان تنها به دلیل ضعف سندی، به آسانی از آن دست برداشت. شاید این روایت، نظیر زیارت جامعه باشد که سند آن از نظر فنی دارای اشکال است و محمد بن موسی نخعی، راوی آن، مجهول است؛ ولی بزرگان ما همانند امام خمینی فرمودهاند: قطعاً این متن زیارت
جامعه، از امام معصوم است و از استادم آیتالله وحید خراسانی شنیدم: این لفظ، از غیر معصوم نمیتواند باشد و قطعاً از امام است. ما بعضی جاها باید از چارچوب تضعیف و توثیقات نجاشی و کشّی خارج شویم.
دعای افتتاح و دعای ندبه نیز همین گونه است (توقیع است)؛ ولی متن دعا به گونهای است که از غیر معصوم صادر نمیشود. و میتوان گفت زیارت ناحیه نیز چنین است.البته اگر آنرا به قصد رجاء بخواند جای هیچ تأملی نیست.
2 ـ این بحث، فقهی و کلامی نیست تا نیاز به بررسی سندی داشته باشد؛ در نتیجه، قاعده تسامح در ادله سنن ـ علیالمبنا ـ مشکل ضعف سند را حل میکند و ما در این گونه بحثها احتمال تقیّه نمیدهیم.
3 ـ این متن، تقریباً با نصوص تاریخی شیعه و سنّی مطابقت دارد. امّا درباره تعداد شهدا که تقریبا 80 نفر را نام برده نیز باید گفت: آری، بعضی از تاریخ نگاران تعداد شهدای کربلا را تا 103 و 113 تن نیز یادآور شدهاند؛ ولی به سبب آن اختلاف نظر و گفتههای گوناگون، نمیتوان این توقیع را کنار گذاشت؛ بلکه باید آن را محور قرار بدهیم یا حداقّل بگوییم تعداد شهدای یاد شده، تنها یکی از گفتههاست.
4 ـ کتب علمای رجال، در مقام توثیق برخی راویان، به فرازهایی از این زیارت استناد میکنند که خود نشانگر آن است که آن را تلقّی به قبول کردهاند.
ابن مشهدی در المزار الکبیر و ابن طاووس نیز در مصباحالزائر آن را روایت کردهاند. علاّمه مجلسی در بحارالانوار(1)، آن را یادآور شده و میفرماید: «الظاهر أنّها من تألیفات السیّد و المفید و لعلّه وصل إلیهما خبر فی کیفیّة الصلاة فإنّ الإختراع فیها غیر جائز.»(2)
ابن طاووس تصریح کرده که سیّد مرتضی، امام حسین علیه السلام را با این عبارات، زیارت میکرده است: «زیارة بالفاظ شافیة یذکر فیها بعض مصائب یوم الطف یزار بها الحسین علیه السلام.»
البته معنای این عبارت، این نیست که الفاظ و عبارات از خودش باشد؛ زیرا برای
مثال: اگر در کتاب روضةالمتقین(1)ملاحظه میکنیم مجلسی اوّل (مولی محمدتقی) گفته است: من در مدتی که در عتبات عالیات بسر میبردم تنها با این الفاظ ـ زیارت جامعه ـ زیارت میکردم، آیا معنای سخن وی این است که عباراتِ زیارت از خود او است؟
ابن طاووس میگوید: «إنّ المرتضی کان یزور بهذه الألفاظ.» علاّمه مجلسی نیز تعبیر به «الظاهر» دارد؛ ولی در مقابل، ابن مشهدی میگوید: «إنّها صدرت من الناحیة المقدّسة.»
محدّث نوری در خاتمه مستدرکالوسائل(2)میگوید: «کتاب المزار: قال فی البحار: «کتاب کبیر فی الزیارات تألیف محمد بن المشهدی کما یظهر من تألیفات السیّد بن طاووس و اعتمد علیه و مدحه و سمّیناه بالمزار الکبیر» و قال فی الفصل الآخر: «و المزار الکبیر یعلم من کیفیة إسناده أنّه کتاب معتبر و قد أخذ منه السیّدان ابنا طاوس کثیراً من الأخبار و الزیارات(3)و قال الشیخ منتجب الدین فی الفهرست: «ابوالبرکات محمّد بن اسماعیل المشهدی فقیه محدّث ثقة.» و منه یظهر أنّه معدود فی زمرة الفقهاء کما أنّه یظهر من صدر کتابه الاعتماد علی کل ما أودعه فیه و أنّ ما فیه من الزیارات کلّها مأثورة و إن لم یستند بعضها الیهم علیهم السلام فی محله. قال بعد خطبته: «فإنّی قد جمعت فی کتابی هذا من فنون الزیارات للمشاهد و ما ورد فی الترغیب فی المساجد المبارکات و الأدعیه المختارات و ما یُدعی به عقیب الصلوات و ما یناجی به القدیم تعالی من لذیذ الدعوات فی الخلوات و ما یلجأ الیه من الأدعیة عند المهمّات ممّا اتصلت به من ثقات الروات إلی السادات و حثنی إلی ذلک ایضا …؛
علامة مجلسی درباره این کتاب در بحارالانوار میگوید: کتاب بزرگی است درباره، زیارات و چنان که از نوشتههای سیّد بن طاووس به دست میآید، این کتاب از تألیفات محمد بن مشهدی است و ابن طاووس بر این کتاب، اعتماد نموده و از آن تمجید کرده است. و ما «مجلسی» آن را «المزارالکبیر» نامیدیم.
مجلسی در فصل دیگری از بحارالانوار گفته است: از وضعیت إسناد آن چنین استفاده میشود که کتاب معتبری است و دو سیّد [رضیالدین و عبدالکریم]
ابن طاووس، زیارات و روایات بسیاری از این کتاب نقل کردهاند و شیخ منتجبالدین در فهرست خود، درباره ابن مشهدی گفته است: ابوالبرکات محمد بن اسماعیل مشهدی، فقیه، محدث و مورد وثاقت است.» و از عبارات ریاض العلماء و دیگران استفاده میشود که ابن مشهدی در زمره فقها بوده و از مقدمه کتاب المزارالکبیر بر میآید تمام آن چه در کتاب خود آورده، مورد اعتماد او است. و تمام زیارات این کتاب، از معصومین رسیده است؛ هر چند بعضی از آنها را در جای خود، به امام معصوم، نسبت نداده است.
مؤلف پس از خطبه کتاب خود چنین نوشته است: در این کتاب، زیارات مختلفی را درباره مشاهد مشرّفه و نیز درباره تشویق و ترغیب به مساجد، ادعیه برگزیده، تعقیب نمازها، مناجات با خداوند، نمونهای از دعاهای روحبخش و دعاهایی برای امور مهم و عظیم آوردهام. این ادعیه را به سند خود از راویان شیعه که به ائمه اطهار میرسند، نقل کردهام.
محدّث نوری در پایان نیز تکرار میکند: «و یظهر منه أنّه من أعاظم العلماء واسع الروایة، کثیر الفضل معتمد علیه، کما أنّه یظهر ممّا ذکرنا من خطبة کتابه أنّ کل ما فیه من الدعوات و الزیارات، مأثورة عنهم علیهم السلام و منها أعمال مسجد الکوفه و الزیارات مختصة بأبی عبدالله علیه السلام فی الأیّام المخصوصة؛ از سخنان مجلسی چنین برمیآید که ابن مشهدی از علمای بزرگ و آگاه به روایت و صاحب فضل و مورد اعتماد است. از مقدمه خطبه مؤلف نیز چنین برمیآید که تمام آنچه در این کتاب، از مجموعه زیارات و دعاها آمده، از جمله اعمال مسجد کوفه و زیارتهایی که به امام حسین علیه السلام در روزهای ویژه اختصاص دارد از ائمه اطهار رسیده است.»
بنابراین، محمد بن مشهدی فردی مورد اعتماد است و بحثی پیرامون او نیست و ایشان گفته است هر چه میآورم به سند و راههای موثق از امامان است. از جمله زیارتهایی که وی نقل کرده، همین زیارت ناحیه مقدّسه است.
در ادامه، چهار محور را مورد بحث قرار میدهیم:
1 ـ آشنایی با مؤلف؛
2 ـ آشنایی با کتاب؛
3 ـ بررسی شبهات؛
4ـ ذکر منابع.
وی محمد بن جعفر بن علی مشهدی حائری، معروف به ابن المشهدی است. ولادت او در سال 510 هـ.ق بوده و در سال 573 هـ.ق کتاب مزار را به پایان رسانده و تا 594 هـ.ق نیز در قید حیات بوده است.(1)
او از محضر بیست و هفت استاد، کسب فیض کرده که همه از علمای مورد اعتمادند. ابن شهرآشوب، شاذان بن جبرئیل، عبدالله جعفر دوریستی، ابن زهره و ورّام ابن ابی فراس نخعی، از جمله اساتید وی میباشند.
سیّد فخار بن معد موسوی (راوی صحیفه سجّادیه) و ابن نما (استاد محقق حلّی)، از جمله شاگردان وی هستند.
از امتیازات ابن مشهدی این است که طریق وی به شیخ مفید، بسیار کوتاه است. او با سه واسطه و گاهی با دو واسطه و بعضاً با یک واسطه به شیخ مفید میرسد. عمده طریق وی، ابن منصور نقّاش موصلی، از [الشریفالنقیب] محمّدی است. گاهی نیز از شاذان بن جبرئیل، از محمد بن موسی بن جعفر دوریستی، از جعفر بن محمد دوریستی نقلِ روایت میکند. و گاهی به جای شاذان، عدل بن دوریستی، آمده است. او طریق دیگری نیز از: محمّد طبری، حسن بن محمد و ابوجعفر دارد.
ابن مشهدی، از همان آغاز به تحصیل پرداخت و در کمتر از 20 سالگی دروس عالیه را آغاز کرد. کتاب مُقنعه را نزد استاد خود، ابن منصور نقّاش خواند.
از مطالب فوق نتیجه میگیریم که وی شخصیتی معمولی نیست؛ به ویژه با توجه
1) طبقات اعلام الشیعة، ج 3، ص 252.
به اظهارنظر بزرگان ما درباره شخصیت وی.(1)
اینک نمونهای از سخنان بزرگان:
شهید اوّل (متوفای 786 هـ.ق): «الشیخ الإمام السعید.»(2)
شیخ حُرّ عاملی: «کان فاضلا محدّثاً صدوقاً.»(3)
محدّث نوری: «الشیخ الجلیل السعید المتبحّر مؤلف المزار المشهور … الذی اعتمد علیه أصحابنا الأبرار»(4)«یظهر منه أنّه من أعاظم العلماء واسع الروایة کثیر الفضل، معتمد علیه.»(5)
شیخ عبّاس قمی: «الشیخ الجلیل السعید المتبحّر عظیم المنزلة و المقدار.»(6)
سیّد محسن امین (1371 هـ): «شیخ جلیل متبحر متحدّث صدوق.»(7)
مدّرس: «از کبار محدثین امامیه است؛ بسیار جلیلالقدر و عظیمالمنزلت است.»(8)
آقا بزرگ تهرانی: «عالم جلیل واسع الروایة.»(9) آیتالله وحید خراسانی میگوید: «اعتمادنا علی المزار المشهدی نتیجة لاعتماد السیّد عبدالکریم (ابن طاووس) و ولده علیه؛(10)یعنی اعتماد ما بر کتاب مزار مشهدی به لحاظ اعتماد سیّد بن طاووس و فرزند او بر این کتاب است».
علاّمه مجلسی: «المزار الکبیر، یعلم من کیفیة اسناده أنّه کتاب معتبر و قد أخذ منه السیّدان ابنا طاووس کثیراً من الأخبار و الروایات؛(11)از چگونگی سندهای آن چنین استفاده میشود که کتابی معتبر است و دو فرزند طاووس [سیّد رضیالدین و سیّد عبدالکریم] روایات زیادی از این کتاب نقل کردهاند.»
1) بحار الانوار، ج 107، ص 21 ـ 45 و خاتمة مستدرک الوسائل، ج19، ص 364.
2) اجازات بحار الانوار، ج 104، ص 196.
3) امل الآمل، ج 2، ص 252 و خاتمة مستدرک الوسائل، ج 19، ص 364.
4) خاتمة مستدرک الوسائل، ج 21، ص 19.
5) خاتمة مستدرک الوسائل، ج 19، ص 363.
6) الکنی و الالقاب، ج 1، ص 409.
7) اعیان الشیعه، ج 9، ص 202.
8) ریحانة الادب، ج 8، ص 308.
9) طبقات اعلام الشیعة، ج 3، ص 202.
10) صوم عاشورا، ص 48.
11) بحار الانوار، ج 1، ص 35.
کتاب مزار، ظاهراً تلقّی به قبول شده است؛ زیرا تا پیش از آیتالله خویی کسی در اعتبار این کتاب تشکیک نکرده بود. سیّد رضیالدین ابنطاووس (متوفّای 581 هـ.ق) و سیّد عبدالکریم بن طاووس (متوفّای 648 هـ.ق) بر این کتاب اعتماد کردهاند.
علاّمه مجلسی در مقدمه تحفةالزائر(1)میگوید: به نظر قاصر رسیده که با وجود زیارات منقوله از ائمّه به زیارات مؤلَّف علما [یعنی زیارات غیر مأثوره] احتیاجی نیست. این مؤلف [ابن مشهدی] خواست رسالهای تّألیف کند که مأثوره باشد بر ذکر زیارات و ادعیه و آدابی که به اسانید معتبره از ائمّه دین منقول گردیده است. یعنی سخن این است که علاّمه مجلسی قبول دارد این کتاب مأثور است.
در بحارالانوار(2)گفته است: «المزار الکبیر یُعلم من کیفیة إسناده أنّه کتاب معتبر و قد أخذ منه السیّدان ابنا طاووس کثیراً من الأخبار و الرویات.»(3)
محدّث نوری میگوید: «اعتمد علیه أصحابنا الأبرار … یظهر من صدر کتابه الإعتماد علی کل ما أودعه فیه أنّ ما فیه من الزیارات کلّها مأثوره و إن لم یستند بعضها إلیهم فی محله.(4)اصحاب ما بر این کتاب اعتماد کرده … و از مقدمه و ابتدای کتاب برمیآید تمام زیاراتی را که وی در کتاب خود آورده، از معصومین رسیده است، هر چند بعضی از آن را به معصومین نسبت نداده است.»
سیّد محسن امین: «اعتمد علیه الأصحاب.»(5)
شیخ عبّاس قمی: «اعتمد علیه [المزارالکبیر] علمائنا الأبرار، الملقب بالمزارالکبیر فی بحارالانوار.»(6)
مدّرس: کتاب مزار محل اعتماد أکابر است.(7)
آیتالله میلانی میگوید: «و نجد فی زیارة الامام المهدی وصفاً دقیقاً لما جری علی جدّه الحسین؛(8)در زیارت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف توصیف دقیقی از وقایعی را که بر جدّش، امام
حسین علیه السلام گذشته است مییابیم.» گویی وی صدور زیارت از امام علیه السلام را مسلّم دانسته است.
وی(1)میگوید: «و الظاهر أنّ هذه الزیارة من مؤلفات السیّد والمفید ــ و لعلّه وصل إلیهما خبر فی کیفیّة الصلاة فإنّ الاختراع فیها غیر جائز.»
از دیدگاه ما اگر مقصود علاّمه مجلسی این باشد که این زیارت، انشا و ابداع این دو بزرگوار است، صحیح نیست؛ چون مؤلف خود، میگوید: این زیارات مأثورند. مؤلف، در سال 574 هـ.ق این کتاب را نوشته و خود میگوید: «زیارة اخری یختص بالحسین علیه السلام و هی مرویة باسانید و هی أوّل زیارة زار بها المرتضی علم الهدی.»
شاید منشأ اشتباه، همین عبارت باشد که گمان کرده از تألیفات سیّد مرتضی است؛ ولی این جمله، همانند عبارت مجلسی اوّل است که گفته: من در مدتی که در عراق بسر میبردم، تنها زیارت جامعه میخواندم.(2)و این سخن نمیتواند دلیل باشد که زیارت جامعه، تألیف مجلسی اوّل است.
سیّد بن طاووس میگوید: «فی زیارات أبیعبدالله الحسین علیه السلام زیارة بألفاظ شافیة یذکر فیها بعض مصائب یوم الطف یزار بها الحسین. زاره بها المرتضی علم الهدی. مشتمل علی آداب و کیفیات و الصلوة؛(3)در زیارات امام حسین علیه السلام، زیارتی است که با عبارات روشن، مصیبتهای روز عاشورا را بازگو میکند و امام حسین را با این متن، زیارت میکنند. سیّد مرتضی علمالهدی نیز امام حسین را با این زیارتنامه زیارت کرد. و در برگیرنده آداب و روش زیارت و نماز زیارت است.»
معنای عبارت ابن طاووس این نیست که متن زیارت نیز از سیّد مرتضی است؛ از این رو، اگر علاّمه مجلسی چنین برداشتی را کرده باشد، جای تأمل؛ بلکه غیرمقبول به نظر میرسد.
قابل دقت است که محدّث قمی در کتاب گرانسنگ خود نفسالمهموم عباراتی
از این زیارت را بدون هیچ تردیدی، به حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نسبت داده و میگوید: «فکان وصفه الإمام المهدی: کنتَ للقرآن سنداً و للاُمّة عضداً و للرسول ولداً؛ امام مهدی در توصیف امام حسین فرموده است: تو پشتوانه قرآن و بازوی امت و فرزند رسول خدا بودی.»
پاسخ:
1 ـ محدّث قمی، آن را در کتاب نفسالمهموم آورده است.
2ـ این زیارت، براساس نقل ابن مشهدی، از زیارتهای روز عاشورا است و محدّث قمی، در باب زیارت عاشورا، در مقام جستجوی کامل تمام زیارات عاشورا نبوده؛ بلکه تنها دو زیارت را آورده و به همان دو اکتفا کرده است.
3ـ آیا محدّث قمی متعّهد شده تمام زیارات صحیحه را در کتاب خود جمعآوری و غیرصحیح را رها کند و اصولاً آیا کتب اربعه ما چنین تعهدی دادهاند؟
4ـ شاید محدّث قمی، برای تألیف مفاتیحالجنان مبنای خاصی داشته است که این زیارت در این چهارچوب نمیآمده است؛ مانند شریف رضی، که خطبههای امیرالمؤمنین علیه السلام را جمعآوری کرده است. آیا میتوان گفت همه خطبههای حضرت امیر، همین مقدار است؟ خیر؛ بلکه روش وی این بوده است که نهجالبلاغه بنویسد؛ یعنی خطبههایی را که جبنه بلاغی داشته بیاورد. شاید شیخ عباس قمی نیز چنین مبنایی داشته است؛ یعنی زاویه و بُعد خاصی را در نظر گرفته و براساس آن، زیارت عاشورا را آورده است؛ ولی زیارت ناحیه را یادآور نشده؛ هر چند به آن مبنا اشاره نکرده است.
5 ـ مفاتیحالجنان، کتاب جامع و کاملی نیست. محدّث قمی، از 54 دعای صحیفه سجّادیه، تنها یک دعا را آورده است. ابن طاووس در اقبال اعمال شب قدر را مفصل آورده است؛ ولی محدّث قمی به گونهای مختصر بیان کرده است. در بحارالانوار چندین زیارت نقل شده که وی آنها را نیاورده است. به طور کلی شیخ عبّاس قمی، بنا نداشته کتاب کامل و جامعی بنویسد و شاید چنین ادعایی را
نیز نکرده باشد؛ بلکه بنا بر نقلی معروف، وی مفاتیحالجنان را به صورت یادداشت برای خودش نوشته، تا به همراه داشته باشد.
6 ـ شاید وی از به درازا کشیدن سخن پرهیز داشته و به دنبال اختصار بوده است و زیارت ناحیه، با اعمال خاص آن، بسیار طولانی میشود. اگر دعاها و زیارات طولانی و مفصل دیگری را آورده، به این دلیل است که بدل و جایگزین نداشته؛ اما اگر زیارت ناحیه را ذکر نکرده؛ چون بدل و جایگزینی برای آن داشته که همان دو زیارتِ عاشورا است.
آیا میتوان ادّعا کرد زینب کبری علیها السلام و سایر مخدّرات، پس از شهادت جانگداز امام حسین علیه السلام با گیسوان پریشان و بدون روسری و حجاب، سراسیمه از خیمهها بیرون آمدند. آیا این صحنه، با مقام زنان اهلبیت، سازگار است؟
پاسخ:
گیسوی پریشان، با مکشوف بودن سر و بدون حجاب بودن، هیچ تلازمی ندارد؛ زیرا ممکن است ـ و قطعاً نیز چنین است ـ آنان گیسوان خود را به جهت حزن و مصیبت و عزا، زیر چادر و عبا و حجاب کامل پریشان کرده باشند. البته این شیوه بین عرب، رسم بوده است.
از معاصران، تنها آیتالله خویی به کتاب مزار و مؤلف آن، دیدگاهی منفی دارد. روش وی در معجمالرجال این است که افراد موجود در اسناد کتب اربعه را ـ به هر عنوان و لفظ و عبارتی که آمدهاند ـ میآورد؛ برای مثال، برقی را گاهی با عنوان محمد برقی و گاهی محمد بن خالد و … میآورد؛ ولی شرح حال و اظهارنظر را فقط یک جا نقل میکند و این کار، برای تمیز مشترکات بسیار مفید است. آقای خویی، ابن مشهدی را به همین علت در چند جا یادآور میشود.
الف ـ در مقدمه جلد اول، به اعتبار این که میخواهد مبانی رجالی خود را نقل کند، در زمینه توثیقات عام، از ابن مشهدی و کتاب او نیز نام میبرد، زیرا ابن
مشهدی در مقدمه کتاب خود میگوید: «فأنّی قد جمعتُ فی کتابی هذا من فنون الزیارات للمشاهد المشرّفات ـ إلی أن قال ـ مما اتصلت به من ثقات الروات إلی السادات.»
به این مناسبت، آقای خویی در مقدمه کتاب رجالی خود، میگوید: «هذا الکلام منه صریح فی توثیق جمیع من وقع فی إسناد روایات کتابه؛ لکنّه لایمکن الإعتماد علی ذلک من وجهین: 1ـ إنّه لم یظهر اعتبار هذا الکتاب فی نفسه فإنّ محمّد بن المشهدی لم یظهر حاله بل لم یعلم شخصه و إن أصرّ المحدّث النوری علی أنّه محمّد بن جعفر بن علی بن جعفر المشهدی الحائری فإنّ ما ذکره فی وجه ذلک لا یورث إلاّ الظن. 2ـ إنّ محمّد بن المشهدی من المتأخّرین و قد مرّ أنّه لا عبرة بتوثیقاتهم لغیر من یقرب عصرهم من عصره فإنّا قد ذکرنا أنّ هذه التوثیقات مبنیّة علی النظر و الحدس فلا یترتّب علیها أثر؛ این سخن ابن مشهدی صراحت دارد در این که تمام راویان در سلسله سند این کتاب [المزار] موثق میباشند؛ ولی به دو دلیل نمیتوان به این سخن اعتماد کرد؛ 1 ـ اعتبار کتاب روشن نیست؛ چون شخصیت محمد بن مشهدی نامشخص است؛ یعنی مجهول الوصف است؛ بلکه شخص او برای ما مجهول است. هر چند محدّث نوری اصرار دارد ثابت کند مؤلف کتاب، همان محمد بن جعفر بن علی بن جعفر مشهدی حائری است؛ ولی این سخن، تنها موجب ظن و گمان است و اطمینانآور نیست.»
2 ـ توثیقات متأخران، برای ما معتبر نیست؛ چون با حدس و اجتهاد است آن چه از نظر ما معتبر است، حس میباشد.
ب ـ شخصی را به نام محمد بن جعفر بن علی بن جعفر المشهدی الحائری ذکر میکند و درباره او میگوید: «الشیخ الجلیل السعید المتبحّر ابوعبدالله المعروف بمحمّد بن المشهدی و ابن المشهدی مؤلّف المزار المشهور الذی اعتمد علیه أصحابنا الأبرار الملّقب بالمزار الکبیر فی بحارالأنوار ذکره المحدّث النوری(1)فی عداد مشایخ محمد بن جعفر بن نما، ای الثالث من مشایخه.»(2)
ج ـ در ج 15، ص 176 میگوید: «محمّد بن جعفر المشهدی کان فاضلا محدّثاً صدوقاً له کتب یروی عن شاذان بن جبرئیل القمی.»(3)
د ـ در ج 17، ص 56، میگوید: «محمّد بن علی المشهدی ذکر صاحب الوسائل فی مقدمة الوسائل أنّ له کتاب المزار.»
هـ ـ در ج 17، ص 259 میگوید: «محمّد بن المشهدی له کتاب یعرف بالمزار و تقدّم فی المدخل أنَّ المحدّث النوری قد أصرّ فی الفائدة الثانیة من خاتمة مستدرکه التی شرح فیها حال الکتب المأخوذة عنها روایات المستدرک و حال مؤلفیها عند بیان حال کتاب المزار أنّه محمد بن جعفر بن علیبن جعفر المشهدی الحائری و ذکرنا أنَّ ما ذکره فی وجه ذلک لایورث إلاّ الظن فإنّه لم یذکر دلیلا علی ذلک بل ینافیه کلام صاحب الوسائل فی مقدمة الوسائل من أنّ والده علی، و احتمال کونه من النسبة الی الجَدّ یبعده أنَّ علیا المشهدی لم یکن من المعاریف بل لم یعلم أنّه کان من العلماء حتی ینسب حفیده الیه؛ ابن مشهدی کتابی به نام مزار دارد و در مقدمه کتاب اشاره کردیم که محدّث نوری در خاتمه مستدرک ـ در شرح حال مؤلفان منابع کتاب مستدرک ـ اصرار دارد که نویسنده کتاب مزار، محمد بن جعفر بن علی بن جعفر مشهدی حائری است. در پاسخ گفتیم: گفته وی ظنآور بوده و یقینآور نیست، زیرا او در این زمینه دلیلی ارائه نکرده؛ بلکه با گفته حُرّ عامِلی صاحب وسائل، منافات دارد که پدر ابن مشهدی را «علی» ذکر کرده است؛ با این که محدّث نوری، «جعفر» را پدر ابن مشهدی آورده است.
ممکن است گفته شود: «علی» نام جدّ او است و در اثر شهرت، شخصی را به جدش منسوب میکنند؛ همانند ـ علی بن بابویه ـ پاسخ این است که: اولاً جدّ او از معاریف نبوده. ثانیاً معلوم نیست از علما به شمار آید، تا نوادهاش را به او نسبت دهند.»
ولی از دیدگاه ما، اعتماد امثال ابن طاووس، شهید اوّل، مجلسی، حُرّعامِلی، محدّث نوری، سیّد محسن امین و شیخ عبّاس قمی، موجب علم یا لااقل اطمینان به وثاقت ابن مشهدی میشود و ما نیز بر ابن مشهدی اعتماد کرده و او را معتبر میدانیم.
بسیاری از قُدما و متأخران، به زیارت و کتاب المزار نظر مثبت داشتهاند. البته موضوع مورد بحث، در این جا، زیارت ناحیه است و عمده مدرک آن، کتاب «المزار» ابن مشهدی است؛ ولی تنها منبعِ زیارت، المزار نیست و در منابع دیگری نیز آمده که به بررسی منابع متقدم و متأخر آن میپردازیم:
1 ـ «مزار» شیخ مفید؛
علاّمه مجلسی، در بحارالانوار(1)زیارت ناحیه را به «مزار» مفید نسبت داده و میگوید: «قال الشیخ المفید رحمة الله فی کتاب المزار بعد ایراد الزیارة التی نقلناها من المصباح قال ما هذا لفظه: زیارة اُخری فی یوم عاشورا بروایة اخری إذا اردت زیارته بها فی هذا الیوم فقف علیه و قل: السلام علی آدم صفوةالله …»
(البته کتاب «مزار» شیخ مفید در دسترس ما نیست.)
2 ـ مصباح سیّد مرتضی؛
علامه مجلسی از سیّد مرتضی در مصباحالزائر نقل میکند که گفته است: «زیارة بالفاظ شافیه یذکر فیها بعض مصائب یوم الطف یزار بها الحسین علیه السلام زار بها المرتضی علمالهدی و سأذکرها علی الوصف الذی أشار هو إلیه قال: فإذا أردت الخروج من بیتک فقل: اللهمّ إلیک توجهت …» [سپس همین زیارت ناحیه را نقل میکند.]
به فرض که اعتبارِ کتاب «مزار» ابن مشهدی ثابت نشود؛ ولی سیّد مرتضی و شیخ مفید آن را نقل کردهاند.
1 ـ ابن طاووس در مصباحالزائر آن را از سیّد مرتضی نقل کرده؛ ولی نام وی را نیاورده است.
2 ـ علاّمه مجلسی در چهار مورد از کتاب خود به کتاب سیّد مرتضی اشاره دارد و در جایی میگوید: «والظاهر أنّه سقط من النساخ، الزیارة التی ألحقناها من روایة السیّد.»
3 ـ علاّمه مجلسی در تحفةالزائر نیز این زیارت را آورده است.(2)
4 ـ فیض کاشانی نیز آن را در کتاب صحیفه مهدیه(3)نقل کرده است؛ (البته جای تأمل دارد.)
5 ـ در جامع احادیث الشیعه(4)نیز آمده است.
6 ـ ابراهیم بن محسن فیض کاشانی در الصحیفةالهادیة و التحفةالمهدویة که نخستین چاپ آن، در سال 1318 صورت گرفته و درباره دعاها و زیارات و توقیعات رسیده از امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف تدوین گشته، این زیارت را آورده است.(1)در صفحه 3 این کتاب چنین آمده است: چون به واسطه غایب بودن نور، سینهام تنگ شده بود، به تألیف کتابی همت گماشتم که مطالب آن، از امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف صادر شده باشد.
در صفحه 202 میگوید: زیارتی که از ناحیه امام زمان به یکی از چهار نایب وی صادر شده است. سپس این زیارت را نقل میکند.
البته زیارت یاد شده، شرحهای متعددی نیز دارد، مانند کشف داحیة فی شرح زیارةالناحیة و کتاب الشمسالضاحیة(2)و شرح زیارت ناحیه به زبان اردو.(3)
نتیجه
1 ـ این زیارت، از ناحیه امام زمان علیه السلام برای برخی از نمایندگان آن حضرت صادر شده که به دست برخی از علما، مانند شیخ مفید و ابن مشهدی رسیده است.
2 ـ این زیارت، دارای اسانید متعدد و معتبری است؛ چنان که ابن مشهدی به آن تصریح کرده است.
3 ـ سیّد مرتضی، در نخستین مرحله تشرّف به کربلا، این زیارت را خوانده است.
4 ـ بسیاری از عبارات این زیارت، با زیارات دیگر مطابق است.
5 ـ در این زیارت، معنویت خاصی مشهود است و مضامینی بلند دارد.
6 ـ سیّد مرتضی، زیارت و آداب آن را این گونه آورده است: «فإذا أردتَ الخروج من بیتک فقل: اللهمّ إلیک توجهت … فأذا بلغت المنزل تقول: رب أنزلنی مُنزلا مبارکاً … فاذا رأی القبّة فیقول: الحمدلله و السلام علی عباده … فإذا قرب من المشهد یقول: اللهمّ إلیک قصد القاصدون … فإذا بلغ موضع القتل یقول: اُذن للذین یقاتَلون بأنّهم ظُلموا
… ثم تدخل القّبة و تقف علی القبر و تقول: السلام علی آدم صفوة الله، ثمّ تحوّل إلی عند الرأس و قل: السلام علیک یا أبا عبدالله … ثمّ انکب علی الضریح و قبّل التربة و قل: السلام علیک یا أوّل مظلوم انتهک دمه … ثم تحوّل إلی جانب القبر و تستقبل القبلة و ترفع یدیک و تقول: اللهمّ إنّ استغفاری إیّاک …»
بعد با این عبارت، نوبت توسل میشود که: «اللّهم إنّا نتوسل بهذا الصدیق الإمام … ثم تحوّل إلی عند الرجلین و قل: السلام علیک یا أبا عبدالله …
ذکر زیارة علی بن الحسین علیهما السلام ثم تحول إلی عند رجلی الحسین و قل: السلام علیک أیّها الصدیق … ثم تقول: صلوات الله علیکم … ثم انکب علی القبر و قل: زاد الله فی شرفکم …
زیارة الشهداء ـ رضوان الله علیهم ـ. ثم تتوجه إلی البیت الذی عند رجلَی علی بن الحسین علیه السلام و تقول: السلام علیک یا ابا عبدالله … ثم تسلم علی الشهداء من أصحاب الحسین علیه السلام و تستقبل و تقول: السلام علیکم یا أنصارالله … ثم عُد إلی موضع رأس الحسین ـ صلوات الله علیه ـ و استقبل القبلة وصل رکعتین صلاة الزیارة تقرأ فی الأولی الحمد و سورة الأنبیاء و فی الثانیة الحمد و سورة الحشر أوما تهیأ لک من القرآن، فإذا فرغت من الصلوة فقل: سبحان ذی القدرة و الجبروت … ثم قبِّل الضریح و قل: السلام علیک أیّها الإمام الکریم … فإذا أردت الوداع فصلّ رکعتین و قل: السلام علیک یا خیر الأنام … ثم انکب علی القبر و قل: یا مولای لاتروی النفس من مناجاتک ….»(1)
به هرحال از تأکید سیّد مرتضی بر این آداب، به ویژه دستور به جا آوردن دو رکعت نماز چنین استفاده میشود که این زیارت، مأثور و از بعضی امامانِ پاک رسیده است. اگر به این مطلب قطع و یقین حاصل نشود، حداقل، اطمینان و وثوق پدید میآید و همین مقدار، ما را بسنده است. بنابراین، میتوان با تأکید و اطمینان کامل، این زیارت را به حضرت صاحبالزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف منسوب کرد. سند آن نیز از دیدگاه ما به ویژه با توجه به تصریح ابن مشهدی در مقدمه کتاب، بیاشکال است.
1) بحار الانوار، ج 98، ص 231 ـ 249.
در این بخش هر دو نقل جزیره خضراء و منابع این داستان آمده و با دقت به بررسی سندی آن پرداخته شده است؛ هر چند محور بحث، جزیره خضراء در نقل فضل بن یحیی طیّبی و علی بن فاضل خواهد بود. ضعف سند و عدم توثیق طیّبی و علی بن فاضل نیز به اثبات رسیده و سپس به اشکالات دلالی و محتوایی این موضوع پرداخته شده است؛ از جمله، اشکال تناقض بین متنها، به گونهای که نقل بحارالانوار با نقل مرحوم بحرانی در کتاب تبصرة الولی تفاوت بسیار دارد و اشکال تحریف قرآن که هرگز با معتقدات و باورهای ما مطابقت ندارد و ادعای رؤیت اختیاری امام عجل الله تعالی فرجه الشریف در زمان غیبت کبری که از سوی بزرگانی مانند شیخ جعفر کاشف الغطاء، رد شده است و اشکال ادعای فرزند داشتن امام که هرگز ثابت نیست و اشکال ادعای اسرارآمیز بودن جزیره خضراء و عدم امکان دسترسی به آن؛ بیپایه و اساس است؛ بلکه این جزیره، منطقهای معروف بوده که از سال 407 ق تا 621 ق و بعد از آن، به گونهای عادی محل رفت و آمد مسلمانان و از قلمرو سرزمینهای اسلامی به شمار میآمده به نحوی که حکومتهای مرکزی، برای این جزیره، به نصب و عزل حاکم میپرداختهاند.
افزون بر این، کتابهای جغرافیای شهرها نام این جزیره و حدود آن را به دقت بیان میکند و این موضوع، خود افسانه بودن داستان این جزیره، را تأیید و ادعای اسرارآمیز بودن آن را مردود میسازد.
چنانچه در اول فصل اشاره کردیم، علامه مجلسی در کتاب شریف و گرانسنگ
بحارالانوار جریانی معروف به داستان جزیره خضراء نقل شده است. علاّمه مجلسی در جلد 52 از کتاب خود، بابی به نام «نادرٌ فی ذکر من رآه علیه السلام فی الغیبة الکبری قریباً من زماننا» آورده است. او در آغاز این باب، به نقل ماجرای جزیره خضراء میپردازد که همان داستان مشهور جزیره خضراء است و از «فضل بن یحیی بن علی طیّبی کوفی» نقل شده است.
علامه مجلسی میفرماید: رساله ای یافتم مشتمل بر داستان مشهور جزیرة خضرا در آبهای سفید، که خواستم آن را در این کتاب نقل کنم، زیرا مشتمل بر داستان کسی بود که به خدمت آن حضرت [حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف] رسیده است. و چون این داستان در کتابهای معتبر نبود، آن را در بخش جداگانهای آوردم. من این داستان را آن چنان که یافتم نقل میکنم:
بسماللهالرحمنالرحیم، سپاس و ستایش خداوندی را که نعمت معرفت به ما ارزانی داشت، و توفیق پیروی از اشرف مخلوقات و برگزیده کاینات حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم را به ما عنایت فرمود. و ما را به محبت و مودت امیرمؤمنان علیه السلام و دیگر پیشوایان معصوم از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مخصوص و مفتخر گردانید، که درود فراوان و تحیات بیکران بر همه آنان باد.
پس از حمد و ثنا، در خزانة امیرمؤمنان، پیشوای پرهیزگاران، سرور اوصیا و حجت پروردگار جهانیان، حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام، رسالهای یافتم به خط شیخ فاضل، عالم عامل «فضل بن یحیی بن علی طیبی کوفی» که متن آن چنین است:
پس از حمد پروردگار و درود بر پیامبر و اهل بیت بزرگوار آن حضرت، چنین گوید، این بنده محتاج به عفو پروردگار «فضل بن یحیی بن علی طیبی کوفی امامی»: روز نیمه شعبان 699 هجری در مشهد سرور شهیدان خامس آل عبا، حضرت ابا عبد الله الحسین علیه السلام از دو استاد فاضل و دانشمند عامل، استاد «شمس الدین بن نجیح حلی» و استاد «جلال الدین عبد الله بن حرام حلی» شنیدم که آنان در مشهد امامین همامین، حضرت عسکریین علیهم السلام در «سامرا» داستانی را از شیخ صالح، پرهیزگار، متقی و بزرگوار «زین الدین علی بن فاضل مازندرانی» ـ مجاور نجف اشرف ـ شنیدهاند، که مشتمل بر عجایبی بوده که او در دریای سفید و جزیرة خضرا دیده است، با شنیدن داستان هیجانانگیز تشرف شیخ زینالدین به جزیره خضرا شوق
عجیبی در من ایجاد شد که به خدمت شیخ زینالدین بروم و داستان را از زبان خودش بشنوم و واسطهای در بین نباشد. از خدا خواستم که این دیدار را آسان گرداند. تصمیم گرفتم که راهی سامرا شوم، ولی ایشان سامرا را به قصد «حله» ترک گفته بود تا مثل روش دیرینهاش از حله رهسپار نجف اشرف گردد.
در اوایل شوال همان سال (699) در حله انتظار مقدم زینالدین را میکشیدم که ناگاه از ورودش آگاه شدم و برای زیارتش بیرون رفتم. مرد بزرگواری را دیدم که سوار بر اسب است و عازم منزل شخصیت بزرگ و معروف حله، سید فخرالدین حسن بن علی موسوی مازندرانی ـ که عمرش طولانی باد ـ میباشد.
من تا آن روز، شیخ زینالدین را ندیده بودم ولی به خاطرم گذشت که این سوار، همان شیخ بزرگوار است. به دنبال او را افتادم و راهی منزل سید فخرالدین شدم.
وقتی به در خانة سید فخرالدین رسیدم، او را نزدیک در خانه یافتم که با خوشرویی از من استقبال کرد، و قدوم شیخ زین الدین را مژده داد. دلم از شدت سرور و خوشحالی میتپید نتوانستم خودم را نگه بدارم و در فرصت دیگری به خدمتش برسم. همراه سید فخرالدین وارد منزل شدم و دستهای مبارک «شیخ زین الدین» را بوسیدم.
شیخ زین الدین از سید فخر الدین خواست که مرا معرفی کند. سید فخر الدین گفت: او «فضل بن یحیی طیبی» است که مشتاق دیدار شماست.
شیخ زینالدین به پا خاست و مرا در کنار خود نشاند و چون با پدرم آشنایی داشت، از حال پدرم و برادرم شیخ صلاحالدین جویا شد. در روزهایی که شیخ زینالدین با پدر و برادرم رفت و آمد داشت من در شهر «واسط» بودم و در خدمت دانشمند فقید «ابواسحاق ابراهیم بن محمد واسطی»، که از علمای شیعه بود مشغول تحصیل بودم. مدتی با شیخ زینالدین به گفت و گو پرداختم و از لابهلای گفت و گوها دریافتم که شیخ زینالدین مرد دانشمندی است و در علوم فقه و حدیث و ادبیات عرب، پرمایه است.
آن گاه از شیخ زین الدین خواستم که حکایتی را که شیخ شمس الدین و شیخ جلالالدین حلی برایم تعریف کرده بودند شخصاً برایم تعریف کند.
شیخ زینالدین، حکایت تشرف خود را از آغاز تا انجام در منزل سید فخرالدین و
در حضور او، و گروهی دیگر از علمای حله، که برای زیارت شیخ آمده بودند، برای من تعریف کرد.
متن حکایتی که در روز یازدهم شوال 699 هجری در حله و در منزل سید فخرالدین، از زبان خود علی بن فاضل مازندرانی شنیدم، چنین است:
بسماللهالرحمنالرحیم
سالیان درازی در دمشق مشغول تحصیل علوم دینی بودم. استادی داشتم به نام «شیخ عبدالرحیم حنفی» ـ خدایش او را به راه راست هدایت کند ـ که در خدمت او اصول و ادبیات عرب میخواندم. و استاد دیگری در علم قرائت داشتم به نام «زینالدین علی مغربی اندلسی مالکی» که مرد دانشمند و فاضلی بود و بر قرائتهای سبعه آگاهی کامل داشت و در اغلب علوم چون صرف، نحو، منطق، معانی، بیان، اصول فقه و اصول دین مهارت داشت. او مردی خوش اخلاق و به دور از جدال و عناد بود و با مذهب تشیع دشمنی نداشت. وقتی میخواست نظر شیعه را مطرح کند میگفت: «علمای امامیه چنین میفرمایند»، در صورتی که دیگر علمای سنی، «رافضی» تعبیر میکردند. ویژگیهای اخلاقی او باعث شد که از دیگر اساتیدم بریدم و همه درسهایم را در خدمت ایشان تحصیل کردم.
مدتها گذشت و من در حلقة درس او مینشستم و از خرمن علم او خوشهها میچیدم، تا این که برای او مسافرتی پیش آمد و تصمیم گرفت دمشق را به قصد مصر ترک کند. به دلیل محبت فراوانی که در میان ما بود، مفارقت او بر من سخت گران آمد. او نیز اظهار نمود که نمیتواند دوری مرا تحمل کند. و پیشنهاد کرد که در این سفر او را همراهی کنم.
استاد مدت نه ماه در قاهره اقامت کرد و فضلای مصر از شهرهای مختلف به قاهره آمدند تا از محضر او استفاده کنند. وی در این مدت در مسجد ازهر مشغول تدریس بود و فضلای مصر از خدمتشان استفاده میکردند. ما هم در بهترین وضع در آنجا اقامت داشتیم.
یک روز کاروانی از اندلس آمد و نامهای از پدر استاد آورد که نوشته بود:
«حال پدرت به شدت وخیم است، و میخواهد پیش از مرگ، شما را ببیند، حتماً تأخیر نکنید و پدرتان را دریابید».
استاد وقتی نامه را خواند بسیار متأثر شد و برای بیماری پدرش اشک ریخت، و تصمیم گرفت که رهسپار اندلس شود.
برخی از شاگردان تصمیم گرفتند که در این مسافرت، استاد را همراهی کنند. من هم ـ که بسیار به او علاقهمند بودم ـ نمیتوانستم از وی جدا شوم، استاد نیز به من محبت فراوان داشت.
به راه افتادیم و پس از طی منازلی به شبه جزیرة اندلس (اسپانیای امروزی) رسیدیم. در اولین آبادی اندلس من شدیداً تب کردم و از حرکت بازماندم. استادم بسیار متأثر شد و با دیدههای اشکآلود به من گفت: جدایی تو برای من بسیار سخت است.
استاد که ناگزیر بود به راه خود ادامه دهد، مرا به واعظ آن آبادی سپرد و دهدرهم به او داد تا وضع من مشخص شود. به او گفت اگر خدا به من شفا عنایت کند، مرا تا شهر او ببرد. با من نیز پیمان بست و خود به راه افتاد. فاصلة شهر استاد تا آن آبادی از کرانه دریا پنج روز راه بود.
من سه روز در آن آبادی ماندم، چون قدرت حرکت نداشتم. روز سوم نزدیکیهای غروب، تب من قطع شد، بیرون آمدم و در کوچههای ده به گردش پرداختم.
با قافلهای روبهرو شدم که از کوههای نزدیک کرانة «بحر غربی» بارگشته بودند و پشم و روغن و دیگر لوازم زندگی میخریدند. از وضع شهرهای آنها جویا شدم، گفتند: از نزدیگی سرزمین بربر میآییم و سرزمین خودمان در کرانه دریا و در نزدیکی «جزیرههای شیعیان» است.
هنگامی که اسم «جزیرههای شیعیان» را شنیدم، دلم برای دیدن آن سامان بیتاب گردید.
گفتند که از اینجا تا سرزمین آنها 25 روز فاصله است و دو روز از راه بیآب و علف باید برویم. ولی بعد از آن خوبی هست و آبادیها به یکدیگر پیوسته است. مرکبی را به سه درهم کرایه کردم و منطقه بیآب و علف را با آن پیمودم پس از گذشتن از آن دشت، هنگامی که به اولین آبادی رسیدم. مرکب را به صاحبش رد کردم و پس از آن با پای پیاده از یک آبادی به آبادی دیگر میرفتم، تا به سرزمین آنها رسیدم. آنجا به من گفتند: شما سه روز دیگر راه دارید تا به جزیرههای شیعیان برسید.
بدون درنگ، راه را ادامه دادم تا سرانجام به جزایر شیعیان رسیدم. به شهری رسیدم که دارای چهار قلعه و برجهای بلند و محکمی بود. دیوارهای جزیره از کرانههای دریا برافراشته شده بود. از دروازه بزرگ شهر که دروازة بربر نام داشت، وارد شدم و در کوچههای شهر به گردش پرداختم. از مسجد شهر پرسیدم، راهنمایی کردند و به مسجد رفتم، مسجد شهر، بسیار بزرگ و با شکوه بود، در کرانه غربی جزیره و مشرف به دریا بود.
در گوشهای از مسجد نشستم تا دمی استراحت کنم، ناگهان صدای مؤذن برخاست و اذان ظهر را گفت. در اذان «حیَّ علی خیر العمل» گفت. چون از اذان فارغ شد، برای تعجیل ظهور ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف دعا کرد. من دیگر نتوانستم جلو گریهام را بگیرم و به شدت اشک شوق ریختم.
مردم گروه گروه وارد مسجد شدند و از چشمهای که در زیر درختی در سمت شرقی مسجد روان بود وضوء ساختند. هنگامی که دیدم بر طبق تعالیم اهل بیت علیهم السلام وضو میگیرند بسیار خوشحال شدم. سپس یک مرد خوش سیما از میان آنها وارد محراب شد و صفها آراسته گشت و نماز ظهر را با جماعت ادا کردند. آنان نماز را با آداب و سنن واجب و مستحبی از مقدمات و تعقیبات و تسبیحات، مطابق روش منقول از پیشوایان معصوم علیهم السلام انجام دادند.
از رنج راه دور و دراز به قدری خسته بودم که نتوانستم با آنها به نماز برخیزم. چون از نماز فارغ شدند به من نگاه کردند و از این که من در جماعت آنها شرکت نکردم، انتقاد کردند و پرسیدند: اهل کجا هستی و چه مذهبی داری؟
گفتم: از مردم عراق هستم و به یکتایی خدا و رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم گواهی میدهم.
گفتند: این شهادت که تو گفتی، برای تو هیچ سودی ندارد جز این که در دنیا خونت بر مسلمانان حرام است. چرا شهادت سوم را نمیگویی تا اهل بهشت شوی؟
گفتم: آن چیست؟ مرا ارشاد فرمایید، خداوند شما را بیامرزد.
امام جماعت گفت: شهادت سوم این است که شهادت بدهی: «امیرمؤمنان. علی بن ابی طالب، سرور پرهیزگاران و پیشوای روسفیدان و خود و یازده فرزندش علیهم السلام جانیشینان و خلفای بلافصل پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میباشند، که خداوند طاعتشان را واجب
کرده، امر و نهی خود را توسط آنها به مردم رسانیده و آنها را حجت خود در روی زمین قرار داده و به برکت آنان به مردم امان داده است. پیامبر صادق امین صلی الله علیه و آله و سلم در شب معراج و در آن مقام تقرب «قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی»(1)بدون هیچ واسطه از پروردگار عالم شنیده است که آنها را یکی پس از دیگری نام برده و اطاعتشان را بر خلایق واجب گردانیده است.
چون به سخنانشان گوش دادم خدای را سپاس گفتم و بینهایت مسرور و خوشحال شدم و همة رنج سفر از بین رفت و آنان را آگاه ساختم از این که من هم در مذهب آنها هستم و به گفتار آنان معتقدم. با عنایت خاصی به من توجه کردند و محلی را در گوشه مسجد به من اختصاص دادند. در مدت اقامتم در آن شهر با محبت و احترام با من رفتار کردند. امام مسجد همواره با من بود و من از مصاحبت او بسیار خوش وقت بودم.
یک روز از امام مسجد پرسیدم: من در این شهر زراعتی نمیبینم، پس آذوقة شما از کجا میآید؟
گفت: از جزیرة خضرا. در آبهای سفید؛ یعنی همان جزیرههای اولاد حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف.
گفتم: سالی چند بار آذوقه برای شما میآید.
گفت: دو بار میآید، بار اول آمده و بار دوم هم خواهد آمد.
گفتم: چه موقع خواهد آمد؟
گفت: چهار ماه دیگر.
از طولانی بودن مدت اندوهگین شدم، هر روز از خدا میخواستم که این بار زودتر بیاید و با چشم خود آن را ببینم. من مدت چهل روز آنجا اقامت کردم و در این مدت در نهایت تکریم و احترام بودم.
عصر روز چهلم احساس کردم که دلم گرفته است، به کنار دریا رفتم و در آنجا به سیاحت پرداختم. به طرف مغرب مینگریستم که گفته بودند آذوقة آنها از آن
1) نجم(53): آیه9.
سمت میآید، از دور چیزی را در حال حرکت دیدم، پرسیدم که آیا در دریا مرغهای سفیدی هست؟ گفتند: نه، مگر چیزی دیدی؟ گفتم: آری، گفتند: پس آذوقة ما میآید. اینها کشتیهایی است که هر سال از شهرهای فرزندان امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف به سوی ما میآیند.
چیزی نگذشت که کشتیها رسیدند. ولی اهل شهر میگفتند: این بار کشتیها زودتر از وقت معین آمده است.
نخست یک کشتی بزرگ لنگر انداخت، سپس شش کشتی دیگر پهلو گرفت تا هفت کشتی کامل گشت.
از کشتی بزرگ پیرمردی بلند قامت، چارشانه، خوشسیما، با جامعهای آراسته، پیاده شد و وارد مسجد گردید، وضوی کاملی ساخت، آنچنان که از پیشوایان معصوم علیهم السلام رسیده است، و نماز ظهر و عصر را خواند. چون از نماز فارغ شد روی به من کرد و سلام گفت و من جواب دادم، گفت: نام تو چیست؟ به نظرم نامت «علی» باشد.
گفتم: آری، آنگاه مانند کسی که با من سابقة آشنایی چندین ساله داشته باشد، به گفتوگو پرداخت. سپس گفت: نام پدرت چیست؟ خیال میکنم «فاضل» باشد؟ من مطمئن شدم که این شخص در این مسافرت با ما بوده است که این چنین از نام و نسب من آگاه است.
پرسیدم: از کجا مرا میشناسی؟ آیا از دمشق تا مصر با ما هم سفر بودی؟
گفت: نه. گفتم: از مصر تا اندلس با ما بودی؟ گفت: نه؛ به جان مولای ما حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف من هرگز با شما نبودم.
گفتم: پس نام من و پدرم را از کجا میدانی؟
گفت: نام و نشانی و خصوصیات تو و مرحوم پدرت، به من گفته شده است و من تو را با خودم به جزیرة خضرا خواهم برد. من بسیار خوشحال شدم و از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم.
به طوری که اهل شهر میگفتند: او هر بار که میآمد سه روز آنجا میماند، ولی اینبار یک هفته آنجا اقامت کرد. آذوقه را به صاحبانش رسانید و از آنها دست خط گرفت که آذوقهشان رسید. آنگاه عازم حرکت شد و مرا با خودش برد.
شانزده روز در خدمت آن پیرمرد. که نامش «محمد» بود، با کشتی طی مسافت
کردیم. روز شانزدهم به منطقهای رسیدیم که آب دریا سفید بود! من از روی تعجب خیره خیره به آب نگاه میکردم.
پیرمرد پرسید: چه شده که به دریا اینقدر خیره شدهای؟ گفتم: من دریا را به رنگ دیگر میبینم، این شباهتی به آب دریا ندارد.
گفت: آری آبهای این جا سفید است، اینجا دریای سفید است و آنجا «جزیره خضرا» است.
این آبهای سفید از هر طرف، جزیره را احاطه کرده است، از هر طرف به سوی جزیرة خضرا بیایی. به این آبها برخورد میکنی. از حکمت خدا و به برکت مولا و پیشوای ما حضرت صاحبالزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف کشتیهای دشمنان ما ـ هر چقدر هم که محکم باشند ـ در این آبها غرق میشوند.
از آب دریا خوردم، همانند آب فرات شیرین بود.
آبهای سفید را پیمودیم تا به جزیرة خضرا ـ که همواره آباد و ساکنانش دل شاد باد ـ رسیدیم. کشتی در کنار جزیره پهلو گرفت و ما پیاده شده وارد شهر شدیم.
آن شهر در میان هفت قلعة استوار با دیوارهای محکم و برجهای به آسمان کشیده شده، قرار گرفته بود و آبشارها و چشمه سارها و اقسام میوهها را در خود داشت و زیباترین شهری بود که تاکنون دیدهام.
در این شهر بازارهای وسیع و حمامهای فراوان وجود داشت و بیشتر ساختمانهای آن از مرمر شفاف ساخته شده بود. و مردمان شهر با قامتی راست و استوار و جامههایی آراسته و قیافههایی جذاب، در هالهای از شکوه و وقار دیدهها را خیره میساختند.
از دیدن شهر و شکوه آن، آنچنان مسرور شدم که روحم از این مناظر پرواز میکرد. مدتی در منزل «شیخ محمد» استراحت کرده به مسجد رفتم.
در مسجد، جماعت انبوهی بود و در میان آنها مردی نشسته بود که من از وصف او ناتوانم. بسیار باوقار، متین و با هیبت بود. او را «سید شمسالدین محمد عالم» میخواندند.
جماعتی که دور جناب سید شمس الدین حلقه زده بودند در محضر او قرآن، اصول دین، فقه و اقسام علوم عربی را فرا میگرفتند. فقهی که جناب سید شمس
الدین تدریس میکرد مسئلهمسئله بود، و هر مسئلهای را از حضرت صاحبالزمان علیه السلام نقل میکرد.
هنگامی که به محضر سید بزرگوار شرفیاب شدم، به من خوش آمد گفت، و مرا در کنار خود جای داد و از رنج راه و مشقت سفر پرسید. و بیان داشت که تمام احوال من به محضرشان رسیده است و شیخ محمد که مرا به جزیرة خضرا هدایت نموده به امر جناب سید شمسالدین ـ که خداوند سایهاش را مستدام بدارد ـ بوده است.
وی دستور داد اتاقی در گوشهای از مسجد به من اختصاص دهند که در آنجا راحت باشم. سپس خطاب به من کرده فرمود: این جا از آن توست، هر وقت که خواستی تنها باش و استراحت کن. از محضر سید مرخص شدم و به غرفه خود رفتم به استراحت پرداختم.
طرف عصر، کسی که مسئول من بود برایم پیغام آورد که در اتاقم باشم که جناب سید شمس الدین با گروهی از یاران برای صرف شام به غرفة من خواهند آمد. با کمال خوش وقتی پذیرا شدم. طولی نکشید که جناب سید با جمعی از اصحابش تشریف آوردند و سفرهها پهن شد و غذا چیده شد. در محضر جناب سید، شام خوردیم و برای نماز مغرب و عشا رهسپار مسجد شدیم. پس از ادای نماز مغرب و عشا، جناب سید به منزلش تشریف بردند و من به غرفهام بازگشتم.
هیجده روز بدین منوال گذشت و هر روز از محضر جناب سید شمس الدین ـ که خداوند وی را به سلامت بدارد ـ استفاده میبردم. در نخستین نماز جمعه که در محضر جناب سید برگزار شد، دیدم که سید، جمعه را به عنوان دو رکعت واجب ادا کردند و من از ایشان پیروی نموده، نماز جمعه را با ایشان ادا کردم. چون از نماز فارغ شد، عرضه داشتم: نماز جمعه را به عنوان واجب ادا کردید؟! فرمود: آری، چون تمام شرایط وجوب جمعه فراهم است. با خود گفتم: شاید حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف در نماز حاضر بودند؟ فرمود: نه، ولی من نایب خاص آن حضرت هستم و به امری که از ناحیه مقدسه صادر شده، جمعه را اقامه میکنم.
از جناب شمس الدین پرسیدم: آیا امام را دیدهای؟ فرمود: نه، ولی پدرم رحمة الله میگفت که صدای آن حضرت را شنیده ولی شخص آن حضرت را ندیده است. اما پدرش رحمة الله
هم شخص آن حضرت را دیده بود و هم صدایش را شنیده بود. پرسیدم: چگونه است که این افتخار نصیب یکی میشود نصیب دیگری نمیشود؟
فرمود: برادر، خداوند تبارک و تعالی هر که را بخواهد مشمول الطاف خود میگرداند؛ همه اینها بر اساس حکمت الهی است. خداوند برخی از بندگانش را به اعطای مقام رسالت، نبوت و امامت گرامی داشته است و آنها را حجت خود قرار داده است تا هر که هلاک شود حجت بر او تمام باشد و هر که هدایت شود بر اساس برهان و حجت به راه راست هدایت شود.
خداوند از روی لطف، لحظهای روی زمین را خالی از حجت قرار نداده است و برای هر حجتی، سفیری قرار داده که فرمانهای او را ابلاغ نماید.
آنگاه جناب سید شمسالدین دست مرا گرفت و به خارج شهر برد و به سوی بستانها رفتیم. در آنجا رودها و باغهای بسیار میدیدم که انواع و اقسام میوهها از انگور و انار و گلابی و غیره در آنجا موجود بود که در ایران و عراق و شامات نظیر آنها را ندیده بودم و در بزرگی و زیبایی و شیرینی با مویههای مشابهاش قابل مقایسه نبود. در بستانها قدم میزدیم که مرد خوش صورتی با دو قطعه جامه از پشم سفید از نزدیکی ما گذشت. از سید پرسیدم: این مرد کیست که هیبتاش مرا به شگفت واداشت؟
فرمود: این کوه را میبینی؟
گفتم: آری.
فرمود: در وسط آن، محل با شکوهی است که در آنجا چشمهای زیر درخت پرشاخ و برگی هست و در آنجا قبهای از آجر هست و این مرد با یک نفر دیگر، خادم آن قبه هستند. من هر صبح جمعه به آنجا میروم و از آنجا امام علیه السلام را زیارت میکنم.
من در آنجا دو رکعت نماز میخوانم و در آنجا ورقهای مییابم که هر چه نیاز دارم در آن نوشته شده است. هر حادثهای پیش آید و هر محاکمهای در میان مؤمنین انجام دهم، حکمش را در آن ورقه مییابم و به آن عمل میکنم. تو نیز شایسته است که به آنجا بروی و امام علیه السلام را از آنجا زیارت کنی.
به دستور جناب سید، بر فراز کوه رفتم و آن قبه را به طوری که جناب سید توصیف کرده بود، یافتم. آنجا دو نفر خادم بود. یکی مرا میشناخت و به من خوش
آمد گفت و دیگری مرا نشناخت و به من اعتراض کرد. خادمی که مرا در حضور سید دیده بود به او گفت: من او را میشناسم، من او را در خدمت سید شمسالدین دیدهام. پس او نیز به من عنایت فرمود و با من به گفتوگو پرداختند. آنگاه نان و انگور آوردند و خوردم، سپس از آب آن چشمه خوردم و وضو گرفتم و دو رکعت نماز خواندم.
از خادمها پرسیدم: رؤیت امام علیه السلام چگونه میسر است؟ گفتند: هرگز ممکن نیست و ما اجازه نداریم که به کسی خبر بدهیم. از آنها درخواست کردم که در حق من دعا کنند، پس در حق من دعا کردند و از خدمتشان مرخص شدم و از کوه پایین آمدم.
وقتی به شهر رسیدم به منزل سید شمسالدین رفتم، در خانه نبود. به منزل شیخ محمد رفتم که راهنمای من بود، و درباره کوه و آنچه در آن دیده بودم با او صحبت کردم و گفتم که یکی از خادمها به من اعتراض کرد. او گفت: به جز سید شمسالدین و امثال او، کسی حق ندارد به این کوه برود و به همین جهت مورد اعتراض واقع شدهای.
از او در مورد جناب سید شمسالدین پرسیدم، گفت: او از اولاد حضرت صاحبالزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است و میان او و حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف پنج واسطه هست.
به جناب سید شمس الدین ـ اطال الله بقائه ـ گفتم: آیا اجازه میفرمایید که مسائل مورد نیاز را از محضر شما فرا گرفته برای شیعیان نقل کنم و قرآن را در محضر شما بخوانم و مطالبی که بر من مشکل شده از محضرتان استفاده نمایم؟
فرمود: اگر چنین ضرورتی هست، از قرآن شروع کن. در محضر جناب سید شمسالدین شروع به قرائت قرآن کردم. در هر آیهای که در میان قاریان اختلافی بود به موارد اختلاف اشاره میکردم و میگفتم: «حمزه چنین خوانده»، «کسائی چنین خوانده»، «عاصم چنین خوانده»، و «ابن کثیر چنین خوانده است».
جناب سید شمس الدین فرمود: ما اینها را نمینشاسیم، قرآن بر هفت حرف نازل شده است، مجموع قرآن پیش از هجرت و بعد از هجرت به تدریج بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نازل شد. بعد از «حجة الوداع» جبرئیل امین بر آن حضرت نازل شد و گفت: یا محمد صلی الله علیه و آله و سلم قرآن را بخوان تا آغاز و انجام هر سورهای را برای شما بازگویم، و شأن نزول آنها را بیان کنم.
آنگاه امیر مؤمنان علیه السلام، امام حسن علیه السلام، امام حسین علیه السلام، ابیّ بن کعب، عبد الله بن مسعود، حذیفة بن یمان، جابربن عبد الله انصاری، ابو سعید خدری، حسان بن ثابت و گروهی از برگزیدگان اصحاب جمع شدند و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم قرآن را از اول تا آخر قرائت فرمود. در هر آیهای که اختلافی بود جبرئیل آن را بیان میکرد و امیرمؤمنان علیه السلام آن را بر روی ورقهای از پوست مینوشت. همه قرآن قرائت حضرت امیر علیه السلام است.
پس به سید شمس الدین گفتم: ای سرور من، ما بعضی از آیات قرآن را با آیات قبل و بعد آن، غیر مرتبط میبینیم، شاید عقل ما از فهم چنین ارتباطی، قاصر است.
سید شمس الدین گفت: آری، بعضی آیات قرآن با آیات قبل و بعدشان ارتباطی ندارد و علت آن هم این است که:
هنگامی که پیامبر دار فانی را وداع گفت و خلافت ظاهری، غصب شد، علی علیه السلام تمامی قرآن را جمع کرد و آن را در پارچهای گذاشت و به مسجد آمد و گفت: این کتاب خداست که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به من دستور داده است که آن را به شما عرضه کنم برای آنکه حجتی باشد برای شما در روز قیامت.
ولی عمر و ابوبکر گفتند: ما به قرآن تو نیازی نداریم. علی علیه السلام هم فرمود: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از قبل مرا به همین سخنان شما آگاه کرده بود ولی این کار من به خاطر این بود که حجت را بر شما تمام کنم. آنگاه علی علیه السلام قرآن را به خانه بازگردانید در حالی که میگفت: ای خدا، معبودی جز تو نیست، تو یکتایی و شریکی نداری، رد کنندهای بر علم تو نیست و بر آنچه حکمت تو اقتضا میکند مانعی نیست، تو در روز قیامت بر آنچه که من به ایشان گفتم گواه باش.
پس آنگاه ابوبکر در میان مسلمانان اعلام کرد که: هر کس آیه یا سورهای از قرآن در نزدش هست نزد من بیاورد، سپس ابوعبیده جراح، عثمان، سعد بن ابی وقاص، معاویة بن ابی سفیان، عبدالرحمان بن عوف، طلحة بن عبیدالله، ابو سعید خدری، حسان بن ثابت و جماعتی دیگر از مسلمانان گرد هم آمدند و این قرآن را جمع آوری کردند و در هنگام جمع آوری، آیاتی را از قرآن حذف کردند! [این آیات، حذف شده] آیاتی بود که خطاهایشان را که پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مرتکب شده بودند،
بر ملا میساخت.(1)از این رو آیات قرآن را غیر مرتبط میبینیم قرآنی که علی جمع کرده به خط خود آن حضرت نزد امام زمان محفوظ است و در آن همه چیز حتی دیه خراش هم آمده است ولی همین قرآنی که اکنون در دست مردم است [هر چند که آیاتی را از آن ساقط کرده اند، اما آن چه که مانده است] تمامی آن کلام خداست و هیچ شک و شبههای در آن نیست. این سخنی است که از طرف امام زمان علیه السلام صادر شده است.(2)
فیال: نعم، الأمر کما رأیته و ذلک «انه» لمّا انتقل سید البشر محمد بن عبد الله من دار الفناء إلی دار البقاء،... جمع امیر المؤمنین( القرآن کله، و وضعه فی إزار و أتی به الیهم و هم فی المسجد.
فقال لهم: هذا کتاب الله سبحانه أمرنی رسول الله( أن أعرضه الیکم لقیام الحجة علیکم، یوم العرض بین یدی الله تعالی، فقال له... لسنا محتاجین إلی قرآنک، فقال(: قلد أخبرنی حبیبی محد( بقولک هذا، و انما أردت بذلک إلقاء الحجة علیکم.
فرجع امیر المؤمنین( به الی منزله. و هو یقول: لا اله الا أنت، وحدک لا شریک لک، لا رادّ لما سیق فی علمک، و لا مانع لما اقتضته حکمتک فکن أنت الشاهد لی علیهم یوم العرض علیک.
فنادی إبن أبی قحافة بالمسلیمن، و قال لهم: کل من عنده قرآن من آیة او سورة، فلیأت بها، فجاءه أبو عبیدة بن الجراح و عثمان، و سعد بن أبی وقاص، و معاویة بن أبی سفیان، و عبد الحرمان بن عوف، و سلحة بن عبیدالله، و ابو سعید الخدری، و حسان بن ثابت. و جماعات المسلیمن و جمعوا هذاالقرآن، و أسقطوا ما کان فیه من المثالب صدرت منهم، بعد وفاة سید المرسلین(.
فلهذا تری الآیات غیر مرتبطة، و القرآن الذی جمعه امیر المؤمنین( بخطه محفوظ عند صاحب الأمر(، و فیه کل شیء أرش الخدش، و اما هذا القرآن. فلاشک و لا شبهة فی صحته، و إنما کلام الله سبحانه، هکذا صدر عن صاحب الأمر(.
1) ساختگی بودن این داستان از همین تهمت بزرگ، به خوبی آشکار است، زیرا شیعه معتقد است که ساحت عظیم قرآن از هرگونه تحریف، مصون مانده و میماند، چرا که خداوند فرموده است: (إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ(؛ ما قرآن را خودنازل کردهایم و خود نگهبانش هستیم (حجر(15) آیه 9). بر طبق عقیده عالمان و مفسران شیعی، قرآنی که اکنون در سراسر جهان اسلامی در دست مردم است، عیناً قرآنی است که خداوند بر پیامبر( نازل فرموده است و حتی یک کلمه هم از آن، حذف و یا بر آن، اضافه نشده است. این کج فکری ها و اینگونه به هم بافتن اباطیل، کار خام فکرانی است که در علم قرآنی، پخته و سنجیده نبوده اند و نه تنها روابط بین آیات بلکه خود آیات را هم نفهمیدهاند. این حرفهای سست و بی پایه از جانب هر کس که باشد مردود است. مفسران بزرگوار شیعه از آغاز تا کنون، کتابهای استدلالی بسیاری در خصوص عدم تحریف قرآن نوشتهاند؛ برای نمونه رجوع کنید به: صیانة القرآن من التحریف، مرحوم محمد هادی معرفت؛ حقایق هامه حول القرآن الکریم، علامه جعفر مرتضی عاملی (همان انتشارات)؛ مدخل التفسیر، آیة الله محمد فاضل لنکرانی؛ هشت رسالة عربی؛ رسالة فصل الخطاب فی عدم تحریف کتاب رب الرباب، آقای حسن زاده آملی و البیان فی علوم القرآن آیة الله خوئی و کتابهای بسیار دیگری.
2) فقلت له: لا سیدی اری بعض الآیات غیر مرتبطة بما قلبها، و بما بعدها کأن فهمی القاصر، لم یصر إلی غوریة ذلک.
از جناب سید شمس الدین مسائل بسیاری پرسیدم و فرا گرفتم که بیش از نود مسئله است و آنها را در یک مجلد گرد آوردم و آن فوائد الشمسیه نام نهادم، که فقط به شیعیان خالص آن را ارائه میدهم. ان شاء الله تو نیز آن را خواهی دید.
جمعه دوم که جمعة وسطی از جمعههای ماه بود، نماز جمعه را با جناب سید شمسالدین خواندم. پس از نماز، جناب سید برای بیان مسائل، ارشاد و افادة مؤمنان مجلس نشست و من به سخنان او گوش میدادم که ناگاه متوجه شدم در بیرون مسجد سر و صدایی به پاست. از جناب سید پرسیدم. این چه صدایی است؟ فرمود: در هر روز جمعه، در وسط هر ماه لشکریان ما سوار میشوند و انتظار فَرَج میکشند.
از سید بزرگوار اجازه گرفتم و برای تماشای آنها بیرون رفتم. جمعیت انبوهی را دیدم که تسبیح، تحمید و تهلیل میگفتند و برای تعجیل فرج امام قائم به امر خدا، و ناصح به دین خدا، حضرت محمد بن حسن مهدی، حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف دعا میکردند.
وقتی به مسجد بازگشتم جناب سید شمس الدین فرمود: آیا لشکر ما را دیدی؟ گفتم: آری. فرمود: آیا امرای آنها را شمردی؟ گفتم، نه. فرمود: آنها سیصد نفرند، فقط سیزده نفر مانده است که تعداد یاران حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف کامل شود.
پرسیدم: سرور من، فَرَج کی خواهد بود؟ فرمود: برادر من! آگاهی از آن، مخصوص حضرت پروردگار است و موکول به مشیت حضرت احدیت است. ای بسا شخص امام عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز از آن آگاه نباشد. برای فرج نشانههایی هست که یکی از آنها سخن گفتن ذوالفقار است که از غلاف خود خارج شود و بگوید: ای ولی خدا به پا خیز. و به وسیلة من و به نام خدا دشمنان خود را نابود کن.
و یکی دیگر از نشانههای فرج، سه صداست که همه، آنها را میشنوند:
ای گروه مؤمنان «اَزِفَتِ الازِفَةُ» (وقت ظهور فرا رسیده).
لعنت خدا بر کسانی باد که بر محمد و آل محمد ستم روا داشتند.
سیمایی بر خورشید ظاهر شده ندا میدهد: خداوند، ولی عصر حضرت محمد بن حسن مهدی را برانگیخته است. به سخنان او گوش فرا دهید و فرمانهایش را اطاعت کنید.
گفتم: مولای من، از اساتید ما روایتی به ما رسیده است که حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف در مورد غیبت کبری فرموده است: پس از غیبت من، هر کس ادعا کند که مرا دیده است او را تکذیب کنید. پس چگونه است که برخی از شما او را دیدهاید؟
فرمود: این روایت صحیح است ولی مربوط به زمانی است که دشمنان اهل بیت از فرعونهای بنی عباس فراوان بودند و شیعیان ناچار بودند حتی از آوردن نام مبارک آقا، پرهیز کنند. اما اکنون، زمان طولانی شده و دشمنان. نومید گشته اند و سرزمین ما به دور از تیررس دشمنان است و آنها از برکت حضرت صاحبالزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف راهی ندارند که به ما برسند و برای ما ناراحتی ایجاد کنند.
گفتم: علمای شیعه نقل میکنند که حضرت، خمس را به شیعیان خود از اولاد حضرت علی علیه السلام مباح ساخته است.
فرمود: بلی چنین است.
گفتم: آیا شیعیان میتوانند بردههایی را که اهل سنت اسیر گرفتهاند بخرند؟ فرمود: آری و از غیر آنها. زیرا امام علیه السلام میفرماید: با آنها آنچنان رفتار کنید که آنها با خود انجام میدهند. البته این دو مسئله، غیر از مسائلی است که در کتاب فوائد الشمسیه گرد آوردم.
جناب سید شمسالدین فرمود: حضرت ولی عصر علیه السلام در یک سال فرد. از مکه معظمه در میان رکن و مقام ظاهر میشود. مؤمنان باید در انتظار آن روز باشند. گفتم: سرور من، بسیار علاقهمندم هنگامی که خداوند اجازة فرج و امر به ظهور فرماید در خدمت شما بمانم.
فرمود: برادرجان. به من دستور رسیده که شما به وطن خود بازگردید که هرگز برای من و برای شما امکان مخالفت نیست، زیرا شما اهل و عیال دارید و مدتی از
آنها دور شدهاید و بیش از این جایز نیست از آنها دور باشید.
بسیار اندوهگین شدم و اشک ریختم و عرضه داشتم آیا میتوانم در اینباره برای بار دوم کسب تکلیف کنم؟ فرمود: نه.
گفتم: آیا به من اجازه میفرمایید همه آنچه دیدهام بازگو کنم؟ فرمود: آری برای آرامش دل مؤمنان میتوانی. به جز فلان و فلان را. آنگاه مطالبی را که نباید نقل کنم برای من معین فرمود.
گفتم: سرور من، آیا نمیتوان به جمال عالمآرای حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف نگاه کرد؟ فرمود: نه. ولی بدان که هر مؤمن مخلص او را میبیند ولی نمیشناسد.
گفتم: من از بندگان مخلص آقا هستم ولی آن حضرت را ندیدهام.
فرمود: نخیر، شما دوبار جمال آقا را دیدهای: یکی هنگامی که برای اولین بار به سامرا میرفتی، که یارانت جلوتر از شما رفتند و شما تنها ماندی، تا به رودخانهای رسیدی که آب نداشت. آنجا کسی را دیدی که بر اسب سفید سوار است و نیزهای بلند در دست دارد و سر نیزهاش دمشقی است. آنجا بر جامههایت ترسیدی، فرمود: نترس با شتاب برو که دوستانت در زیر درخت در انتظار تو نشستهاند. آن واقعه دقیقاً یادم آمد و گفتم: آری چنین اتفاقی بر من افتاده است مولای من.
و بار دوم، هنگامی بود که با استاد اندلسی خود از دمشق به سوی مصر راه افتادی و در راه از قافله جدا ماندی و به شدت ترس و وحشت بر تو غلبه کرد. آنجا نیز سواری را دیدی که بر اسب پیشانی سفیدی سوار است و نیزهای به دست دارد و به تو فرمود: نترس که در دست راست تو آبادی هست، برو به آن آبادی و شب را در آنجا بمان. مذهب و آیین خود را در آنجا بازگوی که آنها و چند آبادی دیگر در جنوب دمشق بر آیین علی بن ابی طالب و پیشوایان معصوم از فرزندان او هستند. آیا چنین بود، ای پسر فاضل؟ گفتم: آری چنین بود و من رفتم شب را در آنجا خوابیدم، و از آنها پرسیدم: این مذهب چگونه به دست شما رسیده است؟ آنها گفتند: هنگامی که عثمان، جناب ابوذر غفاری را به شام تبعید کرد، معاویه نیز او را به سرزمین ما تبعید کرد، از برکت مقدم جناب ابوذر چندین آبادی در این منطقه با مذهب اهل بیت عصمت و طهارت آشنا شدند که یکی از آنها آبادی ماست.
به جناب سید شمسالدین گفتم: سرور من، آیا امام علیه السلام در هر فاصلهای خانه خدا را
زیارت میکند؟ فرمود: ای پسر فاضل، دنیا زیر پای «مؤمن» یک قدم بیش نیست، کجا رسد به کسی که جهان به برکت او و پدران او برپاست، آری امام علیه السلام هر سال در موسم حج شرکت میفرمایند و پدران بزرگوارش را در مدینه، عراق و توس زیارت میکنند و به سرزمین ما باز میگردد.
سپس جناب سید شمس الدین به من دستور دادند که در مراجعت درنگ نکنم و در بلاد مغرب توقف نکنم.
جناب سید فرمودند: بر درهمهایی که در جزیرة خضراء است، نوشته شده: «لا اله الا الله، محمد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم علی ولی الله، م ح م د ابن الحسن القائم بامرالله» و پنج درهم از آنها به من عنایت فرمود که برای برکت، آنها را حفاظت میکنم.
آنگاه جناب سید مقرر فرمود که مرا با همان کشتی که آمده بودم به نخستین آبادی که در سرزمین بربر رسیده بودم، باز گردانیدند.
جناب سید به من مقداری گندم و جو دادند که در سرزمین بربر، آنها را به 140 دینار طلا از دینارهای مغرب فروختم، و با آن پول به حج رفتم.
برای امتثال امر جناب سید شمسالدین به اندلس نرفتم و از سرزمین بربر به طرابلس غرب رفتم و از آنجا با حجاج مغربی به مکه معظمه مشرف شدم. و پس از ادای مراسم حج به عراق بازگشتم و تصمیم دارم تا آخر عمر در نجف اشرف اقامت کنم و مجاور حرم مطهر امیر مؤمنان علیه السلام باشم.
شیخ زینالدین علی بن فاضل گفت: در جزیره خضرا فقط نام پنج نفر از علمای شیعه مطرح بود سید مرتضی، شیخ طوسی، محمد بن یعقوب کلینی، ابن بابویه و شیخ ابوالقاسم جعفربن سعید حلی ـ قدس الله ارواحهم ـ.
این آخرین مطلبی است که از شیخ صالح و پرهیزگار. دانشمند متقی، علی بن فاضل شنیدم که خداوند فیوضات او را مستدام بدارد و در میان دانشمندان و پرهیزگاران زمان. امثال او را فراوان گرداند.(1)
افزون بر این، داستان دیگری نیز درباره جزیره خضراء وجود دارد که محدّث
1) بحارالانوار، ج52، ص 159 ـ 174.
نوری آن را در جنّة المأوی(1)بیان کرده است. این داستان که از کمالالدین انباری نقل شده، در مقایسه با داستان نخست، از شهرت کمتری برخوردار است. زمان نقل این دو داستان، حدود صد سال با یکدیگر فاصله دارد ـ زمان داستان جزیره خضرای معروف، قریب یک قرن پس از داستان ابن انباری استـ. البته در نقل داستان نخست نیز تفاوتهایی وجود دارد. و ما در این بحث، به دو متن بحارالانوار و تبصرةالولی نظر داریم؛ هر چند روح و جوهره آنها یکی است.
موضوع یاد شده را، در سه محور مورد بحث قرار میدهیم:
منابعی که داستان معروف جزیره خضراء را نقل کردهاند؛
بررسی سندی داستان نقل شده؛
بررسی دلالی و متن نقلهای رسیده؛
از آنجا که کثرت نقل، دلیل یا مؤیّد قوی بر اعتبار آن گفته است. بنابراین، اگر موضوعی، زیاد نقل شده و یا در بحثهای رجالی یا فقهی به آن استناد شده باشد، دلیل بر اعتماد و توجّه به آن تلقّی میشود. یکی از راههای بررسی صحت و سُقم این داستان میتواند کنکاش در منابعی که آن را نقل کردهاند، باشد. اگر تعداد منابع معتبری که آن را نقل کردهاند زیاد باشد، خود میتواند دلیل ـ یا حداقل، مؤیّدی ـ بر صحت آن داستان باشد و اگر خلاف این ثابت شود، یعنی منابع کمتری به آن پرداخته باشند، نتیجه نیز برعکس خواهد شد و ثابت میشود این داستان، از نظر علمای گذشته دارای اعتبار نبوده که به آن، اعتنایی نکردهاند.
اکنون به بیان و بررسی منابع نقل هر دو داستان میپردازیم:
برخی ادعا کردهاند(2)این داستان در منابع ذیل آمده و مورد توجّه بعضی از علمای
بزرگ بوده است:
1ـ شهید اوّل، این داستان را با خط خود نگاشته و دستخط او در خزانه حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام یافت شده است؛
2ـ محقق کَرَکی آن را به فارسی ترجمه کرده است؛
3ـ علاّمه مجلسی در بحارالانوار؛
4ـ مقدس اردبیلی در حدیقة الشیعة؛
5ـ حُرّ عامِلی در اثبات الهداة؛
6ـ وحید بهبهانی طبق مضمون آن، فتوا داده است؛
7ـ بحرالعلوم در کتاب رجال خود به این قضیه استناد جسته است؛
8ـ قاضی نورالله شوشتری گفته است: محافظت از این داستان، بر هر مؤمنی واجب است و در کتاب مجالس المؤمنین نیز مینویسد: «محمّد بن مکّی، معروف به شهید اوّل، داستان جزیره خضرا را با سند خود از علی بن فاضل نقل کرده است.»(1)
9ـ میرزا عبدالله افندی اصفهانی در ریاضالعلماء؛
10 ـ میرزای نوری در جنة المأوی و نجم الثاقب؛
11ـ میرلوحی صاحب کفایة المهتدی فی معرفة المهدی، داستان را معتبر دانسته و از آن، به صحیح تعبیر کرده و میگوید: من این حدیث معتبر را در کتاب ریاض المؤمنین نقل کردهام(2)
12ـ سید شُبّر بن محمد بن ثنوان در کتاب الجزیرة الخضراء؛
13ـ شیخ اسدالله شوشتری در مقابیسالأنوار(3)، ضمن بیان مناقب محقق حلّی (صاحب شرایع) و در کتاب کشف القناع در مقام اثبات امکان رؤیت امام علیه السلام در زمان غیبت، به این داستان استدلال کرده است؛
14ـ سید عبدالله شُبّر در جلاءالعیون در بخش مربوط به حضرت ولیعصر عجل الله تعالی فرجه الشریف؛
15ـ روضات الجنات در ضمن بیان مناقب سیّد مرتضی(4)
16ـ نهاوندی در العبقری الحسان؛
17ـ محمدرضا نصیری طوسی در کتاب تفسیرالائمة الأطهار به مناسبت بحث گردآوری قرآن توسط امیرالمؤمنین علیه السلام؛
18ـ سید هاشم بحرانی در تبصرة الولی (در مقایسه با نقل بحارالانوار اضافاتی دارد)؛
19ـ سیّد اسماعیل طبرسی صاحب کفایة الموحدین علی بن فاضل را بسیار ستوده و گفته است: او از بزرگان و ابرار و علما و نیکان و از خواص طائفه امامیه و یگانه زمان خود در زهد و تقوا بوده است.(1)
1 ـ آقا بزرگ تهرانی در الذریعة(2)، کتاب ترجمه جزیره خضراء را به محقق کَرَکی نسبت داده است؛ امّا در کتبی که شرح حال محقق کَرَکی را نگاشتهاند، نام این کتاب نیامده، از سویی، آقا بزرگ گفته است: آن گونه که از صاحب ریاض حکایت شده ترجمه جزیره خضراء مربوط به محقق کَرَکی است.(3)
بنابراین، مشخص میشود این نسبت را صاحب ریاض به محقق کرکی داده، نه آقا بزرگ. او در ادامه میگوید:
[ترجمه جزیره خضراء محقق کَرَکی] در هند چاپ شده و در آغاز آن نام سلطان شاه طهماسب صفوی آمده است … این کتاب (جزیره) تألیف فضل بن یحیی طیّبی است که مشاهدات شیخ زینالدین علی بن فاضل مازندرانی در آن جزیره را که در سال 699 از او شنیده، تدوین و به ثبت رسانده است و سیّد میر شمسالدین محمد بن میر اسدالله شوشتری در نوشته خود پیرامون اثبات وجود صاحب الزمان ـ ترجمه به فارسی را ـ آورده است.(4)
1) کفایة الموحدّین، ج 3، ص 390.
2) الذریعه، ج 4، ص 93.
3) ترجمة الجزیره الخضراء للمحقق الکرکی کما حکی عن صاحب الریاض.
4) مطبوع بالهند و مصدّر باسم السلطان شاه طهماسب الصفوی... و الجزیرة هو تألیف فضل بن یحیی الطیبی کتب فیه مارواه له الشیخ زین الدین علی بن فاضل المازندرانی فی سنة 699 مما شاهد فی تلک الجزیرة و أورد ترجمته السیّد میرشمس الدین محمد بن میر اسدالله التستری فیما کتبه بالفارسیة فی اثبات وجود صاحب الزمان( الذریعه، ج 4، ص 93.
تا اینجا استفاده میشود ترجمهای که محقق شوشتری در کتاب خود آورده، همان ترجمه کرکی است؛ اما آقابزرگ تهرانی در جای دیگر میگوید: و شاید این ترجمه (ترجمه کَرَکی) همان است که طی رساله شمسالدین محمد بن اسدالله درج شده است و یا ترجمه شخص سیّد شمسالدین است که آن را در رسالهاش آورده است.(1)
یعنی آقا بزرگ تهرانی خود نیز مردّد بوده که آیا آنچه در کتاب شوشتری آمده ترجمه کرکی است یا ترجمه شخص شوشتری. از سویی علاّمه تهرانی میگوید: این مطلب، از صاحب ریاض نقل شده است؛ بنابراین، دیدگاه صاحب الذریعة این نیست و نمیتوان این سخن را به او نسبت داد.
2 ـ درباره نقل علاّمه مجلسی نیز باید گفت: خود او قبل از نقل داستان گفته است: رسالهای مشهور به جزیره خضراء در دریای سفید، یافتم که دوست داشتم آن را بیان کنم، زیرا مشتمل بر نام کسانی که امام را دیدهاند و نیز امور شگفتآور دیگری میباشد و آن را در بابی جداگانه آوردم و چون آن را در کتب معتبر نیافتم. همان گونه که یافتم نقل میکنم.(2) علاّمه مجلسی در مقدمه بحارالانوار گفته: با خود عهد بستم نیز مطالبی که در بحارالانوار میآورم، از کتب معتبر و معروف و مشهور(3)باشد و درباره جزیره خضراء گفته است: علت این که آن را در باب جداگانهای بیان کردهام، این است که آن را در کتاب معتبری پیدا نکردهام و تنها به این سبب که شامل نام دیدارکنندگان حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است و امور شگفتآوری در این بیان شده است، آن را آوردهام.
1) و لعل هذه الترجمة (ترجمه کرکی) هی التی ادرجت فی طی رسالة شمس الدین محمد بن اسدالله أو أنها ترجمة للسیّد شمس الدین محمد نفسه أدرجها فی رسالته. الذریعه، ج 5، ص 106.
2) وجدت رسالة مشتهرة بقصة الجزیرة الخضراء فی البحرالأبیض أحببت ایرادها لاشتمالها علی ذکر من رآه و لما فیه من الغرائب و إنما أفردت لها باباً لأنی لم أظفر به فی الأصول المعتبرة و لنذکرها بعینها کما وجدتها، بحارالانوار، ج 52، ص 159، چ 2، بیروت، مؤسسه الوفاء، 1403 ق.
3) بحارالانوار، ج1، ص10ـ 24.
از این سخن استفاده میشود که علاّمه مجلسی هر چند داستان جزیره خضراء را نقل کرده، اما صحت آن را نپذیرفته است اگر غیر این بود، باید آن را در باب هجدهم ـ ذکر من رآه صلواتالله و سلامه علیه و علی آبائه الطاهرین ـ بیان میکرد.
اشکال:
عنوان باب 18 «ذِکُر من رأه» و عنوان باب 24 «ذِکُر من رأه علیهم السلام فی الغیبة الکبری قریباً من زماننا» است. یعنی: عنوان این باب در مورد کسانی است که در زمان علاّمه مجلسی یا نزدیک به زمان او، حضرت را دیدهاند. با این که عنوان باب 18 ویژه ملاقاتهای زمان علاّمه مجلسی نیست و شاید علت بیان آن در باب 24، همین موضوع باشد.
پاسخ:
اگر علاّمه، این داستان را پذیرفته بود، لازم نبود باب جداگانهای برای آن بگشاید یا حداقل باید به علت بیان آن اشاره میکرد؛ با این که علت یادآوری آن را در باب 24، عدم اعتبار داستان، بیان کرده است.
3 ـ در مورد وجود این داستان در کتاب حدیقة الشیعة، تذکر این مطلب لازم است که انتساب کتاب حدیقة الشیعه به مقدّس اردبیلی مورد تردید است، از اینرو، نمیتوان با قاطعیت، نقل داستان را به او نسبت داد.
4 ـ حُرّ عامِلی نیز، تمام داستان را نقل نکرده؛ بلکه بخشی از آن را آورده. از سویی آن را به بحارالانوار نسبت داده و مسؤولیت آن را به عهده آن قرار داده و گفته است: «بتمامها مؤلف بحارالأنوار و قال اقتصرت منها علی محل الحاجة.»(1)
5 ـ وحید بهبهانی ـ در بحث نماز جمعه که آیا از امور مربوط به امام معصوم است یا کسی که امام معصوم وی را نصب کرده ـ گفته است: افزون بر اجماعات منقول و فراوان که با آثار [= غیر روایت] و اعتباراتی [= نکاتی] که در رساله بدان اشاره کردم، تأیید میشود … از جمله آن آثار، داستان آن مرد مازندرانی است که به جزیره حضرت صاحب عجل الله تعالی فرجه الشریف رسیده است. البته این روایت با صدای رسا اعلام میدارد
1) شیخ حُرّ عاملی، اثبات الهداة، ج 3، ص 707.
که اقامه نماز جمعه به امام و جانشین خاص او اختصاص دارد.(1)
آری؛ او پس از آوردن اجماعات و روایات، این حکایت را مؤیّد آنها قرار داده است؛ بدین ترتیب، مشخص میشود به این داستان اعتماد نداشته وگرنه آن را در جایگاهِ دلیل، یادآور میشد، نه مؤیّدِ.
6 ـ سیّد بحرالعلوم نیز به این داستان اعتماد نکرده، زیرا در مقام بیان موقعیت سیّد مرتضی گفته است: داستان جزیره خضراء و دریای سفید دلالت بر فضیلت و مقام والای سیّد دارد … و این مرتبه والایی است که ـ اگر نقل صحیح باشد ـ چیزی با آن برابری نمیکند.(2)
جمله: «اگر این جریان صحیح باشد» نشانه عدم اعتماد و استناد به این داستان است؛ یعنی شخص وی این نقل را نپذیرفته و گفته است: اگر چنین نقلی صحیح باشد، دلالت بر عظمت جایگاه سیّد مرتضی دارد.
7 ـ جمله قاضی نورالله شوشتری که گفته است: محافظت آن بر هر مؤمنی لازم است، آیا در مورد داستان جزیره خضراء است یا درباره کتابی که داستان در آن نقل شده است؟ با مراجعه به سخن او مشخص میشود جمله فوق، درباره کتاب اثبات وجود حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف عنوان شده است. این کتاب را محمد بن اسدالله شوشتری به دستور سلطان صاحب قرآن، نوشته و ترجمه رساله جزیره خضراء را در ذیل این کتاب یادآور شده است.
قاضی نورالله درباره این کتاب گفته است: و آن رساله، کتاب ارزشمندی است که محافظت و نگهداری از آن بر مؤمنین واجب است.(3)
1) هذا مضافاً إلی الإجماعات المنقولة الکثیرة جداً المتأیّدة بالآثار و الإعتبار التی أشرت إلیها فی الرسالة (مع أن المنقول بخبرالواحد یشمله ما دل علی حجیة خبر الواحد) و من الآثار حکایة المازندرانی الذی وصل إلی جزیرة الصاحب( و هی تنادی بالاختصاص بالإمام و منصوبه. الحاشیه علی مدارک الاحکام، ج 3، ص 187، چ اول، آل البیت.
2) و فی قصة جزیرة الخضراء و البحرالأبیض... ما یدل علی فضل عظیم للسید... و هذه مرتبة جلیلة لایعادلها شئ لو صح النقل، وحید بهبهانی، الفوائد الرجالیة، ج 3، ص 136، بی جا، بی نا، بی تا.
3) و هی رسالة جلیلة یجب علی المؤمنین محافظتها، الذریعة، ج 5، ص 106.
وانگهی آن گونه که از کتاب الذریعه(1)استفاده میشود، ظاهراً این سخن از شمسالدین محمد بن اسدالله شوشتری است، نه قاضی نورالله شوشتری.
8 ـ کتاب سیّد شُبّر به دست ما نرسیده و یکی از معاصران او ضمن شرح حال و آثار وی، کتاب جزیره خضراء را نام برده است. و این گفته نمیتواند، دلیل بر قبول آن داستان باشد، زیرا مشخص نیست شُبّر در مقابل پذیرش و تأیید داستان بوده یا در مقام مذمّت و رد آن قرار داشته است. از سویی، مشخّص نیست کدام داستان را نقل کرده، شاید ماجرای انباری را آورده است که اشکالات کمتری در پی دارد.
9 ـ کتاب جلاءالعیونِ شُبّر، در اصل، ترجمه و شرح کتاب جلاءالعیون مجلسی است و کتاب مستقلی به شمار نمیآید؛(2)هر چند این داستان در متن فارسی جلاءالعیون نیامده و از افزودهها و شروح شُبّر تلقّی میشود.
بنابراین، از مطالبی که یادآوری شد به این نتیجه میرسیم که تا اندازهای به این داستان توجه شده و نمیتوان گفت مهملِ به تمام معنا است؛ اما مورد قبول نیز قرار نگرفته است. آقابزرگ تهرانی در این باره میگوید:
نخستین اشکالِ این داستان این است که آن را از طریق «وِجاده» یعنی یافتن در کتابی و بدون نقل مستقیم از شخصی به دست آوردیم و از نقل کننده این جریان بیاطلاعیم؛ جز این که در آن مجلس، شخص محترمی حضور داشته است.
دوّمین اشکال: سند این داستان است که در برگیرنده تاریخهای متناقض با متن است.
سوّمین اشکال این متن: مشتمل بودن آن بر امور شگفتی است که قابل انکار است. و موضوعی که این گونه باشد، انگیزه علما از نقل آن در کتابهای مورد اعتماد خود، این نیست که به آن اعتماد دارند یا حکم به صحت آن کرده باشند و یا باید اعتقاد به صحت و صدق آن داشته باشیم … هرگز چنین نیست و مقام آنان، از بیان این گونه مطالب دور است؛ بلکه هدف آنان از آوردن این داستانها، تنها یادی از محبوب و نامی از دیار و مکان او و گوش فرا دادن به آثار و سخنان اوست تا از راز
طول عمر و ادامه حیات و زندگی آن حضرت در منتهای نعمت و بهترین حالات زندگی پرده بردارند و در مورد وضعیت سلطنت و حکومت وی برای خود و فرزندانش و استقرار آنان در پارهای از بلاد پهناور، رفع شبهه نمایند. گفتنی است: این اقتدار و حاکمیّت را خدای عزّوجل فراهم آورده و کسی را که خدا نخواهد، نمیتواند به آن حدود و حریم دست یابد.
علما، در برابر کسانی که دین و اعتقادات را مورد استهزا قرار میدهند و میگویند: چرا آن ساکنِ سرداب، پس از هزار سال بیرون نمیآید و از نعمتهای دنیا چگونه بهره میبرد؟ و خوراک و پوشاک او و دیگر امور لازمه زندگی و حیات بشری وی چگونه است؟ به این حکایات اشاره میکنند.
علمای ما با بیان این قضایا بر ضعف عقل و خِرَد این گروه، استدلال میکنند، زیرا کسی که دارای عقل و خرد و معتقد به خدا و رسول و قرآن باشد همین آیه مربوط به حضرت یونس، برای اثبات قدرت خدا، در جهت تهیه تمام وسایل ادامه حیات و زندگی حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف کافی است. آنجا که میفرماید: (اگر او از تسبیح کنندگان نبود، تا روز قیامت در شکم ماهی میماند)(1).
بدین ترتیب، خدای عزّوجل، از قدرت خود بر زنده نگاه داشتن نهنگی که یونس را بلعیده بود و زنده نگاهداشتن شخص حضرت یونس تا روز قیامت، خبر داده است.
اگر کسی احتمال دهد منظور از آیه شریفه، نگاهداشتن جسد یونس در شکم نهنگ است و در روز قیامت او را زنده میکند، این احتمال از جهات مختلفی که روشن نیز میباشد، بعید به نظر میرسد.(2)
1) (فَلَوْلاَ أَنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِینَ لَلَبِثَ فِی بَطْنِهِ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ)، صافات (37): 142 و 144.
2) و بالجملة لم تصل هذه الحکایة إلینا إلاّ بالوجادة و لم نعرف من احوال الحاکی لها إلا أنه کان رجلاً محترماً فی ذلک المجلس و قد اشتمل سندها علی عدة تواریخ تناقض ما فی متنها و اشتمل متنها علی امور عجیبة قابلة للانکار و ما هذا شأنه لایمکن أن یکون داعی العلماء من إدراجه فی کتبهم المعتمدة بیان لزوم الاعتماد علیها أو الحکم بصحتها مثلاً أو جعل الاعتقاد بصدقها واجباً حاشاهم عن ذلک بل إنما غرضهم من نقل هذه الحکایات مجردالاستیناس بذکرالحبیب و ذکر دیاره و الاستماع لآثاره مع ما فیها من رفع الاستبعاد عن حیاته فی دارالدنیا و بقائه متنعماً فیها فی أحسن عیش و أفره حال، بل مع السلطنة والملک له و لأولاده و استقرارهم فی ممالک واسعة هیّأ الله لهم لایصل الیها من لم یرد الله وصوله و قد احتفظ العلماء بتلک الحکایات فی قبال المستهزئین بالدین بقولهم «لِمَ لا یخرج جلیس السرداب بعد ألف سنة و کیف تمتعه بالدنیا و ما أکله و شربه و لبسه و غیرها من لوازم حیاته؟» و هم بذلک القول یبرهنون علی ضعف عقولهم، فمن کان عاقلاً مؤمناً بالله و رسوله و کتابه یکفیه فی اثبات قدرة الله تعالی علی تهیئة جمیع الأسباب المعیشة فی حیاة الدنیا له( ، قوله تعالی فی الصافات (و لولا أنّه کان من المسبّحین للبث فی بطنه إلی یوم یبعثون) الصریح فی أنّ یونس لو لم یکن من المسبحین لکان یلبث فی بطن الحوت علی حاله إلی یوم یبعث سائر البشر. فأخبرالله تعالی بقدرته علی إبقاء الحوت الذی التقم یونس و علی ابقاء یونس علی حاله فی بطنه و لبثه فیه کذلک إلی یوم بعث الناس و احتمال اراده موت یونس بإزهاق روحه و لبث جسده فی بطن الحوت إلی یوم بعثه و إحیائه مخالف للظاهر من جهات کمال لایخفی. الذریعه، ج 5، ص 108، پاورقی.
مطالب یاد شده را آقا بزرگ تهرانی، در مورد سرگذشت جزیره خضرای ابن انباری بیان کرده است.
1 ـ محقق نوری در جنة المأوی(1)و نجم الثاقب(2)
2 ـ شیخ زینالدین بیاضی عامِلی در صراط المستقیم(3)آن را به نحو فشرده آورده است؛
3 ـ ابن طاوس در جمالالأسبوع؛ 4 ـ سیّد نیلی در کتاب السلطان المفرّج عن اهلالایمان؛
5 ـ محقق جزایری در انوارالنعمانیة؛
سیّد بنطاوس، خود به نقل داستان نپرداخته؛ بلکه عبارتی را نقل میکند که برخی از آن برداشت کردهاند وی به این داستان توجه داشته است. او میگوید: روایتی با سند متصل یافتم که در آن آمده بود امام مهدی ـ صلواتالله علیه ـ دارای فرزندانی است که فرمانروایان امور کشورها و مناطقی از دنیا میباشند و این فرزندان،
در اخلاق و کمال بالاترین مقام را دارا هستند.(1)
محدّث نوری با استفاده از این عبارت که منظور ابن طاووس، جزیره خضراء است، میگوید: ظاهراً؛ بلکه به یقین، اشاره به این روایت دارد و خدا عالم است.(2)
اشکال این است که زمان حیات سیّد بنطاووس بعد از سرگذشت نخست (طیّبی) بوده و در هر دو ماجرا، موضوع فرزندان حضرت مهدی آمده است. و اگر گفته شود: منظور سیّد، سرگذشت دوم بوده، ادعایی بدون دلیل است؛ بلکه برخلاف آن دلیل داریم. بنابراین، نمیتوان گفت سیّد، این داستان را پذیرفته است.
در این داستان، شناخت دو تن، یکی علی بن فاضل، دیگری فضل بن یحیی طیّبی برای ما دارای اهمیت است و باید شرح حال آن دو بررسی شود.
بعضی معاصران یا قریب به معاصران، وی را توثیق کردهاند از جمله:
وی میگوید: او دانشمندی بزرگوار، مردی پرهیزکار و در زهد و تقوا، یگانه روزگار است.
محقق کَرکَی، آن را ترجمه کرده است و محدّث مجلسی و میرزا عبدالله افندی و نوری، داستان مزبور را در کتاب خود آورده و تقوا و پرهیزکاری علی بن فاضل را ستودهاند.(1)
برخی نیز او را تضعیف کردهاند. ظاهراً هیچ یک از معاصرانِ علی بن فاضل، وی را توثیق نکردهاند. آری؛ کسانی که صد سال پس از او آمدهاند، وی را توثیق کردهاند. ظاهراً مدرک توثیق نیز خود داستان است و این مطلب خود، مستلزم دَوْرِ باطل است.
سیّد جعفر مرتضی مینویسد: هیچ یک از معاصران وی، او را توثیق نکردهاند و تنها بعضی از کسانی که صد سال پس از او آمدهاند، وی را توثیق نمودهاند. ظاهراً دلیل آنها نیز خودِ روایت جزیره خضرا است.
علی بن فاضل در متن داستان، خود را چنین ستوده است: «ای آقای من! آیا من از جمله بندگان مخلص او هستم با این که او را ندیدهام؟!(2)و این خود، در اعتبار او، ایجاد شبهه میکند؛ چنان که امام خمینی قدس سرّه به این مبنا اشاره کرده است.(3)
از سویی، معاصرانِ علی بن فاضل مانند علامه حلّی و ابن داوود، به او و داستان وی با این که مسأله مهمی بوده، اشارهای نکردهاند.(4)
وانگهی علی بن فاضل این ماجرا را در حضور طیّبی و جمع بسیاری که برای شنیدن داستان و دیدن شیخ آمده بودند، بازگو کرده؛ ولی هیچ کس غیر از طیّبی آن را نقل نکرده است.
تنها، طیّبی این سرگذشت را از شیخ شمسالدین بن نجیح حلّی و جلالالدین
1) نجم الثاقب، ص 296؛ ریاض العلما، ص 175.
2) یا سیدی انا من جمله عبیده المخلصین و لا رأیته، شوشتری این تعریف ها را بر ساده لوحی حمل کرده و گفته است: «شاید او در اوج بیماری و تب بوده است؛ چون خود به بیماری اقرار کرده و شاید در خواب دیده باشد» (بحارالانوار، ج 52، ص 172).
3) جعفرسبحانی، کلیات فی علم الرجال، چ 3، قم، مؤسسه نشر اسلامی، 1414 ق، ص 152.
4) این دو بزرگوار، از رجالیان بزرگ و هر دو، در علم رجال صاحب تألیف هستند؛ اما هیچ کدام به علی بن فاضل و داستان او اشارهای نکرده اند.
عبدالله بن حرام نقل کرده و هیچ کس دیگر از این دو تن، مطلبی در مورد جزیره خضراء روایت نکرده است.
1 ـ صاحبِ العبقریالحسان (نهاوندی) که علی بن فاضل را توثیق کرده، خود از معاصران است. وی چنین ویژگیهایی را برای علی بن فاضل که در قرن پنج و شش میزیسته، چگونه احراز کرده است؟ اگر از طریقِ خودِ داستان باشد که دَوْر لازم میآید و اگر از طریق دیگری است، آن طریق کدام است؟ آیا گفته گذشتگان و دیدگاه آنان است؟ که این موضوع نیز نمیتواند صحیح باشد، زیرا چنین مطلبی در کتب رجالی وجود ندارد و کسی متعرض شخصیت وی نشده است.
2 ـ همان گونه که قبلاً اشاره شد، وحید بهبهانی، براساس این داستان و نقل علی بن فاضل فتوا نداده؛ بلکه آن را به عنوان مؤیِّد بیان کرده است.
3 ـ نقل شیخ حُرّ عامِلی در اثبات الهداة ـ به گونهای فشرده ـ دلیل بر پذیرش این موضوع نیست. در این کتاب، حدود بیست هزار روایت آمده، آیا میتوان مدّعی شد وی همه را پذیرفته است؟
4 ـ سیّد بحرالعلوم گفته است: اگر چنین نقلی صحیح باشد، قابل استناد است؛ بنابراین، وی نیز سخن علی بن فاضل را نپذیرفته است.
5 ـ محقّق شوشتری نیز به صراحت، سند هر دو داستان را غیر معتبر میداند و علاّمه مجلسی به بیاعتباری داستان نخست اعتراف کرده است.
6 ـ نگارش داستان، اعم از پذیرش آن است. از این رو، نگارش این داستان توسط شهید اول نیز دلالت بر پذیرش سخن علی بن فاضل ندارد.
7 ـ در ترجمه کَرکَی نیز دو اشکال وجود دارد: 1 ـ انتساب آن به محقّق کَرکَی مشخص نیست. 2 ـ ترجمه کردن مطلبی، نشانگر پذیرش آن مطلب نخواهد بود.
8 ـ نقل افرادی مانند علاّمه مجلسی و دیگران نیز نمیتواند دلیل بر پذیرش آن باشد و نقل داستان توسط علاّمه مجلسی در بابی مستقل، خود مؤیِّد این موضوع است.
9 ـ در کتب مجلسی، افندی و نوری، سخنی، دلیل بر ستایش علی بن فاضل نیافتیم.
1 ـ شیخ حُرّ عامِلی میگوید: فضل بن یحیی کاتب، از شهر واسط، شخصیتی است با فضیلت و عالمی است بزرگوار و کتاب کشف الغمّة را از مؤلف آن (إربِلی) شنیده و نقل کرده و به خط خود آن را نوشته است و مقابله و تصحیح نموده و اجازه نقل آن را نیز از مؤلف، دریافت کرده است.(1)
2 ـ آقا بزرگ تهرانی میگوید: ابوالفتح إربلی به او اجازه داده است و وی از کسانی است که کتاب کشف الغمّة را استنساخ نموده و اربلی، کتاب را برایش خوانده و او شنیده است.
3 ـ دیدگاه آیتالله خویی: به آقای خویی نسبت دادهاند بعد از آن که فضل بن یحیی را به عنوان دانشمندی بزرگ ستوده میگوید: فضل بن یحیی در واسط به نگارش اشتغال داشته و کشف الغمّه را از مؤلفش علی بنعیسی إربلی روایت کرده است. او کتاب یاد شده را به خط خود نوشته و با نسخه مؤلف تطبیق کرده است و در سال 691 هـ.ق از صاحب کشف الغمّة اجازه، دریافت کرده است.
نقد و بررسی توثیقات و تضعیفات
1 ـ سخن حُرّ عاملی، توثیقی برای طیّبی محسوب نمیشود، زیرا کلمه جلیل، بر وثاقتِ شخص دلالت ندارد و داشتن اجازه روایت از اربلی نیز نمیتواند دلیل بر وثاقت او باشد.
2 ـ از سخن علاّمه آقا بزرگ تهرانی استفاده میشود، طیّبی از شاگردان إربلی بوده و این معنا نیز نمیتواند وثاقت او را ثابت کند.
3 ـ آنچه به آقای خویی نسبت داده شده، در واقع سخن او نیست؛ بلکه با دقت در سخن وی مشخص میشود که او سخن حُرّ عاملی را بدون هیچ گونه اظهار نظری نقل میکند(2)بنابراین، آنچه بیان شده دیدگاه آقای خویی نمیتواند باشد؛ بلکه او
1) شیخ مجدالدین الفضل بن یحیی علی بن المظفر بن الطیّبی الکاتب بواسط فاضل عالم جلیل یروی کتاب کشف الغمّة عن مؤلفه علی بن عیسی الإربلی کتبه بخطه و قابله و سمعه عن مؤلفه و له منه اجازة سنة 691... ، شیخ حّر عاملی، امل الآمال، تحقیق سیّد احمد حسینی، ص 218، بغداد، مکتبة الاندلس، 1404 ق.
2) سیّد ابوالقاسم خویی، معجم رجال الحدیث، ج 13، ص 316، چ 5، بی جا، بی نا، 1413 ق.
اصل روایت و داستان را غیر معتبر میداند. طی استفتائی از او سؤال شده است: «در بحارالانوار داستانی است در مورد جزیره خضراء که آن را علی بن فاضل به تفصیل بیان میکند. در این داستان، به مسأله اباحه خمس اشاره شده است. برخی شیعیان به استناد این روایت میگویند: پرداختن خمس در زمان غیبت واجب نیست. نظر جنابعالی در این باره چیست؟» آیتالله خویی در پاسخ میگوید: «روایت مذکور، اعتباری ندارد(1).»
بنابراین، برداشتها و اظهارات برخی معاصران(2)در مقام تقویت و تأیید سرگذشت جزیره خضراء، مورد مناقشه و ایرادهای جدّی است و مطالبی که به بزرگان ما نسبت داده شده، کاملاً دور از واقعیت است.
افزون بر این، نکات دیگری در مورد سند این داستان قابل یادآوری است:
1 ـ فردی که میگوید: در خزانه امیرمؤمنان علیه السلام … رسالهای به خط شیخ فاضل عامل فضل بن یحیی طیّبی یافتم کیست؟ مطمئناً این شخص، علاّمه مجلسی نیست، زیرا وی به صراحت میگوید: این داستان را از رساله دیگری نقل میکنم. بحرانی نیز میگوید: برخی بزرگان فرمودهاند: این حدیث را به خط شیخ فاضل … یافتهایم.
1 ـ باید گفت: سخن بحرانی نیز دلالت ندارد مستقیماً این موضوع را از راوی شنیده باشد. وانگهی به فرض که بپذیریم مستقیماً آن را از راوی نقل کرده، این پرسش مطرح میشود که چگونه ممکن است محقّق بحرانی او را دیده و بدون واسطه داستان را از او شنیده؛ ولی علاّمه مجلسی ـ که معاصر وی بوده ـ او را ندیده است؟! این امر بعید به نظر میرسد!
از سویی، علاّمه مجلسی چرا به نقل از یک رساله متداول، بسنده کرده و درباره نویسنده و صاحب آن تحقیق نکرده تا حقیقت را از او بپرسد.؟!
2 ـ شخص مجهولی که میگوید: رسالهای به خط طیّبی یافتهام، چگونه توانسته خط طیّبی را شناسایی کند؟ آیا خط طیّبی که صدها سال قبل از این راوی مجهول، از دنیا رفته است، بین مردم، چنان مشهور و معروف بوده که حتی این فرد مجهول الحال نیز آن را شناخته است؟ شاید حقیقت امر بر این شخص مشتبه شده باشد، زیرا وقتی دیده طیّبی این داستان را روایت کرده، تصوّر نموده حتماً کاتب آن نیز طیّبی است؛ با این که بین این دو، ملازمهای نیست.
3 ـ در روایت، مطلبی از سخنان علی بن فاضل است که موجب سوءظن میشود. وی میگوید: من تردید ندارم که او از دمشق، همراه ما بود. و در کتاب تبصرة الولی افزون بر آن، گفته است: و تا جزیره اندلس با ما همراه بود. سپس میگوید: به او گفتم: آیا هنگام سفر از دمشق به مصر. با ما بودی؟ گفت: خیر. گفتم: و از مصر به اندلس، با ما نبودی؟ گفت: به خدا سوگند! با شما نبودم. و علی بن فاضل به گفته آن شخص، اکتفا کرده است.
4ـ محقّق شوشتری میگوید: شاید ناقل این دو داستان، از دشمنان شیعه بوده که چنین داستانی را ساخته و پرداخته است تا حقایق را وارونه جلوه دهد. از کجا مشخص است ناقل این داستان مانند مَعقِل ـ غلام عبیدالله بن زیاد ـ نبوده که نزد مسلم بن عوسجه راه یافت و به او گفت: من مردی از اهالی شام هستم که خدا بر من منّت نهاده تا دوستدار اهل بیت باشم با این که این مرد خبیث، جاسوسِ عبیدالله بود.
آقا بزرگ تهرانی نیز گفته است: … طیّبی کوفی نیز این داستان را از دو شیخ فاضل شمسالدین حلّی و جلالالدین عبدالله بن حرام نقل میکند. این دو نفر نیز داستان را در سامرا از علی بن فاضل شنیدهاند. بدین ترتیب، طیّبی این داستان را شفاهی از بازگوکننده آن در سامرا شنیده است. در این صورت، اگر این داستان توسط، طیّبی ساخته و پرداخته شده باشد، نقل کننده و راویان، همه خیالی هستند.(1)
یعنی آقا بزرگ تهرانی نیز احتمال ساختگی بودن داستان را داده است.
نتیجه
این داستان از نظر سند مورد خدشه است و هیچ گونه راهی برای تصحیح و
1) طبقات اعلام الشیعه، ج 5، ص 145.
جبران آن به نظر نمیرسد.
کمالالدین احمد بن محمد بن یحیی انباری در سال 543 ق (حدوداً نهصد سال پیش) میگوید: روزی در ماه رمضان، نزد عون الدین یحیی بن هبیره وزیر بودیم و گروه دیگری نیز حضور داشتند. بعد از افطار، بیشتر حاضران، رخصت طلبیده و رفتند و تنها عدهای حاجی ماندند. در آن شب، کنار وزیر، مردی نشسته بود که وزیر، او را بسیار احترام میکرد و عزیز میداشت؛ ولی من او را نمیشناختم. مجلس تمام شد و حاضران برخاستند تا به منازل خود بروند. خدمتکاران وزیر، خبر دادند که: باران، به شدّت میبارد و راه عبور بر مردم بسته شده است. وزیر، مانع رفتن ما شد و دوباره همگی نشستیم. از هر دری، سخنی به میان آمد تا رشته سخن به مذاهب و ادیان کشیده شد. وزیر، در مذمّت شیعه بسیار تندروی میکرد و به پیروان این مذهب، ناسزا میگفت. در این اثنا، شخص مورد احترام وزیر که کنار وی نشسته بود گفت: جناب وزیر! اگر اجازه دهید، ماجرایی را از شیعیان که خود با چشمانم دیدم، نقل کنم. وزیر، لحظهای اندیشید و آنگاه اجازه داد. آن مرد گفت: من در شهر باهیه، یکی از شهرهای بسیار بزرگ و با عظمت، رشد کردهام. این شهر، هزار و دویست روستا دارد و عقل، از کثرت جمعیت آن، حیران است. تمام مردم آن شهر و روستاها و جزایر اطراف آن مسیحیاند.
من با پدرم به قصد تجارت از باهیه، بیرون آمدیم و سفر پرخطر دریا را اختیار کردیم. به هنگام حرکت بر روی دریا، دست تقدیر الهی، کشتی ما را به سوی جزایر سرسبز و خرّمی برد. در آن جزایر، بوستانهای زیبا و جویبارها و چشمهسار پر آب زیادی دیده میشد. با شگفتی از ناخدای کشتی، نام آن جزایر را پرسیدم؛ گفت: نمیدانم، زیرا تا کنون به این جزایر نیامدهام. به نخستین جزیره که رسیدیم، از کشتی پیاده و وارد آن جزیره شدیم. شهری دیدیم بسیار تمیز و خوش آب و هوا و در نهایت لطافت و پاکیزگی. از مردم آنجا نام آن شهر را پرسیدیم. گفتند: نام این شهر مبارکه و نام حکمرانش نیز طاهر است.
گفتم: کارگزاران و گماشتگان سلطان کجایند که اموال ما را ببینند و مالیات خود را بردارند و ما معامله و خرید و فروش را آغاز کنیم؟
گفتند: حاکم این شهر، گماشته و یار و یاوری ندارد؛ بلکه بازرگانان خود، باید خراجشان را به خانه حاکم ببرند و به او بدهند.
ما را راهنمایی کردند تا به منزل او رسیدیم. چون وارد شدیم، مردی صوفی مسلک و صافی ضمیر دیدیم که لباسی از پشم پوشیده و عبایی زیر پای خود انداخته و دوات و قلمی پیش روی خود نهاده بود. با دیدن ما، قلم به دست گرفت و شروع به نوشتن کرد. شگفتزده شدم سلام کردم و او پاسخ داد و ما را احترام نمود. پرسید: از کجا آمدهاید؟ وضعیت خود را برای او شرح دادیم.
او گفت: اهل ذمّه؛ جزیه خود را بدهند و بروند و تنها مسلمانان بمانند. پدرم، جزیه خود و من و سه نفر دیگر را داد و نُه نفر دیگر نیز که یهودی بودند، جزیه خود را پرداختند.
سپس به شهر دیگری به نام زاهره رفتیم. شهری بسیار زیبا و دلگشا و مشرف به دریا بود. طول و عرض این شهرِ پر سرور، به اندازهای بود که یک اسب تندرو، کمتر از دو ماه نمیتوانست آن را بپیماید. کوهی مانند نقره سفید آن شهر را احاطه کرده بود. صمیمیت و مهربانی در این شهر موج میزد به گونهای که گرگ و میش با هم انس و الفتی داشتند. اگر کسی حیوانی را به زراعت کسی میفرستاد، آن جانور حتی یک برگ از آن باغ و مزرعه نمیخورد و به جایی آسیبی نمیرساند. مردم آن، بهترین آداب و رسوم اجتماعی را داشتند و در راستی و امانت و دیانت، بیهمتا بودند. هیچ سخن لغو و بیهودهای بر زبان نمیراندند و غیبت و سخنچینی نمیکردند. وقت نماز، که فرا میرسید و مؤذن بانگ نماز برمیداشت، همگی از مرد و زن به نماز حاضر میشدند.
آنگاه، خدمت حاکم آن شهر رسیدیم. ما را به باغی آراسته که در میان آن گنبدی عظیم و زیبا وجود داشت درآوردند. حاکم، در آن مکان بر تختی نشسته بود و جمعی در خدمت او کمر اخلاص بسته بودند. حدود هشت روز در خدمت آن حاکم بودیم. پس از آن به سمت شهری حرکت کردیم که آن را رابقه میگفتند و حاکم آن، قاسم بن صاحبالامر نام داشت. این شهر نیز همانند شهر پیشین بود.
خلاصه، پس از این سه شهر، دو شهر دیگر در این منطقه وجود داشت: یکی صافیه، که سلطان آن، ابراهیم بن صاحبالامر و دیگری عناطیس و سلطان آن، هاشم
بن صاحبالامر نام داشت. این دو شهر نیز در زیبایی و دلگشایی، همانند آن سه شهر بودند. آن مرد مسیحی، سپس به وزیر گفت: طول و عرض این پنج شهر، به اندازه یک سال راه است و جمعیت آن، نامحدود است و همگی شیعه هستند. حاکمان این شهرها، فرزندان امام زماناند.
در آن سال که ما آنجا بودیم، قرار بود حضرت ولیعصر، به شهر زاهره تشریففرما شود. مدتی در انتظار آن حضرت ماندیم؛ ولی سرانجام موفق به دیدارش نگشتیم و روانه شهر و دیار خود شدیم؛ اما دو نفر از ما به نامهای روزبهان و حسان، برای دیدار آن حضرت، آنجا باقی ماندند.
این داستان شگفت که به پایان رسید، وزیر از جا برخاست و به اتاق ویژه خود رفت و سپس یکایک ما را به حضور طلبید و از ما قول گرفت این ماجرا را برای کسی نقل نکنیم.(1)
تمام ناقلان، این داستان را از کتاب التعازی عن آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم و وفات النبی صلی الله علیه و آله و سلم تألیف ابوعبدالله محمد بن علی علوی حسینی، به این شرح نقل کردهاند:
آقا بزرگ تهرانی درباره این کتاب میگوید: کتاب تعازی در مورد تعزیت و تسلیت است و با ذکر وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلمآغاز شده و در ادامه درباره وفات فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بحث کرده است و در پایان نیز درباره شهرهای فرزندان حضرت حجّت پیوستهایی دارد. این کتاب تألیف ابوعبدالله محمد بن علی بن حسن بن عبد الرحمن علوی حسینی است. یک نسخه از آن در کتابخانه حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام بوده است که محقّق نوری از آن نسخهبرداری کرده و در کتاب خود مستدرک الوسائل از آن نقل حدیث میکند(2)
آقا بزرگ تهرانی، طریق به مؤلف را با عبارت: شیخ جلیل ابوالعباس احمد بن حسین در سال 571 به من خبر داد، نقل میکند.(1)
سپس به نقل سند پرداخته و آن را به محمد بن علی بن حسن بن عبدالرحمن صاحب تعازی، متوفّای سال 443 هـ.ق میرساند؛ یعنی مؤلف در قرن پنجم میزیسته و معاصر شیخ طوسی بوده است. با این که این داستان، مربوط به سال 543 هـ.ق است. و از جمله «و در پایان نیز … پیوستهایی دارد» استفاده میشود که این جمله، از مؤلف نمیباشد و مشخص نیست چه کسی آن را افزوده است، زیرا بعید است وی از سال 443 هـ.ق که کتابش را نقل کرده است تا 543 هـ.ق ـ مدت یک قرن ـ یا بیشتر عمر کرده باشد. قرینه دوم، عبارت الذریعه است که میگوید: «و ألْحِق بآخره» یعنی این داستان، جزء کتابِ التعازی نبوده و بعدها به آن ضمیمه شده است. بر این اساس، مشخص نیست این جریان مربوط به چه کسی است و چه کسی آن را به آخر کتاب التعازی افزوده است.
از سویی، در سند این داستان باید درباره دو نفر بحث و بررسی شود: 1. کسی که این داستان برای او اتفاق افتاده و خود، جزیره را دیده است. 2. کمالالدین انباری، کسی که داستان را شنیده و نخستین نقل کننده آن است.
1ـ کسی که داستان برای او اتفاق افتاده است: بزرگترین اشکال در سند داستان انباری، از همین جا آغاز میشود، زیرا هیچ کس نام او را نمیداند و فقط گفته شده: وی میهمان عونالدین، هبیره وزیر(2)بوده و نزد او از احترام ویژهای برخوردار بوده است.
وانگهی شخص نامبرده فردی نصرانی بوده و همین موضوع موجب اعتماد اندک ما به نقل او و یا سلب اعتماد میشود، زیرا امکان ساختگی بودن داستان، قوّت
1) اخبرنی الشیخ الجلیل ابوالعباس احمد بن الحسین فی سنة احدی و سبعین و خمسأة سنة؛ الذریعة، ج 5، ص 107، پاورقی.
2) نام او یحیی بن هبیره و از اهالی دُجَیل است. در سن کودکی وارد بغداد شد و به درس پرداخت و پس از پذیرش مسؤولیت های متعدد سرانجام از سوی سلطان مسعود سلجوقی به سِمَت وزارت تعیین شد. وی، آثار و کتاب های متعددی دارد. در سال 555 هـ.ق در بغداد درگذشت و همان جا به خاک سپرده شد؛ وفیات الاعیان، ج 6، ص 243.
میگیرد.
2 ـ کمالالدین انباری: ظاهراً وی فردی مجهول است و در کتب شیعه و سنّی نامی از او به میان نیامده است. امکان دارد وی همان ابوالبرکات ادیب، متولد سال 513 هـ.ق باشد که در 577 هـ.ق وفات یافت؛ ولی نه توثیقی از عامه و خاصه دارد و نه کسی این جریان را به او نسبت داده است.(1)
بررسی متن
برای بررسی متن داستان جزیره خضرای معروف، بحث را از دو جهت پی میگیریم: نخست، تناقضاتی که بین نقلهای گوناگون داستان وجود دارد.
دوم، اشکالاتی که به متن وارد است. أ. تناقضات بین نقلها
در نقل شوشتری آمده است: مسافت روستایی که علی بن فاضل در آن، بیمار شد، با جزیره، پانزده روز بود که مسافت دو روز آن صحرا و بقیه، آبادیهای به هم پیوسته بود؛ امّا در نقل مجلسی و بحرانی، فاصله بیست و پنج روز، بیان شده است.(2)
در بحارالانوار تعداد اُمرا و نیروها و یاران حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، 300 تن بیان گشته؛ ولی محقّق بحرانی تعداد آنها را 311 نفر ذکر کرده است.(3)
براساس نقل علاّمه مجلسی، در داستان جزیره، هیچ گونه یادی از علمای شیعه، جز پنج تن در آن جزیره نبود و طبق نقل بحرانی، علمایی که در جزیره، از آنها سخن گفته میشد، سه تن بودند.
در روایت علاّمه مجلسی، یکی از علمایی که در جزیره از آنها نام برده میشد، جعفر بن سعید حلّی است؛ ولی بحرانی نام او را جعفر بناسماعیل حلّی بیان کرده است.
راهِ پیموده شده در دریا را علاّمه مجلسی شانزده روز و بحرانی شش روز بیان کرده است.
طبق نقل علاّمه مجلسی، شمسالدین، به علی بن فاضل گندم و جو هدیه کرد و او آنها را به 140 دینار فروخت؛ امّا طبق نقل بحرانی قیمت آنها را 25 دینار طلا و 25 درهم نقره. ذکر کرده است.
در متنی که علاّمه مجلسی بیان کرده، چنین آمده است: شمسالدین، پنج درهم از پول آن جزیره را به علی بن فاضل داد و او گفت: این پنج درهم، برای برکت محفوظ است؛ اما در روایت بحرانی آمده است: به هیچ وجه پولی از جزیره خارج نمیشود و پولی نیز به جزیره وارد نمیگردد.
مدت اقامت علی بن فاضل در روستایی که اهالی آن شیعه بودند و هر سال برای آنها ارزاق فرستاده میشد، در داستان علاّمه مجلسی چهل روز و در داستان بحرانی، یک هفته بیان شده است.
اشکالات فوق زمانی تقویت میشود که توجه داشته باشیم در تمام نقلها، داستان به صورت وِجاده ذکر شده است؛ یعنی همه گفتهاند: «فقد وجدتُ فی خزانة امیرالمؤمنین علیه السلام …»، یعنی آن را یافتم و این موضوع، غیر از شنیدن و سماع است. اکنون این پرسش مطرح است که آیا همه این موارد یک نسخه «وِجاده» است یا سه نسخه و به خط طیّبی وجود داشته است؟
از سویی، برای حل این تعارضات میتوان گفت: اگر تعارضی بین متن بحرانی و مجلسی وجود داشته باشد ـ به ویژه متونی که مجلسی به خط خود نگاشته است ـ متن مجلسی، مقدم است؛ زیرا علاّمه مجلسی گروهی محققّ از مجموعه علما در اختیار داشت و به شکلِ گروهی فعالیت میکرد؛ اما بحرانی به تنهایی کار میکرد و شخص پر کار و فعّالی بود و مطالب زیاد مینوشت از این رو، ممکن است هنگام نوشتن، اشتباهاتی صورت گرفته باشد.
قابل توجه است که این تعارضها گر قابل جمع باشد نمیتواند به اصل داستان خدشهای وارد کند؛ یعنی اگر چه نقلهای مختلف در برخی بخشها با یکدیگر متفاوتاند؛ ولی شاید بتواند تواتر معنوی را ثابت کند؛ نظیر این که کسی بگوید: تصادف شده و شخص دیگری میگوید: مشاجرهای صورت گرفته و نفر سوم میگوید: دیوار تخریب شده است که از مجموع سخنان آنها میتوان نتیجه گرفت، به یقین حادثهای رخ داده است. آنچه میتواند در مورد این داستان، شاخصِ قضاوت باشد
بررسی جملاتی است که در نقلهای گوناگون بیان شده و ما در بخش بعد به آن خواهیم پرداخت.
ب: دیگر اشکالات وارد بر داستان
در بررسی اشکالات وارده بر متن داستان، توجه ما، بیشتر به داستان علی بن فاضل است، زیرا ضعف داستان انباری بر همگان آشکار بوده و چندان مورد توجه و استناد قرار نگرفته است. افزون بر آن، اشکالات نقل علی بن فاضل را نیز ندارد، از این رو، به برخی اشکالات آن نیز اشاره خواهیم کرد:
نخستین اشکال:
بزرگترین و اساسیترین اشکال وارده بر متن داستان جزیره خضراء، این است که این داستان، در بردارنده مطالبی ناسازگار با معتقدات ماست؛ مانند مسأله تحریف قرآن، اکنون، بخشی از داستان را که ارتباط به این مسأله دارد یادآور و سپس به بررسی آن میپردازیم. در بخشی از داستان مزبور آمده است.
گفتم: چرا قبل و بعد برخی آیات قرآن، با یکدیگر مرتبط نیستند؟ شاید درک و فهم محدود من نمیتواند به ژرفای آن پی ببرد؟. گفت: آری؛ آیات، دارای همین مشکلی است که شما میگویید و علت آن، این است که با رحلت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم، دو بت قریش، خلافت ظاهری امیرمؤمنان علیه السلام را غصب کردند. حضرت علیه السلام تمام قرآن را جمعآوری کرد و به مسجد آورده و به مردم عرضه کرد و گفت: این کتاب خدا است و پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم به من دستور داده آن را بر شما عرضه کنم و بدین وسیله، حجّت بر شما تمام گردد؛ ولی فرعون و نمرود این امت گفتند: ما نیازی به قرآن شما نداریم.
حضرت فرمود: حبیب من، پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم، چنین برخوردی را از شما به من خبر داده بود؛ ولی میخواستم بر شما اتمام حجّت کنم. سپس حضرت با دعایی که زمزمه میکرد و عرضه میداشت: خداوندا! روز قیامت، تو بر اینان گواه باش! سپس قرآن را به خانه بازگرداند.
آنگاه ابوبکر اعلام کرد: هر کس قرآن یا بخشی از آن را در اختیار دارد حاضر کند. ابوعبیده جرّاح و عثمان و سعد بن ابی وقاص و معاویة بن ابیسفیان و عبدالرحمن بن عوف و طلحة بنعبیدالله و ابوسعید خُدری وحسّان بن ثابت و جمع دیگری از مسلمانان حضور یافتند و قرآن را جمعآوری کردند؛ ولی آیاتی را که در
مذمّت بعضی افراد بود، حذف کردند. از اینرو، میبینید که آیات قرآن، به یکدیگر مرتبط نیستند. قرآنی که امیرمؤمنان علیه السلام آن را با خط خود جمع کرده بود، نزد حضرت صاحبالأمر محفوظ است و همه چیز در آن وجود دارد، حتی حکم دیه وارد کردن خراش. البته تردیدی در صحت قرآن فعلی نیست و کلام خدا است(1)
فنادی ابن ابی قحافه بالمسلمین و قال لهم: کل من عنده قرآن من آیة أو سورة فلیأت بها فجاءه ابوعبیدة بن الجراح و عثمان و سعد بن أبی وقاص و معاویة بن ابی سفیان و عبدالرحمن بن عوف و طلحة بن عبیدالله و ابوسعید الخدری و حسّان بن ثابت و جماعات المسلمین و جمعوا هذا القرآن و اسقطوا ما کان فیه من المثالب التی صدرت منهم بعد وفاة سیّد المرسلین( فلهذا تری الآیات غیر مرتبطة و القرآن الذی جمعه امیرالمؤمنین بخطه محفوظ عند صاحب الامر( فیه کل شئ حتی أرش الخدش و امّا هذا القرآن فلاشک و لا شبهة فی صحته و إنّما کلام الله سبحانه هکذا صدر عن صاحب الامر( » بحارالانوار، ج 52، ص 170.
. آری آنچه یادآوری شد براساس ادّعای نقل کننده این داستان، از ناحیه مقدّسه حضرت ولی عصر علیه السلام اظهارنظر شده است.نقد و نظر
آقای بهبودی، در مورد این داستان گفته است: داستان جزیره خضراء تخیّلی است که نویسنده آن، به رسم داستانسرایان آن را تنظیم کرده و این شیوه در زمان کنونی ما نیز معمول است.(2)این داستان از ساختههای حشویه (اخباریها) است،(3)زیرا
1) فقلت له: «یا سیدی أری بعض الآیات غیر مرتبطة بما قبلها و بما بعدها کأنّ فهمی القاصر لم یصر الی غوریة ذلک. فقال: نعم الأمر کما رأیته و ذلک [انه] لما انتقل سید البشر محمد بن عبدالله من دارالفناء الی دارالبقاء و فعل صنما قریش ما فعلاه من غصب الخلافة الظاهریة، جمع امیرالمؤمنین( القرآن کله و وضعه فی إزار و أتی به الیهم و هم فی المسجد، فقال لهم: هذا کتاب الله سبحانه أمرنی رسول الله( أن أعرضه إلیکم لقیام الحجّة علیکم یوم العرض بین یدی الله تعالی فقال له فرعون هذه الامة و نمرودها: لسنا محتاجین الی قرآنک، فقال( : لقد اخبرنی حبیبی محمّد( بقولک هذا و انما اردت بذلک إلقاء الحجّة علیکم. فرجع امیرالمؤمنین( به الی منزله و هو یقول: لااله الا أنت وحدک لا شریک لک لاراد لماسبق فی علمک و لا مانع لما اقتضته حکمتک فکن انت الشاهد لی علیهم یوم العرض علیک.
2) همان، ص 159، پاورقی.
3) هم جماعة یستندون فی کل شئ من الأصول و الفروع إلی روایة رویت من دون رعایة شرائط الحجیّة. و اختلف فی ضبطها فقیل باسکان الشین لأن منهم المجسّمة محشو. و المشهور أنّه بفتحها نسبة إلی الحشاء لأنهم کانوا یجلسون أمام الحسن البصری فی حلقته فتکلّموا بالسقط عنده فقال: «ردّوا هولاء الی الحشاء الحلقه ـای جانبها ـ» فسمّوا حشویة. محقق حلّی، المسلک فی اصول الدین، ص 65، پاورقی.
معتقدند قرآن، از نظر لفظی تحریف شده است.(1)
در روایات ما، به صراحت آمده که علت عدم ارتباط بین آیات قرآن این است که ابوبکر قرآنی را که امیرمؤمنان علیه السلام آورد، رّد کرد؛ اما در این خصوص که ابوبکر، موفق شده باشد بخشهایی از قرآن را حذف کند، مطلبی در روایات ما وارد نشده است. اگر این داستان را بپذیریم، باید قائل به تحریف قرآن شویم که به چند دلیل مردود است:
با توجه به آیات مبارکات قرآن، سلامت این کتاب الهی از تحریف، ثابت میشود مانند: (إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ)(2).
شدت عنایت مسلمانان به قرآن، با نوشتن و حفظ کردن و قرائت آن به اندازهای بوده که اجازه هیچگونه تحریفی در آن، داده نمیشد. گاهی حافظان قرآن، به سیهزار تن میرسیدند. در جنگ صفین، سیهزار قاری قرآن حضور داشت.(3)
از سویی، علاّمه مجلسی(4)و علامه طباطبایی(5)در ذیل تفسیر آیه تطهیر گفتهاند: ترتیب فعلی قرآن، ترتیب نزول نیست؛ بلکه شخص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دستور میداد هر آیهای را در کجا قرار دهند. بنابراین، عدم تناسب بین آیات، دلیل بر حذف نیست و به نظر علامه مجلسی این ترتیب فعلی، از معصوم نیست.
ما نیز پذیرفتهایم قرآنی را که امیرمؤمنان علیه السلام جمعآوری کرد، نزد امام زمان علیه السلام است؛ ولی به گفته آیتالله خویی، آن قرآن، همراه با تفسیر، تأویل و بیانات و توضیحات است، نه اینکه قرآن دیگری غیر از این قرآن باشد.(6)
بین صدر و ذیل داستان، تناقض وجود دارد، زیرا در پایان این بخش میگوید:
1) بحارالانوار، ج 52، ص 170، پاورقی.
2) حجر (15): 9.
3) نصر بن مزاحم، وقعة صفین، ص 188، چ 2، بی جا، المؤسسة العربیة الحدیثه، 1382 ق.
4) بحارالانوار، ج35، ص236؛ «إن ترتیب القران الذی بیننا لیس من فعل المعصوم».
5) تفسیر المیزان، ج 16، ص 312.
6) سیّد ابوالقاسم خویی، البیان، ص 223، چ 4، بیروت، دارالزهراء، 1395 ق.
هیچگونه شبههای در صحت و سلامت قرآن فعلی از تحریف نیست. در صورتی که پیش از این گفته بود: آنچه از نقاط ضعف و ناسزاگویی دشمنان در قرآن بوده، حذف شده است. و این خود تناقضی آشکار است.
اشکال دوم:
در این داستان آمده است: هرگاه مقداری از قرآن را که مورد اختلاف قاریان بود قرائت میکردم، میگفتم: حمزه چنین خوانده است؛ کسائی چنان خوانده و عاصم یا ابن کثیر چنین خواندهاند.
سیّد [شمسالدین] گفت: ما این افراد را نمیشناسیم. قرآن، پیش از هجرت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه، بر هفت حرف نازل شد. پس از هجرت، در حجّةالوداع، جبرئیل نازل شد و عرضه داشت: ای محمد! قرآن را بر من بخوان، تا به تو اوائل و اواخر سورهها و شأن نزول آنها را به تو بیاموزم، از اینرو، امیرمؤمنان و حسنین علیهم السلام و اُبَّی بن کعب و عبدالله بن مسعود و حُذیفة بن یمان و جابر بن عبدالله انصاری و ابوسعید خُدری و حسّان بن ثابت و جمعی از اصحاب، محضر پیامبر شرفیاب شدند و پیامبر شروع به تلاوت قرآن ـ از اول تا آخر ـ کرد. بدین سان هر کجا اختلافی بود، جبرئیل آن را بیان میکرد و امیرمؤمنان علیه السلام آن را یادداشت کرده و بر روی پوست مینوشت. بنابراین، تمام قرآن، قرائت امیرمؤمنان است.(1)
فاجتمع الیه علی بن ابیطالب و ولداه الحسن و الحسین( و أبّی بن کعب و عبدالله بن مسعود و حُذیفة بن الیمان و جابر بن عبدالله الانصاری و ابوسعید الخُدری و حسّان بن ثابت و جماعة من الصحابة رضی الله عن المنتجبین منهم فقرأ النبی( القرآن من أولّه الی آخره فکان کلما مرّ بموضع فیه اختلاف، بیّنه له جبرئیل( و امیرالمؤمنین( یکتب ذاک فی درج من أدم فالجمیع قراءة امیرالمؤمنین و وصی رسول رب العالمین». بحارالانوار، 53، ص 169.
1) در بخشی از داستان می خوانیم: «فکان کلّما قرأت شیئاً فیه خلاف بین القراء أقول له: قرأ حمزة کذا و قرأ الکسائی کذا و قرأ عاصم کذا و ابوعمرو بن کثیر کذا. فقال السیّد [شمس الدین]سلّمه الله: نحن لا نعرف هولاء و أنّما القرآن نزل علی سبعة أحرف قبل الهجرة من مکة إلی المدینة و بعدها لما حجّ رسول الله( حجّة الوداع نزل علیه الروح الأمین جبرئیل( فقال: یا محمد اُتل علی القرآن حتی أعرِّفک اوائل السور و أواخرها و شأن نزولها.
نقد و نظر
چرا این قرائت را قرائت علی علیه السلام میدانند و چرا آن را قرائت نبّیاکرم صلی الله علیه و آله و سلمنام ننهادند؛ با این که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آن را تلاوت میکرد و چرا قرائت جبرئیل نباشد که قرآن را تصحیح میکرد؟ و چرا قرائت صحابی دیگر نباشد؟
سخنی که گفته: قرآن، بر هفت حرف نازل شد، مردود است و در مقابل آن، روایات دیگری وجود دارد که میگوید: «القرآن واحدٌ نزل من عند الواحد و إنّما الإختلاف یجئُ من قبل الرواة».(1)
در این داستان آمده است که: قرائات، هفتگونه است؛ با این که قرائت، یکی بیشتر نیست. اگر بخواهیم با این موضوع کنار بیاییم باید بگوییم دهتا است؛ چنانکه آقای خویی همه موارد را مطرح و سپس به آنها اشکال میکند.
براساس این داستان، اختلافی را که جبرئیل حلّ میکرد، مربوط به اوائل و اواخر سورهها و شأن نزول آیات، بوده است، بنابراین، ارتباطی به قرائت ندارد که سیّد شمسالدین در پاسخ، اختلاف قرائات آن را بیان میکند. اگر مقصود اختلافِ آیات باشد، معنای آن تحریفِ قرآن است ـ آن هم در زمان شخص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ـ که این برداشت، مخالف خود داستان است، زیرا گفته: «حتی اُعرّفک أوائل السوَر و أواخرها و شأن نزولها» و نگفته است: آیات را به تو بیاموزم.
این معنا، نظیر افسانه غرانیق است و توهین به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم محسوب میشود که قائل به خطای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است و بطلان این افسانه، در جای خود ثابت شده است.(2)
آیا در شأن نزول و اوائل و اواخر سورهها، اختلافی وجود داشته تا جبرئیل به
حلّ آن بپردازد؟ هیچگونه دلیل و شاهدی بر وجود چنین اختلافی وجود ندارد.
اشکال سوم:
محقّق شوشتری، صاحب قاموس، یکی از نشانههای ساختگی بودن این داستان را نام بردن از حسّان بن ثابت در بین قُرّاء دانسته و میگوید: دو مورد در این داستان، از حسّان بن ثابت و افراد دیگر در زمره قرّاء نام برده شده است با این که چنین نیست؛ بلکه وی تنها یک شاعر است و تنها عبدالله بن مسعود و اُبَّی بن کعب از قُرّاء بودهاند.
اشکال چهارم:
از دیگر اشکالات جدّی وارد بر این داستان، مسأله رؤیت امام زمان علیه السلام در زمان غیبت کبری است. در این داستان، چند بار به مسأله رؤیت اشاره شده است:
الف) در این داستان آمده است که: علی بن فاضل، از سیّد شمسالدین پرسید: [امام زمان علیه السلام خود فرموده است]: کسی که مدّعی شود در دوران غیبت مرا دیده، دروغ میگوید. بنابراین، چگونه در اینجا کسانی وجود دارند که حضرت را میبینند؟(1)
سیّد در پاسخ میگوید: راست میگویی. حضرت، این سخن را در آن زمان، به دلیل کثرت دشمنان خود فرمود ـ اعم از نزدیکان حضرت و فرعونهای بنیعبّاس ـ به گونهای که بعضی از شیعیان، برخی دیگر را از بردن نام آن حضرت منع میکردند؛ ولی امروز، مدتها از غیبت سپری شده و دشمن از او مأیوس گشته و سرزمین ما نیز از ظلم و ستم آنان دور است و هیچ یک از آنان ـ به برکت حضرت ـ به ما دسترسی ندارند.(2)
1) یا سیدی قد روینا عن مشایخنا احادیث رویت عن صاحب الامر( انه قال ـ لمّا امر بالغیبة الکبری: من رآنی بعد غیبتی فقد کذب فکیف فیکم من یراه؟
2) «صدقت انه( انّما قال ذلک الزمان لکثرة اعدائه من اهل بیته و غیرهم من فرعنة بنی العبّاس حتی أن الشیعة یمنع بعضها بعضاً عن التحدث بذکره و فی هذا الزمان تطاولت المدة و آیس منه الأعداء و بلادنا نائیة عنهم و عن ظلمم و عنائهم و ببرکته( لا یقدر أحد من الاعداء علی الوصول إلینا» بحارالانوار، ج 52، ص 172.
نقد و نظر
پاسخ این است که: آری، یکی از حکمتهای غیبتِ حضرت، بیم از دشمنان و ترس از جان، بیان شده است؛ ولی این گونه نیست که دشمن، کاملاً مأیوس شده باشد؛ بلکه همچنان، خطر باقی است.
1) «و منها اعتمادهم علی کل روایة حتی أنّ بعض فضلائهم رأی فی بعض الکتب المهجورة الموضوعة لذکر مایرویه القصاص من أنّ الجزیرة فی البحر تدعی الجزیرة الخضراء فیها دُور لصاحب الزمان فیها عیاله و اولاده فی طلبها حتی وصل إلی مصر فبلغه أنها جزیرة فیها طوائف من النصاری و کانه لم یرالاخبار الدالة علی عدم وقوع الرؤیة من احد بعد الغیبة الکبری و لا تتبع کلمات العلماء الدالة علیها. جزیرة خضراء ، قم، بوستان کتاب، 1380، به نقل از حق المبین، سنگی، 87. البته کلام او ناظر به داستان انباری است؛ ولی همین اشکال به داستان علی بن فاضل نیز وارد است.
پرسش:
اگر در توجیه آن روایات گفته شود: که این گونه موارد برای زمانی خاص (زمان ترس از دشمنان) وارد شده است.
پاسخ: این است که، این داستان نیز برای مکانی خاص وارد شده و تنها میتواند رؤیت در جزیره را شامل گردد در صورتی که تعلیل، در این داستان عام است (تطاولت المدّة و آیس منه الأعداء). از سویی، به عقیده ما منظور از روایات نفی کننده رؤیت، نفی مطلق دیدار با امام علیه السلام نیست، زیرا دیدارهای غیر اختیاری و بدون برنامه از پیش تعیین شده (ناگهانی) بارها برای برخی از علما و بزرگان و حتی افراد عادی اتفاق افتاده است که نمیتوان منکر آن شد، مورد انکار در اینجا، دیدار اختیاری است.(1)
ب) در داستان انباری آمده است: در انتظار صاحبالأمر یک سال نزد آنان ماندیم. چون معتقد بودند آن سال سال ورود امام است؛ ولی دو تن از آنان به نامهای ابن دربهان و حسّان، به امید دیدار حضرت، در شهر زاهره باقی ماندند.(2)
نقد و نظر
در بخش دیگری از داستان، سیّد شمسالدین که نایب خاص امام زمان علیه السلام در آن جزیره بوده، در پاسخ این پرسش که آیا امام را دیدهای یا نه؟ گفته است: نه؛ من او را ندیدهام؛ ولی پدرم برایم نقل کرده که صدای حضرت مهدی را شنیده؛ امّا شخص او را ندیده است؛ ولی پدر بزرگم شخص حضرت مهدی را نیز دیده بود(3)چگونه ممکن است نایب خاص حضرت، او را نبیند؛ امّا دیگران بتوانند ـ با اختیار ـ امام علیه السلام را
1) برای اطلاع بیشتر درباره بحث ملاقات ر.ک: فصلنامه انتظار، ش 18، سفارت و نیابت خاصه، نجم الدین طبسی.
2) «و لقد اقمنا عندهم سنة کاملة نترقب ورود صاحب الامر إلیهم لأنهم زعموا أنها سنة وروده. فلم یوفقنا الله تعالی للنظر إلیه فأما ابن دربهان و حسان فإنّهما أقاما بالزاهرة یرقبان رؤیته»، بحارالانوار، ج 53، ص 219.
3) بحارالانوار، ج 52، ص 167؛ «لا ولکن حدّثنی أبی رحمه الله سمع حدیثه و لم یر شخصه و أنّ جدی رحمه الله سمع حدیثه و رأی شخصه».
ببینند؟!(1)
ج) در روایت بحرانی آمده است: علی بن فاضل، به شمسالدین گفت: آیا امام را دیدهای؟ در پاسخ گفت: نه؛ امّا پدرم او را دیده است. دو سطر بعد میگوید: شمسالدین گفت: امام زمان، سالی یک بار به آن بقعه میآید و تنها افراد مخلص در آنجا جمع میشوند و آقا را میبینند. گفتم: شاید تو نیز از همان افراد مخلص باشی. گریه کرد و گفت: «إن شاءالله».(2)نقد و نظر
گفتنِ جمله «إن شاءالله» دو احتمال دارد؛ ممکن است برای تردید باشد و امکان دارد برای تیمّن و تبرّک عنوان شده باشد و مشخص نیست در اینجا مقصود، کدام یک است. و در صورت احتمال دوم، معنا همین میشود: آری من آقا را میبینم!
د) در این داستان چنین آمده است: همان گونه که ما از باغی به باغ دیگر حرکت میکردیم، ناگهان شخصی با چهره نورانی که دو پارچه (بُرد) پشمین سفید بر خود پوشانده بود، از کنار ما گذشت و سلام کرد. چهره این شخص، مرا جذب کرد و به سیّد گفتم: این شخص کیست؟ پاسخ داد: این کوه سر به فلک کشیده را میبینی؟ گفتم: آری؛ گفت: میان این کوه، جای بسیار باصفایی است و چشمه آبی نیز از زیر درختی پرشاخه جاری است. آنجا بارگاهی با آجر ساخته شده است. این شخص، همراه دوستش، خدمتگزار آن بارگاه میباشند. من نیز هر صبح جمعه به آنجا میروم و امام علیه السلام را از آنجا زیارت میکنم و پس از خواندن دو رکعت نماز، در آنجا نوشتهای را میبینیم… .(3)
1) بحارالانوار، ج 52، ص 167، مرحوم شوشتری در الاخبار الدخیله این اشکال را آورده است؛ ولی ظاهراً صحیح نیست؛ زیرا بخش نخست اشکال مربوط به داستان انباری است و بخش دوم، مربوط به داستان علی بن فاضل و این دو داستان، ارتباطی به یکدیگر ندارند؛ هر چند از نظر جوهر و حقیقت یکی هستند.
2) تبصرة الولی، ص 247.
3) «فبینما نحن نسیر من بستان إلی آخر إذ مرّ بنا رجل بهّی الصورة مشتمل ببردتین من صوف أبیض فلما قرب منا سلّم علینا و انصرف عنا فأعجبتنی هیئته فقلت للسیّد سلّمه الله: من هذا الرجل؟ قال لی: أتنظر إلی هذا الجبل الشاهق؟ قلت: نعم قال: إنّ فی وسطه لمکاناً حسناً و فیه عین جاریة تحت شجرة ذات أغصان کثیرة و عندها قبّة مبنیّة بالآجر و إنّ هذا الرجل مع رفیق له خادمان لتلک القبة و أنا أمضی إلی هناک فی کل صباح جمعة و أزور الامام( منها و اُصلّی رکعتین و أجد هناک ورقة مکتوب...» بحارالانوار، ج 52، ص 168.
نقد و نظر
سیّد شمسالدین، پیشتر گفته بود امام را ندیده است؛ ولی در این بخش میگوید هر جمعه به آن بارگاه میروم و امام را زیارت میکنم و این دو موضوع با هم منافات دارند.
البته این اشکال قابل رفع است، زیرا ممکن است گفته شود: زیارت، ملازم با رؤیت نیست و شاید مقصود سیّد، زیارت از راه دور و به صورت غیابی باشد که این توجیه، مؤیّداتی نیز دارد؛ از جمله: 1. سیّد شمسالدین میگوید: «أزور الإمام منها» و نگفت: «أزور الإمام فیها» و این جمله حاکی از آن است که از راه دور و بدون رؤیت، زیارت کرده است.
وی در ادامه میگوید: نوشتاری را در آنجا مییابم. اگر او امام را میدید، نوشتار را نیز از آن حضرت میگرفت و تعبیر «أجِدُ» معنا نداشت.
علی بن فاضل در ادامه میگوید: من به پیشنهاد سیّد، برای زیارت امام به آن بارگاه رفتم و پس از استقبال خادمهای آنجا، از آب چشمه وضو گرفتم و دو رکعت نماز گزاردم.
از سویی، ممکن است گفته شود: مقصود از زیارت، همان رؤیت است، زیرا علی بن فاضل از زیارت ـ راه دور ـ سخنی به میان نمیآورد و پس از بجا آوردن نماز میگوید: از خادمان، درباره رؤیت پرسیدم؛ با این که او برای زیارت رفته بود؛ ولی نامی از زیارت به میان نمیآورد. حتی پس از آن که به او میگوید: رؤیت امکانپذیر نیست، میگوید: التماس دعا گفتم و از آن کوه، پایین آمدم. بنابراین، او به قصد زیارت (رؤیت) رفته بود و زمانی که به او گفتند: رؤیت ممکن نیست، بازگشت.
بر این اساس، اشکال و شبهه وارد است.
اشکال پنجم:
شمسالدین میگوید: هر صبح جمعه به آن بارگاه میروم و امام را زیارت میکنم و سپس میگوید: آنجا به نوشتاری برمیخورم که تمام آنچه را در قضاوت میان مؤمنان، مورد نیازم میباشد. در آن مییابم.
نقد و نظر
شمسالدین چگونه احراز میکرده این نوشتار از جانب امام زمان علیه السلام است؟ از کجا مشخص است که خادمهای آن بارگاه، آن را نمینوشتند و به امام نسبت نمیدادند؟ اشکال ششم:
عدّهای برای اثبات زن و فرزند داشتن امام زمان علیه السلام در زمان غیبت، به بخشهایی از این داستان استناد کردهاند. مثلاً در این داستان آمده است: آذوقه و مواد غدایی آنان از آن جزیره و از سوی فرزندان امام میرسد.(1)
همچنین علی بن فاضل میگوید: پس از چهل روز که میان مردم روستا بودم، در پایان روز چهلم، به دلیل طولانی شدن انتظار، دلم گرفت و به سمت ساحل دریا حرکت کردم. و به طرف مغرب ـ که مردم گفته بودند آذوقه آنها از آن سو میآید ـ مینگریستم که شَبَح متحّرکی دیدم. در مورد آن شَبَح پرسیدم و گفتم: آیا در دریا، پرنده سفیدی وجود دارد؟ گفتند: نه؛ مگر چیزی دیدی؟ گفتم: آری؛ آنها با دادن مژده گفتند: اینها کشتیهایی است که در هر سال از شهرهای فرزندان امام به سوی ما میآیند.(2)
در مورد سیّد شمسالدین گفتهاند: وی از نوادهگان امام است که بین او و امام پنج نسل فاصله است.(3)
نقد و نظر
ما هیچگونه روایتی نداریم که حضرت در زمان غیبت، زن و فرزند داشته باشد و در زمان ظهور نیز مورد اختلاف است.
محقق شوشتری میگوید: هیچ خبری راجع به فرزند داشتن امام زمان علیه السلام پیش از ظهور و حتی بعد از ظهور نداریم افزون بر این روایتی را مرحوم کشی از امام رضا علیه السلام درباره فرزند نداشتن امام زمان نقل میکند آنجا که میفرماید: «لقد رویتم إلاّ القائم و انتم لا تدرون ما معناه.»(1)هیچ امامی رحلت نمیکند مگر اینکه فرزند خود را ببیند، مگر حضرت قائم.
آری: در غیبت شیخ طوسی روایتی آمده که: هیچ یک از فرزندان و غیر فرزندانش از او اطلاعی ندارند. لایطلع علی موضعه احد من ولده و لاغیره.(2)
در مورد این روایت باید گفت: حدیث مزبور با همین سند در غیبت نعمانی نیز آمده؛(3)ولی در آن نامی از فرزندان حضرت وجود ندارد و این خود نشانگرِ تحریف، در روایت غیبت طوسی است. وانگهی در برخی نسخههای کتاب غیبت طوسی نیز لفظ فرزندان حضرت، وجود ندارد.(4)
در جمال الاُسبوع نیز آمده است: «اللهم صلّ علی ولاة عهده و الائمّة من وُلده»(5)که این مطلب، نیز سندی ضعیف دارد. از سویی، با روایت دیگری که میگوید: «و الائمّةُ من بعده» مخالف است، زیرا پس از حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف امامی وجود نخواهد داشت؛ مگر امامانی که در رجعت به دنیا بازمیگردند. از اینرو، نمیتوان به آن استدلال کرد.
در دعای جمال الاُسبوع نیز آمده است: «اللهم أعطه فی نفسه و أهله و ولده و ذریتّه و اُمتّه و جمیع رعیّته ما تقرّ به عینه …»(6)که افزون بر اشکال ضعف سند، شاید بتوان گفت
این عبارات، بر فرزنددار شدن حضرت بعد از ظهور، دلالت میکند(1)ولی ارتباطی به بحث ما ندارد.
اشکال هفتم:
علی بن فاضل میگوید: نزد آنها یادی از علمای شیعه جز پنج نفر: سیّد مرتضی موسوی و شیخ ابوجعفر طوسی و محمد بن یعقوب کلینی و ابن بابویه و شیخ ابوالقاسم جعفر بن سعید حلّی، ندیدم(2).
نقد و نظر
نظر به این که در روش فقهی پنج دانشمندی که در این داستان از آنان یاد شده اختلاف است و شمسالدین نیز هر صبح جمعه به آن بارگاه میرفت و نوشتاری که تمام نیازهای یک هفتهای او را اعم از قضاوت و غیره در آن نوشته بود، مییافت، این پرسش مطرح میشود که چرا تنها نام این پنج نفر آمده و نامی از شیخ مفید وجود ندارد با این که وی در اعتلای تشیّع نقش بسزایی داشته است و از سوی حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف چند پیام به دست او رسیده بود.(3)
اشکال هشتم:
علی بن فاضل، در مورد یاران امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف گفته است: جمعه دوم که فرا رسید و از فریضه جمعه فارغ شدم ـ و سیّد برای پاسخ به پرسشها در جمع مؤمنان نشسته بود ـ ناگهان از بیرون مسجد سروصدا و هرج و مرجی شنیدم. سبب آن را از سیّد پرسیدم؛ در پاسخ گفت: فرماندهان ارتش ما، نیمه هر ماه سوار بر مرکبها میشوند و در انتظار ظهور حضرتاند. از سیّد اجازه گرفتم که صحنه را نظارهگر باشم. او اجازه
1) این توجیه، می تواند درباره عبارت نخست نیز بیاید؛ در صورتی که بپذیریم عبارت «و الائمّة من ولده» صحیح است که البته نمی توان آن را پذیرفت.
2) لم أر لعلماء الامامیة عندهم ذکراً سوی خمسة: السیّدالمرتضی الموسوی و الشیخ ابوجعفرالطوسی و محمد بن یعقوب الکلینی و ابن بابویه و الشیخ ابوالقاسم جعفر بن سعید الحلّی.
3) فصل «سفارت و نیابت خاصه»، ص 135.
داد و من نیز برای دیدن آنان بیرون رفتم. دیدم جمع بسیاریاند که مشغول تسبیح و تحمید و تهلیلاند و برای ظهور امام زمان، امام قائم به امر خدا و خیرخواه دینداران، دعا میکنند. پس از دیدن این منظره، به مسجد باز گشتم.
سیّد از من پرسید: نیروها را دیدی؟
گفتم: آری؛ دیدم.
گفت: فرماندهان آنان را شمردی؟
گفتم: خیر؛ گفت: سیصد نفرند و سیزده تن دیگر مانده است. و پس از گرد آمدن سیزده تن دیگر، خداوند، در ظهور حضرت تعجیل خواهد کرد ….(1)
نقد و نظر
1 ـ براساس این داستان، تا سال 699 هـ.ق، سیصد نفر از یاران حضرت، آماده و منتظر تکمیل شدن سیزده تن دیگر بودهاند. پرسش اینجا است که آیا پس از گذشت بیش از هفتصد سال از آن تاریخ، این سیزده تن، آماده نشدهاند؟ دقت شود
2 ـ مطابق آنچه در این داستان میخوانیم، یاران حضرت در آن جزیره جمعاند و این موضوع، با روایاتی که میگوید: به هنگام ظهور، یاران حضرت متفرقاند، سازگار نیست؛ مگر این که گفته شود: طبق این داستان، فرماندهان ارتش، در جمعه وسط هر ماه، سوار بر مرکبها شده و در انتظار ظهور حضرتند؛ ولی این موضوع دلالت ندارد این افراد همیشه در جزیره حضور داشته باشند (هر چند این سخن خلاف
1) «فلما کانت الجمعة الثانیة و هی الوسطی من جمع الشهر و فرغنا من الصلوة و جلس السیّد ـ سلمه الله ـ فی مجلس الإفادة للمؤمنین و اذا أنا أسمع هرجاً و مرجا و جزلة عظمیة خارج المسجد فسألت من السیّد عما سمعته، فقال لی: إنّ اُمراء عسکرنا یرکبون فی کل جمعة من وسط کل شهر و ینتظرون الفرج. فأستأذنته فی النظر إلیهم فأذن لی فخرجت لرؤیتهم و إذا هم جمع کثیر یسبحون الله و یحمدونه و یهللونه ـ جلّ و عزّـ و یدعون بالفرج للإمام القائم بأمرالله و الناصح لدین الله م ح م د ابن الحسن، المهدی الخلف الصالح صاحب الزمان( ثم عدت إلی مسجد السیّد سلمه الله فقال لی: رأیت العسکر؟ فقلت: نعم. قال: فهل عددت امرائهم؟ قلت: لا، قال: عدّتهم ثلاث مائة ناصر و بقی ثلاثه عشر ناصراً و یعجل الله لولیه الفَرَج بمشیته إنّه جواد کریم» بحارالانوار، ج 52، ص 171.
ظاهر است و دلیلی بر آن نداریم).
اشکال نهم:
علی بن فاضل میگوید: از مردم روستا پرسیدم: این مذهب و عقیده را از کجا و چه کسی برای شما آورده است؟
گفتند: از حضرت ابوذر آموختهایم؛ هنگامی که عثمان او را به شام تبعید نمود و معاویه نیز وی را به این جزیره تبعید کرد.(1)
نقد و نظر
آیا این مطلب با واقعیات تاریخی مطابقت دارد؟ و آیا ابوذر ـ رضوانالله علیه ـ به جزیره خضراء تبعید شد؟
از لابهلای تاریخ و کتب رجال چنین به دست میآید که نامی از جزیره خضراء برده شده و مکانی معروف و دارای سکنه و فرهنگ و تمدن بوده و دسترسی به آن نیز مشکل نبوده است. به مواردی از این قبیل، به نقل از کتاب سیر اعلامالنبلاء اشاره میکنیم:
1 ـ ذهبی، در بیان شرح حال ابوعبدالله قرشی هاشمی اندلسی متوفّای 595 هـ.ق میگوید: او از اهالی جزیره خضراء بوده و کراماتی دارد.(2)
2 ـ در شرح حال قاضی ابوسلیمان بن حوط الله، متوفّای 621 هـ.ق میگوید: وی مسؤولیت قضاوت را در جزیره خضراء به عهده داشته است.(3)
3 ـ در بیان سرگذشت عبدالمؤمن علوی متولد 487 هـ.ق میگوید: او لشکری به
1) «من أین لکم هذا المذهب؟ و من أوصله الیکم؟ قالوا ابوذرالغفاری رضی الله عنه حین نفاه عثمان إلی الشام و نفاه معاویة إلی ارضنا هذه». بحارالانوار، ج 52، ص 173.
2) القدوة الربانی ابوعبدالله محمد بن احمد بن ابراهیم القرشی الهاشمی الاندلسی من الجزیرة الخضراء له کرامات فیما یقال و احوال. سیر اعلام النبلاء، ج 21، ص 400.
3) در احوال ابن حوط الله (قاضی ابوسلیمان داوود بن سلیمان):... و کان ابوسلیمان ورعا منقبضاً. ولی قضاء الجزیرة الخضراء. سیر اعلام النبلاء، ج 22، ص 184.
فرماندهی شخصی به نام عمر اینتی را رهسپار اندلس کرد. و جزیره خضراء را فتح نمود.(1)
4 ـ در بیان شرح حال المستعین بالله، متوفّای 407 هـ.ق میگوید: از جمله لشکریان او، قاسم و علی ـ پسران حمّود بن میمون ـ بودند که آنها را حاکم بَربَر کرد … و قاسم را امیر جزیره خضراء نمود.(2)
5 ـ در بیان حالات ادریس بن علی، متوفّای 544 هـ.ق میگوید: معتلی بالله، عموزادهگان خود را به نام محمد و حسن در جزیره خضراء زندانی کرد؛ ولی ساکنان جزیره، با او به عنوان امام مهدی، بیعت کردند. دیری نپایید که از اطراف او پراکنده شدند و او نیز درگذشت. سپس مسؤولیت جزیره را قاسم بن محمد به عهده گرفت ….(3)
6 ـ در شرح حال قاسم بن حمّود ادریسی میگوید: پس از درگذشت ادریس، قاسم بن حمّودِ ادریسی را خفه کرده و کشتند و در آن زمان هشتاد سال داشت
1) در شرح حال عبدالمؤمن بن علی بن علوی:... فجهز عبدالمؤمن عمر اینتی فدخل إلی الاندلس فأخذ الجزیرة الخضراء. سیر اعلام النبلاء، ج 20، ص 372.
2) در بیان شرح حال سلیمان المستعین بالله (407 ق): فکان من جملة جنده القاسم و علی ابنا حمّود بن میمون العلوی الادریسی فجعلهما قائدین علی البربر... و امّر القاسم علی الجزیرة الخضراء. سیر اعلام النبلاء، ج 17، ص 133 و 284.
3) در شرح حال ادریس بن علی بن حمود حسنی:... و کان المعتلی بالله قد اعتقل محمداً و حسناً إبنَی عمّه القاسم بن حمّود بالجزیرة الخضراء. و وکّل بهما رجلاً من المغاربة فحین بلغه خبر مقتل المعتلی جمع من کان فی الجزیرة من البربر و السودان و أخرج محمداً و حسناً و قال هذان سیّداکم فسارعوا إلی الطاعة لهما فبویع محمد و تملک الجزیرة... و اجمعوا [البربر] علی محمد بن القاسم بن حمّود الادریسی الکائن بالجزیرة الخضراء فبایعوه و لقبوه بالمهدی... ثم افترقوا عن محمد بعد ایّام ورد خاسئاً فمات غمّاً بعد ایام و خلف ثمانیة اولاد. فتولی امرالجزیرة الخضراء بعد ولده القاسم بن محمد بن القاسم الادریسی. و ولی مالقة محمد بن ادریس بن المعتلی فبقی علیها إلی ان مات سنه خمس و اربعین و اربع مائة و عزل ابوه هذه المّدة ثم ردوه بعد ولده الی امرة مالقة فهو آخر من ملکها من الادریسین فلما مات اجتمع رأی البربر علی نفی الإدریسیه عن الأندلس إلی العدوة و الاستبداد بضبط ما بأیدیهم من الممالک ففعلوا ذلک فکانت الجزیرة و ما والاها إلی تاکزونة، و مالقة و غرناطة إلی قبیلة اخری و لم یزالوا کذلک إلی أن قوی المعتضد بالله عباد بن القاضی بن عباد، علی الأندلس فأجلاهم عنها. سیر اعلام النبلاء، ج 17، ص 142 ـ 144.
جنازه او را به جزیره خضراء انتقال داده و به خاک سپردند.(1)
7 ـ در بیان حالات یحیی بن علی بن حمّود، متوفّای 427 هـ.ق میگوید: او بر جزیره خضراء تسلط یافت و بر آن حاکمیت داشت.(2) 8 ـ در بیان شرح حال ابن حمدین، متوفّای 548 هـ.ق میگوید: دولت موحدان، از شهر سبته تا جزیره خضراء را زیر سلطه خود درآوردند.(3)
9 ـ درباره محمد بن عیاض، متولد 584 هـ.ق میگوید: در جزیره خضراء، کتاب سیبویه را نزد استادش عبدالرحمن بن علی فرا گرفت.(4)
10 ـ درباره طارق میگوید: دوست موسی بن نصیر و امیر شهر طنجه (از شهرهای مجاور جزیره) بود که از اختلاف و کشتار فرنگ باخبر شد و حاکم جزیره خضراء برای او نامهای نوشت و درخواست پشتیبانی کرد.(5)
11 ـ در شرح حال ابوالقاسم بن حمّود بن میمون میگوید: … دو منطقه مالقه و جزیره خضراء را فتح کرد.(6)
12 ـ در شرح حال ابن عَبّاد میگوید: … افتضاح و مسخره است که چهار حاکم را در یک زمان در مناطقی که فاصله آنها از یکدیگر سه روز راه است، امیرالمؤمنین
1) در شرح حال ادریسی (قاسم بن حمّود):... فلمّا مات ادریس خنقوا القاسم هذا و له ثمانون سنة، سنة احدی و ثلاثین و اربع مأة ثم حمل تابوتة الی الجزیرة الخضراء فدفن بها و بها یومئذ ولده محمد. سیر اعلام النبلاء، ج 17، ص 518.
2) در شرح حال معتلی (ابو زکریا یحیی بن علی بن حمّود):... ففّرالمعتلی إلی مالقة ثم اضطرب أمرالقاسم بعد یسیر و تغلّب المعتلی علی الجزیرة الخضراء و کانت أمّهُ علویة ایضا. سیر اعلام النبلاء، ج 17، ص 541.
3) در احوال ابن حمدین:... فدخل قرطبة ابوالغمر نائبا عن عبد المؤمن... ثم اتفق رأی الجمیع علی تجویز المصامدة الذین تلقّبوا بالموحدین من سبتة إلی الجزیرة الخضراء و جرت فتن کبار و زالت دولة المرابطین و اقبلت دولة الموحدین. سیر اعلام النبلاء، ج 20، ص 244.
4) در احوال محمد بن عیاض:... و اخذ بالجزیرة الخضراء کتاب سیبویه تفقهاً عن ابن القاسم عبدالرحمن بن علی النحوی. سیر اعلام النبلاء، ج 20، ص 219.
5) طارق: مولی موسی بن نصیر و کان امیراً علی طنجة بأقصی المغرب فبلغه اختلاف الفرنج و اقتتالهم و کاتبه صاحب الجزیرة الخضراء لیمده علی عدوه فبادر طارق... سیر اعلام النبلاء، ج 4، ص 500.
6) .... و تملک مالقة یحیی المعتلی و الجزیرة الخضراء. سیر اعلام النبلاء، ج 17، ص 137 و معجم البلدان، یاقوت حموی، ج 5، ص 42، بیروت، داراحیاء التراث العربی، بی تا.
بخوانند … دومین حاکم جزیره خضراء، محمد بن قاسم ادریسی نام داشت.(1)
13 ـ در بیان احوال العالی بالله (ادریس بن یحیی) میگوید: … فردی بیتدبیر بود. بَربَرها، به وی تمایل نیافتند و محمدبن قاسم را حاکم جزیره خضراء مقرّر داشته و به او لقب مهدی دادند.(2)
حَمَوی در معجمالبلدان با بیان نام پارهای مناطق، آنها را از توابع جزیره خضرا میداند؛ همانند: حاضرة و حصن محسن و جزاء الشریط و صَفَه و قصر کتامة و لَبَطیط.
او نام برخی از مناطق مجاور جزیره خضراء را نیز مانند: ریّه و زقاق و طنجه و قصرعبدالکریم و مالقه، یادآور میشود.
1 ـ در ارتباط با موقعیت اندلس گفته شده: جزیرهای است که از سه ضلع، مانند مثلث تشکیل شده است. و دو دریای آرام و مدیترانه پیرامون آن قرار گرفتهاند … نخستین ضلع آن، از دریای مدیترانه شامی تا جزیره خضراء، راه خشکی اندلس میباشد و از آنجا به شهر مالقه منتهی میگردد.(3)
2 ـ در مورد مالقه میگوید: یکی از توابع جزیره خضراء است که در آن، سلسله
1) فضیحة! اربعة رجال فی مسافة ثلاثه أیّام یسمّون امیرالمؤمنین فی وقت... و الثانی محمد بن القاسم الادریسی بالجزیرة الخضراء. سیر اعلام النبلاء، ج 17، ص 529.
2) .... و کان سیئ التدبیر فمالت البربر إلی محمد بن القاسم الادریسی فملکوه بالجزیرة الخضراء و لقّبوه بالمهدی. سیر اعلام النبلاء، ج 17، ص 657.
3) هی جزیرة ذات ثلاثة أرکان مثل شکل المثلث قد أحاط بها البحران المحیط و المتوسط و هو خلیج خارج من البحرالمحیط قرب سلا من بّر البربر فالرکن الاول... فالضلع الاول منها اوله حیث مخرج البحر المتوسط الشامی من البحر المحیط و هو اول الزقاق فی موضع یعرف بجزیرة طریف من بّرالأندلس یقابل قصر مصمودة بإزاء سلا فی الغرب الاقصی من البرّ المتصل بأفریقیه و دیار مصر و عرض الزقاق ههنا اثنی عشر میلاً ثم تمر فی القبله إلی الجزیرة الخضراء من بّرالاندلسی المقابلة لمدینة سبتة و عرض الزقاق ههنا ثمانیة عشر میلاً و طوله فی هذه المسافة التی ما بین الجزیرة طریف و قصر مصمودة الی المسافة التی ما بین الجزیرة الخضراء و سبتة نحو العشرین میلاً و من ههنا یتسع البحرالشامی الی جهة المشرق ثم یمر من الجزیرة الخضراء الی مدینة مالقة... معجم البلدان، ج 1، ص 263.
کوههای سر به فلک کشیدهای وجود دارد.(1)
3 ـ حَمَوی درباره جزیره خضراء میگوید: شهری است معروف در اندلس و خشکی مقابل آن، سرزمین بَربَر «سبته» قرار دارد و دارای مناطق و توابع متعددی است. شهر آن، از بهترین شهرها و خاک آن، از پاکترین خاکها است. شاید بدین سبب به آن جزیره میگویند که آب دریا از آنجا فاصله میگیرد و خشکی ظاهر میشود و گاهی آب بر اثر بالا آمدن، آنجا را فرا میگیرد.
در سرزمین زنگیان، از دریای هند نیز جزیرهای به نام خضراء وجود دارد که از دو منطقه به نامهای منتبی و مکنبلوا تشکیل شده است و توابع و روستاهای زیادی دارد و حاکم آن، در اصل از اهالی کوفه است.(2)
4 ـ حاضرة: نیز یکی از شهرهای جزیره خضراء است.(3)
5 ـ حصن محسن، از توابع جزیره خضرای اندلس است.(4)
6 ـ ریّه: ناحیه وسیعی در اندلس و متصل به جزیره خضراء است.(5)
1) البارة:... و البارة ایضاً: اقلیم من اعمال الجزیرة الخضراء بالاندلس فیه جبال شامخه. معجم البلدان، ج 1، ص 320.
2) الجزیرة الخضراء: مدینة مشهورة بالاندلس و قبالتها من البّر بلاد البربر سبتة و اعمالها متصلة بأعمال شذونه و هی شرقی شذونة و قبلی قرطبة و مدینتها من اشرف المدن و أطیبها أرضاً و سورها یضرب به ماء البحر و لایحیط بها البحر کما تکون الجزائر لکنها متصله ببّرالاندلس لاحائل من الماء دونها کذا أخبرنی جماعة ممّن شاهدها من أهلها و لعلها سمّیت بالجزیرة لمعنی آخر علی انه قد قال الازهری: إنّ الجزیرة فی کلام العرب أرض فی البحر یفرج عنها ماء البحر فتبدو، و کذلک الارض التی یعلوها السیل و یحدق بها و مرساها من أجور المراسی للجوز و اقربها من البحرالاعظم بینهما ثمانیة عشر میلاً و بین الجزیرة الخضراء و قرطبه خمسة و خمسون فرسخاً و هی علی نهر برباط و نهر لجاء إلیه اهل الأندلس فی عام محل... و الجزیرة الخضراء ایضا جزیرة عظیمة بأرض الزنج من بحر الهند و هی کبیرة عریضة یحیط بها البحر الملح من کل جانب و فیها مدینتان: اسم احداهما منتبی و اسم الاخری مکنبلوا فی کل واحدة منهما سلطان لاطاعة له علی الاخر و فیها عدة قری و رساتیق و یزعم سلطانهم انه عربی و انه من ناقلة الکوفة الیها حدثنی بذلک الشیخ الصالح عبدالملک الحلاوی البصری و کان قد شاهد ذلک و عرفه و هو ثقه. معجم البلدان، ج 2، ص 20.
3) .... و الحاضرة ایضاً بلدة من اعمال الجزیرة الخضراء بالاندلس. معجم البلدان، ج 2، ص 207.
4) من اعمال الجزیرة الخضراء الاندلس. معجم البلدان، ج 2، ص 2659.
5) کورة واسعة بالاندلس متصله بالجزیرة الخضراء. معجم البلدان، ج 3، ص 116.
7 ـ الزقاق، شهری در مغرب است که بر روی خشکی، متصل به اسکندریه و جزیره خضراء واقع شده است.(1)
8 ـ جزاء الشریط: روستایی است از توابع جزیره خضرای اندلس.(2)
9 ـ صَفَت: صفح بنی هزهاز، ناحیهای از نواحی جزیره خضرا در اندلس است.(3)
10 ـ طنجه: از ناحیه جنوب، شهری است واقع در ساحل دریای مغرب و مقابل جزیره خضراء که بخشی از خشکی بزرگ و شهرهای بربر را تشکیل میدهد.(4)
11 ـ قصرعبدالکریم: شهری بر ساحل دریای مغرب در نزدیکی شهر سبته، مقابل جزیره خضرای اندلس قرار دارد.(5)
12 ـ قصرکتامه: یکی از شهرهای جزیره خضراء در سرزمین اندلس است.(6)
13 ـ لَبَطیط: از توابع جزیره خضراء است.(7)
14 ـ مالَقَة: شهری بسیار آباد در اندلس و از توابع ریّه است. دیوارهای آن بر کنار دریا، بین جزیره خضرا و مریه واقع شده است.(8)
بنابراین، جزیره خضرا سرزمینی سحرآمیز و مجهول نبوده که دسترسی به آن مشکل و شبیه به محال باشد؛ بلکه منطقهای مسکونی بوده و در موارد زیادی، میدان درگیری و جنگ و گریز بوده و توابع و حدود و همسایگان آن نیز کاملاً مشخص و معروفند.
از اینرو، میتوان چنین پنداشت که این جریان، داستانی ساختگی است که آن را علی بن فاضل و یا طیّبی و یا شخص ثالثی نوشته و شاید به خیال خود در راستای
1) .... مجاز البحر بین طنجه و هی مدینة بالمغرب علی البّر المتصل بالاسکندریه و الجزیرة الخضراء. معجم البلدان، ج 3، ص 144.
2) قریة من اعمال الجزیرة الخضراء بالاندلس. معجم البلدان، ج 3، ص 340.
3) .... صفح بنی الهزهاز: ناحیه من نواحی الجزیرة الخضراء بالاندلس. معجم البلدان، ج 3، ص 412.
4) .... من جهة الجنوب بلد علی ساحل بحرالمغرب مقابل الجزیرة الخضراء و هو من البّرالاعظم و بلاد.
5) قصرعبدالکریم: مدینة علی ساحل بحرالمغرب قرب سبتة مقابل الجزیرة الخضراء من الاندلس قد نسب إلیه بعضهم. معجم البلدان، ج 4، ص 360.
6) قصرکتامة: مدینة بالجزیرة الخضراء من أرض الأندلس. معجم البلدان، ج 4، ص 362.
7) .... بالأندلس من أعمال الجزیرة الخضراء. معجم البلدان، ج 5، ص 10.
8) .... مدینة بالاندلس عامرة من اعمال ریة سورها علی شاطی البحر بین الجزیرة الخضراء و المریه. معجم البلدان، ج 5، ص 43.
تقویت مبانی مذهب و ترویج آن بوده؛ ولی «ما قُصد لم یَقع و ما وَقع لم یُقصد» والله العالم بحقیقة الحال. اما در این خصوص که جزیره خضراء همان مثلث برِمودا است و بحث از موقعیت جغرافیائی این مثلث و ادعای نیروی غیبی در این مثلث، چه اندازه با واقعیت مطابقت دارد، مناسب است به کتاب جزیره خضراء، افسانه یا واقعیت، ص 108 ـ 21 مراجعه شود.
تردیدی نیست که گسترش عدل و عدالت و محو ظلم و بیدادگری در سرلوحه برنامههای حکومت جهانی حضرت مهدی ـ عجلالله تعالی فرجه الشریف ـ قرار دارد. «یملأ الأرض عدلا کما ملئت ظلماً و جوراً.»
سیره و روش حضرت مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریفـ همان روش جدّ بزرگوارش نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است؛ «یسیر بسیرة جدّه»، پرواضح است که روش پیامبراسلام صلی الله علیه و آله و سلم کوشش در جهت برقراری عدل و داد بود. امیرمؤمنان علی علیه السلام فرمود: «سیرته بالعدل و حکمه الحق(1)راه و روش او به عدالت و حکم و فرمانش، حق است.»
آری، عدالت، حقیقتی است که بشر (وجدانهای آگاه بشریّت) همیشه خواهان آن بوده و در راه رسیدن به آن، بهای سنگینی پرداخته و میپردازد، زیرا آن را از آب گواراتر و از عسل شیرینتر میداند. از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: «العدل أحلی من الماء یصیبه الظمآن …(2)عدالت، شیرینتر از آب زلالی است که فردی تشنهکام به آن دست یابد.»
در روایتی دیگر فرمود: «العدل أحلی من الشهد …(3)عدالت شیرینتر از عسل است.»
رهبری امام عادل، به اندازهای در شرع دارای اهمیت است که دیانت و دینداری مردم بدون پیروی از امام عادل، دیانت شمرده نشده است: «لا دین لمن دان الله بغیر امام عادل.»(4)
در مقابل، هر امت و ملتی که از امام عادل پیروی کند، هر چند لغزشهایی نیز از آنان سرزند، مورد عفو و غفران خداوند قرار میگیرند.
از امام باقر علیه السلام نقل شده که خداوند در حدیث قدسی فرموده است:
«لأعفونّ عن کّل رعیَّة اطاعت کّل إمام عادل من الله و إن کانت الرعیة ظالمة مسیئة(1)از هر مردمی که پیروی از پیشوای عادل نمودهاند درخواهم گذشت هر چند آن مردم، ستمپیشه و تبهکار باشند».
در روایت دیگری میفرماید: «اِنَّ الإیمان بُنی علی … العدل(2)ایمان، بر عدالت و … بنا شده است.»
از این رو، در سرلوحه ادعیه برای امام زمان ـ عجلالله تعالی فرجه الشریف ـ، دعا جهت برپایی عدالت است: «اَظْهِرْ به العدل و أیّدهُ بالنّصر.»(3)
در روایات دیگری، به هنگام بیان ویژگیهای حضرت، وی به عنوان گسترش دهنده عدالت، توصیف میشود. امیرمؤمنان علیه السلام میفرماید: «القائم بالحق …، الباسط للعدل(4)قیام کننده به حق و گسترش دهنده عدالت است.»
در خطبهای دیگر فرموده است: «… لیعزلنّ عنکم أمراءَ الجور و لیطهرنَّ من کل غاش، و لیعملنَّ بالعدل، و لیقومنَّ فیکم بالقسطاس المستقیم و لیتمنینّ أحیاؤکم رجعة الکرَّة عمّا قلیل فتعیَّشوا إذن، فإنّ ذلک کائن …(5)به یقین (مهدی) فرمانروایان ظالم و ستمگر را از حاکمیتِ بر شما برکنار میسازد و زمین را از گمراهکنندگان و فریبکاران، پاک میگرداند و به عدالت رفتار میکند و ترازوی عدل را میان شما برقرار خواهد ساخت و زندگان، آرزوی بازگشتِ مردگان خود را دارند …».
در حدیث دیگری، پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم در مقام توصیف حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف میفرماید: «فهو امام تقی، نقی، سارٌّ مرضی هاد مهدی یحکم بالعدل و یأمربه(6)او (مهدی) پیشوایی پاکسرشت و پیراسته و مورد سرور و خوشرویی و رضایت مردم و هدایتکننده و هدایت یافته است. به عدالت حکم میکند و بدان فرمان میدهد».
حکمتِ به تأخیر افتادن حکومت ـ و شاید یکی از علل تاخیر حکومتِ ـ حضرت
مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، روی کار آمدن مدّعیان گسترش عدالت باشد که هر کس مدّعی برخورداری از توان اجرا و گسترش دامنه عدالت در جهان است تا پیش گام شود و اگر عدالت واقعی ظهور کرد، کسی مدّعی گسترش عدالت نباشد و بگوید، ما نیز اگر زمام حکومت را به دست میگرفتیم، همین گونه به عدالت رفتار میکردیم.
امام صادق علیه السلام میفرماید: «ما یکون هذا الأمر حتی لایبقی صنف من الناس إلا [قد [ولّوا علی الناس حتی لا یقول [قائل]: انّا لو ولیّنا لعدلنا، ثمّ یقوم القائم بالحقّ و العدل(1)تا زمانی که همه اقشار مردم بر سر کار نیایند و به حاکمیت نرسند، ظهور تحقق نخواهد یافت، تا کسی مدّعی نشود و بگوید: اگر ما نیز بر سر کار میآمدیم به عدالت رفتار میکردیم سپس [حضرت] قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف برای برپایی حق و عدالت، دست به قیام خواهد زد.»
امام صادق علیه السلام، در مقام توصیف حضرت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در روایتی دیگر میفرماید: «… والله إنّی لأعرفه باسمه و اسم أبیه، … القائد العادل، الحافظ لما استودع، یملأها عدلا و قسطاً کما ملأها الفجار جوراً و ظلماً؛ به خدا سوگند! من او را به نام و نام پدر … میشناسم. او رهبری عادل، حافظ و امانتدارِ اموری است که به او سپرده شده، وی زمین را پر از عدل و داد میگرداند، همان گونه که فاجران آن را لبریز از ظلم و بیداد کردهاند.»(2)
امام رضا علیه السلام در بیان ویژگیهای حکومت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف میفرماید: «… فإذا خرج أشرقت الأرض بنور ربّها و وضع میزان العدل بین الناس فلا یظلم أحدٌ أحداً …(3)هنگامی که [حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف] ظهور میکند، زمین به نور خدا نورانی و روشن میگردد و میزان عدالت را برقرار میسازد و هیچ کس به دیگری ظلم و ستم روا نخواهد داشت.»
الف ـ امام باقر علیه السلام فرموده است: «و یخرج المهدی … فلا یترک … و لا مظلمة لأَحد من الناس الا ردّها(4)مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف دست به قیام خواهد زد و، (هیچ حقی را از کسی بر عهده
دیگری نمینهد، مگر آن که حضرت آن را بازمیستاند و به صاحب حق بازمیگرداند.»
بررسی سند
این روایت در تفسیر محمّد بن مسعود عیّاشی نقل شده، هر چند مؤلف این کتاب در زمره اساتید کشّی و در معاصر کلینی است و در وثاقت او تردیدی نیست، متأسفانه سلسله سند روایات این تفسیر، به وسیله نسخهبرداران و برای رعایت اختصار، حذف شده است. از این رو، از نظر سند مورد تأمل است.(1)با این همه، مضمون آن به قدری مسلّم و قطعی است که ما را از مبحث سندی بینیاز میکند.
ب ـ عن جعفر بن یسار الشامی، قال: «یبلغ من ردّ المهدی المظالم حتّی لو کان تحت ضرس انسان شییء انتزعه حتی یَرُدّه …(2)[حضرت] مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف حق از دست رفته مردم را چنان بازمیگرداند که اگر حقی از کسی در زیر دندان دیگری باشد، حضرت آن را میستاند و به صاحبش باز میگرداند.»(3)
البته این گونه رفتار و برخورد با متجاوز در بازپسگیری حقوق مردم، شایسته دادگاه حکومتی است که در رأس آن، پیشوایی، چون حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و قاضیان آن، همانند سلمان و مالک اشتر … باشند. در چنین شرایطی، هیچ نگرانی وجود نخواهد داشت و کسی ترسِ از میان رفتن و پایمال شدن حقوق خود را ندارد. بررسی سند
البته این متن، حدیث و نصِ روایتی نیست؛ بلکه برداشت جعفر بن یسار شامی است. نام چنین فردی در کتابهای رجالی فریقین نیامده و به اصطلاح، مهمل است. این متن نیز از کتاب فتن نُعیم ابن حمّاد (متوفّای 228 هـ.ق) نقل شده است. هر چند این شخص نزد اهل سنّت معتبر و موثق است؛ ولی متهم به روایت، از
غیرثقات میباشد(1)و به گفته ذهبی، اعتمادی به روایات او نیست.(2)
در کتابهای رجالی ما نیز نامی از او به میان نیامده است؛ امّا برخی از علمای ما کثرت نقل ابن طاووس از او را در کتاب ملاحم، دلیل اعتماد و قبول او به وسیله ابن طاووس دانستهاند.(3)
ج ـ روی علی بن عقبه، عن ابیه، قال: «إذا قام القائم ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ حَکَم بالعدل و ارتفع فی أیّامه الجور و آمنت به السُبل و أخرجت الأرض برکاتها و ردّ کل حق إلی أهله … ثمّ قال: إنّ دولتنا آخر الدول، و لم یبق اهلبیت لهم دولة إلاّ ملکوا قبلنا لئّلا یقولوا إذا رأوا سیرتنا إذا ملکنا سرنا بمثل سیرة هؤلاء …(4)آن گاه که [حضرت] قائم ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ دست به قیام زند، به عدالت رفتار میکند و در ایام حکومت وی، ظلم و جور برداشته میشود و راهها امنیت مییابد و زمین برکات خود را از درون، بیرون میآورد. و حقوق [پایمال شده] مردم را به صاحبان آن بازمیگرداند و هر خاندان و (حزب و گروه و تشکّلی) پیش از حکومت ما روی کار میآیند و زمام امور را به دست میگیرند [یعنی در معرض امتحان و محک قرار خواهند گرفت] تا هنگامی که روش و عملکرد حکومت ما را دیدند، مدّعی نشوند که اگر ما نیز زمامدار میشدیم، به همین روش رفتار میکردیم».
بررسی سند
ظاهراً و با نگاه نخست، مطالب فوق، سخن عقبه است و روایت نیست؛ اما از ذیل آن برمیآید که مفاد و سخن معصوم باشد: «إنَّ دولتنا آخر الدول.» ولی مشخّص نیست آن را از کدام معصوم نقل کرده است؛ اما با توجه به وثاقت علی بن عقبه و کثرت روایات او در کتب أربعه که خود، از یاران سه یا چهار معصوم ـ امام باقر و امام صادق و امام کاظم علیهم السلام(5)ـ بوده و دارای کتابی است که روایات معصومین در آن ثبت شده است، از سویی با توجه به این که متنِ این روایت را از پدرش عقبة بن خالد نقل
میکند و او نیز در زمره یاران امام صادق علیه السلام است و کتابی حاوی روایات ائمه علیهم السلام دارد(1)، میتوان استظهار کرد که متن یاد شده، سخن امام صادق علیه السلام است؛ ولی بحث در اعتبار و وثاقت عقبة بن خالد است که توثیقی ندارد.
آری، روایاتی از امام صادق علیه السلام در مدح و ستایش او وارد شده است؛ نظیر:
1 ـ «رحمکم الله من اهل البیت؛ خدا شما ـ خاندان ـ را رحمت کند.»
2 ـ «مرحباً مرحباً بکم؛ به شما خوشآمد میگویم.»
3 ـ «یا عقبة، لا یقبلالله من العباد یوم القیامة إلا هذا الأمرالذی أنتم علیه …(2)ای عقبه! خداوند در روز قیامت از بندگان خود هیچ راهی جز آنچه را که شما بر آن هستید نخواهد پذیرفت.»
ولی این روایت یا از نظر سند مورد اشکال است، همانند دوم و سوم و یا دلالت بر وثاقت ندارد؛ بلکه حداکثر، دلالت بر مدح دارد. از این رو، بعضی او را مجهول دانستهاند.
برخی دیگر مانند مامقانی، وی را در زمره روایان حسان؛ بلکه ثقات شمردهاند.(3)البته کثرت روایات او در کتب اربعه ـ بیش از پنجاه(4)روایت ـ شاهد بر نیکنامی اوست. با این همه، اشکال مرسل بودن روایت به حال خود باقی است، زیرا طریق شیخ مفید به علی بنعقبة، روشن نیست. با تمام این اشکالات، قوت متن و مضمون به حدّی است که به صدور آن از معصوم، قطع و یقین داریم و همین امر ما را از بررسی سند بینیاز میکند.
کلینی، به نقل از محمّد بن یحیی و غیر او، از احمد بن محمّد بن هلال، از احمد بن محمد، از فردی، از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: «اوّل ما یظهر القائم من العدل أن ینادی منادیه: أن یسلِّم صاحب النافلة لصاحب الفریضة الحجرالأسود و الطواف.(5)در نخستین
1) معجم رجالالحدیث خویی، ج 12، ص 97.
2) معجم رجالالحدیث خویی، ج 12، ص 97.
3) تنقیحالمقال، ج 2، ص 254.
4) معجم رجالالحدیث خویی، ج 11، ص 154.
5) کافی، ج 4، ص 427؛ من لا یحضرهالفقیه، ج 2، ص 310، ح 25؛ وسائلالشیعة، ج 13، ص 328؛ معجم احادیث الامام المهدی، ج 4، ص 64؛ چشماندازی به حکومت جهانی حضرت مهدی، ص168، چ3؛ بحارالانوار، ج 52، ص 374.
گام برقراری عدالتی که حضرت مهدی آن را آشکار میسازد، منادی وی اعلان میدارد: کسانی که طواف مستحبی انجام میدهند، مسیر حجرالاسود و محل طواف را برای آنان که حج واجب به جا میآورند، واگذار نمایند.»
بررسی سند
این حدیث از دو نظر مورد اشکال سندی است:
1 ـ مرسل است: «عن رجل».
2 ـ در طریق آن احمد بن هلال عبرتائی وجود دارد که مورد تأمل است، زیرا طبق نقل نجاشی، روایاتی در مذمّت احمد بن هلال از امام حسن عسکری علیه السلام وارد شده و به نقل شیخ طوسی در کتاب اختیار معرفةالرجال آمده است که: «کان غالیاً متّهماً فی دینه؛ وی در زمره غلات است و دین و مذهب او مورد سؤال است.»
در کتاب تهذیب، باب «الوصیة لأهل الضلال» گفته است: «مشهور بالغلو واللعنة و ما یختص بروایته لانعمل علیه(1)یعنی (احمد بن هلال) مشهور به غلوّ و لعن است و روایاتی را که منحصراً او نقل میکند بدان عمل نمیکنیم.» در استبصار نیز در باب «ما یجوز شهادة النساء فیه» آورده است: «ضعیفٌ فاسد المذهب لایلتفت إلی حدیثه فیما یختص بنقله(2)(احمد بن هلال) فردی ضعیف و از نظر مذهب فاسد است و به روایاتی که منحصراً او نقل میکند اعتنا نمیشود.»
نجاشی میگوید: احمد بن هلال، در زمره کسانی است که محمّد بن حسن بن ولید او را از مرویات محمّد بن احمد بن یحیی، استثنا کرده است.
به پیروی از ابنالولید، شیخ صدوق نیز احمد بن هلال را استثنا کرده؛ یعنی به روایات او عمل نکرده است.
علاّمه حلّی، پس از این که نام او را در بخش دوم کتاب رجالی خود آورده ـ و این به
معنای ضعیف شمردن اوست ـ میگوید: «روایات او از دیدگاه من مورد پذیرش نیست.»
شیخ صدوق در کمالالدین، در بحث پاسخ به شبهات زیدیه، به نقل از سعد بن عبدالله (اشعری) گفته است: «ما رأینا و لاسمعنا بمتشیّع رجع عن تشیّعه إلی النصب إلاّ احمد بن هلال، و کانوا یقولون: إنّ ماتفرّد بروایته احمد بن هلال، فلایجوز استعماله.(1)ما ندیدیم و نشنیدم شخصی از پیروان مذهب شیعه غیر از احمد بن هلال، از مذهب خود به دشمنی با اهلبیت برگردد، محدّثان میگفتند: عمل به روایاتی که احمد بن هلال منحصراً آنها را نقل میکند، جایز نیست.»
قول به تفصیل:
البته در مقابل، گفته دیگری است که در آن، بین روایاتی که پیش از انحراف نقل کرده و روایات پس از انحراف، تفاوت قائل شده، دسته نخست را مورد عمل و اعتبار و دسته دوم را مردود دانسته است.
این تفصیل، مبنای شیخ طوسی در کتاب عدةالاصول است که در بحث خبر واحد، آن را مطرح کرده و گفته است: «بین ما یرویه حال استقامته و ما یرویه حال خطاءه.»(2) آقای خویی این تفصیل را التزام شیخ طوسی به وثاقت او میداند، زیرا اگر او ثقه نباشد، روایات وی در دوران عدم انحراف نیز، مردود است.
تفصیل دیگر:
ابن غضائری بین روایات او از حسن بن محبوب و ابن ابیعمیر و دیگر روایات، تفصیل داده و آن دو دسته از روایات را پذیرفته است، زیرا کتاب مشیخه ابن محبوب و نوادر ابن ابیعمیر را بسیاری از محدثان شنیده و بر آنها اعتماد کردهاند. آقای خویی، سخن ابن غضائری را تفصیل جدیدی نمیداند و آن را به تفصیل شیخ طوسی بازمیگرداند. چون در غیر این صورت، احمد بن هلال، ثقه باشد یا نباشد، تفاوت قائل شدن بین روایات او از کتاب ابن محبوب و ابن ابیعمیر و دیگران چه دلیلی
خواهد داشت؟(1)
ایشان با پذیرفتن این که احمد بن هلال، اعتقادی فاسد دارد او را ثقه میداند و فساد عقیده او را در صحت روایات، مؤثر نمیداند و میگوید: «لا ینبغی الإشکال فی فساد الرجل من جهة عقیدته بل لایبعد إستفادة أنّه لم یکن یتدیّن بشیء، و من ثمَّ کان یظهر الغلوّ مرّة و النُصب اُخری و مع ذلک لایهمّنا إثبات ذلک إذ لا أثر لفساد العقیدة او العمل فی سقوط الروایة عن الحجیّة بعد وثاقة الراوی، والذی یظهر من کلام النجاشی: «صالحالروایة» أنّه فی نفسه ثقة …
فالمتحصّل: أنّ الظاهر أنّ احمد بن هلال ثقةٌ، غایة الأمر أنّه کان فاسد العقیدة و فساد العقیدة لایضرّ بصحة روایاته، علی ما نراه من حجّیة خبرالثقة مطلقاً؛ سزاوار نیست در فساد عقیده احمد بن هلال، اشکال شود؛ بلکه بعید نیست از روایات استفاده شود که او به هیچ چیز پایبند نبوده است. از این رو، گاهی اظهار غلوّ و گاهی اظهار دشمنی با اهلبیت علیهم السلام میکرده. با این همه، برای ما اثبات این معنی مهم نیست، زیرا از دیدگاه ما، پس از اثبات وثاقت او، فساد عقیدتیاش، تأثیری در سقوط روایت وی از حجّیت، ندارد و از سخن نجاشی نیز وثاقت او استفاده میشود.
خلاصه میتوان گفت: او به ظاهر ثقه است. هر چند از نظر عقیده فاسد است؛ ولی (فساد عقیده او) به صحت روایات وی زیان نمیرساند.»
قابل دقت است که: سخن ایشان خالی از مناقشه و اشکال نیست، زیرا روایتی که فساد عقیده او را ثابت میکند، اگر از نظر آقای خویی صحیح و معتبر باشد، مضمون آن منتهای بیاعتباری احمد بن هلال است و هرگز نمیتوان با توجه به این روایت، میان فساد عقیده و عدم اعتبار گفته و روایات او، تفکیک قائل شد. در روایت چنین آمده: «احذروا الصوفی المُتصنّع؛ از [معاشرت] با این صوفی ظاهرساز بپرهیزید.» تأمل.
همچنین امام علیه السلام فرموده است: «لاغفرالله له ذنبه و لا أقاله عثرته یداخل فی أمرنا، بلا إذن منّا و لارضی یستند برأیه … لایمضی من أمرنا ایّاه، إلاّ بما یهواه و یریده، أرداه الله بذلک فی نار جهنم؛ خداوند گناهش را نبخشد و از لغزشهایش درنگذرد. او بدون اجازه و رضایت ما در کارهای ما دخالت و خودسرانه عمل میکند … کارهای ما را تا آنجا که با هوا
1) معجم رجالالحدیث خویی، ج 2، ص 356.
و هوس خود سازگار است انجام میدهد و به دلخواه خود عمل میکند. امیدوارم خداوند او را به سبب این کارها به آتش دوزخ بیفکند.»
جایی دیگر میفرماید: «لارحمه الله…؛ خدا او را مشمول رحمت خود نگرداند نفرین کردیم. خداوند او را نابود کرد. ما از او بیزاریم.»(1)
خلاصه سخن، با این همه لعن و نفرین و مذمّت و تقبیح، جایی برای توثیق و پذیرش روایات او نمیماند … بنابراین، این طریق مردود است.
طریق دوم: این روایت را صدوق در من لایحضرهالفقیه به گونهای مرسل و بدون ذکر سند آورده و گفته است: قال الصادق علیه السلام: «…»(2)
به گفته علمای ما، از جمله: فاضل تفرشی و شیخ بهایی و شیخ سلیمان ماحوزی در بلغة المحدثین(3)و علاّمه حلّی در مختلفالشیعة و شهید اوّل در شرح ارشاد و محقق داماد، ارزش و اعتبار مراسیل صدوق در من لا یحضرهالفقیه که بیش از ثلث کتاب را تشکیل میدهند، کمتر از مسانید یا مراسیل ابن ابیعمیر، نیست.»(4)
طبق این مبنا، روایتِ مزبور هیچ اشکال سندی ندارد و مورد اعتبار است، زیرا شیخ صدوق بدون هیچ تردیدی، روایت را به معصوم نسبت داده است. دقت شود.
از این روایت برداشتهایی فقهی شده و در پارهای از موارد، از قبیل استحباب عدم مزاحمت انجام دهنده طواف مستحب، برای کسی که طواف واجب انجام میدهد، به این روایت استناد شده است.
الف) مجلسی اوّل میگوید: «ویدلّ علی استحباب عدم مزاحمة من یطوف مستحبّاً لمن یطوف واجباً فی استلام الحجر و فی أصل الطواف اذا کان الطائف کثیراً.؛(5)این روایت دلالت دارد، مستحب است برای کسی که طواف مستحبی انجام میدهد برای کسی که
طواف واجب بجا میآورد، ایجاد مزاحمت نکند. در اصلِ طواف و استلام حجرالاسود نیز اگر طواف کنندگان بسیار باشند، مستحب است همین گونه عمل نماید.»
ب) مجلسی دوّم گفته است: «والطواف: ای سائر آداب الطواف او المطاف: إذا ضاق عن الطائفین(1)مقصود از طواف در این روایت، سایر آداب طواف و یا مطاف است در صورتی که طواف کنندگان، در تنگنا قرار داشته باشند.» یعنی مستحب است محل طواف را برای کسانی که طواف واجب انجام میدهند واگذارند. البته در صورتی که جمعیت انبوه باشد.
شیخ طوسی میگوید: «محمّد بن الحسن الصفّار، عن محمّد بن الحسین بن ابی الخطاب، عن جعفر بن بشیر و محمّد بن عبدالله بن هلال، عن العلاء بن رزین القلأ، عن محمّد بن مسلم قال: سألت ابا جعفر علیه السلام عن القائم ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ إذا قام بأی سیرة یسیر فی الناس؟ فقال: بسیرة ما سار به رسولالله حتی یظهر الإسلام، قلت: و ما کانت سیرة رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم؟ قال: أبطل ما کان فی الجاهلیة، واستقبل الناس بالعدل و کذلک القائم ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ إذا قام، یبطل ما کان فی الهدنة ممّا کان فی أیدی الناس و یستقبل بهم العدل.؛(2)محمّد بن مسلم میگوید: از امام باقر علیه السلام جویا شدم هرگاه قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف دست به قیام بزند چگونه با مردم رفتار میکند؟ حضرت فرمود: به همان روش پیامبراکرم، تا زمانی که حاکمیت اسلام را ظاهر گرداند.
عرض کردم: روش پیامبراکرم چگونه بوده؟ فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر آداب و رسوم جاهلی خط بطلان کشید و با عدل و داد با مردم روبرو شد. همچنین آن گاه که حضرت قائم ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ دست به قیام زند هر چه را در دوران صلح ـ شاید دوران غیبت امام زمان ـ انجام گرفته، ابطال میگرداند و با مردم، به عدل و دادگری روبرو خواهد شد.»
بررسی سند
این روایت را شیخ طوسی، به دو طریق از محمّد بن حسن صفّار نقل میکند.
أ ـ «شیخ ابوعبدالله و حسین بن عبیدالله و احمد بن عبدون، از احمد بن محمّد
بن حسن بن ولید از پدر او.»
ب ـ «ابوالحسین بن ابی جید، از محمّد بن حسن بن ولید.»(1)
طریق شیخ طوسی به این دو صحیح است؛ چنان که آقای خویی نیز بدان اشاره کرده است(2)ولی بحث در رجال و روات بعد از صفّار میباشد.
علاّمه مجلسی نکاتی را به این شرح از این روایت استفاده کرده است:
الف) همان گونه که اسلام و پذیرش آن، براساس قاعده فقهی «الإسلام یجبّ ما قبله؛ اسلام، گذشته انسان را نادیده میگیرد» ایمان نیز چنین است. ب) اگر مؤمن پیش از قیام حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف معصیتی را مرتکب شده که موجب حدّ یا تعزیر باشد، حضرت پس از قیام، بر او اجرای حدّ یا تعزیر نمیکند. آن چه گفته شد در صورتی است که حق خدا باشد، اما اگر حق مردم باشد، عدالت حضرت اقتضا میکند آن حق را بازستانده و مسترد گرداند، مگر گفته شود حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف آن را از اموال خود میپردازد.(3)
ج) «هدنه»، یعنی دوران آرامش و صلح و آتش بس میان مسلمانان و کفار و یا میان دو دسته از جنگجویان، هر چند کفار نباشند.
کلینی در کافی آورده است: «علی بن ابراهیم، عن أبیه، عن إبن أبی عمیر، عن حمّاد بن عثمان، عن الحلبی، قال: سئل ابوعبدالله علیه السلام عن المساجد المظلّله، أتکره الصلاة فیها؟ فقال: نعم، و لکن لا یضرّکم الیوم، و لو قد کان العدل، لرأیتم کیف یصنع فی ذلک….؛(4)… حلبی میگوید: از امام صادق علیه السلام سؤال شد: آیا نماز خواندن در مساجد سرپوشیده ـ مسقّف ـ کراهت دارد؟ فرمود: آری؛ ولی امروز ـ یعنی پیش از قیام حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ اشکال ندارد؛ امّا آن روز که حکومت عدل بپا شود، خواهید دید با این گونه مساجد چه خواهد کرد
….»
بررسی سند
در این روایت هیچ گونه اشکال سندی وجود ندارد، مگر ابراهیم بن هاشم که گفته شده: توثیق خاصی ندارد، هر چند مورد مدح و ستایش است. از این رو، روایت را «حَسَن» مینامند، چنان که علاّمه مجلسی نیز همین گونه تعبیر کرده است(1)ولی از دیدگاه ما، ابراهیم بن هاشم هیچ گونه مشکلی ندارد، زیرا اولاً: او فوق وثاقت است و اگر توثیق خاصی ندارد، بدین جهت است که مقام و جایگاه برخی، بالاتر از اطلاق کلمه «ثقه» در حق آنان است.
ثانیاً: وی توثیق عام دارد، زیرا علی بن ابراهیم در مقدمه تفسیر، مشایخ خود را توثیق کرده و گفته است: «نحن ذاکرون و مخبرون بما ینتهی إلینا و رواه مشایخنا و ثقاتنا ….؛(2)ما در این جا روایاتی را که مشایخ و افراد مورد وثوق ما روایت کردهاند بیان میکنیم.»
این توثیق عام، به توثیقات خاص میانجامد یعنی: یکایک راویان و اساتید، در این کتاب ثقهاند از جمله: ابراهیم بن هاشم که یکی از آنان شمرده میشود. بنابراین، روایت فوق از نظر سند هیچ گونه اشکالی ندارد.
دلالت
از ظاهر روایت برمیآید که مسقّف کردن مسجد، خلاف دیدگاه شرع و نوعی سنّت شکنی تلقّی شده و مورد کراهت شرع است؛ ولی هم اکنون مبارزه با این سنّت شکنی زمینه ندارد و نماز مؤمنان در این گونه مساجد، بدون اشکال است؛ ولی به هنگام ظهور و برقراری عدل و مبارزه با سنّتشکنی، درباره آن تصمیم دیگری اتخاذ میشود.
نمونه آن، روایت صحیح دیگری است که از امام باقر علیه السلام به همین مضمون وارد شده است:
«اوّل ما یبدأ به قائمنا سقوف المساجد فیکسرها، و یأمر بها فیجعل عریشاً کعریش موسی.؛(3)
نخستین عملی که حضرت قائم ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ به آن، آغاز به کار میکند، سقف مساجد است که آنها را ویران میسازد و سقفهایی مانند سایبان موسی علیه السلام بر آنها قرار خواهد داد.»
«عریش» سایبانی است که برای محافظت از سرما و گرما میسازند.
به نقل از طریحی: عریش را از لیف خرما میسازند و تا پایان فصل خرما در آن به سر میبرند.(1)
شاید تخریب سقفهای مساجد بدین دلیل باشد که مساجد، پیش از ظهور امام عجل الله تعالی فرجه الشریف از حالت سادگی بیرون آمده و جنبه تشریفاتی به خود میگیرد.
این روایت و مانند آن، حمل بر استحباب شدهاند، زیرا عدم وجود مانع و حایل بین نمازگزار و بین آسمان، مستحب است و نبودن حایل، یکی از اسباب قبولی نماز و استجابت دعا به شمار میآید.
کلینی روایت کرده است: «الحسن بن علی العلوی، عن سهل بن جمهور، عن عبدالعظیم بن عبدالله العلوی، عن الحسین العرنی، عن عمرو بن جمیع، قال: سألت ابا جعفر علیه السلام عن الصلاة فی المساجد المصوّرة. فقال: أکره ذلک و لکن لا یضرّکم الیوم و لو قد قام العدل لرأیتم کیف یصنع فی ذلک.؛(2)… عمرو بن جمیع میگوید: از امام باقر علیه السلام در مورد نماز خواندن در مسجدهایی که با عکس، تزیین شده پرسیدم، فرمود: من آن را نمیپسندم؛ ولی امروز به شما زیانی نمیرساند و اگر حکومت عدل و داد به پا گردد، خواهید دید که با این قبیل امور چگونه برخورد خواهد شد.»
بررسی سند
علاّمه مجلسی در شرح کافی و تهذیب، این روایت را تضعیف کرده.(1)شاید علت ضعف سند، وجود افرادی باشد که از توثیق برخوردار نیستند و هیچ گونه سخنی پیرامون آنان در کتب رجال نیامده و به اصطلاح، مهمل هستند.
بعضی دیگر، مانند عمرو بن جمیع اَزْدی، تضعیف شده و اگر وی همان عمرو بن جمیع عبدی باشد، نیز مجهول است(2)ولی در این مورد که فقها(3)به استناد این روایت و دیگر روایات، فتوا به کراهت نقش و نگار در مساجد دادهاند، میتوان پیبرد که روایتِ مزبور، مورد اعتماد و عمل آنان بوده است. البته امکان دارد گفته شود: این عمل فقهای شیعه، بر مبنای تسامح در ادله سنن است و بگوئیم شامل مکروهات نیز میشود.
«قال رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم «… فیجتمع الناس إلیه کالطیر الواردة المتفرّقة حتی یجتمع الیه ثلثمائة و أربعة عشر رجلا. فیهم نسوة، فیظهر علی کل جبّار و ابن جبّار و یظهر من العدل ما یتمنّی له الأحیاء أمواتهم ….؛(4)… مردم همانند کبوتران پراکنده و از راه رسیده، گِرد [حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف] جمع میشوند، تا این که سیصد و چهارده تن مرد و تعداد اندکی از زنان نیز در جمع آنان حضور به هم میرسانند. سپس بر هر ستمگر و ستمگر زادهای چیره میگردد و چنان عدالتی را گسترش میدهد که زندگان. آرزو میکنند مردگانشان زنده شوند و این عدالت را ببینند ….»
بررسی سند
هر چند روایات بسیاری از فریقین به این مضمون رسیده و نیازی به بررسی سند ندارد؛ ولی از نظر فنّی، لیث بن ابیسلیم در طریق این روایت است که از دیدگاه اهل
سنّت، روایات را به هم میآمیزد و بعضی، او را تضعیف کردهاند.(1)
اما دیگر افراد موجود در سند، همگی براساس دیدگاه آنان ثقهاند و البته «تدلیس» در نظر اهل سنّت، چندان نقطه ضعفی شمرده نشده است. چنان که ابن عماد حنبلی در بیان شرح حال سلیمان بن مهران اعمش به گونهای مشروح به این بحث پرداخته است(2)از سویی او، در زمره رجال بخاری است که این خود، نقطه قوّتی برای راوی ـ از نظر بعضی اهل سنّت ـ شمرده میشود. بنابراین، بعید نیست اشکال ضعف سند نیز برطرف شود؛ ولی عدد سیصد و چهارده تن، با روایاتِ دیگر، چندان سازشی ندارد و از نظر ما او مجهول است چنانچه شیخ طوسی به آن اشاره کرده(3)ولی مرحوم وحید بهبهانی او را تقویت و تأیید میکند.(4)
در خاتمه بحث مجدداً سخن خود را تکرار میکنیم که: هیچ گونه شک و تردیدی نیست حکومت حضرت بقیّةاللهالأعظم، تجسّم عدل و داد و نابودی ظلم و بیدادگری است و روایاتِ بسیار غیرقابل شمارشی به این موضوع اشاره ـ بلکه تصریح ـ دارد.
ما در این جا تنها به چند نمونه روایت از جلوههای عدالتِ این دولت کریمه اشاره کردیم و با نقد و بررسی سندی به تمام آنچه گفته شده و یا میشود، از آن روایات به دفاع پرداختیم تا برای مدّعیان تخصص، که متأسفانه با نداشتن هر گونه تعهد و تخصص، بر این گونه روایات اشکال وارد میکنند، سخنی باقی نماند. انشاءالله
انبیاء و اوصیای الهی همگی به القاب و اوصاف شایسته و بایستهای متصف بودهاند. و از هر کدام در روایات، به تعابیری یاد میشود مانند، صفیالله، نبیالله، خلیلالله، کلیمالله، روحالله، رسولالله، خیر خلقالله، ولیالله، ثارالله، حجّةالله امیرالمؤمنین، وصی، مجتبی، شهید، سجّاد، زینالعابدین، باقرالعلوم، صادق و …، از جمله، آخرین وصی و حجّت خدا، مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف که مورد اتفاق فریقین است و از آن حضرت در روایات به تعابیر و اوصافی یاد میشود.
ما در این مختصر قصد داریم ضمن اشاره اجمالی به برخی القاب و ویژگیهای آن حضرت در منابع شیعه به پارهای از آنها که در منابع اهل سنّت موجود بوده و محور اصلی بحث ما نیز همین موضوع است، اشارهای داشته باشیم.
القاب و ویژگیهای حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف
در روایات و کتب ادعیه و زیارات ما، از حضرت حجّت علیه السلام، با القاب و ویژگیهایی یاد کردهاند، به ویژه در دعای شریف ندبه که با بیش از شصت لقب از آن حضرت یاد شده و او را توصیف نمودهاند هر چند لقب بارز و ویژگی شایع، در روایات، همان کلمه «قائم» است؛ ولی تعابیر و عناوین دیگری نیز ذکر شده مانند: 1 ـ بقیّةُالله 2 ـ المُعَدُّ لقَطعِ دابِرِ الظّلمةِ 3ـ اَلمُنتَظَرُ لإقامَةِ الاَمتِ وَالعِوَجِ، 4 ـ اَلمُرتَجی لاِزالَةِ الجورِ والعُدوانِ 5 ـ اَلمُدَّخَر لِتَجدیدِ الفَرآئض وَالسُنَنِ 6 ـ اَلمُتَخَیّرُ لإعادَةِ الملّةِ وَالشَّریعةِ 7 ـ اَلْمُؤَمَّلُ لأحیاءِ الکتابِ و حدوُدِه 8 ـ مُحیی مَعالِمِ الدین 9 ـ قاصمُ شَوکَةِ المعتدین 10 ـ هادم أبنیَةِ الشرَّکِ وَالنفاقِ 11 ـ مُبیدُ اَهْلِالفُسُوقِ وَالعِصیانِ والطغیان 12 ـ حاصدُ فروع الْغَی والشقاق 13 ـ طامِسُ آثار الزیغ وَالاَهوآء 14 ـ قاطِعُ حَبائلِ الکِذبِ وَالإفترآء 15 ـ مُبیدُ الْعُتاةِ والْمَرَدَةِ 16 ـ
مستَأصِلُ أهْلِ العناد و التَّضلیلِ وَالإلْحادِ 17 ـ مُعزّ الأولیاء 18 ـ مُذِلُّ الأَعدإ 19 ـ جامِعُ الْکَلَمةِ علی التقوی 20 ـ بابُ اللهِ الذّی منه یُؤتی 21 ـ وَجْهُ اللهِ الّذی یَتَوَجَّهُ الَیهِ الأولیاء 22 ـ السَّبَبُ المُتَّصِلُ بَینَ الاَرْضِ وَ السَّماء 23 ـ صاحبُ یَوم الْفَتْحِ 24 ـ ناشِرُ رایَةِ الهُدی 25 ـ مُؤلِّف شَمْلِ الصَّلاحِ وَالرّضا 26 ـ الطالب بِذحُولِ الأَنبِیآء وَأبْناء الأَنبِیآء 27 ـ الطالِبُ بِدَمِ الْمَقتُولِ بِکربلإ 28 ـ الْمَنصوُرُ عَلی مَنْ إعتَدی عَلَیهِ وَافْتَری 29 ـ المُضْطَرُّ الّذی یُجابُ إذا دعی 30 ـ صَدْرُ الخلائقِ 31 ـ ذوُ الْبِرّ والتَّقْوی 32 ـ ابن السّادَةِ المُقَرَّبین 33 ـ ابن النُّجَبآ الأَکْرَمینَ 34 ـ ابن الهُدآةِ المهدّیینَ 35 ـ ابن الْخِیَرَة الْمُهذَّبین 36 ـ ابن الغَطارِفَةِ الأنْجبینَ 37 ـ ابن الأطائِبِ الْمُطَهَرَّینَ 38 ـ ابن الخَضارِمَةِ الْمُنْتَجبینَ 39 ـ ابن الْقَماقِمَةِ الأکَرمین 40 ـ ابن البُدور المنیرة 41 ـ ابن السُرج المُضیئةُ 42 ـ ابن الشُهُبُ الثاقِبة 43 ـ ابن الأنجمِ الزاهِرَةِ 44 ـ ابن السُبُلِ الواضِحَة 45 ـ ابن الأعْلامِ اللاّئحِةَ 46 ـ ابن العلوم الکامِلَة 47 ـ ابن السُنَنِ المَشهوُرة 48 ـ ابن المعالِمِ الْمَأثُورة 49 ـ ابن المعجزاتِ الْمَوْجودةِ 50 ـ ابن الدَّلائل المَشْهُودَة 51 ـ ابن الصراطالمستقیم 52 ـ ابن النَّبَاء العَظیم 53 ـ ابن منْ هُوَ فی أمِّالکتابِ لَدَی اللهِ عَلی حَکیمُ 54 ـ ابن الایاتِ والْبَیِّنات 55 ـ ابن الدَّلائل الظاهرات 56 ـ ابن البَراهین الواضِحاتِ الباهرات 57 ـ ابن الْحُجَجَ البالِغاتِ 58 ـ ابن النّعمِ السّابِغات 59 ـ ابن طه وَالمُحکَماتِ 60 ـ ابن یس والذّارِیات 61 ـ ابن الطّورِ والعادیات 62 ـ ابن مَنْ دَنی فَتَدَلّی 63 ـ المُغَیَّبُ الذّی لَمْ یَخْلُ عن [المؤمنین] 64 ـ النازِح الذی ما نَزَحَ [عن المؤمنین] 65 ـ اُمنیةَ الشائِق [منَالمُؤمنین] 66 ـ أثیلَ الْمَجد الذی لایُجاری 67 ـ تلادِ النعمِ اَلَّتی لا تُضاهی 68 ـ نَصیفُ الشَّرف الذی لایُساوی.
بازماندگان عترت هدایتگر
موعود و منتظری که آماده راست گردانیدن گژی و ناراستی است؟
آنکه آماده ریشه کن کردن ستمگران است.
آن مایه امیدواری که جور و تعدی را زایل خواهد کرد.
آن ذخیره الهی که فرایض و سنتها را دوباره إحیاء خواهد کرد؟
آن برگزیدهای که دین و آیین را دوباره بازسازی میکند.
مایه امیدواری بر حیات دوباره کتاب الله و حدود خدا.
زنده ساز نشانههای دین و اهل اعتقاد.
در هم شکننده اعتبار تجاوزکاران.
ویرانگر بناهای شرک و نفاق.
براندازنده تبهکاران و فاسقان و طاغیان.
درو کننده شاخسارهای گمراهی و پراکنده سازی.
محو کننده آثار انحراف و هوس بازی.
در گلسنده رشتههای دروغ و افتراء.
نابود کننده سرکشان و عصیانگران.
برکننده ریشه مردم لجوج و گمراهگر و الحاد بیشه.
گرامی دارنده دوستان و خوار کننده دشمنان.
فراهم آورنده سخنی که به تقوا برمیانگیزد ـ کنایه از وحدت مردم در سایه توحید.
درب ورودی که از آن در به خدا راه یابند.
چهره خندانی که اولیاء روی به سوی آن کشند.
رشته مایه پیوند میان زمین و آسمان.
مالک روز پیروزی و افرازنده درفش هدایت.
اصلاًح دهنده پریشانیها و خشنود کننده دلها.
خون خواه پیامبران و پیامبر زادگان.
خون خواه کشته کربلا.
منصور بر هر متجاوز و دروغ پرداز.
درمانده مستجاب الدعوه.
صدرنشین مردم نیکوکار و خود دار.
فرزند نبی مصطفی و علی مرتضی و فرزند خدیجه و پسر فاطمه.
فرزند سروران مقرب.
فرزند نجبای گرامی.
فرزند رهبران راه یافته.
فرزند نیکان پاکیزه سیرت.
فرزند بزرگان، سراپا نجات.
فرزند پاکان پاکیزه.
فرزند بزرگواران برگزیده.
فرزند دریاهای عطا و بخشش.
فرزند ماههای تابنده.
فرزند چراغهای فروزنده.
فرزند شهابهای ظلمت شکاف.
فرزند اختران فروزنده.
فرزند راههای آشکار.
فرزند نشانههای نمودار.
فرزند دانشهای کامل.
فرزند سنتهای مشهور.
فرزند آثار روایت شده.
فرزند معجزات موجود.
فرزند براهین آشکار.
فرزند راه راست.
فرزند خبر بزرگ.
فرزند کسی که مندرج در ام الکتاب، و نزد خدای متعال فرزانهای.
فرزند آیات و بینات.
فرزند دلایل ظاهر.
فرزند براهین روشن و آشکار.
فرزند حجتهای رسا.
فرزند نعمتهای کامل ـ فرو ریخته و دربرگیرنده و فراگیر.
فرزند طه و محکمات قرآنی.
فرزند یاسین و ذاریات.
فرزند طور و عادیات.
فرزند آن که به خدا نزدیک شد، و باز هم به اندازه فاصله دو سر کمان یا کمتر به خدای علی اعلی نزدیکتر.
غایبی که از ما جدا نیستی نیست.
برون رفتهای که از ما برون نیست.
عزیزی که هر مرد با ایمان و هر زن مؤمن، آرزومند دیدار اویند.
بلند پایهای که برابر ندارد.
زاده نعمتهائی که نظیر ندارد.
همسنگ شرافتی که کسی با او برابر نیست.
آنچه یادآوری شد اوصاف و القابی است که در دعای شریف ندبه آمده و در روایات ما اوصاف دیگری به شرح ذیل آمده است(1):
1) غیبت نعمانی، ص 270.
2) غیبت نعمانی، ص 270.
3) غیبت نعمانی، ص 290؛ بحارالانوار، ج 51، ص 349.
4) الکافی، ج 1، ص 536.
5) صدوق، کمالالدین، ج 2، ص 42، و ج 1، ص 317.
6) کمالالدین، ج 1، ص 38؛ الغیبة طوسی، ص 436.
7) ارشاد مفید، ص 354؛ کمالالدین، ج 2، ب 45 و کافی، ج 1، ص 521.
8) کمالالدین، ج 2، ب 45، ح 6.
9) کمالالدین، ج 1، ب 26، ح 13.
10) غیبت نعمانی، ص 314؛ تفسیر قمی، ج 2، ص 129.
11) کمالالدین، ج 2، ص 378.
12) غیبت نعمانی، ص 198 و ص 243؛ کمالالدین، ج 1، ص 330؛ بحارالانوار، ج 53، ص 139.
پارهای از این ویژگیها با احادیث اهل سنّت اشتراک تعبیر دارند و هر یک از این عبارات، نیاز به توضیح و فقهالحدیث دارد که در بحثهای مفصلتر بدان اشاره خواهد شد. انشاءالله
روایات اهل سنّت بیشتر، حضرت را با عنوان «مهدی» یاد میکنند و از القاب و ویژگیهای دیگرِ حضرت، کمتر یاد میشود و لقب «قائم» ظاهراً در منابع آنان به ندرت دیده میشود. ما در این بحث، به بررسی القاب آن حضرت که در کتابها و منابع اهل سنّتِ آمده میپردازیم و پارهای از آن ویژگیها به قرار زیر است:
1 ـ مهدّی هذهِ الاُمّة 2 ـ المهدی فی الأرضِ و المَهدی فی السّماء 3 ـ مهدی الْخَیر 4 ـ مهدی عبادِاللهِ 5 ـ اَلإمام 6 ـ آخرُالأَئمَّة 7 ـ خَلیفَةُ الله 8 ـ خَلیفَةُ بنی هاشم 9 ـ خلیفة 10 ـ وَلی الله 11 ـ الأَمیر 12 ـ أمیرالطائفة 13 ـ امیرالنّاس 14 ـ خِیَرةَ اللهِ فی خَلْقِهِ 15 ـ خَیرُ اُمَّةِ مُحَمَّد 16 ـ خَیرُالنّاسِ 17 ـ خیرُ أهْلِ الأرض 19 ـ ذخیرَةُ الأنبیآء 20 ـ یعسوب الاُمَّة 21 ـ الرَّجُلُ الصالِح 22 ـ صَالِحُ مَن مضی 23 ـ العدلُ المبارکُ الزکی 24 ـ المنصور 25 ـ الهاشمی 26 ـ العائذ بالبیت 27 ـ السفاح.
آن چه یادآوری شد نمونههایی از عناوین و القابی است که در کتب اهل سنّت، از حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف یاد شده است؛ اینک به متون روایات، اشاره میشود.
الف ـ مناقب ابن المعازلی به نقل از ابی ایوب انصاری آورده است: «إن رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم مَرِض مَرْضَةً فدخَلَت علیه فاطِمةُ تَعودُه، وَ هُوَ ناقه مِنْ مَرَضِهِ، … و منّا مهدی هذه الامَّة.؛(1)ابو ایوب انصاری میگوید: حضرت، سخت بیمار بود و دخترش فاطمه به عیادت آن حضرت آمد و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در نقاهت و ضعف به سر میبرد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با بیان مطالبی برای فاطمه [س] فرمود: «مهدی این امت از ماست.»
ب ـ علی بن مکّی هلالی به نقل از پدرش میگوید: «قال رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم … یا فاطمه وَالّذی بَعَثنی بِالحقِّ اِنّ مِنهما مهَدی هذهِ الأمة؛(2)رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: سوگند به آن که مرا به پیامبری برانگیخت، مهدی این امت از نسل حَسَنَیْن است.»
این حدیث در کتابهای ما نیز از سلمان فارسی وارد شده از جمله: کتاب سُلَیم بن قیس، ص 69؛ تفسیر فرات، ص 179؛ کمالالدین، ج 1، ص 262؛ امالی طوسی، ج 2، ص 219 ـ البته به نقل حذیفه: هو من ولدی هذا ـ الحسین.»(3)
از عبدالله بن عمر منقول است که: «… فإذا اَدرَکتُموُه فبایعوه، فإنَّهُ المهدی فی الأرضِ والمَهدی فی السمآءِ.؛(4)هر گاه حضرتش را درک کردید، با او بیعت کنید، زیرا او مهدی زمین و آسمانهاست.»
1) المناقب، ص 101، مناقب خوارزمی، ص 62؛ ینابیع الموده، ص 81، معجم أحادیث الإمام المهدی، ج 1، ص 146.
2) معجم الکبیر، ج 3، ص 52؛ بیان شافعی، ص 478؛ ذخائر العقبی، ص 42؛ عقد الدرر، ص 151؛ فرائد السمطین، ج 2، ص 84؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 165؛ برهان هندی، ص 94.
3) معجم احادیث الامام المهدی(، ج1، ص138، چاپ جدید.
4) مستدرک حاکم، ج 4، ص 503؛ عقد الدرر، ص 109؛ العرف الوردی، ج 2، ص 76؛ القول المختصر، ص 18؛ برهان هندی، ص 143؛ فرائد فوائد الکفر، ص 8.
از کعب نقل شده که گفت: «مهدی الخیر یخرج بعد السفیانی؛(1)آن هدایت شده به خیر ـ یعنی مهدی ـ ، پس از سفیانی، ظاهر خواهد گشت.»
الف ـ ابوسعید خُدری میگوید: «قال رسولالله: یَکونُ فی آخِرالزمان ـ علی تظاهرُ العمر و انقطاع من الزمان ـ إمام یکون أعطی الناس؛(2)در آخرالزمان ـ در دوران اوج گرفتاری و فشار روزگار ـ پیشوایی خواهد آمد که سخاوتمندترین انسانها است.»
ب ـ از جابر بن عبدالله روایت شده که گفت: «یکونُ علی الناسِ إمامٌ لا یعدَّ لهم الدراهم، وَلکن یَحثو؛(3)در آخرالزمان پیشوایی بر مردم حکومت خواهد کرد، که در تقسیم اموال، شمارش نمیکند؛ بلکه آن را بیحساب و بدون شمارش تقسیم میکند.»
الف ـ عبدالله بن عمر، «قال رسولالله: یخرج المهدی علی رأسه غمامة فیها مناد ینادی: هذا المهدی خلیفةالله فاتبعوه؛(4)هنگامی که حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف قیام میکند، پاره ابری برفراز سر او قرار دارد که ندا دهندهای در آن ندا میدهد! این مهدی: جانشین خداست. بنابراین، از او پیروی کنید.»
ب ـ از ثوبان منقول است که گفت: «قال رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم: … فإذا رأیتموه فبایعوه، وَ لَو حَبواً عَلَی الثَّلْج، فإنّه خلیفةالله المهدی؛(5)هرگاه وی را مشاهده کردید، با او بیعت کنید هر چند
1) فتن ابن حماد، ص 99.
2) مسند ابی یعلی، ج 2، ص 356؛ العرف الوردی، ج 2، ص 63؛ جمع الجوامع، ج 1، ص 1012؛ کنز العمّال، ج 14، ص 274؛ برهان متقی، ص 83؛ معجم احادیث الامام المهدی، ج 1، ص 96.
3) مصنف عبد الرزاق، ج 11، ص 372؛ و در ص 400 (کیف بکم إذا نزل فیکم ابن مریم حکماً، فَإمامکم منکم)، معجم احادیث الامام المهدی، ج 1، ص 519.
4) بیان شافعی، ص 511؛ عقد الدرر، ص 135؛ فرائد السمطین، ج 2، ص 316؛ فصول المهمة، ص 298؛ تاریخ الخمیس، ج 2، ص 288؛ الفتاویالحدیثیّة، ص 27؛ ینابیع المودة، ص 477؛ معجم احادیث الامام المهدی، ج 1، ص 208 و 210.
5) سنن ابن ماجة، ج 2، ص 1367؛ مستدرک حاکم، ج 4، ص 463؛ عقد الدرر، ص 57؛ کنز العمال، ج 14، ص 263؛ معجم احادیث الامام المهدی، ج 1، ص 225.
با خزیدن بر روی یخ و برف باشد، زیرا او جانشین خدا، [حضرت] مهدی است.»
روایتی به همین مضمون از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز در کتبی مانند: عیون اخبارالرضا، ج 2، ص 59؛ کفایةالاثر، ص 106؛ الصراطالمستقیم، ج 2، ص 116؛ وارد شده است.(1)
الف ـ ابوهُریرة، به نقل از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میگوید: «یَکُونُ فی هذِهِ الأُمَّةِ خَلیفَةٌ …؛(2)میان این امت خلیفهای وجود خواهد داشت که … هرگز شیخین بر او برتری ندارند.»
ب ـ از أبو سَعید منقول است که: «یخرُجُ فی آخر الزَّمانِ خَلیفةٌ یُعطی الْمالَ بغیرِ عدد؛(3)در آخرالزمان، خلیفهای ظهور میکند که مال را بدون شمارش، بذل و بخشش میکند.»
محمّد بن حَنَفیّة میگوید: «یَنزِلُ خَلیفَةٌ مِن بنیهاشِم بیتالمقدّس …؛(4)خلیفهای از بنیهاشم، در بیتالمقدّس اجلال نزول میفرماید.»
از ارطاة نقل شده که گفته است: «… نادی مناد بعَدَ اَنْ تَحاربَ القَبائلِ، اَلا إنّ أمیرکم فلان؛(5)پس از درگیری قبائل با یکدیگر، ندا دهندهای فریاد سر میدهد که فرمانده و رهبر شما فلانی است.»
1) معجم احادیث الامام المهدی، ج 1، ص 403.
2) مصنف ابن ابی شیبة، ج 15، ص 198؛ کامل ابن عدی، ج 6، ص 2433؛ تاریخ الخمیس، ج 2، ص 288؛ برهان متقی، ص 172؛ معجم احادیث الامام المهدی، ج 1، ص 206.
3) فتن ابن حماد، ص 98؛ مسند أحمد، ج 3، ص 695؛ معجم احادیث الامام المهدی، ج 1، ص 331؛ عقدالدرر، ص 167.
4) فتن ابن حماد، ص 110؛ عقدالدرر، ص 241؛ معجم احادیث الامام المهدی، ج 1، ص 347.
5) فتن ابن حماد، ص 110.
از سمیر منقول است که میگوید: «… یُنادِی مُناد مِنَ السَّماءِ ألا إنَّ فلاناً خِیَرةُ اللهِ مِنْ خَلقِهِ؛(1)… ندا دهندهای از آسمان ندا سر میدهد: هان ـ ای مردم! این شخص، برگزیده الهی از میان آفریدگان است.»
از حذیفة بن یمان نقل شده که گفته است: «قال رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم: … فَعِندَ ذلِکَ یُنادی مِنَ السّماءِ مناد؛ أیُّهَا النّاسُ إنَّ اللهَ عزَوَجَلَّ قَد قَطَعَ عَنْکُمْ مُدّة الجَبّارین وَالْمُنافقین وَ أشیاعِهم وَ اَتْباعِهِم و وَلاّکُم خَیرَ أَمَّةِ مُحمَّد صلی الله علیه و آله و سلم …؛(2)در آن هنگام، ندا دهندهای از آسمان ندا سر میدهد که ای مردم! خدای عزوجلّ، دوران حاکمیّت ستمگران و منافقان و یاوران و پیروانشان را از سر شما کوتاه ساخت و اینک، خداوند، برجستهترین شخصیت امّت محمّد را بر شما حاکمیّت بخشید.»
الف ـ از ابوالجلد منقول است که گفت: «… ثُمَّ تَجْتَمِع الناسُ علی خَیرهِم رَجُلا …؛(3)… سپس مردم بر فردی که برجستهترین آنان به شمار میآید اتفاق نظر خواهند داشت.» ب ـ عبدالله بن عمرو میگوید: «… یحج الناس معاً … فَیَفْزَعونَ إلی خَیرهِم، فَیَأتُونَهُ وَ هُوَ مُلْصِقُ وَجهِهِ إلَی الکَعبةِ یَبکی …؛(4)مردم در کنار یکدیگر حج به جا میآورند و به برجستهترین فرد خود پناه میآورند. در حالی که او صورت خود را به کعبه چسبانیده و گریه میکند….»
1) ابن طاووس، ص 45، به نقل از فتن سلیلی؛ معجم احادیث الامام المهدی، ج 1، ص 439.
2) جامع البیان، ج 15، ص 17؛ سنن دانی، ص 104؛ معجم احادیث الامام المهدی، ج 1، ص 363.
3) مصنف عبد الرزاق، ج 11، ص 372؛ مصنف ابن ابی شیبه، ج 15، ص 246؛ عقد الدرر، ص 61؛ در المنثور، ج 6، ص 59؛ معجم احادیث الامام المهدی، ج 1، ص 86.
4) فتن ابن حماد، ص 94؛ مستدرک حاکم، ج 4، ص 503؛ عقد الدرر، ص 109؛ معجم احادیث الامام المهدی، ج 1، ص 450.
از ابوالجلد نقل شده که میگوید: «… ثُمّ تَأتی الخلافَةُ خَیْرَ أهلِ الاَرض …؛(1)سپس خلافت، به سراغ بهترین فرد اهل زمین روی خواهد آورد.»
یعنی درستکارترین فرد گذشتگان و بهترین شخص باقیماندگان ـ و بازماندگان ـ ظهور خواهد کرد.
از کعب روایت شده که: «المَنصُورُ مَهدی، یُصلّی علیه أهلُ السَّماء والاَرْضِ؛(2)حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف پیروز است، اهل آسمان و زمین بر او درود میفرستند.»
عبدالله بن زریر غافقی، از علی علیه السلام: «ثُمّ یَظهَرُ الْهاشِمی، فَیَرُد اللهُ إلی النّاسِ اُلْفَتَهُم وَ نِعمَتَهُم؛(3)سپس آن شخص هاشمی تبار، ظهور میکند و خداوند به برکت او مهر و الفت و نعمت را به مردم بازمیگرداند.»
از اُمّسلمه منقول است که گفت: «قال رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم: وَ یَعُوذُ عائذٌ بِالْبَیتْ …؛(4)سپس پناهندهای به خانه خدا ـ کعبه ـ پناه میآورد.»
«قال رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم: … اَلمَهدِی مِنْ ولدی، تَکُونُ لَهُ غیبةً وَ حَیْرَةً، تَضلُّ فیها الأُمم، یَأتی بِذَخیرَةِ الاَنبیاءِ علیهم السلام …؛(5)مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از فرزندان من است، او غیبتی دارد که باعث حیرت میشود و
1) مصنف عبدالرزاق، ج 11، ص 372؛ مصنف ابن ابی شیبه، ج 15، ص 246؛ عقدالدرر، ص 61؛ درالمنثور، ج 6، ص 59؛ معجم احادیث الامام المهدی، ج 1، ص 86.
2) فتن ابن حماد، ص 127؛ عقد الدرر، ص 149.
3) مستدرک حاکم نیشابوری، ج 4، ص 553؛ معجم احادیث الامام المهدی، ج 1، ص 408.
4) مسند احمد، ج 6، ص 290؛ مسلم، ج 4، ص 2208؛ مصنف ابن ابی شیبة، ج 15، ص 43؛ جامع الاصول، ج 10، ص 178؛ معجم احادیث الامام المهدی، ج 1، ص 486.
5) فرائد السمطین، ج 2، ص 335؛ ینابیع المودة، ص 488؛ معجم احادیث الامام المهدی، ج 1، ص 257.
امتها در این دوران دچار گمراهی میشوند. سپس خداوند ذخیره پیامبران را میآورد ….»
از ابوسعید خُدری از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده که فرمود: «تَأوی إلَیهِ أمّتُهُ کَما تَأوی النحلة إلی یَعسوبِها …؛(1)مردم به سوی او پناه میآورند همان گونه که زنبور عسل به سوی ملکه خود روی میآورد.»
از أبو أَمامَةِ باهِلی منقول است که؛ «قال رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم: … و إِمامُ النّاسِ یَوْمَئِذ رجلٌ صالحٌ …؛(2)امام و پیشوای مردم در آن روز، مردی صالح و درستکار خواهد بود …»
أنس بن مالک، از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت کرده که فرمود: «… فیخرج کالصالح (صالح) مَن مَضی وَ خَیر مَن بقی؛(3)[مهدی] ظهور میکند صالح گذشتگان و بهترین باقیماندگان است.»
ابوسعید خُدری از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم: «یَخرُجُ رَجُلٌ مِنْ اهلِبَیتی … یُقالُ لَهُ السَّفاحُ؛(4)شخصی از اهلبیت من ظهور میکند … او را سفاح مینامند.»
1) ابن حماد، ص 99؛ العرف الوردی، ج 2، ص 77؛ معجم احادیث الامام المهدی، ج 1، ص 220.
2) فتن ابن حماد، ص 159؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1359؛ مسند احمد، ج 6، ص 462؛ مسلم، ج 2، ص 2266؛ معجم احادیث الامام المهدی، ج 1، ص 315.
3) المعجم الکبیر، ج 8، ص 178.
4) مصنف ابن ابی شیبة، ج 15، ص 196؛ دلائل النبوة، ج 6، ص 514؛ نور الأَبصار، ص 188؛ مجمع الزواید، ج 7، ص 314؛ معجم احادیث الامام المهدی، ج 1، ص 98.
«رجل سفّاح» در لغت به معنی توانا بر سخن گفتن و انسان سخنور آمده است.»(1)
این لقب را «خوارزمی» در «مناقب» و «قندوزی» و «حَمَوینی» در کتابهایشان آوردهاند.
الف ـ عبدالرحمن بن أبی لیلی به نقل از پدرش میگوید: «ثُمَّ بکی النبی صلی الله علیه و آله و سلم … وَ أخبرنی جَبرئیلُ عِن اللهِ عَزَّوَجَلَّ أنَّ ذلِکَ الظُّلْم یَزوُلُ إذا قامَ قائمهم …؛(2)سپس پیامبر گریست … و فرمود: جبرئیل به من خبر داد که آن ظلم، به هنگام قیام قائم آنان، برطرف خواهد گشت.»
ب ـ از علی علیه السلام روایت شده که فرمود: «قال رسولالله: الأَئمَّةُ بعدی إثناعشر، اَوّلُهم، أَنتَ یا عَلی وَ آخِرهم القائم الذّی یَفتحُ اللهُ عزَوَجَلَّ عَلی یَدَیهِ مشارِقَ الاَرْضِ وَ مغَارِبَها؛(3)امامان پس از من دوازده تنانده: ای علی! نخستین فرد آنان تویی و آخرین فرد آنها حضرت قائم است که خداوند به دست او، شرق و غرب گیتی را میگشاید.»
از ابن عباس روایت شده که گفت: «قال رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم: إنَّ عَلی بن أبیطالب إمام أُمتّی وَ خَلیفَتی عَلَیها مِنْ بعدی وَ مِنْ وُلَدِهِ القائمُ المُنْتَظرُ …؛(4)پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: علی بن ابیطالب، پیشوای امت من و جانشین پس از من بر اُمَّتَم خواهد بود [حضرت] قائم منتظر از فرزندان و نسل او است.»
ابن طاووس به نقل از فتن سلیلی؛ از حذیفة بن الیمان نقل کرده است که: «إذا بَعَثَ اللهُ رجلا مِن أطائبِ عِترَتی وَ أَبرارِ ذریَّتی عدلا، مبارکاً زَکیّاً …؛ آن گاه که خدای عزوجلّ مردی را از پاکان عترتم و از نیکان دودمان من که مظهر عدل و برکت و پاکی است،
برمیانگیزاند.»
اوصاف دیگری نیز در احادیث اهل سنّت آمده؛ ولی با رعایت اختصار، به همین مقدار بسنده میکنیم و در فرصت مناسب به شرح و تفسیر و بیان این القاب شریف میپردازیم ـ انشاءاله ـ «حشرنا الله مع المهدی و رزقنا رأفَتَهُ و رضاه».
کتاب گران سنگ الامامة و التبصرة از جمله منابع مهدویت و تألیف علی بن حسین بن موسی بن بابویه است که امام عسکری علیه السلام او را «شیخ» معتمد خود خوانده است و بزرگان علم رجال، او را فقیهترین و مورد اعتمادترین شخصیت زمان خویش دانستهاند، از نظر علمی در چنان موقعیتی قرار داشت که اگر اصحاب، در مسألهای روایتی نمییافتند، به آن چه در شرایع او بود تمسک میجستند و به فتوای او همانند روایت، استناد میکردند. دویست اثر، به وی نسبت داده شده که بیشتر آنها در فقه، تفسیر و کلام است. او از محضر اساتید بزرگی، چون سعد بن عبدالله اشعری، علی بن ابراهیم هاشم قمی و محمّد بن علی شلمغانی بهره برده است. و از برکات حیات علمی او، تربیت شاگردان فراوانی است که از دو فرزندش حسین و محمد، به عنوان نمونه بارز میتوان یاد کرد.
ابن بابویه، در تألیف کتاب الامامة و التبصرة از وجود دانشمندانی مانند: سعد بنعبدالله بن خلف اشعری، محمّد بن یحیی عطار، احمد بن ادریس، عبدالله بن جعفر حمیدی، حمزة بن قاسم، حسن بن احمد مالکی، علی بن ابراهیم و علی بن موسی بن جعفر کمیذانی بهره برده است.
در این مورد که کتاب یاد شده از تألیفات ابن بابویه باشد، تردید شده است، زیرا برخی مشایخ این کتاب، از نظر طبقه، متأخر از پدر بزرگوار وی هستند و امکان ندارد متقدم از متأخر، به نقل روایت بپردازد. از سویی، در روایاتی که صدوقِ پسر از پدرش نقل کرده از مشایخ کتاب الإمامة و التبصرة اثری نیست؛ اما این تردید به دو دلیل بیمورد است؛
الف ـ در روایت متقدم از متأخر اشکالی وجود ندارد در صورتی چنین امکانی وجود دارد که استاد از معمّرین (دارای عمر طولانی) باشد.
ب ـ شاید علت این که شیخ صدوق نام مشایخِ الإمامة و التبصرة را در
روایات منقول از پدر ارجمند خویش نیاورده، معاصر بودن با آنان باشد. در این صورت، نیازی به ذکر آنها نبوده و بدون واسطه، از پدرش نقل کرده است. وانگهی با مراجعه به کتاب موجود، درمییابیم هیچ یک از راویانی که باعث این تردید شدهاند، در طریق کتاب نیستند و شاید دلیل آن، وجود دو نسخه متفاوت از این کتاب باشد که یک نسخه، مرکب از دو جزء است؛ جزء نخست، کتاب الإمامة و التبصرة و جزء دوم، کتاب جامعالاحادیث را تشکیل میدهد و از آنجا که بخشی از آغاز کتابِ دوم مفقود شده، با کتاب نخست، بهم آمیخته است؛ از این رو، علاّمه مجلسی همه این روایات را به ابن بابویه، نسبت داده است.
از مجموع 23 باب این کتاب، 11 باب، درباره مهدویت است که در هر باب، تعدادی روایت متناسب با این موضوع، بیان شده است.
از قدیمیترین کتابهایی که درباره امامت و امام زمان علیه السلام، به رشته تحریر درآمده کتاب ارزشمند الإمامة و التبصرة من الحیرة معروف به الإمامة و التبصرة، نوشته عالم فرزانه، علی بن حسین بن موسی بن بابویه است.
خاندان بابویه، همگی از بزرگان علم و دانش بودهاند؛ اما در جمع این خاندان، علی بن الحسین و فرزندش محمّد بن علی (شیخ صدوق) میدرخشند. این دو بزرگوار، خدمات فراوانی به اسلام و تشیّع انجام دادهاند و در این راستا، کتب فراوان و ارزشمندی از جمله، کتاب الإمامة و التبصرة را از خود به یادگار نهاده است. از آنجا که در بخشهایی از این کتاب، سخن از مهدویت به میان آمده، از منابع مهدویت به شمار میآید و شناخت آن برای پژوهشگرانِ مباحث مربوط به امام زمان، لازم و ضروری است.
برای شناخت این کتاب، در چهار محور به بیان مباحث مربوط به آن میپردازیم:
نخست: آشنایی با مؤلف؛
دوّم: طرق کتاب؛
سوّم: میزان اعتبار کتاب؛
چهارم: آشنایی اجمالی با محتویات کتاب.
کتابهایی تراجم، درباره سال تولد وی چیزی بیان نداشتهاند و تنها به بیان محل تولد او پرداخته و آن را شهر مقدّس قم میدانند.
همان گونه که در مقدمه یادآوری شد، این خاندان، از بزرگان فضل و دانش بودهاند. در سخنان دانشمندان بزرگ دینی، عباراتی به چشم میخورد که حاکی از این معناست. از جمله: مامقانی گفته است:
فرزندان بابَویْه بسیارند و بیشتر آنها علمای والامقامی هستند.(1)
صاحب ریاضالعلماء نیز در این باره گفته است: او (حسین بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه) و برادرش صدوق، فرزند این دانشمند بزرگ (حسین بن علی حسین) و نوهاش و نوادگانش، تا زمان شیخ منتجبالدین، همه از علمای بزرگ بودهاند.(2)
علی بن حسین بن بابویه، با امام عسکری و امام مهدی علیهما السلام، مکاتبه داشته و هر دو امام، در حق او دعا میکنند تا صاحب فرزندانی صالح گردد.
هر چند اصل این مکاتبات برای او افتخار به شمار میآید؛ ولی آنچه بر این افتخار میافزاید و در بیان بزرگی و عظمت جایگاه او کافی است، پاسخ امام عسکری علیه السلام، به وی و عباراتی است که حضرت، برای او به کار برده است. از آنجا که در این نامه توصیههای گرانبهایی صورت پذیرفته، متن کامل آن را یادآور میشویم:
«بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله ربّ العالمین، و العاقبة للموحّدین، و النار للمُلحدین، و
لاعدوان إلاّ علی الظالمین، و لا إله الاّ الله أحسن الخالقین، و الصلوة علی خیر خلقه محمّد و عترته الطاهرین.
أمّا بعد، اُوصیک یا شیخی و معتمدی و فقیهی ابا الحسن علی بن الحسین بن بابویه القمی ـ وفّقک الله لمرضاته و جعل من ولدک أولاداً صالحین برحمته ـ بتقوی الله، و إقام الصلوة و إیتاء الزکوة، فإنّه لا تُقبَل الصلوة من مانعی الزکوة، و أوصیک بمغفرة الذنب و کظم الغیظ و صلة الرحم و مواساة الإخوان و السعی فی حوائجهم فی العسر و الیسر و الحلم عند الجهل و التّفقه فیالدین و التّثبت فی الأمور و التّعهد للقرآن و حُسن الخلق و الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر. قال الله عزوجلّ: (لاَ خَیْرَ فِی کَثِیر مِن نَجْوَاهُمْ إِلاَّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَة أَوْ مَعْرُوف أَوْ اصلاًح بَیْنَ النَّاسِ)(1)و اجتناب الفواحش کلها. و علیک بصلوة اللیل، علیک بصلوة اللیل، فإنّ النّبی صلی الله علیه و آله و سلم أوصی علیّاً علیه السلام فقال: یا علی! علیک بصلوة اللیل، علیک بصلوة اللیل، علیک بصلوة اللیل. و من استخفّ بصلوة اللیل فلیس منّا. فاعمل بوصیتی و اْمُر جمیع شیعتی بها، أمرتک به حتی یعملوا علیه، و علیک بالصبر و انتظار الفرج، فإنّ النّبی صلی الله علیه و آله و سلم قال: «أفضل أعمال أمتی انتظار الفرج» و لاتزال شیعتنا فی حزن حتی یظهر ولدی الذی بشّر به النبّی صلی الله علیه و آله و سلم حیث قال: «إنّه یملأ الارض قسطاً و عدلا کما مُلئت ظلماً و جوراً» فاصبر یا شیخی و معتمدی أبا الحسن و اْمُر جمیع شیعتی بالصبر، فإنّ الارض لله یورثها من یشاء من عباده و العاقبة للمتقین. و السلام علیک و علی جمیع شیعتنا و رحمةالله و برکاته، و حسبنا الله و نعم الوکیل، نعم المولی و نعم النصیر(2)
ای شخصیت بزرگ و مورد اعتماد و فقیه من، ای ابوالحسن علی بن حسین قمی ـ که خداوند تو را در انجام کارهای پسندیده توفیق و از فضل و رحمتش به تو فرزندانی شایسته روزی گرداند ـ تو را به تقوای الهی و اقامه نماز و پرداخت زکات؛ سفارش میکنم. نماز کسانی که زکات نمیپردازند پذیرفته نخواهد شد. و تو را سفارش میکنم به استغفار از گناهان و فروخوردن خشم و انجام صله رحم و همدردی با برادران و تلاش در جهت [برآوردن] خواستههای آنها در خوشی و ناخوشی و بردباری، در برابر نادانی و تفّقه در دین و استواری در کارها و قرآن و اخلاق نکو و امر به معروف و نهی از منکر.
خدای عزّوجل میفرماید: (هیچ خیری در سخنان پنهانی آنان وجود ندارد، مگر کسی که در دادن صدقه و انجام کار نیک و اصلاًح میان مردم چنین سخن گوید). تو را سفارش میکنم به پرهیز از همه زشتیها. بر تو باد به نماز شب، بر تو باد به نماز شب، که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، به علی علیه السلام سفارش کرد و فرمود: بر تو باد به نماز شب، بر تو باد به نماز شب، بر تو باد به نماز شب. کسی که نماز شب را سبک بشمارد، از ما نیست. (ای علی بن حسین!) سفارشهایم را به کاربند و به همه شیعیانم دستور ده تا به آنها عمل کنند. بر تو باد به صبر و شکیبایی و انتظار فَرَج، که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، فرمود: با فضیلتترین اعمال امت من، انتظار فرج است. شیعیان ما همواره در حزن و اندوه خواهند بود، تا فرزندم که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، آمدن وی را مژده داد و فرمود: «زمین را پر از عدل و داد خواهد ساخت، همان گونه که آکنده از جور و ستم شده باشد.» ظهور نماید.
بنابراین، ای بزرگ مرد! و ای شخصیت مورد اعتماد من! صبر پیشهساز و تمام شیعیان مرا به شکیبایی سفارش کن که زمین از آنِ خدا است و به هر کس از بندگانش که بخواهد، آن را به میراث میدهد و فرجام نیک، از آنِ پرواپیشهگان خواهد بود….»
در این جا نکته مهمّی به نظر میرسد، که علی بن الحسین بن بابَویْه در 329 هـ.ق. دنیا را وداع گفته و امام عسکری علیه السلام، در سال 260 هـ.ق. به شهادت رسیده
است. اگر وی، در زمان شهادت حضرت 60 یا 70 ساله بوده، باید تقریباً 120 یا 130 سال از عمر شریف او گذشته باشد و از معمّرین به شمار آید در صورتی که کسی چنین چیزی را نگفته است؛ بدین سان، این نامه، در دوران جوانی و سالهای آغازین آن، برای او نوشته شده است. شگفتآور این است که امام علیه السلام، او را با عناوینی همانند «شیخی(1)و معتمدی» مخاطب میسازد که خود، بیانگر مقام والای آن بزرگوار است.
علی بن حسین، توسط علی بن جعفر بن أسود، طی نامهای به حسین بن روح (نایب سوم امام زمان علیه السلام)، از او خواست با نوشتن نامهای به امام زمان علیه السلام برایش طلب فرزند کند. امام علیه السلام، در پاسخ مرقوم فرمود: «برای خواستهات دعا کردم؛ خداوند دو پسر نیکسرشت به تو عنایت خواهد کرد.»(2)حاصل این دعای حضرت، تولد ابوعبدالله و ابوجعفر (شیخ صدوق) بود که هر دو، از علمای بزرگ به شمار میآیند.
ابن سوره میگوید: هر گاه ابوجعفر و ابوعبدالله (دو فرزند علی بن حسین) مطلبی روایت میکردند مردم، از قدرت حفظ آنها شگفت زده میشدند و میگفتند: این مقام و جایگاه، مخصوص شما است، زیرا امام زمان علیه السلام، در حق شما دعا کرده است و این سخن، میان مردم قم رایج بود.(3)
نجاشی، از دانشمندان بزرگ علم رجال، درباره او گفته است: «ابن بابویه» از بزرگان و دانشمندان قم به شمار میآید که در عصر خویش بر دیگران پیشتاز و در مسائل دینی از همه آگاهتر و مورد اعتمادتر بوده است.(4)
1) بر عالم و استاد و شخصیت بزرگی اطلاق می شود که از دیدگاه مردم در علم و فضیلت و مقام و سن و مال و غیره دارای مقامی برجسته باشد. (فرهنگ نوین)
2) احمد بن علی النجاشی، رجال النجاشی، تحقیق سیّد موسی شبیری زنجانی، قم، مؤسسه نشر اسلامی، پنجم، 1416 ق؛ ص 261 با تلخیص.
3) محمّد بن الحسن الطوسی، الغیبة، تحقیق عبدالله تهرانی و علی احمد ناصح، قم، مؤسسه معارف اسلامی، چ 1، 1411، ص 309.
4) رجال نجاشی، باب العین، باب علی، ص 261.
ابن ندیم گفته است: وی از ثقات فقهای شیعه محسوب میشد.(1)
شیخ طوسی، از علمای بزرگ شیعه، درباره او چنین گفته است: علی بن حسین بن موسی بن بابَویْه قمی، فقیهی برجسته و از ثقات محسوب میشد و دارای کتب بسیاری است.(2)
شهید اوّل در اجازه روایتی زینالدین علی بن خازن میگوید: ـ یکی از اجازات ما منتهی میشود به الإمام بنإلامام (یعنی صدوق و پدر بزرگوارش).(3)
خوانساری در روضات، گفته: ابن بابویه یکی از برجستهترین فقهای شیعه و هدایتگر به راه خاندان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلمبود، در امر دین بسیار غیرتمند و بیدینان را از ریشه نابود میساخت؛ شخصیتی بزرگ از مشایخ شیعه و پایهای استوار از ارکان شریعت و صاحب کرامات و مقامات تلقّی میشد.(4)
محدّث نوری، صاحب مستدرک میگوید: ابوالحسن علی بن حسین بابویه قمی، شخصیتی بزرگ و پیشتاز و کوهی سر برافراشته، دانشمند، فقیه و محدّثی برجسته که از مقامات بلند و درجات والایی برخوردار بود.(5)
این بزرگوار، از نظر علمی دارای چنان مقامی بود که دیگر دانشمندان به او اعتماد کامل داشتند و فتوایش را روایت، تلّقی میگردند.
شهید اوّل در ذِکری میگوید: زمانی که اصحاب در مسألهای روایتی نمییافتند، به مطالبی که از شرایع ابن بابویه مییافتند، تمسّک میکردند، زیرا دانشمندان، نسبت به او خوش گمان بودند و فتوای وی را همانند روایت میدانستند.(6)
1) محمّد بن اسحاق الندیم، فهرست، تحقیق رضا تجدد، بی جا، بی نا، بی تا، ص 246.
2) محمّد بن حسن طوسی، فهرست، تحقیق مؤسسه نشر فقاهت، جواد قیومی، بی جا، مؤسسه نشر الفقاهه، اول، 1417 ق، باب العین، ص 273.
3) محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، بیروت، مؤسسه الوفاء، دوم، 1403 ق، ج 104، ص 190.
4) محمدباقر موسوی خوانساری، روضات الجنات، تحقیق اسدالله اسماعیلیان، قم، بی تا، ج 4، باب ما اوله العین، ص 273.
5) خاتمه مستدرک الوسائل، ج 3، ص 276.
6) محمّد بن جمال الدین مکی، (شهید اوّل)، ذکریالشیعه، بی جا، 1272، ص 4.
اهمیت این موضوع آنگاه بیشتر روشن میشود که ملاحظه میکنیم درباره ابن أبیعمیر با آن مقام و جایگاه و ارج و منزلتش ـ که خود از اصحاب اجماع به شمار میآید ـ گفتهاند: مراسیل او همانند مسانیدش میباشد؛ یعنی به روایتی که وی به صورت مرسل نقل کرده، به چشم روایت مسند، مینگریم. اکنون ملاحظه کنید جایگاه ابن بابویه تا چه اندازه برجسته بوده که فتوایش را به عنوان روایت میپذیرفتهاند.
علاّمه مجلسی نیز در این باره چنین میگوید: بسیاری از فقهای ما، سخن شیخ صدوق و پدر بزرگوارش (علی بن حسین) را به منزله روایتِ منقول، قرار میدهند.(1)
در کتاب ریاض العلماء از قول ابوعلی، فرزند شیخ طوسی چنین آورده است: علی بن حسین نخستین کسی بود که در حذف سند احادیث و جمع احادیث مشابه (خواه از یک امام یا چند امام) ابتکار به خرج داد و اخبار را با قرینه ذکر کرد و طی رسالهای که به فرزندش نوشت، چنین کرد و همه کسانی که بعد از او آمدند، این کار را ستودند و در مسائلی که روایتی در آن نمییافتند، به وی اعتماد میکردند. و این خود، حاکی از وثاقت، امانت و جایگاه علمی و دینی او بوده است.
این دانشمند بزرگ شیعی، طی زندگی پربرکت خویش، تألیفات فراوانی از خود به یادگار نهاده است، به گونهای که برخی، تعداد تألیفات او را تا دویست کتاب دانستهاند. ابن ندیم میگوید: به خط محمّد بن علی بن حسین (شیخ صدوق) متن اجازهای را خواندم که نوشته بود: اجازه نقل کتب پدرم را که تعداد آنها دویست کتاب است به فلانی دادم.
برخی کتب وی عبارتند از:
1) بحار الانوار، ج 10، ص 405 «إنّما أوردناها لکونه من عظماء القدماء التابعین لآثار الائمة النجباء الذین لا یتبعون الآراء و الأهواء و لذا ینزل اکثر اصحابنا کلامه و کلام أبیه «رض» منزلة النص المنقول و الخبر المأثور»
کتاب التوحید؛ کتاب الوضوء؛ کتاب الصلوة؛ کتاب الجنائز؛ کتاب الإخوان؛ کتاب النساء و الولدان؛ کتاب التفسیر؛ کتاب النکاح؛ کتاب مناسکالحج؛ رسالة الکرّ والفرّ (مناظرهای با محمّد بن مقاتل رازی، در اثبات امامت امیرالمؤمنین علیه السلام؛ که به هدایت و گرایش او به مذهب شیعه، انجامید.
کتاب الإمامة و التبصرة من الحیرة؛ کتاب الإملاء؛ کتاب نوادر؛ کتاب المنطق؛ کتاب الإسناد؛ کتاب التسلیم؛ کتاب الطب؛ کتاب المواریث؛ کتاب المعراج؛ کتاب الجحج (ناتمام).(1)
بسیاری از بزرگان را از اساتید او دانستهاند از جمله، افرادی که نام آنها ذیلا از نظرتان میگذرد:
ابراهیم بن عبدوس همدانی؛
1.احمد بن ادریس؛
2.احمد بن علی تفلیسی؛
3.حبیب بن حسین کوفی تغلبی؛
4.حسن بن احمد قمی اسکیف؛
5.حسن (حسین) بن احمد مالکی؛
6.حسن بن علی عاقولی (قاقولی)(2)
7.حسن بن علی بن حسن (حسین) دینوری علوی؛
8.حسن بن محمّد بن عبدالله بن عیسی(3)9.حسن بن محمّد بن عامر؛
10.حسین بن موسی؛
11.سعد بن عبدالله بن أبیخلف أشعری قمی (ابوالقاسم)؛
12.عبدالله بن جعفر ابوالعباس، حمیری (صاحب قربالإسناد)؛
13.عبدالله بن حسن مؤدب؛
14.علی بن ابراهیم بن هاشم ابوالحسن القمی؛
15.علی بن حسین بن علی کوفی؛
16.علی بن حسین سعدآبادی؛
17.علی بن سلیمان رازی(1)
18.علی بن محمّد بن قتیبه؛
19.علی بن موسی بن جعفر ابن أبیجعفر کمیدانی؛
20.قاسم بن محمّد بن علی بن ابراهیم نهاوندی (وکیل ناحیه مقدسه)؛
21.محمّد بن أبیعبدالله؛
22.محمّد بن أبیالقاسم ماجیلوَیْه؛
23.محمّد بن احمد اسدی؛
24.محمّد بن احمد بن علی بن صلت؛
25.محمّد بن اسحاق بن خزیمه نیشابوری؛
26.محمّد بن حسن صفار
27.ابو جعفر بن علی شلمغانی معروف به ابن أبی عزاقر؛
28.محمّد بن معقل قرمیسینی؛
29.محمّد بن یحیی عطار؛
30.محمّد بن احمد بن هشام؛ 31.زید بن محمّد بن جعفر معروف به ابن أبیالیاس کوفی(2)
32.ایوب بن نوح؛
33.سعد بن محمّد بن صالح؛
34.سوید بن عبدالله؛
35.علی بن الحسن بن علی الکوفی؛ شاید وی همان علی بن حسن بن علی بن
عبدالله بن مغیره کوفی باشد؛
36.محمّد بن علی بن أبی عمر همدانی؛
37.احمد بن مطهّر ابوعلی مطهّر؛
38.ابوالحسن عباس بن عمر بن عباس بن محمّد بن عبدالملک بن ابی مروان کلوذانی؛
از آنجا که تعداد مشایخ وی زیاد است، این مقال گنجایش بررسی همه آنها را ندارد؛ ولی در محور دوم، به بررسی اساتیدی که در طریق کتاب الإمامة و التبصرة قرار دارند، خواهیم پرداخت.
برخی بزرگان که از ایشان روایت نقل کردهاند، عبارتند از:
1.احمد بن داوود بن علی قمّی؛
2.ابوالقاسم جعفر بن محمّد بن قولوَیْه قمّی؛
3.حسین بن حسن بن محمّد بن موسی بن بابَویْه؛
4.حسین بن علی بن حسین (فرزند وی)؛
5.سلامة بن محمّد بن اسماعیل بن عبدالله بن موسی ابن أبیالأکرم ابوالحسن ارزنی (دایی ابوالحسن بن داوود)؛
6.عباس بن عمر بن عباس بن محمّد بن عبدالملک بن أبی مروان کلوذانی؛
7.محمّد بن علی بن حسین (شیخ صدوق)؛
8.هارون بن موسی تَلّعُکْبُری.(1)
شیخ طوسی در الغیبة درباره رحلت وی به نقل جمعی از مردم قم میگوید که اظهار داشتند: در سالی که علی بن حسین بن موسی بن بابویه درگذشت، در بغداد بودیم. ابوالحسن علی بن محمّد سَمُری (نایب چهارم امام زمان علیه السلام) پیوسته
1) مقدمه الإمامة و التبصرة، ص 28.
سؤالاتی درباره علی بن حسین میپرسید و ما در پاسخ میگفتیم: خبر سلامتی او را داریم. تا این که روزی همان پرسش همیشگی را مطرح کرد و ما همان پاسخ را گفتیم. فرمود: خداوند در مصیبت وی به شما پاداش خیر عنایت کند که در این لحظه از دنیا رفت. ما تاریخ را دقیقاً (ساعت و روز و ماه) یادداشت کردیم پس از هفده یا هجده روز خبر رسید که علی بن حسین در همان تاریخی که علی بن محمّد سمُری گفته بود درگذشته است.(1)
مشابه این خبر را نجاشی نیز نقل کرده و در ادامه گفته است: درگذشت وی در سال 329 ق، یعنی سال تناثرالنجوم(2)اتفاق افتاده است.
برابر نظر مشهور، نظر دیگری وجود دارد که تنها طریحی به آن عقیدهمند است. او از شیخ بهایی نقل کرده که درگذشت ابن بابویه در سال 310 هـ.ق رخ داده است. آن سال، قرامطه (گروهی از خوارج)(3)ـ لعنهمالله ـ در موسم حج وارد مکه شدند. و حجرالاسود را برگرفته و بیست سال نزد خود نگاه داشتند و بسیاری از مردم، از جمله علی بن حسین بن بابویه را به قتل رساندند. او در حال طواف مورد حمله قرامطه قرار گرفت؛ ولی طواف را قطع نکرد و با ضربه شمشیری به زمین افتاد و در همان حال این شعر را زمزمه میکرد.
تری المحبین صرعی فی دیارهمکفتیة الکهف لایدرون کم لبثوا(4)
1) غیبت شیخ طوسی، ص 395.
2) ذکر بعض اصحابنا فی علة تلک السنة سنة تناثرالنجوم هو أنه رأی الناس فیها تساقط شهب کثیرة من السماء و فسر ذلک بموت العلماء و قد کان ذلک فإنه مات من تلک السنة جملة من العلماء منهم الشیخ المذکور و منهم الشیخ الکلینی... و علی بن محمّد السمری (لؤلؤ البحرین، ص 384).
3) إنّ رئیس ذلک القوم الکفرة کما فی بعض المواضع المعتبرة هو أبوطاهر سلیمان القرمطی حاکم البحرین و قد دخل مکة فی یوم الترویة و نهب اموال الحاج و قتل قتلا عظیماً فی مکة و شعابها و نواحیها حتی فی المسجد بل فی جوف الکعبة و دفن القتلی فی المسجد و فی بئر زمزم و أمر بقطع باب الکعبة و خلع قمیصهاو قسّمها فی اصحابه و هدم قبة زمزم و حمل الحجر إلی الهجر و کان فی بلادهم مدة اثنی عشر سنة و لم یردوه إلی سنة تسع و ثلاثین و ثلاثمأة (روضات الجنّات، ج 4، ص 79).
4) مجمع البحرین، تحقیق سیّد احمد حسینی، بی جا، مکتب نشرالثقافة الاسلامیة، ج 3، ماده قرمط، ص 493.
یعنی: عاشقان را چنین خواهی یافت که نقش بر زمین شدهاند همانند جوانمردان کهف که نمیدانستند چه اندازه درنگ کردهاند.
ظاهراً این سخن، از کتاب الإعلام بأعلام بیتالله الحرام، تألیف قطب حنفی (متوفّای 985 هـ.ق) گرفته شده است. در این کتاب، شرح ورود قرامطه به مکه و کشته شدن حجاج بیت الله الحرام و از جمله ابن بابویه آمده است؛(1)ولی این گفته خلاف مشهور است و با محل دفن وی نیز سازگار نیست؛ زیرا محل قبر شریف وی در قم مورد اتفاق همه است.
مردی صوفی مسلک، به نام علی بن بابویه بوده که ابن جوزی با شدّت با او برخورد میکند و در حمله قرامطه کشته میشود.(2)
تشابه اسمی، سبب این اشتباه شده است. شاید بتوان شعری را که هنگام کشته شدن میخوانده قرینهای بر تصوف او دانست. مضمون این شعر، از صوفی بودن شاعر و خواننده آن حکایت میکند. افزون بر این، مرحوم طریحی گفته است: ابن بابویه در سال حمله قرامطه، یعنی 310 هـ.ق کشته شده است؛ با این که حمله قرامطه در سال 329 ق، یعنی همان سالی که مشهور، آن را سال وفات ابن بابویه میدانند، اتفاق افتاده است.
دلیل دیگری که برای کشته نشدن ابن بابویه در مکه میتواند اقامه کرد، مطلبی است که شیخ طوسی از عدّهای و آنان از شیخ صدوق و او نیز از حسین بن علی بن حسین بابویه نقل کرده و میگوید: عدهای از مردم قم در سال حمله قرامطه به حاجیان (سال ناپدید شدن ستارگان) در بغداد حضور داشتند، آنها برایم نقل کردند که پدرم طی نامهای به شیخ ابوالقاسم، حسین بن روح رحمة الله اجازه تشرّف به مکه خواست. حسین بن روح در پاسخ وی نوشت: امسال به حج نرو.
پدرم در نامهای دیگر به وی نوشت: نذر واجب دارم. آیا ترک آن جایز است؟ آن بزرگوار در پاسخ مرقوم داشت: اگر ناچاری، با آخرین کاروان برو. او نیز چنین کرد و
سالم ماند؛ ولی کسانی که در کاروانهای قبلی رفته بودند، کشته شدند.(1)
این نقل با گفته طریحی، متفاوت و ظاهراً از نظر سند نیز صحیح است.
برخی از بزرگان، به عنوان اساتید وی در خصوص کتاب الإمامة و التبصرة نام برده شدهاند که ما در این بخش به ذکر نام آنها پرداخته و توضیحاتی در این درباره بیان خواهیم داشت:
وی از علمای بزرگ عصر خویش و دارای کنیه ابوالقاسم است. نجاشی دربارهاش گفته: او فقیه، دانشمند و بزرگ خاندان اشعری بود. از احادیث عامّه بسیار شنیده بود و برای یافتن حدیث، مسافرت میکرد. با دانشمندان عامه از جمله حسن بن عرفه، محمّد بن عبدالملک دقیقی، ابوحاتم رازی و عباس ترقفی و با امام حسن عسکری علیه السلام نیز دیداری داشته که البته بعضی، آن را ضعیف دانستهاند.(2)شیخ طوسی وی را این گونه توصیف میکند: او شخصیتی والامقام و دارای تصانیف فراوانی نیز بوده است.
شیخ طوسی، وی را از اصحاب امام عسکری علیه السلام میداند و میگوید: جایی ندیدم از امام عسکری علیه السلام نقل روایت کرده باشد؛ به همین دلیل نام وی را در زمره نام کسانی که از ائمه، نقل روایت نکردهاند، آورده است.(3)
همان گونه که در عبارات فوق بدان اشاره شد، علمای رجال، وی را صاحب تصانیف بسیار میدانند از جمله تألیفات او ـ در موضوعات مختلف ـ میتوان به کتب زیر اشاره کرد:
کتبالرحمة شامل کتاب الوضوء، کتاب الصلاة، کتاب الزکوة، کتاب الصوم، کتاب الحج، (این پنج کتاب) را براساس گفته شیعه نوشته است)، کتاب بصائرالدرجات، کتاب الضیاء فی الرد علی المحمدیة و الجعفریة،
کتاب فرق الشیعه، کتاب الرد علی الغلاة، کتاب ناسخ القرآن و منسوخه و محکمه و متشابهه، کتاب فضل الدعاء و الذکر، کتاب جوامع الحج، کتاب مناقب رواة الحدیث، کتاب مثالب رواة الحدیث، کتاب المتعة، کتاب الرد علی علی بن ابراهیم بن هاشم فی معنی هشام و یونس، کتاب قیام اللیل، کتاب الرد علی المجبرة، کتاب فضل قم و الکوفة، کتاب فضل أبیطالب و عبدالمطلب و أبیالنبی صلی الله علیه و آله و سلم، کتاب فضلالعرب، کتاب الإمامة، کتاب فضلالنبی صلی الله علیه و آله و سلم، کتاب الدعاء، کتاب الإستطاعة، کتاب احتجاج الشیعه علی زید بن ثابت فی الفرائض، کتاب النوادر، کتاب المنتخبات، این کتاب را تنها حمزة بن القاسم، از او نقل کرده است، کتاب المزار، کتاب مثالب هشام و یونس، و کتاب مناقبالشیعة.(1)
دو نکته قابل توجّه
ابن داوود، وی را در هر دو بخش، یعنی کسانی که در مورد آنان کوچکترین ستایشی شده و کسانی که در مورد آنان کوچکترین نکوهشی صورت گرفته آورده است. سبب این کار مشخّص نیست، زیرا سعد بن عبدالله از جمله کسانی است که جای هیچ گونه تأمل و بحثی در وثاقت او نیست و شگفتآور است که عدهای، دلیل این کار را تضعیف بعضی از اصحاب درباره ملاقات او با امام عسکری علیه السلام، میدانند. ـ چنان که نجاشی آن را یادآور شده است ـ البته اگر این نقل تضعیف، صحیح نیز باشد ـ که هست ـ باز هم سبب تضعیف سعد نخواهد بود، زیرا او خود، چنین ادعایی نداشته است؛ بلکه تکذیب کسی به شمار میآید که ادعا کرده سعد با امام عسکری علیه السلام، دیدار داشته است.
نجاشی به نقل برخی از بزرگان ما، ماجرای دیدار سعد با امام عسکری علیه السلام، را جعلی و ساختگی میداند و آیتالله خویی نیز میگوید: این سرگذشت در کمالالدین، باب 477 حدیث 22، آمده است؛ ولی سند آن ضعیف است و مطالبی در آن وجود
1) رجال نجاشی، ص 177.
دارد که قابل پذیرش نیست؛
(از نظر متن نیز دارای اشکال است.)(1)
آیتالله خویی پنج اشکال به این روایت دارد که چهار اشکال به سند آن و یک اشکال به متن روایت مربوط میشود.(2)
درباره اشکالات سندی ـ پس از توثیق برخی رجال این سند(3)ـ بیان داشتیم که قوّت متنِ روایت، شاید ما را از بررسی سندی بینیاز کند.
آیتالله خویی، در مورد متن روایت، مبحث جلوگیری حضرت حجّت علیه السلام از نگارش امام عسکری علیه السلام که حضرت با پرتاب (انار طلایی) نزد حضرت حّجت برای سرگرم شدنِ وی را، مناسب مقام و منزلت حضرت حجّت علیه السلام و جایگاه امامت نمیداند.
در پاسخ به این اشکال، وجوهی میتوان بیان داشت که به اختصار به برخی از آنها اشاره میکنیم(4):
مقصود از لهو و لعب، انجام کاری بیهدف است که نتیجه آن، شخص را از کارهای مهم باز دارد؛ ولی اگر در پی سرگرمی، هدف و انگیزه صحیحی باشد، منعی نخواهد داشت؛ چنان که برخی دانشمندان، عدم بازی و سرگرمی کودکان را نشانه عدم سلامتی جسم و بلکه روح آنان میدانند. به گفته برخی مراجع معظم، اگر نفی این گونه رفتار از او نقص نباشد، کمال نیز نخواهد بود.(5)
در روایات فریقین نمونههای عینی داریم که ائمه طاهرین علیهم السلام، در سنین کودکی، بازی و سرگرمی داشتند:
الف ـ رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، فرزندان خود حسنین علیهما السلام را بازی میداد؛
ب ـ حضرت زهرا علیها السلام، دو فرزندش، حسن و حسین علیهما السلام را بازی میداد؛
ج ـ حسنین علیهما السلام با یکدیگر کشتی میگرفتند و پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم، یکی از آنها را تشویق میکرد؛
د ـ برادران حضرت یوسف علیه السلام از پدر خواستند اجازه دهد او را برای بازی و سرگرمی به صحرا ببرند(1)
شاید این گونه رفتار از حضرت حجّت علیه السلام در سنین کودکی، برای حفظ شیعه از تهمت اعتقاد به غلوّ درباره امامان معصوم علیهم السلام باشد. بدین معنا که براساس مقتضیات سرشت بشر عمل میکردند تا اثبات کنند که ما بشر هستیم(2)
سعد بن عبدالله در سال 301 هـ.ق درگذشت. بعضی نیز سال وفات او را 299 هـ.ق دانستهاند(3)
محمّد بن یحیی ابوجعفر عطّار قمی، در عصر خویش از بزرگان اصحاب به شمار میآمد. او فردی مورد اطمینان و موثّق بود که روایات بسیاری نقل کرده و دارای آثاری نیز میباشد. کتاب مقتلالحسین علیه السلام و کتاب النوادر از آن جمله است.(4)
در اسانید روایات، او را با عناوین مختلفی مییابیم. احمد بن ادریس قمی، احمد بن ادریس بن احمد و أبوعلی اشعری، از دیگر عناوین او است.(5)
احمد بن ادریس، از یاران امام عسکری علیه السلام(6)، ثقه، فقیه و روایات بسیاری نقل کرده و کتاب نوادر از تصانیف وی میباشد.(7)او در سال 306 قمری در «قرعاء» (محلی بین مکّه و در مسیر کوفه) وفات نمود.(8)
1) سوره یوسف، آیه 12.
2) علی نمازی شاهرودی، مستدرکات علم رجال الحدیث؛ نشرالأدب، قم، اول، 1414 ق، ج 4، ص 38.
3) رجال نجاشی، ص 178، ش 467.
4) رجال نجاشی، باب میم، ص 353، ش 946.
5) معجم رجال الحدیث، ج 8، ص 76.
6) رجال طوسی، باب اصحاب أبی محمّد حسن بن علی...، ص 397، ش 5831.
7) فهرست طوسی، باب الهمزه، باب احمد، ص 71، ش [81] 19.
8) رجال نجاشی، باب الف، ص 92، ش 228.
عبدالله بن جعفر بن حسین بن مالک بن جامع حمیری، ابوعبّاس قمی، بزرگ اهل قم به شمار میآمد که بعد از سال 290 وارد کوفه شد و اهل کوفه احادیث بسیاری از او شنیدند.
وی دارای آثار بسیاری است که از جمله کتب شناخته شده او میتوان: کتاب الإمامة، کتاب الدلائل، کتاب العظمة و التوحید، کتاب الغیبة و الحیرة، کتاب فضلالعرب، کتاب التوحید و البداء و الإرادة و الإستطاعة و المعرفة، کتاب قربالإسناد إلی الرضا علیه السلام، کتاب قربالاسناد إلی أبی جعفر ابن الرضا علیه السلام، کتاب مابین هشام بن الحکم و هشام بن سالم و القیاس (العباس) و الارواح و الجنّة و النار و الحدیثین المختلفین، مسائل الرجال و مکاتباتهم ابالحسن الثالث علیه السلام مسائل لأبی محمدالحسن بن علی علیه السلام علی ید محمّد بن عثمان العمری، کتاب قربالإسناد إلی صاحب الامر علیه السلام، مسائل أبی محمّد و توقیعات و کتاب الطب(1)را نام برد.
شیخ طوسی ضمن موثق دانستن او، گاهی وی را از یاران امام رضا علیه السلام(2)و گاهی از یاران امام هادی علیه السلام(3)و گاهی نیز از یاران امام عسکری علیه السلام(4)میشمارد. (البته در بعضی نسخهها علی بن عبدالله بن جعفر حمیری را از اصحاب امام هادی علیه السلام، دانسته است.)(5)
برقی نیز گاهی او را از یاران امام هادی علیه السلام و گاهی از یاران امام عسکری علیه السلام، دانسته است.(6)
وی به دو دلیل نمیتواند از اصحاب امام رضا علیه السلام، باشد:
1 ـ عبدالله بن جعفر بعد از سال 290 وارد کوفه شد و مردم کوفه احادیث بسیاری از او شنیدند، با این که امام رضا علیه السلام در سال 203 به شهادت رسید. اگر او از یاران امام رضا علیه السلام باشد باید ـ هنگام ورود به کوفه و پس از آن ـ از یاران سالخورده، به
شمار آید؛ در حالی که کسی چنین سخنی نگفته است.
2 ـ بزرگان، روایات زیادی از او نقل کردهاند و هیچ یک از آنها بدون واسطه از امام رضا علیه السلام، نقل نشده است.(1)
وی از نوادگان قمربنیهاشم، حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام به شمار میآید. کنیهاش ابو عمرو و ابویعلی است و به او لقب هاشمی و عبّاسی نیز دادهاند. لقب عبّاسی از آن رواست که از فرزندان حضرت ابوالفضل العباس محسوب میشود و لقب علوی و هاشمی نیز از همین باب است.(2)
از دیدگاه نجاشی، او شخصیتی مورد اعتماد و برجسته بوده و احادیث بسیاری روایت کرده است. او کتابهای زیادی را تألیف از جمله: کتاب من روی عن جعفر بن محمد علیه السلام من الرجال، کتاب التوحید، کتاب الزیارت و المناسک، کتاب الرد علی محمّد بن جعفر الاسدی به او نسبت داده شده است(3)تاریخ درگذشت وی معلوم نیست ولی تا سال 339 هـ.ق زنده بوده و قبرش تقریباً در چهار فرسخی شهر حلّه عراق قرار دارد(4).
او از یاران امام عسکری علیه السلام، و در طریق صدوق، به ابراهیم بن أبی محمود، میباشد.(5)
علی بن ابراهیم بن هاشم ابوالحسن قمی، از یاران امام هادی علیه السلام(6)و شخصیتی مورد اعتماد است.
نجاشی، او را صحیحالمذهب دانسته و کتب او را از این قرار میداند: کتاب التفسیر، کتاب الناسخ و المنسوخ، کتاب المغازی، کتاب الشرایع، کتاب قربالإسناد، کتاب الحیض، کتاب التوحید و الشرک، کتاب فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام، کتاب الأنبیاء، رسالة فی معنی هشام و یونس، جوابات مسائل سأله عنها محمّد بن بلال (این کتاب به «المشذّر» معروف است.)(1)
در کتاب فهرست ابن ندیم دو کتاب المناقب و اختیار القرآن (و روایاته) نیز از کتب او شمرده شده است.(2)
صاحب طرائفالمقال معتقد است، وی از جمله کسانی است که محمّد بن یعقوب از او روایت نقل کرده؛ ولی فردی مجهول است و نقل روایت توسط محمّد بن یعقوب (کلینی) از او دلیل پذیرش وی نیست.(3)
آیتالله خویی در شرح حال جعفر بن عثمانمی گوید: و طریق صدوق به او، پدرش از علی بن موسی کمندانی … میباشد و طریق او، به سبب وجود علی بن موسی کمندانی و ابو جعفر شامی ضعیف است. وی درباره طریق مالک بن أعین جهنی نیز همین سخن را میگوید.(4)یعنی او نیز وثاقت کمندانی را نپذیرفته است.
برخی از دانشمندان، نظیر مرحوم بحرانی و محدّث نوری، استناد این کتاب به ابن بابویه را نفی کردهاند و معتقدند این کتاب، از تألیفات او نیست. در مقابل، عدهای دیگر کتاب الإمامة و التبصرة را از کتب صدوق پدر دانسته و آن را در کنار سایر کتب او ذکر کردهاند. اکنون به بیان گفتهها و بررسی دلایل دو طرف
میپردازیم:
«جای تأمل است که کتاب الإمامة و التبصرة از مؤلفات صدوقِ پدر باشد ـ هر چند ابن شهرآشوب در معالمالعلماء، به استناد این کتاب به صدوقِ پدر، تصریح کرده است، زیرا آن گونه که از کتاب ظاهر میشود، مؤلف این کتاب، از هارون بن موسی، همان تَلّعُکْبُری روایت نقل کرده است. در این صورت، چگونه ممکن است صدوقِ پدر، از او روایت نقل کند، با این که تلعکبری از جمله کسانی است که شیخ مفید و امثال او از وی نقل روایت کردهاند (یعنی هم طبقه نیستند.) همچنین مؤلف کتاب، از حسن بن حمزه علوی نقل روایت کرده است که طبقه وی متأخر از علی بن بابویه است و از مشایخ شیخ مفید به شمار میآید (که صدوقِ پسر، از او روایات زیادی نقل کرده)؛ بر این اساس، چگونه ممکن است پدر از پسرش روایت نقل کند؟(1)دقت شود.
«آری، علاّمه مجلسی در اول بحار از جمله کتبی که نزد وی موجود بوده، کتاب الإمامة و التبصره را از شخصیت برجسته أبیالحسن علی بن حسین بن بابویه پدر بزرگوار شیخ صدوق ـ طیبالله تربتهما ـ برمیشمرد(2)و در فصل دیگری میگوید: مؤلف کتاب الإمامة و التبصرة، از محدثان و فقهای بزرگ است که علمای ما، فتوای او را از جمله اخبار به شمار میآوردند و نسخه قدیمی تصحیح شدهای از آن، به ما رسیده است(3)ولی ما این کتاب را به دست نیاوردیم و اخباری را که از آن نقل کردیم، به واسطه بحار بوده و آن را به ابوالحسن علی نسبت دادیم. و این کار به پیروی از علاّمه مجلسی انجام پذیرفت، اما در دل، به این مطلب اشکالی
داریم.(1)
محدّث نوری برخلاف نقل خود که میگوید: نجاشی و طوسی و ابن شهرآشوب این کتاب را از تألیفات ابن بابویه دانستهاند؛ ولی در مورد کتابی که علاّمه مجلسی در اختیار داشته، آیا همان کتابی بوده که نجاشی و دیگران گفتهاند، میگوید: اگر چه ممکن است درباره برخی از راویانی که گفتیم طبقه آنها با طبقه صدوق پدر، منافات دارد، بتوان با تکلّف، توجیهاتی ذکر کرد؛ ولی از مطالعه مجموع آنها، گمان قوی حاصل میشود که این کتاب، از صدوقِ پدر نباشد.(2)
وی در یک جا میگوید: الإمامة و التبصرة من الحیرة؛ از صدوق اوّل است … و کتاب الإمامة را نیافتیم و این کتاب الإمامة غیر از آن کتابی است که در بحار، از آن نقل روایت میکند.
در جای دیگر چنین میگوید: کتاب الإمامة و التبصرة از برخی دانشمندان قدیم است که معاصر با شیخ صدوق بودهاند. نسخهای از آن، نزد علاّمه مجلسی بوده و یکی از مصادر بحار به شمار میآید که در بحار از آن نقل شده است؛ ولی این کتاب نزد استاد ما محدّث نوری نبوده است.
به همین جهت، در ابتدای خاتمه مستدرک اشاره میکند که به واسطه بحار از کتاب الإمامة نقل روایت میکند؛ اما با رجوع به سند روایات این کتاب، یقین حاصل میشود که این کتاب، از پدر شیخ صدوق نیست، زیرا مؤلف آن، در این کتاب از ابو محمّد هارون بن موسی تلّکعُبری متوفای 385 هـ.ق، و ابو الفضل محمّد بن عبدالله الشیبانی متوفای 387 هـ.ق و حسن بن حمزه علوی و سهل بن احمد دیباجی متوفای 370 هـ.ق و احمد بن علی روایت میکند و او همان شخصی است که از محمّد بن حسن بن ولید متوفای 243 هـ.ق روایت نقل کرده. بنابراین، ممکن نیست کسی که از این علمای متأخر روایت میکند، همان صدوق پدر باشد که سال وفات او 329 هـ.ق است.
ناگفته نماند، روایت کردن کسی که از نظر زمانی متقدم باشد از کسی که متأخر از وی است، در سند احادیث وارد شده است؛ ولی این مورد نمیتواند از آن قبیل باشد؛ زیرا، شیخ صدوق ـ با این که در همه تصانیف خود از پدرش، بسیار نقل روایت کرده؛ بلکه بیشتر روایاتش در تصانیف خود، از پدرش میباشد ـ حتی یک روایت نیز از بزرگانی که نامشان گذشت و مؤلف الإمامة و التبصرة که غالباً در این کتاب از آنها نقل روایت کرده، نیاورده است.(1)
فقیه محقق، آیتالله کوهکمرهای، ضمن مقالهای در پاسخ پرسشی از زندگی مجلسی پدر و پسر و کتاب بحارالانوار گفته است:
شگفتآورتر است که کتاب الإمامة و التبصرة، در این کتاب (بحار) به پدر بزرگوار شیخ صدوق نسبت داده شده است، با این که سند کتاب، این معنا را یاری نمیکند؛ بلکه کتاب جامعالاحادیث از مؤلف کتاب العروس میباشد.(2)
نجاشی: علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی، دارای کتابهایی از جمله، کتاب الإمامة و التبصرة من الحیرة میباشد.(3) شیخ طوسی: علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی، دارای کتابهای زیادی از جمله، الإمامة و التبصرة من الحیرة است.(4)
ابن شهرآشوب: از جمله کتب علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی، کتاب الإمامة و التبصرة است.(5)
علاّمه مجلسی: کتاب الإمامة و التبصرة من الحیرة، از دانشمند
بزرگوار، أبی الحسن علی بن حسین موسی بن بابویه، پدرِ شیخ صدوق ـ طیبالله تربتهما ـ میباشد.(1)
تحقیق و بررسی
همان گونه که یادآوری شد، بیشتر اشکالات مخالفان در دو اشکال، خلاصه میشود؛ یکی این که برخی مشایخ این کتاب از نظر طبقه، متأخر از صدوقِ پدر هستند و امکان ندارد متقدم از متأخر نقل روایت کند از سویی، در روایات صدوقِ پسر ـ روایاتی که از پدر نقل کرده ـ به هیچ وجه اثری از مشایخ کتاب الإمامة و التبصرة وجود ندارد.
پاسخ به دو اشکال فوق:
1ـ امکان دارد شاگرد، پیش از استاد از دنیا برود و استاد، در زمره سالخوردگان باشد؛ چنان که آقابزرگ تهرانی بدان اشاره کرده است.
اشکال:
اگر ابن بابویه را هنگام شهادت امام عسکری علیه السلام، حداقل سیساله بدانیم، به هنگام رحلت، در سال (329 هـ.ق) صدساله بوده و اگر اساتیدش را نیز هم سن او بدانیم، هارون بن موسی، به هنگام رحلت در سال (385 هـ.ق) 155 ساله و محمّد بن عبدالله شیبانی به هنگام رحلت در سال (387 هـ.ق)، 157 ساله بوده است. که پذیرش این عمر طولانی برای شخصیتهای یاد شده، بسیار مشکل است.
پاسخ:
التزام به چنین سِنّی هیچ گونه منع عقلی و شرعی ندارد، هر چند از مُثبتِ تاریخی نیز برخوردار نیست؛ اما با توجه به داشتن نظائر آن (عمرهای طولانی محدّثان و شیوخ اجازه) در اسناد شیعه و سنّی ـ به ویژه ثلاثیات بخاری که مدّعی است با سه واسطه، از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم، حدیث نقل میکند ـ و با عنایت به این مطلب که
1) بحارالانوار، ج 1، ص 7، مقدمه.
در کتب ما به ویژه در کافی شریف نیز مواردی یافت میشود که شاگرد (راوی) سالها پیش از استاد (شیخ اجازه) رحلت کرده و استاد 40 سال یا بیشتر، پس از شاگرد وفات کرده است، میتوان ادعا کرد این مورد نیز از همین قبیل بوده و به اصطلاح، «روایتِ دانشمند متقدم از متأخر» هیچ گونه اشکالی ندارد.
2ـ شاید صدوقِ پسر، چون معاصر و همطبقه این مشایخ بوده و روایات را مستقیماً و بدون واسطه از آنان شنیده، نیازی نمیدیده همین روایات را به واسطه پدر بزرگوارش از همین مشایخ ـ که معاصر با آنان بوده ـ نقل کند.
پاسخ اشکال دوم:
با مراجعه به کتاب الإمامة و التبصرة هیچ یک از افراد نامبرده مورد اشکال، در سند این کتاب وجود ندارند و تنها نام همان هشت نفری که پیشتر در محور دوم از آنها یاد کردیم، به عنوان مشایخ کتاب آمده است. با قطع نظر از این که کتابی که در اختیار مجلسی بوده چگونه کتابی بوده است. بنابراین، اشکال دوم، مورد تأمل است و شاید کتاب دیگری غیر از این کتاب موجود را مورد نظر و بحث قرار داده است، زیرا کتاب الإمامة و التبصرة دارای دو نسخه است که یکی از این دو، از دو جزء تشکیل شده است؛ جزء نخست، کتاب الإمامة و التبصرة و جزء دوم کتاب جامعالاحادیث است. ظاهراً نسخهای را که علاّمه مجلسی در اختیار داشته، همین نسخه بوده و چون ابتدا، کتاب جامعالاحادیث، مفقود شده، با کتاب الإمامة و التبصرة، به هم آمیخته است.
علاّمه مجلسی تمام احادیثی را که از کتاب (جامعالاحادیث) نقل کرده، به ابن بابویه نسبت داده است؛ اما با تأمل در مضمون روایات جامعالاحادیث، مشخص میشود که این کتاب، از الإمامة و التبصرة نیست، زیرا دارای مضامین اخلاقی و فقهی است؛ ولی کتاب الإمامة و التبصرة، به موضوع امامت اختصاص دارد.(1)
1) مقدمه الامامة و التبصرة من الحیرة، مدرسة الامام المهدی، ص 15.
این کتاب ارزشمند، دارای یک مقدمه و بیست و سه باب است و در آخر کتاب نیز استدراکاتی وجود دارد که مربوط به این کتاب و مؤلف آن نیست؛ بلکه به محقق کتاب ـ که روایات صدوق از پدرش را در مورد امامت امام زمان علیه السلام، نقل کرده ـ مربوط میشود ما در مباحث بعدی ابوابی را که به امام زمان علیه السلام، ارتباط دارد یادآور خواهیم شد.
مقدمه این کتاب، تقریباً مفصل بوده و در مباحث آن، امامت، از اصول و احکام از فروع شمرده شده است و پس از آن نیز بحثهایی را درباره غیبت، راز غیبت، بداء، نسخ و تفسیر عنوان کرده است.
این کتاب، شامل بیست و سه باب است که برخی ابواب آن، درباره امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، است که در این جا به نحو اجمال با این ابواب و محتویات آن آشنا میشویم:
در این باب یک روایت نسبتاً طولانی وجود دارد که امام صادق علیه السلام، میفرماید: «پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، نیز حضرت علی علیه السلام را جانشین خود قرار داده و بعد از حضرت علی علیه السلام، فرزندان او را جانشینان وی معین کرده است.»
در این باب، روایاتی با این مضامین آمده که پیامبران و جانشینان آنها، حجتهای الهی هستند و امام، آخرین کسی است که از دنیا میرود. از زمان آدم تا برپایی قیامت، هیچ گاه زمین خالی از حجّت نیست، ظاهر باشد یا غایب، زیرا اگر حجّت الهی نباشد، حق و باطل شناخته نمیشود؛ خدا پرستش نمیگردد، مردم اصلاًح نخواهند شد و زمین، اهلش را فرو خواهد برد.
از امام باقر علیه السلام، نقل شده که فرمود: «زمین، بدون امام باقی نمیماند، چه آن امام، ظاهر باشد چه غایب.»
در این باب، چهار روایت آمده، امامت را میثاقی الهی میداند که به دستور خدا، به دیگری سپرده میشود. امام صادق علیه السلام در روایتی میفرماید: «گویی شما در این اندیشهاید که امر (امامت) به دست ما است و هر جا بخواهیم، آن را قرار میدهیم. به خدا سوگند! امامت، میثاقی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است که یکی پس از دیگری را نام برده، تا این امر سرانجام به صاحبالامر علیه السلام منتهی میشود.»
این باب، دارای هشت روایت است که در آن، به این نکات اشاره شده است: امامت در حضرت علی علیه السلام و فرزندان او قرار دارد؛ سرشت آنان از سرشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، است، دوستی با آنان، سبب هدایت و خشنودی خدا و رسول و دشمنی با آنان، سبب محروم شدن از شفاعت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، خواهد گشت.
روایاتِ نهگانه این باب، بیانگر آن است که امامت، پس از امام حسین علیه السلام، در فرزندان او قرار دارد و پس از او، امامت از برادر به برادرِ دیگر یا از برادرزاده به عمو نخواهد رسید. همچنین در این باب روایاتی آمده که امامت بعضی از کسانی را که مردم معتقد به امامت آنان بودند، مردود میداند.
در این باب، روایات «من مات و لیس له امام، مات میتة جاهلیة» را آورده و سه روایت در آن بیان شده است.
سه روایت در این باب آمده که در آن، از زمان و چگونگی اطلاع امام از امامتش گفتگو شده است.
در این باب سه روایت وجود دارد. و سخن در این است که وقتی امامی از دنیا
رفت، بر هر گروهی واجب است برای شناخت امام بعدی اقدام کنند و پس از شناخت، او را به دیگران نیز بشناسانند.
در یکی از دو روایت این باب، ابن مسکان از امام صادق علیه السلام نقل کرده است که: «هر کس به انکار امام زندهای بپردازد، مردگان آنها را نیز انکار کرده است.»
در این باب، آمده است امام صادق از امام باقر علیهما السلام نقل میکند: «هر کس امامی را که امامتش الهی است با امامی که امامتش از جانب خدا نیست، شریک گرداند، به خدا، شرک ورزیده است.» در این باب، تنها همین روایت، ذکر شده است.
به سبب اهمیت روایات این باب، همه آنها را یاد آور میشویم:
«عبدالله بن جعفر الحِمیَری، عن محمّد بن عبدالحمید، عن منصور بن یونس، عن عبدالرحمن بن سلیمان، عن أبیه، عن أبی جعفر علیه السلام، عن الحارث بن نوفل، قال: قال علی علیه السلام لرسولالله ( صلی الله علیه و آله و سلم): یا رسولالله! أمِنّا الهداة أو من غیرنا؟ قال: بل مِنّا الهداة إلی یوم القیامة. بنا استنقذهم الله من ضلالة الشرک و بنا استنقذهم الله من ضلالة الفتنة و بنا یُصبحون إخواناً بعد ضلالة الفتنة کما أصبحوا إخواناً بعد ضلالة الشرک و بنا یختم الله کمابنا فتح الله!؛ امام علی علیه السلام، از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، پرسید: آیا ائمّه هدایتگر از خاندان ما هستند یا از غیر ما؟ فرمود: تا روز قیامت از ما خواهند بود. خداوند به وسیله ما مردم را از گمراهی شرک و فتنه رهانید و به وسیله ما پس از گمراهی فتنه، با یکدیگر برادر و متحد شدند همان گونه که خداوند با ما آغاز کرد، با ما نیز پایان خواهد داد.
«و عنه، عن محمّد بن عیسی، عن محمّد بن اسماعیل بن بزیع، عن منصور بن یونس، عن جلیس له، عن أبی حمزة، عن أبی جعفر علیه السلام، قال: قلت: له قولالله تعالی (کُلُّ شَیء هَالِکٌ إِلاَّ وَجْهَهُ)(1)؟ قال یا فلان فیهلک کل شیء و یبقی الوجه؟ الله أعظم من أن یُوصف و لکنّ معناها کل شیء هالک إلاّ دینه و نحن الوجه الذی یؤتی الله منه. لن یزال فی عباد الله ما کانت له فیهم رویّة فإذا لم تکن فیهم
1) سوره قصص، آیه 88.
رویّة رفعنا، فصنع ما أحبّ؛ ابوحمزه از امام باقر علیه السلام، پرسید: معنای این کلام الهی که میفرماید: (هر چیزی نابود میشود، مگر وجه خداوند) چیست؟ حضرت فرمود: فلانی! آیا (تصوّر میکنی) هر چیزی هلاک میشود و فقط وجه خدا باقی میماند؟ خداوند، با عظمتتر از آن است که توصیف شود. معنای آیه این است که همه چیز هلاک میشود، مگر دین خدا و ما وجهی «چهرهای» هستیم که از آن به پیشگاه خداوند وارد میشوند همواره در میان بندگان اموری وجود دارد که مورد غرض خداوند است و هنگامی که مورد غرض او نباشد، خداوند آن را برمیدارد و هر چه خود دوست داشته باشد، انجام خواهد داد.»
«و عنه، عن محمّد بن عمرو الکاتب، عن علی بن محمّد الصیمری، عن علی بن مهزیار قال: کتبت إلی أبیالحسن: (صاحب العسکری) علیه السلام، أسأله عن الفرج؟ فکتب إذا غاب صاحبکم عن دارالظالمین فتوقّعوا الفرج؛ علی بن مهزیار در نامهای از امام عسکری علیه السلام، درباره ظهور پرسید؟ حضرت در پاسخ مرقوم فرمود: زمانی که پیشوای شما از دیار ستمپیشگان غایب گشت، در انتظار ظهور باشید.»
«و عنه، عن محمّد بن عیسی، عن سلیمان بن داوود، عن أبی بصیر قال: سمعت أبا جعفر علیه السلام یقول: فی صاحب هذا الامر، أربعة سنن من أربعة أنبیاء: سنّة من موسی و سنّة من عیسی و سنّة من یوسف و سنّة من محمّد صلی الله علیه و آله و سلم، فأمّا من موسی فخائف یترقب و أمّا من یوسف فالسجن و أمّا من عیسی فقیل: إنّه مات و لم یمت و أمّا من محمد صلی الله علیه و آله و سلم، فالسیف؛ ابوبصیر میگوید از امام صادق علیه السلام، شنیدم که فرمود: صاحبالأمر، دارای چهار سنّت از چهار پیامبر است، سنّتی از موسی، سنّتی از عیسی، سنتّی از یوسف و سنّتی از محمد صلی الله علیه و آله و سلم سنّت او از موسی این است که ترسان و در انتظار است و از یوسف، زندان و سنّت او از عیسی، این است که دربارهاش گفته شده: وی مرده است، با این که نمرده و اما سنّتش از محمد صلی الله علیه و آله و سلم، [قیام وی با] شمشیر (جنگ) خواهد بود.»
«محمّد بن یحیی. عن محمّد بن أحمد، عمّن ذکره، عن صفوان بن یحیی، عن معاویة بن عمار، عن أبی عبیدة الحذّاء قال: سألت أبا جعفر علیه السلام عن هذا الأمر، متی یکون؟ قال إن کنتم تؤمّلون أن یجیئکم من وجه ثم جاءکم من وجه فلا تنکرونه؛ أبوعبیده حذّاء، از امام باقر علیه السلام، درباره زمان ظهور پرسید، حضرت پاسخ داد: اگر شما انتظار داشته باشید وی از سویی بیاید؛ ولی او از جانب دیگری بیاید او را انکار نکنید.»
«محمّد بن یحیی و أحمد بن إدریس، عن محمّد بن أحمد، عمّن ذکره، عن محمّد بن الفضیل، عن اسحاق بن عمار، عن أبی عبدالله علیه السلام، قال: کان فی بنیاسرائیل نبی وعده الله أن ینصره إلی
خمس عشرة لیلة. فأخبر بذلک قومه، فقالوا: والله إذا کان لیفعلنّ و لیفعلنّ، فأخرّه الله إلی خمس عشرة سنة و کان فیهم من وعده الله النصرة إلی خمس عشرة سنة، فأخبر بذلک النبی علیه السلام و قومه فقالوا: ماشاءالله فجعل الله لهم فی خمس عشرة لیلة؛ در بنیاسرائیل پیامبری بود که خداوند به او وعده داد تا پانزده شب دیگر او را یاری میکند، وی این مطلب را به قومش خبر داد. آنها گفتند: اگر خدا چنین کند، ما چنین و چنان خواهیم کرد. خداوند نیز یاری آنان را تا پانزده سال تأخیر انداخت. و گروهی در بنیاسرائیل بودند که خداوند به آنان وعده داد تا پانزده سال دیگر آنان را یاری خواهد کرد. پیامبر این خبر را به قومش داد. آنها گفتند: هر چه خدا بخواهد. خداوند نیز یاری پانزده ساله آنان را پانزده شبه پیش انداخت.»
«محمّد بن یحیی، عن محمّد بن أحمد، عن صفوان بن یحیی، عن أبی أیوب الخّزاز، عن محمّد بن مسلم، عن أبی عبدالله علیه السلام قال: کنت عنده إذ دخل علیه مهزم فقال له: جعلت فداک أخبرنی عن هذا الأمر الذی ننتظره متی هو؟ قال یا مهزم! کذب الوقّاتون و هلک المستعجلون و نجا المسلّمون و إلینا یصیرون؛ مهزم از امام صادق علیه السلام پرسید: فدایت شوم! به ما خبر ده از امر [ظهور] که منتظر آن هستیم؛ چه زمانی رخ خواهد داد؟ فرمود: ای مهزم! کسانی که [برای ظهور] وقت، تعیین میکنند، دروغگو هستند و کسانی که شتاب میورزند هلاک میشوند و آنان که تسلیم باشند، نجات خواهند یافت و به سوی ما بازخواهند گشت.»
آن چه یادآوری شد خلاصهای بود از کتاب الإمامة و التبصرة که برای رعایت اختصار به بعضی از ابواب اشاره و از بیان برخی دیگر صرف نظر کردیم. دیدگاه ما در مورد انتساب کتاب، همان نظر موافق است و ترجیح میدهیم که این کتاب، از تألیفات علی بن حسین بن بابویه قمی است. والله العالم بحقیقة الحال
از جمله منابع غنی و بسیار قدیم ما و با سابقه دیرین روایی در مباحث مهدویت، کتاب گران سنگ و ارزشمند کمالالدین و تمامالنعمه است که در اثبات وجود مقدّس امام زمان و غیبت آن حضرت مباحثی نگاشته شده است.
در دو بخش تنظیم یافته است:
بخش نخست: در معرفی شخصیت شیخ صدوق است که به دعای امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، متولّد شده و به امر آن حضرت، موظّف به تألیف این کتاب گردیده است. و جایگاه با عظمت وی، در میان علمای شیعه، از روز روشنتر است حتّی میان علمای اهل سنّت نیز جلوهگری کرده است.
بخش دوم: در چهار محور به بررسی سبب و انگیزه تألیف، صحت و سُقم کتاب، محتویات آن و مشایخ شیخ صدوق و درجه اعتبار و وثاقت آنان پرداخته است.
بنا به استظهار آقابزرگ تهرانی ظاهراً، نام اصلی این کتاب، اکمالالدین و اتمامالنعمه است.(1)و محور آن، که به تفصیل بیان خواهد شد، اثبات غیبت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و بحثهایی در ارتباط با این موضوع است.
شیخ صدوق، در این زمینه، سه رساله دیگر به شرح زیر دارد:
رسالة فی الغیبة که ظاهراً، در پاسخ به پرسشهای اهالی شهر ری تدوین شده است؛
رسالة ثانیة فی الغیبة؛
رسالة ثالثة فی الغیبة؛(2)
پس از کتاب کمالالدین، دهها کتاب دیگر در این زمینه به رشته تحریر
درآمده است. آقابزرگ تهرانی، بیش از چهل مورد را نام میبرد.(1)این کتاب در نیمه دوم قرن چهارم هجری، اواخر عمر شریف شیخ صدوق به نگارش درآمده و در جامعه، از اعتبار خاصی برخوردار است و مورد توجّه خاصّ دانشمندان شیعه قرار دارد. و از جمله منابع و مآخذ اوّلیّه تدوین و تألیف نویسندگان بعدی به شمار میآید.
علاّمه مجلسی، در صدر منابع بحارالانوار، کتابهای شیخ صدوق به ویژه اکمال را نام میبرد.(2)
در مورد جایگاه با عظمت وی و پدر بزرگوارش، همین مقدار کافی است که بیشتر اصحاب و علما، سخنان این دو بزرگوار را همانند نصوص روایات، مورد پذیرش قرار میدهند. علاّمه مجلسی گفته است:
«إنّما أوردناها لکونه من عظماء القدماء التابعین لآثار الائمّة النجباء الذین لا یتّبعون الآراء و الأهواء و لذا ینزل أکثر اصحابنا کلامَهُ و کلامَ ابیه (رضی الله عنه) منزلة النص المنقول و الخبر المأثور(3)ما، تمام آن چه را به عنوان عقاید مذهب، دیکته کرده بود آوردیم، زیرا وی از بزرگان قدما و از پیروان آثار ائمّه طاهریناند و هرگز پیرو هوا و آرای شخصی خود نیستند. از این رو، بسیاری از علمای ما سخن وی و پدر بزرگوارش را به منزله روایت تلقّی میکنند.»
آن چه در این مختصر، در پی آن هستیم، معرّفی و شناسایی کتاب مذکور است که در، دو بخش تقدیم میشود:
1 ـ شخصیّت شیخ صدوق؛
2 ـ معرّفی کتاب کمالالدین؛
شیخ صدوق نقل میکند: «حدّثنا ابوجعفر محمّد بن علی الأسود (رضی الله عنه) قال: سألنی علی بن الحسین بن موسی بن بابوَیْه (رضی الله عنه)بعد موتِ محمّد بن عثمان العمری
(رضی الله عنه) أن أسألَ ابا القاسم الروحی، یسأل مولانا صاحبالزمان علیه السلام أن یدعُوَ الله عزّوجّل أن یرزَقَهُ وَلداً ذکراً قال: فَسَألتُهُ، فأنهی ذالک، ثُمّ أخبَرنی بعد ذلکَ بثلاثة ایّام انّه قَد دعا لعلی بن الحسین، و انّه سَیوُلَدُ له ولدٌ مبارک یَنفعُ [الله] به، بعدَهُ اولادٌ؛(1)ابو جعفر، محمّد بن علی اسود میگوید: علی بن حسین بن موسی بن بابویه (پدر بزرگوار شیخ صدوق) پس از درگذشت محمّد بن عثمان عمری از من تقاضا کرد تا از ابوالقاسم حسین بن روح درخواست کنم از مولایمان صاحبالزمان بخواهد در پیشگاه خدا دعا نماید که به وی فرزند پسری عنایت کند.»
میگوید: از حسین بن روح درخواست کردم و او نیز آن درخواست را به حضرت رساند. سه روز بعد، به من خبر داد که حضرت، در حق علی بن حسین دعا فرموده است و به زودی فرزندی مبارک برای ایشان متوّلد خواهد شد که خداوند به سبب او، نفع و فایده میرساند. و پس از او نیز فرزندان دیگری برای او متولد خواهد شد.»
شیخ طوسی نیز مانند این حدیث را از جماعتی که از صدوق و برادرش نقل کردهاند، روایت میکند و در ادامه میگوید:
ابوجعفر محمّد بن علی اسود میگوید: «… در همان سال، محمّد بن علی (صدوق)، برای علی بن حسین بابویه متولّد شد و پس از او، صاحب فرزندان دیگری نیز شده است.»(2)
شیخ صدوق، در ادامه سخنش میگوید: ابوجعفر محمّد بن علی اسود، بسیاری اوقات، مرا میدید که به درس استادمان محمّد بن حسن بن احمد بن ولید میرفتم و اشتیاق فراوانی به کتابهای علمی و حفظ آن داشتم. به من میگفت: این رغبت و اشتیاق وافر در تحصیل علم، از تو شگفتآور نیست، زیرا تو به دعای امام زمان علیه السلام متولد شدهای!(3)
شیخ طوسی، در حدیث دیگری، از ابن نوح و او از ابوعبدالله حسین بن محمّد بن سوره قمی که از سفر حج بازگشته بود نقل میکند که گفت: علی بن حسین بن
یوسف صائغ قمّی و محمّد بن احمد بن محمّد صیرفی (معروف به دلال). و شخصی دیگری غیر از این افراد از مشایخ اهل قم به من گفتند: همسر علی بن حسین بن موسی بن بابوَیْه قمی دخترِ عمویش (محمّد بن موسی بن بابویه قمی) بود، که خداوند از این همسر، به وی فرزندی نداد. از این رو، نامهای به شیخ ابوالقاسم حسین بن روح نوشت که از حضرت تقاضا کند تا از خداوند بخواهد فرزندانی فقیه به او عطا کند.
پس از مدتی، پاسخ حضرت به این مضمون رسید: «أن لا تُرزَق مِن هذهِ وَ ستَملِکُ دیلمّیة و ترزَق منها وَلدینِ فَقیهین؛ از این ـ همسر ـ بچهدار نخواهی شد. به زودی، صاحب کنیز دیلمی میشوی و از وی صاحب دو فرزند فقیه خواهی شد.»
ابن سوره میگوید: برای ابوالحسن علی بن حسین بابویه (پدر بزرگوار شیخ صدوق) سه پسر متولد شد؛ محمّد و حسین که هر دو فقیه ماهر و در حفظ و ضبط علوم، سرآمد شدند آنها مطالبی را حفظ میکردند که به غیر از آنان، هیچ یک از مردم قم قادر بر حفظ آنها نبودند پسر سوم، حسن نام داشت که در عبادت و زهد و پارسایی، در حد اعتدال بود.
نیز ابن سوره میگوید: هرگاه ابو جعفر ـ شیخ صدوق ـ و برادرش ابوعبدالله ـ حسین ـ حدیثی نقل میکردند، مردم از حافظه آن دو، در نقل حدیث شگفت زده میشدند و به این دو بزرگوار میگفتند: این مقام و منزلت، خصوصیّتی است که در اثر دعای امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ به شما داده شده است.
شیخ طوسی میگوید: «هذا امرٌ مستفیض فی اهل قم؛ یعنی این موضوع نزد قمیّان، معروف و مشهور بوده است.»(1)
وی، بعد از نقل قضیّه ولادت، میگوید: از روایت اخیر، چنین برمیآید که محمّد بن علی (شیخ صدوق) به دعای امام ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ متولّد شده است و این امر، معروف و
1) ر.ک: غیبت شیخ طوسی، ص 308.
مسلّماست و برای شناخت عظمت مقام وی کافی است.
سپس میافزاید: چگونه میتواند چنین نباشد، با این که امام ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ پدر بزرگوار شیخ صدوق را با خبر ساخت که دارای دو فرزند پسرِ نیکسرشت خواهد شد.
نجاشی نیز در بیان شرح حال پدر بزرگوار شیخ صدوق، همین مطلب را متذکّر شده است.
همچنین امام علیه السلام در روایت نخست (در توقیع شریف) میفرماید: «والد صدوق» دارای فرزند مبارکی میشود که خداوند مردم را از فیض وجود وی بهرهمند خواهد ساخت.
اشتهار محمّد بن علی بن حسین، به لقب «صدوق» به سبب همین فضیلتی است که وی از آن برخوردار بوده و او را از دیگران متمایز ساخته است.
شیوه تعبیر نجاشی و شیخ طوسی در مدح و ستایش صدوق، ما را از تصریح به توثیق وی بینیاز میکند، زیرا آن چه را آنان تعبیر کردهاند، به مراتب فراتر از تصریح به توثیق است.
به هر حال مقام و منزلت شیخ صدوق، به اندازهای معروف و مشهور است که جای هیچ گونه شکّ و تردیدی در آن وجود ندارد.(1)
احمد بن علی بن عبّاس نجاشی (متوفّای 450 ـ هـ.ق) پس از بیان نام او، در تجلیل از مقام وی، تعبیراتی مانند: «شیخنا؛ فقیهنا؛ وجه الطائفه بخراسان»، بیان میدارد و میگوید: وی در سال سیصد و پنجاه و پنج وارد بغداد شد و به تدریس پرداخت. در مجلس درس او، اساتید و بزرگان شیعه، حاضر میشدند و از وی تلقّی حدیث میکردند، با این که وی کمسن و سال و جوان بود.(2)
نجاشی، قریب به دویست کتاب را برای وی نام میبَرَد و در ادامه میگوید: شیخ صدوق، نقل و روایت تمام کتابهایش را برای ما اجازه داد. من نیز برخی از آنها را برای والد خود علی بن احمد خواندم و گفت: شیخ صدوق اجازه نقل همه کتابهای
خود را که در بغداد از وی شنیده بودم، به من داده است.(1)
شیخ الطائفه ابوجعفر، محمد بن حسن طوسی (385 ـ 460 هـ.ق) با عبارات و بیان ویژگیهای والایی، از او تجلیل میکند و میگوید: ابوجعفر (صدوق) شخصیتی جلیلالقدر، حافظِ احادیث، آگاه به رجال، ناقد اخبار بود. و در بین علمای قم، در حفظ و کثرت علم، همانندی نداشت و یکهتاز فنّ حدیث و رجال بود. تقریباً سیصد عنوان کتاب تألیف کرده و نام کتابهای وی معروف و مشهور است. و من، مقداری را که به ذهنم خطور میکند، نام میبرم.
شیخ طوسی، نام چهل و هفت کتاب او را یاد آور میشود و طریقاش را این چنین بیان میدارد: تمام کتابها و روایاتاش را جمعی از اصحاب ما از جمله شیخ مفید، حسین بن عبیدالله، ابوالحسن، جعفر بن حسن بن حسنکه قمّی، ابو زکریّا محمّد بن سلیمان حمرانی، برای ما روایت کردهاند.(2)
شیخ طوسی، در کتاب رجال خود میگوید: وی، (شیخ صدوق) کتابهای بیشتری دارد و ما، آنها را در کتاب فهرست یادآور شدهایم و تَلّعُکبری از آنها روایت، نقل کرده است.(3)
محمّد بن ادریس حلّی عجلی (متوفّای 598 هـ.ق) در باب نکاح، در ذیل بحث «تحریم مملوکه» بعد از نقل قول و فتوای شیخ صدوق مبنی بر عدم حرمت مملوکه پدر، میگوید: … ابن بابویه در پاسخ نهایی خود چه نیکو فرموده است: زیرا وی ثقه، جلیلالقدر، آشنای به اخبار، ناقد آثار، آگاه به رجال، حافظ و به خاطر سپارنده علوم و احادیث … بوده است. وی، استادِ شیخ مفید است.(4)
در اصطلاح اهل حدیث، حافظ، معانی گوناگونی دارد، از جمله: کسی که صد هزار
حدیث را با سند حفظ و با سیصد هزار حدیث استثنائی داشته باشد. بعضی گفتهاند: مراد، کسی است که حافظ قرآن و سنّت باشد.(1)
رضیالدین، ابوالقاسم، علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن طاووس حسنی حسینی (متوفّای 664 هـ.ق) در کتاب فلاحالسائل و نجاحالمسائل میگوید: به نقل جمعی از اهل صدق و اعتبار در نقل حدیث، روایت میکنم، این عدّه با سند خود از شیخ صدوق که عدالت او مورد اجماع و اتّفاق است، نقلِ روایت میکنند.
در فصل نوزدهم همان کتاب، در نقل حدیثی میفرماید: این حدیث را به طُرق خودم، از ابن بابویه نقل میکنم … راویان حدیث، همگی و بدون استثنا، ثقه هستند.(2)
شیخ محمّد تقی شوشتری، صاحب کتاب قاموسالرجال، از محققان نامی و نقّادان معاصر، پس از نقل قضیه ولادت وی (شیخ صدوق) به دعای امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف(3)و نیز تألیف کتاب کمالالدین با اشاره آن حضرت(4)، این دو قضیه را میپذیرد و هر دو خبر را تلقّی به قبول میکند و به عنوان تجلیل از مقام شامخ شیخ صدوق میگوید: «… کما ولد بدعاء الحجّه، أشارَ الحجّة علیه فی النّوم بتألیف کتاب فی غیبتِهِ»(5)سپس میافزاید: وی (شیخ صدوق) در فقه، فتاوای شاذ و نادری دارد. و چند فتوا از آنها را متذکر میشود. او در ادامه، ماجرایی را درباره جسد شریف وی از آقای مامقانی نقل نموده و گویی آن را تلقّی به قبول میکند.
ماجرای بدن شریف
آقای مامقانی، به نقل از لواسانی میگوید: در اواخر سال هزار و سیصد، قبر شریف شیخ صدوق در اثر سیل ویران شد و پیکر وی آشکار گشت. آقای لواسانی، از جمله کسانی بوده که وارد قبر وی شده و جسد شریف او را صحیح و سالم وتر و تازه دیده است. وی، هیچ گونه تغییری را در آن مشاهده نکرده، گویی روح آن بزرگوار، هماکنون از بدن وی خارج شده است. رنگ حنا در محاسن وی موجود بوده، ولی کفناش پوسیده بوده است.(1)
در ضمن، شوشتری به نقل از وحید بهبهانی و مشایخ و اساتید وی و از شیخ بهایی در مورد شخصیّت و فضیلت شیخ صدوق، مطالبی را بیان میکند که به جهت پرهیز از طولانی شدن سخن، از بیان آنها صرف نظر میکنیم.
وی ـ والد بزرگوارم ـ در مورد شیخ صدوق میگوید: «هو الشیخ الجلیل و الفقیه النبیه … الشهیر بالصدوق جلالة قدره و عظم شأنه أوضح من اَن یخفی؛(2)وی استاد گرانقدر و فقیه نامدار معروف به صدوق است که جایگاه برجسته و مقام و منزلت والای او روشنتر از آن است که بر کسی پوشیده بماند».
آقای نمازی میگوید: «شیخ مشایخ الشیعه رکنٌ من أرکان الشریعة. جلالته و عظم شأنه و منزلته أوضح من الشمس(3)او، پیشوا و بزرگ بزرگان شیعه و پایهای از پایههای شریعت است. عظمت و بزرگی منزلت او از خورشید روشنتر است.»
در نتیجه، علما و فقیهان شیعه بر عدالت و عظمت و منزلت والای شیخ صدوق، اتفاق نظر دارند و از وی تجلیل بسیار کردهاند که پارهای از آنها، همچون قطرهای از دریا، بیان شد. ارج نهادن به مقام و شخصیت وی، محدود به علمای شیعه نیست؛
بلکه علمای اهل سنّت نیز به آن اعتراف کردهاند.
با این که علما و مورّخان اهل سنّت، سعی میکنند تا آنجا که بتوانند، در مورد شخصیتهای شیعی، سخنی به میان نیاورند؛ ولی شخصیّت و جایگاه و مقام و منزلت و عظمت و درخشندگی وجاهت شیخ صدوق، به قدری زیاد بوده که نتوانستهاند وی را مخفی کنند. ما، در این جا، به عنوان نمونه، دیدگاه سه تن از آنان را مطرح میکنیم.
1 ـ ابوبکر احمد بن علی، خطیب بغدادی (متوفّای 463 هـ.ق) صاحب کتاب تاریخ بغداد؛
2 ـ عبدالکریم محمّد بن سمعانی (متوفّای 562 هـ.ق) صاحب کتاب الأنساب؛
3 ـ شمسالدین ذهبی (673 ـ 748) صاحب کتاب سیر أعلامالنبلاء و کتاب تاریخ اسلام؛
1 ـ خطیب بغدادی؛ وی میگوید: ابوجعفر … بن بابویه قمی (شیخ صدوق) وارد بغداد شد و در آنجا به سند پدرش، احادیث را نقل میکرد. او از بزرگان شیعه و از مشاهیر روایی رافضیان (شیعه) به شمار میآمد. و محمّد بن طلحه نعالی، از وی حدیث نقل کرده است. آن گاه با نقل حدیثی میگوید: «أخبرنا محمّد بن طلحه، حدّثنا ابوجعفر ابن بابویه … عن جعفر بن محمّد؛ عن أبیه، عن آبائه، قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: مَن عدّ غداً مِن أجَلهِ فقد اساءَ صُحبة الموت؛ کسی که فردا را از عمرش (به طور قطعی) بشمارد با همسایگی مرگ بدرفتاری نموده (یعنی مؤمن باید مرگ را پا به پا و همسایه خود بداند).(1)
وی، همین یک روایت را نقل و سلسله سندش را تضعیف میکند و میگوید: همه روایان آن مجهولاند.! با این که خود به عظمت وی و بزرگ شیعه بودن وی اعتراف میکند و او را از مشاهیر روایی شیخ صدوق میداند. خطیب، پدر صدوق و (علی بن بابویه) را که همه به بزرگی و فقاهت و عظمت مقام ایشان اعتراف داشتند و
1) تاریخ بغداد، ج 3، ص 88.
شخصیت مشهوری بوده است، مجهول معرّفی میکند! از اَمثال خطیب بغدادی، غیر از این انتظار نمیرود دقت شود.
2 ـ سمعانی؛ او نیز(1)شیخ صدوق را با همان سخنان خطیب بغدادی معرّفی و تنها یکی از شاگردان او را به نام محمّد بن طلحه نعالی، نام میبرد و میگوید: وی، از ابوجعفر بابویه قمّی روایت نقل کرده است.(2)
شیخ صدوق، شاگردان زیادی داشته که نام بیست تن از آنان در مقدمه کتاب من لا یحضرهالفقیه بیان شده است: و اگر تنها نام محمّد بن طلحه را به عنوان شاگرد شیخ صدوق یاد میکند شاید، برای کوچک شمردن مقام وی میباشد.(3)
3 ـ ذهبی؛ او با این که فردی متعصّب است، در کتاب سیرأعلامالنبلاء درباره شیخ صدوق میگوید: «ابن بابویه، رأس الامامیة، ابوجعفر، محمّد بن العلاّمة، علی بن الحسین بن موسی بن بابویه القمّی، صاحب التصانیف السائرة بین الرافضه، یضرب بحفظه المثل ….»
وی، شیخ صدوق را رئیس شیعه، صاحب تصانیف رواج یافته و جا افتاده در میان شیعه دانسته، پدر وی را نیز علاّمه و بزرگ شیعه معرّفی کرده است و گفته: شیخ صدوق، در حفظ و حافظه، ضربالمثل بوده و گفته میشود، سیصد کتاب تألیف کرده است از جمله کتاب دعائمالاسلام، کتاب الخواتیم، کتاب الملاهی، کتاب غریب حدیثالأئمّة، کتاب دینالإمامیه را میتوان نام برد. در ادامه میگوید:
از ابوجعفر، عدّه زیادی نقل حدیث کردهاند که شیخ مفید، حسین بن عبدالله بن فحام، جعفر بن حسنکه قمی از آن جملهاند.(4)
بنابراین، با عنایت به ویژگیهای ممتاز فردی و شخصی شیخ صدوق که با دعای امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف با ارشاد و راهنمایی آن حضرت، پدر صدوق با جاریه دیلمیه (والده شیخ
1) أنساب الأشراف نام دو کتاب است که یکی چاپ جدید آن سیزده جلد است و مؤلّف آن، بلاذری تقریباً، معاصر امام هادی( بوده است الأنساب، تألیف عبدالکریم محمّد بن سمعانی (متوفّای 562 هـ.ق) که چاپ جدید آن پنج مجلّد است.
2) الأنساب، ج 4، ص 544.
3) مقدمه کتاب من لا یحضرهالفقیه، ص «او»؛ به مقدمه بحارالانوار، جلد صفر، ص 73 نیز رجوع شود.
4) سیر أعلامالنبلاء، ج 16، ص 303؛ در مقدمه کتاب من لایحضرهالفقیه، ص «او» آمده: 6 ـ الشیخ الجلیل، ابوالحسن، جعفر بن الحسین ـ الحسن (خ) 5 ـ حسنکة القمی، شیخ الطوسی و تلمیذ الصدوق، رحمهم الله».
صدوق) ازدواج میکند و صدوق از او متولد میشود. او از هوش و ذکاوت و نبوغ و حافظه قوی برخوردار و انسانی مورد احترام و دارای موقعیت بوده. ویژگیهای اجتماعی وی نیز مانند خیرخواهی مردم، مورد احترام همه بودن و رئیس طایفه بودن، زبانزد است. و از نظر علمی، ضربالمثل عام و خاص بوده و قریب به سیصد عنوان کتاب را تألیف و تصنیف کرده است. شاگردان زبردستی را تربیت کرده و شبهات مختلفی را پاسخ دادهاند و یکّهتاز عرصه فن رجال و علم حدیث و تفسیر و فقه و کلام و … بوده است. به وی لقب شیخ فقیهان، رئیس محدّثان، فقیه خیّر و مبارک و … دادهاند. از نظر مقامات روحانی و معنوی نیز، وی را ستودهاند و صاحب کرامت دانستهاند، به گونهای که او را آیتالله فی العالمین(1)، شیخ اعظم، حجّةالاسلام(2)صادق، خیّر، مبارک، عامل ناصح و … معرفی کردهاند، بعد از رحلتاش، کرامتها از مزار منوّر آن بزرگوار دیده شده و جسد وی قرنها صحیح و سالم مانده است. د ـ با این همه تعریف و تمجید از سوی شیعه و سنّی و ویژگیهای ممتاز، شخصیّت وی و جایگاهش از روز روشنتر است و مقام شامخ او، والاتر از تصریح به الفاظی مانند: ثقه بوده است. از این رو، آقای خویی با ابراز نگرانی برخی محدّثانی که درباره وی توّقف و تأمّل کردهاند، آنها را مورد عتاب و ملامت قرار میدهد. و آن را نوعی کج اندیشی میداند.
گلایه آقای خویی
وی میگوید: «فمن الغریب جدّاً، ما عن بعض مشایخ البحرآنی مِن أنّه توقّف فی وثاقة الصدوق(3)واقعاً از برخی مشایخ بحرانی بعید است که در وثاقت شیخ صدوق، توّقف کردهاند.» من، این توقف را نوعی کجاندیشی میدانم. اگر در امثال صدوق تشکیک شود، باید با فقه، خداحافظی کرد و فاتحه آن را خواند، زیرا به واسطه امثال صدوق،
فقه به ما رسیده است.
1 ـ نخستین اشکالی که بر صدوق شده و از همه مهمتر است، اشکالی است که گفتهاند: وی در نقل احادیث، حذف و تقطیع دارد؛
2 ـ نوجوان بودن وی در زمان ورود به بغداد، نمیتواند صحیح باشد؛ بلکه مورد تشکیک است؛
3 ـ در نام واسطه رساندن نامه شیخ صدوق به حسین بن روح (نائب سوم امام زمان) تردید شده است؛
اشکال نخست:
محدّث نوری، صاحب مستدرک الوسائل میگوید: شیخ صدوق، در بعضی موارد خبر طولانی را کوتاه کرده و عباراتی را که با معتقدات وی ناسازگار بوده، انداخته و حذف کرده است. وی، برای مدعای خود، چهار شاهد ذکر میکند.
شاهد نخست:
1 ـ رساله حقوق امام زینالعابدین علیه السلام؛ او میگوید: این رساله را حسن بن علی بن شعبه حرّانی، در تحفالعقول و نیز سیّد علی بن طاووس، در فلاح السائل به سند خود از کتاب رسائل محمّد بن یعقوب کلینی، که آن را به امام زینالعابدین علیه السلام منتهی میسازد ـ نقل کردهاند (برای این رساله دو طریق داریم.)
سپس میافزاید: روایت فلاح السائل، همان روایت تحف العقول است؛ ولی صدوق، حدیث و رساله حقوق را به نحو اختصار نقل میکند و جملاتی را که در آن دو کتاب وجود دارد، بیان نکرده است.
آقای خویی به این شاهد، چنین پاسخ میدهد: آقای نوری، این روایت را از تحفالعقول و از رسائل کلینی نقل نکرده است و فلاح السائل، نیز سالها پس از او تألیف شده است؛ بلکه خود، به ابوحمزه ثمالی طریق دارد. در باب پنجاه از کتاب خصال، به سند خود از محمّد بن فضیل، از ابوحمزه ثمالی نقل حدیث کرده و کتاب من لایحضره الفقیه، باب حجّ نیز همین حدیث را به طریق خود از
اسماعیل بن فضل، از ثابت بن دینار (ابوحمزه ثمالی)، بیان داشته است.(1)
در نتیجه، آقای خویی در مقام دفاع از شیخ صدوق و ردّ شبهه و اشکال، میگوید: روایت حقوق خود، سه طریق دارد:
1 ـ تحفالعقول؛
2 ـ رسائل کلینی؛
3 ـ طریق صدوق در کتاب خصال به محمد بن فضیل، از ابوحمزه ثمالی و در کتاب فقیه، باب حج به طریق خود، از اسماعیل بن فضل، از ثابت بن دینار آن را نقل میکند.
شاهد دوّم:
2 ـ علاّمه مجلسی، حدیثی را از کتاب توحید شیخ صدوق، از دقّاق، از کلینی، از امام جعفرصادق علیه السلام نقل کرده است.(2)محدّث نوری(3)هنگامی این حدیث را از علاّمه مجلسی، نقل میکند، بیدرنگ سخن اسدالله کاظمی را در کشف القناع(4)بیان میکند و میگوید: این خبر (خبری را که مجلسی از صدوق نقل کرده) از کتاب کافی گرفته شده و شیخ صدوق به جهت موافقت با مذهب اهل عدل، تغییرات شگفتی در آن داده (و جملاتی را حذف کرده است) که موجب سوءظن به وی میشود.(5)
کشف القناع، با به کار بردن عبارتی تند میگوید: کار شیخ صدوق، بسیار مضطرب و آشفته است. از این رو، محدّث نوری، مطالب مذکور را شاهدی بر ادعای خویش که صدوق، روایت را تقطیع میکند، آورده است.
آقای خویی، به این شاهد، سه پاسخ میدهد:
1 ـ جایگاه با عظمت شیخ صدوق، مانع از سوءظّن به وی میشود.
2 ـ بر این که شیخ صدوق خبری را که در کتاب توحید خود نقل کرده همان خبری است که کلینی در کافی آورده است، شاهدی نداریم؛ بلکه شیخ صدوق، تصریح دارد که خبر را از دقّاق، از کلینی نقل کرده است؛ یعنی، کلینی، غیر از کافی، کتابهای دیگری نیز دارد. بر این اساس، نقل از کلینی، اعم از نقل کافی است و غیر کافی است و کافی، اخص خواهد بود. و شاید طریق مستقلی به کلینی داشته باشد.
3 ـ شاید شیخ صدوق غفلت داشته و یا به جهت دیگری، بعضی عبارات را انداخته باشد. بدین سان، چگونه مشخص میشود که وی قصد اختصار خبر و یا انداختن بخشی از آن را داشته است؟(1)بنابراین، با این دلیل نمیتوان شیخ صدوق را متّهم ساخت.
شاهد سوم
زیارت جامعه را کفعمی قدس سرّه در کتاب بلدالامین نقل کرده، شیخ صدوق، همان زیارت را در کتاب من لایحضره الفقیه(2)آورده و جملاتی از آن را که با معتقدات وی ناسازگار بوده تقطیع کرده است.
آقای خویی، به این شاهد چنین پاسخ داده است که: شیخ صدوق، زیارت جامعه را از کفعمی نقل نکرده است، زیرا کفعمی، صدها سال بعد از صدوق وجود داشته است.» (صدوق، متوفّای 381 هـ.ق و کفعمی، متوفّای 900 هـ.ق است)
سپس میافزاید: روایت کفعمی، به طور مرسل، از امام هادی علیه السلام است؛ ولی روایت صدوق مسند، به سند خود او، از محمّد بن اسماعیل برمکی از موسی بن عبدالله نخعی، از امام هادی علیه السلام نقل شده است. بنابراین، چگونه ثابت میشود که شیخ صدوق آن را تقطیع کرده و بخشی از آن را که با نظر و اعتقادش موافق نبوده، انداخته است؟!(3)
شاهد چهارم
شیخ صدوق، در کتاب توحید از جندی نیشابوری، روایت مفصّلی از امیرمؤمنان علیه السلام نقل کرده(1)و شیخ احمد بن علی ابن ابیطالب طبرسی (متوفّای 588 هـ.ق) نیز همان روایت را در کتاب احتجاج(2)، از آن حضرت، با اضافاتی آورده است. بنابراین، صدوق در کتاب توحید خود بخشی را انداخته است.
آقای خویی میگوید، پاسخ همان است که گذشت؛ یعنی صدوق، از احتجاج نقل نکرده؛ بلکه خود او طریق مستقلی دارد. طبرسی، دو قرن با صدوق فاصله دارد.
سپس با پاسخی کلّی میگوید: اگر ثابت شد که شیخ صدوق، آن چه را مورد رضایت خودش نیست، حذف میکند، این حذف، نمیتواند سبب سوء ظن به وی باشد؛ بلکه این گونه عمل، همان تقطیع متداول و شایع در میان محدّثان است. بنابراین، اگر بخشِ انداخته شده، ضرر و زیانی به دلالت باقی مانده از بخش، وارد نسازد، حذف آن بحش مانعی ندارد. این کار، شایع و متداول است و موجب سوء ظن به محدّث نمیشود. اگر کسی چنان تقطیعی بکند، آیا موجب میشود راجع به آن شخص به ویژه شخصیّتی مانند شیخ صدوق گفته شود: امر صدوق واقعاً، مضطرب و آشفته است؟!(3)
اشکال دوم
نجاشی میگوید: صدوق، در سال 355 هـ.ق، وارد بغداد گردید و با این که کم سن و سال بود بزرگان شیعه، از وی تلقّی حدیث میکردند.
این عبارت، از دو جهت دارای اشکال است:
1 ـ شیخ صدوق، در زمان ورود به بغداد، بیش از پنجاه سال داشته است، بنابراین چگونه میتواند کم سنّ و سال باشد؟
آقای خویی، در پاسخ میگوید: این اشکال این گونه قابل دفع است که شیخ
صدوق، نسبت به بزرگان شیعه که از وی حدیث تلقّی حدیث میکردهاند، کم سنّ و سالتر بوده است.
2 ـ محدود کردن ورود شیخ صدوق به بغداد در سال 355 هـ.ق، با گفته شخص صدوق در کتاب عیون اخبارالرضا علیه السلام که گفته است: ابوالحسن علی بن ثابت دوالینی در مدینه السلام (بغداد) در سال 352 هـ.ق، این حدیث را برای ما نقل کرد(1)و نیز با سخن دیگری که گفته است: در سال 354 هـ.ق، نقّاش، آن را در کوفه برای ما نقل کرده است.(2)، منافات دارد. این دو روایت، بر ورود شیخ صدوق به بغداد قبل از سال 355 هـ.ق، تصریح دارد. البته، تاریخ این دو روایت، بر نقل نجاشی مقدّم است.
اشکال سوم
قبلا گفته شد که واسطه رساندن نامه علی بن حسین (پدر شیخ صدوق) به حسین بن روح در بعضی روایات، علی بن جعفر اسود است؛ ولی شیخ طوسی در کتاب الغیبه و شیخ صدوق خود، در کتاب کمالالدین، واسطه را ابوجعفر محمد بن علی اسود، گفتهاند، بدین ترتیب، این دو گفته با یکدیگر تناقض دارند.
آقای خویی، پاسخ میدهد که: از ظاهر امر پیداست سخن شیخ صدوق و شیخ طوسی، صحیح است و ما گفته شیخ صدوق را میگیریم، که به مسئله و جریان آگاهتر بوده است.(3)
کتاب کمالالدین و تمامالنعمه، را شیخ صدوق در اواخر عمر شریف خود در شهر نیشابور تألیف کرده است. ما، در این مرحله، بر چهار محور تأکید داریم:
سبب و انگیزه نگارش؛
صحت و سُقم کتاب؛
روش بحث مؤلف؛
محور نخست
ظاهراً چهار دلیل سبب نگارش این کتاب شده است:
انحراف عدّهای از شیعیان در باب مهدویّت، اعتقاد به امر غیبت و عدول بعضی از آنان از تسلیم و پذیرش روایات، به آراء و قیاس.
ملاقات با نجمالدین ابوسعید محمّد بن حسن بن محمّد بن احمد بن علی بن صلت قمّی و درخواست و تشویق او بر تألیف کتابی این چنین.
رؤیای صادقه و اشاره امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف به تألیف کتابی درباره غیبت.
دیدار با مردم نیشابور.
شیخ صدوق میگوید: هنگامی که از زیارت امام رضا علیه السلام بازگشتم. به نیشابور آمدم و در آنجا اقامت گزیدم. کسانی که به دیدارم میآمدند، پرسشها و شبهاتی در مورد غیبت (امام زمان علیه السلام) داشتند. آنان را در این امر، متحیّر دیدم. تمام سعی و تلاش خود را در ارشاد آنان به سوی حق، مصروف داشتم.(1)
او، از جمله کسانی بود که دچار حیرت شده بود. شیخ صدوق، در مورد وی میگوید: شخصیتی بزرگ، شیعه دوازده امامی، عاشق ولایت و اهلبیت و از خاندان والایی است. پدر و جدّش، از بزرگان بودهاند. و پدرم از جدّ او روایات زیادی نقل کرده است. من، از دیر زمان، در آرزوی ملاقات و مشتاق دیدار او بودم …. سپس میافزاید: در دیداری که با او داشتم، مطلبی را فرمود که سبب تألیف این کتاب شد. برای من نقل کرد در بخارا، با بعضی از فلاسفه و علمای منطق، ملاقات داشته یکی از بزرگان فلاسفه، با طرح مسأله طول غیبت (امام زمان علیه السلام) او را به شک میاندازد.
شیخ صدوق، به آن شبهه اشاره نمیکند؛ ولی میگوید: در اثبات وجود امام علیه السلام و
1) کمال الدین، ج 1، ص 2.
غیبت او، مباحث و فصولی را یادآور شدم و اخباری را از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل کردم و اشکال، از بین رفت و خاطرش آرام گرفت و شک و تردید از دل وی بیرون رفت سپس از من خواست تا کتابی در این زمینه بنویسم. من نیز پذیرفتم و قول مساعد دادم و گفتم: به خواست خدا سر فرصت، این کار را انجام خواهم داد.(1)
شیخ صدوق میگوید: در نیشابور، شبی در مورد آن چه در شهر ری به جای نهاده بودم، به خانواده و فرزندان و نعمتها، میاندیشیدم که ناگاه، خواب بر من غلبه کرد. در خواب دیدم گویی در مکّه هستم و گِرد بیتالله الحرام طواف میکنم. در دور هفتم، به حجرالاسود رسیدم، به آن دست میکشیدم و میبوسیدم و میگفتم: این، امانت من است که آن را ادا میکنم و پیمان من است که آن را تجدید میکنم، ادای آن را به من گواهی دهی و شهادت بده که من آن را به جا آوردهام. در این هنگام، مولایمان حضرت قائم ـ عجل الله تعالی فرجه الشریفـ را مشاهده کردم که بر در خانه کعبه ایستاده است.
با دل مشغولی و پریشان حالی به آن حضرت نزدیک شدم. امام علیه السلام به چهره من نگریست راز درونم را دانست بر وی سلام کردم. او سلامم را پاسخ داد. سپس فرمود: «لِمَ لاتُصنِّفُ کتاباً فی الغیبة حتّی تُکفی ما قَد هَمِّکَ؟؛ چرا درباره غیبت، کتابی نمینویسی تا غم و اندوهات، برطرف گردد؟» عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! درباره غیبت، قبلاً مطالبی را نوشتهام. فرمود: «لَیسَ عَلی ذلک السّبیل! آمُرُکَ أن تُصنِّفَ کتاباً فی الغیبة وَ اذکُر فیهِ غَیَباتِ الأنبیا؛ منظورم روش قبلی نیست. به تو فرمان میدهم که اکنون کتابی درباره غیبت تألیف کنی و در آن، غیبتهای پیامبران را یادآور شوی.» این فرمان را داد و گذشت: درود خدا بر او باد.(2)
شیخ صدوق در ادامه میافزاید: از خواب بیدار شدم و تا طلوع فجر به دعا و گریه و زاری و شِکوِه پرداختم. صبح که شد، تألیف این کتاب را آغاز کردم تا فرمان ولی خدا و حجّت او را امتثال کرده باشم و از خداوند یاری میجویم و بر او توکّل
میکنم.(1)
بنابراین، شیخ صدوق، با دیدن این رؤیای صادقه، با تضمین قاطع و با نگرشی وسیع و نو و شیوهای خاص به تألیف این کتاب پرداخته و از مباحثی سخن به میان آورده که مورد تأیید همگان است.
محور دوم
فاضل و محقّق معاصر، آقای غفّاری میگوید: شیخ صدوق، در این کتاب، در ارتباط با موضوع غیبت، روایاتی را که در میان مردم، مشهور بوده، جمعآوری کرده، این روایات صحیح و حسن و … باشند یا نباشند. البته، شیخ صدوق، جز به روایاتِ صحیح یا مورد اتفاق و یا متواتر، استناد نمیکند.(2)
آقای غفّاری به گفته، خودِ شیخ صدوق استناد کرده که در ادله حدیث مُعمّرین میگوید: این حدیث و نظایر آن، مورد اعتماد من در امر غیبت و وقوع آن نیست؛ یعنی در وقوع غیبت، به اینها استدلال نمیکنم، زیرا غیبت امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریفـ برای من امری صحیح است، چون پیامبر و ائمّه علیهم السلام به امر غیبت و وقوع آن، در اخبار قوی و صحیح زیادی که نظایرش درباره اسلام و شریعت و احکام آن به ما رسیده، اشاره کردهاند.(3)یعنی، همان روایاتی که اسلام و احکام را برای ما اثبات میکنند، نظیر همان روایات، امر غیبت امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریفـ را نیز اثبات میکنند.
از دیدگاه آقای غفّاری، این کتاب، مجموعهای از روایات صحیح و غیر صحیح است و شیخ صدوق خود نیز در مواردی از این کتاب، به این نکته اشاره کرده است. البته جای تأمل است که این استدلال، (از آقای غفاری) چه اندازه میتواند صحیح باشد. در این استدلال، باید جمله بعدی شیخ صدوق را نیز در نظر گرفت که فرموده است: امر غیبت و مسائل مربوط به آن را از دلایلی میگیرم که اسلام را از آنها گرفتهام. شاید نظر شیخ صدوق، بر اعتقادی و ضروری بودن موضوعِ یاد شده است که در این صورت، نیازی به بحث و بررسی سند ندارد.
علما و بزرگان دین، در اصول مسلّمِ دین و مذهب، مناقشات سندی نمیکنند؛ بلکه این گونه بحثها، در غیر ضروریات مذهب و دین، صورت میگیرد.
از سویی، اگر کسی بعضی از این اخبار را زیر سؤال برده باشد، لازمهاش این نیست که اعتقادات ما را نیز زیر سؤال ببرد؛ زیرا، مستند این عقیده، همانند مستند اعتقاد به اسلام و احکام آن است که از دلایل قوی و صحیحی برخوردار است. بنابراین، تنها به این بعض روایات، اکتفا نشده است.
آنجا که شیخ صدوق فرموده: «لیس هذا الحدیث و ما شاکله من أخبار المعمّرین و …»، مشخص میشود که قصد وی نقد همین موارد است، نه تمام روایات این کتاب.
بعضی، گفته آقای غفّاری را از باب موجبه جزئیّه میپذیرند و میگویند: کتاب کمالالدین، شامل روایات صحیح و سقیم است. هر چند این سخن، بعید نیست؛ ولی ممکن است سند و یا طریق روایتی، به نظر بعضی، مشکل داشته باشد؛ امّا از دیدگاه عدّهای دیگر، مشکل نداشته باشد؛ ولی حتماً صدق خبری و قرائنِ دالِ بر صدق، دارد.
همان گونه که قبلاً یادآور شدیم، علمای شیعه، گفته شیخ صدوق و پدر بزرگوار وی ــ را مانند نصّ منقول و خبر مأثور میدانند(1)و وثاقت او را امری ضروری مانند وثاقت سلمان و ابوذر ــ میشمارند.(2) محور سوم
کتاب یاد شده، شامل یک مقدمه و چندین باب درباره مباحث غیبت است.
مقدمه کتاب
در مقدمه، مباحث مهم کلامی مطرح شده است. که مهمترین مطالب آن، به قرار زیر است:
1 ـ «خلیفه» پیش از آفرینش؛
2 ـ وجوبِ اطاعت از خلیفه؛
3 ـ خلیفه را خدا انتخاب میکند؛(1)
4 ـ وجوب وحدت و یکی بودن خلیفه، در هر زمان؛
5 ـ لزوم وجود خلیفه؛
6 ـ وجوبِ عصمت امام علیه السلام؛
7 ـ اثبات غیبت و حکمت آن؛
8 ـ تشابه میان ائمّه و انبیاء علیهم السلام؛
9 ـ مذهب کیسانیّه؛
10 ـ خطبطلان برگفته ناووسیّه و واقفیّه درباره امام کاظم علیه السلام؛
11 ـ خطبطلان برگفته واقفیّه در غیبت امام عسکری علیه السلام؛
12 ـ اعتراض و مناقشات ابن بشّار و پاسخ ابن قبه؛
13 ـ شبهات زیدیّه و بحث درباره «بَداء»؛
14 ـ مناقشات و شبهات مخالفان درباره غیبت و پاسخ به آنها؛
15 ـ بحثهای نوبختی و ابن قبه با ابی زید علوی؛
در پایان مقدمه، سبب و انگیزه تقدیم مقدّمات را چنین بیان میدارد: ما، این فصول را در آغاز کتاب خود یادآور شدیم تا نهایت ادّله زیدیّه را که شدیدترین فرقه بر ضدّ شیعیاناند، پاسخ داده باشیم.
1) ابن هشام در کتاب السیرةالنبویّه از کتاب های قدیمی، نقل می کند: در دوران حضور پیامبراکرم( در مکّه که هنوز حکومتی تشکیل نشده بود. رسول خدا( برای تبلیغ در ایّام حج به مِنی می رود و در آن جا وارد خیمه قبیلهای می شود. رئیس قبیله که به حضرت نگاهی می افکند ابهت و نور پیامبر( او را مبهوت می سازد. به زیردستان اش می گوید: «اگر از وی پیروی کنیم، دنیا را تصاحب میکنیم.» پیامبراکرم( به آنان می فرماید: «من به پیامبری مبعوث شده ام و آمده ام شما را به اسلام دعوت کنم.» رئیس قبیله از جا برمی خیزد و عرض می کند: «من مسلمان می شوم و از شما پیروی می کنم مشروط به این که مرا جانشین خود قرار دهی.» حضرت( فرمود: «خیر؛ این کار به دست خدا است و او، هر که را بخواهد، جانشین می کند.» (السیرةالنبویه، ج 2، ص 66)
بحثهای اصلی کتاب
مهمترین عناوین متن اصلی کتاب، تقریباً، پنج موضوع است:
1 ـ غیبت پیامبران و حجّتهای الهی؛
2 ـ سالخوردگانِ تاریخ. با این بحث، امکان وقوع غیبت و طول عمر را ثابت میکند و آن را از محال بودن، خارج میسازد؛
3 ـ تصریح به وجود امام دوازدهم و غیبت آن حضرت که از گفته خدای متعال و رسول او آغاز میکند و پس از بیان تمام روایات مربوط به ائمّه طاهرین، با گفته صریح امام یازدهم و اخبار آنان بر وقوع غیبت، به بحث پایان میبخشد؛
4 ـ ولادت حضرت قائم علیه السلام و شواهد و دلائل بر آن؛
5 ـ پیامها و نامههای امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف که این پیامها یکی از بهترین دلایل بر ضدّ منکرانِ دوازدهمین ولی خداست؛
الف ـ نخستین موضوع؛ در غیبت انبیا است، که در آن هفت مورد را بیان میکند:
1ـ غیبت حضرت ادریس علیه السلام: در این بخش، داستان آن حضرت و غیبت بیست ساله وی را یادآور میشود و مژده آن حضرت به قیام قائمی از فرزندان خود، یعنی حضرت نوح را نیز مطرح میسازد.
2 ـ غیبت چندین ساله حضرت صالح علیه السلام؛
3 ـ غیبت حضرت ابراهیم علیه السلام؛ در این باب، شباهت غیبت حضرت ابراهیم علیه السلام با غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را از هنگام بارداری مادرش و قبل از آن تا ولادت و مخفی ساختن آن حضرت تا زمان إعلان مأموریت وی برای تبلیغ، بیان داشته و سپس دو غیبت برای آن حضرت یادآور میشود.
4 ـ غیبت حضرت یوسف علیه السلام؛ که بیست سال به طول انجامید و او میان مردم زندگی میکرد، وی را میدیدند؛ ولی نمیشناختند.
5 ـ غیبت حضرت موسی علیه السلام؛ در این باب، مژده حضرت یوسف علیه السلام به قیام قائمی از فرزندان لاوی بن یعقوب را همراه با نشانههای ظهورش بازگو میکند و سرگذشت نهان بودن ولادت و مخفی ساختن وی بعد از آن را عنوان نموده است. سپس، ماجرای غیبت آن حضرت را بیان کرده و در پایان، شباهت حضرت مهدی[عج]، با حضرت موسی علیه السلام را در ولادت و غیبت و سامان یافتن زمینه قیام وی را در یک شب، یادآور میشود.
6 ـ غیبتِ جانشینان حضرت موسی؛ در این باب، به سرگذشت و ماجرای یوشع بن نون (وصی حضرت موسی علیه السلام) و صبر وی در برابر سه طاغوت و درگیریهای او و داستان یازده وصی، از زمان یوشع بن نون تا زمان حضرت داود (به مدت 400 سال)
و ماجرای جانشینی حضرت سلیمان و غیبت وی و داستان «آصف بن برخیا» و ماجرای دانیال و گشایش کار او و قضیه حضرت یحیی و مژده به قیام حضرت مسیح و … اشاره میکند.
7 ـ غیبت حضرت عیسی علیه السلام؛ در این باب، پس از نقل مژده و اخبار مربوط به حضرت عیسی علیه السلام در انجیل به قیام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ستایش او، میفرماید: حضرت عیسی، غیبتهای متعدّدی داشت که در زمین سیاحت و گردش میکرد، به گونهای که قوم و پیروانش او را نمیشناختند و اطّلاعی از وی نداشتند. سپس حضرت ظهور کرد و شمعون بن حمون را وصی خود ساخت. هنگامی شمعون درگذشت، حجّتهای پس از او غایب شدند.
در نتیجه، گرفتاریها بیشتر شد. و دین متروک و حقوق ضایع و واجبات و سنّتهای الهی، از میان رفت و سرانجام، مردم متحیّر گشته و به این سو و آن سو کشیده شدند و با هیچ چیز آشنایی نداشتند. این غیبت، دویست و پنجاه سال به طول انجامید.
آن گاه شیخ صدوق با بیان این حدیث از امام صادق علیه السلام، متذکر میشود که آن حضرت فرمود: «کانَ بین عیسی و محمّد علیهما السلام خمسمئة عام، منها مئتان وَ خَمسونَ عاماً لَیس فیها نبی و لا عالم ظاهر. قلتُ: فَما کانوُا؟ قال: کانُوا مُتَمَسِّکینَ بِدینَ عیسی علیه السلام قُلتُ: فما کانوا؟ قال: کانوا مؤمِنینَ. ثُم قال: و لا تَکوُنُ الاَرْضُ اِلاّ و فیها عالِمٌ(1)فاصله میان حضرت عیسی و حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم پانصد سال بوده و حدّ فاصل دویست و پنجاه سال از آن، هیچ پیامبر و عالمی، به طور آشکار وجود نداشته است. راوی میگوید عرض کردم: مردم در این مدت، پیرو چه دینی بودند؟ فرمود: دین حضرت عیسی. عرض کردم: چگونه بودند؟ فرمود: مؤمن بودند و هیچ زمانی زمین، از عالم ـ حجّت ـ خالی نخواهد بود.»
شیخ صدوق، بحث حاشیهای بسیاری جالبی را در مورد عالمان زمین در این دوران مطرح میکند و دوازده تَن را نام میبرد.
عالمانی که در جستجوی حجّت الهی پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم در زمین سفر میکردند:
1) کمال الدین، ج 1، ص 161، ب 8.
1 ـ سلمان فارسی (روزبه فرزند خشبوذان)(1)
2 ـ قسّ بن ساِعدَة الأیادی؛
3 ـ تُبّع (پادشاه یمن)؛
4 ـ عبدالمطّلب و ابوطالب؛ این دو بزرگوار، از همه دانشمندان، به مقام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم داناتر بودند؛ امّا آن را از نابخردان و اهل کفر و گمراهان پنهان میداشتند.
5 ـ سیف بن ذی یَزَن؛
6 ـ بَحیری راهب؛
7 ـ راهب بزرگ در راه شام که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم را شناخت. (داستان خالد بناسید و طلیق بنسفیان از بزرگ راهبان)؛
8 ـ اَبو الْمُوَیْهِب راهب؛
9 ـ سطیح کاهن؛
10 ـ یوسف یهودی؛
11 ـ دواس بن حوّاش که از شام میآمد؛
12 ـ زید بن عَمْرو بن نُفَیْل؛
افراد یاد شده نمونه عالمانی بودند که براساس فرموده امام صادق علیه السلام: «و لا تکونُ الأرضُ اِلاّ وَ فیها عالم.»(2)هیچ گاه زمین از وجود آنان تهی نبوده است.»
شیخ صدوق، در باب بیست و یکم، علّت نیازمندی به امام علیه السلام را با بیست و یک روایت از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امام باقر، امام صادق امام کاظم و امام رضا علیهم السلام با شرح و توضیح مطرح و بعد از آن، در باب بیست و دوم، اتصال جانشینی از حضرت آدم تا قیامت را با شصت و پنج روایت ذکر کرده و در پایان این باب، در مورد «معنای عترت و آل و اهل و ذریّه و سلاله» به تحقیق و بحث پرداخته است.
وی در باب بیست و سوم، به بیان روایات میپردازد و ابتدا، سخن خدای سبحان در مورد قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف را متذکر میشود و پس از آن، گفته پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم درباره امام دوازدهم و سخنان همه ائمه اطهار و حضرت فاطمه علیهم السلام را مطرح و نیز خبر لوح حضرت فاطمه
زهرا علیها السلام را که در آن نام جانشینان پیامبر از امام علی علیه السلام تا قائم آل محمّد صلی الله علیه و آله و سلم مکتوب است، یادآور میشود.
شیخ صدوق در جلد دوم، روایت مربوط به حضرت خضر علیه السلام و بعد از آن روایات امام عسکری علیه السلام در ارتباط با فرزندش حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف را متذکر میشود و به مناسبتی، سرگذشت حضرت نرجس را بیان میدارد.
در باب چهل و دوم، به روایات میلاد حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف و کسانی که ولادت آن حضرت را به امام عسکری علیه السلام تهنیت گفتند، اشاره میکند.
در باب چهل و سوم، کسانی که به دیدار حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف نایل گشته و با وی سخن گفتهاند، نام برده شدهاند.
علّت غیبت، با یازده حدیث در باب چهل و چهارم آمده است.
پیامها و نامههای امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را در باب چهل و پنجم میآورد و در باب چهل و ششم وارد مباحث مربوط به سالخوردگان تاریخ میشود. در این باب، نام یازده تن را به عنوان نمونه بدین ترتیب، ذکر میکند:
الف ـ آدم ابوالبشر علیه السلام (930 سال)، نوح (2450 سال)، ابراهیم (175 سال)، اسماعیل بن ابراهیم (120 سال)، اسحاق بن ابراهیم (180 سال)، یعقوب بن اسحاق (120 سال)، یوسف بن یعقوب (120 سال)، موسی بن عمران (126 سال)، هارون (133 سال)، داوود (100 سال)، و سلیمان بن داوود (712 سال) در دنیا زندگی کرد.(1)
ب ـ شیخ صدوق در مورد عمر دجّال میگوید: از دیدگاه اهل سنّت دجّال، در دوران غیبت، عمری بیشتر از عمر اهل زمانه دارد و آن را میپذیرند؛ ولی طول عمر امام زمان و غیبت او را تصدیق نمیکنند!
ج ـ شیخ صدوق در سند دلالت و انگیزه نقل حدیث آهوهای سرزمین نینوا مطالبی را یادآور میشود.(2)
د ـ سرگذشت حُبابه والبیّه که با امیرمؤمنان علیه السلام دیدار کرده و در یکصد و سیزده سالگی با دعای امام زینالعابدین علیه السلام جوان میشود تا امام رضا علیه السلام را ملاقات میکند و به
اشاره حضرت، دوباره جوان میشود و بعد از آن نیز نُه ماه زنده بوده است.
ه ـ مُعَمّر مَغربی؛ نام او، علی بن عثمان بن خطاب بن مُرَّة بن مزید و کُینهاش، ابوالدنیا است. میگویند: در زمان رحلت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم، نزدیک سیصد سال عمر داشت. در خدمت امیرمؤمنان علیه السلام، نیز حضور داشت. در واقعه کربلا، در کنار حضرت سیدالشهدا علیه السلام، شرکت کرد و تا روزگار مقتدر عبّاسی، در قید حیات بود. برخی میگویند: مرگ وی، تا امروز به اثبات نرسیده است.
و ـ عبید بن شریه جُرهمی؛ پیامبر را درک نمود و سیصد و پنجاه سال عمر کرد.
ز ـ ربیع بن ضبع فزاری؛ عبدالملک مروان را دیده است. و خود میگوید: دویست سال در دوران فترت میان حضرت عیسی و حضرت محمّد علیهما السلام، صد و بیست سال در زمان جاهلیّت و شصت سال در مسلمانی زیستهام.
ح ـ شَقّ کاهن؛ سیصد سال عمر داشته است.
ط ـ شدّاد بن عاد بن ارم؛ نهصد سال زیسته است.(1)سرگذشت یوذاسف درباره غیبت را در باب پنجاه و چهارم متذکر گردیده است.
شیخ صدوق، بعد از مباحث مربوط به سالخوردگان، در باب پنجاه و پنجم، در مورد انتظار فرج، در باب پنجاه و ششم درباره نهی از ذکر نام شریف امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و در باب پنجاه و هفتم، نشانهها و علامتهای ظهور حضرت قائم را آورده و در باب پنجاه و هشتم، نوادر کتاب را بازگو میکند و جلد دوم را به پایان میرساند.
اساتید و مشایخ شیخ صدوق که در این کتاب از آنان، بدون واسطه، حدیث و یا مطلبی را نقل کرده به شرح زیراند:
1.محمّد بن موسی بن متوکّل؛
2.علی بن احمد بن دقاق؛
3.عبدالواحد بن محمّد عطّار نیشابوری؛
4.محمّد بن عصام؛
1) کمال الدین، ج 2، ص 554، ب 54.
5.محمّد بن ابراهیم بن اسحاق؛
6.احمد بن زیاد همدانی؛
7.جعفر بن محمّد بن مسرور؛
8.محمّد بن حسن بن احمد بن ولید؛
9.احمد بن محمّد بن یحیی عطّار؛
10.حسن بن احمد بن ادریس؛
11.محمّد بن علی ماجیلوَیْه؛
12.حسین بن احمد بن ادریس؛
13.احمد بن حسن قطّان؛
14.محمّد بن ابراهیم بن اسحاق طالقانی؛
15.حسن بن عبدالله بن سعید؛
16.علی بن احمد بن موسی؛
17.احمد بن محمّد بن حسین بزّار؛
18.احمد بن محمّد صائغ؛
19.احمد بن محمّد بن رزمه قزوینی؛
20.جعفر بن علی بن حسن بن علی؛
21.محمّد بن عمر حافظ بغدادی؛
22.محمّد بن عمر بغدادی؛
23.محمّد بن احمد شیبانی؛
24.محمّد بن ابراهیم بن احمد بن یوسف؛
25.علی بن فضل بغدادی؛
26.حسن بن علی بن شعیب ابومحمّد جوهری؛
27.حسن بن عبدالله بن سعید؛
28.ابو محمّد جعفر بن نعیم بن شاذان نیشابوری؛
29.محمّد بن احمد بن محمّد بن زیارة بن عبدالله بن حسن بن حسین بن علی شریف الدین صدوق؛
30.محمّد بن زیاد بن جعفر همدانی؛
31.علی بن احمد بن عبدالله بن احمد بن برقی؛
32.حسین بن احمد بن ادریس؛
33.احمد بن زیاد بن جعفر؛
34.حمزة بن محمّد بن احمد بن جعفر بن محمّد بن زید بن علی علیه السلام؛
35.ابو علی احمد بن حسن بن علی بن عبدالله؛
36.احمد بن حسین بن علی بن عبدالله؛
37.ابوالقاسم عتاب بن محمّد حافظ؛
38.احمد بن محمّد بن اسحاق دینوَری؛
39.عبدالله بن محمّد صایغ؛
40.علی بن عبدالله ورّاق؛
41.عبدالواحد بن محمّدبن عبدوس عطّار؛
42.ابوالحسن محمّد بن علی بن شاه فقیه مَروَزی؛
43.عبدالله بن محمّد بن عبدالوهاب؛
44.ابوسعید محمّد بن فضل؛
45.حسین بن احمد بن ادریس؛
46.علی بن احمد بن محمّد بن موسی بن عمران؛
47.محمّد بن ابراهیم بن اسحاق طالقانی؛
48.علی بن حسین بن شاذوَیْه مؤدّب؛
49.مظفّر بن جعفر بن مظفّر علوی؛
50.احمد بن محمّد بن اسحاق معاذی؛
51.علی بن محمّد حسن قزوینی؛
52.شریف ابوالحسن علی بن موسی بن احمد بن ابراهیم؛
53.احمد بن زیاد بن جعفر همدانی؛
54.محمّد بن محمّد بن عصام کلینی؛
55.احمد بن هارون غایی؛
56.علی بن احمد بن محمّد بن عمران؛
57.محمّد بن علی بن حاتم نوفلی؛
58.حسین بن ابراهیم بن ناتامه؛
59.محمّد بن علی بن حاتم نوفلی؛
60.ابوالعباس احمد بن حسین بن عبدالله بن مهران آبی؛
61.علی بن حسن بن فرج مؤذن؛
62.علی بن موسی بن احمد بن ابراهیم؛
63.محمّد بن حسین عباد؛
64.ابومحمّد وجبایی؛
65.ابوسعید عبدالله بن محمّد بن عبدالوهاب سجزی؛
66.احمد بن یحیی مُکتَّب؛
67.محمّد بن هارون زنجانی؛
شمارش دقیق مشایخ صدوق، نیاز به بررسی اسناد روایات و متون اجازات و شرح حال آنها دارد. و از حوصله این بحث مختصر، خارج است.
این بزرگوار را شیخ طوسی رحمة الله، فقیه، ثقه، جلیلالقدر(1)، … معرّفی کرده است.
ذهبی متعصّب، وی را «علاّمه» میداند. او مورد اعتماد تمام علمای شیعه بوده است و هیچ شکّی در عدالت و وثاقت وی نیست. دعای امام زمان[عج]، در حقّ وی، پیشتر بیان گردید.
محقّق شوشتری میگوید: «علاّمه، در کتاب خلاصه و ابن داوود در کتاب رجال خود وی را توثیق کردهاند. امّا ما نمیدانیم مستند علاّمه چه چیز بوده است شیوه ابن داوود نیز این است که معمولاً از علاّمه پیروی میکند. از این رو، ظاهراً از خلاصه علاّمه نقل کرده و در پی مستند آن نبوده است. از سویی، متون و اخباری از ابن
1) رجال طوسی، ص 483، ش 33؛ الفهرست، ص 93، ش 382.
متوکل در دست داریم که مضمون آنها نه تنها قوی نیست؛ بلکه بعضی از آنها ساختگی است. به عنوان مثال: شیخ صدوق، در باب «مَنْ شاهد القائم[عج]» از او روایت کرده که امام زمان علیه السلام، برادری به نام موسی دارد و همراه با آن حضرت غایب است. در صورتی که این گفته، برخلاف اجماع است.(1)
در روایت دیگری نیز از وی نقل میکند که: ابراهیم بن مهزیار تا هنگام ظهور، باقی (زنده) خواهد ماند.
در جای دیگر میگوید: امام زمان[عج]، به ابراهیم بن مهزیار دستور داد با برادرانش به سرعت پیش وی بیایند. که بطلان این گفته، واضح و روشن است.(2)
ابن متوکل جایی دیگر نقل میکند که: هنگام ظهور امام زمان[عج] جمعی با پرچمهای زرد و سفید، خدمت آن حضرت میان حطیم و زمزم حضور مییابند و با وی بیعت میکنند.
آقای شوشتری میگوید: اخبار متواتری در اختیار داریم که کیفیّت ظهور را به گونهای دیگر مطرح میکنند. سپس میافزاید: اخباری که با اجماعات و متواترات ما سازگار نیست، شاید از مطالب وارداتی باشد و کسانی این گونه اخبار را وارد کتاب مذکور کرده باشند، زیرا در زمانهای قدیم، دشمن، چنین دسیسههایی را به کار میبرده است. از این رو، یونس بن عبدالرحمان، به هر خبری عمل نمیکرد، چون اصحاب مغیرة بنسعید در کتابهای اصحاب امام باقر و امام صادق علیهما السلام روایاتی ساختگی وارد کرده بودند.(3)
این مطالب از محقّق شوشتری، قابل پذیرش نیست، زیرا، شخصیّت کم نظیر شیخ صدوق و آگاهی فوقالعاده او به رجال و بررسی و نقد اخبار، هرگز با احتمالاتِ مطرح شده، سازگار نیست. اگر مقصود او، این باشد که این گونه موارد پس از مؤلّف وارد کتاب کمالالدین شده، بر این احتمال هیچ گونه دلیلی وجود ندارد و کسی نیز بدان اشاره نکرده است؛ بلکه غیر او نیز زیر سؤال خواهد رفت در نتیجه، سنگ روی سنگ نمیماند.
پارهای از مناقشات وی، در کتاب الأخبارالدخیله، شاید به همین روش باشد. از این رو، عدّهای بر او ایراد وارد ساخته و بسیاری از مناقشات را مردود دانستهاند.
وی یکی از مشایخ شیخ صدوق است که در فقه و رجال، مرجع و معتمد وی بود، به گونهای که در مورد ابن ولید در ذیل روایت مربوط به نماز روز عید غدیر مبنی بر این که: آیا نماز مستحبی، در این روز وجود دارد یا نه؟ شیخ صدوق، روایاتی را متذکّر میشود و بعد میگوید: چون ابن ولید، این روایت را به سبب وجود محمّد بن موسی همدانی، در طریقاش تصدیق نمیکند، ما نیز تصدیق نمیکنیم. پس از آن، قاعده کلّی میدهد و میگوید: هر چیزی را که وی (ابن ولید) تصحیح نکند، ما نیز تصحیح نمیکنیم و از دیدگاه ما متروک و غیرصحیح است. شیخالطایفه در رجال خود، از او، چنین تجلیل کرده است:
وی (ابن ولید) جلیلالقدر و بصیر و آشنا به فقه، و ثقه است.(1)
در فهرست خود نیز آورده است: جلیلالقدر و عارف به رجال و مورد وثوق است و کتابهایی دارد که از جمله آنها، الجامع و … است.(2)
نجاشی درباره او میگوید: ابن ولید، شیخ قمیها و فقیه و متقدّم و چهره سرشناس آنان بود و گفته میشود که (ابن ولید) در قم زندگی میکرد؛ ولی قمّی نبود. آن گاه میافزاید: «ثقةٌ، ثقةٌ عین مسکون إلیه.»(3)
علاّمه حلّی نیز در مورد او میگوید: جلیلالقدر، عظیمالمنزلة، عارف به رجال و مورد وثوق است.
جزایری نیز در کتاب الحاوی، در فصل الثّقات میگوید: هیچ گونه خلافی در وثاقت این مرد (ابن ولید) نیست.(4)
محقّق شوشتری میگوید: شیخ صدوق، نه تنها در نماز عید غدیر؛ بلکه در مستثنیات نوادرالحکمة نیز از استادش (ابن ولید) تبعیت و پیروی میکرد.(1)
دورنمایی از کتاب شریف کمالالدین و نظری سریع و گذار به محتویات و مطالب مندرج در آن، از نظرتان گذشت و اعتراف داریم که با این بررسی سریع نمیتوان حق مطلب را اداء کرد؛ ولی ما لا یُدرَک کلّه لا یُترَک کُلّه.
1) قاموس الرجال، ج 9، ص 191.
آگاهی از معارف ناب ائمّه معصومین علیهم السلام تنها با دستیابی به روایتهای صحیح و معتبر امکانپذیر است که آن نیز به شناسایی منابع معتبر و موثق بستگی دارد. از این رو، شایسته است، پیش از پرداختن به مباحث مهدویت و بررسی حدیثهای موجود در این باره، منابع موجود در این زمینه را بشناسیم. در نخستین گام، به کتاب غیبت نعمانی که یکی از منابع کهن و بسیار معتبر در زمینه مهدویت و امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است، میپردازیم.
در آغاز این بحث، درباره شخصیت نگارنده کتاب، سخن میگوییم. سپس انگیزه وی از نگارش کتاب و سرفصلهای آن را میآوریم. در ادامه، ثقه بودن سه تن از مشایخ او را از نظر علم رجال بررسی میکنیم.
در پایان نیز به بررسی شخصیتِ رشته پیوند ما با کتاب؛ یعنی «ابوالحسین محمّد بن علی شجاعی» و دلایل معتبر بودن کتاب و صحت انتساب آن به نعمانی خواهیم پرداخت.
وی محمّد بن ابراهیم بن جعفر الکاتب معروف به ابن ابی زینب(1)است. در علم رجال، چند تن به «کاتب» شهرت یافتهاند، که وی، یکی از آنهاست. او، کاتبِ محدّث بزرگ؛ شیخ کلینی قدس سرّه بوده و بخش عمدهای از کافی را به نگارش درآورده است. وی اهل منطقه نعمانیه عراق بین واسط و بغداد و عراقی اصل بوده و در سال 360 هـ.ق بدرود حیات گفته است.
1) گاهی به ایشان «ابن زینب» نیز گفته اند.
نجاشی درباره او مینویسد: شیخ من اصحابنا، عظیمالقدر، شریفالمنزلة، صحیحالعقیدة(1)یعنی هیچ گونه انحرافی در عقیدهاش نیست و شیعه دوازده امامی است.
آقابزرگ تهرانی در کتاب الذریعة(2)، پس از ستودن نعمانی مینگارد: کتابالغیبه للحجّة، للشیخ ابی عبدلله الکاتب النعمانی المعروف بابن ابی زینب تلمیذ ثقةالاسلام «الکلینی» یظهر من بعض المواضع أنّ الکتاب کان موسوماً «او معروفاً» بِـ«ملاء العَیْبة فی طول الغَیْبة.»
از گفته آقابزرگ تهرانی چنین برمیآید که نعمانی دستپروده کلینی است و شهرت این کتاب به نام غیبت و وضع آن نیز تعینّی است نه تعیینی؛ زیرا نام تعیینی آن «ملاء العیبة فی طولالغیبة» است.
نعمانی، نگاشتههای دیگری نیز مانند الفرائض، کتاب الرد علی الاسماعیلیه، التفسیر و التسلی دارد که همه آنها جز همین کتاب غیبت از بین رفتهاند.
علاّمه حُرّ عامِلی میگوید: بخشی از تفسیر نعمانی را دیده است. شاید بخش مورد نظر حرّ عاملی، همان روایتهایی است که از امام صادق علیه السلام نقل کرده و مقدمه تفسیر خویش را به نام «محکم و متشابه» قرار داده است. البته باید دانست که برخی از نویسندگان، «تفسیر محکم و متشابه» را به سیّد مرتضی نسبت میدهند.
نعمانی برای دستیابی به منابع ناب حدیث، سفرهای فراوانی به مناطق گوناگون داشته از جمله، به شیراز، بغداد، اردن و حلب سفر کرده است. سفر او به حلب، پربار بود، زیرا در آنجا توانست کتاب «غیبت» خود را منتشر سازد.
نگارنده گفته است: با دیدن پراکندگی فکری شیعیان و تردید برخی از آنان در مسأله غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، به گردآوری روایتهای ائمه معصومین علیهم السلام درباره غیبت همّت گماشته است. او با استناد به سخن امام صادق علیه السلام که فرمود: «من دخل فی هذا الدین بالرجال أخرجه الرجال کما أدخلوه فیه و من دخل فیه بالکتاب و السُنّة، زالت الجبال قبل أن یزول» ناآگاهی از روایت را دلیل پراکندگی فکری مردم میداند. البته او اذعان دارد که
گردآوری همه سخنان ائمه معصومین علیهم السلام درباره غیبت به مجموعهای فراتر از این کتاب نیاز دارد.
کتاب غیبت نعمانی از 26 باب به شرح زیر تشکیل شده است:
نعمانی در این کتاب، از هفده تن از اساتید خود، نقلِ روایت کرده که عبارتند از: ابن عقدة، ابن هوذة، ابوعلی کوفی، باوری، ارزنی، عبدالعزیز موصلی، ابوالحارث طبرانی، عبدالواحد موصلی، بندنیجی، علی بن الحسین(1)، ابن جمهور قمی،
1) پرسش این است که آیا وی، همان صدوق است یا مسعودی؟ پژوهش گر این کتاب، آقای غفاری باور دارد که وی صدوق است؛ زیرا این روایات در قم برای نعمانی نقل شده و مسعودی نیز به قم نیامده است.
حِمیَری، محمّد بن عبدالله طبرانی(1)، ابن علاّن دهنی، اسکافی(2)، کلینی و موسی بن محمّد قمی.
از میان این هفده نفر به جز چند تن مانند کلینی و ابن عقدة، دیگران برای ما ناشناختهاند و از آنجا که پرداختن به پیشینه هر یک از این هفده نفر و جایگاه آنان در کتابهای رجالی شیعه و سنّی در این مجال اندک ممکن نیست، تنها به چند تن از آنان اشاره خواهیم کرد.
نکته
به فرض، اگر توثیقی برای این هفده نفر، یافت نشود، آیا اصلی وجود دارد که براساس آن، اساتید ثقات را ثقه بدانیم؟ یعنی اکنون که در ثقه بودن نعمانی، بحثی نیست، بنابراین، افرادی که وی از آنها حدیث، نقل کرده نیز باید ثقه باشند. در پاسخ باید گفت: چنین اصلی وجود ندارد. به عبارت دیگر، شیخوخة و استاد اجازه ثقات بودن، دلیل بر ثقه بودنِ فرد نیست و به وسیله وثاقت مستجیز، (کسی که اجازه روایت گرفته) نمیتوانیم وثاقت مجیز را احراز کنیم. البته از دیدگاه مرحوم مامقانی، دلیل بر حَسَن بودن آن شخص میشود. امّا از دیدگاه برخی معاصران، فراوانی روایت ثقه از شخصی، دلیل بر وثاقت آن شخص است. برای مثال، کلینی از سهل بن زیاد، روایات بسیاری نقل میکند، برخی تا دو هزار مورد گفتهاند و امکان ندارد کلینی در دو هزار مورد، از فردی ضعیف، حدیث نقل کند. اکنون اگر نتوانسته باشیم توثیقی برای آنان بیابیم، میتوانیم این اصل را با این هفده تن، همآهنگ سازیم.
نخستین فرد مورد بحث از شمار اساتید نعمانی، «احمد بن نصر بن هوذة ابوسلیمان باهلی» است که ایشان را احمد بن نصر و یا ابن نصیر نامیدهاند.
آیتالله خویی قدس سرّه میگوید: احمد بن نصر، همان احمد بن هوذة است.(1)این نکته برای ما سودمند است، زیرا امکان دارد «احمد بن نصر» توثیق نداشته باشد؛ ولی «احمد بن هوذة» توثیق شده باشد، که در این صورت مشکل ما حل خواهد شد.
آیتالله خویی قدس سرّه در ادامه میگوید: نام برده، هشتاد و هفت مورد در سند احادیث، (کتب اربعه) واقع شده است؛ امّا از وثاقت وی سخنی نمیگوید.
مامقانی نیز درباره او از شیخ طوسی نقل میکند که وی در سال 331 هـ.ق از تَلِّعُکْبُری حدیث نقل کرده و تلعکبری، استاد اجازه اوست و در 8 ذی حجه 332 هـ.ق نزدیک پل نهروان درگذشته و نام او در کتاب رجال شیخ طوسی نیز آمده است.
روش رجال شیخ طوسی، این گونه است که نام همه اصحاب و معاصران ائمه معصومین علیهم السلام را به لحاظ معاصر بودن بیان میکند؛ ولی در این مورد که این افراد ثقهاند یا خیر، هیچ گونه تضمینی نمیدهد.
مامقانی میگوید: من بیش از این، چیزی نیافتم؛ ولی از همین مطلب برمیآید که وی از علمای امامیه است، زیرا شیخ طوسی در رجال خویش، نام او را آورده؛ امّا از مذهب وی، سخنی به میان نیاورده است و اگر انحرافی داشت ـ برای نمونه، اگر زیدی بود ـ شیخ طوسی این مشکل را مطرح میکرد. از سویی، چون این شخص، استاد اجازه شماری از موثّقان است، همین ویژگی سبب حسَن بودن وی میشود.(2)
همان گونه که میدانید روایت حَسَن، روایتی است که راوی آن، امامی مذهب است؛ ولی توثیق نشده است. برای مثال میگویند: «حسنه علی بن ابراهیم عن ابیه» یعنی این روایت از ابراهیم بن هاشم است. چون پدر، امامی بوده و توثیقی ندارد، در
اینجا میگویند: روایت حَسَن است، البته باید گفت: بعضی افراد، فراتر از توثیقاند و اگر ـ برای مثال ـ توثیق نشدهاند، به دلیل بزرگی مقامشان بوده است مانند: حضرت زینب علیها السلام، ابوالفضل العباس علیه السلام، حضرت معصومه علیها السلام، حضرت عبدالعظیم علیه السلام(1)هر چند توثیق نیز دارند.
استادمان، آیتالله اشتهاردی به نقل از آیتالله سید احمد خوانساری میگوید: وی در درس خود گفته بود: اگر بعضیها توثیق نشدهاند، برای این نیست که مجهولالحالاند، بلکه فراتر از توثیقاند و ابراهیم بن هاشم از این قبیل است.
میرداماد در «الرواشح» (راشحه 33) درباره استاد اجازه، چند حالت اجازه را نقل میکند که ما به دو صورت آن اشاره میکنیم. برای مثال، گاهی آقای زید که به من اجازه روایت داده، اجازه روایت کتاب خودش را داده است. در این صورت، نقل شخصی حتی مثل نعمانی از او، سبب وثاقتش نمیشود و باید وثاقت او برای ما محرز گردد؛
ولی گاهی این شخص، اجازه روایت از کتاب معروفی مانند کافی را میدهد. در این صورت نیز، وثاقتش احراز نمیشود یعنی استجاره شخصی ثقه از او، دلیل بر وثاقت اجازه دهنده نمیشود چون انتساب کتاب معلوم است و میتوانیم آن او روایت نقل کنیم.(2)و هدف از استجازه اتصال سند تا معصوم، و صحت تعبیر به «حدثنا» است.
در سلسله سند قرار گرفتن راوی، برای تشریفات است. و آقای نمازی در «مستدرکات رجالالحدیث» به این مطلب اشاره کرده است. وی، همه افرادی را که در سلسله احادیث وجود داشتهاند و دیگران آنها را نیاوردهاند، گردآوری کرده است. اگر دیگران نیز بیان کردهاند، ایشان مطالب بیشتری درباره آن شخص عنوان میکند. کسانی را که دیگران از «مِمّن لَم یُروَ عنهم» شمردهاند، ایشان با دلیل و برهان، در شمار «مِمّن رُوی عنهم» میآورد و یا معاصر بودن آنان را ثابت میکند. بنابراین، اگر بخواهیم درباره راویان تحقیق کنیم، پیش از این که خود را به زحمت اندازیم و کتابهای متعددی را ببینیم، ابتدا باید این کتاب را ببینیم. در
بیشتر موارد این کتاب اگر گفته شده است: «لم یذکروه» یعنی به خود زحمت ندهید، زیرا در کتابهای دیگر، درباره آن فرد چیزی نیامده است. البته منظور وی سه کتاب معجم رجال الحدیث و تنقیح المقال و جامع الرواة اردبیلی است(1).
نام وی «احمد بن محمّد بن یعقوب بن عمّار ابوعلی کوفی» است. او به قرینه نزدیک بودن سال وفاتش با نعمانی و رواج داشتن نسبت دادن نام شخص به جدّش، ظاهراً همان احمد بن محمّد بن عمّار است(2)که نامش در کتاب «الفهرست» شیخ طوسی نیز آمده و ثقه و جلیلالقدر است.(3)
نجاشی درباره او میگوید: «ثقه جلیل من اصحابنا» و شیخ طوسی در فهرست گفته است: «شیخ من اصحابنا، ثقة جلیل، کثیرالحدیث الاصول، صنّف کتباً منها کتاب اخبار آل النبی و فضائله و توفّی سنة 346.»(4)
آقای نمازی نیز مینویسد: «ثقة بالاتفاق»(5)وی، کوفی است. مناسب است بدانید که ـ ظاهراً ابن عدی در الکامل میگوید: هر جا من گفتم فلانی کوفی است؛ یعنی ضعیف است. این مسأله به این دلیل بوده که بیشتر مردم کوفه، شیعه بودهاند، چه به معنای شیعه دوازدهامامی و چه به معنای دوستدار علی بن ابیطالب علیه السلام. به هر حال، این رویکرد ـ و اعتقادـ ضد ارزش شمرده میشده است. همین گونه یکی از معاصران به نام «محمّد ابو زهو» در کتابش مینویسد: دو چیز، از نشانههای ساختگی بودن حدیث است: یکی: راوی آن، شیعه باشد. دوم: در فضیلت اهلبیت علیهم السلام وارد شده باشد.
احمد بن محمّد بن سعید ابوالعباس کوفی معروف به ابنعقدة از اساتید مهم
نعمانی است که حدیث فراوانی از او نقل کرده است. درباره او به کتابهای اهل سنّت و شیعه، نظری خواهیم افکند.
نعمانی در مقدّمهاش میگوید: در وثاقت و اطلاع وی از حدیث، جای هیچ بحث و گفتگو وجود ندارد.(1)
افرادی مانند آیتالله خویی قدس سرّه در موضوعات، شهادت یک نفر را کافی میداند، مگر این که معارض داشته باشد، چنان که خواهیم دید، توثیق ابن عقده هیچ معارضی ندارد. بنابراین، اگر او توثیق دیگری غیر از توثیق نعمانی را نداشته باشد، برای ما کفایت میکند. با این همه، ملاحظه خواهید کرد که افزون بر توثیقهای وارده، تعریف و تمجید فراوانی نیز از وی شده است. البته منظور از نداشتن معارض، اهل سنّت نیستند؛ چون بیشتر کسانی را که اهل سنّت ضعیف میدانند، به دلیل عقاید آنها است.(2)
اساس این مسأله را جوزجانی بنا نهاده است. وی در کتاب احوالالرجال هر کس را که به علی بن ابیطالب علیه السلام گرایشی دارد، منحرف مینامد، برای نمونه، «حریز بن عثمان» پس از نماز صبح و نماز عشاء، هفتاد مرتبه حضرت علی را لعن میکرد(3)یکی از همراهانش نقل میکند: از مصر تا مکه با وی همراه بودم. هرگاه سوار بر شتر میشد و پیاده میگشت علی را لعن میکرد(4)و من هفت سال پشت سر او نماز خواندم و این کارش ترک نشد(5).
عجلی درباره چنین فردی میگوید: «ثقة إلاّ انه کان یحمل علی علی؛ یعنی حضرتش را دشنام میداد.» همچنین درباره عمرسعد میگوید: «ثقة الاّ إنّه قتل الحسین»(6)به شهادت رساندن امام حسین و اهل بیت علیهم السلام برای آنان، هیچ اهمیتی ندارد؛ ولی هنگامی به بعضی صحابه میرسند، اگر کسی در مورد آنها سخنی بگوید، از اعتبار ساقط
میشود. برای مثال: ذهبی هنگامی به ابنعقده میرسد، وی را به عرش میبرد، اما میگوید: من از این شخص، روایت نقل نمیکنم؛ چون زمانی به مسجد بُراثا میرفت و در مذمّت شیخین نقل حدیث میکرد. ملاحظه کنید، که برخی صحابه در اینجا، ملاک مدح یا مذمّت قرار میگیرند. او میگوید: ابنعقدة، ثقة است؛ یعنی نه دروغگوست و نه بیدقت است؛ بلکه تنها مشکل وی مذمّت شیخین است. امّا هنگامی به «حریز بن عثمان» میرسد، سه بار او را ثقه میخواند.
«بشار عوّاد» با این که در شمار افراد کج فهم و متعصبان است، در حاشیهای که بر کتاب تهذیب الکمال دارد، از توثیق بعضی از جمله ذهبی، تعجب میکند و میگوید: «کیف یکون ثقة من کان یسّب علی ابن ابیطالب!(1)، کسی که علی را دشنام میدهد چگونه میتواند راوی مورد اعتمادی باشد».
همین ذهبی درباره شیخ طوسی نیز میگوید: «کان ذکّیاً و لیس بزکی وی فردی هوشمند است؛ ولی انسان شایستهای نیست». مشخص نیست آیا ذهبی، فحش نامه مینویسد یا سیر اعلام النبلاء؟ او هنگامی که به شیخ مفید میرسد، میگوید: «رئیسالروافض» است و دویست کتاب دارد که من ـ الحمدلله ـ هیچ کدام را ندیدهام.(2)
از این گذشته، در بررسی منابع شیعه، به دیدگاه شیخ طوسی درباره ابنعقده میرسیم که میگوید: «جلیلالقدر، عظیمالمنزلة، له تصانیف و ذکرناها فی الفهرست.»(3)اما مشکل او این است که «کان جارودیاً»، او زیدی جارودی بوده است. «صنّف لهم و ذکر اصولهم» شیخ طوسی همه کتابهایی را که بزرگان ما نوشته بودند، فهرست کرده و گردآورده است. وی در ادامه میگوید: از ابن عقدة، نقل شده که گفته است: من 120 هزار حدیث را با سند آنها از حفظ هستم و سیصد هزار حدیث دیگر در دسترس دارم که آنها را نقل خواهم کرد. تَلِّعُکْبُری از او نقل کرده است که «اجاز لنا ابن الصلت عنه بجمیع روایاته» یعنی من به هر چه وی روایت کرده است دسترسی دارم.
اکنون به بیان دیدگاه اهل سنّت درباره «ابنعُقده» میپردازیم.
ذهبی در «سیر اعلامالنبلاء» میگوید: «ابوالعباس الکوفی الحافظ». حافظ نزد اهل سنّت، رتبهای است که اگر به کسی اطلاق شود حداقل، متن و سند صدهزار حدیث را از حفظ دارد.(1)بعد میگوید: «احداعلام الحدیث، نادرةالزمان و صاحبالتصانیف». امّا در پایان، این گونه طعنهآمیز سخن میگوید: «علی ضعف فیه» وی در سال 249 هـ.ق به دنیا آمد و پس از سال 260 در پی اخذ حدیث برآمد. و در کوفه، بغداد و مکه، احادیث بیشماری از او نوشته شده است.
ذهبی نیز میگوید: «جمع التراجم و الابواب و المشیخه و انتشر حدیثه و بَعُد صیته.» همه جا سخن از ابنعقده و احادیث وی بود و شهرت و آوازهاش به جاهای دوردست نیز رسیده بود. سپس میگوید: «و کتب عمّن دبّ و درج من الکبار و الصغار و المجاهیل و جمع الغثّ إلی السمین و الخرز إلی الدُّر الثمین.» یعنی در کتابهایش، همه چیز وجود دارد. دُرّ گرانبها و مُهره بیارزش نیز هست، از روایان ناشناس نیز، حدیث نقل کرده است. سپس نام چند تن از اهل سنّت را میآورد که از وی، حدیث نقل کردهاند. از جمله، ـ سلیمان بن احمد طبرانی صاحب معجم کبیر، معجم اوسط و معجم اصغر ـ که دویست کتاب نوشته است. دیگری، ابن عدی، ـ صاحب کتاب هشت جلدی الکامل فی الضعفا، ـ شاگرد ابن عقدة است. نفر سوم، ابن شاهین، صاحب کتاب «تاریخ اسماءالثقات» از منابع رجالی قدیمی است. افراد بعدی، ابن جعابی و ابن المقرّی، هستند که همه، در درس ابن عقدة شرکت میکردند و از ایشان، حدیث میگرفتند.
ذهبی، درباره ابنعقده نکته سومی بیان میکند و میگوید: از ابنعقدة احادیثی به من رسیده که از سنخ احادیث صحیحِ(2)اعلا است. «وقع لی حدیثه بعلوّ». سپس به بیان یکی از آن احادیث که سندش به «شعبی» میرسد، پرداخته است؛ یعنی کسی که دائمالخمر و معروف به قماربازی و خمّاری بوده و سوگند یاد میکند که علیبن
ابیطالب علیه السلام رحلت کرده و قرآن را از حفظ نبوده است(1)وی، با نقل حدیثی از ابنعقده که سند آن به شعبی میرسد، میگوید: من این روایت را از علی علیه السلام نقل میکنم که فرمود: من نزد رسول خدا بودم که عمر و ابوبکر از مقابل ما عبور کردند. در این لحظه، پیامبر رو به من کرد و گفت: «یاعلی هذان سیّدا کُهول أهل الجنّة من الأولین و الآخرین إلاّ النبیّین والمرسلین.»
جالب است بدانید درباره همین روایت، بحثی میان امام جواد علیه السلام و یحییبن اکثم کوفی واقع شده است. یحیی طی مناظرهای، از امام پرسشهایی میکند از جمله در مورد همین مسأله میپرسد مگر پیامبر نفرموده است: «عمر و ابوبکر سیّدا کهول أهل الجنّة؟» امام در پاسخ میفرماید: «اصلاً پیر، وارد بهشت نمیشود و همه بهشتیان، جواناند.» سپس امام میفرماید: «این از ساختههای امویان است که آن را در مقابل حدیث «الحسن و الحسین سیّدا شباب أهل الجنّة» جعل کردهاند.»(2)سپس ذهبی، با نقل حدیث دیگری از ابنعقده که سند آن به سفیان میرسد میگوید: پیامبر فرمود: «لا یجتمع حبّ علی و عثمان إلاّ فی قلوب نبلاء الرجال.» آن گاه ذهبی میگوید: «قد رُمی ابن عقدة بالتشیّع.» یعنی: ابنعقدة متهم به تشیّع است؛ ولی این گونه نیست، زیرا روایاتی که از او آوردیم نشان میدهد او اهل غُلوّ نیست. امّا میافزاید: کسی که به رتبه ابنعقده برسد و در دل، نسبت به خلیفه و سابقین، کینهای داشته باشد، یا معاند است یا زندیق.
ذهبی جایی دیگر میگوید: مردی از بنیهاشم نزد ابنعقده بود که میان آنها بحث و گفتگو درگرفت. ابنعقده خطاب به او گفت: ساکت شو! من درباره فضایل خاندان شما 300 هزار حدیث از حفظ دارم. ملاحظه کنید، یعنی چه اندازه؟ کتاب وسائل الشیعه که 30 جلد است، 35 هزار حدیث دارد. ببینید 300 هزار حدیث، چند جلد کتاب میشود.
ذهبی، سخنی نیز از حاکم که خود کارشناس فنّ است نقل میکند، که: «سمعت أبا علیالحافظ یقول: «ما رأیت احداً أحفظ لحدیث الکوفیین من أبیالعباس بن عقدة.» سپس گفته «دارقطنی» را میآورد، که در رجال و سنن و دارای کتاب است و میگوید: اهل
کوفه معتقدند از زمان ابن مسعود تا زمان ابنعقدة، شخصیتی مانند ابنعقدة و حافظتر از وی، وجود نداشته است. ذهبی پس از نقل این دو سخن میگوید: آری؛ شاید در کوفه این گونه بوده است و حافظتر از وی نیامده، اما این گونه نیست که در جاهای دیگر نیز نظیر نداشته است. و این سخن، صحیح نیست؛ زیرا پس از ابن مسعود و حضرت علی، افراد دیگری بالاتر از او بودند ـ ذهبی در این جا نیز حاضر نیست حضرت علی را مقدم بدارد! ـ آنگاه از افرادی مانند: علقمه، مسروق، عبیده، سپس از سران حفّاظ مانند ابراهیم نخعی، منصور، اعمش، مسعر، ثوری نام میبرد و سپس میافزاید: «ثم هولاء یمتازون علیه بالاتقان و العدالة التامّه و لکنّه أوسع دائرة فی الحدیث منهم.» در ستودن او با احتیاط!! رفتار کرده و در عدالت و دقت نظر، آنها را بر ابن عقده مقدّم داشته است. تنها اطلاعات حدیثی او را بر آنها مقدم میدارد. تا آنجا که میگوید: عدالت و اتقان آنان بیشتر است.
درباره آگاهی زیاد وی از حدیث، شخصی به نام برقانی نقل میکند که: ما چهاربرادر بودیم و سالها در دروس ابنعقدة شرکت میکردیم و در کوفه، کتابها و دفترها پر کرده بودیم. هنگامی خواستیم از نزد او بازگردیم، به ما گفت: آیا آن چه از من شنیدید، برای شما کفایت میکند؟ گفتیم: آری، ما هر کدام، صدهزار حدیث از شما نقل کردهایم. ابنعقدة گفت: این مقدار، کمترین احادیثی است که من از یکی از اساتید خود فراگرفتهام. به همین دلیل دارقطنی میگوید: «یعلم ما عند الناس و لایعلم الناس ما عنده.» آن چه یادآوری شد درباره حافظه ابنعقده بود. و در مورد دقت نظر ایشان نیز ابن جعابی میگوید: ابنعقدة سه بار برای نقل حدیث به بغداد آمد. بار دوم، به من گفت: برو احادیث ابن صاعد را بیاور ببینم. من نزد ابن صاعد رفتم. او نیز مسندی را درباره حضرت علیبن ابیطالب علیه السلام، به من داد و من نیز آن را به ابنعقدة دادم. وی آن را مطالعه کرد و به من برگرداند. به او گفتم: نظرتان چیست؟
گفت: در آن، یک غلط وجود دارد.
گفتم چیست؟
پاسخ داد: تا زمانی که از بغداد خارج نشوم آن را نمیگویم. من منتظر شدم تا روز موعود فرارسید. هنگامی از شهر دور شدیم، گفتم: اکنون به وعدهات، وفا کن.
وی گفت: ابنصاعد، حدیثی را نقل کرده که سندش این گونه است «عن ابیسعید
الأشج عن یحیی بن زکریابن أبی زائده» در صورتی که «ابوسعید اشج» در شبی به دنیا آمد که در آن شب، یحیی، درگذشته است چگونه از او حدیث شنیده؟ پس این سند، اشتباه است. ابن جعابی میگوید: هنگامی به بغداد بازگشتم و قضیه را به ابنصاعد گفتم، چنان خشمگین شد که گفت: هر قطعه از گوشت بدنش را به شاخهای از این درخت آویزان خواهم کرد. او مرا رسوا کرده است؛ ولی هنگامی به دفترهایش مراجعه کرد، دید در سند روایت، اشتباه کرده است و سند صحیح این گونه بوده: «عن شیخ غیرالأشج عن ابی زائده.» عنایت کنید که چنین شخصی تنها 300 هزار حدیث درباره اهلبیت علیهم السلام از حفظ است و این گونه نیز دقت نظر دارد؛ امّا بعضی از وی، ناخرسندند. برای مثال، عبدالله بن احمد بن حنبل میگوید: از زمانی که ابنعقدة رشد کرد، احادیث کوفه فاسد شد. ذهبی خود نیز میگوید: ابنعقده مشکلی ندارد جز این که در مذمّت شیخین سخن میگوید و در مجموع، مشکل وی تشیّع اوست(1).
نقل کننده این کتاب از نعمانی، ابوالحسین محمّد بن علی شجاعی است. وی تنها رشته پیوند ما با کتاب غیبت نعمانی است. بااین که او در شمار معاریف نبوده و هیچ گونه توثیقی دربارهاش وارد نشده است.
ما در سلسله روات، افرادی مجهول داریم و مهمل. مجهول کسی است که نام او در کتب رجالی آمده؛ امّا مدح و ذمّ نشده است. مهمل، کسی است که اصلاً نامش در کتاب رجالی نیامده است. بنای آقای نمازی در المستدرکات این است که بسیاری از این روات را گردآورده و در این زمینه، بسیار کوشیده است. از این رو، براساس این تفسیر، شجاعی، فردی مجهول است، چون نامش در رجال آمده است. ولی توثیق نشده.
نجاشی میگوید: «من ابوالحسین را دیدم که کتاب غیبت را برای نعمانی میخواند. شوشتری نیز سخن نجاشی را بیکم و کاست آورده است و چیزی اضافه
1) سیراعلام النبلاء، ج15، ص340.
ندارد.(1)نمازی با صراحت میگوید: «هیچ ذکری از وی به میان نیامده است.»(2)و در ادامه، سخن نجاشی را میآورد.
اکنون محل بحث این جاست که اگر نتوانستیم شخص نامبرده را توثیق کنیم، آیا اصل کتاب نیز، زیر سؤال خواهد رفت یا خیر؟
راه حل
درباره اصل کتاب مشکل نداریم، زیرا نجاشی میگوید: شجاعی به فرزندش وصیت کرده بود کتاب را به من بدهند. اکنون این کتاب نزد من است. یعنی نجاشی اقرار میکند که کتاب نعمانی پیش او است. و خود کارشناس فنّ است و شهادت او بر این که کتابِ یاد شده همان کتاب نعمانی است، انتساب کتاب را به نعمانی، برای ما قطعی میسازد. شوشتری نیز سخنی نقل کرده که شاید به وسیله آن، بسیاری از قضایا برای ما حل شود. وی میگوید: ما اگر به اصول مشهوره و مصنفات معروفه پیشینیان دسترسی داشتیم، میتوانستیم به صحت بسیاری از روایات، حکم کنیم.(3)
توجه کنید. مگر کلینی و دیگران، روایاتشان را از کجا آوردهاند؟ همه برگرفته از اصول اربعه مأئه است که اصول شیعه به شمار میآید. وی در ادامه میگوید: پیشینیان درباره روایت صحیح، اصطلاحی دارند و معاصران، اصطلاحی دیگر.
هنگامی پیشینیان میگویند: روایت صحیح است، بدان معناست که آن خبر معتبر است و از اعتبار خبری برخوردار است و ارتباطی به مخبر آن ندارند. هر چند امکان دارد اعتبار مخبری نیز داشته باشد. این گونه تقسیمبندی روایتها از نظر سند، به صحیح، موثّق، حَسَن و ضعیف را علاّمه حلّی انجام داده است(4)البته قبل از او نیز اموری از این قبیل سابقه داشته؛ ولی به نام ایشان ثبت شده است. سپس این تقسیم بندیها گسترش یافت، به گونهای که میرزای قمی در جلد دوم «قوانین»، ظاهراً آن را به 45 صورت تقسیم میکند.
صحیح، در اصطلاح معاصران به معنای اعتبار مخبری است. یعنی همه رجال سند، امامی عادل باشند. وی در ادامه میگوید: اکثر واسطهها، مشایخ اجازه هستند. همان گونه که امروز از بزرگان، اجازه روایت میگیرند. این اجازه روایت، تشریفاتی است و تنها برای پیوند سلسله سند است. پس از آن میگوید: فلانی به من اجازه داده است و خود نیز از فلانی اجازه گرفته است تا به کتاب کافی میرسند. اکنون فرض کنید در سلسله راویان، واسطه چهارم را نشناختهایم. آیا این موضوع، کافی را از اعتبار میاندازد؟ در واقع، اگر مشایخ اجازه، مشکلی داشته باشند، به خود کتاب لطمه نمیخورد، چون اولاَ، انتساب کافی به کلینی قطعی است و ثانیاً، بسیاری از این روایات، از تألیفات و اصول اصحاب ائمه علیه السلام گرفته شده است. با پذیرش این سخن، مشکلی به وجود نخواهد آمد. به یقین، پیوند نعمانی به بعضی از مشایخ ـ به ویژه ابنعقدة ـ که روایات زیادی از وی نقل میکند، اعتبار زیادی به کتاب میدهد. پس از مجموع سخنان نجاشی و شوشتری به دست میآید که هر چند شجاعی توثیق نشده، امّا در اعتبار و صحت انتساب کتاب، به نعمانی، جای هیچ گونه شک و شبههای وجود ندارد.
نعمانی، فردی ثقه، والا مقام و بلند مرتبه و در شمار علما و فقهای بزرگوار شیعه دوازده امامی است.
دو تن از اساتید وی که از آنها احادیث بسیار نقل کرده است، نزد علمای شیعه، ثقه و معتبر هستند و این خود، اعتبار بیشتری به کتاب میبخشد.
در انتساب این کتاب به نعمانی، جای هیچ گونه تردیدی نیست و کسی منکر آن نشده است. در مجموع، کتاب غیبت نعمانی یکی از معتبرترین منابع ما در مباحث مهدویت به ویژه در مسأله غیبت، به شمار میرود.
به امید اینکه بتوانم مجموعه دیگری از مباحث مهدویت را که در مرکز تخصصی مهدویت قم تدریس کردهام تنظیم و به دوستداران ولایت تقدیم کنم. انشاءالله
والحمد لله رب العالمین
قم ـ نجمالدین طبسی
1.قرآن کریم.
2.نهج البلاغه.
3.ارشاد، مفید، محمدبن محمدبن النعمان، ت413، بصیرتی، قم.
4.احتجاج، طبرسی، احمدبن أبی طالب، قرن ششم نشر اسوة، قم .
5.اثبات الهداة، حر عاملی محمدبن الحسن، ت1104 ه، چاپخانه علمیة، قم .
6.ابقاظ الهجعة، حر عاملی، محمدبن الحسن، ت 1104 ه، دارالکتب العلمیة، قم .
7.اعلام الوری، طبرسی، ابوعلی الفضلبن الحسن، ت548، دارالمعرفة، بیروت.
8.الامامة و التبصرة، قمی ابن بابویه، ت329ه، مدرسة امام مهدی، قم.
9.اثبات الوصیة، مسعودی،علیبن الحسین، ت 346، نشر رضی، قم.
10.اختیار معرفة الرجال «رجال کشی» ابو عمرو محمدبن عمر کشی، ت385 ه، دانشگاه مشهد.
11.استبصار، طوسی، محمدبن حسن، 46 ه، کتابفروشی مرتضوی، تهران .
12.احسن التقاسیم، بشاری، محمدبن احمد بناء مقدسی، ت380 ه، دار احیاء التراث العربی، بیروت .
13.اضواء علی السنة المحمدیة، شیخ محمد ابوریة، دارالمعارف مصر.
14.الانساب، سمعانی، عبدالکریم، تیمی، ت563 ه، دارالکتب العمیة، بیروت .
15.أنساب الاشراف بلاذری، احمدبن یحیی، 279 ه، دارالفکر، بیروت .
16.الایام المکیة، طبسی، نجم الدین، دارالولاء، بیروت.
17.الزام الناصب، یزدی، شیخ علی حائری، المکتبة المرتضویة، تهران.
18.امالی، طوسی محمدبن حسن، ت460 ه، مؤسسه بعثت قم .
19.الاقبال بالاعمال الحسنة، ابن طاووس، سید رضی الدین، ت640، بوستان کتاب، قم.
20.الامام المهدی، شیرازی، سید محمد.
21.امال الأمل، حر عاملی، محمدبن حسن، ت1104 ه، کتابفروشی ا ندلس بغداد.
22.الاصابة، عسقلانی، ابن حجر،ت 852 ه، دارالکتاب، بیروت .
23.ارشاد القلوب، دیلمی، ابومحمد، ت قرن هشتم، مؤسسه اعلمی، بیروت.
24.اعیان الشیعة، عاملی، سید محسن أمین، ت1370 ه، دارالتعارف، بیروت .
25.الأخبار الدخیلة، شوشتری، محمد تقی، ت1412 ه، انتشارات صدوق .
26.الانتصار، علم الهدی، علی بن الحسین، ت436 ه، نشر رضی، قم .
27.امام حسین در مکه، طبسی، نجم الدین، پژوهشکده تحقیقات اسلامی سپاه، قم.
28.الاذاعة، لما کان و ما یکون بین یدی الساعة، قنوجی، بخاری، محمدصدیق، ت1307 ه، دارالکتب العلمیة، بیروت.
29.اسد الغابة، جزری، ابن الاثیرت، 630 ه، چاپخانه اسلامیه، تهران .
30.الاختصاص، مفید، محمدبن محمدبن نعمان، ت413 ه، جامعة مدرسین، قم .
31.الاخبار الطوال، دینوری، احمدبن داود، ت282 ه، چاپ اول، قاهره .
32.بحارالانوار، مجلسی، محمدباقر، ت 1111 ه، مؤسسة وفاء، بیروت .
33.بهجة الامال، علیاری، ملاعلی، ت 1327 ه، چاپخانه علمیه، قم .
34.بصائر الدرجات، قمی، محمدبن حسن، ت290 ه، کتابخانه مرعشی، قم .
35.البلدان، یعقوبی، احمدبن یعقوب، ت284، دار إحیاء التراث، العربی، بیروت.
36.البدایة و النهایة. دمشقی، ابن کثیر، ت774 ه، دارالفکر، بیروت .
37.البیان فی اخبار صاحب الزمان، گنجی شافعی، ت 658، دار إحیاء تراث اهلالبیت، تهران.
38.البیان فی تفسیر القران، خوئی، سید ابوالقاسم، ت 1413 ه، المکتبةالعلمیة، قم.
39.تهذیب الاحکام، طوسی، محمدبن الحسن، ت460 ه، دارالکتب الاسلامیة، تهران .
40.تهذیب التهذیب، عسقلانی، ابن حجر، ت 852، دار الفکر، بیروت.
41.تهذیب الکمال، مزی، ابوالحجاج یوسف، ت742 ه، دارالفکر بیروت .
42.ترتیب الامالی، محمودی، محمد جواد، مؤسسه المعارف الاسلامیه، قم.
43.تبصرة الولی فیمن رای القائم المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، بحرانی، سید هاشم، ت1107، موسسه معارف اسلامی، قم.
44.تاریخ ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد إشبیلی، ت808 ه.
45.تاریخ سیاسی غیبت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، جاسم حسینی، ترجمه سید محمدآیت اللهی، انتشارات امیر کبیر.
46.التهمید، معرفت، محمد هادی، ت 1427 ه، چاپخانه مهر، قم .
47.تحفة الزائر، مجلسی، محمدباقر، ت 1111ه.
48.تاریخ الامم و الملوک، طبری، ابوجعفر، محمدبن جریر، ت310 ه، دارالکتب العلمیة، بیروت .
49.تاریخ الغیبهالصغری، صدر، سید محمد صادق، دارالتعارف، بیروت.
50.تاریخ الغیبة الکبری، صدر، سید محمد صادق، دارالتعارف، بیروت.
51.تاریح حلب،عظیمی، محمد بن علی التنوخی، ت بعد از532 ه.
52.تذکرة الفقهاء، حلی، حسن بن یوسف، ت 726 ه، المکتبة المرتضویة، و چاپ جدید، مؤسسه آل البیت، قم.
53.تدریب الراوی، سیوطی، جلال الدین، ت 911، المکتبة العلمیة، مدینه منورة.
54.تاریخ الخلفا، سیوطی، جلال الدین، ت 911 ه، چاپخانه السعاده، مصر.
55.تأویل الایات الظاهره، استرآبادی، سیدشرفالدین ـ ت قرن دهمـ مدرسه امام مهدی، قم.
56.تلخیص الشافی، طوسی، محمدبن الحسن، ت 460، مکتبة العلمین، النجف الاشرف.
57.تقریب المعارف، حلبی، ابوالصلاح، ت 447 ه، جامعه مدرسین، قم .
58.توحید، صدوق، محمدبن علی بن الحسین، ت 381 ه، کتابخانه صدوق، تهران .
59.تنقیح المقال ما مقانی، عبدالله، ت 1315 ه، چاپ مرتضوی، نجف اشرف، و چاپ الالبیت، قم.
60.تفسیر عیاشی، محمدبن مسعود، قرن سوم و چهارم، المکتبة العلمیة، تهران.
61.تفسیر قمی، علی بن ابراهیم، قرن سوم، کتابفروشی،علامه،قم.
62.تفسیر مجمع البیان، طبرسی، فضل بن حسن، ت 548 ه، إحیا التراث العربی، بیروت .
63.تفسیر الدر المنثور، سیوطی،جلال الدین، ت911 ه، نشر محمدامین دمج، بیروت.
64.تفسیر البرهان، بحرانی، سیدهاشم، ت 1107، اسماعیلیان، قم.
65.تفسیر نور الثقلین، حویزی، عبدعلی بنجمعة، ت 1112 ه، چاپخانه علمیة، قم .
66.تفسیرجامعالبیان، طبری، محمدبن جریر،ت 310 ه، دار المعرفه، بیروت .
67.تفسیر القرآن العظیم ابن کثیر، ابو الفداء دمشقی، ت 774 ه، دارالمعرفة، بیروت .
68.تفسیر المیزان، طباطبائی، سید محمد حسین، ت 1402 ه، دارالکتب الاسلامیة، تهران .
69.تفسیر الکشف و البیان، ثعلبی، ابواسحاق احمد، ت 427 ه،دار إحیاء التراث، العربی، بیروت.
70.تحف العقول، حرانی، حسن بن علی بنشعبة، ت قرن چهارم، جامعه مدرسین،قم .
71.تاریخ بغداد،بغدادی، ابوبکر خطیب، ت 463 ه، دارالکتب العلمیة، بیروت.
72.تاریخ دمشق، ابن عساکر، علیبن الحسن، ت 571 ه، دارالفکر، بیروت .
73.تاریخ الخمیس، دیار بکری، حسین بن محمد المالکی، ت 966 ه، مؤسسه شعبان، بیروت.
74.تاج الموالید، طبرسی، ابوعلی، فضل بن حسن، 548 ه،کتابخانه مرعشی، قم.
75.تذکره الخواص، سبطبن الجوزی، یوسفبن فرغلی، ت 654 ه، مجمع جهانی اهل بیت، تهران .
76.تنزیه الانبیا، علم الهدی، سید مرتضی، ت 436 ه، کتابفروشی بصیرتی، قم .
77.تاریخ یعقوبی، ابن واضح اخباری، ت 284 ه، دار صادر، بیرت.
78.تاریخ قم، قمی، حسنبن محمدبن حسن قمی، ت 378 ه، ترجمه حسن بن علیبن حسن قمی، ت 806، نشر طوسی، تهران.
79.تاریخ الاسلام، ذهبی، شمس الدین، ت 748 ه، دارالکتاب الاسلامی، بیروت .
80.الثاقب فی المناقب، طوسی، ابن حمزة،ت 585 ه، مؤسسه انصاریان، قم.
81.ثواب الاعمال، صدوق محمدبن علیبن الحسین،ت 381 ه، الرضی، قم .
82.جنة المأوی، نوری، میرزا حسین، ت 1320 ه، ذیل بحارالانوار، ج 53.
83.جامع الأصول، ابن الأثیر، مبارکبن محمد شیبانی، ت 606 ه، دار احیاء التراب العربی .
84.جمع الجوامع «الجامع الکبیر»، سیوطی، جلالالدین، ت 911 ه، تصویر از خطی دارالکتب المصریة.
85.جزیرة خضراء، طریقه دار، بوستان کتاب.
86.جمال الاسبوع، ابن طاوس علیبن موسیبن جعفر، ت 664 ه، موسسه اعلمی بیروت .
87.جلوههای پنهان امام عصر، علیپور، حسین، فرهنگ شیعه، قم.
88.جامع احادیث الشیعه، زیر نظر آیهالله بروجردی، ت 1380 ه، مدینة العلم، قم.
89.جواهر الکلام نجفی، شیخ محمدحسن، ت 1266، دارالکتب الاسلامیة تهران.
90.الحاشیة علی مدارک الاحکام، وحید بهبهانی، ت 1205 ه، موسسه آل البیت، قم .
91.حلیة الابرار، بحرانی، سیدهاشم ، ت 1107، موسسه معارف اسلامی، قم.
92.حکومت جهانی حضرت مهدی، ناصر مکارم.
93.حاوی الاقوال و معرفة الرجال، عبدالنبی جزائری.
94.حق المبین فی تصویب المجتهدین.
95.خلاصة الاقوال فی معرفة الرجال، حلی،ت 726، موسسه نشر الفقاهة.
96.خاتمه مستدرک نوری، میرزا حسین، ت 1320 ه، مؤسسه آل البیت، قم .
97.خصال، صدوق، محمدبن علی بن الحسین، ت 381 ه، جامعه مدرسین قم .
98.الخرائج الجرائج راوندی، قطبالدین، ت 573 ه، مؤسسه الامام المهدی قم .
99.چشم اندازی به حکومت جهانی حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، طبسی، نجمالدین، بوستان کتاب قم.
100.دلائل النبوة، بیهقی، احمدبن حسین، ت 458 ه، دارالکتب العلمیة، بیروت .
101.دلائل الامامة طبری، محمدبن جریربن رستم، ت قرن چهارم، مکتبة الرضی، قم.
102.ذکری الشیعة فی احکام الشریعه، شیهد اول محمدبن جمالالدین عاملی، ت 786ه، موسسه آلالبیت قم.
103.الدرجات الرفیعه فی طبقات الشیعة سید علی خانبن السید احمد الحسینی، ت 1130 ه، کتابفروشی بصیرتی، قم.
104.دادگستر جهان
105.دراسات فقهیة فی المسائل الخلافیة، طبسی، نجمالدین، بوستان کتاب، قم.
106.ذرایع البیان فی عوارض اللسان، طبسی شیح محمدرضا، ت 1406 ه.
107.الذریعه الی تصانیف الشیعه، طهرانی، آقا بزرگ، ت 1389 ه، اسماعیلیان قم .
108.رجال برقی (طبقات الرجال) شیخ احمدبن محمدبن خالد البرقی، ت 274 ه، دانشگاه تهران .
109.رجال طوسی، محمدبن الحسن طوسی، ت 460، انتشارات رضی قم.
110.الرحله، ابن بطوطه،محمدبن ابراهیم لواتی، ت 779، دارالکتب العلمیه،بیروت.
111.رجال ابن داود، حلی، علیبن داود، ت بعد 707 ه، دانشگاه تهران .
112.رجال نجاشی (فهرست أسماء و مصنفی الشیعه) جمع احمدبن علیبن العباس نجاشی کوفی ت جامعه مدرسین، قم.
113.رجال مجلسی، محمدباقر، ت1111ه، انتشارات اعلمی، بیروت .
114.روضات الجنات خونساری محمدباقر، ت 1313ه.
115.روضة المتقین، مجلسی، محمد تقی. 1070ه، کوشانپور.
116.ریاض العلماء، أفندی اصبهانی، عبدالله، ت قرن دوازدهم، چاپخانه خیام، قم.
117.روضة الواعظین، نیشابوری، ابن فتال شهید، ت 508 ه، منشورات الرضی قم .
118.روضة کافی،کلینی، محمدبن یعقوب، ت 329 ه، دارالکتب الاسلامیة، تهران .
119.رسائل رجالیه کلباسی، محمدبن ابراهیم، ت 1315، دارالحدیث.
120.رأس الحسین، ابن تیمیه، ت 728، تحقیق السید الجمیلی، دارالکتاب العربی، بیروت.
121.رجال مقارن، طبسی، نجمالدین، گلستان معرفت، قم.
122.ریحانه الادب، مدرس خیابانی، محمد علیتبریزی، ت 1327 ه.
123.سنن ابن ماجه قزوینی، ابن ماجه، ت 275 ه، داراحیاء التراث العربی، بیروت .
124.سنن ابی داود، سجستانی، سلیمان بناشعث، ت 275، داراحیاء السنة النبویة، بیروت.
125.سنن نسائی، ابو عبد الرحمن، سلیمان بن شعیب، ت 303ه، داراحیاء التراث العربی، بیروت.
126.السنن الکبری، بیهقی احمدبن حسین، ت 458، دارالمعرفة، بیروت.
127.سفینة البحار، قمی شیخ عباس، ت 1359 ه، دارالاسوة، قم .
128.سیراعلام النبلاء، ذهبی شمس الدین، ت 748 ه، موسسه الرسالة، بیروت .
129.السرائر، عجلی، ابن ادریس حلی، ت 598 ه، جامعه مدرسین قم .
130.السیرة النبویة ابن هشام. ابو محمد عبدالملک، ت 213 ه، دار احیاء التراث العربی، بیروت .
131.شرح اصول کافی مازندرانی، ملاصالح، ت 1080 ه، داراحیاء التراث العربی، بیروت .
132.شرح نهج البلاغة، ابن ابیالحدید معتزلی، ت 656، دارالکتب العلمیة، قم.
133.الشیعة و الرجعة، طبسی، شیح محمدرضا. ت 1406 ه، انتشارات علامه، قم .
134.شاهنامه فردوسی.
135.شذرات الذهب، ابن عماد حنبلی، ت 1089 ه، دارالفکر، بیروت .
136.الصراط المستقیم الی مستحقی التقدیم، نباطی، زین الدین، ت 877، المکتبة، المرتضویة. النجف الاشرف.
137.صوم عاشورا، طبسی، نجمالدین، انتشارات دلیل، قم.
138.صحیح، بخاری، محمدبن اسماعیل، ت256، دار المعرفة، بیروت.
139.صحیح مسلم، ابو حسین مسلم بنحجاج قشیری، ت 261 ه، مصطفی البابی الحلبی .
140.الصحیح من سیرة النبی صلی الله علیه و آله و سلم، العاملی، سید جعفر، دارالحدیث، قم.
141.صحیفه مهدیة، أبطحی، محمد باقر، مؤسسه امام مهدی،قم.
142.صحیفه سجادیه، تحقیق محمد باقر موحدی، موسسه امام مهدی علیه السلام،قم.
143.صفات الشیعة، ابن بابویه، محمدبن علیبن الحسین صدوق، 381 ه،کانون انتشارات، عابدی تهران.
144.طرائف المقال بروجردی، سیدعلی اصغر جابلقی، ت 1313 ه، کتابخانه مرعشی، قم .
145.طبقات اعلام الشیعة، طهرانی آقابزرگ، ت 1389، اسماعیلیان قم.
146.العقد النضید و الدرر الفرید،محمدبن حسن قمی،ت ، دارالحدیث 1423ه.
147.عقدالدرر فی اخبار المنتظر،مقدسی، یوسفبن یحیی، قرن هفتم، کتابفروشی عالم الفکر قاهره.
148.العدة فی اصول الفقه، طوسی، محمدبن الحسن، ت 440 ه، چاپ ستاره قم .
149.عیون اخبار الرضا صدوق ابو جعفر محمدبن علی بن بابویه، ت 381 ه، کتابخانه طوس، قم .
150.العلل المتناهیة فی الاحادیث الواهیة، ابن الجوزی، ابوالفرج عبدالرحمن، ت 597 ه، دارالکتب العلمیة، بیروت.
151.العرف الوردی فی اخبار المهدی، سیوطی، جلالالدین، ت 911 ه، دارالکتب العلمیة، بیروت .
152.عمدة القاری عینی، بدرالدین، ت 855، داراحیاء التراث العربی.
153.غرر ملوک الفرس.
154.الغیبه طوسی محمدبن الحسن، ت 460، بنیاد معارف اسلامی، قم.
155.الغیبة نعمانی، محمدبن ابراهیم، ت 360ـ کتابخانه صدوق، تهران.
156.الغدیر امینی، شیخ عبدالحسین، ت 1390 ه، دارالکتاب العربی، بیروت .
157.فرائد فوائد الفکر فی الامام المهدی المنتظر، المقدسی، مرعیبن یوسف، ت القرن الحادی عشر، موسسة المعارف، قم.
158.الفتن ابن حماد، ابوعبدالله نعیمبن حماد، مروزی ت 228، درالفکر للطباعة، بیروت.
159.فرائد السمطین فی فضائل المرتضی و البتول و السبطین، جوینی، ابراهیمبن محمد، ت 730 ه، موسسة المحمودی، للطباعة و النشر، بیروت.
160.الفتاوی الحدیثیه، هیثمی، احمدبن حجر، ت 974، چاپخانه التقدم، مصر.
161.الفصول المهمة فی معرفة احوال الائمة، ابن الصباغ، علی بنمحمد مالکی، ت 855 ه، دارالکتب، النجف، و نشر اعلمی، تهران.
162.الفصول المختارة من العیون و المحاسن، للشیخ المفید. للشریف علی بن طاهر دارالمفید، بیروت.
163.فلاح السائل، بن طاوس، علیبن موسیبن جعفر،ت 664 ه، دفتر تبلیغات اسلامی قم .
164.فرهنگ عمید.
165.فرهنگ معین، محمدمعین، نشر امیر کبیر، تهران.
166.الفتوح، ابن اعثم الکوفی، ابو محمد، احمد، ت، 314ه، دارالکتب العلمیة، بیروت.
167.فهرست ابن ندیم. ابوالفرج محمدبن اسحاق، ت380 ه، دارالکتب العلمیة.
168.فهرست طوسی، محمدبن الحسن، ت461. جامعه مدرسین، قم.
169.فصل نامه انتظار، مرکز تخصصی مهدویت، قم.
170.الفوائد الرجالیة، رجال السیدبحرالعلوم، طباطبائی، سید مهدی، ت 1212 ه، مکتبة الصادق، تهران.
171.قاموس الرجال، تستری، شیخ محمد تقی، ت 1412 ه، جامعه مدرسین قم .
172.القاموس المحیط. فیروز آبادی،محمدبن یعقوب، ت. 817ه، موسسه الحبلی، قاهره.
173.قادتنا میلانی سیدهادی. ت1395ه.
174.قصص الانبیاء راوندی، سعیدبن هبة الله، ت 573ه، مؤسسه هادی.
175.القول المختصر فی علامات المهدی المنتظر هیثمی، احمدبن حجرت، ت 974ه.
176.الکافی کلینی، محمدبن یعقوب، ت 329 ـ دارالکتاب الاسلامیة، تهران.
177.الکافی الفقه ـ حلبی، ابوالصلاح، ت 447، کتابخانه امیرالمومنین علیه السلام، اصفهان.
178.الکامل فی الضعفا، ابن عدی، احمدبن عبدالله، ت 365ه، دارالفکر، بیروت.
179.الکامل فیالتاریخ ابن اثیر، محمدبن عبدالکریم، ت 630ه، دارصادر بیروت.
180.کلیات فی علم الرجال، سبحانی، شیخ جعفر، نشر جامعه مدرسین قم.
181.کنزالفوائد، کراجکی، محمدبن علوی، ت 449، دارالاضواء، و کتابخانه مصطفوی، قم.
182.کشف الأستار، نوری، میرزا حسین، ت1320 ه، کتابفروشی نینوی، تهران .
183.کشف الغمة، اربلی، علیبن عیسی، ت 692 ه، مجمع جهانی اهل بیت، تهران .
184.کفایة الموحدین، سبزواری.
185.کنزالعمال، متقی هندی، علاء الدین بن حسام، ت975، موسسه الرسالة، بیروت.
186.کشف الحجة لثمرة المهجة، ابن طاوس، رضیالدین علیبن موسی، ت 664ه، چاپخانه حیدریه، نجفاشرف، 1370ه.
187.الکنی و الألقاب، قمی، شیخ عباس، ت1359 ه، کتابخانه صدر، تهران .
188.لؤلؤة البحرین فی الاجازات و تراجم رجال الحدیث، بحرانی، شیخ یوسف، ت 1186، موسسه الالبیت.
189.معالم العلماء، ابن شهر آشوب محمدبن علی، ت 588 ه، چاپخانه حیدریة نجف اشرف.
190.منتخب الانوار المضیئة، نیلی نجفی، سیدبهاالدین، ت موسسه امام هادی، قم.
191.مستطرفات السرائر، حلی، ابن ادریس، ت 598ه، انتشارات جامعه مدرسین، قم.
192.المزار الکبیر، ابن المشهدی، محمدبن جفعر، ت573 ه، موسسه النشر الاسلامی قم.
193.معجم البلدان، یاقوت حموی، ابوعبدالله، ت 666 ه، دار احیاء، التراث العربی، بیروت .
194.الملاحم والفتن (التشریف بالمتن فی التعریف بالفتن) ابن طاووس ابوالقاسم علیبن موسیبن جعفرص664، (نشر موسسه صاحب الامر)
195.موسوعة العتبات. خلیلی، جعفر، موسسة الاعلمی، بیروت.
196.مراصد الاطلاع علی اسماء الأمکنة و البقاع، بغدادی، عبدالمؤمن من عبدالحق، ت739ه، إحیاء الکتب العربیة.
197.معجم رجال الحدیث، خوئی، سید ابوالقاسم، ت1412 و، دارالزهرا در بیروت.
198.منتهی المقال، معروف برجال أبی علی، حائری، ت1216 ه، شیخ محمدبن اسماعیل، موسسة آلالبیت قم.
199.المغنی، مقدسی، ابومحمد، عبدالدین احمد، ت 541 ه، عالم الکتب بیروت .
200.المعجم الکبیر، طبرانی، سلیمانبن احمد، ت360 ه، دار احیاء التراث العربی، بیروت .
201.المعجم الصغیر، طبرانی، سلیمانبن احمد، ت360، دارالکتب العلمیة بیروت.
202.المعارف، دینوری، عبداللهبن مسلم،ت 276 ه، دارالکتب، مصر، 1960 ه.
203.مختصر بصائر الدرجات حلی، شیخحسنبن سلیمان، چاپخانه حیدریه، نجفاشرف.
204.مهدی موعود. دوانی، شیخ علی، چاپخانه اسلامیة تهران.
205.مسائل و ردود، خوئی، سیدابوالقاسم، ت 1412 ه، موسسه العروة الوثقی .
206.المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، ابوعبدالله، ت 405 ه، دارالمعارف النظامیة حیدرآباد.
207.مستدرک الوسائل، نوری، میرزا حسین، ت1320، مؤسسه آلالبیت قم.
208.المصنف، صنعانی، عبدالرزاقبن همام، ت 211 ه، دار إحیاءالتراث العربی.
209.المصنف، ابنابی شیبة، ت 235 ه، دار الفکر، بیروت .
210.منتخبالاثر، صافی، شیخ لطف الله.
211.مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی، شیخ علی، ت 1405 ه، چاپخانه حیدری، تهران .
212.مقباس الهدایة، مامقانی، شیخ عبدالله، ت 1361 ه، مؤسسه آل البیت قم .
213.المختصر فی احوال البشر (تاریخ ابی الفداء)، اسماعیل أبی الفدا، ت دارالمعرفة، بیروت.
214.المسند، احمدبن محمدبن حنبل، ت240ه، دارالفکر، بیروت.
215.المحلی، ابن حزم، علیبن احمد. ت 456، دارالافاق الجدید، بیروت.
216.معجم الادبا، یاقوت حموی، ابوعبدالله رومی بغدادی، ت 626 ه، دارالفکر، بیروت .
217.المعجم الموحد، دریاب، شیخ محمود، مجمع الفکر الاسلامی، قم.
218.مجمع البحرین، طریحی، ت 1085ه، المکتبة المرتضویة، تهران.
219.معجم احادیث الامام المهدی،طبسی و جمعی از محققین. مؤسسه المعارف الاسلامیة، قم.
220.ملحق منهاج الصالحین، خوئی، سید ابوالقاسم، ت 1412، دارالزهراء، بیروت.
221.المهذب، طرابلسی، ابن البراج، ت 481 ه، جامعة مدرسین قم .
222.مختلف الشیعة، علامه حلی، الحسنبن یوسف، ت 726 ه، دفتر تبلیغات اسلامی .
223.المختصر النافع محقق حلی، ابوالقاسم نجمالدین،ت 676، مصطفوی، قم.
224.مشرعة البحار، محسنی، محمد آصف افغانی.
225.مقابس الانوار، دزفولی، شیخ اسدالله تستری.
226.مصباح الزائر، ابن طاووس، سیدعلیبن موسی، ت 664 ه، موسسه آل البیت قم .
227.المسلک فی اصول الدین. محقق حلی، ابوالقاسم جعفربن حسن، ت 676 ه، استان قدس رضوی .
228.مسند أبی یعلی، احمدبن علی التمیمی، ت 307 ه، دارالمأمون للتراث .
229.المناقب آل ابیطالب، ابن شهرآشوب، ت588 ه، کتابفروشی علامه قم .
230.مدخل التفسیر لنکرانی، شیخ محمد فاضل، 1429 ه، دفتر تبلیغات اسلامی قم .
231.مقدمة ابن خلدون، عبدالرحمنبن محمد الاشبیلی، 808 ه، دارالقلم، بیروت .
232.مدینة المعاجز، البحرانی، سیدهاشم، ت1107 ه، مؤسسه معارف الاسلامیة، قم .
233.مجموعة فتاوی الغزالی، ابوحامد، ت 505 ه، المکتبة التوفیقیة، مصر.
234.الملل و النحل، شهرستانی، محمدبن عبدالکریم، ت548 ه، منشورات، الرضی، قم .
235.مروج الذهب، مسعودی، علیبن الحسین، ت 346 ه، دارالکتب العلمیة بیروت .
236.مجمع الزوائد، هیثمی، علیبن ابیبکر، ت 807 ه،دارالکتاب الاسلامی، بیروت.
237.ملاذالاخیار، مجلسی، محمدتقی، ت 1070، کتابخانه مرعشی، قم.
238.مستطرفات المعالی من علم الرجال، نمازی، شیخ علی، ت 1405، موسسه نبأ، تهران.
239.مجمع المسائل، گلپایگانی، سیدمحمدرضا، ت، دارالقران الکریم، قم.
240.مجله خُلَق، مؤسسه فرهنگی الهدی، قم.
241.مشاهیر دانشمندان اسلامی، رازی، شیخ محمد 1420 کتابفروشی اسلامیة تهران.
242.منظومة ویس و رامین
243.معجم المولفین ـ عمر رضا کحالة دار احیاء التراث العربی، بیروت.
244.مختصر کتاب البلدان، ابن الفقیه، احمدبن محمد همدانی، ت 365 ه، دار احیاء التراث العربی، بیروت.
245.معالم المدر ستین، عسکری، سیدمرتضی 1428، مؤسسه البعثة، تهران.
246.مشیخة الفقیه، الصدوق، محمدبنعلی بن الحسین، ت 381 ه، دارالکتب الاسلامیة تهران .
247.منتخب الانوار المضیئة، نیلی سید علیبن عبدالکریم نجفی بعد از 830 موسسه امام هادی قم.
248.نهایة الارب فی فنون الادب، نویری، احمدبن عبدالوهاب، ت 732 ه، الهیئة المصریة للکتاب .
249.النجوم الزاهرة، الأتابکی، یوسفبن تغری، ت 874 ه، دارالکتب العلمیة، بیروت.
250.النجم الثاقب، انوری، میرزا حسین، ت 1320ه.
251.نشانههائی از دولت موعود، طبسی، نجمالدین، بوستان کتاب، قم.
252.نهجالخلاص، فتلاوی، مهدی حمد. دارالمحجة البیضاء، بیروت.
253.نورالأبصار، شبلنجی، مؤمنبن حسن، ت 1290 ه .ق، دارالفکر، بیروت.
254.نقدالرجال. تفرشی، سید مصطفی حسینی، قرن یازدهم، مؤسسه آلالبیت علیهم السلام، قم.
255.النهایة، فی مجرد الفقه و الفتوی، طوسی، محمدبن الحسن، ت 460 ه .ق، انتشارات قدس، قم.
256.النهایة، فی غریب الحدیث، جزری، مبارکبن محمد، ت 606، اسماعیلیان، قم.
257.الوافی، فیض کاشانی، محمد محسن، ت 1090 ه .ق، کتابخانه امیر المؤمنین علیه السلام، اصفهان.
258.وفیات الاعیان، ابن خلکان، احمدبن محمد، ت 681 ه .ق، دارالثقافه، بیروت.
259.وقعة صفین، منقری، نصربن مزاحم، ت 212 ه .ق، کتابخانه مرعشی، قم.
260.وسائل الشیعة، عاملی، محمدبن الحسن، ت 1104 ه .ق، مؤسسه آلالبیت، قم.
261.الوسیلة الی نیل القضیلة، طوسی علیبن حمزة، ت 566 ه. ق، کتابخانه مرعشی. قم، مؤسسه آلالبیت، قم.
262.ینابیع المودة، القندوزی، سلیمانبن ابراهیم، حنفی، ت 1294 ه ق، کتابفروشی محمدی، قم.
«اماکن»
آذربایجان، 283
آرمگدون، 112- 114- 133- 138
اردهال، 331- 335
ارمنستان، 283
ارمنیه، 308
اسرائیل، 114
اصفهان، 304- 305- 308- 334- 360- 361- 362- 363- 374
اهواز، 223- 275- 281- 284- 287
ایران، 112
بربر، 123- 429- 466
بغداد، 141- 257- 260- 291
بلخ، 374
بیت المقدس، 123- 127- 363
تفلیس، 345
جحفه، 284
جزادالشرایط، 467
جزیره خضراء، 106- 172- 260- 261- 412- 413- 418- 420- 432- 433- 450- 451- 463- 466- 467-
جلنبادان، 308
جمر، 308
جیحون، 115
چین، 123
حاضره، 467
حصن محسن، 467
حلوان، 170
حلّه، 91
خراسان، 24- 326- 362- 374
خولان، 386
رُم، 220
روسیه، 112
ری، 283، 326
ریّه، 467
زاهره، 445
الزقاق، 467
زوراء، 283
ساوه، 304- 305- 308
سرداب سامراء، 90- 91- 92- 93- 95- 97- 102- 105- 106- 109
سروسی، 283
سَکَن، 308
سمرقند، 115
سودان، 112
سوق حکمة، 223 سیستان،149- 374
شام، 358
شبه جزیره اندلس، 416- 429
شفره، 237
صفا و مروه، 286- 289
صَفَت، 467
طائف، 281- 285
طالقان، 283
طبرستان، 334
طنجه، 467
عراق، 24- 112- 113- 138- 240- 271- 275- 283- 284- 286- 287- 374
عرفات، 281- 285
عسفان، 284
فلسطین، 112- 114- 138- 353
قرقیسیا، 112- 113- 114- 115- 117- 122- 123- 124- 128- 132- 133- 134- 138
قزدان، 308
قسطنطنیه، 103- 104
قصر عبدالکریم، 468
قصر کتامه، 468
قفقاز، 112
قم، 24- 163- 304- 305- 306- 307- 308- 309- 310- 312- 313- 315- 318- 319- 325- 328- 329- 330- 331- 333- 334- 335- 339- 340- 341- 342- 343- 344- 345- 346- 378- 379- 504
کاشان، 306- 307
کربلا، 190
کَش، 24
کُمکُم، 307
کُمُندان، 305- 379
کمیدان، 308
کوفه، 103- 104- 241- 242- 244- 283- 305- 328- 331- 345
لبطیط، 468
لیبی، 112
مالقه، 466- 468
مالون، 308
مدینه منوره، 106- 107- 125- 217- 237- 238- 264- 275- 284- 287- 345- 253
مرو، 374
مزدکان، 306
مسجد براثا، 575
مسجد سهله، 242
مسجد کوفه، 399
مکّه، 103- 104- 105- 161- 275- 280- 282- 287- 429
ممجان، 308
منی، 281- 285
نجف، 238، 283، 429 نیشابور، 334
وراردهار، 331- 335
هَمْدان، 386
یمن، 125- 379
«اعلام»
آخوند خراسانی، 65- 267
آیتالله العظمی وحید خراسانی، 397- 401
آیتالله اشتهاردی، 573
آیتالله العظمی بروجردی، 188
آیت الله العظمی خوئی، 21- 22- 23- 24- 26- 27- 28- 29- 30- 31- 32- 70- 75- 75- 77- 81- 98- 99- 101- 134- 145- 146- 151- 176- 180- 195- 196- 204- 240- 265- 268- 269- 270- 290- 291- 292- 300- 351- 359- 383- 402- 405- 406- 441- 442- 452- 477- 478- 516- 520- 535- 542- 543- 544- 546- 547- 572- 575
آیتالله العظمی گلپایگانی، 267
آیتالله العظمی میلانی، 402
آیتالله جعفر سبحانی، 146- 188
آیتالله صافی، 175- 188- 208- 294- 295
آیتالله مکارم شیرازی، 63- 66- 362- 372- 373
ابا اسحق، 276- 277- 278- 279- 290
ابراهیم بن مهزیار، 275-297-290-291-292-293-294-295-298
ابن ابی شیبه، 348
ابن اثیر، 90- 230- 351- 353
ابن ادریس، 70- 537
ابن الفضائری، 50- 71- 77- 150- 477
ابن المشهدی، 97- 98- 99- 101- 102- 397- 398- 399- 400- 402- 406- 407
ابن بابویه، 502- 503- 504- 505- 506- 507- 508- 509- 511- 512- 513- 514- 524- 534- 563
ابن تیمیه، 91
ابن جوزی، 513
ابن حبان، 116
ابن حبّان، 359
ابن خلدون، 91
ابن خلکان، 91
ابن داود، 22- 154- 269
ابن سعد، 121 ابن شهر آشوب، 28- 129- 144- 270- 521- 524-
ابن طاووس، 58- 119- 124- 266- 295- 395- 397- 398- 399- 403- 404- 408- 438- 538
ابن عباس، 293
ابن عقده، 74- 574
ابن فتال نیشابوری، 144
ابن قولویه، 32- 260- 293
ابن کثیر، 91- 125- 221- 352- 356
ابن ولید، 293، 565
ابن هوذه، 571
ابن یونس، 117
ابو ربیع شامی، 231
ابوالطفیل، 368
ابوالقاسم حسین بن روم، 254- 514- 534- 535
ابوبکر، 159- 160- 168
ابوخالد کابلی، 32- 45- 64- 385
ابوداود، 116
ابوذر، 351
ابوسعید قمی، 548
ابوعلی النیشابوری، 116
ابوعلی حائری. 148- 150- 151- 177- 191
ابوعلی کوفی، 574
ابوعمرو عثمان بن سعید، 253
ابومحمد الحسن بن احمد المکتب، 256- 257
ابومحمد حسن بن محمد دیلمی، 173
ابوموسی اشعری، 304
ابوهریره، 366
احمد بن ابراهیم بن احمد، 387
احمد بن ادریس، 518
احمد بن اسحاق، 162- 163- 170- 171
احمد بن اسماعیل سمکه، 290
احمد بن حنبل، 115- 121
احمد بن طاهر قمی، 181
احمد بن عیسی وشا، 181
احمد بن قیس، 304
احمد بن محمد بن یحیی العطار، 185
احمد بن هلال عبرتائی، 476- 477- 478
احمد بن یوسف، 380
استرآبادی، 291
اسماعیل بن مرار، 229
اشحط، 244
اصبغ بن نباته، 358- 385- 386
امام خمینی(ره)، 29- 145- 396
انباری، 437- 444- 457
بخاری، 149
بخت النصر، 41- 169- 212- 363
بُرسی، 384
بشار عواد، 576
بشر بن سلیمان نخّاس، 145- 148
بنی شیصبان، 282
بهبودی، 541
تمیم داری، 351- 352- 353- 354- 356
ثعلبی، 193
جابر بن عبدالله انصاری، 143
جبرئیل بن احمد فاریابی، 24
جعفر بن حمدان حصینی، 275
جعفر بن مسعود، 21- 22
جعفر کذاب، 260
حبابه والبیه، 143
حسن بن احمد مالکی، 520
حسن بن علی زعفرانی، 387
حسن بن محمد بن حسن قمی، 307- 308- 313- 317
حسن بن محمد بن سماعه صیرفی، 26
حسین بن ابراهیم قزوینی، 387
حضرت آدم علیه السلام، 526
حضرت ابراهیم علیه السلام، 40- 556
حضرت ادریس علیه السلام، 39- 556
حضرت اسماعیل صادق الوعد علیه السلام، 41
حضرت الیاس علیه السلام، 41
حضرت دانیال علیه السلام، 41
حضرت سلیمان علیه السلام، 41
حضرت شعیب علیه السلام، 40
حضرت صالح علیه السلام، 33- 34- 40- 556
حضرت عبدالعظیم حسنی، 44- 48- 64
حضرت عزیر علیه السلام، 41
حضرت عیسی علیه السلام، 41- 557
حضرت لوط علیه السلام، 41
حضرت موسی علیه السلام، 40- 165- 202- 203- 204- 249- 556
حضرت نوح علیه السلام، 39
حضرت یوسف علیه السلام، 40- 208- 556
حمزه بن القاسم، 519
حنان بن سدیر، 27
حویزی، 175- 197
حیدر بن محمد سمرقندی، 22
خراسانی، 72- 73- 386
خصیب، 284- 287
خطیب بغدادی، 540
خواجه نصیرالدین طوسی، 57
دجال، 348- 356- 357- 358- 360- 361- 362- 363- 364- 365- 366- 367- 368- 371- 372- 373- 375- 376
دولابی، 117
دینوری، 307
ذهبی، 91- 115- 116- 120- 121- 125- 349- 350- 380- 541- 576- 577- 578
رشیق حاجب المادرانی، 93- 94- 95
رفید، 240
رمیله، 231
زبیدی، 112
زکریا، 165- 166
سدیر بن حکیم بن صهیب صیرفی، 27
سعد بن عبدالله اشعری قمی، 158- 159- 160- 171- 176- 177- 199- 514- 515- 517
سعد بن هبة الله راوندی، 173
سفیانی، 117- 118- 122- 123- 124- 237- 375- 376
سمعانی، 90- 99- 102- 541
سهل بن زیاد، 137
سید ابوالحسن اصفهانی، 271
سید بحرالعلوم، 434
سید حسنی، 243- 334- 335- 336- 337- 338- 342
سید شرف الدین علی حسینی استرآبادی، 173
سید شمس الدین، 420- 421- 422- 423- 424- 425- 426- 427- 428- 429- 453- 455- 457- 458- 459- 460- 461
سید علی نیلی نجفی، 173
سید فخرالدین، 414
سید محسن امین، 92- 401- 402
سید محمد صدر، 361- 372- 373- 375- 379
سید مرتضی، 266
سید مرتضی، 403- 408- 409- 410
سید هاشم بحرانی، 144- 174
سیدعلی بن عبدالحمید، 241
سیف بن عمیره، 382- 383
سیوطی، 193
شاه طهماسب صفوی، 432
شریف رضی، 404
شمعون، 142- 152
شهرستانی، 354
شهید اول، 401- 507- 508
شهید ثانی، 175- 383
شیخ آقا بزرگ تهرانی، 99- 100- 101- 128- 317- 341- 401- 431- 435- 441- 446- 447- 522- 533- 569
شیخ جعفر کاشف الغطاء، 261- 412- 456
شیخ حر عاملی، - 55- 57- 58- 60- 61- 68- 102- 173- 319- 401- 434- 441- 442- 569
شیخ زین الدین، 413- 414- 429- 432
شیخ صدوق، 17- 18- 21- 23- 40- 46- 63- 140- 142-
155- 158- 172- 178- 180- 253- 255- 256- 257- 274-275-280- 290- 292- 293- 295- 296- 299- 314- 356- 358- 364- 477- 502- 503- 504- 507- 514- 532- 533- 534- 536- 539- 541- 545- 546- 548- 549- 550- 557- 560
شیخ طبرسی، 61- 62- 172- 194- 253- 270
شیخ طوسی، 16- 21- 22- 23- 24- 26- 74- 95- 129- 130- 133- 144- 149- 199- 262- 266- 269- 274- 283- 359- 380- 382- 383- 386- 477- 480- 507- 512- 514- 515- 518- 523- 534- 537- 563- 572
شیخ عباس قمی، 210- 341- 401- 402- 440- 405
شیخ عبدالرحیم حنفی، 415
شیخ محمد کوفی، 271
شیخ مفید، 58- 61- 62- 261- 262- 268- 269- 270- 341- 408
صائد بن صید، 360- 364
صاحب بن عباد، 315
صخر بن حرب، 123
صعصعة بن صوحان، 357
طریحی، 30- 363- 361- 513- 514
عامر بن واثله، 143
عامر شعبی، 350
عایشه، 164
عبدالباقی بن یزداد بن عبدالله بزاز، 184
عبدالجلیل قزوینی، 92
عبدالله بن جعفر حمیری، 518
عبدالله بن لهیعه، 120- 121- 122
عبدالله بن محمد ثعالبی، 184
عجلی، 359
عسقلانی، 351- 360
عقبة بن خالد، 475
علامه امینی، 92- 384
علامه بحرالعلوم، 261- 262
علامه حلی، 29- 74- 75- 77- 78- 195- 290- 477
علامه طباطبایی، 261- 312- 452
علامه عسکری، 93- 351
علامه کمرهای، 523
علامه مجلسی، 15- 24- 46- 47- 48- 49- 50- 51- 61- 63- 65- 66- 69- 74- 80- 83- 84- 85- 86- 101- 102- 107- 108- 109- 131- 132- 133- 145- 172- 174- 242-
259- 260- 264- 265- 290- 299- 314- 317- 318- 319- 338- 354- 360- 370- 384- 397- 401- 402- 403- 408- 412- 413- 432- 433- 442- 443- 448- 449- 452- 480- 484- 508- 521- 524- 525- 544
علی بن ابراهیم، 32- 265- 520
علی بن ابی حمزه بطائنی، 76
علی بن احمد بندنیجی، 78
علی بن حمزه طوسی، 173- 199
علی بن فاضل، 438- 440- 442- 443- 449- 455- 457- 459- 460- 461- 462- 463
علی بن محمد سمری، 254
علی بن موسی بن جعفر کمیذانی، 520
علی بن مهزیار، 263- 274- 275- 280- 281- 282- 284- 287- 290- 294- 295- 298
علی دوانی، 373
عمر بن خطاب، 127- 160- 168- 349- 351- 352
عمر بن قیس، 231
عیسی بن خشاب، 231
غفاری، 176- 179- 180- 550- 551
فاطمه بنت قیس، 349
فضل ابن یحیی طیبی، 413- 414- 432- 438- 441- 442- 449-
فیض کاشانی، 62- 106- 108- 253- 409
قاضی نورالله شوشتری، 435
قطب الدین راوندی، 93
قمسارة بن لهراسب، 318
قندوزی، 175
کشی، 25- 149- 150- 154- 291- 323- 383
کعب الاحبار، 355-
کفعمی، 545
کلینی، 129- 153- 256
کمال الدین انباری، 448
گریس هادس، 114
مامقانی، 21- 22- 24- 25- 27- 76- 86- 127- 149- 150- 154- 155- 175- 180- 190- 290- 349- 352- 353- 359- 388- 539- 572
مأمون رقی، 72
محدث جزایری، 56
محدث نوری، 52- 53- 55- 56- 58- 92- 100- 101- 102- 259- 261- 262- 266- 314- 315- 316- 317- 398- 399- 401- 402- 429- 438- 446- 508- 521- 522- 543
محقق اربلی، 57- 61- 92
محقق بحرانی، 442- 448- 449- 457
محقق داماد، 56- 57
محقق شوشتری، 21- 25- 70- 76- 126- 127- 128- 146- 147- 176- 178- 179- 196- 204- 268- 293- 300- 352- 353- 443- 448- 454- 538- 563- 564- 566
محقق کرکی، 432
محمد بن ابراهیم بن اسحاق طالقانی، 195
محمد بن ابی عبدالله کوفی، 297- 298
محمد بن بحر شیبانی، 140- 141- 143- 144- 148- 150- 154- 155- 180- 182
محمد بن جریر طبری، 142- 145
محمد بن حسان رازی، 77
محمد بن سنان 135- 136
محمد بن عبدالله ظهری، 147
محمد بن عثمان، 253- 534
محمد بن علی بن محمد بن حاتم نوفلی، 180
محمد بن مسعود، 23
محمد بن موسی بن متوکل، 563
محمد بن وهبان، 387
محمد بن یحیی العطار، 517
محمد تقی موسوی اصفهانی، 63
محمد حنفیه، 80
مرحوم آیتالله طبسی، 539
مزی، 359
مظفر بن جعفر علوی، 21
معاویة بن ابی سفیان، 126
معلی بن خنیس، 30- 358
مقدس اردبیلی، 434
مقدسی شافعی، 220
ملا خلیل قزوینی، 130
موسی بن جعفر بغدادی، 25
مومن الطاق، 32
میرداماد، 573
میرزا عبدالله افندی، 521
نائینی، 267
نجاشی، 26- 129- 130- 154- 176- 178- 477- 507- 512- 516- 519- 520- 523- 536- 546- 569- 580
نرجس خاتون، 140- 141- 147- 151- 152- 155
نزال بن سبره، 356- 357- 359- 360
نسائی، 116- 121
نعمانی، 380- 568- 569- 570- 574- 580- 582-
نعیم بن حماد، 115- 116- 117- 118- 119- 120- 122- 124
نفس زکیه، 234
نمازی شاهرودی، 52- 95- 147- 148- 175- 180- 313- 359- 539- 574
نهاوندی، 438- 440
وحید بهبهانی، 24- 26- 147- 148- 175- 434
هارون مکی، 73
هشام بن حکم، 31- 32
یاقوت حموی، 90- 304- 363- 378- 466
یشوعا، 142
یمانی، 79- 378- 382- 385- 386
یونس بن کلیب، 236
«اشعار»
بفرمود عهد قم و اصفهان، 306
تری المحبین صرعی فی دیارهم، 513
زگرگان و ری و قم و صفاهان، 307 «فهرست آیات»
آلم غُلِبَت الرّوُم، 191
أَخَافُ أَن یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ، 209
أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدَاً یَرْتَعْ وَیَلْعَبْ، 208
اقتربت الساعة و انشقّ القمر، 283
إِلاَّ أَن تَأْتِیَهُمْ سُنَّةُ الاَْوَّلِینَ، 37
إِنَّ اللَّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْم، 342
اِن أوهن البیوت، 192
إِنَّ مَعَ العُسرِ یُسراً، 222
إن نشأ ننزّل علیهم من السماء، 86
إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ، 452
أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ، 74
أیّکم یأتینی بعرشها، 365
ثُمَّ رَدَدْنَا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ، 289 ـ 366
حم، عسق، 191
سُنَّةَ اللهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ فِی عِبَادِهِ، 38
سُنَّةَ اللهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلُ، 37 ـ 38
سُنَّةَ مَن قَدْ أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ مِن رُّسُلِنَا، 37
طه، 191
فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ، 167
فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوی، 165 ـ 201
فإذا جاء أجلهم لا یستاخرون ساعة، 84
فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا قَالُوا آمَنَّا بِاللهِ، 160
فَهَلْ یَنظُرُونَ إِلاَّ سُنَّتَ الاَْوَّلِینَ، 37
قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی، 418
قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّهِ، 210
کهیعص، 165 ـ 190 ـ 192 ـ 193 ـ 194 ـ 195 ـ 197
لاَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَقَدْ خَلَتْ سُنَّةُ الاَْوَّلِینَ، 37
لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللهَ جَهْرَةً، 167
و من یتوکّل علیالله فهو حسبه، 278
واخْتَارَ مُوسَی قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلاً لِمِیقَاتِنَا، 167
والشمس وَ ضُحاها، 192
وَالفجر وَلَیال عَشر، 191
وَالنجم و الشجَرُ یَسجُدان، 191
وَقَدْ أُمِرُوا أَن یَکْفُروا بِهِ، 74
وَکَانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ، 212
یَعْمَلُونَ لَهُ مَا یَشَاءُ مِن مَّحَارِیبَ، 210 «فهرست روایات»
إنَّ لِلقائِمِ مِنّا غَیبةً یطولُ أمَدُها، 13- 20
إنَّ اللهَ إذا کَرِهَ لَنا جِوارَ قوم، 14
إذا غَضِبَ اللهُ (عزوجل) عَلی خَلقِهِ، 14
إنَّ للقائمِ غَیبَةٌ، 15- 16
لابُدَّ لِلْغَلامِ مِنْ غیبة، 16
و أمّا عِلَّةُ ما وَقَعَ مِنَ الغَیْبَةِ، 17
یَقُومُ القائمُ وَ لَیسَ لاَِحَد فی عُنَقِهِ عَهْدٌ، 17
ما بال أمیرالمؤمنینَ علیه السلام لَمْ یُقاتِل مُخالِفیهِ، 18
إِنّ لِصاحِبِ هذا الأَمْرِ غَیبَةً لابُدَّ مِنها، 18
إن الله إذا أحبَّ عبداً غَتَّهُ بالبلاء، 28
إنّی لأطوف حول الکعبة، ص28
سدیر عصیدةٌ بکلّ لون، 30
فضرب بالکتب الأرض، ص31
یا سدیر! ألزمِ بیتک و کن حلساً، 31
إنّ سُنَنَ الأنبیاء علیهم السلام بِما وَقعَ بهم مِن الغَیبات، ص33
إنّ صالحاً علیه السلام غابَ عنْ قومِه زماناً، 33
فیالقائم سنّة مِن موسی بن عمران علیه السلام، ص34
إنّ فی صاحب هذا الأمرِ سنناً مِن سُنن الأنبیاء، 34
فی القائم منّا سننٌ من الأنبیاءِ، 35
فی صاحب هذا الأمرِ سُنَنٌ مِن أربَعَةِ أنبیاء، 35
إنَّ ابنی هذا فیه شَبهٌ مِن خمسة أنبیاء، 36
لا یحلّ لکم ذکره باسمه، 44- 48- 64
لا یسمّیه باسمه إلاّ کافر، 44- 50- 61- 64
قد عرفتَ إنقطاعی إلی ابیک و أُنسی به، 45
إنّ أبا محمّد علیه السلام بعث إلی بعض، 46- 59
الخَلَف من بعدی الحسن، 47
إن دللتَهم علی الإسم أذاعوه، 47
لا یحلّ ذکره باسمه، 48
لا تحلّ لکم تسمیته، 48
فسأل عمر، امیرالمؤمنین علیه السلام عن المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، 49
لا یُری جسمُه و لا یسمّی اسمُه، 50
ملعونٌ، ملعونٌ، مَن سمّانی فی محفل من الناس، 52
یا جندل! اوصیائی من بعدی، 53
و لکن ابنه الحجّة یغیب عنهم، 53
لا یسمّی حتّی یظهرهالله تعالی، 54
إسمُه إسمی او سمیّی، 54
من مات و لم یعرف امام زمانه، 56
إذا وضعت المیّت فی لحده، 58- 59
وجّه إلی مولای ابو محمّد علیه السلام، بکبش، 60
سئل عن إتیان قبر الحسین علیه السلام، 60
اللهّم إنّی اُشهدک و أشهد ملائکتک المقرّبین، 60
والله! لا یخرج واحد منّا قبل خروج القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف، 68
مَثَلُ خروج القائم منّا أهلالبیت، 69
من خرج من آل محمّد صلی الله علیه و آله و سلم، 70
یابن رسول الله لکم الرأفة والرحمة، ص72
کلُّ رایة تُرْفَعُ قبل قیامِ، 73- 82
کلُّ رایة تُرفَعُ قبلَ رایة القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف، 76
لانّه یدعو إلی الحق، 79
لیس فی الرایات رایة أهدی من رایة الیمانی، 79
کأنّی بقوم قد خرجوا بالمشرق، 79
لو أنّ عبداً زنجیاً تعصّب لنا أهلالبیت، 80
لا تقولوا: «خَرَجَ زید»، 80
کلّنا قائم بأمرالله، 82
الناس صاروا بعد رسولالله، 82
ذکرنا عنده ملوک آل فلان، 83
ما خرج و لا یخرج مِنّا أهل البیت، 84
خمس علامات قبل قیام القائم، 85
ثم یظهرالمهدی بمکّة، 103
لأی علّة وضع الله الحجَر فی الرکن، 104
لابّد لصاحب هذا الأمر من غیبة، 106- 264
جلالتک تمنعنی من مسألتک، 107
للقائم غیبتان، 108- 263
بعث إلینا المعتضد رسولاً، 93
یدخل السفیانی الکوفه فیسبیها، 118
أنّ المهدی و السفیانی و کلب یقتتلون، 122
یجیءِ البربر حتی ینزلوا، 123
تکون فتن ثلاث، 124
یا میسر! کم بینکم و بین قرقیسیا، ص128
إنّ لولد العباس و المروانی لوقعة بقرقیسیا، 133
إنّ لِلّه مائدة، 134
یا جابر الزم الأرض، 137
إن دولة أهل بیت، 137
أنتم ثقاتنا أهلالبیت، 146
یابن رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم: ما معنی کهیعص، 194
سَأله عن کهیعص، 195
و أمّا قوله، کهیعص، 196
انّه لا یلهو و لا یلعب، 205
طهارة الولادة وَ حسن المنشأِ، 205
نِعمَ المَطّیةُ مَطیتکُما و نِعم الرَاکبان اَنتُما، 206
حَزَقّة، حَزَقّة، تَرَقّ عَین بَقّة، 206
اشبَه أباکَ یا حَسَن، 207
اَنتَ شَبیهٌ بِأبی، لَستَ شبیهاً بِعَلی، 207
و استلانواما استوعره المُترفون، 210
فشارَکَوا اَهَل الدُنیا فی دنیاهُم، 211
لَمّا قَدِمْتُ المدینة، 217
إنّی لأَرجُو أن یَکونَ أمرُهُ فی سُهُولَة، 219
فَیُکَبِّرُ الْمُسْلِمُونَ ثَلاثَ تَکبیرات، 220
فیُقتل من الروم حتی یتغیّر ماءُ الفرات بالدم، 221
لا یَکونُ هذا الأمرُ حتَی یَذهَبَ ثُلثُ النّاسِ، 221
قلت لأبی عبدالله علیه السلام: النِّداءُ حقّ؟، 222
قُدَّامُ القائِمِ مَوْتَتانِ؛ مَوْتٌ أَحْمَر وَ مَوْتٌ أبْیَضُ، 222
اِنَّ أهل الحقِّ لَمْ یَزالوا مُنْذُ کانُوا فی شِدَّة، 222
لهم سیوف من حدید غیر هذا الحدید، 225
لا یُقیمُ أَمْرَ اللهِ سُبحانَهُ إلاَّ مَنْ لایُصانِعُ، 226
إذا تَمَنَّی أَحَدُکُمْ للْقائِمَ فَلْیَتَمَنَّهُ فِی عافِیَة، 226
فَتتّمُ حُجَّةُ اللهِ عَلَیالْخَلْقِ حتَّی لایَبقی أحدٌ عَلَیالأرْضِ، 227
أمَّا شَبَهُهُ مِنْ جَدِّهِ المُصْطَفی صلی الله علیه و آله و سلم، 227
فقال: إسمُهُ إسْمی، 227
لَسیرَةُ علی بن أبیطالِب علیه السلام، فِی أهلِ الْبَصْرَةِ، 228
ینتج الله تعالی فی هذه الأمّة رجلا منّی و أنا مِنهُ، 229
یُفَرِّجُ اللهُ الفِتَنَ بِرَجُل مِنّا، 229
وَلِکن صاحِبُ الأمْرِ الطرید الشرید، 230
یضعُ السیف علی عاتقه، 230
الإمام، الأنیس الرَّفیقُ، 231
إنّا لَنَفرح لِفَرحِکُم، 231
إنّا غَیرُ مُهملینَ لِمُراعاتِکُم، 231
یقولُ القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف، لاَِصحابِهِ، 234
إذا خَرَجَ یَقُومُ بِأمر جَدید، 235
یُجَرِّدُ السَیفَ علی عاتِقِهِ، 235
یُبایَعُ القائمُ بِمَکَّةَ، 237
یَخْرِجُ إلَی المَدینةِ، 237
لَوْ یَعْلَمُ النَاسُ ما یَصنَعُ القائمُ، 238
إذا قامَ القائِمُ مِنْ آلِ مُحَمّد صلی الله علیه و آله و سلم، أقامَ خمسمئة، 238
فَیَقْتُل ألْفاً و خمسمئة قریشی، 239
یسُومُهُم خَسفاً، 239
یسیر القائمُ بسیرَةِ عَلی ابن أبی طالِب، 240
إذا قام القائم و أتی رَحبةَ الکوفةِ، 240
وَ إنَّ القائمَ یَخْرُجُونَ عَلَیهِ، 243
یسیر الی الکوفه، 244
ویحَ هذه المُرجئة، 245
القائم یلقی فی حَربِهِ، 245
یا أبا محمّد! ما لِمَنْ خالَفَنا فی دَوْلَتِنا، 246
و لوْ قد قامَ القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف مَا احْتاجَ إلی مسائِلَتِکُمْ، 247
بَینا الرَّجُلُ عَلی رأسِ القائِمِ یَأمُرُهُ و ینهاهُ، 248
و یسیر الصدیق الأکبر برایة الهدی، 248
فیجتمع الناس إلیه کالطیر، 249
ثم ان الامام الحجة یظهر علی أخلاق جده، 249
و ما بثلاثین من وحشة، 264
إنّ لصاحب هذا الأمر غیبتین، 265
إذا بدَت لک أمارات الظهور و التمکن، 297
إنّ رسولالله لَمّا اُسری به، 309
عساک تَسئَلنی عن الحَشر و النَشر، 309
محشرالناس کلّهم إلی بیت المقدس، 309
نظرتُ إلی بقعة بأرض الجبل حمراء، 310
إنّما سُمّی قم بقم، 311
هم والله اهل قم، 312
أهل قم یقومون مع إمام، 312
رجلٌ من أهل قم یدعوالناسَ إلیالحق، 312
یأتی زمان علی امتی، 321
رجلٌ من أهل قم یدعوالناسَ إلیالحق، 312
یأتی زمان علی امتی، 321
من أهل بیت النجباء یعنی اهل قم، 322
کیف أنت و کیف وُلدک و کیف أهلک، 323
هذا نجیب قوم النجباء، 323- 324
سأل امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام عن اسلم المدن، 324
و یسمّی بقم و هو معدن شیعتنا؛، 326
امّا الری، فویل له من جناحَیْه، 326
إنّ الله احتجّ بالکوفة علی سائر البلاد، 327
لولا الحجّة لساخت الأرض، 327
و إن الملائکة لتدفع البلایا عن قم و أهله، 327
ستخلو کوفة من المؤمنین، 328
إذا عمّت البلدان الفتن، فعلیکم بقم، 330- 332
أتعرف موضعاً یقال له «وراردهار»؟، 331
إذا عمّت البلایا فالأمن فی کوفة، 331
إذا فقد الأمن من العباد و رکب الناس، 331
إذا أصابتکم بلیّة، 332- 345
إلی الکوفة و حوالیها و إلی قم و نواحیها، 332
إنّ قم یبلغ من العمارة إلی أن یشتری، 332
إذا عمّت البلدان الفتن، فعلیکم بقم، 332
یخرُجُ الحَسَنی صاحبُ طبرستان، 334
تسیر الجیوش حتی تصیر بوادی القری، 336
ثمّ یَخرج الحسنی الفتی الصبیح، 337
و ظهرالشّامی و أقبل الیمانی، 338
قم عشّ آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم، 339
تُربة قم مقدّسة، 340
لَمّا اُسرِی بیإلی السماءِ الرابعة، 341
إنّ الله بجوده و رأفته قد منَّ علی عباده، 343
أهل خراسان اَعلامنا، أهل قم أنصارنا، 344
للجنّة ثمانیة أبواب، 344
فجَری ذکُر قم و أهل قم، 344
مرحباً بإخواننا من أهل قم، 344
لَوْلا الْقُمیّونَ لَضاعَ الدّینُ، 345
إنّ الله اِختارَ مِن جَمیعِ الْبِلادِ کوفَة وَ قُم و تِفلیس، 345
فی قُم شیعَتُنا و مَوالینا، 345
قدم علی رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم تمیم الداری، 348
الإسلام یجبّ ما قبله، 352
یا امیرالمؤمنین علیه السلام متی یخرج الدّجال؟، 357- 369
یخرج من بلدة یقال لها اصفهان، 362- 372- 374
یخرج من خلة بین الشام و العراق، 362
یخرج الدجّال من العراق، 362
دجّال یمشی فی الأسواق، 364
فمررنا بصبیان فیهم ابن صیاد، 364
إن من فتنته أن یأمر السماء فتمطر، 365
خروج الحسین علیه السلام فی الکرّة فی سبعین رجلا، 366
من کذب علینا أهلالبیت، 366
بادروا بالاعمال ستّا، 367
لا تقوم الساعة حتی تکون عشر آیات، 367
کنّا جلوساً فی المدینه فی ظلّ حائط، 367
من قاتلنی فی الأولی، 368
من قاتلنا آخرالزمان، 368
یوم النیروز هو الیوم الذی، 368
إنّ الله تبارک و تعالی خلق أربعة عشر نوراً، 368
أخرج إلینا صنماً، 369
إنّ المدینة لتنفی خبثها، 369- 386
سلونی قبل أن تفقدونی، 369
یا خراسانی تعرف وادی کذا و کذا، 370
إنّ مَن قرأ سورة الکهف، 370
أعوذ بک من شرّ المحیی، 370
من صام رجب أربعة أیّام، 370
إزرعوا و اغرسوا، 371
سَیُریک فی آخرالزمان آیات منها، 371
هو الدجّال و الصیحة و الخسف، 371
من أبغضنا اهلالبیت بعثه الله یهودّیاً، 371
إنَّ ممّن یتّخذ مودتنا أهلالبیت، 371
یخرج الدجّال من خراسان، 374
یخرج من بلدة یقال له بلخ، 374
یخرج الدجّال من مرو، 374
یخرج الدجّال من خلة بین الشام و العراق، 374
یخرج من المشرق من سجستان، 374
خروج السفیانی و الیمانی و الخراسانی، 380
خروج الثلاثة. الخراسانی و السفیانی و الیمانی، 382- 389
ثم یخرج ملک من صنعاء الیمن، 384
و یسیر الجیش القحطانی، 384
رجل منّا اهلالبیت، 385
ثم ینهض الیمانی، 385
إنّه أشبه الناس خَلقا و خُلقا و حُسناً، 385
متی فرج الشیعة، 388 و إنّ من علامات خروجه، 388
قبل هذا الأمرالسفیانی و الیمانی و المروانی، 389
یخرج قبل خروج القائم، 389
خمس قبل قیام القائم، 389
خرج من الناحیة، 395
القرآن واحدٌ نزل من عند الواحد، 454
یملأ الأرض عدلا کما ملئت ظلماً و جوراً، 470
سیرته بالعدل و حکمه الحق، 470
العدل أحلی من الماء یصیبه الظمآن، 470
العدل أحلی من الشهد، 470
لا دین لمن دان الله بغیر امام عادل، 470
لأعفونّ عن کّل رعیَّة، 471
اِنَّ الإیمان بُنی علی، 471
اَظْهِرْ به العدل و أیّدهُ بالنّصر، 471
لیعزلنّ عنکم أمراءَ الجور، 471
فهو امام تقی، نقی، 471
ما یکون هذا الأمر حتی لایبقی صنف من الناس، 472
والله إنّی لأعرفه باسمه و اسم أبیه، 472
فإذا خرج أشرقت الأرض بنور ربّها، 472
یبلغ من ردّ المهدی المظالم، 473
إذا قام القائم- عجل الله تعالی فرجه الشریف- حَکَم بالعدل، 474
ما یظهر القائم من العدل، 476
سئل ابوعبدالله علیه السلام عن المساجد المظلّله، 482
اوّل ما یبدأ به قائمنا، 483
سألت ابا جعفر علیه السلام عن الصلاة فی المساجد المصوّرة، 484
فیجتمع الناس إلیه کالطیر الواردة، 484
إن رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم مَرِض مَرْضَةً، 493
یا فاطمه وَالّذی بَعَثنی بِالحقِّ، 493
فإذا اَدرَکتُموُه فبایعوه، 494
مهدی الخیر یخرج بعد السفیانی، 494
إمام یکون أعطی الناس، 494
یکونُ علی الناسِ إمامٌ، 494
یخرج المهدی علی رأسه غمامة، 494
فإذا رأیتموه فبایعوه، 495
یَکُونُ فی هذِهِ الأُمَّةِ خَلیفَةٌ، 495
یخرُجُ فی آخر الزَّمانِ خَلیفةٌ، 495
یَنزِلُ خَلیفَةٌ مِن بنیهاشِم، 495
نادی مناد بعَدَ اَنْ تَحاربَ القَبائلِ، 495
یُنادِی مُناد مِنَ السَّماءِ، 496
وَلاّکُم خَیرَ أَمَّةِ مُحمَّد صلی الله علیه و آله و سلم، 496
ثُمَّ تَجْتَمِع الناسُ علی خَیرهِم رَجُلا، 496
یحج الناس معاً، 496
ثُمّ تَأتی الخلافَةُ خَیْرَ أهلِ الاَرض، 497
المَنصُورُ مَهدی، 497
ثُمّ یَظهَرُ الْهاشِمی، 497
وَ یَعُوذُ عائذٌ بِالْبَیتْ، 497
یَأتی بِذَخیرَةِ الاَنبیاءِ علیهم السلام، 497
تَأوی إلَیهِ أمّتُهُ، 498
و إِمامُ النّاسِ یَوْمَئِذ رجلٌ صالحٌ، 498
فیخرج کالصالح مَن مَضی، 498
یَخرُجُ رَجُلٌ مِنْ اهلِبَیتی، 498
أخبرنی جَبرئیلُ عِن اللهِ عَزَّوَجَلَّ، 499
الأَئمَّةُ بعدی إثناعشر، 499
إنَّ عَلی بن أبیطالب إمام أُمتّی، 499
إذا بَعَثَ اللهُ رجلا مِن أطائبِ عِترَتی، 499
من مات و لیس له امام، 527
یا رسولالله! أمِنّا الهداة؟، 528
قال یا فلان فیهلک کل شیء؟، 529
أسأله عن الفرج؟، 529
فی صاحب هذا الامر، أربعة سنن، 529
سألت أبا جعفر علیه السلام عن هذا الأمر، 530
کان فی بنیاسرائیل نبی وعده الله، 530
جعلت فداک أخبرنی عن هذا الأمر، 530
مَن عدّ غداً مِن أجَلهِ، 540
کانَ بین عیسی و محمّد علیهما السلام خمسمئة عام، 557
من دخل فی هذا الدین، 569
فصل اول:
دلایل غیبت
مقدّمه12
مرحله نخست: علل غیبت در روایات13
مرحله دوم: بررسی سندی و دلالی روایات20
بررسی نخستین روایت: اجرای شیوه پیامبران علیهم السلام در مورد حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف20
روایات مذمّت سدیر30
شواهدی از روایاتِ امام صادق علیه السلام33
شواهدی از روایاتِ امام زین العابدین علیه السلام35
شواهدی از روایاتِ امام باقر علیه السلام35
شاهدی از روایاتِ امام رضا علیه السلام36
غیبتها و پنهان شدن پیامبران39
فصل دوم:
حکم تسمیه و ذکر نام شریف حضرت ولی عصر علیه السلام
بررسی گفته دانشمندان و فقیهان47
قائلین به حرمت47
توجیهات علاّمه مجلسی49
دیدگاه قائلین به جواز57
شیخ حُرّ عامِلی57
محقق إربلی61
فیض کاشانی62
شیخ صدوق63
صاحب مکیال المکارم63
آیت الله مکارم شیرازی63
فصل سوم:
نهی از قیام در بوته نقد و تحلیل روایی
روایت نخست:68
دلالت و توجیه روایت70
روایت دوم73
بررسی سند روایت74
ضعف راوی74
وثاقت وی74
طریق دیگر حدیث76
بررسی نخستین طریق نعمانی76
بررسی طریق دوم نعمانی77
بررسی طریق سوم78
بررسی دلالت روایت78
مناقشه نخست78
مناقشه دوم81
مناقشه سوم82
روایات دیگر82
سند روایت86
دلالت حدیث87
فصل چهارم:
جریان غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در سرداب سامرا
شبهات مخالفین در مورد سرداب سامرا90
گفتار علمای اهل سنّت در مورد سرداب سامرا90
موضع گیری علمای شیعه در برابر این تهمت91
دو پرسش93
قضیه سرداب در منابع شیعی93
اشکالات وارده بر احادیث «الخرائج و الجرایح»94
نقل جریان سرداب در «المزار» ابن مشهدی97
سخن ابن مشهدی پیرامون سرداب97
تحقیقی پیرامون ابن مشهدی و کتاب «المزار»97
دیدگاه آیة الله العظمی خوئی98
اشکال نخست: بنائی و صغروی98
اشکال دوّم: مبنائی و کبروی98
دیدگاه شیخ آقابزرگ تهرانی99
مشایخ «المزار»100
شیوه تألیف «المزار»100
دیدگاه محدّث نوری100
دیدگاه محدث نوری در مورد مؤلف101
دیدگاه ما102
اتهامات اهل سنّت به شیعه پیرامون سرداب102
الف. آیا ظهور حضرت ولیعصر علیه السلام از سرداب است.102
ب. آیا حضرت ولیعصر علیه السلام در سرداب زندگی میکند؟106
خاتمه بحث109
فصل پنجم:
بررسی جریان «قرقیسیا» یا «آرمگدون»
نظریه «زبیدی» پیرامون «قرقیسیا»112
محور نخست: محدوده جغرافیائی «قرقیسیا»113
الف) در شمال غربی عراق113
ب) در شمال فلسطین114
نگاهی به «مگدون» یا تعبیر عِبری آن «مجدّون»114
محور دوّم: «قرقیسیا» در روایات عامه115
تحقیقی رجالی پیرامون نُعیم ابن حمّاد115
تحقیقی پیرامون «عبدالله بن لهیعة».120
دیدگاه علمای اهل سنّت درباره کعب125
دیدگاه شیعه درباره کعب126
محور سوّم: «قرقیسیا» در روایات شیعه128
نخستین روایت، از روضه کافی128
محور نخست: مؤلف روضه کیست؟129
نجاشی129
طوسی129
ابن شهرآشوب129
محور دوّم: سند روایت روضه کافی131
محور سوّم: بررسی دلالت روایت132
روایت دوم133
روایت سوّم134
بحث رجالی134
توثیقات محمّد بن سنان136
روایت چهارم136
روایت پنجم137
فصل ششم:
جریان حضرت نرگس
بررسی روایتی، درباره مادر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف140
فشرده روایت140
بررسی کتابهای ناقل این روایت142
بررسی سند این روایت145
الف. بِشر بن سلیمان نخّاس145
ب. محمّد بن بحر شیبانی148
اشکالات وارده بر سند و دلالت این روایت151
تأییدی از مامقانی155
فصل هفتم:
کاوشی در خبر سعد بن عبدالله (اشعری) قمی (1)
بخش نخست. خبر سعد بن عبدالله اشعری قمی158
نخستین اشکال159
دومین اشکال160
ورود آن دو، به محضر امام علیه السلام161
دیدار جمال دلربای محبوب161
مسئلهِ حدیث غار168
سبب اسلام آوردن بعضی از صحابه168
جامه پیرزن، سجّاده امام169
وداع با حضرت170
بخش دوم. اسناد و کتابهای ناقل این حدیث171
بخش سوم: نقد و بررسی سندی و دلالی175
اشکالات و پاسخها176
اشکال اول. ملاقات سعد بن عبدالله قمّی با امام حسن عسکری علیه السلام ثابت نیست.176
اشکال دوم. سند حدیث غریب و غیرمعروف است178
اشکال سوم. سند حدیث ضعیف است180
تحقیق در رجال حدیث180
طریق شیخ صدوق در کمال الدین180
محمّد بن علی بن محمّد بن حاتم نوفلی معروف به کرمانی.180
احمد بن عیسی وشّا181
احمد بن طاهر قمّی181
طریق طبری در دلائل الإمامه184
عبدالباقی بن یزداد بن عبدالله بزّاز184
عبدالله بن محمّد ثعالبی184
احمد بن محمّد بن یحیی عطّار185
اشکال چهارم. اگر این روایت، صحیح است چرا شیخ صدوق خود، آن را در کتاب من لایحضره الفقیه نقل نکرده است؟186
اشکال پنجم. اگر این روایت، صحیح است چرا شیخ طوسی آن را در کتاب الغیبه نیاورده است؟186
اشکال ششم. تشکیک طوسی در نقل روایت سعد از امام حسن علیه السلام187
فصل هشتم:
کاوشی در خبر سعد بن عبدالله اشعری قمی (2)
نقد و بررسی دلالی190
اشکال نخست190
بررسی روایی تفسیر «کهیعص»193
تفسیر ثعلبی193
تفسیر دُرّالمنثور سیوطی193
تفسیر مجمع البیان طبرسی194
تفسیر برهان194
3 ـ 5. تفسیر قمّی196
3 ـ 6. تفسیر نورالثَقَلین197
اشکال دوم. تفسیر فاحشه مبینة197
روایات198
سخنان فقها199
اشکال سوم. تفسیر سحق200
اشکال چهارم. «فاخلَع نَعلیک»201
اشکال پنجم. تفاوت دو محبت203
اشکال ششم. بازی با مقام امامت سازگاری ندارد204
اشکال هفتم. انار طلایی مناسب دنیاپرستان است209
اشکال هشتم. اطلاع یهود از اهداف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم211
فصل نهم:
درنگی در روایات قتلهای آغازین
اندیشه تفریط گرایی در کشتارِ هنگام ظهور217
اندیشه افراط گرایی در کشتار به هنگام ظهور220
رفتار امام علیه السلام با دشمنان224
تربیت سپاهیان و تدارک مقدّمات جنگ225
تجهیزات جنگی و وسایل دفاعی225
قاطعیّت امام در رویارویی با دشمنان226
جنگ و کشتار227
مدّت جنگها229
قاطعیّت امام، در برخورد با اشخاص و گروههای مختلف231
الف. اهل مکّه و دشمنی با اهل بیت علیهم السلام234
ب. برنامه نو و ناسازگاری عرب235
ج. آغاز قیام و نخستین پایگاه دشمن235
د. اهل مکّه و جانشین امام237
هـ. اهل مدینه و جانشین امام237
و. آمار کشته شدگان قریش و سابقه آنان238
مردم عراق240
اهل کتاب242
فرقههای انحرافی243
الف. زیدیّه243
ب. بَتْرِیّه244
ج. خوارج244
د. مُرجئه245
ه. مقدّس نماها245
ناصبی ها246
منافقان247
قاطعیّت امام در برخورد با خودی ها248
فصل دهم:
سفارت و نیابت خاصه
نخستین محور:252
دوّمین محور (شهرت روایی)252
سوّمین محور (فقه الحدیث)252
بررسی سندی پیام شریف255
محور دوم: شهرت روایی257
محور سوم: فقه الحدیث و توجیهات ششگانه نوری259
توجیه نخست259
توجیه دوّم259
توجیه سوم260
توجیه چهارم261
توجیه پنجم262
توجیه ششم268
خلاصه بحث272
فصل یازدهم:
بررسی سرگذشت ابن مهزیار
محور نخست: بیان اصل سرگذشت274
نقل اول275
نقل دوم280
نقل سوم283
نقل چهارم287
محور دوم: راوی این سرگذشت کیست؟290
محور سوم: بررسی متن و محتوی293
نتیجه300
فصل دوازدهم:
پایگاه زمینهسازان ظهور و تاریخ تأسیس آن
پیدایش قم304
علّت نامگذاری قم307
دیدگاه مورد قبول312
منابع روایی313
آشنایی با مولّف آن313
آشنایی با کتاب تاریخ قم315
دیدگاه علما در مورد کتاب تاریخ قم317
کتاب البلدان تألیف ابن الفقیه318
دسته بندی روایات318
بیان چهار نکته پیش از بررسی روایات319
بررسی متن و سند322
تهاجم، یورش و ناامنی قم در آخرالزمان334
روایت اول: خروج سیّد حسنی334
اشکالات روایت حسنی335
سه شاهد روایی در مدح سیّد حسنی336
گرفتاری جوانان قم …339
گرفتاری قم در صورت خیانت …340
گرفتاری مردم قم به غم و اندوه340
جمع بین دو دسته اخبار342
توجیه روایات معارض342
عنایات معصومین علیهم السلام به قم و دعا در حق اهل قم343
فصل سیزدهم:
پژوهشی پیرامون حدیث جّساسة (خبرچین) و دجال
فرازهائی از حدیث جساسة348
فاطمه بنت قیس کیست؟349
عامر شعبی کیست؟350
تمیم داری کیست؟351
روایت دجّال در کتب شیعه356
محور دوم: سند حدیث358
کتاب هایی که این روایت را نقل کرده اند358
محور سوم: سند روایت از دیدگاه شیعه359
دجال کیست؟360
دجّال در لغت361
مکان ظاهر شدن دجّال362
دجّال، در روایات شیعه365
آیا دجّال شخص است یا جریان؟365
دجّال شخص است یا جریانی فکری؟372
دجّال در ادیان دیگر375
فصل چهاردهم:
یمانی کیست؟
ارتباط قم با یمانی378
وظیفه مسلمانان در قبال یمانی چیست؟379
بررسی سند حدیث380
احمد بن یوسف380
خروج یمانی382
سه نکته درباره سیف بن عمیره383
روایاتی از کتاب نهج الخلاص384
بررسی سند387
روایاتی که به اصل جنبش یمانی اشاره دارد388
در منابع عامّه389
فصل پانزدهم:
بحثی پیرامون زیارت ناحیه مقدّسه
الف. زیارت الشهداء یوم عاشورا395
ب. تاریخ صدور توقیع396
زیارت ناحیه معروف397
بحثی درباره کتاب «المزارالکبیر»398
محورهای بحث و تحقیق399
1 ـ آشنایی با مؤلف400
استادان ابن مشهدی400
شاگردان400
2 ـ آشنایی با کتاب402
دیدگاه علاّمه مجلسی درباره زیارت ناحیه403
3 ـ بررسی شبهات404
الف. اگر این زیارت از ائمّه منقول است، چرا شیخ عباس قمی، آن را در مفاتیحالجنان نیاورده است؟404
ب. عبارت «ناشراتالشعور» را چگونه میتوان پذیرفت؟405
ج. دیدگاه و اشکال آیت الله خویی405
منابع زیارت ناحیه407
الف ـ متقدمان408
ب ـ متأخران408
فصل شانزدهم:
داستان جزیره خضراء
جزیره خضراء در ترازوی نقد412
جزیره خضراء412
نخستین محور: منابع نقل این داستان430
أ. منابع نقل داستان نخست (طیّبی)430
بررسی منابع و نقل ها431
ب. منابع نقل داستان انباری437
بررسی منابع و نقلها438
محور دوم: بررسی سندی داستان ها438
أ. داستان طیّبی (جزیره خضرای معروف)438
تضعیفات439
بررسی توثیقات و تضعیفات440
توثیقات441
نکاتی درباره سند442
ب. داستان انباری444
مدرک این داستان:446
جزیره خضراء در تاریخ463
موقعیت جغرافیایی جزیره خضراء466
فصل هفدهم:
بررسی احادیث عدالت مهدوی
جلوه هایی از عدالت مهدوی473
1 ـ بازستانی حقوق پایمال شده473
2 ـ واگذاری محل طواف کعبه476
دیدگاه آقای خویی478
برداشت فقهی479
3 ـ چشم پوشی از سوابق برخی مجرمان480
فقه الحدیث481
4 ـ تخریب سقف مساجد482
برداشت فقهی483
5 ـ مساجد و تزیینات و تصاویر483
6 ـ به زانو درآوردن حکومتِ ستم پیشگان484
نتیجه485
فصل هجدهم:
القاب و اصاف حضرت مهدی در منابع اهل سنّت
ترجمه این اوصاف489
القاب حضرت در روایات اهل سنّت492
بررسی متون روایات493
1 ـ مهدی هذِهِ الأُمّة493
2 ـ المهدی فی الأرض والمهدی فی السَّماء494
3 ـ مهدی الخیر494
4 ـ اَلإمام494
5 ـ خلیفة الله494
6 ـ خلیفه495
7 ـ خلیفة بَنی هاشم495
8 ـ اَلأمیر495
9 ـ خیرةالله مِن خلقه496
10 ـ خیر اُمّة محمّد496
11 ـ خَیرُالنّاسِ496
12 ـ خَیرُ أهل الأرض497
13 ـ المنصور497
14 ـ الهاشمی497
15 ـ العائذ بالبیت497
16 ـ ذخیرة الأنبیاء497
17 ـ یَعسوب الاُمّة498
18 ـ الرّجل الصالح498
19 ـ صالح مَن مضی و خیرُ مَن بقی498
20 ـ السفاح498
21 ـ القائم عجل الله تعالی فرجه الشریف499
22 ـ القائم المنتظر499
23 ـ عدل، مبارک، زکّی499
فصل نوزدهم:
کتاب الامامة و التبصرة من الحیرة
نخستین محور: آشنایی با مؤلف504
1 ـ تولد504
2 ـ خاندان بابَویْه504
3 ـ ابن بابَویْه از دیدگاه امام عسکری علیه السلام504
4 ـ دعای امام زمان علیه السلام در حق علی بن حسین بن بابَویْه507
5 ـ ابن بابَویْه از دیدگاه علماء507
6 ـ موقعیت علمی508
7 ـ تألیفات علی بن حسین بن بابَویْه509
8 ـ اساتید ابن بابویه509
9 ـ شاگردان ابن بابَویْه511
10 ـ درگذشت ابن بابَویْه512
منشأ اشتباه513
محور دوم: طرق کتاب (مشایخ او)514
1 ـ سعد بن عبدالله بن خلف اشعری514
2 ـ محمّد بن یحیی عطّار517
3 ـ احمد بن ادریس518
4 ـ عبدالله بن جعفر حِمْیَری518
5 ـ حمزة بن القاسم519
6 ـ حسن بن احمد مالکی520
7 ـ علی بن ابراهیم520 8 ـ علی بن موسی بن جعفر کمیذانی (کمیدانی، کمندانی، کمنذانی)520
محور سوم، میزان اعتبار کتاب521
الف ـ سخن مخالفان521
میرزا عبدالله افندی521
محدّث نوری521
آقابزرگ تهرانی522
علامه کمرهای523
ب ـ سخن موافقان523
محور چهارم، آشنایی اجمالی بامحتویات کتاب526
بیان محتویات526
باب 1 ـ جانشینی از جانب آدم علیه السلام526
باب 2 ـ زمین از حجّت، تهی نمیماند526
باب 3 ـ امامت، میثاقی الهی است527
باب 4 ـ اختصاص امامت به خاندان پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم از ناحیه خدا527
باب 5 ـ امامت در فرزندان حسین علیه السلام است527
باب 18 ـ هر کس بدون امام بمیرد، به مرگ جاهلی مرده است527
باب 19 ـ آگاهی امام از امامت خویش، پس از وفات امام پیشین528
باب 20 ـ وظیفه واجب مردم بعد از وفات یک امام528
باب 21 ـ کسی که یکی از امامان را انکار کند528
باب 22 ـ هر کس امام غیرالهی را با امام الهی شریک کند528
باب 23 ـ نوادر528
فصل بیستم:
سیری در کتاب کمال الدین و تمام النعمه (1)
بخش نخست: شخصیت شیخ صدوق533
الف ـ حدیث ولادت533
ب ـ دیدگاه علمای شیعه535
1 ـ نظر آقای خویی535
2 ـ نجاشی536
3 ـ شیخ طوسی537
4 ـ ابن ادریس537
5 ـ ابن طاووس538
6 ـ شوشتری538
7 ـ مرحوم طبسی539
8 . نمازی539
ج ـ دیدگاه علمای اهل سنّت540 بخش دوم: معرّفی کتاب547
دیدار با ابو سعید قمّی548
رؤیای صادقه و ملاقات با امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف549
فصل بیست و یکم:
سیری در کتاب کمال الدین و تمام النعمه (2)
نگرشی گذرا بر مهمترین موضوعات کتاب556
محور چهارم: مشایخ شیخ صدوق رحمة الله560
درجه اعتبار مشایخ و وثاقت آنان563
1 ـ پدر بزرگوار شیخ صدوق (ابوالحسن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی رحمة الله)563
2 ـ محمّد بن موسی بن متوکّل563
3 ـ محمّد بن حسن بن ولید565
فصل بیست و دوم:
نگاهی به کتاب غیبت نعمانی
1 ـ شخصیت نگارنده568
2 ـ دلیل نگارش569
3 ـ محتویات کتاب570
4 ـ اساتید نعمانی570
ابن هوذة571
ابوعلی کوفی574
ابن عقدة574
دیدگاه اهل سنت576
5 ـ ناقل کتاب نعمانی580
خلاصه582
کتابنامه583
فهرست اعلام593