ghaemiyeh.com
سرشناسه:نمازي شاهرودي، علي، ۱۲۹۳ - ۱۳۶۳.
عنوان و نام پديدآور:تاريخ فلسفه و تصوف، يا، مناظره دكتر با سياح پياده/ علي نمازيشاهرودي؛ تحقيق مرتضي
اعداديخراساني.
مشخصات نشر:مشهد: ولايت، ۱۴۳۴ ق.= ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهري:۲۶۴ ص.
شابك:978-964-6172-43-2
وضعيت فهرست نويسي:فيپا
يادداشت:كتاب حاضر در سالهاي مختلف توسط ناشران متفاوت منتشر شده است.
يادداشت:كتابنامه: ص. [۲۵۳] - ۲۶۰؛ همچنين به صورت زيرنويس.
يادداشت:نمايه.
موضوع:تصوف -- تاريخ
موضوع:تصوف -- دفاعيهها و رديهها
موضوع:عرفان -- دفاعيهها و رديهها
موضوع:فلسفه -- تاريخ
شناسه افزوده:اعدادي خراساني، مرتضي، ۱۳۶0 -
رده بندي كنگره:BP۲۹۵/۲/ن۸ت۲ ۱۳۹۲
رده بندي ديويي:86/297
شماره كتابشناسي ملي:3162570
خداوند متعال پيامبر اكرم را با بالاترين علوم و معارف براي رساندن بشر به درجات نهايي عبوديت فرستاد و او را معلم كتابي ناميد كه به جهت معارف ناب احسن الحديثش خواند و آن جناب و اهل بيت بزرگوارش را بر تمام علوم جديدة الهية آن آگاه ساخت تا در تمام دوران تمدن بشري راهي براي استفاده از آبشخور زلال علوم قرآني و استفاده از چراغ هدايتش، با تبيين آن بزرگوران، در دسترس بشر باشد.
اما دشمنان اسلام كه در چهره خلفاي پيامبر بر اريكه اداره نظام اسلامي تكيه زدند، چون بهرهاي از علوم و معارف قرآن نداشتند، چاره را در رويگرداندن مردم از اهل بيت
و جدا كردن قرآن از ايشان نديدند، لذا مردم را به قرائتهاي گوناگون قرآن و فصاحت
و بلاغت آن و كشمكشهاي مختلف مشغول كردند و چون خود از علم و عصمت
و تقواي پيامبر اكرم بيبهره بودند از مقام پيامبر اكرم كاستند و او را در حد مجتهدي كه بر اساس قياس و استحسان از قرآن استفاده ميكند پايين آوردند، آنگاه به بحث و جدلهاي مختلف كلامي و فلسفي دامن زدند.
بر اساس اين سياست، پولهاي كلاني صرف پرداخت به مترجمين علوم يوناني شد تا با رواج اين مباحث در بين مسلمانان و مشغول كردن آنان به خصومتهاي مختلف، بازار مخالفان معارف الهي گرم شود و مردم از نور ساطع اهل بيت بيبهره شوند. در نتيجه، گروههاي مختلف معتزله، اشاعره، حشويه، مرجئه و ... به وجود آمدند و هر كدام بدون استفاده از معلمان قرآن، از قرآن براي مذهب خود استدلال آوردند. اين گونه بود كه كتابي كه در سايه پيروي از اهل بيت براي اتحاد بخشيدن مردم در جهت عبوديت الهي
و رسيدن به توحيد حقيقي و إثاره عقول مردم نازل شده بود، در جهت تفرقه بين مردم
و مجادله و دورشدن آنان از هدايت مورد استفاده قرار گرفت.
اين همه در حالي است كه اهل بيت عصمت و طهارت بر خلاف تمام روشهاي بشري، انسان را به معرفت فطري خود متذكر ميگردانند و او را از هر گونه توهم و تشبيه درباره خداوند منع ميكنند. وقتي انسان معترف است كه امكان احاطه بر خداوند ندارد، عقلا جايز نيست كه افكار خود را در رابطه با او جولان دهد، لذا بر اساس آگاهياش بر توحيد فطري، او را مباين با جميع مخلوقات مي يابد.
كتاب تاريخ فلسفه و تصوف يا مناظره دكتر با سياح پياده يكي از آثار گرانسنگ مرحوم محدّث و فقيه خبير آيت الله حاج شيخ علي نمازي شاهرودي به زبان فارسي است كه در آن با استناد به فرامين و تربيتهاي استفاده شده از كلمات اهل بيت عصمت و طهارت ، نادرستي راههاي رفته و نرفته بشري ـ از جمله در فلسفه و تصوف ـ را نموده است. به جهت تسلط بالاي علامه نمازي بر معارف اهلبيت و استدلالهاي عقلي، ايشان در ضمن اين مباحث به تأويلهاي كه فلاسفه و عرفا در تطبيق بافتههاي خود بر الفاظ قرآن و احاديث تحميل كردهاند، نيز پاسخ داده است.
شايسته است پيش از اشاره به محتواي مباحث كتاب، گزارش كوتاهي از شرح حال
و ويژگيهاي شخصيتي و انديشههاي معارفي مؤلف آن طرح گردد.
شرح حال مولف(1)
آيت الله حاج شيخ علي نمازي شاهرودي در سال 1333 هجري قمري و در خانواده اي مذهبي و اهل علم به دنيا آمد. پدر ايشان مرحوم حاج شيخ محمدبناسماعيل نمازي شاهرودي از علماي بهنام شاهرود بود كه اجازه اجتهاد خود را از مرحوم سيد ابوالحسن
1) شرح حال كاملتر و معرفي آثار مرحوم آيت الله علامه حاج شيخ علي نمازي شاهرودي در مقدمه كتاب اثبات ولايت كه جلد ديگر اين مجموعة آثار فارسي ايشان است، آمده است.
اصفهاني و مرحوم فيروزآبادي گرفته بود و تأليفات سودمندي از ايشان به يادگار مانده است.
مرحوم حاج شيخ علي نمازي كه از استعداد بينظير و پشتكار خستگيناپذيري برخوردار بود، از كودكي نزد پدر و ديگر اساتيد آن سامان به تحصيل سطوح همت گماشت و در نوجواني افزون بر گذراندن سطوح عالي، حافظ قرآن نيز گشت.
ايشان پس از فراگيري سطوح مقدماتي و عالي در شاهرود، رهسپار حوزه پربركت آن زمان خراسان در مشهد شد و از محضر عالمان بزرگ آن ديار بهرهمند گرديد.
مهمترين ويژگي تحصيلي مرحوم حاج شيخ علي نمازي، كسب فيض از محضر مرحوم آيت الله ميرزا مهدي اصفهاني در فقه، اصول و معارف بوده است. ايشان تا زمان رحلت اين استاد برجسته مدت پانزده سال كمال استفاده را از محضر وي مينمايد و ضمن آشنايي كامل با مباني معارفي، فقهي و اصولي ايشان به ترويج اين مباني همت ميگمارد.
پس از رحلت مرحوم ميرزا مهدي اصفهاني، ايشان رهسپار نجف اشرف ميشوند تا در كنار مرقد مولايشان از عالمان آن حوزه نيز بهرهمند شوند و پس از مدتي به مشهد بازگشته، مشغول تدريس و تبليغ معارف اهلبيت ميگردند. اين عالم بزرگوار همواره مورد تكريم اهل فضل بود و همت خود را صرف تدريس و تربيت طلاب و نشر معارف
و حقايق ناب تشيع ميكرد.
مرحوم علامه نمازي از حافظه قوي برخوردار و تلاش و پشتكارش ستودني و بينظير بود. ايشان افزون بر آشنايي با علم تاريخ، علوم غريبه، طب قديم، رياضي، گياهشناسي، زبان عربي و فرانسه و حفظ كامل قرآن، توجه ويژه اي نيز به روايات و احاديث ائمه معصومين داشته، بهگونهاي كه پنج بار مجموعه بحارالانوار را بهطور كامل مطالعه
و بررسي كردند كه حاصل اين پژوهش ده جلد كتاب ارزشمند مستدرك سفينة البحار
و هشت جلد مستدركات علم رجال الحديث گرديد. ايشان همچنين چندين بار كتب اربعه، الغدير، احقاق الحق و ساير كتب روايي را به صورت عميق مطالعه نمودند كه حاصل آن دهها جلد كتاب ارزشمند و ماندگار بوده است.
اين عالم با تقوي و مجاهد خستگيناپذير كه به اخلاق عملي و تقواي الهي مزين بوده و آثار قلمي فراواني از خود به يادگار گذاشت، سرانجام در شب دوشنبه دوم ذيالحجه 1405 هجري قمري، مصادف با 28 مرداد 1364 هجري شمسي در مشهد ديده از جهان فرو بست و به ديدار معبود شتافت. پيكر پاك و مطهر اين عالم بزرگ باشكوه تمام تشييع و در حرم رضوي آرام گرفت.
كتاب با فضاي پرسش و پاسخ سامان يافته، تا پژوهشگر حقجو بهراحتي حق را از باطل تشخيص دهد. در اين ويرايش كتاب در شش بخش تبويب شده است:
در بخش نخست با عنوان شريعت و طريقت، روش صوفيه و رياضتهاي ايشان در تلقي حقايق مطرح شده و تنافي آن با روش دين اسلام مورد بررسي قرار گرفته است.
بخش دوم به بررسي حقيقت وحدت وجود ميپردازد. در اين بخش از حقيقت وحدت وجود نزد صوفيه و فلاسفه سخن به ميان آمده، و سخنان بزرگان اين دو مكتب در اين رابطه و شواهدي بر مدعايشان از اشعار برخي از شعرا مطرح شده است.
بخش سوم روش شرايع را در هدايت بشر ميكاود. در اين بخش به هدف بعثت پيامبران الهي و روش آنها در هدايت انسانها و تباين آن با روش فلاسفه و عرفا اشاره شده است. همچنين از برخي مكاشفات شيطاني صوفيه و پيشينه فلسفه و عرفان در يونان سخن به ميان آمده است.
موضوع بخش چهارم كتاب معرفت فطري خداست. در اين بخش مجبور بودن انسان در افعال اختياري خود نقض شده و به فطري بودن معرفت خدا و اوصاف او در آيات
و روايات اشاره شده است و چگونگي رواج افكار بشري در معارف ديني بيان شده است.
بخش پنجم كتاب در رد فلاسفه و صوفيه نگاشته شده، و در آن بر مذمت صوفيه در روايات، تأويلات آنان نسبت بر آيات و روايات و همچنين تحميل افكار يوناني بر آيات
و روايات بيان شده است. اختلافات فلاسفه قبل از اسلام و رد علامه مجلسي بر صوفيه
و كتابهايي كه اصحاب ائمه در رد فلاسفه نوشتهاند نيز در اين بخش مطرح شده است.
بخش پاياني كتاب به ضرورت رجوع به كتاب و سنت در تمام معارف ديني اختصاص دارد. در انتها نيز فطري بودن معرت خدا، منشأ پيدايش معرفت فطري خدا در عوالم سابق و بررسي برخي از نظريات راجع به عالم ذر مطرح شده است.
اين كتاب ارزشمند در زمان حيات مؤلف و پس از فوت ايشان بارها چاپ شده و مورد استقبال قرار گرفته است. پس از ايشان نيز به اهتمام فرزند گراميشان با اصلاحاتي و چينشي كه توسط انتشارات نبأ به بازنويسي استاد محمد بياباني اسكويي صورت گرفته بود به چاپ رسيده است. آنچه در اين تحقيق مورد اهتمام بوده به اين شرح است:
1ـ تكميل تبويب مطالب متناسب با محتواي آن؛
2ـ مدركيابي موارد ناقص و فاقد مدرك؛
3ـ اضافه كردن كتابنامه و نماية آيات و روايات به انتهاي كتاب؛
4ـ افزودن ترجمة عبارات عربي به پاورقي (بيشتر ترجمههاي موجود در پاورقي از نسخهاي اقتباس شده كه به همت فرزند مؤلف به چاپ رسيده است)؛
5ـ ويرايش متن كتاب.
اميد است جويندگان حق با مطالعة دقيق اين كتاب و ديگر آثار علامة نمازي از دانش فراوان و قلم شيواي آن عالم رباني به نحو شايسته بهرهمند گردند.
جمعه 29 ارديبهشت 1391 شمسي
مصادف با26 جمادي الثانية 1433 قمري
مرتضي اعدادي خراساني
قم مقدسه
بسمالله الرحمن الرحيم
الحمدلله الذي لايحسّ ولايجسّ ولايمسّ ولايدرك بالحواسّ الخمس ولايقع عليه الوهم ولاتصفه الألسن، فكلّ شيء حسّته الحواسّ أو جسّته الجواسّ، أو لمسته الأيدي فهو محاط مخلوق موصوف مُدرك محدود، له شبيه ونظير، قابل للزيادة
والنقصان والتغيّر والتبدّل، والخالق لايكون محاطاً ولا مخلوقاً ولا مدركاً ولا محدوداً، لايُتغيّر ولايتبّدل، ولايوصف إِلَّا بما وصف به نفسه، وأنّي يوصف الذي تعجز الحواسّ أن تدركه، والأوهام أن تناله، والخطرات أن تحدّه، والأبصار عن الإحاطة به، لأنّه الذي أعجز الأوهام أن تنال وجوده، وحجب العقول عن أن تتخيّل ذاته، فكلّما قدّره العقول والأوهام، أو تدركه الأبصار والأفهام فهو مقدّر معقول مفهوم متناه وهو غيره تعالي، وغيوره تحديد لماسواه، لايتغيّر الله بانغيار المخلوق كما لايتحدّد بتحديد المحدود، مشيّء الأشياء و مكوّن الأكوان فلا شيء ولا كون إِلَّا وهو قائم به و كائن له ومحقّق به، فالموجودات كلّها كائنات مختلفات مؤثّرات ومتأثّرات به لا معه، و هو تعالي في مكان الألوهيّة و الرّبوبيّة، خِلو من خلقه و خلقه خِلو منه، لا هو في مرتبتهم، ولا هم في مرتبته لأنّ مرتبته تعالي مرتبة الألوهيّة والرّبوبيّة و المحيطيّة والقيّوميّة، ومرتبة خلقه المخلوقيّة والمحدوديّة والمربوبيّة و المحاطيّة فلايجري عليه ما هو جار في خلقه ولايوصف بما يوصف به خلقه، وكلّما في المخلوق لايوجد في خالقه وكلّما يمكن فيه يمتنع من صانعه، فهو مقدس ومتعال و منزه عن مجانسة خلقه وأفعال عباده، وأنار العقول في بيوت القلوب حجّةً وبرهاناً علي قدسه و تنزّهه لوضوح تنزّه العقول وتقدّسها عن مجانسة معقولاتها وصفاتها و حالاتها، ومايجري من المكاره
عليها، فكذلك ربّ العزّة وربّ العرش و ربّ العقول، فهي الآية العظمي والمَثَل الأعلي للعليّ القدوس المتعال وتبارك الذي نزّل الفرقان علي عبده، ليكون للعالمين نذيراً وبشيراً وسراجاً منيراً، أنزله بعلمه وجعله هداية لأنامه، و أوجب اتّباعه وأوعد علي ترك الإقتداء والإهتداء به، فمن جعله أمامه ومقتداه هداه إلي صراط مستقيم، ومن طلب الهدي والعلم من غيره أضلّه الله عن السبيل القويم، إذ لميدخل من الباب الذي فتحه الله لخلقه، ولم يأْت مدينة العلم من أبوابها، واعتمد علي الآراء والأفكارو المقائيس البشريّة، وطلب العلم والكمال من طريق الفلسفة والتصوّف و أيْم الله أنّهما طريقا الضلال وسبيلا الوَبال.
والصّلاة والسّلام علي أفضل خلقه باب الله القويم وصراطه المستقيم، وسبيله المقيم محمد وآله الطيّبين الطاهرين الذين جعلهم الله تعالي خزّاناً لعلمه وحملةً لكتابه، ليخرجوا النّاس من الظّلمات إلي النّور، فمن سلك سبيلهم هدي إلي صراط الحميد، ومن تركهم فالشيطان له قرينٌ عتيدٌ، فالعترة والقرآن لايفترقان إلي يوم القيامة، وهما خليفتا رسولالله، والثقلان العظيمان اللذان يجب علي الأُمّة التمسّك بهما معاً. واللعنة الدائمة علي أعدائهم ومعانديهم والمنحرفين عنهم إلي يوم الدين.
اما بعد، واضح و آشكار باشد بر برادران ايماني و طلاب علوم ديني كه اين كتاب، با نام تاريخ فلسفه و تصوّف، كتابي است كاشف از اسرار مگوي صوفيان و مبيّن عقيده فاسد آنان؛ چنانكه به وضوح بيان ميدارد مقالات مدعيان مكاشفه و شهود (اهل تصوف) با آراء فلاسفه مسلك عرفان فرقي ندارد و آنكه نتيجه هر دو طريق يكي است و هر دو آنان نظريّات خود را از پيشينيان قبل از مسيح گرفتهاند.
اينان هيچ ربطي به هيچ شريعتي ندارند و به دروغ، خود را منتسب به شرع مينمايند؛ حال آنكه تمام شرايع الهي و علوم و معارف ربوبي مخالف و مباين با طريق آنان است
و تمام قرآن وروايات و خُطَب و دعاها و عقل و فطرت حكم ميكند بر فَساد و بطلان آن.
فيا إخواني، اتّبعوا ما أُنزل إليكم من ربّكم، و لاتتّبعوا من دونه أولياء، و اسمعوا واعقلوا أن تقولوا يوم القيامة: لوكنّا نسمع أو نعقل ما كنّا في أصحاب السعير.
أو تقولوا: ربنا إِنّا أطعنا سادتنا و كبراءنا فأضلونا السبيلا أو تقولوا: تالله إِن كنّا لفي ضلال مبين، إذ نسويكم بربّ العالمين، قد جاءكم من الله نور وكتاب مبين.
وهو بيان وهدي وحكمة من ربّكم، يحكم بينكم فيما كنتم فيه تختلفون، ولاتتبِعوا أهواء قوم قد ضلوا من قبل وأضلوا كثيرا وضلوا عن سواء السبيل، وكونوا من أولي الألباب الذين يستمعون القول فيتّبعون أحسنه، وهذا هو الحق من ربكم، فمن شاء فليؤمن ومن شاء فليكفر، وما علينا إلا البلاغ المبين، وإنا لنعلم أن منكم مكذّبين ولقد جئناكم بالحق ولكن أكثركم للحق كارهون، وهم الذين لايعلمون علمَ القرآن و لم يستضيئوا بنور الفرقان، وإذا قيل لهم اتّبعوا ما أنزل الله، قالوا بل نتّبع ما ألفينا عليه آبائنا إن يتّبعون إِلَّا الظنّ، وما تهوي الأنفس، ولقد جائهم من ربّهم الهدي، فمن تبع هدي الله فلايضل ولايشقي، ومن تركه فإنما يحمل يوم القيامة وزرا، فوربِ السماء والأرض إنّ هذا لحق مثل ما أنّكم تنطقون، ما كان حديثا يفتري، ولكن تصديق الذي بين يديه، فماذا بعد الحقّ إِلَّا الضلال، فأنّي تصرفون وأنّي تؤفكون.
يا أيُّها الذين آمنوا ادخلوا في السلم كافة، و لاتتبعوا خطوات الشيطان، واعتصموا بحبل الله جميعاً ولاتفرّقوا، واعلموا أنّكم لستم علي شيء حتّي تقيموا التورية والإنجيل وما أنزل إليكم من ربّكم، ولاتكونوا ممّن يجادل في الله بغير علم ولا هدي ولا كتاب منير، ومن أظلم ممن ذكر بآيات ربّه فأعرض عنها، إن يهلكون إِلَّا أنفسهم وما يشعرون والسّلام علي من اتّبع الهُدي، وخالف النفس والرّدي.
علي نمازي شاهرودي
شب است. سكوت عجيبي صحرا و دشت را فرا گرفته. ستارگان آسمان هر يك به چشمكهاي خود از رازهاي نهاني خلقت خبر ميدهند. صداي جريان آب گويي از ناهمواريهاي مسير خود شكايت ميكند و از سنگهاي درون آن مينالد. ماه تازه سر از گريبان افق بيرون كرده و به نور طلعت خود سپاه ظلمت و تاريكي را درهم شكسته و متواري نموده است. چراغهاي شهر، كه از يك كيلومتري پيداست، به زيبايي اين مكان افزوده و از اجتماع و تمدن ساكنين آن حكايت ميكند. گاهي نسيم ملايمي ميوزد و بوي خوشي از سوي گلهايي كه دست قدرت در زمين نشانيده با خود به همراه ميآورد.
يك ساعت از نيمه شب گذشته، مردي خوشسيما و نوراني كه رنگ رخساره
و ديدگان حق بين او از قلب پاك و دل بيدارش خبر ميدهد، براي آنكه به مكاني خلوت رفته ساعتي با پروردگار خود مناجات كند، از باغي كه در يك كيلومتري شهر دارد و منزل ييلاقي اوست خارج شده و به طرف درختي كه در آن صحراست روان است. نام او حاجي خليل است و مردي است كه بيشتر عمر خود را در ملازمت علما و دانشمندان به سر برده است. وي در فصل تابستان دوستان و رفقايش را به باغ مصفّاي خود دعوت ميكند و گاهگاهي به مناظرات و مباحث ديني مشغول ميشوند و از مجلس انس با رفقاي خود لذت ميبرد.
حاجي خليل اول شب مختصري غذا ميخورد و در بسترش ميخوابد و دو ثلث شب
كه ميگذرد، در اتاق كوچكي كه كتابخانه اوست، به تلاوت قرآن و نماز شب و مناجات با پروردگارش مشغول ميشود. وي، پس از اداي فريضه صبح و صرف صبحانه، به محل تجارتش ميرود.
در فصل تابستان، نزديك به اذان صبح از باغ ييلاقي خود بيرون ميآيد و به زير درختي كه در آن نزديكي است ميرود و به مناجات مشغول ميشود و بعد از نماز صبح، با صوت دلربايي به تلاوت قرآن ميپردازد.
اول آفتاب، صبحانهاش را زير آن درخت در هواي آرام و لطيف صرف ميكند و سپس به طرف شهر و محل كار خود حركت ميكند.
حاجي خليل طبق عادتِ هر شب از خواب برخاست و وضو گرفت و از باغ بيرون آمده در محل مناجات خود حاضر شد و به نماز و راز و نياز با پروردگارش مشغول گرديد.
او گمان ميكرد آن شب هم مثل ساير شبها از نظر خلق دور است و كسي نالههاي او را، كه از ترس عذاب پروردگارش بلند است، نميشنود. او نميدانست كه همسايه تازهواردي در نزديكي او به خواب عميقي فرو رفته و گاهي كه نالههاي جانسوز حاجي خليل او را بيدار ميكند، با چشمان ماشي رنگ خود به طرف حاجي خيره خيره نظري ميافكند و دو مرتبه ديده بر هم نهاده به خواب ميرود.
تازهوارد كيست؟
وي سياحي پياده است. مردي است با ريشي انبوه و سياه و سفيد و شاربي بسيار بلند كه لب بالا و زيرين او را پوشانده است. وي كلاه تخممرغي بلندي بر سر نهاده كه در وسط آن نگين شفاف بلوري نصب شده و به دور آن رشتههاي ابريشمي مشكي بستهاند
و اين دو بيت شعر به اطراف آن با خطي برجسته نقش شده:
حـلول و اتحاد اينجا مـحال است كه در وحدت دويي عين ضَلال است (1)
مسلمان گر بدانستي كه بت چيست بدانستي كه دين در بتپرستي است (2)
سياح پياده تبرزيني از فولاد كه بر روي آن جدولهاي طلسم حك شده بر روي شانه نهاده، كشكول سياهي با زنجيرهاي دانهريز به دست و خرقهاي پشمينه بر دوش دارد
و كيفي به زير جبهاش حمايل كرده و با اين هيئت به سياحت در شهرها و كوه و دشت مشغول است. هر كجا آب و سبزه است، اتراق ميكند و هر دشت و صحرايي را با صفا ببيند، از صدق و صفا دم ميزند. اكنون هم، در نزديكي اين درخت، دو سه ساعتي است كه از خستگي راه آسوده و به خواب عميقي فرو رفته است.
فجر طالع شد و به نور خود آسمان را براق و شفاف نمود. اذان نماز صبح حاجي خليل خواب را از چشم سياح پياده برد. او از پهلويي به پهلوي ديگر گشت و با صدايي خشن، كه توأم با لرزه اندامش بود، گفت: علي!
حاجي خليل، كه به هيچ وجه انتظار وجود كسي را در آن مكان نداشت، يكمرتبه تكاني خورد و گفت: كيستي؟
سياح پياده گفت:
هر لحظه به شكلي بت عيّار برآمد دل برد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن يار برآمد گه پير و جوان شد(1)
حاجي خليل از كلمات و سخنان سياح پياده چيزي نفهميد و حيرتزده چشمان خود را به طرف او دوخت.
گيسوان ژوليدة او كه بر روي شانههايش ريخته بود و كشكول و تبرزين او نظر حاجي خليل را جلب نمود و گفت: گل مولا خوش آمدي!
سياح پياده در جواب گفت: درويش هر كجا كه درآيد سراي اوست وارد بر شماييم.
حاج خليل: مهمان نزد ما عزيز است. اجازه ميدهيد نماز بخوانيم و آنگاه برويم منزل؟
سياح پياده: دَمَت گرم! نَفَست حق!
1) شمسالحقايق، ص199.
حاج خليل اقامه نماز را گفت و پس از آن، با توجه قلبي گفت: «الله اكبر» و مشغول نماز شد. بعد از نماز هم، با صوتي حزين و دلي سوزان، سورهاي از سورههاي قرآن را قرائت نمود.
در اين هنگام، مشهدي محمد نوكر حاجي خليل رسيد و سماور و قوري چايي را كنار جوي آب زير درخت گذاشت.
حاجي خليل گفت: مشهدي محمد، يك استكان بيشتر بياور كه امروز مهمان دارم؛
و به سياح پياده اشاره نمود.
مشهدي محمد رفت و زود دوتا فنجان و مقداري نان و كره و شير گرم آورد. حاجي خليل رو به سياح پياده نمود و گفت: درويش بفرماييد.
سياح پياده از جا بلند شد و سر و صورت را با آب جوي شستوشو داد. كلاه تخممرغي را بر سر گذاشت و كشكول و تبرزين را بهدست گرفت و با صداي خشني گفت: هو! سپس بر روي فرش كنار حاجي، تكيه به درخت داد و عوض سلام كردن، گفت: يا علي!
حاجي خليل كه به اصطلاح فقرا و دراويش وارد نبود و نميدانست در جواب «يا علي» چه بايد بگويد، گفت: جانم به قربان علي!
حاجي خليل: درويش، اول چاي بريزم يا شير؟
سياح پياده: هرچه از دوست رسد نيكوست.
حاجي خليل شيري در فنجان ريخته مقابل او گذاشت و به قيافه او نگريسته با خود انديشه كرد: آيا شارب بلند او مانع خوردن و آشاميدن او نيست؟! آيا اين سبيل بلندي كه دهان را در خود پنهان نموده، از زيبايي و ملاحت صورت سياح پياده نكاسته؟! سپس با خود گفت: اينها چه فرقي با ديگران دارند و مرام آنها چيست؟ از دستورهاي چه كسي پيروي ميكنند؟ خوب است امروز كه روز جمعه است و آقايان رفقا و دكتر براي ناهار به باغ ميآيند و بناست در آن موضوع (آنچه براي بشر ضروري و مايه سعادت و نجات اوست چيست؟) گفتوگو شود، گل مولا را نيز دعوت و از روش و مرام آنان سوالهايي كنيم
و اگر حق با آنها باشد، ما هم از اين بيقيدي استفاده كرده با او هممرام شويم.
حاجي پس از اين انديشه، رو به سياح پياده، گفت: امروز چند نفر از دوستان از شهر به باغ ميآيند. آيا ممكن است شما هم براي صرف ناهار ما را سرافراز فرماييد تا دور هم باشيم؟
سياح پياده گفت: يا علي! دمت گرم!
استخر نسبتا بزرگي در انتهاي باغ است و چند مرغابي و اردك در آن به شنا مشغولند. درختهاي بيد و سرو و كاج و بيد مجنون در اطراف استخر به زيبايي آن افزوده است. مقابل استخر، زمين مسطحي وجود دارد كه در سايه درختان قرار گرفته و با دو قالي متوسط فرش گرديده است. پشتيها در اطراف، براي تكيه نمودن ميهمانان، مهيا شده
و دور تا دور مجلس، تشكهايي گستردهاند كه به ملحفه سفيد زينت شده است.
سياحپياده با سر برهنه و گيسوي بافته و شارب سياه و سفيدش كه مانع ديدن لبهاي اوست و ريش انبوه و چشمان ماشيرنگ جذاب خود، در صدر مجلس، كنار استخر، به پشتي تكيه داده است.
سماور بزرگي، با چند فنجان لب طلايي زيبا كه ميان سيني ورشو قلمزده در كناري قرار گرفته، مجلس را گرم كرده و قندانهاي پر از قند با چند ظرف ميوه، كه در آنها سيب و زردآلو و گوجه و گيلاس و خيار است، مجلس را زينت داده است.
ساعت ده ونيم است كه دَر باغ را ميكوبند. حاج خليل صدا ميزند: مشهدي محمد، بدو دَر را باز كن. آقايان آمدند.
آقاي حاجي محمدعلي بنكدار و آقاي حاجي صمد تاجر وارد شده از همان اول خيابان باغ، با صداي بلند گفتند: حاجي خليلآقا، سلام عليكم.
حاجي خليل در حالتي كه جواب سلام آنها را ميداد، با سرعت به طرف آنها رفت
و با استقبال گرمي آنها را بر روي تشك در كنار سياح پياده نشانيد. دو نفر تازهوارد به طرف سياح پياده نظري نموده گفتند: آقا، سلام عليكم. سياح پياده سري بلند كرد و گفت: يا علي!
حاجي خليل، پس از احوالپرسي و تعارفات لازم، گفت: پس آقايان ديگر چرا نيامدند؟
حاج محمدعلي پاسخ داد: من گمان كردم آنها زودتر از ما حركت كرده باشند. هر كجا باشند، الآن ميرسند.
طولي نكشيد كه دَر باغ را كوبيدند.
حاج خليل: مشهدي محمد، دَر ميزنند.
مشهدي محمد رفت و دَر را باز كرد و گفت: سلام عليكم، بفرماييد.
آقاي دكتر حسينخان و آقاي هژبر فيلسوف وارد شدند: آقايان، سلام عليكم.
حاجي خليل و ميهمانان ديگر از جا برخاسته تواضع كردند: يا الله، بفرماييد.
تعارفات معمول انجام شد و آقاي هژبر فيلسوف و دكتر حسينخان مقابل سياح پياده تكيه بر پشتي دادند. سپس رو به سياح پياده نموده گفتند: آقا، صبح بخير.
سياح پياده: يا علي!
حاجي خليل: مشهدي محمد، چاي بده.
مشهدي محمد فنجانهاي چاي را در ميان سيني مقابل آقايان گرفت و هر يك فنجاني مقابل خود گذاشتند.
دكتر حسينخان، كه مردي مطلع و علاوه بر تحصيلات علوم جديد از علوم ديني قديم نيز بهرهمند بود و بيشتر مواقع بيكاري را به مطالعه ميگذراند، رو به حاجي خليل كرد و گفت: حاجي آقا، مقدم ميهمان تازهوارد را تبريك ميگويم. سپس نظري به سوي سياح پياده نمود و گفت: خوب است آقا خودشان را معرفي فرمايند تا بر ارادت ما افزوده شود.
سياح پياده: من فقير و محرم اسرارم. من قبله سالكان اين راهم. من ساقي بزم كوي يارم. آگاه به جمله اسرارم. من مرشد جمله ابرارم. جز اين نبود به جهان كارم.
از شنيدن اين جملات، حضار به يكديگر نگاه كرده سر به زير انداختند. سكوت آنها حكايت از آن ميكرد كه اين جملات سياح پياده را براي آنان معرفي نكرده است.
حاجي خليل رو به دكتر نمود و گفت: مايل بودم كه ايشان خود را بهتر معرفي ميكردند و ما را هم به طريقه و مرام خود ارشاد مينمودند. در اين هنگام، دكتر
حسينخان چشمش به كلاه سياح پياده كه وي آن را بر روي پشتي گذاشته بود افتاد و گفت: من يك بيت شعر منقوش به كلاه جنابعالي را خواندم. ببينيد درست ميخوانم:
حلول و اتحاد اينجا محال است
ججكه در وحدت دويي عين ضَلال است
اگر اجازه فرماييد، بيت ديگر را كه در آن طرف كلاه جنابعالي است ببينم چيست. سياح پياده كلاه را برگردانيد و با لحن مخصوص به خودش خواند:
مسلمان گر بدانستي كه بت چيست
بدانستي كه دين در بتپرستي است
رنگ از چهره دكتر حسينخان پريد، به گونهاي كه حالت او حضار را ناراحت ساخت. حاج محمدعلي رو به دكتر كرد و گفت: آقاي دكتر، من كه معناي شعر اولش را نميفهمم؛ اما شعر دومش خيلي ناراحتم كرد. يا آن را هم نميفهمم و معناي ديگري دارد و يا درست فهميدهام و سزاوار است كه هر خداشناسي را ناراحت كند. سپس با حالت عجيبي كه از ناراحتي و آزردگي روح او حكايت ميكرد، با حالت شگفتي و انكار خواند:
مسلمان گر بدانستي كه بت چيست
بدانستي كه دين در بتپرستي است
دكتر: خود حضرت آقا معناي آن را بيان ميفرمايند تا استفاده كنيم؟
سياح پياده با لحن تندي گفت: شما پابند شريعت هستيد و در راه طريقت وارد نشدهايد. فهم اين اسرار بدون سلوك راه طريقت و رياضت حاصل نميشود. به خانقاه درآييد
و تسليم مرشد شويد تا به حقيقت رسيده از جام وحدت بنوشيد و واصل به حقّ و آگاه به همه اسرار گرديد و از خود بيرون شده غير او نبينيد.
آقاي هژبر فيلسوف گفت: از الفاظ به معاني پيبرده ميشود. ما در اين شعر، الفاظ «مسلمان، گر، بدانستي، كه، بت، چيست، بدانستي، كه، دين، در، بتپرستي، است» و معاني آنها را ميدانيم و چون دلالت الفاظ بر معاني نزد همه عقلاي عالم حجت است و آنان همديگر را مطابق الفاظ مورد ملامت و ستايش قرار ميدهند، پس معناي اين بيت اينگونه ميشود كه اگر مسلمان ميدانست حقيقت بت چيست، به يقين ميدانست كه
دينداري همان بتپرستي است. پس نه لازم است به خانقاه برويم و نه نيازي به مرشد داريم.
دكتر حسينخان: جناب آقاي هژبر، خواهش ميكنم اجازه بدهيد از اصل و ريشه و مبنا وارد شويم. فهم اين شعر منوط بر اين است كه ما بفهميم طريقت چيست و چه فرقي با شريعت دارد؟ رياضتي كه منظور ايشان است چگونه رياضتي است؟ خانقاه كجاست و در آنجا چه خبر است؟ مرشد كيست و تسليم در مقابل او يعني چه؟ رسيدن به حقيقت يعني چه؟ جام وحدت چگونه جامي است و از كجا بايد به دست آورد؟ واصل به حق شدن يعني چه؟ چگونه از خود بيرون بايد شد؟ و غير او را نديدن به چه معناست؟ وقتي همه اينها را فهميديم، معناي اين شعر را هم خواهيم فهميد و خواهيم دانست كه مراد شاعر چه بوده
و عقيده و مرامش چيست. پس با اجازه ايشان، از خود آقا خواهش ميكنم براي ما همه اينها را بيان فرمايند.
سياح پياده: شريعت عبارت است از احكام شرعي چون نماز، روزه، زكات، حج و امثال آنها كه شخص در مقام ظاهر، تا وقتي كه در مرتبه تفرقه و كثرت است و از جام وحدت ننوشيده، بايد آنها را انجام دهد؛ چنانكه پيرم شيخ شبستري ـ او كه از جام وحدت نوشيد و برتر و بالاتر از همه شد ـ ميگويد:
ولي تا با خودي زنهار زنهار
به گفته اين پير، شريعت براي كسي است كه از خود فاني نشده و واصل به حق نگرديده است.
اما طريقت عبارت است از سير و سلوك و رياضت و چلهنشيني با اجازه و دستور مرشد و رعايت آداب و شرايط آن. پس اگر اين راه را طي كرديد، به حقيقت ميرسيد و به مشاهده و مكاشفه، فاني در حق و واصل به او ميشويد و از خود فاني ميگرديد و دويي از
ميان برداشته ميشود و به مقام جمعالجمع ميرسيد. در اين حال، جز او كسي نميبينيد
و از جام وحدت مينوشيد و اين عبادتهاي ظاهري شريعت از شما ساقط ميشود.(1)
صنعي در كتاب ديوان خود ميگويد:
روح و باطن احكام شريعت مهمتر از صورت ظاهر آن است. ظواهر شرع، نماز، روزه، حج، وسيله كمال مبتدي است. ولي پس از آنكه سالك به حقيقت واصل شد، تكاليف ظاهري از او ساقط ميشود.
مولوي هم مدعي است كه سالك، چون طبق نسخه شريعت و با ارشاد و هدايت ولي كامل در وادي طريقت گام نهد و به سير و سلوك و تهذيب نفس همّت گمارد، سرانجام واصل و فاني در حق ميگردد. بيان او در مقدمه دفتر پنجم چنين است:
شريعت همچون شمعي است كه راه مينمايد؛ و بي آنكه شمعي به دست آري، راه رفته نشود و كاري كرده نگردد. چون در راه آمدي، اين رفتن تو طريقت است؛ و چون به مقصود رسيدي، آن حقيقت است. جهت آنكه فرمودهاند:
لو ظهرت الحقائق بطلت الشرائع؛ چون حقيقت هويدا شود، شريعت از ميان برخيزد.(2)
همو ميگويد:
يا مثال شريعت همچون علم طب آموختن است؛ و طريقت پرهيز كردن به موجب علم طب و دارو خوردن؛ و حقيقت يافتن صحّت ابدي و از آن هر دو فارغ شدن.(3)
نيز، در جاي ديگر، ميگويد:
شرع بهر زندگان و اغنياست
شرع بر اصحاب گورستان كجاست؟
آن گروهي كز فقيري بيبرند(1)
صد جهت زان مردگان فانيتراند
مرده از يك رُوست فاني در گزند(2)
صوفيان از صد جهت فاني شدند
ابو مَدْيَن هم، كه از مشايخ محييالدين است، اصحاب خود را به اظهار عبادت و طاعت امر ميكرد؛ چون در عقيده او فاعلي در عالم غير خدا نيست.(3)
حاج محمدعلي: بلي، وقتي فعل و فاعل و مفعول يكي شد، نماز معنا ندارد.
از علامه حلي نقل شده كه گفت:
من جماعتي از صوفيه را در حرم امام حسين ديدم كه نماز مغرب خواندند؛ به غير از يك نفر... بعد از ساعتي، از يكي از آنها سوال كردم: چرا آن يك نفر نماز نخواند؟ گفت: او چه احتياج به نماز دارد؟! به خدا واصل شده! آيا جايز است براي واصل كه حجاب قرار دهد؟! و نماز حجاب است ميان بنده و خدا.(4)
دكتر حسينخان: حضرت آقا، اجازه ميدهيد؟
سياح پياده: بفرماييد.
دكتر حسينخان: آيا قبول داريد كه انسان چيزي را از صميم دل ميپذيرد و بر طبق آن عمل ميكند كه دليل و برهان داشته باشد؟ بنابراين اگر در مطالب شما چيزي باشد كه دليل و برهان در آن نباشد، ما را هيچگونه الزامي بر پذيرش آن و عمل بر طبق آن نخواهد بود.
سياح پياده: بلي، چنين است. حق همين است.
دكتر حسينخان: پس با اجازه خود آقا، براي اينكه گفتار شما در قلب ما جاي گيرد، يا بايد مطالب شما را ما به عقل بفهميم، يا به گفته خودتان به كشف و شهود برسيم، يا شرع بر آن دلالت كند.
در جاي خود، روشن شده است كه عقل مُدْرَكات خاصي دارد و سقوط تكاليف شرعي از محدوده درك و فهم عقل خارج است.
نيز، معلوم است كه كشف و شهود هم ممكن است از القائات شيطاني حاصل شود؛ پس دلالت آنهم از اعتبار ساقط است.
در شرع هم هيچ آيه و روايتي بر سقوط تكاليف دلالت ندارد؛ علاوه بر اينكه قرآن مجيد رسيدن به درجات عالي بهشت و مقام قرب پروردگار را براي مؤمنين و عاملين به همين عبادات قرار داده و مؤمنين و متقين را به اين صفات و عبادات وصف نموده است.(1)
از جانشين رسول اكرم كه علي و يازده وصي اويند درباره نماز رسيده كه «نماز مايه قرب خداست»(2)و «زماني كه بنده مشغول نماز ميشود، رحمت بر او نازل ميگردد»(3)و«فرشتگان اطراف او را ميگيرند»(4)و «نماز را عمود دين معرفي فرموده»(5)و «قبولي همه اعمال نيك را منوط به قبولي نماز قرار دادهاند»(6).
1) براي نمونه؛ آية 56 سوره الذاريات: وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلّاَ لِيَعْبُدُونِ و آية 162 سوره النساء: وَالْـمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ مَاأُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ الْـمُقيِمِينَ الصَّلَاةَ وَالْـمُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَالْمـُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ أُولئِكَ سَنُؤْتيِهِمْ أَجْراً عَظِيماً.
2) ر.ك: بحارالأنوار، ج82، ص307، ح4 (باب چهارم از ابواب فضلها و عللها و... از كتاب الصلاة).
3) ر.ك: غرر الحكم، ص817، شماره 60 .
4) ر.ك: بحارالأنوار، ج82، ص215، ح30 (باب اول از ابواب فضلها و عللها... از كتاب الصلاة).
5) ر.ك: بحارالأنوار، ج82، ص218، ح36 (باب اول از ابواب فضلها و عللها... از كتاب الصلاة).
6) ر.ك: بحارالأنوار، ج82، ص227، ح53.
از امام ششم، حضرت صادق نقل شده است:
حج خانه خدا بهتر است از دنيا و آنچه در دنياست و نماز واجب برتر و بهتر است از هزار حج.(1)
دربارة روزه، از رسول خدا نقل شده:
روزة سپري است در برابر آتش جهنم.(2)
نيز همان حضرت، در جواب سوال گروهي از يهوديان، فرمود:
روزة ماه رمضان سبب ايمني از گرسنگي و تشنگي روز قيامت ميشود. برات دوري از آتش جهنم به روزهدار داده ميشود و غذاهاي بهشتي به او عطا ميگردد.(3)
از حضرت صادق هم نقل شده:
خواب روزهدار عبادت و سكوت او تسبيح و عمل او مقبول و دعاي او مستجاب است.(4)
همه آثار و فضايل و حكمتهاي اعمال عبادي و دستورهاي شرعي را در اين مجلس نميشود بيان كرد؛ ولي آنچه به قطع و يقين ميشود در اينباره گفت اين است كه اين اعمال تا آخرين لحظه عمر انساني در اين دنيا، براي همه بشر، داراي اين آثار است.
لذا، همه پيامبران الهي و اوصياي آنها تا آخرين لحظههاي عمرشان از عمل به آنها به هيچ وجه كوتاهي نكرده و هيچگاه خود را بينياز از آنها ندانستهاند و پيروان راستين
1) تهذيبالاحكام، ج2، ص240، ح22 [953] (باب 12: فضل الصلاة...).
2) كتاب منلايحضره الفقيه، ج2، ص74، ح1771 (باب فضل الصيام از كتاب الصوم).
3) ر.ك: كتاب منلايحضره الفقيه، ج2، ص74، ح1769 (باب علة فرض الصيام از كتاب الصوم)؛ بحارالأنوار، ج96، ص368، ح49 (باب 46 از ابواب صوم شهر رمضان ...).
4) كتاب منلايحضره الفقيه، ج2، ص76، ح1783؛ بحارالأنوار، ج96، ص253، ح21( باب 30 از ابواب الصوم ...).
آنها هم تا آخرين لحظههاي زندگيشان خود را ملزم به اطاعت از همين فرامين ظاهري شرع دانسته و بر طبق آن مشي كردهاند و ميكنند.
اما شما ميفرماييد: اين عبادتها براي كساني است كه واصل به حق نشده و قدمي بالاتر نگذاشتهاند؛ و از شيخ شبستري، پير خود، در مقابل اين همه ادله شرعي، شعر نقل ميكنيد كه:
ولي تا با خودي زنهار زنهار
عبادات شريعت را نگه دار(1)
حاجي محمدعلي بنكدار: آقاي دكتر، بنا به گفتههاي ايشان ـ و به سياح پياده اشاره نمود ـ قرآن بشر را در درجه ابتدايي قرار داده و دستورهاي پيامبران مانع از ترقيات بشر است و نميگذارد بشر قدمي بالاتر بگذارد. اين حرف تازگي دارد!
سياح پياده رو به حاجي محمدعلي نموده گفت: آري، دستورهاي انبيا بشر را محدود ميكند.
دكترحسينخان: دستور مرشد نسبت به رياضت چيست و رياضت شما چگونه است؟
سياح پياده: رياضت عبارت است از ترك حيواني (غذاهاي گوشتي) و ترك تزويج
و نشستن در خلوت و مشغول ذكر خفي و جلي شدن و انجام دستور مرشدي كه صاحب خرقه است و البته خرقه را با اجازه قطب پوشيده است.
دكترحسينخان: واقعاً اين دستورها برخلاف عقل و علم و مخالف با احكام الهي است. شما هرگز نميتوانيد با اين دستورها خود را به سعادت برسانيد و از هلاك و نابودي نجات دهيد؛ تا چه رسد به اينكه راهنماي بشر به سعادت باشيد.
يكي از غذاها كه براي بدن انسان بسيار مفيد است گوشت است كه سبب رشد
و تقويت بدن است و مريضهاي بسيار ضعيف و ناتوان را آقايان پزشكان به خوردن كباب
1) گلشن راز، ص66 .
امر ميكنند؛ علاوه براينكه در روايتي آمده است:
هر كس تا چهل روز گوشت نخورد بدخُلق ميشود و بدخُلق را بايد به گوشش اذان گفت.(1)
يكي ديگر از اموري كه براي بشر ضروري است و خداوند آن را در وجود هر فردي قرار داده غريزه جنسي و ميل مرد به زن و زن به مرد است؛ و در اين غريزه، مصالح
و حكمتهايي است كه وقت بيانش نيست. پيامبر اسلام ميفرمايد:
نكاح و ازدواج سنت من است و هر كه از سنّت من اعراض كند از من نيست.(2)
نيز، ميفرمايد:
هر كه ازدواج كند، دوسوم دينش را حفظ كرده است. (3)
همچنين، ميفرمايد:
محبت به زنان، از اخلاق انبياست.(4)
سرانجام، ميفرمايد:
از دنياي شما سه چيز انتخاب كردم: زن، عطر و نورچشم من در نماز است.(5)
علاوه بر اين، امروزه جوانان ما بر اثر ترك ازدواج و بيتوجهي به اين امر مهم دچار مفاسد اخلاقي شدهاند و امراض تناسلي در بين آنان شيوع يافته است.
1) بحارالأنوار، ج66 ، ص67 ، ح42 (باب 14 از ابواب الصيد و الذبائح از كتاب السماء و العالم).
2) بحارالأنوار، ج103، ص220، ح23 (باب اول از ابواب نكاح از كتاب العقود و الايقاعات).
3) ر.ك: بحارالأنوار، ص219، ح14.
4) بحارالأنوار، ص236، ح24 (باب سوم: اصناف النساء و صفاتهن و شرارهن... از ابواب النكاح از كتاب العقود و الايقاعات).
5) بحارالأنوار، ص218، ح7 (باب اول از ابواب النكاح از كتاب العقود و الايقاعات).
اما خلوت نشيني و دوري از خلق؛ ميدانيم كه دين اسلام ديني است كه براي اجتماع اهميت فراوان قائل شده و ثوابهاي زيادي براي ملاقات با برادران ايماني، تشييع جنازه مؤمن، حضور در نمازهاي جماعت، عيادت بيماران، برآوردن حوايج برادران ايماني و امور ديگري از اين قبيل قرار داده كه همه اين امور با معاشرت و اجتماع ملازم است.
آيا شما با اين طريقت ميخواهيد بشر را خداشناس كنيد و ملل متمدن دنيا را به دين اسلام دعوت كنيد؟! ميخواهيد بگوييد: مردم، اگر ميخواهيد خداشناس و مسلمان شويد، بايد گوشت نخوريد، با مردم معاشرت نكنيد، از اجتماع دوري جوييد و از زنان پرهيز كنيد؟ مطمئن باشيد ملل متمدن دنيا به ديني كه طريقه خداشناسياش اين باشد جز با خنده
و استهزا پاسخ نخواهند داد.
حاجي صمد: آقاي دكتر، بنابراين آيا خداشناسي به مردها منحصر خواهد بود يا زنها هم بايد رياضت بكشند و ترك گوشت حيواني و شوهر كنند تا خداشناس شوند؟ آيا آن وقت دنيا، با اين طريقت، يكپارچه در فحشا و فساد سقوط نخواهد كرد؟!
دكتر حسينخان: چون نزديك ظهر است و بسيار گرسنهايم، تا آقاي حاجي خليل دستور ناهار ميدهند، شما بيان فرماييد كه خانقاه كجاست و در آنجا چه خبر است.
سياح پياده: همانطوري كه مسجد جاي اهل شريعت و متديّنين است، خانقاه هم مكان فقرا و اهل طريقت و حقيقت است.
حاجي محمدعلي: يعني درويشها در خانقاه اجتماع نموده مشغول نماز و قرآن و دعا ميشوند؟
سياح پياده: بلي، اهل حق در خانقاه جمع ميشوند؛ ولي آنها عبادتهاي ديگري دارند.
حاجي صمدآقا: خواهش ميكنم عبادتهاي آنها در خانقاه را بيان فرماييد.
سياح پياده: خانقاه مركز استراحت، عبادت، ذكر، سرور و صفاست؛ يعني از مراجعان
و ميهمانان با صدق و صفا پذيرايي ميشود. چنانچه كسي مايل به عبادت باشد، در حلقه ذكر مينشيند؛ اگر طالب رياضت باشد، در گوشهاي به مدّت چهل روز به رياضت مشغول
ميگردد؛ و هر كه بخواهد، با اهل صدق و صفا به خواندن اشعار و كلمات پير مشغول ميشود. خلاصه، خانقاه مركزي است كه با هركسي موافق طبعش معامله ميشود و در آنجا قيود و موانع شرعي وجود ندارد.
دكتر حسينخان: مثلا اگر تازهوارد در خانقاه درويش و اهل طريقت نباشد، در آنجا چگونه وقت ميگذراند؟
سياح پياده: مهماني است كه بر ما وارد شده؛ چه اهل طريقت باشد و چه اهل شريعت، چه مسلمان و چه كافر، آنچه طلب نمايد موافق با طبع او برايش فراهم است.
حاجي صمدآقا: پس خوب است براي تفرّج و فارغ شدن از تمام قيدها، سري به خانقاه بزنيم!
حاج خليلآقا كه تا آن وقت مشغول تدارك ناهار بود، بر اثر صداي خنده، متوجه آقايان گرديد و از صحبت آنان مطلع شد و با عصبانيت گفت: حاجي صمدآقا، چه ميگويي؟! معلوم ميشود خيال داري از قيد بندگي و عبوديت پروردگار خارج و از دايره كمالات انساني و دستورهاي الهي بيرون شوي!
حاج صمدآقا بلند خنديد و گفت: بلي، حاج آقا. ميخواهم اهل طريقت و حقيقت شوم و درويش باشم!!
دكتر حسينخان كلام حاجي صمدآقا را قطع نموده، ميگويد: اجازه بدهيد نخست ناهار را بخوريم، سپس سخن را ادامه خواهيم داد. آنگاه، همگي لب استخر رفته دستها را ميشويند و يك يك بر سر سفره قرار ميگيرند.
در ميان سفره، پلوي بسيار مطبوع و در اطراف، خورشهاي قيمه و كدو چيده شده است. تنگهاي دوغ و سكنجبين بر زينت سفره ميافزايد و ليوانهاي مملو از يخ، لبهاي تشنه و جگرهاي سوخته را به سوي خود ميخواند. در چهارگوشه سفره، چهار مرغ بريان جلب نظر ميكند. ميهمانان به يكديگر تعارف ميكنند و به صرف ناهار مشغول ميشوند.
آقاي دكتر حسينخان بيشتر به خورش كدو مايل است. حاجي صمدآقا غالبا از خورش قيمه استفاده ميكند. حاجي خليلآقا براي آقايان غذا در ظرفها ميريزد. آقاي هژبر فيلسوف، به خاطر فشار خون، كمتر گوشت ميخورد. آقاي حاجي محمدعلي بيشتر از
سكنجبين مينوشد و در تابستان، كمتر غذاي گرم تناول ميكند. سياح پياده هم رانِ مرغ بريان شده را به دست گرفته به طرف دهان ميبرد و از زير سبيل بلند به دندان گرفته ميجود.
سر سفره، بازار مزاح و شوخي بسيار گرم شده و هر دو سه دقيقه صداي خنده مهمانان بلند ميشود.
حاجي صمدآقا: آقاي دكتر، خواهش ميكنم اين مباحثه را با حضرت آقا چند جمعه ادامه دهيد تا هم به ما منت گذاريد، هم حاجي خليلآقا را به اجر بزرگ برسانيد.
حاجي محمدعلي: به شرطي كه آقاي حاجي خليلآقا سفره درويشانه بيندازد و غذاهايي كه برخلاف طريقت است به ما ندهد. چون حضرت آقا فرمودند كه اهل طريقت گوشت حيواني نميخورند و ازدواج نميكنند.
هژبر فيلسوف: من هم يك شوخي بكنم. اجازه ميدهيد (با اشاره به حضرت آقا).
سياح پياده: بفرماييد. دمت گرم!
آقاي هژبر: حضرت آقا خودشان مشغول صرف غذاي گوشتياند و با ران مرغ در جنگ و جدالند. گمان ميكنم اگر امر ازدواجي پيش آمد كند، آقا بيميل نباشند.
سياح پياده با لب پر خنده، كه حاكي از ميل او بود، پاسخ داد: ما از مرتبه طريقت خارج شده و به حقيقت پيوستهايم و به دوست واصل گشتهايم و واصل را حجابي و مانعي در كار نباشد؛ چون قطره كه وقتي به دريا رسد، دريا شود.
دكتر حسينخان گفت: آن وقت كه حضرت آقا گرسنه بودند، از اين كلمات از ايشان بسيار ميشنيديم و حالا كه پر معلوم است! صداي خنده بلند شد.
حاجي صمدآقا: حضرت آقا، اين بلندي شارب با موي انبوه از خصوصيات اهل طريقت است؟
سياح پياده: اين از علامتهاي بزرگ و آشكار ما اهل طريقت است و به يقين، كساني كه ريش خود را ميتراشند، اگر در سلك اهل طريقت باشند، بايد شارب داشته باشند.
حاجي محمدعلي: پس خوب بود هنگام صرف غذا فكري ميكردند كه آن را به جايي ببندند
تا مانع غذا خوردن نشود و آلوده به چربي نگردد!
هژبر فيلسوف: آقاي حاجي محمدعلي، كمكم بنا داريد سبيل مردم را هم به نخ ببنديد؟!
صداي خنده حضار بلند شد و خود سياح پياده هم با صداي بلند خنديد و گفت: آقاي هژبر، دمت گرم! جوابت را بعد از ناهار خواهم داد.
هژبر: بلي، حالا صرفه ندارد و صلاح نيست؛ زيرا از قافله عقب خواهيد ماند! دوباره خنده حضار بلند شد.
دكتر حسينخان: شارب را بلند كردن برخلاف دستور بهداشت است. گذشته از اين، شنيدهايم و در كتابهاي خودمان هم خواندهايم كه اين عمل مكروه است.
رسول اكرم به دو نفر ايراني، كه سبيلهاي بلند داشتند و ريش خود را تراشيده بودند، فرمود: چه كسي گفته است شما اين چنين بكنيد؟ جواب دادند: صاحب ما، كسري. حضرت فرمود:
خداي من امر فرموده است كه ريش بگذارند و شارب را بزنند.(1)
با اين كلمات دكتر حسينخان، به شوخيها خاتمه داده شد. آقايان هم از غذا دست كشيده گفتند: خوب است قدري استراحت كنيم.
دكتر حسينخان: چون سفره گسترده بود، نخواستم آقايان ناراحت شوند. لازم است نماز بخوانيم كه از وقت آن نگذرد. نظر دكتر مورد پسند واقع شد و همگي وضو گرفته به اداي فريضه مشغول شدند. سياح پياده هم به پشتي تكيه داد و چپق خود را از توتون
و چَرس پر نموده مشغول كشيدن شد.
نماز آقايان تمام شد. حاجي صمدآقا گفت: انصافا امروز مباحثه شيريني داشتيم. خوب است چنانچه آقايان موافقت كنند، ادامه داشته باشد.
دكتر حسينخان: بلي. چون ممكن است ديگر خدمت آقا نرسيم ـ و به سياح پياده اشاره نمود ـ سزاوار است گفتوگوي ما در اين موضوع تمام شود و از بيانات شيواي آقا بهره كامل ببريم.
1) بحارالأنوار، ج20، ص390 (باب 21 از ابواب احواله... تاريخ نبينا ).
هژبر فيلسوف: آقايان اجازه دهند تا حضرت آقا معناي حقيقت را بفرمايند؛ زيرا تا بيان نكنند، شما از مرام و اعتقادات آقايان مطلع نخواهيد شد.
سياح پياده: جنابعالي حكيم هستيد و از مرام فلاسفه و حكما آگاهيد!؟
دكتر حسينخان: ايشان خود فيلسوف و به گفتههاي حكما و فلاسفه معتقد است.
سياح پياده: پس ما هر دو هر چند در دو طريق سير ميكنيم، در نتيجه، به يك مقصود ميرسيم. رنگ آقاي هژبر فيلسوف تغيير كرد و چيزي نگفت. آنگاه، سياح پياده چپقي از توتون و چَرس پر كرده چند پُك محكم صفيردار بر آن زد و با لهجه و آهنگ مخصوصي شروع كرد به خواندن اين اشعار:
ما چو ناييم و نوا در ما ز تُست
ما چو كوهيم و صدا در ما ز تُست
ما عَدَمهاييم و هستيهاي ما
تو وجود مُطلقي فاني نما(1)
ني(2)دو باشد تا تويي صورت پرست
پيشِ او يك گشت كز صورت بِرَست
چون به صورت بنگري چشمت دو است
تو به نورش در نگر كان دو يك است
مُنْبَسِط بوديم يك گوهر(1)همه
بيسر و بيپا بُديم آن سَر همه
يك گُهَر بوديم همچون آفتاب
بيگره بوديم و صافي همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سَرَه
شد عدد چون سايههاي كُنگره
كنگره ويران كُنيد از مَنْجَنيق
تا رَوَد فرق از ميان اين فَريق(2)
چون كه بيرنگي اسيرِ رنگ شد
موسيئي با موسيئي در جنگ شد
چون به بيرنگي رسي كان داشتي(3)
موسي و فرعون دارند آشتي
متّحد بوديم با شاه وجود
حكم غيريّت بكلّي محو بود
ناگهان در جنبش آمد بحر جود
جمله را در خود ز خود بيخود نمود
امتياز علميآمد در ميان
بينشاني را نشانها شد عيان
واجب و ممكن ز هم ممتاز شد
رسم آيين دويي آغاز شد(4)
صداي «دمت گرم، احسنت، احسنت» از حاجي محمدعلي بلند شد و حاجي صمد گفت: حقيقتا مرشد خوب ميخواند؛ ولي افسوس كه معناي اشعار او را درست نميفهميم.
سياح پياده: بلي، به اين زودي نخواهيد فهميد مگر وارد طريقت شويد.
هژبر فيلسوف: خوب است بفرماييد؛ تا درويش نشويد، اين اشعار عرفاني را كه هزاران اشكال ديني دارد ارزش نميدهيد. وقتي عارف شديد، آن را نظير قرآن بلكه بهتر از آن خواهيد دانست.
سياح پياده: خواهش ميكنم معناي اين اشعار را شما بگوييد تا بدانيم چه فهميدهايد؟
هژبر فيلسوف: عقيده شما صوفيه عقيده بسيار بدي است كه عقل هر عاقلي از قبول آن امتناع ميكند. نتيجه سخنان شما اين است كه خالق و مخلوق يكي است و تمام موجودات عين خالقند و خود اوست كه به لباس جزء درآمده و همه افعال فعل اوست
و موجودات همه شئون و اطوار اويند.
اين شعرها هم از عارف رومي سرسلسله شماست كه ميگويد: اين كثرت و تعدّد در صورتِ ظاهر است و اگر اين صورتها و ظواهر و رنگها و حدّها و قيدها از ميان برداشته شود، معلوم خواهد شد كه تمامي موجودات خود او بوده كه بهصورتهاي مختلف درآمده است. پير ديگر شما شيخ شبستري نيز همين را ميگويد:
نماند در ميان هيچ تمييز
شود معروف و عارف جمله يك چيز
از اين گفتهها در گلشن راز زياد ديده ميشود. حتي دور كلاه شما هم دو بيت از آن شعرها نوشته شده كه مفادش آن است كه خداپرستي با بتپرستي فرقي ندارد؛ چنانكه شيخ لاهيجي در شرح آن گفته است:
يعني اگر مسلمان، كه قائل به توحيد است و انكار بت مينمايد، بدانستي و آگاه شدي كه في الحقيقه بت چيست و مظهر كيست و ظاهر به صورت بت چه كسي است، بدانستي كه البته دين حق در بتپرستي است؛ زيرا كه بت مظهر هستي مطلق است. پس بت مِن حيث الحقيقه حق باشد... .(1)
نيز، شبستري ميگويد:
جان مغز حقيقت است و تن پوست ببين
در كسوت روح(2)، صورت دوست ببين
هر چيز كه او نشان هستي دارد
يا پرتو نور(3)اوست يا اوست ببين(4)
جج
شاه نعمتالله ولي هم ميگويد:
در مرتبهاي ساجد، در مرتبهاي مسجود
در مرتبهاي عابد، در مرتبهاي معبود
در مرتبهاي عبد است، در مرتبهاي ربّ است
در مرتبهاي حامد، در مرتبهاي محمود
در مرتبهاي آدم، در مرتبهاي خاتم(1)
در مرتبهاي عيسي، در مرتبهاي داوود
در مرتبهاي موسي، در مرتبهاي فرعون
در مرتبهاي مقبول، در مرتبهاي مردود
بنابر آنچه پيران و مرشدان شما ميگويند، همه موجودات و اشياي خارجي، اعمّ از ستمگران و كفار و مشركان، و ديگر اشيا يا مظاهر حقّ و يا خود حقند. بديهي است براي مردمي كه از عقيده شما اطلاعي ندارند، اينگونه شعرها آن هم با صداي زيباي شما لذتآور است؛ ولي ما كه كاملا شما و عقيده شما را خوب ميشناسيم بيشتر ناراحت ميگرديم.
سياح پياده برآشفت و گفت: آقاي دكتر حسينخان! ايشان هموست كه شما گفتيد حكيم و فيلسوف است و به گفتههاي فلاسفه معتقد است؟!
دكتر حسينخان: چرا.
سياح پياده: پس ايشان نميتواند به من اشكال كند و بر شعرهاي پيران ما ايراد بگيرد؛ زيرا مرام و اعتقادات ما يكي است. بنده، براي روشن شدن اين مطلب، حكايتي نقل ميكنم:
يكي از بزرگان طريقت حاجي محمدحسين شيرازي، عموي رحمتعلي شاه است كه در سال 1249 قمري فوت كرده است و اين شعرها از اوست سپس با لهجه مخصوصي شروع به خواندن نمود:
حاكم احكام قضا و قدر
مبدع اطباق جنان و سقر
مطلع انوار حدوث و قدم
مقطع اطوار وجود و عدم
پا چو بر او رنگ تقدّس زده
خيمه بر آفاق و بر انفس زده
كرده پديد از عدم اشباح را
داده به اشباح ره ارواح را
روح مجرّد متجسّد شده
واحد بيچون متعدّد شده (2)
دكتر حسينخان: حضرت آقا، با اين كلمات و شعرها ميخواهيد جواب آقاي هژبر را بدهيد؟ بفرماييد چگونه واحد بيچون متعدّد شده و اين كفر را اين رئيس طريقت ـ يا بهتر
است بگويم: پيشواي ضلالت ـ چگونه راه خداشناسي ميداند؟!
سياح پياده: جواب آقاي هژبر با اين شعرها نيست. خواستم از كمالات و سخنان اين استاد نمونهاي گفته باشم.
در كتاب طرائق، مينويسد:
اين حاجي محمدحسين به جاي پدرش حاجي محمدحسن امام جماعت مسجد جامع شيراز بوده و منبر هم ميرفت و راه طريقت را به مردم ميآموخت و از سخنان عرفا و متصوفه بر زبان جاري مينمود. بين مردم، شهرت يافت كه عبارات كفرآميز اهل تصوّف را رواج ميدهد. مخاصمه و نزاع شديدي بين مردم برپا گرديد، چنانكه نزديك شد يكديگر را به قتل برسانند. حاكم شيراز وساطت نمود و به منظور رفع غائله اختلاف، قرار شد كساني را براي حَكميت انتخاب و حاضر سازد تا بين مردم و حاجي محمدحسين و مريدانش، منصفانه حكومت و قضاوت نمايند. آخوند ملا محمدتقي حكيم و حاجي ميرزا ابراهيم انتخاب گرديدند.
آخوند مزبور به حاجي محمدحسين رو كرد و گفت: مردم ميگويند شما، روي منبر، مسئله وحدت وجود را تقرير ميكنيد و البته معلوم است كه به آن كاملا معتقديد.
حاجي محمدحسين گفت: ضرر مسئله وحدت وجود چيست؟
آخوند: بديهي است كه كفر است.
حاجي محمدحسين: ايراد اولتان همين است؟
آخوند حكيم: بلي.
حاجي محمدحسين: شما ميگوييد روي منبر تقرير كردهام، اولا: اين نسبت از كجا؟ ثانيا: شايد من گفتار ديگران را نقل كرده باشم. ثالثا: مسلم بودن كفر وحدت وجود به چه دليل؟ رابعا: اعتقاد من باشد از كجا؟ خامسا: شما همه روزه در درس به ادله و براهين اثبات اين مسئله نموده ميگوييد:
بسيط الحقيقة كلّ الأشياء والوجود حقيقة واحدةً؛
حقيقت بسيط همه اشياست و وجود حقيقت واحد و يگانه است.
پس شما از من كافرتريد! صحبت به همين جا قطع شد.(1)
پس راه و گفتار ما را شما نميتوانيد رد كنيد؛ چون ما هر دو در نتيجه به وحدت وجود و موجود قايليم، چنانكه واضح خواهد شد.
آقاي هژبر فيلسوف ساكت نشسته ابروها را درهم كشيد و چيزي نگفت.
دكتر حسينخان: حكايتي ديگر از اين قبيل قضيّهاي است در مورد عارف شهير خراسان، ابو سعيد فضلالله بنابيالخير و شيخ ابوعلي حسينبن سينا ـ حكيم نامي ايران ـ نقل شده است: ميان اين دو، مناظرهاي اتفاق افتاد. پس از پايان يافتن آن مجلس، چون ابن سينا از خانقاه بيرون شد، مريدان حال وي را از شيخ خود پرسيدند. ابو سعيد گفت: آنچه او ميداند ما ميبينيم. هر جا كه من با ديده نگران و چراغ فروزان رفتم، آن كور عصا كوبان خوش به نشان بر اثرم هميآمد. شاگردان ابن سينا هم حال پير طريقت را از فيلسوف استاد پرسيدند؛ گفت: آنچه او ميبيند ما ميدانيم.(2)
من كتب هر دو طايفه را ديدهام، ليكن تا به حال با آقاي هژبر در اينباره سخني نگفتهام و اميدوارم براي ايشان بتوانم اثبات كنم و ايشان هم از اين اعتقادات و كفريات بيزاري جويند. اگر شما نيز حاضر باشيد كه با انصاف به عرايضم دقت كنيد، اميد است از اين طريقه ضاله رو برگردانيد.
سياح پياده پوزخندي زد و گفت: آقاي دكتر! بعد از واصل شدن به حق، شما ميخواهيد به حق دعوت كنيد؟! من در اين ساعت حاضرم از كلمات بزرگان صوفيه و مشايخ طريقت اثبات كنم كه حق همين است كه ما به آن رسيدهايم.
دكتر حسينخان: به شرط آنكه رد بر بزرگانتان را جسارت بر آنان ندانسته با انصاف
قضاوت كنيد، حاضرم سخنان شما را گوش دهم.
سياح پياده: بشر بايد در دنيا ترقّي كند و راه رسيدن به مقامات عالي راهي است كه ما پيمودهايم؛ زيرا بر اثر رياضت و سير و سلوك، ممكن است واصل به حق شويم. شما هم ممكن است به آن مقام برسيد، چنانكه بزرگان ما به مقاماتي رسيدند كه دادِ «أنا الحقّ» زدند و «ليس في جُبّتي سوي الله» گفتند.(1)
يكي از مرشدهاي بزرگ ما ابو يزيد بسطامي است كه جمله: «ليس في جُبّتي سوي الله» منسوب به اوست.(2)
عارف رومي در مدح وي ميگويد:
با مريدان آن فقير مُحتَشَم
بايزيد آمد كه تك يزدان منم
گفت مستانه عيان آن ذوفنون
لا إله الّا أنا، ها فاعبدون
نيست اندر جبّهام الّا خدا
چند جويي بر زمين و بر سما(3)
از او نقل نمودهاند كه ميگفت:
سبحاني، سبحاني، ما أعظم شأني!(4)؛
پاك و منزه و مقدسم من! چه بزرگ است شأن من!
نيز همو، ميگفته است:
لواي من از لواي محمد عظيمتر است.
همو ميگفت:
آتش جهنم چيست؟! و الله اگر ببينم آن را، به يك طرف لباس خود آن را خاموش ميكنم.
نيز، ميگفت:
حج كردم. در سال اول، خانه را ديدم؛ و در حج دوم، صاحبخانه را ديدم و خانه را نديدم؛ و در حج سوم، نه خانه را ديدم و نه صاحبخانه را.(1)
نيز، همو ميگفت:
اگر اهل بهشت در بهشت متنعم باشند و اهل آتش در آتش معذب شوند و براي تو تمييزي بين آن دو دسته واقع شود، از حد متوكلين و جمعيّت آنان خارج گشتهاي.(2)
حاجي محمدعلي: به واقع، ترقيات او به گفته خودش از پيغمبر اسلام كه شخص اول عالم امكان است، بالاتر بوده؛ چون گفته: پرچم و لواي من از لواي پيغمبر اسلام بالاتر است! بلي كسي كه بتواند به يك طرف لباس خود آتش جهنّم را خاموش سازد از عليبن ابيطالب، كه از ترس آتش دوزخ گريهها ميكرد و نيمه شب صيحهها ميكشيد، افضل است! راستي اگر حضرت آقا جسارت حساب نكند، عقيده من اين است كه اين كلمات را در حال مستي و نشئه چَرس و بنگ گفته؛ وگرنه، آدم عاقل هرگز نخواهد گفت كه بين كساني كه در بهشت در نعمتاند و كساني كه در آتش غضب الهي ميسوزند فرقي نيست و بلكه هر كس فرقي بين آنها بگذارد از حد متوكلين خارج است. اين سخن مثل اين است كه آقا بگويد: بين آنهايي كه در صحراي سوزان و بيآب و علف از تشنگي نالاناند با ما كه در كنار استخر آب و ميان باغ با صفا به نعمتهاي آقاي حاجي خليل متنعّم هستيم، به هيچ وجه، فرقي وجود ندارد!
حال حاجي صمدآقا منقلب شد و گفت: پس حضرت آقا در سال اول حج، خانه را ديدهاند و در سال دوم، صاحبخانه را و در سال سوم، نه خانه و نه صاحبخانه هيچكدام را نديدهاند! پس معلوم ميشود فقط خود را ديدهاند و بس! بابا عجب خودبين بوده! بنازم آب بسطام شاهرود را كه چه كرده و چه بيرون داده! اينجا بود كه صداي قهقهه حضار بلند شد.
دكتر حسينخان: آقايان، خواهش ميكنم تامل كنيد تا ايشان ترقيات بزرگانشان را نقل كنند تا ما راه ترقي آنان را بشناسيم و با ترقيات پيامبران و اوصيايشان مقايسه كنيم؛ آن وقت، حق از ناحق ظاهر خواهد شد. بعد، دكتر به سياح پياده رو كرد و گفت: آقا، ديگر بفرماييد.
سياح پياده: بلي؛ چون شما به مقام آنها نرسيدهايد، از اين مطالب شگفتزده ميشويد. يكي ديگر از بزرگان مشايخ طريقت، سلطان صوفيه، جنيد بغدادي است ـ كه شيخ عطار اين اشعار را از قول او نقل نموده ـ سپس خود با لحن جذابي شروع به خواندن اشعار كرد:
سالكي مر جنيد را پرسيد
كي ز سر تا قدم همه اسرار
در تكلم درآ كه مشرك كيست؟
گفتش اي هرزهگرد گردن سار
تا آنجا كه جنيد ميگويد:
هر كه از وي نَزَد انا الحق سر
بود او از جماعت كفّار
هر كه منكر شود بود مشرك
من از او چون خداي او بيزار
چون دوئي ازميانه برخيزد
تو نماني و او كند اقرار
تا آنكه ميگويد:
گفت هيهات اي يگانه عصر
سخن مشركانه را بگذار
من هميگويم و همي شنوم
نيست در دار غير او ديّار (1)
نيز، از كلمات جنيد است كه ميگويد:
حقيقت معرفت آن است كه عارف و معروف يكي شود.(2)
اين سخن هم از اوست:
نزد جنيد، توبه نسيان گناه است.(3)
حاجي محمدعلي: آقاي دكتر، بنابر معاني اين اشعار، موحد كسي است كه دوگانگي را از ميان بردارد و همه را خدا بداند و هر فعلي و كاري كه از بشر سر ميزند آن را فعل خدا بداند. عجب طريقت و حقيقتي شما پيدا كرديد! مگر بيكاريد كه دنبال اين بيهودهگوييها ميرويد كه با عقل سالم سازش ندارد؟!
سياح پياده غضبناك گفت: بلي، همين حرفهاي شما بود كه شيخ طريقت و بزرگ صوفيه حسينبن منصور حلاج را، كه به حق واصل شده بود و فاني در حق گشته بود، به كشتن داد. علماي شما فرمان قتلش را صادر كردند و خونش را ريختند. مگر چه گفت؟! هر كس حق گفت بايد او را كشت؟! از اشعار همين حلاج است كه ميگويد:
ثُمَّ بَدا فِي خَلْقِه ظاهِراً
فِي صُورَةِ الآ كلِ وَالشّاربِ
حَتّي لَقَد عايَنَهُ خَلْقُهُ
كَلحظَةِ الحاجبِ بِالحاجبِ(1)
حاجي محمدعلي: بابا، حقيقتا شما عجب بزرگاني داريد كه هر كدام از آنها با اين طريقه و مرام هزاران نفر را گمراه نموده و آزادي عجيبي براي آحاد بشر قرار دادهاند كه لجام گسيخته به هر طرف بخواهند بروند و به هر عمل شنيعي دست بزنند، بدون اينكه كوچكترين ترس و وحشتي از جزا و پاداش اعمال داشته باشند! انسان نبايد اين قدر بيحيا باشد كه وقتي يك فرد ضعيف و محتاج ادعاي خدايي كرد و بر سر دار رفت، باز هم دست از او برندارد و او را به بزرگي ياد كند!
دكتر حسينخان: حاجي آقا، عصباني نشويد. اميدوارم بعد از فرمايشهاي حضرت آقا، حقير اعتقادات صوفيه را به طور كامل در اين مجلس بيان كنم. حرف از اين بالاتر است. اگر شما بخواهيد به خاطر فطرت خداشناسي كه داريد از اين قبيل سخنان ناراحت شويد
1) ديوان صنعى، ص34: پس خداوند آشكارا در صورت كسي كه ميخورد و مينوشد نمايان شد. بهطوريكه خلق او را مشاهده كردند، مثل نگهبان به نگهبان.
و كنترل خود را از دست بدهيد، ميترسم نتوانم به بحث ادامه دهم. من نسبت به حسينبنمنصور حلاج حرفهاي بالاتري سراغ دارم.
در كتاب احتجاج طبرسي، ديدهام كه توقيع امام زمان بر لعن و بيزاري از جماعتي رسيده كه از آن جمله حسينبنمنصور حلاج بوده است.(1)
نيز، در كتاب انوار نعماني، نقل است كه حسينبنمنصور گفت:
ليس في جُبَّتي سوي الله.
و منع ميكرد رفقاي خود را از رفتن به مكه معظمه و ميگفت:
به اطراف من طواف كنيد؛ چون مكه خانه خداست و من خود خدايم.(2)
در سفينةالبحار، در لغت «حلج»، از ابن نديم نقل است كه در نوشتههاي حسينبن منصور ديده شده كه ميگويد:
منم غرق كنندة قوم نوح و هلاك كنندة عاد و ثمود!...
نيز، به خط او، يافت شده كه نامهاي به اين عنوان نوشته بود:
از جانب رحمان رحيم به سوي فلاني!
به او گفتند: تو ادعاي پيغمبري ميكردي؛ حالا ادعاي خدايي ميكني؟! گفت:
ادعاي خدايي نميكنم؛ وليكن اين عين جمع است. نيست نويسندهاي مگر خدا
و دست آلت است.(3)
حاجي محمدعلي: آقايدكتر، پس اعمال زناكاران و قاتلان و ظالمان و خيانتپيشگان، در مذهب و طريقت اين آقا و مرشدشان حسينبن منصور حلاج گناه محسوب نميشود
و آنها تقصيري ندارند و عذاب و مؤاخذه نخواهند شد! اين برخلاف ضرورت دين است!
سياح پياده: بزرگان ما حسينبن منصور را از واصلان ميدانند و به همين جهت، اين سخنان او را درست ميدانند.
مولوي معتقد است كه حسينبن منصورحلاج، بر اثر تزكيه و تهذيب و پيمودن طريق حق، از واصلان بود و اظهار «أنا الحقّ» او، رحمت و رستگاري به شمار ميرود؛ در صورتي كه فردي مانند فرعون، چون اين مسير را طي نكرده، اظهار أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَي(1)ـ و به گفته مولوي، «أنا الحقّ» ـ از وي لعنت به دنبال آورده است. مولوي ميگويد:
آن أنا بيوقت گفتن لعنت است
وين(2)أنا در وقت گفتن رحمت است
آن أنا منصور رحمت شد يقين
آن أنا فرعون لعنت شد ببين(3)
در جاي ديگر هم ميگويد:
بود أَنا الحَق در لبِ منصور نور
بود أنا الله در لب فرعون زور(4)
نيز، ميگويد:
گفت فرعوني أنا الحق گشت پست
گفت منصوري أنا الحقّ و برَست
آن أنا را لَعْنَة الله در عَقِب
وين أَنا را رحمةالله اي مُحِبّ (5)
شبستري نيز در ارتباط با ادعاي «أنا الحقّ» از حلاج ميگويد:
أنا الحقّ كشف اسرار است مطلق
جز از حقّ كيست تا گويد أنا الحقّ؟
همه ذرّات عالم همچو منصور
تو خواهي مستگير و خواه مخمور
در اين تسبيح و تهليلاند دائم
بدين معنا همي باشند قائم
درآ در وادي ايمن كه ناگاه
درختي گويدت إنّي أنا الله(6)
نيز، همو ميگويد:
روا باشد أنا الحقّ از درختي
چرا نبود روا از نيك بختي(1)
هنوز حرف در دهان سياح پياده بود كه يكمرتبه حاجي خليلآقا صدا زد: آقايان، ساكت باشيد و كلمات ننگين و گستاخانه به زبان جاري نكنيد كه من راضي نيستم در ملك من و بر روي فرش من اين نوع سخنان گفته شود؛ گرچه براي مَثَل باشد! شما خود توجه داريد كه هر عاقل با شرافتي از اين قبيل حرفها ننگ و عار دارد؛ چه رسد به اينكه به آن هم معتقد باشد!
دكتر حسينخان: آقايان، جواب اين كلمات را همه ميدانيد؛ بلكه هر عاقل با انصافي با اينگونه اعتقادات مخالف است. وليكن، تمنّا ميكنم صبر كنيد حضرت آقا اسب خود را جولان بدهد و از رؤسا و مشايخ طريقت و تصوف آنچه ميداند بگويد تا نوبت به جواب ما برسد. اميدوارم، به ياري خداي متعال، تمام اين گفتهها با جوابهاي ساده و روشن از بين برود.
سياح پياده: خواجه عبدالله، بزرگ سالكان طريقت، در رسالة نور وحدت، وحدت ما اهل وحدت را چنين بيان ميكند:
اي سيد، هر فرقه با فرقه ديگر در نزاع و جدال است مگر اهل وحدت كه ايشان با همه يكياند.
تا آنكه ميگويد:
اي سيد، موجود يكي است كه به صورت موهوم و متعدّد مينمايد.
تا آنجا كه ميگويد:
اي سيد، عابد اوست و معبود اوست. عابد است در مرتبه تقييد و معبود است در
1) گلشن راز، ص40.
مرتبه اطلاق؛ و تميّز در مراتب از امور عقليّه است؛ و موجود نيست مگر يك حقيقت كه هستي صرف است.
تا آنكه ميگويد:
اي سيد، هرچه در ادراك ميدَرآيد همه اوست و هرچه در ادراك نميدَرآيد اوست. آنچه او را وجود گويند ظهور اوست و آنچه او را عدم گويند بطون اوست. اول اوست. آخر اوست. باطن اوست. ظاهر اوست. مطلق اوست. مقيّد اوست. كلّي اوست. جزئي اوست. منزه اوست. مشبه اوست.(1)
حاج محمدعلي، كه پيمانه صبرش پر شده و از اين كلمات سخت متأثر شده بود، به سياح پياده رو كرد و با صداي خشني گفت، نترس بگو: موسي اوست. فرعون اوست. فاعل اوست. مفعول اوست. ابراهيم اوست. نمرود اوست. عمر اوست. ابوبكر اوست. عثمان اوست. علي اوست. محمد اوست. زهرا اوست. شيطان اوست. مشرك اوست. كافر اوست.
عمو، اين كلمات را به گوش حمار بگويي، رم ميكند!! ميداني چه ميگويي؟! تو با اين مرام، بين شمر و حسين و بين يزيد و حضرت سجّاد و بين معاويه و علي، فرقي نميگذاري! افّ بر اين توحيد و اهل آن!
سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَي عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوّاً كَبيراً (2)
منزه است پروردگار از آنچه ستمگران ميگويند.
سياح پياده سخت برآشفت و گفت: يكي ديگر از بزرگان ما ملا عبدالرحمن جامي است كه ميگويد:
هم مقيَّد خود است و هم مطلق
گه ز باطل نموده گه از حقّ
اوست مغز جهان، جهان همه اوست
خود چه مغز و چه پوست چون همه اوست(3)
نيز، يكي از بزرگان ما فريدالدين محمدبنابيبكر معروف به عطار است. وقتي سلطان زمان كلمات او را شنيد، جلادي فرستاد كه او را گردن زند. شيخ به جلاد گفت:
تويي پروردگار من؛ به هر صورت خواهي، درآ !
پس جلاد او را كشت.(1)
همين عطار، در كتاب جوهر الذات خويش، حلاج را بسيار مدح كرده و اشعار زياد در وحدت وجود گفته است.(2)
دكتر حسينخان با صداي بلند گفت: آقا، چرا شما عصباني شديد؟ هرچه عصبانيّت شما شديد شود بر ضرر خود بيشتر سخن ميگوييد.
حاج محمدعلي: دست برداريد از اين موهومات و كفريات! بايد اينها را در خانقاه بگويند، نه در نزد ما مسلمانها.
دكتر حسينخان: آقاي حاج محمدعلي، قرار ما اين بود كه صبر كنيم تا آقاي سياح بيانات بزرگان طريقت را براي ما نقل كند. بعد ما آن را جواب دهيم ـ انشاءالله ـ پس شما ناراحت نشويد و اجازه بفرماييد سخنان آقا تمام شود.
سياح پياده: يكي از بزرگان سلسله ما محييالدين عربي است. او ميگويد:
بدان، تنزيه حق نزد اهل حقيقت عين تحديد و تقييد است؛ پس تنزيه كننده يا جاهل است، يا بيادب.
تا آنكه ميگويد:
حق محدود به هر حدي است؛ براي آنكه هرچه محدود است مظهري از مظاهر
اوست. اشياي ظاهر از اسم ظاهر اوست و اشياي باطن از اسم باطن اوست
و مُظهر به اعتبار احديّت عين ظاهر است.
تا آنجا كه ميگويد:
كسي كه در معرفت تنزيه و تشبيه را جمع كند و او را به هر دو وجه توصيف كند، او را شناخته است.(1)
سپس سياح پياده با نواي خاصي اين اشعار محييالدين را خواند:
فَإن قُلتَ بِالتَنزِيهِ كُنتَ مقيِّداً
و إن قُلتَ بِالتَشبِيِه كُنتَ مُحَدِّداً
وَ إِن قُلتَ بِالأَمرِينِ كُنتَ مْسَدّداً
وَ كُنتَ إِماماً فِي المَعارِفِ سيداً (2)
نيز، ميگويد:
عارف كسي استكه حق را در همه چيز بيند؛ بلكه حق را عين همه چيز بيند.(3)
در جاي ديگر، ميگويد:
سبحان من أظهر الأشياء و هو عينها ؛(4)
منزه است آن كسي كه اشيا را ظاهر نمود و خودش عين آن اشياست.
همچنين، ميگويد:
كسي كه بت ميپرستد، با پرستيدن بت، خدا را ميپرستد. چون سامري گوساله ساخت و مردم را به عبادت او خواند، حق تعالي هارون را ياري نكرد و او را پيروز ننمود؛ براي آنكه ميخواست در هر صورتي پرستيده شود.(5)
1) فصوص الحكم، ص68 ـ 69 ، فص (3) نوحيه؛ ر.ك: ممدالهمم، ص110 ـ 111.
2) فصوصالحكم، ص70، فص (3) نوحيه. ترجمه: اگر قائل به تنزيه محض شدى، خدا را مقيد كردى؛ و اگر قائل به تشبيه شدى، او را محدود كردى؛ و اگر قائل به هر دو شدى، حق را يافته و در معارف، امام و آقايى.
3) فصوصالحكم، ص192، فص (24) هارونيه.
4) فتوحات مكيه، ج2، ص459؛ روضاتالجنات، ج8، ص55؛ عينالحياة، ص51.
5) ر.ك: فصوصالحكم، ص194، فص (24) هارونيه.
نيز، ميگويد:
إنّه عينالأشياء و الأشياء محدودة و إن اختلفت حدودها فهو محدود بحدّ كلّ محدود. فما يحدّ شيء إلّا و هو حدّ الحقّ فهو الساري في مسمّي المخلوقات و المبدعات... ؛(1)
خدا عين همه اشياست و اشيا همه محدودند به حدّهاي مختلف. پس خدا محدود به حدّ هر محدودي است و هر حدّي به هر چيزي بخورد خدا هم به آن حدّ محدود ميشود. اوست كه در حقايق مخلوقات
و ابداعيات جاري است... .
حاجي صمدآقا، كه مدتي بود با توجه تمام به سخنان سياح پياده گوش ميداد و خيره خيره به او نظر ميكرد، در اين هنگام، به دو زانو نشست و گفت: جناب آقا، اين سخنان شبيه هم هستند و تازگي ندارند و اختلاف آنها فقط در لفظشان است. با اين كلمات، مسلك شما خوب معلوم شد و ديگر نيازي به رياضت و خانقاه و چرس و بنگ نيست. «برو اين دام بر مرغ دگر نه» كه ما گول اين حرفها را نميخوريم. كسي كه مدرسه امام صادق را ديده و دلش به گفتار امامان منوّر شده با اين اباطيل و اراجيف منحرف نميشود. نميدانم امروز چشم ما بر كدام احمق باز شده كه اينگونه گرفتار شديم!(2)
صداي خنده حضار بلند شد.
دكتر حسينخان: حاج خليلآقا، بفرماييد چاي بدهند.
سيني چاي به ميان آمد و قليان زيبايي در مقابل حاج محمدعلي گذاشته شد. حاج صمدآقا
1) فصوصالحكم، ص111، فص (10) هوديه.
2) در كتاب الأنوار النعمانية، ج2، ص286، از محييالدين عربي در فتوحاتش حكايت ميكند كه گفتهاست: دفعات متعددهاي به آسمان سير كرده است و ظاهر اين است نُه بار بوده. و در همانجا ذكر كرده كه: هنگامي كه به عرش ميرسد، ابابكر صديق را ميديد و در هر آسماني يكي از پيامبران را ميديد، لذا درجه خودش و ابابكر بالاتر از درجات پيامبران اولي العزم ميباشد... ، (مؤلف).
و هژبر فيلسوف مشغول كشيدن سيگار شدند. سياح پياده نيز چپق خود را چاق كرده و چند پك صفيردار به آن زد و گفت: اجازه بدهيد اشعاري از مرشد بزرگ ملاي رومي بخوانم.
سياح پياده با صداي جذابي شروع به خواندن كرد:
اي عاشقان اي عاشقان من عاشق رسواستم
عشقم چو سر بر ميزند من واله شيداستم
هم عاشق و شيداستم هم واله يكتاستم
اينجاستم آنجاستم نه زير و نه بالاستم
در عرش و در كرسي منم و الاصل لايخطي منم
با حاملان عرش گو من پيش از اين برخاستم
عالم منوّر شد ز من، آدم مصوّر شد ز من
هم عالمم هم فاضلم هم قاضي القضاستم
قاضي به من نازد همي فتوا ز من سازد همي
فتوا به ناحق ميدهد نه زين و نه زينهاستم
برخاستم برپاستم پيداستم برجاستم
پنهان نيَم پنهان نيَم من مير مولاناستم
ج
هم پير و هم برنا منم هم شيخ و هم رعنا منم
هم زشت و هم زيبا منم هم شير و هم خرماستم
هم با صلاة دائمم هم بيصلاة قائمم
هم صبح را بشناختم هم شام را آشناستم
دنيا منم عُقبا منم طوطي منم قُمري منم(1)
اِنسي منم جنّي منم، من حوت اين درياستم
هم كوه و هم صحرا منم هم گوهر دريا منم
در شعلههاي عشق بين كاندر زبان گوياستم
درياي بيپايان منم با نوح كشتيبان منم
يوسف منم عيسي منم هم موسي و شعياستم
ايّوب را درمان منم يعقوب را هم جان منم
هم حكمت لقمان منم هم يونس و يحياستم
هم احمد و حيدر منم هم باده احمر منم
هم صاحب كشور منم زان باده تقواستم
آن دم منم اين دم منم هم ريش و هم مرهم منم
هم درد هم درمان منم با درد او افراستم(2)
فرمانبر و فرماندهم هم جانستان هم جان دهم
جان از من و من هم ز جان از حضرت اعلاستم
نيز، ميگويد:
هر لحظه به شكلي بت عيّار برآمد دل برد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن يار برآمد گه پير و جوان شد(3)
گاهي به تك طينت صلصال فرو رفت غواص معاني
گاهي ز تك كَهگِل فخّار برآمد زان پس به جهان شد
گه نوح شد و كرد جهان را به دعا غرق، خود رفت به كشتي
گه گشت خليل و به دل نار برآمد، آتش گُل از آن شد
يوسف شد و از مصر فرستاد قميصي روشنگر عالم
از ديده يعقوب چو انوار برآمد ناديده عيان شد
حقا كه هم او بود كه اندر يد بيضا ميكرد شباني
درچوب شد و بر صفت مار برآمد زان فخر كيان شد
ميگشت دمي چند بر اين روي زمين را از بحر تفرّج
عيسي شد و بر گنبد دوّار برآمد تسبيحكنان شد
ج
بالجمله همو بود كه ميآمد و ميرفت هر قرن كه ديدي
تا عاقبت آن شكل عرب وار برآمد داراي جهان شد
منسوخ چه باشد به تناسخ كه حقيقت آن دلبر زيبا
شمشير شد و در كف كرّار برآمد قتّال زمان شد
ج
ني ني كه هم او بود كه ميگفت «أنا الحق» در صورت بلها
منصور نبود آنكه بر آن دار برآمد، نادان به گمان شد
رومي سخن كفر نگفته است و نگويد منكر مشويدش
كافر بود آن كس كه به انكار برآمد از دوزخيان شد
ج
نيز، ميگويد:
آنانكه طلبكار خداييد، خداييد
حاجت به طلب نيست شماييد شماييد(1)
چيزي كه نكرديد گم از بهر چه جوييد
كس غير شما نيست كجاييد، كجاييد؟
در خانه نشينيد و نگرديد به هر روز
زيرا كه شما خانه و هم خانه خداييد
ذاتيد و صفاتيد گهي عرش و گهي فرش
در عين بقاييد و مبرّا ز فناييد
حرفيد و حروفيد و كلاميد و كتابيد
جبريل امينيد و رسولان شماييد
حاج محمدعلي، با دلي پرجوش و صداي خشن، گفت: بس است ما را! ما مزخرفات ملا را شنيديم. ديگر نبايد از اينگونه اشعار بر زبان جاري نمايي.
دكتر حسينخان: خواهش ميكنم صبر كني تا كلمات و اشعار شاه نعمتالله ولي را نيز بگويند تا ما او را نيز بشناسيم و اباطيل صوفيه را نيك بدانيم و به اين وسيله، حق بر ما روشنتر گردد؛ چنانكه اميرالمؤمنين فرمود:
بدانيد كه شما هرگز حق و رشد را نخواهيد شناخت، تا آنكه كسي را كه آن را ترك كرده بشناسيد؛ و به پيمان كتاب عمل نخواهيد كرد، تا آنكه كسي را كه آن را شكسته و بدان وفا
1) شمس الحقايق، ص188.
نكرده بشناسيد؛ و به كتاب چنگ نخواهيد زد تا آنكه كسي را كه از آن اعراض كرده بشناسيد... .(1)
سياح پياده: با اجازه آقايان، چند جمله از شاه نعمتالله ولي را براي شما نقل نمايم.
دكتر حسينخان: بفرماييد تا ببينيم ايشان چه گفتهاند.
سياح پياده؛ او ميگويد:
مشرب موحد آن است كه حق تعالي را در مراياي اعيان ممكنات مشاهده نمايد
و اعيان را كأن لم يكن در عدم بر حال خود بيند؛ و اين نهايت غيبت محموده است و بدايت فنا و فنا نهايت سير اليالله و بقاي بدايت سير فيالله.
ابتدا دارد و نهايت ني
غايتش چون بود چو غايت ني
موجود يكي بيند و باقي معدوم
كرديم اشارتي و باقي معلوم (2)
نيز، ميگويد:
لا اسم له و لا نعت له و لا صفة له إلَّا بحسب المظاهر.
يك وجود است و مظاهر بيشمار
آن يكي را در مظاهر ميشمار
تا آنكه ميگويد:
ثمّ بدا في خلقه ظاهراً
في صورة الآكل والشارب (3)
سپس خداوند، آشكارا در صورت آكل و شارب نمايان شد.
نيز، از اشعار شاه نعمتالله ولي است كه ميگويد:
در مرتبهاي جسم است، در مرتبهاي روح است
در مرتبهاي جان است، در مرتبهاي جانان
در مرتبهاي جام است، در مرتبهاي باده
در مرتبهاي ساقي، در مرتبهاي رندان
در مرتبهاي شاه است، در مرتبهاي درويش
در مرتبهاي بنده، در مرتبهاي سلطان
در مرتبهاي فرعون، در مرتبهاي موسي
در مرتبهاي كفر است، در مرتبهاي ايمان
در مرتبهاي مخمور، در مرتبهاي سرمست
در مرتبهاي غمگين، در مرتبهاي شادان
در مرتبهاي تورات، در مرتبهاي انجيل
در مرتبهاي صحف است، در مرتبهاي قرآن
در مرتبهاي يعقوب، در مرتبهاي يوسف
در مرتبهاي مصر است، در مرتبهاي كنعان
در مرتبهاي آب است، در مرتبهاي كوزه
در مرتبهاي قطره، در مرتبهاي عمّان
در مرتبهاي عقل است، در مرتبهاي نفس است
ججدر مرتبهاي حيوان، در مرتبهاي انسان
در مرتبهاي دوزخ، در مرتبهاي جنّت
در مرتبهاي زندان، در مرتبهاي بُستان
در مرتبهاي طه، در مرتبهاي يس
در مرتبهاي حم، در مرتبهاي سبحان
در مرتبهاي دريا، در مرتبهاي چشمه
در مرتبهاي جوي است، در مرتبهاي باران
اين مرتبهها از ذوق، ما با تو بيان كرديم
گر ذوق همي خواهي، اين گفته ما برخوان
ججج
هم جسمي و هم جاني، هم ايني و هم آني
جهم سيد و هم بنده، با خلق نكو ميدان
حاج صمدآقا: عقيدة من اين است كه حال شاه نعمتالله عادي نبوده است؛ زيرا آدمي كه شعورش را از دست نداده و مشاعرش مختل نشده باشد اينطور پوچ و بيهوده نميگويد. من بهتر از او شعر ميگويم. بعد، حاجي شروع به خواندن كرد:
در مرتبهاي پا است، در مرتبهاي موزه
هم كوزه بدان او را، هم شيره و خربوزه
صداي خنده حضار بلند شد.(1)
حاج صمد آقا: چرا ميخنديد؟! مگر اشعار شاه همين جور نبود؟! خواهش ميكنم چند دقيقه گوش دهيد تا من هم چند شعري براي بيان پيامدهاي فاسد آن بخوانم تا واضح شود كه تمام آن برخلاف قرآن و ضرورت دين است:
1) طرائق الحقائق، ج1، ص456؛ جامعالشتات، ج2، ص774.
در مرتبهاي رازق، در مرتبهاي مرزوق
در مرتبهاي مديون، در مرتبهاي ديّان
در مرتبهاي حامل، در مرتبهاي محمول
در مرتبهاي دزد است، در مرتبهاي هم خان
در مرتبهاي دافع، در مرتبهاي مدفوع
در مرتبهاي محكوم، در مرتبهاي منّان
در مرتبهاي غافر، در مرتبهاي مغفور
در مرتبهاي مغلوب، در مرتبهاي گلدان
در مرتبهاي شاكي، در مرتبهاي واطي
در مرتبهاي موطوء، در مرتبهاي خندان
در مرتبهاي سارق، در مرتبهاي ممنوع
در مرتبهاي مملوك، در مرتبهاي امكان
در مرتبهاي فاني، در مرتبهاي مضطرّ
جدر مرتبهاي مقهور، در مرتبهاي پستان
ج
در مرتبهاي محسوب، در مرتبهاي مرضي
جدر مرتبهاي غمگين، در مرتبهاي شيطان
در مرتبهاي آدم، در مرتبهاي جن
در مرتبهاي احمق، در مرتبهاي حيوان
در مرتبهاي طفل، در مرتبهاي شيخ
در مرتبهاي جاهل، در مرتبهاي سودان
لازمه عقيده اينان آن است كه تمام صفات و حالات مخلوق بر خدا جاري است، بلكه خود اوست كه به اطوار مختلف جلوه ميكند و تمام افعال فعل اوست؛ برخلاف قرآن كه از اول تا به آخر بر اساس مباينت خالق با مخلوق است و آنكه خالق منزه و مبرّاست از اينكه به حواس ظاهر و باطن ادراك شود. هرچه به حواس ادراك شود مخلوق است
و مخلوق بر چند قسم است: خبيث و طيب، مؤمن و كافر. مؤمن محبوب خداست؛ ولي كافر دشمن خداست و خداوند كفار و مشركين را غضب فرموده و لعنت كرده است.
نزد صوفيه، تمام موجودات تجليّات و اطوار وجود حقند و همه اعمال خلايق نيز فعل اوست سُبْحَانَهُ وَتَعَالَي عَمَّا يَقُولوُنَ عُلُوّاً كَبِيراً.(1)
خداوند خود را در كلام مجيدش در اين آيه شريفه منزه و مبرا فرموده از گفتار مشركان. ولي نزد صوفيه، اين كلام شريف صحيح نيست؛ چون تمام گفتارها گفتار اوست و خود او عين همه است و نميشود خود را از گفتار خود تنزيه و تقديس فرمايد. اين در حالي است كه هر عاقلي ميداند گفتار مشركان گفتار خدا نيست و خدا از آن بيزار است؛ همچنين، پيغمبر و امامان از آن بيزارند. خداي تعالي ميفرمايد:
1) الإسراء (17)، آية 43: خداوند بسيار منزه و بزرگتر از آن است كه (ستمگران) ميگويند.
فَإِنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ ؛(1)
يعني: اگر نافرماني كردند، بگو: من بيزارم از آنچه ميكنيد.
و واضح است كه پيغمبر و امامان از افعال خدا بيزاري نميجويند.
نيز، خداي تعالي ميفرمايد:
سُبْحَانَ الله عَمَّا يَصِفُونَ * إِلَّا عِبَادَ الله الْـمُخْلَصِينَ (2)
پاك و منزه است خداوند از آنچه وصفش ميكنند جز بندگان با اخلاصش.
همچنين، ميفرمايد:
سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمّا يَصِفُونَ ؛(3)
پاك و منزه است پروردگار تو، پروردگارِ عزت، از آنچه وصفش ميكنند.
در اين هنگام، دكتر حسينخان نگاهي به ساعت نمود و گفت: نزديك ساعت هفت بعدازظهر است و به غروب چيزي باقي نمانده. تا به شهر برسيم، شب ميشود. خوب است وقتي ديگر معين شود.
حاج خليلآقا: آقاي دكتر، فردا ممكن است پيشآمدهايي بنمايد. خوب است آقايان شب را نيز اينجا تشريف داشته باشند و صبح زود، به اتفاق، به شهر برويم.
حاج صمدآقا و حاج محمدعلي: ما موافقيم. ببينيد جناب آقا چه ميفرمايند.
سياح پياده: دمتان گرم! من رفيق موافق هستم.
بنا به ماندن شد و همه به چاي و سيگار و قليان اظهار ميل نمودند. چاي و قليان
و سيگار وارد مجلس شد و سياح پياده نيز چپق خود را از كنار خود برداشت و مشغول شد.
هر كس مزاحي مينمود و مجلس با مودّت و صميميّت گرم شد.
دكتر حسينخان: خوب است اول نماز مغرب و عشا را بخوانيم و بعد مشغول صحبت شويم.
حاج صمدآقا: آقاي دكتر، شايد بعضيها از نماز خواندن مانع داشته باشند!
مجلس گرفت و خنده گرمي از همه ظاهر شد.
حاج صمدآقا: شوخي نكردم. چون حضرت آقا نماز ظهر و عصر نخواندند، گفتم شايد مانع داشته باشند.
در اين هنگام، حاج خليلآقا حركت كرد و با صداي جذابي مشغول اذان شد و آقايان از جا برخاستند و وضو گرفتند. پس سجادهها انداخته شد و هركدام نماز خود را خواندند و بعد از تعقيب نماز، مجلس را مرتّب و منظّم كرده هر يك به جاي خود قرار گرفتند و منتظر بيانات آقاي دكتر شدند.
دكتر حسينخان: از آقايان استدعا دارم كه انصاف را از دست ندهيد و عصبانيت و لجاجت را از خود دور كنيد؛ چون اين احساسات راه سالك را به آتش مي رساند.
يكي از فلاسفه مسلمان صدرالمتألهين است كه ميگويد:
كلّ بسيط الحقيقة من جميع الوجوه فهو بوحدته كلّ الأشياء ؛(1)
هر چيزي كه حقيقتش از تمام جهات بسيط باشد با وحدت و بساطتش عين همه اشياست.
سپس ايشان چيزي را كه از تمام جهات بسيط است منحصر در خداي تعالي دانسته است.
همو، در جاي ديگر، گفته است:
إذا ثبت تناهي سلسلة الموجودات من العلل و المعلولات إلي حقيقة واحدة، ظهر أنّ لجميع الموجودات أصلاً واحداً ذاته بذاته فيّاض للموجودات،
1) شواهد الربوبيه، ص47.
وبحقيقته محقّق للحقائق، وبسطوع نوره منوّر للسماوات والأرض. فهو الحقيقة والباقي شؤونه. وهو الذات و غيره أسماؤه ونعوته. و هو الأصل وماسواه أطواره وفروعه... ؛(1)
وقتي ثابت شد كه زنجيرة به هم پيوستة علل و معلولها به حقيقت واحد بايد منتهي شود، روشن ميشود كه همه موجودات را اصلي واحد هست، كه همه موجودات فقط از ذات او جوشيده است و سرچشمه حقيقت همه حقايق اوست
و تابش نورش آسمانها و زمين را روشن نموده است.
پس حقيقت فقط اوست و بقيّه شئون اويند؛ و ذات فقط اوست و ديگران اسامي و اوصاف اويند؛ و اصل اوست و همه ماسوا شاخهها و اطوار و تحولات اويند... .
نيز، ميگويد:
ليس في الوجود إلّا ذاته وصفاته و أفعاله الّتي هي صور أسمائه ومظاهر صفاته ؛(2)
در دار وجود، جز ذات و صفات و افعال او، كه صور اسامي او و مظاهر صفات اوست، چيز ديگر وجود ندارد.
نيز، ميگويد:
وممّا ينبّهك علي أنّ وجوده تعالي وجود كلّ شيء، أنّ وجوده عين حقيقة الوجود وصرفه... . فهو الأصل و الحقيقة في الموجوديّة وماسواه شؤونه وحيثيّاته. وهو الذات و ماعداه أسماؤه وتجلياته. وهو النور وماعداه أضلاله ولمعاته... ؛(3)
يكي از چيزهايي كه تو را آگاه ميكند بر اينكه وجود خداي تعالي وجود همه
اشياست اين است كه وجود خداي تعالي عين حقيقت وجود و صِرف وجود است... . اصل و حقيقت، در موجود بودن، اوست و ماسوا همه شئون و حيثيات اويند. ذات فقط اوست و ديگران همه اسامي و تجليات اويند. نور فقط اوست
و غير او همه سايهها و تابشهاي اويند... .
در جاي ديگر، ميگويد:
[إنّ الأفعال] كلّها بالحقيقة صادرة عنه تعالي واقعة بتأثيره مع كمال وحدانيّته وفردانيّته، فكلّ ما هو مقدور ومجعول لفاعل، فهو من حيث صدوره عن ذلك الفاعل صادر عن الحقّ تعالي، كما أنّ وجود كلّ ممكن من حيث وجوده شأنٌ من شؤون الحقّ ووجهٌ من وجوهه... ؛(1)
خداوند متعال، با كمال وحدانيت و فردانيت خود، منشأ صدور همه فعلهاست
و همه افعال به اثرگذاري او واقع ميشوند. پس هر فعلي كه مقدور و مورد جعل فاعل واقع ميشود، از آن جهت كه از او سر ميزند، در حقيقت از خداي تعالي صادر ميشود؛ همانطور كه وجود هر ممكني شأني از شئون و وجهي از وجوه حق متعال است.
در جاي ديگر، گفته است:
لا شكّ إنّ الآخرة إنّما تحصل بارتفاع الحجب وظهورالحقائق وزوال التعيّنات وتميّز الحقّ عن الباطل ؛(2)
شك و شبههاي نيست كه آخرت با كنار رفتن پردهها و روشن شدن حقايق و از بين رفتن تعينات و ظهور حق از باطل حاصل ميشود.
البته، مراد ايشان زوال تعيّنات وجودي موجودات است و برطرف شدن رنگ حدود
و قيود وجودي ـ كه باطل است ـ از رخسار وجود مطلق؛ چنانكه مولوي ميگويد:
چون كه بيرنگي اسير رنگ شد
موسيئي با موسيئي در جنگ شد
چون به بيرنگي رسي كان داشتي
موسي و فرعون دارند آشتي (1)
نيز، ميگويد:
[عارف] آنگاه كه به مقام توكل و رضا رسيد و آن دو مقام را كامل كرد، به مقام وحدت ميرسد و از هرگونه شرك خالص ميشود؛ زيرا در مقام شكر، به خاطر طلب زيادت، شركي پنهان وجود دارد و مقام توكل هم مانند مقام شكر است؛ زيرا در توكل، نياز به شخص است كه يكي توكل ميكند و ديگري كسي كه بر او توكل ميشود و توكل كننده در رساندن امر خود به وكيلش خود را به زحمت مياندازد. و مقام رضا، با اينكه باب اعظم الهي است، ولي خالي از شرك نيست؛ زيرا وجود شخص راضي غير از وجود شخصي است كه مورد رضايت او قرار گرفته است، اما او ميتواند به اختيار خود آن را ترك كند.
پس [عارف]، در اين مرتبه، به مقامات اشخاصي كه به درجه توحيد رسيدهاند نرسيده است. و اگر از اين درجات هم بالا رود، به مقام فناي محض و محو همه آثار غيريت ميرسد كه منزلگاه اهل وحدت مطلقه است؛ زيرا كه نهايت به سوي خداست و بازگشت همه به سوي اوست.(2)
و در اسفار ميگويد:
خلاصه سخن اينكه نزد اهل حقيقت و اهل حكمت الهي متعالي، همه موجودات اعمّ از عقل و نفس و صورت نوعي، همه از مراتب تابشهاي نور حقيقي و از تجليّات وجود قيّومي الهي است. و آنگاه كه نور حق تابيدن گرفت، اين گفتار را كه ماهيات ممكنات را وجودي و در حدّ ذاتشان هست ـ چنانكه اوهام
محجوبان به آن رسيده ـ از بين برد... .(1)
فكذلك هداني ربّي بالبرهان النيّر العرشي إلي صراط مستقيم من كون الموجود والوجود منحصراً في حقيقة واحدة شخصيّة لاشريك له في الموجوديّة الحقيقيّة ولا ثاني له في العين وليس في دارالوجود غيره ديّار. وكلّما يترائي في عالم الوجود أنّه غير الواجب المعبود، فإنّما هو من ظهورات ذاته وتجليّات صفاته التي هي في الحقيقة عين ذاته... .(2)
وإذا كان الأمر علي ما ذكرته لك، فالعالم متوّهم ما له وجود حقيقيّ فهذا حكاية ما ذهبت إليه العرفاء إلهيّون والأولياء المحقّقون.(3)
ترجمه قسمت عربي اين است:
[چنانكه خداوند متعال با فضل و رحمتش مرا موفق كرد كه به نابودي سرمدي
و باطل بودن ازلي ماهيات ممكنات و اعيان ممكنه اطلاع پيدا كردم] همينطور، با برهان روشن عرشي، به صراط مستقيم هدايتم كرد كه موجود و وجود تنها
و تنها يك حقيقت شخصي است و هيچ شريكي در موجوديّت حقيقي ندارد و او را در عالم، وجود دومي نباشد و در دار وجود، غير او كسي نيست. آنچه در عالم وجود غير از وجود واجب معبود به چشم ميخورد از ظهورات ذات و تجليّات صفات اوست كه در حقيقت عين ذات اويند... .
وقتي حقيقت امر همان است كه برايت ذكر كردم، پس عالم امري وهمي است
و آن را وجودي حقيقي نيست.(4)اين كه گفتم حكايت اعتقاد و نظر عرفاي الهي
و محققان اولياست.
وي در همان كتاب ميگويد:
فانكشف حقيقة ما اتّفق عليه أهل الكشف والشهود من أنّ المهيات الإمكانيّة أمور عدميّة... بل الموجود هو الوجود وأطواره وشؤونه وأنحاؤه والمهيات موجوديّتها إنّما هي بالعرض بواسطة تعلّقها في العقل بمراتب الوجود وتطوّره بأطوارها؛ كما قيل شعراً:
وجود اندر كمال خويش ساري است
تعيّنها امور اعتباري است
فحقائق الممكنات باقية علي عدميّتها أزلاً وأبداً... . وفي كلام المحقّقين إشارات واضحة بل تصريحات جليّة بعد عدميّة الممكنات أزلاً وأبداً ؛(1)
پس روشن شد كه حقيقت آنچه اهل كشف و شهود بر آن اتفاق كردهاند اين است كه ماهيات امكاني اموري عدمياند... بلكه موجود فقط همان وجود [واجب] و تحولات و شئون و جهات اوست و وجود ماهيات عَرَضي است و همه آنها بهواسطه تعلّقشان در عقل، به مراتب وجود و تحوّل او به تحولاتش موجود ميشوند؛ همانطور كه در شعر گفتهاند... .
پس حقايق امور ممكن از ازل تا ابد در عدمي بودنشان باقي است... .
و در كلام محققين، اشارههايي روشن بلكه تصريحاتي آشكار به عدمي بودن امور ممكن از ازل تا ابد وجود دارد.(2)
و اما مولي صدرالدين كه او محمدبنابراهيم صدرالدين است مشهور به ملاصدرا، او حكيمِ فيلسوفِ صوفيِ محض بود، كه در بصره وفات يافت. و در سال 1050 هجري به سوي حج رفت.
و نقل كرده است فتواي جمعي از فقهاء اعلام را به كفرش كه از ايشان است كسي كه ذكر كرده در وصف شرح ملاصدرا بر اصول كافي به اين كه:
شروح الكافي كثيرة جليلة قدراً و اول مَن شرحه بالكفر صدراً. (ترجمه روضات الجنات، ج4، ص240 ـ 242).
مرحوم علامه نورى در خاتمة مستدرك الوسائل، ج2، ص239 ـ 240 در ذكر مشايخ خود مىنويسد:
شيخ هفتم ما حكيم متألهِ فاضل، محمدبنابراهيم شيرازى مشهور به ملاصدرا است. او در تحقيق مطالب حكمى و ترويج ادعاى صوفيّه پافشارى فراوان نموده است. كتابهاى مشهورى از او باقى مانده كه تابعانش به آموزش آنها پرداختهاند.
وى در كتابهايش در موارد زياد از فقها و حاملين دين بدگويى كرده و آنها را تجهيل نموده و از گروه علما بيرون دانسته است.و بر عكس، از ابن عربى صاحب فتوحات مدح و ستايش زيادى كرده و او را به اوصافى كه فقط شايسته اندكى از دانشمدان راسخ است، وصف كرده است؛ با اينكه در ميان علماى عامّه و ناصبين آنها، ناصبىتر از او پيدا نمىشود.
مگر محييالدين نيست كه در ذكر حالات اقطاب مىگويد: بعضى از آنها حكومت و خلافت ظاهرى داشتند، همانطور كه از جهات مقام، خلافت باطنى را حائز شدهاند؛ مانند ابوبكر و عمر و عثمان و على و حسن و معاويةبنيزيد و عمربن عبدالعزيز و متوكل؟.
و اين متوكل ـ كه محييالدين او را از اقطابى بهشمار مىآورد كه حائز خلافت ظاهرى و باطنى بوده ـ كسى بوده كه سيوطى ـ با اينكه از متعصبان است ـ در كتاب تاريخ الخلفا، ص347 تصريح كرده كه او در سال 236 دستور داد بارگاه حسين و خانههاى اطراف آن را منهدم كنند و آن را به زمين كشاورزى تبديل كرد و مردم را از زيارت قبر شريفش باز داشت و آن را خراب نمود و به صورت بيابان درآورد... محييالدين در فتوحاتش تصريح كرده كه اصل گمراهيها از شيعه است.
نيز، در كتاب محاضرة الأبرار و مسامرة الأخيار، ج1، ص418 گفته:
رجبيون گروهى هستند كه به رياضت مشغولاند و از آثار رياضت آنان اين است كه رافضىها را به صورت خوك مىبينند. [در مصدر «أراهم في صور الكلاب» ميباشد و اما در الفتوحات، ج2، ص8 (الرجبيون) به صورت خنزير نقل كرده است (محقق)].
نيز، در فتوحات، ج3، ص327 به عصمت عمربن خطاب تصريح كرده است و امورى ديگر از اين قبيل كه به صراحت دلالت دارد كه او از ناصبىهاى عامّه است... .
با وجود اينها، چگونه ميشود شيعه امامى او را به اوصافى مانند: «المحقق العارف باللّه، ومن لايجازف في القول، توصيف كند؟» ومن تصانيفه شرح أصول الكافي، شرحه علي مذاقه و عقائده وأصوله ومطالبه، فاستحسنه من استصوبها، واستحقره من استضعفها... وفيه [روضات الجنات] منه أوهام عجيبة، بل في كتاب التوحيد منه وهم لميسبقه إلي مثله أحد، ولميلحقه أحد.
إنتهي كلام علامه نوري رحمة الله عليه.
هر كس از پرتو قرآن نور گيرد و آنگاه به كتاب اسفار و اسرارالآيات و تفسير وى مراجعه كند ـ به ويژه به تفسير آية 7 از سورة البقرة خَتَمَ اللهُ عَلى قُلُوبِهِم ـ انحراف و گمراهى او را مىشناسد و فرموده علامه نورى را در حق او مورد تصديق قرار مىدهد. پس لازم است از او و كتابهايش دورى شود و روشن است كسى به او تمايل نمىكند مگر اينكه از انوار علوم ائمه بىبهره باشد؟! (مؤلف).
دكتر حسينخان بعد از نقل اين سخنان گفت: اينها در نتيجه همان حرفهاي صوفيه است كه در دار وجود، غير وجود واقعيتي نيست و همه موجودات اطوار و شئون و تجليات و پرتوها و صفات و اسماي حقند و ماهيات اموري اعتبارياند؛ چنانكه شبستري ميگويد:
وجود اندر كمال خويش ساري است
تعيّنها امور اعتباري است
امور اعتباري نيست موجود
عدد بسيار و يك چيز است معدود(1)
نيز، ميگويد:
جهان خود جمله امر اعتباري است
چون آن يك نقطه كاندر دور ساري است
برو يك نقطه آتش بگردان
كه بيني دايره از سرعت آن (2)
دكتر حسينخان ادامه داد:
فياض در بيان كيفيت صدور معلول از علت ميگويد:
صوفيه برآناند كه صدور معلول از علت عبارت است از تنزل علت به مرتبه وجود معلول و تطور وي به طور معلول. و از اينجا متفطن شدهاند به وحدت وجود به اينكه وجود حقيقت واحدهاي است ساري در جميع موجودات. و مهيات ممكنات نيست مگر امور اعتباريات. و حقايق موجودات همگي مظاهر آن حقيقت واحداند به نحوي كه اتحاد و حلول لازم نيايد؛ چه، اين هر دو فرع اثنينيّت است «ولا موجود إلَّا واحد...». و ما به حسن ظن اعتقاد كردهايم به امكان صدق اين دعوي، نه بر نهجي كه از كتب و رسائل اين طايفه مفهوم تواند شد؛ چه، اين
معنا گفتني و نوشتني نيست... .
و اين معني فينفسه حق است؛ گو مدعي آن بر حق مباش، بلكه حسن ظن به اكابر قوم را بر خود لازم ساز كه شايد از بركت حسن ظن بهرهمند گردي
و موجب دريافتن عنايت الهي و انفتاح ابواب سعادت سرمدي گردد... .
و اما طريقه حكما در كيفيت صدور آن است كه گويند: واجبالوجود تمام است
و فوق التمام... .
و از اينجا سِرّ وحدت وجود به نحوي كه خاطر فاتر اين كمينه به آن منساق شده مفهوم مستعدين تواند شد؛ چه، نسبت حقايق موجودات به حقيقت واجبيت نسبت مفهومات جنس و فصل باشد كه اجزاي تحليليهاند به ماهيت نوعيه بسيطه.
و مؤيد اين است آنچه از بعضي اكابر به نظر رسيده كه وجود واجبي عين وجودات همه موجودات است، نه عين وجود هر يك از موجودات. قلم اينجا رسيد سر بشكست.(1)
حاج ملا هادي سبزواري گويد:
در توحيد، چند مقام است... اما طريقه سيم، طريقة انيقة اهل حق است كه وحدت در كثرت و جمع در فرق است؛ آن است كه حقيقت وجود اصلي است و نوري است كه اوصافش را شنيدي و واحد است به وحدت حقه، نه وحدت عدديه و مراتب متفاضله دارد. «انوارٌ بعضها فوق بعض مختلفة في الشدة و الضعف».
مثل انسان واحد كه مراتب متفاضله داشته باشد و مقاماتش متفاوت باشد، مثل طبع و نفس و قلب و عقل تا لطيفه اخفويّه. پس در حقيقت وجود، مرتبه تامّ
و شديد علت است و مرتبه ضعيف معلول. و در دار واقع، غير وجود و سنخ نور دياري نيست. ذاتِ علت «وجود» و علّيّت نيز «وجود» و معلول «وجود».
1) فياض شاگرد ملاصدرا و داماد او است و صاحب گوهر مراد است و اين را در گوهر مراد، ص204، در فصل سوم از باب سوم از مقاله دوم گفته است، (مؤلف).
و به عبارت ديگر: جاعل وجود و جعل وجود و مجعول وجود. و به عبارت ديگر: صانع وجود و صنع وجود و مصنوع وجود؛ ولي به حسب مراتبي كه در وجود است از خفا و ظهور و مظاهر.(1)
نيز، ميگويد؛ در باب صفات:
و اين است كه همه وجودات مدعي اُلوهيتاند و اُلوهيت همه در اثبات اُلوهيت الله مقهور است. و اينكه بعض عرفا گفتهاند كه موجودي نيست كه پرستيده نشده باشد از براي مشركي و اختصاص ندارد به آفتاب يا آتش يا گوساله سامري و غيرها، كاذب نيست.
و مصدق اين معنا اين است كه خودپرست بدتر است از بتپرست؛ و خودپرستان و تعيّنپرستان بيشمارند... .(2)
از سرودههاي اوست كه ميگويد:
موسياي نيست كه آواز أنا الحق شنود
ورنه اين زمزمه اندر شجري نيست كه نيست
گوش اسرار شنو نيست وگرنه اسرار
برش از عالم معني خبري نيست كه نيست (3)
حاج محمدعلي: آقاي دكتر، اين كلمات تصريح به وحدت خالق و مخلوق است
و آنكه غير نور حق چيزي نيست. «ليس في الدار غيره ديّار».
دكتر حسينخان: بلي، نتيجة كلمات هر دو طايفه يكي است. اينان شاگردان دبيرستان يونانيان قديم قبل از اسلاماند و مطالب را از آنان گرفتهاند و هيچ ربطي به هيچ شريعتي ندارند. سخنان ايشان ناشي از افكار استادان بشر است كه خود را مستغني از انبيا دانستند
و اعتماد بر افكار خود نمودند و در الهيات و طبيعيات، به رأي و قياس تكلم نمودند. اول كسي هم كه به رأي و قياس در اصول دين تكلم نمود و فتح باب توحيد افعالي نمود
و اعمال بد را به خدا نسبت داد شيطان بود؛ چنانكه خداوند در قرآن از او نقل فرمود كه آن خبيث گفت:
رَبِّ بِمَا أَغْوَيْتَني...(1)؛
پروردگارا به خاطر آنكه مرا گمراه ساختي... .
پس تمام قائلين به توحيد افعالي شاگردان دبستان او شدند و از آن سرچشمه ظلالت وگمراهي استفاده كردند و تبعيت او نمودند و طريقه جداگانهاي براي خود قرار دادند؛ برخلاف طريقه انبيا كه اول آنها حضرت آدم صفيالله بود كه فرمود:
رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ(2)؛
پروردگارا، ما بر خويش ستم كرديم و اگر بر ما نبخشايي و به ما رحم نكني، مسلماً از زيانكاران خواهيم بود.
حضرت آدم كوتاهي و بدي را به خود نسبت داد و طلب آمرزش و رحمت نمود. تمام پيغمبران ديگر نيز، كه قضايايشان در قرآن شريف نقل شده، كردارهاي هر كس را به خودش نسبت دادهاند.
خداوند تعالي انبيا را فرستاد براي هدايت و راهنمايي خلق خود و اينكه مردم را به سوي خداي يگانه دعوت كنند و آنان را به خدايي يادآوري نمايند كه در عوالم پيشين با او آشنايي داشتند و معرفت ذات قدوس او در قلوب آنان ثابت شده و از او غفلت نمودهاند. آري، وي پيامبران را فرستاد كه رفع غفلت نمايند و مردم را متذكّر شوند و به سوي احكام عقلي ارشاد فرمايند.
پس مردماني كه تابع آنان شوند و به دستور آنان عمل كنند، هدايت يابند و متذكر احكام عقلي شوند و گنجينههاي خردهايشان بر آنان ظاهر شود. اينان بندگان مخلص حقند كه، به نور حق، قلب آنان روشن شده و شيطان به آنان تسلطي ندارد تا دين آنان را فاسد نمايد.
اما كساني كه خود را بينياز از پيامبران بدانند و مانند شيطان به رأي و قياس در الهيات و طبيعيّات سخن گويند و به فكر و انديشه در امور ديني وارد شوند، شيطان بر آنان رياست نموده گمراهشان خواهد كرد؛ چنانكه خداوند تعالي در قرآن شريف نقل فرموده آن ملعون، در مقام مقابله با حق، چنين گفت:
قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَاُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ * إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْـمُخْلَصِينَ ؛(1)
1) ص (38)، آيات 82 ـ 83.
شيطان گفت: پس به عزت تو سوگند كه همگي را از راه به در ميبرم مگر برخي از بندگانت كه مخلَصاناند.
پس غير مخلصان دستخوش فريب و وسوسه و الهام شيطاني ميشوند و به همين جهت، خداوند خود را از توصيفهاي آنها تنزيه نموده ميفرمايد:
سُبْحَانَ الله عَمَّا يَصِفُونَ * إِِلَّا عِبادَ اللهِ الْـمُخْلَصِينَ ؛(1)
پاك و منزه است خدا از آنچه وصف ميكنند مگر [از توصيف] بندگان مخلَص.
نيز، خداوند فرمود:
وَمَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحمٰنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ ؛(2)
هر كس از ياد رحمان دل بگرداند، بر او شيطاني ميگماريم تا دمسازي براي وي باشد.
خداوند متعال ميفرمايد:
هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلَي مَن تَنَزَّلُ الشَّياطِينُ * تَنَزَّلُ عَلَي كُلِّ أَفاكٍ أَثِيمٍ ؛(3)
آيا شما را خبر دهم كه شياطين بر چه كسي فرود ميآيند؟ بر هر دروغپرداز گناهكاري فرود ميآيند.
إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلَي أَوْلِيائِهِمْ لِيُجَادِلُوكُمْ ؛(4)
در حقيقت، شيطانها به دوستان خود وسوسه ميكنند تا با شما ستيزه نمايند.
خداي تعالي اينان را حزب شيطان قرار داده ميفرمايد:
أُوْلَئكَ حِزْبُ الشَّيْطَانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطَانِ هُمُ الْـخَاسِرُونَ ؛(1)
آنان حزب شيطاناند. آگاه باش كه حزبشيطان خود زيانكاراناند.
به حسب روايات مباركه، شيطان به هر صورتي بخواهد متصور ميشود مگر به صورت پيامبران و اوصيا؛ و عرشي دارد مابين زمين و آسمان. امام صادق ميفرمايد:
إنَّ شَيْطَاناً يُقالُ لَهُ الـْمُذْهِبُ، يَأْتِي فِي كُلِّ صُورَةٍ إِلَّا أَنَّهُ لَايَأْتِي فِي صُورَةِ نَبِيٍّ ولَا وَصِيِّ نَبِيٍّ، وَلَاأَحْسَبُهُ إِلَّا وَقَدْ تَرَاءيٰ لِصَاحِبِكُمْ (يَعْني أَبَا الْخـَطَّابِ) فَاحْذَرُوهُ... ؛(2)
شيطاني است كه «مُذهِب» ناميده ميشود. به هر صورتي درميآيد مگر به صورت پيامبر و وصي [پيامبر]. گمان ميكنم كه او خود را به دوست شما (يعني ابوالخطّاب) نمايانده است؛ پس، از او بترسيد... .
نيز، ميفرمايد:
إِنَّ إِبلِيسَ سَلَّط شَيطَاناً يُقالُ لَهُ الْـمُتَكَوِّنُ، يَأْتِي النَّاسَ فِي أَيِّ صُورَةٍ شاءَ، إنْ شَاءَ فِي صُورَةٍ صَغِيرَةٍ وَ إنْ شَاءَ فِي صُورَةٍ كَبيرَةٍ.وَ لَا وَ اللهِِ، مَا يَسْتَطِيعُ أَنْ يَجيءَ فِي صُورَةِ أَبِي ؛(3)
تَرَاءَى وَاللَّهِ إِبْلِيسُ لِأَبِي الْخَطَّابِ عَلَى سُورِ الْمَدِينَةِ أَوِ الْمَسْجِد... .
وفيه ايضا بسند صحيح عن إبن أبي عمير، عن أبراهيمبنعبد الحميد، عن حصينبنعمرو النخعي قال:
كُنْتُ جَالِساً عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ: جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ أَبَا مَنْصُورٍ حَدَّثَنِي أَنَّهُ رُفِعَ إِلَى رَبِّهِ وَمَسَحَ عَلَى رَأْسِهِ وَ قَالَ لَهُ بِالْفَارِسِيَّةِ يَا پِسَرُ، فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ قَالَ: إِنَّ إِبْلِيسَ اتَّخَذَ عَرْشاً فِيمَا بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ، وَاتَّخَذَ زَبَانِيَةً كَعَدَدِ الْمَلَائِكَةِ فَإِذَا دَعَا رَجُلًا فَأَجَابَهُ وَوَطِئَ عَقِبَهُ وَ تَخَطَّتْ إِلَيْهِ الْأَقْدَامُ، تَرَاءَى لَهُ إِبْلِيسُ وَرُفِعَ إِلَيْهِ، وَإِنَّ أَبَا مَنْصُورٍ كَانَ رَسُولَ إِبْلِيسَ، لَعَنَ اللَّهُ أَبَا مَنْصُورٍ، لَعَنَ اللَّهُ أَبَا مَنْصُورٍ ثَلَاثا.
و فيه (ص70) مسندا عن الباقر في رواية شريفة ان اميرالمؤمنين قال له: (يعني عبداللهبنسباحين ادعي الربوبيّة له) وَيْلَكَ قَدْ سَخِرَ مِنْكَ الشَّيْطَانُ فَارْجِعْ عَنْ هَذَا ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ وَتُبْ! فَأَبَى فَحَبَسَهُ وَاسْتَتَابَهُ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ فَلَمْ يَتُبْ فَأَحْرَقَهُ بِالنَّارِ وَقَالَ إِنَّ الشَّيْطَانَ اسْتَهْوَاهُ فَكَانَ يَأْتِيهِ وَيُلْقِي فِي رُوعِهِ ذَلِكَ.
وفيه (ص322) بسند صحيح عن محمدبنعيسي قال: كَتَبَ إِلَيَّ أَبُو الْحَسَنِ الْعَسْكَرِيُّ ابْتِدَاءً مِنْهُ: لَعَنَ اللَّهُ الْقَاسِمَ الْيَقْطِينِيِّ وَلَعَنَ اللَّهُ عَلِيَّبنحَسَكَةَ الْقُمِّيَّ، إِنَّ شَيْطَاناً تَرَاءَى لِلْقَاسِمِ فَيُوحِي إِلَيْهِ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً.
همة اين روايات را علامه مجلسى در بحارالأنوار، ج25 (باب نفىالغلو از ابواب علامات الإمام و...)، ص281 ـ 282 و 326 نقل نموده است.
1) مجادله (58)، آية 19.
2) رجال الكشى، ص293؛ بحارالأنوار، ج25، ص 326، ح94 (باب دهم از ابواب علامات إمام...).
3) رجال الكشى، ص30. نيز، در اين مورد، بنگريد به صفحه 107، 303، 304 و 518 از همين كتاب و به همين مضاميني نمونههاي ديگر آمده است: روايتان صحيحتان بمضمون هاتين الرواتين و فيه (ص195) بسنده عن الصادق قال:
ابليس شيطاني به نام «متكوّن» مسلط كرده است كه به هر صورتي بخواهد، براي مردم ظاهر شود. اگر بخواهد، در صورت كوچك و اگر بخواهد، در صورت بزرگ به نزد مردم ميآيد. ولي سوگند به خدا، نميتواند به صورت پدر من براي مردم ظاهر شود.
خلاصه اينكه تصور و تمثل شيطان به هر صورتي غير از صورت پيامبران و اوصيا از مسلمات روايات است و قرآن كريم هم به آن ناطق است. در جنگ بدر، بهصورت سُراقةبن مالك درآمد و مردم را به جنگ عليه پيغمبر ترغيب ميكرد و ميگفت:
إِنّي جَارٌ لَكُمْ فَلَمَّا تَرَاءَتِ الْفِئَتَانِ نَكَصَ عَلَي عَقِبَيْهِ وَقَالَ إِنِّي بَريءٌ مِنْكُمْ إِنِّي اَرَي مَا لَاتَرَوْنَ ؛(1)
براى قضاياى ديگر كه در اين مورد آمده، رجوع شود به بحارالأنوار، ج19، ص46 و 48؛ ج21، ص9؛ ج28، ص263؛ ج31، ص528؛ ج14، ص486 و 496؛ ج75، ص319؛ ج40، ص272؛ ج63، ص270 و 277؛ و نيز رجوع شود به كتاب مستدرك سفينة البحار، ج5، ص398 ـ 403، (مؤلف).
1) الانفال (8)، آية 48. تفصيل اين قضيه در بحارالأنوار، ج19، ص226 و 236 و 256 و 270 و 283 و 331 و 342 مذكور است.
من پناه شمايم. پس هنگامي كه دو گروه يكديگر را ديدند، [شيطان] به عقب برگشت و گفت: من از شما بيزارم. من چيزي را ميبينم كه شما نميبينيد.
پس كسي كه نعمت وجود پيامبران و رسولان خدا را كفران بكند و از قرآن كه خداوند براي هدايت بندگانش به وسيله اشرف خلقش فرستاده روي برگرداند و درِ خانه اين و آن
و پيروان شيطان برود، مستحق دوري از رحمت خدا ميشود و از امان و حفظ الهي خارج ميگردد و شيطان در نظر او به صورت زيبايي متصور ميشود و لشكريان شيطان روح او را به محضر شيطان حاضر ميكنند و شيطان به او الهام و وسوسه مينمايد و او را واسطه بين خود و مردم قرار ميدهد. در اين حال، بيچاره ـ كه اي بسا در حال رياضت هم افتاده ـ گمان ميكند كه به معراج رفته است؛ چنانكه محييالدين به سوي شيطان و به معراج او رفت و واسطه بين او و مردم شد و دستور نوشتن كتاب فصوص را از او گرفت و خود نيز قرين و معين او شد.
بعيد نيست كه شيطان در اين حالت به شخص تلقينات كفر آلود بنمايد؛ چنانكه شيطان به فردي در حال طواف خانه خدا گفت:
إِنَنِّي أَنَا اللهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِي(1). وقتي اين قضيه به حضرت رضا عرضه شد، حضرت فرمود:
شهادت ميدهم كه او را جز شيطان نخوانده است.(2)
در طرايق الحقايق، مكاشفهاي از يك صوفي نقل ميشود كه گفت:
در حال مناجات بودم كه حجاب برطرف شد و او را بر عرش ديدم؛ پس براي او
سجده كردم و با او تكلم نمودم. وقتي كه رفقاي مجلس اين حكايت را شنيدند، او را به نزد ابن سعدان بردند كه برايش حديث پيغمبر را درباره عرش شيطان مابين زمين و آسمان نقل كند. ابن سعدان حديث را براي او نقل نمود. آن صوفي نمازهاي خود را قضا كرد و گفت: من شيطان را عبادت ميكردم.
آقايان متصوفه اعتراف نمودهاند كه مكاشفات، شيطاني و رحماني دارد و بايد مكاشفه را به برهان عرضه نمود. يكي از برهانهاي قاطع بر اينكه مكاشفات آنها را اعتبار و حقيقتي نيست اختلاف خود آنها در اصول دين است كه بعضي از آنها سني و بعضي شيعي و برخي ملحد و عدهاي بيقيدند و در بين آنها، سلسلههاي مختلف و عقايد متضاد با يكديگر وجود دارد كه هر يك ديگري را گمراه و خود را اهل حق ميداند؛ حال آنكه همه اهل كشف و شهودند.
بديهي است كه اين اختلاف دليل بر بطلان مسلك و طريقه آنهاست و شيطان مرشد و پير بزرگ آنهاست كه از شريعت بر حقّ الهي دورشان كرده؛ بلكه در نظر آنها شريعت و دين الهي را مانع رسيدن به حقيقت معرفي نموده است.
نجيبالدين در مجلس ورد و ذكر سهروردي حاضر شد. مطرب آنان انشا كرد:
أيا جَبلَي نُعمَانُ بِاللهِ خَلِّيا نَسيمُ الصَّبَا يخلَّصُ إِلَيَّ نَسِيمها
يعني: اي دو كوه نعمان، سوگند به خدا كه بگذاريد نسيم صبا به سوي من بوزد.
شخصي اظهار كرد كه در خاطرش القا شد آن دو كوه محمد و ابراهيماند كه نميگذارند نسيم روح به عشّاق بوزد و زنجيرهاي شرايع آنان است كه قيود
و موانع ترقي و وصول به حقيقت است. ديگران هم كلمات او را پسنديدند.(1)
علامه مجلسي در عينالحياة از محييالدين نقل كرده، در معراج خود، ديد كه مرتبه علي پستتر بود از مرتبه ابوبكر و عثمان.(2)
حاج صمدآقا: عجب مكاشفاتي دارند و عجب به معراج ميروند! شيطان آنها را فريب داده است. اين معراج تازگي ندارد و در زمانهاي پيش براي دانشمندان قبل از اسلام هم اتفاق افتاده است و شيطان آنان را نيز به معراج برده است؛ چنانكه نقل كردهاند:
ارداي ويراف ـ كه در سال 5763 بعد از هبوط و در زمان اردشير بابكان ميزيسته است ـ به معراج رفت و سه جام شراب خورد و بيهوش افتاد و يك هفته بيهوش بود و شش تن حكيم اطراف او بودند تا آنكه به هوش آمد. پس، بر پاي خاست و دبيري را پيش طلبيد و صورت مكاشفات و مشاهدات خود را بگفت تا او نوشت كه به عرض اردشير برساند.
گفت: چون بخفتم، فرشته بهشتي آمد، دست مرا گرفت و مرا به پل صراط رسانيد. آنگاه، جبرئيل در رسيد و مرا به عرش برد و فرشتگان و بهشتيان را ديدم و در حضرت يزدان نماز بردم. آنگاه، طبقات مردم را ديدم و از حال يكيك بازپرس كردم و ارواح جميع اصناف را ديدم و مقام هر يك را بدانستم. آنگاه، مرا به دوزخ آوردند و اهالي دوزخ را تن به تن ديدم و كيفر هر گناه را دانستم. بعد از آن، فرشتگان مرا به عالم عنصر آوردند. و سپس ترويج دين زردشت نمود.(1)
حاج محمدعلي: نتيجة مكاشفات اين دانشمند حقانيت دين زردشت(2)بود كه ترويج داد. بلي معراجي كه به سبب سه جام شراب حاصل شود بهتر از اين نميشود؛ مانند معراج محييالدين كه مرتبه علي را از مرتبه ابيبكر و عثمان پستتر ديد.
در چنين مكاشفاتي است كه شيطان در قلوب آنان القا ميكند كه خداي عظيم و مالك و قادر تنزل رتبه دارد؛ به نحوي كه خلق ضعيف ناتوان را از تطورات او دانسته افعال
و اعمال بندگان را نسبت به او ميدهند. بر اثر اين مكاشفات شيطاني، خود را واصل به او و فاني در او پنداشته از بندگي و عبادت بينياز ميبينند.
دادِ «لَيسَ فِي جُبَّتِي سِوي الله» ميزنند و عالم وجود را عين او دانسته «لَيْسَ فِي الدَّارِ غَيْرَهُ دَيَّار» ميسرايند.
تمام خبايث و بديها و زشتيها را تطورات و تجليات و شئونات و پرتوها و صفات آن ذات قدوس دانسته، آن را توحيد ذاتي و صفاتي مينامند؛ و تمام گناهان و افعال بندگان را به ذات مقدس نسبت داده، آن را توحيد افعالي ميخوانند.
ميگويند كه:
مجموعه كون را به قانون سبق
كرديم تصفّح و رقاً بعد و رق
حقا كه نديديم و نخوانديم در آن
جز ذات حق و شئون ذاتيّه حق(1)
اُف بر اين توحيد و اهلش باد! سُبْحَانَ الله عَمَّا يَصِفُونَ ،(2)تَعَالَي اللهَ عَمَّا يُشْرِكُونَ.(3)
حاج صمدآقا: آقاي دكتر، من نميدانستم كه جنابعالي در خصوصيات گفتار فلاسفه
و مكاشفات اهل طريقت وارديد؛ به خصوص كه متصور شدن شيطان به صورتهاي مختلف و القائات او در قلوب اولياي خود را نيك بيان كرديد. گمان من اين است كه حضرت آقا (سياح پياده) فهميدند كه تا به حال كه نماز نميخواندند، به جهت واصل شدن به شيطان بوده است و الآن، نماز مغرب و عشا را خواهند خواند و نمازهاي گذشته را قضا خواهند نمود.
صداي خنده حضار بلند شد.
سياح پياده سري تكان داد و گفت: راستي كه بيانات آقاي دكتر مرا هم تكان داد. اگر دليلي قانع كننده بياورند كه اينها مرام متصوفه و فلاسفه قبل از اسلام بوده، من هم نماز خواهم خواند و يقين خواهم نمود كه اين طريقه باطل است و هيچ ربطي به شريعت ندارد.
دكتر حسينخان: من كاملا اثبات خواهم كرد كه عقيده آنان از فلاسفه و دانشمندان قبل از مسيح گرفته شده است؛ به شرط اينكه شما برخيزيد و در محضر معبود مهربان
خود، تعظيم نماييد و به سجده درآييد و از جسارتهايي كه به ساحت مقدس پروردگار نمودهايد كاملا توبه كنيد و از خدا درخواست نماييدكه دل شما را منور به نور ايمان فرمايد.
سپس همگي دست به دعا بلند كردند و گفتند: يا ربّ العالمين و يا رحمن يا رحيم و يا اله العالمين! به حق حبيبت خاتم پيامبران و به فاطمةالزهراء سيدةالنساء و به اميرالمؤمنين و يازده امام از فرزندان آن حضرت كه ما را توفيق بندگي لطف فرمايي و نور هدايت را در قلب ما روشنتر فرمايي.
سياح پياده: آقايان، مرا به خصوص دعا كنيد. همه اجابت كردند و او را دعاي خاص نمودند و براي او، از خداوند متعال، هدايت و سعادت خواستند.
سياح پياده: اجازه ميدهيد قبل از آنكه به مبدأ پيدايش تصوف و حكمت و چگونگي ورود آن در اسلام وارد شويد، من نمازي بخوانم؟
دكتر حسينخان و رفقاي جلسه همه صدايشان به «احسنت، احسنت» بلند شد
و گفتند: اميدواريم كه موفق شويد و خداوند عنايتي بيشتر به شما فرمايد.
سياح پياده از جاي خود بلند شد و وضو گرفت و در گوشهاي مشغول نماز شد و پس از نماز، دعا و تضرع نمود و از خداوند متعال سعادت و هدايت و توفيق درخواست كرد.
حاج صمدآقا خواست كه حاج خليلآقا شيريني نماز خواندن حضرت آقا را لطف فرمايند.
خليلآقا: مشهدي محمد شربت بده.
پس از صرف شربت، دكتر حسينخان گفت: اجازه بفرماييد عرايض خود را دنبال كنم. حضار گفتند: بفرماييد تا استفاده كنيم.
دكتر حسينخان: عرض كردم فلسفه و عرفان سابقه در ميان فلاسفه يونان قبل از اسلام دارد و فلاسفه و عرفاي مسلمان شاگرد دبيرستان آنان بودهاند و اين عقايد را نيز از آنان اخذ كردهاند. براي توضيح اين مطلب، ابتدا سخنان و عقايد دانشمندان قبل از اسلام را مطرح ميكنم و بعد چگونگي ورود آن در اسلام را به عرض خواهم رساند.
مرحوم مقدس اردبيلي مينويسد:
صاحب كتاب بيان الاديان نقل كرده كه اصل حلول و اتحاد از جرمانيه ـ كه طايفهاي از صابئين هستند ـ ميباشد.(1)
شهرستاني دربارة اين گروه ميگويد:
جماعتي از طايفه صابئيناند، كه صانع معبود را واحد و كثير ميدانند.(2)
يعني وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت.
وي همين عقيده را در كتاب نفايس الفنون از ايشان نقل ميكند و بعد ميگويد:
مذهب ايشان آن است كه باري تعالي در صورت اشخاص، خود را اظهار كند
و به صور اشخاص متشخص شود.(3)
در جنات الخلود نيز گفته است:
صابئين به حلول و تناسخ قائلاند.(4)
در كتاب سير حكمت در اروپا، آمده كه برمانيدس (متولد 636 قبل از ميلاد حضرت مسيح) قائل به وحدت وجود بوده و گفته:
پس وجود يكي است و پيوسته و نامحدود... و شخص خردمند جز به وجود واحد كه كلّ وجود و وجود كل است قائل نتوان شد.(5)
نيز، نقل شده كه:
استاد برمانيدس اكسنوفانِ حكيم (در سال 600 قبل از ميلاد) كل كائنات را يك
جوهر اصلي دانسته و آن را خداي بيهمتا گفته و تمام اشياي عالم را واحد محض دانسته است.(1)
در ديوان صنعي، فلسفة پلوتين مبني بر وحدت وجود دانسته شده كه خدا را ساري در همه اشيا ميداند.(2)
در كتاب كشفالاشتباه، نقل است:
پلوتينوس، يكي از فلاسفه معروف يونان بود يا روم، سخنان بسياري به زبان فلسفه گفت. از آن جمله، گويد: در جهان، آنچه هست همه يك چيز است و آن خداست و چيزهاي ديگر از او جدا شدهاند و اگر كسي از خود بيخود گردد، به خدا تواند پيوست تا اينكه گويد آنچه ما جوئيم از ما دور نيست؛ بلكه در خود ماست.(3)
در كتاب ناسخالتواريخ، در ذيل حال زردشت ـ كه در سال 5023 بعد از هبوط ميزيسته ـ عقايد پارسيان قديم را نگاشته و فرقههاي آنان را شرح داده و گفته شده است:
حكماي ايشان همه اشيا را پرتو هستي مطلق دانند... و اينها را فارسيان و ايزديان... و سپاسيان... گويند. و اينها چند فرقهاند:
فرقه اول، سپاسياناند... ايشان هيچ دين و آيين را نكوهيده و زشت ندانند و گويند از هر كيش و روش ميتوان به يزدان رسيد و آسمان، را بهشت جاودان دانند... .
و اما فرقه سوم، جمشاسبياناند... گويند: جهان را در خارج وجودي نيست و هر چه هست همه ايزد است و جز خداي چيزي موجود نباشد. و عقول و نفوس
فرشتگاناند و گويند: جمشيد (كه پدر جمشاسب است، كه اينها منسوب بدويند.) گفت: ايزد تعالي عقل اول را تصور كرد، آن پديدار آمد... و عقل اول سه چيز را تصور كرد كه آن عقل دوم و نفس اول و سپهر اطلس باشد؛ و اين هر سه پديد آمد و از تصور عقل ثاني سپهر هشتم و نفس ثاني و عقل سوم آشكار گشت بدينگونه، ده عقل و نُه نفس و نُه فلك جلوهگر آمد و مواليد و عناصر از آن پس ظهور يافت... .
و اما فرقه چهارم، آنها سمرادياناند. و سمراد به معني وهم و پندار. و ايشان بر چند طبقه باشند. نخستين، پيروانِ فرتوش... كه در آغاز دولت ضحاك ظهور يافت و اينها را فرتوشيه گويند. عقيده ايشان آن است كه عالَمِ عناصر همه وهم و خيال است؛ اما افلاك و انجم و مجردات باقي و ابدياند.
و جمعي ديگر از آنها، فرشيديه ـ منسوب به فرشيد، پسر فرتوش ـ گويند: افلاك و انجم نيز خيال است و وجود ندارد؛ اما مجردات موجود و باقياند.
و طبقه ديگر از سمراديان فرايرجيهاند و فرايرج پسر فرشيد است. او گويد: مجردات كه عقول و نفوساند نيز وجود ندارد و هستي واجبالوجود راست و بس؛ ديگر همه وهم و خيال است... و اين دو بيت را به فرايرج منسوب داشتهاند:
جهان داني همه سمراد باشد(1)
تو را كز فرّ يزدان ياد باشد
ز سمراد است گفتن نام سمراد
همين سمراد هم سمراد باشد
حاج صمدآقا: بنازم اجداد خودمان را! نكند آقاي دكتر ما همه وهم و خيال باشيم؟! مواظب باشيد، چشمتان را بماليد و خوب نگاه كنيد! سپس دستي به حاج محمدعلي زده گفت: خودتي، يا خيال ميكنم تويي؟!
صداي خنده از حضار بلند شد.
حاج محمدعلي: ميترسم همين كارهايي را كه ميكني وهم و خيال باشد.
1) ناسخالتواريخ (هبوط آدم)، ج3، ص234 ـ 238.
باز حضار خنديدند و همگي گفتند: آقاي دكتر، خواهشمنديم به بيانات خود ادامه دهيد.
دكتر حسينخان: در همان كتاب ناسخالتواريخ، عقايد حكماي قديم هند را نقل كرده
و آنان را بر چند فرقه تقسيم نمودهاند:
فرقهاي از آنان ميگويند: بر خداوند واجب است كه از حضرت اطلاق نزول فرموده، در هر نوعي از مخلوقات ظهور فرمايد... و گويند هر فرشته[اي] را از خدا جدا ندانند؛ اشاره است به آنكه حق در مظاهر متعدّده ظهور مختلفه دارد و از ذره تا خورشيد همه عين ذات مقدس اوست... و گويند: ارواح انساني فروغ ذات حق است... .(1)
فرقه دوم، ويدانتياناند و ايشان صوفيين اين طبقهاند... گويند: جهان شعبده اوست و آن ذات مقدس هر دم به صورتي برآيد و آن را گذاشته به لباس ديگر ظهور كند.(2)و حكماي متأخرين ايشان، مانند سنگراچاري و غير او، اين جهان را جمله خيال دانند... .(3)
سياحپياده: عجب! اين عقيده را هنديهاي قديم داشتهاند؟!
دكتر: بلي، چنين است.
ساعت 30/8 بعدازظهر است و قريب دو ساعت از شب گذشته كه در باغ به صدا درميآيد.
حاج خليلآقا: مشهدي محمد، ببين كيست.
مشهدي محمد دويد و در باغ را باز كرد: سلام عليكم، بفرماييد!
حاج خليلآقا: كيست؟
مشهدي محمد: حاج آقا، آقاي صباحي هستند.
حاج خليلآقا حركت نموده به استقبال آقاي صباحي رفت و گفت: بَه بَه، آقاي صباحي! سلام عليكم! خوش آمدي! چه عجب! كاش امروز تشريف ميآورديد! بفرماييد!
آقاي صباحي از دور چشمش به كنار استخر افتاد و گفت: مهمان داريد؟ شايد مقتضي نباشد. اجازه دهيد برگردم.
حاج خليلآقا: اختيار داريد. الآن قصد داشتم بفرستم دنبال شما كه تشريف بياوريد. خيلي بهجا و به موقع است. تمام رفقا از ملاقات شما مسرور و ممنون ميشوند.
وقتي آقاي صباحي وارد شد، همگي از جا برخاستند و تعارفات لازم انجام گرفت و آقاي صباحي را بالاي دست خود قرار دادند و احترام شاياني نمودند.
هژبر فيلسوف: آقايان، شما آقاي صباحي را ميشناسيد. ايشان كاملا درس خوانده
و مردي فاضل و عالم است. آراي فلسفي را خوب ميدانند و در هر مباحثهاي ميتوانند شركت كنند.
حاج صمدآقا: حتي در مقابل تبرزين حضرت آقا!
صداي خنده بلند شد.
آقاي صباحي: از لطف همه آقايان متشكرم. امشب نزديك غروب، ديدم حال بچه بهتر است؛ قدري قلبم آسوده شد. با خود گفتم: بعد از نماز مغرب و عشا، آهسته آهسته، خدمت حاج آقا ميروم و ساعتي ميمانم؛ بعد برميگردم. الحمدالله، توفيق يار شد و خدمت ديگر رفقا نيز رسيدم.
حاج خليلآقا: جناب آقاي صباحي، امشب را نميگذارم برگرديد. الآن مشهدي محمد بناست به شهر برود و يخ بياورد. هر فرمايشي داريد بفرماييد تا انجام دهد.
آقاي صباحي: پس خواهشمندم بفرماييد به منزل ما خبر دهد. سپس رو كرد به آقايان و گفت: چنين به نظرم رسيد كه يكي از آقايان بياناتي داشتند. خواهشمندم بيانات خود را ادامه دهند؛ بنده نيز استفاده ميكنم.
حاج صمدآقا: اي آقاي صباحي، جاي شما خالي! امروز از اول آفتاب تا غروب، جنگ تبرزين و خانقاه و شارب و مرشد بود.
بار ديگر، صداي خنده بلند شد.
دكتر حسينخان: جناب آقاي صباحي، آقاي سياح از ديشب مهمان حاج آقا بودند و ما نيز بنا به وعده از صبح در خدمت حاج آقا هستيم. مدتي ايشان در مقام ارشاد ما بودند
و بيانات و اشعار مرشدها و بزرگان صوفيه را نقل كردند تا نوبت به ما رسيد.
به درخواست آقايان، بنده ناقابل اثبات نمودم كه نتيجه گفتار آقايان صوفيه
و فلاسفه يكي است و هر دو طايفه اين عقيده را از كفار و مشركين قبل از حضرت مسيح اخذ كردهاند؛ چنانكه در كتاب اصول فلسفه، اين مناجات شيلي نقل شده است كه گفت:
خداوندا، كوچكترين برگي از برگهاي درختان كه بازيچه دست وزش است پارهاي از تو بوده است و جزئي از تو ميباشد... و نيز اين روحي كه در هر جا وجود مييابد و هر چيز بدو زنده است همانا توئي.(1)
در صفحه 124 همان كتاب، مؤلف ميگويد:
زينوفانيس مردم را چنين تعليم داده و ميآموخت كه به جز خداي يكتا هيچ چيز ديگري نيست.
همو، در صفحه 125، مينويسد:
و در پايان قرن شانزدهم، گيوردانوبرنو... معتقد بوده است كه خدا را هيچ حد
و اندازه نميباشد و او و گيتي يك چيزند.
و نيز گفته است: آنانكه خدا را موجودي در عرض موجودات ديگر پنداشتند محققا او را محدود كردند.
سرانجام، در صفحه 126، ميگويد:
گوته (قرن 18 ميلادي) ميگويد: خدا هرگز راضي نيست كه فقط از مركز اعلا
1) اصول فلسفه، ص123.
بر خلايق مسلط و حكمفرما باشد؛ بلكه دوست دارد كه در باطن و نهان اشياء ساري بوده و داخل باشد تا اينكه طبيعت را به خود شايان تجلّي بيند و خود را هم در طبيعت متجلي سازد.
و نيز، خدا و شيءِ مخلوقِ وي و ذاتش را يك چيز دانسته است.
روش شرايع در هدايت خلق بر خلاف روشهاي بشري است
صباحي: بلي، چنين است. اين عقايد مخصوص دانشمندان منقطع از وحي است و با هيچ شريعتي سازگاري ندارد؛ چون اساس شرايع بر اين است كه هيچ سنخيتي ميان خالق
و مخلوق وجود ندارد و بين آنها تباين صفتي برقرار است.(1)
نيز، پاية همة شرايع بر اختياري بودن اعمال بندگان است كه مورد تعلق وجوب
و استحباب و حرمت و كراهت و اباحه است. ولي بنابر قول صوفيه، موضوع اين احكام منتفي است؛ چون همه موجودات به گمان آنان عين حقند و همه افعال بندگان فعل حقّ است.
قرآن مجيد، در مقابل اين عقيده باطل، مردم را دعوت ميكند به خداي احد و واحد
و بينظير و شبيه كه مثل و مانند ندارد و ازلي و ابدي است و هيچ تغيير و زوال و فنا براي او نيست. مثلا همين سوره مباركه حمد، كه در هر شبانهروز چندين بار خوانده ميشود، حجت و برهان قطعي بر فساد اين مرام است؛ چون نصف اول آن راجع به خالق و ستايش و ثنا بر ذات مقدس است و نصف آخر راجع به مخلوق.
در اين سوره، مؤمنين از ذات مقدس درخواست مينمايند كه آنان را در راه مستقيم ثابت بدارد؛ آن راهي كه پيامبران و اوليا به لطف و احسان الهي ميپيمايند، نه راه كساني كه مشمول غضب پروردگار گرديدند و نه راه گمراهانكه از جاده حق دور افتادند.
1) يعنى همانطوركه صفت، طُفيلى و وابسته به موصوف و غير اوست، مخلوق هم وابسته به خالق و غير اوست، (مؤلف). براي مطالعه بيشتر به كتاب توحيد از نگاه وحي، فلسفه و عرفان مراجعه كنيد.
آيا اين سوره شريفه براي مسلمانان كافي نيست كه بطلان اين طريقه را بفهمند؟! اهل ايمان بايد قرآن را حجت قرار دهند و عقايد خود را به قرآن و روايات متواتر عرضه كنند و به محكمات آن چنگ زده متشابهات آن را بر محكماتش حمل نمايند ـ چنانكه در خود قرآن و روايات دستور دادهاند(1)ـ نه آنكه به بعضي از متشابهات تمسك كرده آن را به رأي و فكر خود تأويل نمايند و از محكمات و ضروريات دست بردارند.
مسلمان عاقل و دينشناس معتقد است به اينكه پيامبر خاتم پيامبران و بهترين و كاملترين مخلوقها است و به تمام شرق و غرب عالم مبعوث گرديده و ميگويد:
اي اهل عالم، تمام شما بايد از من پيروي كنيد و از نور هدايت من روشنايي پيدا كنيد؛ كه بدون من، گمراه ميشويد. قرآن بر من فرود آمده تا با آن شما را از تاريكيهاي گمراهي بيرون آورده در نور هدايت وارد سازم و اختلافهاي دانشمندان بشر را از ميان بردارم و آنان را به حقايق موجودات، همانطور كه در واقع هست، برسانم.
آيا هيچ مسلماني ميتواند احتمال دهد كه پيامبر كلمات و عقايد دانشمندان دنيا را كه قبل از اسلام ميزيستهاند، نميدانست و خداوند به او خبر نداده بود؟! واضح است كه پيامبر همه آنچه گذشته و آنچه در آينده خواهد شد، تا روز قيامت ميداند. آيا ممكن است كه پيامبر در مقابل گفتارهاي مختلف علماي بشر ساكت باشد؛ با آنكه براي رفع اختلاف و تعليم علوم و معارف بر حق الهي مبعوث شده است؟!
و آيا ميشود پيامبر همه مطالب آنها را تأييد كند و آنها را پايه و اساس دين خود قرار دهد؟! در اين صورت، او از جانب خدا چه علم تازهاي آورده است؟! پيداست كه چنين نيست؛ بلكه ايشان علم الهي تازه در مقابل علوم قديم بشري آورده است. قرآن كه براي هدايت بشر فرود آمده، علم آن نزد پيامبر و خلفاي اوست و مردم، اگر هدايت ميخواهند، بايد از آنها پيروي كنند و از پسماندههاي يونانيان دست بردارند و ببينند قرآن چگونه آنان را هدايت ميكند.
1) ر.ك: وسائلالشيعه، ج27، ص176 (باب 13: عدم جواز استنباط و الاحكام النظريه من الظواهر القرآن...).
قرآن كريم راه ترقي و هدايت و سعادت را عبادت و تقوا قرار داده و معرفت را فطري بشري دانسته و راه زياد شدن معرفت را اطاعت نور عقل ـ كه حجت باطني است ـ
و پيامبران و اوصيا ـ كه حجج ظاهرياند ـ معرفي كرده است.
آيا راه قرآن و پيامبران و رسولان و امامان كه ترقي و كمال را در عبادت و تقوا ميدانند با راه بشر كه براي رسيدن به مقام وصال به غنا و موسيقي روي آوردهاند و از نگاه كردن به زيبا رويان دوري نميكنند و آنها را تطورات و شئون حقّ متعال ميدانند ـ و بلكه ميگويند خدا در زيبا رويان بيشتر تجلي كرده و قرب به آنها را وصال معشوق دانند ـ يكي است؟!
ذوالنون مصري ميگويد:
الأصوات الطيّبة مخاطبات و إشارات إلهيّة استودعها عند كلّ طيّب وطيّبة ؛(1)
صداهاي خوب خطابها و اشارههاي الهي است كه خداوند آنها را نزد هر مرد
و زن خوبي به وديعه گذاشته است.
سمنون محب، كه از مشايخ صوفيه و معاصر جنيد بوده، ميگويد:
السماع نداء من الحقّ للأرواح، والوجد عبارة عن إجابة الأرواح لذلك النداء، و الغشي عبارة عن الوصول إلي الحقّ ؛(2)
غنا و صداي خوش ندايي است از جانبِ حق براي ارواح و وجد و شعف اجابت ارواح است به آن صدا و غش كردن عبارت است از واصل شدن به حقّ.
راه بشر در شناخت خدا راهي است كه از افكار و آراي زميني و قياس حاصل شده است و پسينيان از پيشينيان اخذ كردهاند و هر يك با فكر و انديشه خود به تكميل آن پرداختهاند و به اندازه طاقت بشري، فكر خود را به جولان آورده در كشف حقايق و صفات و افعال باري تعالي تكلّم نمودهاند.
اما قرآن از جانب پروردگار نازل شده و به كلي اين راه را مسدود كرده و فرموده است: عقول و افكار و اوهام و افهام به ذات قدوس و صفات و افعال او هيچ راه ندارند.
اميرالمؤمنين در خطبه شريفه خود ميفرمايد:
مَنْ فَكَّرَ فِي ذَاتِ اللهِ تَزَنْدَقَ ؛(1)
كسي كه در ذات خدا تفكر كند زنديق ميشود.
تمام تكبيرات و تسبيحات مأثوره منزه دانستن ذات مقدس خداست از تعريفها
و توصيفهاي بشري؛ چون همه آنها تراوشهاي مغز و فكر بشر است و ربطي به خالق بشر ندارد.
حاج محمدعلي: آقاي صباحي، اجازه ميدهيد يك سوالي بكنم؟
آقاي صباحي: بفرماييد.
حاج محمدعلي: چگونه اين علوم بشري يوناني در اسلام شيوع و رواج پيدا كرد؟
آقاي صباحي: كمالات و علوم آل محمد مردم را متوجه بزرگي و عظمت آنان مينمود؛ اما خلفاي بني عباس عاري و خالي از علوم الهي اسلامي بودند. آنها (به خصوص مأمون عباسي) براي آنكه مردم را سرگرم كنند و از توجه به در خانه حجج خدا و هاديان خلق بازدارند، تلاش كردند با ترجمه كتب يوناني به زبان عربي و ترويج
و تبليغ علوم بشري، مردم را به تحصيل و تعليم آنها مشغول كنند تا مردم را از علوم قرآن و كساني كه از مجراي وحي و علم الهي به حقيقت علم رسيده بودند دور نمايند.
آنان به مدرّسين و مترجمين پولهاي گزاف ميدادند و از آنها تجليل به عمل ميآوردند تا مردم را به پسمانده علم يونانيان و تراوشهاي افكار بشري ـ كه هيچ ائتلافي بين آنها وجود ندارد و با يكديگر اختلاف دارند ـ مبتلا نمايند. اين جز خذلان
1) تحفالعقول، ص96؛ بحارالأنوار، ج77، ص285، ح1 (باب 14 از ابواب المواعظ و الحكم از كتاب الروضة).
الهي چيزي ديگر نيست؛ زيرا هر كس هدايت و ارشاد را از غير قرآن طلب كند و كتاب خدا را پشت سر انداخته گداي در خانة ديگران شود، سرگردان و متحيّر ميگردد و در نتيجه، به هلاكت ميافتد.
در روايات زيادي، وارد شده است:
مَن طَلَبَ الْهِدَايَةَ فِي غَيْرِ الْقُرآنِ، أَضَلَّهُ اللهُ ؛(1)
هركه هدايت را در غير قرآن جويد، خدا او را گمراه فرمايد (و به خود واگذارد).
در روضات الجنات، در شرح حال فارابي، كلامي به صورت سوال و جواب از رساله فارسي ملا محمدطاهر قمي در بطلان طريقة فلاسفه و طبيعيّون نقل شده كه ما آن را به مناسبت موضوع بحث مان در اينجا نقل ميكنيم:
باز بيان فرمايند كه مذاهب فاسده باطله فلاسفه در چه زمان و به چه سبب در ميان اهل اسلام شايع و متعارف شده؟ بَيِّنُوا تؤجروا.
الجواب: هو المُعين و الموفّق. بدان ـ رحمك الله ـ كه فلسفه پيش از زمان مأمون رشيد در ميان اهل اسلام نبوده. در كتاب رشف النصايح، مذكور است كه اَبومرّه كِندي در شام كتابي از كتابهاي فلاسفه به دستش افتاد؛ به نزد عبداللهبنمسعود، كه از صحابه بود، آورد. عبداللهبنمسعود طشت و آب طلب كرد، چنان اجزاي كتاب را بشست كه سواد مداد در بياض كتاب ظهور يافت. و تا زمان مأمون، اثري از كتابهاي ايشان ظاهر نبود تا آنكه مأمون ارسطو را به خواب ديد و از گفتوگوي ارسطو محظوظ شد. ايلچي تعيين نمود به جانب فرنگ فرستاد و كتب فلاسفه را از پادشاه فرنگ طلب نمود. كتب را به بلاد اسلام نقل نمودند و فرمود كه زباندانان كتب را به زبان عربي نقل نمايند. و چون درس خواندن و نوشتن آن كتب سبب قرب خليفه بود، بنابراين، سنيان به طمع قرب و انعام خليفه، اوقات بسيار صرف فلسفه و افاده و استفاده آن كردند؛ خصوصا سنيان ماوراءالنهري، كه بيتوفيقي شعار ايشان است، سعي بسيار
1) بحارالأنوار، ج92، ص31، ح34 (باب اول از ابواب فضله و... از كتاب القرآن)، در حديث (الهدي) ميباشد.
در تحصيل فلسفه كردند. دو كس ايشان كه فارابي و ابوعلي باشند، در ترويج كفرهاي فلاسفه سعي بليغ نمودند. و سنيان فارابي را معلم ثاني نام كردند و ابوعلي را شيخ رئيس ناميدند... و مولانا نفيسي كه از اعاظم، افاضل، اطبا است در كتاب شرح اسباب گفته كه فارابي مبتلا به مرض ماليخوليا بوده و نقل كرده كه بسياري از فلاسفه مثل افلاطون و نظراي او به مرض ماليخوليا گرفتار بودند و ابوعلي چنانكه اهل تاريخ نقل كردند معروف به شرب خمر بوده... . (1)
در ناسخالتواريخ، در احوال ارسطاطاليس، مطالبي آمده كه خلاصه آن چنين است:
مأمون از مَلِك روم كتب حكمت را خواست. او با صناديد دولت مشورت كرد؛ اجازت كردند... و گفتند: اين كتب در ميان هر طبقه شايع گردد، قواعد شريعت
و ملتِ ايشان را متزلزل كند... پس پنج شتر بار كردند و فرستادند. پس بنيعباس عدهاي را براي ترجمه آن گماشتند؛ مِن جمله: حنينبناسحاق و حبشبنحسن و ثابتبنقره و غيرهم. و هر يك را ماهي پانصد دينارِ زرِ خالص دادند؛ بلكه هرچه خواستند، دادند.(2)
در بحارالانوار، علامه مينويسد:
اين جنايت بر دين و ترويج كتابهاي فلسفي در ميان مسلمين از جمله بدعتهاي خلفاي ستمكار و دشمن امامان دين است كه به خاطر دور كردن مردم از ائمّه و شريعت روشن الهي صورت گرفته است.
دليل بر اين سخن مطلبي است كه صفدي در شرح لاميه عجم ذكر كرده است (3)
و آن اينكه مأمون، آنگاه كه با بعضي از پادشاهان مسيحي ـ كه به گمانم پادشاه جزيره قبرس باشد ـ معاهده صلح امضا كرد، از آنها خزينه كتابهاي يوناني را درخواست نمود. نزد آنان، مجموعهاي از اين كتابها در اتاقي موجود بود كه كسي از
آنها اطلاع نداشت. پادشاه صاحبنظران از خواص خود را گرد آورد و در اينباره با آنان مشورت كرد. همه به اتفاق گفتند كه از فرستادن آنها خودداري كند؛ جز يكي از بزرگان آنها كه گفت: آنها را به مسلمين ارسال كن؛ زيرا اين علوم هيچ دولت شرعي را وارد نشود مگر اينكه نظام آن را از هم ميپاشد و اختلاف در ميان علمايشان مياندازد.
صفدي در جاي ديگر گفته: مأمون نخستين كسي نبود كه كتب فلسفي را به عربي ترجمه كرد؛ بلكه پيش از او اشخاص بسياري به چنين كاري دست زدند، چنانكه يحييبنخالد برمكي كتابهاي زيادي از كتب پارسي را به عربي ترجمه كرد... مشهور است كه نخستين كسي كه كتابهاي يوناني را به عربي ترجمه كرد خالدبنيزيدبن معاويه بود، آنگاه كه دلباخته كتب علم كيميا شده بود.
دليل بر اينكه خلفا و پيروانشان راغب فلسفه بودند و دليل اينكه يحيي برمكي دوستدار آنها بود روايتي است كه كشي از يونسبنعبدالرحمن نقل ميكند.
يونس ميگويد: يحييبنخالد برمكي دانسته بود كه هشام (يعني هشامبنحكم) كتابي در مخالفتِ فلاسفه دارد. به اين جهت، دوست داشت هارونالرشيد را تحريك به كشتن او كند... علماي رجال از جمله كتابهاي هشام كتابي در رد بر ارسطاطاليس در توحيد براي اوشماره كردهاند؛ و نجاشي از جمله كتابهاي فضلبنشاذان كتابي در رد بر فلاسفه ذكر كرده است.
حاج محمدعلي: آقاي صباحي، خواهش ميكنم شما تذكّرات قرآن را كه راجع به خداشناسي و صفات آن ذات مقدس است براي ما بيان فرماييد.
آقاي صباحي: خداوند متعال، در قرآن مجيد، خود را به صفات كماليه معرفي فرموده
و منزه و مبرا نموده از آنكه حواس ظاهر و باطن آن ذات قدوس را درك بنمايند. به بيان قرآن كريم، خداي سبحان شبيه و نظير و شريك و مثل و مانند ندارد. هرچه در مخلوق هست و مخلوق متصف به آن ميشود در خالق نيست و ذات قدوس از آن منزه
و مبراست. اين دليل قاطع و برهان آشكار است بر اينكه خالق غير از مخلوق و مخلوق غير از خالق است و هيچ سنخيتي بين آنها برقرار نيست. آيا بين نور و ظلمت، حادث و قديم، جهل و علم، عجز و قدرت، سنخيت وجود دارد؟! چنين نيست؛ بلكه بين آنها مباينت به تمام معناست.
خداوند متعال عالِم و قادر و حيّ است به علم و قدرت و حيات ذاتي، تغيير و تبديل
و زيادي و نقصان و حدّ و تناهي در او راه ندارد.
لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ * وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ ؛(1)
نزاده است و زاده نشده و او را هيچ همتايي نيست.
1) الاخلاص (112)، آية 3 ـ 4.
چيزي از او بيرون نشده و خود او نيز از كسي پديدار نگشته و احدي مانند او نيست. مخلوقات جاهل و عاجز و ضعيف و بنده و ذليل و فقير و مملوك و قابل تغيير و تبديل
و زيادي و نقصان و حد و تناهي و داراي شبيه و نظير و توالدند. اگر خداوند عنايتي به آنها كند، دانا و توانا ميشوند؛ به اندازهاي كه خدا بخواهد و بدهد.
افعال بندگان از خود آنها صادر ميشود؛ ولي به حول و قوهاي كه خدا به آنها داده است. مسلمين شب و روز، به امر پروردگارشان، اين ذكر را تكرار كرده ميگويند:
بِحَوْلِ اللهِ وَقُوَتِهِ أَقُومُ وَأَقْعُدُ؛
به حول و قوة الهي، برميخيزم و مينشينم.
مثلا، دروغ عملي زشت و حرام است كه به بيان قرآن و روايات و اجماع و عقل، مخلوق است كه آن را ميگويد و ميسازد. خداوند به اين مطلب تذكّر داده و ميفرمايد:
وَتَخْلُقُونَ إِفْكاً ؛(1)
و دروغ ميسازيد.
خداوند خالق دروغ نيست و دروغگو را لعنت ميكند.
لَعْنَتَ الله عَلَي الْكَاذِبِينَ ؛(2)
لعنت خدا بر دروغگويان!
به گفته صوفيه، كه فعل و عمل ـ هرچه هست ـ فعل و عمل خداست و در دار وجود غير او كسي نيست؛ پس آيا خداوند ـ العياذ بالله ـ خود دروغ گفته و خود را لعن كرده است؟! سُبْحَانَهُ وَتَعَالَي عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوّاً كَبِيراً.(3)
خداوند متعال ميفرمايد:
فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتَابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هَذَا مِنْ عِندِ الله ؛(1)
واي بر كساني كه كتاب را به دستهاي خويش مينويسند، سپس ميگويند: اين از جانب خداست!
صوفيه نيز به دست خود مينويسند و ميگويند كه: خدا نوشته و از ناحية خداست
و دست آلت است.
نيز، ميفرمايد:
يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِئُوا نُورَالله بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَي اللهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ... ؛(2)
ميخواهند با سخنان خود نور خدا را خاموش نمايند؛ ولي خداوند نميگذارد و نميخواهد مگر آنكه نور خود را كامل كند.
طبق گفتة صوفيه، اين كلام هم صحيح نيست؛ چنانكه روشن است.
از اين قبيل آيههاي محكم در رد گفتار آنان زياد است؛ بلكه قرآن از اول تا آخر در بيان فساد چنين عقايدي است. براي نمونه، چند مورد ديگر ذكر ميشود:
واضح است كه اساس قرآن بر اين است كه مخلوق غير خالق است و اعمال اختياري انسانها از خود آنان صادر ميشود. خداوند ميفرمايد:
فَإِنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ ؛(3)
پس اگر تو را نافرماني كردند، بگو: من از آنچه ميكنيد بيزارم.
نيز، ميفرمايد:
وَ إِِنْ كَذَّبُوكَ فَقُلْ لِي عَمَلِي وَ لَكُمْ عَمَلُكُمْ أَنْتُمْ بَرِيئُونَ مِمَّا أَعْمَلُ وَ أَنَا بَرِيءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ ؛(4)
اگر تو را تكذيب كردند، بگو: عمل من به من اختصاص دارد و عمل شما به شما اختصاص دارد. شما مسئول آنچه من انجام ميدهم نيستيد و من نيز مسئول آنچه شما انجام ميدهيد نيستم.
اگر بر فرض غلط اعمال آدميان فعل خدا باشد، تبري پيغمبر از كافران معنا ندارد؛ براي آنكه از مسلمات و بديهيات اولية دين است كه مسلمان بايد از كارهاي خدا راضي باشد و اين مقام براي پيغمبر و امامان به صورت كامل و تمام وجود دارد. پس اگر طبق گمان نادرست صوفيه تمام افعال از خدا صادر شود، پيامبر و امامان و همه مسلمين بايد راضي به آن باشند و از كفر و شرك و ظلم و قتل و غارت نبايد بيزاري جويند؛ در صورتي كه چنين نيست و بديهي است كه خدا و پيامبر و امامان از گناهان بشر راضي نيستند. خداوند متعال ميفرمايد:
إِنْ تَكْفُرُوا فَإِنَّ اللهَ غَنِيٌّ عَنْكُمْ وَلَايَرْضيٰ لِعِبادِهِ الْكُفْرَ ؛(1)
اگر كافر شويد، پس خدا بينياز است از شما و راضي به كفر بندگان نميشود.
نيز، ائمه در متن زيارات، مكرر لعنت فرمودهاند، كسي را كه راضي به قتل سيدالشهدا باشد.(2)
ايشان فرمودهاند:
كسي كه به فعل قومي راضي باشد، او هم با آنها شريك است.(3)
بديهي است كه اهل بيت راضي به هيچ ظلمي نبودند؛ ولي صوفيه بايد به تمام ستمها و افعال بد و قبيح راضي باشند، چون آنها را فعل خدا ميدانند.
نيز از جمله حرامهاي قطعي، به بيان صريح قرآن و روايات و عقل و اجماع، رياست(1)يعني انسان براي غير خدا عبادت كند و رضايت غير خدا را در نظر داشته باشد.
ولي طبق گفتة صوفيه، موضوع ريا منتفي است؛ انسان هرچه را عبادت كند خدا را عبادت كرده است. بنابراين، دو آية لَاأَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ(2) و وَلَا أَنَا عَابَدٌ مَا عَبَدتُمْ(3) معنا ندارد.
همچنين، از واضحات است كه اساس قرآن و دين بر اين است كه مخلوق با افعال و اعمالشان تقسيم ميشوند به مؤمن و منافق و كافر... از اين ميان، فرد مؤمن مورد عنايات و الطاف پروردگار است و بهشت و نعمتهاي بيپايان براي اوست و افراد منافق و كافر
و مشرك مورد لعنت و غضب پروردگارند و عذاب جهنم براي آنان است.
اين مطلب از مسلمات تمام اديان و شرايع الهي است.
ولي به عقيده صوفيه، در دار وجود، غير او ديّاري نيست و وجود خير محض است؛ پس خالق و مخلوق و كافر و مؤمن و جهنم وبهشت يك حقيقت است و تمام خير محض است و شر و بد و قبيح واقعيتي ندارد و عذابي و دردي وجود ندارد.
بر همين اساس، ايشان منكر جهنم ميشوند؛ و چه بسيار از ضروريات دين كه آنها منكر شدهاند.
نيز، در آيات كريمه قرآن، شيطان مذمت شده و دشمن خدا و پيامبران و اولياي الهي نام گرفته است و خداوند مؤمنين را امر به دشمني او كرده.(4)
1) ر.ك: الكافي، ج2، ص293 (باب الرياء)؛ بحارالأنوار، ج69، ص265 (باب 116 از ابواب الكفر و مساوي الأخلاق از كتاب الايمان و الكفر).
2) الكافرون (109)، آية 2: من آن بتها را كه شما به خدايي ميپرستيد، هرگز نميپرستم.
3) الكافرون (109)، آية 4: و نه شما، يكتا خداي معبود را پرستش خواهيد كرد.
4) مانند سورة فاطر (35)، آية 6 : إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوّاً و سوره البقرة (2)، آية 168: وَ لَا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ.
نيز، فرموده است:
الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمْ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشَاءِ ؛(1)
شيطان شما را وعده فقر ميدهد و به كارهاي زشت دستور ميدهد.
نيز، فرموده است:
لَاتَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ ؛(2)
شيطان را مپرستيد؛ زيرا وي دشمن آشكار شماست.
ولي طبق گفتار صوفيّه، شيطان مظهر حق است و فعل او فعل خداست و دوستي او دوستي خداست و عبادت او عبادت خداست؛ چنانكه عبادت بت عبادت خداست.
مرحوم شيخ حر عاملي از فتوحات محييالدين نقل كرده است كه او نوشته:
شيطان سيّد موحدين است و از اين جهت سجده نكرد براي آدم، كه سجده براي غير خدا جايز نيست.(3)
به حكم عقل، بر هر عاقلي واضح و روشن است كه معاصي و افعال زشتِ مخلوق
و بندگان خالي از سه قسم نيست:
يا همه از ناحيه پروردگار است و هيچ ربطي به بندگان ندارد،
يا خداوند و بندگان در آن شريكاند،
يا مخصوص به خود بندگان است و خداوند متعال شركتي در آنها ندارد.
اگر عمل از خداوند باشد، براي كريم و عادل قبيح است كه بندة خود را به آنچه نكرده عذاب كند و وعده عذاب دهد بندهاش را بر عملي كه خودش فاعل آن است. همچنين، اگر فعل را هر دو به اشتراك انجام دادهاند، قبيح است كه شريك قوي شريك ضعيف را عذاب كند به خاطر فعلي كه هر دو با هم فاعل آن بودهاند. پس باقي ميماند قسم سوم
كه فاعل فقط بنده و مخلوق باشد. اين مطلب را امام كاظم در جواب ابوحنيفه بيان فرموده است.(1)
از حضرت رضا نقل شده كه فرمود:
كسي كه خداوند را به خلقش شبيه كند مشرك است؛ و كسي كه به او نسبت دهد آنچه را او نهي فرموده كافر است. (2)
نيز، ميفرمايد:
كسي كه گمان كند خداوند افعال و اعمال ما را انجام ميدهد و سپس ما را به خاطر آن عذاب ميكند به جبر قائل شده است... قائل به جبر كافر است. (3)
هم ايشان ميفرمايد:
كسي كه به تشبيه و جبر قائل شود كافر و مشرك است و ما در دنيا و آخرت از او بيزاريم.(4)
از امام دهم، حضرت هادي سوال كردند: آيا افعال بندگان مخلوق خداست؟ حضرت فرمود:
اگر خداوند افعال بندگان را خلق ميفرمود، از آن بيزاري نميجست. در قرآن، ميفرمايد: أَنَّ اللهَ بَرِيءٌ مِنَ الْـمُشْرِكِينَ ؛(5)ومقصود برائت و بيزاري از كفر و شرك و اعمال بد آنان است، نه برائت از ذات آنان.(6)
1) الاحتجاج، ج2، ص332؛ التوحيد، ص96، ح2 (باب 5)؛ عيونأخبار الرضا، ج1، ص138، ح37 (باب 11).
2) عيونأخبار الرضا، ج1، ص114، ح1 (باب 11).
3) عيونأخبار الرضا، ج1، ص124، ح17.
4) عيونأخبار الرضا، ج1، ص143، ح45.
5) التوبه (9)، آية 3.
6) بحارالأنوار، ج5، ص20، ح29 (باب اول از ابواب العدل از كتاب العدل و المعاد).
امام صادق فرمود:
خداوند ـ عزوجل ـ خود را از افعال بندگانش منزه كرده است.(1)
حضرت رضا فرمود:
كسي كه خدا را به خلق تشبيه كند او را نشناخته است؛ و كسي كه گناهان را به او نسبت دهد او را عادل ندانسته است.(2)
رسول خدا ميفرمايد:
پنج طايفه در آتش عذاب خواهند شد و آتش غضب از آنان خاموش نشود:... طايفهاي كه گناهي انجام ميدهند و آن را به خدا نسبت ميدهند.(3)
همة شما آقايان قضيّه مجلس ابن زياد را با اهل بيت سيدالشهدا شنيدهايد كه ابن زياد در آن مجلس به حضرت زينب كبري دختر اميرالمؤمنين رو كرد و گفت:
الحمد لله كه خداوند شما را رسوا كرد و شما را كشت و خبرهاي شما را دروغ قرار داد. ـ جناب زينب قول او را رد كرد. ـ پس از آن، ابن زياد به امام سجاد رو نمود و گفت: (اين كيست؟ آن حضرت فرمود: «من علي بن حسين هستم.» ابن زياد گفت:)(4)عليبنحسين را خداوند در كربلا كشت. ـ حضرت، بر اثر اين جسارتي كه پسر زياد به خداي تعالي كرد و ستم و قتل و غارت خود و لشكريانش را به خداوند نسبت داد، او را بيجواب نگذاشت ـ و فرمود: «او برادر من بود و مردم او را كشتند.» پسر زياد گفت: بلكه خداوند او را كشت. حضرت
فرمود:اللهُ يَتَوَفَّي الاَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا(1) ؛ خداوند ارواح را هنگام مرگشان باز ميستاند.(2)
در اين هنگام، سرها به زير افتاده بود و چشمان دكتر حسينخان پر از اشك شده بود
و حاج خليلآقا هم قطرههاي اشكش بر روي زانوهايش ميريخت. سياح پياده هم بر ريش سياه و سفيدش چند قطره چكيد. حضار همگي، به ياد صحنه كربلا و فجايع گرگهاي آدمنماي سال 61 هجري، منقلب شدند. صباحي در ادامه چنين بيان داشت؛ از امام صادق نقل شده است كه فرمود:
توحيد آن است كه روا نداني بر خالق آنچه را بر خود روا ميداني؛
و عدل آن است كه به خالق نسبت ندهي آنچه را ملامت و مؤاخذه ميكند تو را به خاطر آن.(3)
اول كسي كه فتح باب توحيد افعالي نمود و اعمال زشت را به خدا نسبت داد ـ چنانكه گفتيم ـ شيطان بود.
سياح پياده: جناب آقاي صباحي، آيا تمام اين عرفا از نادانان بودهاند و در دسته اهل طريقت و عرفان دانشمندي نبوده است؟
آقاي صباحي: چنانكه آقاي دكتر تذكر دادند، اساس و ريشه عرفان و فلسفه يكي است و از يونانيان قبل از اسلام اخذ شده است. حكما و فلاسفة يونان از اول با طريقه انبيا مخالف بودند. وقتي كه خلفا اين علم را در بين مسلمين وارد كردند، برخي خواستند آن را با دين و شريعت تطبيق كنند و علم الهي و دين و قرآن را به وسيله فلسفه و عرفان
بفهمند و اصول دين را از راه افكار و آرا و براهين بشري اثبات نمايند؛ ولي از هر دو ماندند و محجوب شدند و حق علم قرآن را ضايع كردند و از نور علم غافل شدند و اسم علم را بر معلوم تصوري و تصديقي گذاشتند، با آنكه علم غير معلوم است و فهم غير مفهوم است.
اينان از درك نور مقدس عقل ـ كه حجةالله باطني است ـ محجوب شدند و آن را عبارت از كمال نفس براي استخراج نظريّات از ضروريات و بديهيات دانستند.
آنگاه، براي اموري كه با آرا و افكار و قياسهاي بشري اثبات كردند، شواهدي از آيات متشابه آوردند و آنها را با آرا و نظريات خود تطبيق و تأويل كردند و براي كشف مراد و مقصود آيات متشابه، به روايات اهل بيت مراجعه ننمودند؛ بلكه آنها را به محكمات هم رد نكردند و حتي از قرائن صدر و ذيل آيه نيز غفلت كردند. پس در ضلالت و گمراهي افتادند.
در اين هنگام، حاجي خليلآقا گفت: مشهدي محمد، يك دوره چاي بده. تا شام حاضر شود، آقاي صباحي ميتواند رفتار فلاسفه و عرفا را با آيات محكم و روايات متواتر بيان فرمايد.
سپس حاج خليلآقا براي تدارك شام برخاست و مشهدي محمد هم چاي حاضر كرد
و براي آقايان آورد.
صباحي: آقايان، دانشمندان بشري اصول دين را با آرا و افكار و قياسها و براهين ساخته خود معنا و تفسير و از علوم و معارف قرآن دوري ميكنند و به تأويل و توجيه آنها دست ميزنند؛ يعني اگر آيه يا روايتي برخلاف برهان ساختگي خودشان باشد، آن را تأويل و توجيه مينمايند. خداوند متعال در اينباره ميفرمايد:
فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِِلَّا اللهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ(1) ؛
اما كساني كه در دلهايشان كجي و انحراف است از متشابهات قرآن
1) آل عمران (3)، آية 7.
پيروي ميكنند براي فتنهجويي و طلب تأويل آن، با آنكه تأويل آن را كسي جز خدا و راسخان در دانش نميداند.
در روايات، لقب «راسخان در علم» به امامان معصوم اختصاص داده شده است.(1)
اما در مورد روايات متشابه، امام هشتم حضرت رضا فرمود:
اخبار ما همچون قرآن داراي محكم و متشابهاند؛ پس متشابهات آنها را به محكماتشان رد كنيد.(2)
امام صادق هم فرمود:
به متشابه ايمان بياوريد؛ ولي به آن عمل نكنيد.(3)
در حديثي ديگر، امام صادق از رسول خدا نقل كردهاند كه آن حضرت فرمود:
در هر قرن و زماني، دادگراني حامل دين ميشوند كه تاويل و توجيه اهل باطل و تحريف و تغيير غاليان و دعاوي جاهلان را از دين دفع ميكنند.(4)
اگر كسي بخواهد از علوم الهي استفاده كند و عالم به علوم ربّاني شود، بايد تسليم قرآن و روايات مباركه گردد و تقوا را شعار خود قرار دهد تا خداوند او را منوّر به نور علم فرمايد و چشم بصيرت او را بينا نمايد. در اين صورت، در مييابد كه تمام قرآن و روايات
و خطبهها و مناجاتهاي امامان بيان معارف حق است و تعليم علوم رباني است و توجه به آنها و تامل در آنها بطلان فلسفه و عرفان را روشن ميكند.
در دعاها و مناجاتها و خطبهها، مباينت و جدايي مخلوق از خالق را توضيح داده
و تذكر دادهاند كه حق تعالي از تعريفها و توصيفهاي بشري منزه و مقدس است. از
1) ر.ك: بحارالأنوار، ج23، ص191، ح12، 31 ـ 33 (باب دهم از ابواب الآيات النازلة فيهم... از كتاب الإمامة).
2) بحارالأنوار، ج2، ص185، ح8 (باب 26 از ابواب العلم از كتاب العقل و العلم و الجهل).
3) ر.ك: بحارالأنوار، ج2، ص238،ح29 (باب 29 از ابواب العلم از كتاب العقل و العلم و الجهل).
4) الجعفريات، ص245؛ بحارالأنوار، ج27، ص222،ح11 (باب دهم از ابواب ولايتهم و حبهم... از كتاب الإمامة).
جمله، در معناي كلمه مقدس «الله اكبر»، فرمودهاند:
اللهُ أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَفَ ؛(1)
خدا بزرگتر از آن است كه به وصف درآيد.
«سبحانالله» هم تنزيه و تقديس خداوند است از آنچه هر مشرك و كافري دربارة خداوند بگويد.(2)
روايات اهل بيت پر است از اينكه ذات مقدس الهي منزه است از آنكه دانش دانشمندان و عقل خردمندان و فهم انديشمندان و نطق سخنگويان فصيح و بليغ به كنه ذاتش برسد؛ حواس ظاهر و باطن به ذات قدوس او راه ندارند و هرچه به عقل و فهم
و شعور و درك بشر آيد محدود و معقول و مُدرَك و متناهي است و قهراً غير ذات قدوس حق است.
در روايات اهل بيت، آمده است كه ذات مقدس الهي خود و صفات و افعالش را به بندگانش معرفي كرده و با نماياندن آياتش به آنها، آنان را متوجه خود ميكند. خداي متعال معرفت خود را در دلهاي آنها از عالم ذر جاي داد و در آن عالم، آنان را به خود متوجه نمود و به آنها فرمود:
أَلَسْتُ بِرَبِّكُم؟ قَالُوا: بَلَي ؛(3)
آيا من پروردگار شما نيستم؟ همه گفتند: آري.
در روايات، آمده است كه در آن عالم، بعد از سوال از ربوبيت، از آنها درباره رسالت
محمّد و ولايت اميرالمؤمنين هم سوال نمود و به آنها فرمود:
أَنَّ هَذَا مُحَمَّدٌ رَسُولِي وَأَنَّ هَذَا عَليٌّ اَميرُالْـمُؤْمِنِينَ.(1)
پس همه متوجه شدند و مشاهده كردند و معرفت ذات قدوس حق و ايمان در دلهاي آنها ثابت و برقرار شد و آنها را بدان رنگ فرمود. خداي تعالي ميفرمايد:
فِطْرَةَ الله الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا ؛(2)
فطرت خدا كه مردم را بر آن سرشت.
نيز، فرمود:
صِبْغَةَ اللِه وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللِه صِبْغَةً ؛(3)
اين رنگ خدا است؛ (بپذيريد رنگ ايمان، توحيد و اسلام را) و چه رنگي از رنگ خدايي بهتر است؟!
پس چون معرفت در دلهايشان ثابت و برقرار است، اگر از آنان بپرسي: كيست كه آسمانها و زمين را آفريده است، قطعا خواهند گفت: خدا.(4)
اگر هم در تاريكيهاي صحرا و دريا گرفتار شوند و در ميان دريا دچار بادهاي مخالف و موجهاي سخت گردند، همه متوجه ذات مقدس او گردند و از او استمداد كنند و به او اميدوار شوند و از غير منقطع گشته بدو متوسل شوند. پس اين ذات مقدس كريم و قادر
و غير متناهي است كه آنها را نجات ميدهد، آنگاه كه هيچ نجات دهندهاي نباشد؛ ولي آنها به جاي اينكه از او تشكر كنند، به او كفر ورزيده منكرش ميشوند.(5)
1) بحارالأنوار، ج67، ص114، ح23 (باب سوم از ابواب الايمان والاسلام و... از كتاب الايمان و الكفر).
2) الروم (30)، آية 30.
3) البقرة (2)، آية 138.
4) الزمر (39)، آية 38: وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللهُ.
5) اشاره به سوره العنكبوت (29)، آية 65: فَإِذَا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَه مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ؛ پس زمانيكه سوار كشتي شوند ـ و به خطر بيافتد ـ در آنحال تنها خدا را به اخلاص كامل ميخوانند و چون از خطر به به ساحل رسيدند باز به خداي يكتا مشرك ميشوند.
او، به خاطر اتمام حجت، بارها آنان را در سختي و دشواري مياندازد و به خود متوجه ميكند و خود را به آنها معرفي و اظهار مينمايد و نور معرفت فطري را روشن ميكند
و حجابهاي غفلت و فراموشي و آمال و آرزوهاي آنها را برطرف مينمايد و اميدهاي آنها را به ديگران قطع ميكند تا متوجه ذات مقدس او شوند و متذكر خالق خويش گردند؛ تا وقتي كه پيامبرانش را مبعوث ميكند، با اندكي يادآوري از سوي پيامبران، به آن ذات مقدس متوجه شوند.
خداي تعالي ميفرمايد:
وَمَا أَرْسَلْنَا فِي قَرْيَةٍ مِن نَبِيٍّ إِلَّا أَخَذْنَا أَهْلَهَا بِالْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ ؛(1)
در هيچ شهري، پيامبر نفرستاديم مگر آنكه مردمش را به سختي
و رنج دچار كرديم تا مگر به زاري درآيند.
پس پيامبران ميفرمودند:
يَا قَوْمِ اعْبُدُوا الله مَا لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ ؛(2)
اي قوم من، خدا را بپرستيد. شما را هيچ معبودي جز خدا نيست.
آنها به مردم ميگفتند: ملاحظة آن ذات مقدسي را بنماييد كه در شدايد و سختيها به او متوسّل ميشويد و از او غفلت نكنيد و نعمت او را كفران ننماييد و او را عبادت كنيد؛ كه براي شما معبودي جز او نيست. پروردگار مشرق و مغرب و پروردگار عالميان
و آفريننده تمام موجودات و انسان اوست. هر كسي با توجه به نور معرفت فطري، در مييابد كه آن ذات مقدسي كه در سختي و رنج به او متوجه ميشود و به او پناه ميبرد غير از نفس ضعيف و فقير و بيچاره خود اوست و غيريت و مباينت خويش را با خالق خود مييابد.(3)
در اين هنگام، سفره مهيا شد و حاج خليلآقا گفت: آقايان، بفرماييد.
صباحي: اگر خدا توفيق مرحمت فرمايد، بعد از صرف شام، چند حديث براي آقايان نقل ميكنم تا ببينند بزرگان دين چگونه به ما درس خداشناسي دادهاند.
دكتر حسينخان رو به سياح پياده نمود و گفت: آقا، بفرماييد.
حاج خليلآقا: منزل خود آقايان است؛ بفرماييد.
سفره پُر شده بود از پلو و خورش كدو و آلبالو و چهار مرغ بريان در چهار گوشة سفره.
دكتر: حضرت آقا، شما زياد جوش زديد. خورش آلبالو نخوريد!
صباحي: حضرت آقا برخلاف دستور عمل نميكند و حيواني نميخورد!
سياح پياده، در حالي كه ظرف مرغ بريان شده را جلو خود كشيده بود، گفت: من مستبصر شدم و خيال دارم از اين طريقت دست بردارم.
صداي خندة حضار بلند شد و با گرمي تمام و مزاحهاي شيرين، شام را صرف كردند.
پس از صرف شام، سياح پياده گفت: اگر آقاي صباحي سخناني از امامان و پيشوايان دين راجع به خداشناسي براي ما بيان فرمايند، خيلي ممنون ميشويم.
صباحي پاسخ داد: گمان ميكنم كه وقت گذشته و آقايان خسته شدهاند. اگر اجازه بفرماييد، همه استراحت كنيم و بحث را صبح ادامه دهيم.
همه آقايان موافقت كردند و حاج خليلآقا دستور داد رختخواب آورده، همگي در بستر استراحت رفتند و خوابيدند.
حاج خليلآقا آن شب را نزد رفقايش خوابيد و طبق عادت خويش، آخر شب حركت نموده وضو گرفت و نماز شب را خواند. بعد از نماز شب، وقت اذان كه شد، اذان صبح را آهسته گفت و بعد، مشغول اداي فريضه گشت. در بين تعقيب نماز صبح بود كه آقاي صباحي و دكتر و ساير رفقا از خواب بيدار شدند و مشغول مقدمات نماز گشتند.
سياح پياده، در حالي كه در بستر خود حركت ميكرد و تكان ميخورد، سر خود را از بستر بيرون نموده به آقايان رو كرد و گفت: سلام عليكم.
حاج صمدآقا جواب سلام داد و گفت: هان، اي رفيق، حالا مثل آدميزاد سلام كردي!
صداي خندة حضّار و سياح پياده بلند شد و لب استخر آمد و وضو گرفت و با رفقا، نماز به جاي آورد.
حاج خليلآقا صبحانه را آماده ميكرد. مشهدي محمد هم سماور بزرگي را، كه به صداي جوش خود مجلس را گرم ميكرد، با صبحانه حاضر نمود. خورشيد داشت سر از گريبان افق بيرون ميكرد. شعاع خورشيد برگهاي درختان را طلايي رنگ نموده بود. گاهي نسيم خوشي از روي گلها با بويي خوشتر ميوزيد. صداي برهها و ميشهايي كه به طرف صحرا ميرفتند سكوت منطقه را درهم شكسته بود. سيني شير و چاي دور مجلس ميگشت و همه مشغول صرف صبحانه بودند.
حاج محمدعلي: آقايان، هواي بيرون خيلي خوب و باصفاست. بياييد موافقت كنيم
و چند روزي گردش نماييم. بعد از مقداري گفتوگو، همه موافقت كردند. حاج خليلآقا گفت:من در شش فرسخي اينجا ملكي باصفا دارم.
صباحي: حاج آقا راست ميفرمايند. ملك ايشان خيلي مصفا و خوش آب و هواست. بد نيست چند روزي به آنجا برويم. ولي اول به شهر برويم و كارهاي خود را انجام دهيم
و بعد از آن، به طرف ملك حاج خليلآقا برويم. حاج خليلآقا ماشين خود را آماده نموده همگي به سوي شهر حركت كردند و موعد را مغازه حاج خليلآقا قرار دادند. بعد از چند ساعتي، پس از انجام كارهاي خود، همگي حاضر شده به طرف ملك حاج آقا حركت نمودند.
حاج محمدعلي: حاج خليلآقا، چيزي از شهر لازم نبود برداريم؟
حاج خليلآقا: فقط مقداري يخ برداشتيم و همه چيز آنجا مهياست. در اين هنگام، ماشين در دستانداز افتاد و تكاني خورد و مسافران روي هم افتادند. حاج محمدعلي روي سياح پياده افتاد و ناله و آخ و اوخ بلند شد.
حاج صمدآقا: حضرت آقا، آخ و اوخ ندارد! اين نيز از تطورات اوست و فعل و فاعل
و مفعول يكي است!
از اين مزاح، صداي خنده بلند شد.
ساعت 9 صبح، خانههاي قلعة فرحبخش در دامنة كوه پديدار گشت. سبزي دامنه كوه و منظرة زيباي آنجا چشم مهمانان تازهوارد را خيره نمود.
صداي بوق ماشين بلند شد. اطفال و زنان قلعه متوجه ماشين شده چند نفر از زارعين به سوي ماشين آمدند. يكي از آنها ـ كه معروف به كربلايي جعفر بود ـ دويد نزديك و سلام كرد و جواب سلام شنيد. حاج خليل ماشين را نگه داشت و احوالپرسي نمود. سپس پرسيد: در باغ، كسي هست؟ كربلايي جعفر گفت: بلي، ننهمحمد و ننهحسين هستند.
حاج خليلآقا: پس شما خودت هم بيا كه زودتر نهاري درست كنيم. ماشين به طرف عمارت و باغ حركت كرد و در مقابل عمارت ايستاد. حاج خليلآقا پايين آمد و در ماشين را باز نمود و گفت: آقايان، بفرماييد.
مهمانان از پلهها بالا رفتند. حاج خليلآقا در اتاق را باز كرد و گفت: بفرماييد.
در پايين عمارت، درهاي بود بسيار سبز و خرم و نهر جاري بر صفا و زيبايي آن افزوده بود. آقايان در مقابل آن قرار گرفتند و مشغول سياحت دره و خرمي آن و سير در آيات قدرت پروردگار شدند كه به فرش زمردين، ميدان صحرا و كوه و دره را فرش نموده بود.
حاج خليلآقا دستور غذا داد. چيزي نگذشت كه ننهمحمد سماور برنجي را در كنار اتاق روي ميز گذاشت و بعد لوازم آن را حاضر كرد. حاج خليلآقا وارد اتاق شد و به مهمانان خير مقدم گفت، سپس، مقابل ميز سماور نشست. خودش براي مهمانان چاي ريخت و يك دوره چاي خوردند. كربلايي جعفر وارد شد: سلام عليكم. حاج خليلآقا رو كرد به مهمانان و گفت: نهار چه ميل داريد؟
حاج صمدآقا: نزديك ظهر است؛ چيزي فراهم نميشود.
حاج خليلآقا: چرا، غذايي كه زود ميشود فراهم كرد اين است كه الآن كربلايي جعفر مقداري بادنجان بچينند و ننهمحمد و ننهحسين سرخ كنند و با قدري كشكِ ساييده كشك و بادنجان درست كنند؛ بخوريم.
همه اين پيشنهاد غذا را پسنديدند. كربلايي جعفر براي تهيه غذا بيرون شد و حاج خليلآقا چاي ميريخت.
سياح پياده: انصافا جاي باصفايي است. خوب است آقاي صباحي فرمايش خود را شروع نمايد تا از بيانات ايشان حظّي ببريم.
همه نظرِ مثبت دادند. آقاي صباحي كتابچهاي از جيب خود درآورد و شروع به خواندن كرد.
اميرالمؤمنين ميفرمايد:
دَلِيلُهُ آيَاتُهُ، وَوُجُودُهُ إِثْبَاتُهُ، وَمَعْرِفَتُهُ تَوحِيدُهُ، وَتَوحِيدُهُ تَمْييزُهُ مِنْ خَلْقِهِ وَحُكْمُ التَمِييزِ بَيْنُونَةُ صِفَةٍ، لَا بَيْنُونَةُ عُزْلَةٍ.إِنَّهُ رَبٌّ، خَالِقٌ غَيْرُ مَرْبُوبٍ مَخْلُوقٍ كُلُّمَا تُصُوِّرَ فَهُوَ بِخِلافِهِ.ثُمَّ قَال بَعدَ ذَلِكَ: لَيْسَ بِإِلهٍ مَنْ عُرِفَ بِنَفْسِهِ. هُوَ الدَّالُّ بِالدَّلِيلِ عَلَيْهِ وَالـْمُؤَدِّي بِالْـمَعْرِفَةِ إِلَيْهِ ؛(1)
دليل او آيات او و وجودش اثبات او و معرفتش توحيد اوست. توحيدش جدا كردن او از خلقش است و جدايي او هم از خلقش جدايي صفتي است، نه جدايي عُزلي [و مكاني].
او پروردگار و خالق است، نه اينكه او را پروردگار و خالقي باشد. هر چيزي كه تصوّر ميشود او به خلاف آن است. سپس بعد از آن فرمود: خدا نيست كسي كه به خودي خود شناخته شود. او با دليل بر خود دلالت و راهنمايي ميكند و معرفت خود را [به بندگانش] مي رساند.
در خطبة ديگر، ميفرمايد:
إِنَّ اَوَّلَ عِبادَةِ الله مَعْرِفَتُهُ، وَأَصْلَ مَعْرِفَتِهِ تَوحِيدُهُ... وَذَاتُهُ حَقِيقَةٌ وَكُنْهُهُ تَفْرِقَةٌ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ ؛(2)
سرلوحه عبادت او معرفت او و اصل معرفت او توحيد اوست... ذات او حقيقت است و حقيقت او جدايياش از خلق اوست.
جاي ديگر، ميفرمايد:
اَلْـحَمْدُ لِلهِ الْوَاحِدِ الأَحَدِ الْصَّمَدِ الْـمُتَفَرِّدِ الَّذي لَا مِنْ شَيْء كَانَ وَلَا مِنْ شَيْءٍ خَلَقَ مَا كَانَ.قُدْرَةٌ [في نسخة: قُدْرَتُهُ] بَانَ بِهَا مِنَ الأَشْياءِ وَ بَانَتِ الأَشْيَاءُ مِنْهُ... اِبْتَدَعَ مَا خَلَقَ بِلَا مِثَالٍ سَبَقَ وَلَا تَعَبٍ وَلَا نَصَبٍ.وَكُلُّ صَانِعِ شَيْءٍ فَمِنْ شَيْءٍ صَنَعَ وَاللهُ لَا مِنْ شَيْءٍ صَنَعَ مَا خَلَقَ.وَكُلُّ عَالِمٍ فَمِنْ بَعْدِ جَهْلٍ تَعَلَّمَ، وَاللهُ لَمْ يَجْهَلْ وَلَمْ يَتَعَلَّمْ... ؛(1)
حمد خداي واحد و يگانه و صمد و تنها راست كه از چيزي نبوده و مخلوق خود را نيز از چيزي نيافريده. قدرتي كه هم او با آن از اشيا جدا گشته، هم اشيا از او جدا گشته... خلق خود را بدون الگوي سابق و بدون زحمت و تلاش ابتدا كرد. هر صنعتگري مصنوع خود را از چيزي ميسازد؛ ولي خداوند مخلوق خود را از چيزي نساخت. هر عالمي بعد از جهل و ناداني، عالم ميشود؛ ولي جهل در خداوند راه ندارد و از كسي هم ياد نگرفته است.
در خطبه ديگر، ميفرمايد:
اَلْـمُتَعَاليٰ عَنِ الأَشْبٰاهِ وَالضُّرُوبِ، الْوَتْرُ عَلَّامُ الْغُيُوبِ.فَمَعَانِي الْـخَلْقِ عَنْهُ مَنْفِيَّةٌ، وَسَرَائِرُهُمْ عَلَيْهِ غَيْرُ خَفِيَّةٍ اَلْـمَعْرُوفُ بِغَيْرِ كَيْفِيَّةٍ لَايُدْرَكُ بِالْـحَوَاسِّ، وَلَايُقَاسُ بِالنَّاسِ، وَلَاتُدْرِكُهُ الْاَبْصَارُ... لَمْ يَخْلُقِ الأَشْيَاءَ مِنْ أُصُولٍ أَزَلِيَّةٍ ؛(2)
خداوند برتر و متعالي از اشباه و نظاير است. تنها و داناي غيبهاست. معناهاي خلق از او منتفي است و رازهايشان بر او پوشيده نيست. شناخته ميشود بدون كيفيت. با حواس درك نميشود و به مردم قياس نگردد و ديدهها دركش نميكنند... اشيا را از اصولي ازلي خلق نكرده است.
در سخني ديگر، ميفرمايد:
اَلْـحَمْدُ لِله خَالِقِ الْعِبادِ وَسَاطِحِ الْـمِهَادِ... فَالْـحَدُّ لِـخَلْقِهِ مَضْرُوبٌ وَإِلَي غَيْرِهِ مَنْسُوبٌ.لَمْيَخْلُقِ الأَشْياءَ مِنْ أُصُولٍ اَزَلِيَّةٍ وَلَا مِنْ أَوائِلَ أَبَدِيَّةٍ ؛(1)
حمد مخصوص آفريدگار بندگان و گستراننده زمين است... . پس حد و اندازه براي خلق زده شده و به غير خدا منسوب است. مخلوقات را از اصولي ازلي و ابدي نيافريده است.
سرانجام، در خطبة ديگر، ميفرمايد:
أَنْشَأَ صُنُوفَ الْبَرِيَّةِ لَا مِنْ أُصُولٍ كَانَتْ بَدِيَّةً... ؛(2)
اصناف مخلوقات را از اصولي اولي ايجاد نكرده است.
علامه مجلسي، در توضيح اين سخن اميرالمؤمنين: «لَمْ يَخْلُقِ الأَشْياءَ مِنْ أصُولٍ اَزَلِيَّةٍ»، فرموده است:
اين كلام رد فلاسفهاي است كه قائل به قِدَم عقول و هيولي هستند.(3)
امام باقر ميفرمايد:
اَلْـحَمْدُ لِله مُحَيِّثِ الْـحَيْثِ وَمُكَيِّفِ الْكَيْفِ وَمُؤَيِّنِ الاَيْنِ. اَلْـحَمْدُ لِله
الَّذِي لَاتَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ ؛(1)
حمد خداي راست كه زمان و چگونگي و مكان را آفريده [و بر همه اينها مسلط است]. حمد خداي راست كه او را چُرت و خواب نميگيرد.
نيز، ميفرمايد:
إِنَّ اللهَ تَبارَكَ وَتَعَاليٰ خِلْوٌ مِنْ خَلْقِهِ وَخَلْقَهُ خِلْوٌ مِنْهُ. وَكُلُّمَا وَقَعَ عَلَيْهِ إِسْمُ شَيْءٍ مَا خَلَا اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَهُوَ مَخْلُوقٌ ؛(2)
خداوند تبارك و تعالي از خلقش تهي است و خلقش نيز از او تهياند. هر چيزيكه اسم شيء بر آن اطلاق شود غير از خداوند ـ عزّ و جلّ ـ مخلوق است.
در دعاي جوشن كبير، ميخوانيم:
يَا غَالِباً غَيْرَ مَغْلُوبٍ، يَا صَانِعاً غَيْرَ مَصْنُوعٍ، يَا خَالِقاً غَيْرَ مَخْلُوقٍ، يَا مَالِكاً غَيْرَ مَمْلُوكٍ، يَا قَاهِراً غَيْرَ مَقْهُورٍ، يَا رَافِعاً غَيْرَ مَرْفُوعٍ، يَا حَافِظاً غَيْرَ مَحْفُوظٍ، يَا نَاصِراً غَيْرَ مَنْصُورٍ... ؛(3)
اي چيرهاي كه كسي بر او چيره نشود، اي صنعتگري كه ساخته ديگري نيست، اي آفريدگاري كه آفريده كسي نيست، اي مالكي كه مملوك كسي نيست، اي پيروزمندي كه كسي بر او پيروز نميشود، اي بلند مرتبهاي كه كسي بلند مرتبهتر از او نيست، اي حفظ كنندهاي كه كسي او را حفظ نميكند، اي ياري كنندهاي كه ياري نميشود... .
امام هشتم، حضرت رضا هم ميفرمايد:
هر چيزي كه به خودي خود شناخته شود مصنوع است. هر چيزي كه قوامش در چيزي ديگر باشد معلول است. با ساخته خدا، بر او استدلال ميشود و با خردها، به معرفتش اعتقاد پيدا ميشود و به فطرت، حجتش ثابت ميگردد... .
با غير شدن مخلوق، تغييري در او پيدا نميشود؛ چنانكه با محدود شدن امور محدود، حدّ و اندازه پيدا نميكند... .
چون حواس را به وجود آورده، دانسته ميشود كه مانندِ همان (حواس) براي او وجود ندارد. با ايجاد جواهر به دست او، معلوم ميشود كه او را چنين جوهري نيست.
با تضادي كه بين اشيا برقرار كرده، روشن ميشود كه او را ضدي نيست. با نزديكي و قرابتي كه بين اشيا قرار داده، معلوم ميشود كه او را قرين و نزديكي نيست.
نور را ضد ظلمت، سفيدي را ضد سياهي، خشكي را ضد رطوبت
و سردي را ضد گرمي قرار داده است. مخالفها را جمعكننده
و نزديكها را جدا كننده است. با جدا كردن و جمع نمودنش، بر جدا كننده و جمعكننده آنها دلالت كرده است... .
فَكُلُّ مَا فِي الخَلْقِ لَايُوجَدُ فِي خَالِقِهِ.وَكُلُّمَا يُمْكِنُ فِيهِ يَمْتَنِعُ مِنْ صَانِعِهِ؛
هرچه در خلق يافت شود در خالقش يافت نميشود، و هر چيزي كه در خلق ممكن باشد در صانعش ممتنع است.
حركت و سكون در او راه ندارد. چگونه ميشود چيزي كه او خودش آن را به وجود آورده است در خود او نيز راه پيدا كند؟!
و چگونه ميشود چيزي كه او شروعش كرده به خود او هم برگردد؟!
اگر چنين باشد، اختلاف و تغيير در ذات او راه مييابد و حقيقت او تجزيه ميشود و ازلي بودن بر او ممتنع ميشود... .(1)
دكتر حسينخان و هژبر و سياح پياده در سخنان شيرين و طرز بيان و سخنراني آقاي صباحي محو بودند و حاجي صمدآقا هم، به نشانة تصديق، سرش را تكان ميداد. حاجي محمدعلي هم زانوهايش را بغل گرفته بود و گاهي قطرات اشكش بر چهرهاش ميريخت.
آقاي صباحي ادامه داد: رسول خدا ميفرمايد:
اَلْـحَمْدُ لِله الَّذِي كَانَ فِي أَوَلِيَّتِهِ وَحْدَانِيّاً... اِبْتَدَأَ مَا ابْتَدَعَ وَأَنْشَأَ مَا خَلَقَ عَلَي غَيْرِ مِثالٍ كَانَ سَبَقَ بِشَيْءٍ مِمَّا خَلَقَ ؛(2)
حمد خداي راست كه در اول بودنش يگانه است... . ابتدا كرد آن را كه ابداع نمود و هيچ يك از آفريدههاي خود را با الگوي سابق ايجاد نكرد.
حضرت رضا هم در نامهاي به فتحبن يزيد جرجاني مينويسد:
بسم الله الرحمن الرحيم؛ اَلْـحَمْدُ لِله الْمـُلْهِمِ عِبَادَهُ الْـحَمْدَ، وَفَاطِرِهمْ عَلَي مَعْرِفَةِ رُبُوبِيَّتِهِ، الدَّالِّ عَلَي وُجُودِهِ بِخَلْقِهِ وَبِحُدُوثِ خَلْقِهِ عَلَي أَزَلِهِ وَبِأَشْبَاهِهِمْ عَلَي أَنْ لَا شِبْهَ لَهُ... لَايَحْجُبُهُ الحِجَابُ، فَالْحِجَابُ بَيْنَهُ وَبَيْنَ خَلْقِهِ لإِمْتِناعِهِ مِمَّا يُمْكِنُ فِي ذَوَاتِهِمْ، وَلِإِِمْكَانِ ذَوَاتِهِمْ مِمَّا يَمْتَنِعُ مِنْهُ ذَاتُهُ، وَلاِفْتِراقِ الصَّانِعِ وَالْـمَصْنُوعِ وَالرَّبِّ وَالْمـَرْبُوبِ وَالْـحَادِّ وَالْمـَحْدُودِ ؛(3)
حمد خداي راست كه حمد را بر بندگانش الهام ميكند و آنها را بر شناخت ربوبيتش آفريده است به خلق خود، بر وجودش و به حدوث خلقش، به ازلي بودنش دلالت ميكند و به شبيه داشتن آنها، دلالت
ميكند كه او را شبيهي نيست... هيچ پرده و حجابي او را نميپوشاند.
ميان او و خلقش حجاب است، بهخاطر آنكه ذات او امتناع دارد از آنچه در ذوات خلقش ممكن است و در ذوات آنها راه دارد آنچه در ذات او ممتنع است؛ و به خاطر افتراقي كه بين صانع و مصنوع و ربّ و مربوب و حد دهنده و محدود وجود دارد.
امام صادق ميفرمايد:
فَرْدَانِيٌّ، لَاخَلْقُهُ فيهِ وَلَا هُوَ فِي خَلْقِهِ، غَيْرُ مَحْسُوسٍ وَلَا مَجسُوسٍ وَلَاتُدْرِكُهُ الأَبْصَارُ... ؛(1)
او يگانه است. نه خلقش در اوست و نه او در خلقش. محسوس
و ملموس نيست و حواس دركش نميكنند.
اميرالمؤمنين ميفرمايد:
لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ إِذْ كَانَ الشَيْءُ مِنْ مَشِيَّتِهِ وَكَانَ لَايُشْبِهُهُ مُكَوِّنُهُ... ؛(2)
كسي مثل او نيست؛ چون هر چيزي به مشيّت او موجود ميشود
و هيچ چيزِ موجود شده به موجود كنندهاش شبيه نخواهد بود.
باز، امام صادق ميفرمايد:
اَلْـحَمْدُ لله الَّذِي لَايُحَسُّ وَلَايُجَسُّ وَلَايُمَسُّ وَلَايُدْرَكُ بِالْحوَّاسِ الْخـَمْسِ وَلَايَقَعُ عَلَيْهِ الْوَهْمُ وَلَاتَصِفُهُ الأَلْسُنُ. فَكُلُّ شَيْءٍ حَسَّتْهُ الْحـَواسُّ أَوْ جَسَّتْهُ الْجـَواسُّ أَوْ لَمَسَتْهُ الأَيْدِي فَهُوَ مَخْلُوقٌ... ؛(3)
حمد خداي راست كه محسوس و ملموس و ممسوس نميشود، به حواس پنجگانه درك نميشود، به وهم به او نتوان رسيد و زبانها از
وصفش ناتواناند. پس هر چيزي كه حواس او را حس كنند و مس كنندگان، مسش كنند و دستها آن را لمس كنند، مخلوق است.
حاج خليلآقا: جناب آقاي صباحي، خسته شديد. ميل داريد چايي خدمتتان بدهم؟
صباحي: ممنون، حاجي آقا. آقايان رفقا همه ميل دارند.
حاج محمدعلي: بيانات شما ما را طوري جذب نموده كه با ميل بسيارمان به چاي، به سماور هم توجهي نداريم.
حاجي صمدآقا: افسوس كه بيسوادي ما مانع است كه لذت بيشتري از اين بيانات شيوا ببريم. من كه عربي نخواندهام خيلي خوب نميفهمم.(1)
دكتر حسينخان: بلي، بدبختي ما همين است كه از عربيت بيبهرهايم و نميخواهيم هم اين زبان مذهبي خود را ياد بگيريم.
سياح پياده: چه مانعي داشت كه تمام اين فرمودههاي بزرگان دين به فارسي ترجمه ميشد تا رفقا كاملا استفاده نمايند؟
هژبر فيلسوف: آقا جان، محال است كه دقايق بيان بزرگي را بتوان به زبان ديگر درآورد. بايد اهل لسان شد و دقايق كلام را فهميد.
آقاي صباحي: بلي، چنين است.
حاجي خليلآقا چايي مقابل ميهمانان آورد و به آقاي صباحي گفت: با اين حال، از شما درخواست ميكنم كه خلاصة اين فرمودههاي بزرگان دين را به زبان ساده براي ما بيان فرماييد.
صباحي: بلي، بنده خواستم فرمايشات حجج دين و راهنمايان الهي را عينا بيان كنم؛ ولي به خاطر حضرت آقا و رفقاي ديگر، خلاصهاي از آنها را كه ترجمة بنده از فرمودههاي آنان است به عرض ميرسانم.
1) مؤلف بزرگوار متن روايات را به عربى آورده بود و ترجمه در اين چاپ (انتشارات نبأ) ضميمه شده است. ولى اين قسمت از مباحثه كه به خوانندگان گرامى تقديم مىگردد، به جهت مفيد بودنش، حذف نشد، (ابن مؤلف).
خلاصة بيانات پيشوايان دين اين است:
بين خالق و مخلوق و رب و مربوب، مباينت و جدايي مانند جدايي صفت از موصوف است؛ يعني چنانكه صفت غير از موصوف است و موصوف غير از صفت، خالق هم غير مخلوق است و مخلوق غير خالق. چنانكه تحقق و بقاي صفت بدون موصوف ممكن نيست و هيچگاه صفت به خود استقلال ندارد، همچنين مخلوق، در حدوث و بقا و كيفيت و كميت، محتاج به ذات مقدس خداوند است و به قدر يك چشم به هم زدن نميتواند خود را بدون مشيت و خواست او نگه دارد.
همه چيز را او ميآفريند و حفظ ميكند و هر طور و تا هر زمان كه اراده نمايد، نگه ميدارد.
همه نعمتها و قدرت و قوت و حيات از لطف و احسان اوست. همه موجودات محتاج و فقير اويند و از خود هيچ ندارند؛ هرچه بخواهد به آنها ميدهد و هر زمان كه بخواهد، از آنها ميگيرد.
اما بينونت و جدايي بين خالق و مخلوق بينونت عُزلي نيست؛ يعني مخلوق به هيچوجه به خود استقلال ندارد و احتياجش به خدا برطرف شدني نيست. در دعاهايي كه از پيامبر گرامي و ائمه رسيده، به اين جهت تذكر داده شده است؛ مثلا، در دعاي جوشن كبير، ميخوانيم:
يَا مَنْ كُلُّ شَيْءٍ مَوْجُودٌ بِهِ... وَيَا مَنْ كُلُّ شَيْءٍ قائِمٌ بِهِ ؛(1)
اي كسي كه هر چيزي به سبب تو ايجاد شده... و اي كسي كه هر چيزي قائم به توست.
حاجي خليلآقا: آقايان، چاي سرد نشود.
صباحي استكان را برداشت و قدري آشاميد و گفت: رسول گرامي اسلام در خطبه
1) بحارالأنوار، ج94، ص388 (باب 52 از ابواب أحراز النبي و... از كتاب الذكر و الدعاء).
غديريه فرموده:
مُشَيِّءُ الشَّيْءِ ؛(1)
يعني خدا شيء كننده شيء است.
آنگاه، بقيه چاي را آشاميد و استكان را به زمين نهاد و گفت:
با مغايرت مخلوق و خالق، تحديدي در ذات مقدس او حاصل نميشود و او محدود نگردد؛ بلكه تغيير و تحديد و تبديل در خلق ميشود.
موجودات را خلق كرد و بين آنها تضاد و تنافر برقرار كرد: نور را ضد تاريكي، سفيدي را ضد سياهي، خشكي را ضد تري، گرمي را ضد سردي و حركت را ضد سكون قرار داد تا معلوم شود كه ضدي براي او نيست و او منزه است از اين صفات.
نيز، بعضي را قرين بعضي قرار داد تا دلالت كند كه ذات مقدسش را قرين نباشد. پس هرچه در خلق يافت ميشود، در خالق، جاري نيست و هرچه در مخلوق ممكن است، در خالق، ممتنع است.
كائنات را از اصول و مواد ازلي و صورتهاي سابقِ سرمدي خلق نكرده است و از چيزهايي كه از ازل بوده و صورت و شكلش وجود داشته موجودات را نيافريده است؛ بلكه آنها را به اراده و قدرت خود ابداع و اختراع فرموده.
مخلوق در مرتبة خدا نيست و خداوند نيز در مرتبه مخلوق نيست. حواس ظاهر و باطن به او راه ندارد و هرچه به حواس درك شود مخلوق است. هيچ چيز مثل خالق نيست.(2)
در اين هنگام، كربلايي جعفر وارد گرديد و گفت: سلام عليكم. حاجي آقا، غذا حاضر است.
حاج خليلآقا: هر وقت آقايان مايل باشند، غذا حاضر است.
صباحي: پس اگر آقايان اجازه بدهند، نماز را بخوانيم و بعد از ناهار و استراحت، عرايضم را تقديم خواهم كرد.
همگي از جا بلند شده بر لب جويي كه نزديك عمارت روان بود مشغول وضو گرفتن شدند. سياح پياده هم، بعد از وضو گرفتن، موهاي سر خود را شانه كرده براي نماز مهيا شد.
حاجي خليلآقا اذان گفت و همگي آقاي صباحي را مقدم داشتند و نماز جماعت منعقد شد. بعد از اداي فريضه، حاج خليلآقا گفت: بفرماييد؛ غذا سرد ميشود.
بشقابهاي بادنجان اطراف سفره چيده شده بود و نزديك هر بشقاب، يك كاسه ماست خوري كشك ساييده قرار داشت. در وسط سفره، مقداري انگور و خربزه و چند بشقاب كوكوي سبزي و دو سه ظرف هم ماست بسيار اعلا نظر ميهمانان را به خود جلب مينمود. ميهمانان با چنان اشتهاي مفرطي مشغول صرف غذا بودند كه سر شوخي حاج صمدآقا باز شد و گفت: الحمدلله، اين سفره موافق با ميل حضرت آقا و اهل طريقت است؛ چون گوشت حيواني ندارد!
حاج محمدعلي: ماست هم حيواني است. كوكو هم تخممرغ دارد و حيواني است. حق اين است كه حضرت آقا فقط بادنجان بخورند تا كيف كنند!
صداي خندة حضار بلند شد. سياح پياده گفت: من هم كه از شما شدهام؛ پس با هم مي خوريم.
حاجي صمدآقا: هر وقت شارب را زديد و گيسوها را بريديد، مثل ما ميشويد.
صداي خنده دوباره بلند شد.
سياح پياده: شاربم را ميزنم؛ چون حقيقتا خودم هم ناراحتم. ولي پيغمبر هم گيسوي بلند داشته. گيسوي بلند ضرري ندارد.
حاج صمدآقا: در زمان حضرت رسول اين عمل پسنديده بود؛ وليكن گيسوي بلند در زمان ما به دو دسته اختصاص دارد: يكي زنان و ديگري دراويش و به همين جهت، از ديگران متمايزند.
هژبر فيلسوف: حاجي صمدآقا يك دسته ديگر هم هستند و آنها در بعضي از دهات زندگي ميكنند.
سياح پياده با يك حرارت عجيبي پرسيد: آنها چه كسانياند؟
هژبر: مردهاي مطرب و رقاص كه، در موقع كار، لباس زنانه تن ميكنند.
صداي خنده باز هم بلند شد؛ ولي سياح پياده گفت: آقاي هژبر! دست شما درد نكند! ما گيسوان هم نخواستيم!
حاجي صمدآقا: اجازه ميدهيد سلماني بيايد؟
حاجي خليلآقا: شما شوخي ميكنيد. ممكن است ايشان ناراحت شوند.
هژبر فيلسوف: بايد مجلسِ باشكوهي برپا كنيم و آن وقت، اين كار انجام شود.
سياح پياده: خير، چنين نيست. فرمايش آقاي صباحي ناتمام است؛ بعد از بيانات ايشان، حاضرم.
بعد از صرف نهار، يك دوره چايي داده شد.
دكتر حسينخان: جناب آقاي صباحي، همگي تمنا داريم دنبالة فرمايشتان را بيان فرماييد.
آقاي صباحي: چون ضرر طايفة صوفيه و فلاسفه زياد است، پيشوايان دين اسلام در بيانات شريف خود مردم را به اجتناب و دوري از آنان دستور داده و معتقدان به فلسفه
و تصوف را مذمت فرمودهاند. حضرت صادق ميفرمايد:
فَتَبَّاً وَخَيْبَةً وَ تَعْسَاً لِـمُنْتَحِلِي الْفَلْسَفَةِ! ؛(1)
هلاك و ناكامي و بدبختي باد بر معتقدان به فلسفه!
امام حسن عسكري به ابوهاشم جعفري فرمود:
يَا أَبَاهَاشِمٍ، سَيَأْتِي زَمَانٌ عَلَي النَّاسِ وُجُوهُهُمْ ضَاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ، وَقُلُوبُهُمْ مُظْلِمَةٌ مُنْكَدِرَةٌ … عُلَمَاؤُهُمْ شِرَارُ خَلْقِ الله عَلَي وَجْهِ الْأَرْضِ، لاَِنَّهُمْ يَمِيلُونَ إِلَي الْفَلْسَفَةِ وَالتَّصَوُّفِ.وَأَيْمُ الله إِنَّهُمْ مِنْ أَهْلِ الْعُدُولِ وَالتَّحَرُّفِ، يُبالِغُونَ فِي حُبِّ مُخالِفِينَا، وَيُضِلُّونَ شِيعَتَنا وَمَوَالِيَنَا.فَإِنْ نَالُوا مَنْصَباً لَمْ يَشْبَعُوا عَنِ الرَّشَاءِ وَإِنْ خُذِلُوا عَبَدُوا الله عَلَي الرِّياءِ.أَلَا إِنَّهُمْ قُطَّاعُ طَريقِ الْـمُؤْمِنينَ وَالدُّعَاةُ إِلَي نِحْلَةِ
1) بحارالأنوار، ج3، ص75 (باب چهارم الخبر المشتهر بتوحيد المفضلبن عمر از كتاب التوحيد).
الْـمُلْحِدِينَ. فَمَنْ أَدْرَكَهُمْ، فَلْيَحْذَرْهُمْ وَلْيَصُنْ دِينَهُ وَإِيمَانَهُ... ؛(1)
اي اباهاشم، زود باشد بيايد زماني كه چهرههاي مردم به ظاهر خندان و خوشحال و دلهايشان ظلماني و تاريك باشد... .
علماي آنها بدترين خلق خدايند در روي زمين؛ به خاطر آنكه به فلسفه و تصوف ميل ميكنند.
به خدا سوگند، آنان از حق برميگردند و دين را تحريف ميكنند و در دوستي مخالفان ما زيادهروي ميكنند و شيعيان و دوستان ما را به گمراهي ميكشند. اگر به مقامي برسند، از رشوه سير نميشوند؛ و اگر شكست بخورند، به ريا عبادت خدا كنند.
آگاه باش، به يقين، آنها دزدان راه مؤمنان و داعيان طريق ملحدان
و كافراناند. هر كس آنها را درك كند بايد از آنها دوري كند تا دين و ايمانش را حفظ كند.
محمد بنحسنبنابيخطاب ـ كه از بزرگان اصحاب امام جواد و حضرت هادي و امام عسكري است ـ ميگويد:
در خدمت حضرت هادي، در مسجد پيغمبر بودم. گروهي از اصحاب آن حضرت اطرافش را گرفتند. در ميان آنها، ابوهاشم جعفري بود كه مردي بليغ و صاحب قدر و منزلت زيادي بود. پس از آن، گروهي از صوفيها داخل مسجد شدند و در گوشهاي، حلقه زدند و شروع به گفتن «لَا إله إِلَّا الله» نمودند. آن حضرت فرمود:
به اين گروه فريبكار اهميت ندهيد. اينها همدست و هم قَسَم شياطين و خراب كنندگانِ ستونهاي ديناند. بهخاطر آسايش جسمشان، خود را به زهد ميزنند و به منظور شكار كردن مردماني كه در ضعف عقل
1) حديقةالشيعه، ص592؛ ر.ك: مستدرك الوسائل، ج11، ص380، ح25 [13308]؛ اثبات الهداة، ج4، ص204، ح248.
چون چهارپاياناند، شب زندهداري ميكنند... . وِردهاي آنها رقص و كف زدن و ذكرهايشان آواز است.
پيروانشان نيستند مگر سفيهان و معتقدانشان نيستند مگر احمقان. كسي كه به ديدن آنها يا به زيارت قبورشان برود، گويا به زيارت شيطان و بتپرستان رفته است و كسي كه يكي از آنها را كمك كند، گويا يزيد و معاويه و ابوسفيان را كمك كرده است.
پس مردي از اصحاب آن حضرت عرض كرد: هرچند شخصي كه به زيارت آنها ميرود شيعي مذهب و معترف به حقوق شما باشد؟
حضرت بهسوي او رو نمود مانند شخصي غضبناك و فرمود:
واگذار اين كلام را! كسي كه به حقوق ما و شيعه معترف باشد جايي قدم نميگذارد كه عاق ما شود. آيا نميداني اين گروه كه در مسجدند پستترين گروههاي صوفيهاند؟!
همه صوفيها مخالفان مايند و طريقه آنها غير از طريق ماست. آنها مجوس و نصاراي اين امتاند... .(1)
در اين هنگام، رنگ سياح پياده سرخ شد و در حالي كه از شدت غضب دست به ريش انبوه خود ميكشيد و گاهي شاربش را به دندان ميجويد، گفت: آقاي صباحي! اينها افترا و دروغ است و در هيچ كتابي از قول امام اينطور نقل نشده است!
1) حديقة الشيعة، ص602 و ديگران نيز ذكر نمودهاند و در كتاب التفتيش، ص12 اين روايت را از محدث قمي در سفينة البحار، ج3، ص146 (مادّة: صوف) و سيد مرتضي در تبصره، و مقدس اردبيلي و علامه خوئي (منهاج البراعة)، ج14، ص17 و كتاب روضات الجنات و كتاب دلائل الربوبية، ص239 ـ 240 و ديگر از بزرگان علماء نقل فرمودهاند: الإثني عشرية، ص28 و الهدايا لشيعة ائمة الهدي، ج1، ص98 و 110 و 121 و 160 و الأنوار النعمانية، ج2، ص294 ـ 295 (في بيان احوال الصوفية و النواصب) و اكليل المنهج في تحقيق المطلب، ص129.
صباحي، در حالي كه رنگ رخسارهاش برافروخته بود، گفت: حضرت آقا! بنده نام جنابعالي را نميدانم تا به اسم خودتان با حضرتعالي سخن بگويم.
سياح پياده غضبناك گفت: مرا محرم اسرار و قطبالاقطاب و پير طريقت، به جهت شدت اتصال به معشوق و سوز و گداز من در راه او، محروق نام نهاده است.
صباحي: پس اسم فعلي جنابعالي محروق است.
حاجي صمدآقا: حضرت آقا، پس اسم اصلي شما چه بوده است؟
صداي خنده بلند شد، ولي صباحي به سخن ادامه داد و مجلس را دوباره در دست گرفت و گفت:
جناب آقاي محروق، شما گفته مرا تكذيب نموديد و نسبت افترا به من زديد. ليكن اگر شما اندكي از كتابهاي ديني و سخنان پيشوايان دين را كه در رد بر اين گروه
و طايفه نوشته و بيان شده است مطالعه ميكرديد، به نام محروق ملقب نميشديد و خود را واصل به مبدأ نميپنداشتيد. اين مطالب حتي در كتابهاي فارسي علماي شريعت احمدي وجود دارد.
شما اگر عينالحياة و حديقةالشيعه را به اجمال بررسي كنيد، خواهيد ديد بزرگان دين و ائمه معصومين اين طايفه را چگونه به جامعه معرفي كردهاند. كتابهاي روايي هم كه به زبان عربي نگاشته شده است، در اين زمينه، مطالب زيادي دارند.
سياح پياده: بنده عربي هم خواندهام و علوم سطح را مقداري ديدهام؛ ولي خداوند مرا به محضرِ پير هدايت نمود و در اين طريقه وارد شدم.
كربلايي جعفر كه گوشهاي ايستاده و به درخت بيدي تكيه داده بود و به اين منظره و مباحثه توجه داشت و گاهگاهي زيرچشمي گيسو و شارب بلند سياح پياده را نگاه ميكرد، تا اسم حديقةالشيعة و عينالحياة را شنيد، گفت: آقاي صباحي، حديقةالشيعة
و عينالحياة خوب كتابي است؟
صباحي: بلي، براي تمام فارسي زبانان لازم است اين دو كتاب را داشته باشند.
كربلايي جعفر: از قضا، از مرحوم پدرم حاجي محمدصادق چند جلد كتاب براي من
به ارث مانده كه اين دو كتاب هم جزء آنهاست.
صباحي: كربلايي جعفر، ممكن است زود برايم اين كتاب را بياوري تا براي آقاي محروق بخوانم كه لذّت ببرد؟
كربلايي جعفر: بلي آقا، دم دست است. سپس دويد و بعد از اندكي، دو جلد كتاب تيماجي كه جلدهايش پاره شده بود، ميان مجلس، روي زمين نهاد. صباحي حديقهالشيعة را برداشت و باز نمود و مقداري ورق زد و گفت: آقايان، اجازه ميدهيد؟
دكتر حسينخان و ديگران: بفرماييد؛ خواهش ميكنم.
صباحي دو حديث پيش خوانده از امام هادي و عسكري را خواند و گفت: خيلي خوشوقتم كه اين دو حديث شريف را در اين كتاب فارسي پيدا كردم.
سپس گفت: از حضرت رضا نقل شده است و انگشتش را روي خط نهاده به سياح پياده نشان داد و گفت: آقاي محروق، صحيح است؟ حضرت رضا در اين روايت فرموده است:
كسي كه صوفيه را ياد كند و به زبان و قلب انكارشان ننمايد (يعني زشت و منكر نداند)، از ما نيست؛ و كسي كه آنان را انكار كند (يعني بد بداند) چون كسي است كه همراه رسول خدا با كفار جهاد كرده است.(1)
صباحي: چه ميفرماييد، جناب آقاي محروق، درباره اين حديث؟
سياح پياده، در حالي كه رنگ چهرهاش متغير شده بود، چيزي نگفت و به كتاب خيره شده بود.
1) حديقة الشيعة، ص562 و اين حديث را در روضات الجنات ، ص232 نيز نقل نموده است و در كتاب التفتيش، ص8 اين خبر را از مرحوم محدث قمي در سفينة البحار، ج3، ص144 (مادّة: صوف) و شيخ حر عاملي در كتاب الإثني عشريه، ص32 و علامه خوئي در شرح نهجالبلاغه، ج13، ص340 و مقدس ارديبلي و سيد جزائري در الأنوار النعمانية، ج2، ص293 و ديگران از علماء اعلام به سند صحيح از بزنطي و ابن بزيع نقل نمودهاند.
صباحي، حضرت رضا فرمود: مردي خدمت امام صادق عرض كرد: در اين زمان، طايفهاي به نام صوفيه پيدا شدهاند؛ دربارة آنان، چه ميفرمايي؟ حضرت فرمود:
آنان دشمنان مايند. كسي كه به آنها ميل كند از آنان محسوب ميشود و با آنها محشور خواهد شد. زود باشد كه گروهي مدعي دوستي ما باشند؛ حال آنكه به آنها تمايل داشته و خود را شبيه آنها سازند و به لقب آنها ملقب كنند و گفتههاي آنها را توجيه كنند (يعني وقتي كسي آنها را رد كند به جهت كلماتي كه دلالت بر كفر آنها دارد، از آن طايفه پشتيباني نموده و گويند: اين معني مراد آنان نيست).
آگاه باشيد، هر كس به سوي آنان ميل كند از ما نيست و ما از او بيزاريم؛ و كسي كه آنها را انكار و رد كند مانند كسي است كه همراه پيامبر با كفّار جهاد كرده است(1).
سياح پياده، همانطور كه سر به زير انداخته بود، قطرههاي اشكش بر روي ريش سياه و سفيدش جاري ميشد.
صباحي كتاب را كنار نهاد و گفت: جناب آقاي محروق، هنوز بعد از اين همه گفتوگو، وقت آن نرسيده كه به نورانيت سخنان آل محمد، از طريقة صوفيان
و كساني كه با راه انبيا مخالفت دارند دست برداشته به دامان عنايت آل محمد چنگ بزنيد و مرشد و راهنماي خود را امام عصر قرار دهيد؟!
سياح پياده همچنان سر به زير افكنده و اشك بر رخسارش جاري بود و ديگران هم منقلب شده بودند.
حاجي صمدآقا به حاجي خليلآقا رو كرد و گفت: شما در اين نزديكيها سلماني
1) حديقة الشيعة، ص562؛ التفتيش، ص8؛ سفينة البحار، ج3، ص145؛ مستدرك الوسائل، ج12، ص323، ح15 [14205] (باب 37 از ابواب الأمر و النهي و ما يناسبها).
سراغ داريد كه بيايد و كنار همين آب روان، موهاي همه را اصلاح كند؟
كربلايي جعفر: بلي آقا، استاد حسين سلماني خوبي است.
حاجي خليل: ببين اگر شهر نرفته، بيايد.
كربلايي جعفر دويد و بعد از نيم ساعت، مردي قد بلند را كه حدود چهل سال داشت، با كيف سياهي در دست، به همراه آورد.
حاجي آقا، سلام عليكم.
حاجي خليلآقا: سلام عليكم؛ استاد حسين، بفرماييد.
كربلايي جعفر چايي براي استاد حسين ريخت و استاد، بعد از صرف چاي، گفت: حاجي آقا، فرمايش داشتيد؟
حاجي خليلآقا: بلي، آقايان ميخواهند موهايشان را اصلاح كنند.
دكتر حسينخان: حاجي صمدآقا، ميخواهي چهكار كني؟
حاجي صمدآقا: آقاي دكتر، ميخواهم سرم را بتراشم.
دكتر حسينخان: پس صبر كن. سپس شيشه الكلي كه در كيف دستياش نهاده بود درآورد و با مقداري پنبه به استاد حسين داد و گفت: اين پنبه را به الكل بزنيد و تيغ خود را خوب تميز كنيد. بعد، سر آقا را بتراشيد.
حاجي صمدآقا: بلي، بعد از تميز شدن، تيغ را ميان اين آب روان فرو بريد تا پاك شود.
صداي خنده بلند شد.
استاد حسين پارچة سفيد تميزي به گردن حاجي صمدآقا بست و تيغ را به دستور دكتر تميز نمود و ميان جوي آب فرو برد و شروع به تراشيدن سر حاجي صمدآقا كرد.
حاجي صمدآقا: آقا صباحي، خواهش ميكنم بفرماييد. من گوش ميدهم.
آقاي صباحي: حال كه شما گرفتار تيغ هستيد، ما هم ميوه مي خوريم.
صداي خنده بلند شد و همه مشغول خوردن ميوه شدند.
سياح پياده چپقي كشيد، ولي بدون چرس؛ سپس گفت: بعد از حاجي صمدآقا، نوبت من است.
استاد حسين: بفرماييد؛ تمام شد.
محروق: ميخواهم سرم را بتراشي، اما خيلي ميترسم؛ چون موي سرم زياد شده است.
استاد حسين: اول بايد سر شما را ماشين كنم، بعد بتراشم كه اذيت نشويد.
حاجي صمدآقا: بلي، ليكن، آقاي محروق را خشك خشك بتراشيد كه اذيت نشوند.
صداي خنده حضار بلند شد.
محروق: شما كه مرا از راه خود برگردانديد، ديگر اذيتم نكنيد.
هژبر: آقاي محروق، به همين زودي از ميدان در رفتيد و از راه برگشتيد؟!
محروق: آقاي هژبر، نميدانم شما اين سخن را از باب مزاح فرموديد يا از باب جِد؛ وليكن وجدان و شرافت انسان اجازه نميدهد كه حق را پس از دريافتن آن، انكار كند
و در مقابل آن با ناداني و بيحيايي بايستد. در اين چند ساعتي كه در محضر آقايان بودم، به ويژه مدتي كه آقاي صباحي از فرمودهها و بيانات بزرگان دين و ائمه معصومين بر ايمان خواند، به حق مستبصر شدم.
حال، فكر ميكنم ديگر كمال بيحيايي است كه با شيادان و راهزنان دين موافقت نشان دهم و به راه آنها، كه بيراهة ضلالت و گمراهي است، بروم و از راه مستقيم
و طريق انبيا چشم پوشم و منحرف بمانم.
صباحي، در اين هنگام، جلو رفته پيشاني محروق را بوسيد و گفت: خدا تو را جزاي خير دهد و از انوار عظمت و جلالت حبيبش و اهل بيت حبيبش دلت را نوراني سازد!
حاجي خليلآقا: برادرم آقاي محروق، مرا خوشحال كردي و دلم را از غم و اندوه رهايي بخشيدي. از آن شبي كه زير درخت نزديك اذان صبح شما را ديدم، در فكر بودم كه چگونه ميشود شما از اين ناراحتي خلاص شويد. بحمد الله، به آرزويم رسيدم.
دكتر حسينخان: ما سعادت ايشان را طالب بوديم و چون برادر ايماني ما هستند، وظيفه اسلامي ما بود كه ايشان را تا حد ممكن از چنگال ديوهاي عالم بشريت برهانيم.
استاد حسين: آقا، محاسن و صورت شما را چگونه اصلاح كنم؟
محروق: شاربم را بزن و صورتم را قدري با قيچي كوتاه كن. من در مدت عمرم تيغ به صورتم نينداختهام.
دكتر حسينخان: پس معلوم ميشود آقاي محروق، پيش از آنكه در اين طريقه وارد شوند، از مقدسين و متدينين بودهاند.
محروق: بلي، اگر بهخواست خداوند به درك خدمت آقايان موفق شدم و مقتضي شد، علت و سبب وارد شدن در اين مسلك را بيان خواهم كرد.
حاجي خليلآقا: آقاي محروق، بفرماييد ببينم بعد از اصلاح سرتان چه بر سر خواهيد گذاشت تا فراهم كنم؟
حاجي صمدآقا: كلاه بر سرشان بگذاريد!
صداي خنده حضار بلند شد.
محروق: آقاي حاجي صمد، تا حال كسي نتوانسته كلاه بر سرم بگذارد.
حاجي صمدآقا: مگر پير طريقت، آن هم زير خرقه!
دوباره حاضران از خنده نتوانستند خودداري كنند.
محروق: راستي وضع و عمل و رفتار و نمايشهاي اين دسته طوري بود كه مرا منحرف كرد. بعد، به حاجي خليلآقا رو كرد و گفت: من در شهرِ خودم تجارت داشتم
و در آنجا شال كرم رنگ با عرقچين به سر ميبستم و پالتوي متوسطي تا سر زانوهايم ميپوشيدم؛ ولي حالا اينجا، تا به شهر برويم، به همان حالت خود هستم. شهر كه رسيديم، احتياجات خود را خريداري ميكنم.
حاجي خليلآقا: آقاي محروق، برادر، تعارفي با هم نداريم. من براي خود از شهر پالتوي سفيد نازكي آوردهام كه اگر پالتويي كه در تن دارم كثيف شد، آن را بپوشم. همينطور، شال و عرقچين هم اضافه دارم؛ از آنها استفاده كنيد تا به شهر برگرديم. بعد صدا زد: كربلايي جعفر، از چمدان من كه كنار اتاق گذاشتهام، شال و عرقچينم را بياور. بگو شام را هم براي سر شب حاضر كنند؛ شايد آقايان بخواهند زودتر استراحت كنند.
كربلايي جعفر به سرعت خود را به اتاق عمارت رساند و چيزي نگذشت كه شال كرمي به طول دو متر با عرقچين ترمة زيبايي در ميان بقچه و سيني حاضر نمود.
محروق از جاي برخاست و كنار جوي آب رفت و پس از شست و شوي سر و صورت و خشك نمودن آن عرقچين را بر سر گذاشت و شال ظريف زيبايي به سر بست.
آقايان هر كدام به نوبه خود تبريك گفته اظهار سرور نمودند.
حاجي خليلآقا: چون نزديك غروب است، در صورتي كه آقايان مايل به اصلاح باشند، به فردا موكول فرمايند.
حضار: خير، ما تازه اصلاح كردهايم و نيازي به آن نيست.
چايي ريخته شد و آقايان بعد از آشاميدن آن، آماده رفتن به اتاق شدند.
صباحي هم براي تجديد وضو به كنار جوي نشسته مشغول وضو گرفتن شد.
بعد از نماز، آقاي صباحي گفت: چندي قبل، در كتاب بحارالانوار، باب «صفات علما» را مطالعه ميكردم. برخوردم به خطبهاي شريف از مولا اميرالمؤمنين كه صفات عالِم حقيقي و عالِم بد را بيان فرموده است كه به نظر من منطبق بر حكما و عرفا و اهل تصوف است. اگر اجازه ميدهيد، بخوانم.
همه آقايان گفتند: اختيار داريد؛ بفرماييد.
صباحي شروع به خواندن خطبه نمود تا اينكه رسيد به اين قسمت از خطبه كه حضرت ميفرمايد:
وَآخَرُ قَدْ تَسَمَّيٰ عَالِماً وَلَيْسَ بِهِ. فَاقْتَـبَسَ جَهَائِلَ مِنْ جُهَّالٍ وَأَضَالِيلَ مِنْ ضُلَّالٍ وَنَصَبَ لِلْنَّاسِ أَشْرَاكاً مِنْ حَبَائِلِ غُرُورٍ وَقَوْلِ زُورٍ.قَدْ حَمَلَ الْكِتابَ عَلَي آرَائِهِ (رَأْيِهِ) وَعَطَفَ الْـحَقَّ عَلَي أَهْوائِهِ، يُؤَمِّنُ النَّاسَ مِنَ الْعَظائِمِ وَيُهَوِّنُ كَبيرَِ الْـجَرَائِمِ. يَقُولُ: أَقِفُ عِنْدَ الشُّبُهاتِ، وَفِيهَا وَقَعَ. وَيَقُولُ: أَعْتَزِلُ الْبِدَعَ، وَبَيْنَهَا اضْطَجَعَ.فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ وَالْقَلْبُ قَلْبُ حَيْوانٍ.لَايَعْرِفُ بَابَ الهُديٰ فَيَتَّبِعَهُ وَلَا بَابَ الْعَميٰ فَيَصُدَّ عَنْهُ.فَذَلِكَ مَيِّتُ اَلأَحْيَاءِ.فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ وَأَنَّيٰ تُؤفَكُونَ؟! وَالأَعْلَامُ
قائِمَةٌ وَالآيَاتُ وَاضِحَةٌ وَالْـمَنَارُ مَنْصُوبَةٌ... ؛(1)
بنده ديگري هست كه خود را عالم و دانشمند ناميده؛ در حالي كه عالم نيست. نادانسته هايي را از نادانان و مطالبي گمراه كننده را از گمراهان فرا گرفته و دامها براي فريب دادن مردم گسترده؛ قرآن را به رأي و فكر خود تطبيق ميدهد و حق را بر طبق هوسهاي دلش بر ميگرداند. مردم را از گناهان بزرگ تأمين ميدهد و جرائم بزرگ را در نظرها سبك جلوه ميدهد.
ميگويد كه در شبههها توقف ميكنم، حال آنكه در آنها غوطهور است؛ و ميگويد كه از بدعتها دوري ميكنم، حال آنكه در ميان آنها غَلْط ميزند. در ظاهر، به صورتِ انسان است؛ ولي در باطن، حيواني بيش نيست. راه هدايت را نميشناسد تا از آن پيروي كند
و باب گمراهي را نميداند تا از آن دست بردارد. او مرده بين زندگان است. پس كجا ميرود و رو به كدام طرف ميرود؟! حال آنكه پرچمهاي حق برپاست و نشانههاي آن آشكار و چراغهايش منصوب است.
حاجي صمدآقا: آقاي صباحي، اين خطبه چگونه بر آنها تطبيق ميكند؟
صباحي: فلاسفه عرفان مسلك و عرفا مطالب فلسفي و عرفاني را از يونانيان پيش از مسيح گرفتهاند و خداوند را مصداق وجود مطلق ميدانند و مخلوق را وجود مقيد و محدود؛ و به سنخيت بين خالق و مخلوق قائل شده مخلوق را پرتو هستي مطلق ميدانند. آنان تمام موجودات را اطوار و شئون وجود مطلق ميشمارند و علم ذات مقدس را علت ممكنات ميپندارند.
1) نهجالبلاغه، خطبة 87 ، ص146؛ بحارالأنوار، ج2، ص57 ، ح36 (باب 11 از ابواب العلم از كتاب العقل و العلم و الجهل).
اين گمراهيها و نادانيها را از فلاسفه قبل از اسلام ـ كه در حقيقت به علوم الهي
و معارف رباني جاهلاند ـ گرفتهاند و براي گول زدن مردم، آيات قرآن و روايات را بر اين مطالب تطبيق ميكنند؛ حال آنكه در واقع هيچ عقيدهاي به قرآن و اهل بيت ندارند و به كلمات يونانيان بيشتر اهميت ميدهند تا به قرآن و روايات!
ايشان، براي آنكه اين سخنان را با قرآن مطابق كنند، دست به دامن آيات متشابه ميشوند و محكمات را بهواسطه آنها تأويل ميكنند و در تفسير آنها، هيچ از اهل بيت پيروي نميكنند.
در تمام استدلالهاي خود، اول به برهان ساخته شده از افكار و آرا و قياسهاي بشري تمسك جسته، سپس جمله متشابهي از آيات و روايات ميآورند و آن را بر طبق برهان ساخته ذهن بشر تأويل ميكنند.
مثلا ملاصدراي شيرازي، چون وجود حق تعالي را عين وجود جميع موجودات ميداند، به آية لَايُغَادِرُ صَغِيرَةً وَلَا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصيٰهَا(1) تمسك جسته است؛(2)در حالي كه اين آية كريمه مربوط به اعمال و افعال بندگان است كه خداوند متعال همه آنها را احصا نموده و در نامه اعمالشان ضبط ميكند و در روز قيامت، مطابق با آن، مجازاتشان ميكند.(3)
نيز، همو ماهيات امكانيه را امور عدمي پنداشته و ميگويد: حقايق ممكنات بر عدميت خود از ازل تا ابد باقي است. سپس براي تأييد گفتهاش به آيه شريفه كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ(4) استناد و از غزالي ناصبي نقل ميكند كه در تفسير آيه شريفه گفته است:
عارفان كسانياند كه به عيان مشاهده ميكنند هيچ موجودي غير از ذات
مقدس حق وجود ندارد و كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ يعني تمام اشيا از ازل نبوده و تا ابد هم موجود نخواهد شد.(1)
سپس، مفاد تفسير او را اثبات نموده و در تفسير آيه اصلاً به روايات اهل بيت رجوع نكرده؛ بلكه از معناي لغوي الفاظ آن و آيات ديگر در اين مورد نيز غفلت كرده و سراغ معناي لغوي لفظ «هلاك» نرفته تا ببيند هلاك چه معنايي دارد.
با توجه به آيات قرآن، ميشود گفت كه هلاك چند معنا دارد:
1ـ هلاك در مقابل نجات؛ چنانكه از آية شريفة لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيَيٰ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ (2)استفاده ميشود. شمردن مُهلكات در مقابل مُنجيات شاهد اين است.
2ـ هلاك به معناي مفقود شدن؛ چنانكه در آية هَلَكَ عَنِّي سُلْطَانِيَة(3)به اين معناست.
3ـ هلاك به معناي فساد؛ چنانكه از آية وَيُهْلِكَ الْـحَرْثَ وَالنَّسْلَ(4) استفاده ميشود.
4ـ هلاك به معناي مرگ؛ چنانكه در آية إِنِ امْرُؤٌ هَلَكَ(5) و آية وَمَا يُهْلِكُنَا إِلَّا الدَّهْرُ(6) و آية وَلَقَدْ جَآءَكُمْ يُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالْبَيِّنَاتِ فَمَازِلْتُمْ فِي شَكٍّ مِمَّا جَاءَكُمْ بِهِ حَتَّي إِذَا هَلَكَ(7) به اين معناست.
1) الحكمة المتعالية، ج2، ص342 (فصل 30)؛ احياء علوم الدين، ج12، ص74.
2) الانفال (8)، آية 42: تا هر كس هلاك شدني است، پس از اتمام حجت هلاك شود و هركه حيات ابدي و جاويد را ميخواهد به آن برسد.
3) الحاقه (69)، آية 29: همه قدرت شوكتم نابود گرديد.
4) البقرة (2)، آية 205: و فاسد كند حامِل را و نسل را قطع كند.
5) النساء (4)، آية 176: هرگاه كسي بميرد.
6) الجاثيه (45)، آية 24: وجز طبيعت ما را نميميراند.
7) مؤمن (40)، آية 34: پيش از اين نيز، يوسف با معجزات و دلايل به سوي شما آمد. و شما پيوسته در شك باقي بوديد تا آن كه او از دنيا رفت.
از رواياتي كه در تفسير آية كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ وارد شده، استفاده ميشود كه مراد از «هالك» در اين آيه همان معناي اول است. امام صادق فرمود:
كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا مَنْ أَخَذَ الطَّرِيقَ الَّذِي أَنْتُمْ عَلَيْهِ ؛(1)
هيچ كس نجات پيدا نميكند مگر كسي كه در طريق شما باشد.
در روايت ديگر هم فرمود:
مگر كسي كه در طريق حق باشد.(2)
امام باقر ميفرمايد:
همه چيز هالك است مگر دين خدا. پس وجه آن راهي است كه با آن به خدا رسيده ميشود. (3)
به حسب اين روايات، «وجه الله» راه و طريقي است كه به سبب آن به خدا ميرسند.(4)
امام رضا ميفرمايد:
... وجه الله پيامبران و رسولان و حجتهاي الهياند كه به سبب آنان، مردم به خدا و معرفت ذات مقدس و دين حق الهي ميرسند.
از اين جهت است كه ائمه در روايات زيادي فرمودند:
ما هستيم وجهالله.(5)
يعني ايشان طريق مستقيماند كه به سبب آنان، مردم به خدا ميرسند. از اينرو، صراط مستقيم در سوره حمد(6)و صراط سويّ در سوره طه، آية 135 به آن وجودهاي
1) البرهان في تفسير القرآن، ج6، ص104، ح7.
2) البرهان في تفسير القرآن، ج14، ص295، ح7؛ تفسير كنزالدقائق، ج10، ص212.
3) البرهان في تفسير القرآن، ج14، ص295، ح9؛ تفسير نورالثقلين، ج4، ص146، ح131.
4) البرهان في تفسير القرآن، ج5، ص236، ح4 [10322].
5) البرهان في تفسير القرآن، ج13، ص386، ح4 [5930].
6) البرهان في تفسير القرآن، ج1، ص107، ح3 ـ 4 [270] و ج4، ص845، ح2 [9565].
مقدس تأويل شده است(1)؛ زيرا كه آنها وسيله هدايت و معرفتاند و خود فرمودهاند:
بِنَا عُبِدَ الله، وَبِنَا عُرِفَ الله، وَبِنَا وُحِّدَ الله(2)؛ وَلَوْلَانَا مَا عُرِفَ الله ؛(3)
الأَوْصِيَاءُ هُمْ أَبْوابُ الله عَزَّوَجَلَّ الَّتِي يُؤْتيٰ مِنْهَا.(4)
نيز، ممكن است «هالك» در آيه شريفه به معناي فنا و زوال خلق باشد؛ نظير آيه:
كُلُّ مَنْ عَلَيْها فَانٍ * وَيَبْقَي وَجْهُ رَبِّكَ ؛(5)
يعني همه آنانكه بر روي زميناند فاني و هلاك ميشوند و وجه پروردگارت باقي ميماند (كه همانا پيامبر و امامان به حق باشند).
ظاهر اين آية شريفه آن است كه همة افراد انسان ميميرند؛ ولي ظاهر آية اول هلاك همة اشياست كه ممكن است اشاره به فنا و زوال همه مخلوقات پيش از قيامت باشد.
حال كه در آية كريمه هر دو معنا محتمل است، پس حمل به يك معنا صحيح نيست مگر با دليل؛ و ديديم كه روايات معناي اول را معين كرد.
پس معنايي كه غزالي ناصبي براي آيه مطرح كرده است برخلاف روايات وارد در مورد خود آيه است؛ بلكه بر خلاف محكمات و ضروريات دين است.
ولي اگر ما بدون دليل خواستيم احتمال دوم را در آية شريفه تقويت كنيم، بايد بگوييم: مراد فنا و زوال خلق قبل از قيامت است؛ چنانكه خداي تعالي ميفرمايد:
1) البرهان في تفسير القرآن، ج3، ص791، ح8 [7090].
2) الكافي، ج1، ص145، ح10 (باب النوادر از كتاب التوحيد): بهوسيلة ما خدا پرستش شد و بهوسيلة ما خدا شناخته شد و بهوسيلة ما خدا را يگانه شناختند.
3) بحارالأنوار، ج25، ص5، ح7 (باب اول از ابواب خلقهم و طينتهم... از كتاب الإمامة): اگر ما نميبوديم خدا شناخته نميشد.
4) الكافي، ج1، ص193، ح2 (باب: أَنَّ الائمة خلفاء الله عزوجل...)؛ بحارالأنوار، ج25، ص5، ح7 (باب اول از ابواب خلقهم و... از كتاب الإمامة): اوصياء پيغمبر درهاي توجه بهسوي خداي عزوجل ميباشند.
5) الرحمن (55)، آيات 26 ـ 27.
وَإِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا نَحْنُ مُهْلِكُوهَا قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ ؛(1)
هيچ شهري نيست مگر اينكه ما آن را پيش از روز قيامت به هلاك ميرسانيم.
امام باقر و امام صادق فرمودند:
مراد از فنا مرگ و غير آن است؛ كسي كه بميرد هلاك شده است.(2)
اميرالمؤمنين ميفرمايد:
هُوَ الْـمُفْنِي لَها بَعْدَ وُجُودِهَا حَتَّي يَصِيرَ مَوْجُودُهَا كَمَفْقُودِها.وَلَيْسَ فَناءُ الدُّنْيا بَعْدَ إِبْتِدَاعِهَا بِأَعْجَبَ مِنْ إِنْشَائِهَا وَاخْتِرَاعِهَا... وَإِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ يَعُودُ بَعْدَ فَناءِ الدُّنْيا وَحْدَهُ، لَا شَيْءَ مَعَهَ كَما كَانَ قَبْلَ إِبْتِدَائِهَا كَذلِكَ يَكُونُ بَعْدَ فَنَائِهَا بِلَاوَقْتٍ وَلَا مَكَانٍ وَلَا حِينٍ وَلَا زَمَانٍ، عُدِمَتْ عِنْدَ ذلِكَ الآجَالُ وَالأَوْقَاتُ، وَزَالَتِ السِّنُونَ وَالسَّاعَاتُ فَلَا شَيْءَ إِلَّا الله الْواحِدُ الْقَهَّارُ... ثُمَّ يُعِيدُهَا بَعْدَ الْفَنَاءِ مِنْ غَيْرِ حَاجَةٍ مِنْهُ إِلَيْهَا... ؛(3)
خداوند فاني كننده موجودات بعد از موجود شدن آنهاست، آنچنان كه موجودش همچون غير موجودش گردد؛ و فناي جهان پس از وجودش شگفتآورتر از ايجاد و اختراع آن نيست... تنها خداوند سبحان است كه بعد از فناي جهان باقي خواهد ماند و هيچ چيز ديگر با او نخواهد بود.
چنانكه پيش از آفرينش جهان بود، بعد از فناي آن نيز خواهد بود؛ بدون اينكه وقت و مكان و لحظه و زماني بوده باشد. در اين هنگام،
اوقات و سرآمدها و سا لها و ساعتها از بين ميروند؛ پس چيزي جز خداي يگانه و قهار وجود نخواهد داشت... پس همه آنها را بار ديگر، بدون اينكه نيازي به آنها داشته باشد، باز ميگرداند... .
امام جواد در مكتوبش به عليبنمهزيار، دربارة خداوند متعال اينگونه نوشت:
يَا ذَا الَذِّي كَانَ قَبْلَ كُلِّ شَيْءٍ، ثُمَّ خَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ، ثُمَّ يَبْقيٰ وَيَفْنيٰ كُلُّ شَيْءٍ... ؛(1)
اي كسي كه پيش از هر چيزي بود، سپس هر چيزي را آفريد، سپس باقي ميماند و هر چيز ديگر فاني ميشود.
امام صادق در جواب سوال آن زنديق كه پرسيد آيا روح بعد از خروج از بدن متلاشي ميشود يا باقي ميماند، فرمود:
روح [بعد از خروج از بدن] تا وقتي كه در صور دميده ميشود، باقي است. در اين هنگام، همه اشيا باطل ميشود؛ پس نه حسي خواهد بود و نه محسوسي. سپس اعاده ميكند اشيا را... .(2)
دقت داشته باشيد كه فرمايش معصوم كه فرمود: «خُلِقْتُمْ لِلْبَقاءِ لَا لِلْفَنَاءِ»(3)با اين مطلب كه عرض شد منافاتي ندارد؛ زيرا شايد مراد از اين كلام آن است كه شما خلق شديد براي بقا، كه عالم آخرت است، نه براي دنيا كه فاني است.
پس همة اين روايات و احاديث ديگري كه از نقل آنها خودداري شد تفسير غزالي را رد مينمايد.
با اين توضيح، روشن شد كه فلاسفه چگونه قرآن را به رأي خود تفسير كردهاند و ميكنند و حق را مطابق رأي و نظر خود قرار ميدهند.
نيز، معلوم شد كه علوم آنان در حقيقت اباطيلي بيش نيست كه گناهان بزرگ را در نظر انسان سبك ميكند و ايمني شگفتآوري براي عاصيان به وجود ميآورد؛ چون تمام افعال را مخلوق خدا ميدانند.
بر همين اساس، عذاب كردن گناهكاران امري قبيح شمرده ميشود؛ لذا محييالدين آن را تأويل كرده ميگويد:
اهل عذاب در آتش لذت ميبرند.(1)
نيز، ابويزيد بسطامي ميگويد:
اگر بين اهل بهشت و اهل آتش فرق بگذاري، از متوكلين خارج گشتهاي.(2)
ولي خداي متعال در قرآن ميفرمايد:
لَايَسْتَوِي أَصْحَابُ النَّارِ وَأَصْحَابُ الجَنَّةِ ؛(3)
اهل بهشت و دوزخ مساوي نيستند.
نيز، ميفرمايد:
وَمَا يَسْتَوِي الْأَعْمَي وَالْبَصِيرُ * وَلَا الظُّلُمَاتُ وَ لَا النُّورُ * وَلَا الظِّلُّ وَلَا الْـحَرُورُ ؛(4)
كور و بينا مساوي نيستند. تاريكيها با نور و سايه با گرما هم مساوي نيست.
ملاصدرا در تفسيرش ميگويد:
آخرت به زوال تعينات، يعني برطرف شدن حدود و قيود وجودي، حاصل ميشود؛ پس وجود مطلق ميگردد، مانند واصل شدن قطره به دريا كه دريا ميشود.(5)
ملاي رومي و شاه نعمتالله ولي، هم كلمه استرجاع إِنَّا لِله وَإِنَّا إِلَيهِ رَاجِعُونَ(1) را به همين صورت معنا ميكنند.(2)
همين نوع تأويل در مورد آية إنَّ إِلَي رَبِّكَ الرُّجْعيٰ(3)و آية إِلَي رَبِّكَ الْـمُنْتَهيٰ(4)صورت گرفته است (5)با آنكه آية اول راجع به حشر خلايق است در محكمه عدل الهي و اينكه نيكوكاران به بهشت ميروند و بازگشت بدكاران به جهنّم خواهد بود(6)، چنانكه در جاي ديگر ميفرمايد:
ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَي الْـجَحِيمِ ؛(7)
بازگشت و رجوع بدكاران به جحيم (جهنم) است.
نيز، نسبت به حشر كل ميفرمايد:
إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ إِلَّا آتِي الرَّحْمَنِ عَبْداً * لَقَدْ أَحْصَاهُمْ وَعَدَّهُمْ عَدَّاً * وَكُلُّهُمْ آتِيهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَرْداً ؛(8)
نيست كسي از اهل آسمانها و زمين مگر آنكه باحالت بندگي
و ذلّت محشور ميشود. چون تمام آنها را احصا فرموده، احدي فروگذار نميشود و همه تنها و بيكس خواهند آمد.
اما آية دوم إِلَي رَبِّكَ الْـمُنْتَهيٰ راجع به وجوب سكوت مردم است كه در ذات
1) البقرة (2)، آية 156.
2) مثنوى معنوي، دفتر اوّل، ص102؛ طرائقالحقائق، ج3، ص44.
3) العلق (96)، آية 8.
4) النجم (53)، آية 42.
5) الحكمةالمتعالية، ج2، ص272؛ مفاتيح الغيب، ص438 و الحكمةالمتعالية، ج7، ص104؛ مفاتيح الغيب، ص446.
6) تفسير شريف لاهيجي، ج8، ص395 ؛ تفسير جامع، ج7، ص450.
7) الصافات (37)، آية 68 .
8) مريم (19) آيات 93 ـ 95.
مقدس حق و صفات و افعال او به رأي و فكر و عقل و فهم و شعور خودشان سخن نگويند؛ چون علم و عقل و فهم و شعور خلايق به ذات قدوس او راه ندارد. بيان صريح روايات در تفسير آيه هم بر اين مطلب دلالت دارد.(1)
تمسك اين گروه به آيات متشابه و تأويل و توجيه و تطبيق آنها بر آرا و نظريات خود مانند تمسك مخالفان شيعه به ظواهر قرآن است كه رئيس و مؤسس آنها گفت «حسبنا كتاب الله»(2)؛ و به بيان اميرالمؤمنين اعتنا نكرد.
همينگونه است استدلال قائلين به تجسم، يعني كساني كه خدا را جسم ميدانند، به آيه وَجَاءَ رَبُّكَ وَالْـمَلَكُ صَفّاً صَفّاً(3)؛ در صورتي كه امام هشتم ميفرمايد: مراد وَجَاءَ أَمرُ رَبِّكَ است.(4)
همينطور است استدلال كساني كه به پاك و حلال بودن طعام و غذاهاي يهود
و نصارا براي مسلمانان قائل اند ـ هرچند، گوشت و روغن باشد(5)ـ به ظاهر آية شريفة
وَطَعَامُ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ حِلٌّ لَكُمْ(6)؛ با آنكه در روايات زيادي كه در كتابهاي معتبر نقل شده، آمده كه مراد از «طعام» در اين آية شريفه حبوبات است مانند برنج
و گندم و نخود و ماش و عدس و غير آنها.(7)
از اين دسته است، استدلال عدهاي از مخالفان شيعه به آية شريفة:
وَأُمُّهَاتُكُمُ الَّلٰاتِيِ أَرْضَعْنَكُمْ ؛(8)
حرام است بر شما مادرانتان كه به شما شير ميدهند.
1) البرهان في تفسير القرآن، ج5، ص206، ح1 [10235].
2) الأمالي (للمفيد)، ص36، ح 3 (مجلس پنجم).
3) الفجر (89)، آية 22.
4) . البرهان في تفسير القرآن، ج8، ص282، ح12.
5) . ر.ك: مواهب عليه، ص229؛ خلاصة المنهج، ج1، ص372.
6) المائدة (5)، آية 5.
7) البرهان في تفسير القرآن، ج2، ص402، ح1 به بعد.
8) النساء (4)، آية 23.
با اين آيه، استدلال نمودهاند بر اينكه اگر زني به بچهاي شير داد، موجب حرمت نكاح ميشود؛ چه شير كم باشد و چه زياد.(1)
اما به حسب روايات اهل بيت، كه عالمان علوم قرآناند، هر شير دادني موجب حرمت نكاح نميشود؛ بلكه اندازهاي خاص از آن موجب حرمت ميگردد.(2)
سرانجام، به همين سياق است استدلال شبستري به آية شريفة:وَقَضَي رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ(3)و به آية كُلٌّ لَهُ قَانِتُونَ(4) بر آنكه عبادت از هر كسي ـ به هر صورتي واقع شود ـ عبادت ذاتي خواهد بود كه تعين او عين هستي اوست.(5)يعني عبادت گوساله و بت و خورشيد و ماه و غير آن، همه عبادت حق است. او معناي «قضي» را تكويني پنداشته و بر خدا افترا بسته است.(6)
حق تعالي، نصاري را كه تكفيرننموده به سبب آنكه اولوهيت عيسي قائل شدند، بلكه به سبب آنكه خدا را منحصر در عيسي دانستند و خود را خاتم الأوليا دانسته و گفته كه: ختم ولايت به او شده و پيغمبران نزد او حاضر شدند جهت تهنيت و مباركبادي ختم ولايت. و نيز گفته كه: جميع انبياء اقتباس علم ميكنند از مشكوة خاتم انبياء و جميع اوليا اقتباس علم ميكنند از مشكوة خاتم اوليا افضل است از سائر اوليا در ولايت. و نيز گفته: اهل آتش در دوزخ تنعم ميكنند و به آتش راحت مييابند و لذت ميبرند... ، (مؤلف).
واضح است كه «قَضَي» در اين آيه به معناي امر و حكم تشريعي است، به ويژه با توجه به ذيل آيه كه دارد: وَبِالْوَالِدَينِ إِحْسَاناً؛ يعني: خدا حكم فرمود كه غير از او كسي را عبادت نكنيد و به پدر و مادرتان احسان نماييد. در اين مورد، روايتي هم از حضرت اميرالمؤمنين نقل شده است.(7)
1) ر.ك: احكام القرآن (جصاص)، ج 3، ص 65.
2) ر.ك: مجمعالبيان، ج3، ص47؛ وسائلالشيعه، ج20، ص374 (باب دوم از ابواب ما يحرم بالرضاع).
3) الإسراء (17)، آية 23.
4) البقرة (2)، آية 116.
5) حقاليقين، ص7.
6) در كتاب روضات الجنات ، ص33 از ابنعربي نقل نموده:
7) البرهان في تفسير القرآن، ج3، ص516، ح1 [6294].
اما مراد از قنوت، در آيه دوم، خشوع و خضوع است و اين آيه را نظير آيه وَإِنْ مِنْ شَيْء إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ(1) دانستهاند.
بايد دانست كه استدلال فلاسفه و صوفيه بدتر از استدلال مخالفين به ظواهر آيات است؛ زيرا اين گروه آيات متشابه را به معنايي حمل ميكنند كه هيچ ذهن سالمي هرگز آن معنا را از آن متشابه نميفهمد، بلكه آيات و روايات زيادي برخلاف آن مشاهده ميكند و عقل و فطرت بر فساد و بطلان آن گواهي ميدهد. پس واي بر آنانكه چگونه هم خود گمراه شدند، هم ديگران را گمراه ميكنند و تيشه به ريشة اسلام ميزنند! چون اين مطالب كه جز شبهات و ضلالت و ظلمات چيز ديگر نيست، در ميان مردم رواج دهند و در پايتخت رهبر اعظم شيعه ركن اركان شريعت و خورشيد آسمان فقه و ديانت دست از اين ضلالت برندارند و حياء از امام زمان نكنند و از بركت او زنده باشند و نان او را بخورند و تيشه به ريشة او بزنند.
در اين هنگام، حاج خليلآقا گفت: آقاي صباحي، خسته شديد. اجازه ميدهيد يك دور چاي خدمت شما و رفقا بگردانم؟
صباحي پاسخ داد: نيكي و پرسش؟! متشكرم. لطف بفرماييد.
يك سيني چاي به مجلس آورده شد و بعد از صرف چاي، برخي از آقايان مشغول سيگار كشيدن شدند. ناگاه، كربلايي جعفر وارد گرديد و به حاج خليلآقا گفت: ننهمحمد تب كرده است.
حاج خليلآقا: آقاي دكتر، عيال كربلايي جعفر تب كرده است.
دكتر: اگر ممكن است او را بياورد، تا معاينه نمايم و اگر نميتواند، خودم ميروم. كربلايي جعفر رفت و چيزي طول نكشيد كه عيالش را آورد.
دكتر از جيب خود درجة سنجش تب را بيرون آورد و به كربلايي جعفر داد و گفت: زير زبان بيمار بگذار. بعد از چند دقيقه، درجه تب را گرفت و گفت: بايد يك ليتر عرق
1) الإسراء (17)، آية 44.
بيد و كاسني بگيريد و هرگاه آب خواست، از آن بدهيد كه اين دو عرق دواي قطع تب است. اگر هم بخواهيد، ميتوانيد يكسير تخم خُرفه را بكوبيد و به تدريج، عصارهاش را گرفته آب آن را به عيالتان بدهيد كه اين هم در دفع تب مؤثر است. غذايش هم آش (شورباي) رقيق با سبزي اسفناج و گشنيز باشد.
كربلايي جعفر دست عيالش را گرفت و به طرف منزل خويش رفت. چيزي نگذشت كه برگشت و گفت: آقاي دكتر، اجازه ميدهيد؟
دكتر: بفرماييد.
كربلايي جعفر: چند روز است دانههايي در بدن ما پيدا شده؛ نميدانم سبب چيست؟
دكتر نبض او را گرفت و معاينه نمود و گفت: كربلايي جعفر، شما بايد تصفيه خون بفرماييد. اينجا داروخانه دارد؟
حاج صمدآقا: آقاي دكتر، خواهش ميكنم براي اهل اين ده، دواهاي قديمي تجويز بفرماييد كه در دسترس ايشان باشد.
دكتر: به چشم! [سپس رو به كربلايي]: شما كاهو زياد بخوريد؛ كاهو خون را صاف ميكند. همچنين، انار و عنّاب خيلي خوب است. خواص بسياري در عناب هست: رنگ را صاف و قشنگ مينمايد، سينه را اصلاح، اخلاط معده را پاك و خون را هم صاف ميكند. زرشك نيز براي اصلاح خون خوب است.
آقاي صباحي بعد از صرف چاي گفت: با اجازه آقايان، مطلب را ادامه ميدهم.
قرآن و عترت هر دو قرين هم هستند و هيچگاه از هم جدا نميشوند و تمسك به يكي بدون ديگري صحيح نيست. حالا با توجه به اين نكته، عرض ميكنم: پيامبر و امامان از تفسير قرآن به رأي و فكر، بدون رجوع به تفسير اهل بيت، به شدت منع كردهاند. وجود مقدس خاتمالانبيا، در روايت متواتري كه عامه و خاصه در مورد آن اتفاق نظر دارند و مورد اجماع مسلمين است، فرمود:
من در ميان شما دو چيز گرانبها ميگذارم: كتاب خدا و عترتم. تا وقتي كه به آندو (ثقلين) چنگ زنيد، گمراه نخواهيد شد. آن دو از يكديگر جدا نميشوند تا آنكه در حوض كوثر بر من وارد شوند.(1)
بنابراين، كسي كه بعضي از آيات متشابه را بچسبد و به رأي خودش آنها را تأويل و توجيه نمايد برخلاف دستور پيامبر و ائمه دين رفتار كرده، بلكه به پروردگار ايمان نياورده است؛ زيرا خداي تعالي در حديث قدسي، فرموده است:
مَا آمَنَ ِ بِي مَنْ فَسَّرَ بِرَأْيِهِ كَلَامِي ؛(2)
كسي كه كلام مرا به رأي خود تفسير كند به من ايمان نياورده است.
اميرالمؤمنين وقتي ابن عباس را به سوي خوارج فرستاد، به او فرمود:
لَاتُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ، فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ، تَقُولُ وَيَقُولُونَ، وَلَكِنْ حَاجِجْهُمْ بِالسُّنَّةِ فَإِنَّهُمْ لَنْ يَجِدُوا عَنْهَا مِحَيصاً ؛(3)
با خوارج، با آيات قرآن مباحثه نكن كه قرآن تاب معاني مختلف
و امكان تفسير گوناگون دارد؛ تو چيزي ميگويي و آنها چيز ديگر. ليكن، با سنت پيامبر با آنها محاجه كن كه در برابر آن، پاسخي نخواهند يافت.
امام باقر به قَتاده، فقيه اهل بصره، فرمود:
واي بر تو، اي قتاده! اگر قرآن را از جانب خود تفسير كني، هلاك شدي و ديگران را نيز هلاك ساختي؛ و اگر از قول مردم تفسير كني، باز هم خود و ديگران را هلاك ساختي... قرآن را فقط كسي كه
مخاطب آن است ميشناسد.(1)
رسول خدا فرمود:
... كسي كه قرآن را به رأي خود تفسير كند بر خدا افترا و دروغ بسته است.(2)
امام باقر فرمود:
... علم قرآن را كسي غير از ما نميداند.(3)
همچنين، رسول خدا در خطبهاي فرمود:
خداوند قرآن را بر من نازل كرد. كسي كه با آن مخالفت كند گمراه شده است و كسي كه علم آن را از غير اميرالمؤمنين طلب كند نابود خواهد شد.(4)
امام صادق ميفرمايد:
...كسي كه آيهاي از قرآن را تفسير به رأي كند قطعا كافر شده است.(5)
امام حسن عسكري فرمود:
... آيا ميدانيد چه كسي به قرآن چنگ ميزند و چه كسي اين فضيلت و شرافت عظيم را براي خود رقم زده است؟ او كسي است كه قرآن و تأويل آن را از ما اخذ كند و يا از كسي كه واسطه
1) الكافي، ج8، ص311، ح485؛ بحارالأنوار، ج24، ص237، ح6 (باب 59 از ابواب الآيات النازلة فيهم از كتاب الإمامة).
2) وسائلالشيعه، ج27، ص190، ح37 [33568] (باب13 از ابواب صفات قاضي... از كتاب القضاء).
3) تفسير القمى، ج2، ص425، ذيل سوره الليل.
4) وسائلالشيعه، ج27، ص186، ح29 [33560] (باب 13).
5) وسائلالشيعه،ج27، ص203، ح67 [33598].
و نماينده ماست كه از ما فرا گرفته و نقل مينمايد، نه آن كسي كه از رأي و فكر اهل جدال و قياس اخذ كند.(1)
از اين قبيل روايات در كتابهاي حديثي ما زياد است كه همه به شدت از تفسير قرآن بدون مراجعه به اهل بيت عصمت و طهارت منع ميكنند. خداوند علوم و مطالب قرآن را نزد ائمه دين قرار داد، به خاطر آنكه ميدانست كه بعد از پيغمبر غصب خلافت مينمايند؛ تا غاصبان نتوانند ادعاي علم قرآن را هم مطرح بنمايند و مجبور شوند كه به اهل بيت پيامبر مراجعه كنند. پس خدا، به اين ترتيب، راه خداشناسي و سعادت را براي مردم باز كرده است.
همين مطلب را اميرالمؤمنين و امام صادق تذكر دادهاند؛ و چنانكه قبلا نقل كرديم، رسول خدا هم فرمود:
بهدرستيكه خداوند قرآن را بر من نازل نمود و علي كسي است كه هركس مخالفت او نمايد درگمراهي واقع شده است و كسي كه علم قرآن را از غير علي طلب كند، هلاك شده است. تا آنجا كه بعد از مدح اهلبيت خود فرمودند: كسي كه اكرام كند آنان را، مرا اكرام كرده است و كسي كه ياري كند ايشان را، مرا ياري نموده و كسي كه ترك كند آنان را، مرا ترك كرده است و كسي كه طلب كند هدايت را در غير آنان، پس به تحقيق مرا تكذيب نموده است... .(2)
پس همة اين روايات ما را از تفسير به رأي منع ميكند و رجوع به اهل بيت را در تفسير قرآن لازم و واجب ميشمارد.
محروق: آقاي صباحي، تمنا ميكنم، اگر ممكن است، در مورد آثار بزرگان شيعه دربارة فلاسفه و صوفيه هم كمي صحبت بفرماييد تا استفاده نماييم.
آقاي صباحي: كساني كه در اين زمينه آثاري دارند بسيارند؛ از آن جمله است ثقة جليل، هشامبنحكم، كه از خواص اصحاب امام صادق بوده است. او اشكالهاي زيادي بر فلاسفه وارد ساخته است. شيخ كشي اين مطلب را در احوال او ذكر كرده است و شيخ نجاشي هم كتابهاي او را راجع به اين موضوع ذكر نموده است.(1)
هشامبنحكم از جمله اصحاب بزرگوار امام صادق است كه همه فقها و علما بر جلالت و وثاقت و بزرگي شأن و منزلت و علم و كمال او نزد امام صادق و امام كاظم متفقالقولاند.
ديگري ثقه جليل و فاضل كامل و بزرگوار، حسنبن سعيد اهوازي است. ايشان از بزرگان اصحاب حضرت رضا و حضرت جواد بوده است كه سي كتاب نوشته و از آن جمله، كتاب الرد علي الصوفيّة و الغالية است؛ چنانكه در كتاب التفتيش(2)از او نقل شده است.
ديگري ثقة جليل و فاضل بزرگوار و متكلم فقيه، جناب فضلبنشاذان نيشابوري، از بزرگان اصحاب حضرات رضا و جواد و هادي و امام حسن عسكري است. وي 180 كتاب تأليف و تصنيف نموده كه از آن جمله، كتاب رد بر فلاسفه است.(3)نيز، از جمله كتابهاي او نقض بر كسي كه ادعاي فلسفه ميكند؛ در توحيد شمرده شده است.(4)
ديگري جناب سعدبنعبدالله قمي است كه از بزرگان اصحاب امام عسكري بوده و خدمت امام زمان رسيده است.(5)
همچنين، شيخ اجل، حسنبنموسي النوبختي است كه در زمان غيبت صغري زنده بوده است.(1)
نيز، شيخ بزرگوار، حمزةبنقاسم ابو يعلي، از اولاد حضرت عباس است.(2)
همچنين، عليبناحمد كوفي از جمله بزرگاني است كه در اين زمينه كتاب نوشته است.
نيز، جناب عليبنمحمدبنعباس است كه از جمله كتابهايش كتاب الرد علي أهل المنطق و كتاب الرد علي الفلاسفة است. (3)
ديگري هلالبنابراهيم الدلفي الوراق است كه به قول همه علما، ثقه بوده است. وي كتابي نوشته است در رد كساني كه آثار و اخبار پيامبر را رد و بر نتايج عقول
و افكار خود اعتماد مينمايند.(4)
ديگري حمزةبنعليبنزهرة الحسيني الحلبي است كه از بزرگواران فضلا و علما بوده است و از جمله كتابهاي او كتاب نقض شُبَه الفلاسفة است.(5)
همچنين، بسياري از علماي شيعه ـ كه اركان فقه و شريعت بودهاند ـ كتابهايي در رد فلاسفه و صوفيه نوشتهاند.
از جمله، شيخ المشايخ و رأس رؤساي دين، فخر شيعه و احيا كنندة شريعت، جناب مفيد است كه كتابي به نام جوابات فيلسوف در اتحاد و كتابي در رد اصحاب حلاج نوشته است.
نيز، عالم كامل، قطبالدين راوندي كتابي به نام تهافت الفلاسفة نوشته است.(6)
همچنين، شيخ جليل و فاضل بزرگوار عليبنمحمدبنحسنبن شهيد ثاني كتابي به نام سهام المارقة من أغراض الزنادقه در رد صوفيه نوشته است.(7)
1) تنقيحالمقال، ج1، ص311، شمارة [3768]؛ روضاتالجنات، ج1، ص113، ذيل ح29.
2) رجال النجاشي، ص140، شمارة [364].
3) رجال النجاشي، ص265، شمارة [691].
4) رجال النجاشي، ص440، شمارة [1186].
5) . تنقيحالمقال، ج1، ص376، شمارة [3372].
6) روضاتالجنات، ج4، ص6 ، شمارة [314]؛ بحارالأنوار، ج60 ، ص198 (باب 34 از ابواب العناصر كائنات... از كتاب السماء و العالم).
7) روضاتالجنات، ج4، ص391، شمارة [419]؛ الأملالآمل، ج1، ص129.
نيز، عالم بزرگ و فاضل كامل، محمد طاهربنمحمد حسين قمي است كه در روضاتالجنّات(1)و طرائق الحقائق(2)آمده:
شيخ حر عاملي از او روايت ميكند به نحو اجازه و با او، در مسلك اخبار و انكار بر فلاسفه و صوفيه، متّحد است.
از جمله مؤلفات او رساله فوائد المدينة در رد بر كلمات حكما و صوفيه است.(3)
در كتاب روضات(4)، از كتاب منية المرتاد محدث نيشابوري نقل شده:
مولا محمدطاهر قمي نظير مولا مقدس اردبيلي در زهد و ورع است؛ بلكه طريقه و مسلك مولا محمدطاهر از او محكمتر و سالمتر است. او در كتاب خود به نام حكمةالعارفين، فلاسفه را رد كرده و در كتاب برهان قاطع و تحفة الأخيار، صوفيه را رد نموده است. (5)
كان مولي محمد طاهر مِن مشاهير علماء زمانه شديد التعصب علي جماعة الصوفية وفرق الملاحدة... وقد كفر في رسالته التي كتبها في الرد الصوفية جماعة من العلماء والعرفاء بل نسب الي الكفر كل من شك في كفر من نسب اليه كلماتهم الموهمة بخلاف الشرع وشدد النكير عليهم بما لا مزيد عليه بل قيل انه قيد في رسائل متعددة ان لبس الخرقة والصوف وجلوس الاربعينات والعزلة عن الناس و سماع الصوت الحسن والتفوه بلفظي الطريقة والحقيقة والقول بالعشق الحقيقي وبالمكاشفات العرفانية وبتجرد الارواح وامثال ذلك كلها من البدع البائرة التي يكفر البتة من لا يكفر صاحبها، (مؤلف).
از جمله علماي عظام كه رد بر صوفيه نوشته محدث كامل و عالم عامل، جناب شيخ حر عاملي است. او خود ميگويد:
رسالهاي در رد بر صوفيه دارم كه مشتمل بر دوازده باب و دوازده فصل است. نزديك هزار حديث در آن وجود دارد كه همه در رد بر آنهاست.(1)
فقيه كامل و عالم عامل، شيخ يوسف صاحب حدائق نيز از جمله علمايي است كه كتابي به نام نفحات ملكوتيه در رد بر صوفيه نوشته است.(2)
غير از اين بزرگان، علما و فقهاي عظام ديگري هم در رد بر صوفيه و فلاسفه كتابها نوشتند كه در كشف الاشتباه(3)، عدد آنها را به 40 و در كتاب التفتيش(4)عدد آنها را به 97 رسانده است.
تمام فقهاي عظام در كتب فقهي، در باب نجاست كفار(5)، به نجاست و كفر فرقههايي حكم نمودهاند كه صوفيه از مصاديق آنهاست.
علامه مجلسي در كتاب بحارالانوار و عينالحياة بيانات بسياري در رد و ذم اين گروه دارد. وي، در كتاب عينالحياة، ميگويد:
بعضي از صوفيه اهل سنت و متكلمين ايشان و اكثر نصارا به حلول خدا قائل
شدهاند در اشيا. و نصارا در خصوص عيسي قائل شدهاند. و صوفية حلوليه در جميع چيزها. و خداوند عالميان نصارا را در اكثر قرآن به اين سبب لعن كرده
و ايشان را به كفر ياد نموده كه به خدا چنين نسبتي ميدهند.
و جمعي از صوفية اهل سنت كه از حلول گريختهاند، به امر قبيحتر و شنيعتر قائل شدهاند كه آن اتحاد است. و ميگويند كه: خدا با همه چيز متحد است، بلكه همه چيز اوست و غير او وجودي ندارد و همين اوستكه به صورتهاي مختلفه برآمده؛ گاه به صورت زيد ظهور ميكند و گاه به صورت عمرو و گاه به صورت سگ و گربه و گاه به صورت قاذورات، چنانچه دريا موج ميزند
و صورتهاي بسيار از آن ظاهر ميشود و به غير دريا ديگر چيزي نيست.
كه جهان موجهاي اين درياست موج و دريا يكي است غير كجاست؟
و ماهيات ممكنه امور اعتباريه است كه عارض ذات واجبالوجود است. و در جميع كتب و اشعار خود، تصريح به امثال اين كفرها و مزخرفات نمودهاند... .
و محييالدين، كه از رؤساي ايشان است، در فصوص الحكم ميگويد كه: ما وصف حق به هيچ وصف نكرديم الا ما عين آن وصف بوديم و حق تعالي وصف نفس خود از براي ما ميفرمود. پس هرگاه او را مشاهده كنيم، خود را مشاهده كردهايم و هرگاه كه او مشاهدة ما ميكند، مشاهده خود كرده باشد... .
و مكرر در تصانيفش ميگويد كه: زنهار كه مقيّد به مذهبي مشو و نفي هيچ مذهب مكن. و هيچ معبود غير خدا را از بت و غيره انكار مكن كه به قدر آنچه از آنها انكار ميكني، از خداي خود انكار ميكني و خدا در همه چيز ظهور دارد.
و ميگويد كه: خدا هارون را بر گوسالهپرستان مسلط نگردانيد آنچنانكه موسي را مسلط گردانيد، تا آنكه حق در جميع صور معبود شود؛ لهذا هيچ نوعي از انواع عالم نماند كه معبود نشد.
و ميگويدكه: نصارا براي اين كافرند كه دعواي اتحاد با خدا درخصوص عيسي
گفتند. اگر در همه چيز گفتند، عين توحيد ميبود.
و در يكي از تذكرههاي ايشان، به نظر رسيد كه از شمس تبريزي پرسيدند از احوال ملاي رومي؛ گفت: اگر از قولش ميپرسي، إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنَ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ(1). و اگر از فعلش ميپرسي، كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ(2).
و اگر از صفاتش ميپرسي، هُوَ اللهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُو عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الْرَّحمَنُ الرَّحِيمُ(3). و اگر از ذاتش ميپرسي، لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ(4).
و از اين باب كلمات، كه موجب كفر و الحاد است، در كتب ايشان بسيار است.
اي عزيزان، به انصاف نظر نماييد كه نسبت به ذات مقدس خدا، اين قسم نسبتها رواست و هرگز از پيغمبر و ائمه كه پيشوايان دين شمايند، اين قسم سخنان صادر شده؟!...
از اين جهت است كه همين كه اين معنا ظاهر شد، ديگر عبادت ساقط ميشود و عبادت بنا بر توهّم مغايرت است. و به اين معنا برگردانيدهاند و تأويل كردهاند اين آيه را كه: وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّي يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ(5)؛ يعني: عبادت كن خداوند خود را تا تو را مرگ در رسد. ايشان يقين را به معني يقين به وحدت موجود بردهاند.(6)
با آنكه به معناي مرگ ميباشد و در روايات و لغت، زياد لفظ يقين به معناي مرگ استعمال شده است.
محروق: راستي انسان را ننگ ميآيد كه اين دسته را مسلمان بداند؛ بلكه ضرر اينها از كفار بيشتر است بر اسلام و مسلمين.
صباحي باز عينالحياة را ورق زد و خواند:
پس اگر اعتقاد به روز جزا داري، امروز حجت خدا را درست كن كه چون فردا حق تعالي از تو حجت طلبد، جواب شافي و عذر پسنديده داشته باشي... .
آيا خواهي گفت: متابعت حسن بصري كردم كه چند حديث درلعن او وارد شده است، يا متابعت سفيان ثوري كردم كه با امام جعفر صادق دشمني ميكرده و پيوسته معارض آن حضرت ميشده است؟!...
يا متابعت غزالي را عذر خود خواهي گفت كه به يقين ناصبي بوده و ميگويد در كتابهاي خود: «به همان معنا كه مرتضي علي امام است، من هم امامم».
و ميگويد: «هر كس يزيد را لعنت ميكند گناهكار است». و كتابها در لعن
و رد شيعه نوشته، مانند كتاب المنقذ من الضلال و غير آن؟!
يا متابعت برادر ملعونش احمد غزالي را حجت خواهي كرد كه ميگويد: «شيطان از اكابر اولياءالله است؟!»
يا ملاي روم را شفيع ميكند كه ميگويد: «ابنملجم را حضرت اميرالمؤمنين شفاعت ميكند و به بهشت خواهد رفت و حضرت امير به او گفت كه تو گناهي نداري. چنين مقدر شده بود؛ تو، در آن عمل، مجبور بودي». و ميگويد:
چون كه بيرنگي اسير رنگ شدموسيئي با موسيئي در جنگ شد
و در هيچ صفحه از صفحههاي مثنوي نيست كه اشعار به جبر يا وحدت وجود يا سقوط عبادات يا غير آنها از اعتقادات فاسده نكرده باشد و چنانچه مشهور است و پيروانش قبول دارند، ساز و دف و ني شنيدن را عبادت ميدانسته است.
يا پناه به محييالدين خواهي بردكه هرزههايش را در اول و آخر اين كتاب شنيدي و ميگويد: «جمعي از اولياء الله هستند كه رافضيان را به صورت خوك ميبينند»؟
و ميگويد: «به معراج كه رفتم، مرتبة علي را از مرتبه ابوبكر و عثمان پستتر ديدم و ابوبكر را در عرش ديدم. چون برگشتم، به علي گفتم: چون بود كه در دنيا دعوي ميكردي كه من از آنها بهترم؟ الحال، ديدم مرتبه تو را كه از همه پستتري... ميگويد: من جميع اسرار غيبي را ميدانم و همه چيز بر من منكشف ميشود و شبي ده بار به عرش ميروم...»!(1)
علامه مجلسي در بحارالانوار، در موارد زيادي، فلاسفه را نيز مورد نقد و ذم خود قرار داده است؛ به ويژه در جلد 8، صفحه 326 و جلد 1، صفحه 101 و همه موارد آن به تفصيل در كتاب مستدرك سفينةالبحار(2)
الجنة...) و ج8، ص326 ـ 329 (باب 24 النار...) و ج8، ص350 (باب 26... و الخلود فيهما و علّته) و ج18، ص289 (باب سوم اثبات المعراج...) و ج54، ص233 (باب اول حدوث العالم...) و ج54، ص365 (باب چهارم القلم و اللوح...) و ج58، ص150و 151 و 174 (باب نهم الشمس و القمر...) و ج56، ص202 و 209 و 216 (باب 23 حقيقة الملائكة...) و ج56، ص397 (باب 28 السحاب و المطر...) و ج57، ص21 (باب 29 الرياح...) و ج57، ص61 (باب 31 الأرض و كيفيتها...) و ج58، ص61 ـ 100 (باب 42 حقيقة النفس و الروح و أحوالهما) و ج58، ص196 (باب 44 حقيقة الرؤيا...) و ج60، ص286 (باب سوم إبليس لعنه الله...) إلي غير ذلك من الموارد التي أشرنا إليها في كتاب مستدرك سفينة البحار، ج8، ص298 ـ 317 (مادّة: فلسف)، (مؤلف).
...) و
ج6، ص252 (باب احوال البرزخ) و ج6 ، ص331 (باب فناء الدنيا) و ج7، ص47 (المعاد الجسماني) و ج78،
، ذكر شده است.تمام فقهاي عظام و حجج اسلام و علماي اكرام كه اركان دين و شريعتاند، در كتابهاي فقهي در باب نجاسات، منكر ضروري دين را كافر و نجس ميدانند و اجماع علما بر اين موضوع قرار گرفته است.
صاحب جواهر، كه ركن دين و شريعت و درياي علم و فقاهت است، ميفرمايد:
مخالفي در اين مسئله نيافتم.(1)
فقيه كامل و عالم عامل يگانه زمان خود، مرجع و ملاذ خواص و عوام، صاحب كتاب شريف كشف الغطا مينويسد:
قسم دوم از نجاسات كافر است بهواسطه انكار بعضي از ضروريات اسلام؛ مثل قائل به جبر و تفويض و ارجاء و وعد و وعيد و قدم عالم و قدم مجردات
و تجسم و تشبيه و حلول و اتحاد و وحدت وجود يا موجود... يا قائل شدن به
1) جواهرالكلام، ج6 ، ص46 (كتاب الطهارة في نجاسته منكر الضروري).
آنكه تمام افعال مخلوق خداست.(1)
در اين وقت، حاج محمدعلي ساعت را از جيب خود بيرون آورد و ديد ساعت ده
و نيم است.
صباحي: حاج آقا، معلوم ميشود خسته شديد.
حاج خليلآقا: اگر مايل باشيد، شام حاضر است.
حاج صمدآقا: اول، يك دور چاي بگردانيد. چاي ريخته و در سيني گذاشته شد
و مقابل آقايان قرار گرفت. بعد از صرف چاي، حاج خليلآقا كربلايي جعفر را صدا زد: كربلايي جعفر، سفره را در اين ايوان بينداز؛ چون هواي اتاق گرم است.
كربلايي جعفر سفره را حاضر نمود. سفرة سفيدي گسترده شد، با مقداري نان در اطراف آن.
صباحي: كربلايي جعفر، قدري نمك هم براي ما بياور تا ابتدا و اختتام غذا به نمك باشد. نمك هم آوردند. خورش بادنجان و قيمه را در اطراف سفره چيدند. دو ظرف پلوي مطبوع هم در وسط سفره گذاشته شد. تنگهاي دوغ و سكنجبين بر زينت سفره افزود
و ليوانهاي يخدار لبهاي تشنه را متوجه خود نمود. در چهار گوشة سفره، چهار مرغ بريان دلهاي مهمانان را به سوي خود جلب ميكرد و ظرفهاي ميوه در اطراف سفره چيده شده بود.
حاج خليلآقا: برادران عزيز، بفرماييد. همه اطراف سفره نشستند و مشغول غذا خوردن شدند. سر سفره، بازار مزاح و شوخي بسيار گرم شده و هر چند دقيقه صداي خندة مهمانان بلند ميشد و آقايان، با گرمي تمام و مزاحهاي شيرين، صرف شام نمودند. سپس همگي دستها را شسته در جاي خود قرار گرفتند.
حاج صمدآقا: آقاي صباحي، خواهشمندم بحث و گفتوگو ادامه پيدا كند.
1) كشف الغطاء، ج2، ص356.
صباحي: شب است و آقايان خسته شدهاند. اگر اجازه بفرماييد، ادامه مباحث براي صبح بماند.
آقايان موافقت نمودند و حاج خليلآقا دستور داد رختخواب حاضر نمودند و همگي خود را مهياي خواب كرده و در بستر استراحت رفتند و خوابيدند.
ساعت سه بعد از نصف شب بود. سپيده صبح، از كنار افق، آسمان را شفاف نموده بود كه صباحي در بستر از پهلويي به پهلوي ديگر شد و با گفتن «لَاحَولَ وَلَاقُوَّةَ إِلَّا بِاللهِ»، خود را از بستر خواب بيرون كشيد و براي وضو گرفتن، به كنار جوي آب رفت.
صداي اذان حاج خليلآقا در فضا پيچيد. ساير مهمانان هم از خواب بيدار شدند
و يكي بعد از ديگري از جاي بلند شده بر لب جوي، مشغول وضو شدند.
هژبر فيلسوف: آقاي دكتر، هواي لطيفي است.
حاج صمدآقا، در حالي كه صورت خود را ميشست، ميگفت: بلي، بينالطلوعين از ساعات بهشت است.
حاج خليلآقا، اذان نماز صبح را گفت و نماز جماعت برپا شد. كربلايي جعفر هم مشغول تهية صبحانه گرديد. بعد از اداي فريضه، هر يك مشغول تعقيب نماز شدند. حاج خليلآقا قرآن ميخواند. صباحي مشغول دعاي صباح بود. هژبر فيلسوف، بعد از تعقيب، در كناري استراحت نمود. حاج صمدآقا و حاج محمدعلي هم، به خاطر كمي خواب، از هژبر پيروي نمودند. دكتر حسينخان هم گفت: اكثريت با ماست! و خود را به زير شمد سفيد پنهان نمود.
حاج خليلآقا به صباحي گفت: آقاي صباحي، رفقا ديشب كم خوابيدهاند. شما هم اگر ميل داريد، قدري استراحت كنيد. الآن اول آفتاب است. چايي و صبحانه را كربلايي جعفر حاضر ميكند و ما را بيدار خواهد نمود.
صباحي: حاج آقا، معلوم ميشود جنابعالي هم ميل به خواب داريد. بلي، ديشب خواب ما كم شد. او اين را گفت، سپس به سجده رفته مشغول ذكر و شكرگزاري شد. اما پس از اندك زماني، بهواسطه كسالت زياد، در حال سجده به خواب رفت.
ساعت شش صبح است. آفتاب از پشت شيشهها به درون اتاق تابيده. كربلايي جعفر سفرة بزرگي از كتان سفيد براي صبحانه گسترده و در كنار آن، نان شيرمال و شير گرم و كره و عسل كه از كندوهاي ده حاجي خليلآقاست گذاشته است.
اين دفعة سوم است كه كربلايي جعفر حاج خليلآقا را بيدار نموده، ولي كسالت خواب باز ايشان را در خود فرو برده است.
صباحي به صداي كربلايي جعفر بيدار شد و با گفتن «لَاحَولَ وَلَاقُوَّةَ إِلَّا بِاللهِ»، سر از سجده برداشت؛ در حالي كه اثر مُهر در پيشاني او ظاهر بود. صدا زد: حاج آقا، كربلايي جعفر از بس كه شما را صدا زد خسته شد!
دكتر حسينخان چشم گشود و گفت: گمان ميكنم حاج آقا ديشب هيچ نخوابيده است.
هژبر از جا بلند شد و گفت: به داد آقاي محروق برسيد، از بيخوابي هلاك نشود! سپس همه به كنار جوي رفتند و سر و صورت خود را شسته كنار سفره نشستند.
حاج صمدآقا: راستي حيف از آن زلفهاي قشنگ آقاي محروق! زيرا موقع صبحانه، ايشان مدتي مشغول شانه كردن و بافتن آن ميشدند و ما مشغول چاي ميشديم. ميترسم امروز، بهواسطه بيكار ماندن، به كسي مهلت ندهند!
صداي خندة حضار بلند شد.
حاج خليلآقا چايي و شير ميريخت و كربلايي جعفر مقابل مهمانان مينهاد.
دكتر حسينخان: راستي آقاي كربلايي جعفر، مريض شما چطور است؟
كربلايي جعفر: آقاي دكتر، الحمدلله، از مرحمت شما خيلي بهتر است.
دكتر: بلي، همين گل و ادويه گياهي كه مردم در سابق براي معالجه خود از آن استفاده ميكردند بسيار مؤثرند؛ ولي افسوس كه حالا اثري از آنها باقي نمانده و اطبا بهوسيله همين قرصها و آمپولها مريضها را مداوا ميكنند، حال آنكه بيشتر آنها از جهتي مفيد و از جهاتي مضرند.
محروق: آقاي دكتر، اگر اجازه دهيد و مايل باشيد، از بيانات آقاي صباحي بهرهمند
شويم. بهتر از آن است كه وقت بيهوده صرف شود.
دكتر: آقايان از حضرت آقاي صباحي خواهش ميكنند كه دنباله بيانات خود را شروع كنند. اين مقدار هم بهواسطه نشئه خواب بود؛ زيرا خواب هم نشئه دارد!
محروق: معنايش را فهميدم، آقاي دكتر. شما هم يكي گفتيد!
صداي خنده از همه بلند شد و «احسنت، احسنت» به دكتر گفتند.
آقاي صباحي شروع به سخن نمود و با ذكر «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»، سكوت كاملي در مجلس ايجاد كرد. آنگاه، به اختلافهاي فلاسفه اشارهاي نمود و گفت:
بعضي از فلاسفه قائل به وحدت وجود و موجودند وبعضي به تباين در موجودات اعتقاد دارند. برخي قائل به جبر و برخي قائل به كمون و ظهور شدهاند، مثل انكساغورس
و تابعين او. برخي صور مبدعات را ازلي و آن را بدون نهايت ميدانند؛ اين نظريه منسوب به انكسيمانس است.(1)
همين نظريه را افلاطون و فلوطرفيس نيز اختيار كردهاند(2)؛ ولي اكسنوفانس با اين نظريه مخالفت كرده و ازلي بودن صور و هيولي را منكر شده است.(3)
انباذقلس كه از بزرگان فلاسفه بوده، هويّت باري تعالي را عين علم و ارادة محضه وجود و عزت و قدرت و علت تامه دانسته و معلول اول را عنصر، دوم را عقل، سوم را نفس و اين سه را بسائط و باقي را مركب دانسته است. او در باري تعالي به نوعي از حركت و سكون قائل شده.
فيثاغورس و فلاسفة بعد از او نيز، تا زمان افلاطون، اين نظريه را قبول داشتند، اما
بعد مختلف شدند؛ بعضي متحرّك و برخي ساكن گفتهاند.(1)
ثاليس قائل به ارادة ازليّه شده است، مانند انباذقلس.(2)
فرفوريوس، از اصحاب ارسطاطاليس، كتابي در اتحاد عاقل و معقول نوشته كه اكثر حكماي مشّاء او را مدح نمودهاند.(3)
نيقلاوس هم كتابي در رد اتحاد عاقل و معقول نوشته است.
محروق: آقاي صباحي، آيا بر رد صوفيه دليل عقلي وجود دارد؟
آقاي صباحي، در حالي كه براي تجديد وضو بلند ميشد، به آقاي دكتر اشاره نمود كه مطالبي درباره عقل و جواب سوال محروق بيان كند.
دكتر حسينخان: اگرچه با وجود جناب آقاي صباحي عرض بنده زيره به كرمان بردن است، تا ايشان تجديد وضو كنند، مطالبي را عرض ميكنم:
مفاد رواياتي كه در كتاب كافي و كتابهاي روايي ديگر در باب عقل ذكر شده اين است كه: نور عقل نزد خدا محبوبترينِ مخلوقهاست.(1)
در احاديث، آمده كه خداوند متعال به عقل خطاب كرد:
تو را با عظمت و جلال خلق كردم... و بر تمامي خلق، گراميات داشتم و بهتر از تو چيزي نيافريدم.(2)
از حضرت رسول اكرم و حضرت كاظم نقل شده كه فرمودند:
خداوند بين بندگانش چيزي بهتر و ارجمندتر از عقل قسمت نكرده است.(1)
همچنين، امام كاظم به هشام فرمود:
خداوند را بر خلقش دو حجت است: حجت ظاهري و حجت باطني. اما حجت ظاهري پيامبران و رسولان و امامان معصوم هستند و حجت باطني عقول بندگان است.(2)
نيز هم ايشان ميفرمايد:
اي هشام، اميرالمؤمنين ميفرمود: خداوند به چيزي بهتر از عقل عبادت نشود.(3)
به دلالت روايات شريفه، مؤمن به عقل كامل ميشود. و عقل دليل و راهنما و كليد او در كارهايش است. جمال و زينتي بهتر از عقل نيست. قوام و استواري هر شخصي به عقل اوست. دوستي بهتر از عقل نيست. اساس دين و شرايع بر عقل استوار است. تمام كمالها و شرافتها از عقل است. نظام دنيا به نور عقل برجاست. عقل محبوب همه مردم است. عقل چراغي روشن در دلهاي مردم است كه خير و شر را با آن تميز ميدهند
و خوبي و بدي بهوسيله آن روشن ميشود. خوبي عدالت و مهرباني به مردم و نيكي
و غيرت و حميّت و انصاف و مروت و قناعت و اطاعت و ايمان به خالق يكتا و شكر او
و دوستي و برادري با برادران ايماني و ديني و صداقت در گفتار و كردار و احسان و حسن معاشرت با مردم و ديگر صفات پسنديده به نور عقل ظاهر ميشود.
1) ر.ك: بحارالأنوار، ج1، ص91، ح22 و ص154، ح30 (باب چهارم از ابواب العقل و الجهل از كتاب العقل و العلم و الجهل) و ج78، ص312؛ الكافى، ج1، ص12، ح1؛ المحاسن، ص193، ح11 (باب اول).
2) بحارالأنوار، ج1، ص137،ح30 (باب چهارم از ابواب العقل و الجهل از كتاب العقل و العلم و الجهل).
3) بحارالأنوار، ج1، ص140، ح30 (باب چهارم از ابواب العقل و الجهل از كتاب العقل و العلم و الجهل).
بديهي است كه آنچه ما به بركت عقل درك ميكنيم عين عقل نيست. چنانكه عقل بدي كفر و شرك و ظلم و اذيت و شرارت و طمع و حرص و قساوت و هتك حرمت مردم و تعدي و مكر و حيله و خيانت و نفاق و كفران نعمت و استنكاف و استكبار از عبادت
و بخل و حسد و تكبر و فتنه و فساد و تضييع حقوق مردم و لجاجت و عجب و ديگر صفات رذيله را روشن ميكند، همينطور آشكار ميكند كه نور مقدس عقل ـ كه كاشف اين صفات بد است ـ خود غير از اين صفات است و محال است عقل، كه اشرف و افضل خلق است، با شرك و امثال آن متحد شود.
پس عقل غيرمعقول و فهم غيرمفهوم است و جدايي عقل از معقول و فهم از مفهوم كاملا هويدا و روشن است.
همچنين، به نور عقل، اتحاد خالق با مخلوق و آنكه صفات هر يك بر ديگري جاري شود، باطل است. چنانكه معرف عقل و مدركاتش خود عقل است، همچنين ذات مقدس حق معرف خود و معرف مخلوقات است. خداي تعالي ميفرمايد:
هُوَ الَّذِي يُرِيكُمْ آيَاتِهِ ؛(1)
اوست آن كس كه نشانههايش را به شما مينماياند.
اميرالمؤمنين نيز ميفرمايد:
هُوَ الدَّالُّ بِالدَّلِيلِ عَلَيْهِ وَالْـمُؤَدِّي بِالْمـَعْرِفَةِ إِلَيْهِ ؛(2)
اوست دليل و راهنماي بندگان به سوي خودش و اوست كشاننده خلق به سوي معرفت خودش.
در اين هنگام، آقاي صباحي از كنار جوي آب صدايش بلند شد: احسنت، آقاي دكتر! احسنت!
دكتر حسينخان: جناب آقاي صباحي، متشكرم؛ من قابل نيستم. خواهش ميكنم خود
جنابعالي بفرماييد و جواب آقاي محروق را بدهيد.
صباحي: آقاي دكتر، من خستهام. شما هم در اين موضوع وارد هستيد، هم مطلب را نيكو بيان ميكنيد.
دكتر حسينخان: نور عقل از تضاد و تناقض منزه است و اضداد و نقيضها به نور عقل مكشوف ميشوند.
نيز، به نور عقل واضح ميشود كه شيء معقول و مفهوم در مرتبه عقل و فهم نيست؛ چون مرتبه عقل مرتبه كاشفيت و مظهريت و قاهريت و محيطيت است و مرتبه امور معقول و مفهوم مرتبه مكشوفيت و مفهوميت و محاطيت.
خود اين واقعيت آيه و حجت قدس و پاكي پروردگار است و اينكه خالق در مرتبه مخلوق نيست؛ زيرا خالق در مرتبه قاهريت و محيطيت و فاعليّت و قيوميت است و مرتبه مخلوق مرتبه مقهوريت و مفعوليت است. پس روشن است كه پروردگار عزت و پروردگار وجود در مرتبه مخلوقات و موجودات نيست و در تناقض، اتحاد مرتبه شرط است.
نيز، به نور عقل ظاهر ميشود كه جهل و جاهل ممكن نيست مرتبهاي از مراتب علم باشد. همچنين، ممكن نيست عجز و عاجز، ضعيف و حادث، مملوك و فقير، مقهور و محاط و چيزي كه ذاتش تاريك و مُظلِم است مرتبهاي از مراتب قوي و قادر و قديم و عليم و مالك و غني و قاهر و محيط و قيوم و وجود دهنده و چيزي بوده باشد كه ذاتش نور است.
همينطور، محال است مرگ و آنچه ذاتش ميت است مرتبهاي از مراتب چيزي باشد كه ذاتش حيات است.
حاجي صمدآقا: آقاي دكتر! ما خوشحال بوديم كه بيانات شما به درد ما بيسوادها ميخورد؛ حالا شما هم علمي حرف ميزنيد! استدعا ميكنم قدري سادهتر بيان فرماييد تا ما هم استفاده نماييم.
دكتر حسينخان: اينكه گفتم جواب همان اشعار شاه نعمتالله است كه شما از شنيدن آنها عصباني بوديد. آيا ممكن است عمل قبيح و شر مرتبهاي از مراتب حسن و خير باشد و جهل و امثال آن
مرتبهاي از مراتب عقل باشد؟! آيا صحيح است ضد و نقيض چيزي مرتبهاي از مراتب آن چيز باشد؟!
دكتر حسينخان در اينجا سخنان خود را قطع كرد و به آقاي صباحي رو نمود و از ايشان خواست كه درباره عقل و علم و نقش آن در معرفت خدا صحبت كند.
آقاي صباحي: دانشمندان بشري عقل را جوهر مجرد قديم دانسته حقيقت آن را عين نفس ناطقه و روح و قلب ميپندارند و آن را به فعليت نفس و توانايي آن بر استخراج نظريات از ضروريات تعريف مينمايند و نتايج براهين منطقي را احكام عقلي گويند كه از جمله آن احكام است: ثبوت جبر در افعال عباد(1)، علت بودن حق تعالي براي تمام موجودات از جمله افعال بشر(2)، امتناع عقوبت و عذاب(3)، آنكه مخلوق از اطوار واجب است و اينكه خدا در شيطان تجلي نموده است(4)و مطالبي ديگر از اين قبيل.(5)
اما در معارف قرآن و سنت، عقل نوري مخلوق و حادث و مجعول معرفي شده و از آن
1) الحكمة المتعالية، ج6 ، ص310: و همينطور است حال ديگر فاعلهاي مختار در افعالشان غير خداوند متعال. زيرا همة آنها در ارادة خود مقهور و مجبورند بهخاطر وجود دواعي و مرجحها، و در ارادههايشان كه اغراض مبادي آنها است مضطرند و بهواسطه آنها كمال پيدا ميكنند. براي مطالعه بيشتر رجوع كنيد به كتاب توحيد از نگاه وحي و فلسفه و عرفان، ص135 ـ 147.
2) نهاية الحكمة، ص205: (فصل سوم در وجوب وجود معلول نزد وجود علت تامّة آن و وجوب وجود علت نزد وجود معلول آن). و براي مطالعه بيشتر رجوع كنيد به كتاب: توضيح المراد، ص430.
3) ر.ك: سدّ المفر علي القائل بالقَدَر، ص128.
4) الحكمة المتعالية، ج2، ص292: (موجود و وجود منحصر در حقيقت واحد شخصي است كه درموجود بودن حقيقي و در واقعيت عيني، شريك و دومي براي آن نيست و در خانه هستي غير او صاحب خانهاي نيست و هرچه از غير او در عالم هستي به چشم ميآيد، از ظهورات ذات و تجليات صفات اوست، صفاتي كه در حقيقت عين ذات او هستند). اين ترجمه از كتاب رحيق مختوم، ج2، ص452 ـ 453 شده است؛ و براي مطالعه بيشتر رجوع كنيد به كتاب: عارف و صوفي چه ميگويد؟.
5) صدرالمتألهين كه يكي از فلاسفه اسلام است در تفسيرش [ر.ك: تفسير القرآن الكريم، ج3، ص70] ميگويد: شريفترين انسانها كسي است كه در مرتبه شرافت به مرتبه ملائكه مقربين برسد كه متحد با عقل فعال ميگردد، به نحو اتحاد عاقل به معقول. همچنانكه حكماء زيادي سوي اين رفتهاند و كلمات اوليا اشاره دارد و ذوقهاي صوفيه شهادت بر اين ميدهد. و در الشواهد الربوبية صفحه 314 برهان بر او آورده است، (مولف).
به حجت باطني خدا و اشرف و افضل و گراميترين مخلوق تعبير شده كه خوب و بد
و حق و باطل و خير و شر بهوسيلة آن تميز داده ميشود.
انسانها، در حال طفوليت وشدت غضب و شهوت، از آن نور محجوب ميشوند
و اعمالي بد و قبيح را مرتكب ميشوند؛ بدون اينكه به بدي و قبح آن علم داشته باشند
و پس از رفع حجاب، زشتي آن اعمال را تميز داده پشيمان ميشوند.
نور مقدس عقل به غير خودش شناخته نميشود، چنانكه نور مقدس فهم به خودش ظاهر است و به غيرش ظاهر نشود. آيا ممكن است تمام چيزها براي عاقل به نور عقل
و فهم و ادراك ظاهر شود، اما خود عقل و فهم براي ظهور محتاج به ديگري باشد؟! بلكه نور عقل به خودش ظاهر است و بر همه معقولات و مفهومات و مدركات احاطه دارد. در واقع، همه اينها محاط آن نورند و روشن است كه محيط غير از محاط است.
قوة درّاكة انسان ـ كه خدا هر مقداري بخواهد به او ميدهد و اختيار آن به دست كسي غير او نيست ـ همان عقل است و راه كشف مخلوقيت و مجعوليت و حدوث آن
و قديم نبودنش به بيان قرآن و پيغمبر و امامان اختصاص دارد؛ زيرا فقط آنان هستند كه عالم به گذشته و آيندهاند و علوم آنان علوم خدايي است و خطا و اشتباه در آن راه ندارد. كشف حقيقتي كه درباه عقل گفتيم از غير اين راه ممكن نيست و هرچه ديگران بگويند، به خيال خود چيزي بافتهاند. در بيان قرآن و روايات خاندان عصمت و طهارت مشاهده ميكنيم كه خداي تعالي ميفرمايد: وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ.(1)
امام باقر ميفرمايد:
آنگاه كه خداوند عزوجل عقل را خلق كرد، به آن فرمود:... سوگند به عزت و جلالم، مخلوقي محبوبتر از تو نيافريدم. پس تو را كامل نكنم مگر در كسي كه او را دوست داشته باشم.(2)
امام صادق ميفرمايد:
خداوند عزوجل عقل را خلق كرد و آن نخستين مخلوق از روحانيين است... . خداوند عقل را خطاب كرد: تو را با عظمت و بزرگي خلق كردم و بر همه خلق گراميات داشتم.(1)
امام هشتم، حضرت رضا در ضمن حديثي مي فرمايد:
خداوند عقل را خلق فرمود ... ذات مقدس حق قسم ياد كرد به عزت و جلال خود خلقي بهتر و محبوبتر از تو نيافريدم.(2)
و روايات تصريح كننده بر آنكه عقل مخلوق است و آنكه عقل اكرم و أحسن و أرفع و أشرف و أعزّ و أحب تمام مخلوقات است، زياد است.(3)
رسول خدا ميفرمايد:
خداوند در ميان بندگانش چيزي بهتر از عقل پخش و توزيع نكرده است؛ پس خواب عاقل بهتر از بيداري جاهل است.(4)
ابن سِكيت از امام رضا پرسيد: امروز حجت خدا بر خلقش چيست؟ حضرت فرمود:
عقل؛ بهوسيله آن، كسي كه درباره خدا راست ميگويد شناخته ميشود و تصديقش ميكنند و كسي كه به خدا دروغ ميبندد شناخته ميشود
و تكذيبش ميكنند.
ابن سكيت گفت: سوگند به خدا، جواب فقط همين است.(5)
1) الكافي، ج1، ص21، ح14 (كتاب العقل و الجهل).
2) الكافي، ج1، ص9، ح1.
3) ر.ك: بحارالأنوار، ج1، ص96 ـ 99 (باب دوم از ابواب العقل و الجهل از كتاب العقل و العلم و الجهل) و ص106 (باب چهارم)؛ وسائل الشيعه، ج15، ص204 (باب هشتم از ابواب جهاد النفس و ما يناسبه)؛ مستدرك الوسائل، ج11، ص202 (باب هشتم از ابواب جهاد النفس و ما يناسبه).
4) الكافي، ج1، ص12، ح11 (كتاب العقل و الجهل).
5) الكافي، ج1، ص25، ح20.
امام صادق ميفرمايد:
حجت خدا بر بندگانش پيامبر اوست و حجت ميان بندگان و خدا عقل است.(1)
نيز، ميفرمايد:
پشتوانه انسان عقل اوست. سرچشمه زيركي و فهم و حفظ و علم نيز عقل است. با عقل، انسان كامل ميشود. عقل دليل و نشاندهنده
و كليد گشايش امور است. هرگاه عقل با نور تأييد شود، صاحب آن عالم و حافظ و ذاكر و زيرك و بافهم ميشود.(2)
پيامبر فرمود:
العَقْلُ، أَصْلُ دِينِي.(3)
در مجمع البحرين از اميرألمومنين حديثي نقل ميفرمايد:
عقل، شرعي است از داخل و شرع، عقلي است از خارج.(4)
در تفسير امام عسكري در قصه حضرت آدم ميخوانيم:
خداوند به فرشتگان وحي كرد: آدم را به عقلش واگذاريد كه برايش حجت قرار دادهام.(5)
1) الكافي، ج1، ص25، ح22.
2) الكافي، ج1، ص25، ح23.
3) عوالي اللئالي، ج4، ص125؛ مستدرك الوسائل، ج11، ص173، ح8 [12672] (باب چهارم از ابواب جهاد النفس و... از كتاب الجهاد)؛ اسرار الشريعة و اطوار الطريقة و أنوار الحقيقة، ص40: عقل بنياد (أساس) دين من است.
4) مجمعالبحرين، ج5، ص425 (مادّة: عقل).
5) تفسير المنسوب الي الإمام الحسن عسكرى، ص223.
اميرالمؤمنين ميفرمايد:
عقل و شهوت ضد هماند.(1)
نيز، فرمود:
هواي نفس و شهوت عقل را از بين ميبرند.(2)
نيز، فرمود:
خرد در ميان داعيهها و انگيزههاي شهوت و غضب نابود ميشود.(3)
همچنين، ميفرمايد:
لَا عَقْلَ مَعَ شَهْوَةٍ (4)
با شهوت، عقلي وجود ندارد.
امام صادق ميفرمايد:
خداوند عقل را از چهار چيز آفريد: علم، قدرت، نور و مشيّت امر. پس آن را با علم استوار ساخت و تا ابد در ملكوت قرارش داد(5)
پيامبر ميفرمايد:
انسان وقتي به حد بلوغ رسيد... در قلب اين انسان، نوري قرار ميگيرد كه فريضه و سنت و خوبي و پستي را ميفهمد. آگاه باش، عقل در قلب انسان همچون چراغي است در وسط خانه.(6)
1) مستدركالوسائل، ج11، ص211، ح2 [12769] (باب نهم از كتاب الجهاد).
2) مستدركالوسائل، ج11، ص211، ح2 [12769].
3) مستدركالوسائل، ج11، ص211، ذيل ح2.
4) مستدركالوسائل، ج11، ص211، ذيل ح2.
5) بحارالأنوار، ج1، ص98، ح12 (باب دوم از ابواب العقل و الجهل... از كتاب العقل و العلم و الجهل).
6) بحارالأنوار، ج1، ص99، ح14 (باب دوم از ابواب العقل و الجهل... از كتاب العقل و العلم و الجهل).
معصومين(1)در اين روايات، عاقل را به حقيقت عقل و آثار آن تذكر داده يادآوري ميكنند كه عقل نوري مخلوق و مجعول خداي تعالي و حادث و غير قديم و ازلي است. عقل گراميترين و محبوبترين و عزيزترين و برترين و ارجمندترينِ خلق نزد خداست. عقل حجت خدا بر عاقل و شرعي از داخل است كه خوبي و بدي و نيكويي و پستي
و فريضه و سنت و راستگو و دروغگو و متقلب و دلسوز بهوسيله آن شناخته ميشود.
عقل در قلب انسان همچون چراغي است در خانه و معرف و ظاهركنندة آن فقط خود آن است. به خود عقل ميشناسيم كه عاقل و معقول غيرعقل است.
عقل نوري است كه عاقل گاهي آن را دارا ميشود و گاهي فاقد آن ميگردد.
با عقل، براي ما روشن ميشود كه شخص عاقل برخي از كارها و احساساتش منسوب به نفس و روح اوست و ربطي به عقل ندارد؛ مانند شك، كفر، شرك، گمراهي، پشيماني، خشنودي، غضب، نااميدي، طمع، آز، دشمني، سنگدلي، فراموشي، بغض، ريا، حزن، غم، اندوه، بخل، نااميدي از رحمت الهي، پشتگرمي به ستمگران، خوف، سوءظن، خودبيني، رشك، حسادت، نفاق، گولِ ثناگويي مردم را خوردن، ناخشنودي از قسمت الهي، تأسّف براي چيزي كه فوت شده، حب دنيا، رياست، غفلت، طول آرزو، دوستي كفار، سرسختي، قصد بد، نيّت شر، حسرت، ناداني، سفاهت، اضطراب، ترديد و اموري ديگر از اين قبيل كه همه افعال قلبي است و ربطي به اعضا و جوارح ندارد.
اشكالي ندارد كه عاقل بگويد: من درباره خدا شك دارم؛ من كافرم؛ من از دين گمراهم؛ من پشيمانم؛ خشمگين هستم؛ طمع دارم؛ فراموش كردم؛ ترسيدم؛ سوءظن دارم؛ خودبين هستم؛ رشك ميورزم و ترديد دارم؛ و همينطور، افعال ديگري كه ذكر شد به خود نسبت دهد.
نسبت دادن اين افعال به عاقل صحيح است؛ ولي نسبت دادن آنها به نور عقل ـ كه گراميترين و محبوبترين و شريفترين و عزيزترين خلق نزد خداست ـ صحيح نيست.
1) از اين قسمت تا عنوان بعدي توسط فرزند مؤلف ترجمه شده است.
كاشف اين معنا خود عقل است كه حجت خداوند بر عاقل است.
پس معلوم شد كه عقل غير از عاقل و مباين با اوست و روايات زيادي بر اين مطلب دلالت ميكند.(1)
برخي از روايات دلالت دارد كه صحّت و مرض و مرگ و حيات و خواب و بيداري، همه از احوال قلوب است و بر روح و قلب عارض ميشود و نسبت اين افعال به نور عقل صحيح نيست.
برخي ديگر دلالت ميكنند كه مبدأ آفرينش ارواح از طينت عليين و سجين است
و ارواح دو هزار سال پيش از بدنها آفريده شده است.
برخي ديگر، كه بر احوال انسان پس از مرگ دلالت ميكنند، با مجرد بودن ارواح منافات دارند.
بعضي ديگر دلالت ميكنند كه ارواح لشكرياني هستند كه اجتماع كردهاند. ارواحي كه قبل از هبوط به دنيا با هم شناس و دوست بودند در اينجا نيز با هم ائتلاف دارند و آنانكه قبلاً با هم شناس و دوست نبودند اينجا هم اختلاف دارند.(2)
روشن است كه شناخت و دوستي و بيگانگي و ائتلاف و اختلاف از صفات ارواح است، نه از صفات عقول.
پس روشن شد كه همة اين افعال و صفات اموري معقول و مكشوف و مفهوم
و مدرك به نور عقلاند و عقل است كه قبح شك دربارة خداي تعالي و كفر و شرك
و نااميدي از رحمت خدا و دشمني با مؤمنين و ستم و سوءظن و بزرگ بيني و جاه فروشي و غير اينها از افعال قبيح را روشن ميكند.
حال، اي كسي كه خود را عاقل ميداني، آيا صحيح است كه نور عقل ـ كه حجت خدا و شريفترين و عزيزترين و برترين مخلوق نزد خداست ـ با اين امور قبيح، كه حرام
و مورد غضب الهي هستند، متحد شود؟! حَكَم ميان ما و شما در اينباره خود عقل است كه حجت بر عقلاست؛ «و خدا پليدي را بر آنانكه تعقّل نميكنند قرار ميدهد».(1)
اين عقل ـ كه حجت باطني و شرعي است از داخل كه خداوند آن را بر عقلا فرستاده است ـ از حجتهاي خدا بر خلقش در معارف الهي و مَثَل بلند و بالاي خداست كه شناخت آن فقط به خودش حاصل ميشود و تعريف آن به غير خودش [فقط از راه] تذكر به اثبات آن و اخراج آن از حد تعطيل و تشبيه است.
عقل آيه و نشانة معرفت پروردگار است؛ نشانه اين است كه خداوند جز به خودش شناخته نميشود و تعريف او بهوسيله آياتش به معناي يادآوري او و اخراج او از حدّ تعطيل و تشبيه است كه اين هم صنع خود اوست.
عقل روشن ميكند كه مخلوقات دو قسماند: قسمي ذاتا نورانياند، مانند عقول و افهام و علم؛ و برخي ذاتا تاريكاند، مانند خود آن كسي كه درمييابد اين نورها به او داده و از او گرفته ميشود.
اين عقل، چنانكه خودش حجت بر مباينت و جدايي ميان او و معقول است، بر باطل بودن اتحاد عاقل و معقول هم حجت است؛ و همينطور، حجت بر مباينت و جدايي خالق با مخلوق است.
همين عقل حجت الهي است بر اينكه عقل مصطلح در علوم بشري حجت شيطان
و از پرتوهاي گمراهي و ناداني شيطان است، نه حجت رحمان؛ زيرا سياق احكام اين عقل اصطلاحي آن است كه خدا فاعل بالايجاب است؛ علمش علت خلق و مشيّت و ارادهاش ازلي است؛ و جبر بر افعال او و بندگانش حاكم است(2)؛ مجازات و معاد جسماني محال است و... .(3)
1) ونس (10)، آية 100: وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذينَ لَايَعْقِلُونَ.
2) ر.ك: كشف المراد في شرح التجريدالاعتقاد، ص133؛ التعليقات (لإبن سينا)، ص190.
3) ر.ك: الحكمة المتعالية، ج9، ص165 (فصل هشتم از باب عاشر از قسم ثاني از السفر الرابع)؛ براي مطالعه بيشتر به كتاب بحثي پيرامون مسئلهاي از معاد مراجعه كنيد.
روشن است كه با وجود اين مطالب، براي دعوت پيامبر به ايمان و نهي از كفر
و تبليغ احكام الهي معنايي باقي نميماند و وعد و وعيد و ترسانيدن و بيم دادن سودي جز حفظ نظام دنيا نخواهد داشت. بدتر از همه اينكه اين عقل اصطلاحي به آنجا رسيده كه مخلوقات را تطورات حق متعال دانسته است و اينها همه در نظر فلاسفه به عقل نظري درك شده است.
حاصل احكام اين عقل اصطلاحي آن است كه امان از هر چيزي برداشته شود و همه اديان و ملل از هم بپاشد و هرج و مرج همه جا را فرا گيرد؛ زيرا چنانكه گفتيم، طبق اين نظريه، همه مخلوقات اطوار وجود حق متعالاند و پرستش بتها وعبادت هر چيزي عبادت خداست و شيطان هم بر حق است. معلوم است كه اين حرفها همان سخنان دهريّين است كه اعتقاد به خداوند متعال ندارند.
پس روشن است عقلي كه حجت خداي تعالي بر بندگان اوست آن نيست كه علماي بشر فهميدهاند؛ زيرا كه اين حجت شيطان و ستمگران و بيدادگران است و انسان را از گناهان بزرگ تأمين ميدهد و بزرگترين جرمها را جرم نميداند.
حمد و سپاس خداي را كه ما را به اين امر هدايت فرمود؛ كه اگر هدايت او نبود، ما هدايت نمييافتيم.
حاج خليلآقا: آقاي صباحي، خواهش ميكنم، براي آقايان، مقداري هم درباره علوم بشري و علم الهي سخن بگوييد.
آقاي صباحي: در نزد بشر، «علم» عبارت است از صورتي كه از شيء در نفس حاصل ميشود، يا صورتي كه در نفس حضور دارد.(1)به همين جهت، علم را به حصولي
1) ر.ك: المنطق، ص15.
و حضوري و حصولياش را نيز به تصوري و تصديقي تقسيم ميكنند.(1)اساس علوم بشر بر اين قرار يافته؛ با اينكه روشن است خود حصول و حضور و تصور و تصديق از اموري است كه بهوسيله نورعلم شناخته شده و درك ميگردد و معلوم غير از علم است. علم به معلوم احاطه دارد و معلوم بهوسيله علم احاطه شده است. تباين علم و معلوم، از آنچه در باب تباين عقل و معقول گفتيم، واضح است.
هركس اندكي در قرآن و روايات اهل بيت تأمل و توجه كند در مييابد كه اساس قرآن و معارف آن بر نور علم قرار يافته است؛ نوري كه معرف معلومات است و ذاتا ظاهر بوده و ظاهر كننده امور ديگر هم هست. علم نوري است كه خداوند بر پيامبرش نازل فرموده است؛
مِنْ بَعْدِ مَا جَائَكَ مِنَ الْعِلْمِ ؛(2)
بعد از آنكه علم برايت حاصل آمد.
همين علم است كه خداي تعالي به پيامبران و رسولان و فرشتگانش و ائمه معصومين تعليم كرده است. آنان گنجينهها و معادن علم الهياند و پيروانشان را دستور دادهاند كه آن را از محلش طلب كنند و از اهلش اخذ نمايند. خداي تعالي ميفرمايد:
فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَعَلَّمْناهُ مِن لَدُنَّا عِلْماً ؛(3)
بندهاي از بندگان ما را يافتند كه، از جانب خود به او رحمتي عطا كرده و از نزد خود، به او دانشي آموخته بوديم.
وَ لُوطاً آتَيْنَاهُ حُكْماً وَعِلْماً ؛(4)
به لوط حكمت و دانش عطا كرديم.
وَ لَقَدْ آتَيْنَا دَاوُودَ وَ سُلَيْمَانَ عِلْماً (1)
بهراستي، به داوود و سليمان دانش عطا كرديم.
وَلَايُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاءَ ؛(2)
به چيزي از علم او، جز به آنچه بخواهد، احاطه نمييابند.
وَاتَّقُوا اللهَ وَيُعَلِّمُكُمُ اللهُ ؛(3)
از خدا پروا كنيد؛ خدا به شما آموزش ميدهد.
وَإِذْ عَلَّمْتُكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَ... ؛(4)
(يادكن) آنگاه كه تو را [حضرت عيسي] كتاب و حكمت و... آموختيم.
قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنا ؛(5)
[ملائكه]گفتند: منزهي تو! ما را جز آنچه به ما آموختهاي هيچ دانشي نيست.
يَا أَبَتِ إِنّي قَدْجَائَنِي مِنَ الْعِلْمِ مَا لَمْيَأْتِكَ فَاتَّبِعْنِي أَهْدِكَ صِرَاطاً سَوِيّاً ؛(6)
[ابراهيم به پدرش گفت:] پدر، بهراستي مرا دانشي آمده كه تو را نيامده است. پس، از من پيروي كن تا تو را به راهي راست، هدايت نمايم.
از اين آيات شريف، روشن ميشود كه علوم فرشتگان مقرب و پيامبران و رسولان
علوم الهي است و معلم آنها ذات مقدس حق است. امام صادق فرمود:
خدا را دو علم است: يكي مكنون و مخزون كه هيچكس آن را نميداند، مگر ذات مقدس او و بداء از آن است؛ و ديگري آنچه به فرشتگان و پيامبران و رسولان تعليم فرمود و ما نيز آن را ميدانيم.(1)
يكي از باورهاي ضروري مذهب شيعه اين است كه تمام علوم پيامبران به خاتم پيامبران رسيده است و هيچ كمال و علمي به هيچ مخلوقي داده نشده مگر آنكه همه آنها نزد پيامبر و ائمه جمع است؛ بلكه شب و روز، به علمشان افزوده ميشود و علومي به ايشان عطا ميشود كه پيشتر آنها را نميدانستند. به ويژه، در هر شب جمعه، ابتدا به پيامبر و پس از او، به اميرالمؤمنين و سپس، به يكايك ائمه بعدي تا امام زمان علمي تازه عطا ميشود؛ و اين كيفيت تعليم به خاطر آن است كه امام پسين از امام پيشين اعلم نباشد.(2)
بنابراين، پيامبر و ائمه داناتر و تواناتر از همه خلايقاند و در عالم خلقت، كسي به درجه آنان نميرسد؛ بلكه علم ديگران نسبت به علم آنان مانند قطره است در مقابل دريا. اين مطلب را امام صادق در تفسير آيه شريف وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الكِتٰابِ(3)فرموده:
كسي كه علم كتاب نزد اوست اميرالمؤمنين است... نسبت علم آن حضرت به كسي كه نزد او علمي از كتاب هست (آصفبنبرخيا)، نسبت آب درياهاست در مقابل رطوبتي كه در بال مگس [بعد از فرو رفتن در آب] باقي ميماند.(4)
1) الكافى، ج1، ص147، ح8 (باب البداء)؛ بصائرالدرجات، ص109،ح2 (باب 21 از جزء دوم)؛ بحارالأنوار، ج26، ص159 ـ 170 (باب 12 از ابواب علومهم از كتاب الإمامة) و ج4، ص110، ح27 (باب سوم از ابواب صفات از كتاب توحيد).
2) دليل براين مطلب، در آيات قرآن و روايات شيعه، زياد است؛ مراجعه شود به كتاب ابواب رحمت، ص46 ـ 50.
3) رعد (13)، آية 43.
4) تفسير القمى، ج1، ص367.
حضرت خضر نيز به حضرت موسي عرض كرد:
علم ما و علم اولين و آخرين نسبت به علم وصي پيامبر آخرالزمان چون قطرهاي ميماند در مقابل دريا.(1)
خداوند پيغمبر را به رسالت مبعوث كرد، براي آنكه امت را از علوم خود تعليم فرمايد. خداي تعالي ميفرمايد:
لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَي الْمـُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ ؛(2)
بهيقين، خدا بر مؤمنان منت نهاد كه پيامبري از خودشان در ميان آنان برانگيخت تا آيات خود را برايشان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت به آنان بياموزد.
امام باقر ميفرمايد:
علم امام رحمت گسترده حق است كه تمام اشيا را فرا گرفته است. چون علم امام از علم خداست.(3)
خداي تعالي ميفرمايد:
اللهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْباحٌ الْـمُصْباحُ فِي زُجاجَةٍ... ؛(4)
خدا نور آسمانها و زمين است. مَثَل نور او چون چراغداني است كه در آن، چراغي قرار گرفته و آن چراغ نيز در شيشهاي است... .
1) بحارالأنوار، ج40، ص186. نظير اين روايت در صفحه 177، ح60، مجلد مذكور و مواضع ديگر آمده است، از جمله: ج26، ص200، ح12 (باب 15 از ابواب علومهم از كتاب الإمامة) و ج13، ص313، ح52 (باب دهم از ابواب قصص موسي و هارون... از كتاب النبوة)؛ بصائرالدرجات، ص230، ح3 (باب ششم از جزء 5).
2) آل عمران (3)، آية 164.
3) الكافى، ج1، ص429، ح83 (باب فيه نكت... از كتاب الحجة).
4) . النور (24)، آية 35.
اين آية شريفه در روايات زيادي به «نور علم» تأويل شده است.
امام باقر ميفرمايد:
ثُمَّ إِنَّ رَسُولَ الله وَضَعَ الْعِلْمَ الَّذِي كَانَ عِنْدَهُ عِنْدَ الْوَصِيُّ، وَهُوَ قَوْلُ الله عَزَّوَجَلَّ: اللهُِ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ؛ يَقُولُ: أَنَا هَادِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ. مَثَلُ الْعِلْمِ الَّذي أَعْطَيْتُهُ ـ وَهُوَ نُورِي الَّذي يُهْتَدي بِهِ ـ مَثَلُ الْـمِشْكَاةِ فِيهَا الْمِصْبَاحُ. فَالْمِشْكَاةُ قَلْبُ مُحَمَّدٍ وَالْمِصْباحُ اَلنُّورُ الَّذِي فيهِ الْعِلْمُ. وَقَوْلُهُ: اَلْمِصْبَاحُ فِي زُجاجَةٍِ يَقُولُ: إِنِّي أُريدُ أَنْ أَقْبِضَكَ فَاجْعَلِ الَّذِي عِنْدَكَ عِنْدَ الْوَصِي كَما يُجْعَلُ الْمِصْبَاحُ فِي الزُّجَاجَةِ ؛(1)
سپس رسول خدا علمي را كه خداوند در نزد او قرار داده بود، نزد وصي خود قرار داد و آية اللهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ اين مطلب را ميرساند. خدا ميفرمايد: من هدايتگر آسمانها و زمين هستم. مََثَل علمي كه به تو دادهام ـ و آن نوري است كه هدايت ميكند ـ چون چراغداني است كه چراغي در آن قرار دارد. چراغدان قلب محمد و چراغ نوري است كه علم در آن است. در آيه اَلْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ هم ميفرمايد: من اراده كردهام تو را قبض روح كنم؛ پس علمي كه پيش توست نزد وصي خود قرار ده، همچنانكه چراغ در شيشه قرار داده شده است.
نيز، ميفرمايد:
چراغدان سينة پيامبر است. در آن، چراغي هست و چراغ همان علم است كه در شيشه قرار دارد. شيشه نيز اميرالمؤمنين است كه علم پيامبر نزد اوست.(2)
همچنين، ميفرمايد:
چراغدان نور علم است كه در سينه پيامبر قرار دارد و چراغ در شيشه قرار دارد. شيشه نيز سينه علي است كه علم پيامبر در سينه علي قرار گرفته است... .(1)
خلاصه آنكه: نور علم مصباح و چراغي است كه در عالم مخلوقات روشن شده
و مخزن اين نور مقدس «مشكاة» يعني قلب حضرت محمد است. اين مصباح و چراغ به «زجاجه» يعني قلب اميرالمؤمنين منتقل شده است؛ پس روح مقدس اميرالمؤمنين نور علم پيامبر را فرا گرفته است.
با توجه به اين روايات، حقيقت علم روشن ميشود كه گاهي از آن به «نور ولايت»
و گاهي به «نور وجه خدا» كه همه چيز با آن روشن شده است و آسمانها و زمينها با آن درخشان شده، تعبير شده است.
امام سجاد در مناجات انجيليّه، در اينباره عرض ميكند:
أَنَّكَ أَقَمْتَ بِقُدْسِكَ حَياةَ كُلِّ شَيْءٍ وَجَعَلْتَهُ نَجَاةً لِكُلِّ حَيٍّ ؛(2)
به راستي، به پاكي خود، حيات و زندگي هر چيزي را استوار كردي
و آن را مايه نجات هر زندهاي قرار دادي.
همين نور علم است كه گاهي از آن به «عرش» نيز تعبير شده؛ چنانكه در قرآن مجيد آمده:
رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظيمِ ؛(3)
پروردگار عرش بزرگ.
1) التوحيد، ص157، ح2 ـ 3 (باب 15). روايات ديگر در اين زمينه در بحارالأنوار، ج23، ص306، ح3 (باب 18 از ابواب الآيات ناظره فيهم از كتاب الإمامة) و ج4، ص15، ح4 (باب سوم تأويل آية النور)؛ البرهان في تفسير القرآن، ج4، ص67 ـ 72، ح3 [7629] به بعد، آمده است.
2) بحارالأنوار، ج94، ص157، ح22 (باب 32 از ابواب الدعاء از كتاب الذكر و الدعا).
3) . النمل (27)، آية 26.
وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ ؛(1)
در آنروز، عرشپروردگارت را هشتنفر بر دوشهايشان حمل ميكنند.
اَلَّذيِنَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ ؛(2)
آنانكه عرش را حمل ميكنند.
امام صادق فرمود:
حَمَلَةُ الْعَرْشِ ـ وَالْعَرْشُ: الْعِلْمُ ـ ثَمانِيَةٌ؛ أَرْبَعَةٌ مِنَّا وَأَرْبَعَةٌ مِمَّنْ شَاءَ الله ؛(3)
حاملان عرش ـ عرش همان علم است ـ هشت نفرند: چهار نفر از ما و چهار نفر از آنانكه خدا خواهد.
اميرالمؤمنين در وصف عرش فرمود:
وَهُوَ الْعِلْمُ الَّذِي حَمَّلَهُ اللهُ، الْـحَمَلَةَ وَذلِكَ نُورٌ مِنْ عَظَمَتِهِ. فَبِعَظَمَتِهِ وَنُورِهِ، أَبْصَرَ قُلُوبَ الْـمُؤْمِنِينَ. وَبِعَظَمَتِهِ وَنُورِهِ، عَادَاهُ الْجاهِلُونَ... فَالَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ، هُمُ الْعُلَماءُ الَّذينَ حَمَّلَهُمُ اللهُ عِلْمَهُ... ؛(4)
عرش علمي است كه خدا آن را بر حاملانش بار كرده است و آن نوري است از عظمت او. پس به عظمت و نورش، دلهاي مؤمنان را بينا كرده و به عظمت و نورش، نادانان با او دشمني ميكنند... حاملان عرش دانشمندانياند كه خداوند علمش را به آنان تحميل كرده است.
امام رضا در مورد آيه شريفه وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ... ميفرمايد:
اَلْعَرْشُ لَيْسَ هُوَ الله وَالْعَرْشُ اِسْمُ عِلْمٍ وَ قُدْرَةٍ... وَهُمْ حَمَلَةُ عِلْمِهِ... ؛
عرش خدا نيست؛ عرش اسم علم و قدرت است... و كساني هستند كه حاملان علم اويند... .
امام صادق فرمود:
اَلْعَرْشُ هُوَ الْعِلْمُ، الَّذِي لَايُقَدِّرُ أَحَدٌ قَدْرَهُ ؛(1)
عرش علمي است كه كسي اندازه آن را نميتواند تقدير كند.
نيز، فرمود:
[اَلْعَرْشُ[ هُوَ الْعِلْمُ الَّذِي أَطْلَعَ اللهُ عَلَيْهِ أَنْبِياءَهُ وَرُسُلَهُ وَحُجَجَهُ ؛(2)
[عرش] علمي است كه خداوند پيامبران و رسولان و حجتهايش را بر آن آگاه كرده است.
از اين روايات، روشن ميشود كه يكي از معاني عرش «علم» است و حاملان عرش علما ودانشمنداناند؛ و به عبارتي، فرشتگان و پيامبران و رسولان و ائمة دين. همين است كه در روايات متعدد فرمودهاند:
خدا را دو علم است: يكي مخزون و مكنون كه هيچ كس جز ذات مقدس خودش از آن اطلاعي ندارد؛ و ديگري علم مبذول كه آن را به فرشتگان و پيامبران و رسولان و ائمه دين تعليم داده است.(3)
اميرالمؤمنين فرمود:
رسول خدا زبان خود را در دهان من گذاشت و در قلب من، هزار
1) التوحيد، ص327، ح2 (باب 52)؛ بحارالأنوار، ج58، ص29، ح50 (باب چهارم از ابواب كليات أحوال العالم... از كتاب السماء و العالم).
2) بحارالأنوار، ج58، ص29، ح47 (باب چهارم از ابواب كليات أحوال العالم... از كتاب السماء و العالم).
3) ر.ك: الكافي، ج1، ص147، ح8 (باب البداء)؛ بصائر الدرجات، ج1، ص109، ح3 (باب 21 از جزء دوم)؛ بحارالأنوار، ج4، ص110، ح27 [باب سوم از ابواب الصفات از كتاب التوحيد] و ج26، ص163، ح9 (باب 12از ابواب علومهم از كتاب الإمامة).
باب علم باز شد كه از هر بابي، هزار باب ديگر گشوده ميشود.(1)
روايات زيادي دلالت دارد كه علم پيامبران و رسولان و فرشتگان مقرب و ائمه معصومين علمي الهي است. براي نمونه، برخي از آنها نقل ميشود.
رسول خدا فرمود، خداوند ميگويد:
مذاكره علم در ميان بندگانم دلهاي مرده آنان را زنده ميكند؛ به شرط اينكه مذاكره علم به امر [نبوّت] من بينجامد.(2)
امام صادق ميفرمايد:
هر كس در چيزي بدون شنيدن از عالمي راستگو تسليم خدا شود، خداوند گمراهش سازد تا هلاك گردد؛ و هركس ادعاي شنيدن از خدا كند، ولي نه از بابي كه خداي تعالي براي خلقش گشوده، مشرك است. اين باب خداست كه امين و مأمون بر راز پوشيده خداست.(3)
رسول خدا فرمود:
طلب علم بر هر مسلماني واجب است. پس آن را از مواضعش طلب كنيد و از اهلش اقتباس نماييد؛ زيرا كه ياد دادن آن كاري نيكو، طلب آن عبادت، مذاكره آن تسبيح، عمل به آن جهاد، تعليم آن به كسيكه آن را نميداند صدقه و بذل آن در ميان اهلش نزديكي به خداي تعالي است.
علم راهنماي حلال و حرام، علامت راههاي بهشت، همدم در وحشت و دوست در غربت و تنهايي و همصحبت در خلوت است... .
علم حيات دلهاي جاهل و روشنايي ديدگان تاريك و قوّت بد نهاي ضعيف است.
علم بنده را به منزلهاي بخشندگان و مجالس نيكوكاران و درجات عالي در دنيا و آخرت مي رساند. يادآوري علم همچون روزه گرفتن و مطالعه و بررسي آن همچون نماز خواندن است.
با علم، پروردگار اطاعت و عبادت ميشود و صله ارحام حاصل ميآيد. حلال و حرام نيز با آن شناخته ميشود.
علم، اَمام عمل است و عمل پيرو آن است. خداوند آن را به سعادتمندان الهام و كوردلان را از آن محروم مينمايد. خوشا به حال كسي كه خداوند او را از بهرة علم محروم نساخته است!(1)
نيز، فرمود:
عالم در ميان نادانان، مانند زنده است در ميان مردگان. تمام اشيا حتي ماهيان دريا و حيواناتش و درندگان خشكي و چهارپايانش براي طالب علم طلب آمرزش ميكنند.پس علم را طلب كنيد كه سبب و وسيله ميان شما و خداست و طلب علم بر هر مسلماني واجب است.(2)
امام صادق فرمود:
علم به تعلم ويادگيري نيست. علم نوري است كه در دل كسي قرار ميگيرد كه خداي تعالي هدايتش را اراده كرده است(3).
رسول خدا فرمود:
بنده، آنگاه كه براي طلب علم خارج شود، خداي عزوجل از فوق
عرش صدايش كند: خوش آمدي، اي بنده من! آيا ميداني چه مقامي را طلب ميكني؟ و آيا ميداني چه درجهاي را قصد كردهاي؟ خود را با فرشتگان مقرب همسان كردي تا مصاحب آنها شوي. بهيقين، تو را به مرادت خواهم رساند و حاجتت را برآورده خواهم كرد.
به عليبنالحسين گفته شد: معناي اينكه ميفرمايد: «خود را با فرشتگان مقرب همسان كردي تا مصاحب آنها شوي» چيست؟ حضرت فرمود:
آيا نشنيدي كه خداي تعالي ميفرمايد: (شَهِدَ الله أنَّهُ لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلائِكَةُ وَاُولُوا الْعِلْمِ...)؟ ابتدا به خودش شروع نمود، بعد به فرشتگان، سپس به صاحبان علم كه مصاحب فرشتگاناند و آقاي آنان محمد و دومِ آنها علي است و سومِ آنان اهل او و كسانياند كه بعد از او به مرتبه او سزاوارترند.
[علي بنالحسين در ادامه فرمود:] در مرتبه بعد، شما گروه شيعيانيد كه علوم ما را ميدانيد و به ما و فرشتگان مقرب نزديكيد و گواهان خدا در توحيد و عدل و كرم و بخشش اوييد و عذرهاي سركشان را قطع ميكنيد... .(1)
اميرالمؤمنين در جايي فرمود:
سزاوارترين مردم به پيامبر داناترين آنها به علوم پيامبران است. آنگاه، اين آيه را تلاوت كرد:
إِنَّ أَوْلَي النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَذَا النَّبِيُّ وَالَّذينَ آمَنُوا ؛(2)(3)
قطعا، سزاوارترين مردم به ابراهيم آناناند كه از او پيروي كردند و اين پيامبر و آنانكه ايمان آوردند.
نيز، فرمود:
اي كميل، ... مردم سه دستهاند: علماي الهي، دانشطلبانِ در راه نجات و دست آخر، احمقان بي سر و پايي كه دنبال هر صدايي ميدوند و با هر بادي به حركت در ميآيند؛ آنهايي كه به نور علم روشن نشدهاند... .(1)
همچنين امام حسن عسكري از اميرالمؤمنين نقل ميفرمايد:
كسي كه از شيعيان ما و عالم به شريعت ما باشد و ضعفاي شيعيان ما را از تاريكي نادانيشان به نور علمي كه به آنها دادهايم بيرون كند، روز قيامت، در حالي خواهد آمد كه بر سرش تاجي از نور خواهد بود كه همه اهل محشر را روشنايي بخشد؛ و نيز بر تن او لباسي خواهد بود كه همه دنيا قيمت كوچكترين رشته آن نباشد. آنگاه، منادي صدا كند: اي بندگان خدا! اين عالمي از شاگردان بعضي از علماي آل محمد است.(2)
همة اين روايات مدح و ستايش علمايي است كه وارث علوم پيامبران هستند و از نور مقدس آنان استفاده كردهاند.
حضرت رضا يك بار فرمود:
خدا رحمت كند بندهاي را كه امر ما را زنده كند! عرض كردند: چگونه امر شما را زنده كند؟ فرمود: علوم ما را ياد گيرد و به مردم تعليم دهد.(3)
بالأخره، رسول خدا فرمود:
خداوند علما را در روز قيامت جمع ميكند و به آنها ميفرمايد: من نور و حكمت خود را در سينههاي شما قرار ندادم مگر آن كه خير دنيا و آخرت را براي شما خواستم.(1)
از اين آيات و روايات كه دربارة علم ذكر شد، روشن ميشود كه علم نوري است الهي و مَثَل آن همچون چراغ است كه در قلب مقدس پيامبر قرار گرفته و از او به اميرالمؤمنين منتقل گشته است. و از آن تعبير به عرش شده است و تمام انوار از آن گرفته شده است و همه چيز به آن روشن است و علماء حاملين عرشند و علم سبب زنده شدن قلوب مرده است و آن است نور بينايي قلوب و قوت ابدان و به علم است معرفت
و توحيد و اطاعت و عبادت حق جل و اعلي به آن سبب تقرب بندگان است به سوي ذات مقدس حق. هر چه علم و كمال بيشتر گردد به انبياء، به انبياء و اولياء نزديكتر شود. و نمايندگان احكام الهي و قوانين ربوبي در مرتبه اول انبياء و مرسلين و در مرتبه دوم اوصياء انبياء و خلفاء آنان و ائمه دين و در مرتبه سوم علماء عاملين و فقهاء كاملين ميباشند و چنان كه امامان بهحق منصب نبوت و امامت را به خوبي معرفي كردهاند و آثار و صفات اهل آن را در احاديث فراوان بيان نمودهاند تا كساني كه به دروغ ادعاي نبوت و امامت ميكنند رسوا شوند و مردم گرفتار شك و ترديد نشوند.
همچنين، در اين روايات و حديثهاي ديگر، ايشان حقيقت علم و منشأ حصول آن
و مخزن و آثار و صفات آن را بيان كردهاند تا در شناخت علماي الهي جاي شكّ و شبهه براي كسي باقي نماند.
1) بحارالأنوار، ج2، ص16، ح37 (باب هشتم از ابواب العلم از كتاب العقل و العلم و الجهل)؛ ج7، ص226، ح146 (باب هشتم از ابواب المعاد و ما يتبعه و... از كتاب العدل و المعاد).
به عبارت ديگر، همانطور كه مقام نبوت و امامت را عدهاي به دروغ ادعا كردهاند، مقام علم را هم به دروغ ادعا كردهاند و ميكنند. اما ائمه راه را خوب روشن نمودهاند
و حجت را تمام كردهاند.
نيز، به نور علم، واضح ميشود كه آن صورت حاصله از اشيا در نزد نفس و قلب ـ كه اسم آن را به غلط علم نهادهاند ـ علم نيست و ذاتش نور نيست ـ چه مطابق واقع باشد، چه مخالف آن ـ بلكه صورت و صاحب آن، هر دو به نور علم مكشوف و معلوم و مفهوم
و مُدرَك ميشود. علم و فهم ذاتا نورند و صورت ذهني ذاتا تاريك است و خود با نور علم روشن ميشود.
در اينجاي بحث، حاج صمدآقا گفت: حاج خليلآقا، بفرماييد يك دور چاي هم بدهند تا آقاي صباحي و رفقاي ديگر رفع خستگي كنند. يك دور چاي داده شد و آقاي صباحي اندكي خستگي در كرد و آقايان مشغول استراحت و خوردن چايي شدند.
حاج خليلآقا: آقاي صباحي، با اجازة آقايان، خواهش ميكنم اندكي هم دربارة مراجعه به كتاب و سنت در معارف و اصول دين مبين اسلام صحبت بفرماييد.
آقاي صباحي رو به دكتر كرد و گفت: آقاي دكتر، من خستهام. اگر ممكن است، اين بحث را شما بيان بفرماييد.
دكتر حسينخان: با وجود آب، تيمم باطل است؛ ولي چون ميبينم خستهايد، ميپذيرم. باري، كساني كه باطنشان از ديدن حقايق الهي كور شده است و از هدايت الهي دور افتادهاند معارف و اصول دين مبين اسلام را از غير آن دري كه خداوند به روي بندگانش گشوده طلب نمودند و آيات متشابه را بدون مراجعه به خاندان رسالت ـ كه علم قرآن نزد آنهاست ـ اخذ كرده خود را هلاك ساختند و اسباب تباهي ديگران نيز شدند.
از جناب آقاي صباحي و آقايان ديگر اجازه ميخواهيم تا چند جملهاي براي تذكر
و ترغيب و تأكيد در
لزوم مراجعه به قرآن و روايات، در اصول و فروع، به عرض برسانم.
همة آقايان گفتند: بفرماييد.
دكتر حسينخان: خداي تعالي بندگانش را تحذير كرده ميفرمايد:
أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ القِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ ؛(1)
[خداوند خود را بر همه معرفي كرد] تا مبادا روز قيامت بگوييد: ما از اين [امر] غافل بوديم.
نيز، ميفرمايد:
وَقَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ السَّعيرِ ؛(2)
ميگويند: اگر شنيده بوديم يا تعقل ميكرديم، در ميان دوزخيان نبوديم.
همينطور ميفرمايد:
وَقَالُوا رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَكُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلاً ؛(3)
و ميگويند: پروردگارا، ما رؤسا و بزرگان خويش را فرمان برديم
و آنان ما را از راه به در كردند.
سخنان دكتر حسينخانكه به اينجا رسيد، صداي گريه محروق بلند شد. وي دستها را به طرف آسمان بلند نمود و در حالي كه اشك ميريخت، دنباله آيه را با دكتر خواند:
رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَيْنِ مِنَ الْعَذَابِ وَالْعَنْهُمْ لَعْناً كَبِيِراً ؛(4)
پروردگارا، آنانرا دو چندان عذاب ده و لعنتشان كن، لعني بزرگ.
دكتر و ديگران هم منقلب شدند. سپس دكتر آيات ديگر را هم تلاوت فرمود:
يَقُولُ الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا لَوْلَا أَنْتُمْ لَكُنَّا مُؤْمِنِينَ * قَالَ
الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا أَ نَحْنُ صَدَدْناكُمْ عَنِ الْـهُدَي بَعْدَ إِذْ جَاءَكُمْ بَلْ كُنْتُم مُجْرِمِينَ ؛(1)
كساني كه زيردست بودند، به كساني كه برتري داشتند ميگويند: اگر شما نبوديد، ما قطعا مؤمن بوديم. كساني كه برتري داشتند به كساني كه زيردست بودند ميگويند: مگر ما بوديم كه شما را از هدايت بازداشتيم، آنگاه كه به شما رسيد؟! بلكه خودتان گناهكار بوديد.
آقاي صباحي گفت: آقاي دكتر، اين آيه هم مناسبت دارد:
إِذْ تَبَرَّأَ الَّذينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذينَ اتَّبَعُوا... ؛(2)
آنگاه كه پيشوايان از پيروان بيزاري جويند... .
وَقَالَ الشَّيْطَانُ لَـمَّا قُضِيَ الأَمْرُ إِنَّ اللهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الحَقِّ وَوَعَدتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَمَا كَانَ لِيَ عَلَيْكُم مِن سُلْطَانٍ إِلَّا أَن دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلَاتَلُومُونِي وَلُومُوا أَنْفُسَكُمْ... ؛(3)
و چون كار ازكار گذشت، شيطان ميگويد: در حقيقت، خدا به شما وعدة راست داد و من هم به شما وعده دادم؛ اما با شما خلف وعده كردم. مرا به شما هيچ تسلطي نبود جز اينكه شما را دعوت كردم
و اجابتم نموديد. پس مرا ملامت نكنيد و خود را ملامت كنيد.
آنگاه، دكتر رو به محروق كرد و گفت: شما به خانهاي كه خداوند آن را معدن علم و نور و حكمت قرار داده بود داخل نشديد و به اين جهت، از انوار پرفروغ الهي محجوب
شديد و در تاريكيها و گمراهي فرو رفتيد و از راه هدايت دوري جستيد و راه اهل ضلال را در پيش گرفتيد.
شما كساني را پيشواي خود قرار داديدكه دينشان را بر پايه هوا و هوس و رأي و قياس بنا كردهاند؛ و روشن است كه معالم دين و اصول شرع با هواي نفس و قياس سازگاري ندارد.
با وجود پيامبر، براي رسيدن به اصول و معارف ديني، رجوع به او لازم است
و پس از او نيز رجوع به حجتي كه از ناحيه خدا و رسول منصوب شده واجب است. حجت خدا بعد از رسول دو خليفة او يعني قرآن و اهل بيت اوست. جايز نيست از آن دو بازمانده تعدّي شود و كسي كه از آنها تجاوز كند گمراه شده است. خداي تعالي ميفرمايد:
قَدْ بَيَّنَا لَكُمُ الآيَاتِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ ؛(1)
ما نشانهها را براي شما بيان كرديم، اگر تعقل كنيد.
وَأَكْثَرُهُمْ لَايَعْقِلُونَ ؛(2)
بيشترشان تعقل نميكنند.
وَقُلِ الْـحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ ؛(3)
بگو حق از پروردگارتان است. پس هر كه بخواهد، ايمان بياورد؛ و هر كه بخواهد، كافر شود.
حضار همه منقلب گشته به محروق نگاه ميكردند. محروق هم، در حالتي كه ديده به آسمان دوخته بود و زانوها را در بغل داشت، قطرات اشك به گونههايش مينشست.
دكتر حسينخان: اگر انسان با فطرت اولي خود به مخلوقات توجه كند، اختلاف
و مغايرت آنها را با همديگر درمييابد. درمي يابد كه انسان با حيوان و جمادات با گياهان از يك جنس نيستند؛ زن غير از مرد، ظلم غير از عدل، مرض غير از سلامت و فقر غير از ثروتمندي است. هر كسي به فطرت سليم درمييابد كه براي خودش و ديگر موجودات خالقي است غير از او و غير از آن موجوداتي كه او با آنها در تماس است.
نيز، هر كس به فطرت سليم درمييابد كه افعال او از خود او و به اختيار خود او صادر ميشود. به همين جهت است كه انسانها همديگر را ملامت و سرزنش يا مدح و ثنا ميكنند، يا به كارهاي بد خود اعتراف كرده عذرخواهي مينمايند، يا ازكارهاي زشت خودشان اظهار ندامت و پشيماني ميكنند. اين طريقه قرآن و عترت است؛ ولي طريقه صوفيه ـ چنانكه پيشتر بيان شد ـ برخلاف همه اينهاست.
آقاي صباحي: آقاي دكتر، اضافه بر اين، اساس قرآن و فرمودههاي بزرگان دين براي رفع اختلاف است؛ و چون آحاد بشر در اعتقادات و اصول عقايد با يكديگر اختلاف داشتند، خداوند تبارك و تعالي پيامبران را فرستاد تا رفع اختلاف كنند و مردم را به حقايق برسانند و دفع فساد نمايند. خداي تعالي ميفرمايد:
كَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللهُ النَّبِيّيِنَ مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْـحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ وَمَا اخْتَلَفَ فيهِ إِلَّا الَّذِينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ فَهَدَي اللهُ الَّذينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الْـحَقِّ بِإِذْنِهِ وَاللهُ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ إِلَي صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ ؛(1)
مردم امتي يكپارچه بودند. پس خداوند پيامبران را نويدآور
و بيمدهنده برانگيخت و با آنان كتاب را به حق فرو فرستاد تا ميان مردم، در آنچه با هم اختلاف داشتند، داوري كند. جز كساني كه
1) البقرة (2)، آية 213.
كتاب به آنان داده شد، پس از آنكه دلايل روشن براي آنان آمد، به خاطر ستم و حسدي كه ميانشان بود، [هيچكس] در آن اختلاف نكرد. پس خداوند آنان را كه ايمان آورده بودند، به اذن خود، به حق ـ كه در آن اختلاف داشتند ـ هدايت كرد؛ و خدا هر كه را بخواهد، به راه راست هدايت ميكند.
در اين آيه، قرآن كريم اختلاف را مخصوص اهل دانش و وظيفة پيغمبران را رفع اختلاف دانسته و هدايت واقعي را به پيروان پيامبران و مؤمنين اختصاص داده است، نه كساني كه به كلمات ديگر چنگ زده و به رأي و قياس و فكر در دين خدا وارد شوند و از مجاري وحي الهي روي برگردانند.
نيز، ميفرمايد:
وَلَايَزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ * إِلَّا مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ ؛(1)
پيوسته در اختلافاند، مگر كسيكه پروردگارت به او رحم كند.
يعني اختلاف در بشر بوده و هست مگر در بين كساني كه مورد لطف و مرحمت پروردگار شوند و آنان فقط پيروان راستين و تابعين بهحق پيامبران و امامان هستند.(2)
هر كه به غير قرآن واهل بيت پيغمبر تمسك كند پيرو قرآن و عترت نيست.
امام صادق ميفرمايد:
كَذِبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يَعْرِفُنا وَ هُوَ مُسْتَمْسِكٌ بِعُرْوَة غَيْرِنَا ؛(3)
دروغگوست كسي كه خيال كند ما را ميشناسد [و ولايت ما را پذيرفته]، در حالي كه به دستاويز ديگران چنگ زده است.
امام باقر ميفرمايد:
كُلُّمَا لَمْ يَخْرُجْ مِنْ هذَا الْبَيْتِ فَهُوَ بَاطِلٌ ؛(1)
هر آنچه از اين خانه و خانواده برون نيايد باطل است.
مسلم است كسي كه روش علماي بشري را برگزيده و از آن پيروي ميكند از در خانة غير آل محمد وارد شده و از خانه آنها دور شده است.
خداي تعالي ميفرمايد:
وَمَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ إِلَّا لِتُبَيِّنَ لَـهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُوا فِيهِ وَهُديً وَرَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ ؛(2)
ما [اين] كتاب را بر تو نازل نكرديم، مگر براي اينكه آنچه در آن اختلاف كردهاند براي آنان توضيح دهي؛ و آن براي مردمي كه ايمان ميآورند هدايت و رحمت است.
در اين آيه شريفه حق تعالي نزول قرآن را بر پيغمبر به جهت رفع اختلاف
و هدايت و رحمت براي مؤمنين دانسته است و از اين بيان، معلوم ميشود كه وظيفه رسول رفع اختلاف و خارج كردن بشر از تاريكيهاي گمراهي و رساندن به نور هدايت قرآن است؛ چنانكه در آيه ديگر ميفرمايد:
كِتَابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلَي صِرَاطِ الْعَزِيزِ الْـحَمِيدِ ؛(3)
كتابي است كه آن را بهسوي تو فرود آورديم تا مردم را به اذن پروردگارشان از تاريكيها به سوي روشنايي بيرون آوري.
خداوند متعال علم خود را در كتاب مجيدش قرار داده و آن را بر پيامبر نازل فرموده است:
أَنْزَلَهُ بِعِلْمِهِ ؛(1)
آن را به علم خويش نازل كرده است.
مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ ؛(2)
پس از آنكه علم تو را حاصل آمد.
فَإِنْ لَمْ يَسْتَجِيبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما أُنْزِلَ بِعِلْمِ الله ؛(3)
پس اگر شما را اجابت نكردند، بدانيد كه آنچه نازل شده است به علم خداست.
چون قرآن شريف مشتمل بر علم خداست، اگر جن و انس جمع شوند، نتوانند مثل آن را بياورند؛ و اين علم بر پيغمبر نازل گرديده تا از بين بشر رفع اختلاف فرمايد. رسول اكرم نيز تبليغ رسالت فرموده و تقصيري در تبليغ ننموده.
اما چون در همه قابليت استفاده و دريافت علم قرآن نبود، به امر خداوند، ايشان علوم قرآن را نزد اميرالمؤمنين قرار داد و از آن حضرت به امامان از فرزندانش رسيد.
پس پيامبر آنان را به همراه قرآن دو خليفه خود در ميان امتش قرار داد و به تمسك به هر دو امر نمود و نجات را در تمسّك به هر دو مقرر فرمود.
خداوند تبارك و تعالي قرآن را نور و حكمت و موعظه و شفاي آنچه در سينههاست و رحمت و ذكر و هدايت و تذكره و ذكري و بيّنات و ميزان و فرقان بين حق و باطل و قول فصل بين بشر، معرفي فرموده و پيروي از آن را واجب نموده است. علاوه بر همه اينها،
اين كتاب عزيز را «حديث»(1)و «احسن الحديث»(2)يعني تازه و بهترين تازه ناميد؛ در مقابل علوم كهنه و قديم بشري كه غير از تاريكي و گمراهي نميافزايد. قرآن به همين اوصاف در كلمات رسول اكرم و ائمه دين هم توصيف شده است.
رسول خدا ميفرمايد:
مَنِ ابْتَغَي الْعِلْمَ فِي غَيْرِهِ أَضَلَّهُ اللهُ ؛(3)
هر كس علم را در غير قرآن طلب نمايد، خداوند گمراهش ميكند.
امام عسكري ميفرمايد:
مَنْ طَلَبَ الْـهُدَي فِي غَيْرِهِ، أَضَلَّهُ اللهُ ؛(4)
هر كس هدايت را در غير قرآن طلب كند، خداوند گمراهش مينمايد.
خداي تعالي هم ميفرمايد:
وَقَدْ آتَيْنَاكَ مِنْ لَدُنَّا ذِكْراً * مَنْ أَعْرَضَ عَنْهُ فَإِنَّهُ يَحْمِلُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وِزْراً ؛(5)
مسلما به تو از جانب خود ذكري دادهايم؛ هر كس از آن روي برتابد، روز قيامت، گناهي بر دوش ميگيرد.
وَمَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمَانِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ ؛(6)
هر كه از ياد رحمان دل بگرداند، بر او شيطاني ميگماريم تا دمسازش باشد.
حاج صمدآقا: جناب آقاي محروق، خوب شد بابا از مرشدي دست بازداشتي؛ و اِلّا روز قيامت به حمالي ميافتادي!
1) الجاثيه (45)، آية 6 : تِلْكَ آياتُ الله نَتْلُوهَا عَلَيْكَ بِالْـحَقِّ فَبِأَيِّ حَديثٍ بَعْدَ الله وَآيَاتِهِ يُؤْمِنُونَ.
2) . الزمر (39)، آية 23: اللهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْـحَدِيثِ كِتَاباً مُتَشابِهاً ....
3) بحارالأنوار، ج92، ص27، ح30 (باب اول از ابواب فضله و احكامه و إعجازه... از كتاب القرآن).
4) بحارالأنوار، ج92، ص31، ح34.
5) طه (20)، آيات 99 ـ 100.
6) الزخرف (43)، آية 36.
صداي خندة حضار بلند شد و مجلس به هم خورد. سر شوخي باز شد و هر يك از آقايان با ديگري مزاح مينمود.
حاجي خليلآقا: كربلايي جعفر، چاي بريز.
سيني چاي به ميان آمد و هر يك فنجاني برداشته مشغول شدند.
صباحي، فنجان در دست، شروع به سخن نموده گفت: رسول خدا به اميرالمؤمنين فرمود:
يَا عَلِيُّ، أَنَا مَدينَةُ الْعِلْمِ وَأَنْتَ بَابُها. فَمَنْ أَتيٰ مِنَ الْبَابِِ وَصَلَ. يَا عَلِيُّ، أَنْتَ بَابِيَ الَّذِي أُوتيٰ مِنْهُ وَأَنَا بَابُ الله، فَمَنْ أَتَانِي مِنْ سِوَاكَ لَمْ يَصِلْ إِلَيَّ وَمَنْ أَتيٰ اللَه مِنْ سِوايَ لَمْ يَصِلْ إِلَيالله ؛(1)
اي علي من شهر علم هستم و تو باب و درِ آن هستي. هر كس از در وارد شود به من ميرسد. اي علي، تو آن باب من هستي كه از آن به نزد من آيند. من هم باب خدايم، هر كس به نزد من از غير راه تو بيايد به من نميرسد؛ و هر كس بهسوي خدا از غير راه من آيد به خدا نرسد.
اين روايت بهطور تواتر از عامه و خاصه نقل شده است؛ چنانكه صاحب وسائل در ذيل حديث هم به آن تصريح نموده است.
نيز، رسول خدا فرمود:
اي مردم، من خانة حكمت و علم هستم و علي كليد آن است؛
و هرگز به خانه نميتوان داخل شد مگر بهوسيله كليد آن.(2)
پس هركس هدايت و نجات ميخواهد بايد به قرآن و عترت پيامبر رجوع كند؛ چون خدا و رسولش اين دو را با هم راهنماي راه سعادت و هدايت قرار دادهاند و از يكديگر جدا نشوند تا روز قيامت.
در كتاب شريف وسائلالشيعه، كتاب قضا، متجاوز از 350 روايت(1)و در كتاب مستدرك الوسائل، در حدود 200 روايت(2)نقل فرمودهاند كه مضمون همه آنها اين است: در اصول دين و فروع آن، به عترت پيامبر و قرآن بايد تمسك نمود و تفسير قرآن بدون مراجعه به فرمايشهاي اهل بيت ـ كه علم قرآن نزد آنهاست ـ جايز نيست و نجات
و سعادت هر كسي در گرو پيروي از آن دو يادگار گرانبهاست.
خداوند متعال، براي نجات بشر از وادي ضلالت و خسارت و درّههاي پيچ در پيچ هولناكي كه راهزنان عالم انسانيت به وجود آوردهاند، اشرف موجودات و يگانه نجات بخش عالم بشريت را مبعوث كرد و بهوسيلة او كتابي فرو فرستاد كه جامع همه كمالات و علوم و معارف و حاوي قوانين محكمي است كه بشر جز به آنها سعادت نيابد و بدون آن دستورها، به عالم انسانيت و شرافت وارد نگردد.
ولي اين كتاب مقدس و دستورهاي محكم الهي آن مورد بياعتنايي مسلمين واقع شده، به طوري كه امروزه بچه مسلمانها شانزده سال درس ميخوانند وليكن از توحيد و خداشناسي قرآني اطلاعي ندارند؛ زيرا قرآن به آنها تعليم داده نميشود و اگر هم بشود، قرآني تعليم ميشود كه تفسير آن از دهان علماي بشر و فلاسفه و عرفا خارج شده است.
البته، اين فقط به زمان ما اختصاص ندارد؛ بلكه از زمان ورود فلسفه و عرفان در بين مسلمين، قرآن همواره غريب بوده و بشر از علم آن به دور است و حال آنكه خود قرآن ميفرمايد:
شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُديً لِلنَّاسِ وَبَيِّناتٍ مِنَ الْـهُدَي وَالْفُرْقَانِ (3)
ماه رمضان ماهي است كه در آن، قرآن فرو فرستاده شده است؛ كتابي
كه مايه هدايت مردم است و ]حاوي[ دلايلي آشكار از هدايت
و ميزان شناخت حقّ از باطل است.
هَذَا بَيانٌ لِلنَّاسِ وَهُديً وَمَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِينَ (1)
اين براي مردم بيان و براي پرهيزكاران هدايت و اندرز است.
وَنَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَاناً لِكُلِّ شَيْءٍ وَهُديً وَرَحْمَةً وَبُشْريٰ لِلْمُسْلِمينَ ؛(2)
اين كتاب را، كه روشنگر هر چيزي است و براي مسلمانان رهنمود
و رحمت و بشارت است، بر تو نازل كرديم.
إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ (3)
قطعا، اين قرآن به [آييني] پايدارتر هدايت ميكند.
فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَايَ فَلَايَضِلُّ وَلَايَشْقيٰ (4)
هر كس از هدايتم پيروي كند نه گمراه ميشود و نه تيرهبخت.
اللهُ الَّذِي أَنْزَلَ الْكِتَابَ بِالْـحَقِّ وَالْمِيزانَ(5)؛
خدا همان است كه كتاب را بهحق فرود آورد و ميزان را نيز.
إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ ؛(6)
در حقيقت، قرآن گفتاري روشنگر و جداكننده است.
خداوند، در اين آيات، قرآن مجيد را چنين معرفي ميكند كه مايه هدايت و راهنمايي گمشدگان و بيانگر و آشكاركننده و ميزان و جداكننده حق و باطل است و كسي كه از آن پيروي كند گمراه نميشود و تيرهبخت نميگردد.
البته، اين پيروي بايد با راهنمايي پيشوايان دين ـ كه معلمان قرآن و مفسران حقيقي آناند ـ باشد تا شخص بتواند از تاريكيهاي ناداني نجات يافته دل و جانش به نورانيّت علوم الهي منور شود و در دنيا با سعادت و شرافت زندگي كند و در آخرت هم به مقام قرب فايز گردد. ليكن، افسوس و هزاران افسوس كه گروهي از مسلمين گمان كردهاند پيروي قرآن فقط مربوط به فروع دين است و در اصول و اساس شريعت ـ كه خداشناسي و معرفت حضرت پروردگار است ـ بايد به عقل خود متكي بود و با براهين فلسفي يا كشف و شهود عرفاني به سراغ اصول دين رفت!
اينان دل خود را خوش داشتهاند به برهان و كشف و شهودي كه هيچ فايدهاي بر آن مترتّب نيست و حق و باطل آن را از يكديگر نميتوان تمييز داد.
بسي جاي تعجب است، با اين همه اختلافهايي كه علماي بشري با اين براهينشان دارند، چگونه ممكن است يك عالِم در اصول دين الهي به آنها دل خوش كند؟!
در اين هنگام، حاجي خليلآقا گفت: نزديك ظهر است. اگر مايليد، برويم به ايوان جلو عمارت كه هم خنكتر است، هم منظرهاش بد نيست.
همه ميهمانان گفتند: بلي، جاي بسيار خوبي است.
حاجي خليلآقا صدا زد: كربلايي جعفر، ايوان را فرش كن.
ميهمانان ازجا بلند شدند و به ايوان رفتند. هركدام از آقايان مزاحي ميكرد. يكي گفت: خوب است همه تابستان را اينجا بمانيم. حاج صمدآقا گفت: به شرطي كه آقاي محروق هم بماند؛ ايشان سبب خير و بركت براي ما هستند!
حاجي خليلآقا آماده گفتن اذان شد. بعد از اذان، صف جماعت بسته شد و بعد از نماز
و تعقيبات و صرف ناهار و اندكي استراحت، هركدام از آقايان به پشتي خود تكيه دادند. سماور هم در گوشه مجلس به گرمي محفل ميافزود.
دكتر حسينخان: آقاي صباحي، آقايان مايلاند دنباله فرمايش شما را استماع كرده بهرهمند شوند.
آقاي صباحي: خداي تعالي در آيه شريفه قرآن بيان نموده است كه علم كتاب نزد شخص خاص است:
قُلْ كَفيٰ بِالله شَهِيداً بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ ؛(1)
بگو كافي است خدا و آن كس كه علم كتاب نزد اوست ميان من
و شما گواه باشد.
در روايات متواتر، از عامه و خاصه نقل شده كه مراد از «كسي كه علم كتاب نزد اوست» اميرالمؤمنين است.(2)
در جاي ديگر، خداوند ميفرمايد:
وَكُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إمَامٍ مُبِينٍ ؛(3)
ما هر چيزي را در امام مبين برشمردهايم.
در روايات، «امام مبين» نيز به اميرالمؤمنين تفسير شده است.(4)
همينطور، در روايات متواتر، ائمه دين فرمودهاند:
تمام علوم قرآن نزد ماست.
1) رعد (13)، آية 43.
2) ر.ك: بصائر الدرجات، ص212 ـ 216 و 232 (باب اول از جزء پنجم)؛ الكافي، ج1، ص228 ـ 229 (باب ان لم يجمع علم القرآن كله إلا الأئمة)؛ تفسيرالقمى، ج1، ص367 (سورة رعد)؛ بحارالأنوار، ج26، ص160 (باب دوازدهم از ابواب علومهم ... از كتاب الإمامة) و ج35، ص391 و ص429 ـ 431 (باب 19 و 24 از ابواب الآيات النازلة في شانه... از كتاب تاريخ اميرالمؤمنين)؛ شواهد التنزيل، ج1، ص400، ح [422 ـ 424]؛ زاد المسير في علم التفسير، ج2، ص502؛ الكشف و البيان، ج5، ص303 و... .
3) يس (36)، آية 12.
4) بحارالأنوار، ج24، ص158، ح24 (باب 46 از ابواب الآيات النازلة فيهم... از كتاب الإمامة).
و اين از ضروريات مذهب شيعه است.
پس كسي كه در دين خود از پيامبر و امامان پيروي كرد، در واقع، از خدا پيروي كرده و به سعادت و نجات رسيده است. ولي اگر كسي در دينش از هواي نفس و رأي
و قياس تبعيت كرد، گمراه گرديده است و خداي تعالي دربارهاش ميفرمايد:
وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَيْرِ هُديً مِنَ اللهِ ؛(1)
كيست گمراهتر از آنكه بيراهنمايي خدا از هوسش پيروي كند؟!
در روايات، در تفسير اين آيه آمده است:
كيست گمراهتر از آنكه دين خود را از غير امام هادي به حق اخذ كند؟ (2)
همچنين، در تفسير آيةفَمَنِ اتَّبَعَ هُدايَ فَلَايَضِلُّ وَلَايَشْقيٰ(3) ، آمده است:
كسي كه قائل به امام شود و از او پيروي كند و از اطاعت او روي برنتابد، هموست كه در گمراهي و تيرهبختي نخواهد بود..(4)
امام باقر ميفرمايد:
ما اهل بيتي هستيم كه علم ما از ناحيه خداست. اگر از ما پيروي كنيد، هدايت مييابيد.(5)
نيز، ميفرمايد:
كسي كه دينش را از غير امام بگيرد، روز قيامت، سرگردان خواهد بود.(6)
1) القصص (28)، آية 50.
2) بصائرالدرجات، ص13، ح1 ـ 5 (باب هشتم از جزء اول).
3) طه (20)، آية 123.
4) بصائرالدرجات، ص14، ح3؛ ر.ك: بحارالأنوار، ج2، ص93، ح25 (باب 14 از ابواب العلم از كتاب العقل ...).
5) بصائرالدرجات، ص514، ح34 (باب 17 از جزء دهم).
6) بصائرالدرجات، ص13، (باب هشتم از جزء اول) ح1 ـ 3 و 5؛ بحارالأنوار، ج2، ص93، ح23 (باب 14).
اميرالمؤمنين ميفرمايد:
وَعَلَيْكُمْ بِكِتَابِ الله، فَإِنَّهُ الْـحَبْلُ الْـمَتينُ، وَالنُّورُ الْـمُبينُ، وَالشِّفَاءُ النَّافِعُ، وَالرَّيُّ النَّاقِعُ، وَالْعِصْمَةُ لِلْمُتَمَسِّكِ، وَالنَّجَاةُ لِلْمُتَعَلِّقِ(1)؛
كتاب خدا را محكم بگيريد؛ زيرا رشتهاي است محكم و نوري است آشكار و داروي شفابخش و سيراب كنندهاي است كه عطش را فرو مينشاند. نگه ميدارد كسي را كه به آن تمسك كند و نجات ميبخشد كسي را كه دست به دامان آن شود.
نيز ميفرمايد:
وَاعْلَمُوا أَنَّ هَذَا الْقُرْآنَ هُوَ النَّاصِحُ الَّذِي لَايَغُشُّ، وَالْـهَادِي الَّذِي لَايُضِلُّ، وَالْـمُحَدِّثُ الَّذِي لَايَكْذِبُ... فَإِنَّ فِيهِ شِفَاءً مِنْ أَكْبَرِ الدَّاءِ وَهُوَ الْكُفْرُ وَالنِّفَاقُ وَالْغَيُّ وَالضَّلَالُ... وَإِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يَعِظْ أَحَداً بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ، فَإِنَّهُ حَبْلُ الله الْـمَتِينُ وَسَبَبُهُ الْأَمِينُ وَفِيهِ رَبِيعُ الْقَلْبِ وَيَنابِيعُ الْعِلْمِ وَمَا لِلْقَلْبِ جَلَاءٌ غَيْرُهُ ؛(2)
آگاه باشيد؛ اين قرآن پند دهندهاي است كه انسان را نميفريبد، هدايت كنندهاي است كه گمراه نميكند و سخنگويي است كه هرگز دروغ نميگويد... در قرآن، شفاي بزرگترين بيماريها يعني كفر و نفاق و گمراهي است... و خداوند سبحان هيچكس را به مانند [پندهاي] اين قرآن موعظه نكرده است؛ زيرا قرآن رشته محكم خداست و وسيله امين او و بهار دلها و چشمههاي دانش است. براي دل، جلا دهندهاي غير از قرآن نيست.
نيز ميفرمايد:
فَالْقُرْآنُ آمِرٌ زاجِرٌ وَصَامِتٌ نَاطِقٌ، حُجَّةُ الله عَلَي خَلْقِهِ ؛(1)
قرآن امركنندهاي است بازدارنده و ساكتي است گويا و حجت خدا بر مخلوقاتش است.
همچنين ميفرمايد:
اِبْتَعَثَهُ بِالنُّورِ الْـمُضِيءِ وَالْبُرْهَانِ الْـجَلِيِّ وَالْمِنْهَاجِ الْبَادِي وَالْكِتابِ الْـهَادِي... أَرْسَلَهُ بِحُجَّةٍ كَافِيَةٍ وَمَوْعِظَةٍ شَافِيَةٍ وَدَعْوَةٍ مُتَلَافِيَةٍ، أَظْهَرَ بِهِ الشَّرائِعَ الْـمَجْهُولَةَ وَقَمَعَ بِهِ الْبِدَعَ المَدْخُولَةَ وَبَيَّنَ بِهِ الْأَحْكَامَ الْـمَفْصُولَةَ (2)
او را با نوري روشني بخش و برهان و دليلي آشكار و راهي واضح
و كتابي هدايتگر برانگيخت... او را با حجتي كافي و اندرزي شفابخش و دعوتي پيوسته فرستاد كه بهوسيله آن، شرايع ناشناخته را آشكار ساخت و بدعتهايي را كه به نام دين در ميان مردم رايج شده بود از بين برد و احكامي را كه از هم گسيخته بود بيان داشت.
امام رضا ميفرمايد:
هُوَ حَبْلُ الله الْـمَتينُ وَعُرْوَتُهُ الْوُثْقيٰ وَطَريقَتُهُ الْـمُثْليٰ اَلْـمُؤَدّي إِلَي الْـجَنَّةِ وَالْـمُنْجِي مِنَ النَّارِ، لَايَخْلُقُ مِنَ الْأَزْمِنَةِ، وَلَايَغِثُّ عَلَي الْأَلْسِنَةِ لِأَنَّهُ لَمْ يُجْعَلْ لِزَمَانٍ دُونَ زَمَانٍ، بَلْ جُعِلَ دَلِيلَ الْبُرْهانِ، وَحُجَّةً عَلَي كُلِّ إِنْسَانٍ... ؛(3)
قرآن ريسمان محكم و دستاويز مطمئن و روش برجسته الهي است. رساننده به بهشت و نجات دهنده از آتش است. با گذشت زمان، كهنه
نميشود و بر زبانها ضعيف نميگردد؛ زيرا كه براي زماني خاص قرار داده نشده است، بلكه براي هر انساني دليل و برهان و حجت است.
امام صادق ميفرمايد:
... كِتَابُهُ وَهُوَ نُورُهُ وَحِكْمَتُهُ(1)
... نوشتار خداوند، نور و حكمت اوست.
امام سجاد در صحيفه سجادية، در دعاي ختم قرآن، ميگويد:
وَقُرْآناً أَعْرَبْتَ بِهِ عَنْ شَرائِعِ أَحْكَامِكَ، وَكِتَاباً فَصَّلْتَهُ لِعِبادِكَ تَفْصِيلاً، وَوَحْياً أَنْزَلْتَهُ عَلَي نَبِيِّكَ مُحَمَّدٍ ـصَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَآلِهِ ـ تَنْزِيلاً، وَجَعَلْتَهُ نُوراً نَهْتَدِي (بِهِ) مِنْ ظُلَمِ الضَّلَالَةِ وَالْـجَهَالَةِ بِاتِّبَاعِهِ، وَشِفَاءً لِمَنْ أَنْصَتَ بِفَهْمِ التَّصْدِيقِ اِلَي إِسْتِمَاعِهِ، وَمِيزَانَ قِسْطٍ لَايَحِيفُ عَنِ الْـحَقِّ لِسَانُهُ، وَنُورَ هُديً لَايَطْفَأُ عَنِ الشَّاهِدِينَ بُرْهَانُهُ، وَ عَلَمَ نَجَاةٍ لَايَضَلُّ، مَنْ أَمَّ قَصْدَ سُنَّتِهِ، وَلَاتَنَالُ أَيْدِي الْـهَلَكَاتِ، مَنْ تَعَلَّقَ بِعُرْوَةِ عِصْمَتِهِ... ؛(2)
قرآني كه بهوسيله آن، شرايع احكامت را بيان كردي و كتابي كه بر بندگانت تفصيلش دادي و وحيي كه بر پيامبرت محمد فرود آوردي. آن را نوري قراردادي كه با پيروي از آن، از تاريكيهاي گمراهي و ناداني هدايت مييابيم؛ شفايش قرار دادي براي كسي كه براي فهم تصديق آن، به جهت استماعش سكوت ميكند؛ ترازوي عدل قرار دادياش كه زبانش از حق تجاوز نميكند؛ نور هدايت قرار دادياش كه از گواهان برهانش خاموش نگردد؛ عَلَم نجات قرار دادي اش كه هر كس روش ميان آن را قصد كند گم نشود و هر كس به دستاويز نگهدارندهاش دست اندازد، دستهاي تباهيها به او نرسد.
پس روشن است كه قرآن شريف كتاب مبين و ريسمان محكم خدا و سبيل عظيم
و راه مستقيم است كه هر كس آن را پيشوا و مقتداي خود قرار دهد به نجات و سعادت
و بهشت خواهد رسيد و كسي كه هدايت و علم و معرفت را از غير آن طلب كند، خداوند او را گمراه كند؛ چون خداوند متعال آن را هدايت كنندة گمراهان و روشناييبخش ديده نابينايان و چشمه نوري براي آنانكه در تاريكيها فرو رفتهاند قرار داده است.
كتاب خدا مايه رشد بيچارگان و شفاي دلهاي مريضها و پند و اندرز براي نادانان
و علاج درد بيدرمان كفر و شرك و طغيان و نگهدارنده از هلاك و تباهي است.
كسي كه به آن تمسك كند، خدا او را هدايت كند و از گمراهي نجات دهد و كسي كه از آن روشنايي جويد، خداوند او را منوّر فرمايد. كسي كه آن را بر ديگران مقدم دارد، خداوند هدايتش كند و كسي كه ديگران را بر آن مقدم كند، خداوند گمراهش نمايد؛ زيرا كه قرآن كريم حجت خدا بر خلقش است و جايز نيست چيزي ديگر بر حجت خدا مقدم شود.
قرآن ميزان حق و حقيقت و قسط و عدالت است. پس در اصول و فروع، بايد به آن تمسك كرد و آن را پيشواي خود قرار داد و تمسك به آن حاصل نميشود مگر از براي كسي كه تأويل آن را از پيامبر و اهل بيتش اخذ كند؛ چون قرآن و عترت جدا نيستند
و جدا نخواهند شد تا اينكه در حوض كوثر بر پيامبر وارد شوند. براي همين است كه ائمه ميفرمايند:
بِنَا عُبِدَ اللهُ، وَبِنَا عُرِفَ اللهُ، وَبِنَا وُحِّدَ اللهُ لَوْلَانَا مَا عُبِدَ اللُه وَمَا عُرِفَ اللهُ وَمَا وُحِّدَ اللهُ ؛(1)
عبادت و معرفت و توحيد پروردگار بهواسطه ما محقق ميشود. اگر ما نبوديم، احدي به معرفت و توحيد و عبادت خدا نميرسيد.
1) ر.ك: بحارالأنوار، ج23، ص102، ح8 (باب ششم از ابواب جمل احوال ائمه الكرام... از كتاب الإمامة) و ج25، ص20، ح31 (باب اول از ابواب خلقهم و طينتهم و... از كتاب الإمامة) و ج26، ص246، ح15 (باب پنجم از ا بواب فضائلهم و مناقبهم و غرائب ...از كتاب الإمامة).
چون بيان قرآن و اهل بيت در معرفت خدا و معارف دين كافي است، آن بزرگواران حرام كردهاند كه اشخاص به فكر و رأي خود درباره خدا و صفاتش سخن گويند. ايشان گفتهاند:
(در مخلوقات خدا، سخن گوييد) و در ذات و صفات او به رأي و فكر خود سخن مگوييد؛ زيرا سخن درباره خدا جز حيرت و گمراهي به همراه نميآورد.(1)
اميرالمؤمنين فرمود:
كسي كه در ذات خدا فكر كند زنديق ميشود.(2)
به همين جهت است كه مؤمنين را منع فرمودهاند در اصول و معارف به غير قرآن و كلمات پيامبر و اهل بيتش رجوع كنند و پيروي از قرآن و عترت را در اصول و فروع دين لازم دانسته و فرمودهاند از مفاد قرآن تعدي و تجاوز نكنيد كه گمراه و هلاك خواهيد شد.
امام صادق خطاب به عبدالرحيم قصير ميفرمايد:
فَتَعَالَياللهُ الَّذِي لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّميعُ الْبَصِيرُ، تَعاليٰ عَمَّا يَصِفُهُ الوَاصِفُونَ، الْـمُشَبِّهُونَ اللهَ بِخَلْقِهِ، المُفْتَرُونَ عَلَي الله.فَاعْلَمْ ـ رَحِمَكَ اللهُ ـ أَنَّ الْـمَذْهَبَ الصَّحِيحَ فِي التَّوْحِيدِ، ما نَزَلَ بِهِ الْقُرْآنُ مِنْ صِفاتِ اللهِ ـ جَلَّوَعَزَّ ـ فَانْفِ عَنِ الله تَعَالَي الْبُطْلَانَ وَالتَّشْبِيهَ، فَلَا نَفْيَ وَلَا تَشْبِيهَ هُوَ اللهُ الثّابِتُ الْمـَوْجُودُ.ـ تَعَاليٰ اللهُ عَمَّا يَصِفُهُ الْواصِفُونَ ـ.وَلَاتَعْدُوا الْقُرْآنَ فَتَضِلُّوا بَعْدَ الْبَيانِ ؛(3)
خداوند، كه هيچ چيزي مثل او نيست، متعالي است و شنوا و بيناست.
1) . التوحيد، ص457، ح17؛ ر.ك: بحارالأنوار، ج68، ص321 ذيل ح3 (باب 80 از ابواب مكارم الأخلاق از كتاب الايمان و الكفر) و ج3، ص259، ح4 (باب نهم از كتاب التوحيد)؛ الكافي، ج8، ص22 (خطبه الوسيلة).
2) بحارالأنوار، ج77، ص285، ح1 (باب 14 از ابواب المواعظ و الحكم... از كتاب الروضة).
3) الكافى، ج1، ص100، ح1 (باب النهي عن الصفة بغير ما وصف به نفسه تعالي از كتاب التوحيد).
خداوند برتر است از توصيف وصفكنندگاني كه خدا را به خلقش تشبيه ميكنند و به خدا افترا ميبندند. بدان ـ خدايت رحمت كند ـ روش صحيح در توحيد آن است كه خداوند توصيف شود به صفاتي كه در قرآن نازل شده است.
پس بطلان و تشبيه را از خداي تعالي نفي كن كه نه نفي درست است و نه تشبيه. پس اوخداي ثابت و موجود است و از اوصافي كه وصف كنندگان وصفش ميكنند متعالي است. از قرآن تجاوز نكنيد كه بعد از بيان، گمراه ميشويد.
اميرالمؤمنين ميفرمايد:
مَا دَلَّكَ الْقُرْآنُ عَلَيْهِ مِنْ صِفَتِهِ فَاتَّبِعْهُ، لِيُوصِلَ بَيْنَكَ وَبَيْنَ مَعْرِفَتِهِ، وَائْتَمَّ بِهِ وَاسْتَضِئْ بِنُورِ هِدَايَتِهِ، فَإِنَّهَا نِعْمَةٌ وَحِكْمَةٌ اُوتِيتَهُمَا، فَخُذْ مَا أُوتِيتَ وَكُنْ مِنَ الشَّاكِرينَ.وَمَا دَلَّكَ الشَّيْطَانُ عَلَيْهِ مِمَّا لَيْسَ فِي الْقُرْآنِ عَلَيْكَ فَرْضُهُ وَلَا فِي سُنَّةِ الرَّسُولِ وَاَئِمَّةِ الْـهُدَي أَثَرُهُ، فَكِلْ عِلْمَهُ إِلَي الله عَزَّوَجَلَّ فَإِنَّ ذَلِكَ مُنْتَهيٰ حَقِّ الله عَلَيْكَ... ؛(1)
صفت خدا را كه قرآن بر آن دلالت ميكند پيروي كن تا تو را به معرفت خدا برساند. به قرآن اقتدا كن و نور هدايتش را چراغ هدايت خود قرار ده؛ كه آن نعمت و حكمتي است كه در اختيار تو گذاشته شده است. پس آنچه به تو داده شده اخذ كن و از شكرگزاران باش.
آنچه شيطان تو را به آن دلالت ميكند و در قرآن براي تو فرض نشده و در سنت رسول و ائمه هدي هم اثري از آن نيست، علم و دانش آن را به خداي عزوجل واگذار؛ كه اين نهايت حقّ خدا بر توست.
1) التوحيد، ص55، ح13 (باب دوم)؛ بحارالأنوار، ج4، ص277، ح16 (باب چهارم از ابواب اسمائه تعالي... از كتاب التوحيد) و در مصدر «و أتَتْ به» بدل «و ائْتَم» ميباشد.
ظاهراً «مِنْ» در «مِمّا لَيْسَ فِي الْقُرآن» بيانيه است؛ پس آنچه شيطان به آن دلالت ميكند از اموري خواهد بود كه نه در قرآن و نه در سنت رسول و ائمه هدي وجود ندارد.
از اين مطلب، استفاده ميشود كه آنچه قرآن و سنت بر آن دلالت ميكند از خداي متعال است و غير آن از شيطان است. بنابراين، امر از اين دو صورت خارج نيست كه يا از خداست و يا از شيطان.
شاهد بر اين مطلب روايتي است كه حضرت امام رضا به اين صورت از رسول خدا نقل ميكند:
مَنْ أَصْغيٰ إِلَي ناطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ.فَإِنْ كانَ النَّاطِقُ عَنِ الله ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ فَقَدْ عَبَدَ اللهَ وَإِنْ كانَ النَّاطِقُ عَنْ إِبْليسَ، فَقَدْ عَبَدَ إِبْليسَ... ؛(1)
هر كس به گويندهاي گوش سپارد او را عبادت كرده است. پس اگر گوينده از ناحيه خدا باشد، خدا را پرستيده است؛ و اگر گوينده از ناحيه شيطان باشد، شيطان را پرستش كرده است.
همچنين، روايتي به اين مضمون از امام جواد نيز نقل شده است.(2)
حضرت موسيبنجعفر خطاب به ابن ابي عمير فرمود:
يَا اَبا أَحْمَدَ، لَاتَتَجاوَزْ فِي التَّوْحِيدِ ما ذَكَرَهُ الله ـ تَعَاليٰ ذِكْرُهُ ـ فِي كِتابِهِ فَتَهْلِكَ... إِنَّهُ [تَعَالَيٰ] لَاتُقَدِّرُهُ الْعُقُولُ، وَلَاتَقَعُ عَلَيْهِ الْأَوْهامُ، وَلَاتُحِيطُ بِهِ الأَقْطَارُ، وَلَايَحْوِيهِ مَكَانٌ، وَلَاتُدْرِكُهُ الأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْـخَبيرُ ولَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ... ؛(3)
اي ابا احمد، در توحيد، از آنچه خداي تعالي در كتابش ذكر نموده تجاوز نكن؛ كه تباه ميشوي... خداي تعالي را خردها نتوانند تقديرش
كنند، افكار به او نميرسند، اقليمها او را احاطه نميكنند، هيچ مكاني او را در بر نميگيرد، ديدهها دركش نميكنند و او ديدهها را درك ميكند. او لطيف و خبير است. چيزي مثل او نيست.
امام رضا ميفرمايد:
سُبْحَانَكَ! مَا عَرَفُوكَ وَلَاوَحَّدُوكَ، فَمِنْ أَجْلِ ذلِكَ وَصَفُوكَ. سُبْحَانَكَ! لَوْ عَرَفُوكَ لَوَصَفُوكَ بِما وَصَفْتَ بِهِ نَفْسَكَ.سُبْحَانَكَ! كَيْفَ طاوَعَتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ أَنْ يُشَبِّهُوكَ بِغَيْرِكَ؟
إِلهِي، لَاأَصِفُكَ إِلَّا بِمَا وَصَفْتَ بِهِ نَفْسَكَ، وَلَاأُشَبِّهُكَ بِخَلْقِكَ. أَنْتَ أَهْلٌ لِكُلِّ خَيْرٍ، فَلَاتَجْعَلْنِي مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمينَ! ]ثُمَّ اِلْتَفَتَ اِلَيْنَا فَقَالَ:[ مَا تَوَهَّمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَتَوَهَّمُوا اللهَ غَيْرَهُ ؛(1)
پاك و منزهي تو! تو را نشناختند و قائل به يگانگيات نشدهاند و به همين جهت، توصيفت نمودند. پاك و منزهي تو! اگر تو را ميشناختند، به آنچه خود را با آن وصف كردي، وصفت ميكردند. پاك و منزهي تو! چگونه نفسهايشان رضا داده كه تو را به ديگران تشبيه كنند؟ خدايا! تو را وصف نميكنم مگر به آنچه تو خودت را با آن وصف كردي و به خلقت تشبيهت نميكنم. تو اهل هر خيري؛ پس مرا از گروه ستمكاران قرار مده.
[آنگاه، توجه كرد به سوي ما سپس ايشان فرمود:] هر چيزي كه به فكرتان آمد، خدا را غير آن پنداريد.
نيز امام رضا درباره قرآن فرمود:
كَلامُ اللهِ لَاتَتَجَاوَزُوهُ، وَلَاتَطْلُبُوا الْـهُدَي فِي غَيْرِهِ فَتَضِلُّوا (2)
[قرآن] كلام خداست؛ از آن تجاوز نكنيد و هدايت را از غير آن طلب نكنيد كه گمراه ميشويد.
اميرالمؤمنين ميفرمايد:
إِنَّ الْـمُؤْمِنَ أَخَذَ دِينَهُ عَنْ رَبِّهِ، وَلَمْ يَأْخُذْهُ عَنْ رَأْيِهِ ؛(1)
قطعا، مؤمن دين خود را از پروردگارش اخذ ميكند، نه از رأي خود.
روشن است كه اخذ دين از پروردگار به معناي اخذ اصول و فروع دين از كلام خدا
و كلام خلفاي اوست كه حاملان كتاب و مترجمان وحي اويند؛ در مقابل اخذ دين از غير آنها، با اعتماد بر رأي و قياس و هواي نفس.
(2) محروق: جناب آقاي صباحي، اگر ممكن است، كمي هم درباره معرفت خدا در آيات
و روايات صحبت بفرماييد.
آقاي صباحي: پيش از اين، مقداري در اينباره بحث شد؛ ولي با وجود آن، باز هم سخن در اينباره فراوان است و در اينجا نيز برخي مطالب عرض ميشود. خداي متعال ميفرمايد:
هُوَ الَّذِي يُرِيكُمْ آيَاتِهِ ؛(3)
اوست خدايي كه آياتش را به شما مينماياند.
و اميرالمؤمنين فرمود:
هُوَ الدَّالُّ بِالدَّلِيلِ عَلَيْهِ، وَالْـمُؤَدِّي بِالْـمَعْرِفَةِ إِلَيْهِ ؛(4)
اوست كه با دليل بر خودش دلالت ميكند و بندگانش را به معرفت خويش مي رساند.
در دعاي صباح نيز ميخوانيم:
يَا مَنْ دَلَّ عَلَي ذَاتِهِ بِذاتِهِ وَتَنَزَّهَ عَنْ مُجانَسَةِ مَخْلُوقَاتِهِ ؛(1)
اي كسي كه به ذات خويش به خودش دلالت ميكند و از مشابهت خلقش منزه است.
امام صادق از شيعيان ميخواهد، در زمان غيبت، اين دعا را بخوانند:
اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ... ؛(2)
خداوندا! خودت را به من بشناسان... .
در دعايي ديگر، ميخوانيم:
تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَيْءٍ، فَمَا جَهِلَكَ شَيْءٌ ؛(3)
خود را به هر چيزي شناساندي؛ پس هيچ چيزي نسبت به تو جاهل نيست.
محمدبنحكيم ميگويد: به امام صادق عرض كردم:
اَلْـمَعْرِفَةُ مِنْ صُنْعِ مَنْ هِيَ؟ قَالَ: مِنْ صُنْعِ الله، لَيْسَ لِلْعِبادِ فِيهَا صُنْعٌ ؛(4)
معرفت كار كيست؟ فرمود: كار خداست؛ بندگان، در آن، كاره اي نيستند.
1) بحارالأنوار، ج87، ص339، ح19 (باب 13 از ابواب النوافل اليوميه و فضلها و... از كتاب الصلاة).
2) بحارالأنوار، ج52، ص146، ح70 (باب 22 از ابواب النصوص من الله تعالي... از تاريخ الامام الثاني عشر).
3) بحارالأنوار، ج67 ، ص142 (باب چهارم از ابواب الايمان و الاسلام و... از كتاب الايمان و الكفر)؛ ج98، ص227، ح3 (باب دوم از ابواب ما يتعلق بشهر ذي الحجة... از كتاب أعمال السنين و الشهور ...)؛ در الكافى ج1، ص85 ـ 86 (باب أنه لايعرف إلّا به) و التوحيد، ص285 (باب 41: باب أنه لايعرف إلا به)، بابى با عنوان اينكه: «خداى تعالى شناخته نميشود مگر به خودش» گشوده و رواياتى در اين خصوص نقل كردهاند. طالبين مراجعه نمايند، (مؤلف).
4) كافي، ج1، ص163، ح2 (باب البيان و التعريف ...).
عبدالأعلي ميگويد: به امام صادق عرض كردم:
أَصْلَحَكَ اللهُ؛ هَلْ جُعِلَ فِي النَّاسِ أَدَاةٌ يَنالُونَ بِهَا الـْمَعْرِفَةَ؟ قَالَ: فَقَالَ، لَا. قُلْتُ: فَهَلْ كُلِّفُوا الْـمَعْرِفَةَ؟
قَالَ: لَا. عَلَي الله الْبَيانُ. لَايُكَلِّفُ اللهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَهَا(1) وَ لَايُكَلِّفُ اللهُ نَفْساً إِلَّا مَا آتَاهَا ... ؛(2)(3)
خداي شما را اصلاح كند! آيا خداوند در مردم وسيلهاي قرار داده كه بتوانند با آن معرفت پيدا كنند؟ فرمود: خير.
عرض كردم: آيا آنان را به معرفت تكليف كرده است؟ فرمود: خير. بر خداست كه بيان كند. (خداوند هيچ كسي را تكليف نميكند مگر به اندازه توانش) و (خداوند هيچ كسي را تكليف نميكند مگر به چيزي كه توانش را به او داده است)... .
امام صادق فرمود:
سِتَّةُ أَشْيَاءَ لَيْسَ لِلْعِبادِ فِيهَا صُنْعٌ، اَلْـمَعْرِفَةُ... ؛(4)
شش چيز است كه بندگان در آنها كارهاي نيستند: معرفت و... .
نيز، فرمود:
لَيْسَ لِلِه عَلَي خَلْقِهِ أَنْ يَعْرِفُوا، وَلِلْخَلْقِ عَلَي اللهِ أَنْ يُعَرِّفَهُمْ، وَلِلهِ عَلَي الْـخَلْقِ إِذَا عَرَّفَهُمْ أَنْ يَقْبَلُوا ؛(5)
بر عهده خلق نيست كه خدا را بشناسند؛ بر عهده خداوند است كه خود را به آنها بشناساند. آنچه بر عهده خلق است اين است كه وقتي خدا خودش را به آنها شناساند، بپذيرند.
همچنين فرمود:
لَمْ يُكَلِّفِ اللهُ الْعِبادَ، الْـمَعْرِفَةَ وَلَمْ يَجْعَلْ لَـهُمْ إِلَيْهَا سَبِيلاً ؛(1)
خداوند بندگانش را به معرفت تكليف نكرده است و براي آنها به سوي آن راهي قرار نداده است.
ابوالعباس بَقْباق ميگويد: از امام صادق دربارة آية وَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الإِيمَانَ (2)سوال كردم كه:
آيا از آنها در پيدايش ايمان كاري برميآيد؟ فرمود: خير. (3)
حسنبنزياد ميگويد: از امام صادق پرسيدم: آيا از بندگان در پيدايش ايمان كاري برميآيد؟ فرمود:
لَا.وَلَا كَرَامَةَ، بَلْ هُوَ مِنَ الله وَفَضْلِهِ ؛(4)
نه، كرامتي هم نيست؛ بلكه ايمان از خدا و فضل و احسان اوست.
نيز، ميگويد: از امام صادق دربارة آية حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمَانَ وَزَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ (5)پرسيدم كه:
هَلْ لِلْعِبادِ بِمَا حَبَّبَ صُنْعٌ؟ قَالَ: لَا، وَلَا كَرامَةَ ؛(6)
آيا از بندگان، در پيدايش آنچه خدا دوستياش را به ايشان داده (يعني ايمان)، كاري برميآيد؟ فرمود: نه؛ و كرامتي هم نيست.
1) المحاسن، ص198، ح26 (باب دوم از كتاب مصابيح الظلم...).
2) المجادله (58)، آية 22.
3) المحاسن، ص199، ح27. منظور از ايمان در اين روايات همان معرفت الهى است كه سبب ايمان و تصديق مىگردد، (مؤلف).
4) المحاسن، ص199، ح28 (باب دوم از كتاب مصابيح الظلم).
5) الحجرات (49)، آية 7.
6) . المحاسن، ص199،ح29؛ براى روايات ديگر در اين زمينه، ر.ك: بحارالأنوار، ج3، ص270 و 272، ح6 ـ 9 (باب دهم از كتاب التوحيد) و ج5، ص220 ـ 223 و ص302، ح10 (باب 14 از ابواب العدل...از كتاب العدل و المعاد).
همه اين روايات دلالت دارند كه قرار گرفتن معرفت در دلهاي بندگان فعل خداست
و اين فضل و احساني است از سوي خداي متعال بر بندگانش.
در تفسير آيه هَلْ جَزَاءُ الْاِحْسانِ إِلَّا الْاِحْسانُ(1) ، از پيامبر روايت شده كه فرمود:
إِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ قَالَ: مَا جَزَاءُ مَنْ أَنْعَمْتُ عَلَيْهِ بِالتَّوْحِيدِ إِلَّا الجَنَّةَ؟ (2)
خداوند ميفرمايد: جزاي كسي كه نعمت توحيد را به او بخشيدهام چيزي جز بهشت نيست.
پس اصل معرفت از خداست و استدلالها و احتجاجها و تذكرات اسباب و اقتضائاتي بيش نيستند؛ زيرا كه خداوند امور را با اسباب به جريان مياندازد. پس به هنگام وجود اسبابِ معرفت، خداي تبارك و تعالي معرفت خويش را عطا ميكند و هر اندازه بخواهد، بر آن ميافزايد.
خداي متعال بر بندگانش منت نهاده به اينكه از آنان در عالم ذر عهد و پيمان گرفته
و خود را براي آنان نمايانده و آنها خدايشان را شهود كردهاند و خداوند با همه آنها سخن گفته و فرموده:
أَلَسْتُ بِرَبِّكُم ؛(3)
آيا من پروردگار شما نيستم؟!
اين گفتوگو در هنگامي صورت گرفته كه او خودش را به آنان معرفي كرده و آنها را بر خودشان گواه گرفته است. بعد از آن، معرفت را در دلهاي آنان ثابت نموده و رؤيت را از ياد آنها برده است.
اين همان فطرت خداست كه مردم را بر آن سرشته و آفرينش خدا را تغييري نيست. دين استوار نيز همين است.
آري، همين است آن رنگ و صبغه الهي كه بندگان را با رنگ معرفت خود آراسته
و كيست كه از خدا رنگي خوشتر بيافريند؟
به همين جهت است كه هرگاه از بندگان بپرسي كه آسمانها و زمين را چه كسي آفريده، قطعا همه خواهند گفت: خدا؛ و اگر از آنها بپرسي چه كسي از آسمان آب فرو ميفرستد و زمين را بعد از مردنش زنده ميكند، به يقين خواهند گفت: خدا.
نيز آنگاه كه سوار كشتي ميشوند، خداي را با اخلاص در دين ميخوانند؛ ولي آنگاه كه آنان را به خشكي برساند و نجات دهد، مشرك ميشوند.
آيات و روايات در اين باب بيش از آن است كه بشود آنها را در اينجا جمع كرد؛ ولي براي نمونه، برخي از آنها ارائه ميگردد:
1 ـ خداي متعال ميفرمايد:
فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَةَ الله الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِـخَلْقِ الله ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ (1)
پس در حالي كه تو را هيچ انحرافي نباشد، روي خود را به سوي دين مستقيم بدار؛ همان فطرت خدا كه مردمان را بر آن مفطور كرده است. در خلق خدا، هيچ تبديل و تغييري راه ندارد. دين قيّم و راست همان است.
از امام صادق درباره فطرت خدا در اين آيه سوال شد؛ فرمود:
[فطرت خدا] توحيد است.(2)
در روايت ديگر نيز فرمود:
فَطَرَهُم جَمِيعاً عَلَي التَّوْحِيدِ ؛(1)
همه را بر توحيد مفطور كرد.
ايشان در روايت ديگر، در اينباره، فرمود:
... هِيَ الْإِسْلامُ.فَطَرَهُمْ اللهُ حِينَ أَخَذَ مِيثَاقَهُمْ عَلَي التَّوْحِيدِ قَالَ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ وَفِيهِ الْـمُؤْمِنُ وَالْكافِرُ ؛(2)
فطرت خدا همان اسلام است. آنان را، آنگاه كه بر توحيد اخذ ميثاق ميكرد، بر اسلام مفطورشان كرد، گفت: آيا من پروردگار شما نيستم؟ و آنجا مؤمن و كافر همه جمع بودند.
امام باقر دربارة فِطْرَةَ الله... فرمود:
هُوَ لَا إِلهَ إِلَّا اللهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ الله، عَلِيٌّ أَميرُالْـمُؤْمِنينَ وَلِيُّ الله، إِلَي هٰهُنا التَّوْحيدُ ؛(3)
فطرت خدا همان اقرار به يگانگي او و رسالت محمد و ولايت اميرالمؤمنين علي است؛ توحيد تا اينجاست.
در كتاب توحيد صدوق(4)، نُه روايت در اينباره نقل شده كه به همين مضمون است.
در يكي از آنها، زراره ميگويد: به امام صادق عرض كردم: خدا رحمتت كند! فطرت خدا در كتابش چيست؟ فرمود:
فَطَرَهُمْ عَلَي التَّوْحيدِ عِنْدَ الْمِيثَاقِ عَلَي مَعْرِفَتِهِ أَنَّهُ رَبُّهُمْ.قُلْتُ: وَخَاطَبُوهُ؟ قَالَ: فَطَأْطَأَ رَأْسَهُ.ثُمَّ قَالَ: لَوْلَا ذلِكَ لَمْ يَعْلَمُوا مَنْ رَبُّهُمْ وَلَا مَنْ رَازِقُهُمْ ؛(5)
مردمان را هنگامي كه به شناخت ربوبيتش ميثاق ميگرفت، به توحيد مفطورشان كرد. گفتم: او را مخاطب قرار دادند؟ حضرت سر به زير انداخت. سپس گفت: اگر چنين نبود، نه پروردگارشان را ميشناختند و نه روزي دهندهشان را.
از پيامبر مشهور شده كه فرمود:
كُلُّ مَوْلُودِ يُولَدُ عَلَي الْفِطْرَةِ.فَأَبَواهُ يُهَوِّدَانَهُ وَيُنَصِّرَانَهُ وَيُمَجِّسَانَهُ ؛(1)
هر بچهاي بر فطرت اسلام به دنيا ميآيد. اما بعدا پدر و مادرش او را يهودي و مسيحي و مجوسي ميكنند.
امام رضا فرمود:
بِالْفِطْرَةِ تَثْبُتُ حُجَّتُهُ ؛(2)
با فطرت، حجت خدا ثابت شده است.
2 ـ خداي متعال ميفرمايد:
صِبْغَةَ الله وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ الله صِبْغَةً... (3)
رنگآميزي خدا؛ و چه كسي بهتر از خدا رنگآميزي ميكند؟!
امام صادق در تفسير آيه فوق فرمود:
صَبَغَ الْـمُؤْمِنينَ بِالْوِلَايَةِ فِي الْمِيثَاقِ ؛(4)
مؤمنان را، به هنگام اخذ ميثاق، بر ولايت رنگآميزي كرد.
نيز، فرمود:
اَلصِّبْغَةُ مَعْرِفَةُ أَميرِالْـمُؤْمِنينَ بِالْوَلَايَةِ فِي الْمِيثَاقِ ؛(1)
صبغه و رنگآميزي همان معرفت اميرالمؤمنين است به ولايت، به هنگام اخذ ميثاق.
روايات ديگر در اينباره در تفسير برهان موجود است. (2)
3 ـ خداي متعال ميفرمايد:
حُنَفَاءَ لِله غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ ؛(3)
در حالي كه راست براي خدا باشيد [و هيچگونه انحرافي نداشته باشيد] و شريكي براي او نگيريد.
امام صادق در تفسير آيه مذكور فرمود:
اَلْـحَنِيفِيَّةُ مِنَ الْفِطْرَةِ الَّتي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لَا تَبْديلَ لِخَلْقِ الله (4) قَالَ: فَطَرَهُمْ عَلَي الْـمَعْرِفَةِ بِهِ... ؛(5)
حنيفيّت (راست بودن براي خدا و انحراف نداشتن) از نشانههاي همان فطرتي است كه خداوند مردم را بر آن مفطور كرده و خلق خدا را تغييري نيست. فرمود: آنان را بر معرفت خودش مفطور كرده است.
در تفسير برهان(6)، در ذيل آية مذكور، رواياتي ديگر هم موجود است و نيز ذيل تفسير آيه مِلَّةَ اِبرَاهيمَ حَنيفاً، در اين مورد رواياتي دارد.(7)
1) بحارالأنوار، ج3، ص281، ح20 (باب 11 از كتاب التوحيد).
2) البرهان في تفسير القرآن، ج1، ص339، ح1 ـ 7 [656 ـ 662].
3) لحج (22)، آية 31.
4) . الروم (3030.)، آية
5) . الكافى، ج2، ص12، ح4 (باب فطرة الخلق علي التوحيد)؛ بحارالأنوار، ج67 ، ص135، ح7 (باب چهارم از ابواب الايمان و...) از امام باقر است و در مصدر «التي فطر الله الناس» بدل «التي فطر الناس» ميباشد.
6) البرهان في تفسير القرآن، ج4، ص345ـ 346، ح2 ـ 28 [8326 ـ 8353].
7) . البرهان في تفسير القرآن، ج2، ص177، ح1 [2757].
4 ـ خداي متعال ميفرمايد:
وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَي أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُم قَالُوا بَليٰ شَهِدْنا... ؛(1)
به يادآور زماني را كه پروردگارت از پشت بني آدم فرزندانشان را بيرون آورد و آنان را بر خودشان گواه گرفت و گفت: آيا من پروردگارتان نيستم؟ گفتند: آري؛ گواهي ميدهيم... .
امام باقر در تفسير آيه مذكور فرمود:
أَخْرَجَ مِنْ ظَهْرِ آدَمَ ذُرِّيَّتَهُ إِلَي يَوْمِ الْقِيامَةِ، فَخَرَجُوا كَالذَّرِّ فَعَرَّفَهُمْ وَأَرَاهُمْ نَفْسَهُ وَلَوْلَا ذَلِكَ لَمْ يَعْرِفْ أَحَدٌ رَبَّهُ... ؛(2)
خداوند اولاد حضرت آدم را از پشت وي بيرون آورد و آنها همچون ذراتي خارج شدند. پس خود را به آنان معرفي كرد و خويشتن را به آنها نماياند؛ و اگر چنين نميكرد، كسي پروردگارش را نميشناخت.
امام صادق هم فرمود:
أَوَّلُ مَنْ سَبَقَ مِنَ الرُّسُلِ إِلَي بَليٰ رَسُولُ الله... كَانَ الْمِيثَاقُ مَأْخُوذاً عَلَيْهِمْ لِله بِالرّبُوبِيَّةِ، وَلِرَسُولِهِ بِالنُّبُوَّةِ، وَلِأَمِيرِالْـمُؤْمِنينَ وَالْأَئِمَّةِ بِالْإِمَامَةِ، فَقَالَ: أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ، وَمُحَمَّدُ نَبِيُّكُمْ، وَعَلِيُّ إِمامُكُمْ، وَالْأَئِمَّةُ الْهادُونَ أَئِمَّتِكُمْ؟ فَقَالُوا: بَليٰ...(3)؛
رسول خدا نخستين كسي از ميان رسولان بود كه به گفتن «بلي» از همه پيشي گرفت... خداوند بر مردمان به ربوبيت خود و نبوت
رسولش و امامت اميرالمؤمنين و ائمه پيمان گرفت و فرمود: آيا من پروردگار شما نيستم و محمد پيامبر شما و علي و ائمه هدايتگر امامان شما نيستند؟! همه گفتند: آري.
ابنمُسكان ميگويد: از امام صادق پرسيدم:
مُعايَنَةً كَانَ هَذَا؟ قالَ: نَعَمْ. فَثَبَتَتِ الْـمَعْرِفَةُ وَنَسُوا الْـمَوْقِفَ، وَسَيَذْكُرُونَهُ وَلَوْلَا ذلِكَ لَمْ يَدْرِ أَحَدٌ مَنْ خالِقُهُ وَرَازِقُهُ. فَمِنْهُمْ مَنْ أَقَرَّ بِلِسَانِهِ فِي الذَّرِّ وَلَمْ يُؤْمِنْ بِقَلْبِهِ.فَقَالَ اللهُ: فَمَا كَانُوا لِيُؤمِنُوا بِمَا كَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ ؛(1)
آيا اخذ ميثاق به مشاهده بوده است؟ فرمود: آري، پس معرفت ثابت شد و محلّ آن فراموش گشت و زود باشدكه آن را به ياد آورند. اگر اين نبود، كسي درباره خالق و روزي دهندهاش چيزي نميدانست. برخي از آنان در عالم ذرّ به زبان اقرار كردند و از ته دل ايمان نياوردند. پس خداوند فرمود: به چيزي كه پيش از اين تكذيبش كردند ايمان نخواهند آورد.
امام باقر در تفسير آيه ذر فرمود:
ثَبَتَتِ الْـمَعْرِفَةُ وَنَسُوا الْـمَوْقِفَ، وَسَيَذْكَرُونَهُ يَوْماً.وَ لَوْلَا ذَلِكَ لَمْ يَدْرِ أَحَدٌ مَنْ خالِقُهُ وَلَا مَنْ رَازِقُهُ ؛(2)
معرفت ثابت شد و محل آن فراموش گشت و زود باشد كه آن را روزي به ياد آورند اگر اين نبود، كسي خالق و روزي دهندهاش را نميشناخت.
امامصادق فرمود:
آنگاه كه خداي عزوجل اراده نمود كه خلق را بيافريند، آنها را خلق كرد و پيش خود پراكند. سپس به آنها فرمود: پروردگارتان كيست؟ نخستين كسي كه لب به سخن گشود رسول خدا و اميرالمؤمنين و امامان ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ بودند كه گفتند: پروردگار ما تويي. پس خداوند علم و دين را به آنها عطا فرمود.
سپس به فرشتگان فرمود: اينها حاملان دين و علم مناند و امناي من در ميان خلقم و مسئولان آنهايند. سپس به اولاد آدم گفته شد: به ربوبيّت خداوند اقرار كنيد و به طاعت و ولايت اشخاص اقرار نماييد. همه گفتند: آري، پروردگارا، اقرار كرديم.
سپس خداوند متعال به فرشتگان فرمود: گواه باشيد. فرشتگان گفتند: گواهي ميدهيم؛ تا اينكه فردا نگويند: ما از اين غافل بوديم... ولايت ما بر مردم به هنگام اخذ پيمان تأكيد شده است.(1)
نيز در تفسير آيه ذر، فرمود:
خداوند از پشت آدم اولاد او را تا قيامت همچون ذرّاتي بيرون كشيد
و خود را بهآنها شناساند ـ كه اگر اين نبود، كسي پروردگارش را نميشناخت ـ و فرمود: آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: آري؛
و محمد رسول خدا و علي اميرالمؤمنين است.
و آيه و اگر از آنها بپرسي چه كسي آسمانها و زمين را خلق كرده، قطعا همه خواهند گفت: خدا به همين معنا دلالت دارد.(2)
همچنين ايشان فرمود:
محمد نخستين كسي بود كه بلي گفت.
[زراره ميگويد:] گفتم: آيا اين به ديدن و مشاهده بوده است؟ فرمود: معرفت در دلهايشان ثابت شد و اين پيمان فراموش گشت و زود باشد كه آن را به ياد آورند. اگر اين نبود، كسي خالق و روزي دهندهاش را نميشناخت.(1)
5 ـ خداي متعال ميفرمايد:
هَذَا نَذِيرٌ مِنَ النُّذُرِ الاُوليٰ ؛(2)
اين اخطاركنندهاي از اخطار كنندههاي پيشين است.
امام صادق در تفسير آيه مذكور فرمود:
إِنَّ اللهَ تَبارَكَ وَتَعَاليٰ لمَـَّا ذَرَأَ الْـخَلْقَ فِي الذَّرِّ الأَوَّلِ فَأَقَامَهُمْ صُفُوفاً وَبَعَثَ اللُه مُحَمَّداً فَآمَنَ بِهِ قَوْمٌ وَأَنْكَرَهُ قَوْمٌ، فَقَالَ اللهُ: هَذَا نَذِيرٌ مِنَ النُذُرِ الأُولَي يَعْني بهِ مُحَمَّداً حَيْثُ دَعَاهُمْ إِلَي الله عَزَّوَجَلَّ فِي الذَّرِّ الأَوَّلِ ؛(3)
آنگاه كه خداوند خلق را در ذر اول آفريد و همه آنها را به صف كشيد و محمد را به آنها مبعوث ساخت، گروهي به او ايمان آورده و گروهي انكارش كردند؛ پس خداوند فرمود: اين اخطار كنندهاي از اخطار كنندههاي پيشين است. مقصودش محمد بود،
آنگاه كه آنها را در ذر اول به سوي خداي ـ عزوجلـ دعوت كرد.
جمله آخر اين روايت در بصائر نيز از امام صادق نقل شده است.(1)
اينآيات قرآن كريم و رواياتي كه در تفسير آنها وارد شده است، يعني بياناتِ دو يادگار گرانبهاي رسول خدا براي امتش كه هر كس به آن دو تمسك كند هيچگاه گمراه نميشود، به صراحت دلالت دارد بر اينكه خداوند متعال همه مردم را به معرفت خويش و معرفت رسولش و معرفت ائمه مفطور كرده است و دامنه توحيد تا اينجاست.
نيز، دلالت دارد بر اينكه خداوند متعال خويش را بر مردمان نماينده و آنها او را مشاهده كردهاند؛ و او با آنان سخن گفته و آنها را مورد خطاب قرار داده و آنها هم با او سخن گفتهاند.
خداوند در خطابش به آنها فرموده: آيا من پروردگار شما نيستم؟ آنها هم گفتهاند: آري.
نخستين كسي هم كه «بلي» گفته رسول خدا بوده است. پس از اين واقعه بود كه معرفت در دلها ثابت شد و رؤيت و مشاهده فراموش گشت.
نيز، دلالت دارد كه خداوند مؤمنين را با ولايت اميرالمؤمنين و ائمه رنگآميزي كرده است.
همچنين، دلالت دارد كه خداوند متعال محمد را به سوي ذريه آدميان مبعوث كرد؛ گروهي به او ايمان آوردند و گروهي انكارش كردند. همينطور، دلالت دارد كه امام علي در عالم عهد و ميثاق، «اميرالمؤمنين» نام گرفته است. اطاعت و معصيت هم آنجا رقم خورده؛ و اگر آن معرفي نبود، كسي خالق و روزي دهندهاش را نميشناخت. در واقع، اساس شريعت مقدس آسماني بر همين پايه استوار گشته است.
1) بصائر الدرجات، ص85، ح6 (باب 14 از جزء دوم).
خداي متعال ميفرمايد:
فَإِذَا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَي الْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ ؛(1)
هنگامي كه بر كشتي سوار ميشوند، خدا را با اخلاص ميخوانند
و چون به خشكي نجاتشان داد، مشرك ميشوند.
وَإِذَا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُا اللهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَي الْبَرِّ فَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَمَا يَجْحَدُ بِآيَاتِنا إِلَّا كُلُّ خَتَّارٍ كَفُورٍ ؛(2)
هنگامي كه موجي چون تودههاي ابر آنان را فرا گيرد، خدا را بخوانند و دين خود را براي او خالص كنند؛ و چون نجاتشان داد و به خشكي رساند، برخي از آنان ميانهرو هستند. نشانه هاي ما را جز هر خائن ناسپاس انكار نميكند.
قُلْ أَرَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتاكُمْ عَذَابُ الله أَوْ أَتَتْكُمُ السَّاعَةُ أَغَيْرَ الله تَدْعُونَ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ * بَل إِيَّاهُ تَدْعُونَ فَيَكْشِفُ مَا تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شَاءَ وَتَنْسَوْنَ مَا تُشْرِكُونَ ؛(3)
[اي پيامبر به كافران] بگو: اگر عذاب خدا شما را در رسد، يا رستاخيز شما را دريابد ـ اگر راستگوييد ـ كسي غير از خدا را ميخوانيد؟! بلكه فقط او را ميخوانيد و اگر او بخواهد، آنچه را براي آن ميخوانيد از شما برطرف ميكند و آنچه را شريك او قرار ميدهيد فراموش ميكنيد.
وَإِذَا مَسَّ الْإنْسَانَ ضُرٌّ دَعَا رَبَّهُ مُنِيباً إلَيهِ ثُمَّ إِذَا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِنْهُ نَسِيَ مَا كَانَ يَدْعُوا إِلَيْهِ مِنْ قَبْلُ وَجَعَلَ لِله أَنْدَاداً ؛(1)
چون به انسان آسيبي رسد، به سوي پروردگارش بازگشت كرده او را ميخواند. سپس چون از جانب خود به او نعمتي عطا كند، آن را كه در رفعِ آن (آسيب) پيشتر به درگاه او دعا ميكرد فراموش مينمايد و براي خدا همتاياني قرار ميدهد.
رَبُّكُمُ الَّذِي يُزْجِي لَكُمُ الْفُلْكَ فِي الْبَحْرِ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ كَانَ بِكُمْ رَحِيماً * وَإِذَا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فِي الْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِِلَّا إِيَّاهُ فَلَمَّا نَجَّاكُمْ إِلَي الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَكَانَ الْإِنْسَانُ كَفُوراً (2)
پروردگار شما كسي است كه كشتي را براي شما در دريا به حركت درميآورد تا از فضل او [روزي] بجوييد؛ او همواره با شما مهربان است. چون در دريا به شما صدمهاي برسد، هر كه را جز او ميخوانيد ناپديد ميگردد و چون شما را به سوي خشكي رهانيد، رويگردان ميشويد. انسان همواره ناسپاس است.
پس چون اساس شرايع بر معرفت فطري نهاده شده است، خداوند پيامبرانش را مبعوث كرد تا مردم را بدان يادآوري كنند.
اميرالمؤمنين در اينباره ميفرمايد:
فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ وَوَاتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِيَاءَهُ لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ وَيُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ وَيَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ وَيُثيرُوا لَـهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ... (3)
خداوند پيامبران را در ميان مردمان مبعوث كرد و رسولانش را
پيدرپي به سوي آنان گسيل داشت تا پيمان فطرت را از آنان مطالبه كنند و نعمت فراموش شده را به ياد آنان بياورند و گنجينههاي خرد را بر ايشان آشكار كنند.
سرانجام، محمد رسولالله يعني بهترين و شريفترين خلقش را مبعوث كرد
و كتاب قرآن را براي او فرستاد تا مردم را به خداي سبحان تذكر دهد و كتابش را چنين توصيف نمود:
وَقَدْ آتَيْنَاكَ مِنْ لَدُنَّا ذِكْراً ؛(1)
تورا از پيش خود ذكر داديم.
وَهَذَا ذِكْرٌ مُبَارَكٌ ؛(2)
اين كتاب ذكري مبارك و خجسته است.
إِنَّها تَذْكِرَةٌ * فَمَنْ شَاءَ ذَكَرَهُ ؛(3)
اين آيات يادآوري است؛ هر كه خواهد، پند ميگيرد.
وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ ؛(4)
قطعا قرآن را براي يادآوري آسان كردهايم؛ پس آيا يادآورندهاي هست؟
إِنَّ فِي ذَلِكَ لَذِكْريٰ لِـمَنْ كَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَي السَّمْعَ وَهُوَ شَهِيدٌ ؛(5)
قطعا اين (قرآن)، براي هر صاحبدلي يا هر كه گوش فرا داده شاهد باشد، مايه تذكر و يادآوري است.
كِتَابٌ أُنْزِلَ إِلَيْكَ فَلَايَكُنْ فِي صَدْرِكَ حَرَجٌ مِنْهُ لِتُنْذِرَ بِهِ وَذِكْريٰ لِلْمُؤْمِنينَ ؛(1)
كتابي است كه به سوي تو فرو فرستاده شده است ـ پس نبايد در سينه تو، از ناحيه آن، تنگي باشد ـ تا بهوسيله آن هشدار دهي و براي مؤمنان، ذكر و يادآوري باشد.
إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ ؛(2)
بيترديد، ما اين ذكر [قرآن] را نازل كردهايم و قطعا خود نگهبان آن هستيم.
وَمَا هِيَ إِلَّا ذِكْريٰ لِلْبَشَرِ ؛(3)
اين آيات جز يادآوري براي بشر نيست.
اين آيات به وضوح دلالت دارد كه قرآن كريم يادآور معرفت فطري است. پيامبر
و أئمه ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ هم يادآوران معرفت فطري براي بشرند. در تفسير امام حسن عسكري، آمده است:
الله؛ اوست كه هنگام احتياج و سختيها و كوتاه شدن دست از ديگران و از بين رفتن اسباب، همه به او پناه ميبرند.
ميگويد: (بسمالله)؛ يعني براي انجام دادن تمام كارهايم از خدا استعانت ميجويم. خدا ـ كه كسي غير او شايسته عبادت و پرستش نيست ـ پناه دهنده است، آنگاه كه از او پناه خواسته شود و اجابت كننده است، آنگاه كه خوانده شود.
امام فرمود: اين همان است كه مردي به امام صادق عرض كرد: اي فرزند رسول خدا، مرا به خدا راهنمايي و دلالت كن كه جدال كنندگان با من زياد جدال كردهاند و مرا به تحير انداختهاند. حضرت فرمود: اي بنده خدا، آيا هيچ شده كه سوار كشتي شوي؟ گفت: آري. فرمود: آيا شده كه كشتي بشكند و كشتي ديگري هم نباشد نجاتت دهد و شنا هم بلد نباشي تا كفايتت كند؟ گفت: آري. فرمود: آيا دِلَت در آن موقع به چيزي تعلّق و بستگي داشت كه بتواند تو را از مهلكه برهاند؟ گفت: آري.
حضرت صادق فرمود: او خداست كه نجات دهنده است، آنگاه كه نجات دهندهاي وجود ندارد و پناه دهنده است، آنگاه كه هيچ پناه دهندهاي نيست.(1)
دربارة آياتي كه در آنها از ميثاق و عهد و پيمان سخن به ميان آمده، دانشمندان نظريّات مختلفي دارند.
محدثان پارسا ميگويند: به ظاهر آيات ايمان ميآوريم؛ بدون اينكه تأويل و توجيه نماييم.
برخي آنها را به استعاره و مجاز و تمثيل حمل كردهاند.
و گروهي نيز آنها را به اخذ ميثاق در عالم تكليف، بعد از كامل شدن عقل و برهان، حمل نمودهاند.
اين دو نظريه آخر برخلاف ظاهر آيات و روايات است.
1) بحارالأنوار، ج3، ص41، ح16 (باب سوم از كتاب التوحيد).
گروهي كه وجود عالم ميثاق را قبول ندارند اشكالهايي در مورد آن مطرح كردهاند كه به طور خلاصه طرح ميشود:(1)
1ـ وجود عالم ميثاق موجب تعلق ارواح به بدنهايي غير از بدنهاي دنيوي است؛
و اين تناسخ است.
2ـ اين ذراتي كه از پشت آدم بيرون كشيده شده و مورد خطاب قرار گرفتند و اقرار كردند يا عقلهايشان كامل شده بود كه پذيراي تكليف شدند، يا نه.
اگر كامل شده بود، پس چرا وقتي به اين دنيا آمدند و خردهايشان هم كامل شد آن را به ياد نميآورند؟! ولي اگر كامل نشده بود، خطاب كردن به آنها صحيح نبود و اقرار
و شهادت آنها باطل بود.
3ـ چگونهاين همه ذرات در پشت آدم جاي گرفتند؟
4ـ بدن شرط حصول حيات و عقل و فهم است.
5ـ آيا اين ميثاق فقط در آن هنگام بر آنها حجت بود، يا در اين دنيا هم حجت است؟ اگر فقط براي آن عالم بود، در استحقاق ثواب و عقاب و مدح و ذم، كافي نيست؛ و اگر براي اين دنيا هم حجت است، پس چرا كسي آن را به ياد نميآورد؟
جواب اشكال اول
اين اشكال مبني بر آن است كه بدنهاي ذري غير از بدنهاي دنيوي باشند، در حالي كه مقتضاي روايات برخلاف اين مبناست؛ زيرا بدنهاي دنيوي عين همان بدنهاي ذري است و همين انسان در مرتبه ذر خلق شده. او روحي دارد كه 2000 سال پيش از بدنها آفريده شده و با همين روح، در اصلاب و ارحام حركت كرده تا اينكه به تقدير الهي پا به اين دنيا نهاده است.
1) براي مطالعه بيشتر به كتاب سدّ المفر علي منكر عالم ذر مراجعه كنيد.
در اين دنيا، انسان با تغذيه رشد و نمو ميكند و آنچه با تغذيه به او ميافزايد خارج از حقيقت اوست.
جواب اشكال دوم
ظاهر آيات و روايات اين است كه انسانها در عالم ذر و ميثاق از عقل كامل بهرهمند بودند و شرايط تكليف در آنها جمع بود.
اينكه ميثاق را فراموش كردهاند كار خداست؛ چنانكه صريح روايات اين است:
أَنْسَاهُمْ رُؤْيَتَهُ وَأَثْبَتَ فِي قُلُوبِهِمْ مَعْرِفَتَهُ ؛(1)
رؤيت خود را از يادشان برد و معرفت را در دلهايشان تثبيت كرد.
اين فراموشي بسان فراموشي هنگام خواب براي انسان است كه همه آنچه را در حال بيداري درك ميكند، در خواب از ياد ميبرد.
انسانها در اين دنيا هم در خواباند و آنگاه كه ميميرند، بيدار ميشوند؛ و روايات صراحت دارد كه اين رؤيت را روزي به ياد خواهند آورد.
جواب اشكال سوم
جاي دادن همه ذرات در پشت آدم با توجه به قدرت الهي هيچ بعيد و دشوار نيست؛ چرا كه خداوند بر هر چيزي تواناست.
جواب اشكال چهارم:
وجود بدن، به اين صورت دنيوي، شرط حصول حيات و عقل و فهم نيست، بلكه شرط حصول آنها فقط عطاي الهي است؛ به هر كه بخواهد، ميدهد آنچه را بخواهد.
در روايت است كه از امام صادق سوال شد:
كَيْفَ أَجَابُوا وَهُمْ ذَرٌّ؟ قَالَ: جَعَلَ فِيهِمْ مَا إِذَا سَأَلَهُمْ أَجَابُوهُ، يَعْنِي فِي الْمِيثَاقِ ؛(2)
آنها كه ذراتي بيش نبودن چگونه جواب دادند؟ فرمود: در آنها چيزي قرار داد كه وقتي از آنها سوال كرد، جوابش دادند؛ يعني در ميثاق.
نيز، فرمود:
صَنَعَ فِيهِمْ مَا اكْتَفيٰ بِهِ ؛(1)
در آنها، چيزي قرار داد كه براي اين كار كفايت ميكرد.
جواب اشكال پنجم
اخذ ميثاق هم براي اتمام حجت در آن عالم بود، هم براي اتمام حجت در دنيا؛ زيرا معرفت در دلهاي بنيآدم ثابت گشت و فراموشي آن به هيچ وجه مانع از اتمام حجت نيست، چنانكه توضيح آن گذشت.
اشكالهاي ديگري هم در اينباره طرح شده كه نيازي به ذكر آنها ديده نميشود.
احتمال حمل اين روايات بر تقيه هم صحيح نيست؛ چون در همين روايات، اموري وجود دارد كه برخلاف تقيّه است.
علامه بزرگوار مجلسي، در مرآة العقول(2)، بعد از نقل سخنان شيخ مفيد در اينباره ميفرمايد:
رد ظواهر آيات و روايات مستفيض با اين اشكالهاي ضعيف و وجوه سست جرأت بر خداوند متعال و ائمه دين است.
اگر در ادلهاي كه موجب رد اين اخبار شده و اشكالهايي كه بر آنها وارد گشته خوب تامل كني، ميفهمي كه با اين ادلّه نميشود حتّي يك روايت را رد نمود؛ تا چه رسد به اين همه روايات فراوان كه موافق ظاهر آيه كريمه است.
سپس، سخنان سيد مرتضي را در اينباره نقل كرده و روايات نبوي را درباره ثبوت عالم ذر كه رازي در تفسيرش آورده و نيز اشكالهاي معتزله را نقل نموده و به همه آنها جواب داده است؛ خداوند بر علوّ درجاتش بيفزايد!
در كتاب حق اليقين(1)علامه مجلسي، در بحث معاد جسماني، نقل كرده است كه شيخ مفيد از گفته خود درباره روايات عهد و ميثاق برگشته و از آن توبه كرده است.
چون صباحي كلام خود را در اينجا به پايان برد، صداي «احسنت، احسنت» از همه حضار بلند شد و حاجي خليل و ديگران از آقاي صباحي تشكر و قدرداني كردند. اين مجلس هم، با اين سخنان صباحي، به لطف و عنايت الهي به پايان رسيد.
الحمدللّه ربّ العالمين كما هو أهله، حمداً كثيراً طيّباً دائماً أبداً علي كلّ حال، علي ما هدانا لهذا و ما كنّا لنهتدي لولا أن هدانا الله تعالي.
و صلّي الله علي محمد و آله الطيّبين الطّاهرين المعصومين من الآن إلي يوم لقاء الله. ربّنا تقبّل منّا بفضلك وجودك، و اجعل لنا لسان صدق فِي الآخرين، و اجعلنا من ورثة جنّة النعيم، و اغفر لنا و لوالدينا و للمؤمنين و المؤمنات، يا أرحم الراحمين.
جمادي الثاني 1377 هـ .ق
الأحقر، علي نمازي شاهرودي
1) حق اليقين، ص337.
آيات البقرة (2) صفحات
32قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا 179
79فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ 97
116كُلٌّ لَهُ قَانِتُونَ 145
135مِلَّةَ اِبرَاهيمَ حَنيفاً222
138صِبْغَةَ الله وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ الله صِبْغَةً 107،221
145مِنْ بَعْدِ مَا جَائَكَ مِنَ الْعِلْمِ 178،198
156إنّا لله و إنّا إليه راجعون 143
166إِذْ تَبَرَّأَ الَّذينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذينَ اتَّبَعُوا 193
168وَ لَا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ99
185شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ201
205وَيُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ 137
213كَانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ الله 195
255وَلَايُحِيطُون بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ 179
268الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمْ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشَاءِ100
282وَاتَّقُوا الله وَ يُعَلِّمُكُمُ الله 179
286لايُكَلِّفُ الله نَفْساً إِلَّا وُسْعَها216
آل عمران (3)
7فَامّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ104
61لَعْنَتَ اللهِ عَلَي الْكَاذِبِينَ96
68إِنَّ أوْلَي النّاسِ بِإِبْراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ188
118قَدْ بَيَّنَا لَكُمُ الْآياتِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ194
138هَذَا بَيانٌ لِلنَّاسِ وَهُديً وَمَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِينَ202
164لَقَدْ مَنَّ الله عَلَي الْـمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ181
النساء (4)
23وَأُمُّهَاتُكُمُ الَّلٰاتِيِ أَرْضَعْنَكُمْ144
166أَنْزَلَهُ بِعِلْمِهِ 198
176إِنِ امْرُؤٌ هَلَكَ137
المائدة (5)
5وَطَعَامُ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ حِلٌّ لَكُمْ144
103وَأَكْثَرُهُمْ لَايَعْقِلُونَ194
110وَإِذْ عَلَّمْتُكَ الْكِتَابَ وَالْـحِكْمَةَ وَ179
الانعام (6)
1وَجَعَلَ الظُّلُماتِ وَالنُّورَ170
40، 41قُلْ أَرَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ الله228
121إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلَي أوْلِيائِهِمْ لِيجادِلُوكُمْ 74
الأعراف (7)
2كِتَابٌ أُنْزِلَ إِلَيْكَ فَلاَيَكُنْ فِي صَدْرِكَ231
23رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَ72
59، 65، 73 يا قَوْمِ اعْبُدُوا الله مَا لَكُمْ108
94وَمَا أَرْسَلْنا فِي قَرْيَة مِن نَبِيّ إِلَّا108
101فَما كانُوا لِيُؤمِنُوا بِما كَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ224
172أَلَسْتُ بِرَبِّكُم قالوا بلي 106، 218، 220، 223
172أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ القِيامَةِ إِنّا كُنّا عَنْ هَذَا غَافِلينَ192
الأنفال (8)
42لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَة وَيَحْيَي137
48إِنّي جارٌ لَكُمْ فَلَمَّا تَرَاءَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ76
التّوبه (9)
3أَنَّ الله بَريءٌ مِنَ الْـمُشْرِكِينَ 101
32يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِئُوا نُورَالله بِأَفْواهِهِمْ97
يونس (10)
41وَإن كَذَّبُوكَ فَقُل لِي عَمَلي وَ لَكُمْ عَمَلُكُمْ أَنْتُمْ97
100وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذينَ لَايَعْقِلُون 176
هود (11)
14فَإِنْ لَمْ يَسْتَجِيبُوا لَكُمْ198
118، 119وَلاَيَزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ *إِلَّا مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ 196
الرّعد (13)
43قُلْ كَفَي بِالله شَهِيداً بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَ 180، 204
إبراهيم (14)
1كِتَابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النّاسَ197
22وَقَالَ الشَّيْطَانُ لَـمّا قُضِيَ الأَمْرُ193
الحجر (15)
9إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنا الذِّكْرَ وَإِنّا لَهُ لَحافِظُونَ 231
39رَبِّ بِمَا أَغْوَيْتَني72
99وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّي يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ 156
النّحل (16)
89وَنَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَاناً...202
64وَمَا أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ إِلَّا لِتُبَيِّنَ197
الإسراء (17)
9إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يَهْدي لِلَّتي هِيَ أَقْوَمُ 202
23وَ قَضَي رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَينِ إِحْسَاناً 145
43سُبْحَانَهُ وَتَعَالَي عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوّاً كَبيراً 60 ، 96
44وَإِن مِن شَيْء إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ 146
58وَإِن مِنْ قَرْيَة إِلَّا نَحْنُ مَهْلِكُوهَا قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ 140
66 ، 67رَبُّكُمُ الَّذِي يُزْجِي لَكُمُ الْفُلْكَ229
الكهف (18)
29وَقُلِ الْـحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ194
49لَايُغَادِرُ صَغِيرَةً وَلَا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصيٰهَا136
65فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبَادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً178
مريم (19)
43يَا أَبَتِ إِنّي قَدْ جائَني مِنَ الْعِلْمِ179
93، 94، 95إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ143
طه (20)
99، 100وَقَدْ آتَيْناكَ مِنْ لَدُنّا ذِكْراً 199، 230
123فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَايَ فَلايَضِلُّ وَلَايَشْقَي 202، 205
الأنبياء (21)
50وَهَذَا ذِكْرٌ مُبَارَكٌ230
74وَلُوطاً آتَيْناهُ حُكْماً وَعِلْماً 178
الحجّ (22)
31حُنَفَاءَ لِله غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِه 222
النّور (24)
35اللهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ181
الشّعراء (26)
216فإنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إِنّي بَريءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ 61 ، 97
221، 222هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلَي مَن تَنَزَّلُ الشَّياطيِنُ74
النّمل (27)
15وَلَقَدْ آتَيْنَا دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ عِلْماً 179
26رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظيمِ 183
63تَعَاليٰالله عَمَّا يُشْرِكُونَ 80
القصص (28)
50وَمَنْ أَضَلُّ مِمِّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَيْرِ هُدًي مِنَ الله 205
88كُلُّ شَيْء هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ 136، 138
العنكبوت (29)
17وَتَخْلُقُونَ إِفْكاً 96
65فإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا الله 107، 228
الرّوم (30)
30فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَةَ الله 107، 219، 220، 222
لقمان (31)
32وَإِذا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُا الله228
الأحزاب (33)
67، 68وَقَالُوا رَبَّنا إِنّا أَطَعْنا سَادَتَنا وَكُبَرَاءَنا192
سبأ (34)
31، 32يَقُولُ الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا192
فاطر (35)
6إِِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوّاً99
19، 20، 21وَمَا يَسْتَوِي الْاَعْمَي وَالْبَصِيرُ142
يس (36)
12وَكُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمَام مُبِين204
60لَاتَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدوٌّ مُبينٌ100
82إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذا أَرَادَ شَيْئاً أَنَ يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ156
الصّافات (37)
68ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإلَي الْـجَحيمِ143
159، 60سُبْحَانَ الله عَمَّا يَصِفُونَ * إِلَّا عِبَادَ الله 61، 74، 80
180سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ 61
ص (38)
82، 83قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ * إِلَّا عِبادَكَ73
الزّمر (39)
7إِن تَكْفُرُوا فَإِنَّ الله غَنيٌّ عَنْكُمْ98
8وَإِذَا مَسَّ الْإِنْسانَ ضُرٌّ دَعا رَبَّهُ229
23الله نَزَّلَ أَحْسَنَ الْـحَديثِ كِتاباً مُتَشابِها199
38وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ...107
42الله يَتَوَفَّي الْاَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا103
مؤمن (40)
7اَلَّذيِنَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ184
13هُوَ الَّذِي يُرِيكُمْ آيَاتِهِ 167، 214
34وَلَقَدْ جَآءَكُمْ يُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالْبَيِّناتِ137
الشّوري (42)
11لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ156
17الله الَّذِي أَنْزَلَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ وَالْمِيزانَ202
الزّخرف (43)
36وَمَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحمنِ نُقَيّضْ لَهُ 74 ،199
الجاثيه (45)
6تِلْكَ آياتُ الله نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِّ199
24وَمَا يُهْلِكُنَا إِلَّا الدَّهْرُ137
الحجرات (49)
7حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْاِيمانَ وَزَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ217
ق (50)
37إِنَّ فِي ذَلِكَ لَذِكْرَي لِـمَنْ كَانَ لَهُ قَلْبٌ230
النّجم (53)
42إِلي رَبِّكَ الْـمُنْتَهي143
56هَذَا نَذِيرٌ مِنَ النُّذُرِ الْاُوليٰ226
قمر (54)
22وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِر230
الرحمن (55)
26، 27كُلُّ مَنْ عَلَيْها فَان وَيَبْقَي وَجْهُ رَبِّكَ139
29كُلَّ يَوْم هُوَ فِي شَأْن156
60هَلْ جَزاءُ الْاِحْسانِ إِلَّا الْاِحْسانُ218
المجادله (58)
19أُوْلَئكَ حِزْبُ الشَّيْطَانِ أَلا إِنَّ حِزبَ الشَّيْطانِ75
22كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الإيمانَ217
الحشر (59)
20لَايَسْتَوِي أَصْحابُ النَّارِ وَأَصْحَابُ الجَنَّةِ142
22هُوَ الله الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُو156
الطّلاق (65)
7لَايُكَلِّفُ الله نَفْساً إِلَّا ما آتاها 216
الملك (67)
10وَقَالُوا لَوْ كُنّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنّا192
الحاقّه (69)
17وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذ ثَمانِيَةٌ184
29هَلَكَ عَنِّي سُلْطانِيَة137
المدّثر (74)
31وَما هِيَ إِلَّا ذِكْري لِلْبَشَرِ231
عبس (80)
11، 12إنَّها تَذْكِرَةٌ * فَمَنْ شَآءَ ذَكَرَهُ230
الطّارق (86)
13إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ202
الفجر (89)
22وَجَاءَ رَبُّكَ وَالْمـَلَكُ صَفّاً صَفّاً144
العلق (96)
8إنَّ إِلَي رَبِّكَ الرُّجْعي143
الكافرون (109)
2، 4لَاأَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ * و لَا أَنَا عَابَدٌ مَا عَبَدتُمْ99
الإخلاص (112)
3، 4لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ * وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ95
اميرالمؤمنيناِبْتَعَثَهُ بِالنُّورِ الْـمُضيء وَالْبُرْهانِ الْجَلِيِّ207
امام باقرأَخْرَجَ مِنْ ظَهْرِ آدَمَ ذُرِّيَّتَهُ إِلي يَوْمِ الْقِيامَةِ223
امام صادقأَصْلَحَكَ الله هَلْ جُعِلَ فِي النّاسِ216
امام صادقالأَوْصِيَاءُ هُمْ أَبْوابُ الله عَزَّوَجَلَّ الَّتِي139
امام صادقاَلْحَمْدُ لِله الَّذي لَايُحَسُّ وَلَايُجَسُّ وَلَايُمَسُّ 118
اميرالمؤمنيناَلْحَمْدُ لِله الْواحِدِ الاْحَدِ الْصَّمَدِ113
اميرالمؤمنيناَلْحَمْدُ لِله خالِقِ الْعِبادِ وَساطِعِ الْمِهادِ114
امام باقراَلْحَمْدُ لِله مُحَيِّثِ الْحَيْثِ وَمُكَيِّفِ الْكَيْفِ114
امام صادقاَلْحَنيفِيَّةُ مِنَ الْفِطْرَةِ222
امام صادقاَلصِّبْغَةُ مَعْرِفَةُ أَميرِالْـمُؤْمِنينَ222
امام صادقالله أَكْبَرُ مِنْ أَنْ يُوصَفَ106
امام صادقاللّٰهمَّ عَرِّفْني نَفْسَكَ215
اميرالمؤمنيناَلْـمُتَعاليٰ عَنِ الْاَشْباهِ وَالضُّرُوبِ،113
امام صادقاَلْمـَعْرفَةُ مِنْ صُنْعِ مَنْ هِيَ؟ قالَ: مِنْ215
امام باقرإِنَّ الله تَبارَكَ وَتَعالي خِلْوٌ مِنْ خَلْقِهِ115
اميرالمؤمنينإِنَّ الْـمُؤْمِنَ أَخَذَ دينَهُ عَنْ رَبِّهِ214
اميرالمؤمنينإِنَّ اَوَّلَ عِبادَةِ الله مَعْرِفَتُهُ112
اميرالمؤمنينأَنْشَأَ صُنُوفَ الْبَرِيَّةَ لَا مِنْ أُصُول كانَتْ بَدِيَّةً114
امام باقرأَنَّ هذا محمد رَسُولي وَأَنَّ هذا عَليٌّ107
امام صادقاَوَّلُ مَنْ سَبَقَ مِنَ الرُّسُلِ إِلي223
امام رضابِالْفِطْرَةِ تَثْبِتُ حجتهُ221
امام رضابسمالله الرحمن الرحيم؛ اَلْحَمْدُ لِله117
امام باقربِنَا عُبِدَ الله، وَبِنا عُرِفَ الله، وَبِنا 139، 209
امام حسينتَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَيْء، فَما جَهِلَكَ شَيْءٌ215
امام باقرثَبَتَتِ الْمـَعْرِفَةُ وَنَسُوا الْـمَوْقِفَ224
امام رضاسُبْحَانَكَ! ما عَرَفُوكَ وَلَاوَحَّدُوكَ213
امام صادقسِتَّةُ أَشْياء لَيْسَ لِلْعِبادِ216
امام صادقصَبَغَ الْـمُؤْمِنينَ بِالْولاية فِي الْميثاقِ221
اميرالمؤمنينفَالْقُرْآنُ آمِرٌ زاجِرٌ وَصامِتٌ ناطِقٌ207
امام صادقفَتَبَّاً وَخَيْبَةً وَتَعْساً لِمُنْتَحِلي الْفَلْسَفَةِ125
امام صادقفَتَعاليالله الَّذي لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ210
امام صادقفَرْدانِيٌّ، لَا خَلْقُهُ فيهِ وَلَا هُوَ فِي خَلْقِهِ118
امام صادقفَطَرَهُم جَميعاً عَلَي التَّوْحيدِ220
امام صادق فَطَرَهُمْ عَلَي التَّوْحيدِ عِنْدَ الْميثاقِ220
امام رضافَكُلُّ ما فِي الْخَلْقِ لَايُوجَدُ فِي خالِقِهِ116
امام صادقكِتَابُهُ وَهُوَ نُورُهُ وَحِكْمَتُهُ208
رسول اكرمكُلُّ مَوْلُود يُولَدُ عَلَي الْفِطْرَة.فَأَبَواهُ221
امام رضاكَلامُ الله لَاتَتَجاوَزُوهُ، وَلَاتَطْلُبُوا213
اميرالمؤمنينلَاتُخاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ، فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمّالٌ148
اميرالمؤمنينلَا عَقْلَ مَعَ شَهْوَة173
امام صادقلَا وَلَا كَرامَةَ، بَلْ هُوَ مِنَ الله وَ فَضْلِهِ217
امام صادقلَمْ يُكَلِّفِ الله الْعِبادَ الْمـَعْرِفَةَ217
اميرالمؤمنينلَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ إِذْ كَانَ الشَيْءٌ118
امام صادقلَيْسَ لله عَلي خَلْقِهِ أَنْ يَعْرِفُوا216
اميرالمؤمنينما دَلَّكَ الْقُرْآنُ عَلَيْهِ مِنْ صِفَتِهِ فَاتَّبِعْهُ211
رسول اكرممُشَيِّءُ الشَّيْءِ121
امام صادقمُعايَنَةً كانَ هذا؟ قالَ: نَعَمْ فَثَبَتَتِ224
امام رضامَنْ أَصْغي إِلي ناطِق فَقَدْ عَبَدَهُ212
رسول اكرممَن طَلَبَ الْـهِدايَهَ فِي غَيْرِ الْقُرآنِ92
اميرالمؤمنينمَنْ فَكَّرَ فِي ذاتِ الله تَزَنْدَقَ91
اميرالمؤمنينوَاعْلَمُوا أَنَّ هذا الْقُرْآنَ هُوَ النّاصِحُ206
اميرالمؤمنينوَآخَرُ قَدْ تَسَمّي عالِماً وَلَيْسَ بِهِ. فَاقْتَبَسَ134
اميرالمؤمنينوَعَلَيْكُمْ بِكِتابِ الله، فَإِنَّهُ الْحَبْلُ الْمَتينُ206
امام سجّادوَقُرْأناً أَعْرَبْتَ بِهِ عَنْ شَرآئِعِ أَحْكامِكَ208
امام باقروَلَوْلَانَا مَا عُرِفَ الله139
امام صادقهَلْ لِلْعِبادِ بِما حَبَّبَ صُنْعٌ؟ قالَ: لَا، و217
اميرالمؤمنينهُوَ الدّالُّ بِالدَّليلِ عَلَيْهِ 167، 214
اميرالمؤمنينهُوَ الْـمُفْني لَها بَعْدَ وُجُودِها140
امام رضاهُوَ حَبْلُ الله الْمَتينُ وَعُرْوَتُهُ الْوُثْقي207
امام باقرهُوَ لَاإِلهَإِلَّاالله، محمد رَسُولُ الله220
امام صادقهِيَ الْاِسْلامُ. فَطَرَهُمْ الله حينَ أَخَذَ220
موسيبنجعفريا اَبا أَحْمَدَ، لَاتَتَجاوَزْ فِي التَّوْحيدِ212
امام حسن عسكرييا أَباهاشِم، سَيَأْتي زَمانٌ عَلَي النّاسِ125
امام جواديا ذَا الَّذي كانَ قَبْلَ كُلِّ شَيْء141
اميرالمؤمنينيا مَنْ دَلَّ عَلي ذاتِهِ بِذاتِهِ215
قرآن كريم.
نهجالبلاغه.
الصحيفة السجّادية.
التفسير المنسوب إلي الإمام الحسن العسكري.
ابن الأشعث، محمدبنمحمد (4 ق). الجعفريات (الأشعثيات). تهران: مكتبة النينوي الحديثة. چاپ اول.
ابن جوزي، ابو الفرج عبد الرحمنبنعلي (597 ق). زاد المسير في علم التفسير. بيروت: دارالكتب العربي. چاپ اول: 1422 ق.
ابن سينا، ابوعلي (428 ق). التعليقات. قم: مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي. چاپ چهارم: 1379 ش.
ابن طاووس، سيد عليبنموسيبنجعفر (664 ق). الإقبال بالأعمال الحسنة في ما يعمل مرّة في السنة. تحقيق: جواد قيّومي اصفهاني. قم: نشر دفتر تبليغات اسلامي. چاپ اول: 1376 ش.
ـــــــــــــــ . الملهوف علي قتلي الطفوف. به كوشش: شيخ فارس تبريزيان (الحسّون). قم: نشر اُسوه. 1414 ق.
ـــــــــــــــ . مصباحالزائر. تحقيق: مؤسّسه آل البيت. قم: 1417 ق.
ابن عربي، محيي الدين (638 ق). كتاب محاضرة الأبرار و مسامرة الأخيار في ادبيات و النوادر و الأخبار. بيروت: دارا اليقظة العربية. چاپ 1388 ق.
ـــــــــــــــ . الفتوحات المكّيّة. بيروت: دارصادر.
ـــــــــــــــ . فصوص الحكم. قم: انتشارات الزهراء. چاپ دوم: 1370 ش.
ابو مخنف كوفى، لوط بن يحيى. وقعة الطف. تحقيق: محمد هادى يوسفى غروى. قم: جامعه مدرسين. چاپ سوم: 1417ق.
آملي، سيد حيدر (782 ق). اسرار الشريعة و اطوار الطريقة و انوار الحقيقة. تصحيح: محمد خواجوي. تهران: موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي انجمن اسلامي حكمت و فلسفه ايران. 1362 ش.
بحراني، سيد هاشمبنسيد سليمان (1107 ق). تفسير البرهان في تفسير القرآن. قم: انتشارات بعثت. چاپ اول: 1416 ق.
برقي، احمدبنمحمد (280 ق). المحاسن. تحقيق: سيد جلالالدين محدّث. قم: انتشارات دارالكتب الاسلامي.
بروجردي، سيد ابراهيم. تفسير جامع. مشهد: نشر جليل. چاپ اول: 1380 ش.
بهاء الدين العاملي، محمدبنحسين (1031 ق). الكشكول. قم: مكتبة الحيدرية.
تميميآمدي، عبدالواحدبنمحمد (550 ق). غرر الحكم و درر الكلم. قم: انتشارات دارالكتب الإسلامي. چاپ دوم: 1410 ق.
ثعلبي نيشابوري، ابواسحاق احمدبنابراهيم (427 ق). الكشف و البيان عن تفسيرالقرآن (التفسير الثعلبي). بيروت: دار احياء التراث العربي. چاپ اول: 1422 ق.
جزائري، نعمةاللهبنعبدالله (1112 ق). الانوار النعمانية. نشر شركت چاپ تبريز. 1378 ق.
جصاص، احمدبنعلي (370 ق). احكام القرآن. بيروت: دارالأحياء التراث العربي. 1405 ق.
جوادي آملي، عبدالله. رحيق مختوم. قم: مركز نشر اسراء. 1376 ش.
حرّ عاملي، محمدبنحسن(1104 ق). أمل الآمل. به كوشش: سيد احمد حسيني. قم: انتشارات دارالكتاب اسلامي. 1362 ش.
ـــــــــــــــ . تفصيل وسائل الشيعة إلي تحصيل مسائل الشريعة. تحقيق: موسسه آلالبيت، قم: 1416 ق.
ـــــــــــــــ . الاثني عشريّة فِي الرد علي الصوفيّة. قم: نشر دارالكتب العلمية. 1408 ق.
حراني، حسنبنعلي (381 ق). تحفالعقول عن آلالرسول. تحقيق: علي اكبر غفّاري. قم: جامعه مدرّسين. 1416 ق.
حسكاني، عبيد اللهبناحمد (504 ق). شواهد التنزيل لقواعد التفصيل. تهران: انتشارات چاپ و نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي. چاپ اول: 1411 ق.
حسن زاده آملي، حسن. ممدالهمم درشرح فصوص الحكم. تهران: انتشارات چاپ و نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي. چاپ اول: 1378 ش.
حسيني تهراني، سيد هاشم (1370 ش). توضيح المراد. تهران: انتشارات مفيد. چاپ سوم: 1365 ش.
حلي، حسنبنيوسف (726 ق). كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد. تحقيق: حسن حسن زاده آملي. قم: مؤسسه نشر اسلامي. 1407 ق.
الخراساني الكرباسي، محمد جعفربنمحمد طاهر (1175 ش). اكليل المنهج في تحقيق المطلب. تحقيق: سيد جعفر اشكوري. قم: انتشارات دارالحديث. چاپ اول: 1383 ش.
خوئي، ميرزا حبيب الله (1324 ق). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة. تهران: انتشارات اسلامية. چاپ چهارم: 1400 ق.
راپوپورت، ا.س. اصول فلسفه. ترجمه: دشتستاني. تهران: نشر كتابفروشي مروج. 1317ش.
رضوي قمي، سيد ابوالفضل (1370 ش). تفتيش در هويت عارف و صوفي و حكيم و شاعر و درويش. تهران: 1377 ق.
سبزواري، هاديبنمهدي (1288 ق). اسرارالحكم. با مقدمه و حواشي حاج ميرزا ابوالحسن شعراني. انتشارات اسلاميّه. 1380 ش.
ـــــــــــــــ . شرح مثنوي. به كوشش: مصطفي بروجردي انتشارات چاپ و نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي. 1373.
سپهر، محمد تقي (1297 ق). ناسخ التواريخ. (هبوط آدم) و (حضرت عيسي). تهران: انتشارات اسلاميه. 1352 ش.
السدهي الاصفهاني، سيد ابوالقاسم الواعظ (1339 ق). دلائل الربوبيّه في شواهد الألوهية. چاپ سنگي.
سيدان، سيد جعفر. توحيد از نگاه وحي، فلسفه و عرفان. قم: انتشارات دليل ما. چاپ اول: 1391 ش.
ـــــــــــــــ . سنخيت، عينيت يا تباين. مشهد: انتشارات پارسيران. چاپ دوم: 1389 ش.
سيوطي، جلالالدين عبد الرحمنبنابيبكر (911 ق). تاريخ خلفاء. تحقيق: محمد محيي الدين عبد الحميد. مصر: مطبعة السعادة. چاپ اول: 1371 ق.
شاه نعمتالله ولي (832 ـ 834 ق). رساله مراتب شاه نعمتالله ولي كرماني.
ـــــــــــــــ . كليات ديوان شاه نعمتالله ولي كرماني. كتابفروشي ملك.
شبستري، محمودبنعبدالكريم (720 ق). گلشن راز. نشر اشراقيه.
ـــــــــــــــ . حقّ اليقين. در ضمن مجموعه رسائل عوارف المعارف. تهران: چاپ شركت افست (سهامي عام). 1363 ش.
ـــــــــــــــ . مرآة المحقّقين. در ضمن مجموعه رسائل عوارف المعارف. تهران: چاپ شركت افست. 1363 ش.
شمس الدين آملي، محمدبنمحمود (8 ق). نفائس الفنون في عرايس العيون. تصحيح: سيد ابراهيم ميانجي و ابوالحسن شعراني. تهران: انتشارات اسلاميّه. 1379 ق.
شهرستاني، ابوالفتح محمدبن عبدالكريم (548 ق). الملل و النحل. به كوشش: عبدالامير علي مهنّا و علي حسن فاعور. بيروت: دارالمعرفة.
شيرازي، محمد معصوم عليشاه (1344 ق). طرائق الحقائق. تصحيح: محمد جعفر محجوب. نشر كتابخانه سنائي.
صدر المتهألين، محمدبنابراهيم (1050 ق). تفسير القرآن الكريم. قم: انتشارات بيدار. چاپ دوم: 1366 ش.
ـــــــــــــــ . مفاتيح الغيب. تهران: انتشارات مؤسسه تحقيقات فرهنگ. چاپ اول: 1363 ش.
50.ـــــــــــــــ . الحكمة المتعالية في الأسفارالأربعة. قم: انتشارات مصطفوي.
ـــــــــــــــ . اسرارالآيات. تهران: انتشارات انجمن اسلامي حكمت و فلسفه ايران.
ـــــــــــــــ . الشواهد الربوبيّة في المناهج السلوكيه. به كوشش: سيد جلالالدين آشتياني. چاپ دانشگاه مشهد. چاپ دوم: 1360 ش.
ـــــــــــــــ . تفسير سوره واقعه. به ترجمه و تصحيح: محمد خواجوي. انتشارات مولي. چاپ اول: 1404 ق.
صدرزاده، محمد. فلسفه و عرفان از نظر اسلام. تهران: موسسه خدمات فرهنگي رسا. چاپ دوم: 1377 ش.
صدوق، محمدبنعلي (381 ق). علل الشرائع. با مقدمه سيد محمد صادق بحرالعلوم. قم: مكتبةالداوري.
ـــــــــــــــ . الامالي. تحقيق: قسم الدراسات الاسلامية. قم: مؤسسة البعثة. 1417 ق.
ـــــــــــــــ . التوحيد. به كوشش: سيد هاشم حسيني طهراني. تهران: نشر صدوق. 1387 ق.
ـــــــــــــــ . الخصال. به كوشش: علي اكبر غفّاري. قم: جامعه مدرّسين.
ـــــــــــــــ . عيونأخبارالرضا. به كوشش: سيد مهدي حسيني لاجوردي. قم:رضا مشهدي. 1363 ش.
ـــــــــــــــ . كتاب من لايحضره الفقيه. به كوشش: علي اكبر غفاري. قم: جامعه مدرّسين. 1413 ق.
ـــــــــــــــ . معانيالاخبار. به كوشش: علي اكبر غفّاري. قم: جامعه مدرّسين. 1379 ق.
صفار قمي، ابوجعفر محمدبنحسنبنفرّوخ (290ق). بصائر الدرجات. به كوشش: ميرزا محسن كوچه باغي تبريزي. قم: مكتبة آيتالله مرعشي نجفي چاپ: 1380 ق.
صنعي، حسن (1326 ق). ديوان صنعي. به ضميمه تاريخچه تصوّف و بيوگرافي شاه نعمت اللهمولوي. به قلم: علي اكبر قويم. تهران: 1328 ش.
طباطبايي، سيد محمد حسين (1402 ق). نهاية الحكمة. قم: موسسه نشر اسلامي. چاپ چهاردهم: 1417 ق.
طبرسي، ابوعلي فضلبنحسن (548 ق). مجمعالبيان. تهران: انتشارات ناصرخسرو.
طبرسي، ابومنصور احمدبنعليبنابي طالب (620 ق). الاحتجاج. مشهد: انتشارات مرتضي. چاپ اول: 1403 ق.
طريحي، فخر الدينبنمحمد (1085 ق). مجمع البحرين. تهران: انتشارات مرتضوي. چاپ سوم: 1417 ق.
طوسي، ابوجعفر محمدبن حسن (460 ق). اختيار معرفةالرجال (رجالالكشّي). به كوشش: حسن مصطفوي. چاپخانه دانشگاه مشهد. 1348 ش.
ـــــــــــــــ. تهذيبالاحكام. به كوشش: سيد حسن موسوي خرسان. تهران: انتشارات اسلاميه. 1390 ق.
عطار نيشابوري، فريد الدين محمدبنابراهيم (618 ق). جوهر الذات. تهران: انتشارات اسلاميه. 1315ش.
علم الهدي، محمد باقر (1431 ق). سد المفر علي القائل بالقدر. تقرير الأبحاث: سيد علي رضوي، حسن كاشاني، امير فخاري. تهران: انتشارات منير. چاپ اول: 1387 ش.
ـــــــــــــــ. سد المفر علي منكر عالم الذر. تقرير الأبحاث: سيد علي رضوي. بيروت: انتشارات دارالعلوم. چاپ اول: 1433 ق.
عياشي، ابيالنصر(320 ق). تفسير العياشي. بيروت: موسسه أعلمي. چاپ اول: 1411ق.
غزالي، ابوحامد (550 ق). احياء علوم الدين. بيروت: انتشارات دارالكتب العربي.
فروغي، محمدعلي (1321 ش). سير حكمت در اروپا. تهران: انتشارات زوّار. 1367 ش.
فيض كاشاني، محمدبنمرتضي (1091 ق). تفسير الصافي. تهران: انتشارات مكتبة الصدر. چاپ دوم: 1415 ق.
قمي، ابيالحسن عليبنابراهيم (307 ق). تفسير القمي. با تصحيح: سيد طيّب جزائري. قم: نشر مؤسسه دارالكتاب. 1404 ق.
قمي، شيخ عبّاس (1359 ق). سفينةالبحار و مدينه الحكم و الآثار. انتشارات پژوهشهاي اسلامي آستان قدس رضوي. چاپ اول: 1418 ق.
قمي، مولي محمد طاهر (1098 ق). تحفة الاخيار. به كوشش: داوود الهامي. قم: ناشر مدرسه اميرالمؤمنين. 1369 ش.
قمي، ميرزا ابوالقاسمبنالحسن الجيلاني (1231 ق). جامعالشتات. طهران: منشورات شركةالرضوان.
كاشاني، ملا فتح الله (قرن 10). خلاصة المنهج. تهران: انتشارات الاسلامية. 1373 ق.
كاشف الغطاء، جعفربنخضر (1228 ق). كشف الغطاء عن مبهمات الشريعة الغراء. قم: بوستان كتاب. چاپ اول.
كاشفي سبزواري، حسينبنعلي (قرن 9). مواهب عليه. تهران: انتشارات اقبال. 1369 ش.
كاشاني، محمودبن علي (735 ق). مصباحالهدايه. به كوشش: جلالالدين همايي. چاپخانه مجلس. 1325 ش.
كليني، محمدبن يعقوب (329 ق). الكافي. به كوشش: علي اكبر غفّاري. تهران: انتشارات اسلاميه. چاپ سوم: 1388 ش.
86.لاهيجي، بهاء الدين محمدبن علي (1090 ق). تفسير شريف لاهيجي (با مقدمه ملكي ميانجي). تحقيق و تصحيح: سيد مسعود معلم پور. مشهد: انشتارات ولايت. چاپ اول: 1390 ش.
لاهيجي، محمد (1052 ق). گوهر مراد. تهران: انتشارات اسلامية. 1365 ش.
ـــــــــــــــ . شرح گلشنراز. مقدمه: كيوان سميعي. كتابفروشي محمودي.
ـــــــــــــــ . گوهر مراد. تهران: انتشارات اسلاميه. 1365 ش.
مامقاني، عبدالله (1351 ق). تنقيحالمقال في علم الرجال. تهران: انتشارات جهان. 1353 ش.
مجلسي، محمدباقر (1111 ق). حق اليقين. تهران: نشر رشيدي.
ـــــــــــــــ . عينالحياة. تهران: نشر قائم. 1341 ش.
ـــــــــــــــ . مرآةالعقول. به كوشش: سيد هاشم رسولي. تهران: انتشارات اسلاميه. 1363ش.
ـــــــــــــــ . بحارالانوار الجامعة لدرر الأخبار الائمه الأطهار . تهران: انتشارات اسلاميه.
مجمع البحوث الاسلامية. شرح المصطلحات الفلسفية. مشهد: مجمع البحوث الاسلامية. چاپ اول: 1414 ق.
محدث خراساني، علي (1370 ق). خورشيد تابان در علم قرآن. به تحقيق: مرتضي اعدادي خراساني. مشهد: انتشارات ولايت. چاپ اول: 1389 ش.
محلاتي، ذبيحالله (1364 ش). كشفالاشتباه در كجروي اصحاب خانقاه. 1377 ق.
مدرس، محمدرضابنمؤمن (قرن 12). جنّات الخلود. قم: انتشارات لؤلؤ و مرجان. چاپ اول: 1381 ش.
مرواريد، مهدي. بحثي پيرامون مسألهاي از معاد (در محضر استاد عبدالله جوادي آملي و استاد سيد جعفر سيدان). مشهد: انتشارات ولايت. چاپ چهارم: 1390 ش.
مظفر، محمد رضا (1383 ق). المنطق. قم: انتشارات فيروزآبادي. چاپ هشتم: 1408 ق.
معين، محمد (1350 ش). فرهنگ فارسي. تهران: انتشارات آدنا. چاپ اول: 1381 ش.
مغربي، خواجه عبدالله. رساله نور وحدت. در ضمن مجموعه عوارف المعارف. تهران: چاپ شركت افست. چاپ اول: 1363 ش.
المفضلبنعمر (80 ق). توحيد المفضل. قم: انتشارات داوري. چاپ سوم.
104.مفيد، محمد بن محمد. الأمالي( للمفيد). تحقيق: حسين استاد ولى، علي اكبرغفارى. قم: كنگره شيخ مفيد. چاپ اول: 1413ق.
مقدس اردبيلي، احمدبن احمد (993 ق). حديقهالشيعة. تهران: انتشارات گلي.
ملكي ميانجي، محمد باقر (1419 ق). توحيد الإماميه. به ترجمه محمد بياباني اسكويي و سيد بهلول سجادي.تهران: مؤسسه نبأ. چاپ اول: 1378 ش.
موسوي خوانساري اصفهاني، محمد باقر (1313 ق). روضات الجنات في احوال العلماء و السادات. ترجمه: محمد باقر ساعدي. تهران: انتشارات اسلامية. چاپ: 1401 ق.
ــــــــــــــ . روضاتالجنّات في احوال العلماء و السادات. تحقيق: اسدالله اسماعيليان. قم: مكتبه اسماعيليان. 1391 ق.
مولوي، جلالالدين محمدبن محمد (672 ق). ديوان شمسالحقايق. تهران: چاپ اخوان كتابچي. 1316 ش.
ــــــــــــــ . مثنوي معنوي(بر اساس نسخه نيكلسون). به كوشش: ناهيد فرشاد مهر. تهران: نشر محمد. چاپ چهارم: 1385 ش.
ميرداماد، محمد باقر (1041 ق). تقويم الايمان وشرحه كشف الحقايق. تهران: موسسه مطالعات اسلامي. چاپ اول: 1376 ش.
نجاشي، احمدبن علي احمدبن عبّاس (450 ق). رجال النجاشي. تحقيق: سيد موسي شبيري زنجاني. قم: انتشارات جامعه مدرّسين. 1407 ق.
نجفي، محمدحسن (1266 ق). جواهرالكلام في شرح شرائع الاسلام. تحقيق: شيخ عباس قوچاني. بيروت: دار احياءالتراث العربي.
نمازي شاهردوي، علي (1363 ش). ابواب رحمت. قم: انتشارات بوستان. چاپ اول: 1382 ش.
ــــــــــــــ . اركان دين. تهران: انتشارات سعدي. چاپ اول: 1386 ش.
ــــــــــــــ . مقام قرآن و عترت. تهران: انتشارات سعدي. چاپ اول: 1382 ش.
ــــــــــــــ .اثبات ولايت. تهران: انتشارات نيك معارف. چاپ اول: 1375 ش.
ــــــــــــــ . مستدرك سفينةالبحار. قم: انتشارات جامعه مدرسين. 1418 ق.
نوري طبرسي، ميرزا حسين (1320 ق). مستدركالوسائل و مستنبط المسائل. قم: مؤسسة آلالبيت لإحياء التراث. چاپ اول: 1408 ق.
ـــــــــــــــ . خاتمة مستدرك الوسائل . قم: مؤسسه آل بيت لاحياء التراث. چاپ اول: 1415 ق.
هدايت، رضاقلي خان (1288 ق). رياضالعارفين. به كوشش: مهرعلي گرگاني. كتابفروشي محمودي. 1344 ش.
تارِيخُ الفَلْسَفَةِ و التَّصَوُّفِ
العلّامة الحاج الشّيخ علي النمازي الشاهرودي
تحقيق:الشيخ مرتضي الأعدادي الخراساني
منشورات الولاية
1392 ـ 1434
ملخّص
يتناول الكتاب ستة محاور أساسية، فيما يلي إشارة إليها باقتضاب:
في بيان طريقة الصوفية و المرتاضين في كسب المعرفعة و بيان تضاد هذه الطريقة مع تعاليم الشريعة المقدسة.
في الكلام في مسألة وحدة الوجود، و إيراد بعض النصوص من كلمات كبار الفلاسفة و الصوفية في هذا الشأن.
في الحديث عن أسلوب الشرائع السماوية في مسألة الهداية، و بيان الفرق بين طريقة هداية الأنبياء و الطريقة البشرية (علي رأسها طريقة الفلاسفة و العرفاء).
في المعرفة الفطرية، و قد تعرض الماتن في مطاوي هذا البحث إلي نقض نظرية الجبر في الإنسان، و إلي كيفية انتشار الأفكار البشرية الضالة في الأوساط الدينية.
في الرد علي الفلاسفة و الصوفية و إثبات انحرافهم عبر النصوص الدينية، و بيان ضلالتهم و تأويلاتهم للنصوص و الأشارة إلي بعض تحميلاتهم للأفكار اليونانية علي الآيات و الروايات، و التعرض إلي اختلافات الفلاسفة قبل الإسلام و ذكر ردود العلامة المجلسي و غيره من علماء الإسلام علي الفلاسفة.
في بيان لزوم الرجوع إلي كتاب و السنة في اصول الدين و فروعه، و أشار فيه إلي بحوث أخري مثل كون معرفة الله هي فعله تعالي و أن منشأ المعرفة هو العوالم السابقة، و بيان بعض النظريات بالنسبة إلي عالم الذر و تحليلها و الجواب عنها.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منشورات الولاية
إيران ـ مشهد المقدسة ـ السوق الكبير
الهاتف : 00989151162907 ـ 00989151576003
History of Philosophy and Sufism
Ayatollah Shaikh Ali Namazi Shahroudi
Translator:
Jawad Sayed Sajad Radhawi Karbalaie
Auditing and Assessment:
Shaikh Mortaza Adadi khorasani
Review:
Sayed Fadhel Radhawi, Sayed Hossain Modarresi
Velayat Publishers
2013 _ 1392
Abstract
This book discusses the credibility of the worldriew of two schoold of thought: philosphy and Mysticism, and how they came about.The approach undertaken by the author is from an lslamic
perspective, of which he proves that conclusions and the outcomes of those two schools contradict very basis of religion along with the rational human intellect.
He also argues the validity of the philosphical and mystical methods for seekng1 cognition and comprehension, and alternatively explains the method introduced by the Quran and The Ahlulbayt (AS).
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
The publisher
Velayat publishers
Address: iran, mashhad, central bazaar, Velayat publisher
Tel: 00989151576003 - 00989151162907
بسم الله الرحمن الرحيم
اُدْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْـمَوْعِظَةِ الْـحَسَنَة
يعد العلم والمعرفة أفضل وأكبر النعم الالهية المهداة لعباد الله الصالحين فبه يعينهم الله على عبوديته و الخضوع له كما يعد ذلك من اكبر النعم التي به يفتخرون هم في حياتهم الدنيا .
و العلماء الربانيون والعرفاء الالهيون هم من يستضيئون بهدى الانبياء والائمة ولا يشعرون بالتعب او المل ابدا في سلوك هذا الطريق طريق العلم والعمل ويتجنبون الطرق الاخرى التي لا تنتهي بهم الى نيل معارف الأئمة .
تهدف هذه المؤسسة التي تأسست بدافع إحياء آثار هذه الثلة المخلصة التي دأبت تحمل على عاتقها في طول مسيرة التاريخ الشيعي مهمة الدفاع عن المعارف الوحيانية والعلوم الإلهية الاصيلة.
إلى نشر هذا الفكر عبر الوسائل العصرية المتاحة و من الله التوفيق.
بسم الله الرحمن الرحيم
اُدْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْـمَوْعِظَةِ الْـحَسَنَة
Call on to the way of your lord with wisdom and good preaching
Knowledge is arguably God's most precious blessing given to humanity, for with which they can understand, worship, bow down and submit to the Almighty's commandments. It is indeed the greatest of His graces for both; this life and the afterlife.
And those with divine understanding are the true inheritors of the prophets and their successors. Those are the people of wisdom whom nothing can enervate them from carrying on the endeavor in seeking knowledge from it's one and only source; The messengers of Allah.
This institution, was mainly founded on reviving and republishing the genuine work of the scholars who gave their life in supporting and backing the foundations of the religion and the teachings of the holy prophet and his immaculate household, we ask Allah to guide us in this holy journey, and all thanks be to Him.