ghaemiyeh.com
سرشناسه:نمازي شاهرودي، علي، ۱۳۶۳ - ۱۲۹۳
عنوان و نام پديدآور:اركان دين/ علي نمازي شاهرودي
مشخصات نشر:تهران: شركت نشر و تبليغ نيك معارف، ۱۳۷۰.
مشخصات ظاهري:ص ۲۱۶
شابك:بها:۸۰۰ريال ؛ بها:۸۰۰ريال
وضعيت فهرست نويسي:فهرستنويسي قبلي
موضوع:اصول دين
موضوع:فروع دين
رده بندي كنگره:BP۲۱۱/۵/ن۸الف۴ ۱۳۷۰
رده بندي ديويي:۲۹۷/۴۱۷۲
شماره كتابشناسي ملي:م۷۰-۲۱۰۰
بسماللّه الرحمن الرحيم
كتابى كه اكنون در پيش روى خوانندگان ارجمند قرار دارد از تأليفات والد مرحوم، آيةاللّه علاّمه، حاج شيخ على نمازى شاهرودى قدسسره 1333 ـ 1405 ق است كه با تغييراتى اندك و چاپى بهتر تقديم مىشود.
اين كتاب كه مكرر طبع شده در واقع خلاصهاى از ديانت مقدّس اسلام است كه مؤلّف محترم، با استفاده از قرآن و احاديث، قلمى كرده تا آشنايى كاملترى نسبت به اصول و فروع دين در ميان مسلمانان پديد آيد.
مزيّت مهمّ كتاب حاضر آن است كه مؤلّف معارف حقّه را به زبان ساده بيان داشته و با احاطه كمنظير خويش به روايات و آيات، توانسته محتواى بلندى را ارائه دهد.
در هر حال، مطالعه «اركان دين» انسان را با مكتب فكرى اهلالبيت عليهمالسلام آشنا مىسازد و اعتقادات و مطالب نورانى ايشان را تا عمق جان رسوخ مىدهد.
از درگاه خداوند بزرگ، توفيق خوانندگان و ترفيع درجات والد فقيد را مسئلت دارم.
السلام عليكم يا أهل بيتالنّبوّة
18 ذيحجه 1428 = 8/10/1386
حسن نمازى
بر هر عاقل هوشمند، كه با نظام محكم و استوار آفرينش آشنا باشد، روشن و آشكار است كه در اين دستگاه با عظمت آفرينش، ذرّهاى مهمل و خودسر و عبث نيست. بديهى است كه درك اين نكته طبعا شخص عاقل را به خود متوجّه مىكند و باعث مىشود كه از خود بپرسد:
آيا من جزء اين دستگاه نيستم؟
آيا مرا صانعى و تكليفى نيست؟
جواب مثبت است. آرى، به طور قطع و يقين، صانعى دارم كه مرا بيهوده نيافريده و از من تكاليفى خواسته است.
آيا خود او مىتواند تكاليف و وظايف خود را تعيين و روشن كند؟
هرگز نخواهد توانست؛ زيرا كه او به خواست پروردگارش آگاه نيست و نمىداند كه انجام چه امورى او را در پيشگاه الهى پسنديده و يا ناپسند مىكند. پس به ناچار، پس از اقرار به وجود پروردگار و شناخت او به يگانگى توحيد، به حكم ضرورت، به لزوم بعثت پيامبر اعتراف خواهد كرد تا بدان وسيله بتواند وظيفه و تكاليفى را كه خالق از او خواسته فرا گيرد و راه راست آن را از وى و جانشينانش بياموزد.
صانع حكيم داناى توانا پيامبران را براى ارشاد به سوى وظايف و تعيين تكاليف فرستاده، تا از جانب ذات مقدّس او حجّت تمام شود. همو نور مقدّس عقل را در قلوب بندگان خود روشن فرموده، تا عاقلان را به سوى فحص و تحقيق و تفتيش از دستورهاى پروردگار داناى توانا و مالك و صاحب اختيار كلّ مخلوقات تحريك فرمايد. در واقع، نور مقدّس عقل، عاقل را وادار مىسازد كه به وظيفه بندگى
قيام كند و شكر نعمتهاى پروردگار را بهجا آورد؛ و روشن است كه قيام به وظيفه بندگى بدون فحص از احكام مولى ممكن نخواهد بود و شخص تا متوجّه و ملتفت و عالم به امرى نشود، اراده آن را ننمايد. از اين جهت است كه فرمودند:
«اَلْعِلْمُ إِمامُ الْعَمَلُ»(1)
يعنى علم به اَعمال مقدّم بر آنهاست. تا فردى به عملى عالم نشود، آن عمل در تحت اختيار و اراده او نيايد؛ پس مقدّمه انجام وظايف علم به وظايف است.
بر نويسنده اين كتاب محرز و مسلّم گشته كه بيشتر برادران دينى بر اثر ترك معاشرت با دانشمندان، از اصول و فروع آيين مقدّس اسلام و وظايف معيّن در مذهب حقّه جعفرى اطّلاع وافى ندارند و اعمال و اقوالشان با موازين دينى منطبق نيست. بديهى است اگر عمل مطابق با دستورى كه صاحب دين خواسته نباشد، ارزش و پاداشى ندارد و جز اتلاف وقت و تضييع عمر نتيجهاى ديگر بر آن مترتّب نيست.
از آنجا كه احتياج مردم به كتابى كه بهطور اختصار اصول و فروع مهمّ اسلامى را به زبان ساده بيان و تعيين وظيفه بندگى كند روز به روز بيشتر احساس مىشد، نويسنده بر آن شد كه مدّتى از عمر گرانبهاى خود را در تهيّه و تدوين آن مصروف سازد و آن را در دسترس برادران دينى قرار دهد.
در نگارش اين كتاب و اثبات مطالب، به قرآن كريم و احاديث و روايات درست و معتبر تمسّك كردم، تا براى دانشپژوهان شبههاى باقى نماند.
در آغاز كتاب، به منظور اثبات اصول دين، ادلّه عقلى را ذكر كردم تا خوانندگان عزيز در امور و اعمال دينى به قدر استعداد و قابليّت خود بصيرتى حاصل كنند و دانسته و فهميده به انجام وظايف و ايفاى تكاليف بپردازند و بدانند مفاسدى كه از جهات مختلف در
1) بحارالانوار 1/171
جامعه امروز ما مشاهده مىشود، بيشتر معلول بىاعتنايى و بىتوجّهى و بىايمانى به مبدأ و معاد است.
در هر حال، مطالعه اين گونه كتابها، كه حاوى ادلّه قرآنى و عقلى و نقلى است، بر هر فردى لازم مىنمايد.
اميد است كه خوانندگان محترم با دقّت و تأمّل به مندرجات كتاب بنگرند تا به عيان تصديق بيان نمايند؛ و پس از قرائت و تحقيق كافى، به دستورهاى دينى عمل كنند و روى آسايش و آرامش ببينند و اعمال خيرشان ذخيرهاى گرانبها براى عالم آخرت گردد.
والحمداللّه كما هو أهله و لا إله غيره
والسلام على محمّد و آله الطّيبين الطّاهرين
واللّعنة على أعدائهم أجمعين.
2/ج2/1382
بسم اللّه الرحمن الرحيم
حمد و سپاس بىحدّ و بيرون از عدّ، كه منشيان ذىشأن در انشا و بيان آن عاجز باشند، نثار بارگاه قدس صانعى را سزاست كه عندليب لسان انسان را در نورس چمن بيان به هزار داستان گويا گردانيده و گلبرگ زبان ايشان را به نسيم گوناگون مرحمت بنيان، در صفحه دهان، به ذكر خود منفتح ساخته.
ثنا و ستايش سزاوار آن خدايى كه نوابغ روزگار از رسيدن به كُنه او خسته و ناتوان گرديده و آفرينندهاى كه ذات او از سمت(1)نقص و زوال مبرّاست و سلطنت او از وصمت(2)تغيّر معرّا(3).
مبدعى كه بدايع صنايع نامحصورش رداى قبول بر دوش عقول انداخته خلعت و لباس كرامت بر اندام خلق پوشانيده و به حكمت بالغه خود، پيكر زيبا و جسم نكوى انسان را از وادى نيستى در فضاى هستى وارد نموده و نمونهاى از تمام عالم هستى در سرشت او به وديعت نهاده و در يك نقطه عدسى چندين شكل هندسى تعبيه كرده و در حقّه مدوّر، از لعل ناب و ياقوت مذاب، سى و دو دانه درّ خوشاب كه استاد نظام خرد از سمط(4)آن در حيرت است، براى اظهار قدرت، به نظم درآورده.
خرد را و جان را كه(5)كرد آشكار كه بنياد دانش نهاد استوار
كه در پيكر تن روان آفريد كه بخشيد عقل و كه جان آفريد
كه گلگونه بر گونه لاله كرد كه پيرايه غنچه از ژاله كرد
كه بر تارك چرخ افسر نهاد كه در سنگ، ياقوت احمر نهاد
كه شمع شب افروز مه برفروخت كه در مجمر گلستان عود سوخت
زمين را كه گسترد بر روى آب كه دُردانه كرد از سرشك سحاب
در وصف ذات او چو زبان را كليل يافت بر درج دُرفشان دهن كرد قفل لا
حكمت بالغه ذات داناى تواناى بىهمتايش چنان اقتضا كرد كه نفس انسان را با فطرت اولى پيوست نمايد و چراغ پرشعاع عقل و دانش را بر قلوب برفروزاند، تا قلوب بىرنگ تهى از نيرنگ را به نور معرفت خود روشن فرمايد. از اين رو، در جهان نهان عالم ذرّ افراد جهانيان را در صفحه زمين گرد آورد تا خود را به آنان بشناساند و سرانجام كار را به مقتضاى حكمت كشاند.
باز در اين جهان آشكارا، به فرستادن راهنمايان، ارباب دانش و فضل و كمال را به سوى خود متوجّه ساخت و صاحبان معرفت رابه جذبات روحانى از حضيض خطّه تقليد به اوج فلك توحيد رساند؛ عالم معقول و محسوس را در نظر سالكان محجّه تحقيق هويدا و روشن گردانيد و غرايب ملك و بدايع ملكوت را بر ديده ارباب بصيرت عرضه داد و براى تأكيد اظهار دعوت و درآوردن گنجينههاى سپرده شده در خزاين عقول و دانش در بعثت انبيا ـ كه در واقع و حقيقت، عقدهگشايان راه دين و پيشوايان عالَم يقين و دُرّ درياى اصطفا و ستارگان فلك اجتبايند ـ كوتاهى نفرمود تا آنكه به نور علم و معرفت و وفور توفيق و هدايت ايشان، بيضه اديان و ملل و حوزه شرايع و نِحَل آراسته گردد. از ميان آن جمع نيز شمع مجلس رسالت، آفتاب فلك جلالت، مشترى چرخ سعادت، قطب گردون سيادت، محور عالم انسانيّت، مدار جهان كمال و حقيقت، محمد مصطفى صلىاللهعليهوآله را ـ كه نتيجه مقدّمات آفرينش و فهرست كارنامه ارباب بينش است ـ برگزيد و اختيار فرمود.
آن نخل جويبار الهى كه نفس مقدّس او چون سروى در طريق حقّ و حقيقت سربرافراشته و تمام دانشمندان جهان را متوجّه
مشعلههاى نور افشان خود فرموده.
درود برون از حدّ و نهايت بر روان پاك آن شمس فلك نبوّت و وصىّ و برادرش، آن قمر آسمان حقيقت و ولايت و يازده فرزند آن بزرگوار كه ستارگان درخشان روزگار و آفتابهاى نورافشان پروردگارند.
هزاران لعنت بر دشمنان آنان، كه راهزنان طريق انسانيّت و دزدان راه حقيقتاند. خداوندا! آنها را نيست و نابود و با خاك يكسان فرما و از دايره موجودات، يكسو نما.
عطف كلام و توجّه تمام، در اين كتاب شريف، به مردم داناست؛ افراد پاىبند دين و آيين، جوانان با كمال دانشجوى خوشخوى، نونهالان بوستان انسانيّت و گلهاى خندان باغ حقيقت؛ آنان كه به مطالب مفيد دينى توجّه دارند و چراغ عقل و دانش خود را در دست گرفته طالب كتابهاى سودمند دينى و مذهبىاند؛ كتابهايى كه مايه قوّت روح و روحانيّت و تكميل نفوس انسانىاند.
آن خوانندگان ارجمندى كه به معنويّات علاقه دارند، اسير شهوات و مادّيات نيستند، ادب و دين را فداى هوا و هوس خود نكردهاند و ايمان و صفاى قلب و حقيقت را از دست ندادهاند؛ يعنى كسانى كه به تقليد از زندگى فرنگى، افكار و عقايد و افعال خود را با گونه غربى تطبيق و تنظيم نكردهاند. به عبارت روشن، رادمردانى كه دامنه بينايى و ميدان نگاهشان وسيع بوده و زشتيهاى بيگانگان را سرمشق زندگانى خود قرار ندادهاند.
آنان به خوبى و آسانى مىتوانند تصديق كنند كه از كتاب همدمى بهتر، دوستى مهربانتر، مترجمى گوياتر و مونسى با وقارتر نيست؛ به خصوص آن كتابى كه حكمت الهى و راهنماى موادّ علوم دينى و دنيوى را در بر داشته باشد و دانشمندان به وسيله آن به درجات كمال رسند.
كتاب است كه خطوط درخشان علوم را در دلهاى بنىآدم ترسيم مىكند و به آنان حظوظ اثمار اشجار كمال انسانيّت را مىچشاند،
روح انسان را به گلشن دانش راهنمايى مىكند و حقايق دانش را در دلها با درجات مختلف درخشان مىسازد.
پس جوانان برومند ما كه ميل طبيعى و ذوق فطرى به درك حقايق و معنويّات دارند و روشنفكرانى كه، به بركت فكر، نور وجدان و عقل خود را در جولان فهم امور بر وفق حكمت روشن دارند بايد به مطالعه كتابهايى كه اصول و اركان دين را به طور واضح با ادلّه عقليّه آشكار مىكند و انسان را از تاريكى جهالت و گمراهى رهايى مىبخشد همّت گمارند.
چون آشكار است كه انسان سعادتخواه براى رسيدن به مقصود خويش كمال انسانيّت و رفاه و نيكبختى دنيا و آخرت بايستى جوياى سه مقصود باشد:
اوّل: توحيد؛ يعنى، شناسايى ذات مقدّس پروردگار و اعتقاد به وحدانيّت وى.
دوم: اثبات نبوّت؛ يعنى، آشنا شدن با تمام پيغمبرانى كه براى راهنمايى بشر و دستگيرى آنان از جانب خداوند عالم برانگيخته شدهاند ـ بالخصوص، پيغمبر خاتم كه گرامىترين آنها باشد ـ و قبول كردن آنها.
سوم: اثبات امامت؛ يعنى، وصايت ائمّه هدى عليهمالسلام و رهبران حق از طرق روشن كه مورد اتّفاق دانشوران مسلمان باشد.
آنگاه، چون به اين سه مقصد كه ريشه و اساس دين است رسيد، بايد تسليم اركان دين نماز، زكات، روزه، حج، ولايت گردد.
از اين رو، در اين كتاب، ابتدا سه مقصد اساسى مذكور را در مقدّمه بررسى مىكنيم و سپس وارد بحث اصلى درباره اركان دين شده آنها را به تفصيل عرضه مىداريم. در خاتمه كتاب، براى كامل شدن مباحث، اشاره كوتاهى به بحث قيامت مىشود و موضوع رجعت در دنيا نيز مطرح خواهد شد.
توحيد
نبوّت
امامت
عطف كلام در اين طريق با انسان سعادتخواه است كه از لجاجت و عناد و خودپرستى و هواخواهى دورى كرده است. براى آنكه نور فطرت و وجدان به اين حجابها تاريك نشود و به يادآورىهاى قرآن مجيد حقيقت مطلب را دريابد، مىگوييم: موضوعى كه بسيارى از آيات قرآن مجيد ما را بدان يادآورى مىكند و حجاب غفلت از ما مىدراند آن است كه آفريدگار جهان در عالم نهان، قبل از خلقت ابدان، خود را به آفريدگان معرفى كرد و ربوبيّت خود را به آنان آشكار ساخت و فرمود:
«أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ»(1)؟
آيا من پروردگار شما نيستم؟
همگى پاسخ دادند: آرى؛ پس به ربوبيّت او معترف گشتند. خداى متعال نيز معرفت ذات مقدّسش را در دلهاى آنان ثابت و
1) اَعراف: 172
پابرجا ساخت. از اين روست كه در كتاب مجيدش مىفرمايد:
«فِطْرَةَ اللّهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْهَا لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِكَ الدّينُ الْقَيِّمُ»(1).
ملازم باشيد بر فطرت خداى كه مردمان را بر آن آفريد. هيچ تبديلى براى آفرينش خدا نباشد؛ اين است دين راست و استوار.
بنابراين، همه آفريدگان هنگام ابتلا به شدايد و امراض سخت، در حالى كه اميدشان از ديگران منقطع مىشود، به خداى خويش روى مىآورند؛ و چنانچه در تاريكيهاى صحرا و دريا گرفتار شوند و با امواج سركش و متلاطم دست به گريبان گردند، باز متوجّه پروردگار خود شده از او يارى مىخواهند و راه نجات مىجويند.
آنگاه، حق ـ جلّ و علا ـ حاجتشان را روا مىدارد و ايشان را از گردابهاى مخوف و امواج سهمگين رهايى مىبخشد. معالاسف، بيشتر آنان سپاس خدا را بهجا نياورده كافر مىشوند. خداى متعال هم، براى اتمام حجّت، بارها آنان را به بلاهاى ناهنجار دچار مىكند تا حضرتش را از ياد نبرند و همواره به ساحت قدس او متوجّه باشند. او، براى رسيدن به اين مقصود، پيغمبران را برانگيخته تا اين مطلب را به مردم تذكّر دهند و پرده غفلت را كنار زده دلهايشان را به ياد خدا روشن سازند.
از اين جهت، پيامبران به اثبات صانع نيازمند نبودهاند؛ بلكه وظيفه آنان يادآورى آن ذات مقدّس بوده و اين معنى از قرآن مجيد و آيات قضاياى بعثت رسولان آشكار است. آنان هنگام بعثت مىفرمودند:
«اُعْبُدوُا اللّهَ مَالَكُمْ مِنْ إلهٍ غَيْرُهُ أَفَلا تَتَّقُونَ»(2)؟
اللّه را بپرستيد كه خدايى غير او نيست. آيا حرمت و عظمت او
را لحاظ نمىكنيد و از خدا نمىترسيد؟
امام عسكرى عليهالسلام در تفسير كلمه شريف «اللّه» مىفرمايد:
«اللّه كسى است كه آفريدگان هنگام سختيها به او روى مىآورند.»(1)
پيغمبر اسلام صلىاللهعليهوآله نيز وقتى كه به رسالت مأمور گشت، براى اثبات صانع، به اقامه دليل و برهان نپرداخت؛ زيرا چنين خطابش رسيد:
«يا أيُّهَا الْمُدَّثِّرُ * قُمْ فَأَنْذِرْ * وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ»(2).
اى پارچه به خود پيچيده، برخيز و اِنذار فرما و پروردگارت را به بزرگى ياد كن.
در اين وقت، اوّل سخنى را كه آغاز كرد اين بود كه فرمود: «اللّه اكبر!»(3)
نيز، مىفرمود: «بگوييد: لا اِله اِلاّ اللّه، تا رستگار شويد.»(4)
ايشان، طبق فرمان «اِقْرَاْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذى خَلَقَ»(5)، پيوسته مردمان را به مشاهده آثار قدرت و عظمت خداى دعوت مىفرمود تا با تدبّر و تأمّل در آثار، پى به مؤثّر برند و متوجّه خداى متعال شوند. در اين مورد، اين حديث نگاشته مىشود تا وظيفه اساسى پيغمبر آشكار گردد:
عربى به پيغمبر عرض كرد: ما را به كه دعوت مىكنى؟
فرمود: «به آن پروردگارى كه چون در بيابان بىآب و علف سرگردان شوى و مركب سوارىات مفقود شود و خود را در چنگال مرگ گرفتار بينى، به او متوجّه شوى و نجات خويشتن را از او خواهى؛ نيز، هنگامى كه در ديار خود به خشكسالى مبتلا شديد، از او درخواست رفع شدّت و گرفتارى مىكنيد؛ پس بيچارگى شما را
رفع فرمايد.»
عرب عرض كرد: به جان پدرت قسم، ما را به خوب پروردگارى دعوت مىفرمايى.
پس مسلمان شد.
مأموران تبليغ پيغمبر صلىاللهعليهوآله مانند مصعب كه قبل از آن حضرت براى ارشاد به مدينه آمد و جعفر طيّار كه به سوى حبشه هجرت كرد، چون نزد مردمان مىرسيدند، آياتى از قرآن كريم مىخواندند و از اين راه، آنان را با خدا آشنا و نور معرفت فطرى را در قلوب آنان روشن مىكردند. از اين رو، مردم بهآسانى تسليم قرآن و آورنده آن مىشدند.
آرى، گاهى پيغمبر صلىاللهعليهوآله و امامان معصوم دچار اشخاص لجوج و عنود و خودخواه و هواپرست مىشدند و براى آنان دليل و برهان عقلى اقامه مىفرمودند، تا در مقابل عقل سر فرود آرند و نتوانند از آن روى گردانند. آنان مردمان ناباور را به حكم عقل متوجّه مىساختند كه هيچ فعل و عملى بدون فاعل و عامل امكان وقوع ندارد، چنان كه هيچ بنايى بدون بانى يافت نمىشود. پس اين آسمان و خورشيد تابان و ماه فروزان و اين زمين با وسعت و درخت و گلهاى بهجتانگيز آثار علم و قدرت و حكمت پروردگار است.
ذات مقدّس حق نيز، در قرآن مجيدش، آفريدگان را متوجه بدايع و صنايع خود مىفرمايد تا براى مؤمن، قوّت در ايمان و زيادى معرفت حاصل آيد و براى غير مؤمن، حجّت تمام گردد.
خليفه پروردگار، اميرالمؤمنين علىّ بن ابىطالب عليهالسلام فرمود:
«بِصُنْعِ اللّه يُسْتَدَلُّ عَلَيْهِ.»(1)
1) بحارالأنوار 3/55
به آثار آفرينش، بر وجود پروردگار استدلال مىشود.
از آن بزرگوار، درباره اثبات پروردگار سؤال كردند؛ فرمود:
«سرگين شتر و حمار بر شتر و حمار دلالت كند و آثار قدم بر صاحب قدم راهنمايى نمايد؛ پس چگونه آسمان با اين علوّ و عظمت و لطافت و زمين با اين بزرگى و كيفيّت بر وجود وافر الجود خبير و بصير دلالت نكند؟!»(1)
نيز، آن حضرت فرمود:
«نظر كن به سوى خورشيد درخشان و ماه فروزان، گياهان و درختان بهرهدار و آبهاى خوشگوار، سنگهاى هنجار و ناهنجار، اختلاف شب و روز، جريان درياها، زيادى اين كوهها و بلندى اين قلّهها، پراكندگى زبانها؛ پس، واى بر آن كه عامل تقدير و تدبير اين امور را انكار كند! آنان گمان مىكنند مانند گياهاند كه زارعى ندارند و صورتهاى مختلف آنها را صانعى نيست... . آيا ساختمان بدون سازنده و جنايت بدون جنايتكار صورت وقوع مىپذيرد؟!»(2)
زنديقى از صادق آل محمّد ـ صلواتاللّه عليه و عليهم ـ سؤال كرد: دليل بر صانع عالم چيست؟
حضرت فرمود: «وجود افعال بر كننده آنها دلالت دارد. آيا نمىبينى كه چون بناى محكمى را مشاهده كنى، يقين آورى كه سازندهاى آن را بنا كرده؛ اگرچه، سازنده را مشاهده نكرده باشى؟»(3)
نيز، آن حضرت به يكى از زنادقه كلماتى فرمود كه مفادش اين است:
تو خود را آفريدى يا ديگرى تو را ساخته؟ اگر خودت خود را به وجود آوردى، پس موجود بودى كه خود را ساختى يا معدوم يا نابود؟ اگر موجود بودى، به ساختن محتاج نبودى؛ و اگر معدوم بودى، معدوم نمىتواند موجودى بسازد.
چون نبودى، معلوم مىشود كه تو خودت را نيافريدهاى و ديگرى تو را آفريده كه به هيچ وجه مثل تو نيست؛ چه، اگر مثل تو باشد، مخلوق و محتاج به خالق و صانع است.(1)
اگر كسى بگويد: اين خلق هميشه از يكديگر تناسل و توالد مىكنند؛ قَرنى مىگذرد و قَرنى مىآيد. مردم را مرضها و آفتهاى روزگار فانى مىكند.
در جواب، مىگوييم: كسى كه ديروز از شكم مادر بيرون آمده و فردا مىميرد، از زمان قبل و بعد خود چه خبر دارد و چگونه اين دعوى را مىكند؟ آيا غير خيال چيز ديگرى براى صدق دعوى خود دارد؟ اين نيست مگر خيال موهوم و افتراى واضح.
بشر از دو صورت خارج نيست؛ يا ازلى و قديم است و يا حادث. اگر ازلى باشد، محلّ حوادث روزگار واقع نخواهد شد و تغيير و فنا براى او نخواهد بود. ولى چون در زمان سابق نبوده، حدوث او واضح است؛ پس ناچار، آفريننده و سازنده لازم دارد. چون نبوده، خودش نمىتواند خود را بيافريند؛ بنابراين، ديگرى بايد او را خلق كند.
اگر بگويد: پدرش او را آفريده، مىگوييم: به همين دليل، پدرش حادث است و قديم نيست و ايجاد كننده و سازنده لازم دارد. اين كلام در آباء و اجداد او نيز جريان دارد. پس بايد منتهى شود به كسى كه سازنده او و ديگران و تمام موجودات باشد و شبيه و نظير موجودات نباشد؛ وگرنه، او نيز مخلوق و مصنوع خواهد بود.
نيز، مىگوييم: اگر پدرش او را آفريده، پس چرا خبردار نيست كه در چه وقت او را آفريده و كدام زمان نطفه او را منعقد كرده و او را پسر آفريده، يا دختر؟ چرا كيفيّت خلقت و صورت او را نمىداند؟ اگر به اختيار وى بود، او را هر طور مىخواست مىآفريد و به صورتى كه دوست داشت خلق مىكرد، مالك حيات و صحّت و
1) همان، ص 31
سلامت او مىبود و مىتوانست فساد و مرض و مرگ را از او دفع كند.
نقل كردهاند: در پيشينيان، پادشاهى بود طبيعى مذهب. وزير وى كه خداپرست بود هرچه دليل و برهان براى شاه بيان مىنمود، قبول نمىكرد. آخر كار، وزير تدبيرى انديشيد و در بيابان خالى از آبادى، عمارتى عالى ساخت. پس از اتمام، پادشاه را به عزم شكار از آن راه عبور داد. چون نظر شاه به آن عمارت عالى افتاد، متعجّب شد و از وزير سؤال كرد: اين بنا را چه كسى ساخته و در چه زمان احداث كرده؟
وزير در جواب گفت: خودش حادث شده.
شاه از گفته او سخت برآشفت و گفت: چگونه مىشود بنايى بدون بانى پديد آيد؟
وزير گفت: هرگاه اين بناى محقّر بدون بانى ممكن نباشد، چگونه مىشود كه آسمان و زمين و ماه و خورشيد و ستارگان به خودى خود موجود شوند؟!
پادشاه متنبه شد و به وجود صانع اعتراف كرد.
در حكايت ديگر، چنين آمده است: طبيب مسلمانى را با زنديقى مباحثه درگرفت.
زنديق به او گفت: گردش امور بر طبيعت و همه آثار طبايع است.
طبيب گفت: مرا دو چيز به راه راست راهنمايى كرد:
اوّل وجود نيش و نوش و مهربانى و غضب در زنبور عسل؛ طبيعت عمل متضاد نمىكند. درختانى هستند كه در يك خاك و آب و هوا و آفتاب رشد و نمو مىكنند و مزه ميوه آنها مختلف و زمان رسيدنشان متفاوت است. دو ميوه در يك شاخه، مقابل خورشيد، در يك زمان نمىرسند؛ بلكه به تدريج مىرسند. اگر طبيعت گرداننده باشد، در يك درخت و يك شاخه، نبايد اختلاف باشد.
دوم طبيعتِ هليله سرد و خشك و اسهالآور است؛ كتيرا گرم و
تر است و در معده احداث يبوست و خشكى مىكند؛ ماست سرد و تر است و يبوست مىآورد؛ پونه، كه در ميان آب پرورش مىيابد، طبيعت آن گرم است و دفع رطوبت از معده مىكند؛ و شير سرد وتر است و صفرا پديد مىآورد. چون طبيعت عمل متضاد نمىكند، ناچار آفرينندهاى وراى خود دارد كه اين آثار را در آن قرار داده است.
نگارنده سؤال مىكند: آيا اين طبيعت ـ كه به گمان شما، گردش امور از اوست ـ دانا و توانا و با اراده است، يا نادان و ناتوان و بىاختيار؟
اگر براى آن علم و قدرت و حكمت و مشيّت و اراده ثابت مىكنيد، پس چرا از اثبات خالق و صانع امتناع مىورزيد و بر اسباب ظاهرى، كه خداوند آنها را مجراى امور قرار داده، اسم خالق صانع را مىگذاريد؟ امّا اگر نادان و ناتوان است، محال است اين افعال حيرتانگيز و تعجبآميز از آن سر زند؛ و از آن، آثارى كه هزاران اسرار و فوايد در آن به وديعت است صادر گردد.
پس انسان عاقل مجبور است كه اين افعال منظّم و مرتّب و آثار پر فايده را به فاعل دانا و توانا و داراى حكمت بىمنتها و با اراده نسبت دهد چون هيچ فعلى بدون فاعل نباشد و آن فاعل ذات مقدّس دانا و توانا و با حكمت و اراده و اختيار است كه به حكمت بالغه خود، اجراى امور را خاصيّت اسباب ظاهرى قرار داده و هيچ امرى را بدون آنها جارى نمىسازد. پس، از جهالت است كه انسان اسباب را بنگرد و امور را آثار اسباب قرار دهد و منكر جاعل اسباب و مهيّا كننده آنها شود.
در پايان اين بخش، به ذكر چند دليل براى وحدانيّت ذات مقدّس پروردگار مىپردازيم:
اوّل خود ذات مقدّس حق به وحدانيّت خود شهادت داده و تمام پيغمبران و جانشينان آنان نيز به وحدانيّت او گواهى داده و نفى شريك از او كردهاند.
بنابراين، اگر شريكى باشد، بايد خودش را معرفى كند و رسولانى بفرستد و وجود خود را اثبات نمايد تا مورد كذب ديگران واضح شود.
دوم شركت نقص است؛ و آفريدگار ما ناقص نيست.
سوم اگر خداى ديگر مىبود، نظام خلق فاسد مىشد؛ چنان كه خداوند متعال فرموده است:
«لَوْ كَانَ فيهِمَا آلِهَةٌ إلاَّ اللّهَ لَفَسَدَتا»(1).
پس اين نظام مرتّب و منظّم و حسن تدبير در خلق بر وحدت مدبّر و خالق دلالت دارد.
چهارم اگر خالق ديگرى باشد و دو صانع فرض شود، خارج از سه صورت نيست: هر دو ضعيفاند، يا يكى ضعيف و ديگرى قوى است، يا هر دو قوى و قديماند.
در صورت اوّل و دوم، روشن و آشكار است كه آن كه ضعيف است خدا نيست. ولى اگر هر دو دانا و توانا و قديم باشند، پس چرا يكى از آن دو ديگرى را از كار بركنار نكرده تا منفرد شود؟ پس اگر نمىتواند، ناتوان خواهد بود و ناتوان خدا نيست. امّا اگر تواناست، بايد نقص و ضعف را از خود دور سازد؛ چون شراكت نقص است و كمال در انفراد و استقلال است.
1) انبياء : 22
بشر از جهاتى به پيغمبر نيازمند است:
1 ـ امور زندگى انسان بدون اجتماع و معاشرت و معامله منظّم و مرتّب نخواهد بود؛ بلكه زندگانى بدون آن محال است. در اجتماع و معاشرت و معامله، به قانونى محتاجاند كه امور آنان را بر وفق صواب و حكمت قرار دهد. امّا چون خودشان تمام جهات مصالح و مفاسد خود را نمىدانند تا قانون وضع كنند، پس بايد اين قانون از طرف خداى دانا و توانا و حكيم باشد تا مصالح آنان را از هر جهت تأمين كند؛ و آورنده اين قانون پيامبر خواهد بود.
2 ـ چون موارد رضا و غضب پروردگار عالم بر خلق پوشيده است و تمام مردم شايسته نزول ملك يا الهام از جانب پروردگار نيستند، بايد آفريدگار جهان جمعى را اعزام فرمايد براى بيان موارد خشنودى و غضب ذات قدّوس خود، تا به موارد رضا و خشنودى وى امر و از موارد غضب او نهى فرمايند؛ و آنان پيغمبراناند.
3 ـ جهت راهنمايى و شناختن مصالح و مفاسد و منافع و مضارّ خود مخلوق، چون قواى عقلانى بشر تمام خوبيها و بديها و سود و
زيان خود و ديگران را درك نمىكند.
4 ـ جهت رفع اختلافات از دانشمندان بشر در علوم و عقايد، چنان كه در سوره بقره آيه 213 و سوره نحل آيه 64 آمده است.
5 ـ جهت اصلاحات و بركنار نمودن كجروىها از بين بشر به انذار و بشارت و تعزير و اجراى حدّ و شمشير؛ چون بشر گرچه به سود و زيان و قوانين عدل الهى آگاه بشود، باز اگر به خود واگذاشته شود، خودخواهى ذاتىاش او را وادار مىسازد كه اغلب اوقات از مراعات قوانين روى گردانده به ديگران تعدّى كند. پس بشر به يك مصلح واقعى محتاج است كه در ميان جامعه به اصلاحات و اجراى قوانين بر حقّ الهى اقدام نمايد؛ نظير قوانين موضوعه بشرى كه محتاج به قوّه مجريه است.
6 ـ جهت تأدّب مردم به آداب و اخلاق شريفه، تا بشر به درجات علوم و معارف و كمالات ترقّى نمايد و از رذايل اخلاقى پاك شود؛ و غير اين جهات كه اين مختصر را گنجايش آن نيست.
در نبوّت خاصّه محمّد بن عبداللّه صلىاللهعليهوآله است. در اينجا، ما به ذكر چند دليل مىپردازيم:
دليل اوّل: بشارت و اخبار انبياى گذشته و كتب سابقه بر نبوّت آن حضرت كه تفصيل كلمات آنها در كتب مفصّل محقّقان مذكور است.(1)
دليل دوم: محمّد بن عبداللّه صلىاللهعليهوآله با آنكه در يك محيط تاريك خالى از علم و دانش به يتيمى و فقر ظاهرى بزرگ شده و درس نخوانده و معلّم نديده و خط ننوشته است چنان كه قرآن به بلندترين صدا، همين معنى را ندا مىكند، كتابى آورده مشتمل بر معارف و راهنمايىهاى الهى، رموز و اسرار و وقايع آينده، مواعظ و نصايح حكيمانه، احكام و قوانين صحيح و عادلانه و شرح حال بعضى
1) بنگريد به: ميزانالمطالب 1/80 ـ 92؛ بحارالانوار 15/174 ـ 248.
گذشتگان براى عبرت آيندگان به بهترين روش و كلام فصيح و بليغ.
وى، با صراحت لهجه، نداى تحدّى(1)شديد بدان بلند كرده است و تمام دنيا را با قوّت قلب تمام به معارضه به مثل دعوت كرده و فرموده:
اگر جنّ و انس به يكديگر يارى دهند، نتوانند مثل اين قرآن را بياورند
1) تحدّى: حريفطلبى، درخواست مسابقه و هماوردى
(1). نيز، در آيه ديگر، خداوند فرموده است:
هرگز نخواهند آورد(2).
تاكنون هم اهل دنيا نتوانستهاند مثل آن را بياورند. اين كتاب شريف از آنچه وظيفه انبيا و غرض از بعثت ايشان بوده از بيدار كردن عقول مردم، ميراندن روح سبعيّت درّندگى از آنان و زنده كردن قلوب ايشان، استخراج معادن انسانى و كنوز روحانى، تعيين موارد رضا و غضب پروردگار، راهنمايى بشر به شناختن مصالح و مفاسد خود، وضع احكام و قوانين جامعه و اصلاح مفاسد عامّه، تعليم و تربيت آداب و اخلاق شريفه، تعليم علوم و حكمت الهيّه و معارف حقّه، تذكّر و دعوت به خداى يگانه و... دقيقه و ذرّهاى كوتاهى و فروگذار نفرموده است.
دليل سوم: محمّد بن عبداللّه صلىاللهعليهوآله مدّعى نبوّت شد و وظايف نبوّت را انجام داد. وى آيات و معجزات بىشمار براى اثبات راستى گفتار خود آورد و نقل معجزات آن حضرت فوق حدّ تواتر است؛ چون فِرَق مسلمين، در جميع طبقات، معجزات بسيار از آن حضرت نقل كردهاند، به درجاتى كه از حدّ تواتر بالاتر است.
علاّمه مجلسى، در كتاب «بحارالانوار»: 17/225 ـ 421 و 18/1 ـ 147، متجاوز از 300 روايت نقل فرموده كه غالب روايات آن مشتمل بر معجزات متعدد است. علاوه بر آن، معجزات زيادى از پيش از تولّد و هنگام تولّد و شيرخوارگى از آن حضرت صادر شده كه در ابواب متفرّقه ضبط گرديده و احصا و شمارش آنها
ص: 33
از حدّ توان بيرون است.
تشكيك در آن، مثل تشكيك در اصل وجود پيامبر صلىاللهعليهوآله و وجود موسى و عيسى عليهماالسلام است.
دليل چهارم: گذشته از شهادتهاى ظاهرى خداوند متعال بر نبوّت آن حضرت به زبان انبياى گذشته، به اظهار آيات و معجزات به دست او كه به تواتر ثابت شده، نيز به اجراى كلام خود چون قرآنى به زبان مقدّس او، به حفظ و عصمت او از خطا و تقصير و يارى كردن او در پيش بردن مرام و مقصودش در ميانه مردم با آن همه دشمنان پر كينه و عداوت و پافشارىهاى آنان در كارشكنى و مخالفت با او، علاوه بر همه اينها، شهادتهاى باطنى و معنوى خداى متعال است به صدق و حقّانيّت محمّد بن عبداللّه صلىاللهعليهوآله در هر زمانى تا روز قيامت در ميان مردم كه در مواردى از اين دست آشكار گشته است:
اجابت دعاهاى آنان به توسّل به او و فرزندان معصومين او، توجّهات باطنى و فضل و مرحمتهاى نامتناهى بر روندگان در شريعت او به شرح صدور آنان و راهنمايىهاى بسيار و شهادت اوّل شخص عالم امكان بعد از آن حضرت؛ يعنى، علىّ بن ابىطالب به ايمان به او و جانفشانىهايش در راه پيشرفت مرام و مقصود او.
غير از اين ادلّه، دلايل ديگرى نيز هست كه اين مختصر گنجايش آن را ندارد. هر كه خواهد، به كتب مفصّل روايى مراجعه نمايد.
ص: 34
بشر از جهات بسيار، بعد از نبى، محتاج به امام است. با توجّه به گفتار گذشته، دانستيم كه وظيفه نبى آوردن دستورها و وظايف و قوانين و احكامى است تا به آنها موارد رضا و سخط مالك حقيقى، مصالح و منافع بشر، بيان قوانين و حدود اجتماعى، آداب و اخلاق شريفه، طريق عبادت و راه قرب و... تعيين شود.
بعد از رحلت وى، براى بقاى اين دستورها و قوانين و علوم و معارف و حفظ آنها، حافظى لازم دارد؛ مانند باغبانى كه باغى تأسيس كرده و نهالهايى كاشته و گلهايى پرورش داده، بايد شاگردى تربيت كند كه در نبود او، اصلاح امور باغ را چون باغبان عهدهدار گردد. شايسته نيست كه او شخصى را تربيت نكند؛ و اگر شخصى را تربيت كرده و تعليم داده، وقت غيبت خود، بايد او را براى اصلاح و
ص: 35
دفع مفاسد از باغ معيّن فرمايد. همينطور، هيچ مسلمانى نبايد به پيغمبر خود نسبت ناشايست دهد و بگويد شخصى را تربيت نكرده؛ و اگر تربيت كرده، او را معيّن ننموده و اختيار امّت را به آحاد مردم واگذار كرده است.
به سخن كوتاه و جامع، بعد از نبى، جامعه مسلمين در كلّيّه شئون زندگى و دينى به رهبر و زمامدارى محتاجاند كه او را «امام» مىناميم؛ مانند بدن انسان كه عبارت از همه اعضا و جوارح است همچون چشم، گوش، زبان، دست، پا و يك رئيس و زمامدار لازم دارد. آن زمامدار قلب روح است كه اگر نباشد، امور مملكت بدن مختل خواهد بود.
آن خالقى كه براى نظم امور بدن رئيس و زمامدار قرار داده، چگونه مىشود مملكت خود را بدون رئيس و زمامدار گذارد و مدينه شرايع دين را بدون حاكم قرار دهد؟
يكى از ادلّه قطعى بر وجود مقدّس امام، كه بايد در هر زمانى روى زمين باشد، موضوع «شب قدر» است.
به حسب ظاهر آيه شريفه «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَالرُّوحُ فيهَا بِإذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ»، شب قدر هر ساله استمرار دارد و نمىتوان گفت مخصوص زمان پيغمبر صلىاللهعليهوآله بوده است.
علماى خاصّه و جمهور علماى عامّه نيز ـ چنان كه فخر رازى در تفسيرش از آنان نقل كرده ـ دوام و استمرار آن را قبول دارند و اكثر آنان زمان وقوع آن را در ماه مبارك رمضان مىدانند.
واضح است كه در زمان پيغمبر صلىاللهعليهوآله ملائكه و روح كه اعظم ملائكه است بر خود آن حضرت نازل مىشدند؛ و بعد از وى، بايد كسى در روى زمين باشد كه در جميع كمالات مانند پيغمبر بوده و قابليّت نزول ملائكه و روح در او باشد تا تمام وقايعى را كه هر ساله در مملكت خدايى تا سال بعد واقع مىشود بر او عرضه دارند. آن
ص: 36
كس به شهادت ذات مقدّس پروردگار در قرآن مجيد، سوره آل عمران، آيه شريفه مباهله 61 كلمه مقدّسه «أنْفُسَنا»، مولا اميرالمؤمنين علىّ بن ابىطالب عليهالسلام است كه خداوند آن حضرت را به منزله نفس پيغمبر قرار داده و احدى از دوست و دشمن در آن خلافى ندارد.
حال، مىگوييم: مراد از اينكه علىّ بن ابىطالب عليهالسلام نفْس پيغمبر صلىاللهعليهوآله است چيست؟ يا آن است كه ايشان عين پيغمبر است و اين غلطى بيش نيست، يا آنكه عين او نيست وليكن به منزله و مانند اوست؛ بدين معنى كه تمام كمالات و فضايلى كه براى پيغمبر صلىاللهعليهوآله ثابت شده براى علىّ بن ابىطالب عليهالسلام نيز ثابت است مگر آنچه به دليل قطعى خارج شود، مثل نبوّت كه به پيغمبر اختصاص دارد و احدى با او در نبوّت شريك نيست.
امّا در علم و كمال، پس علىّ بن ابىطالب عليهالسلام با حضرت ايشان شريك است.
اوست كه خداوند در آيه تطهير احزاب / 33 به طهارت آن حضرت از جميع پليديهاى كفر و شرك و معصيت و خطا شهادت داده است.
آن بزرگوار است كه خداوند در آيه ولايت مائده / 55 او را ولىّ و صاحب اختيار هر مرد و زن با ايمانى قرار داده؛ در همه كمالات، برتر و بالاتر از جميع صحابه است و احدى به مرتبه او نرسيده و نخواهد رسيد.
اوست كه در سال اوّل بعد از رحلت پيغمبر صلىاللهعليهوآله در صبح شب قدر، فرمود:
«ملائكه و روح تمام وقايع سال آينده را از جانب خداوند بر من عرضه داشتند و من تمام آن را مىدانم. هر كس هرچه خواهد از من سؤال كند.»
چنان كه اين روايت را در كتاب «بصائر» و جز آن نقل فرمودهاند. آن حضرت، براى اثبات مدّعاى خود، از آينده و مغيبات
ص: 37
خبر داده است. همچنين امامان بعدى نيز، به حق، اين ادعا را فرمودند و با بيانات علمى خود و اِخبار از مغيبات، دعوى خود را ثابت فرمودند.
از اين رو، حضرت ابوجعفر امام باقر يا امام جواد عليهالسلام در روايتى فرمودند:
«اى جماعت شيعه! با مخالفين، به سوره قدر مباحثه كنيد و حقانيّت مذهب خود را به اثبات رسانيد.
قسم به خدا، اين سوره حجّت خداوند است بر خلق بعد از پيغمبر؛ براى آنكه به بهترين و مهمترين امر دين ارشاد و نهايت علم و كمال ما را ثابت مىكند.
اى جماعت شيعه! به سوره حم دخان مناظره كنيد؛ چون كه اثبات شب قدر مىكند و آن مخصوص ماست... .»(1)
همچنين، از سوره «اِنّا اَنزَلْنا» استفاده مىشود كه وجود مقدّس امام عصر عليهالسلام در اين زمان بايد در روى زمين باشد، تا ملائكه و روح بر او نازل شوند و تمام امور كلّ كشور خدايى را بر او عرضه دارند؛ چه، زمين هيچگاه خالى از حجّت نخواهد بود.
ولى از مخالفين امامان شيعه، كه خلفاى ثلاثه و تابعين آنان باشند، احدى به اين موضوع متوجّه نبوده و براى آنان امكان نداشته ادعاى آن را مطرح كنند؛ زيرا جهل آنان به امور و احكام شرعى واضح و آشكار است و دوستانشان در بعضى كتب نحوى خود، در حرف «لولا» و ديگر كتب نقل مىكنند كه عمر زياد مىگفت:
لَوْلا عَليٌّ لَهَلَكَ عُمَر.
اگر على نمىبود، عمر هلاك مىشد.
علاّمه امينى، در كتاب «الغدير»: جلد ششم و هفتم، به طور تفصيل، جهل آنان را از مدارك كتب عامّه ثابت كرده است.
ابن اثير از علماى عامّه، در كتاب «نهايه»، مادّه «عضل»، نقل كرده
1) كافى 1/249
ص: 38
كه عمر گفت:
أعُوذُ بِاللّهِ مِنْ كُلِّ مُعْضَلَةٍ لَيْسَ لَها أبُوالْحَسَنِ.
قالَ: وَ يُريدُ بِأبِي الْحَسَنِ عَليِّ بْنِ أبى طالِبٍ.
به خدا پناه مىبرم از پيشآمد هر مشكلى كه ابوالحسن، علىّ ابن ابى طالب، براى حلّ آن در دسترس نباشد!
مَعاشِرَ الْمُسْلِمين! «أَفَمَنْ يَهْدى إلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أنْ يُتَّبَعْ أَمَّنْ لا يَهِدِّى إلاّ أنْ يُهْدى فَمالَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُون»؟
تعيين و نصب امام وظيفه چه كى است و چه كسى مىتواند اين احتياج مهمّ بشر را رفع بكند؟
پيداست كسى كه براى رياست امور دين و دنياى مردم نصب مىشود بايد فردى باشد كه تمام علوم و معارف و مطالب دين را به نحو كامل بداند، بتواند تمام وظايف پيشوايى را انجام دهد و اهل خيانت و جنايت نباشد، در اجراى امور مربوط به شئون خود كوتاهى نكند، خطا ننمايد و مصلح حقيقى در باطن و ظاهر و اوّل و آخر بوده باشد، در حلّ مسائل و معضلات به ديگرى محتاج نباشد، برجستهترين مردم در علم و كمالات نفْسى و يكتا دُر درياى امانت و راستى و درستى و پاكى بوده باشد؛ وگرنه، نمىتواند در عالَم خارج به شئون اين رياست قيام كند و به انجام آن به راستى و درستى نايل گردد.
تعيين و نصب چنين شخصى با ذات مقدّسى است كه به ظاهر و باطن و عاقبت كار مردم داناست؛ زيرا كه مشاعر مخلوق در تشخيص چنين شخصى كوتاه و ناتوان است. اگر آنان شخصى را به رياست و زمامدارى تعيين كنند، ممكن است مصلح حقيقى نباشد و در اصل مفسد باشد، يا در آخر كار مفسد گردد و شخص لايق كامل حقيقى تعيين نگردد.
انتخاب مردم از انتخاب موسى بن عمران عليهالسلام ، كه 70 نفر را از بين
ص: 39
000/700 تن انتخاب فرمود، بالاتر نيست. در آخر كار، آن 70 برگزيده به او عرض كردند: ايمان نمىآوريم تا آنكه خدا را ببينيم. پس صاعقهاى آمد؛ آنان بر اثر آن مردند، يا سوختند(1).
پس بشرِ نادان به باطن مردم و جاهل به عاقبت كارها نمىتواند و حق ندارد كه به تعيين و نصب امام و انتخاب پيشوا و رئيس اقدام كند؛ بلكه تعيين امام به نظر ذات قدّوس پروردگار، كه به تمام موجودات داناست و هيچ چيز بر او مخفى نيست، بستگى دارد. وقتى هم كه پروردگار امام را تعيين و نصب فرمود، مردم حقّ اعمالنظر و مداخله در تغيير و تبديل امام ندارند. خداوند متعال در قرآن مجيد مىفرمايد:
«وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ إذا قَضَى اللّهُ وَ رَسُولُهُ أمْرا أنْ يَكُونَ لَهُمُ الخِيَرَةُ مِنْ أمْرِهِمْ»(2).
زمانى كه خدا و رسول امرى را اختيار و معيّن فرمودند، هيچ مرد و زن با ايمانى حقّ مداخله و اختيار غير آن را ندارد.
روشن شد كه تعيين و نصب امام به نظر مقدّس خالق داناست؛ يعنى تنها ذات مقدّس اوست كه هم مىتواند و هم حق دارد تعيين و نصب امام فرمايد.
اين نيز واضح است كه خداوند متعال ـ جلّ شأنه ـ چون خواهد تعيين امام فرمايد، مانند تشريع ساير امور دين، اين كار را به وسيله نبى عملى خواهد نمود. از آنجا كه پيغمبر ما صلىاللهعليهوآلهوسلم خاتم تمام پيغمبران است و به نصّ صريح قرآن در آيه سوم سوره مائده دين او نيز كامل و تمام است، پس بايد جميع آنچه بشر تا روز قيامت به آن محتاج
ص: 40
است آورده و بيان فرموده باشد و همينطور هم هست.
بنابراين، تعيين امام كه از اهمّ احتياجات مردم است حتما در دين مقدّس او مورد عنايت واقع شده است.
اكنون مىگوييم: ما هرچه به بيانات و روايات وارده از خاتم انبيا صلىاللهعليهوآله در اين زمينه ـ كه بين عامّه و خاصّه متّفق عليه است ـ مراجعه كنيم، جز براى دوازده نفر كه همانا امامان شيعه باشند، براى احدى ديگر، موقعيّتى براى امامت در آن بيانات نخواهيم يافت. در فضايل و مناقب آنان، مطالب بسيار از آن حضرت به ما رسيده است كه مورد اتّفاق همه مسلمين است.
همچنين، در قرآن مجيد، آيات زيادى در فضيلت و شرافت علىّ بن ابى طالب عليهالسلام نازل شده كه مورد اتّفاق عامّه و خاصّه است و در اين فضيلت نيز، مانند ساير فضايل، احدى به پايه آن حضرت نرسيده است؛ مانند:
1 ـ آيه ولايت:
«إنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَالَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ هُمْ راكِعُون»(1).
جز اين نيست كه ولىّ شما خداست و رسول وى و مؤمنان؛ آنان كه نماز مىگزارند و زكات مىدهند، در حالى كه ركوع مىكنند.
نزول آيه ولايت درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام مورد اتّفاق تمام مفسّرين عامّه و خاصّه در كتب مشهور آنان است.
اسامى آنان را قاضى نوراللّه در كتاب شريف «احقاق الحق»: 2/399 ـ 414 و 3/502 ـ 512 ذكر كرده است.
فخر رازى كه از بزرگان علماى عامّه است، در تفسيرش، بياناتى دارد در ردّ كسانى كه ولىّ را در اين آيه به معنى «دوست و ياور» گرفتهاند و ثابت كرده كه معنى ولىّ «متصرّف در امور» است ـ كه
1) مائده : 55
ص: 41
همان معنى امام است ـ و آن متصرّف علىّ بن ابىطالب عليهالسلام است.
علاّمه امينى در كتاب «الغدير»، طبع دوم: 3/215، رواياتى بسيار از كتب عامّه از پيغمبر صلىاللهعليهوآله نقل كرده است كه آن حضرت فرمود:
«على ولىّ هر مؤمنى است بعد از من.»
در همان كتاب ص 156 ـ 162، ايشان تعداد 66 نفر از علماى عامّه را ذكر كرده كه تصريح نمودهاند اين آيه شريفه در شأن علىّ بن ابىطالب عليهالسلام است و اسامى آنان در جاى خود در آن كتاب 2/52 مذكور است.
2 ـ آيه تبليغ:
«يا أيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»(1).
اى رسول، برسان آنچه از جانب پروردگارت به تو فرو فرستاده شده؛ و اگر نرسانى، چنان است كه ديگر پيامهاى الهى را نرسانيدهاى. خدا تو را از مردمان نگاه مىدارد.
نزول آيه تبليغ درباره تبليغ ولايت علىّ بن ابى طالب عليهالسلام ، در روز غدير، مورد اتّفاق كلّ مفسّرين عامّه و خاصّه است.
در كتاب شريف «الغدير»، طبع دوم: 1/214 ـ 228 و نيز كتابگرانسنگ «احقاق الحق»: 2/415 ـ 501 و 3/512، روايات عامّه را در اين خصوص نقل فرمودهاند.
3 ـ آيه تطهير:
«إنَّمَا يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا»(2).
جز اين نيست كه خدا اراده مىفرمايد تا همه آلودگيها را از شما اهل بيت ببرد و همه پاكيها و آرايشها را نصيب شما كند.
ص: 42
نزول آيه تطهير درباره پيغمبر و علىّ بن ابىطالب و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام مورد اتّفاق علما و مفسّرين عامّه و خاصّه است و احدى در آن شك ننموده است.
4 ـ آيه مباهله:
«فَمَنْ حاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جائَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أبْنائَنا وَ أبْنائَكُمْ وَ نِسائَنا وَ نِسائَكُمْ وَ أنْفُسَنا وَ أنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَى الْكاذِبينَ»(1).
هر كه با تو درباره عيسى به حجّت درآيد، پس از آنكه به وحى الهى بر احوال آن كس آگاه شدى، بگو بياييد تا پسران ما و پسران شما و زنان ما و زنان شما و خود ما و خود شما را فرا خوانيم، سپس به مباهله برخيزيم و لعنت خدا را قرار دهيم بر آنها كه دروغگوىاند.
مراد از «أنْفُسَنا» در اين آيه علىّ بن ابىطالب عليهالسلام است و هيچ كدام از مفسّرين عامّه و خاصّه، از دوست و دشمن، در آن اختلاف ندارند.
5 ـ سوره هل اَتى:
نزول سوره هَل اَتى انسان / دهر درباره علىّ بن ابى طالب و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام از واضحات بين علما و مفسّرين عامّه و خاصّه است.
ساير آيات نازله در شأن اميرالمؤمنين و ائمّه دين عليهمالسلام نيز از حدّ احصاى حقير خارج است؛ خصوصا، در اين مختصر كه گنجايش بيشتر را ندارد.
در كتاب شريف «احقاق الحق» به 84 آيه و در آخر كتاب، در مستدركات آن، به ذكر 94 آيه اكتفا شده است. آيات شريفه در
1) آل عمران : 61
ص: 43
فضائل اين دوازده نفر امامان شيعه زياده از حدّ احصاست؛ و حقير مقدارى از آن را در كتاب «ابواب رحمت» به نحو فهرست و اجمال ذكر كردهام.
بالجمله، احاديث قدسى و اخبار نبوى در تصريح به اسامى اين دوازده نفر و امامت و خلافت و فضايل و مناقب اينان فوق تواتر است.
علاّمه بزرگوار مجلسى، در «بحارالانوار»: 36/194 ـ 325، تعداد 22 حديث قدسى در تصريح به خلافت و امامت و فضايل و اسامى اين دوازده امام به حق نقل فرموده و در همان جلد 326 ـ 372 متجاوز از 234 حديث از روايات عامّه و خاصّه از پيغمبر صلىاللهعليهوآله در تصريح به اسامى آنان و خلافت و وصايت و امامت و فضايل و مناقب آنها نقل فرموده است. وى 9 روايت از مولى اميرالمؤمنين، 6 روايت از حضرت مجتبى و سيّدالشهدا، 5 روايت از امام سجّاد، 11 روايت از امام باقر، 18 روايت از امام صادق عليهمالسلام و روايات ديگرى از غير اين بزرگواران آورده كه تمام آن روايات به عدد اين دوازده نفر و اسامى و فضايل و مناقب و خلافت و امامت و ولايت آنان تصريح دارد.
همچنين، در ادعيه و اذكار و توسّلات و تعقيبات و قنوتات، به اسامى و فضايل و مناقب آن بزرگواران تصريح شده كه احصاى موارد آن مقدور نيست.
در جلد سيزدهم «بحارالانوار» چاپ قديم كه در خصوص حالات حضرت ولىّ عصر ـ صلواتاللّه عليه ـ است از باب 6، صص 15 ـ 40 متجاوز از 100 روايت از طريق عامّه و خاصّه از خداى متعال و پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله در تصريح به اسامى اين دوازده نفر و فضايل و مناقب آنان، خاصّه بشارتهاى متعدد به وجود وافر البركات ولىّ عصر ـ صلواتاللّه و سلامه عليه ـ صادر شده؛ و متجاوز از 100 روايت ديگر از خود امامان عليهمالسلام در تصريح هر يك از ايشان به امام بعد، خاصّه ولىّ عصر عليهالسلام ، صادر شده است.
در جلدهاى 10 و 11 و 12 «بحارالانوار» چاپ قديم، در
ص: 44
ابواب تاريخ ائمّه عليهمالسلام براى هر امامى، روايات زيادى كه از امام قبل به امام بعد تصريح شده، نقل گرديده است.
در كتاب شريف «علماليقين»، عالم بزرگوار عربباغى تعداد 112 فضيلت و منقبت كريمه، كه مورد اتفاق روايات متواتر عامّه و خاصّه است، نقل فرموده؛ از آن جمله، چند روايت از «صحيح» بخارى و «صحيح» مسلم و ديگران از پيغمبر صلىاللهعليهوآله نقل كرده است كه بيان مىدارد: خليفه و امير و ولىّ و صاحب اختيار بعد از من دوازده نفر از قريش خواهند بود.
از كتاب «عمده»، تعداد 20 حديث از روايات علماى عامّه در باب اينكه خلفاى پيغمبر دوازده نفرند نقل شده كه همه آنها از صحاح اخبار است. از اين احاديث، 3 حديث از «صحيح» محمّد بخارى است، 9 حديث از «صحيح» مسلم بن حجّاج، 3 حديث از «صحيح» ابوداوود، 2 حديث از كتاب «جمع بين صحاح» و 3 حديث هم از حميدى در «جمع بين صحيحين» و ديگران است؛ يعنى، بيشتر از ده نفرند كه اين احاديث را نقل كردهاند و بعضى اين تعداد را به 58 حديث رساندهاند.
از فاضل حموينى كه از بزرگان علماى عامّه شمرده شده در «فرايد» از رسولاللّه صلىاللهعليهوآله نقل است كه فرمود:
«خلفا و اوصياى من و حجّتهاى خداوند بر مردمان، بعد از من، دوازده نفرند؛ اوّل ايشان برادر من و آخر ايشان فرزند من است.»
عرض كردند: برادر تو كدام است؟
فرمود: «على.»
عرض كردند: فرزند تو كيست؟
فرمود: «مهدى [صاحبالزمان].»
نيز، از حموينى از رسولاللّه صلىاللهعليهوآله نقل است كه فرمود:
«من و على و حسن و حسين و نه نفر از اولاد حسين پاك و
ص: 45
معصوميم.»
اين حديث را ديگرى نيز نقل كرده است.
در روايت ديگر، فرمود:
«من سيّد انبيايم و على سيّد اوصياست. اوصياى من دوازده نفرند كه اوّل ايشان على و آخر ايشان قائم است.»
در اين حديث و احاديث ديگر، كه به اسامى آنان تصريح شده، اتمام حجّت است براى مردم؛ و واضح است كه اين دوازده نفر جز بر امامان شيعه بر كسى ديگر منطبق نيست.
حموينى به سند خود از اميرالمؤمنين عليهالسلام روايت كرده كه
رسولاللّه صلىاللهعليهوآله فرمود:
«يا على، من وارد كننده شمايم بر حوض كوثر و تو ساقى آن خواهى بود، حسن دور كننده دشمنان شما از آن و حسين فرمان دهنده است، علىّ بنالحسين قسمت كننده آب و محمّد بن على پخش كننده آن قسمتها، جعفر بن محمّد راننده به سوى بهشت، موسى بن جعفر شمارهكننده دوستان و دشمنان و ريشهكن كننده منافقان، علىّ بن موسى اعانت كننده مؤمنان، محمّد بن على فرود آورنده اهل بهشت بر منازل آنها، علىّ بن محمّد خطيب تابعين ايشان كه حورالعين را به ايشان تزويج مىكند، حسن بن على چراغ اهل بهشت كه به او روشن شوند و مهدى پسر او شفيع مردمان است در قيامت... .»
اين حديث را خوارزمى در كتاب «فضائل» نقل كرده است. خوارزمى كه از علماى عامّه است، در كتاب «مناقب» خود، حديث معراج و تصريح به اسامى اين دوازده نفر را با فضايل و مناقب ايشان نقل فرموده است. اين حديث را چند نفر ديگر از علماى عامّه هم نقل كردهاند.
الغرض، تصريح پيغمبر به خلافت اميرالمؤمنين ـ عليهما و آلهماالسلام ـ را جماعتى از علماى عامّه نقل كردهاند كه شمار آنان بسيار است.(1)
1) بنگريد به: علماليقين / 423 و 412 ـ 428 و 493 ـ 511؛ همينطور تفاسير عامّه، ذيل آيه اِنذار سوره شعراء : 214.
ص: 46
ص: 47
ص: 48
ولايت
نماز
زكات انفاق در راه خدا
روزه
حجّ
ص: 49
ص: 50
«بُنِيَ الإسلامُ على خَمس: على الصلاةِ والزكاةِ والصومِ والحجِّ والولاية، و لَم يُنادِ بشيءٍ كَما نوديَ بِالولاية»(1).
اسلام بر پنج چيز، نماز و زكات و صوم و حجّ و ولايت، ثابت و برقرار شده است؛ و اوّل مسئوليت روز قيامت مربوط به اين پنج تكليف است.
اين پنج مورد اهمّ و افضل تمام واجبات است. در چهار تاى از اين پنج وظيفه، براى بعضى، رخصت در ترك صادر مىشود؛ مثل حايض كه ترك نماز مىكند، مريض كه نماز را نشسته وبا اشاره مىخواند، روزه كه در حال سفر و مرض ساقط مىشود و اينكه زكات و حج بر فقير واجب نباشد. ولى وجوب ولايت هيچگاه از هيچ مكلّفى ساقط نمىشود.
صاحب ولايت راهنماى تمام احكام است و بدون او، احدى به احكام خدا نمىرسد.
صاحب ولايت است كه حافظ و نگهبان و راهنما به تمام شرايع و دستورهاى دينى است. بدون ولايت، هيچ عملى قبول نيست؛ چنانكه مفاد روايات متواتر ماست.
مقدارى از شرح هر يك از اين تكاليف در پنج باب ذكر خواهد شد و چون اهميّت ولايت از آن چهار تاى ديگر بيشتر است، ما آن را مقدّم مىداريم.
1) كافى 2/18
ص: 51
محصول آيات و روايات متواتر در اين موضوع آن است كه خداوند ـ تبارك و تعالى ـ بود و هيچ چيز با او نبود. چون اراده آفرينش نمود، به كلمهاى تكلّم فرمود كه آن كلمه نورى شد ؛ پس آن را نور محمّد و اهل بيت و ائمّه دين ـ صلوات اللّه عليه و عليهم اجمعين ـ قرار داد. آنگاه، به كلمهاى ديگر تكلّم نمود و از آن كلمه، ارواح مقدّسه آنان را خلق فرمود.
سپس، آن نور را با ارواح مقدّسه آنان قرار داد. ايشان مشغول تسبيح و تقديس و ذكر پروردگار شدند و چيزى با آنان نبود؛ نه آسمانى و نه زمينى، نه عرش و كرسى، نه لوح و قلم، نه خورشيد وماه و نه هيچ چيز ديگر. به همين طريق، ايشان همچنان مشغول عبادت پروردگار بودند.
آنگاه، چون خداوند اراده ايجاد خلق فرمود، از نور مقدّس پيغمبر صلىاللهعليهوآله عرش را، از نور اميرالمؤمنين عليهالسلام ملائكه را، از نور حضرت زهرا عليهاالسلام آسمانها و زمينها را، از نور حضرت مجتبى عليهالسلام خورشيد و ماه را و از نور سيدالشهدا ـ صلوات اللّه عليه ـ بهشت و حوريانش را خلق فرمود.(1)
1) بنگريد به: مستدرك سفينةالبحار، مادّه «اول» و «ابى» و «خلق».
ص: 52
به نور مقدّس آنان، تمام عوالم وجود روشن است(1)و آن چراغى است كه خداوند در عالم مخلوقات افروخته و در قرآن مجيد احزاب / 46 از آن به سراج منير تعبير فرموده؛ رحمت واسعهاى است كه تمام اشيا را فرا گرفته(2).
به واسطه شرافت و فضيلتى كه آفريدگار به آنان لطف فرموده، آنان را به خود نسبت داده؛ مثل خانه كعبه كه به واسطه شرافت آن، خداوند آن را به خود نسبت داده و فرموده است: بيتاللّه الحرام.
همچنين، چشم و گوش و دست آنان را خداوند شرافت داده است و به خود منسوب كرده؛ مانند اينكه فرموده: «عينُ اللّه» و «اُذُنُ اللّه» و «يداللّه» و «وجهاللّه» و غيره.
پس چشم آنان چشم خداوند متعال شده كه احوال همه خلايق گذشته و آينده نزد آنان واضح و آشكار است، هيچ چيز از انظار آنان غايب نيست و جميع مخلوقات را مىبينند؛ چنان كه امام صادق عليهالسلام در روايات كتاب «كافى»: 1/190 فرمودهاند و در «ابواب رحمت» نيز آمده است.
گوش شنواى آنان گوش شنواى خداوند ـ جلّ جلاله ـ شده، كه اصوات خلايق و خطورات قلبى تمام آنان را مىشنوند و مىفهمند.(3)
زبان آنان زبان خدا شده؛ هرچه بگويند حقّ و از جانب حقّ است.(4)
دست آنان دست خدا ناميده شده كه در جهان آفرينش، به رحمت و نعمت گشوده شده است.(5)
قلوب مقدّسه آنان ظرف اراده و مشيّت خدا قرار گرفته؛ هرچه بخواهند، خدا خواسته و اراده فرموده است.(6)
ص: 53
آيه شريفه «وَ ما تَشاؤُون إلاّ أنْ يَشآءَاللّه»(1)مخصوص آنان است و احدى در آن شركت ندارد؛ چنان كه در روايات فرمودهاند.
اراده و مشيّت آنان در ممكنات و مخلوقات نافذ است؛ هرچه بخواهند و اراده نمايند، همان خواهد شد.(2)
اسم اعظم 73 حرف است؛ چنان كه امام باقر و امام صادق ـ صلوات اللّه عليهما ـ در روايات بسيارى فرمودهاند.
حضرت آدم عليهالسلام 25 حرف آن را فرا گرفته بود.
حضرت نوح عليهالسلام نيز به 25 حرف آگاه بود و در بعضى روايات، 15 حرف گفتهاند.
نزد حضرت ابراهيم عليهالسلام 8 حرف بود.
حضرت موسى عليهالسلام 4 حرف آن را مىدانست.
نزد آصف بن برخيا، وصىّ حضرت سليمان عليهالسلام ، يك حرف بود كه زمين را به آن شكافت و تخت بلقيس را به يك چشم برهم زدن نزد آن حضرت حاضر كرد؛ چنان كه نصّ صريح قرآن است.(3)
نزد حضرت عيسى عليهالسلام 2 حرف بود كه به بركت آن، مردهها را زنده مىكرد و پيس و كور مادرزاد را شفا مىداد؛ از گِل، صورت مرغ مىساخت و مىدميد، به نحوى كه زنده مىشد و مىپريد؛ و تمام معجزاتش به اين دو حرف بود.
نزد پيغمبر ما صلىاللهعليهوآله تمام 72 حرف اسم اعظم كه مىتوانسته در حيطه علم پيامبران باشد موجود است. فقط يك حرف نزد خداوند مخفى است كه احدى آن را نمىداند.
تمام آنچه پيغمبر ما مىداند نيز نزد امامان دوازدهگانه عليهمالسلام موجود است و آنان وارث علوم پيغمبراناند.
روايات راجع به اين فصل در «بحارالانوار» مجلسى: جِ 4/210، 11/68، 14/113 و 114، 17/134 و 27/25
ص: 54
آمده كه از آن استفاده مىشود: تمام كمالات و علوم پيامبران، با زيادتى فراوان، نزد پيغمبر ما و امامان عليهمالسلام موجود است و ايشان به تمام معجزات انبيا قادرند و از آنان برترند.
تمام كتب آسمانى و علوم و آثار انبيا، صحف آدم و ادريس و ابراهيم و تورات موسى و انجيل عيسى و زبور داوود، عصاى موسى عليهمالسلام و آن سنگى كه حضرت موسى عليهالسلام عصا را به آن مىزد و 12 چشمه ظاهر مىشد، تابوت بنى اسرائيل و پيراهن يوسف عليهالسلام كه از بهشت براى حضرت ابراهيم عليهالسلام آورده بودند و به ارث نصيب يوسف شده بود و بر صورت يعقوب عليهالسلام انداختند و بينا شد، انگشتر حضرت سليمان عليهالسلام و غير آن ـ هرچه از آثار كريمه نبوّت داشتند ـ نزد پيغمبر ما صلىاللهعليهوآله جمع شده و به تمامى نزد ائمه ـ صلواتاللّه عليهم ـ موجود است.
در كتاب شريف «كافى»: 1/223، در باب آنكه ائمّه ـ صلوات اللّه عليهم ـ وارث علم پيغمبر و جميع انبيا و اوصيايند، تعداد 7 روايت نقل شده است.
ثقه جليلالقدر محمّد بن حسن صفّار در كتاب شريف «بصائر الدرجات»، جزء سوم، متجاوز از 20 روايت براى اثبات اين مدّعا نقل كرده است.
در كتاب «بحارالانوار»: 13/225، 17/130 ـ 149، 18/106 و 26/180 ـ 222 نيز، در باب علم پيغمبر صلىاللهعليهوآله و آنكه تمام كتابهاى آسمانى و آثار انبيا به آن حضرت داده شده، به اين مفاد، اخبار بسيارى نقل شده است.
محصول روايات مستفيضه آن است كه خداوند دو علم دارد: يكى، مخزون و مكنون كه مخصوص ذات مقدّس اوست و به احدى داده نشده؛ و ديگرى، مبذول كه به ملائكه و انبيا و مرسلين اعطا شده است. تمام علم مبذول الهى را ائمه ـ صلوات اللّه عليهم اجمعين ـ
ص: 55
مىدانند. در كتاب شريف «كافى»: 1/225، در باب آنكه ائمّه جميع علوم ملائكه و انبيا و مرسلين را مىدانند، تعداد 5 روايت و در كتاب شريف «بصائرالدرجات»، بيشتر از 15 روايت و همچنين در «بحارالانوار» علاّمه مجلسى: 4/110 و 26/159 ـ 170 و 40/208 ـ 218، روايات زيادى بدين مفاد نقل فرمودهاند.
علم رسول اكرم و امامان ـ صلوات اللّه عليهم ـ در شب و روز زياد مىشود؛ خصوصا، شب و روز جمعه.
هرچه به امام وقت تعليم شود، اوّل به پيغمبر و امام قبل و آنگاه، به او داده مىشود؛ بدين صورت، علم آنان روز به روز و ساعت به ساعت در ترقّى و ازدياد است. خداوند فرمود:
«وَ قُلْ رَبِّ زِدْنى عِلْما»(1).
بگو اى محمّد پروردگارا! علم مرا زياد فرما.
در كتاب شريف «كافى»: 1/254، در باب آنكه اگر علم امامان زياد نشود، تمام مىشود، 5 روايت و در باب ديگر كه علم امامان در شبهاى جمعه زياد مىشود، 3 روايت و در كتاب شريف «بصائرالدرجات» 7 روايت و در دايرةالمعارف گرانسنگ «بحارالانوار»: 22/550، 26/18 و 38 و 53 ـ 97 و غير آن اخبار بسيارى درباره اين موضوع آمده است.
نگارنده نيز در «ابواب رحمت» چند روايتى از آن را نقل كرده كه تمام آنها اين موضوع را به خوبى واضح مىفرمايد.
امام است كه علم هر چيزى در او ضبط و احصا شده؛ چنان كه ذات مقدّس حق فرمود:
«وَ كُلَّ شَىْءٍ أحْصَيْتَناهُ فِى إمامٍ مُبين».
1) طه: 114
ص: 56
از صريح كلام پيغمبر صلىاللهعليهوآله در خطبه شريف و مفصّل روز غدير و غير آن آشكار مىشود كه «امام مبين» در اين آيه شريفه اميرالمؤمنين عليهالسلام و ساير امامان معصوماند.(1)
قرآن شريف كتاب مبين صامت است و علوم مخلوقات گذشته و آينده در آن جمع شده و عالِم به آن امام است.
دليل بر موضوع اوّل كلام ذات مقدّس الهى است كه فرمود:
«حمآ * وَالْكِتابِ الْمُبِين * إِنّا جَعَلْناهُ قُرْآنا عَرَبِيّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»(2).
اى محمّد، قسم به كتاب مبين * ما آن را قرآن عربى قرار داديم تا آنكه بفهميد.
«الآر * تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبِينِ * إِنّا أَنْزَلْناهُ قُرْآنا عَرَبِيَّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»(3).
اى محمّد! اين است آيات كتاب مبين * به راستى، آن را قرآن عربى قرار داديم تا آنكه شما بفهميد.
«آلر * تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ وَ قُرْآنٍ مُبِينٍ»(4).
«طسآ * تِلْكَ آياتُ الْقُرْآنِ وَ كِتابٍ مُبِينٍ»(5).
«حمآ * وَالْكِتابِ الْمُبينِ * إِنّا أَنْزَلْناهُ فِى لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ إِنّا كُنّا مُنْذِرينَ»(6).
«قَدْ جآءَكُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ»(7).
مفاد اين آيات آن است كه همين قرآن عربى كه در شب قدر نازل شده «كتاب مبين» است و از جانب خدا، به سوى مردم فرستاده
ص: 57
شده است.
امّا دليل موضوع دوم جمع شدن علوم مخلوقات گذشته و آينده در آن باز كلام ذات مقدّس بارى است كه فرمود:
«وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْيانا لِكُلِّ شَىْءٍ»(1).
كتابى كه بر تو نازل كرديم، بيان هر چيزى در آن موجود است.
«ما فَرَّطْنا فِىالْكِتابِ مِنْ شَىءٍ»(2).
در اين قرآن، چيزى را فروگذار نكرديم.
«وَ ما يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ فِى الأرضِ وَ لا فِى السَّمآءِ وَ لا أصْغَرَ مِنْ ذلِكَ وَ لا اَكْبَرَ اِلاّ فِى كِتابٍ مُبِينٍ»(3).
«وَ لا رَطَبٍ وَ لا يابِسٍ إلاّ فِى كِتابٍ مُبِينٍ»(4).
هيچتر و خشكى نيست مگر آنكه در كتاب مبين ضبط است.
«وَ ما مِنْ غآئِبَةٍ فِى السَّمآءِ وَالأرْضِ إلاّ فِى كِتابٍ مُبِينٍ»(5).
هيچ امر پنهانى در آسمان و زمين نيست مگر آنكه در كتاب مبين است.
«وَ ما مِنْ دآبَّةٍ فِى الأرْضِ إلاّ عَلَى اللّهِ رِزْقُها وَ يَعْلَمُ مُشْتَقَرَّها وَ مُسْتَوْدَعَها كُلٌّ فِى كِتابٍ مُبِينٍ»(6).
امّا دليل موضوع سوم كه عالم به علم قرآن امام است از بديهيّات مذهب شيعه است كه تمام علوم قرآن نزد امام عليهالسلام موجود است. مراد آيه شريفه «قُلْ كَفى بِاللّهِ شَهِيدا بَيْنِى وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ»(7)نيز امام است كه علم كتاب نزد اوست. در
ص: 58
«بحارالانوار»: 35/429 ـ 436، زياده از بيست روايت از كتب معتبره شيعه، مثل كتاب «بصائر» و «تفسير قمى» و «احتجاج» شيخ طبرسى و غيره؛ و 8 روايت از طرق عامّه براى اثبات اين مدّعا نقل فرمودهاند.
اين جانب تفصيل و شرح هر سه موضوع را با آيات و روايات آن در كتاب «ابواب رحمت»: 30 ـ 35، ذكر كردهام.
همچنين كتاب اللّه ناطق و كتاب مبينِ گويا اميرالمؤمنين عليهالسلام است؛ چنان كه امام صادق و امام كاظم ـ صلواتاللّه عليهما ـ فرمودهاند.(1)
1) بنگريد به: ابواب رحمت / 33.
ص: 59
وجوب نماز از بديهيّات دين است و منكر آن، اگر به ضرورى بودن آن توجّه داشته باشد، كافر و مرتدّ و نجس است. تارك الصلاة بدون انكار نيز كافر است؛ ولى نجس نيست. حتّى اشخاص شرابخوار و زناكار و دزد كافر نيستند؛ زيرا اينان براى ارضاى شهوت و كسب مال به كار حرام دست مىزنند. امّا در ترك نماز، شهوت و لذّت و مال نيست؛ بلكه استخفاف و بىاعتنايى به فرمان خداست و همين علت سبب كفر شخص تاركالصلاة است.
به اين مطلب در روايات «وسائلالشيعه» و «ابواب رحمت» تصريح شده است.
ذات مقدّس حق ـ تعالى ـ مىفرمايد:
«فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ * اَلَّذينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ»(1).
چاه ويل براى نمازگزاران است؛ آنان كه نماز را ضايع مىكنند.
1) ماعون: 4 و 5
ص: 60
ويل، در لغت، به معناى «واى» است؛ ولى در مقدّمه تفسير «برهان» از پيغمبر صلىاللهعليهوآله چنين نقل شده:
«ويل چاهى است در جهنم كه كافر مدّت چهل خريف هر خريف 70 سال است در آن فرو مىرود.»
حضرت باقر عليهالسلام فرمود:
«ويل چاهى در جهنم است.»
حضرت كاظم عليهالسلام نيز لفظ «ساهون» را در آيهاى كه ذكر شد به ضايع كنندگان تفسير فرمود.
آن حضرت از پيغمبر صلىاللهعليهوآله نقل فرمود:
«چون روز قيامت شود، اوّل درباره نماز سؤال مىكنند؛ اگر خوب و تمام انجام نداده بود، او را در جهنم مىاندازند.»
در كتاب شريف «كافى»، به سند صحيح از زراره از امام باقر عليهالسلام نقل شده است:
پيغمبر در مسجد نشسته بود. ناگاه، مردى داخل شد و مشغول نماز گرديد؛ ركوع و سجود را خوب انجام نداد و عجله كرد.
پيغمبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
«مانند كلاغ بر زمين منقار زد! اگر اينطور نماز بخواند و بميرد، بر غير دين من مرده است.»
اين روايت به سندهاى ديگر نيز نقل شده و همين مضمون از حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام صادر شده است.
در كتاب «كافى»، به سند صحيح از زراره از امام باقر عليهالسلام نقل شده كه فرمود:
«نماز را سبك و كوچك نشماريد؛ زيرا پيغمبر صلىاللهعليهوآله وقت وفات فرمود: كسى كه نماز را سبك شمارد و كسى كه شراب بخورد از من نيست و بر حوض كوثر، بر ما وارد نخواهند شد.»
از امام صادق عليهالسلام نقل كردهاند كه در وقت وفات فرمود:
«شفاعت ما نمىرسد به كسى كه نماز را سبك شمارد.»
در «كافى» و «تهذيب»، از امام صادق عليهالسلام نقل كردهاند كه رسول
ص: 61
خدا فرمود:
«شيطان پيوسته از مؤمن ترسان و هراسان است، تا وقتى كه بر نمازهاى خود محافظت دارد. ولى هنگامى كه نماز را ضايع كرد، شيطان بر او جرأت پيدا مىكند و او را وارد گناهان بزرگ مىنمايد.»
در كتاب «بحار» و «مستدرك»، از سيّد ابن طاووس در كتاب «فلاح السائل»، از فاطمه زهرا عليهاالسلام نقل است كه از پدر بزرگوارش سؤال كرد:
«كسى كه نماز را سبك شمارد چه مؤاخذه و عذابى خواهد داشت؟»
پيغمبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
«فاطمه، هر كس به نماز خود استخفاف كند، خداوند او را به 15 بلا مبتلا سازد: 6 تا در دنيا، 3 تا در وقت مرگ، 3 تا در قبر و 3 تا در روز قيامت.
امّا آن 6 تا كه در دنيا به آن مبتلا مىشود:
بركت از عمر و روزى او برداشته شود، سيماى خوبان از او گرفته شود، اجر و ثواب براى اعمال او نباشد، دعاى خودش و دعاى ديگران درباره او مستجاب نشود.
امّا آن 3 تا كه در وقت مرگ به آن مبتلا شود:
ذليل و خوار و گرسنه و تشنه مىميرد؛ و اگر تمام نهرهاى دنيا را به خورد او دهند، سيراب نشود.
آن 3 تا كه در قبر به آن مبتلا شود:
قبر بر او تنگ و تاريك شود و فرشته عذاب بر او مسلّط شود كه او را در شكنجه و اضطراب دراندازد.
امّا آن 3 تا كه در قيامت به آن مبتلا شود:
ملكى او را به رو به زمين كشاند و خلايق بر او نظر كنند، حساب او سخت شود، خدا نظر لطف به او نفرمايد و او را پاكيزه نكند و عذابى دردناك نصيب او گردد.»
ص: 62
از اين روايات، شدّت حرمت تضييع نماز و استخفاف به آن معلوم مىشود.
علاّمه متبحر، حاج شيخ جعفر شوشترى، در «منهجالرشاد»: 57، فرموده است:
بدان كه سبك برداشتن نماز بر چند قسم است:
اوّل آنكه آن را چيزى نداند؛ و اين باعث كفر است.
دوم آنكه آن را ترك كند.
سوم آنكه مسائل آن را درست نكند و در فكر صحّت و بطلان آن نباشد!
چهارم آنكه در بند وقت آن نباشد.
پنجم آنكه نماز قضا به ذمّه او باشد و در صدد بهجا آوردن آن نباشد و سال به سال تأخير بيندازد، تا آنكه مقدارى از عمر او بگذرد و هنوز در ذمّه او باشد. ظاهر اين است كه، بر فرض قول به اينكه وقت قضا موسّع است، توسعه زمان آن چندان نيست كه به حدّ تهاون و سهلانگارى برسد.
ذات مقدّس پروردگار مىفرمايد:
«وَ أقِمِ الصَّلوةَ طَرَفَىِ النَّهارِ وَ زُلَفا مِنَ اللَّيْلِ إنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِئاتِ»(1).
نماز را دو طرف روز و شب اقامه كن؛ به درستى كه حسنات گناهان را از بين مىبرد.
در تفسير «برهان» ذيل اين آيه شريفه، رواياتى از «كافى» و غير آن نقل شده كه مفاد آنها اين است:
نمازهاى پنجگانه يوميّه حسناتى است كه گناهان ما بين نمازها را از بين مىبرد و پاك مىكند؛ يعنى نماز ظهر كفاره گناهان از صبح تا ظهر، نماز عصر كفاره گناهان مابين ظهر و عصر و نماز مغرب كفاره گناهان مابين عصر و مغرب است. اين نمازها به منزله نهر جارى بر در
1) هود: 114
ص: 63
خانه شخص است؛ پس همانطورى كه اگر شخص بدن خود را هر شبانه روز پنج مرتبه ميان آب بشويد، كثافتى بر او باقى نخواهد ماند، بدين منوال، نماز پليديهاى گناه را محو مىنمايد.
در كتاب «كافى»، به سند صحيح، از معاوية بن وهب نقل شده كه گفت: از امام صادق عليهالسلام سؤال كردم: بهترين چيزى كه بندگان به سبب آن مقرّب درگاه الهى مىشوند چيست؟
فرمود:
«بعد از معرفت، چيزى را از نماز بهتر نمىدانم. آيا نمىبينى كه بنده صالح، عيسى عليهالسلام فرمود:
«وَ أوْصانِى بِالصَّلوةِ وَ الزَّكوةِ مادُمْتُ حَيّا»(1)؟ خداوند مرا به نماز و زكات وصيّت فرمود، مادامى كه زنده باشم.
به سند صحيح ديگر، از امام صادق عليهالسلام است كه فرمود:
«محبوبترين اعمال نزد خداى ـ عزّ و جلّ ـ نماز است؛ و اين نماز آخر وصيت انبياست.»
در جاى ديگر، امام صادق عليهالسلام فرمود:
وقتى كه بنده مشغول نماز شود، رحمت بر او از طرف آسمان نازل گردد و ملائكه اطراف او را مىگيرند و ملكى او را ندا مىكند: اگر اين نمازخوان بداند چه ثوابها در نماز براى او هست، از نماز منصرف نخواهد شد.»
در روايت ديگر، امام باقر عليهالسلام فرمود كه رسولاللّه صلىاللهعليهوآله فرمودند:
«هنگامى كه بنده مؤمن مشغول نماز شود، خداوند به او نظر لطف فرمايد تا آنكه نمازش را تمام كند؛ و رحمت، از بالاى سرش تا افق آسمان، او را فرا گيرد و ملائكه نيز اطراف او را تا افق آسمان بگيرند و خدا ملكى به او موكّل گرداند كه به او گويد: اى نمازخوان! اگر بدانى چه كسى به تو نظر دارد و با كه راز و نياز مىكنى، متوجّه غير نخواهى شد و از جاى خود دور
1) مريم: 31
ص: 64
نگردى.»
در جاى ديگر، امام صادق عليهالسلام از رسولاللّه صلىاللهعليهوآله نقل فرمودند: «مَثَل نماز مثل عمود خيمه است؛ وقتى كه پابرجا باشد، ريسمان و ميخها و پرده نفعى دارد. ولى اگر عمود شكست؛ طناب و ميخها و پرده نفعى ندارد.»
در روايت صحيح، امام صادق عليهالسلام فرمود:
«هر كه خداوند از او يك نماز قبول كند، او را عذاب نفرمايد؛ و هر كس از او يك حسنه قبول فرمايد، عذابش نكند.»
در جاى ديگر، امام صادق عليهالسلام فرمود:
«كسى كه دو ركعت نماز بخواند و آنچه را در نماز مىگويد بداند، نماز را تمام كند و حال آنكه بين او و خدا گناهى باقى نباشد.»
تمام اين روايات را در «كافى» نقل كردهاند.
نيز در كتاب «كافى و تهذيب»، ابوبصير از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه فرمود:
«يك نماز واجب از بيست حج بهتر و يك حج از خانهاى مملوّ از طلا كه صدقه دهند بهتر است.»
در «تهذيب»، از يونس بن يعقوب نقل شده است كه گفت: از امام صادق عليهالسلام شنيدم فرمود:
«حج از دنيا و آنچه در دنياست بهتر است؛ و نماز واجب از هزار حج افضل باشد.»(1)
در كتاب «من لايحضره الفقيه»، از امام صادق عليهالسلام نقل شده است كه فرمود:
«اطاعت خدا خدمت اوست در زمين؛ و بهترينِ خدمتها خواندن نماز است.»
باز، ايشان فرمود:
1) به گمان حقير، اين اختلاف شايد به جهت اختلاف نمازها و درجات نمازگزاران باشد.
ص: 65
«اوّل چيزى كه در مورد آن به حساب بنده رسيدگى مىكنند نماز است. اگر قبول شد، ساير اعمال قبول مىشود؛ و اگر رد شد، ساير اعمال رد مىشود.»
در «بحار» از كتاب «علل» صدوق، از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل شده كه فرمود:
«وقتى كه انسان در نماز باشد، كالبد او و آنچه با او و اطراف اوست تسبيح مىگويد.»
در كتاب «وسائل» از كتاب «مجالس» شيخ طوسى، از زريق نقل گرديده است كه گفت: خدمت امام صادق عليهالسلام عرض كردم: كدام يك از اعمال، بعد از معرفت، افضل است؟
فرمود:
«بعد از معرفت، چيزى معادل نماز نباشد؛ بعد از معرفت و نماز، چيزى مثل زكات؛ بعد از اينها، چيزى مثل روزه؛ و بعد از اينها، چيزى مانند حج نخواهد بود. راهنماى احكام اينها و خاتمه آن معرفت ماست؛ و بعد از اينها، چيزى مانند احسان به برادران دينى و مواسات با آنان به دادن درهم و دينار نيست.»
ايشان در ادامه فرمود:
«نماز واجب، نزد خدا، با هزار حجّ و عمره مقبول معادل است و حج، نزد خدا، از خانه مملوّ از طلا بهتر باشد؛ بلكه از يك دنيا مملوّ از طلا و نقره كه در راه خداوند انفاق كنند.»
در كتاب «مستدرك»، از شهيد ثانى در كتاب «اسرار الصلاة»، از پيغمبر صلىاللهعليهوآله نقل است كه فرمود:
«هرگاه بنده مؤمن نماز بخواند و ميل و قلب او به سوى خدا باشد، از نماز منصرف شود؛ حال آنكه از گناهان پاك شود، مانند روزى كه از مادر متولّد شده است.»
روايات در مدح و شرافت نماز زياد است. هر كس تمام آن را خواهد، به كتاب «وسائل» و «مستدرك» و «بحار» مراجعه كند. بنده خود بسيارى از آن روايات را در كتاب «ابواب رحمت» ذكر كردهام.
ص: 66
همينطور در آن كتاب، تفصيل بيان فضيلت و شرافت تمام اجزاى نماز، از اوّل وضو و غسل تا آخر نماز آمده؛ هر كه خواهد، مراجعه كند.
گفتنى است كه نماز عبادت پروردگار است، بايد خالص براى خدا باشد و نبايد احدى را در عبادت پروردگار شريك سازند؛ زيرا در روايات آمده است كه خداوند مىفرمايد:
«من بهترين شريكم؛ هر كس غير مرا با من شريك قرار دهد، تمام عملش را به آن شريك واگذار مىكنم و هيچ نمىخواهم.»
ولى روز قيامت به او مىگويند: اجر و ثواب خود را از مردم درخواست كن؛ و او را در روز قيامت به چهار نام مىخوانند: اى فاجر! اى كافر! اى غادر اهل مكر! اى خاسر زيانكار! عمل تو محو شده و اجر تو باطل گرديده، ثواب خود را از آن كس كه براى او عمل كردى بگير.»
روايات در مذمّت ريا زياد است و آن مفسد عبادت است؛ چه در اجزاى واجب نماز باشد و چه در اجزاى مستحبّ آن، در اوصاف نماز باشد، در ابتدا باشد يا در اثنا.
حضور قلب در نماز به منزله روح و صورت نماز به منزله جسم است. پس اگر حضور قلب در تمام نماز بود، تمام آن قبول شود و اگر در نصف بود، نصف آن و اگر در ثلث بود، همان قبول خواهد شد. آنچه را حضور قلب داشته، قبول مىكنند و باقى رد مىشود؛ و اگر در تمام نماز غفلت داشت و قلب او مشغول چيز ديگرى بود؛ نماز او پيچيده و به صورتش زده خواهد شد.
امام صادق عليهالسلام فرمود:
«كسى كه دو ركعت نماز بخواند و آنچه را مىگويد بفهمد، نماز را تمام كند و حال آنكه گناهى بر او باقى نباشد و تمام آمرزيده گردد.»
ص: 67
در اينجا، به ذكر صحيحه حَمّاد اكتفا مىشود كه در كتاب شريف «كافى» اينچنين نقل شده است:
امام صادق عليهالسلام فرمود:
«حمّاد، مىتوانى نماز خوبى بخوانى؟»
عرض كرد: آرى، من كتاب حريز را كه درباره نماز نوشته از حفظ دارم.
فرمود:
«برخيز، نمازبخوان.»
پس نمازى خواندم. امام عليهالسلام فرمود:
«چقدر زشت است كه شخصى شصت يا هفتاد سال بر او بگذرد و يك نماز تامّ كامل نخوانده باشد!»
حمّاد مىگويد: من پيش خودم احساس خوارى كردم. پس عرض كردم: شما نماز را به من بياموزيد.
امام صادق عليهالسلام روى به قبله با قدّ راست ايستاد، هر دو دست به ران خود گذاشته انگشتان را به هم چسبانيد، پاها را نزديك يكديگر قرار داد ـ طورى كه گويا بين آنها به اندازه سه انگشتِ باز فاصله بود ـ و انگشتان پاها را به سوى قبله گرفت و هيچ از قبله منحرف نبود. آنگاه، با خشوع فرمود:
«اللّه اكبر!»
پس سوره حمد و «قل هواللّه اَحد» را قرائت فرمود، سپس به اندازه نفس كشيدنى صبر نمود و دستها را محاذى صورت گرفته ايستاده تكبير فرمود. بعد به ركوع رفت و كف دستها را بر دو زانو گذاشت ؛ در حالى كه انگشتان باز بود، دو زانو را طرف عقب زده و پشت مبارك را راست قرار داده بود ـ به طورى كه اگر يك قطره آب يا روغن به پشت حضرت ريخته مىشد، به يك طرف نمىرفت ـ گردن مبارك را كشيده و چشمان را بر هم گذاشته بود و با تأمّل و تأنّى، سه مرتبه فرمود:
ص: 68
«سُبْحانَ رَبِّىَ الْعظيمِ و بِحَمْدِهِ.»
آنگاه، قد راست نمود و چون آرام شد، فرمود:
«سَمِعَ اللّهُ لِمَنْ حَمِدَهُ؛»
و در حال قيام، دستها را مقابل صورت گرفت و تكبير گفت. سپس، سجده كرد ـ انگشتان ايشان به يكديگر چسبيده، مقابل زانو بود ـ و صورت به زمين گذاشت و سه مرتبه فرمود:
«سُبْحانَ رَبِّىَ الأعلى وَ بِحَمْدِهِ.»
ايشان به هشت موضع سجده نمود دو كف دست، دو زانو، دو انگشت بزرگ پاها، پيشانى و بينى؛ و فرمود:
«گذاشتن هفت موضع واجب و گذاشتن بينى بر زمين مستحبّ است.»
پس، سر از سجده بلند كرد. وقتى كه راست نشست، تكبير فرمود، آنگاه، به طرف چپ نشسته پشت پاى راست را به كف پاى چپ قرار داد و فرمود:
«أَسْتَغْفِرُ اللّهَ رَبّى وَ أَتوبُ إلَيْهِ.»
بعد، در حال نشسته، تكبير گفت و سجده دوم را مثل اوّلى انجام داد. در حال ركوع و سجود، هيچ عضوى از بدن مبارك را بر عضو ديگر نگذاشته و بازوها را باز نموده بود. در حال سجود، ذراع = ساعد دستها را بر زمين نگذاشت در حال تشهّد، انگشتان دستها به هم چسبيده بود. بعد از تشهّد، سلام داد و فرمود:
«حمّاد، اين گونه نماز بخوان.»
اين روايت را شيخ طوسى در كتاب شريف «تهذيب» و شيخ صدوق در كتاب شريف «من لايحضره الفقيه» به اسانيد صحيح، از حمّاد نقل كردهاند. در كتاب «وسائل» و غيره، اين روايت را از اينان و ديگران نقل فرمودهاند.
از آدابى كه براى نماز در روايات آمده ـ غير از آنچه در صحيحه حمّاد آمد ـ نكات ذيل استفاده مىشود كه سزاوار است
ص: 69
نمازگزار آنها را رعايت كند:
1 ـ در حال قيام، سر شانهها را پايين انداخته بلند نكند و به موضع سجود نگاه كند.
2 ـ پشت را راست كند و گردن را بكشاند.
3 ـ سنگينى بدن را بر هر دو پا قرار دهد و به يك طرف تكيه نكند.
4 ـ با خضوع و خشوع، مانند بنده ذليل باشد.
5 ـ هنگام ركوع، اوّل دست راست را بر زانوى راست و بعد دست چپ را بر زانوى چپ گذارد و به زمين بين پاها نظر كند. فاصله دو پا به اندازه يك وجب باشد و گردن و سر مطابق پشت باشد؛ نه بالا اندازد و نه پايين.
6 ـ هنگامى كه مىخواهد به سجده رود، دستها را بلند كند و تكبير گويد و سپس به سجده رود؛ اوّل دستها را بر زمين گذارد، بعد زانوها را؛ ولى هنگام حركت به قيام، اوّل زانوها را از زمين بلند كند، سپس دستها را. در سجده، تمام پيشانى را بر زمين گذارد و دو زراع دست را بر زمين و زانو نگذارد.
7 ـ در حال تشهّد و نشستن بعد از سجده اوّل و دوم، دستها بر رانها و انگشتان به هم چسبيده، طرف چپ بنشيند و پشت را راست قرار دهد.
8 ـ مسواك كردن را ـ كه مستحبّ مؤكّد است ـ به خصوص هنگام وضو و نماز فراموش نكند.
در كتاب «كافى» به سند حسن(1)، از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمود:
«دو ركعت نماز با مسواك افضل است از هفتاد ركعت بدون مسواك.»
اين روايت را ديگران نيز نقل فرمودهاند.
9 ـ شانه كردن ريش، وقت نماز.
1) حسن: نيكو؛ در اينجا، از اصطلاحات علم رجال و حديثشناسى است.
ص: 70
10 ـ نماز خواندن در حالى كه عطر و بوى خوش استعمال كرده باشد؛ كه نماز با آن افضل است از هفتاد نماز بدون آن، چنان كه امام صادق عليهالسلام فرموده و شيخ كلينى و صدوق آن را نقل كردهاند.
11 ـ نماز خواندن با عمامه؛ كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
«دو ركعت نماز با عمامه از چهار ركعت بدون عمامه بهتر است.»
اين روايت از «مكارمالاخلاق» نقل شده است.
12 ـ نماز خواندن با انگشتر عقيق؛ كه امام صادق عليهالسلام فرمود:
«دو ركعت نماز با عقيق معادل هزار ركعت نماز بدون آن است.»
اين روايت را در «وسائل» از كتاب «عُدّةالداعى» نقل فرمودهاند.
13 ـ نماز خواندن در مسجد.
در كتاب «وسائل»، از شيخ صدوق در كتاب «عقابالاعمال»، از پيغمبر صلىاللهعليهوآله نقل شده است كه فرمود:
«كسى كه به سوى مسجدى رود، به هر قدمى كه برمىدارد تا زمانى كه برمىگردد، ده حسنه براى او نوشته و ده گناه از او محو شود و ده درجه براى او بلند گردد.»
نيز، از امام صادق عليهالسلام نقل است كه فرمود:
«نماز فراداى در مسجد 24 نماز محسوب مىشود.»
روايات، درباره تأكيد بر نماز خواندن در مسجد، به راستى زياد است.
14 ـ نماز خواندن با جزع يمانى(1)كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
«نماز با جزع معادل هفتاد نماز بدون آن است؛ تسبيح و استغفار مىكند و ثوابش براى صاحب آن است.»
اين روايت در كتاب «وسائل»، از صدوق در «عيون اخبارالرضا عليهالسلام » نقل شده و در «ابواب رحمت» نيز مذكور است.
1) جِزع يَمانى: مهره يمانى، نوعى از عقيق كه با خطوط حلقوى و رنگارنگ شناخته مىشود.
ص: 71
1 ـ سه مرتبه «اللّهُ أَكْبَرُ» گويد.
2 ـ تسبيح حضرت زهرا عليهاالسلام را فراموش نكند؛ كه مفاد روايت «كافى» و «تهذيب» درباره آن اين است:
هر كسى تسبيح حضرت زهرا عليهاالسلام را بعد از نماز واجب بگويد، پيش از آنكه از جاى خود حركت كند، خدا گناهان او را بيامرزد.
البتّه، بهتر است كه اوّلِ آن «اللّهُ أَكْبَرُ» بگويد.(1)
در روايت ديگر، آمده است كه اگر بعد از تسبيح «لا اِلهِ اِلاَّ اللّه» بگويد، خدا او را بيامرزد.
آوردهاند: كسى كه بر آن مداومت كند شقى = بدبخت نخواهد شد.
نيز، روايت است كه عبادت نكردهاند پروردگار را به چيزى كه بهتر از آن باشد.
امام عليهالسلام فرمود:
«تسبيح حضرت زهرا[ عليهاالسلام ]، بعد از هر نمازى، از هزار ركعت نماز در هر روز بهتر است.»
3 ـ بعد از هر نماز، بهشت و حورالعين را از خدا درخواست كند و از آتش به او پناه برد؛ كه در چند روايت مذكور در «وسائل» و غيره به آن امر و ترغيب شده است.
4 ـ آيةالكرسى بخواند كه هيچ گزندهاى به او ضرر نرساند و گويا در ركاب پيغمبران در راه خدا جهاد كرده تا آنكه شهيد شده است و نمازش قبول و در امان خدا باشد؛ چنان كه در روايات فرمودهاند.
5 ـ ده مرتبه بگويد:
«أشْهَدُ أنْ لا إلهَ إلاَّ اللّهُ، وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ، إلها
1) يعنى ترتيب رايج اين ذكر را رعايت كند، نه ترتيب معكوس آن را كه عبارت است از تسبيح و تحميد و تكبير.
ص: 72
واحِدا أحَدا صَمَدا، لَمْ يَتَّخِذْ صاحِبَةً وَلا وَلَدا.»
اين ذكر ثواب بىاندازه دارد. تفصيل آن با مداركش در «ابواب رحمت» مذكور است و به زودى در همين كتاب بيايد.
6 ـ سوره «قل هواللّه» را بخواند كه خدا براى او خير دنيا و آخرت را جمع فرمايد و پدر و مادر او را بيامرزد؛ چنان كه امام صادق عليهالسلام فرموده است.
7 ـ سى مرتبه بگويد:
«سُبْحانَ اللّهِ وَالْحَمْدُ لِلّهِ وَ لا إلهَ إلاَّ اللّهُ وَاللّهُ أكْبَرُ.»
به بركت اين ذكر، از خرابى خانه و غرق شدن و سوختن و افتادن در چاه و حيوانات درنده و مرگ بد و ساير بلاها ايمن باشد؛ چنان كه امام عليهالسلام فرموده است.
8 ـ بعد از نماز صبح و مغرب، هفت مرتبه بگويد:
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللّهِ الْعَلِىِّ الْعَظيمِ؛»
كه خدا 70 نوع بلا را ـ كه كوچكترينِ آنها باد و پيسى و ديوانگى و جذام باشد ـ دفع فرمايد و اگر شقى باشد، سعادتمند شود؛ چنان كه در روايات «كافى» فرمودهاند.
9 ـ بعد از نماز صبح، 70 مرتبه استغفار كند تا خدا او را بيامرزد.
10 ـ بعد از نماز عصر، 77 مرتبه استغفار كند. در بعضى روايات رقم 70 را ذكر فرمودهاند كه موجب مىشود گناهان شخص آمرزيده شود.
در چند روايت، وارد شده كه نماز جماعت برابر 25 نماز فراداست و در روايتى هم اين رقم به 27 رسيده است.
در كتاب «تهذيب»، نقل شده است كه راوى از حضرت رضا عليهالسلام سؤال كرد: نماز واجب فرادى در مسجد كوفه افضل است، يا نماز
ص: 73
جماعت؟ حضرت فرمود:
«نماز با جماعت افضل است.»
در چند روايت، كه در «وسائل» از شيخ كلينى و شيخ طوسى و شيخ صدوق و ديگران نقل شده، آمده است كه نماز در مسجد كوفه معادل 1000 نماز است.
در روايتى، فرمودهاند: نماز واجب معادل 1000 نماز و نماز نافله معادل 500 نماز است.
در روايت ديگر، نماز واجب در مسجد كوفه معادل يك حجّ مقبول و نافله معادل عمره مقبول ارزيابى شده است.
در كتاب «من لايحضره الفقيه»، در حديث مَناهى آمده است كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
«كسى كه براى نماز جماعت به مسجد رود، براى او به هر قدمى 000/70 حسنه و 000/70 درجه خواهد بود؛ و اگر در اين حالت بميرد، خداوند 000/70 ملك را بفرستد كه در قبر از او عيادت كنند و او را بشارت دهند و انيس او باشند و براى او تا روز قيامت درخواست آمرزش كنند.»
در كتاب «تحف العقول»، از حضرت رضا عليهالسلام نقل است كه در حديث بيان احكام شريعت فرمودند:
«فضيلت نماز جماعت بر فرادى، به هر ركعتى، 2000 ركعت خواهد بود.»
در آن حديث مفصّلى كه حاكى است جماعتى از يهود خدمت پيغمبر صلىاللهعليهوآله رسيدند و داناترين آنان مسائلى از آن حضرت سؤال كرد، آوردهاند كه وى از نماز جماعت و فضيلت آن نيز پرسيد.
حضرت فرمود:
«اما جماعت؛ صفهاى امّت من مثل صفوف ملائكه است. يك ركعت در جماعت 24 ركعت محسوب مىشود و هر ركعتى نزد خداوند از عبادت 40 سال بهتر است... . مؤمنى به سوى جماعت قدم برندارد مگر آنكه خداوند از او مراحل ترسناك
ص: 74
قيامت را تخفيف دهد؛ و فرمان مىرسد كه او را به بهشت برند.»
اين حديث در «بحارالانوار» از «خصال» و «مجالس» صدوق نقل شده و در كتاب «وسائل» نيز آمده است.
شهيد اوّل در كتاب «ذكرى» آورده است كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
«كسى كه چهل روز نمازش را با جماعت بخواند و تكبير اوّل را درك كند، براى او برات بيزارى از آتش و از نفاق نويسند.»
نيز، از پيغمبر صلىاللهعليهوآله نقل شده كه فرمود:
«كسى كه به عالِم دانشمند اقتدا كند، گويا به پيغمبر صلىاللهعليهوآله اقتدا كرده است.»
اين حديث را در «وسائل» از شهيد نقل كردهاند.
در «بحارالانوار» هم، از رساله «نفليه»ى شهيد، از امام صادق عليهالسلام نقل شده است كه فرمود:
«نمازى كه اقتداى به عالم شود مثل 1000 ركعت است.»
شهيد دوم، كه از اركان علم و فقه اسلامى است، در كتاب خود ـ كه شرح بر «لمعه»ى شهيد اوّل است ـ فرموده:
يك نماز جماعت با غير عالم معادل 25 يا 27 نماز فراداست؛ و يك نماز جماعت با عالم معادل 1000 نماز است. اگر اين جماعت در مسجد باشد، ثواب مضاعف مىشود به اندازه مضروب عدد مسجد در عدد جماعت؛ پس در مسجد جامع با غير عالم 2700 نماز و با عالم 000/100 نماز محسوب مىشود.
همچنين، روايت شده كه اين حساب هنگامى است كه مأموم يكى باشد؛ پس اگر متعدد باشد، حاصل ضرب عدد گذشته در عدد جماعت ضرب خواهد شد تا وقتى كه عدد افراد جماعت به ده نفر رسند. چون به ده رسيدند، حساب آن را احدى غير از ذات مقدّس پروردگار نتواند احصا كند.
نظر مبارك شهيد در اين مورد به آن روايتى است كه خودش از كتاب «امام و مأموم»، تأليف شيخ بزرگوار ابو محمّد جعفر بن احمد قمّى(1)به اسناد خود از ابى سعيد خدرى، از رسولاللّه صلىاللهعليهوآله نقل كرده
1) علاّمه نورى، در مستدرك 3/308، عظمت و جلالت و وثاقت اين بزرگوار را بيان فرموده و از عالم جليل كراجكى نقل كرده كه او 120 كتاب در قم تصنيف فرموده است.
ص: 75
است:
جبرئيل با 000/70 ملك، بعد از نماز ظهر، بر آن حضرت نازل شد و عرض كرد: محمّد، پروردگارت به تو سلام مىرساند و دو هديه به سوى تو فرستاده كه براى هيچ پيغمبرى نفرستاده است.
فرمود: «چيست؟»
عرض كرد: نماز وِتر و نماز پنجگانه با جماعت.
فرمود: «جبرئيل! ثواب آن چه باشد؟»
عرض كرد: اگر يك نفر به امام جماعت اقتدا كند، هر ركعت از نماز آنان ثواب 150 نماز دارد. اگر 2 نفر اقتدا كردند كه جمعا 3 نفر شوند، براى هر يك، به هر ركعتى 600 نماز نوشته شود. اگر 4 نفر شدند، براى هر يك، به هر ركعتى 1200 نماز نوشته شود. اگر 5 نفر شدند، براى هر يك، به هر ركعتى 2400 نماز نوشته گردد. اگر 6 نفر شدند، براى هر يك، به اِزاى هر ركعت 4800 نماز نوشته شود. اگر 7 نفر شدند، براى هر يك، به هر ركعتى 9600 نماز نوشته شود. اگر 8 نفر بودند، براى هر يك، به هر ركعتى 19200 نماز نوشته گردد. اگر 9 نفر شدند، براى هر يك، به هر ركعتى 36400 نماز نوشته شود. اگر 10 نفر شدند، براى هر يك، به هر ركعتى 72800 نماز نوشته گردد. اگر از 10 نفر گذشتند، اگر تمام آسمانها مركّب شود و درختان قلم گردد و جنّ و انس با ملائكه نويسنده شوند، نتوانند ثواب يك ركعت را بنويسند.
محمّد، يك تكبير كه مؤمن با امام دريابد بهتر است از 000/60 حجّ و عمره و بهتر است از 000/70 برابر دنيا و آنچه در دنياست. يك ركعت نماز مؤمن با امام بهتر است از 000/100 دينار كه آن را به مساكين صدقه دهد؛ و يك سجده مؤمن با امام،
ص: 76
در جماعت، از آزاد كردن صد بنده بهتر است.
ذات مقدّس پروردگار در قرآن مجيد مىفرمايد:
«حافِظُوا عَلَى الصَّلَوتِ وَالصَّلوةِ الْوُسْطى»(1).
بر نمازها و نماز وسطى محافظت كنيد.
از اين آيه، شرافت و فضيلت نماز وسطى استفاده مىشود؛ چه، به تنهايى در قبال نمازهاى ديگر واقع شده است.
در كتاب «وسائل»، 6 روايت نقل شده با اين مفاد كه نماز وسطى نماز ظهر است.
در اين مورد، اميرالمؤمنين عليهالسلام در روايتى فرمود:
«آن نماز جمعه است، در روز جمعه؛ و نماز ظهر است در ساير روزها.»
در روايت ديگر، نماز وسطى همان نماز ظهر دانسته شده؛ و آن اوّل نمازى است كه خداوند بر پيغمبرش نازل فرموده است.
از روايات كتاب «وسائل» ظاهر مىشود كه بچه را در سنّ شش يا هفت سالگى بايد به نماز وادار كرد.
از جمله، از امام هشتم عليهالسلام سؤال كردند: آيا شخص مىتواند فرزند خود را كه نماز نمىخواند مجبور به نماز كند؟
حضرت فرمود: «سنّ پسر چقدر شده؟»
عرض شد: هشت سال بر او گذشته است.
حضرت از روى تعجّب و انكار فرمود: «سبحاناللّه! نماز را ترك مىكند.»
عرض كردند: ترك نماز او در وقت مرض است.
حضرت فرمود: «نماز بخواند ؛ هر طورى كه قدرت دارد.»
در روايت ديگر، امام عليهالسلام فرمود:
1) بقره: 238
ص: 77
«چون نُه سال پسر تمام شد، بايد نماز بخواند؛ و اگر اطاعت نكرد، او را براى نماز بزنند. چون وضو و نماز را ياد گرفت، خدا پدر و مادر او را بيامرزد.»
اميرالمؤمنين عليهالسلام ، در آن روايتى كه چهارصد مطلب دينى را در يك مجلس تعليم نمودند، فرمودند:
«نماز را به بچههاى خود بياموزيد؛ و چون به سنّ هشت سال رسند، آنها را براى نماز مؤاخذه كنيد.»
در چند روايت، وارد شده كه اوّل وقت افضل تمام ساعات وقت است.
در كتاب «كافى»، از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمود:
«فضيلت اوّل وقت بر آخرش مثل فضيلت عالم آخرت است بر دنيا.»
اين روايت را صدوق و شيخ طوسى و ديگران نيز نقل فرمودهاند.
در «كافى»، از امام صادق عليهالسلام نقل است كه فرمود:
«فضيلت اوّل وقت بر آخرش، براى شخص، از اولاد و اموالش بهتر است.»
اين روايت را شيخ و صدوق و حميرى نقل فرمودهاند.
در «مستدرك الوسائل» هم اين روايت آمده است كه آنچه از ثواب اوّل وقت از او فوت شده از اموال و اولادش بهتر بوده است.
نماز واجب يوميه 17 ركعت و نافله 34 ركعت است.
خواندنِ 8 ركعت نافله نماز ظهر، قبل از نماز ظهر، افضل است؛ و همينطور، 8 ركعت نافله عصر، قبل از نماز عصر.
اين 16 ركعت را، از اوّل آفتاب تا غروب، هر وقت بخوانند جايز است؛ چنان كه بيان صريح روايات است.
امام صادق عليهالسلام در روايت «كافى» فرمودهاند:
ص: 78
«بدان كه نافله به منزله هديه است؛ هرگاه انجام دادى، قبول مىشود.»
چهار ركعت نافله مغرب نيز بعد از نماز مغرب افضل است. دو ركعت نافله عشاء را امام باقر عليهالسلام نشسته مىخواند و امام صادق عليهالسلام يك ركعت ايستاده. هر دو صحيح است؛ و دو ركعت نشسته يك ركعت ايستاده محسوب مىشود. يازده ركعت نافله شب هشت ركعت نافله شب و دو ركعت شفع و يك ركعت وتر در هر وقت شب جايز است ـ گرچه، بعد از نصب شب، افضل است ـ و به هر كيفيّتى كه خواند، مانعى ندارد.
افضل آن است كه در قنوت ركعت وتر 70 مرتبه استغفار كنند. بهتر از آن نيز 70 مرتبه «أَسْتَغْفِرُ اللّهَ وَ أَتُوبُ إلَيْهِ» گفتن است و 7 مرتبه «هذا مَقامُ الْعائِذِ بِكَ مِنَ النّارِ» و 300 مرتبه «اَلْعَفْوَ» گفتن؛ و اينكه براى 40 مؤمن دعا كنند. به هر يك از اين دستورها عمل كنند، باكى نيست و پس و پيش كردن آنها نيز مانعى ندارد.
سرانجام، دو ركعت نافله صبح را قبل از فريضه صبح مىخوانند و جايز است كه آن را به نافله شب متصل كنند.
ما در اينجا به ذكر چند عمل اكتفا مىكنيم:
1 ـ در كتاب «كافى»، فصل مربوط به موضوع دعا، به سند معتبر از امام صادق عليهالسلام نقل شده است كه فرمود:
«كسى كه هر روز ده مرتبه بگويد:
أشْهَدُ أَنْ لا إلهَ إلاَّ اللّهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ، إِلها واحِدا أحَدا صَمَدا، لَمْ يَتَّخِذْ صاحِبَةً وَلا وَلَدا،
خداوند متعال براى او 000/45 حسنه بنويسد و 000/45 گناه او را محو فرمايد و 000/45 درجه براى او بلند فرمايد.»
شيخ كلينى فرموده كه در روايتى وارده شده است:
اين اذكار امان و حرزى است كه او را از شرّ شيطان و سلطان و گناهان كبيره نگه مىدارد.
ص: 79
اين حديث را صدوق در «ثوابالاعمال» با زيادتى نقل فرموده و در كتاب «توحيد» نيز آورده است. اين حديث، با بيان اختلاف مختصر نسخهها و بيان مدارك آن، در «ابواب رحمت» نيز مذكور است.
2 ـ شيخ صدوق از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه فرمود:
«كسى كه در هر روز 100 مرتبه "لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إلاّ بِاللّهِ" بگويد، خدا 70 نوع بليّه را از او برطرف فرمايد.»
3 ـ همو از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه فرمود:
«كسى كه هر روز 30 مرتبه خدا را تسبيح گويد، خدا 70 نوع بلا را ـ كه كمترين آن فقر است ـ از او دور فرمايد.»
4 ـ هر روز، 10 مرتبه بگويد:
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللّهِ العَلِىِّ العَظيمِ؛»
كه شيخ كفعمى از پيغمبر صلىاللهعليهوآله ثواب زيادى براى آن نقل فرموده و سزوار است كه ترك نشود.
شيخ صدوق و ديگران از امام صادق عليهالسلام از رسولاللّه صلىاللهعليهوآله نقل كردهاند كه فرمود:
«هشت طايفه نماز آنان قبول نيست:
بندهاى كه فرار كرده، تا زمانى كه به نزد آقاى خود برگردد؛
زن ناشزه = زن نافرمان در برابر شوهر كه شوهر بر او غضبناك باشد؛
كسى كه زكات مال نمىدهد؛
ترك كننده وضو به معناى كسى كه پاكيزگى لباس و بدن و آداب وضوى نماز را رعايت نمىكند؛
دخترى كه به حدّ بلوغ رسد و بدون خِمار = مقنعه نماز بخواند؛
امام جماعتى كه نماز جماعت بخواند و مردم از او كراهت
ص: 80
دارند؛
سكران = مست؛ و زنين.»
عرض كردند: زنين كيست؟
حضرت فرمود:
«زنين كسى است كه نيازمند دفع بول و غايط است، ولى اين پا و آن پا مىكند. پس اين هشت طايفه نماز آنان قبول نيست.»
از امام صادق عليهالسلام نقل كردهاند كه فرمود:
«چهار طايفهاند كه نماز آنان قبول نيست:
پيشواى ظالم، امام جماعتى كه از روى كراهت با او نماز بخوانند، بندهاى كه بدون ضرورت از آقاى خود فرار كرده و زنى كه از خانه شوهر بدون اذن بيرون مىرود.»
در روايت ديگر، آمده است كه حضرت فرمود:
«ديگر آن زنى كه بخوابد و شوهر بر او غضبناك باشد.»
در چند روايت، مذكور است نماز كسى كه شراب بخورد تا چهل روز قبول نيست؛ مگر آنكه وقتى بِهوش است، توبه كند. ولى به توبه شخص، در حالى كه مست و لايعقل است، اعتنا نمىشود.
از جمله موانع قبول، عُجب، ندادن حقوق واجب به صاحبان آن، حسد، تكبّر، غيبت و خوردن مال حرام است؛ بلكه بايد از تمام فسق و فجور دورى كنند تا نماز بهتر قبول گردد.
در اينجا، مسائلى ذكر مىشود كه بيشتر مورد ابتلاى عموم برادران ايمانى باشد و فروع مورد اختلاف كه به ندرت پيش مىآيد ذكر نمىشود.
اشتباهات نمازگزار بر دو قسم است:
اوّل مىداند چيزى در نماز زياد يا كم شده است.
دوم نمىداند؛ ليكن شك دارد.
امّا قِسم اوّل نيز دو قسمت مىشود: اوّل آنكه بداند در نماز
ص: 81
چيزى را سهوا زياد كرده، قسمت دوم آنكه بداند سهوا از اجزاى نماز كم كرده است.
قسمت اوّل آنكه يقين داشته باشد كه در نماز واجب سهوا چيزى را زياد كرده؛ پس اگر آنچه زياد شده ركن است مثلاً تكبيرةالاحرام يا ركوع يا دو سجدهاى كه در يك ركعت باشد، نماز باطل است.
حكم مزبور يك استثنا دارد: آنكه شخصى در جماعت باشد و ركوع و سجودى به قصد متابعت زياد كند؛ در اين صورت، به تفصيلى كه در باب جماعت مذكور است، نماز او باطل نيست. ولى اگر آن جزو زايد ركن نيست، نماز صحيح است؛ مثلاً، زيادى قرائت و يك سجده و تشهد و سلام و قنوت موجب بطلان نمىشود.
قسمت دوم آنكه چيزى از اجزاى واجب نماز را سهوا ترك كرده؛ پس اگر در محلّ است يعنى داخل ركن بعد از آن نشده، برگردد و آن را انجام دهد ـ چه ركن باشد، چه غير ركن ـ و بعدا اجزاى دنبال آن را اعاده كند تا ترتيب درست شود. ولى اگر در محل نيست يعنى داخل ركن شده، نمىتواند برگردد. در اين هنگام، اگر آنچه فراموش شده ركن باشد، نماز باطل و در غير اين صورت، صحيح است.
توضيح اين اجمال آن است كه چون كلام در نماز است و بدون تكبيرةالاحرام شخص وارد نماز نمىشود، ميزان بقاى محل وارد نشدن در ركوع و سجود است. پس اگر حمد را فراموش كرد و هنوز وارد ركوع نشده، برگردد و حمد را و بعد سوره را بخواند تا ترتيب درست گردد. اگر يك آيه از حمد را فراموش كرده، برگردد و آن آيه و مابعد آن و سوره را براى حفظ ترتيب اعاده كند. اما اگر وارد ركوع شده، محل گذشته و نمىتواند برگردد؛ ولى چون حمد ركن نيست، نماز صحيح است.
اگر ركوع را فراموش كرد و هنوز وارد سجده نشده، برگردد و بعد از قيام، ركوع نمايد و نماز را تمام كند؛ صحيح است. ولى اگر وارد سجده دوم شده، نماز باطل است. اگر در سجده اوّل يا مابين دو
ص: 82
سجده متوجّه شد كه ركوع را فراموش كرده، بنا بر احتياط واجب، بايد برگردد به حالت ايستاده و ركوع نمايد و باقى نماز را تمام كند. سپس، سجده سهو به جا آورد و بعد، نماز را اعاده كند.
اگر سجود را فراموش كرد و هنوز وارد ركوع بعد از آن نشده، محل باقى است؛ برگردد و سجود را بهجا آورد ـ چه يك سجده باشد، چه هر دو سجده ـ بعد حركت كند و وظيفه حالت قيام را براى حفظ ترتيب اعاده كند، نماز را تمام نمايد و سجده سهو به جا آورد. نماز او صحيح است. ولى اگر وارد ركوع شده، محل گذشته و جاى برگشتن نيست. پس اگر هر دو سجده از يك ركعت باشد، نماز باطل است؛ زيرا ركن ترك شده؛ و اگر يك سجده است، چون ركن نيست، نماز صحيح است. فقط، بعد از اتمام نماز، بايد قضاى سجده و دو سجده سهو را انجام دهد.
اگر يك سجده يا هر دو سجده يا تشهد را از ركعت دوم فراموش كرده و هنوز وارد ركوع ركعت سوم نشده متوجّه شد، برگردد و سجود را انجام دهد. اگر سجده را فراموش كرده، تشهد را براى حفظ ترتيب بخواند؛ و اگر فقط تشهد را فراموش كرده، بنشيند و تشهد را بخواند و بعد نماز را تمام كند. ولى اگر وارد ركوع شده، محلّ برگشتن باقى نيست. پس اگر دو سجده از يك ركعت را فراموش كرده، نماز باطل است؛ چون ركن را فراموش كرده است. ولى اگر يك سجده يا تشهد باشد؛ نمازش صحيح است. بعد از سلام نماز، قضاى آن را با دو سجده سهو انجام دهد.
بايد دانست كه قضاى اجزاى فراموش شده نماز هيچ واجب نيست مگر دو چيز: يكى، سجده؛ ديگرى تشهد كه قضاى آن با سجده سهو واجب است. امّا قضاى ديگر اجزا واجب نيست.
در تمام مواردى كه سهوا چيزى كم يا زياد شده، احتياطا سجده سهو بهجا آورد. كيفيت سجده سهو چنين است كه بعد از سلام، در قلب خود نيّت كند، سپس سجده كند و در سجده بگويد:
«بِسْمِ اللّهِ وَ بِاللّهِ، وَ صَلَّى اللّه عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلهَ.»
ص: 83
يا بگويد: «بِسْمِ اللّهِ وَ بِاللّهِ، اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ.»
يا بگويد: «بِسْمِ اللّهِ وَ بِاللّهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ أيُّهَا النَّبِىُّ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ.»
پس سر بردارد و سجده دوم را نيز به همين كيفيّت بهجا آورد و بعد از آن، تشهد و سلام بگويد.
قسم دوم از اشتباهات نمازگزار آن است كه به زيادتى و نقيصه يقين نداشته باشد؛ بلكه شك داشته باشد.
اين شك يا راجع به اصل نماز است، يا به مقدّمات و مقارنات است. هنگامى كه شك كند نماز را خوانده يا اصلاً نخوانده، اگر در وقت است، بايد بخواند؛ و اگر وقت گذشته، اعتبار ندارد و باكى بر او نيست.
نيز، اگر شك در مقدّمات يا مقارنات نماز باشد و بعد از سلام باشد و احتمال صحّت بدهد، اعتبار ندارد؛ ولى اگر در بين نماز يا قبل از نماز شك كند كه وضو گرفته يا نه، بايد برگردد و وضو بگيرد.
اگر در اجزاى نماز مقارنات نماز شك كند و در محلّ خود باشد يعنى از جاى آن عمل نگذشته باشد، بايد به آن شك اعتنا كند و آن عمل را انجام دهد؛ مثلا:
اگر در قرائت شك كرده و داخل جزء بعدى نشده، بايد قرائت را بخواند. اگر در ركوع شك كند و ايستاده باشد، بايد ركوع را انجام دهد. اگر در سجود شك كند كه آيا يك سجده كرده يا دو سجده و هنوز در محلّ خودش هست، بايد يك سجده ديگر انجام دهد.
پس اگر در جزئى شك كند و از محلّ خودش نگذشته باشد، بايد انجام دهد؛ و اگر بگذرد و در جزء بعد چه مستحب باشد و چه واجب داخل شود، اعتنا نكند مانند آنكه در قرائت باشد و در تكبير شك كند، كه مورد اعتنا نيست. نيز اگر در حال ركوع در قرائت شك كرد، اعتنا نكند؛ اگر شروع به تشهد كرد و در سجود شك كرد، باز اعتنا نكند؛ اگر هم در قنوت داخل شد و در قرائت
ص: 84
شك كرد، اعتنا نكند.
پس معلوم شد كه شكّ بعد از محلّ و شكّ بعد از سلام و شكّ بعد از وقت اعتبار ندارد، اگر در تمام اين موارد احتمال صحّت بدهد؛ وگرنه، اعتبار دارد و بايد به احكامش رفتار كند.
امّا كسى كه زياد شك مىكند بايد به شكّ خود اعتنا نكند و اطاعت شيطان ننمايد. چون اعتنا نكرد، شيطان او را وامىگذارد؛ زيرا آن خبيث متكبّر است. اگر از او اطاعت نكنند، اعراض مىكند و شخص به حالت اوّل برمىگردد و در راه و روش مؤمنين داخل مىشود. به يقين، خدا راضى نيست كه مؤمن از راه و طريقه ساير مؤمنين خارج شود.
امّا شك امام يا مأموم ؛ پس هر كدام كه شك دارد و به طور تفصيل عدد ركعات خود را نمىداند بايد مراجعه كند و از آن كس كه مىداند تبعيّت نمايد. اين يكى از موارد مراجعه جاهل به عالم است و امرى است كه فطرت مردم بر آن جريان دارد و شارع مقدّس نيز امضايش فرموده. از همين راه، منحل مىشود صورت شكّ امام و مأموم در زمينهاى كه جامعى در بين باشد. مثلاً، اگر امام بين ركعت دوم و سوم شك كرد و مأمومين بين سوم و چهارم به شك افتادند، همه بنا مىگذارند بر سه؛ چون امام كه مردّد بين دو و سه است يقين دارد كه ركعت چهارم نيست. پس احتمال مأمومين كه شايد ركعت چهارم باشد به يقين امام برطرف مىشود و احتمال امام كه شايد ركعت دوم باشد به يقين مأمومين ـ كه مردّد بين سه و چهارند ـ از بين مىرود. در نتيجه، ثابت مىشود كه سه ركعت خواندهاند؛ ليكن احتياطا، اعاده نماز را نبايد ترك كنند.
امّا شك در عدد ركعات نماز؛ بايد دانست كه دو ركعت اوّل فرضاللّه واجب خدايى است و ركعات بعدى فرض النبى صلىاللهعليهوآله واجب پيغمبر و اين نكته در متن صريح برخى از روايات صحيح ما آمده است. بنابراين، ده ركعت اوّل از هفده ركعت فريضه خداوندى است و هفت ركعت فريضه پيغمبر است كه خدا نيز امضايش فرموده
ص: 85
و آن را مثل واجب خود قرار داده است. مابين اين دو فريضه، سه فرق است:
اوّل آنكه: در فريضه خدا، قرائت معيّن است و بدل ندارد و در فريضه پيغمبر صلىاللهعليهوآله نمازگزار بين قرائت حمد و تسبيحات اربعه مخيّر است.
دوم آنكه: فريضه خدا در سفر ساقط نمىشود؛ ليكن از فريضه پيغمبر صلىاللهعليهوآله ، شش ركعت در سفر ساقط مىشود و يك ركعت آخر نماز مغرب در سفر و حضر به حال خود باقى است.
سوم آنكه: فريضه خدا شكبردار نيست؛ بايد دو ركعت اوّل از شك در عدد ركعات سالم و محفوظ باشد. ولى فريضه پيغمبر شكبردار است و قاعده شك در آن جارى مىشود.
پس اگر شك در دو ركعت اوّل واقع شد، بايد نماز را قطع و اعاده كنند؛ ولى اگر شكّى در ركعات آخر وارد شد، بايد قاعده شك را اجرا كنند. بدين جهت، اگر شك در نماز دو ركعتى نماز صبح و نماز مسافر واقع شد، بايد اعاده كنند؛ و نماز مغرب نيز مانند نماز دو ركعتى است كه اگر در عدد ركعات آن شك كردند، باطل است و بايد نماز را اعاده كنند.
پس قاعده شك در نمازهاى چهار ركعتى جريان دارد. بنابراين در نماز چهار ركعتى، اگر در دو ركعت اوّل قبل از اكمال سجدتين شك در عدد ركعات واقع شود، نماز باطل است؛ چون در فريضه خدا شك واقع شده و فريضه خدايى سالم نمانده است. از اين جهت، اگر يك طرف شك قبل از اكمال سجدتين يك باشد يا دو يا نمازگزار نداند چند ركعت خوانده، نماز باطل است.
ولى اگر بعد از اكمال سجدتين بين ركعات 2 و 3 يا 2 و 3 و 4 يا 2 و 4 شك كرد، فرضاللّه گذشته و بايد قاعده شك را عمل كند؛ يعنى بنا را بر بيشتر گذارد و نماز را تمام كند و بعد از نماز، آنچه را احتمال مىدهد كسر شده باشد به صورت نماز احتياط انجام هد.
پس نمازگزار در فرض اوّل شكّ 2 و 3 بنا را بر 3 گذارد و
ص: 86
نماز را تمام كند؛ و چون احتمال مىدهد يك ركعت كسر شده باشد، بعد از سلام نماز، يك ركعت نماز احتياط ايستاده و يا دو ركعت نشسته بخواند.
در فرض دوم شكّ 2 و 3 و 4، بنا را برطرف بيشتر ـ كه 4 باشد ـ گذارد و نماز را تمام كند. ولى چون احتمال مىدهد كه در واقع 2 ركعت خوانده باشد، شايد 2 ركعت ديگر كسر شده باشد؛ يا اگر در واقع 3 ركعت خوانده باشد، يك ركعت كسر شده است؛ يا اگر 4 ركعت خوانده باشد، هيچ كسرى در كار نباشد. در اين حالت، 2 ركعت نماز احتياط ايستاده و بعد 2 ركعت نشسته مىخواند كه اگر كسر شده باشد، تمام شود.
در فرض سوم شك بين 2 و 4، بنا را بر 4 ـ كه طرف زيادتر است ـ گذارد و نماز را تمام كند؛ و چون شايد 2 ركعت كسر باشد، 2 ركعت نماز احتياط ايستاده بخواند.
در شكّ بين 3 و 4، در هر حالت كه باشد، درست است؛ براى آنكه فرض اللّه به صحت و سلامت گذشته است. پس نمازگزار بايد بنا را بر چهار گذارد و نماز را تمام كند؛ و چون احتمال مىدهد يك ركعت كسر باشد، يك ركعت نماز احتياط ايستاده يا دو ركعت نشسته بخواند.
در تمام اين چهار صورت، اگر در واقع نماز تمام باشد، اين نمازهاى احتياط نافله محسوب مىشود؛ و اگر كسرى در كار باشد، بدين صورت نماز را كامل و تمام مىكند.
در شكّ ميان 4 و 5، بعد از اكمال سجدتين، نمازگزار بنا را بر 4 گذارد و بعد از سلام، دو سجده سهو واجب انجام دهد. اين پنج صورت اصل است. اگر در اين پنج شك، غير از شكّ 3 و 4، بعد از سجده اوّل يا بين سجده دوم شك واقع شد، بنا بر احتياط واجب، بايد به قاعده شك عمل نمايد و نماز را نيز اعاده كند.
باقى شكها، اگر ممكن باشد به يكى از اين شكهاى پنجگانه برگردد، صحيح است؛ وگرنه، باطل است. اين امكان منحصر است در
ص: 87
چهار صورت شكّى كه در حال قيام واقع مىشود؛ پس نمازگزار بايد بنشيند و نماز را تمام كند و دو سجده سهو گزارد.
چهار صورتى كه گفتيم به قرار ذيل است:
اوّل شكّ ميان 3 و 5 ؛ نمازگزار مىنشيند، شك به شكّ 2 و 4 برمىگردد و حكم آن را دارد.
دوم شكّ در ميان 3 و 4 و 5؛ مىنشيند، شكّ به شكّ 2 و 3 و 4 برمىگردد و مطابق آن عمل مىكند.
سوم شكّ ميان 4 و 5 در حال قيام؛ مىنشيند، شكّ 3 و 4 مىشود و حكم آن را جارى مىكند.
چهارم شكّ ميان 5 و 6 ؛ مىنشيند، شكّ 4 و 5 مىشود بعد از اكمال و مطابق آن عمل مىكند. دو مرتبه هم سجده سهو مىگزارد: يكى، براى قيام بيجا؛ و ديگرى، براى شكّ 4 و 5.
در تمام صور شكوك، اوّل قدرى تأمّل مىكنند كه شايد شك رفع شود. ولى اگر مستقر شد، به دستورهاى گذشته عمل مىكنند.
امّا كيفيّت نماز احتياط اين است: نمازگزار، بعد از سلام نماز، در قلب خود نيّت كند و تكبير گويد و به سوره حمد تنها اكتفا نمايد. باقى نماز هم مثل ساير نمازهاست.
حكمت اين كيفيّت آن است كه اگر در واقع نماز كسر شده باشد، اين نماز احتياط آن كسرى را تمام مىكند؛ و اگر در واقع تمام باشد، اين نماز احتياط به اين كيفيّت قابليّت و صلاحيّت نافله شدن را دارد.
ص: 88
انفاق در راه خدا
بخشش از آنچه خدا به انسان لطف فرموده ـ چه مال باشد، چه علم، چه قوّت، چه آبرو و وجاهت ـ چنان كه امام عسكرى عليهالسلام در تفسيرش بيان فرموده است تمام داخل اين آيه شريفه است:
«و مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ»(1).
از هرچه روزىشان كرديم، انفاق كنند.
عمل انفاق به احكام خمسه واجب و مستحبّ و مباح و مكروه و حرام محكوم است.
انفاق واجب آن است كه مسلمان زكات و خمس دهد و به كسانى كه واجب النفقه اويند ببخشد؛ مثل پدر و مادر و زوجه دائمى و اولاد و نيز اينكه به اداى ديون خود اقدام كند.
انفاق مستحبّ آن است كه صدقات مستحبّى و احسان به برادران ايمانى را هزينه كند.
انفاق مباح در برخى موارد حلال پيش مىآيد كه فعل و ترك آن در نظر شارع مقدّس مساوى باشد.
امّا آنچه مكروه است انفاق در مواردى است كه ترك آن در نظر شرع مقدّس بهتر باشد.
سرانجام، آنچه حرام است انفاق در مصارف حرام است؛ مانند:
1) بقره: 3
ص: 89
احيا و ترويج امور باطل و اماته حق، ترك واجب و فعل حرام، اسراف و تبذير، ساختن و فروختن و خريدن آلات لهو و لعب مثل تار و طنبور و نى و طبل و امثال اينها.
فضل بن شاذان نيشابورى(1)در كتاب «غيبت» خود حاوى اخبار مربوط به دوران غيبت امام زمان عليهالسلام به سند صحيح از سعيد بن جبير از دانشمندان پرهيزگار و از اصحاب امام سجاد عليهالسلام از عبداللّه ابن عباس پسر عموى پيغمبر از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نقل كرده است كه ايشان در خطبه شريفه حجّةالوداع، در بيان علامتهاى آخرالزمان، فرمود:
«شطرنج و نرد و طبل و زنهاى مغنيه = آوازهخوان و آلات طَرَب و تار و طنبور و نى و دف = دايره و امثال اينها ظاهر مىشود و مردم به اينها ميل مىكنند و تحصيل اينها مىنمايند. آگاه باشيد، هر كس صاحبان اينها را به چيزى از درهم و دينار يا لباس و خوراك و غير اينها اعانت كند، پس گويا با مادر خود هفتاد مرتبه در خانه كعبه زنا كرده. در اين هنگام، اشرار بر آنان مسلط گردند.. .»(2)
وجوب زكات از بديهيات دين است و انكاركننده آن، با توجه به بديهى بودنش، كافر و مرتدّ است. ذات مقدّس پروردگار زكات را قرين نماز قرار داده، چنان كه هيچ يك بىديگرى پذيرفته نشود. در قرآن كريم، مىخوانيم:
«كسانى را كه طلا و نقره ذخيره مىكنند و انفاق نمىكنند اى رسول ما، به سزاى اين كارشان به مجازات دردناك بشارت ده * در آن روزى كه آن طلا و نقره در آتش دوزخ گداخته شود و پشت و پهلوى آنها را بدان داغ كنند و به آنها گويند: اين است همان چيزى كه زر و سيم براى خود ذخيره كرديد. اكنون بچشيد عذاب زرى كه اندوخته كرديد.»(3)
ص: 90
در جاى ديگر، خداوند متعال فرموده:
«آنان كه بخل مىورزند و حقوق فقيران را از مالى كه خدا به فضل خويش به آنها داده ادا نمىكنند گمان نكنند كه اين بخل به منفعت و بهره آنها تمام شده، بلكه به ضرر و زيان آنهاست؛ چه آنكه آن مالى كه در آن بخل ورزيدهاند، در روز قيامت، زنجير گردن آنها مىشود.»(1)
در كتاب «كافى» به سند معتبر از حريز از امام صادق عليهالسلام نقل شده است كه فرمود:
«هيچ كس نيست كه زكات طلا و نقره را ندهد مگر آنكه خداوند او را در روز قيامت در صحرايى حبس فرمايد و افعى گزندهاى بر او مسلط گرداند. هرچه خواهد فرار كند، ممكن نباشد؛ چون بيچاره شود، تسليم گردد. پس او را مىگزد و مىشكند، مانند آنكه شما ترب را مىشكنيد و ريزه ريزه مىكنيد. پس بيچاره باز درست مىشود و اين افعى بر گردن او طوق عذاب مىشود.
اين است معنى كلام خدا كه فرمود:
«سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ».
مالى را كه در مورد آن بخل كرده و حقّ واجب آن را نداده، در روز قيامت، زنجير گردن او شود.
نيز، كسى كه زكات حيوان را ندهد، در روز قيامت، خدا حيوانات را بر او مسلّط گرداند تا او را بگزند و پامال كنند.
كسى هم كه زكات غلاّت درآمدهاى زمين از گندم و جو و مويز و خرما را ندهد، آن زمين تا طبقه هفتم بر گردن او زنجير عذاب شود.»
در همان كتاب، به سند صحيح، از زراره از امام صادق عليهالسلام نقل شده است:
1) آل عمران: 180
ص: 91
«هر بندهاى كه مقدار يك درهم از مورد حق مضايقه نمايد، به غير حق مبتلا شود كه دو برابر آن خرج كند. كسى نيست كه حقّ واجب مال خود را ندهد مگر آنكه آن طوق عذاب شود بر گردن او.»
به اين مضمون روايات ديگر نيز نقل شده است.
در كتاب «كافى» و «وسائل» و غيره، در چند روايت وارد شده: ملعون است، ملعون، آن مالى كه زكات آن داده نشود.
نيز، فرمودهاند: كسى كه حتّى يك قيراط از زكات را ندهد نه مؤمن است و نه مسلمان.
پيغمبر صلىاللهعليهوآله به چند نفرى كه زكات نمىدادند فرمود:
«برخيزيد از مسجد ما بيرون شويد؛ زيرا شما زكات نمىدهيد.»
كسى كه زكات نداده، هنگام مرگ، درخواست مىكند به دنيا بازگردد كه آن را جبران كند، ولى براى او ممكن نخواهد بود؛ چنانكه در روايات فرمودهاند.
از چند روايت استفاده مىشود خون كسى كه زكات ندهد حلال است؛ ليكن اجراى اين حكم مخصوص امام زمان ـ صلواتاللّه عليه ـ است.
امام صادق ـ صلوات اللّه عليه ـ فرمود:
«كسى كه خردلى از زكات را منع كند، به دين يهودى يا نصرانى بميرد.»
از وصيّتهاى پيغمبر صلىاللهعليهوآله به اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه فرموده: «به خداى عظيم، از اين امّت ده طايفه كافر شدهاند» و يكى از آنان را مانعالزكاة شمرده؛ يعنى كسى كه زكات نمىدهد.
تمام روايات اين فصل را در «وسائل» و ديگر منابع نقل فرمودهاند.
در حرمت منع زكات، بين زكات مال و زكات بدن ـ كه زكات فطره باشد ـ فرقى نيست. زكات در چند آيه قرآن به زكات فطره تفسير شده است.
ص: 92
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود:
«كسى كه زكات فطره بدهد، خداوند متعال نقص زكات مالش را برطرف كند.»
امام صادق عليهالسلام فرمود:
«كسى كه روزه بگيرد و عمدا زكات فطره را ندهد، بهرهاى از روزه ندارد.»
در جاى ديگر نيز، دادن زكات فطره را سبب قبولى روزه دانستهاند. ديگر آنكه فرمودهاند اگر شخصى فطره خود و عيالش را نداد، براى آن كسى كه فطره او را نداده، بيم مرگ مىرود.
اين روايات در كتاب «وسائل» نقل شده و بالجمله، وجوب آن از واضحات است. فقط فقير شرعى ـ كه گرفتن زكات براى او جايز باشد ـ واجب نيست كه زكات بدهد.
وجوب خمس مستفاد از قرآن و روايات است.
خداوند متعال در قرآن مجيد مىفرمايد:
«وَاعْلَمُوا أنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَىْءٍ فَإنَّ لِلّهِ خُمسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِى الْقُرْبى»(1).
اى مؤمنان، بدانيد كه هرچه به شما غنيمت و فايده رسد، خمس آن مخصوص خدا و پيغمبر و امامان و يتيمان و فقيران و در راه ماندگان سادات است.
شيخ صدوق، به سند قوى، از ابوبصير نقل كرده كه خدمت امام باقر عليهالسلام عرض كرد: كوچكترين چيزى كه انسان به سبب آن داخل جهنّم مىشود چيست؟ حضرت فرمود:
«خوردن يك درهم از مال يتيم است؛ و يتيم ماييم!»
امام زمان ـ صلوات اللّه عليه ـ در توقيعى فرمود:
«هر كه از مال ما به ناحق بخورد، پس در واقع، آتش را خورده و وارد جهنم خواهد شد.»
1) انفال: 41
ص: 93
نيز، در توقيع ديگر، فرمود:
«لعنت خدا و ملائكه و تمام مردم بر كسى باد كه يك درهم از مال ما را به وجه حرام بخورد.»
روايات ديگرى هم بدين مضمون در كتاب «وسائل» و «مستدرك» نقل شده است.
در كتاب «كافى»، به سند صحيح از امام صادق عليهالسلام است:
«هر كه از انفاق [مقدارى از مالش] به حق خوددارى نمايد، مبتلا شود به اينكه دو برابر آن را در مصرف باطل خرج كند.»
از امام باقر عليهالسلام نقل شده است كه فرمود:
«خداوند در قيامت جماعتى از مردم را زنده مىكند كه دستهاى آنها به گردنهاى آنها بسته شده و ملائكه آنان را سرزنش مىكنند و مىگويند: اينان كسانىاند كه خداوند به آنها مال و ثروت داد و آنها حقّ خدا را ندادند.»
در جاى ديگر، امام صادق عليهالسلام فرمود:
«كسى كه حقّ مؤمن را حبس كند، روز قيامت، خداوند پانصد سال او را ايستاده حبس كند و منادىاى از جانب خدا ندا كند: اين ظالمى است كه حقّ خدا را حبس كرده است! چهل سال او را توبيخ مىكنند و بعد، امر مىشود او را به آتش برند.»
همين روايت در كتاب «محاسن» برقى و «اعلامالدين» از پيغمبر صلىاللهعليهوآله نقل شده است.
در حديث مناهى، رسولاللّه صلىاللهعليهوآله فرمودند:
«كسى كه حقّ مسلمانى را حبس كند، خدا بركت را از روزى او مىبرد؛ مگر آنكه توبه كند.»
در ادامه، آن حضرت فرمودند:
«و كسى كه حقّ صاحب حقّى را با قدرت بر اداى آن حق به تأخير اندازد، به هر روزى كه تأخير مىكند، گناه عشّار = كسى
ص: 94
كه از مردم به ظلم ماليات مىگيرد بر گردن او نوشته شود.»
در «بحار»، از «خصال» و «امالى» صدوق، به سند خود از امام صادق عليهالسلام نقل شده است:
«ذات مقدّس حق سوگند خورده است كه سه طايفه را در بهشت جاى ندهد: كسى كه رد كند بر خداى متعال، كسى كه رد كند بر امام عليهالسلام و كسى كه حقّ مؤمنى را حبس كند... .»
پيغمبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
«شهيدى را بر در بهشت نگه داشتند، به واسطه سه درهم كه به يك يهودى بدهكار بود.»
در كتاب «خصال» در روايت شرايع دين، امام صادق عليهالسلام حبس حقوق را، در صورتى كه قدرت اداى آن موجود باشد و بدون عُسر و شدّت بتوان از عهده اين مهم برآمد، از جمله گناهان كبيره شمرده؛ و امام هشتم علىّ بن موسى الرضا ـ صلوات اللّه عليه ـ نيز آن را از گناهان كبيره شمرده است.
خداوند متعال در قرآن كريم مىفرمايد:
«مَنْ ذَاالّذى يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضا حَسَنا فَيُضاعِفَهُ لَهُ»(1)؟
كيست كه به خدا وام دهد تا خدا [اجر دنيوى و اخروىِ] او چندين برابر بيفزايد؟
در كتاب «كافى» و «فقيه»، از امام صادق عليهالسلام از رسولاللّه صلىاللهعليهوآله است كه فرمود:
«ثواب صدقه 10 برابر است، ثواب قرض 18 برابر، صله و احسان به برادران دينى 20 برابر و صله رحم 24 برابر.»
نيز در حديث مناهى، پيغمبر ـ صلّى اللّه عليه و آله ـ فرمود:
«كسى كه برادر دينى به او محتاج شود و قرض خواهد و با قدرت و تمكّن ندهد، خداوند بوى بهشت را بر او حرام
1) بقره: 245
ص: 95
گرداند.»
امّا قرض گيرندهاى كه براى قرضش مدّت معين شده، اگر به هنگام سر رسيد وامش قدرت و تمكن اداى آن را دارد و بستانكار نيز پول خود را مىطلبد، حرام است حقّ او را حبس كند شدّت حرمت و عذاب حبس كننده حقوق مردم در فصل سوم گذشت.
اگر مدّت معيّن نشده باشد، محفوظ است حقّ مطالبه ؛ ولى اگر بدهكار فقير شرعى است و قدرت ادا ندارد، بستانكار هم حقّ مطالبه ندارد.
ذات مقدّس پروردگار مىفرمايد:
«مثل آنان كه مالشان را در راه خدا انفاق مىكنند مانند دانهاى است كه هفت خوشه از آن برويد و در هر خوشه، صد دانه باشد يعنى يك دانه 700 برابر بشود و خدا اين مقدار را نيز، بر هر كه خواهد، بيفزايد؛ چه، خدا را نعمت بىمنتهاست * آنان كه مالشان را در راه خدا انفاق كنند و در پى انفاق به مستحقّان منّتى نگذارند و آزارى نرسانند پاداشى نيكو نزد خدا خواهند داشت و هرگز گرفتار ترس و افسردگى نخواهند گشت * فقير سائل را به زبان خوش رد كردن بهتر است از آنكه صدقه دهند و از پى آن، آزارش رسانند؛ خدا بىنياز و حليم است * اى اهل ايمان، صدقات خود را به سبب منّت و آزار تباه و باطل نسازيد، مانند آن كه مال خود را از روى ريا انفاق كند تا خودنمايى و توجّه مردم را به خود جلب كند».(1)
در جاى ديگر، مىفرمايد:
«آيا مؤمنان ندانستهاند كه محققا خدا توبه بندگان را مىپذيرد و صدقه آنان را قبول مىفرمايد؟ البته، خداوند بسيار توبهپذير و مهربان است.(2)»
ص: 96
در جاى ديگر نيز مىفرمايد:
«اى رسول ما، بگو خداى من به هر كه خواهد روزى وسيع يا روزى تنگ مىدهد؛ و هرچه در راه رضاى حقّ انفاق كنيد، به شما عوض مىبخشد.(1)»
روايات در فضيلت صدقه زياد است؛ ولى ما، در اينجا، مفاد الفاظ روايات «كافى» را ذكر و به همين مقدار اكتفا مىكنيم:
صدقه مرگ بد را دور مىكند، فقر را بركنار مىنمايد، عمر را زياد مىكند و نود قسم مرگ بد را دور مىگرداند.
صدقه روزى را به طرف صاحبش مىكشاند؛ دواى مرض است و پيش از آنكه در دست فقير واقع شود، خداوند آن را قبول مىفرمايد.
زمين قيامت آتش است و سايهاى ندارد مگر صدقه مؤمن كه سايهاى است بر سر او.
صدقه آدمى را از مرگ بد نگه مىدارد و هفتاد نوع بليّه را دور مىسازد؛ ولى هفتاد شيطان هم هستند كه مانع بخشش صدقه مىشوند.
صاحب «كافى»، در باب آنكه صدقه دفع بلا مىكند، ده روايت آورده است كه مفاد آنها اين است:
كسى كه براى خدا صدقه دهد، خدا شرّ و نحوست آن روز را از او دور گرداند و او را نگهدارى كند و از بديهاى آن روز حفظ فرمايد؛ و اگر در اوّل شب صدقه داد، بلاهاى شب از او دفع گردد.
حتّى در روايتى ديگر آمده است كه صدقه بليّه را از ظالم دور مىكند. امام باقر عليهالسلام فرمود:
«صدقه هفتاد بليّه از بليّات دنيا را دور مىسازد. صدقه دهنده به مرگهاى بد نميرد؛ به علاوه ثوابهايى كه براى آخرت او ذخيره خواهد شد.»
1) سبأ: 39
ص: 97
نيز، فرمود:
«صدقه پنهان غضب و خشم پروردگار را خاموش مىسازد.»
باز، فرمود:
«به خدا قسم، صدقه پنهان از صدقه آشكارا بهتر است.»
سرانجام، فرمود:
«صدقه موجب بركت و زيادى مال و اداى دين و خوشبختى اولاد شخص خواهد شد.»
پيغمبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
«ذات مقدّس پروردگار، آن يكتاى بىهمتا، به سبب صدقه، درد و دبليه گونهاى جراحت و دمل است بر روى شكم كه صاحبش را مىكشد و سوختن و غرق شدن و خانه خراب شدن و ديوانگى را ـ آن حضرت هفتاد بلا را شمرد ـ دفع مىفرمايد.»
حتّى آن شخص يهودى كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله را نفرين كرد، چون يك گرده نان صدقه داده بود، مرگ بد از او دور شد.
فرمودهاند: از فقيران درخواست دعا كنيد كه دعاى آنها براى شما مستجاب مىشود؛ هرچند، ممكن است براى خودشان مستجاب نشود.
آدمى، اگر در روز يا شب به سه فقير صدقه داد، حقّ آن روز و شب را ادا كرده است.
امام صادق عليهالسلام فرمود:
«اگر معروف يعنى صدقه و احسان به برادران دينى از هشتاد دست بگذرد تا به فقير رسد، تمام آنان به ثواب آن نايل مىشوند و از ثواب مالك اوّل هيچ كسر نمىشود.»
البتّه بايد متوجّه باشند كه، در اين كار، منّت و اذيّت و ريا و عُجب داخل نشود كه صدقه باطل گردد؛ چنان كه در ترجمه آيات گذشت.
امام عليهالسلام فرمود:
«كسى كه بدون احتياج و فقر سؤال گدايى كند، نميرد تا آنكه
ص: 98
محتاج شود و فقيرِ مبتلا به سؤال گردد.»
نيز، فرمود:
«دورى كنيد از سؤال؛ كه گدايى كردن سبب خوارى در دنيا و بيچارگى و حساب طولانى روز قيامت گردد.»
اين اخبار همه از كتاب شريف «كافى» آورده شد تا اهمّيّت مطلب كاملاً روشن شود.
آيات و روايات در شرافت و فضيلت صله رحم و مذمّت قطع رحم بسيار است. محصول تمام آنها اين است كه صله رحم عمر را زياد مىكند، اجل رسيده را برمىگرداند، مال را زياد و اولاد را افزون مىكند، خانه را آباد و ايمان را زياد و اعمال را پاكيزه و بليّات و فقر را دور مىگرداند و حساب روز قيامت را آسان و بلاياى بزرگ را برطرف مىسازد.
امام هشتم عليهالسلام فرمود:
«شخصى كه صله رحم كند، اگر از عمر او سه سال باقى مانده باشد، خداوند آن را سى سال مىگرداند.»
در روايت ديگر، امام صادق عليهالسلام فرمود:
«سى سال بر عمر او زياد مىشود؛ پس 33 سال مىگردد. ولى اگر از عمر او 33 سال باقى مانده باشد و قطع رحم كند، عمر او نقصان يافته سه سال گردد.»
نيز، امام صادق عليهالسلام از پيغمبر صلىاللهعليهوآله نقل فرمود:
«بَدان و اشرار صله رحم كنند، مال و عمرشان زياد مىشود؛ پس چگونه خواهد بود اگر خوبان صله رحم كنند؟»
در كتاب شريف «كافى»، 33 روايت نقل شد كه مفاد آنها همين مطلب طول عمر است، با بهرههاى زيادتر.
در چند روايت، وارد شده كه امام به بعضى از اصحاب خود فرمودند:
«اجل و مرگت مكرّر سرآمده بود و در هر مرتبه، به واسطه
ص: 99
اينكه صله رحم كردى، برمىگشت.»
اين روايات و اخبار ديگر مربوط به اين موضوع در «مستدرك سفينه»، مادّه «بدا» آمده است.
پيغمبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
«كسى كه براى صله رحم قدم بردارد و همراه خود از مال دنيا براى او ببرد، خداوند به او ثواب 100 شهيد عطا فرمايد؛ به هر قدمى 000/40 حسنه براى او ثبت و 000/40 سيّئه = بدى و گناه از او محو و 000/40 درجه براى او بلند گردد و گويا 100 سال عبادت كرده.»
اما حُرمت قطع رحم از واضحات قرآن و روايات است؛ و نتيجه آن، به حسب روايات، عكس نتيجه صله رحم است: عمر را كوتاه، مال و اولاد را تباه و خانه دنيا و آخرت را خراب مىكند و موجب لعنت پروردگار قهّار و وسيله سرعت فنا و زوال است. امام باقر عليهالسلام از كتاب اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل فرموده است:
«سه خصلت است كه صاحب آن نميرد تا آنكه به مجازات آن برسد: ستم به ديگران، قطع صله خوشان، قسم دروغ خوردن.»
در روايات، از قطع رحم به «حالقه» تعبير شده است؛ يعنى آنكه نعمتهاى دنيوى و اخروى را مىتراشد و نابود مىكند. آيات و روايات در اين خصوص بسيار است.
بايد دانست كه، به حكم عقل و نقل، اعانت ضعيف و مظلوم بر هر فردى كه قدرت دارد لازم و واجب است. امامان شيعه عليهمالسلام نيز در كلمات خود به حكم عقل ارشاد نمودند و فرمودند:
«خدا اعانت مىفرمايد كسى را كه در مقام اعانت برادر مؤمن خود باشد.»
شيخ صدوق، به سند صحيح، از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه فرمود:
«هيچ مؤمنى نيست كه مظلومى را اعانت كند مگر آنكه اين
ص: 100
اعانت براى او از يك ماه روزه و اعتكاف در مسجدالحرام افضل خواهد بود. هيچ مؤمنى نيست كه برادر مؤمن خود را يارى كند مگر آنكه خدا او را در دنيا و آخرت يارى فرمايد؛ ولى اگر قدرت و تمكّن داشته باشد و يارى نكند، خدا هم او را در دنيا و آخرت يارى نكند.»(1)
شيخ كلينى، در كتاب «كافى»، از ابوبصير از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه فرمود:
«كسى كه كار خيرى را به ديگرى ياد دهد مثل ثواب عملكننده به دستورش را خواهد يافت.»
عرض كرد: و اگر آن ديگرى هم به كس ديگرى تعليم دهد؟
حضرت فرمود:
«اگر به همه مردم تعليم دهد، مثل ثواب همه براى ياددهنده اوّل خواهد بود.»
عرض كرد: اگر ياد دهنده اوّل بميرد، چه؟
ايشان فرمود:
«هرچند بميرد، ثواب براى او جارى است.»
اين روايت را ثقه جليل محمّد بن حسن صفّار نيز در كتاب «بصائر الدرجات» به دو سند از ابوبصير نقل فرموده است.
همو در كتاب خود، از جابر از امام باقر عليهالسلام از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نقل كرده كه فرمود:
«جنبندگان روى زمين،ماهيان دريا، مرغان هوا واهل آسمان و زمين براى ياد دهنده عمل خير درخواست آمرزش مىكنند.»
جابر همين مفاد را در «بصائر» از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است.
شيخ صدوق در «ثوابالاعمال» از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه
1) بنگريد به: بحارالانوار 75/17 ـ 23.
ص: 101
آن حضرت فرمود:
«كسى كه كلام حقّى بگويد و مردم به آن عمل كنند، ثوابى خواهد داشت مثل ثواب كسانى كه به آن عمل مىكنند. اگر هم كلام باطلى گويد كه وسيله گمراهى و معصيت ديگران شود، مثل گناه كسانى را خواهد داشت كه به آن عمل مىكنند.»
همين مفاد را به سند صحيح در «كافى» و جناب برقى در كتاب «محاسن» به دو سند از امام باقر عليهالسلام نقل كردهاند.
در «احتجاج»، طبرسى از اميرالمؤمنين عليهالسلام از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نقل كرده كه فرمود:
«كسى كه سنّت و طريقه حقّى ميان مردم قرار دهد، مثل ثواب عمل كنندگان به آن براى او ثابت خواهد بود و ثواب تا روز قيامت از او منقطع نگردد. همچنين، اگر طريقه باطلى داير سازد، مثل گناه عمل كنندگان به آن تا روز قيامت براى او نيز ثابت باشد.»
روايات به اين مضمون بسيار و در كتابهايى نظير «وسائل» و «مستدرك» و «بحار» در ابواب متفرقه موجود است. در «مستدرك سفينه»، در مادّههاى «كَلِم» و «هَدى» و «سنن» و «خير» و «حقق» و «امر» و «عرف» و «عمل» و «شفع» و «خلف» و نيز در كتاب «ابواب رحمت»، اين روايات با اشاره به ساير مواضع آن مذكور است.
ص: 102
وجوب روزه از بديهيّات دين است و منكر آن، اگر به اين مطلب توجه داشته باشد، كافر و نجس است. اگر كسى روزه ماه مبارك رمضان را بدون عذر شرعى ترك كرد و روزهخوارى را حلال دانست و گفت: گناهى بر من نيست، حاكم شرع بايد او را در همان مرتبه اوّل بكشد. ولى اگر اين عمل را بد دانست و به گناه خود اقرار كرد، حاكم شرع اورا تازيانه مىزند. به هر حال، اگر اين عمل را تكرار كرد، اورا در مرتبه سوم مىكشند؛ وليكن، احتياط آن است كه در مرتبه سوم هم او را تازيانه بزنند و بعد در مرتبه چهارم او را بكشند.
شيخ صدوق، در كتاب «عقاب الاعمال»، به سند خود، از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه فرمود:
«كسى كه يك روز از ماه مبارك رمضان را افطار كند از ايمان خارج شود.»
شيخ مفيد هم در «مقنعه» مثل اين را از امام صادق عليهالسلام نقل فرموده؛ و اين حديث را در كتاب «وسائل» و «مستدرك» از كتابهاى ديگر نقل كردهاند.
در «كافى» و ديگر منابع، چند روايت از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و امام
ص: 103
صادق عليهالسلام نقل كردهاند كه ايشان فرمودند:
«روزه سپرى است كه انسان را از آتش جهنم نگه مىدارد.»
در كتاب «من لايحضره الفقيه»، از امام مجتبى ـ صلوات اللّه عليه ـ است كه فرمود:
«جماعتى از يهود خدمت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله آمدند و داناترين آنان سؤالاتى كرد؛ از آن جمله، عرض كرد: ثواب كسى كه ماه رمضان را روزه بگيرد چيست؟
فرمود: نيست مؤمنى كه براى خدا ماه رمضان را روزه بگيرد مگر آنكه خداوند متعال براى او هفت خصلت ثابت فرمايد:
1 ـ حرام از جسد او آب شود.
2 ـ به رحمت خداوندى نزديك شود.
3 ـ جبران مىكند تقصير حضرت آدم را كه ترك اولى كرده و از آن درخت خورده.
4 ـ سكرات مرگ بر او آسان شود.
5 ـ سبب ايمنى از گرسنگى و تشنگى روز قيامت گردد.
6 ـ خدا به او برات بيزارى و نجات از آتش عطا فرمايد.
7 ـ خدا به او از طعامهاى خوب بهشت بخوراند.
عرض كرد: راست فرمودى، محمد!»
نيز، از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نقل است كه فرمود:
«روزهدار در عبادت خداست؛ هرچند در خواب باشد، مادامى كه مسلمانى را غيبت نكند.»
پيغمبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
«خداوند ملائكهاى موكّل فرموده كه براى روزهداران دعا كنند.»
امام صادق عليهالسلام فرمود:
«خواب روزهدار عبادت، سكوت او تسبيح، عمل او قبول و دعاى او مستجاب است.»
اينها همه روايات «من لايحضره الفقيه» بود؛ و اين روايات را
ص: 104
صاحب «وسائل» از كتابهاى ديگر نيز نقل فرموده است.
در كتاب «تهذيب»، به سند خود از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نقل است كه فرمود:
«ماه رمضان ماهى است كه خدا روزه آن را واجب كرده است.
پس كسى كه از روى اخلاص و ايمان براى خشنودى خداوند متعال روزه بگيرد، از گناهان خارج شود؛ مثل روزى كه از مادر متولّد شده است.»
اين مفاد در كتاب «مستدرك» از چند مأخذ از پيغمبر صلىاللهعليهوآله است.
در «خصال»، به سند حسن = نيكو(1)از امام حسن ـ صلوات اللّه عليه ـ است كه فرمود:
«كسى كه ده ماه رمضان پى در پى روزه بگيرد داخل بهشت شود.»
روايات در بيان فضيلت و شرافت اين ماه زياده از آن است كه بتوان ضبط كرد؛ زيرا كه ذكر آن در آيات و اخبار و ادعيّه، همه جا، به بيان آمده است. لذا، ما فقط به ذكر چند روايت اكتفا مىكنيم و تمام آن روايات در كتابهاى «وسائل، بحار، مستدرك» مذكور است.
به حسب آنچه در تفسير امام عسكرى ـ صلوات اللّه عليه ـ آمده، رحمت خداوند بر بندگان در ماه رمضان هزار برابر تمام يازده ماه ديگر است.
در چند روايت، امام عليهالسلام فرمود:
خدا در هر شب از ماه رمضان آزاد شدگانى از آتش دارد؛ مگر آن كس كه بر مسكر افطار كند، يا دشمنى برادر دينى را در قلب داشته باشد كه آزاد نمىشود تا آنكه عداوت او برطرف شود، يا صاحب شطرنج كه او نيز آزاد نمىشود.
در «بحار»، از كتاب ثقه جليل حسين بن سعيد اهوازى از
1) چنان كه قبلاً گفتيم، واژه فوق در اينجا يك اصطلاح است كه در علم الحديث تعريف خاصّ خودش را دارد.
ص: 105
اصحاب امام رضا و امام جواد ـ صلوات اللّه عليهما، از امام صادق عليهالسلام از رسولاللّه صلىاللهعليهوآله نقل شده:
«رمضان ماه خداست... كسى كه روزهدارى را افطار دهد، مثل ثواب روزهدار را خواهد داشت و از ثواب او هيچ كسر نمىشود.
ماه رمضان ماه آزادى ناميده شده؛ براى آنكه خداوند متعال در هر شبانه روزى ششصد نفر را از آتش آزاد مىكند و در آخر ماه نيز به اندازه تمام آنچه در همه ماه آزاد كرده، آزاد مىفرمايد.»
در كتاب «عيون اخبارالرضا»، از امام هشتم عليهالسلام از نياكان گرامىاش، از رسولاللّه صلىاللهعليهوآله نقل شده كه فرمود:
«در شب اوّل ماه رمضان، شياطين متمرّد به غل و زنجير كشيده مىشوند و در هر شب، 000/70 نفر آمرزيده مىشوند. وقتى شب قدر شود، خدا مىآمرزد به عدد تمام آنچه در ماه رجب و شعبان و رمضان تا شب قدر آمرزيده است، مگر شخصى را كه بين او و برادرش كينهاى باشد؛ آمرزش آن دو به تأخير مىافتد تا وقتى كه ميانه آنها خوب شود.»
از كتاب «مجالس» شيخ مفيد از رسولاللّه صلىاللهعليهوآله نقل است كه فرمود:
«در وقت افطار ماه رمضان، خداوند ـ تعالى ـ هزار هزار نفر را از آتش آزاد مىفرمايد. در شب و روز جمعه نيز، هر ساعتى، هزار هزار نفر را از آتش آزاد مىنمايد كه همه آنها مستحقّ آتش شده باشند. در آخر ماه رمضان هم به اندازه تمام ماه رمضان آزاد مىشوند.»
در روايت سيّد ابن طاووس، در «اقبال»، از امام صادق از امام سجّاد ـ صلوات اللّه عليهما ـ نقل شده كه فرمود:
«در هر شب از ماه رمضان، وقت افطار، هفتاد هزار هزار نفر از آتش آزاد مىشوند كه همه مستحقّ آتش شده باشند؛ و در شب آخر، به اندازه تمام ماه آزاد مىشوند... .»
البتّه، اين اختلاف شايد به جهت اختلاف استعداد روات باشد و
ص: 106
اثرى از تنافى در بين روايات موجود نيست؛ زيرا كه هيچ يك ديگرى را نفى نمىكند.
از «عيون» و ديگر منابع، از اميرالمؤمنين ـ صلوات اللّه عليه ـ خطبه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نقل شده كه پيغمبر فرمود:
«اى مردم! ماه خدا، با بركت و رحمت و آمرزش گناهان، به شما رو آورده؛ ماهى است كه در نزد خدا بهترين ماههاست. روزها و شبهاى آن بهترين روزها و شبها و ساعتهاى آن بهترين ساعتهاست. اين ماهى است كه در آن به مهمانى خداى ـ تعالى ـ دعوت و مشمول كرامتهاى خدا شدهايد.
نفسهاى شما در اين ماه تسبيح، خواب شما عبادت، اعمال شما قبول و دعاى شما مستجاب است.
پس، از پروردگار خود، با نيّت صاف و قلب پاكيزه درخواست كنيد كه خدا شما را براى روزه گرفتن و تلاوت قرآن شريف توفيق دهد؛ كه شقى آن كسى است كه در اين ماه عظيم از آمرزش خداى محروم شود.
ياد كنيد از گرسنگى و تشنگى قيامت و بر فقرا و مساكين خودتان صدقه دهيد.
بزرگان خود را احترام و كوچكها را رحم نماييد. صله رحم كنيد. زبانها را از حرام نگه داريد. مهربانى نماييد بر يتيمان مردم تا آنكه بعد از شما به يتيمانتان مهربانى كنند.
از گناهان خود توبه كنيد و در وقت نمازها كه بهترين وقتهاست، دست به دعا بلند كنيد. خدا به بندگانش در وقت نمازها نظر رحمت مىفرمايد و دعاى آنان را مستجاب مىكند.
اى مردم! شما در گرو اعمال خوديد و گناهانتان از شما جدا نمىشود؛ پس جدا كنيد و از گرو خارج شويد به استغفار و طلب آمرزش از خداى مهربان. پشت خود را از سنگينى بار گناه، به وسيله طول دادن سجدهها، سبك كنيد. بدانيد كه خداى ـ تعالى ـ به عزّت خود قسم ياد كرده كه نماز خوانندگان را
ص: 107
عذاب نكند و آنان را به آتش در روز قيامت نترساند.
اى مردم! هر يك از شما كه مؤمن روزهدارى را در اين ماه افطار دهد، ثواب آزاد كردن يك بنده را خواهد داشت و گناهان گذشته او آمرزيده شود.
عرض شد: يا رسولاللّه، تمام ما قدرت اين كار را نداريم.
فرمود: خود را از آتش نگهداريد به افطار دادن مؤمن؛ اگر چه به يك ريزه خرما يا شربت آب باشد.
اى مردم! كسى كه در اين ماه خُلق خود را خوب كند، خوش خلقى او وسيله عبور او از صراط خواهد بود.
كسى كه از زحمت زيردستان و نوكران بكاهد يعنى كارهاى سبك و آسان به آنان ارجاع دهد، خداوند از حساب روز قيامت او بكاهد.
كسى كه شرّ خود را از مردم باز دارد، خداوند غضب خود را از او بركنار فرمايد.
كسى كه صله رحم كند، خداوند او را مشمول رحمت خود گرداند؛ و كسى كه قطع رحم كند، از رحمت خدا محروم گردد.
كسى كه نماز مستحبّى بخواند، برات بيزارى و نجات از آتش به او داده شود؛ و كسى كه واجبى را انجام دهد مانند كسى است كه در غير اين ماه هفتاد واجب را انجام داده.
كسى كه زياد صلوات فرستد، خدا ميزان اعمال او را سنگين فرمايد.
كسى كه يك آيه از قرآن بخواند مثل آن است كه در ماههاى ديگر يك ختم قرآن كرده است... .»
شيخ صدوق از امام على نقى عليهالسلام نقل كرده كه حضرت موسى بن عمران عليهالسلام در مناجات خود عرض كرد:
«پروردگارا، ثواب آن كسى كه ماه رمضان را براى خشنودى تو روزه بگيرد چيست؟
خداوند فرمود: اى موسى، روز قيامت او را در محلّى جاى دهم
ص: 108
كه هيچ نترسد.
عرض كرد: ثواب آن كسى كه براى خشنودى مردم روزه بگيرد چيست؟
خداوند فرمود: اين شخص مانند كسى است كه روزه نگرفته است.»
اين حديث از امام باقر عليهالسلام نيز نقل شده است.
محصول آيات شريفه در سوره قدر و سوره دخان آن است كه قرآن كريم در شب قدر نازل شده. شب قدر شبى است كه تمام امورات كلّ كشور خدايى ريز و درشت اجلها و روزيها و دردها و مصيبتها و مرضها و...، كه تا سال آينده واقع مىشود، مقدّر مىگردد و ملائكه و روح آن را از جانب پروردگار بر حجت خدا پيغمبر صلىاللهعليهوآله در زمان خود و امامان بعد از او، هر يك به نوبت عرضه مىدارند؛ چنان كه در ادلّه امامت گذشت.
اين هم كه بيان شده شب قدر از هزار ماه بهتر است يعنى شب قدر، كه خداوند به پيغمبر صلىاللهعليهوآله و امامان لطف فرموده، بهتر است از هزار ماه كه بنى اميّه سلطنت و رياست كنند.
نيز، عبادت يك شب قدر از عبادت هزارماه كه شب قدر نداشته باشد بهتر است.
تفصيل و شرح اين موضوع در «ابواب رحمت» مذكور است.
امّا تعيين شب قدر؛ از قرآن كريم استفاده مىشود كه شب قدر در ماه رمضان است. توضيح آنكه خداوند در يك آيه مىفرمايد: ما قرآن را در شب قدر نازل كرديم؛ و در آيه ديگر، مىخوانيم: ماه رمضان ماهى است كه قرآن در آن نازل شده است. تمام علماى شيعه و جمهور علماى عامّه اين موضوع را قبول دارند؛ بلكه علماى خاصّه اتفاق نظر دارند كه شب قدر از شب نوزدهم و بيست و يكم و بيست و سوم خارج نيست ـ و جماعتى از عامّه اين نظر آنان را نيز قبول دارند ـ حتّى از چند روايت استفاده مىشود كه شب قدر شب بيست
ص: 109
و سوم است.
بنده روايات اين موضوع را نيز به طور مفصّل در كتاب «ابواب رحمت» ذكر كردهام.
شخص روزهدار چنان كه از خوردن و آشاميدن، جماع، استمنا = بيرون كردن منى از خود، سر فرو بردن در آب، بر خدا و پيغمبر و امام دروغ بستن، باقى ماندن بر جناب تا صبح، قى كردن، غبار غليظ به حلق رساندن و تنقيه به چيز روان امساك مىنمايد، نبايد به همين مقدار اكتفا كند؛ بلكه بايد اعضا و جوارح خود را از حرام نگه دارد. به عبارت ديگر، روزهدار بايد گوش و چشم و زبان و دست و پا را از آنچه بر آنها حرام است محافظت فرمايد.
در كتاب «كافى»، به سند خود از جابر از امام باقر عليهالسلام ، از قول رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نقل است كه به جابر بن عبداللّه فرمود:
«جابر، اين ماه رمضان است. كسى كه روزه بگيرد و قدرى از شب را به عبادت قيام كند و شكم و فرج و زبان خود را از حرام نگه دارد، از گناهان خارج شود؛ چنان كه از ماه رمضان بيرون مىشود.»
جابر عرض كرد: يا رسول اللّه، چقدر اين حديث خوب است!
ايشان فرمود: «چقدر اين شرطها سخت است!»
از امام صادق عليهالسلام نقل است كه فرمود:
«هنگامى كه روزه داريد، پس زبانها را نگه داريد و چشمهاى خود را از حرام بپوشانيد و حسد مبريد و با يكديگر نزاع نكنيد.»
سپس، حضرت فرمود:
«رسولاللّه صلىاللهعليهوآله شنيدند كه زنى در حال روزه از كنيز خود بدگويى كرد و كلمات زشت گفت. پيغمبر صلىاللهعليهوآله امر فرمود براى او غذا حاضر كنند؛ پس فرمود: از اين غذا بخور.
عرض كرد: روزه دارم.
ص: 110
فرمود: چگونه روزه دارى؛ حال آنكه بدگويى كردى؟!»
نيز، امام صادق عليهالسلام فرمود:
«چون روزه گرفتى، نگه دار گوش و چشمت را از حرام و اعمال زشت؛ مراء و جدال و اذيّت خادم را ترك بكن؛ وقار روزه بر تو باشد و روز روزهات مثل غير روزه نباشد.»
اين اخبار را از «كافى» نقل كرديم؛ ولى به اين مضمون، روايات بسيارى در منابع ديگر وارد شده است.
شيخ مفيد و ديگران از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نقل كردهاند كه فرمود:
«روزهدار در عبادت است؛ هرچند خواب باشد، مادامى كه مسلمانى را غيبت نكند.»
از كلمات مولى اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه فرمود:
«روزه اجتناب از محرّمات است؛ چنان كه [روزهدار] از خوردن و آشاميدن اجتناب مىكند.»
نيز، فرمودند:
«چقدر روزهدارهايى كه بهرهاى از روزه ندارند مگر تشنگى و گرسنگى.»
در خطبه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله گذشت كه فرمود:
«كسى كه در ماه رمضان مؤمن روزهدارى را افطار دهد، ثواب آزاد كردن يك بنده براى او مىنويسند و گناهان گذشته او آمرزيده مىشود.»
در كتاب «كافى»، از امام صادق عليهالسلام نقل است كه فرمود:
«كسى كه روزهدارى را افطار دهد، مثل ثواب روزهدار را خواهد يافت.»
از حضرت موساى كاظم ـ صلوات اللّه عليهما ـ نقل است كه فرمود:
«افطار دادن تو به برادر روزهدارت افضل است از روزه گرفتن
ص: 111
تو.»
حضرت صادق عليهالسلام به سدير فرمود:
«افطار دادن تو به روزهدار معادل است با آزاد كردن يك بنده از فرزندان اسماعيل.»
اين روايات در كتاب «وسائل» از «كافى، تهذيب، من لايحضره الفقيه» و ديگر منابع نقل شده است. روايات ديگرى نيز به اين مضمونها نقل شده؛ بلكه، در بعضى روايات، افطار مؤمن را از بنده آزاد كردن بهتر دانستهاند.
كسى كه روزه مستحبّى بگيرد و پس از آن به طور اتّفاقى نزد برادر دينى خود رود و او از روزهدار درخواست كند كه نزد او افطار كند، مستحبّ است كه بپذيرد و افطار كند و برادر دينى خود را خوشحال سازد؛ كه امام فرمود:
«ثواب او ده برابر مىشود.»
در روايت ديگر، امام صادق عليهالسلام فرمود:
«اگر افطار كند و چيزى از روزه خود نگويد و اين مطلب را نفهماند [مبادا] كه منّتى بر آن شخص ميزبان شود، خداوند ـ عزّ و جلّ ـ ثواب يك سال روزه براى او بنويسد.»
همين مفاد به سند ديگر نيز نقل شده است.
نيز، در روايت ديگر، امام صادق عليهالسلام فرمود:
«افطار تو نزد برادر مسلمانت هفتاد يا نود برابر از روزهات افضل است.»
اين روايات هم در كتاب «كافى» نقل شده، هم در كتاب «وسائل» از «كافى، من لايحضره الفقيه، علل، محاسن» و منابع ديگر آمده است.
در چند روايت، فرمودهاند كه افطار از روزه مستحبّى افضل و ثواب آن از اصل روزه بزرگتر است. اگر روزه مستحبّى باشد و
ص: 112
عصر شده باشد، باز افطار از روزه افضل است؛ چنان كه امام كاظم عليهالسلام در روايت «كافى» فرموده است.
به حسب اطلاق روايات، مىتوان گفت: اگر روزه قضاى موسّع است يعنى وقت آن وسعت دارد، باز افطار افضل است؛ ليكن، قبل از ظهر، مىتوانند افطار كنند و بعد از ظهر، افطار جايز نيست.
ص: 113
حجّ از بزرگترين اركان دين است و وجوب آن بديهى است. منكر آن نيز، با توجه به بديهى بودن آن، مرتدّ و كافر و نجس است. كسى هم كه بدون عذر شرعى آن را ترك كند و به وجوب آن و تقصير خود اقرار داشته باشد، كافر است؛ ليكن نجس نيست.
خداوند متعال در قرآن مجيد مىفرمايد:
«وَ لِلّهِ عَلَى النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إلَيْهِ سَبيلاً وَ مَنْ كَفَرَ فإنَّ اللّهَ غَنِىٌّ عَنِ الْعالَمينَ»(1).
بر عهده مردمانِ توانمند است كه براى خدا به حج روند ؛ و كسى كه كافر شود يعنى ترك حج كند، پس خدا بىنياز است و به احدى نيازمند نيست.
شيخ طوسى، در كتاب «تهذيب»، به سند صحيح نقل كرده كه معاوية بن عمّار از امام صادق عليهالسلام از تفسير اين عبارت آيه شريفه: «وَ مَنْ كَفَرَ» سؤال كرد. حضرت فرمود:
«يعنى ترك حج كند.»
عيّاشى همين مطلب را در تفسير خود از معاوية بن عمّار از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است. وى همچنين از كنانى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است: كُفر و در اين آيه ترك حجّ است.
1) آل عمران / 97
ص: 114
طبرسى در كتاب «احتجاج» از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل كرده كه آن حضرت به خوارج فرمود:
«اگر مردم ترك حج كنند، خانه كعبه كافر نشود؛ بلكه مردم، به سبب ترك حج، كافر شوند... .»
شيخ صدوق هم در كتاب «من لايحضره الفقيه» حديث وصيّت پيغمبر صلىاللهعليهوآله به اميرالمؤمنين عليهالسلام را نقل كرده كه در آن آمده است:
«از اين امّت، ده طايفه به خداى عظيم كافر شدهاند؛ يكى از آن ده طايفه كسى است كه مستطيع شود و چندان ترك حج كند تا آنكه بميرد.»
وى اين روايت را در كتاب «خصال» نيز نقل فرموده است.
شيخ كلينى در كتاب «كافى» به سند صحيح از ذريح محاربى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه فرمود:
«كسى كه بميرد و حج نگزارد، يهودى يا نصرانى بميرد؛ مگر آنكه فقر يا مرضى مانع او باشد كه نتواند به حج رود، يا سلطانى مانع او شود.»
اين روايت را شيخ طوسى در كتاب «تهذيب»، صدوق در «من لايحضره الفقيه»، شيخ مفيد در كتاب «مقنعه»، برقى در كتاب «محاسن» و محقق در كتاب «معتبر» نقل فرمودهاند.
نيز، در كتاب «معتبر»، از پيغمبر صلىاللهعليهوآله نقل شده كه فرمود:
«كسى كه حج نگزارد تا بميرد، يهودى يا نصرانى بميرد.»
در كتاب «وسائل»، اين روايات را از همين كتابها و كتابهاى ديگر و در كتاب «مستدرك»، 6 روايت به مضمون اين روايات نقل كردهاند.
در كتاب شريف «وسائل»، 5 روايت نقل كردهاند كه خلاصه آن روايات اين است:
كسى كه مستطيع باشد و به حج نرود تا آنكه بميرد، در روز قيامت، كور محشور شود؛ و مشمول اين آيه شريفه است:
«مَنْ كانَ فى هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِى الآخُِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ
ص: 115
سَبيلاً»(1).
كسى كه در اين دنيا كور باشد، پس در آخرت نيز كور و گمراه خواهد بود.
بنده در «ابواب رحمت» چند روايت آن را ذكر كردهام. در كتاب «مستدرك الوسائل» هم 3 روايت به اين مفاد نقل شده است.
شيخ صدوق، در كتاب شريف «من لايحضره الفقيه»، به طريق صحيح از محمّد بن قيس از امام باقر عليهالسلام ، از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نقل كرده كه در ضمن حديثى فرمود:
«وقتى كه متوجّه سفر حج شده مركب خود را سوار شوى و بسماللّه بگويى و به طرف مكّه سير كنى، به هر پايى كه مركب سوارى تو بلند كند و بگذارد، يك حسنه براى تو نوشته و يك گناه از تو محو گردد.
چون احرام بستى و لبيّك گفتى، به هر لبيّك كه بگويى، 10 حسنه براى تو نوشته و 10 گناه از تو محو گردد.
وقتى كه طواف كردى يعنى 7 مرتبه اطراف خانه كعبه گشتى، اين طواف براى تو پيمانى خواهد بود در نزد پروردگار كه تو را عذاب نكند.
وقتى كه نزد مقام ابراهيم عليهالسلام 2 ركعت نماز خواندى، به بركت اين نماز، خداوند براى تو 2000 ركعت نماز قبول شده ثبت فرمايد.
چون بين صفا و مروه 7 مرتبه سعى كردى، نزد خدا، مثل اجر آن كسى را دارى كه پياده از شهر خود به حجّ آيد و مثل كسى هستى كه 70 بنده مؤمن را آزاد كرده است.
چون در عرفات تا غروب توقّف كردى، گناهان تو آمرزيده شود.
1) اِسراء: 72
ص: 116
چون به جمرات محلهاى مخصوص سنگ ريزه انداختى، به هر سنگ ريزه، 10 حسنه براى تو نوشته شود.
چون سر تراشيدى، به هر مويى، يك حسنه براى تو ثبت شود.
چون قربانى كردى، به هر قطره از خون آن، يك حسنه براى تو نوشته گردد... .»
اين حديث در كتاب «تهذيب» و «مجالس» صدوق نيز نقل شده است.
در كتاب شريف «كافى»، در باب فضيلت حجّ و عمره، 48 حديث در اين موضوع روايت شده؛ از آن جمله، نقل است كه امام صادق عليهالسلام فرمود:
«كسى كه حج يا عمره بگزارد و خالى از كبر باشد، از گناهان خارج شود مثل روزى كه از مادر متولّد شده است.»
سپس امام عليهالسلام اين آيه شريفه را قرائت فرمود:
«فَمَن تَعَجَّلَ فى يَوْمَيْنِ فَلا إثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقى...»(1).
اين حديث در «تهذيب» نيز موجود است.
مفاد آيه شريفه، با ضميمه روايات، اين است: كسى كه در حركت از منى كه مكانى است در يك فرسخى مكّه تعجيل كند، يعنى روز دوازدهم ذىحجّه بعد از ظهر كوچ كند، گناهى ندارد. كسى هم كه عزيمت خود را به تأخير اندازد يعنى روز سيزدهم كوچ كند، گناهى ندارد. جواز تعجيل حركت در روز دوازدهم مخصوص كسى است كه در حال احرام از جماع و صيد اجتناب كرده است. اين معنى براى «اتّقاء» يكى از تفاسير آيه است؛ و لفظ مزبور تفسيرهاى ديگرى هم دارد. هر كه خواهد، به كتاب تفسير «برهان»، «وسائل» و غيره مراجعه فرمايد.
در كتاب «كافى»، از امام باقر عليهالسلام نقل است كه فرمود:
1) بقره: 203
ص: 117
«چون شخص عازم حج مىشود و به مهيّا كردن اسباب و لوازم سفر حج اقدام مىكند، به هر قدمى كه برمىدارد، 10 حسنه براى او نوشته و 10 گناه از او محو و 10 درجه براى او بلند شود. همچنين، هنگامى كه سفر حج را شروع مىكند تا آخر اعمال حج، اين ثواب براى او هست؛ و چون اعمال تمام گشت، گناهان او آمرزيده گردد... .»
اين روايت در «تهذيب» نيز آمده است.
در حديث ديگر، امام صادق عليهالسلام از پيغمبر صلىاللهعليهوآله نقل فرمود:
«ثواب حج بهشت است؛ و عمره كفّاره تمام گناهان است.»
به سند صحيح، از امام صادق عليهالسلام نقل است كه فرمود:
«حج گزاران سه صنفاند: يكى آنكه از آتش آزاد شود؛ ديگرى آنكه از گناهان خارج شود مثل روزى كه از مادر متولّد شده؛ و دونپايهترينِ آنان كسانىاند كه فقط اهل و اموال آنان محفوظ مىماند.»
اين حديث به سند صحيح ديگر نيز نقل شده؛ و در حديث ديگر، پيغمبر صلىاللهعليهوآله فرموده:
«افضل آنان آن كسى است كه گناهان گذشته و آينده او آمرزيده شود؛ بعد از آن، كسانى كه فقط گناهان گذشته آنان بخشوده گردد؛ و بعد از آن، جماعتىاند كه اهل و اموال آنها محفوظ باشد.»
در روايت ديگر، آمده است كه از حوادثى كه بر اثر نبودن او باشد، محفوظ گردند. در حديث ديگر هم گفتهاند كه اينان مخالفان اهل بيتاند.
در جاى ديگر، امام صادق عليهالسلام فرمود:
«راهىِ حجّ و عمره در ضمانت خداست. پس اگر در رفتن بميرد، گناهانش آمرزيده شود؛ اگر در حال احرام بميرد، لبّيك گويان محشور گردد؛ اگر در يكى از دو حرم مكّه يا مدينه بميرد، در جمله ايمنان از عذاب محشور شود؛ و اگر در
ص: 118
برگشتن بميرد، جميع گناهان او را خدا بيامرزد.»
همچنين، امام صادق عليهالسلام فرمود:
«كسى كه در راه مكّه به هنگام رفتن يا برگشتن بميرد، از فزع ترس روز قيامت ايمن باشد.»
اين حديث را شيخ در «تهذيب» نيز نقل فرموده است. تمام اين احاديث در كتاب «كافى»، باب فضيلت حجّ و عمره، مذكور است؛ در ابواب متفرّقه آن، اخبار راجع به به اين موضوع زياد است. اين مختصر گنجايش بيشتر را ندارد.
از جمله، در «كافى» باب نوادر، مذكور است: شخصى در ميان مسجدالحرام از امام صادق عليهالسلام سؤال كرد: كيست كه از همه گناهش بزرگتر است؟
فرمود:
«آن كسى كه در موقف عرفات و مشعر توقّف كند و سعى صفا و مروه و طواف و نماز طواف را انجام دهد؛ سپس، در قلب خود خيال كند يا گمان كند كه خدا او را نيامرزيده. اين كس گناهش از همه بزرگتر است.»
شيخ در كتاب شريف «تهذيب»، به سند صحيح، از محمّد بن مسلم از امام باقر يا صادق ـ صلوات اللّه عليهما ـ نقل كرده است:
«كسانى كه در قبر خود آرميدهاند، دوست دارند تمام دنيا و آنچه را در دنيا هست بدهند و يك حج در نامه عمل آنان ثبت شود.»
اين روايت در «من لايحضره الفقيه» نيز آمده است.
در آن كتاب شريف، شيخ صدوق تعداد 94 حديث در فضيلت حجّ و عمره نقل فرموده كه ما به ذكر چند حديث آن اكتفا مىكنيم.
از پيغمبر صلىاللهعليهوآله نقل است:
«كسى كه دنيا و آخرت بخواهد، پس خانه كعبه را قصد كند حجّ و عمره گزارد. كسى كه از مكّه برگردد و قصد حجّ سال آينده را داشته باشد عمرش زياد شود؛ و اگر قصد برگشتن
ص: 119
نداشته باشد، اجل او مرگ و عذابش نزديك شده است.»
به سند موثّق مثل صحيح، از اسحاق بن عمّار نقل است كه خدمت امام صادق عليهالسلام عرض كرد: مرد ضعيفى از من مشورت حج كرد. من صلاح ندانستم و او را به ترك حج امر كردم.
حضرت فرمود:
«چقدر سزاوار است كه يك سال مريض شوى!»
اسحاق مىگويد: من يك سال مريض شدم.
اين روايت در «كافى» نيز نقل شده است.
از امام صادق عليهالسلام نقل است كه فرمود:
«آن كسى كه مانع حجّ ديگرى شود، بترسد كه در امر دنيايش فتنهاى به او رسد؛ به علاوه آنچه [از عقوبت كه] در آخرت براى او مهيّا شده است.»
در كتاب «ثواب الاعمال»، از امام صادق عليهالسلام نقل است كه فرمود:
«حج دو قسم است: يكى براى خدا و ديگرى براى مردم. پس كسى كه براى خدا حج گزارد، ثوابش بر عهده خداست و بهشت است. ولى كسى كه براى مردم حج گزارد، ثواب او در روز قيامت بر عهده مردم است.»
در روايت ديگر، آن حضرت فرمود:
«كسى كه براى خدا حج گزارد و قصد او ريا و نمايش به خلق نباشد، البته آمرزيده شود.»
پيغمبر صلىاللهعليهوآله در خطبه شريف و مفصّل خود كه شيخ صدوق در آخر «ثواب الاعمال» آن را نقل كرده فرمود:
«كسى كه به سفر حج يا عمره برود، به هر قدمى كه برمىدارد تا برگردد، 0000/10 حسنه براى او نوشته و هزار هزار گناه از او محو و هزار هزار درجه براى او بلند شود و در ضمانت خدا خواهد بود؛ پس اگر او را بميراند، داخل بهشت فرمايد... كسى هم كه جانشين حاجى يا عمره گزار بشود و امور او را به خوبى انجام دهد، مثل ثواب حج يا عمره در نامه عمل او ثبت شود و
ص: 120
از ثواب حاجى كسر نشود.»
در كتاب «كافى»، در باب فضيلت طواف، نقل شده كه مردى از حج برگشته خدمت امام سجّاد عليهالسلام رسيد. حضرت به او فرمود:
«ثواب حج را مىدانى؟»
عرض كرد: نه.
حضرت فرمود:
«كسى كه حجّ و طواف كند و دو ركعت نماز طواف بخواند، خدا براى او 000/70 حسنه بنويسد، از او 000/70 گناه محو فرمايد، براى او 000/70 درجه بلند كند، 000/70 حاجت او را برآورد و براى او ثواب 000/70 بنده را بنويسد كه قيمت هر بنده 000/10 درهم باشد.»
در «كافى»، در ضمن روايتى، امام عليهالسلام فرمود:
«مؤمن، هنگامى كه از خانه به قصد حج بيرون مىشود، گويا در طواف و سعى است و همان ثواب را دارد تا آنكه برگردد.»
شيخ صدوق در «من لايحضره الفقيه»، در ضمن روايتى، نقل كرده است:
«ثواب حاجى به اندازه مشقّت او در راه حج است.»
در كتاب شريف «وسائل»، متجاوز از 130 روايت و در «مستدرك» بيشتر از 50 روايت در فضيلت و شرافت حج نقل كردهاند. حقير به اين مقدار اكتفا مىكنم؛ چه، بيشتر از اين را در كتاب «ابواب رحمت» نقل كردهام و هر كه مىخواهد، مىتواند به آن كتاب مراجعه كند.
در كتاب شريف «كافى»، از امام صادق عليهالسلام نقل است كه فرمود:
«يك درهم كه در حج در راه حج خرج كنى افضل است از 000/20 درهم كه در راههاى حقّ ديگر خرج كنى.»
در حديث ديگر در كافى است كه عربى در مكّه خدمت رسولاللّه صلىاللهعليهوآله عرض كرد: من قصد حج داشتم و موفق نشدم. ثروت
ص: 121
زيادى دارم؛ دستورى بفرماييد تا به آن عمل كنم و به ثواب حج برسم.
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به سوى كوه ابوقبيس نظرى كرد و فرمود:
«اگر به اندازه اين كوه طلاى احمر داشته باشى و در راه خدا مصرف كنى، به ثواب حاجى نمىرسى.»
اين حديث را شيخ در كتاب «تهذيب» نقل فرموده است.
در حديث ديگر، امام صادق عليهالسلام فرمود:
«يك حج بهتر است از يك خانه طلا كه تمام آن را صدقه دهى تا تمام شود.»
در كتاب شريف «تهذيب»، به سند صحيح از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمود:
«يك نماز واجب بهتر است از 20 حج ؛ و يك حج بهتر است از يك خانه مملوّ از طلا كه تمام آن را صدقه دهى و هيچ باقى نماند.»
به سند ديگر، از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمود:
«يك درهم در حج افضل است از دو هزار هزار درهم كه در راه خدا در غير از حج خرج كنى.»
در فصل «فضل نماز»، كلام امام عليهالسلام گذشت كه يك حج بهتر است از خانهاى مملوّ از طلا؛ بلكه از دنيايى مملوّ از طلا و نقره كه در راه خدا انفاق كنند.
در كتاب «من لايحضره الفقيه»، از امام صادق عليهالسلام نقل است كه فرمود:
«يك درهم در راه حج بهتر است از 000/100 درهم كه در راههاى حقّ ديگر خرج كنى.»
در كتاب شريف «وسائل»، براى اثبات اين موضوع، 17 روايت و در «مستدرك»، 3 روايت نقل فرمودهاند.
شايان ذكر است كه در كتاب «كافى»، در دو روايت، از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمود:
ص: 122
«هديّةالحجّ من الحجّ.»
يعنى هديه و تعارفات سفر حج جزء مخارج حجّ است.
در كتاب «كافى»، به سند صحيح از قول امام صادق عليهالسلام نقل شده است:
ابراهيم بن ميمون براى من نقل كرد كه شخصى از ابوحنيفه سؤال كرد: كسى حجّ واجب را انجام داده؛ حال، دومرتبه حج گزارد بهتر است، يا با پولش بنده بخرد و در راه خدا آزاد كند؟
ابوحنيفه گفت: بنده آزاد كردن بهتر است.
پس امام صادق عليهالسلام فرمود:
«واللّه، دروغ گفته است! حج بهتر است از آزاد كردن بندهها و شمرد تا ده عدد؛ يعنى حجّ از آزاد كردن ده بنده بهتر است.»
اين روايت در «تهذيب» نيز نقل شده است.
در حديث ديگر، از امام صادق عليهالسلام نقل است كه فرمود:
«يك حجّ از آزاد كردن 70 بنده بهتر است.»
همين مضمون را از امام باقر عليهالسلام نقل كردهاند.
در كتاب «وسائل»، 9 روايت براى اين موضوع نقل گرديده است.
روايات در مدح و شرافت تكرار حج زياد است. پيغمبر صلىاللهعليهوآله و امامان عليهمالسلام با كردار و گفتار خود، اين موضوع را كاملاً بيان فرمودهاند. در كتاب «وسائل»، متجاوز از 30 روايت در اين خصوص نقل فرموده؛ از جمله اينكه امام صادق عليهالسلام فرمود:
«كسى كه دو مرتبه حج گزارد، تا وقت مرگ، پيوسته در خوبى خواهد بود.»
نيز، فرمود:
«كسى كه سه مرتبه حج گزارد، فقر به او نرسد؛ و كسى كه چهار مرتبه حج گزارد، از فشار قبر ايمن باشد.»
باز، فرمود:
ص: 123
«كسى كه پنج مرتبه حج گزارد، خداوند او را عذاب نفرمايد.»
سرانجام، فرمود:
«كسى كه ده مرتبه حج گزارد، خداوند هرگز حساب او را نكشد.»
غير از اين موارد، روايات بسيارى در دست است؛ هر كه مىخواهد، به «وسائل» مراجعه كند.
در كتاب «وسائل»، 10 روايت براى اين موضوع نقل شده كه مفاد آنها اين است:
كسى كه مالى را از راه حرام از خيانت، ربا، دزدى يا امثال آن تهيّه كند، خداوند بركت را از آن برمىدارد؛ و اگر از آن صدقه و زكات بدهد، يا حجّ و عمره گزارد، خداوند از او قبول نمىفرمايد.
از كتاب «جعفريّات»، از پيغمبر صلىاللهعليهوآله نقل شده كه فرمود:
«نشان قبولى حجّ آن است كه حاجى گناهانى را كه پيش از حج داشته ترك كند؛ و اگر ترك نكند و از گناهان دست برندارد، حجّ او قبول نشده است.»
امام صادق عليهالسلام به شخصى كه او را به نيابت فرزندشان اسماعيل به حج فرستاد فرمود:
«براى اسماعيل، يك حجّ است و براى تو، 9 حج ثابت است.»
در روايت ديگر هم فرمود:
«براى نايب، ثواب 10 حج ثابت است.»
اين دو روايت در كتاب «كافى» نيز نقل شده است.
مستحبّ است كه حاجى، در حجّ مستحب، پدر و مادر و برادر و خواهر و خويشانش و هر كه را خواهد، شريك سازد؛ كه براى هر يك، ثواب حجّ تمام نوشته شود و از ثواب او نيز هيچ كسر نمىشود. حتّى براى او، از آن جهت كه صله رحم كرده، اجر و ثواب بيشترى نوشته خواهد شد؛ چنان كه بيان صريح روايات است. روايات اين
ص: 124
مطلب در كتاب «وسائل»، ابواب نيابت باب 27، مذكور است.
در كتاب «كافى» از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمود:
«اگر هزار نفر را در حجّ خود شريك سازى، هر كدام ثواب يك حج را خواهد برد و از اجر خودت هيچ كسر نمىشود.»
شيخ صدوق، در كتاب «من لايحضره الفقيه»، بعد از نقل اين روايت فرموده:
روايت شده كه براى او و آنها يك حج ثابت است؛ به علاوه، ثوابى زيادتر براى احسانش به آنان خواهد داشت.
ولى اگر حاجى فراموش كرد كه كسى را شريك سازد و بعد از فراغ از حج متذكر شد، مىتواند در همان حال او را شريك سازد؛ چنان كه در دو روايتِ باب 28 از ابواب نيابت كتاب «وسائل» نقل شده است.
مطلب ديگر آنكه اگر تقصيرى از نايب سر زند، بر عهده خود اوست و براى منوب، حج تمام است؛ و اين هم بيان صريح دو روايت ديگر است.
نيز، مستحبّ است كه به نيابت معصومين طواف كند كه ثواب و بهره او بيشتر خواهد بود.
در «كافى»، نقل شده كه داوود رقّى خدمت امام صادق عليهالسلام عرض كرد كه: من از شخصى طلبكارم و مىترسم ندهد.
فرمود:
«چون وارد مكّه شوى، از جانب عبدالمطّلب و عبداللّه و ابوطالب و آمنه و فاطمه بنت اسد، به نيابت هر كدام، يك طواف با نماز آن انجام ده؛ و سپس دعا كن كه خداوند مالت را به تو برگرداند.»
داوود چنين كرد و به مقصود خويش رسيد.
ص: 125
آنچه در اين مبحث به رشته تحرير درآمده از كتاب «كافى» گرفته شده؛ و اگر از غير آن نقل شود، تذكر داده خواهد شد.
خداوند متعال در كتاب آسمانىاش مىفرمايد:
«إنَّ أوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذى بِبَكَّةَ مُبارَكا»(1).
نخستين خانهاى كه براى مردم قرار داده شده، آن خانه مباركى است كه در مكّه هست.
آن اوّل زمينى بود كه خلق شد و بسيار شفّاف و بلورين و درخشنده بود، مانند ماه و خورشيد.
خداى توانا زمين را از زير كعبه تا محلّ منى و از منى تا عرفات و از عرفات به هر طرف، تا هر جا خواست، كشانيد.
پس كعبه اصل و منشأ زمين قرار داده شد و بدين جهت، آن را «امّالقرى» نام نهادند. شفافيّت و درخشندگى زمين كعبه تا زمانى كه هابيل به دست برادرش كشته شد ادامه داشت؛ سپس سياه و تيره گرديد.
اين خانه مطابق است با بيتالمعمور كه در آسمان چهارم قرار دارد و آن مطابق با عرش است.
چون ملائكه گرد بيتالمعمور مىگشتند، خداوند اين خانه را براى آدم و فرزندان او قرار داد كه به يُمن طواف دور آن، گناهان آنها آمرزيده شود.
اين جانب مطالب مربوط به خانه و بيتالمعمور و خصوصيّات آن و بيت المقدّس را به تمامى در كتاب «مستدرك سفينه» مادّه «بيت» و «كعب» نگاشتهام. نيز، در مادّه «ارض» بيان كردهام كه نخست زمين خلق شده، سپس آسمان و بعد ساير زمين از زير كعبه گسترده شده و مابين خلقت زمين و پهن شدن آن، 2000 سال فاصله زمانى بوده است. در لغت «بيت» هم آمده است كه كعبه وسط دنيا است.
كعبه در قرآن «بيت عقيق» ناميده شده؛ براى سه جهت:
اوّل اينكه «عتيق» يعنى قديم؛ چون از تمام زمينها قديمتر است.
1) آل عمران: 96
ص: 126
وجه دوم آنكه عتيق از مادّه «عتق» است، به معناى آزادى از مملوكيّت؛ چون مالك آن فقط خداست و مملوك هيچ كس نشده است.
سرانجام اينكه «عتيق» ناميده شده؛ چون در طوفان نوح عليهالسلام آب وى را فرا نگرفت و از غرق شدن آزاد گشت.
روايات هر سه در «مستدرك سفينه»، مادّه «بيت» مذكور است؛ و در «بحار» و تفسير «برهان»، سوره حج نيز نقل شده است .
در چند روايت، وارد شده است:
كسى كه عمدا و از روى عناد در ميان خانه كعبه قضاى حاجت كند، حكم او كشتن است.
شيخ طبرسى از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه سه سنگ از بهشت فرستاده شده: مقام ابراهيم، سنگ بنى اسرائيل سنگى كه موسى عصايش را به آن زد و 12 چشمه ظاهر شد و حجرالاسود.
حجرالاسود ملكى مقرّب بود و از بزرگان ملائكه به شمار مىآمد. وقتى كه خدا براى ربوبيّت خود و رسالت محمّد بن عبداللّه صلىاللهعليهوآله و ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام از ملائكه ميثاق گرفت، اوّل ملكى كه سبقت گرفت و قبول كرد، اين ملك بود. محبت وى به محمّد و آلش از سايرين بيشتر بود؛ از اين جهت، خداوند عهد و ميثاق ملائكه و آدم و فرزندانش را پيش وى به وديعت نهاد و او امين خلق شد. بدين نظر، مردم از راههاى دور و نزديك در هر سال بايد نزد او اقرار به ميثاق را تجديد نمايند.
پس خداوند او را در بهشت انيس آدم قرار داد. ولى چون آدم ترك اولى كرد و از بهشت خارج شد و توبه او قبول گرديد، خداوند وى را به صورت درّ سفيدى براى آدم فرستاد آدم در زمين هند بود. آدم او را گرفت و به او مأنوس شد؛ در حالى كه او را نمىشناخت. سرانجام، چون خدا او را گويا نمود، عرض كرد: آدم! مرا مىشناسى؟
ص: 127
فرمود: نه. ناگهان وى به صورت اوّلى كه در بهشت بود درآمد؛ و گفت: عهد و ميثاق را فراموش كردى.
در اين وقت، آدم متذكّر شد و گريهاش گرفت. آنگاه، او را در بر گرفت و بوسيد و بدين ترتيب، ميثاق را تجديد كرد. او باز به صورت درّ سفيدى برگشت كه روشنايى مىداد. آدم آن را بر شانه خود حمل مىكرد و هرگاه خسته مىشد، جبرئيل به او كمك مىكرد. بالاخره، به مكّه رسيدند و آن را پس از اتمام بناى كعبه، در محلّى كه فعلاً قرار دارد، نصب كردند. آدم نيز هر روز عهد و ميثاق خود را تجديد مىكرد.
بدين جهت در وقت طواف، حاجى رو به حجرالاسواد مىگويد:
«أَمانَتي أَدَّيْتُها وَ ميثاقى تَعاهَدْتُهُ لِتَشْهَدَلى
بِالْمُوافاةِ.»
امانت خود را ادا كردم و عهد و ميثاق را قبول دارم؛ تا در روز بازپسين، براى من، به قبول كردن شهادت دهى.
امام مىفرمايد:
«واللّه، وفا نكردند مگر شيعيان ما و اين سنگ دوستان ما را تصديق و مخالفان ما را تكذيب مىكند. اوست حجّت خدا در روز قيامت كه به صورت اوّل برمىگردد و به اعمال آنها شهادت مىدهد؛ در حالى كه همه او را مىشناسند و نمىتوانند انكار كنند.»
آنچه از روايات «علل»، كه در «بحار» نقل شده، استفاده مىشود اين است كه حجر، مانند درّى سفيد، درخشندگى داشت. ولى به مرور زمان و بر اثر تماس دستهاى مشركان و كفّار، سياه شد. اگر دستهاى ايشان به آن اصابت نمىكرد، هر دردمندى كه خود را به آن مىماليد شفا پيدا مىكرد.
حقير در كتاب «مستدرك»، مادّه «حجر» مطالب مربوط به حجرالاسود را با مدارك آن ذكر كردهام. از بعضى از آنها استفاده
ص: 128
مىشود كه حجر در كوه ابوقبيس مخفى بود، تا آنكه ابراهيم عليهالسلام خانه را ساخت. ناگهان كوه ندا كرد: اى ابراهيم! امانتى در نزد من دارى. ابراهيم او را گرفت و در محلّ خودش گذاشت.
گفتنى است كه در فرهنگ «قصص قرآن»، اشتباهى در اين مورد رخ داده. عجيب است كه مؤلف محترم آن به كتاب «كافى» كه از مهمترين كتب معتبر شيعه است و كتابى به اعتبار آن نيست مراجعه نكرده تا بيانات امام صادق عليهالسلام را ببيند؛ و در جاى ذكر قصص ابراهيم و بناى كعبه ص 57 حجرالاسود را به سنگ مقام كه ما تفصيل حقيقت آن را در جاى خود مىآوريم اشتباه نكند.
در «خرائج» قطب راوندى، از ابوخالد كابلى نقل شده كه گفت:
محمّد بن حنفيه، بعد از واقعه عاشورا و بازگشت امام سجاد عليهالسلام به مدينه، مرا خواست ـ در حالى كه ما در مكّه بوديم ـ و فرمود:
از جانب من، به علىّ بن الحسين بگو، پس از حسن و حسين، من بزرگتر اولاد اميرالمؤمنين عليهالسلام هستم و به امامت سزاوارترم. بدين جهت، امامت را به من واگذار كن؛ وگرنه، براى رفع اين خصومت، حاكمى معيّن فرما.
ابوخالد مىگويد: چون پيام او را رساندم، امام عليهالسلام فرمود:
«به وى بگو از خدا بترسد و چيزى را كه حقّ او نيست و خدا براى او قرار نداده ادّعا نكند. اگر حرف مرا نمىپذيرد، حاكم بين ما حجرالاسود باشد. هر كه را حجرالاسود پاسخ كلامش داد، او امام باشد.»
چون ابوخالد جريان را به عرض محمّد بن حنفيه رساند، او قبول كرد.
ابو خالد مىگويد: همراه اين دو بزرگوار، به طرف حجرالاسود روان شديم. به امر امام سجّاد عليهالسلام ، محمّد بن حنفيه نزديك حجر شد و پس از خواندن دو ركعت نماز و مقدارى دعا، از حجرالاسود درخواست شهادت كرد. امّا جواب نشنيد.
امام سجّاد عليهالسلام نيز، چون نزديك حجرالاسود شد، پس از خواندن
ص: 129
دو ركعت نماز، فرمود:
«اى سنگى كه خدا تو را شاهد زيارت كنندگان خانه خود قرار داده، اگر امامت مرا بر بندگان مىدانى، شهادت بده تا عمويم بداند كه امام و پيشوا نيست.»
ناگهان، چنين ندايى از حجرالاسود به گوشها طنينانداز شد: اى محمّد! تسليم شو براى علىّ بن الحسين كه او است امام و پيشوا بر تو و بقيّه آفريدگان.
آنگاه، محمّد بن حنفيه تسليم شد و پاى امام را بوسيد.
بعضى از اهل علم بر آناند كه اين عمل محمّد براى از بين بردن شبهات مردم بوده است تا بعينه ببينند كه آن حضرت حجّت حقيقى خداوند است.
در روايت ديگر، ماجرا به اين كيفيّت نگاشته شده كه حجرالاسود گفت:
اى محمّد! بدان كه علىّ بن الحسين عليهالسلام حجّت خداست بر تو و اهل آسمان و زمين و اوست كسى كه اطاعت و فرمانبردارى او بر همه واجب است. تو نيز از وى تبعيّت كن.
محمّد هم گفت: قبول دارم كه برادرزادهام حجّت خدا در زمين و آسمان است(1).
باز، از «خرائج» راوندى است كه حجّاج بن يوسف، در جنگ با عبداللّه بن زبير، خانه كعبه را ويران كرد. هنگامى كه خانه را مىساختند، هر يك از زهّاد و دانشمندان و قضات كه مىآمدند حجرالاسود را نصب كنند، قرار نمىگرفت. بالاخره، امام سجّاد عليهالسلام با دستهاى مبارك و پس از جارى كردن نام خدا، آن را در جايش نصب كردند و صداى تكبير از مردم بلند شد(2).
باز در «خرائج» راوندى، از جعفر بن محمّد بن قولويه(3)نقل شده
ص: 130
كه گفت:
چون وارد بغداد شدم، در سنه 37 يعنى 337؛ البتّه، در كتب تواريخ، 339 نيز نوشتهاند ـ و آن سالى بود كه قرامطه فرقهاى از خوارج خانه را خراب كرده و حجرالاسود را به مكّه برگردانيده بودند ـ همّت بر آن داشتم كه خدمت كسى برسم كه حجر را نصب مىكند؛ چون دركتابها ديده بودم كه حجر را حجّت خدا نصب مىكند، همانطورى كه زينالعابدين عليهالسلام در زمان حجّاج آن را در مكان خود قرار داد. ولى متأسفانه به مرضى سخت مبتلا شدم و قدرت مسافرت را در خود نيافتم. لذا، نايبى را از طرف خود گماشتم و او را با نامهاى، كه در آن از مقدار عمرم و اينكه آيا از آن مرض بهبود پيدا مىكنم پرسيده بودم، روانه كردم و گفتم نامه را برساند به كسى كه حجر را نصب مىكند و جواب بستاند.
گماشته جعفر مىگويد:
چون وارد مكّه شدم، با دادن مقدارى پول به دربانان خانه، محلّى را گرفتم كه بتوانم در آنجا كاملاً از اوضاع خبردار شوم. هر كدام از بزرگان كه حجر را نصب مىكرد، ثباتى نداشت. بالاخره، جوانى با قيافه زيبا و صورتى گندمگون مثل ماه ظاهر شد و حجر را در جاى خود قرار داد، چنان كه گويا آن را از جاى خود برنداشته بودند. آنگاه، به راه افتاد و با آرامش رفت. من نيز دنبال او رفتم، ولى آنچه كردم به او برسم، نشد؛ حال آنكه بين من و او بيش از مقدار كمى فاصله نبود. چون به محلّ خلوتى رسيد، توقف فرمود و هنوز سخنى نگفته بودم كه به من فرمود: «نامه را بده!» چون تسليم كردم، بدون آنكه نامه را بگشايد، به من فرمود:
«به اربابت جعفر بن محمّد بگو كه، پس از بهبود يافتن از اين مرض، تا سى سال ديگر در دنيا خواهد زيست.»
گماشته جعفر مىگويد:
ص: 131
من آن قدر گريه كردم كه قدرت بر حركت نداشتم. مرا گذاشت و رفت. چون به بغداد مراجعت كردم، داستان را براى جعفر نقل نمودم؛ و او هم، پس از انقضاى مدّت، وصيّت كرد و از اين دنيا چشم بربست(1).
امّا داستان قرامطه به اين قرار است كه مؤلّف «تاريخ خميس» نگاشته:
ابوطاهر عبداللّه قرمطى، در زمان خلافت مقتدر باللّه خليفه عبّاسى، در روز هفتم ذىحجّه، سنه 317، وارد مكّه شد. به قدرى گستاخى و جسارت از او و يارانش هويدا شد كه يكى از آنها با عصاى آهنى ضربتى بر حجرالاسود فرود آورد و آن را شكست و از جايش جدا ساخت. ديگرى هم بر فراز بام رفت كه ناودان را بكند؛ ولى افتاد و به جهنّم رفت. آنها مكّه را غارت و حجرالاسود را با خودشان به كوفه نقل و در مسجد جامع كوفه آويزان كردند؛ به اميد آنكه مردم براى اعمال و مناسك به آنجا رو كنند. به مدّت 20 سال، حجرالاسود در ميان قرامطه بود تا آنكه بنابر بعضى از تواريخ، خليفه المطيع للّه عبّاسى آن را از ايشان به مبلغ 000/30 دينار خريدار كرد و به جاى اوّليّهاش برگرداند.
بعضى گفتهاند: براى حمل آن به طرف كوفه، 40 شتر از بين رفت و به قول بعضى هم 300 يا 500 شتر؛ حال آنكه وقتى آن را به مكّه برمىگردانيدند، بر شتر لاغرى حمل كردند و آن حيوان، به بركت حجرالاسود، فربه و چاق گرديد.
چنان كه از روايات «كافى» استفاده مىشود، وقتى حضرت آدم عليهالسلام از بهشت بيرون آمد و به زمين مكّه رسيد، از تنهايى و نشنيدن آنچه در بهشت مىشنيد، به خدا شكايت كرد. پس خداوند براى او ياقوتى قرمز فرستاد كه روشنايى مىداد. حضرت آن را در
1) بحار 52/85 و 99/226
ص: 132
محلّ خانه كعبه گذاشت و تا هر جايى كه روشنايى آن رسيد، خداوند آن را حرم قرار داد. پس آدم عليهالسلام آن حدود را نشان كرد.
در روايت ديگر، آمده است: جبرئيل خيمهاى از خيمههاى بهشت براى حضرت آدم و حوا آورد و آن را در محلّ خانه كعبه گذاشت. مقدار خيمه به اندازه چهار ركن خانه بود و عمود خيمه از ياقوت قرمز بود. پس جبرئيل آن را نصب كرد و روشنايى عمود خيمه تا هر جايى رسيد، خداوند براى احترام خيمه و عمود آن را حرم قرار داد؛ چون اين دو از بهشت بودند و به همين جهت، اعمال خير و شر در حرم مضاعف مىشود. طنابهاى خيمه به اطراف مسجدالحرام رسيد؛ و ميخها و طنابها از بهشت بود.
خداوند جبرئيل را امر فرمود: هفتاد هزار ملك را مأمور پاسبانى و نگهبانى خيمه قرار ده كه شياطين را از خيمه دور كنند و انيس حضرت آدم باشند و اطراف خيمه به طواف بپردازند. پس ملائكه اداى وظيفه مىكردند و اطراف اركان خانه به طواف مىپرداختند؛ همانطور كه اطراف بيتالمعمور طواف مىكردند.
پس از گذشتن زمانى، خداوند جبرئيل را امر فرمود: فرود آى، آدم و حوا را از محلّ خانه كعبه دور كن و اركان خانه را بلند گردان. پس جبرئيل، از پى انجام مأموريّت خود، آدم عليهالسلام را بر كوه صفا و حوا عليهاالسلام را بر كوه مروه قرار داد.
حضرت آدم عليهالسلام فرمود: جبرئيل، خدا بر ما غضب نموده است.
عرض كرد: نه؛ ليكن چنين امر و مقدّر فرموده است.
حضرت آدم عليهالسلام فرمود: به تقدير خداوندى راضىام.
پس جبرئيل، به امر پروردگار، سنگى از كوه صفا و سنگى از كوه مروه و سنگى از طور سينا و سنگى از كوه سلام، كه در پشت كوفه است، برداشت و در چهار ركن خانه گذاشت. آنگاه، خداوند به سوى جبرئيل وحى فرمود: بنا را از سنگهاى كوه ابوقبيس تمام كن و دو درب براى خانه قرار ده؛ يكى به طرف مشرق و ديگرى به طرف مغرب.
ص: 133
پس هنگامى كه جبرئيل بناى خانه را تمام كرد، ملائكه آمدند و طواف كردند. در اين هنگام، حضرت آدم و حوا عليهماالسلام نظر به طواف آنان، آمدند و طواف كردند.
سيّد ابن طاووس از صحف ادريس نقل كرده است: در اين هنگام، كوهها ندا كردند: اى آدم! براى ما هم در بناى خانه بهرهاى قرار ده يعنى از ما نيز سنگى بردار.
حضرت آدم عليهالسلام فرمود: اين منوط به امر پروردگار خانه است؛ هر كه را خواهد، شريك مىفرمايد. پس ذات مقدّس پروردگار به كوهها اجازه شركت داد. كوهها بر يكديگر سبقت مىگرفتند و سنگى از خود جدا مىكردند. حضرت آدم مأمور شد كه از هر كوهى سنگى بردارد و بناى خانه را تمام كند.
اين مهم به دست مبارك ابراهيم خليل عليهالسلام انجام پذيرفت؛ در شام، هنگامى كه ساره هاجر را به خليل خدا بخشيد تا براى ايشان فرزندى به دنيا آورد كه شبستان زندگىشان به شمع چراغ وى روشن شود و سكوت غمافزاى خانه ايشان را درهم شكند.
ابراهيم عليهالسلام نيز بخشش همسرش ساره را پذيرفت. ديرى نگذشت كه پسرى پاكيزه از هاجر ولادت يافت كه او را اسماعيل ناميدند. قلب ابراهيم عليهالسلام از ديدار پسر خرسند و ديده او از ديدار فرزند عزيز روشن شد؛ ولى آتش غيرت در دل ساره زبانه كشيد و كارش به جايى رسيد كه طاقت ديدار هاجر و اسماعيل را نداشت. چارهاى نديد جز آنكه از ابراهيم عليهالسلام خواهش كند آن دو را به جايى برد كه آنان را نبيند.
ابراهيم عليهالسلام به فرمان الهى، خواهش او را پذيرفت. جبرئيل امين براقى آماده خدمت كرد. پس جناب خليل با هاجر و اسماعيل عليهماالسلام از شام بيرون شدند. ايشان، سوار بر براق، به راهنمايى جبرئيل امين در زمين سير مىكردند؛ به هر چمنزارى مىرسيدند، آن حضرت مىفرمود: جبرئيل، اينجا فرود آييم؟ جبرئيل جواب نفى مىداد. سرانجام، به جاى كعبه رسيدند. در آنجا، به فرمان الهى، هاجر و
ص: 134
اسماعيل را فرود آورد؛ و چون با ساره قرار گذاشته بودند كه بايد خودش پياده نشود، پياده نگشت.
در آن سرزمين بىآب و علف، با سرمايه مختصرى از طعام و ظرف كوچكى از آب ولى با قلبى لبريز از ايمان و اميدوارى به پروردگار مهربان، آنان را گذاشت و برگشت. در آنجا، درختى بود. هاجر پارچهاى بر آن درخت انداخت تا در سايه آن استراحت كنند. چون ابراهيم عليهالسلام آهنگ بازگشت فرمود، هاجر عرض كرد: اى خليل خدا، به كجا مىروى و ما را در اين بيابان سهمگين خشكزار به كه مىسپارى؟
حضرت خليل عليهالسلام فرمود: شما را به خداوند جليل مهربان مىسپارم. آن خدايى كه مرا فرمان داد شما را در اينجا گذارم شما را كفايت خواهد فرمود. آن خدايى كه نگهدارنده صغار و كبار و روزىرسان مور و مار است نگهدار و روزىرسان شما نيز هست. هاجر، چون اين سخن را شنيد، به جاى خود بازگشت و در برابر اراده و حكم الهى، تسليم گشت. چون خليل عليهالسلام به كوه طوى(1)رسيد، با اشك و آه، به سوى فرزند و عيال توجّهى فرمود. سپس، روى به درگاه الهى، عرض كرد:
«پروردگارا! من فرزندان خود را به وادى خشكسارى نزد خانه محترمت، براى به پا داشتن نماز، جاى دادم. خدايا! تو دلهاى مردمان را به سوى آنان مايل بگردان و به انواع ثمرات = ميوهها آنها را روزى ده؛ اميد است شكرگزار باشند»(2).
اين را گفت و به سوى شام روى كرد و رفت.
هاجر در برابر فرمان الهى تسليم شد. چون روز برآمد و آب و غذاى خود را به پايان رساندند، تشنگى بر اسماعيل غالب شد. كودك را به جاى خود گذاشت و سراسيمه، پى جرعه آبى و در جستوجوى لقمه نانى، جانب كوه صفا شتافت و نالهاش بلند بود:
ص: 135
آيا همدمى در اين بيابان يافت نمىشود؟ اسماعيل از نظرش پنهان شده بود. بر فراز كوه صفا كه رفت، از دور، منظره سرابى در نزديكى مروه به صورت آب نمودار گشت. طرف مروه شتافت و چون به مروه رسيد، نوميد گرديد. بار ديگر به سوى صفا دويد؛ آب نيافت. باز به سوى مروه برگشت و تا هفت بار، اين آمدن و رفتن تكرار شد. بار هفتم در مروه بود كه چشم مباركش به اسماعيل افتاد و ديد كه آب از زير پاى اسماعيل مىجوشد. خرسند شد كه رحمت الهى او را فرا گرفته؛ از خوشحالى، در پوست خود نمىگنجيد. آمد و قدرى ريگ نرم شن اطراف آن جمع كرد تا آب بايستد و فرمود: زمزم؛ يعنى، بايست. امام عليهالسلام فرمود:
«اگر چنين نمىكرد، آب بر روى زمين جارى مىشد.»
چون چشمه زمزم پديد آمد، پرندگان را از آن صحراى سوزان به سوى خود كشيد. در آن هنگام، قومى از جرهم طايفهاى از عرب كه در عرفات جاى داشتند پرندگان را ديدند و حدس زدند كه در آن نزديكى آبى پديد آمده؛ لذا، چند تن را به جستوجو فرستادند. بازرسان پديد آمدن چشمه را به آنان بشارت دادند. آمدند و ديدند زنى با پسرى در سايه درختى اُتراق كردهاند. به هاجر عرض كردند: تو كيستى و اين بچه از آنِ كيست؟
گفت: من همسر خليلالرحمانم و اين فرزند ارجمند اوست. خداى مهربان او را فرمان داده كه ما را در اينجا فرود آورد.
عرض كردند: اجازه مىدهى ما در نزديكى جاى شما مكان گيريم؟
هاجر فرمود: اين كار بايد به رخصت خليل باشد. روز سوم كه جناب خليل عليهالسلام به ديدن هاجر و اسماعيل آمد، هاجر رخصت طلبيد. آن بزرگوار كه رخصت داد، هاجر نيز به آنان اجازه داد. آن قبيله در آن سرزمين جاى گرفتند؛ پس هاجر به ايشان انس و آشنايى گرفت و خداى را سپاسگزار شد.
در مرتبه سوم كه ابراهيمبه زيارت فرزند آمد، چشمش افتاد بر
ص: 136
جمعيّت زيادى كه در آنجا مسكن كرده بودند؛ خرسند گشت و شكر پروردگار را به جاى آورد. روزگارى بر اين منوال گذشت و اسماعيل جوانى برومند و توانايى ارجمند شد.
در اين هنگام، پروردگار جليل، بندهاش خليلاللّه عليهالسلام را مأمور فرمود كه ساختمان خانه محترم خود را بنا كند. جبرئيل را فرستاد تا مكان خانه را به او بنماياند و خطّى در محلّ كعبه بكشد و پايههاى خانه را از بهشت براى حضرت خليل بياورد.
حجرالاسود را كه خداوند براى آدم فرستاد، از برف سفيدتر بود؛ بر اثر تماس دستهاى كفّار، سياه گشت. پس شروع كردند به خاك برداشتن از محلّ خانه و آن تلّ عظيم را از جاى بركندند تا آنكه به سنگ قرمزى رسيدند. خداوند وحى فرستاد: ابراهيم، خانه را بر اين سنگ بنا كن يعنى آن پايهها را بر روى اين سنگ بگذار. خداوند چهار ملك را فرستاد كه سنگ بياورند. ابراهيم خليل و جناب اسماعيل عليهماالسلام سنگ را كار مىگذاشتند و ملائكه آن را مىآوردند تا آنكه بنا را به اتمام رسانيدند؛ و دو درب براى آن قرار دادند: يكى طرف مشرق و ديگرى جانب مغرب. آن درى كه جانب مغرب گذاشتهاند «مستجار» ناميده مىشود.
در «كافى»، از امام باقر عليهالسلام نقل است كه فرمود:
«وقتى كه بنا به موضع حجرالاسود رسيد، كوه ابوقبيس [ابراهيم عليهالسلام را] ندا كرد: امانتى دارى در نزد من. پس حجر را تقديم كرد و حضرت نيز آن را در جاى خودش گذاشت.»
بعضى نقل كردهاند كه، در زمان طوفان نوح عليهالسلام ، خداوند ركن را نزد كوه ابوقبيس به امانت سپرد و به كوه خطاب فرمود: هر زمان ديدى خليل من خانه مرا مىسازد، اين ركن را تحويل او ده. از اين جهت، در زمان جاهليّت، اين كوه را «امين» مىناميدند.
از آيات شريفه قرآن مجيد استفاده مىشود كه آن دو بزرگوار، در وقت بناى خانه، از سر راز و نياز با پروردگار خانه عرضه مىداشتند:
ص: 137
«پروردگارا! اين عمل را از ما بپذير؛ زيرا تو شنوا و دانايى. پروردگارا! ما را توفيق ده كه در پيشگاه مقدّس تو تسليم و منقاد باشيم و از فرزندان ما، گروهى فرمانبردار به وجود آور و مناسك حجّ ما را به ما بنما و توبه ما را بپذير؛ زيرا كه تويى توبهپذير مهربان»(1).
چون ساختمان خانه تمام شد، جبرئيل از جانب پروردگار جليل بر ابراهيم خليل عليهالسلام فرود آمد و در روز هشتم ذىحجّه، دستور حج را ابلاغ كرد. امين وحى او را به عرفات و از عرفات به مشعرالحرام برد و ساير مناسك را به او تعليم كرد و به او نمايش داد آنچه را به آدم عليهالسلام نمايش داده بود.
مطالبى كه مربوط به ساخت و ساز كعبه به دست حضرت ابراهيم و حجّ آن حضرت آمده، همگى از «تفسير قمى» در سوره بقره و روايات «كافى» استخراج شده است.
در روز عيد، جناب خليل عليهالسلام مأمور قربانى كردن حضرت اسماعيل شد و فرمود:
«فرزند عزيزم! در عالم خواب، چنين ديدم كه تو را قربانى راه خدا مىكنم. در اين مورد، تو را چه نظرى است؟
جواب داد: پدر جان! هرچه مأمورى انجام ده كه ـ انشاءاللّه ـ مرا از بندگان صبور و شكيبا خواهى يافت».
پس چون هر دو تسليم امر حق شدند، او را براى كشتن نزد جمره وسطى بر روى در افكند تا وقت مرگ، رخسار جوانش را نبيند. در آن حال كه كارد تيز بر گلوى نازكش مىكشيد و هرچه مىكرد گلوى مبارك او را نمىبريد، جبرئيل كارد را از گلوى او برگردانيد. چندين بار كه اين عمل تكرار شد، صدايى از كارد بلند شد:
«اَلْخَليلُ يَأْمُرُنى وَالْجَليلُ يَنْهانى.»
1) بقره: 127 و 128
ص: 138
ى عنى خليل فرمان بريدن مىدهد و جليل مرا مانع است و بازمىدارد. آنگاه، از مصدر ذوالجلال خطابش رسيد: ابراهيم، مأموريّت را به انجام رساندى.
براى او، گوسفندى فرستاده و امر شد كه اين را در عوض فرزندت قربانى فرما. اجمال اين قضيّه را خداوند ـ عزّ و جلّ ـ در قرآن مجيد، سوره صافّات، آيات 100 ـ 107 بيان فرموده و تفصيلش در تفسير «برهان» مذكور است(1).
سنگى است كه وقتى ابراهيم پاهاى مبارك خود را روى آن گذاشت، به امر پروردگار، ميان آن سنگ فرو رفت.
در روايت «كافى» و «علل»، امام عليهالسلام فرمود:
«وقتى كه حضرت ابراهيم عليهالسلام بناى كعبه را تمام كرد، خداوند او را امر فرمود كه اعلام حج كند؛ پس فرمود:
هَلُمُّوا إلَى الْحَجِّ = به سوى حج بياييد.
پس تمام مردم حتّى آنها كه در رحمهاى زنان و اصلاب مردان بودند، تا روز قيامت، همه شنيدند و جواب دادند: لَبَّيْك! داعِىَ اللّهِ. كسى كه 10 مرتبه جواب داد، 10 مرتبه حج مىگزارد، كسى كه 5 مرتبه جواب داد، 5 مرتبه ؛ كسى كه بيشتر يا كمتر جواب داد، به عدد جوابش حج مىگزارد؛ و كسى كه جواب نداد، به حج نخواهد رفت.»
در روايت «علل»، امام عليهالسلام فرمود:
«وقتى كه ابراهيم به اعلام حج مأمور شد و بر روى مقام ايستاد، چنان بلند شد كه مقابل كوه ابوقبيس رسيد؛ پس در ميان مردم به حج ندا كرد... .»
در روايت ديگر، آمده است كه مقام چنان او را بلند كرد كه از كوهها بلندتر شد.
1) نيز، مراجعه كنيد به: بحار 12/121
ص: 139
در «كافى» به سند موثق، از زراره از امام باقر عليهالسلام نقل است كه ضمن حديثى فرمود:
«موضع مقام كه حضرت ابراهيم گذاشت نزد ديوار خانه بود. پيوسته آنجا بود تا آنكه اهل جاهليّت آن را به محلّى آوردند كه الان در آنجاست. پس رسولاللّه صلىاللهعليهوآله ، وقتى كه مكّه معظّمه را فتح كرد، مقام را برگردانيد به آنجايى كه حضرت ابراهيم گذاشته بود. همانجا بود تا زمان رياست عمربن خطّاب؛ پس عمر آن را تغيير داد و آن را به محلّى آورد كه زمان جاهليّت بود و الان نيز آنجاست.»
پيشتر، گفتيم كه سنگ مقام يكى از سه سنگى است كه از بهشت آمده؛ و تفصيل قضاياى مربوط به آن در «مستدرك سفينه»، مادّه «حجج» و «حجر» آمده است.
مكان خانه اسماعيل است. خودش و مادرش هاجر و برخى از پيغمبران و عدّهاى از دختران حضرت اسماعيل در آنجا دفن شدهاند. در روايتى، آمده كه حضرت صادق عليهالسلام در حجر اسماعيل در مقابل ميزاب = ناودان نماز خواند ـ در حالى كه مابين او و خانه به مقدار دو ذراع يعنى بيش از يك متر فاصله بود ـ و فرمود:
«اينجا محلّ نماز خواندن شبير و شبّر، دو فرزند هارون، است.»
نيز، فرمود:
«مابين ركن يمانى و حجرالاسود، هفتاد پيغمبر دفن شده است.»
در «كافى»، از امام صادق عليهالسلام نقل شده است:
«قريش، در زمان جاهليّت، خانه كعبه را ويران كردند. چون خواستند بسازند، مانعى پيش آمد كه همه را ترس برداشت. چون ازمالهاى حلال خود آوردند، مانع بركنار شد و خانه را بنا كردند. چون به موضع حجرالاسود رسيدند، بين آنان، در نهادن
ص: 140
حجرالاسود اختلاف شد ؛ طورى كه نزديك بود فتنهاى رخ دهد. پس قرار گذاشتند كه هر كس اوّل مرتبه از درب مسجد وارد شود، حجر را نصب كند. ناگهان، پيغمبر وارد شد. به دستور حضرتش، پارچهاى آوردند و حضرت حجر را در وسط آن نهاد و به بزرگان قريش فرمود: اطراف پارچه را بگيريد؛ آن را گرفتند. پس پيغمبر حجر را گرفت و در جايش نهاد.»
نيز، در تاريخ درج شده كه اين اختلاف چند روز ادامه داشت تا آنكه توافق كردند كه هر كه اوّل از در بنى شيبه وارد مىشود، حجر را نصب كند. ناگهان، رسولاللّه وارد شد. گفتند: وى امين است؛ حكم او را قبول داريم. پس به دستور گذشته عمل كردند.
نيز، درج شده كه اين قضيّه پنج سال قبل از بعثت روى داده است. تفصيل اين داستان در «ناسخ التواريخ»: 2/553 و «بحارالانوار»: 15/411 و فرهنگ «قصص قرآن»: ص 107، در مادّه «كعب»، مذكور است.
قضيّه عبداللّه بن زبير بدين منوال است كه حصين بن نمير سكونى، در سال 64 ه ، به امر يزيدبن معاويه با ابن زبير جنگ كرد. كار بر ابن زبير سخت شد و لذا به مسجدالحرام پناهنده شد. حصين با لشكريانش، پس از محاصره مسجد و كعبه، خانه كعبه را سنگباران كردند بعضى نوشتهاند: اوّل سنگى كه بر كعبه وارد شد، نالهاى از آن خارج شد. خانه چنان فرسوده شد كه وقتى كبوتران بر فراز آن مىنشستند، سنگ ريزههايش مىريخت. چون خبر مرگ يزيد به مكّه رسيد، حصين دست از محاصره برداشت و از مكّه خارج شد.
آنگاه، ابن زبير تصميم گرفت خانه را خراب و مجدّدا بنا كند. جماعتى مخالفت نمودند و عدّهاى از ترس آنكه شايد عذاب نازل شود، از مكّه فرار كردند و سه روز در منى ماندند تا آنكه خانه را تا روى زمين خراب كردند. خرابى ابن زبير در روز شنبه، نيمه جمادىالاخر سنه 64، بوده است. بعضىها نقل كردهاند كه هيچ كس
ص: 141
جرأت ننمود؛ لذا، خود ابن زبير بخشى از خانه را خراب كرد. ديگران نيز، چون ديدند حادثهاى رخ نداد، شركت كردند.
ابن زبير حجرالاسود را در ميان صندوقى قرار داده و تحت نظر خودش بود. بعضى گفتهاند: بر اثر حريقى كه در كعبه واقع شده بود، شكافى پيدا كرده بود؛ لذا آن را نقره گرفتند.
خلاصه، ابن زبير خانه را ساخت و براى آن دو درب قرار داد: يكى، شرقى و ديگرى، غربى؛ از شرقى وارد و از غربى خارج مىشدند. او آنچه را قريش از طرف حجر كم كرده بودند به جاى اوّليّهاش برگرداند و 9 ذرع بر طول خانه افزود و ارتفاع آن را 27 ذراع قرار داد. از بازسازى كه فارغ شد، خانه را به مشكو عنبر معطّر كرد و خودش با مردم، به شكرانه اين نعمت و موفّقيّت، قربانيها كردند.
ده سال از اين موضوع گذشت. حجّاج بن يوسف، به امر عبدالملك بن مروان، براى جنگ با عبداللّه بن زبير به جانب مكّه روان شد. او با ابن زبير جنگ شديدى كرد و آخر او را كشت و به دار كشيد. پس چون ولايت و حكومت مكّه براى او مستقر شد، براى عبدالملك نوشت:
ابن زبير در بناى كعبه تغييراتى داده؛ اجازه دهيد بناى آن را به صورت زمان جاهليّت برگردانم.
پس از گرفتن اجازه، حجّاج ديوار طرف حجر اسماعيل را تغيير داد و درب پشت كعبه را بست و باقى را به همان حال باقى گذاشت. اين تغييرات در سنه 74 بوده و تاكنون، بناى كعبه ديگر تغيير نكرده؛ چنان كه مؤلّف «تاريخ خميس» گفته است.
در «كافى»، چنين ياد شده كه چون حجّاج خانه خدا را خراب كرد، مردم خاكهاى آن را براى تبرّك بردند. چون خواستند دوباره آن را بسازند، مارى ظاهر شد و همگى فرار كردند.
چون به حجّاج خبر دادند، بالاى منبر رفت و گفت: هر كسى راجع به اين داستان خبرى دارد بگويد.
ص: 142
پيرمردى حركت كرد، گفت: حجّاج، حلّ اين مشكل نزد علىّ ابن الحسين است.
وقتى كه به حضرتش مراجعه كردند، دستور فرمود هر كه آنچه را از خانه برده برگرداند. حجّاج بر منبر رفت و مردم را قسم داد كه آنچه را بردهاند برگردانند. چون خاكها جمع شد، امام سجّاد عليهالسلام اساس خانه را نهاد و تا موضع پايههاى خانه رساند. پس امر فرمود كه مردم دور شوند؛ چون به يك سو رفتند، با لباسهاى خود آن را پوشانيد و گريه كرد و به دست مبارك خود بر آن خاك ريخت. بعد از آن، امر فرمود كه كاركنان بيايند و به كار خودشان ادامه دهند. چون ديوارها بلند شد، خاكها را در جوف خانه ريختند و بنا را تمام كردند.
از كتاب «بحر عميق»، نقل شده كه خانه كعبه هفت مرتبه بنا شده است:
1 ـ بناى ملائكه با آدم عليهالسلام ؛
2 ـ بناى ابراهيم عليهالسلام ؛
3 ـ بناى عمالقه؛
4 ـ بناى جرهم؛
5 ـ بناى قريش، پنج سال قبل از بعثت؛
6 ـ بناى عبداللّه بن زبير؛
7ـ بناى حجّاج بن يوسف.
در «بحارالانوار»: 11/261 و 269، مذكور است كه شيث فرزند آدم عليهالسلام خانه كعبه را به سنگ و گل تعمير كرد.
در كتاب «روضات الجنّات» ط 2: ص 371، از كتاب «فرايد الفوائد» نقل شده است:
در ماه شعبان سنه 1039، آب سيل در جوف كعبه وارد شده و به اندازه بيشتر از يك قامت آنجا را فرا گرفته بود. بر اثر اين، مسجدالحرام و خانه محترم كعبه خراب شد و 4042 نفر غرق شدند. ثلث خانه كعبه از طرف ميزاب خراب شده بود. پس جناب سيّد امير
ص: 143
زينالعابدين كاشانى، شاگرد مولا محمّد امين استرآبادى، به ساختن آن اقدام كرد و به اين شرف، موفّق گرديد. وى رسالهاى به نام «مفرحةالانام» در تأسيس بيتاللّه الحرام نوشته است.
علاّمه بهبهانى در كتاب «مقامع» فرموده است كه كعبه 12 مرتبه بنا شده، به دست افراد و طوايف ذيل:
1 ـ ملائكه.
2 ـ حضرت آدم عليهالسلام .
3 ـ فرزندان آدم تا زمان نوح عليهالسلام .
4 ـ حضرت خليل عليهالسلام ، به تفصيلى كه گذشت؛ ليكن بناى ايشان سقف نداشت و درب آن متّصل به زمين بود، تا زمان تُبَّع حِميَرى كه او براى آن درب گذاشت و بر آن قفل نهاد.
5 ـ عمالقه.
6 ـ جرهم.
7 ـ قُصَى بن كلاب، جدّ امجد پيغمبر صلىاللهعليهوآله .
8 ـ قريش؛ چنان كه گذشت.
9 ـ عبداللّه بن زبير، به كيفيّتى كه گذشت؛ و چون لشكريان حصين سنگ و آتش طرف خانه مىانداختند، صاعقهاى از آسمان بر آنان نازل شد كه تعداد 15 الى 18 نفر سوختند.
10 ـ حجّاج، در سنه 74؛ چنان كه گذشت. بعد از آن سال، تا سنه 700 هجرى تغيير نكرد مگر حجرالاسود.
11 ـ سلاطين روم از آل عثمان جوق، در سنه 958: چوبى از سقف خانه شكست و بدين جهت، باران زيادى داخل خانه كعبه شد و خرابى به بار آورد. قاضى مكّه، با اجازه علما، آن را خراب كردند و از نو ساختند.
12 ـ روميان، در حدود سنه 1030: چون آب باران و سيل در مسجدالحرام جمع شد و تا حجرالاسود رسيد، بر اثر آن، نزديك بود كه ديوارها خراب شود. ناچار، سلطان روم فرمان تخريب و بازسازى كعبه را صادر كرد. ايشان، پس از تخريب، آن را بر طريق حجّاج
ص: 144
ساختند.
علاّمه مجلسى در شرح «من لايحضره الفقيه» فرموده است:
جميع خانه را خراب كردند؛ مگر بخشى كه نزديك درب خانه بود تا حجرالاسود و مصلاّى پيغمبر صلىاللهعليهوآله كه وسط ديوار حجرالاسود و ركن يمانى است و هرچه كردند، خراب نشد. سرّ آن ظاهرا به سبب آن بود كه حجرالاسود را بايد معصوم نصب كند.(1)
در كتاب «اعلام»، تفصيل و كيفيّت ده بازسازى كعبه ذكر شده و دو ساخت و ساز آخر را ذكر نكردهاند.
نقل كردهاند: قصى دستور داد كه، در اطراف كعبه، خانههايى بسازند و درهاى آن خانهها را طرف خانه كعبه قرار دهند.
ذات مقدّس پروردگار در قرآن مجيد مىفرمايد:
«إنَّ أوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذى بِبَكَّةَ مُباركا و هُدىً لِلْعالَمينَ * فيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إبْراهيمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِنا»(2).
اوّل خانهاى كه براى مردم قرار داده شده همان خانه مكّه است كه بركت و هدايت عالميان در آن است. در آن خانه يا مسجدالحرام يا مكّه يا حرم، آيات و نشانههاى پروردگار جهان و جهانيان آشكار است ـ يكى، مقام حضرت ابراهيم ـ و كسى كه داخل آن شود ايمن است.
در كتاب شريف «كافى»، از ابن سنان نقل شده كه از امام صادق عليهالسلام سؤال كرد: اين آيات بيّنات چيست؟
حضرت فرمود:
«مقام حضرت ابراهيم است ـ كه چون بر اين سنگ ايستاد، اثر قدمهاى مبارك در آن آشكار گرديد ـ و ديگر، حجرالاسود و منزل اسماعيل.»
ص: 145
به نظر نگارنده، آيه بودن مقام و حجرالاسود، از آنچه گذشت، ظاهر است. امّا منزل اسماعيل؛ ممكن است كه لفظ منزل در اين حديث اسم مكان يا مصدر باشد و هر دو صحيح است.
پس اگر اسم مكان باشد، يعنى: جايگاه حضرت اسماعيل كه حجر اسماعيل و مكّه است.
ولى اگر مصدر ميمى باشد، يعنى: چگونگى آوردن ابراهيم اسماعيل را به مكّه در آن وادى خشك بىآب و علف و بىانيس و مونس، فرود آمدن اسماعيل در آنجا و ماندن اسماعيل و جوشيدن آب زمزم از آن مكان خشك، اجتماع مردم در آن مكان و ميل دلها به سوى آنجا، آوردن اقسام ميوهها به آن وادى كه از خود هيچ ندارد و ساير قضاياى شگفتانگيز و حيرتآميز آن مكان كه بر اهل تاريخ و اخبار آشكار است.
عالم جليلالقدر، سيّد رضى(1)، در كتاب شريف خود «حقايق التأويل»، در تفسير آيه شريفه «فيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ» مىفرمايد:
يكى از آيات و نشانههاى حرم، كه در غير حرم يافت نمىشود، آن است كه وحشيان و درندگانى كه با يكديگر دشمناند و بعضى از آنها بعضى ديگر را صيد مىكنند و از يكديگر نفرت دارند و به حسب طبيعت خود با يكديگر سازش ندارند، چون داخل حرم شوند، متعرّض يكديگر نگردند و در مقام اذيّت ديگرى برنيايند. سگان و درندگان حيوانات اهلى و وحشى را صيد نكنند، با آنكه در خارج حرم عادتشان صيد كردن است. اينان در حرم بر يكديگر تعدّى نكنند. پس اين دلالت بزرگ و حجّت ارجمندى است بر اينكه ذات مقدّسى كه وراى طبيعت است، با دست قدرت خود، در اين مكان محبور = شريف، مدبّر اين امور و دافع خطر از مخطور و مانع جريان اين عادت مفطور = فطرى، غريزى از وحوش و طيور است. اوست كه اين حيواناتى را كه ضدّ يكديگرند با يكديگر مأنوس
1) وى از علماى بزرگ شيعه و ركنى از اركان شريعت است. او و برادرش، سيّد مرتضى علمالهدى، از شاگردان شيخ مفيد بودهاند.
ص: 146
فرموده؛ و آشكار است كه اين امور از قدرت مخلوقات و تدبير آنان خارج است.
نيز، از جمله آياتى كه پروردگار عالم اين موضع را به آن مخصوص گردانيده، مقام ابراهيم است كه اثر قدم مبارك حضرت را در آن سنگ سخت ظاهر ساخت. وى اجزاى سنگ را عقب زد و جاى پاى آن حضرت را باز نمود؛ و اين نيست مگر از قدرت پروردگار جهانيان ـ جل ّ و علا.
همچنين، اختلاط پرندگان با افراد مردم ـ بدون آنكه بترسند و فرار كنند ـ امرى است واضح و آشكارا؛ طورى كه من مىديدم نماز خوانندگان در مسجدالحرام پرندگان را با دستهاى خود از مواضع سجود دور مىكردند. حتّى مىديدم كه آهوى وحشى در بازارهاى مكّه مىگشت و نزد جماعتى مىايستاد كه خوردنى مىفروختند. گاهى مىشد كه اين حيوان، در نهايت آرامش، چيزى را به دهن خود مىگرفت و مىربود و هيچ ترس در قلب او راه نداشت؛ و بسا مىشد كه اگر مىخواستند دهن او را دور گردانند، دور نمىشد و از اثر دست آنان نمىترسيد.
براى من نقل كردند كه چون اين حيوان از حرم بيرون مىشود، مانند تيرى كه از كمان بيرون رود، يا مانند برق جهنده است ؛ گويا ترس زيادى او را فرا گرفته باشد. اين ايمنى حيوان داخل حرم، خود از آثار قدرت پروردگار است پايان كلام سيد رضى.
به اين آيات بيّنات، شيخ طبرسى و ابوالفتوح رازى هم در تفسيرشان اشاره فرمودهاند.
يكى از آن آيات، قضيّه اصحاب فيل است كه قصد تخريب كعبه را نموده بودند. خداوند نيز آنها را عذاب كرد و نابود ساخت؛ چنان كه در سوره فيل به قضيّه آنها اشاره فرموده است.
گفتنى است كه چون فيلها را نزديك حرم آوردند، هرچه اين حيوانات را زدند، وارد حرم نشدند و از هر طرف گردانيدند، داخل حرم نگشتند؛ چنان كه امام صادق عليهالسلام در روايت «كافى» فرمودند.
ص: 147
يكى از آيات حرم آن است كه سيلاب از خارج حرم وارد حرم نمىشود؛ چنان كه در «مقامع» آمده است و كلينى و ديگران نيز آن را از امام صادق عليهالسلام نقل فرمودهاند.
امّا تفسير كلام خداوند كه فرمود: «مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِنا»؛
بايد دانست كه اين آيه شريفه ـ اخبار از عالَم خارج و عملكرد مردمان نيست؛ چنان كه بعضى خيال كردند.
امام صادق عليهالسلام ، در مناظراتش با ابوحنيفه در ردّ قياس و اثبات آنكه او علم كتاب ندارد، اين فرض را نقض فرموده به كسانى كه به خانه پناهنده شده ولى كشته شدهاند؛ بلكه مراد آن است كه اگر كسى در خارج حرم جنايتى كرده از قبيل قتل و زنا و سرقت و ديگر محرمات و لذا مستحقّ اجراى حدّ و تأديب شده، در صورتى كه به حرم پناهنده شود، حاكم شرع حقّ اجراى حدّ را ندارد؛ ليكن، با او معامله و معاشرت نمىكنند تا آنكه خارج گردد.
امّا اگر در داخل حرم جنايت كرده، حدّ بر او جارى مىشود؛ چون احترام حرم را نگه نداشته است. اين حكم مفاد روايات مستفيضه است كه در «كافى، وسائل، تفسير برهان» و ديگر منابع ما آمده است.
حتّى اگر وحشيان و پرندگان وارد حرم شوند، بايد در امان باشند و كسى متعرّض آنها نگردد و اذيّت و آزارشان ننمايد تا آنكه از حرم بيرون شوند؛ چنان كه امام صادق عليهالسلام فرموده است. روايات اين موضوع هم در «كافى، تفسير برهان» و مآخذ ديگر مذكور است.
در نتيجه، يك معناى آيه اينچنين مىشود: هر انسان يا حيوانى كه وارد حرم شود، شارع مقدّس حكم امان و امنيّت به او داده است؛ يعنى اين آيه حكم است، نه اِخبار.
معناى دوم براى آيه شريفه اين است: هر كدام از مردم كه داخل حرم شود و به حرم پناهنده گردد، از غضب پروردگار ايمن خواهد بود؛ چنان كه امام صادق عليهالسلام در روايت «كافى» فرمودهاند.
معناى سوم ـ چنان كه امام صادق عليهالسلام نيز فرموده ـ اين است كه هر
ص: 148
كس قصد كند به خانه كعبه رود و بداند كه آن خانهاى است كه خداوند به زيارتش امر فرموده و عارف به حقّ اهل بيت باشد، در دنيا و آخرت، ايمن خواهد بود.
اين روايت در تفسير «برهان» از كلينى نقل شده است.
معناى چهارم آن است كه اگر كسى به امام زمان عليهالسلام پناهنده شود و در زمره اصحاب ايشان قرار گيرد و به تبعيّت و بيعت با آن حضرت تن در دهد، از عذاب ايمن خواهد بود.
در تفسير «برهان»، اين معنا از امام معصوم نقل شده است.
معناى پنجم آنكه: مؤمنى كه داخل خانه كعبه شود و به خانه پناهنده گردد ايمن است از غضب پروردگار.
در چند روايت، در كتاب شريف «كافى»، نقل شده كه امام عليهالسلام در بيان آداب داخل شدن به خانه كعبه فرمود:
«چون وارد خانه شدى، بگو: پروردگارا! در كتاب عزيزت فرمودى:
«مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِنا»؛
پس خداوندا! مرا از عذاب آتش ايمان فرما.»
در كتاب «كافى»، آمده است كه سماعه از امام صادق عليهالسلام سؤال كرد: من از كسى طلبكار بودم و مدّتى او را نديدم و حال، ديدم اطراف خانه كعبه طواف مىكند. آيا حقّ خودم را از او مطالبه كنم؟
امام عليهالسلام فرمود:
«نه، بر او سلام نكن و او را نترسان تا آنكه از حرم بيرون شود.»
امّا مطالب ديگر:
هر كس مىخواهد وارد حرم شود بايد با احرام وارد شود؛ مگر آنكه مريض باشد، يا آنكه از وقت بيرون شدنش يك ماه نگذشته باشد، يا آنكه هيمه كش باشد ـ كه اگر اينان بدون احرام وارد حرم شوند، مانعى ندارد.
صيد كردن در حرم جايز نيست.
كندن گياه حرم و درخت آن نيز جايز نيست؛ مگر آنكه خودش
ص: 149
آن را كاشته باشد، يا در هنگام تملّك او بيرون شود، نه آنچه قبل از مالكيّت او بيرون شده باشد.
كندن درخت خرما يا ساير درختهاى ميوه و گياه اذخر جايز است.
اگر درختى در خارج حرم روييده و شاخههاى آن داخل حرم شده، يا آنكه درخت داخل حرم و شاخهها خارج حرم باشد، آن نيز محترم است و كندن آن جايز نيست.
در حرم، شعر خواندن ـ هر چند شعر حق باشد ـ مكروه است.
حسنات و سيّئات در حرم مضاعف مىشود.
شيخ صدوق روايت كرده است: احترام حرم به خاطر مسجد يعنى مسجد الحرام است و احترام مسجد به خاطر كعبه.
در كتاب «كافى»، از امام صادق عليهالسلام نقل است كه فرمود:
«حضرت ابراهيم و اسماعيل مسجدالحرام را به مابين كوه صفا و مروه تحديد فرمودند.»
در «كافى»، از امام صادق عليهالسلام نقل است كه فرمود:
«كسى كه در حرم دفن شود از فزع اكبر روز قيامت ايمن باشد.»
در «مستدرك»، از «عُدّةالدّاعى»، از پيغمبر صلىاللهعليهوآله نقل شده كه به ابوذر فرمود:
«كسى كه در حرم خدا بميرد از فزع روز قيامت ايمن باشد و داخل بهشت شود.»
در كتاب «كافى»، نقل شده است: شخصى خدمت امام معصوم نامه نوشت كه شخصى در عرفات فوت كرده؛ آيا در عرفات دفن شود بهتر است، يا آنكه جنازهاش را به حرم انتقال دهند؟
در جواب، مرقوم فرمودند:
«به حرم انتقال دهند بهتر است.»
شيخ طوسى اين حديث را نقل كرده و آورده كه آن نامه خدمت حضرت ابوالحسن عليهالسلام نوشته شده است.
براى داخل شدن در حرم، غسل مستحبّ است.
ص: 150
از بعضى نسخ «فقهالرضا عليهالسلام » نقل شده كه ايشان فرمود:
«چون در حرم خدا وارد شدى، كمال توجّه را به خود داشته باش؛ كه تو در حرم امن خدايى و آنجا محلّ بندگى است. بدان كه نماز و روزه و صدقه و كارهاى خير مضاعف مىشود و گناهان نيز مضاعف و عذابش سختتر مىشود. پس كسى كه قصد معصيت كند، يك گناه براى او نوشته مىشود؛ براى آنكه خدا مىفرمايد:
«وَ مَنْ يُرِدْ فيهِ بِإلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَليمٍ»(1).
كسى كه در آنجا قصد ظلم و تعدّى نمايد، عذابى سخت به او خواهيم چشانيد.
اين نوشتن گناه براى قصد معصيت در ساير بلاد نيست.
اصحاب فيل قصد خراب كردن خانه را داشتند؛ ولى هنوز اين كار را نكرده بودند كه به صرف اراده كردن، خدا آنها را مؤاخذه و عذاب فرمود. پس خود را به عبادت و نماز و تقوى وادار كن و زبان خود را نگهدار.»
به حسب روايات شريفه كتاب «كافى» در تفسير آيه شريفه «وَ مَنْ يُرِدْ فيهِ بِإلْحادٍ...»، مراد آن است كه اگر شخصى در مكّه معظّمه به خودش ظلم كند، مثل آنكه دزدى كند يا به ديگرى ظلم كند و اذيّت رساند يا آنكه خادمش را بدون تقصير بزند، تمام داخل در حكم الحاد است كه خداوند به آن وعده عذاب داده. اين حكم مخصوص انسان نيست؛ اگر حيوانى هم سركشى نمايد و حيوانات ديگر را اذيّت كند و بكشد، اجازه قتل آن حيوان موذى در روايت شريفه داده شده است.
در كتاب «كافى»، نقل است كه امام باقر عليهالسلام چون به حرم رسيد، غسل كرد و كفشهاى خود را به دست مبارك گرفت و يك ساعت در حرم راه رفت.
نيز، كلينى و ديگران نقل كردهاند كه امام صادق عليهالسلام چون به حرم
1) حج: 25
ص: 151
رسيد، پياده شد و غسل كرد و نعلين خود را به دست مبارك گرفت و با پاى برهنه، داخل حرم شد. آنگاه، فرمود:
«كسى كه از روى تواضع اين طور وارد حرم شود، خداوند از او 000/100 سيّئه محو فرمايد، براى او 000/100 حسنه بنويسد، 000/100 درجه براى او بلند گرداند و 000/100 حاجت او را برآورد.»
مستحبّ است كه مسلمان، چون وارد مكّه مىشود، پاك و پاكيزه و با غسل باشد.
در «كافى»، دو روايت نقل شده كه مفاد آنها اين است: كسى كه با تواضع و فروتنى و بدون تكبّر وارد مكّه شود، خداوند گناهان او را بيامرزد.
در كتاب «وسائل»، از كتاب «محاسن» برقى به سند صحيح، از امام صادق عليهالسلام نقل است كه فرمود:
«چون وارد مكّه شويد، لباسهاى كهنه بپوشيد؛ زيرا كسى كه در قلب او تكبّر نباشد و وارد مكّه شود، خدا او را بيامرزد.»
مستحبّ است كه انسان با پاى برهنه و آرامش و تواضع و فروتنى داخل مسجدالحرام شود، تا آنكه آمرزيده شود؛ چنان كه امام صادق عليهالسلام به روايت كلينى فرمودهاند.
در كتاب شريف «كافى»، به سند صحيح از امام صادق عليهالسلام ، در ضمن حديثى كه جملهاى از اخلاق حسنه عرب را بيان مىفرمودند، آمده است:
«عرب از پوست درخت حرم مىگرفتند و در گردن شتر آويزان مىكردند؛ ديگر، كسى جرأت نمىكرد آن شتر را بگيرد. ولى از پوست غير درخت حرم نمىگرفتند؛ و اگر مىگرفتند، مجازات مىشدند. امّا در اين زمان، مهلت داده شدهاند و به كيفر اعمال خود نمىرسند. اهل شام احتمالاً لشكريان حجّاج بر كوه ابوقبيس منجنيق نصب كردند؛ پس خدا ابر عذاب بر آنها فرستاد و صاعقهاى بر آنان نازل كرد كه هفتاد نفر اطراف
ص: 152
منجنيق سوختند.
تُبَّع، چون قصد كشتن اهل مكّه و اسير كردن اولاد آنها و خراب كردن خانه كعبه را نمود، چشمهايش از حدقه بيرون زد و بر روى صورت او قرار گرفت. پس دانشمندان را خواست و سبب را سؤال كرد.
گفتند: چه خيالى داشتى؟ وى خيال خود را ظاهر كرد.
به او گفتند: اين مصيبت بر شما وارد نشده مگر به جهت اين خيال.
گفت: جهت چيست؟
گفتند: براى اينكه اين بلد يعنى مكّه حرم خداست و خانه خانه خداست و اهل آن هم فرزندان ابراهيم خليلاند. از اين قصد برگرد؛ اميد كه خدا تو را شفا دهد.
پس چون منصرف شد و قصد احسان و اكرام نمود، چشمهايش به حالت اوّل برگشت. وى آنان را كه به او پيشنهاد قتل عام داده بودند كشت و خانه را زيارت كرد و احترام نمود و پوشانيد. سى روز، اهل مكّه را اطعام كرد و هر روزى، صد شتر مىكشت.»
تفصيل اين قضيه در «وسائل» از كلينى، از امام صادق عليهالسلام نقل شده است؛ و شيخ صدوق نيز آن را نقل فرموده است .
در «مستدرك»، از «مناقب» ابن شهر آشوب، از امام سجّاد عليهالسلام نقل شده است كه فرمود:
«حضرت آدم، چون قصد مجامعت با حوا مىنمود، از حرم بيرونمىشدند و سپس غسل مىكردند و به حرم برمىگشتند.»
از امام صادق عليهالسلام نقل كردهاند:
«زنى در حال طواف بود و پشت سر او هم مردى بود. چون زن دست خود را بيرون آورد، آن مرد دست خود را بر روى دست او گذاشت؛ پس دست مرد به دست زن چسبيد و هر چه كردند، جدا نشد. مردم جمع شدند و دانشمندان دستور دادند دست مرد قطع شود. پس به سيّد مظلومان، امام حسين عليهالسلام مراجعه
ص: 153
كردند. حضرت، روى به قبله، دعايى خواند؛ سپس آمد و دست مرد را از دست زن جدا كرد.
حاكم عرض كرد: آيا او را به سزاى اين جنايت مجازات كنيم؟
حضرت فرمودند: نه، مجازاتى ندارد.»1
شيخ كلينى در كتاب «كافى» از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه فرمود:
ص: 204
«هر مؤمنى كه قبر حسين عليهالسلام را در غير روز عيد زيارت كند و به حقّ او عارف باشد، [ثواب] 20 حج و عمره قبول شده براى او نويسند؛ و اگر در روز عيد زيارت كند، براى او، ثواب 100 حجّ و 100 عمره و 100 جهاد با پيغمبر مرسل نويسند. اگر هم روز عرفه در فرات غسل و زيارت كند، به هر قدمى، ثواب يك حج براى او نويسند.»
اين خبر را به طور خلاصه نقل كرديم.
در دو روايت ديگر، امام صادق عليهالسلام فرمود:
«زيارت قبر حسين عليهالسلام از 20 حج بهتر است.»
امام صادق عليهالسلام فرمود:
«براى زيارت كننده حسين عليهالسلام 25 حج نوشته مىشود.»
در روايت ديگر، فرمود:
«براى او، ثواب كسى را مىنويسند كه 1000 بنده در راه خدا آزاد ساخته و 1000 نفر را بر اسب سوار كرده و به جهاد در راه خدا فرستاده است.»
نيز، امام صادق عليهالسلام فرمود:
«كسى كه به زيارت قبر حسين عليهالسلام آيد و به حقّ او عارف باشد، گناهان گذشته و آينده او آمرزيده شود.»
اين مطلب از حضرت امام موساى كاظم عليهالسلام نيز نقل شده است.
پايان اخبار كافى.
همچنين، در كتاب «تهذيب»، اين روايات را با روايات ديگر نقل فرمودهاند كه ما فقط به ترجمه الفاظ مبارك امام عليهالسلام اكتفا مىكنيم. ايشان فرمود:
«زيارت قبر حسين عليهالسلام روزى را زياد مىكند، عمر را افزون مىگرداند و آفات سخت را برطرف مىسازد. آمدن نزد قبر آن بزرگوار، بر هر مؤمنى كه امامتش را قبول دارد، فريضه است.»
نيز، فرمود:
«روزهايى كه در راه زيارت آن حضرت بگذرد از عمر او يعنى
ص: 205
شخص زاير محسوب نمىشود.»
باز، فرمود:
«كسى كه يك سال بر او بگذرد و به شرف زيارت قبر آن حضرت مشرّف نگردد، يك سال از مدّت عمر او كسر شود؛ و اگر بگويم بعضى از افراد شما هستندكه به اجل مقدّر نمىرسند و 30 سال از مدّت عمر آنان كسر مىشود، راست گفتهام يعنى 30 سال بر انسان مىگذرد و زيارت نمىكند؛ لذا 30 سال از عمر او كسر مىشود.»
سرانجام، فرمود:
«كسى كه قصد زيارت قبر حسين7 كند و از خوشحالىِ همراه با نخوت و تكبّر و طغيان و نمايش به خلق و شنواندن به ديگران پاك باشد، از گناهان پاك شود؛ و براى هر قدمى كه مىگذارد و برمىدارد، يك حجّ و يك عمره براى او نوشته مىشود.»
اخبار ديگر، غير از اين روايات، زياد است؛ ولى اين مختصر گنجايش ذكر آن را ندارد. براى نمونه، در كتاب «وسائل» متجاوز از 160 روايت در اين باره در ابواب متفرّق نقل شده است.
در كتاب «تهذيب»، از امام صادق عليهالسلام نقل گرديده است كه فرمود:
«كسى كه مرا زيارت كند، گناهان او آمرزيده شود و فقير نميرد.»
امام عسكرى عليهالسلام فرمود:
«كسى كه امام صادق يا امام باقر را زيارت كند، آفت چشم به او نرسد و از مرض ايمن باشد و با گرفتارى و بليّه نميرد.»
شخصى از امام هشتم سؤال كرد: آيا زيارت قبر امام موساى كاظم عليهالسلام مثل زيارت قبر حسين عليهالسلام است؟
فرمود: «آرى».
در روايات ديگر، فرمود:
«كسى كه قبر پدرم را در بغداد زيارت كند مثل آن است كه
ص: 206
پيغمبر و اميرالمؤمنين ـ صلوات اللّه عليهما ـ را زيارت كرده است... .»
در روايت ديگر هم فرمود:
«بهشت از آنِ اوست.»
پايان روايات تهذيب.
در «كافى»، از زيد شحّام نقل شده كه خدمت امام صادق عليهالسلام عرض كرد: كسى كه يكى از شما دوازده امام را زيارت كند، ثواب او چيست؟
فرمود:
«مثل كسى است كه رسولاللّه صلىاللهعليهوآله را زيارت كرده است.»
اين روايت در «من لايحضره الفقيه» نيز نقل شده است.
سيّد ابن طاووس از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه فرمود:
«چهار بقعه در ايّام طوفان نوح عليهالسلام به سوى خداوند ضجّه = ناله بلند كردند: يكى، بيتالمعمور كه به سوى آسمان بلند شد؛ و [بقاع] ديگر، زمين نجف و كربلا و طوس.»(1)
در خبر لوح كه در آن به اسامى دوازده امام تصريح شده و جابر آن را از حضرت زهرا عليهاالسلام نقل كرده است، ذات مقدّس پروردگار در مقام تمجيد امام هشتم مىفرمايد:
«او را يك عفريت كافر مىكشد؛ و در شهرى كه آن را بنده صالح خدا ذوالقرنين ساخته، كنار بدترين خلق خدا، دفن مىشود... .»(2)
پيغمبر صلىاللهعليهوآله به بُريده اسلمى فرمود:
«لشكرى بعد از من به سوى خراسان حركت خواهد كرد. تو با
ص: 207
آنان به سوى مرو برو و در آنجا باش؛ كه شهرى است كه ذوالقرنين آن را ساخته و براى آن از خدا درخواست بركت نموده و فرموده: بدى به اهل آن نمىرسد.»
در «مستدرك سفينه»، مادّه «خرس»، روايات ديگرى در وصف خراسان و اهل آنجا و قضاياى مربوط به آن ذكر شده است.
در كتاب «من لايحضره الفقيه»، از امام جواد عليهالسلام نقل شده كه فرمود:
«مابين دو كوه طوس، موضعى هست كه از بهشت گرفته شده؛ هر كه در آن وارد شود، روز قيامت، از آتش ايمن باشد.»
در فضيلت زيارت امام هشتم عليهالسلام ، روايات زيادى در دست است؛ و ما به ذكر چند روايت اكتفا مىكنيم:
1 ـ شيخ كلينى در كتاب شريف «كافى»، در باب فضل زيارت حضرت رضا عليهالسلام ، به سند صحيح از على بن مهزيار نقل كرده كه خدمت امام جواد عليهالسلام عرض كرد: فدايت شوم! زيارت حضرت رضا افضل است، يا زيارت سيّدالشهدا؟
حضرت فرمود:
«زيارت پدرم افضل است... .»
اين روايت را شيخ در كتاب «تهذيب» و صدوق در كتاب «من لايحضره الفقيه» نقل فرمودهاند و در «كامل الزياره» نيز نقل شده است.
2 ـ نيز، از امام جواد عليهالسلام نقل كردهاند كه فرمود:
«كسى كه پدرم را در طوس زيارت كند، خداوند گناهان گذشته و آينده او را بيامرزد... .»
اين روايت در «من لايحضره الفقيه» از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل شده و در «كاملالزياره»، به دو طريق، از امام جواد عليهالسلام ؛ ديگران نيز آن را نقل فرمودهاند.
3 ـ از حضرت موسى بن جعفر عليهالسلام نقل كردهاند كه فرمود:
«كسى كه فرزندم على عليهالسلام را زيارت كند، نزد خدا، ثواب 70
ص: 208
حج مبرور = خوب و پسنديده خواهد يافت.»
راوى مىگويد كه عرض كردم: هفتاد حج؟!
فرمود:
«آرى؛ بلكه 000/70 حج!»
در ادامه، فرمود:
«كسى كه يك شب نزد آن بزرگوار بماند، گويى ثواب كسى را داراست كه خدا را در عرش زيارت كرده.»
سپس، فرمود:
«در روز قيامت، زوّار قبور همه امامان با ما خواهند بود؛ ولى درجات زيارت كنندگان قبر فرزندم از همه عالىتر و بهره ايشان هم بيشتر خواهد بود.»
اين روايت در «تهذيب» و در «وسائل» از ايشان و ديگران نقل شده است.
4 ـ در كتاب شريف «تهذيب»، از احمد بزنطى از بزرگواران اصحاب امام هشتم عليهالسلام نقل شده كه گفت: نامه شريف امام هشتم عليهالسلام را، كه به خطّ مبارك خود نوشته بود، خواندم؛ فرموده بود:
«به شيعيان من برسان كه زيارت من در نزد خداوند معادل است با 1000 حجّ و 1000 عمره كه تمام آن قبول شده باشد.»
احمد مىگويد: من خدمت امام جواد عليهالسلام عرض كردم: آقا، هزار حج؟!
فرمود:
«آرى واللّه، هزار هزار حج؛ و اين ثواب براى كسى است كه او را زيارت كند و به حقّش عارف باشد.»
اين روايت در كتاب «من لايحضره الفقيه» به طريق صحيحى از احمد بزنطى و نيز در «كامل الزياره» از همو و در «وسائل» هم از ديگران نقل گرديده است.
5 ـ از امام هشتم عليهالسلام نقل كردهاند كه فرمود:
«كسى كه مرا زيارت كند، روز قيامت، من در سه جا به فرياد او
ص: 209
رسم و او را نجات بخشم: هنگام انتشار نامههاى اعمال و نزد صراط و ميزان.»
اين روايت در كتابهاى «من لايحضره الفقيه، كامل الزياره، وسائل» از ديگران نيز نقل شده است.
در اخبار شريفه، «عرفان حق» تفسير شده به آنكه حضرتش را امام واجبالاطاعه بدانند.
6 ـ در كتاب شريف «من لايحضره الفقيه»، به طريق صحيح از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمود:
«نواده من در زمين خراسان دفن مىشود. كسى كه به حقّ او عارف باشد و او را زيارت كند، من دست او را در قيامت مىگيرم و وارد بهشتش مىكنم؛... و خداوند به او ثواب 70 شهيد از كسانى را كه در مقابل پيغمبر شهيد شدهاند لطف فرمايد... .»
اين روايت در «وسائل» از ديگران نيز نقل شده است.
7 ـ از امام هشتم عليهالسلام نقل كردهاند كه فرمود:
«كسى كه مرا زيارت كند و به حقّ من عارف باشد، من وپدرانم اورا در قيامت شفاعت خواهيم كرد؛ و كسى كه ما اورا شفاعت كنيم نجات خواهد يافت.»
اين خبر هم در «وسائل» از ديگران نيز نقل شده است.
8 ـ از اباصلت هروى نقل شده كه گفت: از امام هشتم عليهالسلام شنيدم، فرمود:
«كسى كه مرا زيارت كند، خدا ثواب 000/100 شهيد و 000/100 صدّيق و 000/100 حجّ و عمره و 000/100 جهاد براى او بنويسد؛ با ما محشور شود و رفيق ما در بهشت باشد.»
اين روايت را در «وسائل» از ديگران نيز نقل كردهاند.
9 ـ در روايت ديگر، فرمود:
«كسى كه مرا در طوس زيارت كند مثل آن است كه پيغمبر را زيارت كرده و خداوند ثواب 1000 حجّ و 1000 عمره قبول
ص: 210
شده را براى او بنويسد و من و پدرانم او را شفاعت خواهيم كرد.»
اين روايت در «وسائل» از ديگران نيز نقل شده است.
10 ـ در «كامل الزياره» و منابع ديگر، چند روايت از حضرت جواد و حضرت كاظم عليهماالسلام نقل شده كه فرمودند:
«كسى كه حضرت رضا عليهالسلام را زيارت كند، بهشت ازآنِ اوست.»
بارى، تعداد 13 روايت در فضيلت و شرافت زيارت آن حضرت در «كاملالزياره» نقل شده است.
همچنين، در «وسائل» متجاوز از 30 روايت در اين خصوص نقل شده؛ از آن جمله، امام دهم عليهالسلام فرمود:
«كسى كه جدّم را در طوس زيارت كند و در راه قطره بارانى به او رسد، خداوند جسد او را بر آتش حرام فرمايد.»
حضرت رضا عليهالسلام فرمود:
«قسم به آن كسى كه محمّد صلىاللهعليهوآله را به نبوّت اكرام فرمود و او را بر تمام خلق برگزيد، هيچيك از شما شيعيان نيست كه نزد قبر من نماز بخواند مگر آنكه در روز قيامت مستحقّ آمرزش پروردگار بشود. قسم به آن كسى كه ما را به امامت اكرام نمود و ما را وصىّ پيغمبر خود فرمود، زائران قبر من در روز قيامت بهترين كسانىاند كه به پيشگاه خداوند وارد مىشوند. هر مؤمنى كه مرا زيارت كند و به صورت او قطرهاى ازآب باران برسد، خدا جسد او را بر آتش حرام فرمايد.»
امام جواد عليهالسلام فرمود:
«كسى كه پدرم را زيارت كند و به او اذيّت باران و سرما و گرما رسد، خدا جسد او را بر آتش حرام فرمايد.»
حضرت رضا عليهالسلام فرمود:
«كسى كه با غسل مرا زيارت كند، از گناهان بيرون شود؛ مانند روزى كه از مادر متولّد شده است.»
امام دهم عليهالسلام فرمود:
ص: 211
«كسى كه حاجتى دارد، قبر جدّم را در طوس با غسل زيارت كند و نزد سر مقدّس آن حضرت، دو ركعت نماز بخواند و حاجت خود را در قنوت از خدا بخواهد؛ خداوند دعاى او را مستجاب مىفرمايد... .»
در «مستدرك الوسائل» و «بحارالانوار»، روايات بسيارى در اين موضوع نقل فرمودهاند؛ هر كه مىخواهد، به آنها مراجعه كند كه اين مختصر را گنجايش بيشتر نيست.
از همه برادران ايمانى خواهشمندم كه مرا و پدر و مادرم را از دعاى خير فراموش نفرمايند؛ و براى ما طلب آمرزش كنند.
اوّل ملكى كه حجگزارد جبرئيل بود؛ چنان كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در جواب مسائل آن مرد شامى فرمود.
شيخ صدوق از امام صادق، از امام باقر ـ صلوات اللّه عليهما ـ نقل فرموده است:
«در حديث حجّ حضرت آدم، جبرئيل عرض كرد: آدم، 3000 سال قبل از شما، من به گرد اين خانه كعبه طواف كردم.»
در روايت ديگر، آمده:
«ملائكه عرض كردند: آدم، حجّ خود را خوب انجام ده كه ما دو هزار سال قبل از تو حج مىگزارديم.»
از اين دو روايت استفاده مىشودكه جبرئيل هزار سال قبل از ساير ملائكه حج مىكرد.
در كتاب شريف «من لايحضره الفقيه»، به طريق صحيح از بكيربن اعين، از زراره نقل شده كه خدمت امام صادق عليهالسلام عرض كرد: مدّت چهل سال است كه از شما احكام حج را سؤال مىكنم؛ هنوز تمام نشده؟
امام فرمود:
«كعبه خانهاى است كه دو هزار سال قبل از آدم به حجّ آن اقدام مىكردند. مىخواهى مسائل آن را در چهل سال تمام كنى؟!»
اين جانب تفصيل حجّ حضرت آدم و ساير پيغمبران را در كتاب «ابواب رحمت» و در «مستدرك سفينه»، مادّه «حجج» ذكر كردهام؛ براى اطلاع بيشتر، به آنجا مراجعه شود.
ص: 154
حجّ پيغمبر اسلام صلىاللهعليهوآله
پيغمبر محبوب اسلام صلىاللهعليهوآله ، در خلال مدّتى كه در مكّه روزگار مىگذراند، بيست مرتبه مخفى از كفّار حج گزارد و در هر مرتبه، به مأزمين(1)كه مىرسيد، از مركب پياده مىشد و بول مىكرد.
علّت اين كار را امام صادق عليهالسلام چنين بيان كردهاند:
«اين موضع اوّل جايى است كه بتپرستى در آن واقع شده است. سنگ بت هُبَل را نيز از آن تراشيده و بر فراز كعبه نهاده بودند كه به دست اميرالمؤمنين عليهالسلام سرنگون گرديد.»
پيغمبر خدا، از وقتى كه به مدينه هجرت فرمود، بيش از يك مرتبه حج نگزارد و آن هم در اواخر عمر شريفش بود كه چنين خطابش رسيد:
«وَ أذِّنْ فِى النّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً»(2).
اى پيغمبر گرامى، مردم را براى اداى مناسك حج اعلام كن تا سواره و پياده از همه جا جمع شوند.
پيغمبر صلىاللهعليهوآله افرادى را گماشت تا اعلان كنند كه در اين سال، پيشواى گرامى اسلام به حج خواهد رفت. چون خبر در مدينه و نواحى آن منتشر شد، مسلمين از اطراف و اكناف گرد آمدند و به اطاعت گفتار و كردار او سر فرود آوردند.
چهار روز به آخر ذىقعده سال 10 هجرى مانده بود كه آن حضرت با جمعيّت انبوهى از مدينه خارج شد و چون به ذىالحليفه موضعى نزديك مسجد شجره رسيدند، غسل كرد. پس از انجام نماز ظهر، در مسجد شجره، در دو پارچه از جنس پنبه، احرام بستند كه در همان، بدن مقدّس او را كفن كردند و با كاروان به راه افتادند. چون به زمين بيداء(3)رسيدند، فرمودند:
ص: 155
«لَبَّيْكَ اللّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لا شَريكَ لَكَ لَبَّيْكَ، إنَّ الْحَمْدَ وَالنِّعْمَةَ لَكَ وَالْمُلْكَ، لا شَريكَ لَكَ»(1).
چون احرام بستند، جبرئيل نازل شد و عرض كرد: اى رسول گرامى، اصحاب خود را وادار كن كه صدايشان را به گفتن لبّيك بلند كنند و حيوانات را در روز عيد قربانى نمايند. چون دستور صادر شد، جابربن عبداللّه مىگويد: صداى لبّيك صحرا را فرا گرفت.
پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله براى قربانى روز عيد، صد شتر(2)همراه خود سير مىداد تا آنكه چهارم ذىحجّه، در لحظات آخر روز، وارد مكّه معظّمه شدند. سپس با قافله و كاروان به مسجدالحرام وارد شدند و هفت شوط اطراف خانه طواف كردند. ايشان، در ابتداى طواف، استلام حجر = دست ماليدن و بوسيدن آن به قصد تبرّك كرد(3)
«پيغمبر بر شتر خود طواف كرد و عصاى خود را به اركان خانه ماليد و آنگاه، عصا را بوسيد.»
اين مفاد را شيخ صدوق به سند صحيح ديگر از امام باقر عليهالسلام نقل كرده است.
. سپس، در پشت مقام ابراهيم، دو ركعت نماز خواند و باز به طرف حجرالاسود روى آورد. پس از استلام حجر، ايشان به طرف زمزم تشريف برد، مقدارى از آب آن را ميل كرد و روى مبارك به طرف كعبه نموده عرضه داشت:«اَللّهُمَّ إنّى أَسْئَلُكَ عِلْما نافِعا وَ رِزْقا واسِعا وَ شِفاءً مِنْ كُلِّ داءٍ وَ سُقْمٍ(4)».
سپس ايشان به جانب كوه صفا روان شد و در حالى كه آيه شريفه «إنَّ الصَّفا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ»(5)را تلاوت مىكرد، فرمود:
«چون ذات احديّت صفا را بر مروه مقدّم داشته، من نيز از صفا
1) اين روايت را صدوق در من لايحضره الفقيه نقل كرده و بعد از «لا شَريكَ لَكَ»، جمله «لَبَّيْكَ ذَاالْمَعارِجِ لَبَّيْكَ» را اضافه فرموده است.
2) در بعضى روايات، 64 الى 66 شتر نوشتهاند.
3) در كافى، به سند حَسن از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمود:
4) ترجمه: بار خدايا! من دانش سودمند، روزىِ فراخ و درمان هر درد و بيمارى را از تو درخواست مىكنم.
5) بقره: 185
ص: 156
شروع مىكنم.»
چون بر فراز كوه صفا قرار گرفت، صورت به طرف ركن يمانى، حمد و ثناى پروردگار گفت و به اندازه قرائت سوره بقره دعا كرد. از كوه صفا به طرف مروه رفت و مثل آنچه در بالاى صفا كرده بود، بر فراز مروه انجام داد؛ سپس به صفا برگشت، تا آنكه سعى بين صفا و مروه را تمام كرد.(1)آنگاه، در حالى كه بر فراز مروه بود، رو به طرف جمعيّت فرمود:
«اكنون، جبرئيل مرا امر مىفرمايد كه به شما دستور دهم كسانى كه قربانى همراه خود نياوردهاند از احرام بيرون شوند(2)
اوّل، كسانى كه قربانى گاو، گوسفند، شتر همراه خود آورده بودند. اين دسته ـ كه پيغمبر هم از همين افراد بود ـ چون حجّ آنها قران = مقارن هَدى و قربانى است، بايد از احرام خارج نشوند و حقّ تقصير ندارند.
دوم، دستهاى كه همراه خود قربانى نياورده بودند. اينان مىبايست، با گرفتن ناخن يا چيدن موى خود، از احرام بيرون مىآمدند.
و از آنچه در حال احرام دورى نموده بودند زن، بوى خوش، زينت و ديگر موارد استفاده كنند كه طواف، نماز، سعى بين صفا و مروه و تقصيرشان عمره تمتّع محسوب شود.»جمعى اين دستور را نپذيرفتند(3). يكى از آنان گفت: يا رسولاللّه، چگونه از احرام خارج شويم ـ حال آنكه مشغول اعمال حج بوديم ـ و با زن خود نزديكى كنيم و با حال غسل، از خانه خارج گرديم(4)
حضرت فرمودند:
«اگر من مانند تو قربانى نياورده بودم، از احرام بيرون مىشدم. بدان، اى عمر، كه تو به اين عمل ايمان نخواهى آورد، تا وقتى كه از اين جهان چشم بپوشى.»
چنين بود كه عمر، در زمان خلافتش، مسلمانان را از اين تمتّع منع كرد.
مجلسى خود در مرآةالعقول فرموده است: آن فرد، به اتّفاق عامّه و خاصّه، عمربن خطّاب بوده است.
؟1) سعى هفت مرتبه است كه از صفا شروع مىشود تا به مروه برسد و اين يك مرتبه محسوب مىشود؛ سپس حركت از مروه به صفاست كه مرتبه دوم به شمار مىآيد. اين عمل به همين منوال ادامه مىيابد، تا آنكه مرتبه هفتم به مروه ختم گردد.
2) همراهان پيغمبر دو دسته بودند:
3) چون انجام دادن حج بدين ترتيب در بين اعراب مرسوم نبود. هرگاه احرام حج مىبستند، آن را به آخر مىرساندند و فقط پس از تمام شدن حجّ از احرام خارج مىشدند.
4) در بحار، باب حجّةالوداع، از برخى كتابها نقل شده است: آن فرد عمربن خطّاب بوده كه گفت: من از احرام خارج نمىشوم؛ چون شما را با احرام مىبينم.
ص: 157
حضرت فرمود:
«تو به اين ايمان نخواهى آورد. اگر من هم با خود قربانى نياورده بودم، حتما به اين دستور عمل مىكردم. من و كسانى كه قربانى همراه دارند بايد از احرام بيرون نشويم تا قربانى كنيم.»
سراقة بن مالك عرض كرد: يا رسولاللّه، آنچه را بفرماييد، ما اطاعت مىكنيم. حال، بيان فرماييد كه دستورها فقط براى امسال است، يا براى هميشه ثابت است؟
پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود:
«اين اوامر و اين روش تا روز رستاخيز ادامه دارد. تا روز قيامت، عمره تمتّع جزء حج قرار داده شده است.»
در آن ايّام، اميرالمؤمنين عليهالسلام با لشكريانى كه به يمن رفته بودند(1)برمىگردند. هنگامى كه ايشان در مكّه به حضور فاطمه زهرا عليهاالسلام مىرسد، حضرتش را معطّر و خوشبو مىيابد. سبب را سؤال مىكند؛ بانو مىفرمايد كه پدرم رسولاللّه چنين دستور داده است. آن حضرت حركت مىكند و خود را خدمت پيغمبر مىرساند. پيغمبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«بلى، من امر كردم؛ ولى تو چگونه نيّت كردى و لبيّك گفتى؟»
عرض مىكند:
«يا رسولاللّه، من نيّت كردم كه لبيّك من مانند لبيّك شما باشد.»
پيغمبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
«يا على، بر احرام خود باقى و در قربانى، با من شريك باش.»
پس حضرت امير عليهالسلام به همان دستور عمل مىكند.
1) اين لشكركشى براى دعوت اهل يمن به اسلام بوده است.
ص: 158
پيغمبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام با اطرافيان خود تا ظهر هشتم ذىحجّه در مكّه تشريف داشتند. بعد در حالى كه همه غسل كرده بودند، قافله احرام حج بست و صداهايشان را به لبّيك بلند كرده روانه منى گرديدند(1)و نماز ظهر، عصر، مغرب، عشا و صبح را در منى بهجا آوردند.
صبح روز نهم، آن حضرت به طرف عرفات روان شد؛ در حالى كه لبّيك مىگفت. چون ظهر فرا رسيد، لبّيك را ترك گفته غسل كرد و نماز ظهر و عصر را با يك اذان و دو اقامه خواند. هنگام غروب، با كاروان، راه بين عرفات و مشعر را با متانت و آرامش مىپيمود. چون به مشعر رسيدند، پس از بهجا آوردن نماز مغرب و عشا با يك اذان و دو اقامه، تا طلوع آفتاب توقّف كرد. سپس به طرف منى حركت كردند و چون به وادى محسر كه موضعى است بين مشعر و منى رسيدند، ناقه را وادار كرد به تند رفتن. ولى به ضعفاى بنى هاشم و زنان و كودكان اجازه داد كه شبانه از مشعر به سوى منى حركت كنند. رمى جمرات را، تا آفتاب طلوع نكند، اجازه نداد(2).
چون پيغمبر صلىاللهعليهوآله به منى رسيد، جمره عقبه را كه موضعى است معيّن رمى كرد يعنى سنگ ريزه زد. سپس با اميرالمؤمنين عليهالسلام ، كه هر دو در قربانى صد شتر شريك بودند، شترها را قربانى فرمود. از هر شترى، به امر پيغمبر صلىاللهعليهوآله ، مقدارى گوشت برداشته در ظرفى طبخ كردند و آن حضرت از آن ميل فرمود. پوست آنها را نيز، با پالان و قلاده و هرچه داشتند، در راه خدا انفاق كرد و موى سرش را تراشيد.
در بعضى از روايات، آمده است كه آن حضرت صلىاللهعليهوآله در روز عيد، موى سر تراشيد و ناخن و شارب و قدرى از موى اطراف
1) مستحبّ است در اينجا حاجى سريع حركت نمايد؛ و در بعضى روايات، «هروله» كردن در اين مورد به مقدار صد ذراع يا صد قدم امر و ترغيب شده است.
2) در بعضى روايات، آمده است كه اجازه فرمود. شخص مختار و بدون عذر بايد در روز، رمى جمرات نمايد؛ امّا كسانى كه معذور و ناچارند جايز است شبانه رمى جمرات كنند. بين علما، در اين، اختلافى نيست.
ص: 159
محاسن را چيد و به مكّه برگشت. آنگاه، پس از زيارت طواف و سعى و طوافالنساء، دومرتبه به منى مراجعت كرد و تا روز سوم، در آنجا توقف نمود. روز سوم بود كه ايشان، پس از رمى جمرات، با كاروان كوچ فرمود.
در بعضى از روايات، مىخوانيم كه حضرتش رمى جمرات را در حال حركت و راه رفتن انجام داد؛ و چون نماز ظهر و عصر را در مكّه خواند، داخل كعبه شد و در چهار زاويه خانه هم دو ركعت نماز خواند.
امّا اعمال روز عيد سه چيز است:
1 ـ رمى جمره عقبه؛
2 ـ قربانى كردن؛
3 ـ سر تراشيدن.
رعايت ترتيب اين اعمال بر كسى كه مسئله را مىداند لازم است و بر جاهل ـ اگر ترتيب را نمىداند، يا فراموش كرده ـ باكى نيست؛ چنان كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله به مردمى كه ترتيب را مراعات نكرده بودند، فرمودند: «لا حرج، لا حرج»؛ يعنى: باكى نيست.(1)
در اين فصل، احكام مهمّ حج را كه دستور عمل غالب مردم است بيان و به احكام مورد اتّفاق اكتفا مىكنيم؛ براى آنكه هر كس در هر زمانى، اگر مطابق اين دستور عمل كرد، هيچ اختلافى در صحّت حجّ او نباشد و تمام علما آن را صحيح بدانند. در اينجا، به ذكر احكام حجّ تمتّع كه مورد نياز غالب شيعه است مىپردازيم.
صورت اعمال حجّ تمتّع، به نحو اجمال، از اين قرار است:
وقتى كه حاجى به ميقات رسيد و غسل احرام كرد، لباس احرام
1) مطالب مربوط به حجّ پيامبر صلىاللهعليهوآله از كتاب كافى 4/244 ـ 252، 336، 339 و 429، 462 ـ 464، 467، 471، 474، 475، 481، 486، 502، 504، 518، 521، 529 و بحارالانوار 21/378 ـ 413، باب حجّةالوداع، اخذ شده است.
ص: 160
مىپوشد و نماز مىخواند. پس از نيّت احرام، لبّيك مىگويد و به مكّه محترمه مىرود و به مسجدالحرام مشرّف مىشود. هفت مرتبه اطراف كعبه طواف مىكند؛ پس نزد مقام حضرت ابراهيم عليهالسلام ، دو ركعت نماز طواف مىخواند. سپس، از مسجد خارج مىشود و بين صفا و مروه، هفت مرتبه سعى = راهپيمايى، پياده روى مىكند. سپس، تقصير مىكند يعنى قدرى از ناخن يا شارب خود را مىگيرد. در اين هنگام، اعمال عمره تمام است. حاجى از احرام بيرون مىشود و تا روز هشتم ذىحجّه، آزاد است.
باز، روز هشتم، در ميان مسجدالحرام، احرام حج مىبندد و به منى و از آنجا به عرفات مىرود. واجب است كه حاجى از ظهر روز نهم تا غروب در صحراى عرفات باشد. پس از غروب، به طرف مشعرالحرام كوچ مىكند و شب دهم تا نزديك طلوع آفتاب در آنجا مىماند. بعد، به طرف منى حركت مىكند و در منى سه عمل انجام مىدهد:
اوّل: رمى جمره عقبه؛ يعنى، هفت سنگريزه به محلّ مخصوص زدن.
دوم: قربانى كه ذبح گوسفند يا گاو يا شتر باشد.
سوم: تراشيدن سر خود براى مردان كه همان تقصير نمودن است.
بهتر آن است كه در كار خير بشتابد؛ يعنى همان روز يا روز بعد به مكّه برگردد، براى طواف حجّ و دو ركعت نماز طواف، سعى بين صفا و مروه و طوافالنساء. سپس به منى برگردد. شب يازدهم، در منى باشد و روز يازدهم، هر سه جمره را رمى مىكند.
اگر روز يازدهم به مكّه آمد، بايد به منى برگردد كه شب دوازدهم را نيز در منى باشد. باز، روز دوازدهم، هر سه جمره را رمى كند و بعد ازظهر آن، به هر جا كه خواست، برود. اگر تا غروب در صحراى منى مانده يا در حال احرام از صيد و زن دورى نكرده، واجب است كه شب سيزدهم نيز در منى باشد و روز سيزدهم، هر سه جمره را رمى كند. بعد از آن، هرجا خواست، برود كه اعمال حج تمام است.
در مقام تفصيل و تشريح اين اجمال، بهتر آن است كه ترجمه
ص: 161
كتاب معاوية بن عمّار را در اينجا بياوريم؛ كه وى، به اتّفاق نظر تمام علما و محدّثين، از اصحاب برجسته امام صادق و امام كاظم ـ صلوات اللّه عليهما ـ به شمار مىرود.
عدالت و وثاقت و جلالت او، نزد همه دانشمندان شيعه، محرز است و احاديث او مورد قبول همه است.
آن بزرگوار كتابى در خصوص حج دارد كه امام صادق عليهالسلام اعمال حج را در آن، از هنگام ترك خانه تا وداع كعبه، براى اوبيان فرموده و او نيز آن بيانات را نوشته است. كتاب او را شيخ بزرگوار كلينى و شيخ طوسى و شيخ صدوق در كتب اربعه كه مهمترين كتب شيعه است به اسانيد صحيح نقل فرمودهاند.
اين سه تن هر جزء كتاب را در جايى جداگانه نوشتهاند؛ چون هر جزئى راجع به موضوعى از مناسك بوده و براى هر موضوعى، رواياتى ديگر نيز در دست داشتهاند.
پس آنان هر موضوعى را جدا ساخته و اين روايت را، به ساير روايات مربوط به مسائل حج، ذكر كردهاند.
حقير آن را از كتاب شريف «كافى»(1)
بزرگوارى و جلالت شيخ كلينى، مؤلّف اين كتاب، نزد دانشمندان از آفتاب روشنتر است.
كلينى بزرگوار كتاب كافى را در دوران غيبت صغراى امام زمان عليهالسلام در مدّت بيست سال نوشته؛ و در سنه 328 ـ 329 به دار كرامت و جوار رحمت الهى منتقل شده است.
در همين سال، على بن محمّد سمرى ـ كه آخرين نايب خاصّ امام زمان عليهالسلام بوده ـ به جوار رحمت الهى منتقل و زمان غيبت صغرى تمام شده است.
به آن حضرت نسبت مىدهند كه فرمود: «الكافى كافٍ لشيعتنا»؛ يعنى: كتاب كافى براى شيعيان ما كافى است.
بالجمله، اين بزرگوار كتاب معاوية بن عمّار را نقل كرده و علماى علم رجال نيز در كتب رجالىِ خود، كتاب حجّ معاوية بن عمّار را از جمله كتابهاى او شمردهاند.
حقير آن را از كتاب كافى نقل و ادعيه آن را نيز ترجمه مىكنم؛ چون مشتمل است بر معارف حقّه و مطالب مهمّ دينى و اخلاقى و كيفيّت مناجات و دعا در آن اماكن شريفه؛
و اگر كسى خواست در مقام دعا برآيد، به ترجمه دعا نيز مىتواند دعا كند. باشد كه ما را از دعاى خير فراموش نفرمايند.
ترجمه اين ادعيه را در پاورقى مىآورم؛ و اگر كلام و مطلبى مربوط به متن را خواستم نقل كنم كه در متن كتاب معاوية بن عمّار نباشد، آن را نيز در پاورقى مىآورم.
اگر در جايى اتّصال حديث ظاهر نبود، قبل از شروع جزء بعد، در پرانتز، عبارتِ «نيز فرمود:» مىگذارم.
غالب اجزاى حديث را با نُسخ متعدّد كافى مقابله كردهام. در آخر، مواضع حديث را كه از كافى گرفتهام تعيين مىكنم؛ تا اگر كسى خواست به كافى مراجعه و مطالب را تطبيق كند، به آسانى بتواند چنين كند. هر كس مطابق اين دستور حج گزارد، به قول همه علماى متقدّم و متأخر، حجّ او صحيح است.
كه مؤلّف آن، در بيشتر1) كتاب شريف كافى كتابى است بسيار ممتاز و با اعتبار و مورد اعتماد تمام علما و محدّثين.
ص: 162
موارد، مطالبش را به دو سند صحيح نقل كرده گرفتهام و پس از به هم پيوستن مطالب آن به توفيق الهى، ترجمهاش مىكنم.
شيخ بزرگوار كلينى، به دو طريق صحيح، از ابن ابى عمير(1)و صفوان بن يحيى(2)از معاوية بن عمّار از امام به حق ناطق، جعفر بن محمّد الصادق عليهالسلام ، نقل كرده كه فرمود:
چون از خانه بيرون شوى و قصد حجّ و عمره كنى، به توفيق و خواست حضرت بارى، دعاى فرج را بخوان كه اين گونه است:
«لا إلهَ إلاَّ اللّهُ الْحَليمُ الْكَريمُ، لا إلهَ إلاَّ اللّهُ الْعَلِىُّ الْعَظيمُ، سُبْحانَ اللّهِ رَبِّ السَّمواتِ الْسَّبْعِ وَ رَبِّ الأرَضينَ السَّبْعِ، وَ رَبَّ الْعَرْشِ الْعَظيمِ، وَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمينَ.»(3)
كلينى در كافى، باب تلقين ميّت، نيز اين را نقل فرموده؛ ليكن، بعد از عبارت «وَ رَبِّ الأرَضينَ الْسَّبْع»، عبارت «وَ ما فيهِنَّ وَ ما بَيْنَهُنَّ وَ ما تَحْتَهُنَّ» را نيز نقل آورده است.
ترجمه: نيست خدايى مگر خداى بردبار كريم. نيست خدايى مگر خداى با علوّ و عظمت و بىنهايت. منزّه است خدايى كه پروردگار آسمانها و زمينهاى هفتگانه و پروردگار عرش با عظمت است. تمام ثنا و ستايش مخصوص خدايى است كه پروردگار جهان و جهانيان است.
1) محمّد بن ابى عمير از رجال برجسته عالم تشيّع و از اصحاب حضرت كاظم و حضرت رضا و حضرت جواد ـ صلوات اللّه عليهم ـ است. تمام علما و محدّثين و ثاقت، جلالت، فقاهت و عدالت او را قبول دارند. او 94 كتاب نوشته است.
2) صفوان نيز از بزرگان وكلاى حضرت رضا و حضرت جواد ـ صلوات اللّه عليهما ـ بوده و وثاقت، جلالت، فقاهت و عدالت او مورد توافق همه است. او 30 كتاب نوشته؛ و از 40 نفر از اصحاب حضرت صادق ـ عليهالسلام ـ نقل روايت كرده است.
3) اين همان كلمات فرج معروف است كه در قنوت نماز مىخوانند.
ص: 163
پس بگو:
«اَللّهُمَّ كُنْ لى جارا مِنْ كُلِّ جَبّارٍ عَنيدٍ وَ مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مَريدٍ.(1)
سپس بگو:
«بِسْمِ اللّهِ دَخَلْتُ وَ بِسْمِ اللّهِ خَرَجْتُ وَ فى سَبيلِ اللّهِ. اَللّهُمَّ إنّى اَقْدِمُ بَيْنَ يَدَى نِسْيانى وَ عَجَلَتى بِسْمِ اللّهِ وَ ماشاءَ اللّهِ، فى سَفَرى هذا، ذَكَرْتُهُ اَوْ نَسَيْتُهُ. اَللّهُمَّ أَنْتَ الْمُسْتَعانُ عَلَى الأُمُورِ كُلِّها، وَ أَنْتَ الصّاحِبُ فى السَّفَرِ وَ الْخَليفَةِ فىالأهْلِ.(2)
خدايا! جلو هر كارى، در وقت فراموشى يا شتاب، «بِسْمِ اللّهِ وَ ماشاءَاللّه» را مقدّم مىدارم.
خدايا! در تمام امورم از تو استعانت مىجويم، و تو در سفر با مايى وهمراهى اهل و عيال را به تو مىسپارم.
اَللّهُمَّ هَوِّنْ عَلَيْنا سَفَرِنا، وَ أَطْوِلَنَا الأَرْضَ وَ سَيِّرْنا فيها بِطاعَتِكَ وَ طاعَةِ رَسُولِكَ. اَللّهُمَّ أَصْلِحْ لَنا ظَهْرَنا، وَ بارِكْ لَنا فيما رَزَقْتَنا، وَقِنا عَذابَ النّارِ. اَللّهُمَّ إنّى أَعُوذُبِكَ مِنْ وَعْثاءِ السَّفَرِ وَ كَآبَةِ الْمُنْقَلَبِ وَ سُوءِ الْمَنْظَرِ فِى الأَهْلِ وَ الْمالِ وَ الْوَلَدِ. اَللّهُمَّ أَنْتَ عَضُدى وَ ناصِرى، بِكَ أَحَلُّ وَ بِكَ أَسيرُ. اَللّهُمَّ إنّى أَسْئَلُكَ فى سَفَرى هذَا السُّرورَ وَ الْعَمَلَ بِما يُرْضيكَ عَنّى. اَللّهُمَّ
ص: 164
اقْطَعْ عَنّى بُعْدَهُ وَ مَشَقَتَهُ، وَ اصْحَبْنى فيهِ، و اخْلُفْنى فى أَهْلى بِخَيْرٍ، وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللّهِ.(1)
خدايا! مركب سوارى ما را سالم و پسنديده و در آنچه به ما روزى دادى، بركت قرار ده.
خدايا! از مشقّت و اندوه سفر و بازگشت زشت و ناپسند و غمانگيز در مورد اولاد و اموال و عيال، به تو پناه مىبرم.
خدايا! تو يار و ياور من باش. به لطف و احسان و قدرت تو، جاى مىگيرم و مىروم.
خدايا! خوشحالى در سفر و عمل كردن به آنچه تو بپسندى را از خودت درخواست مىكنم.
خدايا! دورى و مشقّت سفر را از من بردار و يار من باش؛ و به اهل و عيال ما خوبى رسان. نيست حول و قوّهاى مگر از لطف خدا.
اَللّهُمَّ إنّى عَبْدُكَ وَ هذا حَمْلانُكَ، وَالْوَجْهُ وَجْهَكَ وَالْسَّفَرُ إلَيْكَ، وَ قَدِ اطَّلَعْتَ عَلى ما لَمْ يَطَّلِعْ عَلَيْهِ أَحَدٌ، فَاجْعَلْ سَفَرى هذا كَفّارَةً لِما قَبَلهُ مِنْ ذُنُوبى، وَ كُنْ عَوْنا لى عَلَيْهِ، وَ اكْفِنى وَ عَثَهُ وَ مَشَقَّتَهُ، وَ لَقِّنى مِنَالْقَوْلِ وَالْعَمَلِ رِضاكَ، فَإنَّما أَنَا عَبْدُكَ وَ بِكَ وَ لَكَ.»(2)
مرا در اين سفر يارى فرما و سختى و مشقّت آن را از من كفايت كن.
گفتار و كردارى كه موجب خشنودى تو باشد به من تلقين فرما و مرا به آن وادار ساز؛ زيرا كه من بنده توأم و تحت تصرّف تو. به اراده و خواست تو و نگهدارى و قيّومى توست كه من باقى ماندهام. من از آنِ تواَم و اعمال خود را خالص براى تو قرار مىدهم.
چون پاى خود را در ركاب گذاشتى، بگو:
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. بِسْمِ اللّهِ وَ اللّهُ أَكْبَر.»
چون بر مَركب سوار شدى و قرار گرفتى، بگو:
«اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى هَدانا لِلإسْلام، وَ عَلَّمَنَا الْقُرْآنَ، وَ مَنَّ
1) خدايا! اين سفر را بر ما آسان گردان و زمين را براى ما درهم نورد و ما را با توفيق فرمانبردارى خودت و رسولت، در روى زمين، سير بده.
2) خدايا! منم بنده تو. اين مَركب نيز آفريده تو و بود و بقايش به اراده توست و اين سفر سير به سوى تو [و خانه تو]ست. آنچه را ديگران نمىدانند تو مىدانى؛ پس سفر مرا كفّاره گناهان گذشته من قرار ده.
ص: 165
عَلَيْنا بِمُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله . سُبْحانَ اللّهِ، سُبْحانَ الَّذى سَخَّرَلَنا هذا وَ ما كُنّا لَهُ مُقْرِنينَ، وَ إنّا إلى رَبِّنا لَمُنْقَلِبُونَ، وَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمينَ. اَللّهُمَّ أَنْتَ الْحامِلُ عَلَى الظَّهْرِ، وَالمُسْتَعانُ عَلَى الأَمْرِ. اَللّهُمَّ بَلِّغْنا بَلاغا يَبْلُغُ إلى خَيْرَ، بَلاغا يَبْلُغُ إلى مَغْفِرَتِكَ وَ رِضْوانِكَ.(1)
خدايا! تو ما را، كه بر اين مركب سواريم، نگهدارى و در هر كارى، مددكارى.
خدايا! ما را به خوبى به مقصد برسان و مارا مشمول آمرزش و خشنودى خود بگردان.
اَللّهُمَّ لا طَيْرَ إلاّ طَيْرُكَ، وَ لا خَيْرَ إلاّ خَيْرُكَ، وَ لا حافِظَ غَيْرُكَ».(2)
اين مفاد مطابق است با آن جمله از دعايى كه خضر و امام صادق عليهالسلام مىخواندند: «لا يَسوُقُ الْخَيْرَ إلاّاللّه»؛ يعنى: نمىرساند خير را مگر خدا.
خداوند خود در قرآن مجيد مىفرمايد: «وَ ما بِكُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللّه»؛ يعنى: هر نعمتى كه شما داريد از جانب خداست نحل: 53.
امّا جمله آخر دعا يعنى: نگهدار و نگهبانى نيست مگر تو، اى پروردگار مهربان.
نيز فرمود: از تمامى حجّ و عمره اين است كه از ميقاتهايى كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله معيّن فرموده، احرامبندى و از آن ميقاتها نگذرى مگر با حال احرام. ميقات اهل عراق، از طرف عراق، وادى عقيق است؛ و براى اهل يمن، يلملم؛ و براى اهل طائف، قرنالمنازل؛ و براى اهل مغرب اهل شام، جحفه؛ و براى اهل مدينه، ذىالحليفه يعنى مسجد شجره! كسى هم كه منزل او بعد از اين ميقاتهاست يعنى منزل او به مكّه از اين ميقاتها نزديكتر است از همان منزلش احرام ببندد.3
1) حمد و ستايش از آن خدايى كه ما را به اسلام راهنمايى كرد و قرآن را به ما تعليم فرمود و به وجود پيغمبرش بر ما منّت نهاد. پاك و منزّه است خدا؛ پاك و منزّه است آن پروردگارى كه اين حيوان را در فرمان ما قرار داد و اگر آن را در فرمان ما قرار نمىداد، ما جرأت نزديك شدن به اورا نداشتيم. ما به سوى او بازگشت مىكنيم.
2) خدايا! اثرى براى فالهاى بد نيست مگر آنچه تو بخواهى و مقدّر فرمايى؛ و هيچ خيرى و بهرهاى نيست مگر آنچه تو برسانى.
ص: 166
نيز فرمود: چون به وادى عقيق رسيدى ـ اگر از طرف عراق رفتى ـ يا به ميقات ديگر ـ اگر از راههاى ديگر رفتى ـ و به توفيق و خواست الهى اراده احرام كردى، پس موى زير بغل را بكن(1)و ناخنها را بگير و زهار = گرداگرد عورت مرد و زن را نوره بكش و شارب را بگير. به هر يك ابتدا كردى، مانعى ندارد. سپس، هم مسواك كن، هم غسل غسل احرام(2)؛ و دو پارچه احرام را بپوش. انجام دادن اين امور به وقت ظهر باشد بهتر است و اگر در غير اين وقت باشد، مانعى ندارد؛ ليكن، در حال اختيار، ظهر بهتر است.
نيز فرمود: نيست احرامى مگر بعد از نماز واجب؛ و اگر نافله مىخواهى بخوانى، دو ركعت نماز نافله بخوان و بعد آن، احرام ببند. چون نماز خواندى، حمد و ثناى الهى را به جاى آور و بر پيغمبر صلوات بفرست و بگو:
«اَللّهُمَّ إنّى أَسْئَلُكَ أَنْ تَجْعَلَنى مِمَّنِ اسْتَجابَ لَكَ و لا آخِذُ إلاّ ما أَعْطَيْتَ. وَ قَدْ ذَكَرْتَ أَحُجُّ، فَأَسْئَلُكَ أَنْ تَعْزِمَ لى عَلَيْهِ عَلى كِتابِكَ وَ سُنَّةِ نَبِيِّكَ، وَ تُقَوّينى عَلى ما ضَعُفْتُ عَنْهُ، وَ تُسَلِّمَ مِنْ مَناسِكى فى يُسْرٍ مِنْكَ وَ عافِيَةٍ، وَ اجْعَلْنى مِنْ وَفْدِكَ الَّذينَ رَضَيْتَ وَ ارْتَضَيْتَ وَ سَمَّيْتَ وَ كَتَبْتَ. اَللّهُمَّ فَتَمِّمْ لى حَجّى وَ عُمْرَتى.(3)
1) اين حكم مورد اتّفاق است. امّا اهل مكّه؛ ايشان از حرم بيرون مىشوند و احرام مىبندند.
2) ازاله موى زير بغل مستحبّ است؛ به كندن باشد يا تراشيدن يا نوره كشيدن، ولى نوره كشيدن بهتر است.
3) تمام اين امور كه مقدّمات احرام باشد مستحبّ است. ليكن غسل را بنابر احتياط وجوبى تا ممكن است، ترك نكند؛ هرچند كه اجماع بر ا ستحباب آن نقل شده است. امّا پوشيدن دو پارچه احرام واجب است.
ص: 167
اَللّهُمَّ إنّى أُريدُ الْتَّمَتُّعَ بِالْعُمْرَةِ إلَى الْحَجِّ عَلى كِتابِكَ وَ سُنَّةِ نَبِيِّكَ، فَإنْ عَرَضَ لى شَىْءٌ يَحْسِبُنى فَخَلِّنى حَيْثُ حَبَسْتَنى لِقَدَرِكَ الَّذى قَدَّرتَ عَلىَّ. اَللّهُمَّ إنْ لَمْ تَكُنْ حَجَّةً فَعُمْرَةً احْرِمُ لَكَ شَعْرى وَ بَشَرى وَ لَحْمى وَ دَمى وَ عِظامى وَ مُخّى وَ عَصَبى مِنَ النِّسآءِ وَالثِّيابِ وَالطَّيِّبِ، أَبْتَغى بِذلِكَ وَجْهَكَ وَالدّارَ الاْآخِرَةِ»(1)
خدايا! اگر حج به اتمام نرسيد، عمره تنها باشد.
خدايا! اعضا و جوارح بدن خود را از بهره زنان و لباس و بوى خوش محروم مىكنم و بازمىدارم؛ و در اين كار، قصدم خالص براى تو و براى سعادت در آخرت است.
.اگر اين كلمات را يك مرتبه بر زبان آورى، كفايت مىكند. پس حركت كن و مقدارى به جانب مكّه روان شو. چون به راه افتادى، سواره باشى يا پياده، لبّيك بگو؛(2)و لبّيك اين است كه بگويى:
«لَبَّيْكَ اللّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لا شَريكَ لَكَ لَبَّيْكَ، إنَّ الْحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ لَكَ وَالْمُلْكَ، لا شَريكَ لَكَ،(3)لَبَّيْكَ ذَاالْمَعارِجِ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ داعِيا إلى دارِ السَّلامِ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ غَفّارَ الذُّنوبِ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ أَهْلَ التَّلْبِيَةِ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ ذَاالْجَلالِ وَ الإكْرامِ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ مَرْهُوبا وَ مَرْغُوبا إلَيْكَ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ تُبْدِىءُ وَالْمَعادُ إلَيْكَ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ كَشّافِ الْكُرَبِ الْعِظامِ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ عَبْدَكَ وَ ابْنُ عَبْدَيْكَ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ يا كَريمُ لَبَّيْكَ».
1) خدايا! من قصد تمتّع به عمره مقرون با حج دارم يعنى مىخواهم اوّل، عمره تمتّع انجام دهم و بعد، از قيد احرام آزاد شوم تا موقع احرام حج، مطابق با كتاب عزيزت و سنّت پيغمبرت. اگر براى من پيش آمدى كرد كه نتوانستم حج را تمام كنم، پس مرا از قيد حج بيرون فرما.
2) «لبّيك» كلمهاى است كه در مقام جواب گفته مىشود؛ يعنى قبول و اجابت مىنمايم امر تو را و فرمانبردار تواَم.
3) واجب فقط همين مقدار است و گفتن باقى بهتر است.
ص: 168
تلبيه را بعد از هر نماز واجب يا مستحب و در وقتى كه به محلّ بلندى يا جاى پستى رفتى و چون سوارهاى را ببينى و هنگامى كه از خواب بيدار شوى و در وقت سحرها تكرار كن؛ بلكه هر چه بيشتر تكرار كنى، بهتر است.(1)
صداى خود را به لبّيك بلند كن(2).
اگر بخشى از آن را نگفتى، مانعى ندارد؛ ليكن گفتن تمام آن بهتر است. چهار لبّيك اوّل واجب است؛ كه اقرار به توحيد است و پيغمبران مرسل به آن كيفيّت لبّيك مىگفتند. كلمه «ذاالمعارج» را بسيار بگو كه پيغمبر آن را زياد ذكر مىفرمودند. حضرت ابراهيم مردم را به حج دعوت فرمود؛ و كسانى كه، تا روز قيامت، ميثاق حجّ از آنها گرفته شده جواب دادند و لبّيك گفتند تفصيل آن گذشت.
چون احرام بستى، بر تو باد به پرهيزكارى و زياد ذكر خدا گفتن و كم كردن كلام مگر كلام خوب، كه نشان كمال حجّ و عمره نگهدارى زبان است مگر از گفتار نيك، چنان كه خداوند فرموده است:
«فَمَنْ فَرَضَ فيهنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِى الْحَجِّ»(3).
معناى آيه، با ضميمه كردن روايات، اين است:
كسى كه بعد از احرام، به گفتن لبّيك، حج را بر خود واجب نمود بايد از رفث و فسوق و جدال اجتناب كند. «رفث» يعنى جماع، «فسوق» يعنى دروغ و فحش و بدگويى، جدال هم گفتنِ «لا وَاللّه» و «بَلى وَاللّه» است. بدان كه اگر شخصى سه مرتبه پى در پى در يك جا قسم ياد كند، جدال كرده و بايد خونى بريزد يعنى، به كفّاره قسم، گوسفند بكشد و صدقه دهد.
1) مستحبّ است كه حاجى 70 مرتبه آن را تكرار كند چنان كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله در روايت كافى فرموده است تا آنكه خداوند هزار هزار نفر ملك را شاهد گيرد بر آزادى او از آتش و بيزارى او از نفاق. اين روايت در جعفريات نيز نقل شده است.
2) براى زنان، بلند گفتن لبّيك مستحب نيست. طهارت نيز شرط آن نيست؛ پس با جنابت و بىوضو لبّيك گفتن مانعى ندارد.
3) بقره: 197
ص: 169
نيز، اگر يك مرتبه قسم دروغ خورده، اين كفّاره بر او واجب است و براى دروغگو، كشتن گاو احوط است. ولى در دو قسم راست، چيزى بر ذمّه حاجى نيست. از مفاخره = به يكديگر فخر فروختن و به خود نازيدن و معاصى پروردگار دورى كن؛ كه خدا مىفرمايد:
«ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَلْيُوفُوا»(1).
سپس فرمود: گفتار بد از جمله تفث(2)است؛ چون طواف كردى، گفتار خوب بگو تا كفّاره آن شود.
راوى مىگويد: سؤال كردم كه اگر كسى بگويد: نه، به جان خودم قسم؛ و بلى، به جان خودم چه؟
فرمود: اين جدال نيست. جدال گفتن «لا وَاللّه» و «بَلى وَ اللّه» است()
واجبات احرام سه چيز است: پوشيدن لباس احرام، نيّت كردن، لبّيك گفتن.
لباس احرام بايد لباسى باشد كه نماز در آن جايز باشد؛ پس در حرير و اجزاى حيوان حرام گوشت و متنجّس به نجاستى كه نماز در آن جايز نيست نبايد احرام ببندد. اگر نجاستى بود كه نماز خواندن در آن لباس آلوده به آن جايز بود، بنابر احتياط واجب، ازآن نيز دورى كند.
اگر در حال احرام لباس احرام نجس شد، بايد آن را تطهير كنند يا عوض نمايند و احوط ازاله نجاست است از بدن؛ چنان كه براى زنان ترك حرير خالص احوط است.
لباس احرام يكى لُنگ است كه مابين ناف و زانو را بپوشاند و ديگرى آنچه حاجيان آن را بر شانه مىاندازند.
امّا آنچه مُحرم بايد بعد از تلبيه ترك كند به قرار زير است:
1 ـ صيد حيوان وحشى صحرايى كه حرام است كشتن و خوردن آن؛ هرچند، خودِ مُحرم آن را صيد نكند. حتى حرام است كه مُحرم صيّاد را راهنمايى كند؛ به هر كيفيّتى كه باشد. امّا صيد حيوان دريايى و گرفتن و كشتن حيوان اهلى جايز و حلال است.
2 ـ جماع با زن و بوسيدن وى و نگاه با شهوت به او و تماس گرفتن با بدن او براى دفع شهوت و كسب لذّت.
3 ـ عقد تزويج زن براى خود يا ديگرى و شاهد آن شدن و اقامه شهادت كردن بر آن.
4 ـ استمناء؛ يعنى كارى كند كه منى از او بيرون شود.
5 ـ استعمال بوى خوش؛ مثل مشك و زعفران و عود و عنبر و وَرس = نوعى گياه علفى. پس بايد عطر را نبويد و بر بدن نمالد و لباس معطّر نپوشد و رياحين را نيز احتياطا ترك كند.
6 ـ مردان لباس دوخته و شبيه به دوخته نپوشند؛ ولى براى زنان باكى نيست. براى مردان هم در حال ضرورت مانعى ندارد. همچنين، حمل هميان پول باكى نيست.
ص: 170
7 ـ سرمه كشيدن به مادّه سياهى كه مايه زينت باشد، هر چند كه قصد زينت نكند؛ بلكه احوط اجتناب از تمام سرمههاست. امّا، در حال اضطرار، مانعى ندارد.
8 ـ نگاه در آينه براى زينت؛ چنان كه جماعتى از علما فرمودهاند و در بعضى روايات، از آن نهى شده است. پس احوط اين است كه پرهيز كنند.
9 ـ پوشيدن چكمه و جوراب و كفش و هرچه تمام پشت پا را مىپوشاند، بنابراحتياط؛ و اگر نعلين ندارد، قدرى روى آن را بشكافد و بپوشد. ولى براى زنان، هيچ مانعى ندارد.
10 و 11 ـ فسوق و جدال ؛ چنان كه گذشت.
12 ـ كشتن جانوران بدن مثل حشرات و انداختن يا از جاى بهتر به جاى پستتر انتقال دادن آنها؛ چنان كه جماعتى از فقها فرمودهاند.
13 ـ به قصد زينت، انگشتر به دست كردن؛ چنان كه جمعى از فقها فرمودهاند و در روايتى نيز از آن نهى شده است. امّا اگر اين كار به قصد استحباب باشد، مانعى ندارد.
14 ـ استفاده زنان از زيورآلات براى زينت كردن خود، مگر آنچه عادت به آن داشتند كه اگر برندارند، باكى نيست؛ ليكن، براى ديگران ظاهرش نكنند.
15 ـ ماليدن روغن به بدن ـ هر چند كه بوى خوش نداشته باشد، بنابر احتياط واجب ـ و همچنين، روغن ماليدن قبل از احرام به روغنى كه بوى خوش آن باقى مىماند. ولى هيچ يك از اين دو، در وقت ضرورت، مانعى ندارد.
16 ـ ازاله مو ـ هرچند، كم باشد ـ از بدن خود يا ديگرى؛ ولى در وقت ضرورت، باكى نيست. نيز، آنچه بدون قصد در وقت وضو يا غسل كنده مىشود مانعى ندارد.
17 ـ پوشانيدن مرد سر خود را به هرچه باشد؛ ولى در وقت ضرورت، مانعى ندارد. سر فرو بردن ميان آب هم در حكم آن است و در حال احرام، جايز نيست.
18 ـ پوشانيدن زن روى خود را به هر چه باشد؛ مگر در وقتى كه نامحرم او را نگاه مىكند، كه در اين هنگام مىتواند بپوشاند.
19 ـ اينكه مردان، در حال اختيار و در وقت منزل طى كردن، بر سر خود سايبان قرار دهند. ولى وقتى كه به منزل رسيدند يا به اضطرار افتادند ـ مثل اينكه در شدّت سرما يا گرما يا مرض واقع شدند ـ و نيز براى زنان، مانعى ندارد.
20 ـ بيرون آوردن خون از بدن خود؛ چنان كه جماعتى از علما فرمودهاند. امّا اگر از بدن ديگرى يا به وقت ضرورت باشد، مانعى ندارد.
21 ـ گرفتن ناخن، مگر آنكه او را اذيّت كند؛ كه در اين حالت، باكى نيست.
22 ـ كندن دندان، بنابر احوط.
23 ـ كندن درخت و گياه حرم، به تفصيلى كه گذشت.
24 ـ برداشتن سلاح مثل شمشير و غيره، مگر در وقت ضرورت و ترس كه مانعى ندارد.
.ص: 171
چون به حج تمتّع مشغول باشى، چشمت كه به خانههاى مكّه افتاد، لبّيك را قطع كن و مشغول تكبير و تهليل و حمد و ثناى الهى باش؛ هر اندازه كه مىتوانى.
چون خواهى وارد مسجدالحرام شوى،(1)با آرامش و وقار و خشوع وارد شو؛ چون كسى كه با خشوع داخل آن شود، آمرزيده گردد.
راوى عرض كرد: خشوع چيست؟
فرمود: آرامش و سكون و تواضع؛ با حالت تكبّر، وارد مسجد نشو.
چون به درب مسجد رسيدى، بايست و بگو:
«السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا النَّبِىُّ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ، بِسْمِ اللّهِ وَ بِاللّهِ وَ مِنَ اللّهِ وَ ماشاءَ اللّهُ، وَ السَّلامُ عَلى أَنْبِياءِ اللّهِ وَ رُسُلِه، وَ السَّلامُ عَلى رَسُولِ اللّهِ، وَ السَّلامُ عَلى إبْراهيمَ، وَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمينَ.»
چون داخل مسجد شدى، مقابل خانه كعبه بايست و دستها را به دعا بلند كن و بگو:
«اَللّهُمَّ إِنّى أَسْئَلُكَ فى مَقامى هذا فى أَوَّلَ مَناسِكى أنْ تَقْبَلَ تَوْبَتى، وَ أَنْ تَجاوَزَ عَنْ خَطيئَتى، وَ تَضَعَ عَنّى وِزْرِى. الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى بَلَّغَنى بَيْتَهُ الْحَرامَ. اَللّهُمَّ إنّى أَشْهَدُ أَنَّ هذا بَيْتُكَ الحَرامُ، الَّذى جَعَلْتَهُ مَثابَةً لِلنّاسِ وَ أَمْنا، مُبارَكا وَ هُدىً لِلْعالَمينَ. اَللّهُمَّ إنّى عَبْدُكَ وَ الْبَلَدُ بَلَدُكَ وَالْبَيْتُ بُيْتُكَ، جِئْتُ أَطْلُبُ رَحْمَتَكَ وَ أَؤُمُّ طاعَتَكَ، مُطيعا لأَمْرِكَ راضِيا بِقَدَرِكَ، أَسْئَلُكَ مَسْئَلَةَ
1) براى دخول به مكّه و مسجدالحرام، غسل كردن مستحبّ است.
ص: 172
الْمُضْطَرِّ إلَيْكَ الْخائِفِ لِعُقُوبَتِكَ. اَللّهُمَّ افْتَحْ لى أَبْوابَ رَحْمَتِكَ، و اسْتَعْمِلْنى بِطاعَتِكَ وَ مَرْضاتِكَ».(1)
خدايا! من گواهى مىدهم: اين خانه محترم توست كه آن را محلّ آمد و رفت مردم و جاى امنيّت و بركت و هدايت جهان و جهانيان قرار دادى.
خدايا! من بنده تواَم و اين شهر شهر تو و خانه خانه توست. آمدهام و رحمت تو را خواستارم و قصد فرمانبردارى دستور تو را دارم و به آنچه مقدّر فرمودى، راضىام. درخواست من مانند درخواست بيچاره ترسان است.
خدايا! ابواب رحمت خود را براى من باز فرما و مرا به اطاعت و طلب رضاى خودت وادار گردان.
چون به حجرالاسود نزديك شدى، دستها را بلند كن و حمد و ثناى الهى به جاى آر و صلوات بفرست و درخواست كن كه خدا ازتو قبول فرمايد. پس استلام حجر كن و آن را ببوس؛ اگر نتوانستى آن را ببوسى، دست خود را به آن بمال؛ و اگر دستت را نيز نتوانستى به آن رسانى، با اشاره به آن بگو(2)
سرّالمخاطبة بذلك ما فى الكافى عنالصادق عليهالسلام قال: قال رسولاللّه صلىاللهعليهوآله :
«اِستَلِموا الرُّكَن، فإنّهُ يَمِينُ اللّهِ فى خَلْقِه، يُصافِحُ بِها خَلْقَهُ مُصافَحَةَ الْعَبْدِ، أو الرّجُل يَشهدُ لِمَنِ استَلَمَهُ بِالمُوافاة.»
«ركن را استلام كنيد؛ زيرا دست خدا در ميان آفريدگان اوست كه به وسيله آن با بندگان دست مىدهد و وفادارىشان را گواه مىشود؛» و اين راز استلام حجر است.
ولى براى زنان، استلام نيست.
:«اَللّهُمَّ أَمانَتى أَدَّيْتُها وَ ميثاقى تَعاهَدْتُهُ لِتَشْهَدَ لى بِالْمُوافاةِ. اَللّهُمَّ تَصْديقا بِكِتابِكَ وَ عَلى سُنَّةِ نَبِيِّكَ. أَشْهَدُ أَنْ لا إلهَ إلاّ اللّهُ، وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ، وَ أَنَّ مُحَمَّدا عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ. آمَنْتُ بِاللّهِ، وَ كَفَرْتُ بِالْجِبْتِ وَالطّاغُوتِ وَ بِاللاّتِ وَالْعُزّى، وَ عِبادَةِ الشَّيْطانِ، وَ
ص: 173
عِبادَةِ كُلِّ نِدٍّ يُدْعى مِنْ دُونِ اللّهِ.»
اگر تمام اين كلمات را نتوانستى بر زبان آورى، هر مقدار كه گفتى، باكى نيست. پس بگو:
«اَللّهُمَّ اِلَيْكَ بَسَطْتُ يَدى، وَ فيما عِنْدَكَ عَظُمَتْ رَغْبَتى، فَاقْبَلْ سَيْحَتى وَاغْفِرْلى وَارْحَمْنى. اَللّهُمَّ إنّى أَعُوذُبِكَ مِنَ الْكُفْرِ وَالْفَقْرِ، وَ مَواقِبِ الْخِزْى فِى الدُّنْيا وَالآخِرَةِ».(1)
خدايا! من به تو از كفر و فقر و مواضع رسوايى دنيا و آخرت پناه مىبرم؛ مرا در پناه خودت نگهدارى فرما.
پس طواف كن هفت شوط و در حال طواف بگو:
«اَللّهُمَّ إنّى أَسْئَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذى يُمْشى بِهِ عَلى طَلَلِ الْمآءِ كَما يُمْشى بِهِ عَلى جُدَدِ الأَرْضِ، وَ أَسْئَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذى يَهْتَزُّ لَهُ عَرْشُكَ، وَ أَسْئَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذى تَهْتَزُّ لَهُ أَقْدامُ مَلائِكَتِكَ، وَ أَسْئَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذى دَعاكَ بِهِ مُوسى مِنْ جانِبِ الطُّورِ، فَاسْتَجَبْتَ لَهُ وَ أَلْقَيْتَ عَلَيْهِ مَحَبَّةً مِنْكَ، وَ أَسْئَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذى غَفَرْتَ بِهُِ لِمُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَ ما تَأَخَّرَ، وَ أَتْمَمْتَ عَلَيْهِ نِعْمَتَكَ، أنْ تَفْعَلَ بى كَذا وَ كَذا.(2)»
هرچه مىخواهى، دعا كن و بخواه. هر زمان به درب كعبه رسيدى، بر پيغمبر صلوات بفرست؛ و بين ركن يمانى و حجرالاسود كه رسيدى، بگو:
«رَبَّنا آتِنا فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِى الآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا
1) خدايا! دستهاى خود را براى گدايى به سوى تو بلند و دراز كردم و ميل و رغبت من به سوى تو و الطاف تو بزرگ است؛ پس اين سير در زمين و قدمهايى را كه به سوى خانه تو برداشتهام قبول فرما و مرا بيامرز و به من رحم كن.
2) در بعضى نُسخ، بدل سيحتى، «سبحتى» ذكر شده؛ يعنى: ذكر و دعا و نافله مرا قبول فرما. در بعضى نُسخ نيز «مسحتى» آمده؛ يعنى: مسح ودست كشيدن به حجر را از من قبول كن.
ص: 174
عَذابَ النّارِ.»
در بين طواف، بگو:
«اَللّهُمَّ إنّى إلَيْكَ فَقيرٌ، وَ إنّى خائِفٌ مُسْتَجيرٌ، فَلا تُغَيِّرْ جِسْمى وَ لا تُبَدِّلِ اسْمى.»(1)
چون از طواف فارغ گشتى و به آخر كعبه رسيدى ـ و آن محاذى مستجار، نزديك ركن يمانى است ـ پس دستهاى خود را بر خانه گذار و باز كن و شكم و صورت خود را بر خانه گذار و بگو:
«اَللّهُمَّ الْبَيْتُ بَيْتُكَ وَالْعَبْدُ عَبْدُكَ، وَ هذا مَكانُ الْعائِذِ بِكَ مِنَ النّارِ.»(2)
پس به تقصير و گناهان خود نزد پروردگار اقرا ركن؛ كه هر كس آنجا به گناهانش اقرار كند، آمرزيده شود. بگو:
«اَللّهُمَّ مِنْ قِبَلِكَ الرَّوُحُ وَالْفَرَجُ وَ الْعافِيَةُ. اَللّهُمَّ إنَّ عَمَلى ضَعيفٌ فَضاعِفْهُ لى، وَ اغْفِرْلى مَا اطَّلَعْتَ عَلَيْهِ مِنّى وَ خَفِىَ عَلى خَلْقِكَ.»(3)
خدايا! عمل من ضعيف است؛ پس آن را براى من مضاعف = دو چندان و چند برابر فرما. گناهانى راكه تو مىدانى و بر مردم مخفى است، بيامرز و از آن درگذر.
پس، از خدا نجات از آتش را مىخواهى، براى خودت دعا مىكنى، ركن يمانى را استلام مىكنى و نزد حجرالاسود مىآيى؛ طوافت اتمام مىپذيرد.(4)
در حال طواف، بايد لباس وبدن پاك باشد و نجس نباشد؛ هرچند نجاستى كه نماز در عين آلودگى به آن جايز باشد، مثل خون كمتر از درهم و خون جروح و قروح ـ بنابر احتياط واجب. ولى اگر حاجى مسئله را نمىدانست و طواف كرد و پس از طواف فهميد، طواف او صحيح است.
مردان بايد ختنه شده باشند. طواف مردى كه ختنه نشده صحيح نيست. در طواف، بايد عورت پوشيده باشد؛ پس طواف در حالت برهنه هم صحيح نيست.
امّا كيفيت طواف و واجبات آن: نيّت كند طواف عمره تمتّع مىكنم، براى اطاعت فرمان خداوند عالم؛ و از حجرالاسود شروع كند، به طورى كه عبور او از حجر باشد و خانه كعبه را به طرف چپ قرار دهد. هفت مرتبه بگردد و به حجرالاسود ختم كند.
حجر حضرت اسماعيل را در مطاف قرار دهد و در حال طواف، داخل حجر نشود.
طواف او بين خانه ومقام حضرت ابراهيم عليهالسلام باشد و روى شاذروان برآمدگى پايين ديوار كعبه كه متصل به خانه است، مثل پايه ديوار نباشد.
هر مرتبه را يك شوط گويند؛ و تمام هفت مرتبه را يك طواف نامند.
1) خدايا! من گداى تواَم و ترسانم و پناه از تو مىخواهم؛ پس جسم مرا به عذاب تغيير نده و اسم مرا در زمره خوبان قرار ده وبه واسطه گناهانم، آن را در سياهه اشقيا قرار نده.
2) خدايا! خانه خانه تو و بنده بنده تو و اينجا جاى پناهنده به توست از آتش، كه او را از آن نگه دارى.
3) خدايا! راحت و آسايش و گشايش و عافيت از جانب توست.
4) شرط است كه طواف واجب با طهارت همراه باشد؛ يعنى با وضو و ـ اگر شخصى جُنب است ـ با غسل يا تيمم، در جايى كه تيمم جايز باشد. ولى در طواف مستحب، طهارت شرط نيست؛ بلكه مستحبّ است. اگر در بين طواف واجب حدثى از او خارج شود، بايد طواف را قطع و تحصيل طهارت كند و سپس طواف را از سر گيرد؛ مگر آنكه حدث بعد از نصف طواف باشد، كه مىتواند از همان جا شروع كند و باقى را انجام دهد.
ص: 175
پس براى نماز طواف نزد مقام حضرت ابراهيم مىآيى، مقام را در جلو خود قرار مىدهى(1)
امّا نماز طواف مستحب را در هر جاى مسجدالحرام بخوانى، جايز است.
و دو ركعت نماز طواف مىخوانى: در ركعت اوّل، يعنى بعد از حمد سوره «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدْ» و در دومى، «قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرون». پس از نماز و ذكر حمد و ثناى الهى و درود بر پيغمبر صلىاللهعليهوآله ، از خداوند درخواست كن كه خدا از تو قبول فرمايد. اين دو ركعت واجب است. چون از طواف فارغ شدى، هر زمان كه باشد آن را بخوان ـ چه وقت طلوع آفتاب باشد، چه وقت غروب ـ و تأخير نينداز.راوى عرض كرد: اگر كسى نماز طواف را فراموش كرد و پس از بيرون رفتن از مكّه متوجّه شد و يادش آمد، چه؟
امام فرمود: همانجا نماز بخواند؛ ولى اگر در مكّه متوجّه شد، بيرون نرود تا نماز طواف را بخواند.(2)
1) به طورى كه در پشت مقام واقع شوى؛ و اين احوط است. اگر نشد، طرف راست و چپ هم به طورى كه نزد مقام بودن صدق كند، مانعى ندارد.
2) مناسكى را كه بعد از فراموشى نماز طواف انجام داده، لازم نيست اعاده كند. احوط اين است كه اگر مشقّت ندارد، براى اداى نماز طواف فراموش شده، از خارج مكّه نيز برگردد؛ و نماز را بايد به نيّت نماز طواف انجام دهد.
ص: 176
چون نماز طواف را خواندى، نزد حجرالاسود مىروى و آن را مىبوسى و استلام مىكنى، يا به سوى آن اشاره مىكنى؛ كه در اين كار، ناگزيرى. اگر مىتوانى، در حالى كه هنوز به سوى صفا و مروه نرفتى، از آب زمزم بياشام و هنگام آشاميدن، بگو:
«اَللّهُمَّ اجْعَلْهُ عِلْما نافِعا وَ رِزْقا واسِعا وَ شِفائا مِنْ كُلِّ داءٍ وَ سُقْمٍ.»
چون پيغمبر صلىاللهعليهوآله به چاه زمزم نظر كرد، فرمود:
«نمىخواستم كه بر امّت خود سخت بگيرم؛ وگرنه، يك دلو بزرگ يا دو دلو از چاه زمزم مىكشيدم.»(1)
بارى، موالات در طواف مستحب شرط نيست. پس جايز است كه حاجى آن را قطع كند و پى حاجت خود يا ديگرى، يا براى استراحت، يا ديدن مريض برود ـ كه قطع كردن براى اين امور صريح روايات است ـ و چون برگشت، باقى را انجام دهد؛ چه از نصف كمتر باشد، چه بيشتر.
امّا طواف واجب؛ پس بنابر احتياط واجب، در حال اختيار، بايد موالات را مراعات كرد. پس اگر حاجى طواف واجب را با عذرى موجه مثل حدث قهرى يا حيض يا مرض قطع كرد، مشاهير از علما فرمودهاند: اگر چهار شوط را تمام كرده، باقى را انجام دهد؛ وگرنه، بايد از اوّل شروع كند. ولى اگر بدون عذر قطع كرده، بايد طواف را از اوّل گيرد؛ هرچند، شش شوط طواف كرده باشد.
اگر در عدد شوطها شك كرد و از حال طواف منصرف شده، مثل شكّ بعد از سلام است؛ اعتنا نكند.
اگر در اثناى طواف شك كرد كه هفت شوط طواف كرده يا هشت شوط، بنا را بر هفت گذارد؛ و اگر در 6 و 7 شك كرد، طواف واجب را قطع كند و از سر گيرد.
امام فرمود: رسولاللّه صلىاللهعليهوآله ، چون از طواف و نماز طواف فارغ شد، فرمود:
1) اين كلام ايشان بر استحباب اين عمل دلالت دارد.
ص: 177
«من ابتدا مىكنم به آنچه خداوند در كلام خود بدان ابتدا فرموده؛
يعنى چون اسم صفا در قرآن مجيد در آيه شريفه «إنَّ الصَّفا
وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ» مقدّم ذكر شده، من هم صفا را مقدّم مىدارم».
پس امام صادق عليهالسلام فرمود:
از درب مقابل حجرالاسود كه پيغمبر از آن درب بيرون شد، تو نيز بيرون شو و با آرامش و وقار، به اندازهاى كه خانه كعبه را ببينى، به كوه صفا بالا رو. آنگاه، روى خود را طرف حجرالاسود قرار ده، حمد و سپاس پروردگار را به جاى آر و الطاف و مراحم خداى را به ياد آر. پس هر يك از تكبير و تحميد و تهليل را هفت مرتبه بازگو؛ سپس، سه مرتبه بگو:
«لا إلهَ إلاّ اللّهُ، وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ، لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ، يُحْيى وَ يُميتُ وَ هُوَ حَىٌّ لا يَمُوتُ، وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ.»
بعد، صلوات فرست و سه مرتبه بگو:
«اللّهُ اَكْبَرُ عَلى ما هَدينا، وَالْحَمْدُ لِلّهِ عَلى ما أَوْلانا، وَ الْحَمْدُ لِلّهِ الْحَىِّ الْقَيّوِمِ، وَالْحَمْدُ لِلّهِ الْحَىِّ الدّائِمِ.»
همچنين، سه مرتبه بگو:
«اشْهَدُ أَنْ لا إلهَ إلاّ اللّهُ، وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدا عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ. لا نَعْبُدُ إلاّ إيّاهُ، مُخْلِصينَ لَهُ الدّينَ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ.»
سه مرتبه هم بگو:
«اَللّهُمَّ إنّى اسْئَلُكَ الْعَفْوَ وَالْعافِيَةَ وَالْيَقينَ فِى الدُّنْيا وَ الآخِرَةِ.»
سرانجام، سه مرتبه بگو:
«اَللّهُمَّ آتِنا فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِى الآخِرَةِ حَسَنَةً، وَ قِنا
ص: 178
عَذابَ النّارِ.»
پس هر يك از تكبير و تهليل و تحميد و تسبيح را صد مرتبه بگو. پس آنگاه بگو:
«لا إلهَ إلاّ اللّهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُ، أَنْجَزَ وَعْدَهُ وَ نَصَرَ عَبْدَهُ، وَ غَلَبَ الأَحْزابَ وَحْدَهُ، فَلَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ، وَحْدَهُ وَحْدَهُ. اَللّهُمَّ بارِكْ لى فِى الْمَوْتِ وَ فيما بَعْدَ الْمَوْتِ. اَللّهُمَّ إنّى أَعُوذُ بِكَ مِنْ ظُلْمَةِ الْقَبْرِ وَ وَحْشَتِهِ. اَللّهُمَّ أَظِلَّنى فى ظِلِّ عَرشِكَ يَوْمَ لا ظِلَّ إلاّ ظِلُّكَ.»(1)
خدايا! مرگ و بعد از مرگ را بر من مبارك گردان؛ و روز قيامت، كه هيچ سايهاى نيست، مرا در سايه عرش خود جاى بده يعنى مرا در سايه لطف و احسان خود قرار ده.
دين و جان و اهل و فرزندان خود را هميشه به خدا بسپار كه نيكو امانتدارى است؛ و بگو:
«اسْتَوْدِعُ اللّهَ الرَّحْمنَ الرَّحيمَ الَّذى لا يَضيعُ وَ دائِعَهُ نَفْسى وَ دينى وَ أَهْلى. اَللّهُمَّ اسْتَعْمِلْنى عَلى كِتابِكَ وَ سُنَّةِ نَبِيِّكَ، وَ تَوَفَّنى عَلى مِلَّتِهِ، وَ أَعِذْنى مِنَ الْفِتْنَةِ.»(2)
خدايا! مرا در آن راهى بدار كه قرآن مجيدت و سنّت پيغمبرت معيّن فرموده و بر مذهب و ملّت او بميران. از فتنه و عذاب قبر نيز مرا پناه ده و آزاد گردان.
پس نخست، 3 مرتبه و سپس، 2 مرتبه و در پى آن، يك مرتبه تكبير بگو؛ و باز هم تكبير بگو. اگر تمام اين دستور را نتوانستى به جا آورى، هر اندازهاى مىتوانى انجام ده؛ كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله بر كوه صفا به اندازه قرائت سوره بقره توقف فرمودند.
پس پياده از صفا به سوى مروه روان شو و با آرامش و وقار باش. چون مقابل مناره رسيدى، قدمهاى تند بردار و هَروَله كنان = حالتى ميان راه رفتن و دويدن تا مناره دوم سير كن و در آن حال بگو:
ص: 179
«بِسْمِ اللّهِ وَ اللّهُ أَكْبَر، وَ صَلَّى اللّهُ عَلى مُحَمَّدٍ وَ عَلى أَهْلِ بَيْتِهِ. اَللّهُمَّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ تَجاوَزَ عَمّا تَعْلَمْ، وَ أَنْتَ الأَعَزُّ الأَكْرَمِ.»(1)
خدايا! بيامرز و رحم كن و بگذر از آنچه مىدانى؛ كه تو عزيزترين و كريمترينى.
چون از مناره دوم گذشتى، بگو:
«يا ذَاالْمَنِّ وَالْفَضْلِ وَالْكَرَمِ وَ النَّعْماءِ وَالْجُودِ، اِغْفِرْلى ذُنُوبى، إنَّهُ لا يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إلاّ انْتَ.»(2)
پس باز با آرامش و وقار راه برو تا آنكه به مروه رسى. بر بالاى كوه برو، تا آنجا كه خانه را ببينى؛ و آنچه بر كوه صفا انجام دادى اعاده كن. باز به صفا برگرد؛ و از صفا به مروه و بالعكس، تا هفت مرتبه كه از صفا شروع شود و به كوه مروه ختم گردد.(3)
واجبات آن اين است كه حاجى نيّت كند: من بين صفا و مروه در عمره تمتّع راه مىروم، براى امتثال فرمان خداوند عالم؛
سعى را از صفا شروع و به مروه ختم كند؛ به نحو متعارف راه رود؛
هفت مرتبه باشد: از صفا به مروه يك مرتبه و از مروه به صفا يك مرتبه ديگر، تا آنكه مرتبه هفتم به مروه ختم گردد.
پياده و با طهارت باشد بهتر است؛ ولى سواره نيز جايز است.
تند رفتن و هروله مستحبّ است. جايز است كه سعى بين صفا و مروه را هنگام خستگى و گرمى هوا به تأخير اندازد؛ بلكه تأخير آن تا شب نيز جايز است. امّا تأخير تا روز بعد، بدون عذر، جايز نيست و به اقتضاى ضرورت، مانعى ندارد.
موالات در آن واجب نيست؛ پس جايز است كه حاجى قدرى بنشيند و فقط در پى حاجتى رود و چون برگشت، از همان جا كه سعى را قطع كرده، باقى را انجام دهد.
اگر از روى فراموشى يا نادانى يا به اشتباه يك يا چند مرتبه بر آن هفت بار افزوده شد، دفعات زايد را اسقاط و هفت مرتبهاش حساب مىكنند؛ ليكن، اعاده سعى افضل است.
1) به اعانت نام خدا، مىروم؛ و خدا بزرگتر است [از آنكه عالميان بتوانند او را درك كنند]. خدا رحمت فرستد بر محمّد و اهل بيت آن سرور.
2) اى خدايى كه داراى فضل و كرم و بخششى، گناهان مرا بيامرز كه آمرزندهاى غير از تو نيست.
3) بايد دانست: تمام اين دعاها كه در كوه صفا و مروه و مابين آن خوانده مىشود مستحبّ است.
ص: 180
چون تمام شد، از عمره حجّ تمتّع خارج شو، به تقصير كردن(1)
جايز نيست كه سر را بتراشد؛ ولى اگر از روى فراموشى يا نادانى سر را تراشيد، باكى بر او نيست و كفّارهاى ندارد.
امّا در عمره مفرده عمره تنهاى بدون حج مخيّر است بين سر تراشيدن و تقصير كردن.
جايز نيست كه صيد كند؛ جهت احترام حرم، نه براى احرام.
بايد كه در عمره مفرده، طواف النساء را انجام دهد.
در تقصير، مقدارى از مو يا شارب يا ناخن را بگيرد كفايت مىكند.
: آنكه قدرى از موى ريش يا شارب يا ناخنها را بگيرى و باقى را براى حج گذارى. چون اين عمل را انجام دادى، از احرام خارج شدهاى و تمام محرّمات حال احرام براى تو حلال است. آنگاه، هرچه خواهى، طواف كن.نيز فرمود: خدا در اطراف كعبه 120 رحمت دارد؛ 60 تاى آن مخصوص طواف كنندگان است(2)
شيخ طوسى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه فرمود: «ابان، ثواب طواف را مىدانى؟»
ابان عرض كرد: نمىدانم.
امام فرمود: «براى طواف كننده 6000 حسنه نوشته شود، 6000 گناه از او محو شود و 6000 درجه براى او بلند گردد.»
در روايت اسحاق بن عمّار، اضافه بر اين، آمده كه 6000 حاجت او نيز برآورده مىشود.
اين ثواب را نيز شيخ كلينى در كافى از اسحاق بن عمّار، از امام صادق، از امام باقر عليهماالسلام نقل كرده كه فرمود:
«كسى كه طواف كند و دو ركعت نماز طواف در هر جاى مسجد خواست بخواند، خدا براى او 6000 حسنه بنويسد... .»
اين مفاد را شيخ صدوق به سند ديگر از امام صادق عليهالسلام نقل كرده و ديگران نيز نقل كردهاند. شيخ صدوق فرموده است: روايت شده كسى كه طواف كند ازگناهان بيرون شود.
او در كتاب ثواب الاعمال نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام به اسحاق بن عمّار فرمود:
«كسى كه يك طواف بهجا آورد، خداوند براى او 1000 حسنه بنويسد، 1000 سيّئه از او محو فرمايد، 1000 درجه براى او بلند نمايد، 1000 درخت در بهشت براى او ثابت فرمايد؛ و ثواب آزاد كردن 1000 بنده براى او ثبت گردد. وقتى كه به ملتزم پشت خانه كه خود را به آن مىچسبانند رسيد، دربهاى بهشت براى او باز شود و به او گويند: از هر دربى خواهى، وارد شو.»
اسحاق مىگويد كه عرض كردم: تمام اين ثوابها براى يك طواف است؟ فرمود: «آرى. آيا تورا به بهتر از اين راهنمايى كنم؟»
اسحاق عرض كرد: بلى.
حضرت فرمود: «كسى كه حاجت مؤمنى را برآورد، براى او، ثواب 10 طواف نوشته شود.»
شيخ كلينى و ديگران از امام صادق عليهالسلام نقل كردهاند كه فرمود: «مستحبّ است 360 مرتبه طواف كنى هفت مرتبه دور خانه گشتن را يك طواف و هر دور آن را يك شوط گويند ؛ و اگر نتوانستى، 360 شوط؛ و اگر نشد، هر مقدار كه مىتوانى، كوتاهى نكن.»
شيخ كلينى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه فرمود: «يك طواف قبل از حج از 70 طواف بعد از حج افضل است.»
اين حديث را شيخ صدوق نيز نقل فرموده است.
در حال طواف، صلوات از همه اذكار و دعاها افضل است؛ چنان كه امام معصوم فرموده. جايز است كه حاجى چند طواف مستحب را متصل انجام دهد؛ و بعد، براى هر طوافى، دو ركعت نماز، در هر جاى از مسجد كه مىخواهد، بخواند.
پايان اخبار وسائل.
در روايت اربعمائه، اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: «هنگامى كه به حج موفق شديد، زياد به خانه خدا نظر كنيد كه خدا نزد خانه خود 120 رحمت دارد؛ 60 تاىِ آن براى طواف كنندگان است، 40 تا براى نماز خوانندگان و 20 تا براى نظر كنندگان.»
در كتاب مستدركالوسائل و بحار، از كتاب عُدّةالدّاعى، از امام صادق عليهالسلام نقل كردهاند كه فرمود:
«كسى كه خانه كعبه را زيارت كند و حقّ آن را بشناسد و هفت شوط اطراف آن طواف كند و در مقام حضرت ابراهيم دو ركعت نماز بخواند، خداوند براى او 000/10 حسنه بنويسد و 000/10 درجه براى او بلند فرمايد... .»
از پيغمبر صلىاللهعليهوآله نقل كردهاند كه فرمود:
«كسى كه 5 طواف كند از گناهان خارج شود؛ مثل روزى كه از مادر متولّد شده است.»
، 40 تا براى نماز گزاران و 20ص: 181
تا براى كسانى كه نظر مىكنند.
چون روز تَرويه = هشتم ذىحجّه رسيد، براى احرام حج، غسل كن؛ دو پارچه [لباسِ] احرام راكه داشتى بپوش؛ پاى برهنه و با
ص: 182
آرامش و وقار، داخل مسجد شو و نزد مقام حضرت ابراهيم يا در حجر اسماعيل، دوركعت نماز بخوان. پس در ميان مسجد باش تا نماز واجب ظهر را بخوانى و پس از نماز، آن دعايى را كه روز اوّل در احرام عمره خواندى اينجا نيز بخوان.(1)
اين احرام را بعد از نماز واجب يا نافله قرار دهند.
كيفيّت احرام و تروك آن مثل احرام سابق است.
تأخير احرام از روز هشتم جايز است؛ ليكن، تا وقتى كه حاجى بتواند خود را بعد از احرام در اوّل ظهر روز نهم به عرفات رساند. اگر مىترسد كه نرسد، بايد در احرام شتاب نمايد؛ و بعد از نماز، نيّت كند: احرام حج مىبندم، براى اطاعت فرمان خداوند عالم.
سپس به طرف منى حركت كن و با آرامش و وقار و تواضع باش. چون به نزديكى ردم سدّى كه ساخته بودند تا آب درون مسجد نيايد رسيدى، لبّيك گو؛(2)و چون به محل ردم رسيدى، صداى خود را به لبّيك بلند كن تا آنكه به منى رسى.
چون به منى رسيدى، بگو:
«اَللّهُمَّ هذِهِ مِنى، وَ هِىَ مِمّا مَنَنْتَ بِها عَلَيْنا مِنَ الْمَناسِكِ، فَأَسْئَلُكِ أَنْ تَمُنَّ عَلَيْنا بِما مَنَنْتَ بِهِ عَلى أَنْبِيائِكَ، فَإنَّما أَنَا عَبْدُكَ وَ فِى قَبْضَتِكَ.»(3)
نمازهاى خود را در منى در مسجد خيف مىخوانى و تا روز نهم، آنجا هستى. حدود منى از عقبه است تا وادى مُحَسَّر.
چون به سوى عرفات متوجّه شدى، بگو:
«اَللّهُمَّ إلَيْكَ صَمَدْتُ وَ إيّاكَ اعْتَمَدْتُ وَ وَجْهَكَ أَرَدْتُ، فَأَسْئَلُكَ أَنْ تُبارِكَ لِى فِى رَحْلَتى، وَ أَنْ تَقْضِىَ
1) علما احرام را در تمام مكّه جايز مىدانند؛ ليكن، بنابر احتياط، احرام از مسجدالحرام نبايد ترك شود واز هر جاى مسجد كه شد، مانعى ندارد.
2) جايز است لبّيك را در مسجد يا خارج مسجد در راه شروع كنند. مردان به صداى بلند آن را تكرار و ظهر روز نهم كه رسيد، قطع كنند و ديگر نگويند.
3) خدايا! اين سرزمين منى است و منى از آن مناسكى است كه بر ما منّت نهاده جزء اعمال ما قرار دادى. پس درخواست مىكنم آن نعمتهايى را كه بدان بر انبيا منّت نهادى، به ما نيز مرحمت فرمايى من بنده تواَم و در قبضه تصرّف و اختيار تو.
ص: 183
لى حاجَتى، وَ أَنْ تَجْعَلَنى الْيَوْمَ مِمَّنْ تُباهِى بِهِ مَنْ هُوَ أَفْضَلُ مِنّى.»(1)
پس از اين، نيّت مىكنند كه تا غروب، براى امتثال فرمان خدا در عرفات بمانند.
پس لبّيك مىگويى و اوّل روز، به طرف عرفات حركت مىكنى. چون به عرفات رسيدى، خيمه خود را در موضع نَمره مىزنى. وقتى كه ظهر شد و لبّيك را قطع و شروع كردى به تهليل و تحميد و تمجيد و ثناى پروردگار، غسل مىكنى و نماز ظهر و عصر را به يك اذان و دو اقامه مىخوانى. نماز عصر را با ظهر مىخوانى تا قلبت براى دعا آماده شود؛ چرا كه روز عرفات روز دعا و مسئلت از پروردگار است.
در طرف چپ كوه، توقّف كن كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله نيز در طرف چپ كوه البتّه، نسبت به وارد شوندگان به عرفات توقّف كرده است. چون پيغمبر آنجا وقوف فرمود، مردم خيال كردند فقط آنجا عرفات است. همه اطراف آن حضرت جمع شدند؛ فرمود:
«تمام اين وادى عرفات است.»
در مُزدَلفه مَشعَر نيز چنين كرد. اگر موضعى را خالى ديدى، آنجا مستقر شو؛ چون خدا دوست دارد كه محلّى از عرفات خالى نباشد. بالاى كوه مرو و در محلّ اراك توقف نكن. چون در ميدان عرفات توقّف كردى، حمد و ثناى الهى و تهليل و تمجيد بهجاى آر؛ و تكبير و سوره توحيد را هر كدام صد مرتبه بگو. به هرچه مىخواهى، دعا كن و كوتاهى نكن؛ كه روز خواندن پروردگار و درخواست از اوست.
از شرّ شيطان به خدا پناه بر كه هرگز شيطان از تو غفلت نخواهد كرد در موضعى كه از اين موضع نزد او محبوبتر باشد. مشغول نظر كردن به مردم نباش و مشغول خود و قلب خود باش. اين دعا را نيز
1) خدايا! به سوى تو قصد كردم، بر تو اعتماد نمودم و تو را اراده كردم؛ پس درخواست مىكنم كه سفرم را بر من مبارك گردانى و حاجت مرا برآورى و مرا از جمله كسانى قرار دهى كه به وجود آنها مباهات مىفرمايى.
ص: 184
بخوان:
«اَللّهُمَّ رَبَّ الْمَشاعِرِ كُلَّها، فُكَّ رَقَبَتى مِنَ النّارِ، وَ أَوْسِعْ عَلىَّ مِنَ الرِّزْقِ الْحَلالِ، وَادْرَأْ عَنّى شَرَّفَسَقَةِ الْجِنِّ وَالإنْسِ. اللّهُمَّ لا تَمْكُرْ بى وَ لا تَخْدَعْنى وَ لا تَسْتَدْرِجْنى. يا أَسْمَعَ السّامِعينَ، وَ يا أَبْصَرَ النّاظِرينَ، وَ يا أَسْرَعَ الْحاسِبينَ، وَ يا أَرْحَمَ الرّاحِمينَ، أَسْئَلُكَ أَنْ تُصَلّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ أَنْ تَفْعَلَ بى كَذا وَ كَذا.»(1)
نيز، شايسته است حاجى براى برادران دينىاش دعا كند كه براى هر كس، هرچه از خدا بخواهد، خداوند صد هزار برابر آن را به خودش مىدهد ـ چنان كه امام معصوم فرموده است ـ و ملائكه براى او دعا كنند و دعاى ملائكه قبول است.
خبر مفصّل در باب فضيلت دعا براى غير در ابواب رحمت مذكور است.
نيز در حالى كه دستها را به آسمان بلند كردهاى، بگو:
«اَللّهُمَّ حاجتِىَ الَّتى إنْ أَعْطَيْتَها لَمْ يَضُرَّنى ما مَنَعْتَنى، وَ إنْ مَنَعْتَنيها لَمْ يَنْفَعْنى ما أَعْطَيْتَنى، أَسْئَلُكَ خَلاصَ رَقَبَتى مِنَ النّارِ. اَللّهُمَّ إنّى عَبْدُكَ وَ مِلْكُ يَدِكَ، وَ ناصِيَتى بِيَدِكَ وَ أَجَلى بِعِلْمِكَ، أَسْئَلُكَ أَنْ تُوَفِّقَنى لِما يُرْضيكَ عَنّى، وَ أَنْ تُسَلِّمَ مِنّى مَناسِكى الَّتى أَرَيْتَها إبْراهيمَ خَليلَكَ، وَ دَلَّلْتَ عَلَيْها حَبيبَكَ مُحَمَّدا.»(2)
خدايا! من بنده شرمنده تواَم و از آنِ تو و در اختيار تو. اجل و مرگ من به امر تو و تقدير توست. از تو خواستارم كه مرا براى انجام دادن آنچه تو را از من راضى گرداند توفيق دهى و مرا به اجراى مقبول مناسكى كه به خليلت نشان دادى و حبيبت محمّد صلىاللهعليهوآله را به آن راهنمايى فرمودى، توفيق دهى.
1) خدايا! اى پروردگار تمام مشاعر شايد مراد مكان عرفات و منى و مشعر و مكّه و غيره باشد، مرا از آتش آزاد فرما، از روزى حلال، بر من توسعهاى مرحمت كن؛ شرّ فاسقان جنّ و انس را از من دور فرما و مرا دچار خذلان و محروم از الطاف خود نگردان. اى شنوا و بيناى بىنهايت! يا ارحم الراحمين! از تو براى محمّد و آل محمّد، لطف و رحمت خواستارم؛ به من كه ريزهخوار احسان آنهايم لطفى عنايت فرما و حوائج مرا به من مرحمت كن.
2) خدايا! حاجتى دارم كه اگر به من لطف فرمايى، آنچه از من دريغ كنى به من ضرر نمىرساند و اگر آن حاجت را ندهى، هرچه به من دهى نفعى ندارد؛ آن حاجت اين است كه از تو خلاصى خودم را از آتش خواستارم.
ص: 185
نيز بگو:
«اَللّهُمَّ اجْعَلْنى مِمَّنْ رَضيتَ عَمَلَهُ، وَ أَطَلْتَ عُمْرَهُ، وَ أَحْيَيْتَهُ بَعْدَ الْمَوْتِ حَيوةً طَيّبَةً.»(1)
مشركان قبل از غروب از عرفات كوچ مىكردند؛ امّا پيغمبر اسلام صلىاللهعليهوآله مخالفت نمود و بعد از غروب، كوچ فرمود.
امام صادق عليهالسلام فرمود:
چون غروب شد، همراه مردم كوچ كن و با آرامش و وقار و ذكر و استغفار طرف مشعر سير كن؛ كه خداوند در قرآن مجيدش مىفرمايد:
«ثُمَّ أَفيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النّاسُ وَ اسْتَغْفِروُااللّهَ»(2).
پس مانند ساير مسلمين به مشعرالحرام برويد و از خدا طلب آمرزش كنيد؛ كه اوست آمرزنده مهربان.
چون از طرف راست به آن تلّ ريگ قرمز رسيدى، بگو:
«اَللّهُمَّ ارْحَمْ مَوْقِفى وَ زِدْ فى عِلْمى وَ سَلِّمْ لى دينى وَ تَقَبَّل مَناسِكى.»
بالجمله، با تأنّى و آرامش و استغفار به طرف مشعرالحرام حركت كن و نماز مغرب و عشا را به يك اذان و دو اقامه در مشعر بخوان.
چون صبح شد و فريضه صبح را انجام دادى، با طهارت باش و نزديك كوه، يا هر جايى بخواهى، توقّف كن و مشغول حمد و ثناى الهى وياد كردن نعمتهاى پروردگار و ذكر صلوات باش. اين دعا را نيز بخوان:
«اَللّهُمَّ رَبَّ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ، فُكَّ رَقَبَتى مِنَ النّارِ، وَ
ص: 186
أَوْسِعْ عَلَىَّ مِنْ رِزْقِكَ الْحَلالِ، وَ ادْرَأْ عَنَّى شَرَّ فَسَقَةِ الْجِنِّ وَالإنْسِ. اَللّهُمَّ أَنْتَ خَيْرُ مَطْلُوبٍ إلَيْهِ، وَ خَيْرُ مَدْعُوَ وَ خَيْرُ مَسْؤُولٍ، وَ لِكُلِّ وافِدٍ جائِزَةٌ، فَاجْعَلْ جائِزَتى فى مَوْطِنى هذا أَنْ تُقيلَنى عَثْرَتى وَ تَقْبَلَ مَعْذِرَتى، وَ أَنْ تُجاوِزَ عَنْ خَطيئَتى، ثُمَّ اجْعَلِ التَّقْوى مِنَ الدُّنْيا زادى.»(1)
خدايا! هر مهمانى كه بر بزرگى وارد شود جايزهاى دارد؛ جايزه مرا در اينجا اين قرار ده كه از لغزش من بگذرى و عذر مرا بپذيرى و گناه مرا ببخشى و توشه مرا از خانه دنيا براى آخرت تقوا و پرهيزگارى قرار دهى.
آنگاه، چون هوا روشن گشت و نزديك آفتاب شد، از مشعر به منى كوچ كن(2).
چون به وادى محسَّر ـ كه موضعى است بين مشعر و منى و به منى نزديكتر و يكى از حدود منى است ـ رسيدى، سرعت بگير تا آنكه از آنجا بگذرى. اگر كسى از نادانى يا فراموشى از عرفات به منى بيايد و در مشعر نماند، بايد از منى به سوى مشعر برگردد؛ هرچند كه مردم از مشعر رفتهاند.
اگر كسى فقط وقوف مشعرالحرام را يعنى وقوف اختيارى آن را كه بينالطلوعين است درك كرده، حجّ او صحيح است خلافى و اشكالى در مسئله نيست.
نيز فرمود: اگر كسى كه دير آمده و به عرفات نرسيده به مشعرالحرام برسد، در حالى كه هنوز امام يعنى رئيس قافله حج در مشعر است و گمان دارد كه پس از رسيدن به عرفات و قدرى توقف باز مىتواند خود را قبل از آفتاب به مشعر برساند، بايد به عرفات رود. ولى اگر گمان مىكند كه در صورت ترك مشعر به قصد عرفات
ص: 187
نمىتواند خود را قبل از رفتن مردم به مشعر برساند، نبايد به عرفات رود. در همان مشعر باشد؛ حجّ او تمام و صحيح است.
نيز فرمود: سنگ ريزهها را از مشعر بردار؛ و از منى نيز جايز است بردارى.(1)
وقت رمى از طلوع آفتاب تا غروب است. شرط است كه سنگ ريزه باشد، نه سنگهاى بزرگ؛ از حرم باشد، چنان كه گذشت؛ كسى ديگر آن سنگها را در رمى جمرات به كار نبرده باشد؛ و نيّت كند كه رمى جمره مىكنم در حج تمتّع، قربة الى اللّه ـ تعالى.
نيز بايد سنگها را بيندازند، نه اينكه بر جمره گذرند؛ و چون انداختند، به جمره رسد؛ هفت عدد باشد و در پى يكديگر انداخته شوند.
بهتر آن است كه شب دهم 70 سنگ ريزه از مشعر بردارد.
نيز فرمود: سنگها را كه گرفتى، نزد جمره عقبه برو و از جلو يعنى مقابل جمره كه پشت به قبله باشد سنگها را بينداز، نه از بالاى جمره؛ و تا سنگها در دستت هست، بگو:
«اَللّهُمَّ هؤُلاءِ حَصَياتى، فَأَحْصِهِنَّ لى وَ ارْفَعْهُنَّ فى عَمَلى.»
پس شروع مىكنى و با هر يك كه مىاندازى، مىگويى:
«اللّهُ أَكْبَرُ! اَللّهُمَّ ادْحَرْ عَنّى الشَّيْطانَ، اَللّهُمَّ تَصْديقا بَكِتابِكَ وَ عَلَى سُنَّةِ نَبِيِّكَ. اَللّهُمَّ اجْعَلْهُ حِجّا مَبْرُورا وَ عَمَلاً مَقْبُولاً وَسَعْيا مَشْكُورا وَ ذَنْبا مَغْفُورا.»(2)
خدايا! اين عمل من از روى تصديق به قرآن و تبعيّت سنّت پيغمبر توست.
خدايا! حجّ و ساير اعمال مرا قبول فرما و گناهانم را ببخش و بيامرز.
بين تو و جمره، بايد مقدار 10 ـ 15 ذراع فاصله باشد. چون از رمى برگشتى و به منزل آمدى، بگو:
«اَللّهُمَّ بِكَ وَثِقْتُ وَ عَلَيْكَ تَوَكَّلْتُ، فَنِعْمَ الرَّبُّ وَ نِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصيرُ.»3
ص: 188
مستحبّ است كه در وقت رمى، با طهارت باشند.
چون سنگ ريزه را انداختى، قربانى خود را ـ شتر باشد يا گاو ـ خريدارى كن؛ اگر نشد، گوسفند قوچ چاق نر؛ اگر نيافتى، بره نر؛ و اگر نيافتى، بز نر كافى است. اگر هم اينها را نيافتى، هرچه يافتى(1)باكى نيست.
چون قربانى را خريدى، آن را رو به قبله قرارده و نحر كن اگر شتر باشد، يا ذبح كن اگر گاو و گوسفند باشد و بگو:
«وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذى فَطَرَ السمواتِ وَالأَرْضِ حَنيفا، وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ. إنَّ صَلاتى وَ نُسُكى وَ مَحْياىَ وَ مَماتى لِلّهِ رَبِّ الْعالَمينَ لا شَريكَ لَهُ، وَ بِذلِكَ اِمِرْتُ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمينَ. اَللّهُمَّ مِنْكَ وَ لَكَ، بِسْمِ اللّهِ وَ اللّهُ أَكْبَر. اَللّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنّى.»
پس كارد را بر گلوى آن وارد كن و تا نمرده، سر آن را جدا
1) خدايا! به تو وثوق دارم و بر تو توكّل مىكنم؛ چون خوب پروردگار و خوب آقا و خوب ياورى هستى.
ص: 189
نكن. چون عمل قربانى انجام گرفت، سزاوار است كه صروره = كسى كه حج اوّل اوست سر بتراشد. ولى اگر شخص در سابق حجگزارده، مخيّر است بين تقصير = قدرى از ريش و شارب و ناخن را گرفتن و سر تراشيدن. امّا كسى كه موى سر خود را به عسل يا صمغ يا خطمى و غير اينها براى دفع شپش يا منظورى ديگر چسبانيده باشد، نيز كسى كه موى را جمع كرده و گره زده و درهم پيچيده و بافته، بايد سر را بتراشد و تقصير نكند.(1)
1 ـ رمى جمره عقبه؛
2 ـ قربانى؛
3 ـ سر تراشيدن يا تقصير.
اگر از روى فراموشى يا نادانى يا به اشتباه خلاف ترتيب شد، عيب ندارد. اگر هم حاجى از روى علم و عمد ترتيب را ملاحظه نكرد، مشاهير علما مىفرمايند: معصيت كرده؛ ليكن، اعاده بر او واجب نيست به نظر حقير، اين شخص بايد احتياط را مراعات بنمايد و اعمالش را ا عاده كند تا ترتيب درست شود. چون سر تراشيد يا تقصير كرد، همه محرّمات حال احرام براى او حلال است مگر صيد و زن و بوى خوش.
اگر ممكن شد كه همان روز عيد براى طواف و سعى به مكّه بروى، خيلى بهتر است. ولى اگر مشغول بودى، ضررى ندارد كه آن را براى فردا به تأخير ا ندازى؛ هرچند كه تأخير مكروه است. اگر روز عيد به مكّه مشرف شدى، چون به درب مسجد رسيدى، بايست و بگو:
«اَللّهُمَّ أَعِنّى عَلى نُسُكِ، وَ سَلّمْنى لَهُ وَ سَلِّمْهُ لى. أَسْئَلُكَ مَسْئَلَةَ الْعَليلِ الذَّليلِ الْمُعْتَرفِ بِذَنْبِهِ، أَنْ تَغَفِرَلى ذُنُوبى وَ أَنْ تُرْجِعَنى بِحاجَتى. اَللّهُمَّ إنّى عَبْدُكَ وَالْبَلَدُ بَلَدُكَ وَالْبَيْتُ بَيْتُكَ، جِئْتُ أَطْلُبُ رَحْمَتَكَ وَ أَؤُمُّ طاعَتَكَ، مُتَّبِعا لأَمْرِكَ راضِيا بِقَدَرِكَ، أَسْئَلُكَ مَسْئَلَةَ الْمُضْطَرِّ إلَيْكَ، الْمُطيعُ لأَمْرِكَ،
1) سر تراشيدن مخصوص مردان است و براى زنان و افراد خنثى كه به بيمارى اختلال جنسيّت مبتلايند جايز نيست. حاجى بايد نيّت كند كه اين عمل را براى خدا انجام مىدهم؛ و رعايت اين ترتيب نيز در اعمال منى واجب است:
ص: 190
الْمُشْقِقِ مِنْ عَذابِكَ، الْخائِفِ لِعُقُوبَتِكَ، أَنْ تُبَلِّغَنى عَفْوَكَ وَ تُجيرَنى مِنَ النّارِ بِرَحْمَتِكَ.»(1)
خدايا! من بنده تواَم و اين شهر مكّه شهر تو و خانه خانه توست. من آمدهام؛ رحمت و مهربانى تو را خواهانم، قصد اطاعت و بندگى تو را دارم، تابع فرمان تواَم و به تقديرات تو راضيم. من، مانند شخص بيچاره مطيع فرمانبردار ترسان از عذاب، از تو درخواست مىكنم كه مرا به عفو و بخشش خود برسانى و به آن لطف و رحمت بىپايانت، مرا از آتش نجات دهى.
پس نزد حجرالاسود مىروى و آن را استلام مىكنى و مىبوسى؛ و اگر نتوانستى، بر آن دست بمال و دستت را ببوس؛ و اگر نتوانستى كه دست بر آن رسانى، پس مقابل آن بايست و تكبير گو و همان دعايى را بخوان كه سابقا هنگام طواف خواندى.
پس هفت مرتبه اطراف خانه كعبه طواف كن، مانند طواف روز اوّل كه وارد مكّه شدى.
پس دو ركعت نماز طواف نزد مقام حضرت ابراهيم بخوان، با «قل هواللّه أحد» و «قل يا أيّها الكافرون» در ركعت اوّل، «قل هواللّه» و در ركعت دوم، «قل يا أيّها الكافرون»؛ چنان كه گذشت. پس به سوى حجرالاسود برگرد و اگر توانستى، آن را ببوس و مقابل آن برو و تكبير بگو.
سپس به سوى صفا برو و مثل سابق، سعى صفا و مروه را انجام ده؛ و چون به اتمام رسيد، تمام محرّمات حال احرام بر تو حلال مىشود مگر زنان و صيد براى حرم نه براى احرام. پس به مسجد برگرد و طواف النساء را انجام ده و دو ركعت نماز طواف آن را بخوان. پس آن وقت، همه محرّمات احرام بر تو حلال مىشود مگر صيد و حجّ تو به اتمام مىرسد.(2)
نيز، مستحبّ است براى اين اعمال بشتابد كه افضل است؛ هرچند، مىتواند آن را تا گذشتن ايام تشريق دهم و يازدهم و دوازدهم ذىحجّه تأخير اندازد و البتّه، بايد از زنان و بوى خوش اجتناب نمايد.
1) خدايا! مرا بر اعمال حجّ اعانت فرما. مرا سالم بدار براى انجام عبادت و عبادت مرا نيز سالم بدار كه ضايع و باطل نگردد. من، مانند بيمار خوار معترف به گناه، از تو درخواست مىكنم كه گناهان مرا بيامرزى و مرا حاجت روا برگردانى.
2) مستحبّ است كه چون حاجى از منى براى مكّه حركت مىكند، اوّل غسل كند؛ و بعد، بيايد براى طواف حجّ و سعى صفا و مروه و طواف النساء.
ص: 191
راوى عرض كرد: اگر كسى طوافالنساء را فراموش كرد و به وطن خود برگشت، چه؟
فرمود: [آميزش با] زنان بر او حلال نيست، تا آنكه خانه كعبه را زيارت كند يعنى طواف النساء را انجام دهد.
نيز فرمود: اگر موفق به حج نمىشود، شخصى را دستور دهد كه به نيابت او طوافالنساء را انجام دهد؛ و اگر قبل از انجام دادن بميرد، بايد ولىّ او يا ديگرى براى او انجام دهند.
نيز فرمود: بايد شب يازدهم و دوازدهم در منى بيتوته كنى و اگر در غير منى بودى، بايد به كفّاره آن، قربانى كنى. اگر اوّل شب بيرون شدى، بايد هنوز نصف شب نشده برگردى؛ مگر آنكه مشغول انجام مناسك حج يعنى طواف و سعى و طوافالنساء باشى. ولى اگر بعد از نصف شب از منى بيرون شدى، مانعى ندارد كه جاى ديگر باشى.
راوى عرض كرد: اگر حاجى شب تا صبح در مكّه به طواف و دعا و سعى بين صفا و مروه مشغول بود، چه؟
حضرت فرمود: بر او چيزى نيست؛ در اطاعت خدا بوده است.
نيز فرمود: تكبير، براى كسانى كه در منى هستند، در عقب پانزده نماز [واجب] است: از بعد از نماز روز عيد تا بعد از نماز صبح روز سيزدهم كه پانزده نماز شود. ولى اگر از منى بيرون شدى يعنى روز دوازدهم بعد از ظهر، چيزى بر تو نيست. صورت تكبير اين است كه بگويى:
«اللّهُ أَكْبَرُ اللّهُ أَكْبَرُ، لا إلهَ إلاّ اللّهُ واللّهُ أَكْبَرُ اللّهُ أَكْبَرُ، وَ لِلّهِ الْحَمْدُ، اللّهُ أَكْبَرُ عَلى ماهَدينا، اللّهُ اَكْبَرُ عَلى ما رَزَقَنا مِنْ بَهيمَةِ الأَنْعامِ، وَ الْحَمْدُ لِلّهِ عَلى ما أَبْلانا.»
ص: 192
نيز فرمود: هر روز يعنى روز يازدهم و دوازدهم و سيزدهم براى كسى كه در منى مانده وقت ظهر، نزد جمره اوّل مىروى و هفت سنگ ريزه مىاندازى و نيّت مىكنى و همان دعايى را مىخوانى كه روز عيد، وقت سنگ زدن، خواندى.
رو به قبله مىشوى و حمد و ثناى الهى را به جاى مىآورى و صلوات مىفرستى. سپس، اندازه مختصرى جلو مىروى و دعا مىكنى و درخواست مىكنى كه خدا از تو قبول فرمايد. پس به آرامش مىروى نزد جمره دوم و اين اعمال را به همان كيفيّت انجام مىدهى. دست آخر، مىروى نزد جمره سوم و باز به همان دستور عمل مىكنى.(1)
اگر كسى رمى را فراموش كرد، فرداى آن روز، اوّل قضاى گذشته را به جا آورد و سپس به وظيفه خود آن روز عمل كند.
چون رمى تمام شد، توقّف نكن و عقب كار خود برو.(2)نيز فرمود: اگر كسى براى رمى جمرات 21 سنگ برداشته و هر سه جمره را رمى كرده باشد، سپس در آخر كار ببيند كه در دستش يك سنگ باقى مانده و نمىداند در سنگريزههاى كدام محل نقص حاصل شده، بايد برگردد و به هر يك از سه جمره يك سنگ بزند.
اگر هم ببيند كه از 21 سنگ ريزه يكى كسر دارد، از روى زمين يك دانه بردارد و رمى را تمام كند.
هنگامى كه سنگ مىاندازد، اگر به شخص يا حيوانى اصابت كرد و بعد بر جمره واقع شد، كفايت مىكند.
اگر به جمره اوّل چهار سنگ انداخت و به دومى و سومى هر كدام هفت تا انداخت، فرمودند: برگردد و به جمره اوّل سه سنگ
ص: 193
ديگر بيندازد. ولى اگر به اوّلى سه سنگ انداخت و به دومى و سومى هر كدام هفت تا انداخت، بايد برگردد و به هر سه هفت تا ـ هفت تا بيندازد.
اگر به جمره دوم سه سنگ انداخت و نوبت سوم را درست انداخت، برگردد و به دومى هفت سنگ اندازد.(1)
ولى اگر به دومى چهار سنگ انداخت، برگردد و سه سنگ ديگر به جمره دوم بزند.
عرض كرد: اگر كسى خلاف ترتيب عمل كرد و اوّل به سومى سنگ انداخت، سپس به دومى، بعد به اوّلى چه؟
فرمود: به جمرهدوم برگردد و بعد به سومى سنگ زند؛ هرچند فرداى آن روز باشد.
نيز فرمود: در مسجد خيف ـ كه مسجد منى است ـ نماز بخوان. پيغمبر صلىاللهعليهوآله در زمان خود، در اطراف مناره وسط مسجد، به اندازه تخمينى 30 ذراع از طرف جلو مناره يعنى قبله و راست و چپ و پشت سر نماز مىخواند. اگر مىتوانى، در اين اطراف نماز بخوان؛ كه هزار پيغمبر در آنجا نماز خواندند.(2)
نيز، مستحبّ است 100 مرتبه «سُبْحانَ اللّهَ» و 100 مرتبه «لا إلهَ إلاَّ اللّه» و 100 مرتبه «اَلْحَمْدُ لِلّه» بگويد كه ثواب زيادى دارد.
چون قصد كردى كه از منى بكوچى، بايد روز دوازدهم و بعد از ظهر باشد. اگر هم خواستى كه روز سيزدهم بعد از رمى جمرات سهگانه و پيش از ظهر يا بعد از آن كوچ كنى، مانعى ندارد.(3)
اگر هنگامى كه روز دوازدهم كوچ كردى، خواستى در مكّه توقّف كنى، باكى نيست. اگر روز دوازدهم غروب شد و از منى بيرون نشدى، پس در منى باش كه تا صبح نبايد از منى بيرون شوى.(4)
1) مطابق روايات ديگر، سومى را نيز بايد اعاده كند.
2) مستحبّ است كه حاجى در مسجد خيف 100 ركعت نماز بخواند كه معادل با 70 سال عبادت خواهد بود.
3) چنان كه گذشت، جواز كوچ در روز دوازدهم مخصوص كسى است كه در حال احرام، از جماع و صيد اجتناب كرده است.
4) اين مطلب نيز گذشت كه اگر حاجى شب سيزدهم در منى ماند، بايد در روز رمى جمرات كند و سپس برود.
ص: 194
چون خواستى وارد كعبه شوى، اوّل غسل كن. با كفش، داخل خانه نشو و چون داخل شدى، بگو:
«اَللّهُمَّ إنَّكَ قُلْتَ: «وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِنا» فَآمِنّى مِنْ عَذابِ النّارِ.»(1)
خدايا! مرا از آتش ايمن فرما.
سپس در بين دو استوانه، بر رُخامه = سنگ سست قرمز، دو ركعت نماز بخوان؛ در ركعت اوّل، حم سجده(2)و در ركعت دوم، به همان اندازه از آيات ديگر قرآن بخوان.
در گوشههاى خانه نيز نماز بخوان و بگو:
«اَللّهُمَّ مَنْ تَهَيَّأَ...»
به رعايت اختصار، ترك شد.
آب دهان و بينى در خانه نينداز.
پيغمبر صلىاللهعليهوآله وارد آن نشد مگر روز فتح مكّه.
چون خواستى از مكّه بيرون شوى، خانه كعبه را وداع گوى؛ و هفت شوط طواف كن. اگر هم توانستى، در هر شوطى، حجرالاسود و ركن يمانى را استلام كن. پس مىروى نزد مستجار و به همان دستورى عمل مىكنى كه در ابتداى ورود به مكّه عمل كردى. براىخودت هم دعا كن.
... فرمود: نزد چاه زمزم بيا و از آب آن بياشام. آنگاه، بيرون شو و بگو:
«آئِبُونَ تائِبُونَ، عابِدُونَ لِرَبِّنا، حامِدُونَ إلى رَبِّنا، راغِبُونَ إلى اللّهِ، راجِعُونَ ـ إنْ شاءَ اللّه».
راوى مىگويد: چون امام صادق عليهالسلام خانه را وداع فرمود و مىخواست از مسجد بيرون شود، نزد درب مسجد، سجدهاى
ص: 195
طولانى كرد و سپس برخاست و بيرون شد.
آنچه از كتاب شريف معاوية بن عمّار انتخاب كرده بوديم تمام شد.
اين حقير، با نظر قصير خود، به روايات زراره و ابوبصير و حلبى و ديگران مراجعه كردم؛ ولى از هيچ يك، به تفصيل صحيحه معاوية بن عمّار، رواياتى مرتّب و مفصّل در خصوص مناسك حجّ نيافتم، با آنكه زراره ـ چنان كه ذكرش گذشت ـ چهل سال از امام درباره مسائل حج سؤال مىكرد.
بارى، بنده ساير روايات كتاب معاوية بن عمّار را ذكر نكردم؛ چون در مورد مسائل متفرّقه حجّ و مزار بود.(1)
شيخ بزرگوار طوسى در كتاب شريف «تهذيب» كه يكى از كتب اربعه مشهور و مورد اعتماد تمام علماست كتاب معاوية بن عمّار را به اسانيد صحيح ديگرى نيز نقل فرموده است(2).
شيخ صدوق نيز آن را در كتاب شريف «من لايحضره الفقيه» متفرّق كرده است.
شيخ بزرگوار عياشى در تفسير خود بعضى از اجزاى آن را، كه مربوط به تفسير قرآن بوده، نقل فرموده است. فقها هم در كتب فقهى به اجزاى اين حديث براى تبيين مسائل مناسك تمسك كردهاند.
در كتاب شريف «كافى»، به سند صحيح از زراره نقل است كه
1) كسى كه مواضع احاديث اين بزرگوار را كه بنده ذكر كردهام از كتاب كافى بخواهد، بايد مراجعه كند به: كافى 4/240، 284، 318، 326، 331، 335، 338، 339 و 401، 402، 403، 406، 411، 423، 425، 430، 431، 435، 439، 454، 461، 463 و 467، 469، 471، 472، 476، 477، 478، 480، 483، 484، 491، 498، 502، 503 و 511، 512، 513، 514، 517، 519، 520، 521، 528، 530.
2) براى نمونه، به چند موضع تهذيب اشاره مىكنيم: كتاب الحج 5/321، 323 و 325، 340، 367، 372، 378، 386... .
ص: 196
گفت: من در خدمت امام باقر عليهالسلام در مسجدالحرام نشسته بودم و روى حضرت به كعبه بود. فرمود:
«نظر به سوى كعبه عبادت است. بدان كه ذات مقدّس پروردگار، در زمين، مكانى را كه از كعبه معظّمه محبوبتر و گرامىتر باشد نيافريده... .»
از امام صادق عليهالسلام نقل كردهاند كه فرمود:
«كسى كه به سوى كعبه نظر كند و حقّ و حرمت ما را بشناسد، چنان كه حقّ و حرمت كعبه را مىشناسد، خداوند گناهان او را بيامرزد و امور مهمّ دنيا و آخرت او را كفايت فرمايد.»
اين رايت در كتاب «من لايحضره الفقيه» نيز مذكور است.
از زيد شحّام نقل است كه گفت: من در خدمت امام صادق عليهالسلام بودم و طواف مىكرديم. ديدم كه هرگاه امام به حجرالاسود مىرسيد، به حجرالاسود دست مىماليد و آن را مىبوسيد؛ و چون به ركن يمانى مىرسيد، خود را به آن مىچسبانيد. پس در خصوص اين موضوع سؤال كردم. حضرت، از رسولاللّه صلىاللهعليهوآله نقل كردند كه فرمود:
«هيچگاه نزد ركن يمانى نيامدم، مگر آنكه جبرئيل را ديدم كه بر من سبقت گرفته و خود را به آن مىچسباند.»
از امام صادق عليهالسلام نقل كردهاند كه فرمود:
«از ابتداى خلقت آسمانها و زمينها، خداوند ملكى به ركن يمانى موكّل فرموده كه كارى ندارد غير از آمين گفتن بر دعاهاى شما شيعيان؛ پس در امر دعا دقيق باشيد كه چه [حاجتى] درخواست مىكنيد... .»
از امام صادق عليهالسلام نقل شده است:
«ركن يمانى درى است از درهاى بهشت كه [خداوند] باز فرموده و هيچگاه آن را نبسته است.»
در روايت ديگر، فرمود:
«آن درب مخصوص ماست و ما از آن وارد بهشت مىشويم.»
ص: 197
در روايت ديگر، چنين فرمود:
«براى شيعيان آل محمّد باز شدهاست و به روى غير آنان بسته است. هر مؤمنى كه نزد آن دعا كند، دعاى او به عرش رسد و حجابى براى آن نباشد.»
از امام هشتم حضرت رضا عليهالسلام نقل شده كه فرمود:
«افضل مواضع مسجدالحرام حطيم است كه مابين حجرالاسود و درِ خانه است.»
راوى عرض كرد: بعد از آن، كجا افضل است؟
فرمود:
«نزد مقام حضرت ابراهيم؛ و بعد از آن، حجر حضرت اسماعيل است. بعد از آن، هرچه به خانه كعبه نزديكتر باشد افضل است.»
در روايت ديگر، آمده است كه امام صادق عليهالسلام مابين در خانه و حجرالاسود نماز خواندند و فرمودند:
«توبه حضرت آدم در اين مكان قبول شده است.»
از امام صادق عليهالسلام نقل است كه فرمود:
«نزد ملتزم پشت كعبه كه خود را به آن مىچسبانند نهرى است از نهرهاى بهشت... .»
دو روايت، از امام صادق عليهالسلام نقل كردهاند كه فرمود:
«نماز در مسجدالحرام معادل 000/100 نماز است.»
اين مضمون در كتاب «بحار» از كتابهاى ديگر نقل شده است.
در روايت ديگر، امام هشتم عليهالسلام فرمود:
«نماز فرادى در مسجدالحرام از نماز جماعت در منازل مكّه افضل است.»
پايان اخبار كافى.
در كتاب «عيون»، از امام هشتم عليهالسلام نقل شده كه فرمود:
«نماز در مسجدالحرام از شصت سال و چند ماه نماز در غير آن افضل است.»
ص: 198
خداوند، در قرآن مجيد، مكّه را «بلد امين» قرار داده است.
شيخ صدوق در «من لايحضره الفقيه» مىفرمايد: كسى كه در مكّه يك ختم قرآن كند، براى او، اجر و حسنات نوشته شود از جمعه اوّل دنيا تا آخر جمعهاى كه واقع خواهد شد.
در كتاب «من لايحضره الفقيه»، از امام سجّاد عليهالسلام نقل شده است كه فرمود:
«كسى كه قرآن را در مكّه ختم كند، نميرد تا آنكه پيغمبر صلىاللهعليهوآله را ببيند و منزل خود را در بهشت مشاهده كند. يك تسبيح يعنى سبحان اللّه در مكّه بگويد، معادل ثواب خراج عراقين خواهد بود كه در راه خدا انفاق كند.»
در ادامه، فرمود:
«... كسى كه در مكّه روزه نداشته باشد مثل روزهدار در غير مكّه خواهد بود. يك روز روزه در مكّه معادل يك سال روزه در ساير شهرهاست. كسى كه در مكّه راه مىرود به عبادت خدا مشغول است.»
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد:
«سجده كننده در مكه مثل آغشته به خون در راه خداست.»
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
«محبوبترين زمينها پيش خدا مكّه است؛ و هيچ خاكى و سنگى و درختى و كوهى و آبى نزد خداوند از خاك و سنگ و درخت و كوه و آب مكّه بهتر نيست.»
پايان اخبار من لايحضره الفقيه.
صاحب «وسائل» اين رايات را از ديگران نيز نقل فرموده است. در كتاب «مستدرك» و «بحار»، از كتاب «دعوات» قطب راوندى، از رسولاللّه صلىاللهعليهوآله نقل شده كه فرمود:
«كسى كه يك روز در مكّه مريض شود، از اعمال خوب و شايسته، به اندازه عبادت شصت سال براى او نوشته شود. كسى كه بر حرارت و گرمى مكّه يك ساعت صبر نمايد، آتش به
ص: 199
اندازه 100 سال راه از او دور شود و بهشت به او نزديك شود.»
اين روايات در «بحار» از كتابهاى ديگر نيز نقل شده است.
در روايت ديگر، فرمود:
«يك درهم انفاق در مكّه معادل 000/100 درهم در غير آن است.»
در روايت ديگر، معادل 000/10 درهم آمده است.
امّا شرافت آب زمزم؛
در اينجا، به روايات كتاب «كافى» كه در «وسائل» نيز نقل شده، اكتفا مىشود.
امام صادق از اميرالمؤمنين عليهماالسلام نقل مىكند كه فرمود:
«آب زمزم بهترين آب روى زمين است؛ و بدترين آب روى زمين آب برهوت است... .»
از اميرالمؤمنين عليهالسلام از رسولاللّه صلىاللهعليهوآله نقل مىفرمايد:
«اگر آب زمزم را براى رفع مرضى بنوشند، دواى آن است.»
در روايت ديگر، امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
«آب زمزم شفاى هر دردى است.»
اين روايات را برقى در كتاب «محاسن» و نيز ديگران نقل فرمودهاند.
آوردهاندكه شخصى از شدّت مرض به حال احتضار رسيد. امام صادق عليهالسلام دستور داد كه از آب ناودان يعنى ناودان طلا كه بر بام كعبه است به او دهند. پس چنين كردند و بهبود يافت؛ چنان كه صاحب «وسائل» از شيخ كلينى و برقى نقل كرده است.
ماندن در مدينه از ماندن در مكّه افضل است؛ چنان كه راوى خدمت امام هشتم عليهالسلام عرض كرد و حضرت ايشان تصديق آن را از امام صادق عليهالسلام نقل فرمود.(1)
در روايت ديگر، از امام صادق عليهالسلام نقل شده است كه فرمود:
1) مراجعه شود به: كافى 4/557.
ص: 200
«كسى كه در مدينه بميرد، روز قيامت، با جماعت آمنين = ايمنان از عذاب محشور گردد.(1)»
اين روايت را شيخ طوسى نيز نقل فرموده است.
در روايت ديگر، فرمودهاند:
«ملائكهاى بر مدينه موكّلاند كه آن را از طاعون و فتنه دجّال نگاهدارى مىكنند.»
در چند روايت، از پيغمبر صلىاللهعليهوآله نقل شده كه فرمود:
«مابين قبر من و منبر، باغى است از باغهاى بهشت.»(2)
شيخ كلينى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود:
«مكّه حرم خداست، مدينه حرم پيغمبر و كوفه حرم من... .»(3)
اين روايت را شيخ طوسى نيز نقل فرموده است. در روايت ديگر، آمده است كه امام صادق عليهالسلام در دنباله اين حديث فرمود:
«... و شهر قم حرم ماست.»
در كتاب «كافى»، از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمود:
«مكّه حرم خدا و پيغمبر و اميرالمؤمنين است؛ نماز در آن معادل 000/100 نماز و [انفاق] يك درهم در آن معادل با 000/100 درهم است. مدينه حرم خدا و پيغمبر و اميرالمؤمنين است؛ نماز در آن معادل 000/10 نماز و [انفاق يك] درهم در آن معادل 000/10 درهم است... .»
از پيغمبر صلىاللهعليهوآله نقل شده كه در حديث عرض ولايت به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود:
«خداوند ولايت را بر زمينها عرضه داشت؛ پس مكّه بر همه پيشى گرفت و خداوند آن را به كعبه زينت فرمود. سپس، مدينه سبقت گرفت و خداوند آن را به وجود من بياراست. بعد، كوفه سبقت گرفت و خداوند آن را به وجود تو زينت داد... .»
ص: 201
در روايت اربعمائه، اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد:
«نماز در حرمين مكّه و مدينه معادل هزار نماز است.»
تمام اين روايت، كه چهارصد مطلب دينى در آن بيان شده، در «بحار» 10/75 موجود است.
در روايت ديگر، مىفرمايند:
«چهار قصر از قصرهاى بهشت در دنيا هست: مسجدالحرام، مسجد پيغمبر، مسجد بيتالمقدّس و مسجد كوفه.»
در چند روايت، نقل شده كه فرمودهاند:
«[يك] نماز در مسجد پيغمبر معادل 1000 نماز در ساير مسجدهاست.»
اين روايات در كتاب شريف «كامل الزياره» نيز نقل گرديده است.
طول مسجد پيغمبر صلىاللهعليهوآله 3600 ذراع مكسّر بوده است؛ چنان كه امام صادق عليهالسلام به روايت كلينى و شيخ صدوق فرموده است يعنى هر يك از طول و عرض آن 60 ذراع بوده كه مساحت آن مىشود: 3600 = 60 × 60.
در كتاب شريف «كامل الزياره»، از امام صادق عليهالسلام نقل است كه فرمود:
«نماز در مسجد پيغمبر صلىاللهعليهوآله معادل 000/10 نماز است.»
شيخ صدوق از امام صادق عليهالسلام ، از پدرانش نقل كرده است كه رسولاللّه صلىاللهعليهوآله فرمود:
«نماز در مسجد من معادل 000/10 نماز در ساير مسجدهاست؛ مگر مسجدالحرام كه نماز در آن معادل 000/100 نماز است.»
اين روايت در «بحار» نيز نقل شده است.
در كتاب «كاملالزياره» و «كافى»، از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نقل گرديده است كه فرمود:
«كسى كه در يكى از دو حرم مكّه يا مدينه بميرد، روز قيامت، در معرض حساب درنيايد و با حال هجرت به سوى خدا بميرد و با اصحاب بدر محشور گردد.»
ص: 202
آنچه در اين فصل نگاشته مىشود ترجمه روايات كتابهاى «كافى، تهذيب، من لايحضره الفقيه» است كه هر سه مورد اعتماد تمام علما و محدّثين شيعه است.
شيخ كلينى در «كافى» نقل كرده كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
«كسى كه مرا زيارت كند، من شفيع او در قيامت خواهم بود.»
ايشان به فرزندش حسين عليهالسلام فرمود:
«كسى كه مرا در حيات با مماتم زيارت كند، يا پدر و برادر و خود تو را، حقّى بر من ثابت خواهد كرد كه در روز قيامت به زيارت او بروم و او را از كيفر گناهانش نجات دهم.»
نيز، به او فرمود:
«كسى كه براى حج به مكّه مشرف شود و مرا در مدينه زيارت نكند، من در روز قيامت به او جفا = بىمهرى و بىاعتنايى مىنمايم. كسى كه تو را زيارت كند، شفاعت من براى او واجب و لازم مىشود؛ و كسى كه شفاعت من براى او ثابت شود، بهشت براى او ثابت خواهد بود... .»
اين روايات را شيخ طوسى در «تهذيب» نيز نقل فرموده و ديگران هم آوردهاند.
در «تهذيب»، اين حديث نيز اضافه شده است كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
«كسى كه قبر مرا زيارت كند مثل كسى خواهد بود كه در حيات من به سويم هجرت كرده؛ و اگر نتوانيد بياييد، بر من سلام فرستيد كه به من مىرسد.»
بايد گفت: رسيدن سلام به پيغمبر و امام از واضحات است.
ديگر آنكه از دو روايت «كافى» استفاده مىشود، اگر حاجى سفرش را به مكّه ابتدا كند و بعد به مدينه رود، افضل است.
در «وسائل» هم 4 روايت به اين مفاد نقل شده است.
شيخ طوسى در كتاب «تهذيب» نقل كرده است: مردى در مدينه
ص: 203
خدمت امام صادق عليهالسلام رسيد و در ضمن كلامش، گفت: من به زيارت اميرالمؤمنين عليهالسلام نرفتم.
امام فرمود:
«بد كردى! اگر تو از شيعيان ما نبودى، به تو نگاه نمىكردم. آيا زيارت نمىكنى آن كسى را كه خدا و ملائكه و پيغمبران و مؤمنين او را زيارت مىكنند؟»
راوى عرض كرد: فدايت شوم! من نمىدانستم.
حضرت فرمود:
«بدان كه اميرالمؤمنين عليهالسلام از تمام ائمّه افضل است و ثوابِ اعمال [همه ما] امامان را دارد... .»
اين روايت در «كافى» نيز آمده، و در «تهذيب»، نقل شده كه امام صادق عليهالسلام فرمود:
«كسى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام را پياده زيارت كند، به هر قدمى كه مىرود، ثواب يك حج و عمره براى او نوشته مىشود؛ و چون پياده برگردد، به هر قدم، ثواب دو حجّ و دو عمره براى او نويسند.»
نيز، در «تهذيب»، نقل است كه امام صادق عليهالسلام فرمود:
«كسى كه جدّم اميرالمؤمنين عليهالسلام را زيارت كند و حقّ او را بشناسد، خداوند براى او به هر قدمى ثواب يك حجّ و عمره قبول شده بنويسد. واللّه، اى پسر مارد، آن قدمى كه پياده يا سواره به زيارت اميرالمؤمنين عليهالسلام برود و گردآلوده شود، آتش جهنّم به آن قدم نرسد.
اى پسر مارد، اين حديث را به آب طلا بنويس.»
در «وسائل»، در حدود 30 روايت در خصوص زيارت آن حضرت نقل شده كه در اين مختصر نمىگنجد.
ص: 204
ص: 205
ص: 206
ص: 207
ص: 208
ص: 209
ص: 210
ص: 211
در اينجا، به اخبار كتاب «وسائل» اكتفا مىشود. پيغمبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
«بر هر مسلمانى حقّى است ثابت كه، وقت رفتن به سفر، برادران خود را آگاه سازد؛ و بر برادران ايمانى ثابت است كه هنگامى كه برگشت، به ديدن او آيند.»
امام سجّاد عليهالسلام فرمود:
«با حاجيان مصافحه و آنان را احترام كنيد تا شما نيز با آنان در اجر و ثواب شريك باشيد.»
امام صادق عليهالسلام فرمود:
«كسى كه به ديدن حاجى رود و با او مصافحه كند، گويا حجرالاسود را استلام كرده است.»
در روايت ديگر، فرمود:
«كسى كه با حاجى با همان غبار سفر معانقه كند يعنى دست به گردن يكديگر اندازند، گويا حجرالاسود را استلام كرده است.»
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود:
«چون حاجى برگشت، مابين دو چشم او را و دهانش را كه حجرالاسود را بوسيده و چشم او را كه به خانه كعبه نظر كرده و موضع سجده و صورت او را ببوس و او را دعا كن... .»
ص: 212
نيز مستحبّ است كه حاجى، وقت برگشتن، برادران دينى را اطعام فرمايد؛ و در فصل سوم، كلام امام صادق عليهالسلام گذشت كه فرموده بود:
«هديّةالحجّ من الحجّ.»
هديه و تعارفات سفر حج جزء مخارج حجّ است.
ص: 213
ص: 214
ص: 215
ص: 216
پيش از مطرح كردن بحث، دو نكته شايان ذكر است:
الف اين مطلب از جمله قطعيّات مذهب شيعه و واضحات قرآن است كه مردم دو حشر، دو نشر، دو معاد، دو آخرت و دو قيامت خواهند داشت.
يكى از آن دو، كه نسبت به ديگرى كوچك است، در همين فضا و روى زمين دنيا صورت مىپذيرد و از آن به رجعت بازگشت به دنيا بعد از مرگ تعبير مىشود. در اين نوع قيامت، پيامبر و امامان عليهمالسلام و بعضى از مؤمنان زنده مىشوند و دوباره به روى همين زمين برمىگردند.
ديگرى هم قيامت كبرى است كه در آن، اوضاع زمين و آسمان و ماه و خورشيد و ستارگان تغيير خواهد يافت. اكنون با استفاده از آيات قرآن، بعضى از تغييرات هنگام قيامت كبرى را شرح مىدهيم تا تفاوت آن با قيامت صغرى رجعت به خوبى ظاهر شود.
امّا تغيير زمين؛ خداوند درباره آن مىفرمايد:
«روزى كه زمين را به امر خدا به غير آن مبدّل كنند و آسمانها را هم دگرگون سازند؛ و تمام خلق در پيشگاه حكم خداى يكتا و قادر و قاهر حاضر شوند. در آن روز، بدكاران و گردنكشان را زير زنجير عدل پروردگار مشاهده خواهى كرد و خواهى ديد كه پيراهنهايى از مس گداخته بر تن دارند...»(1).
درباره آسمان هم، بعد از آنكه مىفرمايد: مؤمنان در روز قيامت
1) ابراهيم: 48
ص: 217
در امن و اماناند و هرگز آواز جهنم را نشنوند، مىفرمايد:
«روزى كه آسمانها را مانند طومار درهم پيچيم و آفريدگان را به حال اوّل كه آفريديم برگردانيم. اين وعده ماست كه البته انجام خواهيم داد»(1).
در جايى ديگر نيز مىفرمايد:
«روزى كه آسمان بدان عظمت از هول و دهشت چون فلز گداخته شود و كوهها بدان صلابت از ترس و هيبت مانند پشم زده متلاشى گردد...»(2).
همچنين، مىفرمايد:
«آن روزى كه از وحشت آن روز بزرگ زمين و كوهها به لرزه درآيد و تلّ ريگى شود و چون موج، روان گردد...»(3).
در موضعى ديگر، مىفرمايد:
«اى رسول ما، ياد آر هنگامى كه آفتاب تابان تاريك شود و ستارگان آسمان تيره شوند [و فرو ريزند] و كوهها به حركت آيند، هنگامى كه درياها چون آتش شعله گيرد و هنگامى كه آسمان را از جاى بركنند و به يك سو افكنند»(4).
نيز، مىفرمايد:
«هنگامى كه آسمان شكافته شود و ستارگان فرو ريزند...».(5)
باز، در جاى ديگر فرموده:
«آسمان شكافته مىشود».(6)
سرانجام، مىفرمايد:
«روز قيامت، كوهها از هيبت آن روز همچون پشم زده متلاشى پراكنده شوند».(7)
ص: 218
آيات راجع به كيفيّت قيامت كبرى زياد است؛ امّا همين مقدار براى اين مختصر كافى است.
نيز، از واضحات قرآن و دين است كه تمام افراد انسان، از اوّلين و آخرين، در قيامت كبرى با همين ابدان محشور خواهند شد. اين مطلب را پيغمبران گذشته به اُمم خود مىفرمودند؛ ولى كفّار تكذيب مىكردند و به يكديگر مىگفتند:
«بُنَبِّئُكُمْ إذا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إنَّكُمْ لَفى خَلْقٍ جَديدِ»(1).
يعنى اين پيغمبر به شما مىگويد: بعد از آنكه بدن شما در زير خاك پوسيد و پراكنده شد، همه در آخرت زنده خواهيد شد. شخصى استخوان پوسيدهاى را گرفت و خدمت پيغمبر آخرالزمان صلىاللهعليهوآله رسيد. وى، در مقابل پيغمبر، اين استخوان را در كف دست نرم كرده به باد داد و گفت:
«مَنْ يُحْيِى الْعِظامَ وَ هِىَ رَميمٌ»(2)؟
چه كسى اين استخوانهاى پوسيده را زنده مىكند؟
پس آيه نازل شد:
«قُلْ يُحْييهَا الَّذى أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ...».
بگو آن خداى توانايى كه اوّل آن را ايجاد كرده است زندهاش مىكند.
بالجمله، معاد جسمانى از ضروريّات اديان است و منكر آن كافر به شمار مىرود.
ب بر هر مسلمانى واجب است به آنچه قرآن كريم و روايات مبارك پيغمبر و امامان دين ـ صلوات اللّه عليهم اجمعين ـ آشكارا
ص: 219
اثبات مىكنند معتقد باشد و حقّ ردّ آن را ندارد؛ زيرا پيغمبر، در روايات زيادى كه مورد اتفاق نظر عامّه و خاصّه است، فرمودند:
«من دو چيز بزرگ در ميان شما امّت مىگذارم؛ مادامى كه به هر دو متمسّك باشيد، هرگز گمراه نخواهيد شد: يكى، كتاب خدا، قرآن؛ و ديگرى، عترت.»
پس بر ما واجب است كه تسليم قرآن و روايات صادره از عترت معصوم پيامبر صلىاللهعليهوآله بشويم و اين فرمودهها را قبول كنيم؛ بلكه به مقتضاى فطرت و وجدان و روايات مبارك اسلامى، خبر ثقه حجّت شرعى است و بايد بر طبق آن عمل كنند.
امام عليهالسلام در توقيع شريف خود مىفرمايد:
«لا عُذْرَ لأَحَدٍ مِنْ مَوالينا التَّشْكيكَ فيما يُؤَدّيهِ عَنّا ثِقاتَنا»(1).
هيچ يك از دوستان ما عذرى ندارد كه درباره آنچه ثقات از ما نقل مىكنند تشكيك نمايد.
رجعت پيغمبر و ائمّه ـ صلوات اللّه عليهم ـ نيز از آن جمله وقايعى است كه در همين دنيا، در همين فضا و هوا و روى همين زمين صورت خواهد گرفت.
شيخ صدوق نقل كرده كه مأمون عباسى از امام هشتم، حضرت رضا ـ صلوات اللّه و سلامه عليه ـ سؤال كرد: درباره رجعت، چه مىفرماييد؟ حضرت فرمود:
«رجعت حقّ است؛ در امّتهاى گذشته بوده و قرآن كريم نيز گوياى آن است. پيغمبر هم فرموده: هرچه در امتهاى گذشته واقع گرديده در اين امّت نيز واقع خواهد شد... .»(2)
ص: 220
حقير در مقام تشريح كلام امام هشتم عليهالسلام اوّل قضيه احتجاج سيّد حميرى در مجلس منصور را نقل مىكنم؛ سپس، در مقام تفصيل و توضيح، به نقل آيات و روايات ديگر مىپردازم.
در كتاب «بحار»، باب احتجاجات اصحاب امام صادق عليهالسلام ، در قصّه مكالمه قاضى بصره سوار بن عبداللّه با سيّد حميرى مادح اهل البيت در مجلس منصور دوانيقى، نقل است كه قاضى بصره به منصور روى كرد و گفت: اين شخص سيّد حميرى قايل به رجعت است... .
سيّد حميرى فرمود: من به رجعت قايلم؛ براى آنكه خداوند در قرآن كريم مىفرمايد:
«وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجا...»(1).
روزى كه از هر جمعيّتى، دستهاى را كه به آيات تكذيب مىكنند محشور زنده گردانيم.
در آيه ديگر، آمده است:
«وَ يَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبالَ وَ تَرَى الأَرْضَ بارِزَةً وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ اُحَدا».(2)
روزى كه ما كوهها را به حركت آوريم و زمين را صاف و بدون پستى و بلندى، آشكارا ببينى يعنى روز قيامت كبرى، همه را در صف محشر از قبرها برانگيزانيم و هيچيك را فروگذار نكنيم.
از اين دو آيه، مىفهميم كه دو حشر مطرح است: يكى، خاص كه آيه اوّل بر آن دلالت مىكند؛ و ديگرى، عام كه آيه دوم دالّ بر آن است.
در جاى ديگر، خداوند مىفرمايد:
ص: 221
«رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ»(1).
پروردگارا! تو ما را دوبار ميراندى و دوبار زنده كردى.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
«اين آيه در مورد رجعت است.»
باز، مىفرمايد:
«فَأَماتَهُ اللّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ»(2).
خداوند او را صد سال ميراند و سپس، او را زنده فرمود.
ديگر آنكه مىفرمايد:
«أَلَمْ تَرَ إلَى الَّذينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ...»(3)؟
آيا نديدى آنهايى را كه از ترس مرگ از ديار خود بيرون رفتند و هزارها نفر بودند؟ خدا به آنها فرمود: بميريد؛ همه مردند. سپس آنها را زنده كرد.
اين بود آيات كتاب خدا.
امّا پيغمبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
«در بنى اسرائيل، هيچ قضيّهاى واقع نشده مگر آنكه در امّت من نيز واقع خواهد شد.»
از اين جهت، قرآن و سنّت = اخبار پيغمبر دليل بر رجعت است و من به آن معتقدم. من اعتقاد دارم كه خداوند اين قاضى را به صورت سگ، يا خوك، يا بوزينه در دنيا برخواهد گرداند.
پس منصور خنديد... .(4)
از استدلال حضرت رضا عليهالسلام و مادح اهل البيت، كه استدلال خود را از مواليان خود آموخته است، سه موضوع استفاده مىشود:
ص: 222
اوّل آنكه، رجعت، يعنى برگشت به دنيا بعد از مرگ، در امم سابقه حادث شده است.
دوم آنكه هرچه در امم سابقه بوده در اين امّت نيز خواهد شد. اين موضوع از مطالب واضح نزد مسلمين بوده؛ و به اين جهت، امام هشتم عليهالسلام براى مأمون به اين مطلب تمسّك جسته است. اگر اين معنى نزد دشمنان قطعى نبود، تمسك امام عليهالسلام به آن در نزد كسى كه دشمن است معنى ندارد.
سوم آنكه آيات قرآن كريم بر آن دلالت دارد.
امّا موضوع اوّل؛ يعنى، آياتى كه بر آن دلالت دارد:
1 ـ «أَلَمْ تَرَ إلَى الَّذينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ...»؛ چنان كه در استدلال سيّد حميرى گذشت. اينان هزاران نفر بودند هفتاد هزار نفر، چنان كه امام باقر و صادق عليهماالسلام فرمودند كه از مرض طاعون فرار كردند و در جايى جمع گشتند. خداوند به آنان خطاب فرمود: بميريد. پس تمامشان مردند و چون زمانى بر آنان گذشت، خاك شدند؛ چنان كه امام صادق عليهالسلام مىفرمايد.
بعدا، پيغمبرى از پيغمبران بنى اسرائيل، كه اسم او حزقيل بود او سومين خليفه حضرت موسى به شمار مىآمد، بر آنان گذشت و دعا كرد. تمام آن جمعيّت زنده گشتند و در دنيا زندگى كردند؛ منزل گرفتند، غذا خوردند و با زنان ازدواج كردند.(1)
2 ـ «أَوْ كَالَّذى مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِىَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها...»(2).
يا مانند كسى كه به دهكدهاى گذر كرد كه خراب و ويران شده بود [و كشتگان بنى اسرائيل را ديد كه بُخت نصر آنان را كشته بود و
ص: 223
به مردار تبديل شده بودند و درندگان از آن اجساد خورده بودند. چنان كه در روايات آمده، او عُزير يا ارميا بود كه] گفت: در حيرتم كه خدا چگونه اين مردگان را زنده خواهد كرد!
پس خداوند او را صد سال ميراند. سپس زندهاش كرد و اوّل چشمان او را بيافريد تا ببيند چگونه اجزاى پوسيده بدن جمع مىشود و به او فرمود: چند مدّت درنگ كردى؟ جواب داد: يك روز، يا مقدارى از آن.
خداوند فرمود: چنين نيست؛ بلكه صد سال است [كه در خواب مرگ بودى]. در خوراكى و نوشيدنى كه قدرى آب و انجير بود خود بنگر كه هنوز تغيير نكرده؛ و چارپاى خود را نيز بنگر تا احوال بر تو معلوم شود.
ما تو را بر خلق حجّت قرار دهيم كه قيامت را انكار نكنند.
بنگر در استخوانها استخوانهاى بدن خودش، استخوانهاى آن چهارپا و استخوان كشتگان بنى اسرائيل كه پوسيده و متلاشى شده بود و درندگان از آن خورده بودند؛ چنان كه در روايات است كه چگونه آنها را به هم مىپيونديم و گوشت بر آن مىپوشانيم. چون اين جريان را مشاهده كرد، گفت: همانا يقين دانم كه خداوند بر هر چيزى تواناست.(1)
3 ـ «وَاخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ سَبْعينَ رَجُلاً»(2).
موسى هفتاد نفر از قوم خود براى وعدهگاه خدا انتخاب كرد. آنها را صاعقه گرفت و تمام مردند... سپس، آنان را خداوند زنده كرد.(3)
موارد ديگرى كه از امم سابقه سراغ داريم، بعد از مرگ، زنده شدند زياد است؛ از آن جمله، اصحاب كهفاند كه 309 سال مرده
ص: 224
بودند. سپس خدا آنان را زنده كرد؛ چنان كه در قرآن است.
در احتجاج امام صادق عليهالسلام با آن زنديق، به اين مورد تصريح شده است.(1)
همچنين، حضرت عيسى عليهالسلام اشخاصى را به اذن پروردگار زنده نمود؛ چنان كه بيان صريح آيات قرآن است.
از روايات ما استفاده مىشود كه يكى ازآنان سام، پسر نوح عليهالسلام بوده. ديگرى بچهاى بوده كه او را كشته بودند و حضرتش او را زنده كرد كه به شهادت خودش، قاتل او را شناسايى كنند(2).
ديگرى كسى بود كه رفيقى داشت و چند روز از مرگ او گذشته بود. حضرتش او را زنده كرد و او، بعد از آن، بيست سال در دنيا زيست و ازدواج كرد و داراى فرزند شد.(3)
ديگرى يحيى بن زكريا عليهالسلام بودكه مسيح عليهالسلام اورا زنده كرد و از او خواست كه زنده باشد و انيس او گردد؛ ولى حضرت يحيى نپذيرفت(4).
حقير تفصيل موارد احياى آن حضرت را در «مستدرك سفينه»، مادّه «حيا» ذكر كردهام.
همچنين، خداوند اهل و عيال و اولاد حضرت ايّوب را، كه جملگى هلاك شده بودند، بعد از چندين سال زنده فرمود.(5)
در زمان حضرت موسى عليهالسلام ، مردى كشته شده بود. براى شناسايى قاتل، به حضرت مراجعه كردند. حضرت موسى، به امر پروردگار، دستور داد كه گاوى بكشند. چون چنين كردند و يكى از اعضاى لاشه آن گاو را به مقتول زدند، مُرده زنده شد؛ چنان كه شرح آن صراحتا در قران مجيد، سوره بقره ذكر شده و علّت نام گرفتن آن سوره به بقره همين داستان است.
ص: 225
بنده تفصيل موارد احياى اموات در امم سابقه را در «مستدرك سفينه»، مادّه «حيا»، ذكر كردهام.
نيز، احياى يونس را به دست الياس در مادّه «الس» و احياى اوريا را به دست داوود عليهالسلام در مادّه «اور».
از اين آيات و اخبار، موضوع اوّل ـ كه زنده شدن هزاران تن از اُمم سابقه بعد از مرگ باشد ـ آشكار شد.
امّا موضوع دوم آنكه هرچه در امم سابق واقع شده در اين امّت نيز واقع خواهد شد؛ چنان كه خداوند مىفرمايد:
«لَتَرْكَبُنَّ طَبَقا عَنْ طَبَقٍ»(1).
احوال گوناگون و حوادث رنگارنگ خواهيد يافت.
پيغمبر صلىاللهعليهوآله فرموده:
«هرچه در امم سابقه واقع شده در اين امّت نيز واقع خواهد شد.»
شيخ حرّ عاملى متجاوز از 20 روايت در اثبات اين موضوع آورده و فرموده است كه اين روايات را عامّه و خاصّه نقل كردهاند.
علاّمه مجلسى در «بحار»: 28/2 ـ 28، روايات خاصّه را در اين باره نقل كرده؛ و در صفحه 28 ـ 31 همان جلد اين روايات را از كتب صحاح عامّه نقل فرموده است.
بارى، چون اين معنى حتّى نزد مأمون نيز مسلّم بوده، امام هشتم عليهالسلام به آن استدلال فرمود و رجعت را براى مأمون ثابت نمود.
حقير در «مستدرك سفينه»، مادّه «جرى» ساير مواضع روايت را ذكر كردهام.
امّا موضوع سوم؛ يعنى: دلالت آيات شريفه قرآن بر رجعت، به طور خاصّ و اضافه بر آيات شريفهاى كه گذشت.
1 ـ «وَ حَرامٌ عَلى قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها أَنَّهُمْ لا يَرْجِعُونَ»(2).
ص: 226
اهل ديارى را كه ما هلاك گردانيديم، ديگر زندگانى دنيا بر آنان حرام است و هرگز به دنيا رجعت نخواهند كرد.
عالم جليل، على بن ابراهيم قمى كه از اساتيد شيخ كلينى است، در تفسير خود به سند صحيح از امام باقر و صادق ـ صلوات اللّه عليهما ـ نقل كرده كه فرمودند:
«اهل هر ديارى را كه خداوند در دنيا به عذاب خود هلاك فرموده، در رجعت برنخواهند گشت.»
اين آيه شريفه از بزرگترين ادّله رجعت است.
توضيح آنكه تمام افراد مسلمين قبول دارند كه همه مردم از اوّلين و آخرين در قيامت كبرى محشور خواهند شد؛ چه كسانى كه به عذاب هلاك شدهاند، چه كسانى كه هلاك نشدهاند. پس مقصود، در اين آيه، رجعت است؛ وگرنه، در قيامت كبرى، همه محشور خواهند شد.
2 ـ «إنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَالَّذينَ آمَنُوا فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الأَشْهادُ»(1).
ما كه خداوند تواناييم البته رسولان خود و اهل ايمان را در دنيا ظفر و نصرت مىدهيم... .
از اين آيه شريفه استفاده مىشود كه نصرت رسولان در دنيا عملى خواهد شد.
واضح است در زمانى كه آيه بر پيغمبر نازل شده، در ظاهر امر، رسولانى در كار نبودهاند. پس بايد رسولان گذشته و اهل ايمان، در وقتى كه مقدّر است، دوباره به دنيا آيند و خدا آنان را يارى بفرمايد؛ چون وعده خدا تخلفپذير نيست.
اين مطلب در روايات بسيارى ذكر شده و مقدارى از آن در تفسير «برهان» 4/100ـ101، آمده است.
1) مؤمن: 51
ص: 227
3 ـ «وَ إذْ أَخَذَ اللّهُ ميثاقَ النَّبِيّينَ لَمّا آتَيتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَةٍ ثُمَّ جائَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ»(1).
معناى ظاهر آيه شريفه آن است كه خداوند از پيغمبران پيمان گرفته به پيغمبر آخرالزمان ايمان بياورند و او را يارى كنند؛ و اين پيمان امتثال نشده و نمىشود مگر در رجعت.
در چندين روايت، وارد شده كه از تمام انبيا پيمان گرفته شده به پيغمبر صلىاللهعليهوآله ايمان بياورند و وصيّش اميرالمؤمنين عليهالسلام را يارى دهند.
اين واقعه حادث نخواهد شد مگر در رجعت، هنگامى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام رجعت فرمايد و تمام پيغمبران از آدم تا خاتم عليهمالسلام نيز رجعت كنند و فرمانبردار آن حضرت باشند و او را يارى نمايند و در كنار آن حضرت، جهاد كنند.(2)
4 ـ «وَعَدَ اللّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فى الأَرْضِ...»(3).
ظاهر آيه شريفه اين است كه خداوند مىفرمايد:
خدا به كسانى از شما بندگان كه ايمان آورند و نيكوكار گردند يعنى امامان شيعه؛ چنان كه صريح روايات است وعده فرموده كه آنان را در زمين خليفه قرار دهد به خلافت كلّى الهى برساند، چنان كه خوبان از گذشتگان را جانشين پيشينيان قرار داده؛ و علاوه بر خلافت، دين پسنديده آنان را بر همه اديان متمكّن و غالب گرداند و ترس مؤمنان را نيز تبديل به امنيّت فرمايد كه خالص مرا عبادت كنند و هيچ شركى در كار ايشان نباشد.
اين آيه شريفه، با ضميمه روايات، دلالت دارد كه مؤمنان يعنى پيغمبر و امامان عليهمالسلام در روى همين زمين، خليفه خدا خواهند شد و در انجام وظايف متمكّن مىشوند ؛ به نحوى كه هيچ ترسى نداشته باشند
ص: 228
و خدا را عبادت خالصانه نمايند. تمام اين امور در دنيا به وقت رجعت واقع خواهد شد؛ چون وعده خدا تخلفپذير نيست. ولى در قيامت كبرى، نه زمينى خواهد بود و نه آسمانى و نه عبادتى و بعد از رجعت، يعنى قبل از قيامت، تمام اشيا فانى مىشوند؛ چنان كه بنده روايات اين موضوع را در «تاريخ فلسفه و تصوف»: ص 108، نقل كردهام.
خداوند متعال در اين باره مىفرمايد:
«ما اراده كرديم بر طايفهاى كه در روى زمين ضعيف شمرده شدند امامان بحق منّت نهيم و آنان را امامان و پيشوايان خلق و وارث زمين و متمكّن در آن قرار دهيم»(1).
آيات و روايات در اثبات رجعت زياد است كه بنده در «مستدرك سفينه»، مادّه «رجع» برخى از آنها را بيان كردهام و در اين مختصر به همين مقدار اكتفا مىنمايم.
از روايات بسيار، استفاده مىشود كه اوّل كسى كه به دنيا رجعت مىفرمايد حضرت سيّدالشهدا عليهالسلام با اصحابش خواهند بود كه با حضرت ولىّ عصر ـ صلوات اللّه عليه ـ بيعت مىكنند؛
و ايشان است كه امر تجهيز غسل و كفن و دفن حضرت صاحبالزمان ـ عليهالسلام ـ را مباشرت مىفرمايد.
در بعضى روايات آمده است كه بعد از آن، اميرالمؤمنين عليهالسلام رجعت مىفرمايد و فرمانده كلّ مؤمنين خواهد بود؛ و سپس، رسول اللّه و ساير امامان ـ صلوات اللّه عليهم اجمعين ـ رجعت مىكنند.
دانيال، يوشع، اصحاب كهف، مؤمن آل فرعون، سلمان، مقداد، مالك اشتر، عبداللّه بن شريك عامرى با 4000 نفر، عبداللّه بن عجلان، حمران بن اَعين و ميسربن عبدالعزيز نيز از كسانىاند كه رجعت مىكنند؛ چنان كه اسامى اينان در روايات مذكور است.
در آن وقت، مأموران الهى مؤمنان را در عالم برزخ از موضوع
1) قصص: 5
ص: 229
ظهور حضرت خبر مىدهند و مىگويند: اگر مىخواهى، به دنيا برگرد.
در اينجا، سخن را كوتاه كنيم؛ چون اين مختصر گنجايش بيشتر ندارد. هر كه تفصيل مطلب را مىخواهد، به كتب مفصّل اين موضوع مثل بحار 53/39 ـ 144 مراجعه كند كه علاّمه مجلسى در آنجا روايات رجعت را با آيات آن جمع فرموده است.
عالم بزرگوار، شيخ حرّ عاملى، در اين باره كتابى مفصّل به اسم «الإيقاظ من الهَجَعة بِالبُرهان عَلى الرجعة» نوشته كه طبع شده و سزاوار است علاقهمندان به آن مراجعه كنند.
ديگران نيز در اين مقوله كتابهاى فارسى و عربى فراوانى نوشتهاند.
والحمداللّه ربّ العالمين كما هو أهله، و صلّى اللّه على محمّد و آله الطيّبين الطاهرين المعصومين. ربّنا تقبّل منّا بفضلك و جودك و كرمك، و افعل بنا ما انت اهله، و لا تفعل بناما نحن اهله، و اجعل لنا لسان صدق فىالآخرين، و اجعلنا من ورثة جنّةالنّعيم، و اغفرلنا و لوالدينا و للمؤمنين و المؤمنات، برحمتك يا ارحم الراحمين.
كتبه مؤلّفه: «علىّ بن محمّد بن اسماعيل النمازى الشاهرودى»
فى اليوم الثانى من جمادى الآخرة، من سنة 1382 هجرى
على هاجره الرسول و آله آلاف الصلوات
والسلام والتحيّة
ص: 230
پايان تايپ 12/6/86
پايان تصحيح اول 23/8/86
ص: 231