ghaemiyeh.com
رهیافت 24 ، سرآغاز خلقت
تهیه و تدوین: ادارۀ پاسخ گویی به سؤالات دینی
تنظیم و تولید: ادارۀ تولیدات فرهنگی
مشخصات نشر : مشهد: آستان قدس رضوی، ۱۳۹۲.
طرح جلد: گرافیک آسمان
صفحه آرا: محمود کریم پور
تیراژ: 1000 نسخه
نوبت چاپ: اول 1393
نشانی: حرم مطهر امام رضا (علیه السلام) صحن جمهوری اسلامی،
ادارۀ پاسخ گویی به سؤالات دینی
تلفن: 32020 - 051 دورنگار: 32240602 - 051
رایانامه: eppasokh@aqrazavi.org
رهیافت اعتقادی؛
سرآغاز خلقت
ویژۀ استادان
پاسخ گویی به سؤالات دینی
مقدمه: ...................................... 9
پیشگفتار: .................................. 10
فصل اول: تکثیر نسل بشر، چگونگی ازدواج فرزندان آدم ... 13
درآمد ......................................15
۱. اختلاف اقوال ......................................16
۲. ادلۀ قول اول ......................................16
۱.۲ . ظاهر قرآن...................................... 16
حدیث اول ..........................................21
حدیث دوم ..........................................23
حدیث سوم ..........................................25
۳. ادلۀ مخالفان قول اول...................................... 26
حدیث اول ..........................................27
حدیث دوم ..........................................33
حدیث سوم ..........................................35
حدیث چهارم ..........................................37
حدیث پنجم ..........................................38
حدیث ششم تا نهم ..........................................39
۴. دیدگاه مورخان...................................... 42
۱.۴ . تاریخ یعقوبی ..........................................42
۲.۴ . تاریخ طبری ..........................................43
۳.۴ . تاریخ أخبار الزمان ...................................... 44
۴.۴ . کامل التواریخ ..........................................44
فصل دوم: عالم ذر................................... 45
درآمد ......................................47
دلیل میثاق گرفتن خداوند...................................... 48
آراء صاحب نظران دربارۀ موطن میثاق...................................... 49
عالم ذر ..........................................49
تمثیل، نه بیان واقع...................................... 51
بیان واقع نه تمثیل...................................... 52
نظر علامه طباطبایی...................................... 53
نظرات و اقوال غیر مشهور...................................... 55
فصل سوم: فرضیۀ داروین .............................. 57
درآمد ......................................59
معرفی داروین ......................................60
فرضیه های مربوط به آفرینش موجودات...................................... 61
الف. فرضیه ثبوت انواع یا «فیکسیسم» ...................................... 61
کتاب مقدس ..........................................62
تفکر ارسطویی...................................... 62
اندیشۀ غایت انگاری دربارۀ طبیعت...................................... 63
ب. فرضیۀ تکامل انواع یا «ترانسفورمیسم» ...................................... 63
فرضیۀ لامارک «وراثتی شدن صفات اکتسابی»...................................... 63
فرضیۀ داروین «انتخاب طبیعی» ...................................... 64
فرضیۀ دووریس «جهش»...................................... 64
پیامدهای فرضیۀ تبدل انواع...................................... 67
تعارض با حکمت صنع و از میان بردن تکیه گاه آن...................................... 68
تعارض با اشرف بودن انسان...................................... 69
۳. تعارض با کتاب مقدس...................................... 70
۴. تعارض با طرح و تدبیر الهی دربارۀ جهان ...................................... 71
۵. تعارض با تاریخ آفرینش...................................... 72
اصول مهم داروینیسم...................................... 72
تنازع بقا ..........................................73
انتخاب اصلح ..........................................73
وراثت صفات اکتسابی 74
سازش با محیط ..........................................76
دلایل طرفداران تکامل 77
نقد شهید مطهری بر فرضیۀ تکامل 79
تبیین نظریه ..........................................79
نقد نظریه ..........................................80
رابطۀ فرضیۀ تکامل با قرآن...................................... 90
الف. آیاتی که خلقت همه چیز را از آب می داند ...................................... 90
ب. آیاتی که به سه مرحله خلقت اشاره دارند ...................................... 96
ج. آیاتی که به مرحلۀ اوّل آفرینش انسان اشاره می کند: مادۀ اولیه...................................... 99
آفرینش انسان از خاک...................................... 99
آفرینش انسان از آب ...................................... 103
آفرینش انسان از نطفه ...................................... 104
د. آیاتی که به مرحلۀ دوم آفرینش انسان اشاره می کند: بعداز شکل گیری انسان و قبل از انتخاب حضرت آدم (ع) ..........................................106
ه. آیاتی که به مرحلۀ سوم اشاره دارد: انتخاب حضرت آدم (ع) از بین انسان ها ...................................... 109
الف. آیاتی که خلقت همۀ انسان ها را از یک نفس واحد می دانند ..........................................111
ب. آیاتی که خلقت حضرت آدم (ع) را از خاک می دانند ..........................................114
3 . آیاتی که با دو فرضیۀ تکامل و ثبات انواع، انطباق دارند ..........................................119
جمع بندی و بررسی نهایی مبحث فرضیۀ تکامل و قرآن ......................................121
قال الرضا (علیه السلام): رحم الله عبدا أحیا أمرنا فقلت له: وکیف یحیی أمرکم؟ قال: یتعلم علومنا ویعلمها الناس... (1)
عبد السلام می گوید از امام رضا (علیه السلام) شنیدم می فرمود: خداوند مورد رحمت قرار دهد هر آنکه امر ما را احیا و زنده می کند. به ایشان گفتم: چگونه امر شما احیاء می شود؟ فرمودند: علوم ما را فراگیرد و آن را به مردم تعلیم دهد....
اداره پاسخگویی به مسائل دینی مفتخر است در راستای رسالت این اداره مبنی بر اشاعه فرهنگ تشیع و پاسخگویی به سوالات مردم در این حوزه گسترده ازدین، محتوای پیش رو را به اساتید فرهیخته تقدیم نماید.
در این نوشتار تلاش کرده ایم علاوه بر دادن اطلاعات و محتوای غنی، پاسخی مناسب با محتوایی یکسان نیز در اختیار استادان قرار دهیم تا از تعدد جواب و تشویش خاطر مراجعین و سوال کنندگان جلوگیری شود.
تلخیص کتاب های تخصصی موجود در این حوزه و جمع بندی جواب ها و بی نیازکردن استادان از رجوع به منابع پرشمار در هنگام پاسخگویی، از اهداف اصلی تهیه و تنظیم این قبیل نوشتارهاست.
برای رسیدن به این مهم،
1) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج ۲، ص ۲۵۷ ، ح ۶۹
کارگروهی از استادان و کارشناسان فرهیختۀ این ادارۀ موضوع پیشنهادی را موشکافانه بررسی می کنند و محصول تلاش خویش را به داوری و نظارت هیئت علمی می گذارند.
این مجموعه کتاب ها در چهار دسته موضوعی تدوین و ارائه می شود: رهیافت احکام، رهیافت اعتقادی، رهیافت تربیتی، و رهیافت ترکیبی (مرکب از هر سه موضوع).
بی شک بررسی دقیق و نگاه نقادانه شما فرهیخته گران قدر، ما را در جهت بهبود کیفی این مجموعه یاری خواهد کرد.
جبهه خضوع به درگاه قدسی احدیث می ساییم که توفیق خدمت در بارگاه سراسر نور و ملکوتی حضرت رضا (علیه السلام) را ارزانی مان فرمود. امید است بتوانیم به پاس این افتخار و با استعانت از محضر آن امام همام (علیه السلام) به مصداق روایت نورانی فوق، جرعه ای از علم و معرفت حقیقی را نوشیده، و به تشنگان راستین آن بنوشانیم.
اداره پاسخ گویی به سوالات دینی
انسان، گوهر آفرینش و شبچراغ شبستان آن است. به انسان، جهان، زیبا، بامعنی، پرجلوه و رخشان است. همة آفریدههای آفریدگار از کوچکترین تا بزرگترین آنها، آنگاه جلوهگری آغازیدند، نمود یافتند و رخ نمودند که ذات حضرت باری، انسان، این حامل اسمای خود را آفرید و بر تارک این جهان شکوفاند. انسانِ از گِل آفریدهشده، به انقلابِ نفخِ روحِ الهی اوج گرفت، شرافت و کرامت یافت و مسجود ملائک گردید.
سخن متقن و فصلالخطاب دربارهی چنین موجودی، شایستة خالق اوست و قرآن- تنها کتاب خالی از تحریف حاوی وحی الهی- دربردارندة دانشها و بینشهای وحیانی دربارة این گل سرسبد آفرینش است.
ازجمله مطالبی که قرآن، پیرامون انسان بیان میدارد آموزههای این کتاب مقدس درباب آغاز خلقت اوست؛ آگاهیهایی که حلال مسائل و پاسخگوی شبهات دربارة چگونگی طلوع خورشید وجودی اوست.
در رهیافت پیش روی شما فرهیختة گرامی که شامل سه مقاله حول محور آغاز خلقت آدمی و شبهات پیرامون آنهاست بهترتیب:
تکثیر نسل بشر؛چگونگی ازدواج فرزندان آدم
عالم ذر
فرضیه داروین
مورد بحث و فحص قرار گرفتهاست. امید است مورد استفاده و امعان نظر قرار گیرد.
این مجموعه با همت سروران گرامی حجج اسلام و المسلمین آقایان ضیایی، کشاورز و ابهری تنظیم شده است.
خدا بر توفیقات ایشان بیافزاید.
ادارۀ پاسخ گویی به سؤالات دینی
در این گفتار، پرسشی اساسی را پاسخ خواهیم داد: چگونگی تکثیر نسل بشر. آیا فرزندان آدم باهم ازدواج کردند؟ گرچه این پرسش در نگاه اول، اهمیت خاصی ندارد و بی فایده به نظر می آید؛ برخی، مغرضانه آن را مطرح می کنند. این افراد از دیرباز دو هدف اصلی را در نظر داشته اند:
۱. ترویج و تأیید آیین مجوسیت و جواز ازدواج با محارم؛
۲. تضعیف علمی مبانی ادیان ابراهیمی.
ازاین رو، این پرسش از اهمیت استراتژیک برخوردار بوده و هست. ائمۀ اطهار علیهم السلام نیز از پاسخ دادن به آن سر باز نزده اند و آن را جزء پرسش های بی اهمیت ندانسته اند. در این جزوۀ مختصر، اثبات خواهیم کرد که تکثیر به طور عادی و با ازدواج خواهر و برادر بوده است. البته این به هیچ وجه تأییدی بر آیین باطل مجوسیت نیست. روایات معارض با این قول را نیز به طور مشخص بررسی می کنیم.
این پرسش از ابتدای خلقت انسان بوده است و به اصطلاح پرسشی از ماقبلِ تاریخ است. پس راهی برای رسیدن به پاسخ آن به وسیلۀ علوم انسانی و حتی تاریخ نداریم. گرچه اقوال مورّخان را نیز دراین خصوص در آخر بیان خواهیم کرد، معتقدیم پاسخ را منحصرًا باید در کلام خداوند متعال و متصلان به وحی جست وجو کنیم یا دست کم مطمئن ترین پاسخ را در کلام ایشان می توانیم بیابیم.
دراینباره نظریههای متعددی وجود دارد:
۱. فقط در مرحلۀ اول، ازدواج هابیل و قابیل، هرکدام با خواهر همزاد دیگری؛
۲. ازدواج هابیل با حوریه و قابیل با جن؛
۳. ازدواج شیث (هبةالله) با حوریه و...؛
۴. ازدواج با نسلهای گذشتۀ ساکن در زمین قبل از خلقت آدم.
به نظر میرسد قول اول صحیح است؛ گرچه با قول سوم منافاتی ندارد و میتوان دو قول را باهم جمع کرد. جمعشدن این دو قول از مدارک آنها نیز روشن میشود. در ادامه به مدارک این اقوال اشاره خواهیم کرد. در ابتدا به ادلۀ موافقان قول اول اشاره خواهیم کرد و سپس ادلۀ مخالفان آن را تبیین میکنیم.
ظاهر قرآن با قول اول مطابق است؛ یعنی ازدواج در نسل اول، بین خواهر و برادر بهطور خاص بوده است. اطلاق آیات متعددی بر این معنا دلالت میکند:
۱. آیۀ اول سورۀ نساء: «یاأَیُّهَاالنَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً کَثیراً وَ نِساءً وَ اتَّقُوااللَّهَ الَّذی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلَیْکُمْ رَقیباً»
ظاهر آیه میفرماید: «بَثَّ مِنْهُما رِجالاً کَثیراً وَ
نِساءً»، نه از حورالعین و نه از جن.
اشکال: ممکن است اشکال نقضی کنند به کیفیت تولد حضرت عیسی(علیه السلام) که «منهما» نبوده است.
پاسخ: خداوند متعال میفرماید خلقت عیسی(علیه السلام) نیز مثل آدم(علیه السلام)، استثناست: «إِنَّ مَثَلَ عیسی عِنْدَاللَّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیَکُون»(1)این درحالی است که همسرانِ پسران آدم را جزء استثناها نشمرده است؛ بلکه آیۀ شریفۀ بالا ظهور دارد که همسران آنها از جنس خودشان بودند.
اشکال: این آیه غالب انسانها را میگوید؛ نه همۀ آنها را.
پاسخ: ممکن است این سخن درست باشد؛ اما دلیلی بر وقوع و اثباتش نیست تا بتوان از ظاهر آیات دست برداشت.
۲. اطلاق آیاتی که دلالت میکنند بر اینکه انسان از «طین»، «ماء مهین»، «منی یمنی» و «تراب» است؛ همانند آیۀ ۷۲ سورۀ سجده و آیۀ ۷۱ سورۀ ص و آیۀ ۱۲ سورۀ اعراف و... . با توجه به این پیشفرض که ملائکه یا حورالعین یا بهخصوص جن، منی انسانی (ماءالمرأة) یا همان تخمک ندارند تا با لقاحِ اسپرم، جنین مرکب از انسان و ملائکه یا حور یا جن تشکیل شود.
اشکال: منظور از این دسته از آیات، اجزای اصلی انسانی و غالب کلی او و منشأ اصلیاش از طین و خاک است، نه تمام اجزایش. ازاینرو به اطلاق آیه
1) آلعمران، ۵۹.
نمیتوان تمسک کرد. مؤید این اشکال، چیزی است که در روایات آمده است: نگفتن «بسم الله» در هنگام زفاف، موجب میشود شیطان در فرزند شریک شود. همچنین آنچه در فتاوا آمده است نیز بر امکان ازدواج با جن دلالت میکند.(1)
پاسخ: صِرف جواز ازدواج، بهمعنای امکان تولید مثل نیست. فرض امکان تولید مثل در آنجا که تمثّل صورت پذیرد یا بدن انسانی با خصوصیات انسانی به دست آورند، همگی وجوهی عقلی است که امکانش هست؛ ولی دلیلی بر وقوع و اثباتش نیست تا بتوان از ظاهر آیات دست برداشت. بعداً به این مطلب اشاره خواهیم کرد.
۳. سورۀ سجده، آیات ۷ و ۸: «الَّذی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طینٍ* ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهینٍ»
جملۀ «جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهینٍ» در تکثیر نسل از ماء انسانی ظهور دارد که شامل منی مرد و زن میشود. اشکال و جواب آیۀ قبل در اینجا نیز جاری است.
۴. سورۀ مبارکۀ حجر، آیۀ ۲۹ و ص، آیۀ ۷۲: «فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ» روح الهیِ دمیدهشده در انسان غیر از آن چیزی است که در موجودات دیگر وجود دارد. این روح، مختص انسان است. با این فرض که این روح، همان روح انسانی است که در فرزندان آدم نیز هست، اختلاط او با جن و حور دیگر معنا ندارد.
1) استفتائات آیتالله بهجت، ج۴، ص۱۵، سؤال۴۵۸۹.
اشکال: شاید برای دمیدن روح انسانی، انسانبودن یک طرف از پدر و مادر کافی باشد. با این احتمال، استدلال شما باطل میشود.
پاسخ: آیا ازطرف دیگر، روح و جانِ مختص ملائکه یا جن و مانند آن نیز در او دمیده میشود یا خیر؟ هر دو فرض آن خلاف ظاهر آیه است.
۵. ظهور آیاتی که دلالت میکنند خلقت همسران انسانها از جنس خود آنهاست:
«فاطِرُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً وَ مِنَ الْأَنْعامِ أَزْواجاً یَذْرَؤُکُمْ فیهِ لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَ هُوَ السَّمیعُ الْبَصیرُ»(1)
«وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ»(2)
«وَ اللَّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَزْواجِکُمْ بَنینَ وَ حَفَدَةً وَ رَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ أَفَبِالْباطِلِ یُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَتِ اللَّهِ هُمْ یَکْفُرُونَ»(3)
در آیۀ آخر نیز مثل آیۀ اول سورۀ نساء، بعد از بیان اینکه همسران شما از جنس شما هستند، بهصراحت میفرماید: «از همسران شما برای شما فرزندانی قرار دادیم»، نه از همسرانی غیر از جنس شما.
اشکال: این آیه غالب انسانها را میگوید، نه همۀ آنها را؛ مخصوصاً که برخی، همسرانی از جن برمیگزینند.
پاسخ: ممکن است این سخن درست باشد؛ اما دلیلی بر وقوع و اثباتش نیست، بهطوریکه بتوان از ظاهر آیات دست برداشت.
۶. به غیر از آیۀ اول سورۀ نساء، آیات دیگری که دلالت میکنند ما از یک جنس هستیم:
«وَ هُوَ الَّذی أَنْشَأَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ قَدْ فَصَّلْنَا الْآیاتِ لِقَوْمٍ یَفْقَهُونَ»(1)
«خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِیَةَ أَزْواجٍ یَخْلُقُکُمْ فی بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فی ظُلُماتٍ ثَلاثٍ ذلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمْ لَهُ الْمُلْکُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَأَنَّی تُصْرَفُون»(2)
«هُوَ الَّذی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِیَسْکُنَ إِلَیْها فَلَمَّا تَغَشَّاها حَمَلَتْ حَمْلاً خَفیفاً فَمَرَّتْ بِهِ فَلَمَّا أَثْقَلَتْ دَعَوا اللَّهَ رَبَّهُما لَئِنْ آتَیْتَنا صالِحاً لَنَکُونَنَّ مِنَ الشَّاکِرین»(3)
اشکال: این آیه غالب انسانها را میگوید، نه همۀ آنها را.
پاسخ: ممکن است این سخن درست باشد؛ اما دلیلی بر وقوع و اثباتش نیست، بهطوریکه بتوان از ظاهر آیات دست برداشت.
«و سألته عن النّاس کیف تناسلوا من آدم صلیاللهعلیه؟ فقال: حملت حواء هابیل و أختا له فی بطن، ثم حملت فی البطن الثانی قابیل و أختا له فی بطن، فزوج هابیل التی مع قابیل و تزوج قابیل التی مع هابیل، ثم حدث التحریم بعد ذلک.»(1)
حدیث ازنظر سند و دلالت کاملاً معتبر است. سند حدیث اینگونه است: حمیری قمی(2)حدیث را با یک واسطه از امامرضا(علیه السلام) نقل میکند. این واسطه احمدبنمحمدبنابینصر، از اصحاب اجماع است. در کلمۀ «سألته»، سؤالکننده از امامرضا(علیه السلام)، احمدبنمحمدبنابینصر است. دلالت حدیث بسیار صریح و واضح است و شبهۀ تأیید مجوسیه را نیز با جملۀ «حدث التحریم بعد ذلک» جواب میدهد.
اشکال: علامهمجلسی و فیض کاشانی و دیگران این حدیث و حدیث بعد را بر تقیه حمل میکنند.
«بیان: هذان الخبران محمولان علی التقیة لاشتهار ذلک بین العامة.»(3)
«إن قیل کیف التوفیق بین هذه الأخبار و الاخبار الأولی (أی الأخبار التی فیها ازدواج الجن و نحوه)
قلنا الاخبار الأولی هی الصحیحة المعتمد علیها و إنما الأخیرة فإنما وردت موافقة للعامة فلا اعتماد علیها مع جواز تأویلها بما توافق الأولة.»(1)
پاسخ:
۱. حدیث قربالاسناد درضمن سؤالات فراوانی است که احمدبنمحمدبنابینصر از امامرضا(علیه السلام) میپرسد. با مراجعه به سؤالات قبل و بعد مشخص میشود که این سؤال در فضای تقیه نبوده است.
۲. بهصرف موافقت با عامه، نمیشود حدیث را بر تقیه حمل کرد؛ مگر حدیث معارض داشته باشد و در مرجحات باب تعارض نوبت به مخالفت با عامه برسد. احادیث مخالف در حد تعارض نیستند؛ نه ازنظر سند و نه ازنظر دلالت. بر فرض تعارض، مرجح سندی و موافقت با ظاهر کتاب، بر مخالفت با عامه مقدم است.
۳. ازدواج با جن و فرشته نیز در اقوال مشهور عامه هست. از حدیث عللالشرایع نیز استفاده میشود که ازدواج خواهر و برادر را نه علمای حجاز و نه علمای عراق گفتهاند: «لم یختلف فیه فقهاء أهل الحجاز و لا فقهاء أهل العراق.»(2)این حدیث را درضمن احادیث مخالف نقل خواهیم کرد. همچنین در کتابهای تاریخی معتبر نزد آنها مثل تاریخ یعقوبی(3)نیز به این مطلب اشاره شده است.
۴. اگر احادیث موافق در مقام تقیه و موافقت با
عامه ذکر شده باشد، دیگر لازم نیست امامرضا(علیه السلام) یا امامسجاد(علیه السلام) برای قول باطل استدلال ذکر کنند و بر استدلالشان پافشاری و تأکید نیز بکنند؛ همانطورکه در حدیث امامسجاد(علیه السلام) ذکر شده است.
و عن أبیحمزة الثمالی قال: «سمعت علی بن الحسین(علیه السلام) یحدث رجلاً من قریش قال: لما تاب الله علی آدم، واقع حواء و لم یکن غشیها منذ خلق و خلقت إلا فی الأرض و ذلک بعد ما تاب الله علیه، قال: و کان آدم یعظم البیت و ما حوله من حرمة البیت و کان إذا أراد أن یغشی حواء خرج من الحرم و أخرجها معه، فإذا جاز الحرم غشیها فی الحل ثم یغتسلان إعظاما منه للحرم، ثم یرجع إلی فناء البیت، قال: فولد لآدم من حواء عشرون ولداً ذکراً، عشرون أنثی، فولد له فی کل بطن ذکر و أنثی، فأول بطن ولدت حواء هابیل و معه جاریة یقال لها إقلیما، قال: و ولدت فی البطن الثانی، قابیل و معه جاریة یقال لها لوزا و کانت لوزا أجمل بنات آدم، قال: فلما أدرکوا خاف علیهم آدم الفتنة فدعاهم إلیه و قال: أرید أن أنکحک یا هابیل لوزا و أنکحک یا قابیل إقلیما، قال قابیل: ما أرضی بهذا، أتنکحنی أخت هابیل القبیحة و تنکح هابیل أختی الجمیلة؟ قال آدم: فأنا أقرع بینکما فإن خرج سهمک یا قابیل علی لوزا و خرج سهمک یا هابیل علی إقلیما زوجت کل واحد منکما التی خرج سهمه علیها، قال: فرضیا بذلک فاقترعا قال:
فخرج سهم هابیل علی لوزا أخت قابیل و خرج سهم قابیل علی إقلیما أخت هابیل، قال: فزوجهما علی ما خرج لهما من عند الله، قال: ثم حرم الله نکاح الأخوات بعد ذلک. قال: فقال له القرشی: فأولداهما؟ قال: نعم قال: فقال القرشی: فهذا فعل المجوس الیوم، قال: فقال علی بن الحسین(علیه السلام): إن المجوس إنما فعلوا ذلک بعد التحریم من الله. ثم قال علی بن الحسین(علیه السلام): لا تنکر هذا ألیس الله قد خلق زوجة آدم منه ثم أحلها له؟ فکان ذلک شریعة من شرائعهم، ثم أنزل الله التحریم بعد ذلک.(1)
در علت ارسال اسانید احتجاج، طبرسی(2)در مقدمه ذکر فرموده است: «من بهجز روایات تفسیر امامعسکری(علیه السلام) بقیۀ روایات کتاب را بدون سند آوردهام؛ زیرا یا اجماع بر آنهاست یا موافق عقلاند یا در کتابهای مخالف و موافق مشهورند. روایات تفسیر منسوب به امامعسکری(علیه السلام) را با ذکر سند در ابتدای آنها آوردم؛ چراکه از حیث شهرت مانند بقیۀ روایات کتاب نیستند.»
روایت ازنظر دلالت کاملاً صریح است و روایت اول را تأیید میکند. این اشکال را که قول مجوس است نیز بهصراحت جواب میدهد و بهخلاف آن، استدلال میکند: «إن المجوس إنما فعلوا ذلک بعد التحریم من الله.» حضرت سپس در جواب نقضی میفرماید: «مگر حوا از حضرت آدم خلق نشده است و حالآنکه خداوند حوا را بر آدم
حلال قرار داد؟» این درحالی است که قطعاً نکاح با خود نیز حرام است. روایات دراینباره در بحث خودارضایی آمده است.
حضرت در ادامه میفرماید: «این جواز ازدواج با خواهر همزاد برادر دیگر، شریعتی از شرایع آنها (فرزندان آدم) بود که بعداً تحریم آن صادر شد.» حضرت اشاره میکند به تدریجیبودن صدور احکام (انزال من الله تعالی) و اینکه هر حکم وقتی صادر میشود که امکان عمل به آن وجود داشته باشد. این سخن حضرت در مقام تقریب وجه اول است که مجوس این فعل حرام را بعد از آمدن تحریم الهی انجام میدهند.
و فی المجمع(1)عن الباقر(علیه السلام) «أن حواء امرأة آدم کانت تلد فی کل بطن غلاماً و جاریة فولدت فی أول بطن قابیل و قیل قابین و توأمته إقلیما بنت آدم و البطن الثانی هابیل و توأمته لوزاء فلما أدرکوا جمیعاً أمر الله آدم أن ینکح قابیل أخت هابیل و هابیل أخت قابیل فرضی هابیل و أبی قابیل لأن أخته کانت أحسنهما و قال ما أمر الله بهذا و لکن هذا من رأیک فأمرهما الله أن یقربا قرباناً فرضیاً بذلک (الحدیث)».
نکته مجوس اولین کسانی بودند که ازدواج خواهر و برادری را بعد از حرمت آن، مجاز دانستند. در تأیید این مطلب، روایتی است که مستدرک الوسائل از
1) طبرسی، مجمع البیان، ج۳، ص۱۸۳.
اختصاص شیخ مفید نقل میکند:
الشیخ المفید فی الإختصاص عن أمیرالمؤمنین(علیه السلام)، أنه قال فی حدیث: «سلونی قبل أن تفقدونی» فقام إلیه الأشعث بن قیس فقال: یا أمیر المؤمنین کیف تؤخذ من المجوس الجزیة و لم ینزل علیهم کتاب و لم یبعث إلیهم نبی؟ قال: «بل یا أشعث، قد أنزل الله علیهم کتاباً و بعث إلیهم نبیاً، حتی کان لهم ملک سکر ذات لیلة فدعا بابنته إلی فراشه فارتکبها، فلما أصبح تسامع به قومه، فاجتمعوا إلیه فقالوا: أیها الملک دنست علینا دیننا فأهلکته، فاخرج نطهرک و نقیم علیک الحد، فقال لهم: اجتمعوا فاسمعوا کلامی، فإن یکن لی مخرج مما ارتکبت و إلا فشأنکم، فاجتمعوا، فقال لهم (هل علمتم) إن الله عز و جل لم یخلق خلقا أکرم علیه من أبینا آدم و أمنا حواء؟ قالوا: صدقت أیها الملک، قال: أولیس قد زوج بنیه بناته و بناته من بنیه؟ قالوا: صدقت، هذا هو الدین، فتعاقدوا علی ذلک، فمحاالله ما فی صدورهم من العلم و رفع عنهم الکتاب، فهم الکفرة یدخلون النار بغیر حساب.
البته این حدیث را صاحب مستدرک جزء احایث مخالف ذکر کرده است؛ اما بر آن دلالت نمیکند.
اما احادیث مخالف قول ازدواج خواهر و برادری و موافق با ازدواج با حورالعین و جن متعددند. مهمترین حدیثی که در این مقام به آن تمسک میکنند، حدیث علل الشرایع است:
أبی رحمهالله قال: «حدثنا محمد بن یحیی العطار عن الحسین بن الحسن بن أبان عن محمد بن أورمة عن النوفلی عن علی بن داود الیعقوبی عن الحسن بن مقاتل عمن سمع زرارة یقول سئل أبوعبدالله(علیه السلام) عن بدء النسل من آدم کیف کان و عن بدء النسل عن ذریة آدم فان أناسا عندنا یقولون إن الله عزوجل أوحی إلی آدم یزوج بناته ببنیه و ان هذا الخلق کله أصله من الاخوة و الأخوات؟ فقال أبوعبدالله(علیه السلام): تعالیالله عن ذلک علواً کبیراً یقول من قال هذا بان الله عزوجل خلق صفوة خلقه و أحبائه و أنبیائه و رسله و المؤمنین و المؤمنات و المسلمین و المسلمات من حرام و لم یکن له من القدرة ما یخلقهم من حلال و قد أخذ میثاقهم علی الحلال الطهر الطاهر الطیب، فوالله لقد تبینت ان بعض البهائم تنکرت له أخته فلما نزا علیها و نزل کشف له عنها فلما علم أنها أخته أخرج عزموا له ثم قبض علیه بأسنانه حتی قطعه فخر میتاً و آخر تنکرت له أمه ففعل هذا بعینه فکیف الانسان فی انسیته و فضله و علمه، غیر ان جیلاً من هذا الخلق الذی ترون رغبوا عن علم أهل بیوتات أنبیائهم و أخذوا من حیث لم یؤمروا بأخذه فصاروا إلی ما قد ترون من الضلال و الجهل بالعلم، کیف کانت الأشیاء الماضیة من بدء ان خلق الله ما خلق و ما هو کاین أبدا، ثم قال ویح هؤلاء أین هم عما لم یختلف فیه فقهاء أهل الحجاز و لا فقهاء أهل العراق ان الله عزوجل أمر القلم فجری علی اللوح المحفوظ بما هو کائن إلی
یوم القیامة قبل خلق آدم بألفی عام و ان کتب الله کلها فیما جری فیه القلم فی کلها تحریم الأخوات علی الاخوة مع ما حرم و هذا نحن قد نری منها هذه الکتب الأربعة المشهورة فی هذا العالم: التوراة و الإنجیل و الزبور و الفرقان، أنزلها الله عن اللوح المحفوظ عن رسله صلوات الله علیهم أجمعین، منها التوراة علی موسی(علیه السلام) والزبور علی داود(علیه السلام) و الإنجیل علی عیسی(علیه السلام) و القرآن علی محمد(علیه السلام) و علی النبیین(علیهم السلام) و لیس فیها تحلیل شیء من ذلک، حقاً أقول ما أراد من یقول هذا و شبهه إلا تقویة حجج المجوس فما لهم قاتلهم الله، ثم أنشأ یحدثنا کیف کان بدء النسل من آدم و کیف کان بدء النسل من ذریة، فقال: ان آدم(علیه السلام) ولد له سبعون بطناً فی کل بطن غلام و جاریة إلی أن قتل هابیل، فلما قتل قابیل هابیل جزع آدم(علیه السلام) علی هابیل جزعاً قطعه عن اتیان النساء فبقی لا یستطیع ان یغشی حواء خمس مئة عام ثم تخلی ما به من الجزع علیه فغشی حواء فوهب الله له شیئاً وحده لیس معه ثان واسم شیث هبةالله و هو أول من أوصی إلیه من الآدمیین فی الأرض، ثم ولد له من بعد شیث یافث لیس معه ثان فلما أدرکا و أراد الله عزوجل ان یبلغ بالنسل ما ترون و أن یکون ما قد جری به القلم من تحریم ما حرم الله عزوجل من الأخوات علی الاخوة انزل بعد العصر فی یوم الخمیس حوراء من الجنة اسمها «نزلة» فأمر الله عزوجل آدم ان یزوجها من شیث فزوجها منه، ثم أنزل بعد العصر حوراء من الجنة اسمها «منزلة» فأمر الله تعالی آدم ان یزوجها من یافث
فزوجها منه فولد لشیث غلام و ولدت لیافث جاریة فأمر الله عزوجل آدم حین أدرکا ان یزوج بنت یافث من ابن شیث ففعل فولد الصفوة من النبیین و المرسلین من نسلهما و معاذ الله أن یکون ذلک علی ما قالوا من الاخوة و الأخوات.
وفی الفقیه عنه(علیه السلام) أن آدم ولد له شیث و ان اسمه هبةالله و هو أول وصی أوصی إلیه من الآدمیین و ساق الحدیث إلی آخر ما ذکره.(1)
محمد بن علی بن الحسین عن أبیه عن محمد بن یحیی عن الحسین بن الحسن بن أبان عن ابن أورمة عن النوفلی عن الیعقوبی عن الحسن بن مقاتل عمن سمع زرارة یقول و ذکر مثله و زاد: ان کتب الله کلها فیما جری فیه القلم فی کلها تحریم الأخوات علی الاخوة مع ما حرم الحدیث.(2)
۱. حدیث ازنظر سند بهشدت ضعیف است؛ چون سلسلهسند آن مرسل است و در راویان آن، افراد ضعیف و مجهول وجود دارند:
آیتاللهخویی برای توثیق حسینبنحسنبنابان وجوهی ذکر کرده است که درنهایت خود ایشان این وجوه را رد میکند.(3)
محمدبنأورمۀ قمی: او را به غلو و تخلیط متهم کردهاند و ابنولید فرموده است: «هر روایتی از او که در کتابهای حسینبنسعید هم باشد، معتبر
است و هرچه فقط خود او نقل کرده باشد، عمل به آن جایز نیست و اعتمادی به آن نیست.»
نوفلی: توثیق ندارد.
علیبنداود یعقوبی: مجهول است.
حسنبنمقاتل: مجهول است.
۲. اشکالات دلالی روایت:
۱.۲. در این حدیث اشاره شده است که قول ازدواج خواهروبرادری فرزندان آدم را احدی از علمای حجاز و عراق نگفتهاند. این درحالی است که یکی از وجوه رد قول اول، موافقت آن با عامه است و این دو باهم نمیسازد. اگر بخواهیم این حدیث را بپذیریم، دیگر قول اول موافق عامه نیست و نمیتوان احادیث آن را بر تقیه حمل کرد و اگر بخواهیم موافقت قول اول با عامه را بپذیریم، نمیتوانیم به ظاهر این حدیث تمسک کنیم.
ممکن است بگویند حضرت فرموده است که هیچیک از علمای حجاز و عراق، حکم به جواز ازدواج خواهر و برادر نداده است؛ نه کیفیت اولیۀ تکثیر نسل را. دراینصورت حضرت در مقام رد قول مجوس است که در ادامه میآید.
۲.۲. این حدیث در مقام ساکتکردن کسانی است که قصد ترویج مجوس را دارند؛ همانطورکه از ظاهر سؤال سؤالکننده (أناساً عندنا) و جواب حضرت بر میآید که آنها قصد ترویج مجوس را دارند: «ما أراد من یقول هذا و شبهه إلا تقویة حجج المجوس فما لهم قاتلهم الله.»
این درحالی است که احادیث قول اول، پاسخ این اشکال را داده است و تقویت مجوس نیست.
پس در فرض صدور این روایت، باید آن را بر اموری حمل کرد که مخاطب قدرت فهم استدلال را ندارد یا به هر بهانهای میخواهد بهنفع تفکر مجوسی از آن استفاده کند. ازاینرو حضرت در چنین مقامی چنین جوابی را میدهند.
۳.۲. همانطورکه از بحث بالا مشخص شد، حضرت جوابی نمیدهد که در تعارض با قول اول باشد؛ بلکه کیفیت تکثیر نسل از حضرت شیث را بیان میفرماید. البته همانطورکه در نقلهای تاریخیِ متعدد آمده است، نسل فعلی بشر همگی از شیث است و نسلهای دیگر بشر منقرض شده است. حضرت ابتدا استبعاد میکند که چگونه پیامبران و مؤمنان از نطفۀ ناپاک باشند. سپس در آخر، تصریح میکند که پیامبران ازطریق شیث تکثیر پیدا کردند که نطفۀ پاک دارد. بهاینوسیله بین هر دو دسته از روایات جمع میشود، اگر نخواهیم به ضعف و ارسال آن توجه کنیم. جالب اینکه حضرت به کیفیت تکثیر و منشأ کفار و غیرمؤمنان هیچ اشارهای نمیکند.
۴.۲. این روایت با روایات دیگر که همگی ازدواج خواهر و برادری را نفی میکند، در تخالف و بعضاً تعارض مفهومی است:
۱.۴.۲. در این روایت، دو فرزند بدون همزاد به نامهای شیث و یافث آمده است. در بعضی دیگر فقط یک فرزند بدون همزاد به نام شیث آمده است و در بعضی دیگر چهار فرزند.
۲.۴.۲. در این روایت، همسران هر دو از حورالعین هستند و در روایات دیگر، همسر یکی از
حورالعین و دیگری از جن است.
۳.۴.۲. در این دسته از روایات، هیچ اشارهای نشده است که دیگر فرزندان آدم چگونه ازدواج کردند. تقریباً بهتواتر مفهومی در روایات فریقین، ثابت است که حوا زایمانهای متعدد کرده است (دستکم بیست زایمان) که همگی آنها دوقلو، یکی پسر و دیگری دختر بوده است؛ بهجز همین زایمانِ شیث و یافث که روایات دربارۀ آنها اختلاف دارند که آیا همزاد داشتند یا خیر.
اشکال: ازدواج با حورالعین یا جن، اختلاط میاه است.
پاسخ: این در فرضی است که حور یا جن، ماء داشته باشند. بهتعبیر علمیتر، وقتی اختلاط صورت میگیرد که اسپرم از مرد و تخمک از جن یا حورالعین باشد. جن و حورالعین تخمک ندارند؛ چراکه آنها از این نوع ماده نیستند و مجردند.
رد پاسخ: میتوان به این پاسخ، پاسخ داد. بر فرض قبول دستۀ دوم از روایات، میتوان آن را بهصورتهای مختلف تصور کرد؛ مثلاً:
۱. جن یا فرشته یا حورالعین بهاذن خداوند بهشکل جسمانی دنیوی در آمده باشند؛ همانطورکه در آیات و روایات متعدد، نمونههایی از صورت انسانی پیداکردن ملائک را شاهدیم. قصۀ تعلیم سحر و بشارت به فرزند در زکریا(علیه السلام) و مریم(علیهاالسلام) و بشارت به عذاب در قصۀ ابراهیم(علیه السلام) از این دست است.
۲. میتوان آنها را صرفاً ظرف پرورش نطفه قلمداد کرد؛ همانطورکه امروزه در شبیهسازی
مطرح است.
۳. امروزه میتوان نطفهای کامل را از موجودی زنده به دست آورد؛ بهطوریکه به جنس مخالف نیازی نباشد؛ همانطورکه در حضرت مریم(علیهاالسلام) بهاعجاز الهی تحقق پیدا کرد.
رد بر رد: این مطلب فقط توجیه علمی در مقام ثبوت است و بر وقوع و اثبات آن دلیلی نداریم.
در ادامه، دیگر احادیث مخالف با قول اول را میآوریم. این احادیث در تفسیر صافی نیز آمده است. در اینجا آنها را از منابع اصلی نقل میکنیم.
عن سلیمان بن خالد قال: قلت لأبیعبدالله(علیه السلام)، جعلت فداک، ان الناس یزعمون أن آدم زوج ابنته من ابنه؟ فقال: أبوعبدالله قد قال: الناس فی ذلک و لکن یا سلیمان أما علمت أن رسولالله(صلی الله علیه و آله و سلم) قال: لو علمت أن آدم زوج ابنته من ابنه لزوجت زینب من القاسم و ما کنت لأرغب عن دین آدم، فقلت: جعلت فداک انهم یزعمون أن قابیل إنما قتل هابیل لأنهما تغایرا علی أختهما؟ فقال له: یا سلیمان تقول هذا؟ أما تستحیی ان تروی هذا علی نبیالله آدم؟ فقلت: جعلت فداک ففیما قتل قابیل هابیل؟ فقال: فی الوصیة ثم قال لی: یا سلیمان ان الله تبارک و تعالی أوحی إلی آدم أن یدفع الوصیة و اسمالله الأعظم إلی هابیل و کان قابیل أکبر منه، فبلغ ذلک قابیل فغضب فقال: انا أولی بالکرامة و الوصیة فأمرهما أن یقربا قرباناً بوحی من الله إلیه ففعلا، فقبل الله قربان هابیل فحسده
قابیل فقتله، فقلت: جعلت فداک، فممن تناسل ولد آدم هل کانت أنثی غیر حواء و هل کان ذکر غیر آدم؟ فقال: یا سلیمان ان الله تبارک و تعالی رزق آدم من حواء قابیل و کان ذکر ولده من بعده هابیل، فلما أدرک قابیل ما یدرک الرجال أظهر الله له جنیة و أوحی إلی آدم ان یزوجها قابیل ففعل ذلک آدم و رضی بها قابیل و قنع، فلما أدرک هابیل ما یدرک الرجال اظهر الله له حوراء و أوحی الله إلی آدم أن یزوجها من هابیل، ففعل ذلک فقتل هابیل و الحوراء حامل، فولدت الحوراء غلاماً فسماه آدم هبةالله، فأوحی الله إلی آدم ان ادفع إلیه الوصیة و اسم الله الأعظم و ولدت حواء غلاماً فسماه آدم شیث بن آدم، فلما أدرک ما یدرک الرجال أهبط الله له حوراء و أوحی إلی آدم ان یزوجها من شیث بن آدم، ففعل فولدت الحوراء جاریة فسماها آدم حورة، فلما أدرکت الجاریة زوج آدم حورة بنت شیث من هبةالله بن هابیل فنسل آدم منهما فمات هبةالله بن هابیل فأوحی الله إلی آدم ان ادفع الوصیة و اسم الله الأعظم و ما أظهرتک علیه من علم النبوة و ما علمتک من الأسماء إلی شیث بن آدم فهذا حدیثهم یا سلیمان.(1)
سند حدیث: سلیمانبنخالد را توثیق کردهاند و این تفسیر، به محمدبنمسعودبنمحمدبنعیاش سمرقندی، معروف به عیاشی، منسوب است. وی از استادان محمدبنعمربنعبدالعزیز، معروف به کشی بوده است و رجالیان، او را توثیق کردهاند.
علمای شیعه معمولاً به این کتاب که حاوی
1) تفسیر عیاشی، ج۱، ص۳۱۲.
تفسیر آیات قرآن بهوسیلۀ روایات است، با دیدۀ قبول نگریستهاند. صاحب وسائل آن را یکی از مصادر خود قرار داده است و میگوید: «تنها نیمۀ اول آن به دست ما رسیده است که در آن، بعضی از نسخهنویسان، اسناد روایات را حذف کردهاند و تنها به یک راوی اعتماد کردهاند.» نظر حضرت امام6 اینچنین است: «...فان العیاشی و ان کان ثقة... لکن لیس لنا طریق صحیح الی تفسیره... و لم یذکر صاحب الوسائل طریقه الیه الا ان یدعی الاطمئنان و الوثوق بکون ما عن تفسیره منه. و العلم عندالله.»(1)
ازنظر دلالت:
۱. این حدیث از حیث مضمون با روایات دیگر این قول تخالف دارد؛ مثلاً اینکه هبةالله غیر از شیث است.
۲. بر فرض قبول این حدیث از حیث سند و دلالت، باید آن را به همان شکلی که گذشت، با احادیث قول اول جمع کنیم و با فرض جمعنشدن و تعارض این دو باهم، روایت قربالاسناد مقدم است؛ چون با کتاب موافق است.
احادیث دیگری نیز که ذکر میکنیم، یا همین اشکال تخالف در معنا و مضمون را باهم دارند یا ضعیفالسند هستند:
عن أبی بکر الحضرمی عن أبیجعفر(علیه السلام) قال: ان آدم ولد أربعة ذکور فاهبط الله إلیهم أربعة من
1) المکاسب المحرمه، ج۲، ص۱۰۴.
الحور العین، فزوج کل واحد منهم واحدة فتوالدوا ثم إن الله رفعهن و زوج هؤلاء الأربعة أربعة من الجن، فصار النسل فیهم فما کان من حلم فمن آدم و ما کان من جمال من قبال الحور العین و ما کان من قبح أو سوء خلق فمن الجن.(1)
عن أبی بکر الحضرمی عن أبیجعفر(علیه السلام) قال: قال لی: ما یقول الناس فی تزویج آدم ولده؟ قال قلت: یقولون: ان حوا کانت تلد لآدم فی کل بطن غلاماً و جاریة فتزوج الغلام الجاریة التی من البطن الآخر الثانی و تزوج الجاریة الغلام الذی من البطن الآخر الثانی حتی توالدوا، فقال أبوجعفر(علیه السلام): لیس هذا کذلک یحجکم المجوس و لکنه لما ولد آدم هبةالله و کبر سأل الله أن یزوجه، فأنزل الله له حوراء من الجنة فزوجها إیاه، فولدت له أربعة بنین، ثم ولد لآدم ابن آخر، فلما کبر أمره فتزوج إلی الجان، فولد له أربع بنات، فتزوج بنو هذا بنات هذا، فما کان من جمال فمن قبل الحور العین و ما کان من حلم فمن قبل آدم و ما کان من حقد فمن قبل الجان، فلما توالدوا صعد الحوراء إلی السماء.(2)
راوی این دو حدیث یک نفر است: ابیبکر عبداللهبنمحمد حضرمی. بااینهمه، دو حدیث در معنا تخالف دارد. در حدیث دوم، حضرت ازدواج خواهروبرادری را نفی کرده و بهطور صریح به محاجۀ مجوس اشاره میکند که مقام صدور روایت را بر فرض صحت آن، معلوم میکند.
محمدبنیحیی عن أحمدبنمحمد عن الحسینبنسعید عن صفوانبنیحیی عن خالدبناسماعیل عن رجل من أصحابنا من أهلالجبل عن أبیجعفر(علیه السلام) قال: ذکرت له المجوس و أنهم یقولون: نکاح کنکاح ولد آدم و إنهم یحاجونا بذلک فقال: أما أنتم فلایحاجونکم به لما أدرک هبة الله قال آدم(علیه السلام): یا رب زوج هبةالله فأهبط الله عزوجل له حوراء فولدت له أربعة غلمة ثم رفعها الله فلما أدرک ولد هبةالله قال: یا رب زوج ولد هبةالله فأوحی الله عزوجل إلیه أن یخطب إلی رجل من الجن و کان مسلماً أربع بنات له علی ولد هبةالله فزوجهن فما کان من جمال و حلم فمن قبل الحوراء و النبوة و ما کان من سفه أو حدة فمن الجن.(1)
سند حدیث ارسال دارد و خالدبناسماعیل موثق نیست. البته صفوانبنیحیی از اصحاب اجماع است و میتوان ضعف و ارسال بعد از او را تصحیح کرد. اما در مقام تعارض با حدیث صحیح قربالاسناد، تقدم سندی با قربالاسناد است.
بهعلاوه در معنا با احادیث دیگر در این مطلب تخالف دارد که تکثیر نسل را فقط از هبةالله میدانند و همسر هبةالله را از حورالعین که چهار فرزند پسر میآورد و پس از آن به آسمان برمیگردد. اینکه تمام همسران این چهار فرزند پسر، دخترانی از جن هستند، در تعارض آشکار با حدیث تفسیر عیاشی است که در ادامه میآید. بهعلاوه اشارهای
1) الکافی، ج۵، ص۵۶۹، حدیث۵۸.
به کیفیت ازدواج هابیل و قابیل و فرزندان دیگر آدم نیز نمیکند. مقام صدور روایت نیز محاجه با مجوس است.
روی القاسمبنعروة عن بریدالعجلی عن أبیجعفر(علیه السلام) قال: إن الله تبارک و تعالی أنزل علی آدم حوراء من الجنة فزوجها أحد ابنیه و تزوج الاخر ابنة الجان، فما کان فی الناس من جمال کثیر أو حسن خلق فهو من الحوراء و ما کان فیهم من سوء خلق فهو من ابنة الجان.(1)
دربارۀ قاسمبنعروه اختلاف است و وجوهی برای وثاقت او بر شمردهاند که صاحب معجمالرجال به آن اعتماد نمیکند و درنهایت میفرماید: «بعضی از اصحاب اجماع از او حدیث نقل کردهاند.» در پاورقی منلایحضر نیز چنین آمده است: «هو مجهول الحال و طریق المصنف إلیه فیه هارونبنمسلمبنسعد و هو و إن کان ثقة الا أن له مذهباً فی الجبر و التشبیه.»
صدوق این حدیث را نیز در عللالشرایع به این سند میآورد: «أخبرنی علیبنحاتم قال: حدثنا أبوعبداللهبنثابت قال: حدثنا عبداللهبنأحمد عن القاسمبنعروة عن بریدبنمعاویةالعجلی عن أبیجعفر(علیه السلام)... .»(2)
ازنظر مضمون با روایات دیگر این باب مخالفت دارد.
این احادیث در مستدرکالوسائل(1)نقل شده است:
۶. الشیخ حسنبنسلیمانالحلی تلمیذ الشهید الأول فی کتاب المحتضر نقلاً من کتاب الشفاء و الجلاء بإسناده عن معاویةبنعمار قال: سألت أباعبدالله(علیه السلام) عن آدم أبیالبشر، أ کان زوج ابنته من ابنه؟ فقال: معاذالله، لو فعل ذلک آدم لما رغب عنه رسولالله(صلی الله علیه و آله و سلم) و ما کان آدم إلا علی دین رسولالله(صلی الله علیه و آله و سلم) فقلت: و هذا الخلق من ولد من هم و لم یکن إلا آدم و حواء(علیهماالسلام)؟! لان الله یقول: «یا أیها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بث منهما رجالاً کثیراً و نساءً» فأخبرنا أن هذا الخلق من آدم و حواء، فقال(علیه السلام): صدق الله و بلغت رسله و أنا علی ذلک من الشاهدین. فقلت: ففسر لی یابنرسولالله، فقال: إن الله تبارک و تعالی لما أهبط آدم و حواء إلی الأرض و جمع بینهما ولدت حواء بنتا فسماها عناقا، فکانت أول من بغی علی وجه الأرض، فسلط الله علیها ذئباً کالفیل و نسراً کالحمار فقتلاها، ثم ولد له اثر عناق قابیل بن آدم، فلما أدرک قابیل ما یدرک الرجل، أظهر الله عزوجل جنبة من ولد الجان یقال لها: جهانة فی صورة الانسیة، فما رآها قابیل ومقها، فأوحی الله إلی آدم أن زوج جهانة من قابیل، فزوجها من قابیل، ثم ولد لآدم هابیل فلما أدرک هابیل ما یدرک الرجل، أهبط الله إلی آدم حوراء و اسمها ترک الحوراء، فلما
1) مستدرک الوسائل، ج۱۴، ص۳۶۱ به بعد.
رآها هابیل ومقها، فأوحی الله إلی آدم أن زوج ترکا من هابیل، ففعل ذلک، فکانت ترک الحوراء زوجة هابیلبنآدم، الخبر.
حدیث بالا در بحار الانوار(1)و جامع الأحادیث(2)و تفسیر ثعلبی(3)نیز آمده است.
۷. صحیفة الرضا(علیه السلام): بإسناده إلی الحسینبنعلی(علیه السلام) قال: جاء رجل إلی الحسنبنعلی(علیه السلام) فقال: حق ما یقول الناس أن آدم زوج هذه البنت من هذا الابن؟ فقال: حاشا الله کان لآدم(علیه السلام) ابنان و هو شیث و عبد الله فأخرج الله لشیث حوراء من الجنة و أخرج لعبد الله امرأة من الجن، فولد لهذا و ولد لذاک، فما کان من حسن و جمال فمن ولد الحوراء و ما کان من قبح و بذاء فمن ولد الجنیة.
۸. الشیخ المفید فی الإختصاص: عن أمیر المؤمنین(علیه السلام)، أنه قال فی حدیث: «سلونی قبل أن تفقدونی» فقام إلیه الأشعثبنقیس فقال: یاأمیرالمؤمنین کیف تؤخذ من المجوس الجزیة و لم ینزل علیهم کتاب و لم یبعث إلیهم نبی؟ قال: بل یا أشعث، قد أنزل الله علیهم کتاباً و بعث إلیهم نبیاً، حتی کان لهم ملک سکر ذات لیلة فدعا بابنته إلی فراشه فارتکبها، فلما أصبح تسامع به قومه، فاجتمعوا إلیه فقالوا: أیها الملک دنست علینا دیننا فأهلکته، فاخرج نطهرک و نقیم علیک الحد، فقال لهم: اجتمعوا فاسمعوا
کلامی، فإن یکن لی مخرج مما ارتکبت و إلا فشأنکم، فاجتمعوا، فقال لهم (هل علمتم) إن الله عزوجل لم یخلق خلقا أکرم علیه من أبینا آدم و أمنا حواء؟ قالوا: صدقت أیها الملک، قال: أولیس قد زوج بنیه بناته و بناته من بنیه؟ قالوا : صدقت، هذا هو الدین، فتعاقدوا علی ذلک، فمحاالله ما فی صدورهم من العلم و رفع عنهم الکتاب، فهم الکفرة یدخلون النار بغیر حساب.
۹. أصل من أصول قدمائنا: عن عمروبنأبیالمقدام قال: سألت مولای أباجعفر(علیه السلام) کیف زوج آدم ولده؟ قال: أی شیء یقول هذا الخلق المنکوس؟ قلت: یقولون: إنه إذا کان ولد آدم ولداً جعل بینهما بطناً بطناً ثم یزوج بطنه من البطن الآخر، فقال: کذبوا، هذه المجوسیة محضاً، أخبرنی أبی عن جده(علیه السلام) قال: لما وهب آدم هابیل و هبة الله بعث إلیهما حوراءین: ناعمة و مدیة و أمره أن یزوج ناعمة من هابیل و مدیة من هبة الله، فزوجهما إیاهما فتزاوجا، فکانت تزویج بنات العم.
خلاصۀ اشکال این احادیث، تضادهایی است که در کیفیت ازدواج و اسم همسران و خصوصیات دیگر وجود دارد و نمیشود همه را بهطور کامل قبول کرد.
اشکال: این احادیث گرچه در معنا و مفهوم باهم ناسازگاری دارند، بر این معنا تواتر معنوی دارند که ازدواج خواهروبرادری نبوده است.
پاسخ:
۱. تواتر بر این معنا نیز وجود ندارد؛ چون بسیاری از این روایات به ازدواج هابیل و قابیل
اشارهای نمیکند؛ بلکه ازدواج هبةالله یا فرزندان او را بیان میکند؛
۲. با فرض قبول تواتر معنوی، با دستۀ اول روایات و ظهور قرآن تعارض دارد. در مقام تعارض تقدم با دستۀ اول است. تعدد روایاتِ بخش دوم نمیتواند سبب تقدم در مقام تعارض شود.
در پایان، ذکر دیدگاه مورخان، خالی از لطف نیست. تمامی این اقوال، تأییدی بر قول اول است:
و وقع آدم علی حواء، فحملت و ولدت غلاماً و جاریة، فسمی الغلام قابیل و الجاریة لوبذا، ثم حملت فولدت غلاماً و جاریة، فسمی الغلام هابیل و الجاریة إقلیما. فلما کبر ولده و بلغوا النکاح، قال آدم لحواء: مری قابیل، فلیتزوج إقلیما التی ولدت مع هابیل و مری هابیل فلیتزوج لوبذا التی ولدت مع قابیل، فحسده قابیل أن یتزوج بأخته التی ولدت معه. و قد روی بعضهم أن الله عزوجل أنزل لهابیل حوراء من الجنة، فزوجه بها و أخرج لقابیل جنیة، فزوجه بها، فحسد قابیل أخاه علی الحوراء ، فقال لهما آدم: قربا قربانا فقرب هابیل من تین زرعه و قرب قابیل أفضل کبش فی غنمه لله... .(1)
1) تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۷.
و لما مضی لآدم صلیاللهعلیهوسلم من عمره مئة و ثلاثون سنة و ذلک بعد قتل قابیل هابیل بخمس سنین ولدت له حواء ابنه شیثا فذکر أهل التوراة أن شیثاً ولد فرداً بغیر توأم و تفسیر شیث عندهم هبةالله و معناه أنه خلف من هابیل. حدثنی الحارثبنمحمد قال حدثنی ابنسعد قال أخبرنا هشام قال أخبرنی أبی عن أبیصالح عن ابنعباس قال ولدت حواء لآدم شیثاً و أخته حزورا فسمی هبةالله اشتق له من هابیل قال لها جبرائیل حین ولدته هذا هبةالله بدل هابیل و هو بالعربیة شث و بالسریانیة شاث و بالعبرانیة شیث و إلیه أوصی آدم و کان آدم یوم ولد له شیث ابن ثلاثین و مئة سنة... .
حدثنا أحمدبنعبدالرحمانبنوهب قال حدثنا عمی قال حدثنا الماضیبنمحمد عن أبیسلیمان عن القاسمبنمحمد عن أبیإدریس الخولانی عن أبیذر الغفاری قال قلت یارسولالله کم کتاب أنزله الله عزوجل. قال مئة کتاب و أربعة کتب أنزل الله علی شیث خمسین صحیفة و إلی شیث أنساب بنی آدم کلهم الیوم و ذلک أن نسل سائر ولد آدم غیر نسل شیث انقرضوا و بادوا فلم یبق منهم أحد فأنساب الناس کلهم الیوم إلی شیث(علیه السلام) و أما الفرس الذین قالوا إن جیومرت هو آدم فإنهم قالوا ولد لجیومرت ابنه مشا و تزوج مشا أخته میشان فولدت له سیامکبنمشا و سیامی ابنة مشا فولد لسیامکبنمشابنجیومرت افرواک و دیس و براسب و اجرب و أوراش بنو سیامک و افری و
دذی و بری و أوراشی بنات سیامک أمهم جمیعا سیامیبنتمشا و هی أخت أبیهم... .(1)
و إن آدم غشی حواء فولدت له قابیل و توأمته قلیما و کان کذلک یولد له توأمین فی کل بطن. ثم ولدت له هابیل و توأمته لبوذا فشغل قابیل بالحرث و شغل هابیل برعی الغنم، ثم أمره أن یزوج هابیل من أخت قابیل فضربها و قال أنا أحق بأختی منه، فأمرهما أبوهما أن یقربا قربانا فأیهما تقبل قربانه...و لمئتین و ثلاثین سنة من مهبط آدم ولد له شیث و هو هبةالله و توأمته.(2)
و کانت حواء فیما یذکرون لا تحمل إلا توأماً ذکراً و أنثی فولدت حواء لآدم أربعین ولداً لصلبه من ذکر و أنثی فی عشرین بطناً و کان الولد منهم أی أخواته شاء تزوج الا توأمته التی تولد معه فإنها لا تحل له و ذلک أنه لم یکن یومئذ نساء الا أخواتهم و أمهم حواء فأمر آدم ابنه قابیل أن ینکح توأمة هابیل و أمر هابیل أن ینکح توأمة أخیه قابیل.(3)
یکی از آیاتی که دلالت میکند، انسان در موطنی خاص، شاهد وحدانیت حق بوده و ربوبیت خدا و عبودیت خود را مشاهده نمودهاست، بهطوریکه باتوجه به آن، مجالی برای غفلت و نسیان نیست، آیۀ میثاق است که میفرماید: «وإذ أخذ ربّک من بنی آدم من ظهورهم ذرّیّتهم وأشهدهم علی أنفسهم ألست بربّکم قالوا بلی شهدنا أن تقولوا یوم القیمة إنّا کنّا عن هذا غافلین* أو تقولوا إنّما أشرک اباؤنا من قبل و کنّا ذریةً من بعْدهم أفتُهلکنا بما فعل المبْطلون»(1)(بهیاد بیاور، زمانی را که پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم، ذریۀ آنها را برگرفت و آنها را گواه بر خویشتن ساخت و فرمود: «آیا من پروردگار شما نیستم؟» گفتند: «آری، گواهی میدهیم.» خداوند چنین کرد، مبادا روز رستاخیز بگویید که ما از این غافل بودیم یا پدرانمان پیش از این مشرک بودند و ما فرزندانی بعد از آنها بودیم، آیا ما را به آنچه باطلگرایان انجام دادهاند مجازات میکنی؟)
مفاد اجمالی آیات: خدای سبحان در موطنی، حقیقت انسان را به وی نشان داد و در آن حالت که او شاهد حقیقت خود بود، ربوبیت حقتعالی و عبودیت خویش را مشاهده کرد، خداوند در آن موطنِ شهودی، با انسانها میثاق برقرار کرد و از آنان اقرار گرفت که آیا من پروردگار شما نیستم؟ همگان گفتند: «بلی، تو ربّ مایی.»
1) اعراف، 172و173.
در آن موطن همگان ربوبیت حق و عبودیت خویش را پذیرفتند. در این معاهده، میثاقگیرنده خداوند است و میثاقدهنده انسان، شاهد بر این میثاق نیز، خود انسان است.«... أشْهدهم علی أنْفسهم...» خدا انسان را شاهد بر خود وی قرار داد و به او گفت: «ببین که بر ربوبیت خدا و به عبودیت خویش میثاق میبندی.»(1)
علت میثاق گرفتن خداوند از انسان و شاهد قراردادن انسان بر آن میثاق، در آیۀ دوم تبیین شدهاست که میفرماید: «ما این میثاق را گرفتیم، تا در قیامت اگر از شما سؤال کردیم، چرا کفر ورزیدید، نگویید ما غافل بودیم و یا پدران ما مشرک بودند و ما وارث شرک و الحاد گذشتگان خود بودیم.»
به بیان دیگر، فایدۀ مهم اخذ میثاق و تعهد، آناستکه اگر خداوند از هیچکس، پیمان نمیگرفت و آنها را بهحقیقت خودشان آشنا نمیکرد و آنان راه کفر را درپیش میگرفتند، روز قیامت که روز احتجاج است، میگفتند: «ما از ربوبیت تو و عبودیت خویش غافل بودیم؛ زیرا حضور در عالم طبیعت که با اسباب غفلت آمیخته است و دور ماندن از عالم غیب، باعث احتجاب ما از شهود ذات و شناخت ربوبیت تو و آشنایی به عبودیت خودمان شد.»(2)
موطن اخذ میثاق کجا بود؟ در کجا انسانها به ربوبیت حق و عبودیت خویش اعتراف کردهاند؟ این مسئله، میدانگاه آراء دانشمندان و مفسران است و نظرات گوناگونی از متقدمان و متأخران دربارۀ آن ارائه شده که به بررسی آن میپردازیم.
این نظریه بیان میکند، ارواح انسانها قبلاز آنکه به ابدانشان تعلق گیرند، به ذرّات ریزی تعلق گرفته و آن ذرات ریز با تعلق ارواح به آنها زنده و آگاه شدند و پساز آن، خداوند از آنها میثاق گرفت.
بر اساس نظر این گروه، آیۀ شریفۀ میثاق، ناظر به «عالم ذر» است؛ یعنی خداوند قبلاز آنکه انسانها را در این عالم بیافریند، از صلب حضرت آدم(علیه السلام) ذرات ریزی را که تا روز قیامت یکی پساز دیگری نسل آدمی را میسازد، استخراج کرد و ارواح را به آنها متعلق نمود و هر روحی به یکی از آن ذرات تعلق گرفت و آن ذرات پس از تعلق روح زنده شدند و میثاق سپردند.(1)
اگر گفته شود، لزوم این اخبار تأیید مذهب جبر است؛ زیرا در عالمذر، آنچه را شخص قبول کرده، اضطرارا بودهاست، باید گفت:
اولاً. هرکس در آن عالم هرچه را قبول کرد، از روی اختیار و شعور بود.
ثانیاً. طبق اخبار بیان شده، هرکس در عالمذر
1) مجلسی، بحار الانوار، ج5، ص263.
هرچه را قبول کرد، مجبور و مضطر نیست که در این عالم مثل همان را قبول و عمل نماید؛ بلکه ممکن است در این عالم تغییر نماید.
همچنانکه در حدیثی از حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) مروی است که میفرمایند:
«و شرط فی ذلک البداء فیهم» (شرط فرمود پروردگار عالم بداء را در اصحاب شمال.)
یعنی کسانی که در آن عالم به سوء اختیار خود سرکشی و طغیان ورزیدند و جزء اصحاب شمال شدند، اگر در این عالم توبه و انابه نمایند و در تبعیت انبیاء سعی نمایند، خداوند تغییر میدهد و آنها را از اصحاب یمین قرار خواهد داد، چون قابل تغییر است؛ لذا در دعاهای ماه مبارک رمضان و غیر آن آمدهاست:
«و ان کنت من الاشقیاء فامحنی من الاشقیاء واکتبنی من السعداء فانک قلت و قولک حق: یَمْحُواللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ اُمُّ الْکِتابِ»(1)
امّا استعجاب از اینکه اگر عاقل بودند، چگونه اقدام به زیان خود نمودند، باید گفت: «این استعجاب بیمعنا است»؛ زیرا مشاهده میشود، بسیاری از عقلا در امور زیادی با کمال شعور و اختیار، اقدام به زیان خود نموده و بعد پشیمان شدهاند، همچنین شیطان ملعون، با کمال شعور و اختیار، امر حق را ترک نمود و از سجده تمرد کرد.
ثالثاً. هر طرح و برنامه، یک اصول قطعی و بدون تغییر و یک اصول فرضی و تقدیری دارد. اختیار آدم در چهارچوب اصول خلقت انسان لحاظ
1) قمی، مفاتیح الجنان، اعمال مخصوص شب بیست و سوم، ص387.
شدهاست؛ پس جبر، بنابر هر نظری که در مبدأ خلقت انسان بپذیریم، لازم نیست.
این نظریه بیان میکند، تعبیر یادشده در آیه، تمثیل است نه بیان واقع؛ یعنی این طور نیست که خداوند در واقع از ذریۀ فرزندان آدم اقرار گرفته باشد؛ بلکه خداوند از انسانها اقرار گرفته، نه آنکه واقعاً صحنه اشهاد و اخذ تعهد و سپردن میثاق تحقق پیدا کردهاست. مسئلۀ ربوبیت الله و عبودیت انسان آن قدر روشن است که گویا همۀ انسانها گفتند: بلی؛ همانطورکه در سورۀ فصلت آمده: «فقال لها وللأرض ائتیا طوْعاً أو کرهاً قالتا أتینا طائعین»(1)(خدای متعال به آسمان و زمین فرمود که خواه و ناخواه باید بیایید، همه عرض کردند ما با طوع و رغبت مطیع عوامل تکوینی تو هستیم.)
معنی آیه در ظاهر، آناستکه خدای سبحان با آنها گفتگو کرد و فرمود بیایید و آنها هم گفتند که ما همراه سایر اطاعتکنندگان آمدیم؛ درحالیکه درواقع گفتگویی بین خدا و آسمان و زمین نبود. صاحبان این نظر، آیۀ میثاق را بر تمثیل حمل کرده و میگویند: «نظیر آیۀ سورۀ فصلت است که قول و امر و نهی لفظی درکار نیست؛ بلکه در حقیقت تمثیل است. نظام آفرینش چون تابع اوامر الهی است، گویا خدا به آنها گفته اطاعت کنید و آنها گفتند: «ما مطیع هستیم» و این معنا
1) فصلت، 11.
در عبارت، بهصورت قول و صیغۀ امرِ حاضر تعبیر شدهاست.»
در صحیفۀ سجادیه، مضمون همین مطلب آمدهاست که امام سجّاد(علیه السلام) فرمودند: «فهی بمشیّتک دون قولک مؤتمرة وبارادتک دون نهْیک منْزجرة»(1)(یعنی اشیا و اعیان خارجی به صرف ارادۀ تو امرپذیر و به صرف کراهت تو از کار میایستند و آن را ترک میکنند و لازم نیست به آنها امر قولی و یا نهی لفظی کنی.)
زمخشری در کشاف مینویسد: «محتوای آیه، جنبۀ تخییل و تمثیل دارد.»(2)
محققداماد در شرح اصولکافی، همین مضمون را از بعضی اهلتفسیر نقل کردهاست و لسان نقل به گونهای است که گویا به این معنا راضی است و آن را تأیید میکند.(3)
سید شرفالدین جبلعاملی6در رسالۀ فلسفة المیثاق والولایة در شرح همین آیه مینویسد: «هم توحید خداوند و هم ولایت اهلبیت(علیهم السلام) در موطن تعهد بهعنوان میثاق مطرح شدهاست و ظاهر آیه را بر تمثیل و تصویر حمل کردهاند.»(4)
منظور از آیه، بیان واقعیت خارجی است، نه تمثیل. خداوند متعال به لسان عقل و وحی و با
زبان انبیاء از انسان میثاق گرفت، درواقع موطن وحی و رسالت، همان موطن اخذ میثاق است؛ یعنی دربرابر درک عقلی که حجت باطنی خداست و با محتوای وحی که حجت ظاهری خدا است، مطابقت دارد. خدا از مردم پیمان گرفت که معارف دین را بپذیرند؛ چنانکه در سورۀ یس است: «ألم أعْهد إلیکم یا بنی آدم أن لاتعْبدوا الشیطان...»(1)(ای فرزندان آدم، آیا من به وسیلۀ وحی و رسالت از شما پیمان نگرفتم که شیطان را نپرستید؟) در قیامت هم خداوند به انسانها میفرماید: «من با دو حجت عقل و نقل، ربوبیت خود و عبودیت شما را تبیین کردم. دیگر نمیتوانید در آن روز بگویید، ما از توحید و سایر معارف دین غافل و یا وارث شرک نیاکانمان بودیم؛ زیرا عقل از درون و انبیاء از بیرون، ربوبیت الله و عبودیت شما را، بهگونهای که نصاب مقتضی، تام بوده و هرگونه مانعی از بین رفته باشد، تثبیت کردهاند.»(2)
علامه طباطبایی(ره) هیچ یک از معانی یادشده را نپذیرفتند و میگویند: مقصود آیه، جنبۀ ملکوتی انسانهاست؛ یعنی جای شهود و اشهاد و موطن میثاق ملکوت انسانها است؛ زیرا باتوجه به ظاهر آیه که فرمود: «وإذ أخذ... » یعنی [أُذْکر] به یاد بیاور آن موطنی را که خدای سبحان از فرزندان بنیآدم میثاق گرفت، نتیجه میشود که:
اولاً. قبل از این موطنِ ظاهریِ محسوس، موطنِ دیگری وجود داشت که در آن موطن، همگان میثاق سپردند که خدای سبحان، ربّ است و انسانها عبد هستند.
ثانیاً: صحنه اخذ میثاق مقدم بر نشئۀ حس و طبیعت است؛ بهعبارتدیگر، انسان دارای دو جنبه و دو موطنِ وجودی است و این دو موطن متباین همدیگر نیستند؛ بلکه متحدند، گرچه واحد نیستند؛ یعنی آن دو موطن باهم هستند؛ ولی یک چیز نیستند و این دو موطن، یکی موطن مُلک است و دیگری موطن ملکوت و موطن ملکوت مقدم بر موطن ملک است و تقدّم آن، تقدم زمانی نیست؛ زیرا ملکوت از محور زمان خارج است و انسان در موطن ملکوت خدا را به عنوان ربّ و خویشتن را به عنوان عبد مشاهده کرد؛ زیرا نشئۀ ملکوت مصون از حجاب است و لذا حقیقت در آن موطن روشن است.
این معنا که انسان دارای دو جنبه ملکی و ملکوتی است و جنبه ملکوتی وی مقدم بر جنبه ملکی اوست، میتوان از چند آیه استفاده کرد، از جمله آیۀ سورۀ حجر است که فرمود: «وإن من شیءٍ إلاّ عندنا خزائنه وما ننزّله إلاّ بقدرٍ معلوم»(1)(همه موجودات دارای خزائن هستند و ما آن را، با اندازۀ معیّن نازل میکنیم.)
فرق بین وجود مادی اشیاء و وجود مجرّد آنها که در خزائن الهی است؛ آناستکه آنچه نزد انسانها است، زوالپذیر و تغییرپذیر است و آنچه
1) حجر، 21.
نزد خدای سبحان است، مصون از دگرگونی و زوال. چنانکه فرمود: «ما عندکم ینفد وما عندالله باقٍ...»(1)پس آنچه که نزد ماست، قَدَر است و زوالپذیر و آنچه نزد خداوند است قضا است و ثابت و باقی و چون باقی است از سیلان و حرکت و تغییر و زوال و تدریج منزّه است؛ چنانکه هر حقیقتی در آن موطن بیش از یک مصداق ندارد.
باتوجه به این دو مطلب که موجود عالَمِ ملکوت: 1. باقی و ثابت است؛ 2. واحد است. جنبۀ ملکوتی انسان هم: 1. ثابت است نه سیال؛ 2. واحد است نه کثیر. آنچه از آیه استفاده میشود، ایناستکه: 1. انسان چهرهای ملکوتیدارد و چهرهای ملکی؛ در چهرۀ ملکوتیخویش، ربوبیت الله و عبودیت خود را مییابد؛ 2. موطن ملکوت، مقدّم بر موطن ملکی و دنیایی اوست؛ 3. چون این دو موطن با هم متحدند و از هم جدا نیستند، خداوند به انسان مُلکی امر میکند که به یاد آن موطن ملکوتی باشد و وقتی به یاد آن موطن بود آن را حفظ میکند.(2)
البته، نظرات و اقوال غیر مشهوری وجود دارد که بهطور خلاصه به آنها اشاره میشود:
از پشت پدران به رحم مادران انتقال یافت و به تدریج در عالم جنین بهصورت انسانی کامل درآمد و در همان حال خداوند استعدادهایی به او داد که بتواند حقیقت توحید را درک کند.»
عالم بزرگ، سیدمرتضی(ره) میگویند: «عالمذر واقعاً بوده، ولی اختصاص به اولاد کفار دارد.»
نظریۀ عارفان. عرفا عالمذر را همان عالم اعیان ثابته و پیمان و عهد را، پیمان و عهد ازلی میدانند. عرفا به تجلی و ظهور قائل هستند، در مقابل فلاسفه که به علت و معلول در نظام هستی اعتقاد دارند و برای تجلی مراتبی قائل هستند که اینجا مجال شرح آن نیست. از مراتب تجلی و ظهور، ظهور اعیان در مرتبه علم حق است که میگویند: «عین هر حقیقتی در علم حق به نحو ازلی و ابدی موجود است و اعیان هم، مظاهر اسماء و صفات و قالبهای آن هستند.» استعداد و قابلیت هر انسانی در کفر و ایمان و سعادت و شقاوت در علم حق، در عین ثابتهاش آشکار میگردد و آن عهد و پیمان به نحو ازلی به زبان استعداد و قابلیت در عالم اعیان بودهاست. خوانندگان محترم برای اطلاعات بیشتر به کتب فصوص الحکم از ابنعربی و شروح آن مراجعه فرمایند.
یکی از مشهورترین شبهههایی که در بین پرسشگران رشتههای گوناگون علوم تجربی و علوم اجتماعی مطرح میشود، موضوع چگونگی پیدایش انسان و پرسشهایی پیرامون تحلیلهای داروینیستی است؛ لذا براساس این تحلیلها، زنجیرۀ وراثتی انسان کنونی به میموننماهایی میرسد که پیشاز دوران چهارم زمینشناسی(1)میزیستهاند و میگویند که نخستین جوامع انسانی جامعههایی اشتراکی (کمونی)(2)بودهاست و اهمیت پذیرش و رد این شبهه در این است که براساس آموزههای ادیان توحیدی، نسل انسانهای کنونی را به یک زوج انسانی بهنام حضرتآدم و حوا(علیهماالسلام) میرساند که از بهشت به زمین هبوط کردند و براساس آنچه که به صراحت در قرآنکریم آمده، دانشهایی دربارۀ حقایق جهان به حضرتآدم(علیه السلام) داده شد. گفته میشود که ایشان نخستین پیامبر خدا و حجت او بر کرۀ زمین است؛ لذا در این میان پرسش و شبههای که مطرح میشود؛ ایناستکه:
1- آیا میتوان بین این آموزههای دینی و آنچه در برخی کتابهای علمیتجربی دربارۀ تکامل
1) دورههای زمینشناسی: 1. برکامبرین (پیشاز حیات)؛ 2. پالوزوئیک (حیاتقدیمی)، 345میلیونسالقبل؛ 3. مزوزئیک (حیاتمیانی)، 160میلیونسالقبل؛ 4. سنوزوئیک (حیاتجدید)، از 65 میلیونسالقبل تا عصر حاضر.
2) کمون (commune) به معنای اشتراکی، نوعی سازمان زندگی و کار جمعی است که در آن مالکیت خصوصی بر ابزارهای تولیدی وجود نداشته و افراد بهطور یکسان از حاصل کار جمعی برخوردار میشوند و به آن جامعه اشتراکی نیز گفته میشود. لفظ کمونیسم از این واژه گرفته شدهاست.
انسانآمده، رابطهای پیدا و بیان کرد؟
2- چگونه میتوان آیات و روایات مربوط به آفرینش انسان را که در قرآنکریم و سایر کتابهای آسمانی آمده، با فرضیۀ تکامل موجودات، بهویژه انسان، تفسیر و تحلیل کرد؟
3- آیا مطالب قرآن و روایات دربارۀ آفرینش انسان، با محتوای علم تجربیِ سیر تکاملی انسان مطابقت دارد یا خیر؟
چارلز داروین (1809تا1882م) در انگلستان زندگی میکرد. وی طبیعیدان بود و به بررسی و مطالعه گیاهان و جانوران میپرداخت.
دو اثر مهم داروین عبارتنداز:
لازم به ذکر است، نخستین کسی که فرضیۀ تحول را با روش علمی تشریح و اساس آن را روی اصول طبیعی بیان کرد و درحقیقت تحول بزرگی در طرز تفکر دانشمندانِ طبیعی بهوجود آورد، دانشمند معروف فرانسه، لامارک، (1744تا1829م) و پساز وی دانشمند انگلیسی، چارلز داروین (1809تا1882م) بود.
این اشتهار در میان دانشمندان از آن جهت است که لامارک فرضیۀ «تحول» را زمانی پیش کشید که جهانِ علمی و محیطِ دانشگاههای آن روز، آماده پذیرش و حل مسئله نبودند؛ لذا این نظر در نطفه خفه گردید و در توجه محافل علمی قرار نگرفت؛ ولی هنگامی که چارلز داروین
فرضیۀ تکامل را عنوان کرد، بیشتر گرههای علمی از هم گشوده و علوم طبیعی پیشرفتهای زیادی کرده بود و جهان دانش، آمادگی پذیرش چنین فرضیهای را داشت. همچنین در زمان اصلاحات دینی و ظهور نهضت پروتستان، ایجاد تغییرات عمیق در زمینۀ دینیِ مردم اروپا و در پی آن عصر روشنگری و تأکید و تمرکز افراطی بر تجربهگرایی و عقلگرایی، زمینۀ مناسب و مطلوبی برای پذیرش و توسعۀ نظریات داروین فراهم کرد؛ ازاینرو چارلز داروین پایهگذار «تحول انواع» معرفی شد.(1)
درمیان دانشمندان علوم طبیعی دو فرضیه دربارۀ آفرینش موجودات زنده، اعماز گیاهان و جانداران، وجود داشته است:
در این نظریه انواع جانداران، هرکدام جداگانه، از آغاز به همین شکل کنونی ظاهر گشتند و هیچ کدام به نوعی دیگر تبدیل نیافتند؛ لذا انسان هم دارای خلقت مستقلی بوده که از آغاز بههمینصورت آفریده شدهاست.(2)
بعضی براین باورند که این اعتقاد، منابع انکار ناپذیری داشته که به این قرار است:
در سِفْر تکوین(1)تصریح میشود که خلقت موجودات بههمین شکل موجود و بهدست خدا انجام شدهاست. انسان از همان آغاز، انسان و اسب نیز اسب بوده و هریک از موجودات، پیوسته همینگونه بودند؛ زیرا به همین شکل آفریده شدهاند.
از نظر ارسطو [که دستگاه فلسفیاش، بهویژه تفسیرسینوی،(2)
باتوجه به این توضیحات، این تفسیر برای ارسطو نمیباشد و ظاهراً معنای لغوی این اصطلاح در اینجا مراد است که همان دیدگاه جهانشناختی ارسطو میباشد.
پشتوانۀ نظام فکری و اعتقادی مسیحیت قرار گرفته] هر موجودی تجسم صُوَر ازلی یا ماهیات ثابته است و در واقع، صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی. صُوَر علمی ازلی یا ماهیات ثابته، بهحکم تجرّد آنها از مادّه و1) عهدعتیق، کتاب پیدایش، فصل اول، بند25 (پس خدا، حیوانات زمین را به اجناس آنها بساخت و بهایم را به اجناس آنها و همه حشرات زمین را به اجناس آنها و خدا دید که نیکوست)، فصل دوم، بند7 (خداوند خدا پس آدم را از خاک زمین بسرشت و در بینی وی روح حیات دمید و آدم نَفْس زنده شد) و عبارات در فصلهای دیگر نیز بر این مطلب دلالت دارند.
2) برهان امکان و وجوب که به نامهای برهان امکان، برهان امکان ماهوی، برهان سینوی و حتی برهان جهانشناختی نیز خوانده شدهاست؛ بنابراین، گونهای برهان وجودی است که بر مبنای امکان وجود بنا شدهاست. بوعلی سینا نخستین واضع این برهان میباشد. در مغربزمین نیز آکویناس و لایبنیتز، بهترتیب در برهان سوم از براهین پنجگانه و برهان مابعدالطبیعی امکان به شرح تقریرهای دیگری از آن پرداختند.
جسم، تغییرناپذیرند و موجودات طبیعی اگرچه تغییرپذیرند، ولی دامنۀ تغییرات آنها بهحدود ماهوی و صُوَر علمی آنها محدود است؛ بنابراین تبدل انواع، امری محال و ناشدنی است.
اعتقاد رایج اینطور بود که اولاً، هرچیز و هریک از موجودات طبیعی، دارای غایت ویژهای است که برای آن آفریده شده و ثانیاً، بهبهترین صورتی که تأمین کنندۀ آن غایت و هدف باشد، آفریده شدهاست؛ بنابراین نهتنها نیازی به تغییر و تکامل ندارد، بلکه تغییر و تکامل آن ناممکن است؛ زیرا در صورت تغییر، نمیتواند تأمینکنندۀ آن غایت باشد.(1)
این فرضیه برخلاف فرضیۀ ثبات انواع، خلقت انسان را تدریجی میداند و شامل سه نظریۀ مشهور است:
نظریۀ لامارک بیان میکند که اندامهای یک جانور در طی انجام کار و کاربرد آنها تحول مییابد و این تحول و تعدیل، اکتسابی و وراثتی است؛ یعنی با توارث منتقل میشود. برای مثال میتوان درازشدن گردن زرافه را براثر گردنکشیدن
1) سیدمرتضی حسینیشاهرودی، تعریف و خاستگاه دین، ص27و28.
بهسوی برگهای درختان بلند دانست و البته از بین رفتن اندامها نیز دراثر عدم کاربرد آنها به ارث میرسند.
داروین با ارائه تئوری تکامل میخواهد بگوید، خلقت انسان تدریجی بوده و انسان، تکاملیافتۀ حیواناتِ پیشین است. داروین در کتاب تبار انسان (1872م) بحثهایی دربارۀ شباهت انسان به گوریل داشته و سعی کرده نشان دهد؛ چگونه میتوان ممیز انسان را براساس تعدیل تدریجیِ نیاکان آدمنمای او در جریان انتخاب طبیعی، توجیه و تحلیل کرد.
آنچه در نظریات او جالب و حائز اهمیت است، آناستکه اصرار دارد بگوید، اخلاق و تواناییهای روانی انسان با قوای دیگر حیوانات، تضاد درجهای دارند؛ یعنی تفاوت، نوعی نیست؛ بلکه فقط در شدت و ضعف است و میتوان برای حیوانات نیز قائل به درجات ضعیفی از احساس، تفهیم و تفاهم شد.
(1)نظریه دووریس (اوایل قرن بیستم) که جهش یا تغییر ناگهانی صفات را منشأ ایجاد صفات جدید
1) تکاملباوری (Evolutionism) و به عبارت دقیقتر نظریۀ تبدّل انواع (Transformism) از بدو پیدایش تاکنون، مراحل گوناگونی را طی کرده و همواره نقد شده و اصلاحاتی در آن واقع شده که اهم آنها عبارتاستاز: 1. داروینیسم؛ 2. نئوداروینیسم؛ 3. لامارکیسم؛ 4. نئولامارکیسم؛ 5. موتاسیونیسم (Mutationism).
در جاندار میدانست که به نسل بعد ارث میرسد.
چگونگی جهش:
میدانید صفات ارثی از طریق DNA موجود در کرموزومهای درون هسته انتقال مییابند. DNA مولکولی است دو رشتهای، بلند و مارپیچ که از هزاران واحد بهنام نوکلئوتید ساخته شدهاست. نوکلئوتیدهای موجود در ساختار DNA چهار نوع هستند که آنها را با حروف G، C،T و A نشان میدهند و به تعداد زیاد و ترتیب خاصی قرار گرفتهاند. هرگونه تغییر در ترتیب این نوکلئوتیدها را جهش گویند که باعث ایجاد صفات جدید خواهند شد.
عوامل ایجاد جهش:
DNA مولکولی با ثبات است؛ امّا عواملی مانند مواد رادیواکتیو و مواد شیمیایی میتوانند سبب تغییر یا جهش در این مولکول شوند. بیشتر جهشها مضر هستند؛ لذا نظریۀ جهش و انتخاب طبیعی مکمل یکدیگرند بهاینمعنیکه:
جهش، بهوجود آورندۀ تغییر است و انتخاب طبیعی، گسترش دهندۀ آن جهش [مفید] است.
نکته: آنچه فرضیۀ لامارک و داروین را علمی نشان میدهد، نظریۀ دووریس است؛ یعنی بدون توجه به جهش، هیچ توجیه علمی از نظر علم ژنتیک نمیتوان برای فرضیۀ داروین اقامه کرد؛ امّا نکتۀ مهم درمورد خود جهش، آناستکه این عمل در یک مولکول DNA صورت میپذیرد؛ امّا این تغییر و جهش آیا به ارث میرسد؟
اشکال اول: طبق قانون احتمالات در توارث،
این امر بسیار مشکل است؛ گرچه محال عقلی نیست؛ امّا محال عقلایی است.
اشکال دوم: در تکامل انواع، باید حداقل یک جفت رشتۀ کامل کروموزومی جدید تشکیل و به توارث گذاشته شود که در طبیعت این امر نه میلیون میلیارد، بلکه احتمال آن یک در عدد نجومی است که طبق قوانین عادیِ طبیعی محال است و صِرف آوردن گذر زمان، این مشکل را حل نمیکند و درواقع نوعی فرافکنی و عوام فریبی است که بگوییم در طول میلیونها سال این تغییر به توارث رسید. چه فرقی است بین زمان کوتاه و بلند در توارث جهش؟! همچنین سؤال اساسیتر آنکه، هماکنون و در عصر حاضر، چه مقدار از اول حیات موجودات زنده میگذرد؟ چرا شاهد این تنوع در انواع نمیشویم؟! به تعبیر سادهتر، هرلحظه نسبت به گذشته، میلیونها و میلیاردها سال گذشته، پس چرا هیچ نوعی از انواع گذشته تولید نمیشود؟! در بازۀ زمانی علمیِ حداقل 200ساله که از جانورشناسی ثبت شده،(1)یک مورد از تبدل انواع، چه رسد به تکامل انواع، مشاهده نشده با اینکه میلیاردها سال و موقعیتهای زمانی برای این تغییر بوده است.
1) ارسطو، فیلسوف و زیستشناس یونان قدیم، نخستین کسی است که جانداران را براساس شباهتهای ساختاری آنها ردهبندی کردهاست؛ امّا مهمترین کار در این زمینه توسط کارل لینه (قرن 18م) انجام گرفت که طرح ردهبندی امروزی را پایهگذاری کرد.
کسانی که با نظریۀ داروین مخالف بودند، برای این نظریه پیامدهایی را ذکر کردند که به آن اشاره خواهیم کرد؛ امّا باید دانست این پیامدها لزوماً پیامدهای این نظریه نیست و بعضاً حتی مؤید این نظریه نیز میتواند باشد؛ لذا در نهایت نمیتوان بهخاطر این پیامدها، این نظریه را تخطئه کرد؛ ولی درعینحال بعضی مدعیاند که پیامدهای یاد شده، پیامدهای منطقی نظریه تکامل است.(1)
امّا بهتر است که جزء مهمترین علل گرایش به نظریه داروین و طرفداری از آن را همان دانست که دهریون (طبیعیون)، از فِرَق جداشده از اسلام در عصر امام صادق(علیه السلام) و قبل از آن، اعتقاد به عدم بعثت انبیاء داشته و همه چیز را منتسب به طبیعت میدانستند. با این نگاه کسانی که به بهانۀ علمیبودن فرضیۀ داروین به آن میپردازند، درواقع میخواهند نوعی دینگریزی و اباحهگری داشته باشند که دهریون در سابق به آن تمسک میکردند.(2)
الف. این عناصر مادیاند که جهان را میسازند؛ لذا تصور وجود خدای خالق ضرورتی ندارد؛
ب. بهشت و دوزخ وجود ندارد؛
ج. باید از زندگی تا حد ممکن لذت برد؛
د. لذت و ثروت، تنها غایت عقلانیاند که باید برای بهدستآوردن آنها تلاش کرد و زحمت کشید؛ البته در این میان نیز لذت، غاییترین هدف است و ثروت نیز، تنها زمانی ارزش دارد که بتواند وسیلهای برای رسیدن به لذت باشد.
1) سیدمرتضی حسینیشاهرودی، تعریف و خاستگاه دین، ص29و30.
2) در تعریف عام «دهری» به کسی گویند که منکر مبدأ و معاد است و تمامی حوادث را به دهر نسبت میدهد؛ یعنی آنچه که امروزه مادیگرا و یا ماتریالیست خوانده میشود، حال چه فیلسوف باشد یا غیر آن. در موارد بسیاری به دهریه مانند دیگر کفار و مشرکین، زندیق نیز گفته میشود. آنها مرگ را معلول گذر زمان و حیات را معلول طبیعت میدانستند. دهریۀ عرب، اعتقاد به دهر و انتساب حیات و مرگ خویش را به آن، ظاهراً بهانهای میشمردند برای شانهخالیکردن و رهاشدن خود از قبول قیود دینی و اخلاقی. برخلاف فلاسفه دهریه که قائل به ابدیت ماده و معتقد به حصر معرفت برمجرد حس بودند. تمایلات اباحی، آنهم از نوع بیبندوباریهای رایج در عهد اموی، منشأ قول معطله عرب در عقایدشان بوده است. آنها فرض وجود خالق و اعتقاد به حشر و قیامت را لازم نمیدانستند و زمان را بینهایت و ازلی و ابدی میپنداشتند. وجود را فقط در همین حیات دنیوی و مادی خلاصه میکردند و مرگ و نابودی را جز به پیری و فرسودگی و گذشتروزگار منسوب نمیکردند؛ بههمیندلیل، به لذتگرایی روی میآوردند و هرچه را با هواینفس خویش موافق مییافتند، پیروی میکردند و آنچه را مخالف آن بود، ترک میکردند. ابوسفیان، عقبةبنابیمعیط، نضربنحارث و عاصبنوائل گروهی از این افراد بودند؛ البته در میان مکاتب فلسفی هند نیز از مکتبی بهنام «چارواکا» سخن گفته شده که تمایلاتی شبیه به دهریه عرب داشتهاند. برخی از آراء این مکتب که در زمانی نامعلوم و پیشاز میلاد مسیح(علیه السلام) بهوجود آمده، از این قرار است:
تکیهگاه حکمت صنع، سازگاری بدن و اندامهای آن با وظایف و اهداف آن است. هر جزء بدن به بهترین صورت، بهمنظور انجام وظایفی که برعهدۀ آن نهاده شده و بهمنظور دستیابی بههدفی که برای آن ساخته شده، آفریده شدهاست. دستها برای انجام وظایف خاص و رسیدن به اهداف معینی به بهترین صورت آفریده شده، همچنین انگشتها و ناخنها و دیگر اندامهای بدن، همه همینگونه برای مقاصد معینی آفریده شده و این مطلب دقیقاً نقطۀ مقابل فرضیۀ تکامل انواع است که اندامهای بدن انسان را محصول تغییرات پیوسته و طولانی میداند و بیان میکند که هیچیک از اعضای انسان [و غیر انسان] از آغاز این گونه نبوده، بلکه با تغییرات پیوسته بهاینصورت درآمده است.
اِشکال این پیامد مشخص است؛ زیرا مدعی تکامل، بهخاطر تناسب اعضاء، بحث تکامل را ذکر کردهاست؛ یعنی این استدلال مؤید نظریۀ تکامل میشود نه مخرب آن. تغییرات اعضاء متناسب با شرایط در هر زمان بوده و فرض در این نظریه آناستکه انسان از ابتدا انسان نبوده که اعضاء انسانی لازم داشته باشد و در هر مرحله از مراحل تکامل خویش اندام مناسب با آن را داشتهاست.
از نظر دینداران و همچنین ظاهر کتاب مقدس، انسان برترین موجود در طبیعت است و دارای کمالات ویژهای است که استحقاق بهخدمت گرفتن سایر موجودات را دارد و درواقع سایر موجودات برای انسان و بهخاطر خدمت به او آفریده شدهاند؛ ولی براساس نظریۀ تکامل انواع، انسان هم موجودی همچون سایر موجودات است که در مسیر تحولاتِ پیوسته، تکامل بیشتری یافته است؛ بنابراین، نه او اشرف موجودات است و نه سایر موجودات برای او آفریده شدهاند و این موضوع دقیقاً نقطۀ تعارض میان علم و دین را آشکار میسازد که نقطۀ عزیمت مناسبی برای پژوهشهای دینیِ معتقدان به دین و هم برای منکران آن میباشد؛ بهویژه اینکه بنابر نظریۀ تبدل انواع، حتی حسّ اخلاقی نیز محصول انتخاب طبیعی و تبدّل و تکامل انواع است.
وقتی ما تکامل را هدفمند تعریف نکردیم
این مطلب صحیح است؛ امّا نظریۀ تکامل فقط دلالت بر تکامل میکند؛ لذا برای این سؤال که آیا این تکامل از ناحیه خالق، هدفمند بوده یا خیر؟ پاسخی ندارد؛ بنابراین حتی بنابر نظریۀ تکامل نیز میتوان گفت: «انسان نتیجۀ خلقت تمام مخلوقات و تکامل یافته آنها است و از ابتدا قرار نیز برهمین بوده و لذا او به برتری رسید و جایگزین خداوند در زمین شد.» این نظر چه تناقضی با نظریۀ تکامل دارد؟!
کتاب مقدس در سفر تکوین، آفرینش انواع موجودات را بهصورت کنونی و دفعی میداند. هر موجودی همانگونه آفریده شدهاست که اینک هست، نه چیزی که سبب تغییر در نوع آن باشد، پدید آمده و نه ممکن است پدید آید؛ درحالیکه نظریۀ تبدل انواع، هیچ موجودی را در آغاز بهشکل کنونی نمیداند؛ بلکه ثبات صور را برخلاف تجربه میداند. در آغاز، هرچیزی بهشکل و صورتی بودهاست و در ادامه بهچیز دیگری تبدیل شده و یا ممکن است بشود.
اشکال این کلام نیز واضح است؛ زیرا اولاً، در کتب مقدس به منشأ انسان اشاره شده که از زمین است و این ملازمه با دفعی بودن و منافات با تدریجی بودن آن ندارد؛ امّا اینکه بنابر این نظریه، ممکن است انسان نیز به موجود کاملتری تکامل یابد، فقط امکان عقلی است و بهراحتی، یک شخص دیندار میتواند بگوید طبق مستندات
دینی این امکان بهوقوع نخواهد رسید؛ زیرا ممکن است از بین برود و موجود دیگری جای او را بگیرد [همانطورکه در قرآن آمده]؛(1)امّا خودش بهموجود دیگری تکامل یابد بهوقوع نخواهد پیوست، نه اینکه امکان عقلی ندارد. نظریۀ داروین با فرض پذیرش آن، فقط امکان عقلی آن را ثابت میکند، نه آنکه بهوقوع خواهد پیوست.
از دیدگاه دینی و عقلیِ رایجِ دینداران و مفسران دین، خدا پیشاز آفرینش جهان، برای آن طرح و برنامه داشته و پساز آفرینش نیز برای آن تدبیر دارد. جهان و موجودات در آن، براساس طرح پیشین آفریده میشوند و براساس تدبیر الهی بهمقصد خویش دستمییابند. نظریۀ تکامل انواع، بهظاهر با این طرح و تدبیر ناسازگار است و براساس برخی از تفاسیر آن، تغییر و تکامل موجودات طبیعی بهطور تصادفی و بدون طرح و تدبیر و آگاهی انجام میپذیرد.
اشکال این مطالب نیز از قبل روشن شد؛ زیرا نظریۀ تکامل، روند تکامل را در خود تعریف میکند؛ بنابراین تکامل با انتخاب تصادفی تعارض دارد و همچنین ممکن است بعضی از تفاسیر نظریۀ داروین، انتخاب تصادفی را تأیید کنند؛ امّا روشن است که با فرضیۀ تکامل سازگار نیست. تکامل در خود، دارای هدفمندی است؛
1) 1. انسان، 28 «نحن خلقناهم وشددنا أسرهم وإذا شئنا بدلنا أمثالهم تبدیلا».
امّا اگر گفته شود انتخابِ گزینۀ بهتر را خود طبیعت انجام میدهد و هرکدام سازگارترند، میمانند؛ پس خواهیم گفت: «مشخص است که دنیا به اصطلاح دارالاَسباب است و برای هر فعلی سببی تعریف شده، امّا سخن این است که آیا هدفگذار، ماورای طبیعت و خداوند است یا خود طبیعت؟ اگر خود طبیعت است، دراینصورت طبیعتِ باشعور یا بدون شعور؟ اگر گفته شود طبیعت بیشعور، روشن است که هدفگذاری از بیشعور معنا ندارد؛ ولی اگر طبیعت باشعور منظور است؛ پس، این سؤال که منشأ این شعور چیست، سؤال اساسی موحدین خواهد بود.
بهنظر برخی از ارباب کلیسا، آفرینش جهانِ طبیعت، تاریخ معیّنی دارد. آنان سال ۴۰۰۴ پیشازمیلاد را تاریخ آفرینش دانستهاند؛ درحالیکه مفهوم نظریۀ تکامل بههیچوجه با این اعتقاد سازگار نیست.
از آنجا که در فصل تعارض علم و دین، فرضیۀ تحوّل انواع براساس داروینیسم مطرح است، لذا روی تحوّل تدریجی با اصول چهارگانهاش متمرکز میشویم و بهگونهای به تحلیل تعارضهای چهارگانه که نویسندۀ کتاب علم و دین از آنها یاد کرده، می پردازیم.
اصول چهارگانۀ داروین عبارتنداز: 1. تنازع بقا؛
اینک هریک از این اصول را بهصورت خلاصه توضیح میدهیم:
در صحنۀ زندگی، هرموجودی با صدها عامل نابودکننده روبهرو است و هرموجودی میخواهد عوامل بقای خود را تسهیل کند و از عوامل نابود کننده مصون بماند؛ ازاینرو پیوسته میان انواع موجودات، نزاع و کشمکش برقرار است؛ ولی منازعه که اثر مستقیم نامحدود جانداران و گیاهان است، در جانداران آشکار و در گیاهان مخفی است.
پرندگان خوشآواز با فراغ خاطر بر فراز شاخهها از حشرات و دانهها تغذیه میکنند؛ ولی درعینحال مرغان شکاری یا چارپایان گوشتخوار، این پرندگان را طعمه خود میسازند؛ پس جهان عرصة نزاع و جنگ است.
داروین میگوید: «در جهان تنازع، پیروزی از آنِ انواعی است که شرایط بقای آنها بیشتر و عوامل حیاتی برای آنها فراهمتر از نوع دیگر باشد؛ مثلاً درمیان حیوانات، تعدادی با شاخهای کوچک و بزرگ پیدا میشوند و ازآنجا که دستۀ نخست بهخوبی مسلّح نشدهاند، احتمال نابودی آنها بیشتر است؛ ولی دستۀ دوّم در برابر حوادث
پایدارترند، اگر پیشینیان آنها به نوبه خود با شاخهای بهتر بهدنیا بیایند، این اعضا بهتدریج در نسلهای دیگر کاملتر میشوند و بدینطریق انتخاب انسب و اصلح، سبب پیدایش تکامل میگردد. خلاصه در این میدان مبارزه، فتح و غلبه با افرادی است که از شرایط بهتری برخوردار باشند؛ دراینصورت دستۀ مغلوب جای خود را به فاتح داده و خصایص طبقۀ فاتح [قانون سوّم وراثت] به نسلهای بعد منتقل میشود و در هر نسل بهصورت کاملتری درمیآید؛ درنتیجه تحوّل انواع تحقّق میپذیرد.»
قانون وراثت، اصل سوّمی است که داروین به آن تکیه کردهاست. وی معتقد است، صفات گذشتگان به آیندگان منتقل میگردد و هر نوع ویژگی که در پدر و مادر بهعنوان یک خصیصۀ مادی رخ دهد، از طریق «وراثت» به نسل بعدی منتقل میشود؛ تاآنجاکه درطول زمان، این صفاتِ انتقال یافته بهصورت یک تغییر کلّی و نوعی درمیآیند و درحقیقت این تغییرات جزئی، پساز چند نسل باعث میشود که فاصلۀ زیادی میان نسلهای پیشین و نسلهای بعدی بهوجود آید و هنگام مقایسه بهصورت دو نوع درآیند.
نکته: اشکال اصلی فرضیۀ داروین که آن را از حالت علمی خارج میکند، همین اصل سوم است که قانون وراثت را بهراحتی با گذر زمان حل کردهاست؛ درحالیکه قبلاً ذکر شد [بحث
فرضیۀ جهش دووریس و نقد آن] گذشتِ وراثت، امری نیست که بهصرف سازش با محیط و گذر زمان بخواهد سبب تکثر یا تکامل انواع شود؛ بهاینمعنیکه از یک نوع حیوان با تعداد کروموزمهای مشخص، نوع دیگری حیوان با تعداد کروموزمهای متفاوت بهوجود آید و به توارث گذاشته شود.
بهتعبیر علمی، برای شناسایی افرادِ یک گونه، علاوه بر صفات ظاهری، صفات کروموزومی و مولکولی نیز بایستی درنظر گرفته شود. برجستهترین مفهومِ گونه، مفهومی میباشد که توسط پدر زیستشناسی «ارنست ماید» درسال 1982 با نام مفهوم زیستی گونه بیان شدهاست.
طبق این تعریف، هرجامعهای بارور و مرکب از جمعیتهایی است که از نظر تولیدمثل از یکدیگر جدا شدهاند وجایگاه اکولوژیکی ویژهای در طبیعت اشغال میکنند.
این تعریف علمی از گونهها و انواع حیوانی در اواخر قرن بیستم، کاملاً فرضیۀ داروین را نابود کرد و دیگر در محافل علمی زیستشناسی بهعنوان یک نظریه مطرح نیست.(1)
1) 1. در انتهای این نوشتار نقد شهید مطهری به فرضیه داروین ذکر خواهدشد. لازم به ذکر است که این شهید بزرگوار در تاریخ 11 اردیبهشت 58 به شهادت رسیدند که قبلاز سال 1982 میباشد؛ لذا نقد ایشان بهصورت فرضی برای ابطال مکتب داروینیسم بهجا بوده و بعد از ایشان رد علمی او در محافل علم زیستشناسی و ژنتیک به اثبات رسیدهاست.
سازش با محیطِ هریک از جانوران و گیاهان، مطابق محیطی است که در آن زندگی میکنند. اگر تغییری در محیط زندگی آنها رخ دهد، لازم است برای ادامۀ زندگی تغییراتی در دستگاه وجودی آنها پدید آید؛ مثلاً هرگاه یک موجود خاکی به محیط آبی منتقل شود و ناچار شود که غذای خود را در آب تهیه کند، باید اعضای مناسب با محیط زندگی جدید در او فراهم شود؛ حتی بر اثر تغییر محیط زندگی، اعضای پیشین او رو به تحلیل میگذارد و از بین میرود. داروین از این اصل نتیجه میگیرد که هرگاه حیوانِ چشمداری ناچار شود در غارها و دالانهای زیرزمینی زندگی کند، کمکم قوّۀ بینایی او از بین میرود و پساز چند سال در ردیف حیوانات نابینا درمیآید. داروین با این اصول چهارگانه معتقد است، موجوداتی که امروز بهصورت انواع مختلف دیدهمیشوند، روز نخست یک نوع بودهاند؛ سپس با گذشت زمان در سایۀ این چهار اصل از یکدیگر جدا شدهاند.(1)
نکته: یکنوع بودن تمام انواع از روز نخست، از خود نظریۀ داروین یعنی شخص ایشان استفاده نمیشود؛ بلکه طرفداران داروینیسم چنین ادعایی را دارند. ایشان تکامل در انواع را قبول دارد؛ امّا ملازم کلام او، وحدتِ انواع از روز نخست نیست؛ بلکه هرنوعی از انواع کنونی بازگشت به یک نمونۀ ساده از خودش را دارد که در مراتب تکامل پیچیده شده است و روشناست که میان این دو نظر، تفاوت بسیاری است.
1) 2. فلسفه تاریخ، ص201.
دلیل اول: مطالعات دیرینهشناسی و بهاصطلاح مطالعه روی فسیلها، یعنی اسکلتهای متحجرشدۀ موجودات زنده و مطالعات طبقاتِ مختلف زمین، نشان میدهد که موجودات زنده، از صورتهای سادهتر به صورتهای کاملتر و پیچیدهتر تغییر شکل دادهاند.
نکته اول: این دلیل، یک استقراء ناقص است؛ یعنی مطالعه بر روی بعضی از نمونهها و استنباط یک حکمِ کلّی برای تمام موجوداتِ زنده، یک راه علمی که انسان را بهیقین و اطمینان برساند نیست. علاوهبراین روی خود همان نمونههایی که سنگوارههای آنها پیدا شده نیز بحث است. اگر مقصود، تکامل در یک نوع است؛ مثل آنچه بر روی انواع اسب رخ داده، کلام صحیحی است؛ امّا اگر بحث در انواع مختلف باشد، چه دلیلی بر تکثیر یک نوع از نوع دیگر است؟ یعنی در یک دورۀ زمانی، یکسری موجودات زنده با ترکیب ساده بودهاند و در دورۀ زمانی دیگر، موجوداتی با ترکیب پیچیدهتر بودهاند؛ امّا چه دلیلی است که این موجودات از آنها بهوجود آمدهاند؟! صرف اینکه ما سنگوارههای موجودات پیچیدهتر را پیدا نکردیم، دلیل میشود که اینها از موجودات سادهتر بهوجود آمدهاند؟! آن هم فقط بر روی چند نمونۀ محدود و با آن توضیحی که داده شد؛ امّا اشکال اساسیتر، موجوداتی از دورانهای اول هستند که دارای ترکیب پیچیدهاند، مثل حشرات.
نکته دوم: بر چه مبنای علمی، بدن سختپوستان مثل اقسام صدفداران را، سادهتر از بدن مثلاً دوزیستان یا چهارپایان میدانید؟ چه ملاک علمی برای آن است؟ صرف آنکه بعضی از آنها قسمی از اجزاء را ندارند و درعوض اجزایی دیگر دارند، دلیل بر سادگی در مرحلۀ پیدایش است؟!
دلیل دوم: قراینی است که در تشریح استخوانبندی حیوانات مختلف و مقایسۀ آنها، همچنین در اندامهای مشابه مشترکِ بین انواع، شباهت زیادی درآنها میبینیم که نشان میدهد، همه از یک اصل گرفته شدهاند.
نکته: از مطالب گذشته، جواب این دلیل نیز بهخوبی روشن است؛ آیا شباهت، دلیل آن است که از یکدیگر منشق شدهاند یا درنهایت ثابت میکند سازنده یا ساختار، واحد است؟ حتی ساختار واحد طبیعی نیز دلیل بر این نمیشود که هر یک از ساختهها از ساختۀ دیگر پدید آمده باشد.
دلیل سوم: قراینی است که از جنینشناسی بهدست آوردهاند و معتقدند اگر حیوانات را در حالت جنینی که هنوز تکامل لازم را نیافتهاند در کنار هم بگذاریم، خواهیم دید که جنینها قبلاز تکامل در شکم مادر یا درون تخم، تا چهاندازه با هم شباهت دارند. این نیز تأیید میکند که همۀ آنها در آغاز از یک اصل گرفته شدهاند.(1)
نکته: همانطورکه گفته شد چنین ملازمهای ندارد و این دلیل را میتوان بر وحدت ساختار یا از
1) 1. ناصر مکارمشیرازی، تفسیر نمونه، ج11، ص99.
دیدگاه موحدین وحدت خالق دانست و نه آنکه هر یک از دیگری انشقاق یافته است.
همانطورکه در تاریخ آمده، در مغرب زمین این اندیشه وجود داشته که لازمۀ اینکه جهان بوسیلۀ خداوند بهوجود آمده باشد؛ ایناستکه همۀ اشیاء ثابت و یکنواخت باشند و تغییری در کائنات، خصوصاً در اصول کائنات، یعنی «انواع»، رخ ندهد؛ پس تکامل، خصوصاً تکامل ذاتی، یعنی تکاملی که مستلزم این باشد که ماهیّت یک شیء تغییر کند و نوعیّت آن عوض شود، غیرممکن است. از طرف دیگر میبینیم که هراندازه علوم، سیر تکاملی انجام میدهد و توسعه مییابد، مسئلۀ اینکه اشیاء و بالاخص جانداران، یک قوس صعودیِ تکاملی را طی میکنند، بیشتر ثابت میگردد؛ نتیجۀ این دو مقدّمه ایناستکه علوم، بالاخص علوم زیستی در جهت ضدّ خداشناسی گام برمیدارند.
چنانکه میدانیم نظریّههای لامارک و داروین، خصوصاً داروین، غوغایی در اروپا بهپا کرد. داروین با اینکه مردی معتقد به خدا و مذهب بود و همچنین میگویند در لحظات احتضار، کتاب مقدّس را به سینه چسبانیده و مکرّر در نوشتههایش ایمان خود را به خداوند اعلام میکند، نظریّاتش صددرصد ضدّ خدا معرّفی شد.
بهطور کلّی ممکن است گفته شود ترانسفورمیسم [خصوصاً داروینیسم با توجّه به فرضیّۀ وی دراینباره که اصل انسان از میمون است، اگرچه بعد مردود گشت] ازآن جهت ضدّ خدا شناختهشد که برخلاف مندرجات کتب مقدّسِ مذهبی بود؛ زیرا کتب مذهبی عموماً خلقت انسان را از یک انسان اوّلی به نام «آدم» میدانند که ظاهراً او مستقیماً از خاک آفریده شدهاست؛ لذا بحق و بجا بوده که داروین و داروینیستها، بلکه همۀ طرفداران تکامل، ضدّ خدا شناخته شوند؛ زیرا بههیچوجه نمیتوان میان اعتقاد به مذهب و اعتقاد به اصلتکامل را آشتی داد و چارهای نیست که از این دو یکی اختیار و دیگری رها شود.(1)
آنچه علوم در این زمینه بیان داشته، فرضیّههایی است که دائماً تغییر کرده و اصلاح یا باطل شده و فرضیّهای دیگر جایگزین آن شدهاست. با چنین فرضیّههایی نمیتوان مطلبی را که در یک کتاب آسمانی آمده ولی بهصورت صریح و غیرقابل توجیه بیان شده، مردود شناخت و آن را دلیل بر بیاساسی اصل مذهب شمرد و بیاساسی مذهب را دلیل بر نبودن خدا گرفت.
علوم در جهتی سیر کرده که بیان میکند تغییرات اساسی در جانداران پیدا شده، مخصوصاً مراحلی که نوعیّت، تغییر یافته و ماهیّت عوض
1) 1. مجموعۀ آثار شهید مرتضی مطهری، ج1، ص513.
شده است، آن هم بهصورت جهش، یعنی سریع و ناگهانی؛ بنابراین مسئلۀ تغییراتِ بسیار نامحسوس و کند و متراکم مطرح نیست. وقتی علم ممکن دانست که طفل، یکشبه ره صد ساله برود، چه دلیلی درکار است که چهلشبه ره صدها میلیون ساله را نرود؟! فرضاً در کتب مذهبی صراحت دارد که «آدم اوّل» مستقیماً از خاک آفریده شده و به شکلی بیان شده که نشان میدهد ملازم با نوعی فعل و انفعال در طبیعت بودهاست. در آثار مذهبی آمده که طینت آدم چهل صباح سرشته شد. چه میدانیم؟! شاید همۀ مراحلی را که بهطور طبیعی اوّلین سلول حیاتی باید در طول میلیاردها سال طی کند تا منتهی به حیوانی از نوع انسان بشود، سرشت و طینت «آدم اوّل» به اقتضای شرایط فوقالعادهای که دست قدرت الهی فراهم کرده، در مدّت چهل روز طی کرده باشد؛ همچنانکه نطفۀ انسان در رحم بهمدّت نه ماه تمام مراحلی را که میگویند اجداد حیوانیِ انسان در طول میلیاردها سال سپری کردهاند، طی میکند.
اگر قرآن کریم را ملاک قرار دهیم، میبینیم قرآن داستان آدم را بهصورت سمبولیک مطرح کرده است و نتیجهای که قرآن از این داستان میگیرد، نه از نظر خلقتِ حیرتانگیز آدم است و نه در باب خداشناسی از این داستان؛ بلکه قرآن تنها از نظر مقام معنوی انسان و از نظر یک سلسله مسائل اخلاقی، داستان آدم را طرح میکند. برای یک نفر معتقد به خدا و قرآن کاملاً ممکن است که ایمان خود را به خدا و قرآن حفظ کند و در عین حال داستان کیفیّت خلقت آدم را به نحوی توجیه کند. امروزه افرادی باایمان و معتقد به خدا و رسول و قرآن را سراغ داریم که داستان خلقت آدم را در قرآن به نحوی تفسیر و توجیه میکنند که با علوم امروزی منطبق است و احدی ادّعا نکرده که آن نظریهها برخلاف ایمان به قرآن است. همچنین وقتی آن نظریهها را در کتابهای مربوط به این موضوع مطالعه میکنیم، در آنها نکات تأملبرانگیز و درخورتوجّه زیادی میبینیم، هرچندکه صددرصد قانع نشویم.
بههرحال، این گونه مطالب را بهانۀ انکار قرآن و مذهب و بهانۀ انکار خدا قرار دادن، بسیار دور از انصاف علمی است.
تورات، اصل انسان را مستقیماً از خاک ندانند و همچنین چه ملازمهای است میان قبول نداشتن یک یا چند و یا همۀ مذاهب و میان قبول نداشتن خدا؟ همواره در جهان افرادی بوده و هستند که به خداوند ایمان و اعتقاد دارند؛ ولی به هیچ مذهبی پایبند نیستند.
در حقیقت علل اینکه نظریۀ تکامل بر ضدّ استدلال معروف الهیّون از راه اتقان صنع بر وجود خدا تلقّی شد این است:
همانا ضعف دستگاههای فلسفی و حکمت الهی غرب بود؛ زیرا چنین فرض کردند که تنها با دفعیالوجود بودن جهان است که جهان نیازمند به علّت و پدید آورنده است و اگر جهان یا نوعی از انواع، تدریجیالوجود باشد، علل و عوامل تدریجی طبیعت برای توجیه آنها کافی است.
در غرب فرض بر این بود که نظریۀ تکامل، برهان نظم و اتقان صنع را تضعیف میکند.
اگر خدایی باشد، میبایست اشیاء، طبق طرح قبلی به وجود آمده باشند؛ یعنی وجود اشیاء، قبلاً در علم الهی پیشبینی شده باشد و سپس با اراده و مشیّت قاهرۀ الهی خلق شده باشند.
طرح قبلی و پیشبینی قبلی ملازم است با اینکه بههیچوجه «تصادف» دخالت نداشته باشد؛ زیرا تصادف بر ضدّ پیشبینی است. اگر طرح قبلی و به اصطلاح اگر تقدیر ازلی درکار بود، تصادف هیچ نقشی نداشت.
همچنین اگر اشیاء با اراده و مشیّت ازلی بهوجود آمده باشند، لازم است آنی و دفعی به
وجود آیند؛ زیرا ارادۀ خداوند، مطلق و بلامانع و غیر مشروط است؛ یعنی هر چیزی را که بخواهد، بدون یک لحظه فاصله به وجود میآورد؛ لذا در کتب مذهبی آمده است: «امر الهی چنان است که چون چیزی را بخواهد و بگوید باش، بلافاصله آن چیز وجود مییابد.»
نتیجۀ این دو بیان [یکی مربوط به علم ازلی بود و دیگری مربوط به مشیّت ازلی] ایناستکه اگر خدایی در جهان باشد، هم علم ازلی هست و هم مشیّت ازلی و مقتضای علم ازلی و همچنین مقتضای مشیّت و ارادۀ ازلی ایناستکه اشیاء بهطور دفعی به وجود آمده باشند.
در پاسخ باید گفت: نه نتیجۀ علم ازلی، دفعی الوجود بودن اشیاء است و نه نتیجۀ اراده و مشیّت ازلی و نه حتّی الهیّون جهان و یا کتب مذهبی این مسئله را اینچنین طرح کردهاند. در کتب مذهبی آمدهاست که خداوند آسمانها را در شش روز آفرید.
منظور از این روزها هرچه باشد، خواه شش دوره و یا شش روز ربوبی که هرروز آن برابر است با هزار سال و یا شش روز معمولی یعنی معادل 144ساعت، درهرصورت از این جمله «تدریج» فهمیده میشود. هیچگاه الهیّون این مسئله را طرح نکردهاند که علم ازلی و یا مشیّت مطلقۀ ازلی ایجاب میکرده که آسمانها در یکلحظه آفریده شود؛ پس چگونه در کتب مذهبی آمده که تدریجاً و در طول یک زمان معیّن آفریده شدهاست؟ همچنین در قرآن کریم با صراحت خلقت تدریجی جنین را در رحم
مطرح میکند و آن را بهعنوان دلیلی بر معرفت خدا یاد مینماید. احدی تاکنون نگفته است که لازمۀ علم ازلی و مشیّت ازلی، یعنی چون به چیزی تعلّق بگیرد و بگوید باش، موجود میشود، ایناستکه جنین در یکلحظه متکوّن گردد. [این بیان نظر مذهبی است]
امّا از نظر فلسفی که گفته شد، لازمۀ علم ازلی این استکه تصادف به هیچ وجه نقش مؤثّری نداشته باشد، توضیحی را ایجاب میکند.
از نظر فلاسفه، صدفه و اتّفاق و به تعبیر دیگر تصادف، بههیچوجه وجود ندارد و آنچه بشر آن را به نام تصادف مینامد، واقعاً از نوع تصادف نیست؛ لذا با سایر علل و معلولات و مقدّمات و نتایج، کوچکترین تفاوتی از لحاظ ماهیّت ندارد.
کلمۀ تصادف درخصوص دو جهت استفاده میشود:
دربارۀ پیدایش حادثهای بدون علّت فاعلی. اگر فرض کنیم پدیدهای که نبود و پدید شد، خودبهخود و بدون تأثیر هیچ عاملی پدید آمده، این نوع از تصادفها از طرف همۀ مکتبها، اعمّ از الهی و مادّی، مردود است. مادّهگراها نیز در خلقت عالم، چنین فرضی را نمیپذیرند و کسانی که مدّعی هستند تغییرات اندام حیوانها تصادفی بوده، منظورشان این نوع از تصادف نیست.
فرض شود نتیجهای از یک مقدّمه پیدا شود که مقدّمۀ او نیست و همچنین از مقدّمهای یک نتیجه پیدا شود که نتیجۀ این مقدّمه نیست؛
بلکه نتیجۀ طبیعی مقدّمات دیگر است که وجود نیافته است.
حال مثالی ذکر میکنیم تا روشن شود تصادف و اتّفاق یک امر نسبی است؛ یعنی از نظر کسی که از اسباب و علل بیخبر است تصادف است، امّا از نظر عالِمِ به اسباب و علل، تصادف و اتّفاقی درکار نیست.
دو نفر را فرض کنید که هر دو عضو یک ادارهاند و از یک مرکز فرمان میگیرند.
یکی از این دو نفر که آقای «الف» است، مأمور خراسان و دیگری که آقای «ب» است، مأمور اصفهان. از مرکز دستور میرسد به آقای «الف» که فلان روز برای فلان کار به فلان نقطۀ آسیب دیده برود و پس از چندی دستور به آقای «ب» میرسد که در همان روز برای انجام یک مأموریّت دیگر به همان نقطه برود. بدیهی است که آقای «الف» و آقای «ب» یکدیگر را در همان محل ملاقات میکنند و این ملاقات برای هر دو نفر آنها جنبۀ تصادفی دارد. هر دو نفر میگویند در فلان روز و در فلان نقطه بهطور تصادفی یکدیگر را ملاقات کردیم. هرکدام از آنها که طبیعت کار خود را در نظر میگیرد، میبیند لازمۀ هیچیک از آن کارها این برخورد و ملاقات نبوده و از نظر آن دو نفر، این ملاقات بدون پیشبینی بودهاست؛ امّا از نظر مرکز که هر دو مأمور را بهظاهر جدا و بیارتباط اداره میکرده به هیچ وجه تصادف نیست؛ پس تصادف و اتّفاق امری نسبی است؛ یعنی از نظر کسی که بیاطّلاع از امور است تصادف است، امّا از نظر کسی که آگاه بر متن جریانها است و
به همۀ اوضاع و شرایط احاطه دارد، بههیچوجه تصادف و اتّفاقی درکار نیست.
بنابراین معلوم میشود که برای ذات باریتعالی و در حقیقت باید بگوییم از نظر متن واقع و نفسالامر، تصادف و اتّفاقی درکار نیست؛ پس اینکه گفته میشود اگر قائل به خدا باشیم باید قبول کنیم که حوادث جهان، طبق طرح قبلی و قابل پیشبینی بوده و تصادف و اتّفاق درکار نبوده و نقشی نداشته است و حال آنکه علوم، برای تصادف و اتّفاق، نقش مؤثّر و مهمّی قائلاند سخنی بیهوده است.
این تصادفی بودن، برای ما که جاهل به مجموع علل و اسبابیم، تصادف است نه دربارۀ خداوند که خالق و آفرینندۀ کلّ است و محیط بر همۀ اسباب، اوضاع و احوال، علل و شرایط است.
حال در جواب مسئلۀ ارادۀ ازلی و مشیّت ازلی باید گفت این ایراد از ایراد اوّل سستتر است؛ زیرا تصوّر شده که لازمۀ مشیّت مطلقۀ ازلیّه ایناستکه وجود همۀ مخلوقات، دفعی و آنی باشد. چه اشتباه بزرگی! لازمۀ مشیّت و ارادۀ مطلقه ایناستکه هرچیزی، همچنانکه او میخواهد و به شکلی که او میخواهد، بدون هیچ مانع و رادعی به وجود آید و هیچ فصلی میان ارادۀ او و شیء اراده شده وجود نداشته باشد، نه اینکه هر چیزی که اراده میکند دفعی به وجود آید؛ یعنی دفعیالوجود باشد.
باید توضیح داد که انسان، اراده و مشیّتش ناقص و محدود است. اگر امری را اراده کند باید
متوسّل به اموری غیر از ارادۀ خود شود و تا آن اسباب و وسایل را تحصیل نکند، از ارادۀ او کاری ساخته نیست؛ لذا باید یک سلسله از موانع را رفع کند که باوجود آن موانع، از ارادۀ انسان کاری ساخته نیست؛ امّا ارادۀ خداوند بر همۀ امور احاطه دارد و همه چیز به ارادۀ اوست، اسباب و وسایل و موانع نیز مولود اراده و مشیّت اوست؛ پس در مرتبهای که ارادۀ او حاکم است، هیچ چیزی در برابر او به عنوان شرط یا سبب یا مانع وجود ندارد. همۀ شروط، اسباب، موانع و زوال موانع، مادون و محکوم ارادۀ او یعنی تابع ارادۀ اوست؛ پس آنچه خداوند اراده میکند، بدون هیچ وقفهای همانطور است که او اراده کردهاست. اگر وجودی موقوف به یک سلسله شرایط است، از نظر آن وجود، صحیح است که بگوییم مشروط به شرایطی است؛ امّا از نظر ارادۀ الهی صحیح نیست؛ یعنی اجرای ارادۀ الهی مشروط به چیزی نیست؛ بلکه ارادۀ الهی آن را با همان شرط اراده کرده است و آن هم بدون وقفه، به همان نحو که اراده شده، بهوجود آمدهاست.
بنابراین معنی ارادۀ مطلق الهی ایناستکه او هرچه بخواهد و به همان نحو که میخواهد، بدون اینکه اجرای ارادهاش متوقّف بر امری ماورای خودش باشد، انجام میگیرد؛ پس اگر او وجودی را به شکل دفعی بخواهد، بهصورت آنی و دفعی بهوجود میآید و اگر وجودی را بهصورت تدریجی بخواهد، بهطور تدریجی بهوجود میآید؛ لذا بستگی دارد که نحوۀ وجود آن چگونه باشد و ذات احدیّت
وجود آن را به چه شکلی اراده کرده باشد.
اگر مشیّت و حکمت الهی ایناستکه جانداران تدریجاً و در طول میلیاردها سال متسلسل گردند؛ پس موجودات به همان نحو وجود مییابند؛ بنابراین لازمۀ مشیّت مطلقۀ الهی در دفعیالوجود بودن نیست؛ بلکه باید همه چیز به همان نحو که او اراده کرده، خواه بهصورت دفعی و خواه بهصورت تدریجی و همچنین بدون توقّف به امری ماورای ارادۀ پروردگار، وجود پیدا کند.
حکما ثابت کردهاند که امور تدریجیالوجود، نحوۀ وجودشان منحصر به تدریج است و نوعی دیگر از وجود، یعنی وجود ثابت و دفعی، بر آنها محال است.
پس قابلیّت قابل، تدریج را اقتضا میکند. صدرالمتألّهین نوعی حرکت در عالم اثبات کرده که آن را «حرکت جوهریّه» مینامند. بنابر اصل حرکت جوهریّه، هیچ امر ثابتی در طبیعت وجود ندارد و نمیتواند وجود داشته باشد. همه چیز در طبیعت تدریجیالوجود است و جز این نمیتواند باشد. این فیلسوف که در عینحال یک عارف الهی است، هرگز در مخیّلهاش خطور نمیکرد که روزی مردمی در جهان پیدا شوند و لازمۀ علم ازلی الهی و یا مشیّت ازلی الهی را دفعیالوجود بودن همۀ اشیاء بپندارند.(1)
1) مجموعۀ آثار شهید مرتضی مطهری، ج1، ص514تا523.
آیاتی که در رابطه با اثبات نظریۀ تکامل به أن استناد شده را میتوان به چند دسته تقسیم کرد:
«و جعلنا من الماء کل شیء حی» (1)
(و هر چیز زنده را از آب بهوجود آوردیم.)
آیتالله مشکینی با طرح این آیه مینویسند:
«آیه دلالت بر آفرینش همۀ موجودات زنده، اعم از نبات و حیوان و از جمله انسان را از «آب» دارد؛ بنابراین قسمتی از عقاید قائلین به تکامل اثبات میشود.»(2)
سید قطب نیز با ذکر این آیه، آن را دلیل بر پیدایش حیات از آب میداند و اشاره میکند این همان مطلبی است که علم جدید بیان کرده که اصل حیوانات زنده از آب است و زندگی از آب دریا پدیدار شده و سپس انواع و اجناس، از آن بهوجود آمدهاست؛ پس این موضوعی که داروین را بر آن تمجید میکنند، قرنها قبل قرآن بیان کرده بود.(3)
برخی از نویسندگان در مورد پیدایش حیات در
زمین آوردهاند: «پس از گذشت 1500میلیون سال از عمر زمین، تدریجاً این کره سرد شد و سپس درون آن فعل و انفعالات شدیدی از حرارت درونی و سرمای برونی درگرفت و تکانها و زلزلههای شدید اتفاق افتاد؛ سپس بخارهایی از زمین برخاست و ابرها تشکیل شد و بارانها آمد و سطح زمین را پوشاند و دریاها تشکیل شد.
حدود پانصدمیلیون سال زندگی در قعر دریاها بهصورت ابتدایی بود و موجودات تکسلولی پیدا شد و سپس گروههای مختلف گیاهان و حیوانات دریایی حدود 175میلیون سال قبل پیدا شدند.»(1)
بررسی معنای آیۀ شریفه:
چهار تفسیر مختلف که عبارتند از: 1. پیدایش انسان از نطفه؛ 2. پیدایش نخستین موجود از آب؛ 3. مادۀ اصلی بدن موجودات آب است؛ 4. مادۀ اولیۀ جهان مایع، آبگونه بوده دربارۀ این آیه شده است(2)که فقط تفسیر اوّل با آیۀ فوق ناسازگار است؛ بنابراین میتوان بهصورت احتمالی گفت که این آیه دلالت بر مرحلۀ اوّل خلقت موجودات در آب دریاها دارد؛ ولی این تنها تفسیر آیه نیست.
«و الله خلق کل دابة من ماء فمنهم من یمشی علی بطنه و منهم من یمشی علی رجلین و منهم من یمشی علی اربع یخلق الله مایشاء...»(3)
(و خداوند تمام جنبندگان را از آب آفرید؛پس برخی از آنها بر روی شکم خود (خزندگان) و برخی
بر دو پا و برخی از آنها بر چهار پای خود راه میروند، خداوند هر آنچه بخواهد میآفریند.)
آیتالله مشکینی در تفسیراین آیه مینویسد:
«تفسیر «آب» به نطفۀ جنس نر، برخلاف ظاهر آیه میباشد؛ بنابراین آیه با این قول که منشأ پیدایش موجود زنده، آب مخلوط با خاک، است که مواد مساعد حیات در آن دو وجود دارد، بیانطباق نیست؛ بلکه رابطۀ نزدیکی بین آن دو میباشد و مقدم داشتن حیوانات، الماشی علی بطنه (خزندگان)، شاید به این علت باشد که معروفترین این نوع جاندران «ماهیها»(1)هستند که نخستین موجودات زنده از لحاظ زمان آفرینش میباشند و حیوانات خزنده خشکی، بعد از آنها پدید آمدهاند و منظور از «... من یمشی علی رجلین...» (برخی بر دو پای خود راه میروند) انسان و پرندگان و برخی انواع میمونها هستند و همین آیه، با آوردن عبارت کلی «... علی رجلین...» (بر دو پا) عقیدۀ آنهایی را که انسان و سایر جاندران را دو نوع مستقل از هم میدانند باطل میسازد.»(2)
دکتر بیآزارشیرازی باتوجه به علم فسیلشناسی و دیرینشناسی، آیۀ 45 سورۀ نور را بر مراحل پیدایش حیوانات تطبیق میکند و مینویسد:
«دوران اول: فسیلهای تریلوبیتها، انواع مرجانها ، ماهیان زرهدار، سوسمارها، مارها،
لاکپشتان، تمساحها و خزندگان زمینی پدید آمدند. این حیوانات جزء آن دستهاند که بر شکم راه میروند «... فمنهم من یمشی علی بطنه...».
دوران سوم: آثار نخستین پستاندران که در اواخر دورۀ دوّم بهوجود آمدند،پیدا شدهاست. در این دوره پستاندارانی مثل اسب، گاو، شتر، فیل و میمون تنوع و کثرت پیدا کردند و این حیوانات از آن دستهاند که بر چهارپا راه میروند «...و منهم من یمشی علی أربعة...».(1)
دکتر پاکنژاد ابتدا به پیدایش موجودات تکسلولی از دریاها میپردازد و پساز شرح مفصلی به پیدایش ماهیها و سپس به فاصلۀ سه مرحلۀ بعدی اشاره میکند:
اول. فاصلۀ بین آنهایی که در آب بودند و به خشکی کوچ کردند. این قسمت مخصوص ماهیها و خزندگان بود که دستگاه تنفس و گردش خون نسبتاً کاملی داشتند و راه رفتن این دسته بیشتر بر شکم بود.
دوم. پرندگان که با هوا سروکار پیدا کردند و تغییر محیط دادند و تکامل یافتند. راه رفتن این دسته بیشتر بر دو پا بود.
سوم. پستانداران تخمگذار که تبدیل به پستانداران بچهآور شدند. راه رفتن این دسته بیشتر بر چهار پا بود.
سپس ایشان تحت عنوان: «اعجاز قرآن دربارۀ حیواناتی که به تدریج تکامل یافتند» به تطبیق مراحل ذکر شده با آیۀ 45 سورۀ نور «و الله خلق
1) عبدالکریم بیآزارشیرازی، گذشته و آینده جهان، ص39 تا 42.
کل دابة من ماء فمنهم من یمشی علی بطنه...» میپردازد و آن را یکی از بزرگترین معجزات قرآن مطرح میکند؛ سپس توضیح میدهد که میتوان آیه را به دو صورت معنا کرد:
هر ضمیر آیه را به ضمیر بعدی برگردانیم که اینگونه معنا میشود: جنبندگان از آب بودند و از آنها خزندگان بهوجود آمد، بعد دوران پرندگان بود و در آخر پستاندران.
پذیرش نظریۀ تکامل با دینداری تنافی ندارد.(1)
بررسی:
الف. دربارۀ این قسمت از آیۀ 45 سورۀ نور «والله خلق کل دابة من ماء...» سه تفسیر: آفرینش انسان از نطفه، پیدایش نخستین موجود از آب و مادۀ اصلی بدن موجودات آب است، بیان شد.(2)
ب. تطبیق تقسیمبندی دورانهای پیدایش گیاهان و حیوانات به سه قسمت آیه «... فمنهم من یمشی علی بطنه و منهم من یمشی علی رجلین و منهم من یمشی علی اربع...» صحیح به نظر نمیرسد؛ زیرا اینگونه انطباق با یافتههای علمی ناسازگار است و در علوم زیستشناسی [همانطور که در کلام دکتر بیآزار شیرازی آمدهبود] میمون در دورۀ سوم پیدا شدهاست و طبق نظریۀ تکامل، انسان از ادامۀ نسل میمونها بهوجود آمده، درحالیکه براساس آیه، حیواناتی که بر دو پا راه میروند، از جمله انسان، در دورۀ دوم قرار
میگیرند [همانطور که آیتالله مشکینی نیز تصریح کردهبود] و این دو باهم تعارض دارد.
پس بهتر است که گفته شود، آیۀ 45 سورۀ نور، تقسیمات موجودات زندۀ فعلی دنیا را بیان میکند که با دو پا و با چهار پا و یا با شکم راه میروند و جالب است که قسمت دوم و سوم آیه، با «واو» بر قسمت اول عطف شدهاست. «... فمنهم من یمشی علی بطنه و منهم من یمشی علی رجلین و منهم من یمشی علی اربع...» ترتیب و تفریع را نمیرساند؛ یعنی میتواند هر سة آنها، خزندگان و دو پایان و چهارپایان، باهم از آب [نطفه] بهوجود آمده باشند یا مادۀ حیاتبخش آنها آب باشد.
نکته دیگر اینکه شمارش حیوانات از باب حصر نیست؛ بلکه بیان برخی مصادیق مهم است؛ زیرا بعضی حیوانات بیشاز چهار پا دارند و برخی شنا میکنند؛ ولی در آیه ذکری از آنها نشده است .
پس سیاق آیۀ 45 سورۀ نور سیاق آیاتی است که خلقت انسان را از آب معرفی میکند.
ج. هرچندکه نکات علمی آیۀ 45 سورۀ نور و انطباق آن با یافتههای علمی شگفتانگیز بوده و عظمت این کتاب الهی را نشان میدهد؛ ولی ادعای آقای دکتر پاکنژاد دربارۀ معجزۀ علمی بودن مطالب آیۀ 45 سورۀ نور از دو جهت اشکال دارد:
و تکاملی خلقت حیوانات را بیان میکند تا معجزۀ علمی باشد.
آیههای دیگری که طرفداران نظریه تکامل به آن استناد میکنند، عبارتاند از:
«و لقد خلقناکم ثم صورناکم ثم قلنا للملائکة اسجدوا لآدم...»(1)
(و همانا ما شما را آفریدیم و سپس شما را شکل دادیم و سپس به فرشتگان گفتیم به آدم سجده کنید.)
همچنین سورۀ حجر آیات 28 و 29 و سورۀ ص آیۀ 71 و سورۀ سجده آیات 8 و 9 همین مضمون را دارند.
آیتالله مشکینی با طرح آیۀ11 سورۀ اعراف مینویسد:
«این آیه ازجمله بهترین آیات استفاده شده، برای اثبات این نظریه [تکامل] است؛ زیرا خداوند در این آیه بیان میکند که ابتدا قبل از شکل دادن به انسان، او را آفرید و بعد از مدت نامعلوم [به قرینۀ کلمۀ ثم] او را بهشکل انسان فعلی درآورده است؛ سپس بعد از مدتها، فرشتگان را امر به سجود در برابر یکی از افراد نوع انسان کردهاست» و سپس سه مرحله خلقت انسان را از
1) اعراف، 11.
آیه، اینگونه استفاده میکند:
اول. مرحلۀ بعد از خلقت و پیش از شکلگرفتن بهصورت انسان. [تکوین او از آب و خاک]
دوم. مرحلۀ بعد از پیدا کردن شکل [انسان] و پیشاز انتخاب آدم از بین افراد نوع.
سوم. مرحلۀ انتخاب آدم از بین آنها و بعد از آن امر کردن فرشتگان به سجده بر آدم.(1)
ایشان در توضیح آیات 28 و 29 سورۀ حجر …« انی خالق بشرا من صلصال من حما مسنون* فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین» و همچنین آیۀ 71 سورۀ ص میگویند که مقصود از «بشر» در این آیه کل نوع اوست؛ یعنی نوع و طبیعت کلی اوست، نه فرد بخصوص و برگزیده مانند «آدم».
و دربارۀ واژۀ «تسویه» در آیۀ «... سویته...» میگویند: «تقریباً بهمعنای جاری ساختن انسان در مسیر تکامل است تا اینکه بهصورت انسان درآمده و آمادۀ نفخ روح و... گردد.(2)
جالب ایناستکه آیتالله مکارمشیرازی مفسر معاصر، آیات 26 و 28 و 29 سورۀ حجر را بهعنوان مهمترین دلیل طرفداران ثبات انواع آوردهاند و با توجه به قرینه، ذکر سجدۀ فرشتگان که بلافاصله بعد از این آیات در سوره حجر آمده، «فسجد الملائکة کلهم اجمعون، الا ابلیس...»(3)(فرشتگان همگی و بدون استثناء سجده کردند،
جز ابلیس) میگویند:
«مقصود از انسان و بشر در این آیات شخص آدم است و طرز بیان این آیات نشان میدهد که میان خلقت آدم از خاک و پیدایش صورت کنونی، انواع دیگری وجود نداشتهاست» و سپس در پاسخ به استدلال طرفداران نظریۀ تکامل به واژه «ثم» [در مثال آیۀ11 سورۀ اعراف] مینویسند: «تعبیر به «ثم» که در بعضی آیات آمده و در لغت عرب برای، ترتیب با فاصله آورده میشود، هرگز دلیل بر گذشتن میلیونها سال و وجود هزاران نوع نمیباشد؛ بلکه هیچ مانعی ندارد که اشاره به فاصلههایی باشد که در میان مراحل آفرینش آدم از خاک و سپس گل خشک و سپس دمیدن روح الهی وجود داشتهاست و لذا همین کلمه [ثم] دربارۀ خلقت انسان در جنین و مراحلی را که پشتسرهم طی میکند، آمدهاست (حج، 5)؛ پس «ثم» همانگونه که در فواصل طولانی بهکار میرود در فاصههای کوتاه نیز استعمال میشود.»(1)
بررسی:
استفادۀ آیتالله مشکینی از آیۀ11 سورۀ اعراف، دربارۀ سه مرحله خلقت انسان، عجیب است؛ زیرا هیچگونه اشارهای در این آیه بهمرحلۀ سوم [انتخاب آدم از بین انسانها] نشده و فقط امر به ملائکه برای سجده بود و معلوم نیست ایشان این مرحلۀ سوم را چگونه از آیه استفاده کردهاست.
باتوجه به سخنان آیات عظام مشکینی و
1) ناصر مکارمشیرازی، تفسیرنمونه، ج11، ص88و89 با تخلیص.
مکارمشیرازی دربارۀ آیات اشاره شده، میتوان گفت که این آیات ظهوری در نظریۀ تکامل انواع ندارد.
«هو الذی خلقکم من طین ثم قضی اجلاً و اجلٌ مسمیً عنده...»(1)
(اوست که شما را از گل (آب و خاک) آفرید و سپس مهلتی مقرر کرد و مهلت مقرر پیش اوست.) همچنین همین مضمون در سورههای ص (71)، سجده (8) و مؤمنون (12) میباشد.
«... انا خلقناکم من طینٍ لازب»(2)
(ما شما را از گل چسبنده آفریدیم.)
…« انّی خالق بشراً مِن صلصالٍ مِن حماٍ مسنون»(3)
(من بشری از گِل خشک که از لجن تیرهرنگ ریخته شدهاست، میآفرینم.)
آیتالله مشکینی دربارۀ این آیات مینویسد: «تمامی این آیات وضع این نوع (انسان) را قبلاز پیدا کردن شکل انسان بیان میکند و مقصود، فردفرد انسانها نیست؛ زیرا فردفرد انسانها از خاک آفریده نشدهاند.
اینکه میفرماید: «... قضی اجلاً...» (مهلتی
مقرر کرد) منظور ایناستکه خداوند، آفرینش و تکوین انسان را حتمیت و استواری بخشید که مدت آن پیش خودش معلوم است و شایداین مدت، همان مدتزمان فاصله بین آغاز آفرینش انسان از خاک تا تحقق تصویر و شکلدادن به انسان و تشکیل این نوع خاص از جانداران میباشد.»(1)
همچنین ایشان دربارۀ آیات 7 و 8 سورۀ سجده دو احتمال را مطرح میکنند:
«اولاً اگر مقصود از «... بدءخلق الانسان... » آغاز آفرینش آدم باشد؛ دراینصورت نظریۀ ثبات انواع، تأیید میشود. [اشکال این برداشت آناستکه لازم میآید بقای نسل با تولید مثل بهوسیلۀ منی، قبلاز شکلدادن و آراستن و نفخ روح در او انجام گیرد.]
دوماً مقصود آغاز آفرینش هر موجود زنده و سپس حرکت دادن آن در مسیر تکامل و آراستن و شکل دادن او بهصورت «انسان» و سپس نفخ روح خدا (عقل) در او میباشد.»(2)
برخی دیگر از نویسندگان دربارۀ آیۀ «و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طین»(3)نوشتهاند، آیه اشارۀ صریح دارد که انسان در ابتدا از خاک آفریده نشدهاست؛ بلکه از سلاله ای آفریده شده که مقدمۀ ظهور نوع انسان شدهاست.(4)
جالب ایناستکه برخی، همین آیۀ12 سورۀ
مؤمنون را دلیل ردّ نظریۀ داروین دانستهاند(1)و برخی بهمعنای عناصر تشکیلدهندۀ بدن انسان از خاک و آب دانستهاند.(2)
برخی از نویسندگان این آیات را اعجاز علمی قرآن دانستهاند؛ بهایندلیلکه جسم انسان از عناصر خاکی تشکیل شده و آیات مذکور نیز میگوید انسان را از خاک آفریدیم و یا انسان از نطفهای آفریده شده که از عناصر خاکی بهوجود میآید؛ لذا آن آیه را معجزۀ علمی دانستهاند.(3)
بررسی:
بنابراین نمیتوان بهصورت قاطع گفت که در این آیات، مرحلهای از تکامل نوع انسان از خاک
1) بسام دفضع، الکون و الانسان بین العلم و القرآن، ص152.
2) بسام دفضع، الکون و الانسان بین العلم و القرآن، ص152.
3) محمدمحمود اسماعیل، الاشارات العلمیة فی الایات الکونیةفی القرآن الکریم، ص11.
4) ناصر مکارمشیرازی، تفسیرنمونه، ج14، ص23و207، ج17، ص125، ج20، ص165؛ مطالب شگفتانگیز قرآن، ص86تا88؛ عبدالفتاح طباره، سیری در قرآن، ترجمۀ رسول دریایی، ص225؛ بیآزار شیرازی، گذشته و آیندۀ جهان، ص52.
5) مصباحیزدی، معارف قران، ص330.
بیان میشود؛ بهاینصورتا که اگر تفسیر اول را لحاظ کنیم [نطفه از مواد خاکی است] ربطی به مسئلۀ تکامل ندارد و اگر تفسیر دوم [خلقت آدم از خاک] را در نظر بگیریم، بیشتر مؤید نظریۀ ثبات انواع میشود؛ چون خلقت مستقیم انسان از خاک را گوشزد میکند.
اگر گفته شود تعبیر «اجل» در آیۀ2 سورۀ انعام دلالت بر فاصلۀ زمانی بین خلقت انسان از خاک میکند، دراینصورت مبحث بعدی پیش میآید.
بنابراین معلوم میشود مقصود آیه، مدت بین خلقت انسان تا مرگ است؛ یعنی، اوست خدائی که شما را از گِل آفرید، پساز آن مدتی را مقرر ساخت که در این مدت، انسان در روی زمین پرورش یابد و تکامل پیدا کند و اجل حتمی (مرگ) در نزد اوست و این مدت، ربطی به مرحلۀ تکامل از خاک تا انسان ندارد؛ بلکه مراحل زندگی دنیاست.
1) مصباحیزدی، معارف قران، ص330.
نطفه گرفتهاند که ماحصل و برگرفتۀ انسان است؛(1)لذا این آیه، دلالت بر فاصلۀ زمانی بین خاک و سلاله ندارد و اگر بر نطفه هم دلالت داشته باشد، این مطلب از بحث خارج است.
«و هو الذی خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا...»(2)
(و او خداوندی است که از آب، بشری آفرید و او را اصل نژاد و مایۀ تولید نسل انسان گردانید.)
«... بدء خلق الانسان من طین، ثم جعل نسله من سلاله من ماء مهین»(3)(… آفرینش انسان را از گل (آب و خاک) آغاز کرد؛ سپس خلقت نسل او را براساس آنچه از آب بیقدر جدا میشود قرارداد.)
آیتالله مشکینی به آیۀ56 سورۀ فرقان مثل تقریر آیات خلقت انسان از خاک استدلال کرده و مینویسد: «این آیات وضع این نوع (انسان) را قبلاز پیدا کردن شکل انسان، بیان میکنند.»(4) بررسی:
در مبحث مراحل خلقت انسان، موضوعی با عنوان آفرینش انسان از آب داشتیم و در آنجا بیان شد که دربارۀ آن آیات دو تفسیر عمده وجود دارد:
اول. معنی خلقت انسان از آب ایناستکه مقدار زیادی آب در بدن انسان [حدود70%] وجود دارد؛(1)
دوم. انسان، از آبِ نطفه و منی آفریده شدهاست؛(2)بنابراین آن آیات ربطی به مراحل تکامل خلقت انسان و نظریه داروین ندارند.
«انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتلیه...»(3)
(ما او را از آب نطفۀ درهم آمیخته خلق کردیم تا او را بیازماییم.)
همچنین آیۀ19 سورۀ عبس «من نطفة خلقه...» همین مضمون را دارد.
آیتالله مشکینی دربارۀ آیۀ2 سورۀ دهر مینویسند: «معنای نطفه در آیۀ مزبور آب است که مواد و اجزاء بههم آمیختۀ داخل آن (امشاج)، آن را بهصورت گِل و لجن ریخته شده (حمأ مسنون) درآورده بودند و از همین مادۀ اولیۀ حیاتی، ابتداء سلولها و بعد انواع جانوران نخستین و بعد حیوانات بالاتر و.... پدید آمدهاند.»(4)
1) مصباحیزدی، معارف قرآن، ص320 تا329؛ مطالب شگفتانگیز قرآن، ص97؛ ناصر مکارمشیرازی، تفسیرنمونه، ج13،ص396 و ج15، ص126.
2) مصباحیزدی، معارف قرآن،ص329و330؛ موریس بوکای، مقایسه ای میان تورات، انجیل، قرآن و علم، ص272؛ طب در قرآن، ص81؛ ناصر مکارمشیرازی، تفسیرنمونه، ج13، ص396 و ج15، ص126 و ج17، ص126.
3) دهر، 2.
4) مشکینی، تکامل در قرآن، ص39.
همچنین دربارۀ آیۀ19 سورۀ عبس مینویسند: «بنابر معنی آیه، درصورتیکه نطفه را بهمعنی آب بگیریم چنین میشود که خداوند نوع انسان را از آبی مخصوص [شاید همان آب آمیخته با گِل و لای و عناصر زمینی یا خاکی باشد که موجودات زنده از آن بهوجود آمدهاند] آفرید؛ پس بر او مقدر ساخت که از حالتی به حالتی دیگر تغییر یابد [تحول و تکامل] تا اینکه بهصورت شکل انسان درآمد؛ سپس بهمعنای دوم آیه توجه میکند که منظور از نطفه، منی باشد که آیه، خاصّ افراد انسان میشود نه نوع انسان.(1)
بررسی:
در مبحث مراحل خلقت انسان بیان شد که نطفه در لغت بهمعنای سیلان ضعیف هرچیزی است و نطفه نیز به آب خالص اطلاق شدهاست و به نطفۀ مرد و زن، نطفه گویند؛ زیرا سیلان دارد. همچنین معنای لغوی و اصطلاحی قرآنی نطفه بررسی شد و دربارۀ تفسیر آیۀ2 سورۀ دهر یازده دیدگاه وجود داشت که مهمترین آنها عبارتنداز:
اختلاط نطفۀ زن و مرد؛
استعدادهای درونی و عوامل وراثت؛
اختلاط مواد ترکیبی نطفه (اجزاء آن)؛
همۀ اینها با همدیگر؛
تطورات نطفه در دوران جنینی.(2)
ولی کسی از مفسّران را نیافتیم که نطفه را
بهمعنای آبِ تنها [نه نطفۀ مرد نه مخلوط آنها] تفسیر کنند و واژۀ امشاج هم قرینه است که آب مراد نیست.
امّا اینکه نطفه بهمعنای آب همراه با گل و لجن باشد، در معانی لغوی و اصطلاحی نطفه وجود ندارد؛ پس نطفه یا باید بهمعنای منی مرد یا مایع جنسی زن و مرد باشد و تفسیری که آیتالله مشکینی ارائه کردند، موافق هیچکدام از معانی لغوی و اصطلاحی آیه نیست.
«کان الناس امةواحدة فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین و انزل معهم الکتاب بالحق لیحکم بینالناس فیما اختلفوا فیه و ما اختلف فیه...»(1)
(همۀ مردم گروه واحدی بودند؛ پس خداوند، پیامبران را بهعنوان بشارت و بیم دهنده فرستاد و همراه آنها کتاب را بهراستی و حق فرود آورد تا دربارۀ آنچه انسانها باهم اختلاف کردهاند، حکم کند و اختلاف نکردند در آن...)
همچنین آیۀ19 سورۀ یونس همین مضمون را دارد .
آیتالله مشکینی معتقدند که بعداز شکل گرفتن ساختمان وجودی انسان و قبلاز انتخاب
1) بقره، 213.
«آدم» از بین افرادِ انسانی، مرحلهای بر انسان گذشتهاست که همه، امتِ واحدی بودند و بدون مذهب زندگی خود را در پرتو عقل خویش میگذراندند. ایشان این دو آیه را اشاره به این مرحله از حیات بشری میداند و مینویسند:
«از ظاهر آیه معلوم میشود، پیشاز بعثت انبیاء، زمانی بر انسانها گذشتهاست که آنها امت واحدی بودند و مفهوم واحد بودن مردم در آیه، چنانکه عدهای از مفسرین گفتهاند و اخبار و روایات هم آن را تفسیر کردهاند؛ ایناستکه بدون مذاهب و احکام آسمانی بودند و با عقلها، اندیشهها و فهمهای خودشان زندگی میکردند؛ پس آیه کاملاً با مرحلۀ دوم از خلقت آدم در نظریۀ تکامل منطبق است؛ لذا واژۀ اوّل «اختلاف» را در آیه بهمعنای اختلافات مادی، دنیوی و تضادهای طبقاتی پیشاز بعثت پیامبران معنا میکند و واژۀ دوم «اختلاف» در ادامه آیه را بهمعنای اختلافات دینی و اعتقادی بعداز بعثت انبیاء معنا میکند.»(1)
آیتالله مکارمشیرازی نیز از آیۀ213 سورۀ بقره، چهار مرحلۀ زندگی بشر را برداشت کردهاند:
مرحلۀ اول. زندگی سادۀ نخستین که هنوز بشر به زندگی اجتماعی عادت نکرده بود، تضادهایی نبود و طبق فطرت، خدا را میپرستید؛
مرحلۀ دوم. زندگی انسان شکل اجتماعی بهخود میگیرد؛
مرحلۀ سوم. : تضادها واختلافات اجتناب ناپذیر اجتماعی بهوقوع میپیوندد؛
1) مشکینی، تکامل در قرآن، ص27و28.
مرحلۀ چهارم. انبیاء ازطرف خدا مأمور نجات انسان میشوند.
همچنین در پایان متذکر میشوند که آغاز پیدایش دین و مذهب بهمعنای واقعی، همزمان آغاز پیدایش انسان نبوده، بلکه همزمان با آغاز پیدایش اجتماع و جامعه بهمعنای واقعی بودهاست؛ بنابراین جای تعجب نیست که نخستین پیغمبر اولوالعزم و صاحب آئین و شریعت حضرت نوح(علیه السلام) بود نه حضرت آدم(علیه السلام).(1)
بررسی:
از آیات نقل شده دو برداشت میتوان کرد:
الف. زندگی انسان پس از پیدایش در کره زمین دو مرحله داشته است، یک مرحله بدون هیچ پیامبری بوده و بعد حضرتآدم(علیه السلام) از بین مردم برانگیخته شد و زندگی انسان با دین و پیامبران آغاز شد؛ بنابراین حضرتآدم(علیه السلام)، اوّلین انسان روی زمین نبوده است و این با نظریۀ تکامل داروین سازگار است.
ب. بعثت انبیاء دوگونه بودهاست: در مرحلۀ اول بعداز خلقت آدم و گسترش نسل، پیامبران بدون کتاب و شریعت بودند که بشر را در حدّ زندگی اولیّۀ فردی راهنمایی میکردند.
در مرحلۀ دوم که زندگی اجتماعی شروع شد و بشر محتاج قانون شد، پیامبرانی مثل حضرت نوح(علیه السلام) با شریعت و کتاب آمدند؛ بنابر برداشت دوم از آیه، حضرتآدم(علیه السلام) اولین انسان روی زمین بودهاست و این با نظریۀ ثبات انواع سازگار است.
1) ناصر مکارمشیرازی، تفسیرنمونه، ج2، ص58.
آیتالله مشکینی برداشت اول (الف) را داشتهاند و آنچه که از ذیل کلام آیتالله مکارمشیرازی برمیآید، برداشت دوم (ب) است. باتوجه به دو احتمال در آیه، نمیتوان بهصورت قطعی یکی از دو نظریۀ تکامل یا ثبات انواع را به آن آیه نسبت داد.
«ان الله اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین»(1)
(بهدرستی که خداوند آدم و نوح و آلابراهیم و آلعمران را بر عالمیان برگزید.)
دکتریدالله سحابی دربارۀ آیه میگوید:
«به تصریح این آیات(2)حضرتآدم(علیه السلام) از میان جمعی که مثل او بودند و از پیش با او میزیستند برگزیده شد و....؛ لذا بیان آنکه نوع انسان از آدم پدید آمدهاست، از نظر قرآن مبنا و اساس ندارد و بههیچوجه درست نیست.»(3)
ولی آقای مسیج مهاجری معتقد است قرآنکریم بههیچوجه فرضیۀ تکامل را تأیید نمیکند و در توجیه آیۀ 33 سورۀ آلعمران مینویسد:
«چون، العالمین، عام است؛ بنابراین آدم، نوح، آلابراهیم و آلعمران از میان تمام مردم قبل و بعد خود برگزیده شدهاند و ممکن است بگوییم حضرتآدم(علیه السلام) بعداز مدتی که صاحب
فرزندان و... شد، برگزیده گردید؛ پس قبلاز حضرتآدم(علیه السلام) انسانهای دیگری وجود نداشتهاند.»(1)
آیتالله مکارمشیرازی با رد سخنان برخی نویسندگان که این آیه (آلعمران، 33) را دلیل مسئلۀ تکامل انواع دانستهاند و میگویند که در عصر حضرتآدم(علیه السلام)، عالمیان (جامعه انسانی) وجود داشته است؛ بنابراین مانعی ندارد، انسان نخستین که میلیونها سال قبل بهوجود آمده، از حیوانات دیگر تکامل یافته و حضرتآدم(علیه السلام) تنها یک انسان برگزیده بودهاست، مینویسند:
«هیچگونه دلیلی در دست نیست که منظور از، عالمین، دراینجا انسانهای معاصر حضرتآدم(علیه السلام) باشند؛ بلکه ممکن است مجموع جامعۀ انسانیت در تمام طول تاریخ بوده و لذا لزومی ندارد که معتقد باشیم در عصر حضرتآدم(علیه السلام)، انسانهای زیادی وجود داشتند که حضرتآدم(علیه السلام) از میان آنها برگزیده باشد.»(2)
آیتالله مصباحیزدی با طرح آیۀ33 آلعمران و نظراتی که میگوید حضرتآدم(علیه السلام) از بین انسانهای دیگر برگزیده شده، مینویسند:
«می توان گفت که انسانی را بر همۀ انسانهایی که پساز او میآیند، ترجیح دادم و... و اگر تنزل کنیم و بپذیریم که لازم است در عصر حضرتآدم(علیه السلام)، انسانهایی دیگر باشند، آنها فرزندان خود او هستند.»(3)
بررسی:
باتوجه به دو تفسیری که از آیه شد، این آیه در ردیف آیاتی قرار میگیرد که دو احتمال در معنای آنها میباشد و نمیتوان بهطور قاطع گفت که ظاهر آیه یا نص آن دربارۀ یکی از دو احتمال است تا دلیلی باشد بر نظریۀ تکامل انواع یا ثبات انواع.
این آیات به چند دسته تقسیم میشوند:
«و هو الذی انشأکم من نفس واحدة فمستقر و مستودع...»(1)
(او خدایی است که همۀ شما را از یک تن در آرامشگاه و ودیعتگاهی بیافرید.)
همین مضمون در آیات(2)دیگری آمدهاست و همچنین آیاتی(3)که خطابِ بنیآدم را به انسانها میکند.
آیتالله مشکینی دربارۀ نظریۀ ثبات انواع (فیکسیسم) که معتقد است، حضرتآدم(علیه السلام) نخستین انسانی است که خداوند او را آفریده و حوّا دومین فرد از افراد نوع انسان میباشد و خداوند سایر افراد انسان را از نسل این دو فرد
بهوجود آورده، مینویسند:
«ازجمله آیاتی که پیروان عقیدۀ فیکسیسم به آن استدلال میکنند، آیاتی هستند که تمامی مردم را آفریده از نفس واحد (یک فرد) اعلام میکنند و در برخی آیات از جفت او نیز یاد کرده و هیچ اشکالی ندارد که نفس واحده را حضرتآدم(علیه السلام) و جفت او را حوّا بدانیم.»
سپس در تفسیر آیۀ98 سورۀ انعام مینویسند:
«منظور آیه ایناستکه خداوند شما را از حضرتآدم(علیه السلام) آفرید؛ پس گروهی از شما هماکنون در صلب پدران یا رحم مادران ]... مستقر...[ میباشید و گروهی نیز از شما تا روز قیامت در گورها به ودیعت نهاده ]... مستودع...[ شدهاند.»
سپس تفسیر دیگری از طرفدران نظریۀ تکامل انواع دربارۀ آیۀ98 سورۀ انعام ذکر میکنند و مینویسند:
«معتقدین به تکامل در تفسیر آیۀ مزبور میگویند که خطاب، شامل تمامی افراد نوع انسان، گذشته و آینده و حتی حضرتآدم(علیه السلام) و حوّا، میشود؛ لذا میتوان گفت منظور از نفس واحده (یک تَن) همان موجود زنده نخستین از موجودات تکسلولی است که تمام موجودات زنده از آن بهوجود آمده و با ترکیبات فعل و انفعالات و تولید مثل،بهصورت انواع مختلف جاندران و سرانجام بهصورت انسان درآمده است؛ بنابراین معنی آیه اینطور میشود که شما انسانها از نفس واحده آفریده شدهاید. برخی از انواع تحول
یافته از اجداد شما، مدتهای زیادی بر روی زمین مستقر شدند؛ ولی برخی از انواع جانداران بهطور محدود،موقت و مستودع (بهصورت امانت) عمر کردند و سریع از بین رفتند.»(1)
ایشان سپس متذکر میشوند که اگر تفسیر اوّل را بپذیریم با عقیدۀ تکامل انواع منافات ندارد؛ زیرا ممکن است همۀ انسانهای موجود در زمین از نسل حضرتآدم(علیه السلام) و حوّا باشند؛ ولی قبلاز آنها انسانهای دیگری بودهاند که منقرض شده و نسل منتخب یعنی حضرتآدم(علیه السلام) که صاحب عقل بود، باقی ماند.(2)
آیتالله مکارمشیرازی دربارۀ تعبیر نفس واحده در این آیات مینویسند:
«منظور از نفس واحده، یک واحد شخصی است و اشاره به نخستین انسانی است که قرآن او را بهنام «آدم» پدر انسانهای امروز معرفی میکند و تعبیر بنیآدم که در آیات فراوانی از قرآن آمده، اشاره به همین نظر است و احتمال اینکه منظور وحدت نوعی باشد، از ظاهر آیه بسیار دور است.»(3)
ایشان دربارۀ «... مستقر...» و «... مستودع...»چند احتمال تفسیری را ذکر میکنند.(4)
بررسی:
نفس در آیات قرآن بهمعنای روح و ذات و گاهی
بدن انسان است(1)و بر فرض قبول سخنان آیتالله مشکینی [نفس یعنی موجودات قبلاز انسان] در نهایت میتوان گفت که این آیات دو تفسیر دارد: 1. خلقت همۀ افراد از آدم؛ 2. خلقت آدم و انسانها از موجودی که قبلاز آنها بود.
تفسیر دوم با نظریۀ تکامل سازگار است، همانطورکه تفسیر اول با نظریۀ ثبات انواع سازگار است و کلام آیتالله مشکینی [سازگاری تفسیر اول با نظریۀ تکامل] مبتنی بر این فرض است که ثابت کنیم حضرتآدم(علیه السلام) با فاصله و واسطۀ حیوانات دیگر از خاک آفریده شد که در مبحث بعدی آن را بررسی میکنیم؛ پس بهطور قاطع نمیتوان این آیه را دلیل نظریۀ تکامل یا ثبات انواع دانست.
«ان مثل عیسی عندالله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون»(2)
(همانا مَثَل عیسی(علیه السلام) در پیش خداوند همانند مَثَل آدم(علیه السلام) است که خداوند او را از خاک آفرید و سپس به او گفت موجود شو؛ پس شد.)
«خلق الانسان من صلصالٍ کالفخار»(3)
(خداوند، انسان را از گل خشک همانند سفال بیافرید.)
دکتر عدنان شریف تمام آیاتی که خلقت انسان از خاک را مطرح میکند، با نظریۀ داروین معارض میداند؛ زیرا میگوید: «انسان از خاک آفریده شده، نه از موجود قبلی که زنده بود.»(1)
آیتالله مشکینی دربارۀ آیۀ59 سورۀ آلعمران دو احتمال را مطرح میکنند:
«اولاً ممکن است، آیه دلیل ثبات انواع باشد؛ زیرا از ظاهر آیه برمیآید که خداوند حضرتآدم(علیه السلام) را از خاک آفرید؛ یعنی او را از خاک، صورت و شکل داد و سپس به او گفت که انسانی زنده باش؛ پس چنین شد و این همان مطلوب عقیدۀ ثبات انواع است. شباهت در اینجا چگونگی آفرینش، یعنی بدون پدر و مادر آفریدهشدن است.
ثانیاً، آیه با نظریۀ تکامل منافاتی ندارد؛ زیرا اشکالی در تشبیه حضرتعیسی(علیه السلام) به حضرتآدم(علیه السلام) از لحاظ خلقت از خاک، غذا، نطفه و علقه تا ولادت و بعداز آن نیست. همچنین اشکالی ندارد که خداوند از همان آغاز زندگی با اعطای پیامبری به حضرتعیسی(علیه السلام)، عقل و نیروی درک و اندیشه از طریق اعجاز و ارادۀ ماوراء طبیعی خود، برخلاف قانون طبیعت و... اعطا نمود؛ همانطورکه به حضرتآدم(علیه السلام) عقل و یا علم و نبوت را بدینگونه داد.
شباهت در این آیه، همانندی در آفرینش و علم است. در این آیه خداوند به حضرتآدم(علیه السلام) میگوید: «... کن...» (باش)، بهاین معنا است که عاقل و عالم و پیامبر باشد.
1) عدنان الشریف، من علوم الارض القرآنیة، ص207.
در اینجا دلیل شباهت ذکر آفرینش انسان از خاک، آفرینش اصلی و ذاتی است و خداوند میخواهد بطلان آنچهرا که در ذهن آنها است، [مسیحیان میگویند آفرینش حضرتعیسی(علیه السلام) و حضرتآدم(علیه السلام) از طریق سنن و قوانین جاری خدایی در خلقت انسان صورت نگرفتهاست] اعلام کند.»(1)
ایشان در جای دیگر با طرح آیۀ14 سورۀ الرحمن دو تفسیر از آیه میآورند و درنهایت به این نتیجه میرسند که این آیه بهتنهایی بر ثبات انواع و بر تکامل انواع دلالت ندارد و مجمل است و اثبات هر دو قول را میتوان از آن برداشت کرد.(2)
دکتر احمد ابوحجر با اشاره به این آیات مینویسد: «این آیات اشاره میکند که خدا حضرتآدم(علیه السلام) را در ابتدا از خاک بههمین شکل آفرید و هیچ آیه از قرآن اشاره به تحول انسان از نوعی به نوع دیگر ندارد».(3)آیتالله مکارمشیرازی در ذیل آیۀ59 سورۀ آلعمران پساز شرح شأن نزول آیه [که دربارۀ مسیحیان نجران است و آنها ولادت حضرتعیسی(علیه السلام) را مطرح کردند و پدر نداشتن او را دلیل الوهیت او گرفتند و این آیات به آنان پاسخ داد و چون مسیحیان قبول نکردند، آنها را به مباهله دعوت کرد] میگویند: «منظور از «... خلقه من تراب...» در آفرینش حضرتآدم(علیه السلام)، همان آفرینش جسم حضرتآدم(علیه السلام) و جنبۀ
مادی اوست و این مطلب به قرینه جملههای بعدی بدست میآید. همچنین اشاره به آفرینش حیات و روح میکند و میگوید که «... ثم قال له کن فیکون» (سپس به او گفت موجود شو، او هم موجود گردید)؛ یعنی با فرمان آفرینش، حیات و روح را به کالبد حضرتآدم(علیه السلام) دمید.(1)
آیتالله مصباحیزدی با اشاره به شأن نزول آیۀ59 سورۀ آلعمران و اینکه آیه قصد پاسخ به پدر نداشتن حضرتعیسی(علیه السلام) را دارد، مینویسند:
«این استدلال بهدرستی نشان می دهد با فرض اینکه حضرتآدم(علیه السلام) از نسل میانگینی بین خاک و خود(انسان) بهوجود آمده و مثلاً از انسانهایی که عقل نداشتند؛ ولی این استدلال نمیتواند تام باشد؛ زیرا نصارای نجران میتوانستند بگویند که حضرتآدم(علیه السلام) از نطفهای حیوانی بهوجود آمدهاست و اگر این استدلال را تمام بدانیم [که تمام میباشد] ناچار باید پذیرفت، حضرتآدم(علیه السلام) از نسل هیچ موجود دیگری نیست.»(2)
بررسی:
در اینجا توجه به دو نکته لازم است:
الف. بهنظر میرسد، در آیۀ59 سورۀ آلعمران «... مثل عیسی عندالله کمثل آدم...» دلایل شباهت هر دو را میتوان چند گونه تصور کرد:
پدر نداشتن حضرتآدم(علیه السلام) و حضرتعیسی(علیه السلام)؛
خلقت از خاک با واسطه، یعنی مواد غذائی
تبدیل به نطفه، علقه و... تا انسان شدن و همچنین این کار برای حضرتعیسی(علیه السلام) از طریق حضرت مریم(علیهاالسلام) صورت گرفت و برای حضرت آدم(علیه السلام) از طریق انسانها یا میمونهای نسل قبلاز او؛
نبوت؛
علم و عقل؛
اصل خلقت از خاک [در برابر مسیحیان که عیسی(علیه السلام) را خاکی نمیدانستند].
شباهتهای شمارۀ سه و چهار در این آیه، از جملۀ «... کن ...» در ادامۀ آیه برداشت میشود؛ ولی بهنظر میرسد: جملۀ «... ثم قال له کن فیکون» در مقام بیان وجه شباهت نباشد؛ بلکه مرحلۀ دوم خلقت را بیان میکند که ایجاد روح است و در تمام افراد انسان وجود دارد و همچنین در آیات دیگر، تحت عنوان «... نفخت فیه من روحی...» به آن اشاره شد.
شباهت اول باتوجه به شأن نزول، نزدیکتر از شباهت سوم و چهارم است.
امّا بههرحال فقط وجه شبه دوم یا پنجم در آیه تصریح شدهاست؛ زیرا جملۀ «... خلقه من تراب...» بیان وجه شبه حضرتعیسی(علیه السلام) و حضرتآدم(علیه السلام) است که فقط اشاره به خاک کردهاست.
ب. دربارۀ خلقت حضرتعیسی(علیه السلام) از خاک دو احتمال وجود دارد:
خلقت بیواسطه از خاک؛
خلقت، باواسطۀ سلسلۀ موجود از خاک
[همین دو احتمال دربارۀ حضرتآدم(علیه السلام) وجود دارد].
امّا در اینجا خلقت بیواسطه از خاک صحیح نیست؛ زیرا حضرتعیسی(علیه السلام) بیواسطه از خاک آفریده نشد؛ بلکه از جسم حضرتمریم(علیهاالسلام) بود که با واسطۀ مواد غذایی او را از خاک بهوجود آورد؛ پس فقط شباهت دوم [خلقت با واسطه از خاک] باقی میماند و این مطلب شاهدی بر نظریۀ تکامل است نه بر نظریۀ ثبات انواع؛ البته احتمال شباهت پنجم [اصل خلقت از خاک] در این آیه بعید نیست؛ زیرا مسیحیان نجران اصل خلقت حضرتعیسی(علیه السلام) و خاکی بودن او را قبول نداشتند و او را غیر مخلوق و ماوراءطبیعی میدانستند؛ بنابراین آیه قصد ردّ این نظریۀ را دارد و نه بیان واسطه داشتن یا نداشتن خلقت آنها از خاک، یعنی آیه درصدد بیان واسطه و عدم واسطه نیست؛ پس نمیتواند دلیلی بر نظریۀ تکامل انواع یا ثبات انواع باشد.
(خداوند انسان را از نطفه آفرید و آنگاه او به خصومت و دشمنی آشکار برخاست.)
همین مضمون در آیات دیگری آمدهاست.(2)
(آیا به آن خدایی که تو را از خاک آفرید و سپس تو را بهصورت مردی درآورد، کافر شدی.)
و همین مضمون درسورۀ فاطر، 11آمدهاست.
(آن(خدایی که) تو را بیافرید؛ سپس بهصورتی کامل آراست و بعد تو را به اعتدال آورد [و به اندازه ساخت] و به هر صورتی که خود خواست تو را ترکیب و شکل داد.)
(انسان را از علق یا خون بسته آفرید.)
مقصود از «علق» خاک چسبیده (طین لازب) یا خونبسته در رحم است. [باتوجه به دو نظریۀ بیان شده](4)
بررسی:
هرچند انطباق این آیات با هر دو نظریه اشکال دارد؛ ولی از آنجا که برخی از این آیات قبلاً مطرح و بررسی شد و در بقیۀ آیات، صاحبنظران برای اثبات نظریۀ تکامل یا ثبات انواع به آنها استدلال نکردهاند؛ لذا از بحث و تفصیل بیشتر در این موضوع پرهیز میشود.
نظریههای علمی در جوامع علمی معاصر بهصورت نظریات «ابطالپذیری» مطرح میشود؛ یعنی بهشکل افسانههای مفید پذیرفته میشود و تا وقتی نظریۀ بهتری جانشین آن نشده، از دایرۀ علم بیرون نمیرود؛ لذا نظریۀ تکامل هرچند اثبات قطعی ندارد؛ ولی امروزه یک نظریۀ قبول شده در اکثر جوامع علمی علوم تجربی است؛ هرچند هنوز هم نظریۀ ثبات انواع به صورت یک احتمال مطرح است.
ازطرفی همانطورکه مشاهده شد، آیات قرآن منطبق با نظریۀ تکامل و نظریه ثبات انواع است و هیچ آیهای بهدست نیامد که نص باشد و یا ظهور قوی در یکی از دو نظریه داشته باشد؛ پس نمیتوان یکی از دو نظریه را بهصورت قطعی به قرآن نسبت داد.
تذکرات:
لازم نیست قرآن دربارۀ هر نظریۀ علمی به صورت اثبات یا نفی نظر داده باشد؛ زیرا کتاب هدایت است و اشارات علمی را در حدّ لزوم و در راستای هدف هدایت استفاده میکند.
قبول یا رد نظریۀ تکامل با اثبات خدا و دیندار بودن یا نبودن انسانها ملازمهای ندارد؛ یعنی همانطورکه میتوان نظریۀ تکامل را نپذیرفت و دیندار بود، میتوان قائل به نظریۀ تکامل بود ولی وجود ناظم (خدا) را برای سلسلۀ منظم موجودات، از تکسلولی تا انسان، ثابت
کرد و دیندار بود؛ همانطورکه برخی از پزشکان متعهد به این امر تصریح کردهاند.(1)
1) سیدرضا پاکنژاد، اولین دانشگاه و اخرین پیامبر، ج1، ص154.