ghaemiyeh.com
سرشناسه : شاکری زواردهی، روح ا...،
عنوان و نام پدیدآور : امامت گوهر آفرینش/ مولف روح ا... شاکری زواردهی.
مشخصات نشر : قم: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود( عج)، ۱۳۹4.
مشخصات ظاهری : [343] ص.
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق -
موضوع : مهدویت-- انتظار
موضوع : مهدویت-- احادیث
شناسه افزوده : بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود (عج)
شناسه افزوده : بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود (عج). مرکز تخصصی امامت و مهدویت
رده بندی کنگره : BP۲۲۴/۴/م۹۶الف۸ ۱۳۹۳
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۶۲
امامت گوهر آفرینش
پژوهشی در مبانی و ادله امامت خاصه
روح ا... شاکری زواردهی
عضو هیئت علمی دانشگاه تهران
بسم الله الرحمن الرحیم
این قطره ی ناچیز تلاش را در برابر عظمت اقیانوس زحمات بی دریغ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و اهل بیت مطهرش به حضرت مهدی صاحب الزمان علیه السلام و یاوران حقیقی او تقدیم نموده و امید است که این بنده ی حقیر مورد عنایت گوشه ی چشم آن امام عالیقدر علیه السلام واقع گردد.
فصل اول:
پیش گفتار. 14
بخش اول:
الگوسازی قرآن کریم در مواجهه با اعتقادات و اخلاقیات یهودیان. 17
مقدمه. 18
نژاد بنی اسرائیل. 20
یهود. 22
اسرائیل. 23
یهود جزیرة العرب.. 23
خدا در باورِ یهودیان. 27
خدا در تورات.. 28
خدا در تلمود. 28
2-1. دیدگاه مادی یهود در بارة خدا 29
نکات آیات برای ایجاد الگو 30
2-2. طفره رفتن از بذل مال. 30
نکات آیات برای ایجاد الگو 32
2-3. نسبت دادن بخل به خدا 32
آیات برای ایجاد الگو 35
2-4- نگاه یهودیان به فرشتگان. 36
2-4-1- دشمنی با جبرائیل علیه السلام. 36
2-4-2- افتراء یهود به هاروت و ماروت علیهما السلام. 38
الف. نگاهی به تفاسیر 39
ب. نکات آیات برای ایجاد الگو 41
2-5- نگاه یهودیان به پیامبران: 42
2-5-1- حضرت داوود علیه السلام درکتاب مقدس و قرآن. 42
نکات آیات برای ایجاد الگو 44
2-5-2- حضرت عیسی علیه السلام درکتاب مقدس و قرآن. 45
نگاهی به تفاسیر 45
ب. نکات آیات برای ایجاد الگو 46
2-5-3- حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم درکتاب مقدس و قرآن. 46
نگاهی به تفاسیر 47
ب. نکات آیات، برای ایجاد الگو 49
2-6- دیدگاه یهود در بارة معاد. 49
2-6-1- بحث معاد در کتاب مقدس و تلمود 50
الف) نگاهی به تفاسیر 52
نکات آیات برای ایجاد الگو 55
2-7- چگونگی ایمان یهودیان. 56
2-7-1- یهودی مؤمن.. 56
نگاهی به تفاسیر 57
نکات آیات برای ایجاد الگو 59
2-7-2- یهودی کافر 60
نگاهی به تفاسیر 61
ب. نکات آیات برای ایجاد الگو 64
بخش دوم: الگوسازی قرآن کریم در مواجهه با ادعاهای یهود. 67
1-1. ادعای یهود مبنی براین که ابراهیم علیه السلام یهودی است.. 68
الف. نگاهی به تفاسیر 68
ب. نکات آیات برای ایجاد الگو 70
1-2- ادعای یهود مبنی بر وارث دین ابراهیم علیه السلام بودن. 70
ب. نکات آیات برای ایجاد الگو. 72
1-3. ادعای یهود مبنی بر این که وارث سرزمین مبارک هستند. 72
الف. نگاهی به تفاسیر 73
ب. نکات آیات برای ایجاد الگو 76
ادعای یهود در بارة جهنم. 76
الف. نگاهی به تفاسیر 77
ب. نکات آیات برای ایجاد الگو 84
ادعای یهود مبنی برحصر ایمان به آنچه بر یهود نازل شده است.. 85
الف. نگاهی به تفاسیر 85
ب. نکات آیات برای ایجاد الگو 88
ادعای یهود مبنی بر این که هدایت، تنها در پیروی از آیین یهود است.. 88
الف. نگاهی به تفاسیر 90
ب. نکات آیات برای ایجاد الگو 94
ادعای یهود مبنی براین که در بارة امیین، بر ما حرجی نیست.. 95
الف. نگاهی به تفاسیر 95
ب. نکات آیات برای ایجاد الگو 99
الگوسازی با توجه به نکات آیات مرتبط با ادعاهای یهود در قرآن. 99
بخش سوم:
الگوسازی قرآن کریم در مواجهه با اخلاقیات یهود. 103
ویژگی نخست: امت استوار. 104
ویژگی دوم: تلاوت شبانه. 106
ویژگی سوم: امر به معروف و نهی از منکر. 108
ویژگی چهارم: خشوع الهی.. 109
ویژگی پنجم: استواری در علم. 111
رذایل اخلاقی یهودیان از منظر قرآن. 112
حسادت.. 112
پیمان شکنی و عهد شکنی.. 119
خدعه و نیرنگ... 124
تحریف کلام الهی.. 130
دروغ و نفاق.. 134
حرص بر زندگانی دنیا و ترس از جهاد. 138
الگوسازی با توجه به نکات آیات مرتبط با فضایل اخلاقی یهود در قرآن. 141
الگوسازی با توجه به نکات آیات مرتبط با رذایل اخلاقی یهود در قرآن. 142
فصل دوم: الگوسازی قرآن کریم در مواجهه با عملکرد یهود. 145
مقدمه. 146
بخش اول: الگوسازی قرآن کریم در رویارویی با یهود در زمان عـدم جنگ... 147
مقدمه. 148
یهود و بعثت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم. 149
یهود و هجرت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه. 151
مدارای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با یهودیان لجوج.. 152
دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به انعقاد پیمان در مدینه. 154
پیمان با مردم مدینه. 155
4-2- موادعه یهود. 159
قراردادهای دائمی و موقت.. 163
قرارداد ترک مخاصمه و آتشبس... 164
نکات آیات برای ایجاد الگو 168
حمایت الهی حاصل وفای به عهد. 170
نکات آیات برای ایجاد الگو 172
پاسخ به شبهه در مصالحه با خیبر. 175
نکات آیات برای ایجاد الگو 176
شهروندی اهل کتاب در مملکت اسلامی.. 179
اهل الذمّه. 181
قرارداد ذمّه. 185
متن قرارداد ذمّه. 186
علل پیمان بستن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم. 189
نکات آیات برای ایجاد الگو 191
جزیه. 191
جزیه با خراج متفاوت است.. 194
8-3- مقدار جزیه. 196
نکات آیات برای ایجاد الگو 196
مسؤول قرارداد ذمّه و فسخ آن. 197
مسؤول پرداخت جزیه. 199
معافیت از پرداخت جزیه. 201
تعهدات و حقوق اهل ذمّه. 202
تعهدات اهل ذمّه. 204
تعهدات حکومت اسلامی به اهل ذمّه. 207
نقض قرارداد ذمّه. 210
حقوق مدنی اهل ذمّه. 212
4-1. آزادی مسکن اهل ذمّه. 212
4-2. استقلال قضایی اهل ذمّه. 213
4-3. شهادت اهل ذمّه. 214
4-4. فعالیتهای اقتصادی اهل ذمّه. 216
4-5. آزادی برپایی مراسم و شعائر مذهبی اهل ذمّه. 218
4-7. قوانین ازدواج ملل غیرمسلمان. 219
4-8. ازدواج با بیگانگان در آیین یهود 222
4-9. ازدواج اهل کتاب با زنان مسلمان. 223
4-10. ازدواج مرد مسلمان با زنان یهودی یا مسیحی.. 224
4-12. قانون ارث اهل ذمّه. 226
4- 13. قرآن کریم، مروّج جدال احسن با اهل کتاب.. 227
4- 14. قرآن کریم و منع مراوده با اهل ذمّه. 230
4- 15. پیشوایان اسلام مروّج جدال احسن با اهل کتاب.. 232
نکات آیات برای ایجاد الگو 233
الگوسازی با توجه به نکات آیات مرتبط با عملکرد یهود در زمان عدم جنگ... 235
بخش دوم. 243
الگوسازی قرآن کریم در رویارویی با یهود در زمان جنگ... 243
مقدمه. 244
دشمنی یهود با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم. 245
دلایل عداوت یهود با پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و مسلمانان. 248
درگیریهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با یهود بعد از هجرت.. 250
جنگ سرد و برخورد روانی.. 252
4-1. هجو مسلمانان توسط شعرای یهود و مقابله پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم. 254
نکات آیات برای ایجاد الگو 256
4-2. منحرف کردن افکار و خلط حق و باطل. 258
4-3. غافلگیری.. 259
4-4. شک آفرینی و تشکیک در نبوت.. 260
4-5. تبلیغات سوء وهمکاری با منافقان. 261
4-5. نکات آیات برای ایجاد الگو. 263
5- 1. واکنش یهود در قبال تغییر قبله. 266
5-2. دلایل تغییر قبله. 267
5-2. نکات آیات برای ایجاد الگو. 268
6-1. مقابله با اسرائیلیات از دیدگاه قرآن کریم و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم. 275
7-1. غزوه بنی قینقاع. 277
7-1-1. رویارویی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با ابعاد گسترده عملکرد بنی قینقاع. 279
7-1-2. تحلیل جنگ بنی قینقاع. 282
نکات آیات برای ایجاد الگو 285
7-2. غزوه بنی نضیر. 285
7-2-1. تحلیل جنگ بنی نضیر 293
نکات آیات برای ایجاد الگو 296
7-3. غزوة بنیقریظه. 297
تحلیل جنگ بنیقریظه. 305
نکات آیات برای ایجاد الگو 307
7-4. غزوة خیبر. 307
نکات آیات برای ایجاد الگو 315
نتیجه. 324
پیشنهادها 326
کتابنامه. 327
فهرست منابع عربی.. 327
فهرست منابع فارسی.. 337
فهرست منابع لاتین. 345
منابع غیرمستقیم: پایان نامهها و مقالات مرتبط با موضوع. 346
خداوند متعال، از زمان خلقت بشر که آن را بهترین مخلوق خویش مینامد، برای هدایت انسان و رهایی وی از هواهای نفسانی و دنیا طلبی، پیامبرانی را فرستاده است؛ اما بیشتر آدمیان به دلیل عدم بهره گیری از دستورات الهی، از اوج سرفرازی به سقوطی مرگبار روی آوردهاند. جهان امروز، غرق در فساد و انحرافات اخلاقی است و از هر سو آوازه جنگ و در پی آن، گرسنگی و آوارگی ملتهای ضعیف بیداد میکند. روند بهره مندی از اختراعات زمان از استفاده بهینه خارج شده و به سوی نسل کشی سوق یافته است. علت اساسی این امور، مهجور قرار گرفتن آخرین کتاب آسمانی، قرآن کریم، میان مردم جهان و حتی میان خود مسلمانان است و این مسئله، موجب ویرانی و تزلزل چهارچوب اعتقادات و اخلاقیات و اعمال انسانی در ابعاد گسترده ای از زندگی بشری شده است و صد البته که این امر به واسطه دشمنان قسم خورده اسلام، کنترل و تقویت میشود. این خرابیها و جنایات تاریخ بشری، بیش از همه به دست صهیونیست ها(1)صورت میگیرد و تنها رقیب آن که همواره در صحنه
1) صهیونیست با یهودیت متفاوت است. صهیونیسم یک حرکت سیاسی است که اساساً به وسیله یهودیان اروپای شرقی آغاز شد؛ یهودیانی که قرنها پشتیبان عمده کمونیزم – سوسیالیزم- به شمار میرفتند؛ در حالی که یهودیت یک مذهب است. برای مثال تراژدی هولناک صبرا و شتیلا، حکایتی هول انگیز از بی شرمانه ترین کشتار انسانها به دست دژخیمان صهیونیست میباشد و این، ماهیّت صهیونیزم است ( واقعیتهای جامعه اسرائیل، ص 5 و66). یهودیت یک مذهب است که پیروان حقیقی آن مؤمن واقعی بوده اند و در عصر اسلام به پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم ایمان آورده اند و همچنین یهودیانی که به دین اسلام پایبند نشدند؛ ولی بر ضد اسلام نیز نبوده و در جامعه اسلامی، قوانین اهل ذمّه را رعایت کرده اند. از این گروه جدا هستند.
بوده و قدرت سرکوبی صهیونیستها را دارد، اسلام و بهره وری از قرآن کریم است که در تمام موارد یاد شده، برای مقابله با دشمنان اسلام، راهکارهای مناسبی قرار داده است؛ ولی صد افسوس که این گنج عظیم مورد بهره برداری قرار نگرفته و جامعه انسانی، خویش را از این موهبت آسمانی محروم کرده است.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و اهل بیت بزرگوارش در آموزش راه حق، بسیار کوشیدهاند. پیروان حقیقی ایشان نیز این امر خطیر را انجام دادهاند و برای بیداری انسانها، زحمات بسیاری را متحمل شدهاند. در این عصر نیز برای فریادرسی به وضعیت دلخراش زندگی بشری، برای شکوفایی نکات الهی قرآن کریم، قدمهای مؤثری برداشته شده است.
در پژوهش حاضر نیز قصد شده است با مشخص کردن روشهای قرآن و عملکرد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در قبال عملکرد یهودیان، نکات الگویی شاخص مطرح شود تا با بهره وری از آن برای رویارویی با عملکرد یهودیان در جهان امروز، الگوسازی شود و بدین ترتیب، مسلمانان به راهکارهای متناسب با عملکرد یهودیان دست یابند.
در این نوشتار، دو الگوی مواجهه قرآن کریم با یهود در زمان عدم جنگ و در زمان جنگ بررسی میشود. ضمن این مطالب، دیدگاه قرآن درباره یهود از نظر اوصاف اخلاقی و اعتقادی نیز در موارد مربوطه بررسی میشود تا جایگاه یهودیان بهتر مشخص شود. البته به طور خاص درباره دلیل مهاجرت یهود به جزیرة العرب و آیات مربوط به علت اصلی مهاجرت به شکل مبسوط بحث خواهیم کرد. زیرا این مسأله، عامل مهم وتاثیر گذار در روند سایر عملکردهای یهود، در مقابل اسلام است. توأم با این مرحله، با بهره گیری از تفاسیر و کتب سیره و تاریخی و احادیث معصومان، در ذیل تفاسیر، آیات مربوط مورد کنکاش قرار گرفته است، تا بتوان نتایج مطلوب از این جست و جو را حاصل کرد.
با مطالعه مجموع آیات درباره یهودیان، این نتیجه حاصل میشود که روند رویارویی قرآن با یهود، بر اساس هدایت آنان و تبلیغ اسلام برای ایشان است و در تمام مواضعی که امکان مدارا، عفو و اغماض وجود داشته است، این امر صورت گرفته و به یهودیان فرصتهای زیادی برای اصلاح امور شان داده شده است. حتی در مواقعی که مسلمانان مشکلات فراوانی داشتهاند از این روش رویگردان نشدهاند. آیات قرآن کریم احکام ذمیّان را رقم میزند که اگر در این مسیر همراهی و همکاری با حکومت اسلامی داشته باشند و شرایط اهل ذمّه را
بپذیرند، کوچکترین حقی از آنان مضایقه نخواهد شد و با آسایش و آرامش میتوانند در این شرایط در کشور اسلامی به زندگی خویش ادامه دهند؛ همان گونه که در کشور اسلامی ایران این مطلب هویدا است؛ ولی با کجرویها و پیمان شکنی یهودیان، برخورد قرآن کریم با یهود در زمان عدم جنگ (برخورد مسالمت آمیز) به برخورد قرآن کریم با یهود در زمان جنگ (برخورد قهرآمیز) مبدل میشود و نتایج آن، شکست یهودیان در جنگ و پذیرش شرایط خاص یا بیرون شدن از کشور اسلامی است که همه این موارد بازتاب عملکرد یهودیان است. قرآن کریم، هر انسانی را مخیّر کرده است تا راه سره را از ناسره تشخیص دهد و طی فرصتهای مختلف انسان را محک میزند که یهودیان نیز از این قاعده مستثنا نیستند.
در بررسی مواردی از مسائل یهودیان در صدر اسلام، با توجه به موجز بودن مطالب در آن زمینه، معیار الگوسازی، عملکرد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است؛ زیرا اعتقاد بر این است که رفتار پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم آینه تمام نمایی از دستورات الهی است که قرآن کریم با عنوان اسوه حسنه از آن یاد میکند و بدان اذعان دارد.(1)همچنین در آیات فقهی مربوط به مسئله اهل ذمّه، سعی شده است وجوه گوناگون در حد مقدور لحاظ شود و تحقیق ناقص نماند.
این کتاب در دو بخش کلی تنظیم شده است.
بخش اول به بررسی مواجهه قرآن کریم با اخلاقیات و ادعاهای یهودیان در دو فصل میپردازد: که فصل اول، به بررسی مواجهه قرآن کریم با اخلاقیات یهود اختصاص دارد و فصل دوم به بررسی مواجهه قرآن کریم با ادعاهای یهود میپردازد.
بخش دوم درباره مواجهه قرآن کریم با عملکرد یهودیان است که فصل اول از این بخش، به بررسی آیات مربوط به مواجهه قرآن کریم با یهود در زمان عدم جنگ اختصاص دارد و شامل نحوة برخورد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم با یهودیان صدر اسلام است و این که در نهایت یک حکومت اسلامی چه شرایطی را برای زندگانی اهل کتاب از جمله یهودیان رقم میزند.
در فصل دوم از بخش دوم، به بررسی آیات مربوط به مواجهه قرآن کریم در زمان جنگ نسبت به عملکرد یهود، میپردازیم.
1) سورة احزاب: 21.
یهودیان، طی سالیان دراز، تحت اسارت اقوام گوناگون قرار گرفته که بیشتر آنها بت پرست بودهاند. این مسأله بر روحیه آنان اثر گذارده و برای خدا جسم قائل شدهاند. قرآن کریم، از این امر پرده برداشته و آنان را مردمی مادّی ذکر کرده است که اعتنایی به ماورای حس نداشته اند، به گونه ای که آرزو داشتند دارای بت هایی میبودند وآنها را میپرستیدند. آثار چنین اندیشه هایی در تورات به چشم میخورد که گوشه هایی از آن مطرح میشود.
اهل کتاب به توحید و معاد آن طور که باید، معتقد نیستند؛ هرچند اعتقاد به اصل الوهیّت را دارا میباشند. تورات فعلی، یکی از اصولیترین معارف دینی - مسأله معاد - را به کلّی مسکوت گذاشته و درباره آن هیچ سخنی نگفته است. به این ترتیب در حقیقت، یهودیان همچون کفار مشرک بت پرست، منکر معاد هستند.
خداوند متعال میفرماید:
«یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ لَا تَتَوَلَّوْاْ قَوْمًا غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ قَدْ یَئسُواْ مِنَ الاَْخِرَةِ کمَا یَئسَ الْکفَّارُ مِنْ أَصحَْابِ الْقُبُور»؛(1)ای کسانی که ایمان آوردهاید! با قومی که خداوند آنان را مورد غضب قرار داده است، دوستی نکنید. آنان از آخرت مأیوسند؛ همانگونه که کفار مدفون در قبرها مأیوس میباشند.
آیه، شقاوت دائمی و هلاکت ابدی یهود را به یاد مؤمنان میآورد تا از دوستی و نشست و برخاست با ایشان پرهیز کنند؛ زیرا یهودیان به بهانههای گوناگون به استهزای مسلمانان و
1) ممتحنه:13.
اعتقاداتشان میپرداختند؛ برای مثال، فقر و بسته بودن دست خدای مسلمانان را به میان میکشیدند. خداوند در پاسخ آنان میفرماید:
«بَلْ یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ یُنفِقُ کیْفَ یَشَاء»؛(1)البته امثال این سخنان، همه برگرفته از آن بود که به بعثت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم، رشک میبردند و در این مسیر، بارها به خدای متعال، اسائه ادب کردند.
در قرآن کریم در بارة پیامبران کمال احترام صورت گرفته است و رفتارهای ایشان مورد مدح الهی واقع شده است؛ در حالی که پیامبران در تورات، گناهکار و فاقد غیرت و جوانمردی و… ذکر شدهاند. همچنین تکذیب و کشتن آنان میان یهودیان، یکی از صفات دیرینه یهودیان شناخته شده است.
خداوند متعال، یهودیان را بر اساس عملکرد آنان، به دو گروه کثیر و قلیل تقسیم کرده است که اکثریّت، به بیراهه میروند و دین را بازیچه هواهای نفسانی خویش کردهاند و اقلیّت، دارای صفات نیکو بوده و بر اساس پایبندی به دستورات الهی، از صالحان و پرهیزکاران شناخته شدهاند.
1) مائده: 64.
برای شناخت بهتر یهودیان صدر اسلام، لازم است خلاصه ای از سرگذشت یهودیان و اعتقادات و باورهای دینی ایشان که ارتباطی مستقیم با شکل گیری قوم یهود در طول تاریخ دارد، بیان شود. بدون بررسی شکل گیری قوم یهود، تشریح عقاید و باورهای دینی یهودیان امری دشوار است؛ به همین دلیل به طور فشرده مطالبی درباره نژاد بنی اسرائیل و دیدگاه یهود در بارة خدا و پیامبران و معاد و کتاب مقدس و نیز مهاجرت یهود به یثرب مطرح میشود.
یهودیان(1)، خود را بازماندگان طوایفی میدانند که در آغاز هزاره دوم پیش از میلاد در جنوب بین النهرین سکونت داشتند و سپس به سرزمین کنعان مهاجرت کردند. نسلهای بعد به مصر کوچ کردند ولی دچار ستم فرعونها شده و زندگی مشقت باری یافتند.درحوالی سال 1350 پیش از میلاد، موسی علیه السلام دین خود را اعلام کرد که برخلاف ادیان بین النهرین و مصر و کنعان بر بنیاد پرستش خدای یگانه استوار بود. آن حضرت در مهاجرتی معروف، ایشان را به سرزمین کنعان انتقال داد. درسالهای پایانی هزاره دوم پیش از میلاد، نخستین دولت خویش را در این منطقه به پا کردند. طوایف فوق از شاخه آرامی زبان قوم سامی بودند و یک واحد مستقل قومی یا زبانی به شمار نمیرفتند. در آغاز «عبرانی» نامیده میشدند و سپس «بنی اسرائیل» و تنها از دوران تبعید گروهی از بزرگانشان در بابل (598-539 پیش از میلاد)به «یهودی» شهرت یافتند؛ زیرا تبعیدیان از قبیله «یهودا » بودند(2)که هم نام یک سبط است و هم نام کشور آنان. ابراهیم علیه السلام از تبار «سام» بود و در حوالی سال 1900 پیش از میلاد در شهر
1) این نام بر عبرانیین نسبت به یهوذا و یهودیه اطلاق میشد. اصالتاً این کلمه به معنای تشکیل مردمی واحد نبود؛ بلکه ایشان گروهی بودند که عوامل فرهنگی و تاریخی آنها را به هم پیوند داده بود. معجم الحضارات السامیة ، 923).
2) Jacobs ,Louis, Oxford Concise Companion to the Jewish Religion (OCJR),p. 111. Rabbi Alan W. "Hebrews", Americana, vol. 14, p. 4; Raphael patai, "Jews" ,ibid, vol. 16, p. 72.
اور به دنیا آمد. وی از اور به حران، شهری در شمال شرقی فرات مهاجرت کرد و سپس راهی کنعان شد. در کنعان، نخستین پسر او، از همسر دومش هاجرعلیها السلام، به دنیا آمد و او را اسماعیل علیه السلام نام نهاد. طبق اسطورههای یهودی، پیش از تولد اسماعیل علیه السلام، نوشته ای بر ابراهیم علیه السلام ظاهر شد و در بارة اسماعیل، چنین خبر داد:
«مردی وحشی خواهد بود. دست وی به ضد هرکس و دست هرکس به ضد او؛ و دوازده رئیس از وی پدید آیند و امتی عظیم از وی به وجود آید.»(1)
راویان «عهد عتیق» آشکارا نفرتی شگرف از اسماعیل بروز میدهند؛ برای نمونه، درباره درگذشت اسماعیل علیه السلام چنین بیان شده است:
مدت زندگانی اسماعیل علیه السلام، 137 سال بود که جان را سپرده، بمرد و به قوم خود ملحق گشت.(2)
عجیب است که درعهد عتیق هیچ اشاره صریحی به نام این «امت عظیم» وجود ندارد؛ ولی اشارات پراکنده به اسباط دوازده گانه اسماعیل علیه السلام که دارای رمههای بزرگ شتر و گوسفند بوده و در همسایگی شرقی بنی اسرائیل میزیستند، تردیدی باقی نمیگذارد که منظور اعراب است. اشاره خصمانه عهد عتیق به سرشت و سرنوشت اسماعیل و نفرت از وی و اسباط او، روشن میکندکه متن کنونی عهد عتیق در زمانی مورد جرح و تعدیل قرارگرفته است که اعراب، دشمن جدی یهودیان به شمار میرفتهاند و این، تنها در دوران اسلام است. توجه کنیم که متن کنونی عهد عتیق بر مبنای نسخی نشر یافته است که قدمت کهنترین آنها تنها به سدههای نهم و دهم میلادی ـ سوم و چهارم هجری ـ میرسد.(3)
طبق اسطورههای عرب، اسماعیل علیه السلام در سرزمین عربستان به دنیا آمد و پسران او، نیای قبایل دوازده گانة شمالی عربند. دراین روایت نیز نابت (نبط) فرزند نخست است و نام سایر اسباط با روایت عهد عتیق انطباق دارد.(4)
طبق اساطیر یهود، پس از اسماعیل، از سارا همسر نخست ابراهیم، اسحاق به دنیا آمد. این
پسر، برخلاف اسماعیل، دردانه و برگزیده خدای اسرائیل است:
عهد خود را با وی استوار خواهم داشت تا با ذریت او، بعد از او، عهد ابدی باشد.(1)
اسحاق در سرزمین موعود «کنعان» به دنیا آمد و همان جا درگذشت. پسرکوچک اسحاق علیه السلام به نام یعقوب علیه السلام سومین آبای بنی اسرائیل؛ پس از ابراهیم و اسحاق علیهما السلام و بنیانگذار قوم بنی اسرائیل است. «اسرائیل» لقبی است که ملک حامل وحی از سوی خداوند به یعقوب داد.(2)قوم یهود به یهودا، چهارمین پسر یعقوب، منتسب است. در پایان زندگی یعقوب علیه السلام، یهودا ریاست بزرگترین و پرجمعیتترین طایفه بنی اسرائیل را به دست داشت و از آن پس، قبیله او مهمترین قدرت سیاسی بنی اسرائیل به شمار میرفت.
یهود، نام قومی است که ابتدای آن از دوازده فرزندحضرت یعقوب علیه السلام است و واحد آن یهودی است. هیچ قومی مقابل پیامبرشان مانند «یهود» نافرمانی نکردند و میان هیچ قومی به اندازه قوم یهود پیامبر مبعوث نشد.(3)
صاحب کتاب التحقیق فی کلمات القرآن الکریم یهود را واژه ای «عبری» میداند.(4)بنا به روایت امام رضا علیه السلام، یهود را از آن رو «یهود» نامیدندکه ایشان از نسل «یهود ابن یعقوب» هستند. مفضل نیز از امام صادق علیه السلام روایت میکند که قوم موسی را «یهود» میخوانند؛ زیرا خداوند میفرمایدکه آنان گفتند: «انّا هُدْنا الیک؛ ما به سوی تو رجوع کردیم».(5)
یهود از «هادوا» به معنای توبه کردند و یا رجوع به حق نمودند، گرفته شده است؛ یعنی ما به سوی تو توبه کردیم و برگشتیم. «هاد»، «یهود»، «هوداً»، «یهوذا»، به معنی توبه کردن و برگشتن به حق میباشد. «یهوذا»، سبطی(6)ازاسباط دهگانة بنی اسرائیل و چهارمین
فرزندحضرت یعقوب علیه السلام میباشد.(1)کلمه «یهود» درابتدا بر سبط «یهوذا» و یا مملکت «یهوذا» اطلاق شده تا «یهود» را از اسباط دهگانه ای که اسرائیل (بنی اسرائیل) نامیده میشدند، متمایز سازد. پس از پراکنده شدن اسباط و اسیر شدن یهوذا، درکلمه و معنای «یهود» توسعه داده شد و به تمامی یهودیانی که در سرتاسر عالم پراکنده شده بودند، اطلاق گشت.(2)برخی معتقدند فارسها (ایرانیان) کلمه «یهود» را بریهودیان نام نهادند، تا آنها را از دیگر اسیران جدا سازند.(3)
این واژه 43 بار در قرآن آمده است. این لفظ فقط دو بار به تنهایی و بدون اضافه به کار رفته است. «اسرا» یعنی «عبد» و «ئیل» یعنی «الله» و منظور از آن، حضرت یعقوب علیه السلام است. با این بیان، خداوند یهود را مورد ملاطفت خود قرار میدهد؛ زیرا آنان را به پیامبر بزرگوار خود «اسرائیل» منسوب میکند، تا به این وسیله، احساس کرامت را در آنان برانگیزد.(4)از سویی مطرح شده است که «اسرائیل» یعنی کسی که تحت نظر و توقیف و تدبیر خداوند باشد.(5)واژة «بنی اسرائیل» 41 بار در قرآن آمده است و مراد، فرزندان دوازده گانة حضرت یعقوب علیه السلام و اولاد آنها است که به قوم «یهود» معروفند.(6)پیش از یعقوب علیه السلام، یهودیان به سبب انتساب به یکی از اجداد خویش «عبرانیان» نامیده میشدند و از زمان یعقوب علیه السلام به بنی اسرائیل موسوم گشتند. چنین برمی آید که در قرآن، مراد از بنی اسرائیل، یهود قدیم و مراد از یهود، یهودیان معاصر حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم است.(7)
یکی از مسائل اختلافبرانگیز تاریخ، این است که زمان آمدن یهود به جزیرة العرب و نیز
1) معجم الحضارات السامیة ، ص926-927؛ الیهود فی القرآن ، ص11.
2) قاموس کتاب مقدس ، ص977-982.
3) حجازی السّقا، احمد، نقد التوراة و اسفار موسی الخمسة ، 23.
4) الطبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن ، 7-8/154.
5) التحقیق فی کلمات القرآن الکریم ، ج1، ص84.
6) قاموس قرآن ، ج1، ص81.
7) دانشنامه قرآن و قرآن پژوهی ، ج1، ص391.
علل و عوامل آن، چه بوده است. این، پرسشی است که ذهن بسیاری از پژوهشگران تاریخ را به خود مشغول کرده و تا به حال به پاسخ قطعی دست نیافتهاند. آنچه بسیار مایه تعجب میباشد بیان این نکته است که یهودیان در طول تاریخ چند هزار ساله خود، پیوسته در پی ثبت تاریخ تحوّلات و تطوّرات وقایع و حوادث این نژاد برتر در گستره تاریخ بودهاند. با مراجعه به متون مقدس مانند تورات، از سیر حرکتی جدّ آنان، ابراهیم خلیلالرحمن علیه السلام تا اسحاق و یعقوب و یوسف و موسی و یوشع بن نون و غیره آگاه میشویم؛ ولی وقتی نوبت به آمدن یهود به جزیرة العرب میرسد، در این باره هیچ مطلبی نمیبینیم. گویی این قطعه از تاریخ که چند قرن از حیات و زندگانی بنیاسرائیل را تشکیل میدهد عمداً به دست فراموشی سپرده شده است. دکتر جواد علی که تحقیقی مفصّل در تاریخ عرب قبل از اسلام انجام داده است، در این باره میگوید:
نسبت به تاریخ و زمان آمدن یهود به جزیرة العرب قبل از میلاد مسیح علیه السلام، که در چه تاریخی این هجرت رخ داده و چه کسی آنان را به این منطقه آورده و یا چه کسانی از اعراب جاهلی از آنها استقبال نموده و… دلیلی علمی نداریم. شناخت ما از یهود جزیره، مستند به موارد اسلامی و تاریخ آن است؛ زیرا یهودیان در برابر اسلام موضع گرفتند و در برابر دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مقاومت کردند. وحی خداوند در این باره نازل شد و احادیث به آن اشاراتی کردهاند. بر این اساس در کتب تفسیر و حدیث و تاریخ و ادب، از آنان یاد شده است. بر این مبنا شناخت ما از یهود جاهلیت، خیلی از عصر نبوت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فراتر نمیرود. البته این احتمال وجود دارد که در آینده، کتابهای جاهلیت که در رابطه با یهود در جزیرةالعرب است از زیر خاکها بیرون کشیده شود و یا از منابع عبری و غیرعبری مطالبی در این رابطه بدست آید که امروز بر ما مجهول است.(1)
واضح است که مقصود او از نداشتن دلیل علمی، سنگ نوشتهها، پاپیروسها، کتب و آثار برجای مانده آن زمان و غیره میباشد. در این زمینه نیز که دستان ما از متون عبری خالی است باید به متون تاریخی اسلام مراجعه کنیم تا حقیقت را دریابیم. درباره زمان آمدن و علل مهاجرت یهود به جزیرةالعرب نظریاتی وجود دارد که به اهمّ آنها اشاره می گردد. این
1) المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام ، ج6، ص512- 511.
عوامل، در سه بخش اقتصادی، نظامی و اعتقادی (دینی) خلاصه میشود که از این میان به توضیح عامل دینی میپردازیم؛ زیرا عده زیادی از مورخان و تحلیلگران مهاجرت یهود به جزیرةالعرب، بر این باورند که عامل اعتقادی و دینی، مهم ترین عامل برای مهاجرت یهودیان است. یهودیان به خوبی میدانستند که محل بعثت و هجرت پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم در کدام نقطه است و بر این اساس به منطقه حجاز و وادیالقری و یثرب، مهاجرت کردند. سمهودی، اخباری را نقل کرده است که همگی دلالت دارد بر این که عامل دینی علت اصلی این مهاجرت بوده است. وی میگوید:
از عمّار یاسر نقل شده است که فرمود: وقتی موسی علیه السلام به زیارت خانه خدا (کعبه) رفت و حج خود را انجام داد، با او گروهی از بنیاسرائیل بودند. وقتی خواستند به فلسطین برگردند، به مدینه آمدند. وضعیت شهر مدینه را این گونه دیدند که جایگاه پیامبری است که صفاتش را در تورات شناخته بودند، که او خاتم پیامبران صلی الله علیه و آله و سلم است. با هم مشورت کردند که برای یاری کردن آن رسول صلی الله علیه و آله و سلم در مدینه بمانند.پس عدهای از آنان در محل بازار بنی قینقاع، منزل کردند.(1)
از ابن النجّار نقل شده است که او گفت:
«سبب آمدن یهودیان به مدینه آن بود که دانشمندان یهود، اوصاف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در تورات یافته بودند و میدانستند به سرزمینی که بین دو حرّه(2)واقع است، میآید که دارای درختان فراوان نخل است. پس یهودیان از شام حرکت کردند. وقتی به منطقه تیماء(3)رسیدند، مشاهده نمودند که دارای درختان خرما میباشد، پس عدهای از آنان در آنجا مقیم شدند. دستهای دیگر به منطقه خیبر(4)رفتند ولی تعداد زیادی از یهودیان که اشراف و بزرگان آنان در میانشان بودند، حرکت خود را ادامه دادند تا به یثرب رسیدند. وقتی دیدند که این منطقه بین دو حرّه قرار دارد و دارای درختان فراوان نخل است، با خود گفتند که این همان نقطهای است که محل هجرت
1) وفاء الوفاء ج1 ، ص157.
2) به کوهها و درههای کوچکی که سنگلاخ و سیاه است، حرّه میگویند. شهر مدینه را دو حرّه شرقی و غربی احاطه کرده است. ( معجم البلدان ، ص 84).
3) تیماء، شهری است بین شام و وادیالقری ( معجم البلدان ، ص67).
4) در شمال مدینه قرار دارد که جنگ خیبر در سال هفتم هجری در آن رخ داد. ( معجم البلدان ، ص84)
آن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است».(1)
شهرستانی نیز چنین گفته است:
موسی و عیسی علیهما السلام بشارت آمدن رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را داده بودند و پیشوایان و پیامبران اهل کتاب نیز به این امر اشاره کرده بودند. بر این اساس پیشینیان اهل کتاب، قلعهها و دژهایی را نزدیک مدینه برای یاری پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ساخته بودند. به آنها قبلاً فرمان داده شده بود که از وطنشان – شام- به سوی این قلعهها مهاجرت نمایند تا آنکه حق در فاران- مکه یا کوههای مکه- آشکار شد و به محل هجرتش- مدینه- آمد؛ ولی یهودیان او را یاری نکردند.(2)
درباره تضعیف قدرت فرزندان اسحاق علیه السلام – یهودیان- و فرزندان اسماعیل علیه السلام - که قریشیان نمونهای از آنان میباشند- توسط قدرتهای آن روزگار، یعنی ایران و روم نیز شاهدی در نهجالبلاغه و در گفتار امام المتقین علیه السلام میباشد. حضرت علی علیه السلام درخطبه قاصعه که از طولانیترین خطبههای نهجالبلاغه است، دو تصویر از حالتهای تفرقه و تشتت و از حالتهای الفت و اتحاد آنان ذکر کرده است. در باره علّت تشتّت آنان میفرماید: پس، از حال فرزندان اسماعیل و اسحاق و اسرائیل [یعقوب] عبرت بگیرید.
چقدر حالتها [حالتهای شما با آنان] یکسان هستند و مثالها شبیه به هم است. حالت تشتّت و تفرقه آنان را بنگرید. شبهای کسراها و قیصرها، اربابان و خداوندان آنها بودند. اولاد اسماعیل و اسحاق و اسرائیل را از سرزمینهای سرسبز و گشاده و از کنار دریای عراق کوچ میدادند و در کنار خارها و گردبادها و زندگی سخت قرارشان دادند. پس آنان را که گرفتار و فقیر شده بودند، رها ساختند. برادران پشتهای زخم خورده و پشم شتران شدند (به یک زندگی انگلی و فقیرانه رسیدند) در خانههای ذلت و پایگاههای فقیرانه[صحراهای عربستان] نشستند. نه دعوت و جوشش فرهنگی داشتند و نه الفتی اجتماعی. حالتها، بیثبات شد و دستها، درگیر و جمعیت، پراکنده، در میان رنجی مستمر و جهلی فراگیر فرو رفتند. از دخترهای زنده به گور و بتهای سرفراز و پیوندهای گسسته و هجومهای بیامان.
این، تحلیل امام علی علیه السلام از اوضاع جزیره العرب است. تحلیلی که بیان میکند دستهای
مزوّرانه قدرتمند در پراکنده کردن و اسکان آنان در نقطهای که سرشار از فقر اقتصادی است، دخیل است. قدرتهای روم و ایران، فرزندان اسماعیل و اسحاق را به این نقطه خشک و بیآب و علف کشاندند؛ چرا؟ جواب معلوم است. رومیان سالها بود که با یهودیان مشکل داشتند و بارها با آنان جنگیده بودند. با تبعید آنان به جزیرةالعرب این مشکل بزرگ را حل کرده بودند و ایرانیان نیز از عربهای اسماعیلی (عدنانی) وحشت داشتند و همگی میدانستند که از میان فرزندان اسماعیل، پیامبری برمیخیزد که بر جهان سلطه خواهد یافت و حکومتهای ستمگرانه آنان، واژگون خواهد شد. بر همین اساس است که شاپور ذوالاکتاف، پادشاه ایران، شانه عربها را به هم میبندد و آنها را اینگونه با مرگ و تبعید پاداش میدهد.(1)
محقّقان درباره سیر اعتقاد یهود به پروردگار عالم دو نظریه عمده دارند.(2)بیشتر آنها بر این باورند که یهود در ابتدا دیدگاهی توحیدی به ذات باریتعالی داشته است ولی در طول زمان که تورات دستخوش تحریف گردید آنان در زمینه خداشناسی دچار انحرافاتی شدند. نظر عدهای دیگر این است که دین یهود در بستر زمان تکمیل شده و به صورت امروزی درآمده است. طبعاً در مبحث خداشناسی نیز بر طبق این نظریه باید گفت یهودیان در ابتدای امر دچار شرک و انحراف بودهاند ولی به مرور زمان به دیدگاهی توحیدی در این زمینه دست یافتهاند.(3)
1) مروج الذهب، ج1، -279، 1/282 و ج2، ص29 ـ 30.
2) بین مذهب یهودی منسوب به موسی و مذهب مصری تباین کلی وجود دارد؛ چه، مذهب نخستین مبتنی بر یکتاپرستی مطلق است. تنها خدایی یگانه وجود دارد که برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم است که نه انسان میتواند امید دیدنش را در دل بپروراند و نه حق دارد تصویری از آن در ذهن بسازد و نه حتی نامش را بر زبان آورد. در مذهب مصری تعداد بی شماری خدا وجود دارد که از حیث اهمیت و منشأ متفاوتند. بعض از آنها تجسم نیروهای طبیعی از قبیل آسمان و زمین و خورشید و ماه میباشند یا تجسم معانی مجردند مثل معنای (عدالت- حقیقت)یا هیأتهای عجیب و غریب، مثل خدای کوتولة شهر بِس… بعضی از این اختلافات میان دین موسی و دین مصریان را میتوان به تضاد اصولی موجود میان یکتاپرستی مطلق و شرک بی حد نسبت داد و برخی دیگر آشکارا از اختلاف سطح فکر ناشی میشود. موسی و یکتاپرستی ، 13، ص134ـ15.
3) ناس، جان. بی؛ تاریخ جامع ادیان ، 484؛ آشتیانی، جلال الدین، تحقیقی در دین یهود ، 202 به بعد.
بادقت در فقراتی از تورات معلوم میشود خدای تورات، خدایی است همانند انسان، پا دارد و قدم میزند، انگشت دارد و مینویسد، خسته میشود و استراحت میکند، قابل رؤیت و دیدن است، حتی مردم عادی نیز او را میبینند و با او گفت و گو میکنند، از کار بد و شرّ، پشیمان میشود، جاهل است و از مکان آدم در بهشت، خبر ندارد و…
اعتبار و ارزش کتاب تلمود نزد یهودیان اگر بالاتر از عهد عتیق نباشد، کمتر نیست.(1)همین کتاب بود که شیرازه گسسته آنها را به هم پیوند داد و در محور خود استوار کرد و هویت آنها را پایدار ساخت. در تلمود هم به همان شیوه کتاب مقدس، در سراسر آثار و نوشتههای دانشمندان یهود، وجود خداوند به عنوان حقیقتی مسلم و بدیهی پذیرفته شده است و برای معتقد ساختن فردی از افراد یهود به اینکه خدایی باید وجود داشته باشد، دلائلی اقامه نشده است. خداوند نه تنها آفریدگار جهان است بلکه نظم عالم هستی نیز همواره بسته به میل و اراده او است. آفرینش، حادثه ای نیست که در گذشته روی داده باشد و اکنون خود به خود ادامه یابد. رویدادهای طبیعت، قدرت آفرینش الهی را که پیوسته در کار است به جهانیان نشان میدهد:
همواره خداوند برای جمیع موجوداتی که در جهان هستند یا به آن قدم مینهند به قدر نیازشان روزی فراهم میآورد؛ بلکه برای بدکاران و بت پرستان نیز چنین میکند.(2)
بنا بر تعلیمات تلمود، اعتقاد به وجود خداوند امری بیش از یک پذیرش عقلانی است و این امر، شامل یک وظیفه اخلاقی نیز میشود.
به نظر تلمود، عصمت از صفات خدا نیست زیرا یک بار بر بنی اسرائیل غضب کرد و سبک مغزی بر او سیطره یافت و براساس آن قسم خورد که آنان را از زندگی جاودانه محروم کند؛ لیکن پس از خاموش شدن آتش غضب به خود آمد و پشیمان شد و چون پی برد که کاری ضد عدالت انجام داده است، قسم خود را نافذ نساخت. تلمود این چنین تقریر میکند:
خدا همان طورکه سرچشمه خوبی است، سرچشمه بدی نیز هست و به انسان طبیعت پستی عطا فرمود و برای او شریعتی را برقرار ساخت که با آن طبیعت پست، قدرت حرکت برطبق آن را ندارد؛ لذا انسان بین تمایل نفسی بشر و شریعت الهی متحیر و سرگردان گردیده است. به همین جهت، داوود پادشاه، به سبب کشتن اوریا و وصال به همسر او، مرتکب گناهی نشده است؛ زیرا عامل اصلی همه این امور خدا است.(1)
قرآن کریم لابه لای تمام مطالبی که درباره یهودیان مطرح میکند، اعتقادات حقیقی ایشان را با ظرافت به تصویر کشیده و نقاط ضعف و قوّت آنان را با مضامینی خاص بیان کرده است؛ به گونه ای که هر انسان منصفی با نگاهی تحسین آمیز به طرز مطرح کردن مطالب مینگرد. در بعضی موارد، دلسوزی خالق برای مخلوق، وصف ناشدنی است. اینک به ذکر مواردی از اعتقادات اشاره میشود.
یهودیان از پیامبرشان، حضرت موسی علیه السلام خواستند کاری کند که پروردگارشان را به چشم ببینند و خدا آشکارا نزد آنان حاضر شود.
قرآن کریم به این خواسته یهود چنین اشاره میکند:
... لَنْ نُؤْمِنَ لَک حَتَّی نَرَی اللَّهَ جَهْرَةً...؛(2)شیخ طبرسی در تفسیر این آیه میگوید: بعضی گویند: وقتی موسی علیه السلام الواح را برای بنی اسرائیل آورد که در آن، تورات بود. آنان گفتند باور نمیکنیم که اینها از طرف خدا باشد جز اینکه خدا را آشکار ببینیم.
بعضی دیگر گویند: کلمه «جهرة» (علنی) صفت گفتار آنان است؛ یعنی آنها این سخن را صریحاً و علناً به موسی علیه السلام گفتند که تا خدا را نبینیم تو را تصدیق نمیکنیم؛ ولی قوی تر، همان قول اول است.پس شما را مرگ فرا گرفت در حالی که خود، ناظر علل و اسباب آن بودید «وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ» یا به آتشی که بدان گرفتار شدید، مینگریستید.
حال این سؤال مطرح میشود که این درخواست از سوی اجداد یهودیان زمان رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، انجام شد، پس چرا خداوند یهودیان عصر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را مذمّت میکند؟ در جواب باید گفت: زیرا آنان نیز به راه پدران خود رفتند و به رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و آنچه او آورده بود، ایمان نیاوردند و مانند اجداد خود بودند که گاهی از پیامبرشان موسی علیه السلام میخواستند خدایی غیر از خدای بزرگ، برایشان قرار دهد و گاهی گوساله میپرستیدند و گاهی میگفتند: «تا خدا را علنی نبینیم، تو را تصدیق نمیکنیم». آنان نیز رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را آزار میدادند و مسئله دوم زشتتر و بدتر از اولی است.(1)
بنابر آنچه گذشت، مطالب ذیل حاصل میشود:
یهودیان یا کسانی که با رفتار نادرست اجداد خویش همراهی و همصدایی کنند یا حتی مهر سکوت بر لب بزنند، گویی در ارتکاب آن عمل، همدست بوده اند؛
یهودیان به سبب عدم قبول دعوت انبیاء نکوهش میشوند؛
آزار و اذیت پیامبران و معصومان کردار ناپسندی است که همواره در هر زمان و مکان مورد مذمّت است؛
خدا باوری انسان، به دیدن با چشم سر نیاز ندارد و نباید از روی تکبر و خودخواهی و خلاصی خویش از قبول تکالیف الهی، مسائل الهی را به سخره گرفت.
قرآن کریم میفرماید:
... قَالُواْ إِنَّ اللَّهَ فَقِیرٌ وَنحَْنُ أَغْنِیَاءُ...؛(2)
خداوند، سخن آنها را که گفتند: «خدا فقیر است، و ما بینیازیم»، شنید! به زودی آنچه را گفتند، خواهیم نوشت و [همچنین] کشتن به ناحق پیامبران را، و به آنها میگوییم: «بچشید
عذاب سوزان را».
این آیه با آیات قبل آن مرتبط است که در مقام تشویق مردم برای جهاد با جان و مال خود در راه خدا است. یهودیان گفته بودند: «خدا فقیر است و ما اغنیائیم» و از این گذشته آیات خدا را تکذیب مینمودند و آنچه از ایشان پیمان گرفته شده بود که برای مردم بیان کنند، بیان نکردند؛ بلکه برآن سرپوش گذاشته و کتمانش کردند. گوینده این سخن، یهود است، به قرینه اینکه در ذیل آیه، مسأله پیغمبرکشی را ذکر میکند که کار یهودیان است. همچنین در دو آیه بعد، سخن یهود را نقل میکند که گفتند: «خداوند از ما پیمان گرفته است که به هیچ پیامبری ایمان نیاوریم…»(1)
]شأن نزول آیه، به روایت ابن اسحاق و ابن جریر و ابن منذر و ابن ابی حاتم از عکرمه درباره یکی از بزرگان و دانشمندان احبار یهود به نام «فِنحَاص بن عازورا » است.(2)
گویند: «پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به وسیله ابوبکر نامهای برای یهود بنی قینقاع فرستاد و آنها را به نماز و زکات و قرض دادن در راه خدا دعوت کرد. ابوبکر به کنیسه آنها در آمد و مردمی بسیار را دید که بر گرد مردی به نام فنحاص جمع شدهاند. ابوبکر آنها را به اسلام و نماز و زکاة خواند. فنحاص گفت: « اگر آنچه گویی حق است، خدا فقیر است و ما بینیاز، و اگر خدا بینیاز است، دیگر از اموال ما قرض نمیخواست». ابو بکر در خشم شد و به او سیلی زد». خداوند این آیه را فرستاد.
در تفسیر عیاشی ذیل آیه از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که فرمود:
به خدا سوگند! یهودیان خدا را ندیدهاند تا بدانند که فقیر است؛ ولی از آن جا که دیدند اولیای خدا فقیرند پیش خود گفتند: اگر خدا غنی بود، اولیایش هم غنی بودند؛ پس لابد خدا فقیر است که اینان فقیرند. آن گاه از در فخرفروشی، ثروت خود را به رخ کشیدند وگفتند: «خدا فقیر است و ما غنی»(3)
مرحوم کلینی از امام صادق علیه السلام روایت آورده است که فرمود:
بین یهودیانی که گفتند خدا فقیر است، با یهودیانی که انبیا را کشتند، چندین سال فاصله
بود و با این حال، خداوند در این آیات، پیغمبرکشی را به همین یهودیان نسبت داده و این بدان سبب است که یهودیان صاحب آن سخن، به عمل زشت اجدادشان که پیغمبران را میکشتند، راضی بودند.(1)
خداوند مسلمانان را به دادن صدقه و انفاق در راه خداوند به عنوان اینکه صدقه و انفاق نوعی وام دادن به خداوند است، تشویق نموده و آنان را به این عمل ترغیب میکند؛ اما انفاق و صدقه به معنای قرض دادن به خداوند، معنای واقعی کلمه و به معنای نیاز وام گیرنده نمیباشد؛ بلکه خداوندِ سبحان، غنی و بینیاز است و بندگان، نیازمند او هستند. با توجه به آنچه گذشت به نظر میرسد:
خداوند متعال، به انفاق در راه خدا مقامی والا داده است که گویی انفاق کننده، مال خود را به خداوند واگذار کرده است و نزد خدا چندین برابر افزایش یافته و به انفاق کننده باز میگردد؛
آیه دلالت میکند بر این که راضی بودن به کار زشت و گناه دیگری در بزرگی جرم، در ردیف ارتکاب همان جرم است؛ زیرا یهودیانی که این آیه خطاب به آنها است انبیا را نکشته بودند، بلکه اجدادشان کشته بودند، ولی اینان نیز به واسطه رضایت به کردههای اجدادشان مذمت شدهاند.(2)
خداوند در قرآن کریم فرموده است:
و یهود گفتند: «دست خدا [با زنجیر] بسته است.» دست هایشان بسته باد! به سبب این سخن، از رحمت [الهی] دور شوند. بلکه هر دو دست (قدرت) او، گشاده است. هر گونه بخواهد، میبخشد؛ ولی این آیات که از طرف پروردگارت بر تو نازل شده، بر طغیان و کفر بسیاری از آنها میافزاید و ما، میان آنها تا روز قیامت، عداوت و دشمنی افکندیم. هر زمان آتش جنگی افروختند، خداوند آن را خاموش ساخت. برای فساد در زمین تلاش میکنند و
خداوند، مفسدان را دوست ندارد.(1)
فخر رازی گوید:
قرآن این گفتار را رد کرده و به همین علت، آنها را کافر و نفرین شده میخواند.(2)
این معنا از ابن عباس و قتاده و عکرمه است که گویند: خداوند نعمت خود را بر یهودیان گسترش داده بود و آنها از دیگران ثروتمندتر بودند؛ اما همین که خدا را به سبب مخالفت با پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم معصیت کردند، دچار فقر شدند و خداوند نعمت خود را از ایشان باز گرفت. «غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ» : خداوند خبر میدهد که دست آنها در جهنم بسته است. مقصود این است که خداوند به کیفر این گناه، آنها را دست بسته، گرفتار جهنم میکند. برخی گویند: این جمله نفرین است؛ مثل «قاتله اللَّه» (خدا او را بکشد)؛ بنابراین مقصود این است که ما را تعلیم دهد که آنها را نفرین کنیم؛ چنان که به ما یاد میدهد که «إن شاء اللَّه» بگوییم. ]البته نفرینی که مشابه است با منقصتی که به ساحت قدس خدا نسبت دادهاند؛ یعنی دست بستگی وسلب قدرت بر انجام خواسته خود.](3)
شبّر گوید: علت بیان خدای متعال در این آیه که میفرماید: «آیاتی که به تو نازل شده طغیان آنها را مضاعف میکند» معنایش این نیست که ـ العیاذ باللَّه ـ قرآن سبب ضلالت آنها است؛ بلکه به این عنایت است که اصولاً جنس یهود به خودی خود، جنسی حقود و حسود و کینهتوز است و نزول قرآن سبب شد آن آتش تیزتر شود و معارف حق و دعوت صریحی که در قرآن است باعث شد آن کفر و حسد طغیان کند.(4)
علامه طباطبائی نیز گوید:
به همین عنایت است که خدای متعال در مواضع عدیدهای از قرآن کریم هدایت و ضلالت را به خود نسبت میدهد؛ از آن جمله مثلاً میفرماید: «کلًّا نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّک وَ ما کانَ عَطاءُ رَبِّک مَحْظُوراً»(5)و در خصوص قرآن میفرماید: «وَ نُنَزِّلُ مِنَ
الْقرآن ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً».(1)چون اضلال و نظایر آن، مانند بدبختی و شقاوت، وقتی از خداوند متعال ناپسند و مذموم است که ابتدایی باشد؛ یعنی خداوند کسی را بدون علت گمراه یا بدبخت کند؛ اما اگر اثر گناهی باشد که خود آدمی مرتکب شده است یا مثلا گناهی کرده است که موجب خشم خداوندی و رسیدن به درجه بالاتری از گمراهی شده باشد، این گمراهیهای متجدد در بارة خدای متعال مذموم نیست. نسبت دست بستگی در پارهای از حوادث به خدا دادن، خیلی از یهود و معتقدات دینی اش که اکنون در تورات موجود است، دور نیست؛ چه تورات جایز میداند پارهای از امور، خدای سبحان را به عجز در آورد و سد راه و مانع پیشرفت بعضی از مقاصدش بشود… صرف نظر از اینکه در خصوص آیه مورد بحث، ممکن است غرض یهود استهزا بوده باشد. همچنین درصدد آن است که همه بدانند اگر یهود روز به روز بر کفر و عناد خود میافزاید برای همین است که خداوند به ایشان سخط کرده و نور دلشان را خاموش نموده و ایشان هم خود مستوجب چنین سخطی بودهاند و نیز بدانند که این طغیان و کفر روز افزون و آثار شومی که یکی پس از دیگری متوجه یهود خواهد شد، سرنوشتی حتمی است؛ چون در آیه، به دو وسیله مطلب را تاکید کرده، یکی «لام» در «لیزیدنّ» و دیگری «نون» تأکیدی که در آخر همان کلمه است و در اینکه نخست طغیان و سپس کفر را ذکر فرموده، اشاره است به همان ترتیب طبیعی این دو. چه در خارج هم میبینیم که کفر از آثار طغیان و زائیده آن است.در این آیه نویدی است برای مسلمین، چه از سیاق آن استفاده میشود که برای همیشه سعی و کوشش یهود برضد مسلمین و بر افروختن آتش جنگ و ایجاد فتنهشان (البته آتش جنگی که برضد اسلام و ایمان میافروزند) بی نتیجه و خنثا است.سعی و کوشش یهود، همه برای آن است که زمین را برضد دین پر از فساد کنند و خداوند مفسدان را دوست ندارد و چون آنان را دوست ندارد، زمین خود و بندگانش را به دست آنان نمیسپارد و نمیگذارد آنان به آرزوی پلید خود نایل شوند و سعی و کوشش آنان بیهوده خواهد ماند.یهودیان به منظوررسیدن به آن هدف، فحشا و فساد را در
1) سوره اسراء؛ 82: «و از قرآن، آنچه شفا و رحمت است برای مؤمنان، نازل میکنیم و ستمگران را جز خسران نمیافزاید. ».
زمین ترویج میکنند.(1)
بنابر آیات قرآن کریم گفته شده است که:
اگر البته اهل کتاب ایمان آورده بودند و از مخالفت فرمان خدا پرهیز کرده بودند، بیگمان بدیهای آنان را از ایشان میزدودیم و بیگمان آنان را در بهشتهای نعیم داخل میکردیم.(2)
طبری این آیه را هم میافزاید: اگر البته اهل کتاب، تورات و انجیل و قرآنی را که از پروردگارشان به سوی ایشان فرو فرستاده شده است، به پا داشته بودند، بیگمان میخوردند از بالایشان (از درختان) و از زیر پاهاشان (از مزروعات زمین). بعض از اهل کتاب، گروهی معتدلند (همانها که اسلام آوردند) و بسیاری از آنان بد است رفتاری که میکنند.(3)
با توجه به آنچه گذشت، مطالب ذیل حاصل میشود:
نسبت بخل به خداوند رازق، افترای بزرگی است؛
کسانی که این گفتار ناروا و جسارت به پروردگار را مرتکب شدند، به کیفری مداوم مبتلا هستند؛
«فنحاص بن عازورا» گفت: «دست خدا بسته است» و دیگران او را منع نکردند؛ از این رو خداوند این مطلب را به همه یهودیان، نسبت میدهد؛
گفتن سخنان این گونه، حاکی از به سخریه گرفتن است؛
چنین رفتاری نشانه اسائه ادب به خدای متعال است؛
6. عملکرد یهودیان موجب افزایش روزافزون کفر و عناد در آنان شده است، به همین علت خداوند به ایشان سخط کرده و نور دلشان را خاموش نموده و ایشان، خود مستوجب چنین سخطی بودهاند؛
قوم یهود، در باره فرشتگان الهی، دیدگاهی همراه با تبعیض دارند که در این قسمت به نمونه هایی اشاره میکنیم:
قرآن، به برخورد یهود با جبرئیل علیه السلام و دشمنی آنها با این فرشته الهی اشاره میکند: «قُلْ مَن کاَنَ عَدُوًّا لِّجِبرِْیلَ... مَن کاَنَ عَدُوًّا لِّلَّهِ وَ مَلَئکتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبرِْیلَ وَ مِیکلَ فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِّلْکافِرِینَ»(1)
سیاق دلالت دارد که آیه شریف در پاسخ سخن یهود است که علت عدم ایمان به آنچه بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده است را چنین بیان کردهاند که ما با جبرئیل علیه السلام که برای او وحی میآورد، دشمنیم. شاهد چنین حرفی این است که خدای سبحان در باره قرآن و جبرئیل علیه السلام با هم در این دو آیه سخن گفته و روایات شأن نزول نیز تأییدکننده هستند.
الف. نگاهی به تفاسیر
علامه طباطبائی میگوید:
خداوند، به بهانه دشمنی یهود با جبرئیل علیه السلام پاسخ داده و میفرماید: جبرئیل علیه السلام فرشتهای از فرشتگان خدا است و جز امتثال دستورات خدای سبحان، کاری ندارد؛ مانند میکائیل و سایر فرشتگان که همگی بندگان مکرم خدایند و خدا را در آنچه امر کند، نافرمانی نمیکنند و هر دستوری بدهد، انجام میدهند. همچنین رسولان خدا از ناحیه خود، کارهای نیستند، هر چه دارند به وسیله خدا و از ناحیه او است. خشم و دشمنیهایشان برای خدا است؛ پس هر کس با خدا و ملائکه او و پیامبرانش و جبرئیلش و میکائیلش دشمنی کند، خدا دشمن او است. علت دشمنی جبرئیل علیه السلام با یهود، به سبب کفر آنها است وخدای متعال دشمن کفار است.و علت کفر
1) (« آنها میگویند: «چون فرشتهای که وحی را بر تو نازل میکند جبرئیل است و ما با جبرئیل دشمن هستیم به تو ایمان نمیآوریم!»)بگو: «کسی که دشمن جبرئیل باشد [ در حقیقت، دشمن خداست ] چرا که او به فرمان خدا، قرآن را بر قلب تو نازل کرده است؛ در حالی که کتب آسمانی پیشین را تصدیق میکند و هدایت و بشارت است برای مؤمنان. کسی که دشمن خدا و فرشتگان و رسولان او و جبرئیل و میکائیل باشد [ کافر است و ] خداوند دشمن کافران است. (بقره: 97-98).
کفار، فسق ایشان است.(1)
مجمع البیان از ابن عباس روایت آورده است که گفت:
سبب نزول این دو آیه این بود که چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وارد مدینه شد، ابن صوریا و جماعتی از یهود اهل فدک، نزد آن جناب آمده، پرسیدند: «ای محمّد! خواب تو چگونه است؟ چون ما درباره خواب پیامبری که در آخر زمان میآید، چیزی شنیدهایم.» فرمود: «دیدگانم به خواب میرود؛ ولی قلبم بیدار است» گفتند: « درست گفتی ای محمّد! حال بگو ببینیم فرزند از پدر است یا از مادر؟» فرمود: «استخوانها و اعصاب و رگ هایش از مرد است؛ اما گوشت و خون و ناخن و مویش از زن است» گفتند: «این را نیز درست گفتی ای محمّد! حال بگو بدانیم چه میشود که فرزند، شبیه به عموهایش میشود؛ ولی به داییهایش شباهت پیدا نمیکند؟ یا فرزندی به داییهایش شباهت به هم میرساند و هیچ شباهتی به عموهایش ندارد؟» فرمود: «از نطفه زن و مرد، هر یک بر دیگری غلبه کند، فرزند به خویشان آن طرف شباهت پیدا میکند» گفتند: «ای محمّد! این را نیز درست گفتی. حال از پروردگارت بگو که چیست؟» اینجا خداوند سبحان سوره «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» را تا آخر نازل کرد. ابن صوریا گفت: «یک سؤال دیگر مانده است. اگر جوابم بگویی، به تو ایمان میآورم و پیروت میشوم. بگو از میان فرشتگان خدا، کدام یک به تو نازل میشود و وحی خدا را بر تو نازل میکند؟» رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «جبرئیل». ابن صوریا گفت: «وی دشمن ما است؛ چون جبرئیل همواره برای جنگ و شدت و خونریزی نازل میشود. میکائیل خوب است که همواره برای رفع گرفتاریها و آوردن خوشیها نازل میشود. اگر فرشته تو میکائیل بود، به تو ایمان میآوردیم».(2)
در تفسیر نمونه آمده است:
بررسی شأن نزول آیه فوق، انسان را بار دیگر به یاد بهانهجوئیهای ملت یهود میاندازد که از زمان پیامبر بزرگوار، موسی علیه السلام تا کنون این برنامه را دنبال کردهاند و برای شانه خالی کردن از زیر بار حق، هر زمان به سراغ بهانهای میروند.(3)
جبرئیل علیه السلام از پیش خود قرآن را نمیآورد بلکه به اذن خدا بر قلب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل میکند. دشمنی یهود با جبرئیل علیه السلام نباید باعث شود از کلامی که به اذن خدا میآورد، اعراض کنند. قرآن کتابهای برحق و آسمانی قبل از خود را تصدیق میکند و معنا ندارد که کسی به کتابی ایمان بیاورد و به کتابی که آن را تصدیق میکند، ایمان نیاورد. قرآن، بشارت است. چگونه ممکن است شخص عاقل از هدایت چشم پوشیده و بشارتهای آن را به سبب اینکه دشمنش آن را آورده است، نادیده بگیرد؟!
ب. نکات آیات برای ایجاد الگو
با توجه به آنچه گذشت، مطالب ذیل حاصل میشود:
قرآن، دشمنان خدا و فرشتگان الهی و پیامبران را دشمن معرفی کرده است؛
فرشتگان الهی تنها فرمان خداوند را اجرا مینمایند و تابع محض هستند؛
علت افترا به مقدسات الهی، شانه خالی کردن از تکالیف الهی است؛
دشمنی با مقدسات الهی، موجب کفر است؛
قرآن، مایه هدایت برای کسانی است که بدان ایمان آورند.
قرآن، به دو فرشته هاروت و ماروت که از جانب خداوند به بابل فرستاده شدند، اشاره دارد که آن دو ملک، سحر بر آنان نازل شد؛ ولی به احدی سحر نمیآموختند مگر آنکه میگفتند: «هوشیار باشید که ما، فتنه و مایهی آزمایش تو هستیم. با استعمال بی مورد سحر، کافر نشوی و تنها برای ابطال سحر و رسوا کردن ساحران ستمگر، به کار بندی» ؛ ولی مردم، سحری از آن دو آموختند که با آن، مصالحی را که خدا در طبیعت و مجاری عادت نهاده بود، فاسد میکردند؛ برای مثال، میانة مرد و زن را بر هم میزدند تا شر و فسادی به راه اندازند وخلاصه از آن دو فرشته، سحری میآموختند که مایه ضررشان بود، نه مایه نفعشان.
در قرآن کریم آمده است:
وَ اتَّبَعُواْ مَا تَتْلُواْ الشَّیَاطِینُ عَلیَ مُلْک سُلَیْمَنَ… وَ مَا أُنزِلَ عَلیَ الْمَلَکینِْ بِبَابِلَ هَرُوتَ وَ مَرُوتَ
وَ مَا یُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتیَ یَقُولَا إِنَّمَا نحَْنُ فِتْنَة فَلَا تَکفُرْ...(1)
مفسران، در تفسیر این آیه، اختلاف عجیبی به راه انداختهاند. بعضی مرجع ضمیر «اتَّبَعُواْ» را یهودیان معاصر سلیمان علیه السلام دانستهاند و بعضی، یهودیان زمان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را گویند و جمعی، هر دو را میدانند. در معنای «تَتْلُواْ» نیز اختلاف کردند. عدهای به معنای قرائت گفتهاند و عده دیگر به معنای پیروی و بعضی هم به معنای دروغ میدانند. در «شیاطین» هم اختلاف دارند. بعضی شیاطین انسی، بعضی دیگر شیاطین جنی و دستهای گویند هر دو مراد است.(2)
اما نظرعلامه طباطبائی چنین است که:
براساس سیاق آیات، میخواهد یکی دیگر از خصایص یهود را بیان کند و آن، متداول شدن سحر در بین آنان است و اینکه یهود این عمل خود را مستند به یک یا دو قصه میدانند که میان خودشان معروف بوده و در آن دو قصه، پای سلیمان پیغمبر علیه السلام و دو ملک به نام هاروت و ماروت علیهما السلام در میان بوده است؛ بنابراین کلام عطف است بر صورتی که ایشان از قصه نام برده در ذهن داشتهاند و میخواهد آن صورت را تخطئه کند و بفرماید جریان آن گونه نیست که شما از قصه در نظر دارید. قرآن کریم از این طائفه یهود خبر داده که مردمی هستند اهل تحریف و دست اندازی در معارف و حقایق، نه خودشان و نه احدی از مردم نمیتوانند در داستانهای تاریخی به نقل یهود اعتماد کنند؛ چون هیچ پروایی از تحریف مطالب ندارند و این رسم و عادت دیرینه یهود است که در معارف دینی در هر لحظه به سوی سخنی و عملی منحرف میشوند که با منافعشان سازگارتر باشد و ظاهر جملات آیه بر صدق این معنا کافی
1) و [ یهود ] از آنچه شیاطین در عصر سلیمان بر مردم میخواندند، پیروی کردند. سلیمان هرگز [ دست به سحر نیالود و ] کافر نشد؛ ولی شیاطین کفر ورزیدند و به مردم سحر آموختند. و [ نیز یهود ] از آنچه بر دو فرشته بابل «هاروت»و «ماروت»، نازل شد پیروی کردند. آن دو، راه سحر کردن را، برای آشنایی با طرز ابطال آن، به مردم یاد میدادند. و به هیچ کس چیزی یاد نمیدادند، مگر اینکه از پیش به او میگفتند: «ما وسیله آزمایشیم کافر نشو! [ و از این تعلیمات، سوء استفاده نکن! ] »؛ ولی آنها از آن دو فرشته مطالبی را میآموختند که بتوانند به وسیله آن، میان مرد و همسرش جدایی بیفکنند؛ ولی هیچ گاه نمیتوانند بدون اجازه خداوند، به انسانی زیان برسانند. آنها قسمت هایی را فرامیگرفتند که به آنان زیان میرسانید و نفعی نمیداد. و مسلما میدانستند هر کس خریدار این گونه متاع باشد، در آخرت بهرهای نخواهد داشت. چه زشت و ناپسند بود آنچه خود را به آن فروختند اگر میدانستند. سوره بقره: 102.
2) تفسیر جامع ، ج1، ص224.
است.
«فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما» ولی یهود از آن دو ملک، یعنی هاروت و ماروت علیهما السلام تنها آن سحری را میآموختند که با به کار بردنش و با تاثیری که دارد بین زن و شوهرها جدایی بیندازند و هر کس در پی سحر و ساحری باشد در آخرت بهرهای ندارد. این را هم به عقل خود دریافتند؛ چون هر عاقلی میفهمد که شومترین منابع فساد در اجتماع بشری، سحر است و هم از کلام حضرت موسی علیه السلام که در زمان فرعون فرموده بود: «وَ لا یُفْلِحُ السَّاحِرُحَیْثُ أَتی؛ ساحر هر جا رود، رستگار نیست».(1)اگر این طائفه از یهود به جای اینکه دنبال اساطیر و خرافات شیاطین را بگیرند دنبال ایمان و تقوا را میگرفتند، برای آنان بهتر بود. و این تعبیر، خود دلیل بر این است کفری که از ناحیه سحر میآید، کفر در مرحله عمل است؛ مانند ترک زکات، نه کفر در مرتبه اعتقاد. چه اگر کفر در مرحله اعتقاد بود، جا داشت بفرماید: «وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا» و خلاصه تنها ایمان را ذکر میکرد و دیگر تقوا را اضافه نمیفرمود؛ پس از اینجا میفهمیم که یهود در مرحله اعتقاد ایمان داشتهاند و لکن از آنجا که در مرحله عمل تقوا نداشته و رعایت محارم خدا را نمیکردهاند، اعتنایی به ایمانشان نشده و از کافران محسوب شدهاند.(2)
این داستان در کتابهای تاریخ و تفسیر روایی مسلمانان وارد شده است که سیوطی حدیث را به سندهای گوناگون نقل کرده است و خلاصه آن از این قرار است:
خداوند، دو فرشته هاروت و ماروت علیهما السلام را برای یک مسئولیت مشخص، یعنی تعلیم سحر و جادو به مردم و انتشار آن میان مردم و دعوت از مردم برای یاد گرفتن و عمل به آن فرستاد. یهودیان گناهان و معاصی بزرگی را به این دو فرشته نسبت داده و داستانی زشت و کفر آمیز درباره فسق و فجور این دو فرشته ساختند. آنها به دروغ گفتند: این دو فرشته از زنی درخواست هم بستری کردند. آن زن خواسته آنان را نپذیرفت مگر به شرط اینکه شراب بخورند و مردش را بکشند. آن دو فرشته اسم اعظم خدا را به آن زن یاد دادند و او به آسمان عروج کرد و خداوند او را میان آسمان و زمین مسخر گردانید که در واقع همان ستاره معروف زهره است. سپس خداوند به آن دو فرشته اجازه داد میان عذاب دنیایی و آخرتی یکی را
برگزینند. آنها عذاب دنیا را انتخاب کردند؛ لذا بر فراز بابل، میان زمین و آسمان معلق شدند.(1)
این امر، با تصریح قرآن در خصوص عصمت فرشتگان از خطا و گناه در تعارض است: «... عَلَیهَْا مَلَئکة غِلَاظٌ شِدَادٌ لَّا یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ مَا یُؤْمَرُونَ» ؛
ای کسانی که ایمان آوردهاید! خود و خانواده خویش را از آتشی که هیزم آن انسانها و سنگها است، نگه دارید؛ آتشی که فرشتگانی بر آن گمارده شدهاند که خشن و سخت گیر هستند و هرگز فرمان خدا را مخالفت نمیکنند و آنچه را فرمان داده شدهاند، اجرا مینمایند!(2)
سحر در اسلام از گناهان کبیره است و برخی از علمای اهل سنت، ساحر را کافر میدانند که هرجا یافت شود، باید کشته شود و توبه لازم نیست. مالک و احمد و جماعتی از صحابه و تابعان قبل از این دو بر این عقیدهاند.(3)
با توجه به آنچه گذشت، مطالب ذیل حاصل میشود:
فرشتگان هرگز فرمان خدا را مخالفت نمیکنند و به آنچه فرمان داده شده اند، عمل میکنند؛
سحر از نظر قرآن تنها برای آزمایش انسان است، نه استفاده در طریق نادرست؛
ساحر هر وقت سحر کند، رستگار نیست؛
انسان باید به جای دنبال کردن اساطیر و خرافات شیاطین در پی کسب ایمان وتقوا باشد؛
وقتی فرشتگان الهی همه تابع دستورات خداوند میباشند، انسانهای دارای عقل و فطرت، به طریق اولی باید تابع فرمانهای الهی باشند.
یهودیان، اعتقاد به عصمت پیامبران جز در زمینة وحی الهی ندارند. پیامبران را افرادی عادی می دانند که در زندگی خود از گناه و خطا و لغزش مبرا نبوده وکارهای ناشایست انجام میدهند. پذیرش چنین امری، مستلزم بیاعتمادی انسانها به رسولان الهی حتّی در امر وحی میشود؛ زیرا پیامبر گناهکار و دروغگو که خطاهای بسیاری را مرتکب میگردد، چه تضمینی
است به این که در زمینه دریافت و ابلاغ وحی نیزخطا نکرده و دروغ نگوید؟! اینک به برخی از داستانهای انبیاء به صورت خلاصه پرداخته میشود:
در کتاب مقدس چنین آمده است:
«و واقع شد در وقت عصر که داوود از بسترش برخاسته، بر پشتبام خانه پادشاه گردش کرد و از پشتبام، زنی را دید که خویشتن را شست و شو میکند و آن زن، بسیار نیکومنظر بود. پس داوود فرستاده، درباره زن استفسار نمود و او را گفتند که آیا این بَتْشَبَع، دخترألِیعام، زن اوریای حِتّی نیست؟ و داوود قاصدان فرستاده، او را گرفت و او نزد وی آمده، داوود با او همبستر شد و او از نجاست خود طاهر شده، به خانه خود برگشت. و آن زن، حامله شد و فرستاده، داوود را مخبر ساخت و گفت که من حامله هستم.(1)
در ادامه مطالب کتاب مقدس میبینیم که داوود حیلهای به کار میبرد و میخواهد آن بچهای را که آن زن در شکم دارد، به اوریا نسبت دهد؛ ولی اوریا به خانه خود نمیرود و کنار یاران سربازش میخوابد. در نهایت داوود نقشهای میکشد که اوریا در خط مقدم جنگ سخت قرار گیرد تا کشته شود. و پس از آن، داوود با همسر او ازدواج میکند…»
داوود علیه السلام را در قرآن این گونه مییابیم: «وَاذْکرْ عَبْدَنَا دَاوُودَ ذَا الْأَیْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ؛ بنده ما، داوود علیه السلام را به یاد آور که صاحب دستان و قدرت زیاد بود، به درستی که بسیار به سوی پروردگارش، بازگشت مینمود و توبه میکرد.
به قدری آن جناب در راه بندگی خدا قدم برداشت که به مقام جانشینی خدا، خلیفةاللهی رسید.
«یَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاک خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکم بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ...؛ ای داوود! تو را در زمین جانشین خود قرار دادم؛ پس میان مردم به حق رفتار کن و حکم نما.»
و همین حضرت داوود علیه السلام است که بنیاسرائیل را لعن و نفرین میکند:
لُعِنَ الَّذِینَ کفَرُواْ مِن بَنِی إِسْرَائِیلَ عَلَی لِسَانِ دَاوُودَ وَعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ ذَلِک بِمَا عَصَوا وَّ کانُواْ یَعْتَدُونَ؛ آن هایی که از بنیاسرائیل کافر شدند، بر زبان داوود علیه السلام و عیسی علیه السلام، لعن و نفرین
1) کتاب مقدس : 2سموئیل، باب 11/2-6و خلاصه از 6-27.
شدند. به سبب آن که گناه کردند و تجاوز کردند.
نگاه یهود به انبیای الهی با نگاه قرآن متفاوت است. قرآن از این خصلت یهودی خبر میدهد:
... وَ أَرْسَلْنَا إِلَیهِْمْ رُسُلًا کلَّمَا جَاءَهُمْ رَسُولٌ بِمَا لَا تَهْوَی أَنفُسُهُمْ فَرِیقًا کذَّبُواْ وَ فَرِیقًا یَقْتُلُونَ؛(1)
هر وقت رسولی به سوی ایشان آمد و پیامی آورد که خوش آیند و مورد پسندشان نبود، با آن رسول به صورت زشت و ناخوشایندی روبه رو شدند و دعوتش را قبول نکردند.
خلاصه، انبیایی که به سوی این قوم آمدند، دو دسته شان کردند: یکی آنان که دعوی نبوتشان را تکذیب کردند و دیگر آنان که به دست مردم کشته شدند.(2)
در مجمع البیان چنین آمده است:
ممکن است کسی بپرسد: چطور در این آیه، کلمه مستقبل (یقتلون) عطف بر ماضی (کذبوا) شده است؟ جوابش این است که عطف برای این است که دلالت کند بر اینکه کار اینها این بوده، در گذشته انبیا را تکذیب کردند و کشتند و در آینده هم اگر به پیغمبری دست پیدا کنند، او را تکذیب خواهند کرد و خواهند کشت. جایی که چنین نکتهای در بین باشد، عطف مستقبل بر ماضی صحیح است؛ علاوه بر اینکه جمله «یقتلون» فاصله است و چون چنین است، لازم است با رؤوس آیهها مطابق باشد.(3)
قرآن بر دیدگاه یهودیان در برابر انبیاء خط بطلان میکشد.
«... أَفَکلَُّمَا جَاءَکمْ رَسُولُ بِمَا لَا تهَْوَی أَنفُسُکمُ اسْتَکبرَْتُمْ فَفَرِیقًا کذَّبْتُمْ وَ فَرِیقًا تَقْتُلُونَ»(4)
1) ما از بنی اسرائیل پیمان گرفتیم و رسولانی به سوی آنها فرستادیم [ ولی ] هر زمان پیامبری حکمی بر خلاف هوسها و دلخواه آنها میآورد، عدهای را تکذیب میکردند و عدهای را میکشتند. سوره مائده: 70.
2) المیزان، ج 6، ص67.
3) مجمع البیان، ج 3، ص350.
4) «ما به موسی کتاب (تورات) دادیم و بعد از او، پیامبرانی پشت سر هم فرستادیم و به عیسی بن مریم دلایل روشن دادیم و او را به وسیله روح القدس تأیید کردیم. آیا چنین نیست که هر زمان پیامبری چیزی بر خلاف هوای نفس شما آورد، برابر او تکبر کردید [ و از ایمان آوردن به او خودداری نمودید ] پس عدهای را تکذیب کرده، و جمعی را به قتل رساندید؟! » (بقره: 87).
خطاب، متوجه یهود است. گویا میفرماید: ای یهود بنی اسرائیل! هر زمان پیامبری از جانب خدا، اموری بر خلاف میل و خواهش شما آورد، سرپیچی کرده و خویشتن را بزرگ و از پیروی گفتارش امتناع ورزیدید؛ گروهیرا که (نتوانستید بهقتلبرسانید ـ مانندعیسی علیه السلام و محمّد صلی الله علیه و آله و سلم ـ) تکذیب کردید و برخی را ـ مانند یحیی و زکریا علیهما السلام کشتید.
سبب اینکه این عمل به یهودیان صدر اسلام نسبت داده شد؛ در حالی که آنان مباشرت نداشتند، همانا خشنودی و رضایت آنان نسبت به اعمال گذشتگان است.(1)
چه بسیار مواردی که یهودیان، نجات دهنده خود، موسی علیه السلام را آزردند، چه بسیار به او تهمت زدند و دستورات و اوامر او را نپذیرفتند، چه بسیار مواردی که موسی علیه السلام از آنان ناراحت شد و با آنان درشتی کرد و این ایمان هوسبازانه آنان را رد کرد. ارتباط آنان با هارون علیه السلام نیز در محدوده همین نگاه آنان است. آنها دستور هارون علیه السلام مبنی بر عدم پرستش گوساله را نپذیرفتند و بر او افترا بستند که او نیز مثل آنان گوساله میپرستد. برخورد آنان با طالوت علیه السلام در زمان دستور او به جهاد نیز از همین امر حکایت دارد. آنها از لشگر و امر جهاد، روی برگرداندند که بیانگر خودسری و منفعت طلبی آنان است. داوود و فرزندش، سلیمان علیهما السلام نیز از آزار و اذیت یهودیان سالم نماندند و شریعت و دستورات و تعالیم آنان را رد کردند.
با توجه به آنچه گذشت، مطالب ذیل حاصل میشود:
دیدگاه یهود به انبیای الهی با موازین الهی در قرآن هماهنگی ندارد؛
هر زمان معیار، هوا و هوس باشد، هر حکم حقی تکذیب شده و پایمال میشود؛
سراسر تاریخ، شاهد بهانه جویی و رفتار هوس جویانه انسانهای هوا پرست است؛
علت اصلی انتخاب انبیاء الگو بودن ایشان برای هدایت یافتن مردمان است؛
با مقایسه میان کتاب مقدس و قرآن کریم، به شیوههای الگویی و اسوههای متفاوت با یکدیگر پی برده میشود.
1) مجمع البیان، ج 1، ص307.
خداوند، عیسی بن مریم علیه السلام را برای بنی اسرائیل مبعوث کرد و حضرت عیسی علیه السلام آیات نبوت و رسالت خود را برای بنی اسرائیل تبیین نمود.
قرآن به موضع یهودیان در قبال حضرت عیسی علیه السلام و ستیز با او اشاره کرده است:
... وَ قَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا المَْسِیحَ عِیسیَ ابْنَ مَرْیَمَ رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا قَتَلُوهُ وَ مَا صَلَبُوهُ وَ لَکن شُبِّهَ لهَُمْ...؛(1)به سبب کفرشان و تهمت عظیمی که به مریم علیها السلام زدند، خدا بر دل هایشان مهر زد.
تهمتشان به مریم علیها السلام این بود که وقتی عیسی علیه السلام را به دنیا آورد به او نسبت زنا دادند. عیسی علیه السلام خود را به آنان معرفی نمود و معجزات و رسالت خود را به آنها ابلاغ کرد.
«إِنَّ مَثَلَ عِیسیَ عِندَ اللَّهِ کمَثَلِ ءَادَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ کن فَیَکونُ الْحَقُّ مِن رَّبِّک فَلَا تَکن مِّنَ الْمُمْترَِینَ»(2)
این آیه، دلیل است که استدلال و تفکر استدلالی صحیح است؛ زیرا خداوند متعال در رد بر نصارا و همچنین برای جواز خلق عیسی علیه السلام از غیر راه پدر، به آفرینش آدم علیه السلام بدون پدر و مادر دلیل آورده و استدلال کرده است. این استدلال، حق است؛ زیرا از جانب حق است.(3)
حضرت عیسی علیه السلام در آغاز ولادتش به زبان آمد و با آنان چنین گفت
إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ، آتانِیَ الْکتابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا؛(4)
یهودیان تصمیم به قتل عیسی علیه السلام گرفتند و توطئه چینی کردند. اگر یاری خداوند و نصرت
1) (و (نیز)به خاطر کفرشان، و تهمت بزرگی که بر مریم زدند. و گفتارشان که: «ما، مسیح عیسی بن مریم، پیامبر خدا را کشتیم!»در حالی که نه او را کشتند و نه بر دار آویختند؛ لکن امر بر آنها مشتبه شد. و کسانی که در بارة [ قتل ] او اختلاف کردند، از آن در شک هستند و علم به آن ندارند و تنها از گمان پیروی میکنند و قطعاً او را نکشتند؛ بلکه خدا او را به سوی خود، بالا برد. و خداوند، توانا و حکیم است.» (سوره نساء: 157).
2) «مَثَل عیسی نزد خدا، همچون آدم است که او را از خاک آفرید، و سپس به او فرمود: «موجود باش!»او هم فوراً موجود شد. اینها حقیقتی است از جانب پروردگار تو، بنابراین از تردید کنندگان مباش!» (سوره آل عمران: 59-60).
3) مجمع البیان ج2، ص 2/763؛ جامع البیان ، ج، ص13، 3/209.
4) «من بنده خدایم، او به من کتاب داده و مرا پیامبر کرده است. » (سوره مریم: 30).
او در نجات و حفظ عیسی علیه السلام از کید و سلطه آنان نبود، نزدیک بود او را به صلیب بکشند و به قتل برسانند. یهودیان به دشمنی و قتل عیسی علیه السلام کمر بستند؛ اما خداوند در آخرین لحظه به کمک عیسی علیه السلام شتافت و او را نجات داد. خداوند یک یهودی از خودشان به نام «یهوذا الاسخریوطی» را به شکل عیسی علیه السلام درآورد و ایشان او را به صلیب کشیده و به قتل رساندند.(1)
با توجه به آنچه گذشت، مطالب ذیل حاصل میشود:
اتهام هتک شرف و آبرو و پاکی حضرت مریم علیها السلام، اولین گام در ستیز با عیسی علیه السلام است؛
انسانها به واسطه عدم پذیرش حق، اغلف القلب میشوند؛
یهودیان در پذیرش حق، بر دو دسته اند: اکثریت و اقلیت؛
مجازاتهای خداوند با عواقب وخیم دنیوی و عواقب شوم اخروی همراه است.
یهودیان در زمان بعثت به صورت نیمه گسترده در سرزمین حجاز حضور داشتند.تمرکز آنان ـ چنان که یعقوبی اشاره میکند ـ بیشتر درمنطقه یثرب و یمن بود. از برخی منابع به دست میآید که برخی از طایفه های بزرگ یثرب از «اوس» و «خزرج» نیز به دلیل همنشینی با یهود، درمحلّه های «خیبر» و «بنی قریظه» یهودی شدند.(2)مسعودی نیز به تمایل عرب به دین یهود اشاره کرده است.(3)در اینکه آنان چگونه در حجاز سکونت گزیدند، از سوی دانشمندان و مورّخان، حدس وگمان هایی ذکر شده است.(4)
از قرآن کریم میتوان چنین استنباط کرد که یهودیان بر اساس کتب دینیشان دریافته بودند به زودی در این مکان پیامبری جدید ظهور میکند؛ بدین روی، به این سرزمین مهاجرت کردند. موضع یهودیان در قبال حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم از موضع مشخص آنان برابر انبیائی
که طبق خواست و میل آنان نبودند روشن است.یهودیان بعداز اطمینان یافتن نسبت به نبوت و رسالت حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و بعد از اینکه فهمیدند دین او برحق است، به بدترین شکل با او مبارزه کردند بر ضد او با کافران همپیمان شدند. حتی برای کشتن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تلاش کردند؛ اما خداوند آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم را نجات داد.یهودیان خیبر درکباب (بریانی)سم ریختند و خداوند رسولش را از این دسیسه با خبر ساخت. «دشمنی با اوتا لحظه ای که زندهام»(1)شعارامثال حیی بن أخطب یهودی است.
«وَ إِذْ قَالَ عِیسیَ ابْنُ مَرْیمََ یَبَنیِ إِسْرَ ءِیلَ إِنیِّ رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکمُ...»(2)
پس چون احمد با دلایل آشکار و معجزات نمایان به سوی ایشان آمد، گفتند این جادویی روشن است. کیست که ستمش شدیدتر و سخت تر باشد از آن کسی که دروغی بر خدا ببندد و به معجزات خدا، سحر و جادو بگوید و به پیامبر بگوید که او جادوگر دروغگو است؛ حال آنکه او به سوی اسلام خوانده میشود که نجات و رستگاری او در آن است.(3)
حضرت عیسی علیه السلام پس از اینکه گفت «مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْراة» این معنا را بیان میکند که دعوتش مغایر با دین تورات و مناقض با شریعت آن دین نیست، بلکه آن را تصدیق دارد و احکامش را، به جز اندکی، نسخ نمیکند.
«وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ» این قسمت از آیه به قسمت دوم رسالت
1) البدایة والنهایة ، ج3، ص212.
2) «و [ به یاد آورید ] هنگامی را که عیسی بن مریم گفت: «ای بنی اسرائیل! من فرستاده خدا به سوی شما هستم؛ در حالی که تصدیقکننده کتابی که قبل از من فرستاده شده = ]تورات[میباشم و بشارتدهنده به رسولی که بعد از من میآید و نام او احمد است». هنگامی که او ]احمد[با معجزات و دلایل روشن به سراغ آنان آمد، گفتند: «این سحری است آشکار» چه کسی ظالم تر است ازآن کس که بر خدا دروغ بسته، درحالی که دعوت به اسلام میشود؟! خداوند، گروه ستمکاران را هدایت نمیکند!» (سوره صف: 6-7).
3) آیه، متضمّن است که عیسی (ع) قوم خود را بشارت میداد به حضرت محمّد (ص) و نبوّت او و آنها را خبر داد به رسالت و پیامبری او و در این بشارت معجزهای برای عیسی بن مریم (س) است در موقع ظهور محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و امری است برای امّتش که ایمان آورند به آن حضرت در موقع ظهور و آمدن رسول اکرم (ص) ( مجمع البیان، ج9، ص420).
حضرت عیسی علیه السلام اشاره دارد. توضیح اینکه، مفهوم بشارت دادن حضرت عیسی علیه السلام به آمدن پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم این است که دین اسلام، کامل تر است. بشارت، عبارت است از خبری که شنونده از شنیدنش خوشحال شود. خبری که از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و دعوت او انتظار میرود، این است که با بعثتش باب رحمت الهی به روی انسانها باز شود و در نتیجه، سعادت دنیا و آخرتشان به وسیله عقائد حق، یا اعمال صالح و یا هر دو تأمین گردد.
یهودیان منتظر بعثت خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله و سلم بودند و در این زمینه سؤالات اعراب مشرک را پاسخ میدادند ولی به محض بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، آنان اولین کسانی بودند که به وی کفر ورزیدند:
... فَلَمَّا جَاءَهُم مَّا عَرَفُواْ کفَرُواْ بِهِ فَلَعْنَة اللَّهِ عَلیَ الْکفِرِینَ»(1)«وَ لَمَّا جَاءَهُمْ رَسُولٌ مِّنْ عِندِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ نَبَذَ فَرِیقٌ مِّنَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْکتَابَ...»(2)
با بهانه هایی، خود را در اتخاذ کفر قانع کردند. کتاب خود را ترک کردند و بشارت انبیای پیشین در تورات، زبور و انجیل را نادیده گرفتند. قرآن بیان میکند که یهود – و نیز نصارا – به طور قطع، معرفت و یقین کامل به بعثت حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم داشتند؛ با این وجود کافر شدند و با او به ستیز برخواستند.
«الَّذِینَ ءَاتَیْنَاهُمُ الْکتَابَ یَعْرِفُونَهُ کمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ... کسانی که کتاب آسمانی به آنان دادهایم، او]پیامبر[را همچون فرزندان خود میشناسند [ولی] جمعی از آنان، حق را آگاهانه کتمان میکنند» یکی از احبار یهود به نام عبدالله سلام، قبل از اسلام آوردن، به این حقیقت اعتراف کرده است.(3)
با توجه به آنچه گذشت، مطالب ذیل حاصل میشود:
کتمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم توسط یهودیان، با وجود شناخت کامل ایشان، نشان از ستیزی آشکار دارد؛
مفهوم بشارت حضرت عیسی علیه السلام به ظهور پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، خبر دادن به اکمل بودن دین اسلام
است؛
عدم پذیرش پیام رسالت حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم، عضویت در گروه اولین کافران به او میباشد؛
تمام انبیای الهی صلی الله علیه و آله و سلم با تحمل سختیها، به هدایت انسانها مبادرت ورزیدند و الگو بودند.
بعد از مسألة توحید که اساسیترین مسأله در تعلیمات انبیا است مسألة معاد با ویژگیها و آثار تربیتی اش، در درجه بعدی قرار دارد؛ لذا در بحثهای قرآنی بیشترین آیات را بعد از توحید و خداشناسی به خود اختصاص داده است.اعتقاد به معاد یک امر فطری است؛ چرا که اگر انسان برای فنا آفریده شده بود باید فانی شود؛ پس این علاقه به بقا چه مفهومی میتواند داشته باشد؟ مباحث قرآنی معاد، گاه به صورت استدلالهای منطقی است و گاه به صورت بحثهای خطابی و تلقینات مؤثر و کوبنده است. لحن صادقانه کلام چنان است که همچون استدلالات در اعماق جان و روح انسان نفوذ مینماید. بخشی از آیات به تبیین اصل معاد و پاسخ به شبهات منکران مربوط میشود که شامل پنج وجه است:
آیاتی که تأکید دارد برهانی بر نفی معاد وجود ندارد؛(1)
آیاتی که به پدیدههای مشابه معاد اشاره میکند تا از استبعاد جلوگیری کند؛(2)
آیاتی که شبهات منکران معاد را رد و امکان وقوع آن را تثبیت میکند؛(3)
آیاتی که معاد را وعده حتمی و تخلّف ناپذیر الهی معرفی میکند و در واقع وقوع معاد را از راه اخبار مخبر صادق، اثبات میکند؛(4)
آیاتی که به برهان عقلی بر ضرورت معاد اشاره دارد.(5)
در بخشی دیگر، چگونگی رستاخیز و وضعیت انسان در آخرت تشریح میشود.
قرآن کریم در اثبات اصل معاد در دو مرحله اساسی، به تحکیم مبانی عقلی معاد پرداخته است که در مرحلة نخست، امکان وقوع معاد را ثابت میکند و بیان مینماید که حضور دوباره
روح و جسم آدمیان در سرای آخرت، امری محال و ناشدنی نیست و در مرحله دوم، ادلّه ای بر وقوع معاد ارائه میکند و نه تنها اصل حیات اخروی انسانها را بلکه ضرورت آن را نیز مینمایاند.(1)
ولی با غور در کتاب مقدس در این باره، تنها به اشاراتی گذرا بسنده شده است. با این وجود در قرآن کریم آیاتی درباره تأکید یهودیان و مسیحیان بر اهل بهشت بودن وارد شده است که در جایگاه خود مطرح میشود. البته قرآن کریم با منکران معاد نیز احتجاج کرده و به ضرورت معاد نیز پرداخته است.
از روایات کتاب مقدس چنین برمی آید که اسرائیلیان به زندگی پس از مرگ، روح و کیفر و پاداش و بهشت و جهنم معتقد نبودهاند. مردگان یا سایه انسانها به سرزمین اموات که «شئول» نامیده میشد، میرفتند ولی مشخص نبود آنجا چه سرنوشتی دارند. کیفر و پاداش در همین زندگی نصیب انسان میشد و گناهکار زندگی کوتاه داشت. مرگ زودرس، کیفر الهی است که بدکاران وکافران بدان دچار میشوند.
«خداوند را همیشه پیش روی خود میدارم. چون که به دست راست من است، جنبش نخواهم خورد. از این رو دلم شادی میکند و جلالم به وجد میآید. جسدم نیز در اطمینان ساکن خواهد شد؛ زیرا جانم را در عالم اموات ترک نخواهی کرد و قدوس خود را نخواهی گذاشت که فساد را بیند. طریق حیات را به من خواهی آموخت. به حضور تو کمال خوشی است و به دست راست تو لذتها تا ابدالآباد!»(2)
البته گاهی مطالبی در کتاب مقدس خوانده میشود که اشاراتی غیرمستقیم به معاد دارد.
در مردم همجوار اسرائیل عقیده به حیات پس از مرگ وجود داشت؛ ولی نه به صورت اعتقاد به روح و رستاخیز و بهشت و جهنم؛ بلکه به صورت زندگی در قبر. از این رو اغلب در گورها، اشیا و وسایل زندگی قرار میدادند و غلامان و بندگان شاهان و بزرگان را با آنها به
خاک میسپردند تا در آن جهان به خدمت ایشان پردازند. در میان اسرائیلیان، شعائر تدفین، بیشتر جنبه تشریفات داشت و آن که بدون آداب و رسوم به خاک سپرده میشد، بدعاقبت به حساب میآمد و برای بازماندگانش سرافکندگی بود. چنین تدفینی را در رساله ارمیای نبی چون لاشه خر به گور افکندن یا خرگور شدن نامیدهاند.(1)
فروید مینویسد:
دین قدیم یهودیان به کلی فناناپذیری را نادیده میگرفت و امکان یک حیات پس از مرگ، هیچ جا اشاره نشده و هرگز مورد نظر قرار نگرفته است. حال آن که این عقیده با یکتاپرستی قاطع سازگار نیست. اگر توجه را از مذهب یهود به مذهب آتن معطوف سازیم و اگر قبول کنیم که این نفی زندگی پس از مرگ از مذهب ایخناتون گرفته شده است، تعجب ما از میان میرود.(2)
فروید چون پرستش یهوه را اقتباس از دین آتن میداند، معتقد است که مونوئیسم با اعتقاد به بهشت و جهنم و زندگی پس از مرگ کاملاً وابسته است و وجود این تناقض در دین یهود ما را به این واقعیت متوجه میسازد که در دین ایخناتون نیز به منظور مخالفت با روحانیت و شعائر معبدی، زندگی پس از مرگ نادیده گرفته شده است. «در یسایا خطاب به یهوه آمده است:
آری! در دنیای زیرین، کسی شکرگزار تو نیست. مردگان، تو را تحسین نمیکنند. آن که در گور فرو میرود از رحمت تو هیچ بهره ای ندارد. فقط زندگان تو را شکرگزارند، آن گونه که امروز من هم چنین میکنم.»
می بینیم که هیچ سخنی از حیات پس از مرگ و روح جاودانی نیست؛ ولی در همین رساله، جای دیگر چنین میگوید:
مردگان تو مجدداً زنده خواهند شد، جسدها برخواهند خاست. آن که در خاک خفته است، بیدار خواهد شد و شادی خواهد کرد؛ زیرا شبنمی که تو میفرستی، شبنم نور است. زمین مردگان را باز پس خواهد داد.
این برداشت، با بیان قبلی کاملاً متضاد است. آشتیانی به نقل از کتاب دانیل که این مسأله را روشن تر مطرح کرده است، مینویسد:
«از آنها که در سرزمین خاک خفته اند، بسیاری برخواهند خاست. برخی برای حیات جاودانی و برخی برای ننگ و نفرت ابدی. عاقلان چون آسمان درخشش خواهند داشت و مردانی که بسیار کارهای نیک انجام داده اند، برای ابد چون ستارگان خواهند درخشید»؛ اما این چند جمله را نمیتوان معرف یک دستور مکتبی و مذهبی دانست.(1)
با توجه به آنچه گذشت، بیراهه نمیرویم اگر بگوییم نوشتهها در کتاب مقدس درباره معاد در لفافه پیچیده شده است و مطالبی شبیه به آنچه در قرآن کریم ـ فی المثل درباره جهنم آمده گاهی ذکر شده است.
یهودیان ادعا میکنند تنها یهودیان وارد بهشت میشوند. مسیحیان نیز چنین ادعایی دارند. آیات قرآن کریم(2)، این ادعای آنان را رد کرده است.] «هُود» جمع «هائد» به معنای پیرو یهودیت است. در این آیه هود بر نصاری مقدم گشته است، چرا که از لحاظ زمانی بر آنان تقدم دارد. آیه از هر دسته با ایجاز حکایت میکند و با حرف «أَوْ» این دو فرقه را به هم عطف مینماید تا ما را از اشتباه این دو فرقه با هم، مصون دارد و لذا برای مخاطب، مفهوم آیه روشن است که هر دو گروه بهشت را منسوب به خود میسازند. «تِلْک» اسم اشاره است و به مضمون گفته خداوند «قَالُواْ لَن یَدْخُلَ الْجَنَّةَ...» برمی گردد و به نهایت آرزوی آنان اشاره دارد. آرزوی یهودیان این است که هرگز هیچ کس غیر از آنان وارد بهشت نشود و نصارا هم آرزو دارند تنها خود، اهل بهشت باشند و هر دو گروه معتقدند مسلمانان شایسته بهشت
1) تحقیقی در دین یهود ، ص275-276.
2) «وَ قَالُواْ لَن یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَن کاَنَ هُودًا أَوْ نَصَارَی تِلْک أَمَانِیُّهُمْ قُلْ هَاتُواْ بُرْهَانَکمْ إِن کنتُمْ صَادِقِینَ بَلیَ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ محُْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِندَ رَبِّهِ وَ لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لَا هُمْ یحَْزَنُونَ ؛ گفتند: «هیچ کس، جز یهود یا نصارا، هرگز داخل بهشت نخواهد شد». این، آرزوی آنها است. بگو: «اگر راست میگویید، دلیل خود را بیاورید». آری؛ کسی که روی خود را تسلیم خدا کند و نیکوکار باشد، پاداش او نزد پروردگارش ثابت است؛ نه ترسی بر آنها است و نه غمگین میشوند. سوره بقره: 111-112.
نیستند؛ از این رو اسم اشاره برای لفظ جمع «أَمَانِیُّهُمْ» به کار رفته است.[(1)
زمخشری در پاسخ این سؤال که «سخن آنان درباره عدم وارد شدن به بهشت، تنها یک آرزو است؛ پس چرا لفظ جمع «أَمَانِیُّهُمْ» به کار رفته است؟» میگوید:
این واژه، به آرزوهای زیاد آنان اشاره دارد؛ آرزوی اینکه خیر و رحمتی از سوی خداوند شامل حال مؤمنان نشود، آرزوی اینکه مؤمنان کافر شوند و غیر از آنان کسی وارد بهشت نشود، اما همه اینها امید و آرزوهایی باطل است.(2)
شیخ طبرسی میگوید:
این ادعای یهودیان بار دیگر در آیاتی(3)رد میشود. خداوند خبر میدهد که آنان هرگز با زبان خویش نمیگویند مرگ را دوست دارند و به آن تمایل دارند و هرگز مرگ را به علت کفر و معصیتی که مرتکب شده اند، آرزو نمیکنند. همچنین خداوند بیان میکند که آنان به شدت، به زندگی دنیا علاقه مند هستند و هیچ کس در حرص به دنیا، به پای آنان نمیرسد به طوری که حتی یکی از یهودیان آرزو دارد سالیانی دراز که در عقل انسان نمیگنجد زندگی کند؛ ولی هیچ کس بدین شکل نمیتواند از عذاب و عقوبت اعمالِ خود خلاص شود و «وَ اللَّهُ بَصِیرُ بِمَا یَعْمَلُونَ» خداوند از اعمال آنان با خبر است و اعمال، مورد حسابرسی قرار میگیرند و آنان نیز به سبب اعمالشان مستحق عِقاب هستند. با این عبارت «قُلْ إِن کاَنَتْ لَکمُ الدَّارُ الاَْخِرَةُ» پندارهای باطل ایشان در بارة اینکه تنها یهودیان وارد بهشت میشوند، تکذیب و ابطال میشود. منظور از «الدَّارُ الاَْخِرَةُ» بهشت و نعمتهای بهشتی است. «خَالِصَةً» (صاف و
1) مجمع البیان ج1، ص 356.
2) الکشاف، ج1، ص 178.
3) « قُلْ إِن کاَنَتْ لَکمُ الدَّارُ الاَْخِرَةُ عِندَ اللَّهِ خَالِصَةً مِّن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُاْ الْمَوْتَ إِن کنتُمْ صَادِقِینَ وَ لَن یَتَمَنَّوْهُ أَبَدَا بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ وَ اللَّهُ عَلِیمُ بِالظَّالِمِینَ وَ لَتَجِدَنهَُّمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلیَ حَیَوةٍ وَ مِنَ الَّذِینَ أَشْرَکواْ یَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَ مَا هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذَابِ أَن یُعَمَّرَ وَ اللَّهُ بَصِیرُ بِمَا یَعْمَلُونَ» «بگو: «اگر آن (چنان که مدعی هستید)سرای دیگر در نزد خدا مخصوص شماست نه سایر مردم، پس آرزوی مرگ کنید اگر راست میگویید!»ولی آنها، به خاطر اعمال بدی که پیش از خود فرستادهاند، هرگز آرزوی مرگ نخواهند کرد و خداوند از ستمگران آگاه است. و آنها را حریصترین مردم- حتی حریصتر از مشرکان- بر زندگی (این دنیا، و اندوختن ثروت)خواهی یافت (تا آنجا)که هر یک از آنها آرزو دارد هزار سال عمر به او داده شود! در حالی که این عمر طولانی، او را از کیفر (الهی)باز نخواهد داشت. و خداوند به اعمال آنها بیناست. » سوره بقره: 94ـ 96 .
بیآلایش)به معنای تمام و کمال برای آنان مخصوص شده است؛ به طوری که هیچ کس با آنها در آن شریک نیست.(1)
طبق نظر بیشتر مفسران، تحدی با آنان در آرزوی مرگ در صورتی که آنها خود آن را به زبان آورند، باید باشد؛ یعنی بگویند: ای کاش بمیریم.
از ابن عباس روایت شده است که این امر از طریق مباهله است؛ بدین شکل که با مؤمنان در یک ردیف حاضر شوند و بعد دعا کنند گروهی که دروغ میگویند، بمیرند. به نظر میرسد نظر اول درست تر است چون به لفظ و معنای آیات نیز نزدیک تر است؛ علاوه بر اینکه در آیه، به درخواست مباهله اشاره ای نشده است. خداوند خبر میدهد که یهودیان به سبب اعمال بد خود، هرگز چنین آرزویی نمیکنند. در واقع آیه در باره یهودیان میگوید که آنان از مرگ اکراه دارند. وقتی از آنان خواسته شد آرزوی مرگ کنند، از پاسخ امتناع ورزیدند؛ چون خود میدانند که در صورت چنین آرزویی، مرگ، آنها را فرا میگیرد و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تنها از روی حقیقت به آنها خبر میدهد. آیه بدین مضمون اشاره دارد که آنها از ترس عِقاب گناهانشان از درخواست مرگ امتناع میکنند. ذکر عدد «هزار» برای آن است که آن، نهایت عددی است که مجوس برای یک دیگر دعا میکردند و به ملوک تحیت میگفتند. چنین میگفتند: «زندگانی کن هزار نوروز و هزار مهرگان».
ابن عباس میگوید: هنگامی که یکی از آنان عطسه میکرد، دیگری میگفت: «هزار سال بزی». پس این گروهی که میپندارند بهشت برای آنان است، آرزوی مرگ نمیکنند و حرص آنان به زندگانی در دنیا از مشرکان نیز بیشتر است. این گروه چون میدانند که خداوند در آخرت کیفر کفر و عناد آنان را جهنم و عذاب دردناک قرار داده است و اهل شرک به روز قیامت ایمان ندارند، پس در حقیقت اینان بیشتر از مرگ گریزان و به زندگانی دنیا از مشرکان آزمندتر هستند؛ زیرا آنان به بعثت معتقد نیستند.(2)
زمخشری میگوید:
سخن خداوند «وَ لَن یَتَمَنَّوْهُ أَبَدَا» اشاره به این دارد که آنها هرگز آرزوی معجزه نمیکنند، چرا که این اخبار از غیب است و خدا میفرماید: هرگز این کار را انجام ندادند. اگر سؤال شود از کجا معلوم است آنها آرزوی مرگ نکردند؟ باید گفت: اگر آرزو میکردند، حتماً این قضیه همچون سایر احوال آنان نقل میشد و اهل کتاب و افرادی که به دنبال نکته ای برای ضربه به اسلام هستند، حتماً آن را نقل میکردند؛ ولی هیچ کس این مسأله را بیان نکرده است.(1)
افراد مورد تحدی آیه، در واقع یهودیان معاصر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میباشند. خداوند میفرماید: حرص شدید زندگی طولانی و طول عمر، آنها را از سرنوشت قطعی خود ـ یعنی آتش جهنم ـ معاف نمیکند و هیچ یک از آنان با طول عمر از عذاب نجات نمییابد؛ بلکه خداوند از اعمال آنان آگاه است و به سبب اعمالی که مستوجب عِقاب است، آنان را مجازات خواهد کرد.
با توجه به آنچه گذشت، مطالب ذیل حاصل میشود:
ارتکاب معاصی و گناهان مختلف با عقوبت در آخرت نسبت مستقیم دارد؛
هیچ کس اهل بهشت نیست، مگر کسی که مقابل خدا تسلیم و خاشع باشد وعمل نیکو انجام دهد؛
عمل پذیرفته شده نزد خداوند متعال، دارای دو صفت شاخص است: تنها خالص برای خدا، مطابق با شریعت اسلام؛
حریصترین مردم به دنیا، کسانی هستند که به رغم ناتوانی و خوار و ذلیل شدن در دوران کهولت، آرزوی هزار سال زندگی میکنند؛
به فرموده خداوند متعال، افزایش طول عمر، فرد را از سرنوشت قطعی آتش جهنم نمیرهاند.
یهودیان درامر ایمان و عمل به فرمانهای الهی به دو گروه تقسیم شده اند؛ گروهی از ایشان به تمام دستورات الهی که خدای متعال فرموده است، پایبند بوده و عمل میکنند که
1) کشاف، ج1، ص 167.
این عده، بنا بر نظر قرآن کریم در اقلیت به سر میبرند؛(1)اما بیشتر یهودیان، از کتاب الهی رویگردان هستند. در نگاه جامع قرآن کریم هر دو دسته ذکر شده است؛ لذا حق گروه مؤمن از یهودیان باید محفوظ بماند و به همین لحاظ در این کتاب مطرح میشود، گروه مؤمن از یهود، جایگاه رفیع خویش راحفظ کرده و با گروه غیر مؤمن، حسابی جداگانه دارد.
خداوند متعال، همه اهل کتاب را یکسان نمیداند و از آن دسته ای که به راه حق پیوسته اند، به نیکی یاد کرده و صفات ممتاز مؤمنان اهل کتاب را این چنین بیان مینماید:
ایمان به خدا و قرآن و کتاب آسمانی خودشان که آمدن حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را بشارت داده است، خشوع برابر خدا و حفظ کردن آیات الهی و نفروختن آن با بهای اندک دنیایی. قرآن میفرماید:
آنها [یهودیان یا مسیحیانی]که به کتاب [خد] تمسّک جویند و نماز را برپا دارند، [پاداش بزرگی خواهند داشت، زیرا] ما پاداش مصلحان را ضایع نخواهیم کرد.(2)
نیز جای دیگر میفرماید: اهل کتاب، همه یکسان نیستند، از ایشان جمعیّتی هستند که [به حق و ایمان] قیام میکنند و پیوسته در اوقات شب، آیات خدا را میخوانند؛ در حالی که سجده می کنند. به خدا و روز پایان ایمان میآورند، امر به معروف و نهی از منکر میکنند و در انجام کارهای نیک پیشی میگیرند. و آنها از صالحانند.(3)
1) سوره مائده: 13: «فَبِمَا نَقْضِهِم مِّیثَاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ وَ جَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَاسِیَةً یحَُرِّفُونَ الْکلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ وَ نَسُواْ حَظًّا مِّمَّا ذُکرُواْ بِهِ وَ لَا تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلیَ خَائنَةٍ مِّنهُْمْ إِلَّا قَلِیلًا مِّنهُْمْ فَاعْفُ عَنهُْمْ وَ اصْفَحْ إِنَّ اللَّهَ یحُِبُّ الْمُحْسِنِین ؛ به سبب پیمانشکنی آنها را از رحمت خویش دور ساختیم و دل های آنان را سخت و سنگین نمودیم. سخنان [ خدا ] را از موردش تحریف میکنند و بخشی از آنچه را به آنها گوشزد شده بود فراموش کردند و هر زمان از خیانتی [ تازه ] از آنها آگاه میشوی، مگر عده کمی از آنان؛ ولی از آنها درگذر و صرف نظر کن، که خداوند نیکوکاران را دوست دارد». طبری گوید: «یهودیان بر دو قسم هستند؛ عده ای موحدند و به وجود الله معتقدند و عده ای منکر خدا، همچون نصارا که به پدر و پسر و روح القدس یعنی تثلیث اعتقاد دارند.این دسته از یهودیان و نصارا که موحد نیستند، طبق آیه 29 سوره توبه، جزیه بر ایشان واجب میشود» ( جامع البیان ، ج16، ص24).
2) سوره اعراف: 169-170.
3) سوره آل عمران: 113-114.
مهمترین آیات در زمینه ایمان حقیقی گروهی از یهودیان عبارت است از: وَ الَّذِینَ یُمَسِّکونَ بِالْکتَابِ وَ أَقَامُواْ الصَّلَوة إِنَّا لَا نُضِیعُ أَجْرَ المُْصْلِحِینَ؛(1)علامه طباطبائی میگوید:
آیه فی نفسه و با صرف نظر از آیات قبل و بعدش، عام و مستقل است؛ لیکن از آنجا که در سیاق گفتار در باره بنی اسرائیل قرار گرفته، ظهور در عمومیت را از دست داده و تنها مربوط به بنی اسرائیل شده است؛ و بنابراین، مقصود از کتابی که در آن نامبرده شده نیز فقط تورات یا تورات و انجیل خواهد بود.(2)شیخ طبرسی گوید:
کلمه «سواء» مصدری است که معنای وصف از آن، اراده شده است میخواهد بفرماید: اهل کتاب همه مثل هم، در وصف و درحکم مساوی نیستند؛ برای اینکه بعضی از آنان امتی قائم به عبادت هستند و آیات خدا را میخوانند و چنین و چنانند و بعضی دیگر این طور نیستند. از اینجا معلوم میشود که جمله: «مِنْ أَهْلِ الْکتابِ...» در مقام تعلیل است و وجه عدم تساوی اهل کتاب را بیان میکند.
معنای «امت قائمة» چیست؟ مفسران در معنای کلمه «قائمة» اختلاف کرده، بعضی گفتهاند: ثابت قدم بر امر خدا هستند و بعضی دیگر گفتهاند: عادل و معتدلند، به دو طرف افراط و تفریط گرایش ندارند. بعضی دیگر گفتهاند: دارای امت و مذهبی قائم و طریقی مستقیم هستند؛ ولی حق مطلب این است که لفظ «قائمة» مطلق است و هیچ یک از این قیدها را ندارد، در نتیجه همه این معانی را تحمل میکند. چیزی که هست وقتی میبینیم سخن از کتاب و اعمال صالحه آنان به میان آمده، بیشتر این معنا به ذهن میرسدکه مراد، قیام بر ایمان و اطاعت باشد.(3)
علامه طباطبائی گوید:
کلمه «الخیرات» به معنای مطلق اعمال صالح است- چه عبادت، چه انفاق، چه عدل و.. ـ این کلمه بدان سبب که هم جمع است و هم الف و لام بر سر دارد، از نظر ادبیات، استغراق را میرساند و شامل همه انواع خیرات میشود؛ لیکن بیشتر در خیرهای مالی اطلاق میگردد.
همان طور که کلمه «خیر» بیشتر در بارة مال استعمال میشود. خدای سبحان در این آیه شریف، کلیاتی از صفات پسندیده نیکان از اهل کتاب را بر شمرده است؛ اول ایمان به خدا، دوم امر به معروف و نهی از منکر، سوم شتاب در کار خیر و چهارم این است که ایشان مردمی صالحند و به همین سبب، همنشینان انبیا و صدیقین و شهدا هستند؛ چون در آیه شریف: «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ...»(1)اهل صراط مستقیم را ازکسانی دانسته است که برآنان انعام شده و مورد غضب قرار نگرفته و گمراه نشدند و درآیه شریف «فَأُولئِک مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِینَ...»(2)فرموده است: آن هایی که مورد انعام خدای متعال قرار گرفتهاند با انبیا و صدیقین و شهدا و صالحان هستند.
«وَ ما یَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ فَلَنْ یُکفَرُوهُ...»(3)اینجا منظور از کفر، کفران در مقابل شکر است. میفرماید: هر کار خیری که میکنند، از ناحیه خدای متعال کفران نمیشوند؛ یعنی خداوند متعال شکرشان را به جا میآورد و عمل خیرشان را به ایشان بر میگرداند بدون اینکه آن را ضایع و بینتیجه بگذارد.
این آیات تصویر گویا و روشنی از مؤمنان اهل کتاب است که ایمان راستین و ژرف وکامل و شاملی آوردهاند و به حقیقت، به صف مسلمانان پیوستهاند و در راه نگهبانی از این آئین، سخت به تلاش و تکاپو ایستاده اند؛ بدین منظور، در انجام خیرات و حسنات میکوشند و برای سبقت در آن بر دیگران، تلاش میکنند و آنان به فرموده الهی از زمره صالحان و شایستگانند و به ایشان مژده داده میشود که حقی از آنان ضایع نمیگردد و پاداششان از میان نمیرود.
طبری، مؤمنان از اهل کتاب را تصدیق کنندگان رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و تابعین آنچه از جانب خدا آمده است، میداند.(4)
فخر رازی نیز این آیه را منسلخ از زمان دانسته و معتقد است که منظور از تمسک، انجام
هر گونه عبادتی است. از نظر وی، بالاترین عبادات بعد از ایمان، نماز است.(1)پس، از اهل کتاب کسانی هستند که به رسالت پیامبرخاتم صلی الله علیه و آله و سلم ایمان آورده ودر زمره مسلمانان عامل به فرمانهای الهی میباشند.
با توجه به آنچه گذشت، مطالب ذیل حاصل میشود:
مؤمنان اهل کتاب، دارای مقامی والا هستند؛
اجر این گروه از بنی اسرائیل ضایع شدنی نیست؛
اهل کتاب راستین، بر اساس شعائر دین الهی، اهلِ امر به معروف و نهی از منکر هستندکه به واسطه این امور، بستری مناسب برای پذیرش دین درسطحی گسترده حاصل میشود؛
تمسّک بر ریسمان الهی، وحدت آفرین است و صفوف نیکان را یک دست کرده و موجب افزونی قدرت میشود؛
پیروانِ حقیقی و معتقد به خدای یکتا و تمام فرستادگانش، یاوران و حامیان یک دیگر در رسیدن به مدینه فاضله هستندکه مورد حمایت الهی بوده و پاداش دنیایی و آخرتی دارند؛
مؤمنان اهل کتاب در پرداختن به خیرات و حسنات، گوی سبقت را از یک دیگر میربایند و به فرموده الهی از زمره صالحان و شایستگانند و هیچ حقی از ایشان ضایع نمیشود.
کفر در لغت، پوشیده شدن چیزی است. شب را نیز به سبب این که اشخاص و اجسام را با سیاهی اش میپوشاند و همچنین زارع که پیوسته بذر و دانه را در زمین افشانده و در خاک پنهان میکند با واژه «کافر» وصف کردهاند.(2)
این گروه از یهودیان، در حقیقت بر هیچ دین و آیینی نیستند و هیچ گونه اعتقاد الهی ندارند. خداوند متعال، انبیا را برای بنی اسرائیل فرستاد ولی بیشتر یهودیان، آن رسولان را
تکذیب کردند یا کشتند. همچنین کتاب آسمانی را تحریف کردند. خصوصیت بارز ایشان، بهانه جویی و پیمان شکنی است. آنان، نه تنها بندگانی مؤمن نبودند، بلکه کافرانِ ستمکار و فاسق و مفسد گشتند.
قرآن با این که مشرکان و اهل کتاب را کافر میداند و هر دو دسته را تا روز قیامت در آتش جهنم جاودان میشمرد؛ ولی میان مشرکان و اهل کتاب تمایز قائل است. از آنجا که قرآن در به کار بردن هر اصطلاحی در توصیف افراد، دقت نظر خاصی دارد، باید در به کار بردن هر اصطلاحی در توصیف افراد، دقت داشته و آنها را با یک دیگر نیامیزیم.
اهل کتاب: اصطلاحی قرآنی است که حداقل به هر دو گروه صاحب کتاب آسمانی، یعنی یهود و نصارا اطلاق میشود.
مشرکان: اصطلاحی قرآنی است که بر اعرابی که وجود خداوند را قبول داشتند ولی بتها را معبود خود دانسته و میپرستیدند، اطلاق میشود.(1)آنان معتقد بودند پرستش بتها، آنها را به خداوند نزدیک میسازد.(2)
منافقان: این اصطلاح بر کسانی اطلاق میشودکه به ظاهر اسلام آوردهاند ولی نفاق و ریا پیشه میکنند و در قلب خود و در باطن، کافر هستند که در جهنم جاویدانند.(3)
ملحدان: اصطلاح قرآنی است در خصوص افرادی که خداوند را به کلی انکار میکنند و خلقت و تقدیر امور را به طبیعت و روزگار نسبت میدهند.(4)
همه این چهار دسته ـ اهل کتاب، مشرکان، منافقان، ملحدان ـ یک ویژگی واحد دارند و آن، کفر است و همه آنان کافرند. اما یهودیان اهل کتاب، کافرند، نه مشرک و نه منافق و نه ملحد. تمام این گروهها تا هنگامی که به خداوند و رسول خاتم او صلی الله علیه و آله و سلم و دین اسلام وارد نشوند، در زمره کفار هستند.(5)
قرآن، کافران را به چند دسته تقسیم کرده است؛ از جمله اهل کتاب و مشرکان و همه این
گروهها یک وجه اشتراک دارند و آن، خلود در آتش جهنم است:(1)
إِنَّ الَّذِینَ کفَرُواْ مِنْ أَهْلِ الْکتَابِ وَ الْمُشْرِکینَ فیِ نَارِ جَهَنَّمَ خَلِدِینَ فِیهَا أُوْلَئک هُمْ شَرُّ الْبرَِیَّة؛(2)کافران از اهل کتاب و مشرکان، در آتش دوزخند. جاودانه در آن میمانند. آنها بدترین مخلوقاتند.
لِّیُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنَافِقِینَ وَ الْمُنَافِقَاتِ وَ الْمُشْرِکینَ وَ الْمُشْرِکاتِ وَ یَتُوبَ اللَّهُ عَلیَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ وَ کاَنَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِیمَا.(3)
بهترین وصف برای گمراهی یهود توصیف قرآن کریم در بارة آنان است. خداوند به رسولش دستور میدهد که قاطع و روشن و محکم با یهود و همراه آنان (مسیحیان) برخورد کند:
قُلْ یأَهْلَ الْکتَابِ لَسْتُمْ عَلیَ شیَْءٍ حَتیَ تُقِیمُواْ التَّوْرَئة وَ الْانجِیلَ وَ مَا أُنزِلَ إِلَیْکم مِّن رَّبِّکمْ…؛(4)این آیه و تعدادی از آیات بعد از آن، متعرض حال اهل کتابند؛ چنان که در آیه «قُلْ یا أَهْلَ الْکتابِ لَسْتُمْ عَلی شَیْءٍ…» دلیلی برضد یهودیان اقامه شده بود که جرائم و گناهان آنان، باعث قطع رابطه با خداوند است.
علامه طباطبائی احتمال میدهد این آیات، مربوط باشد به آیه «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا...» و در نتیجه تصدیق این معنا باشد که اسم و لقب هیچ اثری در سعادت آدمی ندارد؛
1) بقره/105؛ حشر/11؛ بینة /6؛ احزاب/73.
2) بینة /6.
3) «هدف این بود که خداوند مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرک را (از مؤمنان جدا سازد و آنان را)عذاب کند و خدا رحمت خود را بر مردان و زنان باایمان بفرستد خداوند همواره آمرزنده و رحیم است!» احزاب: 73.
4) «ای اهل کتاب! شما هیچ آیین صحیحی ندارید، مگر اینکه تورات و انجیل و آنچه را از طرف پروردگارتان بر شما نازل شده است برپا دارید. ولی آنچه بر تو از سوی پروردگارت نازل شده [ نه تنها مایه بیداری آنها نمیگردد، بلکه)بر طغیان و کفر بسیاری از آنها میافزاید. بنابراین از این قوم کافر (و مخالفت آن ها ] غمگین مباش! آنها که ایمان آوردهاند و یهود و صابئان و مسیحیان، هر گاه به خداوند یگانه و روز جزا ایمان بیاورند و عمل صالح انجام دهند، نه ترسی بر آن هاست و نه غمگین خواهند شد.» مائده: 68-69.
زیرا اگر اثری داشت، آنها را از پیغمبرکشی و تکذیب پیغمبران باز میداشت و از هلاکتشان به وسیله فتنههای هلاک کننده و گناهان بزرگ میرهانید.(1)
«لَّا یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکافِرِینَ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِینَ...»(2)علّت نهی از دوستی با ایشان (یهود و نصارا) خشم شدید ایشان از اسلام و دشمنی آشکار و پنهان آنان است.(3)قرآن کریم برای کسانی که با این نهی، مخالفت میکنند، حکمی را صادر میکند:
«وَ مَن یَتَوَلهَُّم مِّنکمْ فَإِنَّهُ مِنهُمْ؛(4)
و هر کس با آنان رابطه دوستی داشته باشد، ظالم و ستمگر است!»
علامه طباطبائی گوید: «بِئْسَمَا اشْتَرَوْا» این آیه، علت کفر یهود را با وجود علمی که به حقانیت اسلام داشتند، بیان میکند، وآن را منحصراً حسد و ستم پیشگی میداند. «فَباؤُ بِغَضَبٍ عَلی غَضَبٍ» حرف باء در کلمه «بِغَضَبٍ» به معنای مصاحبت یا تبیین است و معنای جمله این است که ایشان با داشتن غضبی به خاطر کفرشان به قرآن و غضبی به علت کفرشان به تورات که از پیش داشتند؛ از طرفداری قرآن برگشتند. حاصل معنای آیه این است که یهودیان قبل از بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و هجرتش به مدینه، پشتیبان آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم بودند و همواره آرزوی بعثت او و نازل شدن کتاب او را میکشیدند؛ ولی همین که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مبعوث شد و به سوی
1) المیزان ، ج 6، ص67.
2) «افراد باایمان نباید به جای مؤمنان، کافران را دوست و سرپرست خود انتخاب کنند. هر کس چنین کند، هیچ رابطهای با خدا ندارد [ و پیوند او بکلّی از خدا گسسته میشود ] مگر اینکه از آنها بپرهیزید [ و به خاطر هدفهای مهمتری تقیّه کنید ] . خداوند شما را از [ نافرمانی ] خود بر حذر میدارد و بازگشت [ شما ] به سوی خدا است.» (سوره آل عمران: 28).
3) اگر این سبب زایل گردد، نهیی وجود ندارد؛ چرا که قرآن کریم به پیروانش امر میکند که به اهل کتاب نیکی کنند و تا هنگامی که اذیّت و آزاری به مسلمانان از طرف ایشان رخ نداده است. «لَّا یَنْهَتکمُُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقَاتِلُوکمْ فیِ الدِّینِ وَ… » (سوره ممتحنه: 8-9).
4) «یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُواْ الْیهَُودَ وَ النَّصَارَی أَوْلِیَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاءُ بَعْضٍ وَ… »؛ «ای کسانی که ایمان آوردهاید! یهود و نصاری را [ ولّی و دوست و تکیهگاه خود ] انتخاب نکنید. آنها اولیای یک دیگرند. کسانی که از شما با آنان دوستی کنند، از آنها هستند. خداوند جمعیّت ستمکار را هدایت نمیکند [ ولی ] کسانی را که در دل هایشان بیماری است، میبینی که در دوستی با آنان ـ بر یک دیگر پیشی میگیرند، و میگویند: «میترسیم حادثهای برای ما اتفاق بیفتد [ و نیاز به کمک آنها داشته باشیم! ] » شاید خداوند پیروزی یا حادثه دیگری از سوی خود [ به نفع مسلمانان ] پیش بیاورد و این دسته از آنچه در دل پنهان داشتند، پشیمان گردند!» (سوره مائده: 51-52).
ایشان مهاجرت کرد و قرآن بر وی نازل شد، با این که او را شناختند که همان کسی است که سالها آرزوی بعثت و هجرتش را میکشیدند، حسد بر آنان چیره گشت و استکبار جلوگیرشان شد از اینکه به وی ایمان بیاورند؛ لذا به وی کفر ورزیده، گفتههای سابق خود را انکار کردند؛ همان طور که به تورات خود کفر ورزیدند و کفرشان به اسلام، کفری بالای کفر شد.
در آیه «قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ...»، فاء در کلمه «فَلِمَ، پس چرا» فاء تفریع است؛ چون سؤال از اینکه «پس چرا پیامبران خدا را کشتید» فرع و نتیجه ادعای یهود است که میگفتند: «نُؤْمِنُ بِما أُنْزِلَ عَلَیْنا؛ «تنها به تورات که بر ما نازل شده ایمان داریم»، و اگر این که میگویید: «ما تنها به تورات ایمان داریم» حق است و راست میگوئید؛ پس چرا پیامبران خدا را میکشتید؟ چرا با گوسالهپرستی به موسی علیه السلام کفر ورزیدید؟ چرا هنگام پیمان سپردن که کوه طور بالای سرتان قرار گرفته بود، گفتید: «سَمِعْنا وَ عَصَیْنا» شنیدیم و نافرمانی کردیم».
در آیه «وَ أُشْرِبُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ...»، کلمه «أُشْرِبُوا» از ماده «اشراب» به معنای نوشانیدن است و مراد از عجل، محبت عجل است که خود عجل در جای محبت نشسته تا مبالغه را برساند و بفهماند، کأنه یهودیان از شدت محبتی که به گوساله داشتند، خود گوساله را در دل جای دادند؛ و بنابراین در این کلام دو جور استعاره یا یک استعاره و یک مجاز به کار رفته است [یکی گذاشتن عجل به جای محبت به عجل و دیگری نسبت نوشانیدن محبت با اینکه محبت، نوشیدنی نیست]. «قُلْ بِئْسَما یَأْمُرُکمْ بِهِ إِیمانُکمْ...»، این جمله به منزله اخذ نتیجه از ایرادهایی است که به ایشان کرد؛ از کشتن انبیاء و کفر به موسی علیه السلام و استکبار در بلند شدن کوه طور به اعلام نافرمانی که علاوه بر نتیجهگیری، استهزاء به ایشان نیز هست. میفرماید: این ایمان شما، چه بد دستوراتی به شما میدهد!(1)
در تفسیر عیاشی از امام صادق علیه السلام روایت آورده است که در تفسیر جمله: «وَ لَمَّا جاءَهُمْ کتابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ...»، فرمود:
یهودیان در کتب خود خوانده بودند که محمّد صلی الله علیه و آله و سلم، رسول خدا است و محل هجرتش بین دو کوه «عیر» و «احد» است؛ پس، از بلاد خود کوچ کردند. وقتی خدای متعال، حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را مبعوث کرد، اوس و خزرج که همان انصار باشند به وی ایمان آوردند؛ ولی یهودیان ایمان
1) المیزان، ج2، ص222- 225؛ تفسیر الجلالین ، ص17.
نیاورده، به وی کفر ورزیدند و این جریان همان است که خداوند دربارهاش میفرماید: «وَ کانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَی الَّذِینَ کفَرُوا...».(1)
بنا بر نظر بیشتر مفسران، مقصود از کافران اهل کتاب، یهودیان و مسیحیان هستند. آیات مذکور به صراحت بیان میکند یهودیان به خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و کتاب آسمانی کافر هستند و در جهنم، جاویدان باقی خواهند ماند.
جرایم و گناهان باعث قطع رابطه با خداوند هستند؛
اسم ولقب هیچ اثری درسعادت آدمی ندارد و لازمه سعادت، ایمان به خدا و روز جزا و عمل صالح است؛
راه نجات یهود از آن سرنوشت شوم[آتش جهنم] ایمان و عمل صالح است؛
مسلمانان با یهودیانی که به فرمانهای الهی (تورات، انجیل، قرآن) عمل نمیکنند نباید دوستی نمایند؛
در صورت تبعیت یهودیان از قوانین اسلام و عدم عناد، فقط جزیه بر ایشان لازم است؛
خداوند به پیامبرش فرمان داده است تا با عبارت محکم و قاطع «لَسْتُمْ عَلی شَیْءٍ...» با یهود مواجه شود.
الگو سازی با توجه به نکات آیات درباره اعتقادات یهود در قرآن
قرآن، دشمنان خدا و فرشتگان الهی و پیامبران را دشمن اسلام معرفی کرده است؛
انسان باید به جای دنبال کردن اساطیر و خرافات شیطانی در پی ایمان و تقوا باشد و سحر از نظر قرآن تنها برای آزمایش انسان است و ساحر رستگار نیست؛
دیدگاه یهود در بارة انبیای الهی با موازین الهی در قرآن هماهنگی ندارد. هر زمان معیار تشخیص و تصمیم، هوا و هوس شود، هر حکم حقی تکذیب شده و پایمال میگردد. سراسر تاریخ شاهد بهانه جویی و رفتار هوس جویانه انسانهای نفس پرست است؛
علت اصلی انتخاب انبیاء الگو بودن ایشان برای هدایت یافتن مردم است و تمام انبیای الهی با تحمل سختیها به هدایت انسانها مبادرت ورزیدند و انسانها به واسطه عدم پذیرش
1) سمرقندی، ابونصرمحمّد بن مسعود عیاشی، تفسیرالعیاشی ، 1/49، ح 69.
حق، گمراه میشوند؛
انجام گناهان مختلف با عقوبت در آخرت هماهنگ است. هیچ کس اهل بهشت نیست، مگر این که در مقابل خدا تسلیم و خاشع باشد و عمل نیکو انجام دهد. عمل پذیرفته شده نزد خداوند متعال دارای دو صفت شاخص است: خالص برای خدا، مطابق با شریعت اسلام؛
حریصترین مردم به دنیا کسانی هستند که به رغم ناتوانی در دوران کهولت آرزوی زندگی هزار ساله میکنند. به فرموده خداوند متعال، افزایش طول عمر، فرد گنهکار را از سرنوشت قطعی آتش جهنم نمیرهاند.
از سویی مجازاتهای خداوند با عواقب وخیم دنیوی و اخروی همراه است؛
یهودیان در پذیرش حق دو دسته اند: اکثریت اهل باطل و اقلیت اهل حق؛
مؤمنان اهل کتاب دارای مقام والا هستند و در پرداختن به خیرات و حسنات، گوی سبقت را از یک دیگر میربایند و به فرموده الهی در زمره صالحان و شایستگانند و هیچ حقی از ایشان ضایع نمیشود؛ زیرا اهل کتاب راستین بر اساس شعائر دین الهی، اهلِ امر به معروف و نهی از منکر هستند. به واسطه این امور، بستری مناسب برای پذیرش دین در سطحی گسترده حاصل میشود و تمسّک بر ریسمان الهی، وحدت آفرین است؛ لذا صفوف نیکان را یکدست کرده و موجب افزونی قدرت میشود؛
جرایم و گناهان کافران اهل کتاب، باعث قطع رابطه با خداوند است و با تمسک به اسم و لقب (اسرائیل) نمیتوانند به سعادتی دست یابند. لازمه سعادت، ایمان به خدا و روز جزا و عمل صالح است؛
مسلمانان نباید با یهودیان غیر عامل به فرمانهای الهی دوستی کنند.
یهودیان، ادعاهایی مطرح کردهاند که با اعتقادات آنان در ارتباط است. قرآن کریم با ادله و کلام قاطع و مستند به پاسخ گویی ادعاهای این یهودیان پرداخته است و انگیزههای ایشان را در مواردی که ادعا کرده اند، برملا نموده است. در این قسمت، به بررسی باورها و ادعاهای یهودیان و تکذیب و ابطال آن توسط قرآن کریم میپردازیم:
یهودیان، حضرت ابراهیم علیه السلام جد بزرگوار انبیای الهی را یهودی میدانند. مسیحیان نیز او را نصرانی و مشرکان عرب او را منتسب به آیین خود میدانند؛ چرا که هر دسته میکوشند تا با انتساب این انسان فاضل و پسندیده به جماعت خود، تأییدی برای آیین خود فراهم کنند و وجهه ای نزد دیگران بیابند.
قرآن کریم، به این پندار باطل یهود چنین اشاره میکند:
«أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْرَاهِیمَ وَ إِسْمَاعِیلَ وَ إِسْحَاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْبَاطَ کاَنُواْ هُودًا أَوْ نَصَارَی قُلْ ءَ أَنتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّن کتَمَ شَهَدَةً عِندَهُ مِنَ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ»(1)
1) «یا میگویید: ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط، یهودی یا نصرانی بودند؟! بگو: شما بهتر میدانید یا خدا؟ (و با اینکه میدانید آنها یهودی یا نصرانی نبودند، چرا حقیقت را کتمان میکنید؟) و چه کسی ستمکارتر است از آن کس که گواهی و شهادت الهی را که نزد او است، کتمان میکند؟! و خدا از اعمال شما غافل نیست» (سوره بقره: 140).
طبق فرموده قرآن کریم، یهودیان، علم ندارند و از روی جهل این گونه میپندارند و در واقع با کتمان شهادت خداوند ستمکار هستند. تنها خداوند از حقیقت باخبر است و تنها او است که میداند آیا ابراهیم علیه السلام یهودی بوده یا است غیر یهودی. شاید مخالفان بگویند اگر قرآن به دلیل نزول تورات و انجیل پس از ابراهیم علیه السلام، یهودی و نصرانی بودن او را رد میکند، چطور ابراهیم علیه السلام را حنیف و مسلمان میشمرد درحالی که دوران ظهور اسلام قرنها بعد از یهود و نصارا است؟ پاسخ این پرسش کاملاً روشن و واضح است. قرآن تصریح می کند، ابراهیم علیه السلام حنیف و مسلمان است؛ چرا که اسلام، تنها دین محمّد صلی الله علیه و آله و سلم نیست؛ بلکه دین تمام انبیای گذشته میباشد؛
أَمْ کنتُمْ شهَُدَاءَ إِذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قَالَ لِبَنِیهِ مَا تَعْبُدُونَ مِن بَعْدِی قَالُواْ نَعْبُدُ إِلَهَک وَ إِلَهَ ءَابَائک إِبْرَاهِیمَ وَ إِسْمَاعِیلَ وَ إِسْحَاقَ إِلَهًا وَاحِدًا وَ نحَْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ(1)
معیار انتساب، دین است، نه خون و نسل و نژاد؛ از این رو ابراهیم علیه السلام را باید مسلمان دانست.
با توجه به آنچه گذشت، به نظر میرسد مدعیان یهودی در این باره چندین هدف را دنبال میکنند:
این وهم و گمان را در ذهن دیگران ایجاد کنندکه آنها، نسل ابراهیم علیه السلام و فرزندان و ذریه او هستند و با انحصار آن در خود، شاخه دیگر ذریه ابراهیم علیه السلام، یعنی اسماعیل علیه السلام را نادیده انگارند؛
این گمان را در دیگران تقویت کنند که دین پذیرفته شده الهی، تنها دین و آیین یهودیان است و چون این دین به حضرت ابراهیم علیه السلام منتسب است، تنها دین نازل شده که مورد تأیید و رضایت از سوی خدا است، دین «یهود» میباشد؛
این تصور را در ذهن ایجاد کنند که آنها بیش از هرکس، سزاوار سکونت در سرزمین مقدس هستند؛ چرا که خداوند این سرزمین را برای ابراهیم علیه السلام و ذریه او قرار داد؛
آنها یهودی و از نسل ابراهیم علیه السلام هستند؛ لذا ابراهیم علیه السلام نیز تنها و تنها یهودی میتواند باشد.
1) «آیا هنگامی که مرگ یعقوب فرا رسید، شما حاضر بودید؟! آن هنگام که به فرزندان خود گفت: «پس از من، چه چیز را میپرستید؟»گفتند: «خدای تو و خدای پدرانت، ابراهیم و اسماعیل و اسحاق، خداوند یکتا را، و ما برابر او تسلیم هستیم.» (بقره: 133).
1. انبیای الهی همه برابر خداوند متعال، تسلیم بوده و اسلام آورده اند؛
معیار انتساب به حضرت ابراهیم علیه السلام دین است، نه خون و نسل و نژاد؛
معیار پیرو ابراهیم علیه السلام بودن، پایبندی به فرمانهای الهی است که یهود و نصارا و مسلمانِ واجدِ این شرایط همه را شامل میشود؛
خداوند متعال، یکتا است و انبیای مرسل او، آیین یکتاپرستی را به نسل بشر آموختند. مسلماً چنین وحدتی، مستلزم یکسان بودن آیینی مشخص از ابتدا تا انتها است و آن، تسلیم بودن برابر معبود یکتا و سرسپاری بر اطاعت او و فرستادگانش میباشد.(1)
یهودیان، خود را از حیث نسب و نسل، ذریه حضرت ابراهیم علیه السلام میدانند که این انتساب، صحّت دارد. همچنین ایشان خود را از حیث دین، اعتقادات، نبوت و رسالت، وارث ابراهیم علیه السلام برمی شمارند؛ ولی این دو امر، دو مسأله کاملاً مجزا است. یهودیان، وارثان نسب ابراهیم علیه السلام هستند؛ اما وارثان راستین دین و رسالت، تنها صالحان و مؤمنانند؛ یعنی کسانی که با بعثت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم راه او را برگزیدند، نه آن دسته از یهودیانی که به خدا و دین ابراهیم علیه السلام کفر ورزیدند، انبیای الهی را کشتند و رسولان را تکذیب کردند.خداوند در قرآن به این گمان باطل یهود اشاره میکند و آن را چندین بار ابطال و رد میکند؛ «ای اهل کتاب! چرا درباره ابراهیم، گفتگو و نزاع میکنید (و هر کدام، او را پیرو آیین خودتان معرفی مینمایید)؟…»،
«وَ إِذِ ابْتَلیَ إِبْرَاهِمَ رَبُّهُ بِکلَِمَاتٍ...»(2)امامت از طریق نسب به ارث نمیرسد و با هر کردار و عملکردی نمیتوان وارث رسالت و دیانت بود آن هم تنها به واسطة انتساب نَسبی. این وراثت تنها شایسته مؤمنان و صالحان است و بر کافران وستمکاران حرام است. یهودیان
1) سوره بقره: 136.
2) « [ به خاطر آورید ] هنگامی که خداوند، ابراهیم را با وسایل گوناگونی آزمود. و او به خوبی از عهده این آزمایشها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پیشوای مردم قرار دادم!»ابراهیم عرض کرد: «از دودمان من [ نیز امامانی قرار بده! ] » خداوند فرمود: «پیمان من، به ستمکاران نمیرسد! [ و تنها آن دسته از فرزندان تو که پاک و معصوم باشند، شایسته این مقامند ] » (سوره بقره: 140؛ سوره آل عمران: 65؛ سوره بقره: 124).
به واسطه ظلم و کفرشان شایستگی عهد الهی را ندارند. قرآن، تصریح میکند مؤمنان امت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم وارثان دین و رسالت ابراهیم علیه السلام هستند؛ چرا که شرط لازم برای وراثت ایمانی در آنها تحقق یافته است و آنها مخلصانه و از روی ایمان و یقین تسلیم خداوند هستند:
إِنَّ أَوْلیَ النَّاسِ بِإِبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هَذَا النَّبیُِّ وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ اللَّهُ وَلیُِّ الْمُؤْمِنِینَ؛
سزاوارترین مردم به ابراهیم علیه السلام، آنها هستند که از او پیروی کردند و [در زمان و عصر او، به مکتب او وفادار بودند همچنین] این پیامبر و کسانی که [به او] ایمان آوردهاند [از همه سزاوارترند] و خداوند، ولیّ و سرپرست مؤمنان است. شایستگی وراثت دین و رسالت ابراهیم علیه السلام و جانشینی او، در امت مسلمان بروز یافت که از مظاهر آن، انتخاب نام «مسلمان» برای امت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم است.
از دیگر نمونههای قرآنی در ابطال پندار یهودیان این است که قرآن تصریح میکند هر کس از دین ابراهیم علیه السلام و پیروی از محمّد صلی الله علیه و آله و سلم روی برگرداند، نادان(1)است. در آیات134ـ141سوره بقره خداوند از آنها میخواهد به خود و آیین خود فکر کنند و با افتخارات پوچ تاریخ خود وگمانهای باطل در بارة وارث بودن خویش، زندگی نکنند؛ بلکه اعمال خود و دین خود را خالص نمایند و واقعاً خود را تسلیم خداوند سازند. هرکس نتیجه اعمال خود را میبیند. ابراهیم علیه السلام و پیروان او، نتیجه کردار و اعمال نیک خود را میبینند و نزد خداوند بهرهمند میشوند.(2)
نکتة قابل توجه این است که هر دو آیه با یک سیاق و سبک واحد و عبارات و کلمات واحد، ادعای یهودیان را رد میکند؛ اما در واقع در این آیات، تکرار وجود ندارد و بر اساس مقتضای سیاق، هدف مطلوب در آیة دوم، هدفی است که در آیه اول انتظار میرود. همان گونه که آیه 134سوره بقره، حقیقت دین ابراهیم، اسماعیل، اسحاق و یعقوب را روشن میکند و آن این است که دین تمام آنان، دین حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم است. از یهودیان میخواهد برای پذیرفته شدن نزد خداوند، به دین محمّد صلی الله علیه و آله و سلم درآیند. درآیه 141سوره بقره، ادعای آنان مبنی بر وراثت دین ابراهیم علیه السلام و انبیای گذشته نسل او، رد میشود و تصریح میگردد که وراثت خون و
نسب، ملاک نیست؛ بلکه ملاک وراثت، دین و ایمان است. تمام آیات مربوط به این مسأله (وراثت دین، علم، کتاب، ایمان) همگی در یک سیاق و سبک هستند و در تمام آیات مربوطه، سخن از انبیای بنی اسرائیل و اشاره به برخی از داستانهای بنی اسرائیل و رد ادعاهای آنان است.(1)
1. ملاک ِ وراثت دین ابراهیم علیه السلام، خون و نسب نیست؛ بلکه دین و ایمان است؛
خداوند، آیینی را برای شما مردم تشریع کرد که به نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمّد توصیه کرده بود که: دین را برپا دارید و در آن تفرقه ایجاد نکنید؛
جز افرادِ سفیه و نادان، چه کسی از آیین ابراهیم علیه السلام رویگردان خواهد شد؛
خداوند، مؤمنان را درکتابهای آسمانی پیشین و قرآن، «مسلمان» نامید؛
وارثان راستین دین و رسالت، تنها صالحان و مؤمنان میباشند؛ یعنی کسانی که با بعثت حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم راه او را برگزیدند.
آنچه بر این اساس میتواند الگو قرار گیرد، این است که قرآن کریم، معیار وراثت دین و پیرو حقیقی بودن حضرت ابراهیم علیه السلام و سایر انبیاء الهی را «ایمان و عمل صالح» معرفی میکند و بدین ترتیب، مدعیان دروغین را از گروه حقیقی، غربال مینماید. تنها یدک کشیدن عنوان یک دین، فرد را شایسته قرار گرفتن در زمره ایشان قرار نمیدهد؛ بلکه هر کس ایمان و عملش، با ملاکهای الهی همخوانی داشته باشد در صف مسلمانان و پیرو انبیا قرار میگیرد.
از تصوراتی که یهودیان در عصر حاضر ترویج میکنند، گمان ایشان مبنی بر وراثت سرزمین مبارک است؛ سرزمینی که شامل تمام بلاد شام، فلسطین، اردن، سوریه، لبنان و بخش شرقی مصرمی شود. دلیل آنان این است که خداوند، این سرزمین را برای جدّ آنان، ابراهیم علیه السلام مقرر فرمود و آن سرزمین برای ابراهیم علیه السلام وذریّه او، یعنی بنی اسرائیل قرار داده شده است. آنها قرنها در این سرزمین زندگی میکردند و بیرون راندن غیرشایسته آنان از این سرزمین برای
1) بنواسرائیل فی القرآن و السنة ، ص158-159.
برههای از زمان نیز این وراثت را نقض نمیکند. اشغال سرزمین فلسطین و طرحهای اشغال سرزمینهای همسایه در عصر کنونی نیز به این معنا است که آنان میکوشند از این راه، خطاهای گذشتة تاریخ را اصلاح کنند و حق را به حقدار برسانند. این سرزمین مقدس برای ابراهیم یهودی و فرزندان یهودی است و تا روز قیامت، سرزمین آنها خواهد بود. آنان برای اثبات ادعای خود به نسب استناد میکنند.
قرآن کریم بیان میکند خداوند این سرزمین را مبارک کرد و ابراهیم و لوط علیهما السلام را در آن سکونت داد(1)برخی گویند: این سرزمین شام بود که همه نعمتها در آن فراوان بود. برخی گویند: سرزمین بیت المقدس بود که جایگاه انبیا است. برخی گویند: مکه بود که در آن، کعبه مقدس و اولین خانه مردم است.(2)
نیز قرآن بیان میفرماید که خداوند، مؤمنان بنی اسرائیل را که همراه موسی علیه السلام از مصر بیرون رفتند، وارثان این سرزمین مبارک قرار داد تا به هر نقطه ای از آن که میخواهند بروند و زندگی کنند و دشمنان آنها (فرعون و سپاهش) به امر الهی غرق شدند.(3)
«وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کاَنُواْ یُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغاَرِبَهَا الَّتیِ بَارَکنَا فِیهَاوَ...؛
و مشرقها و مغربهای پربرکت زمین را به آن قومِ به ضعف کشانده شده [زیر زنجیر ظلم و ستم] واگذار کردیم و وعده نیک پروردگارت بر بنی اسرائیل، به سبب صبر و استقامتی که به خرج دادند، تحقّق یافت و آنچه فرعون و فرعونیان [از کاخهای مجلّل] میساختند و آنچه از باغهای داربستدار فراهم ساخته بودند، در هم کوبیدیم. حضرت موسی علیه السلام از قوم خود خواست به این سرزمین که خداوند برایشان مقرر کرده است، وارد شوند؛ اما آنها نپذیرفتند و پشت کردند. (4)
1) «و او و لوط را به سرزمین (شام)- که آن را برای همه جهانیان پربرکت ساختیم- نجات دادیم!» (الانبیاء: 71).
2) طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن ، 7/88.
3) سوره اعراف: 137.
4) «ای قوم من! به زمین مقدسی که خدا برایتان مقرر کرده است، داخل شوید و بازپس مگردید که زیاندیده باز میگردید.» (مائده: 21).
در این سه آیه، این حقیقت روشن میشود که خداوند این سرزمین را مبارک کرده است، آن را برای بنی اسرائیل مقرر داشت و آنان را وارث این سرزمین کرد تا به هر نقطه ای از آن که میخواهند، بروند.
واژه «بَارَکنَا» شش بار در قرآن تکرار شده است و در همه موارد سخن از بنی اسرائیل و پیامبرانشان و اشاره به سرزمین مبارک، یعنی سرزمین شام و بخش شرقی مصر میباشد. همه این سورهها از سورههای مکی هستند: اعراف، اسراء، انبیاء (دو بار)، سبأ، صافات.
آیا این آیات، به یهودیان حقی کلی و دائمی در خصوص این سرزمین مبارک میدهد؟ آیا آنان را وارثان همیشگی این سرزمین مبارک تا روز قیامت قرار میدهد؟ پاسخ، منفی است. قرآن در ردّ این مدعا، حقایق محکمی ابراز میدارد:
قَالَ مُوسیَ لِقَوْمِهِ اسْتَعِینُواْ بِاللَّهِ وَ اصْبرُِواْ إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ یُورِثُهَا مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَ الْعَقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ(1)
ملاحظه میشود حضرت موسی علیه السلام تا هنگامی که بنی اسرائیل در مصر و تحت سیطره و ظلم و ستم فرعون بود و قبل از رفتن به سرزمین مبارک، این امر را برای بنی اسرائیل مقرر و تعیین فرمود. با بررسی دقیق آیه، روشن میشود خداوند متعال، حق وراثت سرزمین مبارک را به طور مشروط به بنی اسرائیل عطا فرموده است و درصورت فقدان آن شروط و تخطی از آن، این حق از آنان سلب میشود. آن شروط عبارتند از:
از خداوند متعال کمک بخواهند؛
بر حکم و دستور الهی صبر کنند؛
خالصانه بندگی خدا را به جا آورند و مطیع او باشند؛
برای خداوند، تقوا داشته باشند.
گذر زمان به جهانیان نشان داده است که ایشان، شروط مزبور را عمل نکرده و از قبول آن سرباز زده اند؛ بنا براین حق وراثت سرزمین مبارک را نیز ندارند. قرار دادن این سنت الهی از
1) «موسی به قومش گفت: از خدا مدد جویید و صبر پیشه سازید که این زمین از آن خدا است. به هر کس از بندگانش که بخواهد، آن را به میراث میدهد. و سرانجام نیک، از آن پرهیزگاران است.» (انبیاء: 105-106).
جانب خداوند در زبور که حضرت داوود علیه السلام برای بنی اسرائیل(1)آورد، چه معنایی دارد ؟ آیا به سبب این نیست که آنها نگاه خود به این سرزمین و وراثت آن را اصلاح کنند؟ قرآن، ادعای آنان را تکذیب میکند و تصریح مینماید که برای وراثت این سرزمین، تن در دادن به شروط الهی، لازم است و در غیر این صورت، حقی بر سرزمین ندارند. قرآن میفرماید:
چون پروردگارت اعلام کرد که تا روز قیامت بر یهودیان کسی را میگمارد که آنها را عذابی سخت کند که پروردگارت تندمجازات است و همو، آمرزگار و رحیم است. آنها را در زمین به گروهها تقسیم کردهایم؛ بعضی آنها شایستگانند و بعضی دیگر، کم از آنند، و آنها را به خوبیها و بدیها بیازمودیم، شاید به خدا باز گردند.(2)
خداوند به سبب جزای کفر و ستم و کینه و فسادشان، آوارگی و پراکندگی در سرزمینهای مختلف را برای آنان مقدّر کرده است، تا امتی پراکنده میان امتها باشند.
«وَ قُلْنَا مِن بَعْدِهِ لِبَنیِ إِسْرَءِیلَ اسْکنُواْ الْأَرْضَ فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الاَْخِرَةِ جِئْنَا بِکمُْ لَفِیفًا»(3)
و پس از او، به بنی اسرائیل گفتیم: «در آن سرزمین ساکن شوید و چون وعده آخرت رسد، همه شما را با هم محشور میکنیم».
إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِکمُْ وَ إِنْ أَسَأْتمُْ فَلَهَا...(4)
اگر نیکی کنید به خود میکنید و اگر بدی کنید، به خود میکنید. چون وعده دوم فرا رسید، کسانی بر سرتان فرستادیم تا شما را غمگین سازند و همان گونه بار اول که به مسجد درآمده بودند به مسجد درآیند و به هر چه دست یابند، نابود سازند.
یهودیان (و سایر انسان ها) از وارثان سرزمین مقدسند؛ اگر فقط از خداوند متعال مدد بجویند؛
یهودیان (و سایر انسان ها) از وارثان سرزمین مقدسند؛ اگر برابر دستور الهی صبور باشند؛
یهودیان (و سایر انسان ها) از وارثان سرزمین مقدسند؛ اگر خالصانه خدا را بندگی کرده،
متّقی باشند؛
یهودیان در صورت عدم سرسپاری برابر فرمانهای الهی، آوارگی دنیا و عذاب آخرت رامی چشند؛
خانه خدا، بنا بر آیات تورات فعلی(1)و قرآن کریم4، توسط بهترین بندگان خداوند ساخته شده و تا ابد، سلطنت الهی برای آیین او و پیروان حقیقی او است.
آنچه بر این اساس میتواند الگو قرار گیرد، این است که خداوند برای انسانها برنامه کاملی وضع کرده است تا طبق آن عمل کنند. سید قطب گوید:
برنامه ای بر اساس ایمان و عمل صالح، روی زمین استوار و پایدار می شود. در این برنامه، تنها مقصود و مراد، آباد کردن زمین و بهره برداری از ثروت های آن و سود بردن از نیروهای آن نیست؛ بلکه علاوه بر آن، مقصود و مراد، عنایت و توجه به روحیه های انسان است تا به کمال مقدّر خود در این جهان برسد و در میان تمدّن درخشان و پر زرق و برق مادّی عقب گرد نکند و سر در نشیب واپس گرایی ننهد و انسانیت خود را به چاله پلشتی و گودال پستی نیندازد؛ در حالی که در بهره برداری از منابع ثروت پیدا و ناپیدا، اوج می گیرد و بالا می رود. وراثت واپسین و ترکه آخرین از آن بندگان صالح و شایسته ای است که ایمان و عمل پسندیده را یک جا گرد می آورند و این دو عنصر در وجودشان و زندگی شان از یک دیگر جدا نمی شود.(2)
یهودیان مدعی هستند هرگز مدت زمان زیادی در آتش جهنم نخواهند ماند و چون فرزندان خدا و عزیزان (احباء) او هستند و ملتِ برگزیده خداوند میان مردم میباشند، خداوند در صورت بررسی اعمال و اشتباهات آنان، تنها چند روزی آنان را مجازات میکند و مجدداً با ملاطفت و رحمت با آنها برخورد میکند و از گناهانشان چشم پوشی مینماید.
«وَ قَالُواْ لَن تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَیَّامًا مَّعْدُودَةً...»(1)این آیه و آیه پس از آن، پاسخ یهود است که میگفتند: «آتش، بیش از چند روزی به سراغ ما نخواهد آمد». منظور از سیّئه، شرک به خدا یا گناه بزرگی است که کیفر آتش را ایجاب کند یا گناهانی است که خداوند برابر ارتکاب آن، وعده آتش داده است.(2)
طبق مذهب امامیه، این گناه، شرک به خداوند است که کیفر دوام عذاب و پیوستگی آتش را دارد. مؤمن، داخل در این آیه نخواهد بود و حکم پیوستگی عذاب را نخواهد داشت. و کلمه «أَحاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ» نیز همین معنا را میرساند؛ زیرا معنای احاطه گناه این است که از هر سو، گناه او را فراگرفته و راه فرار و خلاصی ندارد؛ در حالی که اگرکسی مؤمن باشد و چیزی از طاعتهای الهی با او همراه باشد، دیگر گناه او را از هر سو فرا نگرفته است.(3)
همچنین فرمایش خداوند «وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِک أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِیها خالِدُونَ...؛ و آنان که ایمان آوردند و اعمال شایسته انجام دادند، آنها یاران بهشت و پیوسته در آن متنعّمند.» بشارتی است از طرف خداوند برای مؤمنان و فرمانبرداران که آنان پیوسته در بهشت هستند و چگونه ممکن است پاداش همیشگی با کیفر دائمی همراه باشد؟!
مفسران در سبب نزول این آیات، روایتی را به این مضمون از ابن عباس نقل میکنند:
یهودیان میگفتند: این دنیا هفت هزار سال است و به ازای هر هزار سال، یک روز در آتش جهنم مجازات میشویم؛ از این رو تنها هفت روز در جهنم معذّب خواهیم بود. در رد
1) و گفتند: «هرگز آتش دوزخ، جز چند روزی به ما نخواهد رسید». بگو: «آیا پیمانی از خدا گرفتهاید؟!- و خداوند هرگز از پیمانش تخلف نمیورزد- یا چیزی را که نمیدانید به خدا نسبت میدهید؟» آری؛ کسانی که کسب گناه کنند و آثار گناه، سراسر وجودشان را بپوشاند، آنها اهل آتشند و جاودانه در آن خواهند بود (آل عمران: 23-24).
2) طبق نظر بیشتر مفسران، منظور از«سیئه»، شرک به خداوند است. آوردن عبارت «احاطت به خطیئته» بلافاصله بعد از آن در واقع بدین معنا اشاره دارد که گناه، چنانچه صاحب و فاعل آن را در بر گیرد، تمام وجود و سراسر قلب وی را احاطه میکند؛ به طوری که او را از ایمان محروم ساخته و مانع از جاری شدن حق بر زبان او میشود. روح المعانی ، ج1، ص306؛ الدر المنثور، ج1، ص185.
3) از طرف دیگر، موضوع «تحابط»که گناه، طاعت را محو کند و از بین ببرد، باطل و دلیل بر بطلان آن، دلالت کرده است ( مجمع البیان ، ج1، ص293-294).
ادعای آنان این آیات نازل شد.(1)
ابن جریر نقل میکند:
کسانی که خداوند تورات را برایشان فرستاد گویند: «ما به سبب پرستش گوساله مورد خشم خداوند قرار گرفته و چهل روز گرفتار آتش جهنم می شویم و چون فرزندان خدا و عزیزان او هستیم به پدرمان یعقوب علیه السلام وعده داد که هیچ یک از ما به جهنم داخل نمی شود».
این مطلب توسط آیه قرآن تکذیب شده است و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «ایشان اهل جهنم هستند و در آن جاودانه خواهند بود؛ مگر کسانی که به خدا و رسولانش و آنچه آوردند، ایمان بیاورند».(2)
ابن جریر همچنین از ابن عباس آورده است که در بارة آیه «قَالُواْ لَن تَمَسَّنَا النَّارُ...» گفت: اینان دشمنان خدا، یعنی یهودیان هستند که گفتند: «خداوند هرگز ما را در آتش جهنم وارد نمیکند مگر به سبب رها شدن از قید قسم و به سبب چهل روز پرستش گوساله و بعد از این مدت، قسم خدا از ما برداشته میشود.(3)
در واقع، میان یهودیان و حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم درباره گفته آنان مبنی بر اینکه تنها چند روزی طعم آتش جهنم را میچشند، مجادله ای درگرفت و آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم از سوی خداوند از آنان پرسید: «آیا برای این ادعای خود از خداوند عهد و پیمانی دارید یا به دروغ چنین ادعایی میکنید؟». قرآن با بیان یک اصل کلی که هم شامل آنان و هم شامل غیر آنان میشود ادعای آنان را تکذیب کرده، میفرماید: ادعای شما درست نیست. هر کس مرتکب خطا و گناه شود و قبل از توبه به درگاه خدا از دنیا برود، مستحق عذاب و آتش است.
در این آیه، از واژه «قَالُواْ» استفاده میشود که به یهودیانی که پیش تر درباره آنان صحبت شده، برمی گردد. واژه «مَسَّ» به معنای برخورد و تماس دو چیز با یک دیگر است؛ به طوری که لمس و احساس بین آن دو صورت گیرد. منظور از واژه «مَّعْدُودَةً» هفت روز یا چهل روز است که بنا بر ادعای یهودیان، بعد از این مدت، وارد بهشت میشوند. استفهام انکاری در سیاق آیه، به پندار باطل آنان اشاره دارد؛ گویی خداوند به آنان میفرماید: گفتار شما تنها دو
حالت دارد یا از خداوند عهد و پیمانی گرفته اید یا بدون علم و اطلاع سخن میگویید و تا زمانی که روشن است، چنین تعهدی در کار نیست؛ پس شما ای گروه یهود! به دروغ ادعا میکنید.
فخر رازی میگوید:
کلام خدا (أَتخََّذْتمُ) استفهام حقیقی نیست، بلکه انکاری است؛ چرا که جایز نیست خداوند ابطال گفته آنان و پرسش از آنان را دلیل گفته خود قرار دهد؛ بلکه منظور، آگاهی دادن و هشدار از طریق استدلال است. تنها راه شناخت این فرض، شنیدن است؛ پس تا هنگامی که دلیل شنیدنی وجود نداشته باشد، باید با این فرض، نظر قطعی داده نشود.(1)
علامه طباطبائی میگوید:
در واقع قرآن در پاسخ به آنان از اسلوب استفهام استفاده کرده است؛ چرا که از ظاهر داستان روشن است که آنها در ادعای خود، علم ندارند، چون نمیتوانند ثابت کنند چنین وعده ای از خدا گرفتند و در کتاب خود نیز مطلبی در تأیید این ادعا ندارند لذا آیه در سیاق انکار و توبیخ، ادعای آنان را ابطال میکند و درآیه دوم از طریق اثباتِ آنچه آنها منکر شدند، ادعای آنان را باطل میکند. «بلی» حرفجواب است که برای اثبات فعلِ منفی ذکر شده در قبل، میآید. این جا فعل منفی، گفته یهودیان است که میگویند: «لَن تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَیَّامًا مَّعْدُودَةً» «بَلی» مفید اثبات است؛ یعنی بیش از آنچه تصور میکنند گرفتار آتش خواهند بود و در واقع آنان به سبب کفر و دروغ تا ابد در آتش جاودان میباشند. در سوره مبارک آل عمران، بار دیگر این ادعا مطرح میشود: «أَلَمْ تَرَ إِلیَ الَّذِینَ أُوتُواْ نَصِیبًا مِّنَ الْکتَابِ یُدْعَوْنَ إِلیَ کتَابِ اللَّهِ لِیَحْکمَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ یَتَوَلیَ فَرِیقٌ منْهُمْ وَ هُم مُّعْرِضُونَ ذَلِک بِأَنَّهُمْ قَالُواْ لَن تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَیَّامًا مَّعْدُودَاتٍ وَ غَرَّهُمْ فیِ دِینِهِم مَّا کانُواْ یَفْترَُونَ»(2)این آیه شریف
1) مفاتیح الغیب ، ج3، ص567.
2) «آیا ندیدی کسانی را که بهرهای از کتاب آسمانی داشتند، به سوی کتاب الهی دعوت شدند تا میان آنها داوری کند؛ سپس گروهی از آنان [ با علم و آگاهی ] ، روی میگردانند در حالی که [ از قبول حق ] اعراض دارند؟ این عمل آن ها به سبب آن است که میگفتند: «آتش (دوزخ)، جز چند روزی به ما نمیرسد (و کیفر ما به خاطر امتیازی که بر اقوام دیگر داریم بسیار محدود است.)». این افترا (و دروغی که به خدا بسته بودند) آنها را در دینشان مغرور ساخت (و گرفتار انواع گناهان شدند). (آل عمران: 23-24).
میخواهد بفرماید: «اهل کتاب، از بغی و ایجاد اختلاف در دین دست بر نمیدارند؛ برای اینکه هر وقت به ایشان پیشنهاد میشود تسلیم حکم کتاب خدا شوند، پشت میکنند و زیر بار نمیروند و این نیست مگر به سبب اینکه به این گفتار خود مغرور شدهاند که میگفتند: «لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ»، و خلاصه به چیزی مغرور شدند که هیچ سندی بر آن ندارند و آن را به خدا افترا میبندند. مراد از کسانی که نصیبی از کتاب دارند، همان اهل کتابند و اگر نفرمود: «الذین اوتوا الکتاب...» و به جای آن فرمود «أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکتابِ»، برای این بود که بفهماند آن مقدار اطلاعی که از کتاب دارند همه معارف کتاب نیست؛ بلکه مقداری از آن است و این بدان علت است که همه کتاب خدا در دستشان نیست. کتاب خدایی که در دست دارند، تحریف شده است و در آن دخل و تصرف نموده و بیشتر اجزایش را از بین برده اند؛ همچنان که آخر آیه هم میفرماید: «وَ غَرَّهُمْ فِی دِینِهِمْ ما کانُوا یَفْتَرُونَ» و به این معنا اشاره دارد.
به هر حال، مراد این است که اهل کتاب از حکم کتاب روی گرداندند، به سبب یک عقیده خرافی که داشتند و آن را به خدا افترا بسته بودند و نتیجهاش این شده که به آن عقیده خرافی مغرور شوند و خود را از کتاب خدا بینیاز بپندارند.(1)
بیضاوی میگوید:
سؤال اینجا است که چگونه آیه شریف فرموده است: اهل کتاب فریب افترای خود را خوردند و بدان مغرور شدند؛ مگر ممکن است که انسان فریب گفتار خود را بخورد با علم به اینکه گفتارش دروغ و خدعه و باطل است؟ جواب این است که صاحبان گفتار غرورانگیز نامبرده، نیاکان ایشان بودند و فریب خوردگان، اخلاف و نسلهای بعدی آنان و اگر در آیه شریف هر دو را به اهل کتاب نسبت داده است، برای این بود که همه آن اسلاف و اخلاف، یک امت بودند و اخلاف، به اعمال
1) المیزان ، ج 3، ص124.
اسلاف راضی بودند.(1)
علاوه بر اینکه مغرور شدن به غرور خود، آن هم غرور به سبب یک افترای باطل با علم به اینکه افترا و باطل است و اقرار مغرور به اینکه خودم این افترا را بستهام، از اهل کتاب به ویژه از یهودیان دور نیست؛ برای اینکه اینها همانهایی هستند که خدای متعال، نظیر این گونه افکار و اعمال و بلکه عجیبتر از آن را از ایشان حکایت کرده است؛ آنجا که فرمود:
وَ إِذا لَقُوا الَّذِینَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا، وَ إِذا خَلا بَعْضُهُمْ إِلی بَعْضٍ قالُوا أَ تُحَدِّثُونَهُمْ بِما فَتَحَ اللَّهُ عَلَیْکمْ؟ لِیُحَاجُّوکمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّکمْ؟ أَ فَلا تَعْقِلُونَ؟ أَ وَ لا یَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ ما یُسِرُّونَ وَ ما یُعْلِنُونَ.(2)
علاوه بر این، انسان آنچه میکند طبق آنچه میداند، نیست؛ بلکه طبق آن ملکات خوبی و بدی ای است که در نفسش پدید آمده است و عمل را در نظرش زینت میدهد، هم چنان که معتادان از مضر بودن کار خود، آگاهند و میدانند که این عمل را نباید مرتکب شوند ولی باز هم مرتکب میشوند به سبب اینکه هیأت و حالتی در نفس آنان پدید آمده است که ایشان را به سوی آن عمل میکشاند و مجالی برای تفکر و اجتناب برایشان باقی نمیگذارد و نظایر این مثال بسیار زیاد است.
اهل کتاب هم از آنجا که تکبر و ستمگری و محبت به شهوات در دل هایشان رسوخ کرده است، هر عملی را که انجام میدهند طبق دعوت نفس است؛ در نتیجه افترا بستن به خدا که عادت و ملکه آنان شده است باعث غرور ایشان گشته است و چون این عمل ناپسند را مکرر انجام دادهاند، کارشان به جایی رسیده است که در اثر تلقین به عمل خود رکون و اعتماد پیدا کردهاند. علمای روانشناس هم اثبات کردهاند تلقین هم، کار عمل را میکند و آثار علم را از خود بروز میدهد. پس افترا که عملی باطل است، با تکرار و تلقین، ایشان را در دینشان فریب داده است؛ پس صحیح است بگوییم اهل کتاب فریب خدعههای نفس خویش را خوردند.
مجمع البیان از ابوعبیده جراح روایت آورده است که گفت:
1) أنوار التنزیل ، ج 1، ص94.
2) و چون مؤمنان را دیدار کنند، گویند: «ما نیز ایمان آوردیم»؛ ولی وقتی با یک دیگر خلوت میکنند، همدیگر را ملامت مینمایند که چرا مسلمانان را از آنچه که خدا به رویتان گشوده، خبر میدهید، آیا چنین میکنید تا به دستاویز آن در پیشگاه پروردگارتان با شما محاجه کنند؟ مگر به عقل نیامدهاید. (بقره: 77).
به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عرضه داشتم کدام یک از مردم در قیامت عذابی سختتر دارد؟ فرمود: مردی که پیامبری را بکشد یا مردی را به قتل برساند که امر به معروف و یا نهی از منکر میکند. آن گاه این آیه را تلاوت فرمود:
الَّذِینَ یَکفُرُونَ بِآیاتِ اللَّهِ وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ، وَ یَقْتُلُونَ الَّذِینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ»(1)
آن گاه فرمود: ای ابوعبیده ! بنی اسرائیل در یک ساعت، چهل و سه پیامبر را کشتند. عابدان بنی اسرائیل که این را دیدند، صد و دوازده نفر از آنان قیام نموده، کشندگان انبیا را امر به معروف و نهی از منکر کردند و بنی اسرائیل تا آخر روز همه آنان را به قتل رساندند و آیه نام برده، راجع به این واقعه است.(2)
الدر المنثور از ابن عباس روایت کرده است که گفت:
روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در بیت المدراس(3)بر جماعتی از یهود درآمد و ایشان را به سوی خدا دعوت فرمود. نعمان بن عمرو، و حرث بن زید پرسیدند: «ای محمّد صلی الله علیه و آله و سلم تو چه دینی داری؟» فرمود: «ملت و کیش ابراهیم علیه السلام که دین او دین من است». گفتند: «ابراهیم هم که یهودی بود». فرمود: «تورات خود شما، بین ما و شما حاکم باشد. تورات را بیاورید و ببینید آیا ابراهیم را یهودی میداند؟» یهودیان از آوردن تورات امتناع ورزیدند. اینجا بودکه آیه شریف: «أَلَمْ تَرَإِلَی الَّذِینَ أُوتُوانَصِیباً مِنَ الْکتابِ یُدْعَوْنَ إِلی کتابِ اللَّهِ...» نازل شد.(4)
قرطبی میگوید:
نزول این آیه به علت انکار نبوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از سوی یهودیان است. آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم به آن ها گفت: «بروید تورات را که اوصاف در آن آمده، بیاورید. آن ها از این کار امتناع کردند».(5)
1) کسانی که به آیات خدا کفر میورزند و پیامبران را بناحق میکشند و [ نیز ] مردمی را که امر به عدالت میکنند، به قتل میرسانند، و به کیفر دردناک [ الهی ] بشارت ده! (آل عمران: 21).
2) مجمع البیان ، ج2، ص720؛ الدرالمنثور ، ج2، ص13.
3) محلی است که تورات در آن تدریس میشود.
4) اسباب النزول ، ص55؛ الدرالمنثور ، ج 2، ص14.
5) تفسیر قرطبی ، ج4، ص50.
طبری گوید:
طبق بهترین قول در تفسیر، باید این مطلب که به نظر من صحیح تر است، گفته شود: خداوند از گروهی یهودیان که به تورات علم داشتند، خبر می دهد و جایز است که درباره پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و نبوتش باشد و جایز است که درباره ابراهیم علیه السلام باشد؛ ولی به هر صورت یهودیان از حکم تورات سرباز زده و امتناع ورزیدند و خداوند متعال ایشان را به سبب انکار آنچه در کتابشان بوده است و پیمان شکنی هایی که کرده اند، تکذیب نموده است و در واقع، آنان به سبب کفر و دروغ، تا ابد در آتش جهنم به سر می برند.(1)
عبارت «أَلَمْ تَرَ» استفهام انکاری داخل در فعل منفی است ونفی النفی، به معنای اثبات است؛ پس نفی عدم دیدن، به معنای اثبات است؛ یعنی به تحقیق، حال این یهودیان را دیدهای و برایت یقین شده است. بیان این سیاق برای افاده معنای تعجب از احوال آنان است و نیز برای توبیخ آنها به سبب گفتارها و کردارهایشان و برای روشن ساختن حقیقت گفتار و اعمال آنان است. احبار یهود، در واقع به واسطه معارف کتاب خود، از حقیقت نبوت رسول صلی الله علیه و آله و سلم باخبرند و صدق رسالت او را میدانند اما از آگاهی خود بهره نمیبرند و به تکلیف خود عمل نمیکنند، بلکه طبق هوا و هوس عمل کرده و نفع خویش را برمیگزینند.
این عبارت، سرزنش و نکوهش زیادی به یهودیان روا میدارد؛ چرا که با علم و از روی اصرار، حکم کتاب خدا را رها کردند. مقصود از کتابی که برای حکم دادن میان آنان بدان دعوت میشوند، تورات است و برخی گفتهاند مراد، قرآن است. نظر اول صحیح تر و بهتر است؛ چرا که هم اسباب نزول آیه این را تأیید میکند و هم بیشتر مفسران بر آن تأکید دارند و تعجب از احوال آنها و قطع عذر و بهانه آنان محکم تر و قوی تر صورت میگیرد. بعد از علم به این که باید به کتاب خداوند برگردند، بعید است راه هدایت را برگزینند؛ بلکه به طغیان و سرپیچی ادامه میدهند. در واقع بدین اشاره دارد که سرشت و طبیعت این قوم بر اساس روی برگرداندن از حق است. این خصیصه منحصر به زمان خاص نمیشود؛ بلکه همواره و در همه زمانها چنین خصلتی ملازم آنان است. علت این روی برگردانی از حق و عدم پذیرش خیر،
1) جامع البیان، ج 4، ص134-135.
این است که آنها مسأله عِقاب را برای خود آسان کردهاند و معتقدند برای مدت زمان زیادی عذاب نمیشوند.
«ذَالِک بِأَنَّهُمْ قَالُواْ» این گفته آنان، در واقع به نوعی از غرورشان و سبک شمردن وعده عذاب خداوند حکایت دارد. اینکه برای دین حرمتی قائل نمیشوند و بیمبالات به معصیت و گناه دست میزنند. دروغها و خیالات باطل آنان در بارة مدت زمان کوتاه عقوبتشان، باعث غفلت آنان در دین شده است و نهایتاً خداوند با اثبات اینکه ثواب و عِقاب با توجه به ایمان و عمل صالح صورت میگیرد، در نهایت نیز با بطلان این ادعا سخنان آنها را رد نموده و تکذیب میکند. بیشک روز قیامت، ناگهان غرورشان از بین میرود و به یکباره بطلان خیالاتشان روشن میگردد و به سبب گفتار و اعمالشان با خلود در آتش جهنم مجازات میشوند.(1)
1. کسانی که کسب گناه کنند و آثار گناه سراسر وجودشان را بپوشاند، اهل آتش بوده و در آن جاودانند؛
صاحبان گفتار غرورانگیز، نیاکان یهودیان بودند. فریب خوردگان نیز اخلاف و نسلهای بعدی آنان بودند. اگر در آیه شریف هر دو را به اهل کتاب نسبت داده است برای این بود که همه آن اسلاف و اخلاف، یک امت بودند و اخلاف به اعمال اسلاف راضی بودند؛
خداوند، ثواب و عقاب را با توجه به ایمان و عمل صالح میسنجد؛
احبار یهود، به واسطه معارف کتاب خود از حقیقت نبوت رسول صلی الله علیه و آله و سلم باخبرند و صدق رسالت او را میدانند؛ اما از این آگاهی خود بهره نبرده و به تکلیف خود عمل نمیکنند بلکه طبق هوا و هوس عمل کرده و نفع خویش را برمی گزینند.
وقتی یهودیان به پذیرش اسلام دعوت میشوند، میگویند: ما مکلف هستیم فقط به تورات ایمان آورده و تنها به ایمان به آن بسنده کنیم. اگر آنها واقعاً به پیامبرشان ایمان
1) مفاتیح الغیب ، ج7، ص178-179؛ المیزان ، ج 3، ص124-125.
داشتند، بعد از آن همه نشانه و معجزه، از فرمان او در پرستش خداوند سرپیچی نمیکردند و به پرستش گوساله نمیپرداختند. قرآن، در واقع، ادعای یهودیان در بارة ایمان به کتاب نازل شده بر خودشان را تکذیب میکند. یهودیانی که به حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم ایمان نیاوردند به علت بشارتها و توصیفات تورات در بارة پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، در حقیقت در ادعای ایمان خود به تورات دروغ میگویند؛ پس، از آنها خواسته میشود به تورات که قرآن هم مؤید آن است، ایمان بیاورند.
قرآن این ادعای آنان را مطرح میکند:
وَ إِذَا قِیلَ لَهُمْ ءَامِنُواْ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ قَالُواْ نُؤْمِنُ بِمَا أُنزِلَ عَلَیْنَا وَ یَکفُرُونَ بِمَا وَرَاءَهُ وَ...(1)
خداوند برای روشن کردن ضعف ایمان و سستی عقیده و کمی آشنایی آنان فرمود: موسی علیه السلام برای شما دلایل و معجزاتی آورد که راهنمای صدق و دلیل بر پیامبری او بود؛ مانند: ید بیضا و بیرون آمدن آب از سنگ و شکافتن دریا و اژدها شدن عصا و… که خداوند آن را «بیّنات» نامید؛ چون هر بیننده را راهنمایی میکند و روشن میسازد که نشانهها و معجزات، دال بر صدق نبوت است و تنها با اذن الهی و تسخیر از جانب خداوند امکان پذیر است و بشر عادی قادر به انجام آن نیست. سپس گوساله را معبود گرفتید بعد از آنکه موسی علیه السلام از شما جدا شد و به میقات پروردگار رفت. شما ستمکارید، زیرا کافر شدید و گوساله پرستیدید در حالی که پرستش برای غیر خدا، شایستگی ندارد.(2)
نه تنها نسبت به ماورای تورات، اظهار کفر نمودند؛ بلکه یهودیان به خود تورات هم کفر ورزیدند. سؤال از اینکه چرا پیامبران خدا را کشتید؟ فرع و نتیجه ادعای یهود است که میگفتند: «نُؤْمِنُ بِما أُنْزِلَ عَلَیْنا؛ تنها به تورات که بر ما نازل شده است، ایمان داریم». حاصل
1) «و هنگامی که به آنها گفته شود: «به آنچه خداوند نازل فرموده، ایمان بیاورید!»میگویند: «ما به چیزی ایمان میآوریم که بر خود ما نازل شده است» و به غیر آن، کافر میشوند؛ در حالی که حق است و آیاتی را که بر آنها نازل شده، تصدیق میکند. بگو: اگر [ راست میگویید و به آیاتی که بر خودتان نازل شده ] ایمان دارید، چرا پیامبران خدا را پیش از این به قتل میرساندید؟!»و (نیز)موسی آن همه معجزات را برای شما آورد و شما پس از غیبت او، گوساله را انتخاب کردید، درحالی که ستمگر بودید؟» (بقره: 91-92).
2) المیزان ، ج1، ص222.
سؤال این است که: اگر اینکه میگویید «تنها به تورات ایمان داریم» حق است و راست میگویید؛ پس چرا پیامبران خدا را میکشتید؟ چرا با گوسالهپرستی به موسی علیه السلام کفر ورزیدید؟ در این باره، دو نظر مطرح است: اولاً این گفتار را در حقیقت از روی استهزا و تمسخر گفتند و منظور این است: گفتار تو را شنیدیم و امر تو را نافرمانی کردیم. ثانیاً آنان چنین گفتاری نداشتند؛ ولی عملکردشان با این گفتار مطابق بود و به اصطلاح، زبان حالشان بود.(1)
خداوند از رسول خود میخواهد در تکذیب ادعای آنان در ایمان به کتاب تورات بگوید: تورات، شما را از قتل انبیاء نهی کرده است؛ پس چگونه با ایمان به تورات انبیاء را کشتید و بار دیگر آنها را تکذیب میکنید. موسی علیه السلام با آیات روشن که دلیل صدقش بود، نزد شما آمد؛ ولی شما با رفتن او به میقات، گوساله ای برای خود اختیار کردید.
منظور از «بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ...» قرآن کریم است. اینجا از حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم اسمی به میان نیامده است؛ اولاً به سبب روشن شدن این مطلب و دیگر با توجه به اینکه در وجوب ایمان به کتاب، علم به فرستاده شدن آن از سوی خداوند کفایت میکند. وقتی در جان آدم مسجل شود که قرآن از سوی خداوند است، به دنبال آن، این مطلب هم در جان آدمی نقش میبندد که قرآن بر حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده است.
پاسخ یهودیان بر عناد و لجاجت آنان دلالت دارد. از آنها خواسته میشود به تمام کتب آسمانی ایمان آورند؛ اما آنها تنها خود را مقید به کتاب نازل شده برخویش (تورات) میکنند و تنها به برخی از کتب آسمانی ایمان میآورند. بیشک ایمان آوردن به برخی و کافر شدن به برخی دیگر، به معنای کفر به همگی آنان است و کفر یهودیان به قرآن کریم را صراحتاً بیان میکند.(2)بنا به قول طبری، منظور از «وراء»، «سوی» است. «وراء» یعنی «به جز تورات». این که قرآن، تصدیق کننده تورات یهودیان میباشد، به معنای آن است که تورات به نبوت رسول صلی الله علیه و آله و سلم دلالت دارد.(3)
زمخشری میگوید:
از آنجا که آنها به آنچه مطابق تورات است، کافر شدند؛ پس در واقع
به تورات کافر شده اند.(1)
خداوند به رسول خود صلی الله علیه و آله و سلم دستور میدهد، آنها را توبیخ کند و با دلیلی الزامی، ادعای ایمان آنها به تورات را باطل کند که اگر به تورات ایمان دارید، پس چرا وقتی تورات، کشتن انبیا را حرام کرده و به تصدیق و اطاعت فرمان میدهد، عملی خلاف آن انجام دادید.
بار دیگر در رد ادعای آنان مبنی بر اطاعت از تنها کتاب نازل شده به خویش، یعنی تورات، میفرماید:
وَ إِذْ أَخَذْنَا مِیثَاقَکمْ وَ رَفَعْنَا فَوْقَکمُ الطُّورَ خُذُواْ مَا ءَاتَیْنَاکم بِقُوَّةٍ وَ...(2)
شما آن زمان از پذیرش و اطاعت از تورات سر باز زدید.خداوند به رسول خود دستور میدهد آنان را به سبب دروغ هایشان توبیخ کند.آن گاه از پاسخ آنان که نشان از عنادشان دارد، حکایت میکند «قَالُواْ سمَِعْنَا وَ عَصَیْنَا» زمخشری گوید:
خداوند به آن ها گفت: گوش کنید، یعنی بپذیرید و اطاعت کنید؛ اما آن ها گفتند: شنیدیم اما نه شنیدن برای اطاعت.(3)
میان مفسران درباره اینکه آیا این لفظ، حقیقتاً بر زبان آنها جاری شده یا اینکه آنها مرتکب عملی شدندکه مجازاً به همین معنا بوده، اختلاف نظر است. فخر رازی گوید:
بیشتر مفسران معتقدند آن ها تحقیقاً چنین حرفی زدند. ابومسلم گوید: ممکن است به معنای این باشد که شنیدند؛ اما عصیان کردند و بعد، این مطالب در قالب گفتار بیان شده؛ در حالی که آن ها چنین حرفی نزدند، ولی احتمال اول درست تر است؛ چون عدول از ظاهر کلام، بی دلیل جایز نیست.(4)
«أُشْرِبُواْ فیِ قُلُوبِهِم الْعِجْلَ» : اشاره به تعلق خاطر شدید یهودیان و علاقه آنان به گوساله دارد؛ به طوری که این علاقه همچون آمیخته شدن آب در اعماق بدن، در قلب هایشان
1) الکشاف ، ج1، ص165.
2) «و به یاد آورید زمانی را که از شما پیمان گرفتیم و کوه طور را بالای سر شما برافراشتیم [ و گفتیم: ] «این دستوراتی را که به شما [ دادهایم محکم ] بگیرید، و درست بشنوید!»آنها گفتند: «شنیدیم ولی مخالفت کردیم.»و دل های آن ها بر اثر کفرشان با محبت گوساله آمیخته شد. بگو: «ایمان شما چه فرمان بدی به شما میدهد اگر ایمان دارید!» (بقره: 93).
3) کشاف ، ج1، ص166.
4) مفاتیح الغیب ، ج3، ص604.
استقرار داشت. علاقه آنان به گوساله از کفر سابق آنان نشأت میگیرد. «إِیمَانُکمْ» اضافه شدن «إِیمَانُ» به «کمْ» از جهت تحکم و نوعی ریشخند است که خردهای آنان به استهزا گرفته میشود و اینکه ایمان آنها، ایمان واقعی نیست؛ بلکه ایمانی موهوم است.
1. بهانه دروغین یهودیان در دعوت به پذیرش اسلام که ما تنها مکلف به ایمان به تورات هستیم؛
یهودیان نه تنها به ماورای تورات اظهار کفر کردند، بلکه به خود تورات هم کفر ورزیدند؛
ایمان این دسته از یهودیان، ایمان واقعی نیست؛ بلکه ایمانی موهوم است که قرآن کریم با نوعی ریشخند، خردهای آنان را به استهزاء میگیرد؛
اینکه قرآن، تصدیق کننده تورات یهودیان میباشد، به معنای آن است که تورات به نبوت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دلالت دارد.
آنچه بر این اساس میتواند الگو قرار گیرد، این است که برتری طلبی و منحصر کردن ایمان آن دسته از یهودیان در آنچه بر آنان نازل شده، در واقع به کفر آنان به غیر خود اشاره دارد. خداوند به جای هر سخنی در باب ادعای ایمان آنها به کتابشان، وجوب ایمان به سایر کتب منزل از ادعای آنان را درحقیقت میآموزد که فرستنده تمام کتب آسمانی، واحد است؛ لذا باید به تمام رسولان وی و کتب آسمانی حقیقی، ایمان داشت.
یهودیان مدعی هستند تنها راه آنان حق بوده و به هدایت و حقیقت میانجامد. هر کس یهودی نباشد، در واقع هدایت یافته نیست و مخالفان طریقت آنان در حقیقت به دور از راه درست و صواب هستند. شهادت خداوند مبنی بر حنیف بودن ابراهیم علیه السلام و بری بودن از یهودیت و نصرانیت، نزد اهل کتاب وجود دارد که از طریق قرآن به آنها ابلاغ شده است. این آیه میتواند در انکار و عدم اقرار اهل کتاب به خبر قرآن مبنی بر یهودی و نصرانی نبودن ابراهیم علیه السلام باشد.
وقتی کلام الله به تبعیت از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دعوت کرد، برخی اهل کتاب به او ایمان آوردند و از
اوصاف و نشانههای ذکر شده در کتاب هایشان سخن گفتند. برخی نیز موارد ذکر شده در این دو کتاب را منکر نشدند؛ ولی گفتند مدلول این اشارات، پیامبری است که هنوز نیامده؛ لذا برخی اهل علم و اهل تحقیق در گذشته و حال، به تحقیق و بررسی بشارتها و اوصاف وارد شده دراین دو کتاب پرداختند و وجه انطباق آنها را با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روشن ساختند؛ به طوری که کوچکترین تردیدی برای طالب حقیقت باقی نمیماند که او، همان رسولی است که انبیا به بعثت و رسالت وی بشارت دادند. از جمله این بشارتها، مطلب بیان شده در داستان حضرت داوود علیه السلام در کتاب مقدس فعلی است:
... ذریّت تو را که از صلب تو بیرون آید، بعد از تو استوار خواهم ساخت و سلطنت او را پایدار خواهم کرد. او برای اسم من خانه ای بنا خواهد نمود و کرسی سلطنت او را تا به ابد پایدار خواهم ساخت.(1)
از آنجا که روایتی(2)وارد شده است که امت اسلام مسائلی چون مسائل قوم بنی اسرائیل را پشت سر خواهند گذارد، میتوان از این مطلب درباره حضرت داوود علیه السلام و فرزند برومندش، حضرت سلیمان علیه السلام به داستان حضرت ابراهیم علیه السلام و فرزند برومندش حضرت اسماعیل علیه السلام که خانه خدا را ساختند، رهنمون شد. حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم از سلاله پاک حضرت اسماعیلاند که با پدر بزرگوارشان، حضرت ابراهیم علیه السلام خانة خدا را به اسم «بیت الله» بنا کردند. در پایان آیه، خداوند متعال به اهل کتاب هشدار میدهد به اتکای انتساب نژادی به اجداد صالح و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و شفاعت اجدادشان نباشند؛ چرا که در واقع این اعتماد نوعی امید واهی و خیال و پنداری باطل است. آیه، مؤکداً به اهل کتاب گوشزد میکند در مقابل شما دینی قرار دارد که به پیروی از آن دعوت شدید، دعوتی که توأم با دلیل و حجت و برهان است؛ پس در دلایل صحت آن و حکم والای آن بیندیشید و به ادعای اینکه پیامبران گذشته بر طریقت شما بودند، این دین را رد نکنید؛ چرا که این ادعا سودی به حال شما ندارد.
این ادعای یهودیان در آیات قرآن کریم مطرح شده است.(3)از آنجا که هم یهودیان و هم
مسیحیان، ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط را از اهل دین و آیین خود میشمردند، یهودیان آن حضرات را یهودی و مسیحیان، مسیحی میپنداشتند و معتقد بودند که آیین و کیش حق از نصرانیت و یهودیت، همان آیین و کیشی است که به موسی و عیسی علیهما السلام دادند.(1)
از ابن عباس روایت شده است: عبدالله بن صوریا الأعور به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گفت: «تنها ما هدایت شده هستیم؛ پس از ما پیروی کن تا هدایت شوی» نصارا هم همین را گفتند و خداوند، آیات 135تا 140سوره بقره را نازل فرمود.(2)
عبارت «وَ قَالُواْ کونُواْ هُودًا» حکایت از ظن و خیال اهل کتاب دارد و اینکه هر یک از یهودیان و مسیحیان، هدایت را منحصر به تبعیت از آیین خود میدانستند و هریک، دیگری را تکفیر میکردند. آن گاه خداوند پاسخ لازم را به رسولش بیان میکند: «قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفًا وَ مَا کاَنَ مِنَ الْمُشْرِکینَ» ملت به معنای دین است.
«حنیف»، به معنای مستقیم و متمایل از باطل به سوی حق است؛ به همین سبب، شریعت ابراهیم «حنفیه» یعنی متمایل از یهودیت و نصرانیت نامیده شده است. در حدیث است که محبوبترین شریعتها نزد خدا «حنفیه» است که بر اساس سهولت، پایهگذاری شده است و آن، شریعت اسلام است که در آن، مشقتی نیست.(3)
حنیف در اصل به معنای روی بر گرداندن از هر دین باطل، به سوی دین حق است. وصف ابراهیم علیه السلام به حنیف در واقع متضمن این معنا است که آن حضرت علیه السلام از ادیان باطل دوران خویش به دین حقی که خداوند به وی فرمود روی کرد. برخی مفسران، حنیف را مشتق از واژة «حنف» به معنای اعتدال و مستقیم بودن میدانند.(4)
فخر رازی میگوید:
«زبان شناسان» درباره واژه «حنیف» دو نظر دارند؛ اول: «حنیف» به معنای درست، راست و مستقیم است؛ از این رو به سبب خوش بینی به
فرد لنگ «احنف» می گویند. به روایت از محمّدبن کعب القرظی، هر کس تسلیم خداوند شود و انحراف در زمینه ای نداشته باشد، حنیف نامیده می شود.
دوم: «حنیف» یعنی «مایل»، چرا که «احنف» کسی است که هر یک از پاهایش از ناحیه انگشت به سوی پای دیگر کج و متمایل است. «تحنف» یعنی کج شد، مایل شد. معنای آیه این است که ابراهیم علیه السلام به دین خداوند مایل شد؛ یعنی روی کرد. قول خداوند «بَلْ مِلَّةَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفًا» در واقع، مخالفت با یهودیان و مسیحیان است.(1)
لذا هر دو دسته از مفسران، به یک معنا قائلند. هر دو، روی کردن به باطل را از حنیف نفی میکنند و پایداری در راه حق و بر جاده حق بودن را صفت حنیف میدانند.
«بَلْ» در ابتدای جمله، مفهوم جمله قبل را نفی میکند. جمله قبل، «وَ قَالُواْ کونُواْ هُودًا» می باشد و «بَلْ» با نفی این قول اثبات میکند که هدایت، تنها در تبعیت از روش و راه ابراهیم علیه السلام و پیروان راه او، یعنی محمّد صلی الله علیه و آله و سلم است. در این دو بخش از آیه، یهودیان به تبعیت از آیین صحیح و راه و روش مستقیم و دور ازشرک ابراهیم علیه السلام دعوت میشوند و تلویحاً اشاره میشود آیین آنان درست نیست و بر جاده مستقیم حق، قرار ندارد و ادعای آنان در پیروی از ابراهیم علیه السلام، ادعایی بیاساس است؛ چرا که آنها برای خداوند شریک قائل میشوند و به خداوند نسبت ناروا میدهند.
علامه طباطبائی میگوید:
اینک در این آیه نتیجه میگیرد که اختلاف و انشعابهایی که در بشر پیدا شده، دستهای خود را یهودی و دستهای دیگر مسیحی خواندند همه، ساخته هوا و هوس خود بشر است. سخن کوتاه، این که جمله «وَ قَالُواْ کونُواْ هُودًا أَوْ نَصَارَی» اجمال این تفصیل است که «وَ قَالُواْ کونُواْ هُودًا أَوْ نَصَارَی تهَْتَدُواْ قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفًا» ؛ یعنی یهود گفتند: بیایید همه یهودی شوید تا هدایت یابید. نصارا هم گفتند: بیایید مسیحی شوید تا همه راه یابید و منشأ این اختلاف، دشمنی میان ایشان با یک دیگر بود. سپس خداوند همگان را به یک پاسخ کامل و یک رویکرد یکپارچه توصیه میکند و میخواهد از تعصب دست بردارند و از وحی
1) مفاتیح الغیب ، ج4، ص70.
الهی که خداوند رسولش را منذر و مبشّر به آن قرار داده، تبعیت کنند و میان پیامبران الهی تفاوت قائل نشوند.
فخر رازی گوید:
اگر گفته شود، ایمان به ابراهیم، موسی و عیسی چطور جایز می باشد در حالی که شریعت آن ها منسوخ است؟ در پاسخ باید بگوییم: ما معتقدیم هر یک از این شرایع در دوران و زمان خود، بر پایه حق بوده اند و نباید بدانها ایمان نداشت. یهودیان نبوت پیشینیان را با وجود دلایل و معجزات، به رسمیت نشناختند و نبوت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را با وجود معجزه او رد کردند و همینجا است که تفاوت ما با آنان روشن می شود.(1)
خداوند سبحان در این آیه بدون تکرار فعل، عیسی علیه السلام را به موسی علیه السلام عطف کرده است؛ چرا که عیسی در تصدیق تورات آمد و تنها برخی احکام ساده آن را منسوخ کرد «وَ مُصَدِّقًا لِّمَا بَینَْ یَدَیَّ مِنَ التَّوْرَیةِ وَ لِأُحِلَّ لَکم بَعْضَ الَّذِی حُرِّمَ عَلَیْکمْ»(2)خداوند ایمان به خود را بر سایر ایمانها مقدم کرده است؛ چرا که ایمان به انبیا و ایمان به آنچه بر آنها نازل شده، در واقع متوقف بر ایمان به خداوند متعال است. سپس ایمان به آنچه بر ما مسلمانان نازل شده، یعنی «قرآن» بر سایر کتب آسمانی و شریعتها مقدم شده است؛ چرا که ایمان به قرآن باید هم به صورت اجمالی و هم به صورت کامل و شامل باشد؛ اما ایمان اجمالی به شریعت انبیای پیشین کفایت میکند.
منظور از آنچه بر مسلمانان نازل شده، قرآن یا معارف قرآنی است و سپس آنچه را که بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب نازل شده و بعد از آن، آنچه بر موسی و عیسی علیهما السلام نازل شده را ذکر کرد. اگر موسی و عیسی علیهما السلام را از سایر انبیا جدا کرد و آنچه بر آن دو نازل شده را به خصوص، ذکر کرد، بدان سبب بود که در آیه شریف، روی سخن با یهود و نصارا بود و آنها، مردم را تنها به سوی آنچه بر موسی و عیسی علیهما السلام نازل شده دعوت میکردند. «لَا نُفَرِّقُ بَینَْ أَحَدٍ مِنْهُمْ»(3)نباید میان انبیای الهی تفاوت قائل شد و باید به کلیه انبیا ایمان داشت.(4)
صاحب بحرالعلوم گوید:
«وَّ إِن تَوَلَّوْاْ فَإِنمََّا هُمْ فیِ شِقَاقٍ» حال آنان در رویگردانی از دعوت الهی بیان می شود. خداوند به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و مؤمنان وعده می دهد در مقابل آن ها یاری شان کند و از شر آن ها در امان بدارد. خداوند با مبالغه در وصف، شدت مخالفت و عناد آنان را روشن می سازد. در ادامه آیات، خداوند به پیامبر خود دستور می دهد با یادآوری بیشتر، دلایل آنان را تکذیب نماید. «قُلْ أَ تُحَاجُّونَنَا فیِ اللَّهِ وَ هُوَ رَبُّنَا وَ رَبُّکمْ وَ لَنَا أَعْمَالُنَا وَ لَکمْ أَعْمَالُکمْ وَ نحَْنُ لَهُ مخُْلِصُونَ» دو دلیل در ابطال ادعای اهل کتاب است. آن ها ادعا کردند که بودن امر پیامبری میان آن ها شایسته تر است؛ اما در رد ادعای آنان گفته می شود که نسبت بندگان به خداوند متعال، یک نسبت واحد است. او پروردگار و آن ها بنده هستند و درجه بندی بندگان بر اساس اعمال نیکو و اخلاص برای خداوند صورت می گیرد. خداوند بهتر از هر کس می داند رسالتش را کجا قرار دهد و وحی خود را در هر کس شایسته بداند، قرار می دهد. اینک اراده کرده است وحی خود را بر محمّد صلی الله علیه و آله و سلم نازل کند و دین این پیامبر عربی امی را دین جاودان و هدایت و نور و رستگاری دنیا و آخرت قرار دهد. در آیه، اعمال مسلمانان، نیکو و اعمال مخاطبان ناپسند توصیف نشده است؛ چرا که در این صورت، مخاطبان از شنیدن سخنان حق روی بر می گردانند.(1)
در اینجا به طورکنایه و به گونه ای لطیف اشاره میشود که مخاطبان، به خداوند اخلاص ندارند و میفرماید: ما برابر خداوند مخلص هستیم و مثل دیگران ایمان خود را به شرک نیامیخته ایم. استفهام در آیه همراه انکار است و انکار دلایل آنها در دین خداوند و انکار گفته آنها مبنی بر اینکه ابراهیم، اسماعیل، اسحاق و یعقوب و اسباط همگی یهودی یا نصرانی بودند و میفرماید: «قُلْءَ أَنتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ». سخن آنها با علم خداوند تطابق ندارد و خداوند به ما خبر داده است که ایشان همه از یهودیت و نصرانیت به دور و بلکه همه مسلمان بودند. یعقوب علیه السلام هنگام مرگ به فرزندانش وصیت کرد که بر دین اسلام از دنیا بروند. تورات و انجیل نیز در واقع بعد از تمام این انبیا نازل شدهاند و بیشک هرگز اهل کتاب نمیتوانند ادعا کنند که از خدا بیشتر میدانند؛ چون در صورت چنین ادعایی باید به آنها بگوییم اساساً ادعای شما
1) بحرالعلوم ، ج1، ص97؛ تفسیر القرآن العظیم (ابن کثیر ، ج1، ص322).
پوچ و باطل است. نهایتاً آیه با سخنی جامع و محکم، تمام دلایل آنها را رد کرده، میفرماید:
«وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّن کتَمَ شَهَدَةً عِندَهُ مِنَ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ؛ هیچ کس ظالم تر از کسی که شهادت ثابت الهی را کتمان کند نیست»
خداوند شهادت میدهد که این انبیا، یهودی و نصرانی نبوده، بلکه بر دین اسلام بودند. طبری میگوید:
در مورد ابراهیم، اسماعیل، اسحاق، یعقوب و اسباط، یهودیان و مسیحیان از چه شهادتی از سوی خداوند باخبر بودند؟ در پاسخ گفته می شود: شهادت خداوند در مورد حنیف و مسلمان بودن انبیا نزد یهود و نصارا، در تورات و انجیل موجود بوده و خداوند به آن ها دستور می دهد از سنت و آیین خود تبعیت کنند؛ ولی در زمان دعوت نبی خدا صلی الله علیه و آله و سلم به اسلام، آن ها منکر این مطلب شدند وگفتند: «وَ قَالُواْ لَن یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَن کاَنَ هُودًا أَوْ نَصَارَی»(1)و گفتند: «وَ قَالُواْ کونُواْ هُودًا أَوْ نَصَارَی تهَْتَدُواْ» وخداوند این آیات را در تکذیب سخن آن ها و کتمان حقیقت و دروغ بستن به انبیاء الهی نازل فرمود.(2)
محبوبترین شریعتها نزد خدا «حنفیه» است که بر اساس سهولت، پایهگذاری شده است و آن، شریعت اسلام است که در آن، مشقتی نیست؛
وجوب ایمان به انبیا؛ زیرا ایمان به یکی و کفر به دیگری موجب کافر شدن به تمام ایشان است؛
هیچ کس ظالم تر از کسی که شهادت ثابت الهی را کتمان کند، نیست و خداوند شهادت میدهد که این انبیا (ابراهیم علیه السلام و…) یهودی و نصرانی نبوده اند؛
خداوند در ردّ ادعای اهل کتاب مبنی بر اینکه تنها آیین آنان طریق هدایت است و همچنین برای ترغیب پیروی از حق و حقیقتی که مؤمنان تابع آن میباشند، میفرماید: «اگر مثل شما که از آیین خالص ابراهیم علیه السلام پیروی میکنید، ایمان آوردند، هدایت شده هستند و به
بلوغ و رشد رسیده اند» ؛
از جمله ادعاهای باطل یهودیان و دروغهای آنان این است که میگویند: بر ما در بارة امیین، حرجی نیست؛ یعنی هر کس از امت ما نباشد، حقوقش منسوخ و به اموالش تعدّی میشود و اگر بدون هیچ حقی، اموال غیر یهودیان گرفته شود، یهودیان سرزنش نمیشوند و به سبب آن، مورد عِقاب قرار نمیگیرند.
قرآن ادعای باطل آنها را(2)بیان کرده، به شدت تکذیب مینماید «وَ مِنْ أَهْلِ الْکتَابِ مَنْ إِن تَأْمَنْهُ بِقِنطَارٍ...». اینجا به دو گروه کاملاً متفاوت از اهل کتاب اشاره میشود. نخست دسته ای که امانت را هر قدر هم با ارزش و قیمتی باشد، به صاحبش برمی گردانند. امثال افرادی چون عبدالله بن سلام و دیگر مؤمنان اهل کتاب که به حق پاسخ دادند و به پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم ایمان آوردند. ابن عباس میگوید: «یک نفر، 1200 اوقیة نقره(3)نزد عبدالله بن سلام به امانت گذاشت و او امانت را به صاحبش برگرداند». دسته دوم: گروهی که به امانت وفادار نیستند؛ حتی اگر امانت چیزِ ناچیزی باشد و صاحب امانت در صورتی مجدداً به مال خود دست مییابد که در طلب خود، مداومت و اصرار داشته باشد و از هیچ راهی فروگذار نکند. این گروه، به حق کافر شدند و از پیامبر پیروی نکردند و با عمل و گفتار خود با دعوت اسلامی مبارزه نمودند؛ مانند کسی که به فردی به نام «فنحاص بن عازوراء» یک دینار امانت داد و او به خاطر همان یک دینار خیانت کرد و آیه نازل شد.(4)
طبری میگوید:
اگر سؤال شود علت اعلان این خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چیست؟ چرا که معلوم است همواره برخی از مردم به امانت وفا می کنند و برخی خیانت می نمایند. گفته می شود: مراد از این اخبار، در واقع تحذیر و هشدار به مؤمنانی است که چنین کسانی را امین اموال خود قرار می دهند و از آنجا که آنان اموال مؤمنان را بر خود مباح می دانند، به مؤمنان هشدار داده می شود تا از فریب آنان بیم داشته باشند.(1)
علامه طباطبائی گوید:
این آیه شریف به اختلاف فاحشی که اهل کتاب در حفظ امانتها و پیمان ها داشتند، اشاره میکند و میفهماند اهل کتاب در این باب در دو طرف تضاد و دو نقطه مقابل قرار دارند. بعضی حتی در یک دینار خیانت را روا نمیدارند و بعضی دیگر شتر را با بارش میبلعند و نیز اشاره میکند به اینکه طائفه خیانتکار، هر چند خیانتشان یک رذیله قومی و مضر است و لیکن این رذیله، میان آنان از یک رذیله دیگر منشأ گرفته است؛ رذیلهای اعتقادی که جمله «لَیْسَ عَلَیْنا فِی الْأُمِّیِّینَ سَبِیلٌ» آن را حکایت میکند. این طائفه خود را اهل کتاب و غیر خود را امی و بیسواد میخواندند. پس اینکه گفتند: بیسوادها بر ما سبیلی ندارند، معنایش این است که غیر بنی اسرائیل حق ندارد که بر بنی اسرائیل مسلط شود و به این ادعای خود رنگ و آب دین زده بودند، به دلیل اینکه قرآن دنبال جمله مورد بحث فرموده: « وَ یَقُولُونَ عَلَی اللَّهِ الْکذِبَ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ بَلی...» با اینکه خود میدانند دروغ میگویند، دروغ خود را به خدا نسبت میدهند.
آری؛ یهودیان معتقد بودند- همچنان که امروز هم همین عقیده را دارند- تافتهای جدا بافتهاند و در درگاه خدای متعال، احترام و کرامتی خاص دارند و آن این است که خدای سبحان نبوت و کتاب و حکومت را به ایشان اختصاص داده و هیچ قومی دیگر نمیتوانند دارای چنین امتیازاتی بشوند؛ پس سیادت و تقدم بر دیگران هم، خاص ایشان است و از این اعتقاد باطل، نتیجهها و بر این پایه سست، دیوارها چیدند؛ مثلاً غیر اسرائیلی را محکوم کردند به اینکه باید حقوقی را که خدا فقط برای آنان تشریع کرده، رعایت کنند. ایشان ربا بخورند و
1) طبری، ابوجعفر محمّد بن جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن ، 3/226.
دیگران ربا بدهند و کمترین اعتراضی هم نکنند. مال مردم را بخورند و صاحبان مال چیزی نگویند. حقوق مردم را پایمال کنند و کسی حق حرف زدن نداشته باشد؛ برای اینکه تنها اهل کتاب ایشانند و دیگران امی و بیسواد. پس اگر خوردن مال مردم حرام است، برای غیر اسرائیلی است که نمیتواند مال اسرائیلی را بخورد و همچنین برای اسرائیلی تنها خوردن مال اسرائیلی دیگر و پایمال کردن حقوق اسرائیلی دیگر حرام است؛ اما مال غیر اسرائیلی و حقوقش بر اسرائیلی مباح است.(1)
«سَبِیل» به معنای دلیل قابل التزام و در اصل به معنای راه و روش است. به این اعتبار که پایبندی و تحمل عواقب بر اساس آن صورت میگیرد؛ بدین معنا که امتناع گروه خیانتکار از وفای به عهد و انکار حقوق و امانت دیگران، به علت پندار خام آنان است که اموال عرب امّی و بیسواد را بر خود حلال شمرده و نزد خداوند به سبب آن، بازخواست نمیشوند و چون امّیها بر آیین آنان نیستند، هرگز به سبب تعدّی به آنان، مورد سرزنش و نکوهش قرار نمیگیرند. یهودیان گمان میکنند طبق کتاب خود، قتل مخالفان و گرفتن اموال آنان مباح است و نباید برای غیر یهود حرمت قائل شوند. این اخلاق پست، ریشه در سرشت یهودیان دارد؛ چون خودخواهی آنان باعث شده است کتابشان را مطابق میل خود تحریف کنند؛ برای
1) سخن کوتاه اینکه تنها اهل کتاب میتواند بر اهل کتاب، سبیل و تسلط و حق اعتراض داشته باشد؛ اما غیر اهل کتاب هیچ گونه تسلّط و حق اعتراضی بر اهل کتاب ندارد؛ پس اهل کتاب میتواند خودکامه و به دلخواه خود هر گونه دخل و تصرف در مال و حق دیگران را بکند و هر حکمی که دلش خواست براند و این خود باعث شده که یهود با غیر یهود معامله حیوان زبان بسته بکند، هر معاملهای که باشد. این عقیده در کتاب آسمانی- به خیال خودشان- کتابی که آن را مستند به وحی میدانند مانند تورات و غیره وجود ندارد؛ اما عقیدهای است که از دهان احبار خود گرفته و به اصطلاح سینه به سینه به دیگران منتقل کردهاند و دیگران هم کورکورانه از آن تقلید نمودهاند. چون دین موسی (ع) را خاص یهود میدانند و به کسی اجازه نمیدهند به این دین در آید در حقیقت آن را برای خود جنسیتی پنداشتهاند و نتیجه گرفتهاند که سیادت و تقدم یهود هم امری نژادی است، مخصوص این جنس و همین که کسی نسبتی به اسرائیل داشت همین خود ماده شرافت و عنصر سیادت است و هر کسی که منسوب به اسرائیل باشد حق دارد بر دیگران به طور مطلق تقدم داشته باشد و معلوم است که وقتی این روحیه باغیه در قالب قومی رخنه کند و به راستی مردمی اینطور معتقد شوند، چه فسادی در زمین بپا میشود و چگونه روح انسانیت و آثار آن که باید در جامعه بشری حکمفرما شود، میمیرد. المیزان ، ج3، ص261-262؛ مفاتیح الغیب ، ج8، ص263-264.
مثال، تورات، ربا را مطلقاً حرام کرده میگوید: «اگر به برادرت قرض دادی، از او ربا نگیر». یهودیان این دستور را تحریف کردند و واژه «اسرائیلی» بدان افزودند و اگر به برادر اسرائیلیت قرض دادی، از او ربا نگیر. بدین ترتیب، گرفتن ربا میان خودشان حرام و نسبت به دیگران حلال گشت؛ چرا که آنان در ارتباط با دیگر انسانها احساس برادری نمیکنند.
سخن خدا «وَ یَقُولُونَ عَلیَ اللَّهِ الْکذِبَ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ»، در واقع پاسخ به آنها و تکذیب پندار آنان است قائل هستند که در بارة امیین بر آنها حرجی نیست. خداوند متعال هرگز چنین حق تصرفی را در نظر نگرفته و عقل سلیم هم تأیید نمیکند. اصول اخلاقی شرافتمندانه باید بدونِ هیچ تمایزی، نسبت به همه یکسان اجرا شود.
ابن جریر از سعید بن جبیر نقل کرد که وی سبب نزول آیه «وَ مِنْ أَهْلِ الْکتَابِ مَنْ إِن تَأْمَنْهُ» را این طور گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «تمام امور دشمنان خدا در جاهلیت از نظر من مردود است؛ مگر این مطلب که امانت، دربارة نیکوکار و نابکار باید ادا شود.»(1)
خداوند با جمله دیگری، دروغ آنان را تأکید و تکذیب میکند «بَلیَ مَنْ أَوْفیَ بِعَهْدِهِ» و «بَلیَ» حرف اثبات، در اثبات آنچه یهودیان در گفته خود نفی کردند، میباشد «لَیْسَ عَلَیْنَا فیِ الْأُمِّیِّنَ سَبِیلٌ»، یعنی ای یهودیان! قضیه بر خلاف پندار شما است و حقیقت این است که با این عمل، شما دربارة آنان مرتکب گناه میشوید و با حلال کردن اموال دیگران بدون داشتن حق به آن، گرفتار عذاب میگردید. به خدا و رسول صلی الله علیه و آله و سلم ایمان بیاورید و به عهد خود با عرب و غیر عرب، وفادار باشید و توبه کنید. خداوند در یک جمله، به طور کلی حکم عادلانه را دلیل و حجت قرار میدهد: «بَلیَ مَنْ أَوْفیَ بِعَهْدِهِ».
1) جامع البیان ، ج3، ص227.
اصول اخلاقی شرافتمندانه باید بدونِ هیچ تمایزی، دربارة همه انسانها اجرا شود؛
تورات ربا را مطلقاً حرام کرده است؛(1)
مراد از ذکر عمل یهود برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تحذیر و هشدار به مؤمنانی است که چنین کسانی را امین اموال خود قرار میدهند؛ تا از فریب آنان بیم داشته باشند.
آنچه بر این اساس میتواند الگو قرار گیرد، این است که محبت خداوند به بنده، با دو امر حاصل میشود:
الف. وفای به هر عهد و پیمانی که انسان بدان التزام یافته، واجب است و در رأس همة آنها، پیمان خداوند از بندگان در باب توحید، ایمان به رسول و در پیشاپیش آن، ایمان به حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم است.
ب. باید از نواهی و آنچه خداوند حرام ساخته، دوری کرد و به امور حلال و جایز عمل نمود.
معیار انتساب به حضرت ابراهیم علیه السلام دین است، نه خون و نسل و نژاد؛ یعنی، معیار پیرو ابراهیم علیه السلام بودن، پایبندی به فرمانهای الهی است که چه یهود و چه نصارا و چه مسلمانِ واجدِ این شرایط را شامل میشود؛
خداوند متعال، یکتا است و انبیاء مرسل او، آیین یکتاپرستی را به نسل بشر آموختند. مسلماً چنینوحدتی، مستلزم یکسان بودن آیینی مشخص از ابتدا تا انتها است و آن، تسلیم بودن برابر معبود یکتا و سرسپاری بر اطاعت او و فرستادگانش میباشد؛
وارثان راستین دین و رسالت، تنها صالحان و مؤمنان میباشند؛ یعنی کسانی که با بعثت حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم، راه او را برگزیدند؛
قرآن کریم، معیار وراثت دین و پیرو حقیقی بودن حضرت ابراهیم علیه السلام وسایر انبیای الهی را «ایمان و عمل صالح» معرفی میکند. بدین ترتیب مدعیان دروغین را از گروه حقیقی غربال مینماید و تنها یدک کشیدن عنوان یک دین، فرد را شایستة بودن در زمرة ایشان قرار نمیدهد؛ بلکه هر کس ایمان و عملش با ملاکهای الهی همخوانی داشته باشد در صفوف
1) کتاب مقدس ، سفر تثنیه، 23/19-20.
مسلمانان قرار میگیرد؛
خداوند برای انسانها، برنامه کاملی وضع کرده است تا طبق آن عمل نمایند. در این برنامه، تنها مقصود و مراد، آباد کردن زمین و بهره برداری از ثروتهای آن و سود بردن از نیروهای آن نیست؛ بلکه علاوه بر آن مقصود و مراد، عنایت به روحیههای انسان است تا به کمال مقدّر خود در این جهان برسد و این بندگان صالح و شایسته، ایمان و عمل پسندیده را یک جا گرد میآورند و این دو عنصر در وجود و زندگی ایشان از یک دیگر جدا نمیشود؛
کسانی که گناه کسب کنند و آثار گناه سراسر وجودشان را بپوشاند، اهل آتش هستند و در آن جاودانند؛
صاحبان گفتار غرورانگیز، نیاکان یهودیان بودند و فریب خوردگان، اخلاف و نسلهای بعدی آنان. اگر در آیه شریف، هر دو را به اهل کتاب نسبت داده است بدین سبب است که همه آن اسلاف و اخلاف، یک امت بوده و اخلاف، به اعمال اسلاف راضی بودند؛
احبار یهود به واسطه معارف کتاب خود، از حقیقت نبوت رسول صلی الله علیه و آله و سلم باخبرند و صدق رسالت او را میدانند؛ اما از این آگاهی خود بهره نبرده و به تکلیف خود عمل نمیکنند بلکه طبق هوا و هوس عمل کرده و نفع خویش را بر میگزینند؛
مسلمانان به بهانه دروغین یهودیان در دعوت به پذیرش اسلام، آگاه باشند. آنها میگویند: «ما تنها مکلف به ایمان به تورات هستیم». یهودیان نه تنها به ماورای تورات کافرشدند؛ بلکه به خود تورات هم کفر ورزیدند. ایمان این دسته از یهودیان، ایمان واقعی نیست؛ بلکه ایمانی موهوم است که قرآن کریم با نوعی ریشخند، خردهای آنان را به استهزا میگیرد؛
اینکه قرآن تصدیق کننده تورات یهودیان است، به معنای آن است که تورات، به نبوت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دلالت دارد؛
محبوبترین شریعتها نزد خدا «حنفیه» است که بر اساس سهولت پایهگذاری شده است و آن، شریعت اسلام است که در آن، مشقتی نیست؛
ایمان به تمام انبیاء واجب است؛ زیرا ایمان به یکی و کفر به دیگری، موجب کافر شدن به تمام ایشان است؛
خداوند در ردّ ادعای اهل کتاب، مبنی بر اینکه تنها آیین آنان طریق هدایت است و
همچنین برای ترغیب پیروی از حق و حقیقتی که مؤمنان تابع آن میباشند، میفرماید: «اگر مثل شما [که از آیین خالص ابراهیم علیه السلام پیروی میکنید] ایمان آوردند، هدایت شده هستند و به بلوغ و رشد رسیده اند»؛
اختلافات وانشعابات فِرَقِ یهود و نصارا، مولود هوا و هوسهای ایشان بوده و ساختگی است؛
یهودیان با بهانه اینکه دربارة امیین حرجی نیست، در امانت خیانت میکنند و با این گفته خود، به خدا دروغ میبندند؛ در حالی که به دروغ خویش آگاهند. تورات به هیچ وجه دستوری مبنی بر حلال کردن مال امیین و خیانت به آنان ندارد؛ بلکه تورات دستور میدهد در ادای امانت به صاحبش به طور شایسته رفتار شود و خداوند متعال، هرگز چنین حق تصرفی را در نظر نگرفته و عقل سلیم هم آن را تأیید نمیکند؛
اصول اخلاقی شرافتمندانه باید بدونِ هیچ تمایزی، در بارة همة انسانها اجرا شود؛
مسلمانان اگاه باشند که تورات ربا را مطلقاً حرام کرده است. مراد از ذکر عمل یهود برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تحذیر و هشدار به مؤمنانی است که چنین کسانی را امین اموال خود قرار میدهند تا از فریب آنان بیم داشته باشند؛
مسلمانان، آگاه باشند که وفای به هر عهد و پیمانی که انسان بدان التزام یافته، واجب است. در رأس همه آنها پیمان خداوند از بندگان در باب توحید و ایمان به رسول علیه السلام و در رأس آنها، ایمان به حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم است.
مسلمانان، آگاه باشند که از نواهی و آنچه خداوند حرام ساخته است، دوری کنند و به انجام امور حلال و جایز مبادرت ورزند.
بنابر نظر قرآن، گروهی از اهل کتاب هستند که اگرچه نسبت به سایر اهل کتاب که راه کفر و عناد را در پیش گرفتند، بسیار اندک هستند، اما قرآن کریم، حق این گروه اندک را ضایع ننموده و ویژگیهای ایشان را مطرح کرده است. این عده، کسانی هستند که راه صواب و حقیقت را پیش گرفته، از انبیاء الهی و فرمانهای ایشان پیروی کردند. در این قسمت به مطالب شاخص در این زمینه، نظیر صفات خوب این گروه از اهل کتاب مانند: قیام به اطاعت خدا، تلاوت کتاب آسمانی، امر به معروف و نهی از منکر و… اشاره میشود.
یکی از ویژگیهای مؤمنان اهل کتاب که بدان ستوده شدهاند «أُمَّةٌ قَائمَةٌ» بودن است و این صفت، پایداری ایشان را در زمینه هایی که یک فرد مؤمن راستین میبایست داشته باشد، ابراز میدارد.
الف. نگاهی به تفاسیر
از مهمترین خصوصیت رهروان صالح از اهل کتاب که در قرآن کریم بدان اشاره شده است، صفت «أُمَّةٌ قَائمَةٌ » بودن است. خداوند متعال میفرماید: «لَیْسُواْ سَوَاءً مِّنْ أَهْلِ الْکتَابِ أُمَّةٌ قَائمَةٌ یَتْلُونَ ءَایَاتِ اللَّهِ ءَانَاءَ الَّیْلِ وَ هُمْ یَسْجُدُون».(1)گفتهاند سبب نزول آیه این است:
1) «آنها همه یکسان نیستند. از اهل کتاب، جمعیّتی هستند که [ به حق و ایمان ] قیام میکنند و پیوسته در اوقات شب، آیات خدا را میخوانند در حالی که سجده مینمایند.» (آل عمران: 113).
هنگامی که عبد اللّه بن سلام با گروهی از اهل کتاب، اسلام آوردند، علمای یهود گفتند: «غیر از اشرار ما، کسی به محمّد ایمان نیاورده است».
از ابن عباس و قتاده و ابن جریج است که گفتهاند: درباره 40 تن از اهل نجران و 32 نفر از مردم حبشه و 80 نفر از مردم روم نازل شده است که مسیحی بودند و مسلمان گشتند.
شیخ طبرسی گوید:
خداوند فرموده است آن هایی را که از اهل کتاب یاد کردیم، مساوی نیستند- یعنی مؤمنان ایشان مثل عبد اللَّه بن سلام و اصحابش با آن ها که ایمان نیاوردند در یک درجه نیستند- سپس فرق و تفاوت آن ها را بیان می فرماید: «مِنْ أَهْلِ الْکتابِ أُمَّةٌ قائِمَةٌ». با این بیان، افتراق و جدایی [میان ایمان آورندگان وتکذیب کنندگان از اهل کتاب] بیان شده است. [خداوند اهل کتاب را دو دسته کرده و صفات یک دسته را بیان کرده و به قرینه، حال دسته دیگر روشن می شود. ] در عبارت «أُمَّةٌ قائِمَةٌ» چند وجه محتمل است:
دستهای بر اطاعت و امر حق، ثابتند. (از ابن عباس و قتاده و ربیع)؛
دستهای عادلند. (از حسن و مجاهد و ابن جریج؛
قائم بر اطاعت حق هستند. (از سدی)؛
صاحب راهی مستقیم هستند. (از زجاج)(1).
در تفسیر آسان آمده است:
عبارت «مِنْ أَهْلِ الْکتابِ أُمَّةٌ قائِمَةٌ» جمله دیگری می باشد و معنای آن این است: گروهی از اهل کتاب هستند که دارای این صفات می باشند:
برای استقامت در دین اسلام، یا عبادت، یا عدالت بر سر پا هستند؛
آیات خدا، یعنی آیات قرآن را در اثناء شب تلاوت می کنند؛
سجده به جای میآورند.(2)
ابن کثیر گوید:
این آیات درباره کسانی از احبار اهل کتاب، مانند: عبدالله بن سلام و اسد بن عبید و ثعلبة بن سعیة و أسید بن سعیة… میباشد که این گروه
با کسانی از اهل کتاب که مورد مذمّت قرار گرفتند یکسان نبوده و اینان به دین اسلام مشرّف گردیدند. «أُمَّةٌ قائِمَةٌ» یعنی:
برای امر خدا ایستاده تا بر اساس شرع مطیع باشد؛
از حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم در مسیر مستقیم تبعیّت کند؛ یعنی بدون انحراف.(1)
«یَتْلُونَ آیاتِ اللَّهِ؛ کتاب خدا (قرآن) را میخوانند». «آناءَ اللَّیْلِ» یعنی ساعات و اوقات شب (از حسن و ربیع) و گفتهاند: مراد، دل شب است (از سدی) و گفتهاند: مراد، وقت نماز عشا است؛ چون اهل کتاب نماز عشا نمیخوانند. خداوند میفرماید: نماز عشا میخوانند که نشانه اسلام آنها است (از ابن مسعود). و گفتهاند: مراد، بین مغرب و عشا است (از ثوری) و آن، ساعتی است که ساعت غفلت نام دارد. «وَ هُمْ یَسْجُدُونَ» گفتهاند: مراد، سجده معمول در نماز است؛ در این صورت چنین معنا میشود: «و هم مع ذلک یسجدون» ؛ یعنی علاوه بر تلاوت قرآن، سجده هم میکنند. «واو» برای عطف جمله دوم بر جمله اول است. و گفتهاند: مراد از سجده، نماز است که از نماز، به سجده تعبیر کرده است؛ زیرا سجده مهمترین رکنی است که تواضع را میرساند (از زجاج و فرّاء و بلخی). دلیل آنها این است که واو برای حال است؛ یعنی آیات قرآن را میخوانند در حالی که سجده میکنند؛ یعنی در سجده، قرآن میخوانند و خواندن آیات در سجده نیست؛ پس مراد از سجده، نماز است.(2)
همچنین در ادامه کلام الهی است که «یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الاَْخِرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکرِ وَ یُسَارِعُونَ فیِ الْخَیرَْاتِ وَ أُوْلَئک مِنَ الصَّالِحِین»(3)در تفسیر آسان؛ بنابر این آیه شریف، این مطالب را ذکر میکند:
به خدا و روز قیامت ایمان میآورند؛
امر به معروف و نهی از منکر می کنند؛
در انجام دادن امور خیریه بر یک دیگر پیش دستی می کنند؛
لفظ (مِنْ) در آیة 113 به معنای تبعیض می باشد و از جملات آیه 113 و 114 که به صورت مضارع به کار رفتهاند؛ از قبیل: «یَتْلُونَ، یَسْجُدُونَ و یُؤْمِنُونَ» استفاده می شود که بعضی اهل کتاب از موقع نزول قرآن تا قیام قیامت، ایمان آورده و خواهند آورد و این معنا در گذشتهها بوده است؛ یعنی افراد زیادی از اهل کتاب تاکنون اسلام و ایمان آوردهاند.
از بعضی آیات قرآن و اخبار که در شرح حال حضرت عیسی علیه السلام وارد شده است، استفاده می شود هنگامی که آن حضرت علیه السلام از آسمان به زمین بیاید و به حضرت مهدی موعود علیه السلام اقتداء کند، عموم اهل کتاب به دین مقدس اسلام مشرف خواهند شد. آن گروه از اهل کتاب که اسلام اختیار نمودند، هر نوع عمل نیکی که انجام دهند، از جزای خیر و ثواب آن بیبهره نخواهند شد و خدا از اعمال و رفتار پرهیزگاران آگاه است.(1)
همچنین خداوند حال و خصوصیت مؤمنان اهل کتاب را که به دین اسلام درآمدند، این گونه وصف میکند: «هَا أنتُمْ أُوْلَاءِ تحُِبُّونهَُمْ وَ لَا یحُِبُّونَکمْ وَ تُؤْمِنُونَ بِالْکتَابِ کلُِّهِ وَ إِذَا لَقُوکمْ قَالُواْ ءَامَنَّا وَ إِذَا خَلَوْاْ عَضُّواْ عَلَیْکمُ الْأَنَامِلَ مِنَ الْغَیْظِ قُلْ مُوتُواْ بِغَیْظِکمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمُ بِذَاتِ الصُّدُور».(2)
البته میان اهل کتاب کسانی هستند که به خدا و آنچه به سوی شما و خودشان فرود آمده، ایمان دارند؛ در حالی که برابر خدا خاشعند و آیات خدا را به بهای ناچیزی نمیفروشند. اینان هستند که نزد پروردگارشان پاداش خود را خواهند داشت. این آیات، درباره مؤمنان اهل کتاب است که درآیه 114 سوره آل عمران آنان را با سه صفت: ایمان، امربه معروف و نهی از منکر، سبقت و پیشی گرفتن در هر خیری توصیف کرده و آنان را «صالح» خوانده است.(3)
1) تفسیر آسان ، ج2، 410.
2) «شما کسانی هستید که آنها را دوست میدارید؛ امّا آنها شما را دوست ندارند! در حالی که شما به همه کتاب های آسمانی ایمان دارید [ و آنها به کتاب آسمانی شما ایمان ندارند ] . هنگامی که شما را ملاقات میکنند، [ به دروغ ] میگویند: «ایمان آوردهایم!»؛ امّا هنگامی که تنها میشوند، از شدّت خشم بر شما، سر انگشتان خود را به دندان میگزند. بگو: «با همین خشمی که دارید، بمیرید. خدا از [ اسرار ] درون سینهها آگاه است.» (آل عمران: 119).
3) جامع البیان ، ج4، ص42.
در قرآن کریم آمده است:
کنتُمْ خَیرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لَوْ ءَامَنَ أَهْلُ الْکتَابِ لَکاَنَ خَیرًا لَّهُم مِّنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَکثرَُهُمُ الْفَاسِقُون.(1)
این گروه اندک از اهل کتاب که همانند بهترین مؤمنان شناخته شده اند، دارای صفت مهم امر به معروف و نهی از منکر هستند. زمخشری گوید:
«خَیرَ أُمَّةٍ »، افراد کریمی هستند که به مردم طعام می رسانند و پوشش مورد نیاز ایشان را تهیه می کنند و برای هر نوع کمک به بهتر شدن امور مردم آمادگی دارند.(2)
همان طور که در تفسیر هدایت، ذکر شده است، یکی از این سنتهای محکم پروردگار متعال که آن را به تدبیر خود در جهان به اجرا درمیآورد، این است که:
هیچ امتی بهترین امت نخواهد شد مگر این که مسئولیت اجتماعی خود را با بینش درست و اخلاص کافی به انجام برساند. شما، امت نیک هستید نه امت بد و این امتی است که برآورده شده است؛ از آن روی که رسالت، سازنده و برآورندة آن است و خود سبب ساخته شدن خود نبوده است.
سپس برای مردم است نه علیه آنان، چه مسئولیت امت اسلامی دفاع از ناکامان و ستم دیدگان و فراهم آوردن آسایش و امنیت و خوشبختی برای همه مردم است.
ضامن این مسئولیت اجتماعی آن است که به نیکی فرمان میدهید و از بدی و زشتی جلوگیری میکنید. امر به معروف، تنها منحصر به گفتن با زبان نیست؛ بلکه عبارت است از تلاش برای تحقق یافتن معروف ها و نیکی ها از راه های گوناگون...
و نیز چنین است نهی از منکر؛ ولی امت اسلامی که حامل این
1) «شما بهترین امتی بودید که به سود انسانها آفریده شدهاند (چه اینکه) امر به معروف و نهی از منکر میکنید و به خدا ایمان دارید. و اگر اهل کتاب، به چنین برنامه و آیین درخشانی ایمان آورند، برای آنها بهتر است! [ ولی تنها ] عده کمی از آنها با ایمانند، و بیشتر آنها فاسقند [ و خارج از اطاعت پروردگار ] » (آل عمران: 110).
2) الکشاف ، ج 1، ص400.
مسئولیت اجتماعی است، از پایگاه مستحکمی به کار برمیخیزد که عبارت از ایمان داشتن به خدا است. چه منشأ احساس مسئولیت اجتماعی، مؤمن بودن به خدا است و آن احساس اجتماعی که نیروی خود را از ایمان به خدا نگرفته باشد، باطل یا دستکم محدود است.
اهل کتاب نیز به نوبه خود، آماده برای تحمل این مسئولیتند. شما ای مسلمانان! از آن روی تحمل این مسئولیت نمیکنید که عرب هستید، یا پیامبر شما شخص حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم است؛ بلکه خدا این مسئولیت را بر دوش شما بار کرده است. به همان ترتیب که رسالت خود را بر اهل کتاب حمل کرده است؛ پس اگر اهل کتاب نیز به نوبه خود این مسئولیت را میپذیرفتند و آن را انجام میدادند، آنان نیز همچون شما بهترین امتی میشدند که برای مردم برآورده شدهاند و اگر اهل کتاب ایمان آورده بودند، برای ایشان نیکوتر بود. گروهی از آنان مؤمن هستند؛ ولی بیشتر ایشان فاسقند.(1)
در آیه «یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الاَْخِرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکرِ وَ یُسَارِعُونَ فیِ الْخَیرَْاتِ وَ أُوْلَئک مِنَ الصَّالِحِین»(2)خداوند متعال جانب انصاف را رعایت کرده، تمام اهل کتاب را یکسان ندانسته است. از آن دسته ای از ایشان که به راه حق پیوسته و از اکثریت فاسد اهل کتاب فاصله گرفتند، با نیکی یاد کرده و صفات ممتاز مؤمنان اهل کتاب را بیان مینماید:
ایمان به خدا و قرآن و کتاب آسمانی خودشان که بشارت بر آمدن حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم داده است.
خشوع برابر خدا و حفظ کردن آیات الهی و نفروختن آن با بهای اندک متاع دنیایی.
خداوند متعال در اشاره به ایمان اهل کتاب میفرماید:
وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ الْکتابِ لَمَنْ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْکمْ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْهِمْ خاشِعِینَ لِلَّهِ لا یَشْتَرُونَ بِآیاتِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِیلاً أُولئِک لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِنَّ
اللَّهَ سَرِیعُ الْحِسابِ.(1)
شأن نزول این آیه، به گفته بیشتر مفسران، در باره مؤمنان اهل کتاب است. آن هایی که دست از تعصبهای ناروا برداشتند و به صفوف مسلمانان پیوستند که تعداد قابل ملاحظهای از مسیحیان و یهود را تشکیل میدادند؛ ولی به عقیده جمعی از مفسران، آیه در بارة نجاشی، زمامدار رعیتپرور حبشه نازل گردید؛ اگر چه مفهوم آن، یک مفهوم وسیع است.
از این روایت استفاده میشود که نجاشی اسلام را به طور کامل پذیرفته بود؛ اگر چه به آن تظاهر نمیکرد.(2)علامه طباطبائی گوید:
مراد از این آیه، این است که بعضی اهل کتاب در حسن ثواب با مؤمنان شریک هستند و غرض از گفتن این معنا آن است که بفرماید سعادت اخروی، جنسیه (و نژادی) نیست تا منحصر به یک طبقه و یا دودمان باشد و اهل کتاب به آن نرسند، هر چند که ایمان هم بیاورند؛ بلکه داشتن و نداشتن آن، دایر مدار ایمان به خدا و رسولان او است. اگر آن ها هم ایمان بیاورند، جزء مؤمنان میشوند و با آنان یکسانند.(3)
قرآن دربارة مذاهب دیگر بحث میکند، هیچ گاه همه را به یک چشم نمینگرد و رنگ ضدیت با نژاد و جمعیتی به خود نمیگیرد؛ بلکه داوری او بر اساس برنامههای آنها است؛ لذا سهم اقلیتهای با ایمان و درستکاری را که میان یک اکثریت گمراه هستند، فراموش نمیکند. در این آیه نیز بعد از سرزنش بسیار از اهل کتاب، به سبب کتمان آیات خداوند و طغیان و سرکشی آنها -آیات پیش از آیه مذکور- سخن از اقلیتی به میان میآورد که دعوت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را اجابت کردند و برای آنها پنج صفت ممتاز بیان میکند:
«یُؤْمِنُ بِاللَّهِ» : آنها کسانی هستند که از جان و دل به خدا ایمان میآورند؛
«وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْکمْ» : آنها به قرآن و آنچه بر شما مسلمانان نازل شده است، ایمان میآورند؛
1) «بعضی از اهل کتاب کسانی هستند که به خداوند و آنچه بر شما نازل شده و آنچه بر خود آنان نازل گردیده ایمان دارند، در برابر [ فرمان ] خدا خاضعند، و آیات خدا را به بهای ناچیزی نمیفروشند. پاداش آنها نزد پروردگارشان است. خداوند سریع الحساب میباشد.» آل عمران: 199.
2) اسباب نزول القرآن ، ص144.
3) المیزان ، ج4، ص89.
«وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْهِمْ» : ایمان آنها به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم درحقیقت از ایمان واقعی به کتاب آسمانی خودشان و بشارت هایی که در آن آمده است، سرچشمه میگیرد؛ بنا بر این: «آنها به آنچه بر خودشان نازل شده است، ایمان دارند» ؛
«خاشِعِینَ لِلَّهِ» : آنها در برابر فرمان خدا تسلیم و خاضعند و همین خضوع آنها است که انگیزة ایمان واقعی شده و میان آنها و تعصبهای جاهلانه، جدایی افکنده است؛
«لا یَشْتَرُونَ بِآیاتِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِیلًا» : آنها هرگز آیات الهی را به بهای ناچیز نمیفروشند و همانند بعضی از دانشمندان یهود نیستند که برای حفظ موقعیت خود و ادامه حکومت بر آن جمعیت و…، آیات خدا را تحریف میکردند. بدیهی است نه تنها به بهای ناچیز نمیفروشند؛ بلکه به هیچ بهایی نخواهند فروخت و اگر تنها اشاره به بهای ناچیز شده، منظور این است که همانند آن دسته از دانشمندان دنیاپرست دون همت نیستند. به علاوه اصولاً برابر آیات خدا انسان هر چیز دریافت کند، بی ارزش است.(1)
قرآن کریم میفرماید:
لَّکنِ الرَّاسِخُونَ فیِ الْعِلْمِ مِنهُمْ وَ المُْؤْمِنُونَ یُؤْمِنُونَ بمَِا أُنزِلَ إِلَیْک وَ مَا أُنزِلَ مِن قَبْلِک وَ المُْقِیمِینَ الصَّلَوةَ وَ الْمُؤْتُونَ الزَّکوةَ وَ المُْؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الاَْخِرِ أُوْلَئک سَنُؤْتِیهِمْ أَجْرًا عَظِیمًا(2)
علامه طباطبائی میگوید:
آنها که راسخ در علم هستند و نیز آنها که مؤمن حقیقی اهل کتابند، به تو و به آنچه قبل از تو نازل شده ایمان میآورند. مؤید این معنا، تعلیلی است که بعداً در جمله: «إِنَّا أَوْحَیْنَا إِلَیْک کمَا أَوْحَیْنَا إِلیَ نُوحٍ وَ النَّبِییِّنَ مِن بَعْدِهِ وَ أَوْحَیْنَا إِلیَ إِبْرَاهِیمَ وَ إِسْمَاعِیلَ وَ إِسْحَاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْبَاطِ وَ عِیسیَ وَ أَیُّوبَ وَ یُونُسَ وَ هَرُونَ وَ سُلَیْمَانَ وَ ءَاتَیْنَا دَاوُدَ زَبُورًا»(3)میآید؛ چون ظاهر آیه این است که میخواهد بیان کند این گونه افراد،
1) تفسیر نمونه ، ج3، ص232؛ مفاتیح الغیب ، ج9، ص473.
2) «ولی راسخانِ در علم از آنها، و مؤمنان [ از امّت اسلام ] به تمام آنچه بر تو نازل شده و آنچه پیش از تو نازل گردیده است، ایمان میآورند. [ همچنین ] نمازگزاران و زکاتدهندگان و ایمانآورندگان به خدا و روز قیامت، به زودی به همه آنان پاداش عظیمی خواهیم داد. » (النساء: 162).
3) نساء: 163.
از این جهت و بدین علت به تو -حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم - ایمان میآورند که نبوت تو و وحیی که ما تو را بدان گرامی داشتیم، شبیه به وحیی است که انبیای گذشته برای آنان خواندند؛ مانند وحیی که به نوح و پیغمبران بعد از او شد و نیز وحیی که به آل ابراهیم و آل یعقوب و به سایر انبیایی شد که ما داستانهایشان را برایت شرح ندادیم. و این معنا، با مؤمنان اهل کتاب بیشتر تطبیق دارد تا با مؤمنان عرب که خدای عزّوجلّ آن ها را به مثل آیه: «لِتُنذِرَ قَوْمًا مَّا أُنذِرَ ءَابَاؤُهُمْ فَهُمْ غَافِلُون»(1)توصیف کرده و فرموده است: قرن ها [یعنی در مدت فترت که حدود پانصد سال بوده] پیغمبری به سوی آنان نیامده و از وحی خدا به کلی غافل بودند؛ ولی در آیه مورد بحث، مؤمنانی را توصیف میکند به اینکه قبل از نبوت و وحی به تو، نبوتها و وحیها دیدهاند. پس آیه مورد بحث با اهل کتاب انطباق بیشتری دارد.(2)
قرآن، اوصاف ناشایست بیشتر یهودیان را به تصویر کشیده است. خصوصیاتی که در قرآن ثبت شده است و به وضوح در تمام دورانها و زمانها قابل مشاهده است. «وَ مَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ ». بیشک در عصر حاضر همانند قرون گذشته، در مواردی لازم میآید به شکل جدی و قاطع با یهودیان برخورد مناسب صورت پذیرد؛ لذا قرآن کریم الگوی مناسب را ارائه کرده است. اینک برحسب ظرفیت فهم وجودی نگارنده به ذکر مطالب پرداخته میشود.
انکار حق با وجود علم و شناخت آن و خودخواهی بیحد وحصر که برگرفته از تعصب نکوهیده و نژادپرستی نفرت انگیز است، موجب طمع یهودیان و منحصر دانستن خوبیها تنها برای خودشان گردیده است؛ به گونهای که میپندارند هرخوبی که نصیب دیگران شود گویی از آنان سلب شده است و چنانچه ببینند نعمتی نصیب سایر امتها شده خشم، سراسر وجودشان را در بر میگیرد. حسادت و خود خواهی از جمله رذایل اخلاقی یهود است که بارها
در قرآن، وصف آن آمده است.
قرآن کریم این صفات نکوهیده را در آیات متعدد ذکر کرده است. خداوند از یهودیان در کتاب هایشان پیمان گرفت که به پیامبر وصف شده در تورات و انجیل ایمان آورند و از آنچه بر او نازل میشود، تبعیت کنند؛ اما با ظهور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به پیامبری او کفر ورزیدند و از دستورات کتابهای خود در این زمینه سرپیچی کردند و به قرآن کریم کافر شدند و گفتند: «مَا أَنزَلَ اللَّهُ عَلی بَشرٍ مِّن شیْءٍ(1)خداوند، چیزی برکسی نازل نکرده است». خداوند میفرماید:(2)
وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثَاقَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْکتَابَ لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ.(3)
ابن کثیر گوید:
این فرمایش خداوند، در واقع توبیخ و تهدید اهل کتاب است؛ چراکه خداوند از طریق پیامبران از آنان عهد گرفت که به محمّد صلی الله علیه و آله و سلم ایمان آورند و او را به مردم یادآوری کنند و از دستورات او اطاعت نمایند؛ اما زمانی که خداوند رسولش را مبعوث کرد، آنان عهد خود را کتمان کردند و خیر وعده داده شده در دنیا و آخرت را با بهره ناچیز و پست دنیایی عوض کردند و چه بد معامله ای نمودند.(4)
اما ابن جریر از ابن عباس روایت میکند:
این آیات، در مورد فنحاص و أشیع و سایر احبار یهودی که منکر صفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درکتابشان شدند و دستور خداوند را در آشکار ساختن آن مطالب کتمان کردند، نازل شد.(5)
خداوند میفرماید:
«وَ لَمَّا جَاءَهُمْ کتَابٌ مِّنْ عِندِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ وَ کاَنُواْ مِن قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ
1) انعام: 91.
2) «و به خاطر بیاورید هنگامی را که خدا از کسانی که کتاب به آنها داده شده، پیمان گرفت که حتماً آن را برای مردم آشکار سازید و کتمان نکنید؛ ولی آنها آن را پشت سر افکندند و به بهای کمی فروختند. چه بد متاعی میخرند» (آل عمران: 187).
3) آل عمران: 189.
4) تفسیر القرآن العظیم (ابن کثیر) ، ج2، ص159.
5) جامع البیان ، ج 4، ص135.
عَلیَ الَّذِینَ کفَرُواْ فَلَمَّا جَاءَهُم مَّا عَرَفُواْ کفَرُواْ بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلیَ الْکفِرِینَ»(1)
ابن عباس در شأن نزول آیه گوید:
یهودیان قبل از بعثت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم از آن حضرت برضد اوس و خزرج، یاری می خواستند؛ اما وقتی خداوند آن حضرت را از میان اعراب مبعوث کرد، به او کفر ورزیدند و گفته های خود را درباره آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم انکار کردند. معاذ بن جبل و بشر بن البراء بن معرور- برادران بنی سلمة - به آن ها گفتند: «ای جماعت یهود! تقوا داشته باشید و اسلام آورید. آن زمان که ما مشرک بودیم، شما برضد ما از محمّد صلی الله علیه و آله و سلم یاری می خواستید و به ما خبر می دادید که او مبعوث خواهد شد و از اوصاف او برای ما می گفتید». سلام بن مشکم از برادران بنی نضیر گفت: «آن چیزی را که ما می دانستیم، برای ما نیامد و او همانی نیست که ما برایتان ذکر می کردیم.» و خداوند این آیات را نازل فرمود.(2)
طبری گوید:
سخن خداوند «وَ لَمَّا جَاءَهُمْ رَسُولٌ مِّنْ عِندِ اللَّهِ…»(3)بدین معنا است که این یهودیان و این عالمان یهودی، از عمل به تعهدات خود سر باز زدند که گویی چیزی درباره دستور تورات در اطاعت و پیروی از محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و تصدیق او نمی دانند. این مطلب در واقع خبر از کفر و انکار حق، با وجود علم و معرفت به آن می باشد. آنان به رغم علم به وجوب اطاعت از دستور الهی، مخالفت و لجاجت کردند.(4)
کتاب یهودیان تورات میباشد و اینکه قرآن تصدیق کننده تورات است، یعنی]آن را تأیید میکند و] اصول دین مطرح شده در آن و مواردی که مربوط به مبعث و در توصیف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است را قبول دارد. این توصیف قرآن کریم، یعنی تصدیق کننده تورات بودن و در واقع، سرزنش و نکوهش یهودیان است؛ چرا که آنان به کتابی کافر شدند که کتابشان را تصدیق میکند، نه کتابی که با اصول کتابشان در تضاد است.(5)
و فرموده خداوند:
«وَ کاَنُواْ مِن قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ…» در واقع روشن ساختن حال و وضعیت آنان قبل از بعثت حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم است.
«استفتاح» یعنی: طلب فتح و گشایش و حکم دادن و جدایی درچیزی.(1)
به معنای یاری نیز استفاده میشود چون در آن نیز میان مردم جدایی حاصل میشود و منظور در آیه نیز طلب یاری است.(2)
خداوند پیام رسالت را بر بنده خود، حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم نازل کرد و یهودیان به علت کبر و حسادت و اکراه از اینکه خدا بر هر کس از بندگانش که بخواهد وحی را نازل میکند، کافر شدند. حسادت به معنای آرزوی از بین رفتن نعمت دیگری است و ظالم و حسود در عمل خود از حق دور شدند؛ زیرا آنان از نازل شدن وحی بر فرد برگزیده ای از غیرخود کراهت داشتند و خودخواهی و صفات رذیله در آنان موجب کفر به حق بعد از شناخت حق گردید؛ زیرا آنان به اعطای فضل خدا بر سایر بندگانش حسادت میورزیدند و خیال میکردند نبوت، منحصر به آنان است و هرگز به خیال خود راه نمیدادند که خداوند نبوت را از فرزندان اسحاق علیه السلام بردارد و میان فرزندان اسماعیل علیه السلام قرار دهد. به سبب عذاب خوارکنندهای که گریبانگیر آنان میشود، شایسته به شمار آمدن در جرگه کافران هستند و چون کفر آنان در نتیجه ستم، حسادت، تکبر و خودخواهیشان است، در نتیجه خواری و کوچکی و حقارت نصیب آنان میشود.
در سوره بقره آیه دیگری(3)نیز وجود دارد که به مؤمنان نسبت به کینه و بدی دلهای مشرکان و اهل کتاب و در رأس آنان، یهودیان و کراهت و تنفر آنان از فضل خداوند به سایر بندگان، آگاهی و هشدار داده است:
مَّا یَوَدُّ الَّذِینَ کفَرُواْ مِنْ أَهْلِ الْکتَابِ وَ لَا المُْشْرِکینَ...
صاحب کشاف میگوید:
1) مفردات ألفاظ القرآن ، ص622.
2) لسان العرب ، ج3، ص2968.
3) «مَّا یَوَدُّ الَّذِینَ کفَرُواْ مِنْ أَهْلِ الْکتَابِ وَلاَ الْمُشْرِکینَ أَن یُنَزَّلَ عَلَیْکم مِّنْ خَیْرٍ مِّن رَّبِّکمْ وَاللّهُ یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَن یَشَاء وَاللّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ» ؛ «کافران اهل کتاب و مشرکان دوست ندارند که از سوی خداوند خیر و برکتی بر شما نازل شود در حالی که خداوند، رحمت خود را به هر کس بخواهد، اختصاص میدهد و خداوند، صاحب فضل بزرگ است.» (بقره: 105).
اولین نکته آیه این است که «الَّذِینَ کفَرُواْ» اسم جنس است و شامل دو گروه اهل کتاب و مشرکان می شود. همچون فرموده خداوند: «لم یکن الَّذِینَ کفَرُواْ مِنْ أَهْلِ الْکتَابِ وَ الْمُشْرِکینَ...»(1)
اهل کتاب، یعنی یهودیان و نصارا که کافر شدند و نیز مشرکان بتپرست، به علت حسادت و کینه، دوست ندارند خداوند بر شما مؤمنان خیر و رحمتی نازل کند و این، نشانه جهل و نادانی آنان است، «وَ اللَّهُ یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشاءُ...» و خداوند هرکس را بخواهد، به رحمت خود امتیاز میدهد. از امیرالمؤمنین و امام باقر علیهما السلام منقول است که منظور از «رحمت» در اینجا، نبوّت و پیامبری است.(2)
مفسران گویند: هر وقت مسلمانان به هم پیمانان یهودی خود میگفتند: «به محمّد صلی الله علیه و آله و سلم ایمان بیاورید»، آنان جواب میدادند: «این شخصی که ما را دعوت میکنید به او ایمان بیاوریم، برای ما خوشایند و به خیر نیست. اگر در او خیری بود، ما دوست داشتیم که به او ایمان بیاوریم.»(3)
خداوند متعال میفرماید: «مَّا یَوَدُّ الَّذِینَ کفَرُواْ مِنْ أَهْلِ الْکتَبِ...». این آیه، به این نکته توجه میکند که آنان به کتاب خود کافر شدهاند؛ چرا که اگر ایمان داشتند، طبق دستور کتاب خود، حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را تصدیق کرده و از او پیروی می کردند. عطف مشرکان بتپرست بر اهل کتاب، دلالت دارد که اهل کتاب، همچون مشرکان از نزول خیر و برکت بر مؤمنان کراهت و تنفر دارند و به هر آنچه خداوند از فضل خود نصیب آنان میکند، حسادت میورزند و به دین محمّد صلی الله علیه و آله و سلم، قرآن، هدایت بزرگ، برادری همه جانبه، امنیت بعد از نا امنی و ترس و قدرت بعد از ناتوانی که به واسطه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مؤمنان رسیده، رشک میبرند. علامه طباطبایی گوید:
اهل کتاب دوست نمیداشتند کتابی بر مسلمانان نازل شود؛ چون نازل شدن کتاب بر مسلمانان باعث میشود دیگر تنها یهودیان اهلیت کتاب نداشته باشند و این اختصاص از بین برود و دیگران نیز اهلیت و
1) «لَمْ یَکنِ الَّذِینَ کفَرُواْ مِنْ أَهْلِ الْکتَابِ وَ الْمُشْرِکینَ مُنفَکینَ حَتیَ تَأْتِیهَُمُ الْبَیِّنَةُ »؛ «کافران از اهل کتاب و مشرکان [ میگفتند: ] دست از آیین خود برنمیدارند تا دلیل روشنی برای آنها بیاید» بینة : 1. کشاف ، ج1، ص175.
2) مجمع البیان ، ج1، ص344 – 345. الدرالمنثور ، ج1، ص104.
3) اسباب نزول القرآن (واحدی) ، ج1، ص37؛ شأن نزول آیات ، ج1، ص43.
شایستگی آن را داشته باشند و این خود، بخل بیمزهای از یهود بود؛ چون یک وقت انسان دربارة چیزی که خودش دارد بخل میورزد؛ ولی یهود به چیزی بخل ورزیدند که خود مالک آن نبودند؛ علاوه بر اینکه با این رفتار خود، در سعه رحمت خدا و عظمت فضل او، با او معارضه کردند.(1)
در آیه دوم، خداوند میفرماید: «وَدَّ کثِیرٌ مِّنْ أَهْلِ الْکتَابِ...»(2)طبری میگوید:
خداوند به انواع بدی هایی که اهل کتاب و در رأس آنان، یهودیان در دل دارند، اشاره می کند و می فرماید: «آنان آرزو دارند مسلمانان از دین حقِ خود، به همان کفری که قبلاً بر آن بودند، بازگردند». آیه با رعایت عدل و انصاف درباره اهل کتاب سخن می گوید و حتی گروه اندکی از اهل کتاب که راضی نیستند مسلمانان بعد از هدایت به اسلام، به کفر برگردند را در نظر می گیرد و از آرزوی ناشایست گروه دیگر با لفظ «کثیر» یاد می کند؛ یعنی گروه بسیاری از اهل کتاب، چنین آرزویی دارند.
و فرموده خداوند: «مِّن بَعْدِ إِیمَانِکمْ» مبالغه در نکوهش آنان به علت آرزو و تمایلاتشان است. اذعان می شود که این آرزوی آنان، آرزویی محال است؛ چرا که صفای ایمان، وقتی در قلب ممزوج گردد، مانع از بازگشتن به کفر می شود.(3)
فخر رازی گوید:
خداوند، علت چنین آرزویی را کینه و حسادت بیان میکند و میگوید: «حَسَدًا مِّنْ عِندِ أَنفُسِهِم..» و این جمله در واقع علت و سبب جمله قبل در آرزو و علاقه آنان به کافر شدن مؤمنان میباشد و فرموده خداوند «مِّنْ عِندِ أَنفُسِهِم» برای مؤمنان روشن میکند که یهودیان چنین امری را
1) المیزان ، ج1، ص248.
2) «وَدَّ کثِیرٌ مِّنْ أَهْلِ الْکتَابِ لَوْ یَرُدُّونَکم مِّن بَعْدِ إِیمَانِکمْ کفَّارًا حَسَدًا مِّنْ عِندِ أَنفُسِهِم مِّن بَعْدِ مَا تَبَینََ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُواْ وَ اصْفَحُواْ حَتیَ یَأْتیَِ اللَّهُ بِأَمْرِهِ إِنَّ اللَّهَ عَلیَ کلِّ شیَْءٍ قَدِیر»؛ «بسیاری از اهل کتاب، از روی حسد- که در وجود آنها ریشه دوانده- آرزو میکردند شما را بعد از اسلام و ایمان، به حال کفر باز گردانند با اینکه حق برای آنها کاملاً روشن شده است. شما آنها را عفو کنید و گذشت نمایید تا خداوند فرمان خودش [ فرمان جهاد ] را بفرستد. خداوند بر هر چیزی تواناست.» (بقره: 109).
3) جامع البیان ، ج1، ص389.
از کتاب ها دستور نگرفتند؛ بلکه کتاب هایشان آنان را از این اخلاق پست و نکوهیده باز می دارد ولی به سبب بدطینتی و بدسرشتی، حسادت به قلب های آنان نفوذ کرده به طوری که بازداشتن آنان از حسد یا بازداشت حسد از آنان سخت است.(1)
صاحب المنار، محمّد عبده میگوید:
دستور خداوند به عفو و بخشش و گذشت، اشاره دارد که مؤمنان با وجود تعداد اندک، صاحب قدرت و عظمت بودند؛ زیرا هنگامی از انسان در خواست گذشت می شود که قادر به انجام آن باشد، گویی می فرماید: ای مؤمنان! کثرت و فزونی تعداد اهل کتاب و اینکه آنان بر باطل هستند، شما را نفریبد؛ بلکه شما با وجود تعداد اندک به سبب اینکه بر حق هستید، نسبت به آنان قدرتمندتر می باشید و همچون قدرت عادل در برابر قدرت جاهل باشید. مؤمنان به رغم ضعف و کم توانی، به منزله افرادی قوی و قدرتمند در نظر گرفته می شوند و اهل کتاب با وجود کثرت، در موضع ضعف قرار داده می شوند. اذعان می شود مسلمانان مؤمن با توجه و حمایت الهی پشتیبانی می شوند و تا هنگامی که بر حق استوار باشند، صاحب عزت می گردند و هرگاه حق و باطل با هم درگیر شوند- همان طور که بارها گفتیم- حق، باطل را مغلوب می سازد و تنها با غفلت حق است که باطل باقی می ماند.(2)
این ویژگی یهود، بارها در قرآن مطرح شده است و خداوند اشاره میکند آنان به انبیای الهی از جانب خداوند عهد و پیمان سپردند؛ ولی همواره عهد شکنی کردهاند. با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز بارها پیمان بسته و به عهد خود وفا نکردهاند. در این آیات(3)به پیمان هایی که از بنی اسرائیل گرفته شده است، اشاره میشود. پیمان عهد به اینکه:
1) مفاتیح الغیب ، ج3، ص651.
2) تفسیر المنار ، ج1، ص421.
3) «وَ إِذْ أَخَذْنَا مِیثَاقَکمْ لَا تَسْفِکونَ دِمَاءَکمْ وَ لَا تخُْرِجُونَ أَنفُسَکم مِّن دِیَارِکمْ ثمَُّ أَقْرَرْتمُْ وَ أَنتُمْ تَشهَْدُون»؛ «و آن هنگام که با شما پیمان نهادیم که خون هم مریزید و یکدیگر را از خانمان آواره مسازید و شما به پیمان گردن نهادید و خود بر آن گواه هستید.» (بقره: 84).
تنها خداوند را بپرستند؛
به والدین خود نیکی کنند؛
حقوق نزدیکان، یتیمان و فقرا را بپردازند و نسبت به آنان، به نرمی و نیکی رفتار کنند؛
سخن نیک که صلاح و خیر مردم درآن است، بگویند. نماز به پا دارند و با اخلاص، زکات بپردازند.
اما آنان این پیمانها را شکستند و خلف وعده کردند و تنها عده کمی از آنان به عهد خود وفادار ماندند.
منظور از بنی اسرائیل در این آیه، گذشتگان و آیندگان بنی اسرائیل و به عبارتی شامل تمام بنیاسرائیل میشود. در واقع این پیمانها توسط پیامبران و رسولان علیهم السلام، از تمام آنان گرفته شده است. سخن خداوند «ثمَُّ تَوَلَّیْتُمْ إِلَّا قَلِیلًا مِّنکمْ وَ أَنتُم مُّعْرِضُون»(1)اشاره به عهدها و پیمانهای گرفته شده از آنان در زمان رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است؛ یعنی آیه شامل اسناد به بنی اسرائیل معاصر زمان رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است که از پیمانها روی برگرداندند. دراین آیه، شکل خاصی از سخنان و توصیههای متقن و راه گشا بیان میشود که در صورت پیروی از آنها، ارتباط خالق و مخلوق آغاز میگردد. حق این است که تنها خدا را عبادت کنند و به او شرک نورزند. سپس حقوق مردم وحق الناس مطرح میشود که مهمترین آنها، حقوق پدر و مادر است. فرموده خداوند: «إِلَّا قَلِیلًا مِّنکمْ» در واقع به نوعی رعایت انصاف و عدل در خصوص کسانی است که به عهد و پیمان خود وفادار بودند. همواره عدهای مخلص در امتها وجود دارند ولی تعداد اندک این مخلصان مانع از نزولِ عقاب، بر امتی که به منکر میپردازند، نمیشود. سخن خداوند: «وَ أَنتُم مُّعْرِضُون» جمله حالیه است؛ یعنی روی برگردانی از اطاعت و عدم پایبندی به پیمان، یک خصیصه و یک عادتِ ریشه دار در وجود یهودیان است و یکی از اوصاف ثابت و همیشگی آنان محسوب میشود.(2)
صاحب المنار گوید:
گاه انسان از چیزی روی برمیگرداند؛ ولی قصد دارد که باز برگردد و حق آن را ادا کند. روی برگردانی از یک چیز به معنای روی برگردانی
دائم و همیشگی از آن نیست؛ اما ذکر قید «وَ أَنتُم مُّعْرِضُون» در واقع قیدی لازم است و حتماً این قید همراه با روی گردانی است و به معنای تکرار شدن این فعل از آن نیست؛ چرا که خداوند از آن ها خواسته است که تنها دستورات کتاب خدا را اطاعت کنند؛ ولی آنان احبار خود را، از غیر خدا برگزیدند و با نظر و اجتهاد ایشان، حلال خدا را حرام، و حرام خدا را حلال می دانند و هرچه بخواهند به شعائر و اصول دین اضافه می کنند. حقیقتاً درباره آنان باید گفت که آنان برای خداوند شریکانی قائل شدند که آنچه خدا در شریعت دستور نداده را برایشان وضع کردند؛ در حالی که تنها خداوند شایسته وضع شریعت است و علما صرفاً باید در فهم کتاب خدا و شریعت بیان شده از جانب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به انسان ها کمک کنند.(1)
«فَبِمَا نَقْضِهِم مِّیثَاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ وَ جَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَاسِیَةً» یعنی آنان به علت عهد شکنی و نقض پیمان خود، از رحمت خدا دور شده و مستحق خشم و غضب ما گشتند و ما قلبهای آنان را سخت و همچون سنگ قراردادیم. قلب آنان به سبب عهد شکنی و عصیان و مخالفت، سنگ شد و جانهایشان سخت گردید؛ به طوری که پند و موعظه در آنان اثر نمیکرد و با آیات و هشدارها، نرم نمیشدند. طبری میگوید:
خداوند می فرماید: ای محمّد صلی الله علیه و آله و سلم از این یهودیان که نزد تو و یارانت می آیند و پیمان می بندند و عهد شکنی می کنند و درباره تو و یارانت خدعه و نیرنگ انجام می دهند، تعجب نکن؛ چون این، عادت آنان و عادت گذشتگان آنان است و به عهدِ گرفته شده از آنان در زمان حضرت موسی علیه السلام اشاره می کند و می فرماید: «آنان عهد شکنی کردند؛ و از این رو مورد لعن خدا قرار گرفتند. وقتی برگزیدگان آنان چنین روشی داشتند، پس بقیه، از این امر مستثنا نیستند».(2)
شیخ طبرسی گوید:
قسوة یعنی سختی. بنابراین قاسیة یعنی سخت.ابوالعباسگوید: درهم تقلّبی را قسی نامند به سبب این که صدای آن ناهنجار و نادرست است؛ همچون صدای پولهای قلب در دست صرّافان. ابوعلی گوید:
قسی به معنای درهم تقلّبی، در اصل عربی نیست و با «قسی» عرب- که به معنای سخت است- ارتباطی ندارد. بدین معنا که در قلب های آنان ایمانی آمیخته به کفر و نفاق، ایمانی ناخالص قراردارد؛ مثل درهم های ناخالص که نقره آن با مس، سرب و غیره آمیخته شده است.(1)
ابن جریر گوید:
تأویل نخست به نظر من درست تر است؛ چون خداوند این قوم را به عهد شکنی و کفر توصیف می کند و از ایمان آنان صحبت نمی کند، به تبع آن که بیان می شود قلب های آنان موصوف به ایمانی آمیخته با کفر است؛ مثل درهم های ناخالص که نقره آن تقلبی است.(2)
این ویژگی یهودیان از دوران حضرت موسی علیه السلام تا زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ادامه داشته است. خداوند در این آیات، به خصلت یهودیان که در تمام نسل هایشان به ارث میرسد، خبر داده و به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دربارة یهودیان زمانِ خود، هشدار میدهد. این یهودیان نیز همچون نیاکان خویش رذایل اخلاقی و پیمان شکنی را به ارث بردهاند.
«وَ لَا تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلیَ خَائنَةٍ مِّنهُمْ إِلَّا قَلِیلًا» به جز گروه اندکی از آنان، بقیه یهودیان، همچون گذشتگان خود، گمراه بودن و قساوت قلب و پیمان شکنی و انحراف از راه راست را جزء خصایص خود حفظ کردهاند. آنان زمانی که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مبعوث شد، به پیامبری که بهتر از فرزندان خود او را میشناختند، کافر شدند و هر بار پیمان شکنی کردند و به هر وسیله ای به جنگ با او برخاستند و این ویژگیِ آنان، همواره تا به امروز نسبت به مسلمانان ادامه دارد.
آیاتی(3)از قرآن اشاره دارد که خداوند از یهودیان پیمان گرفت که یک دیگر را نکشند.
1) مجمع البیان ، ج3، ص266.
2) مجمع البیان ، ج6، ص99.
3) « وَ إِذْ أَخَذْنَا مِیثَاقَکمْ لَا تَسْفِکونَ دِمَاءَکمْ وَ لَا تخُْرِجُونَ أَنفُسَکم مِّن دِیَارِکمْ ثمَُّ أَقْرَرْتمُْ وَ أَنتُمْ تَشهَْدُون ثُمَّ أَنتُمْ هَؤُلَاءِ تَقْتُلُونَ أَنفُسَکمْ وَ تُخْرِجُونَ فَرِیقًا مِّنکم مِّن دِیَارِهِمْ تَظَاهَرُونَ عَلَیْهِم بِالْاثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ إِن یَأْتُوکمْ أُسَارَی تُفَادُوهُمْ وَ هُوَ محَُرَّمٌ عَلَیْکمْ إِخْرَاجُهُمْ أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکتَابِ وَ تَکفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمَا جَزَاءُ مَن یَفْعَلُ ذَلِک مِنکمْ إِلَّا خِزْیٌ فیِ الْحَیَوةِ الدُّنْیَا وَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ یُرَدُّونَ إِلیَ أَشَدِّ الْعَذَابِ وَ مَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّاتَعْمَلُون أُوْلَئک الَّذِینَ اشْترََوُاْ الْحَیَوةَ الدُّنْیَا بِالاَْخِرَةِ فَلَا یخَُفَّفُ عَنهُْمُ الْعَذَابُ وَ لَا هُمْ یُنصَرُون» ، «و آن هنگام را که با شما پیمان نهادیم که خون هم مریزید و یک دیگر را از خانمان آواره مسازید و شما به پیمان گردن نهادید و خود بر آن گواه هستید.پس شما چنین جماعتی هستید که یک دیگر را میکشید و گروهی از خود را از خانمانشان آواره میکنید و بر ضد آنها به گناه و بیداد به همدستی یک دیگر برمیخیزید و اگر به اسارت شما درآیند در برابر آزادی شان فدیه میگیرید و حال آنکه بیرون راندنشان بر شما حرام بود. آیا به بعضی از کتاب ایمان میآورید و بعض دیگر را انکار می کنید؟ پاداش کسی که چنین کند، در دنیا جز خواری نیست و در روز قیامت به سختترین وجهی شکنجه میشود و خدا از آنچه میکنید غافل نیست. اینان همان کسانند که آخرت را دادند و زندگی دنیا را خریدند. از عذابشان کاسته نگردد و کس یاریشان نکند.» (بقره: 84-86).
کسی را از خانه خود بیرون نکنند. اگر یکی از آنان به اسارت در آمد، با پرداخت فدیه از اموال خود، او را آزاد کنند و از دست دشمنان نجات دهند. با در گرفتن جنگ میان دو قبیله اوس و خزرج، سایر یهودیان و هم پیمانان آنان را کشتند. شیخ طبرسی گوید:
پس در این صورت، چگونه به خود اجازه می دهید که آن ها را بکشید؛ ولی به خود اجازه نمی دهید که در دست دشمن اسیر باقی بمانند؛ در حالی که هر دو یک حکم دارد و هر دو حرام است.(1)
بعد از جنگ، یهودیان از اموال خود برای آزادی اسیرانِ یهودی، صرف کردند؛ یعنی به قسمتی از دستور خداوند عمل کردند. در واقع به برخی از اوامر کتاب خدا عمل کرده و به برخی دیگر، یعنی تحریم ریختن خون برادران خود و بیرون راندن آنان از سرزمینشان، کافر شدند.
«وَ إِذْ أَخَذْنَا مِیثَاقَکمْ...» در واقع بدین امر توجه میدهد که یک ملت هم کیش و هم آیین باید به شکل محکم و عمیقی با هم وحدت داشته باشند؛ به طوری که کشتن یک نفر، به منزله کشته شدن خود ما، و بیرون راندن او از خانه و دیارش، به منزله بیرون رانده شدن خود ما باشد.
فرموده خداوند: «ثمَُّ أَقْرَرْتمُْ وَ أَنتُمْ تَشهَْدُون» به نوعی تثبیت این مسأله است که آنها خود، تعهد به پیمانها را پذیرفتهاند و بدان التزام و پایبندی نشان دادند. به عبارت دیگر، در این آیه بیان میشود که ای یهودیان! شما خود به این پیمان اعتراف کردید و پایبند شدید که منکر آن نشوید؛ پس باید به آن وفادارباشید. اما خداوند، روی گردانی آنان را بعد از تعهد و التزامشان بیان میکند: «ثُمَّ أَنتُمْ هَؤُلَاءِ تَقْتُلُونَ أَنفُسَکمْ» بعد از پیمان بستن، به عهد خود وفا
1) مجمع البیان ، ج1، ص302.
نکردید و پیمان شکنی کردید و آنچه را از قتل و بیرون راندن که در بارة برادرانتان نهی شده بودید، مرتکب شدید.
«تَظَاهَرُونَ عَلَیْهِم بِالْاثْمِ وَ الْعُدْوَانِ» با مشارکت و همکاری دیگران، برادرانتان را کشتید و از سرزمینشان بیرون ساختید و با این همدستی، مرتکب گناه و ظلم شدید. این آیه، با ضمیر شأن آغاز میشود «وَ هُوَ محَُرَّمٌ عَلَیْکمْ إِخْرَاجُهُمْ» که نشان از اهتمام و توجه به آن دارد و بیان میشود که این مسأله ممنوع شده، در واقع مسأله ای کاملاً آشکار و واضح بر آنان بود؛ ولی از آن ابا نکردند.
سخن خدا: «أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکتَابِ وَ تَکفُرُونَ بِبَعْضٍ» توبیخ و نکوهش آنان در تمایز قائل شدن میان احکام خداوند است. سپس خداوند متعال، جزای دنیا و آخرت برخوردِ آنان در انتخاب احکام خداوند را بیان میکند. «فَمَا جَزَاءُ مَن یَفْعَلُ ذَلِک »، «ذَلِک» در واقع به همان کشتن و بیرون راندن از سرزمین اشاره دارد. سنت خداوند در بارة تمام امت هایی که به دین خدا تمسک نمیجویند و با اجرای احکام و شریعت ملتزم به آن نمیشوند، همین میباشد. برخی گمان میکردند مذلّت و عقوبت دنیایی احیاناً به تخفیف و کم شدن عذاب اخروی آنان میانجامد. خداوند سبحان این پندار باطل را رد کرده و روشن ساخت که جزای آنان در روز قیامت، شدیدتر است و اعمال آنها مورد غفلت قرار نمیگیرد. آیه دلالت دارد که خداوند کسانی که راه مستقیم را ترک کردند، هم در دنیا و هم در آخرت، به سزای طغیان و مداومت در بدیها مجازات میکند.
خداوند این وعده قطعی را بار دیگر تأکید و علت آن را بیان میکند: «أُوْلَئک الَّذِینَ اشْترََوُاْ الْحَیَوةَ الدُّنْیَا بِالاَْخِرَةِ فَلَا یخَُفَّفُ عَنهُْمُ الْعَذَابُ وَ لَا هُمْ یُنصَرُون»(1).
کسانی که میان احکامِ خداوند تفاوت قائل شدند و دین خود را به دنیا فروختند و متاع دنیا را به نعمتهای آخرت ترجیح دادند، در قیامت به شدت عذاب میشوند و غیر از خدا یار و یاوری نمییابند.
از رذایل اخلاقی بنی اسرائیل که به سبب جهل، فسوق، حرص، سست ارادگی مرتکب
1) بقره: 86.
میشدند، فریبکاری و دسیسه برای ویران ساختن شرایع بود تا از طریق این راهها و دسیسهها، به آرزوها و امیال و شهوات خود دست یابند و بدین شکل از عذاب و مجازات هم در امان بمانند. داستان «اصحاب السبت» وارد شده در قرآن، بزرگترین دلیل است بر اینکه آنان برای رسیدن به مطامع دنیایی، دین را بازیچه قرار میدهند. خلاصه داستان چنین است:
خداوند ازبنی اسرائیل پیمان گرفت که روز شنبه تنها به عبادت خداوند بپردازند و صید ماهی در این روز را بر آنان حرام کرد. خداوند بدین وسیله خواست وفای به عهد آنان را درمعرض امتحان قراردهد؛ از این رو، فقط روز شنبه ماهیان زیاد میشدند به طوری که نزدیک ساحل میآمدند و صید آنان و دستیابی به آنان بسیار سهل و آسان بود. آنان گفتند: اگر ما در کنار دریا که روز شنبه ماهیان بسیاری در آن جمع میشوند، گودالی بکنیم، با بالا آمدن آب در روز شنبه، ماهیان به داخل گودال سرازیر میشوند و ما روزهای بعد میتوانیم به راحتی از این گودال ماهی بگیریم. بدین ترتیب هم به پیمان خود با خدا وفادار ماندیم و هم به راحتی میتوانیم ماهیها را صید کنیم. گروهی از بین ایشان، آنان را نصیحت کردند و گفتند که این کار فقط در ظاهر، اطاعت از خدا و وفای به عهد و میثاق الهی است؛ ولی در واقع، نقض دستور و فرموده خداوند، مبنی بر حرام بودن صید ماهی در روز شنبه است. ولی کیدکنندگان، اهمیتی ندادند و آن دسیسه را اجرا کردند. خداوند بر آنان غضب نمود و آنان را به شکل بوزینه مسخ کرد.(1)
علامه طباطبایی میگوید: «سکوت برابر فسق و فساد و عدم قطع رابطه با ستمگران، شرکت در فسق و ظلم و موجب اشتراک با ظالمان در عذاب میباشد.»(2)
ابن کثیر در تفسیر آیه میگوید:
محمّد! از یهودیانی که در محضرت، حاضر هستند درباره ماجرای اصحابشان که با دستور الهی مخالفت کردند و دچار خشم و عذاب الهی شدند، سؤال کن. از تجاوز و تعدّی آنان به فرمان خدا و دسیسه برای مخالفت با امری الهی بپرس...(3)
قرطبی گوید:
این سؤال در واقع، توبیخ و اقرار و نشانه صدق نبوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است؛ چرا که آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم بدون آموزش، از منبع وحی از آن مسائل و ماجراها با خبر است.(1)
ابن عباس گوید:
به یهودیان دستورداده شده بود روز جمعه را برای عبادت برگزینند؛ ولی آنان روز شنبه را انتخاب کردند؛ لذا خداوند آنان را در معرض امتحان قرار داد و صید ماهی در این روز، حرام گشت و باید روز شنبه را به عبادت می پرداختند و این روز را بزرگ می داشتند و این، به سبب ابتلا و امتحان الهی بود و سخن خداوند «یَوْمَ لَا یَسْبِتُونَ لَا تَأْتِیهِمْ» به همین معنا است.(2)
قرطبی میگوید:
«روایت شد که داستان، مربوط به زمان حضرت داوود علیه السلام است و ابلیس به آنان این چنین تلقین کرد.»(3)و فرموده خداوند: «کذَلِک نَبْلُوهُم بِمَا کانُواْ یَفْسُقُونَ» آنان را آزمودیم؛ تا جزای اعمال خود را بچشند و نتیجه فسق و تجاوز از حدود الهی و دسیسه های زشت در بارة شریعت را ببینند.
قرطبی گوید:
بنی اسرائیل سه دسته شدند:
گروهی عصیان ورزیدند و مخالفت کردند که حدود هفتصد هزار نفر بودند.
گروهی نهی از منکر کردند و از گناه دوری کردند که حدود دوازده هزار نفر بودند.
گروهی از گناه دوری کردند و نه معصیت و عصیان نمودند و نه نهی از منکر کردند. این گروه همان کسانی هستند که به نصیحت کنندگان گفتند: «چرا گروهی عصیانگر را پند میدهید که خدا آنان را هلاک
می کند یا قطعاً آنان را عذاب خواهد کرد؟» و در آن زمان، امر خداوند در مورد امت های عصیانگر و تجاوزکار، سابقه نداشت....(1)
سپس خداوند عاقبت هر دو دسته عصیانگر و نصیحت کننده را بیان میکند:
فَلَمَّا نَسُواْ مَا ذُکرُواْ بِهِ أَنجَیْنَا الَّذِینَ یَنهَْوْنَ عَنِ السُّوء؛ زمانی که ستمکاران، غرق سرکشی و طغیان شدند و از شنیدن نصیحت و ارشاد، نابینا و ناشنوا گشتند، نصیحت کنندگان را نجات دادیم و تجاوزگران را به عذابی سخت مجازات کردیم و به علت تعدّی از امر خداوند، هیچ رحمتی شامل حال آنان نمی شود.
این آیه، عاقبت کار دو دسته گنهکار و نصیحت کننده را بیان میکند. عذابی سخت، نتیجه ظلم و تجاوز، و نجات بازدارندگان از منکر به صراحت در آیه بیان میشود؛ اما در بارة دسته سوم، سکوت شده است که نظر مفسران اجمالاً دو گونه است:
بیشتر مفسران شیعه معتقدند، این گروه به علت باز نداشتن از منکر، و نیز به سبب سرزنش و ملامتِ نصیحت کنندگان، نجات نیافتند.(2)
بیشتر مفسران اهل سنت معتقدند آنها نجات یافتند؛ چون عمل تجاوزگران را نمیپسندیدند و هرگز مرتکب اعمال آنان نشدند و علت سکوت آنان در نصیحتِ گنهکاران، ناامیدی از اصلاح آنان بود. آنان مطمئن بودند این گروه، مورد خشم و عذاب خداوند قرار خواهند گرفت و پند و نصیحت بر آنان فایده ندارد. زمخشری و سایران، این نظر را قبول دارند.(3)
ابن کثیر میگوید:
از ابن عباس روایت میشود وقتی از او درباره سرنوشت گروه سرزنش کننده سؤال شد، پاسخ داد: «نمی دانم». وقتی غلامش، عکرمه به او گفت: «آیا نمیبینی که آنان از اعمال گناهکاران و تجاوزگری آنان کراهت جستهاند و با آنان مخالفت کرده، گفتند: «لِمَ تَعِظُونَ قَوْمًا اللَّهُ مُهْلِکهُمْ أَوْ مُعَذِّبهُُمْ عَذَابًا شَدِیدًا» ابن عباس نظرش عوض شد و عاقبت
آنان را، نجات دانست. عکرمه گفت: « به محض اینکه او را به نجات آنان آگاه کردم، جامه ای (ردایی)را بر دوش من انداخت».(1)
علامه طباطبائی گوید:
عکرمه بسیار اشتباه کرده و نظریهاش غلط است؛ زیرا این طایفه هر چند کراهت داشتهاند و خود مرتکب صید نمیشدند ولی گناهی کردهاند که بزرگ تر از گناه صید ماهی بوده و آن، ترک نهی از منکر است؛ با آنکه آن طایفه دیگر، ایشان را به بزرگی گناه ترک نهی از منکر آگاه کرده و گفته بودند: «مَعْذِرَةً إِلی رَبِّکمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ» و فهمانده بودند که هنوز کار مرتکبان به جایی نرسیده که دیگر موعظه در ایشان اثر نکند و تکلیف نهی از منکر ساقط شود. به شهادت اینکه وقتی خودشان از تأثیر موعظه و اندرزشان مأیوس شدند، بی درنگ از آنان فاصله گرفته و از شهر بیرون رفتند و ساکنان- بنا بر آنچه در روایات است- همچنان با ایشان آمیزش داشتهاند؛ لذا فقط فرقهای که نهی از منکر کردند از عذاب نجات یافتند و مرتکبان صید و ساکتان برابر آنها، عذاب شدند.(2)
در تفسیر آیه گفته میشود:
خداوند، نخست آنان را به عذاب دردناک، یعنی فقر و بدبختی و تنگدستی در زندگی مجازات کرد. وقتی از کردار خود بازنگشتند و راه هدایت را برنگزیدند، آنان را از جهت جسمانی و خلقت مسخ کرد و واقعاً به میمون (بوزینه) تبدیل شدند. این تفسیر، از مدلول ظاهر آیه استنباط میشود بیشتر مفسران نیز بر این اعتقاد هستند. گفته میشود: مسخ شدن آنان از جهت اخلاقی و روانی است؛ یعنی در بدی و شرور، همچون میمون شدند که دستش به هرچه برسد، آن را خراب میکند. این روایت از مجاهد است و این، سزای ارتکاب معاصی، روی برگردانی از پذیرش نصیحت و سست ارادگی برابر امیال و هوای نفسشان بود تا به سبب فقدان صفات انسانی، همچون حیوانات گردند و این، پستی و ذلتی بود که برای نفس خود برگزیدند.(3)
آیات(1)دیگری نیز به طور خلاصه به داستان «اصحاب السبت» پرداخته است. داستان اصحاب روز شنبه، نزد علما و احبار یهود معروف بود و آنان سعی میکردند این داستان را از عموم مردم مخفی کنند. خداوند، از باب معجزه، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را از این خبر آگاه کرد تا از طریق وحی، آنچه انجام میدهند و درکتمان آن میکوشند به آنان خبر دهد و داستان به علم قطعی آنان نسبت به این مسأله اسناد داده شده است، تا جرأت کتمان آن و غفلت و بیخبری در بارة آن را نکنند.(2)
طبری میگوید: «اصل واژه «سبت» به معنای آرامش، بودن در راحتی و آسایش است».(3)از همین رو به فرد خوابیده و بدون حرکت «مسبوت» گفته میشود.(4)خداوند متعال میفرماید: «وَ جَعَلْنَا نَوْمَکمُْ سُبَاتًا»(5)یعنی خواب را مایه راحتی به خاطر آرامش و ثبات جسم و استراحت بدنی شما قرار دادیم.
حضرت علی علیه السلام فرمود: به آن خدایی که دانههای گیاه را زیر خاک میشکافد و خلایق را میآفریند، من قوم و خویش همان میمونها را که در این امت هستند، میشناسم. مردمی که از کار زشت نهی ننموده، برابر آن، إعمال غیرت نمیکنند؛ بلکه معروفی را هم که بدان مأمور شدهاند، ترک میکنند و در نتیجه، دچار تفرقه میشوند.
رشوه خواری و ربا خواری
«سَمَّاعُونَ لِلْکذِبِ أَکالُونَ لِلسُّحْتِ فَإِن جَاءُوک فَاحْکم بَیْنهَُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنهُْمْ وَ إِن تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَن یَضرُُّوک شَیًْئا وَ إِنْ حَکمْتَ فَاحْکم بَیْنهَُم بِالْقِسْطِ إِنَّ اللَّهَ یحُِبُّ الْمُقْسِطِین؛(6)
آنها بسیار به سخنان تو گوش میدهند، تا آن را تکذیب کنند. مال حرام فراوان میخورند؛ پس اگر نزد تو آمدند، میان آنان داوری کن یا [اگر صلاح دانستی] آنها را به حال
1) «وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِینَ اعْتَدَوْاْ مِنکمْ فیِ السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ کونُواْ قِرَدَةً خَاسِِینَ فجََعَلْنَاهَا نَکالًا لِّمَا بَینَْ یَدَیهَْا وَ مَا خَلْفَهَا وَ مَوْعِظَةً لِّلْمُتَّقِینَ» ؛ «به طور قطع از حال کسانی از شما که در روز شنبه نافرمانی و گناه کردند، آگاه شدهاید! ما به آنها گفتیم: «به صورت بوزینههایی طردشده درآیید!»ما این کیفر را درس عبرتی برای مردم آن زمان و نسلهای بعد از آنان، و پند و اندرزی برای پرهیزکاران قرار دادیم.» (بقره: 65-66).
2) تفسیر نمونه ، ج1، ص297.
3) جامع البیان ، ج30، ص3.
4) لسان العرب ، ج2، ص1733.
5) نبأ: 9.
6) مائده : 42.
خود واگذار. اگر از آنان صرف نظر کنی به تو هیچ زیانی نمیرسانند و اگر میان آنها داوری کنی، با عدالت داوری کن، که خدا عادلان را دوست دارد. راغب در مفردات گفته است:
کلمه سُحت به معنای پوستهای است که دور ریخته میشود و نیز به محظور و عمل نادرستی که مرتکبش را ننگین میسازد، سحت گفته میشود. گویی اینگونه اعمال، دین و مروت مرتکب را میپوشاند و به صورت پوستهای در میآورد که باید دور ریخته شود.(1)
طبری گوید: «با توجه به چنین معنایی، به هر مال نامشروعی که موجب ننگ صاحب آن شود - به ویژه رشوه - اطلاق میشود.»(2)خدا عبارت «آنان بسی دروغ را میشنوند و میپذیرند » را تکرار فرموده است تا بیانگر این باشد که چنین خصلتی، خوی ایشان گشته است. دلهایشان از شنیدن سخنان دروغ و سخنان بیهوده باز و شادان میشود و از شنیدن حق و حقیقت و صدق و صداقت تنگ میگردد… این هم ویژگی دل هایی است که تباهی میپذیرند، و خوی جان هایی است که به گرداب پلشتیها فرو میافتند …سخن پوچ و دروغ در این جامعههای کجرو و کجرفتار چه اندازه دوست داشتنی است ! سخن راست و درست، چه اندازه در این جامعهها سنگین و ناگوار است! باطل در این زمانه، چه اندازه پر رونق است! در چنین روزگاران نفرین شده ای، چه زود مرگِ حقّ و نابودیِ حقیقت سر میرسد!
در دین یهود، نیز همچون دین اسلام، ربا خواری حرام است؛ همان طور که در آیة «وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَواْ وَ قَدْنهُُواْ عَنْه...»(3)به آن اشاره شده است.(4)
بنی اسرائیل با وجود آن که از رباخواری نهی شده بودند و از تحریم آن آگاه بودند، به این کار میپرداختند و چون این کار را بارها انجام دادند، خداوند آنان را عقوبت کرد.
اگر تنها افراد معدودی یهودی به دفعات اندک، ربا میخوردند، این عمل به همه قوم نسبت داده نمیشد و خداوند با تعبیر « وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَواْ» از آن یاد نمیکرد.به این ترتیب، یهودیان با وجود علم و آگاهی از حکم خداوند در بارة ربا، به سبب حرص شدید به کسب مال،
ربا خوردند و با این کار، هم به حدود الهی و هم به حقوق مردم تجاوز کردند.(1)
از بارزترین رذایل بنیاسرائیل که بارها در قرآن کریم به آن اشاره شده، مسأله تحریف کلام خداوند از جایگاه اصلی خود است؛ آن هم برای معامله به بهایی اندک که به سبب عدم بینش الهی و موضعگیری کافرانه یهود برابر نعمتهای الهی و نیز گستاخی آنان دربارة دین و سوء ادراک آنان به اهداف شریعت و قساوت قلوب یهودیان، بعد از مشاهده نشانهها و دلایل آشکار صورت گرفت. این آیات(2)بدین معنا است که: ای مؤمنان! آیا بعد از توصیف حال یهود و بیان کفر و انکار آنان، باز امید دارید که به دین اسلام در آیند؛ در حالی که گروهی از علما و احبار یهود پس از شنیدن کلام خدا و فهمیدن آن، آن را تحریف میکردند و به این عمل خود و تحریف و نسبت دروغی که به خداوند میدادند، کاملاً علم داشتند و میدانستند که عاقبت این کار، مذلّت و خواری و عذاب دردناک است. سیاق این آیات، به ویژه ذیل آنها، این معنا را به دست میدهد که یهودیان عصر بعثت، در نظر کفار، به ویژه کفار مدینه که همسایگان یهود بودند از پشتیبانان پیامبر اسلام شمرده میشدند. چون یهودیان علمِ دین و کتاب داشتند، امید به ایمان آوردن آنان بیشتر از اقوام دیگر بود و همه توقع داشتند که فوج فوج به دین اسلام در آیند و نور آن را منتشر و دعوتش را گسترده سازند؛ ولی بعد از آنکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه مهاجرت کرد، یهود رفتاری را نشان داد که آن امید را به یأس مبدل کرد.
قرآن کریم بعد از اشاره به مطالبی که تلویحاً با ناامید ساختن مؤمنان از اسلام آوردن یهودیان آغاز شده است، مسأله تحریف را مورد تأکید قرار داده است. خداوند مؤمنان را اینگونه مورد خطاب قرار میدهد:
أَفَتَطْمَعُونَ أَن یُؤْمِنُواْ لَکمْ وَ قَدْ کانَ فَرِیقٌ منْهُمْ یَسْمَعُونَ کلَامَ اللَّهِ ثُمَّ یحَُرِّفُونَهُ مِن بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ
1) روح المعانی ، ج3، ص188-189؛ التبیان ، ج3، ص388؛ مجمع البیان ، ج3، ص 527 -529.
2) «أَفَتَطْمَعُونَ أَن یُؤْمِنُواْ لَکمْ وَ قَدْ کانَ فَرِیقٌ مِّنْهُمْ یَسْمَعُونَ کلَامَ اللَّهِ ثُمَّ یحَُرِّفُونَهُ مِن بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ وَ إِذَا لَقُواْ الَّذِینَ ءَامَنُواْ قَالُواْ ءَامَنَّا وَ إِذَا خَلَا بَعْضُهُمْ إِلیَ بَعْضٍ قَالُواْ أَ تحَُدِّثُونهَُم بِمَا فَتَحَ اللَّهُ عَلَیْکمْ لِیُحَاجُّوکم بِهِ عِندَ رَبِّکمْ أَ فَلَا تَعْقِلُونَ أَ وَ لَا یَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ مَا یُسِرُّونَ وَ مَا یُعْلِنُونَ وَ مِنهُْمْ أُمِّیُّونَ لَا یَعْلَمُونَ الْکتَابَ إِلَّا أَمَانیَِّ وَ إِنْ هُمْ إِلَّا یَظُنُّونَ فَوَیْلٌ لِّلَّذِینَ یَکتُبُونَ الْکتَابَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هَذَا مِنْ عِندِ اللَّهِ لِیَشْترَُواْ بِهِ ثَمَنًا قَلِیلًا فَوَیْلٌ لَّهُم مِّمَّا کتَبَتْ أَیْدِیهِمْ وَ وَیْلٌ لَّهُم مِّمَّا یَکسِبُونَ» (بقره: 75-79).
وَ..
مخاطب آیه، مؤمنان هستند و استفهام انکاری است؛ اما نهی از طمع نداشتن به ایمان آوردن آنان، به معنای عدم دعوت آنان به ایمان نیست؛ بلکه مؤمنان دستور دارند آنان را به اسلام دعوت کنند و هنگام انجام اعمال کافرانه، بر آنان دلیل و حجت بیاورند. چه بسا افراد منصفی نیز میان آنان پیدا شوند و دعوت به حق را پاسخ گویند و به راه راست هدایت شوند. رفتار و برخورد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و در پی آن، اصحاب رسول خدا با آنان این چنین بود.(1)
در تفسیر قمی آمده است:
جمعیتی از یهودیان که مانند اینها بودند و از گذشتگانشان کلام خدا را میشنیدند و میدانستند که آن، حق است، آن را از راه عناد تغییر میدادند و بر غیر معنای مراد حمل میکردند. گفته شده است: منظور از «کلامَ اللَّهِ» اوصاف پیامبر اسلام است که در تورات ذکر شده است. یهودیان عصر نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در زمینة عدم ایمان به آن حضرت و تکذیب و انکار رسالت او، از گذشتگان و پدران خود پیروی کردند که در زمان موسی علیه السلام بودند؛ زیرا آنان نیز روشی جز انکار و عناد نداشتند.(2)
اما یهودیان بعد از شناخت حق، گوشهای خود را بر آن بستند؛ لذا دعوت آنان به اسلام دیگر بیهوده و بیفایده شد؛ از این رو مؤمنان از طمع و امید به هدایت آنان نهی میشوند. جمله «وَ قَدْ کانَ فَرِیقٌ منْهُمْ یَسْمَعُونَ کلَامَ اللَّهِ» جمله حالیه است و یکی از دلایل ناامیدی از ایمان آنان را در بر دارد؛ از این رو ناامیدی از ایمان آوردن آنان به دو دلیل است:
تصویر حالات نکوهیده یهودیان که در آیات قبل، به آن اشاره شده است؛
تحریف کلام خدا از روی علم و اطلاع و از روی تعمد که در این آیه توضیح داده شده است.
فخر رازی میگوید:
منظور از گروه «فَرِیقٌ» در «وَ قَدْ کانَ فَرِیقٌ منْهُمْ» احبار و دانشمندان یهود معاصر زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستند که کلام خدا را شنیدند یا کسانی
می باشند که بعد از آنان آمدند و از آنان نقل کردند.(1)
تحریف در اصل، به معنای تغییر مسیر یک چیز و دور کردن از اصل آن چیز به سوی دیگر، یا برگرداندن شکل و حالت چیزی است.(2)منظور در اینجا خارج ساختن وحی و شریعت با تغییر و تبدیل الفاظ یا کتمان و یا تأویل فاسد و تفسیر باطل، از مسیر اصلی آن میباشد. و فرموده خداوند: «ثُمَّ یحَُرِّفُونَهُ مِن بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ» در واقع، عمل آنان را بسیار بد و زشت معرفی میکند؛ چرا که آنان بعد از درک کلام خدا، از روی عمد و سوء نیت دست به تحریف زدند و برخلاف علم و آگاهی، مرتکب این عمل بسیار زشت شدند؛ از این رو، مستوجب عقوبت دنیا و آخرت میگردند.
«مِن بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ» یعنی هیچ عذر و بهانهای، چون جهل و یا فراموشی وجود ندارد؛ بلکه تحریف از روی تعمد در فسوق و سرپیچی است و از همین رو نکوهش و سرزنش میشوند. تحریف کتاب از سوی گروهی از احبار یهود، در واقع علت ناامیدی از ایمان عموم یهودیان است؛ چرا که عموم یهودیان بدون توجه به حق و بدون مبنای عقلی، از این احبار تقلید میکنند و در امثال چنین یهودیانی که کورکورانه تقلید میکنند و فریب شریران را میخورند، امید دستیابی به نور حق و حقیقت و شکوه صدق، وجود ندارد. حال و وضع یک امت، همیشه از روی علمای آن - که بهترین افراد هر قوم هستند- روشن و مشخص میشود. هنگامی که علمای قومی جرأت تحریف کلام خدا را به خود بدهند، دیگر از سایر یهودیان چگونه میتوان انتظار داشت که بهتر از علمایشان، عمل کنند.
قرآن بعد از توضیح گروههای یهودی، تحریف کنندگان کلام الهی را به سرنوشت نامطلوب و نافرجام وعده میدهد:
فَوَیْلٌ لِّلَّذِینَ یَکتُبُونَ الْکتَابَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هَـذَا مِنْ عِندِاللّهِ لِیَشْتَرُواْ بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً فَوَیْلٌ لَّهُم مِّمَّا کتَبَتْ أَیْدِیهِمْ وَ وَیْلٌ لَّهُمْ مِّمَّا یَکسِبُونَ(3)
هلاکت، رسوایی و خواری، نصیب احبار یهودی میشود؛ چرا که آنان به جای پیروی از
کتابهای مشتمل بر حقایق، کتابهای تحریف شده مینویسند و تأویلات باطل مینگارند و به نادانان و تقلید کنندگان جاهل خود، به دروغ میگویند: اینها از جانب خداوند است؛ تا در عوض تحریف، به متاع ناچیز دنیا دست یابند. آنان به سبب تحریف کلام خداوند، مجازات بسیار سختی میشوند و به سبب اموالی که بدون حق به دست آوردند، دچار ذلت و خواری عظیمی میشوند. در این آیه، تهدید شدیدی دربارة احبار یهودی صورت میگیرد و قرآن تأکید میکند که آنان کتاب را به دست خود نوشتند (بِأَیْدِیهِمْ) و بدین شکل تصریح میکند که آنان به عمد، مستقیماً به تحریف کلام خدا دست زدند و بدین شکل این گمان را برطرف میسازد که آنان از دیگران برای نوشتن تحریفات استفاده کردند. سپس خداوند علت و سبب تحریف و دروغ گویی آنان را تبیین میکند: «لِیَشْتَرُواْ بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً»، یعنی آنان برای دست یافتن به اندک متاع دنیا، مثل کسب مال حرام و نسبت دادن علم و دانایی بر خود و حرص و طمع در کسب مقام ریاست و متقاعد کردن عامه مردم، کتاب خدا را به میل خود تحریف کردند و به دست خود، کتاب تازهای نوشتند و به دروغ به خداوند نسبت دادند. خداوند سبحان از ناچیزی بهایی که در عوض آن به دست آوردند، صحبت میکند؛ چرا که هر قدر بهای زیادی به دست آورند، باز هم مقابل عذاب و شکنجه دردناک و دوری از ثواب بزرگ جاودان بهشت، بهایی اندک است. راغب میگوید:
اگر گفته شود: چرا «یَکسِبُونَ» به صورت مستقبل و «کتَبَتْ» به لفظ ماضی به کار رفته است؟ پاسخ داده میشود: با توجه به فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هر کس سنت ناپسندی را پایهگذاری کند، گناه آن عمل و گناه هر کس که آن کار را انجام دهد، تا روز قیامت، بر دوش او است و با توجه به آیه، تا وقتی جاهلان به تأویلات فاسد و باطلی که آنان ثبت کردند استناد کنند، هر لحظه به گناه آنان اضافه میشود.
اینجا واژه «کتابۀ» یعنی نوشتن بیان شده و نه گفتار؛ چرا که نوشتن، هم گفتار و هم افزون بر آن را در بر میگیرد. بدین معنا که کذب و دروغ آنان، هم با زبان است و هم با دست و اثر نوشته و کلام قلم (دست) باقی میماند؛ اما اثر کلام زبانی و گفتار، گاه از بین میرود.(1)
در این آیات، یهودیان به رذایل اخلاقی از جمله تحریف کلام خدا از روی تعمد و اصرار،
1) تفسیر القرآن العظیم (ابن کثیر) ، ج2، ص285.
نفاق و نیرنگ توصیف شدهاند و به جهل و سبک مغزی و تصور نادرست از علم خداوند، توبیخ شدند و به عاقبت نافرجام، تهدید گشتند؛ عاقبتی که در نتیجه دروغ و افترا بستن به خداوند و تجاوز از حدود الهی و حلال شمردن محارم الهی نصیبشان میشود.
مِّنَ الَّذِینَ هَادُواْ یحَُرِّفُونَ الْکلَِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ وَ یَقُولُونَ سمَِعْنَا وَ عَصَیْنَا وَ اسمَْعْ غَیرَْ مُسْمَعٍ وَ...(1)
این آیه نیز به تحریف کلام خداوند و بیادبی یهودیان با زبان حال و مقال خود در مقابل پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تصریح می نماید که از میان یهودیان صاحب کتاب، برخی کلام الهی را تحریف کردند و با زیاد کردن و یا کم کردن برخی مطالب، معنای کلام الهی را تغییر دادند و تأویل و تفسیری دور از حقیقت کردند.
خداوند در توصیف برخی یهودیان، در قرآن خبر میدهد که علاوه بر تحریف، اهل نفاق و تدلیس نیز هستند:
وَ إِذَا لَقُواْ الَّذِینَ ءَامَنُواْ قَالُواْ ءَامَنَّا وَ إِذَا خَلَا بَعْضُهُمْ إِلیَ بَعْضٍ قَالُواْ أَتحَُدِّثُونهَُم بِمَا فَتَحَ اللَّهُ عَلَیْکمْ لِیُحَاجُّوکم بِهِ عِندَ رَبِّکمْ أَفَلَاتَعْقِلُونَ أَوَلَایَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ مَا یُسِرُّونَ وَ مَا یُعْلِنُونَ(2)
این آیه، نوع دیگری از پلیدیهای یهود را که موجب ناامیدی از ایمان آوردن آنان میشود، روشن میکند و پرده از روی حقیقت تلخ دیگری پیرامون این جمعیت حیلهگر و منافق، و دسیسهها و خیانتهای آنان برمیدارد و میگوید: پاکدلان آنها، هنگامی که مؤمنان را ملاقات میکنند، اظهار ایمان مینمایند (و از صفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که در کتبشان آمده است، خبر میدهند) اما در پنهانی و خلوت، جمعی از آنها میگویند: «چرا مطالبی را که خداوند در تورات برای شما بیان کرده است به مسلمانان میگویید، تا در قیامت در پیشگاه خدا، بر ضد شما به آن
1) «بعضی از یهود، سخنان را از جای خود، تحریف میکنند و [ به جای اینکه بگویند: «شنیدیم و اطاعت کردیم» ] میگویند: «شنیدیم و مخالفت کردیم! و [ نیز میگویند: ] بشنو! که هرگز نشنوی! و [ از روی تمسخر میگویند: ] ما را تحمیق کن!» تا با زبان خود، حقایق را بگردانند و در آیین خدا طعنه زنند؛ ولی اگر آنها [ به جای این همه لجاجت ] میگفتند: «شنیدیم و اطاعت کردیم و سخنان ما را بشنو و به ما مهلت ده [ تا حقایق را درک کنیم ] »، برای آنان بهتر و با واقعیت سازگارتر بود؛ ولی خداوند، آنها را به سبب کفرشان از رحمت خود دور ساخته است از این رو جزعدّه کمی ایمان نمیآورند.» نساء: 46.
2) بقره: 76.
استدلال کنند؟ آیا نمیفهمید؟»(1)
فخررازی میگوید:
این سرزنش، به سبب آن است که اگر یک یهودی، به صحت تورات و شهادت تورات به صدق نبوت حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم شهادت دهد، این خود بزرگ ترین دلیل برای نکوهش او می شود. ناگزیر باید برخی از یهودیان مانع از این شوند که برخی از یهودیان منافق، چنین شهادتی در مقابل مؤمنان دهند.(2)
طبری میگوید:
اصل معنای «فتح» در که عرب، قضا و حکم است و معنای آیه این است: آیا کلامی می گویید که خداوند بر شما حکم کرد و میان شما قرار داد؟ و از جمله حکم و قضای خداوند متعال میان آنان، عهد گرفتن دربارة ایمان به حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم طبق بشارت های تورات است.(3)
از فرموده خداوند «لِیُحَاجُّوکم بِهِ عِندَ رَبِّکمْ» به خوبی استفاده میشود که ایمان این گروه منافق در باره خدا، آن قدر ضعیف بود که او را همچون انسانهای عادی میپنداشتند و تصور میکردند اگر حقیقتی را از مسلمانان کتمان کنند، از خدا نیز مکتوم خواهد ماند!(4)آیه بعد، از حقیقت تلخ دیگری دربارة این جمعیت پرده بر میدارد. علامه طباطبایی گوید:
در این آیه شریف، دو جمله شرطیه مدخول «اذا» واقع شده؛ ولی تقابلی میان آن دو نشده است؛ یعنی نفرموده: «چون مؤمنان را میبینند، می گویند: ایمان آوردیم، و چون با یک دگر خلوت میکنند، می گویند: ایمان نیاوردیم» ؛ بلکه فرموده: «چون مؤمنان را میبینند، می گویند: ایمان آوردیم و چون با یک دگر خلوت میکنند، میگویند: چرا از بشارت های تورات برای مسلمانان نقل میکنید؟ و به اصطلاح، سوژه به دست مسلمانان می دهید؟» و بدین سبب این طور فرمود، تا دو مورد از جرایم و جهالت آنان را بیان کرده باشد...
جمله: «أفلاتعقلون» ادامه سخن یهودیان به منافقان یهودی است، برای
توبیخ بیشتر آنان که دیگر چنین حرفی به مؤمنان نزنند. از لحن کلام برمیآید که جریان از این قرار بوده که عوام ایشان از سادهلوحی، وقتی به مسلمانان میرسیدهاند، اظهار مسرت میکردند و پارهای از بشارت های تورات را به ایشان میگفتند یا اطلاعاتی در اختیار میگذاشتند که مسلمانان از آن ها برای تصدیق نبوت پیامبرشان، استفاده میکردند؛ ولی رؤسایشان از این کار نهی میکردند و میگفتند: این خود فتحی است که خدا برای مسلمانان قرار داده است و ما نباید آن را برای ایشان فاش کنیم؛ چون با همین بشارت ها که در کتب ما است نزد پروردگار خود علیه ما احتجاج خواهند کرد.(1)
سپس خداوند متعال، آنان را به سبب جهل از حقیقت علم الهی، توبیخ و سرزنش میکند: «أَوَلاَ یَعْلَمُونَ أَنَّ اللّهَ یَعْلَمُ مَا یُسِرُّونَ وَ مَا یُعْلِنُونَ»(2)
این یهودیان به برادران یهودی منافق خود چنین حرفی میزنند و این گونه صفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را کتمان میکنند و کتاب خدا را تحریف میکنند. آیا نمیدانند خداوند از کفر و کینه پنهان در دلهای آنان و آن ایمان و محبتی که در ظاهر بیان میکنند، با خبر است؟ در این آیه، خداوند آن دسته از یهودیانی که منافقان یهود آنها را، به سبب سخن گفتن با مؤمنان درباره تصدیق نبوت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم در تورات سرزنش میکنند، را توبیخ کرده و آنان را جاهل در نظر میگیرد؛ چرا که اگر حقیقتاً ایمان داشتند که خداوند بر هر چیز پیدا و پنهان، علم و احاطه دارد، هرگز به سبب بیان سخن تورات در باب صفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و حقایقی که خداوند دستور داده است که آنها را بیان کنند و هرگز کتمان ننمایند، برادران یهودی خود را سرزنش نمیکردند.(3)
خداوند، بعد از روشن کردن احوال علما و منافقان یهودی، به شرح احوال عامه یهودیان و تقلیدکنندگان از آنان میپردازد:
وَمِنْهُمْ أُمِّیُّونَ لاَ یَعْلَمُونَ الْکتَابَ إِلاَّ أَمَانِیَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ یَظُنُّونَ؛(4)
شیخ طبرسی گوید:
منظور از «وَ مِنْهُمْ...»، همان گروهی از یهود است که خداوند در این آیات، داستان های آنان را بیان فرمود و آرزوی ایمان آوردنشان را از بین برد. «أُمِّیُّونَ...» یعنی خواندن و نوشتن نمیدانند.ابن عباس و قتاده گویند: «منظور این است که معانی تورات را نمی دانند و تنها به حفظ و تلاوت آن اکتفا کردهاند». ابو عبیده می گوید: «منظور از «أُمِّیُّونَ» ملت هایی است که کتاب بر آنان نازل نشده است». «لا یَعْلَمُونَ الْکتابَ...» یعنی کتاب را نمی دانند. درک نمیکنند آنچه را که در کتاب است و مقررات و احکام و حدود تکالیف آن را نمی دانند و مانند چهار پایان، تقلید میکنند و آنچه را می گویند، نمیفهمند.
منظور ازکتاب، همان تورات است و لام تعریف بر آن داخل شده است. «امانیّ..» یعنی آرزوها. ابن عباس می گوید: «گفتاری دروغ است که بر زبان می آورند». کلبی می گوید: «مطالبی است که بزرگان آن ها بازگو می کنند». کسایی و فراء گویند: «تلاوتی است که از درک و فهم خالی است». گفته شده منظور از امانیّ، این است: از خداوند رحمت را آرزو می کنند و شیطان بر آن ها چنین وانمود کند که نزد خداوند، مقام و خیری دارند و آرزو می کنند که اسلام پس از درگذشت نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از بین برود و ریاست پیشین، دوباره نصیب آن ها گردد. گفته شده است: منظور از امانیّ، دروغ بستن و گفتار باطل است و این احتمال با «وَ إِنْ هُمْ إِلَّا یَظُنُّونَ» تناسب دارد؛ زیرا اگر منظور، تلاوت بود، آن ها در پندار نبودند و همین طور اگر آن را آرزو داشتند؛ زیرا اگر تلاوت با تدبّر همراه باشد، خواهند فهمید و اگر آرزوی شخص برآورده شد، دیگر پندار معنا ندارد و همین طور تردید در آنچه می داند نادرست است. یهودیان در عصر نبیّ اکرم تردیدی نداشتند که تورات از نزد خدا نازل شده است.(1)
طبری میگوید:
«امانیّ» به معنای دروغ، ترجیح دارد. در تأویل و تفسیر معنای «الاّ امانیّ» درست این است که بگوییم این بیسوادان، از کتاب نازل شده بر موسی علیه السلام هیچ چیز نمیفهمند؛ اما از خود دروغ میبافند و به دروغ، چیزهای باطل و خرافه میگویند. به سبب فرمایش خداوند در ادامه آیه
1) مجمع البیان ، ج 1، ص290-291.
«وَإِنْ هُمْ إِلاَّ یَظُنُّونَ » تمنی اینجا به معنای دروغ گویی و دروغ بافتن است و خداوند درباره آنان فرموده است: آن ها بر پایه شک و گمان و نه از روی یقین، دروغ می گویند.
یهودیان، بسیار نادان مطرح شده اند؛ چرا که امنیّات آنان، یا اوهامی است که بر پایه دلیل یا چیزی شبیه دلیل نیست، یا ظن و گمان است که بنابر آن، همواره انسان یک حالت را بر دیگری بدون داشتن یقین، ترجیح میدهد. چنین علمی برای شناخت اصول دین که مبنای ایمان عمیق و ژرف است، کافی نمیباشد. آنان، به مسایل دین خود علم یقینی ندارند؛ بلکه علم آنان، ظن دور از یقین است که هرگز برای فهم حق، کافی نیست.(1)
از خصایص یهودیان، تلاش و حرص شدید آنان برای زندگی دنیا است؛ حتی اگر زندگی مذلّتبار و سراسر ننگ باشد. قرآن، این خصایص یهودیان را به بهترین و کامل ترین وجه به تصویر کشیده است:
وَ لَتَجِدَنهَُّمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلیَ حَیَوةٍ وَ مِنَ الَّذِینَ أَشْرَکواْ یَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَ مَا هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذَابِ أَن یُعَمَّرَ وَ اللَّهُ بَصِیرُ بِمَا یَعْمَلُون؛(2)
[ای محمّد صلی الله علیه و آله و سلم ] مییابی یهودیان را که گمان میکنند آخرت تنها نصیب آنان است. نسبت به مردم، بیشترین علاقه را به زندگی دنیایی دارند و برای این زندگی بسیار تلاش میکنند و به شدت از مرگ بیزار هستند. این امر، تنها ویژه زمانهای آرامش و امنیت نیست؛ بلکه حتی اگر هیچ آرامش و راحتی و امنیتی هم نداشته باشند، باز همین گونه هستند. آنان حتی نسبت به مشرکانی که اعتقاد به قیامت ندارند و معتقدند نعمت و بهرههای این دنیا، بزرگ ترین نصیب و بهره است، حرص شدیدتر و علاقهی زیادتری به دنیا دارند؛ به طوری که حتی آرزو
1) جامع البیان ، ج1، ص297.
2) «ولی آن ها، به سبب اعمال بدی که پیش از خود فرستادهاند، هرگز آرزوی مرگ نخواهند کرد و خداوند از ستمگران آگاه است. و آنها را حریصترین مردم- حتی حریص تر از مشرکان- بر زندگی [ این دنیا، و اندوختن ثروت ] خواهی یافت [ تا آنجا ] که هر یک از آنها آرزو دارد هزار سال عمر به او داده شود؛ در حالی که این عمر طولانی، او را از کیفر باز نخواهد داشت. و خداوند به اعمال آنها بینا است.» (بقره: 96).
دارند هزار سال طول عمر داشته باشند، تا حدی که میزان علاقه آنان به این امر در ذهن هیچ کس نمیگنجد. «یَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ» این آیه، ادعای یهودیان مبنی بر اختصاص حیات اخروی به ایشان را تکذیب کرده است؛ چون اگر گمان آنان درست باشد، باید به رفتن به دیار آخرت علاقهمند باشند؛ ولی آنها مرگ را دوست ندارند و حتی فکر آن را هم به ذهنشان خطور نمی دهند.
علامه طباطبایی میگوید:
حتی در سختی ها و اوضاع نامطلوب، باز هم به بقا و زندگی دنیا علاقه مند هستند و اینکه کلمه «حَیَوة» را نکره آورد، برای تحقیر دنیا بود.(1)
گویی خداوند میفرماید: آنان به زندگی علاقه زیادی دارند، حتی اگر آن زندگی سراسر بدبختی و بیچارگی باشد. آیه، اذعان به این مطلب است که صرفنظر از عزّت و کرامت، فقط زندگی مورد اهتمام آنان است و مَثَل مشهور یهودیان این است: «زندگی و بس». آلوسی میگوید:
لفظ نکره «حَیَوة» بر سه معنا می تواند دلالت داشته باشد:
برای تعظیم یعنی طولانی بودن حیات؛
برای تحقیر یعنی بیهوده بودن دنیا؛
برای ابهام از مقدار طول حیات.
«عَلیَ حَیَوةٍ» یعنی در هر شرایطی، با هر نوع زندگی.(2)
شیخ طوسی گوید:
منظور از «النَّاس» همه مردم است. افعل تفضیل در «أَحْرَصَ» بدین معنا است که یهودیان نسبت به مردم، علاقه و اهتمام بیشتر به حیات و زندگی در دنیا دارند.(3)
با اینکه در تمام انسانها به طور غریزی، چنین حبّ و علاقهای به زندگی وجود دارد؛ ولی آنان نسبت به دیگران، گوی سبقت را ربودهاند و برای به دست آوردن آن، همه چیزشان را- حتی دین و کرامتشان را- فدا میکنند. بیشک تلاش زیاد برای حفظ زندگی، به ترس و
پذیرش ظلم و ستم می انجامد.
«مِنَ الَّذِینَ أَشْرَکواْ »، با اینکه یهودیان جزء مردم هستند ولی باز به طور خاص بیان شدهاند، تا در توبیخ و مذمت یهودیان مبالغه بیشتری شود. یهودیان با اینکه صاحب کتاب هستند، نسبت به مشرکان که نه صاحب کتاب هستند و نه به قیامت و رستاخیز اعتقاد دارند، به زندگی دنیوی علاقه بیشتری دارند(1)و این خود، دلیل عدم توجه و اهتمام به توصیههای کتابشان، مبنی بر دوری از حرص و علاقه به حیات پست دنیایی است. زمخشریگوید:
در این آیه، یهودیان شدیداً توبیخ می شوند؛ زیرا حرص و علاقه مشرکان به زندگی دنیا، به سبب اینکه تنها حیات دنیایی را می شناسند و به قیامت و روز جزا ایمان ندارند، امری بعید نیست؛ زیرا این دنیا، بهشت آنان است؛ اما حرص بیشتر و علاقه بیشتر کسی که صاحب کتاب است و به روز جزا ایمان دارد، واقعاً بزرگ ترین توبیخ و سرزنش را در پی دارد و اگر بپرسی چرا علاقه آنان به زندگی بیش از علاقه مشرکان است؟ پاسخ می گویم: چون می دانند که ناگزیر روانه آتش می شوند ولی مشرکان چنین علمی ندارند و از این عاقبت بی خبرند.(2)
سپس خداوند، یکی از جلوههای این علاقه آنان را روشن میکند: «یَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ؛ هر یک از آنها آرزو دارد هزار سال عمر به او داده شود» معمولاً مردم چنین آرزویی نمیکنند؛ چون آدمی به سنین کهولت میرسد و زندگی در آن سنین، لذتبخش نیست. خداوند میفرماید: طول عمر آنان، باعث نجات از عقوبت و جزای الهی نمیشود و بالاخره هر چقدر عمر کنند، مرگ آنان را درمییابد و به سبب اعمال بدشان مجازات خواهند شد. «سَنَةٍ وَ مَا هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذَابِ أَن یُعَمَّرَ» این جمله، توضیح سرنوشت قطعی آنان و قطع رشتههای آرزوها و آمال آنان است.
«بِمُزَحْزِحِهِ» اشاره به این است که طول عمر آنان هیچ تأثیری در کم شدن عذاب آنان ندارد.(3)
فرموده خداوند: «وَاللَّهُ بَصِیرُ بِمَا یَعْمَلُون» تهدید و وعده عذاب آنان است؛ چرا که خداوند از تمام اعمال –آشکار و نهان- آنان، آگاه است و آن طور که سزاوار هستند، مجازات خواهد کرد. بر اساس آیاتی که در این قسمت مطرح شد، کسانی که به زندگی دنیایی علاقهای فوق العاده داشته و آزمندترین مردم به طلب حیات و زندگی هستند و حتی از انسانهای مشرک که بهشت خود را تنها دنیا میبینند و بس، پا را فراتر گذارده و آرزوی عمر طولانی، حتی تا هزار سال میکنند، گویی خود میدانند در آن عالم، هیچ مأوایی ندارند؛ لذا همه همّ و غمّ ایشان، چسبیدن به زندگی دو روزه دنیا است، حتی اگر به ایشان سخت بگذرد. زیر بار مسئولیت رفتن به سبب جهاد و مبارزه در راه حق، برای ایشان بیمعنا بوده، از ترس کوچکترین لطمه ای، خود را از دیدگان پنهان میکنند.
از ویژگیهای مؤمنان اهل کتاب که بدان ستوده شدهاند «أُمَّةٌ قَائمَةٌ» بودن است و این صفت، پایداری ایشان را در زمینههایی بیان میکند که یک فرد مؤمن راستین باید داشته باشد؛
مؤمنان اهل کتاب، به تلاوت آیات در طول شب میپردازند و این امر، نشانه آن است که به خدا و روز قیامت ایمان میآورند، امر به معروف و نهی از منکر میکنند، در انجام امور خیر بر یک دیگر پیشی میگیرند و از افراد شایسته محسوب میشوند؛
مؤمنان اهل کتاب، امر به معروف و نهی از منکر می کنند، به مردم طعام میرسانند و پوشش مورد نیاز ایشان را تهیه میکنند و برای هر نوع کمک به بهتر شدن امور مردم آمادگی دارند؛
هیچ امتی، بهترین امت نخواهد شد، مگر این که مسؤولیت اجتماعی خود را با بینش درست و اخلاص کافی به انجام برساند. ضامن این مسؤولیت اجتماعی آن است که به نیکی فرمان دهند و از بدی و زشتی جلوگیری کنند و بدانند که امر به معروف، تنها منحصر به گفتن با زبان نیست؛ بلکه عبارت است از تلاش برای تحقق یافتن معروفها و نیکیها از راههای گوناگون… و نهی از منکر نیز چنین است؛
مسلمانان باید همچون خداوند متعال جانب انصاف را رعایت کرده، همه اهل کتاب را یکسان ندانند. باید از آن دستهای که به راه حق پیوسته و از اکثریت فاسد اهل کتاب، فاصله
گرفته اند، به نیکی یاد کنند و بدانند که مؤمنان اهل کتاب، دارای صفات ممتاز ایمان به خدا و قرآن و کتاب آسمانی خود و خشوع برابر خدا و حفظ آیات الهی و نفروختن آن با بهای اندک متاع دنیایی هستند؛
از دیدگاه قرآن، بیشتر یهودیان، دارای اخلاق زشت و رفتارهای بد همچون کفر، انکار، غرور، خودبینی، ترس، دروغ، لجاجت، مکر و نیرنگ، عصیان و سرپیچی، قساوت قلب، انحرافات باطنی، اقدام به بدیها و گناهان، خوردن اموال مردم آن هم به باطل یعنی از طریق ربا و دیگر خصوصیاتی هستند که آنان را مستحق دوری از رحمت خدا کرده است؛
یهودیان فاسد میپندارند هرخیری که نصیب دیگران گردد، از آنان سلب شده است و چنانچه ببینند نعمتی نصیب سایر امتها شود، خشم سراسر وجودشان را در برمیگیرد. حسادت و خود خواهی، از رذایل اخلاقی یهود است؛
بسیاری از اهل کتاب، به پیامبری حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم کفر ورزیدند و از دستورات کتابهای خود در این زمینه، سرپیچی کردند و به قرآن کریم کافر شدند. آنان در جهان امروز نیز در صدد نابودی هر گونه آثار از پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم هستند؛
اهل کتاب فاسد، به رغم علم به وجوب اطاعت از دستور الهی، مخالفت و لجاجت کردند؛ زیرا قرآن کریم، تصدیق کننده تورات است و یهودیان به کتابی کافر شدند که کتابشان را تصدیق میکند؛ نه کتابی که با اصول کتابشان در تضاد است؛
اهل کتاب فاسد، خیال میکردند نبوت، منحصر به آنان است و هرگز به خیال خود راه نمیدادند که خداوند، نبوت را از فرزندان اسحاق علیه السلام بردارد و میان فرزندان اسماعیل علیه السلام قرار دهد و چون کفر آنان در نتیجه ستم، حسادت، تکبر و خودخواهیشان است، در نتیجه خواری و کوچکی و حقارت نصیب آنان میشود؛
خداوند به انواع بدیهایی که اهل کتاب و در رأس آنان، یهودیان در دل دارند، اشاره میکند و میفرماید: آنان آرزو دارند مسلمانان از دین حقِ خود، به همان کفری که پیش تر بر آن بودند، بازگردند؛
خداوند در نکوهش اهل کتاب به علت آرزو و تمایلاتشان، برای مؤمنان روشن میسازد که یهودیان چنین امری را از کتابها دستور نگرفتند؛ بلکه کتابهایشان آنان را از این اخلاق پست و نکوهیده باز میدارد؛ ولی به سبب بد طینتی و بد سرشتی، حسادت به قلبهای آنان نفوذ کرده، به طوری که بازداشتن آنان از حسد یا بازداشت حسد از آنان، سخت است؛
دستور خداوند به عفو و بخشش و گذشت در باره اهل کتاب، اشاره به این دارد که مؤمنان با وجود تعداد اندک، صاحب قدرت و عظمت بودند و مؤمنان به رغم ضعف و کمتوانی، افرادی قوی و قدرتمند در نظر گرفته میشوند و اهل کتاب، با وجود کثرت، در موضع ضعف قرار داده میشوند. حق، باطل، را مغلوب میسازد و تنها با غفلت حق است که باطل، باقی میماند؛
این خصیصه یهود است که با انبیای الهی عهد و پیمان بستند؛ ولی همواره عهد شکنی کردند؛
یهودیان نیز همچون نیاکان خویش، رذایل اخلاقی و پیمان شکنی را به ارث بردهاند. به جز گروه اندکی از آنان، بقیه یهودیان همچون گذشتگان خود، گمراه بودن و قساوت قلب و پیمان شکنی و انحراف از راه راست را جزء خصایص خود حفظ کرده اند؛
آیاتی از قرآن اشاره دارد که خداوند از یهودیان پیمان گرفت یک دیگر را نکشند، کسی را از خانه خود بیرون نکنند، اگر یکی از آنان به اسارت در آمد، با پرداخت فدیه از اموال خود، او را آزاد کنند و از دست دشمنان نجات دهند؛
خداوند، اهل کتاب فاسد را توبیخ و نکوهش میکند که میان احکام خداوند تمایز قایل شدهاند و ایشان در قیامت، به شدت عذاب میشوند و غیر از خدا، یار و یاوری نمییابند؛
از رذایل اخلاقی بنی اسرائیل که به سبب جهل، فسوق، حرص و سست ارادگی مرتکب میشدند، فریبکاری و دسیسه برای ویران کردن شرایع بود، تا از طریق این راهها و دسیسهها، به آرزوها و امیال و شهوات خود دست یابند و بدین شکل از عذاب و مجازات هم در امان بمانند. خداوند، نخست آنان را به عذاب دردناک، یعنی فقر و بدبختی و تنگدستی در زندگی مجازات کرد و وقتی از کردار خود بازنگشتند و راه هدایت را برنگزیدند، آنان را از نظر جسمانی و خلقت مسخ نمود و واقعاً به میمون (بوزینه) تبدیل شدند؛
اهل کتاب فاسد، سخنان دروغ را میشنوند و میپذیرند. بسیار مال حرام میخورند و یهودیان با وجود علم و آگاهی از حکم خداوند در بارة ربا، به سبب حرص شدید به کسب مال،
ربا خوردند و با این کار، هم به حدود الهی و هم به حقوق مردم تجاوز کردند؛
از بارزترین رذایل بنیاسرائیل که بارها در قرآن کریم به آن اشاره شده، مسأله تحریف کلام خداوند از جایگاه اصلی خود است که به سبب عدم بینش الهی و موضعگیری کافرانه یهود برابر نعمتهای الهی و نیز گستاخی آنان به دین و سوء ادراک آنان از اهداف شریعت و قساوت قلوب یهودیان بعد از مشاهده نشانهها و دلایل آشکار، صورت گرفت؛
ناامیدی از ایمان آوردن یهودیان، بنا به دو دلیل است:
اول. تصویر حالات نکوهیده یهودیان که در آیات قبل از این آیه اشاره شده است و دوم. تحریف کلام خدا از روی علم و اطلاع و عمد؛
برخی از یهودیان، علاوه بر تحریف، اهل نفاق و تدلیس نیز هستند. آنان در ظاهر، اظهار ایمان میکنند، تا خود را از اذیت و طعن و قتل حفظ کنند؛ اما خواستند حقیقت و خواستههای درونی خود را از خدا بپوشانند و خیال کردند اگر پردهپوشی کنند، میتوانند امر را بر خدا مشتبه سازند، با اینکه خدا به آشکار و نهان ایشان آگاه است؛
از خصایص یهودیان، تلاش و حرص شدید آنان برای دنیا و زندگی است، حتی اگر زندگی، مذلّتبار و سراسر ننگ باشد؛
طول عمر یهودیان، در کاهش عذاب آنان تأثیری ندارد.
قرآن کریم، در برخورد با یهودیان، روشهای گوناگونی دارد که به طور کلی میتوان آن را به دو قسم تقسیم کرد: رویارویی قرآن کریم با یهود در زمان عدم جنگ (برخورد مسالمت آمیز) و رویارویی قرآن کریم با یهود در زمان جنگ (برخورد قهرآمیز).
این دو الگو، زیرمجموعه هایی دارند که در دو بخش جداگانه، به اهمّ موارد آن پرداخته میشود. نکته قابل توجه آن که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بنا بر تأیید و تأکید قرآن کریم(1)، اسوه حسنهای است که کلام و عمل او(2)بر اساس موازین الهی و پیروی از وحی خداوندی است. در این بخش، به لحاظ عمیق شدن در چگونگی برخورد قرآن با یهودیان مدینه، ناگزیر به بیان نحوه رفتار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با یهودیان هستیم که این امر، هیچ منافاتی با برخورد قرآن کریم با یهودیان ندارد و درحقیقت، رفتار پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، کاملاً منطبق با قرآن کریم است؛ لذا برای بهتر مشخص شدن برخورد عملی خداوند با یهودیان، آیات قرآنی و رفتارهای گوناگون پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم درباره یهودیان توأم با یک دیگر، از زوایای مختلف، مورد بررسی قرار خواهد گرفت. امید است از این رهگذر به رغم بضاعت اندک نگارنده، با توفیق الهی، بیشترین نتایج مورد رضایت خداوند متعال و معصومان به دست آید.
1) «لَّقَدْ کاَنَ لَکمْ فیِ رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَة حَسَنَة لِّمَن کاَنَ یَرْجُواْ اللَّهَ وَ الْیَوْمَ الاَْخِرَ وَ ذَکرَ اللَّهَ کثِیرًا»؛ «مسلّماً برای شما در زندگی رسول خدا سرمشق نیکویی بود، برای آنها که امید به رحمت خدا و روز رستاخیز دارند و خدا را بسیار یاد میکنند.» (احزاب: 21).
2) علامه طباطبائی میگوید: اسوه در مورد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، عبارت است از پیروی او، و اگر تعبیر کرد به«لَکمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ- شما در مورد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تأسی دارید»که استقرار و استمرار در گذشته را افاده میکند، برای این است که اشاره کند به اینکه این وظیفه همیشه ثابت است و شما همیشه باید به آن جناب تأسی کنید. معنای آیه این است که یکی از احکام رسالت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ایمان آوردن شما این است که به او تأسی کنید؛ هم در گفتارش و هم در رفتارش. شما میبینید که او در راه خدا چه مشقتهایی تحمل میکند و چگونه در جنگها حاضر شده، آن طور که باید جهاد میکند؛ شما نیز باید از او پیروی کنید. المیزان ، ج16، ص288.
عناوین شاخص مرتبط با یهود در قرآن، عبارتند از:
تهدید به عواقب سخت(1)
ارشاد و هدایت یهودیان به راه اسلام(2)
برخورد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با یهودیان بد رفتار در چارچوب اخلاق اسلامی(3)
عفو و چشم پوشی برابر اعمال نابخردانه یهودیان(4)
انعقاد پیمان برای یک دست کردن مردم در رسیدن به حقوق خویش(5)
تشویق مسلمانان به مدارا با یهودیان(6)
اقدام جدی در برقراری صلح(7)
حقوق اهل ذمّه در جامعه اسلامی(8)
توصیههای قرآن به مسلمانان در برخورد با یهودیان(9).
یکی از مواردی که قرآن کریم بدان اذعان کرده، اطلاع علمای بنی اسرائیل از بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است:
وَ إِنَّهُ لَفِی زُبُرِ الْأَوَّلِینَ أَوَلَمْ یَکن لهَُّمْ ءَایَةً أَن یَعْلَمَهُ عُلَمَؤُاْ بَنیِ إِسْرَءِیل.(10)
در این آیات، از نبوّت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دفاع شده و احتجاج شده است که نام او در کتابهای آسمانی گذشتگان برده شده و علمای بنی اسرائیل از آن پیش گوییها اطلاع دارند. نیز دربارة
1) آل عمران: 61؛ ابراهیم: 7.
2) بقره: 40-42.
3) عنکبوت: 46؛ توبه: 29.
4) مائده: 13.
5) مائده: 12-13.
6) مائده: 13.
7) بقره: 109؛ انفال: 61.
8) نساء: 47، 141، 161؛ ممتحنه: 8، 10؛ شوری: 15؛ توبه: 29؛ بقره: 285؛ آل عمران: 113، 50، 75؛ هود: 120؛ فاطر: 31، 4؛ احقاف: 35.
9) بقره: 109، 105، 120، 83؛ آل عمران: 105، 103، 113، 118؛ مائده: 57-58، 13.
10) «و توصیف آن در کتاب های پیشینیان نیز آمده است. آیا همین نشانه برای آنها کافی نیست که علمای بنی اسرائیل به خوبی از آن آگاهند؟» (شعراء: 196-197).
کتاب آسمانی آن جناب (قرآن) گفته است که این کتاب از القائات شیاطین و اقاویل شعرا نیست.(1)
کلمه «زُبُر» جمع زبور، به معنای کتاب است(2)و معنای آیه این است که خبر آمدن قرآن یا نزولش بر تو، در کتب گذشتگان از انبیا آمده بود.(3)این سوره از نخستین سوره هایی است که در مکه و پیش از هجرت نازل شده و عداوت یهود با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هنوز آشکار نشده بود و امید آن میرفت که اگر مشرکان از ایشان شهادت بخواهند، حداقل به پارهای از معلومات خود در این باره اعتراف کنند و حتی اگر شده، به طور کلّی او را تصدیق نمایند.(4)
همچنین قرآن کریم درباره شناخت یهود از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به اندازه شناخت فرزندان خود، تأکید میکند و فرموده است:
«الَّذِینَ ءَاتَیْنَاهُمُ الْکتَابَ یَعْرِفُونَهُ کمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمُ الَّذِینَ خَسِرُواْ أَنفُسَهُمْ فَهُمْ لَایُؤْمِنُون»(5)«الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبیَِّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یجَِدُونَهُ مَکتُوبًا عِندَهُمْ فیِ التَّوْرَیةِِ وَ الْانجِیلِ »(6)«محَُّمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلیَ الْکفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنهَُمْ تَرَیهُمْ رُکعًا سُجَّدًا یَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَ رِضْوَانًا سِیمَاهُمْ فیِ وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِک مَثَلُهُمْ فیِ التَّوْریةِ وَ مَثَلُهُمْ فیِ الْانجِیلِ...»(7)
پس صفات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و اصحابش در تورات بوده و وقتی خدا او را مبعوث فرمود، اهل کتاب او را شناختند و عدهای از ایشان در اوایل بعثت، از نزول قرآن بر پیامبر شادمان بودند
1) المیزان ، ج15، ص315-316.
2) لسان العرب ، ج2، ص1643.
3) زبدة التفاسیر ، ج5، ص56؛ تفسیر نمونه ، ج15، ص348.
4) المیزان ج15، ص321.
5) «آنان که کتاب آسمانی به ایشان دادهایم، به خوبی او]پیامبر[را میشناسند؛ همان گونه که فرزندان خود را میشناسند. فقط کسانی که سرمایه وجود خود را از دست دادهاند، ایمان نمیآورند.» انعام: 20.
6) «همانها که از فرستاده خدا، پیامبر امّی پیروی میکنند؛ پیامبری که صفاتش را در تورات و انجیلی که نزدشان است، مییابند». (اعراف: 157).
7) محّمد فرستاده خداست و کسانی که با او هستند، برابر کفّار، سرسخت و شدید، و میان خود، مهربانند. پیوسته آنها را در حال رکوع و سجود میبینی؛ در حالی که همواره فضل خدا و رضای او را میطلبند. نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمایان است. این توصیف آنان در تورات است و توصیف آنان در انجیل... .» (فتح: 29).
ولی برخی به انکار پرداختند؛ چنان که قرآن فرموده است:
وَ الَّذِینَ ءَاتَیْنَاهُمُ الْکتَابَ یَفْرَحُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَیْک وَ مِنَ الْأَحْزَابِ مَن یُنکرُ بَعْضَهُ قُلْ إِنَّمَا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ وَ لَاأُشْرِک بِهِ إِلَیْهِ أَدْعُواْ وَ إِلَیْهِ مََاب.(1)
تاریخ اثبات کرده است که یهودیان در اوایل بعثت و قبل از آن، با پیامبر عناد نداشتند؛ بلکه حوادث به وجود آمده، بعد از هجرت بوده است. عنادی که ایشان را وا داشت حوادث شوم را به بار بیاورند، همه بعد از هجرت بود. حتی در اوایل هجرت، جمعی از ایشان دعوت اسلام را پذیرفته و شهادت دادند این، همان پیغمبری است که درکتابهای آنان به آمدنش بشارت داده شده است:
… وَ شهَِدَ شَاهِدٌ مِّن بَنیِ إِسْرَءِیلَ عَلیَ مِثْلِهِ فََامَنَ وَ اسْتَکبرَْتمُْ إِنَّ اللَّهَ لَا یهَْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِین.(2)
روز ورود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه برای مردم آن شهر و نسلهای پس از آنان و بلکه برای همه آفریدگان، روز مبارکی بود. چه این همان روزی است که در آن، اسلام از حالت قبلی خود که تنها به دعوت در دایره عقیده و روشن کردن آن برای مردم محدود میشد، خارج گشت و به صحنه دیگری گام نهاد؛ صحنه تعمیم دعوت به صورت عملی در سرتا سر سرزمینهای عربی و جای جای آن و از آنجا به آن سوی مرزهای این سرزمین، به حوزه دولتهای مجاور و پس از آن به سرتا سر عالم، کشوری پس از کشور دیگر.
به این سبب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه هجرت کرد که بتواند دولتی مؤمن]به خدا[ برپا کند که از بدی باز میدارد و مردم را در کار نیک مساعدت میکند و راه آنان را به سوی چنین مقصدی میگشاید. پیامبر در مدینه منوره، قراردادی برای مؤمنان تنظیم فرمود که مضمون
1) «کسانی که کتاب آسمانی به آنان دادهایم، از آنچه بر تو نازل شده، خوشحالند و بعضی از احزاب [ و گروهها ] قسمتی از آن را انکار میکنند. بگو: من مأمورم اللَّه را بپرستم و شریکی برای او قائل نشوم. به سوی او دعوت میکنم و بازگشت من به سوی او است!». (رعد: 36).
2) «بگو: به من خبر دهید اگر این قرآن از سوی خدا باشد و شما به آن کافر شوید؛ در حالی که شاهدی از بنی اسرائیل بر آن شهادت دهد، و او ایمان آورد و شما استکبار کنید [ چه کسی گمراه تر از شما خواهد بود ] ؟! خداوند، گروه ستمگر را هدایت نمیکند!» (احقاف: 10).
آن، امتثال فرمان الهی در تنظیم جامعه، تعاون اجتماعی و اقتصادی، تنظیم روابط سیاسی، برقراری هماهنگی و همسویی میان قبایل و تیرههای مختلف، همکاری و تعاون آنان در کارهای خیر و مقابله با شر و علاوه بر آن بیانگر حکم الهی به صورت عملی دربارة منع ظلم و ستم میان افراد و گروهها بود.
این پیمان، احکامی را که بر مؤمنان حاکم بود، به یهودیان و دیگر طوایف موجود در مدینه تعمیم داد؛ بدین معنا که از همان حقوق و تکالیفی که مؤمنان از آن بهره مند بودند، برخوردار شوند؛ نه در دینشان از آنان ممانعتی به عمل آید و نه در این زمینه به آنها ستمی روا شود و بالاخره آن که ریاست عالیه جامعه مدینه با رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم باشد.
خداوند متعال میفرماید:
فَاعْفُ عَنهُْمْ وَ اصْفَحْ إِنَّ اللَّهَ یحُِبُّ الْمُحْسِنِین؛(1)
العفو به معنای عدم مقابله به مثل در برابر بدیها و صفح(2)، به معنای چشم پوشی و عدم سرزنش و نکوهش است؛ از این رو گفته اند: صفح، نسبت به عفو در رتبه بالاتری قرار دارد؛ چرا که در عفو، از بدی، صرف نظر میشود و ظاهراً جواب بدی با بدی داده نمیشود؛ اما صفح، در واقع به کار بردن عفو و بخشش درونی است؛ چه در ظاهر و چه در باطن و آن بدی، هیچ تلقی میشود. عفو، ترک مجازات به سبب گناه و صفح، ترک سرزنش و خرده گرفتن به سبب گناه صورت گرفته است. هر صفح، عفو است؛ ولی هر عفوی به معنای صفح، نیست.(3)
شیخ طبرسی در بارة گروهی که مورد چشم پوشی و عفو قرار میگیرند، میگوید:
تا وقتی آنها بر عهد خود هستند و خیانتی نکردهاند، از ایشان درگذر. ابومسلم گوید: منظور، همان هایی است که استثنا شدند. حسن و جعفر بن مبشر گویند: منظور این است که هر گاه آنها توبه کنند و جزیه
دهند، آن ها را عفو کن. طبری نیز همین معنا را اختیار کرده است.(1)
احسان، به معنای نعمت دادن، موهبت بخشیدن و درست انجام دادن کار است. بخشش و عفو گناهکار و گذشتن از او، از موارد احسان است. علما درباره تعیین کسانی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دستور بخشش آنان را داده است، سخنان مختلفی دارند:
برخی معتقدند منظور از آنان، گروه اندکی از یهودیان هستند که ایمان آوردند و خداوند، آنان را با عبارت «قَلِیلًا مِنهُمْ» استثناء کرد. این نظر پذیرفته شده نیست؛ زیرا آنان که ایمان آوردند، جان و مالشان به واسطه ایمان در امان است؛ لذا عفو و بخشش و گذشت از آنان معنا ندارد.
برخی معتقدند پیامبران به عفو و گذشت از تمام یهودیان دستور دارند و بعضی مفسران گفته اند: این آیه، با آیه «قاتِلُوا الَّذِینَ لایُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ الْآخِرِ» نسخ شده است. البته آیت الله خوئی این نسخ را رد کرده است.(2)ابن کثیر نیز چنین مطلبی را در تفسیر خود آورده است.(3)
منظور، یهودیانی هستند که برکفر خود باقی مانده و اسلام نیاوردند؛ اما عهد شکنی نیز نکردند. همان طور که مشاهده میشود، آنان گروه اندکی هستند که در سخن خداوند (قَلِیلًا منهُمْ) از آنان یاد میشود.
عفو و گذشت به طور کلی شامل تمام یهودیان میشود که نظر برگزیده است.
علامه طباطبائی گوید:
در «وَ لاتَزالُ تَطَّلِعُ عَلی خائِنَةٍ مِنْهُمْ» کلمه «خائنة» چه به معنای اسم فاعل باشد و چه به معنای خیانت، بدان سبب که نکره آمده و به سبب کلمه «منهم» طایفهای از آنان را شامل میشود. معنای جمله این است که تو همواره به طایفهای از آنان اطلاع پیدا میکنی که خائنند و یا همیشه بر خیانت طایفهای از آنان اطلاع پیدا میکنی. «إِلَّا قَلِیلًا مِنْهُمْ، فَاعْفُ عَنْهُمْ، وَ اصْفَحْ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ» ؛ مکرر گفتهایم استثنای قلیلی از بنی
اسرائیل، با این معنا منافات ندارد که لعنت و عذاب متوجه این امت و این نژاد بشود.
یکی از حرفهای عجیبی که بعضی مفسران در تفسیر این آیه زدهاند، این است که گفتهاند: مراد از کلمه « قلیل» عبد اللَّه بن سلام و اصحاب او است و آیه شریف میخواهد بفرماید: «همه یهودیان خائنند، مگر او و دوستانش»(1). وجه عجیب بودن این تفسیر این است که قرآن کریم می فرماید: «آیا برای کسانی که ایمان آوردهاند، آن لحظه نرسیده که دل هاشان برای یاد خدا و عمل به معارف و احکام حقی که نازل شده نرم شود؟ و مانند اهل کتاب نباشند که قبل از شما برایشان کتاب آمد و سال ها از عصر پیامبرشان گذشت، در نتیجه دل هایشان قساوت یافت و اینک بسیاری از آنان فاسقند؟»(2)عبد اللَّه بن سلام، مدت ها پیش از نزول سوره مائده اسلام آورد و معنا ندارد آیه شریف، شامل مسلمانان در روز نزول بشود؛ زیرا آیات مورد بحث، سخن از میثاق بنی اسرائیل و سخن از بدی های یهود دارد، یهودیانی که آن ایام همچنان یهودی مانده بودند و عبد اللَّه بن سلام در آن روز، یهودی نبود.(3)
مطلب حائز اهمیّت، عفو و چشم پوشی از اشتباهات و انحرافاتی است که بر نظام دعوت اسلامی اثر سوء ندارد؛ اما اگر آنان پیمان شکنی کردند و به خدا و رسول او صلی الله علیه و آله و سلم و مؤمنان خیانت نمودند و بخشش و عفو آنان، مسلمانان را متضرر بسازد، دراین حالت باید به گونهای با آنان برخورد شود که مسلمانان از شر آنان مصون بمانند؛ چرا که بخشودن کسانی که باید مقابل آنان ایستاد و از جان و عقیده دفاع کرد، در واقع به معنای به هلاکت انداختن خویش است.
هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به یثرب، قدم گذاشت، هنوز گروههای زیادی از ساکنان این شهر اسلام را نپذیرفته بودند. از گزارشهای تاریخی استفاده میشود در آغاز هجرت، مسلمانان در اقلیت بودند(4)و آیین محمّدی، قدرت و توانایی چندانی نداشت. ابن شبه گوید:
هنگام ورود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به یثرب، گروه های مختلفی در این شهر سکونت داشتند؛ از جمله: مسلمانان، مشرکان بت پرست و یهودیان صاحب قلعه و سلاح.... گاه، مردی مسلمان و پدرش مشرک بود... مشرکان و یهودیان، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و یارانش را آزار می دادند و آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم، مأمور به صبر بود.(1)
در چنین شرایطی اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میتوانست با گروههای مختلف، پیمانی امضا کند و آنان را- که ظاهراً در موضعِ قوی تر بودند- با خود همراه کند، منافع بسیاری را برای مسلمانان کسب میکرد و جان و مال مسلمانان از دستبرد مخالفان در امان میماند. آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم با رفع مشکلاتی که مشابه آن در مکه، از گسترش اسلام جلوگیری کرده بود، اکنون میتوانست با آسایش خاطر بیشتری به تبلیغ آیین خود و مقابله با دشمنان خارجی بپردازد. توجه به چنین موقعیتی، اهمیّت فراوان پیمانهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را با گروههای مختلف مدینه نشان میدهد. در این میان، پیمان با یهود، ضرورت بیشتری داشت؛ چون آنان به منزله رؤسای یثرب و دارای هیبت فرهنگی نزد عربها بودند. از نظر نظامی، نیرو و امکانات خوبی داشتند و خطر آنان کمتر از خطر قریش و مشرکان بیرون مدینه نبود.(2)رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با دوراندیشی والایی، همه این اقشار را با حفظ آداب قبیلهای شان تحت مجموعهای واحد قرار داد و حداقل برای مدتی از توطئههای فردی و گروهی آنان اطمینان یافت. از طرفی، غیر مسلمانان نیز با توجه به جایگاه حلف و پیمان نزد ایشان، مسلمانان را همچون خانواده خود دانستند و احساس کردند که باید منافع متقابل یکدیگر را حفظ نمایند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پس از ورود به مدینه، با گروههای زیادی پیمان بست. آنچه مورد نظر ما است، پیمان هایی است که یهودیان مدینه در آن شرکت داشتهاند. مورخان به مناسبتهای مختلف به قراردادهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با یهود اشاره کرده اند، اما به متن آنها چندان توجهی نشده
1) تاریخ المدینة المنوره ، ج 1، ص459.
2) سخنی که بنی قینقاع پس از نبرد بدر به رسول خدا (ص) گفتند گواه بر این مطلب است. آنان گفتند: «ای محمد! گمان میکنی ما مثل قوم خودت هستیم که جنگ جو نبودند؟ اگر ما با تو نبرد کنیم، خواهی دید کسی در جنگیدن به پای ما نمیرسد.» السیرة النبویة ، ج2، ص47؛ المغازی ، ج 1، ص176.
است؛.برای مثال، هنگام گزارش جنگهای آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم با سه گروه یهود، میگویند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با آنان پیمانی داشت که نادیده گرفتند(1)ولی موارد آن را بیان نکردهاند. تنها دو مورد از این قراردادها به طور کامل ثبت شده که یکی مربوط به همه گروههای مدینه است و به «پیمان با مردم مدینه» یا «پیمان عمومی» معروف است و عدهای اشتباهاً آن را موادعه یهود میدانند؛ در حالی که پیمان دیگری مخصوص سه طایفه بنی نضیر و بنی قریظه و بنی قینقاع بوده است که در اصل، همان «موادعه یهود» میباشد.
پیش از ورود پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه، چهار گروه شکل گرفتند: 1. انصار (مردم مدینه) 2. مهاجران 3. منافقان و ریاکاران 4. یهودیان، که عدهای از یهودیان از بنی اسرائیل و عدهای هم از اعراب بودند که به دین موسی علیه السلام گرویدند. به نقل بعضی، بیشتر یهودیان عربستان از آرامیان و عربهای تازه یهودی شده بودند، نه از نژاد اسرائیل (یعقوب علیه السلام).(2)
در آغاز هجرت، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در مدینه با یهودیان، رفتاری خوش و ملایم داشت و به آنها اطمینان داد که از اموال و جانشان محافظت به عمل میآید. در این راستا، یکی از اقدامات رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم انعقاد قراردادی میان مهاجران و انصار بود که در آن، از یهود هم فراوان یاد شده است. این پیمان نامه دارای موضوعات فراوانی بود و کلیه گروههای مدینه را که در آن شرکت کرده بودند، نام میبرد. این متن به گونه ای تدوین شده بود که پیروان آیینهای اعتقادی مختلف اعم از مسلمان، یهودی و حتی مشرکان نیز بتوانند در آن شهر کنار هم زندگی کرده، به وظایف دینی خود عمل نمایند و از تعرض بر ضد همدیگر نیز بپرهیزند. با وجود اهمیّت فراوانی که تاریخ نویسان متأخر، برای این پیمان نامه قائلند و آن را از شاهکارهای دولت مدینه میدانند، مورخان اولیّه، به آن چندان اهمیّتی نداده و به نقل آن، همّت نگماشتهاند. تنها ابن هشام متن آن را از ابن اسحاق، روایت کرده است و ابوعبید- معاصر ابن هشام- نیز آن را در کتاب الاموال آورده است.(3)متأسفانه مورخانی همچون ابن سعد، ابن خیاط، بلاذری، یعقوبی، طبری و مسعودی به آن اشارهای نکردهاند. روایت ابن اسحاق و ابوعبید با قدمتی که دارند، برای ما ارزشمند است؛ ولی تعدّد روایات و برداشتهای
سیره نویسان بعدی نیز میتوانست در تحلیل جزئیات قرارداد، بیشتر راهگشا باشد. متن این پیمان که ابن هشام آن را پیش از داستان برادری مهاجران و انصار آورده، طولانی است. اینجا به بخش هایی از آن که مورد نظر است، توجه میکنیم:
ابن اسحاق گوید:
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میان مهاجران و انصار نوشته ای امضا کرد و در آن، با یهود پیمان بست. آنان را بر دین و اموالشان تثبیت کرد و به سود و زیان آنان شرایطی مقرر فرمود. متن پیمان نامه:
بسم الله الرّحمن الرّحیم
این، نوشتهای است از محمد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بین مسلمانان قریش و یثرب و کسانی که به ایشان ملحق شوند و به همراهشان جهاد کنند. آنان ملّتی واحد را تشکیل میدهند. مهاجران در پرداخت دیه و فدیه، بر آداب پیش از اسلام باقی هستند و به نیکی و عدالت، آن را میدهند. بنی عوف، بنی ساعده، بنی حارث، بنی جشم، بنی نجار، بنی عمرو بن عوف، بنی نبیت و بنی اوس هم بر رسوم پیش از اسلام باقی هستند…، از یهود، هر کس پیرو دین اسلام گردد،(1)از یاری و همراهی و برابری سایر مسلمانان برخوردار میشود؛ نه به او ظلم میشود و نه ناروایی و نه مسلمانان بر ضد او، کسی را یاری میکنند… یهود هنگام جنگ، همراه مسلمانان هزینه جنگی را میپردازند. یهود بنی عوف و موالیشان با مسلمانان در حکم یک ملتند. یهودیان دین خود را دارند و مسلمانان دین خود را؛ اما هر که ستم کند، خود وخانواده اش را به هلاکت خواهد انداخت. برای یهودیان بنی نجار، بنی حارث، بنی ساعد، بنی جشم، بنی اوس، بنی ثعلبة، جفنة بنی ثعلبة و بنی شطیبة، همان حقوق بنی عوف ثابت است. نزدیکان ایشان هم از این مزایا برخوردارند. کسی بدون اجازه محمد صلی الله علیه و آله و سلم، از این مجموعه بیرون نمیرود. از قصاص جراحتی کوچک هم گذشت نخواهد شد. هر کس دیگری را به قتل رساند، خود و خانواده اش را درمعرض کشته شدن قرار داده است، مگر اینکه به او ستم شده باشد. یهودیان و مسلمانان، هزینه جنگ را به
1) تاریخ از کسانی از یهود نام میبرد که به دین اسلام گراییده و نسبت به بشارت تورات و عهدی که از طریق انبیای الهی با خداوند بسته بودند که در صورت ظهور پیامبر خاتم، به وی و رسالتش ایمان آورند؛ مانند: عبدالله بن سلام و خانواده اش، مخیریق، … استوار ماندند.
سهم خود می پردازند...، قریش و دوستانشان، پناه داده نمی شوند. اگر کسی به مدینه حمله کرد همه دفاع خواهندکرد. یهود اوس و موالی شان نیز از این حقوق برخوردارند.(1)
این قرارداد، همان گونه که مشخص است، میان مهاجران و قبایل مسلمان و یهودی انصار بسته شده است. یهودیانی که نامشان در این پیمان نامه آمده است، شهرتی ندارند و درگزارشهای تاریخی، توجه چندانی به آنان نشده است.(2)گویی این یهودیان، همان کسانی هستند که یعقوبی درباره آنان میگوید:
«گروهی از اوس و خزرج به دلیل همسایگی با یهود، آیین یهود را برگزیدند»(3)و به متهوّدین (یهودی شده ها)یا یهود انصار شهرت دارند. این گروه ها، به دلیل اوس یا خزرجی بودنشان، کمترین تنش ها را با مسلمانان داشته اند(4)و به نظر می رسد، کم کم اسلام آورده و ارتباطی با یهودیان اصیل نداشته اند. علّت معروف شدن این پیمان به «موادعه یهود» هم، شرکت این گروه از یهود انصار در میان ایشان است. طرف های اصلی این قرارداد، مهاجران مکه و انصار مسلمان مدینه هستند.(5)برخی محققان بر این باورند که این پیمان، مجموعه ای از چند قرارداد است که ابن اسحاق و دیگران، آن ها را کنار هم و به عنوان یک پیمان نامه آورده اند.(6)تکرار برخی از مواد متن نیز چنین مطلبی را تأیید می کند.
بسیاری بر این تصورند که سه طایفه معروف یهود - که گفته میشود یهود اصلی حجازند(7)- در این پیمان نامه شرکت داشتهاند. علّت چنین تصوری این است که اولاً عدهای از
1) طبقات ، بخشی از سیره نبوی ، 366؛ السیرة النبویة ، ج1، ص345 و 344؛ فتوح البلدان ، ص26.
2) الاعلاق النفیسة ، ص62؛ المفصل ، ج6، ص519.
3) تاریخ الیعقوبی ، ج1، ص310.
4) ابن اسحاق و بلاذری در جائی که نام دشمنان یهودی پیامبر را ذکر میکنند، کمترین اشاره را به این قبایل میکنند. السیرة النبویة ، ج1، ص516؛ انساب الاشراف ، ج1، ص340.
5) مسند احمد ، ج1، ص271، 2/204؛ کافی ، ج5، ص31؛ النهایة ج 2، ص355.
6) نشأة الدولة الاسلامیة ، 25؛ محمد (ص) فی المدینة ، ص343؛ الصحیفة میثاق الرسول ، ص545.
7) البته یهودیان اصیل و اسرائیلی منحصر به اینان نیستند؛ ولی دیگران به این اندازه شهرت نداشته اند. ( الاغانی ، ج22، ص343).
مورخان، هنگام نقل این قرارداد، از آن سه طایفه نام بردهاند.(1)ثانیاً همه مورخان هنگام بیان جنگهای پیامبر با این سه گروه یهودی، گفته اند: «آنان هنگام ورود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه، با او صلی الله علیه و آله و سلم پیمان بسته بودند» و چون متن دیگری غیر از این پیمان به «موادعه یهود»، شهرت ندارد، بلافاصله تصور میشود مراد از پیمان با سه گروه یهود، همین پیمان عمومی است.
آنچه مورخان درباره آن سه گروه میگویند، این است که سه طایفه با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قرار گذاشتند که بیطرفی خود را حفظ کرده، حتی به نفع مسلمانان هم وارد جنگ نشوند؛(2)اما در این پیمان، یهود موظف شد در جنگها همراه مسلمانان شرکت کرده و بخشی از هزینه آن را تأمین کند.(3)
برخی با بیان احتمالاتی درباره شرکت این سه طایفه در پیمان عمومی گویند:
احتمال دارد آنها هم جزء پیمان باشند؛ چون یاد از بستگان اوس و غیره، متضمن یاد از یهود هم پیمان آنها هم هست.(4)
همانطور که گذشت، ضمن پیمان نامه مدینه، اجازه داده شده بود یهود و کلیه ساکنان یثرب هر یک، به دین خود باقی بمانند؛ اما درگیری آنان با رسالت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، مسألهی تشکیل امت واحدی از یهود و مسلمانان را غیرممکن مینمود. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با توجه به رسالت خویش، ایشان را به دین اسلام دعوت کرد؛ گرچه میدانست یهود، به تحمل عناصر جدید، خصوصاً دیانت اسلام در مدینه راضی نخواهد بود. این امور، در تاریخ اسلام با نشانه هایی از واکنش یهود همراه بود که براساس مسائل خاص خود، به پیمان نامه تن داده بودند و در عین حال، هر لحظه انتظار میکشیدند تا مشرکان، به ویژه قریش، خودشان را در حول و حوش مدینه نشان دهند و یهودیان به ایشان ملحق شوند. تحریک احزاب به وسیله بزرگان بنی نضیر و پیوستن بنی قریظه به احزاب، خود دلیل محکم بر تأیید این سخن است. با این وجود،
1) کتاب الاموال ، ص297؛ البدایة و النهایة ، ج 3، ص272.
2) المغازی ، ج 1، ص454؛ بهجةالمحافل ، ج1، ص213؛ تاریخ الخمیس ، ج1، ص213.
3) ان بینهم النصر علی من حارب اهل هذه الصحیفة ، و ان الیهود مع المؤمنین ماداموا محاربین. ابوعبید هم گوید: ]یهودیان در جنگها همراه پیامبر بودند و سهم خود را میگرفتند.[ کتاب الاموال ، ص296.
4) السیرة النبویة ، ج1، ص235- 236.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم با آنها مدارا و خوشرفتاری میکرد. حتی برای عملی کردن وحدت مدینه، با عهدنامه، نظمی را برقرار کرد.
در همة مدت سلوک با یهود، هرگز دیده نشد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دین آنها را تحقیر کند و از اهمیّت آن بکاهد و تنها از تحریف و یا جعل تورات توسط علما و احبار یهود انتقاد میکرد.(1)
آنچه مسلّم است این که یهودیان با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم معاهدات خاصّی داشته اند؛ زیرا از درگیری هایی که بعدها با این قبایل صورت میگیرد، به لفظ «پیمان شکنی» استناد میشود.(2)خود یهودیان نیز در مقابل این اتهام که پیمان شکنی کرده اند، اعتراض نمیکنند؛ پس این اتهام و این سکوت، هر دو مؤید وجود پیمان هایی میان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با یهودیان است. واقدی میگوید:
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هنگام ورود به مدینه با بنی قریظه و بنی نضیر و دیگر یهودیان مدینه مصالحه کرد که نه بر ضد حضرت صلی الله علیه و آله و سلم باشند و نه دشمنان او را یاری دهند و اگر از یهود کسانی به جنگ با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سر بلند کنند، این یهودیان، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را یاری دهند.(3)
متن این قرارداد را که رسول خدا با سه طایفه بنی نضیر، بنی قریظه و بنی قینقاع امضا کرده، مرحوم طبرسی در اعلام الوری از علی بن ابراهیم نقل کرده است.(4)این قرارداد نسبت به آنچه به پیمان عمومی شهرت یافته، از صراحت و انسجام بیشتری برخوردار است؛ زیرا طرفهای آن، به خوبی روشن است و مشخص است که در یک زمان، برای هر سه طایفه بسته شده است. تنها مشکل متن، این است که به نقل طبرسی منحصر است و در هیچ منبع دیگری نیامده است؛ ولی در منابع دسته اول، بر تأیید مواد این پیمان شواهدی وجود دارد که عبارتند از:
کردند.(1)
در برخی منابع آمده است که یهود با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قرار داشتند به سود و زیان او قدمی برندارند؛(2)همان گونه که در این پیمان نامه ذکر شده است.
مورخان، حیی بن اخطب و کعب بن اسد را طرف قرارداد با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و مسؤول پیمان بنی نضیر و بنی قریظه اعلام میکنند(3)همان گونه که در این پیمان نامه ذکر شده است.
در منابع آمده است که پس از پیمان شکنی بنی قینقاع و بنی نضیر، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قصد کشتن آنان را داشت؛ ولی از آنان گذشت.(4)در باره قتلعام بنی قریظه پس از پیمان شکنیشان، مورخان گویند: «مردانشان کشته و زنان و فرزندانشان اسیر شدند.»(5)وقتی هم محاصره بنی نضیر و بنی قریظه شدت گرفت، یهودیان گفتند: «اگر تسلیم محمد صلی الله علیه و آله و سلم نشویم، مردانمان کشته و زن و بچه مان اسیر خواهند شد.»(6)
با توجه به منابع معتبر، این پیمان نامه میان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و سه گروه یهود مدینه، در اوایل هجرت صورت پذیرفته است؛ زیرا پیمان با طوایف یهود را نمیتوان دیرتر از ماههای اول هجرت دانست. اولاً به این دلیل که در این پیمان نامه آمده است: یهودیان نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمده و از دعوتش پرسیدند. پیدا است این اولین برخورد یهود با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است که چنین سؤالی کردهاند.
ثانیاً: مخیریق که طرف قرارداد بنی قینقاع معرّفی شده است، در همان اوایل هجرت ایمان
1) المغازی ، ج 1، ص454؛ طبری، تاریخ الامم والملوک ، ج2، ص172.
2) کان رسول الله حین قدم صالح قریظه و النضیر و من بالمدینة من الیهود ألّا یکونوا معه ولا علیه مغازی ، ج 1، ص454؛ معالم التنزیل ، ج 8، ص313؛ مدارک التنزیل ، ج3، ص454؛ فتح الباری ، ج 8، ص168؛ بهجةالمحافل ، ج1، ص213.
3) السیرة النبویة ، ج2، ص220؛ تاریخ الامم والملوک ، ج1، ص255، 237؛ فتوح البلدان ، ص35.
4) السیرة النبویة ، ج1، ص191؛ المغازی ، ج 1، ص177؛ انساب الاشراف ، ج1، ص373؛ تاریخ الامم والملوک ، ج1، ص173.
5) السیرة النبویة ، ج2، ص240؛ صحیح البخاری ، ج5، ص51؛ تاریخ الیعقوبی ، ج1، ص371؛ انساب الاشراف ، ج1، ص433.
6) المغازی ، ج 1، ص373؛ تاریخ الامم والملوک ، ج1، ص225.
آورده و در جنگ احد، به شهادت رسیده است.(1)
ثالثاً: مخیریق، وقتی پیمان نامه را گرفت و نزد قومش برگشت، به آنان گفت: «بیایید به محمد صلی الله علیه و آله و سلم ایمان آوریم» ؛(2)لذا به نظر میرسد او، در همان روزها به مسلمانان پیوسته باشد. بدین صورت انعقاد این قرارداد به ماههای اول هجرت باز میگردد.(3)مفاد پیمان نامه به این قرار است که یهودیان متعهد میگردند به هیچ یک از اقدامات ذیل دست نزنند؛ گرچه بندهای آن بعدها توسط یهودیان زیر پا گذاشته شد:
همکاری بر ضد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم (لا یعینوا علی رسول الله)؛
همکاری بر ضد یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یعنی همه مسلمانان (ولا علی احد من الصحابة)؛
اقدام تبلیغاتی (بلسان)؛
اقدام مسلحانه (و لا ید و لا بسلاح)؛
پشتیبانی تدارکاتی دشمن (و لا بکراع)؛
توطئههای پنهان و آشکار، در شب یا روز (فی السّر و العلانیة لا بلیل و لا بنهار).
از سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای هر یک از این سه طایفه یهودی نسخهای نوشته شد تا نزد بزرگ ایشان محفوظ باشد. این شخص، مسؤول پیمان نامه و طرف قرارداد با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به شمار میآمد و تصمیم گیری درباره پایبندی یا نقض قرارداد، بر عهده او بود؛ به همین علت، عبدالله بن ابیّ برای جنگ افروزی میان یهودیان و مسلمانان، به حیی بن اخطب و کعب بن اسد پیغام داد پیمان خود را نادیده بگیرند و با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بجنگند.(4)در جریان پیمان شکنی بنی قریظه هم، این کعب بود که به این کار رضایت داد و دیگران نیز با او مخالفتی نکردند.(5)
از آنچه گذشت، روشن گردید که هر سه طایفه یهودی که با مسلمانان درگیر شدند، با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به عنوان رئیس دولت مدینه، پیمان عدم تعرض داشتند. تاریخ دقیقی برای آن ثبت
1) المغازی ، ج1، ص363.
2) إعلام الوری ، ج1، ص158.
3) مرحوم آیت الله احمدی میانجی پنجمین ماه هجرت را زمان انعقاد قرارداد دانسته است. ( مکاتیب الرسول ، ج 1، ص260؛ تنها دیار بکری از مورخین متأخر، موادعة یهود را در ماه پنجم هجرت دانسته است. تاریخ الخمیس ، ج1، ص353).
4) المغازی ، ج 1، ص368.
5) المغازی ، ج1، ص456.
نشده است؛ ولی به جهت اسنادی که مطرح گردید، وقوع این رخداد، حتمی است.(1)
با توجه به عملکرد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و شیوه انعقاد پیمان میان مسلمانان و سایر اقشار مدینه، به ویژه یهودیان، فقها قرارداد ذمّه را از قراردادهای دائمی صلح دانستهاند که جز در موارد نقض پیمان و یا اهمال آن از طرف گروه متعاهد، حالت الزامی و ارزش حقوقی خود را حفظ خواهد کرد.
قرارداد «هدنه» یکی دیگر از انواع قراردادهای رسمی بین المللی از نظر حقوق اسلامی است که به عقیدة بسیاری از فقها، باید به صورت موقت تنظیم گردد و مدت مجاز قرارداد مزبور نیز مورد اختلاف بین فقها میباشد. جمعی از فقها به استناد عمل پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در صلح حدیبیه که با مشرکان مکه برای ده سال منعقد شد، بیشترین مدت مجاز آن را به ده سال محدود کرده اند؛(2)ولی جمعی از فقها، قرارداد «هدنه» را برای مدت بیشتر از ده سال در صورتی که مصلحت ایجاب کند، تجویز نموده و عدهای هم آن را به صورت دائمی و غیرموقت مشروع شمردهاند.(3)قراردادهای مزبور که هر یک به نوبه خود میتواند در تحقق بخشیدن به صلح شرافتمندانه انسانی، نقش ارزنده و اساسی داشته باشد، حقوق و مقاصد صلح جویانه دو طرف را در برمی گیرد و براساس قانون کلی قراردادها، هر نوع خصوصیات و مزایای مورد نظر به مقتضای توافقی که به عمل آمده، الزاماً با در نظر گرفتن نوع و شرایط و مقتضیات هر یک از پیمانهای مزبور در متن عهدنامه به طور مشخص و خالی از ابهام قید گردد و دو طرف معاهده، مسؤولیت مشترک تنفیذ و وفای به مفاد قرارداد را به عهده میگیرند.(4)
این اصل مسلّم اسلامی، نه تنها با طرز فکر جهانی و ایده وحدت جهان که هدف نهایی قانون اسلام است، تضادی ندارد؛ بلکه خود، وسیلهای برای گسترش دعوت اسلامی است؛ زیرا
اسلام، خواهان آن است که عقیده اسلامی از راه صلح و مسالمت انتشار یابد(1)و جامعه اسلامی را موظف میکند که برای تحقق امنیت و صلح، اقدامات لازم را از راه معاهدات به عمل آورد. طبق دستورات اکیدی که در قرآن و سنت وارد شده است، مسلمانان نه تنها خود را ملزم به وفاداری به مفاد قراردادها میدانند؛ بلکه موظفند از پیمانها پاسداری کنند.(2)
گاه، جنگ و جهاد به آتش بس منجر میشود که از آن در فقه، به مهادنه و هدنه تعبیر میشود. این لغت، در اصل به معنای سکون است و اصطلاحاً برای بیان صلح موقت میان مسلمانان و گروهی از کافران حربی به کار میرود؛ لذا بر آن، موادعه و معاهده که گویای حالت ناپایدار است، اطلاق میشود.(3)شیخ طوسی میگوید:
هدنه و مهادنه، به یک معنا و عبارت است از کنار گذاشتن جنگ و رها کردن نبرد تا مدتی.(4)علامه حلی نیز میگوید:
مهادنه، موادعه و معاهده، واژههایی مترادف و عبارت است از کنار گذاشتن جنگ و رها کردن نبرد تا مدتی.(5)
بنابراین حالت ناپایداری و گذرا بودن، در معنا و تعریف هدنه اخذ شده است. به اجماع مسلمانان، هدنه فی الجمله جایز است.
مقصود از جواز در این جا، جواز به معنای اعم است که برابر حرمت قرار میگیرد و شامل واجب و مکروه نیز میشود. قید فیالجمله نیز برای بیان این نکته است که این جواز، مشروط به شروطی است که با فراهم نیامدن آنها، هدنه حرام خواهد بود. دلیل بر جواز هدنه، افزون بر آن که این مطلب مورد قبول همه مسلمانان است، آیاتی از کتاب خدا است؛ مانند:
إِلَّا الَّذِینَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکینَ ثُمَّ لَمْ یَنْقُصُوکمْ شَیْئاً(6)
«مگر آن مشرکانی که با ایشان پیمان بستهاید و در پیمان خود، کاستی نیاوردهاند».
إِلَّا الَّذِینَ عَاهَدتُّمْ عِندَ الْمَسْجِدِ الحَْرَامِ فَمَا اسْتَقَمُواْ لَکم(1)
«مگر کسانی که نزد مسجد الحرام، با آنان پیمان بستید».
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با مردم «هجر» و «بحرین» و «ایله» و «دومة الجندل» پیمان صلح بست و پیمانهای دیگری در مورد صلح و جزیه بسته بود و هیچ کدام را تا پایان عمر به هم نزد. پس از نزول این سوره هم با آنان جنگ نکرد و آنها کفار ذمی بودند، تا زمانی که آن حضرت از دنیا رفت و خلفایی نیز که پس از آن حضرت آمدند، به آن پیمانها وفا کردند.(2)«الَّذِینَ عَاهَدتَّ مِنهُمْ ثمَُّ یَنقُضُونَ عَهْدَهُمْ؛(3)کسانی که از آنان پیمان گرفتهای، آنگاه پیمان خود را میشکنند».
این آیات، با دلالت لفظی خود، بیانگر جواز معاهده با کفار است و معاهداتی را که از سوی مسلمانان با آنان بسته شده است، به رسمیت شناخته، تأیید میکند. معاهده، به هدنه و آتش بس اختصاص ندارد؛ ولی هدنه، قدر متیقن آن به شمار میرود. جواز مهادنه مشروط به آن است که فی الجمله مصلحت داشته باشد. عقل به صراحت حکم میکند که این شرط، مقتضای حکمت است. همچنین از مناسبت حکم و موضوع این شرط مستفاد میشود. آیات و روایات بسیاری به صراحت از مسلمانان میخواهند با دشمنان جهاد کنند و آنان را به قتال در راه خدا تشویق و در صورت ترک این فریضه، آنان را سخت تهدید میکنند.(4)
فَلْیُقَاتِلْ فیِ سَبِیلِ اللَّهِ الَّذِینَ یَشرُْونَ الْحَیَوة الدُّنْیَا بِالاَْخِرَة وَ مَن یُقَتِلْ فیِ سَبِیلِ اللَّهِ فَیُقْتَلْ أَوْ یَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِیهِ أَجْرًا عَظِیمًا(5)
کسانی که زندگی دنیا را به آخرت فروختهاند، باید در راه خدا پیکار کنند. و آن کس که در راه خدا پیکار کند و کشته شود یا پیروز گردد، پاداش بزرگی به او خواهیم داد.
سپس آیهای و یا آیاتی فرمان به پذیرش صلح میدهند.
وَ إِن جَنَحُواْ لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لهََا وَ تَوَکلَْ عَلیَ اللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیم(1)
«و اگر تمایل به صلح نشان دهند، تو نیز از در صلح درآی و بر خدا توکل کن که او شنوا و دانا است»
با توجه به آیاتی که در باب جهاد نازل شده است و همچنین از مناسبات عرفی میان حکم و موضوع، میتوان نتیجه گرفت مصالحه با دشمن جنگی، همیشه و در هر شرایطی جایز نیست؛ بلکه جواز آن، مشروط به پدید آمدن شرایط و اوضاعی است که از آن به «مصلحت» تعبیر میکنیم. علاوه بر این، میتوان لزوم مصلحت را از آیاتی که ظاهرشان دال بر منع از مسالمت و مدارا و دوستی با دشمنان جنگی است، استنباط کرد. خداوند متعال میفرماید:
فَلَا تَهِنُواْ وَ تَدْعُواْ إِلیَ السَّلْمِ وَ أَنتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَ اللَّهُ مَعَکمْ وَ لَن یَترَِکمُْ أَعْمَالَکم؛(2)
«پس هرگز سست نشوید و [دشمنان را] به صلح [ذلّتبار] دعوت نکنید؛ در حالی که شما برترید و خداوند با شما است و چیزی از [ثواب] اعمالتان را کم نمیکند!»
یعنی در حالی که برتر هستید، سست مشوید و به صلح دعوت مکنید. همچنین میفرماید:
إِنَّمَا یَنهَْیکمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ قَاتَلُوکمْ فیِ الدِّینِ وَ أَخْرَجُوکم مِّن دِیَارِکمْ وَ ظَاهَرُواْ عَلیَ إِخْرَاجِکمْ أَن تَوَلَّوْهُمْ وَ مَن یَتَوَلهَُّمْ فَأُوْلَئک هُمُ الظَّالِمُون(3)
«تنها شما را از دوستی و رابطه با کسانی نهی میکند که در امر دین با شما پیکار کردند و شما را از خانه هایتان بیرون راندند، یا به بیرونراندن شما کمک کردند. هر کس با آنان رابطه دوستی داشته باشد، ظالم و ستمگر است!»
یعنی جز این نیست که خداوند شما را از دوستی کردن با کسانی باز میدارد که با شما در دین جنگیدهاند و از سرزمین خودتان بیرونتان راندهاند و بر بیرون راندنتان همدستی کردهاند. نیز میفرماید:
یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ لَاتَتَّخِذُواْ عَدُوِّی وَ عَدُوَّکمْ أَوْلِیَاءَ تُلْقُونَ إِلَیهِْم
بِالْمَوَدَّة(1)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! دشمن من و دشمن خودتان را دوست نگیرید. شما به آنان اظهار محبّت میکنید.
بنابراین حاصل جمع ادله آن است که پذیرش صلح یا پیشنهاد آن به دشمن، شرعاً مشروط به وجود مصلحتی در آن است. وانگهی، این مصلحت منحصر به مواردی که فقها ذکر کردهاند؛ از قبیل ضعف مسلمانان و ناتوانی آنها از ایستادگی برابر کفار، یا امید مسلمان شدن کافران و یا به دست آوردن مال از آنان نیست؛ بلکه با توجه به شرایط خاص هر زمانی، میتوان مصالح دیگری در نظر گرفت و با توجه به آنها به صلح تن داد؛ مانند تبلیغ مثبت به سود نظام اسلامی به عنوان نظامی که به دشمنانش پیشنهاد صلح میکند، یا ترساندن دشمن دیگری که به دلیل درگیر بودن نظام اسلامی به جنگ، در آن طمع بسته است و میخواهد از این فرصت بهره برداری کند.در چنین صورتی هر گاه آن دشمن ببیند امام مسلمانان در صدد انعقاد پیمان صلح با دشمن جنگی خود است، میهراسد و سودای خامی را که در سر پرورده است، فراموش میکند. نا گفته نماند این مصالح هم چون مصادیق جهاد، مراتبی دارد و اهمیت آنها متفاوت است و نمیتوان آنها را دقیقاً معین و منحصر دانست؛ بلکه امام است که در هر شرایطی تشخیص میدهد مصلحت در جهاد است یا در صلح. با توجه به مهمتر بودن هر یک از این مصالح، موضوع مناسب را اتخاذ میکند و جنگ یا صلح را برمیگزیند؛ بنابراین با فرض این که مصلحت مراتبی دارد و تن دادن به صلح در هر مرحلهای مشروط به آن است که در آن مرحله صلح، مهمتر از عملیات جهادی باشد، ناگزیر باید پذیرفت که گاه، هدنه واجب میشود و بنابر گفتار صریح پارهای دیگر از فقها، هدنه هرگز به مرحله وجوب نمیرسد و در هیچ حالی واجب نیست و همواره جایز است.(2)
یهودیان و دیگر اقلیتهای موجود در مدینه، در این پیمان نامه، از حقوق و مزایای شهروندی جامعه اسلامی برخوردار شدند. در انجام آداب و سنن و شریعت خود، آزادی یافتند و
در حقوق اجتماعی و سیاسی، مثل دیگر شهروندان برخوردار از مزایا و حقوق گردیدند؛ به شرط آن که قوانین و مقررات دولت اسلامی را رعایت کرده، به منافع و مصالح امت خیانت نکنند. در بحارالانوار آمده است:
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم با بنی قریظه، بنی نضیر و بنی قینقاع و یهودیان اوس و خزرج پیمانی بست که بر اساس آن، قرار شد که آن ها هرگز بر ضرر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و اصحاب او قدمی برندارند و به وسیله دست و زبان، به او ضرر وارد نکنند و اسلحه و مرکب در اختیار دشمنان اسلام قرار ندهند. هرگاه برخلاف این قرارداد عمل کردند، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در ریختن خون آن ها و گرفتن اموال و اسیر کردن زنان و فرزندان آن ها مجاز است. سپس از طرف بنی نضیر، حیی بن أخطب و از بنی قریظه، کعب بن سعد و از بنی قینقاع، مخیریق قرارداد را امضا کردند.(1)
با بررسیها و تحلیلها بر روی پیمان نامه مدینه، میتوان آن را از مهمترین وقایع مدینه محسوب کرد که گروههای نامتجانس حاضر در آن، بدون کمترین درگیری، کنار هم ساکن بودند و مدینه به شکل روز افزون از اهمیّت سیاسی خاصی برخوردار شده بود. مهمترین مسأله آن بود که به موجب این قرارداد، مدینه پایگاه جدیدی برای اسلام شد تا در این پایگاه بتواند به تبلیغ و ترویج آیین یکتاپرستی بپردازد و مطمئن باشد که در صورت بروز مخالفت از قریش و مکه، مدینه یک دست از او حمایت خواهد کرد؛ زیرا یکی از مفاد مهم قرارداد، امن دانستن مدینه و ضرورت دفاع برای آن بود. ویژگی هایی که در این پیمان نامه مشهود است و میتواند در معاهدات امروز سران جهان اسلام با سایر کشورها الگو باشد، عبارت است از:
در این قرارداد، حقوق اجتماعی یهود رعایت شده است؛
قرارداد، شامل حال تمام گروههای ساکن یثرب است؛ نه گروه خاصّی از آنها و نام امت واحد بر آنها مینهد.(2)کلمه امت، دستهای از افراد است که همه در آن یکسان هستند؛
شهری که تاکنون پایبند مقررات خاصی نبوده است با این قرارداد، در قالب قانون شکل گرفته و تابع آن میشود و شکل واحد و متحد به خود میگیرد. همة این امت واحد باید هنگام اختلاف، به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مراجعه کنند؛
قرارداد، میان اعراب یثرب و یا میان اعراب و یهود، پیوندهای قبیلهای و خویشاوندی سابق را سست کرده، نظام اجتماعی جدیدی را جایگزین آن میکند که بر اساس آن، مؤمنان باید بر ضد آن کسی که طغیان یا دسیسه کند و یا درصدد ظلم و تعدّی برآید یا میان مؤمنان فتنه و فسادی ایجاد کند، هماهنگ باشند؛ گرچه آن شخص، از فرزندان یکی از ایشان باشد؛(1)
اهمیّت ویژه قرارداد، به دلیل پایان دادن به جنگ و نزاع و برقراری آرامش و امنیّت در شهر بود که گروههای متعهد را به همکاری با یک دیگر فرا میخواند؛
قرارداد، مسیر مخالفت و تضعیف قوا را مسدود ساخته، به آسانی چهره افراد مخالف و تفرقه انداز را شناسایی میکند؛
قرارداد، شناختن موجودیت مدینه را به قریش و سردمداران آن تحمیل میکند؛
قرارداد، در صورت حمله دشمن، تجهیز شدن کل قوا را برابر مهاجمان مطرح میکند که این نوآوری در نظام جنگی قبل از آن بیسابقه بوده است؛
قرارداد، موجب از بین بردن اتکا به خویشاوندان است؛ لذا تمام افراد، دارای حقوقی واحد شده، در یک راستا میباشند، بدون این که برای گروه خاصی، منزلت و جایگاه خاصی قائل گردد. این تساوی حقوق، امری پربها است که موجب دلگرمی افراد یک جامعه میشود؛
به مقتضای این پیمان، هیچ کس حق ستم و تجاوز به یهودیان ساکن مدینه را نخواهد داشت و آنان با حفظ دیانت خویش، کنار سایر ساکنان مدینه، به زندگی مشغول هستند و بر اساس حکم الهی، پیامبر اسلام میتواند در صورتی که مصلحت نبیند، در کارهای یهودیان داوری نکند و یا اگر داوری کرد، به قسط و برابری حکم نماید؛(2)بنابراین یهودیان، در امور مربوط به نظام عمومی جامعه – از قبیل احترام و امنیّت جانی و منع ستم و ظلم – تابع فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بودند؛ اما در امور خاصّ خود، تنها هنگامی آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم درباره آنان
1) السیرة النبویة ، ج1، ص325.
2) «سَمَّاعُونَ لِلْکذِبِ أَکالُونَ لِلسُّحْتِ فَإِن جَاءُوک فَاحْکم بَیْنهَُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنهُْمْ وَ إِن تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَن یَضرُُّوک شَیًْا وَ إِنْ حَکمْتَ فَاحْکم بَیْنهَُم بِالْقِسْطِ إِنَّ اللَّهَ یحُِبُّ الْمُقْسِطِین»«آنها بسیار به سخنان تو گوش میدهند، تا آن را تکذیب کنند و مال حرام فراوان می خورند؛ پس اگر نزد تو آمدند، میان آنان داوری کن، یا آنها را به حال خود واگذار. اگر از آنان صرف نظر کنی، به تو هیچ زیانی نمیرسانند و اگر میان آنها داوری کنی، با عدالت داوری کن که خدا عادلان را دوست دارد!» (مائده: 42).
حکم میفرمود که آنان به حضرت صلی الله علیه و آله و سلم مراجعه میکردند. البته در این صورت نیز پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مخیّر بود که حکم کند یا اظهار نظر ننماید؛
قرآن کریم برای وفای به عهد و پیمان، اهمیّت به سزایی قائل است و در آیات(1)بسیاری بر این موضوع تأکید کرده است. از مهمترین آیات، آن است که خداوند متعال به صراحت از پیمان گرفته شده از بنی اسرائیل در انجام اوامر و تکالیف خود و نیز از عهد شکنی و مخالفت آنان خبر میدهد: «وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثَاقَ بَنیِ إِسرءِیلَ» خداوند پیمانی محکم از بنی اسرائیل گرفته است تا به دستورات تورات عمل کنند و به آنچه مکلف بدان هستند همچون نماز، زکات، اطاعت از رسول (موسی) علیه السلام دقت و توجه نمایند.
1) «وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثَاقَ بَنیِ إِسرَْءِیلَ وَ بَعَثْنَا مِنْهُمُ اثْنیَْ عَشرََ نَقِیبًا وَ قَالَ اللَّهُ إِنیِّ مَعَکمْ لَئنِْ أَقَمْتُمُ الصَّلَوة وَ ءَاتَیْتُمُ الزَّکوة وَ ءَامَنتُم بِرُسُلیِ وَ عَزَّرْتُمُوهُمْ وَ أَقْرَضْتُمُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا لَّأُکفِّرَنَّ عَنکمْ سَیَِّاتِکمْ وَ لَأُدْخِلَنَّکمْ جَنَّاتٍ تجَْرِی مِن تحَْتِهَا الْأَنْهَرُ فَمَن کفَرَ بَعْدَ ذَلِک مِنکمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاءَ السَّبِیل فَبِمَا نَقْضِهِم مِّیثَاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ وَ جَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَاسِیَة یحَُرِّفُونَ الْکلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ وَ نَسُواْ حَظًّا مِّمَّا ذُکرُواْ بِهِ وَ لَاتَزَالُ تَطَّلِعُ عَلیَ خَائنَة مِّنهُْمْ إِلَّا قَلِیلًا مِّنهُمْ فَاعْفُ عَنهُْمْ وَ اصْفَحْ إِنَّ اللَّهَ یحُِبُّ الْمُحْسِنِین» ، «خدا از بنی اسرائیل پیمان گرفت و از آن ها، دوازده نقیب ]سرپرست[ برانگیختیم. خداوند [ به آن ها ] گفت: «من با شما هستم، اگر نماز را برپا دارید و زکات را بپردازید و به رسولان من ایمان بیاورید و آنها را یاری کنید، و به خدا قرض نیکو بدهید ]در راه او، به نیازمندان کمک کنید[؛ گناهان شما را میپوشانم]می آمرزم[ و شما را در باغ هایی از بهشت، که نهرها از زیر درختانش جاری است، وارد میکنم. اما هر کس از شما بعد از این کافر شود، از راه راست منحرف گردیده است؛ ولی به خاطر پیمانشکنی، آنها را از رحمت خویش دور ساختیم و دل های آنان را سخت و سنگین نمودیم سخنان را از موردش تحریف میکنند و بخشی از آنچه را به آنها گوشزد شده بود، فراموش کردند. هر زمان، از خیانتی [ تازه ] از آنها آگاه میشوی، مگر عده کمی از آنان؛ ولی از آنها درگذر و صرف نظر کن، که خداوند نیکوکاران را دوست میدارد» (مائده: 12-13).
حضرت موسی علیه السلام، دوازده نفر(1)از سرکردگان بنی اسرائیل را انتخاب کرد، تا مراقب مسائل دینی آنان باشند و از احوال ستمکاران سرزمین مقدس که خداوند دستور ورود به سرزمین آنها و تسلط بر آنان را داده بود، اطلاع یابند و در عین حال، گزارش خود را به صورت مخفی به جناب موسی علیه السلام اعلام کنند. وقتی این افراد از وضعیت کنعانیان با خبر شدند و از قدرت و توان عظیم آنان مطلع گشتند، عدهای از این گروه دوازده نفره، بر خلاف قولی که داده بودند، آنچه را مطلع شدند به بنی اسرائیل گفتند و باعث گشتند بنی اسرائیل، از جنگ با کنعانیان بترسند. آنان به سبب ترس و وحشت، از اطاعت حضرت موسی علیه السلام در جنگیدن با آنها، سرباز زدند و به موسی گفتند: «قَالُواْ یَا مُوسیَ إِنَّ فِیهَا قَوْمًا جَبَّارِینَ…» از این رو مشاهده میشود، منتخبان و بزرگان بنی اسرائیل، اولین عهد شکنان این داستان بودند و تنها دوتن ازآنان با نامهای یوشع بن نون و کالب بن یفنه به عهد خود وفادار ماندند.
موسی علیه السلام، برایشان دوازده سرکرده، به تعداد گروههای بنی اسرائیل قرارداد، تا ناظر و مراقب احوال آنان باشند؛ چرا که این قوم، قرنها تحت ظلم و سیطره فرعون بودند و اراده و اعتماد به نفسشان سست شده، آثار فضیلت در جان آنان کمرنگ بود. همواره میبایست یک نفر به آنها یادآوری میکرد؛ طمع آنان را کنترل نموده و روحیه آنان را هنگام ترس و وحشت تقویت میکرد، تا اراده و عزم آنان محکم و استوار شود.
سخن خداوند «وَ قَالَ اللَّهُ إِنیِّ مَعَکمْ» ؛ یعنی من از احوال و روحیّات شما با خبر هستم و تا زمانی که خود را به عهد من مقید و پایبند نمایید و از پیامبران من تبعیت کنید، من نیز شما را حمایت و پشتیبانی میکنم. در واقع به نوعی به آنان هشدار داده که خداوند از همه چیز باخبر است و در صورت معصیت، عِقاب میشوند و در صورت اطاعت، در کنف رحمت و نصرت خداوند متعال قرار میگیرند.
خداوند، پیمان هایی را که از آنها گرفته شده است، در جمله شرطیة مؤکد با قسم بیان میکند که پنج مطلب را در بر میگیرد:
لَئنِْ أَقَمْتُمُ الصَّلَوة وَ ءَاتَیْتُمُ الزَّکوة وَ ءَامَنتُم بِرُسُلیِ وَ عَزَّرْتُمُوهُمْ...؛
1) راغب در مفردات میگوید: کلمه« نقب» وقتی در بارة دیوار یا پوست به کار میرود، معنای کلمه«ثقب» را که در بارة چوب به کار رود، میدهد. آن گاه میگوید: «نقیب به معنای کسی است که از قومی آمار میگیرد، و احوال آن قوم را پی گیری میکند. و جمع آن، نقباء میآید» ( مفردات ، ص820).
اگر نماز را برپا دارید و زکات را بپردازید و به رسولان من ایمان بیاورید و آن ها را تعزیر(1)و یاری کنید و به خدا قرض الحسنه بدهید...
خداوند درجواب شرط، دو وعده نیکو به آنها میدهد؛ اگر به عهد خود وفادار باشید، گناهان شما در دنیا بخشیده میشود و از رضایت خداوند و بهشت او درآخرت نیز بهره مند گردیده، سعادتمند میشوید. بعد از این وعدههای نیکو، خداوند در بارة پیمان شکنی و کفر نعمت، به آنان هشدار میدهد که در صورت ترک دستورات و عمل به نواهی و پیمان شکنی و ترک شرط مؤکد در تحقق وعده بزرگ خداوند، فرد از جاده صواب دور شده و وارد وادی گمراهی و ضلالت میگردد. زمخشری گوید:
اگر سؤال شود: هرکس قبل از آن نیز کفر ورزد، در حقیقت از راه هدایت و راه مستقیم دورشده است. چرا خداوند می فرماید: «فَمَن کفَرَ بَعْدَ ذَلِک» ؟ پاسخ، این که درست است که کفرِ قبل از آن نیز موجب گمراهی است؛ ولی گمراهیِ بعد از آن، آشکارتر و بزرگ تر است.
و هر قدر بزرگ تر باشد، کفر به آن نیز قبیح تر و بزرگ تر است و به نهایت درجه خود می رسد.(2)
قرآن کریم، یکی از مهمترین امور دینی را، وفای به عهد میداند؛
با توجه به گوناگونی و تعدد آیات در مبحث وفای به پیمان، تأکید قرآن بر حفظ عهود، به ویژه در زمان تأیید حق، شامل ایمان به خداوند یکتا، رسولان معظم خداوند، انجام عبادات واجب مثل: نماز و زکات و شرکت در جهاد بر ضد ظلم و کوتاه کردن سیطرهی آرزوها و امور دنیوی و آباد کردن مزرعة آخرت و… عبادات مستحب مثل قرض الحسنه است؛
با توجه به آیات مربوط، خداوند مهربان علی رغم عهدشکنیهای متعدد یهود، باز هم به ایمان آوردن ایشان تمایل داشته و از در عفو و چشم پوشی با آنان سخن به میان آورده است. این امر به ما انسانها بزرگ منشی را میآموزد که برابر نافرمانیها و پیمان شکنیها، از در عفو و بخشودگی وارد شویم و فرصتهایی برای جبران خطاها قرار دهیم؛
با توجه به روایت واقدی(1)و ابن هشام در بارة مذاکره به عمل آمده، نتیجه چنین است که در ماه رمضان سال ششم هجرت، به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خبر رسید یهود خیبر و مشرکان پیرامون آن درصدد جمع آوری نیرو برای حمله به مدینه هستند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای بررسی اوضاع خیبر عبدالله بن رواحه و سه نفر دیگر را به این منطقه فرستاد. این گروه، مخفیانه به خیبر رفتند و پس از به دست آوردن اطلاعاتی از اُسیر-که بعد از ابورافع به فرماندهی و ریاست خیبر گمارده شده بود – به مدینه بازگشتند و خبرهای آنجا را با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درمیان گذاشتند. بعد از مدتی، حدود ماه شوال(2)، آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم یاران خود را خواست و این بار عده زیادتری را همراه عبدالله، روانه خیبر کرد. وقتی آنان به خیبر رسیدند، اعلام کردند از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمدهاند و از اُسیر امان خواستند. اُسیر نیز از آنان امان خواست. آن گاه با یک دیگر دیدار کردند. ایشان به اُسیر گفتند: اگر نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آیی به تو نیکی خواهد کرد و تو را به ریاست خواهد گماشت. اُسیر پس از پافشاری مسلمانان پذیرفت که همراه آنان برود؛ ولی مشاوران او گفتند: «محمد صلی الله علیه و آله و سلم کسی نیست که به بنی اسرائیل ریاست بدهد». اُسیر گفت: «درست است؛ ولی ما از جنگ خسته شده ایم». سپس سی نفر از یهودیان را با خود همراه کرده به سوی مدینه راه افتادند. در دوازده کیلومتری خیبر، اُسیر از رفتن به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پشیمان شد و دست به شمشیر برد؛ ولی عبدالله بن انیس که در ردیف او بر شتر سوار بود، پیش از آنکه اُسیر حرکتی بکند ضربهای به پایش زد و سپس او را کشت. بقیه مسلمانان هم با دیگر یهودیان درگیر شدند و همه را کشتند، به جز یک نفر که موفق به فرار شد.(3)
1) گزارش این سفر از ابن هشام است و ابن اسحاق تنها طی یک سطر به اصل آن، اشاره کرده است.
2) در بارة زمان وقوع این ماجرا این نکته وجود دارد که حد فاصل اوائل سال پنجم هجری تا اوائل سال ششم هجری مطرح شده است. ( تاریخ خلیفه ، ص34؛ المحبّر ، ص119؛ إعلام الوری ، ج 1، ص210و196؛ المغازی ، ج1، ص566).
3) المغازی ، ج1، ص566؛ السیرة النبویة ، ج1، ص618؛ تاریخ الامم والملوک ، ج2، ص406؛ إعلام الوری ، ج 1، ص196، 210.
آن زمان بود که هنوز صلح حدیبیه انجام نشده بود و در این برهه، مسلمانان توانایی مقابله با آنها را نداشتند؛ از این رو بهترین دوراندیشی، کنار آمدن با یکی از دو گروه مشرک و یهودی بود، تا این امر، باعث فروکش کردن حداقل یکی از دو طرف دشمن شود؛ لذا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به سراغ یهود رفت و به منظور آرام کردن شمال مدینه، عبدالله رواحه را برای مذاکره به خیبر فرستاد.
نظیر این عمل را پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در بارة قبیله غطفان انجام داد. هنگامی که این قبیله به کمک یهودیان و مشرکان پشت خندق آمد، تلاش کرد با این قبیله مصالحه کند و به این ترتیب از دشمنان خود بکاهد. در این جریان هم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میخواست بین دشمنان خود، شکاف اندازد و در فرصتی مناسب تر با آنان رو به رو شود؛ همان گونه که با قریش صلح کرد و سپس مکه را فتح کرد. این، یکی از شگردها و تاکتیکهای نظامی– سیاسی است که در عصر حاضر نیز در مواردی که مسلمانان در موضع ضعف قرار میگیرند، باید از آن بهره جویند. البته این تلاش برای صلح با ناکامی همراه بود؛ ولی اگر قرار بود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیش از مصالحه با یکی از این دو گروه مشرک و یهودی به جنگ خیبر برود، موفقیتی که بعدها با فتح خیبر به دست آورد، حتمی نبود؛ زیرا این حقیقت قابل انکار نیست که مسلمانان در شرایط پیش از صلح حدیبیه، از درگیری با خیبر ناتوان بودند.
مورخان گویند: «پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، عبدالله را برای کشتن اُسیر بن رزام به خیبر فرستاد.» ؛(1)اما دلایل و شواهد حاکی از آن است که این حرکت به منظور کشتن این چهره یهودی نبوده و کشته شدن وی بر اساس پاسخ به حمله خود اُسیر حاصل شده است.پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در سال ششم هجری به اعزام عبدالله بن رواحه همراه گروهی از مسلمانان، با هدف برقراری صلح با یهود خیبر و مذاکره با بزرگ آنان (اُسیر بن رزام)(2)مبادرت ورزید. آنچه بدان استشهاد میشود عبارت
است از:
در باره همه کسانی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دستور قتل ایشان را صادر کرده است، اجازه و فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گزارش شده است؛ مانند: ابوسفیان(1)، ابن نبیح هذلی(2)، کعب بن الاشرف(3)و…. اما درباره کشتن اُسیر، هیچ گونه فرمان یا اجازهای از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، صادر نشده است. تنها واقدی از عبدالله بن انیس روایت کرده است که: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، به من فرمود: «اُسیر را نبینم». یعنی او را بکش.(4)این امر، چگونه امکان پذیر است؛ در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به دیگر یارانش دستور مذاکره با اُسیر و یا دعوت او را به مدینه میدهد، تا وعده ریاست خیبر را به اُسیر بدهند ؟! مطلب دیگر این است که تراجم نویسان، درباره عبدالله بن انیس، گزارشهای ضد و نقیضی مطرح میکنند.(5)
چنانچه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، دستور قتل کسی را صادر میکرد، این امر، شبانه صورت میگرفت؛ ولی در این مورد به خصوص، میبینیم یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، نزد اُسیر رفتند و از او امان گرفتند و او هم از ایشان امان گرفت و این حرکت، بنابر مجموع گزارشات، در روز صورت پذیرفته است و هیچ شباهتی به حملههای شبانه برای نابودی شورشیان ندارد.
در سریّه هایی که اعزام به قصد نابودی مفسدان بود، از چهار یا پنج نفر استفاده میشد؛ حال آن که در باره رفتن به نزد اُسیر، تعداد همراهان، سی نفر گزارش شده است. در حقیقت، این سفری سیاسی به منظور مذاکره برای صلح با خیبریان بوده است.(6)آنچه گذشت، نشان دهنده تلاش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای صلح با یهودیان خیبر است؛ ولی از آنجایی که سرانجام این سفر، به کشته شدن اُسیر انجامید؛ درتاریخ، به یکی از سرّیهها شهرت یافته است.
1) السیرة النبویة ، ج2، ص633.
2) ابن اسحاق، نام وی را خالد بن سفیان بن نبیح ضبط کرده و واقدی، وی را سفیان بن خالد بن نبیح. السیرة النبویة ، ج2، ص619؛ المغازی ، ج 1، ص531.
3) السیرة النبویة ، ج2، ص51؛ المغازی ، ج 1، ص184.
4) المغازی ، ج 1، ص568.
5) السیرة النبویة ، ج1، ص463و699؛ المغازی ، ج 1، ص117 و 170؛ کتاب الطبقات ، ص165 و 198.
6) سیرة رسول الله الرحیق المختوم ، ص527؛ سبل الهدی و الرشاد ، ج6، ص112.
اسلام برای تحقق و گسترش حالت صلح میان ملتها و جلوگیری از بروز روابط خصمانه و درگیریهای خونین، برای قراردادها و معاهدات، ارزش فوق العادهای قائل شده است؛ علاوه بر این، ملتها و گروههای دیگر، نظیر اهل کتاب را نیز برای انعقاد پیمانهای صلح دعوت کرده است و به جامعه اسلامی توصیه میکند در این زمینه، پیش قدم باشند. این امر در صدر اسلام، توسط رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم صورت پذیرفته است؛ لذا با الگو گرفتن از عملکرد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، مسؤلان قانونی جامعه اسلامی موظف میشوند پیشنهادهای قرارداد صلح را تا آنجا که با هدفهای اصیل اسلام مغایر نباشد، با آغوش باز بپذیرند. روش قرآن در این باره چنین است:
تعبیر قرآن در این باره نیز بسی شایان توجه است؛ زیرا به طور ضمنی آموزنده این نکته است که صلح و هم زیستی میان انسانها، آن چنان مطلوب و دوست داشتنی است که بشر باید بدان عشق بورزد. شیخ طبرسی گوید: «این آیه، در باره اهل کتاب است و سال نهم هجری نازل شده است» ؛(2)
اگر آنان از شما دوری گزیدند و از جنگ و درگیری با شما خودداری نمودند و شما را به صلح و همزیستی دعوت کردند، هرگز خداوند برای شما راه تسلط و آزار بر آنان را مشروع و مجاز ننموده است؛
ای کسانی که ایمان آوردهاید! هنگامی که در راه خدا گام میزنید [و به سفری برای جهاد
میروید] تحقیق کنید و برای اینکه سرمایه ناپایدار دنیا [و غنایمی] به دست آورید، به کسی که اظهار صلح و اسلام میکند، نگویید: «مسلمان نیستی» ؛ زیرا غنیمتهای فراوانی [برای شما] نزد خدا است. شما قبلًا چنین بودید و خداوند بر شما منّت نهاد [و هدایت شدید]. پس، [به شکرانه این نعمت بزرگ] تحقیق کنید. خداوند به آنچه انجام میدهید، آگاه است.
علامه طباطبائی گوید: بنابراین مسلمانان برای اینکه برای جنگیدن و گرفتن غنیمت مجاز باشند، مسأله مسلمان نبودن آنان را بهانه نکنند. میفرماید: چنین هدف پست و مادی را مجوز جنگیدن با آنان نکنید؛ زیرا نزد خدا غنیمتها و فوایدی است، افضل از غنیمتهای دنیایی؛ زیرا هم بیشتر است و هم باقی است؛ پس اگر شما طالب غنیمت هستید، جا دارد غنیمتهای الهی را مقدم کنید و بر غنیمتهای دنیایی ترجیح دهید؛(1)
اکنون به این فراز از نامه حضرت علی علیه السلام به مالک اشتر نیز باید توجه کرد(2)که مضمون آن چنین است: «هیچ گونه صلحی را که دشمن، تو را به سوی آن میخواند و رضایت خداوند در آن است، رد نکن؛ زیرا در شرایط و زمان صلح است که نیروهای تو آمادگی بیشتری مییابند و تو از نگرانیها آسوده خاطر میشوی و کشور تو در امنیت به سر میبرد.»
قرآن کریم نیز دستور میدهد: «وَ خُذُواْ حِذْرَکمْ»(3)مسلمانان موظفند از امکانات خود برای مراقبت توطئهها و اقدامات معاهدان استفاده کرده، در صورت تشخیص سوء نیت آنان، به
1) المیزان ، ج5، ص41.
2) «از صلح و آشتی که رضا و خوشنودی خدا در آن است و دشمنت تو را به آن بخواند، سرپیچی مکن؛ زیرا در آشتی راحت لشکریان و آسایش اندوهها و آسودگی برای اهل شهرهایت است» ( ترجمه و شرح نهج البلاغه ، قسمت 74/1028).
3) «… مانعی ندارد که سلاح های خود را بر زمین بگذارید، ولی وسایل دفاعی [ مانند زره و خود را ] با خود بردارید..» (نساء: 102).
عملیات متقابل اقدام نمایند.
وَ إِن نَّکثُواْ أَیْمَانَهُم مِّن بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُواْ فیِ دِینِکمْ فَقَاتِلُواْ أَئمَّة الْکفْرِ إِنَّهُمْ لَا أَیْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَنتَهُون؛
و اگر پیمانهای خود را پس از عهد خویش بشکنند و آیین شما را مورد طعن قرار دهند، با پیشوایان کفر پیکار کنید؛ چرا که آنها پیمانی ندارند، شاید [با شدّت عمل] دست بردارند!
در آیه دیگری برای مجازات پیمان شکنان به این روش خشونت آمیز متوسل میشود:
الَّذِینَ عَاهَدتَّ مِنهُمْ ثمَُّ یَنقُضُونَ عَهْدَهُمْ فیِ کلِّ مَرَّة وَ هُمْ لَایَتَّقُون فَإِمَّا تَثْقَفَنهَُّمْ فیِ الْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِم مَّنْ خَلْفَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَذَّکرُون؛(1)
همان کسانی که با آنها پیمان بستی، سپس هر بار عهد و پیمان خود را میشکنند و [از پیمان شکنی و خیانت، ] پرهیز ندارند؛(2)اگر آنها را در [میدان] جنگ بیابی، آن چنان به آنها حمله کن که جمعیّت هایی که پشت سر آنها هستند، پراکنده شوند؛ شاید متذکر گردند [و عبرت گیرند.]»
رفتار پیامبر اسلام و مجازاتی که برای یهودیان پیمان شکن و خیانت پیشه مدینه قائل
1) انفال: 56-57.
2) هر گاه از اینکه گروهی راه خیانت پیش گیرند بهراسی، تو نیز متقابلاً واکنشی برابر نشان بده و پیمانشان را بر خودشان باز گردان و آنان را از این امر آگاه کن. خداوند خیانتکاران را هرگز دوست نمیدارد. در مواردی که فسخ یکطرفه از طرف مسلمانان اعلام میگردد باید شرایط آن چنان باشد که خطر و قصد خیانت از ناحیة دیگر متعاهدان کاملاً محسوس و ثابت شود؛ و اما احتمال خیانت بدون استناد به مدارک اطمینانبخش، هیچ گاه مجوز فسخ یکجانبه از طرف مسلمانان نخواهد بود. ( جواهر الکلام ، ج21، ص 294).
شد، میتواند نمونه بارزی از تنفیذ این قانون باشد. یهودیان بنی قینقاع(1)بارها به دلیل نقض علنی پیمان عدم تعرض و دفاع مشترک، سرانجام از اطراف مدینه تبعید شدند. یهودیان بنی نضیر(2)نیز پس از آنکه به رغم قرارداد مشترک، به جان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم سوء قصد کرده، بدین ترتیب پیمان خویش بشکستند، به سرنوشت برادران خود دچار شدند و به آنان پیوستند.یهودیان بنی قریظه(3)نیز هنگامی که خیانتشان در سختترین وحساسترین موقعیتی که مسلمانان در محاصره سپاه نیرومند احزاب قرار گرفته بودند، علنی شد، سرانجام طبق داوری سعد بن معاذ (قاضی و حَکم منتخب خود) به سزای خیانتشان رسیدند.(4)
با بررسی تاریخ حکومت اسلامی، مشاهده میشود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بعد از هجرت به مدینه با یهودیان مدینه به خوبی برخورد کرد و با آنان پیمان عدم تجاوز بست. آن حضرت در برابر آزار و اذیت آنان، صبر پیشه کرد و از بدیهای آنان چشم پوشی نمود، تا شاید هدایت شوند.
خداوند متعال به مؤمنان دستور میدهد برابر بدیها و پلیدیهای یهود گذشت و بخشش کنند و تا زمانی که خداوند دستور دهد، آنان را به حال خود واگذارند:
فََاعْفُواْ وَاصْفَحُواْ حَتَّی یَأْتِیَ اللّهُ بِأَمْرِهِ إِنَّ اللّهَ عَلَی کلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ(5)
بنابراین اگر یهودیان سر ناسازگاری با مسلمانان نداشته باشند و بخواهند در مملکت اسلامی زندگی کنند، براساس آیات و روایات معصومان به رعایت اموری ملزم هستند. از همان آغاز، گروهها و اهل کتاب در درون جوامع اسلامی بدون آنکه به اسلام بگروند یا ترک وطن کنند، کنار دیگر مسلمانان در دارالاسلام باقی ماندند و به زندگی خود ادامه دادند. از منظر فقه و حقوق اسلامی، همه افرادی که در دارالاسلام زندگی میکردند- اعم از مسلمان و غیر مسلمان- شهروند تلقی میشدند و از مواهب شهروندی بهرهمند میگشتند. با این تفاوت که مسلمانان بالاصالة از تابعیت دارالاسلام برخوردار بودند؛ ولی غیر مسلمانان، به عنوان
متحد و با عقد قرار داد از حقوق آن متمتع میشدند(1).
واقعیت آن است که مسأله تابعیت و برخورداری از حقوق شهروندی از منظر اسلامی صرفاً یک مسألة اعتقادی بود؛ یعنی هر فردی که به عقیده اسلامی باورمند بود یا میشد، جزئی از جامعه بزرگ اسلامی به شمار میآمد و نژاد و زبان و دیگر وجوه تمایز، به هیچ وجه در این موضوع تأثیرگذار نبود. شاید به همین لحاظ، در فرهنگ اسلامی به جای کلمه ملت، واژه امت به کار رفته است. حضرت علی علیه السلام تنها پیشوای شیعه که به تأسیس یک دولت اسلامی موفق شد، در توصیف همین مفهوم شهروندی و تابعیت میفرماید:
هر فردی که آیین ما را بپذیرد و پیمان ما را عهده دار گردد، حکم قرآن و قانون و مقررات اسلامی را درباره وی اجرا می کنیم و هیچ فردی را بر دیگری برتری نیست، مگر به تقوا و وارستگی .
بنابراین میتوان مدعی شد از همه ویژگیهای تبعیض آمیز در باب شهروندی، تنها یک عنصر در تحقق شهروندی اسلامی تأثیرگذار است و آن، دین و مذهب است و گرنه دیگر عناصر، مانند نژاد، جنس، اقامتگاه، پیشینه تاریخی و … باعث جلب یا سلب امتیازات شهروندی اسلامی نمیشوند. امت اسلامی، تنها بر پایه باورمندان مسلمان شکل میگیرد؛ اما ملت و کشور اسلامی ممکن است ترکیبی از مسلمان و شهروندان از اهل کتاب باشد. در حقیقت، غیر مسلمانان نیز حق دارند در جامعه اسلامی با شرایط خاصی مشارکت جویند و از تابعیت آن بهرهمند شوند. این تابعیت خاص که به گونه قرارداد دو جانبه صورت میپذیرد، در اصطلاح حقوق اسلامی، «ذمّه»، نامیده میشود.(2)قرارداد ذمّه تنها شامل پیروان ادیان صاحب کتاب (اهل کتاب) یعنی یهودیان، مسیحیان و زردشتیها میشود و پیروان دیگر ادیان و آیینها، از زمره آن، خارج هستند.(3)
قرآن کریم فرموده است:
قَتِلُواْ الَّذِینَ لَایُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لَا بِالْیَوْمِ الاَْخِرِ وَ لَایُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لَایَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْکتَابَ حَتیَ یُعْطُواْ الْجِزْیَة عَن یَدٍ وَ هُمْ صَاغِرُون.
علامه طباطبائی گوید:
منظور از «رسول» در جمله «ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ» یا رسول خود بنی اسرائیل است که به نبوتش معتقد هستند؛ مثل حضرت موسی علیه السلام برای ملت یهود و عیسی علیه السلام برای ملت نصارا که در این صورت، معنای آیه این میشود: «هیچ یک از این دو ملت، حرام نمیدانند آنچه را که پیغمبر خودشان حرام کرده است» و معلوم است که میخواهد نهایت درجه بی حیایی ایشان را نسبت به پروردگارشان اثبات کند و بفرماید با اینکه به حقانیت پیغمبر خودشان اعتراف می کنند، دستورات الهی را بازیچه قرار داده و به آن بی اعتنایی میکنند و یا منظور از آن، پیغمبر اسلام است و معنایش این است که «اهل کتاب با اینکه نشانه های نبوت خاتم انبیا را در کتب خود میخوانند و آن نشانه ها را در وجود آن جناب مشاهده میکنند و میبینند که او پلیدی ها را بر ایشان حرام میکند و طیبات را برای آنان حلال میسازد و غل و زنجیرهایی را که ایشان از عقاید خرافی به دست و پای خود بستهاند، میشکند و آزادشان میسازد، با این وجود زیر بار نمیروند و محرمات او را حلال میشمارند». بنابراین احتمال، غرض از توصیف آن ها به عدم تحریم آنچه که خدا و رسولش حرام کردهاند، سرزنش ایشان و نیز تحریک و تهییج مؤمنان بر قتال با آن ها است؛ به علت عدم اعتنا به آنچه که خدا و رسولش حرام کردهاند و نیز به علت گستاخی در انجام محرمات و هتک حرمت آن ها.
1) راغب میگوید: «ذمه»یعنی عهد و پیمانی که اگر آن را ضایع کنند، مذمّت میشوند. «ذمام»- با کسر ذال- به معنای توبیخ و مذمتی است که در برابر عهدشکنی متوجه انسان میشود. و همچنین کلمه «ذمه» و «مذمه» همچنان که گفته شده است: «لِی مَذَمَّة فَلا تَهْتِکهَا؛ مرا مذمتی است که مبادا پرده از رویش برداری» و گفته شده است: «أذْهِبْ مَذَمَّتَهُمْ بِشَیْیءٍ؛ یعنی در مقابل ذمّهای که داری، چیزی به ایشان بده» کلمه مذکور از ماده «ذم»که مقابل «مدح»است، اشتقاق یافته است. مفردات ، ص 330.
چه بسا یک نکته، احتمال دوم را تأیید کند و آن، این است که اگر منظور از رسول در عبارت «و رسوله» رسول هر امتی برای آن امت باشد - مثلاً موسی برای یهود و عیسی برای نصارا رسول باشند.(1)
در تفسیر صافی آمده است:
اهل کتابی که سر سازش با مسلمانان داشته و عناد نداشتند، از ایشان قبول نمی شد مگر جزیه و در صورت قبول جزیه، لعن ایشان بر مسلمانان حرام می شد و اموالشان نیز بر مسلمانان حرام می گشت و ازدواج با آنان حلال بود؛ اما در صورت سر جنگ و عناد داشتن با مسلمانان، لعن آنان حلال بود و همچنین اموالشان بر مسلمانان حلال بود؛ ولی ازدواج با آنان حرام بود و تنها راه آنان، قبول اسلام یا جزیه و یا کشته شدن بود.(2)
مغنیه میگوید:
اینکه خداوند اهل کتاب را به عدم ایمان به خدا و معاد و حرام نکردن آنچه خدا حرام کرده است و عدم پذیرش حق، وصف میکند، با این که این گروه به وجود خدا قائل هستند؛ پس چگونه به خدایی که نازل کننده تورات و انجیل است، ایمان ندارند. از سویی آیه80 سوره بقره «وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَیَّاماً مَعْدُودَة» نشاندهنده آگاهی آنان به روز قیامت است؛ پس این سؤال پیش میآید که چرا این گونه وصف میشوند؟! پاسخ آن است که اهل کتاب از پذیرش حق سر باز زدند و یهود، مال را میپرستند و در کنیسه سند بخشودگی میفروشند و کفر میگویند و برای خداوند، فرزند قائل هستند…؛ در حالی که خداوند متعال هرگز نزاییده و زاده نشده است. از سویی این سؤال پیش میآید که اگر خداوند میفرماید: «لا إِکراهَ فِی الدِّینِ» «أَ فَأَنْتَ تُکرِهُ النَّاسَ حَتَّی یَکونُوا مُؤْمِنِینَ» پس چگونه امر میکند که اهل کتاب را بکشید، مگر جزیه دهند؛ در حالی که خاضع و فروتن میشوند؟پاسخ آن است که این امر قتال واجب شد به سببی خاص؛ و این که جامعه اسلامی در ابتدای شکل گرفتن و به وجود آمدن بود و مشرکان پیوسته بر ضد
اسلام و مسلمانان کید می کردند؛ پس مصلحت اقتضا می کرد اهل کتاب به خصوص یهودیان، از جزیرةالعرب اخراج یا کشته شوند... و آیه درباره اهل کتابی بود که با مشرکان برای مبارزه با مسلمانان همدستی می کردند؛ چنان که یهود مدینه بعد از ایجاد امنیت، توسط حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم برای ایشان و انعقاد پیمان های متعددی در این زمینه چنین کرد. محور سوره، قائم بر غزوه تبوک است.(1)
بنابر تمام اقوالی که ذکر شد، این مطلب مسلم است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پس از این جریان، ثلث مال آن ها را گرفت و دو ثلث دیگر را به خودشان واگذار کرد، و این عمل، مطابق دستوری بود که از خداوند بدو رسیده بود که فرمود: «خُذْ مِنْ اََمْوالَهُمْ…»(2)یعنی قسمتی از اموال آنان را بگیر، و نفرمود «خُذْ أَمْوالَهُمْ» همه اموالشان را بگیر.(3)
آیات مذکور، متوجه امر خطیر جزیه میباشد که بر دوش اهل کتابی است که دین اسلام را نپذیرفته و در عین حال سر عناد با اسلام و مسلمانان را نداشته و میخواهند در جامعه اسلامی زندگی کنند. وهبة زحیلی گوید:
مسألة جزیه، بنابر تصور نادرست مستشرقان بدین سبب نیست که آن، عِقاب و مجازاتی بر کفر یا عدم ایمان آنان به اسلام باشد؛ همچنان که برای تحقیر غیر مسلمانان وضع نشده است و به یقین، نشانه طاعت و عدالت اجتماعی بین هموطنان است.(4)
این در حالی است که نظرات ذیل درباره جزیه مطرح شده است:
تشریع جزیه، به علّت عقوبت خداوند در قبال عناد اهل کتاب، برابر حق و کفر ایشان به آنچه پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم از سوی خداوند آورده، میباشد؛
جزیه وضع شده است برای اهانت به اهل کتاب و خوار کردن آنان تا این که از کفر به اسلام روی آورند؛
ریختن خون ایشان بر ما واجب و از رقّت ورزیدن به ایشان و حفظ اموال آنان منع
شدهایم. واجب شدن جزیه برابر نگهداشتن مسلمانان از ریختن خون اهل کتاب و منع مسلمانان از رقّت ورزیدن به اهل کتاب و عدم حفظ اموال ایشان است؛
جزیه، باج و مالیاتی است به سبب اقامت توأم با امنیت یهودیان در بلاد اسلامی؛
جزیه را از اهلش بگیرید برای حفظ ذمّه ایشان و خوب اداره کردن آنان وسرپرستی ایشان.
با توجه به مواردی که ذکر شد، بر اساس پرداخت جزیه، حمایت از اهل کتاب و دفاع از حقوقشان صورت میپذیرد و اینها به جای تکلیف به امر دفاع و دخول در سپاه و امور لشکری است.(1)
حقیقت اسلام آن است که هر امری، برای رسیدن به مراتب بالاتر و مقاصد والا میباشد و در نهایت، به صلاح نوع بشر میانجامد و بدین ترتیب فاصله بسیار زیادی است بین این هدف مهم با آن اهانت و ایجاد ذلّت که مسلماً با هم در حکومت اسلامی جمع شدنی نیست. به فرموده خداوند:
لَّایَنْهَیکمُُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقَاتِلُوکمْ فیِ الدِّینِ وَ لَمْ یخُْرِجُوکمُ مِّن دِیَارِکمْ أَن تَبرَُّوهُمْ وَ تُقْسِطُواْ إِلَیهِْمْ إِنَّ اللَّهَ یحُِبُّ الْمُقْسِطِین.(2)بنابراین اسلام به استناد این آیه کریمه، دین نیکی و عدالت به هموطنان اهل ذمّه است؛ علاوه بر اخباری که در سیره معصومان علیهم السلام و مسلمانان در این باره وارد شده است.
بخاری، ابن منذر، نحاس و بیهقی در کتاب شعب الایمان از اسماء دختر ابو بکر روایت کرده است که گفت: مادرم که زنی مشرک بود و در عهد مشرکان قریش و پیمان ایشان با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم قرار داشت، به دیدنم آمده بود. من از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پرسیدم: «آیا اجازه هست به دیدنش بروم و صله رحم کنم؟» در پاسخ من بود که آیه شریف «لَّا یَنْهَیکمُُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقَاتِلُوکمْ فیِ الدِّینِ وَ...» نازل شد و حضرت فرمود: «بله؛ به دیدنش برو و صله کن».(3)
در کافی از امام صادق علیه السلام روایت آورده است که فرمود:
از محکمترین دستاویزهای ایمان، یکی این است که برای خدا و در راه او، دوستی کنی و در راه او، دشمنی کنی، در راه او بدهی و درراه او از عطا دریغ نمایی.(1)
قمی به سند خود از اسحاق بن عمار از امام صادق علیه السلام روایت آورده که فرمود:
هر کسی را دیدید که دوستی و دشمنیاش برای دین نبود، بدانید او دین ندارد.(2)
در حقوق اسلامی برای پایان دادن به حالت خصمانه و ایجاد همبستگی ملی و تعاون و همکاری بین جامعه اسلامی و اهل کتاب در قلمرو حکومت اسلامی، قرارداد مخصوصی تحت عنوان «ذمّه» پیشبینی شده است. اهل ذمّه، پیروان دیگر ادیان آسمانی هستند که زیر پوشش حکومت اسلامی قرار گرفته و همانند دیگر شهروندان، در سایه حکومت عدل اسلامی زندگی می کنند.
ذمّه به معنای تعهدی است که دولت اسلامی، رعایت آن را برخود لازم میداند و از جان و مال و ناموس آنان حمایت کرده و همان حریمی را که برای مسلمانان قائل است، برای اهل ذمّه نیز قائل می باشد. افراد و گروههای غیرمسلمان که خواهان اقامت در سرزمینهای اسلامی میباشند، میتوانند با استفاده از عقد قرارداد «ذمّه» از مزایای حقوقی و آزادیهای شایسته مقام انسانی آن بهرهمند شوند. مقصود اصلی از تشریع این پیمان، ایجاد محیط امن و تفاهم و زندگی مشترک و همزیستی مسالمتآمیز میان فرقههای مختلف مذهبی در قلمرو حکومت اسلامی است. روی همین اصل، انعقاد قرارداد «ذمّه» براساس ارادة آزاد دو طرف و توافق کامل آنها صورت میپذیرد.
اسلام، آزادی افرادی که صلاحیت عقد قرارداد «ذمّه» را دارند تا آنجا محترم شمرده که التزام به قرارداد مزبور را برای آنان دائمی و حتمی تلقی نکرده است؛ بلکه هر گاه خواستند، میتوانند قرارداد «ذمّه» را فسخ کرده، به سرزمین مورد نظر خود در خارج از قلمرو حکومت
اسلامی بپیوندند.(1)
ارزش این آزادی، هنگامی روشنتر میشود که به این نکته توجه کنیم: قرارداد «ذمّه» از سوی مسلمانان الزامی است و مسلمانان تا وقتی ذمیان به قرارداد خود احترام مینهند، هیچ گاه نمیتوانند آن را فسخ و یا از تن دادن به شرایط آن سر باز زنند.
امتیاز دیگری که در قرارداد ذمّه جالب توجه است، اصل «ضرورت پذیرش پیمان ذمّه از طرف مسلمانان» است. بدین معنا که مسلمانان و دولت اسلامی برابر دو نوع الزام در مورد عقد قرارداد ذمّه قرار گرفتهاند. نخست باید گروههای مذهبی را به عقد قرارداد ذمّه دعوت کنند و بدون دعوت رسمی قادر به هیچ نوع تعرض و درگیری با آنان نخواهند بود. دوم: هرگاه پیشنهاد انعقاد قرارداد ذمّه از طرف گروههای مذهبی (یهودیان، مسیحیان، مجوسیان) به مسلمانان ابلاغ شود، دولت اسلامی موظف است از پیشنهاد آنان استقبال کند و ردّ پیشنهاد صلح حتی در مواقعی که انعقاد قرارداد ذمّه به مصلحت مسلمانان هم نباشد، جایز نیست و با وجود تسلط و فرمانروایی کاملی که ممکن است مسلمانان برگروههای مزبور داشته باشند، پذیرفتن پیشنهاد صلح و عقدپیمان ذمّه واجب خواهد بود.(2)
قرارداد ذمّه مانند هر قرارداد مشروع دیگری از نظر اسلام، بر اساس رضایت دو طرف تنظیم و با ایجاب و قبول منعقد میشود. با بررسی عهدنامههایی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با اهل کتاب در این خصوص منعقد کرد، میتوان نمونه عینی انعقاد آن را ارزیابی کرد. قراردادها معمولاً با نام خدا آغاز شده و در ابتدا، به اسم نمایندگان رسمی دو طرف تصریح شده است. مفاد عهدنامهها با صراحت، بدون ابهام و به سبک معمولی نوشته شدهاند. درذیل عهدنامهها، امضای شهود درج گردیدهاند.(3)مفاد قراردادهای ذمّهای که در صدر اسلام منعقد شده است، از این لحاظ حائز اهمیت هستندکه نه تنها ویژگیهای روابط میان مسلمانان و اهل کتاب را نشان میدهند؛ بلکه نمایانگر وضع ساده و اختلافات اندکی هستند که در آن ایّام در خصوص امور اجتماعی
میان مسلمانان و اهل کتاب وجود داشته است. اتخاذ سیاست صلح جویانه مسلمانان، صرفاً به دلیل حزم و احتیاط نبود؛ بلکه این یک حقیقت آشکار است که روح تسامح و مدارا در باره اهل کتاب، جزء جدایی ناپذیر تعلیمات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است.
نکته قابل توجهی که باید در حقوق اهل ذمّه مورد عنایت قرار بگیرد، این است که پیمان با اهل ذمّه را «ذمّة الله و ذمة رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم » تلقی می کنند.(1)وقتی پیمانی از جانب مسلمانان با اهل کتاب منعقد می شود، در واقع این پیمان خدایی است.
در قرآن هم آمده است:
«إنَّ اللهَ لا یُخلِفُ المیعادَ» ؛(2)«خداوند خلف وعده نمی کند». هر نوع پیمان شکنی از ناحیه مسلمانان، در واقع شکستن پیمان خداوند متعال است. علاوه بر این که وفای به عهد، از توصیههای مؤکد قرآن کریم است:
«وَ أَوْفُواْ بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کاَنَ مَسُْولًا»(3)«به عهد خود وفا کنید که از عهد سؤال میشوید».
یا درباره اوصاف مؤمنان درسوره مبارکه مؤمنون میفرماید:
«وَ الَّذِینَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رَاعُون» ؛(4)«مؤمنان کسانی هستند که به پیمان هایی که با دیگران میبندند، وفادارند».
پس وفای به عهد، امری مهم است؛ اما نفس معاهده، امری است که اگر از سوی مؤمن منعقد شد، موظف است که بدان وفا کند. امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید:
«لا تَضمَن ما لا تَقدِرُ علی الوَفاءِ بهِ»(5)«چیزی را که قادر به وفای آن نیستی، تضمین نکن».
در روایتی از امام صادق علیه السلام در باره بستن عهد و پیمان آمده است:
عِدَة الْمُؤْمِنِ أَخَاهُ نَذْرٌ لَا کفَّارَة لَهُ فَمَنْ أَخْلَفَ فَبِخُلْفِ اللَّه؛
عهد مسلمان با برادرش مثل نذری است که کفاره ندارد»
یعنی نمی توان از آن تخلف کرد؛ چرا که تخلف از نذر، کفاره ندارد. تخلف از عهد نیز، کفاره ندارد؛ بنابراین وفای به عهد، یک ویژگی ارزشمند اخلاقی است که با هر کسی و درباره هر چیزی که از طریق شرعی منعقد شود، لازم الوفا است. مرحوم کلینی از امام محمّد باقر علیه السلام چنین نقل می کند:
«ثَلَاثٌ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِأَحَدٍ فِیهِنَّ رُخْصَة أَدَاءُ الْأَمَانَة إِلَی الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ وَ الْوَفَاءُ بِالْعَهْدِ لِلْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ وَ بِرُّ الْوَالِدَیْنِ بَرَّیْنِ کانَا أَوْ فَاجِرَیْن»؛(1)
«سه چیز است که خداوند اجازه تخلف از آن ها را نداده است: برگرداندن امانت، اگر چه از فاجر باشد؛ وفای به عهد و پیمان، نیکوکار باشد یا بدکار؛ نیکی به پدر و مادر، نیکوکار باشند یا بدکار».
چه در وفای به عهد، چه در ادای امانت و چه در نیکی به والدین، کفر و ایمان شرط نیست؛ ملاک، نفس عمل است که حسن ذاتی دارد و تخلف از آن، قبح ذاتی؛ یعنی عقل، حکم به قبح پیمان شکنی می کند؛ گرچه انسان با کافر پیمان ببندد و بخواهد از آن تخلف کند. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در نامه معروف خود به مالک اشتر می فرمایند:
«وَإِنْ عَقَدْتَ بَیْنَکَ وَبَیْنَ عَدُوّ لَکَ عُقْدَة، أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْکَ ذِمَّة، فَحُطْ عَهْدَکَ بِالْوَفَاءِ، وَارْعَ ذِمَّتَکَ بِالْأَمَانَة»؛(2)
اگر بین تو و دشمنت پیمانی بسته شد یا تعهد دادی که او را پناه دهی، بر عهد خویش جامه وفا بپوشان و تعهد خود را محترم بشمار.
این توصیههای ارزشمند امیرالمؤمنین علیه السلام انصافاً یک دستورالعمل کلی برای حکومت و برای تک تک انسانها در زندگی فردی است. نکته جالبی که بیان آن خالی از فایده نیست، این که اگر انسان مسلمانی با هر یک از مشرکان پیمان بست، سایر مسلمانان هم موظفند آن را محترم بشمارند.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید:
إِذَا أَوْمَأَ أَحَدٌ مِنَ الْمسلمین أَوْ أَشَارَ بِالْأَمَانِ إِلَی أَحَدٍ مِنَ الْمُشْرِکینَ فَنَزَلَ عَلَی
ذَلِک فَهُوَ فِی أَمَان؛(1)
اگر هنگام جنگ، مسلمانی با اشاره دست، مشرکی را امان دهد و آن مشرک جنگ را رها کند، بقیه مسلمانان باید امان برادر مسلمانشان را محترم بشمارند.
باز تعبیر دیگری از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است که نقل می کند رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:
ذمَّة المسلمین واحدة یَسعَی بها أدناهم؛(2)
اگر انسان مسلمان- اگر چه منزلت اجتماعی او رفیع نبوده و در مقام حکومت هم نباشد- به مشرکی پناه داد، همه مسلمانان باید آن را محترم بشمارند.
با دقّت بر وضعیت زمان و نحوه اقدام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برای انعقاد پیمان با اهل کتاب و موارد یاد شده در قرارداد، میتوان به مهمترین اصولی که ایشان بدان توجه نمودهاند، اشاره کرد که عبارتند از:
در آغاز هجرت، مسلمانان در اقلیت بودند؛
آیین محمّدی، قدرت و توانایی چندانی نداشت؛
هنگام ورود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به یثرب، گروههای مختلفی در این شهر سکونت داشتند؛
آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم مأمور به صبر بود؛
اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میتوانست با گروههای مختلف، پیمانی امضا کند و آنان را- که ظاهراً در موضع قوی تر بودند- با خود همراه کند، منافع بسیاری را برای مسلمانان کسب میکرد و جان و مال آنها از دستبرد مخالفان در امان میماند؛
به واسطه پیمان با یهود، حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم با رفع مشکلاتی که مشابه آن در مکه از گسترش اسلام جلوگیری کرده بود، اکنون میتوانست با آسایش خاطر بیشتری به تبلیغ آیین خود و رویارویی با دشمنان خارجی بپردازد؛
پیمان با یهود ضرورت بیشتری داشت؛ چون آنان به منزله رؤسای یثرب و دارای هیبت
فرهنگی نزد عربها بودند و از نظر نظامی، نیرو و امکانات خوبی داشتند؛
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با دوراندیشی بالایی، همه این اقشار را با حفظ آداب قبیلهای شان تحت مجموعهای واحد قرار داد؛
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حداقل برای مدتی از توطئههای فردی و گروهی یهودیان اطمینان یافت. از طرفی، غیر مسلمانان نیز با توجه به جایگاه حلف و پیمان نزد ایشان، مسلمانان را همچون خانواده خود احساس کردند که باید منافع متقابل یک دیگر را حفظ نمایند؛
هنوز صلح حدیبیه انجام نشده بود و در این برهه، مسلمانان توانایی رویارویی با آنها را نداشته و به همین سبب بهترین دوراندیشی، کنار آمدن با یکی از دو گروه مشرک و یهودی بود تا این امر باعث فروکش نمودن حداقل یکی از دو طرف دشمن شود؛ و لذا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به سراغ یهود رفت و به منظور آرام کردن شمال مدینه، عبدالله رواحه را برای مذاکره به خیبر فرستاد؛
در این جریان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم میخواست تا میان دشمنان خود، شکاف اندازد و هم در فرصتی مناسب تر با آنان روبه رو شود؛ همان گونه که با قریش صلح کرد و سپس مکه را فتح کرد. این، یکی از شگردها و تاکتیکهای نظامی– سیاسی است که در عصر حاضر نیز در مواردی که مسلمانان در موضع ضعف قرار میگیرند، باید از آن بهره جویند؛
مفاد قراردادهای «ذمّه» ای که در صدر اسلام منعقد شده است، از این لحاظ حائز اهمیت هستند که نه تنها ویژگیهای روابط میان مسلمانان و اهل کتاب را نشان میدهند؛ بلکه نمایانگر وضع ساده و اختلافات اندکی هستند که در آن ایّام در خصوص امور اجتماعی میان مسلمانان و اهل کتاب وجود داشته است؛
اتخاذ سیاست صلح جویانه مسلمانان، صرفاً به دلیل حزم و احتیاط نبوده؛ بلکه این یک حقیقت آشکار است که روح تسامح و مدارا در باره اهل کتاب، جزء جدایی ناپذیر تعلیمات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است.
امام سجاد علیه السلام میفرماید:
نباید بیش از آنچه خدا برای اهل ذمّه مقرر کرده است، از آنها انتظار
داشت. این، حقی است که اهل ذمّه بر مسلمانان دارند .(1)
طبیعی است هر مسلمانی باید با احکام دینش آشنا باشد و بداند حقی که خدا از آنها می خواهد، چه حقی است؟ حقی که خدا از اهل ذمّه خواسته این است که مالیات بپردازند، به پیمان خود با دستگاه حکومت پایبند باشند؛ اگر التزام و پایبندی عملی داشتند، نباید انتظار بیشتری از آنها داشت. در چنین شرایطی آنها نیز در جامعه اسلامی از حقوقی مساوی با مسلمانان برخوردار هستند؛ اما وقتی یهودیان پیمان شکنی کنند و طغیان و سرپیچی نمایند، هر طایفهای از یهودیان، متناسب با گناه خود مجازات میشود؛ چنانچه بنی قینقاع و بنی نضیر ترک وطن کردند، بنی قریظه کشته شدند. اهل خیبر نیز با دادن قسمتی از محصولات خود، مصالحه کردند تا هر جا که آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم بخواهد، آنان را بفرستد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در اواخر حیات خود دستور دادند که همة یهودیان از کل سرزمین جزیرةالعرب بیرون بروند.
«جزیه» از واژههایی است که در مباحث فقهی مربوط به کافران، کاربرد فراوانی دارد و در جاهای گوناگون، از آن سخن رفته است. عده ای، جزیه را نوعی مالیات به حساب نیاورده؛ بلکه آن را تنها باج گیری قدرت حاکم از انسانهای تحتسلطه خود تلقی میکنند؛(2)لیکن عصر باج گیری و باج دهی سپری شده است و کاوشگر حقیقت جو، از یک سو، جزیه را از احکام مسلّم صدر اسلام میشمارد و از سوی دیگر، احکام این دینحنیف را جاودانی و درخور اجرا در همه زمانها میداند. یکی از تعهدات اهل ذمّه، پرداخت «جزیه» به دولت اسلامی است.(3)راغب گوید:
«جزیه» به کسر جیم: چیزی است که اهل ذمّه (اهل کتابی که در حکومت اسلامی زندگی می کنند گرفته می شود و این واژه از «اجتزاء» یعنی راضی بودن، گرفته شده است؛ چون آن ها) برابر مصون بودن مال و جان و خونشان، با رضایت، آن مالیات را می پردازند.(4)
1) صحیفة سجادیه ، ص 140.
2) الجزیة و أحکامها ، ص33-34.
3) المیزان ، ج 9، ص240؛ الجزیة و أحکامها ، ص 13به نقل از: مغنی لابن قدامة ، ج 10، ص557.
4) مفردات ، ص195. جزیه، مالیات سرانهای است که از غیر مسلمانان به نام«در حمایت بودن و معافیت از سپاهی گری» میگرفتند. اهل کتاب در سنین معیّنی با شرایط خاصّی به دلیل حفظ جان و مالشان که در پرتو دولت اکثریّت اسلامی هستند میپردازند و از کهنترین زمانها در کشورهای روم، مصر ، ایران ، چنین مالیاتی برقرار بوده. اما جزیه اسلامی با پیش از اسلام فرق دارد اوّل اینکه جزیه در چند مورد با مالیات و خراج متفاوت است: 1. مطابق نصّی که در قرآن است «جزیه»گرفته میشد؛ اما «خراج»مربوط به اجتهاد است؛ 2. جزیه پس از مسلمان شدن جزیه دهنده، از او ساقط میشد؛ ولی خراج یا مالیات زمین در هر حال باقی بود. اگر مسلمانی کسی را امان میداد تمام مردم امنیّت او را رعایت میکردند و در عین حال کسی حقّ کشتن یا به غنیمت گرفتن اموال یا اسیر کردن افراد «ذمّی»را نداشته است؛ 3. جزیه در احادیث آمده است در زمان خلافت حضرت علی علیه السلام، دهقانی مجوسی اسلام آورد، علی علیه السلام به او فرمود: «إن قمت فی ارضک رفعنا الجزیة عن رأسک و اخذناها من ارضک»، «اگر در زمینت بمانی، دیگر جزیه نمیدهی و مالیات زمین خواهی داد». تاریخ الرسل والملوک ، ج3، ص712.
صاحب جواهرالکلام گوید:
معنای اصطلاحی «جزیه» در اصطلاح فقهی، مالی است که حکومت اسلامی بر حسب عقد ذمّه، از اهل کتاب، یعنی یهودیان و مسیحیان وکسانی که شبهه اهل کتاب بودن در مورد آنان وجود دارد، مانند مجوسیان، میگیرد .(1)
به عبارت دیگر، جزیه یک نوع تعهد مالی است که متحدان، پرداخت آن را برابر تعهدات مسلمانان به عهده میگیرند و همان گونه که رعایای مسلمان در دفاع و اداره جامعه بزرگ متحد و متشکل از رعایای مسلمان و غیرمسلمان (اهل کتاب) با پرداخت مالیاتهای مقرره شرکت در نیروی دفاعی و نظامی به وظیفه اجتماعی و دینی خود عمل میکنند، متحدان (رعایای غیر مسلمان) نیز که از مزایا و حقوق چنین جامعه تضمین شدهای بهره مند میشوند، به جای مالیاتها و وظایف دفاعی و نظامی (که به عهده مسلمانان میباشد) مالیات مخصوص و ناچیزی به عنوان جزیه به دولت مسؤول اسلامی پرداخت میکنند.(2)خداوند متعال میفرماید:
قَتِلُواْ الَّذِینَ لَایُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لَابِالْیَوْمِ الاَْخِرِ وَ لَایحَُرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لَایَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْکتَابَ حَتیَ یُعْطُواْ الْجِزْیَة عَن یَدٍ وَ هُمْ صَاغِرُون.(3)
1) جواهر الکلام ، ج21، ص228.
2) اسلام و همزیستی مسالمتآمیز ، ص49.
3) توبه: 29. از مجاهد نقل شده است که این آیه وقتی نازل شد که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دستور جنگ با رومیان را صادر فرمود و به دنبال آن به جنگ تبوک رفتند. برخی گفتهاند اختصاص بدان جنگ ندارد و به نحو عموم نازل شده است. ( تفسیر المنار ، ج10، ص332)؛ سیوطی روایتی از ابوهریره در این زمینه نقل میکند. الدرالمنثور ، ج3، ص247.
در این آیه شریف، تحریص بر قتال با کافران است؛ البته کافران اهل کتاب که در آیه آمده است؛ زیرا جزیه مخصوص کافران کتابی است؛ به قرینه «حَتیَ یُعْطُواْ الْجِزْیَة».(1)
در این آیه، کافران اهل کتاب که در واقع علّت قتال با آنان است، با چهار صفت، مشخص شده است:
الف. عدم ایمان به خداوند؛ زیرا یهود با اعتقاد به فرزندی عزیر برای خدا و مسیحیان با اعتقاد به فرزندی مسیح و نیز اعتقاد به تثلیث، و زردشتیان با اعتقاد به ثنویّت و دوگانه پرستی (نور و ظلمت یا یزدان و اهریمن) در واقع، به خدای واحد معتقد نیستند؛
ب. عدم ایمان به آخرت؛ چه آنان معتقدند آتش جهنم، جز ایام معدودی برای گناهکاران نیست؛(2)
ج. عدم اعتقاد به محرمات الهی چون خمر و خنزیر و…؛
د. عدم اعتقاد به دین حق که اسلام است.
به موجب آیه مذکور، علامه طباطبائی میگوید:
فرموده خداوند «حَتَّی یُعْطُوا الْجِزْیَة عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ» از آنچه در صدر آیه مورد بحث، از اوصاف سهگانه اهل کتاب به عنوان حکمت و مجوز قتال با ایشان ذکر شده است و از اینکه باید با کمال ذلّت، جزیه بپردازند، چنین برمیآید که منظور از ذلّت ایشان، خضوعشان برابر سنت اسلامی و تسلیم ایشان برابر حکومت عادل جامعه اسلامی است. مقصود این است که مانند سایر جوامع نمیتوانند برابر جامعه اسلامی صف آرایی و عرض اندام کنند و آزادانه در انتشار عقاید خرافی و هوا و هوس خود به فعالیّت بپردازند و عقاید و اعمال فاسد و مفسد جامعه
1) خزائلی گوید: «حکم جهاد با اهل کتاب به سه سبب ثابت شده است: سبب اول، عدم ایمان آنان به توحید است. سبب دوم، این است که آنان، آنچه را که خدا ورسولش صلی الله علیه و آله و سلم حرام کردهاند، بر خود حرام نمیدانند. سبب سوم، عدم تدین آنها به دین حق است.اتفاق علما آن است که یهود و نصارا اهل کتابند و فقها برای مجوس به شبه کتاب قائلند.» ( احکام قرآن : ص596).
2) بقره: 80.
بشری خود را رواج دهند؛ بلکه باید با تقدیم دو دستی جزیه، همواره خوار و زیردست باشند. پس آیه شریف ظهور دارد در اینکه منظور از «صَغار ایشان» معنای مذکور است، نه اینکه مسلمانان یا زمامداران اسلام به آنان توهین و بی احترامی نموده، یا آن ها را مسخره کنند؛ زیرا این معنا با سکینت و وقار اسلامی سازگار نیست؛ هر چند بعضی از مفسران، آیه را بدان معنا کردهاند.(1)
حکم پرداخت جزیه به منظور آن است که اهل کتاب، تسلیم شوند و در زندگی اجتماعی به نظام و دستورات اسلام درآیند و نظام مسلمانان را پذیرفته و با این عهد و پیمان، در بلاد اسلامی زندگی کنند و بدین ترتیب در چنین احوالی، اموال آنان و لعن اهل ذمّه بر مسلمانان حرام است و ازدواج با ایشان، برای مسلمانان حلال است، به عکسِ زمانی که اهل کتاب، جزیه نپردازند.(2)
دو لفظ «جزیه»(3)و «خراج»، دو اصطلاح فقهی و اسلامی است که هر یک در مدارک اصیل حقوق اسلامی، به مفهوم خاص و در موارد خاص به کار رفته است. با این وصف، برخی این دو را با یک دیگر بر یک معنا حمل کرده و موجب اشتباه بزرگی شده اند؛ چرا که یوسف در کتاب الخراج خود مینویسد:
«الجزیة بمنزلة مال الخراج» ؛ «جزیه، بهمنزله مالی است که به عنوان خراج دریافت می شود».
همچنین بلاذری در فتوح البلدان چنین تعبیر میکند:
«ارضاً علیها الجزیة من ارض الاعاجم» … به گونهای که عدهای از مستشرقان، بدون توجه به مدارک و گفتار فقهای دیگر، این مطلب را از مسلمات اسلام برشمرده و نتیجه گرفتهاند، سنگینی مالیاتهای سرانه و ارضی بر دوش دهقانان غیرمسلمان موجب میشد که
1) المیزان ، ج9، ص242.
2) تفسیر الصافی ، ج2، ص334. «و الجزیة واجبة. عقوبة من اللّه تعالی لهم، لعنادهم الحق، و کفرهم بما جاء من محمّد النبی صلّی اللّه علیه و آله خاتم النبیین و جحدهم الحق الواضح بالیقین. و جعلها تعالی حقنا لدمائهم، و منعا من استرقاقهم، و وقایة لما عداها من أموالهم» ( مقنعة ، ص269).
3) « الجزیة ما یؤخذ من أهل الذمة ، و تسمیتها بذلک للاجتزاء بها فی حقن دمهم» « مفردات ، ص195».
ناگزیر به صفوف مسلمانان بپیوندند تا با قبول اسلام، از پرداخت آن معاف شوند و همین مسامحه، موجب آن شده است که جمعی از مستشرقان در مطالعات خود در این زمینه چنین پندارند که دو اصطلاح مزبور مترادف و به مفهوم «باج» اطلاق میشده است.(1)در صورتی که با مراجعه به مدارک اصیل حقوقی و فقهی اسلام، فرق آن دو در کمال وضوح معلوم میشود.(2)
جزیه، همواره به معنای مالیات سرانهای که در قرارداد ذمّه قید میشد به کار میرفت؛ ولی خراج بر مالیاتهایی اطلاق میشد که بر زمینها وضع میگردید؛ بنابراین اولاً جزیه، مالیات سرانه بود و خراج، مالیات ارضی و ثانیاً جزیه فقط در تعهدات مالی ذمیان به کار میرفت؛ ولی خراج هم در تعهدات ذمیان و هم در مال الاجاره زمینهایی که دولت صلاحیت دار اسلامی در اختیار افراد-مسلمان و غیرمسلمان- قرار میداد، اطلاق میشد. نهایت خراج (مالیات بر زمین)، در بعضی از موارد به جای (مالیات سرانه)، در عهدنامههای ذمّه قید میگردید و ذمیان متعهد میشدند به جای مالیات سرانه، سالیانه قسمتی از محصولات کشاورزی خود را به دولت مسئول بپردازند. شاید همین موضوع موجب میشد که در پارهای موارد، این دو اصطلاح به جای یک دیگر استعمال شوند.(3)
جزیه مقدار معیّنی ندارد و تعیین آن، بر عهده حکومت اسلامی است که مطابق شرایط و مصلحت، مقدار آن را مشخص میکند. کیفیت پرداخت آن نیز با توافق مقرّر میشود. اخذ جزیه مانند زکات، سالیانه است. در صورت عدم تعیین زمان، آخر هر سال گرفته میشود و مانند دیگر مالیاتهای اسلامی، در مصالح اسلام و جامعه به مصرف میرسد. کودکان و زنان از پرداخت جزیه معافند.(4)به مستمندان مهلت داده میشود که در صورت کسب توانایی مالی، جزیه شان را بپردازند. این نکته قابل توجه است که جزیه معمولاً بسیار اندک بوده است.
1) «ولهاوزن»در کتاب خود به نام دولت عرب و سقوط آن ضمن تأیید نظریه فوق، مدعی است باجی که مسلمانان از مردم میگرفتند از دو جزء مالیات اراضی و مالیات سرانه تشکیل میشد؛ ولی مسلمانان توجهی به فرق این دو نداشتند و اصولاً از آن بیاطلاع بودند. الجزیة و أحکامها ، ص 33-40.
2) الجزیة و أحکامها ، ص 4؛ 20-21 و 33-40.
3) وسائل الشیعه ، ج15، باب 68 وباب 72.
4) نضد القواعد الفقهیة ، ص375.
مطابق بعضی از روایات، گاهی یک دینار در سال مقرّر میشد و حتی آنان که قادر به پرداخت جزیه نبودند، معاف میشدند.(1)
قرآن کریم درباره جزیه میفرماید:
«قَاتِلُواْ الَّذِینَ لاَیُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْیَوْمِ الآخِرِ وَلاَ یُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَیَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْکتَابَ حَتَّی یُعْطُواْ الْجِزْیَة عَن یَد وَهُمْ صَاغِرُونَ»؛(2)
با کسانی از اهل کتاب که ایمان به خدا و روز جزا ندارند و آنچه را خدا و رسولش تحریم کرده است، حرام نمی شمارند و آیین حق را نمی پذیرند، پیکار کنید تا زمانی که جزیه را با دست خود، با خضوع و تسلیم بپردازند .
لحن تندی که آیه در باره اهل کتاب دارد، شاید دلیل این باشد که اهل کتاب، به ویژه یهود، در صدر اسلام، بسیار کارشکنی میکردند. حتی توطئه قتل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را چیدند. این لحن تند در برابر اهل کتاب با ویژگیهایی که در آیه برای آنها آمده است، نامتناسب نیست. در عین حال، اسلام درِ آشتی را به روی آنها میگشاید و آنان را با قبول پرداخت جزیه، در جایگاه شهروند هم پیمان میپذیرد. اکنون به ذکر چند نکته میپردازیم:
جزیه، چیزی است که از اهل ذمّه (اهل کتابی که با مسلمانان پیمان همزیستی دارند و در قلمرو اسلام زندگی میکنند) گرفته میشود. جزیه، به منزله هزینهای است که آنان در ازای حفظ جان و مالشان میپردازند. در برابر آن، دولت اسلامی نیز امنیت همه جانبه آنان را تأمین میکند.
پرداخت جزیه توسط اهل کتاب، احترام در برابر اسلام و مسلمانان و نشانه هم زیستی مسالمت آمیز و قبول یک اقلّیت دینی سالم برابر اکثریت است. این جنجال که جزیه مخالف شؤون انسانی و خلاف اصل هم زیستی است، یک توهّم بیاساس میباشد؛ زیرا جزیه، نوعی پاداش به دولت اسلامی از طرف شهروندان غیرمسلمان اهل کتاب است در برابر خدماتی که
برای آنان انجام میدهد؛ نه کیفر و باج (حق زور گرفتن).
پیمانهای میان مسلمانان و غیر مسلمانان، با تغییر شخص و یا هیئت حاکم و دگرگونی اوضاع و شرایط، همچنان به قوت و احترام خود باقی خواهند ماند و زمامدار بعدی، حق تبدیل یا ابطال قراردادی را که پیش تر به طور مشروع میان جامعه اسلامی و گروههای دیگر به امضا رسیده است ندارد. این مطلب در هر نوع معاهده – دائمی یا محدود- یکسان صادق خواهد بود.(1)بدیهی است در یک مورد، دولت قانونی مسلمانان میتواند قرارداد موجود را نادیده بگیرد و آن در صورتی است که از طرف مقابل، خطر محسوسی جامعه اسلامی را تهدید کند و دشمن با بهره بردن از حسن نیت مسلمانان، قصد نقض پیمان و خیانت به مسلمانان یا تجاوز به حقوق مشروع آنان داشته باشد. در چنین موقعیتی است که قرآن به جامعه مسلمانان دستور میدهد:
وَ إِمَّا تخََافَنَّ مِن قَوْمٍ خِیَانَة فَانبِذْ إِلَیْهِمْ عَلیَ سَوَاءٍ إِنَّ اللَّهَ لَا یحُِبُّ الخَْائنِین؛ «و هر گاه از خیانت گروهی بیم داشته باشی[که عهد خود را شکسته، حمله غافلگیرانه کنند]، به طور عادلانه به آنها اعلام کن که پیمانشان لغو شده است؛ زیرا خداوند، خائنان را دوست نمیدارد!»(2).
در مواردی که فسخ یک طرفه از سوی مسلمانان اعلام شود، باید شرایط آن چنان باشد که خطر و قصد خیانت از ناحیه دیگر متعاهدان کاملاً محسوس و ثابت شود و اما احتمال خیانت بدون استناد به مدارک اطمینانبخش هیچ گاه مجوز فسخ یک جانبه از طرف مسلمانان نخواهد بود.(3)همچنین در مواردی که مصالح مسلمانان، الغای قراردادی را ایجاب کند یا پیمان صلح، برای تغییر اوضاع و شرایط فاقد مصلحت یا بر خلاف مصلحت مسلمانان شود یا تحولاتی در باره مقام زعامت و پیشوایی مسلمانان رخ دهد، هیچ مقام صلاحیت دار اسلامی قادر بر فسخ یک جانبه پیمانهای موجود نخواهد بود. قانون اسلام در عین اینکه
فسخ یک جانبه را از سوی مسلمانان مشروع نمیشمارد، در پارهای از قراردادها، مانند قرارداد «ذمّه» و پیمان مصونیت موقت «امان» به طرف متعهد اجازه میدهد هرگاه بخواهد با ترک قلمرو مسلمانان، قرارداد را منتفی سازد؛ زیرا اسلام، آزادی فکر و عقیده و آزادی دعوت اسلامی را یک حق مشروع برای خود حفظ میکند و هیچ عاملی و حتی قراردادی بین المللی را در سلب چنین حق طبیعی مجاز نمیداند و آن را منافی با آزادی فکر و مذهب تلقی میکند.
در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم صلاحیت انعقاد قراردادهای «ذمّه» و همچنین پیمانهایی که به طور موقت «مهادنة» برای متارکه جنگ با مشرکان به امضا میرسید، صرفاً مربوط به شخص پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بود و در مواردی مسؤولیت این امر از طرف آن حضرت به سرداران و فرمانداران مسلمان موکول میشد. پس از رحلت پیشوای بزرگ اسلام این صلاحیت، مانند سایر شئون زمامداری، به جانشینان و اوصیای آن حضرت میرسید که به طور صریح، نام برده شده بودند. به عقیده شیعه، این مقام پیشوایی دینی از آن امامان اهل بیت بوده است و در زمان غیبت آخرین پیشوا و امام به حق، حضرت ولی عصر علیه السلام به نظر فقهای پرهیزکار موکول میباشد.(1)
پیمانهایی که از طرف دولتهای حاکم بر سرزمینهای اسلامی– بدون آنکه صلاحیت فوق را احراز کرده باشند – با دولتها یا گروههای غیرمسلمان منعقد میشود، بیشک در مواردی که به مصلحت مسلمانان نباشد، برای آنان الزام آور نبوده و از نظر حقوق اسلامی، فاقد ارزش خواهد بود.(2)فقها در خصوص قرارداد ذمّه، پیمانهای حکام و زمامداران جائر را نیز معتبر و برای عموم مسلمانان الزام آور تلقی کردهاند.(3)
گروه اول: اطفال و افراد نابالغ، تابع پدران خود هستند و تا هنگامی که به سن بلوغ نرسیدهاند، از هرگونه مسؤولیت معافند و هنگامی که بالغ میشوند، موظفند با پیروی از عقل و برهان، راه صحیح و آیین درست را بشناسند و در صورتی که بر آئین پدران خویش بمانند، باید
مستقیماً و اصالتاً در قرارداد ذمّه شرکت کنند یا سرزمین اسلامی را ترک گویند.(1)
گروه دوم: زنان، مسؤولیت مالی ندارند و به تبعیت شوهران خود، از مزایای قرارداد ذمّه بهرهمند میشوند. زنان و دخترانی که همسر ندارند، میتوانند با شرکت در قرارداد ذمّه از همة مزایای آن استفاده کنند؛ ولی چنین قرارداد ذمّهای، فاقد مسؤولیت مالی خواهد بود و مسلمانان نمیتوانند از آنان چیزی به عنوان جزیه دریافت کنند. هر نوع قرارداد ذمّهای که متضمن مسؤولیت مالی بر عهده زنان باشد، فاقد ارزش حقوقی خواهد بود.
گروه سوم: مستمندان و فقرا بنا به نظریه عدهای از فقها - از جمله شیخ مفید و ابن جنید- از پرداخت جزیه معافند؛ زیرا جزیه حقی است مانند زکات که با فرا رسیدن سال واجب میشود؛ بنابراین فقیری که فاقد قدرت پرداخت است، وظیفهای نخواهد داشت. جمعی از فقها، فقرای اهل کتاب را مشمول قرارداد ذمّه و جزیه شمرده و در پاسخ استدلال فوق گفتهاند: «جزیه در حقیقت در ازای امنیت و حق سکونت در کشور اسلامی و همچنین سایر مزایایی است که بر طبق قرارداد ذمّه نصیب ذمیان میشود؛ بنابراین فقیر و ثروتمند در این باره یکسان خواهند بود». شیخ طوسی در مبسوط ضمن تأیید نظریه دوم میگوید:
هیچ دلیلی وجود ندارد که جزیه را از فقرا اسقاط نماید؛ در صورتی که عمومیت آیه 29 سوره توبه، شامل آن ها نیز می شود؛ بنابراین باید دید هر گاه متعهدی (ذمی) قادر به پرداخت جزیه نشد، بر عهده وی همچنان خواهد بود تا در موقع توانگری آن را پرداخت کند.(2)
گروه چهارم: سالخوردگان و اقلیتهای ناتوان، نظر به اینکه خواه ناخواه در امنیت میباشند از پرداخت جزیه معاف میشوند؛ ولی فقها بر این نظریه اتفاق ندارند. سالخوردگان و افلیجها در صورتی که اقدام به حمل اسلحه و جنگ ننمایند، از جانب مسلمانان مأمون شمرده شده اند؛ ولی این مطلب را در معافیت جزیه کافی ندانسته و افراد مزبور را به مقداری که تمکن دارند، موظف به پرداخت جزیه کردهاند. بدیهی است در صورتی که اشخاص مزبور ناتوان هم باشند؛ چون از مزایا و حقوق قرارداد ذمّه مانند دیگر ذمیان بهره مند هستند و مسلمانان متعهد مسؤولیتهایی برابر آنان شدهاند، دلیلی ندارد از پرداخت مقدار ناچیز جزیه که متناسب با تمکن
آنان مقرر میشود، معاف باشند؛ اما در صورتی که فقیر و مستمند و فاقد قدرت پرداخت هرگونه جزیه باشند، مشمول گروه سوم خواهند بود و اینگونه افراد حتی در بسیاری از موارد از بیت المال مسلمانان بهره نیز خواهند برد. تاریخ، نمونهای از این مظهر عدالت انسانی را چنین نقل میکند:
حضرت علی علیه السلام بر سر راه خود پیرمرد پریشان حالی را مشاهده نمود که از مردم درخواست کمک میکرد. بیدرنگ از حالش جویا شد. گفتند: «وی مردی نصرانی است». حضرت علی علیه السلام با حالی برافروخته ندا داد: «هانای مسلمانان! از این پیر سالخورده کار کشیدید و آنگاه که پیر و ناتوان شد، وی را به حال درماندگی و محرومیت، به خود واگذاردید؟» پس دستور داد نفقه وی را از بیت المال پرداختند.(1)
گروه پنجم: کشیشان و سایر روحانیان و دیرنشینان و افرادی که به کار عبادت پرداختهاند، میتوانند بدون هیچ گونه تعهد مالی، در قرارداد ذمّه شرکت کنند. البته جمعی از فقها در این مورد ابراز تردید کردهاند و در صورت تمکّن و قدرت مالی اشخاص نام برده، آنان را به پرداخت جزیه موظف دانستهاند.
گروه ششم: دیوانگان و کسانی که مشاعر خود را از دست داده یا بر اثر ضعف ادراک و تشخیص، از ابلهان محسوب میشوند، تعهدی نداشته و از جزیه معاف میباشند. طبق روایتی امامصادق علیه السلام فرمود:
روش اسلام بر این است که جزیه از دیوانگان و کسانی که عقل و قدرت درک خود را از دست داده اند، گرفته نمی شود.(2)
به جز گروههای مذکور، در چند مورد دیگر نیز تعهدات مالی قرارداد ذمّه منتفی و متعهدان، از پرداخت جزیه معاف هستند؛ از آن جمله موارد ذیل است که مسلمانان حق مطالبه جزیه از آنان را ندارند:
گروههای یهودی یا مسیحی و یا زردشتی ایجاب کند و الزام آنان بر ادای جزیه، باعث گرایش آنان به سوی دشمنان اسلام و مسلمانان شود و یا معاف کردن آنان از جزیه، موجب افزایش علاقه آنان به اسلام و قبول تابعیّت اصلی و پیوستن به صفوف مسلمانان باشد.(1)
هرگاه مسلمانان قادر به انجام مسؤولیتهای قرارداد ذمّه نشوند، خواه ناخواه مسؤولیت پرداخت جزیه نیز از متعهد (ذمیان) منتفی میشود؛ زیرا در این صورت قرارداد ذمّه خواه ناخواه فسخ و فاقد اثر میشود.(2)
در مواقعی که مسلمانان به کمک نظامی ذمیان نیازمند باشند، ممکن است طی یک پیمان مشترک دفاعی از پرداخت جزیه معاف شوند.(3)
هر فردی از ذمیان که با اعتراف صریح به دو اصل اعتقادی اسلام: «شهادت بر یگانگی آفریدگار جهان و معبود حق، شهادت بر بعثت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم از جانب خدا» رسماً به آئین اسلام بگرود، قرارداد ذمّه و تعهد به پرداخت جزیه خود به خود منتفی میشود و مسؤولیت مشابهی با سایر افراد مسلمان و حقوقی برابر با حقوق آنان پیدا میکند.(4)
بدیهی است معافیت از پرداخت جزیه در این مورد بدان معنا نیست که افراد ذمی با اسلام آوردن از ادای مالیات به دولت مسؤول اسلامی معاف گردند تا خیال شود که تعهد مالی در قرارداد ذمّه به طور غیرمستقیم ذمیان را به گرایش به سوی اسلام وادار میکرده است؛ زیرا صحیح است که با قبول اسلام به سبب از میان رفتن موضوع قرارداد ذمّه، از پرداخت جزیه معاف میشوند؛ ولی از این راه نه تنها تخفیفی در تعهدات مالی آنان حاصل نمیشود؛ بلکه مسؤولیتها و تعهدات مالی جدیدی متوجه آنان میشود؛ از جمله اینکه مالیات مخصوص زکات از تعهد مالی قبلی (جزیه) به مراتب بیشتر و سنگین تر است و نیز تقیدات و محدودیتها و وظایف زیادی گریبان گیر آنان میشود که در وضع سابق نسبت به بسیاری از آنها آزادی و مصونیت داشتند.(5)
روابط سرزمینهای اسلامی با اهل کتاب میباید بر اساس قرارداد مورد رضایت طرفین تنظیم شده باشد. مبتنی بودن رابطه مسلمانان با غیر مسلمانان، بر قرارداد مورد رضایت الطرفین، با اهل کتاب داخل سرزمینهای اسلامی، اصلی عقلایی و سازگار با ضوابط انسانی است. واضح است که هر دو طرف مصالح و منافع خود را در قرارداد لحاظ کنند. بدیهی است مفاد چنین قراردادی در شرایط مختلف زمانی و مکانی یکسان نخواهد بود؛ لذا در ادبیات دینی «ذمّه» یک قرارداد است که میان اهل کتاب و حاکم مسلمانان منعقد میشود. قرارداد ذمّه از قراردادهای دایمی صلح است که جز در موارد نقض پیمان یا اهمال آن از طرف گروه متعاهد، حالت الزامی و ارزش حقوقی خود را حفظ خواهد کرد. وفای به عهد، یکی از ضروریات شریعت اسلامی است.در قرآن کریم در آیات متعددی بر وفای عقود و پیمانها تاکید شده و به طورخاص بر وفای عهد و احترام قرارداد با غیر مسلمانان، هنگامی که آنها قرارداد را نقض نکردهاند، تصریح شده است؛ برای نمونه:
«یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ أَوْفُواْ بِالْعُقُودِ» ؛(3)«ای کسانی که ایمان آوردهاید! به پیمانها [و قراردادها] وفا کنید!».
«إِلَّا الَّذِینَ عَاهَدتُّم مِّنَ الْمُشْرِکینَ ثمَُّ لَمْ یَنقُصُوکمْ شَیًْئاً وَ لَمْ یُظَاهِرُواْ عَلَیْکمْ أَحَدًا فَأَتِمُّواْ إِلَیْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلیَ مُدَّتهِِمْ إِنَّ اللَّهَ یحُِبُّ الْمُتَّقِینَ» ؛ «مگر کسانی از مشرکان که با آنها عهد بستید و چیزی از آن را در حقّ شما فروگذار نکردند و احدی را بر ضدّ شما تقویت ننمودند. پیمان آنها را تا پایان مدّتشان محترم بشمارید؛ زیرا خداوند پرهیزگاران را دوست دارد».(1)
«کیْفَ یَکونُ لِلْمُشْرِکینَ عَهْدٌ عِندَ اللَّهِ وَ عِندَ رَسُولِهِ إِلَّا الَّذِینَ عَاهَدتُّمْ عِندَ الْمَسْجِدِ الحَْرَامِ فَمَا اسْتَقَامُواْ لَکمْ فَاسْتَقِیمُواْ لهَُمْ إِنَّ اللَّهَ یحُِبُّ الْمُتَّقِین» ؛ «چگونه برای مشرکان پیمانی نزد خدا و رسول او خواهد بود [در حالی که آنها همواره آماده شکستن پیمانشان هستند]؟! مگر کسانی که نزد مسجد الحرام با آنان پیمان بستید [و پیمان خود را محترم شمردند] تا زمانی که برابر شما وفادار باشند، شما نیز وفاداری کنید که خداوند پرهیزگاران را دوست دارد».(2)
خزائلی گوید:
بدون شک اگر اهل کتاب اسلام آورند، جزیه از ایشان به محض قبول اسلام ساقط می گردد. چنان که مورخان نوشته اند: بنی امیه به منظور آن که درآمد بیت المال فزونی یابد، برای پذیرش اسلام اهل کتاب، به تضییقاتی قایل بودند. مع هذا زرتشتیان و یهودیان و مسیحیان که به تدریج به حقایق اسلامی مطلع می شدند، گروه گروه از قبول دین مبین، استقبال می کردند.(3)
اهل ذمّه یا اهل کتاب با انعقاد قرارداد «ذمّه» میتوانند به عنوان شهروند جامعه اسلامی در امنیت زندگی کنند و در واقع، حمایت شدگان از سوی حکومت اسلامی هستند. قرارداد «ذمّه» برای هر دو طرف، حقوق و تکالیفی ایجاد میکند که به اختصار به آنها اشاره میشود.
مهمترین شرایطی که اهل کتاب باید مراعات کنند، عبارتند از:
پرهیز از تظاهر به منکرات اسلامی؛
خودداری از اذیت مسلمانان و ارتکاب اعمال فحشا در مورد آنان؛
احترام گذاردن به احکام دادگاه اسلامی؛
پرهیز از اعمال منافی قرارداد ذمّه، مانند تصمیم گیری بر قیام مسلّحانه و کمک به دشمنان اسلام و مسلمانان.(1)
شیخ طوسی درکتاب خلاف مینویسد:
«اگر اهل ذمّه اعمالی را مرتکب شوند که در شریعت آنان موجب حد باشد، مانند زنا، لواط، سرقت و قتل، بدون شک؛ حد بر آن ها جاری می شود، زیرا آنان به موجب قرارداد ذمّه، جریان احکام ما را پذیرفته اند. حتی اگر مرتکب اعمالی شوند که در شرع آن ها حلال است- مانند خوردن گوشت خوک و شراب و ازدواج با محارم- مادام که تظاهر نکنند، دولت اسلامی متعرّض آنان نمی شود؛ اما اگر به این امور تظاهر کنند، بر امام واجب است که حد بر آن ها جاری کند، به دلیل اطلاق ادلّه حدود و اجماع.»(2)
مرحوم محقق حلی صاحب کتاب شرایع الاسلام شرایط اهل ذمّه را جامعتر از دیگران ذکر کرده است که عبارتاند از:
پذیرش ذمّه؛ یعنی یا مسلمان شوند و در جرگه مسلمانان داخل شوند و از حقوق و مزایای یک مسلمان برخوردار شوند یا پرداخت جزیه را پذیرا شوند.
پرهیز از مخالفت با جامعه اسلامی؛ یعنی هرگونه اقدام و حرکتی که مخلّ امنیت جامعه اسلامی باشد، برای آنها ممنوع است و همین طور هر نوع حرکت دیگری که به صورتی کمک به مشرکان تلقی شود. اگر از این شرط تخلف کنند، از شرایط ذمّه خارج شده، مستحق قتل خواهند بود.
عدم آزار و اذیت مسلمانان؛ هر نوع اقدامی که موجب آزار و اذیت مسلمانان باشد؛ مثل قتل، تجاوز به نوامیس، سرقت اموال، جاسوسی و… برای آنها ممنوع است و اگر به هر یک از این موارد اقدام کنند، چنانچه در پیمان نامة خود با مسلمانان متعهد به رعایت آن شده
باشند، به معنای خروج از ذمّه است و استحقاق مجازات قتل را دارند؛ اما اگر در پیمان نامه ذکر نشده باشد، مانند مسلمانان با آنان رفتار می شود.
حفظ حریم اولیای حکومت؛ شرط دیگر این است که نباید به حریم اولیای حکومت اسلامی و دین مقدس اسلام و شخص رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و اولیای دیگر، هیچ نوع جسارتی انجام دهند که در این صورت از شرایط اهل ذمّه خارج می شوند.
عدم تظاهر به منکرات مسلمانان؛ آنها حق ندارند به آنچه که میان مسلمانان منکر نامیده می شود، تظاهر کنند؛ یعنی گرچه بعضی از امور، مثل شرب خمر یا نکاح با محارم در ادیان آنها مجاز باشد، تظاهر به این گونه امور در جامعه اسلامی ممنوع است. حق شرب خمر و خوردن گوشت خوک و امثال آن را ندارند. حال اگر تظاهر به این امور کنند، در حکم آن، میان فقها اختلاف است. بعضی فرموده اند: «نفس تظاهر به این امور نقض عهد است و خروج از پیمان ذمّه». بعضی هم فرمودهاند: «نقض عهد نیست و مجازاتی که در قوانین اسلامی در این گونه تخلفات برای مسلمانان در نظر گرفته شده، درباره آنها نیز اعمال میشود».
نداشتن معبد و عبادتگاه؛ شرط دیگر این است که آنها باید ملزم شوند که هیچ نوع معبد و عبادتگاهی برپا نکنند؛ مثلاً مسیحیان در جامعه اسلامی ناقوس ننوازند، ارتفاع ساختمان هایشان از ساختمانهای مسلمانان بیشتر نباشد که اگر چنین شود، مستحق مجازات خواهند بود.(1)
البته در فقه عامه، سخت گیریهای بیشتری برای آنها شده است که این نگاه با معارف و فقه شیعه و دستورات اهل بیت به ویژه سیره حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام که در دوران حکومتش اهل ذمّه در حکومت اسلامی زندگی میکردند، منافات دارد. به هر حال، شرایطی که ذکر شد در فقه شیعه و عامه مشترک است. این شرایط یا از آیات کریمه قرآن استنتاج میشود یا از فحوای روایاتی که از ائمه اطهار نقل شده است؛ مثلاً در روایتی، زراره از امام صادق علیه السلام نقل می کند که حضرت فرمود:
الْجِزْیَة مِنْ أَهْلِ الذِّمَّة عَلَی أَنْ لَایَأْکلُوا الرِّبَا وَ لَایَأْکلُوا لَحْمَ الْخِنْزِیرِ وَ لَا یَنْکحُوا الْأَخَوَاتِ وَ لَا بَنَاتِ الْأَخِ وَ لَا بَنَاتِ الْأُخْتِ فَمَنْ فَعَلَ ذَلِک مِنْهُمْ بَرِئَتْ
1) شرائع الإسلام ، ج1، ص298 – 310.
مِنْهُ ذِمَّةُ اللَّهِ وَ ذِمَّةُ رَسُولِهِ صلی الله علیه و آله و سلم قَالَ وَ لَیْسَتْ لَهُمُ الْیَوْمَ ذِمَّةٌ؛(1)
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به این شرط جزیه را از اهل ذمّه پذیرفت که رباخواری نکنند، گوشت خوک نخورند و با خواهران و دختران برادر و دختران خواهر ازدواج نکنند . هر ذمِّی که یکی از این کارها را انجام دهد، از پناه خدا و رسول صلی الله علیه و آله و سلم خارج می شود.
بر اساس این روایت، پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به صورت رسمی از آنان پیمان گرفته بود که به محرمات اسلامی تظاهر نکنند. دیگر این که به رباخواری روی نیاورند؛ گرچه برخی از محرمات در ادیان آنها جایز شمرده شده است. شاید بتوان گفت که هر نوع آزار مسلمانان توسط اهل ذمّه، باعث نقض پیمان میشود و چون رباخواری هم نوعی تخریب امور اقتصادی و بازار مسلمانان و در نتیجه آزار آنها است، موجب نقض پیمان میشود.
در روایت دیگری که ابی بصیر از امام صادق علیه السلام نقل می کند، آمده است که حضرت فرمود:
کانَ عَلِیٌّ علیه السلام یَضْرِبُ فِی الْخَمْرِ وَ النَّبِیذِ ثَمَانِینَ الْحُرَّ وَ الْعَبْدَ وَ الْیَهُودِیَّ وَ النَّصْرَانِیّ.َ قُلْتُ: وَ مَا شَأْنُ الْیَهُودِیِّ وَ النَّصْرَانِیِّ؟ قَالَ: لَیْسَ لَهُمْ أَنْ یُظْهِرُوا شُرْبَهُ یَکونُ ذَلِک فِی بُیُوتِهِم؛(2)
حضرت علی علیه السلام کسانی را که شرب خمر می کردند، هشتاد تازیانه می زد؛ اعم از این که آزاد بودند یا برده، یهودی بودند یا نصرانی . راوی می گوید: «سؤال کردم: یهودی و نصرانی که در مکتب خود مجازند ». امام علیه السلام فرمود: «آن ها در جامعه اسلامی اجازه تظاهر به منکرات را ندارند و می توانند داخل خانه هایشان به اموری بپردازند که در آیین خودشان جایز است».
همچنین در روایات متعددی تصریح شده است اگر کسی از اهل ذمّه به رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم جسارت، اهانت یا سبّ کند، مهدورالدم است. در روایتی که سند آن به عامه برمیگردد، از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نقل است که فرمود: «زنی یهودی به رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم جسارت میکرد یکی از مسلمانان او را کشت؛ پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم خون او را هدر دانسته، دیه او را باطل کردند.»(3)
این که اهل ذمّه مجاز نیستند در بلاد اسلامی، کنیسه و کلیسا بسازند و ناقوس به صدا
درآورند، مستند آن، روایتی از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است که می فرماید:
دَعَائِمُ الْإِسْلَامِ، عَنِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله و سلم أَنَّهُ نَهَی عَنْ إِحْدَاثِ الْکنَائِسِ فِی دَارِ الْإِسْلَام؛(1)رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از احداث کلیسا در بلاد اسلامی ممانعت می کردند.
بر اساس این روایات، اگر از گذشته کنیسه و یا کلیسایی داشتهاند، مانعی ندارد؛ اما این که بخواهند معابد تازهای بنیان کنند، مجاز نیستند. روایتی از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده است که حضرت فرمود:
«لَیْسَ فِی الْإِسْلَامِ کنِیسَة مُحْدَثَة؛(2)بعد از ظهور اسلام هیچ کلیسایی ساخته نشد».
به مقتضای قرار داد ذمّه، برابر وظایفی که برای ذمیان مقرر میشد، مسؤولیتها و تعهداتی نیز متوجه جامعه اسلامی بود که دولت مسؤول و صلاحیت دار اسلامی باید با همة امکاناتی که در اختیار دارد، در انجام و اجرای آن تلاش کند. نخستین مسؤولیتی که به واسطه قرارداد ذمّه بر عهده مسلمانان (دولت اسلامی) بود، تعهد مصونیت مطلق و همه جانبه متحدان ذمّی بود که بر اساس آن، جان و مال و ناموس آنها مورد حمایت و حفاظت کامل دولت اسلامی قرار میگرفت و مانند سایر هموطنان مسلمان، از مصونیت همه جانبه بهرهمند میشد. این تضمین و تعهد از دو ناحیه داخلی و خارجی صورت میپذیرفت. از ناحیه داخلی، همه افراد ذمی در سراسر قلمرو اسلامی نسبت به هرگونه تجاوز و سوء قصد به جان، مال و ناموس و سایر حقوق مشروع و قانونی خود مورد حمایت دولت اسلامی قرار میگرفتند. از ناحیه خارجی نیز مسلمانان موظف بودند در صورت تهاجم نیروهای بیگانه به اهل ذمّه ساکن قلمرو اسلامی، با همة قوا به دفع تهاجم اقدام کنند. مسؤولیت دیگری که مسلمانان بر اساس پیمان ذمّه برعهده داشتند، اعطای آزادی مذهبی به ذمیان بود. آنها میتوانستند با استفاده از حق مشروع خود در این زمینه، در مراسم و آداب مذهبی خود از آزادی و امنیت و مصونیت کامل برخوردار شوند. علاوه بر این، کلیه معابد و اماکن آنان نیز مورد احترام جامعة اسلامی بوده و از امنیت و
مصونیت کامل برخوردار بود.(1)
اهل ذمّه باید شرایطی را بپذیرند، تا در پناه مسلمانان قرار بگیرند و صاحب حق شوند، که در این صورت مسلمانان موظفند حقوق آنها را مراعات کنند. در دین مبین اسلام به رعایت حقوق اهل ذمّه به طور جدی توصیه شده است؛ نمونه بارز آن، سیره حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در زمان خلیفه دوم است که اختلافی میان حضرت علی علیه السلام با یکی از یهودیان مدینه بود که به حکمیت و قضاوت خلیفه دوم منتهی شد. هنگام طرح دعوا، خلیفه دوم، امیرالمؤمنین علی ابن ابی طالب علیه السلام را مخاطب قرار میدهد و میگوید: «یا اباالحسن! برخیز و کنار خصمت قرار بگیر». چهره حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در هم کشیده شد. خلیفه پرسید: «آیا از این که تو را امر کردم کنار خصم خود مقابل حاکم و قاضی قرار بگیری، نگران شدی؟» حضرت فرمود: «نه؛ نگرانی من از این است که تو به عنوان خلیفه و قاضی مسلمانان، مرا با کنیه خطاب کردی و آن یهودی و ذمی را با اسم صدا کردی. تو مساوات را میان متخاصمان رعایت نکردی.»(2)
براساس این سیره حضرت، رعایت مساوات میان آنها وظیفه حکومت اسلامی است. آنها نیز باید از همه حقوقی که مسلمانان از آن برخوردار هستند، بهره مند باشند؛ البته مشروط به این که التزام عملی به همه شرایط عهد و پیمان داشته باشند. همچنین در سیره حضرت علیه السلام نقل شده است که در مسیری با یک یهودی همراه بود و با یک دیگر گفت و گو می کردند. به جایی رسیدند که باید از هم جدا می شدند. یهودی دید که علی بن ابی طالب علیه السلام بر خلاف مسیر اصلی خود، او را همراهی می کند، از حضرت پرسید: «مگر عازم کوفه نیستید؟» حضرت فرمود: «من عازم کوفه ام؛ ولی در آیین ما، همراه و همسفر بر همسفر دیگرش حقوقی دارد؛ از جمله حق مشایعت که من برای ادای آن حق، چند قدمی تو را همراهی می کنم».(3)
در تعبیر امام سجاد علیه السلام این گونه آمده است:
فالحُکمُ فیهم أن تَقبَلَ فیهم ما قَبِلَ اللهُ و تَفِیَ بما جَعَلَ اللهُ لهم مِن ذِمَّتِهِ و عَهدهِ؛
1) شیخ طوسی در مبسوط آورده است که اهل ذمّه تنها میتوانند در سرزمینهای مفتوح بالصلح به تأسیس معابد جدید اقدام نمایند؛ ولی در سرزمینهای مفتوحه العنوه حق احداث معابد جدید را ندارند و تنها میتوانند از معابد سابق خود نگهداری کنند ( المبسوط ، ص 45 – 46).
2) شرح نهج البلاغه ، ج 17، ص65.
3) بحار الانوار ، ج41، ص53، ح 5.
حکم در مورد آنها این است که آنچه خدا پذیرفته است، سایر مسلمانان هم بپذیرند و به آنچه که خداوند عهده دار شده و به ذمّه گرفته است، وفا کنند.(1)
یعنی عهد و پیمانی که حاکم اسلامی با اهل ذمّه منعقد می کند، همان پیمان الهی است و انسان مسلمان به صرف این که فردی یهودی یا نصرانی است، حق ندارد دربارة او کوتاهی کند.
یکی از صحابه نقل می کند که به یکی از غلامانش دستور داده بود گوسفندی ذبح کند. در حال ذبح گوسفند، او را توصیه کرد که همسایه یهودی را فراموش نکند. غلام پرسید: «چرا سفارش این یهودی را میکنی؟» گفت: «رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آن قدر سفارش همسایه را فرمودهاند که ما گمان کردیم همسایه از همسایه ارث می برد».(2)سفارش به رعایت همسایه به طور مطلق، اعم از این که مسلمان باشد یا غیرمسلمان، از مصادیق همان قاعده کلی است که انسان غیرمسلمان که در سایه حکومت اسلامی زندگی می کند، از همه منافع اجتماعی مسلمانان بهره مند است. بهترین منبعی که ما را با حقوق انسانی اهل ذمّه آشنا میکند، نامههایی است که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در دوران حکومتش به حکام و فرمانروایانی میفرستاد که از جانب آن حضرت در سایر بلاد اسلامی منصوب بودند. یکی از آن نامهها، نامه حضرت به مالک اشتر است. در بخشی از آن که مربوط به غیرمسلمانان است می فرماید:
«و تَفَقَّد أَمرَ الخَراجِ بما یُصلِحُ أَهلَه فانَّ فی صَلاحِه و صَلاحِهم صَلاحا لِمَن سِواهُم و لا صَلاحَ لِمن سِواهُم الا بهم لأَنَّ النَّاسَ کلَّهم عِیال علی الخَراجِ و أَهلِه وَلیَکن نَظَرُک فی عمارَة الأَرضِ أبلَغَ مِن نَظَرِک فی استِجلابِ الخَراجِ لأنَّ ذلک لا یُدرَک الا بالعِمارَة؛(3)
خراج مالیات را دقیقاً زیر نظر داشته باش[نسبت به آن کنجکاو باش]! طوری که صلاح مالیات دهندگان باشد؛ زیرا در بهبودی وضع مالیات و بهبودی حال مالیات دهندگان، بهبودی حال دیگران نیز نهفته است. دیگران هرگز به صلاح و آسایش نمی رسند، جز این که خراج دهندگان در صلاح و بهبودی به سر برند؛ چرا که مردم همه، عیال و نان خور خراج و خراج گذاران هستند. باید کوشش تو در آبادانی
زمین بیش از جمع آوری خراج باشد؛ زیرا خراج جز با آبادانی به دست نمی آید».
در فروع کافی نقل شده است که شخصی از طایفه ثقیف می گوید:
استَعمَلنی علیُّ بنُ اَبی طالب صلی الله علیه و آله و سلم علَی بانِقیَا و سوَادِ الکوفَة فقالَ لی...ایَّاک اَن تَضرِبَ مُسلما و یَهودیّا َو نَصرانیّا فی دِرهَمِ خَراج او تَبیعَ دابَّة عَمَل فی دِرهَم فانَّما اُمِرنا ان نَأ خُذَ منهُمُ العَفوَ؛(1)
امیرالمؤمنین علیه السلام مرا به بانقیا مأمور کرد و هنگام اعزام به من فرمود: «بپرهیز از این که برای گرفتن مالیات مسلمان، یهودی و نصرانی را مورد ضرب قرار دهی! مبادا برای گرفتن خراج، آن ها را مجبور به فروش ابزار کارشان کنی! - اگر شکوه کردند که درآمدمان به دلایلی کم است، تحقیق و بررسی نکن و مدعای آن ها را بپذیر - به ما دستور داده اند زیادی مال آن ها را دریافت کنیم».
صاحب جواهرالکلام گوید:
نقض قرارداد ذمّه عبارت است از خودداری از انجام تعهدات یا اقدام به اموری که اجتناب از آن در قرارداد قید شود و یا خود مقتضای قهری قرارداد ذمّه باشد. نقض قرارداد ذمّه به دو صورت قابل بحث است:
نقض قرارداد ذمّه از طرف مسلمانان؛ از نظر قانون اسلام، هیچ فرد مسلمان و مقام اسلامی قادر بر نقض قرارداد ذمّه در صورتی که به طور صحیح و قانونی انعقاد یافته باشد، نیست و سرپیچی از تعهدات قرارداد ذمّه، گناه و جرم بزرگی محسوب می شود؛ بنابراین هیچ گاه دولت صلاحیت دار اسلامی در نقض قرارداد ذمّه، پیش قدم نخواهد شد و مسئولیت نقض آن نیز متوجه دولت اسلامی می باشد.
نقض قرارداد ذمّه از طرف اهل ذمّه؛ طبق اصل غیرقابل انکار «لزوم وفای به عهد» که مورد قبول عموم ملل و مذاهب میباشد و پایه اصلی و ضمانت اجرای طبیعی و فطری قراردادها محسوب میشود، نقض قرارداد از جانب گروههای مذهبی متعهد نیز جرم و خیانتی نابخشودنی
1) کافی ، ج3، ص540، ح 8.
است.(1)
در هر صورت، نقض قرارداد ذمّه از طرف اهل کتاب در سه مورد زیر قطعی و مورد اتفاق فقها است:
الف. امتناع از پرداخت تعهد مالی (جزیه)؛ چنانکه امام صادق علیه السلام فرمود:
هرگاه در دادن جزیه امتناع ورزند و از پرداخت شانه خالی کنند، آنان پیمان شکن محسوب خواهند شد و دیگر جان و مالشان مصونیت نخواهد داشت.(2)
ب. خودداری از قبول احکام قضایی اسلام.(3)
ج. قیام مسلحانه بر ضد مسلمانان یا همکاری با دشمنان مسلمانان برای حمله و تجاوز مسلحانه بر ضد مسلمانان.(4)
اقلیتهایی که در تشکیل جامعه متحد بزرگ اسلامی به انعقاد قرارداد ذمّه شرکت کردهاند، در مسایل مربوط به حقوق مدنی از قبیل ازدواج و طلاق و ارث و نظایر آن، ملزم به پیروی از قوانین اسلام نخواهند بود. مقررات و قوانینی که در این زمینه در آیین آنان مقرر شده است، از طرف مسلمانان و دستگاههای قضایی و اجرایی جامعه اسلامی به رسمیت شناخته میشود و پیروان آیینهای مزبور، میتوانند طبق رسوم و مقررات آیین مورد اعتقاد خود رفتار کنند.
آزادی مسکن و حق انتخاب اقامتگاه در بارة اهل کتاب متعهد، بدان معنا است که گروههای مزبور پس از کسب تابعیت پیمانی، مانند مسلمانان میتوانند در قلمرو حکومت مسلمین هر نقطهای را که متناسب با زندگی خویش تشخیص دهند، به عنوان مسکن
همیشگی یا موقت انتخاب کنند و این حق، شامل آزادی در ترک کشور اسلامی نیز میشود. در این صورت، پیمان ذمّه، خود به خود اثر حقوقی خود را از دست داده و تابعیت پیمانی – به طور قهری – لغو میشود.
ذمیان در صورتی که بخش جداگانهای را برای سکونت خویش انتخاب کنند، میتوانند در ساختن بنای منازل و خانههای مسکونی خود از هر نوع نقشه و طرحی استفاده کنند؛ ولی هرگاه بخواهند در محلّات و بخشهای مسکونی مسلمانان اقامت گزینند، باید از بنای ساختمانهایی که از نظر بلندی، اشراف و امتیاز چشمگیری بر خانههای مسلمانان دارد، خودداری کنند؛(1)زیرا آزادی اهل کتاب بدان معنا نیست که اسلام، تفوق طلبی و امتیازجویی و تظاهر به برتری آنان را قبول کند. روی این اصل، فقها در محکوم کردن این گونه برتری جویی و تظاهر به اصل «الاسلام یعلو ولایعلی علیه»(2)استدلال کردهاند. نهایت، این موضوع در بارة اهل کتاب متعهد دربارة همسایگانشان الزامی است؛ ولی در صورتی که ساختمان مسکونی آنان با همسایگان برابر باشد، بلندی آن نسبت به سایر خانههای محلات دیگر، اشکالی نخواهد داشت.(3)
اسلام مطابق قرارداد ذمّه، حق ترافع قضایی را برای احقاق حق اهل کتاب به رسمیت شناخته است. آنان در موارد ذیل میتوانند از این حق استفاده کنند:
الف. ذمی، مدعی باشد و مسلمانان، مدعی علیه باشد؛
ب. مسلمان مدعی باشد و ذمی مدعی علیه باشد؛
ج. دو طرف دعوا و اختلاف، هر دو از اهل کتاب (ذمیان) باشند؛ یعنی در مورد اول و دوم که یک طرف دعوا مسلمان است، آنها میتوانند به مراجع قضایی اسلام مراجعه کنند و حکم صادره لازم الاجرا است.(4)وقتی امام اول شیعیان، حضرت علی علیه السلام میبیند که زره جنگیاش دزدیده شده است، حتی وقتی سارقش را پیدا میکند و زره مسروقه را به چشم خویش نزد
او میبیند، به هیچ روی از قدرت خود استفاده نمیکند؛ بلکه همچون یک فرد عادی برایاقامه دعوا و احقاق حق خود، از طریق قانون به قاضی محکمه مراجعه میکند. بالاتر از این، وقتی میبیند قاضی برای او احترام بیشتری قائل میشود و در برخورد خود با امام و سارق، مساوات را رعایت نمیکند، خشمگین میشود و محکمه را ترک می کند. این مورد، از بارزترین مظاهر عدالت و استقلال قضایی در بارة اهل کتاب است.(1)خطاب به مالک اشتر میفرماید:
وَأَلْزِمِ الْحَقَّ مَنْ لَزِمَهُ مِنَ الْقَرِیبِ وَالْبَعِیدِ، وَکُنْ فِی ذلِکَ صََابِراً مُحْتَسِباً، وَاقِعاً ذلِکَ مِنْ قَرَابَتِکَ و خَاصَّتِکَ حَیْثُ وَقَعَ، وَابْتَغِ عَاقِبَتَهُ بِمَا یَثْقُلُ عَلَیْکَ مِنْهُ، فَإِنَّ مَغَبَّة ذلِکَ مَحْمُودَة؛(2)
اگر دو طرف دعوا هر دو اهل کتاب باشند، می توانند به مراجع قضایی اسلام مراجعه کنند؛ اما اجباری در این کار نیست؛ چنانکه محکمه اسلامی نیز مجبور نیست به درخواست آنان پاسخ مثبت دهد.
«سَمَّاعُونَ لِلْکذِبِ أَکلُونَ لِلسُّحْتِ فَإِن جَاءُوک فَاحْکم بَیْنهَُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنهُْمْ وَ إِن تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَن یَضرُُّوک شَیْئاَ وَ إِنْ حَکمْتَ فَاحْکم بَیْنهُم بِالْقِسْطِ إِنَّ اللَّهَ یحُِبُّ الْمُقْسِطِین؛(3)آنها بسیار به سخنان تو گوش میدهند تا آن را تکذیب کنند. مال حرام فراوان می خورند. پس اگر نزد تو آمدند، در میان آنان داوری کن یا [اگر صلاح دانستی] آنها را به حال خود واگذار! و اگر از آنان صرف نظر کنی، به تو هیچ زیانی نمیرسانند و اگر میان آنها داوری کنی، با عدالت داوری کن که خدا عادلان را دوست دارد!».
قرآن کریم دلیل این تخییر را بیان کرده است:
«وَ کیْفَ یُحَکمُونَک وَ عِندَهُمُ التَّوْرَئة فِیهَا حُکمُ اللَّهِ ثُمَّ یَتَوَلَّوْنَ مِن بَعْدِذَلِک وَ مَا أُوْلَئک
1) بحار الانوار ، ج 41، ص56.
2) «و حق را برای آنکه شایسته است از نزدیک و دور [ خویش و بیگانه ] اجرا کن، و در آن شکیبا و [ از خدا ] پاداش خواه باش؛ اگرچه از به کار بردن حق به خویشان و نزدیکانت برسد هر چه برسد؛ (مثلاً لازم آید که از روی حق یکی از خویشان را قصاص کنی ] و پایان حق را با آنچه بر تو گران [ و بر نزدیکان سخت و دشوار ] است بنگر که پسندیده و فرخنده است» ترجمه و شرح نهج البلاغه ، نامه53، فراز 72.
3) مائده: 42.
بِالْمُؤْمِنِین؛(1)چگونه تو رابه داوری میطلبند؟! در حالی که تورات نزد ایشان است و در آن، حکم خدا هست. [وانگهی] پس از داوریخواستن از حکم تو [چرا] روی می گردانند؟! آنها مؤمن نیستند.»
در هر حال، استقلال قضایی اهل کتاب، امتیازی است که اسلام برای آنان قائل شده است.
در صورت امکان واختیار، شاهدانباید مسلمان و عادل باشند(2)اما در فرض وجود ضرورت و دسترسی نداشتن به مسلمانعادل، شهادت اهل ذمّه عادل در دین خودشان بر اموال، قابل پذیرش دانسته شده است:(3)یـاَیُّهَا الَّذینَ ءامَنوا شَهA
دَة بَینِکم اِذا حَضَرَاَ حَدَکمُ المَوتُ حینَ الوَصِیَّة اثنانِ ذَوا عَدل مِنکم اَو ءاخَرانِ مِن غَیرِکم اِن اَنتُم ضَرَبتُم فِی الاَرضِ فَاَصابَتکم مُصیبَة المَوت؛(4)
مقصود از «ذَوا عَدل مِنکم» مسلمانان عادلهستند که در مرتبه اول قرار داشته(5)و مقصود از «ءاخَرانِ مِن غَیرِکم» به نظر بیشتر مفسران، اهل ذمّهاند(6)که در صورت دسترسی نداشتنبه شاهدان عادل و مسلمان، میتوانند به نفع یا ضرر مسلمانان در وصیت شهادت دهند.(7)برخی فقیهان با استناد به جمله «إن اَنتُم ضَرَبتُم فِِی الاَرض» گفتهاند: شهادت اهل ذمّه تنها در سفر پذیرفته است(8)ولی بسیاری از فقیهان حکم مزبور را منوط به تحقق این شرط ندانستهاند.(9)
در ادامه آیه، خطاببه مسلمانان آمده است که اگر در شهادت اهل ذمّه تردید دارید، آنان را
1) مائده: 43.
2) جواهر الکلام ، ج28، ص346؛ فقه القرآن ، ج1، ص417.
3) جواهر الکلام ، ج28، ص347؛ تحریر الوسیلة ، ج2، ص398.
4) مائده: 106.
5) مجمع البیان ، ج 3، ص396؛ فقه القرآن ، ج1، ص417.
6) جامع البیان ، ج 7، ص67؛ مجمع البیان ، ج3، ص394؛ جواهر الکلام ، ج28، ص349.
7) خلاف ، ج6، ص272؛ إیضاح الفوائد ، ج2، ص634.
8) مختلف الشیعة ، ج8، ص517ـ521؛ جامع المدارک ، ج6، ص102؛ المبسوط ، ج8، ص105-107..
9) تحریر الأحکام ، ج3، ص384؛ مسالک الأفهام ، ج6، ص203ـ 204.
پس از نماز چنین سوگند دهید که حاضر نیستند شهادت خود را با مال دنیا معاوضه کرده یا کتمان کنند:
یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ شهََادَةُ بَیْنِکمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَکمُ الْمَوْتُ حِینَ الْوَصِیَّة اثْنَانِ ذَوَا عَدْلٍ مِّنکمْ أَوْ ءَاخَرَانِ مِنْ غَیرٍ کمْ إِنْ أَنتُمْ ضَرَبتُمْ فیِ الْأَرْضِ فَأَصَابَتْکم مُّصِیبَة الْمَوْتِ تحْبِسُونَهُمَا مِن بَعْدِ الصَّلَوة فَیُقْسِمَانِ بِاللَّهِ إِنِ ارْتَبْتُمْ لَا نَشْترَِی بِهِ ثَمَنًا وَ لَوْ کاَنَ ذَا قُرْبیَ وَ لَانَکتُمُ شهََادَة اللَّهِ إِنَّا إِذًا لَّمِنَ الاَْثِمِین؛
ای کسانی که ایمان آوردهاید! هنگامی که مرگ یکی از شما فرا رسد، در موقع وصیت باید از میان شما، دو نفر عادل را به شهادت بطلبد یا اگر مسافرت کردید و مصیبت مرگ شما فرا رسید، [و آن جا مسلمانی نیافتید، ] دو نفر از غیر خودتان را به گواهی بطلبید و اگر به هنگام ادای شهادت، در صدق آن ها شک کردید، آن ها را بعد از نماز نگاه میدارید تا سوگند یاد کنند که: «حاضر نیستیم حق را به چیزی بفروشیم، هر چند در بارة خویشاوندان ما باشد! و شهادت الهی را کتمان نمیکنیم، که از گناهکاران خواهیم بود!»(1)
فقهای شیعه به پیروی از مفاد صریح آیه «فَإِن جَاءُوک فَاحْکم بَیْنهَُمْ أَوْأَعْرِضْ عَنهُْمْ»(2)پذیرش دادخواهی گروههای غیرمسلمان را – چه متعهد باشند و چه غیرمتعهد – به صلاحدید و رأی محاکم اسلامی و قضات مسلمان موکول کردهاند و اجبار دادگاههای اسلامی را به داوری مانند اجبار ذمیان به دادخواهی در محاکم اسلامی مردود شمردهاند. محقق اردبیلی و فقهای دیگر شیعه، ضمن نقل نظریه مزبور از شافعی، رأی فقهای شیعه را با این نظریه موافق دانسته، آن را مورد اتفاق شیعه تلقی کردهاند. مرحوم جزایری میگوید: «روایات ما نیز بر همین نظریه دلالت میکند.»(3)
نظام کلی اقتصاد اسلامی، بر اساس اصل احترام به مالکیت فردی استوار شده و
انواعفعالیتهای اقتصادی و روابط بازرگانی، بر این مبنا تنظیم گردیده است. اسلام براساساصل مزبور، مالکیت اقلیتهای دینی را محترم میشمارد و کسی حق ندارد بدون مجوز قانونیدر این زمینه دخالت کند. در پیمانهای صدر اسلام، به این موضوع تصریح شده است.(1)پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و امام علی علیه السلام با یهودیان مدینه داد و ستد میکردند و از آنان وام میگرفتند.از بازرگانان ذمی به غیر از جزیه، مالیات اضافی دریافت نمی شد؛ البته آزادی فعالیتهای بازرگانی در حیطه قانوناسلامی است و ممنوعیت معاملهای که شرعاً حرام است؛ مانند معامله ربوی یا چیزهایی که از نظر اسلام مالکیت ندارد؛ مانند خوک، شراب، آلات موسیقی و قمار همگانی است. این محدودیتها به دلیل آن است که اسلام به سلامت اقتصادی جامعه اسلامی علاقه منداست و این حق را دارد که از خطرهای زیانبار و داد و ستدهای ممنوع جلوگیری کند؛ بنابراین مسلمانان میتوانند در فعالیتهای بازرگانی با اهل کتاب شرکتهای تجارتی تشکیل دهند، وام بدهند، وام بگیرند، یا از طریق رهن، ودیعه، مزارعه، مضاربه، مصالحه، وکالت، ضمان، حواله، برات و نظایر آن، روابط اقتصادی برقرار کنند.(2)از دیدگاه اسلام، فقط اهل کتاب «اقلیتهای دینی» اهلیت انعقاد قرارداد ذمّه را دارند.(3)این امتیاز به دلیل احترام خاصی است که اسلام برای پیامبران بزرگ الهی قائل است و به همین علت، به پیروان آنان نیز به دیده احترام می نگرد.
در مجموع، این نتیجه حاصل میشود که هدف از انعقاد قرارداد ذمّه، تحکیم روابط اجتماعی سالم در قلمرو اسلام است. اسلام در محیط امن و همزیستی که با انعقاد قرارداد ذمّه میان مسلمانان و گروههای مذهبی دیگر به وجود آمده است، هرگونه فعالیت اقتصادی و از جمله تجارت و فعالیتهای بازرگانی را برای اهل کتاب مجاز میشمارد و آزادی آنان را در این زمینه تضمین مینماید. نکته جالب توجه این است که مفهوم آزادی در بارة فعالیتهای اقتصادی، تنها بدان معنا نیست که اهل کتاب با استفاده از این حق عملاً در اقدام به هر نوع معامله و تجارت و فعالیت اقتصادی دیگر آزاد میباشند؛ بلکه مفهوم آزادی شامل این نکته نیز هست که اصولاً اسلام آنان را به پیروی و مراعات قوانین و مقررات اقتصادی
اسلام مجبور نمیکند و پیروان هر یک از مکاتب سه گانه میتوانند طبق مقررات آیین خویش به داد و ستد و فعالیتهای بازرگانی و اقتصادی دیگر بپردازند.
در متن پارهای از عهدنامههایی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با گروههای مذهبی معاصر خود منعقد کرد، تصریح شده است که متعهدان باید از رباخواری خودداری کنند. این قید که با توافق دو طرف در متن قرارداد گنجانده میشود، گرچه به صورت ظاهر، استثنا و محدودیتی را در زمینه آزادی مطلق العنان سوداگران و بازرگانان سودجوی اهل کتاب در برمیگیرد؛ ولی نباید از نظر دور داشت که این مطلب به سبب اهمیت حیاتی که دارد، جزئی از سیاست قاطع مبارزه با ربا است که اسلام در سامانة اقتصادی جامعه اسلامی، آن را با شدتی هرچه تمام تر و قاطع تر دنبال میکند.(1)
قرآن کریم، مسأله تحریم ربا را از قانونهای ثابت شرایع و آیینهای آسمانی میشمارد و به همین علت، رباخواران یهود را به شدت تقبیح و به عذاب دردناک الهی تهدید میکند.
وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَواْ وَ قَدْ نُهُواْ عَنْهُ وَ أَکلِْهِمْ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ وَأَعْتَدْنَا لِلْکافِرِینَ مِنهُمْ عَذَابًا أَلِیمًا؛(2)
باید توجه داشت که تضمین آزادی تجارت و فعالیتهای اقتصادی برای اهل کتاب، همراه با آزادی روابط اقتصادی نیز میباشد؛ بدین معنا که مسلمانان نیز مجازند با گروههای مزبور روابط آزاد اقتصادی داشته باشند و تنها محدودیتی که در این زمینه متوجه مسلمانان است، مربوط به داد و ستدها و معاملاتی است که از نظر قانون اسلام، ممنوع یا فاقد ارزش اعلان شده است. اهل کتاب متعهد، به جز امور بازرگانی و فعالیتهای اقتصادی، در انتخاب هر نوع شغل و حرفه نیز آزاد و مختارند و میتوانند به هر نوع شغل و حرفهای که با قرارداد ذمّه منافات نداشته باشد و ایجاد مفاسد و اختلال در داخل نظام اجتماعی جامعه متحد نکند، اشتغال ورزند.
از آزادیهایی که طبق قرارداد ذمّه، به اهل کتاب اعطا میشود، آزادی انجام مراسم و عبادات و سایر امور مربوط به مذهب اهل کتاب است. آنان با استفاده از این حق، میتوانند در مراسم و آداب مذهبی مخصوص خود، از آزادی و امنیت کامل برخوردار شوند و بر اساس کسب چنین امتیازی که مسلمانان به آنها میدهند، اقلیتهای مزبور مجازند به طور انفرادی یا دست جمعی در معابد و اماکن خود مراسم خود را به پا دارند و کسی حق تعرض به آنان را نخواهد داشت. بدیهی است در برخی از شعائر دینی، ممکن است محدودیتهایی طبق موارد قرارداد مشترک پیش بینی شود؛ ولی اصل آزادی مراسم مذهبی در هر صورت به عنوان یک حق غیرقابل سلب همچنان برای اهل ذمّه محفوظ خواهد بود.(1)با توجه به آیات قرآن کریم و پیمان با اهل ذمّه که در صدر اسلام میان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و اهل کتاب منعقد شده است، اهل ذمّه یا اقلیتهای دینی، از لحاظ آزادی و حق برپایی مراسم مذهبی در امنیت کامل هستند و اماکن مقدس آنان محترم است. در قرآن کریم صیانت عبادتگاههای اهل ذمّه، یکی از اهداف جهاد اسلامی قلمداد شده است(2)البته این حکم درباره عبادتگاههای موجود در زمان انعقاد قرارداد ذمّه است؛ اما احداث معابد جدید تابع قرارداد ذمّه است.(3)قرآن، صیانت معابد را هدف جهاد و اثر دفاع مشروع و نتیجه امنیّت اجتماعی و محصول همزیستی میان ملل مختلف میشمارد. در سوره حج چنین آمده است:
الَّذِینَ أُخْرِجُواْ مِن دِیَارِهِم بِغَیرِْ حَقٍّ إِلَّا أَن یَقُولُواْ رَبُّنَا اللَّهُ وَ لَوْ لَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَ بِیَعٌ وَ صَلَوَاتٌ وَ مَسَاجِدُ یُذْکرُ فِیهَا اسْمُ اللَّهِ کثِیرًا وَ لَیَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن یَنصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌّ عَزِیز؛(4)
همانها که از خانه و شهر خود، به ناحق رانده شدند، جز اینکه میگفتند: «پروردگار ما، خدای یکتا است» و اگر خداوند بعضی از مردم را به وسیله بعضی دیگر دفع نکند، دیرها و صومعهها و معابد یهود و نصارا و مساجدی که نام خدا در آن بسیار برده میشود، ویران
می شود. و خداوند کسانی را که یاری او کنند [و از آیینش دفاع نمایند] یاری میکند. خداوند قوی و شکست ناپذیر است.
علامه طباطبائی گوید:
کلمه «صوامع» جمع «صومعه» است و صومعه، نام معبدهایی است که برای عبادت عابدان و زاهدان، بالای کوهها و در بیابان های دوردست ساخته میشد و معمولاً عمارتی نوک تیز و مخروطی بود. کلمه «بیع» جمع «بیعة» - به کسر با- است که نام معبد یهود و نصارا است. و کلمه «صلوات» جمع «صلاة» است که به معنای مصلّا و نمازگاه یهود است و اگر نمازگاه یهود را «صلاة» نامیده، از باب تسمیه محل به نام حالّ است؛ چون نماز حالّ در نمازگاه است و کلمه «مساجد» جمع «مسجد» است که نام معبد مسلمانان میباشد.
بی شک در هر قوم و مذهب، آیین، مراسم و مقررات خاصی برای انعقاد رسمی پیمان ازدواج میان زن و مرد وجود دارد که طبق آن، آثار حقوقی ازدواج تعیین و مشخص میشود. حتی گروههایی که پیرو هیچ مذهب و آیینی نیستند و به مبادی و عقاید مذهبی پایبند نمیباشند نیز برای ازدواج رسمی زن و مرد، مقرراتی را وضع و عملاً از آن مقررات پیروی میکنند.
در آیین یهود، ازدواج زن با اذن ولی و رضایت خود شخص است و نشان ظاهری عقد، آن است که مرد، مبلغی در دست زن بگذارد. به علاوه، شوهر به زن مهر میدهد که آن را «ختوبا» مینامند. دادن مهر از آیین یهود، وارد قوانین روم شد و در حقوق کلیسایی هم وارد گردید. تعدد زوجات در دین یهود جایز است؛ ولی خویشاوندان بسیار نزدیک، از قبیل پدر دختر یا برادر و خواهر با هم حق ازدواج ندارند. پدر، سهم الارث دختر را که دارایی او است هنگام ازدواج به دختر میدهد و اموال دختر در اختیار شوهر قرار میگیرد؛ ولی زوج نمیتواند دارایی زن را به دیگری انتقال دهد و پس از طلاق، شوهر موظف است دارایی زن و «ختوبا» را به زوجه مطلقه تسلیم کند. مبلغ «ختوبا» برای دختر 200 دینار و برای بیوه100 دینار در میشنا تعیین شده است. در آیین یهود، زن و مرد را پیش از ازدواج، نامزد میکنند و نامزدی دختران، دوازده ماه پیش از عقد و نامزدی بیوهها یک ماه پیش از عقد انجام میپذیرد. هرگاه شوهر
وفات کند، باید برادر شوهر با زن برادر خود همسر شود و اگر برادر شوهر از این کار سرباز زند، زن کفش خود را از پای در میآورد و آب دهان بر روی برادر شوهر خود میاندازد.(1)اسلام که واقع بینی و اعتراف به واقعیات را همواره در ارزیابی حقایق و وضع مقررات اجتماعی مورد نظر قرار داده است، در این باره نیز دور از هرگونه تعصب، رسوم و احکام اقوام و مذاهب را در زمینه عقد قرارداد ازدواج که تابع امیال و خواست خود آنها میباشد، به رسمیت شناخته است.
علامه حلّی در این بارة میگوید:
ازدواج های کفار، صحیح است و طبق همان ازدواج، وضع آنان محفوظ خواهد ماند.(2)
در سوره مسد چنین آمده است: «وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَة الْحَطَب»(3)که در این آیه، التزام ضمنی به صحت ازدواج میان ابولهب و همسرش به خوبی نمایان است؛ چنانکه همین التزام را از آیه «وَ قَالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ...»(4)دربارة فرعون و همسرش، میتوان به دست آورد. نیز در تأیید نظریه فوق میتوان گفت: زنان و مردان غیرمسلمان هنگام دادخواهی در محاکم اسلامی در بارة اختلافات مربوط به امور زناشویی، طبق ازدواجی که مطابق با مقررات آیین خویش صورت دادهاند، محاکمه میشوند و این، به دلیل آن است که ازدواجهای مزبور، صحیح و رسمی میباشد. همچنین هرگاه زوج غیرمسلمان، اسلام بیاورند، ازدواج آنها تثبیت خواهد شد؛ در صورتی که اگر ازدواج مزبور قبل از مسلمان شدن آن دو، باطل بود، چگونه به صورت ازدواج صحیح تغییر شکل خواهد داد؟
عدهای از فقهای عامه از جمله مالک میگویند: ازدواج کفار به دلیل مراعات نکردن احکام و شرایط شرعی، فاسد است؛ ولی به سبب رعایت پیمان، موقع ترافع در محاکم اسلامی، زوج غیرمسلمان محکوم به جدایی نمیشوند و همچنین به هنگام گرویدن به اسلام از باب تخفیف و عفو، ازدواج آنان به رسمیت شناخته میشود. بعضی از فقهای عامه نیز مدعی هستند که
ازدواج کفار تا هنگامی که اسلام نیاوردهاند، نه محکوم به صحت است و نه محکوم به فساد.(1)
ولی فقهای شیعه معتقد هستند که عقد ازدواج رسمی کفار، هرگاه طبق موازین رسمی خودشان به طور صحیح انجام گیرد، از نظر مسلمانان نیز محکوم به صحت خواهد بود و فرقی میان اهل کتاب و بت پرستان و غیر ایشان وجود ندارد؛ حتی اگر زوج به آیین اسلام بگروند، ازدواج سابق آنها پس از اسلام رسمیت خواهد داشت؛ مگر آنکه ازدواج سابق، مانند ازدواج با محارم، با موازین اسلام مخالف باشد.(2)
حدیث معروف: «لکل قوم نکاح»(3)ضمن اشاره به این واقعیت، امضای قانون ازدواج را در محدوده رسومات اقوام و ملل مختلف در برمی گیرد. روی این اصل کلی، اهل کتاب متعهد نیز از نظر قوانین ازدواج، حق پیروی و اجرای رسوم و مقررات خویش را دارند و ازدواجهایی که مطابق با مقررات آیینشان باشد، به عنوان ازدواج قانونی از سوی مقامات قضایی و اجرایی مسلمانان به رسمیت شناخته خواهد شد. همچنین طبق حدیث «الزموهم بما الزموا به انفسهم» دعاوی و اختلافاتی که در این زمینه، در دادگاههای اسلامی یا در دادگاه مخصوص تحکیم مطرح میشود، بر اساس احکام و مقررات متبوعه حل و فصل میگردد.(4)
یـکی از ادیانی که به شدت پیروان خود را از ازدواج با بیگانگان برحذر داشته، آیین یهود است؛ لذا در بخشهای مختلفی از کتاب تورات، با شدیدترین لحن یهودیان را از ازدواج با بیگانگان منع و آن را از گـناهان کبیره معرفی کردهاست. اولین موردی که در تورات از ازدواج با بیگانه اظهار کراهت شده است، در سفر پیدایش آمده است:
حضرت ابراهیم هنگامی که تصمیم گرفت برای فرزندش اسحاق زن بگیرد، پیشکارش را قسم داد از کـنـعـانیان (مردم بومی منطقه) برای اسحاق زن نگیرد؛ بلکه با همه دوری راه، نزد خـویشاوندان ابراهیم و ساره سفر کند و از آنان دختری برای اسحاق برگزیند. پیشکار ابراهیم
نیز چنین کرد و برادر زاده ابراهیم را که رفقه نام داشت و دختر بنوئیل از شهر ناحور در بین النهرین بود، برای اسحاق به زنی برگزید و او را به سرزمین کنعان آورد.(1)
در سفر تثنیه چنین آمده است:
چون یهوه، خدایت، تو را به زمینی که برای تصرفش به آن جا می روی در آورد و امت های بسیار را که حـتـیان و جرجاشیان آموریان و کنعانیان و فرزیان و حوّیان و یبوسیان, هفت امت بزرگ تر و عظیم تر از تو باشند، از پیش تو اخراج نماید، با ایشان عهد مبند و بر ایشان ترحم منما و با ایشان مصاهرت منما، دختر خود را به پسر ایشان مده و دختر ایشان را برای پسر خود مگیر؛ زیرا اولاد تو را از متابعت من بر خواهند گرداند تا خدایان غیر را عبادت نمایند و غضب خداوند بر شما افروخته شده و شما را به زودی هلاک خواهد ساخت.(2)
نیز درکتاب نحیما آمده است:
در آن روزها نیز بعضی یهودیان را دیدم که زنانی از اشدودیان و عمونیان و موآبیان گرفته بودند و نصف کلام پسران ایشان در زبان اشدودیان بود و به زبان یهود نمی توانستند به خوبی تکلم کنند؛ بـلـکه به زبان این قوم وآن قوم؛ بنابراین با ایشان مشاجره کرده، ایشان را ملامت کردم و بعضی از ایشان را زدم و موی ایشان را کندم و ایشان را به خداقسم داده، گفتم: «دختران خود به پسران آن ها مـدهید و دخـتـران آن ها را برای پسران خود و برای خویشتن مگیرید». آیا سلیمان، پادشاه اسـرائیل، در همین امر، گناه نورزید؟(3)
در یهود به قدری به اجتناب کردن از ازدواج با بیگانه توصیه شده است که سلیمان علیه السلام پیامبر خدا را به واسطه چنین امری، گناهکار میشمارند.
قرآن کریم میفرماید:
«الْیَوْمَ أُحِلَّ لَکمُ الطَّیِّبَاتُ وَ طَعَامُ الَّذِینَ أُوتُواْ الْکتَابَ حِلٌّ لَّکمُْ وَ طَعَامُکمْ حِلٌّ لهَُّمْ وَ المُْحْصَنَاتُ مِنَ المُْؤْمِنَاتِ وَ المُْحْصَنَاتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْکتَابَ مِن قَبْلِکمْ إِذَا ءَاتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ محُْصِنِینَ غَیرَْ مُسَافِحِینَ وَ لَا مُتَّخِذِی أَخْدَانٍ وَ مَن یَکفُرْ بِالْایمَانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَ هُوَ فیِ الاَْخِرَةِ مِنَ الخَْاسِرِین؛(1)این آیه، به حلیّت نکاح مسلمانان با زنان اهل کتاب حکم میکند؛ ولی به هیچ وجه زن مسلمان نمیتواند با مرد کافر ازدواج کند؛ زیرا قرآن میفرماید: « وَ لَن یجَْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرِینَ عَلیَ المُْؤْمِنِینَ سَبِیلاً»(2)اسلام، ازدواج را برای اهل کتاب متعهد، یک حق مشروع مسلّم غیرقابل نقض، تلقی کرده است و از نظر حقوقی، ازدواجهایی را که میان مردان و زنان اقلیتها، طبق مقررات متبوع صورت میگیرد، قانونی و رسمی میشمارد؛ ولی در عین حال در قانون ازدواج مسلمانان این حق و آزادی در چارچوب افراد هم کیش محدود شده و به زنان مسلمان اجازه داده نشده است با مردان غیرمسلمان ازدواج کنند. طبق همین قانون، به طور کلی، ازدواج مردان غیرمسلمان – حتی اگر ذمی و متعهد هم باشند – با زنان مسلمان ممنوع و ارتکاب بدان، جرم محسوب میشود.
احمد بن ابی نصر میگوید: از امام رضا علیه السلام درباره مردی پرسیدم که همسرش نصرانی است و این زن مسلمان میشود؛ آیا وی میتواند کنار زوج غیرمسلمانش زندگی کند؟ فرمود: «هر گاه زن، مسلمان شود مجاز نیست با همسر کافرش زندگی کند». عرض کردم: «فدایت شوم! همسر وی پس از مدتی مسلمان شده است، آیا ازدواج آن دو محفوظ میماند؟» فرمود: «هرگز! مگر آنکه ازدواج جدیدی میان آن دو صورت گیرد.»(3)
1) «امروز چیزهای پاکیزه برای شما حلال شده و [ همچنین ] طعام اهل کتاب، برای شما حلال است و طعام شما برای آنها حلال، و زنان پاکدامن از مسلمانان و زنان پاکدامن از اهل کتاب، حلالند؛ هنگامی که مهر آنها را بپردازید و پاکدامن باشید نه زناکار، و نه دوست پنهانی و نامشروع گیرید. و کسی که انکار کند آنچه را باید به آن ایمان بیاورد، اعمال او تباه میشود و در سرای دیگر، از زیانکاران خواهد بود.» (مائده: 5).
2) «و خداوند هرگز کافران را بر مؤمنان تسلّطی نداده است.» (نساء: 141).
3) مسالک الأفهام ، کتاب نکاح /490؛ وسائل الشیعة ، ج14، ص417.
در بارة ازدواج مردان مسلمان با زنان یهودی و مسیحی، نظرات مختلفی در کتب فقهی ابراز شده است که مشهورترین این آرا، تحریم ازدواج ابتدایی دایمی و تجویز ازدواج موقت میباشد. جمعی از فقها نیز مانند صدوقین و ابن ابی عقیل، ازدواج با زنان یهودی و مسیحی را مطلقاً تجویز کردهاند. شهید ثانی در مسالک الافهام و صاحب جواهر الکلام نیز آن را تأیید کردهاند. دلایلی که در تأیید نظریة جواز، گفته شده، چنین است: در قرآن کریم ازدواج با زنان اهل کتاب به طور صریح تجویز شده و این ازدواج همانند ازدواج با زنان مسلمان تلقی شده است: «وَ المُْحْصَنَاتُ مِنَ المُْؤْمِنَاتِ وَ المُْحْصَنَاتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْکتَابَ مِن قَبْلِکمْ»
اما برخی روایات، بر جواز مطلق دلالت میکنند و از قسمتی نیز تحریم استفاده میشود. در پارهای از روایات نیز، در مقام ضرورت تجویز شده است(1)و در بعضی دیگر، ازدواج با زنان ساده لوح اهل کتاب(2)و در بعضی دیگر، به صورت موقت(3)و در قسمتی دیگر در مواردی که زوج، مسلمان میشود و زن در آیین یهود یا مسیحیت باقی میماند، تجویز شده(4)است. در چند روایت، ازدواج مردان مسلمان با زنان یهودی و مسیحی در صورتی تجویز شده است که مرد، همسر مسلمان نداشته باشد(5)و در روایت دیگر، تحریم به صورتی اختصاص داده شده است که همسر مسلمانش به ازدواج زوجش با زن یهودی یا مسیحی راضی نشود.(6)
جز در دو مورد ذیل، تورات طلاق را مشروع و جائز شمرده است:
یکی از احکام طلاق تورات، این است که اگر مردی به دلیل عیبی که در همسرش دید وی را طلاق داده و از خانه خویش بیرون براند، زن می تواند همسری برای خود انتخاب کند؛ ولی اگر از همسر دومی جدا شود، همسر اول نمی تواند برای بار دوم با وی ازدواج کند و این مرد، نجس خواهد بود.(2)
در هر صورت احکام طلاق نیز مانند قانون ازدواج، طبق عقیده و مذهب اقلیتها در مورد آنان انجام میگیرد و آنچه در این باره صورت بگیرد، از نظر حقوقی، واجد ارزش و اعتبار خواهد بود. در مواردی که اختلافی در زمینههای فوق به وجود آید، در محاکم متبوع اقلیتها حل و فصل میشود و در این گونه موارد میتوانند از دادگاههای اسلامی نیز برای فیصله بخشیدن به مخاصمات بین خود، استفاده کنند.(3)
اهل کتاب، بر اساس قرابتهایی که از لحاظ نسبی یا از نظر سببی میان آنان به وجود میآید، طبق قانون ارث آیین خود عمل میکنند و مالکیتی که از راه ارث حاصل میشود، مورد احترام است. در قانون ارث تورات موجود، برای پسر میت برابر برادرانش دو نصیب مقرر شده است(4)و دخترها با وجود پسر از ارث پدر محروم میباشند. در صورتی که میت فرزندی نداشته باشد، میراث وی به برادران وی میرسد و در صورت فقدان، به برادران پدر میت و در صورت فقدان به خویشان نزدیک تعلق میگیرد.(5)
در قرآن کریم، راجع به موانع ارث، آیهای صریح دیده نمیشود؛ ولی به موجب بسیاری از آیات، مؤمنان نمیتوانند کافران و یهود و نصارا را اولیای خود سازند؛ بنابراین کافران از
مسلمانان ارث نمیبرند؛ ولی مسلمانان میتوانند از مورث کافر خود ارث ببرند.(1)
هرگاه اهل کتاب، اختلافات ناشی از ارث و تقسیم میراث را در دادگاههای اسلامی مطرح کنند، افرادی که بر اساس ازدواج با محارم، قرابتی با میت داشته باشند، از ارث محروم خواهند شد(2)ولی عدهای از فقها، ارث نزدیکان نسبی را حتی در صورتی که نسبت از طریق ازدواج با محارم به وجود آمده باشد، تجویز میکنند(3). جمعی دیگر، قرابت نسبی و سببی را چه بر اساس ازدواج صحیح تحقق یابد و چه از طریق ازدواج باطل و با محارم به وجود آید، در صورتی که از نظر مورث و وراث صحیح باشد، موجب استحقاق ارث شمردهاند.(4)در مواردی که مورث و وراث، از نظر عقیده و دین مخالف یک دیگر باشند، استحقاق ارث نخواهند داشت، مگر در موردی که مورث، غیرمسلمان و وراث یا یکی از آنها مسلمان باشد که در این صورت مسلمان، وارث خواهد بود،(5)مگر آنکه اسلام آوردن وی پس از تقسیم ارث باشد.(6)
آیات متعددی از قرآن کریم به صورتهای گوناگون با تأکید و صراحت کامل به همزیستیمسالمتآمیز یا همزیستی دینی سفارش کرده است و پیش گرفتن روشهای اهانتآمیز به دیگران را یک روش ناپسند بهشمار می آورد. قرآن کریم گروهی از مسیحیان و یهودیان را یاد میکند که راه تمسخر وتکفیر در پیش گرفتهاند و با تحقیر، اهانت و پایمال کردن حقوق انسانی یک دیگر، هموارهآتش جنگ و اختلاف را شعلهور میسازند:
وَ قَالَتِ الْیَهُودُ لَیْسَتِ النَّصَارَی عَلیَ شیَْءٍ وَ قَالَتِ النَّصَارَی لَیْسَتِ الْیَهُودُ عَلیَ شیَْءٍ وَ هُمْ یَتْلُونَ الْکتَابَ...؛(7)
یهودیان گفتند: «مسیحیان هیچ موقعیتی [نزد خدا] ندارند» و مسیحیان نیز گفتند: «یهودیان هیچ موقعیتی ندارند [و بر باطلند]» ؛ در حالی که
هر دو دسته، کتاب آسمانی را میخوانند[و باید از این گونه تعصب ها برکنار باشند]....
اسلام، آیینی است که با شعار همزیستی مسالمت آمیز دعوت خویش را به جهانیان عرضه کرد. این آیین، خطاب به اهل کتاب می گوید:
قُلْ یَأَ اهْلَ الْکتَابِ تَعَالَوْا إِلیَ کلِمَةٍٍٍٍ سَوَاءٍِ بَیْنَنَا وَ بَیْنَکمُْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لَانُشرِْک بِهِ شَیْئاً وَ لَایَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُولُواْ اشْهَدُواْ بِأَنَّا مُسْلِمُون؛(1)
بگو: ای اهل کتاب! بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم و بعضی از ما، بعضی دیگر را- غیر از خدای یگانه- به خدایی نپذیرد. هر گاه [از این دعوت، ] سرباز زنند، بگویید: گواه باشید که ما مسلمانیم.
قرآن کریم، هرگونه تفکر نژادپرستانه را محکوم کرده و همه انسانها را فرزند یکپدر و مادر و فاقد برتری نژادی، قومی و مذهبی می داند:
یَأَیهَُّا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکمُ مِّن ذَکرٍ وَ أُنثیَ وَ جَعَلْنَاکمُْ شُعُوبًا وَ قَبَائلَ لِتَعَارَفُواْ إِنَّ أَکرَمَکمُْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَیکمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیر؛
ای مردم! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیرهها و قبیلهها قرار دادیم، تا یک دیگر را بشناسید [این ها ملاک امتیاز نیست، ] گرامیترین شما نزد خداوند با تقواترین شما است. خداوند دانا و آگاه است.(2)
قرآن کریم به مسلمانان دستور اکید می دهد که با «جدال احسن» و «گفت و گویمسالمت آمیز» با اهل کتاب سخن بگویند و روابط خود را براساس «اصول مشترک» قراردهند:
لَاتجَُدِلُواْ أَهْلَ الْکتَابِ إِلَّا بِالَّتیِ هِیَ أَحْسَنُ إِلَّا الَّذِینَ ظَلَمُواْ مِنْهُمْ وَ قُولُواْ ءَامَنَّا بِالَّذِی أُنزِلَ إِلَیْنَا وَ أُنزِلَ إِلَیْکمْ وَ إِلَهُنَا وَ إِلَهُکمْ وَاحِدٌ وَ نحَْنُ لَهُ مُسْلِمُون؛(3)
با اهل کتاب جز به روشی که نیکوتر است، مجادله نکنید؛ مگر کسانی
از آنان که ستم کردند و [به آن ها] بگویید: ما به تمام آنچه از سوی خدا بر ما و شما نازل شده است، ایمان آوردهایم و معبود ما و شما یکی است و ما برابر او تسلیم هستیم.
قرآن کریم به حقوق اقلیت، اعتراف دارد. هیچ دینی همانند دین اسلام، ضامن آزادیاقلیتها و حافظ شرف و حقوق آنها نیست.
ادْعُ إِلیَ سَبِیلِ رَبِّک بِالحِْکمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الحَْسَنَةِ وَ جَدِلْهُم بِالَّتیِ هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّک هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِین؛(1)
با حکمت و اندرز نیکو، به راه پروردگارت دعوت نما، و با آن ها به روشی که نیکوتر است، استدلال و مناظره کن. پروردگارت، از هر کسی بهتر میداند چه کسی از راه او گمراه شده است و او به هدایتیافتگان داناتر است.
راغب در مفردات، معنای حکمت و موعظه و مجادله را چنین بیان میکند: «حکمت: اصابه حق و رسیدن به آن به وسیله علم و عقل است(2)» و «موعظه: کارهای نیک به نحوی یادآوری شود که قلب شنونده از شنیدن آن بیان، رقت پیدا کند و در نتیجه تسلیم شود(3)» و «مجادله: سخن گفتن از طریق نزاع و غلبه جویی است(4)».
علامه طباطبائی گوید:
رسول گرامی صلی الله علیه و آله و سلم مأمور شده است که به یکی از این سه طریق دعوت کند که هر یک برای دعوت، طریقی مخصوص است؛ هر چند جدال به معنای اخصش، دعوت به شمار نمیرود. این سه قید، این سه طریقی که خدای متعال برای دعوت بیان کرده است با همان سه طریق منطقی، یعنی برهان و خطابه و جدل منطبق میشود. خدای سبحان، داناتر است به حال کسانی که از دین حق گمراه گشتند؛ هم چنان که او داناتر است به حال راه یافتگان. پس او میداند تنها چیزی که در این راه مفید است، همانا حکمت و موعظه و جدال است؛ اما نه هر موعظه و جدال؛ بلکه مراد، موعظه حسنه و جدال احسن است.
بدین ترتیب روشن میشود که حُسن موعظه از جهت حُسن اثر آن در احیای حق مورد نظر است و حُسن اثر، وقتی است که واعظ، خودش به آنچه وعظ میکند، متعظ باشد و از آن گذشته در وعظ خود، آن قدر حسن خلق نشان دهد که کلامش در قلب شنونده مورد قبول بیفتد و قلب، با مشاهده آن خلق و خوی، رقّت یابد و پوست بدنش جمع شود و گوشش آن را گرفته و چشم برابرش خاضع شود.
اگر از راه جدال دعوت میکند، باید از هر سخنی که خصم را بر رد دعوتش تهییج میکند و او را به عناد و لجبازی واداشته، بر غضبش میاندازد، بپرهیزد و نیز باید از بی عفتی در کلام و از سوء تعبیر اجتناب کند و به خصم خود و مقدّسات او توهین ننماید و فحش و ناسزا نگوید و از هر نادانی دیگری بپرهیزد؛ چون اگر غیر این کند، درست است که حق را احیا کرده؛ اما با احیای باطل و کشتن حقی دیگر احیا کرده است و جدال، بیش از موعظه نیازمند حُسن است؛ به همین سبب خداوند موعظه را به حُسن مقید کرده است؛ ولی جدال را به احسن (بهتر) مقید نمود.
ترتیب در حکمت و موعظه و جدال، ترتیب به حسب افراد است؛ یعنی از آن جا که تمام مصادیق و افراد حکمت، خوب است، ابتدا آن را آورد؛ چون موعظه دو قسم بود: یکی خوب و یکی بد. آنچه اجازه داده شده، موعظه خوب است؛ لذا دوم آن را آورد و چون جدال، سه قسم بود، یکی بد و یکی خوب و یکی خوب تر و از این سه قسم، تنها قسم سوم مجاز بود؛ لذا آن را سوم ذکر کرد. آیه شریف از این جهت که کجا حکمت، کجا موعظه، و کجا جدال احسن را باید به کار برد، ساکت است و این، بدان علت است که تشخیص موارد این سه به عهده خود دعوتکننده است. هر کدام حُسن اثر بیشتری داشت، آن را باید به کار بندد. ممکن است در موردی، هر سه طریق به کار گرفته شود و در مورد دیگری، دو طریق و در مورد دیگری یک طریق، تا ببینی حال و وضع مورد، چه اقتضایی داشته باشد.(1)
اسلام، عدالت اجتماعی کامل را در کشور اسلامی، نه تنها برای مسلمانان، که برای تمام ساکنان سرزمین خود، با وجود اختلاف مذهب، نژاد، زبان و رنگ تأمین می کند:
1) المیزان ، ج 12، ص271-273.
لَّا یَنْهَیکمُُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقَاتِلُوکمْ فیِ الدِّینِ وَ لَمْ یخُْرِجُوکمُ مِّن دِیَارِکمْ أَن تَبرَُّوهُمْ وَ تُقْسِطُواْ إِلَیهِْمْ إِنَّ اللَّهَ یحُِبُّ الْمُقْسِطِین؛(1)
خدا شما را از نیکی کردن و رعایت عدالت دربارة کسانی که در راه دین با شما پیکار نکردند و از خانه و دیارتان بیرون نراندند، نهی نمیکند؛ چرا که خداوند، عدالتپیشگان را دوست دارد.
قرآن کریم در آیاتیمسلمانان را از دوستی و مراوده با اهل کتاب که بیشتر آنان هم پیمان با مسلمانان و از اقلیتهای مذهبی در مدینه بودند، منع کرده است.(2)در آیاتی دیگر، علت منع دوستی با آنان، این امور دانسته شده است: اهل کتاب درصدد بازگرداندن مسلمانان از دینشان هستند(3)، قصد گمراه کردن مسلمانان رادارند(4)، قلبهای آنان سرشار از کینه مسلمانان
1) ممتحنه: 8.
2) «یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ لَاتَتَّخِذُواْ الْکافِرِینَ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِینَ أَتُرِیدُونَ أَن تجَْعَلُواْ لِلَّهِ عَلَیْکمْ سُلْطَانًا مُّبِینًا»، «ای کسانی که ایمان آوردهاید! غیر از مؤمنان، کافران را ولی و تکیهگاه خود قرار ندهید! آیا میخواهید [ با این عمل ] ، دلیل آشکاری بر ضدّ خود در پیشگاه خدا قرار دهید؟!» نساء: 144؛ «یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ لَاتَتَّخِذُواْ الْیهَُودَ وَ النَّصَارَی أَوْلِیَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاءُ بَعْضٍ وَ مَن یَتَوَلهَُّم مِّنکمْ فَإِنَّهُ مِنهُْمْ إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِین»؛ «ای کسانی که ایمان آوردهاید! یهود و نصارا را ولی [ و دوست و تکیهگاه خود ] انتخاب نکنید. آنها اولیای یک دیگرند و کسانی که از شما با آنان دوستی کنند، از آنها هستند. خداوند، جمعیّت ستمکار را هدایت نمیکند» (مائده: 51).
3) «وَدَّ کثِیرٌ مِّنْ أَهْلِ الْکتَابِ لَوْ یَرُدُّونَکم مِّن بَعْدِ إِیمَانِکمْ کفَّارًا حَسَدًا مِّنْ عِندِ أَنفُسِهِم مِّن بَعْدِ مَا تَبَینََ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُواْ وَ اصْفَحُواْ حَتیَ یَأْتیَِ اللَّهُ بِأَمْرِهِ إِنَّ اللَّهَ عَلیَ کلِّ شیَْءٍ قَدِیر»؛ «بسیاری از اهل کتاب، از روی حسد آرزو میکردند شما را بعد از اسلام و ایمان، به حال کفر باز گردانند، با اینکه حق برای آنها کاملاً روشن شده است. شما آنها را عفو کنید و گذشت نمایید تا خداوند فرمان خودش [ فرمان جهاد ] را بفرستد خداوند بر هر چیزی توانا است.» (بقره: 109).
4) «فَمَنْ حَاجَّک فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَک مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَکمُْ وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَکمْ وَ أَنفُسَنَا وَ أَنفُسَکمْ ثُمَّ نَبْتهَِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللَّهِ عَلیَ الْکاذِبِین»؛ «هر گاه بعد از علم و دانشی که [ در باره مسیح ] به تو رسیده، [ باز ] کسانی با تو به ستیز برخیزند، به آنها بگو: «بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را. ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را. ما از نفوس خود دعوت کنیم، شما هم از نفوس خود. آن گاه مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغ گویان قرار دهیم. » (آل عمران: 61).
است و دوست دارندمسلمانان به رنج و مصیبت مبتلا شوند(1)، دوست ندارند خیری برمسلمانان نازل شود(2)، از مسلمانان راضی نمیشوند؛ مگر اینکه از کیشآنان پیروی کنند(3)، دین و عقاید مسلمانان را به سخره میگیرند.(4)
از مجموع علت هایی که برای منع دوستی بیان شده است و نیز با توجه به آیاتی دیگر که عزت و سربلندی را از آن مسلمانان دانسته(5)و استیلای کافر بر مسلمان را منع کرده است،(6)برمیآیدکهمراوده و دوستی با آن دسته از غیر مسلمانان- اعم از اهل ذمّه یا غیر اهل ذمّه- کهبا مسلمانان دشمنی داشته و قصد گمراه کردن مسلمانان را دارند، ممنوع است؛ اما در غیر این صورت، ارتباط و احسان کردن به آنان جایز خواهد بود:
لَّا یَنْهَیکمُُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقَاتِلُوکمْ فیِ الدِّینِ وَ لَمْ یخُْرِجُوکمُ مِّن دِیَارِکمْ أَن تَبرَُّوهُمْ وَ تُقْسِطُواْ إِلَیهِْمْ إِنَّ اللَّهَ یحُِبُّ الْمُقْسِطِین؛(7)
به نظر برخی مفسران، مقصود آیه فوق، فقط اهل ذمّه هستندکه با مسلمانان دشمنی ندارند، نه کفار محارب.(8)برخی نیز آیه فوق را دلیل جواز صدقه دادن به اهل ذمّه دانستهاند.(9)
از مطالعه احادیث، چنین به دست می آید که همزیستی مسالمتآمیز و ایجادمودّت و
1) «یَأَ ایهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ لَاتَتَّخِذُواْ بِطَانَة من دُونِکمْ لَایَأْلُونَکمْ خَبَالًا وَدُّواْ مَا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضَاءُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ وَ مَا تُخْفِی صُدُورُهُمْ أَکبرَُ قَدْ بَیَّنَّا لَکمُ الآیات إِن کنتُمْ تَعْقِلُون» (آل عمران: 118).
2) «مَّا یَوَدُّ الَّذِینَ کفَرُواْ مِنْ أَهْلِ الْکتَبِ وَ لَا المُْشْرِکینَ أَن یُنزََّلَ عَلَیْکم مِّنْ خَیرٍْ مِّن رَّبِّکمْ وَ اللَّهُ یخَْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَن یَشَاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیم» (بقره: 105).
3) «وَ لَن تَرْضیَ عَنک الْیهَُودُ وَ لَا النَّصَارَی حَتیَ تَتَّبِعَ مِلَّتهَُمْ قُلْ إِنَّ هُدَی اللَّهِ هُوَ الهُْدَی وَ لَئنِِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءَهُم بَعْدَ الَّذِی جَاءَک مِنَ الْعِلْمِ مَا لَک مِنَ اللَّهِ مِن وَلیٍِّ وَ لَا نَصِیر» (بقره: 120).
4) «یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ لَاتَتَّخِذُواْ الَّذِینَ اتخََّذُواْ دِینَکمُْ هُزُوًا وَ لَعِبًا مِّنَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْکتَابَ مِن قَبْلِکمُْ وَ الْکفَّارَ أَوْلِیَاءَ وَ اتَّقُواْ اللَّهَ إِن کنتُم مُّؤْمِنِینَ وَ إِذَا نَادَیْتُمْ إِلیَ الصَّلَوة اتخََّذُوهَا هُزُوًا وَ لَعِبًا ذَلِک بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَّا یَعْقِلُون» (مائده: 57ـ58).
5) «یَقُولُونَ لَئنِ رَّجَعْنَا إِلیَ الْمَدِینَة لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنهَْا الْأَذَلَّ وَ لِلَّهِ الْعِزَّة وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لَکنَّ الْمُنَافِقِینَ لَایَعْلَمُون» ( منافقون: 8).
6) «إِنَّ عِبَادِی لَیْسَ لَک عَلَیْهِمْ سُلْطَانٌ وَ کفَی بِرَبِّک وَکیلا» (اسراء: 65).
7) «خدا شما را از نیکی کردن و رعایت عدالت نسبت به کسانی که در راه دین با شما پیکار نکردند و از خانه و دیارتان بیرون نراندند، نهی نمیکند، چرا که خداوند عدالتپیشگان را دوست دارد. » ممتحنه: 8.
8) المیزان ، ج 19، ص234.
9) أحکام القرآن ، ج1، ص559؛ الجواهر الحسان ، ج2، ص275.
دوستی با بیگانگان، امری است که مسلمانان در روابط خود با دیگران می توانند از آن بهره گیرند؛ چه این که اسلام آیین فطرت است و هرگز با احساسات طبیعی و انسانیبشر، ضدیت ندارد.
اسلام، به این نکته توجه دارد که با ایجاد یک جو آرام و مودّت آمیز می توان با مخالفان عقیدتی خود به گفت و گو و جدال احسن پرداخت.
پیشوایان اسلام، پیوسته به رعایت عدالت، انصاف، ادای حقوق و پرهیز از آزار و اذیت پیروان مذاهب دیگر توصیه می کردند، اینک به چند روایت در این باره اشاره می شود.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«مَن آذی ذِمیاً فَاَنا خصمه و من کنت خَصمه خَصَمته یومَ القیامة؛(1)هر کس به اهل ذمّه [یهودی، مسیحی و زرتشتی که در پناه اسلام است] آزار رساند، دشمن او خواهم بود و هر کس من دشمن او باشم، روز قیامت دشمنی خود را دربارة او آشکار خواهم کرد.»
در جایی دیگر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید:
«مَن قَذِفَ ذمّیاً حدَّ له یوم القیامَة بسیاط من نار؛ هر کس پیروان مذاهب دیگر را که در ذمّه اسلام قرار دارند، تهمت بزند، روز قیامت با تازیانه های آتشین مجازات خواهد شد.»
در سیره پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و اهلبیت علیهم السلام و نیز روایات منقول از آنان، موارد متعددی از مراوده نیکو واحسان به اهل ذمّه به چشم میخورد؛ از جمله در روایتی آمده است که پیامبر به عیادت بیماران اهل ذمّه رفته، در تشییع جنازه آنها شرکت میکرد، آنان را با گشادهرویی میپذیرفت و در مجالس شادی و عزای آنان شرکت میکرد.(2)
همچنین پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «هرکس به همپیمانی ستم کند، من در پیشگاه خدا دشمن او خواهم بود».(3)
2- سخنان فقها در بیان مصرف جزیه ما را به سوی این وجه سوق میدهد که جزیه در برابر عدم خدمت رفتن اهل کتاب و شرکت آنان در جهاد است؛
اگر سیره امیران حکومت اسلامی در اوایل تاریخ اسلام را در نظر بگیریم، میبینیم بعضی قضایا مرتبط با جزیه است. این سیره و این مطالب تنها نزد امامیه نبوده است؛ بلکه مدارک احکام فقهی که به صورت کلی مطرح است، تأیید و تأکید میکند به این که جزیه از اهل ذمه گرفته نمیشود، مگر برای سرپرستی و حمایت از ایشان و دفاع از آنان و اگر اهل ذمه به سپاه اسلام بپیوندند یا مکلّف به دین اسلام گردند، جزیه بلافاصله از ایشان ساقط میشود؛(2)
در اسلام، بنی آدم صرف نظر از نژاد، جنس، حسب، دین و عقیده، دارای کرامت ذاتی است. مستند این اصل اصیل، آیه «وَ لَقَدْ کرَّمْنَا بَنیِ ءَادَمَ؛(3)ما آدمی زادگان را گرامی داشتیم» میباشد. بیشک این تکریم، منشأ حقوق واجب الرعایه است؛ حداقل حقوقی که رعایت آن برای تک تک آدمیان لازم است؛ بنابراین غیر مسلمانان همانند مسلمانان، مشمول این اصل میشوند؛
تکثّر ادیان و اختلاف مردم در دین، واقعیتی است که بهمشیت خداوند رخ داده است. از دیدگاه اسلامی، انسانها در انتخاب دین آزاد و مختارند و احدی را نمیتوان به زور و اجبار، مسلمان گردانید. اگر قرار بود همه مردم مسلمانباشند، خداوند خود چنین میکرد؛ حال آنکه نکرده است. مستند این اصل مهم، آیات متعدد قرآن کریم است؛ از آن جمله:
وَ قُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّکمُْ فَمَن شَاءَ فَلْیُؤْمِن وَ مَن شَاءَ فَلْیَکفُرْ؛(4)بگو: این حقّ است از سوی پروردگارتان! هر کس میخواهد ایمان بیاورد [و این حقیقت را پذیرا شود] و هر کس
میخواهد کافر گردد!»
وَ إِن جَدَلُوک فَقُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا تَعْمَلُونَ اللَّهُ یحَْکمُ بَیْنَکمْ یَوْمَ الْقِیَامَة فِیمَا کنتُمْ فِیهِ تخَْتَلِفُون(1)
و اگر آنان با تو به جدال برخیزند، بگو: خدا از کارهایی که شما انجام میدهید، آگاه تر است و خداوند روز قیامت، میان شما در آنچه اختلاف میکردید، داوری میکند.
لَّایَنْهَکمُُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقَاتِلُوکمْ فیِ الدِّینِ وَ لَمْ یخُْرِجُوکمُ مِّن دِیَارِکمْ أَن تَبرَُّوهُمْ وَ تُقْسِطُواْ إِلَیهِْمْ إِنَّ اللَّهَ یحُِبُّ الْمُقْسِطِینَ* إِنَّمَا یَنهَْکمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ قَاتَلُوکمْ فیِ الدِّینِ وَ أَخْرَجُوکم مِّن دِیَارِکمْ وَ ظَاهَرُواْ عَلیَ إِخْرَاجِکمْ أَن تَوَلَّوْهُمْ وَ مَن یَتَوَلهَُّمْ فَأُوْلَئک هُمُ الظَّالِمُون(2)
خدا شما را از نیکی کردن و رعایت عدالت دربارة کسانی که در راه دین با شما پیکار نکردند و از خانه و دیارتان بیرون نراندند، نهی نمیکند؛ چرا که خداوند عدالتپیشگان را دوست دارد. تنها شما را از دوستی و رابطه با کسانی نهی میکند که در امر دین با شما پیکار کردند و شما را از خانه هایتان بیرون راندند یا به بیرونراندن شما کمک کردند. هر کس با آنان رابطه دوستی داشته باشد، ظالم و ستمگر است.
بنابراین ضوابط رویارویی مسلمانان با غیر مسلمانان، نیکی و انصاف و دوستی با غیر
مسلمانان مسالمت جو و قطع رابطه با غیر مسلمانان ظالم و متجاوز است. این دستور قرآن، دقیقاً منطبق با ضوابط عقلایی همزیستی مسالمت آمیز و احترام متقابل در حقوق انسانی است.
عفو و گذشت به طور کلی شامل همة یهودیان میشود و ظاهر آن، برخورد مسالمت آمیز و همزیستی با آنان و پذیرش جزیه از آنان است و نیز مجادله و گفت و گو به بهترین روش با آنان، بر اساس آنچه برای خود میپسندی، برای دیگران بپسند و آنچه برای خود نمیپسندی، برای دیگران هم مپسند.
چشم پوشی، از اشتباهات و انحرافاتی است که بر نظام دعوت اسلامی اثر بد ندارد؛ اما اگر یهودیان پیمان شکنی کردند و به خدا و رسول او صلی الله علیه و آله و سلم و مؤمنان، خیانت نمودند و بخشش و عفو آنان، به مسمانان زیان برساند، در این حالت باید به گونهای با آنان برخورد شود که مسلمانان از شر آنان مصون بمانند.
پس از پیمان شکنی بنی قینقاع و بنی نضیر، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قصد کشتن آنان را داشت؛ ولی از آنان گذشت. در باره قتلعام بنی قریظه پس از پیمان شکنی شان، مورخان گویند: مردانشان کشته و زنان و فرزندانشان اسیر شدند.
پیمان نامه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با یهودیان در صورت عدم پایبندی به این موارد شکسته میشد: همکاری برضد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، همکاری برضد یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یعنی همه مسلمانان، اقدام تبلیغاتی بر ضد اسلام، اقدام مسلحانه، پشتیبانی تدارکاتی دشمن، توطئههای پنهان و آشکار در شب یا روز.
مصالحه با دشمن جنگی، همیشه و در هر شرایطی جایز یا همیشه حرام نیست؛ بلکه جواز آن، مشروط به پدید آمدن شرایط و اوضاعی است که از آن به «مصلحت» تعبیر می شود.
یهودیان مدینه به واسطه پیمان نامه، از حقوق و مزایای شهروندی جامعه اسلامی برخوردار شدند. در انجام آداب و سنن و شریعت خود آزادی یافتند و در حقوق اجتماعی و سیاسی، مثل دیگر شهروندان، از مزایا و حقوق برخوردار شدند، به شرط آن که ضمن رعایت قوانین و مقررات دولت اسلامی، به منافع و مصالح امت خیانت نکنند.
به موجب پیمان نامه، حقوق اجتماعی یهود رعایت شده است و پیمان نامه، شامل حال
تمام گروههای ساکن یثرب بوده است، نه گروه خاصّی از آن ها. کلمه «امت» که به ساکنان یثرب داده شده است، دستهای واحد از افراد است که همه در آن یکسان هستند.
مدینه که تا آن زمان پایبند مقررات خاصی نبوده، با این پیمان نامه در قالب قانون، شکل گرفته و تابع آن میشود و شکل واحد و متحد به خود میگیرد. همه این امت واحد در اختلافات، باید برای حل اختلاف به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مراجعه کنند. جامعهای که باید بر اساس تعاون و همکاری در جلب منافع و دفع بدیها بنا شود و درسایه آن، همه با یک دیگر بر اساس صداقت و دوستی و پرهیز از هر گونه همکاری در راه تجاوز و گناه، برخورد کنند.
پیمان نامه، میان اعراب یثرب یا میان اعراب و یهود، پیوندهای قبیلهای و خویشاوندی سابق را سست کرده، نظام اجتماعی جدیدی را جایگزین آن میکند که بر اساس آن، مؤمنان باید بر ضد آن کسی که طغیان کند یا برضد ایشان دسیسه کند یا درصدد ظلم و تعدّی برآید یا میان مؤمنان فتنه و فسادی ایجاد کند، هماهنگ باشند؛ گرچه آن شخص از فرزندان یکی از ایشان باشد.
اهمیّت ویژه پیمان نامه، به سبب پایان دادن به جنگ و نزاع و برقراری آرامش و امنیّت در شهر بود.
پیمان نامه، در صورت حمله دشمن، تجهیز کل قوا را برابر مهاجمان مطرح میکند و این نوآوری، در نظام جنگی پیش از آن، بیسابقه بوده است.
پیمان نامه، موجب از بین بردن اتکا به خویشاوندان است؛ لذا تمام افراد، دارای حقوقی واحد شده، در یک راستا میباشند؛ بدون این که برای گروه خاصی، منزلت و جایگاه خاصی قائل شود. این تساوی حقوق، امری پربها است که موجب دلگرمی افراد یک جامعه میشود.
به مقتضای این پیمان، هیچ کس حق ستم و تجاوز به یهودیان ساکن مدینه را نخواهد داشت و آنان با حفظ دیانت خویش کنار سایر ساکنان مدینه، به زندگی مشغول هستند؛ بنابراین یهودیان در امور مربوط به نظام عمومی جامعه – از قبیل احترام و امنیّت جانی و منع ستم و ظلم – تابع فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بودند؛ اما در امور خاصّ خود، تنها هنگامی آن حضرت دربارة آن حکم میفرمود که آنان به حضرت مراجعه میکردند و البته در این صورت نیز پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مختار بود که حکم نماید یا اظهار نظر نکند.
بر اساس این پیمان، دشمنان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، دشمنان یهود شمرده میشوند و یهودیان
موظف بودند مشرکان را که دشمنان خدا و مسلمانان به شمار میرفتند به دوستی نگیرند؛ چرا که این پیمان همه مردم مدینه را – اعم از مسلمان و یهودی- یک ملّت واحد قرار میدهد که دشمنان آنان، دشمنان همه و دوستان آنان، دوستان همه محسوب میشوند، تا امنیّت همه به صورت یکپارچه تأمین شود.
قرآن کریم، یکی از مهمترین امور دینی را وفای به عهد میداند.
تأکید قرآن بر حفظ عهود به ویژه در زمان تأیید حق، شامل ایمان به خداوند یکتا، رسولان معظم الهی، انجام عبادات واجب مثل نماز و زکات و شرکت در جهاد برضد ظلم و کوتاه کردن سیطره آرزوها و امور دنیایی و پرداختن به آباد کردن مزرعه آخرت و… عبادات مستحب مثل قرض الحسنه است.
با توجه به آیات مربوط، خداوند مهربان برخلاف عهدشکنیهای متعدد یهود، باز هم به ایمان آوردن ایشان تمایل داشته و از در عفو و چشم پوشی با آنان سخن به میان آورده است. این امر، نشان از دریای موّاج رحمت او و رسول گرامی اش حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم دارد و در حقیقت به انسانها بزرگ منشی را میآموزد.
موهبت الهی تا جایی برای انسان خطاکار ادامه مییابد که اولاً خود انسان، خواهان آن باشد و ثانیاً به خطاهای خود، آگاهی یافته و کمر همت ببندد تا با توبه و عبرت آموزی، راه حق را پیش بگیرد.
با الگو گرفتن از عملکرد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، مسؤولین قانونی جامعه اسلامی موظف میشوند پیشنهادهای قرارداد صلح را تا آنجا که با هدفهای اصیل اسلام، مغایر نباشد، با آغوش باز بپذیرند.
از نظر قرآن، صلح و همزیستی میان انسانها، آن چنان مطلوب و دوست داشتنی است که بشر باید بدان عشق بورزد.
مسلمانان برای اینکه مجاز در جنگیدن و گرفتن غنیمت باشند، مسأله مسلمان نبودن اهل کتاب را بهانه نکنند و چنین هدف پست و مادی را مجوز جنگیدن با آنان نسازند؛ زیرا نزد خدا، غنیمتها و فوایدی برتر از غنیمتهای دنیایی است؛ زیرا هم بیشتر است و هم دائمی است.
در پارهای از موارد ممکن است پیشنهاد قرارداد صلح، پوششی بر مقاصد خصمانه دشمنان مسلمانان باشد؛ ولی مسلمانان تا اطمینان بر مقاصد خائنانه دولتها و گروههایی که پیشنهاد انعقاد
پیمان صلح را میدهند، حاصل نکردهاند، نمیتوانند از قبول پیشنهاد آنان سرباز زنند.
اگر اهل کتاب، پیمانهای خود را پس از عهد خویش بشکنند و آیین مسلمانان را مورد طعن قرار دهند، مسلمانان باید با پیشوایان کفر پیکار کنند؛ چرا که آنها پیمانی ندارند و شاید [با شدّت عمل] دست بردارند!
بر اساس سیره پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم چون در آغاز هجرت، مسلمانان در اقلیّت بودند و آیین محمّدی قدرت و توانایی چندانی نداشت، آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم مأمور به صبر بود و زمانی که توانست با گروههای مختلف، پیمانی امضا کند و آنان را- که ظاهراً در موضع قوی تر بودند- با خود همراه کند، منافع بسیاری را برای مسلمانان کسب کرد و جان و مال پیروان اسلام از دستبرد مخالفان در امان ماند.
به واسطه پیمان با یهود، حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم میتوانست با آسایش خاطر بیشتری به تبلیغ آیین و مقابله با دشمنان خارجی بپردازد.
به واسطه پیمان نامه با یهود، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میخواست تا میان دشمنان خود، شکاف اندازد و هم در فرصتی مناسب تر با آنان روبه رو شود؛ همان گونه که با قریش صلح کرد و سپس مکه را فتح کرد. این، یکی از شگردها و تاکتیکهای نظامی– سیاسی است که در عصر حاضر نیز در مواردی که مسلمانان در موضع ضعف قرار میگیرند، باید از آن بهره جویند.
مفاد قراردادهای ذمّهای که در صدر اسلام منعقد شده است، از این لحاظ مهم هستندکه نه تنها ویژگیهای روابط میان مسلمانان و اهل کتاب را نشان میدهند، بلکه نمایانگر وضع ساده و اختلافات اندکی هستند که در آن ایّام در خصوص امور اجتماعی میان مسلمانان و اهل کتاب وجود داشته است.
اتخاذ سیاست صلح جویانه مسلمانان، صرفاً به دلیل حزم و احتیاط نبوده است؛ بلکه این یک حقیقت آشکار است که روح تسامح و مدارا دربارة اهل کتاب، جزء جدایی ناپذیر تعلیمات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است.
مسلمانان باید با کسانی از اهل کتاب که به خدا و روز جزا ایمان ندارند و آنچه را خدا و رسولش تحریم کردهاند، حرام نمیشمارند و آیین حق را نمیپذیرند، پیکار کنند تا زمانی که جزیه را با دست خود، با خضوع و تسلیم بپردازند. اسلام درِ آشتی را به روی آنها میگشاید و آنان را با قبول پرداخت جزیه، در جایگاه شهروند هم پیمان میپذیرد.
31. پرداخت جزیه، الزاماً به معنای تحقیر و توهین اهل کتاب نیست؛ البته آنچه در آیه آمده است «صاغرون» مربوط به گروههایی از اهل کتاب است که تحت فشار تسلیم میشوند و مضامین آیه گواه این مطلب است (توبه: 29) پرداخت جزیه توسط اهل کتاب، احترام در برابر اسلام و مسلمانان و نشانهای برای همزیستی مسالمت آمیز و قبول یک اقلّیت دینی در برابر اکثریت است. این جنجال که جزیه مخالف شئون انسانی و خلاف اصل همزیستی است، یک توهّم بیاساس میباشد؛ زیرا جزیه نوعی پاداش به دولت اسلامی از طرف شهروندان غیرمسلمان اهل کتاب است در برابر خدماتی که برای آنان انجام میدهد، نه کیفر و باج (حق زور گرفتن).
سرزمین هائی که مسلمانان آن را آباد کردهاند، هرگاه اهل ذمّه در این گونه سرزمینها و شهرها اقامت گزینند نمیتوانند کلیسا و دیر و کنیسه و معبدی ایجاد کنند؛ زیرا این آبادیها متعلّق به مسلمانان است و اقلیّتها حقی نسبت بدان ندارند و در صورتی که بدون رضایت مسلمانان اقدام به ایجاد و تأسیس معبدی برای یهودیان یا مسیحیان و یا زردشتیان شود، هیچ مصونیتی از نظرمسلمانان نخواهد داشت. اصولاً چنین عملی اقدام غیر قانونی تلقی میشود.
سرزمینهایی که اهالی آن در جنگ با مسلمانان شرکت کرده و پس از پیروزی مسلمانان به طور اجبار به تصرف و اشغال مجاهدان مسلمان درآمده است، از آنجا که بر طبق قانون جهاد، این گونه سرزمینها متعلّق به عموم مسلمانان میباشد، گروههای سه گانه مذهبی نمیتوانند در این سرزمینها، کلیسا یا معبد دیگری را بنا کنند؛ ولی کلیساها و کنیسهها و معابدی که هنگام تصرف این شهرها و آبادیها به جای مانده، به مقتضای قرارداد ذمّه، همچنان به حال خود باقی مانده، از امنیّت و مصونیت کامل برخوردار خواهد بود.
هرگاه پیش از درگیری، مردم کشور یا شهر و یا ساکنان سرزمینی با مسلمانان قرارداد صلح امضا کردند و طبق قرارداد مزبور، اراضی به اهالی آن واگذار گردید به طوری که متعهدان تنها به پرداخت مالیات موظف شدند، اهالی و سکنه این سرزمینها نه تنها حق باقی
گذاردن عبادتگاههای موجود را خواهند داشت، بلکه میتوانند به طور آزاد اقدام به احداث کلیساها و معابد جدیدی کنند.
خداوند هرگز برای کفار در برابر مؤمنان، راه تسلط و حکومت قرار نداده است و همچنین نه زنان غیرمسلمان بر مسلمانان حلال هستند و نه مردان مسلمان بر زنان غیرمسلمان.
قرآن کریم هرگونه تفکر نژادپرستانه را محکوم کرده، همه انسانها را فرزند یکپدر و مادر و فاقد برتری نژادی، قومی و مذهبی می داند گرامیترین انسانها نزد خداوند، با تقواترین آنها است.
قرآن کریم به مسلمانان دستور اکید می دهد که با «جدال احسن» و «گفت و گویمسالمت آمیز» با اهل کتاب سخن بگویند و روابط خود را براساس «اصول مشترک» تنظیم کنند. قرآن کریم، به حقوق اقلیت، اعتراف دارد و هیچ دینی همانند دین اسلام، ضامن آزادیاقلیتها و حافظ شرف و حقوق آنان نیست.
قرآن کریم در آیاتی، مسلمانان را از دوستی و مراوده با اهل کتاب (در شرایط خاص) که بیشتر آنان هم پیمان با مسلمانان و ازاقلیتهای مذهبی در مدینه بودند، منع کرده است.
در اسلام، بنی آدم صرف نظر از نژاد، رنگ، جنس، حسب، دین و عقیده، دارای کرامت ذاتی است. بیشک این تکریم، منشأ حقوقی است که رعایت آن لازم است. حداقل حقوقی که رعایت آن برای تک تک آدمیان لازم است؛ بنابراین غیر مسلمانان همانند مسلمانان مشمول این اصل میشوند.
تکثّر ادیان و اختلاف مردم در دین، واقعیتی است که بهمشیت خداوند رخ داده است. از دیدگاه اسلام، انسانها در انتخاب دین، آزاد و مختارند و هیچکس را نمیتوان به زور و اجبار مسلمان کرد. اگر قرار بود همه مردم مسلمانباشند، خداوند خود چنین میکرد. مسلمان مکلف به محاسبه و بازخواست از دین دیگران نیست.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بر اساس وظیفه و رسالت خدایی خویش، در ترویج اسلام و گسترش توحید، قوم یهود را به اسلام دعوت کرد و از آنها خواست ایمان بیاورند و نخستین کسانی نباشند که کفر ورزیدند؛ ولی یهودیان نه تنها به دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم جواب مثبت ندادند، بلکه گسترش اسلام میان انصار و قبائل اطراف، حسد آنها و برخی از منافقان را برانگیخت؛ زیرا فکر نمیکردند رسالت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم این چنین اوج گیرد. علاوه بر این، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم همیشه در طریق مدارا و اغماض با اهل کتاب برخورد میکرد؛ مگر اینکه موارد تخلف یهودیان به حدّی میبود که دیگر جای گذشت و چشم پوشی نباشد. مقصود از زمان جنگ، تنها جنگ به عنوان لشکرکشی نبوده و شامل مواردی نیز میشد که بر اساس عملکرد نادرست یهودیان، به عدم ارتباط دوستانه مسلمانان و در رأس ایشان، حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم با یهودیان میانجامید.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در مذاکره با بزرگان و احبار یهودی از جمله عبدالله بن صوریا و کعب بن اسید فرمود: «ای گروه یهود! از خدا بپرهیزید و اسلام را بپذیرید. به خدا سوگند! شما آگاهید که هر چه میگویم حق است» ؛ ولی رؤسا و دانشمندان یهودی سخنان وی را انکار کردند. همان گونه که خداوند متعال میفرماید:
کسانی که کتاب آسمانی به آنان دادهایم، او]پیامبر[ را همچون فرزندان خود میشناسند [ولی] جمعی از آنان، حق را آگاهانه کتمان میکنند.(1)
1) «الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکتَابَ یَعْرِفُونَهُ کمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِیقًا مِّنْهُمْ لَیَکتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ الْحَقُّ مِن رَّبِّک فَلَاتَکونَنَّ مِنَ الْمُمْترَِینَ»؛ «و هنگامی که فرستادهای از سوی خدا به سراغشان آمد، و با نشانههایی که نزد آنها بود مطابقت داشت، جمعی از آنان که به آنها کتاب [ آسمانی ] داده شده بود، کتاب خدا را پشت سر افکندند؛ گویی هیچ از آن خبر ندارند» (بقره: 101).
خشم یهود بیش از پیش شدت گرفت و از طریق جنگ سرد مانند هجو مسلمانان به وسیلة شعرای یهودی یا ایجاد انحراف در آموزههای اسلامی با آمیختن تورات و مطالب ساختگی یا همدستی با منافقان و مشرکان و یا از طریق جنگ، به مقابله با اسلام و مسلمانان میپرداختند. تمام موارد یاد شده در قرآن کریم و سیره پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ثبت شده است و در حد گنجایش رساله به آنها پرداخته میشود.
در ماجرای هجرت، یهود با تحیر و ناباوری ورود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه را دید و تحمل کرد. این امر علل زیادی میتواند داشته باشد؛ از جمله:
امید به اینکه در پیامبر تأثیر کرده و بتوانند او را به طرف خود بکشانند یا اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بتواند میان تیرهها و خاندانهای یثرب اتفاق ایجاد کند و اوضاع شهر را که به آرامش و آسایش احتیاج داشت، مرتب کرده به طوری که اختلافات آنان را با دیگران حل کند و یهود بتوانند در بازرگانی جزیرةالعرب، یثرب را در جایگاه بهتری قرار دهند.(1)
احتمال دیگر این است که یهود از وقایع مکه بیاطلاع نبود. آنها مسلماً از شکنجه مسلمانان توسط قریش و صبر و پایداری مسلمانان خبر داشتند. اگر در ورود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه از خود واکنش نشان ندادند، تأثیر آن فدارکاریها بود؛ زیرا در آن زمان، تعدادی از مسلمانان فداکار به یثرب مهاجرت کرده بودند و از مردم یثرب نیز تعداد زیادی به آیین او ایمان آورده بودند. آنچه مورد یقین است، اینکه در فداکاری و دفاع از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مسلمانان یثرب دست کمی از مسلمانان مکه نداشتند؛ به خصوص که میان آنها و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در پیمان عقبه دوم(2)بیعتی مبنی بر دفاع از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بسته شده بود. خلاصه آنکه یهود با وجود احتمالات فوق،
در خود قدرت مخالفت با اسلام و پیامبر را نمیدید و منتظر بقیه امور و مترصد فرصت شد. در این اوضاع، تاریخ از کسانی خبر میدهد که مسلمان شدند؛ از جمله آنها، عبدالله بن سلام و مخیریق و ابی بن کعب، … هستند.
عبدالله بن سلام از کسانی است که در همان ایام ورود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه مسلمان شد.(1)وی از بزرگان یهود بود و گفتهاند از نسل فرزندان یوسف است که در سال 43 ق درگذشت.(2)پیامبر اکرم بعد از مسلمان شدن وی، نام او را که حصین بود، به عبدالله برگرداند. اسلام او سبب ترس شدید رؤسای یهود شد؛ زیرا میترسیدند اقدام او میان دیگر یهودیان تأثیری بگذارد و آنان به دین جدید گرایش یابند و به این ترتیب پایههای یهودیت از حجاز برافتد. پس محرک آنها در مخالفت اول، غرور آنها بود و سپس حب دفاع غریزی برای بقا بود که راه مخالفت در پیش گرفتند.(3)همراه عبدالله بن سلام، خانواده وی نیز مسلمان شدند؛ زیرا او پس از رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از خانواده خود چنین خواسته بود.(4)
یهودی دیگری که نام برده شد، مخیریق است. وی از طایفه بنی نضیر و از ثروتمندان و علمای بزرگ یهود بود که به روی گردانی از یهود و اظهار محبت به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اکتفا نکرد. در روز احد با وجود پیمان دفاعی، یهودیان حرمت شنبه(5)را بهانه کردند تا از عمل به اتحاد نظامی با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تخلف کنند. وی به آنها اعتراض کرد و خود وارد جنگ با قریش شد و وصیت کرد که اگر کشته شد، همة داراییاش به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برسد. گفتهاند بیشتر صدقاتی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مدینه میداد، از اموال و نخلستان های(6)او بود. پیامبر فرمود مخیریق بهترین یهود بود. بعد از
1) المفصل ، ج 6، ص562 و 564.
2) الطبقات الکبری ، ص366، السیرة النبویة ، ج1، ص345 -344.
3) محمد رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ، ج6 ، ص314.
4) السیرة النبویة ، ج1، ص345.
5) در ده فرمان، شنبه به عنوان روز استراحت یهود مورد تقدس قرار میگیرد. سبت یا ثبت از کلمه شبتوآکادی به معنای نیمه ماه است که روز توبه بوده و در عبری به معنای استراحت کردن است… یهود روزهای شنبه را شمارهبندی کرده و روز هفتم را سبت نامیدهاند. میان مردم بابل، عدد هفت، نشان کمال مطلق بود. ( تحقیقی در دین یهود ، ص306 – 307).
6) اموال مخیریق هفت باغ بود، شامل مثیب، صافیه، دلال، حسنی، برقه، اعراف و مشربه ام ابراهیم که پیامبر 6 به ماریه قبطیه داده بود ( فتوح البلدان ، ص37).
مخیریق، اموالش مطابق وصیتش به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید و یهود نمیتوانستند چیزی از آن بگیرند؛ زیرا کافر از مسلمان ارث نمیبرد و به این علت، مخیریق وارثی نداشت. مخیریق میتوانست از تمام روابطی که به آن آگاهی داشت، شانه خالی کند. تحکیم عقل و آسودگی از تمام روابط و علائق، به جهاد جسمانی بزرگی احتیاج داشت و مردان به این تلاش شناخته میشوند. به این دلیل مخیریق، بهترین یهود بود. او در زمان خطر، به موقع عمل کرد. شناخت صفات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و تصدیق دین جدید باید با عمل به ارکان صورت میگرفت، اینجا بود که قوم او به شیوه همیشگی به بهانه متمسک شدند؛ اما او دیوار بهانه را شکست و وارد کارزار شد. همین امر نشان میدهد دین اسلام حتی میان یهود نیز جاذبههای فراوانی داشت؛ اما همین امور زنگ خطر را برای یهود به صدا درآورد تا به سرعت از خود واکنش نشان داده، حداقل مانع گسترش اسلام میان یهود شوند. این بود که اقدامات خود را آن گونه که اشاره خواهد شد برضد اسلام و مسلمانان آغاز کردند و توطئهها نمودند. مُدارای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با آنها اثر نکرد و آنان همچنان در مخالفت و عناد خود پافشاری کردند و درگیری شدیدتر شد. این درگیری با شایعه سازی یهود شروع شد و با گفتارهای آنان و جوابهای قرآن ادامه یافت. درگیری، هر روز صورتهای تازه تری به خود میگرفت. مسأله از این رو مهم است که اگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر یهود پیروز میشد، آنها دیگر قوم برگزیده خدا نبودند؛ پس در نظر مردم، اشخاص فریبکاری بیش به شمار نمیآمدند و بر یهود قبول این نکته که برگزیده خدا نباشند، غیرقابل تحمل بود.(1)
در ردیابی خصومت یهود باید به گذشته نگریست. یهود با کینهتوزی شدید از لحظه ورود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه، او را زیر نظر داشتند و تخم نفاق میان پیروان او پاشیدند؛ یا به او و پیروانش تهمت میزدند و یا کلمات قرآن را ناجور تلفظ میکردند. هر روز صبح نزد مسلمانان رفته، به گفتار آنها ایمان آورده و چون شام میشد، کفر میورزیدند. امیدشان این بود که شاید مسلمانان با پیروی از آنان، در دینشان دچار تزلزل شده، از دین محمّد صلی الله علیه و آله و سلم بیرون روند. یهود با عناصر منافق مدینه نیز روابط دوستانه گستردهای داشتند. با توجه به این اقدامات از سویی، و تکیه بر سواد و هوش خود از سوی دیگر، تبدیل به عنصر خطرناکی در جامعه اسلامی شده بودند.
1) محمّد صلی الله علیه و آله و سلم فی المدینة ، ص342.
دلایل دشمنی یهودیان با مسلمانان، به مسائل متعددی برمیگردد که میتوان به موارد ذیل اشاره کرد:
و هنگامی که از طرف خداوند، کتابی برای آن ها آمد که موافق نشانههایی بود که با خود داشتند و پیش از این، به خود نوید پیروزی بر کافران میدادند [که با کمک آن، بر دشمنان پیروز گردند] با این همه، هنگامی که این کتاب و پیامبری را که از قبل شناخته بودند نزد آن ها آمد، به او کافر شدند. لعنت خدا برکافران باد!(1)
آنچه بر کینه آنان برضد اسلام و مسلمانان افزود، سرعت انتشار این دین و گرد آمدن مردم در اطراف حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم بود. آنان درک کردند که این دین، رقیب خطرناکی برای یهودیت و محوری برای رهبری معنوی جزیرة العرب خواهد بود.
الف. [عدهای از اهل کتاب ] بر خدا دروغ میبندند؛ در حالی که میدانند [این سخن
1) «وَ لَمَّا جَاءَهُمْ کتَابٌ مِّنْ عِندِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ وَ کاَنُواْ مِن قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلیَ الَّذِینَ کفَرُواْ فَلَمَّا جَاءَهُم مَّا عَرَفُواْ کفَرُواْ بِهِ فَلَعْنة اللَّهِ عَلیَ الْکفِرِین» (بقره: 89).
دروغ است]؛(1)
ب. آنها بسیار به سخنان تو گوش میدهند تا آن را تکذیب کنند [و] مال حرام فراوان می خورند؛(2)
ج. [قوم بنی اسرائیل ]پیامبران را به ناحق میکشتند؛(3)
د. و آیا چنین نیست که هر بار آنها [یهود] پیمانی [با خدا و پیامبر] بستند، جمعی آن را دور افکندند [و مخالفت کردند]. آری! بیشتر آنان ایمان نمیآورند؛(4)
ه. هر زمان [یهود] آتش جنگی افروختند، خداوند آن را خاموش ساخت و برای فساد در زمین، تلاش میکنند و خداوند، مفسدان را دوست ندارد؛(5)
و. یهود گفتند: «ما برابر امّیّین [غیر یهود]، مسؤول نیستیم؛ (یعنی کسانی که کتاب آسمانی دارند، راهی برضد ما ندارند)؛(6)
ز. و [همچنین] به سبب ربا گرفتن؛ درحالی که از آن نهی شده بودند و خوردن اموال مردم به باطل. و برای کافران آنها، عذاب دردناکی آماده کردهایم.(7)
بنابراین یهود، جنگ خود را با قرآن کریم و با جبرئیل علیه السلام که این آیات را بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرود آورده بود، آشکار کردند. خداوند متعال میفرماید:
آنها میگویند: «چون فرشتهای که وحی را بر تو نازل میکند، جبرئیل است و ما با جبرئیل دشمن هستیم، به تو ایمان نمیآوریم!» بگو: «کسی که دشمن جبرئیل علیه السلام باشد [در حقیقت دشمن خدا است؛ چرا که] جبرئیل به فرمان خدا، قرآن را بر قلب تو نازل کرده است؛ در حالی که کتب آسمانی پیشین را تصدیق میکند و هدایت و بشارت است برای
1) «وَ مِنْ أَهْلِ الْکتَابِ… وَ یَقُولُونَ عَلیَ اللَّهِ الْکذِبَ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ» (آل عمران: 75).
2) «سَمَّاعُونَ لِلْکذِبِ أَکلُونَ لِلسُّحْتِ… » (مائده: 42).
3) «… وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیّیِنَ بِغَیرِْ الْحَقِّ… » (بقره: 61).
4) «أَ وَ کلَّمَا عَاهَدُواْ عَهْدًا نَّبَذَهُ فَرِیقٌ مِّنْهُم بَلْ أَکثرَُهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ» (بقره: 100).
5) «… کلَُّمَا أَوْقَدُواْ نَارًا لِّلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ وَ یَسْعَوْنَ فیِ الْأَرْضِ فَسَادًا وَ اللَّهُ لَا یحُِبُّ الْمُفْسِدِین» (مائده: 64).
6) «قَالُواْ لَیْسَ عَلَیْنَا فیِ الْأُمِّیِّنَ سَبِیلٌ وَ یَقُولُونَ عَلیَ اللَّهِ الْکذِبَ وَ هُمْ یَعْلَمُون» (آل عمران: 75).
7) «وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَواْ وَ قَدْ نهُُواْ عَنْهُ وَ أَکلِْهِمْ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ… » (نساء: 161).
مؤمنان».(1)
طبری میگوید:
اهل علم، جملگی بر تأویل این آیه اتفاق نظر دارند که این آیه در جواب یهود بنی اسرائیل نازل شد؛ زیرا جبرئیل علیه السلام را دشمن خود و میکائیل علیه السلام را دوست خود می پنداشتند. دلیل دشمنی آن ها با جبرئیل علیه السلام آن بود که او پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را از اسرارشان آگاه می کرد و او در بر دارنده هر عذابی بود.(2)
پس از هجرت به مدینه، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با طوایفی از یهود روبه رو شد که از سرزمینهای خود به حجاز آمده و در آن اقامت گزیده بودند. آنان در آنجا قلعهها و دژهایی ساخته بودند و به تدریج، افراد و اموالشان زیاد شده، موقعیت مهمی به دست آورده بودند؛ لذا بعد از آنکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه تشریف آورد و همین یهودیان را به اسلام دعوت کرد، از پذیرفتن دعوتش سر باز زدند. آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم با یهودیان ساکن مدینه، پیمانی در تضمین آزادی و امنیت آنان منعقد کرد. از مهمترین بندهای این پیمان این بود که در صورت تجاوز و تعدّی به مدینه، یهودیان باید از مسلمانان دفاع کنند و در تمام طول جنگ، با مسلمانان هم پیمان باشند. مشهورترین طوایف یهود که با رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم هم پیمان شدند، سه طایفه «بنی قینقاع»، «بنی نضیر» و «بنی قریظه» بودند که اطراف مدینه سکونت داشتند؛ اما طوایف مختلف یهود، این ماده قطعی و یقینی معاهده را در کمک به مسلمانان در دفاع از مدینه، نقض کردند. در همین اثنا جبرییل علیه السلام بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل شد و این آیه را به او ابلاغ فرمود:
وَ إِمَّا تخََافَنَّ مِن قَوْمٍ خِیَانَة فَانبِذْ إِلَیْهِمْ عَلیَِ سَوَاءٍ إِنَّ اللَّهَ لَا یحُِبُّ الخَْائنِینَ»(3)، «خِیَانَة» به
1) «قُلْ مَن کاَنَ عَدُوًّا لِّجِبرِْیلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلیَ قَلْبِک بِإِذْنِ اللَّهِ مُصَدِّقًا لِّمَا بَینَْ یَدَیْهِ وَ هُدًی وَ بُشْرَی لِلْمُؤْمِنِین» (بقره: 97).
2) جامع البیان ، ج1، ص341- 342؛ تفسیر القرآن العظیم (ابن کثیر) ، ج1، ص224.
3) «و هر گاه [ با ظهور نشانههایی ] ، از خیانت گروهی بیم داشته باشی [ که عهد خود را شکسته، حمله غافلگیرانه کنند ] ، به طور عادلانه به آنها اعلام کن که پیمانشان لغو شده است؛ زیرا خداوند، خائنان را دوست نمیدارد» (انفال: 58).
طوری که مجمع البیان گفته است: به معنای شکستن عهد در چیزی است که آدمی را در آن، امین دانسته باشند؛ ولی این معنا تنها معنای خیانت در عهد و پیمان است و اما خیانت به معنای عام، عبارت است از نقض هر حقی که قرارداد شده باشد؛ چه در عهد و چه در امانت.(1)خود یهود اذعان میکنند که اگر تعالیم پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم منحصر به مبارزه با بت پرستی بود، هرگز نزاعی میان پیامبر و یهود رخ نمیداد، به شرط آن که یهودیان را به حال خود وامیگذاشت و ایشان را به رسالت جدید دعوت نمیکرد؛ زیرا تفکر یهود دربارة غیر آنچه بدان معتقدند، انعطاف پذیر نیست. حتی آنان ابا دارند که اعتراف کنند پیغمبری در غیر از بنی اسرائیل ظهور کند(2)، چه برسد که چنین رسولی را اطاعت کرده، به دینش در آیند؛ لذا بر آن شدند تا پیامبر را به طرف خود بکشانند یا از طریق آن حضرت میان تیرهها و خاندانهای یثرب ایجاد نفاق کنند و در نتیجه یهودیان بتوانند در بازرگانی جزیرةالعرب، یثرب را در جایگاه بهتری قرار دهند.(3)اما اوج گیری دین اسلام و قدرت روزافزون مسلمانان، به برانگیخته شدن و فزونی حسادت یهودیان و موضع گیری خصمانه آنان برضد اسلام انجامید. از آنجا که مباحثات یهودیان به نیّت ایجاد تردید میان مسلمانان و تحقیر پیامبر امی، با شکست رو به رو شد و حتی مقام علمی و اطلاعات غیبی حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم در گفت و گوهای وی با یهودیان نمودار گردید، در پی توطئه چینی به اَشکال دیگری، برای فرو نشاندن غیظ و حسادت خویش برآمدند. آنان در حقیقت به نوع دیگری، جنگ سرد خود را برضد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و مسلمانان آغاز کردند و در این راه، بسیار تلاش کردند؛ از جمله با مشرکان اوس و خزرج و کسانی که در اسلام و ایمان، دو دل بودند، روابط خصوصی برقرار کردند و در نبردهای مسلمانان با قریش، آشکارا به نفع بت پرستان و برضد یکتاپرستان فعالیّت نمودند.(4)یهودیان در مسیر نفاق و جدایی میان مسلمانان تا بدانجا پیش رفتند که به تبلیغات سوء در زمینه قبله مسلمانان
1) واقدی گوید: این آیه در باره یهود بنی قینقاع نازل شد. با نازل شدن این آیه، پیامبر اسلام بسوی آنها به حرکت درآمد. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن ، 4/849.
2) عبدالفتاح طباره، عفیف؛ چهره یهود در قرآن، به نقل از تاریخ الیهود فی بلاد العرب از ولفنسون ، 122.
3) رضوان، فتحی/صبیح، محمّد؛ محمّد رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ، 302.
4) «آیا نمیبینید کسانی را که بهرهای از کتاب دارند، بت پرستان را تصدیق میکنند و به آنان میگویند، آنها رستگارتر ازمؤمنان یکتاپرستند؟» (سوره نساء: 51).
پرداختند. با این حربه، اختلاف میان یهود و مسلمانان، به نهایت درجه خود رسید و آن، جدایی کامل میان ایشان بود.(1)
مخالفت های گسترده یهودیان برضد اسلام، به دو شکل صورت پذیرفت که شامل جنگ روانی و جنگ نظامی بود. یهودیان در راه مخالفت با پیامبر، شیوه جدیدی را پیش گرفتند. آنها جنگ تبلیغاتی را از راههای مهم جنگ تصور کرده، از آن بهره جستند. در این روش، آنان کوشیدند به گونهای اقدام کنند که صدایشان به گوش همگان برسد و در عین حال، از رویارویی مستقیم نیز دوری جسته باشند؛ بدین لحاظ، گروهی در درگیری خود از فن شاعری بهره جستند.
احتمالاً از زمان هجرت، یهود به این نتیجه رسید که دیگر راه بازگشت ندارد؛(2)یا باید ایمان آورد و رسالت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را بپذیرد یا در عناد با او، راه دشمنی و عدم سازش را در پیش گیرد.
آنچه مسلم است این که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در درگیری با مخالفان و معاندان، از در صلح و مسالمت وارد میشد و تا هنگامی که نقض عهد نکرده و متعرض مسلمانان نمیشدند، مفاد همراهی پیمان آنها را رعایت کرده، محترم میشمرد.(3)اقدام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مقابل افراد و گروهها، همیشه عملی در مقابل اقدام خود آنان بود؛ یعنی کردار ایشان سبب واکنش متقابل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میشد. پیامبر اسلام تا مدتها پس از هجرت، کوشید با آنان از طریق مسالمت وارد شود و با عرضه
1) «سَیَقُولُ السُّفَهَاءُ مِنَ النَّاسِ مَا وَلّاهُمْ عَن قِبْلَتهِِمُ الَّتیِ کاَنُواْ عَلَیْهَا قُل لِّلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ یهَْدِی مَن یَشَاءُ إِلیَ صِرَاطٍ مُّسْتَقِیم وَ کذَلِک جَعَلْنَاکمْ أُمَّة وَسَطًا لِّتَکونُواْ شهَُدَاءَ عَلیَ النَّاسِ وَ یَکونَ الرَّسُولُ عَلَیْکمْ شَهِیدًا وَ مَا جَعَلْنَا الْقِبْلَة الَّتیِ کنتَ عَلَیهَْا إِلَّا لِنَعْلَمَ مَن یَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّن یَنقَلِبُ عَلیَ عَقِبَیْهِ وَ إِن کاَنَتْ لَکبِیرَة إِلَّا عَلیَ الَّذِینَ هَدَی اللَّهُ وَ مَا کاَنَ اللَّهُ لِیُضِیعَ إِیمَانَکمْ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَءُوفٌ رَّحِیمٌ قَدْ نَرَی تَقَلُّبَ وَجْهِک فیِ السَّمَاءِ فَلَنُوَلِّیَنَّک قِبْلَة تَرْضَیهَا فَوَلِّ وَجْهَک شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ حَیْثُ مَا کنتُمْ فَوَلُّواْ وُجُوهَکمْ شَطْرَهُ وَ إِنَّ الَّذِینَ أُوتُواْ الْکتَابَ لَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ وَ مَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا یَعْمَلُونَ » (سوره بقره: 142-144).
2) محمّد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و سیاستمدار ، ص243.
3) اسلام و همزیستی مسالمتآمیز ، ص55.
دین خود و آوردن دلیل از کتب دینی آنان، حق بودن اسلام را به آنها ثابت کند؛(1)ولی هنگامی که یهود تصمیم گرفتند پیامبر را رد کنند، لازم بود دست کم برای این تصمیم خود دلیلی بیاورند؛ به همین علت در انتقاد از او زیادهروی کردند و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که پس از کوششهای بسیار نتوانست فکر آنها را تغییر دهد، با آنها قطع رابطه کرد.(2)
این احتمال نیز وجود دارد که آغاز فعالیت اجتماعی و اقتصادی توسط مهاجران سبب شد تا یهود بیندیشد که مبادا تجارت و بازرگانی مهاجران، زندگی را بر آنها سخت کند و منافع را از دست آنان خارج نماید؛ پس شاعران را تحریک کردند. عشق شدید به افتخار و شرف، برجستهترین ویژگی اعراب بود. آنان در تجمعات خاص قبایل عرب، مفاخر خود را برمیشمردند و با یک دیگر رقابت میکردند و در کار نقل شرف، از اشعار شاعران خود کمک می گرفتند.(3)میان ملل غیرمترقی، اهمیت شاعر چون اهمیت روزنامه در امروز است.(4)حتی پادشاهان و فرمانروایان از شأن و نفوذ شاعران سود میجستند و آنها را نزد خود فرا خوانده، به تحفهها و جوایز مینواختند. مقام و تأثیر شاعر، برتر از مقام خطیب بود؛ زیرا شعر، بیش از نثر در خاطرهها جای میگرفت و روایت آن برای زبان آسانتر بود. گاه شاعر با یک بیت بر شأن و رتبة قبیلهای میافزود یا از آن میکاست؛ به طوری که هر قبیلهای سعی میکرد شاعری داشته باشد؛ کسی که با شعر خود، به دفاع از حیثیت و شرف قبیله اقدام کند و مفاخر قوم خود را در نغمههای خویش بسراید و روح حماسه را در قوم بیدار کند.
شعرای یهودی با اتکا به فرهنگ برتر خود نسبت به اعراب، تأثیر فراوانی بر اهالی مدینه
1) در این باره نمونههای بسیاری وجود دارد، از جمله روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم یهودیان را جمع کرد و از عذاب خدا ترسانید و به اسلام دعوت نمود؛ رافع بن خارجه و مالک بن عوف در پاسخ به آن حضرت گفتند: «ما از پدران خویش پیروی میکنیم؛ زیرا بهتر از ما و دانشمندتر بودند». نیز روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گروهی از یهودیان را به دین اسلام دعوت کرد؛ نعمان بن عمرو و حارث بن زید پرسیدند: «ای محمد! تو بر چه دینی هستی؟» فرمود: «بر دین ابراهیم علیه السلام و ملت او هستم». گفتند: «ابراهیم علیه السلام بر دین یهود بود». فرمود: «تورات را حاضر کنند، تا آن کتاب میان من و شما حکومت کند و هر چه در آن است، همگی از آن پیروی کنیم». آنان از آوردن کتاب سرباز زدند ( السیرة النبویة ، ج1، ص365-366).
2) محمّد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و سیاستمدار ، ص243.
3) تاریخ سیاسی و اجتماعی اسلام ، ص76.
4) تاریخ ادبیات عرب ، ص37.
میگذاشتند که هدف عمده تأثیر، افشاندن بذر اغتشاش میان مسلمانان و عمیق تر کردن شکاف میان خود و جبهه مخالف و زیر سئوال بردن ایشان بود. آنان بیمحابا در هجو مسلمانان شعر میگفتند و دل آنان را با اشعار خود به درد میآوردند؛ پس لازم بود به طریقی با یهودیان مقابله کرد. روشی که در مقابل آنان به کار گرفته شد، واکنشی متناسب با اقدام آنان بود.
با توجه به این که یکی از ویژگیهای مهم شعر، برانگیختن احساسات است و به دوران و ملّت خاصّی اختصاص ندارد، شعرای یهودی به هجو مسلمانان پرداختند. این ویژگی در مواردی چون زمان جنگ، بیشتر به کار میآید. یکی دیگر از خصوصیات مهم شعر، آن است که به سبب نظمی که داراست به آسانی ورد زبانها میشود و جایگاه خود را در اذهان باز میکند و حتی ممکن است چون ضرب المثل، از نسلی به نسل دیگر منتقل شود. با توجه به عملکرد یهودیان، ایشان با استفاده از شعر آن هم از نوع هجا، طرف مقابل را با نیشهای زهرآلود خود، مجروح میکردند. حتی برخی، شعر را یکی از فنون سحر میدانستند.(1)
اهمیّت شاعران به حدّی بود که اگر در قبیلهای شاعری نوظهور یافت میشد، باعث افتخار آن قبیله بوده و جشن برپا میکردند؛ زیرا یکی از مدافعان آن قبیله، شاعر آنان بود؛(2)بنابراین یک شاعر میتوانست با شعر خویش آتش جنگی خانمان برانداز را برافروزد و مشکلات بسیاری برای دشمنان خود و قومش، فراهم نماید.
این خشم آتشین یهودیان درنهایت، آنها را به رویارویی جدی با مسلمانان کشاند؛ اما بر خلاف تلاش بسیار یهودیان در انسداد راه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و مسلمانان، در این زمینه چندان موفق نبودند؛ زیرا پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در قلوب مسلمانان و اعراب، جای باز کرده بود و از سویی به سبب رفتارهای نامناسب گذشته یهودیان، اعراب دل خوشی از آنان نداشتند و درصدد تلافی عملکردهای دیرینه یهودیان بودند. علّت عمده بیم یهودیان، از همین جا سرچشمه میگرفت. با گرایش روزافزون مردم مدینه به دین اسلام، حسادت یهودیان بیش از گذشته شعله ور
گردید و به دنبال نقشهها و توطئههای جدیدی برای مقابله با اسلام برآمدند.(1)
با همه این توصیفات، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم همچنان برابر یهودیان صبور بود و برابر رفتارهای زشت ایشان گذشت و چشم پوشی میکرد. آنها را با احترام، در مدینه میپذیرفت و رسوم دینشان را محترم میشمرد و بر پیمانهایی که با ایشان منعقد کرده بود، پایبندی داشت. اگر یکی از یهودیان خلاف پیمان عمل میکرد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فقط خود او را مجازات میکرد و دیگر یهودیان را به گناه وی بازخواست نمیکرد؛ همان گونه که درباره کعب بن الاشرف(2)و سلّام بن ابی حقیق(3)به علّت عملکرد نادرست ایشان، چنین کرد.(4)
باید اضافه کرد که برخورد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با یهودیان خیلی ملایم تر از برخورد با مردم مشرک قریش و دیگر قبایل عرب بود؛ اما عملکرد نادرست و پیمان شکنیهای یهودیان، عامل از دست رفتن موضع مدارا و بخشندگی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم شد.(5)
یهود، به آیین یهودیت وفادار بود؛ اما در اغلب زمینههای زندگی و استعمال زبان و هنر، مستعرب (متأثر از عرب) شده بود. معروفترین شاعر آنها، سمؤال بن عادیا از شهر یثرب بود که در قلعهای به نام ابلق زندگی میکرد. البته در اشعار او نیز اشاره به یهودیت دیده نشده
1) تاریخ سیاسی اسلام ، ص147- 148.
2) بین یهودیان، کعب بن الاشرف یکی از شاعران هجو کننده مسلمانان بود و بین مسلمانان، حسّان بن ثابت از هجو کنندگان زبردست بود که به واسطه اشعار او برضد کعب، میزبانان کعب، وی را از خانه خود بیرون کردند. ابن اسحاق و واقدی و بسیاری از مورخان بر این باورند که کعب بن اشرف برای اشعار هجایی کشته شد و عدهای قائلند که مرگ وی پس از جنگ احد و همزمان با قائله بنی نضیر روی داده است. اما اکثر تاریخ نگاران، داستان کشته شدن کعب را به دست محمد بن سلمه در ربیع الاول سال سوم، یعنی یک سال پیش از واقعه بنی نضیر دانستهاند. اشعار وی عامل مهم تهییج مشرکان بعد از جنگ بدر برضد مسلمانان بود. وی همچنین زنان مسلمان را با اشعارش میآزرد؛ لذا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دستور قتل وی را صادر کرد. السیرة النبویة ، ج2، ص54؛ المغازی ، ج 1، ص184؛ تاریخ الامم والملوک ، ج2، ص177.
3) ابن ابی الحقیق یا ابورافع کسی بود که افراد زیادی را از قبائل غطفان و مکانهای دوردست عرب نشین گردآوری مینمود و به طمع جوائز کلان، آنها را به جنگ با پیامبر ترغیب میکرد. این مسأله با امداد خداوند متعال و دلاوری امیرالمؤمنین علی علیه السلام خاتمه یافت بدین ترتیب سلّام بن ابی حقیق از سوی پیامبر به مرگ محکوم شد ( المغازی ، ج 1، ص294).
4) السیرة النبویة ، ج2، ص104؛ المغازی ، ج 1، ص309.
5) تاریخ سیاسی اسلام ، ص148.
است و شهرتش بیشتر به علت وفایش بود. شعرایی که میان یهود بودند، به شیوه عرب شعر میگفتند؛ از جمله سمؤال، کعب بن اشرف و سماک یهودی.(1)دقت نظر در اقدام یهود، نشانگر این است که آنها در برخورد خود، ابتدا به دنبال شیوهای بودند که با کمترین درگیری و رویارویی، بیشترین ضربه را وارد کنند. به این منظور، سرآمدان سخن را وادار کردند تا اسلام و مسلمانان را از نظر حیثیت اجتماعی زیر سؤال ببرند؛ زیرا شعر، به راحتی از زبانی به گوش میرسد و آسان در ذهنها جای میگیرد. میان قوم یهود معاصر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کسانی را نام بردهاند که با اشعار خود، به مقابله با اسلام آمده بودند. مهمترین آنها این افراد بودند: زنی به نام عصما بنت مروان، کعب بن اشرف و ابن ابی الحقیق، شریح بن عمران و….
از آنجا که عملکرد یهودیان با این شیوه در نهایت، موجب از هم پاشیدن کیان اسلامی میشد، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم برای حفظ امنیّت روانی جامعه اسلامی، دستور به شناسایی این دسته از توطئه گران داد و نیز شاعرانی را برای مقابله با هجوکنندگان و دشمنان اسلام مأمور کرد، شعرایی چون حسان بن ثابت و عبدالله بن رواحه(2). همچنین عدهای را مأمور به سریه در برابر دشمنان اسلام و شعرای هجوکننده یهودی گماشت.(3)نمونههایی از این دسته سریهها که به دستور پیامبر صورت میگرفت، بیان میشود.
در جهان امروز همچون گذشته فساد تبلیغی و تهاجم فرهنگی، ابزار مهم دشمنان اسلام است. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در هزار و چهارصد سال پیش با عملکرد مناسب، به ما مسلمانان این خطر بزرگ را گوشزد کرده، راههای مقابله با چنین مواردی را به شکل عملی نشان داده است. در اینباره، امور زیر، قابل توجه است:
برخورد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نشان دهنده اهمیّت آرامش فکری و محیطی جامعه اسلامی است. یهودیان، دشمنی و جدال را با اسلام ادامه میدادند و قرآن کریم علت آن را حسادتی میداند که در وجود یهودیان دربارة رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ریشه دوانیده است؛
نبرد پیامبر با یهود مدینه از هر جهت قانونی و عادلانه و متناسب با رفتار آنان بود؛(1)
مسلمانان به فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برابر شایعه سازیها، تحریکات و فعالیتهای تخریبی یهودیان تحمل و مدارا میکردند؛ ولی زمانی که یهود خصومت و تحریکات خود را آشکار کرد و مسلمانان و اعتقادات ایشان را استهزاء کرد، موجب واکنش الهی واقع شد که به دست پیامبر و مسلمانان صورت پذیرفت؛(2)
قرآن مجید، یهودیان را از پایان بدفرجام و عاقبت بیایمانی که مستوجب عذاب دردناک الهی خواهد بود، برحذر میدارد:
یَا ایهَُّا الَّذِینَ أُوتُواْ الْکتَابَ ءَامِنُواْ بمَِا نَزَّلْنَا مُصَدِّقًا لِّمَا مَعَکم مِّن قَبْلِ أَن نَّطْمِسَ وُجُوهًا فَنرَُدَّهَا عَلیَ أَدْبَارِهَا أَوْ نَلْعَنهَُمْ کمَا لَعَنَّا أَصحَْابَ السَّبْتِ وَ کاَنَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولا؛
ای کسانی که کتاب [خدا] به شما داده شده است! به آنچه [بر پیامبر خود] نازل کردیم [و هماهنگ با نشانههایی است که با شما است] ایمان بیاورید، پیش از آنکه صورت هایی را محو کنیم، سپس به پشت سر بازگردانیم، یا آنها را از رحمت خود دور سازیم؛ همان گونه که اصحاب سبت ]گروهی از تبهکاران بنی اسرائیل[ را دور ساختیم. و فرمان خدا، در هر حال انجام شدنی است.
آیه شریف دلالت دارد که قرآن، وحی الهی است و یهودیان را، تا هنگامی که بر کفر خود باقی بمانند به ریشه کنی و ضرر و زیان تهدید مینماید. دیری نپایید و وعده خداوند تحقق یافت. حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تمام تجاوزات آنها را با قاطعیت پاسخ داد و برخی را کشته و بقیه را از جزیرةالعرب بیرون کرد. همگی در حالی که اموال خود را ترک کرده بودند، سر بر بیابان گذارده و گریختند.(3)
یکی از شیوه های خطرناک جنگ روانی، منحرف کردن افکار از موضوع اصلی و مشغول کردن اذهان به مسائل فرعی و حاشیه ای است. در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یهود از این شیوه استفاده میکردند. آنان پرسش هایی را مطرح مینمودند؛ اما نه با انگیزه تحقیق در صدق رسالت و کشف حقیقت، بلکه برای اشکال تراشی و آمیختن حق و باطل. پرسش های آنان مربوط به اصل و ماهیت دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نبود؛ بلکه آنان از موضوعاتی میپرسیدند که با دعوت ارتباطی نداشت و اساساً در شأن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نبود. این پرسش ها در واقع، به منظور تشویش در افکار عمومی و اذهان توده مردم، مشغول ساختن آنان به مسائل فرعی و حاشیه ای و منحرف کردن افکار و اندیشه ها از مسائل اصلی مطرح میشد. ابن اسحاق با اشاره به حسادت یهود به پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، مینویسد:
آنان پیوسته سؤالاتی از روی لجبازی و عناد از پیامبر میپرسیدند و در تلبیس حق و باطل میکوشیدند.
در قرآن کریم، آیات فراوانی در پاسخ به سؤالات یهودیان نازل شده است؛(1)برای نمونه:
الَّذِینَ قَالُواْ إِنَّ اللَّهَ عَهِدَ إِلَیْنَا أَلَّانُؤْمِنَ لِرَسُولٍ حَتیَ یَأْتِیَنَا بِقُرْبَانٍ تَأْکلُهُ النَّارُ قُلْ قَدْ جَاءَکمْ رُسُلٌ مِّن قَبْلیِ بِالْبَیِّنَاتِ وَ بِالَّذِی قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إِن کنتُمْ صَادِقِین؛(2)
[این ها] همان کسانی [هستند] که گفتند: «خداوند از ما پیمان گرفته که به هیچ پیامبری ایمان نیاوریم، تا [این معجزه را انجام دهد که] یک قربانی بیاورد که آتش [صاعقه آسمانی] آن را بخورد!» بگو: «پیامبرانی پیش از من، برای شما آمدند و دلایل روشن و آنچه را گفتید، آوردند؛ پس چرا آنها را به قتل رساندید اگر راست میگویید؟»
وَ قَالَ الَّذِینَ لَایَعْلَمُونَ لَوْ لَایُکلَِّمُنَا اللَّهُ أَوْ تَأْتِینَا آیَة کذَلِک قَالَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِم مِّثْلَ قَوْلِهِمْ تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْبَیَّنَّا الآیات لِقَوْمٍ یُوقِنُون؛(3)
افراد ناآگاه گفتند: «چرا خدا با ما سخن نمیگوید؟ یا چرا آیه و نشانه هایی برای خود ما نمیآید؟!» پیشینیان آنها نیز، همین گونه سخن میگفتند. دلها و افکارشان مشابه یک دیگر
است؛ ولی ما [به اندازه کافی] آیات و نشانهها را برای اهل یقین [و حقیقتجویان] روشن ساختهایم.»
با توجه به خواسته آنان، خباثت یهود در جنگ روانی علنی با پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم آشکار میشود. آنها اگر کتاب آسمانی میخواستند، مگر قرآن کتاب الهی و آسمانی نبود؟ مگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با این معجزه جاوید خود، با آنان و کفّار تحدّی نکرد؟ با این حال، آنان نهرهای جاری نیز میطلبیدند. روشن است که انگیزه آنها از این خواسته ها، چیزی جز منحرف کردن اذهان عمومی مردم از موضوع مهم و اصلی رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نبود.
توحید و پرستش خدا و ادعای نبوّت و راهنمایی بشر و به سعادت رساندن مردم، به ساختن نهرها و جویبارها ربطی ندارد. هدف از طرح این گونه سؤالات و درخواست ها، این بود که اذهان عرب را دربارة مسائل مادی تحریک کنند. در سرزمین هایی که خشک و تفتیده بود و به شدت به آب نیاز داشت، این مسائل به راحتی میتوانست مردم را به بیراهه بکشاند و آنها را برضد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بسیج کند که اگر او بر حق است، برای ما در این دشت های تفتیده و خشک، نهرهای روان جاری سازد.(1)
پیامبر میدانست یهودیان از این درخواست ها چه انگیزه ای دارند. آنان در گذشته نیز از حضرت موسی علیه السلام چنین چیزهایی درخواست کرده بودند و غذاهای آسمانی نازل شده بود؛ ولی آنان باز هم ایمان نیاوردند. پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم بدون اعتنا به چنین بهانه جویی هایی، راه خود را پیمود و آنان هرگز نتوانستند مسلمانان را از راهشان بازدارند و به انحراف بکشانند.
یهودیان با هدف مشغول نمودن ذهن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و غافلگیر کردن آن حضرت، سؤالاتی مطرح میکردند که به گمان خودشان، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نتواند به آنها پاسخ دهد و بدین سان، حضرت را در تنگنا قرار دهند. یکی از این سؤال ها، زمان وقوع قیامت بود. خداوند در پاسخ آنان میفرماید:
درباره قیامت از تو سؤال میکنند که چه هنگام فرا میرسد؟ بگو: علمش فقط نزد پروردگار من است و هیچ کس جز او نمیتواند وقت آن را آشکار سازد [اما قیام قیامت، حتی]
1) نگرشی بر جنگ روانی در صدر اسلام ، ص105-106.
در آسمانها و زمین، سنگین [و بسیار پر اهمیت] است و جز به طور ناگهانی، به سراغ شما نمیآید! [باز] از تو سؤال میکنند؛ چنان که گویی تو از زمان وقوع آن با خبری! بگو: علمش تنها نزد خدا است؛ ولی بیشتر مردم نمیدانند.(1)
یهود، دست بردار نبود. از آن حضرت میپرسید: «ای محمّد! این خدا است که مخلوقات را آفریده، خدا را چه کسی آفریده است؟» ؛ اما خداوند در پاسخ فرمود:
بگو: خداوند، یکتا و یگانه است. خداوندی است که همه نیازمندان قصد او میکنند [هرگز] نزاید، و زاده نشده و برای او هیچ گاه شبیه و مانندی نبوده است!(2)
هدف از سؤالات یهودیان، کشف حقیقت نبود. آنها میکوشیدند با سؤالاتی از این قبیل، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را مشغول نگه دارند و با شیوه شک آفرینی، عده ای را از آن حضرت جدا کنند یا کسانی را که میخواهند به این دین بگروند، از این کار باز دارند؛ از این رو، به وسوسه انگیزی و تشکیک در توحید که اساس نبوّت است، میپرداختند و پس از اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با قرآن، به آنها پاسخ میداد، باز هم پذیرا نمیشدند و به مغالطه روی میآوردند. آنان میپرسیدند: «ای محمّد! خدا را برای ما توصیف کن. آفرینش او چگونه است؟ دست و بازویش چگونه است؟» این در حالی بود که عالمان آنها بر اساس تورات، میدانستند خداوند جسم نیست و مانند و اعضا ندارد.(3)
بار دیگر وحی نازل شد و خداوند در پاسخ آنان فرمود:
آنها، خدا را آن گونه که شایسته است، نشناختند؛ در حالی که همة زمین، روز قیامت در قبضه او و آسمانها پیچیده در دست او است. خداوند، منزّه و بلندمقام است از شریک هایی که برای او میپندارند.(4)
یهودیان، همواره برضد اسلام و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تبلیغات سوء میکردند. این تبلیغات، حتی پیش از بعثت آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم آغاز شده بود. آنان که نشانه های ظهور بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را در کتاب آسمانی خودشان خوانده بودند، هرگاه تمرّد و تخلّفی از اعراب «یثرب» مشاهده میکردند، آنها را تهدید میکردند که به زودی پیامبری مبعوث خواهد شد و یهودیان از او پیروی میکنند و عرب ها را با کمک او خواهند کشت؛ بدین روی، هم یهودیان و هم دو قبیله «اوس» و «خزرج» در انتظار چنین پیامبری بودند. عربهای یثرب نیز آرزو میکردند که در اطاعت وی از یهودیان سبقت بگیرند. طعنه دیگر یهودیان به عرب ها، تعبیر آنان از اعراب به «بت پرست ها» بود که اعراب را بر آن میداشت آرزو کنند آیین و کتابی همانند یهود داشته باشند.
این تبلیغات یهود پیش از اسلام، زمینه ساز پذیرش این دین توسط دو قبیله «اوس» و «خزرج» شد که وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اسلام را در موسم حج بر آنان عرضه داشت، بدون چون و چرا پذیرفتند و دو بیعت به نام «بیعت عقبه» منعقد کردند.(1)
البته تبلیغات سوء، همواره کارساز نیست و گاهی نتیجه عکس میدهد و اثر نامطلوب آن به تبلیغ کننده بازمیگردد. این تبلیغ، به «تبلیغات خنثا و بی اثر» موسوم است. تبلیغات سوء یهودیان، از این نوع تبلیغ بود و تبلیغات مخالف آنان- چه پیش از اسلام و چه پس از ظهور این دین الهی- نفوس اعراب را برای پذیرش اسلام آماده کرد.
مسیحیان صدر اسلام برخلاف یهود، با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم معقولانهتر رفتار کردند. با آغاز دعوت علنی اسلام، نصارای نجران، هیأتی را به سوی مدینه اعزام کردند تا آیین جدید را شناسایی کرده، اخبار آن را برایشان بیاورند.(2)
هیأت اعزامی، پس از قرار مباهله با پیامبر اسلام وقتی دیدند آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم با حسن و حسین و حضرت فاطمه و حضرت علی علیه السلام برای مباهله آمده است، متوجه راسخ بودن آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم در دعوت خود شدند؛ لذا هیأت اعزامی هرگز وارد مباهله نشده، حاضر شدند هر ساله
مبلغی به عنوان جزیه بپردازند، تا در برابر آن، حکومت اسلامی از جان و مال آنان دفاع کند.(1)
یهودیان مدینه در مخالفت با پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم از هیچ کوششی دریغ نمی ورزیدند. آنان برای تحقق اهدافشان، هر دری را میکوبیدند. یکی از این تلاش های یهودیان در مخالفت با پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم همکاری های عجیب آنان با منافقان اوس و خزرج بود؛ اما غالباً پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از طریق وحی، از توطئه آنان با خبر میشد. طبق نوشته ابن اسحاق در سیره اش، قریب یکصد آیه از سوره بقره، درباره منافقان و یهودیان نازل شده است.(2)
یهودیان به پیمان شکنی، ایجاد آشوب های اجتماعی و همکاری با مخالفان و دشمنان رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اکتفا نکردند و دست به اقدام خطرناک دیگری نیز زدند. آنان تصمیم گرفتند شخص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را از بین ببرند، بدین امید که مسلمانان، خود به خود از هم بپاشند. یهودیان «بنی نضیر» میخواستند این نقشه خطرناک را اجرا کنند. آنان پس از جنگ احد پیمان شکنی کردند. خبر پیمان شکنی آنان به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید. پیامبر صلی الله علیه و آله برای آنکه از منویات و طرز تفکر یهودیان بنی نضیر آگاه شود، همراه گروهی از افسران خود، عازم دژ آنها گردید. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در پای قلعه و در سایه دیوار دژ با افسران خود نشست(3)و با سران «بنی نضیر» مشغول گفت و گو شد. یهودیان با تعارف و چرب زبانی، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را مشغول نگه داشته بودند تا یکی از آنان (عمرو بن جحاش نضری) از بالای بام، سنگی بر سر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم افکنده، آن حضرت را به شهادت برساند. اینجا دو نظر است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یا به سبب رفت و آمدهای بی شمار و مشکوک و چرب زبانی های زیاد یهودیان، به توطئه پی برد و یا اینکه فرشته وحی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را آگاه ساخت. آن بزرگوار مجلس را ترک گفت و به مدینه بازگشت. یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز پس از مدتی انتظار، وقتی مطمئن شدند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باز نمیگردد، در مدینه به محضر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شرفیاب شدند و از توطئه یهود آگاه گردیدند.(4)
یهودیان، چه به صورت گروهی و تشکیلاتی و چه فردی، همواره در پی مخالفت و دشمنی
1) فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام ، ص499-501.
2) السیرة النبویة ، ج3، ص151؛ تاریخ تحلیلی و سیاسی اسلام ، ص 232.
3) طبق نقل مغازی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد جلسه سران «بنی نضیر» شد ( مغازی ، ج 1، ص364).
4) السیرة النبویة ، ج3، ص199 – 202؛. مغازی ، ج 1، ص365؛ الطبقات الکبری ، ج2، ص22؛ فروغ ابدیّت ، ج2، ص92.
با پیامبر بودند. یکی دیگر از توطئه های یهود برای قتل رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اقدام زینب دختر حارث، خواهر مرحب یهودی بود که بزغاله بریانی را مسموم کرد و نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آورد. پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم لقمه ای از آن برداشت که ناگهان گوشت بریان شده به سخن درآمد که به زهر آلوده است.(1)
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم اسوه حسنه و عمل کننده فرمانهای الهی، در عملکرد خویش برابر توطئه گران یهودی، مسلمانان را چنین آموزش میدهد:
برای ثبات امنیت جامعه اسلامی، خائنهایی که تخم نفاق در مدینه میکاشتند یا اطلاعات به دشمن مشترک میرساندند، میبایست توقیف و تبعید شوند؛(2)
واکنش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشان از آن دارد که جامعه اسلامی، نمیتوانست خیانت آشکار کسانی را بپذیرد که دست کم با امید بیطرفی آنها، هر نوع ملاطفت را به آنان نشان داده بود؛
اقدامات یهودیان نشان میداد که به دنبال استفاده از فرصتها هستند و عملاً از موقعیت بهره برده، در گرداندن اوضاع به نفع خود میکوشند. خیانت این گروه به قدری آشکار است که اذهان عمومی تمام مردم جامعه، آن را تشخیص میدهد؛
اقدام این گونه پیمان شکنان، هستی جامعه اسلامی را به خطر میاندازد و اگر ادامه یابد، امکان دارد به از هم پاشیدن کیان اسلامی بینجامد. این مسائل، اقتضا میکنند امنیت، به سریعترین صورت ممکن برقرار شود و عوامل خیانت و توطئه، کنار گذاشته شوند و سد محکمی برابر اقدامات و نقشههای فتنهجویانه و نفاقافکنانه آنها قرار گیرد؛ اما نه به گونهای که سبب حساسیت اذهان عمومی شود.
یکی از شگردهای یهودیان برای اصیل نشان دادن دین خود، این بود که به مسلمانان می گفتند: «پیامبر شما چیزی ندارد و همه چیز او از ما است؛ با این که مخالف دین ما است،
به سوی قبله ما نماز میخواند». با مطرح شدن تغییر قبله، این توطئه خنثا شد:
فَلَنُوَلِّیَنَّک قِبْلَةً تَرْضَیهَا فَوَلِّ وَجْهَک شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ؛
تو را به سوی قبله ای که می پسندی، میگردانیم. پس روی به جانب مسجدالحرام کن.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم سیزده سال در مکه و هفت یا هفده ماه(1)یا شانزده ماه(2)پس از هجرت و بعد از بدر(3)، به سوی بیت المقدس نماز میگزارد و در مکه به این شیوه به نماز میایستاد که در مسجدالحرام رو به شام، ما بین رکن یمانی و حجرالاسود و رو به طرف بیت المقدس بود به گونهای که کعبه روبه روی آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم قرار میگرفت.(4)
جریان تاریخی آن بدین شرح است که هفده ماه پس از ورود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، قبله، درماه شعبان یا نیمه رجب، از سوی بیت المقدس به مسجد الحرام، تغییر یافت.(5)
عدهای نیز فاصله واجب شدن روزه رمضان و تغییر قبله را سیزده روز میدانند.(6)اختلاف میان یهود و مسلمانان، نهایت به مرحلهای رسید که باید جدایی کامل صورت میپذیرفت؛ به این علت بود که مسأله تغییر قبله مطرح شد. قرآن کریم میفرماید: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مسجد بنی سلمه – بنی سالم بن عوف – در حال نماز بود. [ظهر یا عصر(7)] چون دو رکعت را به جای آورد، دستور برگشتن قبله بر او نازل شد. او چرخید تا روی خود را به سوی کعبه گرداند و آن مسجد قبلتین نامیده شد. به این ترتیب، نمازی به دو قبله خوانده شد.(8)
پیش از تغییر قبله، معمولاً منادی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ندا میداد: «الصلاة» و مردم جمع میشدند؛ اما با تغییر قبله، بقیه اذان معمول شد.(9)برخی، اعتقاد دارند، تشریع اذان در سال اول هجرت یا
1) تاریخ یعقوبی ، ج1، ص401؛ السیرة النبویة ، ج1، ص364.
2) الطبقات الکبری ، ج1، ص241.
3) الصحیح من سیرة النبی الأعظم ، ج2، ص81.
4) السیرة النبویة ، ج1، ص182.
5) السیرة النبویة ، ج1، ص364.
6) تاریخ حبیب السیر ، ج1، ص330.
7) جامع الخلاف والوفاق ، 59.
8) ابن سعد در طبقات نخستین نماز را نماز عصر میداند ( الطبقات الکبری ، ج1، ص241).
9) الطبقات الکبری ، ج 1، ص 245.
سال دوم صورت گرفته است.(1)به این ترتیب ملاحظه میشود که جدایی از یهود، با واجب شدن روزه رمضان کامل میشود. عدهای را عقیده بر آن است که تا آن روز، مسلمانان روزه مسح یهود – عاشورا(2)– را نگاه میداشتند.(3)روزه یهود به شکرانه و علامت نجات ملت اسرائیل از دست فرعون و سپاه او در دریای احمر بود.(4)روزه را در عبری، صوم مینامند؛ یعنی پرهیز از خوراک. در تورات، دستور صریح درباره روزه وجود ندارد و ماه یا هفته معینی در سال برای روزه تعیین نشده است.(5)
بعد از تغییر قبله، بزرگان یهود از جمله رفاعة بن قیس، قردم بن عمر، کعب بن الاشرف، … نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمدند و گفتند: «ای محمّد! با اینکه پیرو دین ابراهیم هستی، چه چیزی تو را واداشت قبله خود را از بیت المقدس بگردانی؟ اینک به سوی همان قبله بازگرد تا از تو پیروی کنیم» ؛ ولی تقاضای آنها رد شد وکعبه برای مسلمانان قبله شد تا در وقت نماز، بدان روی کنند.(6)مقصود یهودیان از این پیشنهاد این بود که عدم ثبات را در رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشان داده، او را به بیارادگی متهم کنند و در حقیقت، به هیچ وجه قصد ایمان نداشتند.(7)
1) الصحیح من سیرة النبی الاعظم ، ج3، ص80.
2) امتهای پیامبران قبل چون موسی و عیسی علیه السلام، اقوام مصری و یونانی و رومی نیز روزه داشتند؛ اما هیچ دلیلی بر وجوب روزه عاشورا در تورات دیده نمیشود. ( المیزان ، ج3، ص6). از سویی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با هر گونه تقلیدی از مسیحیان و یهودیان مخالف بود، به طوری که یهود میگفتند او در هر کاری چیزی را میآورد که مخالف ما باشد. اطلاق کلمه عاشورا به دهمین روز ماه محرم بعد از شهادت امام حسین علیه السلام صورت گرفت و اسمی است اسلامی و قبل از آن نبوده است. ( الصحیح من سیرة النبی الاعظم ، ج3، ص 103 تا 108). وجوب روزه عاشورا از بدعتهای بنی امیه است که دشمنان حضرت علی علیه السلام و فرزندانش و شیعیانش بودند که تا حدی پیش رفته اند که احادیثی از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درباره فضیلت این روز جعل کردند. نه یهود عاشورا را عید میداند نه نصارا و در تاریخ یهود میلاد، جنبش یا نجات هیچ یک از ملل نامبرده نبوده است پس عزت و احترام روز عاشورا است ( المیزان ، ج3، ص5-13).
3) نهایةالمسئول، ج1، ص363.
4) محمّد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و سیاستمدار ، ص143.
5) تحقیقی در دین یهود ، ص334.
6) چهره یهود در قرآن ، ص52- 53.
7) السیرة النبویة ، ج1، ص364.
تغییر قبله برای یهود، غیرقابل پیش بینی بود و چنین انتظاری را نداشتند. با این تغییر، آنها فکر میکردند تحولات خطرناکی برضد آنها در جریان است؛ به این دلیل، بزرگانشان نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمده، بازگشت به قبله قبلی را درخواست کردند. تغییر قبله، برای عاملان ایجاد دسیسه و شک، زمینه مناسبی بود. یهودیان در قضیه تغییر قبله این گونه ایرادگیری کردند:
قبل از تغییر قبله، به واسطه اینکه قبله به سوی بیت المقدس بود، آنها ایراد میگرفتند: «شما به علت پیروی از قبله ما، پیرو ما هستید». به این ترتیب، میخواستند دین اسلام را تابعی از خود نشان دهند.
بعد از تغییر قبله، این سئوال را مطرح میکردند که چه شد از قبله خود بازگشتید. اینجا است که خداوند از سفها نام میبرد. منظور از سفها، یهودیان و بلکه مشرکان عرب است؛ زیرا فطرتشان مستقیم نیست و مدام در پی عیبجویی هستند.
عیبجوییها، سبب ناراحتی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شده بود؛ از این رو آیه اشاره میکند:
قَدْ نَرَی تَقَلُّبَ وَجْهِک فیِ السَّمَاءِ فَلَنُوَلِّیَنَّک قِبْلَةً تَرْضَیهَا». پیامبر به آسمان نظر میکرد و امید نزول وحی داشت. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قبلهای مختص به خود و امت خود میخواست؛(1)زیرا یهود با بیت المقدس فخر میفروختند.(2)
در این هنگام، خداوند قانون قبله بودن قسمتی از مسجد الحرام را مقابل بیت المقدس قرار داد. اهل کتاب میدانستند این برگشتن قبله، حق و از ناحیه خدا است؛ زیرا کتب آسمانی آنها صریحاً بر نبوت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پیشگویی کرده بودند. خدا، از اهل کتاب که حق را کتمان و انکار میکنند، غافل نیست.(3)
یهودیان با این وعده که: «اگر به سوی همان قبله گذشته بازگردی، پیروی ات میکنیم»، در تلاش بودند موقعیت را به نفع خود برگردانند. اگر موفق میشدند، ضربه بزرگی بر اسلام وارد میکردند؛ زیرا مسلمانان، به ویژه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را به عدم ثبات متهم کرده بودند و اگر موفق نمیشدند راهی دیگر برای خود مییافتند.
تغییر قبله، به علل گوناگونی صورت پذیرفت؛ از جمله:
این امر، یکی از دلایل پاسخگویی به ایرادهای یهود و شبهههای ایجاد شده است؛ حال آن که یهود، مسلمانان و اسلام را به پیروی از خود متهم میکند. این مسأله، میتواند جواب قاطعی برای آنها باشد؛ اگرچه یهود باز طریقی برای ایرادهای جدید یافت.
جدایی کامل مسلمانان از یهود، برای اسلام ضروری بود؛ زیرا آنان به تمام افکاری که موفقیت حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم بر آنها استوار بود، حمله میکردند و میگفتند: «بسیاری از مطالب قرآن با آنچه که در کتب قدیم است، مغایرت دارد و نمیتواند وحی باشد.» همین امر، چارچوب جامعهای را که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به زحمت آن را تأسیس کرده بود، به هم میریخت.(2)
سابقه چند ماه زندگی یهود و مسلمانان در مدینه کنار هم ثابت کرده بود یهودیان، خودبین هستند و با هیچ دلیل حقی، حاضر به دست برداشتن از عقاید و افکار خود نیستند. علت اساسی جنگ میان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و یهود، تضاد افکار و عقاید آنها بود. وقتی عقاید یک دین با مجموعه شرایطی که به نسلها متعلق است، مناسبت پیدا کند و با تار و پود زندگی اجتماعی و فرهنگی کسانی که آن را میپذیرند، به هم بافته شود، به راحتی قابل تغییر نیست. این موارد برای یهود اتفاق افتاده بود. آنها معتقد بودند قوم برگزیده خدا هستند و خدا به وسیله آنان، با دیگران در ارتباط است و نمیتوانستند عقیده خود را تغییر دهند.(3)
تا روشن شود چه کسانی بیچون و چرا از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیروی میکنند.
کعبه مکانی مقدس است که بهدست پیامبران الهی مانند ابراهیم علیه السلام و اسماعیل علیه السلام ساخته شده بود و شایسته بود قبله مسلمانان واقع شود.
با تغییر قبله و جدا شدن مسلمانان از یهود، تودهای واحد و یکپارچه ایجاد میشد که میتوانست قدرت و حکومت یهود را تهدید کند.
به نظر میرسد که خداوند با تغییر قبله، موارد ذیل را برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و مسلمانان رقم زد:
همة اقدامات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از طرق گوناگون، مانند استشهاد به کتاب یهودیان، تأمین آزادی دینی برای آنان، تضمین تساوی حقوقی میان آنان و مسلمانان برای همراه ساختن یهود با خود بود؛ اما یهود از آزادمنشی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سوء استفاده کرد و رفتار او را با استهزا پاسخ داد. سرانجام پس از آنکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از کوششهای صلح جویانه خود دربارة آنان ناامید شد و مسلّم گشت که یهود، وی را به عنوان پیامبر موعود تورات نخواهد پذیرفت، دستور داده شد مسلمانان به جانب کعبه روی گردانند.(2)
یعنی اینکه باب ادعا در هر موردی بر یهود معاند بسته باشد و ایرادات آنها در باب تغییر
قبله، بیاساس و دلیل جلوه داده شود و همگان به پوچی ایرادات آنها پی ببرند؛ زیرا یهود با این ادعا منتظر منجی خود بود.
از نظر سیاسی اجتماعی با گسترش مخالفتها برضد اسلام، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به حمایت مردانی احتیاج داشت که از صمیم قلب به او ایمان آورده و حاضر به همه نوع فداکاری در راه او باشند؛ اما اقدامات یهود سبب شده بود در دل عده ای، تردید ایجاد شود؛ چون یهود، دارای کتاب بود و میتوانست این عمل را به طور مؤثری انجام دهد.
تغییر قبله، از حوادث بزرگی بود که میان عرب خارج از مدینه گسترش یافته حتی به مکه نیز منتقل شد. این حرکت قانونگذاری، انقلابی ریشه دار بود که یهود و غیر یهود در مقابل آن ساکت نمینشستند؛ زیرا اسلام یکی از مفاخر دینی آنها را کنار نهاده بود؛ از طرف دیگر توجه تمام امت به یک سو، مانع تفرقه ایشان میشد.(1)کعبه جایگاهی بود که برای همه اعراب شناخته شده و گرامی و مقدس بود و توجه به کعبه، همه اعراب را متوجه دین اسلام کرد و سبب جداسازی مؤمنان از غیرمؤمنان و مشخص کردن فرمانبرداران از عاصیان متمرّد شد.
از نظر سیاسی، تغییر قبله در حقیقت به منزله شروع حیات مستقل اسلام بود. این کار، کعبه را به عنوان مرکز دینی تمام مسلمانان معرفی میکرد؛ همان طور که از زمانهای بسیار دور، محل زیارت و احترام تمام قبایل عرب بود. پذیرش مراسم حج که یادآور تلاش ابراهیم علیه السلام بود، نمودی از این حرکت و حیات مستقل اسلامی است.
عرب جاهلی، معمولاًً از معارف عقلی بی بهره بود و مهمترین مشغله وی، منازعات قبیله ای و انتقام جویی و جنگ و جدال همیشگی بود و فرصتی برای تأمّلات عقیدتی و دینی نداشت. مظهر عقلی وی، شعر و لغت و امثال و حکایات بود. دانش آنها منحصر به علم انساب یا شناخت اوضاع جوّی بود. اهل کتاب به سبب برخورداری از میراث دینی و فرهنگی و آگاهی از داستانهای انبیاء و سرگذشت پادشاهان و داستانهای شگفت انگیز درباره آفرینش عالم و مانند آن و به علّت برخورداری از یک شریعت دینی و کتاب هایی چند که آن را به خدا
1) المیزان ، ج3، ص190.
و پیامبران نسبت می دادند، همواره بر مشرکان عرب جاهلی، مباهات می کردند. از عواملی که به قبول وجاهت فرهنگی مورد ادعای یهود کمک می کرد و به آنان نوعی تشخّص می بخشید، نوید آنان به ظهور پیامبری جدید بود که آنان صفاتش را در کتبی که به آنها دسترسی داشتند، یافته بودند و آن را برای اعراب حکایت می کردند.(1)
در عصری که حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم در شبه جزیره عربستان دعوت خود را آشکارکرد، هیچ سرزمینی آن چنان استعداد رشد و پرورش چنین دینی را نداشت و هیچ مردمی مانند اعراب، آماده پذیرفتن این دین نبودند. ساکنان دشتهای پهناور و خشک عربستان به سبب وضعیّت آب و هوایی شبه جزیره، خانه به دوش بودند و در پی گودالی از مانده آب باران یا علف بوته هایی بی دوام، باید از نقطهای به نقطه دیگر می رفتند.
در چنین اوضاع و احوالی، تمدّن به معنای واقعی آن پدید نخواهد آمد و از مظاهر زندگی اجتماعی، نشانی نخواهد بود. مردم این سرزمین از یک سو سادگی و ساده دلی و از سوی دیگر، همّتی فراخ داشتند. درحجاز، مکه و مدینه، نقطه اتّصال تجارت هند و مصر و شام بودند. بازارهای مکّه بعضی موسمی و بعضی همیشگی برپا می شد. انبارهای پر از کالا، رفت و آمد مسافران و خریداران و فروشندگان، به این شهرها جنب و جوش و رونقی می داد. بازار عکّاظ و گردهم آمدن شاعران در این بازار، نشانه آن است که مردم این شهرها زندگی مرفه تری داشتهاند.
از سویی خدمت خانه خدا «کعبه» و پذیرایی از زائران آن، مخصوص آنان بود و از این راه درآمد سرشاری داشتند. برخورداری از نعمت و سود بازرگانی سرشار، آنان را به تن آسایی و راحت جویی و استثمار مردم ناتوان وا می داشت. لازمه چنین زندگانی ای، داشتن گروهی از غلامان وکنیزان بود تا درخدمت آنان باشند.حرص و مال اندوزی، فشار طبقه کارفرما را بر کارگر و مزدور بیشتر می کرد. در چنین محیطی، دین تا حدودی، موجب تخفیف ستم افراد قوی بر ضعیفان می شود؛ اما در جزیرةالعرب، دین به صورت ابزاری برنده در دست سرمایه داران بود و دین به مفهوم مقدّس آن، در آن جا وجود نداشت.(2)در قرآن کریم، داستانهای انبیاء به صورت مختصر بوده و مانند تورات فعلی بسط نیافته اند؛ ولی این اشتراکات موضوعی
که قرآن کریم به شکل گذرا مطرح کرده است، نشان از اصیل بودن اصل مطالب میان این دو کتاب آسمانی است؛ لکن تورات فعلی، آمیختهای از حقیقت دین حضرت موسی علیه السلام، همراه با نوشتار تحریف کنندگان این کتاب است؛ لذا یکی از امور مشکل ساز در کتب تفسیری اسلامی، از این نقطه سرچشمه گرفته و دود آن بر چشم مسلمانان خوش باور نشسته است. ذهبی میگوید:
آنچه زمینه انباشته شدن روایات اسرائیلی درکتب تفسیری را فراهم آورده، هماهنگی و اشتراک قرآن با تورات و انجیل در بیان برخی از موضوعات است و نیز، به دلیل این که قرآن، مسائل را بر خلاف تورات و انجیل، با ایجاز و اختصار بازگو می کند. علاوه بر آن، علاقه مسلمانانی که طالب شنیدن مطالب دقیق تری (علی الظاهر) از قصّههای قرآنی بودند، از دیگر عوامل بود؛ لذا مسلمانان، نزد یهودیان تازه مسلمان رفته و شرح و تفصیل آن داستانها را می شنیدند و آن مطالب را به کتب تفسیری آیات قرآنی ضمیمه میکردند.(1)
مرحوم آیت الله معرفت میگوید:
گفته شده است در میان مسلمانان کسی که بیش از دیگران به این امر توجه داشته، ابن عباس بوده است که دو نظر دربارة وی ذکر می شود؛ اول این که او در چار چوب محدودی به اهل کتاب رجوع می کرده است؛ مثلاً در اموری که قرآن متعرّض آن نشده و در سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم به دلیل عدم نیاز به آن مطلب یا کم فایده بودنش، مطرح نگردیده است؛ مانند رنگ سگ اصحاب کهف یا عضو گاوی که بنی اسرائیل مأمور شدند بر مقتول بزنند یا طول و عرض کشتی نوح علیه السلام و نوع چوب آن یا نام کودکی که خضر علیه السلام کشت یا نام پرندگانی که خداوند به در خواست حضرت ابراهیم علیه السلام زنده کرد و... اموری که راهی برای شناخت صحیح آن ها وجود ندارد که برای آشنایی با این گونه موارد، مراجعه به اهل کتاب روا است. دوم آن که ابن عباس و دیگر صحابه در اموری که به اعتقادات و اصول دین و فروع آن ربطی نداشت- مانند قصص قرآن یا اخبار امّت های پیشین- از دانشمندان یهودی که اسلام آورده بودند، پرسش هایی می کردند.(2)
آیت الله معرفت پس از مطالعه درگفتارها و نوشتارهای گوناگون مستشرقان می گوید:
جای بسی تأسف است، نویسندگان نقّادی چون احمد امین مصری و محمّدحسین ذهبی با دروغ هایی که ساخته خیالات و خارج از حوزه اسلام است، این گونه فریفته شوند! مستشرقان هر چه می خواهند بگویند؛ [ولی] مسلمانان چرا باید دنباله روی آنان باشند و درخیال پردازی هایشان با آنان همسو شوند؟! شکّی نیست که اصحاب هوشیار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم - چون ابن عباس- همواره از مراجعه به اهل کتاب بر حذر بودند و افسانه ها و خیالات ساخته آنان را ناچیز و بی مقدار می شمردند. اسرائیلیات پس از عصر صحابه و در دوران سلطه امویان، به درون حوزه اسلام راه یافت؛ زیرا آنان به منظور نشر فساد در زمین و فراگیر ساختن آن، به شدّت به یهودیان خوار و بی مقدار که به ظاهر مسلمان شده بود، نیاز داشتند.(1)
ابّا گوید:
در قلمرو مسلمانان، موقعیت تازه ای برای عالم یهود به وجود آمد و امور معنوی و مادّی یهود، بسط و توسعه یافت و فتوحات تازه مسلمانان در شرق و غرب، فرصتی مناسب به دست جامعه یهود داد تا در متصّرفات اسلامی، قدرت فوق العاده و غیر قابل توصیفی به دست بیاورند.(2)
ذهبی گوید:
در اصطلاح لفظ، اسرائیلیات بر اسطوره هایی قدیمی که اصل و اساس روایت آن منسوب به منابع یهودی، نصرانی و دیگر مصادر یا منابع باشد، اطلاق می شود. علمای تفسیر و حدیث، بر این گونه اراجیف و اباطیل، نام اسرائیلیات گذاشته اند؛ چون رنگ یهودی بر آنها غلبه کرده و اساس و پایه آنها به مصادر و منابع یهودی بر می گردد. تفسیر و حدیث به طور گسترده، هر دو از فرهنگ اهل کتاب که دارای اباطیل و اکاذیب بسیاری است، متأثر گشته و اسرائیلیات، اثر بسیار بدی برآنها گذاشته است که عوام، آنها را با شور و شعف تقبّل کردهاند و
برخی از خواص نیز با بی اهمیتی و سهل انگاری به تسلیم و تصدیق کل آن ها پرداخته اند که در نتیجه منجر به سستی عقاید مسلمانان می شود و دین مسلمانان را در نظر دشمن، دین اراجیف و خرافات نشان می دهد.(1)
بخش عظیمی از اسرائیلیات، به داستان پیامبران مربوط میباشد و از آن جا که قصص الانبیاء، جزء منابع عقائد و احکام شرعی نبوده است، مفسران و غیر آنان، حساسیت کمتری برابر این روایات نشان داده اند؛ به ویژه این که داستان پیامبران، نوعاً در قرآن کریم به اجمال ارائه شده است و در قصص الأنبیاء، فقط بر روی مسائل اصلی که توضیح یک سری از اشتباهات عقیدتی و تاریخی است و در زمان نزول قرآن کریم، میان اهل کتاب رایج بوده یا مسائلی که مربوط به عبرت و اخلاقها و سلوکها و مسائل اعتباری بودهاند، تکیه شده است. آمادگی افراد و همچنین وجود عالمان اهل کتاب، کنار مسلمانان، موجب شده است که روایات و عقاید آنها به مسلمانان سرایت کند؛ به خصوص زمانی که منع تدوین حدیث بوده است و دست اهل کتاب در گفتن قصص و داستان سرایی باز بوده است. اینها همه سبب شده که این روایات به منابع تفسیر و حدیث نفوذ کنند و نوعاً مفسران و علما، با این روایتها با تساهل و تسامح برخورد کرده، آنها را بپذیرند؛ یعنی نیازی به تحقیق ندیده اند؛ ولی خطر و پیامدهای منفی این روایتها، بیش از حد تصور بوده است؛ چون پایه خیلی از عقاید انحرافی نزد مسلمانان گشتهاند. ذهبی گوید:
اسرائیلیات به سه دسته تقسیم میشوند:
اسرائیلیات موافق با شریعت: مجموع مطالبی است که از سوی یهودیان وارد منابع اسلامی شده است؛ اما چون با قرآن هماهنگی دارد، بدون اشکال است؛
اسرائیلیاتی که شریعت برابر آن ساکت است: هر مطلب اسرائیلیاتی که از نظر مبانی اعتقادی هیچ گونه مشکلی با اعتقادات اسلامی ندارد و تنها شامل یک سری اطلاعات معمول و مواردی است که به اثبات نیاز ندارد.
إسرائیلیات مخالف شریعت: مطالبی مغرضانه و غیراسلامی که
1) التفسیر والمفسرون ، ج1، ص165؛ الإسرائیلیات و أثرها فی کتب التفسیر ، ص72-73.
براساس اشاعه تفکرات یهودیان و یا به طور کلی اهل کتاب، و بر مبنای کتب تحریف شده ایشان برنامه ریزی شده است و به قصد مخدوش کردن افکار مسلمانان، در کتب تفسیری و تاریخی و قصص، به صورت روایاتی قصّه وار وارد شده است.(1)
از جمله کسانی که دست به نشر اسرائیلیات میزدند، میتوان به کعب الاحبار و ابوهریره و وهب بن منبه اشاره کرد.
این که احادیث جعلی و اسرائیلیات در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز وجود داشته است یا نه، مبحثی است که محل اختلاف علما میباشد. این که آیا هر حدیثی مورد قبول است نیز مورد بحث فراوان قرار گرفته است. ما، بدون آن که وارد این مباحث شویم برای تشخیص حدیث صحیح از جعلی و اسرائیلیات، به دو منبع موثق اعتماد میکنیم. اولاً قرآن کریم فرموده است:
«یَأَیهَُّا الَّذِینَ آمَنُواْ إِن جَاءَکمُْ فَاسِقُ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُواْ أَن تُصِیبُواْ قَوْماً بجَِهَالَةٍ فَتُصْبِحُواْ عَلیَ مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِین؛(2)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! اگر شخص فاسقی خبری برای شما بیاورد، درباره آن تحقیق کنید تا مبادا به گروهی از روی نادانی آسیب برسانید و از کرده خود پشیمان شوید.
ثانیاً در حدیث مشهور از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است که فرمود: «مَنْ کذَبَ عَلَیَّ مُتِعَمِّداً فَلیَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِن النّارِ».(3)مشخص میشود، اولاً در زمان رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز احادیث جعلی و احتمالاً اسرائیلیات وجود داشته است و در ثانی باید برای به دست آوردن احادیث حقیقی، تحقیق کرد.
برای به دست آوردن روایات صحیح از روایات دارای اسرائیلیات، قرآن کریم، مرجع نخستین و محور اصلی منابع دینی و فهم معارف اسلامی به شمار میآید و ارزش و اعتبار سنت و روایات معصومان نیز بدان وابسته است. یکی از معیارهای ارزیابی روایات و بررسی صحّت و سقم آنها «موافقت با قرآن کریم» است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امامان شیعه علیهم السلام با توجه به پدیده شوم «جعل حدیث» که سابقه آن به عصر پیامبر خدا باز میگردد، بارها و بارها هشدار
دادهاند که احادیث ما را درصورت مطابقت با قرآن کریم بپذیرید و در صورت ناسازگاری با آن، مردود بشمارید.(1)پیش تر خواندیم که پیامبر اسلام نیز با ذکر حدیث «مَنْ کذَِبَ عَلَیَّ مُتِعَمِّداً فَلیَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِن النّارِ»(2)جایگاه کسانی را که به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دروغ بندند، آتش جهنم اعلام فرموده است. ائمه اطهار علیهم السلام نیز واکنش جدی برابر اسرائیلیات نشان دادهاند. برای مثال حضرت امام علی علیه السلام با کسانی که به روایات احبار یهود گوش فرا میدادند، به شدّت برخورد میکرد و میفرمود: هر کس نزد او نوشتهای وجود دارد، آن را از بین ببرد؛ زیرا امتهای پیش از شما به واسطه پیروی از گفتههای عالمان خود و رها کردن کتاب خدا، هلاک شدند.(3)
تغییر قبله و توسعه اسلام، نقشههای یهود را نقش بر آب ساخت و از آن پس فعالیت خصمانه و تحریک و خرابکاری آنها شروع شد.(4)یهود خود را در وضعیتی دید که اگر در مقابله با اسلام اقدامی نکنند، موقعیت خود را از دست خواهد داد؛ به ویژه آن که اقدامات شعرای آنها نیز راه به جایی نبرده بود. پیشرفت روزافزون اسلام سبب شده بود موازنه قوا در یثرب به هم بخورد و جماعت (مهاجران) تازه وارد به این شهر سعی کنند موقعیتهای تازهای کسب کنند. این بود که یهود تصمیم به اقدام جدی گرفت و در موقعیتهای گوناگون، مسائلی را پیش آورد که سبب غزوات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در یثرب شد. هر روز که بیش از پیش اسلام گسترش یافت، بر تعصّب و حسادت یهودیان نیز افزوده شد؛ بدین سبب، یهودیان که مستأصل و درمانده شده بودند، همکاری عملی خود را با مشرکان بر ضد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آغاز کردند؛ چنان که جنگ های «احد» - به سبب تحریک قریش توسط یهودیان «بنی قینقاع» -(5)وجنگ «احزاب» (با تحریک قریش و قبایل اطراف، توسط یهودیان «بنی قریظه» ) و برخی از درگیری های دیگر به تحریک و هم پیمانی یهودیان انجام گرفت.
یهودیان «بنی قریظه» در جنگ «احزاب»، با دشمنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و مشرکان هم پیمان شدند که در صورت حمله آنها از خارج، یهودیان از داخل مدینه به مسلمانان حمله ور شوند. یهودیان «بنی قریظه» با احزاب همکاری کردند و برای ریشه کن کردن مسلمانان، 1500 قبضه شمشیر، 2000 نیزه، 300 دست لباس جنگی زرهی و 1500 سپر و چوب دستی فراهم آوردند.(1)
در ماجرای جنگ «احزاب» بود که برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خبر آوردند «بنی قریظه» پیمان شکنی کردهاند. آن حضرت کسی را فرستاد تحقیق کند. او خبر آورد که آنها دژهای خود را آماده کرده و افراد و حیواناتشان را گرد آوردهاند.(2)
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم افسران برجسته خود، سعد بن معاذ (رئیس اوس)، سعد بن عباده (رئیس خزرج) و اسید بن حضیر را مأموریت داد که بیشتر تحقیق کنند و اگر میتوانند با آنها مذاکره نمایند تا از تصمیم شان منصرف شوند. آنها صحّت مسأله را کشف کردند. صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم یهودیان را به خدا و پیمانی که بسته بودند قسم دادند؛ اما کعب فحّاشی کرد و بیان کرد که پیمان را شکسته است و دیگر برنمیگردد.(3)
این درگیریها گاهی در حول و حوش مدینه بود که شامل سه غزوه پیامبر با یهود بنی قینقاع و بنی نضیر و بنی قریظه شد و گاهی دور از مدینه که درگیری با یهود خیبر و سرکوبی نواحی وادی القری و تیماء بود. یهودیان «بنی قینقاع» اولین گروه یهودی بودند که پیمان شکنی کرده، دست به آشوب های اجتماعی زدند. آنان با ایجاد تحریک و آشوب، نظم جامعه اسلامی را برهم زدند و زمینه های درگیری با مسلمانان را فراهم کردند. پس از جنگ «بدر» توطئه های یهودیان «بنی قینقاع» افزایش یافت و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را تهدید کردند که جنگ با مردم مکه، تو را فریب ندهد؛ زیرا آنان مرد جنگ نبودند؛ ولی ما اگر با تو بجنگیم، نشان خواهیم داد که جنگ چیست!(4)
یهودیان «بنی قینقاع» با این جملات نابخردانه، بر پیمان شکنی خود صحّه گذاشتند و
آشکارا، اعلان نبرد کردند. یهودیان «بنی قریظه» نیز پس از پیمان شکنی، تصمیم گرفتند به مدینه حمله ببرند؛(1)بدین روی، حیی بن اخطب را نزد «قریش» و «بنی غطفان» فرستادند و دو هزار نیروی جنگی خواستند تا شبانه به مدینه حمله ور شوند.(2)
از میان گروههای یهودی، «یهود بنی قینقاع» به پیمان میان خود و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیاعتنا شد.(3)جنگ بدر و کشته شدن عدهای از رجال قریش در این جنگ، سبب جرأت یافتن آنها شد؛ به طوری که بر تحریکات خود افزودند و سخن آنها در پاسخ به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تأیید این مطلب است. منابع نقل کردهاند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آنها را در بازارشان جمع کرد و با یادآوری به این که آنها میدانند او رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است، از ایشان خواست قبل از این که به وضعیت قریش دچار شوند، ایمان آورند. پاسخ یهودیان «بنی قینقاع» چنین بود: «ای محمد! پیروزی بر آنها تو را مغرور نکند. تو با گروهی جنگیدی که از جنگ چیزی نمیدانستند. اگر با ما بجنگی، خواهی دانست که ما چگونه مردانی هستیم».(4)
آنها پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را با قدرت نظامی خود تهدید میکردند و جنگ بدر و قریش را ناچیز میشمردند؛ به خصوص که به پیمان خود با خزرج و عبدالله بن ابیّ پشت گرم بودند. جالب اینکه حمایت «عبدالله بن ابی» این موضوع را تأیید کرد. یهود «بنی قینقاع» اولین گروه پیمان شکن(5)یهودی مدینه بود. یهودیانی که در جنوب مدینه دژها و استحکاماتی داشته و با زرگری و تسلط بر بازار و در چنگ داشتن رشته اقتصاد، تجارت شهر و اطراف آن را در دست گرفته بودند. برخلاف دیگر یهودیان که عمدتاً کشاورزی میکردند، آنها حتی یک مزرعه و نخلستان نداشتند و به کار دستی مشغول بودند.(6)عبدالله بن سلام یهودی مسلمان شده را نیز از
آن قوم میدانند که در اطراف مدینه ساکن بودند.(1)آنها را شجاعترین و مشهورترین قوم یهود دانستهاند که دارای اموال زیادی بودند و هم پیمانان عبدالله بن ابی و عبادة بن صامت بودند.(2)آنها برای سکونت خود در جنوب مدینه، دژهایی ساخته بودند که هم خانة آنها بود و هم سنگرشان.(3)ابن اثیر دربارة آنها نقل میکند:
بعد از بدر، بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رشک بردند و پیمان خود را شکستند؛ زیرا هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه مهاجرت فرمود، با آن ها عهد مسالمت آمیز منعقد کرد و چون حسد آن ها را دید، آنان را در بازارشان زنهار داد؛ ولی آنان پیمان خود را شکستند. پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آن ها را نفرین کرد.(4)
پیمان شکنی آنان، در بین بدر و احد صورت گرفت.(5)پیمانشکنی هنگامی نمود خارجی به خود گرفت که به یک زن مسلمان اهانت کردند. در یکی از روزها، زنی عرب به بازار یهود «بنی قینقاع» رفت که چیزی بفروشد. در دکان زرگری منتظر نشست. یهودیان از او خواستند که نقاب از صورت بردارد و او از این کار خودداری کرد. زرگر، پنهانی گوشه ای از دامن او را به ستون بست. وقتی زن مسلمان از جا بلند شد، قسمتی از بدنش نمایان شد و یهودیان به او خندیدند. زن فریاد کشید و مسلمانان را به کمک طلبید. مردی از مسلمانان حمله برد و زرگر را کشت. یهودیان نیز هجوم بردند و آن مسلمان را کشتند. بدین سان، یهودیان زمینه درگیری با مسلمانان را فراهم میآوردند.(6)
یهودیان با احساس خطر به قلعههای خود پناه بردند.بنابر مطالبی این گونه، خصیصه دیگر ایشان، سهل انگاری در امور اخلاقی است.(7)آنچه که به یهود جرأت کشتن مسلمانی را داد؛ غرور، آمادگی دفاعی، جسارت و زیادی تعدادشان بود. امید به همپیمانان خزرجی خودشان نیز
1) العبر ، ج1، ص416.
2) مغازی ، ج 1، ص129؛ الصحیح من سیرة النبی الاعظم ، ج4، ص145.
3) نبردهای محمّد صلی الله علیه و آله و سلم ، ص102.
4) الکامل یا تاریخ بزرگ اسلام و ایران ، ج1، ص154-155.
5) طبری در ذکر وقایع این غزوه، از آمدن زن مسلمان به نزد زرگر یهودی مطلبی را عنوان نمیکند ( تاریخ الرسل والملوک ، ج3، ص997).
6) السیرة النبویة ، ج3، ص51؛. المغازی ، ج 1، ص177؛ البدایة و النهایة ، ج4، ص5.
7) الصحیح من سیرة النبی الاعظم ، ج4، ص153. تاریخ سیاسی و اجتماعی اسلام ، ص77.
مزید بر علت بود. آنها فتنهجو و یاغی و همیشه آماده نبرد بودند. یهود «بنی قینقاع» از همه یهودیان جسورتر بود، 700 مرد جنگی داشتند، شغلشان زرگری بود و با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پیمان سازش و عدم تعرّض داشتند؛ اما پس از واقعه «بدر» از راه نافرمانی و حسد درآمدند و پیمان خود را نقض کردند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز با آنها قطع رابطه کرده بود؛ اگرچه پیمانهایی میان آنها وجود داشت و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز همیشه مراقب بود که مفاد پیمان را اجرا کند و از رابطه قرابت فکری یهود با قریش که هر دو مخالف اسلام بودند، اطلاع داشت و شاید محرک دیگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ماجرای بازار بود.(1)
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در شوال سال دوم هجرت، قلعه آنها را به محاصره درآورد و این محاصره ده روز به طول انجامید. آنان هم پیمان خزرج بودند و از آن میان، عبادة بن صامت از هم پیمانی با آنها تبری جست و گفت: «ای رسول خدا! خدا و رسولش را دوست دارم و از این هم پیمانان بیزاری میجویم».(2)مسأله بنی قینقاع، علاوه بر جهات سیاسی، صورت اخلاقی نیز به خود گرفت. اقدام آنان یک نوع نقض مقررات بود.(3)
درباره غزوه پیامبر با بنی قینقاع، موارد ذیل حاصل میشود:
محاصره بنی قینقاع را نوعی محاصره اقتصادی میتوان نامید؛ زیرا اجازه داده نشد کسی به درون قلعه آنها رفت و آمد کند و تدارکات به آنها برسد و پس از پانزده روز، کار بر آنها سخت شد و بدون قید و شرط، تسلیم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شده و اسلحههایشان را تحویل دادند؛(4)
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با توجه به گذشته تاریخی آنها که حکایت از وجود اختلاف میان آنها داشت و هرکدام از این گروههای مدینه با یکی از دو طایفه عرب اوس یا خزرج هم پیمان بودند که میان این دو گروه عرب نیز اختلاف وجود داشت، روشن کرد که در این محاصره، هیچ یک از دیگر طوایف یهودی مدینه به یاری آنها بر نمیخیزد؛
اگر فتنه آنها ادامه مییافت، مدینه دچار آشفتگی میشد که امکان رویارویی گروههای
متخاصم وجود داشت.(1)یهودیان آشکارا و از روی علم، از شرایط عهدنامه عدول کرده بودند و لازم بود با قدرت تمام، از این مسأله جلوگیری میشد یا با همه امیدها در برقراری صلح و امنیت، وداع کرد. به این دلیل، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از آنها خواست تا با پذیرش اسلام، وارد جامعه اسلامی گردند یا از مدینه خارج شوند. در هر حال آرام کردن آنها و سر و سامان بخشیدن به اوضاع مدینه، مهمترین اقدام و ضروریترین عمل بود. پاک کردن شهر از دشمن داخلی که از پشت سر به انسان حمله میکند، لازم و ضروری است؛(2)
با توجه به روابطی که میان قریش در مکه و یهود در مدینه وجود داشت، تبعید و اخراج بنی قینقاع ضربهای بر قریش بود؛ زیرا آنها را از کسانی که میتوانستند در درگیری با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و یارانش، متحدان و حامیان خوبی برای قریش باشند، محروم کرد؛
اخراج این گروه از یهود، نشانه اوج دوران جنگ سرد و آغاز درگیری نظامی بود. با اقدامات شاعران، مدتها بود جنگ تبلیغاتی یهود برضد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و مسلمانان بر پا شده بود. یهود «بنی قینقاع» بیش از همه در این جنگ دست داشت. منابع، درگیریهای عمدهای را ذکر نکرده اند؛ اما جواب گستاخانه آنها به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و همچنین محاصره آنها توسط نیروهای مسلمان، خبر از همکاری آنها در جنگ میدهد؛ از طرف دیگر آنها خود در یثرب و میان مسلمانان ساکن بودند و مانند سایر یهود، در حومه شهر نبودند.(3)با اخراج این گروه، دیگر داخل شهر یهودی نبود؛ برای یک شهر، چیزی زیانبارتر از نزاع ساکنانش با هم نیست. مجاورت یهود و مشرکان و منافقان در کنار مسلمانان، مدینه را از لحاظ سیاسی، مانند آتشفشانی کرده بود که روزی منفجر میشد و محاصره «بنی قینقاع» اولین مظاهر این انفجار بود؛(4)
اصرار «بنی قینقاع» به قوت و قدرت خود، بر وجود امکان و احتمال خطر خیانت و نقض عهد از ناحیه آنها دلالت دارد. طبیعی بود خیانت ناگهانی آنها با قدرتی که داشتند، ممکن بود به زیان بزرگی برای اسلام منجر شود و این خطر وجود داشت که بدون آنکه
مسلمانان متوجه شوند، توطئه و دسیسهای چیده، آنها را از بین ببرند؛ لذا واهمه از خیانت، موجب اخراج شد؛(1)
پیمان شکنی آنها و تعرض به زن مسلمان، نشان از این بود که آنها پایبند به هیچ عهد و پیمانی نبودند و امکان داشت با استفاده از نفوذ خود، دوباره آتش اختلاف میان اوس و خزرج را زنده کنند؛ زیرا هیچ گونه اطمینانی به تعهد و وفاداری «بنی قینقاع» وجود نداشت. ناگزیر برای اینکه محیط مدینه از آشوب و فتنه و دسیسه در امان باشد، لازم بود یثرب از این گونه عناصر مخرب خالی شود و همین، سبب صدور دستور حکم ترک مدینه برای آنها شد؛(2)
مقابل یهود «بنی قینقاع» که به همپیمانی خزرج دلگرم بود، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اعتقاد دینی مسلمانان را با خود به همراه داشت. آن حضرت میدانست که مسلمانان خزرج، هرگز از امرش سرپیچی نخواهند کرد؛ گرچه همپیمان قدیمی «بنی قینقاع» باشند. استناد عبدالله بن ابی در این میان وجود دارد؛ اما وجودش عنصر چندان مهمی به حساب نمیآمد؛ زیرا نفاقش میان او و مجاهدان خزرج فاصله انداخته بود(3)و او دیگر قادر نبود از قوم خود برای یاری همپیمانان کمک بخواهد؛(4)
اخراج «بنی قینقاع» با نظارت عبادة بن صامت، نشان میدهد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تصمیم گرفته است تا بیاعتباری عهد و پیمان قدیم را اثبات کند. عبادة متحد یهودیان بود؛ اما نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از آنها بیزاری جست و تکلیف یهود را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم واگذاشت. این امر برای بیتأثیر جلوه دادن اقدامات عبدالله بن ابی نیز کافی است. البته گفته شده است که فشار عبدالله سبب بخشش و تخفیف درباره «بنی قینقاع» شد؛ اما شدت عمل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باید درس عبرتی برای دو گروه و طوایف دیگر یهود باشد که اگر پیمان شکستند و تعدّی کردند، کمترین حد در مقابله با آنها، اخراج از سرزمینشان است و در صورت تخلف، باید منتظر تنبیهی شدیدتر از این باشند. علاوه بر این اقدام شدیدتر ممکن بود سبب واکنش دیگر طوایف شود؛ در حالی که پایههای قدرت جامعه نوپای اسلامی هنوز کاملا مستحکم نشده بود. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در قبول اصرار ابن ابیّ، حفظ
جبهه داخلی از پراکندگی را مد نظر داشت؛ زیرا درگیری آشکار به نفع اسلام و مسلمانان نبود.(1)
شأن نزول آیاتی از سوره مائده، درباره غزوه بنی قینقاع ذکر شده است.(2)درگیری پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با یهود «بنی قینقاع» به دلایل مختلفی صورت پذیرفت که مهمترین آنها عبارتند از:
الف. پیمان شکنی آنان؛ به تصریح تمام مورّخان، نبردهای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با یهودیان، پس از پیمان شکنی آنان اتفاق افتاده است. جنگ با «بنی قینقاع» پس از «بدر»، جنگ با «بنی نضیر» پس از «احد» وجنگ با «بنی قریظه» پس از «احزاب» بود. پس ازجنگ «بدر» زمانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنید یهودیان «بنی قینقاع» پیمان شکنی کردهاند، خواست بار دیگر آنها را بیازماید؛ بدین روی، عدهای را به دنبال آنها فرستاد و آنها را در بازار «بنی قینقاع» گرد آورد و به آنان فرمود: «ای گروه یهود! از آنچه بر سر قریش آمد، بترسید و اسلام آورید». بزرگان طایفه در جواب گفتند: «ای محمّد! چنان گمان میبری که ما همچون قریش خواهیم بود. کشتن عدهای از قریش تو را مغرور نکند. آنان بیتجربه بودند و از فنون رزم خبر نداشتند. به خدا قسم ! اگر ما با تو جنگ کنیم، خواهی فهمید که با کسانی همانند ما نجنگیده ای» یهودیان با این جملات نابخردانه شان، دشمنی خود را با پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم آشکار کردند و بر پیمان شکنی خود صحّه گذاشتند و در واقع، به طور آشکارا، اعلان نبرد کردند. در جواب آنان این آیه نازل شد:
قُل لِّلَّذِینَ کفَرُواْ سَتُغْلَبُونَ وَ تُحْشَرُونَ إِلیَ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمِهَاد؛(3)
به آنها که کافر شدند بگو: [از پیروزی موقت خود در جنگ احُد، شاد نباشید! ] به زودی مغلوب خواهید شد [و سپس در رستاخیز] به سوی جهنم، محشور خواهید شد و چه بد جایگاهی است!
ب. آشوبهای اجتماعی و بیبندباری؛ این گروه، اولین کسانی بودند که نقض پیمان
می کردند. با اینکه گفتار و کردارشان، آشکارا اعلام نبرد بود، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گفتارها و رفتارهای زننده شان را تحمل می کرد و مسلمانان را نیز به بردباری فرامی خواند. یهودیان به جای اینکه از کردههایشان پشیمان شوند، بر جسارتشان میافزودند. طولی نکشید که دست به آشوبهای اجتماعی زدند و با ایجاد تحریک و آشوب، نظم جامعه اسلامی را برهم زدند و از طریق تنگ کردن معیشت و زندگی مسلمانان، میخواستند بر آنان چیره شوند. آنان آشکارا مسلمانان را مورد آزار و اذیت و تمسخر قرار میدادند و در جامعه، به بیبندوباری پرداخته، به کارهای منافی عفّت دست میزدند و بدین گونه، روابط خود با مسلمانان را تیره و تار کردند. اوج بیبندوباریهای یهود در اشعار و هجویات کعب بن اشرف بروز مییافت. کعب، مردی کینه توز و از دشمنان سرسخت اسلام بود. او شعر میسرود و در شعرهایش، زنان مسلمان را نام میبرد و بدین گونه، مسلمانان را اذیت می کرد.
ج. دستور مستقیم الهی؛ پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم این وضعیت را تحمّل میکرد، تا اینکه آیه شریفه قرآن نازل شد:
وَ إِمَّا تخََافَنَّ مِن قَوْمٍ خِیَانَةً فَانبِذْ إِلَیْهِمْ عَلیَ سَوَاءٍ إِنَّ اللَّهَ لَایحُِبُّ الخَْائنِین؛(1)
و هر گاه [با ظهور نشانههایی، ] از خیانت گروهی بیم داشته باشی [که عهد خود را شکسته، حمله غافلگیرانه کنند] به طور عادلانه به آنها اعلام کن که پیمانشان لغو شده است؛ زیرا خداوند، خائنان را دوست نمیدارد.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پس از نزول این آیه، فرمود: ازخیانت یهود «بنی قینقاع» بیم دارم؛ به همین دلیل، برای جنگ با آنان حرکت کرد.(2)
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با اذن الهی، ابولبابه را در مدینه به جانشینی خود گماشت و با سپاه اسلام، در حالی که پرچم را به دست علی بن ابی طالب علیه السلام یا به قولی به عموی بزرگوار خود، حمزه داده بود، به سوی یهودیان «بنی قینقاع» حرکت کرد و به مدت شش یا پانزده روز یهودیان «بنی قینقاع» را محاصره کرد، تا آنان به تنگ آمده و تسلیم شدند؛ ولی آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم با وساطت و اصرار عبداللّه بن ابی، از کشتن آنان درگذشت و فرمود از مدینه بیرونشان کنند و اموالشان،
پس از کسر خمس آن، میان مسلمانان قسمت شد.(1)
تعداد جنگجویان بنی قینقاع را هفتصد تن ذکر کردهاند که همة آنها تسلیم شدند. وساطت عبدالله بن ابی سبب شد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دستور تبعید آنها را بدهد و عبادة بن صامت – هم پیمان پیشین – مأمور این کار شد. آنها به اذرعات شام تبعید شدند و عبادة آنها را به ذباب رسانید و گفت: «هر چه دورتر، بهتر»(2).
آنها مدت یک ماه در وادی القری بودند. یهودیان وادی القری به پیادگان آنها مرکب دادند، تا به اذرعات بروند.(3)
تبعید آنها همراه زن و فرزندانشان صورت گرفت. اموالشان مگر خمس آن، نصیب مسلمانان شد و بعد از این ماجرا بیشتر تجارت داخلی مدینه به دست مهاجران افتاد. یهود، اسلحه و وسایل زرگری خود را باقی گذاشته بود.(4)
جنگ با شجاعترین و ثروتمندترین گروه یهود سبب شد:
این طرز فکر یهود و منافقان، - مسلمانان ضعیف هستند- از بین برود؛ زیرا ممکن بود صبر و تحمل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در بارة این گروه، بر ضعف مسلمانان تعبیر شود؛
جنگ با این گروه، سبب شد جنگ با دیگر دشمنان در نظر مسلمانان آسان تر شود؛
غنایم مسلمانان از یهود بنی قینقاع، اشتیاق مسلمانان را به جنگ با دشمن بیشتر کرد؛
از ناحیه یک دشمن داخلی که نقاط ضعف و قوت را به خوبی میشناخت و خطرش به مراتب بیشتر از دشمنان خارجی بود، آسوده شدند؛
درگیری با گروهی از یهودیان، از یک جنگ واحد و فراگیر میان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و یهودیان آسان تر بود. اقدام بنی قینقاع پیمان شکنی بود و اگر با آنها مقابله شد و دیگر طوایف به کمک آنها نیامدند، دلیل بر وقوف بر پیمان شکنی این طایفه بود. آنچه سبب ایجاد وحدت
میان یهود شده بود و بعضی را به بعضی دیگر پیوند میداد، محبت قومی، دینی و ملی بود نه عهد و پیمان با هم.(1)
در ماجرای این گروه میبینیم با وجود اخراج این طایفه، دو طایفه دیگر، علقه قومی و ملی شان به جوش نیامد که دلیل آن، آگاهی بر نتایج نقض عهد با مسلمانان بود؛
بنی نضیر - قبیله یهود ساکن در مدینه تا نخستین سالهای هجرت بود که نام یکی از غزوات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در سال چهارم هجری نیز همین «بنی نضیر» است.(2)قبیله بنی نضیر پیش از ظهور اسلام در یثرب (مدینه) ساکن شدند. درباره منشأ آنان، روایات متفاوت است. یعقوبی آنها را طایفه ای از قبیله جُذام میداند که یهودی شده، در کوه نضیر اقامت گزیدند و از آن پس، به نام این کوه خوانده شدند. روایت دیگر آنان را از نسل هارون بن عمران دانسته که پس از وفات موسی علیه السلام و پیش از مهاجرت قبایل عرب اوس و خزرج بدانجا، در آن ناحیه ساکن شده بودند.(3)
دومین درگیری آشکار میان مسلمانان و یهود، درگیری با طایفه بنی نضیر بود.آنها نه تنها پیمان شکستند، بلکه به جان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز سوءقصد کردند. برخورد با آنها، چهار ماه پس از
1) المیزان ، ج5، ص564.
2) در زمان وقوع این جنگ بین مورخان اتفاق نظر است و همگی گفته اند که در ماه ربیع الاول و در سال چهارم پس از آن که سی و هفت ماه از هجرت میگذشت، این نبرد اتفاق افتاده است. ( مغازی ، ج 1، ص363؛ السیرة النبویة ، ج3، ص199؛ الطبقات الکبری ، ج2، ص44؛ سنن النبیّ و أیّامه ، ص331). بخشی از آیات سوره مبارکه حشر دربارة اقدامات یهودیان بنی نضیر و منافقان و اموالی است که به دست پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم افتاد. ( مغازی ، ج1، ص380 ؛ السیرة النبویة ، ج3، ص202).
3) الکامل، ج1، ص410.
جنگ احد صورت گرفت.(1)
مقارن ظهور اسلام و پیش از جنگ اُحد، قبیله بنی نضیر ظاهراً با ابوسفیان ارتباط داشتند. پس از هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه، بنی نضیر نیز با مسلمانان، پیمان مصالحه بستند و عهد کردند در صورت حمله دشمنان به مدینه، کنار مسلمانان به دفاع بپردازند و از تأمین مالی و جانی کفار قریش و برقراری روابط تجاری با آنان خودداری کنند؛ اما از آنجا که بنی نضیر پیمان خود را زیر پا گذاشتند، در ربیع الاول سال چهارم هجری، غزوه بنی نضیر به وقوع پیوست.
یهودیان و منافقان از شکست مسلمانان در جنگ احد بسیار اظهار شادمانی می کردند و در پی فرصتی برای واردکردن آخرین ضربه بر پیکر نوپا و خسته اسلام بودند. یهودیان بنی نضیر به مال و دژهای مستحکم خود، دل خوش کرده بودند. قرآن کریم در این باره میفرماید:
هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کفَرُواْ مِنْ أَهْلِ الْکتَابِ مِن دِیَارِهِمْ لِأَوَّلِ الحَْشْرِ مَا ظَنَنتُمْ أَن یخَْرُجُواْ وَ ظَنُّواْ أَنَّهُم مَّانِعَتُهُمْ حُصُونهُُم مِّنَ اللَّهِ فَأَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یحَْتَسِبُواْ وَ قَذَفَ فیِ قُلُوبهِِمُ الرُّعْبَ یخُْرِبُونَ بُیُوتَهُم بِأَیْدِیهِمْ وَ أَیْدِی الْمُؤْمِنِینَ فَاعْتَبرُِواْ یَأُوْلیِ الْأَبْصَار؛(2)
او کسی است که کافران اهل کتاب را در نخستین برخورد[ با مسلمانان] ازخانههایشان بیرون راند! گمان نمیکردید آنان خارج شوند و خودشان نیز گمان میکردند دِژهای محکمشان آنها را از عذاب الهی مانع میشود؛ امّا خداوند، از آنجا که گمان نمیکردند، به سراغشان آمد و در دل هایشان ترس و وحشت افکند، به گونهای که خانههای خود را با دست خویش و با دست مؤمنان ویران میکردند؛ پس عبرت بگیرید ای صاحبان بصیرت!
آنان به مال و ثروت و قلعههایشان مغرور بودند و تصور می کردند هیچ کس نمیتواند بر آنان غلبه یابد و از این رو، همواره با خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درمی افتادند:
ذَلِک بِأَنهَُّمْ شَاقُّواْ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَن یُشَاقِّ اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقَاب؛(3)
این، به سبب آن است که آن ها با خدا و رسولش دشمنی کردند و هر کس با خدا دشمنی کند [باید بداند که]، خدا مجازات شدیدی دارد.
یهودیان، علی رغم پیمان با پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، با دشمنان آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم همکاری می کردند و حتی برای جنگ با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم جایزههایی تعیین کرده بودند.(1)
ابن اسحاق بن یسار میگوید:
ابو براء عامر بن مالک، سالار بنی عامر درمدینه خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید و هدیهای بهپیامبر صلی الله علیه و آله و سلم داد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من هدیه مشرک را نمیپذیرم، مگر آنکه اسلام بیاوری». سپس اسلام را بر وی عرضه کرد؛ اما او اسلام نیاورد و انکار هم نکرد و گفت: «ای محمّد! دین تو نیکو و زیباست. اگر کسانی از یاران خویش را نزد اهل نجد بفرستی، آن ها دعوت تو را میپذیرند». پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من از اهل نجد بر یاران خود بیم دارم». ابوبراء گفت: «من آن ها را پناه میدهم، بفرست، تا به دین تو بخوانند». پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم منذر بن عمرو را همراه چهل تن از مسلمانان نامی [و بنابر نقلی قاریان قرآن]فرستاد که حارث بن صمه و حرام بن ملحان و عروه بن اسماء و نافع بن بدیل خُزاعی و عامر بن فهیره از آن جمله بودند.
انس بن مالک گوید: «پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هفتاد تن را که عمرو بن امیه ضمری نیز از آنها بود، به هدایت و ارشاد اهل نجد مأمور کرد. آن مکان، حد فاصل سرزمین بنی عامر و بنی سلیم بود. منذر بن عمرو، حرام بن ملحان را با نامهای از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزد عامر بن طفیل فرستاد؛ اما او بدون توجه به نامه، حامل نامه را کشت و بنی عامر را بر ضد فرستادگان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تحریک کرد؛ اما آنها نپذیرفتند و گفتند: «ما پناه ابوبراء را نمیکشیم که او عقد پیمان کرده و پناه داده است». عامربن طفیل وقتی نتوانست بنی عامر را تحریک کند، سراغ قبایل بنی سلیم رفت و آنها را بر ضد یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برانگیخت. افراد این قبیله، اصحاب پیامبر را محاصره کردند و درگیری آغاز شد. یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم جنگیدند تا همگی به جز کعب بن زید به شهادت رسیدند. کعب که میان کشتهشدگان افتاده و به شهادت نرسیده بود، به وسیله یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نجات یافت.(2)و بنا بر نقلی در محلّ بئرمعونه(3)، عابر بن طفیل، گروهی از بنی سلیم و عطیه و رعل و ذکوان را
1) مغازی ، ج 1، ص394؛ السیرة النبویة ، ج3، ص214.
2) تاریخ الرسل والملوک ، ج3، ص1052.
3) بئرمعونه: سرزمینی میان منطقه بنی عامر و حره بنی سلیم بود در راه مدینه به طرف مکه کوه مرتفعی که از آن بنی سلیم بود یا چشمهای از آن بنی عامر بن صعصعه، یا در سرزمین بنی سلیم و بنی کلاب واقع بود که ماجرای رجیع آنجا رخ داد. ( معجم البلدان ، ج1، ص358- 359).
جمع کرد که به جز عمرو بن امیه، هفتاد تن را به شهادت رساندند. عمرو به مدینه آمد و در راه دو تن از مشرکان را که از قبیله عامر و از بنی کلاب بن ربیعه(1)بودند، کشت؛ در حالی که آن دو از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم امان داشتند. عامر بن طفیل کسی را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرستاد و گفت: «مردی از یاران تو، دو تن از افراد مرا کشته است؛ در صورتی که هر دوی آنها از شما امان داشتند.(2)خون بهای آنها را بفرست».(3)لحن کلام او گستاخانه بود؛ ولی سؤال اینجا است که چرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به باج خواهی او پاسخ داد؟
حلبی، سه علت را برای رفتن پیامبر به نزد یهودیان، ذکرکرده است:
پیامبر نزد بنی نضیر رفت، تا چگونگی کیفیت و مقدار خون بها در نزد آنان را جویا شود؛
پیامبر نزد بنی نضیر رفت، تا دربارة دیه آن دو نفر، کمک بگیرد؛
پیامبر برای گرفتن دیه و خون بها نزد بنی النضیر رفت؛ زیرا بنی نضیر با بنی عامر، هم پیمان بودند.(4)
پس از کشته شدن عدهای از مبلغان اعزامی از سوی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به دست توطئهگران در ماجرای بئر معونه(5)و کشته شدن دو تن از قبیله بنی عامر به دست تنها باز مانده حادثه بئر معونه، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به ناچار باید خون بهای این دو نفر را به قبیله بنی عامر میپرداخت؛ لذا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای دریافت کمک مالی همراه چند تن از یارانش به محله بنی نضیر رفت و این مسأله را مطرح کرد. آنها به ظاهر پذیرفتند؛ زیرا هم پیمان او و بنی عامر بودند و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میاندیشید آنها باید بیش از دیگر سکنه مدینه، او را یاری و مساعدت کنند.(6)روز شنبه بود.(7)
1) فاجعه بئر معونه و رجیع به وسیله مردم عضل و قاره در سال 54 بود. ( تاریخ الرسل والملوک ، ج3، ص1051و1044).
2) فتوح البلدان ، ص25.
3) تاریخ الرسل والملوک ، ج3، ص1054.
4) السیرة الحلبیة ، ج2، ص63-270.
5) بئر معونه یکی از چاههای بنی سلیم بود که در بین زمینهای آنان و بنی عامر قرار داشت. ( مغازی تاریخ جنگهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، ج1، ص347).
6) السیرة النبویة ، ج2، ص112؛ تاریخ الرسل والملوک ، ج3، ص1054.
7) محمّد پیامبر و سیاستمدار ، ص188.
آنها گفتند: «ای ابوالقاسم! هر چه دوست داری انجام میدهیم». پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نشست و به دیواری تکیه داد. آنها با وجود این که برای شنبه حرمت قائل بودند، میخواستند در این روز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را به قتل برسانند. حیی بن اخطب به یهودیان گفت: «محمد همراه عده کمی که ده نفر بیشتر نیستند، به اینجا آمده است. باید از بالای پشت بام، سنگی بر سر او افکند و او را کشت.(1)اگر کشته شود، یارانش پراکنده خواهند شد و قریش به مکه باز خواهد گشت. فقط اوس و خزرج که هم پیمان شما هستند، باقی خواهند ماند. این کار باید روزی انجام شود. امروز انجام دهید و تمامش کنید».(2)عمرو بن جحاش آماده این کار شد؛ اما سلام بن مشکم مخالفت کرد و گفت(3): «ما به غدر و مکر معروف خواهیم شد. این کار را نکنید که اگر آن را انجام دهید، هر کس تا روز قیامت سرپرستی اسلام را به عهده بگیرد، دشمنی خود را با یهود آشکار خواهد کرد. او از تصمیم شما آگاه است و این کار، شکستن عهد استوار میان ما و او است».(4)
گفتار سلام بن مشکم پیش گویی نبود؛ بلکه وضعیت و نتایج اقدام را به خوبی سنجید و این امر نشان دهندة واقف بودن یهود به عواقب پیمان شکنی و عملکرد خویش است. جبرئیل علیه السلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را آگاه کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به تنهایی به مدینه بازگشت و یارانش به جست و جوی او پرداختند. مردی گفت ایشان را تنها، در راه مدینه دیده است.
یهود از کردة خود پشیمان شد. مقتضای پیمان و نیز عدالت و راه منطقی همان بود که پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم برگزید. پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم به تمام سربازان آماده باش داد و سپس توسط محمّد بن مسلمه اوسی به یهود «بنی نضیر» پیام فرستاد که در مدت ده روز، مدینه را ترک کنند؛ زیرا پیمان شکنی کردهاند و از درِ مکر و حیله وارد شدهاند و اگر در این ده روز، این مرز و بوم را ترک نکنند، خونشان هدر است(5)و به نقلی، گردن زده میشوند.(6)
1) در تفسیر طبری آمده است: کنانة بن ربیع و عمرو بن جحاج – حجاش- گفتند: «ما هرگز محمد را بدین خلوتتر و غافلتر نیابیم؛ اکنون کشتن او را بباید ساخت». دیگران گفتند: «نیک همی گویید». ( تاریخ الرسل والملوک ، ج7، ص1829- 1830).
2) مغازی ، ج1، ص269.
3) ( تاریخ الرسل والملوک ) ، ج3، ص1055.
4) المیزان، ج 7، ص197.
5) مغازی ، ج 1، ص365؛ فروغ ابدیّت ، ج2، ص93؛ باده ناب ، ص362ـ366؛ چکیده تاریخ اسلام ، ص117.
6) فتوح البلدان ، ص25.
این پیام، افسردگی عجیبی میان یهود پدید آورد و هر یک، گناه را به گردن دیگری انداخت. یکی از سران آنها پیشنهاد کرد همگی اسلام آورند؛ ولی لجاجت اکثریت، مانع پذیرفتن این پیشنهاد شد.(1)در نهایت، تصمیم بر این شد که کوچ کنند؛ لذا شتر اجاره کردند تا مدینه را ترک کنند. حیی پیشنهاد کرد حصارها را محکم کنند، چارپایان را داخل حصار ببرند، غذا برای یک سال کافی است و آب همیشگی است. مسلمانان نمیتوانند سالها ایشان را محاصره کنند.(2)عبدالله بن ابی، رهبر منافقان به آنها پیام داد: تسلیم نشوید تا دو هزار نفر نیروی کمکی بهضمیمة یاری بنی قریظه برای شما برسد. بنی نضیر بهاین وعده دل گرم شدند و به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیام دادند، ما از مدینه بیرون نمیرویم؛ هرچه میخواهی بکن. قرآن کریم، این پیام منافقان را چنین بازگو می کند:
أَ لَمْ تَرَ إِلیَ الَّذِینَ نَافَقُواْ یَقُولُونَ لِاخْوَانِهِمُ الَّذِینَ کفَرُواْ مِنْ أَهْلِ الْکتَابِ لَئنِْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَکمْ وَ لَانُطِیعُ فِیکمُْ أَحَدًا أَبَدًا وَ إِن قُوتِلْتُمْ لَنَنصُرَنَّکمُْ وَ اللَّهُ یَشهَْدُ إِنهَُّمْ لَکاذِبُون؛(3)
آیا منافقان را ندیدی که پیوسته به برادران کفارشان از اهل کتاب میگفتند: «هر گاه شما را [از وطن] بیرون کنند، ما هم با شما بیرون خواهیم رفت و هرگز سخن هیچ کس را دربارة شما اطاعت نخواهیم کرد و اگر با شما پیکار شود، یاری تان خواهیم کرد» خداوند شهادت میدهد که آن ها دروغ گویانند.
این وعده، یک وعده دروغین بود که قرآن کریم درباره آن می فرماید: «وَ اللَّهُ یَشهَْدُ إِنهَُّمْ لَکاذِبُون» این وعدة دروغین، بر جرأت یهودیان افزود و از رفتن منصرف شدند؛ از این روی جدی بن اخطب را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرستادند. جدی گفت: «ما خانهها و اموال خود را ترک نمیکنیم؛ هر چه میخواهی بکن». پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در جواب او فرمود(4): «با یهود جنگ خواهیم کرد». پاسخ بنی نضیر در طلب کمک برای پرداخت خون بها- چه مثبت و چه منفی- برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
موفقیت آمیز بود؛ زیرا او را از نیت اصلی آنان در هنگامی که پیامبر از دشمن ضربات کاری خورده بود، آگاه میکرد.(1)عبدالله بن ابی به آنها وعدة همکاری داد(2)و(3). گفت: «هم پیمانان شما یاریتان کرده و شما را خوار نخواهند کرد». رسول گرامی صلی الله علیه و آله و سلم پس از اینکه از پیام عبداللّه آگاه شد، ابن ام مکتوم را در مدینه جانشین خود ساخت و تکبیرگویان برای محاصرة قلعه «بنی نضیر» حرکت کرد. به مدت شش شبانه روز، یا پانزده یا شصت روز، قلعة آنها را محاصره کرد؛ ولی یهودیان بر پایداری خود افزودند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نماز عصر را در منطقة بنی نضیر به جا آورد. بنی قریظه از هم کیشان خود کناره گرفتند و یاری شان نکردند.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، خود به مدینه بازگشت و علی بن ابی طالب علیه السلام را فرماندة لشکر کرد. عبدالله بن ابی، علی رغم وعده کمک، نتوانست آنها را یاری کند. محاصره پانزده روز طول کشید. آنها نیز چون از ناحیة عبدالله بن ابی و یارانشان کمکی دریافت نکردند و خود نیز یارای مقابله با مسلمانان را نداشتند، خواستار صلح شدند.(4)پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دستور داد نخلهای اطراف قلعه را قطع کنند تا یهودیان، دندان طمع از این سرزمین بکنند. به فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، عبدالله بن سلام و ابولیلی مازنی درختان خرمای یهود را قطع کردند و سوزاندند.(5)حیی بن اخطب، سفیری نزد پیامبر فرستاد و گفت: «ای محمد! تو ما را از فساد کردن نهی میکردی؛ حال چرا نخلها را قطع میکنی و آنها را میسوزانی؟» خداوند متعال می فرماید:
«مَا قَطَعْتُم مِّن لِّینَة أَوْ تَرَکتُمُوهَا قَائمَة عَلیَ أُصُولِهَا فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَ لِیُخْزِیَ الْفَاسِقِین؛
هر درخت با ارزش نخل را قطع کردید یا آن را به حال خود واگذاشتید، همه به فرمان خدا بود و برای این بود که فاسقان را خوار و رسوا کند!
سرانجام، یهودیان تسلیم شدند، مشروط بر اینکه اموال منقول خود را ببرند. پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم موافقت کرد که آنان آنچه از اموال دارند ببرند، غیر از سلاح که باید به مسلمانان تسلیم کنند.
یهودیان آزمند، در نقل اموال خود، حداکثر کوشش را کردند و حتی درهای خانهها را با چارچوبه از جایش کندند و باقیماندة خانهها را با دست خود ویران کردند. قرآن کریم میفرماید:
«یخُْرِبُونَ بُیُوتهَُم بِأَیْدِیهِمْ؛
با دست های خودشان، خانه هایشان را ویران می ساختند.»
پس از این موفقیت، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به انصار پیشنهاد کرد برای آنکه مهاجران از خانههای شما خارج و صاحب سر پناهی شوند، غنایم غیر منقول بنی نضیر را میان مهاجران تقسیم کنند. سعد بن معاذ و سعدبن عبادة، رؤسای اوس و خزرج این پیشنهاد را پذیرفتند و اموال بنی نضیر میان مهاجران تقسیم شد.
اگرچه میان یهود، کسانی بودند که مخالف رفتار هم کیشان خود بودهاند - همانند سلام بن مشکم که قصد باز داشتن عمرو بن جحش داشت - اما موفق نشد و به ایشان گوش زد کرد که این امر به معنای نقض عهد و پیمان شکنی و اعلان جنگ به مسلمانان است.(1)
از جریانات این جنگ، نکاتی حاصل میشود که عبارتند از:
اقدامات تاکتیکی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در این درگیری، قابل توجه است. او در محاصره، جایی را برای استقرار برگزید که فاصلة میان تیرههای بنی نضیر و بنی قریظه را بپوشاند و مانع ارتباط احتمالی این دو طایفه باشد. مسجد فضیخ امروز در آن مکان است.(2)
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در جریان محاصرة آنها، از قطع درختان خرما برای تضعیف روحیه استفاده کرد. همان گونه که ذکر شد؛ از کسانی که مأمور این امر بودند، عبدالله بن سلام، یهودی مسلمان شده بود و این کار میتوانست در روحیة آنها تأثیر بسزایی داشته باشد. آنچه از روایات برمی آید، این است که بنی نضیر در قطع درختان بیتابی میکردند که نشان از مرغوب بودن نوع خرما است. مقاتل میگوید:
نوعی از خرمای بسیار مرغوب و خوب آن محل بود که به آن لون میگفتند. خرمای زردرنگ و خوشرنگ که از شدت لطافت، دانه اش
دیده می شود و همین که در دهان بگذاری آب می شود و از بهترین و گزیده ترین خرمای بنی نضیر بود که قیمت یک دانة آن با قیمت یک برده برابری می کرد و حتی ارزشمندتر از آن بوده؛ لذا بریدن آن برایشان دشوار می آمد.(1)
این، مصیبت بزرگی برای یهودیان محسوب میشد. سلام بن مشکم میگفت: «اگر حسد میورزیم و از او پیروی نمیکنیم، به واسطة این است که نبوّت از خاندان هارون بیرون رفته است. شرف و ارزش ما میان قوم یهود به ثروتی است که داریم. اموال ما از دستمان بیرون شود، ما هم در خواری و تنگدستی چون دیگر یهودیان خواهیم بود».(2)
این گفتة وی میرساندکه آنها ثروت را مایة برتری خود میدانستند و چون مردمی کشاورز بودند، به درختان خود دلبستگی داشتند. همین امر، به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرصت داد تا از این نقطه ضعف استفاده کند. وابستگی آنان تا حدی بود که با گریه و زاری زنان بر قطع درختان همراه شده بود. در این هنگام ابورافع سلام گفت: «ما در خیبر از این نوع نخل داریم.»(3)این سخنان او در حالی که برای تسکین غم بود، امید به حمایت را نیز در خود نهفته داشت. خیبر در نظر آنان جایگاهی بود که میتوانستند این سختیها را آنجا جبران کنند یا حتی در مقابل مدینه از آنجا کمک بگیرند. با این توضیحات، هدف از قطع نخل این بود که روحیة یهودیان کشاورز ضعیف شود و آنها را به تسلیم شدن وادار کند. دلایل تاکتیکی نیز میتواند مؤثر باشد. امکان داشت این درختان، مانع دید تیراندازان و جنگجویان مسلمان باشد که قلعهها را در محاصره گرفته بودند. با این حساب، هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به قطع کردن و سوزاندن درختان خرما فرمان میدهد، چند هدف را دنبال میکند:
زمین در برابر تیراندازان خالی از موانع شود و مسلمانان به راحتی بر دژ مسلّط باشند.
با آشنایی با روحیة یهودیان تا به سبب علاقة مفرط به اموال و باغهای خود، از نیروی جنگی ایشان کاسته شود.(4)
وَ لَوْ لَا أَن کتَبَ اللَّهُ عَلَیْهِمُ الْجَلَاءَ لَعَذَّبهَُمْ فیِ الدُّنْیَا وَ لهَُمْ فیِ الآخِرَة عَذَابُ النَّارِ ذَلِک بِأَنهَُّمْ شَاقُّواْ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَن یُشَاقِّ اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقَاب؛(1)
اگر نه این بود که خداوند، ترک وطن را بر آنان مقرّر داشته بود، آن ها را در همین دنیا مجازات میکرد و برای آنان در آخرت نیز عذاب آتش است. این، به سبب آن است که آن ها با خدا و رسولش دشمنی کردند و هر کس با خدا دشمنی کند، [باید بداند]خدا مجازات شدیدی دارد.
«هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کفَرُواْ مِنْ أَهْلِ الْکتَابِ مِن دِیَارِهِمْ لِأَوَّلِ الحَْشْرِ مَا ظَنَنتُمْ أَن یخَْرُجُواْ وَ ظَنُّواْ أَنَّهُم مَّانِعَتُهُمْ حُصُونهُُم مِّنَ اللَّهِ فَأَتَیهُمُ اللَّهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یحَْتَسِبُواْ وَ قَذَفَ فیِ قُلُوبهِِمُ الرُّعْبَ یخُْرِبُونَ بُیُوتهَُم بِأَیْدِیهِمْ وَ أَیْدِی الْمُؤْمِنِینَ فَاعْتَبرُِواْ یَأُوْلیِ الْأَبْصَار؛(2)
او کسی است که کافران اهل کتاب را در نخستین برخورد [با مسلمانان] از خانههایشان بیرون راند. گمان نمیکردید آنان خارج شوند و خودشان نیز گمان میکردند دِژهای محکمشان آن ها را از عذاب الهی مانع میشود؛ امّا خداوند، از آنجا که گمان نمیکردند، به سراغشان آمد و در دل هایشان ترس و وحشت افکند؛ به گونهای که خانههای خود را با دست خویش و با دست مؤمنان ویران میکردند؛ پس عبرت بگیرید ای صاحبان بصیرت».
حفظ آرامش و امنیت مدینه و جلوگیری از فتنه و جنگ داخلی و کشتار بود. باقی گذاشتن گروه خیانتکار در مدینه، دور از احتیاط بود؛ زیرا ممکن بود غدر و خیانت آنها برای مدینه خطر و ایجاد تباهی بیافریند.(1)
هدف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مدینه، ایجاد امنیت و آرامش و ثبات بود؛ چنانکه در پیمان دفاعی با یهود، این منظور را دنبال میکرد. با بودن یهود بنی نضیر که دست به فتنه زده بودند، این آرامش و امنیت امکان پذیر نبود؛ زیرا هنگام حملة دشمن، نیروی دفاعی واحدی تشکیل نمیدادند. با وجود تبعید بنی قینقاع، بنی نضیر عبرت نگرفتند. در این حالت، تخلیة شهر از این عوامل، کمترین عکس العمل برای ایجاد ثبات بود؛ پس باید به خیانت، توطئه، جبهه گیری و استقرار در قلعهها و پیمان شکنی، به نحوی پاسخ داده میشد. بهترین پاسخ، اخراج آنان بود و شاید پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در تبعید آنان، تقویت روحیة مسلمانان را نیز مد نظر قرار داده بود و تصمیم به محکم کردن موقعیت خود و مسلمانان داشت.(2)
بنی نضیر در درگیری خود، با کینه توزی اقدام کرده بودند(3)و سعی در ایجاد تشتت داشتند.(4)اقدام آنها در سوء قصد به جان پیامبر، تأیید بر فرصت طلبی آنان است و مهم تر این که ایشان در اتهام وارده، اعتراضی نکرده و همین مسأله نشانة پذیرش است که خود، توطئة سوء قصد به جان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را قبول داشتند؛ یعنی اتهام وارده را پذیرفته بودند؛ پس باید به تنبیه تن بدهند.
1. سورة حشر، دربارة منافقانی سخن گفته است که به یهود بنی نضیر، وعدة همکاری دادند؛ ولی به وعدة خویش عمل نکردند. هر دو گروه منافق و یهودی، در حقیقت با یک دیگر دشمن بوده، از مسلمانان وحشت و دلهره داشتند؛(5)
تلخ آشکار شد که یهودیان، قابل اطمینان نبوده و هدفی جز فتنه انگیزی و ایجاد دسیسه و تخریب ندارند؛
توطئة سوء قصد به جان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بیانگر اهمیّت حفظ جان رهبری نهضت در جامعة اسلامی است که یکی از اهداف شوم دشمنان، برای ضربه زدن به پیکرة اسلام و جامعة مسلمانان است؛
هدف رسول خدا در مدینه، ایجاد امنیت و آرامش و ثبات بود؛ چنانکه در طی انعقاد پیمان با مردم مدینه و یهودیان این هدف والا را دنبال میکرد؛ اما با آغاز آشوب ودسیسههای گوناگون یهودیان، میبایست پاسخی مناسب به خیانت، توطئه، پیمان شکنی و تدارکات جنگ از سوی یهودیان میداد و بهترین پاسخ، اخراج آنان بود؛
پیامبر اندیشمند اسلام صلی الله علیه و آله و سلم با تبعید یهودیان، مدینه و محل استقرار حکومت اسلامی نوپا را از بلایی خانمان سوز که همان جنگ داخلی بود، رهانید؛
برخورد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با یهود بنی نضیر، موجب حساسیّت افراد تشکیل دهندة جامعة اسلامی میشد تا در اعمال خویش مراقبت کامل داشته باشند؛ زیرا در جامعة اسلامی باید جوابگوی عملکرد خویش باشند.
زمینة شکلگیری غزوة بنی قریظه را باید جنگی در ادامة جنگ احزاب یا خندق(1) دانست. مشرکان پس از دو سال از جنگ احد، آمادة جنگی عظیم با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و یاران او شدند؛ جنگی که به قصد نابودی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و همة یاران او و به پایان رساندن اسلام بود. برای این کار از
1) غزوة احزاب یا خندق به تشویق و تحریک یهود برپا شده بود. اخراج از مدینه کینة آنها را از اسلام بیشتر کرد و در صدد برآمدند تا نقشهای استوار برای از بین بردن اسلام طرح کنند. علت موفقیت یهود در جمع آوری احزاب، توسل بر شیوههای متعدد بود؛ از جمله: 1. وعدة خرمای یک سال خیبر به غطفان؛ 2. بیمناک جلوه دادن آینده در قبال رشد اسلام. ( محمد رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ، ص354). این غزوه را میتوان جنگ با یهود دانست؛ زیرا دست واقعی که در پشت پردة این حمله برای از بین بردن نهضت اسلام کمین کرده و بیرون آمده بود، دست یهود بود و در آن شکی نیست که مغز متفکر غزوة احزاب، نژاد بنی اسرائیل بودند. یهود در وسعتی بسیار گسترده با اقدامات خود در آن نبرد به قصد برانگیختن اعراب برای بیرون راندن مسلمانان از مدینه سهمی بزرگ داشتند. ( پیامبر و آیین نبرد ، ص371-372).
قبایلی که دشمن پیامبر بوده و همچنین برخی از قبایل یهودی که با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیمان بسته بودند، نیز سود جستند. نتیجة کار، جنگی بود که با تاکتیک جنگی سپاه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که بنابر روایتی آن را سلمان که به تازگی به سپاه اسلام پیوسته بود، و این جنگ، به نفع پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و سپاه او تمام شد.
آنان با کندن خندق اطراف مدینه، راه را بر سپاه دشمن بستند و روزها در محاصرة آنان باقی ماندند. در این میان، سپاه دشمن نیز که یارای گذشتن از خندقها را نداشت، به تحریک طایفة بنی قریظه که با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیمان بسته بودند، پرداخت و در نهایت توانست آنها را به پیمانشکنی راضی کند. اینگونه بود که آنان از شرق مدینه به اذیت و ایجاد نا امنی در داخل مدینه پرداختند. رسیدن خبر این خیانت به سپاه اسلام، گروهی را دربارة ادامة جنگ دچار تردید کرد. آنان نگران بودند یهودیان پیمانشکن بنی قریظه، به زن و فرزندان آنان در مدینه آسیب برسانند. پیامبر، صلی الله علیه و آله و سلم سعد بن معاذ، رئیس قبیلة اوس و یکی دیگر از یاران خود را به میان بنی قریظه فرستاد تا خبر بیاورند. آنان به میان بنی قریظیان رفتند و دریافتند که خبر خیانت آنان درست است و کارشان با آنها به درشتی و دعوا کشید. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز با یافتن فردی از سپاه دشمن به نام نُعیم بن مسعود اشجعی که پنهانی به او ایمان آورده بود، وی را به ایجاد اختلاف میان مشرکان با بنی قریظه فراخواند. او نیز با درایت چنین کرد و مشرکان نیز پس از روزها محاصرة بی حاصل و با از دست دادن پهلوانی به نام عمرو بن عبدود - که کشتن او به دست حضرت علی علیه السلام انجام شد و رعبی در دل دشمن افکند و در شبی طوفانی محاصرة مدینه را رها کردند و با هزیمت بازگشتند.
مسلمانان به پیروزی مطلق دست یافته بودند و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از جنگ فارغ شد؛ اما جنگ احزاب، آبستن جنگی دیگر بود. در جریان حفر خندق در برابر سیل احزاب، لوازم کار، از یهودیان گرفته شد. سپاه احزاب به نزدیک مدینه رسید و پشت خندق متوقف شد؛ و به این ترتیب باز مسأله یهود، به شکلی جدید و متفاوت از دو شکل قبلی، برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و مسلمانان مطرح شد. این بار یهود به عنوان هم پیمانان مسلمانان که در هم پیمانی باید بر آنها اعتماد میشد، مطرح بودند.کعب بن اسد از جانب بنی قریظه، پیمان را امضا کرده بود.(1)
1) مغازی ، ج 2، ص338.
وجود کوههای اطراف مدینه و نیز خندق مانع تعرّض قریش به مدینه میشد. بعد از تحرّکات و درگیری هایی، سپاه احزاب به این نتیجه رسید که از جبهة مقابل و رو به رو هرگز قادر نخواهد بود به مقصود خود نایل شود. پس در صدد یافتن راهی دیگر برآمد. اینجا بود که اتحاد یهود رانده شده – بنی نضیر- با طوایف باقی مانده، به ویژه بنی قریظه، میتوانست نتیجه بخش باشد. حیی بن اخطب که هنوز خاطرة دردناک اخراجشان ذهن او را مشغول ساخته و کینه اش را شعله ور کرده بود، به دنبال راهی برای تلافی بود و به امید جلب رضایت بنی قریظه، وارد مدینه شد. در این درگیری، بنی نضیر سعی داشت فعالیّت را شروع کند تا به سرزمین و اراضی خود باز گردد و در این راه، متّحدینی میخواست که به او کمک کنند. آنها توانسته بودند قریش و مشرکان را به همراهی خود وادارند؛ اما با رسیدن به نزدیکی مدینه، حربة جنگی مسلمانان، سدی دیگر برای آنها بود؛ از اینرو حیی باز به فکر چاره اندیشی افتاده بود. قلعههای بنی قریظه سبب شده بود که پیامبر به پیمان آنها با مسلمانان اعتماد کرده، برای آن قسمت شهر تدبیر خاصی در نظر نگیرد. نقطة دفاع از شهر، به گونهای بود که بنی قریظه که استحکاماتی در جنوب شرقی شهر داشتند، موظف بودند از قسمتهای حساس شهر که خندق در آنجا کنده نشده بود، محافظت کنند. حیی به سراغ آنها آمد.(1)
بنی قریظه، موظف و متعهد بود که برابر هر گونه تهاجم به مسلمانان کمک کند و اگر کمکی هم نکرد، حداقل بیطرف بماند.(2)حیی با تلاش خود موفق شد آنها را به پیمان شکنی وادار کند. یهود بنی قریظه با این اقدام خود، با احزاب مختلف کفار که برضد مسلمانان در جنگ خندق وارد شده بودند، همکاری کردند. خیانت آخرین گروه یهود باقی مانده، در خطرناکترین لحظهها صورت گرفت. این گروه، تا این زمان با مسلمانان همکاری داشتند. هدف حیی از تحریک آنها، ایجاد یک خطر داخلی در خود شهر برای مسلمانان بود و حال آن که سپاه عظیم ده هزار نفری در خارج، شهر مدینه را در فشار گذاشته بود. پیمان شکنی در داخل، سبب آشفتگی و هرج و مرج میشد و نتیجه آن میشد که حیی به آن امید بسته بود.
هنگامی که خبر پیمان شکنی بنی قریظه در شهر پخش شد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رؤسای دو گروه
عرب، یعنی سعد بن معاذ، اسید بن حضیر و سعد بن عبادة(1)را برای تحقیق فرستاد. شاید میخواست حال که پیمان نامه نتوانسته بود یهود را پایبند کند؛ این افراد با یادآوری آن، یهود را به وظایفشان یادآور شوند و یا به احتمال بسیار ضعیف تر، منظور از این کار، اشاره به پیوندهای دیرین یثرب باشد تا از وخامت اوضاع کاسته و مانع پیوستن بنی قریظه به جبهة دشمن شود. آنها در جواب این فرستادگان گفتند: «محمدکیست و رسول خدا کیست که بخواهیم از او اطاعت کنیم؟ میان ما و او هیچ عهدی و پیمانی نیست».(2)پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در این مرحله باید شهر ضعیفی را با منافقان داخلی برابر سپاهی که چهار برابر سپاه خودی بود، از نظر جنگی تجهیز کند و هم بر افراد وحشتزده و خودباخته مسلط شود و آنان را به پیروزی امیدوار سازد.(3)
از آنجا که یهودیان شهر را کاملاً میشناختند و با دانستن نقاط ضعف میتوانستند به محاصره کنندگان بسیار کمک کنند؛ این امر، نقشهای خطرناک برای مسلمانان بود که یهود بدین واسطه میتوانست بنیاد مسلمانان را در مدینه متلاشی سازد.(4)
با وخامت اوضاع و نگرانی مسلمانان، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای خنثی کردن نقشههای یهود و محافظت مدینه و خانوادههای آن، افرادی را چون محمد بن مسلمه(5)و زید بن حارثه مأمور کرد در شهر با گروههایی حرکت کرده، فریاد «الله اکبر» سر دهند.
پیمان شکنی بنی قریظه، دو مشکل بر مشکلات دفاعی مسلمانان میافزود:
در داخل مدینه، اطفال و نوامیس و زنان مسلمان را در معرض تهدید یهود قرار میداد؛
با همکاری یهود با قریش، تنها مدخل بیدفاع مدینه به روی احزاب گشوده میشد؛ زیرا محافظت از این نقطه، به عهدة بنی قریظه بود. کعب بن اسد، رئیس دژ بنی قریظه برابر وعدههای حیی پاسخ داد که ما در این مدت، جز محبت و وفا از او (پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم) ندیده ایم.(6)چنین
1) و به قولی سعد بن معاذ، عبدالله بن رواحه، خوات بن جبیر. ( تاریخ یعقوبی ، ج1، ص411).
2) تاریخ سیاسی و اجتماعی اسلام ، ص82.
3) محمد خاتم النبیین صلی الله علیه و آله و سلم ، ص///.
4) اسلام و همزیستی مسالمتآمیز ، ص56.
5) و اسلم بن حریش اشهلی با دویست مرد و زیدبن حارثه با سیصد نفر ( مغازی، ج 2، ص345).
6) السیرة النبویة ، ج2، ص158.
عملکردی نشان از وفای به عهد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود. از سوی دیگر، کمک گرفتن در جریان حفر خندق از بنی قریظه، نشان میدهد که آنان ابتدا در فکر پیمان شکنی نبودند؛ اما سخنان حیی موجب شعله ور شدن کینة نهفتة بنی قریظه گردید. اخراج دو گروه قبلی یهود از مدینه برای آنان پند و عبرتی بود؛ اما هنوز امید به بازگشت روزگار قبل از اسلام به یثرب را در سر میپروراندند. این مطلب، هنگامی مورد تأیید قرار میگیرد که یهود هرگز تن به سازگاری نداده، به طور قطع اسلام را نمیپذیرد. کثرت سپاه احزاب، سبب شد این اندیشه در اذهان آنان پدید آید که چنین جمعیتی، مسلماً اسلام را از مدینه دور خواهد کرد و به این ترتیب خود را از خطر مسلمانان آسوده دیده و امید داشتند که نه تنها مسألهای برای آنان به وجود نخواهد آمد؛ بلکه اسلام، ریشه کن شده و آنان میتوانند به موقعیت گذشتة خویش در مدینه بازگردند. به همین سبب، با سخنان خود، به تضعیف روحیة مسلمانان پرداختند. از گوشه و کنار، خبرهایی دال بر پیمان شکنی بنی قریظه به گوش میرسید و اقدامات یهودیان و منافقان، تشنّج اوضاع را تشدید میکرد. پیمان شکنی یهود بنی قریظه در آن لحظات حسّاس، ضربة سختی به مسلمانان بود و همین موضوع کافی بود تا به موجب قراردادی که با سه گروه یهود مدینه داشت، به جنگ ایشان برود؛ اما یهود بنی قریظه به نقض پیمان اکتفا نکردند و با اقدامات مذبوحانة خود، موجب حتمی شدن حملة مسلمانان به آنان شدند. ملاقات فرستادگان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با بنی قریظه و نصایح و مذاکرات آنها نه تنها اثری در بنی قریظه نداشت، بلکه بر جرأت و جسارت آنان افزود و کینه و دشمنی دیرینه را شعله ور کرد؛ به گونهای که به اهانت و ناسزا به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پرداختند.(1)
امداد الهی و مقاومت و پایمردی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و یارانش، سبب پیروزی در خندق بر احزاب شد و سپاه احزاب با تفرقهای که نعیم بن مسعود میان آنها ایجاد کرد،(2)از هم پاشیده و هرکدام راه دیار خویش پیش گرفتند. با خالی شدن پشت خندق از احزاب مشرک، بنی قریظه را ترس فرا گرفت و هم پیمانان عرب آنها و حتی آنان که وعدههای اقتصادی و خرمای خوب خیبر،
آنها را به جنگ کشیده بود، همه بازگشتند. یهودیان، خود را در کنار مسلمانان تنها یافتند و بهتر دیدند در قلعههای خود باشند. روز چهارشنبه، هفت روز قبل از اتمام ماه ذیقعده، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به سوی بنی قریظه حرکت کرد.(1)گفته شده است که بعد از غزوة خندق، جبرئیل علیه السلام بر پیامبر نازل شد و گفت: «ای پیامبرخدا! سلاح بر زمین نهادی در حالی که خدا بر زمین ننهاده است؟» رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پرسید: «کجا؟» و جبرئیل علیه السلام به بنی قریظه اشاره کرد.(2)
اولین قدم پس از هزیمت احزاب، رسیدگی به اعمال خائنان مجاور مدینه بود؛ لذا سپاهی که از خندق مراجعت کرد به پرچمداری حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام آمادة پیکار شد. بلال، اعلان کرد جهاد خاتمه نیافته است و نماز عصر را باید در محلة بنی قریظه به جا آورند.(3)علّت این امر به خوبی روشن بود؛ زیرا بنی قریظه با نقض مواد پیمان مشترک و مسئولیت اخلاقی، به لشکر مهاجم قول همکاری داده بود.(4)قلعههای یهود محاصره شد و این محاصره حدود 25 روز تا یک ماه به طول انجامید.(5)بنی قریظه، نباش بن قیس را برای مذاکره با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرستاد و میخواست بنی قریظه نیز چون دیگر یهودیان، مدینه را ترک کند؛ ولی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نپذیرفت. اوسیان از بنی قریظه نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شفاعت کردند که هم پیمانان ایشان بودند و خواستند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همان گونه که بنی قینقاع را به سبب اصرار عبدالله بن ابی خزرجی بخشید، ایشان را نیز به خاطر اوسیان ببخشد و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سکوت کرد.(6)
طی محاصره، کعب بن اسد، رئیس دژ به علت طولانی شدن محاصره به یاران خود سه پیشنهاد کرد و گفت:
ما میدانیم محمد، همان پیامبر موعود است. به او ایمان بیاوریم و در امان باشیم. گفتند: «نه؛ ما از تعالیم تورات دست برنمی داریم».
زنان و کودکان خود را بکشیم و با آنها بجنگیم که اگر کشته شدیم از ناحیة زن و
فرزند ناراحتی و نگرانی نداشته باشیم.گفتند: «زندگی بعد از آنها برای ما ناگوار است».
یهودیان بنی قریظه، پس از محاصرة دژ، از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درخواست کردند کسی را نزدشان بفرستد، تا با او به مشورت بپردازند. ابولبابة، نزد آنها رفت.(2)ابولبابة سابقاً با بنی قریظه پیمان دوستی داشت. وقتی وی وارد دژ شد، زنان و مردان یهود، گرد وی جمع شده گریه و شیونآغاز کردند و گفتند: «آیا صلاح است ما بدون قید و شرط تسلیم شویم؟ ابولبابة گفت: «بلی» ؛ ولی با دست اشاره به گلو کرد؛ یعنی اگر تسلیم شوید، کشتهخواهید شد. ابولبابة میدانست پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم با موجودیت این دسته از یهودیان کهخطرناکترین جمعیت برای آیین توحیدند، موافقت نخواهد کرد. ابولبابة، از اینکهبه مصالح عالی اسلام و مسلمانان خیانت ورزید و اسرار آنها را فاش ساخت، سخت پشیمانشد. با بدنی لرزان و چهرهای رنگ پریده، از دژ آنها بیرون آمد و یکسره به مسجد رفت. وی خودرا به یکی از ستونهای مسجد بست و با خدا پیمان بست که اگر خداوند از تقصیر وینمیگذرد، تا پایان عمر به همین حالت به سر برد. مفسران میگویند: این آیه دربارة خیانت «ابولبابة» نازل شد:
1) السیرة النبویة ، ج2، ص174؛ عبر ، ج1، ص428. برای شناسایی روحیه اعضای شورا، گفت و گوهای آنان بهترین راهنمای ما است. رد طرح نخست، حاکی است که آنان لجوج و معاند بودند؛ زیرا اگر به راستی (چنانکه رهبر آنان گفت) از نبوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آگاه بودند، ایستادگی برابر او معنایی جز لجاجت نخواهد داشت. طرح دوم و گفت و گویی که دربارة آن انجام گرفت، شاهد روشنی است که این طایفه مردم سنگدلی بودهاند؛ زیرا کشتن کودکان و زنان معصوم و بیگناه، بدون قساوت شدید، امکانپذیر نیست.قابل توجه اینکه شورا این طرح را از این نظر رد کرد که زندگی پس از آنها برای ما لذتبخش نخواهد بود. هیچ کس نگفت که این بیچارهها چه گناهی مرتکب شدهاند که ما آنها را ذبح کنیم، و اگر محمّد صلی الله علیه و آله و سلم بر آنها مسلط شود، هرگز آنها را نمیکشد. طرح سوم هم حاکی از آن است که آنان قدرت معنوی و آشنایی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را به فنون نظامی و قوانین دفاعی، درست ارزیابی نکرده بودند، و تصور میکردند که قائد اعظم اسلام، در شب و روز شنبه احتیاط را رعایت نمیکند؛ آن هم درباره دشمنی مثل یهود که به حیله و نیرنگ، معروف است .
2) ابولبابة از هم پیمانان بنی قریظه بود و دارایی و فرزندان او در منطقة نفوذ بنی قریظه قرار داشت؛ لذا یهود اعتقاد داشت که وی به آنها محبت و اخلاص دارد. ( پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و آئین نبرد ، ص43).
«یَأَیهَُّا الَّذِینَ آمَنُواْ لَا تخَُونُواْ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تخَُونُواْ أَمَانَاتِکمْ وَ أَنتُمْ تَعْلَمُون».(1)
خبر «ابولبابة» به پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم رسید؛ فرمود: «اگر قبل از این عمل، پیش من میآمد، برای او از خداوند آمرزش میطلبیدم و خداوند نیز او را میبخشید؛ ولی اکنون باید بماند، تا مغفرت خدا شامل حال او شود». همسر وی، اوقات نماز میآمد و گره طنابی را که با آن خود را به ستون بسته بود، باز میکرد وپس از انجام فریضه بار دیگر او را به ستون مسجد میبست. شش روز گذشت، سحرگاهان که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مهمان ام سلمه بود، پیک وحی فرود آمد و این آیه که حاکی از آمرزش ابولبابه است، آورد:
وَ آخَرُونَ اعْترََفُواْ بِذُنُوبهِِمْ خَلَطُواْ عَمَلًا صَالِحًا وَ آخَرَ سَیًِّئاعَسیَ اللَّهُ أَن یَتُوبَ عَلَیهِْمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیم.(2)
دیدگان ام سلمه، برچهرة نورانی پیامبر افتاد که خندهای برلب داشت. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به ام سلمه فرمود: «خداوند از تقصیر ابولبابة درگذشت. برخیز و بشارتبده». وقتی همسر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمرزش ابولبابة را به مردم بشارت داد، مردم هجوم آوردند که بندهارا باز کنند؛ ولی ابولبابة گفت: «باید پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این قید و بندها را باز کند». پیامبر برای اقامة نماز صبح وارد مسجد شد و با دستهای مبارک خود، بندها را باز کرد. (3)
البته لغزش ابولبابة، به سبب احساسات نابجای او بود.گریة مردان و زنان خائن، قدرت خودداری را از او سلب کرد و راز مسلمانان را فاش ساخت؛ ولی قدرت ایمان و ترس از خدا، سبب شد خیانت خود را بدان شکل جبرانکند که بار دیگر فکر خیانت در اندیشه او خطور نکند. با شکسته شدن محاصره و از بین رفتن تمام امیدهای بنی قریظه، آنان چارهای جز تسلیم کردن خویش ندیدند. سعد بن معاذ به حکمیّت انتخاب شد و یهود، به این حکمیّت راضی بود؛(4)زیرا بنی قریظه در ایام جاهلیت، هم پیمانان و وابستگان معاذ بودند.(5)سعد به
1) «ای کسانی که ایمان آوردهاید! به خدا و پیامبر خیانت نکنید و [ نیز ] در امانات خود خیانت روا مدارید؛ در حالی که میدانید [ این کار، گناه بزرگی است ] !» انفال: 27.
2) «و گروهی دیگر، به گناهان خود اعتراف کردند و کار خوب و بد را به هم آمیختند. امید میرود که خداوند توبة آنها را بپذیرد. به یقین، خداوند آمرزنده و مهربان است» توبه: 102.
3) السیرة النبویة ، ج2، ص237.
4) السیرة النبویة ، ج2، ص178.
5) تاریخ الرسل والملوک ، ج3، ص1077. در محاصره بنی قریظه چند نفر از یهودیان بنی هذیل که نسبشان از بنی قریظه جدا بود؛ ولی در قلعههایشان سکونت داشتند به نامهای ثعلبة بن سعید، اسید بن سعید، عمرو بن سعد به عهد خود با رسول خدا وفادار بودند و لذا نجات یافتند. ( مغازی ، ج 2، ص225).
سوگند از دو طرف پرسید: آیا او را به عنوان حکم میپذیرند؟و سپس چنین حکم کرد: «مردان جنگی بنی قریظه کشته شوند؛ زنان و کودکان ایشان اسیر شوند و اموالشان، میان مسلمانان تقسیم شود».(1)
برخی از آیات مربوط به جنگ احزاب، کشتار و اسارت بنیقریظه را تأیید میکند:
وَ أَنزَلَ الَّذِینَ ظَاهَرُوهُم مِّنْ أَهْلِ الْکتَابِ مِن صَیَاصِیهِمْ وَ قَذَفَ فیِ قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِیقًا تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِیقًا وَ أَوْرَثَکمْ أَرْضَهُمْ وَ دِیَارَهُمْ وَ أَمْوَالهَُمْ وَ أَرْضًا لَّمْ تَطَؤُوهَا وَ کاَنَ اللَّهُ عَلیَ کلِّ شیَْءٍ قَدِیرًا.(2)
این دو آیه که اکثر مفسران، آن را مربوط به بنیقریظه میدانند، به خوبی نشان میدهد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بنیقریظه را نبخشیده است. غنایم دشمن پس از اخراج یک پنجم که به بیتالمال (ادارة دارایی) اسلام تعلق داشت، میان مسلمانان تقسیم شد. سواره نظام، سه سهم و پیاده نظام یک سهم.(3)
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، خمس غنایم را به زید داد که به نجد برود و با فروش آنها، اسب و سلاح و ساز و برگ جنگ تهیه کند. بدین ترتیب، غائلة بنی قریظه، در نوزدهم ذیحجة سال پنجم هجرت پایان پذیرفت.
این جنگ، آخرین جنگ پیامبر در سال پنجم هجری بود و از آن رو غزوة بنیقریظه نامیده
1) السیرة النبویة ، ج2، ص178؛ تاریخ الرسل والملوک ، ج3، ص1082؛ مغازی ، ج 2، ص379؛ تاریخ یعقوبی ، ج1، ص412.
2) «و خداوند گروهی از اهل کتاب]یهود[را که از آنان]مشرکان عرب[حمایت کردند، از قلعههای محکمشان پایین کشید و در دل هایشان رعب افکند، [ و کارشان به جایی رسید که ] گروهی را به قتل میرساندید و گروهی را اسیر میکردید. و زمینها و خانهها و اموالشان را در اختیار شما گذاشت. [ همچنین ] زمینی را که هرگز در آن گام ننهاده بودید و خداوند بر هر چیز تواناست». (احزاب: 26-27).
3) السیرة النبویة ، ج3، ص256؛ مغازی ، ج2، ص522؛ الطبقات الکبری ، ج2، ص58.
شد که جنگی برضد قومی یهودی به نام بنیقریظه بود، که پیمان خود را با پیامبر نقض کردند و به دشمنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیوستند.
مهمترین مسألهای که موجب شد پیامبر، یهودیان بنی قریظه را در محاصره قرار دهد، پیمان شکنی و عدم پایبندی به قوانین مدینه بود.
آیات قرآن کریم، آنجا که میفرماید: «محَُّمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلیَ الْکفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنهَُمْ»(1)خصلت مسلمانان را در جنگ بیان میکند؛ اما مسلمانان تا هنگامی از خود رأفت نشان میدهند که طرف مقابل، قصد توطئه و وارد کردن ضربه را نداشته باشد و هنگامی که دشمن تعرض کرد و پیمان شکست، دیگر درنگ جایز نیست.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دو بار از مجازات پیمان شکنی و توطئة یهود مدینه چشم پوشی کرد و کمترین جزا را که اخراج از مدینه بود، برای بنی قینقاع و بنی نضیر مقرر فرمود؛ اما آنان از توطئه دست برنداشته و با تحریک دشمنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم جنگی تمام عیار بر ضد مسلمانان راه انداختند و تجربهای تلخ بر جای نهادند. این بار لازم بود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با قاطعیت برخورد کند تا یهودیان، حساب کار دستشان بیاید و از رحمت و بخشش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سوء استفاده نکنند.
حکم سعد بن معاذ، طبق عهدنامهای بود که یهود با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم امضا کرده بودند. آنان تعهد کرده بودند با دشمنان مسلمانان همکاری نکنند و اگر چنین کردند، خونشان هدر باشد و زن و فرزندانشان اسیر و اموالشان به تصرف درآید.
سعد بر اساس قوانین جزایی تورات که گویی از آن آگاهی داشته، چنین حکمی داده است. در کتاب مقدس میخوانیم:
هنگامی که برای جنگ به شهری نزدیک شدید، ابتدا صلح را بر آنان عرضه کنید. اگر تسلیم شدند و درهای شهر را به روی شما گشودند، همة ساکنان، جزیه خواهند داد و در خدمت شما خواهند بود؛ اما اگر تسلیم نشده با شما جنگیدند، آنان را محاصره کنید و وقتی بر شهر مسلط شدید، مردان را از دم تیغ بگذرانید و زنان و اطفال و هر چه در شهر است را به غنیمت بگیرید.(2)
بنی قریظه به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و همسران و یاران او اهانت کرده و ناسزا گفتند و حکم سبّالنبی بر آنان جاری شده است.
یهود در احزاب، کنار کفار قرار گرفته و وعدة همکاری به آنها داده بودند که قرآن کریم از آنان با عنوان بدترین جنبندگان یاد میکند که باید با ایشان جنگید.(1)
کسی که به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دشنام دهد، جزایش مرگ است؛
شدّت عمل برای حفظ حکومت اسلامی و اقتدار آن لازم است؛
بر اساس سورة حشر، خداوند به مسلمانان نمایاند که با وجود شوکت و قدرت یهودیان و قلعههای محکم و به ظاهر غیرقابل نفوذ، برابر موج حرکت اسلامی، وحشت بر دل یهودیان افتاد و حتی با دست خویش به خراب کردن خانه هایشان، مؤمنان را یاری دادند و آن ابهت توخالی از هم فرو پاشید؛
سورة حشر در حقیقت، جواز کوتاه کردن دست دشمنان را از اذیت و آزار مسلمانان صادر میکند تا بدانجا که دلبستگیها و وابستگیهای دشمنان را برابر چشم هایشان آسیب رسانده و بدین وسیله، دشمنان خدا و رسولش را خوار و ذلیل مینماید؛
سزای کسانی که با وجود اعتقاد قلبی به پیامبری محمد صلی الله علیه و آله و سلم، با آن حضرت، مخالفت و مبارزه میکردند، با سزای گروهی نادان بسیار متفاوت است؛
عمل ابولبابه و آیة شریف(2)در بارة او، متضمن آن است که هر گونه تخطی از خط
1) « إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللَّهِ الَّذِینَ کفَرُواْ فَهُمْ لَایُؤْمِنُونَ الَّذِینَ عَاهَدتَّ مِنهُْمْ ثمَُّ یَنقُضُونَ عَهْدَهُمْ فیِ کلِّ مَرَّةٍ وَ هُمْ لَا یَتَّقُونَ فَإِمَّا تَثْقَفَنهَُّمْ فیِ الْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِم مَّنْ خَلْفَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَذَّکرُون»؛ «به یقین، بدترین جنبندگان نزد خدا، کسانی هستند که کافر شدند و ایمان نمیآورند؛ همان کسانی که با آنها پیمان بستی، سپس هر بار عهد و پیمان خود را میشکنند و [ از پیمان شکنی و خیانت ] پرهیز ندارند.اگر آنها را در [ میدان ] جنگ بیابی، آن چنان به آنها حمله کن که جمعیّت هایی که پشت سر آنها هستند، پراکنده شوند. شاید متذکر گردند» ( انفال: 55-57).
2) گفته شده است که دو آیة ذیل دربارة ابولبابه نازل شده است که بیشتر مفسران آیة 102 سورة توبه را در بارة وی میدانند ( مغازی ، ج1، ص509؛ السیرة النبویة ، ج2، ص237). «یَا ایّها الَّذِینَ آمَنُواْ لَا تخَُونُواْ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تخَُونُواْ أَمَانَاتِکمْ وَ أَنتُمْ تَعْلَمُون»؛ «ای کسانی که ایمان آوردهاید! به خدا و پیامبر خیانت نکنید! و [ نیز ] در امانات خود خیانت روا مدارید، در حالی که میدانید [ این کار، گناه بزرگی است ] !» (انفال: 27). «وَ آخَرُونَ اعْترََفُواْ بِذُنُوبهِِمْ خَلَطُواْ عَمَلًا صَالِحًا وَ آخَرَ سیّئاً عَسیَ اللَّهُ أَن یَتُوبَ عَلَیهِْمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیم؛ «و گروهی دیگر، به گناهان خود اعتراف کردند و کار خوب و بد را به هم آمیختند. امید میرود که خداوند توبه آنها را بپذیرد. به یقین، خداوند آمرزنده و مهربان است» ( توبة : 102).
رهبری جامعة مسلمان، همچون گناهی عظیم است که باید فرد برای بخشیده شدن آن، باز به دامان اسلام و خدا و رسولش پناه ببرد؛
خیبر، جلگهای حاصل خیز واقع در168کیلومتری شمال مدینه و دارای دژهای هفتگانة استوار و مستحکم و نخلستانها و اموال فراوان بود. ساکنانش، یهودی عرب زبان و حرفة ایشان زراعت نخل و حبوبات بود.(1)خیبر را کلمهای عبری دانستهاند که در عربی، به معنای مکان محکم و قلعه تعبیر شده است.(2)در اصل عبری، یعنی طایفه و جماعت یا قلعه و لشکرگاه. خیبر را به فردی به نام خیبر بن قانیة بن مهلابیل نسبت دادهاند.(3)جمعیت این قلعهها از چندین شاخة بنی نضیر و بنی قریظه تشکیل شده بود.(4)ارتباط خیبر با یهود مدینه و حتی کمک آنها در جریان جنگ خندق به گروه احزاب، پناه بردن گروههایی اخراجی از یهود مدینه به ویژه بنی نضیر و افرادی چون حیی بن اخطب و امیدوار بودن یهود یثرب به خیبر، سبب شد تا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آنجا را از نظر دور ندارد. به دنبال قرارداد صلح حدیبیه که با قریش بسته شد، اسلام رسمیت یافت و امکان انکار آن وجود نداشت. این صلح، پیامبر را از طرف جنوب و قریش مطمئن و آسوده کرد. اما ناحیة شمال که سمت خیبر بود در امان نبود؛ زیرا یهودِ آنجا ممکن بود گروههایی را برضد مسلمانان تحریک کند.(5)
قبل از انجام غزوة خیبر، عبدالله بن رواحه، سردار بزرگ اسلام، دو بار به خیبر رفت. بار
اول، همراه سه تن از یاران بود تا از وضع خیبر و اهل آن و هدفشان آگاه شود. بار دوم وقتی امیر وقت به نام اسیر بن رزام تصمیم گرفته بود تا با کمک غطفان به جنگ با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اقدام کند، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سی نفر را به سرپرستی عبدالله بن رواحه به آنجا فرستاد تا از در صلح با آنان وارد شوند؛ زیرا اسیر گفته بود: «ای یهودیان! ما در شهر و دیار محمد به جنگ او میرویم. هرکس که در شهر و دیار خود جنگ کند، دشمن بر بعضی از اهدافش پیروز میشود».(1)عبدالله بن رواحه کسی را پیش او فرستاد و گفت: «ما سی تن از جانب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمده ایم تا تو را به حضورش ببریم. او با تو به نیکی رفتار میکند و تو را به فرماندهی خیبر منصوب مینماید». اسیر، به طمع افتاد و با یهود مشورت کرد. آنها مخالفت کردند و گفتند: «محمد حاضر نمیشود امور را به دست یک نفر از بنی اسرائیل بدهد». اسیر با سی تن از یهود به راه افتاد؛ ولی در میانة راه، پشیمان شد و حملة وی به مسلمانان همراه عبدالله بن رواحه، منجر به سریة اسیر بن رزام گردید و اسیر کشته شد.(2)
این ماجرا، نشاندهندة غیر قابل اعتماد بودن یهود خیبر است که رها کردن ایشان، برابر است با اجازه دادن به مخالفت تا در دشمنی و کینه پیش بروند. یهود خیبر، شاهد مسائل و درگیریهای مسلمانان با یهود مدینه بود و هرگز ارتباط خود را با هم کیشان خود در مدینه از یاد نمیبرد. از طرف دیگر، خیبر از نظر مسلمانان پایگاهی ناآرام و مشکوک و پناهگاه قوی ترینعواملتوطئه و دسیسه بود که با رسیدن خبر توطئه چینی آنان به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم موجب اقدام جدی در بارة یهود خیبر شد.(3)این امکان وجود داشت که یهود خیبر مانعی بزرگ در راه گسترش اسلام به طرف نواحی شمالی تر باشد.(4)از نتایج صلح حدیبیه، جدا ماندن قریش از یهود خیبر بود. خیبر سعی داشت با ملحق کردن یهود مدینه به خود، قریش و دیگر قبایل عرب را برضد مسلمانان تهییج کند.(5)
یهود خیبر، به ظاهر اقدام آشکاری از خود نشان نمیداد؛ اما گذشتة یهود در مدینه نشان
داده بود که آنان هرگز درخور اعتماد نیستند و همواره از پشت، خنجر میزنند یا ممکن است فتنهها را برانگیزند و توطئهها بچینند یا اتحادیة دیگری مانند احزاب ایجاد کنند.(1)پس از صلح حدیبیه، یهود خیبر، گمان کرد چون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نتوانست وارد مکه شود، ضعیف است و به همین علّت، صلح را پذیرفت. این تفکر آنان را بر آن داشت تا با وارد کردن یک ضربة ناگهانی، به خواستههای خود برسند.(2)
این گونه اندیشهها موجب شد در سال ششم هجری، سریهای به فرماندهی حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام با صد نفر به سوی فدک اعزام شد. در این ناحیه، طایفهای از بنی سعد بن بنی بکر ساکن بودند و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از قصد جمعی از اهالی آنجا برای کمک به توطئة یهود خیبر، اطلاع یافته بود.(3)
در آغاز ربیعالاول سال هفتم(4)هجرت، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با هزار و چهارصد مجاهد فی سبیل اللَّه(5)که در حدیبیه حضور داشتند(6)یا داوطلبانه در این جنگ شرکت میکردند،(7)یهودیان را غافلگیر نمود و وانمود کرده بود قصد سرزمین غطفان را دارد.(8)به این ترتیب که از سویی، اهل غطفان و فزاره به تصور حمله به ایشان ترسیدند و سعی کردند در سرزمین خود بمانند و دفاع کنند که این مسأله، علاوه بر ترساندن این دو گروه، امکان کمک آنان به خیبر را به صفر
1) نبردهای محمّد، ص 214.
2) پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و آیین نبرد ، ص423.
3) تاریخ الرسل والملوک ، ج3، ص1101.
4) تاریخ یعقوبی ، ج1، ص415.
5) السیرة النبویة ، ج2، ص223؛ العبر ، ج1، ص436.
6) این عده جمعی از مسلمانانی بودند که در بیعت رضوان با پیامبر بیعت نمودند و در همه حال، آن حضرت را همراهی میکردند و در بیعت خویش، صداقت و خلوص نیت داشتند؛ به گونهای که قرآن کریم اشاره میکند: «لَّقَدْ رَضیَِ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبَایِعُونَک تحَْتَ الشَّجَرَة فَعَلِمَ مَا فیِ قُلُوبهِِمْ فَأَنزَلَ السَّکینَة عَلَیهِْمْ وَ أَثَابَهُمْ فَتْحًا قَرِیبًا» ؛ «خداوند از مؤمنان- هنگامی که زیر آن درخت با تو بیعت کردند- راضی و خشنود شد. خدا آنچه را در درون دل هایشان [ از ایمان و صداقت ] نهفته بود، میدانست؛ از این رو آرامش را بر دل هایشان نازل کرد و پیروزی نزدیکی به عنوان پاداش نصیب آنها فرمود». (فتح: 18).
7) حیاة محمّد صلی الله علیه و آله و سلم ، ص276.
8) غطفان از هم پیمانان یهود خیبر بود ( السیرة النبویة ، ج2، ص225).
رسانید؛ زیرا مسلمانان در سراب رجیع فرود آمدند. رجیع، سرزمینی میان خیبر و غطفان بود و عملاً نیز آنان نمیتوانستند به خیبر یاری برسانند. از طرفی، هراس داشتند مسلمانان به سرزمین خود ایشان حمله ور شوند؛ لذا از مکان خودشان محافظت میکردند و دست از کمک به یهودخیبر برداشتند.(1)مسلمانان قلعه های محکم خیبر را شبانه محاصره کردند. یهودیان، صبح هنگام مانند همیشه از خانهها و قلعههای خود برای رفتن به مزارع خارج شدند؛ اما ناگهان با سپاهیان اسلام روبهرو شدند که قلعهها را محاصره کردهاند. با ترس و هراس به داخل قلعههای خود پناه بردند و فریاد زدند: محمّد به جنگ ما آمده است.(2)پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رجیع را به عنوان اردوگاه انتخاب کرد. روزها حمله میکردند و شبها به اردوگاه برمیگشتند. پس از هفت روز، اولین دژ یعنی «ناعم» فتح شد و به تدریج سایر دژها به تصرف سپاه اسلام درآمد. با فتح هر دژی، نیروهای دشمن به دژ دیگری فرار میکردند که در پایان فتح، دو دژ باقی مانده، بسیار دشوار مینمود.(3)
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سه روز پیاپی ابوبکر، عمر و سعد بن عباده را به فرماندهی سپاهش به سوی این دو دژ فرستاد؛ اما شکست خوردند و عقبنشینی کردند، تا اینکه روز چهارم، حضرت امام علی علیه السلام را به فرماندهی انتخاب کرد. سپاه اسلام، مقابل دژ دشمن صف آرایی کرد؛ اما یهودیان به فرماندهی «حارث» برادر «مرحب» به سپاه اسلام هجوم بردند. سپاه اسلام رو به فرار گذارد. امام علی علیه السلام یک تنه در مقابل «حارث» ایستاد و او را کشت. یهودیان از ترس به درون دژ فرار کردند و درب را بستند. با مشاهده این وضعیت، مسلمانان شهامت یافتند و برگشتند. در این هنگام «مرحب» قهرمان بزرگ خیبر درحالیکه ازمرگ برادرش متأثر بود، از دژ بیرون آمد و شروع به رجز خوانی کرد. حضرت علی علیه السلام مقابلش ایستاد. جنگی قهرمانانه آغاز شد. شمشیر حضرت علی علیه السلام بر فرق مرحب فرود آمد. سپر و کلاهخود سنگی و سر او را، تا دندان دو نیم کرد و مرحب به هلاکت رسید. عدهای به درون دژ فرار کردند و عدهای دیگر، مقابل آن حضرت ایستادند و کشته شدند. در دژ را بستند. حضرت علی علیه السلام در را از جای کند و از آن به جای سپر
استفاده کرد. آنگاه در را بر روی خندق اطراف دژ انداخت و به جای پل از آن استفاده شد.(1)
بدین سان خیبر فتح شد. مدت محاصره و درگیری را یک ماه ذکر کرده اند(2)که طی آن، بیش از 93 تن از سران یهود به هلاکت رسیدند؛ در حالی که تعداد شهدای اسلام از 20 نفر تجاوز نمیکرد. تعدادی از یهودیان نیز اسیر شدند و غنائم بسیاری از جمله سلاح و ادوات رزمی فراوان و گنجهایی که دارای زیورآلات زیادی بود و ظروف و پارچه و چارپایان و خوار و بار فراوان به غنیمت سپاه اسلام درآمد. نیز در یک منزلی خیبر و140 کیلومتری مدینه، شهرکی یهودی نشین به نام فدک بود که یهودیان فدک، پس از پیروزی اسلام نمایندهای به سوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرستادند و نصف فدک را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم واگذار کردند(3)و حضرت آن را به دخترش، حضرت زهرا علیها السلام بخشید.(4)
تحلیل جنگ خیبر
بنابر گزارشهای تاریخی، این جنگ به دلیل پیمان شکنی نبوده است؛ زیرا پیمانی به خصوص میان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و یهود خیبر ذکر نشده است؛ ولی میتوان به پیمان عمومی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با مردم مدینه به صورت ذمّی، آنان را هم پیمان با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و مسلمانان دانست. بیشتر تاریخ نویسان، در این باره به نکات ذیل توجه کرده اند:
یهود خیبر با برانگیختن احزاب، جنگ خندق را به راه انداخته، مدینه را در شرایط نامطلوبی قرار دادند؛ از این رو پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در پی فرصتی بود تا سزای عمل ایشان را بدهد و با صلح حدیبیه و اطمینان از ناحیة قریش، تصمیم به سرکوبی ایشان گرفت؛
خیبر به پایگاهی برای توطئه و حرکتهای نظامی برضد دولت مرکزی تبدیل شده بود و یهودیان با تکیه بر درآمد کشاورزی خود، به دشمنان اسلام کمک مالی نیز میکردند؛
یهود خیبر با تحریک قبایل اطراف خود به ویژه غطفان، درصدد حمله به مدینه بودند؛
این گروه، شمال مدینه را ناامن کرده، مانع گسترش اسلام به آن منطقه بودند؛
یهود پس از قریش و مشرکان مکه، دشمن دوم اسلام به شمار میرفت؛ بلکه میتوان
گفت از قریش بدتر بود و حاضر به آشتی هم نبود؛
با وجود حاکمیت امپراتوری روم در شمال جزیرةالعرب، احتمال همکاری یهود خیبر و وادی القری با آنان برای هدف مشترک -یعنی براندازی حکومت مدینه- زیاد بود؛
سریه هایی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به اطراف مدینه به خصوص شمال گسیل کرد، نشان از وضعیتی نامطلوب در آن منطقه داشت و لازم بود یهود که ریشة توطئه بود، از بین برود؛(1)
ابن اسحاق پس از جنگ بنی نضیر میگوید: «عدهای از آنان به شام کوچ کردند و اشراف آنان به خیبر.»(2)کوچ بزرگان بنی نضیر به خیبر – که نزدیکترین محل سکونت هم کیشان یهودی شان به مدینه بود – این احتمال را تقویت میکند که آنان جز انتقام و توطئه، قصد دیگری نداشتند، وگرنه همچون دیگر دوستان خود به حوالی شام میرفتند. تحریک احزاب و همراهی آنان در جنگ خندق نشانهای بر این مطلب است؛
وقتی خبر قتل عام بنی قریظه به خیبر رسید، سلام بن مشکم گفت: «به کمک یهود خیبر، تیماء، فدک و وادی القری به مدینه میرویم و برای خونهای تازه و کهنه، با محمد میجنگیم.» یهودیان گفتند: «حرف درست، همین است.» کنانة بن ربیع هم گفت: «من عربها را آزمودهام؛ همه دشمن سرسخت محمد هستند و دژهای خیبر، مانند دژهای بنی قریظه نیست؛ لذا محمد هیچ گاه به سوی ما نخواهد آمد.» سلام گفت: «او مردی است که تا یقه اش را نگیرند جنگ نمیکند»(3)وبر بن علیم، رئیس قبیلة بنی سعد که قصد همکاری با یهود خیبر را داشت، در جواب کسی که حملة مسلمانان به خیبر را پیش بینی کرده بود، گفت: «از این موضوع، هراس به خود راه مده که در آن مردان کاری و دژهای استوار و آب فراوان و همیشگی وجود دارد. محمد هیچ گاه به آنان نزدیک نخواهد شد و چه خوب است خیبریان به جنگ او بروند.»(4)این سخنان، قصد جدی یهودیان و قبایل هم پیمان در حمله به مدینه را
1) محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و الیهود نظرة جدیدة ، ص 172؛ حیاة محمّد صلی الله علیه و آله و سلم ، ص386؛ الرحیق المختوم ، ص374؛ قیادة الرسول السیاسة و العسکریة ، ص 109؛ فروغ ابدیّت ، ج2، ص240؛ تحلیلی از تاریخ اسلام ، ص92؛ تاریخ سیاسی اسلام ، ج1، ص601.
2) السیرة النبویة ، ج 2، ص191.
3) مغازی ، ج 1، ص530.
4) مغازی ، ج 1، ص563.
میرساند؛ بنابراین به نظر میرسد انگیزة اصلی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای لشکرکشی به خیبر، منهدم کردن مرکز توطئه در شمال مدینه بوده است.
بعد از آرام شدن مرکز بزرگ یهود یعنی خیبر، نقاط دیگری نیز وجود داشتند؛ اما اهمیّت آنها مانند خیبر نبود؛ از جمله فدک که مردم آنجا از طریق زراعت و تجارت زندگی میکردند و عدهای نیز در شغلهایی چون زرگری و آهنگری و تجارت تخصص داشتند. تا سال هفتم هجری عدهای از یهودیان، ساکن آنجا بودند و از درآمد آن، استفاده میکردند. پیروزی مسلمانان بر قلعة خیبر، اهل فدک را ترساند و ایشان کسانی را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرستادند.(1)پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در بازگشت از خیبر، محیصة بن مسعود انصاری را فرستاد و آنها را به اسلام دعوت کرد. رئیس آنها، یوشع بن نون یهودی بود.(2)آنان از مسلمان شدن امتناع ورزیدند؛ اما با پیامبر قرارداد بستند که نصف اراضی و باغستانهای فدک را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم واگذار کنند، به این شرط که کشاورزی و برداشت محصول در تمام اراضی به مباشرت آنها باشد و آنها از محصول چیده شده، نصف ملک فدک(3)یا قیمت آن محصول(4)را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بدهند و هرگاه پیامبر از آنها خواست، از این سرزمین بیرون روند و پیامبر معادل املاک و خانههای آنان هر جا اراده فرماید، ملک و خانه بدهد.(5)
به این ترتیب فدک خالص برای پیامبر شد؛ زیرا دیگر مسلمانان در فتح آن اقدامی نکرده بودند.(6)پس از نبرد خیبر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در راه بازگشت بهسوی وادی القری رفت و آنجا را محاصره کرد. آنها ابتدا مدتی ایستادگی کردند و با کشته دادن یازده تن، در نهایت تسلیم شدند(7)و اموال آنها غنیمت مسلمانان گردید و میان ایشان تقسیم شد؛ اما زمین و نخلستانها همچنان
در اختیار یهود بود. بعدها پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این گروه را نیز از جزیرةالعرب بیرون راند.(1)
چون خبر فتح خیبر، فدک و وادی القری به تیماء رسید و آنان چگونگی رفتار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با ایشان را دانستند، اهالی تیماء با پیامبر صلح کردند که جزیه بدهند و اموال در دست خودشان باقی بماند.(2)بعد از فتح خیبر نواحی دیگر یهودی، تلاشهای مذبوحانهای صورت دادند که طولی نکشید و همة آنها در هم شکست. با شکست این قبایل، یهودیان مطیع پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شده و بدین ترتیب مسلمانان، ریشة فتنة یهود را از جزیرة العرب کندند.(3)پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با یهود بنی عریض صلح کرد و یهود بحرین را از پرداخت جزیه معاف نمود.(4)
نکات آیات برای ایجاد الگو
با توجه به آنچه گذشت متوجه میشویم رفتار پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، با یهودیان، از عملکرد خود یهود ناشی میشده است. به نظر میرسد علت تمام درگیریها در شکل کلی، همین مطلب است و عدم ناسازگاری یهودیان، نمیبایست بدون پاسخ میماند؛ زیرا عملکرد یهودیان با توطئه همراه بود.
حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم همواره در ملاطفت و برقراری صلح سعی داشت وعملکرد حضرت در طول تاریخ با مشرکان و یهودیان، کاملاً مشخص است؛ ولی یک رهبر جامعة اسلامی بر اساس اختیارات الهی که به وی محول گشته است، باید حکومت اسلامی را حفظ کرده و شرایط امنیت و ثبات را برای قلمروی اسلامی رقم بزند و این، مطلبی است که پیامبر عظیمالشأن صلی الله علیه و آله و سلم به عنوان الگو به خوبی برای مسلمانان روشن کرده است و با روشهای متعدد در مواقع لزوم، آن را به تصویر کشانده است. با برخوردی که در طی جنگ خیبر صورت داده شد، مسلمانان میآموزند:
دشمنان را دست کم نگرفته، مانند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از طرق گوناگون، مراقب کوچکترین حرکات دشمن باشند؛
برای زیر نظر گرفتن دشمن، باید دارای طرح بود. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم به وحی الهی متصل
بود و پیروان وی نیز با توکل بر خداوند متعال و الگو گرفتن از نوع برخوردهای پیامبر میتوانند به موفقیت دست یابند؛ برای نمونه، پیامبر گرامی بدون اینکه خیبریان از جریان حملة مسلمانان مطلع شوند، دستور بسیج را داد و وقتی مسلمانان به آن نقطه رسیدند، خیبریان به روال عادی خویش آمادة رفتن به مکان زراعت بودند؛(1)
وَ اعْتَصِمُواْ بحَِبْلِ اللَّهِ جَمِیعًا وَ لَا تَفَرَّقُوا؛(2)
و همگی به ریسمان خدا]قرآن و اسلام و هر گونه وسیله وحدت[، چنگ زنید، و پراکنده نشوید.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دریافته بود که دو نیرو جلوی انتشار دعوت به اسلام را میگیرد که عبارت بودند از نیروی قریش و نیروی یهود؛ لذا این دو نیرو را میبایست مهار میکرد. اینکه مسلمانان بدانند چه چیزهایی در رسیدن به اهدافشان، اخلال ایجاد میکند و نیروی خود را برای رفع آنها سوق دهند، مورد اهمیّت بسیار بوده که در این زمینه رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم شناختن صحیح اوضاع نظامی و سیاسی و اقتصادی و اجتماعی را به مسلمانان میآموزد؛
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در انتخاب متصدی امور، در عین اینکه بهترین افراد را انتخاب میکرد؛ ولی در هیچ جا از یادآوری امر ولایت و جانشینی به حق حضرت علی علیه السلام دست برنداشت و پیوسته با ظرافت، در اجرای امور برای دلدادگان حقیقی، راه روشن ولایت را معرفی فرموده؛ همان گونه که در جنگ خیبر، افراد گوناگون و سرشناس را میفرستد و هر یک ناکام تر از فرد قبلی باز میگردند، تا آن که پرچم اسلام به دست جانشین با کفایت آن پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم قرار میگیرد و با تدبیر الهی، نقش پررنگ ولایت جلوه گری میکند؛ به گونهای که حضرت علی علیه السلام به نزدیکی قلعه رسید، اهل قلعه بیرون آمده و با آن حضرت جنگیدند. در این میان یکی از یهودیان
ضربتی به علی علیه السلام زد که سپرش افتاد، آن حضرت علیه السلام در قلعه را کند و سپر خویش قرار داد و این در تا وقتی که قلعه را فتح کرد، در دستش بود؛(1)
الگوسازی با توجه به نکات آیات مرتبط با فضائل اخلاقی یهود در قرآن زمان جنگ
مسلمانان باید گفتهها و اشعار و سخنان و نوشتههای هجوکنندگان مقدسات اسلامی را با بازخورد مناسب خنثی کنند و در شکلهای مختلف، دشمن را خلع سلاح نمایند. تا آنجا که نویسندگان و سرایندگان و در جهان کنونی، فیلم سازان و هر ارگانی که در این مسیر قدم برمی دارد را لوث کرده، حتی به نیستی بکشانند؛
نبرد پیامبر با یهود مدینه از هر جهت قانونی و متناسب با رفتار آن اقوام و عادلانه بود. مسلمانان به فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برابر شایعه سازی و تحریکات و فعالیتهای تخریبی یهودیان،
1) چهره یهود در قرآن ، ص188 (به نقل از صحیح بخاری ، ج2، ص197؛ صحیح مسلم ، ج2، ص278؛ الاصابة ، ج2، ص270، همراه با ذکر حدیث «الرایة» : «فردا پرچم را به دست شخصی خواهم داد که خدا و پیغمبر را دوست میدارد وخدا و پیغمبر هم او را دوست میدارند. حملههای او محکم و پیوسته است و ازمیدان نبرد فرار نمیکند»).
2) فتوح البلدان ، ص71؛ اسلام و همزیستی مسالمتآمیز ، ص106.
3) الأعلام ، ج 3، ص206؛ الاصابة ، ص 1719-1720.
مدارا میکردند؛ ولی زمانی که یهود خصومت و تحریکات خود را آشکار کرد و مسلمانان و اعتقادات ایشان را به استهزا کشانید، انتقام الهی به دست پیامبر و مسلمانان صورت پذیرفت؛
آرامش فکری و محیطی در جامعة اسلامی، نقش بسزایی دارد و اقدام مقابله به مثل و سریه در برابر شعرای هجو کننده به فرمان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم این امر را متجلی میسازد. یهودیان، دشمنی و جدال را با اسلام ادامه میدادند و قرآن کریم، علت آن را حسادتی میداند که در وجود یهودیان به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ریشه دوانیده است؛
قرآن مجید، یهودیان را از پایان بدفرجام و عاقبت بیایمانی که مستوجب عذاب دردناک الهی خواهد بود، برحذر میدارد؛ چنانکه دیری نپایید و وعدة خداوند تحقق یافت و حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تمام تجاوزات آنها را با قاطعیت پاسخ داد. برخی را کشت و بقیه را از جزیرةالعرب بیرون کرد و همگی در حالی که اموال خود را ترک کرده بودند، سر به بیابان گذاردند و گریختند؛
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم اسوة حسنه و عمل کنندة فرمانهای الهی، در عملکرد خویش برابر توطئه گران یهودی، مسلمانان را آموزش میدهد که برای ثبات امنیت جامعة اسلامی باید خائنانی را که تخم نفاق در مدینه میکاشتند یا اطلاعات به دشمن مشترک میرساندند، توقیف و تبعید کرد؛
واکنش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشان از آن دارد که جامعة اسلامی نمیتواند خیانت آشکار کسانی را بپذیرد که حداقل با امید بیطرفی آنها، هر نوع ملاطفت را به آنان نشان داده بود؛
اقدامات یهودیان نشان میهد که به دنبال استفاده از فرصتها هستند و عملاً از موقعیتها بهره برده، سعی در گرداندن اوضاع به نفع خود دارند.خیانت این گروه به قدری آشکار است که اذهان عمومی تمام مردم جامعه، آن را تشخیص میدهد؛
پیمان شکنان، هستی جامعة اسلامی را به خطر انداخته و اگر اقدام آنان ادامه یابد، امکان دارد به ویرانی کیان اسلامی منتهی شود. این مسأله اقتضا میکند امنیت، به سریعترین صورت ممکن برقرار شود و عوامل خیانت و توطئه، کنار گذاشته شوند و سد محکمی برابر اقدامات و نقشههای فتنهجویانه و نفاقافکنانة آنها قرار گیرد؛ اما نه به گونهای که سبب حساسیت اذهان عمومی شود؛
خداوند، با تغییر قبله، مسلمانان را از یهود جدا کرد و جدایی آشکار شد. قرآن با تأکید بر
اینکه ابراهیم علیه السلام، یهودی و مسیحی نیست و حنیفی خداپرست است و اعلام اینکه تنها دین مورد پذیرش خداوند، اسلام است و اینکه پیامبر اسلام، رحمة للعالمین است، به دین اسلام جنبة جهانی و عمومی داد؛ در صورتی که یهود با توجه به برتر دانستن خود، مایل نبود دینش گسترش یابد؛ اما دین جهانی اسلام باید گسترش مییافت و این امر، از تغییر قبله شروع شد؛ یعنی به نژادپرستی یهود پاسخ منفی داده شد؛
با گسترش مخالفتها برضد اسلام، از نظر سیاسی اجتماعی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به حمایت مردانی احتیاج داشت که از صمیم قلب به او ایمان آورده، حاضر به همه نوع فداکاری در راه او باشند؛ اما اقدامات یهود سبب شده بود که در دل عده ای، تردید ایجاد شود؛ چون یهود، دارای کتاب بودند و میتوانستند این عمل (تردید) را به طور مؤثری انجام دهند؛
تغییر قبله، از حوادث بزرگی بود که میان عرب خارج از مدینه گسترش یافته حتی به مکه نیز منتقل شد. این حرکت قانونگذاری، انقلابی ریشه دار بود که یهود و غیر یهود در مقابل آن ساکت نمینشستند؛ زیرا اسلام، یکی از مفاخر دینی آنها را کنار نهاده بود. از طرف دیگر موجب توجه تمام امت به یک سو و مانع تفرقة ایشان میشد. کعبه، جایگاهی شناخته شده و گرامی و مقدس برای همة اعراب بود و توجه به کعبه، همة اعراب را متوجه دین اسلام کرد و سبب جداسازی مؤمنان از غیرمؤمنان و مشخص کردن فرمانبرداران از عاصیان متمرّد شد؛
از نظر سیاسی، تغییر قبله در حقیقت به منزلة شروع حیات مستقل اسلام بود. این کار، کعبه را به عنوان مرکز دینی تمام مسلمانان معرفی میکرد. همان طور که از زمانهای بسیار دور، محل زیارت و احترام تمام قبایل عرب بود. پذیرش مراسم حج که یادآور تلاش ابراهیم علیه السلام بود، نمودی از این حرکت و حیات مستقل اسلامی است؛
واژة «اسرائیلیات» همان طور که ظاهر است، جمع کلمه «اسرائیلیه» است و آن، قصّه یا رویدادی است که از منابع یا مصادر اسرائیلی روایت می شود و به اسرائیل (اسرائیل، یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم پدر دوازده سبط بنی اسرائیل می باشد) و به قوم یهود یا بنی اسرائیل نسبت داده می شود. لفظ اسرائیلیات، به ظاهر بر داستان هایی که از منابع و مصادر اسرائیلی روایت می شود، گفته شده است؛ ولی علمای تفسیر و حدیث، آن را شامل چیزی گستردهتر و جامع تر از داستانهای یهودی می دانند.
اسرائیلیات به سه دسته تقسیم میشوند: اسرائیلیات موافق با شریعت، اسرائیلیاتی که شریعت، برابر آن ساکت است که از نظر مبانی اعتقادی هیچ گونه مشکلی با اعتقادات اسلامی نداشته و بودن یا نبودن این مطالب، هیچ سود و زیانی در برنداشته باشد و اسرائیلیات مخالف شریعت، شامل مطالبی مغرضانه و غیر اسلامی است. بنا بر نظر قرآن کریم که میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید! اگر شخص فاسقی خبری برای شما بیاورد، درباره آن تحقیق کنید، مبادا به گروهی از روی نادانی آسیب برسانید و از کردة خود پشیمان شوید» و نیز با توجه به حدیث مشهور از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم «مَنْ کذَبَ عَلَیَّ مُتِعَمِّداً فَلیَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِن النّارِ» باید برای به دست آوردن احادیث حقیقی تحقیق کرد؛
صبر و تحمل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در بارة گروه خائن یهودی و منافق، نباید حمل بر ضعف مسلمانان شود و جنگ با این گروه، سبب شد امکان این طرز فکر از میان برود؛
درگیری با گروهی از یهودیان، از یک جنگ واحد و فراگیر میان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و یهودیان، آسان تر بود. اقدام بنی قینقاع، پیمان شکنی بود و اگر با آنها مقابله شد و دیگر طوایف به کمک آنها نیامدند، دلیل بر وقوف بر پیمان شکنی این طایفه بود؛
حکومت اسلامی باید پیوسته به گروههای تشکیل دهندة جامعه، نظارت داشته باشد و در صورت دیدن اموری که برخلاف اتحاد و امنیت جامعة اسلامی است، واکنش متناسب نشان داده و راههای مذکور در این حادثه را بپیماید؛ مثل تأمل و بردباری، گوشزد کردن با مهربانی، اخطار به شکل شایسته، اعلام عدم سازش در صورت تداوم نادرستی، لغو پیمان در برابر پیمان شکنی، جنگ، تبعید و…؛
سورة حشر، در بارة منافقانی سخن گفته است که به یهود بنی نضیر، وعدة همکاری دادند؛ ولی به وعدة خویش عمل نکردند. هر دو گروه منافق و یهودی، در حقیقت با یک دیگر دشمن بوده و از مسلمانان وحشت و دلهره داشتند؛
اقتدار و نفوذ اسلام، موجب برملا شدن توطئة خطرناک بنی نضیر گردید و این حقیقت تلخ آشکار شد که یهودیان، قابل اطمینان نبوده و هدفی جز فتنه انگیزی و ایجاد دسیسه و تخریب ندارند؛
توطئة سوء قصد به جان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بیانگر اهمیّت حفظ جان رهبری نهضت در جامعة اسلامی است که یکی از اهداف شوم دشمنان، برای ضربه زدن به پیکرة اسلام و جامعة
مسلمانان است؛
هدف رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مدینه، ایجاد امنیت و آرامش و ثبات بود؛ چنانکه طی انعقاد پیمان با مردم مدینه و یهودیان، این هدف والا را دنبال میکرد؛ اما با آغاز آشوب و دسیسههای گوناگون یهودیان، میبایست پاسخی مناسب به خیانت، توطئه، پیمان شکنی و تدارکات جنگ از سوی یهودیان منعکس میکرد و بهترین پاسخ، اخراج آنان بود؛
پیامبر فرزانه اسلام صلی الله علیه و آله و سلم با تبعید یهودیان، مدینه و محل استقرار حکومت اسلامی نوپا را از بلایی خانمان سوز که همان جنگ داخلی بود، رهانید؛
امنیت و ثبات در جامعة اسلامی، دارای اهمیت است و سیاست پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بدین واسطه بر اساس اوضاع حکومت و شرایط حاصل از عملکرد تشکلات جامعه گوناگون بوده و بر اساس وحی الهی، بهترین برخورد را انجام میداد؛
برخورد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با یهود بنی نضیر، موجب حساسیّت افراد تشکیل دهندة جامعة اسلامی میشود تا از اعمال خویش مراقبت کامل کنند؛ زیرا در جامعة اسلامی باید جوابگوی عملکرد خویش باشند؛
جزای هرگونه بیاحترامی و دشنام به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و مقدسات اسلامی، مرگ است.
شدّت عمل برای حفظ حکومت اسلامی و اقتدار آن لازم است؛
بر اساس سورة حشر، خداوند به مسلمانان نمایاند که – بر خلاف شوکت و قدرت یهودیان و قلعههای محکم و به ظاهر غیرقابل نفوذی- برابر موج حرکت اسلامی، وحشت بر دل یهودیان افتاد و حتی با دست خویش به خراب کردن خانه هایشان پرداختند و مؤمنان را یاری دادند و آن ابهّت توخالی از هم فروپاشید؛
سورة حشر، در حقیقت به نوعی جواز کوتاه کردن دست دشمنان را از اذیت و آزار مسلمانان صادر میکند تا بدانجا که دلبستگیها و وابستگیهای دشمنان را برابر چشمهایشان آسیب رسانده و بدین وسیله، دشمنان خدا و رسولش را خوار و ذلیل کرد؛
سزای کسانی که با وجود اعتقاد قلبی به پیامبری حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم با آن حضرت، مخالفت و مبارزه میکردند با سزای گروهی نادان، بسیار متفاوت است؛
عمل ابولبابة و آیة کریمه قرآن در بارة او، متضمن آن است که هر گونه تخطی از خط رهبری جامعة مسلمان، همچون گناهی عظیم است که بخشش آن فرد، بسیار سخت
بوده و در انتها نیز برای بخشیده شدن، باید به دامان اسلام و خدا و رسولش پناه برد؛
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در مسأله جنگ با یاران خویش تبادل نظر کرده، به شور مینشست و تاکتیک نظامی جنگ خندق یا محاصرة قلعههای بنی قریظه، حاصل این امر است؛
مسلمانان باید دشمنان را دست کم نگرفته، مانند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از طرق گوناگون، مراقب کوچکترین حرکات ایشان باشند و برای زیر نظر گرفتن دشمن، باید دارای طرح بود و بیگدار به آب نزد. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم به وحی الهی متصل بود؛ ولی پیروان وی نیز با توکل بر خداوند متعال و با الگو گرفتن از نوع برخوردها و با نقشه و طرح لازم، میتوانند به موفقیت دست یابند؛ برای نمونه پیامبر گرامی بدون اینکه خیبریان از جریان حملة مسلمانان مطلع شوند، دستور بسیج را داد و وقتی مسلمانان به آن نقطه رسیدند، خیبریان به روال عادی خویش آمادة رفتن به مکان زراعت بودند؛
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درحفظ وحدت مسلمانان میکوشید و مقابل دشمنان از تاکتیکهای مناسب استفاده میکرد؛ برای مثال، یکی از راههای مبارزه با دشمنان، ایجاد وقفه و دور کردن آنان از همراهی هم ردیفانشان [از نظر کمک رسانی چه فکری و چه عملی] بوده است و این، امری است که در هر زمان برای مسلمانان دارای اهمیّتی ویژه میباشد؛
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دریافته بود که دو نیرو وجود دارد که جلوی انتشار دعوت به اسلام را میگیرد و آنها عبارت بودند از نیروی قریش و نیروی یهود؛ لذا این دو نیرو را میبایست مهار میکرد. اینکه مسلمانان بدانند چه چیزهایی در رسیدن به اهدافشان اخلال ایجاد میکند و نیروی خود را برای رفع آنها سوق دهند، مورد اهمیّت بسیار است. در این زمینه رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم شناخت صحیح اوضاع نظامی و سیاسی و اقتصادی و اجتماعی را به مسلمانان میآموزد؛
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در انتخاب متصدی امور، بهترین افراد را انتخاب میکرد؛ ولی در عین حال در هیچ جا از یادآوری امر ولایت و جانشینی به حق حضرت علی علیه السلام دست برنداشت و پیوسته با ظرافت، راه روشن ولایت را آشکار فرموده است؛ همان گونه که در جنگ خیبر، افراد گوناگون و سرشناس را میفرستد و هر یک ناکام تر از فرد قبلی باز میگردد، تا آنکه پرچم اسلام به دست جانشین با کفایت آن پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم قرار میگیرد و با تدبیر الهی، نقش پررنگ ولایت، جلوه گری میکند؛ به گونهای که حضرت علی علیه السلام به نزدیکی قلعه رسید و اهل قلعه بیرون آمده و با آن حضرت جنگیدند. در این هنگام، یکی از یهودیان ضربتی به علی علیه السلام زد که سپرش افتاد.
آن حضرت علیه السلام درِ قلعه را کند و سپر خویش قرار داد و این در، تا وقتی که قلعه را فتح کرد، در دستش بود؛
از آنجایی که خداوند متعال، قرآن کریم را برای تمام اعصار و جوامع بشری نازل فرموده است و در این برهه از زمان، عامل رهایی بشر از مشکلات دنیایی و آخرتی، دستورات این کتاب آسمانی است، باید به الگوسازی از آیات مبارک آن و عملکرد اسوة تمام نمای دستورات الهی یعنی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مبادرت ورزیم و با استفاده از کتب تفسیری و احادیث ذیل آیات و کتب سیره و فقهی، به بررسی نکات آموزنده و روشهای خاصّ قرآن بپردازیم. ما به واسطة این تحقیق، به دو الگوی مادر، یعنی رویارویی قرآن کریم در زمان عدم جنگ و زمان جنگ، دست یافتیم. به این ترتیب، مسلمانان برای تشخیص چگونگی عملکرد برابر یهودیان در جهان امروز میتوانند به این الگوسازی قرآن کریم مراجعه کنند. البته این مطلب قابل ذکر است که نقش الگوسازی را کسانی بهتر میتوانند ایفا کنند که جامع الشرایط از لحاظ فقهی و مراتب اسلامی باشند. در این کتاب، با استفاده از منابع دسته اول تفسیری و فقهی و سیره، سعی در انجام این مهم شده است؛ و البته باب مطالعه و تلاش بیشتر هیچ گاه بسته نیست و با استفاده از استعدادهای والاتر، نتایج میتواند بهتر و بهتر شود.
این کتاب، به این امید نگاشته شده است که به واسطة آن بتوان با یهودیانِ جهان امروز، برخورد حساب شدهای بر اساس دین مبین اسلام انجام گیرد. در این کتاب، تلاش شده است تا به موارد شاخصی که قابل بسط به سایر امور ناگفته نیز باشد، پرداخته شود و نتایج، تا حد امکان، شفاف گردیده، الگوسازی در شکل جملات خبری ارائه شود تا امکان استفاده از آنها آسان تر و پذیرش ذهن نسبت به آنها، سهل تر شود. این دو الگوی اصلی، یعنی زمان عدم جنگ و زمان جنگ، کاملاً با عصر حاضر و آنچه میان مسلمانان و یهودیان مطرح است تطابق دارد.
همچنین تلاش شده است زیرمجموعههای مرتبط با مشکلات عصر حاضر، بررسی و کنکاش شود تا از سردرگمی و هرز رفتن افکار جلوگیری شود. این کتاب نه تنها برای مسلمانان، بلکه برای اهل کتاب به ویژه یهودیان نیز قابل استفاده است، تا بتوانند در جایگاه اهل ذمه از حقوق خویش آگاهی بیابند و متوجه شوند چه اموری آنان را در اعتقادات یا
اخلاقیات، هم ردیف گذشتگانشان قرار میدهد و چه باید انجام دهند تا از این حوزه خارج گردند و در مسیر درست الهی واقع شوند.
مسلمانان نیز باید نکات مربوط به یهودیان را در بارة اعتقادات و ادّعاها و اخلاقیات یهودیان در نظر قرار دهند، تا مبادا به آن موارد گرفتار شوند که در چنین صورتی باید طبق چهارچوب اسلامی، خود را از آن امور بزدایند و همچنین در برخورد با یهودیان، به ارشاد وتبلیغ صحیح در موارد مذکور همت گمارند.
با امید به روزی که تمام نکات آیات قرآن بر اساس روشهای قرآن کریم، در تمام ابعاد زندگی بشری، با تجزیه و تحلیل به شکل ساده و قابل فهم همگان، تهیه شود و مورد استفادة تمام اقشار جوامع بشری قرار گیرد.
«بعون الله و توفیقه»
بزرگترین نعمت خداوند عالم به جهانیان، نزول قرآن کریم است و تنها راه رستگاری، عمل کردن به دستورات الهی و پیروی از خط سیر معصومان است. در این راه، الگو و سرمشق قرار دادن قرآن، الزامی و تنها راه رهایی از مشکلات و سختیهای جهان کنونی است. ما مسلمانان با عمل کردن به دستورات الهی، نه تنها میتوانیم خود را از معرکة دنیا و آخرت نجات دهیم؛ بلکه میتوانیم برای انسانهای دیگر، نمونه و الگو باشیم و این امر خطیر، فقط با تمسّک به الگوهای پای گرفته بر مبنای روش قرآن کریم، امکان پذیر است. با توجه به ابعاد گستردة موضوعات آیات قرآن کریم برای دست یابی به روشهای قرآن در همة موضوعات مطرح شده در آن، نیازمند به کاری گروهی با تخصصهای مختلف است. مسلماً با بررسی موشکافانه و اشراف بر قضایا و ابعاد تخصصی، نتایج بهتری توسط پویندگان این طریق رقم خواهد خورد. کتاب حاضر، تنها به الگوسازی رویارویی قرآن کریم با یهود پرداخته است، آن هم به شکل گزینشی که جا دارد در مواردی که مطرح نشده است، توسط آیندگان پژوهشهای مبسوطی انجام گیرد و نتایج گران بهای آن به عموم عرضه شود. مطمئناً این تحقیقات باید در تمام موضوعات بیان شده در قرآن کریم که مورد استفادة جهان حاضر است، گسترش یافته و از این نعمت ناب الهی کمال بهره برداری صورت پذیرد. این امر، منحصر به رویارویی قرآن با یهودیان نیست؛ بلکه در بارة مسیحیان یا طرز برخورد با منافقان یا مشرکان و یا مفسدان و… نیز میتوان مطرح کرد. علّت آن که در این کتاب، یهودیان مورد توجه قرار داده شدهاند، این بوده است که از زمان حضرت موسی علیه السلام تا کنون، بیشترین پیامبران و معجزات و… برای قوم یهود مطرح شده است و از طرفی بیشترین نافرمانیها و بهانه جوییها و… نیز از سوی این قوم بوده است و این، نشانه از اهمیّت خاص است که خداوند متعال، دربارة این قوم ابراز داشته تا مسلمانان در همه حال مراقبت کنند که بر اساس شیوه و روش قرآن کریم برابر عملکرد یهودیان، برخورد مناسب را انجام دهند. لازمة چنین رفتاری، به دست آوردن نکات ظریف قرآنی و سیرة پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم است که آن حضرت به شکل عملی، دستورات قرآنی را پیاده کرده است. امید که این کتاب، راهگشا باشد و آیندگان به تکمیل موارد این گونه بپردازند.
قرآن کریم
1.صحیفه سجادیه (امام زین العابدین علیه السلام)، تحقیق: محمد باقر موحد ابطحی اصفهانی، اول، قم، مؤسسة الإمام المهدی علیه السلام، 1411ق.
2.آلوسی، محمود، روح المعانی، بیروت؛ دارالکتب العلمیه، 1415ق.
3.ــــــــــــــ، بلوغ الارب، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1314 ق.
4.آمدی، عبدالواحد بن محمد، غررالحکم و دررالکلم، بیجا، انتشارات امام عصر، بیتا.
5.ابن اثیر جزری، عزالدین، النهایة، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1418 ق.
6.ابن اشعث سجستانی، ابو داود سلیمان، سنن أبی داود، تحقیق: سعید محمد اللحام، اول، بیجا، دارالفکر، 1410 ق.
7.ابن ابی حاتم، عبدالرحمن بن محمّد، تفسیر القرآن العظیم، سوم، عربستان، مکتبة نزار مصطفی الباز، 1419 ق.
8.ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، مصر، دار إحیاء الکتب العربیة، 1965م.
9.ابن حنبل، احمد، مسند احمد، بیچا، بیروت، دارصادر، بیتا.
10.ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد؛ مقدمة العلامة ابن خلدون، چهارم، بیروت، دار احیاء التراث العربی، بیتا.
11.ابن سلام، ابوعبید قاسم، کتاب الاموال، تحقیق محمّد خلیل هراس، قاهره، مکتبة کلیات الازهریة، 1968م.
12.ابن سعد زهری، محمّد، الطبقات الکبری، تحقیق عبدالقادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1418 ق.
13.ابن شریف، محمود، الیهود فی القرآن، دوم، بیروت: دارومکتبة الهلال، 1986 م.
14.ابن عبد البر، یوسف احمد، استیعاب، تحقیق علی محمد البجاوی، اول، بیروت، دار الجیل، 1412ق.
15.ابن حلی، ابی طالب محمد بن حسن بن یوسف بن المطهر، إیضاح الفوائد، علی پناه اشتهاردی، عبدالرحیم بروجردی، اول، قم، المطبعة العلمیة، 1387ش.
16.ابن عربی، محمّد بن عبدالله بن ابوبکر؛ احکام القرآن، بیجا، بینا، بیتا.
17.ابن عربی، ابوعبدالله محی الدین محمد، تفسیر ابن عربی، تحقیق سمیر مصطفی رباب، اول، بیروت: داراحیاء التراث العربی، 1422ق.
18.ابن کثیر دمشقی، اسماعیل بن عمرو؛ تفسیرالقرآن العظیم، دوم، دارالکتب العلمیة، لبنان، 2006م.
19.ــــــــــــــــ؛ البدایة و النهایة، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1412ق.
20.ــــــــــــــــ؛ السیرة النبویة، تحقیق مصطفی عبد الواحد، بیروت، دار المعرفة، 1396 ق.
21.ــــــــــــــــ؛ قصص الأنبیاء، اول، بیروت، دار ابن حزم، 2002م.
22.ابن هشام، عبدالملک، سیرة رسول الله، رفیع الدین اسحاق بن محمّد همدانی، اول، تهران، خوارزمی، 1360ق.
23.ابن منظور، ابوالفضل جمال الدین محمّد بن مکرم، لسان العرب، مؤسسة اعلمی، بیروت، 1426ه.
24.اندلسی، علی بن احمد (ابن حزم)؛ جوامع السیرة النبویة، بیروت، دار ابن کثیر، 1406 ق.
25.ابوریّه، محمود، أضواء علی السنة المحمدیة، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیتا.
26.ابوشهبة، محمد بن محمد، الإسرائیلیات و الموضوعات فی کتب التفسیر، قاهره، مکتبة السنة بالقاهره فقط، 1408 ه ق.
27.أبو عزیز، سعد یوسف محمود، الإسرائیلیات و الموضوعات فی کتب التفاسیر قدیماً و حدیثاً، قاهره، المکتبة التوقیفیة، بیتا.
28.أبوالنیل، محمد عبدالسلام، بنواسرائیل فی القرآن الکریم، دوم، مدینة نصر: دارالفکر الاسلامی، 1988م.
29.احمدی میانجی، علی، مکاتیب الرسول، اول، بیجا: دارالحدیث، 1998م
30.ادریس، محمدجلاء، صورة الاسرائیلی فی التوراة، اول، قاهرة، مکتبة الآداب، 2004م.
31.اصفهانی، ابو الحسن، وسیلة النجاة (مع حواشی الگلپایگانی)، بیجا، بینا، بیتا.
32.امین، محسن، أعیان الشیعه، تحقیق حسن الامین، اول، بیروت، دارالتعارف، بیتا.
33.انصاری کوفی، أبو یوسف یعقوب بن إبراهیم (قاضی القضاة)، الخراج، بیجا، بینا، بیتا.
34.أوغلو، تامر باجن، حقوق أهل الذمة فی الفقه الإسلامی، بیجا، بینا، بیتا.
35.الباش، حسن، القرآن و التوراة، دوم، بیروت، دارقتیبة، 2002م.
36.ــــــــــــــــ، القدس من الإسراء إلی وعدالآخرة، اول، بیروت، دارقتیبة، 2004م.
37.بحرانی، یوسف بن احمد بن ابراهیم، الحدائق الناضرة، اول، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1405ق.
38.بحرانی، هاشم، البرهان، اول، تهران، بنیاد بعثت، 1416 ق.
39.بخاری، ابوعبدالله محمّد بن اسماعیل، صحیح بخاری، بیروت، دارالکتب العلمیة، بیتا.
40.برکات، احمد، محمّد و الیهود نظرة جدیدة، بیجا، الهیئة المصریة العامة للکتاب، 1996 م.
41.برنز، واکیم، بابوات یهود، اول، بیروت، دارقتیبة، 2005 م.
42.بغدادی، محمّد بن حبیب، المحبّر، بیروت، دارالافاق، بیتا.
43.بغدادی، محمد بن ابراهیم، تفسیر الخازن، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1415ق.
44.بغدادی، علاءالدین علی بن محمد، لباب التأویل، تصحیح محمد علی شاهین، اول، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1415ق.
45.بغوی، ابو محمّد حسین بن مسعود، معالم التنزیل، بیروت، دارالمعرفة، 1415ق.
46.بلاذری، احمد بن یحیی بن جابر (بلاذری)، انساب الأشراف، تحقیق سهیل زکار/ ریاض زرکلی، بیروت، دارالفکر، 1405ق.
47.ـــــــــــــــــ، فتوح البلدان، تحقیق صلاح الدین المنجد، قاهرة، مکتبة النهضة، 1956 م.
48.بلاغی، محمد جواد، الهدی إلی دین المصطفی، سوم، بیروت، مؤسسة اعلمی، 1405ق.
49.بوست، جورج، کتاب مقدس، پنجم، بیروت، مکتبة المشعل، بیتا.
50.بیضاوی، عبدالله بن عمر، أنوار التنزیل و أسرار التأویل، تحقیق: محمّد عبد الرحمن المرعشلی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1418 ق.
51.بیهقی، جلیل بن ابی بکراحمد بن حسین بن علی، السنن الکبری، بیجا، دار الفکر، بیتا.
52.تستری، ابومحمد سهل بن عبدالله، تفسیر التستری، تحقیق محمد باسل عیون السود، اول، بیروت، منشورات محمدعلی بیضون، 1423ق.
53.تمیمی مغربی، ابو حنیفه نعمان بن محمد بن منصور، دعائم الإسلام، تحقیق آصف بن علی أصغر فیضی، دوم، ، قم، مؤسسه آل البیت، 1385ق.
54.ثعالبی مالکی، عبدالرحمن بن محمد بن مخلوف ابوزید؛ جواهر الحسان، اول، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، 1418 ق.
55.ثعلبی نیسابوری، ابواسحاق احمد بن ابراهیم، کشف البیان، اول، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، 1422ق.
56.جزائری، احمدبن اسماعیل؛ قلائد الدرر، بیروت، مؤسسة الوفاء، 1404ق.
57.جزیری، عبد الرحمن، غروی، محمد، یاسر مازح؛ الفقه علی المذاهب الأربعة و مذهب أهل البیت، اول، بیروت، دار الثقلین، 1419ق.
58.جلالی، محمد رضا؛ جهاد الإمام السجاد، اول، بیجا، دارالحدیث، 1418ق.
59.حبنکة المیدانی، عبدالرحمن حسن؛ مکاید یهودیة عبر التاریخ، هفتم، بیروت، دارالقلم، 1423ق.
60.حجازی السّقا، احمد؛ نقد التوراة و اسفار موسی الخمسة، اول، بیروت، دارالجیل، 1416ق.
61.جدیدالاسلام، محمد رضا؛ إقامة الشهود، بیجا، بینا، بیتا.
62.حرعاملی، محمد بن حسن بن علی، تفصیل وسائل الشیعة، اول، قم، مؤسسة آل البیت، 1409ق.
63.حسنی یوسف، محمد، الصفحة السوداء للکتاب المقدس، اول، لبنان، دارالکتاب العربی، 2006م.
64.حسین، مصطفی، الإسرائیلیات فی التراث الاسلامی، بیجا، بینا، بیتا.
65.حسینی شیرازی، محمّد؛ القواعدالفقهیه، اول، قم، بینا، 1414ق.
66.ـــــــــــــــ، الفقه، کتاب جهاد، بیجا، بینا، بیتا.
67.حسینی معدِّی، حسینی، أسرارالتلمود، اول، القاهرة، دارالکتاب العربی، 2006م.
68.حسینی عاملی، حسن کاظم، یهود الجزیرة العربیة، اول، بیروت، دارالهادی، 2005م.
69.حقی بروسوی، اسماعیل، تفسیر روح البیان، بیروت، دارالفکر، بی تا.
70.حلبی شافعی، علی بن برهان الدین، السیرة الحلبیة، بیروت، المکتبة الاسلامیة، 1320ق.
71.حلّی، جعفر بن حسن؛ شرائع الإسلام، تحقیق و تصحیح عبد الحسین محمد علی بقال، دوم، قم، مؤسسه اسماعیلیان، 1408 ه ق.
72.حلی، ابومنصور حسن بن یوسف بن مطهر، تذکرة الفقهاء، بیچا، بیجا، بینا، بیتا.
73.ـــــــــــــــ؛ مختلف الشیعة، دوم، قم، مؤسسة النشر الإسلامی، ذیقعده، 1413ق.
74.ـــــــــــــــ، تحریر الأحکام، تحقیق إبراهیم بهادری / قم، مؤسسة الإمام الصادق علیه السلام، 1420ق.
75.حمادة، حسین عمر، شهود یهوه، اول، دمشق، دارالوثائق، 2003م.
76.حموی، یاقوت بن عبدالله، معجم البلدان، تحقیق عبدالفریدالجندی، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1410ق.
77.خالد، حسن، موقف الاسلام من الوثنیة و الیهودیة و النصرانیة، اول، بیروت؛ معهد الانماء العربی، 1986م.
78.خالدی، صلاح عبدالفتاح، الشخصیة الیهودیة من خلال القرآن، اول، دمشق، دارالقلم، 1419ق.
79.خوانساری، احمد، جامع المدارک، دوم، قم، مکتبة الصدوق، 1405 ق.
80.خویی، ابو القاسم موسوی، التنقیح، بیچا، بیجا، بینا، بیتا.
81.دبج، اسماعیل، تأملات فی التوراة، اول، بیروت، دارالرشید، 2001م.
82.دروَزة، محمّد عزة، تاریخ بنی اسرائیل من أسفارهم، بیروت، منشورات المکتبة العصریة، 1389ق.
83.ـــــــــــــــ، التفسیرالحدیث، قاهره، دار احیاء الکتب العربیة، 1383ق.
84.دراز، محمّد عبدالله، النبأ العظیم، دوم، کویت، دارالقلم، 1390ق.
85.دسوقی عبدالرحمن، ابراهیم، خفایا التلمود، دارالکتاب العربی، بیتا.
86.دیار بکری، حسین بن محمّد، تاریخ الخمیس، بیروت، دارصادر، بیتا.
87.ذهبی، محمدحسین، الاسرائیلیات فی التفسیر و الحدیث، دوم، دمشق، لجنة النشر فی دارالإیمان، 1405 ق.
88.ــــــــــــــــ، التفسیر و المفسرون، بیروت، دار الیوسف، بیتا.
89.رازی جصاص، ابوبکر احمد بن علی، أحکام القرآن، تحقیق عبد السلام محمد علی شاهین، اول، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1415ق.
90.ــــــــــــــــ، احکام القرآن ( جصاص)، تحقیق محمد صادق قمحاوی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1405 ق.
91.راوندی، قطب الدین سعید بن هبة الله، فقه القرآن، تحقیق أحمد حسینی، دوم، قم، مکتبة النجفی المرعشی، 1405ق.
92.ــــــــــــــــ، فقه القرآن، تهران، دفتر تبلیغات اسلامی، بیتا.
93.راغب اصفهانی، ابوالقاسم حسین بن محمّد بن فضل؛ مفردات ألفاظ القرآن، تحقیق صفوان عدنان داوودی، دوم، قم، ذوی القربی، 1423ق.
94.رشید رضا، محمّد، تفسیرالقرآن الحکیم (المنار)، بیروت، دارالمعرفة، 1414ق.
95.رضی، ابوالحسن محمد بن حسین، تلخیص البیان، بیجا، بینا، بیتا.
96.زحیلی، وهبة بن مصطفی، التفسیرالمنیر، دوم، دمشق، دارالفکرالمعاصر، 1418ق.
97.ــــــــــــــــ، تفسیر الوسیط، دمشق، دارالفکر، 1422ق.
98.زریق، برهان، الصحیفة میثاق الرسول، دمشق، دارالمنیر، 1996 م.
99.الزرکلی، خیرالدین، الأعلام قاموس تراجم، لبنان، دارالعلم الملایین، 2005م.
100.زکار، أ.د.سهیل، المحذوف من التوراة کاملاً، اول، دمشق/ بیروت، دار قتیبة، 2006م.
101.زمخشری خوارزمی، ابوالقاسم جارالله محمود بن عمر؛ الکشاف، بیجا، دارالفکر، بیتا.
102.زوبعی، عامر؛ بنوإسرائیل فی القرآن، اول، برامکة، دارالعصماء، 2007م.
103.سرخسی، شمس الدین؛ المبسوط، بیروت، دار المعرفة، 1406ق.
104.سمرقندی، نصربن محمّد بن احمد؛ بحرالعلوم، بیجا، بینا، بیتا.
105.سمرقندی، ابونصرمحمّد بن مسعود بن عیاش، تفسیرالعیاشی، اول، تهران، مکتبة الاسلامیة، 1380ق.
106.سمهودی، علی بن محمّد، وفاء الوفاء، بیروت، دار احیاء التراث العربی، بیتا.
107.سیوری، مقداد بن عبدالله، نضد القواعد الفقهیة، تحقیق عبد اللطیف کوهکمری، بیچا، قم، مکتبة الخیام، 1403ق.
108.سیوطی، جلال الدین ابن ابوبکر، الدر المنثور، کاظمیّه، دارالکتب العراقیة، بیتا.
109.ـــــــــــــــ، الجامع الصغیر، بیروت، دار الفکر، 1401ق.
110.شاحاک، اسرائیل؛ الدیانة الیهودیة و تاریخ الیهود، هشتم، بیروت، شرکة المطبوعات، 2004م.
111.شارل لوران، روهلنج، الکنز المرصود، اول، بیجا، مکتبة النافذة، 2003 م.
112.شبر، عبد الله، تفسیر القرآن الکریم، اول، بیروت، دارالبلاغة، 1412ق.
113.ــــــــــــــ، الجوهر الثمین، اول، کویت، مکتبة الألفین، 1407 ق.
114.شریف، عون، نشأة الدولة الاسلامیة، بیروت، دارالجبل، 1411ق.
115.شریف مرتضی، علی بن حسین موسوی، المسائل الناصریات، اول، تهران، رابطة الثقافة والعلاقات الإسلامیة، 1417ق.
116.شعشوع، سلیم، تاریخ الفلسفة و العلوم الیهودیة فی أرض الإسلام، باریس، دار و مکتبة بیبلیون، 2007م.
117.شلبی، احمد، مقارنة الادیان (الیهودیة)، دوازدهم، بیجا، مکتبة النهضة المصریة، بیتا.
118.شوکانی، محمدبن علی بن محمد، نیل الاوطار، بیروت، دارالجیل، 1973م.
119.شوینمان، رالف، التاریخ الخفی للصهیونیة، اول، بیجا، دارالملتقی، 2004م.
120.شهرستانی، محمّد بن عبدالکریم بن ابی بکراحمد؛ الملل و النحل، سوم، بیروت، دارالمعرفة، 1993 م.
121.شهید ثانی (العاملی)، زین الدین بن علی بن احمد؛ مسالک الأفهام، اول، قم، مؤسسة المعارف الإسلامیة، 1413ق.
122.صالحی شامی، محمّد بن یوسف، سبل الهدی و الرشاد، تحقیق عبدالموجود معوض، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1414 ق.
123.صبحی، أحمس حسن، المسلمون و المسیحیون تحت الحصار الیهودی، اول، القاهرة، مکتبة مدبولی، 2002م.
124.صدر، سید حسن؛ نهایة الدرایة، تحقیق ماجد الغرباوی، قم، مشعر، بیتا.
125.صدوق، ابوجعفر محمدبن علی بن بابویه القمی؛ معانی الاخبار، تصحیح علی اکبر غفاری، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، 1361ش.
126.طائی، نجاح؛ یهود بثوب الإسلام، اول، لندن، دارالهدی، 2002م.
127.طباره، عفیف عبدالفتاح، الیهود فی القرآن، دوازدهم، بیروت، دارالعلم الملایین، 1995م.
128.طباطبائی حکیم، سید محسن؛ نهج الفقاهة، اول، قم، 22 بهمن، بیتا.
129.طباطبایی، محمّد حسین، المیزان، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1417 ق.
130.طبرانی، ابوالقاسم سلیمان بن احمد، المعجم الکبیر، تحقیق وتخریج حمدی عبد المجید السلفی، قاهرة، دار إحیاء التراث العربی، بیتا.
131.طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، تهران، مکتبة العلمیة الاسلامیة، بیتا.
132.ـــــــــــــــ، إعلام الوری، قم، آل البیت، 1417 ق.
133.ـــــــــــــــ، جوامع الجامع، اول، تهران، دانشگاه تهران و مدیریت حوزه علمیه قم، 1377 ش.
134.طبرسی، احمد بن علی بن ابی طالب، احتجاج، تحقیق محمد باقر خرسان، نجف اشرف، دار النعمان، 1386ق.
135.طبری، ابو جعفر محمّد بن جریر، جامع البیان، اول، بیروت، دارالفکر، بیتا.
136.ـــــــــــــــ، تاریخ الامم والملوک، قاهره، مطبعة الاستقامة، 1358 ق.
137.طنطاوی، محمد، بنواسرائیل فی القرآن و السنة، دوم، قاهرة، دارالشروق، 2000م.
138.طوسی، ابوجعفر محمد بن حسن، تهذیب الأحکام، سوم، تهران، دار الکتب الإسلامیة، 1364 ش.
139.ـــــــــــــــ، الخلاف، اول، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1407 ق.
140.ـــــــــــــــ، المبسوط، تحقیق و تصحیح محمد تقی کشفی، سوم، تهران، المکتبة المرتضویة، 1387 ق.
141.طه، علی حسن، العنصریة الصهیونیة الیهودیة، اول، بیروت، دارالهادی، 2002م.
142.ظاظا، حسن، الفکر الدینی الیهودی، دمشق، دار القلم، 1416 ق.
143.عامری، یحیی بن ابی بکر، بهجة المحافل، مدینة المنورة، المکتبة العلمیة، بیتا.
144.عاملی، جعفر مرتضی، الصحیح من سیرة النبی الاعظم، بیروت، دارالسیرة، 1995.
145.عبّودی، هنری، معجم الحضارات السامیة، دوم، طرابلس، بینا، 1411 ق.
146.عبدالسمیع حسین، عمادعلی، الاسلام و الیهودیة، بیروت، دارالکتب العلمیة، 2004م.
147.عرموش، احمد راتب، قیادة الرسول السیاسة و العسکریة، بیروت، دارالنفائس، 1412ق.
148.عسقلانی، احمدبن علی بن حجر، الاصابة، ریاض، بیت الافکار الدولیة، 2004.
149.ــــــــــــــــ؛ فتح الباری، بیروت، دارالفکر، 1411ق.
150.عسکری، ابومحمّد حسن بن علی، التفسیر المنسوب الی الامام العسکری، اول، قم، مدرسه امام مهدی علیه السلام، 1409ق.
151.عسکری، مرتضی، من عقاید الاسلام من القرآن الکریم، پنجم، قم، کلیة اصول الدین، 1426 ق.
152.عصفری، خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفه، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1415 ق.
153.ــــــــــــــــ، کتاب الطبقات، تحقیق سهیل زکار، بیروت، دارالفکر، 1414 ق.
154.العلی، صالح احمد، دولة الرسول صلی الله علیه و آله و سلم فی المدینة، اول، بیروت، شرکة المطبوعات، 2001م.
155.علی، جواد، المفصّل، اوّل، بیروت، دارالعلم للملایین، بیتا.
156.غنیم، عبدالرحمن، الیهود بین القرآن و التوراة، اول، دمشق، دارالجلیل، 2000م.
157.فخررازی، ابوعبدالله محمّد بن عمر، تفسیر کبیر (مفاتیح الغیب)، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1420 ق.
158.فیض کاشانی، ملا محسن، تفسیر صافی، تحقیق حسین اعلمی، دوم، تهران، صدر، 1415 ق.
159.قرطبی، محمّد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن (تفسیر قرطبی)، تهران، ناصر خسرو، 1364 ش.
160.قرطبی، احمد بن عمر، المفهم، تحقیق رفعت فوزی، اول، قاهره، دارالسلام، 1409 ق.
161.قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، تحقیق طیب موسوی جزایری، چهارم، قم، دار الکتاب، 1367ق.
162.صدوق، ابوجعفرمحمد بن علی بن الحسین بن بابویه، من لا یحضره الفقیه، دوم، قم، جامعة المدرسین، 1404ق.
163.قمی، علی بن محمد، جامع الخلاف والوفاق، تحقیق حسین حسینی بیرجندی، اول، قم، زمینه سازان ظهور امام عصر(عج)، بیتا.
164.قیروانی، حسن بن رشیق، العمدة، تحقیق محمّد محیی الدین، قاهره، مکتبة التجاریة الکبری، 1383 ق.
165.قطب، سید، فی ظلال القرآن، قاهره، دارالشروق، 1412 ق.
166.کاشانی، ملا فتح الله، زبدة التفاسیر، اول، بیجا، بنیاد معارف اسلامی، 1423 ق.
167.کلانتری ارسنجانی، علی اکبر، الجزیة و أحکامها فی الفقه الإسلامی، اول، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1416ق.
168.کلینی، ابوجعفر محمدبن یعقوب، کافی، چهارم، تهران، دارالکتب الإسلامیة، 1407 ق.
169.گروهی از نویسندگان، قاموس الکتاب المقدس، سوم، قاهره، دارالثقافة، 1995 م.
170.لویس، برنارد، الإسلام و أزمة العصر، اول، قاهرة، بینا، 2004م.
171.مبارک فوری، صفی الرحمن، الرحیق المختوم، دمشق، دارالخیر، 1417 ق.
172.متقی الهندی، علاءالدین علی بن حسام، کنزالعمّال، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1409ق.
173.مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، دوم، بیروت، مؤسسة الوفاء، 1403ق.
174.محمّد بن سعدبن منیع، سنن النبیّ وأیّامه، اول، بیروت، المکتب الاسلامی، 1416 ق.
175.محمدعبدالرحمن ربیع، آمال، الإسرائیلیات فی تفسیر الطبری، قاهره، المجلس الأعلی للشئون الإسلامیة، 1422 ق.
176.محلی، جلال الدین؛ و سیوطی، جلال الدین؛ تفسیر الجلالین، بیروت، مؤسسة النور، 1416 ق.
177.مرتضی، احسان ادیب؛ إسرائیل، دوم، بیروت، باحث للدراسات، 2007م.
178.مرکز المصطفی، العقائد الإسلامیة، اول، قم، مرکز المصطفی، 1420 ق.
179.مروارید، علی أصغر، الینابیع الفقهیة، اول، بیجا، دار التراث، 1410 ق.
180.مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب و معادن الجواهر، قم، دارالهجرة، 1404ق.
181.ـــــــــــــــ، التنبیه والإشراف، بیروت، دار صعب، بیتا.
182.مصطفوی، حسن، التحقیق، بیجا، سازمان چاپ و انتشارات، 1374ش.
183.معرفت، محمد هادی، التفسیر و المفسرون، اول، مشهد، الجامعة الرضویة، 1419ق.
184.معروف الحسنی، هاشم، سیرة المصطفی، سوم، بیروت، دارالقلم، 1981م.
185.مغنیه، محمد جواد، اسرائیلیات القرآن، اول، بیروت، دار الجواد، 1400ق.
186.مغنیه، محمد جواد، تفسیر الکاشف، اول، تهران، دار الکتب الإسلامیة، 1424 ق.
187.مفید، محمّد بن محمد بن نعمان عکبری، المقنعة، اول، قم، کنگره جهانی هزاره شیخ مفید، 1413ق.
188.ـــــــــــــــ، الاجتهاد والتقلید عند السنة، بیجا، بینا، بیتا.
189.موسوی بجنوردی، محمد، القواعد الفقهیة، سوم، تهران، عروج، 1379ش.
190.مونتگمری، وات، محمّد فی المدینة، بیروت، المکتبة العصریة، بیتا.
191.نجفی، محمد حسن، جواهر الکلام، ششم، نجف، دارالکتب الاسلامیة، 1389ق.
192.نسفی، عبدالله بن احمد، مدارک التنزیل، بیروت، دار ابن کثیر، 1419ق.
193.نعنانه، رمزی، الإسرائیلیات و أثرها فی کتب التفسیر، دمشق، النشرالاسلامی، 1419ق.
194.نمیری، عمربن شبه، تاریخ المدینة المنورة، تحقیق فهیم شلتوت، قم، دارالفکر، 1368ش.
195.نویری، احمد بن عبدالوهاب، نهایة الارب، قاهره، المؤسسة المصریة العامة، بیتا.
196.واحدی نیشابوری، أسباب نزول الآیات، قاهرة، مؤسسة الحلبی، 1968م.
197.نوری، میرزا حسین، مستدرک الوسائل، اول، بیروت، مؤسسه آل البیت علیهم السلام، 1408ق.
198.واقدی، محمد بن عمر، مغازی، تحقیق مارسدن جونس، قم، دفتر تبلیغات، 1414ق.
199.ولفنسون، إسرائیل، تاریخ الیهود فی بلاد العرب، بیروت، دار و مکتبة بیبلیون، بیتا.
200.یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، بیروت، مؤسسة الاعلمی، 1413 ق.
201.یعقوب بن ابراهیم، ابویوسف، کتاب الخراج، بیروت، دارالمعرفة، 1399ق.
202.محمد عطا، زبیدة، الیهود فی العالم العربی، اول، بیجا، عین الدراسات و البحوث الانسانیة و الاجتماعیة، 2003م.
203.موسوی خمینی، روح الله، تحریر الوسیلة، دوم، قم، اسماعیلیان، 1390ش.
204.موسوی خوئی، ابوالقاسم، البیان، قم، دارالثقلین، 1418ق.
205.موسوی عاملی، محمد بن علی، مدارک الأحکام، اول، بیروت، مؤسسه آل البیت، 1411ق.
206.هیکل، محمد حسین، حیاة محمّد صلی الله علیه و آله و سلم، قاهره، مکتبة النهضة المصریة، 1968م.
207.قرآن کریم، ترجمه آیت الله ناصر مکارم شیرازی.
208.کتاب مقدس (ترجمه تفسیری کتاب مقدس)، بیجا، بینا، بیتا.
209.آئینه وند، صادق، تاریخ سیاسی اسلام، تهران، دفتر امور هنری، بیتا.
210.آرمسترانگ، کرن، خداشناسی از ابراهیم تا کنون، مترجم: محسن سپهر، اول، تهران، نشر مرکز، 1383ش.
211.آرنولد، توماس، تاریخ گسترش اسلام، مترجم: ابوالفضل عزتی، دوم، تهران، دانشگاه تهران، 1358ش.
212.آذرنوش، آذرتاش، فرهنگ معاصر عربی- فارسی، تهران، نشر نی، بیتا.
213.آشتیانی، جلال الدین، تحقیقی در دین یهود، سوم، تهران، نگارش، 1383ش.
214.آنترمن، آلن، باورها و آیینهای یهودی، مترجم: رضا فرزین، اول، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، 1385ش.
215.آیتی، محمدابراهیم، چکیده تاریخ اسلام، مشهد، آستان قدس رضوی، 1378ش.
216.ابّان، ابا، قوم من تاریخ بنی اسرائیل، مترجم: نعمت الله شکیب اصفهانی، تهران، کتابفروشی یهودا بروخیم، 1358ش.
217.ابراهیم حسن، حسن، تاریخ سیاسی اسلام، مترجم: ابوالقاسم پاینده، بیجا، جاویدان، 1360ش.
218.ابن اثیر، عزالدین علی، الکامل فی التاریخ، مترجم: عباس خلیلی، تهران، شرکت انتشارات علمی، بیتا.
219.ابن خلدون، عبدالرحمان، العبر، مترجم: عبدالمحمّد آیتی، اول، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1363ش.
220.ابن رسته، احمد بن عمر، الاعلاق النفیسة، مترجم: قره چانلو، تهران، امیرکبیر، 1365ش.
221.ابن سعد، محمّد، طبقات بخشی از سیره نبوی، مترجم: محمود مهدوی دامغانی، تهران، نشر نو، 1365ش.
222.ابن هشام، عبدالملک، سیرة النبویة، مترجم: هاشم رسولی محلاتی، بیجا، اوج، 1360ش.
223.ابوالفتوح رازی، حسین بن علی، روض الجنان و روح الجنان، تحقیق: دکتر محمّد جعفر یاحقی- دکتر محمّد مهدی ناصح، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، 1408 ق.
224.اپستاین، ایزیدور، یهودیّت، مترجم: بهزاد سالکی، اول، تهران، مؤسسة پژوهشی حکمت و فلسفه ایران، 1385ش.
225.استین، جک برن، واقعیتهای جامعه اسرائیل، مترجم: محمود افتخارزاده، بیجا، بینا، بیتا.
226.اسلامی، محمّد جعفر، شأن نزول آیات، اول، تهران، نشر نی، 1383 ش.
227.اشتاین سالتز، آدین، سیری در تلمود، مترجم: باقر طالبی دارابی، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، 1383ش.
228.الیاده، میرچا، فرهنگ و دین، هیأت مترجمان، تهران، طرح نو، 1374ش.
229.ایازی، محمد علی، روش شناسی قرآن در بیان عقاید، اول، تهران، دانشگاه آزاد اسلامی، 1387ش.
230.بابایی، احمد علی، برگزیده تفسیر نمونه، سیزدهم، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1382 ش.
231.باهنر، محمّد جواد/ هاشمی رفسنجانی، علی اکبر، جهان در عصر بعثت، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، بیتا.
232.بختور تاش، نصرت الله، نبردهای محمّد صلی الله علیه و آله و سلم، سوم، تهران، مؤسسه مطبوعاتی عطایی، 1342ش.
233.بروجردی، محمد ابراهیم، تفسیر جامع، ششم، تهران، صدر، 1366 ش.
234.بلاذری، احمد بن یحیی، فتوح البلدان، مترجم: محمد توکل، اول، بیجا، فقره، 1364ش.
235.بلاغی نجفی، محمد جواد، الهدی الی دین المصطفی (اسلام آئین برگزیده)، مترجم: احمد صفائی، تهران: آفاق، بیتا.
236.بوکای، موریس، مقایسة تورات، انجیل، قرآن و علم، مترجم: ذبیح الله دبیر، ششم، بیجا، بینا، 1374ش.
237.بیّومی مهران، محمد، بررسی تاریخی قصص قرآن، مترجم: محمد راستگو، اول، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1383ش.
238.بیهقی، احمدبن حسین، دلائل النبوة، مترجم: محمود مهدوی دامغانی، بیجا، انتشارات علمی و فرهنگی، 1367ش.
239.پیترز، اف.ئی، یهودیت مسیحیت اسلام، مترجم: حسین توفیقی، اول، قم، مرکز مطالعات ادیان و مذاهب، 1384ش.
240.ج. م. عبدالجلیل، تاریخ ادبیات عرب، مترجم: آ. آذرنوش، اول، تهران، امیرکبیر، 1363ش.
241.جعفریان، رسول، تاریخ سیاسی اسلام، دوم، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1369ش.
242.جلالی کندری، سهیلا، یهود شناخت، دوم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1382ش.
243.جمعی از نویسندگان، دایرة المعارف کتاب مقدس، مترجمین، آلیس علیایی، مریم قبادی، کیانوش اخوین و… به سرپرستی بهرام محمّدیان، اوّل، تهران، سرخدار، 1381ش.
244.جمعی از نویسندگان، محمد خاتم النبیین صلی الله علیه و آله و سلم، بیجا، حسینیه ارشاد، بیتا.
245.جمعی از نویسندگان، سیمای یهود در قرآن، اول، بیجا، بنیاد قرآن و عترت، 1383ش.
246.جناتی، محمد ابراهیم، همبستگی ادیان و مذاهب اسلامی، اول، قم، انصاریان، 1381ش.
247.ـــــــــــــــ، یهود در گذشته و حال، مترجم: محمد بحرینی کاشمری، قم، بینا، بیتا.
248.جوادی آملی، عبدالله، معاد در قرآن، چهارم، قم، إسراء، 1380ش.
249.حامدی، گلناز، فرهنگ اصطلاحات ادیان جهان، اول، تهران، مدحت، 1384ش.
250.حنّی خوری، فیلیپ، تاریخ عرب، مترجم: ابوالقاسم پاینده، چهارم، تهران، شرکت انتشارات، 1352ش.
251.حسنی، علی اکبر، تاریخ تحلیلی و سیاسی اسلام، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1380ش.
252.حسین زاده، محمد علی، سیری در مکتب یهود، اول، تهران، کیهان، 1383ش.
253.حسینی اصفهانی، مرتضی، نگرش وحی بر یهود و مسیحیت، اول، اصفهان، انتشارات فرهنگ قرآن، 1377ش.
254.حسینی شیرازی، محمد، دنیا بازیچه یهود، مترجم: هادی مدرّسی، سوم، قم، سلسله، 1387ش.
255.ــــــــــــــ، قدس شریف و مسجدالاقصی، مترجم: نرگس گنجی، اول، قم، یاس زهرا3، 1387ش.
256.ــــــــــــــ، پایان اسلام نتیجه صلح با یهود، ترجمه و تحقیق: صادق داوری، اول، قم، سلسله، 1382ش.
257.حمیدی، جعفر، تاریخ اورشلیم (بیت المقدس)، اول، تهران، امیرکبیر، 1364ش.
258.حی، یهودا، گنجینهای بر تلمود، بیجا، بینا، بیتا.
259.خامنهای، علی، قرارداد ترک مخاصمه و آتشبس، بیجا، بینا، بیتا.
260.خرمشاهی، بهاء الدین و همکاران، دائرة المعارف تشیع، تهران، سازمان دائرة المعارف تشیع، 1368ش.
261.ــــــــــــــ، دانشنامه قرآن و قرآن پژوهی، بیجا، بینا، بیتا.
262.خزائلی، محمد، احکام قرآن، اول، تهران، دنیای دانش، 1384ش.
263.خواند میر، غیاث الدین همام الدین حسینی، تاریخ حبیب السیر، سوم، تهران، کتابفروشی خیام، 1362ش.
264.دورانت، ویل، تاریخ تمدن ویل دورانت، مترجم: احمد آرام و دیگران، سوم، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، 1370ش.
265.دیاری، محمد تقی، پژوهشی در باب اسرائیلیات در تفاسیر قرآن، تهران، دفتر پژوهش و نشر سهروردی، 1379ش.
266.رضوان، فتحی و صبیح، محمّد، محمّد رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، مترجم: محمّد علی خلیلی، دوم، بیجا، گوتنبرگ، 1340ش.
267.ساعدی رودی، محمد ابراهیم، قرآن کریم و ادعای حق دینی یهود در فلسطین، اول، تربت جام، انتشارات شیخ الاسلام، 1383ش.
268.سبحانی، جعفر، فرازهائی از تاریخ پیامبر اسلام، چهاردهم، تهران، مشعر، 1373ش.
269.ــــــــــــــ، فروغ ابدیّت، چهارم، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1374ش.
270.سلیمانی اردستانی، عبدالرحیم، یهودیت، اول، قم، آیات عشق، بهار1382ش.
271.ـــــــــــــــ، کتاب مقدس، اول، قم، آیات عشق، 1382ش.
272.سلیمانی، حسین، عدالت کیفری در آیین یهود، اول، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، 1384ش.
273.سوکولوف، ناهوم، تاریخ صهیونیسم، مترجم: داود حیدری، اول، تهران، نظر، 1377ش.
274.شاحاک، اسرائیل، تاریخ یهود- مذهب یهود، مترجم: مجید شریف، اول، تهران، چاپخش، 1376ش.
275.شاکری زواردهی، روح الله، منجی در ادیان، اول، مرکز تخصصی مهدویّت، 1388ش.
276.شرباک، دن کوهن، فلسفه یهودی در قرون وسطا، مترجم: علی رضا نقدعلی، اول، قم، مرکز مطالعات ادیان و مذاهب، 1382ش.
277.شعبانی، رضا، ایرانیان و هویّت ملّی، اول، تهران، سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، 1385ش.
278.شمس الدین، محمد مهدی، نظام حکومت و مدیریت در اسلام، مترجم: مرتضی آیت الله زاده شیرازی، تهران، دانشگاه تهران، 1375ش.
279.شوقی، ابوخلیل، اسلام در زندان اتهام، مترجم: حسن اکبری مرزناک، تهران، بعثت، بیتا.
280.شهبازی، عبدالله، زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، اول، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1377ش.
281.شهیدی، جعفر، تحلیلی از تاریخ اسلام، دوم، تهران، نهضت زنان مسلمان، 1359ش.
282.صادقی، مصطفی، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ویهود حجاز، سوم، قم، بوستان کتاب، 1386ش.
283.صفاتاج، مجید، ماجرای فلسطین و اسرائیل، اول، تهران، دفتر نشر و فرهنگ اسلامی، 1380ش.
284.طباره، عفیف عبدالفتاح، چهره یهود در قرآن، بیجا، جهان آرا، بیتا.
285.طباطبائی، محمّد حسین، تفسیرالمیزان، مترجم: محمّد باقر موسوی همدانی، ششم، تهران، امیرکبیر، بیتا.
286.طباطبایی اردکانی، محمود، تاریخ تحلیلی اسلام، بیجا، اساطیر، 1371ش.
287.طبرسی، ابوعلی فضل بن حسن، مجمع البیان، تهران، ناصر خسرو.
288.طبرسی، احمد بن علی بن ابی طالب، احتجاج، مترجم: بهراد جعفری، دوم، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1385ش.
289.طبری، محمدبن جریر، ترجمه تفسیر طبری، سوم، تهران، توس، 1367ش.
290.ـــــــــــــــــ، تاریخ طبری (تاریخ الرسل والملوک)، مترجم: ابوالقاسم پاینده، دوم، بیجا، اساطیر، 1362ش.
291.طلاس، مصطفی، پیامبر و آئین نبرد، مترجم: حسن اکبری مرزناک، بیجا، بعثت، بیتا.
292.طوسی، محمّد بن حسن، التبیان، بیروت، دار احیاء التراث العربی، بیتا.
293.طیب، عبدالحسین، اطیب البیان، دوم، تهران، اسلام، 1378ش.
294.ظفرالاسلام خان، نقد و نگرشی بر تلمود، مترجم: محمدرضا رحمتی، اول، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1369ش.
295.عباسی مقدم، مصطفی، اسوههای قرآنی، دوم، قم، بوستان کتاب، 1386ش.
296.عسکری، مرتضی، ادیان آسمانی و مسئله تحریف، مترجم: حسن افتخارزاده سبزواری، تهران، روزبه، 1363ش.
297.ــــــــــــــ، عقاید اسلام در قرآن کریم، اول، بیجا، مجمع علمی اسلامی انتشارات منیر، بیتا.
298.علی، امیر، تاریخ سیاسی و اجتماعی اسلام، مترجم: ایرج رزاقی و محمدمهدی حیدرپور، مشهد، آستان قدس رضوی، 1370ش.
299.ـــــــــــــ، تاریخ عرب و اسلام، مترجم: فخر داعی گیلانی، دهم، تهران، گنجینه، 1366ش.
300.عمیدزنجانی، عباسعلی، اسلام و حقوق ملل، اول، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1346ش.
301.ــــــــــــــ، اسلام و همزیستی مسالمتآمیز، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1344 ش.
302.ـــــــــــــــ، حقوق اقلیتها، بیجا، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، پائیز1362ش.
303.فاخوری، حنّا، تاریخ ادبیات زبان عربی، مترجم: عبدالمحمد آیتی، دوم، تهران، امیرکبیر، 1363ش.
304.فرم، اریک، همانند خدایان خواهید شد، مترجم: نادر پورخلخالی، اول، بیجا، کاوش، 1360ش.
305.فروید، زیگموند، موسی و یکتاپرستی، مترجم: قاسم خاتمی، بیجا، بینا، 1348ش.
306.فعال عراقی، حسین، یهود در المیزان، اول، تهران، سبحان، 1381ش.
307.فیاض، علی اکبر، تاریخ اسلام، تهران، دانشگاه تهران، 1369ش.
308.فیض الاسلام، ترجمه و شرح نهج البلاغه، تهران، بینا، 1392ق.
309.قاسمی، حمید محمد، اسرائیلیات و تأثیر آن بر داستانهای انبیاء در کتب تفسیری قرآن، تهران، سروش، اول، 1380ش.
310.قرشی، علی اکبر، قاموس قرآن، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1352ش.
311.قزوینی، محمد حسن، فدک، مترجم: احمد علم الهدی، تهران، کتابخانه مسجد چهل ستون، بیتا.
312.قزوینی یزدی، حاج بابا، محضرالشهود فی ردّ الیهود، بیجا، بینا، بیتا.
313.قطب، سید، فی ظلال القرآن، مترجم: مصطفی خرم دل، دوم، تهران، احسان، 1386ش.
314.قطب، محمد، روش تربیتی اسلام، مترجم: محمد مهدی جعفری، پنجم، شیراز، دانشگاه شیراز، 1375ش.
315.کازرونی، محمد بن مسعود، نهایة المسئول فی روایة الرسول، مترجم: عبدالسلام بن علی بن حسین ابرقوهی، اول، بیجا، انتشارات علمی فرهنگی، 1366ش.
316.کاشفی سبزواری، حسین بن علی، مواهب علّیّه، بیچا، تهران، سازمان چاپ وانتشارات اقبال، 1369 ش.
317.کحیل، عبدالوهاب، نگرشی بر جنگ روانی در صدر اسلام، مترجم: محمد تقی رهبر، تهران، بنیاد بعثت، 1374ش.
318.کلباسی اشتری، حسین، تبارشناسی کتاب مقدس، اول، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، 1384ش.
319.کهن، ابراهام، گنجینهای از تلمود، مترجم: امیر فریدون گرگانی، اول، بیجا، اساطیر، 1382ش.
320.گئر، جوزف، سرگذشت دینهای بزرگ، مترجم: ایرج پزشک نیا، تهران، اندیشه، 1352ش.
321.گارودی، رژه، تاریخ یک ارتداد، مترجم: مجید شریف، اول، تهران، مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، 1375ش.
322.گواهی، عبدالرحیم، درآمدی برتاریخ ادیان در قرآن، اول، قم، بوستان کتاب، 1387ش.
323.ماضی، محمد، سیاست و دیانت در اسرائیل، مترجم: غلامرضا تهامی، چاپ اول، تهران، انتشارات سنا، 1380ش.
324.مبارکفوری، صفی الرحمن، باده ناب در سیره پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم، مترجم محمّد بهاءالدین حسینی، سنندج، بینا، 1382ش.
325.مجلسی اول، محمد تقی بن مقصود علی، لوامع صاحبقرانی، دوم، قم، مؤسسه اسماعیلیان، 1414ق.
326.مجلسی، محمّدباقر، بحار الانوار، مترجم: علی دوانی، بیست و پنجم، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1370ش.
327.محمد حمید، فوزی، حقایق و اباطیل در تاریخ بنی اسرائیل، مترجم: قبس زعفرانی، اول، تهران: امین، 1380ش.
328.محلاتی، هاشم، زندگانی حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1374ش.
329.محمدی ری شهری، محمد، منتخب میزان الحکمة، مترجم: حمیدرضا شیخی، پنجم، قم، دارالحدیث، 1385ش.
330.مدرسی، محمدتقی، تفسیر هدایت، اول، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، 1377ش.
331.مدیر شانه چی، کاظم، آیات الاحکام، اول، تهران، سمت، 1378ش.
332.مستر هاکس، قاموس کتاب مقدس، اول، بیروت، اساطیر، 1928 م.
333.مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، مترجم: ابوالقاسم پاینده، چهارم، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1370ش.
334.مسیری، عبدالوهاب، دایرة المعارف یهود، یهودیت و صهیونیسم، مترجم: موسسه مطالعات و پژوهشهای تاریخ خاورمیانه، اول، بیجا، 1382ش.
335.معین، محمد، فرهنگ فارسی، هشتم، تهران، امیرکبیر، 1371ش.
336.مقدسی، مطهر بن طاهر، آفرینش و تاریخ، مترجم: محمد شفیع کدکنی، بیجا، بنیاد فرهنگ ایران، 1350ش.
337.مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، اول، تهران، دار الکتب الإسلامیة، 1374ش.
338.مکی عاملی، ابی عبدالله شمس الدین محمّد بن جمال الدین (شهید اول)، لمعه دمشقیّه، مترجم: محسن غرویان-علی شیروانی، پنجم، بیجا، دارالفکر، 1375ش.
339.مولوی نیا، محمدجواد، تاریخ انبیاء، قم، امام عصر علیه السلام، 1381ش.
340.مونتگمری، وات، محمّد پیامبر و سیاستمدار، مترجم: اسماعیل والی زاده، تهران، کتابفروشی اسلامی، 1344ش.
341.میبدی، ابوالفضل رشیدالدین، کشف الاسرار و عدة الابرار، پنجم، تهران، امیرکبیر، 1371ش.
342.نابلسی، محمد احمد، روان شناسی سیاسی اسرائیل، مترجم: حجت رسولی، اول، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1387ش.
343.ناس، جان بایر، تاریخ جامع ادیان، مترجم: علی اصغرحکمت، پنجم، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، 1372ش.
344.نجفی خمینی، محمّد جواد، تفسیر آسان، اول، تهران، اسلامیه، 1398 ق.
345.نویری، احمد بن عبدالوهاب، نهایة الارب، مترجم: محمود مهدوی دامغانی، اول، تهران، امیرکبیر، 1364ش.
346.واحدی نیشابوری، ابوالحسن علی بن احمد، اسباب النزول، مترجم: علیرضا ذکاوتی قراگزلو، اول، تهران، نشر نی، 1383 ش.
347.واقدی، عبدالله بن عمر، مغازی، مترجم: محمود مهدوی دامغانی، تهران، نشر دانشگاهی، 1361ش.
348.ولفسن، هری اوسترین، باز تابهای کلام اسلامی در فلسفه یهودی، مترجم: علی شهبازی، اول، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، 1387ش.
349.هشام، عبدالملک، زندگی محمّد صلی الله علیه و آله و سلم پیامبر اسلام، مترجم: هاشم رسولی محلاتی، بیجا، کتابخانه اسلامی، 1364ش.
350.یعقوبی، احمد بن واضح، تاریخ یعقوبی، مترجم: محمّد ابراهیم آیتی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1342ش.
351.Gemara (Talmud) (WWW.acs. ucalgary.ca / elsegal / Talmudmap Gemara. htm). Resnik ; Hemry ; Conversations With the Talmud Newyork Kollel talmud course (WWW.Kollel).
352.TJR,Jacobs,Louis,The Jewhsh Religion,A Companion ,Oxford University Press ,1995.
353.Jacobs ,Louis, Oxford Concise Companion to the Jewish Religion (OCJR),p.111.
354.Rabbi Alan W. "Hebrews", Americana, vol. 14, p. 40; Raphael patai,"Jews",ibid, vol. 16, p.72.
355.Judaica, vol. 4, p. 913; Americana, vol. 3, p. 656.
356.Webster`s Third New International Dictionary, 1986, p. 109
357.Abram Leon Sachar.A History of The Jews, Fifth Edition ,Revised and Enlarged,New York: Alfred.A.Knopf 1967.
358.Encyclopaedia Internation , V.3 , P.507.
359.حسن الزین (الاوضاع القانونیة للنصاری و الیهود فی الدیار الاسلامیة)
360.میخال أفیطوبل، شالوم بر – أشیر (الیهود فی البلدان الاسلامیة)
361.زهدی الفاتح (الیهود)
362.جودت السعد (الشخصیة الیهودیة عبر التاریخ)
363.عبدالله بزّی (الاسلام و الانسان مقارنة بین الأدیان الثلاثة)
364.عبدالرحمن غنیم (الیهود بین القرآن والتوراة)
365.سالم البهنساوی (قواعدالتعامل مع غیرالمسلمانان)
366.بدران ابوالعینین بدران (العلاقات الاجتماعیة بین المسلمانان و غیرالمسلمانان)
367.محمود بن الشریف (الیهود فی القرآن)
368.حسن خالد (موقف الاسلام من الوثنیة و الیهودیة والنصرانیة)
369.نرجس موسوی اندرزی (موضع قرآن در برابر اهل کتاب)
370.لیلا خسروی (برخورد مسلمانان با اهل کتاب)
371.علی جدید بناب (کارشکنیهای یهود در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم)
372.فرشته عبودیت (پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و یهود از هجرت تا رحلت)
373.شهلا بختیاری (پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و یهود مدینه)
374.فرزانه عسگری پور (منجی در ادیان الهی)
375.الهام بهجت اردکانی (بررسی نحوه برخورد بنی اسرائیل با انبیاء بعد از حضرت موسی علیه السلام تا حضرت عیسی علیه السلام در قرآن و عهدین)
376.صدیقه اشراقی (عبرتها در نهضت حضرت موسی علیه السلام)
377.محمدحسین خوانین زاده (یهود مدینه از آغاز تا فرجام)
378.زهرا مسعود سینکی فرد (معاد از دیدگاه ادیان الهی)
379.محترم فلاحت (بررسی تطبیقی نیایش و تربیت معنوی انسان از دید ادیان اسلام، مسیحیت و دین یهودی)
380.فهیمه کلباسی اصفهانی (اسرائیلیات در قصص الأنبیاء)