ghaemiyeh.com
سرشناسه : زيارت حضرت معصومه (س). شرح.
عنوان و نام پديدآور : نگرشي به زيارتنامه حضرت فاطمه معصومه عليهمالسلام/ محسن رفيعي، معصومه شريفي.
مشخصات نشر : قم: آستانه مقدسه قم: زائر، ۱۳۸۴.
مشخصات ظاهري : ۱۳۶ ص.
فروست : مجموعه آثار كنگره بزرگداشت حضرت فاطمه معصومه عليهمالسلام و مكانت فرهنگي.
شابك : ۶۰۰۰ ريال:964-8567-30-1
يادداشت : كتابنامه : ص. [۱۱۷] - ۱۳۶.
موضوع : معصومه (س) بنت موسيالكاظم، ۱۸۳ - ۲۰۱ق -- زيارتنامه -- نقد و تفسير.
شناسه افزوده : شريفي، معصومه
شناسه افزوده : رفيعي، محسن
شناسه افزوده : كنگره بزرگداشت شخصيت حضرت فاطمه معصومه عليهمالسلام و مكانت فرهنگي قم.
رده بندي كنگره : BP۲۷۱/۷/م۶۰۴۲۲ر۷ ۱۳۸۴
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۷۷۷
شماره كتابشناسي ملي : ۱۱۷۶۹۵۸
ساحت مقدّس حضرت محمد مصطفى صلىاللهعليهوآلهوسلم و اهل بيت پاك و مطهّرش؛ از فاطمه زهرا و على مرتضى عليهماالسلام تا مهدى موعودعجّل اللّه تعالى فرجه؛
و خاك پاى كريمه اهل بيت عليهمالسلام ، فاطمه معصومه عليهاالسلام ؛ همو كه صلابت نبوى، شرافت علوى، طهارت فاطمى، كرامت حسنى، شجاعت حسينى، عبادت سجّادى، معرفت باقرى، صداقت جعفرى، شفاعت موسوى و ضمانت رضوى را در وجود مباركش نهفته دارد.
زيارت، واژهاى است مقدّس و نام آشنا در قاموس فرهنگ اسلامى؛ كه از جمله ابزار اداى احترام و ارادت به اولياى الهى، و از عوامل تقرّب انسان به خداوند متعال محسوب مىشود. بديهى است هر عملى كه به قصد قربت و با نهايت خلوصِ نيّت انجام پذيرد، به اندازه درصد خلوصى كه دارد، مورد قبول درگاه الهى واقع مىگردد. زيارت پيامبراكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم ، ساير معصومين عليهمالسلام و بزرگان دين، منافعى بسيار در دنيا و آخرت در پىدارد. بخشى از اين منافع، در سخن آن حضرت هويدا مىشود؛ آنجا كه مىفرمايد:
«زُورُوا القُبُور، فَإِنَّها تُذَكِّرُ المَوتَ»(1)
به زيارت قبور برويد، زيرا شما را به ياد مرگ مىاندازد.
و در جاى ديگر مىفرمايد:
مَنْ زارَنيِ أَوْزَارَ أَحَداً مِنْ ذُرِّيَّتيِ، زُرْتُهُ يَومَ القِيامَةِ
1) صحيح مسلم، ج 2، ص 271، ح 105؛ سنن ابن ماجه، ج 3، ص 94، ح 1572 و سنن نسائى، ج 2، ص 537 ـ 538، ح 2033. در سنن ابن ماجه، ج 3، ص 93ـ94، ح 1569، به نقل از حضرت محمد عليهالسلام آمده است: «زُورُوا القُبُورَ، فَاِنَّها تُذَكَّرُكُمُ الآخِرَةَ».
فَأَنْقَذْتُهُ مِنْ أَهْوَالِها»(1)
كسى كه من يا يكى از فرزندانم را زيارت كند، روز قيامت به زيارت او مىآيم و او را از هول و هراس آن روز رهايى مىدهم.
زيارت، سيره مستمره همه يكتاپرستان است:
«احترام به بزرگان و رهبران دين، درنهاد و سرشت هر شخص متديّن و آزادهاى وجود دارد. به اين جهت، پيش از اسلام و پس از آن، هميشه قبور صالحان و اولياى الهى مورد توجّه خاصّ و زيارت مردم بوده است و تا قرن يازدهم هجرى در اين مسأله هيچ اختلافى بين شيعه و اهل سنّت وجود نداشته است. و هردو، كتابها و رسالههايى در اين موضوع نگاشتهاند.»(2)«در قرن يازدهم هجرى محمد بن عبدالوهّاب پديد آمد؛ و در شك و ترديد، گوى سبقت را از فخر رازى ربوده و اين مسأله را مورد انكار قرار داد، و تصوّر نمود كه زيارت قبور از اختصاصات شيعيان است.»(3)
زيارت، بديهىتر از آن است كه مورد ترديد يا تكذيب واقع گردد؛ چون جواز زيارت قبور ـ بلكه ضرورتش ـ هم به لحاظ عقلى، و هم به لحاظ نقلى قرآن و سنّت معصومين عليهمالسلام به راحتى قابل اثبات است.
با اندكى تأمّل در روايات وارد شده در زمينه اهميّت و آداب «زيارت»، چنين تحريفى مىتوان از آن به دست داد:
«زيارت» يعنى: حضور در پيشگاه با شرافت انبياى الهى و معصومين عليهمالسلام و اولياى الهى ـ چه زنده باشند و چه مرده ـ از سر تكريم و محبّت و اخلاص، به جهت ايجاد پيوند قلبى، و قراردادن خويش در حوزه استعاذه و استفاضه آنان، و تجديد ميثاق و تحكيم بيعت با آنان؛ به نحوى كه موجب تقرّب و خشنودى خداوند متعال گردد.
ناگفته پيداست كه زيارت فرزندان معصومين عليهمالسلام و اصحاب و خواصّ آنان، در جهت بزرگداشت همان انوار پاك و مطهّر محسوب مىشود. اين را نيز بايد در نظر داشت كه در زيارت امامزادگان و صالحان، توجّه به چند نكته ضرورى مىنمايد:
الف اثبات و وثاقت در وجود قبر، نخستين گام را تشكيل مىدهد. وجود امامزاده در يك مكان، از طريق تصريح معصومين عليهمالسلام و افراد مورد وثوق، شواهد مستند تاريخى و شهرت به دست مىآيد. در وثاقت و شهرت امامزادگانى همچون حضرت فاطمه معصومه و عبدالعظيم حسينى عليهماالسلام ترديدى وجود ندارد؛ اما در قبور برخى از امامزادگان جاى ترديد وجود
دارد كه شايسته است در اين زمينه پژوهش به عمل آيد.(1)
ب در زيارت و تكريم امامزادگان و اصحاب معصومين عليهمالسلام ، اصل بر ايمان، تديّن، تقوا، و قرار گرفتن آنان در مسير اهداف معصومين عليهمالسلام است؛ مگر اين كه خلاف آن ثابت گردد، همچون جعفر كذّاب و افرادى مانند او كه شناخته شدهاند.(2)
ج از وظايف مهم زائر اين است كه شناخت كافى از آداب زيارت داشته باشد، درباره آداب زيارت، سخنها بسيار است؛ اما آنچه مىتوان به اختصار بيان نمود، اين است كه:
غسل زيارت پيش از زيارت قبور مؤمنين؛ خصوصاً معصومين عليهمالسلام .
قرائت دعا ـ ترجيحاً دعاى مأثور ـ هنگام غسل.
پوشيدن لباس پاكيزه پس از غسل زيارت.
طهارت از ناپاكىها و پرهيز از ورود با بدن و لباس نجس در مشاهد مشرّفه.
گام برداشتن به آرامى و ايستادن در عتبات، و قرائت اذن دخول.
بوسيدن قبر مقّدس، و نهادن صورت صورت بر آن.
رعايت ادب و احترام.
پابرهنه شدن هنگام ورود به روضه مباركه.
ايستادنِ مقابل ضريح، در بالاى سر و رو به قبله بودن در هنگام زيارت.
قرائت زيارت مأثور از معصومين عليهمالسلام .
قرائت نماز پس از زيارت؛ از نزديك يا دور.
قرائت دعا پس از نماز زيارت.
عدم اشتغال به امور دنيايى.
وداع، هنگام خروج از روضه مباركه.
حركت به پشت، و خروج به اندازه چند قدم رو به قبر شريف.
تكريم زائران و خادمان بقعه شريفه، جهت تكريم صاحب قبر شريف.(1)
شايان ذكر است «به آن اندازه كه در فضيلت زيارت حضرت فاطمه معصومه و حضرت عبدالعظيم حسنى عليهماالسلام روايت وارد شده، تصريحى بر فضيلت زيارت ساير امامزادگان نشده است.»(2)آن بانوى بزرگوار، از آن چنان مقامى نزد ائمه عليهمالسلام برخوردار است كه زيارتش را برابر با بهشت، و پاداش زائرش را بهشت دانستهاند. نيز به بركت وجود مقدسش، شهر قم
«حرم اهلبيت» و «عشّ آل محمد عليهمالسلام » شده است. قم هماره به خود مىبالد كه گوهرى گرانبها همچون: حضرت ستّى فاطمه عليهاالسلام را در خويش نهفته دارد.
آن حضرت را القاب و صفاتى والاست كه در يكى از زيارت نامههايش مىتان بدان دست يافت؛ بدين شرح:
«معصومة، كريمة اهل البيت، محدّثة، عابدة، فاطمه الكبرى، طاهرة، حميدة، رشيده، تقيّة، مرضيّة، سيّدة، رضيّة، بَرّة، اُخت الرضا، صدّيقة، سيّدةنساء العالمين».(1)
مقاله حاضر، ابراز ادب و احترامى است خالصانه به آستان مقدّس حضرت ستّى فاطمه عليهاالسلام . به ناچار، اعتراف مىكنيم كه با تلاشى كه داشته ايم، تنها توانستهايم جرعهاى از اقيانوس بيكران وجودش را بنوشيم؛ و برگى از هزاران دفتر زرّين حضرتش را ورق بزنيم و شاخهاى از بوستان معرفتش را برگيريم.
در پايان، وظيفه خود مىدانيم كه از بزگزار كنندگان محترم «كنگره بزرگداشت شخصيّت حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام و مكانت فرهنگى قم» ـ خصوصاً دانشمند محترم حضرت حجةالاسلام والمسلمين جناب دكتر
1) اعلام النساء المؤمنات، ص 576 ـ 577؛ زبدةالتصانيف، ج 6، ص 159؛ رياحين الشريعه، ج 5، ص 35 و انوارالمشعشعين، ص 211.
عابدى «زيدعزّه» ـ تشكر و قدردانى نماييم. اميد آن داريم كه پژوهشگران تيز بين و محققّان اهل قلم، كاستىهاى اين مقاله را به سبب بضاعت اندك، و بلنداى نظر خويش ببخشايند؛ و راهنمايىهايشان را هديهمان نمايند.
خداوند متعال را براى توفيق اين خاك سپارى ـ هر چند اندك ـ شاكريم؛ و مشتاقانه، شفاعت حضرت ستّى فاطمه عليهاالسلام و اجداد پاك و مطهّرش را چشم اميد داريم.
قم المقدسه
23 ربيه الاوّل 1424 ه .ق. ـ 4/ 2 / 1382.
شالگشت ورود پربركت كريمه اهلبيت عليهاالسلام به شهر مقدس قم
محسن رفيعى و معصومه شريفى
بخش اوّل:
بررسى سند زيارت نامه
حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام
ـ روايات وارد شده در شأن آن حضرت
ـ زيارت نامههاى آن حضرت
ـ شرح حال رجال سند زيارت نامه
ـ بررسى سند زيارتنامه
فصل اوّل
روايات واردشده در شأن حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام
الف روايات حضرت امام صادق عليهالسلام :
روى عدّة من أهل الريّ، أنّهم دخلوا على أبي عبداللّه عليهالسلام و قالوا: نحن من أهل الرىّ، فقال عليهالسلام : «مَرْحباً بِاِخْوانِنا مِنْ أَهْلِ قُمَّ»؛ فقالوا: نحن من أهل الرىّ؛ فأعاد عليهالسلام الكلامَ. قالوا ذلك مراراً؛ و أجابهم بمثل ما أجاب به أوّلاً؛ فقال: «إنَّ للّهِ حَرَماً وَ هُوَ مَكَّةَ، وَ اِنَّ لِلّرَسُولِ صلىاللهعليهوآلهوسلم حَرَماً و هُوَ المَديِنَةَ، وَ اِنَّ لاِءَمِيرِالمُؤمنينَ عليهالسلام حَرَماً وَ هُوَ الكُوفَةِ، و اِنَّ لَنا حَرَماً وَ هُوَ بَلْدَةُ قُمَّ؛ وَ سِتُدفَنُ فيها امرَأَةٌ مِنْ أَولادى تُسَمّىَ فاطِمَةَ؛ فَمَنْ زَارَها وَجَبَتْ لَهُ الجَنَّةُ». قال الراوىّ: وكان هذا الكلام منه عليهالسلام قبل أن يولد الكاظم عليهالسلام .(1)
1) تاريخ قم، ص 214 ـ 215؛ بحارالانوار الجامعة لدور أخبار الائمّة الاطهار، ج99، ص 265 ـ 267. علامه مجلسى اين روايت را به نقل از «تاريخ قم» نوشته و نام نويسنده كتاب را به اشتباه، «حسين بن محمد قمى» نگاشته است كه به نظر مىرسد«تصحيف» باشد؛ بحارالانوار، ج 48، ص 316 ـ 317 پايان روايت، اين گونه نوشته شده است: «قال عليهالسلام ذلك و لم تحمل بموسى عليهالسلام أمّه». در اين جلد، نام نويسنده كتاب تاريخ قم به درستى نگاشته شده است. نيز. ر.ك: وسائل الشيعة الى تحصيل مسائل الشريعة، ج 1، ص 451، ب 94؛ مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج 10، ص 368 ـ 369؛ ميزان الحكمة، ج 5، ص 2290 و انوارالمشعشعين، ص 209 ـ 210.
عدّهاى از اهل روى روايت كردهاند كه خدمت امام صادق عليهالسلام گفتند: ما از اهالى رى هستيم؛ آن حضرت «مرحبا به برادران ما از اهل قم». آنان گفتند: ما از مردم رى هستيم؛ امام صادق عليهالسلام دگرباره كلامش را تكرار نمود، و آنان نيز همان پاسخ را دادند؛ و امام عليهالسلام نيز همان سخن خويش را تكرار كرده، فرمود: «همانا خداوند را حَرَمى است و آن مكّه است؛ و رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم را حرمى است و آن مدينه است؛ و اميرالمؤمنين عليهالسلام را حرمى است و آن كوفه است؛ و ما را نيز حرمى است و آن شهر قم است. به زودى، زنى از فرزندان من كه فاطمه ناميده مىشود در آنجا دفن مىشود؛ هركس او را زيارت كند، بهشت بر او واجب مىشود.» راوى مىگويد: اين روايت از آن حضرت هنگامى صادر شده است كه هنوز امام كاظم عليهالسلام متولد نشده بود.
«إنَّ زِيارَتَها تَعْدِلُ الجَنَّةَ»(1)
در برخى از نسخههاى چاپى بحارالانوار، به جاى «تُعادِلُ»، تَعْدِلُ آمده و در ديگر منابع، «تُعادِلُ» آمده است. به نظر مىرسد «تصحيف» باشد.
تُقْبَضُ فيِها امْرَأَةٌ هِىَ مِنْ وُلْدي؛ وَاسْمُها فاطِمَةُ بِنْتِ مُوسى، تَدْخُلُ بِشِفاعَتِها شِيعَتُنا الجَنَّةُ بِأَجْمَعِهِمْ.(2)
در قم، بانويى از فرزندان من كه نامش فاطمه دخت موسى است، رحلت مىكند؛ با شفاعت او همه شيعيان ما وارد بهشت مىشوند.
بررسى
با عنايت به بررسىهاى به عمل آمده در مىيابيم كه هرسه روايت ياد شده «مرسل» هستند؛ و راويانشان مشخص نيست. به جهت اين كه روايت اول و دوم را «حسن بن محمد بن حسن قمى» نقل نموده، مختصرى از شرح حال وى، و ارزش كتابش را ارائه مىكنيم.
درباره حسن بن محمد بن حسن قمى گفتهاند:
«حسن بن محمد بن حسن قمى از اكابر قدما و
علماى اصحاب، و از معاصران شيخ صدوق بوده و از شيخ حسين بن على بن بابويه ـ برادر شيخ صدوق ـ بلكه از وى نيز روايت نموده است.»(1)
وى اين كتاب را ـ كه نخستين و معتبرترين كتاب درباره تاريخ و جغرافياى قم است ـ در سال 378 ه .ق.، در 20 باب، به سفارش «صاحب بن عبّاد» نگاشته است. متأسّفانه متن عربى اين كتاب از بين رفته؛ و از ترجمه فارسىاش فقط 5 باب باقى مانده است. اين كتاب را حسن بن على بن حسن بن عبدالملك قمى، در سال 865 ه .ق. به فارسى ترجمه كرده است.
در «مستدركات علم رجال الحديث» آمده است:
«لم يذكروه و هو مؤلف كتاب تاريخ قم. روى عن سعد بن عبداللّه و غيره... و بالجملة أثبت اعتباره و صحّةالاعتماد عليه. روى عن الصدوق و أخيه».(2)
نيز در «خاتمة مستدرك الوسائل» به نقل از «رياض العلماء» آمده است:
واعلم أني رأيت نسخة من هذا التأتاريخ بالفارسيّة
في بلدة قم، و هو كتاب كبير جيّد، كثير الفوائد، في مجلّدات، محتو على عشرين باباً، و يظهر منه أنّ مؤلّفه بالعربيّة انّما هو الشيخ حسن بن محمّد المذكور و سمّاه كتاب قم، و قدكان في عهد الصاحب بن عبّاد، و ألّف هذ التأريخ له، و قد ذكر في كثيراً من أحواله و فضائله، ثمّ ترجمه الحسن بن علىّ بن الحسن بن عبدالملك القمىّ بالفارسيّة، بأمر الخواجه فخرالدين ابراهيم بن الوزير الكبير الخواجه عماد الدين محمود بن الصاحب الخواجه شمس الدين محمد بن على الصفي، في سنة ثمانمائة و خمسة و ستّين.
قلتُ: و يظهر من كتاب فضائل السادات، المسّمى بمنهاج الصفوى، تأليف السيّد العالم المتبحّر، الأمير سيّد أحمد الحسيني، سبط المحققّ الكركي، و ابن خاله المحققّ الداماد و صهره على بنته، صاحب مصتصل الصفا في الردّ على النصارى و غيره، أنّ لهذا الكتاب ترجمةً اُخرى ينقل عنها. كما أنّه يظهره منه أنّ النسخة العربيژة كانت عنده.
و هذا الكتاب مشتمل على عشيرين باباً، والذى وصل الينا منه ثمانية أبواب، و يظهر من فهرست أبوابه انّ فيه فوائد جميلة، خصوصاً: الباب الحادى عشر منه، والذى ذكر أنّه يذكر فيه واحداً و مأتين من اخبار قمّ، والباب الثاني عشرمنه، الّذي ذكر أنّه يذكر فيه أسامي علماء قمّ، و مصنّفاتهم و رواياتهم و هم مأتان و ستّة و ستّون؛ الى تأريخ التصنيف الذي كان في سنة ثمان و سبعين و ثلاثمائة.
و قد نقل عن أصل الكتاب ايضاً العالم الجليل، الآغا محمّد على، ابن الأستاذ الأكبر البهبهاني فى حواشي نقد الرجال كما وجدنا بخطّه الشريف.»(1)
علامه مجلسى قدسسره درباره او مىنويسد:
«و تأريخ بلدة قم معتبر لكن لم يتيسّر لنا اصل الكتاب و انّما وصل الينا ترجمته، و قد أخرجنا بعض أخباره في كتاب السماء و العالم.»(2)
در كتابهاى رجالى، نامى از حسن بن محمد بن حسن قمى وجود ندارد؛ به
همين جهت، وى را اصطلاحاً «مجهول» مىدانند.
درباره متن روايات، بايد بيان كنيم كه نويسنده «تاريخ قم»، روايت نخست را با جمله «رَوَى عِدَّةٌ مِنْ أَهلِ رِىَّ»، نقل نموده است. هرچند علامه مجلسى مىنويسد كه حسن بن محمد بن حسن قمى اين دو روايت را با اسناد خودش بيان كرده، و نويسنده كتاب «تاريخ قم» را مورد وثوق بدانيم؛ اما به جهت اين كه سلسله سند روايت بيان نشده، اين روايت و دو روايت ديگر، مرسل ـ از نوع «مرفوع» ـ هستند.
نكته قابل ذكر اين است كه عدّهاى از اهل رى به محضر امام صادق عليهالسلام شرفياب مىشوند، و به معرّفى خود مىپردازند؛ اما امام عليهالسلام آنان را به سبب اين كه اهل قم هستند مورد تشويق و تكريم قرار مىدهد، پس از تكرار سخنشان، در تكريم قم و حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام سخن مىگويند. معلوم نيست چرا به وجود شريف عبدالعظيم حسنى عليهالسلام اشاره نكردهاند و چرا ميان سؤال و پاسخ، هماهنگى وجود ندارد. شايد آن حضرت خواستهاند اهميّت قم و گوهر نهفته در صدفش را بيان نمايند و شايد درباره رى نيز سخن گفتهاند و در اين روايت نيامده است.
ب روايت امام كاظم عليهالسلام
در مقام علمى حضرت ستى فاطمه عليهاالسلام نقل مىكنند:
هنگامى كه پدر بزرگوارشان در زندان حاكمان ستم پيشه به سر مىبرده، و مردم از وجود ايشان بىبهره بودند، استفتاءاتى را به محضر مبارك حضرت معصومه عليهاالسلام تقديم مىدارند؛ و ايشان پاسخ مىدهند. وقتى پاسخها را به محضر امام كاظم عليهالسلام ارائه مىدارند، آن حضرت مىفرمايند: تمام پاسخ صحيح است و دخترش را به مدال «فداها أبوها» پدرش فدايش باد، مفتخر مىسازند.(1)با كاوشى كه در كتب اربعه حديث وشروح آنها(2)به عمل آمد، اين روايت يافت نشد. از جمله القاب آن حضرت، «محدّثه»(3)است كه حكايت از آگاهىاش از روايات اهل بيت عليهمالسلام دارد. رواياتى را از آن حضرت نقل كردهاند كه به حديث «فاطميّات» معروف هستند. دليل اين نامگذارى اين است كه همه سلسله
1) ر.ك: بارگاه حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام تجليگاه حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام ، ص 22.
2) اعلام النساء المؤمنات، ص 576 ـ 577.
3) كتب اربعه حديث شيعه عبارتند از: «كافى، من لا يحضره الفقيه، التهذيب، و الاستبصار» و شرحهايى كه برآنها نوشته شده عبارت استاز: «مرآت العقول» شرح مجلسى دوم بركافى، «صافى» و «شافى» شرح فارسى و عربى ملا خليل قزوينى بركافى، «لوامع صاحبقرانى شرح مجلسى اوّل بر من لايحضره الفقيه. و سه كتاب «وافى»، «وسائل الشيعه» و «بحارالانوار» نيز معروف به «جوامع ثلاثة» هستند كه از «محمدون ثلاث دوم» مىباشند. ر.ك: علم الحديث، ص 75 ـ 92.
سند آنها از بنىهاشم هستند و نامشان «فاطمه» است. اين گونه روايات را «مسلسل» نيز مىنامند.
ج روايات حضرت امام رضا عليهالسلام
از امام رضا عليهالسلام درباره زيارت فاطمه ـ دختر حضرت موسى بن جعفر عليهماالسلام ـ پرسيدم؛ آن حضرت فرمود: «هركه او را زيارت كند، بهشت پاداش اوست».
اصل روايت از اين قرار است:
حدّثنا أبي و محمد بن موسى بن المتوكّل رضىاللهعنه ، قالا: حدّثنا علىّ بن ابراهيم بن هاشم، عن ابيه، عن سعد بن سعد، قال: سألتُ أباالحسن الرضا عليهالسلام عن زيارة فاطمة بنت موسى بن جعفر عليهماالسلام ، فقال: «مَنْ زارَها فَلَهُ الجَنَّةُ»(1)
1) ثواب الاعمال، ص 89؛ عيون اخبارالرضا عليهالسلام ، ج 2، ص 267؛ بحارالانوار، ج 99، ص 265 ـ 267؛ وسائل الشيعه، ج 10، ص 451 ـ 452؛ انوارالمشعشعين، ص 210.
همين روايت را «جعفر بن محمد بن قولويه قمى»، معروف به «ابن قولويه»، به نقل از شيخ صدوق، از علي بن ابراهيم بن هاشم، از پدرش، از سعد بن سعد، از امام رضا عليهالسلام نقل كرده است.
اصل روايت اين گونه است:
«حدّثنى علىّ بن الحسين بن موسى بن بابويه، عن على بن ابراهيم بن هاشم، عن أبيه، عن سعد بن سعد، عن ابى الحسن الرضا عليهالسلام قال سألته عن زيارة فاطمة بنت موسى عليهماالسلام ، قال: «مَنْ زارَها فَلَهُ الجَنَّةُ».(1)
1) كامل الزيارات، ص 324 ـ 325، ب 106؛ ثواب الاعمال، ص 124؛ عيون اخبارالرضا عليهالسلام ، ج،2 ص 267؛ بحارالانوار، ج 99، ص 265؛ تحفةالزائر، ص 378؛ وسائل الشيعه، ج 1، ص 451 ـ 452؛ انوار المشعشعين، ص 210.
سرش و رو به قبله بايست، و سى و چهار مرتبه تكبير، و سى و سه مرتبه تسبيح، و سى و سه مرتبه تحميد بگو؛ سپس بگو: السّلام على آدم صفوة اللّه... و سلّم تسليماً يا ارحم الراحمين.»
اصل روايت از اين قرار است:
«رأيت في بعض كتب الزيارات، حدّث علىّ بن ابراهيم، عن أبيه، عن سعد، عن على بن موسى الرضا عليهماالسلام قال، قال: يا سَعْدُ! عِندَكُمْ لَنا قَبْرٌ؛ قلتُ جعلت فداك، قبر فاطمة بنت موسى عليهماالسلام ؛ قال؛ نَعَمْ، مَنْ زارَها عارِفاً بِحَقِّها فَلَهُ الجَنَّةُ؛ فَاِذا أَتَيْتَ القَبْرَ فَقُمْ عِنْدَ رَأسِها مُستَقْبِلَ القِبْلَةِ وَ كَبِّرْ أَرْبَعاً وَ ثَلاثينَ تَكْبِيرَةً، وَ سَبَّحْ ثَلاثاً وَ ثَلاثينَ تَسْبِيحَةً، وَ أَحْمِدِاللّهَ ثَلاثاً و ثَلاثينَ تَحْمِيدَةً؛ ثُمَّ قُلْ: السَّلامُ عَلَى آدَمَ صَفْوَةِاللّهِ... وَ سَلَّمَ تَسْلِيماً يا أَرْحَمَ الرّاحِمينَ»(1)
«مَنْ زارَها المعصُومَةَ بِقُمَّ كَمَنْ زارَنى»(2)
1) بحارالانوار، ج 99، ص 265 ـ 267 و ج 48، ص 316 در اين جلد از بحارالانوار تا «... من زارها عارفاً بحقّها فله الجنّة» آمده و آداب و متن زيارتنامه نيامده است. تحفة الزائر، ص 378 ـ 379؛ عيون اخبارالرضا عليهالسلام ، ج 2، ص 267 نيز بدون ذكر زيارتنامه؛ سفينةالبحار، ج 2، ص 376ـ377؛ مستدرك الوسائل، ج 10، ص 368 ـ 369؛ انوارالمشعشعين، ص 210 ـ 211؛ عمدةالزائر، ص 398 ـ 400 و المزار خوانسارى ص 108 ـ 115.
2) رياحين الشريعه، ج 5، ص 35؛ ناسخ التواريخ، ج 3، ص 68؛ امامزادگان معتبر ايران، ص 10، زندگانى حضرت معصومه، ص 20 و ديعه آل محمد فاطمه معصومه، ص 9.
هركس معصومه را در قم زيارت كند، مانند كسى است كه مرا زيارت كرده است.
«هركس نتواند به زيارت من بيايد، برادرم را در رى، يا خواهرم را در قم زيارت كند كه همان ثواب زيارت مرا در مىيابد.»(1)
بررسى
همچنان كه مشاهده گرديد، چهار روايت از امام رضا عليهالسلام در شأن حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام وارد شده است. روايت نخست را شيخ صدوق با دو طريق از پدرش و محمد بن موسى بن المتوكل، از على بن ابراهيم بن هاشم، از پدرش، از سعد بن سعد، از امام رضا عليهالسلام روايت نموده است. علامه مجلسى در «تحفةالزائر»، ص 378، سند اين روايت را «حسن» مىداند.
روايت سوم و چهارم در كتب اربعه شيعه، و شروح آنها يافت نگرديدند.
1) زبدة التصانيف، ج 6، ص 159.
هردو روايت ياد شده، «مرسل» هستند. درباره روايت سوم بايد اظهار نمود كه واژه «معصومه» از برجستهترين صفات حضرت ستّى فاطمه عليهاالسلام است كه رفته رفته، جانشين نام مباركش گرديده؛ و در بسيارى از موارد، به جاى فاطمه معصوم به واژه «معصومه» ـ به تنهايى ـ بسنده مىشود. در صورت صحت سند اين روايت، تصريح چنين صفتى از سوى امام معصوم عليهالسلام ، حكايت از مرابت والاى معنوى و ملكوتى آن حضرت دارد.
درباره روايت دوم ـ كه موضوع اصلى مقاله است ـ چند سؤال مطرح است: كتابهاى زياراتى كه مجلسى از آنها روايت نموده كدامند؟ «سعد» كه روايت را از امام عليهالسلام روايت نموده، كيست؟ آيا متن زيارت نيز از امام عليهالسلام است؟ و سؤالاتى ديگر كه به يارى خداوند متعال در ادامه همين بخش، و بخش دوم به آنها خواهيم پرداخت. به جهت اينكه روايت نخست، تا حدودى همسنگ با روايت دوم است؛ و برخى از راويانشان در هردو روايت وجود دارند، شايسته ديديم به طور اجمال، به شرح حال سلسله سند اين روايات بپردازيم؛ با اين توضيح كه شرح حال علىّ بن ابراهيم، ابراهيم بن هاشم و سعد بن سعد را در فصل سوم ـ به تفصيل ـ خواهيم آورد.
به «شيخ صدوق» 305 ـ 381 ه .ق.
وى را «صدوق الطائفه» نيز مىنامند. همو صاحب كتاب پرارج «من لايحضره الفقيه» ـ يكى از كتب اربعه حديث ـ، و بيش از 300 كتاب ارزشمند ديگر است. همه رجاليون وى را ستودهاند. نجّاشى دربارهاش مىنويسد:
«محمد بن على بن الحسين بن موسى بن بابويه القمىّ، ابوجعفر، نزيل الرّى، شيخنا و وجه الطائفة بخراسان، و كان ورد بغداد سنة خمس و خمسين و ثلاثمائة و سمع منه شيوخ الطائفة و هو حدث السنّ، و له كتب كثيرة...»(1)
علاّمه حلّى دربارهاش مىنويسد:
«محمد بن على بن الحسين بن موسى بن بابويه القمىّ، ابوجعفر، نزيل الرّى، شيخنا و فقيهنا و وجه الطائفة بخراسان، ورد بغداد سنة خمس و خمسين و ثلاثمائة، و سمع منه شيوخ الطائفة و هود حدث السنّ، كان جليلاً حافظاً الاحاديث، بصيراً بالرجال، ناقلاً
1) رجال نجاشى، ص 389 ـ 393.
للاخبار، لم يرفى القميين مثله في حفظه و كره علمه، له ثلاثمائة مصنف ذكرناها فى كتابنا الكبير، مات رضى اللّه عنه في الرىّ سنة احدى و ثمانين و ثلاثمائة.»(1)
وى به طور مرسل از امام صادق عليهالسلام ، و پدرش و محمد بن حسن بن وليد و عبداللّه و عبدالواحد بن محمد بن محمد بن عبدوس نيشابورى روايت كرده است. شيخ طوسى با يك طريق، و شيخ مفيد از او روايت نمودهاند.(2)
«علىّ بن الحسين بن موسى بن بابويه القمىّ، شيخ القميين فى عصره و متقدّمهم، و فقيههم؛ كان قدم
العراق و اجتمع مع أبى القاسم الحسين بن روح «رحمةاللّه» و سأله مسائل ثمّ كاتبه بعد ذلك على يد على بن جعفر بن الأسود يسأله أن يوصل له رقعة الى الصاحبعجّ و يسأله فيها الولد فكتب اليه قد دعونا اللّه لك بذلك و سترزق ولدين ذكرين خيّرين فولد له ابوجعفر و ابوعبداللّه من أمّ ولد، و كان ابوعبداللّه الحسين بن عبيداللّه يقول سمعت أباجعفر يقول أنا ولدت بدعوة صاحب الأمر عليهالسلام و يفتخر بذلك، له كتب، منها: كتاب التوحيد و...»(1)
علامه حلّى نيز ضمن بيان آنچه نجاشى آورده، در ادامه مىنويسد:
«و مات علىّ قدّس اللّه روحه سنة تسع و عشرين و ثلاثمائة، و هيالسّنة التى تناثرت فيها النجوم. و قال جماعة من أصحابنا سمعنا أصحابنايقولون كنا عند أبىالحسن علىّ بن محمد السّميرى و كيل الصاحب عليهالسلام رحمةاللّه فقال رحم اللّه علىّ بن بابويه، فقيل له هو حىّ فقال أنّه رحمه اللّه مات في يومنا هذا،
1) رجال نجاشى، ص 262 ـ 263؛ نيز. ر.ك: معجم رجال الحديث، ج 11، ص 368 ـ 369.
فكتب اليوم فجاء الخبر بأنّه مات فيه»(1)
علامه حلّى وى را توثيق نموده است.(2)شيخ طوسى او را جزو كسانى كه از ائمه عليهمالسلام روايت نكرده، برشمرده است.(3)
آيةاللّه العظمى خويى دربارهاش مىنويسد:
«أقول: فد اكثر الصدوق الرواية عنه، و ذكره المشيخة فى طرقة الى الكتب فى ثمانين و اربعين مورداً فقد روى عن سعد بن عبداللّه و عبداللّه بن جعفر بن جامع الحميرى، و عبداللّه بن جعفرالحميرى و على بن ابراهيم و على بن الحسين السعدآبادى، محمد بن أبى عبداللّه الاسدى الكوفى، و محمد بن يحيى العطّار، و الظّاهر أنّه كان يعتمد عليه.»
سپس اين گونه ادامه مىدهد:
و ادّعى ابن طاووس في فلاح السائل: الفصل 19 في فضل صلاة الظهر و صفتها عند ذكر الرواية الواردة عن الصادق عليهالسلام ، أنّه ما أحبّ اللّه من عصاه: الاتقان
على وثاقته و قدمرّ ذلك في ابراهيم بن هاشم، فالنتيجة أنّ الرجل لاينبغي التوقّف في وثاقته.(1)
وى نويسنده كتاب «كامل الزيارات» است و كاظمين كنار قبر شيخ مفيد دفن گرديده است. ابن قولويه كه در قم دفن است و مقبرهاى معروف در نزديكى مقبره بزرگ شيخان دارد، پدر اين شيخ جليل القدر و از برگزيدگان سعد بن عبداللّه اشعري قمى است.(2)
نجّاشى دربارهاش مىنويسد:
«جعفر بن محمد بن موسى بن قولويه، أبوالقاسم و كان يلقّب مَسْلَمَة من خيار أصحاب سعد، و كان أبوالقاسم من ثقات أصحابنا و أجلاّئهم فىالحديث والفقه، و روى عن أبيه و أخيه عن سعد، و قال سمعت من سعد الاّ أربعة أحاديث، و عليه قرأشيخنا أبوعبداللّه الفقه و منه حمل، و كل مايوصف به الناس من جميل و ثقة فهو فوقه، و له كتب حسان، كتاب مداواة الجسد،
و... قرأت أكثر هذه الكتب على شيخنا أبي عبداللّه رحمةاللّه و على الحسينبن عبيداللّه رحمه اللّه.»(1)
علامه حلّى ضمن بيان آنچه در بالا گفته شد، وفات ابن قولويه را به سال 369 ه.ق. نوشته است.(2)
د روايت حضرت امام جواد عليهالسلام :
ابن قولويه در «كامل الزيارات» به نقل از پدرش و برادرش و گروهى ديگر، از أحمد بن ادريس و ديگران، از العمركى بن على البوفكى، از يك نفر ديگر، از حضرت امام جواد عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: «كسى قبر عمّهام را در قم زيارت كند، بهشت پاداش اوست»
اصل روايت از اين قرار است:
حَدَّثَنى أبى و أخى والجماعةُ، أحمدبن ادريس و غيره، عم الحمركى بن على البوفكى، عمّن ذكره، عن ابن الرضا عليهالسلام ، قال: «مَنْ زارَ قَبْرَ عَمَّتي بِقُمَّ فَلَهُ الجَنَّةُ.»(3)
بررسى
ابن قولويه اين روايت را ـ حدّاقل ـ با سه طريق از پدرش و برادرش و گروهى ديگر؛ ـ حدأقلّ ـ با دو طريق از احمد بن ادريس و ديگران، از عمركى بن على بوفكى، از كسى كه عمركى از او نقل نموده، از حضرت امام جواد عليهالسلام نقل نموده است. بديهى است مراد از «گروهى ديگر» و «ديگران»، بيش از يك نفر است.
اين روايت با سخن شيخ طوسى كه «عمركى» را از اصحاب امام حسن عسكرى عليهالسلام برشمرده منافات دارد.(1)و به سبب معلوم نبودن راوى متّصل به امام عليهالسلام ، «مرفوع» است؛ به همين جهت، برخى آن را «ضعيف» دانستهاند.(2)اما علاّمه مجلسى ضمن بيان اين روايت، سندش را «معتبر» دانسته است.(3)پيش از اين، درباره ابن قولويه سخن رفت؛ اكنون ببينيم شرح حال ساير رجال اين روايت چگونه است:
وى پدر جعفر بن محمد معروف به ابن قولويه و على بن محمد است. شيخ طوسى او را جزو كسانى آورده كه از ائمه عليهمالسلام روايت نكرده است. در شرح حال فرزندش ـ جعفر ـ گذشت كه وى از برگزيدگان اصحاب سعدبن عبدالله بوده و از او روايت نموده است. همو ملتزم شده است كه به جز از «ثقه» در كتابش روايت نكند.(1)
وى برادر جعفر بن محمد و فرزند محمد بن جعفر است. آيةاللّه العظمى خويى در «معجم رجال الحديث»، دربارهاش مىنويسد:
«ثقة، أخو جعفر بن محمد بن قولويه، و من مشايخه، روى عنه في عدّة موارد من كامل الزيارات، منها، الحديث 10، من الباب 8، في فضل الصلاة في مسجد الكوفة، و مسجد السهلة.»(2)
نجّاشى دربارهاش مىنويسد:
«احمد بن ادريس بن احمد أبوعلى الاشعرى القمى: كان ثقة فقيها في أصحابنا، كثيرالحديث، صحيح الرواية، له كتاب نوادر، أخبرنى عدّة من أصحابنا
اجازة، عن أحمد بن جعفر بن سفين سفيان عنه، وفات أحمد بن ادريس بالقرعاء سنة 306 من طريق مكّة على طريق الكوفة.»(1)
علامه حلّى دربارهاش مىنويسد:
«احمد بن ادريس أبوعلى الاشعرى القمّى، كان ثقة في اصحابنا فقيهاً كثرالحديث، صحيح الرواية، مات بالفرعاء في طريق المكّة، على طريق الكوفة سنة ستّ و ثلاثمائة رحمةاللّه، اعتمد على روايته»(2)
شيخ طوسى نيز مىنگارد:
«كان ثقة في أصحابنا، فقيهاً، كثيرالحديث صحيحه، و له كتاب النوادر، كتاب كبير كثيرالفائدة»
همو وى را از اصحاب امام حسن عسكرى عليهالسلام بر شمرده چنين مىنويسد:
«ألحقه عليهالسلام و لم يروعنه»
آيةاللّه العظمى خوى، وى را از كسانى مىداند كه از عمركى بن على روايت كرده است:
«أحمد بن ادريس القمّى الاشعري، يكنّى أباعلي، و
كان من القواد.»(1)
نجّاشى دربارهاش مىنويسد:
«شيخ من أصحابنا، ثقة، روى عن شيوخ أصجابنا، منهم: عبداللّه بن جعفر الحميرى، له كتاب الملاحم، أخبرنا أبوعبداللّه القزويني قال: حدّثنا أحمد بن محمد بن يحيى، قال: حدّثنا أحمد بن ادريس، قال: حدّثنا محمد احمد بن اسماعيل الطوي، عن العمركى، و له كتاب نوادر.»(3)
شيخ طوسى در رجالش، وى را از أصحاب امام حسن عسكرى عليهالسلام برشمرده است.(4)
فصل دوّم:
زيارت نامههاى حضرت فاطمه معصومه عليهالسلام
در يك تقسيم بندى، براى حضرت فاطمه معصومه عليهالسلام دو نمونه زيارتنامه مىتوان در نظر گرفت:
الف زيارتنامه خاصّ.
ب زيارتنامه عامّ.
زيارتنامه خاصّ به «مشهور» و «غيرمشهور» تقسيم مىشود. زيارتنامه عام نيز با دو متن وجود دارد. مجموعه زيارتنامههاى عامّ به يقين مأثور از امام معصوم عليهالسلام نيستند؛ و توسط علما نگاشته شده است. بحث و بررسى درباره محتوا، فصاحت و بلاغت متن، تطابق آن با قرآن مجيد و سنّت شريف، و صادر كننده ـ يا صادركنندگان ـ، مجالى ديگر مىطلبد.
محل درج نمودار مطلب فوق
زيارت نامه مشهور حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام :(1)
قال المجلسى في «بحارالانوار» و «تحفةالزائر»: رأيت في بعض كتب الزيارات حدّث علي بن ابراهيم، عن أبيه، عن سعد، عن علي بن موسى
1) در بسيارى از منابع كهن از حضرت معصومه به «ستّى فاطمه عليهاالسلام » ياد شده است. مثلاً در «تاريخ قم» و نيز «انوارالمشعشعين» چاپ سنگى، ص 208 و «منتهى الآمال» ج 2، ص 161 و 162 لقب «ستّى» آمده است. گويا اين كلمه مخفّف «سيدتى» و به معنى خانم و بىبى است.
الرضا عليهالسلام ، قال: قال: يا سعد! عندكم لنا قبر. قلت: جعلت فداك، قرفاطمة بنت موسى عليهماالسلام ؟! قال: نعم؛ من زارها عارفاً بحقّها فله الجنّة، فاذا رأيت القبر فقم عند رأسها مستقبل القبلة، فكبّر أربعاً و ثلاثين تكبيرة، و سبّح ثلاثلاً و ثلاثين تسبيحته، و أحمد اللّه ثلاثاً و ثلاثين تحميدة، ثمّ قل:
السلام على آدم صَفوةاللّه، السلام على نوح نبياللّه، السلام على ابراهيم خليل اللّه، السلام عل موسى كليم اللّه، السلام على عيسى روحِ اللّه؛ السلام عليك يا رسولَ اللّه، السلام عليك يا خيرخلقِاللّه، السلام عليك يا صفىّ اللّه، السلام عليك يا محمد بن عبداللّه خاتم النبيين؛ السلام عليك يا أميرالمؤمنين علىّ بن أبى طالبٍ وصىَّ رسول اللّه؛ السلام عليكِ يا فاطمةُ سيّدةَ نساءالعالمين؛ السلام عليكما يا سبطَيْ نبِىِّ الرحمةِ و سيِّدَىْ شبابِ أهل الجنّةِ؛ السلام عليك يا علىّ بن الحسين سيدِالعابدين و قُرَّة عَينِ النّاظرين؛ السلام عليك يا محمد بن علىٍ باقرَالعلم بعدالنبىِّ؛ السلام عليك يا جعفر بن محمدٍ الصادقَ البارَّ الأمين؛ السلام عليك يا موسى بن جعفرٍ الطاهرَالطُهْرَ؛ السلام
عليك يا علىَّ بن موسى الرضاالمرتضى؛ السلام عليك يا محمّد بن علىٍّ التقىَّ، السلام عليك يا علىَّ بن محمدٍ النقىَّ الناصحَ الأمينَ؛ السلام عليك يا حسين بن علىٍّ؛ السلام على الوصىِّ من بعده؛ اللّهمّ صل على نورك و سراجك و ولىِّ وليِّكَ و وصىِّ وصيك و حجتك على خلقك.
السلام عليكِ يا بنتَ رسول اللّه؛ السلام عليكِ يا بنتَ فاطمةَ و خديجةَ؛ السلام عليكِ يا بنتَ أميرالمؤمنين؛ السلام عليكِ يا بنت الحسن و الحسينِ؛ السلام عليكِ يا بنتَ ولىِّ اللّهِ؛ السلام عليكِ يا أختَ ولىِّ اللّهِ؛ السلام عليك يا عَمَّةَ ولىِّ اللّهِ؛ السلام عليك يا بنتَ موسى بن جعفرٍ؛ و رحمةُ اللّهِ و بركاته.
السلام عليكِ عَرَّفَ اللّهُ بيننا و بينكم فىالجنّةِ؛ و حَشَرنا في زمرتكم؛ و أَوْرَدَنا حَوضَ نبيكم؛ و سقانا بكأسِ جَدِّكُم من يد علىِّ بن أبىطالبٍ؛ صلواتُ اللّهِ عليكم.
أسئل اللّهَ أن يُرِيَنا فيكُمُ السُّرور و الفرج؛ و أن يجمعنا
و أياكم في زمرة جدّكم محمدٍ صلىاللّهُ عليه و آله؛ و أن لايسلبنا معرفتكم إنه ولىٌّ قديرٌ.
أَتَقَرَّبُ ألى اللّهِ بحبكم، والبرائةِ مِن أَعْدائِكُمْ، والتسليمِ إلى اللّه، راضياً به غَيْرَ مُنْكَرٍ وَ لا مُسْتَكْبِرٍ، وَ عَلَى يقينِ ما أتى به محمدٌ و به راضٍ؛ نطلب وجهك يا سيدي و رضاك والدارالآخرة، يا فاطمةُ اشْفعي لي فيالجنَّةِ؛ فإن لكِ عنداللّهِ شأناً مِنَ الشّأنِ.
اللّهمّ إنّي أسئلُكَ أَنْ تختمَ لي بالسعادة، فلا تَسْلُبْ مِنِّي ما أَنَا فيه، ولاحول و لا قوّةَ إلاَّ باللّه العلىِّ العظيمِ.
اللّهمّ اسْتَجِبْ لنا، و تَقَبَّلْهُ بكرمكَ و عزّتكَ، و برحمتك و عافيتك؛ و صلى اللّهُ على محمدٍ و آله أجمعين، و سَلَّمَ تسليماً يا أَرْحَمَ الرَّاحمين.(1)
علامه مجلسى در بحارالانوار و تحفةالزائر گفته است: در برخى از
1) بحارالانوار، ج 99، ص 265 ـ 267؛ و ج 48، ص 316 در اين جلد از «بحارالانوار» صرفاً تا «.. من زارَها عارفاً بحقّها فله الجنّة» آمده، و آداب و متن زيارتنامه نيامده است؛ تحفةالزائر، ص 378 ـ 379؛ عيون اخبارالرضا عليهالسلام ، ج 2، ص 267 نيز بدون ذكر آداب و متن زيارتنامه؛ سفينةالبحار، ج 2، ص 376 ـ 377؛ مستدرك الوسائل، ج 10، ص 368ـ369؛ انوارالمشعشعين، ص 210 ـ 211؛ عمةالزائر، ص 398 ـ 400؛ المزار خوانسارى، ص 108 ـ 115.
كتابهاى «زيارات» ديدم كه على بن ابراهيم، از پدرش، از سعد(1)از امام على بن موسى الرضا عليهماالسلام نقل مىكند كه فرمود: سعد! ما نزد شما قبر داريم! عرض كردم: فدايت شوم، قبر فاطمه دختر امام موسى عليهماالسلام را مىفرمايى؟ فرمود: آرى؛ هركه او را با شناخت كافى زيارت كند بهشت سزاوار اوست. هرگاه نزديك قبرش شدى، بالاى سرش و رو به قبله بايست و سى و چهار مرتبه «تكبير»، سى و سه مرتبه «تسبيح»، سى و سه مرتبه «تحميد» بگو؛ سپس بگو.
سلام برآدم، برگزيده خدا؛ سلام برنوح، پيامبرخدا؛ سلام بر ابراهيم، دوست خدا؛ سلام برموسى، هم صحبت خدا؛ سلام برعيسى، روح خدا؛
سلام بر تو اى رسول خدا؛ سلام بر تو اى بهترين مخلوق خدا؛ سلام بر تو اى برگزيده خدا؛ سلام برتو اى محمد بن عبدالله، پايان دهنده پيامبران؛ سلام بر تو اى اميرمؤمنان، على بن ابىطالب، وصىّ رسول خدا؛ سلام بر تو اى فاطمه، سرور زنان جهان؛ سلام بر شما اى نوادگان پيغمبر رحمت،
1) در تحفةالزائر ـ كه به فارسى است ـ آمده است: «در بعضى از كتب زيارات به سند حسن روايت كردهاند كه حضرت امام رضا عليهالسلام به سعد اشعرى فرمود...». ر.ك: تحفةالزائر، ص 378. نيز در انوارالمشعشعين از واژه «سعد اشعري» استفاده شده است. ر.ك: انوارالمشعشعين، ص 210.
و شما اى سروران بهشتيان؛ سلام بر تو اى على بن الحسين، اى سرور عبادت كنندگان، و اى روشنىِ چشم اهل بصيرت؛ سلام برتو اى محمد بن على، اى شكافنده دانش پس از پيامبر؛ سلام بر تو اى جعفر بن محمّد، اى راستگو و نيكوكار و امانتدار؛ سلام بر تو اى موسى بن جعفر، اى روح پاك و مطهّر؛ سلام بر تو اى على بن موسى، اى ملقّب به «رضا» و پسنديده از سوى خدا؛ سلام بر تو اى محمد بن على، اى پرهيزگار؛ سلام بر تو اى على بن محمد، اى پاكيزه سرشتِ خيرخواه و امانتدار؛ سلام بر تو اى حسن بن على؛ سلام بر جانشين پس از او؛ خداوندا! درود بفرست برنور و چراغ فروزان راههايت، و بر ولىّ ولىّات، و وصىّ و صىّات، و حجّتت بربندگانت.
سلام برتو اى دختر رسول خدا، سلام بر تو اى دختر فاطمه و خديجه، سلام برتو اى دختر اميرمؤمنان، سلام بر تو اى دختر حسن و حسين؛ سلام برتو اى دختر ولىّ خدا؛ سلام بر تو اى خواه ولىّ خدا؛ سلام بر تو اى عمّه ولىّ خدا؛ سلام و رحمت و بركات خدا برتو اى دختر موسى بن جعفر.
سلام برتو، خداوند ما و شما را در بهشت به يكديگر بشناساند؛ و ما را به همراه شما محشور گرداند؛ و بر حوض جدّتان وارد نمايد؛ و از جام جدّتان به دست على بن ابىطالب بنوشاند؛ درود خدا برشماباد.
از خدا مىخواهم شادى و گشايش شما اهل بيت را با ظهور حضرت
حجّتعجّ به ما بنماياند؛ و ما و شما را در زمره جدّتان محمد صلىاللهعليهوآلهوسلم گردآورد؛ و شناخت شما را از ما نگيرد؛ كه او صاحب اختيار است و به هركارى قدرتمند.
من با محبّت شما و دورى از دشمنانتان، و با تسليم شدن و رضايت در برابر خدا، بدون انكار چيزى و بدون تكبّر، و با يقين و رضايت نسبت به آنچه حضرت محمّد صلىاللهعليهوآلهوسلم آورده، به خداوند نزديكى مىجويم؛ اى سرور من و اى خداى من! با آنچه گفته شد، «وجه» و رضايت تو و آخرت را مىطلبم.
اى فاطمه! بهشت را براى من نزد خدا شفاعت كن؛ چرا كه تو را نزد خدا شأن و منزلتى است والا.
خداوندا! از تو مىخواهم عاقبت مرا به سعادت بينجامى؛ و آنچه من در اويم ولايت اهل بيت عليهمالسلام از من نگيرى، كه هيچ قوّت و قدرتى جز به واسطه خداوند بلندمرتبه و بزرگ نخواهد بود.
خداوندا! دعاى ما را اجابت كن؛ و به كرم و عزّت، و رحمت و عافيت خويش از ما قبول فرماى.
درود و سلامى بىپايان از خداوند بر محمّد و همه اهلبيت او، اى مهربانترين مهربانان!
زيارتنامه غير مشهور حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام
السّلامُ عَلَى خاتَمِ النَّبِيّين، السلام على سيّدِ المرسلين، السلام على حبيب ربّ العالمين، و رحمةاللّه و بركاته؛ السلام على أميرالمؤمنين، السلام على سيّد الوصيين، السلام على حجةِ ربِّ العالمين، و رحمةاللّه و بركاته؛ السلام على البتول العَذْراءِ، وَالإِنْسِيَّةِ الحوراء، بنتِ خِيَرَةِ سَيِّدِ الأنبياء، وَ أُمِّ الائمّةِ النُّجباء، و حَلِيلَةِ سَيِّدِ الاوصياء، فاطمةالزّهراء سيّدةِ نساءالعالمين، و رحمةاللّه و بركاته؛ السلام على الإمامينِ النُّورَينِ النَيِّرَينِ الطّاهرينِ الشَّهيدينِ المظلُومينِ، الحسن والحسين، سيّدي شباب أهلِ الجنَّةِ، و التسعة المعصومينَ مِنْ ذُرِّيَّةالحسين عليهمالسلام و رحمةاللّه و بركاته.
السلام عليكِ يا فاطمةُ يا بنتَ موسى بن جعفرٍ و حُجّتِهِ و أَمِينِهِ، و رَحمةُ اللّهِ و بركاتُهُ؛ السلام عليكِ يا فاطمةُ يا أَخْتَ الرضا المرتضى المجتبى و رحمةاللّه و بركاته؛ السلام عليك أَيَّتُهَاالطّاهرةُ الحميدةُ البَرَّةُ
الرَّشِيدَةُ التقيَّةُ النّقيَّةُ الرضيَّةُ المرضيَّةُ و رحمةاللهِ و بركاتُهُ؛ أَشْهَدُ أَنَّهُمُ الأئمَّةُ الرّاشدون المَهْدِيُّونَ المعصومينَ الْمُكَرَّمُونَ المُقَرَّبُونَ المُتَّقُونَ الصّادقُونَ، و أنَّ الحقَّ معهم و فيهم و إليهم، و أَنَّ مَنْ وَالاهُم فَقَدْ وَالَى اللّهَ، و من عاداهم فقد عادَى اللّهَ، أَتَيْتُكَ يا سيِّدَتي يا فاطمةُ زائراً لَكِ عارفاً بِحَقِّكَ و بِحَقِّ أَخيكِ و آباءِكِ الاطهارِ طالباً فِكاك رَقَبَتِي مِنَ النّارِ و مُلْتَمِساً مِنْكِ الشَّفاعَةَ إِذا امْتَازَ الأَخيارُ مِنَ الأشْرارِ، فَاشْفَعِي لِي عِنْدَ رَبَّكِ وَ عِنْدَ آباءكِ الأبرارِ فَاِنَّكِ مِنْ أَهْلِ بَيْتٍ لا يَخْسِرُ مَنْ تَوَلاّهُم و لا يَخِيبُ مَنْ أَتَيهُم.
اللّهمَّ اِنَّهُ قَدجائنِيَ الخَبَرُ عَنِ الصّادِقَيْنِ مِنْ أهل بيتِ نَبِيِّك عليهم أفضَلُ الصلاةِ والسلامِ أَنَّ مَنْ زار فاطمة بقم فله الجنّةُ، فَها أَنَاذَا يا الهي قَدْ جِئْتُها زائراً لَهَا عارفاً بِحَقِّها، فَصَلِّ على محمّدٍ و آل محمّدٍ، وَانْفَعْنِي بزيارتها، ولاتحرمني شَفاعَتَها، وَارْزُقْني الجنّةَ كما وَعَدْتَها، اِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ؛ برحمتك يا ارحمَ الرّاحمين.(1)
1) انوارالمشعشعين، ص 211. نويسنده انوارالمشعشعين در صدر اين زيارتنامه مىنويسد: «و ايضاً نوع ديگر در زيارت حضرت معصومه در كتب معتبره و سند صحيح يافت شده»؛ ولى منبع آن را ارائه نداده است.
زيارتنامه عامّ قبور اولاد ائمّه عليهمالسلام
براى زيارت قبور اولاد ائمّه عليهمالسلام ، دو زيارتنامه وجود دارد. در اين باره، بيان چند نكته ضرورى است:
سند اين دو زيارتنامه، همچون زيارتنامه غير مشهور حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام قابل انتساب به ائمّه عليهمالسلام نيست؛ و به نظر مىرسد سراسر توسّط علما نگاشته شده باشد.
با تغيير ضماير در اين زيارتنامهها، مىتوان آنها را براى حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام نيز خواند.
بر فرض كه خبرى هم در زيارت امامزادگان نرسيده باشد، شايسته است فضايل آنان بيان شود؛ و به آنان توسّل جست، و شفاعت به آنان و پدران پاك و مطهّرشان را از خداوند متعال خواستار شد.
الف زيارتنامه نخست
السلام عليكَ أَيُّهَا السيّدُ الزّكيُّي الطاهرُ الوليُّي، وَالَّداعِىُّ الحَفِيُ، أَشْهَدُ أَنَّك قُلْتَ حَقّاً و نَطَقْتَ حَقّاً(1)و
1) در عمدةالزائر، واژه «حَقّاً» نيست.
صدقاً، و دعوتَ ألَى مولايَ و مولاكَ عَلانِيَةً و سِرّاً، فَازَ مِسْعِدُكَ، و نَجَى مُصَدِّقُكَ وطاعتكَ، و تصديقك وَاتِّبَاعِكَ.
والسلام عليك يا سَيِّدي وابنَ سَيِّدي، أَنتَ بابُ اللّهِ المُوتَى(1)مِنْهُ والمأخُوذُ عَنْهُ، أتَيْتُكَ زائراً، و حاجاتِى لَكَ مُسْتَوْدِعاً، وَهَا أَنَاذَا أَسْتَوْدِعُكَ دِيني و أَمَانَتِي، و خواتيمَ عملي، و جوامعَ أَمَلي ألى مُنْتَهَى أَجَلِي؛ والسّلامُ عليك و رحمةُ اللّه و بركاتُهُ.
ب زيارتنامه دوم
السلام عَلَى جَدِّكَ المصطفَى، السلام على أبيك المرتضى الرضا(2)، السلام على السّيّدينِ الحسنِ والحسينِ، السلام على خديجةَ سيّدةِ نساء العالمين، السلام على فاطمةَ أُمِّ الأئمّةِ الطاهرين.
السلام على النفوس الفاخرةِ، بُحُورِ العُلُومِ الزَّاخِرِةِ، شُفَعَائِي في الآخِرَةِ، و أوليائي عندَ عَوْدِ الرّوحِ الىَ العظام النَّخِرَةِ، أئمةِ الخلقِ، وَ وُلاةِ الحَقِّ.
السلام عليك أيُّهَا الشخصُ الشريفُ الطاهرُ الكريمُ، أَشْهَدُ أَنْ لا اِلَهَ الاّ اللّهُ، وَ أَنَّ محمّداً عبدُهُ و رسولُه و مصطفاهُ، وَ أَنَّ عَلِيَّا وَليِيُّهُ و مُجْتَباهُ، وَ أَنَّ الاِمَةَ في وُلدِهِ الَى يَومِ الدّينِ، نَعْلَمُ ذلك.(1)
عِلْمَ اليقينِ و نحنُ لذلك مُعتَقُدُونَ، وَ في نَصْرِهِمْ مُجْتَهِدُونَ.(2)
فصل سوّم
شرح حال رجال سند زيارتنامه حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام
درباره ولادت و وفاتش اطلاع دقيقى در دست نيست؛ ولى به يقين، او در دوران امام حسن عسكرى عليهالسلام مىزيسته؛ و گفتهاند تا سال 307 ه .ق. زنده بوده است.(3)محمد بن يعقوب كلينى در «كافى» از او بسيار روايت
1) در عمدةالزائر، واژه «على علمٍ» نيز آمده است.
2) مصباح الزائر، ص 503 ـ 504؛ عمدةالزائر، ص 379 ـ 398؛ المزار شهيد اول ص 152 ب ـ 154 الف. اين نسخه خطى از شهيد اوّل، در كتابخانه آيةاللّه العظمى مرعشى، به شماره مسلسل 950، به اشتباه به نام شيخ مفيد، فهرست نگارى شده است. نيز زيارتنامههاى نخست و دوم، متصل به هم و بدون تفكيك آمده است؛ بحارالانوار، كتاب المزار، ج 99، ص 272 ـ 273.
3) پ تفسير قمى، ج 1، ص 8 و المعجم الموحّد، ج 2، ص 106.
كرده است.(1)نيز احمد بن زياد بن جعفر همدانى، حسن بن حمزة العلوى و محمد بن موسى بن المتوكّل از على بن ابراهيم روايت كردهاند.(2)
وى در اسناد بسيارى از روايات ـ كه تعدادشان به 7140 مورد مىرسد ـ واقع شده است. از او در اين روايات، با اين عنوانها ياد مىشود: در بيشتر موارد با عنوان «على بن ابراهيم عن ابيه»، و در برخى موارد با عنوان «علىّ عن أبيه»، و «علىّ بن ابراهيم بن هاشم عن أبيه». رواياتش از پدرش به 6214 مورد مىرسد.(3)
نجّاشى، و پس از او شيخ طوسى، ابن داود حلّى، مطهر حلّى و ديگران دربارهاش نوشتهاند:
«ثقة في الحديث، ثبت، معتمَد، صحيح المذهب، سمع فأكثر، و صنّف كتباً، و أضرَّ في وسط عمره.»(4)
علاّمه حّلى در «خلاصةالاقوال» مىنويسد:
«فطريق الشيخ الطوسي رحمةاللّه في التهذيب الى
1) همان و طرائف المقال، ج 1، ص 208.
2) معجم رجال الحديث، ج 11، ص 195.
3) همان، ص 193 ـ 195.
4) رجال نجاشى، ص 260؛ الفهرست، طوسى، ص 89؛ رجال ابن داود، ص 238؛ رجال علامه حلّى، ج 1، ص 100؛ خلاصةالاقوال، ص 187؛ طرائف المقال، ج 1، ص 208؛ قاموس الرجال، تسترى، ج 7، ص 264 ـ 265؛ معجم رجال الحديث، ج 1، ص 193؛ رياض المحدّثين، ص 409 ـ 410.
محمد بن يعقوب الكلينى صحيح، و كذا الى علىّ بن ابراهيم بن هاشم».(1)
همو مىنويسد:
«وطريق الشيخ أبي جعفر الطوسي رحمة اللّه فيكتاب الاستبصار الى محمّد بن يعقوب صحيح، و كذا علّي بن ابراهيم بن هاشم.»(2)
و در جاى ديگر مىنويسد:
«وعن ابراهيم بن هاشم صحيح»(3)
از جمله مواردى كه بر شأن والاى على بن ابراهيم دلالت مىكند، اين است كه ادعيه و اعمال شايع در مسجد سهله ـ كه در «المزار الكبير» و ساير مزارات آمده، و مورد قبول همگان است ـ سندش فقط به او منتهى مىشود.(4)وى كتابهاى فراوانى تأليف كرده است؛ از جمله كتاب التفسير معروف به تفسير قمى، الناسخ و المنسوخ، قرب الاسناد، الشرايع، الحيض، التوحيد و الشرك، فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام ، المفازى، الانبياء، المشذّر، رسالهاى در مضاى هشام و يونس، پاسخ سؤالهايى كه محمد بن بلال از او پرسيده است.(5)ابن نديم كتابهاى المناقب و
اختيارالقرآن و رواياته را بر تأليفاتش افزوده است.(1)
ابراهيم بن هاشم كوفى نخستين كسى است كه حديث كوفيان را در قم انتشار داد. مىگويند وى امام رضا عليهالسلام را ملاقات كرده است. كتابهاى «النوادر» و «قضايا اميرالمؤمنين عليهالسلام » از اوست كه توسط شيخ ابوعبداللّه محمد بن محمد بن نعمان معروف به مفيد و احمد بن عبدون و حسين بن عبيداللّه، به نقل از حمزة بن على بن عبيداللّه العلوى، از على بن ابراهيم بن هاشم از پدرش، از آنها خبر داده شده است.(3)
نجاشى مىنويسد:
«كشى مىگويد: ابراهيم بن هاشم شاگرد يونس بن عبدالرحمن، و از اصحاب امام رضا عليهالسلام بوده است؛ اين نظر كشى است، و قابل تأمّل است.»(4)
نخستين كسى كه وى را شاگرد يونس بن عبدالرحمن دانسته، كشى است كه در رجالش از آن ياد كرده و شيخ طوسى از وى پيروى كرده است.
نجاشى اين نظر را قابل تأمل دانسته است. علامه حلّى نيز با نجاشى هم عقيده است و ابراهيم را شاگرد يونس نمىداند: «ابراهيم بن هاشم ـ با توجه به كثرت رواياتش ـ بدون واسطه از امام رضا عليهالسلام و يونس روايت نكرده است.» وى در ادامه مىنويسد: «و منافاتى ندارد آن گونه كه اصحاب گفتهاند، وى امام رضا عليهالسلام را ديده باشد.»(1)
از آنچه در «تهذيب المقال» آمده، به دست مىآيد كه ابراهيم بن هاشم از گروهى از اصحاب امام حسن عسكرى، امام هادى، امام جواد، امام رضا، امام كاظم عليهمالسلام وگروهى از اصحاب امام صادق عليهالسلام ـ كه تا آن زمان امام رضا عليهالسلام زنده بودهاند ـ روايت كرده است.(2)با اين سخن، يونس بن عبدالرحمن نيز مىتواند يكى از مشايخ او باشد.
شيخ طوسى درباره يونس بن عبدالرحمن مىنويسد:
«من أصحاب أبىالحسن موسى، مولى على بن يقطين، طعن عليه القميون و هو عندي ثقة»(3)
به نظر مىرسد برگزيدهترين نظر اين باشد كه ابراهيم از يونس كسب حديث نموده است؛ زيرا هردو هم عصر و ساكن قم بودهاند. شايد آنان كه
تأكيد بر عدم شاگردذ ابراهيم نزد يونس دارند، به دليل طعن قمىها از يونس باشد.
ابراهيم بن هاشم را از كسانى مىدانند كه در عصر غيبت، به محضر امام زمان عليهالسلام رسيده است.(1)او در ميان راويان، داراى بيشترين و متنوّعترين روايات است؛ به گونهاى كه در بسيارى از ابواب فقهى و اخلاقى، احاديثى از او موجود است و كمتر بابى است كه از روايات او تهى باشد.(2)
برخى برآنند كه به سبب اينكه هيچ گونه تنصيصى درباره ابراهيم بن هاشم نشد، رواياتش «مقبول» است؛ و حديثى را كه وى در سلسله سندش قرارداشته باشد، «حسن» مىشمارند. سيد محمدباقر داماد در «الرّواشح السماوية» مىنويسد:
«الاشهر ـ الذين عليه الأكثرـ عدّ الحديث من جهة ابراهيم بن هاشم أبى اسحاق القمىّ في الطريق حسناً، و لكن فى أعلى درجات الحسن، الثانية لدرجة الصحة لعدم التنصيص عليه بالتوثيق»(3)
نويسنده كتاب «الفوائد الرجاليّة» ضمن يادآورى سخن سيد محمدباقر
داماد، اين چنين به نقدش مىنشيند:
«والصحيح الصريح عندي: أنّ الطريق من جهته صحيح، فأمره أجلّ و حاله أعظم من أن يعدل بمعدل أو يوثق بموثق. كيف و أعاظم أشيا فنا الفخام كرئيس المحدّثين، والصدوق، و المفيد، و شيخ الطائفة، و نظراتهم و من طبقتهم و درجتهم و رتبتهم و مرتبتهم من الاقدميين و الاحدثين، شأنهم أجلّ و خطبهم أكبر من أن يظنّ بأحد منهم أنه احتاج الى تنصيص ناص و توثيق مؤثق، و هو شيخ الشيوخ، و قطب الاشياخ و وتدالاوتاد، و سند الاسناد، فهو أحقّ و أجدر بأن يستغنى عن ذلك.»
آنگاه بحثى دراز دامن را در وثاقت ابراهيم بن هاشم و صحّت رواياتى كه وى در طرقش قرار دارد، پهن مىكند.(1)
برخى نيز روايت ابراهيم بن هاشم را «حسن كالصحيح» مىدانند.(2)از جمله دلايل ديگر بر وثاقت ابراهيم و صحّت رواياتش، سخن آيةاللّه العظمى خويى است. وى در بيان چگونگى اثبات وثاقت يا حُسن راويان،
افزون بر تصريح معصوم عليهالسلام ، «تصريح يكى از بزرگان متقدّم»، و «تصريح يكى از بزرگان متأخّر» به «ادّعاى اجماع از سوى أقدميين» اشاره مىكند؛ و ذيل مورد اخير مىنويسد:
«يكى ديگر از راههايى كه موجب اثبات وثاقت يا حُسن راويان است، ادّعاى اجماع يكى از بزرگان پيشين در زمينه وثاقت يك راوى است. اين اجماع هرچند از نوع اجماع منقول است؛ اما دست كم گوياى توثيق دانشمندى است كه ادّعاى اجماع كرده است؛ توأم با ادعاى توثيق از طرف ديگران. ادّعاى اجماع بر وثاقت يك راوى، حتّى اگر از جانب متأخّران نيز باشد، مقبول است؛ و برآن اعتماد مىشود. اين حالت در خصوص ابراهيم بن هاشم رخ داده است؛ زيرا ابن طاووس ادّعا كرده كه راجع به وثاقت او، اتفاق نظر هست. چنين ادّعايى، خواه ناخواه از توثيق دستهاى از قدما پرده بر مىگيرد؛ و اين خود در اثبات وثاقت راويان كافى است.»(1)
درباره ابراهيم بن هاشم، ر.ك: قاموس الرجال، تسترى، ج 1، ص 332ـ337؛ اعيان الشيعه، ج 2، ص 233؛ معجم رجال الحديث، ج 1، ص 174 و 316، ج 21، ص 15 و ج 22، ص 93؛ رجال خاقانى، ص 184ـ186؛ اصحاب الامام الصادق عليهالسلام ، ج 1، ص 172، ج 2، ص 265 و ج 3، ص 463؛ رياض المحدّثين، ص 17ـ22؛ مجلّه «نامه قم»، سال چهارم، شماره 14، تابستان 1380، ص 127 ـ 142 و نقدالرجال، ج 1، ص 90ـ95.
1) معجم رجال الحديث المدخل، ج 1، ص 60.
«سعد بن سعد» از اصحاب امام رضا و امام جواد عليهماالسلام است؛ و همه علماى رجال بروثاقتش اتّفاق دارند. وى بدون واسطه از امام رضا عليهالسلام روايت نموده است. «شيخ طوسى» وى را موثق، امامى مذهب، و از كسانى كه از امام رضا عليهالسلام روايت نموده،(1)و «برقى» او را در شمار اصحاب امام موسى كاظم عليهالسلام برشمرده است.(2)«نجاشى» دربارهاش مىنويسد:
«سعد بن سعد بن الاحوص بن سعد بن مالك الاشعرى القمىّ، ثقة، روى عن الرضا أبى جعفر8، كتابه المبّوب رواية عباد بن سليمان أخبرناه على بن احمد بن محمد بن طاهر. قال حدّثنا محمد بن الحسن بن الوليد قال حدّثنا الحسن بن متيل عن عباد بن سليمان عن سعد به. كتاب غير المبّوب رواية محمد بن خالد البرقى، آخبرناالحسين و غيره عن أبى حمزة، عن ابن بطّة، عن الصّفّار، عن أحمد بن محمد عن محمد بن خالد، عنه. مسائله للرضا7، اخبرنا الحسين بن عبيداللّه عن أحمد بن جعفر، عن أحمد بن ادريس، عن أحمد بن محمد بن عيسى، عن محمد بن خالد البرقى، عنه.»(3)
«علامه حلّى» دربارهاش مىنويسد:
«سعد بن سعد بن الاحوص بن سعد بن مالك الاشعرى القمىّ، ثقة، روى عن الرضا أبى جعفر عليهماالسلام و روى الكشي من أصحابنا عن أبى طالب عبداللّه بن الصّلت القمىّ أنّ أبا جعفر عليهالسلام سأل اللّهَ أن يجزيه خيراً.»(1)
فصل چهارم
بررسى سند زيارتنامه حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام
آنچه در بررسى رجال سند روايت حضرت امام رضا عليهالسلام درباره اهميّت زيارتنامه حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام گذشت، ما را به اين نتيجه رهنمون مىكند كه همه رجال اين حديث، «موثق» و «امامى مذهب» هستند؛ و روايتشان «صحيح» شمرده مىشود.
اكنون سه پرسش درباره اين روايت را طرح مىكنيم:
1) رجال علامه حلّى، ص 78. نيز ر.ك: معجم رجال الحديث، ج 8، ص 53 و 59 و 66؛ جامع الرواة، ج 1، ص 354 و رياض المحدّثين، ص 298 ـ 300.
درباره زيارت حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام مىپرسد، چيست؟
آيا متن زيارتنامه نيز از امام رضا عليهالسلام است يا توسط ديگران نگاشته شده است؟
مراد از «كتب زيارات» در سخن علامه مجلسى: «رأيت فى بعض كتب الزيارات»، چيست؟
پيش از اين بيان شد كه دو روايت، يكى از «سعدبن سعد» و ديگرى از سعد أشعرى به نقل از امام رضا عليهالسلام در شأن حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام وارد شده است. در اين دو روايت، شباهتها و تفاوتهايى مشاهده مىشود.
الف شباهتها:
رجال سند هردو روايت، يكى هستند.
در هردو روايت، جمله «من زارَها فلهُ الجنّة» وجود دارد.
ب تفاوتها:
در يك روايت، سعد بن سعد از امام عليهالسلام در شأن حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام جويا شده؛ ولى در روايتى كه منتهى به آداب و متن زيارتنامه مىشود، امام عليهالسلام از سعد مىپرسد.
در يكى، تصريح به سعد بن سعد شده و در ديگرى، به نام سعد يا
سعد اشعرى بسنده شده؛ با اين توضيح كه سعد، مشترك ميان چندين راوى با طبقههاى مختلف است.
ممكن است كسى بگويد اگر اين روايتها يكى بوده باشند، ولى با دو متن نقل شده باشند، يا آنچه در يكى از اين روايتها از سوى راوى، به اضافه آمده باشد؛ مىتوان آنها را «مضطرب» و «مدرّج» ناميد؛ اما اين گونه نيست، زيرا:
اين امكان وجود دارد كه امام عليهالسلام در يكى از سخنانشان واژهاى را از روى قصد و هدفى كه دارند، افزوده باشند.
همه رجال سند اين روايتها «ثقة» هستند و روايتشان «صحيح» شمرده مىشود.
دليلى بر اين ادّعا وجود ندارد.
حال بايد ديد مرا از «سعد» در اين روايت كيست؟ شايد آن گونه كه برخى گمان كردهاند «تعيين دقيق شخصيت و وثاقت سعد مذكور در سند زيارتنامه مشكل است»(1)، چندان هم مشكل نباشد؛ بلكه با
1) مجله فرهنگ كوثر، شماره 25، ص 56.
بررسىهاى بيشتر و دقيقتر، دست يافتنى باشد. آيةاللّه العظمى خويى ذيل واژه «سعد» مىنويسد:
«وقع بهذاالعنوان في اسناد كثير من الروايات تبلغ ثلاثمائة و ثمانين مورداً، فقد روى عن أبى جعفر، و أبى عبداللّه، و أبيالحسن الرضا عليهمالسلام و...»
سپس بسيارى از كسانى را كه «سعد» از آنان روايت نموده، نام مىبرد و مىنويسد:
«أقول: سعد في اسناد هذه الروايات هو سعد بن عبداللّه الاّ فى موارد قليلة، يعلم ذلك بقرينة الراوي و المروي عنه.»(1)
نيز در «رجال المجلسى»، سعد بن عبداللّه بن أبيخلف را «ثقة» و «امامى» دانسته، و اسناد ساير كسانى كه سعد بن عبداللّه هستند را مجهول دانسته است.(2)
با بررسىهايى كه به عمل آمده، مىتوان گفت: مراد از «سعد» در روايت مورد بحث، سعد بن عبداللّه ـ كه معاصر با امام صادق عليهالسلام است ـ نمىباشد؛ و به يقين، سعد بن سعد اشعري قمى است. برفرض، اگر مراد،
سعد بن عبداللّه بن أبي خلف هم باشد ـ آن گونه كه برخى گمان كردهاند(1)ـ بازهم به جهت اينكه مورد وثوق است، خللى در روايت به وجود نمىآيد؛ جز اينكه سعد بن عبداللّه بن أبى خلف از هم عصران امام هم عصران امام حسن عسكرى عليهالسلام است و از آن حضرت روايت نكرده است؛ چه رسد به اينكه از امام رضا عليهالسلام روايت نموده باشد!
برخى برآنند كه سعد بن عبداللّه از هم عصران امام حسن عسكرى عليهالسلام بوده و آن حضرت را درك كرده، ولى از آن حضرت روايت نكرده است. با اين توضيح كه وفات او را در سال 299 يا 301 ه.ق. دانستهاند؛(2)اما شهادت امام حسن عسكرى عليهالسلام در سال 260، شهادت امام هادى عليهالسلام را در سال 254 ه .ق.، شهادت امام جواد عليهالسلام را در سال 220 ه .ق. و شهادت امام رضا عليهالسلام را 203 ه .ق. دانستهاند.(3)
نويسنده «تهذيب المقال» در اين باره مىنويسد:
«سعد بن عبداللّه از مشايخ ابن الوليد و ابن قولويه و نظاير آنهاست؛ و امام عسكرى عليهالسلام را درك كرده ولى در روايتش از آن حضرت عليهالسلام سخن هست. پس
روايتش از اصحاب رضا و كاظم، بلكه صادق عليهمالسلام بعيد است؛ هرچند برخلافش دليلى نيست.»(1)
نجاشى دربارهاش مىنويسد:
«سعد بن عبداللّه بن أبى خلف الاشعري القمىّ، أبوالقاسم، شيخ هذه الطائفة و فقيهها. كان سمع من أحاديث العامّة شيئاً كثيراً،... و لقى مولانا أبا محمد عليهالسلام . و رأيت بعض أصحابنا يضعفون لقائه لأبي محمد عليهالسلام و يقولون هذه حكاية موضوعة عليه، واللّه أعلم... توفّي سعد بن عبداللّه سنة احدى و ثلاثمائة، و قيل سنة تسع و تسعين و مائتين.»(2)
و شيخ طوسى دربارهاش مىنويسد:
«جليل القدر، واسع الاخبار، كثيرالتصانيف، ثقة، فمن كُتبه...»(3)
درباره سعد بن عبداللّه، ر.ك: رجال طوسى، ص 494؛ رجال علامه حلّى، ص 78؛ رجال ابن داود، ص 102 و 247؛ جامعالرواة، ج 1، ص 355ـ356؛ أعيان الشيعه، ج 7، ص 225ـ226؛ قاموس الرجال، تسترى، ج 5، ص 56ـ61؛ الكنى و الألقاب، ج 1، ص 293؛ تهذيب المقال، ج 2، ص 433 و ج 3، ص 311 و 443ـ 446؛ تاريخ آل زرارة و الزرازى، ج 2، ص 83؛ رجال المجلسى، ص 218 و رياض المحدّثين، ص 300ـ318.
دلايلى مبنى بر روايت «سعد بن سعد» از امام رضا عليهالسلام :
از جمله قرائن و امارات بر روايت سعد بن سعد از امام رضا عليهالسلام ، اين است كه شرح حال نويسان، وى را راوى امام رضا عليهالسلام و هم عصر آن حضرت دانستهاند. او دهها روايت به طور مستقيم از امام رضا عليهالسلام ، يا بايكى دو طريق از دو امام پيشين عليهماالسلام روايت كرده است.(1)
از همه مهمتر اين است كه بىترديد، سعد بن سعد ـ حد اقل يك روايت ـ از امام رضا عليهالسلام در شأن حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام نقل نموده است. روايت مورد بحث نيز كه از نظر موضوع، قرابت با آن روايت دارد، مىتواند قرينهاى باشد بر اينكه راوى هردو روايت، سعد بن سعد است.
در شرح حال سعد بن سعد گذشت كه رجاليون اتفاق نظر دارند وى از اصحاب امام كاظم، امام رضا و امام جواد عليهمالسلام است. در كتاب «مسند فاطمه معصومه عليهاالسلام »، ص 55 ـ 56، نام برخى از اصحاب امام كاظم عليهالسلام را
1) در اين باره، ز.ك: المتبر، ج 2، ص 15، 85، 271 و 666؛ كشف الرموز، ج 2، ص 88؛ مختلف الشيعه، ج 2، ص 77، 299 و 422، ج 3، ص 11 و ج 4، ص 170 و 297؛ منتهى المطلب، ج 1، ص 195، 227، 298، 299، 337 و 419 و ج 2، ص 995 و ج 4، ص 22 و 218؛ تذكرةالفقهاء، ج 1، ص 95، 337 و 343 و ج 2، ص 497 و 469 و ج 7، ص 342 و 390؛ و جاى جاى مجلّدات 3، 4، 5، 6 و 7 كافى.
كه به قم هجرت كردهاند، اين گونه برمىشمارد:
«ابراهيم بن محمد اشعرى، ابراهيم بن هاشم، ابوجرير قمى زكريا بن ادريس، احمد بن اسحاق بن عبداللّه اشعرى أبوعلى قمى، حسين بن سعيد اهوازى، حسين بن مالك قمى، ريان بن شبيب، ريان بن صلت، زكريا بن آدم، سعد بن سعد أشعرى قمى، سهل بن يسع، عبدالعزيز بن مهتدى، عبداللّه بن صلت، على بن ريان بن صلت، محمد بن حسن أشعرى، محمد بن سهل قمى، محمد بن على بن عيسى أشعرى قمى، مرزبان بن عمران بن عبداللّه بن سعد اشعرى.»
در «مسند الامام الرضا عليهالسلام »، سعد بن سعد أشعرى جزو راويان راويان حضرت امام رضا عليهالسلام آمده است؛ و ضمن اينكه راويان آن حضرت را 313 نفر برشمرده، آمده است:
«شيخ طوسى 315 نفر را دررجالش جزو اصحاب امام رضا عليهالسلام نام برده، و نام برخى از اين افراد كه ما را در اين مسند آوردهايم چه بسادر رجال شيخ ديده نشود، و در مصادر پيش روى ما نامى از آنان برده
نشده باشد.»(1)
جالب توجه اينكه نامى از سعد بن عبداللّه در ميان اصحاب امام رضا عليهالسلام وجود دارد. نيز در كتابهاى رجالى، سعد بن سعد را از جمله كسانى برشمردهاند كه ابراهيم بن هاشم از آنان روايت نموده است؛(2)ولى عكس آن مطرح نشده است؛ اما مواردى وجود دارد كه سعد بن عبداللّه از ابراهيم بن هاشم روايت نموده است. از جمله در كتاب «اختيار معرفةالرجال» آمده است:
«حدّثنى محمدبن قولويه، قال: حدثنى سعد بن عبداللّه بن أبى خلف، عن ابراهيم بن هاشم، عن بكر بن صالح، عن...»(3)
نيز در «فهرست» طوسى، در شرح حال على بن أحمد بن على خزار آمده است:
«له كتاب، رواه جماعة عن أبى جعفر محمد بن على بن الحسين بن بابويه، عن أبيه، عن سعد بن عبداللّه،
عن ابراهيم بن هاشم.»(1)
نيز در «ألفوائد الرجاليّة»، در شرح حال ابراهيم بن هاشم آمده است:
«ابراهيم بن هاشم أبواسحاق الكوفى، ثم القمىّ، من اصحاب الرضا و الجواد و الجواد عليهماالسلام ، كثيرالراوية، واسع الطريق، سديد النقل، مقبول الحديث، له كتب، روى عنه أجلاّة الطائفة و ثقاتها، كأحمد بن ادريس القمى، و سعد بن عبداللّه الاشعرى، و...»(2)
نيز در «معجم رجال الحديث» آمده است:
«كلينى به سند خودش از سعد بن عبداللّه از ابراهيم بن هاشم روايت نموده است.»(3)
پس سعد بن سعد در طبقه ششم راويان و هم عصر امام رضا عليهالسلام ، و از آن حضرت روايت نموده است. ابراهيم بن هاشم ـ كه از سعد بن سعد روايت نموده ـ در طبقه هفتم، و على بن ابراهيم ـ كه از پدرش روايت نموده ـ در طبقه هشتم قرار دارند. با اين توصيف، هيچ گونه ضعف و خللى در روايت سعد بن سعد از امام رضا عليهالسلام به وجود نمىآيد.
نكته قابل بررسى ديگر در زمينه زيارتنامه اين است كه متن روايتى كه مرحوم مجلسى آورده، «معلّق» است؛ زيرا وى در «بحارالانوار»
مىنويسد: «رأيت فى بعض كتب الزايارات»(1)نيز وى در «تحفةالزائر» ـ كه به فارسى نگاشته(2)ـ مىنويسد: «در بعضى از كتب زيارات به سند حَسَن روايت كردهاند»(3)و در اين كتاب تصريح به «سعد اشعرى» مىنمايد، سپس به سؤال امام رضا عليهالسلام در باره قبر حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام نزد قميان، و بيان آداب زيارت حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام مىپردازد؛ و پس از پايان يافتن متن زيارتنامه، مىنويسد:
«محتمل است كه زيارت از تتمّه حديث نباشد و از تأليف علما بوده باشد.»(4)
در وثاقت و جلالت شأن علامه مجلسى ترديدى نيست. وى را اين گونه ستودهاند:
«أستاذنا و شيخنا و شيخ الاسلام والمسلمين، خاتم المجتهدين، الامام العلامه، المحقّق المدّقق، جليل القدر، عظيم الشأن، رفيع المنزلة، وحيد عصره، فريد دهره، ثقة، ثبت، عين، كثيرالعلم، جيّد التصانيف، فقيه
متكلّم، محدّث، عالم، فاضل، و...»(1)
علامه سيد حيدر كاظمى نيز همچون علامه مجلسى، سند اين روايت را «حَسَن» دانسته است.(2)آقا جمال خوانسارى نيز مىنويسد:
«و زيارتى متعلّقه به حضرت معصومه قم كه احتمال دارد منقول باشد و اكثر عبارات آن زيارت در همه روضات خوانده مىتواند شد.»
سپس دو روايت از امام رضا عليهالسلام و يك روايت از امام محمدتقى عليهالسلام بيان نموده، آنها را «معتبر» مىداند.(3)
با بررسى كه در كتب خطّى «مزار» شيخ مفيد(4)، شهيد اوّل، ابن مشهدى، طباطبايى و شيروانى به عمل آمد، متن زيارتنامه حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام در آنها يافت نشد. در نسخه خطّى و چاپى كتاب «تاريخ قم» نيز اثرى از اين زيارتنامه نيست. شايد در قسمتهايى از اين كتاب كه مفقود گرديده باشد.
1) رجال المجلسى، ترجمة العلامة للمجلسى، ص 4 ـ 5.
2) عمدةالزائر، ص 398.
3) المزار، خوانسارى، ص 106 ـ 108.
4) كتب خطّى مزار به شماره مسلسل 480، 950، 3342، 4642، 4675، 4938، 10713 و 10885، 950 در كتابخانه آيةاللّه العظمى مرعشى نجفى، به اشتباه به نام شيخ مفيد فهرست نگارى شدهاند؛ در صورتى كه اثر شهيد اول محمد بن مكّى عاملى هستند. دليل بر مدّعا اين است كه خود مرحوم آيةاللّه العظمى مرعشى نجفى در ابتداى برخى از آنها مرقوم نموده كه اثر شهيد اول مىباشند.
بخش دوم
بررسى متن زيارتنامه حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام
ـ مراد از «عارفاً بحقّها» در كلام امام رضا عليهالسلام
ـ آغاز زيارت حضرت ستّى فاطمه با تسبيحات حضرت زهراى فاطمه
ـ سلام بر آدم، همراه پيامبران أولوالعزم عليهمالسلام
ـ سلام بر اهلبيت پيامبراكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم در پى سلام بر حضرت آدم و پيامبران ألوالعزم
ـ سلام بر حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام در پس سلسله پاك معصومين عليهمالسلام
ـ پيامبر اكرم و خاندان پاك و مطهّرش عليهمالسلام نورى يگانه هستند
ـ مقام شفاعت حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام
ـ سعادت واقعى در گِروِ محبّت اهلبيت عليهمالسلام است
ـ آغاز سو انجام زيارتنامه با ياد خداوند متعال و معصومين عليهمالسلام
ـ التفاتهاى لطيف و موافق با ذوق سليم
زيارتنامه حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام ، سراسر آكنده است از مضامين معنوى و الهى، با قرآن كريم، سنّت شريف معصومين عليهمالسلام و روايات وارد شده در شأن و منزلت آن حضرت عليهاالسلام ، هماهنگى كامل دارد. زيارتنامه مورد بحث، در يك نگاه گذرا حاوى مطالب زير است:
آغاز زيارتنامه با سخن گهربار حضرت امام رضا عليهالسلام در شأن حضرت ستّى فاطمه، بر ارزش آن افزوده است.
آموزش آداب زيارت: ايستادن بالاى سر مبارك و رو به قبله؛ و قرائت تسبيحات حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام .
سلام بر آدم و انبياى اولوالعزم عليهمالسلام .
سلام بر چهارده معصوم عليهمالسلام ، در ادامه انبياى الهى عليهمالسلام .
سلام بر حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام ، و انتساب آن حضرت به شجره طيبه معصومين و انبياى سلف عليهمالسلام .
در خواستهايى از خداوند متعال، با تكيّه براينكه همه معصومين عليهمالسلام مجراى فيض الهى و سبب پذيرش اين در خواستها هستند.
به پايان رسانيدن دعا با درود برپيامبر بزرگوار اسلام و خاندان گرامىاش عليهمالسلام .
مراد از «عارفاً بِحَقِّهَا» در كلام امام رضا عليهالسلام
امام رضا عليهالسلام درباره خواهر گرامىاش فرمود: «من زارها عارفاً بحقّها فلهُ الجنّةُ». واژه «عارفاً بحقّها»، بيانگر مقام والاى حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام است. از جمله شرايط تكميل و پذيرش زيارت، شناخت حقيقى و واقعى نسبت به صاحب قبر است؛ زيرا ارزشى كه عرض ادب و احترام با شناخت كامل نسبت به كسى يا چيزى دارد، ادب و احترام از روى گمان و تخيّل نخواهد داشت. به اين سخن خداوند بنگريد كه مىفرمايد: «وَ اِنَّ الظَّنِّ لا يُغْنى مِنَ الحَقِّ شَيْئاً»1و ظنّ و گمان، در فهم حقّ و حقيقت هيچ سودى ندارد.
شناخت كامل و محبّت نسبت به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم و اهل بيت پاك و مطهّرش عليهمالسلام هم سنگ و هم طراز با قرآن مجيد هستند، شفاعت آنان و عاقبت به خيرى را در پى دارد. پيامبربزرگوار اسلام صلىاللهعليهوآلهوسلم مىفرمايد:
اِلْزِمُوا مَوَّدَتَنا أَهْلَ البيتِ، فَاِنَّهُ مَنْ مَنْ لَقِىَ اللّهَ وَ هُوَ يَوَدُّنا أَهْلَ البيتِ، دَخَلَ الجَنَّةَ بِشِفاعَتِنا؛ وَالّذِى
نَفْسيبِيَدِهِ، لايَنْتَفِعُ عَبْدٌ بِعِلْمِهِ الاّ بِمَعْرِفَةِ حَقَّنَا.(1)
دوستى و محبّت ما اهلبيت را پيشه كنيد، زيرا كسى كه خدا را با محبّت ما اهل بيت ملاقات كند، با شفاعت ما وارد بهشت خواهد شد؛ سوگند به كسى كه جانم در دست اوست، هيچ كس از عملش سودى نمىبرد مگر با شناخت كامل نسبت به حقوق ما.
با اندكى تأمّل در كتابهاى روايى، در مىيابيم كه واژه «عارفاً بحقّها» و «عارفاً بحقّه» در سخنان گهربار معصومين عليهمالسلام موج مىزند.(2)
امام صادق عليهالسلام درباره زيارت قبر حضرت اباعبداللّه الحسين عليهالسلام مىفرمايد:
مَنْ أَتَى قَبْرَالحُسينِ عارفاً بِحَقِّه، كانَ كَمَنْ حَجَّ مِأَتَهَ حَجَّةٍ مَعَ رَسُولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآلهوسلم ؛(3)كسى كه با شناخت كامل،
1) المحاسن، برقى، ج 1، ص 61، الأمالى، طوسى، ص 686؛ بحارالانوار، ج 27، ص 90، و ج 27، ص 170 و ج 65، ص 101، ب 187 و مستدرك الوسائل، ج 1، ص 151.
2) در كتابهاى روايى كافى، من لايحضره الفقيه، تهذيب الاحكام، وسائل الشيعه، مستدرك الوسائل، بحارالانوار ارشاد القلوب، اعلام الدين، تحف العقول، الخصال و دعائم الاسلام، 235 مرتبه واژه «عارفاً بحقّه» و 16 مرتبه «عارفاً بحقّها» درباره زيارت پيامبراكرم، معصومين و امامزادگان عليهمالسلام مؤمن، كعبه، و قرائت نماز به كار رفته است.
3) كافى، ج 4، ص 580ـ582؛ من لايحضره الفقيه، ج 3، ص 581؛ وسائل الشيعه، ج 14، ص 445 و بحارالانوار، ج 98، ص 26 و 33.
قبر امام حسين عليهالسلام را زيارت كند، مانند كسى است كه صد حجّ به همراه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم انجام داده باشد.
نيز مىفرمايد:
«مَنْ أَتَى قَبْرَ أَبِى عَبْداللّهِ عليهالسلام عارفاً بِحَقِّه غَفَرَاللّهُ مَاتَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِه وَ مَا تَأَخَّرَ.(1)
كسى كه با شناخت كامل قبر امام حسين عليهالسلام را زيارت كند، خداوند گناهان گذشته و آيندهاش را مىبخشايد.
امام باقر و صادق عليهالسلام درباره زيارت مؤمن فرمودند:
أَيُّما مُؤمِنٍ خَرَجَ اِلَى أَخِيهِ يَزُورُهُ عَارِفاً بِحَقِّهِ، كَتَبَ اللّهُ بُكُلِّ خُطْوَةٍ حَسَنَةً، و مُحِيَتْ عَنْهُ سَيِّئَةٌ، وَ رُفِعَتْ لَهُ دَرَجَةٌ؛(2)هر مؤمنى كه با شناخت كامل به قصد ديدار برادرش از منزل خارج شود، خداوند در برابر هرگام، يك كار نيك برايش مىنويسد؛ و يك گناه از او پاك مىشود؛ و يك درجه به او افزوده مىگردد.
دهها روايت درباره موضوعات ياد شده وجود دارد. براى چنين
زيارتهايى ـ به شرط آنكه با شناخت كامل نسبت به زيارت شونده باشد ـ پاداشهايى در روايت معصومين عليهمالسلام براى «زاير» در نظر گرفته شده است؛ بدين شرح:
كتب اللّه له بكّل له بكّل خطوةٍ حسنةً و مُحيتْ عنه سيئةً، و رُفعت له درجةً.(1)
كتب اللّه عشرين حَجَّةً و عشرين عُمْرَةً مبروراتٍ مقبولاتٍ، و عشرين حجّةٌ و عمرةٌ مع نبىٍّ مرسلٍ أو امامٍ عدل فى غير يوم عيد.(2)
كافى، ج 4، ص 580 و 582؛ من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 580؛ التهذيب، ج 6، ص 46؛ وسايل الشيعه، ج 14، ص 459 و 486؛ مستدرك الوسائل، ج 10، ص 281 و 296و 298؛ بحارالانوار، ج 98، ص 85 و 89؛ الامالى صدوق، ص 143؛ الامالى طوسى، ص 201؛ ثواب الاعمال، ص 89؛ جامع الاخبار، ص 25؛ روضةالواعظين، ج 1، ص 194؛ كامل الزايارات، ص 169.
من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 581؛ بحارالانوار، ج 2، ص 147 و ج 97، ص 260 و ج 98، ص 85؛ ارشاد القلوب، ج 2، ص 443؛ الاقبال، ص 332؛ الامالى، طوسى، ص 214؛ ثواب الاعمال، ص 89؛ جامع الاخبار، ص 25؛ روضةالواعظين، ج 1، ص 194؛ كامل الزيارات، ص 169 و 182.
كتب اللّه له مائة حَجَّةٍ و مائة عمرةٍ و مائة غزوةٍ مع نبىٍّ مرسلٍ او امام عدلٍ فى يوم عيد
كتب اللّه عزّوجلّ له بكلّ خطوةٍ حجةً بمناسكها و لا أعلمه الاّ قال و عمرةً يوم عرفة
1) كافى، ج 2، ص 183؛ وسائل الشيعه، ج 12، ص 231؛ بحارالانوار، ج 73، ص 34.
2) كافى، ج 4، ص 580 و 582؛ من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 580؛ التهذيب، ج 6، ص 46؛ وسائل الشيعه، ج 14، ص 459؛ مستدرك الوسائل، ج 10، ص 268 و 281؛ بحارالانوار: ج 98، ص 34 و 85؛ الأمالى، صدوق، ص 143؛ الامالى طوسى، ص 201؛ ثواب الاعمال، ص 89؛ جامع الاخبار، ص 25؛ روضةالواعظين، ج 1، ص 194؛ كامل الزيارات، ص 169، 183 و 184.
كتب اللّه له ألف حجّةٍ و ألف عمرةٍ مبرورات مقبولاتٍ و ألف غزوةٍ مع نبىّ مرسلٍ أو امام عدلٍ يوم عرفة(1)
كتب اللّه له ألف حجةٍ مقبولةٍ و ألف عمرةٍ مبرورةٍ يوم عرفة(2)
كتب اللّهُ له أجر مَنْ أعتق ألف نَسَمَةٍ و كمن حَمَل على ألفِ فَرَسٍ. مُسْرَحَةٍ مُلْجَمَةٍ في سبيل اللّهِ.(3)
شَيَّعوه الملائكةُ» حتّى يُبْلغوه مَأمنه و ان مرض عادوه غُدوةً و خشيَّةً و ان مات شهدوا جنازته و استغفروا له الى يوم القيامة.(4)
غفراللّهُ ما تقدَّم من ذنبه و ما تأخّرَ.(5)
1) مصباح المتهجّد، ص 715.
2) همان.
3) كافى، ج 4، ص 581؛ التهذيب، ج 6، ص 44؛ وسائل الشيعه، ج 14، ص 445؛ مستدرك الوسائل، ج 10، ص 277؛ بحارالانوار، ج 98، ص 43؛ ثواب الاعمال، ص 87؛ جامع الاخبار، ص 26؛ روضةالواعظيت، ج 1، ص 194 و كامل الزيارات، ص 164.
4) كافى، ج 4، ص 581؛ وسائل الشيعه، ج 14، ص 409؛ مستدرك الوسائل، ج 10، ص 245؛ بحارالانوار، ج 98، ص 63؛ الامالى صدوق، ص 14 و 142؛ ثواب الاعمال، ص 88؛ روضةالواعظين، ج 1، ص 194؛ كامل الزيارات، ص 189 و 191؛ المناقب، ج 4، ص 128.
5) كافى، ج 4، ص 582؛ وسائل الشيعه، ج 14، ص 375 و 410ـ411 و 418 ـ419 و 445 و 498؛ مستدرك الوسائل، ج 10، ص 233ـ236 و 249؛ بحارالانوار، ج 97، ص 257 و ج 98، ص 69 و 21ـ23 و 25ـ26 و 68؛ الامالى صدوق، ص 142 و 237؛ بشارة المصطفى، ص 108؛ ثواب الاعمال، ص 58 و 86؛ جامع الاخبار، ص 24؛ روضةالواعظين، ج 1، ص 194؛ كامل الزيارات، ص 138 ـ 140 و 144؛ المناقب، ج 4، ص 128.
كتب اللّه له فى أعلى علّييّن.(1)
كتب اللّه له ثواب ألف حَجّةٍ مقبولةٍ.(2)
الف ألف حَجَّةٍ.(3)
أعطاه اللّهُ عزّوجل «أجرَ مَنْ أنفقَ مِنْ قَبلَ الفَتْحِ وَ قاتَلَ»(4)
حتمت لمن زار أبى عليهالسلام بطوس عارفاً بحقّه الجنّة على اللّه تعالى.(5)
ضمنت و له الجنّة على اللّه عزّوجلّ.(6)
أخذتُه بيدي يوم القيامة و أدخلتُه الجنة و ان كان من أهل الكبائر.(7)
1) من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 581؛ وسائل الشيعه، ج 14، ص 411 و 417 و 418 و 422 و 424؛ مستدرك الوسائل، ج 1، ص 250؛ صحيفةالرّضا، ص 81؛ عيون اخبارالرضا، ج 2، ص 44.
2) وسائل الشيعه، ج 14، ص 445؛ بحارالانوار، ج 98، ص 69ـ70؛ ثواب الاعمال، ص 85؛ جامع الاخبار، ص 23.
3) من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 582؛ التهذيب، ج 6، ص 85؛ وسائل الشيعه، ج 14، ص 566؛ مستدرك الوسائل، ج 10، ص 358؛ بحارالانوار، ج 99، ص 33؛ الامالى، صدوق، ص 64 و 119؛ بشارةالمصطفى، ص 22؛ ثواب الاعمال، ص 98؛ جامع الاخبار، ص 29 و 32؛ روضةالواعظين، ج 1، ص 235؛ عيون اخبارالرضا، ج 2، ص 255.
4) من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 583؛ وسائل الشيعه، ج 14، ص 553؛ بحارالانوار، ج 49، ص 286 و ج 99، ص 33؛ روضةالواعظين، ج 1، ص 235؛ عيون اخبارالرضا، ج 2، ص 255.
5) بحارالانوار، ج 99، ص 37؛ الامالى صدوق، ص 118؛ روضةالواعظين، ج 1، ص 234.
6) من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 583؛ وسائل الشيعه، ج 14، ص 553 و 556؛ عيون اخبارالرضا، ج 2، ص 256.
7) من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 583؛ وسائل الشيعه، ج 14، ص 554؛ بحارالانوار، ج 99، ص 35؛ الامالى، صدوق، ص 121؛ جامع الاخبار، ص 31؛ روضةالواعظين، ج 1، ص 235؛ عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 295.
أعطاه اللّه عزّوجلّ اجرَ سبعين شهيداً ممّن استُشهدَ بين يدي رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم عَلَى حقيقةٍ.1
كتب اللّه له بكل خطوة حجةً مقبولةً و عمرةً مبرورةً.2
كان كمن زار اللّه تعالى في عرشه.3
كان مثل الذى يخرج من الذنوب كان كمثل الذى خرج من الذنوب.4
كتب اللّه له عشر صفات و محاعنه عشر سيّئات.5
كتب اللّه له أجر مائة ألف شهيد و غفر اللّه ما تقدّم من ذنبه و ما تأخّر و بُعث من الآمنين و هُوِّنَ عليه الحسابُ و استقبلته الملائكةُ فاذا انصرَفَ شَيَّعَتْةُ الى منزله فان مَرِضَ عادوه و ان مات شَيَّعُوهُ بالاستغفار الى قبره... .6
من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 584؛ وسائل الشيعه، ج 14، ص 554؛ بحارالانوار، ج 99، ص 35؛ الامالى، صدوق، ص 121؛ جامع الاخبار، ص 31؛ عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 259.
التهذيب، ج 6، ص 21؛ وسائل الشيعه، ج 14، ص 376؛ فرحة العزّى، ص 75.
التهذيب، ج 6، ص 51؛ وسائل الشيعه، ج 14، ص 476؛ مستدرك الوسائل، ج 10، ص 292؛ بحارالانوار، ج 98، ص 76 و 105؛ الاقبال، ص 567؛ كامل الزيارات، ص 149 و 174؛ كتاب المزار، ص 51؛ مصباح المتهجّد، ص 771.
التهذيب، ج 6، ص 52؛ وسائل الشيعه، ج 14، ص 484؛ مستدرك الوسائل، ج 10، ص 297؛ بحارالانوار، ج 98، ص 146؛ كامل الزيارات، ص 187.
التهذيب، ج 6، ص 52؛ وسائل الشيعه، ج 14، ص 484؛ مستدرك الوسائل، ج 10، ص 297؛ بحارالانوار، ج 98، ص 146.
وسائل الشيعه، ج 14، ص 375؛ مستدرك الوسائل، ج 10، ص 213؛ بحارالانوار، ج 56، ص 176 و ج 97، ص 257؛ بشارةالمصطفى، ص 108؛ كشف الغمّة، ج 1، ص 395.
كان كمن حج مائة حجّةٍ مع رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم .(1)
كان كمن حجّ ثلاث حَجَجٍ مع رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم .(2)
كتب اللّه له ثواب الف حجة و الف عمرة ألا و من زاره فقد زارنى و من زارنى فكأنّما زار اللّه و حق على اللّه أن لا يعذّبه به بالنار ألا و ان الاجابة تحتَ قُبَّتِهِ والشّفاء في تربته و الائمّةَ من ولده...(3)
يُكتب له ألفُ حَجَّةٍ مقبولةٍ و ألفُ عمرةٍ مقبولةٍ و ان كان شقيّاً كُتب سعيداً و لم يزل يخوض في رحمةاللّه.(4)
كتب اللّه له الف حجةٍ مقبولةٍ و الف عمرةٍ مبرورةٍ.(5)
صَحِبَةُ ألفُ مَلَكٍ عن يمينه و ألفُ مَلَكٍ عن يساره و كتُب له ألفُ حجّةٍ و ألفُ عمرةٍ مع نبىٍّ أو وصىٍّ نبىٍّ.(6)
كتب اللّه له ثوابَ ألفِ حجَّةٍ و ألفِ عمرةٍ و ألفِ غزوةٍ مع نبىٍّ
1) وسائل الشيعه، ج 14، ص 449؛ مستدرك الوسائل، ج 10، ص 274؛ بحارالانوار، ج 98، ص 33 و 42؛ ثواب الاعمال، ص 92، جامع الاخبار، ص 26.
2) وسائل الشعه، ج 14، ص 452؛ بحارالانوار، ج 98، ص 36؛ كامل الزيارات، ص 140.
3) وسائل الشيعه، ج 14، ص 452؛ مستدرك الوسائل، ج 10، ص 276؛ بحارالانوار، ج 36، ص 285 و ج 97، ص 257؛ الصراط المستقيم، ج 2، ص 145؛ كفايةالاثر، ص 16.
4) وسائل الشيعه، ج 14، ص 454؛ مستدرك الوسائل، ج 10، ص 310؛ بحارالانوار، ج 98، ص 20 و 43؛ كامل الزيارات، ص 144 و 164.
5) وسائل الشيعه، ج 14، ص 463؛ بحارالانوار، ج 98، ص 91؛ بشارة المصطفى، ص 108.
6) وسائل الشيعه، ج 14، ص 463؛ بحارالانوار، ج 98، ص 91؛ مصباح المتهجّد، ص 716.
مرسلٍ.(1)
غفراللّه له البتّةً.(2)
كتب له حجةً و لم يزل محفوظاً حتى يرجعَ الى أهله.(3)
كان من محدّثي اللّهِ تعالى فوق عرشه.(4)
كان عند اللّه عزّوجلّ كشهداء بدرٍ.(5)
كتب اللّه عشرة آلاف حسنةٌ و رفع له عشرة الاف درجةً.(6)
لم يكن له عوض غير الجنة و رزق رزقاً واسطاً و أتاه اللّه بفرج عاجل ان اللّه و كلَّ بقبرالحسين أربعة آلاف ملك كلّهم يبكونه و يشيّعون مَن زاره الى أهله فان مرض عادوه و ان مات حضروا جنازته بالاستغفار له و الترحم عليه.(7)
مائة حجّة مقبولة و مائة عمرة مبرورة و مائة عزوة مع نبىّ مرسلٍ الى
1) وسائل الشيعه، ج 14، ص 467؛ مستدرك الوسائل، ج 10، ص 286.
2) وسائل الشيعه، ج 14، ص 467؛ بحارالانوار، ج 98، ص 89.
3) مستدرك الوسائل، ج 10، ص 249 و 271؛ بحارالانوار، ج 98، ص 39 و 68؛ كامل الزايارات، ص 160.
4) مستدرك الوسائل، ج 10، ص 251؛ بحارالانوار، ج 98، ص 73 و 78؛ كامل الزيارات، ص 141.
5) همان، ص 356؛ بحارالانوار، ج 99، ص 41؛ كامل الزيارات، ص 304.
6) بحارالانوار، ج 71، ص 319؛ اعلام الدين، ص 443؛ عدّة الداعى، ص 192.
7) بحارالانوار، ج 98، ص 2 و 47؛ كامل الزيارات، ص 85 و 181.
أعدى عدوّله.(1)
كتب اللّه له بكل خطوة حجّة و عمرة مبرورات متقّبلات و غزوة مع نبىٍّ أو امام عادل.(2)
أعطاه اللّه عزّوجلّ أجر من قبل الفتح فتح مكّة.(3)
سبعمائة حجّة و سبعمائة عمرة مبرورات متقبّلات.(4)
غفراللّه له ما تقدّم من ذنبه و ما تأخّر و كتب له حجّةً و لم يزل محفوظاً حتى يرجع الى أهله.(5)
من نظر الى الكعبة عارفاً بحقّها غفراللّه ذنوبه و كفى ما أهمّه.(6)
هذه الفريضة من صلاّها لوقتها عارفاً بحقّه لايؤثر عليها غيرَها كتب اللّه له براءةً لايعذبُه.(7)
من أتى الصلاة عارفاً بحقّها غُفِرَله.(8)
1) همان، ص 87؛ كامل الزيارات، ص 185 و 171.
2) همان، ص 143؛ الامالى، صدوق، ص 143؛ كامل الزيارات، ص 184.
3) جامع الاخبار، ص 29.
4) عوالي اللآلي، ج 4، ص 82.
5) كامل الزيارات، ص 192.
6) من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 204؛ بحارالانوار، ج 96، ص 65.
7) وسائل الشيعه، ج 4، ص 114؛ بحارالانوار، ج 80، ص 5؛ دعائم الاسلام، ج 1، ص 135.
8) وسائل الشيعه، ج 4، ص 228؛ مستدرك الوسائل، ج 3، ص 80؛ بحارالانوار، ج 10، ص 106؛ و ج 79، ص 207؛ تحف العقول، ص 117.
شايان ذكر است در صدر و ذيل رواياتى كه واژههاى «عارفاً بحقّه» و «عارفاً بحقّها» وجود دارد، جملاتى به عنوان تفسير براى اين «شناخت كامل» آمده است؛ بدين شرح:
«فى يوم عيد»(1)، «فى غير يوم عيد»(2)، «يوم عرفة»(3)، «اوّل يومٍ من رجب»(4)، «يوم عاشورا»(5)، «اذا مشى الى الحَيْرِ»(6)، «غير جاحد»(7)، «غير مستكبر»(8)، «واغتسل»(9)، «يريد به وجه اللّه والدارالآخرة»(10)، «غيرمتجبّر ولامتكبّر»(11)، «غير مستنكف و لامستكبر»(12)، «مسلّماً لأمره»(13)، «فطاف به اسبوعاً و صلّى ركعتين في مقام ابراهيم عليهالسلام »(14)، «...
1) كافى، ج 4، ص 580.
2) همان.
3) همان؛ وسائل الشيعه، ج 14، ص 467.
4) وسائل الشيعه، ج 14، ص 467؛ بحارالانوار، ج 98، ص 89.
5) مستدرك الوسائل، ج 10، ص 292.
6) همان، ص 297.
7) بحارالانوار، ج 98، ص 2 و 47 و 63؛ التهذيب، ج 6، ص 51؛ كامل الزيارات، ص 85 و 151.
8) كافى، ج 4، ص 580؛ من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 580؛ التهذيب، ج 6، ص 51؛ بحارالانوار، ج 98، ص 91؛ مصباح المتهجّد، ص 716.
9) التهذيب، ج 6، ص 52 و 58؛ كامل الزيارات، ص 184 و 187؛ بحارالانوار، ج 98، ص 146؛ مستدرك الوسائل، ج 10، ص 292 و 296ـ297.
10) وسائل الشيعه، ج 14، ص 498؛ بحارالانوار، ج 98، ص 19؛ كامل الزيارات، ص 144.
11) مستدرك الوسائل، ج 10، ص 213؛ بحارالانوار، ج 56، ص 176 و ج 97، ص 257؛ بشارةالمصطفى، ص 108؛ كشف الغمّة، ج 1، ص 395.
12) كامل الزيارات، ص 144 و 146؛ مستدرك الوسائل، ج 10، ص 310؛ بحارالانوار، ج 98، ص 21 و 43.
13) مستدرك الوسائل، ج 10، ص 356.
14) بحارالانوار، ج 76، ص 319؛ اعلام الدين، ص 443؛ عدّةالداعى، ص 192.
ثمّ أتى المدينة فسلّم على النبىّ... و يَعلمُ أنّه حُجَّةُ اللّه على خلقه و بابُه الذي يُؤتى منه فسلّم عليه ثمّ أتى أباعبداللّه.»(1)
در بخشى از سخن امام رضا عليهالسلام به عنوان آداب زيارت حضرت فاطمه معصومه صلىاللهعليهوآلهوسلم آمده است:
فإذا أتيت القبر فقهم عند رأسها مستقبل القبلة و كبّر أربعاً و ثلاثين تكبيرةً، و سبّح ثلاثاً و ثلاثين تبسيحةً، و أحمد اللّه ثلاثاً و ثلاثين تحميدةً؛ ثم قل:...»
چون نزد قبر رسيدى، بالاى سرش رو به قبله بايست و سى و چهار مرتبه اللّه اكبر، سى و سى مرتبه سبحان اللّه، و سى و سه مرتبه الحمداللّه بگو؛ آنگاه بگو:...»
درباره تعداد و ترتبى تسبيحات حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام ، ميان فرقههاى اسلامى اختلاف وجود دارد، اما همگى بر استحباب آن ـ بلكه فضيلتش بر ساير اذكار ـ اتفاق دارند.(2)برخى از برادران اهل سنّت، تعداد
تسبيحات را 99 عدد، يعنى هركدام از تكبير، تسبيح و تحميد را 33 مرتبه مىدانند؛ و تسبيح را مقدّم بر تحميد، و سپس تكبير را مىگويند. برخى از آنان تسبيحات را به تعداد 100 عدد و به همين ترتيب مىدانند. اما در ميان شيعه، اختلافى در اينكه تعداد تسبيحات 100 عدد است، وجود ندارد؛ فقط اختلاف در تقديم يا تأخير تحميد و تسبيح است.(1)در كتابهاى روايى و فقهى، بحثى درازدامن در اين زمينه شده است. شيعه با تأسّى بر روايات وارد شده از امام صادق عليهالسلام ، تسبيحات حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام را با «تكبير» و به تعداد 34 مرتبه آغاز مىكند.(2)
برخى برآنند كه تسبيحات حضرت زهرا عليهاالسلام در دو وقت ـ پس از نماز و هنگام خواب ـ متفاوت است؛ با اين توضيح كه ظاهر روايات وارد شده اقتضاى تقديم تسبيح بر تحميد را هنگام خواب دارد؛ و ظاهر روايات وارد شده به طور مطلق، اقتضاى تقديم تحميد بر تسبيح را دارد. نيز برخى در مقام پاسخ مىگويند كه هيچ يك از اين روايات، تصريح در تقديم تحميد بر تسبيح يا بالعكس را ندارد.
نقد و بررسى
علاوه بر استحباب تسبيحات حضرت زهرا عليهاالسلام پس از نماز و هنگام خواب، مورد سومى نيز وجود دارد و آن قرائت تسبيحات پيش از زيارتنامه مورد بحث است.
علامه مجلسى مىنويسد: «مشهور در آنچه در تعقيبات به آن عمل مىشود، تقديم تسبيح بر تحميد است. اما رئيس المحدّثين و پدرش و ابن جنيد اعتقاد به تأخير تحميد بر تسبيح هستند. روايات وارد شده از ائمه عليهمالسلام به حسب ظاهر، خالى از اختلاف نيست.
روايت معتبرى كه ظهور در تقديم تحميد بر تسبيح دارد، مطلق است و شامل بيان تسبيحات پس از نماز و هنگام خواب مىشود. اين روايت را شيخ طوسى در «تهذيب الاحكام»، با سند صحيح از محمد بن عذافر، به نقل از برقى در «المحاسن» آورده است. روايتى كه ظهور در تقديم تسبيح بر تحميد دارد، اختصاص به هنگام خواب دارد.»
علامه مجلسى در ادامه مىنويسد: «... پس تنافى ميان دو روايت به حسب ظاهر است؛ و شايسته است كه دومى به اوّلى حمل شود؛ به جهت صحّت سندش.»(1)
1) بحارالانوار، ج 82، ص 336 ـ 339.
جالب توجّه اين است كه در بحارالانوار يك بار به نقل از أبوبصير آمده است: «عن أبى بصير قال:... ثم تكبّر اربعاً و ثلاثين مرّةً و تسبّح ثلاثاً و ثلاثين مرّةً و تحمّد ثلاثاً و ثلاثين مرّة و هو تسبيح الزهراء فاطمه عليهاالسلام الذى علّمها رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم .»(1)و بارديگر از ابوبصير به نقل از امام صادق عليهالسلام آمده كه فرمود: «تبدأ بالتكبير اربعاً و ثلاثين ثمّ التحميد ثلاثاً و ثلاثين ثم التسبيح ثلاثاً و ثلاثين.»(2)
روايات در اين زمينه تعارض دارند. ترجيح تحميد بر تسبيح از سوى راويان و فقها، نظر شخصى آنان، و تحميل استنباطشان بر روايات است؛ و دليلى بر حمل يكى از روايات بر ديگرى نيست.
سيدعبدالرزاق موسوى مقرّم معتقد است: «روايتى كه بر خلاف اين است برخلاف تقديم تحميد بر تسبيح، حمل بر تقيّه مىشود؛ زيرا موافق با عامّه است.» سپس ادامه مىدهد: «با تمام آنچه گفته شد اگر كسى بگويد: بين تقديم تسبيح بر تحميد يا بالعكس تخيير است، خالى از وجه نيست؛ همان گونه كه در كتاب وافى آمده است.»(3)
به نظر مىرسد تثبّت در عمل بر خلاف عامّه ـ آن هم با توجه به تعارض
روايات، و بدون بيان مرجّح ـ شايسته نباشد؛ زيرا در باره تقديم يا تأخير تسبيح و تحميد، روايات متعارض وجود دارد.
ذكرهايى وجود دارد كه حتى تسبيح، بر تحميد و تكبير نيز مقدّم شده است. مثلاً شيخ عباس قمى به نقل از سيدبن طاوس در اعمال ماه جمادى الآخر مىنويسد كه چهار ركعت نماز دارد؛ و پس از سلام، هفتاد مرتبه گفته شود: «سبحان اللّه و الحمداللّه و لا اله الاّ اللّه و اللّه اكبر».(1)
در مقابل اين گونه روايات متعارض، به دو گونه مىتوان عمل نمود: يا تعبّداً آنها را بپذيريم و نسبت به آنچه درباره كيفيت تسبيحات در اوقات مختلف بيان شده عمل كنيم، و يا اينكه راه «تخيير» را در پيش گرفته، به دنبال مرجّحاتِ مستند بگرايم.
به نظر مىرسد حكم «به تخيير» در تقديم يا تأخير تسبيح و تحميد، شايستهتر باشد. به همين جهت، تقديم تسبيح بر تحميد را به چند دليل مىتوان ترجيح داد:
الف دليل عقلى:
با عنايت به يك قياس مضمر، مبنى بر اينكه ضرورت دارد انسان ابتدا صفات سلبى را در مورد خداوند بدان و تنزيه نمايد و سپس او را به صفات مدح بستايد؛ مىتوان نتيجه گرفت كه تسبيح، مقدم بر تحميد
1) كليات مفاتيح الجنان، ص 595 ـ 596.
است. عقل حكم مىكند كه تا ظرف وجودى انسان از تاريكىها و آلودگىها پاك نشود، وارد شده مظروفِ نور و پاكى بىمعناست. شايد اين مثل نيز ناظر به همين معنا باشد: «ديو چو بيرون رود، فرشته در آيد.»
ب دليل نقلى: در اين قسمت، به دليل قرآنى و روايى مىتوان استناد نمود؛ با اين توضيح كه: سورههاى قرآن به ده گونه آغاز گرديدهاند؛ وى يكى از آنها حمد و ثناى الهى نفى و تنزيه صفات نقص = تسبيح، و اثبات صفات مدح = تحميد است.(1)تسبيح و تحميد به دو گونه در قرآن به كار رفته است: يا به طور جداگانه در ابتداى سورهها آمدهاند: و يا اگر در ابتداى قرآن يا جاهاى ديگرش در كنارهم قرار گرفته ا ند، تسبيح مقدّم بر تحميد مىباشد. به اين نمونهها بنگريد: «فَسبّح بحمد ربّك»(2)«و سبّح بحمد ربّك»(3)«و سبِّح بحمده»(4).
نيز در قرآن از ريشه «حمد»، مجموعاً 10 اشتقاق با 68 كاربرد وجود دارد؛ در حالى كه از ريشه «سبح» مجموعاً 25 اشتقاق با 92 كاربرد وجوددارد(5)كه كثرت استعمال يك ففظ و تكرار آن، مىتواند يكى از
دلايل اهميّت آن باشد.
علاوه بر رواياتى كه تصريح در تقديم تسبيح بر تحميد دارد، تصريح حضرت امام رضا عليهالسلام بر تقديم تسبيح، دليلى ديگر است بر نظريه تقديم تسبيح بر تحميد. نيز امام حسن عسكرى عليهالسلام در بيان آداب نزد «رأس الحسين» عليهالسلام ، تسبيح را مقدّم بر تحميد مىداند.(1)
از دلايل ديگر اين است كه در «قيام»، «ركوع» و «سجود»، هماره ذكر تسبيح مقدم بر تحميد است؛ بنگريد: «سبحان اللّه و الحمداللّه و لا اله الاّ اللّه و اللّه اكبر»، «سبحان ربّى العظيم و بحمده»، «سبحان ربّى الأعلى و بحمده». هرچند مىتوان تسبيحات أربعه را پنج يا سه مرتبه در قنوت گفت(2)و يا ذكر ركوع را به سه مرتبه «سبحان اللّه» بسنده نمود.(3)كه اين خود، دليلى ديگر است بر اهميّت و فضيلت تسبيح بر تحميد.
نخستين «سلام» در زيارتنامه حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام بر آدم عليهالسلام ، و سپس پيامبران اولواالعزم، يعنى حضرت نوح، ابراهيم، موسى، عيسى و محمد عليهمالسلام مىباشد. درسهايى كه از اين سيره مىتوان آموخت، به
اختصار عبارتند از:
و كلّهم عن سبقِ مضاىَ دائر بدائرتى أو و لردٍ عن شريعتي
وما منهم الاّ و قدكان داعياً به قومُه للحقّ عن تبعيّتي
و قبلَ فِصالي دون تكليفٍ ظاهريّ فتمّتْ بشرعى الموضحي كلُّ شرعةٍ
هرچند من به حسب صورت و جريانات مادى اين جهان، فرزند آدم أبوالبشر هستم؛ اما در من معنا و حقيقتى هست كه گواه بر پدرىِ من نسبت به آدم است.
همه پيامبران به واسطه تقدم معنويت و حقيقت من، برگرد مركز من مىچرخند، و از ورودگاه و سرچشمه من آب برمى دارند.
هيچ پيامبرى نيامده است مگر اينكه خويش را به خاطر حقيقت به پيروى از من خوانده است.
و پيش از تمام شدن دوران شيرخوارگى، و به سن تكليف ظاهرى نرسيده، با شريعت روشنگر خود، به همه شرايع پايان دادم.
از آدم تا عيسى عليهالسلام را با ضمير غايب، سلام داده؛ اما پيامبر بزرگوار اسلام را با ضمير مخاطب، سلام داده است. يعنى آن حضرت اكنون نيز حاضر و ناظر است؛ و حكايت از مقام و مرتبه بالاى آن حضرت دارد.
پيامبران بزرگوار را به شرح زير، با ألقاب مشهورشان سلام داده است: آدم صفوة اللّه، نوح نبىّ اللّه، ابراهيم خليل اللّه، عيسى روح اللّه. اما
1) ابن فارض مصرى، در اين خصوص مىسرايد:
و انّى و ان كنتُ ابنَ آدمَ صورةً فلي فيه مَضَى شاهدٌ بأبوتي
پيامبراكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم را با نام، چهار لقب مورد خطاب قرار داده است؛ بدين شرح: محمد بن عبداللّه، رسول اللّه، خيرخلق اللّه، صفىّ اللّه، خاتم النبيّين.
«واژه اوالواالعزم، تنها يك مرتبه در قرآن مجيد، در سوره احقاف، آيه 35، به كار رفته است: «فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُلُواالعزمِ مِنَ الرُّسُل»؛ اى پيامبر! توهم مانند پيامبران اولواالعزم صبورش باش...»
در تعريف، تعداد و مصاديق پيامبران اولوالعزم، اختلاف و سخنها هست. برخى حرف «مِنْ» در اين آيه را «بيانيه» پنداشتهاند، و به همين جهت، همه انبياى الهى را در اين دايره قرار مىدهند. آنان را كه حرف «مِنْ» را «تبعيضيه» مىدانند، دايره شمول انبياى اولوالعزم را تنگ گرفتهاند. با توجه به شرط اختصار، بهتر ديديم كه از طرح مناقشات در اين زمينه پرهيز نموده، سخن امام صادق عليهالسلام را درباره پيامبران اولوالعزم بشنويم؛ آنجا كه مىفرمايد:
«بزرگِ پيامبران و رسولان، پنج نفرند؛ و آنان پيامبران اولواالعزم هستند كه آسياى نبوّت و رسالت بر محور وجودشان دور مىزند. آنان عبارتند از:
نوح، ابراهيم، موسى، عيسى و محمد عليهمالسلام »(1)
آن حضرت ضصمن بر شمردن نام پيامبران اولواالعزم عليهمالسلام ، در تفسير آيه ياد شده و وجه تسميهشان مىفرمايد:
«زيرا نوح عليهالسلام با كتابى و شريعتى مبعوث شد و همه پيامبران پس از او كتاب و شريعتشان را از كتاب او گرفتند؛ تا اينكه ابراهيم عليهالسلام با صُحُف و عزم برترك كتاب نوح آمد، نه از روى كفر به آن. پس همه پيامبران پس از ابراهيم، شريعت و روش او را گرفتند؛ تا اينكه موسى عليهالسلام با تورات و شريعت و روشش آمد، و عزم برترك صُحُف نمود؛ و هر آنكه از پيامبران پس از او آمدند، از تورات و شريعت و روش او دريافت نمودند؛ تا اين مسيح عليهالسلام ، انجيل و عزم برترك شريعت موسى و روشش را آورد. پس همه پيامبران پس از مسيح عليهالسلام از شريعت و روش او دريافت نمودند؛ تا اينكه محمد صلىاللهعليهوآلهوسلم ، قرآن و شريعت
1) كافى، ج 1، ص 175. اين روايت به نقل از امام محمدباقر عليهالسلام ، ابن عباس و قتاده نيز وارد شده است. نيز ر.ك: مجمع البيان فىتفسيرالقرآن، ج 9، ص 143؛ تفسير نمونه، ج21، ص 377ـ 380، ذيل آيه 35 سوره احقاف.
و روشش را آورد. پس حلال آن حضرت تا به قيامت، حلال؛ و حرامش نيز تا به قيامت، حرام است. اينان هستند پيامبران اولواالعزم.»(1)
پس از سلام برآدم، نوح، ابراهيم، موسى، عيسى و محمد عليهمالسلام ، سلام بر اهل بيت پيامبر خاتم صلىاللهعليهوآلهوسلم را پىگرفته است. از اين سيره، درسهاى زير را مىتوان آموخت:
پيامبراكرم عليهالسلام و اهل بيت پاك و مطهّرش، همان «شجره طيّبه» هستند كه در امتداد سلسله پاك انبياى الهى هستند. ذرّيه آنان نيز كه ضعف و قدحى دربارهشان نرسيده، و بر اساس منوّيات معصومين عليهمالسلام حركت كردهاند، لياقت دريافت چنين سلامى را دارند.
سلام بر حضرت اميرالمؤمنين، فاطمه زهرا و ساير ائمه عليهمالسلام را نيز همچون پيامبر خاتم صلىاللهعليهوآلهوسلم با ضمير مخاطب آورده است.
القاب و كنيههايى كه براى معصومين عليهمالسلام استفاده شده، مبتنى بر مستندات روايى و تاريخى است. مثلاً لقب «اميرالمؤمنين» براى حضرت
1) كافى، ج 2، ص 17 و بحارالانوار، ج 11، ص 34. به نقل از امام صادق و امام رضا عليهماالسلام .
على عليهالسلام ـ كه اختصاص به آن حضرت دارد ـ، و لقب «سيدة نساء العالمين»، براى حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام ، همين گونه است.
نكته قابل تأمّل اين است كه براى امام چهارم و دهم عليهماالسلام دو صفت آمده؛ ولى براى امام يازدهم عليهالسلام ، لقب و صفتى بيان نشده است. نيز حضرت حجّت عليهالسلام را به صورت غايب سلام داده؛ و با شش ضمير خطاب، به ذات باريتعالى، تكريمش نموده است.
سلام بر حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام ، در پس سلسله پاك معصومين عليهمالسلام
در اين زيارتنامه، آن حضرت منتسب به «رسول اللّه»، حضرت فاطمه و حضرت خديجه، اميرالمؤمنين، و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام شده است. يعنى فاطمه معصومه عليهاالسلام به «پنجتن آل عبا» و «اهل كساء» نسبت داده شده است.(1)شايد نام خديجه عليهاالسلام در كنار آنان، از جهت تكريم و تعظيم باشد؛ چون وى را مقامى والا نزد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم بوده، و جدّ مادرى معصومين و امامزادگان عليهمالسلام محسوب مىشود.
ممكن است اين سؤال مطرح شود كه چرا در سلامى كه در ابتداى
1) درباره اهل كساء، و پنج تن آل عبا، ر.ك: كافى، ج 1، ص 286؛ بحارالانوار، ج 35، ص 210ـ228 و ج 37، ص 35 و 90.
زيارتنامه و پس از انبيا داده شده، نامى از «خديجه عليهاالسلام » برده نشده، ولى در اين بخش از زيارتنامه از آن حضرت ياد شده است. چرا در ابتداى زيارتنامه، يادى از حضرت خديجه عليهاالسلام نشده؟ چرا در آنجا نام حضرت على عليهالسلام پيش از حضرت زهرا عليهاالسلام آمده ولى در اينجا نام حضرت فاطمه و خديجه عليهماالسلام مقدّم بر حضرت على عليهالسلام شده است؟
گام نخست اين است كه دريابيم مراد كلام در اينجا چيست؟ آيا گوينده اين سخن در مقام بيان مرتبه وجايگاه بوده يا اينكه به دنبال بيان تقدّم زمانى بوده است؟ پاسخ اين است كه در هيچ يك از اين فرازهاى، مراد، تقدّم رتبى نيست؛ بلكه تقدّم زمانى و نَسَبى مطرح است. در سلامى كه به آدم و پيامبران اوا العزم عليهمالسلام داده شده، تقدّم زمانى در نظر گرفته شده؛ و گرنه همه مىدانند كه پيامبر خاتم صلىاللهعليهوآلهوسلم برتر از همه انبياى الهى است. نيز در سلامى كه به چهارده معصوم عليهمالسلام داده شده، نامى از حضرت خديجه عليهاالسلام برده نشده؛ زيرا در اينجا بحث از مقام و منصب نبوت و وصايت و عصمت و امامت، همراه تقدّم زمانى مطرح است. بخشى كه سلام بر حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام داده شده وب حث از نَسَب است، از حضرت خديجه عليهاالسلام نيز ياد شده است.
راز اينكه فاطمه عليهاالسلام مقدّم بر خديجه عليهاالسلام شده، شايد به خاطر مقام و
مرتبهاى است كه در ميان زنان عالم دارد؛ به همين جهت است كه آن حضرت را «سيّدة نساء العالمين» ناميدهاند.(1)شايد به جهت رعايت وزن كلام باشد؛ زيرا تلفظ خديجه و فاطمه ثقيل است و تلفظ فاطمه و خديجه روان. تقدّم نام «فاطمه» بر «خديجه» در ادعيه و زيارات پيشينه دارد. مثلاً در زيارت بالاى سر حضرت أباعبداللّه عليهالسلام مىخوانيم:
«السلام عليك يا ابن محمد المصطفى، السلام عليك يا بن علىّ المرتضى، السلام عليك يا بن فاطمة الزهراء، السلام عليك يا ابن خديجة الكبرى...»(2)
مواردى نيز وجود دارد كه نام «خديجه» پيش از «فاطمه» آمده است:
«اين ابن النبىّ المصطفى و ابن على المرتضى، و ابن خديجةالغرّاء، و ابن فاطمة الزهراء الكبرى»(3)
نكته قابل توجه اين است كه هر جا بحث از «وراثت» ـ كه در برگيرنده «امامت»، و «ولايت» و «عصمت» است ـ به ميان آمده، صرفاً سخن از چهارده مصعوم عليهمالسلام مىباشد؛ اما آنجا كه بحث از حَسَب و نسب است،
1) ر.ك: بحارالانوار، ج 41، ص 44، و ج 45، ص 132 و 137، ج 51، ص 105، ج 88، ص 375،ج 89، ص 113، ج 91، ص 31 و 346، ج 98، ص 359 و ج 99، ص 97.
2) بحارانوار، ج 98، ص 199 و 235. نيز ر.ك: بحارالانوار، ج 91، ص 265 و ج 97، ص 173 و 345 و ج 99، ص 85؛ البلادالامين، ص 289 و 365؛ مصباح الكفعمى، ص 501؛ مصباح المتهجّد، ص 719؛ المناقب، ج 4، ص 168؛ مهج الدعوات، ص 16 و 232.
3) الاقبال، ص 297 و 299 و نيز ر.ك: كامل الزيارات، ص 200؛ كشف الغمّه، ج 2، ص 6.
نام خديجه و زهرا به تقديم يا تأخير آمده است.
نكته ديگر اين استكه فاطمه معصومه عليهاالسلام در اين زيارتنامه با عنوانهاى «دختر»، «خواهر» و «عمّه» و «ولىّ اللّه» مورد خطاب قرار گرفته است. مراد از «اسلام عليك يا بنت ولىّ اللّه» انتساب آن حضرت به پدر بزرگوارش امام موسى كاظم عليهالسلام ، اجداد پاك و مطهّرش تا پيامبراكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم ـ خصوصاً ـ و همه انبياى الهى ـ عموماً ـ مىباشد. دليل بر اين ادّعا، جمله «السلام عليكِ يا نبت موسى بن جعفر» است كه به عنوان تفسيرى براى جمله ياد شده آمده است. مراد از «السلام عليكِ يا اخت ولىّ اللّه»، برادر بزرگوارش حضرت امام رضا عليهالسلام است. مراد از «السلام عليكِ يا عمّة ولىّ اللّه»، برادرزاده بزرگوارش حضرت امام جواد عليهالسلام است. اين جملات، بيانگر مقام و منزلت آن حضرت مىباشد كه از چند جهت منتسب به سه امام معصوم و ولىّ خدا است. گفتنى است واژه ولىّ اللّه در زيارتهاى ديگر نيز پيشينه دارد.(1)
در بخشى از زيارتنامه، پس از سلام مجدّد به حضرت فاطمه
1) ر.ك: مفاتيح الجنان، ص 883 زيارت نامه كاظمين عليهماالسلام ، و ص 910 و 913 زيارتنامه امام رضا عليهالسلام .
معصومه عليهاالسلام آمده است:
«السلام عليكِ عرّف اللّهُ بيننا و بينكم فىالجنّة و حشرنا فى زمرتكم؛ و اوردنا حوض نبيّكم؛ و سقانا بكأس جدّكم من يد علىّ بن ابىطالب؛ صلوات اللّه عليكم؛
أسئل اللّه أن يرينا فيكم السرور و الفرج؛ و أن يجمعنا و اياكم فى زمرة جدّكم محمد صلىاللهعليهوآلهوسلم ؛ و أن لايسلبنا معرفتكم انّه ولىّ قدير؛
أتقرّب الى اللّه بحبّكم و البرائة من أعدائكم، و التسليم الى اللّه راضياً به غير منكر و لا مستكبر، و على يقين ما أتى به محمد و به راض؛ نطلب بذلك وجهك يا سيّدى و رضاك و الدّارالآخرة.»
درسهايى كه از جملات بالا مىتوان آموخت عبارت است از:
تعداد 11 مرتبه از ضمير «جمع مذّكر مخاطب» كم استفاده شده؛ و مراد اين است كه حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام از سلاله پاك معصومين عليهمالسلام مىباشد.
نيز تعداد 8 مرتبه از فعل و ضمير «متكلم مع الغير» نا بهرهگيرى شده؛
و از ضمير «متكلم وحدة» استفاده نشده است. شايد بتوان اين گونه سخنگ فتن را در تأسّى به كلام خداوند متعال در قرآن مجيد قلمداد نمود؛ آنجا كه مىفرمايد: «ايّاكم نعبد و اياك نستعين، اهدالصراط المستقيم»(1). مراد اين است كه دعا و راز و نياز همراه با جمع، ارزشى والاتر از دعاى فردى دارد.
در همه اين دعاها، صرفاً درخواست از خداوند متعال شده است؛ و پيامبراكرم و خاندان بزرگوارش عليهمالسلام به عنوان واسطه لطف، و مجراى فيض الهى هستند. دليل بر مدّعا اين است كه در پايان مىفرمايد: «نطلب بذلك وجهك يا سيّدى، اللّهمّ و رضاك و الدارالآخرة». مراد اين است كهاى سرور من! و اى خداى من! با مواردى كه بيان شد يعنى دستورهاى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم و دوستى آن حضرت و اهلبيتش، و دورى جستن از دشمنانشان، نظر عنايت و رضايت تو، و آخرتى خوش را مىطلبم.
مقام شفاعت حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام
در بخشى ديگر از زيارتنامه آمده است: «يا فاطمة اشفعى لى فى الجنّة، فانّ لك عند اللّه شأناً من الشّأن» در اين جمله، به سبب اين كه شأن و منزلتى والا نزد خداوند متعال دارد، درخواست شفاعت شده است. اين
1) سوره حمد، آيه 4ـ5.
فراز از زيارتنامه مىتواند ناظر بر اين سخن امام صادق عليهالسلام باشد كه فرموده است:
«تُقْبَضُ فيها امرَأَةٌ مِنْ وُلدى، وَاسْمُها فاطمةُ بنتِ موسى، تَدْخُلُ بِشِفاعَتِها شيعتُنا الجنّةَ بأجمعهم»(1)
در قم، بانويى از فرزندان من كه نامش فاطمه دختر موسى است، رحلت مىكند؛ با شفاعت او همه شيعيان ما به بهشت مىشوند.»
«شفاعت»، مقامى والاست كه:
اوّلاً: بدون اجازه خداوند متعال، معنايى نخواهد داشت.(2)
ثانياً: شامل همگان نمىشود؛ بلكه گروهى خاصّ، و با شرايطى خاصّى را در بر مىگيرد.(3)نيز با نيم نگاهى در روايات وارد شده از معصومين عليهمالسلام در مىيابيم كه مقام شفاعت، منصبى است از جانب خداوند متعال كه به افراد و موجودات لايق داده مىشود. اينان عبارتند از: حضرت محمد صلىاللهعليهوآلهوسلم(4)، اهل بيت پيامبر اكرم و ائمه عليهمالسلام (5)، ساير انبياى الهى(6)،
1) مجالس المؤمنين، ج 1، ص 83..
2) ر.ك: سوره بقره، آيه 255؛ سوره سبأ، آيه 23؛ سوره زمر، آيه 44؛ سوره زخرف، آيه 82 و سوره نجم، آيه 26.
3) ر.ك: سوره انعام، آيه 51؛ سوره زمر، آيه 43؛ سوره غافر، آيه 18؛ سوره مدّثّر، آيه 48، سوره طه، آيه 109، سوره مريم، آيه 87؛ سوره انبياء، آيه 28.
4) ر.ك: كافى، ج 2، ص 654، ج 3، ص 204، ج 8، ص 138 و 175؛ من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 174، ج 4، ص 39؛ التهذيب، ج 1، ص 468؛ وسائل الشيعه، ج 3، ص 217، ج 12، ص 94 و 163؛ مستدرك الوسائل، ج 8، ص 442 و 454، ج 10، ص 28 و 237؛ بحارالانوار، ج 8، ص 35، 38، 40، و 48، ج 16، ص 63، ج 18، ص 267، ج 21، ص 350، ج 24، ص 40 و 257؛ الاختصاص، ص 37؛ اعلام الدين، ص 171 و 269 و 299.
5) ر.ك: كافى، ج 4، ص 569 و 570؛ من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 586؛ التهذيب، ج 3، ص 142، ج 5، ص 267؛ ج 6، ص 28، 29، و 116؛ وسائل الشيعه، ج 14، ص 394؛ مستدرك الواسائل، ج 10، ص 28، و 415، ج 11، ص 255؛ بحارالانوار، ج 18، ص 362، ج 24، ص 347؛ الاقبال، ص 415.
6) من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 198؛ وسائل الشيعه، ج 4، ص 16؛ مستدرك الوسائل، ج 6، ص 82 و 151، ج 11، ص 365؛ بحارالانوار، ج 8، ص 273، ج 45، ص 301، ج 70، ص 370؛ ارشادالقلوب، ج 1، ص 164 و 166.
هر مؤمن(1)، پيروان برگزيده پيامبران و جانشينانشان محبّان اهلبيت عليهمالسلام (2)، ملائكه(3)، ماه رمضان(4)، عيد فطر(5)و قرآن(6).
براى آشنايى بيشتر با عظمت شفاعت و درجه شفيع، شايسته است مختصرى درباره «شفاعت» بحث نماييم. شفاعت، از ماده «شفع»، به معناى «قرين شدن دو چيز در كنار هم» است. «شفع» = جفت را خلاف «وتر»= تنها دانستهاند.(7)
1) وسائل الشيعه، ج 12، ص 17 و 233، ج 13، ص 275، ج 16، ص 339، ج 28، ص 205؛ مستدرك الوسائل، ج 5، ص 322؛ بحارالانوار، ج 8، ص 30، 48، 52، 56 و 58، ج 25، ص 169.
2) بحارالانوار، ج 7، ص 188، ج 8، ص 19 و 34 و ج 10، ص 102.
3) همان، ج 8، ص 61 و 273.
4) همان، ج 92، ص 349.
5) همان، ج 93، ص 381 و اعلام الدين، ص 355.
6) شرح نهج البلاغه، ج 10، ص 19؛ غررالحكم، ص 111.
7) ر.ك: العين، ج 8، ص 181؛ لسان العرب، ج 8، ص 182؛ مجمع البحرين، ج 4، ص 353 و أقرب الموارد، ج 1، ص 599.
در «معجم مقاييس اللغة» و «التحقيق» آمده است: «اصلٌ صحيحٌ يدلُّ على مقارنة الشيئين»(1)، نيز صاحب «التحقيق» در معناى شفاعت مىنويسند: «فهو تأييدٌ و تقويةٌ بالحاق قوّته و ضمّ نفوذه الى مالآخر».(2)
ماده «شفع» 31 مرتبه و با 11 اشتقاق در قرآن به كار رفته است.(3)
در بخشى از زيارتنامه آمده است:
«اللّهمّ انى أسألك أن تختم لي بالسعادة فلا تسلب منّي ما أنا فيه»
خداوندا! از تو مىخواهم عاقبت مرا به سعادت ختم كنى؛ و آنچه را كه من در اويم از من نگيرى»
مراد از «ما انافيه» و حالت خوشى كه گوينده اين متن و زاير در آن قرار دارد، ولايت اهلبيت عليهمالسلام باشد؛ كه به طبع، كاملترين مصداق براى «ما»ى موصول خواهد بود.
نيز در اين زيارتنامه، درخواستهاى دنيايى و آخرتىِ بسيار از خداوند متعال شده است، نكته جالب توجه در اين دعاها، اين است كه با درهم آميختن درخواستهاى دنيا و آخرت، عقل معاش را در طول عقل معاد
قرار داده است. با اين اوصاف، دنيا براى يك انسان ارزشمدار، به عنوان «منظورٌ به» وسيله براى رسيدن به هدف خواهد بود؛ نه به عنوان «منظورٌ اليه»، هدف.(1)
ديگر نكته حائز اهميت در زيارتنامه اين است كه آغاز و انجام آن، با ياد خداوند متعال و معصومين عليهمالسلام ، در راستاى عبوديت و بندگى خداوند مىباشد. آغازش با تسبيحات حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام اللّه اكبر، سبحان اللّه و الحمداللّه، و به دنبالش سلام و درود بر انبياى الهى و معصومين عليهمالسلام است؛ نيز انجامش متبرّك است به سلام و درود بر پيامبر خاتم صلىاللهعليهوآلهوسلم و خاندان مطهّرش و ياد و استمداد از خداوند متعال.
باتوجه به آنچه در تعريف زيارت و آدابش در اين مقاله بيان گرديد، در مىيابيم كه «زيارت واقعى» زيارتى است كه با شناخت كامل از حقوق زيارت شوند، تسليم بودن در برابر اوامر معصومين عليهمالسلام ، و ساير آداب زيارت باشد؛ و در نهايت، منجر به خشنودى خداوند متعال شود. در اين صورت، قائل قائل شدن به شفاعت، و زيارت قبور نه تنها در عرض
1) در اين باره ر.ك: بحارالانوار، ج 70، ص 36 ـ 37 سخن امام محمد باقر عليهالسلام درباره دوست داشتن دنيا و نكوهشى كه از آن شده است.
ربوبيّت الهى نيست و شرك محسوب نمىشود؛ بلكه در طول عبوديّت و رضايت خداوند سبحان خواهد بود. و اين زيارتنامه ـ چه مأثور از معصوم باشد و چه نباشد ـ هدف را حاصل نموده؛ چون آغاز و انجامش با ياد خداوند متعال و معصومين عليهمالسلام است.
در اين زيارتنامه، برخى از انواع «التفات» وجود دارد كه هرچه بيشتر با تنوّع و لطافت كلام، و پرهيز از يكنواختى در متن، به زيبايى آن افزوده است. در تعريف، فوايد، و ملاك ادراك «التفات» گفتهاند:
«و هو الانتقال مِن كلٍّ مِن التكلّم ـ أوالخطاب، أو الغيبة ـ الى صاحبه، لمتفضيات و مناسبات تظهر بالتّأمّل فى مواقع الالتفات؛ تفنّناً فى الحديث، و تلويناً للخطاب، حتى لا يملّ السامع من التزام حالة واحدة، و تنشيطاً و حملاً له على زيادة الاصغاء؛ فانّ لكلّ جديد لذّةً، و لبعض مواقعه لطائف؛ ملاك اداركها الذوق السليم.»(1)
1) جواهر البلاغه فى المعانى و البيان و البديع، ص 239. نيز ر.ك: الاتقان فى علوم القرآن، ج 2، ص 269.
برخى چنين التفاتهايى را نشانه «اضطراب در متن» بر مىشمارند:
«در پايان زيارتنامه، عدولهاى خطابى كوتاه و سريعى ديده مىشود، براى مثال، از خطاب به حضرت معصومه عليهاالسلام به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم خطاب شده؛ آن هم تنها به يك جمله: «نطلب بذلك وجهك يا سيّدى». بعد، بلافاصله عدول يك جملهاى به ذات ربوبى ديده مىشود: «اللّهم و رضاك و الدار الآخرة»، و ديگر بار در خواستى از حضرت معصومه عليهاالسلام و سپس درخواستهاى خطابى ارزشمندى از ذات اقدس ربوبى. شايد بتوان عدولهايى چنين كوتاه و سريع را نوعى اضطراب در متن به شمار آورد.»
«با توجه به تمامى اين موارد سندى و متنى، شايد احتمال مرحوم علامه مجلسى در كتاب «تحفةالزائر» قوى و پسنديده باشد. او مىفرمايد: ممكناست، بر فرض صحّت سند و صدور صدر روايت، ذيل آن كه متن زيارتنامه است، دنباله حديث نبوده، به وسيله
علما و بزرگان تأليف شده باشد.»(1)
بررسى
سخنان ياد شده، از چند جهت قابل تأمّل است:
چنين التفاتهايى در كلام عرب و قرآن مجيد(2)و ادعيه(3)سابقه دارد، به همين جهت، نشانه اضطراب در متن نخواهد بود.
اضطراب ـ باتوجه به تعريفى كه از آن در شرح مصطلحات ارائه نمودهايم ـ مربوط به نقل با اختلاف يك حديث به لحاظ متن يا سند است؛ و ربطب به موضوع مورد بحث ندارد.
آن گونه كه گمان شده، جمله «نطلب بذلك وجهك يا سيّدى» خطاب به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم نيست؛ بلكه متّصل به جمله «اللّهم و رضاك و الدارالآخرة» است؛ و خطاب به خداوند متعال مىباشد؛ يعنى پس از اين كه مىگويد: «من با محبّت شما اهل بيت عليهمالسلام و دورى از دشمنانتان و با
1) ماهنامه كوثر، شماره 25، ص 56.
2) براى پژوهش درباره مصاديق «التفات» در قرآن، ر.ك: جواهرالبلاغة فى المعانى و البيان و البديع، ص 239 ـ 240 و الاتقان فى علوم القرآن، ج 2، ص 269 ـ 275.
3) براى پژوهش درباره مصاديق «التفات» در ادعيه، ر.ك: مفاتيح الجنان، ص 617 ـ 658، زيارت مطلقه اميرالمؤمنين، و زيارت اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير و 595 ـ 597، زيارت ابراهيم بن رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهوسلم ، و 598 ـ 599، زيارت فاطمه بنت اسد، و 879 ـ 881، زيارت حضرت امام محمدتقى عليهالسلام ، و 909 ـ 915، زيارت حضرت امام رضا عليهالسلام ، و 932 ـ 946، زيارت ائمّه سرّمن رأى، و 946 ـ 967، زيارت والده حضرت فائم عليهالسلام .
تسليم شدن در برابر خداوند و رضايت او، بدون انكار چيزى و تكبّر در موردى، و بر يقين و رضايت به آنچه حضرت محمد صلىاللهعليهوآلهوسلم آورده، به خداوند تقرّب مىجويم»، در ادامه مىگويد: «اى سرور من! و اى خداى من! با آنچه گفته شد محبت اهل بيت و دورى از دشمنانشان و...، وجه و رضايت تو و آخرت را مىطلبم.»
خاتمه
با توجّه به آنچه در بررسى سند و متن زيارتنامه حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام گذشت؛ در مىيابيم:
رواياتى از امام صادق عليهالسلام ، امام كاظم، امام رضا و امام جواد عليهمالسلام در شأن و منزلت حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام نقل شده است.
برخى از اين روايات، مرسل ـ از سنخ معلّق و مرفوع ـ هستند.
روايت امام رضا عليهالسلام كه منتهى به زيارتنامه مىشود، ـ به يقين ـ به نقل از «سعد بن سعد اشعرى قمى» است؛ و سندش متصل و مسند است؛ و همه رجالش، مورد وثوق هستند.
به نظر مىرسد بخشهاى انتهايى زيارتنامه ـ و نه همهاش ـ توسط علما نگاشته شده باشد؛ اما به قلم چه كسى و در كدام زمان، قابل بررسى است.
متن زيارتنامه، معناى معينى بالا و منطبق با روايات وارد شده در شأن آن حضرت است. نيز سيره مستمر از قرنهاى مبتنى بر پذيرش اين زيارتنامه بوده است. به همين جهت، سزاوار است با ديده احترام بدان نگريسته، با قصد قربت خوانده شود.
گذشته از همه اينها، با توجه به اهميّت مطلق زيارت ـ خصوصاً امام زادهاى با اين مقام و منزلت ـ نيز با عنايت به احاديث «من بلغ»(1)و قاعده «تسامح در أدلّه سنن»؛ مناقشه در اسناد چنين موضوعاتى، خالى از وجه
1) كلينى در كافى، ج 2، ص 87 با ذكر سند به نقل از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه فرمود: «من بلغه ثوابٌ من اللّه على عمل، فعمل ذلك العمل التماس ذلك الثّواب، أُوتِيهِ؛ و ان لم يكُن الحديث كما بلغهُ». همين روايت با ألفاظ ديگر و به نقل از امام جعفر صادق عليهالسلام وارد شده است. در اين باره ر.ك: وسائل الشيعه، ج 1، ص 63 و 80 ـ 82؛ بحارالانوار، ج 2، ص 256 و ج 95، ص 337؛ اعلام الدين، ص 389 و 556؛ الاقبال، ص 627؛ ثواب الاعمال، ص 132؛ عدّة الدّاعى، ص 12 ـ 13؛ فلاح السائل، ص 11 ـ 12 و المحاسن، ج 1، ص 25.
است.(1)
نتيجه بحث
ترجيح در اين است كه زيارتنامه حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام از باب «تسامح در ادلّه سنن» به عنوان «مطلق ذكر» به قصد رجاء «نه به قصد ورود» خوانده شود.
فهرست منابع
الف كتابهاى چاپ شده:
قرآن مجيد.
الاتقان فى علوم القرآن، جلال الدين عبدالرحمن سيوطى 849 ـ 911 ه .ق. ترجمه سيد مهدى حائرى قزوينى، تهران، مؤسّسه انتشارات
1) اشاره به سخن ميرزاجواد آقا ملكى تبريزى، در المراقبات اعمال السَّنَةِ؛ ص 57 ـ 58: «ولايناقش فى عدم صحّةالانبياء لوجهين: أحدهما أن الأمر اذا صار بهذا الخطر و العظمة، انّما يكفى فيه الاحتمال عند العقول، و الحال أنّ هذه الاخبار مظنون الصدور. و الثانى ماوردت فى اخبار كثيرة موثّقة أنّ من سمع شيئاً من الثواب عملى عمل فعليه التماس ذلك الثواب، اعطاه اللّه ذلك و ان لم يكن كما سمعه، فهذه الاخبار المعتبرةُ قَطَعَ الأعذارَ من جهة اسناد الاخبار.»
اميركبير، چاپ دوم؛ 1376، دوره دو جلدى.
اختيار معرفةالرجال، ابوجعفر محمد بن الحسن بن على طوسى 385 ـ 460 ه .ق.، تحقيق: ميرداماد، محمدباقر الحسينى، سيدمهدى رجائى، مؤسسه آل البيت عليهمالسلام ، 1404 ه .ق.
ارشاد القلوب؛ حسن بن ابى الحسن ديلمى، ... ـ 841 ه .ق.، انتشارات شريف رضى، قم، 1412 ه .ق. دو دوجلد در يك مجلّد.
استفتائات قرآنى؛ غلامرضا نيشابورى، انتشارات سيد جمال الدين اسدآبادى، چاپ دوم، 1375 ش.
اصطلاحات الاصول و معظم ابحاثها، ميرزا على مشكينى معاصر، دفتر نشر الهادى، قم، چاپ پنجم، 1413 ق يك جلد.
أعلام النساء المؤمنات، محمد حسّون، ام على مشكور، انتشارات اسوه، اپ اول، 1411 ه .ق.
أعيان الشيعه، سيد محسن امين، حقّقه و أخرجه و استدرك عليه: حسن الامين، دارالتعارف للمطبوعات، بيروت، 1406 ه .ق./ 1986 م.
أقرب الموارد فى فُصَح العربيّة و الشوارد، سعيد خورى شرتونى لبنانى، مكتبة لبنان، چاپ سوم، 1992 م.
اقبال الاعمال، رضى الدين ابوالقاسم على بن موسى بن جعفر بن طاووس ... ـ 668، دارالكتب الاسلاميّة، تهران، 1367 يك جلد.
الامالى، ابوجعفر محمد بن حسن بن على طوسى 385 ـ 460، تحقيق: قسم الدراسات الاسلامية، مؤسّسة البعثة، انتشارات دارالثقافة،
قم، 1414 ه .ق. يك جلد.
الامالى، ابوجعفر الصدوق محمد بن على بن الحسين بن بابويه قمى 305 ـ 381، مؤسّسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت، لبنان.
امامزادگان معتبر ايران و رجال مدفونين كاشان، حاج سيد عزّت امامتِ كاشانى، كتابخانه گلزار، چاپ دوم، 1344.
انوارالمشعشعين، آقا شيخ محمد على بن حسين بن على بن بهاءالدين نگارش در سال 1302 ه .ق. قم، 1327 ه .ق.
بارگاه حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام تجليگاه حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام ، سيد جعفر ميرعظيمى، واحد فرهنگى كتابخانه عمومى حضرت ابوالفضل عليهالسلام ، قم، چاپ دوم، 1376.
بشارةالمصطفى، ابوجعفر محمد بن ابى القاسم محمد بن على الطبرى ... ـ 553، منشورات المكتبة الحيدرية، النجف، چاپ دوم، 1383 ه .ق./ 1963 م. يك جلد.
بحارالانوار الجامعة لدُرَر اخبارالائمّة الاطهار، محمد باقر مجلسى ... ـ 1111، دار احياء التراث العربى، بيروت، لبنان، الطبقة الثالثة المصّححة، 1403 ه .ق. / 1983 م.
تاج العروس من جواهر القاموس، محمد مرتضى زبيدى ... ـ 1205،
المكتبة الحياة، بيروت، 10 جلد.
تاريخ آل زرارة، ابوغالب زرارى ... ـ 368، ربانى، 1399 دو جلد.
تاريخ قم، حسن بن محمد بن حسن قمى، ترجمه حسن بن على بن حسن عبدالملك قمى، تصحيح و تحشيه، سيد جلالالدين تهرانى، انتشارات توس، تهران، 1361.
تحفةالزائر، محمدباقر مجلسى ... ـ 1111. چاپ سنگى، 1261 ه .ق. به شماره مسلسل 363 در كتابخانه آيةالله العظمى مرعشى نجفى ـ مجموعه نفيس.
التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، حسن مصطفوى معاصر، مؤسسه چاپ و نشر وزارت ارشاد فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران، چاپ اول، 1416 ه .ق.
تحف العقول عن آل الرسول؛ ابومحمد حسن بن على بن الحسين بن شُعبة حرّانى، قرن چهارم هجرى، صحّحه و علّق عليه: علىاكبر الغفّارى، مؤسّسه نشر اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1404 ه .ق. يك جلد.
تفسير قمى، ابوالحسن على بن ابراهيم قمى، قرن سوم و چهارم، صحّحه و علّق عليه و قدّم له: سيد طيّب موسوى جزائرى، دارالسرور،
بيروت، لبنان، چاپ اول، 1411 ه .ق./ 1991 م.
تهذيب الاحكام فى شرح المقنعة للشيخ المفيد، ابوجعفر محمد بن حسن بن على طوسى 385 ـ 460، دارالكتب الاسلامية، تهران، حقّقه و علّق عليه: سيدحسن موسوى خراسان، 1365.
تهذيب المقال فى تنقيح كتاب الرجال، سيدمحمد على موحدى ابطحى، معاصر، الناشر: سيد محمد موحد ابطحى، چاپ سيدالشهداء، قم، چاپ اول، 1412 ه .ق.
تكملة رسالة الزرازى، الغضائرى ... ـ 411، چاپ ربّانى، 1399 ه .ق.
تذكرة الفقهاء، معروف به علامه حسنبن يوسف بن على بن مطهّر حلى ... 726، تحقيق: مؤسسه آل البيت عليهمالسلام الاحياء التراث، قم، مؤسسه آل بيت لاحياء التراث، قم، چاپ منقّحه، اول، 1416 ه .ق.
ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، ابوجعفر الصدوق محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى 305 ـ 381، انتشارات شريف رضى، قم، 1364.
جامع الاخبار، تاج الدين محمد بن محمد شعيرى، قرن ششم هجرى، المطبعة الحيدريه، نجف، انتشارات شريف رضى، قم، 1363، يك جلد.
جواهر البلاغة فى المعانى و البيان و البديع، سيد احمد هاشمى، چاپ دوازدهم، داراحياء التراث العربى، بيروت، لبنان.
جامع الشتات فارسى، ميرزا ابوالقاسم قمى ... ـ 1321، تحقيق: مرتضوى رضوى، چاپ اول،1413 ه .ق. مؤسسه كيهان، 4 جلد.
جواهر الكلام، شيخ محمد حسن نجفى ... ـ 1266، تحقيق: شيخ محمود القوچانى، درالكتب الاسلامية، چاپ سوم، 1367 ش.
حاشية مجمع الفائدة و البرهان، محمد باقر وحيد بهبهانى ... ـ 1205، تحقيق: مؤسسه العلامة المجدّد الوحيد البهبهانى، مؤسسه العلامة المجدّد الوحيد البهبهانى، چاپ اول، 1417 ه .ق.
الحدائق الناضرة، محقق البحرانى ... ـ 1186، تحقيق: محمدتقى ايروانى، جامعه مدرسين، قم، حوزه علميه قم، 25 جلد.
خلاصةالاقوال، حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلى، علامه 648 ـ 726، چاپ سوم، 1381، المطبعة الحيدريّه، نجف.
الخصال كتاب الخصال، ابوجعفر الصدوق محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى 305 ـ 381، صحّحة و علّق عليه، على اكبر الغفّارى، مؤسّسة نشر اسلامى، 1403 ه .ق. دو جلد در يك جلد.
خاتمه مستدرك الوسائل، ميرزا شيخ حسين نورى طبرسى ... ـ
1320، تحقيق: موسسة آل البيت لاحياء التراث، قم، چاپ اول، 1415 ه .ق.
دعائم الاسلام و ذكر الحلال و الحرام، و القضايا و الاحكام، قاضى ابوحنيفة النعمان بن محمد تميمى مغربى 259 ـ 363، دارالتعارف، مصر 1385 ه .ق. دو جلد.
دراية الحديث،
الذريعة الى تصانيف الشيعه، شيخ آقابزرگ تهرانى، 1293 ـ 1389 ، چاپ اول، كتابخانه اسلاميه، تهران.
الرائد فرهنگ الفبايى عربى ـ فارسى جبران مسعود، ترجمه رضا انزابىنژاد، مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوى، مشهد، چاپ دوم، 1376 ش.
رجال، محمدباقر بن محمدتقى مجلسى ... ـ 1111. ترتيب: عبدالله السبزآلى الحاج، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، بيروت، لبنان، چاپ اول، 1415 ه .ق. / 1994 م.
رجال الفوائد الرجالية سيد محمد مهدى بحرالعلوم ... ـ 1212، تحقيق: محمدصادق بحرالعلوم، الناشر: مكتبة الصادق، طهران، الطبقة الاولى، 1362 ه .ق.
رجال، شيخ على الخاقانى ... ـ 1334، تحقيق: السيد محمد صادق بحرالعلوم، مركز النشر، مكتب الاعلام الاسلامى، چاپ دوم، 1404 ه .ق.
رجال، تقى الدين ابومحمد حسن بن على بن داود حلى 647 ـ 707، انتشارات دانشگاه تهران، 1383 ق.
رجال تقى الدين ابو محمد بن داود حلى 647 ـ 707 المطبعة الحيدرية، النجف، 1392 ه .ق.
رجال، ابوجعفر احمدبن أبىعبدالله بن خالد برقى ... ـ 274 يا 280، انتشارات دانشگاه تهران.
رجال، ابوجعفر محمد بن الحسن بن على طوسى 385 ـ 480، تحقيق: جواد القيومى الاصفهانى، مؤسسه نشر اسلامى.
رجال، جمال الدين حسن بن يوسف بن على بن مطهّر حلّى معروف به علاّمه، 648 ـ 726، مصّححة على نسخة علاّمة سيد محمدصادق بحرالعلوم، چاپ سوم، و فيها زيارات مهمّة على الاولى، 1381 ق./ 1961 م. نجف.
رجال، اختيار الرجال يا اختيار معرفة الرجال، ابى جعفر محمد بن الحسن بن على الطوسى، محمد بن عمر بن عبدالعزيز الكشى، صحّحة و علّق عليه و قدّم له و وضع فهارسه: حسن مصطفوى.
رجال، فهرست اسماء مصنفى الشيعة، ابوالحسن ابوالعباس احمد بن على بن احمد نجاشى الكوفى اسدى، 372ـ450، تحقيق: محمد جواد النائينى، دارالاضواء، بيروت.
رسائل فقهّية، الشيخ مرتضى الانصارى، ... ـ 1281. تحقيق لجنة التحقيق، الطبعة الاولى، 1414 ق. المطبعة باقرى، قم.
روضة الواعظين، زين المحدّثين محمد بن الفتال نيشابورى الشهيد در سال 508 ه .ق. منشورات الرضى، قم.
رياحين الشريعه، شيخ ذبيح اللّه محلاتى، دارالكتب العلميّة، تهران، چاپ ششم: 1373 ش.
الرواشح السماويّة فى شرح أحاديث الاماميّة، سيد محمدباقر داماد، ... ـ 1041، چاپ ايران، 1311 ق.
الروضةالبهيّة، شرح اللمعة شهيد ثانى، ... ـ 966، انتشارات داورى، قم، چاپ اول، 1410 10 جلدى.
زندگانى حضرت معصومه عليهاالسلام و تاريخ قم، سيد مهدى صحفى، با استفاده از تأليفات مرحوم حاج شيخ عباس قمى، چاپخانه مهر استوار، 1347 ش./ 1378 ق.
زندگى و كرامات حضرت معصومه عليهاالسلام ، احمد بانور، نشر ألف، چاپ
اول، 1374.
زبدة التصانيف، موى حيدر خوانسارى، قرن 11، چاپ 1415 ه .ق. قم.
سنن ابن ماجه، حافظ ابوعبدالله محمد بن يزيد قزوينى 209 ـ 273، حقّقه و خرّج أحاديثه و علّق عليه، بشّار عوّاد معروف، دارالجيل، بيروت، چاپ اول، 1418 ه .ق./ 1998 م. 6 جلدى.
سنن النسائى، بشرح الامامين السيوطى و السّندى، ابوعبدالرحمن أحمد بن شعيب بن على بن سنان بن بحر بن دينار خراسانى نسائى 215 ـ 303، تحقيق: سيد محمد سيّد على محمدعلى و سيد عمران، دارالحديث، قاهرة، چاپ اول، 1420 ه .ق./ 1999 م. 5 جلدى.
سيّدة عشّ آل محمد، سيدابوالحسن هاشم هاشمى، چاپ اول، 1416 ه .ق. قم.
شرائع الاسلام فى مسائل الحلال والحرام، محقق حلّى، ... ـ 676، تحقيق: السيّد صادق الشيرازى، انتشارات استقلال، تهران، چاپ دوم، 1409 ه .ق. 4 جلدى.
شرح نهج البلاغه، عبدالحميد بن أبىالحديد معتزلى 586 ـ 656، كتابخانه آيةاللّه العظمى مرعشى، قم، 1404 ه .ق.
صحيفة الرضاع، شيخ جواد القيّومى معاصر، دفتر انتشارات اسلام، قم، چاپ اول: 1373 ش.
الصّحاح تاج اللغة و صحاح العربية، ابونصر اسماعيل بن حماد الجوهرى ... ـ 393، تحقيق: أحمد بن عبدالغفور عطّار، الطبعة الرابعة، 1407 ق. دارالعلم للملايين، بيروت، 6 جلدى.
صحيح مسلم، ابوالحسين مسلم بن الحجّاج القُشيريّ نيشابورى، 206 ـ 261، تحقيق: محمد فؤاد عبدالباقى، داراحياء التراث العربى، بيروت ـ لبنان، 5 جلدى.
الصراط المستقيم الى مستحقّي التقديم، شيخ زين الدين أبو محمد على بن يونس عاملى نباطى بياضي 804 ـ 877، المكتبة الحيدريّة، نجف، 1384 ق. 3 جلد در يك مجلّد.
طرائف المقال، سيد على اصغر جابلقى، ... ـ 1313، تحقيق: سيد مهدى رجائى، كتابخانه آيةالله العظمى مرعشى نجفى، قم، چاپ اول، 1410 ه .ق.
عوائد الايّام، محقق نراقى، ... ـ 1245، مكتبة بصيرتى، قم، چاپ سنگر، 1408، ه .ق.، مطبعة الغدير، قم، يك جلدى.
العروة الوثقى، سيد كاظم طباطبايى يزدى ... ـ 1337، تحقيق و نشر:
مؤسسه نشر اسلامى، قم، چاپ اول، 1420 ه .ق.، 5 جلدى.
عمدة الزائر فى الادعية و الزيارات، سيدحيدر حسينى كاظمى، ... ـ 1265، دارالتعارف، بيروت ـ لبنان، چاپ سوم، 1399 ه .ق. / 1979 م.
عوالى اللّئالي، محمد بن على بن ابراهيم احسائى معروف به ابن ابى جمهور، 840 ه .ق. ـ اوائل قرن دهم، انتشارات سيدالشهداء ع، قم، 1405 ه .ق.
عيون اخبار الرضاع، ابوجعفر الصدوق، محمد بن على بن الحسين بن بابويه قمى، 305 ـ 381، صحّحة و قدّم له و علّق عليه: الاعلمى، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت، لبنان، چاپ اول، 1404 ه .ق./ 1984 م.
علم الحديث و دراية الحديث، كاظم مديرشانهچى، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، چاپ يازدهم، 1375 .
غريب الحديث، قاسم بن سلاّم هروى ابوعبيد ... ـ 224. التحقيق: محمد عبدالمعيدخان، درالكتاب العربى، بيروت ـ لبنان، چاپ اول، 1396 ه .ق.
غررالحكم و دررالكلم، عبدالواحد بن محمد التميمى الآمدى، 510
ـ 550، انتشارات دفتر تبليغات، قم، 1366 يك جلد.
فوائد الاصول، شيخ مرتضى نصارى ... ـ 1281، تحقيق: لجنة تحقيق تراث الشيخ الاعظم، چاپ اول، 1419 ه .ق.، مجمع الفكر الاسلامى، قم.
فروغى از كوثر، زندگى نامه حضرت فاطمء معصومه، الياس محمدبيگى، انتشارات زائر، قم، چاپ اول، 1374.
فرهنگ فارسى ـ عربى، محمد تونجّى، انتشارات هيرمند، تهران، چاپ دوم، 1377.
فلاح السائل و نجاح السائل، سيد رضى الدين على بن موسى بن طاووس حلّى، ... ـ 664 ه .ق..
الفهرست، ابوجعفر محمد بن حسن بن على طوسى، 385 ـ 460، المكتبة المرتضويّة، نجف.
الفهرست، ابوجعفر، محمد بن حسن بن على طوسى 385 ـ 460 تحقيق: مؤسسه نشر الفقاهة، جواد القيّومى، مؤسسه نشر فقاهة، چاپ اول، 1417 ه .ق.
الفائق فى رواة و اصحاب الامام الصادق، عبدالحسين شبسترى معاصر، چاپ اول، 1418 ق.، مؤسسه نشر اسلامى، قم.
قاموس الرجال، شيخ محمدتقى تسترى، نشر و تحقيق: موسسه نشر اسلامى، چاپ دوم، 1410 ه .ق. 9 جلدى.
قاموس قرآن، سيدعلى اكبر قرشى، دارالكتب الاسلامية، تهران، چاپ پنجم، 1367.
القاموس المحول، نصرالهوزينى فيروزآبادى، ... ـ 817، 4 جلدى.
القواعد الفقهيّة، ميرزاحسن الموسوى البجنوردى، مطبعة الآداب، نجف، 1389 ه .ق./ 1969 م. 6 جلدى.
قواعد التّحديث من فنون مصطلح الحديث، محمد جمال الدين قاسمى دمشقى 1283 ـ 1332، دارالكتب العلمية، بيروت، لبنان.
كشف الغمّة، ابوالحسن على بن عيسى بن ابىالفتح الاربيلى، ... ـ 693، علّق عليه: سيدهاشم رسولى، مكتبة بنىهاشمى، تبريز، 1381 ه .ق. 2 جلدى.
كفاية الأثر، فى النّص على الائّمةالاثنى عشر، ابوالقاسم على بن محمد بن على خزّاز قمى الرّازى، قرن چهارم هجرى، تحقيق: سيد عبدالطليف حسنى كوهكمرى خويى، انتشارات بيدار، قم، 1401 ه .ق.، يك جلدى.
كتاب الطهّارة، مرتضى انصارى ... ـ 1281، تحقيق: لجنة التحقيق، موسسة الهادى، قم، چاپ اول، 1418 ه .ق.، 2 جلدى.
كامل الزيارات، ابوالقاسم جعفر بن محمد بن قولويه قمى... ـ 368، تحقيق: شيخ جواد قيّومى، لجنة التحقيق، مؤسسه نشر الفقاهة، چاپ اول، 1417 ه .ق.
كامل الزيارات، الشيخ الجليل ابوالقاسم جعفر بن محمد بن جعفر بن موسى بن مسرور بن قولويه القمى ... ـ 368، انتشارات مرتضويّة، رضوى، نجف، 1356 ق.
الكنى و الألقاب، عباس قمى، ... ـ 1359، 3 جلدى.
كشف الرموز فى شرح المختصر المنافع، فاضل آبى ... ـ 690، تحقيق: اشتهاردى و يزدى، جامعه مدرسين، قم، 1408 ه .ق. دو جلد.
الكافى، محمد بن يعقوب كلينى رازى ... ـ 329 تحقيق: على اكبر غفارى، دارالكتب الاسلامية، آخوندى، چاپ سوم، 1367، 8 جلدى.
كتاب العين، ابوعبدالرحمن خليل بن احمد فراهيدى ... ـ 175، مهدى مخزومى و ابراهيم سامراتى، مؤسسة دارالهجرة، چاپ دوم، 1409 ه .ق. 8 جلد.
كتاب المزار، ابوعبدالله محمد بن محمد بن نعمان حارثى، ملقّب به شيخ مفيد، قرن چهارم و پنجم هجرى، تحقيق و نشر: مدرسة الامام المهدى عليهالسلام ، چاپ اول، 1409 ه .ق.
كتاب المزار مناسك المزار، محمد بن محمد بن نعمان معروف به شيخ مفيد 336 ـ 413، تحقيق: سيد محمدباقر ابطحى، المؤتمر العالمى لالفية الشيخ المفيد، 1413 ه .ق.
لسان العرب، ابن منظور ... ـ 711 چاپ اول، 1405، نشر أدب الحوزة، داراحياء التراث العربى، 15 جلد.
مجمع البحرين، شيخ فخرالدين طُرّيحى ... ـ 1085، تحقيق: سيد احمد حسينى، مكتب نشر الثقافة الاسلامية، چاپ دوم، 1408 ه .ق.، 4 جلد.
المفردات فى غريب القرآن، راغب اصفهانى ... ـ 502، چاپ اول، 1404 ه .ق.، دفتر نشرالكتاب، يك جلد.
منتهى المطلب، حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلّى، ... ـ 726، تحقيق: قسم الفقه فى مجمع البحوث الاسلامية، مجمع البحوث الاسلامية، مشهد، چاپ اول، 1412 ه .ق.
مدارك الاحكام، سيد محمد عاملى ... ـ 1009 تحقيق و نشر: موسّسة آل البيت عليهمالسلام ، قم، چاپ اول، 1410 ه .ق. 8 جلد.
مشارق الشموس، محقق خوانسارى ... ـ 1099، مؤسسه آل البيت عليهمالسلام ، قم، 2 جلد.
مستند الشيعة، محقق نراقى ... ـ 1245، موسسه آل البيت عليهمالسلام لاحياء التراث، مشهد، چاپ اول، 1416 ق. 19 جلد.
مختار الصحاح، محمد بن أبىبكر بن عبدالقادر رازى ... ـ 721، تحقيق: احمد شمس الدين، دارالكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1415 ه .ق. / 1994 م. يك جلد.
المعتبر فى شرح المختصر، محقق حلّى ... ـ 676 تحقيق: لجنة التحقيق باشراف شيخ ناصر مكارم، مؤسسه سيدالشهداء عليهالسلام ، چاپ مدرسة الامام اميرالمؤمنين عليهالسلام ، 1364، 2 جلد.
مختلف الشيعة، حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلى، معروف به علامه ... ـ 726، تحقيق: لجنة التحقيق مؤسسة نشر الاسلامى، مؤسسة النشر الاسلامى، قم، چاپ اول، 1415 ه .ق. 9 جلد.
منتهى المطلب، حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلّى ... ـ 726، تحقيق: قسم الفقه فى مجمع البحوث الاسلامية، مجمع البحوث الاسلامية، مشهد، چاپ اول، 1415 ه .ق.، 4 جلد.
معجم الفروق اللغويّة، أبوهلال عسكرى، تحقيق: مؤسسه نشر اسلامى، جامعه مدرسين قم، چاپ اول، 1412 ق.
مسند الامام الرضا عليهالسلام ، عزيز الله عطاردى خبوشانى معاصر، كنگره
جهانى امام رضا عليهالسلام ، 1406 ه .ق.، مؤسسه طبع و نشر آستان قدس رضوى.
معجم مقاييس اللغة، ابوالحسين احمد بن فارس بن زكريّا ... ـ 395، تحقيق و ضبط: عبدالسلام محمد هارون، دارالكتب العلميه، اسماعيليان نجفى، قم. 6 جلد.
مجمع البيان فى تفسير القرآن، ابوعلى فضل بن حسن طبرسى، قرن ششم هجرى، تصحيح و تحقيق و تعليق: سيدهاشم رسولى محلاتى و سيدفضل الله يزيدى طباطبايى، دارالعرفة، بيروت، چاپ اول، 1406 ه .ق. / 1986 م.
المعجم المؤحّد، الاعلام الاصول الرجاليّة و الخلاصة للعلامة محمود درياب نجفى، مجمع الفكر الاسلامى، چاپ اول، 1414 ه .ق.
معجم رجال الحديث و تفضيل طبقات الرواة، سيدابوالقاسم موسوى خويى، منشورات مدينة العلم، ايران، قم.
مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ميرزاحسين نورى طبرسى 1254 ـ 1320، موسسه آل البيت عليهمالسلام لاحياءالتراث، قم، چاپ اول، 1408 ه .ق.
ميزان الحكمة، محمد محمدى رى شهرى، دفتر تبليغات اسلامى،
چاپ چهارم، 1372.
مفاتيح الجنان، كليات، شيخ عباس قمى، چاپ و نشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ چهارم، 1370.
مفاتيج الجنان كليات، جاج شيخ عباس قمى، ترجمه مهدى الهى قمشهاى، دفتر نشر نويد اسلام، قم، چاپ دوم، 1381.
منتهى الآمال، حاج شيخ عباس قمى، كتابفروشى علميه اسلاميه، تهران، 1331.
معجم مفردات الفاظ القرآن، راغب اصفهانى، تحقيق: نديم مرعَشلي، دارالكتب العربى، 1392 ه .ق./ 1972 م.
مصباح الزائر، رضى الدين سيد على بن موسى بن طاووس ... ـ 664 تحقيق: مؤسسه آل البيت عليهمالسلام لاحياء التراث، قم، چاپ اول، 1417 ق.
المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الكريم، محمد فؤاد عبدالباقى، انتشارات اسلامى، تهران، چاپ دوم، 1374.
مسند فاطمه معصومه عليهاالسلام ، سيدعلى رضا سيدكبارى، انتشارات زائر، قم، چاپ اول، 1375.
مستدرك علم رجال الحديث، شيخ على نمازى شاهرودى، تهران، چاپ اول، 1414 ه .ق.
مجالس المؤمنين، قاضى نورالله شوشترى، شهادت 1019 ه ق.، چاپ تهران.
معجم مصطلحات الرجال والدراية، محمد رضا جديدى نژاد، اشراف: محمد كاظم رحمان ستايش، مؤسسه دارالحديث، قم، چاپ اول، 1380.
مقباس الهداية فى علم الدراية، عبدالله مامقانى 1290 ـ 1351، تحقيق: محمدرضا مامقانى، مؤسسه آل البيت عليهمالسلام لاحياء التراث، ثم، چاپ اول، 1411 ه .ق. 7 جلد.
المزار، محمد بن مكى عاملى جزنيّى، مشهور به شهيد اول، 734 ـ 786، موسسة المعارف الاسلامية، قم، تحقيق: محمود البدرى.
المزار، محمد بن مكى عاملى جزنيّى، مشهور به شهيد اول 734 ـ786، تحقيق و نشر: مدرسة الامام المهدى عليهالسلام ، قم، باشراف مرتضى موحد ابطحى اصفهانى، چاپ اول، 1410 ق.
مصباح الفلاح فى علم اليوم والليلة من الواجبات والمستحبّات، بهاءالدين محمد بن حسين حارثى، معروف به شيخ بهائى 953 ـ 1030، دارالكتب الاسلامى و دارالاضواء، بيروت، 1405 ه .ق.
مصباح الكفعمى جُنَّة الامان الواقية و جَنّة الايمان الباقية، تقىّ الدين
ابراهيم بن على عاملى كفعمى 840 ـ 905، منشورات الرضى و منشوردات زاهدى.
المقنعة، محمد بن النعمان البغدادى، معروف به مفيد 336 ـ 413، مؤسسه نشر اسلامى.
مكارم الاخلاق، رضى الدين حسن بن فضل طبرسى، انتشارات الشريف الرضى، قم، ايران.
المحاسن، ابوجعفر احمد بن محمد بن خالد برقى ... ـ 274 يا 280، دارالكتب الاسلامية، قم، ايران.
من لايحضره الفقيه، ابوجعفر الصدوق محمد بن على بن الحسين بن بابويه قمى 305 ـ 381، انتشارات جامعه مدرسين، قم، 1314 ه .ق.، 4 جلد.
مصباح المتهجّد، أبوجعفر محمد بن الحسن بن على طوسى 385 ـ 460، مؤسسة فقه الشيعه، بيروت، 1411 ه .ق. يك جلد.
مناقب آل أبىطالب عليهالسلام ، ابوجعفر رشيد الدين محمد بن على بن شهرآشوب السّرَورىّ المازندرانى 489 ـ 588، عنى بتصحيحه والتعليق عليه: سيدهاشم رسولى محلاتى، مؤسسه انتشارات علامه، قم، 1379 4 جلد.
ناسخ التواريخ، ميرزا محمدتقىخان سپهر ... ـ 1297، چاپ سنگى.
النهاية فى غريب الحديث، ابن الأثير ... ـ 606، تحقيق: طاهر احمد زاوى و محمود محمد طناحي، مؤسسه اسماعيليان، قم، چاپ چهارم، 1364، 5 جلد.
نقد الرجال، سيد مصطفى تفرشى قرن يازدهم هجرى، تحقيق و نشر: موسسه آل البيت عليهمالسلام لاحياء التراث، قم، چاپ اول، 1418 ه .ق. 5 جلد.
وديعه آل محمد عليهمالسلام فاطمه معصومه عليهاالسلام ، محمد صادق انصارى زنجانى، چاپ اول، 1372.
وسائل الشيعه الى تحصيل مسائل الشريعه، محمد بن حسن حر عاملى ... ـ 1104، تحقيق: عبدالرحيم ربانى شيرازى، داراحياء التراث العربى، بيروت، چاپ ششم، 1412 ه .ق./ 1991 م.
وفات حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام ، سيدعبدالرزاق موسوى مقرّم، ترجمه عباس حاجيانى دشتى، چاپ خيام، قم، چاپ اول، 1361.
ب كتابهاى خطّى
نجفى، قم، به شماره مسلسل 7216.
المزار، آقا جمال الدين محمد بن حسين خوانسارى ... ـ 1125، شماره 1393، فهرست نسخههاى عكس: ج 4، مركز احياء التراث الاسلامى، قم، اصل كاب در كتابخانه سيد محمدعلى روضاتى ـ اصفهانى موجود است.
المزار، به زبان عربى در 181 برگ به شماره مسلسل 462 در كتابخانه آيةالله العظمى مرعشى نجفى، قم.
المزار شيروانى، مولى حيدر على بن ملا محمد بن حسن مشهور به ملا ميرزا شيروانى، 114 برگ، به شماره مسلسل 129 كتابخانه آيةالله العظمى مرعشى نجفى، قم.
المزار، سيد محمد حسنى حسينى طباطبايى ... ـ 1140 1351 هجرى، در 302 صفحه كتابت شده و به شماره مسلسل 3331 در كتابخانه آيةالله العظمى مرعشى نجفى، قم، موجود است.
المزار الكبير، محمد ابن مشهدى، به شماره مسلسل 4903 با 488 برگ در رديف 4 قفسه 1 كتاب 19 در كتابخانه آيةالله العظمى مرعشى نجفى، قم، موجود است.
المزار قديم، به شماره مسلسل 462 در كتابخانه آيةالله العظمى
مرعشى نجفى، قم، موجود است.
المزار شيخ مفيد، محمد بن محمد بن نعمان 336 ـ 413، به شماره مسلسل 7811 با 156 برگ در كتابخانه آيةالله العظمى مرعشى نجفى، قم، موجود است.
المزار شيخ مفيد، محمد بن محمد بن نعمان 336 ـ 413، به شماره مسلسل 490 با 128 برگ در كتابخانه آيةالله العظمى مرعشى نجفى، قم، موجود است.
المزار شهيد اول محمد بن مكى العاملى الجزرينى، مشهور به شهيد اول 734 ـ 786، به شمارههاى مسلسل 950، 490، 3314، 3342، 4642، 4675، 4938، 10713، 10885، 4062 و 7811 در كتابخانه آيةالله العظمى مرعشى نجفى، قم، موجود است. گفتنى است در فهرست نگارى به اشتباه به نام شيخ مفيد نگاشته شدهاست.
ج مقالات
فرهنگ كوثر ماهنامه، سال سوم، شماره 35، بهمن 1378، صاحب امتياز مؤسسه زائر، وابسته به آستانه مقدسه حضرت معصومه عليهاالسلام ، مقاله سفارشات زيارت حضرت معصومه عليهاالسلام ، هادى دانشور، و نظرى بر اسامى و القاب حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام ، محمد اصغرىنژاد.
نامه قم، فصلنامه فرهنگى ـ پژوهشى، سال چهارم، شماره 14، تابستان 1380، صاحب امتياز: اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامى، مقاله زندگى نامه علمى ابراهيم بن هاشم كوفى قمى، على آقاجانى قناد.
نامه قم، فصلنامه فرهنگى ـ پژوهشى، سال چهارم، شماره 15 ـ 16، پاييز و زمستان 1380، صاحب امتياز: اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامى، گفت و گو با استاد على اصغر فقيهى، گفت و گو از عليرضا فولادى.
آيةاللّه آقا ميرزا صادق تبريزى
آيةاللّه آقا ميرزا صادق تبريزى
آيةاللّه ميرزا صادق آقا، فرزند محمد، معروف به بالامجتهد و نواده مولى محمد على قره داغى 1274 ـ 1351 ه .ق.(1)فقيهى فرزانه، مجاهدى مبارز و سازشناپذير و از مراجع تقليد عصر پرحادثه مشروطيت است.
آقا ميرزاصادق، اسوه نهى از منكر، فقيهى غيور، مجاهدى بىباك، مدرسى پركار و عالمى ربّانى و نستوه بود. او در عصر خود، در خطه آذربايجان، فردى ممتاز بود، هرگز باطاغوتها و حكمرانان خودسر و مزدورانشان، همكارى يا مراوده و سازش نداشت و تأييد و تقويت آنان را روا نمىدانست. او به گونهاى از خود گذشته بود كه حتى شخصيت اجتماعى خود را در راه مبارزه با فساد فراوان دوران پهلوى، صدقه داد. به همين جهت، رضاخان ميرپنج به شدّت با او از در عناد و لجاج در افتاد و
1) در اعيان الشيعه تاريخ ولادت او سال 1269 ه .ق. 82 سال و در علماى معاصرين، تارخ ولادت او سال 1274 ه .ق. و سنّ ايشان 77 سال ذكر شده است. در هردو تاريخ وفات او هفتم ذى القعده 1351 ذكر شده است.
بسيار آزارش داد.(1)ميرزا صادق آقا در زادگاهش، تبريز، به تحصيلات مقدماتى پرداخت و در زمانى اندك، مقدمات، فقه و اصول را فراگرفت و پيشترفتى چشمگير حاصل كرد و براى طىّ مدارج عالى، در سال 1288 و به قولى 1291 ه ق. راهى نجف اشرف شد. او 24 سال سر سپرده جوار مقدس اميرمؤمنان على عليهالسلام و عاكف كوى باب مدينه علم و حكمت نبى اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم بود. دوران تشرّف در نجف نيز به تحصيل و تدريس سپرى شد و با نيل به مراتب فائقه دانش، جزو مشايخ و مدرسان آن سامان شد. وى در سال 1312 ه .ق.(2)به زادگاهش، تبريز، بازگشت و علاوه بر تدريس، به تربيت نفوس پرداخت و در اندك مدّى، لباس زعامت آن سامان زيبنده اندامشان در آمد.
جاذبه معنوى
ابعاد و جلوههاى گوناگون زندگى ايشان فرصت و فراغى واسع مىطلبد.
مشى و منش اين بزرگمرد، به ويژه در ايام زعامت، و نفس قدسى وى در ترويج معارف اسلامى، بسيار مؤثر بود. وى در پاسدارى از جامعه دينى در آذربايجان نقش عمدهاى داشت؛ به گونهاى كه هنوز هم خاطرات و يادشان در بين آذربايجانان و دوستان زنده است و از سلوك زاهدانه و شناخت عارفانه و منش وارسته اين بزرگمرد با احترام و عظمت ياد مىشود.
عصر پرمخاطره
ترويج اسلام و رهبرى در دوران پرتلاطم پيش از مشروطيت و روزگار آشفته بازار فرقهگرايى و نفاق افكنى، نمايه عظمت و بلنداى روحى آن انسان وارسته است كه بايد به عنوان يك اسوه در بحرانهاى سياسى، سرمشق رهبران جامعه و نمودار راه رستگارى باشد. وى در عين زهد وعرفان، زعيم و مردمدار است و همزمان با اهتمام به پاسدارى از اصول و ارزشها، به جامعهاى پيشرو و پويا مىانديشيد و دين و سياست را تار و پود يك جامه جامعه متمدن مىداند و به همين جهت زجر و تبعيد و آوارگى و دست شستن از راه و راه رفاه او را به توجيهات خنگ وارداتى جدايى دين از سياست وا نمىدارد، و خود و خانواده را آواره مىكند تا براى مردم رفاه و راحت به ارمغان آورد.
حسن تدبير و داورى
علامه امينى دربارهاش مىنويسد:
او يكى از چهرههاى درخشان تشيّع و از جمله دانشمندان متشخّص اماميه است كه در آذربايجان به مرجعيت تقليد رسيد و سالها صاحب رياست و زعامت دينى گرديد؛ زعيمى كه در اداره امور، حُسن تدبير و در قضا و داورى دادگرى و در اظهار نظر ثبات و پايدارى و استوارى نشان مىداد و اصلاح جامعه برنامههايى پيشترفته ارائه مىنمود.
او همواره با هوشيارى و دورانديشى و تحمّل مشقّات و مرارتها، مردم را رهبرى مىكرد و در مبارزه با كفر و الحاد، از سختىها و تلخيها نمىهراسيد و پيوسته با پند و اندرز و سخنان گيرا و نافذش بار مسئوليت را به دوش مىكشيد.(1)
1) عبدالحسين امينى، شهيدان راه فضيلت، ص 553.
از ابدال روزگار
محمد حرزالدين مىنويسد:
در زهد و تقواى اين مرد نمىتوان ترديد كرد. راستى او از ابدال روزگار بود و جز امر به معروف و نهى از منكر را دوست نمىداشت و به همين سبب تحمّل وجود او برحكومت پهلوى سنگين بود.
او با سلطه وقت در مبارزه بود، با سياست بيگانگان مخالفت مىكرد و سرانجام از سوى حكومت ترس و وحشت و ستم شاهى پهلوى، تبعيد شد.(1)
مرجعيت و رهبرى
يكى از جلوههاى شجاعت و آزادگى ايشان، اين است كه در عين مرجعيت و زعامت، بر منبر مىرفت و به وعظ و ارشاد و نهى از منكر و روضهخوانى مىپرداخت. شايد امروزه سخنرانى مراجع امرى عادّى باشد، ولى در گذشته كه چنين رايج شده بود كه تنها روضه خوانان ـ كه معمولاً از سطوح عالى تحصيلاتى كم بهره بودند ـ بر منبر به سخنرانى
1) معارف الرجال، محمد حرزالدين، كتابخانه آيةاللّه مرعشى، قم، 1405، ج 1، ص 374.
مىپرداختند؛ و منبر، نشانه بىسوادى بود. در چنان فضايى، غلبه بر هواى نفس و سنتِ غلط شكنى، شجاعت و اخلاص وافر مىطلبد. از آنجا كه كارش خدايى بود، منبر رفتن، بر عظمتش افزود. نوشتهاند:
«سخن گرم و دلنشين و دانش فراوان و بينش درست او افزون بر آن كه مايه شهرتش گرديد، نظر خاص و عام را به سوى او جلب كرد.»(1)
نفوذ و محبوبيت
مجتهدى مىنويسد:
«حاج ميرزا صادق آقا پس از رحلت حاجى ميرزا حسن مجتهد، از حيث نفوذ و وجهه در درجه اول واقع شد؛ چنانچه در شب عيد فطر، مردم از نصف شب به مسجد او مىرفتند و براى خود جا مىگرفتند و بعضى از مردم جاى خود را به قيمت گران به اعيان و اشراف مىفروختند.»(2)
سطح محبوبيت آقا ميرزا صادق آقا را ازدحام جمعيت در مراسم تشييع،
تدفين و مجالس ختم آن مرحوم مىتوان فهميد. به گفته ملاعلى واعظ خيابانى: «در تهران، مشهد مقدس و عراق بيش از بيست مجلس برگزار گرديد و در همهشان جمعيت انبوهى شركت كرده بودند.»(1)
در دوران خفقان رضاخانى كه حتى براى مرجع بزرگ شيعه مرحوم آيةاللّه حائرى و شهيد مدرسى، اجازه ندادند مجالس ترحيم گرفته شود، از ادامه برپايى مجالس ترحيم مرحوم تبريزى هم جلوگيرى شد.
نويسندهاى در دوران خفقان پهلوى، در اين باره با رمز و اشاره سخن گفته است:
... و بعد از انعقاد مجالس عديده، به واسطه كثرت ازدحام مردم و انقلاب احوال و تشتّت امور و خوف حدوث فتنه، ترحيم ممنوع شد... و معلوم است كه اين تأثّر خاصّ از عوام و خواص، نيست مگر از لطف خداوند متعال و از محامد كريمه و مكارم جميله آن عالم ربانى ـ رضوان اللّه عليه ـ مردم زيركتر از آنند كه مردى را بستايند، مگر آن كه در او آثار نكويى ببينند.(2)
در بدو ورود ايشان به سنندج، هنگامى كه به كردستان تبعيد شد، به نوشته مرحوم خيابانى:
«اهالى آنجا سنندج با اين كه از جماعت عامه و اهل سنّت شافيّه هستند به زيارت او آمدند و تكريم و تجليل به جاى آوردند و علماى ايشان هر روز مىآمدند و به قدوم وى در بلدشان افتخار مىنمودند، حتى شيخ اجلّ، شيخ شكراللّه، امام جمعه سنندج گفت: «اگر ذبح ولد، شرعى بود من يكى از اولادم را ذبح مىكردم».(1)
كياست و تيزهوشى
بىتناسب نيست از برخى علما و ديگر معاصران مرحوم ميرزا صادق آقا، مطالبى را درباره تيزبينىهاى سياسى و افشاگرىهاى هدايت مآبانه شادروان ميرزاصادق آقا نقل كنيم؛ مطالبى كه جزو حقايق تاريخى است و در سينهها تاكنون محفوظ مانده است و اينك بايد بدين وسيله به ثبت برسد. پدرم أطال اللّه عمره فرمودند:
روزى آقا ميرزا صادق آقا بر بالاى منبر داد سخن مىداد و به مسائل روز اشارتها داشت و با آن لحن ويژه خود فرمود: «اى مردم تبريز! بهوش باشيد
1) علماى معاصرين، ص 154.
چهار دزد بزرگ و خطرناك به چهار كشور بزرگ اسلامى هجوم آورده است.» دو تن از آنها را ما شناختيم و فهميديم كيستند يكى آتاتورك و دومى رضاخان بود.»(1)
راستى كه بيان آقا ميرزا صادق آقا در مورد آن دو دزد مليت و ميهن اسلام و خائن به آيين و شرف انسانى، بيانى بود صادق؛ زيرا هردو مزدور با برنامه از پيش تعيين شده، براى انجام مأموريتى آمدند و تا توانستند به اسلام زدايى پرداختند. آتاتورك به بسيارى از اغراض پليد و مقاصد شومش رسيد و حتى خط را تغيير داد و ارتباط مسلمانان تركيه رااز كتابهاى دينى و فرهنگى ريشه دار اسلامى گسست، اما پهلوى به طور كامل كامروا نشد و با خوارى و خفت به گور رفت.(2)
او پيش از مشروطيت نيز به ظلم ستيزى و عدالت خواهى شهرت داشت؛ چنان كه همه كسانى كه به نحوى زندگى ايشان را نوشتهاند به غيرت دينى و ظلم ستيزى او اشارتها دارند و ما نمونهاى از مخبرالسلطنه نقل مىكنيم كه خود از حاكمان و عاملان قاجاريه بود. وى مىنويسد:
«... با اين كه گناره گير بود و از حكّام هم ديدن
نمىكرد، وقت خواستم و به منزل او رفتم و تشكر و تمجيد كردم.»(1)
در زمينه تيزهوشى و آيندهنگرى وى كافى است به ماجرايى كه از زبان سيدحسن تقىزاده غربزده خودباخته عصر مشروطه نقل شده است توجه كنيم. آقاى عبدالعلى كارنگ در مقالهاى تحت عنوان آشنايى با تقىزاده مىنويسد:
«در منزل آقا ميرزا جعفر سلطان القرائى بوديم، سخن از رجال و علماى گذشته تبريز مىرفت. آقاى تقى زاده، از مردان بيداردل و دورانديشى كه در صدر مشروطيت در تبريز بودند، يكى نيز مرحوم آقا ميرزا صادق آقا مجتهد معروف را نام بردند ـ پس از جمله هايى معترضه ـ دنبال بحث پيشين را گرفتند و چند دقيقه بعد باز آمدند سرهوشيارى و سرعت انتقال مرحوم ميرزا صادق آقا و گفتند:
جمعى از مشروطه خواهان به محضر ايشان رفتند و پرسيدند: آقا شما به مشروطه مشروعه چه
1) خاطرات و خطرات، مهدى قلىخان هدايت، ص 322.
مىفرماييد؟ پرسيدند: مشروطه مشروعه چيست؟
جواب دادند: مشروطه مشروعه، قانونى است كه حق مشروع تمام افراد و آحاد رعيّت را محفوظ مىدارد و در برابر قانون، سيد قرشى و غلام حبشى يكسان كيفر مىبيند. دست ستمكاران از سر مظلومان كوتاه مىشود و همه افراد مملكت از بزرگترين مواهب آفرينش يعنى آزادى برخوردار مىشوند.
ميرزا صادق آقا فرمودند: اين حرفها واقعاً خوب است، آيا اين نوع حكومت محصول فكر خودِ ماست يا ارمغان كشورهاى ديگر؟ گفتند: نه،
اين فكر، نخست در انگلستان پيدا شد و بعد به ساير كشورها راه يافت. قريب پانصد سال است كه مردم انگلستان از اين نعمت برخوردارند و به قسمت مهميّى از دنيا سيادت و فرمانروايى مىكنند.
پرسيدند: ايشان هم اين طرز حكومت را مشروطه مشروعه مىگويند؟
گفتند: نه، ايشان «كنستيتوسيون» مىنامند.
فرمود: حرفهايى كه زديد خوب بود، اما اگر چنين حكومتى ايجاد كرديد نام آن را عوض نكنيد. مىترسم اگر نامش را عوض كنيد، خودش هم عوض شود.»(1)
ملاعلى خيابانى ـ كه محضر اين بزرگوار را درك كرده است، يادآور مىشود:
«چنان صاحب حزم دورانديش و هوشيارى بود كه كسى نمىتوانست در امرى به ايشان دخالت و غلبه بنمايد و نطق نمىكرد مگر به چيزى كه نفع ببخشد براى مردم در دين و دنياى ايشان...»(2)
حوادث عصر مجتهد تبريزى
در دوران زعامت مجتهد تبريزى، تهاجم گستردهاى عليه فرهنگ دينى آغاز شد و عالمان دينى هر روزه درگير پديدههاى فرقهاى، نحلهها و مكتب و مذهبها و گروهكهاى دينى و يا ضد دينى مىشدند. روزى وهابيت بر تشيّع حمله ور مىشد و با تحجّر و سطحىنگرى به تخريب
مشاهد مشرفه و قتل عام نجف و كربلا و مىپرداخت. روزى با بيت بهائيت را براى ايجاد تفرقه، بنيان مىنهادند، غرب زدگى و غرب ستايى براى روشنفكر نمايان ايرانى و خودباختگان، به صورت يك ارزش و مايه مباهات شده بود و جوانان را به دام بىهويتى مىانداخت.
حوادث سياسى
اوائل قرن سيزد هم قمرى، دوران مشروطيت و رخداد حوادث پرتلاطم وجوّ پيچيده سياسى كشور ايران به شمار مىرود. در پى انحراف مشروطيت و غلطيدن در دامن غرب، برخى رهبران مشروطه را به عنوان طرفداران استبداد، به دارآويختند يا خانه نشين كردند.
بديهى است براى شخصيتى متّقى و متدينى كه بخواهد عى وار جامعه را رهبرى كند و به خاطر اهداف دنيوى، تمسك به هر وسيلهاى را توجيه نكند. باتوطئههاى بيگانگان در افتد، بسيار دشوار خواهد بود. به ويژه اگر كسى مثل مرحوم تبريزى در مبارزه با عوامل بيگانه، «مهمترين شخصيت» باشد، به قول امام خمينى قدسسره : «مرحوم ميرزاصادق آقا كه شخص اوّل آن وقت روحانيت تبريز بود.»(1)
ايشان كه از رهبران بسيار مهم و مؤثّر مشروطه بود، از نامردمىهاى
1) صحيفه نور، ج 8، ص 28؛ ر.ك: ج 1، ص 261؛ ج 2، ص 238 و ج 6، ص 245.
غربزدگان و مجاهدنمايان و خيانتهاى روشنفكرنمايان دلسرد و ناراحت شدند و پس از سلطه دژخيمان مثل رضاخان، به اجبار منزوى و تبعيد گشتند.
در سال 1299 ه .ق.، مطابق 1339 ه .ق.، عوامل بيگانه و استعمار، به ويژه انگليستان، باكودتاى رضاخان را بر مقدّرات ايران حاكم كردند. وى در سال 1314 ه .ش.، رسماً خود را شاه ايران وانمود كرد و به برنامههاى استعمارى از جمله ريشه كنى فرهنگ بومى و ترويج فرهنگ استعمار و غرب پرداخت. نابودى حوزهها، منع برپايى عزادارى، منع حجاب، حضور خانواده رضاخان و دولتيان در نهايت بىحجابى و بىعفتى در مجامع عمومى و سركوب شديد روشنفكران و عاملان از سال 1307 ه .ش. شروع شد.
تشكيل نيروى نظامى براى سركوبى مبارزان، در پوشش نظام وظيفه اجبارى، يكى از طرحهاى خطرناك اين ديكتاتور بود.
چنين توطئهها و خيانتها، قيامهاى پى در پى و متعددى را در شهرهاى بزرگ، از جمله آذربايجان، برانگيخت. بديهى است علماى بزرگ، پيش و بيش از ديگران، براى استقلال كشور و فرهنگ دينى احساس خطر كردند و رهبرى اين قيامها را بر عهده داشتند. مزدوران بيگانه نيز پيشترين
ضربهها را به حوزهها و علما زدند.
در تبريز، آيةاللّه آقا ميرزا صادق آقا به عنوان مجاهد و پيشرو، قيام آذربايجان عليه دين ستيزى رضاخان را رهبرى مىكرد.
وى پس از شنيدن وقايع دردناك هجوم به مدارس علميه قم و دستگيرى طلاب، و با علنى شدن تبليغات ضد اسلامى پهلوى، عليه دولت استعمارى قيام كرد و از رفتار رضاخان اظهار انزجار و اعلام خطر كرد. اين قيام نيز نظير نهضتهاى قم، مشهد، اصفهان و شيراز به شدت سركوب شد و رضاخان او را به كردستان تبعيد كرد.(1)
او كه با سياست بيگانگان مخالفت مىكرد، سرانجام از سوى حكومت ترس ووحشت و ستمشاهى پهلوى، تبعيد شد. او بر بالاى منبر، زشتكارىهاى پهلوى را براى مردم بازگو مىكرد و با بدعتگزارىها و كارهاى خلاف شرع او برخورد جدّى مىكرد. از اين رو، مزدوران و پليس شاه به خانه او هجوم آوردند و از هر بىحرمتى و اهانتى كه مىتوانستند دريغ نورزيدند تا او را دستگير و به سوى همدان رهسپار كردند.(2)
امام خمينى قدسسره در بيان اختناق آن دوران و سركوبى بىرحمانه قيامهاى عالمان دينى مىفرمايد:
«... با دست رضاخان شروع كردند به كوبيدن روحانيون، عماهها را برداشتن و مدرسهها را جلويش را گرفتن، لباسها را تغيير دادن، با آن شدّتى كه انسان شرم مىكند كه چه كردند با اين طايفه وا ين هم به اسم اين كه مىخواهيم اصلاح بكنيم، با اسم اين كه همه ايران يك رنگ باشند، ملت ماكذا باشد، با اين حرفهاى ناروا، اين قدرت را هم مىخواستند بشكنند و شكستند در آن وقت و سخت هم شكستند و چند قيامى كه در ايران از جانب روحانيون شد كه يكى از آنها از اصفهان بود... اين را هم با حيله و قدرت شكستند، چنان كه قيام آذربايجان و علماى آذربايجان و قيام خراسان اينها را هم با قدرت شكستند... و علماى تبريز را دو نفر شخصى كه در رأس بود از آنجا گرفتند و بردند، گمانم اين است كه در سقزّ، آن جا مدتى تبعيد بودند و بعد هم كه اجازه رفتن را دادند و مرحوم حاج ميرزا صادق كه شخص اول آن وقت روحانيت تبريز بود آمد و در قم ماند و
در همين جا هم ماندگار شد و ديگر نرفت. آنجا مىرفت هم كارى نمىتوانست بكند.»(1)
نيز مىفرمايد:
«شما اكثراً، اصلاً آن را يادتان نيست، چند قيام كه در ايران شد همهاش از روحانيون بود يك قيام هم از آذربايجان شد از علماى آذربايجان، كه قيام كردند و چه، و لكن قدرت دست آنان بود. گرفتند آنها را و گمان مىكنم سقزّ مدتى تبعيد بودند بعدش هم كه تبعيد برداشته شد مرحوم آقا ميرزا صادق آقا در قم آمدند و ماندند...»(2)
نيز مىفرمايد:
«... از وقتى كه رضاخان آمد تا امروز چند مرتبه قيام شد، كى قيام كرد؟ از اين طبقات ديگر، مردم، از روشنفكرش بگير، نمىدانم از نويسندهاش بگير و از اينها. در اين قيامها بر ضدّ، كى بود كه قيام كرد؟ قيام آذربايجان را كى كرد؟ علماى آذربايجان، مرحوم
آقا ميرزا صادق آقا... و قدرت، آن قدرتى بود كه اينها را شكست داد. قيامها را شكستند، علماى آذربايجان را گرفتند و در يكى از بلاد كردستان تبعيدشان كردند و بعد از مدتها اجازه دادند كه مرحوم آقا ميرزاصادق آقا آمدند همين قم و اين جا هم فوت كردند.»(1)
صلابت و سرسختى
پدرم نقل كرد:
يك روز عبداللّه خان طهماسبى، گويا از سوى پهلوى مىخواست با آقا ديدار كند، در آن موقع، آقا ميرزاصادق آقا در خانه خود نبود و در محله جامش آوان جمشيد آباد يا عم زيته دين عموزين الدين تبريز بود. عبدالله خان از محل زندگى آقا اطلاع يافت و به آن جا آمد و اجازه ملاقات خواست، اما آقا تمارض كرده، از ملاقات و ديدار با وى امتناع فرمود؛ ولى پس از آن كه او بر اين ديدار اصرار
1) همان، ج 9، ص 30.
ورزيد به وى اجازه داده شد و بالاخره وارد اندرونى گرديد. آقا كه در رختخواب نشسته و استراحت مىكرد، در همين حال با عبدالله خان مذاكره مىفرمود. ناگهان صداى آقا بلند شد و شنيديم آقا مىفرمايد: «اى عبدالله خان! امكان ندارد من دستم را در دست اين ستمگر بىدين بگذارم. من اگر نصف شب از ديوارخانه او بالا رفته و مشاهده كنم كه او نماز شب مىگذارد باز باورم نمىشود و يقين دارم كه حقّهاى در كار او است.
به هر حال، معلوم شد كه عبدالله خان آمده قرار ملاقات آقا را با پهلوى بگذارد، اما با مقاومت و امتناع آقا روبرو گرديد.(1)
مجتهدى مىنويسد:
«وى در جريان مشروطيت مثل ساير علما، با آن نهضت موافق بود. سپس جانب دولت را گرفت و با برادر بزرگ خود حاجى ميرزا حسن آقا به اسلاميه
1) بيان صادق، كيهان انديشه، شماره 16، ص 77.
رفت. پس از آن كه آرامش در اوضاع و افكارش پديد آمد شيوه كنارهگيرى مطلق را پيش گرفت و در هيچ كار مداخله نكرد.»(1)
حضور در صحنههاى خدمات اجتماعى
قرآن كريم فقط انبياء و امامان معصوم عليهمالسلام و فقهاى پارسا و در خطّ آنان را لايق زعامت و رهبرى مىداند و بس. پيشوايان شيعه از روزگار نخست، در عين اين كه حكومتهاى جائر را تقويت و در تحكيم پايههاى قدرت آنها تشريك مساعى نمىكردند، از نصيحت و خيرخواهى و دخالت در مصالح عمومى و حمايت از محرومان و دفاع از مظلومان، آنى فرو گزار نبودند.
آنگاه كه طاغوتها و ستمگران روزگار، ستم را از حدّ گذراندند، اين مردان خدا دست به قيام و نهضت همه جانبه زده و جان خود را هم در راه خدا و ارزشهاى متعالى دين و انسانيت، تقديم كرد.
در اين باره، نقل چند نمونه كسروى كه نسبت به علما و آقا صادق بسيار بدبين و بد خواه بود ـ خالى از لطف نيست؛ «والفضل ما شهدَت به الاعداء».
1) رجال آذربايجان در عصر مشروطيت، ص 103.
الف كسروى درباره مساعدت و همكارى آقا ميرزاصادق آقا در امور خيريه و بهبود بخشيدن به وضع اقتصادى كشور و مردم مسلمان و حتى غير مسلمانان، مىنويسد:
«... و اين بود روز آدينه هشتم آذر برابر سيزده شوّال در خانه حاجى مهدى آقا، با بودن مجتهد و ثقةالاسلام و ميرزا صادق آقا و حاجى ميرزا محسن و حاجى سيدالمحققين و دستهاى از بازرگانان و ديگران، نشستى برپا نمودند و زمينه را به گفتگو گذراندند و پس از سخنانى چنين نهادند كه با بنيان گذاردن بانك ملى همراهى نمايند و در اين جا پول هايى گرد آورند ولى با دادن وام به دولت كه پيشتر آن به كيسه بدخواهان توده خواستى رفت همداستان نباشند.»(1)
ب مخبرالسلطنة ـ نويسنده كتاب خاطرات و خطرات ـ مىنويسد:
«در موقعى كه ارامنه ادوباد به تبريز ريختند، هيچ
1) تاريخ مشروطه ايران، احمد كسروى، ص 184.
وسيلهاى براى راه انداختن آنها نبود. ارامنه نمايش دادند، مبلغى جمع شد كفاف نمىداد، من هم به قدرى كه مقدور بود كمك كردم. ميرزاصادق آقا به منبر رفت موعظه كرد و از وظايف مسلمانى گفت، قريب هزار و دويست تومان جمع شد. اين فكر و اقدام در نظر من جلوهاى كرد، با اين كه كنارهگير بود و از حكام هم ديدن نمىكرد. وقت خواستم و به منزل او رفتم و تشكر و تمجيد كردم.»(1)
اين جريان، وجهه مردمى و محبوبيّت و مقبوليت آيةاللّه ميرزاصادق آقا را روشنتر مىكند و مراتب عطوفت و دلسوزى او نسبت به محرومين جامعه و توده ضعيف هرچند كه مسلمان نباشند آشكار مىسازد. نيز معلوم مىشود كه روى خوش ندادن او به استبداد و كارگزاران شاهان ديكتاتور و فاسد از روزگاران قديم وجود داشته است. زهى بىانصافى و غرض ورزى است كه او را طرفدار استبداد شاهان، يا منزوى معرفى كنند؛ چنان كه در بيشتر صفحات كتاب كسروى ديده مىشود.
ج كسروى مىنويسد: «يكى از رعاياى تبريز به نام حاجى عباس، توسط
1) خاطرات و خطرات، مهدى قلىخان هدايت، مخبرالسلطنة، ص 322.
وليعهد و دارودسته او مورد ستم قرار گرفته و ملكش تصرّف عدوانى مىشود؛ اما هرچه فرياد مىكند و تظلّم مىنمايد به جايى نمىرسد. سرانجام به خانه علما و مجتهدين پناه مىآورد و راجع به غصب املاك و زمينهايش پرسشنامهاى تهيّه و جواب مىخواهد. آيةاللّه ميرزاصادق آقا چون صحّت ادعاى آن رعيت مظلوم را مىدانسته و به حقيقت ماجرا واقف بوده، جوابى به مضمون زير مىنويسد: «اگر غصب املاك حاجى عباس درست است پس غصب فدك هم درست بوده است.»(1)
ميرزاصادق آقا و امثال او، نه از اجتماع و مردم دور بودند و نه از سروسامان دادن مصالح عمومى پرهيز مىكردند و نه به دنبال وجهه و سود شخصى بودهاند. بلكه گناه بزرگشان تأييد نكردن عوامل بيگانه و تفكرات و نظامهاى وارداتى و يا طاغوتى بود. همين و بس. سيره پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآلهوسلم و طريقه امامان معصوم عليهمالسلام نيز همين بود.(2)
«كار به جايى رسيد كه حاجى ميرزا حسن مجتهد و حاجى ميرزا كريم، امام جمعه و آقاميرزا صادق آقا و حاجى ميرزا ابوالحسن انگجى... در شهر نماندند و به ديههاى خود كه پيرامون شهر مىداشتند، رفتند و اين در نتيجه ترسى بود كه در دلهاى آنان پديد آمده و سود خود را در
كنارهگيرى مىدانستند.»(1)
گويا در اين جهان هر حركتى از هر شخصى سرزند براى تحصيل دنياست و بس. اى كاش بوى از راه رسم شهيدان و بسيجيان برده بودند تا چنين قضاوت نكنند. آرى گناهى بزرگ از آقا صادق سرزده كه سرسپرده بيگانگان نشده و با ستمكاران همراهى نكرده است.
نسبتهاى ناروا(2)
در برخى كتابهاى تاريخى، نسبتهاى ناروايى به وى داده شده يا دربارهاش سكوت شده، كه نتيجه عوامل ذيل است:
«بنا به موجبى، به بلده سنندج، مقرّ حكومت كردستان، مسافرت فرمود...»(3)
1) تاريخ هجده ساله ايران، احمد كسروى، انتشارات اميركبير، ص 417.
2) در مقاله «بيان صادق» سيدابراهيم سيدعلى، مجله كيهان انديشه، شماره شانزدهم و مقاله «دائرةالمعارف» سيد علوى، مجله تاريخ و فرهنگ معاصر، ش 14ـ13، ص 366 ـ 372، به تفصيل پاسخ اشتباهات بيان شده است.
3) علماى معاصرين، حاج ملاعلى خيابانى، ص 154.
مهدى مجتهد مىنويسد:
«رضاشاه دستور داد ميرزاصادق آقا را گرفتند و به سردشت روانه ساختند، وى مدتى آن جا بود تا به قم تبعيد گرديد.»(1)
محمدعلى مدرس تبريزى، كه از شاگردان آيةاللّه ميرزا صادق آقا تبريزى بود و در شرح حال خود، از وى به عنوان «أفضل المحققين و اكمل المدقّقين» ياد مىكند، به شرح حال اين استاد گرانقدر نپرداخته، حتى هنگام شرح حال جدّ او، مولى محمدعلى قره داغى، اشارهاى به او نكرده است.(2)
زندگانى مبارزان، در ايام خفقان ستمشاهى، به صورت شفاف منتشر نمىشد. از اين رو، بر مورّخان است كه با دقت و درايت و تفحص بيشتر به اين موضوع بپردازند تا اشتباههايى نظير نكات ذيل رخ ندهد:
زرگلى مىنويسد: «حكومت پهلوى وى را به رى تبعيد كرد.» يا «در همدان زندانى كرد.»(3)
در دائرةالمعارف تشيّع آمده است: «وى آماج رشك همگنان شد.»(1)بديهى است همگنان اياشن كه مجتهدان بودند، همه شيفته و شيداى آن مرحوم بودند و محبوبيت كمتر كسى در آن زمان به اندازه ايشان بود.
نيز آمده است: «اخلاق استوار فردى و اجتماعى او دردسرها پيش آورد.»(2)اخلاق زشت و سست دردسر زاست، نه اخلاق استوار و پاك؛ و مگر اين كه مشكلات و جنگهاى صدر اسلام را نتيجه اخلاق پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم قلمداد كنيم.
نيز آمده است: «به كردستان كوچ كرد.»(3)و حال آنكه فرقى است بين تبعيد اجبارى و كوچ اختيارى.
همچنين آمده است: «او در شب جمعه در همين شهر درگذشت و در حرم امام رضا عليهالسلام به خاك سپرده شد.»
نا آگاهى نويسنده از همين عبارت پيداست كه نتوانسته از محل دفن ايشان آگاه شود.
بيرحمانهترين شكل سركوب كردند.
گاهى دشمنى باز و مانيست يا غربزدگى يا مزدورى شاهان، باعث تحريف تاريخ مبارزات مراجع تقليد مىشود. متأسفانه درباره آقا ميرزا صادق تبريزى، همه اين عوامل دست به دست هم داده است.
مجتهدى درباره آقا ميرزاصادق آقا مىنويسد:
«بارى، وى در ذروه نفوذ و وجهه بود، تا هنگام تصويب قانون نظام وظيفه، مردم تبريز بر ضدّ آن قانون تظاهر كرده و علما را به مداخله در آن مجبور نمودند.»(1)
گفتنى است اصولاً حركت تودههاى مسلمان ـ به ويژه در عصر مشروطه ـ در پى رهنمودهاى علما و فقهاى عصر، تحقق يافت، نه آن كه مراجع، در پى عوم بوده باشند.
نيز مىنويسد: «وى در حوزه روحانيت آذربايجان تأثير فراوان كرده و يك نوع طرز فكر را كه به نظر ما مستحسن نيست در بين روحانيون رواج داده است.»(2)
«... آنان كه در اين نهضت مشروطه رويه بىطرفى
پيش گرفته بودند، صاحب وجهه گشتند آقاميرزا صادق آقا پس از انحلال اسلاميه، ديگر خود را از تمام جرايانا كنار كشيد و در هيچ كارى مداخله ننمود... وجهه او در عالم روحانيت نظير وجهه بسيارى از وجيه الملّههاى تهران بود.»(1)
«و اهل علم از خوف عوام، حتى از گفتن بعضى حقايق مذهبى نيز، خوددارى كردند و حفظ وجهه در بين عوام، هدف و مقصد علما گرديد.»(2)
«ما نمىخواهيم بگوييم كه علما بايد در هرچيز مداخله كنند. ما انى نوع مداخله را نسبت به اسلام، مضر تشخيص مىدهيم و قوانين مملكت هم اين اجازه را نمىدهد.»(3)
سخن اخير، مزدورى نويسنده را براى اهداف استعمارى و انديشه وارداتىِ جدايى دين از سياست را به روشنى مىنماياند، و از وطن فروشان و پادوهاى استعمار و استكبار جز اين انتظار نمىرود.
نظير اين پيشداورى غرض آلود درباره بزرگان دين، از كسروى نيز زياد
ديده مىشود. مثل:.......؟؟ ؟
از منظر بزرگان
شيخ آقا بزرگ تهرانى مىنويسد:
«او در هفده سالگى به نجف عزيمت كرد و در جلسات درس مولى محمدفاضل ايروانى و شيخ حسن مامقانى و مولى محمد فاضل شربيانى و شيخ هادى تهرانى قدسسرهم و در كربلا نزد مولى حسين فاضل اردكانى طاب ثراه به تحصيل و تكميل فقه و اصول پرداخته و هميشه ملازم اين بزرگان بود تا به مقام شامخ و درجه رفيعه اجتهاد نائل گشت و همان اساتيد به وى شهادت نامه اجتهاد دادهاند.»(1)
شهيد ميرزا على ثقةالاسلام تبريزى مىنويسد:
«آقا ميرزا صادق آقا، فرزند ميرزا محمد، فرزند مولى محمدعلى قره داغى تبريزى، يكى از فحول محققين و از يگانه دانشمندان، فقها و اصوليينى است
1) مقاله بيان صادق، كيهان انديشه، شماره شانزدهم، ص 79 به نقل از نقباءالبشر، ج 2، ص 873.
كه در علم اصول الفقه، داراى مشربى تازه و ويژه است و آن را از استاد محقق خود، شيخ هادى تهرانى نجفى قدسسره فرا گرفته است. او مجتهدى است زاهد، عابد، بسيار كم حرف و متمايل به انزوا و گوشهگيرى و داراى آثار و تأليف نيكويى است. مثل: مباحث الفاظ، مشتقّات و كتابى در فقه كه من بخش طهارت آن را ديدهام... و پدرش، مرحوم ميرزا محمد، نيز يكى از علماى عصر خويش و دانشمندى مورد اعتماد و مشاور بالبنان بوده و نزد عوام و خواص تبريز مقبوليّت و محبوبيّت داشته و به عنوان بالا مجتهد خوانده مىشده است.(1)
مهدى مجتهدى مىنويسد:
«ميرزا صادق آقا شاگرد ارشد شيخ هادى تهرانى بود. شيخ هادى تهرانى در علم اصول سليقه خاصى داشت، مخصوصاً در مباحث الفاظ باگفتههاى شيخ مرتضى انصارى و ساير علما منطبق نبود. آقا ميرزا
1) مرآة الكتب، ميرزاعلى ثقةالاسلام تبريزى، تبريز، 1363، ج 1، ص 108.
صادق آقا پس از مراجعت به آذربايجان، طريقه استاد را در آن سامان رواج داد؛ به قسمى كه امروزه چند تن از علماى تبريز و خوى پيرو شيخ هادى تهرانى هستند.(1)
... وى به اين استادش بسيار عقيدهمند بود و نظرات او را فوق العاده دقيق و عميق مىدانسته است.»(2)
شيخ آقا بزرگ تهرانى مىنويسد:
«جمعى كثير از حوزه درس او فارغ التحصيل شدهاند كه در ميان آنان، برخى امروزه صاحب وجاهت و مكانت علمى هستند و اصولاً آقا ميرزا صادق آقا وجود خويشتن را وقف سود رسانى، تدريس و نشر احكام اسلام كرده است.»(3)
آقاى عبدالعلى كارنگ مىنويسد:
«مرحوم حاج ميرزا قاسم گرگرى كه قريب يكصد سال عمر كرد، مجتهدى بود اهل زهد، ورع و تقوا و
مورد احترام عوام و خواص. استقامت او در عبادت و موازين ديانت زبانزد خاص و عام بود و به مرحوم آقا ميرزا صادق آقا كه سمت استادى بر او داشت، احترام فراوانى قائل بود.»(1)
در قم
برخى از بزرگان معاصر آن مرحوم نقل كردند كه در زمان اقامت آقا ميرزا صادق آقا در قم، زعيم حوزه علميه، مرحوم آيةاللّه حائرى، چند بار اصرار فرمود كه آيةاللّه تبريزى تدريس كنند اما آن بزرگوار امتناع مىكرد. همواره آيةالله حاج شيخ عبدالكريم حائرى مقام علمى و فقهى آيةالله آقا ميرزا صادق آقا را محرز مىدانست.(2)
دكتر موسى جوان در كتاب «مبانى حقوق»، در باره انديشههاى آيةالله ميرزا صادق آقا تبريزى مىنويسد:
«ميرزا صادق آقا در توضيح و بحث از مطالب علمى، روش مخصوص دارند و اغلب تحت عنوان مباحث لفظى به تجزيه و تحليل از معانى مىپردازند و حقايق برونى را به امور واقعيّه نفس الامرية تعبير مىنمايند و
از اين راه، واقعيّات را تحت دقّت و مطالعه قرار دادهاند؛ اما در طرح مسايل از روش و رويّه دانشمندان ديگر فقهى، خارج نگشته و مباحث را به همان اسلوب و عبارات معموله در كتب فقهى و اصولى به عربى نگاشتهاند و نقل از افكار ايشان دز چند جهت مفيد و سودمند خواهد بود.
دانشمند مزبور راجع به تشكيل زبان و پديد آمدن لغات و لسان در ميان اقوال، نظريه مخصوصى بيان و طرح نمودهاند و معتقد شدهاند كه لغات اصليه هر زبان در نتيجه تناسب داتى و فطرى با معانى آنها پديد آمدهاند و از اين جهت وضع الفاظ و لغات را تعيّنى مىدانند، نه تعيينى و چون معانى در قالب الفاظ تعبير گشتهاند از نظريّه مزبور چنين نتيجه گرفته شده كه ماهيّت الفاظ و لغات و اصطلاحات فقهى در معانى لغويه و عرفيّه استعمال شدهاند، نه اين كه از ناحيه شارع اسلام، جعل و وضع شده باشند، و احكام عقليّه نيز احكام واقعيّه نفس الامر مىباشند. اين عقايد در اساس مطلب با افكار مكتب تاريخى حقوق بىشباهت نمىباشد.
نويسنده كتاب مبانى حقوق، در بررسى نظريّه آيةاللّه ميرزا صادق آقا تبريزى با گشودن پنج فصل، مطلب را پى گرفته است:
نظريّه ميرزا صادق آقا راجع به بعضى مباحث اصولى و فقهى؛
نظريّه ايشان راجع به چگونگى وضع و واضع در لغات و الفاظ و تشكيل لسان و زبان؛
نظريّه ايشان راجع به حقيقت لغويه و حقيقت عرفيّه؛
نظريّه ايشان راجع به حقيقت شرعيّه.
او در ادامه سخن، چنين مىنويسد:
«مرحوم ميرزا صادق آقا، مطالب را با واقعيتها و اتّفاقات و عرف و رسوم مردم و احتياجات آنان منطبق ساخته و حقايق را از اين وقايع و اتفاقات، منكشف داشتهاند و از مفاهيم ذهنيّه به تحقيق نپرداخته و به همين جهت مانند دانشمندان اصالت اجتماعى و يا پيروان مكتب حقوقى اصالت واقع، به واقعيتها نزديكتر شدهاند. يقين دارم هرگاه دانشمند معظّمِ مزبور و افكار ايشان خصوصاً راجع به تشكيل زبان و لسان در ميان اقوام، در كشورهاى اروپايى پديد آمده بود، شهرت ايشان افزونتر از دانشمندان معروف اروپايى عالمگير مىشد.
امثال مرحوم ميرزا صادق آقا در ميان دانشمندان فقه اسلامى بسيار اند وظيفه محققّين ما است كه افكار علمى هريك از آنان را به همان روش و طريقه، به فارسى نقل نمايند در اين صورت ملاحظه خواهيد نمود كه پايه علم حقوق در كشور ما به چه مقامى خواهد رسيد. و از اين راه چه خدمتى به عالم علم و دانش انجام داده خواهد شد.(1)
آثار تأليفى
آيةالله آقا ميرزا صادق آقا از فقها و دانشمندان و اصوليينى است كه آثار گرانبهايى در زمينه فقه و اصول از خود به يادگار گذاشته است.
دكتر موسى جوان، مؤلف كتاب «مبانى حقوق»، نظريه آيةالله ميرزا صادق آقا را به طور مشروح و مبسوط آورده و در حقوق تطبيقى، نظريّه آن عالم و فقيه بزرگوار را برترين نظريه عنوان نموده است.(2)
آثار علمى وى در زمينه فقه و اصول، كه حاوى نظرات استوار و افكار ابتكارى است، به قرار زير مىباشد:
ثقةالاسلام تبريزى مىنويسد: «او داراى تأليفات و آثارى نيكويى است... و كتابى در فقه كه من بخش طهارت آن را ديدهام.»(1)
رساله عمليه فارسى، شامل اصول دين و مسائل اجتهاد و تقليد، در سال 1323 ه .ق. چاپ شده و نسخهاى از آن نزد نويسنده موجوداست و محتواى اصول دين ومسال اجتهاد و تقليد تا مبحث مصارف خمس است.
رساله عمليه فارسى موسوم به واجبات احكام، چاپ شده در سال 1345، از طهارت تا ديات.(2)
رسالهاى موسوى به شرائط عوضين، رسالهاى است در فقه به طور مبسوط.(3)
رساله در ربا.
رسالهاى در انتصاف المهر بالموت.
حاشيه بر وسائل النجاة. ملاعلى خيابانى مىنويسد: نسخه آن را به خط شريفش نزد يكى از احباب ديدم.
رسالة فى بعض مسائل الصلواة.
رسالة موسوم به فوائد در مسائل متفرقه فقهى، چاپ شده در سال
1351، كه نسخهاى از آن نزد نويسنده موجود است.(1)
ب اصول فقه:
المقالات الغريه فى مباحث الالفاظ مشتمل بر يك مقدمه و چند مقاله، چاپ شده در سال 1317 ه .ق.(2)
المشتقات، چاپ شده در سال 1319 ه .ق.
ج سرودههاى آقاميرزا صادق آقا:
آيةالله ميرزا صادق آقا با اينكه ايرانى بود و زبان عربى، زبان مادرى وى نبود، در ادبيات عرب تبحر و تبرزى در خور توجه داشت و اشعار و قصائدى عربى در موضوعات مختلف سياسى، اجتماعى و در مصائب آل البيت عليهمالسلام سروده است:
علامه امينى در شهداء الفضيلة مىنويسد: «حاج ميرزا عبدالكريم در ماه جمادى الآخر روز پنجشنبه سال 1336، همراه پسرش كه شايستگى جانشينى پدر را داشت، با آتش گلولهاى كه به سويشان شليك شد به شهادت رسيد. آن هم فقط به اين دليل كه به بدعتهاى تازه به دوران
رسيدههاى فرنگى مآب، ايمان نياوردند و بر اعمال خلاف ايشان صحه نگذاشتهاند. در روز شهادت اين پدر و پسر كه روز نوروز بود، همه طبقات، به خصوص علما، بسيار اندوهگين شدند و فقيه اكبر، آيةالله ميرزا صادق، فرزند علامه اوحد ميرزا محمد، فرزند برجسته مولى محمد على تبريزى، با قصيدهاى وى را مرثيه گفت كه ما فقط آغاز و پايان آن را مىآوريم:
أكذا يهدّ الكفر دين محمد والمسلمون بمنظر و بمسمع؟
قتلا كما قتل الحسين و شبله بمريّش و مسدد و مهند(1)14. قصيدهاى در بيان نهضت حسينى و ذكر مصيبت جانگداز عاشورا:
ماللكرام الى العلى عذر اذا قعدوا و قائم سيفهم بيمين
و نهارها ممحوة آياته كالّيل ممدود الظلام دجين(2)15. قصيدهاى غرّا در رثاى شبه النبىّ و سبط پيامبر، حضرت علىاكبر صلواة اللّه عليهما:
أيا غافلا و الموت ليس بغافل و سهم المنايا عنك ليس يحول
لقد غاب نجم من ذوابة هاشم فلا طالع منها سواه عديل(3)
اين قصيده در حدود شصت بيت است كه برخى از دانشمندان به شرح آن پرداختهاند، به نام «انوار الحقايق فى شرح القصيدة المنشأة فى مدح اشبه الناس بخير الخلائق» و آغازش اين بيت است:
أتنوى بقاء الرّكب و هو رحيل و لا ظلّ يوماً دام ليس يزوٍّو ارجو نجاتى منكم دون غيركم و راجى سواكم فى الجحيم يخلزند پارساى ديگرى به نام آقاميرزا رضا داشت كه تا اين اواخر در قم ساكن بود و اخيراً بدرود حيات گفت. ظاهراً مرحوم آقا ميرزا صادق آقا از طريق پسر داراى نوه نيستند، ولى از قرار مسموع، فرزند ذكورى از همين آقا ميرزا رضا در قيد حيات است. نوادگان دخترى آقا ميرزا صادق آقا در تبريز و قم هستند كه برخى در كسوت روحانى و اهل علم اند و موفق به خدمات علمى و دينى مىباشند.
وفات
آقا ميرزا صادق آقا در سال 1351 ه .ق. در روز جمعه ششم ذى القعده در شهر قم دارفانى را وداع نمود و در جوار فاطمه معصومه عليهاالسلام آرميد و همان گونه كه در حياتش مظلوم بود، در وفاتش نيز مظلوم واقع شد؛ زيرا رژيم پهلوى از بيم احساسات پاك مردم متدين، در آذربايجان و قم و تهران، از برگزارى مجالس زياد در بزرگداشت او ممانعت به عمل آورد. علما وشرعا با سردون اشعار و بيان مواد تاريخ، حادثه رحلت جانفزاى اين عالم ربانى را در صفحات درخشان تاريخ خونين تشيّع ثبت و ضبط كردند.
ص: 174
قد أنجاه الله من أيدى الظلمة قوام ملت و دين بود و مقتداى أنا طوارقه
اصبح الدهر بعده مستقيلا ظل يرجوك فى لواحقه
لويكن للعلأ غيرك اهل انت تاج على مفارقه
و اذا يركب الاناس جيادا انت تعلو على عواتقه
أرغمت دونك الانوف اذا حبلك اجتاز فى مناشقه
توأم انت و الحجى فاحمدنه اكثر الناس غير ذائقه
انت امّ البيان غيرك امسى خابطا فيه من تشادقه(1)ولله الحمد اولاً و آخراً و صلى الله على سيدنا محمد و آله و سلّم.
1) ديوان خطى، مرحوم حاج ميرزا يوسف مجتهد، ص 68.
ص: 175
محمد هادى امينى
ص: 176
امام جواد عليهالسلام فرمود: هركس قبر عمّه مرا در شهر قم زيارت كند؛ بهشت الهى ارزانى او باد.
خداى من! تو پناهگاه منى به هنگامى كه راهها با همه وسعت بر من دشوار شوند و فراخناى زمين بر من تنگ گردد. خداى من! مرا به نيكى فرمان دادى، نافرمانى كردم. و مرا از بديها نهى كردى و من مرتكب منهيات شدم. اكنون نه بهانهاى دارم تا از آنچه رفته معذرت خواهم و نه پشتيبانى تا از او يارى جويم.
خداى من! روزىِ حلالت را بر من بگستران، و عافيت در بدن و دين عطايم فرما، واز وحشتى كه دارم در امان دار و مرا از آتش دوزخ رهگردان.
خداى من! مرا با سياست كيفر نفرما و به عذاب ناگهانى گرفتار نساز و بدى جنّ و انس بدكردار را ازمن دور ساز.
خداى من! از داشن محزونت مرا ياد ده. و با پرده ستاى خود محفوظم دار، و هستىام را با حقايق مقربان درگاهت مزيّن فرما و راه روش اهل گرايش بسويت را به من بياموز.
گزيدهاى از دعاى عرفه
ص: 177
اين اثر را به پيشگاه مقدس حضرت بقيةالله الاعظم، حجت خدا بر خلق، خاتم اوصياى رسول گرامى اسلام، مهدى منتظر ـ ارواحنا له الفدا ـ تقديم مىدارم. يابن الحسن! اثر حاضر كه بازگو كننده داستان زندگى عمهات ـ كريمه اهل بيت عليهاالسلام ـ فاطمه دختر جدّ بزرگوارت موسى كاظم عليهالسلام است به حضورتان تقديم مىدارم و اميدوارم به خواست الهى مورد قبول حضرتعالى واقع گردد و از اين طريق مورد اقبال عموم قرار گرفته، از آن بهره كافى و حظّ وافى برده شود.
محمد هادى امينى
ص: 178
مقدمه
ص: 179
خاندان پيامبر و فرزندان على و فاطمه عليهماالسلام در طول زندگى به اندازهاى باد حزن و اندوه و رنج و زحمت و مصيبت و تعقيب و گريز را بردوش كشيدهاند كه غير ايشان از آغاز خلقت تاكنون به آن مقدار متحمل نشدهاند. در خلال اين مراحل سخت و طاقت فرسا، و در طول اين اوضاع و احوال تيره و تارى كه بر آنها گذشت يا آنها اين مراحل را پشت سرگذاشتند، صبور و اميدوار و ساكت و آرام بوده و فضل و خشنودى حق را خواستار بودند. آنان رو به صحرا و بيابان گذاشتند و بىهيچ راهنمايى در زمين به راه افتادند و به سختى و مشقت و تنگدستى دچار شدند. شهر و ديار و خانواده را ترك گفته و در منزلى بطور دائم اسكان نيافتند. نه پناهنگاهى بود تا آنان در برگيرد و نه مكانى كه ايشان را دور هم جمع كند. همه اين امور به خاطر قساوت حاكمانى بود كه بر مسند خلافت اسلامى كه از ناحيه پيشينيان آنان از زمان وفات رسول مكرّم اسلام، غصب شده بود تكيه زده بودند و با شدت و خشونت فراوان با آنان برخورد مىكردند بدون آن كه از شرف و انسانيت بوئى برده باشند و از رفتار ناشايست خود شرمسار گردند.
دودمان پيامبر وطن مادرى خود را ترك كردند و از شهر جدشان ـ مدينه منوره ـ دور افتادند و به صورت گروههاى متنوع و مختلف در آمدند و
ص: 180
روزگار آنها را از يكديگر پرداكنده ساخت. اما آنها در برابر ظواهر فريبنده مادى تسليم نشدند و در مقابل بندگان شياطين سر فرود نياوردن و مقام و منزلت دنيوى آنان را از راه بدر نكرد و خشونت و بدخوئى حاكمان و روى آوردن به بيابانهاى بى آب و علف و تعقيب و گريز هيچكدام، آنها را از ياد خدا و اقامه نماز و پرداختن زكات باز نداشت. آنچه گفته شد فقط به مردان خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم خلاصه نمىشود. بلكه زنان جليل القدر از ذريه طاهره و زنان دانشمند و فاضل از دختران فاطمه زهرا به دليل آراسته بودن به فضائل اخلاقى از قبيل صبر و ثبات قدم، شهامت و شجاعت و مردانگى و وقار و مقاومت و ايستادگى در مقابل ستم كه خداوند همه آنها را در وجود ايشان به وديعت گذاشته است، داراى آن حالات و اوصاف گفته شده بودند.
و چگونه چنين نباشند در صورتى كه جدائى از شهر و اهل و عيال و پراكنده شدن خانواده و تحمل رنج و مشقّت به خاطر خدا و رسيدن به خشنودى الهى بر آنان سهل و آسمان مىنمود... و بدين خاطر خداوند متهعال آنچه را كه به احدى نداده بديشان بخشيده است. هر شريفى براى شرف آنهاگردن خم كند و هر مستكبرى به فرمان ايشان تن در دهد و هر جبارى براى فضل آنان خضوع كند و هر چيزى براى آنان اظهار ذلت و
ص: 181
خوارى نمايد. زمين به نور ايشان تابان و فائزان به ولايت آنان رستگار گردند. به وسيله ايشان طريق رضوان پيمود شود و بر هركس كه منكر ولايت ايشان است خشم رحمان باشد. اين آيه به همين معنى اشاره دارد:
«ومن يخرج من بيته مهاجراً الى اللّه و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع أجره على اللّه و كان اللّه غفوراً رحيماً»(1)
ترجمه شعر: در وقتى كه به عنوان يك مسلمان كشته مىشوم ترسى ندارم كه كدامين مكان قتلگاه من خواهد بود. زيرا كشته شدنى من در راه خداست و اگر او خواهد به اعضاى جسد پراكنده من بركت مىدهد.
زنان بزرگوار عترت طاهره و آنان كه در دامن ولايت و امامت بزرگ شدهاند، همگى به ارزشهاى والاى آسمانى آراسته بوده و به عنوان نمونههاى برجسته اخلاقى برگزيده شده و به فضيلت و طهارت معروف و مشهور بودند. نكوهش نكوهشگران، آنها را از پيمودن راه خدا باز نمىداشت و هيچ مانع درونى و بيرونى آنان را از پرستش خدا و هدايت مردم و رعايت پرهيزكارى جلوگيرى نمىكرد و بدين لحاظ مسألهاى كه آنان را به سوى انحراف و گمراهى و خروج از راه حق بكشاند براى آنها پيش نيامده است.
اهل بيت عصمت و طهارت با وجود آن كه با انواع ستم و قساوت و
1) سوره نساء / آيه 100.
ص: 182
بىرحمى و يورش و دشمنى و دورى ازاهل و ديار واذيت و آزار رو به رو بودند، ولى در برابر اين مسائل صبر و شكيبايى پيشه كرده و به رحمت و پاداش الهى اميد وار بودند و مشغوليتى غير از تهليل له اله الاّ اللّه گفتن و تكبير اللّه اكبر گفتن و ترجيع انّا لله و انا اليه راجعون گفتن و استغفار استغفر الله ربى و اتوب اليه نداشتند. كسانى كه چون مصيبتى به آنان رسد گويند: ما از خداييم و به خدا باز مىگرديم. به اينان درود پروردگارشان و رحمت او باد و اينانند كه رهيافتهاند.(1)
از ميان اين زنان بزرگوارى كه شرح حالشان گذشت، حضرت فاطمه دختر سبط الشهيد امام حسين است كه قبلاً بحث و گفتگو مفصلى در حدود يكصد و پنجاه و دو صفحه دربارهايشان نوشته و به يارى خداوند متعال به زبور چاپ آراسته گرديد.
امروز در برابر بحث وگفتگوى جديدى درباره كريمه اهل بيت جناب فاطمه دختر امام موسىبن جعفر عليهاالسلام ، در برابر شما قرار دارد. بعد از آن كه از تأليف كتاب اول فراغت يافتم و مورد قبول و تعظيم و تكريم خوانندگان گرامى واقع شد و به زبان فارسى ترجمه گرديد، خيلى از آنها درخواست كردند تا درباره دختر موسى بن جعفر عليهاالسلام اثر جديدى را تأليف نمايم. زيرا نياز به وجود اين بحث در كتابهاى عربى احساس ميشود و از
1) سوره بقره / آيه 157.
ص: 183
داستان زندگى آن بانو در كتابهاى سيره و تاريخ مطالب اندكى وجود دارد كه براى آنها محقق و كاروشگر فائدهاى در بر ندارد. علاوه بر اين سخن، براى تأليف اين اثر دليل ديگرى نيز وجود دارد كه در خاتمه اين فصل آن را يادآور خواهم شد.
در واقع تاريخ خاندان پيامبر و حتى بانوان و دختران آنان عليرغم آن كه در طول تاريخ به دلايل مختلف سياسى و اوضاع و احوال حاكم كه در دو عصر تاريك اموى و عباسى بر آنها گذشته باعث شده تا اخبار ايشان گم گشته و يا در نام آنان فراموش شده و نشانههاى شخصيت آنان و خطابههاى منبرى و سخنن حكمت آموزشان پراكنده شده بطورى كه هم اينك جز مطالب اندكى كه از عدد انگشتان تجاوز نمىكند به دست ما نرسيده است، با وجود همه اين مماتل شايسته است ه مورد بحث و گفت و گو قرار گيرد و آثار متنوعى درباره زندگى آنها تأليف گردد و شرح حال ايشان و ابعاد اجتماعى و سياسى و اخلاقى زندگى آنان براى عموم مردم تبيين گردد و مردم به سمت و سوى آنها سوق داده شوند.
حضرت معصومه عليهاالسلام از خاندان مطهر علوى و از نوادگان صدثقه طاهره مىباشد. دختران صديقه طاهر، همگى زنانى با كلاس و دانشمند و محدّثه و مهاجر بودند كه خداوند آنان را به ملكه خرد و هدايت و ايمان و
ص: 184
ثبات و اراده آهنين و ايثار و فداكارى اختصاص داد و عفت و طهارت و انگيزههاى تواناى، حق، غلبه، و كمال را در آنها به وديعت گذاشت. و آنها از امورى كه باعث ذلت و خوارى و خوف و ايضاد در آدمى ر در برابر دشمن انحراف از حق مىشد دورى مىكردند.
اين بانوى محدثه و محابده و دلاور هچنان كه تاريخ مىگويد: دختر حضرت موسى بن جعفر عليهالسلام بوده و از طريق او شجره طيبهاش به على عليهالسلام مىرسد. ما درشان كنيز بود و به او سكن النويه و نجمه گفته مىشد و برخى خيزران و صقر و أروى نيز گفتهاند.
كنيه ايشان امّالبنين است. وقتى امام رضا عليهالسلام به دنيا آمد آن بانو طاهر ناميده شد(1)مادر امام رضا و مادر حضرت فاطمه كه موضوع سخن است يكى بوده است.
به تصريح مورخان در سال 183 هجرى در مدينه منوره چشم به جهان گشود. از سينه امامت و ولايت شير خورد و در خاندان ايمان و طهارت بزرگ شد. از پدر بزرگوارش ارزشهاى والاى انسانى را به ارث برد بطورى كه در عقيده و عبادت و دانش و حكمت و طهارت نفس عفت و ادب و نسب نبوى و شرف علوى و طهره فاطمى مثل اعلا و نمونه روشن محسوب مىشود.
1) المناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 367.
ص: 185
حضرت فاطمه زير نظر برادر امام رضا عليهالسلام بزرگ شد. زيرا از نهال ولادتش پدر او به دستور هارون الرشيد دستگير و زندانى شد. بدين جهت برادرش سرپرستى او و ديگر خواهران و برادرانش را بر عهده گرفت. حتى تمام يتيمان و بىخانمان از خاندان على و فرزندان حسن و آنان كه برادرشان به شمشير جور و ستم در جنگها و سرزمينهاى مختلف كشته شده بودند و قبلاً تحت حمايت پدرش موسى كاظم قرار داشتند، تحت حمايت و نگهدارى او قرار گرفتند.
در روايت آمده كه امام پانصد نفر عائله داشت و مرتب مخارج آنان را پرداخت مىنمود. اين عمل امام و بر عمده گرفتن دخل و خرج نيازمندان زنه روشنى از عطا و بخشش و نجابت و انفاق در راه خدا، يارى فضيلت و سركوبى رذيلت و از بين بردن فقر و ندارى است. و اين عمل ـ به جان پدرت سوگند ـ از جهاد با شمشير و بذل خون و داراى و خانواده در راه خدا كمتر نيست.(1)
به تحقيق فاطمه معصومه داراى دين استوار و راستين بود و از ماسوى الله بريده و به خداوند پيوسته بود. او در نهايت تقوى و پارسايى و زهد قرار داشت و چگونه چنين نباشد در حال يكه پدرش پيشوائى جليل القدر و عظيم الشأن و مجتهدى بزرگ و انسان سخت كوش بود كه به بندگى خدا
1) زندگانى حضرت معصومه عليهاالسلام ، ص 34؛ برخى براين باورند كه ولادت آن بانو در ماه ذوالعقده سال 183 هجرى مىباشد.
ص: 186
معروف، بر انجام دادن واجبات الهى مراقب و به صاحب كرامت بودن مشهور بود. شب را با قيام و سجود به پايان مىبرد و روز را با دستگيرى از فقرا و رززه سپرى مىكرد. به دليل آنكه داراى حلم فراوانى بود و از كسانى كه به او تعدّى مىكردند گذشت مىكرد. كاظم خوانده مىشد. شخص خطاكار را به احسانش مجازات مىكرد و با عفو و گذشت با مجرم برخورد مىكرد. به خاطر عبادت فراوانى كه انجام مىداد، عبد صالح خوانده مىشد و در عراق به باب الحوائج معروف بود.
حاجات كسانى كه به خدا توسل مىكردند به بركت وجود او برآورده مىشد و از شنيدن كرامتهاى او عقلها به حيرت مىافتاد و هر انسانى تصديق مىكرد كه در پيشگاه خداوند داراى مقام و منزلت ثابت و ابدى است.(1)
دليل تأليف كتاب
حقيقتى كه گريزى از آن نيست. اين است كه براى تأليف اين اثر حكايتى است كه در اينجا به عنوان يك سند ماندگار تاريخى ذكر مىكنم. زيرا علاوه بر دليلى كه براى تأليف اثر حاضر قبلاً در آغاز فصل گفته شد، عامل اصلى در پيدايش اين اثر است.
بعد از آن كه وطن اصلى خودم، نجف اشراف را در سال 1391 هجرى به
1) بطل فخ، ص139.
ص: 187
دلايل ساسى كه بعد از چاپ و نشر كتابم بطل فخّ ـ پهلوان فخ ـ بر من پيش آمد ترگ گفتم و در تهران اقامت گزيدم.
شعر: مىگويم هرگاه در شهرى زمانى بر من گذشت و آن شهر برايم وطن گرديد و به زودى مرا والد و حيران ساخت. بس آن شهر مرا خشنود ساخت و من وطن بودن آن را رضايت ندادم، زيرا روزگار براى ما وطن نيافريده است.
بعد از سكونت در تهران همچنان به همان عادت و روش ديرين ادامه ادامه و به طور پيوسته مشغول بحث و تحقيق و تأليف شدم. گاه و بيگاه به شهر قم مىرتفم و براى پابوسى آستانه مقدس فاطمه معصومه عليهاالسلام شرفياب مىشدم. با آن كه به خاطر تحولات سياسى كه در كشور ايران به وقوع پيوست، عارضه جسمانى پيدا كردم و على رغم سفرهاى پى درپى كه به قم مىكردم مرا از تشرف به حرم مطهر باز مىداشت. مدت چهار سال به همين منوال گذشت و من خودم را از رفتن به زيارت آن حضرت باز مىداشتم. تا آن كه به منزل علامه جليل القدر جناب محمد فاضل طباطبايى حائرى در شهر رى شاه عبدالعظيم رفتم و در مجلسى كه به مناسبت وفات مادرشان برپا شده بود حضور پيدا كردم و در كنار آقايان فاضلى كه قبلاً آنها را نمىشناختم و ملاقات نكرده بودم نشستم. از جمله
ص: 188
آنها خطيب بزرگوار حاج سيدحسين فرزند علامه حاج سيدحسن درقسمان خراسانى بود.
بعد از استقرار در مكانى كه براى ما اختصاص داشت سيدحسن گفت: شما امينى هستى؟ جواب دادم: بله. گفت: آقا جعفر مجتهدى يكى از نادرين روزگار و مرد عابد و زاهدى است و به كرامت و تهجد و عبادت و راستى و صداقت معروف است. مايل است با شما ديدارى داشته باشد و مرا امر فرموده كه اين پيام را به شما برسانم و اشتياق فراوان او را براى ديدار شما ابلاغ نمايم.
عرض كردم: ايشان را نمىشناسم و نشانى منزلشان را نمىدانم.
پاسخ داد: ايشان در قم زندگى مىكنند و اين آدرس منزلشان است.
مجلس پايان يافت و بعد از چند روز به مقصد قم حركت كردم و به منزل او رفته و به حضور او شرفياب شدم.
او مرا نمىشناخت و قبلاً مرا نديده بود. خودم را معرفى كردم و او با جملاتى كه گوياى لطف و محبّت و كرامت بود به من خوش آمد گفت. بعد، فرمود: چرا شما بطور مرتب به زيارت فاطمه معصومه عليهاالسلام نمىروى؟ چگونه خويشتن را از اين فيض منع مىكنى و به خود جفا مىكنى؟
ص: 189
قضايا و مسائلىكه مرا آزار مىداد با او در ميان گذاشتم. عرض كردم: حوائج و خواستههاى داشتم و مدتى براى آن بانو عرضه كردم اما پاسخى نشنيدم و جوابى نگرفتم لذا زيارت ايشان را ترك كردم و تا به امروز به زيارت ايشان نرفتهام.
فرمود: بانو دورى شما را نمىپسندد و تمام خير و سعادت در زيارت آن بانو نهفته است و اگر خدا بخواهد به حول و قوه الهى خواستههاى تو تحقق مىيابد. «و عسى أن تحبوا شيئاً و هو كره لكم...» شايد خير و صلاح دنيا و آخرت شما در دير برآورده شدن حاجاتت باشد. آن بانو كريمه اهلبيت اند و شايسته نيست كه انسان از زيارتش خوددارى كند و به آستانه او توسل نجويد...
او را زيارت كن و به رويّه پيشين خود برگردد و زيارت آن بانوى بزرگوار را دوباره از سر بگير و انشاء الله يك بحث علمى و ادبى به زندگى ايشان اختصاص بده. از شنيدن سخنانش بهت و حيرت تمام و جودم... را فراگرفت.
از ملاقات او پرسشهاى درونى من آسودگى يافت. اين مرد چگونه و از كجا به اين شكل صحيح مىداند كه زيارت حضرت معصومه را ترك كردهام؟
ص: 190
بعد از آن كه با او پيمان بستم كه سخنانش را بشنوم و به خواستهاش عمل نمايم از نزد او برخاستم و به زيارت بارگاه ملكوتى حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام شرفياب شدم. از آنچه كه رخ داده بود با او سخن گفتم و با او عمد بستم كه اگر خداوند توفيق دهد و مرا يارى نمايد درباره زندگى ايشان كتابى بنويسم. به تهران برگشتم و چند هفته سپرى نشده بود كه شروع به نوشتن كتابى كردم كه هم اكنون در مقابل شما قرار دارد.(1)
هر انسان شريفى كه در اين كتاب نظرى بيفكند تمام فضائل و كمالاتى را كه فاطمه معصومه عليهاالسلام از پدر و اجداد طاهرينش به ارث برده، خواهد يافت. اين فضائل و كمالات گوياى آن است كه اينان نسبى روشن و شرفى عالى و گوهرى والا و كرامت و عزتى آسمانى و طهارتى واقعى دارند كه پيوسته از يك نسل طيّب به نسل مطهر و پاكيزه ديگرى انتقال يافته و از سينه ايمان و رسالت و امامت شيرخورده بطورى كه هيچ شرف و خاندان و نسبى با او برابرى نمىكند.
در خاتمه از خداوند متعال مىخواهم مطالب اين كتاب را براى خوانندگان مفيد و سودمند قرار دهد و آن را زمينهاى براى تأليف بهتر و برتر قرار دهد و به لطف و كرمش آن را بپذير و مرا به آنچه كه در آن خير و راستى و خشنوديش هست موفق بدارد و سرانجام همگان را خير و نيكى
1) مطالب السؤال، ج 2، ص 61؛ الصراط السوى، ص 388.
ص: 191
ختم نمايد.
ربّنا عليك توكلنا، و اليك أنبنا واليك المصير
شكر پيوسته و دعاى وافر من نثار كسانى باد كه در اين تلاش يارىام كردند و با احساسات و عواطف گرم و بزرگوارى و بخشندگى اعتقادى مورد لطفم قرار دادند. از خداى بزرگ مىخواهم آنان را در سايه حمايت و حراست خود قرار دهد و خطاهاى ما را اصلاح نمايد و به پيمودن طريق حق و خير و هدايت موفق دارد و ما را نصرت و يارى فرمايد كه او بهترين مولا و ولىّ توفيق است.
بارخدايا! مرا به حيات و ممات محمد و آل محمد زنده كن و بميران. و جان و مرا بر آئين آنان بگير و در زمره آنن محشور فرما و لحظهاى در دنيا و آخرت ميان من و آنان جدائى نينداز
تهران ـ ايران 1363 شمسى / 1405 هجرى
ص ـ 548ـ 1785ابوعلى
محمدهادى امينى
عفىالله عنه و عن والديه
ص: 192
ص: 193
ص: 194
درباره تعداد دختران امام موسى بن جعفر عليهماالسلام از مادران مختلف در سخنان مورخان اختلافات متعدد و نظرات متقابل و سخنان مخالف وجود دارد. اين اختلاف در دختران موسى بن جعفر خلاصه نمىشود بلكه در تمام فرزندان و نوادگان ائمه معصومين عليهمالسلام به صورت كلى جريان داشته و به طورى كه نسبت به فرزندان يك امام در ميان مورخان اتفاق نظر پيدا نمىشود تا چه رسد به همه ائمه. از همه جوانب اين اختلاف نظر از دو عامل نشأت ميگيرد ومن از روزگاران قديم در خلال بحثهاى تاريخى به آن دو عامل دست يافتم:
ص: 195
خداوند چهره روزگار را خندان نكند گرچه بخندد در حالى كه خاندان پيامبر مظلوم واقع شده و مقهور و مطرود گرديده و از خانه خود دور گشتهاند گويا جرم غير قابل بخشش مرتكب شدهاند.
اين امر باعث مىشدتا ذريه طاهره وطن مقدس و شهر جدّشان را ترك گويند و بابيم و ترس از آن خارج شوند و در صحراها و بيابانها به راه افتند و به سرزمينهاى مجاور و شهرهاى دورى كه جنگلهاى انبوه وكوهها و غارهاى فراوان دارد روى بياورند. برخى از آنان در شهرى استقرار پيدا مىكرد و براى موت طولانى با ورع و تقوى و زهد و عبادت و دعوت به سوى خدا زندگى مىنمود تا وقتى كه اجلش فرا مىرسيد و آنگاه شناخته مىشد و مشهور مىگشت. بخرى ديگر، اوضاع و احوال زمان و دورى از اهل و عيال بر او فشار مىآورد و روزگار بر او سخت مىگرفت و بدون زاد و توشه رو به صحرا مىگذاشت و اخبارش از همه پنهان مىماند و مرگ به سراغش مىآمد و به آنچه كه ايشان و تاريخ از آن بىخبر است، روى آورد به طورى كه نه كسى بر حالش واقف شد و نه تا امروز خبرش به كسى رسيده است مگر آن كه خداوند وارث زمين و ساكنان زمين گردد. حكومت جهان به دست مهدى عليهالسلام صاحب زمان افتد.
ص: 196
بررسى پيرامون سرگذشت ائمه اطهار عليهمالسلام نپرداخته و توجه و عنايت لازم بدان نداشتهاند. اين مسأله به جهت ترس از قدرت ستمگر حاكم بود كه اين خود عامل مؤثر در سركوبى عدالت و شكستن عواطف و كشتن نفوس و شكستن قلم و تحريف تاريخ و نابودى حريّت و آزادى و ارزشهاى والاى انسانى و اخلاقى به شمار مىرود.
همچنان كه ترس از حاكمان جور دستم عامل مؤثرى در سوق دادن گروهها به سوى ولوله و اضطراب فكرى و اجتماعى براى نابود ساختن گروهها و اجراى و تضعيفقوى و پنهان ساختن راه رشد و صواب و بالاخره سوق دادن امت اسلامى به طرف فنا و نيستى به حساب مىآيد.
يا به جهت آن بوده كه مورخان از محبت و دوستى خاندان پيامبر روى گردانيدند و ميل و رغبتى براى تحقيق و بررسى سرگذشت ايشان نشان ندادند. و اين سخنى است كه تاريخ آن را تأييد و اثبات مىكند زيرا مورخان و ناقلان اخبار و حوادث در قرنهاى اوليه اسلام آنچه را كه باعث خشنودى خليفه و امير و حاكم مىشد ثبت و ضبط مىكردند ولو اينكه آن سخن مستلزم جعل و تحريف و دروغپردازى و اقرار حق واقع مىبود. و بدين جهت جمع زيادى از صحابه و ناقلان حديث و اخبار و تاريخ به دليل سعى و تلاش فراوان و زودهنگامى كه در تحريف حقايق و وقايع و خارج
ص: 197
كردن حقايق از صورت اصلى و شكل واقعى نشان مىدادند به مقامات و منازل بزرگى در حكومت رسيدند. به اين خاطر دكتر كيالى در اين باره تأمل و تعميق كرده و چنين گفته است:
«همانا تاريخ اسلام، تاريخ عرب است و عرب در بحث و گفتگوى تاريخىشان كه يك بحث و گفتگوى علمى خالى از غرض و هوى باشد كوتاهى كردهاند. اكثر كسانى كه در عصر اموى و عباسى به نگارش تاريخ اسلام پرداختهاند از مسير حق كناره گرفته و تحت تأثير عواطف قرار داشتهاند. بر اين اساس متأخرانى كه اهل نقد و بررسى هستند نمىتوانند وقايع و حقايقى را كه روى داده به طور صحيح و كامل استخراج كنند و آنان را به يك ديگر ارتباط دهند و علل و اسباب را روشن و قبايح را بيان نمايند. در صورتى كه اين مسأله از مهمترين مقاصد تاريخ به شمار مىرود. جهان اسلام هميشه به مثل اين مباحث نياز مهمى دارد. براى جهان اسلام مهم است كه دگرگونى حكومت قبل از اسلام و بعد از اسلام را بداند و نيز علل وقايعى كه با قضيه خلافت و خلفاء همراهى كردند و آنچه كه در زمان ايشان به وقوع پيوست را بداند و براى عالم اسلام اين مسأله مهم است كه بداند چرا دولتهاى اسلامى متعدد متفرق گرديدند و چه جنگها و خدماتى در زمان دول اسلامى انجام شد و چگونه اين
ص: 198
دولتها منقرض شده و دولتهاى ديگرى جاى آنها را گرفتند؟
و چه خدماتى به تمدن اسلامى و به كسانى كه پايههاى آن را بنياد نهادند ارائه دادهاند؟
و نيز براى جهان اسلام مهم است كه بداند چه عواملى باعث تسريع در فتوحات و گسترش آن و ترويج اسلام به دست امتها و قبائل ـ علىرغم اختلاف مذاهبشان ـ گرديد؟ و بعد از وفات رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم چگونه اختلاف پيدا شد و بنىهاشم از حقشان دور نگهداشته شدند؟ علل و عوامل انحطاط مسلمانان و اين تا به اين حد تنزّل كردهاند جهت راهنمائى كه به وحدت كلمه مسلمانان منتهى مىشود كدامند و راهنمايى كه باعث حركتهاى دينى و سياسى و اقتصادى و ادبى و علمى در جهان اسلام مىشود كدام است؟ آيا امكان دارد با مراجعه به بحث تاريخى قديم و اعتماد بر آنها، گذشته را جبران كرد؟ يا آنكه بايد به بحث و گفتگو و عمل روى آورد و با نهايت جديت و نزاكت به حقيقتيابى و شناخت واقعيت پرداخت، تا بتوان به علل و عوامل مسأله دست پيدا كرد و آنها را استخراج نمود. و آنچه را كه براى آمادگى نسل جديد براى تحصيل مقومات دانش و جنبش و تمسك به انسان كامل و سيره و تعاليم او و تعاليم كسانى كه از سيره او پيروى كردند و به آيين او عمل نمودند و به نور او روشنائى گرفتند
ص: 199
و چراغهاى شريعت و دليل حق و كعبه زندگى خجسته و نمونه زهد و تقوا بودند ـ لازم است بيان نمود.(1)
در حقيقت تاريخ يا نگارندگان تاريخ درباره ذريه طاهره بطور كلى انصاف و عدالت را رعايت نكردهاند و لذا درباره تاريخ ائمه مصعومين و فرزندان و نوادگان ايشان اختلاف و كشمكش پيدا شده است. براى نمونه در اينجا به برخى از نصوص و متون اصلى اشاره مىشود.
ابوالحسن على بن عيسى اربلى گفته است:
براى ابوالحسن موسى بن جعفر سى و هفت فرزند پسر و دختر وجود داشت.(2)
ابو محمد عبدالله بن احمد بن خشّاب بغدادى متوفاى 567 ه .ق. مىگويد: براى امام هفتم از مادران مختلف بيست فرزند پسر و هجده فرزند دختر وجود داشت.8(3)
سبط ابن الجوزى متوفاى 654 ه .ق. مىگويد: مورخان گفتهاند: امام هفتم بيست پسر و بيست دختر داشت.(4)
كمال الدين محمد بن طلحه عدوى شافعى متوفاى 652 ه .ق. آورده است: درباره اولاد آن حضرت گفتهاند: بيست پسر و هيجده دختر داشت.(5)
ص: 200
ابوجعفر رشيد الدين محمد بن على بن شهر آشوب مازندرانى بغدادى متوفاى 588 ه .ق. مىگويد: سى فرزند داشت. و برخى گفتهاند سى و هفت فرزند داشت. هيجده پسر و نوزده دختر از زنان متعدد.(1)
امين الاسلام فصل بن جن طبرسى از بزرگان قرن ششم ه. چنين آورده است: فصل ششم در بيان اولاد آن حضرت. ايشان داراى سى و هفت فرزند پسر و دختر بودند.(2)
نسب شناس معروف، سيد جمال الدين احمد بن على حسنى متوفاى 828 ق. مىگويد: امام موسى كاظم شصت اولاد داشت، سى و هفت دختر و بيست و سه پسر. از اين تعداد پنج نفر درگذشتند و در اين باره اختلافى وجود ندارد.
آنچه گفته شد بخشى از سخنان متناقضى است كه نقطه پايان ندارد. و اين همان چيزى است كه مرا واداشت تا در اين فصل اسامى دختران امام موسى كاظم را به صورتى نيكو بيان نمايم و براى هركدام آنان فصلى جداگانه اختصاص دهم و مصادر و منابعى را كه اين اسامى در آنجا ذكر شده معرفى نمايم. دوست دارم هر بانوئى كه اسمش در منابع و مأخذ آمده، در زير اسم آن بانو به ذكر آن منبع بسنده كنم بدون آنكه اشارهاى به شرح حال او داشته باشم مگر برخى بانوان مشهورى كه از جمله آنها
ص: 201
حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام است كه اين اثر به خاطر او تهيه و تنظيم شده است. و شما به زودى در صفحات آينده اين مطلب را خواهيد يافت و آن ثمره بحث و تتبّع مداوم و پيوسته و در عين حال ناچيز ماست كه به حول و قوه الهى انجام گرفته است.
از سوى ديگر، تذكره نويسان و كسانى كه شرح حال بزرگان را مىنويسند در اين نكته اتفاق نظر دارند كه تمامى فرزندان امام موسى كاظم عليهالسلام صاحب فضائل نفسانى و كمالات معنوى و مراتب عاليه بودند و در فرهنگهاى لغت شرح حال و تاريخچه زندگانى آنان آمده است و اين كه اهل وضوء و نماز و عبادت و تقوا بودند و براى هر يك از آنها فضيلت و منقبت مشهورى است.(1)در حديثى آمده است: براى هريك از فرزندان ابوالحسن موسى كاظم عليهالسلام عمل نيك و ستوده مشهورى است.(2)
اما اسامى دختران آن امام به ترتيب حروف الفبا از اين قرار است:
ص: 202
ص: 203
امّ ابيها
اين بانو در تاريخ به اين نام شناخته مىشود و زن صالحه و عابدهاى بوده و اهل عقل و خرد و انديشه و كمال بوده است. ابن اثير در جائى كه حوادث سده 231 ه .ق. را يادآور مىشود، چنين مىنويسد: در اين سال امّابيها دختر موسى بن جعفر و خواهر على بن رضا چشم از جهان فروبست.
الكامل فى التاريخ، ج 7، ص 26؛ رياحين الشريعه، ج 3، ص 356؛ اعيان اليشعه، 4 ق 2، ص 81؛ المناقب، ج 4، ص 324؛ البداية و النهاية، ج 10، ص 307؛ ريحانة الادب، ج 8، ص 286؛ تحفة العالم، ج 2، ص 23؛ تاجالمواليد، ص 124؛ المستجاد من كتاب الارشاد، ص 444؛ الانوار النعمانية، ج 1، ص 380، تاريخ قم، 199.
امّ جعفر
كتابهاى معاجم و تذكره تصريح دارند كه او از دختران امام موسى بن جعفر عليهالسلام است.
المناقب، ج 4، ص 324؛ عمدة الطالب، ص 196؛ كشف الغمّه، ج 2، ص 236؛ ارشاد، ص 302؛ اعلام الورى، ص 312؛ الفصول المهمّة، ص 242؛ اعيان الشيعه، 4 ق 2، ص 81؛ تحفةالعالم، ج 2، ص 23؛
ص: 204
تاجالمواليد، ص 124؛ المستجاد من كتاب الارشاد، ص 444؛ الصراط السوىّ، ص 389؛ الانوار النعمانية، ج 1، ص 380.
امّ سَلَمه
از دختران امام كاظم عليهالسلام است.
الارشاد، ص 302؛ عمدة الطالب، ص 196؛ كشف الغمّه، ج 2، ص 236؛ المناقب، ج 4، ص 324؛ اعلام الورى، ص 312؛ الفصول المهمّة، ص 242؛ اعيان الشيعه، 4 ق 2، ص 81؛ تحفة العالم، ج 2، ص 23؛ تاريخ الائمه، ص 20؛ تاج المواليد، ص 124؛ المستجاد فى الارشاد، ص 445؛ الصراط السوى، ص 389؛ الانوار النعمانية، ج 1، ص 380.
امّ عبداللّه
اسم اين بانو در ضمن دختران امام آمده است.
المناقب، ج 4، ص 324؛ عمدة الطالب، ص 196؛ كشف الغمّه، ج 2، ص 236؛ تذكرة الخواص، ص 351؛ مطالب السئول، ج 2، ص 65؛ الانوار النعمانية، ج 1، ص 380.
ص: 205
امّ فروة
عمدة الطالب، ص 196؛ المناقب، ج 4، ص 324؛ تذكرة الخواص، ص 351؛ مطالب السئول، ج 2، ص 65؛ تاريخ الائمه، ص 20؛ الانوارالنعمانية، ج 1، ص 380؛ تاريخ قم، ص 199.
امّ القاسم
المناقب، ج 4، ص 324؛ عمدة الطالب، ص 196؛ تذكرة الخواص، ص 351؛ مطالب السئول، ج 2، ص 65؛ تاريخ الائمه، ص 20؛ الانوارالنعمانية، ج 1، ص 380؛ تاريخ قم، ص 199.
امّ كلثوم الكبرى
عمدة الطالب، ص 196؛ كشف الغمّة، ج 2، ص 236؛ الارشاد، ص 303؛ المناقب، ج 4، ص 324؛ اعلام الورى، ص 312؛ الفصول المهمّة، ص 242؛ تذكرة الخواص، ص 351؛ مطالب السئول، ج 2، ص 65؛ اعيان الشيعه، 4 ق 2، ص 81؛ تاريخ الائمه، ص 20؛ تاج المواليد، ص 124؛ المستجاد، ص 445؛ الصراط السوى، ص 389؛ الانوارالنعمانية، ج 1، ص 380؛ تاريخ قم، ص 199.
ص: 206
امّ كلثوم الوسطى
عمدة الطالب، ص 196؛ مطالب السئول، ج 2، ص 65.
ام كلثوم الصغرى
همان گونه كه در عمدة الطالب، ص 196 آورده است تنها كسى كه از اين بانو اسم برده، جناب ابن عنبه مىباشد.
آمنه
اين بانو اهل عبادت و صلاح و زهد و تقوا و از طبقه بزرگان بود. خادم منزلش نقل مىكند كه در شب صداى قرائت قرآن را از او مىشنيدم. در قبرستان كوچكى در مصر مقبرهاى به اسم او معروف است كه به اين بانو نسبت داده مىشود. و خدمتكار خانهاش چنين حكايت مىكند كه روزى مردى بيست رطل روغن آورد و مرا قسم داد كه آن را در يك شب بسوزانم. خادم آن را در چراغهاى فتيلهسوز ريخت اما چيزى از روغن آتش نگرفت. خادم از اين مسأله تعجب كرد. شب هنگام آن بانو را در خواب ديد كه به او مىگويد: روغن آن مرد را به وى برگردان و از او بپرس كه آن را از كجا به دست آورده است؟ زيرا ما مال و دارائى حلال و پاكيزه را قبول مىكنيم. وقتى صبح شد خادم نزد آن مرد رفت و گفت: روغنت را
ص: 207
بگير. آن مرد گفت: به چه دليل؟ خادم گفت: چيزى از آن نسوخت و من در خواب بانو را ديدم كه گفت: ما فقط مال پاكيزه را مىپذيريم. آن مرد گفت: آن بانو راست گفته است چون من مأمور اخذ مالياتم.
عمدة الطالب، ص 196؛ كشف الغمّة، ج 2، ص 236؛ الارشاد، ص 303؛ نورالابصار، ص 198؛ اعلام الورى، ص 312؛ الفصول المهمّة، ص 242؛ تاج المواليد، ص 124؛ تذكرةالخواص، ص 351؛ مطالب السئول، ج 2، ص 65؛ اعلام النساء، ج 1، ص 17؛ معجم البلدان، ج 5، ص 142؛ اعيان الشيعه، 4 ق 2، ص 81؛ تحفة العالم، ج 2، ص 23؛ تاريخ الائمه، ص 20؛ المستجاد، ص 444؛ الصراط السوى، ص 389؛ الانوارالنعمانية، ج 1، ص 380؛ تاريخ قم، ص 199.
أسماء
عمدة الطالب، ص 196؛ المناقب، ج 4، ص 324؛ الفصول المهمّة، ص 242، در اين كتاب از اين بانو به امّ أسماء نام برده شده است؛ تذكرة الخواص، ص 351؛ مطالب السئول، ج 2، ص 65؛ تاريخ الائمه، ص 20؛ الانوار النعمانية، ج 1، ص 380؛ تاريخ قم، ص 199.
ص: 208
أسماء الكبرى
بر اساس نوشته كتاب عمدة الطالب، ص 196 و تذكرة الخواص، ص 351 از اين بانو فقط ابن عنبه ياد كرده است.
أمامه
عمدة الطالب، ص 196؛ المناقب، ج 4، ص 324؛ تذكرة الخواص، ص 351؛ مطالب السئول، ج 2، ص 65؛ نورالابصار، ص 163؛ رياحين الشريعه، ج 3، ص 353؛ تاريخ الائمه، ص 20؛ الانوارالنعمانية، ج 1، ص 380؛ تاريخ قم، ص 199.
أمينة الكبرى
عمدة الطالب، ص 196.
أمينة الصغرى
عمدة الطالب، ص 196.
بُرَيهه
عمدة الطالب، ص 196؛ كشف الغمّة، ج 2، ص 236؛ المناقب، ج 4، ص 324، در مناقب نزيهة آمده است.
ص: 209
الارشاد، ص 302؛ اعلام الورى، ص 312؛ اعيان الشيعه، 4 ق 2، ص 81؛ تحفة العالم، ج 2، ص 23؛ تاج المواليد، ص 124؛ المستجاد، ص 444؛ الصراط السّوى، ص 389؛ الانوارالنعمانية، ج 1، ص 380.
بى بى هيبت
قبر اين خانم در شهر بادكوبه قرار دارد. گفته مىشود مادر چهار نفر از فرزندان امام كاظم عليهالسلام يكى است.امام رضا، فاطمه معصومه، بىبىهيبت و حسن معروف به سيد جلال الدين اشرف. از آستارتا تا آستار باد، ج 2، ص 180.
حَسنه
عمدة الطالب، ص 196؛ كشف الغمّة، ج 2، ص 236؛ الارشاد، ص 303؛ اعلام الورى، ص 312؛ الفصول المهمّة، ص 242؛ اعيان الشيعه، 4 ق 2، ص 81؛ تحفة العالم، ج 2، ص 23؛ تاج المواليد، ص 124؛ المستجاد، ص 444؛ الصراط السوى، ص 389؛ الانوارالنعمانية، ج 1، ص 380.
حكيمه
بانوى فاضل و بزرگوارى بوده، اهل عبادت و شرف و كردار نيك بود و ولادت امام نهم را شاهد بود و عمر طولانى داشته است. تاريخ از شرح
ص: 210
حال و خاندان و نسل او چيزى براى ما بازگو نمىكند و گويا ايشان صاحب نفوذ بودند و در نزد عترت طاهره بانوان اهل بت جايگاه خاصى داشتند و رأى و نظرشان مُطاع بوده است.
اين بانو گويد: وقتى زنان زايمان خيزران مادر ابىجعفر جواد فرا رسيد، امام رضا عليهالسلام مرا خواست و گفت: ناظر ولادت باش و به همراه او و قابله داخل اتاق شويد. براى ما چراغى فراهم كرد و درِ اتاق را به روى ما بست. وقتى درد زايمان آن بانو شروع شد، چراغ خاموش شد. در جلوى او طشتى قرار داشت. من از خاموش شدن چراغ ناراحت شدم. در حالى كه ما در اين وضعيت بودم امام رضا عليهالسلام در طشت درخشيد، و در آن هنگام بر روى آن چيزى نازكى مانند صورت لباس بود كه از آن نور ساطع مىشد تا آنكه اتاق را روشن ساخت و ما او را ديديم و من او را گرفتم و در اتاقم قرار دادم و اين پوشش و برده از آن كنار رفت... امام رضا عليهالسلام آمد و در را گشود در حالى كه ما از انجام كار فارغ شده بوديم. پس نوزاد را برداشت و از گهواره گذاشت و فرمود: يا حكيمه! ملازم گهواره نوزاد باش. اين بانو مىگويد: وقتى روز سوم فرا رسيد، اين نوزاد چشمش را به طرف آسمان برد و گفت: شهادت مىدهم كه هيچ معبودى جز الله نيست و شهادت مىدهم محمد صلىاللهعليهوآلهوسلم رسول خدا است. با وحشت برخاستم و
ص: 211
بهنزد ابالحسن رفتم و به او عرض كردم: چيز عجيبى از اين طفل شنيدم، فرمود: چه چيزى اين آنچه را كه واقع شده بود به ايشان خبر دادم. امام فرمود: اى حكيمه چيز زيادى از عجايب او نديدى. آنچه ديدهاى خيلى اندك است در كوههاى راه بهبهان مزارى منسوب به اين بانوست و شيعيانى كه از اين جاده رفت و آمد مىكنند زيارتش مىكنند.
عمدة الطالب، ص 196؛ كشف الغمّه، ج 2، ص 236؛ المناقب، ج 4، ص 324؛ الارشاد، ص 302؛ اعلام الورى، ص 312؛ الفصول المهمّه، ص 242؛ تذكرة الخواص، ص 351؛ مطالب السؤال، ج 2، ص 65؛ رياحين الشريعه، ج 4، ص 149؛ اعيان الشيعه، 4 ق 2، ص 81؛ سفينة البحار، ج 1، ص 294؛ تحفةالعالم، ج 2، ص 23.
در كتاب تحفة العالم چنين آورده است:
حكيمه با كاف و اما حليمه با «لام» از تغيير و تخصيص عوام است.
تاريخ الائمه، ص 20؛ تاج المواليد، ص 124؛ المستجاد، ص 444؛ الانوارالنعمانية، ج 1، ص 380؛ تاريخ قم، ص 199.
حليمه
خيلى از مورخان از او ياد كردهاند و اين را از دختران امام موسى كاظم عليهالسلام است.
ص: 212
عمدةالطالب، ص 196؛ كشف الغمّه، ج 2، ص 236؛ الارشاد، 302؛ المناقب، ج 4، ص 324؛ اعلام الورى، ص 312؛ الفصول المهمّه، ص 242؛ تذكرةالخواص، ص 351؛ مطالب السؤل، ج 2، ص 65؛ اعيان الشيعه، 4 ق 2، ص 81؛ تاج المواليد، ص 124؛ تحفةالعالم، ج 2، ص 23؛ تاريخ الائمه، ص 20؛ المستجاد، ص 444؛ الصراط السوى، ص 389؛ الانوارالنعمانية، ج 1، ص 380.
خديجةالكبرى
براساس گفته صاحب كتاب عمدةالطالب، از اين بانو فقط ابن عنبه نام برده است.
رقيه
كشف المراد، ج 2، ص 236؛ الارشاد، ص 302؛ عمدةالطالب، ص 196؛ تاريخ المواليد، ص 124؛ اعلام الورى، ص 312؛ الفصول المهمّه، ص 242؛ المستجاد، ص 444؛ اعيان الشيعه، 4 ق 2، ص 81؛ تحفةالعالم، ج 2، ص 23؛ الصراط السوى، ص 389؛ الانوارالنعمانية، ج 1، ص 380.
ص: 213
رقية الصغرى
كشف الغمة، ج 2، ص 236؛ الارشاد، ص 302؛ المناقب، ج 4، ص 324؛ اعلام الورى، ص 312؛ الفصول المهمّه، ص 242؛ اعيان الشيعه، 4 ق 2، ص 81؛ تحفة العالم، ج 2، ص 23؛ تاج المواليد، ص 124؛ المستجاد، ص 444؛ الصراط السوى، ص 389؛ در كتاب ارشاد روايتى ازهاشميه كنيز رقيه دختر امام موسى كاظم عليهالسلام آورده است. اين بانو چنين گويد: محمد بن موسى اهل وضو و نماز بود و تمام شب را وضو مىگرفت و صداى ريزش آب شنيده مىشد و نماز مىخواند.
آنگاه پاسى از شب را آرام مىگرفت و به خواب مىرفت و آنگاه دوباره بر مىخاست و صداى ريزش آب و وضو شنيده مىشد. سپس نماز مىگذارد و بر اين حال بود تا آنكه صبح مىشد. و او را نديدم مگر آنكه اين آيه را زمزمه مىكرد: «كانوا قليلاً من الليل ما يهجعون».
رمله
عمدة الطالب، ص 196.
زينب
در شهر اصفهان مرقدى است كه به زينبيّه معروف است. مشهور آن است
ص: 214
كه اين مرقد قبر بانو زينب دختر امام موسى بن جعفر است. اين مزار در خارج از شهر در آبادى ارزنان ناميده مىشود واقع شده است.
كشف الغمّه، ج 2، ص 236؛ عمدةالطالب، ص 196؛ الارشاد، ص 202؛ تاج المواليد، ص 124؛ المناقب، ج 4، ص 324؛ اعلام الورى، ص 312؛ الفصول المهمّه، ص 242؛ تذكرة الخواص، ص 351؛ در اين كتاب زينب صغرى آمده است. مطالب السؤل، ج 2، ص 65؛ و در اين كتاب نيز زينب صغرى آمده است. اعيان الشيعه، 4 ق 2، ص 81؛ تحفةالعالم، ج 2، ص 23؛ اخبار الزينبيات، ص 132؛ و در اين كتاب مىگويد: اين بانو با همسر خواهرش قاسم بن محمد بن جعفر صادق به مصر هجرت كرد. خيرات الحسان، ج 2، ص 7؛ تذكرةالقبور، ص 32؛ گنجينه آثار تاريخى اصفهان، ص 604؛ تاريخ الائمه، ص 20؛ تاج المواليد، ص 124؛ المستجاد، ص 444؛ الصراط السوى، ص 389؛ الانوار النعمانية، ج 1، ص 380؛ تاريخ قم، ص 199.
چشم انداز بيرونى موند بانو زينب در اصفهان
بر اساس تصريح شيخ محمد حسين آيتى بيرجندى دركتابش بهارستان در شهر كاهن از توابع بيرجند مزارى وجود دارد كه به زينب صغرى منسوب است و همواره محل تكريم و تقديس بوده است. نويسنده كتاب
ص: 215
با يك قصيده طولانى در مورد اين بانو سخنش را خاتمه داده است. ما در اينجا به برخى از ابيات آن اشاره مىكنيم:
لبنان اگر ز مريم و عيسى شرف فزود اينجا مقام مريم آل پيامبر است
بانوى خله زينب صغرى كه در صفان خود يادگار زهره زهراى ازهر است
اخت امام هشتم و سلطان دين رضا كش آستان به روضه رضوان برابر است
اين آستانه ايست كه از لطف ذوالجلال خادم فرشته دارد و جاروب شهپر است
بگذار سر به خاك كه بر فرق فرقدان از آسمان آل على تاج و افسر است
امروز كل زيارت خاتون موسوى فردا گرت اميد شفاعت به محشر است
آل رسول جمله پراكنده در جهان همچون ستارگان كه بر اين چرخ اخضر است
ص: 216
آن يك به طوس و قبر ديگر در ديار قم در كاظمينه مدفن موسى بن جعفر است
در نينوا ز خون شهيدان كربلا روى زمين چولاله گل رنگ احمر است
اين قطعه لطيف در اين بقعه شريف با زر سزد نوشته كه شمايان زيور است
اين دو تصوير نشان دهنده چشم انداز بيرونى مرقد و نيز قبر زينب صغرى در شهر كاهن است. اين دو تصوير را فاضل محترم سيد احمد عرفانى بيرجندى مرحمت كرده است.
عائشة
عمدة الطالب، ص 196؛ كشف الغمّه، ج 2، ص 236؛ الارشاد، ص 303؛ اعلام الورى، ص 312؛ الفصول المهمّه، ص 212؛ اعيان الشيعه، 4 ق 2، ص 81؛ تحفة العالم، ج 2، ص 33؛ تاج المواليد، ص 124؛ المستجاد، ص 444؛ الصراط السوى، ص 389؛ الانوارالنعمانية، ج 1، ص 380.
عباسّة
عمدة الطالب، 196.
ص: 217
عَطْفَة
عمدةالطالب، ص 196.
عليّه
كشف الغمّه، ج 2، ص 236؛ عمدة الطالب، ص 196؛ الارشاد، ص 303؛ اعلام الورى، ص 312؛ المناقب، ج 4، ص 324؛ الفصول المهمّه، ص 242؛ تذكرةالخواص، ص 351؛ رياحين الشريعه، ج 4، ص 386؛ اعيان الشيعه، 4 ق 2، ص 81؛ تحفةالعالم، ج 2، ص 23؛ تاريخ الائمه، ص 20؛ تاج المواليد، ص 124؛ المستجاد، ص 444؛ الصراط السوى، ص 389؛ الانوارالنعمانية، ج 1، ص 380؛ تاريخ قم، ص 299.
فاطمه
الارشاد، ص 302؛ در اين كتاب فاطمه صغرى ضبط شده است؛ كشف الغمّه، ج 2، ص 236؛ المناقب، ج 4، ص 324؛ عمدةالطالب، ص 196؛ اعلام الورى، ص 321؛ الفصول المهمّه، ص 242؛ تذكرةالخواص، ص 351؛ در اين كتاب چنين ثبت شده است: فاطمه كبرى و صغرى و وسطى و فاطمه اخرى. فواطم چهارنفرند؛ مطالب السؤل، ج 2، ص 65؛ نورالابصار، ص 163؛ اعيان الشيعه، 4 ق 2، ص 81؛ سفينةالبحار، ج 2،
ص: 218
ص 376؛ تحفةالعالم، ج 2، ص 23، در اين كتاب آورده است: قبر اين بانو در بادكوبه خارج از شهر قرار دارد و از سمت جنوب شهر يك فرسخ از شهر فاصله دارد و در وسط يك مسجد قديمى واقع است. اين مطلبى است كه وزير محمد حسن صنيع الدوله بن على اعتماد السلطنة المراغى متوفاى 1313 قمرى در كتابش مرآة البلدان گفته است.
در شهر رشت كه در استان گيلان واقع است، مزارى منسوب به فاطمه طاهره خواهر امام رضا عليهالسلام در محله سوخته تكيه وجود دارد كه توليت آن جناب آيةالله حاج شيخ محمد بن العالم الجليل آيةالله شيخ مهدى لاكانى رشتى از بزرگان لاكاى گيلان است. در سالهاى اخير جناب ايشان متصدى تجديد و تعمير بناد شدند وبا سعى و تلاش اهل خير و احسان خانههاى برزگى به آن اضافه كردهاند. همچنين در سايه علم مهندس ساختمان و اشراف كامل ايشان بر ساختمان سازى، قبّه ممتاز و علحيدهاى را بر مرقد بالابردهاند و اسباب و امكانات رفاه و آسايش را براى زائران اختصاص دادهاند و اين روند به حول و قوه الهى همچنان ادامه دارد.
اين مرقد در نزد اهل رشت به قبر خواهر امام معروف است و در پيشگاه آن محل مقدس و حرمت ويژهاى دارد. زوار از هر سو در حالى كه
ص: 219
براى برآورده شدن خواهشها و اجابت شدن دعاهايشان دست به تضرع به سوى خداوند متعال برداشتهاند، به اين روضه مقدسه وارد مىشوند. زيرا براى رهائى از مكاره دين فقط عصمت الهى رهگشا است و هيچ حول و قوهاى براى ما نيست مگر به قدرت الهى.
براى حضرت حاج شيخ در شهر رشت آثار نيك و خير تازه كارى وجود دارد و خداوند او را يارى نمايد و به آنچه كه رضايت او در آن است موفق بدارد.
در اينجا عكسهاى را كه آقاى طالب سيدحسين نوه مؤلف فرزند سيد عبدالامير مرعشى از آن مرقد براى اين كتاب ضميمه كردهاند در معرض ديد خوانندگان محترم قرار مىدهيم.
در شهر اصفهان، محله چهارسوى شيرازىها قبرى وجود دارد كه به مرقد بانوى خردمند فاطمه دختر موسى بن جعفر معروف است و بر روى آن گنبدى قرار دارد كه تاريخ آن به سال 1242 هجرى بر مىگردد. و سلطان فتحعليشاه قاجار متوفاى 1250 هجرى آن را بنا كرده است. همچنان كه در ابيات فارسى كه در داخل آن روضه نقش بسته است اين مطلب قابل استفاده است:
ص: 220
مه سپهر نظارت كه آفتاب كند در اصفهان كه مبادش ز حادثات و بال
براى فاطمه بضعه امام انام امام هفتم منظور قادر متعال
زهى خجسته نباتى كه قبّه گردون برش چه نقطه موهوم پيش و هم وخيال
رقم زد از پى تاريخ خامه طالع به اين سپهر نهانست مهر اوج كمال
شعرا در مدح اين بانو و بيان فضائلش و تبار شريفش به رقابت پرداختهاند. از جمله آنان شيخ محمدعلى عارفچه طبسى خراسانى متوفاى 1380 هجرى است. او در يك قصيده طولانى چنين سروده است:
در شهر صفاهان بنگر بارگهش را بر طارم اخضر بكشيده است همى سر
معصومه لقب باشدش و فاطمهاش نام آن كس كه بود صاحب آن قبر مطهر
ص: 221
يك خانه تقوى بود اندر بلد قم يك معبد ابرار همين ساحت اطهر
اين حضرت معصومه مدفونه در اينجا با حضرت معصومه قم آمده خواهر
فرزند رسول است همين بانوى عالم از نسل بتول است همين طهر مطهّه، ج 2، ص 236؛ عمدةالطالب، ص 196؛ الارشاد، ص 303؛ و در اين كتاب ام كلثوم ثبت شده است. المناقب، ج 4، ص 324؛ و در اين كتاب كلثوم و امّ كلثوم ضبط شده است. اعلام الورى، ص 312؛ الفصول المهمّه، ص 242؛ و در اين كتاب كلثوم و امّ كلثوم دكر شده است. اعيان الشيعه، 4 ق 2، ص 81؛ تحفةالعالم، ج 2، ص 23؛ تاج المواليد، ص 124؛ الصراط السوى، ص 389؛ الانوارالنعمانية، ج 1، ص 380.
لُبابه
عمدة الطالب، ص 196؛ كشف الغمّه، ج 2، ص 236؛ الارشاد، ص 302؛ تاج المواليد، ص 124؛ المناقب، ج 4، ص 324؛ اعلام الورى، ص 321؛ در اين كتاب لبانه ثبت شده است. الفصول المهمّه، ص 242، در اين كتاب ام لبانه ضبط شده است.
ص: اعيان الشيعه، 4 ق 2، ص 81؛ تحفةالعالم، ج 2، ص 23؛ المستجاد، ص 444؛ الانوارالنعمانية، ج 1، ص 380.
223
محمودة
عمدة الطالب، ص 196؛ تذكرة الخواص، ص 351؛ مطالب السؤل، ج 2، ص 65؛ تاريخ الائمه، ص 20؛ تاريخ قم، ص 199.
ميمونة
اين بانو در جوار خواهرش فاطمه كبرى در قم مدفون است.
كشف الغمه، ج 2، ص 236؛ الارشاد، ص 303؛ عمدةالطالب، ص 196؛ المناقب، ج 4، ص 324؛ اعلام الورى، ص 312؛ الفصول المهمّه، ص 242؛ تذكرةالخواص، ص 351؛ مطالب السؤل، ج 2، ص 65؛ اعيان الشيعه، 4 ق 2، ص 81؛ تحفة العالم، ج 2، ص 23؛ تاريخ الائمه، ج 20؛ تاج المواليد، ص 124؛ المستجاد، ص 445؛ الصراط السؤى، ص 389؛ الانوارالنعمانية، ج 1، ص 380؛ تاريخ قم، ص 199.
آنچه در اينجا آورده شده، اسامى دختران امام موسى بن جعفر عليهالسلام است كه بر حسب آنچه در منابع و مآخذ مربوطه آمده، جمع آورى شده و به حول و قوه الهى بدان دست يافتيم. والله الموفق للصواب.
پىنوشت:
گنجينه آثار تاريخى اصفهان، ص 604؛ آثار ملى اصفهان، ص 772؛ تذكرة القبور، ص 32؛ فهرست بنهاى تاريخى و اماكن باستانى، ص 52.
ص: 224
ص: 225
ص: 226
حديث يا سنّت نبوى از مهمترين پايه و ستونهايى است كه شريعت اسلامى بدان استوار است...
و آن در سنن و آثار و اخبار، پناهگاه مسلمانان، در استنباط احكام الهى منبع و مرجع فقيهان و در اعمال، كردار، پناه مؤمنان است. زيرا قوام اسلام در عمل كردن و مراجعه كردن به آن است و ثبات ايمان در پذيرش آن و حركت كردن در مسير آن است. چرا كه علم به حلال و حرام در تمام احكام از طهارت گرفته تا ديات در حديث به وديعت گذاشته شده است. و بر اين اساس از زمان پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم جمع زيادى از حاملان كتب، سنن و احاديث را مىيابيم كه مشقتهاى زيادى را متحمل شدهاند و دردها و رنجها را بست و خوار كردهاند و به شهرهاى دور كوچ كرده و درياهاى هولناك را پشت سرگذاشتهاند و مركب اياب و ذهاب را آماده نگه داشتهاند و جان و مال خود را در اين راه بذل كرده و خود را به خطر انداخته و از امورى كه باعث خوف و ترس مىشود عبور كردهاند در حالتى كه غبارآلوده سر، درنگ پريده و گرسنه و لاغر اندام بودند و با سير و گردش در شهرها در حالى كه در صدد يافتن حديث بودند و غير آن را طلب نمىكردند اوقات خود را بدان صرف مىكردند و... ديگران را از نظر انداخته بودند... و مثل اين حال را در تحصيل علوم ديگر نمىيابيم.
ص: 227
آرى دانشمندان و فضلائى بودند كه به دنبال امامان عالم و سروران فقيه حركت كردند و احكام رسول اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم را براى امت حفظ كرده و از اخبار قرآن گزارش دادند و ناسخ و منسوخ قرآن را ثابت نموده و محكم و متشابه آن را تفكيك و سخنان و كردار پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم را تدوين نمودند و با وجود اختلاف امور، حالات گوناگون او را در خواب و بيدارى و نشستن و برخاستن و در لباس و مركب خوردن و نوشيدن حتى تراشه ناخن كه با آنها چه مىكرد و آب سينه و دهان را چگونه بيرون مىافكند ضبط كردند و همچنين سخن پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم را در هركارى كه انجام مىداد و در هر جايگاهى كهحضور مىافت، به جهت بزرگداشت قدر و منزلت او ثبت و ضبط كردند.
اگر گروه دانشمندان و طلاب حديث به ضبط و جمع حديث و سنن توجهاى نمىكردند و آن را از منابعش استخراج نمىنمودند و در طرق و اسانيد و رجال و مصادر آن نظر نمىافكندند هر آينه شريعت باطل، سنّت متوقف، احكام آن تعطيل مىگشت. زيرا احكام از آثار و سنن منقوله، استنباط و استخراج مىشود.
براى حديثشناس همين فخر و شرف و جلالت بس كه اسمش مقرون به اسم رسول اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم و يادش به ياد ائمه طاهرى عليهمالسلام ـ كه خداوند هر
ص: 228
پليدى را از آنان زدوده و چنانكه بايد و شايد پاكيزه داشته ـ پيوسته باشد و اين فضيلتى است كه خداوند به هركس كه بخواهد مىبخشد و او صاحب فضل بزرگ است.
در واقع همانگونه كه جمع كثيرى از صحابه به آن تصريح كردهاند، نياز قرآن به سنّت بيش از نياز سنّت به قرآن است. چنانچه ابوسعيد محمد بن موسى صيرفى ما را خبر داد و گفت: ابوالعباس محمد بن يعقوب اصم ما را حديث كرد و گفت: محمد بن اسحاق ضنعانى به ما روايت كرد و گفت....: قرآن نيازمندتر به سنت از سنت به قرآن است. يحيى بن ابىكثير گفت: سنت قاضى بر كتاب است و كتاب قاضى بر سنت نيست.15
عبدالعزيز بن على ورّاق ما را خبر داد كه عمر بن احمد واعظ ما را روايت كرد و گفت: احمد بن محمد بن اسماعيل ما را روايت كرد و گفت: فضل بن زياد ما را حديث كرد و گفت: از احمد بن حنبل شنيدم كه از اين حديث كه سنت قاضى بر كتاب است سؤال گرديد و چنين پاسخ داد: من جسارت نمىكنم كه اين سخن را بگويم ولكن سنت مفسّر كتاب است و آن را معرّفى مىكند و تبيين مىنمايد.
آنچه آورده شد نمونهاى از رواياتى است كه در معاجم احاديث موجود است و مدلول آن روايات اين است كه قرآن به تنهاى در فهم و استخراج
ص: 229
احكام و مسائل دينى از حلال و حرام براى مسلمانان كافى و وافى نيست. و بعد از اين سخن، به حرف كسى كه بر حسب جهل تمامش و كفر و نفاق پنهانى گمان كرد كه كتاب خدا ما را كافى است اعتبارى نيست چنانچه اين سخن را اصحاب صحاح ستّه و ديگر اهل حديث نقل كرده و اهل سير و اخبار اين سخن را همانند مسلمات پنداشته و نقل كردهاند خطيب بغدادى مىگويد: با ما فقط با قرآن سخن بگوئيد. به آن مرد گفت: نزديك بيا. نزديك آمد به او گفت: اگر تو و اصحابت به قرآن ارجاع داده شوى آيا در قرآن مىيابى كه نماز ظهر چهار ركعت و نماز عصر چهار ركعت و نماز مغرب سه ركعت است؟ اگر تو و اصحابت به قرآن حواله داده شوى آيا در قرآن مىيابى كه طواف دور كعبه هفت مرتبه است و طواف بين صفا و مروه چگونه است؟ سپس گفت: هر قوم و طايفهاى از ما علم فرا مىگيرد و به خدا قسم اگر شما اين كار را انجام ندهيد قطعاً گمراه خواهيد شد.
در روايت ديگرى دارد كه: از حديث ما متابعت كنيد و گرنه قسم به خدا گمراه مىشويد.16
بخارى از عبدالله بنب عبد بن مسعود از ابن عباس روايت مىكند: وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم در حال احتضار بودند، در خانه مردانى بودند كه از جمله آها عمر بن خطاب بود. پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: بيائيد براى شما نوشته
ص: 230
بنويسم كه بعد از آن گمراه نشويد. عمر گفت: درد و بيمارى بر پيامبر غلبه كرده و در نزد شما قرآن هست. كتاب خدا ما را بس است... اهل خانه اختلاف كردند و با يكديگر خصومت ورزيدند. برخى گفتند: نزديك آئيد تا پيامبر براى شما نوشتهاى بنويسيد كه بعد از آن هرگز گمراه نشويد و برخى آنچه را كه عمر گفت تكرار كردند. پس وقتى لغو اختلاف در حضور پيامبر زياد شد پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم به آنها گفت: برخيزيد. عبدالله بن مسعود گفت: ابن عباس مىگفت: مصيبت و تمام مصيبت آن كه اختلاف و هياهوى آنها بين رسول خدا و نوشتن آن مكتوب حائل و مانع گرديد.17
و در روايت ديگرى از عمر چنين آمده است. زمانى كه پيامبر مريض شد فرمود: براى من كاغذ و دواتى بياوريد تا براى شما مطلبى بنگارم كه بعد از آن هيچگاه گمراه نشويد. زنان از پشت پرده صدا زدند: آيا نمىشنويد كه پيامبر چه مىفرمايد؟ عمر گفت: شما زنان صاحب و همدم يوسف ايد هرگاه مريض شود جزشان را فشار مىدهيد و اشك مىريزيد و هرگاه صحيح و سالم باشد برگردنش سوار مىشويد. پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: زنان را رها كنيد زيرا آنها از شما بهترند.18
اى كاش آنان از نصّ پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم اطاعت مىكردند كه اگر اين كار را انجام مىدادند از ضلالت در امان مىماندند.
ص: 231
و اى كاش آنان به عدم اطاعت بسنده مىكردند و كلام پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم را ب اين سخن «حسبى كتاب الله» ردّ نمىكردند گويا پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم به منزلت قرآن دانا نيست يا آنها از پيامبر به خواص و فوائد قرآن داناترند.
و اى كاش به اين مقدار كفايت مىكردند و پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم را با اين سخن ازار دهند. پيامبر هذيان مىگويد مورد هجوم ناگهانى قرار نمىدادند در حالتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم در حالت اختصار قرار داشت. و كدام كلمه آخرين كلمهاى بود كه با آن با پيامبر وداع گفتند.
اين سخن از عمر بدون هيچ جانبدارى و تعصّبى و گرايش به طايفه خاصى، دليل بر آن است كه به خدا ايمان نداشت و نبوت حضرت محمد صلىاللهعليهوآلهوسلم را تصديق نكرد و دليل رسائى بر حبل و نادانى تمام اوست كه او را هلاك گردانيد...
اگر سخن او را «حسبنا كتاب الله» جدل فرض كنيم آيا قرآن را مىخواند و بدان عمل مىكرد و به آن عالم بود؟
آيا اين آيات به گوش كر و گنگش نرسيده است: «ما آتاكم الرسول فخذوه و نهى كم عنه فانتهوا»19؛
«انه لقول رسول كريم ذى قوة عند ذى العرش مكين مطاع ثم امين و ما صاحبكم بمجنون20»
ص: 232
«و انه لقول رسول كريم و ما هو بقول شاعر. قليلاً ما تؤمنون و لابقول كاهن قليلاً ما تذكرون. تنزيل من رب العالمين»21
«و ما ضلّ صاحبكم و ماغوى، و ما ينطق عن الهوى ان هو الاّ وحى وحى علّمه شديد القوى»22
در اينجا سؤالى به ذهن مىرسد و آن اينكه چرا پيامبر از نوشتن عدول كرد؟ و چه امورى باعث گرديد تا از نوشتن خوددارى كند؟ امام شرف الدين خداوند او را عزيز و سرفراز كند چنين پاسخ مىدهد: آن سخنى كه به آن ناگهان بر پيامبر يورش آوردند او را به عدول وادار كرد. زيرا بعد از آن سخن براى نوشتن آن مكتوب اثرى غير از فتنه و اختلاف در اينكه آيا پيامبر در آنچه نوشته دچار هذيان شده يا نه؟ مترتب نمىشد. كما اينكه در اين مطلب اختلاف كرده و خصومت ورزيد و لغو و هياهو در برابر چشمان پيامبر افزودند بطورى كه درآن روز چيزى بيش از اين سخن كه به آنها گفت برخيزيد؟ برايش ممكن و مقدور نبود چنانچه شنيده شد اگر پيامبر پافشارى مىكرد و آن مكتبوب را مىنگاشت هر آينه در سخنان كه پيامبر هذيان كرد، پايدارى مىكردند و پيراوانشان در اثبات هذيان گوئى او فرد وارد مىكردند و سطرها مىنوشتند و تومارها پر مىكردند در ردّ آن مكتبوب و كسانى كه به آن احتجاج كنند. بر اين اساس دور انديشى
ص: 233
عالمانه اقتضا مىكرد كه پيامبر از نوشتن آن اعراض كند تا آن عده و دوستدارانشان بابى را در طعن نبوّت نگشايند. و اين در حالى است كه مىبينيم و على دادلبهاى او به مضمون آن كتاب خاضع بودند خواه برزيان آنان نوشته مىشد يانه و غير آنان اگر نوشته مىشد بدان عمل نمىكردند و آن را معتبر نمىدانستند. پس حكمت و فضاى حاكم آن روز باعث شد تا برابر نوشتن آن را ترك كند زيرا بعد از آن گفت و گو و معارضه اثرى غير از فتنه و آشوب نداشت.23
و عجيب و غريب اين كهمردمان پست و فرومايه و عاملان بيگانه و پشت سر آنها سرور و مهتر اينان استعمار از زمانهاى دور تمام قواد نيروى خود را به كار گرفتند تا حق و واقع را از مسير اصلى خود خارج سازد...
و نشاندن و سوار كردن آن مرد تند و خش و دوستانش برگردن و دوش مسلمانان به بهانه وحدت و اتحاد... نزديكى ميان مذاهب اسلامى به انواع حيله و خدعه و نوشتههاى شيطانى و توطئههاى جهنمى... و شعلهور ساختن فتنه و آشوب و آتش ويرانى و كشتار و هلاكت در تمام سرزمينهاى اسلامى و عربى... همه آنها به خاطر تحقق يك هدف است و آن نابود ساختن گروه حقّه شيعه از روى زمين و صفحه تاريخ.
اين جنگهاى ويرانگر و خونينى كه امروز در ايران و عراق و لبنان دهند و
ص: 234
پاكستان و ديگر كشورهاى اسلامى و عربى به را ه انداخته شده براى تحقق پستترين غايت غير انسانى و خارج ساختن قدرت شيعه از صحنه و ضعيف ساختن منزلت شيعى در منطقه و در هر مكان است. زيرا شيعه امت و فرقه مسلمان برحقى است كه از نقشههاى كه استعمار اموى و عباسى و غربى و شرقى براى مقاصد پشت و چشم و اشهاى توسعه طلبانه آزمندشان مىكشيدند و اطاعت نكردند.
همانا استعمار و اتباع آنان كه در كشورهاى اسلامى پراكنده شدهاند، پيوسته بانگ و فرياد سر مىدهند و گروهها را با وحدت و اتحاد تقلبى و ساختگى در غرب فريب مىدهند با اين گرامى دانند آن آرزوى شكست خوردهاى است كه به دست نيايد و خيال و سرابى است كه هر قدر طبل و نى بزنند و براى آن مردان نيرومندى جمعآورى كند هرگز تحققپذير نيست. جوانان را يا تأليفات گمراه كننده و كتابهاى كه عقيده و ايمان و شرف وجهاى را ويران مىكند فريب مىدهند. اين نوشتهها به حساب وهابىهاى بت پرست بطور مجانى چاپ و توزيع مىشود.
خداوندا! كسانى را كه نعمتت را تغيير دادند و به پيامبرت تهمت زدند و آياتت را انكار كردند و امامت را استهزاء كردند و مردم را بر دوش آل محمد سوار كردند لعنت فرما.
ص: 235
ترجمه اشعار زمخشرى
قضيه هرچه باشد اين سخن شما خدعا و شعبههاى گوناگون دارد. اين سخن سردراز دارد.
به تحقيق فاطمه معصومه، بانوى دانشمند و حديثشناس و راوى است كه از پدران طاهرينش حديث را گرفته و نقل مىكند و جماعتى از ذريه و صاحبان و حافظان حديث از او روايت اخذ كرده و نقل مىكنند. اصحاب سنن و آثار از فريقين براى اين بانو رواياتى را ثابت دانسته و بيان نمودهاند كه احاديث اين بانو در مرتبه صحاح بوده و براى قبول و اعتماد و اطمينان و عمل شايستگى داشته و نصوص مضامينى آن مخالفتى با يكديگر ندارند زيرا آن بانو از كسانى حديث نقل مىكند كه يكى پس از ديگرى صالح و صادق و بزرگوار و پرچم دين و بنياد علم و دانش بودهاند.
ص: 236
اى كسانى كه فاطمه معصومه از آن روايت مىكند. همانا علما و بزرگان حديث چنين گفتهاند كه آن بانو از اشخاصى حديث نقل مىكند كه نسبت به صداقت و درستى و امانتدارى و محبت آنها بودن، اطمينان و آگاهى استوار و يقين راستين دارد. در اينجا برخى از روايات آن بانو آورده مىشود:
ص: 237
حديث گفت بكر بن احمد قصرى، به ما حديث گفت: فاطمه دختر على بن موسى الرضا، حديث گفت به من، فاطمه و زينب و امكلثوم دختران موسى بن جعفر، گفتند: حديث كرد ما را فاطمه دختر جعفر بن محمد صادق حديث كرد مرا فاطمه دختر محمد بن على، حديث كرد مرا فاطمه دختر على بن الحسين، حديث كرد مرا فاطمه و سكينه دختران حسين بن على از امّ كلثوم دختر فاطمه دختر پيامبر اسلام كه او فرمود: آيا سخن رسول خدا را در روز غدير خم كه فرمود: هركس من مولا و پيشواى اويم على مولا و پيشواى اوست، فراموش كرديد؟ و نيز آيا كلام رسول خدا را كه فرمود: يا على تو نسبت به من همانند هارون به موسى هستى، از ياد بردهايد؟
اين روايت را همين گونه حافظ كبير ابوموسى مدينى در كتابش آورده و اسامى اين حديث را به طور سلسلهوار به دنبال هم آورده و چنين گفته است: اين حديث از جهت ديگرى مسلسل است و آن اينكه هر كدام از فاطمهها از عمّه خود حديث نقل مىنمايند. پس اين حديثى است كه پنج دختر برادر از عمههايشان روايت نقل مىكنند.24
ص: 238
عريضى و گفت: ابوعبدالله احمد بن محمد بن خليل گفت: خبرداد مرا على بن محمد بن جعفر اهوازى و گفت: بكربن احنف مرا حديث كرد و گفت: حديث كرد مرا فاطمه دختر على بن موسى الرضا و گفت: حديث گفت مرا فاطمه و زينب و ام كلثوم دختران موسى بن جعفر عليهمالسلام گفتند: فاطمه دختر جعفر بن محمد ما را حديث كرد و گفت: فاطمه دختر محمد بن على مرا حديث كرد و گفت: فاطمه دختر على بن الحسين مرا حديث كرد و گفت: فاطمه و سكينه دختران حسين بن على از ام كلثوم دختر على از فاطمه دختر رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم مرا حديث كرد و گفت: از رسول خدا شنيدم كه مىفرمود: وقتى به آسمان برده شدم، وارد بهشت شدم، در اين هنگام من در قصرى قرار داشتم كه از مرواريد درخشان سفيد ميان تهى ساخته شده بود. آن قصر درى داشت كه با مرواريد و ياقوت آراسته شده و بر روى در پرده و پوششى قرار داشت. من سرم را بالا بردم و در اين هنگام ديدم بر روى در چنين نوشته شده است: «لااله الاّ الله، محمد رسول اللّه، على ولىّ القوم» و بر روى پرده نوشته شده بود، خوشا به حال شيعيان على.
داخل آن قصر شدم در اين هنگام من درون قصرى بودم كه از عقيق سرخ ميان تهى ساخته شده و داراى درى بود كه از نقره درست شده و با زبر
ص: 239
جد سبز مزيّن شده بود و بر روى در پردهاى قرار داشت. سرم را بالا بردم ديدم بالاى در چنين نوشته شده «محمد رسول اللّه، على وصى المصطفى»؛ و بر روى پرده نوشته شده بود «شيعيان على را به پاكيزه و حلال بودن به دينشان بشارت ده» به آن قصر وارد شدم در اين وقت درون قصرى بودم كه از زمّرد سبز ميان تهى ساخته شده بود و من زيباتر از آن را نديدم. اين قصر درى از ياقوت سرخ داشت و با مرواريدهاى كوچك تريين شده بود و بر روى در پردهاى قرار داشت. سرم را بالا بردم ديدم روى پرده نوشته شده «شيعه على رستگاراند».25
از حبيبم جبرئيل پرسيدم، اين قصرها براى چه كسى است؟ جواب داد: براى فرزند عمويت و وصىات على بن ابىطالب. در روز قيامت همگان پا برهنه و عريان محشور مىشوند مگر شيعيان على و همگان به اسامى مادرانشان خوانده مىشوند غير از شيعيان على. آنها به اسم پدرانشان خوانده مىشوند. از جبرئيل پرسيدم: اين قضيّه چگونه است؟ پاسخ داد: چون آنها على را دوست مىدارند لذا ولادتشان پاكيزه و طيّب مىشود.
توضيح: اين كه در روايت فرمود: «خطاب يولدهم» شايد مقصود اين باشد كه چون خواند از ارواح آنان مىدانست كه على را دوست خواهند داشت و در عالم ميثاق به ولايت على اقرار كردهاند، بر اين اساس
ص: 240
بيداريش..... طيب و پاكيزه خوانده بود.26
آنچه گفته شد برخى از روايات بانو فاطمه معصومه عليهاالسلام در كتابهاى حديث و اخبار استكه من به آن آگاهى پيدا كرده و براى ما فراهم شده است. شكى نيست براى آن بانو اخبار ديگرى غير از آنچه بيان شد وجود دارد و اميد اين كه خداوند سبحان ما را موفق بدارد تا به آنها دست پيدا كنيم چرا او ولى توفيق است. صاحب كاميابى و موفقيت است.
ص: 241
ص: 242
ص: 243
ص: 244
تحسسّ طلب كردن و شناخت چيزى از طريق قوه مدركه است و آن قوّهاى است كه محسوسات و امور حتمى بايد به دين وسيله ابراز بيرونى درك مىشود. تحسس با «حاء» است نه با «جيم». زيرا بين اين دو فرق است. گفتهاند: تجسسّ بحث از عيب و اشكالات مردم است و تحسسّ استماع نمودن سخن قوم است. از ابن عباس درباره فرق ميان آن دو سؤال شد. پاسخ داد: يكى از ديگرى دور نيست. تحسس در خير و نيكى است و تجسس در شر و بدى. و بدين خاطر خداوند متعال از زبان حضرت يعقوب در حالى كه فرزندانش را مورد خطاب قرار داده مىفرمايد: «يا بنى اذهبوا فتحسّسوا فى يوسف و اخيه و لا تيئسوا فى روح اللّه»
به عبارت ديگر تحسس به هر كه باشد عبارت است از ميل و رغبت به چيزى در وقت نبود آن چيز. زيرا چيزى كه حاصل و حاضر باشد به آن اشتياق روى نمىدهد و از آن تحسس نمىشود. چون شوقطلبى است كه براى رسيدن به او انجام مىگيرد و چيز موجود طلب گرديده نمىشود. پس تحسّس متصور نيست مگر از چيزى كه از يك جنبه قابل درك باشد و از جنبه ديگر قابل درك نباشد.
آنچه اصلاًقابل درك نباشد، تحسس در مورد آن معنى ندارد و اشتياقى به آن پيدا نمىشود. زيرا متصور نيست كسى كه شخصى را نديده و وصفش
ص: 245
را شنيده مشتاق ديدار او باشد. و آنچه به طور كامل درك شود، اشتياق به آن نيز پيدا نمىشود. زيرا كسى كه بطور مداوم محبوب خود را مشاهده مىكند رازهاى جهت و صال او رسيده است، معقول نيست كه بارى او شوقى وجود داشته باشد. نتيجه آن كه تحسس و شوق فقط به آنچه از جهتى قابل درك باشد و از جهت ديگرى درك شود تعلق مىگيرد و اين مطلب به يكى از دو صورت قابل تحقق است:
چيزى به طور اجمال روشن و معلوم باشد و به طور كامل روشن نشده باشد و نيازمند آن باشد كه به طوركامل واضح گردد. در اين صورت به آن مقدارى كه از مطلوب باقى ماندهو حاصل نشده است شوق تعلق مىگيرد. به طور مثال كسى كه معشوقش از وى غايب شده و خيالش در دل باقى مانده، مشتاق آن است كه خيال معشوق را با ديدن كامل گرداند. و كسى كه معشوقش را در تاريكى ديده به طورى كه حقيقت صورت او برايش منكشف نشده باشد، مشتاق آن است. رؤيت او را با تابش روشنايى بر چهره او كامل گرداند. پس اگر او را به طور تمام و كمال رؤيت كند، شوق او منتفى مىشود. همچنان كه اگر معشوق از دل و حافظه و خيال به طور كامل زدوده شود، تصور وجود او دوباره اعاده نمىشود.
برخى كمالات محبوب دانسته و به آن رسيده شود و اجمالاً بداند كه
ص: 246
براى او كمالات ديگرى است كه آنها را دريافت كرده و به آنها نرسيده است. در اين موردشخصى مدرك نسبت به آن كمالات مشتاق بوده و از آنها تحسس خواهد كرد. به عنوان مثال چهره محبوبش را ببيند ولى مورد ديگر اعضاى او را نبيند و مشتاق ديدن آنها خواهد بود.
و از اينجا و در سايه آن شوق و تحسس، حبّ و دلربائى و لذّت در ادارك امر ملائم و لذّت آور و رسيدن به آن ـ كه همان سرور و ابتهاج نفس به جهت ادرك امر ملايم و نيل به آن باشد ـ پيدا مىشود.
اگر مدرَك از امورى باشد كه دوست داشتنى آن شرعاً و عقلاً مستحسن باشد، در اين صورت مكروه و به تعرض داشتن آن از رذايل و محبوب داشتن آن از فضايل خواهد بود. و اما اگر دوست داشتنى آن مذموم باشد، مسأله برعكس خواهد بود. اين حبّ و وجد و شيفتگى تابع قوه مدركهاى است كه كه همان حواس ظاهرى و باطنى و قوه عاقله باشد. و علماى عرفان و سير و سلوك ثابت كردهاند كه حبّ ذاتاً به تمام قوا تعلقّ مىگيرد.
از آنجائى كه عوامل حبّ و تحسس مختلف و متعدد بوده حبّ و شوق نيز به وجوه و اتمام مختلف تقسيم مىشود كه عبارتند از:
الف دوست داشتنى انسان وجود خويش را و بقاء و كمال خويشتن را. اين قسم شديدترين و قوىترين اهتمام حبّ محسوب مىشود. زيرا
ص: 247
محبّت به ميزان ملائمت و معرفت است و براى هر چيزى قوىتر و شديدتر از حيث ملائمت و معرفت از وجودش نيست. معناى جبّ نفس آن است كه انسان ادامه و جودش را دوست دارد و از نيستى و هلاك وجودش بدش مىآيد. پس بقاء و دوام هستى محبوب است و عدم و نيستى ممقرت و منفور. بر اين اساس هر كدام از ما مرگ را ناخوشايند مىدانيم نه به صرف وفايعى كه پس از مرگ باعث خوف و ترس آدمى مىشود و نه به خاطر سكرات مرگ، بلكه به خاطر آنكه بشر گمان مىكند مرگ باعث نابودى كل يا بعض انسان مىشود.
ب حبّ انسان غير خودش را به جهت آن كه انسان از او لذّت حيوانى مى برد، مانند دوستى زن و شوهر به دليل قضاياى حسى و... دوست داشتن خوردنىها و پوشيدنىها. غرض جامع در اين قسم لذّت است و آن سريع الحصول و سريع الزوال است.
ج انسان، فرد ديگرى را به دليل نفع و احسانى كه به او رسانده است دوست دارد. هر انسانى بنده احسان بوده و نفوس بشرى فطرتاً كسانى را كه به او خير و احسان كند دوست دارد و كسانى كه به او بدى كند دشمن مىدارد. و لذا رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمودند: «اللّهم لا تجعل لفاجرٍ علىَّ يداً فيحبه قلبى»(1)بارالها! هيچ فرد فاسقى را به دليل احسان و بخششاش بر
1) من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 336.
ص: 248
من چيره مساز كه در اين صورت در دل او را دوست خواهم داشت.
د انسان، چيزى را به خاطر خودش دوست داشته باشد نه به خاطر حفظ و نفعى كه از او رسيده باشد و ذات آن شئى عين حظّ و نفع آن باشد. اين همان حبّ حقيقى استوارى است كه قابل اعتماد است. مانند حبّ زيبائى و جمال. زيرا هر جمالى در نزد مدرِكش محبوب است و اين محبوبيت به خاطر عين زيبايى و جمال است. زيرا ادراك جمال عين لذت بوده و لذت ذتاً محبوب است نه به حب امرى ديگر.
گمان مكن كه دوست دشاتى صورتهاى زيباى شما به خاطر غريزه جنسى كه لذت حيوانى است باشد. زيرا گاهى انسان صورتهاى فريب دهده و تصاوير دل ربا را ذاتاً دوست دارد و درك زيبايى و جمال براى نفس يك لذت روحانى است كه قائم به ذات بوده و ذاتاً محبوب است. و از اينجاست كه مىبينيم پيامبر بزرگ اسلام را، سبزيجات و آب جارى به شگفتى وا مىدارد. افرادى كه داراى سرشتى پاك و سالم اند، اين مطلب را تأييد مىكنند كه انسان از نظر كردن به نورها و گلها و پرندگانى كه داراى رنگهاى دوست داشتنى و هيكلى نيكو و شكلى جالب اند لذت مىبرد. حتى به مجرد ديدن آنها، بدون آنكه انسان قصد حظّ ديگرى داشته باشد، تمام غم و غصهاش بر طرف مىشود.
ص: 249
از امورى كه بر تحقق جمال درك شده از طريق عمل و محبوب بودنش دلالت دارد اين است كه نهادهاى سليم فطرتاً پيامبران را كه دوست مىدارند با آنكه آنان را نديدهاند حتى گاهى دوست داشتنى بزرگان دين و مذهب به مرز عشق مىرسد و انسان را وا مىدارد كه در راه يارى مذهب او و دفاع از او تمام اموالش را انفاق نمايد و در راه مبارزه با كسانى كه در حضور يا غياب پيشواى دين به او طعنه مىزنند، جانش را به خطر اندازد با اينكه اصلاً صورت او را نديده و سخنش را نشنيده است. پس آنچه كه او را بر اين محبّت و دوستى وارد مىدارد نيكو شمردن آن پيشواى دينى به جهات داشتنى صفات باطنى ـ از قبيل ورع و تقوا و توكل و رضا فراوانى علم. اشراف بر منابع دينى، و تلاش او براى نشر و ترويج علم دين در عرصههاى حيات بشرى است.
به عنوان مثال هرگاه مردم حاتم را به جود و بخشش و انوشيروان را به عدالت توصيف مىكنند، دلها آن دو را دوست مىدارد بدون آنكه به تصاوير محسوسه آن دو نگاهى كرده باشند و بدون آنكه خير و منفعتى از آن دو به آنها رسيده باشد. بلكه هركسى كه برفى خصلتهاى خير و صفات كمال از او حكايت شده باشد محبت و دوستى اند و بر قلبها غلبه پيدا مىكند با آنكه مىداند آن دو را نديده و خير و احسان آن دو به احدى
ص: 250
نرسيده است.
حاصل كلام آن كه هركس بصيرت باطنىاش قوىتر از خودش باشد و نور عقل و خرد بر آثار حواس حيوانى غالب آيد، دوست داشتن معانى باطنى بيشتر ازدوست داشتن معانى ظاهرى خواهد بود. چقدر فاصله است ميان كسى كه نقش روى ديوار را به جهت زيبائى صورت ظاهريش دوست دارد و كسى كه پيامبر بزرگ و خاندان او را به دليل حسن و زيبايى صورت باطنىشان دوست مىدارد.
ه. قسم ديگر آن است كه انسان كسى را كه بين او و خودش يك مناسبت نهانى و مجانست معنوى و وجود دارد دوست داشته باشد. چه بسا رابطه دوستى و محبت و الفت ميان دو فرد استوار يا برقرار بشود بىآن كه زيبائى يا غرض مادى ديگرى لحاظ شود بلكه به مجرد تناسب ازدواج آن رابطه مستحكم يا برقرار مىشود. چنانچه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم به اين موضوع اشاره كرده و فرموده: «الارواح جنود مجندة، فى تعارف منها ائلف و مىتناكر عنها اختلف»(1)ارواح مجتمعهاند، آنهائى كه همديگر را مىشناسند باهم مناسبت دارند و آنهائى كه يكديگر را نمىشناسند با يكديگر اختلاف دارند.
وـ قسم ديگر محبت و دوستى است كه از طريق معاشرت و ديدار و
1) بحارالانوار، ج 2، ص 2652.
ص: 251
اجتماع در برخى مناسبات پيدا مىشود. زيرا معاشرت غريزهاى است كه در طبيعت انسان نهاده شده و لذا انسان خوانده مىشود. پس انسان از انس مشتق شده و نه از نسيان چنانچه برخى گمان كردهاند... و مؤاست و معاشرت از محبّت قابل تفكيك نيست.
ز قسم ديگر محبت و دوستى كسانى كه در وصف ظاهر مشاركت داشته باشند. همانند ميل و گرايش كودك به كودك يدگر به جهت كودكى و ميل و علاقه پير مرد به پير مرد ديگرى به جهت كهنسالى... زيرا هر فردى نسبت به فردى كه با او در حرفه و صنعت و شغل مشاركت دارد تمايل پيدا پيدا مىكند. وجه جامع در اين قسم اشتراك در وصف و صفت است.
ح هر علت و سبيى، معلول و مسبَّب خود را دوست دارد و از آن طرف هر معلول و مسببى نسبت به علت و سبب خود داراى حبّ است. چون معلول مثالى از علت و تولدش شده و روان گرديده از علت و ضمانت علت است چرا كه آن از سنخ و جنس علت است، علت معلول را دوست مىدارد. زيرا معلول فرع علت و به منزله اصل آن و به منزله كلّ اى است كه مشتمل بر آن است. نتيجه آنكه حب هر كدام از علت و معلول ديگرى را به حبّ خويشتن بر مىگردد.
اگر سبب، علت حقيقى و اوجده باشد. سببيتش در پيدايش محبت و
ص: 252
پيوستگى قوىتر از سببى است كه علت معدّه مىباشد. پس بر اين اساس قوىترين اهتمام محبت، محتبى است كه خداوند متعال نسبت به بندگانش دارد و بعد از آن محبت بندگان عارف و شيدا نسبت به حضرت حق تعالى است. زيرا محبت اين كرده نسبت به خداوند به دليل آن است كه خداوند آنها را از كتم عدم به عرصه هستى آورده و آنچه را كه در دو عالم بدان نياز دارند به آنها بخشيده است و نيز چون خداوند متعال در ذات و صفات وجودى تام و كامل دارد و نفس آدمى ذاتاً مشتاق به كمال مطلق مىباشد.
محتبى كه ميان پدر و فرزند وجود دارد از اين قرار است كه چون پدر سبب ظاهرى در هستى يافتن فرزند است اگرچه سبب حقيقى نبرده و بلكه علت معدّه محسوب مىشود. او را دوست مىدارد چرا كه او را به منزله خودش مىبيند و مىپندارد او مثالى و نسخهاى از وجودش هست كه طبيعت او را از صورتش منتقل ساخته و وجود فرزند پس از خودش را به منزله بقاء ثانى براى خودش به حساب مىآورد.
اما محبّت فرزند نسبت به پدر مانند محبت پدر نسبت به فرزند نبوده بلكه از آن مقدار ضعيفتر است. به خاطر نبودن برخى از اسبابى كه باعث آن مىشود. و بر اين اساس در شريعت، فرزند مأمور شدهاند كه نسبت به
ص: 253
پدران محبت ورزند اما پدران نسبت به فرزندان چنين دستورى ندارند.
و هچنين است مهر و محبتى كه بين معلم و شاگرد وجود دارد. همچنان كه پدر براى زندگى مادى و مراتب و منازل صورى آن سبب است، همچنين است معلم كه براى حيات روحانى شاگرد و افاضه صورت انسانى بر او سبب قريب شمرده مىشود. به همان مقدارى كه روح بر بدن شرافت دارد، معلم بر پدر شرافت و برترى دارد. بر اين پايه، شايسته است كه محبت آموزگار از محبت پدر بيشتر و از محبت مجود حقيقى كمتر باشد. و در متون روايى آمده است كه: «انّ آباءك ثلاثة: من ولّدك و من علّمك و من زوّجك»، همانا پدرانت سه نفرند: اول كسى كه تو را به دنيا مىآورد، دوم آن كه به تو علم ياد مىدهد. سوم آنكه امكان ازدواج را براى تو فراهم مىسازد.
از ذوالقرنين پرسيدند: آيا پدرت را بيشتر دوست مىداريد يا تعلمت را؟ گفت: معلم ام را بيشتر دوست مىدارم زيرا او سبب حيات ماندگار من است و پدرم سبب حيات فانى من است.
از اينجا به اين نكته پى مىبريم كه بعد از محبت الهى، محبت پيامبر و اوصياى راشدين و هدايت يا مكان او از تمام اقسام محبت استوارتر است. زيرا حضرت ايشان معلم حقيقى و مكمّل اول انسانيت است. و لذا رسول
ص: 254
خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم فرمود: «لايؤمن احدكم حتى اكون احبّ اليه من نفسه و أهله و ولده»، فردى از شما ايمان نياورده مگر آنكه من در پيشگاه او محبوبتر از خود و خانواده و فرزندش باشم.
ط ـ كسانى كه در سبب واحدى مشاركت دارند، برخى نسبت به برخى ديگر محبت مىورزد. مانند محبّت ميان برادران و خويشاوندان به ديگر سخن، محبت سببى و محبت نَسَبى. و هر ميزان كه سبب نزديكتر باشد، محبت استوارتر خواهد بود. از به عنوان مثال پيمان محبت ميان برادران شديدتر از محبت ميان فرزندان عموها است.(1)
و از اينجا يه يك موضوع اساى جالب توجه و نتيجه متين و عالى مىرسيم و آن اينكه با جمع شدن برخى عوامل محبت و اخلاص يا اكثر آنها در شخص واحد، محبت دوچندان مىشود و عشق افزايش مىيابد. و لذا گفتهاند: قوه حبّ به مقدار قوّه سبب است هر زمان سبب كاملتر و زيادتر باشد، دوستى و پيوند شديدتر و محكمتر خواهد بود و اين مطلبى است كه نياز به بيان و دليل نداشته و در نهايت روشنى است.
بعد از ملاحظه اين نوشتجات براى ما اين امكان پيدا مىشود تا به عوامل اساسى و زينى و اسباب درونى پنهان كه باعث گرديد تا كريمه امام كاظم ـ حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام ـ مجبور به خروج از شهر رسول اكرم گردد
1) جامع السعادات، ج 3، ص 134ـ141 به طور اختصار.
ص: 255
دست يابيم. واين در حالى بود كه او در بيابانى و صحراها را به راه مىافتاد. در شهرها سير مىكرد و پيوسته در انتقال از شهرى به شهر ديگر بود. تا مىديد به برادرش امام رضا عليهالسلام ملحق شود يا به اخبار مربوط به او آگاهى يابد. بعد از آنكه او بر حسب درخواست مأمون خليفه عباسى آن روز با روزرا اكراه از مدينه منوره به سوى شهر طوس خارج گرديد. مأمون بر مسند خلافت اسلامى كه از پيشينيان خود به ارث برده بود چهار زانو نشسته بود. همان آسمانى كه خلافت را ربودند و با زور و قدرت و مكر و حيله از صاحبان شرعى آن بر كشيدند و آن را از صاحبان داخل دلش به سرقت بردند. بدون آن كه مورد نكوهش قرار گيرند و از كرده خود خجالت كشند و شرم و حياء كنند. آنان همانند توپ باخلافت بازى مىكردند و آن را در ميان خودشان مىگرداندند و آن را به افراد خردو پست و ميمونها و افراد ناشناخته مىبخشيدند و مال خدا را همانند علفخوراى شتر در فصل بهار، مىخوردند و مىجويدند.
آرى، بعد از آن كه دوران حكومت هارون الرشيد سپرى شد و حكومت به مأمور رسيد، متوجه نسل على و خاندان ابوطالب گرديد و تصميم گرفت كه آنها را خوار و ذليل گرداند و آنان را به پذيرفتن حكومت خشن و ظالمانهاش مجبور سازد. نامهاى را امام رضا عليهالسلام نوشت و با عبارات و
ص: 256
الفاظ فريبنده و وعدههاى گمراه كننده فريبا. از او دعوت كرد تا به خراسان بيايد. امام به دلايل مختلف و عذرهاى متعدد بهانه مىآورد و مأمون پيوسته با امام مكاتبه مىكرد و پيك مىفرستاد و خود استمرارش را تكرار مىكرد و پافشارى مىنمود تا آنكه امام مطمئن شد كه او به هيچ وجه حاضر نيست از او دست برارد. زيرا امام، نيتهاى پليد و مقاصد شيطانى او را و بالاخره اينكه او را خواهد كشت و شهيد خواهد كرد و شهادت حضرت به دست او انجام خواهد شد همه را مىدانست.
امام رضا عليهالسلام نسبت به مقاصد پست و نقشههاى پليدانه غير انسانى كه مأمون در ضمير خودش پنهان داشته بود و نيز هدفى كه از دعوت امام به خصوص و خاندان ابوطالب بالعموم و بنال مىكرد، علم راستى و يقينى كه هيچ شك و ابهامى آن را نمىپوشانيد و نمىزدود داشت. كما اينكه پيمان بستن مأمون با امام براى ولايت عهدى پس از خودش به جهت محبت نسبت به امام نبود، بلكه تدبيرى بود كه در پرتو نقشههاى كه كشيده بود براى رهائى از شورشهاى خاندان ابوطالب و قيام سخت آن كه درياى منطقه برعليه عباسييان برپا مىشد و خاموش ساختن آتش اين شورش در گهوارهاش انديشيده بود. و بعد از اين مرحله براى مسلمان چگونه جايز است در برابر حكومتى كه امام رضا عليهالسلام بعد از خليفه عباسى
ص: 257
متولى آن است بايستد و ايستادگى كند.. پس بر قيام و انقلاب و بيدارى و ايستادگى در برابر مأمون، به عنوان رخنه و شكاف درميان امت اسلامى و صفوف آن شمرده شده و هركس كه چنين كند كشتن و ريختن خو او مباح بود. و گرفتن اموال و مملوكاتش حلال خواهد بود. و اگر از باب جدل فرض كنيم مأمون از روى محبت و كرامت ولايت عهدى را به امام بخشيد، پس تهديد كردن امام به اينكه اگر مخالفت كردند از قبول ولايتعهدى امتناع نمود، گردنش را مىزند چه معنا دارد؟ و به چه دليل به دست خود به امام سمّ نوشانيد؟ در اين مقام ابوالفرج اصفهاين چنين سخن مىگويد:
مأمون به گروهى از خاندان ابوطالب وى آورد و آنان را از مدينه به سوى خود فرا خواند و در ميان آنان على بن موسىالرضا عليهالسلام قرار داشت. آنان را در راه بصره گرفته و نگه داشتند تا آنكه..... متولى بردن آنان، شخصى بود معروف به جلودى از اهالى خراسان. آنان را بر مأمون وارد كرد و آنان در يك منزلى و على بن موسى را در منزل ديگرى فرود آورد. آنگاه به سوى فضل به سهل رفت و به او خبر داد كه مىخواهد با امام پيمان ببندد و به او امر كرد كه براى اين منظور با برادرش حسن بن سهل اجتماع كند و او اين كار را انجام داد و در حضور مأمون هردو جمع شدند و حسن بن سهل
ص: 258
بزرگى و دشوارى اين كار را براى مأمون تشريح كرد و آنچه را كه در بيرون كردن حكومت ازا هلش بر وى متوجه مىشود بر او توضيح داد. مأمون به او گفت: با خدا پيمان مىبندم كه اگر به كنارگيرى از حكومت موفق شدم، آن را به افضل خاندان ابىطالب بسپارم. و من از اين مرد افضلتر نمىدانم. پس آن دو با مأمون در آنچه كه اراده كرده بود اجتماع كردند و مأمون آن دو را به سوى على بن موسى عليهالسلام فرستاد. آنان اين مطلب را به امام عرضه داشتند. اما امام امتناع كرد. هرچه اصرار كردند امام نپذيرفت و امتناع كرد تا اينكه يكى از آن دو به امام گفت: اگر حكومت را پذيرفتى كه هيچ و گرنه ما كارى را كه بدان مأمور شدهايم انجام خواهيم داد و امام را تهديد كرد. سپس ديگرى گفت: به خدا قسم به من دستور داده كه اگر با خواسته او مخالفت كنى، گردنت را بزنم. آنگاه مأمون امام را خواند و در مورد اين مسأله با او سخن گفت اما حضرت امتناع كرد. پس مأمون سخنى شبيه به تهديد به امام گفت ... تا آنكه مىگويد: مأمون به او دستور داد تاخنهايش را دراز كند و او اين كار را انجام داد. آنگه براى او چيزى كه شبيه خرماى هندى بود فرستاد و به او گفت: آن را بشكن و با هر دو دست آن را خمير ساز و او اين كار را انجام داد. سپس بر امام رضا عليهالسلام وارد شد و به او گفت: چه خبر؟ امام فرمود: اميدواريم كه صالح در ستمكارم
ص: 259
باشم. آنگاه به امام گفت: آيا امروز از خدمتكاران به نزد تو آمده است؟ امام فرمود: خير. پس مأمون عصبانى شد و بر غلامانش فرمان در آورد و به او گفت: او دز آب انار بيگر زيرا آن چيزى است كه بىنيازى از آن نيست. آنگاه انارى خواست و آن را به عبدالله بن بشير داد و گفت: آبش را با دست بگير. داد آن كار را انجام داد و آن آب را مأمون با دستش به امام رضا عليهالسلام نوشانيد و او هم آن را نوشيد واين مسأله سبب وفات امام شد و بعد از آن قضيه بيش از دو روز زنده نماند تا رحلت كرد.
محمد بن على بن حمزه و يحيى مىگويد: از اباصلت هروى به من ابلاغ شد كه او بعد از آن قضيه بر امام رضا عليهالسلام وارد مىشود. امام به او چنين مىفرمايد: اى اباصلت به تحقيق كرشان را انجام دادند يعنى مرا سم دادند و شروع به توحيدگوئى و تمجيد خداوند كرد.
محمد بن على مىگويد: از محمد بن جهم شنيدم كه مىگفت: انگور همواره امام رضا عليهالسلام را به تعجب در مىآورد، براى او انگورى چيده شد و در دانههاى آن زهر قرار داده شد و چند روز آن را رها ساختند و امام در كسالتى كه پيدا كرده بود از آن خورد و او را كشت. او يادآور مىشود كه آن زهر از لطيفترين سموم بود.(1)
همانا مأمون عباسى با اين عمل ناپسند و رفتار زشت و خطاكارانهاى كه
1) مقاتل الطالبين، ص 378.
ص: 260
نسبت به امام رضا عليهالسلام انجام داد، علاوه بر خواستههاى حيوانى محض به دنبال آن بود تا وجدان معذّب و درون مريض و بيمار خود را ارضاء نمايد... پس همانند پيشينيان مقبورش در جايگاه رهبرى، خط اسلام را براى امت تحريف نمود و در اين حوزه بر رأس امت جاى گرفت. و زعامت و ولايت و خلافت و رياست از آن قدرت شمشير و مكر و باطل و قتل و ترور و شكنجه قرار گرفت نه از آن حق و دل و احسان و حريت و آزادى آرى آنان كه يا از راه قدرت و زور و يا از راه خدعه و حيله به خلافت و رياست راه پيدا كرده بودند، شروع به استبداد كرد و حقوق امت را به خود اختصاص دادند و تعدّى ستم را از حد گذرانده به طورى كه براى بزرگ و كوچك و طفل و يتيم و شريف پير و زن، هيچ مقام و كرامت و حرمتى باقى نماند...
و اگر وجود امامان و عترت طاهرينش نبود كه به پا خاستند و با حكمت و دور انديشى در مداوارى اين پديدهها كوشيدند و وظيفهاى را كه خداوند به آنان موكول ساخته بود به اندازه جد و تلاش ممكن به جاى آوردند و على رغم دشوارى نظاراتى كه بر آنان بود و سختى و فشارى كه بر آنان اعمال مىشد و ظلم و ستم بزرگى قرار شود آنان را احاطه كرده بود، هر آينه انتظار مىرفت كه دهان حق گويان بسته شود و دستهاى كسانى كه
ص: 261
براى عدالت كار مىكند ناتوان گردد در شمشير و زندان لجام منكران و منتقدان قرار گيرد.
خلفاى غاصب اموى و عباسى از عترت طاهرينش و آنان كه از شرافت پيوند با نبوت و فضيلت ميراث علم و ثابت قدم بودن در دين برخوردار بودند. خوف و هراس زيادى داشتند زيرا آنان به اين به اين مطلب واقف بودند كه خاندان پيامبر داراى جايگاه والاى بوده و فرزندان على و زهرا به عنوان مين انفجارى هستند كه در راه دولت آنان كار گذاشته شده و همانا وجود ا يشان خطر دشوارى را نسبت به دولت آنها و نقشههاى آنهاو نقارض آنها تشكيل مىدهد و آنجا چارهاى ندارند جز آنكه از آنها خلاصى پيدا كنند و ريشه آنان را در هر حال و با انواع طرحها و حيلهها و با تمام قدرت و نيز كهار خواستههاى جهنمى قطع نمايند. همه اين براى آن بود تا بر آنان سيطره پيدا كرده و آنها را نابود سازند تا فضاى جامعه به نفع آنان نا مىشد و انديشههاى خواب عصر اموى را دوباره اعاده كرده و اوضاع و احوال به نفع ايشان برگردد و خلافت و حكومت را به تنهاى تصاحب كرده و بر مسند و تحت حكومت اسلامى تكيه زده بر آن جلوس كنند.
و بدين خاطر مأمون شروع به مكاتبه با امام رضا عليهالسلام كرد و او را به خراسان
ص: 262
دعوت كرد و ولايت عهدى پس از خودش را به امام عرضه داشت و او را اباذر رد اكراه آورد و بعد از گذشت ايام، به زندگى امام خاتمه بخشيد و به او در برابر جماعت سمّ نوشانيد و از اين طريق مىخواست بقاى حكومت عباسى را تضمينى و اميدوار بود كه در هر صورت آن استمرار پيدا كرده و ادامه يابد.
در كتابهاى احاديث روايات متواترى است كه ما را به جايگاه امام در ولايت عهدى واقف و آگاه مىسازد. بعد از آنكه مأمون درها را به روى او مسدود ساخت و بر او سخت گرفت و او را به پذيرش ولايت عهدى مجبور ساخت، يا پير با ما سخن مىگويد و مىگويد: وقتى كه امام رضا عليهالسلام ولايت عهدى را قبول كرد از او در حالى كه دستها را به سوى آسمان بالابرده برد شنيدم كه مىگفت: خداوندا! مىدانى كه من مجبور و مضطرم. پس مرا مؤاخذه مكن. همچنان كه بنده و پيامبرت يوسف را در وقتى كه به ولايت مصر رسيد مؤاخذه نكردى.(1)
خبر حرف از آسى رساندن به امام رضا عليهالسلام از خاندان ابوطالب و اهل مدينه بعد از آن كه امام در وقت خروج به سوى خراسان خبر دارد كه از اين سفر بر نمىگردد و شهيد مىشود رسيده بود. خواهرش فاطمه بعد از او در سال 201 هجرى در حالى كه بر حول و قوه توكل كرده و به تقدير و
1) بحارالانوار، ج 49، ص 130 طبع جديد.
ص: 263
مشيئت الهى تسليم شده بود خارج شد و با روحى مشتاق و ارادهاى تند رو و نفسى ثابت از برادرش ـ كه امامى بود كه از طرف خداوند اطاعتش واجب بود ـ جستجو مىكرد. و شمان ورد پاى او را دنبال مىكرد و راه و سوار او را دنبال مىكرد در حالتى كه جوينده و كاونده و طالب اخبار او بود. از آبادىها و شهرهاى كه امام در سفر و راهش گذركرده بود و از منازلى كه امام در سفرش پيموده بود، عبور مىكرد تا شايد به گمشدهاش برسد آن را بيابد.
اما رنج سفر و خشمگينى و سختى راه و شدايدى كه با آن مواجه شد، او را به رختخواب انداخت و از حركت بازداشت و مرض و بيمارى به او روى آورد لذا نتوانست به حركت خود ادامه دهد كى اينكه نتوانست جستجوى خود را دنبال نمايد و او در راه شهرقم بود چرا كه مىدانست برادر من امام رضا عليهالسلام وارد آن شهر شده و مدتى در آنجا توقف كرده است. سيد غياث الدين عبدالكريم بن طاوس به اين قصد بيابانى دارد كه در اينجا آورده مىشود: چرا امام رضا عليهالسلام مولاى ما اميرمؤمنان را زيارت نكرد؟ زيرا وقتى مأمون حضرت را از خراسان خواست، او از مدينه سوى بصره متوجه شد و به كوفه نرسيد و از آنجا به راه كوفه به طرف بغداد روى آورد و آنگاه به قم و داخل شهر قم شد و اهالى شهر به پيشواز آن
ص: 264
حضرت آمدند و در اينكه مهمان چه كسى باشد باهم مخاصمت كردند. امام يادآور شدت كه شتر مأمور الهى است، شتر حركت كرد تا آنكه غبار در خانهاى سينه خود رابه زمين گذاشت و نشست. صاحب آن خانه در خواب ديده بود كه امام رضا عليهالسلام فردا مهمان اوست. اندكى نذشت تا آن كه آن محل همگان والاى گرديد و آن مكان امروزه مدرسه متروكى است. آنگاه امام به سوى فريودمد رفت. نامبرده مىگويد: در شحر حال ايشان خبر مشهورى وجود دارد.(1)
فاطمه، دختر فاطمه زهرا آهنگ شهر قم كرد و وقتى به شهر ساوه رسيد بيمارى او را از ادامه سفر بازداشت و او را به بستر بيمارى انداخت. از مسافت ميان دو شهر ساوه و قم سؤال كرد. جواب داده شد كه ده فرسخ است. به خددمش دستور داد تا او را به قم برساند. علامه مجلسى در كتابش از كتاب تاريخ قم، تأليف حسن بن محمد قمى چنين نقل مىكند:
بزرگان و مشايخ قم از پدرانشان چنين خبر دادند كه وقتى مأمون امام رضا عليهالسلام را در سال 200 هجرى براى ولايتعهدى از مدينه به مرو آورد، خواهرش فاطمه به دنبال او در سال 201 هجرى از مدينه خارج شد. زمانى كه به ساوه رسيد، بيمار شد از فاصله بين ساوه و قم پرسيد، گفتند: ده فرسخ. گفت: مرا به سوى آن شهر حمل كنيد پس او را به طرف قم
1) فرحة الغرّى، ص 105.
ص: 265
حمل كردند و در منزل موسى بن خزرج بن سعد اشعرى فرود آوردند. و در اصح روايات آمده است كه وقتى خبر آن بانو به شهر قم رسيد، بزرگان شهر در حالى كه در پيش آبيش آنان موسى بن خزرج قرار داشت به استقبال وى رفتند. وقتى به ثمر رسيد، اين شخص زمام شهر را گرفت و به طرف خانهاش برد. هفده روز در خانه وى بود تا آنكه وفات يافت. موسى دستور داد او راغسل و كفن كردند و بر او نماز گذارد و در زمينى كه متعلق به او بود آن بانو را دفن كرد و آن زمين الآن روضه آن بانو است. بر روى قبر سايه بانى از بوريا بنا كرد تا آنكه زينب دختر محمد بن على الجواد عليهالسلام بر روى آن گنبدى بنا ساخت.(1)
جملات آورده شده گوياى آن است كه كريمه آل بيت محمد در راه جستجوى برادرش امام رضا عليهالسلام متحمل مصائب و رنجهاى فراوانى شده و شوق و حب و وجد و محبت قواى او را به تحليل برده و لاغرش كرده هجران و جدائى از برادر جگرش را جريحه دار ساخته و جزع و بىتابى دل او را خونين ساخته و پيمودن بيابانها و صحراها او را به بستر بيمارى انداخته است. آن بانو با همه اين شدائد و سختىها، صبر و شكيبايى پيشه كرده و تعيين داشت. هر امرى از ناحيه خداوند متعال صادر مىشود و آنچه كه خداوند بندگانش را بدان مبتلا مىسازد گرفتارى يا گشايش،
1) بحارالانوار، ج 48، ص 290.
ص: 266
بيمارى يا شفا و هر چيز مطلوب يا نامطلوب بر طبق حكمت و مصلحت الهى صادر مىشود. بدين خاطر خودش را براى صبر و وقار و مقاومت با هواى نفس در غم و حزن آماده نمود و به قضى و قدر الهى دلشاد شد و سينهاش را براى وقوع حِكَم الهى وسعت بخشيد و يقينى كرد كه فضاى الهى بر وى به خير و سعادت او جريان مىيابد. امام على عليهالسلام به اين معنا اشاره دارد مىفرمايد: «اطرح عنلت واردات الهموم، بقرائم الصبر و حسن اليقين»، حزن واندوه دارده را از خود با صبر آهنين و يقين نيكو دور سازد. بحارالانوار، ج 67، ص 188 به جاى «هموم» «امور» دارد. و كسى كه به اين درجه برسد از ه رامرى كه بر او وارد مىشود كمك مىبرد و از ثروتى كه پايانى ندارد برخوردار مىشود. و به عزتى كه نابود نمىگردد تأييد مىشود. پس در ملك ابدى و به سوى قضاى سرمدى بالا مىرود. چنانچه فاطمه معصومه عليهاالسلام بدان رسيد و راه يافت.
اما سخن آن باو مرا به سوى قم حمل كنيد به جهت آن بود كه محل وفات و دفنش را مىدانست و به آنچه كه جدش امام جعفر صادق عليهالسلام در حياتش به آن خبر داده بود، آگاه بود. از امام صادق عليهالسلام روايت شده كه فرمود: همان براى خداوند متعال حرمى است و آن مكه است و براى رسول اكرم حرمى است و آن مدينه است و براى اميرمؤمنان حرمى است
ص: 267
و آن كوفه است و براى ما حرمى است و آن شهر قم است و به زودى در آن زنى از اولاد من در آن دفن مىشود كه فاطمه ناميده مىشود. پس هركس آن را زيارت كند بهشت بر او واجب مىشود.
راوى مىگويد: اين كلام از امام صادق عليهالسلام قبل از ولادت امام كاظم عليهالسلام صادر گرديد.(1)
در روايت ديگرى از امام صادق عليهالسلام چنين آمده است: براى خداوند حرمى است و آن مكه است. آگاه باشيد براى رسول خدا حرمى است و آن مدينه است. آگاه باشيد براى اميرمؤمنان حرمى است و آن كوفه است. آگاه باشيد قم، كوفه كوچك است. آگاه باشيد براى بهشت هشت در وجود دارد كه سه تاى آن به سوى قم باز مىشود. زنى از فرزندان من كه نامش فاطمه دختر موسى است در آن شهر قبض روح مىشود و به شفاعت وى تمام شيعيان من به بهشت داخل مىشوند.(2)
و لذا فاطمه فرمود: تا او را به شهر قم حمل كنند تا در آن شهر آخرين نفسهاى باقيمانده را به پايان رساند و در تربت پاكيزه به خاك سپرده شود و آن تربت به بركت وجود او شرافت و طهارت پيدا نمايد. در خانهاى كه خدا رخصت داده كه آنجا رفعت يابد و در آن نام خدا ذكر شود و صبح و شام تسبيح و تنزيه ذات پاك او كنند تا وقتى كه حيات و زندگى و بشريت
ص: 268
ص: 269
ص: 270
مرگ، حد فاصل و تفكيك كننده اصيل حيات فانى و گذرا و حيات جاودانى و هميشگى كه انسان رو به سوى آن آفريده شده به شمار مىرود. در اين عالم هستى، پايان و انجام هر موجود زندهاى مرگ است و مظهر آن اين است كه شعور و ادراك آدمى خاموش وى بود مىگردد و بدن مادى رو به تحليل رفته و به اصولى كه از آن پديد آمده استحاله مىشود.
هيچ جاندارى هر اندازه هم كه در مرتبه حيوانى پايين رفته باشد از فهم گران بودن و زشت بودن مرگ خالى نيست. او را مىبينى كه با تمام تلاش از مرگ فرار مىكند و با تمام امكانات و وسائل با آن مقابله مىكند، اما در پايان مجبور مىشود در برابر آن خضوع كرده و به آن تسليم شود، زيرا عوامل مرگ در هر مكان او را احاطه و از مقاومت باز داشته پس او از روى اكراه براى مرگ خضوع مىنمايد و آن گونه كه قضا و قدر بخواهد مىميرد.
حاصل سخن آن كه بر همه موجودات، مرگ نوشته شده وترس از مرگ در همه موجودات جريان و سريان دارد مگر بندگان مخلص خدا.
هرگاه مرگ به معماى فنا و نيستى باشد و آن قبيح منكر است و به بداهت، عقل هر امر قبيح و منكر ناخوشايند است. و هرگاه عمر انسانى به پايان
ص: 271
مىرسد او از درون احساس مىكند كه مشتاق راحتى و آسايش است و آرزى مرگ مىكند همانگونه كه كسى كه خسته و مانده است تا مدتى آرزوى خواب ونداشتن احساس مىكند. در واقع آن كه از مرگ مىترسد به خاطر آن است كه نمىداند به كدام جهت مىرود و پايان و فرجامش كجاست؟ پس او حقيقتاً ترسى از مرگ ندارد بلكه آنچه را شايسته است كه انجام دهد نمىبداند، پس اين جهل و نادانى مايه خوف و ترس بوده و اين جهل همان چيزى است كه بندگان مخلص خدا ـ كه طاهرينش و كسانى را كه بر راه و روش آنان سير مىكنند. واداشته تا به دنبال علم و عبادت و اخلاص بودند و در اين دنيا در راه محبت الهى جانفشانى كنند و به خاطر عشق و محبت الهى، لذات مادى و راحتى بدن را ترك كنند و خشمگين و بيدارى و عبوديت را بر خويشتن اختيار كنند و بدانند همانا راحتى حقيقى كه به آن از جهل و نادانى رهائى يابند همان راحتى حقيقى است و رنج حقيقى همان عنوان جهل است وى را آن بيمارى فرض براى انسان است و شفا يافتن از آن، خلاصى نفس و راحتى سرمدى و لذت و خوشى ابدى است.
به درستى كه عترت طاهرين و بندگان مخلص خدا با صبر و شجاعت و اخلاص و جهاد و تهذيب نفس توانستهاند به روح و راحتى برسند به
ص: 272
طورى كه تمام امور دنيوى بر آنان سهل و آسان است و تمامى آنچه را كه براى توده مردم عظمت و بزرگى دارد از قبيل مال و جاه و مقام و ثروت و... حقير و نا چيز يافتهاند زيرا ثبات و بقاى اندكى دارند و خيلى سريع زوال پذيرند و هرگاه به دست آيند موجب حزن و اندوه فراوانند و هرگاه از دست بروند باعث غم و اندوه بزگى مىگردند. و اين به دليل آن است كه انسان هرگاه به غايت يكى از آن امور برسد، آن غايت او را به سوى غايت ديگرى فرا مىخواند به آن در يك حد و زمانى توقف و پايان يابد.
فلاسفه و حكما گفتهاند: مرگ دو نوع است. ارادى، مرگ طبيعى. و حيات نيز دو نوع است. حيات ارادى و حيات طبيعى. مراد ايشان از مرگ ارادى ميراندن شهوات و متعرض آنها نشدن است. و تصور آنان از حيات ارادى چيزى است كه انسان در اين دينا براى آن سعى و تلاش مىكند از قبيل خوراك و پوشاك و شهوات...
و مقصود آنان از حيات طبيعى آن است كه نفس سرمدى به سبب تحصيل علوم و معارف و رياضت و عبادت در شادمانى ابدى باقى بماند و آنگاه به سوى خداوند متعال سير نمايد.
كسى كه قصد و نيتش اين باشد كه از مرگ نمىترسد بلكه مشتاق آن خواهد بود و در هر لحظهاى شتابان و حريصانه خواستار آن خواهد بود و
ص: 273
در هر چشم به هم زدن انتظارش را خواهد كشيد و به آن انس خواهد گرفت و آن را صدا مىكند و با آن نجوا مىكند. چنانچه اميرمؤمنان عليهالسلام بر اين حال بود. او با تمام صراحت و شجاعت در خطبهاى در حالى كه قسم راستين مىخورد مىفرمايد: «والله لأبن ابىطالب آنس بالموت من الطفل بثدى امّه»، يعنى قسم به خدا كه انس فرزند ابىطالب به مرگ بيشتر از انس طفل به سينه مادرش است.
آنگاه امام دنيا را توصيف مىكند و براى انسان چراهاى قراى مىدهد تا با آگاهى در پرتو آن حركت كند. مىفرمايد: «فمن اشتاق الى الجنّة سلا عن الشهوات، و من اشفق من النار اجتنب المحرمات، و من زهد فى الدنيا استهان بالمصيبات ومن ارتقب الموت سارع الى الخيرات»، يعين كسى كه مشتاق بهشت باشد، شهوات را از ياد مىبرد و كسى كه از آتش بترسد از محرمات پرهيز و دورى مىكند وكسى كه در دنيا زهد ورزد، مصيبتها را كوچك مىشمارد و كسى كه در انتظار مرگ باشد، در انجام كارهاى خير شتاب مىكند.
و بالاخره امام عليهالسلام را مىيابيم كه حلول مرگ بر او را سعادت ابدى و رستگارى بزرگ مىبيند و از آن نمىترسد زيرا به سرانجامش در حيات ابدى واقف است.
ص: 274
قرآن مىفرمايد: «بگو اى يهوديان! اگر گمان مىكنيد كه شما دوستان خدا غير از مردم هستيد آرزوى مرگ كنيد اگر راست مىگوئيد. ولى آنها هرگز تمناى مرگ نمىكنند به خاطر اعمالى كه از پيش فرستادهاند و خداوند ظالمان را به خوبى مىشناسد.»(1)
در قاموس امام، هيچ مفهومى براى خوف از مرگ وجود ندارد. زيرا آن زمان ملاقات محبوب است و محبّى اصلاً زمان وعده ديدار محبوب را فراموش نمىكند و خيلى از اوقات آمدن مرگ را كند مىيابد و آمدنش را دوست مىدارد تا بدان از سراى فانى و موقت رهائى يابد و بهرحمت سرمدى ربّ العالمين منتقل گردد. چنانچه آمده است كه حذيفه در وقتى كه وفاتش رسيد گفت: دوستى بر من در حال ندارى وارد شده كه توان ردّ او را ندارم، خداوندا! اگر مىدانى كه فقر براى من از غنا محبوبتر است و بيمارى براى من از سلامتى محبوبتر است و مرگ براى من از زندگى محبوبتر است، پس مرگ را بر من آسمانى گردان تا تو را ديدار كنم.
ائمه طاهرين عليهمالسلام بر اين راه و روش سلوك مىكردند و آنان اصحاب خلافت الهى و اولوالامرى هستند كه خداوند اطاعت از آنان و محبت و ولايت ايشان را بر ما واجب ساخته است. زيرا آنان انسان كاملى هستند كه خداوند ايشان را براى تطبيق رسالت مقدس اسلام، اختيار و انتخاب كرده
1) سوره جمعه، آيات 6 ـ 7؛ قل يا ايها الذين هادوا...
ص: 275
است. دليل بر طهارت و پاكيزگى و عظمت و قدسيّت و شرافت ائمه اطهار همين دليل كافى است كه دشمنان آنان با وجود فراوانى جماعات و فرق شمال و گونا آى گرايش و روش و عقايدشان و فراوانى علومشان، نتوانستهاند براى يكى از ائمه لغزش و كاستى و اشتباه و واژگونى در طول زندگيشان اثبات نمايند. خداوند آنان را به اشرف محل گرامى شدگان و به ولاترين درجات مقربان و رفيعترين مراتب رسولان رسانيد. آنجا كه كسى نتواند رسيد و برتر جوئى بدان بترى بجويد و پيشروى بدان پيشى نگيرد و براى رسيدن بدانجا كسى طمع نبندد تا اينكه به جاى نماند فرشت مرگ و نه پيامبر مرسلى و نه صديقى و نه شهيدى و نه عالمى و نه جاهلى و نه پستى و نه ارجمندى و نه مؤمنى شايسته و نه فاجرى بدكيش و نه سركشى معاند و نه شيطان متمرد و نه خلقى در اين ميانه گواه، جز آنكه جلالت امرشان و بزرگى مقامشان و سترگى شما آنان را و تماميت نورشان و راستى مناصبشان و ثبات مقامشان و شرافت محل و منزلشان نزد او و گرامى بودنشان پيش او و مخصوص بودنشان را در نزد او و قرب منزلتشان را از او به آنها شناساند.
عترت طاهرين با وجود مسئوليتهاى اجتماعى و فردىشان و مواجه شدن با خشنترين مش كل و فتنهها و خطراتى از جانب دسيسهها و
ص: 276
نقشههاى جهنمى، و سوء التصرف و التمان و عمال وجور ستم آنان بر آنها و اضطراب و پريشانى كه به زندگى آنان نمايه افكنده بود، پيوسته در استوار حتى پيوندهاى علاقه و محبت بين خود و به معبودشان تلاش مىكردند و خيلى به عادت خالق و مصاحبت اهل سعى و تلاش در عبادت روى مىآوردند. پس فقط براى خدا بندگى مىكردند، خداوند بر آنان انعام فرمود و آنان خدا را شناختند و به آنان شرح صدر عنايت كرد. پس از او اطاعت كرده و بر او توكل جستند و خلق و امر را به خواب و نويس دلهاى آنان معادنى براى صفاى يقين و خانههاى براى حكمت و صندوقهائى براى عظمت و خزينههاى قدرت گرديد. آنها ميان مردم رفت و آمد مىكردند در حالى كه دلهاى آنان در عالم ملكوت سياحت مىكرد و به علت به دامن پردههاى عالم غيبى مىشد آنگاه در حالى كه به همراه ايشان دستههاى از فوائد لطيف كه براى احدى وصفش ممكن نيست وجود داشت بر مىگشتند.
آنان در باطن امر مانند ابريشم زيبا بودند و در ظاهر همانند هوله و دستارى بودند كه تواضعاً براى هركسى كه آنان را مىخواست داده مىشدند. با رنج و تكلف نمىتنان به راه آنان رسيد بلكه آن فضل الهى است كه آن را به هركسى كه بخواهد مىدهد.
ص: 277
به درستى كه من از حال كسانى كه بر سرجاه و مقام و رياست و رهبرى و زعامت مردم خود را به هلاكت مىاندازند و در راه تحصيل آن زشترين معاصى را مرتكب مىشوند و مطيع و منقاد نفس اماره خويش اند و كارى را كه باعث خشم و قمر خدا و نابودى رسالت پيامبران و رسولان و امامان مىشود به جاى مىآورند در شگفتم. برگرداندن اسلام و مفاهيم آن و تأويل و تفسير آن براساس خواستههاى شيطانى و مطالبات استعمار شرقى و غربى، همه اينها براى تحريك و برانگيختنى طوايف بزرگى است كه با هر بانگى فرياد بر مىآورند و با وزشهاى بادى انعطاف نشان مىدهند.
فرزندان آنان را سر مىبرند و زنانشان را زنده مىگذارند.
و براى تحكيم رهبرى و بزرگى خويش از ياران جوان را به ميادين جنگ و... خونين رهسپار مىسازند و وقتى به آنها گفته شود در روى زمين فسا نكنيد گويند همانا من اصلاح گريم. آگاه باشيد آنان مفسيدند و لكن خود نمىفهمند.
پس اين خوانهاى پاك به حساب چه كسى ريخته مىشود؟ و چه كسى پاسخگوى اين سؤال است كه به چه جرمى كشته شدند؟ و مسئول اين اموال فراوانى كه با زور از گروهها گرفته مىشودو براى خريد اسلحه و
ص: 278
كشتى مسلمانان و شيعيان مصرف مىگردد كيست؟ آنگاه نداى وحدت و اتحاد بين شيعه و سنى سر مىدهد و شعارهاى تو خالى فريبنده مىدهد كه همانا پروردگارت در كمين كافران است و او بر صراط مستقيم قرار دارد.
به اسناد مذكور در قبل از حضرت رضا عليهالسلام نقل است كه فرمود: حضرت سجاد عليهالسلام فرمود: اگر فرد ظاهر الصلاحى ديديد كه از پارساى سكوت اختيار نموده و فروتنى در حركاتش هويدا بود، صبر كنيد، آهسته! مبادا اين ظاهر شما را گول بزند. زيرا اكثر كسانى كه در تحصيل دنيا و ارتكاب محرمات ناتوان اند و نيتى ضعيف و قلبى ترسودارند دين را دام «تلهاى» براى دنياى خود ساختهاند و پيوسته مردم فريب ظاهر آنها را مىخورند و اگر امكان عمل جراحى را پيدا كند قطعاً مرتكب خواهند شد اگر ديديد او از مال حرام خوددارى مىكند، صبر كن، آهسته گول نخور كه خواستههاى آدميان گوناگون است. زيرا تعداد افرادى كه از مال حرام خوددارى مىكنند زياد نيست هرچند در ظاهر زياد باشند و در عوض خود را به اكمال زشتى وا مىدارند و در آن مرتكب حرام مىشوند.
اگر ديديد از اين امور زشت نبود خوددارى مىكنند باز صبر كنيد. مبادا فريب بخوريد، تا آنكه كاملاً به عقده دلتان بنگريد زيرا همه كسانى كه
ص: 279
اينگونهاند در پايان به انديشههاى متين باز نمىگردند و كسانى كه بواسطه نادانى به فساد دچار مىشود، بيش از گروهى است كه با عقل اصلاح مىشوند. اگر عقل او را نيز مبنى و استوار يافتيد بازهم صبر كرده و فريب نخوريد! ببينيد هراس او تبايع عقل است يا عقل برو هوس؟ ببينيد عكس العمل او در مقابل رياستهاى باطل چگونه است مثبت يا منفى؟
زيرا گروهى از مردم در دنيا و آخرت زيان مىكنند، دنيا را براى دنيا ترك نمودند، و لذت رياست باطله را بر خوشى اموال و نعمتهاى مباح حلال ترجيح دادند و همه اينها را براى رياست باطله رها نمودند تا اينكه اگر به او گويند: از خدا بترس! بزرگ منشى او را به گناه وادارد، دوزخ او را بس است و هر آينه بد بسترى است. او بىهدف به هر در مىكوبد: اولين باطل او را به دورترين اهداف زيارت و خسارت رهبرى مىكند و پس از آنكه كار باطل را در خواست مىكند خدايش نيز او را در طغيانش مىكشاند، پس حرام خدا را حلال، و حلال خدا را حرام مىكند. و اگر رياستى ـ همان خبرى كه باعث شقاوت او شده ـ سالم بماند، مرادش مهم نيست مطلبى از دينش فوت شود، اين افراد همانهايند كه خدا بر آنان غضب نموده و مشملو لعن و نفرين خود ساختند. و عذابى خوار كننده برايتان مهيا ساخته است.
ص: 280
ولى مرد، و تمام مرد و بهترين مرد، كسى است كه تمام وجودش تابع او خدا است و توانائىاش وقف رضاى اوست. خوارى با حق كه همراه عزت ابدى باشد را بر عزت ظاهرى كه در باطل است ترجيح مىدهد و به خوبى مىداند كه ضرر را كسى كه از اين رفتار عايدش مىگردد و در نهايت مر را به سرائى كه نعمتهايش دائمى دعارى از با ملاك برنابودى است رهنمون مىشود و به خوبى دريافته كه خوشى بسيار هواپرستى او را گرفتار عذابى خواهد نمود كه قطع و زوال ندارد.
اينان انسان و مردان نيكويند. پس به ايشان پيرو شده و به راهنماى اقتدا كنيد و به اينان به پروردگار توسل جوئيد كه بازگشت نداشته و خواستههاى ناكام نماند.(1)
فاطمه، دختر امام موسى بن جعفر، شهر جدش رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم را ترك گفت و از زادگاه و آنچه را كه از خداوند گرفته بود هجرت نمود و روى به ديار خراسان آورد در حالى كه از برادرش پرس و جو مىكرد بعد از آنكه اخبار برادرش از او و ذريه طاهره پسران و دختران على و زهرا عليهماالسلام به مدت يكسان تمام قطع گرديده بود. آن بانو طاقت نياورد و با برخى از خدمهاش خارج شد تا آنكه به ساوه رسيد و خداوند خواست براى قضاى الهى رادع و مانعى نيست بيمارى بر او عارض شود و درد و رنج او
1) احتجاج طبرسى، ج 2، ص 320، طبع لبنان.
ص: 281
را زمين گير كند. و به بستر بيمارى اندازد. از مسافت بين ساوه و قم پرسيد. گفتند: ده فرسخ. گفت: مرا به سوى آن شهر ببريد. آن بانو از عبادت و تمجيد و تحميد و شكر الهى در خوشى و ناخوشى و رفاه و بدى دست نمىكشيد و جدا نمىشد. حسن بن محمد قمى در كتابش تاريخ قم مىنويسد: مشايخ قم از پدرانشان به من خبردادند كه زمانى كه مأمون امام رضا عليهالسلام را براى ولايت عهدى در سال 200 هجرى از مدينه به سوى مرو آورد، خواهرش فاطمه به دنبال وى در سال 201 هجرى از مدينه خارج شد. وقتى به ساوه رسيد بيمار شد و از مسافت بين ساوه و قم سؤال كرد گفتند: ده فرسخ. گفت: مرا به سوى آن شهر حمل كنيد پس او را به سوى قم بردند و در منزل موسى بن خزرج بن سعد اشعرى فرود آوردند. اين مطلب تكرار مكررات شده و شايد از اين به بعد نيز بيايد
در اصح روايات آمده است: وقتى خبر ورود آن بانو به قم رسيد، بزرگان شهر در حالى كه موسى بن خزرج در پيشاپيش آنان قرار داشت از او استقبال كردند. وقتى به نزد بانو رسيد و زمام شتر را در دست گرفت و به طرف منزلش كشيد. هفده روز در منزل او مهمان بود تا آن كه دار فانى را وداع گفت. موسى بن خزرج دستور داد آن بانو را غسل دادند و كفن كردند و خودش بر جنازه بانو نماز خواند و در زمينى كه متعلق به خودش
ص: 282
بود دفن كرد و آن زمين الآن روضه آن بانو است. سايه بانى از بوريا بر روى آن بنا كرد تا آنكه زينب دختر امام محمد بن على جواد گنبدى بر روى آن بنا كرد.(1)
نويسنده كتاب مىنويسد: حسين بن على بن حسين بن موسى بن بابويه(2)از محمد بن حسن بن احمد بن وليد به من خبر داد، وقتى فاطمه ـ رضى الله عنها ـ وفات كرد و غسل داده شد و كفن گرديد، او را به مقبره بابلان بردند و بر سردابى كه براى او كنده شده بود قرار دادند. آل سعد در اينكه چه كسى جنازه بانو را به سرداب وارد نمايد اختلاف نمودن آنگاه بر خادمى كه درستكار و كثيرالسن بود و به او قادر مىگفتند اتقاق نظر پيدا كردند. پس وقتى به سوى او برخاستند ديدند دو سوار كه نقاب بر صورت دارند از جانب رحلة مىآينده. وقتى نزديك جنازه رسيدند پيدا شدند و بر آن نماز خواند آنگاه وارد سرداب شدند و جنازه را وارد سرداب كرده و در آن دفن نمدند و بعداً از آن خارج شدند و با احدى سخن نگفتند و رفتند و كسى نفهميد كه آن دو نفر چه كسى بودند؟
مؤلف كتاب اضافه مىكند: محرابى كه فاطمه عليهاالسلام در آن نماز مىخواند تا امروز در خانه موسى بن خزرج موجود است و مردم آن را زيارت مىكنند.(3)
1) بحارالانوار، ج 102، ص 299، طبع جديد؛ تاريخ قم، ص 213.
2) ابوعبدالله قمى در سال 378 ه .ق. زنده بود و از فقهاء و متكلمين و مؤلفين بزرگ بود. سيد مرتضى علم الهدى و ديگران از او روايت نقل كردهاند. لسان الميزان، ج 2، ص 306؛ اعيان الشيعه، ج 27، ص 28؛ رجال نجاشى، ص 50؛ رجال شيخ طوسى، ص 469؛ نوابغ الرواة، ص 115.
3) ابوجعفر قمى، متوفاى 343؛ شيخ و فقيه قميين، جمع زيادى از فقها و بزرگان به دست او پرورش يافتهاند؛ نوابغ الرواة، ص 259؛ تنقيح المقال، ج 3، ص 101؛ تأسيس الشيعه، ص 223؛ هداية العارفين، ج 2، ص 41؛ مصفى المال، ص 403؛ جامع الرواة، ج 2، ص 90؛ رجال شيخ طوسى، ص 495.
ص: 283
دختر و خواهر و عمه امام وفات كرد و نتوانست برادرش امام رضا عليهالسلام را ديدار كند. زيرا مرض و به دنبال آن مرگ بين او و برادرش حائل شدند بدون آنكه او بتواند به گمشده و مطلوب مقدس گمشدهاش برسد.
در هر حال فاطمه معصوم عليهاالسلام دختر امام موسى كاظم عليهماالسلام در محلى دفن شد كه الآن زيارت مىشود و براى او زيارتگاه بزرگ و روضه مجللى است و بر مرقد شريفش سنگى قرار دارد كه بر اجوانب آن آيةالكرسى نوشته شده و در وسط آن چنين نوشته شده است. فاطمه، دختر موسى به سال 201 وفات يافت... محمد بن طاهر بن ابىالحسن در روز دوم از ماه رجب 562 اين را نوشت و به عمل آورد.
در بعضى از كتب تاريخ آوردهاند كه گنبدى كه قبر شريف را احاطه كرده از بناهاى سال 529 هجرى است آنگاه به دنبال آن تعمير گرديده و آب طلا داده شده و با كاشى معرّق و نوشتجات كوفى و برخى جواهر زينت داده شده است. و پادشاهان سلسله قاجار تا زمانى كه در ايران يا عراق بودند به شئونات مراقد مقدسه اهتمام و عنايت خاصى مبذول مىداشتند.(1)
رحمت و تحيات و بركات و صلوات و تسليمات خداوند بر روح مطهر و جسد شريفهات و بر زنان و بانوان بزرگوار نبوت، دختران على و زهرا... مادامى كه زندگى باقى است تا آنكه خداوند زمين و زمينيان را وارث
1) بحارالانوار، ج 48، ص 290؛ مجالس المؤمنين، ج 1، ص 83؛ مستدرك الوسائل، ج 2، ص 227.
ص: 284
گردد.
دعا: بار الها! ما را به حيات و ممات محمد و آل محمد زنده كن و بميران و بر آئينى آنان جان ما را بگير و ما را در زمره آنان محشور گردان و لحظهاى در دنيا و آخرت بين ما و آنها جدائى ميفكن.(1)
ـ تربت پاكان، تأليف سيدحسين مدرسى طباطبايى.
ـ گنجينه آثار قم، تأليف شيخ عباس فيض قمى.
1) در مورد ساختمانهايى كه در طول قرون بر مرقد عارض شده دو كتاب ضخيم يافتيم كه به زبان فارسى نگاشته شده و داراى تصوير فراوانى است و در ايران چاپ شده.
ص: 285
ص: 286
از زمان پيامبر عظيم الشأن تا به امروز، سيره كلى بر اين مر جارى شد كه مردم قبور و مراقد و مشاهدى را كه در خود پيامبرو يا امام طاهرى يا ولى صالحى يا نسلى از خاندان پيامبر يا بزرگى از بزرگان را جاى داده، زيارت مىكند. نماز خواندن در نزد اين قبور شريفه ودعا كردن و تبرك و توسل به آنها و تقرّب جستن به خدا و طلب منزلت در نزد او از طريق آمدن به آن مشاهده و مراقد از امورى است كه در ميان همه فرق اسلامىمتفق عليه بوده و على رغم اختلاف مذاهب و تباين آينى هيچ انكارى و عيب و نقضى از سوى احدى صورت نگرفته است. مسلمانان در طول تاريخ اسلامى بر همان سنت جاريه كه سنت خداوندى است كه تبديلى بر آن نيست و براى سنت خدا، تحويل نمىيابى، سير كردهاند.
شعر: «كسى را كه دوست دارى زيارتش كن اگرچه خانهاش باتو فاصله زيادى داشته باشد. خاك و سنگهاى فراوانى ميان تو و او حائل باشد هيچ گاه دورى راه تو را از زيارتش باز ندارد. زيرا دوست دارندهبراى كسى كه مىخواهدش زيارت كننده است.»
به تحقيق امامان شيعه امامى و امامان مذاهب چهارگانه اهل تسنن بر اين موضوع اجماع كردهاند كه زيارت مراقد مستحب است به جهت آنچه كه در سنت صحيفه وارد شده و به زيارت قبر و فرمان داده و به آن تشويق
ص: 287
نموده و آراء بزرگان اسلامى بر فتوى دادن به مضمون آن دست به دست هم داده و اينكه زيارت قبور مستحب است بلكه برخى از ظاهريّه به وجودب اين مسأله قائل شدهاند چنانچه تعداد زيادى به اين مسأله تصريح كردهاند به دليل آنكه به ظهور صيغه امر تمسك كرده و آن را ظاهر در وجوب دانستهاند.
از پيامبراقدس آمده است كه: من قبلاً شما را از زيارت قبور نهى مىكردم، آگاه باشيد كه آنها را زيارت كنيد. آگاه باشيد قبور را زيارت كنيد. زيرا آن باعث زهد در دين مىشود و آخرت را به ياد مىآورد. شما را از زيارت قبور نهى مىكردم. پس آنها را زيارت كنيد زيرا مرگ را به ياد شما مىآورد ـ شما مرا از زيارت قبور نهى مىكردم پس آنى را زيارت كنيد و سخن زشت در مودر آنان نگوئيد ـ من شما را از زيارت قبور نهى مىكردم، پس آنها را زيارت كنيد چرا كه زيارت آنها بر خير شما مىافزايد. من شما را از زيارت قبور برحذر مىكردم، هركس بخواهد قبرى را زيارت كند آن كار را انجام دهد. زيرا آن باعث رقّت قلب و جارى شدن اشك از ديدگان مىشو. قبرهاى مردگان را زيارت كن و بدان آخرت را به ياد آور.
كن شما را از زيارت قبور باز مىداشتم. پس آنها را زيارت كنيد كه در اين عمل عبوت و پندى است. بر مردگان خود آئيد و به آين سلام و صلوات
ص: 288
بفرستيد كه براى شما عبرت و درسى است ـ شما را از زيارت قبور نمىكردم، آنها را زيارت كنيد و آن زيارت را دعا و استغفار براى مردگان قرار دهيد ـ هركس بخواهد قبرى را زيارت كند، زيارت كند و جز خير و نيكى خيرى بر زبان نياورد. زيرا از هرچه آدم زنده اذيت و آزار مىشود، آدم مرده هم اذيت و آزار مىشود.(1)
در اين مقام جملات فراوانى درباره زيارت اهل قبور از ائمه و بزرگان دين نقل شده كه به من مىفهماند كه زائر اين رخصت را دارد كه شخص مرده را زيارت كند و به هر لفظى كه مىخواهد براى او دعا كند و فضائل و مناقب او را به نيكى بر زبان جارى كند و آنچه را كه باعث مىگردد تا عطوفت خداوند به سوى او متوجه گردد و مستوجب رحمت الهى گردد يادآور شود آنگاه براى برآورده شدن حاجاتش و بخشيده شدن گناهانش و دعا براى خودش و والدين و نزديكانش به صالحين از اهل قبور توسل جويد و با دعا كردن در نزد آنان به سوى خداوند متعال، استغاثه كند و به غير اوان به واسطه ايشان به سوى خدا توسل كند زيرا خداوند متعال آنان را اختيار كرده و برگزيده و آنان را مورد تمجيد و تكريم قرار داده است، پس همچنان كه در دين از وجود آنها نفع مىبرد و در آخرت بيشتر و كاملتر. پس هر كس حاجت و نيازى دارد مىبايست به سوى آنها برود
1) الغدير، ج 5، ص 166 ـ 172.
ص: 289
وبه آنها متوسل شود. زيرا آنها واسطه ميان خدا و خلقش هستند و اين موضوع در شريعت به اثبات رسيده و دانسته شده كه خداوند در براى آنان اعتبار و اهميت خاصى قائل شده و آنان را بزرگ داشته است. اين مطلب زياد و مشهور است و همواره عالمان و بزرگان يكى پس از ديگرى در شرق و غرب عالم به زيارت ايشان و زيارت قبورشان تبرك مىجستند و بركت آن را حسّاً و معناً مىيافتند و تجربه مىكردند.
شيخ اكبر مجاهد امينى در كتابش الغدير جلد پنجم از ص 86 تا 207 فصل خاصى را پيرامون زيارت قبور مطرح ساخته و به طور مستوفا بحث نموده به طورى كه نيازى به زياده گوئى و اطاله كلام نيست. پس به آن مراجعه كن تا نسبت به واقع و حقيقت مسأله آگاهى يابى و با صدق و يقين بدانى كه زيارت قبور از امورى است كه ميان توده مسلمانان از زمانهاى كهن از زمان رسول اكرم تا در دورههاى متوالى رايج بوده و زيارت قبور ائمه و اولياء صلحا و علما و بار و بند سفر بستن و توسل و اشتشفاع به آنها متداول بوده است و در ميان زائران عالمان بزرگ و پيشوايان دينى و مذهبى بودند كه مقتداى پيروانشان شمرده مىشوند. علاوه بر اين كه ناقلان اين سخنان، دانشمندان و پيشوايانى هستند كه آن اعمال را مىپسنديدند. زيرا آنان اين سخنان را در مقام فضيلت اهل قبور و صاحبان
ص: 290
آن مشاهد نقل مىكردند.... بر اين اساس يك توافق كلى ميان فرق مسلمانان در قرنهاى متوالى صورت گرفته و اين مسأله از يك اجماع محقق در ميان طبقات امت اسلامى، بر استحبان و نيكوش دل زيارت اهل قبور خبر مىدهد و اينكه آن مستثنى است كه مردم به دنبال آن مىدوند.
جناب سيد محسن امين عاملى مىگويد: شعر «همچنين نماز پيش قبور به عنوان تبرك به صاحبان قبور عمل ناپسندى نيست. امامان از نسل هاشم، نسل پيامبر و رهبارن براى پيروانند. گفتند: نماز كنار قبور ما در فضيلت همانند نماز در مسجد است. و اين مطلب را افراد مورد اطمينان براى ما روايت كردهاند، پس اگر خواستار هدايت از آنانى پيروى از آن كن شرف مكان با صاحب مكان محقق است كسى كه داراى عقل است در اين باره ترديد روا نمىدارد. بهترين عبادت پروردگار ما در اين گونه اماكن است. پس به سوى آنها روكن و نيز طلب حوائج از خداى ما پيش آنها اميد و اكيد براى نيل به مقاصد است. از بركات آن قبور بايد اميدوار بود، چون در آنها افراد بزرگوارى آرميدهاند. اگر دعايش نزد آن قبور به سوى خدا بالا مىرود نه در موارد ديگر، چيز تازه و بدعتى نيست.»
وقتى زيارت قبر فقيهان و عالمان و صالحان و شهيدان و صدّيقين از قضاياى مشروع و مباح بوده، بعد از آن به زيارت مشاهد عترت طاهره و
ص: 291
قبور بانوان نبوت و مراقد خاندان ولايت چه گمانى دارى در حالى كه آنان اولاً پيامبر اقدس و فرزند على و زهرا هستند و از شرافت پيوند با رسول اكرم و فضيلت سبقت در ايمان و قوه تمسك به دين و قربانى شدن در راه حق و ثبات بر عقيده برخوردارند و به پاكى و دفاع بزرگوارانى در راه حفظ مقدرات دين و فداكارى در برپاداشتن حقوق مردم شناخته مىشوند و به تحقيق در مهد علم و فقه و قرآن و طهارت و تقوى و شجاعت و فضيلت و زهد ورزى در تربيت يافته و بزرگ شدهاند.
آنان آل پيامبر و فرزندان على و زهرا هستند و گوشت و خون و بدنشان و جميع اجزاء و اعضاى اجرشان آثار گويا و زنده از اجداد معصومينشان بود كه خداوند متعال آنها را از ميان خلفش برگزديد. پس آنها موضع سرّ الهى و بناهگاه امر او و خزينه علم او و پنگاه حكم و كتب او و كوههاى دين او سهتند كه خداوند به وسيله اين كجى پيشت دين را استوار مىسازد و لرزش فرائض دين را مىبرد.
شعر:
سيدنورالدين على بن احمد سمهودى مصرى مدنى متوفاى 911 از شيخ عارف ابوالحسن حرانى درباره ايمان تمام به بهترين مردم چنين مىگويد: خصوص علماء از اين امت به جهت اختصاصشان به اين ايمان، محبتى
ص: 292
خاصى را نسبت به پيامبرشان و نزديكى به او را در دلهاشان مىيابند حتى آن را او را بر خود و خانواده و دارائىشان ترجيح مىدهند و به جهت دوست داشتن او نزديكان و خاندان و اصحاب او را دوست مىدارند وب راى ايشان در دل خود نسبت به ديگران مزيتى احساس مىكند و دوست دارند به جهت رعايت حرمت پدرانشان و آگاهى به اينكه خداوند سرشت پاك آنها را برگزيده به آنان يارى رسانند و به آنها نزديك شوند. خداوند متعال مىفرمايد: «و آنها كه ايمان آوردند و فرزندانشان به پيروى از آنان ايمان اختيار كردند فرزندانشان را به آنها ملحق مىكنيم و از عمل آنان چيزى نمىكاهيم.»(1)
بنابراين آنها همانند كسانى نيستند كه براى آنها هيچ سابقه درخشانى در ترايخ وجود ندارد، نويسنده در ادامه سخن مىافزايد: در واقع كسى كه پيامبر و خاندان از محبوبتر و عزيزتر از خانواده و فرزندانش و همه مردم بنا شد از مؤمنان شمرده نمىشود.
آنگاه در جاى ديگر چنين مىگويد: از نشانههاى دوستى با پيامبر، دوستى خاندان او گرامى داشتن آنها و چشم فروبستن از انتقاد آنان است. هركس در مورد ذريه پيامبر انتقاد نمايد فقط دوستدار پيامبر است. و از نشانههاى دوستى پيامبر دوست داشتن اصحاب او است و از علامات دوست
1) رشعة الصادق من بحر فضائل بنى النبى الهادى، ص 50، قصيده از سرودههاى محمد بن حسن دفاعى صيادى حسينى است.
ص: 293
داشتن اصحاب او، دوست داشتنى ذريه آنهاست و اين كه اگر با پدران آنها معاصر بود به همان نظر و نگاهى كه به آنها داشت به اينها هم نظر كند و بداند كه سرشت آنها پاك است و خاندانشان خاندان مباركى است و اينكه مؤمن از انتقاد كردن از ذريه رسول اكرم و اهلبيت از چشم فرو بندد زيرا آنان قومى هستند كه خداوند نسل آنها و اخلاق آنها را شرافت بخشيده است... و با خصوص آن خاندان شير و دشمنى نكند چرا كه از پيامبر اكرم رسيده است كه فرمود: فاطمه پاره تن من است... و پرواضح است كه اولاد فاطمه پاره تن آن بانو بوده و اولاد آن بانو به واسطه ايشان پاره تن پيامبر اكرم محسوب مىشوند.(1)
شيخ الجليل علامه امينى ـ مرحوم پدر ـ محبت واخلاص و خضوع فراوانى نسبت به فرزندان پيامبر از خود نشان مىداد. هرگاه با يكى از سادات علوى ملاقات مىكرد، خواه بزرگ و خواه كوچك، به احترام و بزرگداشت او از جا برمىخاستو با او معانقه مىكرد و در تحيت و سلام بر او پيشى مىگرفت و مىگفت: فرزندان فاطمه مانند خود فاطمهاند. زيرا آنها پاره تن آن بانو هستند و جدا ساختن فرع از اصلش همان جدا كردن يك شئى از خودش هست و آن محال و ممتنع است به لحاظ آن كه آن فرع همان شخص است.
1) سوره طور، آيه 21.
ص: 294
البته معناى اين سخن آن نيست كه هركسى كه به ذريه طاهره و متجره نبوّت منسوب است، در تصرفات و رفتار و گفتار و سيره و حركات و سكناتش ازاد است و مىتواند هر عملى زشت و بد و رسوا كننده را مرتكب شود و بر خلاف شريعت الهى هر حكمى را صادر و هر سخنى را بگويد و براى هيچ كسى جايز نيست كه او را باز دارد و ادبش كند و آگاهش سازد چرا كه او علوى يا سيّد است... اين مطلبى است كه عقلى و شرع و عرف آن را اجازه نمىدهد و پيامبر اقدس آن را تجويز نمىكند. همانا علوى كه منتسب به شجره نبوت است همان مرد عالم پارساى پرهيزكار زاهد شريف بزرگ خيّر پيشبرد و موانع و هماورد و تسليمناپذير و عفيف و محسن و نيكوكار و آمر به معروف و ناهى از منكر و دد رسكننده از بدعت و ضلابت دلغرش و بدىها... و سيره او شايسته سيره پدران طاهرينش بوده و بر راه و روش آنان حركت مىكند همان طريق و منهاجى كه نه از مقابل و نه از پشت، باطل به سوى آن نمىآيد.
آرى، منسوب به پيامبر با كسى كه با اهل بيت صلح و آشتى است، صلح و آشتى باشد و با كسانى كه با اهل بيت محاربه مىكنند. جنگ و قهرباشد و از برسسالت جدش مجاهددارى ككند و در اين اره از خودگذشتگى نشان دهد و كجى را راست سازد و زخمها را مداوا كند و سنت را بر پا دارد و
ص: 295
لباسش پاكيزه باشد وعيبى و كاستى از انوك باشد و طاعتش او را به سوى خدا برساند و آنگونه كه شايسته مقام ربوبى است، تقوى پيشه سازد... نه آن كه پشت سر داعيان گمراه كننده دروغين حركت كند و با شيطان و ياران و دنبالههاى او حركت كند و در مقابل رسالت ائمه قرار گيرد و با دشمنان و قاتلان و ناصيبين و غاصبين و مارقين و قاسطين و ناكثين كه بر طريق و سيره آنان هستند، هم پيمان باشد.
شعر:
در هر حال احاديث صحيح و موثق زيادى در فصل و ثواب زيارت آرامگاه بانو فاطمه معصومه از ائمه اطهار وارد شده و اهل حديث و روايات آنها را نقل كرده و در تأليفاتشان درج كرده و انسجاد و رجال احاديث مزبور را به طور كامل تصحيح كردهاى كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
نوابغ الرواة، ص 185؛ رجال نجاشى، ص 184؛ فوائد رضويه، ص 280؛ هدية العارفين، ج 1، ص 678؛ منتهى المقال، ص 213؛ تأسيس الشيعه، ص 280؛ جامع الرواة، ج 1، ص 574؛ ابن النديم، ص 291؛ فهرست الطوسى، ص 119؛ مستدرك الوسائل، ج 3، ص 527؛ لؤلؤة البحرين، ص 388؛ مجالس المؤمنين، ج 1، ص 453.
3) ابوالحسن قمى تا سال 307 هجرى زندگى كرده و محدث و مفسير و فقيه بوده و داراى سه فرزند بوده كه همگى از اصحاب حديث بودند. نوابغ الرواة، ص 167؛ معجم الادباء، ج 12، ص 215؛ رجال نجاشى، ص 183؛ تنقيح المقال، ج 2، ص 260؛ هدية العارفين، ج 1، ص 678.
4) ابواسحاق نحوى تا قبل از سال 203 هجرى مىزيسته و مردى فقيه و محدث بوده است. گفتهاند نامبرده امام رضا7 را ملاقات كرده و داراى تصنيفاتى است. فهرست طوسى، ص 4؛ منتهى المقال، ص 28؛ جامع الرواة، ج 1، ص 38؛ رجال نجاشى، ص 12.
5) مستدرك الوسائل، ج 3، ص 227؛ انوارالمشعشعين، ج 1، 11 و 111؛ بحارالانوار، ج 102؛ ص 267؛ كامل الزيارات، ص 324؛ تاريخ قم، ص 215.
ص: 296
او از عمر كى بن على برفكى از كسى كه او را يادكرده از فرزند رضا عليهالسلام فرمود: هركس قبر عمه مرا در قم زيارت كند، براى او بهشت است.(1)
حديث گفت مرا پدرم و محمد بن موسى بن متوكل گفتند. حديث گفت ما را على بن ابراهيم بن هاشم از پدرش واو از سعد بن سعد كه گفت: از اباالحسن رضا از زيارت فاطمه دختر موسى بن جعفر پرسيدم. فرمود: هركسى او را زيارت كند بهشت بر او واجب مىشود.(2)
حسن بن محمد بن حسن قمى در تاريخ قم مىنويسد: روايت كردهاند عدهاى از اهالى رى بر اباعبدالله وارد شدند و گفتند ما از اهل رى هستيم. امام فرمود: مرحبا به برادران ما از اهل قم. گفتند: ما اهل رى هستيم. امام دوباره همان سخن را اعاده كردند. چندين مرتبه همان سخن را گفتند و مثل همان جواب را از امام شنيدند. آنگاه امام فرمود: براى خداوند متعال حرمى است و آن مكه است و براى رسول خدا حرمى است و آن مدينه است و براى اميرمؤمنان حرمى است و آن كوفه است و براى ما حرمى است و آن شهر قم است و به زودى در آن زنى از اولاد من كه فاطمه ناميده مىشود در آن شهر دفن مىشود و هكس آن را زيارت كند بهشت برايش واجب مىگردد.
راوى مىگويد: اين كلام درحالى از امام صادر شد كه هنوز امام كاظم به
ص: 297
دنيا نيامده بود.(1)
حديث كرد على بن ابراهيم از پدرش، او از سعد او از على بن موسى الرضا عليهالسلام كه فرمود: اس يعد در نزد شما براى ما قبرى است. به امام عرض كردم: فدايت شوم. قبر فاطمه دختر موسى را مىفرمائى؟ فرمود: آرى. هركس او را درحالى كه به حقش عارف باشد زيارت نمايد براى او بهشت ارزانى باد.(2)
در روايت ديگرى از امام على بن موسى الرضا عليهالسلام وارد شده كه فرمود: زيارت آن بانو معادل بهشت است.(3)
غير از آنچه كه در اينجا آورده شد، احاديث ديگرى در فضيلت و ثواب زيارت مرقد فاطمه معصومه وارد شده است. و فقهاء علماى اماميه بر فضيلت زيارت قبور اولاد ائمه اطهار اجماع كردهاند. شيخ الطائفه مفيد بغدادى در كتابش «المزار» مىگويد: زيارت اول مربوط به اولاد ائمه اطهار مىباشد.
بدان كه مشاهدى كه به فرزندان ائمه اطهار و عتره ظاهره و نزديكان ايشان منسوب است. زيارت آنها و وارد شدن به آنها مستحب است. زيرا در تعظيم آنها، تعظيم و تكريم ائمه نهفته است. و اصل در ايشان ايمان و صلاح و درستكارى است. مگر خلاف آن ثابت شود مثل جعفر كذّاب و
ص: 298
اصناف او. لكن از ميان ايشان كسانى كه حالشان معلوم بوده و به جلالت ونجابت معروفاند مثل جعفر بن ابىطالب كه در مؤته دفن شده و فاطمه دختر موسى كه در قم دفن شده وعبدالعظيم حسينى كه در رى مدفون است و على بن جعفر كه در قم به خاك سپرده شده، جلالت و بزرگى آنها به قدرى مشهور است كه نيازمند به بيان نيست. اما اين مطلب كه على بن جعفر در قم مدفون باشد در كتابهاى معتبر ذكر نشده لكن اثر قبر شريفش از قديم الايام موجود بوده است و بر روى قبر نامش مكتوب است.
همچنين زيارت مراقدى كه به پيامبران منسوب است مانند ابراهيم و اسحاق و يعقوب و ذى الكفل و يونس و ديگران مستحب مىباشد و نيز هركس از جهل فضيلت و والامقامى معلوم الحال باشد زيارت مرقد و قبر وى مستحب مىباشد. نظير فضلاى صحابه پيامبر مثل سلمان و ابوذر ومقداد و عمار و حذيفه و جابر انصارى. و نيز فضلاى اصحاب ائمه طاهرين كه حال آنان از محبت رجال دانسته مىشود. مثل ميثم تمار، رشيد هجرى و قنبر و حجر بن عدى، زراره، محمد بن مسلم، بريد، ابوبصر، فضيل بن يسار، و اصحاب آنان در صورتى كه محل قبر آنان معلوم باشد و نيز محدثان و علماى مشهور شيعه كه حافظان آثار و علوم
ص: 299
ائمه طاهرين بودند مانند مفيد و شيخ طوسى، سيد رضى و سيد مرتضى و علامه حلى و...(1)
مرحوم محمد باقر مجلسى در كتاب گرانقدرش بحارالانوار بابى را در زيارت فاطمه دختر موسى گشوده است. پيش از او مرحوم شيخ مفيد در كتابش «المزار» يك فصلى را به زيارت آن بانو اختصاص داده است. غير از اين دو عالم علماى اماميه اين كار را انجام داده و براى آن بانوى گرامى زيارت مخصوصى را در حالى كه از امام رضا عليهالسلام نقل شده به اثبات رسانيدهاند. ايشان مىگويد: در برخى كتب زيارات ديدم على بنابراهيم از پدرش سعد و او از على بن موسى الرضا عليهالسلام حديث نقل مىكند. مىگويد: امام فرمود: اى سعد در نزد شما براى ما قبرى استا. عرض كردم فدايت شوم، قبر فاطمه دختر موسى بن جعفر را مىفرمائيد؟ فرمود: آرى. هركس او را زيارت كند در حالى كه عارف به حقش باشد براى اوست بهشت.
هرگاه بر مزار او آمدى در نزد سرش رو به قبله بايست و سى و چهار مرتبه تكبير و سى و سه مرتبه تسبيح و سى و سه مرتبه تحميد بگو آنگاه آن بانو را چنين زيارت كن: درود بر آدم برگزيده خدا، درود برنوح پيامبر خدا،
1) سفينةالبحار، ج 2، ص 446؛ عيون اخبارالرضا، ج 2، ص 271.
ص: 300
درود بر اهيم خليل خدا، درود بر موسى كليم خدا، درود بر عيسى روح خدا، درود بر تو اى رسول خدا، درود بر تو اى بهترين خلق خدا، درود بر تو اى برگزيده خدا، درود بر تو اى محمد فرزند عبدالله خاتم پيامبران. درود بر تو اى اميرمؤمنان على فرزند ابوطالب وصى رسول خدا، درود بر تو اى فاطمه بانوى زنان جهانيان، درود بر شما اى دو نوه پيامبر رحمت و دو سيد جوانان اهل بهشت. درود بر تو اى على بن حسين سيد و سرور عابدان و نور ديده ناظران. درود بر تو اى محمد بن على. شكافنده علم پس از پيامبر. درود بر تو اى جعفر بن محمد صادق نيكوكار امين. درود بر تو اى موسى بن جعفر پاك و پاكيزه. درود بر تو اى على بن موسى الرضا پسنديده. درود بر تو اى محمد بن على تقى. درود بر تو اى على بن محمد نقى ناصيح امين. درود بر تو اى حسن بن على. درود بر وصى پس از او. خدايا رحمت فرست بر نور و چراغ خود و ولىّ وليت و وصى وصيت و حجّت تو بر خلقت. درود بر تو اى دختر رسول خدا، درود بر تو اى دختر فاطمه و خديجه.
درود بر تو اى دختر اميرمؤمنان! دورد بر تو اى دختر حسن و حسين، درود بر تو اى دختر ولى خدا، درود بر تو اى خواهر ولى خدا، درود بر تو اى عمه ولى خدا، درود بر تو اى دختر موسى بن جعفر و رحمت خدا
ص: 301
بركاتش.
درود بر تو، خدا ميان ما و شما در بهشت آشنا گرداند و ما را در زمره شما محشور كند و ما را د رحوض پيامبر شما وارد سازد و از جام جدّ شما از دست على بن ابىطالب به ما بنوشاند. صلوات خدا بر شما. از خدا مىخواهم كه در باره شما سرور و فرج را به ما نشان دهد و ما و شما را در زمره جدتان محمد صلىاللهعليهوآلهوسلم جمع كند و معرفت شما را از ما نگيرد كه او ولى و تواناست. به دوستى شما و بيزارى از دشمنان شما و تسليم به خدا نزد يكى جويم در حالى كه به آن خشنودم بدون منكر و مستكبر. و بدان چه محمد آورده يعنى داشته و به آن راضى مىباشم. اى آقاى من! به وسيله آن توجه ترا طلب مىكنيم. بارخدايا! رضاى تو را و سراى آخرت را. اى فاطمه! براى من در بهشت شفاعت فرما. زيرا در نزد خداوند مقامى بلند دارى. خدايا! از تو مىخواهم كه عمر مرا به خير و سعادت پايان برى و آنچه را كه من در آنم از من نگير و نيست حول و توانائى جز به خداى والاى بزرگ. خدايا دعاى ما را مستجاب فرما و به كرم و عزت و رحمت و عافيت آن را بپذير، و خداوند و محمد همه و خاندان او درود و سلام و تحيت فراوان مىفرستد يا ارحم الراحمين.
در كتابهاى زيارات زيارت ديگرى به روايات معتبره يافت مىشود كه
ص: 302
فاطمه معصومه عليهاالسلام به آن زيارت مىشود و آن عبارت از اين زيارت است:
سلام بر خاتم پيامبران! سلام بر سرور رسولان، سلام بر حبيب پروردگار جهانيان و رحمت و بركات خدا.
سلام بر اميرمؤمنان، سلام بر سرور اوصياء، سلام بر حجت پروردگار عالميان و رحمت و بركات خدا.
سلام بر بتول عذرا و انسيّه حورا دختر برگزيده سيد پيامبران و مادر امامان برگزيده و همسر سيد اوصياء فاطمه زهرا سرور زنان عالم و رحمت و بركات خدا.
سلام بر دو امام بزرگوار نورانى و درخشنده پاك و پاكيزه، شهيد و مظلوم، حسن و حسين سروران جوانان بهشت و نه معصوم از نسل حسينى.
سلام و رحمت و بركات الهى برايشان باد.
درود بر تو اى فاطمهاى دختر موسى بن جعفر و حجّت و امينى ار، و رحمت خدا و بركات خدا.
درود برتو اى فاطمهاى خواهر امام رضا عليهالسلام كه پسنديده و برگزيده بود و رحمت خدا و بركات او.
درود بر توئى كه پاكيزه ستوده، نيكوكار، عاقل، پرهيزگار، پاكيزه، خرسند، مرضيّه هستى و رحمت خدا و بركات او.
ص: 303
گواهى مىدهم همانا شما امام، راهنما، هدايت يافته، معصوم، تكريم شده، مقرّب، پرهيزكار، صادق هستيد و همانا حق با شما و در ميان شما و به سوى شماست و به درستى هركسى با شما دوستى كند به تحقيق با خدا دوستى كرده و هركس با شما دشمنى كند به تحقيق با خدا دشمنى كرده است.
اى سرور من! يا فاطمه به پيشگاه تو روى آوردهام در حالى زاير شما بوده و به حق شما و برادر و پدران طاهرينت عارف هستم و در حالى كه خواهان رهائى از آتشم و در حالى كه از شما شفاعتطلبى مىكنم در وقتى كه خوبان از بدان جدا مىشود. پس در نزد پروردگارت و پدران نيكو كارت براى من شفاعت كن زيرا شما از خاندانى هستى كه هركس آنها را دوست بدارد زيان نمبى بيند و هركس به سوى آنان بيايد نا اميد بر نمىگردد.
بارالها! بدرستى كه از صادقين خاندان پيامبرت ـ برترين صلوات و سلام بر آنان باد ـ به من خبر رسيده كه به درستى هركسى فاطمه را در قم زيارت نمايد براى او بهشت است. پس اى خديا من! آگاه باش كه من به سوى او آمدهام درحالى كه زاير او هستم و به حق او عارف، پس بر محمد و آلش درود فرست و از زيارت آن بانو مرا سودمند گردان و مرا از
ص: 304
شفاعت او محروم مساز و چنانچه وعده فرمودهاى بهشت را روزيم ساز كه تو بر هر امرى توانائى. به رحمت اى مهربانترين مهربانان.(1)
1) بحارالانوار، ج 102، ص 299.
ص: 305
ص: 306
ص: 307
ص: 308
داستان كرامت و معجزه و خوارق از قضاياى نيست كه اختصاص به شيعه اماميه داشته باشد، بلكه به موضوعى است كه در نزد تمامى اديان و فرق و ملل شايع و رايج بوده و از صلحاى پيروانشان صادر مىشود. مسيحيان آن را از علامات و نشانههاى تأييدروح القدس كسانى را كه به دست آنها كرامت صادر مىشود مىدانند و حضرت مسيح پيروان خويش را به نشر و ترويج دين و دعوتش فرمان داده و به آنها بشارت داده كه امور خارق العادهاى به دست آنها پيدا مىشود كه رسالت ايشان را تأييد مىكند به طورى كه آن مطلب را علامت و نشانهاى براى آنها قرار داده تا از مدعيان دروغين كه خود را به دين او ملحق مىسازند در حالى كه در هيچ امرى از او نيستند، تميز داده شوند.
اما مسلمانان على رغم منزلتى كه براى خوارق و كرامات قائلند و سعى و تلاشى كه براى آن انجام مىدهند در عين حال آن را پايه و اساسى براى دعوت احدى قرار ندادند. زيرا دين اسلام براى مسلمانان از وجود عقل فاروقى بين حق و باطل برپا ساخته است. آنچه كه عقل، بعد از تلاش فكرى و تأمل به آن حكم كند حق بوده، و آنچه را كه عقل بعد از آنكه در روش ساختن آن نهايت تلاش را نمود و آن را دور انداخت آن باطل است هر چند خوارق فراوانى آن را تأييد و تصديق كند. و نگاه و نظر مسلمانانى
ص: 309
به كرامات و خوارق و بزرگداشتى آن به جهت حكمى بود كه نسبت به افراد و اشخاص در مورد ميزان و مقدار نزديكى آنان به خداوند متعال و توجه به او صادر مىكردند، به بيان ديگر در نظر ما كرامات يا خوارق فقط از قضاياى ممكنه نبوده بلكه از امور ضروريهاى بوده كه ملازم با برخى حالات عاليهاى است كه روح بشرى در اثر طاعت و عبادت و اخلاص و تسليم «توكلّ» خدا بدان دست مىيابد. زيرا روحى كه در درون اين جسم كثيف به وديعه گذاشته شده و در آن ساكن مىباشد. نفحهاى از نفحات حق و پرتوئى از انوار حقيقت است كه جلالت آن مستور و پنهان بوده و بدن را به شگفتى و هراس وا مىدارد، هركس به سوى آن هدايت يابد و آن را بشناسد و دريچهاى در دلش گشوده شود از نور آن بر او چيزى فرستاده مىشود كه وى را روح خالصى و روحانيت محض و حقيقت خالص مىسازد و به دست او از جانب خداوند امور خارق العاده و كرامت غريبه صادر مىشود. زيرا براى روح حكومت و سيطره بدون هيچ گونه حد و مرزى بر ماديات وجود دارد و از محالات است كه روح بر فردى اشراق داشته باشد ولى كرامات به دست او صادر نشود.
معناى اين حرف آن نيست كه خوارق عادى كه در جلسات احضار ارواح پيدا مىشود. در اين حوزه معنوى داخل بوده و تعبير كردن از آن، كرامات
ص: 310
جايز است، بلكه كرامت در فهم و نظر ما چيزى است كه در سايه تقرّب به خدا از راه اعمال نيك و طاعات و عبادات خالص و الخصى كه مقامى از مقامام اهل يقين است پيدا مىشود و توفيق وصول به آن از جانب خداى بزرگ است و به اين كلام پيامبر بزرگ اسلام اشاره فرموده است:
«هيچ بندهاى نيست كه چهل روز عمل را براى خداوند خدالص كند مگر آنكه چشمههاى حكمت از قلبش بر زبانش ظاهر مىگردد.»
پس چگونهاند ذريه طاهره كه در تمام عمرشان و در همه لحظات زندگيشان به خداوند اخلاص ورزيدند. پس شايستهاست كه خداوند آنچه را كه به احدى از جهانيان نداده است به آن ببخد و عنايت فرمايد. هر شريفى براى شرف آنهاگردن خم كند و هر متكبرى به فرمان آنها تن دهد و هر جهادى براى فضل آنها خضوع نمايد و هر چيزى رأى آنان خوار است و زمين به نور آنان تابان است و فائزان به ولايت ايشان فائز گردند و به وسيله آها راه وصول پويند و بر هر منكر ولايت ايشان باشد، خشم رحمان باد.
امام على عليهالسلام مىفرمايد: «خوش به حال آنكه در عبادت ودعا براى خدا اخلاص ورزد و دل خود را به آنچه مىبيند مشغول نسازد و ياد خدا را به آنچه مش شنود فراموش نكند و دلش را به آنچه به بلادگرى داده شده و
ص: 311
فهزونى نمىگرداند.»(1)
اين سخن امام دليل است بر اين كه اخلاص رأس و رئيس نفىلل بوده و مناط و قبولى و صحت اعمال مىباشد و عملى كه در آن اخلاص نباشد، فاقد اعتبار و ارزش بوده و دست يافتن بدان به طور كامل به آسانى ممكن نبوده بلكه به توفيق الهى بوده مىتوانى از راه عبوديت آن را از حق تعالى طلب كنى.
شعر: هرگاه هدايت به دلى راه يافت، اعضاى بدن براى عبادت خدا نشاط پيدا مىكنند.
امام صادق عليهالسلام در تفسير آيه شريفه «ليبلوكم ايكم احسن عملاً»(2)، تا شما را آزمايش كند تا كداميك عملتان بهتر است.
به اين موضوع اشاره دارد. امام فرمود: خداوند كثرت عمل را نمىخواهد بلكه درستى عمل را مىخواهد و درستى عمل به آن است كه با خدا ترسى و نيّت پاك توأم باشد. آنگاه فرمود: اخلاص مجمع اعمال فاضلى است و آن كليد قبول الهى و توفيق الهى است. هركس كه خداوند عملش را از او بپذيرد و از او خشنود باشد او مخلص است اگرچه عملش اندك باشد و هركه خداوند عملش را از او قبول نكند مخلص نبوده اگرچه عملش زياد باشد. اين سخن را مىتوان درباره حضرت آدم و ابليس
ص: 312
ملاحظه كرد.(1)
علامت پذيرش دربارگاه ربوبى، وجود استقامت و پايدارى در راه خدا، با بذل كردن هرچيزى كه محبوب آدمى است، با علم به اينكه تمام حركات و سكناتش صواب و درست باشد. فرد مخلص هر آينه عبوديت و كنارگيرى از دنيا و گرايش كامل به سوى خدا و اطاعت او و فانى ساختن خويشتن در راه تحصيل مرضات الهى باعث شد تا فاطمه معصومه عليهاالسلام و دختران ائمه اطهار عليهمالسلام در سيره و طريقه آن بانو هستند، به مقام رفيعى برسند كه از زمان رحلتش تا به امروز آن را مشاهده مىكنى. پس جاى تعجب نيست هرگاه آن بانو صاحب كرامات و خوارق عادت بوده و به اذن پروردگارش نابينايان و جذاميان را شفا مىدهد... و كسى را كه او را قصد كند و به او اميدوار باشد و نزدش آيد مأيوس و نا اميد نمىسازد و كسى را كه او را قصد كرده و حاجتى از او خواسته بر نمىگرداند و احدى را از روضهاش بر نمىگرداند هر آنكه حوائج او را برآورده و مهماتش را كفايت كرده باشد... و اين همان مفهوم و مصداق خارجى حديث قدسى است كهاز سوى خداوند وارد شده: بنده من، مرا اطاعت كن تا مثل من باشى، هرگاه به چيزى بكوشى باش پس موجود مىشود. به علاوه آن كه ما يقينى و اعتقاد راستى داريم كه آنها زندهاند و در نزد پرودرگارتان روزى
1) سوره هود، آيه 7؛ سوره ملك، آيه 2.
ص: 313
مىخورند. مكان ما را مىرسند و سخن ما را مىشنود و پاسخ ما را مىدهند و چيزى از احوال ما بر آنان پنهان نيست.
برخى از مراجع و منابع علاوه بر خوارق زيادى كه دهانها را از يكديگر نقل مىكنند و ناقلان اخبار دست به دست مىگردانند در صفحات خود كراماتى را برى بانو فاطمه معصومه ذكر كردهاند و آن كرامات ميان فقيهان و عالمان و اديبان شايع و رايج بوده به طورى كه هرگاه بخواهيم آنها را جمع و تدوين نماييم حصر آنها در چند مجلّد ممكن نخواهد بود. مگر آنكه به نقل و بيان برخى از آنها بسنده كنيم. فقيه محدّث ميرزا حسين بن شيخ محمد تقى نورى طبرسى متوفاى 1320 هجرى چنين مىگويد:
از آيات عجيبه الهى كه دلها را از وسوسه شياطين تطهير مىسازد آن است كه در شهر كاظمين اقامت داشتيم در شهر بغداد مرد نصرانى بود كه يعقوب ناميده مىشد. بيمارى عطش بر وى عارض شد و به پزشكان مراجعه كرد ولى معالجه آنها نافع واقع نشد و بيماريش شدّت يافت و نحيف و ضعيف گرديد تا آن كه از راه رفتن ناتوان شد. مىگويد: همواره از خدا مىخواستم يا مرا شفا دهد يا مرگم را فرا رساند تا آنكه شبى در حالى كه روى تخت خوابيده بودم ـ و آن واقعه در حدود سال 1280 هجرى به وقوع پيوست. سيد جليل نورانى و بلند قامتى را ديدم كه در نزد
ص: 314
من حاضر شد و تخت خواب را تكان داد و گفت: اگر مىخواهى شفايابى، شرط بين من و تو آن است كه در شهر كاظمين داخل شوى و زيارت كنى همانا از اين بيمارى بهبود مىيابى. از خواب برخاستم و رؤياى خود را بر مادرم نقل كردم. او گفت: اين مطلب از شيطان است و صليب و زنّار را آورد و بر من بست و دوباره به خواب رفتم. بانوى با فضيلتى را كه چادرى برسرداشت ديدم كه تخت خواب را تكان داد و گفت: برخيز كه فجر طلوع كرد. آيا پدرم با تو شرط نكرد كه او را زيارت كنى تا شفايت دهد؟ گفتم: پدرت كيست؟ گفت: امام موسى بن جعفر. گفتم: تو كيستى؟ گفت: معصومه خواهر امام رضا. ا زخواب بيدار شدم و در اين مسأله متحير و سرگردان بودم كه چكنم؟ و كجا بروم؟ به دلم افتاد كه به خانه سيد راضى بغدادى كه در محله دواق ساكن بود بروم. به طرف خانه او به راه افتادم. وقتى در را زدم صدا كرد كيست؟ گفتم: در را باز كن. وقتى صدايم را شنيد دخترش را صدا كرد كه در را بازكن. او مرد نصراى است كه مىخواهد به دين اسلام تشرّف يابد. بعد از آنكه به خانه وارد شدم به او گفتم: از كجا اين موضوع را دانستى؟ گفت: در خواب جدّم به من خبر داد. مرا به كاظمين برد و بر شيخ عبدالحسين طهرانى ـ اعلى الله مقامه ـ وارد ساخت و داستان را براى او بازگو كرد. مرا امر كرد كه به حرم مطهر بروم. مرا به
ص: 315
سوى حرم بردند و پيرامون ضريح طواف دادند لى براى من اثرى از بهبودى ظاهر نشد. وقتى از حرم بيرون آمدم به شادمانى در حال خود انديشيدم و عطش بر من عارض شد. آب نوشيدم. پس بر من احتلاط عارض گشت و بر زمين افتادم گويا بر پشت من كوهى بود كه فرود آمد و نفخ بدنم خارج شد و زردى صورتم به سرخى تبديل شد. هيچ اثرى از بيمارى در من باقى نماند. بعد از آن به بغداد برگشتم تا دارائىام را بگيرم. خانواده و خويشاوندانم با خبر شدند و مرا گرفتند و به خانهاى بردند كه در آن گروهى بودند و مادرم در ميان آن جماعت بود. به من گفت: خدا رويت را سياهك ند، رفتى و كافر شدى؟ گفتم: ببينيد آيا اثرى از بيماريم باقى مانده؟ گفت: اين سحر است و سفير دولت انگليس به عمويم نگاه كرد و گفت: به من اجازه بده او را ادب نمايم. همانا او امروز كفر مىورزد و فردا همه طائفه ما كافر مىشوند. پس مرا برهنه كردند و خواباندند و به آلتى كه معروف به قرپاچ بود و داراى سيمهاى بود كه بر سر آن شبيه سوزن قرار داشت، مرا زدند. خون از اطراف بدنم جارى شد و لكن درد و اذيت در آن مؤثر واقع نشد تا آنكه خواهرم خودش را به روى من انداخت و آنها از من دست برداشتند و به من گفتند: بر شأن خود روى بياور. به كاظمين برگشتم و نزد شيخ بزرگوار رفتم و شهادتين را به من تلقين كرد و
ص: 316
به دست وى اسلام آوردم. وقتى زمان عصر شد والى بغداد ناعق پاشا كه فرد متعصب و لجوجى بود، شخصى را به نزد شيخ فرستاد و با او مكتوبى بود كه در آن چنين نوشته بود: مردى به نزد تو آمده تا اسلام بياورد و او از رعاياى ما و تبعه فرنگ است بايد او را به قاضى تسليم كنى. شيج جواب داد: كسى كه از او ياد كردى نزد من آمد ولى به دنبال كار خود رفت. مرا پنهان ساخت و به كربلا فرستاد و آنجا ختنه كدرم و مشهد آن مرد شريف و بزرگ را زيارت كردم و برگشتم. آنگاه مرا با مرد صالحى از اهالى اصطهبانات از توابع شيراز به سوى ايران فرستاد و يكسال در آنجا ماندم. سپس به عتبات مراجعت كردم.
وقتى به كاظمين داخل شدم، رگم رحم و قوم و خويشى در من به حركت در آمد و به ديدار آنها اشتياق پيدا كردم. مطلب را به شيخ محمد حسن كاظمى ـ جعله الله فى درعه الحصين ـ بيان كردم. مرا از اين كار منع كرد و گفت: مىترسم تو را الزام كنند كه يا عذاب ببينى و يا به نصرانيت برگردى. از قصد خود منصرف شدم و در آن شب در خواب ديدم گويا در صحراى بزگى كه از گياه سرسبز بود قرار دارم و در آنجا جماعتى از سادات هستند و مردى در آنجا ايستاده و به من گفت: چرا بر پيامبرت سلام نمىكنى؟ بر همه آنها سلام دادم. يكى از دو سيّدى كه پيشاپيش جماعت بود به من
ص: 317
گفت: دوست دارى پدرت را ببينى؟ عرض كردم: بله. سيد به آن مرد گفت: او را نزد پدرش ببريد تا او را ببيند. مرا بردند و من كوه تاريكى را ديدم كه به استقبال من مىآيد. وقتى نزديك من رسيد هوا گرم شد به طورى كه مانند تابستان گرديد و صداى بلند شد و از آن كوه درب كوچكى گشوده شد. آتشى شعله ور شد و شرر آن به من اصابت مىكرد و از درون آن فرياد انسانى را مىشنيدم كه پدرم بود. وحشت كرده و مرا به نزد سادات برگرداندند. بر من مىخنديدند و مىگفتند: آيا بعد از اين مىخواهى پدرت را ببينى؟ عرض كردم: خير. آنگاه به من امر كردند تا خود را در حوض كه تعدادش هفت عدد بود بشويم. به امر ايشان در هر حوض خودم را سه مرتبه شستشو دادم. سپس لباس سفيدى برايم آوردمد و آن را پوشيدم و در اين حال از خواب بيدار شدم. ديدم بدنم به خارش افتاده و از محل خارش آنها دمل هاى بزرگى خارج شده. قضيه را براى شيخ تعريف كردم. او گفت: آنها به خاطر گوشت خنريرى كه در بدنت بوده و اثر خمر است. خداوند خواسته تو را به دليل اسلام آوردنت از آن تطهير سازد. تا هفتهها از جاى زخم چرك خارج مىشد. از زيارت خانوادهاش منصرف شد و به محل هجرتش برگشت و در آن ازدواج كرد و به ذكر مصائب حضرت اباعبداللّه عليهالسلام مشغول شد. امروز او در آن شهر
ص: 318
زندگى مىكند و داراى خانواده و فرزندى مىباشد. در حلال تأليف اين كتاب براى بار دوم به همراه خانواده به زيارت ائمه اطهار عليهمالسلام در عراق مشرف شد و برگشت. خداوند متعال او را زياد كند و خاطر و حالش را اصلاح فرمايد و عاقبتش را نيكو سازد.(1)
محدّث قمى مرحوم شيخ عباس فرزند محمد رضا متوفاى 1359 هجرى، در كتابش فوائد رضويه در شرح حال حكيم متأله صدرالدين محمد بن ابراهيم متوفاى 1050 هجرى چنين مىنگارد:
بدان كه برخى از مشايخ ما فرمودهاند، مرحوم ملاصدراى شيرازى در اثر حوادث دشوار و قضاياى تلخى كه در زمانش براى او پيش آمد او را ناچار ساخت كه وطن خود شيراز را ترك كند و بار سفر را به سوى نواحى دار ايمان قم به بندد. شهرى كه برجسب آنچه در حديث آمد: زمانى كه فتنهها و بلايا شهرها را فراگيرد بر شماباد به قم و حوالى آن، زيرا بلايا از آن دفع شده است.(2)آشيانه آل محمد و حرم عترت طاهره محسوب مىشود. او در يكى از دهات قم كه كهك ناميده مىشود، و بين آن و قم چهار فرسخ فاصله است، ساكن شد. ملاصدرا در برخى اوقات كه مسائل مشكل علمى و قضاياى مبهم فلسفى برايش پيش مىآمد، آهنگ قبر بانوى جليله فاطمه معصومه دختر موسى بن جعفر عليهماالسلام را مىنمود و حل
ص: 319
مشكلات علمى و فلسفى را از آن بانو ا ستلهام مىكرد و آنگاه به محل اقامت خود بر مىگشت. و اين موضوع عجيبى نيست. فاضل اشكورى(1)در ك تابش محبوب القلوب در شرح حال خاتم حكماى يونان ارسطو مىگويد: بعد از آن كه در شهر اسطاغيوا مرگ به سراغ ارسطو آمد، بعد از آن اهل شهر اجتماع كردند و استخوانهاى پوسيده او را جمع كردند و آنها را در ظرف مسى قرار داده و در سمت مجلسى كه در آن براى مذاكره و مشورت و تبادل افكار و حل قضاياى اجتماعى و فردى و نيز علمى اجتماع مىنمودند دفن كردند. آنها در آنجا اجتماع مىكردند و به بحث و مناظره مشغول مىشدند تا آنكه به حقايق صحيح و درست و اعتقاد به آنچه مطابق واقع است، آگاهى يابند.
آنها يقين و اعتقاد راسخ داشتند كه حضور يافتن در كنار قبر ارسطو بر عقل و ذكاوت آنها مىافزايد و ذهن آنها را شستشو مىدهند و از آلودگى، خطا و شك مىپالايند و افقهاى از معرفت و صواب و شكوفايى را براى خرد آنان مىگشايد و فهم و دانائى را به آنان مىبخشد. اين اعتقادى است كه حكماى يونان به استخوانهاى پوسيده ارسطو دارند. پس تعجب آورنيست هرگاه ببينيم حكيم الهى و فيلسوف فقيه اسلامى به زيارت حضرت فاطمه عليهاالسلام از چهار فرسخ روى مىآورد و آهنگ مرقد مطهر آن
1) سفينةالبحار، ج 2، ص 445.
ص: 320
بانو را مىكند. آرامگاهى كه با فيوضات ربانى و تجليّات سبحانى روشن و درخشان گرديده است تا در خلال آن بر امّهات مطالب علمى واقف شود و از خزائن علوم الهى آنچه براى مشكل فكرىاش كشف مىشود و بر وى افاضه شود، همان مشكل فكرى كه بعد از توسل و پناه آوردن به پناهگاه و حرم اين سيده كريمه بدان دست مىيافت.(1)
درباره زيارت بانوى گرامى فاطمه و مدح و ثناى او و شرح حال او و تشويق به زيارت او، قصايد و ابيات و قطعههاى زيباى شعرى براى شعرا و علما و ادبا وجود دارد. شايسته است كسى كه به شهر قم وارد مىشود به پابوسى آستانه روضه مقدسه آن بانو شرفياب شود و به سوى خداوند متعال تضرّع نمايد. ديوانهاى فارسى شعر از قصائد آنان پر است و از جمله آن شعراء، سيدقوام الدين محمد سيفى حسينى قزوينى متوفاى 1150 هجرى است. وى مرد عالم و اديب و فاضل بوده و نظم و شعر زيادى به زبان فارسى و عرابى دارد و در به نظم كشيدن تاريخ و ارجوزه تبحّر و مهارت خاصى دارد. برخى از ابيات او در وصف شهر قم چنين است:
ترجمه: اى آنكه به شهر پاكيزه قم وارد مىشوى، در آن شهر به وظايف عبوديت قيام كن.(2)
ص: 321
ص: 322
ص: 323
بعد از آنكه بانوى عالمه محدّثه فاطمه، در آخرين منزل به قبر گذاشته شد و در تربت مقدسهاش به امانت سپرده شد، روضه او منزل انظار عترت طاهرين از فرزندان على و زهرا گرديد و با گروههاى مختلف از هر سمت و سوى روى به زيارت آن بانو و متبرك جستن به مرقدش آوردند. اين موضوع دليل بر اين است كه حضرت معصومه عليهاالسلام در پيشگاه عترت طاهرين داراى مكانت و منزلت والا و مقام رفيعى بوده است. همچنان كه در فصل گذشته به اين موضوع پرداختيم. علاوه بر آن برخى از بانوان خاندان نبوى و بانوان جليل القدر صديقه طاهره وطن خود را رها ساخته و در مجاورت قر آن بانو قرار گرفتند و در اطراف روضه او اقامت مىگزيدند و وصيت مىكردند هرگاه اجل ايشان فرا رسد در جوار آن بانو به خاك سپرده شوند. اين مطلب غريبى نيست چرا كه اين مكان ـ قم ـ از شهرهاى علمى و پايگاههاى فكرى است كه ساكنانش به تشيّع و دوستى اهل بيت ـ كه خداوند هر پليدى را از آنان برداشته و ايشان را پاكيزه ساخته است ـ معروف اند و به موالات با اميرالمؤمنين و فرزندان او كه امامان، هدايت گران، هدايت شدگان و خلفايند، و به برائت از دشمنان و معارضان و قاتلان ايشان كه با قدرت و نيرنگ به حكم شمشير و آتش از
ص: 324
زمان وفات پيامبر به مسند خلافت اسلامى تكيه زدهاند، مشهورند.
در اينجا ـ امام شهاب الدين ياقوت فرزند عبدالله حموى رومى بغدادى ـ داستان ظريفى را در وقتى كه از شهر قم ياد مىكند بيان كرده و مىگويد: قم شهر جديد اسلامى بزرگ نيكو، پاكيزه است و تمام اهلش شيعه امامى بوده و سنى مذهب در آن يافت نمىشود. از نكات ظريفى كه درباره اين شهر حكايت مىكند آن است كه اين شهر يك والى سنى سختگيرى داشت. به گوش والى رسيد كه اهل اين شهر به جهت بغضى كه با صحابه كرام دارند اسم ابوبكر و عمر اصلاً در ميان آنها پيدا نمىشود. روزى آنها را جمع كرد و به بزرگانشان گفت: به من خبر رسيده كه شما صحابه پيامبر اكرم را دشمن مىداريد و به خاطر اين دشمنى فرزندان خود را به نام آنها اسم گذارى نمىكنيد. به خداى بزرگ قسم مىخورم اگر مردى از ميان خود را كه اسمش ابوبكر و عمر باشد براى من نياوريد و برايم ثابت شود كه اسم آن دو ابوبكر و عمر است، هر آينه شما را تنبيه و توبيخ خودهم كرد. سه روز از والى مهلت خواستند و شهرشان را جست و جو كردند و خيلى سعى و تلاش كردند تا آنكه يك مرد فقير پابرهنه عريان و دو بينى كه زشتترين مخلوق خدا از جهت صورت و قياقه بود يافتند كه اسمش ابوبكر بود. زيرا پدرش مرد غريبى بود كه در آن شهر اقامت گزيده بود و
ص: 325
او را به اين اسم ناميده بود. خلاصه آن مرد را نزد والى آوردند و والى با ديدن او آنها را مورد فحش و دشمنام قرار داد و گفت: زشتترين مخلوق خدا را براى من آورديد و حرفهاى عجيب و غريب برايم نقل مىكنيد و فرمان داد آنها را سيلى زدند. يكى از آنان كه با ذوق بود براى والى گفت: يا امير! هركار مىخواهى بكن؛ زيرا هواى قم به گونهاى است كه از آن كسى كه نامش ابوبكر باشد، زيباتر از اين مرد بيرون نمىآيد. خنده بر والى غلبه كرد و از آنان گذشت.(1)
در هر صورت اين محل مقدس از سال 201 هجرى مأواى شيعه اماميه گرديد كه براى زيارت و تبرك و توسل و دعا داشت. و برآورده شدن حاجات و حل مشكلات بدان روى مىآوردند. بنابر آنچه كه در احاديث صحيح و معتبر و مسند و متواتر در فضائل زيارت آن آمده و اين كه آن معادل بهشت مىباشد كه روايات آن قبلاً گذشت و لذا خيلى از دختران و ذريه فاطمه زهرا در مجاورت آن سكنى مىگزيدند و وقتى اجل حتمى ايشان فرا مىرسيد به حسب وصيت آنها را داخل روضه در جوار فاطمه معصومه عليهاالسلام دفن مىكردند. مورخان و علماء گفتهاند كه سه دختر امام جواد عليهالسلام داخل روضه دفن شدهاند. امّ حميده، زينب و ميمونه.
همچنين بريهة دختر موسى مبرقع فرزند محمد جواد فرزند امام رضا عليهالسلام
1) معجم البلدان، ج 4، ص 398.
ص: 326
علاوه بر دو دختر نوزادى كه متعلق به آنها بوده و در آنجا مدفون اند.(1)
و در بعضى روايات كه از كتاب و تاريخ قم نقل مىكنيم استفاده مىشود كه دخترانى كه از فرزندان ائمه اطهار عليهمالسلام به همراه فاطمه معصومه عليهاالسلام دفن شدهاند عبارتند از: زينب، امّ محمد دختر موسى بن محمد بن على، ميمونه و امّمحمد دختران امام محمد جواد عليهالسلام .
ميمونه و بريهة دختران موسى مبرقع، امّ اسحاق كنيز محمد بن موسى مبرقع، امّ حبيب كنيز ابوعلى محمد بن احمد بن رضا.(2)
براين اساس شايسته است زائران بعد از زيارت فاطمه معصومه عليهاالسلام آنها را به اين عبارت مورد خطاب قرار داده و گويند:
«السلام علكنّ يا بنات رسول اللّه، السلام عليكن و رحمةاللّه و بركاته»، سلام بر شما اى دختران رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلم ! سلام و رحمت و بركات الهى بر شما باد.
و اين مسأله عجيب و غريبى نيست. زيرا همان گونه كه در فصول گذشته گفتيم، عترت طاهرين به جهت خوفى كه از يورش سخت عباسىها و جسارت و بىرحمى فراگير آنان و فتنه و بدگويى آنان داشتند مجبور به فرار مىشدند و به كشورها و شهرهاى همجوار پناه مىآوردند و در پيشاپيش آن شهرها، همسايه مسلمان، اهل ايمان، شيعى، ايران قرار
ص: 327
داشت. چون ايران يگانه سرزمينى بود كه در طول تاريخ به تشيّع و دوستى با اميرمؤمنان و فرزندان گرامىاش معروف بود. ايرانيان با سينهاى گشاده و احترام فراوان از آنها استقبال كردند و آنان را در رحل اقامت افكندن پاسدارى نموده و ايشان را پس از گرسنگى آذوقه و خوراك داد، پس از ترس و نگرانى ايمنى داشت.
به دليل اين انگيزههاى اعتقادى كه از صميم واقع بر مىخيزد و غير آن، فرزندان عترت طاهره از وطن و بلاد خود هجرت نموده و به ايران روى آوردند ميان جماعت توده مردم سعادتمندانه زندگى كردند و سعادتمندانه دين را ترك گفتند. زيرا در آن روزگار به جز ايران سرزمينى نبود كه كه آنان را دور هم گردآورد و در آن مأوى بگيرند.
بدين خاطر صدها و هزاران مرقد و مزار آنان را در عرض و طول و بلاد مىيابيم كه توده مردم در ساعاتى از شب آغاز و انجام روز براى بوسيدن آستانه كريمه آنها شرفياب مىشوند و براى برآورده شدن حوائجشان به واسطه ايشان به خداوند سبحان توسل و تضرّع مىجويند. برخى علما و اهل تحقيق پيرامون زيارت گاههاى فرزندان عترت طاهره و آنان كه در ايران مدفون اند در پرتو تحقيق و بحث و تتبع علمى معجمهاى را تأليف كردهاند و خيلى از اولاد و ذريه نبوى در قرستانهاى قم مدفون اند جز
ص: 328
اينكه در اثر حوادث و اوضاع و احوالى كه براى شهر پيش آمد به ويژه سيلهاى شديد، مرقد آنان مندرس شده و قبرهاى آنها را منهدم ساخته به طورى كه جز نامى از ايشان در ميان كتابها چيزى باقى نمانده است.
ص: 329
ص: 330
انقياد و فرمانبردارى و تسليم شدن به خداوند سبحان از برترين اعمال و عبادات شمرده مىشود. هر چيزى كه در اصلاح دل و تصفيه و تطهير آن از آلودهگىهاى دنيايى تأثير بيشترى داشته و براى آماده ساختن دل براى شناخت خدا و نمايان شدن بزرگى او در ذات و صفات و امناش شديدتر باشد، براى نزديكى و وصال به حريم عزت ربوبى برتر و نزديكتر و آسانتر خواهد بود. نماز در حقيقت و واقعيتش همان تسليم و انقيادى است كه در دنيا به خداوند عرضه مىگردد و آنگاه در روز قيامت به انسان برگردانده مىشود. انسان در نيكو و زيبا ساختن و تهذيب صورت نماز يا در مشوّه ساختن و كريه جلوه دادن آن مخيّر است. صورت اوّلى حاصل نمىشود مگر آنكه عبد دلش را از غير آنچه با آن ملازم و قرين است و با او سخن مىگويد فارغ سازد تا آنكه علم به آنچه انجام مىدهد و آنچه مىگويد مقرون باشد بدون آنكه فكر و خاطر در غير آن در جريان يابد. هر زمان كه فكر از غير آنچه كه در آن است نماز روى برگرداند و دل بنده متذكر عملى باشد كه در حال انجامش مىباشد بدون آنكه از آن غافل باشد، همانا حضور قلب حاصل شده است. از حضور قلب گاهى به اقبال بر نماز و توجه تعبير مىشود و گاهى به خشوع قلب. بر اين اساس
ص: 331
گفتهاند خشوع در نماز دو نوع است. اول خشوع قلبى است و آن عبارت است از اينكه نماز گزار در جمع كردن همت و حواسش براى نماز و اعراض نمودن از غير نماز جدّيت نموده به طورى كه در دلش جز معبود نباشد.
دوم خشوع جوارحى: نمازگزار چشمانش را فرو افكند و به راست و چپ التفات نكند و با ريش و صورت بازى نكند و خميازه نكشد و با تكبر نايستد و انگشتانش را به صدا در نياورد... خلاصه آن كه تمام بدنش در ظاهر و باطن فقط وقف براى نماز باشد.
حضرت على عليهالسلام در كلام خودشان به اين موضوع اشاره كرده است: «خوشا آن كسى كه عبادت و دعايش را براى خدا خالص كند و دلش را به آنچه چشمش مىبيند مشغول سازد و به آنچه گوشش مىشنود ياد خدا را فراموش نكند و به آنچه به ديگرى داده شده اندوه نخورد.
آن حضرت وقتى شروع به وضو گرفتن مىكرد، از خوف الهى چهرهاش تغيير مىكرد و بدنش به لرزه در مىآمد و رنگ صورتش عرضو مىشد. گفته شد: يا اميرالمؤمنين! چه شده است؟ مىفرمود: وقت امانتى فرا رسيده كه خداوند آن را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشت ولى از پذيرفتن آن سرباز زد و از آن هراسيدند و انسان آن را پذيرفت.»(1)
1) بحارالانوار، ج 41، ص 17.
ص: 332
در كتابهاى تاريخ و تراجم، احاديث و قضاياى فراوانى از چگونگى اقامه نماز پيامبران و امامان و اولياى الهى و زهاد وجود دارد و همه آنها درس و عبودت و نمونه زندهاى از اخلاص و تسليم و انقياد در برابر خداوند سبحان است. اولياء و بندگان صالح خدا را مىبينيم كه براى دست يافتن به حضور قلب و اخلاص و توجه كامل به خداوند، براى عبادت و طاعت براى خود معبد و مصلى اتخاذ مىكنند براى اينكه از هياهو و ولوله و فرياد دور باشند تا صداى مزاحم دل آنان نشود و پيش آمدى جوارح آنان را به خود مشغول نسازد و شائبهاى با اعمال آنان آميخته نگردد. در ساعاتى از روز به مصلى و معبد خودشان براى مناجات و نماز و تضرّع پناه مىبرند و روى مىآورند و شب و غارها را براى شب زنده دارى و عبادت بر مىگزينند و اين روش و طريقه را تا به امروز ... و عادت ايشان است.
بانو فاطمه معصومه عليهاالسلام ، دختر موسى بن جعفر بر همين شيوه نيكو بودند. ايشان چنانچه در فصل گذشته گفته شد، وقتى وفات يافتند و غسل داده شدند و تكفين شدند، او را به مقبره بابلان بردند و برسردابى كه براى ايشان حفر شده بود قرار دادند. آل سعد در اينكه چه كسى او را به داخل سرداب وارد سازد، اختلاف داشتند. آنگاه بر روى خادم صالحى
ص: 333
كه سن زيادى داشت و به او «قادر» گفته مىشد، توافق كردند. وقتى به سوى او فرستادند، دو سوار ديدند كه از دور مىآيند و نقاب بر چهره دارند. وقتى نزديك جنازه رسيدند پياده شده، به جنازه نمازگزاردند و وارد سرداب شده، جنازه را داخل سرداب آورده و در آن دفن كرده و خارج شدند و با كسى سخن نگفتند و سوار شده برگشتند و كسى آنها را نشناخت.
گفتيم محرابى كه متعلق به فاطمه معصومه عليهاالسلام بوده و در آن نماز بر پا مىداشت تا به امروز در خانه موسى موجود است و مردم آن را زيارت مىكنند.(1)
محراب آن بانو تا به امروز پابرجاست و آن مأواى طبقات مختلف مردمى است كه براى زيارت و اقامه نماز در آنجا به آن مكان روى مىآورند و آن عبادت از اتاق كوچكى است كه 3 × 3 مساحت دارد و بناى آن در سالهاى اخير به صورت زيباى شيشهاى تجديد شده و در كنار آن اتاقهاى كوچكى را براى طلاب علوم دينى اختصاص داده شده و به مدرسه ستيه معروف است و در خيابان چهارمردان، سمت همان راهى كه به روضه فاطميه مىرسد، واقع شده است و با كاشىهاى معرّقكارى شده آراسته شده و در ورودى آن اين ابيات فارسى نوشته شده است:
1) تاريخ قم، ص 215.
ص: 334
شده بياد اين كاخ منوّر به پاس دختر موسى بن جعفر
عبادتگاه معصومه است اينجا كز اينجا قم شرافت يافت ديگر
و نيز چنين آمده است:
اين جايگاه كه آنقدر منوّر است اين سجده گاه دختر موسى بن جعفر است
و در داخل محراب نوشته شده است:
كمينه خادم درگه غلامحسين نجاتى نجات مىطلبد از تو چونكه باب نجاتى
يا فاطمة اشفعى لي في الجنّة
به راستى كه فاطمه معصومه عليهاالسلام حقيقتاً زن نمونهاى براى زنان مؤمن و پرهيزكار و عابد و پاكيزه نيكوكار و اهل ركوع و سجده و صالحه و اهل توبه و بيوه زنان و دوشيزگان به حساب مىآيد. آن بانو در درست كردن محراب و مصلى براى عبادت و بندگى يگانه نبود، بلكه آن را از جدهاش صديقه طاهره پاره تن پيامبر اقدس به ارث برده بود و بانوان فاطمى و بانوان نبوت و رسالت و امامت همگى بر آن سيره بودند.(1)
1) سفينةالبحار، ج 2، ص 376؛ گنجينه آثار قم، ج 2، ص 699.
ص: 335
ص: 336
احمد بن ابى يعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح يعقوبى كاتب عباسى متوفاى 384 هجرى در كتاب تاريخ خود، اشتباهات و قضاياى ضعيفِ عارى از صحت و صواب و حقيقت آورده است كه از جمله آنها سخن او در شرح حال موسى بن جعفر است. او در جلد دوم، ص 415 چنين مىنويسد: او وصيت كرد كه دخترانش ازدواج نكنند، هيچكدام از دخترانش تزويج نكردند مگر امّسلمه، او در مصر با قاسم بن محمد بن جعفر بن محمد ازدواج كرد و در اين مورد يعنى اين فرد و خانواده از مطلب تازهاى رخ داد تا آنكه آن فرد قسم ياد كرد كه
اين حرف ساختگى با سنت نبوى مغاير و مخالف است و از امام موسى بن جعفر عليهالسلام كه به نص پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآلهوسلم داراى ولايت و امامت است، بعيد است كه سخه و وصتيى نمايد كه باب و سنتى كه آن را جدش براى بشريت نوشته است و سخنانى شريفى كه در اين راه بيان فرموده است تعارضى داشته باشد كه از جمله آن گفتارهاى ارزشمند اين كلام است:
ـ تشكيل خانواده دهيد زيرا آن باعث ازدياد شما مىشود.
ـ هركس ازدواج كند نصف دينش را حفظ نموده و در نصف باقيمانده از
ص: 337
خداوند تقوى نمايد.
ـ با يكديگر ازدواج كنيد و توالد و تناسل نمائيد تا فراوان شويد زيرا در روز قيامت من به شما مباهات مىكنم ولو اينكه نوزادى از نسل شما سقط جنين شود.
ـ در پيشگاه خداوند، فرد متأهل خوابيده از فرد مجرد روزهدار شب زندهدار افضل است.
هركس دوست دارد خداوند را طاهر و پاكيزه ملاقات كند، پس به همراه همسر او را ملاقات نمايد.
ـ بدان امت من مجردان و بىهمسراناند.
ـ اى جوانان هركدام از شما كه براى ازدواج توانائى دارد بايد كه ازدواج كند. زيرا آنچشم را از نامحرم فرو مىافكند و از افتادن درگناه جنسى غريزه جنسى حفظ مىنمايد.
ـ هركه فطرت مرا دوست دارد، بايد به سنّت من عمل كند و ازدواج از سنّت من است.
علاوه بر اين احاديث، آياتى در قرآن كريم وجود دارد كه شاهد گويائى براى اين موضوع است كه به جهت خوف از اطاله كلام و زياده گوئى نيازى به يادآورى آنها نيست.
ص: 338
اين از يك جهت، از جهت ديگر اين كه سخن و پندار يعقوبى با وصيّت تاريخى مهمى كه از امام موسى كاظم عليهالسلام صادر شده مخالف مىباشد. و نسلهاى آن وصيت را براى همديگر نقل كرده و اهل حديث آن را اثبات ساخته و كتابهاى حديث حفظ نمودهاند. آن وصيت در واقع عبارت از دو وصيت مىباشد كه فرد سومى برايش نيست و اختصاص به اولاد امام دارد و در اينجا متن آن دو وصيّت آورده مىشود:
ص: 339
حقِ حق است و آنچه را روح الامين نازل كرده حق است. با اعتقاد براين عقايد زندگى مىكنم و با اين اعتقادات مىميرم و با همين اعتقادات بعد از مرگ زنده خواهم شد. انشاء الله
حضرت اين افراد را شاهد گرفتند كه اين مطالب وصيتى است كه با دست خط خود و پيش از اين، سفارشات جدم اميرالمؤمنين و سفارشات حسن و حسين و على بن الحسين و محمد بن على و جعفر بن محمد عليهمالسلام را حرف به حرف نوشته و نسخه بردارى كردهام. اينك با اين وصيت، فرزندم على و به همراه او و فرزندان ديگرم را اگر خواهد و صتى قرار مىدهم. اگر على ديد آنها رشد دارند و خواست ايشان را به عنوان وصى باقى گذارد اين اختيار را دراد، و اگر از آنها ناراضى بود و خواست ايشان را كنار بگذارد باز مختار است و آنان در مقابل او اختيارى ندارند. در مورد صدقات، اموال، كودكان و فرزندانم على و نيز ابراهيم، عباس، اسماعيل، احمد و امّ احمد را وصى قرار مىدهم. در مورد امور همسرانم فقط على وصىّ است و ثلث صدقه پدر و خانوادهام را هرگونه كمه صلاح بداند خرج كند و آن گونه كه هر فردى نسبت به اموالش رفتار مىكند، رفتار نمايد. اگر دوست آنچه را كه گفتم، درباره اهل و عيالم به اجرا گذارد
ص: 340
مختار است و اگر نخواست باز هم اختيار دارد اگر خواست بفروشد يا ببخشد يا به كسى بدهد يا به روشى ديگر غير از آنچه وصيت كردهام صدقه بدهد مختار است و در اين وصيت در مورد اموال و خانواده و فرزندانم او به منزله خود من است. و اگر صلاح ديد كه برادرانش را ـ كه در آغاز اين نوشته از آنها نام بردهام ـ باقى بگذارد مىتواند اين كار را بكند و اگر نخواست مىتواند آنها را كنار بگذارد و كسى حق اعتراض به او را ندارد. اگر كسى از آنها بخواهد خواهر خود را عروس كند بدون اجازه و دستور او اين حق را ندارد و هر قدرتى بخواهد او را از اختياراتى كه در اينجا ذكر كردهام كنار بزند و مانعش شود، با اين كار از خدا و رسولش فاصله گرفته و بر كنار شده است و خدا و رسولش نيز با او رابطهاى نخواهند داشت و لعنت خدا و تمام لعنت كنندگان و ملائكه مقرب و انبياء و مرسلين و مؤمنان برچنين شخصى باد، هيچ يك از سلاطين و هيچ يك از فرزندانم حق ندارند او را از اموالى كه نزد او دارم بر كنار كنند. من نزد او اموالى دارم و سخنان او در مورد ميزان آن كاملاً مورد قبول من است چه كم بگويد و چه زياد. دليل ذكر اسامى ساير فرزندانم فقط اين بود كه نام آنها و اولاد صغيرم در اينجا با احترام ذكر شود و آنها شناخته شوند.
آن همسرانم كه ام ولد هستند، هر كدام كه در منزل باقى ماندند داراى
ص: 341
همان حقوق و مقررى خواهند بود كه در زمان حياتم از آن برخوردار بودند به اين شرط كه او مايل باشد و آنهائى كه ازدواج كنند ديگر نمىتوانند بازگردند و مقررى دريافت دارند مگر اينكه على صلاح بداند و دخترانم نيز همين گونهاند. امر ازدواج دخترانم به دست هيچ يك از برادران مادرىشان نيست و دخترانم نبايد بدون صلاح ديد و مشورت او كارى انجام دهند و اگر برادران مادرى دخترانم بدون اجازه على در مورد ازدواج آنان كارى انجام دهند خداوند متعالش و رسولش را مخالفت و نافرمانى كردهاند. او نسبت به ازدواج قوم خود داناتر است، اگر خواست تزويج مىكند و اگر نخواست نمىكند و من آنان را نسبت به آنچه در اين نوشته ذكر كردهام وصيّت و سفارش نموادهام و خداوند را بر آنها گواه مىگيرم. كسى حق ندارد وصيت مرا باز كند و يا آن را اظهار نمايد، اين وصيت همانگونه است كه براى شما ذكر كردم. هركس بدى كند به خودش بدى كرده و هركه خوبى كند به نفع خودش است و پروردگار به بندگان ستم نمىكند و هيچ كس ـ اعم از سلطان و ديگران ـ حق ندارد اين نامه را كه در پائين آن مهر كردهام باز كند، هركس چنين كند لعنت و غضب خدا بر او باد و ملائكه و مسلمانان و مؤمنان بعد از خدا كمك من باشند. آنگاه حضرت موسى بن جعفر عليهالسلام و شهود مهر كردند.
ص: 342
چنان كه ملاحظه مىكنيد، امام موسى كاظم عليهالسلام از ازدواج دخترانش نهى نفرموده بلكه او از ازدواج آنها را منوط به نظر امام رضا عليهالسلام كرده است و اين كه او در امر ازدواج دختران، اختيار تام و كامل دارد و شايسته است كه آنها با موافقت و تأييد و تصحيح و مساعدت و رضايت او ازدواج كنند. متن وصيت دوم از اين قرار است:
ص: 343
دست بدهد كه در اين صورت سهم او مانند دخترانى است كه هنوز ازدواج نكردهاند. هر كدام از فرزندان موسى كه فوت كنند، اگر فرزندى داشتند فرزندانشان سهم پدر خود را به ارث مىبرند. پسر دو برابر دختر همانطور كه موسى بن جعفر بين اولاد بلافصل خود شرط كرده است و هريك كه فوت كردند و فرزندى نداشتند سهم او به سهم بقيه اضافه شود. نوههاى دخترى در اينو قف سهمى ندارند مگر آنكه پدرانشان از فرزندان من باشند و تا وقتى احدى از اولاد و نسل من باقى باشد كسى در اين وقف سهمى ندارد. اگر همگى آنان از بين رفتند و كسى باقى نماند، اين مال وقف است براى خواهران و برادران تنى پدرى و مادرى من، مادامى كه كسى از آنان باقى باشد. به همان روشى كه بر اولاد و نسل خود شرط كردم، اگر خواهران و برادران تنى از بين رفتند و منقرض شدند اين مال وقف خواهد بود براى خواهران و برادران پدرى و نسل آنان مادامى كه كسى از ايشان باقى باشد، و اگر از ايشان هم كسى باقى نماند اين مال بر خويشان و اقارب هر كدام كه از ديگرى به من نزديكتر باشند، وقف است تا زمانى كه ديگر كسى روى زمين زنده نباشد تا قيامت.(1)
در دومين وصيت، موسى بن جعفر براى فرزندان دخترى كه براى ازدواج تمايلى نشان نمىدهند و به دليل نبود كسى كه براى تسديد مخارج آنها و
1) عيون اخبارالرضا، ج 1، ص 27 ـ 29.
ص: 344
تأمين نيازهاى حيات فردى آنها قيام بكند از ازدواج سرباز مىزنند، صدقه مالى تعيين مىكند مشروط به آنكه تا ابد ازدواج نكنند و اما هرگاه ازدواج كردند و براى آنها فرد لايق و شايستهاى يافت نشد، صدقه و مساعدت مالى از آنها قطع مىشود. و هرگاه طلاق گرفته و به خانه پدرى به صورت مجرد برگشتند، دوباره مستمرى و مقررى آنها در موردشان به اجرا گذاشته مىشود. زيرا ايشان كسى را كه به آنها يارى رساند يا آنها از وى در زندگى، استعانت بجويند از دست دادهاند. اين وصيت، وصيتى دقيق، محكم، اساسى وصيت و استوار است. در هيچ يك از دو وصيت لفظ يا عبارت يا كلمهاى كه مشعر به اين باشد كه موسى بن جعفر به دخترانش سفارش كرده كه ازدوداج نكنند وجود ندارد همچنان كه يعقوبى پنداشته و ساخت و در كتاب تاريخش آورده و چه بسيار مطالب ساختگى مانند اين كه در صفحات كتابش يافت مىشود.
و مشهور در ميان مورخان خلاف چيزى است كه يعقوبى آورده است. زيرا برخى از دختران امام موسى كاظم ازدواج كرده و داراى فرزندان نجيبى شدند. مانند امّ جعفر، امّ سلمه، ام عبدالله، ام فروه و ام القاسم. چنان كه در شرح حال آنها در فصل دختران امام موسى بن جعفر عليهالسلام بيان شد.
ص: 345
شيخ شريف، يحيى عبيدى نسبشناسى كه در سال 277 ه .ق. وفات كرده در اخبار زينب دختر امام موسى كاظم آورده كه او از مدينه خارج شد و با همسر خواهرش قاسم بن محمد بن جعفر صادق به سوى مصر مهاجرت كرد.(1)
وآخر دعوانا ان الحمد الله رب العالمين
1) اخبار الزّينبيات، ص 132.
ص: 346
ص: 347
آثار ملى اصفهان، ابوالقاسم رفيعى عمرآبادى
الاحتجاج، احمد بن على بن ابى طالب طبرسى
اخبارالزينبيات، شيخ الشرف يحيى العبيدلى النسابّه
الارشاد، الشيخ المفيد البغدادى
از آستارا تا آستار آباد، دكتر منوچهر ستوده
اسدالغابة فى معرفة الصحابه، عزالدين على بن محمد بن محمد ابن الاثير شيبانى
اسنى المطالب فى مناقب سيدنا على بن ابى طالب، شمس الدين محمد بن محمد جرزى شافعى متوفاى 833 هجرى
الامالى، ابوجعفر محمد بن على بن بابويه صدوق
انوارالمشعشعين فى شرافة القم و القمييّن، شيخ محمدعلى بن حسن كاتوزيان طهرانى
الانوارالنعانيه، سيد نعمت الله جزائرى تسترى شوشترى
اعلام النساء، عمر رضا كحاله
اعلام الورى بأعلام الهدى، امين الاسلام فضل بن حسن طبرسى
ص: 348
اعيان الشيعه، سيد محسن امين عادلى
ايضاح المكنون فى الذيل على كشف الظنون، اسماعيل پاشا بن محمد امين بغدادى بابانى
بحارالانوار، علامه مجلسى محمدباقر بن محمد تقى
البداية و النهاية، اسماعيل بن عمر بن كثير دمشقى
بطل فخّ، دعتاد محمد هادى امينى
تاريخ يعقوبى، احمد بن ابى يعقوبى بن واضح يعقوبى
تأسيس الشيعه، سيد حسن صدر كاظمى
تاج المواليد فى الانساب، احمد بن على بن ابى طالب طبرسى
تاريخ الائمه، ابومنصور احمد بن على بن ابى طالب طبرسى
تاريخ بغداد، خطيب احمد بن على بغدادى حافظ
تاريخ قم، حسن بن محمد بن حسن قمى به فارسى ترجمه شده است
تتمة المنتهى، شيخ عباس قمى
تحفة العالم فى شرح خطبة المعالم، سيد جعفر آل بحرالعلوم طباطبايى
تربت پاكان، سيد حسين طباطبايى مدرسى
ص: 349
تذكرة الخواص، يوسف بن قزاوغلى بغدادى معروف به سبط ابن جوزى
تذكرة القبور يا دانشمندان و بزرگان اصفهان، سيد مصلح الدين مهدوى
تعليقات نقض، سيد ميرجلال الدين حسينى ارموى
تفسير البرهان، سيدهاشم حسينى بحرانى
تفسيرالفرات، فرات بن ابراهيم بن فرات كوفى
تفسير القرآن، ابن جرير طبرى، محمد بن جرير بن يزيد
تفسير الكشّاف، جارالله، محمود بن عمر بن محمد خوارزمى زمخشرى
تنقيح المقال فى علم الرجال، شيخ عبدالله ممقانى
تهذيب التهذيب، احمد بن على بن حجر عسقلانى شافعى
جامع الرواة، شيخ محمد بن على اردبيلى غروى
جامع السعادات، محمد مهدى نراقى
حليةالاولياء، ابونعيم احمد بن عبدالله بن احمد اصبهانى
خيرات الحسان فى ترجمة مشاهيرالنسوان، ضيع الدولة محمد حسن خان بن ميرزا عليخان مراغى
ص: 350
دارالسلام فيما يتعلق بالرؤيا و المنام، ميرزا حسين نورى طبرسى
الدّرالمنثور، جلال الدين سيوطى
دُره نادرى، ميرزا مهدى خان منشى كوكب استرآبادى
ذخائرالعقبى، محب الدين طبرى
الذريعه الى تصانيف الشيعه، شيخ آغا بزرگ تهرانى
الرجال، شيخ طوسى
رجال نجاشى، احمد بن على بن احمد بن عباس نجاشى
رشفة الصادى بن بحر فضائل بن النبى الهادى، ابوبكر بن شهاب الدين علوى حسينى شافعى
رياحين الشريعه، شيخ ذبيح الله بن محمدعلى محلاتى
الرياض النصرة، محب الدين طبرى
ريحانة الادب، محمد على بن محمد طاهر مدرس تبريزى
زندگانى حضرت معصومه عليهاالسلام ، سيد مهدى صحفى
سفينةالبحار، شيخ عباس قمى
شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، عبيدالله بن عبدالله بن احمد، 82. معروف به حاكم حسكانى
الصحيح، ابوعبدالله محمد بن اسماعيل بخارى
ص: 351
الصراط السوى فى مناقب آل النبى، سيد محمود شيخانى قادرى نسخه خطى در كتابخانهام موجود است
عمدة الطالب فى انساب آل ابىطالب، سيدجمال الدين احمد بن على، معروف به ابن عتبه
عيون اخبارالرضا عليهالسلام ، شيخ صدوق محمد بن بابويه
فاطمة بنت الحسين عليهالسلام ، دكتر محمدهادى امينى
فرحةالعزى، سيدعبدالكريم بن طاووس حلّى
الفصول المهمّة فى معرفة احوال الائمّة، ابن الصباغ مالكى على بن محمد بن احمد مكى
الفوائد الرضويه، شيخ عباس قمى
كامل الزيارات، شيخ جعفر بن محمد بن جعفر بن موسى بن قولويه
كشف الغمّه فى معرفة الائمه، شيخ على بن عيسى بن ابوالفتح اربلى
گنجينه آثار قم، شيخ عباس فيض قمى
المراجعات، عبدالحسين شرف الدين عاملى
المستجاد من كتاب الارشاد، علامه حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلّى
مستدرك الواسائل، ميرزاحسين بن محمد تقى طبرسى محدّث
ص: 352
نورى
مطالب السؤل فى مناقب آل الرسول، محمد بن طلحة بن محمد بن حسن عدوى نصيبى
مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهانى
معجم البلدان، ياقوت حموى دومى بغدادى
المناقب، رشيد الدين محمد بن على بن شهرآشوب
المناقب، اخطب خوارزم موفّق الدين بن احمد
نوابغ الرواة طبقات الشيعه، شيخ آقا بزرگ تهرانى
هدية العارفين اسماء المؤلفين و آثار المنيفنى، اسماعيل پاشا بغدادى
ص: 353
ص: 354
فهرست بىنام و نشان!
نحت اسائل نفسى، 17
بدر ابوجعفر فى الطشت، 32
تقرأ فى اثنتين، ص 50
اشعار زمخشرى، 54
حتى جاده بهم، 70
فى موضع اقحاعه، 71
المنهار، 72 8. مدرسة مطروقة، 74
فيسرح فى ملك الابد، 75
زاعماً انّ مايقوم به من النساء، 82
المغريات، 94
شعر، 95 / 99
فطاحل علماء الاماميه
روعتها الجسد، 110
والمخلص...، 111
شعر، 116
ص: 355
ص: 356