ghaemiyeh.com
در محضر علامه شعرانی بیش از 500 پرسش و پاسخ قرآنی
نویسنده/ محمدرضا غیاثی کرمانی
ناشر/ بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف
صفحهآرا: عباس فریدی
نوبت چاپ/ سوم، بهار 1393
قیمت/ 8000 تومان
تیراژ/ هزار نسخه
رده بندی کنگره : BP۵۱/غ۸۸و۷ ۱۳۸۵
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۹
در محضر علامه شعرانی
بیش از 500 پرسش و پاسخ قرآنی
تحقیق سید محمدرضا غیاثی کرمانی
مراکز پخش:
قم: انتشارات بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف / خیابان شهدا/ کوچه آمار(22)/ بن بست شهید علیان/ پ: 26/ همراه: 09109678911/ تلفن: 37749565 و 37737801( داخلی117و116)/37841130 (فروش)/ 37841131 (مدیریت)/ فاکس:37737160 و 37744273
تهران: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف/ تلفن: 88959049/ فاکس: 88981389/ ص.پ:355-15655
www.mahdi313.com
www.mahdaviat.ir
info@mahdaviat.ir
Entesharatbonyad@chmail.ir
ISBN: 978-964-7428-48-4
سورة حمد 9
سوره بقره 10
سورة آل عمران 38
سورة نساء 47
سورة مائده 54
سورة انعام 66
سورة اعراف 80
سورة انفال 85
سورة توبه 88
سورة یونس علیه السلام 94
سورة هود 97
سورة یوسف علیه السلام 100
سورة رعد 104
سورة ابراهیم علیه السلام 108
سورة حجر 109
سورة اسراء 111
سورة کهف 122
سورة مریم علیها السلام 136
سورة طاها 140
سورة انبیاء 148
سورة حج 156
سورة مؤمنون 163
سورة نور 170
سورة فرقان 178
سورة شعراء 184
سورة نمل 186
سورة نحل 191
سورة قصص 199
سورة عنکبوت 207
سورة روم 211
سورة لقمان 215
سورة سجده 218
سورة احزاب 221
سورة سبأ 225
سورة فاطر (ملائکه) 227
سوره نمل 231
سورة صافات 233
سورة یس 237
سورة زمر 243
سورة مؤمن 246
سورة فصلت 248
سورة شوری 250
سورة محمد صلی الله علیه و آله و سلم 254
سورة ق 258
سورههای ذاریات و طور 261
سورة الرحمن 263
سورههای واقعه و حدید 265
سورههای طلاق و تحریم 268
سورة معارج 270
سورههای نوح علیه السلام و مدّثر 272
سورة قیامت 274
سورههای دهر و نازعات 276
سورة تکویر 278
سورههای مطففین و انشقاق 281
سورههای بروج و طارق 282
سورههای اعلی و زلزال 284
سورههای ضحی و تین 287
سورههای فجر و شمس 290
سورههای علق و عادیات 292
سورههای قارعه و تکاثر 294
سورههای همزه و توحید و ناس 296
بسم الله النور. بسم الله نور النور. بسم الله منور النور
قرآن حبل الله ممدودی است که یک سمت آن لدی الله است و یک سمت آن در عالم ملک، و مردم برای رسیدن به درجات عالی کمال در خدمت آن هستند و چون لدی الله نامحدود است، کمال انسانهایی که تمسکّ به قرآن مینمایند میتواند نامحدود باشد و بیتردید تمسکّ به اهلبیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شرط تمسک به قرآن و رسیدن به کمال میباشد، چرا که این دو، تا رسیدن به حوض از هم جدا نمیشوند. لَن یفترقا حتی یردا علی الحوض. و شاید بدین جهت، یکی از القاب حضرت ولی عصر ارواحنا فداه «شریک القرآن» است که شرط ورود به حصن توحید و چنگ زدن به ریسمان قرآن میباشد.
آری، به همان دلیل که «حَسْبُنا کِتابُ اللهِ» نادرست است، «حَسْبُنا وَلِیُّ الله» نیز ناصحیح میباشد، چرا که امام علیه السلام مفسّر و مبیّن کلام الهی و نسبت به کتاب خدا، ثقل اصغر است و نمیتواند بدون قرآن راهنما باشد، چنان که قرآن بدون امام راهگشا نیست.
خدای را سپاس که ما به این کشتی امن و امان درآمده ایم و از گردابها و طوفانها هراسی نداریم و امید آنکه همه حق پویان سرانجام صدای «یا بُنَیَّ ارْکَبْ مَعَنا» را بشنوند و شعار «سآوی اِلی جَبَلِ یَعْصِمُنی مِنَ الْماء» را رها کنند و باور کنند که «لا عاصم الیوم من امر الله الا من رحم» و بدانند کسی مورد ترحم است که به سفینه نجات درآید تا درامان بماند.
مَثَلُ اَهْلِ بَیْتی کَمَثَلِ سَفینَةِ نوحٍ مَنْ رَکِبَها نَجی وَ مَنْ تَرَکَها غَرَقَ.
بی تردید هر کس که از طهارت روح بیشتر برخوردار باشد از قرآن و اهلبیت علیه السلام بهرة بیشتری میبرد و فایدة بیشتری میرساند. یکی از این بلند اختران که در عرصة علم و عمل گوی سبقت را از همگان ربوده و به حق علاّمه ذوالفنون و شیخ بهایی عصر خویش نام گرفته، مرحوم علاّمه شعرانی است که آثار بزرگی از خود بجای گذارده و شاگردان بزرگی را تربیت نموده است. دهها کتاب و تعلیقههای ایشان بر سه کتاب تفسیر منهج الصادقین و مجمع البیان و روح الجنان نشانة گستردگی دانش و سعة معلومات آن بزرگوار در علوم مختلف است.
برای بهره گیری بیشتر از این معدن علم و دانش، پرسشهایی قرآنی مطرح و پاسخهای آنها را با توجه به تعلیقههای ایشان ارائه نموده و نام آن را در محضر علامه شعرانی گذاردیم. امید آنکه برای قرآن پژوهان مفید و سودمند باشد. لازم به ذکر است که این تعلیقهها تحت عنوان پژوهشهای قرآنی علامه شعرانی به طبع رسیده است.
با آرزوی ظهور منجی جهان و مهدی امم ارواحنا فداه و سلامتی رهبر عزیز انقلاب و شادی روح امام راحل و شهیدان والا مقام.
حوزه علمیه قم
سید محمدرضا غیاثی کرمانی
تابستان 1386
«صِرَاطَ الَّذِینَ أَنعَمتَ عَلَیهِمْ غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ » حمد/7
جواب: چون معرفه بودن «الذین» مانند اعلام، به نفس لفظ نیست، بلکه بواسطة صله است، پس شبیه نکره میباشد که بواسطه وصف، اندکی تخصیص در آن پیدا میشود و لذا با اینکه نکره میباشد وصف برای «الذین» قرار گرفته است.(1)
«اهدِنَـا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ» حمد/6
جواب: نمازگزار باید سعی کند که این جمله را با حضور قلب بگوید و حکایت کلام دیگری منافات با دعا ندارد، چرا که این الفاظ را فقط برای لقلقة زبان به ما تلقین نکردهاند. و بنابر اجماع میتوان قرآن را هم به نیت قرآن و هم به نیت دعا خواند.(2)
«الم» بقره/1
جواب: محی الدین عربی در فتوحات مکیّه میگوید: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در یکی از جنگها حضرت امیر علیه السلام را به فرماندهی لشکر انتخاب کرد و دلیل آن را دانستنسورة بقره و عدم آگاهی دیگران از آنسوره مطرح فرمود. پس حضرت امیر علیه السلام در خلافت مقدم بر دیگران است.(1)از این مطلب دو نکته میتوان بدست آورد؟
اینسوره در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تدوین یافته است.
محی الدین عربی با تظاهر شدید به مخالفت، تمایل به تشیع داشته است.(2)
معنای حروف مقطعه چیست؟
جواب: برخی گفتهاند: حرف اوّل اسمی از اسامی است، مثلاً الم به معنای انا الله اعلم.(3)برخی گفتهاند: حساب جمل است. و برخی گفتهاند: از اسرار است.(4)
1) فتوحات مکیه، ج4، ص507.
2) منهج الصادقین، ج1، ص57.
3) مجمعالبیان، ج1، ص112.
4) مجمعالبیان، ج1، ص33. ابومسلم اصفهانی میگوید: تحدّی و مبارزهطلبی است، یعنی قرآن به مخالفان و منکران میگوید که این قرآن از حروفی مانند الف و لام و میم و ... تشکیل شده و اگر شما شک دارید که از جانب خداست، شما هم این حروف را ترکیب کنید و مانند قرآن بیاورید.
«ذَلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ هُدًی لِّلْمُتَّقِینَ» بقره/2.
جواب: این قول میتواند درست باشد، چرا که به اعتبار اصل و غالب، این دو کتاب آسمانی ستایش شدهاند، چنانکه احادیث اهلبیت: و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، هادی و مستمسک امت اسلام هستند، در عین حال که مجهول و ضعیف در آنها وجود دارد. در تورات و انجیل هم گرچه تحریف و ضلال فراوان است، ولی مواعظ و نصایح و سخنان انبیاء و اخبار غیب، منجمله خبر ظهور پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و ادّله نبوّت و ردّ مادیین نیز فراوان در آنها وجود دارد.(1)
«الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ» بقره/3
جواب: تفسیر گاهی راجع به بیان مفهوم است و گاهی راجع به مصداق در عین معلوم بودن مفهوم. تفسیر غیب به آنچه که از انسان غایب و غیرقابل مشاهده است؛ مثل خداوند و فرشتگان و تمام پیامبران و احوال قیامت و بهشت و دوزخ و معاد جسمانی، تفسیر مفهومی است. و تفسیر غیب به غیبت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و امثال آن تفسیر مصداقی است و جمع هر دو ممکن است.(2)
جواب: ایمان عبارت از اعتقاد به قلب است و بدون عمل تحقق مییابد، چرا که فاسق کافر نیست با اینکه عمل ندارد و منافق کافر است با آنکه به زبان اظهار ایمان میکند. و عقیدة شیعه آن است که منویات و معتقدات تا به زبان آورده نشوند گویا وجود ندارند، خواه ایمانِ کافر باشد و یا ارتدادِ مسلمان.(1)
جواب: برخی گمان کردهاند که ذکر خاص بعد از عامّ و برای تأکید است، ولی چنین نیست، چرا که اعتقاد به خدا و نماز و انفاق برای مسلمان بودن کافی نیست، زیرا فلاسفه و عقلای هند و روم و یونان نیز به غیب و خداوند اعتقاد داشتند و ستایش الهی و انفاق را هم نیکو میدانستند. و نیز گروهی از یهودیان قدیم معروف به صادوقیان اعتقاد به خدا و جزا و پاداش داشتند. پس مسلمان باید علاوه بر ایمان به غیب، به گفتار انبیاء و به آخرت نیز اعتقاد داشته باشد.(2)
البته میتوان گفت که در آیه قبل اجمالاً فرمود که ایمان به غیب دارند و در اینجا تفصیل داد و نام آخرت را برد. پس تکرار نیست، بلکه اجمال و تفصیل است.(3)
«وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا» بقره/31.
جواب: منظور الهام نامها و اسامی مخلوقات عالم بالا و پایین است که مفاد خَلَقَ الاِنَسانَ عَلَّمَهُ الْبَیانَ میباشد.
و این از بزرگترین آیات قدرت پروردگار است که انسان معانی نامتناهی را با روح قدسی خود بفهمد و با خروج نفس و تقطیع آن، همة آن معانی را برای دیگران اظهار کرده و برای هر معنا یکی از اسمهای مرکب از بیست و چند حرف را به کار ببرد. اینها همه نتیجه تعلیم اسماء به آدم علیه السلام است.(1)
«فَلَمَّا أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ…» بقره/33
جواب: اشراقیون علم فرشتگان را حضوری میدانند و میگویند، هر موجودی که به این جهان افزوده شود، بر علم آنها نیز افزوده میشود، چرا که موجودات خارجی، همان صورت علمی فرشتگان هستند و نیز هر نقش و صورتی که در ذهن انسانی خلجان میکند، آن صورت نزد فرشتگان حاضر میگردد. و امّا آن علمی که قابل افزایش نیست علم به کلیات است.(2)
«یَا آدَمُ اسْکُنْ أَنتَ وَزَوْجُکَ الْجَنَّةَ…» بقره/35
جواب: کسانی که به دنیا آمده و مکلّف شده و کامل گشته و به بهشت رسیده باشند دیگر به قهقرا برنمیگردند، ولی کسی که هنوز به دنیای تکلیف نیامده و بهشت رفتن او به خاطر طاعت و کمال نیست، بیرون آمدن از آن ظلم نیست و میتواند اخراج گردد.(3)
«وَلاَ تَقْرَبَا هَـذِهِ الشَّجَرَةَ بقره/35
جواب: تفسیری بسیار بعید است، گرچه در تورات همین معنی آمده است.(1)گویی تا مدتی آدم و حوّا از خیر و شرّ خبر نداشتند و آدم که به وی تعلیم اسماء کردند مانند حیوان، قبح کشف عورت را نمیدانست. این تفسیر آدم علیه السلام را کنایه از نوع انسان میداند نه یک فرد خاص و معتقد است که نوع انسان مانند حیوان در جنگلها میزیست و از خوب و بد خبر نداشت و وقتی که به تدریج از خیر و شر باخبر گشت عورت او نیز بر او آشکار گشت. پس هم کشف عورت و هم تعلیم اسماء را نسبت به نوع انسان میداند نه حضرت آدم علیه السلام و این تأویل برخلاف ظاهر و اقوال اهل تفسیر است.(2)
«ثُمَّ بَعَثْنَاکُم مِّن بَعْدِ مَوْتِکُمْ» بقره/56
جواب: تفسیر المنار از شیخ محمد عبده نقل کرده که منظور از این بعث، کثرت نسل پس از مرگ برخی از بنی اسرائیل بوسیلة صاعقه بوده است، ولی این تفسیر بسیار بعید و برخلاف ظاهر آیه است، و اگر موت را تأویل میکرد و میگفت که پس از مشرف شدن به مرگ آنها را نجات دادیم مناسبتر بود، همانطور که بیمار سخت را پس از بهبودی میگویند: مرده بود و زنده شد. گرچه این هم برخلاف ظاهر قرآن است و بیدلیل نمیتوان قرآن را به آن تأویل نمود.(3)
«وَأَنزَلْنَا عَلَیْکُمُ الْمَنَّ وَالسَّلْوَی» بقره/57
جواب: ظاهراً «سلوی» مرغ سمانی است که به ترکی آن را بلدرچین و اهل خراسان به آن کرک میگویند و حقیقت «منّ» معلوم نیست و ظاهراً شبیه ترنجبین بوده است.(1)
«فَادْعُ لَنَا رَبَّکَ یُخْرِجْ لَنَا مِمَّا تُنبِتُ الأَرْضُ مِن بَقْلِهَا وَقِثَّآئِهَا وَفُومِهَا وَعَدَسِهَا وَبَصَلِهَا» بقره/61
جواب: سیر و پیاز و سبزی خواصّی دارند که برای سلامتی بدن لازم است، امّا به مقدار اندک، نه آنکه غذای دائم باشد و سرزنش بنی اسرائیل در آن است که نان و پیاز را به طور غالب و غذای دائم، بر مرغ بریان ترجیح میدادند.(2)
«وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِینَ اعْتَدَواْ مِنکُمْ فِی السَّبْتِ…» / بقره/65
جواب: از این آیه معلوم میشود که یهودیان عصر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میدانستند، ولی یهودیان امروز از آن خبر ندارند و در تورات و احادیث آنها نیز از این جریان سخنی به میان نیامده است و مانند این بسیار است مثل: یهودیان امروز که عزیر را به هیچ وجه پسر خدا نمیدانند، ولی قرآن از زبان آنها میگوید که «قالت الیهود عزیر ابن الله» ولی یهودیان آن روز قبول داشتند. و نیز حکایت سلامان و آبسال که ابوعلی سینا آن را در
اشارات نام برده، ولی خواجه نصیر که شارح اشارات است از آن خبر نداشته و میگوید: پس از بیست سال از وجود چنین داستانی آگاه شدم.(1)
«إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُواْ بَقَرَةً…» بقره/ آیات 67 تا 70.
جواب: سید مرتضی میفرماید: ارادة خداوند بواسطه سؤال بنی اسرائیل تغییرپذیر نیست و اگر از همان اوّل گاوی مطلق خواسته بود، پس از سؤال آنان نیز میفرمود که هر گاوی کافی است، چون خداوند لجاجت نمیکند و سخت نمیگیرد. و سخن سید مرتضی صحیح است.(2)
و امّا روایتی که میگوید: اگر اوّل هر گاوی را میکشتند کافی بوده، پس از آن بر خود سخت گرفتند و خداوند هم قید زیاده کرد، خبر واحد و مطابق نظر معتزلیان و اصحاب حدیث است.
«وَإِنَّآ إِن شَاء اللَّهُ لَمُهْتَدُونَ» بقره/71
جواب: این مسئله را اتحاد طلب و اراده میگویند که شیعه به آن اعتقاد دارد، ولی اشاعره آن را قبول ندارند. یعنی کفر و فسق به ارادة خود مردم است نه به ارادة الهی و ارادة الهی این است که مردم آزاد باشند و اگر خداوند به ارادة تکوینی کسی را مجبور به کفر، ولی به ارادة تشریعی از آن نهی کند، ظلم لازم میآید. پس این آیه دلالت نمیکند که خدا انسان را مجبور میکند.(3)
«وَإِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادَّارَأْتُمْ……بقره/72
جواب: برخی از مفسّران گفتهاند: مقتولی که زنده شود سخنش در تعیین قاتل پذیرفته نیست، مانند کسی که دستش را بریده باشند و ادعا کند که فلان شخص دست مرا بریده است و شاهدی نداشته باشد، در جواب باید گفت: سخن مرده به اعجاز و از طرف خداست، مانند آنکه حیوان یا جماد نطق کند و چون روشن است که از طرف خدا میباشد حجّت است.(1)
«قُلْ مَن کَانَ عَدُوًّا لِّجِبْرِیلَ فَإِنَّ اللّهَ عَدُوٌّ لِّلْکَافِرِینَ» بقره/97
جواب: در لغت جبر به معنای مرد و ئیل به معنای خدا و در نتیجه جبرئیل به معنای مرد خدا یا بندة خدا است، ولی چون جبر در لغت آنان به معنای قهر نیز آمده است، از این جهت تنفّر داشتند که چرا مظهر قهر الهی قرآن را فرود میآورد.(2)
«وَاتَّبَعُواْ مَا تَتْلُواْ الشَّیَاطِینُ عَلَی مُلْکِ سُلَیْمَانَ…» بقره/102
جواب: در آن عهد، مصر و بابِل به درجة عالی از علم و صنعت رسیده بودند و چون دولت سلیمان علیه السلام قوّت گرفت، هنرمندان به کشور او شتافتند، چنان که در دوران قدرت اسلام، دانشمندان ملل مختلف به بغداد هجوم آوردند.
و یکی از علوم بابلیان سحر بود که در ملک سلیمان بدون اجازة او رایج
شد و یهودیان از آنها فرا میگرفتند و تا امروز در میان آنها باقی است. و امّا هاروت و ماروت نیز سحر را رواج دادند، ولی قصد شرّی نداشتند، مثل بسیاری از علوم دیگر که برای خیر اختراع شده و برخی آنها را برای شر و فساد بکار میبرند.(1)
«وَمَا أُنزِلَ عَلَی الْمَلَکَیْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَمَارُوتَ» بقره/102
جواب: اختراع هر علمی و صنعتی برای خیر بود و مردم فاسد آن را در شرّ به کار بردند، مثل علم طب که برای علاج بیمار است. امّا افراد شرور داروهای سمّی را فرا گرفته، خود و دیگری را میکشند. هاروت و ماروت نیز سحر را برای کار خیر تعلیم میکردند و گروهی برای ضرر و فساد به کار بردند و حرمت سحر به خاطر ضرر رساندن به دیگران است و اگر ضرری به بدن و عقل مسحور نداشته باشد، نه حرام است و نه محدود.
«یُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ» بقره/102
جواب: سحر تأثیر در نفوس است از قبیل چشم زخم و این معجزه نیست، نظیر غیب گویی از راه استخاره و تأویل خواب که غیبگویی انبیاء علیه السلام را زیر سؤال نمیبرد و تأثیر نفوس قوی را نمیتوان انکار کرد و آیینه بینی و تسخیر جن و زشت نمودن شوهر در چشم زن و بالعکس از تأثیر نفوس است.(2)
«مَا نَنسَخْ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَیْرٍ مِّنْهَا أَوْ مِثْلِهَا» بقره/106
جواب: یکی از علمای مشهور زمان ما در مقدّمه تفسیر خود موسوم به البیان نسخ تلاوت را شدیداً انکار کرده و آن را به معنای تحریف شمرده است.(1)ولی سخن وی صحیح نیست، زیرا که تحریف یک کتاب آن است که دیگران در آن تصرّف کنند، نه اینکه خود مؤلّف بعضی از عبارات را حذف و تبدیل کند. و بهتر آن بود که میگفت: نسخ تلاوت آیهای به خبر صحیح ثابت نشده است.(2)
«أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَلَیَ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» بقره/106
جواب: برخی گفتهاند: شئ در این آیه به معنای کار انجام نشده است و شامل کار انجام شده نمیگردد، چرا که اگر چیزی موجود شود از تحت حیطة قدرت خارج گردیده است. ولی این سخن نزد حکمای الهی صحیح نیست، چرا که ممکن در بقاء و استمرار وجود هم نیازمند به واجب است که او را نگاه دارد.(3)
«یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ اذْکُرُواْ نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ…» بقره/122
جواب: یادآوری نعمت و تهدید به قیامت، هر دو لطف است و تکرار لطف شایسته است، چون مکلّف را به طاعت نزدیک و از معصیت دور میکند.(4)
«لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ» بقره/124
جواب: ظالم اگر توبه کند از شمول آیه خارج نمیشود، چرا که لفظ ظالم پس از توبه نیز به اعتبار آن زمان که ظالم بوده شامل او میباشد، وانگهی در اطلاق حقیقی اسم مشتّق، بقای مشتق منه شرط نیست، چنانکه در اصول فقه مطرح است وگرنه اطلاق مؤمن بر انسان مؤمنی که در حال خواب است باید مَجاز و او حقیقتاً مسلوب الایمان باشد، و این خلاف اهل اسلام است. برخی از متأخران مثل صاحب قوانین(1)و کفایه(2)میگویند: همانطور که مؤمن را اگر کافر شود، مؤمن نمیگویند، پس ظالم را نیز که توبه کرده نباید ظالم نامید.
جواب آنان این است که مؤمن مرتّد را به جهت آنکه روزی ایمان داشته، میتوان مؤمن گفت.(3)
«وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ» بقره/129
جواب: وحی از طرف خداست و باید تعبّدا مطالب آن را پذیرفت و حکمت آن است که عقل به آن راه دارد.(4)به عبارت دیگر، حکمت چیزی است که عقل دلیل آن را بداند و تصدیق کند و کتاب اعمّ از آن است که تعبّدی باشد و عقل جهت آن را بداند و یا نداند و به عبارت دیگر کتاب و حکمت همان منقول و معقول اصطلاحی است.(5)
«لِّتَکُونُواْ شُهَدَاء عَلَی النَّاسِ» بقره/143
جواب: خیر، چرا که فراوان اتفاق میافتد که قومی را مدح و ستایش کنند به اعتبار جماعتی از آنان، مثلاً میگویند: عرب امتی فصیحند و یا یونانیان مردمی حکیم و عالم بودند، یعنی جماعتی از ایشان چنین بودند.(1)
«وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبیلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْیَاء» بقره/154
در تفسیر بیضاوی آمده است که:(2)بدانجهت شهداء را زنده نامیده است که به خداوند تعالی نزدیک ترند و بهجت و کرامت آنها بیشتر است. پس از این جهت که همه زندهاند، فرقی بین شهید و غیر شهید نیست.(3)
«کُلُواْ مِمَّا فِی الأَرْضِ حَلاَلاً طَیِّباً» بقره/168
جواب: طیب آن است که میل طبیعی آن را خوش دارد، نه مثل گل و خاک و زغال که بعضی دوست دارند و مقصود از حلال آن است که در شرع مجاز باشد.(4)(پس هرچه که مطبوع و مشروع باشد حلال طیب است.)
«إِنَّمَا حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ وَالدَّمَ وَلَحْمَ الْخِنزِیرِ وَمَا أُهِلَّ بِهِ لِغَیْرِ اللّهِ» بقره/173
جواب: حصر در اینجا اضافی است، یعنی مستمع گمان میکند که در میان حیوانات، سائبه و وصیله وحام که عرب بر خود حرام کرده بودند، حرام است، خداوند فرمود: از میان ذبایح و نیز مأکولات، همینها که ذکر فرمود حرام است نه شتر سائبه و نظایر آن. و در علم معانی میگویند: شاید کسی میپندارد که زید هم شاعر است و هم کاتب. اما تو میگویی: زید شاعر است و بس، یعنی کاتب نیست، نه اینکه فقیه یا طبیب نیست.(1)
«إِن تَرَکَ خَیْرًا الْوَصِیَّةُ» بقره/180
جواب: وصیت در لغت به معنای طلب انجام فعل از غیر است و بر فعل خود انسان اطلاق نمیگردد، ولی قید فعل به پس از مرگ، اصطلاح فقهاء است نه معنای لغوی. پس منجزات مریض در حال احتضار و اقرار او، وصیت محسوب نمیشوند، ولی از آنجایی که اجرای آن بدست دیگری و پس از مرگ اوست، غالباً اطلاق لفظ وصیت بر آن صحیح و در بسیاری از اخبار بر آن اطلاق شده است.(2)
«فَمَن بَدَّلَهُ بَعْدَمَا سَمِعَهُ فَإِنَّمَا إِثْمُهُ عَلَی الَّذِینَ یُبَدِّلُونَهُ» بقره/181
جواب: ثواب و عقاب اخروی مترتّب بر فعل اختیاری است و کسی که حق خدا و مردم را عمداً ترک کرده و حج نگزارده و خمس نداده و وصیت
نیز نکرده، حتّی اگر وارث حق او را ادا کند مستحق عقاب است مگر به تفضل الهی، و به عکس اگر وصیتی کند و وصّی به آن عمل نکند او را عقاب نمیکنند. و در زمان ما جماعتی از متظاهرین به علم که از اصول بیخبرند میگویند: اگر وصّی قضای دین میت نکند میت مؤاخذه میشود و اگر وارث قضای دین میت کند بدون آنکه میت او را وصّی گردانده باشد، میت عقاب نمیشود.(1)(پس میتوان گفت که معیار ثواب و عقاب، انجام و عدم انجام وظیفه است)
«فَمَنْ خَافَ مِن مُّوصٍ جَنَفًا أَوْ إِثْمًا» بقره/182
جواب: جنف انحراف ناآگاهانه از حق به باطل، ولی اثم انحراف عامدانه و عالمانه است و لذا مقابل اثم یعنی انحراف آگاهانه، جنف به معنای انحراف سهوی قرار میگیرد.(2)
«کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ» بقره/183
جواب: روزة مسیحیان چنانکه از کتب خود آنها معلوم میشود بین طوایف آنان محل اختلاف است. پیروان پاپ چند روز قبل از عید پاک روزه میگیرند و آن را کارم میگویند و پروتستانها هیچ روزة واجب ندارند. و یهود روز دهم ماه اوّل شرعی که عاشورای تاریخ آنان است یک روز روزة واجب و در سایر ایام سال روزة مستحب، بدون وقت معین و اندازة خاصّ دارند و معتقدند که حضرت موسی علیه السلام چهل روز را روزه گرفت، ولی بر خود واجب نمیدانند.(3)
«وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ» بقره/186
جواب: یکی از شرایط استجابت دعا، حسن ظنّ بلکه یقین به اجابت است که در کتاب عدة الداعی ذکر شده است.(1)چنانکه در کارهای دنیا کسی که با تردید و شک اقدام کند، البته پیروزی نیابد و به مقصد نرسد، مگر آنکه با امید تامّ و اعتماد کامل اقدام نماید و در توسّل به اسباب روحانی امید و جدیت و حسن عقیده واجب است. لذا آنها که روحیه ضعیف دارند همّت از مردان خدا میطلبند که همّت آنان از اجابت متخلّف نمیشود.
و مردمی که در تأثیر دعا و استجابت آن شکّ میکنند به علّت آن است که باطناً مادی هستند و تصوّر میکنند که دعا با شک هم مانند داروهای طبّی مؤثر است.(2)
«وَلاَ تَأْکُلُواْ أَمْوَالَکُم بَیْنَکُم بِالْبَاطِلِ وَتُدْلُواْ بِهَا إِلَی الْحُکَّامِ لِتَأْکُلُواْ فَرِیقًا مِّنْ أَمْوَالِ النَّاسِ بِالإِثْمِ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ» بقره/188
جواب: چون تکلیف مشروط به علم است و موضوع هر حکم باید قبل از آن معین باشد. پس باید اوّل باطل معلوم باشد تا نهی بدان تعلق گیرد و چون باطل، به معنای حرام شرعی است، نهی لاتأکلوا ارشاد یا تأکید است، مثل اطیعوا الله و اطیعوا الرسول. پس اگر ندانیم معاملهای حرام یا باطل است، به این آیه نمیتوان حرمت آن را ثابت کرد.(3)
«فَمَن تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَی الْحَجِّ بقره»/196
جواب: در مشروعیت حجّ تمتّع میان ما و فقهای اهل سنّت اختلافی نیست و این که عمربنخطّاب از متعة حج نهی کرد، از عدول از حجِ افراد به تمتع بود و مرحوم مجلسی; در جایی از مرآة العقول چنان پنداشته که اهل سنّت مطلقاً حج تمتع را جایز نمیدانند(1)، با آنکه آن مرحوم خود در جای دیگر گوید: اجماع برجواز تمتّع است.(2)
«فَلاَ رَفَثَ وَلاَ فُسُوقَ وَلاَ جِدَالَ فِی الْحَجِّ» بقره/197
جواب: پایینترین مرتبه جدال آن است که قول کسی را با قسم خوردن (لاوالله- بلی والله) خواه راست و خواه دروغ ردّ کنند، ولی اگر انسان قول دیگری را بدون قسم و شدّت وحدّت رد کند، جدال محسوب نمیشود.(3)بنابراین اگر کسی با دیگری گفتگو و نزاع کند کلمه لاوالله و بلی والله را هم بکار نبرد، باز یکی از محرمات احرام را مرتکب شده، ولی اگر این دو کلمه را در غیر مقام جدال بگوید، مرتکب حرام نشده است.(4)
«کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً» بقره/213
جواب: برخی گفتهاند: منظور آن است که مردم متحّد برایمان بودند و برخی گفتهاند: مجتمع بودند بر بیتکلیفی، چون خداوند مصلحت ندانسته بود آنها را تکلیف نماید و چون از کسی تکلیف نخواهد مانند حیوانات، فرستادن
حجّت هم لازم نیست، چرا که حجّت برای تبلیغ اوامر و نواهی اوست.(1)و برخی میگویند: خداوند به خاطر آنکه مبادا مردم حجت را تکفیر کنند، او را معرفی نکرد و لذا همه بر کفر مجتمع بودند، ولی این قول صحیح نیست، چرا که واجب است خداوند اگر حجّتی فرستاد او را به همة مردم بشناساند، گرچه مردم قبول نکنند، مانند: امام غایب در مذهب ما.(2)
قاضی القضاة و ابومسلم اصفهانی که هر دو از شیوخ معتزلهاند میگویند: قبل از شرع، تکلیف منحصر به تکلیف عقلی بوده و حجّت همان عقل بود و وقتی که خداوند خواست تکلیف شرعی کند، حجّت یعنی پیامبر فرستاد. پس مردم قبل از بعثت انبیاء فقط بر تکلیف عقلی مجتمع بودند.(3)
«کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتَالُ» بقره/216
جواب: هرگاه کفّار به مسلمانان حمله برند دفاع واجب است، ولی ابتدای جنگ از سوی مسلمانان جایز نیست مگر در زمان امام معصوم علیه السلام و امام هم جز با معاندان پیکار نمیکنند.(4)
«فَأُوْلَـئِکَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ» بقره/217
جواب: حبط به معنای آن است که گناه باعث از بین رفتن ثواب ایمان و عمل صالح شود، تکفیر آن است که عمل صالح استحقاق عقاب را زائل گرداند و هر دو از نظر شیعه باطل هستند و همه علما متّفق بر بطلان این
عقیدهاند، مگر محدّث مجلسی(1); که مخالفت با علما کرده و مخصوصاً در کتاب عقاید خود قول شیعه و ادّله آنها را ضعیف شمرده و احباط را جایز دانسته، به گمان آنکه روایات و آیات بر آن دلالت دارند.(2)(پس حبط در قرآن به معنای باطل بودن یک عمل از همان اول است، نه اینکه عملی نیکو انجام گیرد و بواسطه گناه زایل گردد.
«یَسْأَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِمَا إِثْمٌ کَبِیرٌ» بقره/219
جواب: برخی از فقها میگویند: اگر معالجة یک مرض منحصر در شراب باشد جایز است و حق آن است که هیچگاه چنین چیزی محقّق نیست و هر جا که بتوان با مشروب مداوا کرد، داروی دیگری نیز وجود دارد و انحصار، فرضی غیر واقعی است. و امّا هرگاه آبجو بجوشد و مسکر شود مادّهای از آن میتراود که مانند مایة خمیر برای ساختن مجدد آن بکار میرود و مثل رسوب بول و دُرد خمر است که البته نجس و حرام میباشد. و امّا الکل چون مستی میآورد نجس است گرچه با آب بیامیزند و بنوشند و اگر فرض کنیم که مستی نمیآورد پاک است.(3)
«وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ» بقره/219
جواب: قاعده در حلال و حرام بودن یک چیز غلبه شرّ و زیان بر سود آن باشد. و شراب و قمار چنین هستند و پزشکان عرب با آنکه در وصف منافع شراب مبالغه میکردند، با این حال اعتراف داشتند که زیان آن
بسیار است، مثل کندی ذهن و بلادت و سستی اعصاب و رعشه و تشنّج و سکته قلبی و مغزی و مرگ ناگهانی و فساد کبد، ولی منافعی که در شراب است ممکن است که بوسیلة سایر معجونها و مرکبّات حاصل شود. در کتب پزشکی فرنگ نیز دربارة مضرات الکل بسیار نوشته شده است.(1)
«وَلِلرِّجَالِ عَلَیْهِنَّ دَرَجَةٌ» بقره/228
جواب: چنان که در آیه 38سورة نساء نیز الرجال قوامون علی النساء آمده است، دلالت بر آن دارد که مرد طبیعتاً بر زن برتری دارد و خداوند تشریعاً هم مطابق تکوین حکم فرمود...از دو جهت: یکی طبعی که بدن مرد از زن قویتر و اندام او کاملتر است، و عقل معاش در بدن کامل کاملتر باشد.
و جهت دوّم کسبی است یعنی زن دورة خوش از عمر خود را که پس از ده سالگی تا پنجاه سالگی است در بارداری و شیردادن میگذارند و در این مدت نمیتواند به صنعت و کارهای سنگین بپردازد و تجربه آموزد و تدبیر سیاست فرا گیرد و اگر زنی در این امور برآید و شهرت یابد از وظیفه طبیعی زنانه بازمانده و اینگونه زنان انگشت شمارند. پس حکمتی که خداوند تعالی در قرآن کریم نسبت به برتری مردان فرمود متفرّع بر همان قاعدة طبیعی و تکوینی است.(2)
جواب: خیر، چون ظلم آن است که چیزی کمتر از استحقاق به کسی دهند. ولی مثلا اگر کودک صغیر را از تصرف در مال خویش منع کنند، و عالم را بر جاهل و هنرمند را بر بیهنر و پزشک حاذق را بر مبتدی و
معمار استاد را بر کارگر ترجیح میدهند و مزدها را مطابق هنر و شغل میدهند ظلم نیست، بلکه صلاح و عدل است. و اگر مرد را برای تحمل مشقّت و نفقه دو برابر زن ارث دهند ظلمی به زن نشده، چون که زن از کار معاف است و از نفقه دادن آزاد و اینکه نفقة زن را بر مرد قرار دادهاند باز ظلمی بر مرد نشده است، چون زن یا باردار است و یا شیرده، و ظلم است با پرورش بچه او را کار دیگر فرمودن و نفقه را بر او نهادن.(1)
«فَإِن طَلَّقَهَا فَلاَ تَحِلُّ لَهُ مِن بَعْدُ حَتَّیَ تَنکِحَ زَوْجًا غَیْرَهُ» بقره/230
جواب: اختلاف است که نکاح محلّل درست است یا خیر، به علّت آنکه زن سه طلاقه زمانی بر شوهر اوّل حلال میشود که به قصد نکاح دائم، زوجة دیگری شود و آن شوهر دوم خود به خود زن را طلاق دهد. امّا زنی را که به قصد حلال کردن بر شوهر اول عقد کنند، البته نیت دوام وجود ندارد و اگر از زن بپرسند که آیا تو راضی هستی همیشه زوجة محلّل باشی، میگوید راضی نیستم و اگر محلّل پس از عقد و مقاربت، آن زن را طلاق ندهد، او را ملامت میکنند که خلاف عهد کردی و اگر نیت دوام داشته باشد بر محلّل ملامت روا نباشد. و امّا آن عقدی که به لفظ میگویند و معنی را قصد نمیکنند، تدلیس است و تدلیس صحیح نیست و حق آن است که چون لفظ نکاح دلالت بر دوام کند ظاهراً عقد صحیح است و زن و محلّل خود مسئول نیت خود هستند. اگر زن بینها و بین الله به نکاح دائم با محلل راضی نبوده، عقد باطل است و تحلیل واقع نشده و اگر به زوجیت محلّل راضی است عقد صحیح است و محلل و همچنین آن کسی که به وکالت عقد کرده و طلاق داده است، مسئول صحّت آن نیست والعقود تابعة للقصود.(2)
«وَالْوَالِدَاتُ یُرْضِعْنَ أَوْلاَدَهُنَّ حَوْلَیْنِ کَامِلَیْنِ» بقره/233
جواب: صاحب مجمع البیان گوید: واجب نیست و در قرآن کریم میفرماید: فَإِنْ أَرَادَا فِصَالاً عَن تَرَاضٍ مِّنْهُمَا وَتَشَاوُرٍ(1)دلیل بر آن است که شاید با تراضی و مشورت از دو سال کمتر شیر دهند ولو کمتر از بیست و یک ماه و همچنین بیش از دو ماه اضافه بر دو سال و دلیلی بر حرمت آن نیست، ولی احتیاط شدید در مراعات آن است.(2)
«مَتَاعًا بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَی الْمُحْسِنِینَ» بقره/236
جواب: حق واجب بر دو گونه است: یکی آنکه باید به صاحب حق ادا کرد و اگر ادا نکند الله گناهکار و معاقب است، ولی صاحب حق نمیتواند برای گرفتن آن به قاضی شکایت کند و قاضی به پرداخت آن حکم دهد، مثل کسی که نذر کند مالی به کسی قربة الی الله صدقه دهد.
دوّم حقی است که میتوان به قاضی شکایت کرد مانند دیون و متعه.
در آنجا که خداوند فرمود: حقا علی المتقین(3)از قبیل اوّل است و اینجا که فرمود: حقا علی المحسنین از قبیل دوّم.(4)
«أَلَمْتر إِلَی الْمَلإِ مِن بَنِی إِسْرَائِیلَ» بقره/246
ملأ جماعت اشراف و بزرگان و اهل حلّ و عقدند که به عقل و تدبیر و
تجربه شناخته شده و معروف گشتهاند و دیگر مردمان طبعاً پیرو آنانند و مصالح مردم را چنانکه باید آنها بهتر میدانند. از این جهت آنان نزد پیغمبرشان رفتند و از ظلم و تعدّی عمالقه و مجاوران خود شکایت کرده و طالب امیری شدند که دشمن را از آنها براند، ولی مردم دیگر هر چند از وضع خود ناراضی بودند، امّا راه تدبیر نمیدانستند.(1)
«وَلَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِّنَ الْمَالِ» بقره/247
جواب: زمام امر امّت را بدست کسی باید سپرد که علم و قدرت داشته باشد. علم جهان داری و سیاست و قدرت بدنی، نه آنکه مال دارد، چون وقتی که امام و امیر عادل یا ظالم بر سر کار باشد، همة جهان مال او است و اگر ظالم بر کنار شود هر چه دارد از او بستانند، و شرط امام و امیر حقی که خدا نصب میفرماید، علم و عصمت و شجاعت است نه ثروت و در عصر غیبت هم نباید به اصل و نسب و مال نگریست، بلکه کار سیاست را باید به عالم مدبّر سپرد. در رسم جاهلیت است که پندارند آنکه مال بیشتر دارد عقل بیشتر دارد و تدبیر امت را سزاوار است، با اینکه مالداران فکرشان از آغاز در چند مورد خاصّ بکار رفته، از امور عامّه غافلند و بسیار خائف و بد دل و احکام و قوانینشان مبنی بر ترویج فضائل و عدل نیست، بلکه بر حرص و جمع مال است.(2)
«إِنَّ آیَةَ مُلْکِهِ أَن یَأْتِیَکُمُ التَّابُوتُ فِیهِ سَکِینَةٌ مِّن رَّبِّکُمْ» بقره/248
جواب: از تورات معلوم میگردد که تابوت صندوقی بوده که به دستور
حضرت موسی علیه السلام برای حفظ آثار مقدس بنی اسرائیل ساختند و قرآن هم مخالف آن نیست.(1)
و مراد از سکینه آیات و علائمی بود که بنی اسرائیل آنها را میشناختند و بوسیلة آن سکونت و آرامش پیدا میکردند، چرا که سکینه به معنای آرامش دل و اطمینان است و این تابوت را بنی اسرائیل پیشاپیش لشکر قرار میدادند، مانند درفش کاویانی در عجم که در اعتقاد به فتح و فیروزی بسیار مؤثر است و آرامش، قلب انسان را از بیم غلبة دشمن نگاه میدارد.(2)
«إِنَّ اللّهَ مُبْتَلِیکُم بِنَهَرٍ» بقره/249
جواب: طالوت خواست اندازة عزم و ثبات لشکریان و مقدار اطاعت آنان را بداند. آنکه تشنه باشد و از نهر گذرد و به فرمان امیر خویش آب نخورد، عزمی راسخ دارد که در جنگ همان به کار آید و آن دیگران که سست باشند، دیگران را هم میترسانند و تفرقه در لشکر میاندازند که موجب شکست آنان است.(3)
«اللّهُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ» بقره/255
جواب: در تفسیر منهج الصادقین میگوید:(4)جملة له ما فی السموات و ما فی الارض در حقیقت توضیح این قیومیت است، یعنی ملک او به معنای قیومیت است نه اضافة محض و اگر رابطة ملکی میان مالک و مملوک در ممکنات، اعتباری و بیحقیقت است، رابطة ممکنات به واجب تعالی
حقیقی است. مالک نزد ما معدوم میشود و ملک او میماند و به وارث میرسد، چون ارادة ملک بسته به وجود مالک نیست، امّا وجود آسمان و زمین متعلق به وجود حق است، مانند تعلّق نور به چراغ و کلام به متکلم که چون اراده کند، همه چیز فانی شود.(1)
«وَلاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ» بقره/255
جواب: اشاعره میگویند: صفات خداوند از جمله علم او زائد بر ذات اوست و (به گمان آنها) از این آیه همین استفاده میگردد، چون فرمود: بشئ من علمه یعنی به چیزی از علم او و علم را تبعیض کرد، در حالی که ذات تبعیض نمیشود و اگر صفات عین ذات بود، ذات نیز تبعیض میشد. ولی جواب اشاعره این است که علم در اینجا، به معنای معلوم است و البته احاطه به علم او ممکن نیست و استثناء هم برنمیدارد.(2)
«الْحَیُّ الْقَیُّومُ» بقره/255
جواب: قیوم یعنی موجودی که ممکنات همچنان که در آغاز خلقت به او احتیاج دارند در بقا نیز به او محتاجند، مانند احتیاج نور به چراغ.(3)
«وَیُؤْمِن بِاللّهِ» بقره/256
جواب: ایمان همان تصدیق به قلب است و اما اقرار به زبان علامت و
عمل به ارکان، اثر و نتیجة آن است و این دو به اجماع شیعه هیچ یک جزء ایمان نیستند. و مخالفت مرحوم مجلسی و بعضی محدثان دیگر مضر به اجماع شیعه نیست.(1)
«وَانظُرْ إِلَی العِظَامِ» بقره/259
جواب: از اینکه ابتدا فرمود: وانظر الی حمارک و پس از آن فرمود: وانظر الی العظام و نفرمود: الی عظام حمارک، معلوم میشود که استخوان دیگری غیر از استخوان الاغ بوده است.
مفسّران نصاری و یهود میگویند: آن پیغمبر که ارمیا نام داشت در عالم مکاشفه استخوانهای پوسیدهای را یافت که زنده شدند و تأویل آن حیات بنی اسرائیل و آزادی آنها از اسارت بابل و بازگشتن به موطن خود و آباد شدن بیت المقدس پس از صد سال است.(2)
«قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قَالَ بَلَی» بقره/260
جواب: میخواست آنچه را که با دلیل میداند، به آن اطمینان قلبی پیدا کند، به گونهای که شک و شبهه در آن راه نداشته باشد، و نظیر این سخن در قصص انبیای دیگر نیز هست. حضرت زکریا از خدای تعالی فرزند خواست و خداوند به او وعدة فرزند داد. آنگاه آیتی خواست و خداوند بسته شدن زبان را آیت او قرار داد که: آیتک الا تکلم الناس. اگر از اوّل ایمان به قدرت خدا نداشت، دعا نمیکرد و با آنکه ایمان داشت، باز آیت طلبید و حضرت ابراهیم علیه السلام همچنین ایمان به قیامت داشت و آیت خواست.(3)
«یُؤتِی الْحِکْمَةَ مَن یَشَاء» بقره/269
جواب: حکمت همان است که به لقمان داده شد و همواره همراه با کتاب است مانند: اتیناهم الکتاب والحکمة. کتاب آن است که به وحی دریابند و حکمت آنکه به عقل. و در خبر آمده است که لقمان را مخیر کردند میان نبوّت و حکمت. او حکمت برگزید. پس حکمت علم منقول نیست، بلکه چیزی است که انسان به عقل دریابد. شریعت را که سهل است برای همه مردم فرستادند به زبان عامّه، امّا حکمت برای گروهی اندک. یؤتی الحکمه من یشاء مانند یؤتی الملک من یشاء است و آن را که دادند خیر بسیار دادند.
آنها که گفتند: مراد از حکمت، علم شرع است، البته مقصود علمی است که با تدبر و عقل و استدلال منطقی محکم باشد نه حفظ الفاظ و مفاهیم ظاهر آن، چون این اندازه علم آموختن فریضه است بر همة مردم، چنانکه فرمود: طلب العلم فریضة علی کل مسلم و این غیر آن است که فرمود: یؤتی الحکمة من یشاء و عقل راهی است برای شناختن حق و محصول آن حکمت است و شرع هم راهی است و محصول آن معلوم و هر دو به یک چیز منتهی میشود. آنکه از متابعت عقل گمراه شود از نقص مجاهدت خود اوست، مانند کسی که در متابعت شرع گمراه گردد، نه عیب عقل است و نه عیب شرع.(1)
از این جا معلوم میگردد که حکمت را به همه ندادند و آن را که دادند، بهترین چیز دادند، چنانکه لقمان حکمت را و لقمان خود حکمت را بر نبوت برگزید. پس حکمت غیر از نبوت و احکام و مسائلی است که همه به آن مکلّف هستند، بلکه آن قوة تحقیق و دریافت حقایق است به عقل که سنخ آن از قول لقمان در قرآن است، یعنی حکمت الهی نه طبیعی و مادّی.(2)
«الَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبَا» بقره/275
جواب: ربا به معنای افزونی و زیادتی است و چون به اجماع مسلمانان جایز است چیزی را بفروشند به بهای بیشتر یا کمتر از قیمت المثل آن، پس هر زیادتی بطور مطلق حرام نیست.(1)
و اما بیع تبدیل جنسی است به جنس دیگر، در حالی که ربا تبدیل جنس است به همان جنس به مدت و اجل.
و اما سود تجارت هم از سرمایه است و هم از عمل، ولی سود ربا بیعمل است و تنها از سرمایه.(2)
«سَفِیهًا أَوْ ضَعِیفًا أَوْ لاَ یَسْتَطِیعُ» بقره/282
جواب: در لغت سفیه، ناتوان در عقل است و ضعیف، ناتوان در عمل و اما غیر مستطیع، کسی است که به علت خارجی غیر از ضعف ذاتی نتواند املا کند.(3)
«فَتُذَکِّرَ إِحْدَاهُمَا الأُخْرَی» بقره/282
جواب: فایده نوشته یادآوری شهود است که چون خط را بینند، قرض خود را به یاد آورند، مثل اذان آن را برای یادآوری و تنبیه وقت نماز قرار دادند، ولی به تجسّس و تفحص برای وقت دخول نماز امر کردند.(4)
«وَأَنزَلَ التَّوْرَاةَ وَالإِنجِیلَ» آل عمران/3
جواب: تورات کلمهای است عبری به معنای شریعت و انجیل از کلمه یونانی انگلیون معنای بشارت گرفته شده است. و آن را از آن جهت بشارت نامیدند که به عقیدة آنان حضرت عیسی علیه السلام بشارت داد که ملکوت خدا نزدیک است و به عقیدة ما چون بشارت به آمدن پیغمبر آخرالزمان داد، که در قرآن امده است: و مبشرا برسول یأتی من بعدی اسمه احمد.(1)
«هُوَ الَّذِیَ أَنزَلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ» آل عمران/7
جواب: علمای شیعه میگویند: قرآن کلامی است حادث، و عامّه درگذشته میگفتند که قرآن قدیم است، و چون متأخران اهل سنّت نتوانستند از گفتار ناسنجیدة قدمای خود مبنی بر قدیم بودن قرآن سر بپیچند و هم نتوانستند آن را با عقل منطبق سازند، گفتند: آن کلام خدا که قدیم است، این الفاظ و عبارات نیست، بلکه کلام نفسی است قائم به ذات حق و از صفات اوست. و این سخن هم نامعقول است.(2)
«وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ» آل عمران/7
جواب: متشابه گاهی متشابه اللفظ است مانند حروف مقطعه و گاهی متشابه المعنی مانند قیامت و وقت آن و هر یک مراتب مختلف دارند. شاید چیزی نسبت به یکی متشابه باشد و نسبت به دیگری محکم. کلام متشابه در همة کتب علم و ادب و سیره و اخبار هست که معنای آن آسان دریافت نمیگردد، و به نظر برخی غلط یا متناقض میآید، باید اهل فن و بصیرت خصوصاً در علم حدیث و علم حکمت آن را شرح و تفسیر کنند. متشابه آن نیست که هیچ کس نداند، بلکه چیزی است که همه ندانند.
و امّا دلیل وجود متشابهات در قرآن آن است که: مردم در ادراک مختلفند و نویسندة یک کتاب ملزم نیست که در تألیف خود به چیزی اکتفا کند که همه آسان درمی یابند و مطالب دشوار را ننویسد، بلکه آن را هم باید نوشت برای گروهی خاص، خدای تعالی در قرآن همین روش را به کار برده است، چرا که قرآن به طریق مکالمات مردم نازل شده است.(1)
«وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ» آل عمران/7
جواب: هر چه را ندانند به تکلّف تأویل نمیکنند و به ندانستن آن اعتراف میکنند و مانند جاهلان ادعای علم نسبت به همه چیز ندارند و میگویند: هر چه خدا گفت، حق است و اگر به نظر ما، درست نیاید و در آن شبههای باشد، مانند شبهة آکال و مأکول در معاد و جمع بین آیات جبر و تفویض از جهت نقص ماست.(2)
«وَالْقَنَاطِیرِ الْمُقَنطَرَةِ» آل عمران/14
جواب: قنطار اصلاً یونانی بوده است و معرّب شده و امروز در زبانهای خارجی کنتال گویند و خوارزمی گوید: قنطار 120 رطل است.(1)
«أُولَـئِکَ الَّذِینَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِی الدُّنْیَا» آل عمران/22
جواب: گاهی جبّاران عملی به گمان اینکه نیک است انجام میدهند و چون غالباً به آخرت معتقد نیستند، امید دارند که نامشان به نیکی بماند و از پس مرگشان مردمان آنها را ستایش کنند، اما چون عملشان آمیخته به ستم و آزار است، مردم از پس مرگ نیز آنها را لعنت کرده و خیرات آنها را اگر داشته باشند نادیده میگیرند؛ و معنای حبط عمل در دنیا این است.(2)
«مَا کَانَ إِبْرَاهِیمُ یَهُودِیًّا وَلاَ نَصْرَانِیًّا وَلَکِن کَانَ حَنِیفًا مُّسْلِمًا» آل عمران/67
جواب: یهود و نصاری سعادت را در متابعت حکم خدا نمیدانند. یهود طایفه بنی اسرائیل را مقصود اصلی خلقت دانند و فرستادن انبیا علیه السلام را ویژة آنان. آنها عقیده دارند که سایر مردم هر چه عبادت کنند و بنی اسرائیل هر چه معصیت نمایند، باز بنی اسرائیل محبوب ترند. پس سعادت از دیدگاه آنها در عبادت نیست، بلکه در فرزند یعقوب بودن است و نزد نصاری هم کشته شدن خدا موجب نجات است نه عمل بنده. مبنای دین اسلام بر آن است که سعادت انسان در اطاعت خداست و امّا حضرت ابراهیم علیه السلام بر همین بود.(3)
«وَتَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ» آل عمران/71
خیر، زیرا اصحاب معارف معتقدند که حقیقت بر همه مردم آشکار است و هر کس که منکر آن است از روی عناد آن را انکار میکند و این آیه دلالت بر صحّت قول آنان ندارد، چرا که خطاب به گروهی خاص است نه همه منکران.(1)
« إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبَارَکًا » آل عمران/96
جواب: اولین بخش از زمین که از آب خارج شد، محل کعبه بود، چون آب بر تمام کرة زمین احاطه داشت و سپس زمین به تدریج از آن آب خارج گردید.(2)
«وَمَن کَفَرَ فَإِنَّ الله غَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ» آل عمران/97
جواب: ترک حج را کفر نامید، از آن جهت که حکمت اعمال آن واضح نیست، مثلاً گشتن گرداگرد کعبه و هروله کردن در میان صفا و مروه و ریگ انداختن به جمرات، حکمتی ظاهر ندارد، خصوصاً مردم از راه دور و با مشقت بسیار برای انجام دادن این اعمال طی مسافت کنند، و لذا جز کسی که حقیقتاً مؤمن باشد این تعبّد را نخواهد کرد.(3)
«وَإِلَی اللّهِ تُرْجَعُ الأُمُورُ» آل عمران/109
جواب: از سوی خدا آمدن چیزی به معنای علیت خدا و معلولیت آن چیز است، یعنی چون خدا علّت فاعلی است میتوان گفت: همه چیز از
اوست و چون علّت غایی است، گوییم همه به او باز میگردند.(1)
«وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ» آل عمران/130
جواب: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در جواب همین سؤال که از سوی پادشاه روم مطرح شده بود فرمود: وقتی که روز میآید شب کجا میرود؟ چون در نظر انسان شب معدوم شدنی نیست، بلکه مستور شدنی زیر نور است. عالم روحانی نیز در عالم جسمانی مستور است، نسبت نظیر این علوم و افکار و نقوش که در سلول مغز که هزاران بار کوچکتر است گنجیده شدهاند. پس تزاحم در موجودات مادی است نه میان مادی و جسم غیر مادّی و بهشت و جهنم اکنون مخلوقند و از آن محالی لازم نمیآید.(2)
«سَنُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُواْ الرُّعْبَ بِمَا أَشْرَکُواْ بِاللّهِ» آل عمران/151
جواب: انسان وقتی که خود را بر حق و دشمن را بر باطل بداند، در جهاد بهتر میکوشد و اگر بداند که ادعای باطل میکند، در جهاد نمیکوشد و عاطفه و مهر و دوستی نسبت به هم نوع او را از قتل آنان باز میدارد و یا ترس بر او مسلط میشود.
پس چون مشرکان مجوّزی در جنگ نداشتند، عواطف انسانی بر آنها مسلط میگشت و رعب آنها را میگرفت.(3)
«فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ» آل عمران/159
جواب: خیر، چون توکل به معنای بیتوجهی به اسباب نیست، بلکه اسباب ظاهری زمینه سازند، و تأثیر از خداست، مانند نوری که از چراغ میتابد و انسان هر چه میخواهد نزد آن نگاه میدارد و همان اسباب را نیز او مهیا کرده است پس کسب و کوشش بنده زمینه ساز است و روزی از حقّ.(1)
«وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاء» آل عمران/169
جواب: از جهت حیات و بقای روح پس از مرگ، فرقی میان شهید و غیر شهید نیست، چنانکه دربارة آل فرعون فرمود: النار یعرضون علیها غدوا وعشیا. و اثبات حیات برای شهدا نفی حیات از غیر آنها نمیکند، چنانکه ولا تحسبن الذین غافلا عما تعملون دلالت بر آن ندارد که خداوند از اعمال عادلان غافل است. پس چون خداوند میخواست نعمتهای الهی نسبت به شهدا و کرامت بیشتر آنان را نسبت به دیگر مؤمنان بیان کند، حیات را برای ایشان ذکر کرد وگرنه تمامی ارواح پس از مرگ زندهاند و اختصاصی به شهداء ندارد.(2)
و امّا رزقی که شهیدان دارند، رزق روحانی و معنوی است که در نظر مردم این جهان اعتباری و در نظر اهل الله حقیقی و جسمانی است.(3)
اگر کسی بگوید: در صورتی که مراد حیات روح باشد، پس آمدن حورالعین که در روایات آمده چه سودی دارد؟
جواب این است که: چون روح گرچه بدن دنیوی را رها کرده، ولی بدن دیگری در تحت تسلط خویش دارد و بوسیلة آن از حورالعین بهره میبرد.(4)
«فَزَادَهُمْ إِیمَاناً» آل عمران/173
جواب: ایمان قابل شدت و ضعف نیست، مگر آنکه ایمان عبارت از تصدیق به قلب و اقرار به زبان و عمل به اعضا و جوارح باشد، یعنی عمل دخیل در حقیقت ایمان و جزئی از آن باشد که بواسطة جهاد ایمان افراد رو به افزایش میگذارد، ولی درستتر آن است که عمل جزء ایمان نیست و مراد از این آیه ازدیاد دلایل و براهین ایمان است، نه اصل ایمان، و روایتی را که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مورد نقصان و ازدیاد ایمان نقل شده، باید تأویل کرد که مراد ادله و براهین ایمان است، نه خود ایمان.(1)
«لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ» آل عمران/179
جواب: آنان به تعلیم خداوند و هرچه را که او بر حسب مصلحت خبر میداد، میدانستند. و غیبگویی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه هدی علیه السلام متواتر معنوی است. و اطلاع یافتن امام یا پیغمبر از غیب به تعلیم خداوند و به قدری که او مصلحت داند، منافی با قول قرآن و موجب غلّو نیست، بلکه دلیل نبوّت و وحی و ارتباط قلب آنان با عالم روحانی و مجرّدات است و چون همة انسانها بهرهای از غیب دارند، محال نیست که انبیاء و اولیاء بهرة کامل داشته باشند.(2)
«سَیُطَوَّقُونَ مَا بَخِلُواْ بِهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ» آل عمران/180
جواب: اهل تحقیق میدانند که هر چیز را در هر عالم صورتی مناسب
با آن عالم است و هر چه در اینجا است، نقش یا عکس و پرتو صورتی است که در آنجاست.(1)
آیات قرآن دلالت بر آن دارند که اعمال بندگان در آخرت مجسّم میگردند و نعمت و عذاب آن، همان اعمال مجسّم شده است، زیرا که یک موجود در عوالم مختلف صورتهای گوناگون دارد و چون وجود او یکی و متصل است، همة آن صور را متحد گویند، چنان که نور چراغ برق همان قوة غیرمرئی است که در سیم است و میوة شیرین همان خاک و آب است و عطر گل سرخ همان کود و پشکل است و آن که ثروت را در خواب به صورت عذرات یا علم را به صورت شیر میبیند، باید گفت که این همان است، گرچه تغییر صورت دهد و قرآن به صورت مردی خوشروی آید و خواننده را شفاعت کند.(2)
«اصْبِرُواْ وَصَابِرُواْ وَرَابِطُواْ» آل عمران/200
جواب: رباط و مرابطه در اصطلاح فقها سفر کردن به مرزهای بلاد اسلامی برای دفاع از کشور در مقابل هجوم کافران است که در حال حضور امام و غیبت مستحّب است و به وسیله نذر و امثال آن واجب میشود و کمترین مدت آن سه روز و بیشترین آن چهل روز است. ولی چون اصطلاح مرابطه پس از عهد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صورت گرفته نمیتوان کلمة رابطوا را که در قرآن آمده بر آن معنی حمل کرد. پس معنای آن این است: انتظار بکشید برای خواندن نمازها، یعنی که آنها را یکی پس از دیگری در وقت خود بخوانید.(3)
«وَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُواْ فِی الْیَتَامَی فَانکِحُواْ مَا طَابَ لَکُم مِّنَ النِّسَاء» نساء/3
جواب: خداوند در آیه سابق نهی از خوردن مال یتیم فرمود و کسی که یتیم مالداری را در تحت حمایت و سرپرستی خود دارد به هیچ وجه حاضر نخواهد شد آن را از دست بدهد، خصوصاً اگر دختر باشد، او را برای خود یا یکی از فرزندان خود عقد میکند و مردم دختران ثروتمند غریبه را به هزار گونه وسایل به چنگ میآورند، پس کسی را که زیردست آنها باشد، به طریق اولی از دست نمیدهند. خداوند نهی فرمود که اگر بترسید از نکاح آنها ستمی بر آنها شود، ایشان را ترک کنید و از زنان پاکیزه که ازدواج با آنها موجب ستم نباشد به نکاح آورید.(1)
«وَمَن کَانَ فَقِیرًا فَلْیَأْکُلْ بِالْمَعْرُوفِ» نساء/6
جواب: در روایات، اجرة المثل گفته شده یعنی فقیری که برای صغیر کار میکند میتواند اجرت خود را بردارد، چرا که عامل میتواند به خاطر عمل خویش اجرة المثل بردارد و نمیتوان کسی را در انجام کارهای صغیر وادار به کار مجّانی نمود و لذا و من کان غنیا فلیستعفف حمل بر استحباب شده است.(2)(یعنی ثروتمندی که برای صغیر کار میکند مستحب است که اجرت نگیرد).
«إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوَالَ الْیَتَامَی ظُلْمًا إِنَّمَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَارًا» نساء/10
جواب: بنا بر تجسّم اعمال هیچ مانعی ندارد که بگوییم حقیقتاً آتش میخورند و عمل آنها واقعاً آتش اخروی باشد و تغییر صورتها با تغییر عوالم ممکن است، چنانکه علم در خواب به صورت شیر و سالهای قحطی به صورت گاوهای لاغر درمی آیند.(1)
پس آنها آتش میخورند نه چیزی که موجب آتش است، چرا که تأویل ظاهر قرآن بیدلیل روا نیست و مال یتیم حقیقتاً آتش است که در دنیا خورده و امّا وسیصیلون سعیرا مجازات دیگر است در قیامت.(2)
«إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللّهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوَءَ بِجَهَالَةٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِن قَرِیبٍ» نساء/17
جواب: پذیرش توبه تفضّل از سوی خداوند است نه واجب، پس نمیتوان مغرور شد و توبه را به تأخیر انداخت، چنانکه هفده روز طول کشید تا توبه متخلّفان پذیرفته گشت و اگر آنها پیش از هفده روز با توبه قبول نشده از دنیا میرفتند هلاک شده بودند.(3)
«إِن تَجْتَنِبُواْ کَبَآئِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ…» نساء/31
جواب: هر معصیت نسبت به معصیت بزرگتر از خود، صغیره است و میان صغیر و کبیر حدّی محدود و معین نیست، چنانکه گویند شهر بزرگ و شهر کوچک و مال بسیار و مال کم.(4)
برخی گفتهاند: مرتکب صغیره اگر توبه نکند عادل نخواهد بود و عفو الهی تفضلّی است از سوی او نه اینکه واجب باشد. و بر فرض اینکه مورد تفضّل قرار گیرد، عادل نخواهد بود، مانند اینکه کسی مرتکب کبیره شود و بدون توبه مورد عفو الهی قرار گیرد. و عفو از گناهان کوچک مشروط به اجتناب از گناهان کبیره در گذشته و آینده است و حال آنکه معلوم نیست که در آینده اجتناب خواهد کرد یا خیر.(1)
«وَلاَ تَتَمَنَّوْاْ مَا فَضَّلَ اللّهُ بِهِ بَعْضَکُمْ عَلَی بَعْضٍ» نساء/32
جواب: بسیاری از مردم میگویند: در وظایف اخلاقی حکم وجوب و حرمت نیست و این آیه رد ایشان است، چون اگر تمنّای مثل مال قارون حرام نبود، متمنّی سزاوار خسف و عذاب نمیگشت و در تأیید این مطلب، آیات بسیار است. و لکن اعمال ظاهر که بر جوارح پیداست، هر کس بیند میداند مرتکب آن معصیت کرده و حکم به فسق او میدهد و امّا عمل قلبی چون پیدا نیست، مرتکب را در انظار مردم آلوده جلوه نمیدهد.(2)
«الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّسَاء» نساء/34
جواب: آن را که خدای به علل و مصالحی مختلف آفریند جای اعتراض نیست، چنانکه خدای زن را با خون حیض آفرید و مرد را نیافرید. زن را نرسد که به خدای تعالی در طبیعت خویش اعتراض کند. و نیز زن حمل برمی دارد و فرزند شیر میدهد و اینها مانع از کار دشوار و جهاد و بیرون رفتن و معاشرت و کسب است. خداوند رزق او را بر مرد نهاد و سهم الارث مرد را دو برابر زن، که باید بیشتر سرمایه داشته باشد و بیشتر کسب کند
و عقل مرد در معیشت بیش از زن است و نباید از حکم خدای بیرون رفت.(1)
«فَتَیَمَّمُواْ صَعِیدًا» نساء/43
جواب: صعید به معنای روی زمین است و روی زمین خصوصاً در سرزمین حجاز شامل سنگها نیز گشته و اجتناب از آنها غیرممکن است.(2)
جواب: ظاهر آیه این است که فرقی بین این دو وجود ندارد و در هیچ حدیثی بین این دو فرقی به صراحت گذارده نشده و آیه کیفیت این دو را یکی دانسته است.(3)
«یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ» نساء/46
جواب: منظور تحریف از معانی و مقاصد است، یعنی یهودیان الفاظ را بر معانی ظاهری آن حمل نکرده و بر معانی خیلی دور حمل میکنند. مثلاً میگویند: پیامبری که پیامبران به او بشارت دادهاند محمّد صلی الله علیه و آله و سلم نیست، بلکه غیر اوست، با اینکه قرائن کاملاً بر آن حضرت منطبق است.(4)
«کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُودًا غَیْرَهَا» نساء/56
جواب: حکما گویند: شیئیت هر چیز به صورت است نه به ماده، لذا
انسان همان انسان است از آغاز جوانی تا پیری، چرا که گرچه بدنش چندین بار مبدّل گشته، امّا روحش باقی است.(1)(و روح است که بوسیله جسم عذاب میشود و لذا کسی را که بیهوش کردهاند و یا مرده است هر چه عذاب دهند نمیفهمد).
«وَالَّذِینَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ» نساء/57
آیا عمل جزو ایمان است یا خیر؟
جواب: این آیه و امثال آن دلیل بر بطلان قول کسانی است که میگویند: عمل صالح جزو ایمان است، زیرا اگر چنین بود گویا چنین فرموده است. والذین آمنوا و آمنوا. پس عمل جزو ایمان نیست.(2)
«وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ» نساء/59
جواب: اولوالامر به معنای امیران است و امیر در لغت کسی است که امر و نهی و سیاست به او واگذار شده است، خواه حق باشد یا باطل، ولی چون امیر ظالم و باطل مراد خداوند نیست، قطعاً منظور امیر عادل و حق است.(3)و اما کسی که میگوید: منظور از اولوالامر علمایند از قاعده لغت خارج است.(4)
و اما اطاعت فرماندهان جنگی و حاکمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تعیین میفرمود، مانند عبدالله بن جبیر و اسامه واجب بود، ولی اطاعت آنان در معنای اطاعت از پیامبر نهفته است، چرا که خطای آنان به نظر آن حضرت جبران میشد و اگر با نصّ شریعت مخالفت میکردند هیچ کس مراعات احتشام آنها را
نمیکرد و به آنها تذکر میداد ولی پس از رحلت حضرت کلمة اولوالامر جز بر معصوم یا کسی که معصوم او را ولایت داده است صدق نمیکند.(1)
«وَتَرْغَبُونَ أَن تَنکِحُوهُنَّ» نساء/127
جواب: رغبت اگر با حرف فی همراه باشد به معنای تمایل در یک کار است و اگر با عن همراه باشد به معنای تنفّر و روی گردانی، ولی چون در این آیه با هچکدام همراه نیست میتواند به هر یک از دو معنی باشد. یعنی: نفرت دارید از نکاح یا رغبت دارید به آن.(2)
«وَإِنَّ الَّذِینَ اخْتَلَفُواْ فِیهِ لَفِی شَکٍّ مِّنْهُ» نساء/157
جواب: مسیحیان اختلاف داشتند که حضرت مسیح علیه السلام کشته شد یا نشد و جماعتی از مسیحیان پیشین قتل حضرت مسیح علیه السلام را انکار میکردند و یکی از بزرگان آنان به نام ایرینیوس میگفت: مردی را به نام شمعون قیروانی با مسیح علیه السلام اشتباه کردند که امروز در کتب اروپاییان به نام میمون دوسیرن مذکور است، ولی مسیحیان عهد اخیر این آراء را بدعت میشمارند.(3)
زجّاج گفته است: وجه اختلاف ترسایان از آن بود که بعضی از ایشان گفتند: عیسی علیه السلام خداست و کسی نمیتواند او را بکشد و برخی گفتند: پسر خداست و کسی بر او راه ندارد. و برخی گفتند: خدا نیست، بلکه بندة خداست و میتوان او را کشت، چنانکه دیگر پیامبران را کشتند.
آن گروه که عیسی علیه السلام را خدا یا فرزند خدا دانستند نیز به کشتن او معترف گشته، ولی قتل را به جنبة ناسوت او نسبت دادند.
برخی گویند: آن حواری منافق یهودا اسخریوطی نام داشت و سپاهیان او را از عیسی علیه السلام تمیز نمیدادند و او را در تاریکی شب گرفتند و به دار آویختند و بر آنها شبهه شد و روز دیگر جسد او را برخی از مردم بالای دار دیدند خون آلود و زخمی شده و تاجی از خار بر سرش نهاده، برخی گفتند: خود مسیح است و بعضی دقیقتر بودند و یافتند که او مسیح علیه السلام نیست.(1)
«إِنَّمَا الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ رَسُولُ اللّهِ وَکَلِمَتُهُ» نساء/171
جواب: لقب حضرت عیسی علیه السلام و به معنای مبارک است؟(2)
«أُحِلَّتْ لَکُم بَهِیمَةُ الأَنْعَامِ» مائده/1
جواب: اصل حرمت است و حلال بودن نیاز به بیان دارد و اصل حرمت در مورد حیوان وارد بر اباحة اشیاء است.(1)
«أَوْفُواْ بِالْعُقُودِ» مائده/1
جواب: ابن عباس میگوید: مراد عقود الهی است که خداوند در حلال و حرام و فرائض و حدود، بر انسانها واجب فرموده است، پس وفای به تمام آنها واجب است. اگر کسی بپرسد: پس چرا وجوب وفای به عقودی مانند بیع و اجاره نیز از این آیه استنباط شده است؟ در جواب میگوییم: دلیل لفظی غالباً با اجماع تامّ میگردد و شاید در اینجا اجماع داشته باشیم که عقود الهی و عقود بین الناس در وجوب وفا مشترک هستند.(2)
«حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَالْدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّهِ بِهِ» مائده/3
جواب: برخی از روایات ذبیحه اهل کتاب را حلال نمیدانند به دلیل آن که آنها نام خداوند را در هنگام ذبح نمیبرند و در نتیجه اگر بدانیم که
اسم خدا را بردهاند و بدانیم که دقیقاً منظورشان از خدا همان خدایی است که مسلمانان عقیده دارند حلال است.(1)چرا که نام خدای بر ذبیحه یا صید بردن متوقف بر نیت است، چنانکه اگر مسلمان هم نام خدا را ببرد، ولی نه برای آنکه ذبح را به نام خدا مطابق امر شارع کرده باشد، باز ذبیحة او حلال نیست. و نیز اگر آنان حیوان را رو به قبله نکنند، گرچه اتفاقاً و بدون نیّت مقابل قبله باشد، حلال نیست، چراکه رو به قلبه کردن باید با نیت تکریم و تعظیم همراه باشد.(2)و لذا ذبیحة کافران حلال نیست.(3)
«وَطَعَامُ الَّذِینَ أُوتُواْ الْکِتَابَ حِلٌّ لَّکُمْ» مائده/5
جواب: حلال بودن گوشت خوک از اصل دین نصاری نیست و نصاری در این حکم متابعت برخی از رؤسای خود پس از عروج مسیح علیه السلام کردند و اما شتر که برای یهودیان حرام است، بدلیل حکمی که در آیه آمده، براساس غالب است نه حکم کلّی، و لذا بر ما حلال است.(4)
«وَمَن یَکْفُرْ بِالإِیمَانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ» مائده/5
جواب: برخی میگویند: ارتداد از ایمان حقیقی ممکن نیست و اگر کسی مرتّد شود معلوم میشود که از اصل ایمان نداشته است، چرا که اگر فرض کنیم کسی مؤمن واقعی بوده و عبادت کرده باشد، باید عبادت او صحیح و مستحق ثواب بر آن گشته باشد و وقتی که مرتد شود مستحق
عقاب و عذاب همیشگی میگردد. و لذا اگر ثواب گذشته را به او ندهند که همان احباط است که در مذهب ما باطل میباشد و اگر بدهند جمع بین ثواب و عقاب است و این کار ممکن نیست. پس ارتداد واقعی و حقیقی امکان ندارد.
برخی از علمای ما میگویند: ارتداد حقیقی ممکن است، چرا که شرط ثواب آن است که مکلّف با ایمان از دنیا برود. ولی این سخن ظاهراً صحیح نیست، چون استحقاق ثواب عقلی است، و اگر کسی در راه خدا رنجی برده و تقربّی حاصل کرده ثواب میبرد و اگر ارتداد او به انکار توحید منجر نباشد، عقلاً مستحق اجر و پاداش است. مگر آنکه کسی بگوید: پاداش او را در همین دنیا میدهند و یا در عین عذاب دوزخ، نعمت و تخفیفی به اندازة استحقاق خویش دارد.(1)
«فاغْسِلُواْ وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرَافِقِ» مائده/6
جواب: واحدی میگوید: بسیاری از علمای نحو گفتهاند: الی در اینجا به معنای مع است و شستن دست همراه با مرفق (آرنج) واجب و نظر اکثر فقها نیز همین است.
زجاج میگوید: بر فرض که الی به معنای مع باشد فایدهای ندارد، چرا که در اینصورت باید تمام دست شسته شود، ولی وقتی که گفته میشود الی المرافق شستن از حدّ مرفق قطع میشود. پس مرافق، منتهی الیه شستن در دست است، همانطور که به نقاش میگویند: از زمین تا دو متری دیوار را رنگ سفید و بقیه را رنگ قرمز بزن. پس اگر نقاش از دو
1) روح الجنان، ج4، ص120.
متری دیوار شروع کند صحیح است.(1)
البته بر فرض آنکه الی متضمّن معنای غایت باشد، باز غایتِ مغسول است نه غایتِ غسل، یعنی آنچه باید شسته شود از دست تا مرفق است نه اینکه شستن به مرفق منتهی شود. چنانکه اگر به زارع بگویی: از پشت دیوار تا دو جریب گندم بکار و پس از آن ارزن. یا به بنّا بگویی: از زمین تا دو ذراع از دیوار را سفید کن و باقی را کبود.
و هیچ یک از فقهای اهل سنت واجب ندانستند که ابتدا از سر انگشتان باشد و انتها آرنج، بلکه هر دو وجه را جایز شمردند.(2)
«وَإِن کُنتُمْ جُنُبًا فَاطَّهَّرُواْ» مائده/6
جواب: آن اندازه که پلیدی ظاهری بول و غائط، انسان را آلوده میکند، لذت بردن از حلال بیش از آن آلوده میکند و لذا کفّارة آن یعنی غسل، دشوارتر از وضوست، (تا چه رسد به لذّت حرام).
باری، در انزال منی فرو رفتن در لذّت دنیاست، ولی در بول و غایط چنین نیست و دلیل آن این است که پدرمان حضرت آدم علیه السلام گندم خورد و به این جهان آمده و اگر نخورده بود و در بهشت مانده بود و از لذائذ بهشتی بهره مند میشد، به این نقصان مبتلا نمیگشت. باری، چون درد قویتر باشد، دارو قویتر باید داد و آنکه به دنیا بیشتر متمایل گشت، ریاضتی دشوارترش باید.(3)
«قَدْ جَاءکُمْ رَسُولُنَا یُبَیِّنُ لَکُمْ عَلَی فَتْرَةٍ مِّنَ الرُّسُلِ» مائده/19
جواب: اهل عصر ما میگویند: فاصله بین آن دو پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم 569 سال بوده است و اگر بین ولادت آن دو این مقدار فاصله باشد به سال رومی است. بین میلاد حضرت عیسی علیه السلام و هجرت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم 633 سال رومی است که هر 4 سال آن 1461 روز میباشد.(1)
«وَآتَاکُم مَّا لَمْ یُؤْتِ أَحَدًا مِّن الْعَالَمِینَ» مائده/24
جواب: در آن عهد موحّدان و خداشناسان منحصر در بنیاسرائیل بودند و آن اندازه پیغمبر که از این امّت برخاست از دیگر امم برنخواست.(2)
«فَبَعَثَ اللّهُ غُرَابًا یَبْحَثُ فِی الأَرْضِ» مائده/31
جواب: از آیه قرآن فقط معلوم میگردد که زمین را میکند و میکاوید گویی چیزی پنهان کرده را میجست و این عادت کلاغ است.(3)
«مِنْ أَجْلِ ذَلِکَ کَتَبْنَا عَلَی بَنِی إِسْرَائِیلَ أَنَّهُ مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الأَرْضِ فَکَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًا وَمَنْ أَحْیَاهَا فَکَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا» مائده/32
جواب: حکایت قابیل به ضمیمه مقدمة دیگر یعنی: مَنْ سَنَّ سُنَّةً سَیِّئَةً
کانَ عَلَیهِ وِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِها(1)سبب حکم شد. و خداوند این مقدمه را برای وضوح آن ذکر نفرمود، گویی در تورات گفت: پسر آدم برادر خود را کشت و سنّتی بد نهاد و با همة آنها که عمل به این سنت بد کنند، شریک شد و این قصه موجب گشت که بنی اسرائیل از آن متنبّه شوند که هر کس به واسطة عمل زشت دیگری راغب به آن عمل زشت شود، با او شریک باشد و در کار خیر همچنین. پس قضیه قابیل در تورات به منزلة شأن نزول حکم است.(2)
«وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْ أَیْدِیَهُمَا جَزَاء بِمَا کَسَبَا…… یُعَذِّبُ مَن یَشَاء…» مائده/ 38. 39. 40
جواب: این همه تأکید برای رفع توهّم ملحدان و منکران دین اسلام است که بعید میشمارند برای اندکی مال دست مردی ناقص شود و به حکم پروردگار در حدّ سرقت ایراد میگیرند. از این جهت ملاحظه میشود که عطوفت کاذب و سستی ایمان در اکثر ممالک اسلامی و تقلید از نصاری، آنان را از اجرای حکم الهی باز میدارد و به جای آن، چند حکم دربارة دزد اجرا میکنند که مؤید فساد و مروّج دزدی است، یکی آنکه: آنان را حبس میکنند و مردم باید با دادن مالیات، خرج زندگی آنها را بر عهده میگیرند. دوم آنکه، دزدان در زندان تبادل فکر میکنند و نوآموزان از استادان فن، دزدی یاد میگیرند و کامل میشوند. سوم آنکه، زن و فرزند آنها که غالباً فقیر و بیسرپرست میمانند، در کوچهها آواره و به فساد و دزدی مجبور میشوند. چهارم آنکه، دزدان را که آزاد کردند و مدت زندان به سر آمد،
اجازة کسب و کار نمیدهند و چارة دیگر غیر از دزدی نیست.(1)
«یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ مِن بَعْدِ مَوَاضِعِهِ» مائده/41
جواب: یحرفون الکلم عن مواضعه، یعنی لفظ را از معنی منحرف میسازند و در معنای خود نمیگذارند، مثل اینکه در تورات آمده که پیغمبری از میان برادران ایشان برمی انگیزانم و مراد از این فرد، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مراد از برادران ایشان، عرب هستند که برادر بنی اسرائیلاند، ولی آنها این لفظ را از معنی خود برمی گردانند و میگویند: مراد پیغمبری دیگر است که در آخرالزمان میآید و باید از بنی اسرائیل باشد و منظور از برادران ایشان، بنی اسرائیل است نه عرب، ولی یحرفون الکلم من بعد مواضعه به این معنی است که اصل کلمه را در معنای خود قبول کرده، ولی پس از آن به معنای دیگر تحریف میکنند، مثل آنکه اهل حدیث میگویند: مراد از اثنا عشر شهرا، هم دوازده ماه است و هم دوازده امام.(2)
«وَلَوْ شَاء اللّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً» مائده/48
جواب: مراد مشیّت جبری و ارادة تکوینی است، چرا که خداوند به ارادة تشریعی و به مشیت اختیار از مردم خواسته تا به اختیار خود مؤمن شوند و به مشیت جبر آنها را مجبور به ایمان نکرد، چون صلاح دانست انسان مختار باشد و طبیعت او را با اختیار آفرید و جبر برخلاف طبیعت اوست و به این جهت، انسان از جابر و ظالم متنفر است و در آزادی، نشاط
و طبیعت پنهان خویش یعنی علم و هنر و صنعت و هر چه را که خداوند انسان را برای آن آفریده، ظاهر میسازد. امّا در جبر و قهر، دل مرده و بینشاط و بیکاره، به منزلة ابزار معطل است.(1)
«إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ» مائده/55
جواب: استدلال گاهی برای مجادله و ساکت کردن مخالفان است که آن را جدل میگویند و گاهی برای اثبات و تحقیق که آن را برهان مینامند. و این آیه از جهتی برای منصفان است که خود تأمّل کنند و قصد مجادله نداشته باشند و برای آنان نقل جماعت بسیاری از مفسران بزرگ اهل سنّت کافی است، مانند ابن جریر طبری و مجاهد و سدّی و اگر نزول آیه در شأن امیرالمؤمنین علیه السلام صحیح نبود، آنها نقل نمیکردند و علّت نداشت نقل کنند و از جهتی برای معاندان هم حجّت است در مقام جدل، زیرا هر کس که آیه را در شأن علی علیه السلام هم نداند، باز میگوید: عامّ برای همة مؤمنان است. و اگر ثابت کنیم که آیه دربارة همه نیست، اجماع خواهد شد که خاص به علی بن ابیطالب علیه السلام است و علاّمه حلّی در شرح تجرید به این مطلب اشاره فرموده است.(2)
جواب: اگر بنابراین بود که هر لفظ مشترک را در قرآن بر هیچ معنایی حمل نکرده و به قرائن لفظی و عقلی اعتنا نکنیم، هیچ حکمی از احکام
شرعی از قرآن استنباط نمیشد، مثلاً و ان کنتم جنبا فاطهروا جنب در قرآن چند معنی دارد، مانند والجار الجنب و فبصرت به عن جنب و تطهیر هم به معنای غسل متبادر نیست و قُرء نیز به معنای طُهر و هم به معنای حیض است و طلاق در لغت، آزاد کردن و رهایی است و هکذا سایر لغات و احکام.(1)
عمده در تمسّک به آیه انما ولیکم الله اثبات آن است که دربارة علی علیه السلام نازل شد و چون این ثابت شود، شبههای در امامت و ولایت آن حضرت نمیماند و سایر سخنان و شبهات، بیهوده است و بیمعنی. و اگر به این ابداعات بتوان اعتنا کرد، هیچ مطلب بدیهی سالم از مناقشه نمیماند، چون میتوان به اینگونه شبهات همة وقایع مسلّم و جمیع احکام مسلم الهی را باطل کرد. مثلاً در قضیه افک عایشه ان الذین جاؤوا بالافک عصبة منکم لا تحسبوه شرا لکم میتوان شبهه کرد که این آیات راجع به عایشه نیست، زیرا که ضمیر در لاتحسبوه شرا لکم جمع مذکر است و عایشه مفرد مؤنّث و همچنین همه ضمایر پس از این جمع مذکر است، پس دلیل آن است که خطاب با مردان است. همچنین ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشة فی الذین آمنوا مطلق مؤمنان است که الذین آمنوا فرمود نه فی التی امنت و نظایر این در سایر آیات قرآن بسیار است. مانند شأن نزول ان جاءکم فاسق بنبأفتبینوا که خبر ولید است و کسی شک ندارد که این آیه دلالت بر فسق او میکند. دیگر لمسجد اسس علی التقیو من اول یوم همه آن را حمل بر مسجد قبا و فضیلت آن کردهاند، چون دربارة آن نازل شده، با آنکه ممکن است به مقتضای لفظ آن را به مسجدالحرام برگردانید و نیز اذ یقول لصاحبه لا تحزن در اسباب نزول آمده است که ابوبکر با پیغمبر به غار ثور درآمد و این آیه در آن باب نازل شد، شک نمیماند که مراد از صاحب، ابوبکر است
1) روح الجنان، ج4، ص250.
و کسی را نرسد در آن شبهه کند، مگر آنکه شأن نزول را منکر شود و آن ممکن نیست و نیز کسی نمیتواند صاحب را به غیر از معنای معاشر حمل کند. چون صاحب به معنای معاشر است در قرآن و اشعار بسیار مثل: فقال لصاحبه و هو یحاوره دربارة دو تن آمد که یکی پرهیزکار و متدین بود و دیگری برخلاف وی با هم معاشر بودند.(1)
جلال الدین سیوطی در کتاب الدرالمنثور ص293 ج2 روایات فراوانی از اهل سنت آورده که این آیه در شأن علی بن ابیطالب علیه السلام است، از جمله خطیب بغدادی و عبدالرزاق و عبدالحمید و ابن جریر و ابوالشیخ و ابن مردویه و طبرانی و ابن ابی حاتم و غیرهم. و شبهاتی را که امام رازی در تفسیر خویش آورده، موجب تردید در این نقلها نمیشود و بسیار عجیب است که وی آیه کریمة وعدالله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الارض را صریح در اثبات خلافت خلفای مشهور میداند، با اینکه آیه استخلاف به هیچ قرینه و اشارات و روایات موجود در کتب اسباب النزول ربطی به خلفا ندارد و یک روایت هم نیامده است که مراد از الذین آمنوا ابوبکر یا عمر بوده و یا دربارة آنها نازل شده است و معنای آن خلافت عامه مسلمین است در زمین، یعنی مسلمانان جانشین نصاری و مجوس میگردند و این در عهد سلطنت یزید و ولید هم بوده است.(2)
«لاَ تَقْتُلُواْ الصَّیْدَ وَأَنتُمْ حُرُمٌ» مائده/95
جواب: حُرم جمع حرام است یعنی مُحرمان، خواه محرم به حج باشند یا به عمره و برخی گفتهاند: محرم به معنای وارد در حرم است. و برخی
گفتهاند: وارد در ماه حرام و از نظر لغت میتوان گفت: انتم حرم یعنی شما وارد ماه حرام شده اید، ولی به اجماع علما در ماه حرام کشتن صید نه حرام است و نه کفّاره دارد و این از مواردی است که میتوان با اجماع از ظاهر قرآن دست برداشت.
بنا به ظاهر قرآن، حکم مربوط به صید عمدی است و اگر کسی سهواً صید کند کفّاره بر او واجب نیست و اغلب فقها بین عمد و خطا و نسیان فرق نگذاشتند و نظر ما نیز همین است، مگر آنکه قتل منسوب به وی نشود، نه به مباشرت و نه به تسبیب.(1)
«یَحْکُمُ بِهِ ذَوَا عَدْلٍ مِّنکُمْ» مائده/95
جواب: به مقتضای این آیه، در مورد هر حیوانی که نصّ صحیحی از ائمه علیه السلام دربارة آن نیامده است، در تعیین مثل آن باید به دو نفر عادل خبره در این فن مراجعه کرد، ولی در مورد حیوانات معروف بدلیل اظهار نظر گذشتگان و نصوص ائمه علیه السلام نیازی به رجوع به خبرگان عادل وجود ندارد.(2)
«أُحِلَّ لَکُمْ صَیْدُ الْبَحْرِ وَطَعَامُهُ» مائده/96
جواب: نصّ قرآن در مورد صید دریاست و شامل ماهی شط و نهر نمیشود، ولی اجماع بر آن است که ماهی نهر هم مانند ماهی بحر بر محرم حلال است و این حکم دلالت بر اعتبار اجماع میکند.(3)
«رَبَّنَا أَنزِلْ عَلَیْنَا مَآئِدَةً مِّنَ السَّمَاء» مائده/114
جواب: بنا به ظاهر قرآن، طعام جسم بوده است و اشاره به طعام روح نیز هست که انسان باید از آن ظاهر به این معنی نیز پی برد و برخی از مسیحیان میگویند: مائده از آسمان نازل نشد، بلکه (حواریّون) طعام اندکی داشتند، پنج نان و دو ماهی و حضرت مسیح علیه السلام پنج تن از آنان را با آن طعام اندک سیر کرد و هنوز آن غذاها در سبدها باقی بودند و به نظر ما آن هم مؤید قرآن است و چون از طعام اندک مردم بسیار سیر نمیشوند، مگر آنکه طعام آسمانی ضمیمة آن گردد. و در برخی از کتب مسیحیان هم آمده است که مائده فرود آمد.(1)
1) منهج الصادقین، ج3، ص338.
«وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ» انعام/1
جواب: ظلمت، عدم نور در فضایی است که میتوانست نورانی و به اصطلاح، عدم ملکه باشد و اعدام ملکات بواسطه جعل قابل خویش که خالی از ملکه هستند قابل جعل میباشند و فضای آسمانی و زمینی جسمی اِتِری یا غیر اتری هست که قطعاً باید خلق شود و در جای خود، ثابت شده که خلأ محال است و بر فرض ثبوت خلأ، عدم محض نمیباشد، بلکه قابل تأثّرات و تموجّات است و بهرهای از وجود دارد.(1)
«هُوَ الَّذِی خَلَقَکُم مِّن طِینٍ» انعام/2
جواب: برخی گفتهاند: یعنی پدر ما آدم علیه السلام را که اصل ما بود از گل خلقت کرد، ولی احتیاجی به این تأویل نیست، زیرا خداوند ما را نیز از گل آفرید، چون ما پروردة نبات و حیوان هستیم و آنها نیز پروردة خاک، باری، هر چه در زمین است، از اجزای زمین آفریده شده و امّا گِل برای آن گفت که خاک آمیخته به آب است و لازم هر زندگی آمیختگی با آب میباشد.(2)
«ثُمَّ قَضَی أَجَلاً وَأَجَلٌ مُّسمًّی» انعام/2
جواب: عوام میگویند: اجل دو قسم است، حتمی و معلّق، و ظاهراً این تقسیم بندی درست نیست، مگر تأویل کنیم به این صورت که: اجلِ مرگ، وقت حصول مرگ و اجل قتل، وقت حصول قتل است و اجل در هر تقدیر یکی است، خواه خود بمیرد یا او را بکشند و اگر او را نکشتند تا وقتی که زنده بماند مجازاً آن زمان را اجل قتل میگویند، چرا که اگر کاری در یک زمان اتفاق نیفتد و آن را اجل آن فعل بگویند، مجازی است، همانطور که اگر به فردی که شایسته مال و ملکی باشد و به او نداده باشند، نمیتوان آن را مال و ملک او نامید مگر بر سبیل مجاز و برخلاف قول عوام حشویه، قرآن از مجاز خالی نیست. پس اجل معلق هم تا هنگام مرگ، مجازاً اجل نامیده شده است.(1)
«وَأَرْسَلْنَا السَّمَاء عَلَیْهِم مِّدْرَارًا» انعام/6
جواب: حقیقت آسمان همین است که ما بالای سر خود میبینیم و چون آسمان بالای سر ماست، آن را سماء (آسمان) خواندهاند و آسمانی که حکما در علوم عقلی میگویند و آن را محل جریان کواکب و یا محرک آن میدانند، از معنای لغوی گرفته شده است، زیرا اهل لغت برای چیز ندیده و نفهمیده لغت وضع نمیکنند و آسمان را برای جسم کبود مرئی بالای سر قرار دادهاند و جسمی که حکما، آن را فلک میگویند دیده نمیشود و این کبودی، هوای متراکم است نه آسمان و در حقیقت افلاک حکما، جسم رقیق و لطیف و شفاف و بالای این جو است که اسمی مناسبتر از آسمان برای آن نیافتند.(2)
«وَلَوْ أَنزَلْنَا مَلَکًا لَّقُضِیَ الأمْرُ» انعام/8
جواب: از دو جهت: 1. کافر قسی القلب نمیتواند هیچ یک از روحانیات را ببیند، مگر پس از یک عذاب شدید جسمی. 2. اگر فرشتگان را به صورت جسم ببیند انکار کرده و میگوید: این نیز بشری چون ماست و ما به آن ایمان نمیآوریم و عدم ایمان او در آن هنگام موجب هلاکت وی است.(1)
«کَتَبَ عَلَی نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ» انعام/12
جواب: یعنی هر چه که انسان را به خدا نزدیک و از معصیت دور کند لطف و بر خدا واجب میباشد.(2)
«وَلَهُ مَا سَکَنَ فِی اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ» انعام/13
جواب: چون موضوع بحث، حدوث عالم و اثبات صانع برای جهان هستی است، و هر جسمی از حرکت و سکون جدا نیست، پس احتیاج به عامل حرکت و سکون دارد و این یک استدلال فلسفی است، یعنی اثبات علّت به دلیل امکان معلول. متکلّمان در این رابطه به حدوث عالم جسمانی استدلال کردهاند و گفتهاند: هر جسمی از یک حادثه که حداقل آن حرکت و سکون است خالی نیست و هر چه از حادثه خالی نباشد، حادث است، چرا که اگر قدیم باشد باید حادثه به صورت نامتناهی بر آن عارض گردد و با برهان تطبیق و امثال آن، غیر متناهی باطل است.(3)
«وَهُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَیَنْأَوْنَ عَنْهُ» انعام/26
جواب: مخالفان در تفسیر این آیه گفتهاند که این آیه در شأن ابوطالب آمده که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حمایت کرده، ولی به وی ایمان نیاورد. ابن حجر در کتاب الاصابه مطالب فراوانی ذکر کرده و گفته: ابوطالب از کسانی است که مشمول این آیه است که میفرماید: وجحدوا بها واستیتفنتها انفسهم، البته، این مطلب صحیح نیست، چرا که عدم اظهار اسلام از سوی ابوطالب علیه السلام نه به معنای عناد، بلکه برای مصلحت دفاع از وجود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بوده است.
ناگفته نماند که بین بنی عباس و برخی از فرزندان علی علیه السلام همواره در مورد خلافت مخاصمه بوده و عباس کمی قبل از فتح مکّه ایمان آورد و همواره بنی عباس به این افتخار میکردند و میگفتند: ما فرزندان آن عموی پیامبر هستیم که به وی ایمان آورد.
و منصور به محمد بن عبدالله حسن در نامهای نوشت: خداوند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را مبعوث فرمود و او چهار عمو داشت که دو تن از آنها ایمان به وی آورده و دو تن از آنها ایمان نیاوردند و پدر ما یکی از آن دو مؤمن و پدر تو یکی از آن دو کافر بود. پس روشن شد که انگیزة تکفیر ابوطالب سیاسی بوده است.(1)
«وَلَوْ شَاء اللّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَی الْهُدَی» انعام/35
جواب: خداوند انسان را آزاد و مختار آفریده است و آنان را نهی کرد از قهر و اجبار دیگران و جبّاران را نکوهش فرمود، مانند فرعون و نمرود که ارادة خود را بر بندگان خدا به قهر و اجبار تحمیل میکنند. پیشرفت دنیا
1) روح الجنان، ج4، ص407؛ مجمع البیان، ج4، ص287 و 288.
و ترقی روح در آخرت، برای کوشش افراد انسان است و اگر مقهور باشند مانند جمادات ساکن میمانند و امانت الهی را که عقل و فکر است بکار نمیبرند.
از این جهت خود خداوند انسان را مجبور بر ایمان نکرد و رسولان خویش را فرمان به اجبار نداد و این مردم نادان که از پیغمبر، آیات قهر میخواستند از شدت جهل میپنداشتند که خداوند مانند جبّاران است که اگر پیشرفت کاری خواهند آن را به قهر انجام میدهند و اگر خدا بخواهد مردم شراب نخورند، شراب را نباید بیافریند، چنانکه خیام گوید:
انگور حلال خویش در خم کردم گو تلخ مکن خدای تا مینخورم
و ندانست که اگر خدای قهر میخواست، انسان را از اوّل مانند ملائکه معصوم میآفرید، ولی این نوع موجود مختار هم ماهیتی است مستحق وجود، از خدای تعالی فیض میطلبد.(1)
«وَلا أَقُولُ لَکُمْ إِنِّی مَلَکٌ» انعام/50
جواب: این دلیل بر آن نیست که فرشته از آن حضرت و بالاتر است، بلکه فقط در صدد بیان این است که: من فرشته نیستم که غذا نخورم.
«وَلا أَعْلَمُ الْغَیْبَ» انعام/50
جواب: علم غیبی که کافران میپنداشتند که لازمه نبّوت است این بوده که به همة امور آینده و حال که قابل مشاهده نیستند آگاه باشد، در حالی که این علم مختّص به خداوند است و هیچ مخلوقی در آن شریک
1) روح الجنان، ج4، ص419.
نیست، ولی اطلاع یافتن از غیب در برخی از امور به تعلیم الهی براساس مصلحت نه از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم منتفی است و نه از افراد دیگر و پیامبران و اولیاء بلکه افراد دیگر و حتی شقاوتمندان بهره از غیب دارند، چنانکه فرعون مصر در خواب، سالهای قحطی، و بخت نصر، دست بدست شدن دولتها (تداول دول) پس از خویش را دید، البته با این تفاوت که دربارة شقاوتمندان مخلوط و مبهم، ولی دربارة اولیاء واضح و دربارة پیامبران واضحتر است تا دلالت بر صدق ادعای آنها داشته باشد.(1)
«وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ یَابِسٍ إِلاَّ فِی کِتَابٍ مُّبِینٍ» انعام/59
جواب: برخی گفتهاند: کنایه از عالم بودن خداوند است، چرا که انسان وقتی که میخواهد مطلبی را بداند و هر وقت که میخواهد به آن رجوع کند در کتاب مینویسد و این لفظ کنایه از فراموش نشدن و ترک نکردن است.(2)
وَإِذَا رَأَیْتَ الَّذِینَ یَخُوضُونَ فِی آیَاتِنَا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّی یَخُوضُواْ فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ وَإِمَّا یُنسِیَنَّکَ الشَّیْطَانُ فَلاَ تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّکْرَی مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ» انعام/68
جواب: ممکن است بگوییم که مراد دیگران هستند، چرا که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم معصوم از خطا و گناه است، ولی اگر خطاب را متوجه حضرت بدانیم، باید نهی از مجالست با کفار را نهی تنزیهی دانست نه تحریمی و نسبت فعل به شیطان که میفرماید: و اما ینسینک الشیطان سلطنت حقیقی شیطان بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیست.(3)
«وَکَذَلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ» انعام/75
جواب: ملکوت در اصطلاح حکمای مسلمان که برگرفته از روایات است، عالم نامرئی غیرجسمانی میباشد و با ملکوت که در لغت به معنای سلطنت و قدرت است مناسبت دارد، چرا که خداوند بواسطه فرشتگان عالم ملکوت، حکم خویش را در عالم جسمانی اجرا میکند.(1)
«فَلَمَّا رَأَی الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَـذَا رَبِّی هَـذَآ أَکْبَرُ» انعام/78
جواب: برخی گفتهاند که هنوز ابراهیم علیه السلام آن را نشناخته بود و منظور او آن بود که هذا الطالع ربی ولی این سخن صحیح نیست، چرا که شمس در لغت عربی مؤنث است و هذا در لغت عربی اشاره به مذکر است نه در زبانهای دیگر، و حضرت ابراهیم علیه السلام عین این کلمات را نگفت، بلکه ترجمه آن را به زبان خودش گفته است. در تفسیر طبری آمده است که منظور از کلمة هذا با آنکه شمس مؤنث است، به اعتبار هذا الطالع بوده است.(2)
«إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ…» انعام/79
جواب: بله، این آیه در حقیقت اشاره به استدلال متکلّمین بر حدوث اجسام است به اینکه اجسام خالی از حوادث نیستند و این استدلال بعد از اثبات تناهی حوادث قابل طرح است، چرا که اگر حوادث غیرمتناهی باشند،
وجود جسم قدیم که بر آن حوادث غیرمتناهی در ازل گذشته باشد ممتنع نیست، ولی عقل نمیپذیرد که حوادث غیرمتناهی باشند، خواه در وجود مجتمع باشند مثل اجزای فضا و خواه نباشند مثل حوادث گذشته، چرا که در برهان تطبیق و غیره در کلام، ثابت شده که حوادث متناهی هستند.(1)
«وَإِسْمَاعِیلَ وَالْیَسَعَ وَیُونُسَ وَلُوطًا» انعام/86
جواب: در زبان عبری الف و لام الیسع جزء کلمه میباشد و ال به معنای خدا است نه اینکه حرف تعریف باشد و الیسع یعنی خدا نجات میدهد. و اما قاعدهای است در تبدیل لغات غیر عربی به عربی که الف و لام جزء کلمه را مانند الف و لام تعریف میاندازند، مثل اسکندر که در لغت یونانی الکسندر بود و آن را الاسکندر کردند و با الف و لام معاملة حرف تعریف کردند.(2)
«وَلِتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَی» انعام/92
جواب: ام القری در قرآن اسم خاص نیست، بلکه هر شهر بزرگی را که توجه سایر شهرها بدان باشد، امّ آن شهرها گویند، به جای پایتخت و عاصمه در زمان ما و مکّه را ام القری میگفتند، چون به منزلة پایتخت عربستان بود و چون پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم آن را فتح کرد، جهان عرب مسخر اسلام گردید، چنانکه اگر پایتخت کشوری را بگیرند، همة کشور را مسخّر کردهاند. و در جای دیگر فرمود: و ما کان ربک مهلک القری حتی یبعث فی امها رسولا. ما اهل هیچ منطقهای را هلاک نکردیم مگر وقتی که در امّ آنجا رسولی فرستادیم.(3)
«یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ» انعام/92
جواب: قوی ترین دلیل بر وجود خالق زنده، خروج زنده از مرده است، چرا که حیات از اجتماع جماداتی که زنده نیستند مثل گل و آب، در صورتی که یک فاعل زنده در آن صورت حیات را بوجود نیاورد ممکن نیست و بوجود آورندة حیات نمیتواند خود فاقد حیات باشد، چنانکه اجتماع اشیاء تاریک موجب پیدایش نور و اجتماع اجسام ساکن موجب پیدایش حرکت و اجتماع اشیاء ترش موجب پیدایش شیرینی نمیشوند.(1)
«وَهُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُواْ بِهَا فِی ظُلُمَاتِ» انعام/97
جواب: این آیه دلالت میکند که تمسک به نجوم در احکام شرعی و غیر شرعی در صورتی که موجب علم باشد جایز است، چرا که هدایت، شامل ظن و گمان نمیشود و مهتدی نیز شامل همة افرادی میشود که در تاریکیهای بیابان یا دریا برای قبله و وقت و امثال آن از نجوم بهره میبرند و این در صورتی قابل تحصیل است که طول و عرض جغرافیایی و سایر مسایل فنی را که در هدایت یافتن مدخلّیت دارند بشناسند.(2)
«فَمُسْتَقَرٌّ وَمُسْتَوْدَعٌ» انعام/98
جواب: عبداللهبن مسعود میگوید: گروهی مستقرند در رحم مادر تا وقت تولد و برخی مستودع هستند، یعنی جایی برایشان وجود دارد که از گور تا روز قیامت در آنجا به ودیعه نهاده شدهاند و این تعبیر کنایه از
استقرار عالم برزخ است تا زنده شدن دوباره، وگرنه بدن هیچ میتی در قبر نمیماند تا قیامت و اگر بماند نادر است.(1)
«إِلاَّ أَن یَشَاء اللّهُ» انعام/111
جواب: ارادة الهی حادث است، چرا که ایمان اگر موجود شود حادث و متوقف بر ارادة حق است و چیزی که حادث متوقّف بر او باشد، حادث است. و مقصود از این اراده آن است که فعل پس از آن بلافاصله حادث شود. البته در اصطلاح متکلمان اراده به معنای دیگری هم بکار رفته که مورد بحث ما نیست.(2)
«وَمَا لَکُمْ أَلاَّ تَأْکُلُواْ مِمَّا ذُکِرَ اسْمُ اللّهِ عَلَیْهِ» انعام/119
جواب: منظور حیوان حلال گوشت است نه هر حیوان، چرا که در اینجا حصر اضافی است، یعنی مخاطب توهّم کرده که حیوان حلال گوشت نیز مانند بحیره و سائبه حرام است. البته، هر حیوانی که در حلال بودن آن حکم صریحی نیامده، اصل بر حرمت آن است، چرا که بنای فقها و روایات آن است که تعدادی حیوان زمینی را حلال و تعدادی حیوان دریایی جز ماهی را حرام بدانند و اصالة الاباحه در اینجا مانند فروج جاری نیست و آیه اشاره به همین معنی دارد، چرا که اگر اصل در حیوان حلیت بود، حکم آن متوقّف بر شمارش عناوین محرّمه نبود و صاحب جواهر تمسک به اصالت عدم تزکیه نموده که در مورد حیوان دریایی جاری نیست.(3)
جواب: ذکر اسم خدا به صورت اتفّاقی در هنگام ذبح کافی نیست، بلکه باید به همان صورت باشد که مسلمانان نام میبرند، چنانکه رو به قبله بودن هم باید به نیت تعظیم و به روش مسلمانان باشد و قطعاً از کافری که به شریعت مسلمانان اعتقادی ندارد چنین نیتی برخاسته نیست. پس اگر با لقلقة زبان بسم الله گفت و یا هر ذکری که به زبانش آمد گفت، آن شرطی که حلیت ذبیحه به آن بستگی دارد تحقّق نیافته است، مثل آنکه اگر ملحدی به دور خانه کعبه طواف کند، عنوان طواف بر آن صدق نمیکند و یا کافر ذمّی اگر خمس بدهد، باید متولّی نیت خمس کند.(1)
«وَکَذَلِکَ نُوَلِّی بَعْضَ الظَّالِمِینَ بَعْضًا بِمَا کَانُواْ یَکْسِبُونَ» انعام/129
جواب: خیر، زیرا اشاعره میگویند: انسان که مرتکب معصیت میشود، فعل معصیت از خداست و بنده آن را کسب کرده است و این معنی معقول نیست و علمای آنان نتوانستند مقصود خود را به وجه صحیح توجیه کنند. کسب در قرآن به همان معنای لغوی است که عبارت از کار کردن است (نه آنچه که اشاعره گفته اند).(2)
«وَقَالُواْ مَا فِی بُطُونِ هَـذِهِ الأَنْعَامِ خَالِصَةٌ» انعام/139
جواب: سه وجه گفتهاند:
برای مبالغه است، مثل علامّه و نسّابه.
به منزلة تاء مصدری است، مثل عافیت و عاقبت.
«قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ قَتَلُواْ أَوْلاَدَهُمْ سَفَهًا بِغَیْرِ عِلْمٍ» انعام/140
جواب: چون عقل حکم به قبح این عمل میکند و عقل حجّت است و قتل اولاد آنقدر قبیح است که هر سفیه قبح آن را در مییابد.(2)
«إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُّبِینٌ» انعام/142
جواب: مبین به دو معنی آمده است: لازم و متعدی، یعنی آشکار شونده و آشکار کننده. اگر لازم باشد، معنی آن است که شیطان دشمنی است آشکار و اگر متعدی باشد، معنی آن است که شیطان دشمنی است که عداوت خود را آشکار میکند.(3)
«هَلْ عِندَکُم مِّنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنَا» انعام/148
جواب: حجّت آنان که به آن اعتماد میکردند چیزهایی نبود که عادتاً مفید علم باشد و چون التفات و توجّه نداشتند، نقص حجّت آنها آشکار نمیشد و به همین جهت قطع آنان، ظن و گمان نامیده شده است، چرا
که علم عبارت از اعتقادی جازم و برخاسته از دلیلی است که مطابق واقع میباشد.(1)
«قُلْ هَلُمَّ شُهَدَاءکُمُ الَّذِینَ یَشْهَدُونَ أَنَّ اللّهَ حَرَّمَ هَـذَا» انعام/150
جواب: مراد از شهادت در اینجا به قرائن قطعی، شهادتِ مفید علم است، چرا که شهادت دربارة تحریم یک چیز جز از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یا وصی او که نبوت و وصایت او با معجزه ثابت شده، پذیرفته نیست و چون خداوند میفرماید: فان شهدوا فلا تشهد معهم معلوم میشود که آنان میتوانستند شهودی بیاورند که صحت اعتقاد آنان را تأیید کند.(2)
«وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَی» انعام/164
جواب: اگر وصیت کننده در حیات خود مقصر نباشد و وصی و ورثه با وصیت او مخالفت کنند، گناه بر عهده آنان است و میّت مأجور میباشد، و اگر خودش مقصر در ترک واجب بوده و بدون توبه و پشیمانی از دنیا رفته مستحق عقاب است، هر چند که وصی واجبات او را به جای آورده باشد، مگر آنکه مورد تفضّل الهی قرار گیرد.(3)
«وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ» اعراف/8
جواب: ابن عبّاس گفته است: برای حسنات صورتی زیبا و برای سیئات صورتی زشت ظاهر میگردد و این قول مناسب است با این بحث که هر چیزی در این عالم صورتی مناسب با آن عالم دارد، مثل سالهای قحطی که به صورت هفت گاو در خواب پادشاه مصر آمد.(1)
«أَنَاْ خَیْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِی مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِینٍ» اعراف/12
جواب: شیطان گمان کرد که آتش بهتر از گِل است و سزاوار نیست که موجود برتر برای موجود پایینتر سجده کند و نیز مانند عوام گمان کرد که شیئیت شئ به مادة آن است، در حالی که به صورت آن است، پس موجود کامل که از مادهای ناقص آفریده شده بهتر است از موجود ناقصی که از مادّه کاملی آفریده شده و ماده به هیچ وجه اصالت ندارد، بلکه فرع صورت میباشد و قوام صورت هم از نظر وجود وابسته به خدا و فرشتگان و از نظر تشخّص به مادّه است. عوام گمان میکنند که صورتها و نفوس عرضهایی هستند که قائم به موادند، در حالی که مطلب به عکس است.(2)
«أَنزَلْنَا عَلَیْکُمْ لِبَاساً یُوَارِی سَوْءَاتِکُمْ» اعراف/26
جواب: هر چه از عالم روحانی بدین عالم میآید، آن را نزول گویند، مثل قرآن و جبرئیل. و مخلوقات دیگر هم که خداوند امر به خلقت آنها داده و عین آنها در عالم دیگر ثابت و صورت آنها به وجود عالیتر مقدر گشته و پس از آن در این جهان جلوه گر آمده، گویا آن را نازل فرموده و این معنی در آیات بسیار مکرّر است.(1)
«إِنَّهُ یَرَاکُمْ هُوَ وَقَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاَ تَرَوْنَهُمْ» اعراف/27
جواب: برخی گفتهاند: چون ما شعاع چشم اندکی داریم و جسم آنان شفّاف است، هر دو مانع از دیدن میگردد. اگر خدا بخواهد یا شعاع چشم ما را زیاد میکند و یا اجسام آنها را کدر و تیره میسازد، ولی به عقیده ما هیچ کدام از این دو لازم نیستند، بلکه خداوند نیروی بینایی بیننده را نیرو بخشیده و یا نیروی خاموش و بیکار را بیدار و آماده میسازد، درست مثل حس مشترک که انسان در حال عادی از آن متأثر نمیشود، ولی در حال مرگ و دهشت آن قوة خاموش به کار افتد و بواسطة حس مشترک چیزی را که نمیدید میبیند.(2)
«لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاء» اعراف/40
جواب: منظور جهان آخرت است و کلمة آسمان بر جهان آخرت در
روایات و آیات قرآن اطلاق شده است. پس منظور از آسمان، جّو و محل نزول باران نیست، بلکه جهان محیط بر دنیا است که مانند طبقات جّو احاطه بر زمین دارند و بسته شدن درهای آسمان بواسطة فرو رفتن در امور مادی و شهوات است که چون پردهای بر قلب و دیدگان آنها کشیده شده است.(1)
«حَتَّی یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیَاطِ» اعراف/40
جواب: جَمَل به معنای شتر است، ولی برخی جَمْل قرائت کردهاند که به معنای طناب کشتی است و با سوراخ سوزن مناسبت بیشتری دارد.(2)
«لاَ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَهَا» اعراف/42
جواب: برخی گفتهاند: وُسع به معنای طاقت است و برخی گفتهاند به معنای کمتر از طاقت و این معنای دوم صحیح است، چرا که طاقت به معنای توانستن با مشقت است و وسع توانستن بیمشقت، چنانکه دربارة روزه فرمود: و علی الذین یطیقونه فدیة یعنی بر آنها که به مشقت روزه میتوانند بگیرند، کفّاره است، مانند کسی که شدید العطش است و زن شیرده و زنی که وضع حمل او نزدیک است.(3)
و لذا وقتی که انسان بتواند کاری را به مشقّت انجام دهد در عربی آن را اَطاقَهُ میگویند نه یَسَعُهُ، بلکه پس وسع عبارت از انجام یک کار بدون مشقّت و زحمت است.(4)
«یَعْرِفُونَ کُلاًّ بِسِیمَاهُمْ» اعراف/46
جواب: شاید خداوند عذاب دوزخیان و نعمت بهشتیان را بنا به مصلحت از نظر اهل اعراف پنهان کند و فقط آنها را به علامت بشناساند و علم ما نسبت به عالم آخرت اندک است.(1)
«فَأَخْرَجْنَا بِهِ مِن کُلِّ الثَّمَرَاتِ» اعراف/57
جواب: ابوالقاسم بلخی به این آیه برای اثبات طبع استدلال کرده که خدای میگوید: من میوه را بوسیله باران بیرون میآورم. پس شاید در باران طبعی باشد که خداوند آن را آفریده و بوسیلة آن نبات را میرویاند. طبع همان طبیعت است که صورت نوعیه نیز قسمی از آن میباشد و وجود آن تقریباً بدیهی است و هر کس که خاصیتی در چیزی میبیند آن را به طبع آن نسبت میدهد، مثل شوری نمک و شیرینی شکر. و ابوالقاسم بلخی و امثال وی از معتزله که به طبع قائل بودند، آن را مؤثر به طور مستقل میدانستند به تفویض و مانند حکما، به علیّت واجبالوجود در حدوث و بقا معتقد نبودند و طبیعت را در هر لحظه مسخّر پروردگار و مستفیض از فیض او نمیدانستند، بلکه خداوند را پس از ایجاد از کار عزل کرده و کار او را به طبیعت او میگذاشتند و این اعتقاد خطاست و عقیدة صحیح آن است که فاعل موجد، خداوند است و طبایع فقط زمینه سازانی هستند که مواد فیض را از خداوند بپذیرند و فاعلیتی از پیش خود ندارند و از طرف خداوند هم به آنها چنین چیزی تفویض نشده است.(2)
«وَالَّذِینَ کَذَّبُواْ بِآیَاتِنَا وَلِقَاء الآخِرَةِ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ» اعراف/147
جواب: معتزله میگویند: عمل زشت، ثواب عمل صالح را باطل میکند و لفظ حبط در قرآن نباید کسی را بفریبد و گمان کند که حق با معتزله است و احباط صحیح میباشد، چون حبط در قرآن به معنای باطل بودن عمل است، یعنی عمل کافران و مکذّبان نیکو نیست و استحقاق ثواب ندارد، نه آنکه ثواب دارد و حبط میشود.(1)
در مذهب شیعه حبط باطل است، یعنی عملی که صحیح انجام گرفته حتماً پاداش آن داده خواهد شد و ثواب عمل نیک به خاطر انجام گناهان باطل نمیشود.(2)
«وَإِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَاناً» انفال/2
جواب: کاهش و افزایش ایمان که در آیات و احادیث آمده، مربوط به زیادی براهین و دلائل ایمان.(1)
و یا در تفصیل و اجمال است نه خود ایمان، مثلاً کسی که کتاب اسفار را به تحقیق فرا گرفته و جزئیات مسائل الهی را به تفصیل آموخته و دلائل بیشتری به خاطر سپرده، ایمانش کاملتر از کسی است که از کتاب باب حادی عشر چیزی مختصر فرا گرفته و این شخص نیز بهتر از کسی است که به دلیل شفاهی و اجمالی به اصول دین یقین حاصل کرده است.(2)
«وَاعْلَمُواْ أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ…» انفال/41
جواب: برای این پرسش سه جواب است:
پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و امام علیه السلام جایز است از حق خود صرفنظر کنند و طلب خمس ننمایند.
شاید ارباح مکاسب و امثال آن که خمس بدان تعلق میگیرد، در آن عهد بسیار کم بود و لذا زیاد اتفاق نیفتاد تا مانند زکات مشهور گردد.
مواردی را که مسلّم بدانیم در عهد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بسیار اتفاق میافتاد،
مانند ارزاقی که از بیت المال به مردم میدادند و میراث و هبه و صله غنیمت محسوب نمیشدند تا پیامبر طلب خمس کند و اما آن تجارتهای پر سود مردم مکّه در فاصلة میان فتح مکه و رحلت حضرت رسالت صلی الله علیه و آله و سلم متوقف شده بود. والعلم عندالله.(1)
«وَمِن رِّبَاطِ الْخَیْلِ» انفال/60
جواب: رباط به معنای مرابطه و در لغت به معنای ریسمانی است که اسب را به آن میبندند، ولی در اصطلاح فقها، به معنای رفتن به مرز و سکونت در شهر نزدیک کشور کفار و آگاه گشتن از حال آنان و مهیای دفاع بودن است، و این عبادتی است که کمترین مقدار آن سه روز است و اهل خیر سابقاً ساختن رباط را مانند مسجد و کاروانسرا و مدرسه و پل از خیرات جاریه میشمردند و بر آن مالها وقف میکردند، ولیکن شرط صحت این عبادت، ماندن در آن بنای خاص نیست.(2)
«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ……انفال/72
جواب: بیتردید هجرت فضیلتی بزرگ و اصل آن به معنای انتقال از دارالکفر به دارالاسلام است که در مواردی واجب میباشد و دلیلی بر اختصاص آن به عصر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نداریم. و امّا هجرت که به عنوان سفر از روستا به شهر است باز فضیلت دارد، گرچه واجب نیست، ولی هجرت برای تحصیل علم با هجرت از دارالکفر از نظر ملاک و فضیلت یکسان است، گرچه از نظر اسم و حکم همانند نیست.(3)
«وَأُوْلُواْ الأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ» انفال/75
جواب: ظاهراً برخی از خویشاوندان مثل دختر نسبت به میت از برخی دیگر مثل پسرعمو و برادر، نزدیکتر و مقدمتر هستند و میراث برای آنها است. اگر کسی بگوید: جایی که خداوند سهم دختر را نصف پسر معین کرده است، باید همان مقدار باشد نه بیشتر، پس چرا باقیمانده به دختر برمی گردد؟
جواب آن است که فایدة تعیین سهام، بیان مقداری است که صاحبان سهام نسبت به آن اولوّیت دارند، مثلاً اگر دختر و مادری باشند حکمت الهی اقتضا کرده که سهم مادر یک سوم سهم دختر باشد. پس شرکت مادر و دختر در بیش از سهم خودشان نظیر شرکت شرکاء در سود نسبت به اصل سرمایه آن دو است و منافاتی ندارد که سرمایه هر یک از آنها کمتر از آن چیزی باشد که میگیرند.(1)
1) مجمع البیان، ج4، ص563.
«بَرَاءةٌ مِّنَ اللّهِ…» توبه/1
جواب: چون بسم الله برای امان و رحمت است و برائت برای رفع امان بوسیلة شمشیر. اگر کسی بگوید: پس چرا در اول برخی ازسورههایی که در آغاز آن عذاب وجود، دارد مثلسوره غاشیه وسورة معارج بسم الله آمده است؟ جواب آن است که آنچه گفته شد حکمت عدم نزول بسمالله است نه دلیل آن، و حکمت در همه جا جاری نیست و اصل برای ما تعبّد است.(1)
«وَلَمَّا یَعْلَمِ اللّهُ الَّذِینَ جَاهَدُواْ مِنکُمْ» توبه/16
جواب: برخی گفتهاند: علم به معنای رؤیت است، چنانکه در بسیاری از جاها رؤیت به معنای علم آمده است. و چون رؤیتِ معدوم محال است، پس باید جهاد صورت بگیرد تا خداوند ببیند. ولی این سخن صحیح نیست، چون دیدن خداوند به چشم و تأثیر نور و اعصاب حسّ نیست، بلکه دیدن او به معنای علم حضوری به مبصرات است و حتی اگر مبصر موجود هم نباشد، دیدن آن برای خداوند ممکن است و در علوم امروز ثابت شده که میتوان نور ستارهای را که سالها معدوم شده و نور او پیش از معدوم شدن از او جدا گشته و فعلاً به ما رسیده آن را ببینیم و میگویند: صدای
1) مجمع البیان، ج5، ص2.
رعد چندی پس از معدوم شدن آن به گوش ما میرسد.(1)
«حَتَّی یَأْتِیَ اللّهُ بِأَمْرِهِ» توبه/24
جواب: در کلام عرب، امر به دو معنی آمده است، یکی قول، به معنای فرمان و دستور و دیگر فعل، به معنای کار. در این آیه معنای دوّم مراد است که از کلمة امر حتی بدون قرینه فهمیده میشود. چرا که در این معنی حقیقی است و اگر مجاز بود بیقرینه فهمیده نمیشد، اگر کسی بگوید: لفظ مشترک که دو معنی دارد تعیین یک معنی بیقرینه ممکن نیست، گوییم: لفظ مشترک بیقرینه موجب تردید مخاطب میان دو معنی است و همین علامت حقیقت میباشد و اگر یکی مجاز بود، تردید حاصل نمیشد و همه آن را بر معنی حقیقی حمل میکردند که در علم اصول فقه از آن بحث شده است.(2)
«إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ فَلاَ یَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ» توبه/28
جواب: هر حکمی که در این آیه برای مشرکان ثابت شده برای اهل کتاب نیز ثابت است، چرا که سیاق آیات بعد از این آیه، اثبات همه احکام مشرکان برای اهل کتاب است، مگر آنچه که به صراحت مانند ذمه و جزیه خارج شده باشد. و فتوای فقهای اهل البیت، نجاست اهل کتاب است که با ظاهر قرآن موافقتر میباشد.(3)چراکه در آیه ولعبد مؤمن خیر من مشرک، مشرک را قسیم مؤمن قرار داد که شامل اهل کتاب نیز میشود، ولی در
احکام جزیه و جهاد حکم مشرک را ندارند، چون صراحتاً مشرک نیستند.(1)
«إِنَّمَا النَّسِیءُ زِیَادَةٌ فِی الْکُفْر» توبه/37
جواب: ابوریحان بیرونی و بعضی از مفسّران که اهل فن هستند میگویند: نسیئ آن بود که در گذشته عربها هر سه سال یکبار، یک ماه بر عدد ماههای سال میافزودند و آن سال را سیزده ماه میگرفتند تا ماهها از فصل خود تغییر نکند و محرّم که آغاز سال است، تقریباً منطبق با اوّل بهار باشد، چنانکه اکنون رسم یهود است در هر سه سال یک سال را سیزده ماه میگیرند و ماههای آنها که قمری است، از محل خود در فصول شمسی تغییر نمیکند و عرب تقلید از یهود میکردند و بدین عمل قهراً ماهها از جای حقیقی خود تغییر میکرد، نه آنکه عمداً حج را از ماهی به ماهی تغییر دهند، بلکه این نتیجة افزودن یک ماه بوده، وگرنه خود آنها هر ماهی را که در آن حج میکردند، ذوالحجه مینامیدند، ولی در واقع ذوالحجة نبود و اختلاف راویان در آن است که آیا این ماه زائد را صفر یا محرم یا چیز دیگری مینامیدند که چندان مهم نیست و لذا معنای آیه کریمة: ان عدة الشهور عندالله اثنا عشر شهرا نیز معلوم میگردد که در ردّ عقیدة آنهاست که میپنداشتند سال سیزده ماه هم میتواند باشد و از نسیئ تعبیر به زیادت در کفر فرمود از آنجهت که در روش آنان حرمت و حلیت و احکام اجتماعی امری اعتباری است نه حقیقی و به اعتقاد مسلمانان، این احکام امر الهی و حقیقی است و قابل پیش انداختن و پس افکندن و تغییر دادن نیست. پس با عمل به نسیئ و اعتقاد به آن، کفر آنان افزوده میشد.(2)
مشرکان دو سال یکبار در یک ماه معین حج بجا میآوردند. مثلاً دو سال در ماه ذی الحجه حج میکردند و سپس دو سال در محرّم و سپس دو سال در صفر و همچنین ماههای دیگر تا وقتی که قبل از حجّة الوداع، حج آنها در ذی القعده واقع گردید. سال بعد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حجة الوداع را انجام داد در ذی الحجه واقع شد، اینجا بود که حضرت خطبهای ایراد کرد و فرمود: زمان بازگشت به همان صورت که خداوند آسمان و زمین را خلق فرمود که 12 ماه است و 4 ماه آن حرام است. سه ماه آن پشت سرهم یعنی ذی القعده و ذی حجه و محرم و یک ماه هم بین جمادی و شعبان به نام رجب است. منظور حضرت آن بود که ماههای حرام به حال اوّلیه خود و حج به ذی حجه برگردد و نسیئ باطل شود. و ابوریحان بیرونی در کتاب الآثار الباقیة میگوید: ماه قمری بر ماه شمسی تقریباً ده روز در سال مقدم است، پس وقتی که سه سال بگذرد، حدود یک ماه میشود و عربها بر سال سوّم یک ماه را افزوده و اوّل سال چهارم را صفر قرار داده و آن را محرم مینامیدند و هکذا و غرض آنان تشبیه به یهود بود که میخواستند ماهها را بر فصلها تطبیق دهند.(1)
«قُلْ أُذُنُ خَیْرٍ لَّکُمْ یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَیُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِینَ» توبه/61
جواب: خداوند، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را به خاطر پذیرش عذر مؤمنان که اظهار ندامت میکردند ستایش فرموده است، نظیر حمل عمل مسلمان بر صحّت که دلالت نمیکند که قول او نیز حجّت است. پس آیه ربطی به حجیت خبر واحد ندارد.
برخی گفتهاند: وقتی که قول مؤمن مفید ظنّ قوی یعنی علم در امور
1) مجمع البیان، ج5، ص29.
شرعی و عرفی باشد حجّت است، ولی این درست نیست، چرا که علم به معنای اعتقاد جزمی مطابق با واقع است و در ظنّ قوی اگر انسان به خاطر غفلت متوجه احتمال خطا نباشد، معذور است نه به خاطر حجیت آن.(1)
«وَلاَ تُصَلِّ عَلَی أَحَدٍ مِّنْهُم مَّاتَ أَبَداً وَلاَ تَقُمْ عَلَیَ قَبْرِهِ» توبه/84
جواب: این آیه دلالت میکند که مردگان از دعای زندگان و عبادات تبرعی و یا استیجاری آنان سود میبرند، ولی این تفضّل الهی است نه استحقاق ثواب، چرا که انسان زنده خود از عمل خود سود میبرد و آنچه که به میت میرسد بر سه قسم است:
و کسی که فرق بین این سه نگذارد خیال میکند که ثواب عبادات زندگان برای مردگان است، در حالی که چنین نیست، بلکه ثواب مال زندگان است و تفضّلاً به مردگان میرسد.(2)
و آیة ما کان للنبی والذین آمنوا ان یستغفروا للمشرکین ولو کانوا اولی قربی دلالت میکند که اموات (مؤمن) از دعای زندگان و استغفار آنها بهره میبرند و انجام عبادت از طرف آنها جایز است.(3)
«فَلَوْلاَ نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْهُمْ طَآئِفَةٌ لِّیَتَفَقَّهُواْ فِی الدِّینِ وَلِیُنذِرُواْ قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُواْ إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ» توبه/122
جواب: این آیه دلالت بر وجوب اجتهاد و تحصیل علوم دینی و رجوع مردم به گفتار مجتهدان دارد، نه بر حجیّت خبر واحد، چون مدلول آیه
این است که اگر خبر دهنده مجتهد و خبر گیرنده غیر مجتهد باشد، حجت است، ولی اگر خبر دهنده غیر مجتهد و خبرگیرنده مجتهد باشد، خارج از مورد آیه است و انذار و هشدار اسمی است که بر تعلیم با ادّله صدق میکند، چنانکه در اصول دین مطرح است. پس دلالت نمیکند که قبول و پذیرش قول هر خبردهندهای بدون دلیل واجب است، بلکه فقط دلالت میکند که تعلیم واجب است. و امّا لزوم اکتفاء به تقلید در فروع را باید از دلیل دیگر یعنی سیره و حرج استفاده نمود.(1)
جواب: به معنای تنبیه و تذکار است، یعنی فایدة آموختن فقه و تعلیم و وعظ و بیان احکام، تنبیه و تذکر است، چرا که تا کسی مردم را متوجه نسازد به فکر تحقیق و تفحّص نمیافتند، نه آنکه هر چه شنیدهاند (خواه تشخیص حق و باطل بدهند یا ندهند) تعبداً قبول آن واجب باشد. البته جز در مسائل فرعی دین که تقلید عامه مردم از مجتهدین واجب است. امّا در غیر فروع دین که در اصطلاح قرآن، فقه شامل آن هم میشود، حذر کردن واجب است نه قبول کردن آن، و حذر کردن موجب فکر و نظر و تحقیق و استدلال است.(2)
«الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ» یونس/2
جواب: منظور آن است که شروع در خلقت 6 روز بوده است نه اینکه بنا به عقیدة یهودیان پایان خلقت در روز ششم بوده است، چرا که خداوند کل یوم هو فی شأن یعنی: هر روز در خلقت آسمان و زمین و انسان و حیوان و تقدیر ارزاق آنان است.(1)
«هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیَاء وَالْقَمَرَ نُوراً وَقَدَّرَهُ مَنَازِلَ» یونس/5
جواب: ضیاء همان نور خورشید است که در رفع ظلمت مؤثرتر از نور ماه است، چرا که نور ماه از نور خورشید گرفته شده است.(2)
جواب: چون منجمان اندازهها را بر اساس تحقیق میدانند بگونهای که احتمال زیادی و نقصان وجود ندارد، ولی در اندازههای حقیقی احتمال اندکی کاهش و افزایش میرود و وقتی که این اندکها جمع شوند به صورت محسوس در میآیند و رؤیت هلال براساس مسیر حقیقی ماه نیست.(3)
«لِتَعْلَمُواْ عَدَدَ السِّنِینَ وَالْحِسَابَ» یونس/5
جواب: حرکات ماه و خورشید چنان منظم است که از هزاران سال پیش تاکنون تفاوتی در آن مشاهده نگشته و هرگز مشاهده نشده یک ماه قمری یک زمان چهل روز و یک زمان بیست روز و یا برج شمسی گاهی نود روز و گاهی پنج روز باشد، یا سال گاهی390 روز و گاهی280 روز باشد. همه به اندازة و به مدت معین سیر میکنند و فائدة آن دانستن حساب و ضبط ماه و سال است که اگر به اندازه نبود میسر نمیشد.(1)
«فَلَوْلاَ کَانَتْ قَرْیَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهَا إِیمَانُهَا إِلاَّ قَوْمَ یُونُسَ» یونس/98
جواب: استثناء متصل است و بر معنی واقع شده نه بر لفظ و معنی چنین است: چرا اهل قریهها ایمان نمیآورند و تمام آنها در این سرزنش شریکند جز قوم یونس که از همة آنها مستثنی است این آیه دلالت میکند که آیات و نشانههایی که کافران میخواستند، آیات عذاب بوده است. خدا جواب داد که حتی پس از نزول آیات عذاب هم آنها ایمان نمیآورند.
پس اگر کسی گمان کند که هنگام نزول عذاب همه ایمان میآورند درست نیست، چرا که امتهای پیشین بعد از نزول بلا هم ایمان نیاوردند، جز قوم حضرت یونس علیه السلام که ایمان آوردند.(2)
جواب: حتماً عذاب نازل نشده بود که ناچار بشوند، بلکه تنها آثار و علائم آن را دیدند، برخلاف دیدن فرشته که مردم عادی تا وقتی که وارد آخرت نشوند و تکلیف منقطع نشود آن را نمیبینند و آن هنگام است که دیگر توبه قبول نمیشود.(3)
«وَکَانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمَاء» هود/7
جواب: این آیه دلالت میکند که عرش و آب قبل از خلقت آسمان خلق شده بودند و نه تنها آن دو که اجسام دیگری نیز قبل و پس از آن خلق شدهاند و شش روز که در رابطه با آسمان و زمین گفته شده، آغاز خلقت است نه پایان.(1)
«قُلْ فَأْتُواْ بِعَشْرِ سُوَرٍ مِّثْلِهِ مُفْتَرَیَاتٍ» هود/13
جواب: سید مرتضی و جمعی از متأخران میگویند: خداوند مردم را از کاری که عادتاً میتوانند انجام دهند منصرف ساخت و بازداشت. مثل آنکه پیغمبری بگوید: معجزة من این است که هیچ کس زبان به دشنام من نمیتواند بگشاید و همچنان شود که او میگوید. پس فصاحت قرآن به حکمت و مصلحت دیگری غیر از اعجاز مانند ترغیب مردم به خواندن و آسانی فهم و شیرینی و تأثیر در دل و امثال آن است و اعجاز آن منصرف ساختن مردم است از آن که مانند آن بیاورند، هم در عهد او و هم پس از آن و خبر از صرفه هم خبر از غیب است.(2)
«وَاسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّ» هود/44
جواب: برخی گفتهاند: کوه آرارات است و برخی معتقدند که طوفان نوح همة سرزمینها را فرا نگرفت، بلکه فقط در عراق بود، چرا که قوم نوح علیه السلام فقط در آنجا زندگی میکردند و همانطور که قوم لوط علیه السلام فقط در سرزمین خودشان عذاب شدند، آنان نیز در همان منطقه غرق گردیدند و در کتیبههای آشور نوشتههایی دیدند که طوفان بزرگ نوح علیه السلام در آن ذکر شده است و به دلیل اینکه عراق خیلی در گودی قرار گرفته، طوفان را به آنجا منحصر دانستهاند و بعید میدانند که آب تمام زمین را به گونهای بگیرد که به کوههای بلند برسد ولی به دریاها نریزد.
امّا بعید نیست که طوفان عمومی بوده و گروهی بواسطه سیل در کوهها و گروهی بواسطه توقف آب در گودیها مثل عراق هلاک شده باشند.(1)
«رَحْمَتُ اللّهِ وَبَرَکَاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ» هود/73
جواب: خیر، زیرا زوجة انسان از اهل بیت محسوب نمیگردد، چرا که مجاز مشهور مقدم بر حقیقت است. مثلاً اگر بگویند: از این درخت نخور، ذهن انسان منصرف به میوة آن است نه چوب آن و اگر به کسی بگویند: از این نهر نخور و او مقداری آب در ظرفی بریزد و بخورد مخالفت کرده است و اگر به میهمان بگویند: نزد ما نان و نمکی بخور و فقط به همان نان و نمک اکتفا کنند، خندهدار خواهد بود. این بدان دلیل است که مجاز مشهور مقدم بر حقیقت است. و اما اهل بیت نیز به مفهوم لغوی شامل
1) مجمع البیان، ج5، ص165.
کسانی است که در یک منزل زندگی میکنند هر چند که بین آنها نسبت و آشنایی هم وجود نداشته باشد، ولی مشهور آن است که فقط شامل خویشان نسبی میگردد نه زنها و بیگانگان.(1)
«هَـؤُلاء بَنَاتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ» یونس/78
جواب: در آیه قرآن بناتی به صیغة جمع است و هنّ نیز ضمیر جمع، ولی راویان گفتهاند که حضرت لوط علیه السلام دو دختر داشته است و ظاهر قرآن را تأویل کردند تا موافق روایات گردد. و شاید قوم را در جاءه قومه یهرعون الیه که در ظاهر به صیغة جمع است، به قرینة لفظی و عقلی که دو دختر را به بیش از دو تن نمیتوان داد، بتوان حمل بر دو نفر کرد. و شاید بتوان گفت که دختران آن حضرت به تعداد مهاجمان بودند.(2)
«یَا أَبتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً…» یوسف/4
جواب: دیدن یک چیز با حس مشترک صورت میگیرد نه با چشم و چشم فقط واسطه برای احساس است و لذا انسان شعلة آتش گردان را به صورت دایره میبیند در حالی که دائره نیست و حس مشترک از خارج به چشم و از داخل به خیال متصل است. پس اگر چشم در بیداری چیزی را ادراک کند، حس مشترک متوجه آن است و با داخل کار ندارد، ولی در خواب که چشم میخوابد حس مشترک از چشم دست برمی دارد و به باطن متوجه میشود و تصویرهایی از باطن در آن نقش میبندد و در خواب آن صورتها را میبیند که این صورتها گاهی به الهام الهی و فرشتگان هستند که در اینصورت خوابها را رؤیای صادقه مینامند.(1)
«وَهَمَّ بِهَا لَوْلا أَن رَّأَی بُرْهَانَ رَبِّهِ» یوسف/23
جواب: برهان رب، لطفی بود که خداوند در حق یوسف علیه السلام کرد و لذا از آن کار یعنی زدن زلیخا یا عمل خلاف منصرف گردید. عصمت به این معنی درست است. ولی آنچه که عوام میپندارند عصمت پیغمبران و
1) مجمع البیان، ج5، ص209.
ائمه علیه السلام به خلقت خداوند والجاء و منع قهری است، درست نمیباشد، زیرا دیگران هم میتوانند به خدا بگویند که چرا ما را معصوم نیافریدی و از روی جبر ما را از گناه منع نکردی تا ما نیز معصوم باشیم. پس عصمت آنان لطف است و در لطف اجبار نیست و تکلیف و ثواب و عقاب با لطف منافات ندارد و لذا اگر طفلی معصوم باشد از گناه، برای او مقام عصمت انبیاء ثابت نمیشود.(1)
«وَقَالَ یَا بَنِیَّ لاَ تَدْخُلُواْ مِن بَابٍ وَاحِدٍ» یوسف/67
جواب: شیخ ابوعلی سینا در نمط آخر از کتاب اشارات میفرماید: گویا برخی از نفوس در خارج از بدن خود تأثیری روحانی دارند، چنانکه در بدن خود تأثیر میگذارند.(2)و در روایات صحیح نیز آمده است که العین حقّ، یعنی چشم زخم درست است و آیه «ان یکاد الذین کفروا» هم دلیل آن است و حکما نیز وجه آن را بیان کردهاند و اینکه جاهلان چشم زخم را خرافات میپندارند، صحیح نیست.(3)
«وَخَرُّواْ لَهُ سُجَّداً» یوسف/100
جواب: تعظیم و سجود اگر به نیت عبادت نباشد، عبادت نیست، چرا که قصد عبادت خود امری است باطنی و قلبی. جمعی از مردم زمان ما (به غلط) میپندارند که هر گونه اکرام و تعظیم برای قبور ائمه علیه السلام عبادت کردن آنها و شرک است.(4)
«هَـذَا تَأْوِیلُ رُؤْیَایَ مِن قَبْلُ» یوسف/100
جواب: وقتی که معانی غیبی در قوة متخیلّه انسان متمثل میگردند و معبّری که از خواص آن آگاه است، صورت را از معنی جدا میکند رؤیا را تأویل کرده، یعنی این صورت را به این معنا بازگردانده است.(1)
«وَقَالَ الْمَلِکُ إِنِّی أَرَی» یوسف/43
جواب: برخی گفتهاند: ریان بن الولید بوده و این نامهای عربی که برای فرعون یوسف علیه السلام و فرعون موسی علیه السلام ذکر کردهاند، گرچه سند صحیح قابل اعتماد ندارد و شبیه نام پادشاهان مصر نیست، امّا بدون شک وقتی جماعتی از قبایل عرب بر مصر مسلط گشتند و یونانیان آنها را هکسوس یعنی گله داران میگویند و بعید نیست که نام آنها به زبان عربی قدیم چیزی بود که به تعبیر متأخران منطبق با ولید و مصعب و مانند آن میشد.(2)
«وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِی» یوسف/53
جواب: پیغمبران هرگز دروغ نمیگویند، هرچند برای خضوع باشد و مراد حضرت یوسف علیه السلام آن است که حقیقت عصمت از جانب خدا و به لطف اوست و اگر عصمت و نبّوت نبود، خلقت ذاتی من چنان نیست که قهراً و جبراً از معصیت باز ایستم وگرنه خودداری از معصیت فضیلتی نبود، چنانکه طفل خرد سال و پیرسالخورده از زنا قهرا خودداری میکنند و
خلقت معصوم طوری نیست که مانند اینان رغبت به گناه نداشته باشد و نتواند گناه کند.(1)
«فَإِن لَّمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلاَ کَیْلَ لَکُمْ عِندِی» یوسف/60
جواب: این آیه دلالت میکند که بیع با کیل جایز است و تردیدی در آن نیست. اگر کسی بگوید: ثبوت یک حکم در شرع حضرت یوسف علیه السلام دلالت بر ثبوت آن حکم در شریعت ما ندارد، جواب آن است که: فقها به موارد فراوانی مانند این استدلال کردهاند که خداوند حکمی را نقل کرده و تصریح ننموده که این حکم اختصاص به آن ملت و شریعت دارد، چرا که حکایت یک حکم، دلیل بر رضایت خداوند از آن حکم است. و اموال بر سه گونهاند:
اموالی که وزن و مساحت در آنها دخالت ندارد، مثل حیوان و اشیاء پولی.
مساحت در آنها نقش دارد، ولی وزن نقشی ندارد، مثل آب و لباس و اراضی.
اصالت با وزن است ولی کیل در عوض آن قرار میگیرد، مثل گندم.(2)
«الَّذِی رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا» رعد/1
جواب: منظور از آسمانها کواکب و مدارهای آنها و منظور از ستونهای نامرئی، قوة مانع از تجاذب آنهاست.(1)
«کُلٌّ یَجْرِی لأَجَلٍ مُّسَمًّی» رعد/2
جواب: خورشید 12 برج خود را در عرض یکسال و ماه به مدت یک ماه طی میکند و هر کدام هر روز از محلی طلوع و در محلی غروب میکنند و این مدت چنان دقیق و معین است که اهل نجوم اختلاف در ثانیه و ثالثة آن نیز نیافتند. چنانکه دور ماه 23 روز و 12 ساعت و 44 دقیقه و 2 ثانیه و 54 ثالثه است و هزاران سال بر این مقدار بوده و خواهد بود و همچنین خورشید و سایر کواکب.(2)
اجل مسمی یعنی حرکات ماه و خورشید چنان معلوم و حساب آنها بگونهای ثابت است که منجّمان آنها را استخراج نموده و در جدولها و زیجها ثبت نموده و ماهها و سالها و خسوف و کسوف و تحویل سال و امثال اینها را محاسبه میکنند.(3)
«وَهُوَ الَّذِی مَدَّ الأَرْضَ» رعد/3
جواب: آب در آغاز بر خاک احاطه کلی داشت، چنانکه ذرّهای از خاک پیدا نبود و این بخش قابل سکونت زمین که اکنون از آب بیرون است، به تدریج بیرون آمد و به سبب سنگینی کوهها به اصل زمین در زیر آب دریاها متصل و پیوسته است و اگر این ربع مسکونی به قسمت مرکزی پیوسته نبود هر قطعة آن مانند جزیرة متحرکی روی آب اقیانوسها به هر جانب میرفت.(1)
«وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُواْ لَوْلا أُنزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ» رعد/7
جواب: معجزاتی را که کفّار مکه میخواستند عذاب بود، چون میشنیدند که امتهای پیشین با طوفان و عذابهای دیگر هلاک شدند، به پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم میگفتند: از این عذابها بر ما نازل کن. پس به قرینة جوابها باید همة این آیات درخواستی را حمل بر آیات عذاب نمود.(2)
«لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِّن بَیْنِ یَدَیْهِ» رعد/11
جواب: منظور فرشتگان هستند که در پی حفظ انسان و کارها و گفتههای اویند. این آیه نظیر آیة ما یلفظ من قول الا لدیه رقیب عتید است. مردم میپندارند که رقیب و عتید دو فرشته هستند، امّا از آیه کریمه و حدیث چنین چیزی بدست نمیآید، چون رقیب به معنای نگهبان است و عتید به معنای آماده و رقیب عتید یعنی نگهبان آماده. یعنی انسان هیچ سخنی نمیگوید، مگر آنکه نگهبانی نزد او آماده است، اما نگهبان آماده شاید جنس باشد و بر بیشتر از دو نفر نیز اطلاق شود، چونان که کسی بگوید: من زن و فرزند دارم و شاید دو یا چند فرزند داشته باشد.(3)
«وَیُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ» رعد/13
جواب: رعد و برق- چنانکه امروز ثابت کرده اند- از ترکیب دو نوع قوة الکتریکی مثبت و منفی ابرهاست و خداوند نسبت تسبیح و حمد بدانها مانند همه چیز داده است. و ان من شیئ الا یسبح بحمده و لکن لا تفقهون تسبعهم. و تسبیح جمادات یا به معنای آن چیزی است که دلالت بر قدرت خداوند میکند و یا به صورت مثالی است، بگونهای که فقط اولیا آن را میشنوند.(1)
«وَالَّذِینَ صَبَرُواْ ابْتِغَاء وَجْهِ» رعد/22
جواب: یعنی اخلاص و ترک ریا که در عبادات واجب و ثواب بر آن مترتب میباشد و عقل نیز همین حکم را مینماید. و این همان نیّت وجه در اصطلاح کلام است که انسان به انگیزة صحیح کاری را انجام دهد، مثلاً کسی که به زنی فقیر انفاق میکند باید قصد او رفع گرفتاری باشد، ولی اگر جلب رضایت او به منظور انجام عمل زنا باشد، انفاق قبیح خواهد بود. انگیزة در فعل همان غایت در اصطلاح اهل کلام است.(2)
«وَالَّذِینَ یَنقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِن بَعْدِ مِیثَاقِهِ» رعد/25
جواب: عهد الله شامل نذر و قسم میگردد که نقض آن جایز نیست و گرچه در روایت است که: ان کل یمین کان نقضها خیرا لک فی الدین او الدنیا یجوز نقضها. این روایت اقتضا میکند که شکستن سوگند مطلقاً جایز باشد، چون هیچ سوگندی جز به خاطر یک منفعت دنیوی یا دینی شکسته نمیشود. ولی
هیچکس به ظاهر روایت عمل نکرده و فتوا به جواز آن نداده است.(1)
«طُوبَی لَهُمْ وَحُسْنُ مَآبٍ» رعد/29
جواب: بنابر تجسم اعمال، طوبی حقیقت دین و شریعت است که از آن جامة کرامت و تقوا بر مردم پوشیده شود و همه گونه نعمتهای دیگر از آن بدست آید و آنچه در این جهان معقول و غیر محسوس باشد، در آن عالم مجسم و محسوس میگردد. چرا که بر طبق روایت، طوبی درختی است در بهشت که خداوند به آن میگوید: شکافته شو برای بندة من و هرچه که تمنا میکند از خود خارج ساز.(2)
«لِکُلِّ أَجَلٍ کِتَابٌ» رعد/38
جواب: هر اجل و وقتی را مانند آجال و عمرهای بنی آدم در لوح محفوظ نوشتهاند. مردم از پیغمبر میخواستند تا آیات عذاب نازل شود چنانکه بر امتهای پیشین، مانند قوم نوح و عاد و ثمود نازل شد. خداوند جواب میدهد که هنوز اجل و مرگ آنها نرسیده است.(3)
«قُلْ کَفَی بِاللّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ» رعد/43
جواب: شهادت خدا با ترویج و ظفر دادن پیغمبر و فرستادن آیات و معجزات صورت گرفته و شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام که (من عنده علم الکتاب) میباشد، با اقامه براهین و ادّله است.(4)
«فَیُضِلُّ اللّهُ مَن یَشَاء» ابراهیم/4
جواب: به معنای خذلان و حرمان و منع از بهشت و هلاک ساختن است نه گمراه کردن، چرا که اگر خداوند مردم را گمراه کند، جبر لازم میآید و ظلم است. پس باید تأویل کرد به این که خداوند گروهی از اشقیا را به حال خود رها کرده و وامیگذارد، یا مثلاً حکم میکند که آنها گمراه هستند، چون باب افعال به معنای حکم کردن نیز آمده است.(1)
«تُؤْتِی أُکُلَهَا کُلَّ حِینٍ» ابراهیم/25
جواب: حین در لغت و برخی از آیات قرآن، زمان بطور مطلق است، مثل: ولتعلمن نبأه بعد حین، و نیز فسبحان الله حین تمسون و حین تصبحون. ولی در این آیه کل حین به معنای مدت زمانی است که عادتاً میوة قابل خوردن بدست میآید که به دلیل اختلاف میوهها فرق میکند و تنها خرما است که از اوّل ظهور شکوفه تا پیدایش خرما و چیدن آن شش ماه است.(2)
«قَالَ هَذَا صِرَاطٌ عَلَیَّ مُسْتَقِیمٌ» حجر/41
جواب: در فصل الخطاب به غلط صِراطُ عَلِیٍّ خوانده، و به روایاتی تمسک شده که هیچ تصریح و یا اشارهای به مجرور بودن علی ندارد. در بعضی از کتب شیعه آمده است که اشاره به صراط امیرالمؤمنین علیه السلام است. بیشک صراط مستقیم همان بود که او رفت، چنانکه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در خبر متفق علیه فرمود: علی مع الحق حیث مادارَ و اما در مقام تفسیر مفهومی، معنی آن این است: حق است بر من رعایت آن راه که راست است و زود صاحب خود را به منزل میرساند.(1)
«وَاعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ» حجر/99
جواب: انسان تا وقتی که زنده است، نباید دست از عبادت و پرستش خدا باز دارد. از یکی از عوام صوفیه نقل میکنند که گفته است: من به یقین که پایان خط عبادت است رسیده و لذا ترک عبادت کردهام و چون ما کسی از بزرگان و عرفا را ندیدیم که با استدلال به این آیه ترک عبادت را تجویز کند، این ادعا را به یکی از عوام آنان نسبت دادیم. باری این سخن خارج از قواعد عربیت است، چون یقین در اینجا صفت مشبِهِه،
1) منهج الصادقین، ج5، ص163.
یعنی امر واضح است نه مصدر یا اسم مصدر. پس اگر مراد از یقین در اینجا یقین به وجود خدا باشد که در آغاز تکلیف، حاصل است و اگر منظور یقین به همه چیز باشد که برای هیچ کس حاصل نشود مگر معصوم و کسی که احتمال خطا بروی روا بود، هرگز یقین به همه چیز او را حاصل نشود، چنانکه محی الدین عربی که در کشف اسرار شریعت و بیان رموز حقیقت هیچ کس به پایة او نرسید، در بعضی مکاشفات خود صورتهای مجسم وهم خویش را حقیقت و واقع پنداشت. و آنکه هیچ خطا نکند چهارده معصومند.(1)
جواب: بله، از این آیه میتوان جواز تقاص در اموال و عدم وجوب رجوع به حاکم را در امر تقاصّ اثبات کرد، هر چند که دلیل برای اثبات حق خود داشته باشد و به آسانی بتواند حق خود را از محکمه بگیرد. امّا اگر مدیون خود اقرار کند و عین مال هم موجود نباشد، تقاص جایز نیست، بلکه باید مطالبه کند تا مدیون از هر مالی که خواست دین خود را ادا کند.(2)
«سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الأَقْصَی» اسراء/1
جواب: برخی به کلمه من المسجد الحرام استدلال کردهاند که تمام حرم و یا تمام مکّه حکم مسجدالحرام را دارد، چرا که اسراء از خانه امّ هانی بوده است. ولی این استدلال ضعیف است، چرا که مسجدالحرام لفظ معروفی است که بر مسجد بطور حقیقت و بر غیر مسجد بطور مجاز اطلاق میگردد. پس هر حکمی که در شرع برای مسجد آمده است، باید به همان مسجد اختصاص داد و به منازل شهر مکه سرایت نمیکند مگر به قرینه. وانگهی برخی گفتهاند: اسراء از خود مسجدالحرام بوده است، نه منزل ام هانی.(1)
جواب: اینکه روایت شده که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: جبرئیل آمد و من در مکّه بودم و به من گفت: قم یا محمّد و من بلند شدم و همراه وی تا دم در رفتم. پس جبرئیل و میکائیل و اسرافیل آمدند و جبرئیل براق را آورد که بزرگتر از الاغ و کوچکتر از استر بود...نشان میدهد که معراج جسمانی بوده و یقیناً در بیداری بوده، چرا که عروج در خواب چندان اهمیتی ندارد که خداوند از آن با جمله سبحان الذی اسری بعبده یاد کند و اینکه از عایشه نقل شده که گفت: جسم حضرت مفقود نشد، اصلاً وی در آن زمان همسر حضرت نبوده تا چنین خبری بدهد. و اینکه برخی هنگام شنیدن خبر معراج دست میزدند و برخی سوت میکشیدند و برخی تکذیب و مسخره مینمودند، نشان میدهد که معراج جسمانی و در بیداری بوده است.(2)
«ثُمَّ رَدَدْنَا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ» اسراء/6
جواب: یک مرتبه، آنگاه که بخت نصر با آنها جنگید و آنها را اسیر کرد و مسجد را ویران ساخت و آنان را به بابل آورد تا آنگاه که پادشاهی ایرانی به نام کورش بر بابل مسلط شد و آنها را به شام برگرداند و مسجد را برای آنها ساخت. آنها آنجا بودند تا آنکه خداوند یحیی علیه السلام و عیسی علیه السلام را مبعوث فرمود و آنان سرپیچی کردند و خداوند پادشاهی رومی را بر آنها مسلط گردانید که آنها را ریشه کن ساخت و مسجدشان را ویران نمود و همچنان مسجد ویران بود تا آنکه عمر بن خطاب آن را احیا کرد.(1)
«وَیَدْعُ الإِنسَانُ بِالشَّرِّ دُعَاءهُ بِالْخَیْرِ» اسراء/11
جواب: کاتبان شدیداً اعتقاد داشتند که نباید حتی در نوشتن تصرفی بکنند، هر چند که در مقام نوشتن جایز باشد و از ائمه علیه السلام نیز ردّی بر این کار وارد نشده است. و در قرآنهای موجود در دست شیعیان نیز همین طور بوده است و اگر غیر از این بود شیوع پیدا میکرد و عقل حکم به حسن این عمل میکند که قرآن از هر تغییری حفظ گردد و تا قیامت صحت و سلامت و عدم تحریف آن باقی مانده و قابل احتجاج باشد.(2)
«وَلِتَعْلَمُواْ عَدَدَ السِّنِینَ وَالْحِسَابَ» اسراء/12
جواب: این آیه کریمه دلالت میکند بر صحت علم نجوم که از روی سیر ماه و خورشید و حساب حرکات ستارگان باشد، چون فرمود: لتعلموا و
راه علم یافتن، تتبع و تحقیق و دقت در حرکات آنهاست و خود انبیاء علیه السلام در باب حساب روز و شب و ساعت طلوع و غروب چیزی نفرمودند، بلکه ما را به تدبر و کوشش حواله دادند و حساب منجمان که مبنی بر حرکات مضبوط و غیرقابل تغییر است و با ارصاد استخراج میکنند صحیح است و آنچه که در اخبار و روایات دربارة تخطئة منجمان آمده پیرامون احکام و خبر از غیب دادن آنهاست، نه آنچه که متوقف بر سیر کواکب است.(1)
«وَکُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَآئِرَهُ فِی عُنُقِهِ» اسراء/13
جواب: عرب مرغی را که جایی نشسته پرواز میدهند.، اگر از سوی راست پرید یا چپ از آن فال میگیرند و عاقبت کار خود را از آن استنباط میکنند. از این جهت منظورشان از طائر، علامت و سعادت و شقاوت است. (پس یعنی علامت سعادت یا شقاوت هر کسی را در قیامت همراهش میکنند)(2).
«وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَی» اسراء/15
جواب: نجاست اطفال کفار به خاطر پدرانشان است، ولی دلیل بر این نیست که عذاب هم میشوند. چه بسا افرادی که ظاهراً پاک هستند، ولی عذاب میشوند و چه بسیارند افرادی که به حکم شرع نجس هستند، ولی عذاب نمیشوند، چرا که نجاست آنها از روی تقصیر و کوتاهی خودشان نیست.(3)
«وَلاَ تَقْرَبُواْ مَالَ الْیَتِیمِ إِلاَّ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتَّی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ» اسراء/34
جواب: برخی گفتهاند: به معنای بلوغ و برخی 18سال گفتهاند و مشهور میان فقهای ما آن است که رشد حدّ معین ندارد و باید طفل را آزمود که بر اساس کار و شغل و اشخاص متفاوت است. و این قول فقها گرچه صحیح است، ولی در مقام قضاوت بسیار دشوار میباشد، چون اگر قیم صغیر بخواهد مال او را تسلیم نکند میتواند بهانه بیاورد که رشید نیست و یا در آزمایش سهل انگاری روا دارد، یا بگوید: من او را آزمایش کردم، رشید نبود، راه چارهای برای آن جوان نیست. مگر آنکه بگوییم: برای اثبات رشد، بلوغ کافی است و ثبوت رشد لازم نیست، یا بگوییم: واجب است حکام شرع نسبت به همه جزئیات و حالات ایتام نظارت و پیوسته سنّ همة آنان را تفتیش کنند و این غیر ممکن و برخلاف طریقة قضاوت مسلمین است، بلکه وظیفة آنان رسیدگی هنگام ترافع و حفظ اموال کسی است که سرپرست ندارد.(1)
«کُلُّ ذَلِکَ کَانَ سَیٍّئُهُ عِنْدَ رَبِّکَ مَکْرُوهاً» اسراء/38
جواب: جبریون میگویند: هر چه در جهان واقع میشود، خدا خواسته است. پس خداوند هیچ چیز را ناپسند نمیشمارد در حالی که این آیه میفرماید: این اعمال زشت و ناپسند، مورد کراهت خداوند است.(2)(پس اینطور نیست که هرچه واقع میشود به خواست خدا باشد).
«قُل لَّوْ کَانَ مَعَهُ آلِهَةٌ کَمَا یَقُولُونَ إِذاً لاَّبْتَغَوْاْ إِلَی ذِی الْعَرْشِ سَبِیلاً» اسراء/42
جواب: دلیل تمانع آن است که اگر واجب الوجود متعدد باشد، قدرت هر یک محدود میشود، چون اگر یکی تواناتر باشد، واجب اوست و دیگری ممکن و اگر هر دو برابر باشند، یکی از آن دو میتواند دیگری را از فعل خود باز دارد، پس قدرت او مشروط به عدم ممانعت دیگری و رضایت او است و این منافی با واجب الوجود بودن است. و اگر کسی گوید: شاید هر دو واجب با هم موافقت کنند و تمانع لازم نیاید، گوییم: پس قدرت هر یک بسته به موافقت دیگری است و اگر موافقت نباشد، قدرت نداند. پس هیچکدام واجبالوجود نیستند.(1)
«تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالأَرْضُ وَمَن فِیهِنَّ» اسراء/44
جواب: در آسمانها موجودات عاقلی زندگی میکنند که تسبیح الهی بجای میآورند و اینان ممکن است که فرشته یا انسان یا هم فرشته و انسان باشند. چنانکه درسورة شوری میفرماید: و من آیاته خلق السموات والارض و ما بث فیها من دابة که دلالت میکند در کرات آسمانی جنبندگانی زندگی میکنند.(2)
«وَلَـکِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ» اسراء/44
جواب: صحیح ترین جواب آن است که انس بن مالک گفت: سنگریزه در دست رسول صلی الله علیه و آله و سلم تسبیح میگفت، تا در دست او بود میشنیدیم و در دست
دیگری نمیشنیدیم، یعنی هر یک گفتاری دارند که به گوش دیگر باید شنید.(1)
«وَمَا نُرْسِلُ بِالآیَاتِ إِلاَّ تَخْوِیفاً» اسراء/59
جواب: آیاتی بودند که برای ترسانیدن مردم نازل میشدند، مانند آنچه که موجب نماز آیات است و غرض از نزول این عذابها اثبات نبوت نبود، چرا که کافران برای درمانده ساختن پیامبران طلب این آیات را مینمودند و گرچه پس از نزول دلالت بر نبوت داشت، ولی برای درخواست کنندگان آنها پس از نزول بیفایده بود، چرا که هلاک میگشتند.(2)
«رَّبُّکُمُ الَّذِی یُزْجِی لَکُمُ الْفُلْکَ فِی الْبَحْرِ» اسراء/66
جواب: یک جو سنگ و آهن که در دریا میافکنند، فرو میرود و هزار تن که در کشتی میگذارند غرق نمیشود. طبیعت مسخر امر پروردگار است و به افعال طبیعی هم میتوان استدلال بر قدرت خدا کرد، مانند آمدن شب و روز و طلوع و غروب ماه و خورشید و ستارگان و راندن ابر به سبب باد و اگر راندن کشتی در دریا هم علت طبیعی دارد، باز دلیل قدرت اوست که آب و باد را بدین صفت آفریده است.(3)
«وَلَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً» اسراء/74
جواب: این آیه دلالت ندارد که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم میل به موافقت با آنان کرد و
خداوند او را باز گردانید، بلکه دلالت بر آن دارد که او را نگاه داشت تا متابعت نکند و البته عصمت انبیاء علیه السلام به لطف الهی است و اگر پیغمبر نبودند و این لطف الهی دربارة آنان نبود، مانند دیگر مردمان میل به باطل میکردند، چون آنان در عصمت مستقل و بینیاز از خداوند نیستند، مانند آنکه گوییم: اگر خداوند به خورشید نور نداده بود، تاریک بود، معنی آن نیست که یک زمانی خورشید تاریک بوده است.(1)
«أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَی غَسَقِ اللَّیْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ» اسراء/78
جواب: حضرت صادق علیه السلام میفرماید: خداوند چهار نماز را واجب فرموده که اوّل وقت آنها زوال خورشید و پایان وقت آنها نیمه شب است. وقت دو نماز از هنگام زوال خورشید تا غروب خورشید که نماز ظهر قبل از عصر است و دو نماز دیگر وقت آنها از غروب خورشید تا نیمه شب است ولی مغرب قبل از عشاء است. وقت مختص آنها هم به ضمیمه حکم عقل معلوم میگردد. چون حضرت فرمود: ظهر باید پیش از عصر خوانده شود و به حکم عقل الزام به یک فعل با تجویز فعل مباین آن جایز نیست. پس لزوم ظهر در اوّل وقت با جواز نماز عصر منافی و اوّل وقت مختص به ظهر میباشد.(2)
«وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی» اسراء/85
جواب: همین که فرمود: روح از امر خداوند میباشد، خود یک جواب است.(3)
و علّت ندارد که بگوییم خداوند از جواب آنها خودداری کرده است، چون عامه مردم روح را یکی از عوارض و خواص و آثار ماده میدانند، مانند قوة الکتریک که از ترکیب مواد شیمیایی حاصل میشود. جهان عرب و
یهود و سایر ملل از قدیم چنین میپنداشتند و اکنون هم عوام مردم بیش از این نمیدانند. خداوند تعالی فرمود: روح به فرمان خداست، نه از آثار خواص اجسام و مواد و همین که خدای تعالی فرمود، برای آنان کافی است و برای خردمندان و هوشیاران بشر کلید فهم اسرار دیگر است.(1)
سؤال از روح و حقیقت آن از دیر زمان در میان ملل جهان متداول بود، بویژه یهود و خصوصاً آن جماعت از یهودان که با فلاسفه یونان آمیخته و از عقاید آنها و اختلافشان دربارة روح اطلاع یافته بودند. و تعجب بشر دربارة روح از آن است که میبینند قدرتی است برخلاف طبیعت و گویی بر ضد وی در نبرد است و گوشت و پوست و استخوان را چون به خود رها کنند، زود پوسیده و متعفن و پراکنده میگردد و از جای نمیجنبد و روح او را سالها از فرسودگی و تعفن نگاه میدارد و به حرکت و سخن میآورد و تعقل و ادراک میکند و اینها هیچ یک کار جسم نیست. جسم سنگین است و به سوی پایین میل دارد و روح برمیجهد و جسم را میجهاند و زنده بودن، غلبة روح است بر جسم و مردن، فیروز آمدن جسم بر روح. پس خود روح از چه مبدأ و منشأ است؟ خداوند جواب داد: مبدأ آن از فرمان پروردگار است و مانند نور خورشید بر ابدان جسمانی تابیده و اگر فرمان الهی نبود و از ورای عالم طبیعت دستوری نرسیده و فروغی نتافته، همه چیز جماد بود و صامت.(2)
«وَمَا أُوتِیتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِیلاً» اسراء/85
جواب: خداوند نفرمود: شما هیچ ندانسته اید یا آنچه دانسته اید باطل است، بلکه فرمود: علم شما اندک است پس هر چه عقلا و متفکران جهان دریافته باشند
و حق باشد باز اندک است. مثلاً ابوعلی در شفا ثابت کرده روح انسان مجّرد و باقی است و با عالم عقول ارتباط دارد. مثل آنکه بدانیم تن او جسم آلی است و فانی میشود و اگر وسایل تحقیق حالات روح به اندازة وسایل تحقیق جسم در دست بود، همان طور که هزاران اسرار او تشریح و وظایف الاعضاء و امراض و شفا و غیر آن در جسم یافته ایم، در روح مییافتیم. یا میگوییم: علم ما به بدن نظیر علم ماست به کرة زمین و علم به ما روح مانند علم اجمالی ماست به کرة مریخ که از کوهها و دریاها و ممالک و مخلوقات آن هیچ نمیدانیم.(1)
پس آنچه افلاطون و ارسطو و سایر حکما دربارة روح گفتند، صحیح اما بسیار مجمل است و بیش از این نیست که روح موجودی است مجرد و مستقل از بدن و باقی پس از فنای بدن، مانند کسی که بداند در مغرب مملکتی است، امّا تفصیل شهرها و مردم آن را نداند.(2)
«وَقَالُواْ لَن نُّؤْمِنَ لَکَ حَتَّی تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الأَرْضِ یَنبُوعاً… هَلْ کُنتُ إَلاَّ بَشَراً رَّسُولاً» اسراء/90. 93
جواب: در قرآن آیات فراوانی است که معجزه از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صادر شده است، ولی این پیشنهادات، جاهلانه بود، مثل آنکه کسی به پزشک بگوید: اگر تو ماهر هستی مرگ را از خود دور کن و یا به مؤمنی فقیر بگوید: اگر تو محبوب خداوند هستی، خود را از جملة ثروتمندان قرار بده.(3)
اینگونه سخنان هزل آمیز از جاهلان بسیار شنیده میشود و علت آن است که جاهلان حدّ امور را درست نمیدانند.
گویند: اگر طبیبان راست میگویند، کاری کنند که هرگز نمیرند یا مریض
نشوند و اگر منجمان راست گویند، معلوم کنند که گنجها کجاست و بیرون آورند و اگر خداوند قدرت دارد، کوههای مکّه را بردارد و به جای آن آب جاری سازد. و اگر تربت و دعا شفای بیمار است، همه اطبّا و داروخانهها را ببندند و به تربت و دعا اکتفا کنند و اگر خدا دعاها را مستجاب میکند، وسایل و اسباب زراعت و صنعت و معیشت را براندازند. و حق آن است که برای اثبات این امور یک مورد کافی است و یک معجزه که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اظهار نماید نبوت او ثابت است.(1)
«وَلاَ تَجْهَرْ بِصَلاَتِکَ وَلاَ تُخَافِتْ بِهَا وَابْتَغِ بَیْنَ ذَلِکَ سَبِیلاً» اسراء/110
جواب: جهر و اخفات نسبی هستند، پس هر صدایی نسبت به آهستهتر از خود جهر و نسبت به بلندتر از خود اخفات است و بالاترین مراتب اخفات آن است که خودش آن را نشنود و بالاترین مراتب جهر آن است که انسان بتواند از خود آن صدا را تولید کند و فریاد بکشد و بین این دو مراتب فراوان است و اینکه گفتهاند: نماز ظهر اگر به صورت جهر باشد باطل است، اگر به این معنی باشد که انسان جوهرة صدا را اندکی بلند کند که اگر کسی خیلی به او نزدیک باشد بشنود، خیلی بعید است، بلکه جهر آن است که انسان صدای خود را به اندازهای بلند کند که اهل منزل و اهل مسجد و امثال این، آن صدا را بشنوند.(2)البته جهر و اخفات در قرآن، غیر از جهر و اخفات در معیارهای فقهی فقهاست.(3)
«وَتَرَی الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَت تَّزَاوَرُ عَن کَهْفِهِمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَإِذَا غَرَبَت تَّقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ» کهف/17
جواب: از آیه استفاده میشود که حفظ ایشان علاوهبر اعجاز، علت طبیعی هم داشت و خداوند آنها را از مغیرات و مفسدات طبیعی حفظ میکرد و اگر کسی گوید: بنای کار ایشان بر اعجاز و خرق عادت و قهر طبیعت بود از جانب پروردگار، زیرا بدن را هر چه از آفتاب و مغیرات طبیعت حفظ کنند و بدن آنها را از یک پهلو به پهلوی دیگر بگردانند 150 سال یا 309 سال زنده نمیمانند و اگر بنابر اعجاز باشد، گردانیدن آفتاب از آنها و راندن نسیم و از این پهلو به آن پهلو کردن لازم نیست، خداوند قادر است آنان را در عین آفتاب به یک پهلو خوابیده زنده نگه دارد.
در جواب گوییم: گاهی اعجاز و اظهار قدرت پروردگار همراه به اسباب طبیعی نادر الوقوعی است که فکر غالب بشر به آن نرسیده و از آن خبر ندارد، مانند آمدن باران از ابر که علت طبیعی است به دعای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امام علیه السلام در استسقای باران با آن که خدا قادر است بیابر، باران را از هوا ایجاد کند و تصرف نفوس اولیا در جمع شدن ابر از اسباب پنهانی است که غالب مردم از آن خبر ندارند و این معانی را ابوعلی ابنسینا در اشارات به تفصیل ذکر کرده است. در این جا هم زنده نگاه داشتن اصحاب کهف در مدتی که مقدار آن برای ما معلوم نیست، گرچه به قدرت الهی و اعجاز بود، امّا بیدخالت اسباب طبیعی نبوده، نظیر آمدن باران از ابر به دعای
امام علیه السلام. البته بقای حیات اگر حاجت به غذا نداشته باشد، خود حافظ بدن است، تا حیات هست بدن نمیگندد، هر چند که هزار سال بگذرد و استغنای از غذا، خصوصاً در خواب از محالات نیست تا کسی گوید: ارادة خدا به محال تعلق نمیگیرد.(1)
جواب: شهر افسوس که از شهرهای آسیای صغیر بود که فعلاً دهی به نام سلجوک در ترکیه است. و در کتب نصاری آمده است که در قدیم این شهر مجمع صرافان بود و ثروت بینهایت در آن گرد آمده، چنانکه از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که اصحاب کهف صیرفی بودند.(2)
« سَیَقُولُونَ ثَلَاثَةٌ رَّابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَیَقُولُونَ خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْمًا بِالْغَیْبِ وَیَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَثَامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ» کهف/22
جواب: از این که رجما بالغیب را پس از دو قول فرمود، معلوم میگردد که قول سوم صحیح است، چنانکه مسیحیان در عهد ما از آنها به هفت خوابندة شهر افسوس تعبیر میکنند، با این حال چون اختلاف در عدد آنها سودی نداشت، خداوند پیامبرش را از بحث در آن نهی کرد تا برای مردم دستوری باشد تا در اموری که فایدة دینی و دنیوی ندارد، در آن جدال نکنند و تحقیق حق را در آن از وظایف لازم خویش نشمارند، مانند اینکه سگ اصحاب کهف چه رنگی بود و کشتی نوح علیه السلام از چه چوبی ساخته شد.(3)
«أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیَاء» کهف/50
جواب: شاید مانند ملائکه، زاد و ولد داشته باشد، چراکه خداوند از آب وضوی مردم و یا از کلام نیکوی آنها فرشته میآفریند و در حدیث معراج آمده است که فرشتهای در آب میرود به فشاندن بال و قطرات آب که از بال او میجهد، خداوند فرشتگانی بیافریند و اینها ذریه او باشند، در شیاطین هم نظیر این تصور میشود که از اعمال زشت مردمان پدید آید. پس در این امور که مانند عبادات و معاملات احتیاج به دانستن آن نیست، توقف باید کرد و هر چه به ذهن میآید، حجّت نباید گرفت و صحیح نباید دانست.(1)
«لَا أَبْرَحُ حَتَّی أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ» کهف/60
جواب: تنگهای بوده است در حوالی شام و فلسطین میان دریای قلزم و بعضی از خلیجهای آن یا نزدیک دریای روم یا بحرالمیت و یا خلیجی از فروع آن متصل به آن. والله العالم.(2)
برخی گفتهاند: مجمع البحرین در طنجه و افریقیه، یعنی تنگه جبل الطارق میان دریای روم و اقیانوس اطلس است، ولی این صحیح نیست، چون راه از فلسطین تا طنجه بسیار دور است و در یک روز و دو روز پیموده نمیشود، بلکه سالی باید بگذرد تا کسی از شام بدان جا رسد.(3)
«فَإِنِّی نَسِیتُ الْحُوتَ وَمَا أَنسَانِیهُ إِلَّا الشَّیْطَانُ أَنْ أَذْکُرَهُ» کهف/63
جواب: نسیان و فراموشی در اینجا مخلّ به آن عصمتی که در انبیاء علیه السلام باید باشد نیست و فراموشانیدن شیطان از باب اغواء و اضلال و یا فرمان به معصیت نیست، چون شیطان بر بندگان مخلص الهی سلطه ندارد.(1)
«فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا» کهف/65
جواب: خضر بود که مروج طریقه باطنی و حقیقی بود و موسی علیه السلام مؤسس شریعت و برخی گفتهاند: گاهی طریقت با شریعت مخالف است، ولی این سخن درست نیست، چرا که امر خداوند واحد است خواه به افعال تعلق گیرد و خواه به تزکیه قلب و توجه الی الله، و هرگز متفاوت نخواهد شد، ولی بر صاحب شریعتی چون موسی علیه السلام واجب است که در هر حکمی در همة جوانب آن بنگرد و فقط به یک جنبه توجه نکند و این یک اصل عظیمی است که خدا اراده کرد به موسی علیه السلام و علما بفهماند تا دیگران به او اقتدا کنند و امثال آن فراوان است مثل: خودداری اصحاب حضرت علی علیه السلام از جنگ پس از بالا رفتن قرآنها بر فراز نیزهها به خاطر احترام قرآن، پس آنان از یک جنبه به قرآن نگاه کردند و مصلحت امام و امّت را نادیده گرفتند.(2)
جواب: حجّت باید اعلم به احکام مردم باشد، نه اعلم در همة امور و
روشن است که بزرگترین افراد بشر در تشریع قوانین و احکام و وحی الهی موسی علیه السلام بوده و شریعت او تا کنون در دست مردم است، ولی خضر اعلم از او در مسائلی بوده که رساندن آن به مردم مثل کشتن بچه برای حفظ پدر و مادرش از کفر لازم نبوده است.(1)
«قَالَ لَا تُؤَاخِذْنِی بِمَا نَسِیتُ» کهف/73
جواب: برخی گفتهاند: آن فراموشی بر انبیاء علیه السلام جایز نیست که تعلق به امور شریعت داشته باشد و یا در امری که مقتضی تنفر مردمان از او باشد، ولی در غیر آن جایز است، مثل نسیان در خوردنی و نوشیدنی البته به صورت غیر مستمر، ولی این مطلب صحیح نیست، زیرا که عمل انبیاء در هر باب هر چند یک بار اتفاق بیفتد حجت است و پیوسته علمای اسلام در جواز عمل مشکوک به یک بار که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صادر شده احتجاج کردند. پس همة اعمال آنها متعلق به شریعت است و در آن سهو و نسیان جایز نیست و نسیان در اینجا به معنای ترک عهد است و موسی علیه السلام بر اساس وظیفه شرعی، عمداً نهی از منکر کرد و فراموشی به معنای تَرْک در زبان فارسی هم متداول است، چنانکه گویند: کینههای گذشته را فراموش کن و نظیر آن این است که سعدی گوید:
خطا کردی به قول دشمنان گوش که عهد دوستان کردی فراموش(2)
«سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مَا لَمْ تَسْتَطِع عَّلَیْهِ صَبْرًا» کهف/78
جواب: موسی علیه السلام بزرگترین معلّم شریعت و بانی فقه بود و اساس شرع
بر حفظ مال و جان و احترام عمل است و خضر در هر سه باب خلاف اساس شریعت کرد، اولاً مال جمعی از مساکین را (نه اغنیا) بدون مصلحتی ظاهر، بلکه با احتمال غرق گروهی بیگناه، معیوب ساخت. ثانیاً طفلی بیگناه را کشت. ثالثاً عمل زشت اهالی قریه را پاداش نیک داد و برای عمل خود با استحقاق، اجرت نخواست. پس حرمت مال و جان و عمل را مراعات نکرد، برای آگاه کردن موسی علیه السلام به آنکه علم دیگری است جز علم رسوم و نیز گاه باشد که هنگام ضرر و تقیه و حرج و مصالح اهم، بسیاری از احکام ظاهری شرع را ترک باید کرد، نه مانند خوارج که برای احترام قرآن دست از یاری علی علیه السلام برداشتند در جنگ صفین و در لشکر او تفرقه انداختند، و نه مثل عبدالله بن عمروعاص که از جنگ با لشکر امیرالمؤمنین علی علیه السلام اجتناب میکرد. پدرش گفت: آیه قرآن اطاعت مرا بر تو واجب کرده است و من تو را امر میکنم به مخاصمت علی. او برای اطاعت امر پدر با علی علیه السلام جنگ کرد.(1)
حضرت موسی علیه السلام صاحب شریعت و فقه بود و خداوند او را بدین واقعه از مرتبة فقه و شریعت آگاه ساخت تا تنبیهی باشد برای پیروان او که به فقه ننازند و خضر را در علم بالاتر از او گردانید. ولی از فقه غیر از ابواب عبادت و نکاح را باقی نگذاشت تا بدانند که از فقه نیز علمی بالاتر وجود دارد، چون فقه برای نظم ظاهر زندگی دنیوی است و چون بشر از غیب خبر ندارد، خداوند برای آنان شریعت فرستاد و حکم شریعت بر ظاهر نهاد نه بر واقع، پس آنکه از واقع آگاه است مقامش برتر است از آنکه تنها ظاهر را داند، الاّ آنکه مردم طاقت تحمل حکم وی را ندارند. و اگر کسی اتفاقاً بر حقیقت آگاه گردد و حکم ظاهر فقه برخلاف آن باشد متابعت واقع کند. و معاملهای که به عقد ظاهر، موافق حکم شرع صحیح واقع شود و تو بدانی که صاحب آن راضی نیست بر تو حرام است و آنکه بر تو اعتماد کند در
1) منهج الصادقین، ج5، ص372.
گزیدن بهترین متاع و ارزان ترین قیمت و تو رعایت صلاح او نکنی بهای آن که میشناسی بر تو مباح نیست که غَبنُ المُستَرسِلِ سُحتٌ. و زنی که به لفظ بگوید: به نکاح دائم تو در آمدم و تو بدانی که به دوام نکاح راضی نیست بر تو حرام است و چون بدهکار باشی به کسی که او اصل یا مقدار آن را نداند و تو بدانی و نگویی و به اندک مالی صلح کنی باز بر تو حرام است و غیرذلک. صحت ظاهری برای جاهل به واقع است.(1)
«وَیَسْأَلُونَکَ عَن ذِی الْقَرْنَیْنِ» کهف/83
جواب: علما گویند: اسکندر بن فیلفوس (فیلیپ) پادشاه یونان بود و گروهی میگویند: او از پادشاهان یمن بود، چون نام آنان پیوسته به کلمة ذو آغاز میشود مانند: ذوالکلاء و ذویزن و ذونواس و از این جهت آنها را اذواء گویند. امّا این سخن صحیح نیست، زیرا که ذوالقرنین را یهود میشناختند و به تعلیم آنها، عرب مکه از پیغمبر راجع به وی سؤال کردند. امّا پادشاهی را که در یمن بر جهان مستولی گردیده باشد یهود و اهل کتاب نمیشناختند.(2)
ذوالقرنین لقب اسکندر مقدونی است و مشهور نزد مفسران همین است. یکی از ادّله قول مشهور، سؤال یهود است، چون اسکندر نزد آنان معروف بود و در کتب تاریخ خود اخبار وی را نوشته بودند، چون او به بیتالمقدس آمده عالم بزرگ یهود را با حرمت و تعظیم پذیرفت و دین آنها را آزاد گذارد و اجازه داد در شهرهای خود به همان احکام و شریعت تورات عمل کنند و قوانین دولتی یونانیان برای آنها لازم نباشد. از این جهت اسکندر را بزرگ میداشتند. اگر چه پس از وی جانشینان او با یهود بد رفتاری کردند.
و دلیل دیگر بر قول مشهور آنکه خداوند اخبار انبیاء یا کسانی را که مانند انبیاء در نشر خیر و آداب و اخلاق تأثیر بسیار داشتند نقل میکند، و از انبیاء گذشته هیچ یک از پادشاهان جهان آن اندازه مؤثّر نبود و در تأدیب و تهذیب و تعلیم علوم آن کوشش نکرد که اسکندر کرد.(1)
بدین جهت او را ذی القرنین میگفتند که به طرف مشرق و مغرب طواف کرد، چون قرن به معنای طرف است، یعنی هر دو طرف آفتاب را فرو گرفت و یا در زمان او دو قرن از مردمان گذشتند و یا تاج او دو شاخ داشته است که گاهی عکس او را با تاج و دو شاخ مینگارند.(2)
«إِنَّا مَکَّنَّا لَهُ فِی الْأَرْضِ» کهف/84
جواب: امّت یونان در علم و حکمت و تمدن آن روز به غایت ترقی رسیده و از قواعد آبادی و عدالت و سیاست که سبب فیروزی است، بهرهمند بودند و غرض پروردگار همین اسباب است، حتّی غلبه اسکندر بر جهان همراه استعمار نبود، چون مانند مسلمانان با همة رعایا به تساوی حقوق عمل میکرد و یونانیان بر خلاف رومیان علم و صنعت و حکمت خود را در هر کشور بردند و به مردم آموختند و مصر و شام و عراق و آسیای صغیر را بیدار کردند و با خویش شریک گردانیدند.
و در تواریخ فرنگ نوشتهاند:
اسکندر هفتاد شهر بنا نهاد که در آن علوم و تمدن یونان تعلیم داده میشد و سی هزار جوان فارسی را تربیت کرد و به مناصب لشکری و کشوری گماشت.
نفوذ اسکندر در جهان نظیر انبیاء است، زیرا که تا هزار سال، پس از
وی آثار او پدیدار بود، با آنکه جانشینان او قدرت سیاسی نداشتند و زبان یونانی در آن مدت چنان رواج داشت که حتی حواریون عیسی با این که زبان خودشان عبری بود، انجیل را به زبان یونانی نوشتند و پیش از مسیح علیه السلام تورات را هم به یونانی ترجمه کردند.(1)
«حَتَّی إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَةٍ» کهف/86
جواب: خورشید از پشت چشمه فرو میشد نه آن که حقیقتاً در گل و لای فرو رود و خداوند فرمود: ذوالقرنین آن را چنان یافت. مانند کسی که کنارة دریا ایستاده باشد، چنان یابد که خورشید در آب فرو میشود با آنکه حقیقتاً در آب نمیرود.(2)
«قُلْنَا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ…» کهف/86
جواب: این گفتگو و خطاب دلیل پیغمبری ذوالقرنین نیست، چون خداوند در قرآن مجید بسیاری از جمادات را مانند آسمان و زمین و کوه و زنبورعسل و آتش و غیر اینها مخاطب خویش قرار داده است و مراد تسخیر تکوینی و الهام به اسکندر است که به فتح بلاد عالم برود و خداوند در آن مصلحتی میدید که علوم و آداب یونانیان را به همة عالم منتشر سازد.(3)
«قَالَ أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ» کهف/87
جواب: اینکه میگوید: هر کس که از شرک برنگردد او را خواهیم کشت،
دلالت میکند که مؤمن به خدا و قیامت بوده است، وی شاگرد ارسطو بوده و از او اعتقاد به توحید و تجرد نفس و بقای آن پس از مرگ را فرا گرفته و مانند استادش به آن اعتقاد داشته است. ظهور اسکندر بر اقلیمهای زمین موجب انتشار علوم یونانی بین امتها و ترویج فرهنگ و بنای مدارس پزشکی و نجوم و فلسفه بوده و زبان انها حدود 1000 سال در زمین همانند زبان عربی در جهان اسلام گرددید و معارف آنها در مصر جمع و کتابخانه بزرگ اسکندریه احداث شد. و خلاصه هیچ کس پس از انبیاء مانند اسکندر مبعوث نشد که در ترویج علوم و تهذیب نفوس و تربیت عقول کوشیده باشد و شاید از میان همة پادشاهان به همین جهت نام او ذکر شده است.(1)
«ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا حَتَّی إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ…» کهف/89. 90
جواب: اسکندر پس از ایمنی از جناح غرب، آهنگ مشرق کرد و گویند با سی هزار پیاده و 4500 سواره عازم ایران گردید و از یوسف مورخ مشهور یهودی نقل میکنند که اسکندر به بیت المقدس رفت و عالم بزرگ یهود را پذیرفت و با احترام از تورات پرسید و دولت و دین آنها را آزاد گذاشت. آنگاه به مصر رفت و مصریان مقدم او را گرامی داشتند و از آنجا به شام بازگشت و راه عراق پیش گرفت و تا فارس و همدان بتاخت و دارا به سوی شرق میگریخت تا در نواحی ترکستان و سرزمین باختر بدست فرماندار آنجا (ساتراب) کشته شد و اسکندر از خیانت وی به دارا برآشفت و بدان سوی تاخت و والی را کشت و آن منطقه را به خاندان دارا سپرد و دختر او را برای خود عقد کرد و تا سند و سمرقند پیش رفت.(2)
البته از تعبیر مطلع الشمس نمیتوان دریافت که ذوالقرنین به آخرین
سرزمین در مشرق رسیده باشد، بلکه مطلع الشمس در مقایسه با یونان شامل بلاد عجم و ترک و هند میشود و همین طور مغرب الشمس لازم نیست که در ساحل دریای اتلانتیک و جزائر خالدات باشد، بلکه غرب نسبت به یونان است. این آیه دلالت میکند که غربیها در پذیرش آداب و رسوم از شرق دور بهتر بودند، چرا که شرق دور متوغّل در وحشی گری بوده و حتی روش خانه سازی را بلد نبودند و لذا خداوند فقط اهل مغرب را در جهت تأدیب نام برده است.(1)
«حَتَّی إِذَا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ» کهف/93
جواب: از اینکه میفرماید: حتی اذا ساوی بین الصدفین یعنی بین دو سمت کوه را تسویه نمود، معلوم میشود که سد طولانی نبوده، بلکه در یک درّه و بین دو کوه قرار داشته که راه مهاجمان را مسدود کرده است و بسیاری از پادشاهان این کارها را انجام میدادهاند و منظور دیوار چین نبوده است، برخی گفتهاند: نزدیک باب الابواب بوده است.
امّا مورخان فرنگ از سد اسکندر چیزی ننوشتند، چرا که وقایع بسیاری است که امتی بدان عنایت دارند و امت دیگر ندارند، مثل آنکه رفتن او به بیت المقدس را فقط یوسف، مورخ یهودی نوشته است و آن را مورخان یونان حادثه مهمی نشمردند. شاید سد ساختن وی همچنین باشد. اما نوشتهاند: اسکندر بر ساحل شط سیحون بناهای بسیار ساخت، چون سیحون سرحد میان قبایل متوحش و متمدن بود و هر بنایی را نامی نهاد از مشاهیر سلاطین مانند سمیرامیس پادشاه بابل و کورش پادشاه فارس و سد نیز در هر محل باشد برای حفظ جماعتی از مردم متمدن از هجوم قبایل وحشی ساخته شد و نظیر این سد در دربند قفقاز بود که جمعی نسبت به انوشیروان میدادند.(2)
«إِنَّ یَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ» کهف/94
جواب: گروهی از علمای جغرافیای قدیم، بلاد یأجوج و مأجوج را مغولستان چین میدانستند و در تورات (باب دهم سفر اوّل) مأجوج را از فرزندان یافث بن نوح شمرده و مسیحیان بر وفق مکاشفات یوحنا معتقدند که یأجوج و مأجوج در آخرالزمان برای محاربه با نیکان و پاکان گرد آیند. و از کتاب حزقیل باب 38 و 39 معلوم میگردد که فساد و فتنه بسیار میکردند و حضرت حزقیل علیه السلام بر آنها نبوت کرده و مورخان مسیحی میگویند: این طایفه سیتها هستند که در نواحی شمال در آن سوی آسیای صغیر و یونان میزیستند.
و بعضی گویند: سقلابیان هم از آنانند که امروز اسلاو نامیده میشوند و در قرن هفتم پیش از میلاد بر جنوب تاختند و آشور و لیدی را گرفتند و بسیار فساد کردند و تا مصر رفتند و کسی نتوانست آنها را از پیشروی باز دارد و قومی وحشی بودند، از گوشت و شیر اسب تغذیه میکردند و خدای جنگ را در صورت حربه میپرستیدند و اگر یکی از رؤسای آنها میمرد، زن و بستگان او را با او میکشتند و دفن میکردند.
و بعضی میگویند: ناحیة میان دریای خزر و دریای سیاه مسکن این قوم بود و برخی مانند امام رازی معتقدند که یأجوج و مأجوج از نژاد زرد بودند از جنس مغولان.
باری، اصل وجود آنان در تاریخ معلوم است، هر چند ندانیم با کدام یک از طوائف معروف زمان ما منطبق میشوند. ولی ظاهراً قول کسانی که یأجوج و مأجوج را همان سیتها و بازماندگان آنها میدانند به نظر صحیحتر میرسد و پس از آن قول آنها که ایشان را از نژاد مغول دانند هم به نظر بعید نمیرسد،
گرچه از جانب آسیای صغیر و قفقاز به جنوب تاخته باشند.(1)
جواب: هیچ لازم نیست از قول عموم مفسران تخطی کنیم و ذوالقرنین را مرد دیگری غیر از اسکندر بدانیم، چون یهودیان، اسکندر را به عنوان ذوالقرنین و خداپرست میشناختند و همان را از پیغمبر ما پرسیدند و دو شاخ او، دو برآمدگی بود بر دو طرف کلاه وی که پهلوانان قدیم بر آن میزدند.(2)
«فَإِذَا جَاء وَعْدُ رَبِّی جَعَلَهُ دَکَّاء وَکَانَ وَعْدُ رَبِّی حَقًّا» کهف/98
جواب: این خبر غیبی نیست، چون اسکندر میدانست بنا را هر چند استوار کنند، ویرانی بدان راه خواهد یافت و خداوند همه چیز را در معرض فساد قرار داده است. چون بنا را در نهایت استحکام ساخت، مانند دیگران نگفت این بنا هرگز گزند نمیبیند. اسکندر گرچه پیغمبر نبود، اما پس از انبیاء هیچ کس به اندازة او برای تمدن بشر سودمند نیامد، زیرا که علوم یونان از طبّ و ریاضی و خواص ادویه و حکمت و سایر مظاهر تمدن را در جهان پراکنده ساخت، و هزاران سال پس از وی زبان علمی رایج در جهان زبان یونانی بود و نیز جبروت پادشاهان خودکام مشرق را درهم شکست و حکومتهای کوچک با قدرت محدود به رسم یونانیان در مشرق بنهاد و خود اسکندر در علم بسیار قوی بود، چنانکه تا 16 سالگی همة علوم زمان خود را فرا گرفت حتی در طبّ استاد شد و همة کتب ارسطو را نزد او خواند و خدا را میشناخت و به تجرد روح و عالم آخرت معتقد بود و از این جهت خداوند میان همة پادشاهان نام وی را به تکریم برد و قصة او را در قرآن آورد.(3)
«کهیعص» مریم/1
جواب: در تفسیر این حروف روایتی از سعد بن عبدالله از امام حسن عسکری علیه السلام وارد شده است که در مجلس او حضرت حجّت (عج) فرمود: کاف اشاره به کربلا و هاء به هلاکت و یاء اشاره به یزید و عین اشاره به عطش و صاد اشاره به صبر است، ولی در تفاسیر معروف ما این تفسیر را نیاورده و از اقوال محتمله نشمردهاند، چون حکایت ملاقات سعد بن عبدالله با امام حسن عسکری علیه السلام مشکوک است و زمان وی چنین اقتضا ندارد و شیخ نجاشی که از بزرگترین علمای رجال است میگوید: بعضی علمای ما ملاقات سعد را با امام علیه السلام انکار دارند و گویند: روایت مجعول است بروی.(1)
«یَرِثُنِی وَیَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ» مریم/6
جواب: بله، پیامبران نیز مال به ارث میگذارند و اینکه روایت شده که ان الانبیاء لایورثون درهما ولادینارا و ان میراثهم العلم. منظور آن است که علم مهمتر از میراثهای آنهاست و غالباً مالی را جمع نمیکردند، بلکه در حیات خویش غالب اموال خود را صدقه میدادند و اینکه از زبان حضرت
1) منهج الصادقین، ج5، ص401.
رسول صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده که فرمود: ان ما ترکناه صدقه. ظاهراً اجتهاد ناقل روایت بوده و براساس فهم خود، فرمایش حضرت را نقل به معنی کرده است.(1)
«فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِیّاً» مریم/7
جواب: تمثیل دلالت میکند که روح در اصل خلقت به صورت بشر نبوده، بلکه برای مریم متمثل شده است. و علما گویند: هر چیز در هر عالم صورتی دارد مغایر و مناسب او چنانکه ثروت دنیا در نشئه خواب به صورت عذره و علم به صورت شیر در آید.(2)
«واذ قال ابراهیم لابیه آزر» مریم/42
جواب: در مجمع البیان میفرماید: اجماع علمای امامیه بر آن است که پدران حضرت خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله و سلم همه موحّد بودند و از سخن او که آزر را پدر مادر ابراهیم علیه السلام دانسته، معلوم میگردد که پدران مادر واجب نیست همة مؤمن باشند. خلاصه آنکه دلیل نقلی و اجماع شیعیان است که باید اباء گرامی رسول صلی الله علیه و آله و سلم همه مسلمان باشند.(3)
«وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِسْمَاعِیلَ إِنَّهُ کَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ» مریم/54
جواب: در تاریخ بنی اسرائیل نام اسماعیل مکرر برای مردان مختلف آمده و یکی از مشاهیر آنها اسماعیل بن نثینا است که در بیت المقدس
در زمان بخت نصر میزیست و بر حاکم آنجا که بخت نصر وی را معیّن کرده بود برآشفت و با جمعی از مؤمنان حاکم را بکشت و از ترس انتقام بخت نصر به مصر گریخت.
به نظر ما چون اسماعیل علیه السلام فرزند ابراهیم خلیل علیه السلام در نزد مردم عربستان مشهور بود و ذهن آنان به غیر او نمیرفت، قاعدة بلاغت مقتضی است که اگر خداوند غیر مشهور را اراده کرده بود قرینه میآورد، چنانکه اگر کسی در زمان ما بگوید: خواجه نصیرالدین و منظور او کس دیگری غیر از حکیم طوسی معروف باشد، باید به آن تصریح کند.(1)
«وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِدْرِیسَ… وَرَفَعْنَاهُ مَکَاناً عَلِیّاً» مریم/56. 57
جواب: ادریس از پیامبرانی است که نام وی فقط در قرآن آمده و اهل کتاب از آن مانند شعیب و هود و صالح خبر ندارند و برخی گویند: او اُخنوخ است که در تورات نام او آمده است، زیرا او هم ناپدید شد و ندانستند کجا رفت و برخی گویند: حکیم مصری بود به نام آغاثاذی مون و برخی گویند: هرمس الهرامسه، و اینها هیچ یک دلیل ندارد و برخی گویند: ادریس همان الیاس است، چون به گفتة تورات، عرابه آتشین از آسمان آمد و الیاس را برد و برخی از متکلّفان عصر ما میگویند: در کرات دیگر شاید صنعت و هنر به جایی رسیده بود که سیر فضایی میکردند و با مرکبی به زمین آمده او را بردند.(2)
و امّا مکان بلند حضرت ادریس را برخی به مکانت بلند یعنی شرف نبوت و درجه و قرب معنا کردهاند، ولی این معنی در تمام انبیاء علیه السلام هست و اختصاص به ادریس ندارد و گویا این تفسیر برای توجیه رفتن بدن
ادریس به آسمان جسمانی است، ولی آنان که به قدرت پروردگار معتقد هستند هیچ چیز نزد آنان مستبعد نیست و رفع بدن الیاس و ادریس علیه السلام را به آسمان جسمانی ممکن میشمارند.(1)
«سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدّاً» مریم/96
جواب: این سرّ طبیعی دارد که اکثر مردم ار روی غریزه طالب خیر هستند و بالفطره عمل زشت را ناخوش میدارند و چون در کسی صفات نیک را فراهم ببینند، اعمال او را میپسندند و او را دوست میدارند. از این جهت فاسق ترین مردم را در نزد صالحان، فروتن و شرمنده میبینی و اگر گویی: بسیاری از رؤسای ضلال را پیروان ایشان دوست دارند، گوییم: برای آنکه در آنها گمان خیر بردهاند و بدان نگریستند نه به ضلالت آنان. بسیار بینی که مردی بر ضد حاکم ستمگر برخاست یا ظالمی او را شکنجه کرد، و وقتی که مردم دانستند وی دوست ظالمان نیست، شهرت او شرق و غرب عالم را گرفت. ابوحنیفه و مالک را بنی عباس بسیار زدند و آزار کردند، یکی امام مغرب شد و دیگری امام مشرق.(2)
«مَا أَنزَلْنَا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَی» طه/1
جواب: برخی گفتهاند: ط در حساب جمل 9 و هـ به همان حساب 5 باشد. پس گویا فرموده است:ای ماه شب چهارده. اینگونه لطایف از اهل ذوق بعید نیست، امّا آن را از تفسیر نتوان شمرد و نظیر آنکه شبستری گفت:
ز احمد تا احد یک میم فرق است جهانی اندر این یک میم غرق است
نکتهای است ذوقی نه لغوی در فرق میان احمد و احد.(1)
«إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ إِنَّ السَّاعَةَ ءاَتِیَةٌ أَکَادُ أُخْفِیهَا» طه/14. 15
جواب: از این آیه معلوم میشود که در وحی حضرت موسی بن عمران علیه السلام ذکر قیامت و جزا آمده است. امّا در تورات کنونی یهودیان، موجود نیست و باید آن را مشمول ونسوا خطا مما ذکروا به دانست یعنی مقداری از آنچه که پند داده شدند فراموش کردند.(2)چرا که در تورات فعلی یهودیان نه ذکر قیامت است و نه یادی از بهشت و جهنم و به مقتضای آیات قرآن، ایمان به معاد در وحی موسی علیه السلام و جزء دین او بود. پس موسی علیه السلام بیان معاد کرد، اما به تدریج از دین آنان خارج و فراموش شد،
ولی چون فقه برای کاهنان سود دنیوی بسیار داشت و همه اقبال به دانستن آن میکردند و طالب فقه بیشتر بودند و همچنین ذکر قصص و تواریخ برای گرم کردن مجالس، مرغوب بود پس این دو باقی ماندند و تورات فعلی مجموعهای از فقه و تاریخ است که بنی اسرائیل خود فراهم کردند و نه موسی علیه السلام. و نوشتة اصلی آن حضرت در دست نیست. ولی ذکر معارف و معاد در قرآن و احادیث بسیار است، و تنها کمتر از یک دهم آیات قرآن در فقه میباشد. و لذا بیم آن نمیرود که با وجود قرآن اصول دین منسوخ و فراموش شود.(1)
«رَبُّنَا الَّذِی أَعْطَی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَی» طه/50
جواب: منظور از اعطای خلقت، اندازه و مراعات مصالح مخلوقات بود که آفرینندة جهان، حوایج هر چیز را میداند. مثلاً انسان را از اعضا و جوارح و رگ و عصب و پوست و گوشت و … به اندازة لازم آفرید که اگر گنجایش معده بیش از این بود که هست یا کمتر و طول رودهها و گشادی رگها غیر از این اندازه بود، و … همه برخلاف مصلحت و موجب امراض بسیار بود، و چون هر چیز خلقتش به اندازه است، میفهمیم که آفرینندة آن حکیم است.(2)
و منظور از هدایت، راهمایی هر موجود به مصالح آن است. مثلاً مرغ را هدایت کرد به تخم نهادن و آن را در زیر پر گرفتن تا جوجه درآید و محبّت جوجگان در دلش افکند تا آنها را بپروراند و غمخواری کند و از آفت محفوظ دارد و دیگر حیوانات همچنین و زنبورعسل را الهام داد به خانه ساختن و عسل نهادن. بالجمله، همة موجودات را به مصالح خود هدایت فرمود.(3)
«إِنْ هَذَانِ لَسَاحِرَانِ» طه/52
جواب: نحو اقتضا میکند که هذین باشد و چنین مسئلهای بر کسایی (امام و پیشوای علم نحو) و عاصم و دیگران مخفی نبوده است. این آیه واضح ترین برهان است که قاریان در قرائت جز بر نقل و سماع اعتماد نکردند و با اینکه این کلمه باید هذین باشد، ولی هذان خواندهاند. ابان گفت: این آیه را پیش عثمان خواندم. گفت: لحن و غلط است. گفتم: پس آن را تصحیح کنیم؟ گفت: رها کن که حلال و حرامی به آن تعلق ندارد.
علامه حلی این سخن را از مطاعن عثمان شمرده، چون دلالت میکند بر عدم تدبّر وی که اگر بگوید از آسمان غلط نازل شده خطا است و اگر بگوید: مردم به غلط میخوانند، تحریف است و برخلاف اجماع و تواتر. ولی عجب است از اهل سنت که نسبت تحریف قرآن به شیعه میدهند و شیعیان آن را از عثمان عجیب میشمارند و آنکه خردمند است میداند که وجود این کلمه در قرآن دلیل بزرگی است بر عدم تحریف، چون اگر بنای قراّء بر اعمال رأی و سلیقه و مراعات قواعد بوده حتما این کلمه را تغییر میدادند و هذین میکردند، ولی بنابر سماع بوده است.(1)
«قَالَ بَلْ أَلْقُوا» طه/66
جواب: این فرمان مشروط است، یعنی طنابهای خود را بیاندازید اگر
1) به هر حال مرحوم شعرانی پاسخ ندادهاند که آیا این غلط است یا خیر و اگر هست چرا در قرآن غلط وجود دارد؟ شاید بتوان گفت که برای اثبات عدم تحریف قرآن عمداً این غلط وجود دارد تا روشن شود که هیچ بزرگی به خود اجازه نداده که غلطی را که بنا بر مصلحت نازل شده تغییر دهد و تحریف کند...غیاثی کرمانی….
خود را بر حق میدانید. و این منافی عصمت حضرت موسی علیه السلام نیست.(1)
«وَأَضَلَّهُمُ السَّامِرِیُّ» طه/85
جواب: برخی گفتهاند: سامری مردی منسوب به قبیله سامره از بزرگان بنی اسرائیل و مورد اطاعت آنان بود و برخی میگویند: کافری از کرمان یا باجرمانه از قوم بنی اسرائیل و گوساله پرستان بود. ولی سامره در اصطلاح یهود، شهری بود پایتخت قوم بنی اسرائیل. چون پس از حضرت سلیمان علیه السلام کشور او به دو قسمت گردید. یک قسمت در بیت المقدس که پایتخت حضرت داود علیه السلام و سلیمان و اولاد آنها بود و قسمت دیگر در سامره که پادشاهان دیگر داشتند و پیش از بخت نصر منقرض شدند. البته سامری عهد حضرت موسی علیه السلام از این شهر نبود، چون این شهر سالها پس از آن حضرت ساخته شد.(2)
«عِجْلًا جَسَدًا لَهُ خُوَارٌ» طه/88
جواب: جسد به جسم بیروح میگویند، مرادف جماد در زبان ما، یعنی گوساله حیات کامل نیافت و جسمش مانند اجسام زندگان نشد، تنها بانگ گوساله از او شنیده میشد. در آن عهد غالب مردم جهان یا همة آنان غیر از بنی اسرائیل بت پرست و مقتدر و متمدنتر از ایشان بودند و اقوام ضعیف همواره تشبّه به اقویا را فخر خود میشمارند و آن را موجب نجات از ذلت میپندارند و از این جهت به موسی علیه السلام گفتند: یا موسی اجعل لنا الها کما لهم الهة و همواره مانند سامری در هر گروه اشخاصی هستند که
ترویج رسوم زشت را برای خیر و سعادت قوم خود انجام میدهند و مشهور است که عمرو بن لحی بت پرستی را میان عرب رواج داد، تا حجازیان را به شامیان شبیه سازد.(1)
«بَصُرْتُ بِمَا لَمْ یَبْصُرُوا بِهِ» طه/96
جواب: ندیدن بنی اسرائیل دلیل آن است که صورت جبرئیل مادی نبود تا همه کس بتوانند ببینند و سامری چون جادوگری مرتاض بود، مانند کاهنان آن را مشاهده کرد و تأثیر او هم در جسد گوساله، تأثیر روحانی در جسمانی بود، نه نظیر زنده شدن جنین به حیاتی که در حقیقت در عالم مجردات است و جماد را به صدا درمی آورد.(2)
«لَا مِسَاسَ» طه/97
جواب: گروهی از یهود به نام سامری هم اکنون از فلسطین و اردن خارج نمیشوند و غالباً در شهر نابلس ساکن هستند و آنان غیر از پنج کتاب از تورات موسی علیه السلام به کتب مقدسه دیگر یهود اعتقاد ندارند و غیر از حضرت موسی علیه السلام و هارون علیه السلام و یوشع بن نون علیه السلام، انبیای دیگر بنی اسرائیل را بر حق نمیدانند و با کسی معاشرت نمیکنند و در عمل به احکام شریعت موسی علیه السلام سخت پایبندند. در گذشته هم گروهی بودند که با دیگر یهودیان سخت دشمن بوده، چنانکه آنها را به خود راه نمیدادند و هر کس از نزدیک آنها میگذشت سنگ میانداختند و میراندند و آنها را لامساسیه میگویند و ابوریحان بیرونی هم وصف آنها را آورده و دولتشان
پیش از بخت نصر منقرض شد، اما خود تا اوایل اسلام باقی ماندند و شاید هنوز هم باشند.(1)(شاید اینان از نسل همانها باشند)
«إِن لَّبِثْتُمْ إِلَّا عَشْرًاإِن لَّبِثْتُمْ إِلَّا یَوْمًا» طه/103. 104
جواب: زمان برای اهل آخرت درنوردیده است، خواه برزخ و خواه قیامت، لذا خداوند فرمود: آنکه گوید یک روز درنگ کردید به حق نزدیکتر است از ده روز و بعید نیست که چون انسان از عالمی به عالم دیگر رود، گذشته را فراموش کند، چنانکه ما عالم ذّر را فراموش کرده ایم. در حشر چون مردگان زنده شوند، بدانند که همان مردمند که پیش از این بودند و تازه موجود نشدند. در حقیقت نظیر خفته که بیدار شود و بیهوش که به هوش آید و بداند خود اوست که بود نه مانند آدمی که در این جهان عهدالست را در خاطر ندارد وگرنه نمیگفت: ان لبثتم الا عشرا امّا آنچه که در برزخ بر او گذشته از عذاب و ثواب، گرچه در یاد دارد، ولی نمیداند چه مدت طول کشید، مانند خفته که زمان برای او در عالم خواب غیر زمان بیداری است. آیة ان بثتم الا یوما دلالت میکند که قول کسانی که مدت توقّف را یک روز گفتند قول بهتر یعنی به حق و واقع نزدیکتر است و به عبارت دیگر، هیچ فاصله میان مرگ و حشر موجود نیست جز یک روز.
و بعضی آیات و روایات دلالت بر آن دارد که همان یک روز هم فاصله نیست مثل ان یحشرهم کان لم یلبثوا الا ساعة بیش از ساعتی فاصله نیست، و در روایت نیز وارد شده است که: شهید چون از اسب بر زمین افتد در بهشت باشد و حورالعین او را در آغوش کشند. البته میتوان روایات را حمل بر بهشت برزخی کرد، امّا این آیه را نمیتوان، چون صریح در نفخ صور و قیامت است و اگر گویند: میان نفخ صور و قیامت، برزخ فاصله است
1) روح الجنان، ج7، ص486؛ منهج الصادقین، ج6، ص22.
و در آنجا نیز کافر و مسلمان عذاب و ثواب میبینند، پس چگونه آن را یک روز و یک ساعت پندارند؟ گوییم: عالم برزخ و قیامت هر دو غیر از عالم دنیا هستند و قوانین سال و ماه و روز این جهان ممکن است جاری در آن عالم نباشند و همة عالم برزخ در آنجا کمتر از یک روز باشد، هر چند که اگر بخواهیم منطبق با زمان دنیا کنیم هزاران سال کشد. و ان یوما عند ربک کالف سنة مما تعدون و حقیقت این امور و فهم آن را به خداوند و راسخین در علم واگذار باید کرد و نیز آیه ربنا امتتنا اثنتین و احییتنا اثنتین دلالت دارد که کفار در قیامت، عالم برزخ را فراموش نکردهاند.(1)
«وَلَا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِن قَبْلِ أَن یُقْضَی إِلَیْکَ وَحْیُهُ» طه/114
جواب: برخی گفتهاند: چون جبرئیل علیه السلام قرآن را بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میخواند، آن حضرت نیز همراه جبرئیل از شدت علاقه میخواند. برخی دیگر گفتهاند: مراد آن است که این قرآن را بر اصحاب خود میاموز تا نیک ندانی و تمام نشنوی و این قول دوم بهتر از قول اوّل است، چرا که تفسیر اوّل چنانکه باید مفهوم نیست. خلاصه آنکه چون آیه بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل میشد، پیش از آنکه قیود و تفاصیل آن وحی و الهام شود، بر آن حضرت واجب نبود که به مردم بیاموزد.(2)
«وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَی آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِیَ» طه/115
جواب: نسیان همیشه به معنای فراموشی نیست و هر جا که نسبت به انبیاء علیه السلام داده شده، موجب ترک اولی است نه خطا و عصیان سهوی.
و پس از این آیه هم نسیان، یعنی ترک عنایت و لطف به خداوند نسبت داده شده است.(1)(پس در اینجا نسیان به معنای ترک است).
«فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُم مِّنِّی هُدًی…» طه 123
جواب: برخی از مردم نادان در زمان ما به این آیه و آیة یا بنی آدم اما یأتینکم رسل منکم یقصون علیکم... تمسک کردند که پس از خاتم انبیا علیه السلام باز پیغمبری میآید، به گمان آنکه مخاطبان در یا بنی آدم مردم زمان پیغمبر هستند.(2)
«وَلَا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلَی مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِّنْهُمْ» طه/131
جواب: خداوند بنا به مصلحت روزیهای مردمان را مختلف عطا کرد و از هر کاری که دل فقرا را بشکند و آنها را در حسرت گذارد، مانند بلند ساختن عمارات و تجملات بیهوده و مفاخرت و تکبر منع فرمود و فقرا را از نظر کردن به زینت و آرزوی جاه و جلال آنان و منحصر دانستن نعمت در لذت دنیا و نعمت نشمردن تقوا و توفیق عمل نهی فرمود.(3)
«فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ أَصْحَابُ الصِّرَاطِ السَّوِیِّ وَمَنِ اهْتَدَی» طه/135
جواب: برخی گفتهاند: فردای قیامت، ولی شاید مراد دنیا باشد، یعنی صبر کنید تا ببینید در دنیا عذاب بر که نازل میشود و رأی چه کسی غالب و چه دینی عالم گیر میشود؟(4)
«اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ» انبیاء/1
جواب: منظور آن است که انسان چون از جهان برود و موت او فرا رسد، کار از دست رفته است و اگر جهنمی است یا بهشتی، همان هنگام بر وی قطعی میگردد و نمیتواند جبران کند. پس حساب یعنی موت او نزدیک است.(1)
«مَا یَأْتِیهِم مِّن ذِکْرٍ مَّن رَّبِّهِم مُّحْدَثٍ إِلَّا اسْتَمَعُوهُ» انبیاء/2
جواب: اشاعره گفتهاند: قرآن قدیم است و منظور از ذکر، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و محدَث صفت آنحضرت میباشد و یا صفت تنزیل است نه صفت ذکر (به معنای قرآن) و تقدیر آن این است: محدث تنزیله. در حقیقت این توجیه خلاف ظاهر و بعید المعنی است، چرا که دلیل عقلی بر قدیم بودن قرآن نداریم و کلام تدریجی را نمیتوان قدیم دانست. پس قرآن حادث است و خداوند اسم محدث بر آن اطلاق فرموده و محدث نقیض قدیم است.(2)
«بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ» انبیاء/18
جواب: ساختن و ویران کردن چیزی بیآنکه سودی عاید سازنده گردد لغو است و اگر خداوند ممکنات را بیافریند و باز آنها را فانی سازد و کار را از سر گیرد، چون کوزه گری است که کوزه سازد و بشکند و باز کوزة دیگر بسازد و این کارها جز برای سرگرمی نکند. خدا میفرماید: ما موجود کامل را بر موجود ناقص مستولی میسازیم و وجود را روی به تعالی میبریم، مانند جماد به نبات و نبات به حیوان و حیوان به انسان و سخن باطل به سخن حق و عقاید مجمل به مفصّل، و آن که وجود را به جانب کمال میبرد عملش لهو و لعب نباشد. پس انسان را هم به سوی حال کاملتری میبرد.(1)
«کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا» انبیاء/30
جواب: به این معناست که آسمان بسته بود و از آن باران نمیآمد و زمین بسته بود و از آن گیاه نمیرست، ما آن را به باران و این را به گیاه گشاده گردانیدیم، مانند این آیه: والسماء ذات الرجع والارض ذات الصدع و بنابراین، منظور از سماوات، آسمان دنیاست نه همه آسمانها و جمع آن به اعتبار آفاق است و یا مراد همة سماوات است بنابراین که آنها نیز در ریزش باران دخالت داشته باشند.
به نظر میرسد که این تفسیر که از ابوجعفر و ابوعبدالله صلوات الله علیهما منقول است بر دیگر تفسیر مفسران راحج باشد، چون به کفّار میگوید: آیا ندیدید؟ ناچار باید به چیزی احتجاج کند که آنان دیده باشند و کفّار آمدن باران و روییدن نبات را دیده بودند، اما چسبیده بودن زمین و
1) منهج الصادقین، ج6، ص57.
آسمان در آغاز خلقت را ندیده بودند.(1)
«وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاء کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ» انبیاء/30
جواب: در علوم طبیعی امروزی ثابت کردهاند که گیاه و حیوان، مرکب از خلایای کوچک است پر از مایعی غلیظ و جزء اعظم آنها دست کم دو ثلث آن آب است و چون به تدریج خشک شود، آن خلایا میمیرند و از نمو و تغذیه باز میایستند.(2)
«وَجَعَلْنَا السَّمَاء سَقْفاً مَّحْفُوظاً» انبیاء/32
جواب: جماعتی به ظاهر و متبادر الفاظ تمسک میکنند و سقفا محفوظاً را به معنای جسم مادی جامد، نظیر سقف خانه میشمارند و صحیح آن است که جز در مسایل عملی به ظاهر الفاظ تمسک نمیتوان کرد و آسمان بُعدی لطیف است در غایت لطافت که آن را اثیر گویند نظیر فضای خلأ که عوام تصور میکنند.(3)
«وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ» انبیاء/33
جواب: خورشید و ماه آنچنان که غالب منجمان گذشته تصور میکردند در فلک خود میخکوب نیستند که فلک با آنها بچرخد، بلکه مانند انسانی در آب، شناورند و امّا عدم اضطراب زمین به خاطر کوهها است. پس در لغت وقتی که زمین گفته میشود، مراد کرة زمین نیست بلکه منظور قسمت
خشکی زیر پای مردم است که بر مایع مرکزی مذاب قرار دارد.(1)
«قَالُوا وَجَدْنَا آبَاءنَا لَهَا عَابِدِینَ» انبیاء/53
جواب: تقلید در اصول دین جایز نیست و جماعتی از محدثان عامه و خاصّه گویند: تقلید در دین روا باشد، با این همه آیات قرآن که در مذمت تقلید آمده است و اهل حدیث گویند: اصحاب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه علیه السلام مؤمن بودند و از حجّت و برهان خبر نداشتند.
امّا این سخن صحیح نیست، زیرا آنها به حجّت ایمان آوردند و آیات قرآن همه استدلال است. نهایت آنکه اصطلاح اهل کلام و اصول مانند دور و تسلسل و واجب و ممتنع و ممکن الوجود متداول نبود و علم عبارت از حفظ اصطلاح نیست، وگرنه باید بگوییم امرءوالقیس عروض نمیدانست و نابغه از صرف و نحو بیخبر بود و عجب آنکه مرحوم مجلسی; در حق الیقین فرماید: ایمان مقلدان استوارتر از ایمان اهل برهان است و کلام او را تأویل باید کرد، چون به اجماع علما ایمان تقلیدی صحیح نیست.(2)
«وَدَاوُودَ وَسُلَیْمَانَ إِذْ یَحْکُمَانِ فِی الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِیهِ غَنَمُ الْقَوْمِ» انبیاء/78
جواب: برخی گفتهاند: زراعتی بوده و گوسفندانی در شب در آن چرا کرده بودند، پس داود علیه السلام حکم کرد که گوسفندان مال صاحب مزرعه باشند. وی گفت: یا نبی الله، سلیمان بگونهای دیگر حکم کرده است. فرمود: چه حکم کرده است؟ عرض کرد: حکم فرمود که مزرعه را باید به صاحب گوسفندان بدهند تا آن را آباد کرده و به صورت اول درآورد و در
این مدت گوسفندان را به صاحب مزرعه بدهند تا از منافع آنها استفاده کند، و وقتی که مزرعه به حال خود برگشت، هر کسی مال خود را تحویل بگیرد. فاضل مقداد میفرماید: ظاهر کلام این است که هر دو حکم صحیح بودهاند، چرا که خداوند میفرماید: وکلا اتینا حکما و علما و منافاتی بین مصلحت و اصلح نیست. پس در این صورت حکم حضرت داود علیه السلام ناسخ حکم حضرت سلیمان علیه السلام نبوده تا مستلزم اشکال و پرسش و پاسخی باشد.
بلکه حکم آن دو نه از روی اجتهاد بلکه از روی وحی بوده است.(1)
جواب: خیر، اگر پیامبران به فکر خود حکمی را استنباط کنند، یا احتمال خطا در آن هست یا نیست. اگر احتمال خطا در آن نباشد، وحی است از طرف خداوند و اجتهاد محسوب نمیشود و اگر احتمال خطا در آن باشد، متابعت از آنها واجب نخواهد بود، چون متابعت انبیاء برای آن واجب است که احتمال خطا در آن نمیرود.
و اما اطاعت از مجتهدان بطور مطلق واجب نیست، و لذا ممکن است پس از یک مجتهد، متابعت مجتهدی دیگر کرد که بر خلاف او رأی دهد.(2)
از کلام مقداد روشن میشود که اجتهاد بر انبیاء جایز نیست و بداء هم بر خدا جایز نیست و مراد از اجتهاد تحصیل حکم بوسیله امارات ظنیه مانند رأی و قیاس است، نه آنچه که حجّیت آن به دلیل ثابت شده مانند استخراج حکم خاص (چون خیار غین) از یک عامّ (چون نفی ضرر). و مراد از بدا ظهور رأی بعد از خفای آن است که به نظر شیعه برای خدا جایز نیست. پس لفظ بدا که در حدیث آمده غیر از اصطلاح متکلمان است.(3)
«وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُودَ الْجِبَالَ یُسَبِّحْنَ وَالطَّیْرَ» انبیاء/79
جواب: شاید اعجاز داود علیه السلام آن بود که تسبیح دائمی کوهها و مرغان را که در سایر اوقات مردم نمیشنیدند، در آن هنگام میشنیدند، نه تسبیح به زبان حال که در همه وقت هست، چنانکه شاعر گوید:
هر گیاهی که از زمین روید وحده لاشـریک له گــوید(1)
«وَلِسُلَیْمَانَ الرِّیحَ عَاصِفَةً» انبیاء/81
جواب: برخی از مؤلفان عصر ما میگویند: ملک سلیمان از فرات نمیگذشت و به اصطخر فارس نمیرسید و نیز گویند: خدا فرمود باد را مسخّر سلیمان کردیم که مطیع او باشد و کیفیت این تسخیر را بیان نکرد به راندن کشتی بود یا بساط آسمانی یا نحو دیگر. و حق آن است که خداوند بر همه چیز قادر است.(2)
«وَذَا الْکِفْلِ» انبیاء/85
جواب: برخی گفتهاند: یوشع یا زکریا یا الیاس یا الیسع بوده است.
برخی از نصاری گویند: عوبدیاه یا حزقیل بوده است و اکنون قبری به نام وی نزدیک خرابههای بابل در عراق موجود است و اگر نسبت صحیح باشد، با حزقیل مناسبتر است، چون انبیای دیگر که نام بردهاند به عراق نیامدند.(3)
«وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِباً» انبیاء/87
جواب: در کتب یهود آمده است که حضرت یونس علیه السلام پیش از آنکه به نینوا برود و تبلیغ کند، به دریای شام در کشتی نشست. ولی بر اساس روایات ما: از نینوا بیرون رفت و سوار کشتی شد و نینوا نزدیک شهر موصل است. پس آن دریا که در آن نشست، شط دجله است که موصل در ساحل آن است و وجود ماهی بدان بزرگی که انسان را در معدة خود جای دهد، در شطّ دجله بعید نیست.(1)
«حَتَّی إِذَا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ» انبیاء/96
جواب: منافاتی ندارد، چنانکه انشقاق قمر هم از علائم قیامت بود، ولی در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صورت گرفت و لازم نیست که بین آن دو مقارنه باشد، چنانکه مرضها و بیماریها علائم مرگ هستند، گرچه در کودک خرسالی باشد که عمر طولانی دارد و نیز غبار برخاسته از دیوار علامت آن است که در معرض انهدام است، ولی معلوم نیست که کی اتفاق میافتد.(2)
«یَوْمَ نَطْوِی السَّمَاء کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ» انبیاء/104
جواب: در هم پیچیدن آسمان کنایه از فنا و نیستی است، چنانکه در جای دیگر فرمود: واذالسماء کشطت یعنی آسمان از جا کنده و باز شود، مانند پوست از تن گوسفند که نهان وی آشکار گردد و در قیامت هم پردة
آسمان یک سو رود و حقایق آن سوی جهان بر مردم پدیدار شود و شیخ عطار از آسمان به نام زندان خدا تعبیر کرده است، چون بام زندان خراب شود، انسان ایوان را مشاهده کند. آسمان حجاب میان عالم مادی و مجرّد است و چون درنوردیده شود عالم تجرد ظاهر شود، چنانکه در روایت آمده و در قرآن اشاره فرمود که بهشت بالای آسمانهاست و زیر عرش یعنی عالم دیگر آن سوی آسمان است.(1)
«وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ…» . انبیاء/105
جواب: در زبور یعنی کتاب داود علیه السلام این عبارت در فصل 37 آیه11 که اکنون در دست نصاری هست موجود میباشد. و بسیار باشد که خداوند تعالی در قرآن از کتب انبیاء مطلبی را نقل فرموده است و از معجزات پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم آن است که درست در آمده است و هر گاه مخالف باشد، قرینة بسیار بر صحت قرآن و کذب آن کتب میباشد.(2)
«إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ» حج/1
جواب: ممکن است بگوییم: اطلاق شئ بر قیامت به اعتبار وجود است، یعنی چون موجود شود، چیزی عظیم باشد، پس قیامت را به اعتبار وجود آن عظیم فرمود. امّا آنها که به ثبوت معدومات قائل گشتند، مذهبشان سخیف است و آیه قرآن را دلیل آن قرار نتوان داد.(1)
«وَتَضَعُ کُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا» حج/2
جواب: شاید در آن هنگام حامله و مرضعهای نباشد و غرض بیان سختی و هول روز قیامت است.(2)
«لِکَیْلَا یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً» حج/5
جواب: مراد حافظه و مفکّره است نه مطلق مدرکات. یعنی چون انسان پیر و فرتوت شود و قوای او زائل گردد و حتی حافظة صور و متفکره از میان برود و همه چیز را فراموش کند و در استنباط تازه تفکّر نتواند کرد، باز قوة عاقله خیال که مدرک کلیات است باقی میباشد، چرا که ادراک
تابع بدن نیست هر چند که حافظه و مفکّره قوة جسمانی باشد.(1)
هر چه از قوای انسانی ناشی از ترکیب مزاج و بدن است به ضعف بدن ضعف پذیرد، چون آنها تابع هستند و بدن متبوع و از این جهت در پیری حافظه اندک میشود، چون در محلّی از مغز سر است و ادراک هر چیز که به سبب چشم و گوش و حواس دیگر باشد ضعیف میشود، امّا ادراک کلی به هیچ یک از اعضای بدن مربوط نیست، چون اعضا فقط از یک موجود مشخص خارجی متأثر میشوند و کلّی با هیچ عضوی ملموس نمیشود و انسان آن را درک میکند، به دلیل اینکه سخن میگوید و کلماتی که در سخن گفتن به کار میبرد کلّی است.
حیوانات و کودکان در حواس با انسان بالغ مشترکند و هر چه او میبیند، آنها میبینند، جز مفاهیم کلّی و قواعد علمی کلّی و اگر این کلیها دیدنی بود، حیوانات هم میدیدند و در علوم به اندازة انسان بودند و از این جهت گویند: نفس انسان در ادراک عقلی حاجت به بدن ندارد و باقی است. پس باید آیه کریمه لکیلا یعلم من بعد علم شیئا را حمل بر آن علم کرد که حاجت به بدن و اعضای بدنی دارد وگرنه هیچ انسانی تا هست از ادراک کلّیات عاجز نیست.(2)
«أَلَمْتر أَنَّ اللَّهَ یَسْجُدُ لَهُ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَمَن فِی الْأَرْضِ…» حج/18
جواب: غالب علمای زمان ما گویند: صیغه عموم بسیار است و حق آن است که: ما من عام الا و قد خص. هیچ کلمة عام به عموم خود نمانده و در هیچ کلام مگر اندکی در آن استعمال نشده، بلکه آنچه توهّم عموم در آن
میشود خاص است به عدهای که محل نظر گوینده است و مورد فهم مخاطب و قابل اثبات حکم بر آنها، چنانکه گویی: همة مردم به زیارت من آمدند، یعنی آنها که آشنا بودند. و نیز انما یخشی الله من عباده العلماء یعنی علمای علم الهی نه موسیقی دانان.(1)
«وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ الَّذِی جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاء الْعَاکِفُ فِیهِ وَالْبَادِ» حج/25
جواب: صحیح آن است که اجاره و فروش خانههای مکه جایز است، چون مسجدالحرام در حقیقت خود مسجد است و اطلاق آن بر حرم و مکه مجاز است و جز با دلیل نمیتوان گفت که منظور از مسجدالحرام، حرم یا شهر مکّه است. چنانکه ضمیر در العاکف فیه والباد نیز حکم همین است، چرا که عاکف جز در مسجدالحرام اعتکاف نمیکند و نیز اخراج اهله منه اکبر همین طور است، البته این از آن جهت نیست که سرزمین مکّه مفتوح العنوه است و شک داریم که آیا اخراج اهل آن جایز است یا خیر، بلکه نهی خاص از این عمل داریم.(2)
«وَأَذِّن فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ» حج/27
جواب: ندای ابراهیم علیه السلام در باطن و شنیدن مردم آن عهد در ظاهر، سبب رسیدن دعوت او قرن به قرن به زبان ناقلین و تواتر آن گردید تا به گوش همه رسید، مانند دعوت پیغمبر و سایر انبیاء صلوات الله علیهم اجمعین.(3)
«لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِیَعٌ» حج/40
جواب: صوامع جمع صومعه نزد عیسویان به منزلة خانقاه است نزد مسلمانان و بیَع جمع بیعه به منزلة مسجد.(1)
«وَإِنَّ یَوْماً عِندَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ مِّمَّا تَعُدُّونَ» حج/47
جواب: محققان اهل معنی گفتهاند: مبالغه است، چنانکه یکی از ما میگوید: ما را بیتو روزی هزار سال است و مراد او شدّت و سختی حال میباشد، ولی اصحاب حدیث و اهل ظاهر این تأویل را نمیپسندند و معتقدند باید الفاظ را به همین معنای متداول و مفهوم تفسیر کرد، چرا که ظاهر لفظ حجّت است. و ما میگوییم: ظاهر لفظ در احکام عملی حجّت است نه در غیر عمل.(2)
«وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ وَلَا نَبِیٍّ» حج/52
جواب: در روایت صحیحه ثابت شده که ابوذر غفاری; از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم از تعداد انبیاء پرسید. فرمود: 124 هزار نفر. عرض کرد: چه اندازه رسول بودند؟ فرمود: 313 نفر.
گروهی از مردم این عدد را بسیار میپندارند و بعید میشمارند و به نظر ما اندک میآید، چون در هر امّت پیامبری بوده است. اگر کسی بگوید که این پیامبران کجا بوده و چه نام داشته اند؟ گوییم: دانستن نام ایشان لازم نیست، چنانکه میدانیم در امتهای قدیم مهندس و معمار بسیار
بودهاند و شعرا و نوابغ بیشمار و نام هیچ یک را نمیدانیم.(1)
«إِلَّا إِذَا تَمَنَّی أَلْقَی الشَّیْطَانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ» حج/52
جواب: حق آن است که سهو بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امام علیه السلام روا نیست، چه یکبار باشد و چه مکرر و متواتر، چون اگر کسی یکبار سهو کند اعتماد بر قول او نیست و در هر حکمی که دهد احتمال دارد در آن یک حکم سهو کرده باشد. پس سهو بطور مطلق جایز نیست و مسلمانان قول پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را حجت گرفتند، هر چند که یکبار بیشتر نگفته باشد مانند: اذا بعت فقل لا خلابة که به یک نفر فرمود و آن را دلیل خیار شرط قرار دادند.(2)
«وَالْفُلْکَ تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَیُمْسِکُ السَّمَاء أَن تَقَعَ عَلَی الْأَرْضِ» حج/65
جواب: تسخیر گاه به اسباب ظاهری است گاه به اسباب روحانی، چنانکه کشتی را مسخر انسان ساخت به اسباب ظاهری به اینکه عقل به او داد تا کشتی ساخت و بادبانها مهیا کرد و باد فرستاد تا به امر خدا کشتی را در دریا میبرد.
نگهداری آسمان از افتادن شاید به اسباب طبیعی باشد، و شاید به اسباب روحانی. و به مقتضای عقاید عصر ما اجسام و کرات آسمانی میل دارند به هبوط و تجاذب، اما حرکت دَوَرانی آنها که معلوم نیست به چه سبب در آنها ایجاد شده، مانع افتادن آنهاست و هر گاه خدا بخواهد و این قوة گریزان از مرکز از آنها زائل شود شاید بیفتند.(3)
اجسام جوّی میتوانند در حرکات خود مجذوب زمین گشته و بر روی
زمین افتند و تصادفی روی دهد و زمین را متلاشی سازند و با آنکه میلیونها سال گذشته و همه گونه کواکب به حرکات مختلف در اطراف زمین متحرکند چنین تصادف اتفاق نیفتاده است. گاه ستارههای دنباله دار به سرعت به زمین نزدیک میشوند و چون کاملا نزدیک شدند باز دور میشوند.(1)
«وَهُوَ الَّذِی أَحْیَاکُمْ» حج/66
جواب: حیات نه از خواص ماده و مزاج، بلکه ضد آن است، و چنانکه در حکمت ثابت شده و مشهود است، نفس حافظ و جامع مزاج است. اگر جان نباشد، بدن حیوان به دو روز متلاشی گردد و حفظ ترکیب خود نتواند کرد و گاه ارادة نفس برخلاف طبیعت بدن آن را حرکت میدهد. پس نفس از عالم دیگری است غیر عالم ماده و عنصر و خداوند به وجود حیات بر قدرت خویش استدلال فرموده است و چون حیات مبدأ دیگری دارد غیر جسم، آن مبدأ که علت حیات است و عین حیات، جسمانی نخواهد بود.(2)
«أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ مَا فِی السَّمَاء وَالْأَرْضِ إِنَّ ذَلِکَ فِی کِتَابٍ» حج/70
جواب: خیر، خدای تعالی همه چیز را میداند و نیاز به نوشتن ندارد و آنکه علمش در نوشته و کتاب باشد، ناقص است. و این تعبیر (که در آیه آمده است) برای تشبیه و نزدیک ساختن به ذهن مردم و سخن گفتن به زبان آنهاست و از معنای غیر محسوس که علم است، به چیز محسوس که
کتاب است تعبیر فرمود.(1)
«وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ» حج/78
جواب: خیر، زیرا حرجی قابل رفع است که بیش از دشواری معمولی هر تکلیف باشد. پس تشنگی در هوای گرم که از لوازم عادی روزه است، موجب افطار نیست، امّا اگر سبب بیماری شود که لازم عادی روزه نیست، مجوز افطار میباشد و جراحت و قتل که لازم عادی جهاد است، رفع تکلیف نکند و هکذا.(2)
«الَّذِینَ هُمْ فِی صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ» مؤمنون/2
جواب: خشوع در نماز آن است که انسان حواس خود را جمع کند و فقط در نماز باشد، نه آنکه به تن در نماز باشد و به دل در بازار. و اصل معنای خشوع همین است و آنچه گفتند غیر از آن، دلیل بر خشوع قلب است و اگر قلب متوجه نماز باشد نه با دست بازی کند و نه با ریش و نه با سنگ مسجد و نه نظر بدین سوی افکند و نه آن سوی.(1)
«وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ» مؤمنون/3
جواب: مراد از لغو، هر حرامی است که خداوند از آن به ادله دیگر نهی فرموده، و مناسب نبود که در اینجا همه محرّمات را بشمارد و مؤمن رستگار آن است که از همة محرمات اجتناب کند، از این جهت به طور کلی فرمود: از لغو بپرهیزد.(2)
«وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ» مؤمنون/5
جواب: منظور فروج مردان است. مقداد میگوید: حکم زنان از دلیل خارج فهمیده میشود، ولی به نظر من از خود آیه نیز حکم زنان نیز فهمیده میشود، چرا که جماع بین دو نفر صورت میگیرد، پس اگر حلال یا حرام باشد یکی از آن دو مانند دیگری در حکم است. امّا حکم جماع برده با مولای مؤنث خود خارج از منطوق آیه است.(1)
«فَمَنِ ابْتَغَی وَرَاء ذَلِکَ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْعَادُونَ» مؤمنون/7
جواب: شامل وطی با حیوان و استمناء با دست میگردد، ولی متعه و ازدواج موقت داخل در ازدواج است. جصّاص به این آیه استدلال میکند که ازدواج موقت حرام است، ولی این سخن غلط است، چون اینسوره، مکی است و ازدواج موقت در مدینه قطعاً حلال بوده است.
«فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً» مومونون/ 14
جواب: خیر. این جمله برای ترتیب نیست، بلکه مثل: انشأناهن انشاء افجعلنا هن ابکارا است، یعنی همانطور که باکره قرار دادن زنان بهشتی متأخر از خلقت آنها نیست، خلقت گوشت هم متأخر از خلقت استخوان در رحم مادر نیست، چرا که جنین به صورت استخوانی نیست که گوشت روی آن را بپوشاند، بلکه اول گوشت هست و استخوان در باطن گوشت
1) مجمع البیان، ج7، ص99.
محکم میشود.(1)چرا که جنین در آغاز پوست و عضلات دارد، امّا استخوانش غضروف است و تدریجاً سخت میگردد. حتی بسیاری از استخوانهای او پس از ولادت نیز استخوان نشده و غضروف مینماید و در هیچ حال استخوان برهنه در گوشت در جنین نیست و در سقط جنین که از زمان قدیم تاکنون معروف بوده است، مردم این حالت را مشاهده نکردهاند و در این آیه ترتیب و تراخی زمانی مقصود نیست. مانند و ذکر اسم ربه فصلی.(2)
«فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ» مؤمنون/14
جواب: در فرهنگ عمومی زمان ما، خلق کردن به معنای آفریدن یعنی از عدم به وجود آوردن جواهر است و بدین معنی جز بر خداوند صحیح نیست، چون لا مؤثر فی الوجود الا الله.(3)
«وَلَقَدْ خَلَقْنَا فَوْقَکُمْ سَبْعَ طَرَائِقَ» مؤمنون/17
جواب: منظور از طریق همان هفت آسمان یعنی مدارهای سیاراتند، نه جسمهای جامد ثقیل عنصری، حتی قدما نیز آن را در منتهای لطافت میدانستند که تراکم این همه طبقات مانع رؤیت نیست و اگر لطیف ترین جسم جامد عنصری را که ما میشناسیم، به این مسافت روی هم انباشته کنیم، مانع دیدن کواکب خواهد بود. بلوری که دو سانتی متر قطر دارد مانع رؤیت است هر چه شفاف باشد و اینکه در بعضی از کتابها نوشتهاند:
آسمانها هر یک از فلزی یا گوهری معروف، مانند طلا و نقره و زبرجد است، نه از امام روایت شده و نه حکمای قدیم بدان معتقد بودند و نه معقول است کسی بدان معتقد باشد.(1)
«وَآوَیْنَاهُمَا إِلَی رَبْوَةٍ» مؤمنون/50
جواب: وقتی که مادر و پسر از یهود فرار کردند خداوند آنها را به مکان مرتفع رساند و مأوا داد که مراد بیت المقدس است که از همه جا مرتفعتر میباشد. پس منظور مرتفع ترین اماکن در مناطق مسکونی نیست، بلکه مراد اماکن اطراف آنها است، مانند اینکه میگوییم: بالای مناره مرتفع ترین امکنه است یعنی امکنه شهر. و سخن کعب که آن را 18 میل یا 28 میل بلندتر از همه امکنة زمین گفته، صحیح نیست، زیرا که علمای هیئت و جغرافیا از قدیم و جدید ثابت کردهاند که بلندترین امکنه، قلّة کوهی است در هند که بلندی آن اندکی از 6 میل بیشتر است.(2)
«لَّذَهَبَ کُلُّ إِلَهٍ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلَا بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ» مؤمنون/91
جواب: بدینگونه که اگر دو خدا باشند، هر دو واجب الوجود و در قدرت متساویاند، چون اگر متساوی نباشند، آن که نیرومندتر است، واجب الوجود او خواهد بود، و چون هر دو در قدرت مساوی باشند، هر یک میتواند مانع دیگری شود در فعل او و لذا قدرت هر یک محدود و مشروط است به آن است که دیگری ممانعت او نکند و این را متکلمین دلیل ممانعت گویند و بهتر آن است که این برهان را چنین تقریر کنیم:
اگر وجودی کامل تصور شود، همة موجودات ضعیف و ممکن قهرا متعلق به اویند و با فرض عدم او، همة معلولات او نابود میشوند و با فرض وجود او، همة معلولات او موجودند و چون وجود کامل دیگری فرض کنیم، البته او هم معلولاتی دارد از موجودات ضعیف غیر از معلولات واجب الوجود اول و این دو دسته معلولات از همدیگر متمایزو و متباینند. و چون میان دو علت ما به الاشتراک نیست، میان معلولات هم ما به الاشتراک نیست. پس لذهب کل اله بما خلق یعنی این دو خدا که متباینند بیاشتراک معلولات، خود را جدا میکنند بیاشتراک، والتالی باطل فالمقدم مثله. چرا که میبینیم همه ممکنات حداقل در معنای هستی مشترکند و بالجمله وجود، حقیقت واحده است و کثرت در آن راه ندارد.(1)
«وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ» مؤمنون/100
جواب: مردم روزگار ما به عالم مثل و جایگاه ارواح قبل از قیامت، برزخ میگویند و گاهی با این آیة کریمه استدلال بر وجود برزخ کردهاند، ولی صحیح آن است که وجود برزخ را نه با این آیه بلکه به دلیل عقل و روایات و آیهای که بر بقای روح دلالت دارد باید اثبات کرد، مثل روایتی که میگوید: که ارواح مؤمنان پس از مرگ در ابدانی چون بدنهای خود هستند.(2)
امّا معنای آیه این است که: میان کافران و بازگشتن حجابی است.
برزخ در اصطلاح محققان و اهل حدیث، عالمی است از مراتب عالم آخرت و در آن ثواب و عقاب و مجازات است. و جماعتی پندارند حشر قیامت در دنیاست و مراد از الی یوم یبعثون آن است که انسانها در قیامت
باز به دنیا برمی گردند. و به گمان آنها آخرت هم دنیاست در زمان متأخر و بنا بر طریقة آنان، باید زمان ما نسبت به زمان خاتم انبیاء علیه السلام آخرت باشد و هکذا.(1)
خواه برزخ در آیه کریمه به معنای مانع باشد یا به معنای دیگر، وجود عالم بین دنیا و آخرت در نزد مسلمانان محقّق است، به دلیل آنکه روایات دربارة خیرات برای مردگان و دعای برای آنها و عذاب و ثواب قبر و زیارت و سلام بر قبور و اموری که دلالت بر بقای نفوس پس از مرگ دارند متواتر هستند.(2)
«قَالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ» مؤمنون/112
جواب: از مؤمنان میپرسند: چه اندازه کشید تا شما از دنیا به بهشت نقل مکان کردید؟ گویند: یک روز یا قسمتی از روز، تا مؤمنان در دنیا نپندارند از زمان مرگ تا بهشت زمانه بسیار است و در عبادت سستی نکنند.(3)
«رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ» مؤمنون/116
جواب: بسیاری از معاصران ما میپندارند که فضا غیرمتناهی است و به ادّله نادرستی استدلال میکنند، ولی ما با براهین قاطع دریافتیم که فضای غیرمتناهی محال است و ناچار باید متناهی باشد ولو در عظمت فوق العاده باشد. پس مانع ندارد که جسمی عظیم و محیط به تمام جهان به نام
عرش وجود داشته باشد و لازمة آن صحّت هیئت بطلیموس نیست.(1)
«وَمَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهاً آخَرَ لَا بُرْهَانَ لَهُ بِهِ» مؤمنون/117
جواب: بله، این آیه دلالت بر ممنوعیّت قبول مطلبی بدون دلیل دارد، تا چه رسد به جایی که دلیل عقلی و نقلی برخلاف آن دلالت کند. مرحوم مجلسی; در حق الیقین فرماید: خلاف است در این که آیا در ایمان، یقین به معارف ایمانی شرط است یا ظن قوی کافی است و ایضاً خلاف است که آیا میباید ایمان به دلیل حاصل شود یا تقلید در آن جایز است.
امّا این بنده تصور نمیکنم در هیچ زمانی از کافری که میخواست مسلمان شود به کلمة اظن ان محمدا رسول الله اکتفا میکردند، بلکه در وقت اسلام ابوسفیان چون در شهادت به رسالت سخنی گفت که مفید ظن بود، عباس گفت: به جزم و یقین شهادت ده تا مسلمان باشی و تو را نکشند. و علامه مجلسی در منع از پیروی عقل مبالغه فرموده است. به هر حال اتفّاقی است که در ایمان، یقین از روی دلیل معتبر است و خود مرحوم مجلسی در باب سؤال قبر گوید: نکیرین میگویند: دین تو چیست؟ میگوید: اسلام. میگویند: از کجا دانستی؟ میگوید: از مردم شنیدم میگفتند و من هم گفتم. پس گرزی بر او زنند...با این حال ایمان به ظن و تقلید را در جای دیگر کافی دانسته است.(2)
«سُورَةٌ أَنزَلْنَاهَا» نور/1
315.سورههای قرآن در چه زمانی مرتب گردیدند؟
جواب: جملةسورة انزلناها دلالت میکند کهسورههای قرآن در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در دست مردم بود و برای همدیگر میخواندند و با اسم آنها را میشناختند و جمع آوریسورهها پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نبوده است، بله قرار گرفتنسورهها در یک قرآن پس از حضرت صورت پذیرفته است، ولی نه به معنای جمع آیاتسورهها، زیرا بسیاری از اصحابسورههای متفرقهای را در اختیار داشتند.(1)
«الزَّانِیَةُ وَالزَّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِئَةَ جَلْدَةٍ» نور/2
جواب: برعهدة ائمه علیه السلام و والیانی است که از سوی آنها معین شدهاند و در عصر غیبت، فقها به منزلة والیان هستند. خلاصه آنکه وظایف والیان و سلطان در مذهب ما مختص به امام معصوم علیه السلام است، چرا که برای خدا قبیح است که در رابطه با حکومت هیچ دستوری ندهد و یا آن را به ظالم خطاکار واگذارد و در عصر غیبت اگر فقیه عادل را نپذیریم لابد باید به یکی از این دو راه ملتزم گردیم:
1) مجمع البیان، ج7، ص122.
جنایتکاران بدون کیفر باقی بمانند که با حکمت الهی سازگار نیست.
و اما برای اثبات ولایت فقیه گاهی به احادیث ضعیفی مانند مرسله احتجاج و حدیث عمر بن حنظله متمسک میشوند ولی نیازی به آن نیست، چرا که دلیل عقلی روشن بر اثبات ولایت فقیه وجود دارد.(1)و آن این است که ضروریات زندگی اجتماعی، در عهد غیبت بر فقیه لازم است و او قائم مقام امام علیه السلام است و حدود هم از این قبیل است، امّا آنچه ضروری نیست، مثل جهاد و وجوب عینی نمازجمعه بر فقیه لازم نیست.(2)
«وَحُرِّمَ ذَلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ» نور/3
جواب: تحریم در اینجا مرجوحیت است که شامل کراهت و حرمت میگردد. این آیه حجّت است بر ضد کسانی که اجماع را حجّت نمیدانند، چرا که (با قطع نظر از فتاوای علمای اسلام و سیره مسلمین)، دلالت میکند که نکاح با زانیه و مشرکه حرام است، با اینکه هیچ کس نکاح زانیه را حرام و باطل ندانسته است.(3)پس حرام در اینجا اعم از کراهت و حرمت است، چرا که نکاح مشرکه حرام و نکاح زانیه مکروه است و هر دو به یک کلمه نهی شدهاند و حرم ذلک علی المؤمنین.(4)
«لَا تَحْسَبُوهُ شَرّاً لَّکُم بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ» نور/11
جواب: چون انسانها در مقابل آن مستحق عوض میشوند و عوض در اصطلاح متکلمان نفعی است که خداوند در ازای صبر بر آزار و درد و مصیبت و امثال آن به بنده دهد و ثواب آن است که در ازای اطاعت اوامر الهی باشد.(1)
«وَقَالُوا هَذَا إِفْکٌ مُّبِینٌ» نور/12
جواب: بله، وظیفه مسلمانان این بود که به محض شنیدن افک آن را تکذیب کرده و باور نکنند و روایتی از عایشه نقل شده که پیغمبر در کار او تردید کرد و از اسامه و علی بن ابیطالب علیه السلام رأی خواست و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام جوابی داد که عایشه نپسندید تا خداوند این آیات را نازل کرد و گمان بد حضرت به نیکی مبدل شد، ولی این روایت به نظر صحیح نمیرسد. چون وظیفة مؤمنان تکذیب بود، و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه السلام به تکذیب اولی بودند.(2)
«لُعِنُوا فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ» نور/23
جواب: در یکی از کتب اهل سنت دیدم که بر شیعة امامیه در رابطه با این آیات که در تنزیه عایشه و اتّصاف او به ایمان و عفت است طعنه وارد کرده است، در حالی که من هیچ شیعهای را ندیدم که عفّت و ایمان
عایشه را انکار کند و هیچ مسلمانی راضی نمیشود که بگوید: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با زنی کافر ازدواج کرده است. نعوذ بالله من ذلک. بلکه بحث ما در این است که عایشه بر حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام خروج کرده که اهل سنت میگویند توبه کرده است. و این یک مسئله دیگری است و جریان افک مسئله دیگری و هیچ کس از آغاز تا پایان عمرش معصوم نیست.(1)
«لَّیْسَ عَلَیْکُمْ جُنَاحٌ أَن تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ مَسْکُونَةٍ فِیهَا مَتَاعٌ لَّکُمْ» نور/29
جواب: کلمه فیها متاع لکم دلالت میکند که انسان میتواند در تصرف اموال دیگران به قرائن حالیه اکتفا کند، هر چند که در معاملات نمیتوان بدان اکتفا نمود و لذا فقها میفرمایند: معاطاة در بیع، اباحه میآورد، چرا که قرائن دلالت میکند که بایع راضی به تصرف مشتری مشروط به مسلط کردن او بر ثمن میباشد.(2)
«وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ» نور/31
جواب: مقصود از پوشیدن چشم زنان از مردان، به منظور تنزیه روح آنان و یا مراد نهی از نظر به ریبه و شهوت است، چرا که مردان را امر به احتجاب نفرمودند و زنان را از رفتن به بازار و مساجد منع نکردند و ناچار چشم زنان به مردان خواهد افتاد و سیرة مستمره بر این جاری است و در حکایات زنان صالحه بسیار دیدیم که از مردان شناخته شده روایت نقل کردند. پس منظور نگاه معمولی نیست. امّا نظر مرد به زن مطلقاً ممنوع
میباشد، چون زن را به حجاب دستور فرمودند.(1)
«وَلَا یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا» نور/31
جواب: استثناء (الا ما ظهر) در این آیه منقطع است، مانند «الا ما ذکیتم» یعنی زینت ظاهر نکنید مگر آنچه خود بیظاهر کردن شما، ظاهر شود و این منحصر در صورت و دست است که ممکن است بیاختیار ظاهر شود برحسب عادت و سایر جاهای بدن برحسب عادت هم بیاختیار ظاهر نخواهد شد، مگر نادراً دست بند تا ذراع و گردنبند و گوشواره.(2)
گروهی از شافعیه اشتباه عجیبی کرده و به غور آیه نرسیده و صورت و دستها را از حجاب مستثنی کردند، با آنکه مفهوم إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا از متشابهات نیست و حاجت به تفسیر مفهومی ندارد، زیرا میفرماید: زیور خود را آشکار نکنند، مگر آنچه خود زیور آشکار شود و علت تصریح به استثناء آن است که چون زن از نمودن زیور خویش ممنوع گشت، توهّم آن شد که این نهی مانند شراب و زنا نیست که بتوان دائماً از آن محفوظ ماند. اگر زنی بخواهد هرگز زنا نکند ممکن است و اگر بخواهد در کوی و برزن و مساجد، حتی در خانة خود هیچ ناظر نامحرم به او نیفتد ممکن نیست، خداوند استثنای منقطع فرمود که آنچه بیاختیار پیدا شود گناه نیست و در احادیث شیعه قید کردند این ضرورت را به صورت و دو دست که گاهی بیاختیار ظاهر گردد تا زنان بی بند و بار در پوشیدن موی و بازو و سینه مسامحه نکنند و آن را از ضروریات شمرند و داخل الا ما ظهر ندانند.(3)
«وَلْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَی جُیُوبِهِنَّ وَلَا یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ» نور/31
جواب: جایز نیست، مگر آنکه یک مرتبه بیاختیار نگاه کند که امکان احتراز از آن وجود ندارد و بنابر قول مشهور نگاه مرتبه دوم جایز نیست، هر چند که از روی شهوت و ریبه نباشد. البته قول ضعیفی در بین فقهای شیعه است که مطلقاً جایز است نگاه به صورت و دو دست زن و اینها روایاتی را گرفته و مدلول قرآن و سیره را رها کردهاند؛ در حالی که این روایات صراحت در جواز نگاه ندارد.(1)
جواب: مملوک برای خدمت بسیار اتفاق افتد که چشمش به روی و موی سیدة خود افتد و آن را چون بیاختیار و تنزّه از آن عسر و حرج است مستثنی فرموده است.(2)
«وَلْیَسْتَعْفِفِ الَّذِینَ لَا یَجِدُونَ نِکَاحاً حَتَّی یُغْنِیَهُمْ اللَّهُ» نور/33
جواب: خیر، چرا که شاید مراد از آیه اوّل (ان یکونوا فقراء) ترس از فقر آینده است و در آیه دوم (و لیستعفف الذین) ترس از فقر موجود و عدم توانایی مالی در حال حاضر. پس آنکه فعلاً تمکن دارد نیاید ترس از فقر آینده داشته باشد و باید ازدواج کند و اگر فعلاً تمکن ندارد، شکیبایی کند تا متمکّن شود.(3)
«اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» نور/35
جواب: نور حقیقی، هستی حقّ است که همة موجودات از او ظاهرند و او از همه مخفی، و لهذا گفتهاند: هر چه ادراک کنی اوّل هستی مدرک شود و گرچه از ادراک این ادراک غافل باشی و از غایت ظهور مخفی ماند، چنانکه ادراک رنگها و شکلها بواسطة نور است که محیط به آنها و شرط در رؤیت آنها است و با وجود این، ببیننده در ادراک آنها از ادراک نورغافل میشود. حقیقت معنای نور در وجود است و وجود واجب عین حقیقت اوست.(1)
جواب: برخی گفتهاند که این آیه تمثیل نفس انسان و قوای او و معرفت یا ایمان است و خداوند در صدر آیه فرمود: او نور آسمان و زمین است و مثل نور او در آسمان و زمین چون مشکوة است و مصباح ... پس مناسب مینماید که آن را بر نشآت و عوالم نیز منطبق سازیم که هر یک از نور و وجود انسان کامل بهره میبرند، تاریکتر از همة عالم دنیاست به منزلة مشکات. و عوالم آخرت خواه مثالی باشند و خواه عقلی، مصباح و زجاجهاند و شجرة مبارکه زیتونه به منزلة عقل کلی است که همة عقول عرضیه از او روشنی میگیرند و آنها مستکمل بالذاتند ولولم تمسسه نار و به این اعتبار که نشآت عالم کبیر بر مراتب نفوس انسانی منطبق است، میتوان آن را بر مراتب قوا نیز منطبق ساخت.(2)
«ثَلَاثُ عَوْرَاتٍ لَّکُمْ» نور/58
جواب: چون غالباً در اوقات سه گانه مذکور، عورت انسان ظاهر میشود و ذهن متبادر به غالب است و حکم عدم جواز حتماً برای این سه وقت نیست، بلکه اگر احتمال بدهیم که براساس عادت در این وقت عورت ظاهر نمیشود، ورود جایز است.(1)
«وَالْقَوَاعِدُ مِنَ النِّسَاء اللَّاتِی لَا یَرْجُونَ نِکَاحاً فَلَیْسَ عَلَیْهِنَّ جُنَاحٌ أَن یَضَعْنَ ثِیَابَهُنَّ» نور/60
جواب: منظور از ثیاب، مطلق جامه نیست، چون اگر مراد آن بود، پیرزنان میتوانستند برهنه مادرزاد بیرون بیایند و البته اینگونه بیرون آمدن جایز نیست، بلکه مقصود جامه ظاهری است که هیئت و اندام زن را بپوشد. پس جایز است که پیرزنان به پوشیدن پوست بدن اکتفا کنند، ولی زنان جوان باید اندام خود را کاملاً محفوظ دارند و مثلاً ساق پا را به جوراب تنگ پوشیدن کافی نیست.(2)
ابوبکر جصّاص میگوید: تردیدی نیست که موی پیره زن نیز عورت است و نگاه اجنبی به آن نیز همچون موی جوان جایز نیست و اگر پیر زن سر برهنه نماز بخواند مثل زن جوان سر برهنه نمازش باطل است... . ولی باز نمودن صورت و دست برای او جایز است چرا که کسی به او رغبتی ندارد و از اینجا معلوم میشود که برای زن جوان جایز نیست که صورت و دست خود را برای بیگانه ظاهر سازد وگرنه برای این استثناء دلیلی وجود نداشت که بگوییم: پیرزن اشکال ندارد که صورت و دست خود را آشکار کند.(3)
«إِذَا رَأَتْهُم مِّن مَّکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظاً وَزَفِیراً» فرقان/12
جواب: حیات در انسان و حیوان دنیوی مشروط به بدن است با ترکیب خاص به خود که باید اجزای هر یک از مادة مخصوص ترکیب شده و خون و نفس و حرکت و نبض و جریان روح بخاری و مثل آن باشد. اما حیات در آخرت مشروط به این شرایط نیست و شاید آتش هم که در این جهان ضد حیات است، در آن عالم خود حیات داشته باشد.(1)
«وَیَوْمَ یَحْشُرُهُمْ وَمَا یَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ» فرقان/17
جواب: از این آیه معلوم میگردد که جمادات نیز در قیامت با عقل و نطق محشور میشوند، چون آن عالم همه حیات است و تعقّل. در آن جهان، صورت نوعیه، حاجت به ماده و اجزاء ندارد و جهل نیز از خواص ماده است و چون مادة ظلمانی در اجسام اخروی نیست، همه زنده و عاقلند.(2)
«وَیَوْمَ تَشَقَّقُ السَّمَاء بِالْغَمَامِ » فرقان/25
جواب: باء به معنای مع است مانند سبحانه و بحمده یعنی آسمان و ابر با هم شکافته شده و فرود آیند و آرزوی کفّار که دیدن ملائکه است، آنگاه تحقق پذیرد. این کفّار فعلاً در قید ماده و طبیعتند و از دیدن موجودات عالم دیگر ممنوع و آسمان که سر حد این جهان و آن جهان است و منتهای عالم مادی باید شکافته شود و حجاب ابرها برداشته تا ملائکه دیده شوند و با این پرده که میان دو عالم آویخته است، دیدن ماورای آن میسور نیست.(1)
پس وقتی که آسمان که حاجب میان عالم دنیا و عالم اعلی است، بشکافد و از میان برود، مردم فرشتگان را ببینند، چنانکه حجاب ماده از پیش چشم برداشته شود، عالم ملکوت، برای مردم عالم مُلک ظاهر شود.(2)
«وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْلَا نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً» فرقان/32
جواب: از تواریخ یهود معلوم میشود که الواح تورات یکباره نازل شد، امّا مضمون آن همان کلمات عشر یعنی ده حکم کلی (توحید خدا و حرمت پدر و مادر و حرمت زنا و غیر آن) است که درسوره بنی اسرائیل بدان اشارت فرمود. امّا تفاصیل شرایع موسی علیه السلام چنانکه از کتب آنان معلوم میشود، در موارد مختلف بر حسب احتیاج نازل گشت و انجیل و زبور هم معلوم نیست یکبار نازل شده باشند.(3)
«أَلَمْتر إِلَی رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ» فرقان/45
جواب: برخی گفتهاند: مدّالظل (کشیده شدن سایه) از وقت غروب خورشید تا هنگام طلوع آن است. پس سایه در شب است که سایة زمین محسوب میگردد. و سایه زمین مخروطی دراز است که بر گرد زمین بواسطه دوران خورشید میچرخد و بخشی از آن هم در روی ماه در هنگام خسوف به صورت دایره میافتد.(1)
برخی از مفسران گفتهاند: مدت بین الطلوعین است از آنگاه که هوا روشن میشود تا آفتاب برآید و علت پیدایش آن وجود هواست در گرداگرد زمین و اگر آن نبود، تاریکی یکباره مبدل به پرتو آفتاب میشد و پس از غروب یکباره تاریک میگشت. نه فلق در بامداد بود و نه شفق در شامگاه و اکنون که هواست طبقات عالی آن قبول نور آفتاب میکند و به زمین منعکس میسازد.(2)
«ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَیْنَا قَبْضاً یَسِیراً» فرقان/46
جواب: سایه در سه حال است، اول: هنگام صبح پیش از طلوع آفتاب. دوم: مدت روز زیر سقف و درخت و امثال آن. سوم: شامگاه که آفتاب فرو رود. و خداوند به هر سه اشارت فرمود:
اوّل به آیه کیف مدالظل دوم به آیه ثم جعلنا الشمس و سوم به آیه قبضناه الینا و در هر یک حکمتها و مصالحی است و برای همین حکمت، برگ درختان را به رنگ سبز آفرید که میوهها زیر سایة آن بیاسایند و یکباره نسوزند و از نور هم بهره گیرند و رنگ سبز را در تعدیل شدت نور
اثری است که رنگ دیگر را نیست و ظل را مهندسین و منجمین در صنعت خویش به کار میبرند و بسیار اسرار علمی را بدان در مییابند.(1)
«وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً طَهُوراً» فرقان/48
جواب: طهور از نظر لغت به سه معناست: 1. مبالغه در طاهر بودن یعنی بسیار پاک. 2. چیزی که بوسیله آن طهارت حاصل میشود. یعنی طاهر. 3. طهارت مثل لاصلوة الا بطهور. ولی در لغت گرچه به معنای مطهر یعنی پاک کننده نیامده است، امّا منقول لغوی یا عرفی گشته و به معنای مطهر آمده است. (2)
«وَهُوَ الَّذِی مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ» فرقان/53
جواب: مضمون این آیه درسورة الرحمن نیز آمده است و برخی میپندارند که خداوند استدلال بر قدرت خویش فرموده است به چیزی برخلاف عادت که در یک ظرف آب شور و شیرین باشد و به یکدیگر مخلوط نگردند، اما در همة آیات قرآن استدلال بر امور عادی فرمود مانند آمدن باران از ابر و رانده شدن ابر به باد و روییدن گیاه از آب و خلقت انسان از نطفه و امثال آن که مردم بشناسند، چون استدلال به امر غیر عادی که مردم از آن خبر ندارند صحیح نیست مثل اینکه کسی بگوید: دلیل علم من فلان کتاب من است که هیچ کس نمیداند.
و برخی از روی تکلّف گویند:
مراد دهانة شطوط است که به دریا متصل گشته و شیرین هستند و
جای دورتر آن شور و این درست نیست، زیرا در آنجا حجر محجوراً نیست و کم و بیش آب شیرین و شور با هم آمیخته میگردند و آب دهانة شط اندکی شورتر از بالای شط است و آب دهانه دریا شیرینتر از جای دور دریا. و صحیح همان است که مفسران گفتهاند که خداوند منت نهاده است بر مردم به خلقت دو نوع آب شور و شیرین در دریای ساکن و متحرک مثل دریای نیل، هر یک برای مصلحتی و حکمتی است. آب دریا از کجا شور شد که شط نشد و آیا ممکن نبود آب دریا شیرین باشد؟ اما حاجز میان آنها قطعات بلندی و پستی زمین است.(1)
«وَهُوَ الَّذِی جَعَلَ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ خِلْفَةً» فرقان/62
جواب: بعضی کرات گرد خود میگردند، مانند زمین و بعضی نمیگردند مانند ماه و نتیجه گردش این است که همة اطراف زمین مقابل خورشید قرار میگیرد به نوبت و تدریج و اگر زمین نمیگشت، مانند ماه بود که همیشه یک روی آن به زمین است، زمین هم یک روی آن دائماً به خورشید بود و نصف آن همیشه گرم و روشن بود و میسوخت و یک روی آن همیشه سرد و تاریک و حیوان و نبات در آن نمیزیست. منزه است خدایی که زمین را به گردش درآورد تا روز و شب به نوبت آیند.(2)
«وَالَّذِینَ إِذَا أَنفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَلَمْ یَقْتُرُوا وَکَانَ بَیْنَ ذَلِکَ قَوَاماً» فرقان/67
جواب: حد آن اعتدال است. حکمای قدیم، خصوصاً ارسطو، فضیلت انسان را منحصر در اعتدال دانسته و در شریعت ما نیز بدان فرمودند. در قوة غضبیه اعتدال شجاعت است و افراط و تفریط جبن و تهور و در قوة
شهویه اعتدال عفت و افراط و تفریط خمود و شره. در صرف مال هم در این آیه کریمه امر به حد اعتدال است و اسراف و سختگیری ممنوع. و تفاصیل و فروع و نتایج آن در کتب اخلاق مذکور است و صفات زشت و ملکات رذیله را در روایات از جنود شیطان شمردند و آنکه بخل دارد، البته هالک است و آنکه اسراف کند ناچار به کسب حرام و سرقت و تزویر و امثال آن مبتلا خواهد شد.(1)
«وَالَّذِینَ لَا یَشْهَدُونَ الزُّورَ» فرقان/72
جواب: برای زور معانی مختلفی از قبیل مجلس غنا و مزامیر از صادقین علیهما السلام نقل شده، ولی بهتر آن است که آیه بر عموم خود حمل گردد. یعنی با آنکه از امام باقر و صادق علیهما السلام مجلس غنا و مزامیر نقل شده، حمل بر عموم اولی است، چرا که مراد امامان علیه السلام مثال بود نه انحصار و متابعت ظاهر لفظ قرآن باید کرد که هر باطلی را شامل میشود. پس منظور هر مجلس معصیت است.(2)
«إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ» شعراء/89
جواب: سعادت اخروی تنها با اعمال ظاهری حاصل نمیشود مگر آنکه سلامت قلب به آنها ضمیمه گردد. پس اینکه بسیاری از افراد میگویند: اوامر اخلاقی چون اوامر فقهی لازم الاجرا نیستند، صحیح نمیباشد.(1)
«وَتَتَّخِذُونَ مَصَانِعَ» شعراء/89
جواب: از اوصاف قوم عاد که در قرآن آمده است، خصوصاً آیات اینسوره و آنکه فرماید «الم ترکیف فعل بعاد» و اینکه آنها ارم ذات العماد ساختند که مانند آن در هیچ کشور نبود، معلوم میشود مقصود یکی از دولتهای بزرگ و متمدن قدیمند، مانند کلده و آشور و بابل. و ارم ذات العماد باغهای معلق بابل است از عجائب هفتگانه جهان در حضرموت، ولی در صحراهای عربستان و امثال آن اینگونه رفاه و تنعّم و آثار آبادی معقول نیست. و بعضی از مورخین امروز معتقدند که دولت کلده عرب بوده است.(2)
«أَوْفُوا الْکَیْلَ» شعراء/181
جواب: وزن و ذرع و عدد نیز داخل در حکم کیل هستند، چرا که قرینه قائم است که منظور معنای اعم از کیل به صورت مجاز است، چون خداوند پس از آن میفرماید: وزنوا بالقسطاس المستقیم و نیز میفرماید: ولا تکونوا من المخسرین.(1)
1) مجمع البیان، ج7، ص202.
«عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّیْرِ» نمل/16
جواب: منطق و کلام از نگاه عرف به معنای قدرت بر ترکیب دو حرف است و لذا به بچهای که شروع به حرف زدن کرده وقتی که بتواند دو حرف را ترکیب کند میگویند به حرف آمده و سخن میگوید، ولی به یک حرف که از یک صدا برمی خیزد خواه از کودک باشد یا حیوان یا جماد، نطق گفته نمیشود، و غیر از انسان هیچ موجودی نمیتواند با دو مقطع متوالی صدا را قطع کند و لذا فقها فرمودهاند: تکلم عمدی به دو حرف موجب بطلان نماز است. بنابراین اطلاق منطق بر صدای پرنده و بر آنچه که حضرت سلیمان علیه السلام میفهمید، مَجاز است، هر چند که معجزه محسوب میگردید، چرا که ایجاد صوت از یک جسم که قادر بر ترکیب دو حرف نیست معجزه است، ولی از نظر لغت آن جسم را ناطق نمیتوان نامید.(1)
«وَحُشِرَ لِسُلَیْمَانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ وَالطَّیْرِ فَهُمْ یُوزَعُونَ» نمل/17
جواب: ماهیت جنّ را گرچه به تحقیق و تفصیل نمیدانیم، اما وجود آنها به دلیل گفته خداوند تعالی ثابت است و آن را جن گفتند چون از نظرها پوشیده است و همه افراد آن را مشاهده نمیکنند. پس جسم آنان مانند جسم ملائکه لطیف و به اصطلاح بعضی، جسم برزخی و مثالی است
1) مجمع البیان، ج7، ص214.
و چون تکلیف دارند، باید موجودات عاقل باشند و البته به کمال و علم و قداست فرشتگان نیستند. وجود موجوداتی به این صورت محال نیست، چنانکه وجود ملائکه محال نیست و مسخر شدن آنها برای سلیمان و یاری او در کارها نیز از نظر شرعی ممکن است، هر چند دیده نشوند.(1)
خلاصه، جن موجودی است که شرع از آن خبر داده و ناچار باید به آن اقرار کرد ولی ماهیت آن بیان نشده و عقل راهی برای تحقیق آن ندارد و عرب اعتقاد داشت که جنّ موجودی نامرئی و مرتبط با نفوس شعراء و صاحبان ذوق و استعداد نافذ است که آنها را وادار به کشف چیزی میکند که عقل آنها ناتوان از کشف آن است.
و بیتردید در صنایعی که در عصر حضرت سلیمان در مصر و فلسطین صورت پذیرفته نبوغ خاصی داشتهاند. بقای اجساد فراعنه تاکنون و داروهایی که بر خواص آنها اطلاع یافتند و اختراع شیشه در آن عصر از سنگریزه نشان صنعت عجیب آنان است و یکی از بزرگترین دلایل تبحّر آنان، بکار بردن سنگهای بزرگ در ساختمانهایی نظیر اهرام مصر و مسجدالاقصی است که جز با ابزاری چون جرّ اثقال ممکن نیست و بعید نیست که در دانشهایی دست داشتند که پس از آنها از بین رفته باشد.(2)
«حَتَّی إِذَا أَتَوْا عَلَی وَادِی النَّمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ یَا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاکِنَکُمْ لَا یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ» نمل/18
جواب: فواید کلام خداوند قابل درک برای عقل ما نیست، یکی از آنها این است که متوجه میشویم که پرندگان و حیوانات نیز حرف میزنند و
چگونه سخن آنها فهمیده میشود، چرا که مورچه صدا ندارد و از کارهایش میتوان اهداف او را فهمید و لذا اگر یکی از مورچگان بر یک طعمهای آگاهی یافت سایر مورچگان را خبر میکند و همگی به آن هجوم میآورند و وقتی که احساس خطر کرد همه را خبر میدهد و سخن پرندگان نیز به همین نحو است، چرا که صدا و بیصدایی یکسان است و سلیمان علیه السلام با نور نبوت از قرائن حالات طیور و صدای آنها اموری پنهانی را که غیر از انبیاء علیه السلام کسی نمیفهمد میشناخت و میفهمید.(1)
«فَتَبَسَّمَ ضَاحِکاً مِّن قَوْلِهَا» نمل/19
جواب: حضرت سلیمان علیه السلام از آن شاد شد که با همة حشمت و مکنت و قدرت، موری زیر پای لشکریان او آزرده نشد و چنان به عدل و بیآزاری معروف گشت که مورچگان هم دانستند، لشکر سلیمان دانسته موری را نمیآزارند تا چه رسد به انسان ضعیف.(2)
«بَلْ أَنتُم بِهَدِیَّتِکُمْ تَفْرَحُونَ» نمل/36
جواب: فرق میان دولت انبیاء علیه السلام و حکومت و جنگهای آنان و میان دولت اهل دنیا آن است که مقصود پیغمبران از حکومت، ترویج دین خداست و غرض ملوک دنیا، جمع مال دنیا. و ملکه سبا خواست حضرت سلیمان را بیازماید، مال فرستاد تا اگر مقصود او مال باشد، دفع شرّ او کند و چون حضرت سلیمان علیه السلام بدان قانع نگشت، دانست پیغمبر است و چون کسی به خدا ایمان آورد، پیغمبر او را استعمار نکند و مال و خدمت
نخواهد و مغلوب و غالب در حکومت دینی، چون همه مؤمن باشند متساوی الحقوقند برخلاف حکومت دنیوی.(1)
«قِیلَ لَهَا ادْخُلِی الصَّرْحَ» نمل/44
جواب: پیغمبران خدا در معیشت اسراف نمیکردند و مال خدا را در تجمل و تنعم بیهوده به هدر نمیدادند و در بعضی از روایات آمده است که حضرت سلیمان علیه السلام برای مصرف شخصی خود زنبیل از برگ خرما میبافت و میفروخت. پس بنای قصر بلوری شاید برای نمودن قدرت صنعت و حشمت اسلام بود تا کافران یمن از شکوه اسلام متأثر شده به خدا ایمان آورند، چنانکه در عهد ما امر معکوس شده و مسلمانان قدرت دولت و صنعت نصاری را میبینند و در عمل به شرایع دین سست میگردند. سلیمان به امر خدا این قصر را ساخت و برای دیدن موی پای بلقیس نبود. پس برای نمودن عظمت دین و شکوه اسلام، مسجد عالی ساختن و در میان کفار به عزت زیستن ممدوح است.(2)
در حقیقت خداوند تعالی به ذکر قصه سلیمان علیه السلام و تجمل وی در بنا و مانند آن به ما تعلیم کرد که اینگونه اعمال چون از حلال و برای غرض حلال باشد حرام نیست و هم استعانت به جن در کشف بسیاری از اسرار طبیعی و صنایع که کشف و اختراع کردند برای رغبت انسان در رفاه و جمال زندگی بوده است و منع آن برخلاف طبع بشر و سد ترقی علم و صنعت است.(3)
«وَأَنزَلَ لَکُم مِّنَ السَّمَاءِ مَاء فَأَنبَتْنَا بِهِ حَدَائِقَ ذَاتَ بَهْجَةٍ» نمل/60
جواب: اسباب طبیعی هر جا که مؤثرند، به تدبیر خدای حکیم است. از این جهت فرمود: خداوند باغها را میرویاند به سبب باران و نفرمود: باران هیچ اثر ندارد و خداوند بیسبب و ابزار باغ را میرویاند، گرچه میتواند. و هم نفرمود: باران تاثیر دارد بیارادة او، بلکه طبیعت پیش ارادة حق مانند ارّه است در دست نجار و دانشمندان علوم طبیعی پندارند اگر سبب طبیعی هر چیز معلوم شد دیگر ارادة حق لازم نیست و عوام پندارند اگر کارها به ارادة اوست، باید انکار سبب کرد، ولی خداوند فرمود: کار به اسباب است و اسباب به ارادة مسبب الاسباب.(1)
«أَمَّن یَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ» نمل/64
جواب: آنچه که اعاده میشود، مثل معدوم است نه عین معدوم در چیز مادی و غیر مادی. چرا که چیزهایی که ماده دارند و صورتشان تغییر میکند، معدوم صرف نمیشوند، زیرا مادّه آنها باقی است و وقتی صورتی تازه بر آن عارض میشود، میتوان گفت که عین ماده اولی است که در صورت دیگر اعاده شده است.(2)
«وَیَخْلُقُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ» نحل/8
جواب: گروهی از مردم عصر ما میگویند: مراد مرکبهای دیگر است برای سواری مردم مانند سیّاره و طیّاره که در کنار خیل و بغال و حمیر (اسب و استر و الاغ) آورده است، و اگر گویی اینها مخلوق خدا نیست، جواب دهند که خداوند چیزهای دیگری را نیز که مردم با وسایل و الهام و هوش خداداد، ساختهاند نسبت به خود میدهد، چنانکه بر مردم منّت نهاد به ساختن کشتی.(1)
«وَالْخَیْلَ وَالْبِغَالَ وَالْحَمِیرَ لِتَرْکَبُوهَا وَزِینَةً» نحل/8
جواب: حلال است، چرا که ذکر برخی از منافع ظاهری معروف آنها دلالت بر حرمت بقیه منافع آنها (مثل خوردن گوشت آنها) ندارد. پس آیه در رابطه با حکم خوردن گوشت آنها ساکت است و حدیث دلالت بر حلّیت اینها دارد.(2)
«وَأَلْقَی فِی الأَرْضِ رَوَاسِیَ أَن تَمِیدَ بِکُمْ» نحل/15
جواب: مردم عصر ما میگویند: وسط زمین مایعی مذاب است بسیار گرم و بر آن قشری است از خاک و سنگ که هر گاه جسم گداختة مرکزی طغیان کند، قشر خاک را بشکافد و مانند کوه آتش فشان بیرون ریزد. بنابراین وجود کوههای سنگین و سنگهای سخت برای مقاومت در مقابل اضطراب و طغیان آن میباشد.(1)
«وَعَلامَاتٍ وَبِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ» نحل/16
جواب: مردم عصر ما نجوم را تنها برای راهبری در کشتیرانی و خشکی بکار میبرند و آن تأثیر که در سعد و نحس مدعی بودند، به تدریج بر افتاده است. همچنان که قرآن آن را برای هدایت فرموده و از اینجا معلوم میشود که علم نجوم برای این مقصود، و تمسک به اظلال و جیوب و رصد و استخراج مقدار حرکات آنها و سمت حرکت در کشتی یا قبله و امثال اینها صحیح است.(2)
«فَاسْأَلُواْ أَهْلَ الذِّکْرِ إِن کُنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ» نحل/43
جواب: برخی چنین استدلال کردهاند، ولی این استدلال ضعیف است، چون منطوق آیه آن است که مراد از اهل الذکر، عالمان به اخبار گذشتگان و موضوع سؤال، بشر بودن انبیاء علیه السلام است و معلوم است که این موضوع از اصول دین است و در آن نمیتوان به ظن و گمان اکتفا کرد و مأموران به
سؤال هم مشرکانی بودند که بشر بودن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را انکار میکردند و معنی ندارد که تعبّد به ظن برای آنان واجب باشد، بلکه مراد آن است که سؤال کنید تا از تواتر اهل ذکر و قرائن موجب یقین، علم برایتان حاصل شود که پیامبران بشرند نه فرشته.(1)
«یَتَفَیَّأُ ظِلاَلُهُ عَنِ الْیَمِینِ وَالْشَّمَآئِلِ سُجَّدًا لِلّهِ» نحل/48
جواب: افتادن سایه بر زمین به انسان میفهماند که صاحب سایه خاشع و نیازمند به خداست و سجود برای خداوند دارد. این تصویری است که برای این معنی بکار برده و تمثیل میشود و انسان را برای استدلال به آن یادآوری میکند. پس سایه خودش چیزی نیست که سجده کند ولی راهنمای خوبی بر سجود صاحبش میباشد.(2)
«وَأَوْحَی رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ» نحل/68
جواب: وحی به حیوان، همان است که حکما آن را قوة واهمه میگویند و مدرک معانی جزئیه میگویند و تسلط این قوه در حیوان به منزلة تسلط عقل است در انسان و در زمان ما به فطرت و غریزه تعبیر میکنند و حرکت حیوان مانند حرکت پلک چشم انسان است که به مجرد اشارة انگشت بیاختیار بسته میشود، یا مانند آنکه گوشش سنگین است، چون بخواهد درست بشنود دهان خود را باز میکند تا هوا از راه دهان از مجرایی که میان دهان و گوش است، صدا را به قوة سامعه برساند. و هر عملی که از مقدار فکر و اندیشة عامل آن بیشتر است آن را به الهام خداوندی نسبت باید
داد. همانطور که اگر قلمی بر کاغذ مینویسد، یقین میکنیم محرک آن عقل بزرگی است نه قلم و کار زنبورعسل به وحی و الهام الهی است. با چنان دقت خانه از موم ساختن و شکل مسدس انتخاب کردن، موم کمتر مصرف میکند و گنجایش بیشتر برای عسل دارد و این حساب در معماری تا به الهام الهی نباشد، زنبور را غیر مقدور است و سطح قعر خانهها عجیبتر است، چون مسطح نیست، بلکه مسدس را به سه لوزی بخش کرده است با اندک فرو رفتگی، چنانکه زاویة مجسمه تشکیل دادهاند. چون ریاضیات عصر ما حسابی دارند موسوم به دیفرانسیل و بوسیلة آن اقل و اکثر مقادیر را که ماگزیمم و مینیمم است بدست میآورند و بدین حساب ثابت کردهاند که زنبورعسل این حساب را در خانه سازی خصوصاً در قعر آن بکار برده تا کمترین اندازة موم مصرف کند، زیرا که مینیمم سطح هر وجهی از زاویة مجسمة آن است که 109 درجه و 28 دقیقه باشد و همین اندازه را زنبورعسل از معماری قعر خانه به کار برده است.(1)
و نیز غذای زنبور عسل گرد گلهاست و آن را کارگران از صحرا میآورند و در خانه پهلوی هر طفل و جوان که هنوز قدرت پرواز ندارد، میگذارند با مقداری عسل و از برای ملکه هم غذای خاص شاهانه که برای ویتامین بسیار با غذای دیگران فرق دارد و در تفصیل آن به کتب خاص این علم رجوع باید کرد و فاسلکی سبل ربک ذللا اشاره به همه گونه اعمال زنبورعسل است. باری زنبورعسل از آیات بزرگ الهی است که هیچ فکر ملحد و مادی و اتباع داروین و امثال او نمیتوانند آن را به اسباب طبیعی توجیه کنند و جز به اعتراف به وجود خالق حکیم و عالم مدبر که به الهام او این اعمال صورت میگیرد به نوع دیگر حمل نمیشود.(2)
خانه ساختن زنبورعسل به الهام خداوندی است، چون خانههای
مسدس منظم که میسازد، از کمترین مقدار موم بیشترین گنجایش حاصل میشود و خانه هایشان دو طبقه است، هنگامی که در کوه یا درختان بیابان خانه درست کنند، منحصر به همان دو است و در کندوهای مصنوعی هم دو به دو طبقه، چندی که گنجایش کندو باشد. قعر هر خانه به شکل هرمی است که از سه سطح لوزی شکل فراهم آمده، رأس و برجستگیهای یک طبقه در فرو رفتگیهای طبقه زیر آن قرار گرفته است و تجربه کردهاند که اگر شخصی سطحی از موم به شکل مربع یا شکل دیگر که دلخواه زنبور نیست بوسیله قالب مصنوعی پایه ریزی کند و زنبور را در آن رها نماید، او به قوه الهام الهی متابعت آن پایه غلط نمیکند و خود به شکل صحیح دیوارها را بالا میآورد.
در کتب نصاری آمده است که یکی از نوادههای کاسینی منجم معروف فرانسوی، لوزی قعر خانهها را اندازه گرفت، زاویه بزرگ آن 109 درجه و 28 دقیقه بود و زاویه کوچکتر 70 درجه و 32 دقیقه. مردی دیگر برای مهندس بزرگ و معروف آلمانی موسوم به کونیک نوشت: اگر کسی خواهد با کمترین مصالح، بزرگترین گنجایش هرمی بسازد که از سه سطح لوزی فراهم آید، زوایای لوزی چه خواهد بود؟ او به حساب دیفرنسیل حل معضل کرد و در جواب نوشت: قه 26 درجه 109 و قه 34 درجه 70، بیآنکه بداند سؤال راجع به خانة زنبور است. دو دقیقه با یکدیگر تفاوت آمد. پس از وی مهندس دیگر به نام ماگلورن به دقت حساب کرد و و چنان یافت که آن دو دقیقه خلاف هم در حساب اوّل تقریب و مسامحه است.
حیوان شناس بزرگ معاصر، لئون برتن پس از نقل این حکایت گوید: سخن فیثاغورث درست آمد که میگفت: هیچ چیز تا در عالم غیب با هندسه سنجیده نشود به این عالم نمیآید.(1)
1) روح الجنان، ج7، ص123.
غدههای خاصی هست که از آن موم میتراود مانند شیر از پستان و غدههای دیگر که عسل میدهد و این کارها را زنبوران کارگر انجام میدهند به الهام الهی و ملکه امر و نهی ندارد، بلکه تنها مادر است و تخم میگذارد و غذا بهتر میخورد و عمرش طولانیتر است و هر وقت خانهها را از عسل پر کرد و جمعیت مملکت بسیار شد با گروهی از کارگران به جای دیگر هجرت میکند.(1)
«وَلاَ تَکُونُواْ کَالَّتِی نَقَضَتْ غَزْلَهَا» نحل/92
جواب: اشاره به زنی خاص و معهود نیست، چون غالب مفسران این زن را به تعیین نمیشناختند و خداوند تعریف به مجهول نمیکند، بلکه خداوند شکستن عهد را مثال به باز کردن ریسمان پس از رشتن زد، چنانکه مثال زد کلمه طیبه را به شجرة طیبه و کلمه خبیثه را به شجرة خبیثه نه درختی معهود و خاص و مثل زد صدقه در راه خدا را به دانه کاشته شده که هفت خوشه آورد در هر یک صد دانه، نه آن که دانه خاص بدین صفت در خارج موجود باشد. اما جماعتی از مفسرین پیوسته جزئیات و مشخصات و مادیات را بهتر از کلیات و مجردات درک میکنند و همه چیز را به طبع خود حمل بر یک فرد معهود میکنند.(2)
«إِنَّ إِبْرَاهِیمَ کَانَ أُمَّةً واحدة» نحل/120
جواب: امت به معنای امام است، چون وزن فُعله به ضم فاء همیشه به معنای من یفعل به است، مثل قدوه به معنای من یقتدی به و اسوه به
معنای من یتأسّی به و امّت به معنای من یؤتَمّ به است.(1)
«ادْعُ إِلِی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ» نحل/125
جواب: حکما میگویند: اقسام علم منطق از جهت مادّه پنج است:
یکی آنکه به برهان و دلیل یقینی مطلبی را بر دیگری ثابت کنند.
دوّم آنکه: به دلیل ظنّی و مرغوب.
سوم آنکه: به مسلمات خصم، وی را مجاب کنند به وجه نیکو.
چهارم آنکه: مغالطه کنند و به سخنان باطل بر خصم فائق آیند.
پنجم آنکه: به شعر و تخییل حجّت آورند.
خداوند به سه وجه اوّل امر فرمود، چون مغالطه و شعر مناسب اثبات اصول و فروع دین نیست. اوّل فرمود: به سوی پروردگار خویش خوان به عقل و دلیل و حکمت و آن را حکما برهان گویند. دوّم به دلیل ظنّی و مرغوب و پند و موعظه و آن را حکما خطابه گویند و از این دو گذشته مجادله در سخن و اسکات مخالف را به وجه نیکو کن و آن را حکما جدل گویند، و این از معجزات علمی قرآن است.(2)
«وَضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً رَّجُلَیْنِ أَحَدُهُمَا أَبْکَمُ لاَ یَقْدِرُ عَلَیَ شَیْءٍ» نحل/75
جواب: خیر، چون عدم قدرت بر چیزی، دلالت بر عدم ملکیت او نمیکند، صغیر و مجنون و محبوس و جنین هم نمیتوانند کاری انجام دهند، ولی به اجماع علما مالک هستند. جصاص میگوید: فرقی بین بنده
و آزاد در قدرت نیست، ولی این سخن درست نمیباشد، چرا که بنده فقط در خدمت مولاست، ولی محبوس نمیتواند هیچ کاری برای خود انجام دهد.(1)
پس این آیه دلالت میکند که بنده از تصرف محجور است و اگر قائل به مالکیت او بشویم، نمیتواند عقد نکاح و ربیع و وکالت و سوگند و عهد برای خود یا دیگری ببندد مگر مثل طلاق به دلیل ثابت شود، چرا که خداوند میفرماید: لایقدر علی شیئ و این قید احترازی نیست بلکه تأکیدی است، چون عبد دو گونه نیست که یکی قادر باشد و دیگری غیر قادر، (بلکه عبد فقط غیر قادر است).(2)
«وَأَوْفُواْ بِعَهْدِ اللّهِ إِذَا عَاهَدتُّمْ وَلاَ تَنقُضُواْ الأَیْمَانَ بَعْدَ تَوْکِیدِهَا» نحل/91
جواب: ظاهراً فرقی بین عهد و یمین نیست و آیات صریحتری دلالت بر وجوب وفای به آن میکند و اصحاب، میگویند که یمین بر کار حرام و حتی مکروه و ترک واجب و حتی مستحب صحیح نیست و اینکه وارد شده است که: اگر کسی قسم بخورد که کاری انجام دهد و کار بهتری را ببیند میتواند آن کار اوّل را ترک کند، منظور همین است، نه اینکه اگر کسی عهد کند یا قسم بخورد که مثلاً حج برود، ولی ببیند که صدقه بهتر از حج است، بتواند صدقه بدهد و یا کسی نذر کرده که شنبه را روزه بگیرد و ببیند که روزة روز پنجشنبه بهتر است بتواند روز جمعه را ترک کند.(3)
«وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ» قصص/5
جواب: اصحاب روایت کردهاند که این آیه دربارة حضرت مهدی (عج) آمده که خداوند بر او و اصحاب او منت نهاده که پس از آنکه ضعیف و مستضعف شوند آنها را وارث زمین قرار میدهد. لذا این آیه به عنوان جمله معترضه و متضمن قاعدة کلی اجتماعی است که سنت الهی بر آن جاری شده و مانند آن در قرآن بسیار است که در میان حکایتی، جملهای را که متضمن حکمت و پندی مناسب است ایراد میفرماید: چنانکه در خلال قصه داود و جالوت میفرماید: ولولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض. و در این آیه کلمه نرید فعل مضارع است و دلالت بر استمرار اراده میکند و خاصّ به حضرت موسی علیه السلام و بنی اسرائیل نیست و غلبة اهل حق بر باطل به طور تام و کامل در آخرالزمان خواهد بود، چون حجّت خدا ظاهر میشود.(1)
«فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ» قصص/15
جواب: شیعه یعنی از طبقهای که موسی در آن طبقه قرار داشت، چرا
1) روح الجنان، ج8، ص435.
که فرعون، اهل مصر را طبقه طبقه کرده که برخی برتر از برخی طبقات بودند، چنانکه اکثر امتهای پیشین چنین بودند و اکنون هم در میان هندیها مرسوم است. و ایرانیان قبل از اسلام نیز دارای چهار طبقه بودند و اجازه نمیدادند که کسی از یک طبقه به شغل دیگر طبقات وارد شود و مثلاً به فرزندان بازاریها اجازه تصدّی پستهای حکومتی نمیدادند.(1)
«قَالَ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی فَغَفَرَ لَهُ» قصص/15
جواب: سید مرتضی; در تنزیه الانبیاء برای آیه دو وجه ذکر میکند:
مراد از ظلم، ترک استحباب است که تأخیر قتل قبطی باشد. یعنی مستحب بود که قتل قبطی را به تأخیر بیاندازد.
نزاع قبطی و سبطی از عمل شیطان بوده است و استغفار او از ترک اولی بوده است. یعنی همانطور که عمل معصیت را نسبت به شیطان میدهند، گاه باشد که هر شر و کسالت و غفلت را به او نسبت میدهند، گرچه موجب معصیت نباشد، مانند وسوسه در الذی یوسوس فی صدور الناس و چنانکه در حدیث است: التثاوب من الشیطان، یعنی دهن درّه از شیطان است.
و در قرآن، جنابت را رجز شیطان فرموده با آنکه کسی در پیدایش احتلام گناهکار نیست. پس چون کشته شدن قبطی سبب گریختن موسی علیه السلام و خوف او بود که امری شرّ است، آن را نسبت به شیطان داد.
البته ممکن است که بگوییم: کشتن قبطی توسط موسی علیه السلام، گناه نبود مانند کشتن کافر حربی.(2)
«یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ» قصص/26
جواب: در کنزالعرفان میگوید: یا ابت استأجره و علی ان تأجرنی ثمانی حجج، دلالت بر مشروعیت اجاره در شریعت ما دارد هر چند که در شریعت شعیب اتفاق افتاده است، چون که نسخ آن ثابت نشده و اصل عدم نسخ است. و نیز عقد اجاره از متممات نظام نوع بشری است، چرا که انسانها نمیتوانند به تنهایی زندگی کنند و احتیاج به همکاری دارند و دیگران نیز واجب نیست که مجّانی به این احتیاج آنها پاسخ بدهند. پس میتوانند در مقابل رفع احتیاج آنها عوض و پول بدهند.(1)
«عَلَی أَن تَأْجُرَنِی ثَمَانِیَ حِجَجٍ» قصص/27
جواب: از نظر شیعه جایز است و ظاهراً این آیه دلالت بر جواز آن دارد، چرا که کلمه علی دلالت میکند که عمل موسی علیه السلام به جای پول نکاح بوده که همان مهریه است. جصّاص میگوید: عمل موسی علیه السلام مهریه نبوده، چرا که مهر باید به زن داده شود نه پدر زن و موسی علیه السلام برای شعیب علیه السلام کار کرد و جواب آن است که: چه بسا در شریعت آنها مهریه به پدر زن داده میشده و یا شاید گوسفندان مال دختر بوده و شعیب علیه السلام در رابطه با ازدواج و مهریه به عنوان ولیّ از طرف دختر سخن گفته و یا دختر با تسلیم مهریه به پدرش راضی بوده است.(2)
جواب: در عمل حضرت شعیب علیه السلام دلالتی بر وجوب آن و یا عدم جواز غیر آن وجود ندارد و بهتر آن است که بر وجوب تعیین مدت عمل، به ادلّهای چون وجوب وفا و حرمت تضییع حقوق مردم استدلال گردد، چرا که یک چیز وقتی که منضبط نباشد وفا و تضییع حقوق نیز صدق نمیکند، زیرا کم دادن اجرت زمانی صدق میکند که یک مدت معینی قرار داده شده باشد و اگر عقد بر غیر معلوم جایز باشد خیلی آسان میتوان از عهدة وفا برآمد هر چند با پولی بسیار اندک و در این صورت تقریباً وفا و عدم وفا یکسان هستند.(1)پس این آیه در اینباره ساکت است.
«قَالَ ذَلِکَ بَیْنِی وَبَیْنَکَ أَیَّمَا الْأَجَلَیْنِ قَضَیْتُ…» قصص/28
جواب: چون حضرت موسی علیه السلام به علم نبوت میدانست که میتواند وفا کند و زنده میماند جایز بود و حتی اگر انسان علم هم نداشته باشد میتواند دخول کند و اگر در بین مدت درگذشت، عوض آن در مال اوست و باید ورثة شوهر به زن بپردازند.(2)
«فَلَمَّا قَضَی مُوسَیالْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ» قصص/29
جواب: برخی گفتهاند: به سمت مصر امّا چون از مصریان میترسید، علت نداشت که قبل از امر پروردگار به مصر رود. و در روایت است که به سمت بیتالمقدس رفت، البته بیتالمقدس هنوز ساخته نشده بود و
منظور از بیت المقدس، بلاد مقدسه بود که حضرت ابراهیم علیه السلام در آنجا دفن شده بود و پدران حضرت موسی علیه السلام در آنجا زندگی کرده بودند. پس روایت به نظر مناسبتر میآید.(1)
«فَأَوْقِدْ لِی یَا هَامَانُ عَلَی الطِّینِ فَاجْعَل لِّی صَرْحاً لَّعَلِّی أَطَّلِعُ إِلَی إِلَهِ مُوسَی» قصص/38
جواب: ممکن است که کلمه هامان مثل کلمه فرعون اسم کلی و عامی باشد که بر هر وزیر مورد اعتماد پادشاه گفته شود و نظیر این اصطلاحات در هر عصری رایج و شایع است.
در قرآن کریم نیامده که فرعون آن کاخ را بنا کرد یا نکرد و سلاطین گاهی اینگونه سخن میگویند نه برای عمل و بر هر حال از مردم آن زمان اینگونه کارها بعید نیست. چنانکه در عهد ما با مصارف بسیار موشک میسازند و 20 تا 30 فرسخ (کیلومتر 180=6 ×30) بالای زمین میپرند و میگویند: فضا را تسخیر کردیم و در آسمانها ملائکه ندیدیم. نظیر آنکه کیکی یا پشهای از بینی به گوش انسان بپرد و بگوید: من پنج قطعه کره زمین را گرفتم و بر هفت اقلیم مسلط گشتم. و اینان هم مانند فرعون و هامان به موجود غیر جسمانی معتقد نیستند و گویند: اگر خدا و ملائکه هستند جسمند و باید در مکانی قرار داشته باشند، وقتی که جسم نیستند پس نیستند.(2)
«قُلْ فَأْتُوا بِکِتَابٍ مِّنْ عِندِ اللَّهِ هُوَ أَهْدَی مِنْهُمَا» قصص/49
جواب: تورات گرچه تحریف و در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم منسوخ شده بود،
ولی بعید نیست که خداوند آن را چنین توصیف کند که کتابی هدایت کنندهتر از آن و قرآن وجود ندارد، چرا که تنها از کلام انبیاء علیه السلام تورات باقی مانده و در آن آیاتی دال بر عجائب قدرت الهی و توحید و عدل پروردگار وجود دارد و اگر انسان با انصافی در تورات تدبّر کند، بزرگی امر نبوت و خبرهای غیبی را به حد تواتر مییابد، خصوصاً که بشارت به رسالت خاتم انبیاء داده است.(1)
«سَلَامٌ عَلَیْکُمْ» قصص/55
جواب: این آیه دلالت میکند که سلام کردن بر کافران به نیت خداحافظی و روی گردانی جایز است و فقط سلام تحیت جایز نیست و فرق آن به نیت برمی گردد و تنها لفظ سلام نمیتواند حرام باشد و نظیر آن رکوع و سجود است که به نیت احترام یک نفر جایز و به نیت عبادت حرام است و فرق این دو به نیت معلوم میشود. نظیر سجده فرشتگان بر آدم علیه السلام و برادران یوسف علیه السلام برای آن حضرت که به نیت عبادت نبوده است.(2)
«وَمَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ وَأَبْقَی» قصص/60
جواب: از این آیه مستفاد میشود که ثواب آخرت بر خلاف عقیده بعضی از افراد مانند تناسخیان در این دنیا نیست، بلکه در عالمی است نزدیک به خداوند منّان، چنانکه آن را ماعندالله فرمود.(3)
«إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرَادُّکَ إِلَی مَعَادٍ» قصص/85
جواب: یعنی خداوند حکیم به عواقب امور آگاه است و ممکن نیست که مانند جاهلان کاری را که ناتمام میماند آغاز نماید که در این صورت لغو است. پس وقتی که قرآن را بر حضرت صلی الله علیه و آله و سلم نازل فرمود، بیتردید او را بر دشمنانش پیروز میگرداند. و اهل ادب میگویند: تعلیق حکم بر وصف مشعر به علّیت است، یعنی علّت آن که تو را به مکه بازگردانید، آن است که قرآن را بر تو فرض کرده و تبلیغ آن را لازم فرموده است. خداوند برای کمال قدرت خود نقض غرض خویش نمیکند و آنچه را که میخواهد البته به انجام میرساند.(1)(منظور از معاد، مکه محل بازگشت وعود است)
«وَمَا کُنتَ تَرْجُو أَن یُلْقَی إِلَیْکَ الْکِتَابُ إِلَّا رَحْمَةً مِّن رَّبِّکَ» قصص/86
جواب: مراد از این آیه این است که اگر فرضاً عنایت پروردگار به تو نبود، امیدوار نبودی به نزول قرآن، چنانکه ما میگوییم: بچّه شیرخوار نمیتوانست برای خود شیر تهیه کند، یعنی اگر خدا در پستان مادرش شیر نمیآفرید.(2)
و اینکه فرمود: و ما کنت ترجو ان یلقی الیک الکتاب معنی آن است که ذات امکانی تو اقتضا ندارد به ذات خویش عالم به کتاب، بلکه مؤمن به خداوند باشی و علم اینها همه از جانب او در اوّل خلقت در طینت تو نهاده شده است.(3)
«فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْکَاذِبِینَ» عنکبوت/3
جواب: راست گفتن و دروغ گفتن افراد حادث است نه قدیم، ولی علم خدا قدیم است، چون از ازل میدانست صادق کیست و کاذب کیست، امّا علم به آنان در وقت وقوع و وجود آنان درست مانند معلوم، حادث است، از این جهت عالم بودن خداوند را مانند صادق بودن افراد با وصف حدوث ذکر کرد و صفت معلوم را مجازاً برای علم اثبات فرمود، چون در حقیقت علم قدیم ثابت است و معلوم حادث و متغیر و همانطور که علم گویند و منظورشان مجازاً معلوم است وصف معلوم را نیز مجازاً برای علم میآورند.(1)
«وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَنُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ» عنکبوت/7
جواب: خواجه نصیرالدین طوسی و علامه حلی احباط و تکفیر را نسبت به معتزله داده و میگویند: اهل تحقیق این دو را نفی میکنند و خداوند میفرماید: فمن یعمل مثال ذرة خیرا یره و من یعمل مثقال ذرة شرا یره. و به راستی کسی که خدا را عادل داند، البته به احباط و تکفیر قائل نشود، چون اگر دو فاسق را فرض کنیم که در همة کارهای زشت مساوی یکدیگر باشند، ولی یکی از آنها عمل خیر کوچکی انجام داده، نباید
1) روح الجنان، ج9، ص6.
خداوند آن دو را مساوی عذاب کند، بلکه باید جزای عمل خیر او را (هر چند اندک باشد) بدهد و همچنین دو عادل که عملشان در خوبی مساوی است، اگر یکی اندکی عمل زشت کرده نباید نزد خدا مساوی آن کسی باشد که هیچ عمل زشت نکرده، بلکه باید حال این بهتر باشد. پس تکفیر (یعنی محو گناه) در این آیه را باید حمل بر بیارزشی و خفّت و عقاب کرد در مقابل ثواب بسیار، نه عدم محض.
مرحوم مجلسی; در کتاب اعتقادات منسوب به وی، احباط و تکفیر را ثابت و مخالفت با اجماع علمای شیعه و ادّله عقلیه نموده است و او به اندازهای مفتون الفاظ روایت است که حتی تأویل یک کلمة آن را به دلیل عقلی الحاد میشمارد و عشق او به سخنان ائمه علیه السلام فوق حدی است که تصور ما بدان رسد.(1)
«فَأَخَذَهُمُ الطُّوفَانُ وَهُمْ ظَالِمُونَ» عنکبوت/14
جواب: بعضی مورّخان گویند: فقط قوم نوح که مخالفت او کردند و ستمکار بودند به طوفان معاقب گشتند، چون هُم در اخذهم به قوم نوح برمیگردد. پس باید طوفان در همان کشوری باشد که نوح علیه السلام در آنجا بود و دعوت او را شنیدند، نه همة جهان که دعوت به آنها نرسیده و قوم او محسوب نشدند. ولی به عقیدة ما اینگونه قضایا را به حدس و تخمین نمیتوان ثابت کرد و باید تابع نقل صحیح و روایات معتبره گردید. در مجمع البحرین میگوید: به قول صحیح، جودی که کشتی نوح بر آن قرار گرفت، فرات کوفه بوده است. بنابراین لازم نیست چنان آب بالا رفته باشد که کوهی مانند آرارات را بپوشد پس این طوفان در بین النهرین بوده است.(2)
«إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنکَرِ» عنکبوت/45
جواب: علّت تأثیر نماز در نهی از فحشاء واضح است، چون این عمل جز با اعتقاد به وجود پروردگار انجام نمیگیرد و آنکه اعتقاد به خدا دارد، البته روزی به صلاح خواهد آمد و توبه خواهد کرد.
بلی، گاهی ممکن است که کسی به نماز عادت داشته باشد نه اینکه از ترس خدا بخواند، و چون ترک عادت بسیار دشوار است نماز را ترک نمیکند و سایر معاصی را مرتکب میشود.(1)
«وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکَافِرِینَ» عنکبوت/54
جواب: فاصلة زمانی که ما میان خود و قیامت تصور میکنیم، از آنجا برخاسته است که آخرت را با دنیا مقایسه میکنیم یا آن را عین دنیا میدانیم در زمان متأخّر. امّا در قرآن به این بُعد و فاصلة دور اشاره نشده است، بلکه قرآن همه جا قیامت را نزدیک شمرده است، خصوصاً در این آیه که فرماید: هم اکنون کافران در جهنماند، گویی پرده فاصله است که باید برداشته شود تا احاطة دوزخ را بر خود بینند، چنانکه فرمود: لقد کنت فی غفلة من هذا فکشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید. همان پرده است که برای اولیا مانع رؤیت نیست، چنانکه فرمود: لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا.(2)
«وَلَئِن سَأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ» عنکبوت/61
جواب: به عقیدة پیروان ادیان آسمانی و حکمای الهی، حرکت دهندة ماه و خورشید و کرات آسمانی هیچ یک از قوای طبیعی نیستند و حکما گویند: حرکت طبیعی ممکن نیست دورانی باشد، بلکه بر خط مستقیم است و اگر جسمی جسم دیگر را حرکت دهد یا به جذب است و آن را به خط مستقیم سوی خود میکشد یا به دفع و آن هم به خط مستقیم است و حرکت مستدیر البته علّت نفسانی و با شعور دارد.(1)
«وَمَا هَذِهِ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ» عنکبوت/64
جواب: این جهان که آن را دنیا مینامند فی ذاته حیات ندارد، چون جامد است و جماد را چون به حال خود رها کنی الی الابد نجنبد. و اینکه فرمود: حیات دنیا مراد از آن حیات عاریتی است که از عالم دیگر بر جمادات این عالم فایض شده است و این حرکات و جنبشها و تغییراتی را که در گیاه و حیوان میبینیم و به همین سبب آنها را زنده مینامیم، هیچ یک از مادّه جامد نیست، بلکه از صورت نوعیه و قوای نامیه و غاذیه و محرکّه و غیر آنها است و صورت نوعیه هم به توسط علوم مفارقه بر ماده فایض گشته و منشأ آثار شده است. پس اصل حیات از مجردات نوریه است و حیات موجودات دنیوی عکسی است از موجودات عالم بالا، مانند نورآفتاب که از خورشید بر دیوارهای تاریک میتابد.(2)
«غُلِبَتِ الرُّومُ فِی أَدْنَی الْأَرْضِ» روم/1. 2
جواب: به نظر میرسد که اگر بگوییم نزدیک ترین زمین به شهر قسطنطنیه مناسبتر باشد، چون مورخان فرنگ نوشتهاند: هرقل در پشت شهر قسطنطنیه شکست خورد و این دلالت دارد بر غایت ضعف و انهزام لشکر روم و اینکه بیشتر متصرفات آنان را فارسیان گرفتند، و اعجاز قرآن را در خبر غیب ظاهرتر میسازد که با وجود چنین شکستی فاحش که دشمن تا پشت پایتخت آمد، باز رومیان غالب شوند و تا نزدیک مداین بروند و هم من بعد غلبهم سیغلبون.(1)
«فِی بِضْعِ سِنِینَ» روم/4
جواب: غلبه فارس بر روم در سال 616 میلادی و غلبه روم از 624 بود که شکست قطعی بر لشکر پرویز وارد آمد و پیوسته سپاه روم پیش میرفتند تا 628 که دیسکره را نزدیک مداین گرفتند. و علت آنکه خداوند تعالی عدد سالها را به تعیین ذکر نفرموده آن است که در جنگهای میان دولتهای بزرگ، غلبه و مغلوبیت تدریجی است.(2)
«وَعْدَ اللَّهِ لَا یُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ» روم/6
جواب: بله، و روایتی از یسار از حضرت باقر علیه السلام آمده است که فرمود: العلم علمان فعلم عندالله محزون لم یطلع علیه احدا من خلقه و علم علمه ملائکته و رسله. فما علمه ملائکته و رسله، فانه سیکون لا یکذب نفسه و لا ملائکته و رسله... علم بر دو گونه است: 1. علمی که نزد خدا مخزون است و هیچ کس از مخلوقاتش را بر آن مطلع نساخته است. 2. علمی که فرشتگان و پیامبرانش را نسبت به آن آگاه ساخته است. دربارة این علم دوّم، هرگز خود و فرشتگان و پیامبرانش را تکذیب نمیفرماید. رفیع الدین در شرح اصول کافی میگوید: تغییر از سوی خدا در آنچه که پیامبرانش تبلیغ میکنند موجب تکذیب آنان میشود و حکیم چنین کاری که نقض غرض میشود انجام نمیدهد. سپس میگوید: روایات بداء رد بر یهود و تابعان آنهاست که میگویند: خداوند از کارها دست برداشته است.(1)
«فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَهُمْ فِی رَوْضَةٍ یُحْبَرُونَ» روم/15
جواب: به مذهب اهل عدل (شیعیان) هر چه در شرع حرام باشد، برای قبح آن است و اجتناب از آن در عقل نیز واجب است و از این رو باید استنباط کرد که هر چه قبیح باشد در بهشت هم مجاز نیست، یعنی مردم خود بدان رغبت نمیکنند و آواز و سماع و سایر محرمات دنیوی، در بهشت ذکر و تحمید و تسبیح پروردگار است و لحنی مناسب آن، نه لهو و باطل و شراب بهشت هم عقل را زائل نمیکند و ظروف طلا و نقره موجب شکستن قلب فقرا یا حبس وسیلة معاملات نیست و هکذا.(2)
«یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَیُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَیُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا» روم/19
جواب: میان دینداران و مادیون، در اعتقاد به عالم غیب اختلاف است. دیندار برخلاف مادّی میگوید: موجود منحصر به جسم مادی نیست، و یکی از دلائل دینداران آن است که حیات از لوازم ماده جسم نیست، چون اگر ماده را به حال خود رها کنند، هرگز تغییر حال در او پدید نیاید. پس این جنبش و تغییر و قوة فاعله که در اجسام زنده میبینیم، منشأ دیگری غیر از ماده دارد و از عالم دیگری است غیر جسمانی و اگر مبدأ حیات در همین اجسام بود، همیشه اجسام زنده بودند و اینکه گاهی زنده از مرده و گاه مرده از زنده بیرون آید، دلیل آن است که حیات از لوازم ذات ماده نیست و چون عالم دیگری غیر از دنیا ثابت شود، شک در عالم آخرت نیز نمیماند، زیرا که روح باقی است و به حیات باز میگردد.(1)
«وَمِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِکُمْ» روم/22
جواب: برخی گفتهاند: تمام زبانهای مختلف 72 ریشه دارند که 19 ریشه در اولاد سام و 17 ریشه در اولاد حام و 36 ریشه در اولاد یافث است. زبانهای سامی مانند عربی و سریانی و عبری و حبشی و کلدانی بسیار به یکدیگر شبیهند، مثل آنکه در اصل یکی بودهاند، نظیر کردی و مازندرانی و بلوچی که از فارسی مشتقّند. و همچنین زبانهای حامی و بنی یافث. و آنها که به یکدیگر شبیه نیستند، اصول مختلف دارند و جز به الهام خداوندی محال است، که خود انسان آن را وضع کرده باشد، یا اینکه لغات مختلف اقتضای ذاتی انسان باشد، زیرا که اگر چنین بود مختلف
1) منهج الصادقین، ج7، ص194.
نمیشد و لغات امروز از 5000 متجاوز است.(1)
«فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا» روم/30
جواب: همچنان که میل برخی از اجسام، مانند حرارت آتش و جسم سنگین به مرکز، طبیعی است و بعضی نظیر انداختن سنگ به بالا قسری و غیر طبیعی است، در صفات نفسانی نیز بعضی طبیعی است که خدای تعالی نفوس انسان را با آن صفت آفریده است مثل محبّت اولاد و ترس از مرگ و میل غذا و عبادت پروردگار و اقرار به او و خضوع در مقابل عظمت حق که طبیعی و فطری انسان است. و روان شناسان جدید هم عاطفة دینی را مانند محبّت فرزند از امور فطری میدانند.(2)
«وَلَقَدْ آتَیْنَا لُقْمَانَ الْحِکْمَةَ» لقمان/12
جواب: حکمت از نعمتهای بزرگ الهی است که خداوند آن را به بندگان بافضیلت خود عطا کرده است. و امّا آنچه که اهل شرع از آن اجتناب میکنند، فلسفه بطور مطلق نیست، بلکه تقلید از کلمات مدعیان فلسفه بدون مطالعه و فهم، در مباحثی است که با آموزههای انبیاء علیه السلام مخالفت دارد. و امّا کسی که مانند خواجه نصیرالدین و علامه حلی و شیخ بهایی تقلید را رها کرده و از عقل روشن و صریح تبعیت کند و ایمان به پیامبران بیاورد و گمان و وهم را کنار بگذارد، هیچکس با او مخالفتی ندارد.(1)
خداوند تعالی عظمت مقام حکما را در این آیه ثابت فرموده و مراد از حکمت، شریعت و نبوت نیست، بلکه فهم و عقل و تفکر و دوری از ریاست است و باید دانست که مبنای حکمت بر قبول تعبّدی قول کسی نیست بلکه متابعت دلیل و برهان است. طالب حکمت میداند که حکیمان بزرگ، معصوم از خطا نیستند و اگر در مطلبی خطا کنند، عیب آنها نیست، چون هیچ کس قول آنها را تا خود یقین نکند، قبول نخواهد کرد، برخلاف انبیاء که معصومند و قول آنها را بیدلیل باید پذیرفت.(2)
ناگفته نماند که حکمت بر دو قسم است:
حکمت نظری
حکمت عملی.
و عمدة مسائل حکمت نظری، مبدأ و معاد و عمدة مسائل حکمت عملی، تهذیب نفس از اخلاق زشت و تدبیر منزل و رفتار نیک با اهل شهر و همنوع خویش است.(1)
جواب: یونانیان لقمان را از خود میدانند و او را ایثوب مینامند و یکی از مسیحیان به نام ساواری در ترجمه قرآن میگوید: لقمان اصلاً در عرب بوده و حکمتهای او را یونانیان ترجمه کردهاند، زیرا سخنان او در عربی سادهتر است از کلام ایثوب در یونانی و به روایتی لقمان مصری بوده است.
از حکمتهای لقمانی آنچه اصل همه حکمتها است خداوند نقل فرمود و سایر سخنان وی فرع این اصول است. نخست مبدأ و معاد. چون اگر کسی به این دو معتقد نباشد، هیچ پند و موعظهای برای تهذیب اخلاق وی سود ندهد. دیگر آنکه واعظ و حکیم و آن که پند میدهد، باید خود نماز بگزارد و توجه به خدا کند، آنگاه امر به معروف کند و نهی از منکر و معروف نزد حکیم آن است که در عقل مستحسن و نیکو باشد و منکر، آنچه که در عقل قبیح بود و لقمان فرزند خود را فرمود به این دو کار بپرداز و این هم اصل هر قانون و شریعتی است. آنگاه او را نهی کرد از تکبّر و تندخویی و بانگ و آواز بلند کردن که اگر حکیم چنین باشد سخنش در مردم نفوذ نکند. ولو کنت فظا غلیظ القلب لا نغضوا من حولک.(2)
جواب: خداوند مردم را مختلف آفریده است، یکی طبع شعر دارد و یکی ندارد و یکی علوم ریاضی را آسان فرا میگیرد و یکی از آن هیچ نمیفهمد و هکذا فهم مسائل عقلی برای همه کس آسان نیست و خدای تعالی فرمود: و من یؤت الحکمة فقد اوتی خیرا کثیرا و نفرمود به همه کس حکمت دادیم، بلکه به بعضی، چنان که لقمان را داد و فرمود: آتینا لقمان الحکمة و این حکمت، علم شرع و نبوّت نبود، بلکه عقل و فهم بود.(1)
«لِلَّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ…» لقمان/26
جواب: سموات را به اعتبار کثرت کرات آسمانی جمع آورد و زمین را به خاطر یکی بودن آن مفرد و اگر در جاهایی ارضون و به صورت جمع آمده به اعتبار قطعات مختلف زمین است.(2)
«وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ» لقمان/39
جواب: نام بردن از خورشید و ماه بدلیل این است که از سایر اجرام آسمانی ظاهرتر و آشکارترند و میتوان بوسیلة آنها اتمام حجّت کرد وگرنه حرکات تمامی کواکب نیز تحت تسخیر الهی با نظم و نسق خاص است، چنانکه در ادامه فرمود: کل یجری الی اجل مسمی.(3)
«وَنَفَخَ فِیهِ مِن رُّوحِهِ» سجده/9
جواب: اضافة روح به خدا به جهت تکریم و تشریف آدم علیه السلام و اظهار این است که وی مخلوق شریف و عجیب است و او را شأن و مرتبهای میباشد که مناسبت با حضرت ربوبیت دارد و نیز دلالت دارد که روح انسان از مبدأ دیگری غیر از خاک و آب و عناصر است، زیرا که در اینها ادراک نیست و وجود روح بسته به نفخه الهی است نه به ترکیب مزاج، همچنان که نور خورشید بر دیوار میتابد و به واسطة خراب شدن دیوار معدوم نمیشود، زیرا که نور از دیوار نیست تا به خرابی دیوار نابود گردد، بلکه بسته به وجود خورشید است. روح انسان هم بسته به امر پروردگار است و به خرابی بدن فانی نمیشود.(1)
«بَلْ هُم بِلِقَاء رَبِّهِمْ کَافِرُونَ» سجده/10
جواب: خداوند از عالم آخرت به لقای پروردگار تعبیر میفرماید، چرا که عالم آخرت از جهل و جمود خالی است و نزدیکتر به خدای تعالی است و از این جهت کسی که از دنیا به آخرت میرود گویی به حق نزدیک شده است.(2)
«قُلْ یَتَوَفَّاکُم مَّلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ» سجده/11
جواب: اجزای جهان همه به یکدیگر مربوطند یا از نظر طولی به علیت و معلولیت یا از لحاظ عرضی به این که چند چیز معلول یک علّت باشند، مانند دیدن که گاهی آن را به چشم نسبت دهند و گاهی به عصب و گاه به ملتقی العصبتین و گاه به حسّ مشترک و گاه به نفس ناطقه، همچنین ملک الموت به فرمان الهی قبض روح کند و فرشتگان و آلات، وسایط اویند و نسبت قبض روح به همه صحیح و حقیقت است. و اما توفّی در شب همان خواب است که آن را بر سبیل مجاز توفّی نامید.(1)
«ثُمَّ إِلَی رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ» سجده/11
جواب: منظور تفخیم و تعظیم حالت حشر و جزاست و یا به آن جهت که آخرت به خدا نزدیکتر است از دنیا و خلاصة کلام آنکه کفار انسان را عبارت از بدن و مرگ را عبارت از پراکنده شدن اجزای بدن و گم شدن ذرات آن در خاک میدانستند ولی خداوند میفرماید: مرگ عبارت از آن است که فرشتة خداوند که از عالم دیگر است، روح را که از همان عالم است، در تصرف خود میگیرد، مانند کسی که گوهری را از صندوق بیرون میآورد و آن را به سوی خداوند میبرد و این که شما فرض کردید، غیر بدن چیزی نیست و آن هم در زمین گم میشود صحیح نیست.(2)
«فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِیَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْیُنٍ» سجده/17
جواب: چون عذاب و ثواب جسمانی به ذهن عامة مردم نزدیکتر است و آن را بهتر درمی یابند، خداوند آن را بیشتر ذکر کرده است و علما هم بیشتر شرح دادهاند و روحانی را اشارتی فرمود، چون اکثر مردم این جهان غیر مجسم را موهوم و بیحقیقت میپندارند و اما بزرگان خواص میدانند که لذات جسمانی در مقابل روحانی ناچیز است و الاّ باید ما مردم خاکی از خدا و ملائکه سعادت مندتر باشیم و چون خدا در نعمتهای روحانی به اشاره و اجمال اکتفا فرمود، علما نیز همان کردند و البته مصلحت در آن بوده است.(1)
«وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی الْکِتَابَ فَلَا تَکُن فِی مِرْیَةٍ مِّن لِّقَائِهِ» سجده/23
جواب: در وسیط آمده است که خداوند وعده داده بود که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم قبل از ارتحال از دنیا با موسی علیه السلام ملاقات نماید و لذا در اینجا تأکید فرموده که شک در آن ملاقات ننماید و آن وقتی بود که حضرت را به معراج بردند، موسی علیه السلام را در آسمان ششم، و هم در وقت عروج و هم در وقت صعود دید. البته برخی به خاطر این روایت و امثال آن به شبهه افتادند که معراج روحانی بوده است نه جسمانی، زیرا جسم حضرت موسی علیه السلام در آسمان نیست و هنگامی که رحلت کرد او را دفن کردند و در زمین است تا قیامت که زنده شود و آنکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ملاقات کرد، روح او بود در عالم تجرد که بسیاری از آن تعبیر به آسمان کردهاند، امّا صحیح و مشهور برخلاف آن است و حق آن است که معراج جسمانی منافاتی با روحانی ندارد و جمع هر دو باید کرد، بدین معنی که به احاطه روحی عوالم را دید و اگر کسی همسفر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و همراه او بود، آنچه آن حضرت در مسیر خود میدید، او نمیدید.(2)
«إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً» احزاب/33
جواب: تمامی امّت اسلامی اتفاق و اجماع دارند که مراد از اهل بیت در این آیه اهل بیت پیامبرند چنانکه ابوسعید خدری و انس بن مالک و واثلة بن اسقع و عایشه و ام سلمه گفتهاند: این آیه اختصاص دارد به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام و روایات فراوانی در این مورد از شیعیان و اهل سنت نقل شده که بهترین آنها صحیح مسلم بن حجاج است که آنها را در باب فضایل الصحابة(1)نقل کرده است.(2)
جواب: حدیث کساء نزد عامّه و خاصه متواتر است و تشکیک در آن نوعی وسواس- نعوذ بالله من الشیطان الرجیم.
جواب: اراده در اینجا تشریعی نیست، چون خداوند به ارادة تشریعی میخواهد که همة مردم از گناه پاک و معصوم باشند و آنان را به پرهیز از صغیره و کبیره امر فرمود، بلکه اراده به معنای علم به وقوع است که چون
بدین اراده چیزی بخواهد تخلّف نشود مانند فعال لما یرید و یرید الله ان یحق الحق و یرید الله لیعذبهم و یهدی من یرید و چون اراده و علم او به طهارت اهل بیت علیه السلام تعلق گرفت، البته واقع شد، چنانکه فرمود: و اذا اراد الله بقوم سوءا.(1)
«فَلَمَّا قَضَی زَیْدٌ مِّنْهَا وَطَراً زَوَّجْنَاکَهَا» احزاب/37
جواب: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دختر عمة خود (زینب) را به زید که بَرده بود تزویج کرد. قریش چندان خویش را بزرگ میپنداشتند و مردم دیگر را پست که از کشتن دشمن خود به دست خویش عار داشتند و آن را به موالی و غلامان خود حواله میدادند و زینب از قریش بود و به امر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به زوجیت بندهای تن درداد برخلاف عادت قبیله و با این حال، زید از او ناراضی بود و به طلاق وی مصمم گشت و ننگی از این بدتر برای زن قریشی نیست که به زوجیت بنده تن دهد و بنده از او نفرت جوید و او را طلاق دهد. و پیغمبر چون شفاعت این نکاح کرد و به این عاقبت منتهی گشته بود و جبران دلشکستگی زینب به غیر از این ندانست که او را جزو حرم محترم خود قرار دهد که عزّت و سلطنت دنیا و فخر و شرف آخرت جمع داشت.
و چون عرب ادعیاء (پسر خوانده ها) را به منزله ابناء (پسران) میدانستند زنان مطلّقه آنها را برای خود تزویج نمیکردند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اراده فرمود که به طور کلی این حکم را باطل و سنت جاهلی را نسخ فرماید، ولی از ترس اینکه مردم بگویند که وی زن پسر خود را خواسته، اخفا میفرمود و به زید میگفت: امسک علیک زوجک، زن خود را نگه دار و طلاق مده.(2)
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً» احزاب/41
جواب: مرحوم مجلسی; در عین الحیاة فرموده است: دو نوع ذکر در میان صوفیه معروف، و هر دو بدعت است. یکی ذکر جلی که این نحو از عبادت از شارع متلقی نشده است. ذکری را که خداوند فرمود: خدا را به تضرّع و خفیه بخوانید، پس بلند خواندن بدعت است. و دیگر آنکه آن را به غنا میخوانند و در شب و روز جمعه در مساجد با شعر آمیخته میکنند. و دیگر ذکر خفّی که آن را با شرط و هیئت مخصوصی به جا آورند که از شارع نرسیده است.
امّا عمل اهل شرع و علمای دین برخلاف گفته مجلسی; است، زیرا که در مساجد- بویژه در ماه مبارک رمضان و لیالی قدر- آواز به دعا و ذکر بلند میکنند و شعر خواندن در مسجد و روز جمعه را علما حرام نمیدانند، بلکه جماعتی اشعار توحید و فضائل و دعا و ذکر را مکروه هم نشمردند و هر ذکر و دعا و مناجات را به هر ترتیب- گرچه منصوص نباشد، اگر به قصد ورود نخوانند- تجویز میکنند و اگر اجتماع برای ذکر بدعت و حرام باشد، باید برای احیا گرفتن و زیارت ائمه بعد از هر نماز و برای دعای کمیل و ندبه و زیارت عاشورا هم بدعت باشد.
البته رسوم باطل و مناهی صریح میان صوفیه و مردم دیگر چندان است که به این آداب و مستحبات نباید پرداخت.(1)
«یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُل لِّأَزْوَاجِکَ وَبَنَاتِکَ وَنِسَاء الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِن جَلَابِیبِهِنَّ» احزاب/59
جواب: استثناء اگر منقطع باشد، حذف آن جایز است، چرا که به مقصود
1) منهج الصادقین، ج7، ص334.
خللی نمیرساند و اگر هم بیاید از روی حکمت و برای دفع برخی از گمانهاست. مثل و ان تجمعوا الا ما قد سلف که بیتردید ما قد سلف داخل در منهی عنه نیست و یا الا ما ذکیتم پس از حرمت میته و یا نهی از اظهار زینت و استثنای آنچه که خود به خود آشکار است بدون تعمّد و اگر تصریح به آن نشده بود نیز خود به خود خارج بود و نیازی به استثناء نداشت. و در تفسیر آمده است که: آنچه که خود به خود و غیرعمدی ظاهر است، صورت و کفّین است و جصّاص میگوید: در این آیه دلالت است که زن جوان باید صورت خود را از بیگانه بپوشاند و چه خوب گفته است.(1)
«إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُوماً جَهُولاً» احزاب/72
جواب: امانت آن است که خداوند دلائل وحدانیت و ربوبیت خود را در آسمانها و زمین و کوهها گذارد و آنها آن دلایل را آشکار کردند، ولی انسان به خاطر کفری که داشت آنها را کتمان و پنهان نمود، چرا که ظالم و جاهل بود. پس ملامت و سرزنش انسان نه به خاطر قبول تکلیف بلکه به خاطر از عهده برنیامدن آن بوده است، چرا که قبول تکلیف بر او واجب بود.(2)
جواب: در اینجا رعایت لفظ کرد ولی در آنجا رعایت معنی، چرا که سجده کار انسان عاقل است و ستاره و ماه و خورشید کار عاقلانه کردند.(3)
«لَا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَلَا فِی الْأَرْضِ وَلَا أَصْغَرُ مِن ذَلِکَ وَلَا أَکْبَرُ إِلَّا فِی کِتَابٍ مُّبِینٍ» سبأ/3
جواب: خداوند بر جزئیات و کلیات احاطه دارد برخلاف عقیده جماعتی از فلاسفه قدیم که میگفتند: خداوند علم به جزئیات ندارد یا علم او به جزئیات به مطالعه لوح محفوظ یا عقل اوّل است. خداوند برای دانستن هیچ چیز نیاز به کتاب و نوشته و یادداشت ندارد و این تعبیر، مطابق زبان مردم است که خداوند فرمود: همه چیز در کتابی روشن است. مراد از این سخن آن است که ما به همه چیز احاطه داریم و لوح محفوظ را برای غرض دیگر آفرید که خود بهتر میداند.(1)
«یَعْمَلُونَ لَهُ مَا یَشَاءُ» سبأ/13
جواب: چگونگی نقل بساط سلیمان علیه السلام برای ما مجهول است و از اینکه خداوند آن را به باد نسبت داده است، معلوم میشود به اعجاز نبود، بلکه سبب طبیعی مطلقا به اراده و قدرت حق است. شاید، با مرغان بالا میرفتند و باد در بادبانی آن را میبرد یا به شکلی دیگر.(2)
«وَلَا تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ» سبأ/23
جواب: طنطاوی و بسیاری از مفسران مصری این عصر میگویند: شفاعت در دین اسلام نیست و توسل به اولیاء شرک است و این آیه رد آنان و بیان سرّ شفاعت است. چون کفار و مشرکان خدای تعالی را در ارادة خویش ناقص میدانستند و میگفتند: بتها و معبودان دیگر، او را از ارادة خود برمی گردانند، نظیر شفیع دنیوی که نزد بزرگی شفاعت دیگری میکند که آن بزرگ ارادة احسان به کسی ندارد، به پایمردی شفیع اراده در او ایجاد میشود. اما خداوند چنین نیست و علم و ارادة او ناقص نیست و آن شفاعت که مسلمانان قائلند، به اراده و اذن خود پروردگار است.(1)
1) منهج الصادقین، ج7، ص403.
«أَفَمَن زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً» فاطر/8
جواب: مراد این آیه آن کسی نیست که حسن و قبح را تمیز نمیدهد و مانند کسی که شراب را ندانسته به گمان آنکه آب است مینوشد، بلکه آنهایی هستند که بواسطه کثرت ارتکاب عمل زشت، قبح آن از نظر آنها زایل شده یا آنها که از فرط غفلت و فرو رفتن در لهو و لعب و توجه به دنیا اصلاً توجه به حسن و قبح افعال خود نمیکنند.(1)
«إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ» فاطر/10
جواب: علّو حقیقی یعنی غزّت و قدرت، خدای تعالی است و هر که سخن بر وفق رضای او گوید و عمل مطابق امر او کند، خداوند آن عمل و قول را به سوی خود بالا برد و فاعل آن هم به طبع بالا رود، یعنی هم در دنیا و هم در آخرت عزیز است.(2)
«وَاللَّهُ خَلَقَکُم مِّن تُرَابٍ» فاطر/11
جواب: هر انسانی را میتوان گفت که از خاک خلق شده است، چرا که از غذایی تغذیه میکند که از خاک بدست میآید.(1)
«إِلَّا فِی کِتَابٍ» فاطر/11
جواب: منظور لوح محفوظ است که خداوند قبل از پیدایش آن پدیدهها را در آنجا ثبت کرده است و از راه عقل هم میتوان آن را با خوابهای صادق ثابت کرد که اکثر مردم ماهها و سالها قبل از وقوع آن پدیدهها در خواب میبینند و این نیست جز آنکه در لوح محفوظ به ثبت رسیده است و تقریبا برخی از مردم در خواب بر اساس مصلحت الهی بر آنها مطلع میگردند.(2)
«وَهَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ» فاطر/12
جواب: اجاج به معنای شوری بسیار فراوان است و چون موجوداتی که در آب دریا میمیرند غیر قابل شمارش هستند، اگر آب دریا شور نباشد، آن را متعفن میکنند.(3)
«فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ وَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَیْرَاتِ» فاطر/32
جواب: خداوند میفرماید: میراث کتاب را به بندگان برگزیدة خود دادیم که در امتهای سابق، انبیاء و اوصیا و در امّت اسلامی، ائمه دین میباشند و مردم دیگر در متابعت کتاب بر سه قسمند:
اوّل آنکه مخالفت میکند، که ظالم است.
دوم آنکه میانه رواست، نه مخالفت تام میکند و نه اطاعت کامل، که مقتصد است.
سوم آنکه اطاعت کامل میکند، که سابق است.
و در همه خضال مثل سخاوت و شجاعت این سه دسته موجودند.(1)
«إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ أَن تَزُولَا» فاطر/41
جواب: برخلاف بسیاری از جاها که منظور قطعاتی از زمین و یا سطح برآمدة از آب میباشد، در اینجا منظور از ارض کرة زمین است و این آیه دلالت میکند که زمین مانند سایر کرات آسمانی در فضا معلق است و همانطور که اصل خلقت ممکنات به قدرت و ارادة الهی است، نگهداری آن هم به اراده و قدرت اوست، نه مانند بنّا که چون از بین برود خانة ساخته او بجای ماند، بلکه مانند نورخورشید است که بیخورشید نور نماند و نور او با او برود، الاّ آنکه خورشید اراده و اختیار افاضة نور ندارد و خداوند اراده دارد و اگر خواهد فیض ندهد و همه چیز را پراکنده کند.
و امّا عموم مردم پندارند، هر جسمی باید به طرف پایین سقوط کند و تعجب میکنند که آسمان یا زمین که به چیزی تکیه ندارند چرا به پایین
1) منهج الصادقین، ج7، ص452.
نمیافتند. خداوند نفرمود: آنها را از افتادن نگه میداریم، چون دانشمندان میدانند که در فضا بالا و پایین حقیقی چنانکه مردم پندارند- موجود نیست و لذا فرموده: خداوند آسمان و زمین را نگاه میدارد از اینکه از مکان خود بیرون نروند و در علم نجوم ثابت شده است که همه کرات در مکانی که دارند نسبت به یکدیگر یک بُعد ثابت دارند و هرگز از مکان معین خود اندک تخلّفی نمیکنند.
«وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِمَا کَسَبُوا مَا تَرَکَ عَلَی ظَهْرِهَا مِن دَابَّةٍ» فاطر/45
جواب: خداوند برای اینگونه امور عوضی مقرر فرمود که هرگاه کسی یا حیوانی در این جهان بیتقصیر دردمند یا هلاک شود، عوض آن بدو رساند، مانند آنها که در زلزله و طوفان و بلاهای آسمانی و امثال آن هلاک میشوند.(1)
1) منهج الصادقین، ج7، ص466.
«وَمَا مِنْ غَائِبَةٍ فِی السَّمَاء وَالْأَرْضِ إِلَّا فِی کِتَابٍ مُّبِینٍ» نمل/75
جواب: بله، در لوح محفوظ یا قضا یا خواب که انسان بر آن مطلع میگردد و از نادیدنی آگاه میشود و در کتاب یکی از فلاسفة جدید خواندم که نوشته بود: هر جزئی از وقایع جهان به نظر من از پیش معین و در جایی مضبوط است، به دلیل آنکه روزی دوات من برگشت و مرکب آن ریخت و کف خانه را آلوده ساخت. پیشخدمت خود را خواستم تا آن را پاک کند. در بین کار گفت: من دیشب عین این حادثه را در خواب دیدم و برای پیشخدمت دیگر نقل کردم. من فورا بیرون رفتم و از آن پیشخدمت دیگر پرسیدم همکار تو چه خواب دیده بود؟ پس از اندکی تأمل، قصه را گفت و من یقین کردم هر واقعه گرچه بسیار خرد باشد، از اوّل معین است.(1)
«إِنَّکَ لَا تُسْمِعُ الْمَوْتَی» نمل/80
جواب: اینکه فرمود: نمیشنوانی، مقصود به گوش و اعصاب سامعه است و آنکه در بدر خطاب فرمود، به روح آنان بود که پس از بدن عنصری باقی است و خطاب آنان نظیر تلقین اموات و سؤال و جواب فرشتگان و
1) منهج الصادقین، ج7، ص53.
ملائکه است، نه نظیر سخن گفتن این جهان.(1)
«وَتَرَی الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ» نمل/88
جواب: برخی از متکلمان عصر ما میگویند: مراد از این آیه حرکت زمین است؛ یعنی هم اکنون که به سوی کوهها درنگری پنداری ایستادهاند، با آنکه مانند ابر حرکت میکنند. امّا بعید به نظر میرسد، چون که آیة پیش دربارة قیامت و برهم ریختن وضع این جهان است و آیه بعد در رابطه با ثواب نیکان.
و برخی آن را مشعر به حرکت جوهری میدانند. آن هم گر چه تکلّف است، امّا با آیة پس و پیش مناسب است، چون این عالم به حرکت جوهری فانی میشود و به آخرت میرسد.(2)
«وَحِفْظاً مِّن کُلِّ شَیْطَانٍ مَّارِدٍ» صافات/7
جواب: ما به همة اسرار جهان آگاه نیستیم و محال نمیدانیم که آشفتگی اوضاع، موجب منع ارتباط با عالم ملائکه باشد، چنانکه رؤیای صادقه نوعی ارتباط قوای ما با فرشتگان عالم بالا و اطلاع بر امور آینده است، با این حال چون اوضاع جهان آشفته باشد، ممکن است این ارتباط برای ما حاصل نشود و خواب آشفته ببینیم.(1)
«احْشُرُوا الَّذِینَ ظَلَمُوا وَأَزْوَاجَهُمْ» صافات/22
جواب: گر چه در رابطه با قیامت تأویل جایز نیست، ولی چون در این باب عقل راه دارد، این آیه را تأویل باید کرد، زیرا اگر کسی کافر و همسر او مسلمان باشد عذاب کردن همسر عقلاً خلاف است، مانند زن فرعون که ایمان آورد و از این جهت ازواج را باید تأویل کنند به همسرانی که هم مذهب ایشان باشند و یا به شیاطین که همفکران ایشان در موضعگیری بودهاند.(2)
«لَا فِیهَا غَوْلٌ وَلَا هُمْ عَنْهَا یُنزَفُونَ» صافات/47
جواب: ویژگی مسکرات دنیوی دو چیز است:
یک از بین رفتن عقل که در شراب بهشتی نیست.
دیگر ضررهای بدنی که آن هم در شراب بهشتی نیست و خداوند به این دو اشارت فرمود. علاوه بر اینکه شراب دنیا بد طعم است و با نقل و مزه باید خورد و شراب اخروی دارای طعم نیکوست.(1)
«فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ» صافات/88
جواب: نجوم یعنی نظر به مقدار سیر و حرکات کواکب و هر چه که مترتب بر آن باشد، نه باطل است و نه حرام، مانند استخراج احکام سعد و نحس و اما پیشگویی سرگذشت مردم گرچه باطل است، ولی حرام نیست، مگر آنکه کسی بطور جزم و یقین حکم کند و اینکه بعضی میگویند: اعتقاد به تأثیر استقلالی کفر است، مبالغه است و هیچ مسلمانی هم چنین اعتقادی ندارد.(2)
و اما تنجیم یعنی دانش احکام نجوم که در زمان حضرت ابراهیم علیه السلام در میان کلدانیین رواج داشت، دانشی باطل و بیدلیل و با تجربهای ناقص بود که برخی افراط نموده و آموزش و فراگیری آن را حرام دانستهاند، ولی حق آن است که حکم به نجوم اگر از روی اعتقاد به تأثیر آن نباشد جایز است و امّا آنچه که مبتنی بر جدول و زیجات و ارصاد باشد بیتردید حق است و خبر از کسوف و خسوف و تحویلات و ظهور و خفای کواکب براساس محاسبات، صحیح و جایز است و علم غیب محسوب نمیشود، چرا که عوامل آن روشن هستند، درست مثل آن که کسی بگوید: کسی که در یک ساعت یک فرسخ راه میرود، بعد از ده ساعت به ده فرسخی میرسد.(3)
«فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِینِ وَنَادَیْنَاهُ أَنْ یَا إِبْرَاهِیمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیَا» صافات/103
جواب: حضرت ابراهیم علیه السلام مأمور به انجام مقدمات ذبح بود نه خود ذبح، و او هم
انجام داد. پس بدا صورت نگرفته است چرا که بدا به معنای نسخ یک دستور قبل از وقت انجام آن است و برای خداوند روا نیست. البته اخباریان اخیر بدا را صحیح دانند، چنانکه یکی از محدثان، خواجه نصیرالدین طوسی را در انکار بدا تخطئه نموده و جسارت کرده و میگوید: او از احادیث آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم خبر نداشت.
این در حالی است که انکار بدا خاص ایشان نیست و افراد دیگری هم آن را انکار کرده و بطلان آن را از مسلمات شمردهاند.(1)
«سَلَامٌ عَلَی إِلْ یَاسِینَ» صافات/130
جواب: زجاج میگوید: الیاسین جمع الیاس است و ممکن است که الیاس همان الیاسین باشد مثل میکال و میکائیل، ولی ابوعلی میگوید: این درست نیست، چرا که میکال و میکائیل دو لغت دربارة یک اسم هستند و اینطور نیست که یکی مفرد و دیگری جمع باشد مثل الیاس و الیاسین و ادریس و ادراسین.(2)
ناگفته نماند که الیاس در کتب مقدس یهود به نام ایلیا معروف است و اهل کتاب معتقدند که وی زنده به آسمان رفت و در آخرالزمان باز برمی گردد و در پیش روی مسیح موعود راه میرود.(3)
«وَإِنَّ یُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ» صافات/39
جواب: مقتضای آیات آن است که جریان افتادن یونس علیه السلام به کام ماهی قبل از اعزام آن حضرت به سمت نینوی بوده و در دریای شام به کام ماهی افتاده باشد. پس ایشان در رفتن به نینوی و پذیرش دعوت اهالی آنجا کندی و کوتاهی کرده نه اینکه از عذاب فرار کرده باشد. (4)
«یس» یس/1
جواب: ابوبصیر از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده که هر چیزی را قلبی است و قلب قرآن یس است. چرا که در اینسوره از احکام فرعی و اخلاق چیزی نیست و همة استدلالها در اصول دین است و از این حدیث معلوم میشود که مهمترین تعلیمات قرآن در اصول عقاید، استدلال برای تحیکم آن است وگرنه یس را قلب قرآن نمیفرمود و اصول دین نسبت به فروع به منزلة قلب است.البته فقط در یک آیه ازسورة یس، خداوند مردم را به انفاق تشویق فرموده است.(1)
«وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً أَصْحَابَ الْقَرْیَةِ إِذْ جَاءهَا الْمُرْسَلُونَ» یس/13
جواب: این قریه شهر انطاکیه در حوالی شام بود که سیصد سال قبل از میلاد ساخته شده و منسوب به آنتیوخوس از جانشینان اسکندر است و پس از جنگ بین الملل اوّل به تصرف فرانسویان درآمد تا اینکه در سال 1939 میلادی آن را به ترکیه سپردند و نهری از آن میگذرد که در قدیم به آن ابرنطس میگفتند و چون فرانسویان خواستند شام را رها کنند و نخواستند در آشوبهای استقلال طلبانهای که پس از خروج آنان از سوریه
1) منهج الصادقین، ج7، ص467.
اتفاق میافتد به هم کیشان آنها (که غالب اهالی انطاکیه را تشکیل میدادند) آسیبی برسد، آن را به ترکیه دادند.
انطاکیه مانند مدینه طیبه برای مسلمانان دومین شهر مقدس مسیحیان است، چرا که شهر اولشان بیت المقدس بود که حضرت عیسی علیه السلام آغاز دعوت از آنجا کرد و پس از آن گروهی از مؤمنین به انطاکیه هجرت کردند و پولس و برنابا بدان شهر رفتند و مردم را به این دین خواندند و از آنجا دین مسیح عالمگیر شد و بدین جهت خداوند تعالی به خصوص این شهر را در قرآن یاد کرده است. به گفته عیسویان، آمدن این دو رسول پس از عروج عیسی علیه السلام بود و در قرآن خداوند میفرماید: ما فرستادیم و نگفت؛ عیسی علیه السلام فرستاد. پس بعید نیست که سخن مسیحیان صحیح باشد.(1)
جواب: مسیحیان گویند: آن دو رسول که اول به انطاکیه آمدند پولس و برنابا بودند، پس از آن شمعون الصفا. شمعون الصفا میان نصاری به پطرس یا فطرس معروف است و فطرس به معنای سنگ و صفا نیز به معنای سنگ است.(2)
می گویند قبر شمعون (فطرس) در روم در کلیسایی است که پاپ اعظم بزرگترین دانشمند آنها در آنجا بسر میبرد.(3)
«وَجَاء مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعَی قَالَ یَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ» یس/20
جواب: اسم این فرد نزد مسیحیان تئوفلس است و فلس در لغت یونانی به معنای حبیب و دوست و تئو به معنای خداست و معنای مرکب آن حبیب الله است که به دعوت حواریون پاسخ مثبت گفت و ایمان به خدا آورد و چه بسا همان کسی باشد که برخی از مسیحیان کتاب داستان حواریون را که نزد آنان معتبر است برای او نوشتند.(1)
مسیحیان میگویند: تئوفلس یعنی حبیب الله از خانوادة بت پرستی بود که مسیحی شد و کتبی در اثبات دین مسیح علیه السلام نوشت و ادلة بسیار برای اثبات توحید آورد و آیه قرآن مخالف گفتة آنان نیست.(2)
و اکنون هم در انطاکیه قبری به نام حبیب نجّار وجود دارد که مسلمانان آن را زیارت میکنند و از قول حسن معلوم میگردد که این قبر در قرن اوّل هجری و آغاز اسلام بوده است و ساخته و مجعول مسلمانان نیست.(3)
«سُبْحَانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوَاجَ کُلَّهَا» یس/36
جواب: در علوم امروز ثابت شده که گیاهان نر و مادّه دارند، مانند الکتریک مثبت و منفی و هر تغییری بواسطة قوة فاعله رخ میدهد و علمای فرنگستان در زمان ما میگویند: اصلاً مادّه جسمانی وجود ندارد و دو قوّه گرد هم میگردند و مردم آن را ماده میپندارند، مانند حلقه آتش
از شعله آتش گردان که خطای حس است.(1)
بسیاری از موجودات متنوع که مردم آن عهد نمیدانستند نر و ماده دارند و بعضی از آنها در زمان ما معلوم گردیده و مردم بر آن آگاه شدند، مانند میکروبها و اجزای گل در نباتات و نطفه مرد و زن و قوای مثبت و منفی در برق و ذرات اجسام و غیر آن و کل ممکن زوج ترکیبی.(2)
«وَالشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا» یس/38
جواب: خورشید در حرکت خود در گذر زمان و تمام دوران به یک اندازه سیر میکند و هیچ تفاوتی ندارد که با رصد معین شده است. ناگفته نماند که غالباً چنین تعبیر میکنند که حرکت خورشید چنان است که ظاهراً دیده میشود، ولی در واقع زمین حرکت میکند، ولی برخی میگویند: خورشید نیز حرکت دارد به سمت ستارهای میرود که مستقر و قرارگاه آن آنجاست.(3)
«لَا الشَّمْسُ یَنبَغِی لَهَا أَن تُدْرِکَ الْقَمَرَ» یس/40
جواب: ماه از آفتاب تندتر حرکت میکند و لذا پیوسته ماه به آفتاب میرسد و ماه پنهان میگردد و از آن میگذرد تا به صورت هلال اوّل ماه ظاهر میشود و هرگز اتفاق نمیافتد که ماه کند و آفتاب تند شود و به ماه برسد و از آن بگذرد و این نظم و استقرار در حرکات آنها از عجایب قدرت پروردگار است.(4)
«وَکُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ» یس/40
جواب: موافق مذهب برخی از پیشینیان و همة منجمان عصر ما، کواکب خود در مداری سیر میکنند چون سیر ماهی در آب و به عقیده بطلیموس، در جسمی به نام فلک کوبیده شدهاند که چون بگردد، کواکب را بگرداند و ظاهر قرآن مطابق قول اوّل و البته کلام خدا حجّت است و قول دیگران اعتباری ندارد.(1)
«فَإِذَا هُم مِّنَ الْأَجْدَاثِ إِلَی رَبِّهِمْ یَنسِلُونَ» یس/51
جواب: خیر، این تعبیر کنایه از زنده شدن است برای آنکه اجساد اندکی از مردم ممکن است تا قیامت در قبر بماند، چون از اوّل زندگانی بشر تاکنون هزارها سال گذشته و قبرها زیر و رو شده و خاک هر یک پراکنده گشته و بسیار مردمند که جسدشان را سوزاندهاند یا مرغان و درندگان خوردهاند و یا در دریاها غرق شده و هنگام حشر از قبر محشور نمیشوند و مقصود خداوند اثبات زندگی است پس از مرگ.(2)
«أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ» یس/60
جواب: این عهد همان ایجاد استعداد در فرزندان آدم است که طبعاً زشت را ناخوش دارند و از کار نیکو لذت میبرند و عقل آنها را از قبایح منع میکند و اگر به واسطه پدر و مادر از فطرت خود خارج نشوند به صلاح راغب میباشند.(3)
«وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ» یس/69
جواب: معنی آیه این نیست که پیغمبر وزن عروضی و قوافی را نمیشناخت و شعر موزون را از نثر امتیاز نمیداد و یا محسنّات شعری را تشخیص نمیداد و چنانکه ابوبکر میپنداشت، نمیدانست شعر حسان بهتر است یا کعب بن زهیر، بلکه معنی آن است که خداوند خود درسورة شعراء فرمود که شعرا آیین و مرام و طریقه برای اصلاح جامعه بشری نیاوردند، در هر باب سخنی میگویند وخود هم عامل به نصایح خود نیستند، ولی قرآن آیین و مرام خاص خود دارد و خود آن حضرت به دستور قرآن عمل میکند.(1)
«قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ» یس/79
جواب: این آیه صراحتاً دلالت بر معاد جسمانی دارد و اینکه صفات جسمانی اجساد و مردم را در آخرت برخلاف صفات دنیوی ذکر فرمودهاند مانند آنکه لطیف و سبک هستند و کثافات و فضولات ندارند و بر ناقة نور سوار میشوند و پرواز میکنند و اجسام جهنمیان در آتش نابود نمیشوند و گوشت در آتش میروید و... از آن رو است که اختلاف صفات مانع اصل حقیقت نیست و خداوند صورتهای متخیله خواب را به اسامی آنها نامید، مانند آنکه صورت خواب یوسف را ماه و خورشید و ستاره وسالهای فراوانی نعمت را به هفت گاو چاق ذکر کرده با آنکه خواب تمثیل حقایق دیگر است. پس موجودات اخروی را که عین حقیقت خود هستند، به طریق اولی میتوان به نام حقیقی خود نامید، اگر چه در صفت با اجسام دنیوی متفاوت باشند.(2)
«وَلَا یَرْضَی لِعِبَادِهِ الْکُفْرَ» زمر/7
جواب: این آیه دلالت بر اتحاد طلب و اراده دارد. و اینکه گفته میشود: مدلول اوامر یک چیز است و ممکن است که ارادة الهی برخلاف آن امر باشد، مثلاً ارادة او وقوع کفر از سوی ابولهب باشد، ولی در عین حال به او فرمان ایمان داده باشد، این مطلب برخلاف اصول مذهب است، خواه اسم مدلول امر را طلب انشایی بگذاریم و واقع را طلب حقیقی و یا اینکه هر دو را ارادة تکوینی و تشریعی. قائل به این قول در واقع موافق با جبریون است، گرچه در لفظ با آنها تفاوت داشته باشد.
و حق آن است که خداوند نخواسته از ابولهب مگر ایمان اختیاری را، گرچه میداند که به اختیار خود (نه به اکراه) کفر را انتخاب میکند.(1)
«لَهُم مِّن فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِّنَ النَّارِ وَمِن تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ» زمر/16
جواب: منظور از سایه، سرا پرده و طبقهای است از آتش که آنها را احاطه نموده و در برگرفته است. و چون روح بواسطة تجرّد ذاتی خود از قید بیزار و متنفر و مانند مرغ مایل به پرواز است، خداوند دوزخ را بر وی تنگ آفریده است با آنکه از بالا و زیر موانع بسیار دارد و راهی برای گریز وی نیست، مانند کسی که در قعر چاهی بیفتد و دیوارهای چاه به هم
1) مجمع البیان، ج8، ص491.
ریزد و تصور این برای روح انسانی هراس انگیز است، چون به گفتة مولوی:
جان گشاید سوی بالا بالها تن زند سوی زمین چنگالها
و در روایت آمده که جهنم زیر دریاهاست، چون که از زیر فرسنگها آب امید رهایی نیست. تقیید برخلاف مقتضای طبیعت تجردی نفس است. و اگر هیچ آتشی در دوزخ نباشد، همین حالت برای وحشت انسان کافی است. اما در بهشت میفرماید: لهم غرف من فوقها غرف که با تجرد وی مناسبتر است.(1)
«فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ» زمر/17 و 18
جواب: بله، عقل آدمی حسن و قبح افعال را اجمالاًادراک میکند و گرنه خداوند او را به متابعت چیزی که ادراک نکند، امر نمیکرد، ولی اشاعره حسن و قبح افعال را انکار میکنند.
و اخباریان میگویند: عقل هیچ یک از امور تکلیفی را ادراک نمیکند و دلیل شرعی منحصر در اخبار آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم است و روایت از امام علیه السلام آوردند که هیچ چیز از از عقل مردم به اندازة احکام خدا دورتر نیست.
ولی علما میگویند: مراد از این روایات، نهی از وهم و گمان و قیاس است، نه دلیل عقلی یقینی و چون عامّه مردم میان این دو فرق نمیگذارند و ظن و یقین را یکی میپندارند، باید آنان را از متابعت سلیقه و افکار خود در دین نهی کرد.(2)
اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا. زمر/42
جواب: اهل تفکر و اندیشه گویند: برای فهماندن استقلال نفس و بقای آن پس از مرگ، بهتر از این تشبیه و تنظیر ممکن نیست که خداوند عامه مردم را بدان متوجه ساخته است، چون جان آدمی در خواب، تن را اجمالاً رها میکند و در عالم خویش با روحانیان و ملائکه عالم قدس مرتبط میگردد و در آن عالم از اسرار غیب اندکی بر او افاضه میشود و خوابهای صادقی را که خبر از آینده میدهند میبیند؛ با آنکه چشمش بسته است و ناچار تصدیق میکند که عالمی دیگر هست و موجودات آن عالم از اسرار هستی آگاهند و خودش هم غیر از قوای اعضای مادی، قوایی دارد و موجودی است مستقل. و مرگ هم همان خواب است و روح آدمی پس از مرگ باقی و همواره با اهل آن عالم محشور است. تنها فرق آن است که ارتباطش در خواب ناقص و موقت است و در مرگ کامل و ثابت.(1)
1) منهج الصادقین، ج8، ص101.
« إِذِ الْقُلُوبُ لَدَی الْحَنَاجِرِ » مؤمن/18
جواب: این عبارت کنایه از ترس است، وگرنه لازم نیست دل از جای خود بالاتر آید و لازم نیست، هر کلام را بر معنای جسمانی حمل کرد. و علمای علم بلاغت گویند: در کنایات ارادة معانی حقیقی لازم نیست، چنانکه گویند: زید جبان الکلب و لازم نیست راستی سگی داشته باشد و فلان قلق الوضین، و لازم نیست کمربند او استوار بسته نباشد و در فارسی گویند: کفش فلان فراخ است، یعنی کاهل است، نه آنکه راستی کفشی داشته باشد فراخ.(1)
« وَقَالَ فِرْعَوْنُ یَا هَامَانُ ابْنِ لِی صَرْحًا »مؤمن/36
جواب: به نظر میرسد که هامان لقب وزیر بزرگ پادشاهان بوده است، چنانکه فرعون لقب خود شاه است و نام خاصّ یک تن نیست و یهود وزیر بزرگ احشویزوش، پادشاه فارس را نیز هامان مینامند، نظیر آنکه زن هر پادشاه را شهربانو گویند و خزانه دار مصر را عزیز و هامان فرعون نظیر آن است که بگوییم: صدراعظم او. و نام یکی از خدایان مصر آمون بوده است و شاید هامان مشتق از آن و یا به معنای بندة آمون است.(2)
«النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا غُدُوًّا وَعَشِیًّا »مؤمن/46
جواب: حق آن است که روح پس از مفارقت از بدن عنصری، با بدن مثالی مانند همین بدن دنیوی همراه است که با چشم طبیعی دیده نشود و چنانکه امام معصوم علیه السلام فرموده است: لو رأیته لعرفته اگر او را بینی، بشناسی و روح شناسان امروز نیز که این امور را به تجربه و استقرا ثابت میکنند، ارواح را با صورتی مشابه با صورت دنیوی مشاهده میکنند.(1)
1) منهج الصادقین، ج8، ص151.
«وَلَوْ جَعَلْنَاهُ قُرْآناً أَعْجَمِیّاً…» فصلّت/44
جواب: خیر، زیرا اگر بخواهد چیزی غیر عربی قرآن باشد متوقف بر آن است که به زبان غیر عربی نازل شده باشد و حق آن است که قرآن و هر کتابی که به زبانی خاص نازل شده، حقیقت (که لفظ به آن انصراف دارد) همان زبانی است که آن کتاب به آن زبان نازل شده و خلاف آن مجاز است. مثلاً اگر کسی دیگری را وکیل کند که کتاب بحارالانوار را بخرد و او ترجمه بحار را برای او بخرد کافی نیست، مگر آنکه لفظ بحارالانوار برای ترجمة آن نیز مجازاً مشهور شده باشد، مانند تاریخ اعثم، ولی قرآن چنین نیست، پس ترجمة قرآن را نمیتوان قرآن نامید.(1)
«سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ» فصلت/53
جواب: خدای را از دو راه توان شناخت. یکی از مطالعة انسان در وجود خویش و سایر آفریدگان و حکمتها که در آن بکار رفته تا بداند اینها صادر از طبیعت بیشعور نیست و این دلیل را برهان انّ گویند. و سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم اشارت بدان است و هر چه علوم پیشتر میرود و در اسرار کائنات بیشتر دقت میکنند، دلایل قدرت ظاهرتر میشود. لمن کان له قلب او القی السمع و هو شهید.
1) مجمع البیان، ج9، ص17.
و دلیل دیگر برهان لمّ است از نظر در اصل وجود و بدان اشارت فرمود به این آیه: اولم کیف بربک انه علی کل شیی شهید.(1)
خداشناسان و اهل معرفت گویند:
راه اثبات خداوند یا از طریق انّ است یعنی پی بردن از معلول به علّت که چون تتبّع موجودات کنی، آثار حکمت او را در همه چیز بینی و یا از طریق لمّ و نظر در اصل وجود که او خود واجب است و عدم در او راه ندارد و احتمال سلب وجود از وجود صحیح نیست. خداوند در اول آیة سنریهم آیاتنا فی الافاق به طریق اوّل اشاره فرمود برای عوام و اولم یکف بربک به طریق دوّم برای خواص.(2)
«أَلَا إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُّحِیطٌ» فصلت/54
جواب: بله، لفظ محیط اعم از احاطة علمی و احاطة وجودی است و مکرر از امیرالمؤمنین علی علیه السلام نقل شده که فرمود:
«مع کل شئ لا بمداخلة» یا «داخل فی الاشیاء لا بالممازجة» یا «لا کدخول شئ فی شئ و خارج عنها لا بمباینة»
و معنای صحیح وحدت وجود همین است و صدور این عبارت از امیرالمؤمنین علیه السلام، برهانی قوی است بر صحّت دین مبین اسلام، قویتر از معجزة شقّ القمر و ردالشمس.
«مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَمَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیَا نُؤتِهِ مِنْهَا» شوری/20
جواب: مقصود از این آیه آن نیست که ارادة بیعمل و بیتهیة وسایل دنیا یا آخرت، بدست خواهد آمد، چون کسی که عمل برای مقصود خویش نمیکند، در حقیقت ارادة آن را ندارد.(1)
«أَمْ یَقُولُونَ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً فَإِن یَشَأِ اللَّهُ یَخْتِمْ عَلَی قَلْبِکَ» شوری/24
جواب: طریقة استدلال این است که خداوند تعالی راضی به گمراهی خلق نیست و چون کسی بر خدا افترا زند و به دروغ دعوی نبّوت کند و مردم را گمراه سازد با اینکه خداوند عمل او را مشاهده میکند و قدرت بر دفع او دارد، اگر مانع نشده و او را به حال خود واگذارد، نقض غرض خواهد بود و چون مانع او نشده است، دلیل بر رضای او به دعوت پیغمبر است، نظیر آنکه کسی در حضور سلطان فرمانی را بخواند و بگوید: فرمان پادشاه است و پادشاه او را منع نکند.
و اگر گویی: بسیار مدّعیان باطل دعوی کردند و خدا آنها را به حال خود گذاشت، گوییم: آن مدعیان را از این جهت باطل میدانیم که دلیل واضح بر بطلان آنها وجود دارد و چون دلیل بر بطلان کسی باشد، قبیح
1) منهج، ج8، ص216.
نیست که خدا او را منع نکند.(1)
«وَمِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَثَّ فِیهِمَا مِن دَابَّةٍ» شوری/29
جواب: از این آیه مستفاد میگردد که در آسمانها یعنی کرات آسمانی جنبندگان دیگری وجود دارند و در هیئت عصر ما وجود آب و عوامل حیات در بعضی کرات ثابت شده و بعید نیست که در آنجاها نیز نبات و حیوان موجود باشد.(2)
«وَالَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبَائِرَ الْإِثْمِ وَالْفَوَاحِشَ» شوری/37
جواب: بین صغیره و کبیره حدّ خاص و معینی وجود ندارد، یعنی همة گناهان، عصیان و فسق میباشند، گرچه برخی از آنها نسبت به برخی دیگر بزرگتر هستند و این نیز مثل بسیاری از امور دیگر است که بین کبیر و صغیر آنها حد مشخصی وجود ندارد و آن گناهانی که خداوند دربارة آنها صریحاً تهدید به آتش جهنم کرده قطعاً بزرگتر از گناهانی است که تصریحاً چنین تهدیدی دربارة آنها در قرآن مجید نشده است. و در برابر همین گناهان که تهدید به جهنم نشدهاند نیز کبائری وجود دارند، ولی به اندازة آن گناهان تهدید شده، کبیره نیستند.(3)
«وَجَزَاء سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِّثْلُهَا» شوری/40
جواب: این موارد و مانند آن با اجماع از این عنوان کلّی خارج شدهاند،
وانگهی آنچه که در آن حدّ وجود دارد مثل قذف و یا مانند دروغ حرمت آنها به خاطر آزار دیگران نیست، قصاص بردار نیستند و با قصاص حلال نمیشوند.(1)
«أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاءُ» شوری/51
جواب: سخن گفتن خدای تعالی با انسان اعم از پیامبر و غیر پیامبر به سه طریق است:
یکی آنکه تنها دل آن سخن را فرا گیرد و سایر حواس که دریچة روح انسان به عالم مادهاند همچنان متوجه عالم ماده باشند.
دوم آنکه قوة سامعه همراه قلب شود و آنچه در دل القا شود، گوش هم آن را بشنود که این کاملتر از سابق است.
سوم آنکه دل فرا گیرد و گوش بشنود و قوّه باصره نیز تابع آنها شود و متوجه عالم لاهوت گردد و این حال از آن دو قویتر است، زیرا که وحی الهی هر سه قوه را مسخر کرده است و حضرت مریم علیه السلام با آنکه پیغمبر نبود بدین مرتبه رسید، فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَراً سَوِیّاً.
«مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلَا الْإِیمَانُ» شوری/52
جواب: خیر، معنای آیه آن است که بدون تعلیم الهی و نزول علم از جانب پروردگار، هیچ نمیدانست و اگر چه از آغاز خلقت با علم موجود گشت و آن علم را خداوند به او داد، چنانکه حضرت عیسی علیه السلام در گهواره فرمود: انی عبدالله آتانی الکتاب من بندة خدایم و او کتاب به من داد و پیغمبر ما هم که افضل از او بود، خدا به او علم و کتاب داد، نه آنکه زمانی از عمر او گذشت و بیایمان بود، پس معنی آن است که ماهیت ممکن در
1) مجمع البیان، ج9، ص33.
ذات خود چیزی ندارد، نظیر آنکه بگوییم: خداوند آب را طهور گردانید و نقره را سفید ساخت، یعنی از اوّل خلقت، نه آنکه مدتی آب طهور نبود و نقره به رنگ دیگر بود، بلکه به این معنی است که اگر خدا آب را طهور نمیکرد، طهور نبود.(1)
1) منهج الصادقین، ج8، ص234.
«مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ» محمد/15
جواب: چون از لفظ نهر و آب و عسل و شیر و شراب و امثال آن، ذهن انسان در دنیا به چیزی میرود که نعمتهای بهشتی بسیار بهتر و بالاتر از آن است و آنچه به ذهن میرسد، امثال و مظاهری از آنهاست که در بهشت است. و فیها ما تشتهیه الانفس و شاید انسان مشروبی غیر اینها در بهشت خواهد از شربتهای مصنوع و معطر که نظیر آن در دنیا خورده است.(1)
جواب: اثبات این چهار نعمت، نفی بیش از آن را نمیکند و فرمود: و فیها ما تشتهبه الانفس و ذکر آن چهار برای شهرت و معروفیت آنهاست. و در تأویلات محی الدین هر یک از آنها را تشبیه به چیزی کرده. آب تغییر نکرده را به معرفت حقیقی که مایة حیات است و همه بدان نیازمندند. و شیر را به افعال نیکو و تهذیب اخلاق که مانند شیر ناقصان را میپروراند و شراب بامزة شور، محبت ذات و صفات است در دل بالغان و عسل مصفی، حلاوت واردات قدسی است در دل سالک مرید و این قبل از شراب محبّت است.(2)
«وَاسْتَغْفِرْ لِذَنبِکَ» محمّد/19
جواب: پیغمبران و اولیاء، پیوسته نقص خویش را در مقابل کمال حق مشاهده میکنند و میبینند هر چه در عبادت بکوشند، آنچه لایق بارگاه او باشد نکردهاند. در پیشگاه سلطان وجود هم گنهکار متخلّف عذرخواهی میکند از نافرمانی و هم فرمانبر مطیع از آنکه پیشکش او لایق عظمت سلطان نیست.(1)
«إِنَّ الَّذِینَ ارْتَدُّوا عَلَی أَدْبَارِهِم…» محمد/25
جواب: اگر کافر ایمان آورد، مستحق ثواب است و اگر مؤمن مرتد شود، چون کافر است، به بهشت نرود و چون مؤمن بوده است، باید به بهشت رود و جمع بین این دو ممکن نیست و احباط هم باطل است، یعنی کفر، استحقاق ثواب ایمان را از میان نبرد. اگر بگویند: هم به بهشت رود برای دریافت ثواب و هم به دوزخ برای عقاب، گوییم: اگر اوّل به دوزخ رود، پس از آن به بهشت و دائماً در بهشت باشد، چون با کفر و ارتداد مرده است، ممکن نیست و اگر برای درک ثواب، اوّل به بهشت رود، پس از آن به دوزخ، آن عیش بهشت که میداند عاقبت آن آتش است، ثواب نخواهد بود.
و اگر کسی گوید: ثواب ایمان را در عذاب دوزخ به او بچشانند، مانند ثواب دیگر اعمال خیر که از کافر صادر میشود، گوییم: ثواب ایمان حقیقی به خدا، ثواب دائم است و نعمت در میان عذاب، ثواب ایمان نتواند بود و
1) منهج الصادقین، ج8، ص348.
عقلاً نیز ممکن نیست کسی به چیزی یقین کند، آنگاه در آن شک نماید و در تجربه هم دیده نشده است.(1)(پس ارتداد حقیقی ممکن نیست، یعنی کسی که مرتد شده از همان اول ایمان نداشته است.)
«فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ» محمّد/28
جواب: برخی از الفاظ در اصطلاح متکلمان در غیر معنای لغوی خود به کار رفته است که یکی از آنها لفظ احباط است و این آیه دلالت نمیکند که احباط (که علمای ما آن را باطل میدانند،) درست است، بلکه مراد آن است که ثواب از همان آغاز امر ثابت نبوده است، نه اینکه ثابت بوده و سپس باطل گردیده است.(2)
مرحوم مجلسی در کتاب اعتقادات (که منسوب به اوست) احباط و تکفیر را ثابت فرموده و قول علمای شیعه را رد کرده است. و از این جهت بعید میدانیم کتاب مزبور حقیقتاً از آن مرحوم باشد. چون بسیاری از اینگونه امور در آن دیده ایم.
و باید دانست که گاهی یک لفظ در قرآن و روایات به یک معنی استعمال شده و در اصطلاح به معنای دیگر. مثلاً اجتهاد در روایات مذموم است و از آن نهی کردهاند و مجتهد را مخالف طریقه اهلبیت: شمردهاند و مراد از آن استنباط احکام از رأی و قیاس است، نه مجتهد به اصطلاح امروزی. و همچنین فقه قرآن و اخبار، همة علوم دینی است و در اصطلاح امروز، علم فروع است و در قرآن مجید فرماید: زنا مکروه است و مکروه در قرآن به معنای حرام استعمال شده و در نزد ما چیز دیگر است.
و حرام در قرآن به معنای چیز دیگر آمده است، مانند (و حرّم ذلک علی المؤمنین) یعنی نکاح زن زانیه برای مؤمن مکروه است و حبط و تکفیر هم در قرآن معنای دیگر دارد، غیر معنی اصطلاحی ما که شیعه و برخی از معتزله صحیح میدانند.
و در کتاب اعتقادات به روایات و آیاتی که در آن کلمه حبط آمده تمسک کرده است.(1)اما به عقیدة ما احباط باطل است و اهل ظاهر گمان میکنند که علمای ما از ادّله شرعی روگردان شده و فقط به عقل خویش اعتماد مینمایند و احباط به مقتضای این گونه آیات ثابت است، در حالی که اصطلاح قرآن غیر از اصطلاح متکلّمان است و نمونه این فراوان میباشد.
بسیاری از علمای حدیث به لفظ یک خبر تمسّک و مطلبی را اثبات و بر علما اعتراض نموده و سپس آن حدیث را بر وفق نظر مجتهدان تأویل میکنند. مثلاً علمای ما میگویند: اجتهاد صحیح و جایز است، در حالی که در حدیث از آن منع شده است. پس محدثان بر مجتهدان اعتراض نموده که چرا اجتهاد کرده اند، ولی خودشان در مسائل اجتهاد نموده و میگویند: این اجتهاد نیست، بلکه ما از روایات و اهلبیت عصمت علیه السلام تبعیت نموده ایم. و نیز بدا را برخلاف نظر علما ثابت کرده و سپس آن را به گونهای تأویل میکنند که متکلمان آن را میپذیرند. پس اگر کسی در حدیثی بنگرد که سن بلوغ را 15 سالگی ولی یک حدیث دیگر 10 سالگی میداند، پس این بلوغ را حمل بر احتلام و یا بر بلوغ دختران مینماید. و همچنین کسی که حدیث بداء را بر معنای مطابق عقل تأویل میکند، عالم به حق قبل از حدیث است.(2)
«ق» ق/1
جواب: در تفسیر علی بن ابراهیم آمده که ق کوهی است محیط به جهان از پشت یأجوج و مأجوج و آن را به امام نسبت نداده است و صفار در بصائرالدرجات کوه قاف را به نقل از امام محمد باقر علیه السلام نام کوهی دانسته که خداوند به آن قسم یاد فرموده و کوهی است محیط به کرة زمین و سند آن و کتاب مزبور ضعیف است.
و کوتاه سخن آنکه هیچ دلیل شرعی بر ثبوت کوه قاف بدین صفات که گفتهاند نداریم. پس حرف ق هم مانند ن و ص و یس و غیر آن از حروف مقطعه قرآن، لازم نیست نام موجودی از موجودات زمین باشد.(1)
و آنها که ق را اشاره به کوهی به نام کوه قاف دانسته یا اثبات کوه بدین نام کرده، امّا ق را در قرآن اشاره بدان نگرفتهاند، مقصودشان از احاطة آن به زمین احاطه کمربندی است مانند خط استوا که گرد زمین را فرا گرفته، شاید این رشته کوه قفقاز است که از مشرق تا شمال چین امتداد دارد و از مغرب تا شمال اسپانیا به نصف کرة زمین که خشکی میباشد، احاطه کرده است. امّا سایر قصهها در کوه قاف معتبر نیست، مثل آنکه آسمان روی آن قرار دارد و از زبرجد سبز است. و در معجم البلدان گوید: قدما کوه قاف را البرز مینامیدند.(2)
«إِذْ یَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّیَانِ» ق/17
جواب: طبق روایت انس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اینها دو فرشتهای هستند که خداوند آنها را بر بندة مؤمن موکل کرده تا عمل او را بنویسند. این دو فرشته نظیر قوة عقل نظری و عملی هستند که انسان از سایر افراد حیوان بدان ممتاز است، حیوان نه ادراک کلی و مجرد میکند و نه حسن و قبح افعال را تشخیص میدهد، ولی انسان به قوة عقل نظری، خدا و پیغمبر و معارف الهی را میشناسد و ایمان میآورد و به قوة عقل عملی مسئول اعمال خویش میشود و قلم تکلیف بر او نهاده است. و در جای دیگر فرمود: اقْرَأْ کَتَابَکَ کَفَی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً.(1)و در اینجا دو فرشته را برای ضبط و حساب مأمور فرمود و هر دو صحیح است تا روح انسان جاودان و باقی است، دو فرشته مدبّر، دو قوة نگهبان اویند.(2)
«لَقَدْ کُنتَ فِی غَفْلَةٍ مِّنْ هَذَا فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءکَ» ق/22
جواب: میتوان به این آیه استدلال کرد که بهشت و جهنم هم اکنون موجودند و کفار یا مؤمنین به سبب احاطة حجاب مادّه برایشان، آن جهان را مشاهده نمیکنند و پس از حشر یا مرگ که حجاب کنار برود، آن را مشاهده کنند، مانند کسی که پشت پرده است و پرده را از پیش او بردارند.(3)
چون انسان در دنیا است، احوال آخرت و دو فرشته سائق و شهید با او هستند، امّا پردهای در میان است و نمیبیند و به رحلت از این جهان پرده
برداشته میشود و آنچه مخفی بود، ظاهر میگردد، چرا که کشف نشانة آن است که چیزی موجود ولی پنهان باشد.(1)
«یَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ وَتَقُولُ هَلْ مِن مَّزِیدٍ» ق/30
جواب: ظاهر آیة قرآن را بیدلیل نمیتوان تأویل کرد، همچنان که نمیتوان اصل جهنم و آتش را تأویل کرد. اگر کسی بگوید: دلیل عقلی داریم که جمادات سخن نمیگویند، میگوییم: از کجا معلوم که جهنم جماد باشد و خدای تعالی فرموده است: وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ.(2)و اگر گویی: آتش همه زندگان را میسوزاند، پس خود حیات ندارد. گوییم: آن عالم را قیاس به دنیا نتوان کرد، به دلیل اینکه اهل جهنم در آنجا مخلدند و اگر آتش این جهان بود، در چند دقیقه نابود میشدند.(3)
پس سخن گفتن آتش دوزخ محال نیست، مگر آنکه موجودات آخرت را قیاس به دنیا کنیم و گوییم: چون آتش در دنیا سخن نمیگوید، در آخرت هم سخن نمیگوید و این قیاس صحیح نیست.(4)
«إِنَّهُمْ کَانُوا قَبْلَ ذَلِکَ مُحْسِنِینَ» ذاریات/16
جواب: سعید بن جبیر گفته است: منظور قبل از نزول فرائض و شرع است که آنها نیکوکار بودند. چرا که دریافت حسن و قبح افعال انسان پیش از آنکه شرع نازل شود به واسطة عقل است و آنچه را که عقل بپسندد و نیکو بداند، خدا بدان راضی است، هر چند شرع درباره آن اظهار نظری نکرده باشد و اگر شرع مطابق آن نازل شود، لطفی است که آن را تأیید میکند. امّا اگر شرع حکمی کند که عقل ظاهراً برخلاف آن باشد، باید عقل را تخطئه کرد، چون در حقیقت عقل نیست که مخالف شرع حکم کرده، بلکه هوا و هوس است و آنکه گفتند: دین الله لایصاب بالعقول مراد همین مطلب است.(1)
«وَالْبَیْتِ الْمَعْمُورِ» طور/4
جواب: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خانه کعبه در مقابل بیت المعمور است، بگونهای که مثلاً اگر سنگی از آنجا سقوط کند بر بام کعبه میافتد. شاید مقصود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آن باشد که فضیلت عبادت در کعبه برای آن است که
1) روح الجنان، ج10، ص295.
در زیر بیت المعمور واقع میشود و سقف خود کعبه تأثیر در فضیلت عبادت ندارد، پس اگر در حجر اسماعیل نماز گزارند که آن هم از خانه کعبه است و زیر بیت المعمور واقع است، همان فضیلت را دارد. پس ارزش کعبه به سنگ و خاک سقف آن نیست، بلکه به سبب مطابق بودن او در عالم شهود با معبد ملائکه در عالم غیب میباشد.
اگر کسی بگوید: ممکن نیست نقطهای از نقاط آسمان همیشه مطابق نقطهای از نقاط زمین باشد، چون یا آسمان میگردد یا زمین و دو نقطه از محاذات یکدیگر دور میشوند، در جواب گوییم: بیت المعمور از سنخ ملائکه است، چون خانة آنهاست و جسم آن هم از جنس اجسام ملائکه است و ممکن است با گردش آسمان از محاذات کعبه خارج نشود، مانند نوری که بر آب جاری افتاده، که هر چه آب برود آن نور بر جای خود باقی است و مولوی گوید:
شد مبدل آب این جو چند بار عکس ماه و عکس اختر برقرار
و فندرسکی گوید: «صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی».
«مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیَانِ بَیْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَّا یَبْغِیَانِ» رحمن/19 و 20
جواب: دریای روم و دریای احمر است که در سویس نزدیک به هم میشوند و قطعة زمین باریکی برزخ میان آنهاست و مانع امتزاج آنها است و فایدة آن سهولت امر مسافرت است میان آفریقا و آسیا. و اما دریای شیرین و شور در قرآن نیست و دریایی بدین صفت را که برخی گفتهاند، مردم نمیشناسند تا خداوند به وجود آنها برایشان احتجاج فرماید و آن دریاهایی را که ما گفتیم بهتر است.(1)
خداوند تعالی بر مردم منت نهاد که از میان دریاها خشکی پدید آورد تا در آن ساکن شوند، یعنی در آغاز، دریاها با هم آمیخته بودند و روی زمین همه آب بود، آنگاه خشکیهای زمین از میان آبها بیرون آمد و مانع آمیزش دریاها به هم گردید تا برای مردم مسکنی باشد. پس لازم نیست نعمت و منت بر عجایب و خرق عادات باشد، چنانکه در آیه دیگر که میفرماید: و له الجوار المنشئات فی البحر به خاطر کشتیهای روان در دریاها منت نهاد بر مردم.(2)
«کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ» رحمن/26
جواب: علامه حلّی در شرح تجرید میگوید: قول به فنا باطل است، چون اگر چیزی موجود و مخلوق خدا باشد یا قائم به خود است یا قائم به غیر. یعنی یا جوهر است یا عرض و به هر حال ضد جوهر نیست و بوجود او هیچ چیز فانی نمیگردد و خواجه نصیرالدین طوسی گوید: فانی شدن مکلّف به پراکنده شدن اجزای آن است نه به عدم مطلق.(1)
«یَطُوفُونَ بَیْنَهَا وَبَیْنَ حَمِیمٍ آنٍ فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ» رحمن/44 و 45
جواب: شاید مراد آن باشد که کدام نعمت را تکذیب کنید که مستحق این عذاب شدید. و شاید به این معنی باشد که اگر خدا عقاب را مقرر نفرموده بود، همة واجبات مستحب میشد و مردم در مستحبات اصراری ندارند.(2)(پس این عقاب خود یک نعمت است و نباید آن را تکذیب کرد).
«وَفُرُشٍ مَّرْفُوعَةٍ» واقعه/34
جواب: فرش جمع فراش به معنای همسر دائمی است که برخلاف متعه و کنیز، ارتباط همیشگی با مرد دارد و مرفوعه به معنای دارای رفعت از نظر عقل و زیبایی و کمال است.(1)
«وَنُنشِئَکُمْ فِی مَا لَا تَعْلَمُونَ» واقعه/61
جواب: باید خلقتی باشد که بر فرض بیان هم برای مردم قابل فهم نباشد و اینکه گفته شده: به صورت خوک یا بوزینه درآمده و یا در چینه دان مرغ پرستوک قرار میگیرند قابل فهم است. پس یقیناً مراد اینها نیست، بلکه حقیقت حالات آخرت مراد است که ما اینجا درست ادراک آن نمیکنیم.(2)
«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ» حدید/3
جواب: وقتی که انسان خدا را شناخت که او واجب الوجود است و همه چیز مخلوق و وابسته به اوست، معتقد میشود که هیچ یک وجود مستقل ندارند و همه متعلق به اویند. پس متنبّه میشود که در حقیقت هیچ یک
با وجود حق مستحق نام هستی نیستند و همه چیز اوست که: هو الاول والاخر والظاهر والباطن و در حدیث است که خداوند این آیات را برای ژرف اندیشان در آخرالزمان فرستاده است. و صدرالمتألهین شیرازی میگوید: در معنای آیات اوّلسورة حدید بسیار تفکر نمودم تا آنکه به حدیثی در کافی برخورد کردم که مضمون آن این بود که در آخرالزمان گروههایی ژرف اندیش میآیند و لذا این آیات و نیزسورة قل هوالله احد نازل گردید. من بسیار خوشوقت و مبتهج شدم. و شکی در عظمت این مرد بزرگ در توحید و حمل اسرار بزرگان و شرح مقاصد اعاظم موحدین توسط ایشان نیست.
آنکه معنای علت فاعلی و غایی و احاطه علت به معلول را از همه جهت تعقل کرده است، آیه را حمل بر حلول و اتحاد نخواهد کرد و آنکه (نعوذ بالله) معلول را از علت بینیاز داند در بقاء، این آیه در نظر او مشکل است و آنکه فرموده: و هو معکم اینما کنتم تأیید مقصود میکند و این آیات از معجزات علمی پیغمبر ماست.
باری، قوام مرکبات به چهار علت است:
و قوام هر چهار به خداوند است. هوالاول مناسب با علت فاعلی و الآخر با علت غایی والظاهر با علت صوری و الباطن با علت مادی است.(1)
«وَأَنزَلْنَا الْحَدِیدَ» حدید/25
جواب: فرستادن آهن جزئی از آن کلی است که در آیه دیگر فرمود: و ان من شیئ الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم.(2)یعنی هیچ نیست مگر
آنکه خزینة آن نزد ماست و ما به اندازة معین فرو میفرستیم. همه چیز نزد خدا و به تأثیر علّیت او است و نزول به معنای از پیش او گذشتن از رتبة عالی است به مرحله دانی، نه آمدن از مکان عالی.(1)
«وَرَهْبَانِیَّةً ابْتَدَعُوهَا» حدید/27
جواب: از این آیه و احادیثی که در این مورد وارد شده استفاده میشود که بدعت بطور مطلق حرام نیست، بلکه برخی از بدعتها در صورتی که برای رضای خدا باشد مستحب میباشند، چرا که مسیحیان رهبانیت را ابداع کرده و منظورشان رضای خدا بوده است و خداوند نه تنها آنها را محکوم نکرد بلکه کار آنها را امضا و فقط عدم رعایت آن را سرزنش نمود. شهید ثانی در روضه میفرماید: بدعت طبق احکام پنچگانه به 5 قسم تقسیم میشود. (یعنی میتواند بدعت واجب یا حرام یا مستحب یا مکروه یا مجاز باشد).
به نظر من، یکی از بدعتهای خوب، اعراب گذاری قرآن است و دیگری نصب مناره بر مساجد و دیگری سقف درست کردن برای مساجد در مناطق گرماخیز و سرماخیز و برخی از اطعامها و... میباشد که همة اینها بدعت یعنی امر جدید در دین هستند که در صدر اسلام نبوده است.(2)
«اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ» طلاق/12
جواب: به نظر میرسد که مراد از هفت زمین، هفت اقلیم باشد، چون خداوند در مقام اثبات قدرت خود به چیزی احتجاج میفرماید که مردم بشناسند و هفت اقلیم از عهد قدیم میان مردم معروف بود.
و تفسیر ابن عباس که میگوید: زمینها هفتند نه بر بالای یکدیگر، بلکه همه در زیر آسمانند و دریاها آنها را از هم جدا کردهاند، و به همین مطلب برمیگردد.
و روایت حسن بن خالد را که میگوید: زمین را بر هفت طبقه خلق نمود بعضی در زیر بعضی دیگر، ممکن است منطبق بر هیئت جدید کرد و گفت: هر یک از سیارات زمین و فضای محیط بر هر یک، آسمان آنها است.(1)و اگر گویی: هفت آسمان طبقه طبقه روی یکدیگر در هیئت امروز باطل شده، خداوند چرا آن را ذکر فرموده؟ گوییم: منظور خداوند معنای صحیح آن است نه آنکه مردم آن عهد معتقد بودند، یعنی هفت مدار که در فضا محلّ سیر کواکب است و اینکه اکتفا به هفت سیاره فرمود، با آنکه سیارات بسیار و مدارها بیشمارند؛ برای آنکه مردم آن عهد هفت مدار را میشناختند و باید خداوند به چیزی احتجاج فرماید که مردم بشناسند تا حجّت تمام شود.(2)
«قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَکُمْ تَحِلَّةَ أَیْمَانِکُمْ» تحریم/2
جواب: این آیه دلالت میکند که شکستن سوگند در صورتی که کفّاره بدهند جایز است و حرام نمیباشد و قسم بر انجام کار حرام و مکروه و ترک واجب و مستحب منعقد نمیگردد و جز در مورد ایلاء انجام آن واجب نیست و اینکه در روایت آمده که ترک هر سوگندی به خاطر رجحان دینی و دنیوی بدون کفّاره جایز است، به صورت مطلق نیست، چرا که مستلزم نفی تشریع کفاره خواهد بود، زیرا هر سوگندی را میتوان به خاطر یک نفع دینی یا دنیایی ترک نمود.(1)
1) مجمع البیان، ج10، ص315.
«مِّنَ اللَّهِ ذِی الْمَعَارِجِ» معارج/3
جواب: مراتب وجود غیرمتناهی است، از ضعیف ترین موجود گرفته تا آن موجود کامل که هیچ ضعف و امکان در آن راه ندارد و آن خدای تعالی است و آن درجات مادون او همه مخلوق اویند. پس اوست صاحب این معارج و انسان نیز در سیر و سلوک خود بعضی مدارج کمال را طی میکند و مراتب فرشتگان هم از این معارج محسوب میشوند.(1)
«تَعْرُجُ الْمَلَائِکَةُ وَالرُّوحُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ کَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَةٍ» معارج/4
جواب: چون آن روز فنای دنیاست و ملائکه که برای تدبیر امور دنیا مأمور به نزول بودند، همه متوجه عالم خود شوند و از دنیا عروج کنند.(2)
جواب: چون حقیقت زمان در آنجا مبنی بر سیر فلک و کواکب در آنجا نیست و به هر اعتباری از آن تعبیری فرمود و نسبت به هر کس مقداری است. برای بیان کثرت درجات و معارج به هزار و پنجاه هزار سال تعبیر
فرمود و به اعتبار سهولت بر مؤمنان یک لحظه است و چون قیامت عالم دیگر است و دنیا عالم دیگر و هر عالم حکمی خاص به خود دارد، این احتمالات که گفتیم بعید مینماید و مسلمان باید به ظاهر آنچه که وارد شده است، اقرار کند و حقیقت را به خدا واگذارد.(1)
«فَلَا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشَارِقِ وَالْمَغَارِبِ» معارج/40
جواب: خورشید 360 طلوع دارد که از اوّل جدی تا اوّل سرطان به سمت شمال میل دارد و از اوّل سرطان تا اوّل جدی به سمت جنوب میل پیدا میکند. پس در هر شش ماهی بر مشرقهای شش ماهه قبل میگذرد.(2)
«یَوْمَ یَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْدَاثِ سِرَاعاً» معارج/43
جواب: منظور زنده شدن پس از مردن است، چون گور جای مردگان است و بیرون گور جای زندگان و چون گویند: از گور بیرون آمد، یعنی از موت به حیات آمد، چنانکه گویند: از مکتب بیرون آمد، یعنی از نوشتن و خواندن فراغت یافت. پس اگر کسی گوید: غالب مردگان تا قیامت در قبر نمیمانند و بسیاری از کفّار مردگان خود را میسوزانند و یا اصلاً دفن نمیکنند یا خوراک حیوانات میشوند و قبرستانها را پیوسته زیر و رو میکنند، جواب آن باشد که مراد زنده شدن است نه بیرون آمدن از گور حقیقتاً.(3)
«أَلَمْ تَرَوْا کَیْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقاً» نوح/15
جواب: شاید خداوند به این دلیل از دو کوکب نام نبرده که منجمان پیشین معتقد بودند که ثوابت در فلک هشتم هستند که این عقیده مخالف با واقع است و امّا فلک نهم را معتقد بودند که وجود آن برای پیدایش شبانه روز است که آن نیز خلاف واقع است. چرا که در تحقیقات روزگار ما ثابت شده که بر اثر گردش زمین است. و لذا از این دو فلک در قرآن یاد نشده است. وانگهی اثبات 7 آسمان وجود غیر از آن را نفی نمیکند و معنای آن این نیست که مدار دیگری وجود ندارد.(1)
«عَلَیْهَا تِسْعَةَ عَشَرَ» مدثر/30
جواب: بزرگترین عددی که در اینجا میتوان آورد، عدد 19 است، چون پایان همه آیات، حرف راء است و ناچار عدد عشر مناسب است و از تسعة عشر عددی بیشتر که حرف آخر آن راء باشد نیست و از برای نگهبانی در زندان یک یا دو نفر کافی است و نوزده تن مبالغه را رساند و البته مراد در اینجا خصوص عدد نیست، بلکه عدد نسبتاً کثیر را برای مبالغه آورده است، مانند ان تستغفر لهم سبعین مرة اگر هفتاد بار برای آنها
1) مجمع البیان، ج10، ص363.
استغفار کنی، خدای تعالی آنها را نیامرزد، که مقصود هفتاد نیست، بلکه منظور آن است که هر چه استغفار کنی هر چند هفتصد بار، خدا آنها را نمیآمرزد و هفتاد تعبیر از کثرت است و نوزده نیز همین است و بسیاری از پاسخهای مفسران مبنی بر آن است که این عدد برای تعیین است، ولی به نظر ما برای مبالغه و بیان کثرت است و مبالغه در هر جایی به عدد است، چنانکه اگر گویی: هزار نفر شهادت دادند، برای بیان کثرت کافی است و اگر گویند: فلان پادشاه هزار لشکر دارد، کافی نیست و اگر گویی: صد مرتبه گفتم دروغ نگو، برای مبالغه کافی است و اگر گویی: روزی ده مرتبه غذا میخورم، نیز مبالغه است و نوزده تن برای نگهبانی زندان بزرگترین عددی است که برای حفظ آن میتوان آورد.(1)
1) منهج الصادقین، ج10، ص68.
«أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ» قیامت/3
جواب: منظور تنها جمع کردن استخوانها نیست، زیرا هر کسی قادر بر جمع استخوان میباشد و هیچ کافری هم آن را انکار نمیکند، بلکه مراد احیاء و زنده کردن استخوانهاست و نیز احیاء مطلق هم مراد نیست. چون کافران اعادة روح اوّل به آن استخوان را به گونهای که زنده شود و انسان اوّلی که در دنیا با آن عصیان یا اطاعت میکرد و بوسیلة آن ثواب یا کیفر ببیند، انکار میکردند.(1)
برخی نیز گفتهاند: استخوان کنایه از تمام بدن است، چرا که قوام بدن به استخوانهاست و چون قالبی میماند که گوشت و پوست و پی بر آن پوشیده میشود و اینگونه کنایات در فارسی و عربی و سایر زبانها بسیار است چنانکه میگویند: استخوانم در قبر برای فرزندانم میلرزد. یا حج کردم و استخوانم سبک شد و فلانی یک مشت استخوان است. و بزرگان قوم را گویند استخوان دار و اینجا جمع کردن استخوان کنایه از احیای شخص است نه جمع کردن استخوان.(2)
«بَلَی قَادِرِینَ عَلَی أَن نُّسَوِّیَ بَنَانَهُ» قیامت/4
جواب: بعضی گویند: ذکر بنان (سر انگشتان) برای آن است که خطوط سر انگشت دو نفر مانند یکدیگر نیست و خداوند علمش به همه جزئیات احاطه دارد، چنانکه اگر خواهد سرانگشت کسی را مانند اول خلق کند، میتواند.(1)
«بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ» قیامت/5
جواب: برخی گفتهاند: مراد از فجور ظهور است، یعنی میخواهد تا احوال قیامت برای او ظاهر شود در دنیا تا آنچه میشنود، به چشم ببیند. و این معنی با آیة بعد مناسبتر است که فرمود: یسأل ایان یوم القیامة. میخواهد آینده را آشکار ببیند و میگوید: قیامت کی خواهد بود؟(2)
پس شاید مراد آن باشد که انسان میخواهد همه چیز آخرت را در پیش چشم خود در همین جهان مشاهده کند. لیفجر امامه یعنی شکافد پیش روی خود، چنانکه در جای دیگر فرمود: ان یأتیهم الله فی ظل من الغمام.(3)
«یوفون بالنذر» دهر/2
جواب: به مقتضای ظاهر، تکلیف نماز و روزه و عبادت طفل ممیز که به سن بلوغ نرسیده باشد، صحیح و موجب اجر و ثواب است، چون دلیل استحقاق عقلی است که هر کس عمل خیر را برای اطاعت امر مولا به جا آورد یا در راه رضای او رنجی ببرد، عقلاً مستحق تعظیم و ثواب است هرچند که طفل ممیزّ باشد که نیکی و بدی را تشخیص دهد، مگر او را از عملی منع کرده باشند.(1)
«وَالْأَرْضَ بَعْدَ ذَلِکَ دَحَاهَا» نازعات/30
جواب: علمای طبیعی معتقدند که آب در آغاز خلقت زمین بر همة سطح آن احاطه داشت، چنانکه آن روز سه ربع آن را آب گرفته و این نقطههای خشکی که به نام برّ قدیم و جدید یا آسیا و اروپا و آفریقا و آمریکا و سایر جزایر دریا تنها یک ربع سطح زمین است و اینها به تدریج از آب بیرون آمده و اکنون هم گاهی به زلزله یا آتشفشانی و علت دیگر سطح کف دریا بالا میآید و جزیرة نو پدید میآورد و گاه تراکم مرجان و جزیرة مرجانی موجود میشود و گاهی جزیره را آب میگیرد و در روایت به ما خبر دادند، نخستین زمینی که از آب برآمد، محل کعبه بود و سایر
1) منهج الصادقین، ج10، ص98.
امکنه به تدریج بدان ملحق شدند.(1)
در لغت، کره زمین به خاکی گفته میشود که زیر پای ما گسترده شده است و محال نیست که زمین در آغاز به صورت کره خلق شده و دارای پوستهای نبوده که قابل راه رفتن و کشاورزی باشد، بلکه سطح آن را آب یا مایعی گداخته فرا گرفته و سپس این قشر که ما نام آن را زمین میگذاریم از آب خارج شده و دحوالارض از محل کعبه صورت پذیرفته باشد، چرا که محل کعبه تقریباً وسط برّ قدیم از جزائر خالدات تا دریای چین در جهت طول و از عرض، ده درجه جنوبی تا 50 درجه شمالی است و عرض مکه 21 درجه و 40 دقیقه است.(2)
«إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ» تکویر/1
جواب: شاید خورشید با آنکه باقی است، نورش زائل شود، چون خورشید هم مانند سایر اجسام است که دارای حرارت و شعاعند و چون ماه و روشنایی و حرارت به تدریج تمام شود، مانند آتشهای دیگر خاموش شود. و علمای عصر معتقدند همة کواکب و خورشید روزی خاموش خواهند شد...و شاید اهل محشر از کثرت نور و شعاع عالم، خود خورشید را تاریک ببینند و کواکب را گرچه نورانی باشند، در کنار فروغ آن عالم تیره مشاهده کنند.(1)
«وَإِذَا الْبِحَارُ سُجِّرَتْ» تکویر/6
جواب: شاید خدا در بیان درهم ریختن و برآشفتن اوضاع این جهان به غلبة ضد تعبیر فرمود. مثلاً کوه که در ثبات و رسوخ ضرب المثل است، روانه گردد که «واذا الجبال سیرت» و دریاها با آن آب و رطوبت آتش گردند و دود از آنها برخیزد، چنانکه خورشید تیره گردد و غیر ذلک.(2)
«وَإِذَا الْمَوْؤُودَةُ سُئِلَتْ» تکویر/8
جواب: مردم عربستان سخت در مضیقة معیشت بودند و بعضی از قبایل دختران را میکشتند یا از ترس فقر یا ننگ شوهر دادن و در آیه دیگر فرمود: ولا تقتلوا اولادکم خشیته املاق فرزندان خویش را از ترس فقر مکشید. و در عهد ما نیز این ترس بر مردم مستولی گشته، چنانکه بسیاری از ملتهای متمدن هم مانند قبایل وحشی، اولاد را در حال جنین میکشند و میگویند: پس از صد سال دیگر شمارة مردم کرة زمین دو برابر شود. و اگر حساب آنها درست باشد، باید هزار سال پیش در کرة زمین دو میلیون نفر بوده و در دو هزار سال پیش دو هزار نفر و در سه هزار سال پیش یعنی در عهد حضرت داود علیه السلام فقط دو نفر زندگی میکردهاند. پس این حساب صحیح نیست و شمارة انسان و مقدار روزی با خداست.(1)
«فَلَا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ الْجَوَارِ الْکُنَّسِ» تکویر/15 و 16
جواب: 5 ستارهاند که در برجهای خود پنهان میشوند، چنانکه آهو در لانه اش پنهان میشود و آنها به روایت حضرت علی علیه السلام عبارتند از:
1) منهج الصادقین، ج10، ص162.
11 مرتبه میرود و برمی گردد و زحل 29 مرتبه رفت و برگشت دارد. البته همة اینها با نظم و اندازة معین است مانند حرکات فلکی دیگر.
منجمان پیشین این را به افلاک کوچک نسبت میدادند که احاطه بر زمین ندارند چون وقتی که ستاره در حضیض قرار میگرفت دیده میشد که برمی گردد و یا وقتی که در اوج بود دیده میشد که مستقیم حرکت میکند و آن را سپهر تدویر میگفتند، ولی امروزه آن را به مخلوطی از حرکت زمین و آن ستارگان نسبت میدهند که شرحی طولانی دارد.
امام رازی میگوید: خنوس به معنای رجوع آن ستارگان و کنوس به معنای ناپدید شدن آنها در پرتو نورخورشید است. ولی مناسب آن است که خنّس اشاره به اختفای آنها در پرتو خورشید و جواری به استقامت و کنّس به رجوع آنها به منزل اولیه خودشان میباشد.(1)
سیاراتی که در قدیم میشناختند هفت عدد بود، چنانکه گفتهاند:
قمر است خحو عطارد و زهره شمس و مریخ و مشتری و زحل(2)
«وَإِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ» تکویر/5
جواب: خداوند وحوش را محشور میکند تا عوض دردها و رنجهای دنیوی آنها را بدهد و انتقام آنها را بگیرد. و بسیاری از حکما عقیده دارند که مقتضای عدل الهی، آن است که حیوانات در مقابل رنج و دردی که کشیدهاند عوض ببینند چرا که مساوات در نعمتهای الهی از مذهب شیعیان است.(3)
«َلَّا إِنَّهُمْ عَن رَّبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَّمَحْجُوبُونَ» مطففین/15
جواب: محجوبیت در مقابل نظر است که در آیه دیگر فرمود: وجوه یومئذ ناضره الی ربها ناظرة یعنی آن معرفت تامّ و علم ضروری و توجه خاص که عرفا از آن به فنا تعبیر میکنند و برای دوستان خدا حاصل میشود، از آن به نظر و از دوری و محرومیت و فراق به محجوبیت تعبیر شده است. و در دعای کمیل است «کیف اصبر علی فراقک».(1)
پس بزرگترین نعمت اهل ایمان معرفت کامل پروردگار و مشاهدة معنوی ذات او است، چنانکه بزرگترین عذاب اهل دوزخ دوری از وصال حق است.(2)
«وَأَلْقَتْ مَا فِیهَا وَتَخَلَّتْ» انشقاق/4
جواب: زمین گرچه خاک است، ولی مانند هیولای اولی (به اصطلاح حکما) استعداد همه چیز دارد حتی نفوس اولیا هم از خاک آغاز کرده و به مقام شامخ رسیده است و در قیامت هر چه زمین استعداد داشت بیرون ریخت و آنچه در خود داشت، ظاهر کرد و کار دنیا تمام شد، چون کار او جز این نبود که مستعدان را از پست ترین مرتبه مادی به عالی ترین درجات روحانی برساند.(3)
«فِی لَوْحٍ مَّحْفُوظٍ» بروج/22
جواب: لوح آن است که خداوند در شبانه روز طبق روایت 360 بار برای احیاء و اماته و اعزاز و اذلال و غیر آن در آن نظر میافکند. و چون خداوند همه چیز را میبیند و هیچ چیز از او پنهان نیست، به نظر میرسد که مراد از این عدد فقط بیان کثرت و مقصود از آن مأیوس نشدن بندگان از رحمت الهی است و این که پیوسته از خدای تعالی حوایج خویش را بخواهند تا در هر نظر تازه که خداوند در لوح میفرماید، بلایی را از آنها دفع و نعمتی افاضه فرماید. چنانکه فرمود: یمحواالله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب.(1)
«خُلِقَ مِن مَّاء دَافِقٍ یَخْرُجُ مِن بَیْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَائِبِ» طارق/6 و 7
جواب: مراد از دافق در اینجا تحقیر منی است چنانکه در جای دیگر آن را ماء مهین فرمود، چرا که از میان احشاء بین صلب و ترائب خارج شده است. منی از دو خصیه مترشح میشود و نیز تمامی مایعات بدن از غدههای مخصوصی مترشح میشوند و از کثرت ترشح منی بواسطه کثرت جماع یک ضعفی در نخاع و در نتیجه بیماریهایی تولید میشود و بدین جهت منی به صلب نسبت داده شده است.
1) منهج الصادقین، ج10، ص209.
از این آیه معلوم نمیشود که صلب مخصوص مرد است و ترائب ویژة زن، بلکه متبادر از امثال این عبارت آن است که منی از میان دو جدار خارج میشود، یکی پشت و یکی سینه، یعنی از درون بدن چنانکه گویی: بین زمین و آسمان یعنی یک طرف زمین است و یک طرف آسمان و بین مشرق و مغرب یعنی یک طرف مشرق و طرف دیگر مغرب و بین بغداد و بصره یعنی یک طرف این شهر و یک طرف آن شهر. و بین صلب و ترائب هم یعنی یک طرف پشت و یک طرف سینه و خداوند بدین عبارت بیان فرمود که منی چیزی پست است که از میان احشاء که مملو از کثافات است، بیرون میآید و در هر عضو تولید میشود، مبدأ آن درون شکم است و کسی که انسان را از این آب پست آفرید، قادر بر اعادة آن هست.
دانشمندان عصر ما میگویند: تخم کوچکی که از زن جدا میشود و مادّة فرزند است، از اجزای رحم است نه از سینه. بنابراین، مراد از آیه آن است که نطفة مرد از درون شکم میان پشت و سینه که جای احشا و مکان کثافات است، بیرون میآید، چنانکه فرمود: من بین فرث و دم لبنا خالصا سائغا یعنی از میان سرگین و خون، شیر پاک و گوارا بیرون میآید. و این از عجائب آیات است.(1)
1) مجمع البیان، ج10، ص471؛ منهج الصادقین، ج10، ص211؛ روح الجنان، ج12، ص55.
«سَنُقْرِؤُکَ فَلَا تَنسَی إِلَّا مَا شَاء اللَّهُ إِنَّهُ یَعْلَمُ الْجَهْرَ وَمَا یَخْفَی» اعلی/6 و 7
جواب: نسیان به معنای غیبت معنی از ذهن است. پس اگر در تبلیغ احکام الهی فراموشی صورت بگیرد منافات با عصمت دارد و به عقیدة ما حجّت باید معصوم باشد، چرا که هیچ مسلمانی نیست مگر آنکه به قول و فعل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم احتجاج میکند و اگر احتمال خطا در آن بدهد، دیگر اطمینان به آن باقی نمیماند و تمسّک به آن جایز نیست. و این فراموشی در احکام الهی جایز نیست، چرا که خداوند به حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم وحی فرموده تا به مردم برساند و اگر خودش مانع آن شود نقض غرض کرده است.(1)
البته نسیان، گاه به معنای ترک کردن به کار میرود، چنانکه در فارسی گویند: کینه و دشمنی را فراموش کنیم.(2)
جواب: استثنای مشیت در حقیقت تعلیق بر مشیت است، یعنی اگر خدا خواهد، تو فراموش کنی و این دلیل آن نیست که خدا میخواهد او فراموش کند. مانند: ولوشاء لهداکم اجمعین و مثل: ولئن شئنا لنذهبن بالذی اوحینا الیک. یعنی اگر خواهیم هر چه از سوی تو وحی کرده ایم، باطل
کنیم و البته خدا آن را نخواست و نکرد.(1)
پس یعنی بیمشیت خدا مضمون کلام واقع شدنی نیست. عوام پندارند اگر سنگی را رها کنند، به زمین افتد، خدا بخواهد یا نخواهد. امّا هیچ چیز بیمشیت خدا نباشد. خدا خواست که پیغمبر ازنسیان معصوم باشد و اگر نمیخواست، فراموشی بر او محال نبود.(2)
«َوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا» زلزال/4
جواب: اخبار زمین یعنی آنچه در آن واقع میشود، چنانکه خطیب، اخبار بغداد را فراهم کرده، کتاب تاریخ بغداد نوشت و همچنین اخبار اصفهان و اخبار نیشابور و امثال آن و از مصادیق اخبار زمین، اعمال بندگان است که زمین بر آن گواهی خواهد داد و نپنداری که محال است جماد سخن گوید، چون عالم آخرت، عالم دیگر است و همه چیز آنجا حیات دارند و نظیر آن در این جهان، سخن گفتن سوسمار و درخت و جماد است که به اعجاز پیغمبر ظاهر میشد.(3)
«یَوْمَئِذٍ یَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتَاتاً لِّیُرَوْا أَعْمَالَهُمْ» زلزال/6
جواب: عمل در آخرت خود مجسم و دیده میشود، اگر چه در این جهان دیدنی نباشد، چنانکه در روایات آمده است که قرآن به صورت جوانی خوشرویی میآید و خوانندة خود را شفاعت میکند و نماز و سایر اعمال همچنین به صورتی در میآیند و امیرالمؤمنین علیه السلام دنیا را به صورت زنی صاحب جمال دید و هر کس در اینجا چشم آخرتی داشته باشد،
بسیار معانی را به صور مشاهده خواهد کرد.(1)
ممکن است عَرَض در این عالم، در آخرت به صورت جوهر درآید چنانکه انسان در عالم خواب علم را به صورت شیر و سالهای قحطی را به صورت هفت گاو لاغر میبیند، با این تفاوت که این مجسم به یک اعتبار میتوان گفت که عین همان عمل است و به یک اعتبار میتوان گفت که عین آن عمل نیست و اینکه ابن عباس گفته است معنای لیروا اعمالهم آن است که جزای اعمال خود را ببینند بنابراین است که مجسم عین آن عمل نیست.(2)
«فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ» زلزال/7 و 8
جواب: فاضل مقداد در کتاب نهج المسترشدین میگوید: مؤمن مطیع اگر کافر شود استحقاق ثواب را از دست میدهد و کافر اگر مؤمن شود استحقاق عقاب ندارد، ولی راجع به مؤمن مطیع که گاهی گناه میکند، مرجئه و امامیه و اشاعره میگویند: هم استحقاق عقاب و هم استحقاق ثواب دارد، ولی جمهور معتزله میگویند: جمع بین ثواب و عقاب ممکن نیست، و لذا قائل به احباط و تکفیر شدهاند.(3)
«َوَجَدَکَ ضَالّاً فَهَدَی» ضحی/7
جواب: ضال همه جا به معنای گمراه و مستحق لعن و عذاب نیست، اما چون عوام فارسی زبان، ضلالت را جز به این معنا نشنیدهاند، از این کلمه نسبت به پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم متعجب میشوند و این عبارت مانند آن است که خداوند بفرماید: تو به جایی راه نمیبردی، ما تو را راه نمودیم. مثلاً برای ترویج دین و دعوت و غزوات و جنگها، راضی نگه داشتن منافقین، و حفظ از ضرر و مکاید ایشان و سایر مصالح دنیوی، خداوند تو را هدایت کرد که تدبیر امر سیاست و دعوت چگونه کنی. به قرینة آنکه جملة پیش و پس آن هر دو راجع به صلاح دنیوی و پیشرفت دعوت است و یکی از این امور حفر خندق بود در جنگ احزاب.
البته حضرت رسالت صلی الله علیه و آله و سلم موجود ممکن بود و موجود ممکن از خود هیچ ندارد، از واجب به او افاضه میشود و خداوند در این آیه و امثال آن منّت میگذارد بر پیغمبرش به نعمتهایی که به او عنایت کرده و اگر او را علم توحید و سایر معارف و شرایع نداده بود، آن حضرت نمیدانست، نظیر آنکه گویند: جعل الماء طهورا یا جاعل اللیل سکنا و جعل الشمس ضیاء والقمر نورا. یعنی اگر خدا نمیخواست خورشید تیره بود و آب پاک کننده نبود.(1)
1) منهج الصادقین، ج10، ص274.
«لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِینَ» تین/4 و 5
جواب: شاید مراد از احسن تقویم قرار دادن نفس ناطقة قدسیه است در بدن جسمانی کثیف، وگرنه بسیاری از حیوانات در جمال صورت از انسان برترند، مانند طاووس. رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِینَ. آمدن اوست در عالم ماده.(1)و مستثنی کسانی هستند که از عالم ماده باز متوجه اصل وجود شدند. إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ.(2)
«أَلَیْسَ اللَّهُ بِأَحْکَمِ الْحَاکِمِینَ» تین/8
جواب: خداوند دلیل بر وجود معاد آورده است که اگر معاد نباشد، حکمت خداوند باطل میگردد، چنانکه انسان گاهی به چیزهایی اعتنا ندارد و برای غرضی نزد وی فراهم نشده مانند زبالة خانه و ریزههای جامه نزد خیاط و کاغذ باطله، چون در جایی بریزد و از آفت آن نیندیشد و هر چه شد، غم آن را نخورد. اما به چیزی که عنایت دارد و برای مقصودی فراهم کرده در حفظ آن میکوشد. رفتار خداوند با انسان دلالت بر آن میکند که به وجود او عنایت دارد و او را برای غرضی آفریده در احسن تقویم، امّا آن را به اسفل سافلین برگردانید و اسفل سافلین ممکن نیست غایت احسن تقویم باشد، چون غرض بهتر از مقدمات است. پس تصور نمیشود خدایی که حکمتش از همه بیشتر و حکمش از همه نافذتر است، با عنایت تام انسان را بیافریند و غرضی از خلقت او نداشته باشد و مانند زباله و کاغذ باطله با آن رفتار کند و هر کس هر چه کرد از قتل و جفا و ستم و غضب و معاصی همه را فنا شده انگارد و باز به عدم بازگرداند.(3)
«وَاللَّیْلِ إِذَا یَسْرِ» فجر/4
جواب: سیر و حرکت شب معنا ندارد، ولی چون زمین به صورت کره است، تاریکی از یک موضع به موضع دیگر منتقل میشود، مثل چراغی که بر دور یک برج مدور بچرخد و با چرخش آن تاریکی هم جابجا میشود.
و این آیه دلالت میکند که زمین کروی است، چرا که اگر مسطح بود میبایست با غروب خورشید یکدفعه تمام زمین تاریک و با طلوع خورشید یکدفعه تمام زمین روشن شود، درست مانند چراغی که در یک اطاق یا منزل روشن و خاموش میکنند که یکدفعه تمام آن روشن یا خاموش میشود.(1)
«وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا» شمس/2
جواب: وقتی که خورشید پدیدار میشود ماه ناپدید گشته و وقتی که خورشید غروب میکند، ماه پیدا و آشکار میگردد. پس مقصود طلوع و غروب متعارف نیست. چون وضع طلوع و غروب ماه و خورشید متفاوت است. یعنی در اوّل ماه هنگام غروب آفتاب، هلال ماه دیده میشود، وقتی که خورشید غروب کرد، آن هلال هم غروب میکند. در آخر ماه اوّل ماه طلوع میکند و پس از آن آفتاب
1) مجمع البیان، ج10، ص485.
طلوع میکند، ولی ماه در روشنایی آفتاب ناپدید میگردد.(1)
«فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا» شمس/8
جواب: عبارت دیگری از حسن و قبح افعال عقلی است. مثلاً عقل خود درمی یابد که دروغ زشت و احسان نیکوست. و حکما میگویند: خداوند به انسان هم عقل نظری داده و هم عقل عملی.(2)
«خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ» علق/2
جواب: پزشکان عصر ما گویند: همة آن نطفه که در رحم ریخته میشود، انسان نمیشود، بلکه از زنان تخمی در نهایت خردی جدا میشود و در رحم قرار میگیرد که به چشم نمیآید(1)و در نطفه مرد موجودات بسیار کوچکی است که آنها هم به چشم دیده نمیشوند و دارای سری مدور و دنبالة درازند(2)و یکی از آنها به تخمی که از زن جدا شده است میچسبد و جنین از این دو تکوین میشود. و گروهی از مردم عصر ما گویند: مراد از علق همان موجود صغیر است که شبیه به زالو یا بچه ضفدع است. والله العالم.(3)
«وَحُصِّلَ مَا فِی الصُّدُورِ» عادیات/10
جواب: پیدا شدن سرائر پنهانی است که عبارت از ملکات فاضله و غیر فاضله و زنده شدن مردگان میباشد، چون نفس انسانی مجموعه ملکات است که به تدریج در مدت عمر حاصل شده و متراکم گشته، در آغاز غیر قوای حسّ چیزی نبود و چون احساسات بسیار شد، به ادراک کلّیات رسید
و نیک و زشت را تشخیص داد و ملکات نیک برای خود حاصل کرد، مانند تاجری که اموال بسیار فراهم آورده، روی هم اندوخته و نداند چیست و چقدر است و پیوسته در تحصیل مال تازه است و انسان هم تا زنده است، نمیداند در خزانه چه انباشته است، امّا وقتی اعصاب و حواس ظاهری از کار افتاد و از تحصیل حسنات تازه محروم ماند، به آنچه اندوخته دارد، میپردازد. پس حصل ما فی الصدور عبارت از این است که ملکات نفسانی او بر وی ظاهر شود و آنها را جمع کند و جای دیگر فرمود: یوم تبلی السرائر.(1)
و این آیه دلالت میکند که نفس تا قیامت باقی میماند، چرا که اگر باقی نمیماند ملکات آن هم باقی نمیماند تا در قیامت حاصل شود. پس صلاح و تقوا در دنیا امری اعتباری یا عرضی است که صاحب آن مانند شهوات از آنها لذات نمیبرد، ولی در قیامت امور جوهری و حقیقی میشوند.(2)
«الْقَارِعَةُ مَا الْقَارِعَةُ وَمَا أَدْرَاکَ مَا الْقَارِعَةُ» قارعه/1 و 2 و 3
جواب: هیچ کس حقیقت قارعه را جز خداوند تعالی نداند، چنانکه فرمود: و ما ادراک ما القارعه، و هر که هر چه داند از وحی الهی داند، امّا حکما و فلاسفه و روشن بینان چیزی به اجمال دریافته و از ادراک تفاصیل فرو ماندهاند. یکی از مقدمات معاد علم به روح و بقای آن است که فرمود: و ما اوتیم من العلم الا قلیلا. مردم از آن کم میدانند و هنوز کیفیت علاقة آن به تن معلوم نیست، پس در تفاصیل عالم آخرت باید تابع شرع شد و یقین داشت که چون پیغمبر از آینده هر چه خبر داد، واقع شد. البته راجع به معاد هر چه فرمود واقع شود.(1)
«فَأَمَّا مَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ» قارعه/5
جواب: چون اعمال انسان در آخرت مجسم میگردند، ممکن است وزن هم داشته باشند و علمای اسلام با آنکه تأویل امور آخرت را به معانی غیر جسمانی جایز نمیدانند، بسیاری گفتهاند: مراد از میزان، عدل الهی است که اندازة استحقاق ثواب هر عمل را میسنجد و از آن استیحاش نکردند. چون در این باب روایتی هست.
پس هر تأویلی که معنی را از ذهن دور کند و آن را بیاهمیت گرداند،
1) منهج الصادقین، ج10، ص329.
جایز نیست، مثلاً آتش دوزخ را به آتش فراق و دوری از حق یا ندامت و عذابهای روحانی، علاوه بر اینکه خلاف نصّ کتاب و سنت است، سبب سستی مردم در طاعت و بیاعتنایی آنان به دین میگردد، چون ترسی از آلام معنوی ندارند، امّا تأویلی که معنی را نزدیک کند، جایز شمارند زیرا که وزن کردن اعمال از ذهن مردم دور است. امّا وزن کتاب و صحیفه نزدیک به ذهن است و حق آن است که عمل مجسم میشود و آن را وزن میکنند.(1)
«أَلْهَاکُمُ التَّکَاثُرُ حَتَّی زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ» تکاثر/1 و 2
جواب: برخی از مفسران گفتهاند: منظور از زرتم المقابر همین زیارت اهل قبور است. چون انسان وقتی که به زیارت قبور میرود به یاد مرگ میافتد و میفهمد که ناچار خواهد مرد و لذا از لهو میکاهد. و روایت است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: کنت نهتیکم عن زیارة القبور، الا فزوروها فان فی زیارتها تذکرة. من شما را از زیارت قبر قبلاً نهی میکردم. اکنون میگویم که به زیارت قبور بروید که در آن یادآوری مرگ است.(2)
«نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ» همزه/6 و 7
جواب: اضافة آتش به خدا (نارالله) به جهت آن است که معلوم میشود که آن آتش مانند آتشهای دیگر نیست. هر چه قوة ادراک قویتر باشد، از دردها بیشتر متأثر میگردد و چون ادراک از عالم روحانی و مجّرد است، در اعضای مادی انسانی قرار گرفته است وگرنه ماده که جماد است، ادراک ندارد و هرگاه این قوّه مجرد شود از اختلاط با ماده این عالم، البته آلام را قویتر ادراک میکند، بلکه ادراک او به غایت شدت خواهد رسید و آتش خدایی که علت آتش دنیوی است، البته بسیار قویتر و دردناکتر است، چنانکه هر علت قویتر از معلول است و نسبت قوی ترین آتش دنیوی نسبت به آتش آخرت مانند نسبت ضعیف ترین نور زمین است به سرچشمة خورشید و اگر آتش این جهان ظاهر را میسوزاند، آن آتش بر جان انسان میافتد.(1)
«قل هو الله احد» توحید/1
جواب: در نظر اهل تحقیق، وجود، حقیقت خارجی است نه مفهوم اعتباری ذهنی، بلکه غیر از وجود حقیقت دیگری نیست، الاّ آنکه وجود خالص که به هیچ حیثی مقید نیست ذات واجب الوجود است که ما آن را ادراک نمیکنیم و هر چه ما درک کنیم وجود مقید است و مقید مخلوق و ممکن، بلکه غیر مستقل و ربط محض است. عرفا اصطلاح کردهاند احد را بر ذات اطلاق کنند با قطع نظر از صفات
1) منهج الصادقین، ج10، ص342.
کمال و واحد را اطلاق کنند بر ذات به اعتبار آنکه جامع صفات کمال است.(1)
«الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ» ناس/5
جواب: شیطان خیالات و اوهام فاسد را مزّین و آراسته میگرداند و مانند قوة وهمیه است که در مقدمات به کمک عقل میآید، ولی در نتیجه موجب شک میگردد. مثلاً عقل میگوید: از جمادات نباید ترسید. وَهْمْ قبول میکند. باز عقل میگوید: میت جماد است. وَهْمْ قبول میکند. عقل نتیجه میگیرد که از میت نباید ترسید. وهم قبول نمیکند، شیطان نظیر این وسوسه دارد و انسان را از تصدیق باز میدارد.(2)
«مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ» ناس/6
جواب: در عالم مشهود ما، آخرین موجود کامل، که حرکت موالید، بدان منتهی میشود، انسان است، بلکه در قوس صعود، انسان کامل آخرین مرحله است مطلقا. پس انسان غایت همه حرکات در عالم ملک و شهادت است.
قرآن نیز به ناس منتهی گشت، چون غایت همة حرکات انسان است و موجودی کاملتر از انسان نیست. از این جهت غایت است، چون باید غایت حرکت، بهتر از مبدأ باشد. اگر حکیم چیزی را تغییر دهد، برای حالی تغییر میدهد که بهتر از حال سابق باشد، پس اگر انسان به سبب مرگ فانی شود، همة حرکات موجودات عبث (بی فایده) است، یعنی هیچ غایت ندارد و چون غایت است، باید باقی ماند یا به موجودی بهتر تبدیل شود.
و خداوند در قرآن به ما خبر داد که خلقت او عبث نیست و البته انسان در میعاد به خداوند تعالی باز میگردد. بالجمله، خداوند به ناس ختم فرمود و غایت سیر صعودی هم به ناس است.(3)