ghaemiyeh.com
سرشناسه : شريفي، محسن، ۱۳۵۰ -
عنوان و نام پديدآور : قيامهاي شيعي( از سال ۶۵ تا۲۵۰ ھ-ق)/ محسن شريفي؛ [ براي] پژوهشكده علوم و معارف قرآني علامه طباطبايي(ره) آستانه مقدسه قم.
مشخصات نشر : قم: آستانه مقدسه قم، انتشارات زائر، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهري : ۲۰۵ ص.
فروست : آستانه مقدسه قم پژوهشكده علوم و معارف قرآني علامه طباطبايي(ره)؛ ۴۸.
شابك : ۳۰۰۰۰ ريال:978-964-180-134-4
يادداشت : كتابنامه: ص.۱۹۹- ۲۰۵؛ همچنين به صورت زيرنويس.
موضوع : شيعيان -- جنبشها و قيامها
موضوع : شيعه -- تاريخ -- ۶۱ - ۲۵۰ق.
شناسه افزوده : پژوهشكده علوم و معارف قرآني علامه طباطبايي(ره)
شناسه افزوده : آستانه مقدسه قم. انتشارات زائر
رده بندي كنگره : BP۲۳۳/ش۴ق۹ ۱۳۸۹
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۸۲
شماره كتابشناسي ملي : ۲۷۴۸۶۵۱
ان هذا القران يهدي للتي هي اقوم...
قرآن كتاب انسان سازي و بزرگترين معجزه جاويد پيامبر اكرم است، اگر نوع مردم در برابر معجزات فعلي چون شق القمر و تسبيح سنگ ريزه و شفاي مريضان و زنده كردن مردگان انگشت تعجب به دندان گرفته و به عجز و ناتواني خود اعتراف و اقرار ميكنند، عالمان و فرهيختگان در برابر قرآن كريم كه معجزه قولي خاتم پيامبران است به خاك افتاده و خداي آنرا پرستش و سجده ميكنند و اشك شوق از قلب و دل در برابر عظمت قرآن جاري كرده و گوياي آن هستند كه «الخواص للقولية و العوام للفعلية اطوع».
وجه اعجاز قرآن گرچه در فصاحت و بلاغت آن آشكار است اما مهمترين وجه اعجاز اين كتاب الهي نه مسأله «صرفه» است و نه معجزات علمي و خبرهاي غيبي و نه جنبههاي ادبي و فصاحت و بلاغت آن، بلكه قرآن كتاب انسان سازي است و تربيت قرآني، فردي چون حضرت امير پديد آورده است كه فخر كائنات و سرآمد و قطب اولياءالله است، اعجاز قرآن را بايد در معارف بلند آن و در خداشناسي و معرفي اسماء و صفات الهي جستجو نمود، هرگز و هرگز كتابي در معرفي توحيد كه غايت آمال و كعبه آرزوهاي اولياءالله است به پايه قرآن
نميرسد اين همه فيلسوف و متكلم و عارف در طول تاريخ آمدهاند و همه ريزه خوار سفره قرآن بوده و هستند و همه در برابر آن سر تعظيم فرود آوردهاند.
پژوهشكده علوم و معارف قرآني علامه طباطبائي با فضل و عنايت خداوند متعال و با استعانت از حضرت ولي عصر و در پرتو كرامات حضرت فاطمه معصومه كه با هدف جذب محققان، مولفان و مترجمان و صاحب نظران در زمينههاي مختلف علوم و معارف قرآني جهت استفاده از ظرفيتهاي موجود انقلاب شكوهمند جمهوري اسلامي به منظور پژوهش و تحقيق در علوم قرآني ، ترويج و تبيين معارف والاي قرآن كريم ، تدوين كتب و پژوهشهاي علمي و تحقيقي و تربيت محققان و مدرسان در حوزههاي مختلف علوم قرآني توسط آستانه مقدسه حضرت فاطمه معصومه در سال 1388 تأسيس گرديد و پژوهشهاي روز آمد را وجهه همّت خود قرار داده است.
تأسيس اين پژوهشكده كه از اهداف ديرينه حضرت آيت الله مسعودي خميني توليت معظم آستانه مقدسه بوده با زحمات و تلاش پيگير و مجدّانه ايشان به انجام رسيد و اكنون دست همهي محققان اين عرصه را به گرمي ميفشارد. و در پايان از زحمات مؤلف اين اثر تقدير و تشكر مينمايم.
رئيس پژوهشكده
علوم و معارف قرآني علامه طباطبائي
احمد عابدي
يكي از موضوعات مهم تاريخ شيعه، بررسي قيامهاي شيعي و اثبات اصالت و بيان هدف و فلسفه آنهاست. اين قيامها تحول عظيمي در تاريخ اسلام، بهخصوص تاريخ خون رنگ شيعه ايجاد كردند.
همه اين قيامها پس از واقعه كربلا و قيام حسيني به وقوع پيوستند پس قيام مقدس حسين بن علي و حادثه خونبار كربلا را ميتوان ريشه و اساس همه قيامهاي حقطلبانه شيعي، در مقابل حكومتهاي غاصب اموي و عباسي دانست.
با مطالعه تاريخ ميتوانيم قوانين درسهاي و مهمي را فرا بگيريم و در پيشرفت و زندگي خود بهكار بريم؛ مثلاً وقتي دو قيام توابين و مختار را بررسي كنيم، درمييابيم با وجود اينكه هر دو قيام در يك دهه صورت گرفتهاند، ليكن تفاوت زيادي با هم دارند، قيام توابين قيامي فاجعهآميز بود كه با شكست كامل روبهرو شد در حاليكه قيام مختار حركتي به نسبت موقت بود و به يك پيروزي نسبي رسيد.
حال اين سؤال مطرح ميشود كه: چرا سليمان شكست خورد و مختار توانست به يك پيروزي هر چند نسبي و موقت دست يابد؟
اگر جواب اين پرسشها را بدانيم، به اين واقعيت دست مييابيم كه هر قيامي و بهطور كل هر حركتي اگر مختار گونه باشد، به نتيجه ميرسد يا حداقل مورد
تقديرخواهد بود و اگر همچون قيام توانين باشد مورد طعنه و سرزنش قرار ميگيرد و در هر صورت به شكست ميانجامد. پس در اين صورت است كه ميتوانيم از تاريخ بهره زيادي ببريم.
شاهد و نمونه تاريخي ديگر، قيامهاي علويان است. علويان كساني بودند كه در طول تاريخ جانفشانيهاي فراواني كردند، پيشتاز همه آنان امام حسين و بعد از آن زيد و فرزندش يحيي و سپس اولاد امام حسن چون محمد، ابراهيم، حسين بن علي شهيد فخ و... بودند كه ايثار فراواني به خرج دادند. جانفشانيها را علويان كردند، اما منافع و ثمرات آن را عباسيان بردند. به عبارت ديگر علويان كاشتند و عباسيان درو كردند.
از اينرو بررسي علل عدم موفقيت اين قيامها و شناخت دقيق آنها براي شيعيان كه همچنان براي حقوق طبيعي و خدادادي خويش تلاش ميكنند يك ضرورت حياتي است؛ زيرا بسياري از آن عوامل هنوز هم در كارند و در صورت غفلت از آنها، ثمره كوششها و فداكاريها را به باد خواهند داد. بنابراين بايد مراقب بود تا تاريخ تكرار نشود.
در اينجا لازم ميدانم از اساتيد محترم خود دكتر محمد اللهاكبري و دكتر نعمت الله صفري فروشاني كه در مراحل مختلف نوشتن اين اثر، با راهنماييهاي خويش بنده را ياري و مساعدت نمودند و همچنين از استاد محترم دكتر احمد عابدي كه كمال همكاري و مساعدت را با اين جانب داشتهاند، مراتب سپاس و تشكر خويش را اعلام نمايم. همچنين از پدر مرحوم و مادر گراميام كه مشوق بنده در تحصيل علوم ديني بودهاند و نيز از همسر فداكارم كه در مراحل متخلف نگارش اين اثر، مشكلات ناشي از نگارش را تحمل كردند، تشكر ويژه دارم.
محسن شريفي
از آنجا كه موضوع نوشتار حاضر بررسي علل عدم موفقيت قيامهاي شيعي سه قرن اول هجري است، ميتوان گفت اثري كه به طور مستقل با اين ديد قيامهاي شيعي را مورد تحقيق و بررسي قرار داده باشد، موجود نيست. اما پرداختن به قيامهاي شيعي و نوشتن در اين زمينه به صورت تك نگاري در مورد يك قيام يا بيشتر سابقهاي بس طولاني دارد و از دوران دور مرسوم بوده است مانند: «مقتل الحسين ابي مخنف» و يا «مقاتل الطالبيين ابوالفرج اصفهاني».
گرچه در سالهاي اخير، كتابهاي ديگري نيز در اين زمينه به رشته تحرير درآمده است، اما آنها نيز داراي ضعف بوده كه در زير به چند نمونه اشاره ميشود:
كتاب «جهاد الشيعه في العصر العباسي الأوّل» تأليف «دكتر سميره مختار ليثي»
از اساتيد و دانش پژوهان مصري است. موضوع كتاب بررسي و تجزيه و تحليل نهضتها و جنبشهاي سياسي و نظامي و عقيدتي شيعيان از آغاز خلافت عباسيان تا پايان عصر اوّل عباسي (سال 232 هـ ق) است، ليكن نهضتهاي شيعي از سال 100 هـ ق به بعد را نيز به عنوان زمينهها و بستر حركتهاي عصر عباسي به تفصيل مورد بحث قرار داده است.
اين كتاب مشتمل بر پنج بخش و بيست و دو فصل است. دكتر ليثي با استفاده از حجم انبوهي از منابع(1)و با نگاهي تحليلي و فلسفي به تاريخ و با استنادات دقيق و جامع و چينش منطقي و محققانه و با نثري ساده و روان و جذاب، به دور از پيچيدگي، به بازآفريني تحسين برانگيزي از تاريخ جنبشها و نهضتهاي شيعي در بستر حيات سياسي، ديني و فكري جهان اسلام در دوره مذكور پرداخته است.
نويسنده در اين كتاب درصدد اثبات اين مطلب است كه جهاد شيعه، زادة آزادي رأي و عقيده در تفكر اسلامي است كه توانسته است نقش برجستهاي در باروري و تعالي تمدن اسلامي داشته باشد. (2)
كتاب جهاد الشيعه علاوه بر مزايا و امتيازات مذكور، از معايبي برخوردار است كه در ذيل به اين كاستي ها اشاره مي شود:(3)
الف) نويسنده به اصول اعتقادات مذهب تشيع، به استثناي زيديه، چون عصمت ائمه، انتظار مهدي، غصب حق علي، به عنوان آراي غلوآميز و منحرف تاخته و آراي زيديه را حركتي جهت اعتدال نظريات افراطي
1) ايشان از 169 منبع عربي، 30 منبع انگليسي، 19 منبع اروپايي ترجمه شده به عربي و 14 كتاب خطي در نگارش كتابش استفاده كرده است. جهاد الشيعه، صص 402-414.
2) معرفي و نقد كتاب جهاد الشيعه، محمد حاج تقي زاده، فصلنامه تاريخ اسلام، ش 8، سال دوم، زمستان 1380 ش.
3) براي اطلاع بيشتر به فصلنامه تاريخ اسلام ش 8 مراجعه شود.
شيعه معرفي كرده است.(1)
ب) دكتر ليثي در مورد وفات امام صادق معتقد است كه روايت مسموميت امام، قابل اطمينان نيست. يكي از دلايل ايشان قول يعقوبي است: «إنَّ المنصور قد أبدي ألماً شديداً حين عَلم بوفاة الإمام الصادق، و بكي طويلاً حتي أخضلت لحيتُه بالدموع و وصف جعفراً بأنّه كان ممَّن اصْطفي الله و كان من السابقين بالخيرات». (2)
ج) در بحث عصمت ائمه دكتر ليثي، معتقد است كه منشأ آن سياسي است نه ديني. در حالي كه در پاسخ وي ميتوان گفت شواهد و مستندات زيادي در سنت و حديث وجود دارد كه امامت از اصول دين اسلام معرفي شده است.
د) در مورد امام كاظم ايشان منكر هر گونه نقش فقهي و كلامي آن حضرت در فقه و كلام شيعه شده است.(3)در حالي كه از امام موسي كاظم مجموعهاي غني از احاديث و روايات موجود ميباشد.
ه) از آنجا كه نويسنده شيعه نبوده از اينرو امامان بعد از امام حسين را امامان روحي و علمي معرفي ميكند و روش آنان را با اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين متفاوت ميداند .(4)
اين كتاب، رساله دكتراي خانم فضيلت شامي فارغ التحصيل از دانشگاه عين الشمس است. وي در نگارش كتاب از منابع با ارزش، به خصوص منابع خطي بسياري استفاده كرده و توانسته حق مطلب را ادا كند. كتاب وي از نظر
علمي از طرف هيئت علمي دانشگاه در رشته تاريخ حائز رتبه ممتاز شده است.
نويسنده كتاب خود را در چهار بخش تدوين نموده است. قلم ساده، سليس و روان و مستند بودن نوشته از امتيازات اين اثر است. اما كاستيهاي آن عبارتند از:
1ـ طرفداري نويسنده از زيديان در سرتاسر كتاب مشهود است.
2ـ او هشدار امام صادق به عبدالله بن حسن و پسرش محمد نفس زكيه را مورد غفلت قرار داده و نوشته: بني حسن و بني حسين دوشادوش يكديگر قيام كردهاند.
3ـ وي يكي از امتيازات مذهب زيديه را در اين ميداند كه هيچ گاه پسر را به عنوان جانشين پدر در امامت معرفي نكرده است.
4 ـ ديدگاه ائمه را درباره قيامها متذكر نشده است.
نكته ديگري كه در پايان بايد به آن اشاره كرد اين است كه هيچگونه اطلاعاتي در مورد دو قيام شيعي ديگر؛ يعني «توابين» و «مختار» ارائه نميكند.
اين كتاب مجموعه سخنرانيهاي علامه محمد تقي مدرسي است. و در آن جنبشهاي مختلف مكتبي و موضع ائمه را در برابر آن به بحث گذاشته است. توجه مؤلف در اين سخنرانيها به جنبشهايي بوده كه بين سال هاي 61 تا 250 هجري شكل گرفته است.
ايشان زندگي ائمه را ملاك كار خود قرار داده است و با بيان شمّهاي از سيره آنها به تحليل جنبشهاي همزمان آنها پراخته و كوشيده است، موضع مشخص هر امام را در برابر جنبش همان عصر روشن سازد. (1)
از آنجا كه كتاب شكل سخنراني خود را حفظ كرده، بنابراين معيارهايي را كه
1) مقدمه مترجم، امامان شيعه و جنبشهاي مكتبي، ص 9.
يك پژوهش نوشتاري بايد داشته باشد ندارد.
ديد و نگاه نويسنده هنگامي كه نظر ائمه را در مورد قيامها ذكر ميكند، مثبت است؛ مثلاً در مورد امام سجاد و قيام مختار ميآورد:
«ميتوان گفت، مختار از جانب امام زين العابدين به انقلاب فرمان داده شده بود. امام بنا به دلايلي، به مختار گفت كه مردم را به سوي محمد حنفيه دعوت كند». (1)
و يا جنبشهاي زيديه و اسماعيليه را در راستاي اهداف ائمه ميداند و مينويسد:
«امامان هرگز از اين نهضتها بركنار نبودهاند، بلكه از دور به آنها جهت ميدادند و در يك زمان جنبشهاي بسياري را رهبري ميكردند». (2)
مؤلف آن محمد پوران كاظمي است كه قيامهاي شيعي را از قيام «نفس زكيه» تا «يحيي بن عبدالله» مورد بررسي قرار داده و آنها را در جهت احقاق حق ائمه ميداند و مينويسد:
«چنين به نظر ميرسد كه تاريخ شيعه و علويان قهرماني كه در ساخت آن نقش داشتهاند چون خود آنان دچار مظلوميت و حق ناشناسي شده است، زيرا مشاهده ميشود در پارهاي از موارد حركتهاي اصيل اسلامي كه مستقيماً در جهت احقاق حقوق حقة ائمه اطهار و با تأييد و حمايت مادي و معنوي ايشان صورت
گرفته است با اتهاماتي چون ضدّيت با امامان و ادعاي مهدويّت و انتساب به فرقههاي باطل مواجه شده اند بنابراين در اين تحقيق سعي بر آن است كه در وهلة اول از ساحت مقدس اين شيعيان پاك باخته و فرزندان شايسته رسول خدا رفع اتهام گردد». (1)
از اينرو ميتوان گفت از نقاط ضعف اين كتاب اين است كه:
اولاً: نويسنده تلاش فراواني دارد تا كليه روايات ذمّ را به هر ترتيبي كه هست يا رد كند و يا آنها را حمل بر تقيه امام كند.
ثانياً: كتاب مذكور هيچگونه اطلاعاتي در مورد قيامهاي شيعي عصر اموي ارائه نميدهد.
اين كتاب تأليف «هاشم معروف الحسني» است. وي تاريخ شيعه را از آغاز شكلگيري تا پايان دوره اموي بيان ميكند. در خلال آن جريان خلافت اسلامي و آراي شيعه و ديگران درباره حكّام جائر و ستمكار، و جناياتي كه امويان از آغاز دست يافتن بر حكومت مرتكب شدهاند و تلاشهاي مُجدّانهاي را كه در تحريف اسلام و دگرگون كردن احكام و سنتهاي آن به عمل آوردهاند ارائه ميكند. همچنين در بخش پاياني، از قيامهاي شيعي به رهبري علويان و جز آنان كه در سراسر روزگار امويان، بر ضد آنان ادامه داشته، اشاره ميكند.
از نقاط قوت كتاب اين است كه مؤلّف با ديدي تحليلي و نقّادانه به ذكر وقايع و حوادث ميپردازد. اما از نقاظ ضعف آن اين است كه گرچه وي در مقدمه اشاره ميكند كه در بيان وقايع، بيطرف و تنها پيرو حق و واقع است، اما در برخي موارد به خصوص آنجا كه موضع ائمه را نسبت به قيامها بررسي
1) مقدمه كتاب قيام هاي شيعي در عصر عباسي، محمد پوران كاظمي، ص 2.
ميكند، چندان بيطرفانه قضاوت نكرده است.
نكتة ديگر اين كه كتاب حاضر فقط قيامهاي شيعي دوره اموي را تشريح كرده و با توجه به محدوده بحث ما كه قيامهاي دوره عباسي نيز ميباشد، از اين حيث نميتواند براي ما كافي باشد.
تأليف «سيد مظهر حسين سبزواري»، كه پايان نامه كارشناسي ارشد رشته تاريخ اسلام مدرسه عالي فقه و معارف اسلامي است. مؤلف، رساله خويش را در يك مقدمه و نه فصل تنظيم كرده است كه هر فصل را با عناوين: شخصيت رهبر جنبش، پيشينه تاريخي جنبش، زمينه ها و عوامل پيدايش جنبش، اهداف و شعارهاي جنبش، ميزان استقبال مردمي، سرانجام جنبش، علل شكست جنبش و يا علل پيروزي (در مورد قيام هاي حسن بن زيد علوي و ادريس)، پيامدهاي جنبش و ديدگاه ائمه در برابر آنها مورد بررسي قرار داده است.
از امتيازات اين رساله، بخش نظر ائمه در مورد قيامهاي شيعي است نگارنده نظر خودش را كه تقريباً بر خلاف نظرات مطرح شده است ذكر ميكند.
از نقاط ضعف و كاستيهاي اين رساله، يكي اين است كه مطالب طرح شده يكنواخت است و ديگر اينكه با توجه به عنوانش فقط به قيامهاي عباسي پرداخته و از اين جهت نميتواند براي ما كافي باشد.
تك نگاريهايي كه در مورد قيامهاي شيعي صورت گرفته نيز عبارتند از:
التوابون، ابراهيم بيضون.
التوابون في التاريخ، حسين شاكري.
قيام توابين، محمد علي چناراني.
مقتل الحسين و قيام المختار، ابن اعثم كوفي.
مختار ثقفي و نهضت توابين، احمد دجيلي.
المختار الثقفي مرآة العصر الاموي، خيرالله طلفاح.
مختار ثقفي، علي حسني كربوتلي.
نهضت مختار ثقفي، محمود رضا افتخارزاده.
مختار ثقفي، رايت اميد، محمود مدني.
ماهيت قيام مختار، سيد ابوفاضل رضوي اردكاني.
شخصيت و قيام زيد بن علي، سيد ابوفاضل اردكاني.
سيره و قيام زيد بن علي، حسين كريمان.
زيد بن علي و مشروعية الثورة عند اهل البيت، نوري حاتم.
الامام زيد بن علي شعلة في ليل الاستبداد، محمد يحيي سالم عزان.
پيكار مقدس حضرت زيد بن علي و فرزندانش، ابراهيم وحيد خراساني.
نفس زكيه، حسن قاضي.
چرايي و چگونگي قيام نفس زكيه، فاطمه سادات حسيني، پايان نامه.
ماهيت قيام شهيد فخ، سيد ابوفاضل رضوي اردكاني.
قبل از ورود به اصل بحث، لازم است مفاهيمي چون «شيعه»، «قيام» و «شكست و ناكامي» را تعريف و تبيين كنيم:
واژه شيعه در لغت بر دو معنا اطلاق شده است:
الف) موافقت و هماهنگي در عقيده و عمل، بدون اينكه يكي تابع ديگري باشد؛ چنانكه در قرآن كريم آمده است؛ و انّ من شيعته لابراهيم (1)حضرت ابراهيم از پيامبران اولوالعزم و صاحب شريعت بوده و پيرو شريعت حضرت نوح نبوده است، ولي روش او در توحيد با روش نوح هماهنگ بوده از اين رو شيعه نوح ناميده شده است.
خليل در كتاب «العين» و فيومي در «مصباح المنير» مي آورد:
«كل قوم اجتمعوا على امر واحد فهم شيعة (2)هر قومي كه بر امر واحدي اجتماع كنند (موافقت و هماهنگي داشته باشند) شيعه گويند».
ب) پيروي كردن از ديگري و محبت ورزيدن به او. چنانكه در قرآن كريم آمده است:
فاستغاثه الذي من شيعته على الذي من عدوّه (3)آن كس كه دوستان و هواخواهان (پيرو) موسي بود، عليه كسي كه از دشمنان او بود از وي ياري و كمك خواست».
فيروزآبادي در اين باره مينويسد:
«شيعه مرد، پيروان و ياران اوست». (4)
جوهري نيز در اين باره ميگويد:
كل امرهم واحد يتبع بعضهم رأي بعض فهم شيعه (5)هر قومي
كه امرشان يكي باشد و بعضي پيرو و تابع بعضي ديگر باشند شيعه گويند».
در لسان العرب به دو معناي مذكور چنين اشاره شده است:
«الشيعه قوم الذين تجتمعوا على الامر، و كل قوم اجتمعوا علي امر فهم شيعه، و كل قوم امرهم واحد يتبع بعضهم رأي بعض فهم شيع». (1)
از دو معناي ياد شده، معناي دوم شناخته شدهتر و معروفتر است و هر گاه قرينهاي در ميان نباشد، همين معنا اراده خواهد شد.
شيعه در اصطلاح، به كساني اطلاق ميشود كه به حقانيت امامت و خلافت بلافصل حضرت علي معتقدند و بر اين عقيدهاند كه امامت او از طريق نصّ جلي يا خفي (2)ثابت شده است و امامت حق او و فرزندان اوست.
در اينجا به نقل برخي از اقوال صاحبان ملل و نحل و محققان اسلامي در اين باره ميپردازيم:
1 ـ نوبختي در «فرق الشيعه» ميگويد:
«شيعه به پيروان علي بن ابيطالب اطلاق ميشود و از زمان
1) لسان العرب، ابن منظور، ج 8، ص 188.
2) نص جلي، يعني نص شرعي بر امامت فرد يا افرادي با ذكر نام آنها و با كلمه خليفه يا وصي و همچنين كلمات ديگري مانند مولي و ولي . و مراد از نص خفي كه زيديه به آن معتقدند اين است كه تنها صفات و شايستگي هاي امام بيان شود و فرد يا افراد خاصي به عنوان امام تعيين نشوند . از نظر آنان هر كس از اولاد فاطمه زهر ا(سلام الله عليها ) باشد و از صفات علم به احكام دين، شجاعت و زهد برخوردار باشد و قيام نمايد امام خواهد بود . فرق و مذاهب كلامي، علي رباني گلپايگاني، ص 36-37.
پيامبر به شيعه علي ملقب بودهاند. همچنين شيعه كسي است كه مودتش با مودت علي موافق باشد». (1)
2 ـ اشعري در المقالات و الفرق مي گويد:
«شيعه به كساني گفته ميشود كه علي را امام مفترض الطاعه بعد از پيامبر، از جانب خدا و آن حضرت ميدانند و معتقدند پيامبر صريحاً با اسم و صفت او را بعد از خودش به عنوان وصي و خليفه تعيين فرموده است». (2)
3 ـ ابوالحسن اشعري در مقالات الاسلاميين ميگويد:
«شيعه به كساني گفته ميشود كه معتقدند پيامبر به نص به خلافت علي بعد از خودش تصريح كرده، ولي اكثر صحابه بعد از وفات آن حضرت از علي پيروي نكردند». (3)
4ـ شهرستاني هم در الملل و النحل ميگويد:
«به كساني كه فقط از علي پيروي كرده و امامت و خلافت او را از طريق نصّ و وصيّت پذيرفتهاند، شيعه اطلاق ميشود». (4)
5ـ علامه طباطبايي مينويسد:
«شيعه به كساني گفته ميشود كه جانشيني پيامبر اكرم را حق اختصاصي خانواده رسالت ميدانند و در معارف اسلام، پيرو مكتب اهل بيت ميباشند». (5)
برخي از محققين تشيع را به دو نوع تقسيم كرده اند:
آن دسته از پيروان امام علي را گويند كه وي را شايسته حكومت و خلافت ميديدند، اما به مرور در مسائل فقهي و فكري، از صحابه، تابعين يا غير آنها پيروي ميكردند. مانند شيعيان زيدي كه فقه حنفي و گرايشات معتزلي داشتند.
در برابر گرايش اول، گرايش ديگري وجود داشت كه عبارت بود از پيروي دقيق از امامان اهل بيت. در اين گرايش، شيعيان در تمامي مسائل فقهي و كلامي از ائمه پيروي كرده و از ميان احاديث، تنها حديث آنان را حجت ميدانستند. به اين گرايش تشيع اعتقادي گويند. (1)
انشعاب در همه مذاهب و خاصه در چهار دين آسماني كليمي، مسيحي، مجوسي و اسلام و حتي در شعب آنها نيز وجود دارد. «مذهب شيعه» در آغاز پيدايش گروه واحدي بود و در زمان سه پيشواي اول از پيشوايان اهل بيت هيچگونه انشعابي نپذيرفت. اما به مرور زمان و سياست زمان و به سبب بروز
1) جنبشهاي شيعي در تاريخ اسلام، هاشم معروف الحسني، ترجمه سيد محمد صادق عارف، و تاريخ تشيع در ايران، از آغاز تا قرن دهم، رسول جعفريان، ج 1، صص 29 -30 و صص 42-43.
ابحاث كلامي به فرقههاي مختلف و متعددي تقسيم شدند. از آنجا كه بحث در اين زمينه در اين مقام نميگنجد، بنابراين ما فقط به آن دسته از فرقههايي كه با قيامهاي شيعي ربط دارد؛ مانند كيسانيه، زيديه، اسماعيليه و اماميه ميپردازيم.
نخستين فرقهاي كه در شيعه پديد آمد، فرقه كيسانيه بود. آنان پيروان مختار بن ابي عبيد ثقفي بودند و از آنجا كه مختار در آغاز كيسان لقب داشت به كيسانيه شهرت يافتند. (1)اين فرقه محمد بن حنفيه را امام ميدانستند. اكثريت آنان به امامت او پس از امام حسن و حسين قائل بودند و برخي نيز به امامت وي پس از اميرالمؤمنين عقيده داشتند. (2)
بغدادي در مورد آنها ميگويد:
«كيسانيه دو گروهند: گروه نخست آنها هستند كه معتقدند محمد حنفيه زنده است و در كوه رضوي است و او همان مهدي موعود است؛ گروه دوم آنان كه معتقدند او مرده است، ولي در امام پس از او اختلاف كردند». (3)
زيديه به آن عده از شيعيان گفته ميشود كه پس از امام سجاد قائل به امامت فرزندش زيد شدند. آنان بر خلاف اماميه، نص را لازم نميدانند، بلكه معتقدند: هر كس در برابر ستمگريها قيام كند، بايد همراه او قيام كرد. (4)
به عقيده زيديه هر فاطمي نژاد كه عالم، زاهد، شجاع و بخشنده باشد و با شمشير قيام كند، امام است، فرق نميكند كه از اولاد امام حسن باشد يا از اولاد امام حسين، و اطاعت او همچون اطاعت حضرت علي بر آنها واجب است. (1)
فرقه اسماعيليه، پس از شهادت امام صادق از شيعه دوازده امامي جدا شدند و بعد از آن حضرت قائل به امامت پسرش اسماعيل شدند. (2)از آنجا كه اسماعيل در زمان حيات پدرش ديده از جهان فرو بست، فرقه اسماعيلي درگذشت او را انكار كرده(3)، مدعي شدند كه امر بر مردم مشتبه است. آنها مي گويند چون اسماعيل از جانب خلفاي عباسي در معرض خطر بود از اين رو براي حفظ جان او، شايعه كردند كه او درگذشته است. (4)
نوبختي در مورد آنها ميگويد:
«به عقيده اسماعيلي ها، اسماعيل زنده است و از دنيا نمي رود تا روزي كه جهان تحت فرمان او قرار بگيرد، زيرا پدرش به امامت او فرمان داده و او را به پيشوايي امت برگزيده است به عقيده آنها، او همان قائم آل محمد است». (5)
اسماعيليان به دو فرقه تقسيم شدند، بغدادي در اين مورد ميگويد:
«نخست گروهي كه منتظر ظهور اسماعيل هستند و معتقدند او
زنده است، و ديگري گروهي كه معتقدند امام جعفر صادق با اينكه مي دانست اسماعيل در زمان حيات او وفات خواهد كرد، او را به امامت منصوب كرد تا به اين وسيله امامت پسر اسماعيل، يعني محمد براي مردم ثابت گردد». (1)
امام در لغت به كسي گفته مي شود كه به او اقتدا شود و مردم از او پيروي كنند. (2)اماميه يا اثناعشريه در اصطلاح به كساني اطلاق ميشود كه علاوه بر اعتقاد به امامت و خلافت بلافصل حضرت علي پس از او حسن بن علي و حسين بن علي و نه فرزند حسين را كه آخرين آنها مهدي و امام قائم و غائب است به امامت ميپذيرند. امامت به عقيده آنها امامت و ولايت عامه مسلمانان در امور دين و دنياست كه به نيابت از پيامبر به آنها واگذار شده است؛ زيرا به عقيده آنها عقلاً واجب است كه پيامبر براي خودش جانشين انتخاب كند. (3)
در يك جمعبندي از مطالب ارائه شده در مورد تعريف لغوي و اصطلاحي شيعه، انواع تشيع و انشعابات شيعه بايد گفت:
منظور ما از شيعه و شيعيان در اين نوشتار كساني هستند كه به نصب حضرت علي توسط پيامبر به عنوان امام و خليفه و بعد از آن حضرت، امام حسن و امام حسين معتقدند، اما پس از آنها را تا اين حد كه تشيع آنان تشيع سياسي باشد و پيرو و هوادار آنها تلقي شوند، قبول دارند مانند شيعيان زيدي. هر چند كه شيعه و شيعيان كامل از ديد ما همان اثناعشريه هستند.
قيام: در لغت، به معناي انتصاب (ايستادن) است و مراد از آن قيام به عبادات و احكام شريعت و طريقت است.(1)و به معناي ايستادن و به پا خاستن نيز آمده است. (2)
در اصطلاح، وقتي در يك جامعه يا سرزمين حكومت وقت به مردم ظلم و ستم كند و دچار فساد اخلاقي و...شود؛ در صورتي كه گروهي از مردم به رهبري يك فرد، به پاخيزند و دست به حركات مسلحانه بزنند، به اين حركت آنان قيام ميگويند.
شورش: در لغت به معناي آشفتگي و پريشاني و تمرّد (3)و همچنين عصيان و آشوب آمده است. (4)
خروج: از ماده خرج به معناي قيام كردن، شوريدن عليه حكومت وقت است. خَرج علي السُلطه: يعني عليه او قيام نمود، شوريد. (5)
انقلاب: در لغت به معناي برگشتن از حالي به حالي، دگرگون شدن، تغيير و تحول و تبديل است. (6)
و در اصطلاح عبارت است از: حركتي مردمي در جهت تغيير سريع و بنياني ارزش ها و باورهاي مسلط، نهادهاي سياسي، ساختار اجتماعي، رهبري، روشها و فعاليتهاي حكومتي يك جامعه كه توأم با خشونت است. (7)
1) لغت نامه دهخدا، علي اكبر دهخدا، ج 38 ، ص 547.
2) فرهنگ فارسي معين، محمد معين، ج 2، ص 2761.
3) لغت نامه دهخدا، ج 31 ، ص 54.
4) همان؛ فرهنگ فارسي معين، ج 2، ص 2087.
5) الرائد، جبران مسعود، ج 1، ص 417 ، المنجد في اللغه العربيه المعاصره ص 371.
6) لغت نامه دهخدا، ج 8، ص 430-431؛ فرهنگ فارسي معين، ج 1، 387.
7) انقلاب اسلامي زمين هها و پيامدها، منوچهر محمدي، ص 25.
ثوره: در لغت به معناي برانگيخته شدن و به جوش و خروش آمدن است و همچنين اعلان تمرد و عصيان عليه حكومت است. (1)
در مورد تفاوت اين واژهها با يكديگر ميتوان گفت:
«شورش حركتي محدود و فاقد هدف يا ايدئولوژي و سازمان است؛ اما قيام حركتي همگاني براي ايجاد تغيير با مشاركت آگاهانه و فعالانه اعضاي آن و داراي حداقل نظم و سازمان و انگيزههاي ايدئولوژيك است». (2)
ديگر اينكه شورش غالباً داراي بار منفي است، اما قيام داراي بار مثبت است و به همين خاطر وقتي حكومت وقت با حركت دسته جمعي گروهي از مردم مواجه ميشود آن را شورش قلمداد ميكند، در حالي كه خود آنان حركت خويش را قيام ميدانند. به عبارت ديگر حركت دسته جمعي گروهي از مردم به نشانه مخالفت از طرف حكومت شورش و از طرف خود آنها قيام قلمداد ميشود.
گرچه قيام و انقلاب معمولاً با خشونت توأم است، اما وجه تمايز آن با انقلاب در نوع برخورد آنها با نظام حاكم است؛ يعني اگر خواهان اصلاح نظام باشد، قيام است، اما اگر خواهان تغييرات اساسي و ساختاري باشد، انقلاب خوانده ميشود. (3)
با توجه به مطالب فوق ميتوان گفت: حركت هاي صورت گرفته از سوي شيعيان در فاصله زماني مورد بحث (از سال 65 تا 250 هـ) كه ما در اين نوشتار درصدد بررسي آنها هستيم، قيام محسوب ميشود.
در اينجا اين سؤال مطرح ميشود كه ملاك و معيار شيعي يا غيرشيعي بودن يك قيامي چيست؟
در پاسخ بايد گفت: اگر قيامي يكي از دو ويژگي ذيل را داشته باشد، شيعي خواهد بود:
1- محور اصلي قيام در مكتب تشيع، امامت و شخص امام است. هر قيامي را كه امام معصوم و يا نماينده امام، رهبري ميكرد و يا مأذون از طرف امام بود و پس از شروع قيام، دعاي خير، تأييد و تقرير امام معصوم را در پي داشت، قطعاً قيام شيعي بوده است.
2- چنانچه رهبران و سرآمدان يك قيام و يا قيام كنندگان شيعه باشنده و اهداف و آرمانها و شعارهاي آنان با آهنگ تشيع همنوا باشد، اگرچه امام معصوم يا نمايندگان او با آنان همراه نباشند، ميتوان آن قيام را شيعي دانست. (1)
بنابراين قيامهايي را كه ما در اين نوشتار از آنان بحث ميكنيم، گرچه فاقد ويژگي اول هستند، اما از آنجا كه ويژگي دوم به طور آشكار در آنها جلوهگر است، لذا قيامهاي شيعي محسوب ميشوند.
شكست در لغت به معناي مغلوبيت در جنگ، منهزم شدن، مقابل پيروزي و فتح، و به معناي زيان و خسارت نيز آمده است. (2)
مراد ما نيز از شكست و عدم موفقيت در اين نوشتار، همين معناي لغوي آن است و الا اين قيامها گرچه در ظاهر در نابود كردن دشمن و سرنگوني حكومت
ظالم وقت ناموفق بودهاند، اما موجبات بيداري وجدان جامد مسلمانان و تحريك آنان را به قيام عليه حكومتهاي طاغوت و فاسد وقت و برانگيختن روحيه اسلامي به دنبال داشته است. همچنين در تقليل ظلم و جلوگيري از استبداد و خودكامگي مطلق حكومتها توفيق داشتهاند.
در واقع هر قيامي هر چند ناموفق، زمينهساز تحقق قيامي ديگر بعد از خود بود. به طوريكه ميتوان گفت اگر قيام توابين نبود، قيام مختار تحقق نمييافت؛ و اگر قيام مختار پيش نميآمد، قيام زيد بن علي و يحيي بن زيد (پسرش) و به دنبال آن حركتهايي كه باعث سقوط امويان گرديد، شكل نميگرفت.
از اينرو ما فقط آن دسته از قيامهاي شيعي را بررسي ميكنيم كه ناموفق بودهاند و قيامهايي را كه توانستند حكومتي تشكيل دهند و چندين سال دوام آوردند، مانند ادريسيان در مغرب و علويان در طبرستان، بررسي نخواهيم كرد.
پس از روشن شدن تعريف لغوي و اصطلاحي شيعه و قيام و مطالب مرتبط با آن، نكته ديگري كه لازم است قبل از ورود به اصل بحث در همين فصل به آن پرداخته شود، بررسي اوضاع و شرايط سياسي معاصر قيامهاست. بنابراين براي روشن شدن اوضاع و احوال جامعه در آن روزگار درصدد هستيم از وضعيت حكومت و خلافت اسلامي در دوره اموي و عباسي خلاصه و دورنمايي ارائه دهيم تا روشن شود وضعيت حكومت كه در واقع قيامهاي شيعي عليه آنها و براي براندازي آنها صورت گرفته چگونه بوده است.
از اينرو اوضاع خلافت اسلامي را در دو بخش بررسي ميكنيم:
بني اميه كه مؤسس آن معاويه بن ابوسفيان است، 90 سال حكومت كردند و
به دو شاخه تقسيم شدند:
شاخه اول منسوب است به حرب بن اميه. معاويه، فرزندش يزيد و نوهاش معاويه بن يزيد كه جمعاً از سال 41 تا 64 هـ ق به مدت 23 سال حكومت كردند، منسوب به شاخه سفيانيان هستند.
شاخه دوم منسوب است به فرزندان ابي العاص بن اميه، كه اولين آنها مروان بن حكم بن عاص و آخرين آنها مروان بن محمد بن مروان مشهور به حمار بود، و از سال 64 تا 132 هـ ق كه تاريخ انقراض اين سلسله است، به خلافت رسيدند. (1)
خلفاي اموي جمعاً چهارده تن بودند كه عبارتند از:
1- معاويه بن ابوسفيان (41 ـ 60 هـ. ق)
2- يزيد بن معاويه (60 ـ 64 هـ. ق)
3- معاويه دوم (64 هـ. ق)
4- مروان بن حكم (64 ـ 65 هـ. ق)
5- عبدالملك بن مروان (65 ـ 86 هـ. ق)
6- وليد بن عبدالملك (86 ـ 96 هـ. ق)
7- سليمان بن عبدالملك (96 ـ 99 هـ. ق)
8- عمر بن عبدالعزيز (99 ـ 100 هـ. ق)
9- يزيد بن عبدالملك (101 ـ 105 هـ. ق)
10- هشام بن عبدالملك (105 ـ 125 هـ. ق)
11- وليد بن يزيد بن عبدالملك (125 ـ 126 هـ. ق)
1) سلسله هاي اسلامي، كليفورد باسورث، ترجمه فريدون بدره اي، ص 20 ؛ تاريخ سياسي اسلام در عصر امويان، حسينعلي ممتحن، ص 90.
12- يزيد بن وليد بن عبدالملك (125 ـ 126 هـ. ق)
13- ابراهيم بن عبدالملك (126 ـ 126 هـ. ق)
14- مروان بن محمد بن مروان (127 ـ 132 هـ. ق)
پس از صلح امام حسن با معاويه در سال 41 هجري خلافت به معاويه واگذار شد. بدين ترتيب حكومت اموي به وجود آمد و معاويه خليفه امت اسلامي شد و حكومتي را بنا نهاد كه با اسم خلافت و رسم ملوكيت و سلطنت توانست بيش از 90 سال حكومت كند.
در زمان معاويه علاوه بر گروه اموي و بيشتر اهل شام و بصره كه خلافت را خاص قريش، و خاندان اموي را به اين امر سزاوارتر ميدانستند؛ دو گروه ديگر نيز وجود داشت، يكي شيعيان حضرت علي كه بيشتر اهل عراق و گروهي از مردم مصر بودند و خلافت را خاص آن حضرت و فرزندانش ميدانستند. و ديگري خوارج بودند كه با هر دو گروه دشمن بودند و آنها را بيدين و خونشان را حلال ميدانستند. (1)
ميان خوارج و واليان معاويه در كوفه و بصره درگيريهاي متعددي رخ داد كه در همه آنها خوارج شكست خوردند، اما با وجود همه اينها آنان از شورش دست نكشيدند. (2)
معاويه براي مقابله با گروه دوم؛ يعني شيعيان از يك سو با به كارگيري و ارسال واليان خونريزي چون زياد بن ابيه و...به سركوبي آنان پرداخت و از طرف
ديگر به خطيبان فرمان داد تا بر فراز منبرها علي را به زشتي ياد كرده، لعن و نفرين كنند. هنگامي كه ميخواست «مغيره بن شعبه» را به حكومت كوفه بفرستد، به وي گفت: «ميخواهم به تو چند سفارش كنم؛ دشنامگويي بر علي را ترك مكن و از رحمت فرستادن بر عثمان باز ناايست و ياران علي را چندان كه ميتواني عيب گوي». (1)بر اساس همين سياست معاويه، شيعياني مثل «حجر بن عدي» و يارانش و «عمرو بن حمق» به قتل رسيدند. (2)
معاويه درصدد آماده كردن جهان اسلام براي پذيرش ولايت عهدي يزيد بود و ميدانست كه با بودن امام حسن نميتواند نقشه خود را عملي كند، از اين رو با يك دسيسه، آن حضرت را توسط همسرش در سال 49 هـ ق به شهادت رساند. (3)و پس از آن ولايت عهدي يزيد را اعلام و او را جانشين خود كرد.
با مرگ معاويه در سال 60 هجري يزيد (60 ـ 64) به حكومت رسيد و همه جز امام حسين، عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير با او بيعت كردند. وي به والي خود در مدينه، وليد بن عتبه نامهاي فرستاد كه هر طور شده از اين سه تن برايش بيعت بگيرد و در صورت عدم بيعت گردن آنان را بزند. (4)
از اين سه تن فقط عبدالله بن عمر با او بيعت كرد، عبدالله بن زبير به مكه رفت و خود را خليفه خواند و حسين بن علي نيز از بيعت كردن خودداري كرد و همراه اهل بيت خود نخست به مكه رفت و پس از حدود چهار ماه اقامت در آن شهر به دعوت كوفيان به سوي عراق آمد و در سال 61 ق. در سرزمين
كربلا به شهادت رسيد. (1)
يزيد سه سال و اندي حكومت كرد و در اين مدت سه جنايت بسيار فجيع و غيرقابل توجيه از او سر زد كه عبارتند از:
«...قد قتل عترة الرسول و اباح الحرمة و حرق الكعبه...»(2).
1ـ در محرم سال 61 هجري حسين فرزند پيامبر را كشت و دختران و اهل بيت او را به اسارت به كوفه و شام برد. (3)
2ـ در ذي الحجه سال 63 هجري شهر مدينه پايگاه معنوي دين را در معرض غارت رسمي و آزادانه سپاه شام قرار داد كه در طي سه روز هزار مسلمان به قتل رسيدند و هزاران زن و دختر مورد هتك و تعرض واقع شدند. (4)
3ـ در سال 64 هجري به شهر مكه حمله نمود و آنجا را مورد تاخت و تاز قرار داد و كعبه را به سنگ و منجنيق بست كه در اين اثناء قسمتي از كعبه تخريب شد و آتش گرفت. (5)
مرگ يزيد و كنارهگيري معاويه دوم، سبب بروز اختلاف در شام شد. گروهي
1) اخبار الطوال، ابوحنيفه دينوري، ترجمه محمود مهدوي دامغاني ، ص 300 تا 305 ؛ تاريخ يعقوبي،؛ همان، 180 تا 182 ؛ تاريخ طبري، همان ، ص 305 تا 342 ؛ مروج الذهب، همان ، ص 59 تا 65. الكامل، همان، ص 551 تا 575.
2) اين عبارت بخشي از خطبه معاويه دوم در سال 64 هجري است كه در آن به صراحت اعتراف به جنايت پدرش يزيد دارد. تاريخ يعقوبي، همان، ص 195-196.
3) اخبار الطوال، ص 300 تا 305 ؛ تاريخ يعقوبي، همان، 180 تا 182 ؛ تاريخ طبري، همان، ص 305 تا 342 ؛ مروج الذهب، همان، ص 59 تا 65 ؛ الكامل، همان، ص 551 تا 575.
4) تاريخ يعقوبي، همان، ص 190؛ تاريخ طبري، همان، ص 360-361؛ الكامل، همان، 593-598.
5) تاريخ يعقوبي، همان، ص 191-192؛ تاريخ طبري، همان، ص 360-361؛ الكامل، همان، ص 602.
به رهبري ضحاك بن قيس كه زمان معاويه فرماندار دمشق بود، قصد داشتند تا با عبدالله بن زبير كه در مكه ادعاي خلافت داشت بيعت كنند. اما گروهي ديگر كه متمايل به بنياميه بودند نيز دو دسته بودند: عدهاي خواهان به حكومت رسيدن پسر خردسال يزيد، خالد بودند و برخي ديگر به مروان بن حكم كه مردي پير و كارآزموده بود، رغبت داشتند. سرانجام پس از شور و مشورتهاي بسيار، با مروان بن حكم، به اين شرط كه پس از او خالد بن يزيد و پس از خالد نيز عمرو بن سعيد بن عاص خليفه باشد، به عنوان خليفه بيعت كردند. (1)و بدين ترتيب شاخه مروانيان امويان روي كار آمد.
با مرگ مروان در سال 65 هجري، فرزندش عبدالملك (65ـ 86هـ) به خلافت رسيد.(2)از او به عنوان فردي زيرك، دورانديش، سياستمدار، با احتياط و دانشمند ياد كردهاند.(3)به طوري كه مؤسس ثانويه دولت اموي محسوب ميشود. (4)
مشكل مهم او عبدالله بن زبير در مكه بود كه ادعاي خلافت داشت. زماني كه شام آشوبهاي پس از كنارهگيري معاويه دوم را پشت سر ميگذاشت، عراق و حجاز و نيز سرزمينهاي شرق اسلامي در اختيار عبدالله بن زبير بود چرا كه او با غلبه بر مختار توانسته بود بر آن مناطق مسلط شود.
عبدالملك چند سال پس از خلافتش كه موقعيتش در شامات كاملاً استوار گرديد، ابتدا راهي عراق شد تا آن منطقه حساس را از دست خاندان زبيري به در آورد. نيروهاي شام در جنگ با مصعب بن زبير و پس از كشتن وي عراق را در سال 72 هجري متصرف شدند. پس از آن براي در دست گرفتن مكه، حَجاج بن
يوسف ثقفي را به سوي مكه فرستاد تا دولت عبدالله بن زبير را براندازد. حجاج چندي مكه را محاصره كرد و عاقبت با كشتن عبدالله در سال 73 هجري، قدرت زبيريان را به طور كلي از بين برد. بدين ترتيب عبدالملك پس از گذشت نُه سال، توانست وحدت سياسي سرزمينهاي اسلامي را به زور شمشير باز گرداند. هنچنين شورشهاي خوارج ازارقه، صفريه و يمامه را سركوب كرد. مهمتر از همه او توانست سرانجام شورش عبدالرحمان بن اشعث را كه از شورشهاي مهم دوره امويان بود و از سال 81 تا 83 هجري طول كشيد، سرانجام در «دير جماجم» سركوب كند. (1)
پس از مرگ عبدالملك، چهار تن از فرزندان او به خلافت رسيدند. ابتدا وليد (86 ـ 96هـ) و پس از آن سليمان (96 ـ 99 هـ) عهدهدار خلافت شدند.
در دوره آنها، فتوحات مسلمين در شمال آفريقا گسترش يافت و سرتاسر شمال آفريقا را در بر گرفت. سرداران سپاه اسلام در آن ناحيه موسي بن نصير و طارق بن زياد بودند. طارق در سال 91 هجري مسلمانان را به سرزمين اندلس هدايت كرد و در آنجا قشون امپراطوري اندلس از نيروهاي تحت فرماندهي او شكست خوردند و اين كشور به دست مسلمانان افتاد. در شرق اسلامي نيز فتوحات در محدوده وسيعي ادامه يافت و اسلام در دورترين نقاط در ماوراءالنهر نفوذ يافت. (2)
با روي كار آمدن عمر بن عبدالعزيز (99 ـ 101 هـ) وي دست به اصلاحاتي
زد، از آن جمله ممنوع كردن سبّ علي بر منابر كه از زمان معاويه به بعد رايج شده بود(1)، دادن خمس به بني هاشم، و همچنين فدك را (كه معاويه به مروان بن حكم بخشيده بود و او هم به پسرش عبدالعزيز بخشيده بود و عمر آن را به ارث برده بود) به فرزندان فاطمه پس داد.(2)
در سال 102 هجري و در روزگار خلافت يزيد بن عبدالملك (101 ـ 105 هـ) يزيد بن مهلب كه از فرماندهان بزرگ دولت اموي بود، در بصره و عراق سر به شورش برداشت. اما سرانجام توسط مسلمة بن عبدالملك سركوب شد. (3)
از اين زمان بود كه عباسيان دعوت مخفيانه خود را آغاز كردند. شاهد مدعاي ما هم اين است كه ابوهاشم در ديداري كه در سال 98 هجري با سليمان داشت، و پس از آن در بازگشت از شام توسط مأمورين وي مسموم شد، قبل از مرگ خود را به محمد بن علي بن عبدالله در «حميمه» يا به قولي در «شراة» رساند و اسرار دعوت را به او گفت و دعوتگران را به او شناساند و به او خبر داد كه خلافت به پسرت عبدالله كه از زني حارثي است مي رسد و به او توصيه كرد قبل از سال صدم دعوت را نشر ندهد.(4)چون سال 100هجري فرا رسيد محمد بن علي عبدالله، ميسره را به عراق و محمد بن خُنَيس و اباعكرمه سراج و حيان عطار را به خراسان فرستاد.(5)
دوران هشام (105 ـ 125 هـ)(6)، پايان عصر طلايي امويان بود. وي فردي
دورانديش، خردمند، بردبار، مدبر و سياستمدار بود. و به قول مورّخان سياستمداران بني اميه سه كس بودند: معاويه، عبدالملك و هشام كه كار سياست و حسن سيرت بدو ختم شده بود.(1)در روزگار وي زيد بن علي در كوفه قيام كرد، كه به دست يوسف بن عمر، حاكم عراق، در سال 121 يا 122 هجري كشته شد. (2)
در فاصله سالهاي 125 تا 126 هجري، سه تن از امويان حكومت كردند كه هيچكدام مردان لايقي نبودند.(3)
آخرين خليفه اموي مروان بن محمد(4)، معروف به مروان حمار (5)
الف) حمدالله مستو في مي گويد: او را بدان سبب مروان ح مار خواندند كه عرب سر هر صد سال را حمار گويد و در عهد دولت ب ني اميه قرب صد سال باشد . (تاريخ گزيده، حمدالله مستو في، ص 287)
ب) مرحوم دهخدا مي گويد: او را لقب حمار يا حماره الجزيره دادند به سبب جرأت و شهامتش در كارزارها. (لغتنامه دهخدا، ذيل مروان حمار)
ج) مرحوم دكتر فياض مي گويد: از وجوهي كه براي اين تسميه گفته اند اصح آن است كه گلُي به نام « وردالحمار » را بسيار دوست مي داشته است. (تاريخ اسلام، دكتر علي اكبر فياض، ص196).
بود. در روزگار وي شورشها به اوج خود رسيد و هواداران عباسي توانستند بر ديگران غلبه كنند. ابومسلم خراساني كه فرماندهي اين شورش را در دست داشت،1) تاريخ يعقوبي، همان، ص 284 ؛ مرو جالذهب، همان، ص 213 ؛ الكامل، همان، ص 208.
2) تاريخ يعقوبي، همان ، صص 296-298؛ تاريخ طبري، همان ، صص 204-209؛ الكامل، همان ، ص380-382.
3) امامت و سياست، ابن قتيبه دينوري ، ص 338 ؛ تاريخ يعقوبي، همان، ص 308؛ تاريخ الخلفاء، جلال الدين سيوطي، ص 285.
4) تاريخ يعقوبي، همان ، ص 303 ؛ تاريخ طبري، همان ص280؛ مروج الذهب، همان، 238 ؛ الكامل، همان، ص 433.
5) در وجه تسميه آن اقوال مختلفي ذكر شده است:
خراسان را از چنگ امويان در آورد. مروان در منطقه «زاب» در موصل با بني عباس درگير شد و پس از شكست به شام و از آنجا به مصر گريخت و در همانجا كشته شد. بدين ترتيب حكومت نود ساله امويان خاتمه يافت. (1)
امويان با وجود داشتن چندين خليفه كارآزموده و با اراده توانستند با زور و يا تدبير قلمرو اسلامي را وسعت دهند. آنان توانستند در غرب، سراسر آفريقا و اسپانيا و در شرق تا آن سوي آمودريا و دره سند را فتح كنند و از اين حيث حتي حكومت پانصد و چند ساله عباسي نتوانست مقدار قابل ملاحظهاي بدان بيفزايد. حال جاي اين سؤال مطرح است كه چرا آن همه كوشش در مدتي كمتر از آنچه انتظار ميرفت بيثمر ماند؟ به عبارت ديگر چرا حكومت امويان اين چنين زود در هم ريخت و سقوط كرد؟
در پاسخ بايد گفت علل و عوامل سقوط امويان عبارتند از:
1- انتخاب دو وليعهد كه موجب ايجاد اختلاف و دشمني در خاندان اموي گرديد و علاوه بر خلفا و نزديكان آنان، فرماندهان سپاه، فرمانروايان، كارگزاران و ديگر اركان دستگاه خلافت را در برابر هم قرار داد.
2ـ طرفداراي متعصبانه امويان از عنصر عربي و تحقير اقوام ديگر، بهخصوص ايرانيان كه به نام موالي انواع سختي ها، تحقيرها و مشكلات را متحمل ميشدند. اين سياست سبب شد تا ايرانيان مقيم عراق و نيز كساني كه در خود ايران زندگي ميكردند، از آنان متنفر شده، به احزاب مخالف بپيوندند.
3- اختلافات قبيلهاي ميان عربهاي جنوبي و شمالي. از آنجا كه دولت اموي بينش سياسي خود را بر دو اصل عربي گري و قبيلهگرايي گذاشته بود،
1) تاريخ يعقوبي، همان، ص 324-325؛ تاريخ طبري، همان،ص 353-356؛ الكامل، همان، ص497-500.
نميتوانست پاسخگوي دشواريهاي نظام گستردهاي باشد كه اقوام و طوايف مختلف ميبايست در آن سهيم باشند.
4- مخالفت و مبارزه احزاب و نهضتهاي سياسي و مذهبي، نظير شيعيان و خوارج كه بخش بزرگي از توان نظامي و سياسي آنان را نابود كرد يا در معرض نابودي قرار داد.
5- فرو افتادن دولتمردان اموي در لذات دنيوي و افراط در عياشي و خوشگذراني كه اين امر آنان را از پرداختن به امور مهم دولت باز داشت.(1)
عباسيان كه بيش از پنج قرن بر جهان اسلام حكم راندند، كار خود را از دعوت سازمان يافتهاي از اوايل قرن دوم هجري آغاز كردند. در واقع ريشه دعوت عباسيان به فعاليت هاي محمد حنفيه و فرزندش ابوهاشم باز مي گردد. در دوران امام باقر و پس از مرگ ابوهاشم در سال 98 هـ، محمد بن عبدالله عباسي رهبري دعوت را دست گرفت و دعوت شكل رسمي به خود گرفت.(2)او به مبلغين خود دستور داد كه خراسان را مركز دعوت قرار دهند و با شعار «الرضا من آل محمد» فعاليت تبليغي خويش را آغاز كنند. تا اين كه در سال 125 هـ درگذشت و طبق وصيت او، فرزندش ابراهيم امام، رهبري دعوت را بر عهده گرفت. (3)
1) تاريخ سياسي اسلام، ج 1، ص 424 432 ؛ دولت امويان، سهيل طقوش، ترجمه: حجت الله جودكي، ص 192 209 ؛ تاريخ ايران (از پيدايش اسلام تا ايران اسلامي )، ج 1، ص 224 ؛ تاريخ خلافت عباسي، سيد احمد رضا خضري، ص 4.
2) تاريخ يعقوبي، همان، ص 298 ، تاريخ طبري، همان، ص 66 ؛ الكامل، همان، ص 262-263.
3) امامت و سياست، ابن قتي به دينور ي، ترجمه سيد ناصر طباطبا ئي، ص 337 ؛ تاريخ طبر ي، همان ، ص 232.
ابراهيم با نوشتن نامههاي فراواني براي سران و چهرههاي متنفذ خراسان و به دنبال آن، فرستادن ابومسلم، دعوت را وارد مرحله تازهاي نمود. قيام مسلحانه ابومسلم و تلاشهاي پي درپي او در خراسان و ابوسلمه خلال در عراق كه عباسيان آنان را به ترتيب «امير آل محمد» و «وزير آل محمد» لقب داده بودند موجب شد سرانجام، بني عباس، امويان را در سال 132 هـ شكست دهند و در ربيع الاول همان سال، با ابوالعباس سفاح به عنوان خليفه بيعت شد. (1)اين بيعت، سرآغاز حكومت پانصد و چند ساله عباسيان شد تا اينكه در سال 656 هجري با مرگ مستعصم به پايان رسيد و به دست مغولان از بين رفت.
1- سفاح (132 ـ 136 هـ. ق)
2- منصور (136 ـ 158 هـ. ق)
3- مهدي (158 ـ 169 هـ. ق)
4- هادي (169 ـ 170 هـ. ق)
5- هارون (170 ـ 193 هـ. ق)
6- امين (193 ـ 198 هـ. ق)
7- مأمون (198 ـ 218 هـ. ق)
8- معتصم (218 ـ 227 هـ. ق)
9- واثق (227 ـ 232 هـ. ق)
مورخان حكومت عباسي را بر اساس نيروهاي خلافت و تحول اوضاع سياسي و شكوفايي زندگي فرهنگي و فكري به چهار دسته تقسيم كردهاند:
1) امامت و سياست، ص 341 347 ؛ تاريخ يعقوبي، همان، ص 322 329 ؛ تاريخ طبري، همان، 344-354 ؛ مروج الذهب، همان، 243 258 ؛ الكامل، همان، ص 388 389 و 487.
عصر اول: دوران نيرومندي، گسترش و شكوفايي (132- 232هـ).
عصر دوم: دوران نفوذ تركان (232 ـ 334 هـ).
عصر سوم: دوران نفوذ آل بويه ايراني (334 ـ 447 هـ).
عصر چهارم: دوران نفوذ سلجوقيان ترك (447 ـ 656 هـ).
از ميان چهار عصر فوق، فقط عصر اول مورد بحث ما است. نيرومندي خلافت، استقلال كامل آن و متمركز بودن نيروهاي بالاي حكومت در دست خلفا از ويژگي هاي آن عصر است.
ابوالعباس سفاح (132 ـ 136)، بيشتر ايام خويش را به سركوبي امويان و سرداراني كه با آنها همكاري داشتند، گذرانيد و ريشه امويان را چنان قطع كرد كه از اين خاندان جز عبدالرحمان داخل كه به اندلس گريخت، كسي از دست وي جان سالم به در نبرد. او حتي ابوسلمه خلال را كه نقش به سزايي در براندازي خلافت اموي و برقراري خلافت عباسي داشت، به قتل رساند. (1)
وي در حالي كه با پايه گذاري حكومتي ستمگر، در عمل سلطنت امويان و تمام راه و رسم ايشان را ادامه ميداد و در همان حال مدعي برانداختن جور و بيداد امويان نيز بود، حدود چهار سال پس از نشستن بر مسند خلافت، در ذي الحجه سال 136 هجري درگذشت.
با روي كار آمدن منصور (136 ـ 158 هـ)، وي در ادامه سياست هاي برادرش، به قتل و كشتار و اسارت و شكنجه همه مخالفان امروز و همراهان ديروز مبادرت ورزيد. او با سه مشكل عمده روبه رو بود:
1) امامت و سياست ، ص 349-350 ؛ تاريخ يعقو بي، همان ، ص 334-337 ؛ تاريخ طبر ي، همان، ص 358 360 ؛ الكامل، همان، ص 503-506.
قيام هاي علويان (نفس زكيه و برادرش ابراهيم)(1).
براي مقابله با مشكل اول، ابومسلم را روانه جنگ با عبدالله بن علي كرد و بدين نحو از شر او رهايي يافت(2). براي حل مشكل دوم، در سال 137 با حيله اي، ابومسلم را به دربار خود كشاند و به قتل رساند(3).
قتل ابومسلم، موجب بروز حركت هايي به خونخواهي وي در خراسان شد كه عبارتند از: شورش سنباد (137 هـ)(4)؛ شورش اسحاق ترك؛ شورش راونديه (141 هـ)(5)و شورش استاد سيس (150 هـ)(6).
از شر مشكل سوم خود نيز در سال 145 هـ با سركوبي قيام محمد و ابراهيم خلاصي يافت(7).
بدين ترتيب وي توانست كليه مخالفان خود را سركوب كند و در اصل، بايد وي را مؤسس خلافت عباسيان دانست. او با تأسيس بغداد، در سال 145 هـ پايتخت را بدانجا منتقل كرد(8).
با روي كار آمدن مهدي (158 ـ 169 هـ) وي بر خلاف پدرش منصور، دست به اصلاحاتي زد تا مردم به سوي حكومت جذب شوند. به همين منظور دستور داد اموالي را كه پدرش به زور از مردم گرفته، به صاحبانش بازگردانند و آنان را
1) دولت عباسيان، سهيل طقوش، ترجمه: حجت الله جودكي، ص 40.
2) تاريخ يعقوبي، همان، ص 337 ؛ تاريخ طبري، همان، ص 400-403.
3) امامت و سياست، ص 362 ، اخبارالطوال، ص 422 ؛ تاريخ يعقوبى، همان، ص 355-356 ؛ تاريخ طبرى، همان، ص 384 385 ؛ مروج الذهب، همان، ص 294 295 ؛ الكامل، همان، ص 56 -58.
4) تاريخ يعقوبى، همان، ص 356-357 ؛ تاريخ طبرى، همان، ص 388 ؛ الكامل، همان، ص 535.
5) تاريخ طبري، همان، 395-396 ؛ الكامل، همان، 547-548.
6) تاريخ طبري، همان، ص 495-496 ؛ الكامل، همان، ص 603-604.
7) تاريخ يعقوبي، همان، ص 368-372 ؛ تاريخ طبري، همان، ص 422-442 و 461-472 ؛ مروج الذهب، همان، ص 298-301 ؛ الكامل، همان، ص 563-587.
8) تاريخ طبري، همان، ص 494.
خشنود ساخت. همچنين از قتل و آزار فرزندان ابوطالب جلوگيري و آنان را از زندان آزاد كرد و براي هر كدام هدايا و مقرريهايي تعيين نمود(1).
در دوران خلافت مهدي و پسرش هادي (169 ـ 170) شورشها و قيامهايي يا از ناحيه علويان و يا از ناحيه غير علويان صورت گرفت كه از آن جمله ميتوان موارد زير را نام برد:
شورش يوسف البرم، در خراسان.
شورش مقنع كه در واقع به خونخواهي ابومسلم و در فاصله سال هاي 159 تا 163 هـ صورت گرفت.
شورش عبدالسلام خارجي در فاصله سال هاي 160 تا 162 هـ در منطقه جزيره.
قيام حسين بن علي (شهيد فخ) در سال 169 هـ در مدينه(2).
هارون (170 ـ 193)، مقتدرترين خليفه عباسي است و عصر وي، دوران طلايي حكومت عباسي است. در زمان او نيز شورش ها و قيامهاي زيادي يا از ناحيه علويان و يا از ناحيه خوارج صورت گرفت.
از آن جمله يحيي بن عبدالله در سال 176 هـ در منطقه ديلم قيام كرد كه با مكر و حيله فضل بن يحيي تسليم شد(3). در منطقه جزيره در سال 178 هـ وليد بن طريف شاري(4)و همچنين شورش حمزه آذرك در سال 185 هـ در بادغيس و
1) تاريخ يعقوبي، همان، ص 394.
2) تاريخ يعقوبي، همان، 397 و 407 ؛ تاريخ طبر ي، همان ، ص 553-554 و 561-568 و 696-601 الكامل، همان، ص 640 و 645 و 649 وج 4، ص 11-14.
3) تاريخ يعقوبي، همان، ص 412 ؛ تاريخ طبري، همان، 528-529 ؛ مقاتل الطالبيين ، ص 447-467 الكامل، همان، ص 32-33.
4) تاريخ يعقو بي، ه مان، 416 . سال خروج را 179 ذكر م ي كند؛ تاريخ طبر ي، همان ، ص 637 ؛ الكامل، همان، ص 43-44.
كابل(1). علي رغم گستردگي اين شورشها، هارون توانست همه آنها را سركوب كند و اين قدرت و اقتدار او را مي رساند.
علاوه بر شورشها، از وقايع مهم ديگر زمان هارون ميتوان موارد زير را نام برد:
تشكيل دولت شيعي ادارسه در شمال آفريقا. قيام يحيي بن عبدالله در منطقه ديلم ثمرهاي نداشت، اما برادرش ادريس، كه از واقعه فخ جان سالم به در برد، از طريق مصر، خود را به مغرب رساند و چون بربران منطقه «زناته» اطراف او را گرفتند، توانست حكومت مستقلي به نام ادريسيان را در آن منطقه تأسيس كند(2). و اين نخستين حكومت علوي بود كه از بدنه خلافت عباسي جدا ميشد.
تكشيل دولت نيمه مستقل اغالبه، پس از استقلال كامل ادريسيان و نا اميدي عباسيان از سركوب آنان، هارون براي آن كه از خطر حملات آنها در امان بماند، به ابراهيم بن اغلب اجازه داد تا با اختيارات بسيار بر افريقيه حكمراني كند(3). بدين ترتيب حكومت نيمه مستقل اغالبه روي كار آمد و بين دولت ادارسه و دولت عباسيان حائل شد.
سقوط برامكه كه در اين زمان از قدرت و نفوذ بسياري برخوردار بودند(4).
هارون سه وليعهد بعد از خودش قرار داد، ابتدا محمد امين، سپس عبدالله مأمون و بعد از او هم قاسم را برگزيد(5). اما وقتي امين روي كار آمد بنا به تحريك
1) تاريخ طبري، ج 5، ص 64 ؛ الكامل، همان، ص 60-61.
2) تاريخ يعقوبي، همان، ص 407 ؛ مقاتل الطالبيين، ص 473 ؛ الكامل، همان، ص 13-14.
3) تاريخ يعقوبي، همان، ص 417-418 ؛ الكامل، همان، ص 53.
4) تاريخ يعقوبي همان، ص 430-432 ؛ التنبيه و الاشراف، عل ي بن حسين مسعود ي، ص 315 ؛ تاريخ ابن خلدون، عبدالرحمان بن خلدون، ج 3، ص 280-281.
5) تاريخ طبري، همان، ص 651 ؛ التنبيه و الاشراف، 315 ؛ تاريخ الخلفاء، جلال الدين سيوطي، ص 331.
برخي افراد مثل علي بن عيسي و فضل بن ربيع، مأمون را از وليعهدي عزل كرد(1).
اين امر موجب نبرد ميان دو برادر و در نتيجه ضعف حكومت عباسي گرديد. شورش و نافرماني سراسر قلمرو عباسيان را فرا گرفت و چنان گسترده شد كه به جرأت ميتوان گفت امين تنها بر بغداد فرمان مي راند و مأمون هم فقط بر خراسان، و در هر ايالت و شهر و منطقهاي شخصي و گاهي عدهاي هوس حكومت كردند(2).
پس از موفقيت مأمون در غلبه بر امين، تنها خطر جدي كه خلافت عباسي را تهديد ميكرد، قيام علويان بود، زيرا مردم بهويژه در عراق و خراسان دوستدار و علاقهمند به خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم بودند و در هر جا و هر زمان كه يكي از آنان علم مخالفت برميافراشت، به سرعت گروهي از مردم گرد وي را ميگرفتند(3).
مأمون كه از فرجام قيامهاي علويان نسبت به خلافت و حكومت خويش بيمناك بود، براي فرو نشاندن آنان، دست به اقدامي كاملاً تازه و بديع زد. بدين ترتيب كه امام رضا را از مدينه به مرو احضار و در دوم رمضان سال 201 هـ پس از اينكه مقام خلافت را نپذيرفت به اجبار او را وليعهد و جانشين خود كرد و رنگ سبز را جايگزين رنگ سياه ساخت(4).
علاوه بر قيامها و شورشهايي كه از سوي علويان مثل ابنطباطبا در سال 199 هـ در كوفه و محمد بن جعفر در سال 200 هـ در حجاز و... صورت گرفت، شورشهاي ديگري نيز از سوي غير علويان در دوران وي به وقوع پيوست كه
عبارت بودند از:
شورش نصر بن شبث: وي در سال 198 هـ به دليل تمايل مأمون به خراسانيها و به طرفداري از محمد امين در شمال حلب شورش كرد(1).
شورش بابك خرمدين: اين حركت، يك حركت ديني سياسي بود و خطرناك ترين حركتي بود كه حكومت عباسي از آغاز پيدايش با آن روبهرو شد. گسترش، ساماندهي تبليغاتي، مهارت رهبري و ارتباط آن با غير ايرانيها از ويژگيهاي اين حركت بود(2).
وي در سال 201 هـ در آذربايجان سر به شورش برداشت و گرچه مأمون چندين بار براي سركوبي آنها سپاه فرستاد، ولي آنان شكست خوردند و بدون اين كه بتواند آنان را سركوب كند در سال 218 هـ درگذشت(3). ماجراي بابك در دوران معتصم شدت بيشتري يافت. تا اين كه در سال 222 هـ دستگير و به قتل رسيد(4).
يكي ديگر از وقايع مهم زمان مأمون جدايي خراسان به فرماندهي طاهر بن حسين از پيكره خلافت بود. وي فرمانده سپاه مأمون بود كه از طرف او به امارت خراسان منصوب شد. با توجه به اختلافاتي كه بين او و مأمون وجود داشت وي در سال 207 هـ نام مأمون را از خطبه نماز جمعه انداخت(5)و بدين گونه اعلام استقلال نمود. گرچه خودش نتوانست بهره اي از اين كارش بگيرد و ناگهان (به
قولي در همان شب) درگذشت اما بعد از او فرزندانش در خراسان و...به صورت نيمه مستقل حكومت كردند.
با روي كار آمدن معتصم در سال 218 هـ، از آنجا كه درگيريهاي شديدي ميان عربها از يك سو و ايرانيها از سوي ديگر جريان داشت، موجب شد او به هيچ يك از نيروها اعتماد نكند و براي حفظ و بقاي خلافتش نيروهاي ترك را وارد صحنه سياست كند. و پستها و منصبهاي مهم نظامي را به آنان سپرد(1).
چون جمعيت تركان در بغداد زياد شد و آنان مردم را مورد اذيت و آزار قرار دادند، اين امر موجب شورش مردم عليه آنان و گاه سبب كشتن برخي از آنان شد، معتصم درصدد برآمد جهت رفع اين مشكل در شهر ديگري غير از بغداد مستقر شود و پس از گشت و گذار سرانجام سامرا را برگزيد و پس از اتمام ساخت و ساز، پايتخت را بدانجا انتقال داد(2)از اين زمان بود كه خلافت عباسي رو به زوال و ضعف نهاد.
در يك جمعبندي كلي در مورد عصر اول عباسي ميتوان گفت:
حكومت عباسي در دوره نخستين خود، شاهد مخالفت هاي مختلف داخلي براي دستيابي به قدرت بود كه به درگيريهاي خونين منجر شد، مثل خروج عبدالله بن علي بر منصور. پس از آن شايد خطرناكترين درگيري كه عصر اول عباسي شاهد آن بود، نزاع امين و مأمون باشد.
خلفاي عباسي در خلال عصر اول با مخالفت عموزادگان علوي خود روبهرو شدند؛ كساني كه به هنگام پشتيباني از دعوت، تصور ميكردند خلافت به آنان واگذار خواهد شد؛ اما هنگامي كه عباسيان حكومت را به خود اختصاص دادند، آنان كه حق خود را غصب شده ميديدند دست به قيامهاي مسلحانه زدند.
همچنين عباسيان با حركتهاي نژادپرستانه ايراني در مخالفت با حكومت عربي، مثل بابكيه و خرميه بهويژه بعد از رهايي از دست ابومسلم خراساني روبهرو شدند.
گرچه حكومت عباسي به تثبيت قدرت خود در مغرب پرداخت؛ اما مدتي بعد اندلس در اقدامي در خور توجه به فرماندهي عبدالرحمان داخل اموي از آن جدا شد. و ادريسيان نيز اندكي بعد مغرب دور را مستقل كردند. اين مسئله عباسيان را به تلاش واداشت تا مناطق ديگري را كه در حكومت آنان براي جدايي تلاش ميكردند، به طور رسمي به حكومت پيوند دهند. ولايت ابراهيم بن اغلب از سوي هارون در افريقيه و طاهر بن حسين در خراسان از اين نوع است.
از ديگر ويژگيهاي اين دوره از حكومت عباسي نفوذ ايرانيها در دربار خلافت بود. آنان بر بسياري از كارها سيطره يافتند و از آغاز دوره منصور وزيران و فرماندهان ايراني عهدهدار كارها بودند تا اين كه هارون به دفع وزيران برمكي پرداخت. پس از پيروزي مأمون بر امين، بار ديگر كفه قدرت به نفع ايرانيان سنگين شد و خاندان بني سهل، جايگاه بلندي در دوران مأمون به دست آوردند. معتصم به اين باور رسيد كه بايد عنصر جديدي را وارد صحنه كند، از اين رو اطرافيان، كارگزاران، وزيران و فرماندهانش را از تركان برگزيد و بدين وسيله بر نفوذ ايرانيان غلبه كرد.
عباسيان با اين كه در عصر اول با مشكلات داخلي و خارجي روبه رو بودند، اما اين مسئله آنان را از ارتقاي حكومت خود به سطح بالايي از توانمندي سياسي و تمدني باز نداشت. آنان شهر بغداد را در زمان منصور و سامراء را در زمان معتصم ساختند.
قيام مقدس حسين بن علي و واقعه جان خراش كربلا، عليه دستگاه بيدادگر بني اميه، ريشه اصلي قيامها و نهضتهاي انتقام جويانه بر ضد خيانتكاران و غاصبين اموي گرديد.
قيام امام حسين و فاجعه عاشورا مشعلي بود كه هرگز خاموشي نداشت و آن حضرت اين مشعل را به پرچمداران نهضتهاي آزاديبخش و مجاهدين راه خدا داد. پس از قيام امام حسين، قيامهاي مسلحانه و خونيني بر ضد دشمنان اسلام، به عنوان خونخواهي حسين و شهيدان راه خدا به وقوع پيوست كه بالاخره منجر به هلاكت گروه زيادي از بني اميه و سقوط آنان گرديد.
پس از كشته شدن حسين بن علي و يارانش، چنان موج نفرت و بغض و عداوت بر ضد دشمنان اهل بيت بالا گرفت كه تاريخ كمتر چنين حركتهاي انتقام جويانهاي را به ياد دارد.
در واقع ميتوان گفت خون مقدس امام حسين و يارانش كه به ناحق در
سرزمين كربلا ريخته شد، همانند آب حياتي بود كه در كالبدهاي خشك و مأيوس جاري شد و منشأ قيامهاي زيادي گرديد و از آن روز به بعد، مبارزات خونين شيعه آغاز گرديد. تا جايي كه برخي مورخين ميگويند:
«فاجعه كربلا، سبب جان گرفتن و بالندگي شيعه و افزايش هواداران آن مكتب گرديد به طوري كه ميتوان ادعا كرد آغاز حركت شيعه و ابتداي ظهور آن، روز دهم محرم بود»(1).
از اينرو در اين فصل، قيامهايي را كه پس از قيام امام حسين، در دوره اموي و عباسي به وقوع پيوستند، به طور اجمال و اختصار شرح ميدهيم. در همين جا بيان ميداريم با توجه به كثرت قيامهاي شيعيان در اين محدوده زماني، از قيامهاي صورت گرفته در دوره اموي فقط به قيامهاي توابين و مختار كه نتيجه و پيامد قيام امام حسين بودند و قيام زيد بن علي با توجه به شخصيت وي و تأثيري كه قيام او در براندازي امويان داشت، و از دوره عباسي نيز به مهمترين آنها؛ يعني قيام نفس زكيه و برادرش ابراهيم، شهيد فخ، يحيي بن عبدالله، ابراهيم بن طباطبا و محمد بن قاسم اشاره ميكنيم.
1) تاريخ عرب، فيليپ خوري حتي، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ص 247-428.
2) علت نامگذاري آنان به توابين (توبه كنندگان ) اين است كه برخي از آنان از جمله خود سليمان از و تشكيل خلافت، از آن حضرت براي آمدن به عراق كساني بودند كه براي ياري از امام حسين دعوت كرده بودند، اما وقتي امام در كربلا محاصره شد به كمك و ياري او نشتافتند . پس از اين عمل خويش پشيمان بودند و توبه كردند و بدين جهت « توابين » نام گرفتند.
3) اين شهر در سال 17 ق به دست سعد بن ابي وقاص و به دستور عمر، به منظور ايجاد يك پادگان نظامي براي پيگيري فتوحات اسلامي در داخل ايران ساخته شد . فتوح البلدان، ابوالحسن بلاذري ،272- ص 271.
فرو رفته و دچار احساس عميق ندامت و پشيماني شده بودند تصميم گرفتند با انتقام گرفتن از قاتلين آنحضرت و جانبازي در اين راه، كوتاهي خود را جبران كنند. از اينرو آنان از همان سال 61 هجري به رهبري سليمان بن صرد خزاعي و برخي ديگر از سران و بزرگان شيعه چون مسيّب نَجَبه فزاري، عبدالله بن سعد ازدي، عبدالله بن وال تيمي و رفاعة بن شداد بجلي در تدارك سپاه و نيرو برآمدند(1).
اهدافي را كه توابين از قيام خويش دنبال ميكردند ميتوان چنين برشمرد:
1ـ جبران گناهان 2ـ انتقام از قاتلين امام حسين 3ـ بازگرداندن حق اهل بيت 4 ـ برپا داشتن حق و نابود كردن باطل، پيروي از قرآن، سنت و خون خواهي اهل بيت.(2)
بالاخره يك سال پس از مرگ يزيد و در سال 65 هجري سليمان بن صرد همراه با چهار هزار تن با شعار «يا لثارات الحسين»(3)كنار قبر امام حسين جمع شدند و پس از ناله و انابه با آن حضرت پيمان بستند كه يا به او ملحق شوند يا انتقام خون او را بگيرند و سپس راهي شام شدند. عبيدالله بن زياد نيز با سپاه عظيمي از شام مأمور سركوب اين قيام شد. نيروهاي توابين در منطقه عين الورده(4)با دشمن روبهرو شدند، ابن زياد فرمانده كل نيروهاي شام بود و افراد
1) تاريخ طبري، ج 3، ص 390 ؛ مروج الذهب، ج 2، ص 97 ؛ الكامل، ج 2، ص 624-625.
2) انّا ندعوكم الى كتاب الله و س نه نبيه و الطلب بدماء اهل بيته و الى الجهاد المحلين و المارقين » تاريخ طبري، همان، ص 394-395.
3) اي خون خواهان حسين.
4) نام شهر كوچكي است بر راه عراق به شام. (معجم البلدان، ياقوت حموي، ج 4، ص 180).
ديگري چون حصين بن نمير تميمي، شرحبيل بن ذي الكلاع حميري، ادهم بن محرز باهلي، ربيعة بن مخارق غنوي و جبله بن عبدالله خثعمي نيز به عنوان معاونان و فرماندهان سپاه او بودند. نبرد ميان دو گروه در حالي كه از حيث شمار نفرات و نيز از نظر ساز و برگ با هم برابر نبودند آغاز شد. توابين در ابتدا توانستند تلفات سنگيني بر شاميان وارد آورند، اما با كشته شدن سليمان و شمار زيادي از توابين جنگ به سود عبيدالله خاتمه يافت و باقيمانده توابين نيز به كوفه بازگشتند(1).
مختار فرزند ابوعبيد ثقفي(2)در سال اول هجرت در مدينه به دنيا آمد(3). وي در جريان واقعه كربلا در زندان بود و پس از آن مدتي در كوفه و چندي در مكه به سر برد. او در جريان قيام توابين در كوفه حضور داشت، اما با ديدگاه رهبران آن مخالف بود؛ زيرا رهبر آنان سليمان را فاقد تدابير نظامي لازم براي رهبري يك قيام ميدانست و نيز آنان با داشتن روحيه شهادتطلبي خود را به دست سرنوشت سپرده بودند. بدين جهت وي در قيام آنان شركت نكرد.
باشكست قيام توابين بازماندگان آنان به كوفه بازگشتند. مختار كه در اين زمان
1) تاريخ يعقوبي، ج 2، 199؛ مروج الذهب، همان، ص98-99؛ الكامل، همان، 627-645.
2) ابوعبيد پدر مختار از فرماندهان بزرگ اعراب مسلمان عليه ايران ساسا ني بود كه در جنگ جسر پيش از قادسيه به شهادت رسيد.
3) ذوب النضار في شرح الثار، جعفر بن محمد الحلي « ابن نما » ص 60 ؛ بحارالانوار، محمد باقر مجلسي، ج 45 ، ص 35.
به دليل توطئه عمّال ابن زبير در زندان به سر مي برد، به طور سرّي نامهاي براي باقيمانده توابين و از جمله رفاعه بن شداد و ديگران فرستاد، آنان پس از خواندن نامه به او پيغام دادند كه براي قيامي مجدد آمادهاند(1).
مختار با وساطت عبدالله بن عمر شوهر خواهرش آزاد شد و پس از آن دعوت خود را علني كرد. بسياري از بزرگان شيعه كوفه چون عبدالرحمان بن شريح، سعيد بن منقذ، سعر بن ابي سعر، اسود بن جراد كندي، قدامه بن مالك و...از وي حمايت كردند(2). سرانجام حدود يك سال پس از قيام توابين، با شعار «يا لثارات الحسين» و «يا منصور أَمِت» به مقر حكومت كوفه حمله كرده و والي ابن زبير را اخراج كرد و حكومت شيعي تشكيل داد(3).
از جمله اقدامات مهم مختار در مدتي كه حكومت كوفه در دستش بود، كشتن شمار زيادي از قاتلين امام حسين بود. همچنين اشراف كوفه را كه عليه او دست به شورش زده بودند يا به قتل رساند و يا عرصه را چنان براي آنان تنگ كرد كه مجبور شدند از كوفه فرار و به مصعب بن زبير در بصره بپيوندند(4).
مختار پس از قلع و قمع قاتلين امام حسين لشكري را به فرماندهي ابراهيم بن مالك اشتر به مقابله سپاه شام كه به فرماندهي عبيدالله بن زياد و از طرف عبدالملك بن مروان (65 ـ 86 هـ) در حوالي موصل مستقر شده بودند، فرستاد. در اين نبرد، شاميان شكست خورده و ابن زياد نيز كشته شد(5).
مصعب بن زبير كه از سوي برادرش عبدالله حاكم بصره شده بود با تحريك
1) تاريخ طبري، همان، 433 ؛ ذوب النضار فى شرح الثار، ص 92 ؛ بحارالانوار، همان، ص 363.
2) تاريخ طبري، همان، ص 436-437 ؛ الكامل، همان، ص 663 ؛ ذوب النضار، ص 94-96.
3) تاريخ طبري، همان، ص 448-449 ؛ الكامل، همان، 665-671.
4) اخبارالطوال، ص 340-343 ؛ نها يه الارب، شهاب الدين احمد نوير ي، ترجمه : محمود مهدو ي دامغاني، ج 6، ص 30-32.
5) تاريخ طبري، همان، ص 476-478.
اشراف فراري كوفه كه به او پناه آورده بودند با سپاه انبوه به جنگ مختار آمد. مختار نيز لشكري را به فرماندهي احمر بن شميط براي مقابله با آنان اعزام كرد اما با كشته شدن فرمانده، تلفات سختي بر سپاه مختار وارد شد و تعداد كمي از آنان توانستند خود را به كوفه برسانند. پس از آن خود مختار نيز با لشكري به مقابله نيروهاي مصعب شتافت، اما اين نبرد نيز به سود مصعب خاتمه يافت و مختار با باقيمانده ياران خود كه در حدود هفت هزار نفر بودند، به كوفه برگشتند. مختار تا آخرين لحظه مقاومت كرد تا اين كه سرانجام همراه جمعي از ياران خود در سال 67 هجري كشته شدند(1).
زيد فرزند امام سجاد فردي عابد، پرهيزگار و فقيهي بخشنده و شجاع بود كه با هدف امر به معروف و نهي از منكر و خونخواهي امام حسين و با شعار «يا منصور امت» قيام كرد(2).
وي پس از پشت سر گذاشتن درگيري هاي لفظي با هشام بن عبدالملك (105 ـ 125 هـ) تصميم گرفت عليه وي دست به قيام بزند. از اين رو به كوفه رفت و با شيعيان ارتباط برقرار كرد و در حدود پانزده هزار نفر از آنان با او بر پايه عمل به كتاب خدا، سنت رسول خدا و جهاد با ستمگران و دفاع از مظلومان بيعت كردند. پس از آن افرادي را به سوي مناطق سواد و موصل فرستاد تا مردم آن نواحي را نيز به سوي او دعوت نمايند(3).
پس از بيعت مردم كوفه و شهرهاي مدائن، بصره، واسط، موصل، جزيره، ري، گرگان و خراسان با زيد كه تعداد آنها را در حدود چهل هزار نفر ذكر كردهاند(1)، قرار بر اين شد تا شب چهارشنبه اول صفر سال 121 هجري (و به قولي 122) در كوفه عليه يوسف بن عمر دست به قيام بزنند. اما شهادت دو تن از ياران و آگاهي دشمن از زمان قيام، موجب شد تا زيد زودتر از وقت مقرر قيام خود علني كند. همين مسئله سبب شد تا همه شيعيان در روز قيام نتوانند به او بپيوندند و فقط در حدود چهار صد نفر به او پيوستند. سرانجام پس از دو روز درگيري و مقاومت در كوچههاي كوفه، تيري به پيشاني او اصابت كرد و به شهادت رسيد و قيام با شكست مواجه شد. گرچه با همه تدابيري كه ياران زيد براي حفظ حرمت بدن او انجام دادند؛ حاكم كوفه بر جسد زيد دست يافت و آن را از گور بيرون آورده، سر از تنش جدا ساختند و پيكرش را در محله كناسه كوفه به دار آويختند و تا سالها بر چوبه دار نگاه داشتند(2).
شماري از علما و فقها به طور مستقيم يا غير مستقيم، در قيام زيد شركت داشتند و يا به شگلهاي ديگري به وي كمك كردند.از معروفترين آنها، ابوحنيفه بود. نقل ميكنند وقتي زيد فضل بن زبير را به دنبال ابوحنيفه فرستاد، ابوحنيفه از فضل پرسيد: از فقها چه كساني دعوت او را پذيرفته اند؛ وي در
جواب گفت: سلمه بن كهيل، يزيد بن ابي زياد، هارون بن سعد، هاشم بن بريد، ابوهاشم رمّاني و حجّاج بن دينار و جمعي ديگر از فقهاء و علماء در اين نهضت با زيد همراه هستند.
ابوحنيفه، زيد را با عظمت ياد كرد و قيام وي را بجا و لازم توصيف نمود و فضل را به نزد زيد فرستاد و به او گفت: به زيد بگو من پولي دارم، از آن براي خود و يارانت در خريد اسب و زره و سلاح استفاده كنيد. سپس پول را داد تا براي زيد ببرد، و زيد نيز آنها را قبول كرد(1).
همچنين منصور بن معتمر، سليمان بن مهران كوفي كاهلي معروف به اعمش، سليمان بن خالد، مسعد بن كدام، محمد بن عبدالرحمان بن ابي ليلي، هلال بن خباب قاضي مدائن، قيس بن ربيع، زبيد بن حارث ايامي (يامي)، يحيي بن دينار، عبدة بن كثير جرمي، حسن بن سعد، سفيان ثوري و...از جمله كساني بودند كه با زيد بيعت كردند(2).
محمد بن عبدالله معروف به نفس زكيه در سال 100 هجري در مدينه به دنيا آمد. وي بسيار زاهد، عابد و اهل تقوا بود، لذا نفس زكيه خوانده ميشد(3)و خاندانش او را مهدي موعود ميدانستند(4).
در اواخر دوران امويان كه اوضاع آنها به نابساماني كشيده شده بود، بني هاشم از اين فرصت استفاده كرده، در موسم حج در دهكده «ابواء» مدفن آمنه مادر
پيغمبر اسلام ، بين راه مكه و مدينه، جلسهاي تشكيل دادند تا براي آينده خود و جهان اسلام تصميم بگيرند. در اين جلسه محمد به عنوان خليفه آينده معرفي شد و تمام عباسيان از جمله ابراهيم امام، سفاح و منصور و صالح بن علي و تمام علويان جز امام صادق با وي بيعت كردند(1).
با سقوط دولت اموي در سال 132 هجري، بر خلاف مصوبات جلسه ابواء، عباسيان به جاي علويان روي كار آمدند و به جاي محمد نفس زكيه، با ابوالعباس سفاح به عنوان خليفه در كوفه بيعت شد(2).
محمد و برادرش ابراهيم حاضر به بيعت با او نشدند و به طور پنهان فعاليتهاي خويش را ادامه دادند. سفاح در مورد عدم حضور آنها نگراني خويش را با پدر آنها عبدالله بن حسن در ميان ميگذاشت، عبدالله او را اطمينان ميداد كه پسرانش قصد شورش بر ضد وي را ندارند(3).
تا زماني كه سفاح زنده بود محمد فعاليتهاي خودش را پنهاني ادامه داد و از سوي حكومت نيز با مشكلي برخورد نكرد. با روي كار آمدن منصور در سال 136 هـ، از آنجا كه وي به شدت از حركت نفس زكيه ميترسيد به طور جدي در طلب آنان برآمد، اما با همه تلاشهايي كه كرد نتوانست بر آنان دست يابد.
محمد برادرش ابراهيم را به بصره فرستاد و قرار بر اين شد كه هر دو همزمان با هم در مدينه و بصره قيام را آغاز كنند(4).
1) تاريخ طبري، همان، ص 413 415 ؛ الارشاد، همان، 205 ؛ مقاتل الطالبيين، 242، 260-263.
2) تاريخ يعقوبي، همان، ص 322-329 ؛ تاريخ طبر ي، همان ، ص 344-354 ؛ مروج الذهب، همان ، ص 24-258 ؛ امامت و سياست، ص 341-347.
3) مقاتل الطالبيين، ص 195.
4) تاريخ طبري، همان، ص 422 ؛ الكامل، همان، ص 564 ؛ البدايه و النهايه، ابن كثير، ج 10 ، ص 341.
سرانجام محمد در اواخر جمادي الثاني يا اوايل رجب سال 145 هجري بدون هماهنگي با برادرش ابراهيم، در مدينه قيام كرد و حاكم مدينه را دستگير و زنداني كرد. منصور پس از آگاهي از خروج محمد، سپاهي را به فرماندهي وليعهدش عيسي بن موسي و لشكر ديگري را هم به فرماندهي حميد بن قحطبه براي سركوبي او اعزام كرد. محمد پس از آگاهي از حركت نيروهاي عباسي با ياران خود به مشورت پرداخت، و قرار بر اين شد به تأسي از پيامبر اكرم در اطراف مدينه خندق حفر كنند تا در برابر سپاه عباسي مقاومت كنند. اما با همه مقاومت و سرسختي كه محمد و يارانش از خودشان نشان دادند سرانجام وي كشته شد و حميد سر او را نزد منصور فرستاد(1).
حاميان محمد از بني هاشم شامل: حسن، يزيد، صالح پسران معاويه بن عبدالله بن جعفر، حسين و عيسي فرزندان زيد بن علي، قاسم بن اسحاق بن عبدالله بن جعفر بن ابيطالب، و مرجّي علي بن جعفر بن اسحاق بن عبدالله بن جعفر. همچنين منذر بن محمد بن زبير كه در ميان همراهان محمد، شجاع تر از او كسي نبود. مصعب بن ثابت بن عبدالله بن زبير و پسرش عبدالله بن مصعب كه مردي شاعر بود و در مدح محمد شعر مي گفت و مردم را به خروج با او تشويق ميكرد، و ابوبكر بن ابي سبره فقيه، يزيد بن هرمز و محمد بن عجلان فقيه مدينه و عبدالواحد بن ابي عون و عبدالله بن عامر اسلمي و عبدالله بن عمر (كه از
1) تاريخ يعقوبي، همان، ص 365-368 ؛ تاريخ طبري، همان ، ص 425-438 ؛ مروج الذهب، همان ، ص 298 ؛ مقاتل الطالبيين، 273-281 ؛ الكامل، همان، ص 563-578.
نواده هاي عمر بن خطاب بود) با برادرش ابوبكر بن عمر و عبدالله بن جعفر بن عبدالرحمن بن مسوّر كه از فقهاي مدينه بود و همچنين عبدالعزيز بن محمد بن دراوردي، اسحاق بن ابراهيم بن دينار، عبدالحميد بن جعفر و عبدالله بن عطاء و پسرانش كه از نزديكان امام باقر بود(1). حتي مالك بن انس پيشواي مذهب مالكي نيز از او حمايت كرد. بدين صورت كه وقتي از او درباره خروج با محمد پرسيدند و گفتند كه بيعت منصور بر گردن ماست، آيا با اين ترتيب جايز است ما بيعت او را بشكنيم و به طرفداري محمد بر ضد او قيام كنيم؟ وي گفت: شما از روي زور و اكراه با منصور بيعت كردهايد و وفا به چنين بيعتي لازم نيست، و اين سخن او سبب شد كه مردم به بيعت با محمد بشتابند(2).
همانطور كه اشاره شد ابراهيم به دستور برادرش محمد به بصره(3)آمد و قرار شد كه دو برادر هم زمان با هم قيام كنند. اما محمد پيش از موعد قيام خود را علني كرد و نامهاي هم به ابراهيم فرستاد مبني بر اينكه قيامش را علني كند. منابع آوردهاند گرچه ابراهيم در آن هنگام كه نامه برادرش براي او رسيد آمادگي چنداني براي قيام نداشت، اما عدهاي از يارانش او را تشويق به قيام نمودند و بدين ترتيب وي در اول رمضان سال 145 هجري در بصره قيام خود را علني كرد و توانست بصره را تصرف كند. پس از آن وي براي تصرف فارس، اهواز و واسط عده اي از فرماندهانش را همراه با نيرو به آن ديار فرستاد و همگي پيروز
شدند(1).
منصور براي مقابله نيروهاي جنگي خود را به بصره فرستاد. در ابتدا لشكر عباسي شكست خورد، اما چندي طول نكشيد كه ورق برگشت و بصريان پا به فرار گذاشتتند و ابراهيم با عدهاي از يارانش شجاعانه جنگيدند و همگي كشته شدند. سرانجام سر وي از تن جدا و براي منصور به كوفه فرستاده شد(2).
سلّام بن ابي واصل حذّاء (كه سرپرست امور بيت المال ابراهيم بود)، حمزه بن عطاء برني و خليفة بن حسّان كيّال كه هر سه از اصحاب زيد بن علي بودند؛ و عيسي بن ابي اسحاق سبيعي، ابوخالد احمر و ابوداود طهوري (كه مقامي ارجمند در نزد ابراهيم داشت)، و فطر بن خليفه (كه در آن زمان پيرمردي سالخورده بود) و عبدالله بن جعفر مديني و هارون بن سعد و هچنين عبّاد بن عوّام و يزيد بن هارون و علاء بن راشد و هشيم بن بشير، و پسرش معاويه و برادرش حجّاج بن بشير و عوّام بن حوشب و اسامة بن زيد و مسلم بن سعيد و اصبغ بن زيد همگي با ابرهيم بيعت كردند و همراه او جنگيدند(3).
همچنين شعبة بن حجّاج، اعمش، مسعر بن كدام و ابوحنيفه از بزرگاني بودند كه فتوا به خروج با ابراهيم دادند و مردم را در اين امر تشويق كردند. ابوحنيفه پيشواي مذهب حنفي نامهاي به ابراهيم نوشت و به او پيشنهاد كرد به كوفه برود تا از ياري زيديه بهرهمند شود. همچنين در نامه ديگري براي او نوشت كه: «اگر
در نبرد با عيسي و لشكريانش پيروز شدي روشي را كه پدرت علي در جنگ جمل عمل كرد، (كه فراريان را نكشت و اموال مردم را نگرفت و گريختگان را تعقيب نكرد و زخميان را نكشت چون آنها كمك و دنبالهاي نداشتند) تو در پيش نگير؛ بلكه روشي را كه او در جنگ صفين به آن رفتار كرد (در آنجا هم كودكان را اسير كرد و هم زخميان را كشت و هم غنيمت را تقسيم كرد)، تو هم بدان عمل كن»(1).
حسين فرزند علي بن حسن از نوادگان امام حسن مجتبي بود. پدر و مادرش افرادي پاك و پرهيزگار بودند كه مردم به دليل عبادت زياد، آن دو را «الزوج الصالح» ميگفتند(2).
بعد از شكست قيام هاي نفس زكيه و ابراهيم، بر شيعيان به ويژه علويان مدينه سكوت نسبي حاكم گرديد؛ زيرا همه نيرو و توان و امكانات آنها در اين دو قيام از دست رفت.
با روي كار آمدن هادي عباسي فشار شديدي بر علويان و رهبران و بزرگان شيعه وارد مي شد. يعقوبي در اين باره مي نويسد:
«موسي (هادي) در تعقيب طالبيان اصرار ورزيد و آنان را سخت ترسانيد و مقرري ها و بخشش هايي را كه پدرش مهدي به آنان داده بود، همه را قطع كرد و به اطراف و اكناف نوشت كه آنان را تعقيب كرده، نزد وي بفرستند»(3).
اين فشارها و آزارهاي بيش از حد خليفه، علويان را به ستوه آورد و منجر به قيام يكي از نوادگان امام حسن به نام حسين بن علي شد.
عامل اصلي قيام اين بود كه والي هادي در مدينه، عمر بن عبدالعزيز عمري هر روز به بهانهاي علويان را اذيت و آزار ميداد تا جايي كه از آنها خواست هر روز در دارالحكومه حاضر شوند و براي خروج از شهر هر يك بايد ضامني معرفي كنند. حسين بن علي در جريان يكي از اين ضمانتها مورد تعقيب حكومت قرار گرفت و همراه با عدهاي از علويان و شيعيان تدارك قيام را ديدند.
هنگام صبح به همراه عدهاي از علويان با شعار «احد احد» به مسجد پيامبر ريختند و مؤذن را وادار به جمله «حي علي خير العمل» در اذان كردند. والي مدينه از شهر فرار كرد. آنگاه حسين بن علي نماز صبح را با مردم خواند و پس از خواندن خطبهاي مردم را به احياي كتاب خدا و سنت پيامبر و رضاي آل محمد دعوت كرد. به استثناي عده معدودي، همه حاضران با او بيعت كردند. در ذي القعده سال 169 هجري حسين بن علي همراه با سيصد نفر به سوي مكه حركت كردند. خليفه هم سپاهي به مقابله آنها فرستاد. و دو سپاه در سرزمين فخّ (نام چاهي در يك فرسخي غرب مكه است) جنگ سختي كردند. تا اينكه حسين بن علي و عده زيادي از يارانش به شهادت رسيدند و بقيه اسير يا پراكنده شدند. سپس خانه حسين و بستگانش را آتش زدند، اموالشان را مصادره كردند و سرهاي آنان را براي خليفه به بغداد فرستادند(1).
1) تاريخ يعقو بي، همان، 407 ؛ تاريخ طبر ي، همان، 598-600 ؛ مروج الذهب، همان ، ص 332. مقاتل الطالبيين، 429-438 ؛ الكامل، ج 4، ص 11-12.
از بني هاشم يحيي، ادريس و سليمان فرزندان عبدالله بن حسن، علي بن ابراهيم بن حسن، ابراهيم بن اسماعيل طباطبا، و حسن بن محمد بن عبدالله بن حسن و عبدالله بن عمر فرزندان اسحاق بن حسن بن علي بن حسين، و عبدالله بن اسحاق بن ابراهيم بن حسن؛ و از غير علويان: علي بن هشام بن يزيد، يحيي بن يعلي، عامر بن كثير، نصر خفّاف و محمد بن سليمان همراه او خروج كردند(1).
يحيي فرزند عبدالله بن حسن و برادر نفس زكيه بود(2). او از چهره هاي برجسته قيام شهيد فخ بود و هنگامي كه وي و يارانش كشته شدند، يحيي خود را مخفي كرد و به صورت ناشناس از اين شهر به آن شهر فراري بود و تحت تعقيب عوامل خليفه عباسي هادي و سپس هارون الرشيد قرار داشت. او درصدد بود پناهگاهي بيابد تا اينكه توانست خود را به طور ناشناس به ديار ديلم برساند. وقتي مردم او را شناختند، كارش بالا گرفت و زمينه مساعدي براي قيام بهدست آمد(3).
هارون از اين پيشامد سخت نگران و ناراحت بود، لذا وزير خود فضل بن يحيي برمكي را با پنجاه هزار نفر مأموريت داد كه غائله ديلم را به هر نحوي كه
صلاح مي داند، با تطميع و يا با تهديد خاتمه داده، حركت را سركوب كند. فضل از يك طرف به خود يحيي نامه نوشت و او را تشويق به صلح كرد و از طرف ديگر به منظور فراهم كردن زمينه براي تسليم شدن يحيي با فرومانرواي ديلم رابطه برقرار كرد و با دادن هدايا و اموال فراوان او را تشويق كرد تا يحيي را تسليم كند.
سرانجام، يحيي به طور مشروط حاضر به صلح شد، و شرطش اين بود كه هارون با دست خط خودش امان نامهاي براي وي و يارانش بنويسد، و فقها، قضات و بني هاشم هم آن را امضا كنند. فضل شرط يحيي را پذيرفت و جريان را به اطلاع هارون رساند. هارون نيز بسيار خوشحال شد و طبق خواسته يحيي امان نامهاي براي او و يارانش نوشت و همراه آن هداياي بسياري فرستاد. در نتيجه يحيي به همراه فضل به بغداد آمد و هارون مقدم وي را گرامي داشت؛ اما اندكي بعد يحيي را در خانه اش بازداشت كرد و فقيهان و قاضيان را به صدور فتوايي مبني بر مشروعيت نقض آن امان نامه فراخواند و سپس يحيي را به قتل رساند(1).
يحيي بن مساور، عامر بن كثير سرّاج، سهل بن عامر بجلي، علي بن ابراهيم علوي، عبد ربّه بن علقمه و مخوّل بن ابراهيم نهدي با او خروج كردند(2).
محمد بن ابراهيم معروف به ابن طباطبا از نوادگان امام حسن و ساكن مدينه بود. فردي به نام «نصر بن شبيب» از اهالي جزيره كه براي اداي فريضه حج به حجاز آمده بود با وي ملاقات و او را تحريك و تشويق به قيام كرد، محمد هم حاضر به قيام شد و وعده ديدار را براي قيام رسمي در «جزيره» معين نمود(1).
وقتي نصر ميان قبيله خود آمد و موضوع را مطرح كرد، با مخالفت آنها روبهرو شد، لذا خود او نيز مردّد شد و نزد محمد آمد و از ياري او عذر خواست(2).
محمد با عصبانيت به طرف حجاز حركت كرد، اما در ميان راه به «ابوالسرايا» برخورد كرد و او را به بيعت با خود دعوت كرد و او هم پذيرفت و وعده ملاقات و قيام را در كوفه گذاشتند. محمد زودتر خودش را به كوفه رساند و به تفحص حال مردم پرداخت و شروع به تهيه لشكر كرد و مردم را به «الرضا من آل محمد» و عمل به كتاب و سنت دعوت كرد، تا اين كه گروه بسياري دعوتش را پذيرفتند. در روز موعود با ابوالسرايا از كوفه بيرون آمد و دعوت خود را علني كرد و مردم كوفه نيز مانند مور و ملخ براي ياري او از كوفه بيرون ريختند جز آنكه اسلحه اي غير از عصا و آجر و چاقو در دست نداشتند و نيز تحت نظم و برنامه جنگي هم نبودند(3).
ابن طباطبا رهبري نظامي را به ابوالسرايا سپرد. وي نيز در سال 199 هجري در كوفه قيام كرد و بر كوفه، يمن و بصره دست يافت. حسن بن سهل ابتدا زهير
بن مسيب را به جنگ آنان فرستاد، اما وي شكست خورد و براي بار دوم عبدوس بن عبدالصمد، به جنگ ابوالسرايا رفت، كه او نيز شكست خورد و كار ابوالسرايا بالا گرفت. بنابراين حسن بن سهل هرثمة بن اعين را با سپاهي بزرگ و تجهيزات بسيار براي دفع وي فرستاد. هرثمة كوفه را محاصره كرد و نبرد سختي در گرفت. بالاخره هرثمه با توسل به نيرنگ توانست ياران ابوالسرايا را از اطراف او پراكنده و كوفه را تصرف كند. ابوالسرايا نيز كه اوضاع را چنين ديد به واسط و اهواز گريخت. اما سرانجام دستگير شد و به دست حسن بن سهل به قتل رسيد(1).
ابوبكر و عثمان فرزندان ابي شيبه، يحيي بن آدم، مخوّل بن ابراهيم، عاصم بن عامر، عامر بن كثير سرّاج، ابونعيم فضل بن دكين، عبد ربّه بن علقمه، يحيي بن حسن بن فرات و يحيي بن عيسي با او خروج كردند(2).
محمد بن قاسم از نوادگان امام سجاد، ساكن كوفه و فردي دانشمند و فقيه، زاهد، عابد و پرهيزگار بود. و به خاطر اين كه هميشه جامه پشمي سفيدي ميپوشيد مردم او را «صوفي» لقب داده بودند(3).
در مورد علت قيامش گفتهاند كه: «معتصم محمد بن قاسم را ترساند، وقتي وي از سوي او به جان خود ترسيد، به خراسان گريخت و در شهرهاي خراسان
چون مرو، سرخس، طالقان و نساء ميگشت»(1). او مردم را به «الرضا من آل محمد» دعوت كرد، و در حدود چهل هزار نفر اطرافش را گرفتند و سرانجام در سال 219 هجري خروج كرد.
عبدالله بن طاهر والي خراسان ابتدا لشكري را به فرماندهي حسين بن نوح به جنگ با محمد فرستاد كه از محمد شكست خورد. سپس نوح بن حبّان را روانه جنگ با محمد كرد كه او نيز شكست خورد، ولي او به سوي عبدالله بن طاهر بازنگشت و به ابن طاهر نامه نوشت كه به سوي او باز نگردد تا پيروز شود يا كشته شود. از اينرو ابن طاهر لشكري را براي كمك او فرستاد. نوح نيز با كمك اين لشكر و با استفاده از نيرنگ توانست سپاه محمد را شكست دهد و سرانجام به دست عبدالله بن طاهر دستگير و زنداني شد(2).
وقتي فرد يا افرادي عليه حكومت وقت دست به قيام مسلحانه ميزنند، ناگفته پيداست كه علل و عواملي موجبات قيام آنان را فراهم آورده است. بديهي است كه هر قيامي براي پيروزي و رسيدن به اهداف خويش، به زمينهها، شرايط و مقدماتي نياز دارد كه در صورت تأمين آنها، امكان پيروزي و رسيدن به اهداف مورد نظر، برايش مهيا خواهد بود. در غير اينصورت، عدم موفقيت و ناكامي در انتظار آنان خواهد بود.
بنابراين در بررسي هر قيامي، بايد از يك طرف علل و عوامل شكلگيري، ظهور و بروز آنها مورد توجه و دقت و از سوي ديگر علل و عوامل پيروزي و يا عدم موفقيت آنها مورد بررسي قرار گيرد.
نوشتار حاضر از اين حيث، تك بُعدي است؛ يعني به علل و عواملي كه موجب شكلگيري و ظهور و بروز قيامها شده، نخواهد پرداخت و به همان
توصيف اجمالي قيامها كه در فصل گذشته ارائه شد، اكتفا ميشود. طرف ديگر قضيه؛ يعني علل و عواملي كه سبب پيروزي يا شكست شده، نيز - با توجه به اين كه فقط دو مورد از قيامهاي شيعي در محدوده بحث (از سال 65 تا 250 ه. ق) پيروز شدند و توانستند حكومت تشكيل دهند- موضوع بحث ما نخواهد بود. در واقع موضوع و هدف اصلي اين نوشتار پرداختن به علل عدم موفقيت آن دسته از قيامهاي شيعي است كه با چنين سرنوشتي مواجه شدند.
در اين راستا علل عدم موفقيت در سه فصل و هفت بخش تحت عناوين ذيل مورد بررسي قرار خواهد گرفت:
1- عوامل سياسي ـ اجتماعي: الف) مديريت ناكارآمد برخي رهبران قيامها، ب) بيوفائي ياران، ج) تفرقه و اختلاف ياران.
2- عوامل موقعيتي (زماني و مكاني): الف) استفاده از زمان نامناسب، ب) استفاده از مكان نامناسب.
3- عوامل نظامي: الف) عدم استفاده از تدابير و تاكتيكهاي نظامي، ب) عدم توازان دو قوا از لحاظ كمّي و كيفي.
در اين فصل آن دسته از علل سياسي و اجتماعي كه سبب عدم موفقيت قيامهاي شيعي شده، مورد بررسي قرار خواهند گرفت، كه عبارتند از:
معمولاً براي وقوع هر قيامي و شكلگيري و تداوم آن وجود يك رهبر لازم و ضروري است و اصولاً تا وقتي فردي نباشد كه عدهاي را عليه وضع موجود تحريك كند، قيامي شكل نميگيرد. اين رهبر است كه با دستورهاي خود قيام را
به سمت هدف و آرمان مورد نظر سوق ميدهد. اگر رهبر از درايت و مديريت لازم و كافي برخوردار باشد، ميتواند پس از مشورت با افراد خبره و با تجربه و اتخاذ تصميمهاي به موقع و سرنوشت ساز، با توجه به شرايط و اوضاع موجود، تشكيلات و نيروها را طوري سازماندهي كند و به گونهاي زمان و مكان مناسب را براي علني شدن قيام برگزيند كه پيروزي را به همراه داشته باشد.
در حقيقت، رهبر، هسته مركزي يك قيام است و رهبري صحيح و هوشمندانه، داراي نقش تعيين كنندهاي است. چنانچه اميرالمؤمنين علي به اين امر اشاره كردهاند:
«مَكانَ القيِّم بِالْامْرِ مَكانَ النِّظام مِنَ الْخَزَرِ يَجْمَعُهُ وَ يَضُمُّهُ فَاذَا انْقَطَعَ النِّظامُ تَفَرَّقَ الْخَرَزُ وَ ذَهَبَ ثُمَّ لَمْ يَجْتَمِعْ بِحَذافيرِهِ ابَداً؛(1)كسيكه سرپرستى نظامي را عهدهدار است همانند رشتهاي استكه مهرهها را نظام مي بخشد و تا رشته بگسلد، تمامي مهرهها پراكنده مي شوند و چه بسا كه ديگر هرگز فراهم نيايند».
بنابراين ميتوان گفت در هر حركتي، رهبري يكي از اركان اساسي موفقيت آن به شمار مي آيد؛ بهويژه در يك حركت نظامي، نقش رهبر؛ يعني فرماندهي چشمگيرتر است؛ زيرا نيروها هر چند از نظر كمّي و كيفي در سطح بالايي باشند، ولي بدون يك فرمانده واجد شرايط، به سختي مي توانند به اهداف خود جامه عمل بپوشانند. اگر در اين مورد گفته شود: نيروها به تنهايي مانند صفرهايي هستند كه بدون عدد معنا و مفهومي ندارند، و فرمانده لايق به مثابه عددي است كه به آنان مفهوم مي بخشد شايد سخني گزاف نباشد.
بنابراين منظور ما از مديريت ناكارآمد اين است كه رهبر يا با افراد و ياران
1) نهج البلاغه، خ 146.
خود مشورت نكند، و يا در صورت مشورت، رأي و نظر بهتر را برنگزيند، يا قيام و دعوت را آن طور كه شايسته و بايسته است سازماندهي نكرده باشد، يا موقعيت شناس نبوده باشد و...
از همينرو در بحث از علل عدم موفقيت قيامهاي شيعي، در اين بخش درصدد هستيم، قيامهايي را كه مديريت ناكارآمد رهبران آنها موجب ناكاميشان شده، مورد تحليل و بررسي قرار دهيم.
بر اساس برخي از منابع، آغاز كار توابين از سال 61 هـ ق بوده است، زيرا از همان سال شهادت امام حسين، آنان پيوسته در كار فراهم آوردن ابزار جنگ و آماده شدن براي پيكار بودند، تا اينكه در سال 65 هـ ق نتيجه اين فعاليتهاي پنهاني به صورت قيام مسلحانه آشكار گرديد(1). با مطالعه اين قيام و بررسي شخصيت درجه اول آن يعني؛ سليمان بن صرد به نكاتي مي توان دست يافت كه عدم كارداني و درايت او را مي رساند و ما به آنها اشاره خواهيم كرد:
با مرگ يزيد در چهاردهم ربيع الاول سال 64 هـ گروهي از شيعيان نزد سليمان آمدند و گفتند: «اين ستمكار (يزيد بن معاويه) هلاك شد. اكنون كار به سستي گراييده، اگر بخواهي با حمله بر عمرو بن حريث و اخراج وي از قصر و تعقيب قاتلان امام حسين خون خواهي آنحضرت را آشكار كرده، مردم را به پيروي از اين خاندان كه حق آنان را گرفته بودند، دعوت نماييم»(2). در اين راستا
گفتوگوهاي فراواني انجام گرفت، و خلاصه اينكه سليمان از آنان خواست «شتاب نكنند و داعيان خود را به شهرها بفرستند تا شيعيان و ديگران را دعوت به قيام كنند»(1).
مرگ يزيد و جانشيني معاويه دوم، بر ابن زياد (كه والي بصره بود) تأثير گذاشته بود، به طوري كه اگر به چيزي امر مي كرد اجرا نميشد و اگر اظهارنظر ميكرد، نظرش رد ميشد، و اگر بر بالاي منبر ميرفت، مردم سنگريزه پرتاب كرده، او را دشنام ميدادند.
وي عمرو بن حريث را به ولايت كوفه منصوب كرد، ولي چندان دوام نياورد، زيرا مردم كوفه با شنيدن خبر مرگ يزيد با يورش به قصر او را بيرون راندند، و همگي «عامر بن مسعود بن اميه جمحي» را به عنوان والي خود برگزيدند و وقايع را به ابن زبير نوشتند. او هم عامر را تأييد كرد تا اينكه عبدالله بن يزيد را جانشين وي كرد(2).
با توجه به مطالب فوق ميتوان گفت اگر سليمان از اين خلأ قدرت استفاده ميكرد و بر كوفه مسلط ميشد و آن را پايگاه نظامي و مردمي خود قرار ميداد، طبيعتاً در آينده شرايط و فرصتهاي بهتر و مناسبتري در اختيارش قرار ميگرفت كه در سرنوشت جنگ مؤثر ميبود.
يكي از ويژگيهايي كه براي يك رهبر و يا فرمانده لازم و ضروري است، مشورت كردن در امور با ديگران و احترام گذاشتن به رأي و نظرات ياران و دوستان است.
چنانچه پيامبر اكرم درباره اهميت آن ميفرمايد:
«لا مظاهره أوثق من المشاوره؛(1)پشتوانهاي مطئنتر از مشورت نيست».
و يا در قول ديگري ميفرمايد:
«ماشقي عبد قط بمشوره و ما سعد باستغناء برأي؛(2)هيچ بندهاي به خاطر مشورت بدبخت نشده و به خاطر خودرأيي خوشبخت نگرديده است».
امام علي در اهميت اين مطلب ميفرمايد:
«اضْرِبُوا بَعْضَ الرَّأْي بِبَعْضِهِ يَتَوَلَّدُ مِنْهُ الصَّوابُ؛(3)آراء را به يكديگر عرضه كنيد تا از برخورد آنها رأي محكم ومتين به دست آيد».
در نحوه چگونگي مشورت نيز ميفرمايد:
«امخضوا الرأي مخض السقاء ينتج سديد الآراء؛(4)رأيها را مانند جنبانيدن مشك به هم زنيد تا رأيي درست و محكم برايتان به بار آورد.»
گاهي ممكن است اجراي برخي از قسمتهاي نقشه، احتياج به متخصص در رشتههاي خاصي داشته باشد كه در اينصورت بايد با رعايت تمام جهات ايمني از وجود مشاوران امين و متخصص استفاده كرد.
چنانچه امام علي در اين باره نيز ميفرمايد:
«مَنِ اسْتَقْبَلَ وُجُوهَ الْاراءِ عَرِفَ مَواقِعَ الْخَطاء؛(5)كسي كه به انواع
انديشهها رو آورد و از انديشمندان و خردمندان كمك بگيرد، موقعيت خطا و اشتباه را ميشناسد».
اما در رابطه با سليمان، اين امر چندان صادق نيست و مواردي وجود دارد كه نشان ميهد وي به رأي و نظر خودش و يا افرادي غير از يارانش عمل كرده، اما آراء و نظرات يارانش را كه رأي درستي هم بوده، نپذيرفته است. به عنوان نمونه به دو مورد اشاره ميكنيم:
الف) نقل شده كه والي زبيري كوفه عبدالله بن يزيد به سليمان پيشنهاد ميكند: «در كوفه جنگ نكند و در بيابانها به استقبال لشكر شام برود»(1).
سليمان بدون اينكه بسنجد كه والي، از اين پيشنهاد چه نيت و هدفي داشته و آيا او در اين پيشنهادش قصد خير داشته يا نه؟ اين طرح و نقشه را قبول كرد و در روز موعود، كوفه را به قصد جنگ با ابن زياد ترك كرد.
در واقع والي زبيري كوفه ميخواست سليمان و ابن زياد را در خارج از كوفه با هم مشغول كند و هر كدام هم كه شكست ميخورد، نه تنها ضرر و خطري متوجه او نميشد بلكه يك دشمن از دشمنان او از دور خارج ميشد و اين به نفع او بود؛ زيرا او ميدانست كه ابن زياد براي اينكه با شيعه و توابين بجنگد عازم كوفه نيست، بلكه از آن جهت قصد كوفه را دارد كه ميخواهد آن را به محدوده دولت اموي باز گرداند و زبيريان را از آنجا و تمامي خاك عراق بيرون براند. او مطمئن نبود كه چنانچه ابن زياد به عراق و كوفه بيايد و با او درگير جنگ شود اين نبرد به سود و مصلحت او باشد، زيرا كارها در كوفه بر وفق مصالح زبيريان استقرار نيافته بود، و هواخواهان امويان كمتر از هواداران آنها نبودند. بنابراين قيام توابين وسيلهاي بود كه ميتوانست راه ابن زياد را به كوفه
1) تاريخ طبري، همان، ص 396 ؛ نهايه الارب، همان؛ الكامل، همان، ص 628.
سدّ كند بدون آنكه او و پيروانش حركتي از خود نشان دهند، و برنده واقعي كسي است كه در جنگ شركت نكند(1).
ب) وقتي عبدالله بن سعد بن نفيل، توصيه ميكند به جاي بيرون رفتن از كوفه و جنگ با ابن زياد در كوفه بمانند و ابتدا قاتلين امام را در اين شهر بكشند. سليمان رأي او را نپذيرفت.
پيشنهاد عبدالله به سليمان اين بود كه: «ما براي گرفتن انتقام خون امام حسين بيرون آمدهايم، در حاليكه قاتلان وي مثل عمر سعد و... در كوفه اند. از اينجا به كجا ميروي و اين قاتلان را رها ميكني؟»(2)
انگيزه توابين و در رأس آنها سليمان صرفاً خونخواهي و انتقام از قاتلين امام حسين بود. چنانچه به اين هدف در سخنانشان اشاره دارند، در حالي كه او ميبايست اين سؤال را از خودش ميكرد كه چرا آنحضرت قيام كرد و كشته شد؟ مگر امام حسين به سبب انحراف موجود در ميان امت كشته نشد؟ انحرافي كه در اوضاع اجتماعي، سياسي و اخلاقي انعكاس يافته بود. در واقع بهتر بود سليمان، علاوه بر آن هدف، اهداف ديگري چون عدالت اجتماعي، برابري و امنيت را نيز به شكلي وسيع و گسترده در ميان مردم كوفه و خصوصاً موالي اشاعه ميداد. لذا اگر سليمان به اين امور نيز توجه ميكرد قطعاً افراد بيشتري از جمله موالي نيز به كمك آنها ميآمدند(3).
ظاهراً توابين براي بعد از پيروزي خود طرح و برنامهاي نداشتند و اصلاً به اين مسئله فكر نكرده بودند. همان طور كه قبلاً نيز اشاره شد، آنان صرفاً ميخواستند به نحوي ننگ عدم ياري امام حسين را از خود پاك كنند. از اينرو ميبينيم وقتي فردي مثل مختار به صحنه سياسي كوفه وارد ميشود به راحتي ميتواند با تبليغات عليه سليمان، تعداد زيادي از نيروها را از او جدا كند(1).
توابين كه به خونخواهي امام حسين قيام كرده بودند دولت اموي و خصوصاً شخص ابن زياد را عامل اصلي قتل آنحضرت ميدانستند، به همين دليل سليمان پيش از آنكه بر كوفه مسلط شود (همان طور كه در بالا اشاره شد) و اين شهر را از وجود عناصر نامطلوبي مثل عمر بن سعد، شبث بن ربعي، حرمله بن كاهل اسدي و...كه براي كشتن آنها قيام كرده بودند، پاك كند؛ بيشتر به كشتن ابن زياد ميانديشيد و براي رويارويي با شاميان شتاب و عجله نشان ميداد و اين اشتباه بزرگي بود؛ زيرا با توجه به اين كه وي به بصره و مدائن نامه فرستاده بود و شيعان آنجا را نيز از ماجراي قيام خود آگاه كرده بود و آنان هم قول ياري و مساعدت به او داده بودند، بهتر بود وقتي به قرارگاه نخيله آمدند علاوه بر سه روز، چند روز ديگر نيز انتظار ميكشيدند، تا حداقل نيروهاي بصري و مدائني كه قول ياري داده بودند نيز به آنان ملحق ميشدند. كما اين كه آنان آمدند، ولي زماني كه نيروهاي قيام كننده شكست خورده بودند(2).
با توجه به اينكه سليمان خود از بزرگان و سرشناسان كوفه بود و ماجراي نامه نوشتن كوفيان به امام حسين و دعوت از آن حضرت براي آمدن به عراق را از نزديك ديده بود و در واقع قيام آنها هم به دليل بيوفايي همين مردم به آنحضرت موضوعيت پيدا كرده بود و بهتر از هر كس خوي و خصلت مردم اين شهر را ميدانست و حتي با چشم خود شاهد بوده كه در دورههاي قبل آنان چگونه با امام علي و امام حسن بيعت كرده و قول همكاري و ياري داده بودند، اما وقتي زمان عمل رسيد، آن بزرگواران را تنها گذاشتند، در اين حال اينكه سليمان عليرغم همه اينها به چنين مردمي اعتماد ميكند، جاي بسي تعجب است؟!
مختار در زمينههاي سياسي با كارداني و برنامهريزي دقيق عمل ميكرد و سياستمداري پيروز و موفق بود. از اين حيث وي از مديرترين و بادرايتترين رهبران قيامهاي شيعي محسوب ميشود، اما با وجود همه اينها، با بررسي عملكرد وي در چند ماهي كه حكومت كوفه را در دست داشت، از وي اشتباهي سر زد كه بعيد بود و آن اشتباه اين بود كه: سياست ضد طبقاتي مختار عامل مؤثري در گرايش توده ها و پيوستن آنان در قيام او بود به طوري كه نيروي عظيمي گرد او جمع شدند. گرچه مختار به امتيازات طبقاتي و قومي و نژادي جامعه كوفه پايان داد اما رفتار وي در قبال اشراف، قلب انقلابيون را سخت جريحهدار ساخت و طبعاً باعث انتقاد و اعتراض ميگرديد.
نكتهاي كه در همين رابطه بايد به آن اشاره كرد، اين است كه آن مرض مرموز كه هميشه پس از پيروزي روح و روان رهبري نهضتها را فرا مي گيرد، موجب
شد مختار با اشراف كوفه گرم بگيرد و به جاي مشورت با نسل انقلابي و آگاه با سردمداران جناح فرصتطلب به مشورت بپردازد(1).
به قول طبري، مختار شريح را كه طرفدار عثمان بود و امام علي او را از قضاوت عزل كرده بود و بر ضد حجر بن عدي نيز شهادت داده بود به قضاوت مردم برگزيد، اما از آنجا كه او از مردم بيمناك بود، خود را به بيماري زد و از امور كنارهگيري كرد. همچنين عبدالله همام را كه عثماني بود و مقارن ظهور وي، گوشهنشيني اختيار كرده بود، به خود نزديك كرد همچنين دعوت از محمد بن اشعث كندي به كوفه و اكرام و احترام نسبت به او از جمله اقدامات نادرست مختار بود(2).
به همين دليل برخي از موالي به حضور فرمانده سپاه؛ يعني ابوعمره كيسان رفته و اعتراض ميكنند كه گويا مختار به آنان توجهي ندارد. وقتي اين اعتراض به گوش مختار ميرسد در پاسخ ميگويد: نه، اين موضع جديد بر شما سخت نيايد كه من از شمايم و شما از من و از مجرمين هم انتقام ميگيرم، مطمئن شويد(3).
گويا براي مختار بقاي حكومت مطرح بوده است نه بقاء و استمرار قيام و تحقق فلسفه سياسي ـ اجتماعي آن، و در حقيقت قيام و اهداف آن فداي نظام ميشود(4). از پيامدهاي اتخاذ چنين شيوهاي اين است كه موجب ميشود ياران دچار ترديد و تزلزل و نسبت به رهبر قيام دچار نفرت و انزجار شوند. از نمونه
بارز آن ميتوان از «ابراهيم بن اشتر» چهره مؤثر قيام نام برد كه با ديدن چنين برخوردهايي از مختار جدا ميشود و ديگر حاضر نيست در حساسترين شرايط او را ياري كند(1).
همانطور كه اشاره شد مختار از با درايتترين رهبران قيامهاي شيعي محسوب ميشود و اين نكته كه اكنون به آن اشاره شد چيزي از لياقت و كارداني وي كم نميكند، اما اشتباهي است كه از وي سر زده و در تاريخ و كتب تاريخي به ثبت رسيده است.
زيد با وجود اينكه منتسب به خاندان پيامبر، و فردي متقي و پرهيزگار بود، و مدتي در كوفه اقامت داشت و براي قيام آمادگي لازم را داشت و حتي توانست با شهرهاي ديگر مثل بصره، موصل، واسط، خراسان، ري و گرگان هم تماس پيدا كند و داعيانش را به آن مناطق اعزام دارد، اما سرانجام قيامش سركوب و خودش نيز كشته شد.
ما به آن دسته از عواملي كه به خود زيد بر ميگردد و موحب عدم موفقيت و در نهايت كشته شدن وي، در برابر يوسف بن عمر والي كوفه شد ميپردازيم:
زيد كوفه را مركز قيامش قرار داد و نسبت به شهرهاي بصره، واسط و... به صرف بيعت گرفتن و ارسال داعي و نامه اكتفا كرد و افرادي را كه بتواند همزمان با شرايط پيش روند و وقايع را به موقع به مردم ديگر شهرها برساند، در حركت
1) تاريخ طبري، همان، ص 484 ، الفتوح، همان، 184 ، الكامل، همان، 677.
او وجود نداشت و همين امر موجب شد كه مردم شهرهاي ديگر نتوانند به موقع براي نجات او بيايند(1)و زيد نيز از اين حيث، نتوانست كمكي از آنها بگيرد.
زيد عليرغم تلاش زيادي كه بر سرّي و مخفي بودن قيامش داشت، اما چندان موفق نبود. شاهد مدعاي ما هم جاسوسي خراساني است كه از طرف والي كوفه در تشكيلات زيد نفوذ كرد و توانست مخفيگاه و زمان علني شدن قيام زيد را به والي اطلاع دهد(2).
1ـ وقتي يوسف بن عمر از زمان قيام زيد مطلع شد، دستور داد در كوفه اعلان حكومت نظامي كنند و همه مردم را در مسجد اعظم كوفه جمع نمايند(3).
نكتهاي كه در اين باره به زيد بر ميگردد اين است كه وقتي وي با يارانش توانستند خودشان را به در مسجد برسانند، فقط به همين مسئله كه آنان را با صداي بلند تشويق به خروج كنند، اكتفا كردند، واقعيت اين است كه ايشان در شكستن و گشودن درهاي مسجد به روي محصور شدگان ترديد كردند. چه بسا اگر زيد از اين موقعيت استفاده مي كرد و به سوي درهاي مسجد حمله ميكرد و آنان را ميگشود، برخي از افراد داخل مسجد به ياري او ميشتافتند(4).
2- در اثناي جنگ براي زيد فرصت كوتاهي فراهم آمد كه ميتوانست يوسف
بن عمر را به قتل برساند، اما وي اين كار را نكرد؛ راوي در اين باره ميگويد:
«زيد پس از كشتن عدهاي از شاميان در محله «كناسه» باقيمانده آنها را تا «مقبره» تعقيب كرد. يوسف بن عمر هم روي تلّي بود و زيد و يارانش را مي نگريست، در حالي كه حزام بن مرّه مزني و زمزم بن سليم ثعلبي پيش وي حضور داشتند، با زيد حدود دويست نفر همراه بودند، به خدا اگر به يوسف روي آورده بود مي توانست او را بكشد»(1).
بنابراين اگر زيد فرصت را مغتنم ميشمرد و يوسف را به قتل ميرساند، امكان اينكه با سقوط كوفه، جنگ به سود زيد خاتمه مييافت، وجود داشت(2). اما وي اين كار را نكرد و نهايتاً يوسف پيروز ميدان شد.
در مقابل والي كوفه يوسف بن عمر دست به اقداماتي زد كه در شكست دادن زيد مؤثر بود، كه عبارتند از:
اول. بعد از آگاهي يوسف بن عمر از آمادگي زيد براي قيام در كوفه، تلاش كرد از چگونگي و اهداف قيام او مطلع شود، به همين منظور جاسوسي خراساني را در لباس طرفدار زيد وارد تشكيلات وي كرد تا براي او اطلاعات لازم را بياورد كه موفق هم شد(3).
دوم. مهمترين اقدام يوسف بن عمر محبوس كردن اهالي كوفه در مسجد اعظم قبل از قيام بود و بالاتر اينكه تا وقتي به طور كامل قيام سركوب نشد، آنان را رها نكرد؛ و با اين اقدامش در واقع كمر قيام زيد را شكست، چرا كه بسياري از محبوسين جزء بيعت كنندگان با زيد بودند و زيد نيروي چنداني در دست
نداشت كه بتواند دارالاماره و...را تصرف كند(1).
سوم. يوسف بن عمر پس از آگاهي از جريان بيعت مردم شهرهاي مدائن، واسط و...با زيد، براي جلوگيري از پيوستن آنان به زيد، آن شهرها را به محاصره درآورد و مانع از آمدن آنها شد(2).
چهارم. سرعت عمل يوسف بن عمر در رساندن اخبار قيام به هشام بن عبدالملك كه همين امر موجب شد او (هشام) هم عامر بن ضباره المري را با هشت هزار نفر براي ياري يوسف بفرستد(3).
در حاليكه زيد از اين بابت بسيار عقب بود و به همين دليل نتوانست به موقع ياران شهرهاي ديگر را آگاه كند و از ياري آنها استفاده نمايد.
نفس زكيه با توجه به برخورداري از امتيازاتي چون نجابت خانوادگي، قرابت با پيامبر، علميت، شجاعت، تقوي و پرهيزگاري و محبوبيت در نزد عموم مردم، زمينه هاي پيروزي و به ثمر رسيدن قيامش مهيا بود. اگر او در ساماندهي قيام و نيروهايش درايت و تدبير لازم را به خرج ميداد، زمينه پيروزي قيامش تضمين شده بود. اما وي به دليل برخي بيتدبيريها و ناكارآمدي سياستهايي كه به عنوان رهبر يك قيام اعمال ميكرد، زمينههاي شكست قيامش را فراهم آورد.
ما در اينجا به چند مورد از اين عوامل و البته تدابيري كه رقيب سياسي وي منصور، در همان زمان اعمال نمود، اشاره خواهيم كرد تا تفاوت دو رهبر روشن
شود و ببينيم چطور منصور پيش از آنكه نفس زكيه را در ميدان جنگ شكست دهد در ميدان سياست و تدبير او را شكست داد(1). آن عوامل عبارتند از:
با مطالعه روايات مختلف در اين باره درمييابيم، محمد با افراد خبره و باتجربه مشورت نمي كرد، و طرف مشورتش بيشتر افراد كوتاه فكر و افراطي و عجول بودند كه مشورت با آنها عواقب وخيم و بدي را هم به دنبال داشت كه به يك نمونه اشاره ميشود:
وقتي لشكر عيسي به نزديكيهاي مدينه رسيد محمد با لشكريان خود مشورت كرد و گفت: «چه صلاح ميدانيد آيا از شهر بيرون رويم يا در اينجا بمانيم؟»؛ هر يك رأيي دادند، برخي ميگفتند بمانيم و جمعي گفتند بيرون رويم.
عبدالحميد بن جعفر گفت: «تو اينك در شهري هستي كه از تمام شهرها مرد، مركب، آذوقه و اسلحه اش كمتر است و ميخواهي با مردمي بجنگي كه از لحاظ مرد، مركب، سلاح و آذوقه از همگان برترند، نظر من اين است كه به مصر روي و بهوسيله آذوقه و مردان جنگي آنها با اينان بجنگي؟!»
جبير بن عبدالله به محمد گفت: «پناه ميدهيم تو را به خدا از اينكه از شهر مدينه بيرون روي، زيرا رسول خدا در سالي كه جنگ احد در آن اتفاق افتاد فرمود: من در خواب ديدم كه دست خود را در زره محكمي فرو بردم، و آن را به شهر مدينه تعبير كرد».
محمد كه اين سخن را شنيد تصميم گرفت در شهر بماند و رأي عبدالحميد را ناديده گرفت(2).
گرچه تصميمي مشابه تصميم رسول خدا اتخاذ كردن از جهت معنوي بهتر بود و خداييتر. اما بايد گفت هر زمان شرايط خاص خودش را دارد و شرايط زمان پيامبر طوري بود كه اقتضا داشت ايشان مدينه را براي جنگ برگزينند. اما اين كه چندين سال پس از آنحضرت نيز همان شهر انتخاب شود، آن هم تنها به دليل اينكه پيامبر در آن شهر جنگ كرده و پيروز شده است؛ چندان معقول به نظر نميرسد. زيرا ممكن است براي آنحضرت امكان اينكه به مكان ديگري برود وجود نداشته است و ديگر اينكه در مدينه آن زمان، اكثر مردم مدينه جز يهوديان با پيامبر بودند، اما هيچ يك از ايندو در مورد نفس زكيه و مدينه زمان وي صادق نيست؛ يعني از طرفي براي وي امكان اين وجود داشت كه به شهر ديگري برود و از طرف ديگر هم مردم مدينه چندان علاقه و گرايشي به علويان نداشتند.
از اينرو نفس زكيه به عنوان يك رهبر كه در مواقع حساس ميتواند با اتخاذ يك تصميم درست و مناسب سرنوشت جنگ را تغيير دهد، بدون اينكه جوانب هر دو رأي را بسنجد، رأي دوم را برگزيد و بدين ترتيب يكي از عوامل اصلي عدم موفقيت قيام خودش را رقم زد.
سازماندهي در جنگ، نقشي بنيادي دارد. كسي در نبرد موفق است كه از سازماندهي نيرومندي برخوردار باشد. اگر امكانات، تجهيزات و نيروي كافي در اختيار فرمانده باشد، امّا آنها را درست سازماندهي نكرده باشد، نميتواند در برابر تحركات دشمن، واكنشي شايسته و بايسته از خود نشان دهد.
چنانچه در كتب تاريخي آمده است محمد در سال 126 هـ با كشته شدن وليد
بن يزيد دعوت خويش را آغاز كرد(1). در واقع در اين سال با وي به عنوان خليفه بعد بيعت شد. اين امر بيانگر اين است كه وي از سالها قبل فعاليت داشته است و حتي آوردهاند كه بعضي از برادران و فرزندانش را جهت گسترش دعوت به شهرهاي مختلف فرستاد(2)، و خودش نيز سالها با زندگي مخفيانه، كارهاي انقلابياش را به طور سرّي انجام ميداد. بنابراين محمد هم تشكيلات داشت و هم داعي و دعوتگر. اما با اين حال ميبينيم كه وي نتوانست در اين مدت تشكيلات دعوت را طوري سازماندهي كند كه بين نيروهايش كه در شهرهاي مختلف حمايت خود را از او اعلام كرده بودند، هماهنگي و ارتباط ايجاد كند تا در موقع علني شدن قيام، به مساعدت و ياري وي بشتابند. و اين عدم درايت و كارداني لازم او را ميرساند.
در واقع با مقايسه ميان دو دعوت (محمد و عباسيان) در مييابيم كه دعوت عباسيان داراي يك نظم و دقت خاص و ثابت بود كه دعات و نقباء خودشان را به مكانهاي مختلف ميفرستادند و حتي از لحاظ نظامي نيز همگام با دعوتشان، سپاه و نيرو و سلاح جمعآوري ميكردند. در حاليكه محمد، فقط به اينكه چند تن از برادران و فرزندانش را به شهرهاي مختلف فرستاد و مردم آن شهرها هم با آنها بيعت كردند اكتفا كرد. در واقع يكي از امتيازات عباسيان در موفق بودن دعوتشان اين بود كه آنها تا جايي كه ميتوانستند دعاتشان را از ميان اهالي همان شهرها انتخاب ميكردند؛ مثلاً ابومسلم را داعي خراسانيان قرار دادند، كه اين امر در جذب نيرو بسيار مؤثر بود(3). آنان با اتخاذ چنين شيوهاي توانستند دعوت خود را به يك قيام عمومي تبديل كنند، كاري كه محمد هرگز نتوانست در آنجام آن موفق شود.
آن طور كه منابع نقل كردهاند محمد، برادرش ابراهيم را روانه بصره كرد و قرار شد كه خودش در مدينه و ابراهيم در بصره همزمان قيام كنند(1).
اين تدبير محمد؛ يعني همزماني و مشغول كردن حريف در دو جبهه، تدبير بسيار درست و مناسبي بود كه اگر دو برادر توفيق همزمان مييافتند تاريخ به گونهاي ديگر رقم ميخورد، اما آنچه كه بيتدبيري بيشتر محمد را نشان ميدهد عدم هماهنگي لازم وي با برادرش بود. برفرض كه اين اقدام محمد را هم ناديده بگيريم و از اين حيث بر او ايرادي وارد نكنيم بايد بگوييم شايسته بود وي پس از تصرف مدينه و مكه، در حجاز نميماند و به سرعت خود را به بصره ميرساند. به عبارت ديگر چرا بيدرنگ به كوفه و بصره و ديگر شهرهاي عراق حمله نكرد؟ چرا جنگ را به خانه حريف نكشاند؟
وقتي كه نيروهاي عباسي توانستند از خندق كنده شده توسط نيروهاي محمد عبور كنند و جنگ در داخل شهر شروع شد، ترس و وحشت وجود مردم مدينه را فرا گرفت و همگي در فكر نجات خويش بودند، محمد در اين وضعيت سخت و دشواري كه پيش آمده بود، شايسته بود كه نيروهاي پراكنده خويش را جمع ميكرد و با تنظيم صفوف آنها و دادن روحيه جنگ و دفاع، آنان را به مقابله دشمن ميفرستاد؛ اما ميبينيم كه وي در آن لحظه حساس و سرنوشت ساز، خطاب به مردم مدينه چنين گفت:
«اي مردم ما شما را براي جنگ فراهم كرديم و از شما پيمان ها
1) تاريخ طبري، همان، ص 422 ؛ الكامل، همان، ص 564 ؛ البدايه و النهايه، همان، 78.
گرفتيم. اكنون دشمن نزديك و تعدادش فراوان است، و ياري و پيروزي از جانب خدا و كار به دست اوست؛ رأي من اين است كه شما را آزاد گذارم و از قيد بيعت برهانم هر كه خواهد بماند و هر كه خواهد برود»(1).
اين خطبه باعث شد كه جز گروه اندكي، بيشتر مردم او را رها كنند(2).
اگر سؤال شود كه اين عمل؛ يعني برداشتن بيعت در هنگام سختي را افراد ديگري نيز چون امام حسين در شب عاشورا انجام دادهاند و اين اشكال بر آن حضرت نيز وارد است، در جواب بايد گفت:
قضيه امام حسين با قضيه نفس زكيه يك فرق اساسي دارد و آن اينكه حضرت از همان ابتداء كه به سمت عراق حركت كرد و عده زيادي نيز همراه او بودند، به قصد جنگ و قيام روانه نشد، بلكه وقتي با سپاه حرّ بن يزيد رياحي روبهرو گشت و او مانع رفتن حضرت ميشود و چارهاي جز جنگ براي آن حضرت باقي نميماند، از اينرو امام در شب عاشورا بيعت خويش را از افرادي كه همراه او آمدهاند بر ميدارد و آنان را در رفتن و ماندن آزاد ميگذارد؛ اما نفس زكيه چندين سال تلاش و كوشش مخفيانه انجام داده تا مردم را عليه حكومت وقت بشوراند، حال كه وقت عمل فرا رسيده با سخت شدن شرايط به چنين اقدامي دست ميزند. در واقع اتخاذ چنين شيوهاي از يك رهبر حاكي از بيتدبيري اوست، زيرا به جاي اين كه تلاش كند دوباره نيروهايش را جمعآوري كند، خودش با اقدامي زمينه فروپاشي و پراكنده شدن نيروهايش را فراهم ميآورد و اين را ميتوان يك نقص براي او به حساب آورد.
اما در مقابل وقتي عملكرد رقيب سياسي وي (منصور) را بررسي كنيم به
برتري سياسي وي پي خواهيم برد:
1ـ منصور ميدانست كه اگر محمد با آمادگي لازم قيام كند برايش دردسرساز خواهد بود، به همين منظور براي اينكه او را وادار به قيام زودرس كند، دست به حيله و نيرنگ زد و آن اينكه:
الف) نامههايي جعلي به نام فرماندهان و ياران برجسته خودش براي او ميفرستاد كه از او ميخواستند هر چه زودتر ظاهر شود، و آنها هم در اين صورت از اطاعت منصور، سرپيچي كرده به او ميپيوندند(1).
ب) از فرمانده خود حميد بن قحطبه خواست كه نسبت به محمد، ابراز علاقه كند و نشان دهد كه پشتيبان اوست و او هم اين نقش خود را خوب ايفا كرد و توانست اعتماد محمد را جلب كند. بعدها كه محمد متوجه نيرنگ هاي آنان شده بود به او گفت: مگر تو با من بيعت نكرده بودي؟ او پاسخ داد: با كسي كه راز خودش را با كودكان در ميان ميگذارد، اين طور رفتار ميكنيم(2).
در واقع محمد بدون اين كه از صداقت و درستي افرادي كه به او نامه نوشته اند، مطمئن شود و آنها را ارزيابي كند، با خوشباوري كه داشت بيش از پيش به اوضاع و احوال خوشبين شد.
2ـ منصور بر خلاف محمد، مشاوراني باتجربه و كاردان داشت و خود او نيز از تجربههاي ديگران استفاده و با توجه به اوضاع و شرايط سعي ميكرد، بهترين نظر را برگزيند و حتي ابائي نداشت كه در اين رابطه رأي و نظر مخالفان خود را نيز بشنود. از جمله:
وي براي اينكه نظر عمويش عبدالله بن علي را كه به دستور خود وي زنداني شده بود، جويا شود افرادي را نزد او فرستاد كه از وي درباره چگونگي مقابله با
قيام نفس زكيه سؤال كند و آنها را در اين مورد راهنمايي كند(1). علاوه بر او نظرات افراد ديگري را نيز در اين رابطه جويا ميشد كه همه اين موارد گوياي اين است كه منصور از مشاوراني باتجربه و كاردان بهره ميبرده است.
3ـ پس از بيعت مردم خراسان با محمد، منصور براي جلوگيري از ياري رساندن آنها به محمد، دست به حيلهاي زد و آن اينكه دستور داد سر پسر عموي محمد را از تن جدا كرده، به خراسان بفرستند و قسم ياد كنند كه اين سرِ نفس زكيه است و مردم فكر كنند كه واقعيت است و سكوت كنند(2).
اتفاقاً اين حيله و نيرنگ منصور، مؤثر واقع شد و خراسانيان هم به گمان اينكه سرِ محمد است، ساكت شدند.
4 ـ منصور وقتي ميخواهد فرماندهي را به عيسي بن موسي بسپارد به او ميگويد:
«يا تو به جنگ برو و من ميمانم و سپاه به كمك تو ميفرستم يا من ميروم و تو پشت سر من را حفظ كن»(3).
از اين گفتار منصور كه حاكي از سياستمداري و درايت اوست چند نكته بهدست ميآيد:
الف) نبايد تمام نيروها را براي مقابله با دشمن وارد ميدان كرد، بلكه بايد افرادي هم در پشت جبهه باشند كه در صورت شكست سپاه اصلي به كمك و ياري آنها بشتابند.
ب) خود رهبر يك قيام يا حكومت نبايد در جنگ شركت كند، زيرا در صورت شكست و كشته شدن رهبر، آن قيام يا حكومت با مشكل اساسي مواجه
خواهد شد. و اينكه منصور به عيسي ميگويد يا تو برو يا من، ممكن است جهت تقويت روحيه و برانگيختن احساسات او بوده باشد.
ج) علاوه بر دو مورد فوق، ميتوان گفت چون عيسي وليعهد منصور است و منصور تمايل چنداني به اين امر ندارد، در واقع با فرستادن او ميخواست در آن واحد از شر هر دو دشمن خود (محمد و عيسي) رهايي يابد(1).
ابراهيم نيز چون برادرش نفس زكيه در صحنه سياست درايت و كارداني چنداني نداشت. شواهد و قرائن زيادي در اين رابطه وجود دارد كه به چند نمونه اشاره ميشود:
1ـ 1. ابراهيم در اول سال 143 هـ وارد بصره شد(2)و تا رمضان سال 145 هـ كه قيامش را علني كرد(3)، يك سال و اندي فرصت داشت و گرچه در اين مدت افراد زيادي و فقط از خود بصره چهار هزار نفر(4)با او بيعت كردند، اما هيچ گونه طرح و نقشه اي براي سازماندهي نيروها و گسترش دعوتش به ديگر مناطق اعمال نكرد. در حاليكه خوب بود همانطور كه برادرش محمد، او را به بصره روانه كرده بود، او هم با اعزام مبلغيني به مناطق ديگر دايره دعوت و قيامش را گسترش ميداد، زيرا در صورت مبادرت به چنين اقدامي بر فرض كه قيام محمد
شكست خورده باشد، وي از طرفي ميتوانست در چند جبهه عليه حكومت عباسي مقابله كند و از طرفي هم نيروهاي بيشتري ميتوانست در اختيار داشته باشد. اما آنچه كه مسلم است، وي چنين اقدامي نكرد و اين عدم درايت و كارداني او را ميرساند.
1ـ 2. وقتي ابراهيم در بصره قيام كرد، منصور نيروي كافي براي مقابله با ابراهيم را نداشت، طبري از زبان خود وي در مورد كمبود سپاهش مينويسد:
«...به خدا، در اردوگاه من به جزء دو هزار نفر نيست، سپاهم را پراكنده كردهام، سي هزار نفر با مهدي در ري هستند، چهل هزار نفر با محمد بن اشعث در افريقيه هستند، بقيه با عيسي بن موسي هستند. به خدا، اگر از اين به سلامت جستم، سي هزار نفر را در اردوگاه خويش نگه ميدارم»(1).
با اين توصيف اگر تشكيلات و نيروهاي ابراهيم درست سازماندهي شده بود و او داراي سيستم اطلاعاتي و جاسوسي بود، ميتوانست از اين قضيه (كمبود سپاه منصور) آگاهي يافته، در همان زمان به راحتي بر وي غلبه يابد.
او نيز همچون برادرش نفس زكيه، گرچه با فرماندهان و افراد خود مشورت ميكرد، اما نظرات و آراي مطرح شده را مورد تجزيه و تحليل قرار نميداد تا ببيند نظر بهتر و مناسبتر كدام است و آن را برگزيند. قبل از اينكه ابراهيم به جنگ برود چند پيشنهاد به او شد كه اگر ميپذيرفت، شايد سرنوشت جنگ به گونهاي ديگر رقم ميخورد. پيشنهادهاي مطرح شده عبارت بودند از:
اول. به او پيشنهاد شد عدهاي از افراد را به كوفه بفرستد كه آنها از يك طرف
1) تاريخ طبري، همان، ص 471.
اهالي كوفه را از حركت او آگاه كرده، با تحريك آنها به شورش، منصور را گرفتار يك شورش داخلي نمايند و از طرفي هم خودشان از بيرون به جنگ منصور بشتابند كه در اين صورت منصور نميتوانست در يك زمان، هر دو حركت ـ شورش داخلي مردم كوفه و حمله ابراهيم و نيروهايش ـ را سركوب كند؛ اما ابراهيم پس از مشورت با بشير رجال (رحال) اين پيشنهاد را به دليل اينكه باعث كشته شدن افراد بيگناه زيادي توسط عباسيان خواهد شد، نپذيرفت(1).
دوم. يكي از ياران ابراهيم گفت با توجه به اينكه لشكر عباسي از ما قويتر است و اگر در روز با آنها بجنگيم، شكست خواهيم خورد؛ پيشنهاد ميكنم شبانه به آنها حمله كنيم و حتي از او خواست كه عدهاي از فرماندهان را در اختيار من قرار بده تا با كمك آنها اقدام به اين عمل كنم، اما ابراهيم اين پيشنهاد را نپذيرفت و گفت: من قتل و كشتن را دوست ندارم(2).
سوم. برخي ياران ابراهيم مثل نميله، طهوري و جمعي ديگر به او پيشنهاد دادند: حال كه بصره، واسط، اهواز و فارس در اختيار توست بهتراست سپاهي را با اميري به جنگ بفرستيد و اگر آنان شكست خوردند سپاه ديگري را به ياري آنان بفرستيد، اما خودتان همين جا بمانيد تا تقويت شويد و ناظر امور باشيد. اما ابراهيم، اين رأي را نپذيرفت و در خارج شهر اردو زد(3).
چهارم. عدهاي با نامه و پول از كوفه به بصره ميرفتند و ابراهيم را تشويق كردند كه: «يكصد هزار شمشير آماده استقبال از توست و فقط بايد شخص تو را در كوفه ببينند تا قيام كنند و منصور را از خلافت خلع نمايند»(4).
اما اينكه آيا اين خدعهاي بود تا ابراهيم را از بصره بيرون بكشند يا واقعاً كوفيان خواهان او بودند، مطلبي است كه قضاوت درباره آن به علت كمبود اطلاعات دقيق، مشكل است.
در مقابل با بررسي اقدامات صورت گرفته از جانب منصور برتري سياسي وي را بر رقيبش در مييابيم. زماني كه كار ابراهيم در بصره رونق گرفت، منصور شخصاً بر كار كوفيان نظارت داشت. در منابع تاريخي از شيوه عملكرد وي در سركوب علويان و شيعيان و كوفيان و ايجاد جوّ رعب و وحشت در اين شهر به تفصيل ياد شده است. ما در اينجا چند نمونه از آن را ذكر ميكنيم:
1 ـ منصور در كوفه حكومت نظامي اعلام و رفت و آمد شبانه را ممنوع كرد.
2 ـ سپاهيان مزدوري از شام، روزها وارد شهر ميشدند و شبانه ميرفتند و بامداد روز بعد باز ميگشتند، تا مردم گمان كنند گروه تازهاي به كوفه آمده است كه اين موضوع نشان دهنده التهاب و هيجان مردم و كمي سپاه و ياران منصور بود(1).
3 ـ سربازان منصور به منظور ترساندن كوفيان، شب ها در نقاط مختلف شهر، آتش ميافروختند تا مردم گمان كنند سپاهيان زيادي در شهر هستند(2).
4 ـ مردم كوفه را وادار به پوشيدن لباس سياه كردند(3).
5 ـ منصور والي قادسيه را مأمور كرده بود، كساني را كه مخفيانه از كوفه خارج ميشوند و قصد رفتن به بصره را دارند، دستگير كند، كه يك گروه داوزده نفري در اين راه جان باختند(4).
در اينكه آيا قيام حسين بن علي يك حركت از پيش برنامهريزي شده بوده يا ناگهاني صورت گرفته، طبري آورده است كه:
«حسين بن علي كه از بزرگان و فضلاي بني هاشم بود قصد داشت زمان هادي در موسم حج در مكه يا مني همراه با ياران خود قيام كند»(1).
به هر حال آنچه واضح و روشن است اين است كه وي گرچه قصد قيام داشته، اما در منابع گزارشي مبني بر اين كه وي اهتمامي به تنظيم دعوت از خودش نشان داده باشد يا داعيان و مبلغان خود را به شهرهاي ديگر اعزام كرده باشد و يا درصدد جمعآوري سپاه و اسلحه براي مقابله با عباسيان باشد، نقل نشده است(2).
در حاليكه شايسته بود او از تجربه نفس زكيه عبرت ميگرفت و قبل از خروج مدت زيادي درنگ ميكرد و مبلغان خود را به نقاط مختلف ميفرستاد و در زمينه اطلاعات و امور سرّي سازمان و مانند آن، انضباط بيشتري حاكم ميگرداند(3).
اما حسين از اين لحاظ نسبت به دو قيام محمد و ابراهيم، نه تنها عبرت نگرفت، بلكه قيام و حركت او در وضعيت بدتري هم قرار داشت. آن طور كه نقل شده فقط هنگامي كه به سوي مكه ميروند، حسين و افرادش در نزديكي
شهر اردو زدند و گروهي را مأمور كرد كه به شهر رفته و حاجيان و مردم را دعوت به قيام كنند(1).
حسين مسجد را به عنوان پايگاه انقلاب و ستاد فرماندهي خودش انتخاب كرده بود. طبري آورده كه اين امر موجب شد مردم مدينه با حسين همكاري نكنند و به او ياري نرسانند؛ زيرا ياران حسين حرمت مسجد را نگه نداشته بودند و باقيمانده غذاها و كثافات همه جا را فرا گرفته بود. آنان از پردههاي مسجد به عنوان رو انداز استفاده كرده، و موجب آلوده شدن و به هم ريختن مسجد شده بودند؛ لذا مردم ناراحت بودند و همين امر موجب شد آنان او را ياري ندهند(2).
برخي استدلال كردهاند علت اينكه حسين به جاي دارالاماره مسجد را انتخاب كرد، ممكن است اين بوده باشد كه:
اولاً: در دارالاماره ظلمهاي فرمانداران قبلي و عمال حكومت عباسيان، براي مردم تداعي ميشد و مردم با همان ديدي كه به آنها مينگريستند به انقلابيون هم نگاه ميكردند و ثانياً: قيام يك قيام مردمي و بر پايه دين خدا و سنت رسولخدا بود، لذا مناسب بود تصميم و برنامهريزي درباره قيام هم در مسجد آنحضرت و در كنار قبر ايشان صورت ميگرفت(3).
در مورد علت اول بايد گفت با توجه به منتسب بودن حسين به خاندان پيامبر، مردم وقتي اهداف و عملكرد او را ميديدند، ديگر او را با عباسيان يكي نميدانستند. و در مورد علت دوم هم ميتوان گفت كه با توجه به اين كه افراد داراي اسب و شمشير و... بودند و وارد شدن با آنها در مسجد، موجب رعب و وحشت مردم عادي ميشد، بهتر بود حسين دارالاماره را پايگاه خودش
قرار ميداد و افرادش را در آنجا مستقر ميكرد و برخي فعاليتهايش را هم در مسجد انجام ميداد.
خلاصه اينكه اين دو علت نميتواند دليل خوبي باشد، زيرا علاوه بر مواردي كه طبري نقل كرده- همانطور كه اشاره شد- وجود افراد مسلح در مسجد طبعاً براي مردمي كه جهت اداي نماز وارد آن ميشدند، گرفتاري ها و مشكلاتي را به همراه داشته، كه نارضايتيهايي را در ميان اهالي مدينه ايجاد كرده بود. بله اگر كل مردم حامي و پشتيبان او بودند، انتخاب مسجد، به عنوان پايگاه ميتوانست محل مناسبي باشد.
1- يحيي برادر نفس زكيه و عموي حسين بن علي (صاحب فخ) بود و تجربه شركت در آن قيامها را نيز داشت(1)، لذا ميبايست بسيار حساب شدهتر و دقيقتر كار ميكرد. اما وقتي قيام وي را مورد بررسي قرار ميدهيم ميبينيم قبل از اينكه اصلاً با عباسيان نبردي داشته باشد، امان را پذيرفت و تسليم شد و به درگاه خداوند چنين عرض ميكند:
«همين كه توانستم حداقل دشمنان تو را بترسانم شكرگذار هستم»(2).
شايد بتوان گفت تسليم شدن يحيي، از اين لحاظ كه از خونريزي و كشته شدن افراد زيادي جلوگيري كرد، عمل شايستهاي بوده است، اما وقتي با عملكرد حسين بن علي (شهيد فخ) كه با آن تعداد اندك - كه از همان ابتدا هم مشخص بود - و در حاليكه ميبيند چند قدمي بيشتر با مرگ فاصله ندارد، آن طور دليرانه
و شجاعانه امان سرداران عباسي را رد ميكند مقايسه كنيم، عملش چندان شايسته به نظر نميرسد.
برخي هم احتمال دادهاند شايد او درصدد بود خود را با تسليم كردن از دايره محاصره نجات دهد و با گذشت زمان در محيط و شرايط ديگري بتواند با سازماندهي تازه، حركتي دوباره را آغاز كند(1).
در جواب بايد بگوييم با توجه به اين كه وي در قيامهاي قبل از خودش هم شركت داشته و از طرف حكومت هم تحت تعقيب بوده است، حال اگر ايشان با اين اميد خودش را تسليم كرده باشد واقعاً خوش خيالي او را ميرساند كه با چنين سابقهاي خليفه وقت او را زنده بگذارد.
2ـ علاوه بر اين، با بررسي قيام وي در مييابيم كه او حتي قادر نيست دل نزديكترين يارانش چون حسن بن صالح حي و گروه همراهش را كه از كوفه همراه وي ديار و كاشانه خود را ترك گفته بودند، بهدست آورد(2).
اگر وي از همان ابتدا از عقايد و گرايشهاي آنها مطلع ميبود، اصلاً نبايد آنها را با خود همراه ميكرد و يا بايد با تدبيري مثلاً به عنوان نماينده به شهر ديگري اعزام ميكرد و يا به نحوي او را از ميان بر ميداشت كه اتهامي هم متوجه خود او نباشد. زيرا وجود چنين فردي در سپاهش مخلّ و موجب فتنه و آشوب بوده است.
اما با بررسي عملكرد طرف مقابل وي در مييابيم كه آنها چقدر زيرك و مسلط بر اوضاع بودهاند:
1- هارون پس از آگاهي از ماجراي يحيي، فضل را با پنجاه هزار نفر و خزائن
و اموال و تجهيزات بسيار به سوي ديلم روانه ساخت(1)و دستور داد به هر نحو ميتواند يحيي را آرام كند و در اين راه از بذل هر گونه مال و جايزهاي در حق او دريغ نكند(2).
2- فضل از راههاي گوناگون كوشيد تا يحيي را وادار به تسليم كند، ابتدا شاعران و بزرگان آن بلاد را گرد آورد و آنان را صله و درهم فراوان داد، سپس با فرماندار ديلم مكاتبه كرد و با دادن صد هزار درهم او را راضي كرد تا يحيي را وادار به صلح كرده و تحويل او دهد(3). سپس با فرستادن نامه و اعزام نمايندگاني، يحيي را ترغيب به مصالحه كرد، و با تهديد و تطميع و وعده و وعيد عهد كرد كه خود او و يارانش در امان هستند. در نهايت يحيي به شرط اين كه خود هارون امان نامه را امضا كند و شهودي نيز بر آن گواهي دهند، امان را پذيرفت و خود را تسليم كرد(4). فضل نيز با درايت و تدبيري كه داشت توانست بدون جنگ و خونريزي يكي ديگر از قيامهاي شيعي را خنثي كند.
در اين قيام سه شخصيت مطرح است كه هر يك از آنها در نتيجه و سرانجام قيام تأثير داشتهاند:
محمد بن ابراهيم؛ وي رهبر اصلي قيام بوده و در مورد وي ميتوان به نكات زير اشاره كرد:
اول. ابن طباطبا در ابتدا ساكن حجاز بود و براينكه قصد قيام عليه عباسيان را
داشته، هيچ گونه گزارشي نشده است. اما وقتي فردي به نام «نصر بن شبيب» از اهالي جزيره كه براي اداي فريضه حج به حجاز آمده بود با او ملاقات كرد و او را تحريك و تشويق به قيام ميكند، محمد هم حاضر به قيام ميشود و وعده ديدار را براي قيام رسمي در «جزيره» معين مينمايند(1). وقتي نصر به ميان قبيله خود آمد و موضوع را مطرح كرد، با مخالفت آنها روبهرو شد، لذا خود او نيز مردّد شد و نزد محمد آمد و از ياري او عذر خواست(2).
محمد با عصبانيت به طرف حجاز حركت كرد، اما در ميان راه به «ابوالسرايا» برخورد كرد و او را به بيعت با خود دعوت كرد و او هم پذيرفت و وعده ملاقات و قيام را در كوفه گذاشتند. محمد زودتر خودش را به كوفه رساند و به تفحص حال مردم پرداخت و شروع به تهيه لشكر كرد و هر كس را كه قابل اعتماد ميديد دعوت ميكرد، تا گروه بسياري دعوتش را پذيرفتند. در روز موعود با ابوالسرايا، از كوفه بيرون آمد و دعوت خود را علني كرد و مردم كوفه نيز مانند مور و ملخ براي ياري او از كوفه بيرون ريختند، جز آنكه اسلحهاي غير از عصا و آجر و چاقو در دست نداشتند و نيز تحت نظم و برنامه جنگي هم نبودند(3).
با توجه به مطالب فوق ميتوان گفت:
اولاً: محمد در ابتدا قصد قيام نداشته، بلكه به تحريكات نصر و سپس ابوالسرايا حاضر به قيام ميشود. بر خلاف قيامهاي قبلي كه رهبران آنها خودشان قصد قيام داشته اند.
ثانياً: وقتي هم كه تصميم به قيام ميگيرد طرح و برنامهاي براي سازماندهي نيروهايش نداشت و از اين لحاظ حتي نسبت به قيامهاي قبل از خودش در وضع بدتري بوده است.
بنابراين، چنين قيامي بر فرض هم كه بتواند در ابتدا پيروزيهايي بهدست آورد، اما در صورت طولاني شدن به دليل نداشتن طرح و برنامه، پاياني جز شكست و سركوب شدن نخواهد داشت.
دوم. با توجه به اينكه رهبري نظامي در دست ابوالسرايا بود(1)محمد به او دستور داده بود كه هيچگاه آغازگر جنگ نباشد، بلكه ابتدا آنها را به بيعت با او دعوت كند(2).
ابوالسرايا در جنگ با نيروهاي عباسي به فرماندهي عبدالدوس بن عبدالصمد تدبير و تاكتيكي انديشيد و آن اينكه نيروهايش را به سه دسته تقسيم كرد، خود او و همراهانش به «سوق» رهسپار گرديدند، و سيار را راهي «جامع» كرد و به ابي الهرماس هم دستور داد راه «قريه» را پيش گيرد، تا از سه طرف آنها را احاطه كنند. از آنجا كه اين نقشه عملي شد، جنگ به سود آنان خاتمه يافت و با پيروزي كامل و تحصيل غنايم بسيار و اسلحه و مركب فراوان به كوفه بازگشتند.
وقتي ابوالسرايا با محمد ملاقات كرد، محمد او را از اين كه به لشكر دشمن شبيخون زده سرزنش كرد و ادامه داد كه من از اين كاري كه تو كردهاي بيزارم، چون اولاً: تو نميبايست به آنها شبيخون بزني، ثانياً: نمي بايست با آنها جنگ كني تا ابتدا آنها را دعوت به امان و سازش كني، و ثالثاً: تو حق نداشتي از اموال آنها برگيري جز آن اسلحههايي را كه آنها براي جنگ با ما همراه آورده بودند(3).
اين سخنان محمد گرچه برخاسته از روحيه جوانمردي اوست، اما از طرفي عدم كارداني و درايت او را نيز ميرساند، زيرا:
اولاً: استفاده از تدابير جنگي را براي رسيدن به پيروزي خلاف ميداند، ثانياً: فرمانده فاتح خود را مورد ملامت و توبيخ قرار ميدهد كه چرا آنان را كشتهاي و اموال آنها را غنيمت گرفتهاي؟ مگر جنگ بدون كشتن و خونريزي و تحصيل غنائم و... امكان پذير است؟ مگر بايد هميشه در مقابل دشمن به صورت انفعالي و تدافعي عمل كرد؟
اما در مقابل مي بينيم كه چگونه فرمانده نيروهاي عباسي با به كار بردن يك حيله توانست جنگ باخته را به سود خود به اتمام برساند. و آن اينكه:
وقتي هرثمه ـ كه در واقع آخرين نيرويي بود كه حسن بن سهل براي مقابله ميفرستاد چون دو بار پيش از اين نيروهايش شكسته خورده بودند ـ به جنگ ابوالسرايا ميآيد و با آنها درگير ميشود، درمييابد كه از طريق جنگ نميتواند بر آنان غلبه كند لذا براي ايجاد تفرقه در صفوف آنان، از يك طرف مخفيانه به برخي سران كوفه نامه ميفرستد(1)، و از طرف ديگر در برابر لشكر كوفه فرياد ميزند:
«اي مردم كوفه! تا چه وقت خون ما و خود را ميريزيد، اگر اين جنگ ها تنها به خاطر آن است كه به خلافت مأمون رضايت نداريد، اين منصور بن مهدي است كه مورد پسند و رضايت ما و شماست، و اگر به طور كلي با خلافت فرزندان عباس مخالفيد و ميخواهيد خلافت را از آنان به ديگري منتقل كنيد پس شما امام خود را تعيين كنيد و چون روز دوشنبه شد بياييد تا با همديگر در اين مورد گفتوگو كنيم و بيجهت ما و خودمان را به كشتن ندهيم»(2).
كوفيان با شنيدن اين سخنان دست از جنگ كشيدند و اين حيله هرثمه كار خودش را كرد و آنان دست از جنگ كشيدند.
اما عدم انتساب وي به بيت علوي موجب شده بود اعتبار و نفوذ لازم را براي رهبري يك قيام مردمي و عدالت خواهانه نداشته باشد. علاوه بر اين كه گذشته چندان اطمينان بخشي هم نداشت، زيرا او در آغاز كار تحت امر فرمانده عباسي، هرثمه بن اعين بود كه به علت تأخير در مقرري خويش او را ترك كرده بود(2). از اينرو به دليل انتساب به عباسيان در صدق نيت او به علويان شك داشتند.
حتي برخي از مورخان در مورد مرگ ابن طباطبا معتقدند: ابوالسرايا او را مسموم كرده است، زيرا او بود كه زهير بن مسيب و ديگر فرماندهان عباسي را مغلوب كرده بود، و از آنجا كه مردم از او اطاعت داشتند و او بدون محمد هم ميتوانست نيروها را رهبري كند، لذا محمد را مسموم و همه اموال و ثروت را براي خود گرفت(3). اين امر چندان دور از ذهن هم نميتواند باشد.
در ضمن ابوالسرايا پس از پيروزيهاي اوليه ميتوانست صحنه نبرد را به خانه حريف بكشاند و به بصره يا بغداد و يا شهرهاي ديگر حمله كند تا تلفات جنگ را كاهش دهد، كه اين روش را به كار نبرد.
بن ابراهيم، با او ـ كه جواني نورس بود ـ به عنوان رهبر بيعت كردند(1). طبعاً او آن آگاهي و تجربه كافي كه بتواند يك قيام را رهبري كند، نداشته است(2). بنابراين بيشتر كارها، در دست ابوالسرايا بود كه هم وي و هم ديگر والياني كه از طرف محمد -البته توسط ابوالسرايا- براي شهرهاي ديگر منصوب شده بودند، دست به اقداماتي، مثل عوض كردن پرده كعبه زدند كه موجب دلسرد شدن مردم از آنان شد(3).
وقتي شخصيت محمد را مورد بررسي قرار دهيم به نكاتي دست مييابيم كه در شكست قيام وي مؤثر بودهاند و عبارتند از:
1- درباره او آوردهاند كه مردي پارسا و نيك نهاد بود. پيروانش او را «صوفي» لقب داده بودند؛ زيرا هميشه جامهاي خشن از پشم سفيد بر تن داشت(4). او مردي دانشمند و فقيه بود كه در كمال ورع، زهد و عبادت به سر ميبرد(5). از اين رو مرد جنگ و جهاد و كسي كه بتواند رهبري يك قيام يا حركتي را در درازمدت در دست بگيرد، نبود. از لحاظ اعتقادي، محمد مانند معتزله قائل به توحيد و عدل بود و با طائفه زيديه جاروديه(6)هم عقيده بود(7).
1) مقاتل الطالبيين، صص 508-509.
2) جهاد الشيعه، ص 332.
3) تاريخ طبري، همان، ص 123 ؛ مقاتل الطالبيين، ص 510.
4) مقاتل الطالبيين، ص 553.
5) همان؛ مروج الذهب، ج 2، ص 465.
6) فرقه اي منسوب به ا بي الجارود، كه معتقدند پيامبر علي را با توصيف و نه به نام به امامت منصوب كرده است. الملل و النحل، ص 132.
7) مقاتل الطالبيين، ص 553.
با توجه به مطالب فوق، اعتقاد وي به نظريات زيديه جاروديه، علاوه بر اينكه خشم شيعيان اماميه را برافروخت ديگر زيديه را نيز ناراضي كرد؛ زيرا زيديه پيروان ابي الجارود، مورد رضايت بسياري از زيديها، بهويژه زيديهاي كوفه نبودند؛ و موجب پراكنده شدن آنها از اطراف وي شد(1).
2- آنطور كه نقل ميكنند او توانست حدود چهل هزار نفر را گرد آورد(2). اما از آنجا كه وي از لحاظ سياسي درايت و كارداني لازم را نداشت، نتوانست آن جمعيت زياد را كه با او بيعت كرده بودند به نحو احسن سازماندهي كند.
از اينرو چنين حركتهاي سازماندهي نشدهاي، گرچه ممكن است در ابتدا بتوانند پيروزيهايي به دست آورند ـ همانطور كه محمد نيز توانست دو مرتبه سپاهي را كه عبدالله بن طاهر اعزام كرده بود، شكست دهد - اما در درازمدت به دليل اينكه طرح و برنامه ندارند، سرانجامي جز شكست نخواهند داشت.
با توجه به اينكه محمد و نيروهايش توانسته بودند دو بار سپاه عبدالله بن طاهر را شكست دهند، بهتر بود صحنه نبرد را به خانه حريف بكشانند، و يا به شهرهاي ديگر حمله كنند تا هم تلفات جنگ را كاهش دهند و هم با متشنج كردن اوضاع، ابتكار عمل را از رقيب خود بگيرند.
طرف مقابل وي، معتصم است كه وقتي از قيام محمد آگاه شد، عبدالله بن طاهر امير خراسان را كه از فرماندهان بزرگ عباسي بود و توانسته بود شورش نصر بن شبث و همچنين قيام مصريان را سركوب كند (3)، مأمور مقابله با او كرد؛ كه هم از لحاظ سياسي و هم از لحاظ نظامي بر محمد برتري داشت. گرچه در ابتدا نيروهايش چندين بار شكست خورد، اما با درايتي كه داشت توانست سرانجام جنگ را به سود خود خاتمه دهد و محمد را دستگير كند و به نزد
معتصم بفرستد(1).
نحوه دستگيري محمد آن طور كه در منابع نقل شده بسيار حساب شده و دقيق بود كه اين امر بيانگر احاطه و تسلط عبدالله بن طاهر بر اوضاع است.
ابوالفرج اصفهاني جريان را اينگونه نقل ميكند:
«... ابن طاهر، عبدالله بن ابراهيم غسان را با هزار سوار زبده و نامهاي، مأمور دستگيري محمد كرد و به او دستور داد چون به يك فرسخي «نسا» رسيدي اين نامه را باز كن، و به آنچه در آن گفته شده دقيقاً عمل كن. ابراهيم ميگويد: وقتي من در روز سوم به يك فرسخي «نسا» رسيدم، نامه را گشوده، ديدم نوشته است:
«به اميد خدا برو تا چون به يك فرسخي «نسا» رسيدي همراهان خود را آماده كارزار كن، آنگاه داخل شهر شو و يكي از سركردگان لشكرت را با سيصد نفر بر خانه پيك رسانان بگمار تا آنها را محاصره كنند، آنگاه يكي از سركردگان را با پانصد سوار بر خانه حاكم شهر بگمار كه مبادا به خاطر بيعتي كه با محمد بن قاسم كردهاند حيلهاي به كار برند، سپس با سواران ديگري كه براي تو باقي مانده به فلان محله برويد، آنگاه به فلان كوچه داخل شويد و چون به در فلان خانه رسيديد داخل خانه شويد، از آنجا به خانه دوم برويد، و از آنجا به خانه سوم داخل شويد، و چون بدانجا وارد شدي پلههايي را كه سمت راست است بگير و بالا برو، در آنجا بالاخانهاي است كه محمد بن قاسم علوي صوفي در آنجا به سر ميبرد. و يكي از ياران او نيز به نام ابوتراب پيش اوست، هر دو را دستگير كن و با زنجير محكم ببند...»(2).
نقشه با موفقيت اجرا و محمد و ابوتراب دستگير و به نزد عبدالله بن طاهر فرستاده شدند.
مطالعه اين مطالب از طرفي سلطه و احاطه عبدالله را بر اوضاع و احوال پيرامونش ثابت ميكند و از طرفي هم اين سؤال را در ذهن خواننده ايجاد ميكند كه او اين اطلاعات دقيق را چگونه بهدست آورده است؛ زيرا آنطور كه ابراهيم بن غسان ميگويد:
«مندرجات آن نامه مانند وحي بود و تمامي نشانيها درست بود»(1).
طبري در اين باره ميگويد:
«پدر يكي از ياران محمد با گرفتن ده هزار درهم فرماندار را به مخفيگاه او، هدايت كرده بود»(2).
بيوفايي از صفات قبيحه و رذيلهاي است كه انسان بما هو انسان به قباحت آن صحه ميگذارد. قبيح بودن بيوفايي از صفاتي است كه بدون لحاظ دين، هر انساني به آن پايبند است. حتي انساني كه هيچگونه دين آسماني و بشري را نميپذيرد بر اساس وجدان دروني خود، بيوفايي را نفي ميكند چه رسد به انساني كه پيرو يكي از اديان، علي الخصوص اديان آسماني و الهي باشد.
در دين مقدس اسلام وفاي به عهد شديداً مورد تأكيد قرار گرفته و در قرآن كريم و روايات زياد به آن سفارش شده است. چنانچه در قرآن كريم آمده است:
مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى
نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا (1)از ميان مؤمنان مردانياند كه به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا كردند برخي از آنان به شهادت رسيدند و برخي از آنها در [همين] انتظارند و [هرگز عقيده خود را] تبديل نكردند.
پيامبر اكرم نيز در حديثي يكي از سه چيزي را كه مسلمين حتي نسبت به كفار، مجاز به ترك آن نيستند وفاي به عهد بيان كرده ميفرمايد:
«ثلاث ليس لاحد الناس فيه الرخصه ... و الوفاء بالعهد لمسلم أو كافر ...(2)هيچ يك از مردم به ترك سه چيز مجاز نيستند: ... وفاي به عهد نسبت به مسلمان يا كافر...»
حتي حضرت علي آن را از نشانههاي ايمان دانسته ميفرمايد:
«من دلائل الايمان الوفاء بالعهد(3)از نشانههاي ايمان، وفاي به عهد و پيمان است».
حال با توجه به اهميت اين امر در اسلام، ميتوان ادعا كرد يكي ديگر از عوامل مؤثر در پيروزي يا عدم موفقيت يك قيام، چگونگي نيروها و ياران آن است و مراد ما از چگونگي نيروها، وفاداري آنان نسبت به رهبري قيام و آن اهداف و آرمانهايي كه به خاطر آن قيام شكل گرفته است.
وفاداري يعني اينكه تا آخرين قطره خون و تا آخرين لحظات عمر در كنار رهبر ايستادگي كنند و او را در لحظات حساس و سرنوشتساز تنها نگذارند.
لذا در ادامه بحث، در اين بخش درصد هستيم تا قيامهايي را كه در هنگام رويارويي با دشمن، با بيوفايي ياران خود مواجه شدند، مورد بررسي قرار دهيم.
تعداد كساني را كه با سليمان بيعت كرده بودند، شانزده هزار نفر ذكر كردهاند(1). اما در روز موعود كه قرار بود همه ياران در نخيله (2)جمع شوند، فقط چهار هزار نفر بر سر قرار حاضر شدند. سليمان بن صرد كه تعداد كم ياران را مشاهده كرد، گفت:
«سبحان الله! از شانزده هزار نفر بيش از چهار هزار نزد ما نيامدهاند»(3).
حميد بن مسلم ميگويد:
«من به سليمان گفتم: به خدا سوگند! مختار آنان را از تو باز ميدارد. سليمان گفت: بر فرض كه دو هزار نفر به مختار پيوسته باشند، چرا بقيه ده هزار نفر، نيامدهاند؟ مگر اينان ايمان ندارند؟ مگر از خدا نميترسند؟ مگر خدا و آن پيمانها را كه درباره ياري و جهاد با ما كردهاند، از ياد بردهاند؟»(4).
سليمان و يارانش مدت سه شبانه روز در نخيله ماندند، و حتي برخي از يارانش را چندين بار به كوفه فرستاد اما علي رغم همه تلاش و كوششي كه كردند فقط هزار نفر ديگر از كوفيان به توابين پيوستند(5).
1) انساب الاشراف، ج 6، ص 368 ؛ الفتوح، احمد بن اعثم، ج 6، ص 60.
2) محلي در نزديك ي كوفه از جانب شام . (معجم البلدان، ج 5، ص 278 ) در واقع اردوگاه نظام ي كوفه بود كه سربازان قبل از حركت به سو ي دشمن در آن گرد هم آمده، پس از سازمانده ي و دسته بندي حركت مي كردند.
3) انساب الاشراف، همان، تاريخ طبر ي، ج 3، ص 408 ؛ الكامل، ج 2، ص 635 ؛ نهايه الارب، ج 7. ص 253.
4) تاريخ طبري، همان، ص 409 ؛ الفتوح، همان؛ الكامل، همان، ص 636 ؛ نهايه الارب، همان.
5) انساب الاشراف، همان، ص 369 ؛ تاريخ طبري، همان؛ الكامل، همان؛ نهايۀ الارب، همان.
بنابراين بار ديگر تاريخ شاهد پيمانشكني و بيوفايي كوفيان بود و اين ضرب المثل كه «اغدر من الكوفي و الكوفي لايوفي ـ فريبكارتر از كوفي، و كوفي وفا ندارد»(1)عينيت پيدا كرد.
سؤال؛ ممكن است اين پرسش در اذهان برخي خطور كند كه علت اين فريبكاري و خيانتپردازي كوفيان چيست؟
در پاسخ به اين سؤال بايد گفت:
1- نظام ناپذيري؛ هسته اوليه شهر كوفه را قبايل بدوي و صحرانشينان تشكيل ميدادند. از جمله صفات آنها، آزادي بيحدّ و حصر در صحراها و بيابانهاست. از اينرو شاهد هستيم كه آنان در سير تاريخي كوفه، نه با اميران و فرماندهان عادل همچون امام علي و عمار ياسر سازگاري داشتند و نه با اميران ظالم مانند زياد بن ابيه.
2ـ دنياطلبي؛ گرچه بسياري از مسلمانان صدر اسلام با هدفي خالص و جهت رضاي حق و پيشرفت اسلام در فتوحات اسلامي شركت كردند، اما كم نبودند افراد و قبايلي كه به قصد به دست آوردن غنائم جنگي در اين جنگها شركت ميجستند. اينان پس از سكونت در كوفه حاضر به از دست دادن دنياي خود نبودند و به محض احساس خطري نسبت به دنياي خود عقبنشيني ميكردند و به عكس، هر گاه احساس حظّي مينمودند، فوراً در آن داخل ميشدند. شاهد صادق اين مطلب حضور كوفيان در دو جنگ جمل و صفين است. هنگامي كه امام علي در سال 36 هجري براي مقابله با شورشيان مستقر در بصره، از كوفيان درخواست كمك نمود. آنان چون حكومت حضرت را نوپا ميديدند و از سرنوشت جنگ به خصوص با توجه به كثرت بصريان بيمناك بودند، كوشيدند از
1) البته اين ضرب المثل طور ديگر ي هم نقل شده بخل من كو في و كو في لايو في. الفرق بين الفرق ، » ص 54.
زير بار اين دعوت شانه خالي كنند. و بالاخره فقط 12 هزار نفر يعني حدود 10% جمعيت جنگجويان كوفه به ياري حضرت شتافتند.
اما در جنگ صفين كه كوفيان حكومت علي را سامان يافته ميديدند و اميد فراواني به پيروزي داشتند، رغبت بيشتري به شركت در جنگ نشان دادند، به طوري كه تعداد سپاهيان آن حضرت را در اين جنگ بين 65 تا 120 هزار نفر نگاشتهاند كه شمار افراد غيركوفي آن ناچيز بود(1).
3- تعصبات قبيلهاي؛ پيش از اسلام محور وحدت افراد عرب، پيوندهاي خوني «قبيله» بود. نظام اجتماعي عرب جاهلي بر اساس قبيله و قبايل استوار بود. همه افراد قبيله از رئيس قبيله فرمان ميبردند و در امور مهم فرمانبر او بودند. و گرچه پيامبر كوشيد تا اسلام را محور اتحاد و همدلي آيين عرب قرار دهد، ولي در اين راه توفيق كامل حاصل نشد و پس از رحلت آنحضرت، عرب نومسلمانِ فرهنگ نيافته، به گذشته خويش بازگشت و اساس پيوند و اتحاد خود را دوباره بر محور خون و قبيله و پيوند نسَبي استوار ساخت.
در جنگهاي دوران خلفا، هسته اصلي سپاه اسلام بر اساس قبايل بود و فرمانده هر دسته از سپاه (به جز فرماندهان عالي رتبه) از همان قبيله برگزيده ميشد. هنگامي كه منازعات سياسي بالا ميگرفت سران قبايل با اصل قرار دادن منافع خود و قبيله از جريانهاي سياسي هواداري ميكردند. بنا بر اين اصل، سران قبايل از كسي و جرياني حمايت ميكردند كه اطمينان داشته باشند منافع آنان را تأمين ميكند. رئيس قبيله به هر سويي ميگرويد، توده مردم آن قبيله غالباً بدون چون و چرا نظر او را تأييد ميكردند و به حق يا ناحق بودن نظر او توجه چنداني نداشتند(2).
4ـ تابع احساسات بودن؛ به طور كلي در بين عرب «احساس و عاطفه بر عقل غلبه داشت». و با مطالعه مقاطع مختلف تاريخ كوفه درمييابيم كه اين خصيصه نيز به شكل بارزي در آنان وجود داشته و در مواقع حساس و سرنوشت ساز، احساس و عاطفه آنان بيش از تعقّل در تصميم گيريهايشان دخيل بوده است(1).
خلاصه اينكه بيعت ابتدايي شانزده هزار نفر با رهبر نهضت توابين و تخلف و پيمانشكني سه چهارم آنان در مراحل بعدي، نشان دهنده بيوفايي و ناپايداري مردم كوفه نسبت به اين نهضت است.
وقتي مصعب بن زبير به مختار اعلان جنگ ميدهد: از آنجا كه مختار سياست غلط بعضي از خلفاي بني اميه و سپس ابن زبير در تبعيض نژادي و برتري دادن عربها بر عجمها را ملغي كرد و به همه به يك چشم نگاه ميكرد و عدل و انصاف را رويّه خود كرده بود، سران شكمپرور و دنياپرست كوفه، كه ساليان دراز بر اساس تبعيض و بيعدالتي براي خود، وجهه و آقايي و اشرافيت كسب كرده بودند، از اين سياست عادلانه مختار، روگردان شدند و عده زيادي از مردم كوفه نيز به خاطر انتقامي كه مختار، از قاتلين امام حسين گرفت و بزرگان و بستگان و افراد خانواده خود را از دست داده بودند، در اين خيانت شريك شدند و سرانجام، جمع زيادي از مردم كوفه عملاً دست از ياري مختاركشيدند(2).
به قول طبري، افراد زيادي از ياران مختار، خود را از او كنار كشيدند و در خانههاي خود ماندند و خود را آفتابي نكردند(3).
وقتي سپاهيان مختار در منطقه حرورا شكست خوردند، شبانه به طرف دارالاماره برگشتند. او و يارانش كه حدود شش يا هفت هزار نفر بودند در محاصره نيروهاي مصعب قرار گرفتند. مختار سعي زيادي كرد كه محاصره شدگان را تشويق به قيام و خروج از قصر نمايد و به هر زباني كه ميتوانست، به آنان گوشزد كرد كه اگر با اين وضع اينجا بمانيد با وضع ذلت باري كشته خواهيد شد، اما اگر خروج كنيد احتمال نجات شما بيشتر است و يا مرگ شرافتمندانه را انتخاب كرده ايد، بنابراين براي آخرين بار، خطاب به محاصره شدگان گفت:
«من كه تصميم خود را گرفتهام و تسليم نخواهم شد، و از قصر خارج ميشوم و با آنان ميجنگم تا كشته شوم، وقتي من كشته شدم، ضعف و ذلت شما بيشتر خواهد شد و اگر به حكم آنان تسليم شويد، آنان دشمنان شمايند كه خونهايشان را ريختهايد. آنان از شما انتقام ميگيرند و هر كدامشان درباره هر يك از شما چيزي خواهد گفت: يكي ميگويد، اين خوني من است، و به اين ترتيب يكي پس از ديگري شما را خواهند كشت و بقيه شاهد كشته شدن دوستان خود خواهيد بود و آنگاه است كه به سخنان من واقف و پشيمان ميشويد و با خود خواهيد گفت: اي كاش حرف مختار را گوش داده بوديم و نظر او را عمل مينموديم. اما حال اگر با من بيرون بياييد از دو حال خارج نيست، يا پيروز ميشويد و خط محاصره را ميشكنيد، كه محترمانه نجات يافتهايد و به نزد عشيره خود ميرويد و يا به شهادت ميرسيد كه اين مرگ پرافتخاري است و تأكيد ميكنم كه اگر با من نياييد، فردا در همين وقت، ذليلترين و زبونترين مردم روي زمين خواهيد بود»(1).
1) انساب الاشراف، همان، ص 440 ؛ تاريخ طبرى، همان، ص 491 ؛ الكامل، ج 3، ص 13-14.
عليرغم سخنان شورانگيز مختار اين بار نيز كوفيان رفيق نيمه راه شدند و به اميد نجات جان خود با او همراه نشدند و فقط نوزده نفر همراه او از قصر خارج شدند. و آنان آنقدر جنگيدند تا همگي كشته شدند(1).
طبري در مورد تعداد كساني كه با زيد بيعت كرده بودند، ميگويد:
«چون زيد به كوفه بازگشت، شيعيان نزد وي رفت و آمد كرده، با او بيعت ميكردند، تا آنكه در ديوانش تعداد 15 هزار نفر به ثبت رسيد...و او مرداني را به نزد مردم سواد و موصل فرستاد تا به سوي وي دعوت نمايند»(2).
اين تعداد، فقط مخصوص كوفه بود و تعداد كل بيعت كنندگان با وي را كه علاوه بر كوفه، از شهرهاي مدائن، بصره، واسط، موصل، جزيره، ري، گرگان و خراسان بودند، در حدود چهل هزار تن ذكر كردهاند، كه اين تعداد را از گفتوگويي كه زيد با سلمه بن كهيل داشته ميتوان بهدست آورد:
سلمه گفت: تو را به خدا سوگند ميدهم، چند تن با تو بيعت كردهاند؛ زيد در جواب گفت: چهل هزارتن(3).
اما در روز جنگ از اين تعداد فقط دويست و هيجد تن با او بودند، زيد با مشاهده اين امر پرسيد: پس بقيه كجا هستند؟ بدو گفتند: آنها در مسجد محاصره شدهاند. زيد گفت: نه به خدا اين حرف براي كسي كه با ما بيعت كرده، عذر
محسوب نميشود(1).
با فرض اينكه در هنگام قيام زيد، هيچ كس از بيعت كنندگان شهرهاي ديگر نتوانسته باشند خود را به او برسانند، علي القاعده، بايد همان پانزده هزار نفر كوفي در كنار او باقي مي مانده و به نبرد ميپرداختند، چرا كه تعداد همين كوفيان نسبت به قواي حاكم بيشتر بود و طبعاً موجب غلبه ايشان بر نيروهاي اموي كوفه ميشد.
ميتوان نتيجه گرفت كه كوفيان چگونه بار ديگر با زيد همان كردند كه با حضرت علي، امام حسن و امام حسين كرده بودند. پيمانشكني و تزلزل و تذبذب كوفيان هنگامي معنادارتر و روشنتر خواهد شد كه دريابيم، در هنگام شروع قيام زيد، حاكم كوفه به حيره عزيمت كرده بود و كوفياني كه زيد را رها كردند، تنها با فراخواني عامل كوفه و صاحب شرطه اين شهر در مسجد اعظم حاضر شدند و از آنجا نظارهگر قيام و شهادت زيد ماندند(2)!
حتي زماني كه زيد و يارانش تا نزديكيهاي در و ديوار مسجد پيشروي نمودند و فرياد آنان كاملاً به گوش محاصره شدگان ميرسيد، نصر بن خزيمه فرياد ميزد:
«يا اهل المسجد اخرجوا من الذّل الي العزّ، اخرجوا الي الدين و الدنيا(3)، فانّكم لستم في دين و لا دنيا؛ اي اهل مسجد از خواري و ذلت به سوي عزت و بزرگواري بيرون آييد و به سوي دين و دنيا خارج شويد، همانا شما اكنون نه دين داريد و نه دنيا».
آنان هيچ سعي و تلاشي از خودشان براي رهايي از محاصره نشان ندادند و با اين كار خود سخن افرادي را كه از روي دلسوزي و نصيحت، زيد را از رفتن به كوفه بهخاطر بيوفايي و عدم پايداري مردم آن منع كرده بودند، به اثبات رساندند(1).
بنابراين ترس و وحشت به خاطر از دست دادن جان و مال موجب شد بار ديگر بيوفايي و خيانت پيشگي مردم اين شهر بيش از پيش براي همگان ثابت شود.
مفضل علوي، ميگويد: هنگامي كه حسين رهبر فخ، نيروهايش را آماده نبرد ميكرد، از نيروهاي اندك خويش سان ديد، از خُلف وعده كساني كه با او بيعت كرده بودند و به ياريش نيامدند، سخت دلگير شد و به اين اشعار تمثل جست:
مَن عـاد بالسَّيـفِ لاقي فُرصةً عَجباًمَوتاً عَلي عَجـل أو عـاش مُنتَـصِفاً
لاتقربوا السهلَ انّ السَّهلَ يُفسِـدُكملن تدركُوا المَجْدَ حتي تَضْرِبوا عُنُقاً
يعني: هر كس به شمشير پناه برد، فرصتي شگفت بهدست ميآورد، يا مرگ سريع يا زندگي با عزت، به راحتطلبي و تنآسايي تن در ندهيد كه شما را به تباهي ميكشاند و تا گردني نزنيد هرگز به بزرگي و كرامت دست نخواهيد يافت(2).
وقتي هم كه جنگ بين دو طرف شدت گرفت، برخي از افراد كه شكست حسين را قطعي ميديدند از معركه كناره گرفتند. هنگامي كه حسين كنارهگيري
يارانش را مشاهده كرد اشعاري سرود كه مضمونش چنين است:
«من در آشكار و نهان جز نيكي نميخواهم، همواره به معروف امر كرده، از منكر باز ميدارم. مرد كريمي كه دست بخشنده و سينهاي فراخ دارد و هنگامي كه به كار خير دعوت ميشود كمر همت به ميان ميبندد، مرا به تعجب وا مي دارد؛ وه چه مرد بزرگواري است آنكه بر كار نيك ياري كند و هر كجا زشتي ببيند تا آن را از بين نبرد، از پاي ننشيند»(1).
بعد از اينكه يحيي خود را به ديلم رساند و پادشاه آنجا مقدمش را گرامي داشت، كار او رونق گرفت و علاوه بر ديلميان افراد زيادي از مناطق مجاور به او پيوستند(2). در واقع ديليمان عنصر اصلي قيام يحيي را تشكيل ميدادند و او هم روي حمايت و پشتيباني آنها خيلي حساب باز كرده بود؛ زيرا او در پاسخ مردي كه از او سؤال كرد چرا از ميان همه شهرها ديلم را انتخاب كردي؟ پاسخ داد:
«مردم ديلم به خاطر ما خروجي خواهند كرد و من آرزومند بودم كه آن خروج به همراه من باشد»(3).
اما همانطور كه قبلاً (4)ذكر شد، فضل با استفاده از حربه تطميع و تهديد توانست صاحب ديلم «جستان» را بخرد و به قول مسعودي فضل در مقابل صد هزار درهم يحيي را از پادشاه ديلم خريد(5).
يحيي كه وضع را چنين ديد براي اين كه او (صاحب ديلم) را از مشكل برهاند، سرانجام به فضل پيام فرستاد به شرط اين كه خود هارون امان نامه را امضا كند و گواهاني نيز بر آن شهادت دهند، حاضر است امان را بپذيرد و خود را تسليم كند(1).
قيام ابن طباطبا نسبت به قيامهاي قبل از وي گسترش و وسعت بيشتري داشت. آنطور كه اصفهاني روايت ميكند، تعداد نيروهاي وي ـ كه بيشتر اهل كوفه بودند ـ به بيش از دويست هزار نفر ميرسيد و توانست بر شهرهاي زيادي مثل عراق، حجاز و يمن تسلط پيدا كند(2).
با توجه به اينكه آنان چندين بار با لشكر عباسي جنگ كردند و در جنگ هاي اوليه پيروز ميدان نيز بودند، اما آثار خستگي در ميان نيروهاي آنان نمايان بود. اين خستگي از جنگ را ميتوان از مقايسه عملكرد آنها در اوايل قيام و اواخر آن فهميد، در جنگ اولي كه بين نيروهاي ابوالسرايا و لشكر عباسي به فرماندهي زهير بن مسيب صورت گرفت، برخي از طرفداران عباسي كه مقيم كوفه بودند تلاش زيادي كردند كه كوفيان را از پيوستن به سپاه ابوالسرايا باز دارند، اما ابوالسرايا با چندين خطبه و شعر توانست احساسات آنان را برانگيخته و به جنگ نيروهاي عباسي ببرد(3). اما وقتي كه لشكر عباسي به فرماندهي هرثمه بن اعين به جنگ ابوالسرايا و كوفيان آمد، با خواندن خطبهاي توانست در آنان تأثير بگذارد و نتيجه آن شد كه اكثر كوفيان دست از ياري ابوالسرايا كشيدند و
عليرغم اينكه ابوالسرايا تلاش زيادي كرد كه آنها را ترغيب به جنگ كند، موفق نشد و آنان امتناع ورزيدند، در نتيجه ابوالسرايا مجبور به عقبنشيني به سوي عراق شد(1). كوفيان نيز صراحتاً مخالفت خود را از جنگ كردن، به ابوالسرايا ابراز داشتند:
«ما در زير پرچم تو تا آنجا شكيبايي كرديم و در زير ركاب تو تا جايي پايداري نموديم كه جنگ ها يكسره ما را نابود كرد و ريشه كنمان كرد و جز مرگ كار ديگري براي ما نماند»(2).
بنابراين خستگي آنان از جنگ موجب شد كه بار ديگر مردمان اين شهر بيوفايي و پيمان شكني خويش را ثابت كنند و قيامي را كه پيروزيهاي متعددي بهدست آورده بود، مقدمات شكستش را فراهم آورند.
البته اين احتمال وجود دارد كه كوفيان به نيّت ابوالسرايا پي برده باشند. يعني فهميده باشند كه وي به اين علت علويان را به رهبري قيام برگزيده است كه پس از پيروزي آنان را كنار بگذارد و خود حاكم شود و به اين دليل از ياري او خودداري كرده باشند.
اتحاد و اختلاف نيروهاي يك حركت، در كنار ديگر عوامل از علل عمده پيروزي و عدم موفقيت در جنگ به حساب مي آيد. مكتب اسلام، مسلمانان را در هر حال به وحدت و يگانگى فراخوانده و از اختلاف و تشتّت برحذر داشته است. تأكيد بر اتّحاد و اصرار بر پرهيز از اختلاف، به لحاظ پيامدهاي سازنده و خردكننده اين دو عامل است مخصوصاً وحدت و همكاري نيروها با يكديگر در
صحنههاي نبرد و همراهي شان با مسئولان، نقش حياتي در پيروزي نيروهاي نظامي ايفا مي كند، همانگونه كه تفرقه و اختلاف باعث شكست است.
هر گاه نيروهاي نظامي از وحدت و يكپارچگي برخوردار بودهاند، كمتر با شكست روبهرو شدهاند و آنگاه كه دچار اختلاف و ناهماهنگي بودهاند، علي رغم زيادي نيرو و امكانات بهرهاي از پيروزي نبردهاند. از اينرو قرآن كريم از اين دو به عنوان رمز پيروزي و شكست ياد كرده است. چنان در اين آيه آمده است:
يا ايُّهَا الَّذينَ امَنُوا اذا لَقيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا وَاذْكُرُوااللهَ كَثيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ وَ اطيعُواللهَ وَ لاتَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ريحُكُمْ وَاصْبِرُوا انَاللهَ مَعَالصَّابِرين(1)؛ هنگامي كه با گروهي از دشمنان برخورد كرديد استوار بوده و بيشتر به ياد خدا باشيد و از خدا و رسولش پيروي كرده، به كشمكش و نزاع نپردازيد كه قدرت و شوكت خود را از دست خواهيد داد و صبر را پيشه خود سازيد كه خدا همراه صابران است».
با دقت در اين آيه ميبينيم كه رعايت وحدت و يكپارچگي در رديف مسائلي همچون اطاعت خدا و رسول و صبر و استواري و به ياد خدا بودن بيان شده است. با توجه به نقشي كه هر يك از اينها در پيروزي دارد، اهميت و نقش وحدت و يكپارچگي افراد نيز در پيروزي معلوم ميشود.
تأمل در سيره پيامبر اكرم نيز حاكي از اين است كه حضرت توجه ويژه و عميقي به اتحاد و يكپارچگي مسلمانان داشتند و آنان را از تفرقه برحذر ميداشت. چنانچه ميفرمايد:
«من فارق جماعة المسلمين فقد خلع ربقة الاسلام عن نتقه(2)هر كس
از جماعت مسلمين كنارهگيري كند، پيمان ايمان را از دوش خويش بر زمين نهاده است».
و يا در جاي ديگري ميفرمايد:
«من رغب عن جماعه المسلمين سقط عدالته و وجب هجرانه(1)هر كس از جماعت كنارهگيري كند، عدالتش ساقط و طردش واجب است».
حضرت علي نيز بيان مي دارد كه شكست از آن كساني است كه از اتحاد و ياري يكديگر دست برداشتهاند:
«غُلِبَ وَاللهِ الْمُتَخاذِلُونَ(2)سوگند به خدا، مغلوبند كساني كه (براى جلوگيري از پيشروي دشمن) با يكديگر همراهي نكردند».
و يا در جاي ديگري ميفرمايد:
«وَ ايَّاكُمْ وَالتَّفَرُّقَ فَاذا نَزَلْتُمْ فَانْزِلوُا جَميعاً، وَ اذَا ارْتَحَلْتُمْ فَارْتَحِلوُا جَميعاً(3)از تفرقه و جدايي بپرهيزيد و به هنگام فرود آمدن و كوچ كردن با هماهنگي و در كنار هم حركت كنيد».
اين احاديث و موارد ديگر گواه بر اين است كه بزرگان دين هميشه حساسيّت و اهميّت وحدت را به نيروها تذكّر داده و آنان را از خطرات تفرقه و اختلاف برحذر مي داشتند.
بنابراين بايد بگوييم يكي ديگر از عواملي كه در پيروزي يا شكست يك حركت و قيامي مؤثر و تأثيرگذار است، اتحاد و يكپارچگي بين نيروها و رهبري قيام است؛ بدين نحو كه همه نيروها با هر نوع گرايش و علايقي كه دارند در
كنار يكديگر صفوف واحدي را تشكيل دهند و تا نابودي كامل دشمن لحظهاي از پاي ننشينند.
اما با توجه به محدوده زماني مورد بحث، كه مذاهب و فرقه هاي متعددي با گرايشهاي مختلف وارد صحنه شده بودند، تعصب و پايبندي پيروان و طرفداران هر فرقه هم بر بعضي از اعتقادات كه خاص مذهب و فرقه خودشان بود، بيش از هر امر ديگري موجبات تفرقه و اختلاف را در ميان صفوف مسلمين و حتي شيعيان فراهم ميآورد.
اين اختلاف و تفرقه، زماني بيشتر نمود پيدا ميكند كه فردي بخواهد حركتي را براي براندازي حكومت وقت پايهريزي كند و براي تحقق هدف خود ناگزير است كه افراد زيادي را با هر نوع گرايش و سليقهاي جمعآوري كند. گرچه ممكن است در ابتداي جمعآوري نيرو تنوع ياران از حيث اعتقاد و گرايشها از سوي رهبري امر چندان مهمي تلقي نشود، اما با مرور زمان و با توجه به روحيه رقابت و حسادتي كه بين آنها موجود است ميبينيم كه اين امر به يك چالش و مشكل بزرگي براي رهبر تبديل ميشود، چرا كه وي به آساني قادر نخواهد بود در مواقعي كه اختلافي بين آنها رخ داده، به نفع يك گروه وارد عمل شود؛ زيرا در آن صورت گروه ديگر از او رويگردان خواهد شد. بنابراين مسئله وحدت ياران از حيث عقايد و گرايشها امر مهمي است كه يك رهبر بايد از همان ابتدا به آن اهميت بدهد. البته اختلاف و تفرقه در بين ياراني كه هم فرقه و هم مذهب هستند نيز ممكن است، وجود داشته باشد، اما شكل بارز همان است كه بين افراد از فرقههاي مختلف اختلاف بيشتر است.
در ادامه بحث از علل عدم موفقيت قيامهاي شيعي، در اين بخش درصدد هستيم تا قيامهايي را كه اين نقيصه در آنها موجود است، مورد تحليل و بررسي قرار دهيم و ببينيم كه آن علت چگونه در ناكامي و عدم موفقيت آن قيام تأثير داشته است.
وقتي زيد تصميم به قيام گرفت درصدد برآمد با ايجاد يك وحدت سياسي و قدرت واحد نيرويي عظيم و ارتشي قوي در بطن جامعه اسلامي از تمام ملل اسلامي آن روز تشكيل دهد تا بتواند در مقابل ارتش عظيم و قدرت امويان مقاومت كرده و پيروز شوند؛ بلكه بتوانند ريشه ظلم و ستم را از بن بركنند.
به همين منظور او اعتقادات واقعي خود را در خيلي از مسائل مهم اسلامي مخصوصاً مسئله خلافت كه مورد اختلاف مسلمين بود از مردم مخفي ميكرد. او با اين شيوه موفق شد افراد زيادي را با وجود اين كه شيعه هم نبودند - حتي برخي از ائمه و فقهاي عامه را - با خود همراه كند(1).
اما اين نقشه زيد نتوانست عملي شود، زيرا آن طور كه نقل شده عدهاي از شيعيان در ميدان جنگ از ايشان در مورد شيخين سؤال ميكنند، زيد براي اين كه ياران غيرشيعي وي از اطراف او پراكنده نشوند در جواب گفت:
«انّي لااقول فيهما الا خيرا؛ من درباره آن دو جز خير و خوبي چيزي نميگويم».
وقتي آنان اين سخن را از او شنيدند، بيعت را شكسته، و او را رها كردند(2). با توجه به اين كه عده زيادي از افراد و ياران كوفي زيد هم در مسجد محبوس شده بودند، و ياران ديگر وي نيز از شهرهاي ديگر نتوانستند به او بپيوندند، و ياران وي بسيار كم بودند، پيروزي با اين تعداد كم امري محال بود.
افراد و نيروهايي كه در سپاه محمد براي ياري رساندن به او حضور داشتند از قبايل مختلفي چون جهينه، مزينه، سليم، بنوبكر، اسلم و غفار بودند(1). اما محمد با تبعيضي كه ميان اين قبائل اعمال كرد، موجبات اختلاف و تفرقه سپاهيانش را بيش از پيش فراهم آورد. به عنوان نمونه قبيله جهينه را بر ديگر قبائل مقدم ميداشت كه همين امر خشم و كينه قبايل ديگر را برانگيخت(2). يا اين كه در مورد طرح حفر خندق هم بين نيروهاي محمد اختلاف و دو دستگي وجود داشت؛ قبيله بنوسليم با متذكر شدن عيوب اين كار، او را از كندن خندق برحذر داشتند، اما قبيله بنوشجاع اصرار زياد داشتند بر اين كه بتوانند محمد را در كندن خندق قانع كنند(3).
همانطور كه قبلاً ذكر شد بصريان داراي گرايشهاي متفاوت و گاه متضاد بودند كه اين اختلاف گرايشها در صفوف نيروهاي ابراهيم و چگونگي جنگ كردن تأثير به سزايي گذاشت.
گفته ميشود كه پس از كشته شدن نفس زكيه، عيسي بن زيد به عراق رفت و مدعي شد كه نفس زكيه او را به جانشيني خود برگزيده است و بدين ترتيب زيديها را به سوي خود دعوت كرد. برخي از آنها به او گرويدند، ولي زيديهاي بصره از بيعت با او امتناع كردند و به ابراهيم مراجعه نموده، از او
درخواست كردند كه عيسي را از بصره بيرون كند. چيزي نمانده بود كه حوادث ناگواري روي دهد و صفهاي فشرده زيديه از هم پاشيده شود كه دانايان قوم چارهانديشي كرده و اختلاف را پايان دادند و گفتند كه فعلاً همه ما پيرو ابراهيم هستيم، اگر روزي خداوند دشمنان را زبون و نابود كرد و قدرت به دست ما افتاد، آن روز درباره مسئله رهبري خود بحث ميكنيم. همه زيديان بر اين موضوع توافق كردند و همگي با ابراهيم بيعت نمودند تا آنكه او كشته شد(1).
علاوه بر اين در برخي از مسائل فقهي نيز بين ابراهيم و عيسي اختلاف نظر وجود داشت كه گاه به مباحثه و مشاجره ميكشيد. نقل است كه روزي ابراهيم بر جنازه اي نماز خواند و در نماز چهار تكبير گفت، عيسي بن زيد بر او اعتراض كرده، گفت: چرا تكبير پنجم را نگفتي، تو كه مذهب خاندان خود را ميداني؟
ابراهيم در پاسخ گفت: اين كار براي گرد آوردن ايشان (اهل تسنن) بهتر بود، و ما امروز نيازمند اجتماع و هماهنگي اين مردم هستيم، و در يك تكبيري كه من نگفتم انشاءالله زياني نخواهد بود. عيسي كه اين سخن را شنيد از او جدا شد و چون اين خبر به گوش منصور رسيد، كسي را به نزد عيسي فرستاد و به او وعده داد كه هر چه بخواهد به او بدهد و در عوض عيسي طايفه زيديه را از اطراف ابراهيم پراكنده سازد، ولي او نپذيرفت(2).
گرچه عيسي دوباره به ابراهيم پيوست و در روز جنگ فرماندهي جناح چپ سپاه او را به عهده داشت، اما به هر حال اين اختلافات بيتأثير هم نبوده و ميبينيم كه زيديان مخالفت خود را با رد كردن پيشنهادهاي ارائه شده از سوي ياران ابراهيم مبني بر چگونگي مقابله با سپاه عباسي نشان ميدادند(3).
تفرقه و اختلاف در سپاه يحيي نيز وجود داشت. عامل اصلي كه شايد سبب به وجود آمدن اختلاف بين ياران يحيي شده بود، وجود شخصي به نام «حسن بن صالح بن حي» همراه با جماعتي از كوفيان در سپاه وي بود كه برخورد شايسته اي با يحيي نداشت. او در كارها با يحيي مخالفت ميكرد و يارانش را نيز به مخالفت با او دلير ميساخت(1).
اصفهاني دو مورد از اختلافات يحيي را با حسن از زبان خود او نقل كرده كه ما نيز آنها را ميآوريم:
1- يحيي ميگويد: روزي مؤذن اذان نماز را گفت و من مشغول وضو بودم، آن مرد (حسن بن صالح) منتظر من نشده، با ياران من نماز را شروع كرد و چون من رفتم و ديدم او با اصحاب من نماز ميخواند، به كناري رفته، خود مشغول نماز شدم و با او نماز نخواندم چون ميدانستم كه او بر روي كفش مسح ميكشد. چون نمازش تمام شد رو به مأمومين كرده و گفت: چرا ما خود را در راه مردي كه حاضر نيست با ما نماز بخواند و مذهب ما مورد پسند او نيست به كشتن دهيم؟
2- يحيي ميگويد: روزي مقداري عسل براي من هديه آوردند، جمعي از اصحاب نيز نزد من بودند، من آنها را خواندم تا از آن بخورند، در آن حال آن مرد وارد شد و گفت: چرا به امتياز و تفاوت رفتار ميكني؟ خودت با دستهاي از يارانت از اين عسل ميخوريد، ولي ديگران را محروم ساخته ايد؟(2)
يحيي گويد: بدو گفتم: اين هديهاي است كه براي شخص من آوردهاند و از
آن غنائم و اموالي نيست كه متعلق به همه باشد.
گفت: نه اين كار صحيح نيست، و اگر تو زمامدار شوي ميان اشخاص تفاوت و امتياز خواهي داد و از روي عدالت رفتار نخواهي كرد(1).
در پايان هم آورده است كه يحيي چون پراكندگي و تفرقه همراهان و اختلاف آراي ايشان را مشاهد كرد، امان فضل را پذيرفت(2).
طبيعي است كه چنين برخوردهايي از سوي يكي از ياران كه آن هم از كوفه همراه و همدوش با يحيي آمده است، نسبت به رهبر قيام، بذرهاي تفرقه و اختلاف را در ميان ياران بپاشد و ديلميان را نيز ـ وقتي اين گونه برخوردها را مشاهد كنند - در ياري رساندن سست و دچار ترديد كند.
همانطور كه قبلاً ذكر شد(3)، وي از لحاظ اعتقادي با معتزله و زيديه جاروديه هم عقيده و هم فكر بود، و اين امر تفرقه و اختلاف را در ميان ياران او ايجاد كرد و در نهايت باعث پراكنده شدن شيعيان (اماميه) و زيديان از اطراف او شد.
با مراجعه به سيره پيامبر اكرم درمييابيم كه هرگز شتابزدگي در سيره نظامي آنحضرت ديده نميشد. ايشان هيچ كاري را جز در زمان مناسب انجام نميداد و بسيار موقع شناس بود؛ مثلاً وقتي خبر كشته شدن قاريان قرآن را در واقعه بئر معونه شنيدند، بسيار متأثر شدند، ولي چون زمان را مناسب نديدند، گرفتن قصاص خون آنها را به بعد موكول كردند.
در صلح حديبيه نيز بيشتر مسلمانان ميل به جنگ داشتند، ولي آنحضرت با تمام مشكلاتي كه به دنبال داشت، به آن رضايت نداد. لذا در همان شرايط و موقعيت از آنان بيعت گرفت كه از فرمانش سرپيچي نكنند و از اين كار در شرايط حساس جنگ «حنين» بهره گرفت(1).
با مراجعه به سيره امام حسين هم درمييابيم كه كه آنحضرت در 27
1) جنگهاي پيامبر اسلام، جمعي از نويسندگان، ص 122.
رجب؛ يعني در 12 روز بعد از مرگ معاويه، به سمت مكه حركت ميكند. روز ورود او سوم شعبان، حركت و خروج او در يوم الترويه (هشتم الحجه) از مكه به سمت عراق و رها كردن مراسم حج و ايجاد سؤال در ذهنها، نشان مديريت اباعبدالله و زمانشناسي او در حركت عظيم خويش است. اين زمانشناسي در صحنه كربلا و عاشورا بيشتر چهره نشان ميدهد. مهلت خواستن يك شب و تجهيز روحي و معنوي ياران، تناسب خطبهها با موقعيتها يا بهرهگيري از ياران، متناسب با زمان و موقعيت بسيار درسآموز است(1).
بنابراين با مقدمه فوق، بايد بگوييم مراد ما از عوامل موقعيتي، زمان و مكان قيامهاست. اين دو را ميتوان از عوامل مؤثر در پيروزي يا موفقيت يك قيام دانست. چون وقتي جرقههاي قيامي براي اولين بار زده ميشود، روزها و ماهها در مورد اين كه چطور و چگونه و در چه زمان و مكاني قيام صورت گيرد، بين سران و ياران بحث و گفتوگو و فكر و تأمل ميشود؛ حال اگر سران تصميم گيرنده، زمان نامناسبي را براي شروع قيام خويش برگزينند و يا مكاني را محل وقوع حركتشان قرار دهند كه از لحاظ نظامي به نفع آنان نباشد و يا از لحاظ اجتماعي مردم آن منطقه چندان به آنان تمايل نداشته باشند، چنين قيامي هر چند از جنبههاي ديگر مثل سپاه و تجهيزات هيچ گونه كمبود و نقصي نداشته باشد، اما به دليل انتخاب زمان و مكان نامناسب، هرگز به نتيجه مطلوب و دلخواه خويش نخواهد رسيد. زيرا همانطور كه اشاره شد اين دو عامل كه ما از آن تحت عنوان عوامل موقعيتي نام برديم، تأثير زيادي در پيروزي يا شكست يك قيام خواهند داشت.
در ادامه بحث از علل شكست قيام هاي شيعي، در اين فصل درصدد هستيم، قيامهايي را كه انتخاب زمان و مكان نامناسب، يكي از علل عدم موفقيت آنها
1) رك: عوامل معنوي و فرهنگي دفاع مقدس، محمد رضا سنگسري، ج 3، ص 56.
بوده است، در دو بخش: عدم استفاده از زمان مناسب و عدم استفاده از مكان مناسب، مورد بررسي قرار دهيم.
همانطور كه قبلاً(1)اشاره شد، پس از مرگ يزيد براي مدتي اوضاع كوفه متشنج بود و حتي كوفيان با حمله به دارالاماره، والي آن عمرو بن حريث را اخراج و به جاي او عامر بن مسعود را به امارت كوفه منصوب كردند. همچنين ذكر شد كه حتي عدهاي از توابين قبل از اقدام كوفيان چنين پيشنهادي را به سليمان دادند اما او آن را رد كرد و آنان را به صبر و شكيبايي و تبليغ و دعوت بيشتر فراخواند.
بنابراين با توجه به اين كه آنان در حدود چند سالي (از سال 61 تا 64) اقدام به دعوت كرده بودند، اگر فرصت پيش آمده را غنيمت ميشمردند و ابتدا كوفه را به تسخير خود در ميآوردند و سپس اقدامات بعدي را انجام ميدادند، به مراتب از آن زماني كه آنان قيام كردند بهتر بود؛ زيرا در سال 65 هـ گرچه آنان فقط به جنگ با عبيدالله ميانديشيدند و تنها امويان را دشمن خود ميدانستند، اما زبيريان نيز صاحب قدرت شده بودند و حتي كوفه، محل تجمع و حركت آنان نيز در دست زبيريان بود. از اينرو بر فرض هم كه توابين در جنگ با عبيدالله پيروز ميشدند، اين احتمال وجود داشت كه والي زبيري كوفه مانع ورود آنان به كوفه شود و حتي در مقابل آنان كه اينك ضعيف هم شده بودند، دست به اقدامات نظامي بزند.
1) فصل سوم، بحث مديريت ناكارآمد رهبران قيام، ص 76.
نكته ديگري كه بايد افزود، اين است كه سليمان در جواب آن دسته از ياران خود كه او را تشويق به حمله به دارالاماره ميكردند، آنان را تشويق به صبر و شكيبايي كرد، اما وقتي قيام علني شد همين سليمان براي مقابله با شاميان چنان شتاب و عجله از خودش نشان ميدهد كه حاضر نيست در اردوگاه نخيله بيش از سه روز صبر كند. در حالي كه او به مدائن و بصره براي جذب نيرو نامه فرستاده بود و آنان هم قول مساعدت و ياري داده بودند. چطور در آن زمان يارانش بايد صبر و شكيبايي به خرج مي دادند اما در اينجا خود سليمان اينطور عجله ميكند. پس اگر سليمان در اينجا اين قدر عجله از خودش نشان نميداد و فرصت به دست آمده را هم غنيمت ميشمرد، شايد سرنوشت جنگ به گونه ديگري رقم ميخورد.
همان طور كه قبلاً اشاره شد(1)، زيد كوفه را براي قيام و حركت خويش برگزيد، زيرا مركز شيعيان و هوداران علويان، و شهري مهم از لحاظ اداري و سياسي و مركز نيروي نظامي به شمار ميآمده. زيد از اين جهت مكان درستي را انتخاب كرده بود، اما قيام او پيش از يارگيري كامل و تشكيلات منسجم و تدابير لازم صورت گرفته بود.
زيد زمان قيام خود را شب چهارشنبه اول ماه صفر سال 121 يا 122 هـ قرار داده بود. اما شهادت دو تن از يارانش به نامهاي «عامر» و «طعمه» به دستور يوسف بن عمر، زيد را ترساند و او هم از ترس اينكه مبادا يوسف راهها را ببندد و از آمدن مردم شهرهاي ديگر به كوفه جلوگيري كند، لذا پيش از موعدي كه با
1) فصل دوم، ص 60.
مردم قرار گذارده بود اقدام به خروج كرد، و همين امر سبب شكست او گرديد(1).
در واقع والي كوفه با ترفندي توانست زيد را به قيام زودرس، نپخته و نسنجيده وادار كند. هنوز نيروها و ياران زيد از انسجام، اتحاد و همدلي لازم برخوردار نبودند. زيرا هنگام خروج زيد (23 محرم) ياران وي در مدائن، بصره و غيره منتظر شروع عمليات بودند كه ناگهان شنيدند، زيد خروج كرده است؛ گرچه آنان نيز قصد خروج كردند ولي، توانايي آن را نيافتند، چون خبر خروج زيد به موقع به آنها نرسيده بود(2). با توجه به اين كه ياران زيد، اندك و نيروهاي دشمن زياد بود سرانجامِ جنگ از همان ابتدا معلوم و مشخص بود.
حوادث نشان ميدهد كه مقدمات ظهور نفس زكيه به خوبي فراهم نشده بود و او از روي ناچاري پيش از وقت، قيام خود را علني ساخت. شواهدي كه اين امر را ثابت ميكند، عبارتند از:
1- در سال 144 هـ وقتي منصور براي برگزاري مراسم حج وارد حجاز شد، در راه بازگشت، زندانيان بني حسن را با خود از مدينه به سوي عراق آورد. در اين هنگام نفس زكيه و برادرش ابراهيم در هيئت بدويان با آنان (پدر و عموهاي خود) ديدار كردند و از پدرشان اجازه خروج خواستند، تا آنان را از دست منصور نجات دهند؛ اما وي در جواب گفت:
«اي پسر جان آشكار شدنت تو را به كشتن ميدهد و مرا نيز زنده نميدارد، پس در جاي خود بمان تا خدا به گشايشي رهايي بخشد»(3).
اين گزارش به خوبي نشان ميدهد كه محمد هنوز نتوانسته بود قيامش را دقيقاً سازماندهي كند و گرچه پدرش به او ميگويد تا آمادگي كامل پيدا نكرديد قيام نكنيد؛ اما ميبينيم كه وي در حدود شش ماه بعد؛ يعني در جمادي الثاني سال 145 هـ قيام خودش را علني كرد(1).
2ـ البته عواملي نيز در قيام زودرس او مؤثر بوده اند كه عبارتند از:
الف) جماعتي از يارانش كه سخت در زحمت بودند، تأكيد داشتند كه وي هر چه زودتر قيام را آشكار كند، چنانچه نقل شده كه برخي از يارانش به او گفتند:
«براي خروج خود چه انتظار مي كشي (و چشم به راه چه هستي؟) به خدا سوگند اين امت كسي را كه از اوضاع ناراحت تر و گرفتهتر از تو باشد نمييابد، چرا خروج نميكني اگرچه كسي با تو نباشد و تنها باشي؟ و بدين ترتيب او را به خروج تحريض و تحريك كردند»(2).
ب) اذيت و آزار و شكنجههايي كه عباسيان نسبت به پدر و ديگر خويشان محمد اعمال ميكردند، موجب شد محمد از مخفيگاه خود بيرون آيد(3).
ج) همان طور كه قبلاً اشاره شد(4)، منصور نامههايي از زبان فرماندهان خويش براي او ميفرستاد مبني بر اين كه هر چه زودتر قيام كند، و در او اين ذهنيت را ايجاد كرده بود كه زمان مناسب براي قيام رسيده است(5)و او را نسبت به اوضاع خوشبين كرده بود.
نكتهاي كه بايد به آن اشاره كرد اين است كه طبق نقشه قبلي قرار بود، نفس زكيه در مدينه و برادرش ابراهيم در بصره همزمان قيام كنند، اما وي بر خلاف نقشه و بدون هماهنگي با ابراهيم و بدون آمادگي كامل قيام كرد(1).
همانطور كه اشاره شد، قرار بود دو برادر با هم قيام كنند، اما هنگامي كه ابراهيم از خروج برادرش پيش از موعد مقرر آگاه شد، ناگزير دعوت خود را علني كرد. او طبعاً نميخواست پيش از فرا رسيدن وقت تعيين شده، خروج كند ولي از يكسو برادرش به او دستور خروج داده بود(2)و از سوي ديگر، انديشيد اگر خروج نكند ممكن است منصور به مدينه لشكركشي كرده، برادرش را از بين ببرد(3).
آنطور كه منابع آوردهاند وقتي ابراهيم نامه محمد مبني بر خروج را دريافت كرد، خودش ميدانست كه آمادگي لازم را براي قيام ندارد، اما با دلداري برخي از يارانش قانع شد، قيام خود را علني كند(4).
با توجه به مطالب فوق، اگر اين دو برادر همزمان با هم قيام ميكردند، ميتوانستند براي منصور مشكل آفرين باشند، اما وقتي محمد قيامش را زودتر آغاز كرد، لازم و قطعي نبود كه ابراهيم هم بدون آمادگي كامل قيام كند، بلكه ميبايست شرايط و اوضاع را ميسنجيد و با آمادگي كامل اقدام ميكرد؛ اما وي در يك عمل انجام شده قرار گرفت و بدون آمادگي كامل دست به قيام زد.
ميگويند حسين بن علي با ياران خود قرار گذاشته بود كه در مكه و در ايام حج قيام كنند(1). شايد به اين دليل كه وقتي مسلمين ساير بلاد براي انجام مناسك حج و زيارت قبر پيامبر ميآيند، با او همراه شوند(2)و اين امر ميتوانست موفقيت يا مصونيت آنان را تضمين كند(3).
طبري آورده كه قيام حسين بن علي در مدينه، در روز شنبه، سيزدهم ذيقعده آغاز شد و پس از سه روز درگيري، شهر كاملاً به دست حسين و يارانش افتاد و كار تصرف و پاك سازي شهر و نصب فرماندار جديد و تجهيز نيرو، يازده روز طول كشيد و در روز بيست و چهارم ذيقعده حسين و يارانش به سوي مكه حركت كردند(4).
اما بنا به دلايلي كه ذكر ميگردد، اين زمان، زمان مناسبي نبود، زيرا:
اولاً: حسين در ماه ذيقعده دست به قيام زد، ماهي كه جزءِ ماههاي حرام محسوب ميشود و نزد مسلمانان حرمت و قداست دارد و جنگ و خونريزي در آن را حرام ميدانند(5).
ثانياً: با توجه به اينكه در ايام حج هزاران حاجي از شرق و غرب عالَم براي اداي فريضه حج به مكه و مدينه ميآيند، در اين دو شهر كسب و كار رونق چشمگيري دارد؛ بنابراين طبيعي است كه مردم اين دو شهر هر امري را كه مانع كسب درآمد آنها شود، چندان خوش نداشته باشند(6).
ثالثاً: هادي عباسي پس از آگاهي از قيام حسين، نيرويي از عراق براي كمك سپاهيانش نفرستاد، بلكه فقط از همان لشكري كه به عنوان محافظ فرماندهان و سران و بزرگان عباسي كه براي اداي فريضه حج عازم حجاز شده بودند - و البته برخي از نيروهاي مبارك ترك كه قبلاً از مدينه گريخته بودند- استفاده كرد.
بنابراين اگر حسين در زمان ديگري قيام ميكرد، از يك طرف آن قدر نيروي عباسي در مكه وجود نداشت و او به راحتي ميتوانست مكه را نيز مانند مدينه تصرف كند و ازطرف ديگر وقت بيشتري در اختيارش بود و احتمال اينكه بتواند نيرو و افراد زيادتر و همچنين اسلحه و تجهيزات لازم را جمعآوري كند، وجود داشت(1).
در يك جمعبندي كلي ميتوان گفت:
از پنج قيام ذكر شده، نامناسب بودن زمان قيام توابين، به دليل موقعيت نشناسي سليمان بود. بدين بيان كه وي پس از مرگ يزيد ـ با توجه به خلأ قدرت ـ بايد قيامش را علني ميكرد. ديگر اينكه زماني كه بايد صبر ميكرد تا نيرو و امكانات بيشتري برايش فراهم شود، صبر و تحمل نكرد و براي رويارويي با شاميان عجله به خرج داد.
نامناسب بودن قيام زيد، به اين دليل بوده كه وي پيش از موعد مقرري كه با ياران شهرهاي ديگر قرار گذاشته بود، قيامش را علني كرد و آنان نيز به موقع نتوانستند خود را به كمك و ياري او برسانند.
نامناسب بودن زمان قيام محمد و ابراهيم، به اين دليل بوده كه آنها هنوز به آمادگي لازم و كامل نرسيده بودند و با توجه به اينكه آنها قصد داشتند، همزمان با هم قيام كنند بين آن دو هماهنگي نبوده است.
1) تاريخ طبري، همان، صص 598-599.
حسين بن علي هم اصلاً زماني را كه براي قيامش انتخاب كرده بود - بنا به دلايلي كه ذكر شد - زمان مناسبي نبود و از اين لحاظ با قيامهاي قبل از خودش كمي تفاوت دارد.
محمد شهر مدينه را به اين دليل كه منسوب به پيامبر اكرم است و ايشان در اين شهر جنگ كرده و پيروز شدهاند، به عنوان پايگاه نظامي براي قيام خودش انتخاب كرد(1)، در حاليكه اين شهر به دلايلي كه ذكر خوهد شد، مكان مناسبي براي يك قيام شيعي نبود؛ زيرا:
اولاً: از لحاظ نظامي مناسب نبود، چون مدينه يك منطقه كاملاً بيحفاظ و در بن بست بود كه از طرف هر ارتش متجاوزي، به راحتي ميتوانست تحت محاصره قرار گيرد(2). كافي بود دويست نفر سپاهي در مرز شام، دويست نفر در مرز عراق و دويست نفر در مرز يمن مستقر شوند كه در اين صورت تمام راههاي تداركاتي مسدود ميشد و شهر به راحتي در محاصره قرار ميگرفت. تدارك آن از طريق حبشه و از راه دريا هم به دليل خشكي و گرما كار آساني نبود.
ثانياً: مردم اين شهر گرايش چنداني به شيعه و تشيع نداشتند، بلكه آنان بيشتر به شيخين گرايش داشتند. اصعمي در توصيف شهرهاي اسلامي و گرايشهاي آنها ميگويد:
«اهالي بصره داراي گرايشهاي عثماني، كوفه علوي، شام اموي، جزيره خارجي و حجاز سنّي هستند»(1).
ثالثاً: مردم مدينه بيشتر اهل بزم بودند تا رزم، آنان بيشتر به تجارت و تحصيل فكر ميكردند تا جنگ(2).
رابعاً: مدينه از نظر اقتصادي مناسب نبود چون شهري بود كه بنا به گفته منصور نه زراعت كافي داشت و نه گوسفند و نه تجارت كافي(3). به گفته عبدالله بن نافع كه محمد از او كمك خواست، مدينه شهري بود كه: «ليس فيه مال و لا رجال و لا كُراع و لا سلاح»(4).
وقتي منصور از خروج محمد در مدينه باخبر شد، عراق را كه از نظر اموال و مواد غذايي و مردان جنگي در وضع خوبي بود، پايگاه خودش قرار داد(5). از طرفي، نيز چون از وضعيت شهر مدينه باخبر بود، تصميم گرفت عرصه را چنان بر آنان تنگ كند كه خودشان آرزو كنند هر چه زودتر از اين معركه نجات يابند، و به همين منظور حتي دستور داد جلوي مواد غذايي وارده از سوي مصر و شام را بگيرند(6).
بنابراين شايسته بود محمد، مكان بهتري را انتخاب مي كرد و صرف اينكه مدينه به پيامبر اكرم منسوب است را ملاك قرار نميداد، زيرا حضرت در آن زمان، اين شهر را مركز خود در مقابل مكه قرار داد. مكه خشكتر و كم
1) البصره كلها عثمان يه و الكو فه كلها علو يه و الشام كلها امو يه و الجزير ه خارج يه و الحجاز سن يه. (العقد. الفريد، احمد بن محمد بن عبدربه، ج 4، ص 264).
2) امام علي در آيينه تاريخ، محمد الله اكبري، مجله اشراق انديشه، ص 12.
3) انساب الاشراف، همان، ص 436 ؛ تاريخ طبرى، همان، ص 426 ؛ مروج الذهب، همان، ص 298.
4) تاريخ طبري، همان، ص 434.
5) جهادالشيعه، ص 177.
6) تاريخ طبري، همان، ص 436.
محصولتر از مدينه بود و در آن زمان وضع تأمين آذوقه در مدينه بهتر از مكه بود. اما در زمان نفس زكيه مدينه شهري بيدفاع، كم محصول و كم نيرو به شمار ميآمد.
بنابراين محمد ميبايست دلايل ذكر شده بالا را ملاك اصلي خودش قرار ميداد و پيشنهاد آن دسته از يارانش را كه به او گفتند به مصر برود، زيرا هم از لحاظ اجتماعي و هم از لحاظ نظامي و هم اقتصادي بهتر از مدينه است، ميپذيرفت.
ابراهيم از جانب برادرش محمد براي گرفتن بيعت از مردم بصره وارد آن شهر شد(1). علت اينكه محمد او را به بصره فرستاد مي تواند به اين سبب باشد كه:
اولاً: بصره نسبت به مدينه، به خراسان نزديكتر بود و ميتوانست پل ارتباطي نفس زكيه و شيعيان خراسان باشد.
ثانياً: وقتي محمد از مدينه و ابراهيم از بصره خروج ميكردند، با توجه به اين كه دو برادر قصد داشتند همزمان با هم قيام كنند، ميتوانستند مركز خلافت را به محاصره خود در آورده، منصور را از دو طرف مورد هجوم قرار دهند. اگر او ميخواست درصدد مقابله با آنان برآيد ناچار ميبايست نيروهاي خود را در دو جبهه متفاوت به كار گيرد و اين موجب تقسيم و تضعيف نيروهايش ميشد. به دليل همين شيوه نظامي لازم بود كه ابراهيم به طرف بصره حركت كند(2).
اما اين انتخاب چندان شايسته نبود، چون بصريان از لحاظ عاطفي يا عقيدتي با توجه به گفته اصعمي كه مردم اين شهر بيشتر گرايشهاي عثماني داشتند،
هيچگونه وجه اشتراكي با ابراهيم نداشتند. تنها وجه اشتراك آنها با وي در ضديت بصريان با عباسيان بود(1).
در واقع بصريان به خاطر استبداد و بخل بيش از حدي كه منصور از خودش ابراز و مردم را به پوشيدن لباس سياه مجبور ميكرد و همچنين حبس و تبعيد و شكنجه مخالفان رژيم از حكومت عباسي ناراضي بودند(2).
بنابراين چندان دور از ذهن نيست كه وقتي جنگ و درگيري شدت گيرد و اين افراد مرگ را پيش چشمان خود ببينند تا آخرين نفس در كنار ابراهيم نمانند و او را در لحظات سخت و حساس جنگ تنها بگذارند.
قيام حسين بن علي نيز مانند قيام محمد در مدينه و مكه صورت گرفت، كه ازلحاظ مكاني نامناسب بود، زيرا:
اولاً: همان مطالبي كه در مورد نفس زكيه و مردم و موقعيت جغرافيايي حجاز گفته شد، در اينجا نيز صادق است.
ثانياً: مهدي عباسي (خليفه قبل از هادي) با به كارگيري سياستهايي چون احترام گزاردن به اهالي حجاز و كمك مالي به آنها و توسعه مسجدالحرام و مسجد نبوي توانسته بود، بيش از پيش دل مردم حجاز را به سوي حكومت عباسي متمايل كند(3).
از اين رو مجموعه اين عوامل سبب شد تا آنان هيچگونه علاقه و تمايلي از خودشان در پيوستن به حركتهاي ضد عباسي نشان ندهند و به همين دليل،
حتي قيام وي از طرف اهالي مكه و مدينه مورد تأييد و پذيرش هم قرار نگرفت(1).
بنابراين اگر حسين بن علي به قيامهايي مثل قيام مردم مدينه و قيام نفس زكيه(2)كه قبل از او در اين منطقه به وقوع پيوسته بودند و سرانجامي جز شكست نداشتند، شايسته بود كه مكان ديگري را برگزيند.
در ادامه بحث از علل شكست قيامهاي شيعي در اين فصل درصدد هستيم تا برخي از علل و عوامل نظامي را كه منجر به عدم موفقيت قيام ها شده است تحت عناوين زير مورد بررسي قرار دهيم.
تدابير و روشهاي نظامي مهمترين اصل در جنگها بوده و ميباشند. به طوريكه ديگر امور همه تحت الشعاع اين موضوع است و پيروز واقعي، طرفي است كه بيشتر فكر كرده و تدبير و تاكتيك تازه و حساب شدهاي پياده و دشمن را غافلگير كند.
غافلگيري، خدعه و نيرنگ، استفاده از نيروهاي اطلاعاتي جهت اطلاع از سازماندهي و آرايش نظامي دشمن و به كار بردن تدابير لازم در برابر آن، آگاهي از نقاط قوت و ضعف خود و دشمن و استفاده از نقاط ضعف حريف و رفع
نقص خود، استفاده از حربههاي رواني و شايعات جهت تضعيف روحيه دشمن و تقويت روحيه نيروهاي خودي، از جمله اين تدابيرند.
با مروري هر چند سطحي به زندگي پيامبر اكرم درمييابيم آنحضرت تا سال پنجم در غزوات از روش دفاعي بهره مي بُرد و از قلمرو حكومت اسلامي، يعني مدينه، دفاع مي كرد. ولي پس از شكست احزاب در نبرد خندق در سال پنجم هجري، روشهاي پيامبر به صورت تهاجمي درآمد. حضرت پس از پيروزي در غزوه احزاب فرمود:
«الْانَ نَغْزُوهُمْ وَ لا يَغْزُونَنا؛ از اين پس ما بدانان هجوم ميبريم، نه آنان به ما»(1).
چنانچه نمونه بارز آن را در فتح مكه شاهد هستيم. در فتح مكه آن پيامبر دست به ابتكار جالبي زدند و براي اينكه شهر را بدون جنگ و خونريزي فتح كنند دستور داد كه سربازان اسلام در نقاط مرتفع آتش افروزند و براي ايجاد ترس بيشتر، دستور داد هر فردي به طور مستقل آتش افروخته، تا نواري از شعلههاي آتش، كليه كوهستان و نقاط مرتفع را فرا گيرد. اين ابتكار، مكّيان را سخت به وحشت افكند و نقش بسزايي در تسليم شدن آنان داشت.
بنابراين استفاده از تدابير و روشهاي مناسب نظامي، توان رزمي نيروها را دو برابر و موجب بالا رفتن روحيه آنان ميشود و بر ترس دشمن ميافزايد. اما وقتي قيامهاي شيعيان را بررسي مي كنيم، درمييابيم كه اكثر آنان در هنگام رويايي با دشمن از حيث تدبير جنگي و نظامي حرفي براي گفتن نداشتهاند و هيچ يك از تدابير ذكر شده را پياده نكردهاند، و بيشتر حالت تدافعي و انفعالي داشتهاند. قيامهايي كه چنين نقيصهاي داشتهاند عبارتند از:
1) بحار الانوار، ج 20 ، ص 217.
وقتي قيام توابين را از حيث تدابير و روش جنگ مورد بررسي قرار ميدهيم، در مييابيم كه روش نظامي خاصي كه موجب پيروزي آنان شود، وجود نداشته است.
توابين پس از جمعآوري نيرو براي مقابله با سپاهيان شام حركت كردند و منزلهاي متعددي را پشت سر گذاشتند. در راه عين الورده به محلي به نام «ساع» رسيدند، آنان از آنجا صفوف سپاهيان خود را آراستند و با همان نظم تا عين الورده پيش رفتند(1).
سليمان در همين مكان سخناني را نيز در مورد اهداف خود و جانشينان بعد از خودش ايراد كرد(2). پس از آن مسيب بن نجبه را با چهارصد سوار فرستاد و گفت:
«برويد تا به نخستين اردوي دشمنان برسيد و به آنها حمله بريد. اگر نتيجه دلخواه بود كه خوب، ولي اگر نتيجه دلخواه نبود، باز گرديد، مبادا فرود آييد و يا يكي از همراهانت فرود آيد، يا پيشروي كند، مگر اينكه مجبور به اين كار باشد. اگر سپاه دشمن را ديديد بدون درنگ بر آنها حمله كنيد. اگر پيروز شديد چه بهتر، و گر نه برگرديد، حتي يكي از ياران خود را تنها مگذاريد. تلاش كنيد همه را برگردانيد»(3).
مسيب نيز با نيروهايش شبانه حركت كرد و با حملهاي غافلگير كننده در سحرگاهان تلفاتي بر شاميان وارد ساخت و با بهدست آوردن غنايمي دوباره
به مقر اصلي خود برگشت(1).
اين روش سليمان كه با موفقيت نيروهايش خاتمه يافت، خوب بود اما بايد بگوييم حال كه سليمان از چنين شيوهاي استفاده كرد، تدبير بهتر و مناسبتر اين بود كه او تعدادي از بهترين نيروهايش را همراه مسيّب روانه ميكرد و در صورت پيروزي از آنان نمي خواست كه دوباره به عقب برگردند بلكه از آنها به عنوان نيروهاي پيش قراول استفاده ميكرد و دستور ميداد كه با همين شيوه شبيخون زدن به ديگر شاميان را ادامه دهند. با اين كار از يك طرف آنان را مشغول ميكرد و بدين ترتيب ابتكار عمل و فرصت فكر كردن را از آنان ميگرفت و از سوي ديگر درصد تلفات نيروهايش را نيز كاهش ميداد و يا لااقل از عدهاي از آنان ميخواست كه به عنوان عوامل نفوذي وارد سپاه دشمن شده، از داخل آشوب و اغتشاش ايجاد كنند و خود نيز از بيرون و در يك فرصت مناسب آنها را غافلگير ميكرد.
با روبهرو شدن دو سپاه در عين الورده جنگ آغاز شد، جنگي كه سه روز به طول انجاميد، در روز اول جنگ پيروزي با توابين بود، روز دوم بدون پيروزي طرفين خاتمه يافت و در روز سوم با دلاوريهايي كه سليمان و افرادش از خود نشان دادند، پيش از ظهر، پيروزي با توابين بود؛ اما شاميان، از تيراندازان خود استفاده كرده، توانستند صفوف درهم فشرده توابين را جدا كنند كه از اين لحظه پيروزيهاي شاميان رفته رفته آغاز گرديد. با كشته شدن سليمان بن صرد، مسيب بن نجبه، عبدلله بن سعد و تعداد زيادي از ياران او، سرانجام اين جنگ به سود شاميان خاتمه يافت(2).
اشتباه سليمان در هنگام جنگ و رويارويي اين بود كه كليه نيروهايش را مستقيماً وارد جنگ كرد، در حاليكه بهتر بود آنان را به چندين دسته تقسيم ميكرد تا در صورت شكست دسته اول، نيروهاي ديگري به كمك آنها بفرستد؛ يا يك دسته را مأمور ميكرد كه از پشت به دشمن حمله كنند.
در طرف مقابل، ابن زياد از چند دسته كردن سپاه كه سليمان استفاده نكرده بود، استفاده كرد و همين امر در شكست توابين مؤثر واقع شد. ابن زياد به محض شكست دسته اول، دسته ديگري را به كمك لشكر شكست خورده ميفرستاد، اين امر علاوه بر تقويت نيروهاي شكست خورده، موجب تضعيف روحيه نيروهاي توابين نيز ميشد. همچنين براي اينكه ميان صفوف درهم فشرده نيروهاي توابين ـ كه با اين روش توانسته بودند تلفات سنگيني بر شاميان وارد نمايند ـ فاصله و جدايي بيندازد، از تيراندازان استفاده كرد و با وارد شدن آنان به ميدان جنگ، ورق برگشت و تلفات سختي بر توابين وارد آمد.
نكته ديگري كه بايد به آن اشاره كرد اين است كه سليمان نبايد جنگ را طولاني ميكرد، زيرا با توجه به چند برابر بودن نيروهاي شاميان طبيعي بود با طولاني شدن جنگ، كسي كه نيروهاي بيشتري دارد، پيروز ميدان خواهد بود.
وقتي لشكر مختار و مصعب در برابر هم قرار گرفتند و فرمان حمله صادر شد، فرماندهان و گردانهاي سپاه مختار يكي پس از ديگري و گاهي نيز با هم حملهور ميشدند.
اين روش گرچه در ابتدا مؤثر واقع شد و لشكر بصره را به عقب راند و حتي تلفات سختي هم بر آنان وارد كرد، اما با توجه به اينكه مصعب از وجود فرمانده باتجربه و زيركي چون مهلّب بهره ميبرد، موجب شد وقتي كه دو جناح از لشكر مختار با دو جناح از لشكر
مصعب درگير بودند، مهلب كه در گوشهاي از ميدان مترصد فرصت مناسب بود، با نيروهايش كه همگي تازه نفس بودند به نيروهاي مختار حمله كنند و با توجه به خستگي ياران مختار و كثرت لشكر دشمن، صفوف كوفيان درهم شكسته شود و با دادن تلفات زياد به طرف كوفه عقب نشيني كنند(1).
بنابراين شايسته بود كه مختار نيز همه نيروهايش را درگير نميكرد و آنان را به چند دسته تقسيم مينمود و لااقل يك دسته از آنها را به عنوان نيروي كمكي در نظر گرفت، تا در لحظات حساس و دشوارِ جنگ كه نتيجه به نفع دشمن ورق ميخورد، آنان را وارد عمل كند؛ تا خود و نيروهايش آنگونه غافلگير نشوند.
پس از اينكه ورق برگشت و ابتكار عمل بهدست نيروهاي بصري افتاد و شمار تلفات نيروهاي مختار دائماً رو به افزايش بود، و عده زيادي از ياران او نيز فرار كردند، مختار همراه با ياران خود كه حدود هفت هزار نفر بودند، به كوفه برگشتند. آنان در مركز شهر در دارالاماره و مسجد و اطراف آن سنگربندي كردند و آماده دفاع و نبرد با لشكر بصره شدند. پس از اينكه نيروهاي بصري وارد شهر شدند و دارالاماره را محاصره كردند، مختار و يارانش از شيوه جنگ و گريز براي مقابله عليه نيروهاي بصري استفاده ميبردند(2).
ظاهراً اتخاذ اين شيوه از جانب مختار چندان مناسب نبود، زيرا در صورت طولاني شدن مدت محاصره، با توجه به تلفاتي كه در درگيريهاي قبلي داده بود و نيروهايش نيز نسبت به نيروهاي دشمن كمتر بود، آنان با مشكلات زيادي چون بيآبي و گرسنگي روبهرو ميشدند و در نهايت مجبور ميشدند كه خود را
تسليم كنند. بنابراين بهتر بود، مختار به جاي اينكه داخل شهر شود و دارالاماره را مركز دفاع خودش قرار دهد، منطقهاي را در خارج شهر براي جنگ انتخاب ميكرد.
روشي كه زيد در روز جنگ اتخاذ كرد، اين بود كه در كوچههاي كوفه به نيروهاي شامي حمله ميكردند. اصولاً زيد نيروهايش را به دستههايي تقسيم كرده بود و به آنان چگونگي ضربه زدن به تجمعات نيروهاي شامي را تعليم داده بود.
در روز جنگ هم وقتي با نيروهاي شامي برخورد ميكردند، با آنان درگير شدند و در بعضي مواقع، خصوصاً اوايل كار، توانستند آنان را شكست دهند و ضربات سختي بر آنان وارد كنند(1).
اما اين شيوه جنگي چندان مؤثر نبود به چند دليل:
1- كمي نيروهاي زيد؛
2- كثرت نيروهاي شامي؛
3- مجهز بودن شاميان از حيث سلاح و تجهيزات؛
4- آمدن نيروهاي كمكي به ياري نيروهاي شامي در حاليكه زيد هيچگونه نيروي كمكي نداشت.
بنابراين زيد با اين شيوه جنگي هرگز نميتوانست پيروز اين ميدان باشد، بلكه ميبايست از شيوههاي ديگري چون حملات غافلگير كننده، مثل كشتن يوسف بن عمر، جنگ و گريز، شكستن حصار مسجد كه شايد با اين امر افراد داخل مسجد به ياري او ميآمدند و... استفاده ميكرد(2).
وقتي قيام نفس زكيه را مورد بررسي قرار دهيم ميبينيم او نيز از روش نظامي مناسبي استفاده نكرده است. او در مواجه با نيروهاي عباسي از سياست تدافعي استفاده كرد. آن هم بدين نحو كه به تأسي از پيامبر اكرم در اطراف مدينه خندق حفر كرد تا در برابر سپاه عباسي مقاومت كند(1).
اما اين تدبير چندان مناسب نبود و صرف تأسي به پيامبر موجب پيروزي نميشد؛ زيرا اولاً، همانطور كه قبلاً اشاره شد اصلاً مدينه شهري نبود كه صلاحيت مركزيت براي يك پايگاه نظامي را داشته باشد. در واقع نفس زكيه ميبايست اين سخن امام علي را سرلوحه كارش قرار ميداد كه خطاب به كوفيان ميفرمود:
«... فوالله ما غُزي قومٌ قطّ في عُقر دارهم الاّ ذلّوا(2)به خدا سوگند! هيچ ملتي در خانه خود با دشمن نجنگيد، مگر آنكه خوار و ذليل شد».
و بدين نحو آنان را تشويق ميكرد تا به سمت شام بروند پيش از آنكه شاميان به سمت كوفه بيايند. بنابراين خوب بود كه محمد هم مكان ديگري را برميگزيد.
ثانياً، حفر خندق گرد اگرد مدينه هم، با توجه به اين كه اكثر نيروهاي عباسي سواره نظام بودند و با اسبهاي خود ميتوانستند از خندق عبور كرده، وارد شهر شوند، نميتوانست مانع عبور سپاه آنان شود، در حاليكه بيشتر نيروهاي محمد را پياده نظامها تشكيل ميدادند و اين امر (خندق) بعداً براي خود آنان مشكل آفرين شد. حتي برخي از ياران محمد اشتباه بودن اين تدبير را دريافتند
و به او پيشنهاد دادند كه از آن صرفنظر كند. چنانچه يكي از يارانش به او گفت:
«خندق حفر نكن، چرا كه خدا بهتر ميداند به چه دليل پيامبر خندق حفر كردند، اما تو با اين خندقي كه حفر ميكني باعث ميشوي هم پيادگان نتوانند نبرد كنند و هم اسب در ميان كوچهها به كار نيايد، از اينرو كساني كه خندق مقابل آنها زده شده ميتوانند به راحتي جنگ كنند، اما كساني كه خندق براي حفاظتشان زده شده، همين خندق مانع نبردشان شود»(1).
همانطور كه پيشبيني شده بود حفر خندق نه تنها به سود محمد و يارانش تمام نشد، بلكه به ضرر آنان تمام شد، زيرا محمد و يارانش در شهر در محاصره دشمن درآمدند و ارتباطشان با بيرون قطع شد و ديگر كسي نتوانست آنها را ياري كند و بيشتر سپاهيانش از گرسنگي تلف شدند. حتي افراد غيرنظامي مدينه نيز در اين محاصره از گرسنگي جان دادند(2).
البته محمد با اتخاذ همين شيوه (خندق) در صورتي كه تيراندازاني را در مكانهاي مختلف - خصوصاً آن قسمتي كه نيروهاي عباسي توانستند از آنجا نفوذ كنند ميگمارد - شايد تلفات سنگيني بر عباسيان وارد ميآورد. ولي وي از چنين روش هم بهره نبرد. بنابراين بهتر بود كه به جاي سياست تدافعي و حفر خندق، سياست تهاجمي را در پيش ميگرفت.
حتي نقل ميكنند كه عيسي در مسير خود از راه بطن فرات به طرف مدينه و در آنجا در قصري كه از سليمان بن عبدالملك به جا مانده بود اقامت كرد، ماندنش در قصر در دوازدهم ماه مبارك رمضان بود و قصد داشت تا پايان ماه مبارك صبر كند. ولي وقتي به او گفتند: محمد ميگويد، مردم خراسان و حميد
بن قحطبه با من بيعت كردهاند، ديگر صبر نكرد و جنگ را جلو انداخت(1).
حال محمد در اين اثناء ميتوانست از اين فرصت استفاده كرده، به سپاه دشمن حمله كند، اما وي فقط موضع دفاعي را اتخاذ كرد.
تدبير ديگري كه محمد ميتوانست اتخاذ كند، اين بود كه با ارسال نامههايي از عيسي و حميد دلجويي كند و براي جذب آنان و همچنين فرماندهان رده پايينتر و حتي سربازان عادي نيز با وعده و پول اقدام كند، اما وي چنين روشي را هم به كار نبرد.
اما در مقابل فرمانده سپاه عباسي از روشهايي استفاده كرد كه توانست عرصه را بر محمد و افرادش تنگ كند، از جمله ميتوان به موارد زير اشاره كرد:
1- محاصره مدينه و حتي قرار دادن پانصد نفر، بر سر راه بين مكه و مدينه تا در صورتي كه محمد و يارانش شكست خوردند، مانع فرار آنها شوند(2).
2- فرستادن اماننامه براي نفس زكيه: بدين منظور نامهاي مبني بر اينكه وي تسليم شود، نوشت(3). اين امر از طرفي قدرت و اقتدار طرف پيشنهاد كننده را ميرساند و از طرفي هم ميتواند نقش تخريبي بر طرف مقابل داشته باشد.
3- تطميع و تهديد ياران: او بدين منظور افرادي را همراه با هدايا و اماننامههايي به داخل شهر فرستاد و از آنان خواست تا با افراد سرشناس و بزرگان تماس بگيرند و آنان را به سوي خود متمايل كنند(4).
در نهايت ميبينيم كه شيوه تدافعي محمد نتوانست مؤثر واقع شود و منجر به شكست و كشته شدن محمد و برخي يارانش شد.
ابراهيم همچنان كه در عرصه سياسي درايت و مديريت لازم را نداشت، در عرصه نظامي نيز چنين بود. شواهد و قرائن موجود حاكي از آن است كه وي با اتخاذ آرايش نظامي نامناسب، موجبات شكست سپاهش را فراهم آورد. در زير به چند نمونه اشاره ميشود:
1- نحوه آرايش سپاه ابراهيم بدين گونه بود كه او نيروهايش را در يك صف و گروه قرار داد، برخي از يارانش گفتند: اگر نيروها در يك صف (گروه) باشند در صورت، شكست و كشته شدن برخي از نيروها، نظم و ثبات كل نيروها به هم خواهد ريخت، لذا پيشنهاد دادند: نيروها را به چند گروه تقسيم كند كه با شكست يك گروه، گروه ديگر جايگزين آن شود. اما عدهاي ديگر اين پيشنهاد را با استدلال به آيه كأنّهم بنيانٌ مرصوص(1)كه بايد مانند مجاهدان الهي، در يك صف بجنگيم، رد كردند و ابراهيم نيز رأي اين عده را پذيرفت. و با همين آرايش سپاه، جنگ كردند و شكست خوردند(2).
2 ـ طبري نقل ميكند: ابراهيم لشكرش را در جايي اسكان داد كه پشت سر آنها آب بود تا در صورت شكست لشكر نتوانند فرار كنند. وقتي لشكر با شكست مواجه شدند و قصد فرار داشتند رودخانه مانع شد و آنها نتوانستند فرار كنند و خود را نجات دهند يا دوباره برگردند و بجنگند كه در اين هنگام عباسيان بر آنها حمله كرده، آنها را دوباره شكست دادند(3).
3- همانطور كه قبلاً(1)ذكر شد، برخي از فرماندهان و ياران پيشنهادهايي مبني بر اينكه چطور و در كجا بجنگند، مطرح كردند:
الف) اعزام عده اي به كوفه كه آنها از يك طرف اهالي كوفه را از حركت او آگاه كرده، با تحريك آنها به شورش، منصور را گرفتار يك شورش داخلي نمايند و از طرفي هم خودشان از بيرون به جنگ منصور بشتابند. اگر اين نقشه عملي ميشد، منصور نميتوانست در يك زمان، هر دو حركت ـ شورش داخلي مردم كوفه و حمله ابراهيم و نيروهايش ـ را سركوب كند. اما ابراهيم پس از مشورت با بشير رجال (رحال) اين پيشنهاد را به دليل اينكه باعث كشته شدن افراد بيگناه زيادي توسط عباسيان خواهد شد، نپذيرفت(2).
ب) يكي از ياران ابراهيم گفت: با توجه به اينكه لشكر عباسي از ما قويتر است، اگر در روز با آنها بجنگيم، شكست خواهيم خورد؛ پيشنهاد ميكنم شبانه به آنها شبيخون بزنيم و حتي از او خواست كه عدهاي از فرماندهان را در اختيار من قرار بده تا با كمك آنها اقدام به اين عمل كنم، اما ابراهيم اين پيشنهاد را نپذيرفت و گفت: من قتل و كشتن را دوست ندارم(3).
ج) برخي ياران به او پيشنهاد دادند: بهتراست خودتان در بصره بمانيد و ناظر امور باشيد. سپاهي را با اميري به جنگ بفرستيد و اگر آنان شكست خوردند سپاه ديگري را به ياري آنان بفرستيد، اما ابراهيم، اين رأي را نپذيرفت و در خارج شهر اردو زد(4).
اگر ابراهيم اين پيشنهادها را ميپذيرفت، شايد سرنوشت جنگ به سود آنها
رقم ميخورد، يا لااقل مدت بيشتري دوام ميآوردند، اما وي هيچ يك از آن نظرها را نپذيرفت و موجبات شكست لشكرش را فراهم آورد.
در مقابل منصور و فرماندهان او با روش بهتري كه انتخاب كردند توانتسند، در حالي در ابتدا شكست خورده بودند و جنگ داشت به سود ابراهيم خاتمه مييافت، سرنوشت جنگ را به نفع خود خاتمه دهند.
منصور لشكرش را به دو دسته تقسيم نمود، يك دسته سه هزار نفري را به فرماندهي حميد بن قحطبه و يك دسته پانزده هزار نفري را به فرماندهي عيسي بن موسي روانه جنگ كرد(1). در ابتداي جنگ سپاه عيسي و حميد شكست خوردند و نه تنها سپاهيانش فرار كردند، خود حميد نيز فرار كرد و عيسي با عده اي كمي از سپاهيانش باقي مانده بودند، بنابراين ابراهيم در وهله اول پيروز شد. اما اينكه چرا در نهايت آنان شكست خوردند، اقوال مختلفي ذكر شده است:
قول اول؛ چون سپاه عيسي در حال فرار بود، ابراهيم دستور داد فراريان را تعقيب نكنند و پرچمداراني كه همراه سپاه ابراهيم در حال تعقيب بودند بازگشتند. سپاه عيسي با ديدن بازگشت پرچمداران با تصور اينكه سپاه ابراهيم در حال فرار است، دوباره بازگشتند(2).
قول دوم؛ گروهي از فراريان سپاه عيسي در پشت سدّي قرار گرفته بودند و ياران ابراهيم تصور كردند كه اين عده مي خواهند به آنها كمين بزنند، لذا فرياد زدند: «كمين، كمين» و همين مسئله باعث از هم پاشيدگي و فرار سپاهيان و شكست آنها شد(3).
حسين با توجه به تعداد كم نيروهايش آرايش نظامي خاصي نداشت و فقط در برابر آنها به دفاع ميپرداخت. ولي نيروهاي عباسي به دو دسته تقسيم شده بودند، يك دسته تحت فرماندهي موسي بن عيسي و ديگري محمد بن سليمان.
موسي بن عيسي با نيروهايش به سمت حسين حمله كردند، نيروهاي حسين هم با موفقيت توانستند حمله آنها را دفع كنند، موسي براي آنكه آنها را به ميان دره بكشاند، با يك تاكتيك نظامي حساب شده شروع به عقبنشيني كرد و آنها نيز غافل از همه جا همگي ميان دره سرازير شدند. در اين وقت گروه ديگري از عباسيان به فرماندهي محمد بن سليمان، از پشت سر به آنها حمله كردند، و اين حمله چنان سخت بود كه بيشتر ياران حسين در اين حمله كشته شدند، در اين وقت سران لشكر عباسي مرتباً فرياد ميزدند: اي حسين تو در اماني! و حسين نيز در پاسخ آنان فرياد مي زد: من امان نميخواهم و همچنان جنگيد تا كشته شد(1).
در واقع تدبير درستتر و عاقلانهتر اين بود كه حسين با توجه به كمي نيروهايش مستقيماً به جنگ نيروهاي عباسي نميرفت، بلكه از شيوههاي جنگ و گريز و شبيخون زدن استفاده ميكرد. با اتخاذ اين شيوه او ميتوانست علاوه بر اينكه تلفاتي بر عباسيان وارد آورد، مدت بيشتري دوام بياورد و به تبع آن فرصت بيشتري پيدا ميكرد تا بر حجم نيروهايش بيافزايد و قيامش را گسترش و توسعه دهد.
قيام محمد بن قاسم نيز مانند قيامهاي گذشته از لحاظ نظامي فاقد تدابير و
1) مقاتل الطالبيين، ص 434.
روشهاي مناسب بود و بيشتر حالت تدافعي داشت. با توجه به اينكه آنان توانسته بودند، دو بار سپاه عبدالله بن طاهر را شكست دهند، تدبير مناسب اين بود كه براي پيروزي و يا دوام بيشتر، ديگر در منطقه خود نمانند و از حالت تدافعي خارج شده، با اتخاذ شيوه تهاجمي و حمله به سوي اردوگاه دشمن، جنگ را به خانه آنان بكشانند تا در اين صورت هم تلفات خود را كاهش و در عوض تلفات دشمن را افزايش دهند و هم فرصت فكر كردن و ابتكار عمل را از آنان بگيرند.
اما آنچه كه مسلّم است اينكه وي چنين شيوهاي اتخاذ نكرد. لذا بديهي بود كه چون سپاهيان عباسي و فرماندهان آنان سابقه، مهارت و تجربه جنگي بيشتري داشتند، بر فرض اين كه در چند جنگ اول هم شكست بخورند، در نهايت پيروز ميدان باشند.
اما ميبينيم نيروهاي عبدالله بن طاهر به فرماندهي نوح بن حيان بن جبله -بار دومي كه عبدالله بن طاهر براي مقابله نيرو اعزام ميكرد- با اينكه شكست خورده بودند با نيروهاي كمكي كه ابن طاهر فرستاد و با شيوهاي كه نوح به كار بست چگونه سرنوشت جنگ را به سود خودشان خاتمه دادند. روش نظامي نوح بدين صورت بود:
وي نيروهاي خودش را به چند دسته تقسيم كرد كه يك دسته از آنها را به ميدان آورد و بقيه دسته ها را در جاهاي مختلف در كمين گذاشت. چون جنگ شروع شد بعد از مدتي درگيري نيروهاي او طبق قرار قبلي شروع به عقب نشيني كردند و نيروهاي محمد نيز به تعقيب آنها پرداختند، در اين هنگام نيروهايي كه در كمين بودند حمله كردند. سپاهيان محمد كه غافلگير شدند، تاب مقاومت نياورده، از ميدان نبرد گريختند. خود محمد نيز با برخي از ياران به سوي «نساء»
گريخت(1). بدين ترتيب فرمانده عبدالله توانست با اتخاذ يك روش مناسب، سرنوشت جنگ را به سود خود تغيير دهد.
محمد نيز ميتوانست از همين شيوه استفاده كند؛ يعني خود و همه نيروهايش را وارد ميدان نميكرد، بلكه دستهاي از آنان را به ميدان نبرد ميفرستاد و بقيه را نگه ميداشت تا در صورت شكست دسته اول، نيروهايي كمكي را به كمك نيروهاي شكست خورده بفرستد.
تفاوت بين نيروهاي دو طرف از لحاظ كمّي و كيفي نيز گرچه نميتواند جزء علل و عوامل اصلي عدم موفقيت محسوب شود، اما چندان بيتأثير هم نخواهد بود. اگر سپاه از رهبر و فرماندهي باتجربه و كارآمد برخوردار باشد، كمي سپاه هرگز موجب شكست نخواهد شد و چه بسا سپاهي اندك كه بر جمعي كثير غلبه يابند(2).
اما در بحث ما فرض بر اين است كه قيامهاي شيعي از آن چنان رهبران كارآمد و باتجربه كه به فنون نظامي و سياست و تدبير مسلط باشند، بيبهره بودند. دليل اينكه ما اين علت را به عنوان آخرين علت ذكر كردهايم نيز همين امر است. بنابراين وقتي قيامي از رهبري كارآمد برخوردار نباشد و تفرقه و اختلاف در آن وجود داشته باشد و از سوي ديگر در ميدان جنگ نيز تدبير نظامي درستي اتخاذ نشده باشد، بديهي است كه كميت و كيفيت نيروها نيز ميتواند در سرنوشت آن دخيل و مؤثر باشد.
اما قيامهايي كه اين نقيصه در آنها وجود دارد عبارتند از:
از لحاظ كمي تعداد كل نيروهاي توابين سه هزار و سيصد نفر(1)و بنا به قول ديگري چهار هزار نفر(2)بوده است. در حاليكه تعداد نيروهاي شام را هجده هزار نفر و قولي بيش از بيست هزار نفر نقل كردهاند(3).
عبدالله بن يزيد والي زبيري كوفه در نامهاي كه به توابين كه در منزل «قياره» بودند فرستاده، در آن به كمي سپاه توابين اشاره دارد:
«...شنيدهام كه ميخواهيد با تعداد اندك به سوي دشمنان فراوان برويد. (كار شما) همانند كسي است كه بخواهد كوههاي بزرگ را جابهجا نمايد، كُلنگ او كُند ميشود و از كار بماند و كار او را مذموم پندارند...»(4).
از لحاظ كيفي نيز شواهدي در دست است كه نشان مي دهد توابين و در رأس آنها سليمان بن صرد هيچگونه آگاهي و اطلاعي نسبت به سپاه شام نداشتند.
وقتي آنها به منزل «قرقيسيا»، كه حاكم آن زفر بن حارث بود رسيدند، زفر علاوه بر اينكه مايحتاج آنها را تهيه كرد، هنگام بدرقه آنان، اطلاعات و آگاهيهاي نظامي فراواني مثل نام فرماندهان سپاه شام، تعداد نيروهاي آنان و نيز درباره امكانات نظامي آنان اطلاعات ارزندهاي را در اختيار توابين قرار داد(5).
چنانچه مختار نيز به اين امر اشاره ميكند:
«سليمان نميداند كه چگونه نظاميان را براي جنگ سازمان دهد و علم و آگاهي هم نسبت به سياست ندارد»(1).
با توجه به مطالب فوق ميتوان گفت:
از آنجا كه توابين نيرويي برابر با شاميان نداشتند و همچنين از لحاظ تجهيزات نظامي و... نيز با شاميان برابر نبودند، لذا طبيعي بود كه در صورت طول كشيدن جنگ و درگيري نتوانند دوام بياورند و شكست بخورند.
تعداد كل نيروهايي را كه با زيد بيعت كرده بودند، در حدود چهل هزار نفر ذكر كردهاند كه پانزده هزار آنها فقط كوفي بودند؛ اما با توجه به خيانت و بيوفايي يارانش اين تعداد در روز جنگ حضور نداشتند. درباره عده ياران و طرفداران زيد در روز قيام روايات مختلف است و سه قول در اين باره ذكر شده است:
1- بعضي تعداد آن را صد و پنجاه مرد جنگي ميدانند(2).
2- در بعضي روايات تعداد آنان، دويست و هجده نفر ذكر شده و چنانچه ذكر شد زيد از اين بابت ابراز نگراني كرد و از ياران خود پرسيد كه بقيه كساني كه با او بيعت كردهاند كجايند(3)؟
3 ـ سعيد بن خثيم كه خود از ياران زيد است ميگويد:
«تعداد ما در روز نبرد پانصد نفر بود و لشكر دشمن بيش از دوازده هزار نفر بودند»(4).
اما با توجه به اينكه زيد و يارانش توانستند دو روز مقاومت كنند و تا حدودي بر شهر كوفه مسلط شوند و آن را از دست نيروهاي يوسف بن عمر خارج سازند، در حاليكه نيروهاي يوسف چندين برابر نيروهاي آنها بودهاند، لذا اقوال ذكر شده نميتواند صحيح باشد. مؤيد قول ما سخن بلاذري است كه ميگويد:
«از جمله بيعت كنندگان با زيد طايفه قيس بودند كه در روز نبرد تنها از اين طايفه هزار نفر به كمك زيد آمدند»(1).
بنابراين وقتي كه فقط از طايفه قيس هزار نفر به كمك زيد آمده باشند، ميتوان گفت ياران زيد بايد بيش از اينها بوده باشد.
به هر حال زيد و يارانش گرچه با رشادت و شجاعت تمام جنگيدند و دو روز طاقت آوردند و بسياري از نيروهاي دشمن را نيز به هلاكت رساندند، اما از آنجا كه براي يوسف، نيروهاي كمكي كه در ميان آنها تيراندازان ماهري هم وجود داشت رسيد، و با توجه به كمي نيروهاي زيد و اصابت تير به پيشاني وي و كشته شدن آن جناب، و اينكه فراواني نيرو بر شجاعت غالب است، قيام او نيز سركوب شد(2).
با مقايسه ميان نيروهاي محمد و عيسي بن موسي درمييابيم كه نيروهاي نفس زكيه را اهالي مدينه تشكيل ميدادند و آنان چندان اهل جنگ نبودند(3)، لذا تجربه و مهارت لازم را نداشتند؛ اما در مقابل نيروهاي عباسي را بيشتر اهالي
خراسان و فارس تشكيل ميدادند كه به شجاعت، جنگاوري و داشتن مهارت نظامي و تندرستي مشهور بودند و تجربه چندين جنگ موفق با امويان، زنادقه و عبدالله بن علي را نيز در كارنامه نظامي خود داشتند(1). بنابراين از نظر نيروي انساني نيروهاي محمد هم سطح و هم طراز با نيروهاي عباسي نبودند.
از نظر تسليحات و امكانات نظامي نيز با توجه به گفتههاي برخي از ياران محمد ميتوان گفت: عباسيان از همه امكانات لازم برخوردار بودند، اما محمد از اين حيث نيز با آنان برابري لازم را نداشت، چنانكه عبدالحميد يكي از يارانش در توصيهاش به محمد مبني بر ترك مدينه و رفتن به مصر به اين امر اشاره دارد(2).
بنابراين از آنجا كه محمد نه از حيث نيروي انساني و نه از حيث تجهيزات و ابزارآلات جنگي و نظامي در حدّ و اندازههاي عباسيان بود، با توجه به عوامل ديگري كه قبلاً اشاره شد، شكست و ناكامياش طبيعي و قابل پيشبيني بود.
به نقل طبري، ابراهيم همراه با سپاه ده هزار نفري خود عازم كوفه شد. سپاه او، تركيبي از جمعيتها و گروههاي مختلف بودند. عدهاي افراد مزدور بودند و بقيه ياران و هواداران او را شيعيان، زيديه و معتزله تشكيل ميدادند كه فاقد ساز و برگ و تجهيزات كافي بودند(3).
در طرف مقابل منصور، عيسي بن موسي را با پانزده هزار نفر و حميد بن قحطبه را هم همراه سه هزار نفر روانه نبرد با ابراهيم كرد. بنابراين سپاه عباسي جمعاً هجده هزار نفر بودند(4)كه هم از نظر مهارتهاي نظامي و هم از نظر
تسليحات نسبت به سپاه ابراهيم برتري داشتند(1).
نكته ديگري كه موجب برتري سپاه عباسي ميشد اين بود كه عيسي و حميد با توجه به سابقه و تجربههاي جنگي قبلي از مهارت بالاتري برخوردار بودند، خصوصاً اين امر در مورد عيسي و سپاهيانش بيشتر جلوهگر است، چرا كه او به تازگي از جنگ با محمد در مدينه با پيروزي فارغ شده بود.
ابن كثير آورده كه سپاه ابراهيم صد هزار نفر بوده است(2). اما اين قول را نميتوان چندان درست دانست، زيرا:
اولاً: با توجه به سختگيريهايي كه منصور براي جلوگيري از پيوستن مردم به ابراهيم اعمال ميكرده، امكان اينكه اين تعداد در آن شرايط، توانسته باشند خود را به او رسانده باشند غير ممكن است.
ثانياً: اگر اين تعداد درست باشد، واقعاً ضعف ابراهيم و يارانش را ميرساند كه با اين تعداد انبوه نتوانسته باشند، بر سپاه هجده هزار نفري منصور غلبه يابند. به هر حال آنچه مسلّم است اين است كه قيام ابراهيم نيز همانند قيامهاي قبلي سركوب و خود او نيز كشته شد و در اين بين كميت و كيفيت نيروهايش نيز بيتأثير نبوده است.
نيروهاي شهيد فخ نيز از لحاظ كمي و كيفي در حدّ و اندازه نيروهاي عباسي نبود. از لحاظ كمي ميتوان گفت: وقتي حسين قيامش را در مدينه علني كرد حدود سي يا چهل نفر از علويان و شيعيان را به همراه داشت. وقتي كه ميخواست به طرف مكه روانه شود سپاه وي را در حدود سيصد يا پانصد نفر
ذكر كردهاند(1). در واقع حسين اميد زيادي داشت كه بتواند از ميان حجاجي كه به مكه ميآيند نيرو جذب كند(2). اما با تدبيري كه فرمانده نيروهاي عباسي به كار برد، او نتوانست نيروي ديگري جذب كند. فرمانده عباسي براي جلوگيري از پيوستن مكيان و حاجيان به سپاه حسين نيروهايش را در مكه به رژه درآورد، كه به قول طبري «و كثروا في اعين الناس، جداً و ملئوا صدورهم، فظنّوا أنهم اضعافهم؛ آن رژه، در نظر مردم بسيار جلوه كرد و دلهايشان را به وحشت انداخت و گمان كردند كه نيروهاي آنان چند برابر است(3). در حاليكه تعداد سپاه عباسي به چهار هزار سوار ميرسيد(4)، آن هم سپاهي كه تا دندان مسلح و كارآموزده بودند. طبري در توصيف لشكر عباسي كه در مكه رژه رفتند ميگويد:
«نود سواره نظام كه مركبشان اسب و قاطر بود پيشاپيش محمد بن سليمان كه سوار بر اسبي قوي هيكل بود، مشاهده ميشد و پشت سر او نيز، چهل سوار و پشت سر آنها دويست نفر الاغ سوار و پشت سر آنها، جمعي پياده نظام در حركت بودند»(5).
بنابراين با آن تعداد كمي كه حسين و يارانش بودند نبايد انتظار پيروزي ميداشتند. كما اينكه در نهايت نيز نتوانستند در مقابل دشمن زياد دوام بياورند و شكست خوردند.
قبل از اينكه نظر ائمه را در مورد قيامهاي شيعي مطرح كنيم، ذكر چند نكته ضروري است:
1- با توجه به جايگاه ائمه در ميان شيعيان، موضع آنها در قبال قيامهايي كه در زمان هر يك از آنها رخ داده است، براي معتقدان به عترت و شيعيان اهل بيت، معنايي فراتر از يك پژوهش تاريخي دارد. زيرا واكنش مثبت يا منفي يا بيطرفي امام در چنين اموري، از يكسو محور داوري ديني براي آنان خواهد بود و از سوي ديگر، مبناي آراي سياسي و فقهي در زندگي ديني و اجتماعي آنان قرار خواهد گرفت.
2- از عصر امام سجاد به بعد، شرايط جامعه اسلامي از نظر سياسي و فرهنگي، به تدريج تغيير كرد؛ زيرا با وقوع حادثه خونبار كربلا، جامعه شيعه دچار ضعف و از هم پاشيدگي شديدي شد و شرايط مناسبي وجود نداشت تا امام سجاد بتواند آزادانه به تعليم و تربيت شاگردان خود و نشر احكام و معارف ديني بپردازد. از اينرو مجبور شد شيوه تقيه را پيش گرفته، شرايط آن را
رعايت و شاگردان خود را نيز بدان توصيه كند. به طور كلي از اين زمان به بعد ائمه براي مبارزه با ظلم و استبداد و فساد حكومت وقت، روش خاصي را در پيش گرفتند و آن مبادرت و اقدام به كارهاي فرهنگي بود. به عبارت ديگر روي آوردن به نوعي انقلاب علمي ـ فرهنگي به جاي قيام و حركات مسلحانه.
آنان نه تنها هرگز در هيچ يك از قيامها و حركتهاي ضدحكومتي، شركت نميكردند، بلكه ياران خود را نيز از پيوستن به صفوف قيام كنندگان منع ميكردند؛ زيرا چنين حركاتي را در كوتاه مدت و بلند مدت به ضرر شيعيان ميدانستند. در كوتاه مدت به اين دليل كه شيعيان و پيروان واقعي و مخلص آنان شناسايي شده، به شهادت ميرسيدند و در بلند مدت نيز به اين دليل كه رشد و باروري شيعيان حداقل براي چند قرن متوقف ميشد و فرصت كار فرهنگي براي ائمه از ميان ميرفت.
3- نكته ديگري كه بايد به آن اشاره كرد، اين است كه اقوال و روايات متفاوتي در مدح و يا ذمّ اين قيامها و خصوصاً رهبران آنها نقل شده كه بعضاً صددرصد با هم تعارض و تفاوت دارند. روش ما نيز در اين بخش اين است كه به طور اجمال و اختصار، از هر دسته رواياتي ذكر و در پايان نتيجهگيري شود. البته اين نكته را نيز بايد متذكر شد كه براي رسيدن به حقيقت امر و ديدگاهي واقع بينانهتر در مورد نظر ائمه نسبت به قيامهاي شيعي، نياز به بررسي تفصيلي و تحقيقي بيشتري است و انصافاً جا دارد كه كتابي مستقل در اين باره نگاشته شود.
بنابراين با توجه به مقدمه فوق، اين سؤال مطرح ميشود كه آيا قيامهاي صورت گرفته از سوي شيعيان مورد تأييد امام معاصر آنها بوده يا نبوده است؟
ما در اين فصل، درصدد پاسخگويي به اين سؤال ـ البته نه در مورد همه قيامها ـ هستيم.
اين قيام يك قيام شيعي محض بود، چرا كه توابين از معتقدان به حق اهل بيت و از محبان و شيعيان علي بودند. آنان از بيوفايي و پيمانشكني خويش نادم گشته و در پي توبه و جبران تقصير بودند.
البته برخي ادعا كردهاند كه توابين امامت امام سجاد را پذيرفته بودند(1)، اما در منابع، هيچگونه رابطهاي بين امام سجاد و آنها ثبت نشده است، نه دعوتي از امام به عمل آورده بودند و نه سفارش و توصيهاي از طرف امام بر شروع و ادامه قيام داشتند و نه حذر و تكذيبي از امام عليه ايشان نقل شده است.
آنچه مهم به نظر ميرسد، آن است كه توابين در مجموع، دعوت به اهلبيت را در رأس برنامههاي خود قرار داده بودند. اصليترين ركن تشيع؛ يعني اعتقاد به امامت و واگذاري امامت جامعه به اهلبيت به طور مكرر در كلمات توابين به چشم ميخورد كه ما به دو مورد اشاره ميكنيم:
1- عبيدالله بن عبدالله، سخنگوي توابين، در مقام دعوت مردم به قيام، در اين زمينه ميگويد:
«انا ندعوكم الي كتاب الله و سنّة نبيّه و الطلب بدماء اهل بيته و الي جهاد المحلّين و المارقين فان قتلنا فما عندالله خير للابرار و ان ظهرنا، رددنا هذا الامر الي اهل بيت نبينا(2)ما شما را به كتاب خدا و سنت پيامبر و خونخواهي اهل بيتش و جنگ با قاسطين و مارقين فرا مي خوانيم. اگر در اين راه كشته شويم، آنچه خداوند در جهان آخرت براي پاكان فراهم آورده بهتر است و اگر پيروز شديم، حكومت و رهبري جامعه را به اهل بيت پيامبرمان باز ميگردانيم».
2- آنان در ميدان جنگ نيز زماني كه در برابر سپاه شام قرار گرفته بودند، هدف و فلسفه قيام خود را چنين اعلام ميكنند:
«...ثم نردّ هذا الامر الي اهل بيت نبينا الذين آتانا الله من قِبَلهم بالنّعمة و الكرمه(1)...حكومت را به اهل بيت پيامبرمان باز مي گردانيم؛ آنان كه خدا به واسطه شان به ما نعمت و كرامت ارزاني داشته است».
بنابراين، با توجه به مطالب فوق ميتوان گفت رابطه سياسي خاصي بين امام سجاد و توابين كه ثابت كند قيام آنها مورد تأييد آن حضرت است، وجود نداشته و آنچه بيشتر رنگ قيام را شيعه نشان داده شركت فعالانه عدهاي از بزرگان و معروفين شيعي كوفه در آن و مايههاي عاطفي آن است؛ يعني توبه به سبب عدم حمايت از حسين بن علي و شهيد شدن به عنوان تنها راه پذيرش اين توبه(2).
شرايط سياسي ـ اجتماعي دوران امامت امام سجاد به گونهاي بود كه براي آن حضرت امكان فعاليتهاي سياسي و قيام مسلحانه عليه نظام اموي فراهم نبود و حتي تأييد و حمايت علني از قيامهاي مسلحانه عليه حكومت نيز به مصلحت آن حضرت و پيروانش نبود. حال براي اينكه دانسته شود آيا قيام مختار مورد تأييد ايشان بوده يا نه؟ برخي از روايات (ابتدا مادحه و سپس ذامه) آورده ميشود:
1- عمر بن علي فرزند امام سجاد ميگويد:
وقتي مختار، سر بريده ابن زياد و عمر سعد را به نزد امام سجاد فرستاد،
حضرت به سجده افتادند و در سجده شكر، خدا را اينگونه سپاس گفتند:
«الحمد لله الذي ادرك لي ثاري من اعدائي و جزي الله المختار خيراً(1)حمد و سپاس و ستايش خداي را كه انتقامم را از دشمنانم گرفت و خدا به مختار، پاداش و جزاي خير عنايت فرمايد».
2- سديد يكي از ياران امام باقر ميگويد: آنحضرت درباره مختار فرمودند:
«لاتسبّوا المختار، فانّه قد قتل قتلتنا و طلب بثارنا و زوّج اراملنا، و قسّم فينا المال علي العسره(2)از مختار بدگويي نكنيد كه قاتلان ما را كشت و انتقام خون ما را گرفت و بيوه هاي ما را شوهر داد و در زمان تنگدستي به ما كمك كرد».
هيچ يك از اين دو روايت نميتواند دال بر تأييد قيام باشد.
3 ـ عبدالله بن شريك ميگويد:
«روز عيد قربان در مِني، به خدمت امام باقر رسيديم، حضرت در خيمه تكيه زده و نشسته بودند كه شخصي را به دنبال سلماني فرستاده بودند كه بيايد سر حضرت را اصلاح نمايد. من نيز روبهروي حضرت نشسته بودم. در همين حال ناگهان پيرمردي از اهالي كوفه بر امام وارد شد و دستش را دراز كرد كه دست امام را ببوسد و حضرت نميگذاشت. امام به او فرمود: شما كيستيد؟! آن مرد عرض كرد: من ابوالحكم، فرزند مختار بن ابي عبيد هستم، تا
1) ذوب النضار في شرح الثار ، ص 99 ؛ بحارالانوار، ج 45 ، ص 344 ؛ اختيار معرف ه الرجال، محمد بن حسن طوسي، ص 127 ؛ قاموس الرجال، محمد تق ي تستري ، ج 8، ص 445 ؛ معجم الرجال الحديث، سيد ابوالقاسم خوئي، ج 19 ، ص 104.
2) بحارالانوار، همان، ص 351 ؛ اختيار معرفه الرجال، ص 125 ؛ قاموس الرجال، همان، ص 444. معجم الرجال الحديث، همان، ص 102.
امام او را شناخت با وجود آن كه فاصله كمي با حضرت داشت، امام دست او را گرفت و به نزديك خود كشاند تا جايي كه نزديك بود روي زانوي خود بنشاند و در كنار خود جاي داد.
ابوالحكم، رو به امام نمود و عرض كرد: خدا كارت را اصلاح كند. مردم درباره پدرم حرفهاي زيادي ميزنند و چيزهايي ميگويند. اما حق همان است كه شما بفرماييد. امام پرسيد: چه ميگويند؟ گفت: ميگويند: كذّاب! ولي سخن شما هر چه باشد ملاك است و من قبول ميكنم.
امام با شگفتي فرمودند: «سبحان الله! أخبرني أبي والله انّ مهْرَ امّي كان ممّا بعث به المختار. أو لم يبن دورنا و قتل قاتلينا و طلب بدمائنا فرحمه الله و أخبرني و الله أبي انّه كان ليسمر عند فاطمه بنت علي يمهدها الفراش و يثني لها الوسائد و منها اصاب الحديث، رحم الله أباك، رحم الله أباك، رحم الله أباك، ما ترك لنا حقاً، عند احد الا طلبه، قتل قتلتنا، و طلب بدمائنا(1)پدرم به من خبر داد به خدا سوگند، مهريه مادر من از همان پولي بود كه مختار برايش فرستاده بود. مگر مختار نبود كه خانههاي ما را ساخت و قاتلان ما را كشت و خون ما را طلب كرد؟ خدا او را رحمت كند. پدرم به من خبر داد كه مختار شبها در خانه فاطمه، دختر علي ميرفت و او برايش زيرانداز ميگستراند و متكا ميگذاشت و مختار از او حديث ميشنيد.
آن گاه سه بار براي او رحمت فرستاد و فرمود: خدا پدرت را رحمت كند، هيچ حقي از ما نزد كسي نبود، مگر اينكه آن را طلب كرد و قاتلان ما را كشت و خونخواه ما شد».
1) بحارالانوار، ص 343 ؛ اختيار معرفه الرجال، ص 126 ؛ قاموس الرجال ، صص 444-445. معجم الرجال الحديث، ص 103.
اما بايد گفت در اين روايت نكاتي وجود دارد كه قابل دقت و تأمل است:
الف) بر فرض صحت سند روايت، در متن روايت آمده كه مَهر مادر امام باقر را مختار پرداخته است.
حال بايد بگوييم: بنابر روايات، ولادت آن حضرت در سال 57 هجري(1)و جدشان امام حسين را هم درك كرده و با ايشان در كربلا حضور داشتهاند، پس چگونه ممكن است، مَهر مادر امام باقر از پول مختار باشد. در حاليكه مختار در سال 65 هجري قيام كرده است.
بنابراين ميتوان گفت: اين روايت جعلي و ساختگي است.
ب) عبدالله بن شريك ميگويد: من نشسته بودم كه پيرمردي از اهالي كوفه بر امام وارد شد... وقتي امام او را شناخت با وجود فاصله كمي كه با او داشت، امام دست او را گرفت و به نزديك خود كشاند تا جايي كه نزديك بود روي زانوي خود بنشاند.
حال بايد گفت: اولاً: با توجه به اين كه مختار در سال اول هجري بهدنيا آمده(2)، و در سال 67 هم در جنگ با مصعب كشته شد(3)، از آنجا كه زمان دقيق اين ديدار هم ذكر نشده، لذا چندان معقول به نظر نميرسد كه پسر مختار ـ آنطور كه در نقل عبدالله بن شريك آمده است ـ پيرمرد باشد، زيرا مختار هنگام مرگ 67 ساله بوده است. و بر فرض هم كه بپذيريم آيا سزاوار است كه امام براي نشان دادن احساسات و علاقه خود پيرمردي را به طرف خود بكشاند؟ با توجه به اينكه روايات زيادي وجود دارد كه بيانگر فروتني آنهاست و اين با تواضع و فروتني آن بزرگواران سازگاري ندارد.
ثانياً: ابوالحكم ميگويد: مردم درباره پدرم چنين و چنان ميگويند، امام ميبايست آن را با صداي بلند ميگفت تا همه حاضران در مجلس بشنوند و از پدر او اعاده حيثيت شود، اما بنا بر عبارت متن كه امام پسر مختار را بسيار نزديك خود آورده تا حدي كه ميخواسته روي زانوي خود بنشاند و سپس آن مطالب را در حق پدرش بيان داشته اند. بايد اين سؤال مطرح شود كه اگر فاصله آنها تا اين حد نزديك بوده، ديگران چگونه اين سخنان امام را شنيدهاند؟
بنابراين احتمال اين كه اين روايت ساختگي و جعلي باشد، چندان دور از ذهن نيست.
ج) فاطمه دختر امام علي با مختار نامحرم بوده است، بنابراين آيا در شأن آن بزرگواران هست كه با يك مرد غريبه و نامحرم خلوت كنند و براي او حديث بگويند؟ مگر در بيت علوي مرد وجود نداشته كه مختار از او حديث بشنود؟
د) در هيچ منبع تاريخي نوشته نشده و يا گزارش نشده كه مختار براي اهل بيت خانهاي ساخته باشد.
علامه مامقاني با توجه به روايت فوق (روايت عبدالله بن شريك) ميگويد:
«معقول نيست، امام براي كسي كه غير امامي باشد طلب رحمت نمايند، چون بر اساس مذهب اماميه، صرف اين كه مختار كار نيكي چون خونخواهي امام حسين كرده باشد، مجوز اين نميشود كه مورد ترحم امام قرار گيرد زيرا اظهار رضايت و خشنودي ائمه تابع و فرع خشنودي خداست، پس معلوم ميشود كه مختار از نظر عقيده، انحرافي نداشته كه موجب خشنودي ائمه واقع شده است».
ايشان پس از چند استدلال ديگر در پايان نظر خود را درباره مختار چنين بيان ميكنند:
«فتخلص من جميع ما ذكرنا، انَّ الرّجل امامى المذهب فانّ سلطنته برخصة من الامامه(1)خلاصه آنچه كه ما ذكر كرديم، اين است كه اين مرد (مختار) امامي مذهب و حكومت او با اجازه امام بوده است».
در پاسخ به علامه بايد گفت: اولاً: موارد زيادي را ما در تاريخ شاهديم كه ائمه حتي براي دشمنان خودشان و يا افراد غير مسلمان طلب خير و هدايت كردهاند چه برسد به مختار كه آن اقدامات (كشتن قاتلين امام حسين) را انجام داده است. ثانياً: آيا صرف اينكه امام براي مختار طلب خير كرده باشد، لازمهاش تأييد قيام و يا حكومت وي است؟
4- مختار پس از آنكه دعوت خود را در كوفه علني ساخت، گروهي از كوفيان ـ كه در رأس آنها افرادي چون عبدالرحمان بن شريح، سعيد بن منقذ، سعر بن ابي سعر، اسود بن جراد كندي، و قدامة بن مالك بودند ـ در پاسخ به نداي او دچار ترديد شدند. سرانجام تصميم گرفتند، هيئتي را به رياست عبدالرحمان بن شريح به ديدار ابن حنفيه بفرستند تا جريان را با وي در ميان گذارند.
هيئت به طور بسيار سرّي در مدينه با محمد حنفيه ملاقات و مسئله را مطرح ميكنند، ايشان پس از شنيدن سخنان هيئت، و گفتن سخناني در پايان مي گويد:
«فوالله لَوَوَدتُ انّ الله انتصر لنا من عدونا، بمن شاء من خلقه(2)به خدا سوگند، دوست دارم، خدا بهوسيله هر كس از بندگان خود، انتقام ما را از دشمنانمان بگيرد».
البته برخي براي اين روايت، ادامهاي هم ذكر كردهاند مبني بر اينكه، محمد پس از شنيدن سخنان سران شيعه و گفتن سخناني كه ذكر شد، آنان را مخفيانه به
حضور امام سجاد ميبرد و وقتي گزارش محمد حنفيه تمام ميشود، آن حضرت ميفرمايد:
«يا عمّ لو انّ عبد زنجياً تعصب لنا اهل البيت يوجب علي الناس مؤازرته، و قد ولّيتك هذا الامر فاصنع ما شئت؛ اي عمو اگر بردهاي زنگي هم به پشتيباني از ما اهل بيت خروج كند، حمايت از او بر مردم لازم است و در اين مورد، من به شما ولايت دادم، هر طور صلاح ميداني، عمل كن».
در ادامه روايت آمده كه آنها به يكديگر ميگفتند: زين العابدين و محمد بن حنفيه به ما اجازه دادند و گفتند دوست داريم، خدا به وسيله هر كس از بندگانش كه بخواهد انتقام ما را از دشمنان بگيرد و اگر راضي نبودند ما را نهي ميكردند(1).
آنچه از اين روايت ـ با توجه به گفته امام و محمد كه دوست داريم خداوند به وسيله هر كس از بندگانش انتقام ما را از دشمنان ما بگيرد ـ بهدست ميآيد اين است كه بله، اگر كسي پيدا شد و انتقام ما را گرفت، ما راضي و خشنود خواهيم شد. اما آيا صرف راضي بودن به كار كسي، بيانگر تأييد عمل آن شخص است؟ و آيا صرف اينكه امام آنان را نهي نكرد، بيانگر اين است كه امام در آن لحظه قيام مختار را تأييد كرده است؟
اما رواياتي كه دال بر ذمّ مختار است:
عن محمد بن الحسن و عثمان بن حامد عن محمد بن يزداد عن محمد بن الحسين عن عبدالله بن المزخرف عن حبيب الخثعمي عن الصادق: «كان المختار، يكذب علي علي بن الحسين(2)مختار بر امام سجاددروغ ميبست».
آيت الله خوئي در رد اين روايت ميگويد:
«اين روايت از نظر سند جداً ضعيف است، زيرا «حبيب» راوي اين حديث، مجهول الحال است»(1).
روايات ديگري نيز كه بر ذمّ مختار آمده، علماي علم رجال آنها را يا از حيث سند ضعيف دانستهاند و يا اينكه آنها را با توجه به ضربات مهلكي كه مختار به امويان و زبيريان وارد كرد، ساخته و پرداخته علماي عامه و زبيريان دانستهاند و يا آنها را حمل بر تقيه امام كردهاند.
به هر حال ما براي جلوگيري از اطاله كلام به همين مقدار اكتفا ميكنيم. به عنوان نتيجه بحث بايد گفت:
مختار از اين حيث كه توانست قاتلين امام حسين را به سزاي عملشان برساند و دل اهلبيت و در رأس آنها امام سجاد را خشنود كند، مورد تأييد و در خور دعا و طلب خير و رحمت آن حضرت است، اما اينكه آيا اصل قيام وي در آن شرايط مورد تأييد امام سجاد بوده است، يا آنطور كه برخي ادعا كردهاند قيام او به دستور و اشراف امام سجاد و محمد حنفيه بوده است، را نميتوان از روايات بهدست آورد. از طرفي هم با توجه به اقداماتي كه مختار براي خشنودي آنان انجام داد، بعيد است كه آنحضرت در حق وي گفته باشد كه او كذاب و دروغگو است.
در مورد زيد روايات فراواني نقل شده است كه كار جمعبندي و داوري را مشكل و دشوار كرده است. در برخي روايات زيد كاملاً تمجيد و تأييد شده است و در برخي ديگر نوعي ابهام و ترديد وجود دارد و وي مورد نكوهش قرار گرفته است.
1) معجم رجال الحديث، ج 18 ، ص 96.
1- بهترين تعبيري كه در اين روايات آمده آن است كه امام رضا از قول پدرش و او از امام صادق نقل كرده كه فرمود:
«رحم الله عمي زيداً، انه دعا الي الرضا من آل محمد، و لو ظفر لوفي بما دعا اليه، و قد استشارني في خروجه، فقلت له: يا عم ان رضيت ان تكون المقتول المصلوب بالكناسة فشأنك(1)خدا رحمت كند عمويم زيد را، او به «الرضا من آل محمد» دعوت كرد و چنانكه پيروز ميشد به وعده خود وفا مي كرد. و او درباره قيامش با من مشورت كرد. من به او گفتم: عموجان! اگر بدين خشنودي كه همان كشته شده و به دار آويخته كناسه باشي، مانعي ندارد و راهت همين است».
از اين روايت دو نكته بهدست ميآيد:
يكي اينكه به كار بردن تعبير «الرضا من آل محمد» اشاره دارد به اين كه او مردم را به سوي خود دعوت نميكرده است. ديگر اينكه گرچه در اين روايت نهي تحريمي وجود ندارد اما نهي ارشادي وجود دارد و ميتوان موضع منفي امام صادق را نسبت به آن دريابيم. و اگر زيد واقعاً تابع و مطيع امام بود، همين نهي ارشادي هم بر منصرف كردن او از قيام كافي بود.
2- از عمرو بن خالد نقل شده كه امام باقر با اشاره به زيد فرمود:
«هذا (زيد) سيد اهل بيتى و الطالب باوتارهم(2)او بزرگ اهل بيت و كسي است كه خونخواه آنان است».
در مورد اين روايت بايد گفت: از آنجا كه عمرو بن خالد خود از رؤساي
1) عيون اخبارالرضا، شيخ صدوق، ج 1، ص 516 ؛ بحارالانوار، ج 46 ، ص 174. مسعودي در مروج نيز گفت وگوي زيد را با امام باقر آورده كه تا حدود ي شبيه همين روايت است و امام باقر وقتي اصرار زيد را م ي بيند م ي فرمايد : ان ي اخاف عليك يا أخ تكون غدا المصلوب بكناسه الكوفه، و ودعه ابوجعفر. (مروج الذهب، ج 2، ص 20).
2) بحارالانوار، همان، ص 170 ؛ اختيار معرفه الرجال، صص 231-232.
زيديه است مضامين آن ميتواند نادرست باشد(1).
3- در برخي از كتب تاريخي نيز آمده است كه گروهي از شيعيان پيش از قيام زيد به محضر امام صادق شرفياب ميشوند و نظر آنحضرت را درباره بيعت با زيد جويا ميشوند. امام ميفرمايند:
«بايعوه فهو والله افضلنا و سيدنا؛ با او بيعت كنيد به خدا قسم كه بزرگ و سرور ماست».
و در ادامه همان خبر آمده كه روافض اين خبر را كتمان كردند(2).
با دقت در اين روايت ميتوان گفت: شكل نقل خبر طوري است كه ساختگي بودن آن را نشان ميدهد، زيرا در ادامه خبر آمده كه روافض آن را كتمان كرده بودند. حال جاي اين سؤال مطرح است كه راوي چگونه از چنين خبري مطلع شده تا آن را با اين آب و تاب نقل كند.
برخي ديگر از روايات تمجيد نيز بيانگر ناراحتي امام صادق از شهادت زيد است(3)و امر ديگري (تأييد) را نميتوان از آنها ثابت كرد.
4 ـ از زراره بن اعين نقل شده كه ميگويد:
«زيد در حضور امام صادق به من گفت: ما تقول يا فتي في رجل من آل محمد استنصرك؟ درباره شخصي از اهل بيت كه از تو
1) قاموس االرجال، ج 4، ص 266.
2) انساب الاشراف، ج 3 ص 436 ؛ تاريخ طبري، ج 4، ص 207 : الكامل، ج 3، ص 381.
3) به عنوان نمونه عبدالله بن سبابه م ي گويد: ما هفت نفر بوديم كه به مدينه و به خدمت حضرت صادق رسيديم . حضرت فرمودند : آيا از عمويم زيد خبر ي داريد؟ گفتيم او قيام كرده است....وقتي توسط پيك ي كه از كوفه آمده بود، از جريان شهادت زيد مطلع شديم ؛ خدمت حضرت رسيديم و نامه را به ايشان تقديم كرديم، حضرت نامه را خواند و گريست و سپس فرمودند: انا لله و انا اليه راجعون، عندالله احتسب عمي، انه كان نعم العمي، ان عمي كان رجلا لدنيانا و آخرتنا. مضي والله عمي شهيدا كشهداء استشهدوا مع رسول الله و عل ي و الحسن و الحسين (عيون اخبارالرضا، ج 1، صص 521 522).
ياري بخواهد چه ميگويي؟
زراره ميگويد من گفتم ان كان مفروض الطاعه نصرتُه و ان كان غير مفروض الطاعه فلي ان لا افعل؛ اگر مفروض الطاعه باشد يارياش ميكنم اما اگر چنين نباشد ميتوانم كمك نكنم.
زراره ميگويد: وقتي زيد بيرون رفت، امام از پاسخ من در اينكه زيد را ساكت كردم و راه جواب را بر او بستم، خشنود شد»(1).
از قسمت پاياني روايت چنين بهدست ميآيد كه امام راضي به حركت زيد نبوده است و اين سخن زراره كه اگر امام مفترض الطاعه نباشد ميتوانم او را حمايت نكنم، صرفاً از روي احترام به زيد بوده است(2).
5- مذاكرهاي كه بين ابوبكر حضرمي و علقمه از اصحاب امام باقر با زيد رخ داده است. آنها شنيده بودند كه زيد گفته است:
«ليس الامام منّا مَن أرخي ستره؛ امام از ميان ما كسي نيست كه در خانه بنشيند و قيام نكند، بلكه انما الامام من شهر سيفه؛ امام كسي است كه شمشير بركشد».
ابوبكر حضرمي كه فردي تند بود به زيد گفت: يا اباالحسين! به من بگو، آيا علي بن ابيطالب در آن وقتي كه خود را به گوشهاي انداخته و دور از چشم نگاه داشته بود امام بوده است يا اينكه تنها وقتي امام بوده كه شمشير بر كشيده است؟ زيد ساكت شده، پاسخي نداد. ابوبكر سه بار اين سؤال را مطرح كرد اما هيچ بار زيد پاسخي نداد. ابوبكر ادامه داد اگر امام بوده است، پس جايز است بعد از او نيز كسي در حالي كه شمشيري نيز در دست نگرفته امام باشد. اگر هم امام نبوده كه باز مدعاي ما ثابت است»(3).
دو نكته از اين روايت به دست ميآيد:
يكي اينكه در طريق روايت مزبور فضل بن شاذان قرار دارد كه از اصحاب ائمه و از بزرگان علماي اماميه است.
ديگر اينكه مضمون روايت عقيده زيد را درباره امامت نشان ميدهد. ظاهراً در اين ترديدي نبايد كرد كه او تنها سه امام مفترض الطاعه از طرف خداوند قائل بوده و از چهارمي به بعد را به شرط قائم بودن امام ميدانسته است و اين قائم تنها ميتواند از ميان خاندان فاطمي باشد(1).
6- يحيي فرزند زيد ميگويد از پدرم تعداد ائمه را پرسيدم فرمود:
«الائمه اثني عشر، اربعه من الماضين و ثمانيه من الباقين، قلتُ فسمّهم يا ابه. قال: اما الماضون فعلي بن ابيطالب و الحسن و الحسين، و علي بن الحسين، و اما من الباقين اخي الباقر و بعده جعفر الصادق و بعده موسي ابنه و بعده علي ابنه و بعده محمد ابنه و بعده علي ابنه و بعده الحسن ابنه و بعده المهدي. فقلتُ يا ابه، ألسْتَ منهم؟ قال: لا ولكنّي من العتره(2)امامان دوازده نفرند كه چهار نفر از گذشتگانند و هشت نفر باقي اند و عصر آنان در پيش است. يحيي مي گويد: عرض كردم پدر، اسامي آنان را بفرماييد. زيد در جواب گفت: اما گذشتگان، علي بن ابيطالب و حسن و حسين و علي بن حسين، و آيندگان برادرم باقر و بعد از او صادق و سپس فرزندش موسي و بعد از او فرزندش علي و بعد از او فرزندش محمد و سپس فرزندش علي و بعد از او فرزندش حسن و بعد از او فرزندش مهدي».
اين روايت نيز قابل دقت و تأمل است، زيرا حاكي از آن است كه بين امامت امام سجاد و امام باقر فاصلهاي باشد. اگر اين سخن در زمان امامت امام باقر گفته شده كه ايشان امام حاضر است نه امام آينده. و اگر در عصر امامت امام سجاد بيان شده كه امام سجاد امام حاضر است نه گذشته. افزون بر اين، در عصر امام سجاد هنوز يحيي بن زيد به دنيا نيامده است و اگر هم آمده شيرخوار بوده كه توان تحمل حديث را ندارد.
از اينرو احتمال اينكه روايت ساختگي باشد، وجود دارد.
بنابراين، به عنوان نتيجه ميتوان گفت:
آنچه به طور مثبت از روايات مربوط به زيد بر ميآيد، آن است كه امامان شيعه به زيد خوش بين بوده، قيام او را از اين لحاظ كه به انگيزه اقامه حق و اصلاح فسادها و امر به معروف و نهي از منكر بوده تأييد كردهاند. اما از اين روايات اين چنين به دست نميآيد كه زيد قيام خويش را با موافقت و يا با دستور امام صادق انجام داده باشد؛ زيرا آنحضرت در آن شرايط، قيامهاي مسلحانه را ـ با توجه به اينكه نسنجيده، نپخته و محكوم به شكست بودند ـ اصلاً به صلاح شيعيان نميدانستند و فقط جنبه ظلمستيزي و اصلاحگري قيام وي مورد تأييد است.
در مورد نفس زكيه و قيام او اقوال و روايتهاي متفاوتي وجود دارد. برخي از منابع و علما، وي را فردي كه مدعي امامت و مهدويت بود معرفي كرده و او را مخالف ائمه دانستهاند. برخي ديگر از منابع و تحقيقات اسلامي و علماي رجال و حديث نيز به دفاع و تأييد از او برخاسته، او را از اتهامات وارده مبرا دانسته اند.
1- پيامبر اكرم فرمودند:
«تقتل باحجار الزّيت من ولدي نفس زكيه»(1).
در اينكه محمد از فرزندان پيامبر است شكي نيست و اين روايت در واقع يك نوع پيشگويي پيامبر اكرم را نشان ميدهد و چيز ديگري؛ يعني تأييد قيام از آن به دست نميآيد.
2- در مورد ابراهيم نيز از زبان حضرت علي نقل شده است كه ايشان فرمودند:
«بباخَمري يَقتُلُ بعدَ أن يَظهرَ و يُقهر بعد أن يَقْهر»(2).
اين روايت هم صرف پيشگويي امام علي را ثابت ميكند و بس.
3- حديثي از علي بن عمر فرزند امام سجاد وجود دارد كه از امام صادق چنين نقل كرده است:
«روزي كه منصور، امام را به ربذه نزد خويش فراخواند، من همراه ايشان بودم. وي نزد منصور رفت و من به انتظار بازگشت او ايستادم. هنگامي كه بازگشت، ديدم اشك از چشمانش جاري است، و به من گفت: اي علي، چهها ديدم از اين ناپاكزاده و به خدا امضا نخواهم كرد. سپس فرمود: خداوند دو فرزند «هند» يعني محمد و ابراهيم را رحمت كند كه آن دو مردان بردبار و بزرگواري بودند و به خدا، آن دو رفتند و آلوده نشدند»(3).
با دقت در روايت ميتوان گفت: امام شخصيت خود آن دو را تعريف و تمجيد كرده كه افراد خوب و شايستهاي بودند و اصلاً سخني از اصل قيام آنها به ميان نياورده است. به عبارت ديگر امام صادق قيام آن دو را به صورت
مطلق؛ يعني هر دو سوي مسئله هم شخصيت محمد و ابراهيم و هم قيام آنها را تأييد نكرده است.
4- وقتي سر ابراهيم را نزد منصور خليفه عباسي آوردند، حسن بن زيد كه از مخالفان او بود، به منصور رو كرد و گفت:
«اي اميرمؤمنان! به خدا قسم، او را كشتي در حالي كه بسيار روزهدار و شب زنده دار بود و دوست نداشتم كه گناه او را بر عهده بگيري»(1).
5- زماني كه محمد نفس زكيه در مدينه قيام كرد بزرگان مدينه و هاشميان را براي صحبت و گفتوگو پيش خود دعوت كرد كه در بين آنها موسي و عبدالله فرزندان امام صادق نيز بودند و چيزي نگذشت كه خود حضرت هم وارد شد و به محمد سلام كرد و فرمود: «آيا ميخواهي خاندانت همگي مستأصل شوند (و از بين بروند)؟ محمد گفت: نه، من اين كار را دوست ندارم. حضرت فرمود: پس خوب است كه به من اجازه رفتن بدهي چون عذر مرا ميداني. محمد گفت: اذنت دادم. چون آن حضرت رفت، محمد به سوي پسران جعفر موسي و عبدالله رو كرد و گفت شما نيز نزد پدرتان برويد كه من به شما نيز اذن رفتن دادم. حضرت كه آن دو را ديد بدانها فرمود: شما چرا آمديد؟ گفتند: او به ما اجازه داد، حضرت فرمود: شما بازگرديد كه من چنان نيستم كه هم جان خود و هم جان شما را يكسره از او دريغ دارم»(2).
اصفهاني در چند صفحه بعد وقتي نام كساني را كه با محمد خروج كردهاند متذكر ميشود، از حسين بن زيد نقل ميكند كه گفت: چهار تن از اولاد حسين بن علي با محمد خروج كردند: خودم، برادرم عيسي و پسران جعفر بن
محمد؛ يعني امام موسي كاظم و عبدالله(1).
آنچه از اين روايت بدون وارد شدن به بحث رجالي و اعتبار آن از حيث سند، و فقط رجوع به اين قسمت از متن كه ميگويد: «چون امام صادق رفت، محمد به پسران جعفر نيز اجازه رفتن داد. اما وقتي حضرت آن دو را ديد فرمود: شما چرا آمديد؟ گفتند: او به ما اجازه داد، حضرت فرمود: شما بازگرديد كه من چنان نيستم كه هم جان خود و هم جان شما را يكسره از او دريغ دارم» ميتوان بهدست آورد اين است كه:
الف) موسي بن جعفر هم در قيام شركت داشته، و حتي خود امام به او و برادرش ميگويد كه شما برويد...، حال با توجه به اينكه امام چند سال قبل (125 ـ 126) و در جريان كنگره ابواء به عبدالله بن حسن (پدر محمد و ابراهيم) گفته بود كه خلافت به آنها نخواهد رسيد و حتي دو فرزند تو كشته خواهند شد، چند سؤال مطرح ميشود:
امام كه ميدانسته سرانجام اين قيام شكست و نابودي است چطور به پسران خودش اين اجازه را ميدهد كه در قيام شركت كنند؟
چرا خود آن حضرت شركت نكرده است؟ و اگر بگوييم چون ايشان امام بودهاند و معذور، مگر اين قضيه در مورد موسي فرزند ايشان صدق نميكند؟ و مگر امام با توجه به برخي احاديث كه نام ائمه را ذكر كرده، نميدانسته كه بعد از او مقام امامت به فرزندش موسي ميرسد؟ پس چرا جان او را به خطر انداختهاند؟ و يا ممكن است كه گفته شود اين موسي غير از موسي امام كاظم باشد كه اين ممكن نيست. چون وقتي به فرزندان امام صادق مراجعه كنيم، فقط يك موسي نام وجود دارد كه آن هم امام كاظم است.
1) همان، ص 283.
ب) بر فرض هم كه بپذيريم فرزندان امام صادق (خصوصاً امام موسي كاظم) شركت كرده باشند، يا بايد كشته ميشدند يا اسير و يا فرار ميكردند. در هر صورت بهانه براي منصور ايجاد ميشد كه امام را مورد توبيخ و ملامت قرار دهد، و يا خود موسي بن جعفر وقتي به امامت رسيدند، از طرف منصور و يا خلفاي بعد از او مورد توبيخ و ملامت قرار گيرد. در حاليكه اصلاً چنين چيزي در كتب گزارش نشده است. حتي ميبينيم وقتي منصور از پيوستن فرزندان زيد (حسين و عيسي) به محمد مطلع شد، حداقل يك ابراز تعجب و شگفتي كرد و گله آن دو را، پيش پدرشان حسن بن زيد كه ظاهراً با منصور بوده، ميكند.
بنابراين، اينكه منصور نسبت به شركت فرزندان امام صادق هيچگونه عكسالعمل و واكنشي از خودش نشان نداده باشد، جاي شگفتي و تعجب دارد.
ج) احتمال اينكه فرزندان زيد چون خودشان در قيام شركت داشتند، خواسته باشند فرزندان امام صادق را هم شريك كرده باشند، چندان دور از ذهن نيست.
بنابراين به عنوان نتيجه بحث ميتوان گفت:
بدون اينكه روايات ذم را كه كم هم نيستند بياوريم، هيچ يك از روايات ذكر شده دال بر تأييد قيام محمد و ابراهيم نيست، زيرا روايت اول و دوم همانطور كه ذكر شد فقط پيشگويي پيامبر اكرم و امام علي را ثابت ميكند و بس. روايت سوم و چهارم هم فقط يك سوي قضيه؛ يعني شخصيت محمد و ابراهيم را ثابت و تأييد ميكند نه قيام آن دو را. روايت پنجم هم عليرغم همه اشكالات وارده و بر فرض صحت، فقط ميتواند اين امر را ثابت كند كه چون قيام محمد براي اصلاح امت و مبارزه با ظلم و ستم عباسيان بوده، آنحضرت به فرزندانش اجازه شركت در قيام او را ميدهد اما نميتوان ثابت كرد كه امام اصل قيام وي را تأييد كرده باشد.
بنابراين در يك كلام ميتوان گفت:
جنبه اصلاحگري و ظلمستيزي قيام محمد و ابراهيم مورد تأييد است، اما اصل قيام آن دو در آن شرايط مورد تأييد حضرت نيست.
پيرامون قيام شهيد فخ احاديثي از پيامبر اكرم، امام صادق و امام كاظم و امام جواد رسيده كه اكثراً دلالت بر مدح وي دارد و اخباري كه بر ذمّ او باشد، كم است.
پيامبر گرامي اسلام و برخي از ائمه به مناسبت هاي مختلف از قيام حسين بن علي ياد كرده، او و يارانش را مورد تمجيد و تأييد قرار دادهاند. كه به چند مورد اشاره ميشود:
1- پيامبر اكرم در يكي از سفرهايش، هنگامي كه به «فخ» رسيدند، در آنجا با اصحاب نماز مسافر خواندند. سپس فرمودند:
«در اينجا مردي از خاندان من با گروهي از مردمان با ايمان كشته خواهند شد كه كفنها و حنوط آنها از بهشت بيايد و روانهاي آنها پيش از بدنهايشان به سوي بهشت خواهد شتافت»(1).
2- امام صادق نيز چون به «فخ» رسيدند فرمودند:
«در اين سرزمين مردي از خاندان من با جمعي از مؤمنين كشته خواهند شد كه روانهاي آنها پيش از بدنهايشان به بهشت ميشتابند»(2).
اين دو روايت كه جنبه پيشگويي دارد از آنجا كه ناقل آنها ابوالفرج اصفهاني
است، چندان نميتوان به آنها اعتماد كرد. بر فرض صحت هم در واقع عظمت و مقام شهيد را بيان ميكند و در اينكه حسين و يارانش در راه خدا كشته شدند و شهيد بودهاند و در آخرت هم مستحق چنين پاداشي باشند، جاي هيچ شكي نيست. اما نميتوان از آن تأييد قيام او را ثابت كرد.
3- هنگامي كه حسين بن علي به موسي بن جعفر تكليف كرد كه با او خروج و قيام كند و آنحضرت هم نپذيرفت؛ در نهايت بدو فرمود:
«بدان كه تو كشته خواهي شد، پس در كار خود (جهاد و پيكار) جدي و كوشا و آماده باش و به كسي اعتماد مكن، زيرا اين مردم فاسقاني هستند كه اظهار ايمان ميكنند ولي در باطن منافق و مشركند و ـ انا لله و انا اليه راجعون ـ و در مصيبت شما گروه فاميل من پاداش خود را نزد خداي عزّوجلّ ميجويم»(1).
علامه مامقاني با توجه به اين روايت، در اين باره ميگويد:
«گرچه امام كاظم به ظاهر دعوت را نپذيرفت، اما دلسوزي و خيرخواهي و دعا براي حسين و يارانش بيانگر اين نكته است كه ايشان از روي تقيه، دعوت را نپذيرفته و چون از نتيجه آن آگاه بوده براي جلوگيري از شرارت بني عباس، ناگزير در حضور مردم، دعوت را ردّ كرده است تا بعدها ارتباط امام و قيام كنندگان فاش و مشخص نشود»(2).
علامه مجلسي نيز در توضيح جملات امام كاظم در ردّ بيعت، جمله «در كار خويش جدي باش» را نشانه نيت قلبي امام دانسته و اينكه امام در شهادت و مصيبت آنها از خداوند طلب پاداش ميكند، دليل بر آن ميداند كه آنها نزد خداوند، درجه بالايي دارند(3).
در پاسخ به سخن علامه مامقاني ميتوان گفت:
اولاً: خود علامه قبول دارند كه امام دعوت را نپذيرفته است، البته به گفته ايشان در ظاهر؛
ثانياً: علتش را هم تقيه و جلوگيري از شرارت بني عباس ذكر ميكند تا بعداً دستاويزي براي آنها عليه حضرت نشود. حال بايد از علامه سؤال كرد، وقتي امام به شكست آنان قطع و يقين دارد، آيا معقول است از يك طرف قيامشان را تأييد كند و به آنها فرمان قيام بدهد؟ و در اين بين هر تعداي كه كشته شد، اشكالي نداشته باشد؟ و از طرف ديگر در ظاهر تقيه كند و دعوت را نپذيرد كه مبادا بعدها اين رابطه فاش شود و مورد شرارت عباسيان قرار گيرد؟
ثالثاً: بر فرض قبول ادعاي شما، آيا با يك تقيه ميشود آن سوءظن و بدگماني را كه خلفاي عباسي نسبت به ائمه داشتند، از بين برد؟
رابعاً: اگر تقيه در كار بوده و كسي هم از اين رابطه مطلع نشده است، آنحضرت هرگز نبايد از طرف هادي مورد توبيخ و ملامت قرار ميگرفت، در حالي كه تاريخ بيانگر اين است كه وقتي هادي سرهاي قيام كنندگان را مشاهده كرد و فرمان قتل اسرا را هم صادر كرد، با خشم گفت: «به خدا حسين جز با دستور او (موسي بن جعفر) بر ضد من قيام نكرده و جز محبت او راه ديگري نپيموده است، زيرا پيشوا و صاحب وصيت در ميان اين خاندان كسي جز موسي بن جعفر نيست؛ خدا مرا بكشد اگر او را زنده بگذارم»(1).
گرچه پيشگويي موسي بن جعفر درباره هادي كه گفت او آن قدر زنده نميماند كه اين نقشه خود را عملي كند، بهوقوع پيوست؛ اما اين سخن هادي نشان ميدهد كه اگر او نميمرد امام از شرارت او در امان نبود.
1) همان، ص 151.
بنابراين امام چون از يك طرف شكست اين قيام را قطعي ميدانست و از طرفي هم براي اين كه جان خود و شيعيان و آن مكتبي را كه از پدرانش به او رسيده به خطر نياندازد، صلاح نميدانستند كه در قيام شركت كنند و يا آن را تأييد كنند. بنابراين صرف اينكه حضرت براي آنها دلسوزي و يا دعا كند، دال بر تأييد قيام آنها نيست.
در پاسخ علامه مجلسي هم بايد گفت:
وقتي امام احساس كرد حسين و يارانش در تصميم خود پافشاري ميكنند، لذا به او توصيه ميكند كه در كار خودتان جدي باشيد. در مورد قسمت دوم سخن علامه هم (طلب پاداش در مصيبت آنها) بايد گفت به هر حال امام هم انسان است و داراي احساسات و طبيعي است كه از دست دادن آن تعداد از افراد خاندانش در يك روز، براي ايشان سخت و گران باشد و صرف اينكه آنان در آخرت از مقام بالايي برخوردار خواهند بود، دليل بر تأييد قيام نميشود.
4- هنگامي كه سرهاي بريده شهدا را به مدينه نزد موسي و عباس آوردند و در مجلسي كه گروهي از خاندان پيامبر و از جمله موسي بن جعفر حضور داشتند، همه سكوت كرده بودند جز امام كاظم كه چون چشمش به سر بريده حسين بن علي، رهبر قيام فخ افتاد فرمودند:
«انا لله و انا اليه راجعون، مضي والله مسلماً، صالحاً، صوّاماً، آمراً بالمعروف و ناهياً عن المنكر ما كان في اهل بيته مثله(1)سوگند به خدا او درگذشت در حالي كه مسلمان و درستكار بود، بسيار روزه ميگرفت و شب ها را به قيام و عبادت ميگذرانيد و امر به معروف و نهي از منكر مي كرد؛ در خاندان وي چون او وجود نداشت».
1) مقاتل الطالبيين، ص 438 ؛ بحارالانوار، همان، ص 165.
اين روايت هم فقط يك سوي قضيه؛ يعني فقط شخصيت حسين را تأييد ميكند نه قيام او را.
5- ابراهيم بن اسحاق قطان ميگويد: من از حسين بن علي و يحيي بن عبدالله شنيدم كه ميگفتند:
«ما خرجنا حتي شاورنا اهل بيتنا و شاورنا موسي بن جعفر فامرنا بالخروج(1)ما تا وقتي كه با خاندان خود مشورت نكرديم اقدام به خروج نكرديم و حتي با موسي بن جعفر مشورت كرديم و او به ما دستور خروج و قيام را داد».
در مورد اين حديث بايد گفت:
بر فرض صحت سند حديث، اگر اين روايت با روايت شماره 3 مقايسه شود، ميبينيم كه اين دو با هم تعارض داشته، هيچگونه سازگاري بين آنها وجود ندارد؛ زيرا:
اولاً: در روايت قبلي آمده با اين كه حسين، حضرت را مكلف به خروج ميكند، اما ايشان نميپذيرد و آن توصيهها را به او ميكند، ولي در اين روايت آمده كه حسين و يحيي از او دستور ميگيرند؛ لذا با توجه به اين روايت دوم، اگر دستور دهنده و همه كاره امام است، پس اينكه آنحضرت از طرف حسين مكلّف به خروج ميشود، چه معنايي ميتواند داشته باشد؟ آيا اين وقاحت و بيادبي حسين را نسبت به امام نميرساند؟
ثانياً: طبق اين روايت، ميان حسين و امام از قبل هماهنگي بوده، بنابراين چرا حسين درصدد بوده كه از آنحضرت بيعت بگيرد؟ - اگر آنها قبلاً با هم توافق كردهاند- و از طرفي چرا امام از بيعت كردن با او خودداري ميكند؟ آيا معقول است فكر كنيم امام از ابتدا در جريان بوده و حالا كه زمان قيام
1) مقاتل الطالبيين، ص 441.
رسيده العياذ بالله كنار بكشد و با او بيعت نكند؟
بنابراين تنها راه حل اين مشكل، اين است كه بگوييم: روايت دومي يا ساخته و پرداخته عباسيان بوده تا بدين طريق عليه امام بهانهاي پيدا كنند كه بله رهبري قيام را شما بر عهده داشتهايد. و يا ساخته و پرداخته زيديان باشد، آن هم براي تأييد قيامهاي خود و جلب شيعيان امامي در قيامهاي بعدي.
6- حديثي از امام جواد نقل كردهاند كه ايشان فرمودند:
«لم يكن بعد الطّفّ مصْرعٌ أعظم من فخّ؛ پس از حادثه كربلا هيچ حادثهاي براي ما بزرگتر از فاجعه فخ نبود»(1).
اين روايت نيز قيام را تأييد نميكند، بلكه فقط ميخواهد بگويد: چون تعداد زيادي از علويان در آن كشته شدند، اين مصيبت بعد از واقعه عاشورا بزرگترين مصيبتي است كه ما ديدهايم.
بنابراين به عنوان نتيجه بايد گفت:
روايات وارده بيانگر اين است كه امام فقط يك سوي قضيه؛ يعني شخصيت حسين را تأييد ميكند و اين غير از تأييد قيام اوست.
در پايان، در مورد قيامهايي كه بعد از قيام حسين بن علي (شهيد فخ) بهوقوع پيوست، نيز بايد بگوييم در مورد آنها هم همين قضيه ثابت است؛ يعني در شخصيت آنها و اينكه افرادي مؤمن، متقي، صائم و...بودهاند، جاي هيچ شكي نيست، اما با توجه به اينكه قيامهاي آنان اكثراً بدون طرح و برنامه و در نتيجه محكوم به شكست بوده، لذا ائمه با قيام آنها در آن برهه زماني اصلاً موافق نبودهاند.
1) عمده الطالب، ص 183 ؛ بحارالانوار، همان.
در سه قرن، قيامهاي متعددي از سوي شيعيان كه بيشتر آنها منتسب به علويان بود به وقوع پيوست. با مطالعه و بررسي آنها دريافتيم كه اكثر آنها سرانجام و پاياني جز ناكامي و عدم موفقيت نداشتند. در اين بخش، در يك جمعبندي و به عنوان نتيجة بحث علل عدم موفقيت آنها را ميتوان در امور زير خلاصه كرد:
نقش و اهميت رهبر و تدابيري كه وي براي ايجاد و استمرار يك قيام به كار ميبرد بر هيچ كس پوشيده نيست. بديهي است كه هر چه رهبر از درايت و تدبير بيشتري برخوردار باشد، موفقيتهاي بيشتري عايد يارانش خواهد شد. بالعكس اگر آن رهبر فاقد درايت هاي لازم باشد و نتواند از موقعيتها و فرصت هاي بهدست آمده به نحو احسن استفاده نمايد و يا نتواند ارتباط و هماهنگي لازم بين نيروها و طرفدارانش در نقاط مختلف برقرار نمايد و تصميمهاي درست و قاطعي بگيرد، نه تنها موفقيتي بهدست نخواهد آورد، بلكه زمينههاي شكست قيامش را نيز فراهم خواهد آورد.
در قيامهاي شيعي مطرح شده در اين نوشتار جز قيام مختار ـ البته جز همان اشتباهي كه از وي سر زد و در جاي خودش اشاره شد ـ اين نقيصه به وضوح
مشهود است، چرا كه رهبران آنان يا نتوانستند هماهنگي لازم را بين هواداران خويش در نقاط مختلف برقرار نمايند، مثل قيام نفس زكيه و يا در تصميم گيريهاي خود دچار اشتباه شده و آنطور كه بايد و شايد، عمل نكردند.
از آنجا كه نيروهاي تشكيل دهنده قيامهاي شيعي عمدتاً از ميان مردم عادي بودند و آنان هم فاقد مهارتهاي نظامي لازم بودند و با توجه به عدم درايت رهبران، ميتوان گفت قيامهاي شيعي مذكور، اكثراً حالت تدافعي و انفعالي داشتند و از روش و تدبير نظامي خاصي هم كه بتواند در درازمدت موجب پيروزي آنان بر رقيبشان شود استفاده نكردند و با توجه به اينكه دشمنانشان از اين حيث از آنان برتر و قدرتمندتر بودند، پس از يكي دو پيروزي (مثل قيام نفس زكيه، ابراهيم بن عبدالله و...) و يا در همان درگيري اول (مانند توابين، زيد و...) شكست خورده، سركوب شدند.
هر قيامي براي رسيدن به پيروزي نيازمند شرايط و زمينههاي مساعدي چون زمان و مكان مناسب براي علني كردن قيام، آمادگي كامل داشتن، نداشتن تفرقه و اختلاف ميان ياران و... ميباشد. بر قيامهاي شيعي ارائه شده در اين نوشتار، از اين حيث نيز اشكال وارد است، زيرا برخي از آنها مانند نفس زكيه، ابراهيم و شهيد فخ قيامهاي خود را در مكانهايي علني كردند كه مردم آن مناطق علاقه و گرايش چنداني به آنها نداشتند. برخي ديگر هم مثل زيد، نفس زكيه با وجود اينكه هنوز در آمادگي كامل به سر نميبردند و بين يارانشان در نقاط مختلف هماهنگيهاي لازم وجود نداشت، قيام خويش را علني كردند برخي ديگر نيز
مانند توابين موقعيت مناسب را درك نكردند و زماني را براي علني شدن قيام خويش برگزيدند كه اصلاً براي قيام، مناسب نبود مانند شهيد فخ؛ زيرا ايام حج، مردم مدينه و مكه به دليل وجود حجاج فراوان از سراسر جهان، مشغول تجارت و كسب و كارند.
ولي عليرغم همه اينها بايد بگوييم گرچه اين قيامها ظاهراً در نابود كردن دشمن و سرنگوني حكومتهاي ظالم وقت ناموفق بودهاند، اما موجبات بيداري مسلمانان و تحريك آنان را عليه حكومتهاي طاغوت به دنبال داشتهاند و در تقليل ظلم و جلوگيري از استبداد و خودكامگي مطلق حكومتها موفق بودند. در واقع هر قيامي هر چند ناموفق، زمينهساز تحقق قيامي ديگر بعد از خود بود.
در مورد نظر و ديدگاه ائمه در قبال قيامهاي شيعي نيز بايد گفت:
با توجه به اينكه ائمه از زمان امام سجاد به بعد خط مشي سياسي خود را تغيير دادند؛ يعني به جاي مبارزه و قيام مسلحانه، به كارهاي فرهنگي اقدام كردند و يك نهضت علمي ـ فكري را در پيش گرفتند كه به تعليم و تربيت شاگردان و نشر احكام و معارف ديني ميپرداخت؛ از اينرو آنان در هيچ قيام و حركت ضد حكومتي شركت نكردند و حتي برخي ياران خود را نيز از شركت كردن در چنين حركاتي منع ميكردند. زيرا اين قيامهاي پراكنده كه از سوي شيعيان صورت ميگرفت چندان سنجيده و حساب شده نبود و اتفاقاً به آن حركت حساب شده ائمه كه به شكل ديگري (نهضت علمي ـ فرهنگي) نمود پيدا كرده بود، ضربات سختي وارد كرد و قيام آنان را ناكام گذاشت. و موجبات تفرقه نيروها و از دست رفتن آنها را فراهم كرد.
بنابراين در اينكه رهبران قيامهاي شيعي افرادي مؤمن، متقي، فاضل، ظلم ستيز و داراي نيات اصلاحگرانه بودند و از اين حيث مورد تأييد ائمه بودند، ترديدي نيست، ولي اين يك سوي مسئله است و دليل نميشود كه سوي ديگر
مسئله؛ يعني قيام و رهبري آنان در آن برهه از زمان هم مورد تأييد آنها باشد. كما اينكه روايت مطرح شده در اين باب هم، همه ناظر بر جهت اول مسئله است.
قرآن كريم.
نهج البلاغه.
اخبار الطوال، احمد بن داود دينوري، ترجمه: محمود مهدوي دامغاني، چ 5، نشر ني، تهران، 1381.
اختيار معرفة الرجال، محمد بن حسن طوسي، تصحيح و تعليق: حسن مصطفوي، بيچا، انتشارات دانشگاه مشهد، مشهد، 1348 ش.
الارشاد في معرفة حجج الله علي العباد، محمد بن محمد بن نعمان شيخ مفيد، تحقيق: مؤسسه آل بيت لاحياء التراث، چ 1، مؤتمر لالفيه الشيخ المفيد، قم، 1414 هـ ق.
امامان شيعه و جنبشهاي مكتبي، محمد تقي مدرسي، ترجمه: حميد رضا آژير، چ 4، بنياد پژوهشهاي اسلامي آستان قدس رضوي، مشهد، 1378.
امامت و سياست، ابن قتيبه دينوري، ترجمه: سيد ناصر طباطبائي، بيچا، انتشارات ققنوس، تهران، 1380.
انساب الاشراف، احمد بن يحيي بلاذري، تحقيق و مقدمه: سهيل زكار و رياض زركلي، چ 1، دارالفكر، بيروت، 1417 هـ ق.
انقلاب اسلامي زمينهها و پيامدها، منوچهر محمدي، چ 3، دفتر نشر معارف، قم، 1381.
بحارالانوار، محمد باقر مجلسي، چ 2، مؤسسه الوفا، بيروت، 1403 هـ ق.
البداية و النهاية، اسماعيل ابن كثير، مقدمه: محمدعبدالرحمن، چ 1، دار احياء التراث العربي، بيروت، 1422 هـ ق.
تاريخ ابن خلدون، عبدالرحمان ابن خلدون، بيچا، دارالفكر، بيروت، 1421 هـ ق.
تاريخ اسلام، علي اكبر فياض، انتشارات دانشگاه تهران، تهران، 1970 م.
تاريخ الامم و الملوك، محمد بن جرير طبري، چ 3، دارالكتب العلميه، بيروت، 1408 هـق.
تاريخ الخلفاء، جلال الدين سيوطي، تحقيق و مقدمه: قاسم سماعي رفاعي و محمد عثماني، چ1، دارالقلم، بيروت، 1406 هـ ق.
تاريخ ايران (از پيدايش اسلام تا ايران اسلامي)، رسول جعفريان، چ 3، مؤسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر، تهران، 1381.
تاريخ تحليلي اسلام، غلامحسين زرگري نژاد، چ1، بضعة الرسول، قم، 1381.
تاريخ تشيع از آغاز تا پايان غيبت صغري، غلامحسين محرمي، چ 2، انتشارات مؤسسه آموزشي پژوهشي امام خميني، قم، 1382.
تاريخ تشيع از آغاز تا غيبت صغري، گروه تاريخ پژوهشكده حوزه و دانشگاه، بيچا، انتشارات پژوهشكده حوزه و دانشگاه، قم، 1382.
تاريخ تشيع در ايران، از آغاز تا قرن دهم، رسول جعفريان، چ 1، انتشارات انصاريان، قم، 1375.
تاريخ خلافت عباسي، سيد احمد رضا خضري، چ 3، انتشارات سمت، تهران، 1382.
تاريخ سياسي اسلام در عصر امويان، حسينعلي ممتحن، انتشارات دانشگاه شهيد بهشتي، تهران، 1381.
تاريخ سياسي اسلام؛ حسن ابراهيم حسن، ترجمه: ابوالقاسم پاينده، چ 8، انتشارات جاويدان، تهران، 1371.
تاريخ سياسي اسلام، تاريخ خلفا، رسول جعفريان، چ 2، نشهر الهادي، قم 1378.
تاريخ عرب، فيليپ خوري حتّي، ترجمه: ابوالقاسم پاينده، چ 3، انتشارات آگاه، 1380.
تاريخ فرق زيديه در قرن دوم و سوم، فضيلت الشامي، ترجمه: سيد محمد ثقفي و علي اكبر مهديپور، چ 1، انتشارات دانشگاه شيراز، 1367.
تاريخ گزيده، حمدالله مستوفي، بيچا، دنياي كتاب، تهران، 1361.
تاريخ يعقوبي، احمد بن ابي يعقوب ابن واضح، ترجمه: محمد ابراهيم آيتي، چ 8، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، تهران، 1378.
ترتيب كتاب العين، خليل بن احمد فراهيدي، تحقيق: مهدي مخزومي و ابراهيم سامرائي، تصحيح: اسعد طيب، چ 1، انتشارات اسوه، تهران، 1414 هـ ق.
تشيع در مسير تاريخ، سيد حسين محمد جعفري، ترجمه: سيد محمد تقي آيتاللهي، چ 7، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، تهران، 1373.
التنبيه و الاشراف، علي بن حسين مسعودي، بيچا، دار و مكتبه الهلال، بيروت، 1421هـ ق.
تنقيح المقال في احوال الرجال، اسدالله مامقاني، بيچا، مطبعه المرتضويه، نجف، 1349 هـ ق.
جنبشهاي اسلامي معاصر، سيد احمد موثقي، چ 4، انتشارات سمت، تهران، 1380.
جنبشهاي شيعي در تاريخ اسلام، هاشم معروف الحسني، ترجمه: سيد محمد صادق عارف، چ1، بنياد پژوهشهاي اسلامي آستان قدس رضوي، مشهد، 1371.
جنگهاي پيامبر اسلام، جمعي از نويسندگان، بيچا، انتشارات زمزم هدايت، قم، بيتا.
38 جهادالشيعه في العصر العباسي الاول، سميره مختار ليثي، بيچا، دارالجيل، بيروت، بيتا.
حيات فكري سياسي امامان شيعه، رسول جعفريان، چ 1، انتشارات انصاريان، قم، 1376.
دولت امويان، سهيل طقوش، ترجمه: حجتالله جودكي، چ 1، انتشارات پژوهشكده حوزه و دانشگاه، قم، 1380.
دولت عباسيان، سهيل طقوش، ترجمه: حجتالله جودكي، با اضافات رسول جعفريان، چ 2، انتشارات پژوهشكده حوزه و دانشگاه، قم، 1383.
ذوبالنضار في شرح الثار، جعفر بن محمد حلي ابن نما، چ 1، مؤسسه نشر اسلامي، قم، 1416 هـ ق.
الرائد، مسعود جبران، چ 6، دار العلم للملايين، بيروت، 1990 م.
زيد بن علي و مشروعية الثورة عند اهلالبيت، نوري حاتم، چ 2، مركز الغدير للدراسات الاسلامية، بي جا، 1416.
سفينۀ البحار، شيخ عباس قمي، بيچا، دار الاسوه، قم، 1416 ق.
سلسلههاي اسلامي، كليفورد باسورث، ترجمه: فريدون بدرهاي، بيچا، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، 1371.
سيره و قيام زيد بن علي، حسين كريمان، بي چا، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، تهران، 1364.
شخصيت و قيام زيد بن علي، سيد ابوفاضل رضوي اردكاني، چ 2، دفتر تبليغات اسلامي، قم، 1364.
شيعه در اسلام، سيد محمد حسين طباطبايي، چ 4، انتشارات جامعه مدرسين، قم، 1379.
الصحاح تاج اللغة و صحاح العربية، اسماعيل بن حماد جوهري، تحقيق: احمد عبدالغفور عطار، چ 4، دار العلم للملايين، قاهره، 1407 هـ ق.
عباسيان از بعثت تا خلافت، محمد الله اكبري، چ 1، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، قم، 1381.
العقدالفريد، احمد بن محمد ابن عبدربه، چ 1، مطبعة الازهريه، مصر، 1331 هـ ق.
عمدة الطالب في انساب آل ابيطالب، سيد جمال الدين احمد بن علي حسني ابن عنبه، چ 2، مطبعه الحيدريه، نجف، 1380 هـ ق.
عوامل معنوي و فرهنگي دفاع مقدس، محمد رضا سنگسري، بيچا، انتشارات زمزم هدايت، قم، بي تا.
عيون اخبارالرضا، محمد بن علي بن بابويه شيخ صدوق، ترجمه: حميد رضا مستفيد و علي اكبر غفاري، چ 1، دارالكتب الاسلاميه، تهران، 1380.
غرر الحكم و درر الكلم، عبدالواحد بن محمد تميمي آمدي، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، چ ۱، ۱۴۰۵هـق.
فتوح البلدان، ابوالحسن، بلاذري، چ1، مكتبه الهلال، بيروت، 1403 هـ ق.
الفتوح، ابن اعثم كوفي، چ 1، دار الندوه الجديده، بيروت، بيتا.
فرق الشيعه، حسن بن موسي نوبختي، تصحيح و تعليق: سيد محمد صادق آل بحرالعلوم، بيچا، مطبعه الحيدريه، نجف، 1335 هـ ق.
الفرق بين الفرق، عبدالقاهر بغدادي، ترجمه: محمد جواد مشكور، چ 4، كتابفروشي اشراقي، تهران، 1367.
فرق و مذاهب كلامي، علي رباني گلپايگاني، چ 1، انتشارات مركز جهاني علوم اسلامي، قم، 1377.
فرهنگ فارسي معين، محمد معين، چ 9، انتشارات اميركبير، تهران، 1375.
قاموس الرجال، محمد تقي تستري، بيچا، مركز نشر اسلامي، تهران، 1387.
القاموس المحيط، محمد بن يعقوب فيروزآبادي، چ 1، دار احياء التراث العربي، بيروت، 1412هـ ق.
قيام توابين، محمد علي چناراني، چ 1، انتشارات به نشر، مشهد، 1381.
قيامهاي شيعي در عصر اول عباسي، محمد پوران كاظمي، چ 1، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، تهران، 1381.
الكامل، ابوالحسن علي بن ابيالكرم ابن الاثير، تحقيق: مكتب التراث، چ 4، مؤسسه التاريخ العربي، بيروت1414 هـ ق.
كفاية الاثر في شرح النصوص علي الائمة الاثنيعشر، علي بن محمد خزاز رازي قمي، مصحح: عبداللطيف حسين، بيچا، انتشارات بيدار، قم، 1359 هـ ق.
لسانالعرب، ابنمنظور، نشر ادب الحوزه، قم، 1405 هـ ق.
لغتنامه دهخدا، علي اكبر دهخدا، تهران، 1341.
ماهيت قيام شهيد فخ، سيد ابوفاضل رضوي اردكاني، چ 2، دفتر تبليغات اسلامي، قم، 1375.
ماهيت قيام مختار، سيد ابوفاضل رضوي اردكاني، چ 3، دفتر تبليغات اسلامي، قم، 1374.
مروج الذهب و معادن الجوهر، علي بن حسين مسعودي ترجمه: ابوالقاسم پاينده، چ 6، انتشارات علمي و فرهنگي، تهران، 1378.
المصباح المنير، احمد بن محمد فيومي، چ 1، دارالهجره، قم، 1405 هـ ق.
معجم الرجال الحديث و تفصيل طبقات الرواة، سيد ابوالقاسم خوئي، چ 5، 1413 هـ ق.
معجم مقاييس اللغة، احمد ابن فارس، تحقيق: محمد عوض مرعب و فاطمه محمد اصلان، چ1، دار احياء التراث العربي، بيروت، 1422 هـ ق.
معجم البلدان، حموي، ياقوت، چ 1، دار احياء التراث العربي، بيروت، 1417 هـ ق.
مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهاني، ترجمه: سيد هاشم رسولي محلاتي، چ 1، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، قم، 1380.
مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين، علي بن اسماعيل اشعري، تحقيق: محمد محييالدين عبدالحميد، بيچا، مكتبه العصريه، بيروت، 1419 هـ ق.
المقالات و الفرق، سعد بن عبدالله اشعري، تصحيح و تعليق: مجمد جواد مشكور، بيچا، انتشارات علمي و فرهنگي، تهران، 1361.
الملل و النحل، محمد بن عبدالكريم شهرستاني، چ 2، دارالفكر، بيروت، 1422 هـ ق.
منابع تاريخ اسلام، رسول، جعفريان، چ 1، انتشارات انصاريان، قم، 1376 ش.
منتهي الامال، شيخ عباس قمي، بيچا، انتشارات ايران، تهران، 1350.
المنجد في اللغة العربية المعاصرة، كميل اسكندر و مدير دار المشرق، چ 2، دارالشمرق، بيروت، 2001 م.
نهاية الارب في فنون الادب، شهاب الدين احمد نويري، ترجمه: محمود مهدوي دامغاني، چ 1، انتشارات امير كبير، تهران، 1366.
نهضت مختار ثقفي، محمود رضا افتخارزاده، چ 2، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، تهران، 1375.
تحليلي بر علل پيمانشكني كوفيان در واقعه عاشورا، محمد الله اكبري، مجله اشراق انديشه، مركز آموزش مباني انديشه اسلاميـ بسيج دانشجويي، ش 20، خرداد و تير 1383.
جامعهشناسي تاريخي قيام عاشورا، هادي سعيدي رضوي، فصلنامه مشكات، بنياد پژوهشهاي آستان قدس رضوي، مشهد، ش 79، تابستان 1382.
مردمشناسي كوفه، نعمتالله صفري فروشاني، فصلنامه مشكات، آستان قدس رضوي، ش53، زمستان 1375.
معرفي و نقد كتاب جهاد الشيعه، محمد حاج تقي زاده، فصلنامه تاريخ اسلام، ش 8، سال دوم، زمستان 1380.