ghaemiyeh.com
سرشناسه : نمازی شاهرودی، علی، ۱۲۹۳ - ۱۳۶۳.
عنوان و نام پديدآور : اثبات ولایت حقه الهیه وعلم غیب برای محمد و ائمه اثنیعشر صلواتا... علیهم اجمعین/ نوشته علی نمازیشاهرودی.
مشخصات نشر : اصفهان: حسینیه عمادزاده، ۱۳۵۱.
مشخصات ظاهری : ج.؛ ۵/۱۷× ۵/۲۴سم.
فروست : حسینیه عمادزاده؛ پنجمین.
شابک : ۱۸۰ریال
يادداشت : چاپ دوم.
يادداشت : عنوان روی جلد: اثبات ولایت رساله علم غیب.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان روی جلد : اثبات ولایت رساله علم غیب.
موضوع : ولایت
موضوع : ولایت تکوینی
رده بندی کنگره : BP۲۲۳/۸/ن۸الف۲ ۱۳۵۱
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۵
شماره کتابشناسی ملی : ۱۷۷۶۶۷۴
بِسْمِ الله الرّحْمنِ الرَّحيم
كتاب اثبات ولايت در حدود 35 سال پيش تأليف شده و از آثار پر ارج عالم ربّاني، حضرت آيت الله علّامه، حاج شيخ علي نمازي شاهرودي رَحِمَه اللهُ است.
اين كتاب كه به انگيزه دفاع از شأن والا و حريم مقدّس ولايت اهل البيت عَلَيْهِمُ السَّلام و پاسخگويي به اشكالات منحرفان و براي تبيين و تثبيت مقامات اِلاهي اولياي دين تحرير گشته، پيش از اين، هفت بار به همراه دو رساله ديگر از مؤلّف و يك بار جداگانه به زيور طبع آراسته شده است.
در طبع كنوني به منظور بهرهمندي بهتر خوانندگان اقداماتي صورت گرفته كه از آن جمله است: جايگزين كردن مدارك منطبق با طبع قديم بحارالأنوار با مدارك طبع حروفي جديد، وارد ساختن پاورقيهايي كه جنبه استدراكي داشته به متن كتاب، اضافه كردن مطالبي در پاورقي
به صورت ترجمه عربي متن يا غيره، فارسي كردن عبارات عربي متن، تكميل تبويب مطالب و افزودن برخي عناوين لازم، ويرايش فنّي از نظر نشانهگذاري و رسمالخط و ... .
اميد آنكه سعي و تلاش ما و تمامي پاسداران مكتب اهل البيت، در آستان مقدّس محمّد و آل محمّد عَلَيْهِمُ السَّلام، به ويژه حضرت صاحب الامر- عجّل الله تعالي فرجه- پذيرفته گردد و خداي منّان از قصور و تقصير ما از همه سوي درگذرد.
حسن نمازي
18/ذيحجه/1427
18/10/85
بِسْمِ الله الرّحْمنِ الرَّحيم
اَلْحَمْدُللهِ رَبِّ العالَمِينَ كَما هُوَ اَهْلُه، وَ لا اِلهَ غَيْرُه، وَ الصَّلاهُ وَ السَّلامُ عَلي أشْرَفِ الْخَلائِقِ أجْمَعيِن، و رَحْمَةٍ لِلْعالَمِين، اَلَّذي نَزَّلَ اللهُ الفُرْقانَ عَلَيْهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذيراً وَ حُجَّةً وَ بَشِيراً، سُلْطانِِ الْخَلائِقِ أجْمَعِين، مُحَمَّد، وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطّاهِرِينَ الْمَعْصوْمِين، اَلْأسْماءِ الْحُسْني وَ الْأمْثالِ الْعُلِْيا، وَ اللَّعْنَهُ عَلي أعْدائِهِمْ وَ مُعانِدِيهِمْ، وَ مُنْكِرِي فَضائِلِهِمْ وَ مَناقِبِهِمْ وَ وِلايَتِهِمْ، مِنَ الْآنَ إلي يَوْمِ الدِّين.
در اين زمان پرآشوب، كه دستهاي اجانب و بيگانگان از يك طرف و قلمهاي مغرضينِ آيين تشيّع از سوي ديگر به شدّت هر چه تمامتر به كار افتاده و پيوسته در نظر دارند كه به طرق مختلف به پيكره مقدّس و منزّه ولايت اهل بيت عصمت و طهارت عَلَيْهِمُ السَّلام آسيب و
خلل وارد كنند، مصمّم شدم كه درباره مقام منيع و مرتبه رفيع ولايت و رياست مطلقه حضرت خيرالمرسلين محمدّ بن عبدالله صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه و اوصياي آن حضرت، ائمّه اثنا عشر- صلوات الله عليهم- با تأييدات خداي منّان شرح مختصري بنويسم و مقام ولايت تشريعي (در امور شرعي افراد مكلّف) و ولايت تكويني ايشان را (به معناي حقّ فرمانفرماييشان بر تمام كاينات و ممكنات از جانب پروردگار) اثبات كنم؛ به اميد اينكه شايد بتوانم در اين اوضاع آشفته، در راه خدمت به دين و بيدار ساختن غافلان از خواب سنگين، قدم مؤثّري بردارم و اين اِقدام، در پيشگاه صاحب ولايت، مقبول واقع گردد.
در اين كتاب، روي سخن با افرادي است كه حقّانيّت قرآن كريم را قبول دارند و رسالت حضرت رسول اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه و خلافت و وصايت ائمّه اثنا عشر عَلَيْهِمُ السَّلام را تصديق كردهاند. بر چنين كساني، فرض و واجب است كه عقايد خود را از قرآن مجيد با ضميمه تفسير آن عترت پاكي كه علوم قرآن در نزد آنان است، بگيرند. سپس، پيوسته در تحكيم آنها بكوشند و در جميع امور مربوط به اصول و فروع به ذيل عنايت قرآن و عترت متمسّك شوند، چنان كه در خبر متواتر بين مسلمين آمده است كه پيغمبر اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه فرمود:
من دو چيز سنگين و گرانبها را در ميان شما امّت واميگذارم: يكي، كتاب خدا (قرآن) و ديگري، عترت پاكيزهام. مادامي كه به اين دو متمسّك باشيد، هرگز گمراه نخواهيد شد.
آگاه باشيد كه اين دو هرگز از يكديگر جدا نميشوند، تا روز قيامت كه بر من وارد شوند.
اين حديث شريف را علماي شيعه و علماي اهل سنّت حتّي فزونتر از حدّ تواتر نقل كردهاند و اين جانب مقداري از شرح مدارك و اسامي كتب عامّه و خاصّه آن را در كتاب مقام قرآن و عترت ذكر كردهام. در اينجا نيز به ذكر دو روايت كه در كتاب تاج، جامع اصول ستّه عامّه، كه مورد اعتماد همه آنهاست، قناعت مينمايم.
از پيامبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه نقل كردهاند كه فرمود:
«من در ميان شما چيزي را به جا ميگذارم كه اگر به آن چنگ زنيد، هرگز بعد از من گمراه نخواهيد شد. يكي- كه از ديگري بزرگتر است- كتاب خداست كه ريسماني است كشيده شده ميان آسمان و زمين؛ و ديگري، عترت من، اهل بيتم. اين دو هرگز از هم جدا نميشوند تا روز قيامت كه در كنار حوض كوثر، بر من وارد شوند. پس بنگريد كه پس از من با آنها چه ميكنيد» !
مؤلّف كتاب تاج، پس از نقل روايت، تذكّر ميدهد كه اين روايت را مسلم و ترمذي نقل كردهاند.
همچنين، در همان كتاب، مؤلّف به سندي ديگر از آن حضرت نقل كرده است كه در خطبهاي فرمود:
«من در ميان شما دو چيز گرانقدر به جا ميگذارم: اوّلينِ آن دو، كتاب خداست كه نور و هدايت در آن است؛ پس آن را بگيريد و به آن متمسّك شويد» .(1)
1) همان: ج 3 (فصل اهل بيت عَلَيْهِمُ السَّلام)
سپس فرمود:
«و اهل بيتم. شما را تذكّر مي دهم كه درباره اهل بيتم ]و رعايت حقّ ايشان[ خدا را در نظر داشته باشيد».
در پايان نيز نقل كرده است كه اهل بيتِ آن حضرت خاندان آن حضرت اند كه صدقه بر آنها حرام است.
در كتاب احقاقالحق(1)روايات اين حديث (حديث ثقلين) را از طرق عامّه نقل و مواضع و محلهاي آن را مشخّص كردهاند.
علّامه بزرگوار معاصر، نجمالدين عسكري نيز، در كتابي كه درباره حديث ثقلين نوشته است، بيش از 150 روايت را از طريق دانشمندان عامّه از پيامبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه با ذكر محلهاي آنها نقل كرده است.
به همين نحو است كتاب فضائلالخمسه(2)كه حاوي روايات متعدّدي از حديث ثقلين است.
از اين حديث صحيح، متواتر و قطعي بين مسلمين استفاده ميشود كه عترت پاكيزه رسول اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه بعد از آن حضرت، افضل و اشرف مردماناند؛ براي آنكه حضرت همه امّت را به آنان ارجاع فرموده. پس معلوم ميگردد كه همه مردم به آن عترت پاكيزه محتاجاند و عترت به مردم محتاج نيستند.
نيز استفاده ميشود كه:
اين عترت از خطا و از كفر و شرك و معصيت پاكاند؛ به تمام علوم قرآن دانايند؛ از جانب خدا و رسول، خليفه پيغمبرند؛ امامت بر حقّ اِلاهي مخصوص و منحصر به آنان است؛ هدايت به سوي حقّ و حقيقت، در سايه تمسّك به ذيل عنايت آنها امكانپذير است؛ و تا روز قيامت؛ زمين از اين عترتِ پاكيزه و نيز از قرآن خالي نميشود.
پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه كتاب و عترت را قرين و عديل يكديگر قرار داده و فرموده اين دو از يكديگر تا روز قيامت جدا نميشوند (كه خداوند، در عالم خارج، چنين مقرّر فرموده) و تمسّك به اين دو را مانع گمراهي امّت قرار داده است. پيداست كه اگر فردي در ميان افراد امّت مانند عترت يا افضل از ايشان بود، امّت را به تمسّك به عترت به طور خاص امر نميفرمودند؛ بلكه اگر فرد يا افرادي در ميان مردم از آن عترتِ پاكيزه افضل بودند، آن حضرت بايد عترت را امر ميفرمود به كساني كه افضلاند متمسّك شوند.
پيامبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه فرموده است كه قرآن از عترت و عترت از قرآن هرگز جدا نميشود.
مطلب اوّل، يعني جدا نشدن قرآن از عترت، دلالت ميكند بر آنكه امّت همگي محتاج به عترتاند؛
و مطلب دوم، يعني جدا نشدن عترت از قرآن، دلالت ميكند كه آن عترت پاكيزه به هيچ فردي از افراد امّت محتاج نيستند.
توضيح اينكه همه افراد امّت، براي فهميدن احكام و وظايف ديني خود و كيفيّت قضاوت و رفع نزاع و اصلاح جامعه و شناختن امور مربوط به حقوق و اصلاح امور معاش و معاد مسلمين، به علم قرآن محتاجاند. و چون قرآن از عترت هرگز جدا نخواهد شد، پس همه محتاج به عترتاند.
از طرفي، قرآن كريم- هر چند جامع جميع مايحتاج خلق است- به بيان صريح خودش، محكم و متشابه دارد؛ و از طرف ديگر، به تصريح روايات متواتر(1)
همچنين علّامه بزرگوار سيّد هاشم بحراني، در مقّدمه تفسير برهان، تعدادي از آن روايات را نقل فرموده.
علّامه مجلسي نيز در بحارالانوار (ج 92/78)، عنوان يك باب مستقل را چنين قرار داده: «باب اينكه قرآن ظاهر و باطن دارد، علم همه چيز در قرآن است و تمام اين علم نزد ائمّه هُداست و غير آنان ]هيچ[ نميدانند مگر به تعليم ايشان». سپس روايات دليل بر مدّعا را نقل كرده كه از 80 روايت بيشتر است.
علّامه كامل، شيخ حرّ عاملي هم، در كتاب شريف وسائل، روايات اين موضوع را به 80 رسانيده.
و سرانجام، در مستدرك الوسائل، 35 روايت ذكر گرديده است.
، قرآن ظاهري دارد و باطني تا 70 بطن. محكمات قرآن تمام احتياجات مردم را رفع نميكند و ايشان، براي كشف تفسير و تأويل متشابهات و بطون قرآن، راهي ندارند مگر مراجعه به كسي1) . موارد اين روايات بسيار است. از آن جمله، در مقدّمه تفسير عيّاشي (كه وثاقت و جلالت صاحب آن مورد اتّفاق است) 7 روايت نقل شده است.
كه خداوند او را براي علم قرآن اختيار فرموده و در آخر سوره رعد، به او اشاره فرموده است.(1)
چون پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه به مردم اعلام فرموده است كه قرآن از عترت و عترت از قرآن هرگز جدا نخواهد شد؛ پس تمام افرادي كه به قرآن محتاجاند به عترت نيز محتاجاند.
نيز فقط عترتاند كه به جميع علوم قرآن عالماند؛ زيرا اگر عترت به همه قرآن عالم نباشند، در آنچه عالم نيستند، از قرآن جدا ميشوند؛ و چون هيچ گاه از قرآن جدا نميشوند، پس چيزي كه به آن عالم نباشند نخواهد بود. پس ثابت شد مردم، كه محتاج به علم قرآناند، همه محتاج به عترتاند؛ و عترت، چون تمام علوم قرآن را دارند، به هيچ فردي نيازمند نيستند.
نيز واضح است كه اگر در بين امّت افرادي غير عترت پاكيزه عالم به جميع علوم قرآن باشند، واجب است كه پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه آنان را نيز قرين عترت خود قرار دهد و به تمسّك به آنان نيز امر فرمايد. پس چون همه امّت را به تمسّك به قرآن و عترت امر فرموده و احدي را استثنا نكرده، معلوم ميشود كه همه افراد امّت محتاج به عترتاند و به همه علوم قرآن عالم نيستند؛ كه اگر عالم ميبودند، محتاج به عترت نبودند.
پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه فرمودند كه عترت از قرآن جدا نميشود و در
1) منظور، آيه 43 از سوره مزبور است كه در احاديث، به وجود مقدّس اميرمؤمنان عَلَيْهِ السَّلام تأويل شده است.
تمسّك به آنها، مايه ايمني از گمراهي و ضلالت است. پس نتيجه اين ميشود كه عترت بايد معصوم باشند؛ براي آنكه اگر معصوم نباشند و خطا و لغزش داشته باشند، از قرآن جدا ميشوند و تمسّك به آنان موجب نجات از گمراهي نخواهد بود و از ضلالت نيز مصون نخواهند بود. پس عترت بايد معصوم باشند كه هيچ وقت از قرآن جدا نشوند و تمسّك به آنان مايه مصونيّت از ضلالت باشد.
از آنچه در ذيل موضوع دوم گذشت، ظاهر شد كه عترت بايد به تمام علوم قرآن دانا باشند؛ براي آنكه اگر بعضي را ندانند، در آنچه نميدانند از قرآن جدا ميشوند كه جاهل از آنچه نميداند جداست. نيز با اين فرض كه بعضي را ندانند، تمسّك به آنان موجب امنيّت از ضلالت نخواهد بود؛ زيرا در اين صورت، در هر موردي كه انسان به عترت مراجعه كند، احتمال مي دهد كه آن موضوع از مواردي كه نميدانند باشد. پس، از اين جهت، از ضلالت و گمراهي در امان نخواهد بود.
پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه در كلام شريف خود، عترت پاكيزه خود را قرين قرآن و در محلّ رفيع وجوب تمسّك به آنان براي رفع ضلالت امّت قرار داده و گمراه نشدن امّت را فرع تمسّك به آن دو اصل مقرّر داشته است. از اين جهت، ثابت ميشود كه امامت و ولايت و خلاف آنان از جانب خدا و رسول است.
در بعضي از اين روايات، آن حضرت فرموده:
«من دو خليفه در ميان شما ميگذارم: كتاب خدا و عترتم را».
چون عترت پيغمبر به مردم محتاج نيستند و تمام مردم به آنها محتاجاند، عقل حكم ميكند كه بايد عترت امام و پيشواي كل باشند. لذا، درباره عليّ بن ابي طالب عَلَيْهِ السَّلام گفتهاند:
«اِسْتِغْناؤُهُ عَنِ الْكُلِّ وَ احْتِياجُ الْكُلِّ إليْهِ دَليلٌ عَلي أَنَّهُ إمامُ الْكُلِّ»
بينيازي آن حضرت از تمام افراد و نيازمندي تمام افراد به آن حضرت دليل اين است كه آن حضرت پيشواي همگان است.
همچنين، چون فقط آن عترت پاكيزه مرجع تمام افراد امّت تا روز قيامت اند، بايد تمام احتياجات امّت تا روز قيامت در نزد آنان باشد و تمام اين علوم مخصوص عترت است؛ زيرا احدي از افراد مردم ضميمه عترت نشده است.
پس همه افراد امّت به عترت محتاجاند و عترت به هيچ فردي محتاج نيستند.
پس فقط كساني كه تمام افراد امّت به آنها محتاجاند آنان امام و پيشواي تمام خلقاند. محتاج و جاهل هيچ گاه امام و پيشواي خلق نميشود؛ نه در وقت جهل و احتياج و نه در وقت رفع جهل و احتياجش، پس از آنكه به عالِم مراجعه كرده و دانا شده.
آيا ممكن است مجتهدي كه عالم كامل است و وظيفههاي ديني مردم را تعيين ميكند، بعد از آنكه فتوا داد و تعيين وظيفه
نمود و مقلدّي را كه به او مراجعه كرده به وظيفهاش آگاه ساخت، مكلّف باشد كه تابع همان مقلّد شود؟!
نكته ديگر اينكه تقسيم قرآن كريم به محكمات و متشابهات دليل است بر آنكه خداوند، براي تعليم كلام شريف خود، دانشمنداني كه تعليم قرآن دهند قرار داده است؛ چرا كه اگر قرار ندهد، اخلال به حكمت وارد ميشود و قرآني كه وسيله هدايت است وسيله تحيّر و سرگرداني خواهد شد. به همين جهت، اين دانايان به تمام علومِ قرآن از نادانان ممتاز ميشوند.
خداوند متعال، در آخر سوره رعد، گواهي «كسي كه علم كتاب نزد اوست» به حقّانيّت حضرت رسول را قرين گواهي خود قرار داده و چنان كه در روايات بسياري وارد شده است، مَنْ عِنْدَهُ عِلمُ الْكِتاب عترت پاكيزه نبوي است (نگارنده اين موضوع را در كتاب مقام قرآن و عترت شرح داده است).
از كلام شريف «لَنْ يَفْتَرِقا» ميتوان دريافت كه هرگز قرآن از عترت و عترت از قرآن جدا نشوند و اين كلام (چنان كه پيشتر ثابت شد) دليل است بر اينكه غير عترت به عترت محتاج است. پس در ميان افراد، كسي غير از عترت امام و خليفه نخواهد بود؛ زيرا كه اگر باشد، او محتاج به عترت نخواهد بود.
پيامبر اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه فرمود: «مادامي كه به آن دو متسّك باشيد، هرگز گمراه نخواهيد شد.» از اين كلام، استفاده ميشود كه راه هدايت منحصر در اين دو، و امّت مصون از ضلالت نخواهند بود مگر آنكه به اين دو متمسّك شوند.
نيز معلوم است كه هدايت و سعادت در قرآن است، علم قرآن نزد عترت است و اين دو از يكديگر جدا نميشوند. پس اگر هدايت و سعادت در نزد غير عترت يافت شود، قرآن از آنها جدا ميشود، و اين باطل است.
پيامبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه فرمود:
«اين دو از يكديگر جدا نشوند، تا آنكه روز قيامت بر من وارد شوند».
از اين كلام، استفاده ميشود كه هيچ گاه زمين از اين دو خالي نميگردد؛ زيرا كه اگر خالي گردد، هر يك از اين دو از ديگري جدا خواهد شد. نيز از آنجا كه مصونيّت خلق از گمراهي در تمسّك به اين دو ثقل است، مادامي كه خلق در روي زمين مشمول تكاليف باشند، بايد اين دو نيز براي اتمام حجّت در روي زمين باشند.
اين موضوع با غيبت امام زمان عَلَيْهِ السَّلام منافات ندارد؛ براي آنكه، در حال غيبت، مردم از ايشان انتفاع ميبرند، چنان كه از خورشيد وقتي كه در پشت ابرها از نظرها غايب است منتفع ميشوند.
از آنچه گذشت، ظاهر ميشود اين حديث از آن كلمات جامع
حضرت رسول صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه است كه بسياري از فضايل مهمّ عترت را حكايت ميكند.
مراد از عترت همان اهل بيت پيغمبر و ائمّه معصومين عَلَيْهِمُ السَّلام از اولاد امام حسيناند؛ به چند دليل:
اوّل، گفتار اهل لغت است مبني بر اينكه عترت همان اولاد شخصاند.
دوم، گفتار خود پيغمبر در بسياري از همين روايات است كه فرمودند: «وَ عِتْرَتِي أهْلَ بَيْتِي».
سوم، اوصافي است كه براي عترت بيان كردهاند؛ از جمله، اينكه معصوم و پاكيزه از گناهاند، به جميع علوم قرآن عالماند و از قرآن جدا نميشوند، تمسّك به آنان موجب مصونيّت از ضلالت است، مَثَل آنها مَثَل كشتي نوح است و غير اين صفات كه مورد اتّفاق عامّه و خاصّه است.
اين صفات كريمه- چنان كه واضح است- بر هيچ كس غير از ائمّه اثنا عشر عَلَيْهِمُ السَّلام منطبق نبوده و نخواهد بود.
سزاوار است در اينجا به رواياتي اشاره شود كه از خداوند و رسول اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه صادر شده و موجود است؛ و در آن بيانِ افرادِ عترت پاكيزه و اسامي آن بزرگواران و فضايل و مناقب ايشان آمده
تا مطلب مانند آفتاب روشن گردد.
بدان كه اين روايات متجاوز از حدّ تواتر- بلكه بالغ بر چند هزار روايت- است.
شيخ كليني در كتاب شريف كافي، كه در ميان كتابهاي شيعه مانند خورشيد تابان است، متجاوز از 15 روايت كه در آن تصريح خدا و رسول بر اسامي عترت پاكيزه و فضايل و مناقب آنان ذكر شده، نقل فرموده است.
علّامه مجلسي نيز در بحار الانوار (ج 36، باب 40) عددِ احاديثي را كه از پروردگار عالم در اين خصوص نقل شده به 22 روايت صحيح و معتبر رسانيده است.
امّا احاديث وارده از حضرت رسول صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه در اين باره به دو دسته قسمت ميشود:
دسته اوّل: احاديثي كه حاكي است آن حضرت فرمود:
«خلفا و اوصياي من دوازده نفرند».
شيخ صدوق، در كتاب خصال، 46 حديث كه بيشتر آن از طرق اهل سنّت است ذكر كرده كه همگي شامل اين مضمون است.
شيخ طوسي، در كتاب غيبت، 10 روايت از طريق عامّه نقل فرموده و گفته روايات شيعه از حدّ احصا خارج است.
شيخ جليلالقدر نعماني، در كتاب غيبت، متجاوز از 30 روايت نقل فرموده است.
علّامه بزرگ سيد هاشم بَحراني، صاحب تفسير برهان، در كتاب انصاف، 3 حديث از صحيح بخاري، 9 حديث از صحيح مسلم،
8 روايت از حميدي در جمع بين صحيحين، چند حديث از جمع بين صحاح، از ابن بِطريق در كتاب عمده از 20 طريق و از ديگراني كه همه از دانشمندان عامّهاند نقل كرده كه پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه فرمود:
«خلفاي بعد از من دوازده نفرند».
واضح است كه اين عدد بر غير ائمّه اثنا عشر منطبق نيست.
دسته دوم: رواياتي كه حاكي است پيغمبر اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه به اساميِ عترت پاكيزه؛ و آنكه آنان دوازده اماماند و خلفا و اوصياي آن سَرور هم، ايشاناند تصريح فرموده؛ و در آن روايات، شرح فضايل و مناقب آنان ذكر شده است.
شيخ كليني از اين دسته روايات، در كتاب كافي، 10 روايت نقل كرده است.
شيخ صدوق در كتاب عيون (باب 6)، متجاوز از 30 حديث، شيخ طوسي در كتاب غيبت 15 و نعماني در كتاب غيبت 30 روايت نقل كرده است.
عالم كامل و ثقه جليل، عليّ بن محمّد خزّاز، در كتاب كفايةالأثر كه نصوص و تصريحات پيغمبر بر ائمّه اثنا عشر عَلَيْهِمُ السَّلام و فضايل و مناقب ايشان را در آن گردآوري كرده كه اصحاب آن سرور از آن حضرت نقل كرده اند، متجاوز از 200 روايت جمع فرموده است.
سيّد بزرگوار در كتاب انصاف، در نصوص بر ائمّه، 326 روايت از حضرت رسول صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه نقل كرده كه در آنها تصريح به اسامي عترت پاكيزه (دوازده امام عَلَيْهِمُ السَّلام) و فضايل و مناقب آنان ديده ميشود. پس از آنكه اين روايات را به اتمام رسانيده نيز شروع كرده به نقل
رواياتي كه از طريق اهل سنّت از پيغمبر اكرم نقل شده و به 40 حديث اكتفا فرموده است.
علّامه مجلسي در بحار (ج 36، باب 41) در باب نصوص پيغمبر اكرم بر ائمّه دين عَلَيْهِمُ السَّلام،240 حديث نقل و به آن اكتفا فرموده است. در جاي ديگري از آن كتاب (ج 46/223) نيز رواياتي را كه جابربن عبدالله انصاري در اين خصوص از پيغمبر اكرم نقل كرده جمع فرموده است.
شيخ صدوق در كمال الدين (باب 24) روايات اين موضوع را نقل و به 37 حديث قناعت كرده؛ و در ابواب احاديث صريحي كه از پروردگار و احمد مختار و ائمّه اطهار عَلَيْهِمُ السَّلام در اين موضوع صادر شده، 189 روايت صحيح و معتبر نقل فرموده است.
در كتاب شريف مدينة المَعاجز، تأليف علّامه بزرگ سيّد هاشم بَحراني، روايات معجزات دوازده امام عَلَيْهِمُ السَّلام به 2066 روايت رسيده كه از آن جمله، متجاوز از 650 روايت اخبار غيبي آنان است.
علّامه بزرگوار شيخ حرّ عاملي (صاحب وسائل الشيعه) در كتاب شريف إثبات الهُداة، روايات معجزاتِ ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام را به 1907 روايت رسانده و از روايات معجزات پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه به 720 روايت قناعت كرده است. همچنين ايشان رواياتي كه در آن به امامت ائمّه هدي و خلافت و عصمت اين دوازده نفر ـ چه بهطور اجمال، چه به تفصيل ـ در إثبات الهداة (باب 9) به 927 روايت رسانده و روايات علماي عامّه را نيز، كه در اين موضوع است، به 278 روايت رسانيده است.
ايشان، در باب دهم، روايات نصوص بر امامت و خلافت عليّ بن ابي طالب عَلَيْهِ السَّلام را به 1019 روايت رسانيده، روايات نصوص بر امامت و خلافت آن حضرت را كه از طريق عامّه نقل شده به 551 روايت، رواياتي را كه در حكم نصّ بر اين موضوع است به 326 روايت و روايات نصوص ائمّه اثنا عشر عَلَيْهِمُ السَّلام بر خودشان و هريك به امام بعد از خودش را به 1309 روايت رسانده است (نگارنده تفصيل آمار تمام آن احاديث و روايات را به طور مشروح در كتاب اصول دين نقل كرده است).
بنابر آنچه گفته شد، هر امري- چه به ولايت تكويني مربوط باشد، چه به غير آن- در صورتي كه با آيات قرآن كريم به ضميمه تفسير عترت نبوي (كه علم كتاب نزد آنان است) اثبات شد، بر تمام اهل ايمان واجب است آن را قبول كرده به آن معتقد شوند و حرام است كه از آن رو گردانند و به حجّت پروردگار (قرآن و عترت) متمسّك و معتقد نگردند.
نيز كسي اجازه ندارد كه بدون مراجعه به پيغمبر و امام عَلَيْهِمَا السَّلام به احكام عامّ و مطلق قرآن متمسّك شود و مطلبي را اثبات كند! مواردي كه براي نمونه در ذيل ميآيد بر صحّت اين نتيجهگيري تأكيد دارد:
نبايد به ظاهرِ بعضي از آيات متشابه متمسّك شد و گفت كه خداوند در آخرت ديده ميشود، چنان كه عدّهاي مسلمان مخالف با ائمّة معصومين عَلَيْهِمُ السَّلام ميگويند!
نبايد به بعضي از متشابهات قرآن احتجاج كرد، خدا را جسم دانست و براي او اعضا و جوارحي قايل شد!(1)
و در برابر آنان نيز كسانياند كه ميگويند خداوند ديده نميشود و به آيه لا تُدْرِكُهُ الأبْصارُ و آيه لَنْ تَراني احتجاج ميكنند.
نمونه ديگر فرقه مجسّمه است كه به آيات مشتمل بر الفاظي نظير «يد، عين، وجه» استدلال و از تجسّم خداوند صحبت ميكنند؛
و در برابر ايشان، ديگران براي نفي تجسّم حق به آيه لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٍ احتجاج ميكنند.
نبايد به بعضي از آيات نظر افكند و به جواز وقوع شرك و معصيت از انبيا و مرسلين قايل گشت!
نبايد به بعضي از آيات متشابه استناد و اثبات جبر كرد!
نبايد به بعضي از آيات متمسّك و ولايت تكويني شخص پيغمبر و ائمّه دين عَلَيْهِمُ السَّلام را منكر شد (چنان كه نقد آن در خاتمه اين كتاب خواهد آمد).
نيز، نبايد به ظواهر بعضي از آيات استدلال كرد و علم غيب پيغمبر و امام عَلَيْهِمَا السَّلام را منكر گشت!(2)
1) شايان ذكر است كه احمد بن محمّد بن مظفّر رازي از علماي اهل سنّت در قرن هفتم، در كتاب خود به نام «حجج القرآن»، آياتي را كه هر فرقهاي از فِرَق مسلمين براي مذهب خود به آن آيات احتجاج كرده است گرد آورده؛ از جمله، فرقهاي كه ميگويند: خداوند متعال ديده ميشود و به آيه شريفه وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إلي رَبِّها ناظِرَةٌ احتجاج ميكنند؛
2) شرح اين آيات و آيات ديگر، همراه با روايات متواتري كه علم غيب را اثبات ميكند، در كتاب مقام قرآن و عترت به قلم نگارنده بيان شده، و در رساله اثبات علم غيب نيز به تفصيل آمده است.
نبايد به ظواهر تعدادي از آيات استدلال و تناقض و اختلاف براي قرآن اثبات كرد!
گفتني است كه شخصي در زمان اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام چنين كرد و در دين شك نمود؛ لكن، چون خدمت حضرت رسيد و شبهات خود را عرضه داشت، ايشان تمام آنها را جواب فرمود.
نيز در زمان حضرت عسكري عَلَيْهِ السَّلام فيلسوفي ادّعا كرد كه تناقض و اختلاف در قرآن هست و اوراقي در اين مقوله نوشت. حضرت آنها را جواب فرمود و اشتباه او را ثابت كرد، چنان كه خود آن شخص تمام آن اوراق را سوزانيد.(1)
امّا روايت دوم در كتاب شريف مناقب ابن شهر آشوب، در باب تاريخ امام حسن عسكري عَلَيْهِ السَّلام آمده و در بحار نيز از كتاب مناقب نقل شده است.
نبايد به آيه شريفه وَ مِنْ أهْلِ الْمَدينَةِ مَرَدُوا عَلَي النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ(2) متشبّث شد و گفت كه حضرت رسول صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه از نهاد همسايگان منافقش بياطّلاع بوده است. اين خود بيتوجّهي به آيه شريفه وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَي اللهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ المُؤْمِنُونَ(3) است، با اينكه اين آيه شريفه ميفرمايد: خداوند و رسول و مؤمنان اعمال شما را ميبينند! آيا ممكن است پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه اعمال منافقين
1) روايت اوّل مفصّل است و در كتاب احتجاج طبرسي و كتاب توحيد صدوق نقل شده و علّامه مجلسي نيز در بحار الانوار، آخر كتاب القرآن، آن را ذكر فرموده است.
2) توبه (9)، 101: تو جمعي از اهل مدينه را كه همچنان منافق ماندهاند نميشناسي.
3) همان سوره، آيه 105. توضيح آنكه مراد از «مؤمنين» در اين آيه شريفه ائمّه هدي هستند، چنان كه در كتاب مقام قرآن و عترت به طور مشروح بيان شده است.
را ببينيد و باز حقيقت حال آنان را نداند؟!
نبايد به جملهاي از آيات متشابه متمسّك شد و – معاذ الله- جهل و ناداني يا معصيت براي پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه اثبات كرد؛ همان طور كه نبايد آيات محكم راجع به علم و كمال پيامبر و كلمات اهل بيت عصمت و طهارت عَلَيْهِمُ السَّلام كه مقام علم و دانايي آنان را اثبات ميفرمايد، زير پا گذاشت و ادعا كرد كه مجعول است!
با اين وصف، بيم آن ميرود كه كار بعضي از ناآگاهان به چنين جايي برسد: آياتي را كه آن زنديق در خدمت اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام مورد شبهه قرار دارد و حضرت به طور مشروح شبهات او را دفع فرمود مستمسك قرار دهند و بگويند كه خبرِ وارده، در جواب شبهات، ضيعف است! و بدين ترتيب، خود و ديگران را به گمراهي اندازند.
بايد بين آيات قرآن جمع و متشابهات آن را بر محكمات حمل كرد، چنان كه حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام فرموده است.
براي نمونه، بايد آيه متشابه لا تَعْلَمُهُمْ را با آيه فَسَيَرَي اللهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ جمع كنيم و بگوييم كه آيه لا تَعْلَمُهُمْ علم ذاتي را نفي ميكند؛ امّا به فرموده پروردگار، پيامبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه همه اعمال را ميبيند. كسي كه خداوند ملكوت آسمان و زمين را بر او عرضه داشته، آيا اهل مدينه را نميشناسد؟! مگر آنكه بگويند ملكوت آسمان و زمين فقط بر ابراهيم خليل عَلَيْهِ السَّلام عرضه شده؛ امّا بر پيغمبر ما عرضه نشده و اگر هم شده، فراموش كرده است!
همچنين، ممكن است كسي به آيه سوم سوره نساء متمسّك
شود و بگويد كه، از اين آيه، جواز تعدّد زوجات استفاده ميشود؛ لكن مشروط به عدالت است. بعد به آيه 129 همان سوره نظر افكند و بگويد كه عدالت ممكن نيست! سپس از اين دو آيه نتيجه بگيرد: خداوند جواز آن را به شرطي كه مقدور نيست مشروط فرموده؛ پس، در حقيقت، تعدّد زوجات ممنوع است!
چنين كسي آيه را به رأي خود تفسير كرده است، مانند ابن ابي العوجاء كه در زمان امام صادق عَلَيْهِ السَّلام به تناقض و اختلاف اين دو آيه قايل شد و به هشام بن حَكَم مراجعه كرد؛ امّا هشام نتوانست جواب بگويد. لذا به سوي مدينه رفت و خدمت امام صادق عَلَيْهِ السَّلام رسيد و قضيّه را به عرض آن حضرت رساند. امام فرمود:
«آيه اوّل به نفقه مربوط است»؛ يعني جواز تعدّد زوجات مشروط به عدالت در انفاق بر آنهاست. اگر ميتواند در انفاق بر آنها عدالت كند، ميتواند زوجات متعدّد بگيرد؛ وگرنه، به همان يكي اكتفا كند.
«امّا آيه دوم به محبّت و مودّت مربوط است»؛ يعني در مودّت و محبّت قلبي، بين زوجات، هرگز نميتوانيد عدالت برقرار كنيد.
اين روايت را كليني در كافي نقل فرموده و عليّ بن ابراهيم قمي نيز آن را نقل كرده است. عيّاشي نيز از هشام بن سالم از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل كرده است كه درباره آيه دوم فرمود:
«در موّدت، هرگز نميتوانيد عدالت را رعايت كنيد».
اين روايات در تفسير برهان و غير آن نيز نقل شده است.
از آنچه گفته شد، مشخّص ميگردد كه چون تمام علوم قرآن نزد پيغمبر اكرم و پيشوايان دين عَلَيْهِمُ السَّلام- كه همان عترت پاكيزه آن سرور باشند- موجود است، بايد در كشف علوم قرآن و پي بردن به مرادهاي پروردگار، صرفاً به پيغمبر و امام مراجعه كنيم. از اين جهت است كه مردم نميتوانند به قرآنِ تنها هدايت يابند و كساني كه فقط به قرآن بدون تفسير و بيان عترت متمسّك شوند، در طريق ضلالت و گمراهي واقع شدهاند و ميشوند.
كلام «حَسْبُنا كِتابُ الله»، يعني: كتاب خدا براي ما بس است(1)، نيز درست نيست و خلاف تصريح پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه است كه در حديث ثقلين فرمود:
«قرآن و عترت هرگز از يكديگر جدا نميشوند».
از اين جهت است كه قرآن راهنماي مردم به سوي پيغمبر و امام است؛ متقابلاً، پيغمبر و امامانِ دين عَلَيْهِمُ السَّلام نيز راهنماي مردم به سوي قرآناند. خود ايشان ميفرمودند:
«ما هرگز برخلاف قرآن سخني نميگوييم و هرچه ميگوييم از قرآن است».
اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام در ضمن خطبه شريفه خود فرمودند:
«قرآن كلام پروردگار است و نوري است كه بايد به آن پيروي و اقتدا كرد. پس هرچه ميخواهيد، از آن بپرسيد؛ ولي ]ميدانيد
1) . چنان كه مشهور است، اين كلام از نظريّات اصحاب سقيفه بني ساعده و اخلاف آنان است.
كه[ هرگز به شما جواب نميدهد. از من سؤال كنيد تا من از قرآن براي شما خبر دهم».
همين است كه فرمود:
«اين قرآن كتاب صامِت الاهي است و من كتاب ناطقِ خداوندم».(1)
زين العابدين امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام نيز فرمودند: «امام نميشود مگر شخص معصوم. عصمت هم در ظاهر خلقت بدن نيست كه مردم آن را ببينند؛ از اين جهت هم، امام را بايد خدا و پيغمبر معيّن كنند».
عرض كردند: معصوم كيست و چيست؟ فرمود: «معصوم كسي است كه معتصم و متمسّك به حبل الله باشد- و حبل الله قرآن مجيد است- چنان كه هيچ گاه ]اين دو[ از يكديگر جدا نشوند، تا روز قيامت. پس امام عَلَيْهِ السَّلام به سوي قرآن و قرآن به سوي امام هدايت ميفرمايد. اين است كلام خدا كه فرمود: إنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتي هِيَ أقْوَمُ.(2)
كليني در كتاب شريف كافي، در باب اينكه قرآن راهنماي مردم به سوي امام است، از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل كرده است كه در تفسير اين آيه شريفه فرمود: «قرآن به سوي امام هدايت ميكند».
اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«بترس از آنكه قرآن را به رأي خود تفسير كني، مگر آنكه آن را
از كساني كه عالم به آن باشند ياد بگيري و بياموزي؛ زيرا بسا ميشود كه ظاهر قرآن شبيه به كلام بشر باشد، ولي آن ظاهر خود مراد پروردگار نباشد. چون خالق هيچ شباهتي به مخلوق ندارد، افعال خالق نيز شباهت به افعال مخلوق ندارد. كلام خالق فعل خالق است و كلام مخلوق فعل مخلوق. از اين رو، كلام خالق هيچ به كلام مخلوق شبيه نيست. پس كلام خالق را به كلام مخلوق تشبيه نكن؛ كه در ضلالت و گمراهي واقع خواهي شد» .(1)
پيغمبر اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه در خطبه شريفه خود فرمود:
«علي برادر من، وصيّ و خليفه من و رساننده دين از طرف من است. اگر از او طلب هدايت و سعادت كنيد، شما را هدايت فرمايد. اگر تابع او شويد، نجات يابيد و اگر با او مخالفت كنيد، گمراه شويد؛ زيرا خداوند قرآن را بر من نازل فرموده و مخالفش گمراه است. كسي هم كه علم قرآن را از غير علي طلب كند، هلاك و خسارت نصيب اوست» .(2)
اين جانب درباره ممنوعيّت تفسير قرآن به رأي، بدون بيانِ عترت پاكيزه پيغمبر عَلَيْهِمُ السَّلام ، در كتاب مقام قرآن و عترت (ص 28- 34) و نيز در كتاب تاريخ فلسفه و تصوّف (ص 111- 113) روايات بسياري ذكر كردهام كه به مراجعه به آنجا، مطلب خوب روشن ميگردد.
امام صادق عَلَيْهِ السَّلام در رساله شريف خود مرقوم فرمودند:
«بر شما باد كه آثار و اخبار حضرت رسول اكرم و ائمّه اطهار را ملتزم و پذيرا شويد، هركس چنين كند هدايت يابد و كسي كه متابعت نكند و رو بگرداند گمراه خواهد شد؛ چون اينان كسانياند كه خداوند شما را امر فرموده مطيع و فرمانبردار آنان باشيد و آقايي و ولايت ايشان را قبول كنيد».
نيز در اين رساله فرمودند:
«بدانيد هيچكسي حق ندارد در دين خدا، به هوايِ نفس و رأي و قياس خود، كلامي بگويد. خداي متعال قرآن را نازل فرموده و بيانِ هر چيزي را در آن قرار داده و براي قرآن و علوم آن نيز اهلي قرار داده است كه ديگران بايد تابع آنان شوند. آنان مورد كرامت و لطف و عنايات پروردگار واقع شدهاند، به اين صورت كه خداي- تعالي- تمام علوم قرآن را نزد آنان گذاشته و آنان را از جهت مستغني فرموده است؛ لذا هيچگاه به رأي و قياس و هواي نفس عمل نميكنند. آنان «اهل ذكر» هستند كه خداي متعال در قرآن مجيد امر فرموده است مردم از آنان سؤال كننند و تابع آنها گردند؛ و چنان كه هيچ فردي حق نداشت در زمان حيات پيغمبر به حضرتش مراجعه نكند و به هوايِ نفس و رأي و قياس عمل كند، بعد از پيغمبر اكرم نيز بايد تابع آثار پيغمبر و اوصياي آن سرور باشد».(1)
1) . اين رساله شريف رسالهاي مفصّل است. امام صادق عَلَيْهِ السَّلام آن را براي اصحاب نوشتند و دستور دادند كه آن را بخوانند و به يكديگر تعليم دهند و به آن عمل كنند. اصحاب نيز آن را در سجّاده خود ميگذاشتند و بعد از نماز، به آن مراجعه ميكردند. تمام اين رساله در ابتداي كتاب شريف روضه كافي و بحار مذكور است
علّامه خويي ميفرمايد:
اخبار بسياري از ائمّه اطهار به طور تواتر [وارد شده] و دانشمندان طايفه حقّه اماميه- رضوان الله عليهم- نيز اجماع كردهاند بر اينكه قيّم قرآن (يعني عالم به تفسير محكمات و متشابهات آن و حافظ اسرار آيات الاهي) بعد از پيغمبر اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه عترت پاكيزه آن سرور، ائمّه اثنا عشر- صلوات الله عليهم- هستند و عقل و نقل و اجماع دليل بر اين است.(1)
سپس علّامه به ذكر برهان عقلي و نقلي پرداخته، مبني بر اينكه علوم قرآن مخصوص ائمّه هدا عَلَيْهِمُ السَّلام است. علاقهمندان ميتوانند به نوشته ايشان مراجعه كنند (كه حقير نيز بخشي از آن را در كتاب تاريخ فلسفه و كتاب مقام قرآن و عترت آوردهام.)
پس اصحاب پيغمبر و ديگر مسلمانان بعد از آنان هيچگاه حق نداشتهاند و نخواهند داشت كه به آيه شريفه أوَلَمْ يَكْفِهِمْ أنَّا أنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ يُتْلي عَلَيْهِمْ(2) متمسّك شوند و بگويند كه قرآن كريم به تنهايي براي ما كافي است؛ و با اين ادعاي باطل، به پيغمبر و امام مراجعه نكنند. اگر ما به آيه قبل از همين آيه شريفه نظر افكنيم، به خوبي روشن ميشود كه چون كفّار درخواست معجزه كردند، در جواب آنان، اين آيه نازل شد كه بيان ميكند: آيا اين معجزه قرآن كريم براي آنان كفايت نميكند؟! بلي، كفايت
ميكند؛ زيرا اگرچه كلمات آن عربي است و آنها نيز عرباند، هرگز نميتوانند يك سوره مثل آن بياورند.
با اين توضيح، روشن ميشود كه مفاد آيه مزبور آن نيست كه اين قرآن به تنهايي براي مسلمين كافي است و ايشان به تفسير پيغمبر و عترت عَلَيْهِمُ السَّلام محتاج نيستند. پس هركه به اين آيه استناد كرده و بدون مراجعه به اخبار و بيان عترت، آياتي را براي اثبات جهل پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام آورده، به راه غلط رفته است.
افّ باد بر اين افراد جاهل كه از روي غرض و مرض و براي متاع دنيا، آيات متشابهي را جمع ميكنند و به تفسير عترت پيغمبر مراجعه نميكنند؛ مرام مخالفان را تأييد ميكنند و به آيات محكم ديگر توجّه و به كساني كه علوم قرآن نزد آنان است مراجعه نميكنند. آنگاه، خود كه گمراه شدند، ديگران را نيز گمراه ميكنند و از اخبار اهل بيت دور ميسازند. ايشان هرچه را به فكر كوتاه خود نميفهمند انكار ميكنند و گاهي آن را خلاف قرآن (يعني آيات متشابهي كه جمع كردهاند) ميدانند!
بلي، پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام فرمودهاند كه ما هرگز برخلاف قرآن سخن نميگوييم. پس اگر روايتي برخلاف قرآن به ما رسيد، باطل است. ميزانِ شناختن چنين روايتي نيز آن است كه آنچه را به صريح قرآن ثبت گرديده نفي كند، يا آنچه را قرآن به دلالت قطعي نفي كرده است اثبات كند.
در اينجا، ما به ذكر دو روايت كه اين ميزان را براي ما نصب ميكند، ميپردازيم.
اوّل: در كتاب كافي، به سند صحيح، از ثقه جليل عبدالرحمن بن حجّاج نقل شده است كه حكم بن عتيبه و سلمةبن كهيل- كه دو نفر از علماي عامّه بودهاند- نزد حضرت امام محمد باقر عَلَيْهِ السَّلام رفتند و عرض كردند: آيا به شهادت يك نفر با قَسَم، دعوي ثابت ميشود؟ امام باقر عَلَيْهِ السَّلام فرمود: «بلي، حضرت رسول و اميرالمؤمنين- صلوات الله عليهما- در كوفه به آن حكم فرمودند». (يعني، در مقام قضاوت و حكم شرعي، دعوي شخص مدّعي به شهادت يك نفر، همراه با قسم مدّعي، ثابت ميشود.)
حكم و سلمه عرض كردند: اين حكم برخلاف قرآن است. حضرت فرمود: «چگونه برخلاف قرآن است»؟ عرض كردند: براي آنكه خداوند در قرآن ميفرمايد: وَ أشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنْكُمْ(1)امام فرمود: «مگر فرمان دو شاهد گرفتن به اين معني است كه شهادت يك نفر را با قسم قبول نكنيد» ؟!(2)
دوم: در روايت ديگري، امام صادق عَلَيْهِ السَّلام فرمود: «مَنِي از جميع بدن بيرون ميشود». ابوحنيفه عرض كرد: چگونه مني از جميع بدن بيرون ميشود، حال آنكه خداوند در قرآن ميفرمايد: )يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصِّلْبِ وَ التَّرائِب(3)( ؟ امام عَلَيْهِ السَّلام فرمود: «مگر مفهوم كلام پروردگار اين است كه مني از غير اين دو موضع بيرون
نميآيد»؟!
پس، از اين دو روايت، ميزان مخالفت با قرآن براي اهل ايمان ثابت ميشود. تشخيص اين ميزان نيز مخصوص افرادي است كه به علوم و معارف قرآن آشنا باشند، نه مثلاً كسي كه حتّي به عبارت دعاي كميل- كه رايجترين ادعيه است- احاطه ندارد و به اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام دروغ بسته و گفته است كه حضرت در دعاي كميل عرضه داشته: «إلهي، بِرُبُوبِيَّتِكَ تَوَسُّلي». چنين عبارتي در دعاي كميل نيست؛ امّا چون مدّعي در مقام انكار توسّل به اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام و نيز انكار اصل ولايت است و خداوند چشم بيناي قلب او را كور كرده، چنين افترايي بسته و آن را به چاپ نيز رسانده است.
پس مقياسِ شناختن راست و دروغ اخبار فهم هركس نيست كه اگر مطلبي را نفهميد، بگويد دروغ است. قرآن تكذيب كنندگان را چنين معرّفي ميكند:
)وَ إذْ لَمْ يَهْتَدُوا بِهِ فَسَيَقُولُونَ هذا إفْكٌ قَديمٌ(1)( .
چون به فهم آن راه نيافتهاند، ميگويند كه اين دروغي كهنه است.
نيز مي فرمايد:
)بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحيطُوا بِعِلْمِه(2)( .
آنچه را به علمش احاطه نيافتند دروغ انگاشتند.
خود ائمّه هدي هم خبرسازان دروغگو را معرّفي ميفرمودند، هم راستگويان را و اين دسته اخير را نزد اصحاب توثيق و تجليل ميفرمودند. گاهي راويان اخبار اساميِ افرادي را خدمت امام عرضه ميداشتند و از وثاقت و صداقت آنان جويا ميشدند؛ گاهي نيز از كتابهايشان سؤال ميكردند، يا كتاب را بر امام عرضه ميداشتند. امام عَلَيْهِ السَّلام هم اخبار ايشان را تصديق يا تكذيب ميفرمودند.
بزرگان دين (مانند شيخ كليني، شيخ صدوق، جمعي از شيعيان و دانشمندان قم، شيخ طوسي و شيخ مفيد) زحمات فوقالعادهاي كشيدند و اخبار معتبر و موافق قرآن را ضبط و روايات بياعتبار را اسقاط كردند. آنچه از اخبار و آثار نزد ماست، همه معتبر است؛ مگر تعداد اندكي كه بعيد است دانشمندان علم حديث در تشخيص آنها دچار اشتباه شوند.
تخصيص برخي از آيات قرآن، به دلالت روايات
رواياتي كه در بيان مطالب مقيّد و خاص وارد گشته با آيات و احكام مطلق و عمومي مخالف نيست؛ چه به اصول دين مربوط باشد، چه به فروع دين يا احكام و معارف ديگر. مثلاً، رواياتي كه در بيان احكام و مسائل وضو و غسل و تيمّم صادر گشته با آيات مطلقه نازل گشته در باب وضو و غسل و تيمّم مخالف نيست. همچنين، روايات احكام نماز و روزه و زكات و حجّ و معاملات و ديگر موارد- كه چندين هزار روايت است- با آيات نازل گشته در عبادات و
معاملات مخالف نيست؛ و اين مطلب مثل آفتاب روشن است.
مثلاً، آيه شريفه أُولي الْأمر(1) كه لفظ آن عامّ است با روايات مخصّص آن، كه بيان ميدارد ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام مصاديق منحصر اُولو الأمرند، منافاتي ندارد. نيز، بعد از اينكه ائمّه هدي فرمودند: «مقصود از «اُولِي الْأمر» در اين آيه ماييم»، كسي ديگر نميتواند با تمسّك به عموم اين عامّ، غير ائمّه را اُولو الأمر بداند.
همچنين، در آيه شريفه وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْم(2)كه بيان ميدارد راسخان در علم، تأويل تمام آيات قرآن را ميدانند، لفظْ عامّ و مرادْ خاصّ است؛ چه، در قالب روايات متواتري فرمودهاند:
«ماييم راسخان كه تمام تأويل قرآن را ميدانيم».
نيز در آيه ولايت، يعني: إنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ(3)لفظْ عامّ و مراد از «المؤمنون» اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام است. پس، كسي نميتواند بعد از آنكه مراد را در روايات تعيين فرمودند، آيه را در غير ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام جاري كند و با تمسّك به ظاهر آيه، آن را تعميم دهد.
همچنين در آيه عرض اعمال، يعني: وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَي اللهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ(1) ، لفظْ عامّ است. با وجود اين، روايات متواتري كه بيان ميدارد مراد از «المؤمنون» ائمّه هدي هستند مخالف قرآن نيست و هيچ كس نمي تواند با استدلال به لفظ عامّ آن، دلالت اين آيه را در موردي غير از امامانِ بر حقِّ اِلاهي جاري بداند و بگويد كه ظاهرِ لفظْ عامّ است و شامل ديگران نيز ميشود.
همينطور، كسي نميتواند بگويد كه لفظِ «اهل بيت» در آيه تطهير(2)عامّ است و آيه شريفه تمام زنان پيغمبر را در بر ميگيرد؛ بلكه بايد تسليم رواياتي شد كه بيان مي دارد مراد از «اهل بيت» در اين آيه، به طور خاص، پيغمبر و اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين- صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين- هستند.
نيز، در آيه خمس(3)، عناوين «يَتامي و مساكين و ابن سبيل» مطلق است و سادات و غير سادات را شامل ميشود؛ امّا چون آنها را در روايات به بنيهاشم مقيَّد فرموده اند، جايز نيست كسي به ظاهر آيه نظر افكند و در مورد غير سادات نيز حكم خمس را اجرا كند.
مثال ديگر آيه دعاي حضرت سليمان است كه عرض كرد:
رَبِّ اغْفِرْلِي وَهَبْ لِي مُلْكاً لايَنْبَغِي لِأحَدٍ مِنْ بَعْدي(1) .
پروردگارا، مرا بيامرز و به من پادشاهياي ببخش كه براي احدي بعد از من سزاوار نباشد.
حضرت موسي بن جعفر عَلَيْهِ السَّلام در مورد اين آيه ميفرمايد:
«مقصود سليمان آن بود كه احدي بعد از او نگويد اين پادشاهي را به ظلم و جور به دست آورده؛ بلكه واضح باشد كه بخششِ خدايي بوده است» .(2)
به نظر ميرسد كه اين تأويل با عنايت به فعل «لايَنْبَغي» و ريشه آن- كه «بغي» است و به معناي ظلم و جور آمده- صورت پذيرفته است
پيداست كه اين روايت با آيه شريفه مخالف نيست؛ بلكه مقصود حضرت سليمان را بيان ميكند.
پس ممكن است در قرآن كلامي باشد كه ظاهر آن مراد نباشد؛ بلكه قرينه آن در كلام امام عَلَيْهِ السَّلام بيايد كه به ما بفهماند ظاهرِ آن آيه مراد پروردگار نيست. هرگاه امام عَلَيْهِ السَّلام مراد پروردگار را معيّن فرمود، روا نيست كسي به ظاهر لفظ تكيه كند و معني ديگري را طرح و از آن، مطلبي به خلاف بيان ائمّه اثبات كند.
همينطور است روايات بسياري كه در شرح عوالم مخلوقات و شمار آنها وارد شده كه به هيچ وجه مخالف قرآن نيست؛ بلكه موافق قرآن و شرح كلمه «عالَمين» است كه در سوره حمد و ديگر
سورههاي قرآن كريم تكرار شده است.
رواياتي كه علم غيب را براي پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه اثبات ميكند نه تنها مخالف قرآن نيست، بلكه موافق آن است. در اين مورد، خداوند متعال ميفرمايد:
)ما كانَ اللهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَي الْغَيْبِ وَلكِنَّ اللهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاء (1).
خدا شما را بر غيب آگاه نميفرمايد؛ بلكه هركدام از رسولان خود را كه بخواهد [براي اين علم غيب] برميگزيند.
پس، به طور قطع و يقين، پيغمبر ما نيز كه برگزيده خدا و از همه خلايق افضل است از علم غيب آگاهي يافته است.
نيز ميفرمايد:
)عالِمُ، الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلي غَيْبِهِ أحَداً *إلّا مَنِ ارْتَضي مِنْ رَسُولٍ(2)( .
خداوند عالم غيب است و هيچكس را بر غيب خود آگاه نسازد مگر آن رسولي كه او را بپسندد.
شكّي نيست كه حضرت رسول صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه پسنديده خداست؛ پس آن ذات اقدس علم غيب را به ايشان تعليم فرموده است. اين
مطلب صراحتاً در روايات صحيح و معتبر آمده و نگارنده خود در كتاب مقام قرآن و عترت اين موضوع را شرح داده است.
پس بايد توجّه داشت آياتي را كه در ابتدا برخلاف اين مطلب به نظر ميرسد- و بيان ميدارد كه علم غيب مخصوص خداوند است- با اين آيات و روايات جمع كرد و به همه آنها ايمان آورد.
براي مثال، اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام در خطبه شريفه خود فرموده است:
«مراد از آن غيب كه احدي آن را نميداند علم قيامت است».
ابتداي آيهاي كه از سوره جنّ ذكر شد نيز دلالت دارد كه حضرت رسول صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وقت قيامت را نميداند. امّا موارد ديگري هم وجود دارد كه مراد كلام از نفي علم غيب نفي علم ذاتي بدون ياد گرفتن از خداوند متعال و بدون وراثت از پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه است.
در اينجا به توفيق پروردگار، آيات و رواياتي را براي اثبات علم غيبِ پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام ذكر ميكنيم تا حقّ مطلب در اين مورد روشن شود.
از جمله آياتي كه بر علم غيب امام دلالت دارد اين آيه شريفه است كه خداوند در آن ميفرمايد:
)وَ ما مِنْ غائِبَةٍ فِي السَّماءِ وَ الْاَرْضِ إلّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ(1)( .
هيچ امر غيبي و ناپيدايي در آسمان و زمين نيست مگر آنكه [علم آن] در كتاب مبين است.(2)
همچنين خداوند ميفرمايد:
«هيچ دانهاي در تاريكيهاي زمين و هيچ تر و خشكي نيست مگر آنكه در كتاب مبين است»(1)
نيز ميفرمايد:
«چيزي نيست كه كوچكتر از ذرّه يا بزرگتر باشد مگر آنكه [علم آن] در كتاب مبين است» .
امّا در مقام معرفّي كتاب مبين، كه همين قرآن كريم است، خداوند ميفرمايد:
)الر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُِبينِ *إنّا أنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيّاً(2)( .
اي محمّد- صلي الله عليه و آله- اين است آيات كتاب مبين. ما آن را [به صورت] قرآني عربي نازل كرديم براي آنكه شما بفهميد.
همچنين ميفرمايد:
)حم *وَ الْكِتابِ الْمُبينّ *إنّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبيّاً(3)( .
در سوره دخان هم ميفرمايد:
«ما كتاب مبين را در شب مبارك (يعني شب قدر) نازل كرديم».
نيز ميفرمايد:
)وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ(1)( .
ما آن كتاب را بر تو نازل كرديم كه بياني است براي هر چيز؛
يعني علم همه چيز در قرآن هست، چنان كه ميفرمايد:
)ما فَرَّطْنا فِي الْكتابِ مِنْ شَيْء(2)( .
ما چيزي را در كتاب (قرآن) فروگذار نكرديم.
همچنين خداوند، در بيان اينكه اين علوم در دسترس كسي نيست مگر افرادي معيّن (يعني عترت) كه خدا و رسول آنان را معيّن فرمودهاند، ميفرمايد:
)قُلْ كَفي بِاللهِ شَهيداً بَيْني وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكتابِ(3)( .
شهادت پروردگار و شهادت كسي كه علم كتاب نزد اوست، بين من و شما، كافي است.
امّا «كسي كه علم كتاب نزد اوست» عليّبن ابيطالب عَلَيْهِ السَّلام است، چنانكه در قالب روايات بسياري از طريق عامّه و خاصّه نقل شده است. البتّه ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام نيز از مصاديق اين آيهاند، چنان كه مشروحاً در كتاب مقام قرآن و عترت بيان شده است.
به اين ترتيب، از اين روايات دانسته شد كه كتاب مبينِ صامت
همين قرآن است و علوم آن نزد كتاب مبينِ ناطق، يعني امام عَلَيْهِ السَّلام است.
در كتاب شريف وسائلالشيعه، كه مورد اعتماد تمام علما و مجتهدين ماست، از اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام نقل كردهاند كه فرمود:
«اين (قرآن كريم) كتاب صامِتِ خدايي است و من كتاب ناطقِ خداوند هستم»(1).
در كتاب شريف كافي (باب مولد أبي الحسن موسي بن جعفر عَلَيْهِ السَّلام) در حديث مفصّلي، نقل شده است كه عالمي نصراني خدمت آن حضرت رسيد و مسائلي پرسيد؛ از آن جمله، از تفسير آيه )حم وَ الْكِتابِ الْمُبين( سؤال كرد. امام فرمود:
«در باطنِ قرآن، تفسير اين آيه آن است كه حم اسم محمّد صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه و كتاب مبين اميرالمؤمنين عليّبنابيطالب عَلَيْهِ السَّلام است».
حقير ميگويد: كتاب مبين، در ظاهر، همين قرآن است؛ و در باطنِ قرآن، كتابِ مبين همان امام مبين يعني اميرالمؤمنين علي عَلَيْهِ السَّلام است.
عالم جليلالقدر، عيّاشي، در تفسير خود از ثقه جليل حسينبن خالد نقل كرده كه گفت: از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام از تفسير آيه شريفه )وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَهٍ إلّا يَعْلَمُها وَلا رَطْبٍ وَلا يابِسٍ إلّا فِي كِتابٍ مُبينٍ(2)( سؤال كردم و... عرض كردم: تفسير عبارت شريف
«في كِتابٍ مُبينٍ» چيست؟ فرمود:
«يعني در امام مبين است».
شيخ كليني در كتاب روضه كافي، از ابوالربيع شامي، از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام تفسير اين آيه شريفه را بدين گونه نقل كرده است كه آن حضرت فرمود:
«همه اين در امام مبين است». (يعني وي به همه اتفاقات و پديدههاي اين جهان آگاهي دارد).
علّامه مجلسي در كتاب مرآةالعقول فرموده:
«امام مبين تفسير كتاب مبين است؛ يعني مراد از «كتاب مبين» ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام هستند.
عامّه و خاصّه نيز در تفسير آيه )وّ كُلَّ شَيْءٍ أحْصَيْناهُ فِي إمامٍ مُبينٍ(1)( نقل كردهاند كه پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه با اشاره به اميرالمؤمنين فرمود: «اين است امام مبين».
حقير ميگويد: چون همه علوم كتاب مبين نزد آن حضرت است، پس او هم كتاب مبين است و هم امام مبين كه خداوند علم تمامي آفريدهها را در وجود مقدّس او ضبط و اِحصا فرموده؛ چنان كه در سوره يس ميفرمايد: )وَ كُلَّ شَيْءٍ أحْصَيناهُ فِي إمامٍ مُبِين(. تفسير اين آيه، به انضمام روايات شريفي كه در تفسير آن وارد گشته، به طور مشروح خواهد آمد.
شيخ طبرسي در كتاب احتجاج حديث مفصّلي از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل كرده كه در ضمن آن آمده است:
1) يس (36)، 12
«خداوند متعال درباره صاحب شما اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام فرموده: )قُلْ كَفي بِاللهِ شَهيداً بَيْني وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ(1)
از آن جمله، فاضل ثعلبي در تفسير خود تعداد 6 روايت نقل كرده كه «مَن عِنْدَه عِلْمُ الكِتاب» عليّ بن ابي طالب است.
در تفسير فاضل اسماعيل سدّي به يك روايت اكتفا شده.
فاضل نطنزي هم در كتاب خصايص اين مطلب را از محمّد بن حنفيّه نقل كرده است.
ابن مغازلي در كتاب مناقب خود در اين موضوع يك روايت ذكر كرده.
ابونعيم نيز در كتاب نزول قرآن در شأن عليّ بن ابي طالب عَلَيْهِ السَّلام به دو سند اين را نقل كرده؛ و بعد از آن، گفته است: اين روايت را عبدالله بن عمر و جابر انصاري و ابوهريره و عايشه از پيغمبر اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه نقل كردهاند.
اين جانب هم در كتاب مقام قرآن و عترت متجاوز از 20 مدرك از كتابهاي تفسير دانشمندان اهل سنّت را در اين مورد ذكر كردهام.
( . نيز فرموده: )لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إلّا في كِتابٍ مُبينٍ(؛ و علم اين كتاب نزد آن حضرت است».مؤلّف كتاب شريف آياتالأئمّه عَلَيْهِمُ السَّلام، در تفسير آيه شريفه )وَ ما مِنْ دابَّةٍ فِي الآرْضِ إلّا عَلَي اللهِ رِزْقُها(2)( . فرموده است:
اخبار بسيار از اهل بيت عَلَيْهِمُ السَّلام وارد شده كه مراد از «كتاب مبين» ائمّه هدي هستند و ايشان به آنچه در تمام خلايق است عالِماند.
شيخ بزرگوار عليّبن ابراهيم قمّي در تفسير آيه شريفه )ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيه(1)(ِ ، به سند معتبر از ابوبصير، از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل كرده كه فرمود:
«اين كتاب همان اميرالمؤمنين است كه شكّي در [حقّانيّت] او نيست و راهنماي شيعيان ماست» .(2)
حقير ميگويد: اين تأويل با تنزيل منافات ندارد و باطن مطلب با ظاهر آن ناسازگار نيست. ظاهرِ آن همان قرآنِ صامت و باطنِ آن نيز كتاب ناطقِ خدايي، اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام، است كه شكّ و شبهه در قلب مقدّس او راه ندارد. هركس با نظر عقل و انصاف به زندگاني و احوال اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام بنگرد، حقّانيت آن حضرت بر او ثابت ميشود. خود آن حضرت به گروهي از مردمان پست دنياپرست فرمود:
«البتّه، مطمئنّاً ميدانيد كه حق با من است».
همچنين در روز صفّين، هنگامي كه اهل شام گفتند بايد قرآن را حَكَم قرار داد، اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«منم قرآن ناطق»(3).
در خطبه شريفه وسيله نيز، كه در روضه كافي هم نقل شده، اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«فَأنَا الذَّكْرُ الَّذِي عَنْهُ ضَلَّ، وَالسَّبيلُ الَّذِي عَنْهُ مالَ، وَالْإيمانُ الَّذيِ بِهِ كَفَرَ، وَالْقُرآنُ الَّذِي إيّاهُ هَجَرَ، وَ الدِِّينُ
الَّذِي بِهِ كَذَّبّ، وَالصِّراطُ الَّذِي عَنْهُ نَكَبَ»
منم ذكري كه [معاند] از آن گمراه و راه خدايي كه از آن منحرف و ايماني كه به آن كافر گشت، نيز قرآني كه آن را ترك و ديني كه آن را تكذيب و راه مستقيمي كه از آن اعراض و دوري كرد.
اين شش كلمه، يعني ذكر و سبيل و ايمان و قرآن و دين و صراط، كه حضرت خود را به آن توصيف فرموده، هريك، اشاره به آياتي است كه در باطنِ قرآن كريم به آن حضرت تأويل شده- و محدّث قمّي در سفينةالبحار و حقير در مستدرك سفينه اين كلمات را به تفصيل شرح كردهايم.
در اينجا، شاهد ما كلام آن حضرت است كه فرمود: منم آن قرآني كه مرا ترك كردند و از من منحرف شدند. پس آن حضرت كتاب مبين و قرآن كريمِ ناطق است.
مورد ديگر آيه شريفه هذا كِتابُنا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقّ(1) است كه در قرائت اهل بيت عَلَيْهِمُ السَّلام فعل «ينطق» به صيغه مجهول آمده است، چنانكه امام صادق عَلَيْهِ السَّلام در روايت كافي بيان كرده و فرموده است:
«قرآن سخن نگفته و هرگز نيز نخواهد گفت. پيغمبر و ائمّه هدي هستند كه از قرآن سخن ميگويند.»
از آنچه گذشت، به طور كامل روشن شد كه خداوند علم تمامي اشيا را در قلب مقدّس امام مبين، اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام، احصا و ضبط
1) جاثيه (45)، 29
فرموده؛ و همين است كه در سوره يس ميفرمايد: وَ كُلَّ شَيْءٍ أحْصَيْناهُ فِي إمامٍ مُبينْ. اين ظاهر كلام را پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام نيز، در رواياتي كه خواهد آمد، تأييد و تعيين فرمودهاند.
در بسياري از آيات قرآن كريم، خداوند رحيم پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه و مؤمنين را امر ميفرمايد كه تابع قرآن باشند. نيز ميفرمايد:
أطيعُوا اللهَ وَ أطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أولِي الْأمْرِ مِنْكُمْ(1).
خدا و رسول اُوليالأمرِ از خودتان را اطاعت كنيد.
مراد از «اوليالأمر» نيز ائمّه هدي هستند؛ چنانكه در موضع خودش با دلايلي عقلي و نقلي استواري ثابت شده است. نيز در ادامه همين آيه ميفرمايد كه، در موارد اختلاف، به اوليالأمر مراجعه كنيد تا ايشان رفع اختلاف كنند.
در جاي ديگر از قرآن ميخوانيم: فَاسْئَلُوا أهْلَ الذِّكْرِ إنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ(2)
از اهل ذكر سؤال كنيد، اگر نميدانيد؛
و ما ميدانيم كه در خود قرآن به وجود گرامي پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه «ذكر» گفته شده(3)و «اهل ذكر» نيز اهلبيت اويند.
در روايات متواتري نيز فرموده اند:
«ماييم اهل ذكر كه شما فرمان يافتهايد از ما سؤال كنيد».
همچنين در قرآن مي خوانيم: «فقط خداوند و راسخان در علم تأويل آيات قرآن را ميدانند»(1). با توجّه به آيات و روايات ياد شده، به آساني مي توان دريافت راسخاني كه به همه علوم قرآن دانايند حضرات ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام هستند.
نكته ديگر آن است كه قرآن در سورههاي قدر و دخان از شب قدر ياد مي كند و ميفرمايد در شبي مبارك، كه شب قدر باشد، ملائكه و روح نازل ميشوند و تقدير كلّ امور را از جانب پروردگار بر پيغمبر اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه (البتّه، در زمان حيات ايشان) عرضه ميدارند.
در كتابهاي تفسير عامّه و خاصّه، روايات بسياري در تفصيل و بيان كلّ امور وارد شده و گفته اند: مراد آن است كه در شب قدر، مرگها، بلايا، آفات، امراض و تمام قضاياي كوچك و بزرگ آينده مقدّر ميشود. در زمان پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه اين مقدّرات را بر ايشان عرضه مي داشتند؛ پس آن حضرت، به تعليمِ خدايي، همه آنها را ميدانست.
همچنين از قطعيّاتِ روايات عامّه و خاصّه، كه مطابق با ظاهر قرآن است، چنين برميآيد كه شب قدر بعد از پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه نيز موجود است. در اخبار متواتر مذهب شيعه، آمده است كه بعد از پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه ملائكه و روح بر اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام و بعد از آن حضرت نيز بر امامي كه در هر زمان هست نازل ميشوند و تمام تقديرات امور را به طور مفصّل بر امام عرضه ميدارند.
1) آل عمران (3)، 7
با وجود اين، مسلماني هم كه شيعه نيست و امامت ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام را قبول ندارد و روايات علوم ايشان را انكار ميكند، بايد پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه را قبول داشته باشد و اين را بپذيرد كه در شب قدر، همه تقديرات سال را بر ايشان عرضه مي دارند! اگر هم به آيات سورههاي آل عمران و جنّ ايمان دارد، بايد قبول كند كه پيغمبر ما برگزيده و پسنديده خداست براي علم غيب.
نيز، اگر پيغمبر ما را از حضرت ابراهيم خليل عَلَيْهِ السَّلام بهتر و افضل مي داند، بايد رواياتي را كه حاكي است ملكوت آسمانها و زمين را به پيغمبر ما نيز نمايش دادهاند قبول كند.
در سوره برائت (توبه)، خداوند متعال در دو آيه (به شمارههاي 94 و 105) ميفرمايد: «اعمال شما را خدا و رسول او ميبينند». پس آيا رواست كسي كه خود را پيرو قرآن مي داند به اين آيات ايمان نياورد؟ چرا بايد از اين آيات چشم بپوشند و به يك آيه متشابه در قرآن بچسبند و بگويند: پيغمبر حتّي از احوال همسايگان منافقش بيخبر است؟!
آيا كسي آن قدر جاهل هست كه نتواند اين آيه را با آيات ديگري كه بيان شد جمع كند و دريابد كه مقصود، يا نفي علم ذاتي است، يا نفي علم از طريق اسباب عادي بشري؟!
چگونه ممكن است كسي كه ملكوت آسمانها و زمينها را ديده و اعمال همگان را نيز به چشم نبوّت و رسالت ميبيند، همسايگان خود را نبيند و به اعمال آنها آگاهي نداشته باشد؟!
اين چه بيماري و ناداني شگفتي است كه باعث ميشود
كساني به آيه ما كانَ لِي مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَأِ الْأعْلي(1)ايمان آورند و به آيات ديگر كه اشاره كرديم توجّه نكنند؟! أفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَما جَزاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذلِكَ مِنْكُمْ إلّا خِزْيٌ فِي الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يُرَدُّونَ إلي أشَدِّ الْعَذابِ وَ مَا اللهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ (2).
اين بيماري باعث ميشود ايشان به آيه وَ كَفي بِرَبِّكَ بِذُنِوبِ عِبادِهِ خَبِيراً بَصِيراً(3) ايمان آورند و بگويند كه آگاهي به گناه بندگان فقط به پروردگار منحصر است و هيچ كسي غير از خدا- چه رسول باشد و چه امام- از گناه مردم باخبر نيست. آيا اين افراد به آيه شريفه وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَي اللهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤمِنُونَ(4)كفر ميورزند كه ميفرمايد: خدا و رسول و مؤمنان (يعني، ائمّه هدي) اعمال شما را ميبينند؟ آيا آن بزرگواران با ديدن اعمال بندگان از حالشان آگاه و باخبر نميشوند؟ معلوم است كه ميشوند!
بايد گفت كه اصل آگاهي ايشان به علم غيب جاي ترديد
1) ص (38)، 69
2) . بقره (2)، 85: آيا به بعضي از آيات كتاب ايمان ميآوريد و به بعضي ديگر كفر ميورزيد؟! پس جزاي كساني از شما كه اين كار را انجام دهند، غير از خواري و رسوايي در زندگي دنيا، چيست؟! روز قيامت نيز ايشان را، به سوي سختترين عذاب بازگردانند. خدا از آنچه ميكنيد غافل نيست.
3) اسراء (17)، 17
4) توبه (9)، 105
ندارد و فقط يك سؤال ميماند:
آيا صحيح است كه مثلاً پيغمبر اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه، به دليل آنكه داراي علم غيب است و از اعمال بندگان خبر دارد، برخلاف قرآن و دستورهاي خودش عمل كند؟!
پاسخ آن است كه خداوند در سوره برائت ميفرمايد:
وَ يَقُولُونَ هَوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِين(1).
منافقان ميگويند كه پيغمبر گوش شنواست (هر گفتهاي را از هر كس قبول ميكند). (اي محمّد) بگو: او گوش شنواي خوبي است كه هم به خدا ايمان دارد، هم مؤمنان را تصديق ميفرمايد.
شأن نزول اين آيه شريفه آن است كه مردي خدمت پيغمبر اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه ميآمد و كلمات آن حضرت را به گوش منافقان ميرساند. جبرئيل نازل شد و قضيّه را خدمت آن حضرت عرضه داشت. ايشان نيز او را خواست و قضيّه را به او فرمود؛ امّا آن مرد انكار كرد و قسم خورد كه من اين كار را نكردهام. پس پيغبمر اكرم- صلي الله عليه و آله- در ظاهر، او را تصديق كرد و عذرش را پذيرفت. سپس اين آيه شريفه نازل شد.
از اين آيه كريمه، استفاده ميشود كه خداوند پيغمبر خود را به اين خصلت ستوده و مدح و تأييد كرده و فرموده است: قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ. پس وظيفه پيغمبر، در ظاهر، مدارا كردن با خلق است؛
1) توبه (9)، 61
يعني بايد عذر مردم را بپذيرد و در مورد افرادي كه ظاهراً ايمان آورده و شهادتين را بر زبان خود جاري كردهاند- هر چند باطناً معتقد نباشند- احكام ظاهري اسلام را از نماز و روزه و زكات و حجّ و غيره جاري و آنها را در گفتارشان تصديق فرمايد. آري، پيغمبر مأمور است كه با نظر به ظاهر افعال و اقوال مردم رفتار كند و علم به باطنِ آنان، كه از ويژگيهاي مقام نبوّت و رسالت است، در برنامه عادي آن حضرت نيست؛ لذا ميفرمايد:
أنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ(1) .
من بشري همانند شمايم.
ايشان ميخواهد، در گفتار و كردار، جنبه بشريِ خود را ثابت فرمايد؛ لذا در معاشرت با امّت، از راه عادي بشري تجاوز نميكند مگر به وقت اعجاز. قرآن نيز او را به سوي همين روش سوق ميدهد. در شب معراج هم خداوند به او فرمود:
«يا مَحَمَّدُ، دارِ خَلْقِي».
محمّد، با خلق من مدارا كن.
خداوند كريم ميفرمايد: لا تَجَسَّسُوا(2).
تجسّس نكنيد و به يكديگر گمان بد نبريد.
نيز، دستور ميفرمايد كه گفتار مؤمنان را تصديق كنيد؛ و
مؤمنان كساني اند كه به زبان اقرار كرده و ايمان آورده اند، هر چند كه باطناً معتقد نباشند.
اصولاً، خطاب «يا أيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» شامل كساني ميشود كه ظاهراً دعوت پيغمبر را قبول كردهاند و خداوند به آنان دستور داده است كه عذر يكديگر را بپذيرند.
اساساً، طبق دستورهاي دين مبين اسلام، اظهار معصيت و گناه به خودي خود حرام است. اگر هم كسي معصيت و گناهي انجام دهد و مخفي كند، مسلمان نبايد آن را به آگاهي ديگران برساند. اگر نزد كساني كه نميدانند از عيب و نقص و گناه مؤمن سخن بگويند، غيبت كردهاند و در آن گناه خاص مانند خود گناهكار ميشوند؛ چرا كه كار بد را آشكار كردهاند. از همين روست كه مثلاً اگر كسي به ديگري نسبت زنا بدهد، بايد حد بر او جاري كنند- هر چند كه واقعاً راست بگويد- مگر آنكه شخص مُخبر چهار شاهد عادل داشته باشد؛ و اگر نداشت، قرآن ميفرمايد كه اينان در نزد خدا دروغگو محسوب ميشوند.
بر اين اساس، دستور شرعي آن است كه اگر مؤمني امري را اظهار كرد و شنونده مانع شرعي از قبول نداشت، بايد گفته آن مؤمن را قبول كند و از روي بدگماني منكر آن نشود. خود پيغمبر و امام عَلَيْهما السَّلام نيز به اين دستور عمل ميكنند.
مثلاً به قضيّه ابوبراء، بزرگِ طايفه بني عامر، دقّت كنيد. خلاصه واقعه چنين است كه وقتي او به مدينه آمد، به خدمت حضرت رسول صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه رسيد و درخواست كرد كه ايشان چند نفر را براي
تبليغ دين به سوي نجد بفرستد. آن حضرت نيز چهل نفر از اصحاب خود را به آنجا فرستاد؛ امّا چون ايشان به نجد رسيدند، نجديان همه را كشتند.
بر فرض صحّت اين نقل تاريخي، اعتقاد ما بر اين است كه حضرت رسول صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه مأمور بود به اوضاع ظاهري اعتنا كند، نه به علم باطني خود. لذا، با نظر به ظاهر امر، آنها را فرستاد و همه در راه دين حق شهيد شدند. آنان از خانه بلا و گرفتاري به خانه خوشي و نعمت و رحمت منتقل شدند و هيچ ايرادي هم در اين زمينه به فرمان پيامبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وارد نيست.
همچنين ميتوان گفت كه، در حساب باطن، خداوند اندازه عمر آن چهل نفر را معيّن كرده بود. خود پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه نيز، با توجّه به اخبار غيبي شب قدر، مي دانست كه اجل آنها در آن وقت معيّن و خاتمه عمر آنها چنين خواهد بود؛ چرا كه خداوند آن گونه مقدّر فرموده بود.
حال، سؤال اين است كه آيا ايشان ميبايست از تقدير پروردگار فرار كند و آنها را نفرستد؟! آيا اصلاً بندگان ميتوانند از قضا و قدر الاهي فرار كنند؟! اگر چه پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه در باطن مي دانست كه اجل آن چهل نفر در شب قدر چنين مقدّر شده، خود به فرار از تقديرات مكلف نبود؛ بلكه بايد طبق تقدير سير ميفرمود.
اگر بنا بود كه پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه به علمي كه به واسطه مقام رسالت خود واجدِ آن گشته با مردم معاشرت فرمايد و با هركس مطابق باطن يا آينده او رفتار كند، بايد اكثر افراد امّت را از خود دور
ميكرد و به مسجد خود راه نمي داد؛ هميشه نيز گريان و نالان ميبود، جمعي را آشكارا لعنت ميكرد و ... . در اين صورت، واضح است كه اسلام پيشرفت نميكرد. پس علم پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه به باطنِ مردم و آينده آنان موضوع تكليف نبود و آن حضرت هم مأمور نبود كه طبق آن در امور خود و ديگران عمل فرمايد؛ مگر گاهي اوقات كه به جهت آوردن معجزه براي هدايت خلق و يا مصلحت مقتضي ديگري چنين ميكرد.
مثلاً پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه به تعليم ربوبي مي دانست كه، در فلان وقت معيّن، زينب بنت جحش به همسري ايشان در خواهد آمد و در فلان وقت، زيد (1)او را طلاق خواهد داد. خداوند مقدّر فرموده كه آيهاي در جواز ازدواجِ شخص با زن پسر خوانده خود (كه از نسل او نيست) نازل فرمايد و براي محكم كردن اين حكم، زيد (كه پسر خوانده پيغمبر است) همسر خود را طلاق ميدهد و پس از منقضي شدن عدّهاش، آن حضرت با او ازدواج ميفرمايد.
اين علم باطني پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه بود؛ امّا از نظر ظاهر، ماجرا چنين بود: روزي، آن حضرت از مقابل منزل زيد عبور كرد و با ديدن همسر وي، فرمود: «سبحان الله»! ايشان ميخواست، با اين كلام خود، خدا را از گفتار مشركان كه معتقد بودند ملائكه دختران خدايند تنزيه كند؛ امّا چون زيد به منزل آمد و قضيّه را از همسرش شنيد، پيش خود خيال كرد پيامبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه به او ميل كرده است. لذا حاضر شد همسر خود را طلاق دهد كه اگر آن حضرت مايل باشد،
1) زيد، همسر اوّل زينب، پسر خوانده حضرت رسول صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه بوده است.
بعد از انقضاي عدّه، او را تزويج فرمايد. زيد خدمت پيامبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه آمد و عرض كرد: من ميخواهم همسر خود را طلاق دهم، امّا ايشان فرمود: «همسر خود را نگهدار و او را طلاق نده».
در اينجا، معلوم است كه اگر پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه طبق علم غيب خود عمل و او را به طلاق توصيه ميكرد، جا داشت كه مردم (چون ديدند، بعد از انقضاي عدّه، خود آن حضرت با او ازدواج كرد) بگويند: به پسر خوانده خود دستور داد كه همسرش را طلاق دهد تا خودش او را بگيرد! از اين جهت، ايشان به زيد فرمان داد كه او را نگه دارد؛ ولي در قلب خود ميدانست كه او را طلاق ميدهد، خداوند زينب را از جمله زوجات ايشان مقدّر فرموده است و خودش او را خواهد گرفت.
آيا جايز بود كه پيغمبر چون ميدانست زينب همسر او خواهد شد، قبل از تحقّق ازدواج، احكام زوجيّت او را با خود جاري فرمايد؟!
آيا پيغمبر اسلام صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه بر آن دسته از افراد امّت خود كه ميدانست بعد از رحلتش مرتد ميشوند، بايد احكام ارتداد را جاري ميفرمود؟! مسلّماً چنين نيست.
پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه با افرادي كه ميدانست در آينده بر اهل بيت او ستم خواهند كرد، چگونه معاشرت ميكرد؟ آيا آنان را از اطراف خود دور و از مسجد بيرون ميكرد، ايمان ظاهريشان را ردّ و آنان را رسوايشان ميكرد و هر وقت آنها را ميديد، به ياد آن مصيبتها، گريه ميكرد؟! پيداست كه چنين نبوده است.
علم به باطن و آينده مردم موجب نميشد كه پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه آنان را از نزد خود دور و احكام ارتداد را بر آنها جاري فرمايد و در ظاهر با آنان دشمني نمايد.
مثلاً زبير، پسر عمّه پيغمبر و برادرزاده خديجه كبري عَلَيْهما السَّلام، در خدمت پيغمبر و اميرالمؤمنين عَلَيْهما السَّلام بود و بسياري از اوقات هم آن دو بزرگوار را ياري و از حقوق اسلام و مسلمين دفاع ميكرد.
در يكي از جنگلها، شمشير او شكست. پيغمبر اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه چوبي را گرفت و دست مبارك خود را به دو طرف چوب كشيد. آن چوب به بهترين شمشير تبديل شد و زبير با آن در راه خدا جهاد ميكرد. ولي، از سوي ديگر، پيغمبر اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه آينده او را به علم باطني ميدانست؛
لذا به اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام خبر داد كه زبير مرتد خواهد شد و در جنگ جمل با ايشان پيكار خواهد كرد.
آيا پيغمبر و اميرالمؤمنين عَلَيْهما السَّلام، با آنكه آينده او را ميدانستند، مطابق علم باطني خود با او رفتار كردند؟! نه، هرگز مطابق آن علم خود با او رفتار نكردند؛ بلكه بعضي از خدمات مربوط به دين را به او واگذار ميكردند.
پيغمبر او را با اميرالمؤمنين و بيست نفر ديگر براي گرفتن پادشاه «دومةالجندل» فرستاد.
حضرت امير نيز او را هنگام دفن فاطمه زهرا عَلَيْهما السَّلام حاضر كرد.
علمِ باطني پيغمبر و اميرالمؤمنين عَلَيْهما السَّلام به آينده زبير منشأ
اثري در ظاهر نشد؛ تا زماني كه مرتد نشده بود، احكام ارتداد را بر او جاري نفرموده و معاشرت با او را ترك نكرده بودند و مانند ديگران با او رفتار ميكردند.
اين است مراد ما كه گفتيم پيغمبر و امام مأمورند براساس ظواهر حكم كنند، نه براساس باطن اشخاص.
اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام با قاتل خود، پيش از آنكه به آن جنايت بزرگ دست بزند، چه رفتاري كرد؟ آيا احكام قاتل را بر او جاري كرد؟! ميدانيم كه چنين نيست. خودش فرمود كه قصاص قبل از جنايت جايز نيست.
آيا پيغمبر و اميرالمؤمنين و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام كه از جنايات بني عبّاس خبر داده بودند، پيش از وقوع آن جنايات، با آنها دشمني ميكردند؟!
آيا جايز است احكام سارق را بر فردي كه مي دانند در آينده سرقت خواهد كرد و هنوز سرقت نكرده، جاري كنند؟!
آيا بر جاني و مجرم بالقوّهاي كه هنوز از او جرم و جنايتي صادر نشده، احكام مجرم و جاني را جاري ميكنند؟!
آيا بر خائني كه پيداست بعداً خيانت ميكند و هنوز خيانت نكرده، احكام خائن را جاري ميكنند؟!
پاسخ همه اين سؤالات منفي است.
پس علم به وقوع جرم و جنايت، پيش از وقوع آن، نبايد منشأ اثر باشد؛ و در قانون شرع هم اجازه ندادهاند كه آثار و احكام مربوطه را، قبل از صدور جرم و جنايت، بر كسي جاري كنند.
از همين مقوله است قضيّه چند نفري كه اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام آنها را والي و استاندار خود قرار داده بود؛ امّا بعداً با خيانت ايشان مواجه گشت. علم حضرت به اينكه آنها پس از گذشت مدّتي راه ناصواب را در پيش ميگيرند موضوع تكليف نبود و حضرت نيز مأمور نبود به علم باطني خود عمل كند؛ چنان كه علم پيغمبر و اميرالمؤمنين عَلَيْهما السَّلام به ارتداد زبير موجب تكليفي نشد و در صورت ظاهر ايجاد اثري نكرد. همان طور كه گفتيم، جايز نيست احكام خائن را بر شخصي كه مي دانند يا حدس ميزنند در زمان آينده خيانت خواهد كرد و هنوز خيانت نكرده، جاري كنند.
همچنين، وقتي كه حضرت موسي بن جعفر عَلَيْهِ السَّلام زيادبن مروان و عليّ بن ابي حمزه بطائني را وكيل خود قرار داد، امين بودند و هيچ جرم و خيانتي از آنها صادر نشده بود. علم امامت نيز مورد تكليف نبود كه حضرت امام كاظم عَلَيْهِ السَّلام به دليل آنكه پيشاپيش مي دانست آن دو بعداً مرتكب خيانت ميشوند، احكام خيانت پيشگان را بر آنها جاري سازد.
درست است كه پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام تقديرات آينده مردم را به علم نبوّت و امامت ميدانند و خداوند آنان را بر آن تقديرات واقف فرموده است؛ امّا آيا ايشان نبايد مطابق خواست خداوند سير كنند و تسليم مقدّرات الاهي باشند؟! رفتاري جز اين با كمالات آنان مناسبت ندارد. كمالِ تسليم و رضا آن است كه علم باطني آنان در رفتار ظاهريشان هيچ تأثير نكند و مانند يك بشر عادي در امور خود و ديگران سير كنند؛ مگر وقتي كه مأذون
باشند و مصلحت الاهي اقتضا كند. چنين است كه درباره ايشان گفتهاند:
عِبادٌ مُكْرَمُونَ* لايَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأمْرِهِ يَعْمَلُونَ(1)
توضيح بيشتر در اين باره در رساله علم غيب بيان شده است.
.آري، چون اين بزرگواران به لطف و احسان خداوندي در اعلا درجه رضا و تسليم و بهترين مرتبه قابليّت و استعداد و برترين درجه علم و ديگر كمالات بودند، پروردگار كريم و قادر آنان را مشمول الطاف و عنايات بيپايان خود قرار داده و آنان را به همه چيز دانا و توانا و بينا فرموده است.
اين است سلطنت و خلافت و ولايت بر حقّ الاهي كه ما در صدد اثبات آنيم.
آيات شريفه قرآن مجيد، به ضميمه تفسير و بيان عترتِ پيغمبر، مقام منيع ولايت تكويني و تشريعي را اثبات ميكند؛ بنابراين، بر ما واجب است كه آن را قبول كنيم و به آن معتقد شويم. در ضمن، بايد جهالت منكرانِ ولايت تكويني را آشكار و ديگران را آگاه سازيم تا گمراه نشوند.
خداوند متعال ميفرمايد:
1) انبياء (21)، 26 و 27: «بندگاني گرامياند كه از فرموده خداوند پيشي نميگيرند و فقط به دستور او عمل ميكنند».
اَمْ يَحْسُدُونَ النّاسَ عَلي ما اَتيهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إبْراهِيمَ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظيماً(1) .
آيا به افرادي كه مشمول فضل پروردگار واقع شدند حسد ميبرند؟! پس ما به آل ابراهيم (محمّد و اوصياي او، ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام) «كتاب» و «حكمت» داده و به آنان «مُلك عظيم» (= پادشاهياي بزرگ) بخشيدهايم.
در كتاب شريف كافي 5 روايت، در كتاب بصائرالدّرجات 9 روايت، در تفسير نورالثقلين و تفسير برهان جمعاً متجاوز از 20 روايت و در بحار (ج 23/ 283- 304) نيز متجاوز از 60 روايت معتبر و صحيح در توضيح اين آيه كريمه نقل شده و مفاد همه آنها اين است كه پيغمبر و خلفاي آن سرور، ائمّه اثناعشر- صلوات الله عليهم اجمعين- همان كسانياند كه مورد حسادت ديگران واقع شدهاند.
در اين روايات متواتر، فرموده اند:
«ماييم كه مشمول لطف و فضل و كرم خداوند واقع شدهايم؛ لذا مردم به ما و به مقام امامت و خلافتي كه خداوند به ما عنايت فرموده حسد ميورزند. مراد از «آل ابراهيم» در اين آيه كريمه نيز ماييم كه خداوند به ما ]علمِ[ «كتاب» و «حكمت» و «مُلك عظيم» را مرحمت فرموده است».
همچنين يكي از دانشمندان عامّه، حافظ حَسَكاني حنفي، در
1) نساء (4)، 54
كتاب شواهد التنزيل (ص 143- 147) رواياتي نقل كرده كه حاصل آنها اين است:
محسودان، در اين آيه، آل محمّد عَلَيْهِمُ السَّلام هستند و آنان همان آل ابراهيماند كه خداوند به ايشان علم كتاب (قرآن) و حكمت و وجوب اطاعت ديگران از آنان را عنايت فرموده است.
امّا اگر كسي بگويد كه مراد از آل ابراهيم يوسف و داوود و سليماناند و كلمه «آتَيْنا» هم (كه فعل ماضي و اِخبار از گذشته است) شاهد آن است، در پاسخ ميگوييم:
از موارد استعمال كلمه «آل» در قرآن و روايات استفاده ميشود كه تمام اولاد و بستگان و همه تابعين هر شخصي «آلِ» آن شخص محسوب ميشوند. مثلاً، «آل موسي و آل هارون و آلِ عمران» اولاد و تابعين ايشان هستند و «آل فرعون و آل زياد و آل مروان» همه نيز تابعين آنان.
بنابراين، آل ابراهيم تمام فرزندان اويند كه از آن جملهاند: پادشاهان روم، تعداد70000 پيغمبر از نسل پاكيزه او ،ائمه هدي«عليهم السلام»و تمام مؤمنان پيرو ايشان.از طرف ديگر واضح و قطعي است كه استثناءً در آيه شريفه ، تمتم فرزندان و همه 70000 پيغمبر مذكور و خيل پيروان ايشان در حلقه «آل ابراهيم» داخل نميشوند؛ چون به همه آنان كتاب و حكمت ندادهاند.
پس مراد، بعضي از آناناند و آن «بعضي» ممكن است
پيغمبراني باشند كه به آنان كتاب و حكمت داده شده است.
بنابراين، بايد به منكران گفت: چگونه است كه مفاد اين آيه را نسبت به آنان قبول داريد؛ امّا نسبت به پيغمبر اكرم و ائمّه اثنا عشر (كه افضل و اكمل تمام افراد آل ابراهيماند) قبول نداريد؟!
گذشته از اين، ممكن است كه اصلاً آن «بعضي» محمّد و عترت آن سَرور، ائمّه اثنا عشر عَلَيْهِمُ السَّلام باشند؛ چنان كه اصلاً خودِ آن بزرگواران هم به اين موضوع تصريح فرمودهاند.
در قرآن كريم، آيات بسياري هست كه به لفظ عامّ آمده و مرادي خاصّ از آنها در نظر بوده كه به افرادي معيّن مربوط است؛ مثل آيه ولايت و آيه اولي الأمر و آيه تطهير.
همچنين ضمير، در عبارت شريفه و آتَيْناهُم مُلكاً عظيماً، مخصوص افرادي معيّن از آل ابراهيم است؛ و نظير آن را ميتوان در آيه شريفه وَ المُطَلَّقاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوءٍ... وَ بُعُولَتُهُنَّ أحَقُّ بِرَدِّهِنَّ(1)كه ضمير در كلمه «بُعُولَتُهُنَّ» مخصوص زنان مطلّقهاي است كه عدّهاي دارند و شوهر ميتواند در مدّت آن عدّه به ايشان رجوع كند، نه مطلَّقات بائن.
نيز اگر ما آن «بعضي» را چهارده معصوم پاك بدانيم (كه حق نيز همين است)، با كلمه «آتَيْنا» كه فعل ماضي است منافات ندارد؛ براي آنكه شايد مراد زمان گذشته پيش از نازل شدن آيه باشد كه خبر ميدهد خداوند به پيغمبر ما- كه أوْلَي النّاسِ بِأبراهيم است- كتاب و حكمت و مُلك عظيم داده (و از او به اوصياي آن
1) بقره (2)، 228
سَرور، ائمّه اثنا عشر- صلوات الله عليهم- رسيده است).
شايد هم مراد عوالم پيشين، عالَم اَظلّه و اَشباح و ارواح، باشد؛ يعني ما در زمان گذشته و پيش از حيات دنيوي، اين افراد پاك را مورد لطف و عنايت خود قرار دادهايم و به اينان كه برترين افراد آل ابراهيماند، «كتاب» و «حكمت» و «مُلك عظيم» بخشيدهايم.
مردمانِ پستِ دنياپرست نيز به همين خاطر به اين بزرگواران حسد ميورزند.
به اين طريق، خداوند به رسول اكرم اطلاع ميدهد: يا رسول الله! مردم دنيا، در زمان زندگيات در دنيا و پس از آن، به تو و به خاندان پاكيزهات حسد ميورزند.
امّا مراد از «مُلك عظيم» در اين آيه كريمه سلطنت و رياست و حقّ فرمانفرمايي است كه ايشان بر تمام افراد مكلّف، تمام حيوانات و تمام كاينات و موجودات دارند؛ يعني خداوند بر همه مخلوقات و موجودات واجب فرموده كه مطيع و فرمانبردار آنان باشند.
از آن جمله، اطاعت و فرمانبرداريِ جهنّم از ايشان در روز قيامت است؛ چنان كه امام صادق عَلَيْهِ السَّلام به هشام فرموده است. اين روايت را جناب ثقه جليل، صفّار، در كتاب بصائر نقل فرموده و در بحار (ج 23/287) نيز مذكور است.
در كتاب بصائر و تفسير قمي و تفسير برهان و تفسير نورالثقلين و بحار و غيره، روايات بسياري نقل شده است كه بيان ميدارد مراد از «مُلك عظيم» وجوب اطاعت تمام اشيا از آنان است.
در روايت شَقّ القمر، آمده است كه جبرئيل نازل شد و عرض كرد:
«يا رَسُولَ الله، إنَّ اللهَ يُقْرِئُكَ السَّلامَ وَ يَقُولُ لَكَ: إنِّي قَدْ أمَرْتُ كُلَّ شَيْءٍ بِطاعَتِكَ».
خداوندا بر تو سلام ميفرستد و ميفرمايد كه من امر كردم تمام اشيا مطيع و فرمانبردار تو باشند.
امام حسين عَلَيْهِ السَّلام نيز ميفرمايد:
«وَ اللهِ ما خَلَقَ اللهُ شَيْئاً إلّا وَ قَدْ أمَرَهُ بِالطّاعَةِ لَنا».
به خدا قسم، خداوند چيزي را نيافريد مگر آنكه به او امر فرمود مطيع ما باشد.
ساير روايات مربوط به اين موضوع را در فصل چهارم مشروحاً بيان خواهيم كرد. بديهي است كه اين روايات مخالف قرآن نيست، بلكه با اطلاق آن موافق است؛ زيرا، در بيانات عترت، «مُلك عظيم» به وجوب اطاعت تفسير شده. وجوب اطاعت هم اطلاق دارد و شامل اطاعت افراد انسان در احكام شرعي و نيز اطاعت تمام موجودات از آن پاكان ميشود. دليل بر اين اطلاق، علاوه بر اطلاق لفظ روايات، روايت صريحِ هشام است؛ زيرا اطاعت جهنّم از فرمان ائمّه عَلَيْهِمُ السَّلام در محدوده اطاعت افراد مكلّف در احكام شرع وارد نميشود.
همچنين، بعضي روايات ديگري كه «مُلك عظيم» را به امامت و خلافت بر حقّ الاهي تفسير كرده، روايات فوق را تأييد ميكند. آن بزرگواران حجّت خدا و امام و خليفه و نايب پروردگار بر
جميع خلايقاند؛ پس بايد به احوال جميع خلق دانا و به تغيير و اصلاح آن توانا باشند (چنان كه مشروحاً بيان خواهد شد).
از آنچه گفتيم، مقصود ما از ولايت تكويني معلوم شد؛ يعني خداوند متعال، كه جميع مخلوقات را خلق فرموده و حدوث و بقاي آنها به خواست و اراده اوست، به همگان امر فرموده كه مطيع و فرمانبردار پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام باشند.
به عبارت ديگر، ذات مقدّس پروردگار تمام موجودات را مسخَّر فرمان پيغمبر و ائمّه معصومين عَلَيْهِمُ السَّلام قرار داده است.
در فصل چهارم، بيان خواهد شد كه امام صادق عَلَيْهِ السَّلام فرمودهاند:
«سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لِلْإمامِ كُلَّ شَيْءٍ».
پاك و منزّه است خدايي كه همه چيز را در تسخير امام قرار داد.
پس اگر آن بزرگواران بخواهند با استفاده از قدرت نبوّت و رسالت و امامت در حال دشمنان حق تصرّف نمايند، ميتوانند قدرت و اختيار را از آنها بگيرند؛ بلكه ميتوانند آنها را حتّي از صورت انسانيّت هم بيرون آورند- همان طور كه در موارد متعدّدي چنين كردهاند- (و در فصل ششم اين كتاب بيان خواهد شد)؛
امّا دنيا خانه امتحان و اختيار و فريب است. خداوند دنيا را چنين ساخته است. پيغمبر اكرم و ائمّه عَلَيْهِمُ السَّلام نيز كه در اعلا درجه رضاو تسليم و امينِ اسرارِ تقديرند، دستگاه خلقت دنيا را بر هم نميزنند و اختيار را از كسي نميگيرند؛ مگر وقتي كه ضرورتِ
اعجاز و مصلحتِ اهمّي پيش بيايد.
اصولاً، چون امامان براي هدايتِ اختياري آمدهاند، از راه غير عادي وارد نميشوند. در اصلِ تبليغ هم رسولان، با كمال قدرت و توانايي خود، هيچ گاه از حدّ متعارف عادي خارج نشدند؛ مگر وقتي كه خداوند به آنها اجازه داد و مصلحت مهمتري در نظر بود.
شرح اين بحث در بخش اوّل كتاب، در ضمنِ 14 فصل، بيان ميگردد. در بخش دوم نيز شبهاتي را كه بيماردلان مطرح كردهاند پاسخ ميگوييم. سرانجام، در خاتمه كتاب، چند سؤال را كه در حاشيه اين موضوع مطرح شده بررسي خواهيم كرد.
معناي «مُلك» و بيان آيات مربوط به آن
در اين فصل، معناي لغوي «مُلْك» و تفسير آياتي كه اين لفظ در آنها موجود است مورد بحث قرار ميگيرد. در ضمن، از افرادي كه خداوند به آنها بهرهاي از اين مُلْك مرحمت فرموده (مانند يوسف و طالوت و داوود و سليمان عَلَيْهِمُ السَّلام) ياد خواهد شد.
«مُلْك» يعني سلطنت، رياست، استيلا و توانايي تصرّف در امور عباد و بلاد.
«مملكت» هم شامل چيزهايي است كه تحت تصرّف، استيلا و سلطنت صاحب مُلك است؛ مانند امور همه جهانيان كه در حيطه اقتدار و استيلا و فرمانفرمايي و سلطنت اوست.
امّا «مَلِك» صاحب مُلك است؛ يعني سلطان و پادشاه كه صاحب قدرت و سلطنت و رياست است.
ميان «مَلِك» و «مالِك» هم بايد فرق گذاشت؛ زيرا كه استيلاي مَلِك بيشتر از استيلاي مالك است و آنچه در حيطه اختيار و استيلا
و سلطنت مَلِك است از آنچه در اختيار مالك است بيشتر است.
مُلْك و پادشاهي مِلْك خداست و اوست كه مالك آن است. پادشاهي را به هر كه بخواهد، لطف ميفرمايد و آن را از هر كه بخواهد، ميگيرد؛ چنانكه در قرآن كريم ميفرمايد:
قُلِ اللّهُمّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ(1).
پادشاهي كه خداوند به او امكان پادشاهي داده شريك خدا نميشود. مالكيّت حق به ذات قدّوس خودِ اوست؛ ولي مالكيّت بندگان به بخشش، لطف و احسان آفريدگار وابسته و به تفضّلات، عنايات و نعمات خداوندي منوط است.
پس خداوند ميتواند سلطنت و ولايت مطلقه را به هر بندهاي كه بخواهد، بدهد. اگر چنين كند، آن بنده شريك خدا نميشود و اين مطلب با آيه وَلَمْ يَكُنْ لَهُ شَريكٌ فِي الْمُلْكِ(2)منافاتي ندارد. اگر هم خداوند به كسي مُلك اعطا نفرمايد، نقصي بر كار او وارد نميگردد.
اعطاي «مُلك» به حضرت يوسف
از جمله كساني كه خداوند متعال به ايشان مُلك و پادشاهي عنايت فرموده، حضرت يوسف است كه عرض كرد:
رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الأْحادِيثِ(3)
«پروردگارا، به من پادشاهي و سلطنت عنايت فرمودي و تأويل و تعبير قضاياي خواب را به من تعليم دادي».
مُلك يوسف عَلَيْهِ السَّلام سلطنت و رياست او بر اهل مصر و اطراف آن تا يمن بود؛ پادشاهي و حكومتي بود كه او بر عباد و بلاد تحت فرمان خود در آن نواحي داشت.
اعطاي «مُلك» به طالوت و حضرت داوود
در آيات شريفه مربوط به قضاياي طالوت و جالوت و داوود، آمده است كه گروهي از بنياسرائيل پس از وفات حضرت موسي عَلَيْهِ السَّلام از پيغمبر زمان خود درخواست كردند:
اِبْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللهِ(1).
پادشاهي براي ما برانگيز و تعيين فرما تا ما به سركردگي او، در راه خداوند، جهاد كنيم.
پيغمبر آنان فرمود: خداوند طالوت را به پادشاهي شما برانگيخت.
قالُوا أنّي يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَ نَحْنُ أحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ إنَّ اللهَ اصْطَفيهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْم وَاللهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَ اللهُ واسِعٌ عَليمٌ وَ قالَ لَهُمْ نَبيُّهُمْ إنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أنْ يَأْتِيَكُمُ التّابُوتُ... (2).
گفتند: از كجا رواست كه او بر ما بزرگي و پادشاهي داشته باشد؛ در صورتي كه ما به پادشاهي سزاوارتريم و افزودن بر اين، او متموّل هم نيست؟!
آن رسول در جواب آنان فرمود: طالوت از اين جهت براي پادشاهي از شما شايستهتر است كه خداوند او را برگزيده و در دانش و توانايي او را افزوني بخشيده. خدا مُلك خود را به هر كه خواهد، ميبخشد و خداوند توانا و داناست.
نيز به آنان فرمود: نشانه پادشاهي او اين است كه تابوتي براي شما ميآورد كه پروردگارتان در آن براي شما مايه آرامش قرار داده، بقاياي بازمانده از خانواده موسي و هارون نيز در آن است و فرشتگان آن را حمل ميكنند.(1)
خلاصه آن روايات اين است كه تابوت مذكور همان صندوقي است كه مادر حضرت موسي وي را در بدو تولّد در ميان آن گذاشت و در دريا انداخت. آن صندوق در دست بنياسرائيل مانده بود و ايشان به آن تبرّك ميجستند و سرمايه عزّت و شرافت آنها شده بود.
چون وقت وفات حضرت موسي رسيد، آن حضرت الواح (كتاب تورات) و زره و عصاي خود و ساير نشانههاي نبوّت را در آن گذاشت و نزد يوشع، وصّي خود، به امانت سپرد.
تابوت نزد آنها بود، تا زماني كه اهل معصيت به آن استخفاف كردند و كار به جايي رسيد كه گاهي بچّهها با آن بازي ميكردند. خداوند نيز تابوت را از ميان آنها برداشت.
سپس چون طالوت به پادشاهي رسيد، خداوند تابوت را به آنان برگردانيد.
در روايات ما آمده كه اين تابوت، با ساير آثار نبوّت، نزد پيغمبر و امامان عَلَيْهِ السَّلام است.
1) حقير در مستدرك سفينه (ج 1) ذيل لغت «تبت» رواياتي مربوط به حقيقت تابوت بني اسرائيل ذكر كردهام.
پس آنان قبول كردند و لشكري به رياست طالوت حركت كرد. چون آنان به ميدان مبارزه با جالوت و لشكريان او آمدند عرض كردند: «پروردگارا، به ما صبر و استقامت عنايت فرما و ما را ثابت قدم بدار و در برابر كفّار، ياريمان فرما».
فَهَزَمُوهُمْ بِإذْنِ اللهِ وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ وَ آتيهُ اللهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّا يَشاءُ .(1)
پس ايشان كافران را به اذن خدا شكست دادند و حضرت داوود جالوت را كشت خدايش نيز به او پادشاهي داد و حكمت آموخت و از آنچه خواست، به او تعليم فرمود .(2)
چون به لشكرگاه رسيد، ديد كه از اثر لشكر جالوت، همهمه بسيار و وحشت زيادي به دلهاي مردم راه يافته است.
گفت: به خدا قسم كه اگر من جالوت را ببينم، او را خواهم كشت. كلام او در ميان لشكر منتشر شد و خبر به طالوت رسيد. او را نزد طالوت حاضر كردند. طالوت فرمود: اي داوود، شرح توانايي و تجربيّات خود را بيان فرما تا آنكه حقيقت ادّعاي تو را بدانم.
حضرت داوود فرمود: در وقت چوپاني، گاهي ميشد كه شير درندهاي ميآمد و گوسفند مرا ميگرفت. آنگاه من ميرفتم، سر او را ميگرفتم، دهانش را باز ميكردم و گوسفند را از او ميگرفتم.
طالوت دستور داد زره مخصوصي را، كه بلند و گشاد بود، آوردند و بر دوش داوود انداختند. چون ديدند كه اندازه زره مطابق بدن داوود است، آن حضرت در قلب آنان جايگاه ويژهاي يافت. طالوت گفت: والله كه اميد است خداوند جالوت را به دست داوود بكشد.
چون هنگام مبارزه رسيد، حضرت داوود فرمود: جالوت را به من نشان دهيد. وقتي جالوت را به او نشان دادند، آن سنگ را كه از بين راه گرفته بود، به سوي جالوت پرتاب كرد. سنگ به ميان دو چشم جالوت برخورد و او را مجروح كرد، به گونهاي كه شكستگي جراحت در مغز او اثر كرد و او را از پاي درآورد و از مركب به زمين انداخت.
صداي مردم بلند شد كه، داوود جالوت را كشت! چون چنين گشت، مردم سر تعظيم در مقابل داوود فرود آورند و او را به پادشاهي خود انتخاب كردند.اسم مقدّس داوود بلند شد، به طوري كه پس از آن حتّي اسم طالوت را كمتر ميآوردند.
بدين ترتيب، بني اسرائيل اطراف حضرت داوود جمع شدند و به متابعت از او گردن نهادند.
خداوند هم زبور را بر او نازل فرمود و آهن را در دست او نرم كرد، چنان كه به دست خود زره ميساخت.
به امر خدا كوهها و پرندگان نيز همراه او تسبيح گفتند.
تفصيل اين قضيّه به نقل از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام در تفسير عيّاشي و ديگر تفاسير مذكور است.
1) بقره (2)، 251
2) حضرت داوود سه برادر داشت كه همگي از وي بزرگتر بودند. برادران او همراه طالوت رفتند؛ ولي داوود مشغول چوپاني گوسفندان پدرش بود. پدر او را امر كرد كه به برادران ملحق شود. در بين راه، به سنگي رسيد. آن سنگ به قدرت پروردگار به صدا درآمد و گفت: اي داوود! مرا همراه خود بردار و با من، جالوت را به قتل برسان كه من براي كشتن او خلق شدهام. پس داوود آن را همراه خود برداشت.
مُلْك و حكمتي كه در اين آيه شريفه به آن اشاره شد همان فضل و كرم و بخششي است كه خداوند متعال به حضرت داوود عنايت
فرموده است. در سوره سبأ، حق- تعالي- در اين باره ميفرمايد:
«امر كرديم كه، اي كوهها و اي مرغان! شما هم با تسبيح و نغمه الاهي داوود هماهنگ شويد. آهن سخت را نيز (چون موم) به دست او نرم گردانديم و به او دستور داديم: از آهن زره بساز و حلقههاي زره را به اندازه و به يك شكل بگردان (تا هم نرم باشد، هم بدن را محافظت كند). كردار خوب انجام دهيد كه من به هرچه ميكنيد، آگاهم»(1).
در مناقب ابن شهر آشوب، آمده است كه جماعتي از قول خالدبن وليد نقل كردهاند: عليّ بن ابي طالب [عليه السلام] را ديدم كه حلقههاي زرهش را به دست خود اصلاح ميكرد. گفتم: نرم بودن آهن كه براي داوود بود! حضرت فرمود:
«بِنا ألانَ اللهُ الْحَدِيدَ لِداوودَ فَكَيْفَ لَنا»؟!
به سبب ما بود كه خداوند آهن را براي داوود نرم كرد. [گمان ميكني كه] پس چگونه بايد باشد حال خودمان؟!
در روايت ديگر هم نقل شده است كه آهن را مانند خمير به گردن خالد پيچانيد.(2)
در سوره «ص»، بعد از آنكه خداوند درباره تسخير كوهها و تسبيح گويي آنها سخن گفته، فرموده:
وَ الطَّيْرَ مَحْشُورَةً كُلٌّ لَهُ أوّابٌ وَ شَدَدْنا مُلْكَهُ وَ
آتَيْناهُ الْحِكْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ(1).
همه پرندگان را مسخَّر او كرديم كه نزد او جمع شوند و در ستايش خداوند، با او هماهنگ شوند. مُلك و پادشاهي او را نيز نيرومند ساختم و به او حكمت و دانايي و قدرت تميز حقّ از باطل عطا كرديم.
اعطاي «مُلك» به حضرت سليمان
چون حضرت داوود از دار فاني به خانه باقي منتقل شد، حضرت سليمان وارث علم و كمال و ملك داوود شد. از قول سليمان، در قرآن آمده است كه به خداوند عرض كرد:
ربِّ اغْفِرْلِي وَهَبْ لِي مُلْكاً لايَنْبَغِي لِأحَدٍ مِنْ بَعدِي إنَّكَ أنْتَ الوَهّابُ(2).
پروردگارا، مرا بيامرز و مُلك و سلطنتي به من عطا فرما كه براي احدي بعد از من سزاوار نباشد. تو بسيار بخشندهاي.(3)
1) ص (38)، 19
2) ص (38)، 35
3) عليّ بن يقطين از حضرت موسي بن جعفر عَلَيْهِ السَّلام، درباره اين آيه و درخواست حضرت سليمان، سؤال كرد. حضرت فرمود: «پادشاهي دو قِسم است: يكي آنكه به ظلم و تعدّي و اجبار حاصل ميشود؛ ديگري آنكه به لطف و احسان خدايي حاصل ميگردد، مثل مُلك آل ابراهيم و مُلك طالوت و مُلك ذوالقرنين.حضرت سليمان عرض كرد: پروردگارا، به من مُلكي عنايت فرما كه براي احدي بعد از من سزاوار نباشد كه بگويد مُلك سليمان به غلبه و ظلم و جور و اجبار بوده است. پس دعاي او به اجابت رسيد و خداوند باد را مسخَّر او فرمود كه، هر جا بخواهد، او را سير دهد؛ جنّيان و شياطين را نيز به تسخير او درآورد و نطق پرندگان را به او تعليم فرمود. بدين ترتيب، او متمكن در زمين شد و مردمِ زمان او و بعدِ او دانستند كه اين پادشاهي به جور و غلبه حاصل نميشود و بخشش خدايي است» [بحار: ج 14 ص 85، به نقل از كتابهاي صدوق].
خداي متعال، در مقام اجابتِ دعاي سليمان، ميفرمايد:
«ما باد را مسخّر فرمان او كرديم تا به اطاعت فرمانش، هر جا بخواهد، به آرامي روان شود. جنيّان و شياطين را نيز، كه براي او بناهاي عالي ميساختند و از دريا جواهر بيرون ميآوردند، تحت فرمان او قرار داديم؛ و ديگر شياطين را [كه در پي گمراه كردن خلق بودند] به دست او در غل و زنجير كشيديم. اين نعمتِ سلطنت و قدرت و اقتدار بخشش ماست.»
از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل شده است كه فرمود:
«خداوند مُلك سليمان را در انگشتر او قرار داد. چون انگشتر را به دست خود ميكرد، جنيّان و آدميان و پرندگان و وحشيان [به خواست او] نزد او حاضر ميشدند و در تحت فرمان او بودند. خداوند متعال، باد را كه ميفرستاد، تخت سليمان (يعني بساط) را همراه با هر چيز و هركس كه بر آن بود، از شياطين و پرندگان و آدميان و جنبندگان و اسبهاي سواري، همه
را حركت ميداد و به هرجا كه سليمان ميخواست ميبرد. هنگام صبح، در شهر شام نماز ميخواندند و وقت ظهر، در فارس» .(1)
تمام اين بخشها كه در آيه و روايت مربوط به آن آمده از آثار و شئون و مصاديق مُلكي است كه سليمان درخواست كرده بود.
از كلام شريف تَجْرِي بِأمْرِه(2)، استفاده ميشود كه باد تحت فرمان سليمان بوده و هرچه را حضرتش فرمان ميداده، اطاعت ميكرده است. همچنين، به صراحت آيه و روايت، جنيّان و شياطين تحت فرمان و به امر او بودند. اين سلطنت و ولايت بر كاينات فقط از جانب پروردگار عالميان براي او ممكن گشته بود.
روايات قطعي و متواتري هست كه حاكي است تمام كمالات علوم انبيا و مرسلين براي پيغمبر خاتم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه جمع شده، با زيادتيهاي بسيار؛ و همه به ائمّه اثنا عشر عَلَيْهِمُ السَّلام به ارث رسيده است.
البتّه تمام علوم و ديگر كمالاتي كه به هر مخلوقي داده شده، همه از الطاف پروردگار است. مخلوق ذاتاً فقير و عاجز است و هر نعمتي كه به او ميرسد از جانب غنيّبالذّات افاضه ميشود.
همچنين، در سوره سبأ، خداوند ميفرمايد:
«ما باد را مسخّره سليمان كرديم تا [بساطش را] صبحگاه به قدر يك ماه راه ببرد؛ و عصر هنگام نيز يك ماه. براي
او معدن مس گداخته را جاري كرديم. بعضي از جنّيان، به اذن پروردگار، در حضورش به خدمت پرداختند و براي او هرچه ميخواست از كاخها و عمارات و معابد عالي و ظروف بزرگِ حوضْ مانند و نقوش و تمثالها و ديگهاي بزرگ كه پايههاي آنها در زمين فرو رفته بود، ميساختند» .(1)
در سوره نمل نيز ميفرمايد:
«سليمان كه وارث مُلك داوود شد (و مقام سلطنت و خلافت يافت)، به مردم گفت: ما را زبان مرغان آموختند و از هر چيزي (نعمتي) به ما عطا فرمودند. اين همان فضل و بخشش آشكار است (از جانب خداوند متعال). سپاهيان سليمان از گروه جنّ و انس و پرندگان (هر سپاهي تحتِ فرمان رئيس خود) در ركاب او حاضر شدند، تا آنجا كه به وادي مورچگان رسيدند. موري (پيشواي موران) چون جلال سليمان و سپاه عظيم آنان را مشاهده كرد، گفت: اي موران! همه به خانههاي خود رويد؛ مبادا سليمان و سپاهش ندانسته شما را پايمال كنند. سليمان از گفتار مور بخنديد و گفت: پروردگارا، مرا توفيق شكر نعمت عنايت فرما» .(2)
در دعاي معروف به علويِ مصري هم، كه از امام زمان عَلَيْهِ السَّلام نقل شده، چنين آمده است:
«خدايا، از تو درخواست ميكنم به حقّ آن اسمي كه بنده تو، پيغمبرت (سليمان)، [تو را بدان خواند و] عرض كرد: پروردگارا، به من مُلكي ببخش كه براي احدي بعد از من سزاوار نباشد.
«فَاسْتَجَبْتَ لَهُ دُعُاءَهُ وَ أطَعْتَ لَهُ الْخَلْقَ».
پس دعاي او را اجابت فرمودي و خلق را فرمانبردار او قرار دادي».
از اين دعا، استفاده ميشود كه حقيقتِ مُلك و پادشاهي سليمان فرمانبرداري خلق است و شرح بعد از آن فقط بيان افراد و انواع و حدود آن است.
لفظ مُلك در آيه شريفهاي كه مربوط به سليمان عَلَيْهِ السَّلام است به صفت «عظيم» موصوف نشده است؛ به خلاف آيه وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً(1)، كه در انتهاي مقدّمه آن را طرح كرديم و به فرمانرواييِ حضرت رسول و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام مربوط ميشود.
پس مُلك سليمان، نسبت به مُلك آن بزرگواران، عظيم نيست و مُلك محمّد و آل محمّد عَلَيْهِمُ السَّلام است كه خداوند آن را به عظمت و بزرگي ياد فرموده، نه ملك سليمان.
1) نساء (4)، 54
همچنين، در ضمن آيات شريفهاي كه از سوره نمل نقل شد، حضرت سليمان ميفرمايد:
وَ أوتِينا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ.
از هر چيزي،[بهرهاي] به ما دادهاند.
كلمه «مِنْ» (=از) در اين آيه بر «بعضي» دلالت دارد. ايشان نفرموده است: «وَ أوتِينا كُلَّ شَيْءٍ» تا دلالت كند كه تمام چيزها به حضرتش داده شده است؛ بلكه آن حضرت فرموده است كه فقط «بعضي» چيزها را به ايشان دادهاند.
امّا خداوند متعال، درباره علم و ديگر كمالات مولاي متّقيان اميرمؤمنان علي عَلَيْهِ السَّلام، در سوره يس ميفرمايد:
وَ كُلَّ شَيْءٍ أحْصَيْناهُ فِي إمامٍ مُبِينٍ.
همه چيز را در وجود مقدّس امام مبين (خليفةالله) ضبط و احصا كرديم.
پيغمبر اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه در خطبه مفصّلي، در روز غدير، فرمود:
«اي مردم! هيچ عملي نيست مگر آنكه خداوند سبحان آن را در من احصا و ضبط فرموده است. من نيز هرچه را ميدانم در امام متّقين، عليّبنابيطالب، احصا و ضبط كردهام. هيچ علمي نيست مگر آنكه من آن را به عليّبنابيطالب آموختهام و اوست امام مبين»(1).
شيخ صدوق از امام باقر عَلَيْهِ السَّلام نقل كرده است:
«چون آيه وَ كُلَّ شَيْءٍ أحْصَيْناهُ فِي إمامٍ مُبِين بر پيغمبر
1) بحار: ج 37/ 208
اكرم نازل شد، ابوبكر و عمر به ايشان عرض كردند: يا رسول الله، اين امام مبين كتاب تورات است؟ فرمود: نه. باز عرض كردند: كتاب انجيل است؟ فرمود: نه. در بين اين گفتوگو، عليّ بن ابي طالب اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام وارد شد. پيغمبر فرمود: اين است آن امام مبين كه خداوند علم و دانش همه چيز را در قلب مقدّس او جاي داده است».
شيخ طوسي از عمّار ياسر نقل كرده است كه گفت:
در يكي از جنگها كه من در خدمت اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام بودم، به زميني كه مورچه بسياري در آن جمع شده بود رسيديم. عرض كردم: يا اميرالمؤمنين، آيا كسي هست كه عدد اين مورچگان را بداند؟ فرمود: «بلي، اي عمّار. من كسي را ميشناسم كه عدد اين مورچگان و شمار نر و ماده آنها را ميداند». عرض كردم: چه كسي، آقاي من؟ فرمود: «عمّار، مگر در سوره يس آيه وَ كُلَّ شَئْءٍ أحْصَيْناهُ فِي إمام مُبينٍ را نخواندهاي»؟! عرض كردم: خواندهام. فرمود: «منم آن امام مبين كه علم همه چيز در قلب من ضبط و احصا شده است» .(1)
حقير نيز در مستدرك سفينه، لغت «امم»، كتاب ابواب رحمت، كتاب اركان دين، كتاب مقام قرآن و عترت، مواضع اين روايات را مفصلاً ذكر كردهام.
اين نظريّه كه «امام مبين در اين آيه شريفه همان لوح محفوظ است» از كتابهاي تفسير عامّه گرفته شده و گفتاري است برخلاف ظاهر قرآن كه شاهد روايي و دليل شرعي ندارد.
شايد مراد از «امام مبين» مقام ولايت و نورانيّت حضرت امير عَلَيْهِ السَّلام باشد؛ چون آن حضرت حامل نورالانوار است و آن نوري است كه تمام اشيا را روشن كرده، چنان كه درباره آن ميخوانيم: «أسألُكَ بِنُورِ وَجْهِكَ الّذِي أضاءَ لَهُ كُلٌ شَيْءٍ». حال كه اين نور به تمام اشياء احاطه دارد و همه اشياء در آن احصا و ضبط شده، حامل آن نيز به همه اشياء دانا و تواناست
1) اين روايات و ساير روايات مربوطه كه اين تفسير را اثبات ميكند در تفسير برهان و تفسير نورالثقلين و بحار (ج 35/427، ج 37/208، ج 40/176، ج 47/30) نقل شده است.
وجه ديگري از مقايسه مورد بحث آن است كه درباره قرآن مجيد خداوند ميفرمايد:
وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ(1)
بر تو كتاب (قرآن) را نازل كرديم، براي بيان همه چيز.
نيز ميفرمايد:
ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ (2).
در كتاب (قرآن)، چيزي را فروگذار نكرديم.
يكي از بديهيّات مذهب شيعه نيز آن است كه تمام علوم قرآن نزد پيغمبر و امام عَلَيْهما السَّلام موجود است.
در سوره نمل، گفتوگوي هدهد با سليمان و گزارش آن پرنده از قضاياي بلقيس و تشكيلات سلطنتي او و مأموريّت هدهد در بردن نامه سليمان سخن به ميان آمده، ميخوانيم:
حضرت سليمان به بزرگان و اشراف پيرامون خود فرمود:
كدام يك از شما تخت بلقيس را، پيش از آنكه قوم او بيايند و اسلام بياورند، نزد من ميآوريد؟ چون جنيّان در خدمتگزاري و انجام فرمانهاي سليمان حاضر بودند، يكي از بزرگان آنها گفت: من قدرت و تواناييِ آن را دارم كه، قبل از اينكه شما از جايگاه خود حركت كنيد، تخت را به حضورتان بياورم. سپس، كسي كه «علمي از كتاب» داشت (يعني آصف بن برخيا كه وصيّ سليمان بود و يك حرف از اسم اعظم را ميدانست) عرض كرد: من، پيش از آنكه چشم خود را برهم زني، تخت را به اينجا ميآورم. ناگهان سليمان ديد كه تخت در پيشگاه او حاضر است. گفت: اين نعمت و اقتدار از فضل و كرم خداست كه به ما اين قدرت را لطف كرده است.(1)
در عبارتي صريح، در بين اين آيات آمده است كه آصف عرض كرد:
أنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أنْ يَرْتَدَّ إلَيْكَ طَرْفُكَ.
من تخت بلقيس را، پيش از آنكه چشم خود را برهم زني، ميآورم.
از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل كرده اند:
«آصف به انگشت خود اشاره كرد و تخت را آورد و كاري بيشتر از اين انجام نداد» (2).
علّامه كامل، قطب راوندي، در كتاب خرايج فرموده است: ما بين حضرت سليمان و تخت بلقيس، 500 فرسخ راه بوده است.
كوتاه سخن آنكه آصف به يك اشاره زمين را شكافت و درهم پيچيد و تخت را حاضر كرد؛ سپس، باز زمين مثل اوّل شد. اين قدرت و توانايي و استيلاي او بر زمين بر اثر آگاهي از «بخشي از علم كتاب» بود كه گفتهاند فقط يك حرف اسم اعظم بود. اين مطلب در روايات بسياري وارد شده است كه در فصل پنجم همين كتاب نوشته خواهد شد.
شيخ مفيد به اِسناد خود، از سلمان فارسي، از اميرمؤمنان عَلَيْهِ السَّلام نقل كرده است كه فرمود: «اي سلمان، محمّد صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه افضل است يا سليمان»؟ عرض كرد: محمّد صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه افضل است. فرمود:
«سلمان، چگونه ميشود كه آصف، وصيّ حضرت سليمان، تخت بلقيس را از فارس به يك چشم برهم زدن نزد سليمان حاضر كند- با آنكه فقط بخشي از علم كتاب را داشت- و من، كه [وصيّ محمّدم و] علم هزار كتاب را مي دانم، نتوانم چندين برابر كار او را انجام دهم؟! بلي، ميتوانم»(1).
پس قدرت و سلطنت اميرمؤمنان و يازده فرزند پاك او به درجاتِ بسيار، بلكه بيشمار، بيشتر است؛ چون از ناحيه پدر
1) اين روايت در بحار (ج 27/28) و مستدرك سفينه، لغت «اصف»، مذكور است. همچنين در بحار (ج 57/341) نقل شده است كه اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام فرمود: «علمِ 124000 كتاب نزد من است».
بزرگوارشان داراي علم هزار كتاب شدهاند و 72 حرفِ اسم اعظم را ميدانند. توانايي و اقتدار آنان بيشتر از توانايي و اقتدار تمام انبيا و مرسلين است.
پس ميتوانند، به اذن پروردگار، مردهها را زنده كنند و كور مادرزاد و پيس را شفا دهند و هرچه را، از هر جاي دنيا كه بخواهند، بردارند (مثلاً، اميرمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام در كوفه دست دراز ميكند و از كوهي در شام برف ميآورد؛ چنان كه در قضاوتهاي آن حضرت مذكور است). ايشان ميتوانند، به هرجا كه بخواهند، در يك چشم برهم زدن بروند و هر چيزي و هر كسي را نيز همراه خود ببرند.
شيخ مفيد، در كتاب اختصاص، از ابان بن عثمان از امام صادق- صلوات الله عليه- نقل كرده است كه فرمود:
«اي ابان، چگونه اين مردم كلام اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام را انكار ميكنند كه [در كوفه فرمود:] اگر بخواهم، پاي خود را بلند مي كنم و بر سينه معاويه پسر ابي سفيان در شام ميزنم و او را از تخت به زمين مياندازم؛ ولي كلام آصف وصيّ سليمان را كه گفت: تخت بلقيس را، قبل از چشم برهم زدن، در پيشگاه سليمان ميآورم، انكار نميكنند؟!
آيا پيغمبر ما از تمام پيغمبران و مرسلين فاضلتر نيست؟!
آيا وصيّ او از تمام اوصياي پيغمبران فاضلتر نيست؟!
آيا اميرالمؤمنين را مانند وصيّ سليمان قرار نميدهند؟!
خداوند، بين ما و كساني كه حقّ ما را انكار ميكنند و منكر فضيلت و شرافت ما ميشوند، حكم فرمايد» !
جماعتي از شيعيان در محضر مقدّس امام صادق عَلَيْهِ السَّلام بودند؛ از آن جمله، سدير صيرفي و ابوبصير و ديگران. امام، خطاب به سدير فرمود: «اي سدير، آيا [اين آيه] قرآن را خواندهاي كه ميفرمايد: قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ إنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أنْ يَرْتَدَّ إلَيْكَ طَرْفُكَ؟»
عرض كرد: فدايت شوم! بلي، خواندهام. فرمود: «آيا او را ميشناسي و مي داني چه اندازه از علم كتاب داشت»؟ سدير گفت: شما بفرماييد. حضرت فرمود: «به اندازه يك قطره آب، نسبت به درياي اخضر».
عرض كرد: چقدر اندك است! امام فرمود: «سدير، [بلكه]
چقدر زياد است؛ براي آنكه خداوند او را به علم و كمال نسبت داده است. سدير، آيا آيه قُلْ كَفي بِاللهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتاب(1)
امثال اين روايات، چون استدلال به مطالب واضح و تذكّر به حكم عقل و وجدان است، به سند صحيح و مدرك معتبر احتياج ندارد.
زماني حقير فقير خواب ديدم كه در خانه بزرگي هستم و اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام هم در يك طرف خانه تشريف دارند. ايشان به من فرمودند: آن ظرف (يا چيز ديگري را كه آن طرف خانه بود) به من بدهيد. فاصله بين حضرت و آن ظرف يا آن چيز در حدود 10 متر بود. من، در ضمن حركت كردن براي امتثال امر، در اين فكر فرو رفتم: اين همان آقايي است كه از كوفه دست دراز كرد و چند تار مو از ريش معاويه كند و پاي مبارك را بر سينهاش زد.
ناگهان ديدم ايشان دست مبارك را دراز فرمود و آن شيء را گرفت. من اين نمونه از آن قدرت را در عالم رؤيا ديدم.
را خواندهاي»؟سدير گويد: عرض كردم: بلي، فدايت گردم! خواندهام. پس فرمود: «اي سدير، آيا كسي كه تمام علم كتاب را دارد داناتر است و يا كسي كه بخشي از علم كتاب را دارد»؟ سدير گفت: آن كس كه تمام علم كتاب را دارد داناتر است. پس حضرت به سينه مبارك خود اشاره كرد و فرمود: «علم كتاب، و الله، تمام آن نزد ماست. علم كتاب، و الله، تمام آن نزد ماست» (2)
مراد و مقصود پروردگار از «مَنْ عِنْدَهُ عُلْمُ الْكِتاب» در آيه شريفه، چنان كه حضرت تذكّر فرمودهاند، اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام و به تبع ايشان، ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام هستند.
اين مطلب در روايات متواتر شيعه نقل شده است و علماي عامّه نيز، در كتابهاي تفسير خود، از پيامبر اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه نقل فرموده اند: مراد، عليّ بن ابي طالب است (چنان كه قبلاً نوشته آمد).
.در حديث ديگري، امام صادق عَلَيْهِ السَّلام فرمود: «كسي كه علم كتاب نزد اوست اميرالمؤمنين [عَلَيْهِ السَّلام] است».
راوي سؤال كرد: كسي كه علمي از كتاب نزد اوست (يعني آصف) داناتر است، يا آن كس كه همه علم كتاب نزد اوست.
(يعني اميرالمؤمنين)؟ امام عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«دانش كسي كه علمي از كتاب دارد، نسبت به دانش آن كه همه علم كتاب را دارد، مگر به اندازه آبي كه پشه كوچك به بال خود از آب درياها بردارد نيست»(1).
بايد توجّه داشت كه آصف وصيّ سليمان، با همين مقدار علمي كه داشت، داراي چنان قدرتي بود كه ميتوانست تخت بلقيس را به يك چشم برهم زدند نزد سليمان حاضر كند. پس كسي كه درياي اين علم نزد اوست داراي چه قدرتي خواهد بود؟!
از ابوبصير نقل كردهاند كه گفت: خدمت امام صادق عَلَيْهِ السَّلام بودم كه مفضّل وارد شد. عرض كرد: آخرين درجات علم امام چيست؟ امام عَلَيْهِ السَّلام كلماتي فرمود كه حاصل آن چنين است:
«آسمان اوّل، نسبت به آسمان دوم، مانند حلقه زرهي است در بيابان بزرگي. آسمان دوم نيز، نسبت به آسمان سوم، مثل حلقه زرهي است در بيابان بزرگي و همچنين تا آسمان هفتم... و همه اينها نسبت به علم امام عَلَيْهِ السَّلام مانند مقداري مُدّي (=تقريباً ده سير) از خردل است كه آن را خوب نرم بكوبي و در ميان آب مخلوط كني و برهم زني تا كفي ظاهر شود و از آن كف به اندازه انگشتي برداري (يعني تمام مخلوقات نسبت به علم امام عَلَيْهِ السَّلام به اندازه آن مقداري است كه از آن كف برداري)؛
و باز، علم امام نسبت به علم پروردگار مانند دانه خردلي است كه آن را بكوبي و در آب بريزي و بر هم بزني تا كفي ظاهر شود و
1) تفسير قمي.
از آن كف به اندازه سر سوزني برداري».(1)
آري، اين است «مُلك عظيم» كه خداوند به محمّد و آل محمّد- صلوات الله عليهم- مرحمت و عنايت فرموده كه اگر بخواهند، ميتوانند در تمام كاينات تصرّف و فرمانيفرمايي كنند؛ چه، خداوند اطاعت آنان را بر همه موجودات واجب كرده است.
مُلك سليمان، با آنكه به صفت «عظيم» موصوف نشده، به گونهاي بود كه وي حقّ فرمانفرمايي بر جنّ و انس و شياطين و باد و حيوانات را داشت. خداوندا اينها را افراد رعيّت و در حيطه تصّرف او و فرمان او را نيز بر همه مملكت خودش لازمالاجرا قرار داده بود.
بنابراين، صاحب «مُلك عظيم» كسي است كه دايره مملكت او از مُلك سليمان بسيار وسيعتر است. حقيقت پادشاهي و حكومتي كه خداوند به چنين شخصي ميدهد اين است كه او را بر افراد رعيّت خود دانا و توانا فرمايد؛ به نحوي كه اخبار آنها بر او مخفي نباشد و هر تصرّفي كه بخواهد، در مورد مملكت خود، بتواند انجام دهد.
1) كتاب شرح نهجالبلاغه خويي (ج 2/311) و بحار (ج 25/385) از كتاب نوادر الحكمه.
در فصل حاضر، در اين باره بحث ميشود كه تمامي كتابهاي نازل گشته از آسمان و علوم، كمالات، آثار و آيات انبيا و مرسلين به پيامبر ما حضرت محمّد صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه و از ايشان هم به ائمّه معصومين- صلوات الله عليهم- به ارث رسيده است.
صُحُف آدم و ادريس و ابراهيم، تورات موسي، انجيل عيسي، زبور داوود و زره او، عصاي حضرت موسي كه آن را از بهشت براي حضرت آدم آورده بودند و از آدم به شعيب و از شعيب به موسي رسيده بود، همراه با آن سنگ معيّن كه در قرآن ذكر شده است بر اثر اصابت عصاي موسي 12 چشمه از آن ظاهر ميشد، تابوت (صندوق) بنياسرائيل، پيراهن يوسف كه آن را از بهشت براي حضرت ابراهيم خليل آورده بودند و از ابراهيم به اسحاق و از اسحاق به يعقوب و از يعقوب به يوسف رسيده بود، سپس يوسف آن را فرستاد تا بر روي صورت پدر بزرگوارش انداختند
و بينايياش را بازيافت، نيز انگشتر سليمان و غير آن- همه از جمله اشيايي است كه به اذن خداوند متعال در نزد ائمّه ما گِرد آمده است.
مرحوم كليني در كتاب شريف كافي، در باب اينكه ائمّه هدي وارث علم پيغمبر و جميع انبيا و مرسلين و اوصياي گذشتهاند، 7 روايت صحيح و معتبر براي اثبات اين موضوع ذكر فرموده است. از آن جمله، به سند صحيح از ابوبصير از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل كرده است كه فرمود:
«خداي عزّ و جلّ به پيغمبران چيزي نداده مگر آنكه آن را به محمّد صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه داده است... و نزد ماست صُحفي كه خداوند در قرآن فرموده: صُحُفِ اِبراهيمَ وَ مُوسي(1) .
ابوبصير ميگويد كه گفتم: فدايت شوم! منظورتان «الواح» است؟ فرمود: «بلي، يعني الواح موسي كه كتاب تورات است».
همچنين، به سند صحيح از عبدالله بن سنان، از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل كرده است كه فرمود:
«زَبور داوود و تمام كتابهايي كه نازل شده نزد اهل علم است؛ و آن اهل علم ماييم».
نيز، در همين باب، نقل كرده است كه راوي خدمت حضرت موسي بن جعفر عَلَيْهِ السَّلام عرض كرد: آيا پيغمبر خاتم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وارث تمام پيغمبران، از آدم تا خاتم، بوده است؟ ايشان فرمود:
1) أعلي (87)، 19
«بلي، خداوند هيچ پيغمبري را نفرستاده مگر آنكه محمّد صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه از او داناتر است... . خداوند در قرآن ميفرمايد: وَ لَوْ أنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأرْضُ أوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتي(1).
[علمِ] اين قرآني كه به آن مي توان كوهها را حركت داد، زمين و مرزهايش را درنورديد (در زمان كوتاه، راه دور را طي كرد) و به آن، مردگان را زنده كرد به ما ارث رسيده است».
بعد، حضرت به اين آيه نيز استدلال فرمود:
وَ ما مِنْ غائِبَةٍ فِي السَّماءِ وَ الْأرْضِ إلّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ (2).
هيچ امر پنهاني در آسمان و زمين نيست مگر آنكه در كتاب مبين (قرآن) موجود است.
نيز، اين آيه را تلاوت كرد: ثُمَّ أوْرًثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَينا مِنْ عِبادِنا(3)؛ سپس فرمود:
«ماييم آن كساني كه خدا ما را برگزيد و اين كتاب را، كه بيان هر چيزي در آن است، به ما به ارث رسانيد [و تعليم فرمود]»(4).
مضمون اين روايت را عامّه نيز نقل كردهاند؛ چنان كه در
ملحقات كتاب اِحقاق الحق (ج 7/592) از قندوزي در كتاب ينابيع المودّه از كتاب مناقب نقل گرديده است:
از عليّ بن ابي طالب- كرّم الله وجهه- سؤال كردند: حضرت عيسي بن مريم مرده را زنده ميكرد و حضرت سليمان نطق پرندگان را ميدانست. آيا شما نيز اين شأن و مقام [و اين قدرت و كمال] را داريد؟ حضرت فرمود:
«غضب سليمان بر هدهد (چنان كه بيان صريح قرآن است) براي آن بود كه او را به سوي آب راهنمايي ميكرد و سليمان خود موضع آب را [در زمين] نمي دانست، با آنكه باد و حيوان و جنّ و انس مطيع فرمان او بودند؛ امّا راجع به علم و كمال ما، خداوند در قرآن كريم ميفرمايد: وَ لَوْ أنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ....»(1)
سپس حضرت تمام اين آيه را، همراه با دو آيه ديگر كه در اين خبر شريف ذكر شده، قرائت كرد و فرمود:
«ماييم وارث علوم اين قرآن كه در آن چيزهايي هست كه ميتوان به وسيله آن، كوهها را سير داد و مرزها را درنورديد و مردگان را زنده كرد. ما جاي آب را [در زمين] ميشناسيم! اين قرآن، كه بيان هر چيز در آن هست، [علوم آن از پيغمبر] به ما به ارث رسيده است».
شيخ مفيد در كتاب ارشاد فرموده است: محدّثان موثّق عامّه و خاصّه نقل كردهاند كه اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام در ضمن خطبه شريفه خود، فرمود:
1) يوسف (12)، 87
«اي مردم! بر شما باد به اطاعت و شناخت افرادي كه اگر نسبت به آنان معرفت پيدا نكنيد، معذور نيستيد و مسئول خواهيد بود. بدانيد كه تمام علوم و فضايل پيغمبران، از حضرت آدم تا خاتم، نزد عترت پيغمبر شماست. با اين تحيّر و سرگرداني، به كجا ميرويد؟!
اي كساني كه از اولاد كشتي سواران (ياران نوح) هستيد!
عترت در بين شما مثل كشتي است. همان طور كه آن كشتي سواران نجات يافتند، كساني هم كه در كشتيِ نجات عترت وارد شوند نجات مييابند. من ضامن نجات آنانم و به اين [ضمانت و اعتبار آن] قسم ياد ميكنم. پس، واي بر كسي كه تخلّف ورزد!
آيا نشنيديد كلام پيغمبر را كه در حجّةالوداع فرمود: من دو چيز سنگين در ميان شما ميگذارم: كتاب خدا و عترتم. مادامي كه به آن دو متمسّك باشيد، گمراه نگرديد...».
در كتاب كافي نيز، در باب اينكه جميع كتابهايي كه از آسمان نازل شده نزد ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام موجود است، 2 روايت نقل گرديده است.
در همين كتاب، در باب اينكه آيات (معجزات) پيغمبران نزد دوازده امام است، 5 روايت براي اثبات اين موضوع نقل گرديده است. مفاد آن روايات اين است كه امامان وارث تمام علوم، كمالات، فضايل و معجزات انبيا و مرسليناند.
همچنين، در زيارتي كه از معصومين به ما رسيده، وراثت آن
بزرگواران از آدم، نوح، ابراهيم، موسي، عيسي عَلَيْهِمُ السَّلام و نيز حضرت محمّد صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه بسيار ذكر شده است.
درباره اينكه عترت پيغمبر عَلَيْهِمُ السَّلام وارث همه علوم و كمالات تمام پيغمبراناند، روايات بسياري در دست است كه اكنون به برخي از منابع آنها اشاره ميشود تا استواريِ مطلب بيش از پيش واضح گردد.
ثقه جليل القدر صفّار در كتاب بصائر، جزء 3: در باب اوّل، 14 روايت؛ در باب سوم، 4 روايت؛ در باب دهم، 15 روايت؛ در باب يازدهم، 7 روايت؛ در جزء 4: باب اوّل، 24 روايت؛ در باب چهارم، 58 روايت؛ و در جزء 7: باب سيزدهم، 3 روايت در اين زمينه نقل كرده است.
همچنين علّامه مجلسي، در بحار (ج 17/130-155)، در باب «علم پيغمبر و آنچه از كتابها و وصايا و آثار انبيا به او داده شده... و اينكه بر معجزات انبيا قدرت دارد»، 62 روايت براي اين موضوع ذكر فرموده است. امّا دليل بر اينكه تمام اين علوم و كمالات از پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه به امامان بر حق به ارث رسيده، علاوه بر روايات فوق، روايات ديگري است كه در بحار: ج 26/18، 159، 227 و غيره مذكور است.
پس، براي نمونه، علم حضرت خضر نيز كه بعضي از حوادث آينده ديگران را به مدد آن علم درمييافت (چنان كه بيان صريح قرآن است) نزد پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام موجود است؛ البتّه، با اضافات بسيار.
همچنين، علمي كه حضرت عيسي داشت و با استفاده از آن علم، از آنچه مردم در خانههاي خود ذخيره كرده بودند خبر ميداد نزد پيغمبر و امام عَلَيْهما السَّلام موجود است.
در قرآن كريم، آمده است كه يعقوب در مورد پسرش يوسف غيبگويي مي كرد. هنگامي كه او خواب خود را براي پدر عرض كرد، يعقوب از آينده او چنين خبر داد: خداوند تو را برميگزيند، علم تعبير خواب را به تو تعليم ميفرمايد و نعمت حقِّ متعال بر تو و آل يعقوب تمام ميشود.
نيز چون ديگر فرزندانش به او گفتند كه يوسف را گرگ خورده است، بعد از مدّتي كه پس ديگرش بنيامين را نيز ميبرند و برنميگردانند، ميفرمايد:
يا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أخِيه... .
فرزندان من! براي جست و جوي يوسف و برادرش [به مصر] برويد. من از جانب خدا چيزهايي مي دانم كه شما نمي دانيد.
يوسف هم خود از غيب خبر ميدهد و به برادرانش ميفرمايد: پيراهن مرا ببريد و بر روي صورت پدر بيندازيد؛ بينا ميشود.
باز، به مجرّد آنكه كاروان ايشان از مصر حركت ميكند، يعقوب در شهر خود به ساير اولادش ميفرمايد: من بوي يوسف را ميفهمم.(1)
1) همان سوره، آيات 93 و 94
اينجا جاي آن است كه از اهل انكار و ترديد بپرسيم:
آيا بدن مقدّس پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام به اندازه پيراهن يوسف داراي اثر نيست كه دست خود را به چشمهاي كوري بمالند و او را شفا دهند؟! يا به اندازه يوسف و يعقوب علم غيب ندارند؟!
آيا فاطمه زهرا عَلَيْهما السَّلام، دختر پيغمبر خاتم، كمتر از مريم مادر عيسي است كه زكريّاي پيغمبر را با كراماتش به تعجّب انداخت؟!
آيا اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام كمتر از حضرت عيسي است كه چون متولّد شد، به مادرش چشم روشني داد و براي استفاده از چوب خشك درخت خرما- كه آن را حركت دهد تا خرماي تازه بريزد و بخورد- و نيز در مورد اينكه در برخورد با مخالفان چه كند و چه بگويد وي را راهنمايي فرمود؟!
همو در مقام تبرئه مادرش، در حالي كه خود نوزادي بيش نبود، گفت: إنِّي عَبْدُ اللهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيّاً(1) .
آيا اميرالمؤمنين از حضرت عيسي افضل نيست؟!
پس چرا قرائت آن حضرت را در وقت تولّد انكار ميكنند؟!
چرا در كيفيّت ولادت حضرت امير عَلَيْهِ السَّلام و حديثي كه در مورد شگفتيهاي آن وارد شده تشكيك ميكنند؟!
1) مريم (19)، 30: من بنده خدا هستم و او به من كتاب و نبوّت داده است.
در فصل حاضر، در اين مورد بحث ميشود كه خداوند داراي دو علم است: يكي مخصوص ذات مقدّس خالق است كه به هيچ فردي از مخلوقات داده نشده؛ ديگري هم علمي است كه به همه مخلوقات- اعّم از ملائكه، انبيا، مرسلين و ديگران- بذل شده و تمام اين مبذول به خلايق را ائمّه هداة مهديّين ميدانند.
در كتاب شريف كافي (باب بداء)، به سند معتبر از ابوبصير، از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل شده است كه فرمود:
«خداوند متعال دو علم دارد: يكي مكنون و مخزون است و احدي به آن آگاهي ندارد مگر به ذات مقدّس پروردگار؛ ديگري علمي است كه به ملائكه و انبيا و مرسلين تعليم فرموده و ما تمام اين علم را ميدانيم».
عين اين روايت را، به سند صحيح ديگري از ابوبصير، از امام محمّد باقر عَلَيْهِ السَّلام و همين مفاد را، نيز به سند صحيح از عليّ بن جعفر، از برادرش موسي بن جعفر عَلَيْهِ السَّلام به همراه سه روايت ديگر، با اين مضمون ميتوان در كتاب شريف كافي و در بابي با اين عنوان ديد:
«امامان تمام علومي را كه به ملائكه و انبيا و مرسلين عنايت شده ميدانند».
همين مضمون را جناب صفّار نيز در كتاب شريف بصائر عنوان يك باب مستقل (باب 21 از جزء دوم) قرار داده است و براي اثبات آن، 18 روايت معتبر و صحيح نقل فرموده است.
نگارنده شرح مدارك اين روايات را كه در بحار و ديگر منابع مذكور است، در كتاب مقام قرآن و عترت (ص 40) بيان و تمام جهات علم و قدرت پيغمبر و امام عَلَيْهِمَا السَّلام را به طور مشروح و مفصّل در آن كتاب ذكر كرده است.
از تمام رواياتِ سه فصل اخير، كه در حدود 200 روايت است، كاملاً استفاده ميشود كه علوم و فضايل و كمالاتي كه از جانب پروردگار به ملائكه مقرّب و انبيا و مرسلين و اوصياي آنان افاضه شده، تماماً در نزد دوازده امام عَلَيْهِمُ السَّلام يافت ميشود. هيچ مخلوقي نيست كه داراي علم و كمالي باشد مگر آنكه آن علم و كمال به پيغمبر ما و اوصياي آن حضرت داده شده؛ البتّه، با اضافات بسيار، به طوري كه علم ساير مخلوقات نسبت به علم
محمّد و آل محمّد عَلَيْهُمَ السَّلام مانند نسبت قطره است به دريا.(1)
اين علوم، كه علوم خدايي است، عين قدرت و استيلاست؛ زيرا آصف وصيّ سليمان، كه به اندازه قطرهاي از اين علم داشت، قدرت و استيلايي يافته بود كه توانست با آن، به يك چشم برهم زدن، تخت بلقيس را در پيشگاه حضرت سليمان حاضر كند.
حال كه چنين است، پس ميزان قدرت و استيلا و محدوده سلطنت آن كسي كه درياي اين علوم نزد اوست چقدر خواهد بود؟!
اين است «مُلك عظيم» كه خداوند به آل ابراهيم (محمّد و آل محمّد) عَلَيْهِمُ السَّلام عطا فرموده؛ يعني، سلطنت و قدرت و استيلايي كه ايشان به اذن خدا بر تمام مخلوقات دارند و فرمانشان در تمام دايره خلقت لازمالاجراست.
1) اين موضوع را به طور مشروح در كتاب ابواب رحمت (ص 29) و در كتاب مقام قرآن و عترت (ص 27) با بيان مدارك، نقل كرده ام.
نتيجه مُلك عظيم، كه خداوند متعال به محمّد و آل محمّد عَلَيْهِمُ السَّلام عنايت فرموده، سلطنت و رياست و ولايت است بر تمام كاينات و پروردگار تمام كاينات را اِلزام فرموده كه فرمانبردار آنان باشند. اين معنا حقّ است و با هيچ درجهاي از درجات توحيد منافات ندارد؛ براي آنكه حدوث و بقاي آنان و ساير كاينات، تماماً، به اراده و خواست آن حيّ قيّوم وابسته است. تمام علوم و كمالاتي كه همه دارند از ناحيه پروردگار است و به ذات خود، هيچ چيز ندارند؛ زيرا در مخلوقيّت اثري از استقلال نيست و تمام جهات كمال مخلوق از ناحيه خالق است، چنان كه در قرآن مجيد ميخوانيم:
وَ ما بِكُمْ مِنْ نَعْمَةٍ فَمِنَ الله (1).
1) نحل (16)، 53: هر نعمتي كه شما داريد از آنِِ خداست.
هرچه خالق به مخلوق تمليك فرموده، خود نسبت به آن مالكتر است. اگر بخواهد كه نعمت را دريغ فرمايد، مخلوقِ فقير به هيچوجه از خود چيزي ندارد: «ماشاءَ اللهُ، لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إلّا بِالله»(1)
علّامه محقّق و فقيه كامل جناب ملّامحمّد باقر سبزواري، صاحب كتاب ذخيره و كفايه (در فقه)، در مناجاتنامه خود در كتاب فارسي شهابالأخبار (ص 99)، ميگويد:
«اِلاهي! به سيّد انبيا و سرور اصفيا و شفيع روز جزا و محرم حريم كبريا، سلطان ممالك وجود، فرمانرواي عوالم غيب و شهود، پناه بيچارگان و عذرخواه گناهكاران، حاكم روز جزا و مخصوص به شفاعت كبري و مسندنشين وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضي، محمّد مصطفي صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه ...».
همچنين است كلمات چند نفر ديگر از علماي بزرگ كه در خاتمه بيان خواهد شد.
فرض كنيم سلطان يك مملكت به شخصي اهليّت و قابليّت داده، او را تربيت كرده و به كمال رسانده و سپس، اختيار تامّي مربوط به يك يا چند استان به او لطف فرموده است. آيا اينكه آن شخص نسبت به حوزهي كار خود داراي اختيار تامّ است، با مقام سلطنت و اختيارداري و فرمانروايي سلطان منافات دارد؟! قطعاً چنين نيست.
حال، علاوه بر آنچه پيش از اين آورديم، نقل رواياتي را كه
1) تمامي بزرگان دين و علما و مجتهداني كه به ذيل عنايت قرآن و عترت متمسّكاند همين عقيده را دارند. از آن جمله،
بر ولايت و سلطنت پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام بر كلّ مخلوقات دلالت دارد، شروع ميكنيم.
امام صادق عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«چون كفّار از پيغمبر خاتم درخواست كردند كه آن حضرت امر فرمايد ماه دو قطعه گردد، جبرئيل نازل شد و عرض كرد:
«يا رَسوُِلَ الله، إنَّ اللهَ يُقْرِئُكَ السَّلامَ وَ يَقُولُ لَكَ: إنِّي قَدْ أمَرْتُ كُلَّ شَيْءٍ بِطاعَتِكَ...».
اي رسول گرامي، پروردگارت سلام ميرساند و ميفرمايد: من امر كردم كه تمام اشيا (كاينات) مطيع و فرمانبردار تو باشند؛ درخواست كفّار را قبول فرما.
پس پيغمبر رحمت سر مقدّس خود را بلند فرمود و فرمان داد كه ماه دو قطعه شود. ناگهان ديدند كه ماه دو قسمت شد؛ و پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه سجده شكر فرمودند»(1).
اين روايت شريف مراد امام را، كه در روايات ديگر فرمودند: «مُلك عظيم همان وجوب اطاعت است»، واضحتر مينمايد.
به عبارت ديگر، اين كلام اطلاق دارد و روايات ديگري كه ذكر ميكنيم (همانند روايت فوق) انواع و افرادِ مورد اطلاق را
1) اين روايت شريف را عالم جليلالقدر عليّ بن ابراهيم قمي، كه وثاقت و جلالت او مورد اتّفاق تمام علماي اَعلام است و استاد شيخ كليني (صاحب كتاب شريف كافي) نيز بوده، در كتاب تفسير خود، در سوره قمر نقل فرموده است. اين روايت در بحار (ج 17/352)، تفسير برهان و تفسير نورالثقلين نيز مذكور است.
شرح ميدهد.
امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام در دعاي اوّل صحيفه سجّاديّه ميفرمايد:
«وَالْحَمْدُلِلهِ الَّذِي اخْتارَ لَنا مَحاسِنَ الْخَلْقِ... وَ جَعَلَ لَنَا الْفَضيلَةَ بِالْمَلْكَةِ (1)عَلي جِمِيعَ الْخَلْقِ. فَكُلَّ خَليقَتِهَ مُنْقادَةٌ لَنا بِقُدْرَتِهِ وَ صائِرَةٌ إلي طاعَتِنا بِعِزَّتِهِ...»
سپاس از آنِ خداوندي است كه خوبيهاي آفرينش را براي ما برگزيد... و اين برتري را برايمان قرار داد كه فرمان ما بر همه آفريدگان روا باشد. پس به قدرت و ارجمنديِ اوست كه يكايك آفريدگانش پايبند و فرمانبردار ما ميشوند.
پيغمبر اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه به اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«يا علي، خداوند به تو فضيلتهايي عنايت فرموده؛ از جمله آنكه، دردها و مرضها را مطيع و فرمانبردار تو قرار داده است. پس چيزي نيست كه آن را منع فرمايي مگر آنكه به اذن پروردگار، تابع گردد و دور شود».
آن حضرت اين كلام را وقتي فرمود كه اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام نزد بيماري كه مبتلا به تب بود رفت و به تب فرمود: «از بدن اين بيمار خارج شو». بلافاصله، تب از بدن او خارج شد و بيمار بهبود يافت.(2)
علّامه بزرگوار، ابن شهرآشوب، در كتاب مناقب نقل كرده است
كه وقتي، اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام نعمتهاي خدا را براي خود ميشمرد و پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه بعد از هركدام ميفرمودند: «راست گفتي»!
از آن جمله، حضرت امير فرمود:
«وَ أنْ جَعَلَنِي مَلِكاً مالِكاً، لامَمْلُوكاً، و أنْ سَخَّرَلِي سَماءَهُ وَ أرْضَهُ وَ ما فِيهِما وَ ما بَيْنَهُما مِنْ خَلْقِهِ»(1).
[خداوند] مرا فرمانروايي صاحب اختيار قرار داده و از بردگي، بركنار؛ و زمين و آسمانش را، همراه با آفريدگانش كه در آنها سر ميبرند، به تسخير من درآورده است».
علّامه بزرگوار شيخ حرّ عاملي (صاحب كتاب وسائل) حديثي از پيغمبر اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه نقل كرده است كه فرمود:
«ياعلي، تويي امير و فرمانده اهل آسمان و زمين...» (2).
عالم بزرگوار سيّدهاشم بحراني از محمّدبن جرير طبري (در كتاب دلائلالامامه) نقل ميكند كه كثيربن سلمه گفت:
امام حسن مجتبي عَلَيْهِ السَّلام را ديدم كه از ميان سنگ، عسل خوبي بيرون آورده است. به خدمت حضرت رسول صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه مشرّف شدم و قضيّه را عرض كردم. حضرت فرمود:
«آيا فضيلت او را انكار ميكني؟! او آقاست و آسمانيان در آسمان و زمينيان در زمين مطيع و فرمانبردار اويند».(1)
وقتي، سيّد مظلومان اباعبداللهالحسين عَلَيْهِ السَّلام نزد عبدالله بن شدّاد رفت كه شيعهاي كامل بود و در آن وقت، به تب شديدي مبتلا شده بود. به محض ورود حضرت در خانه او، تب برطرف شد و عبدالله شفا يافت. عرض كرد: مولاي من، تب از شما فرار كرد! امام حسين- صلوات الله عليه- فرمود:
«وَاللهِ، ما خَلَقَ اللهُ شَيْئاً إلّا وَ قَدْ أمَرَهُ بِالطّاعَةِ لََنُا».
قسم به خداوند منّان كه پروردگار چيزي را نيافريده مگر آنكه آن را امر فرموده مطيع و فرمانبردار ما باشد.(2)
دلالت اين روايات بر موضوعِ كلام ما واضح است.
اكنون به چند روايت ديگر توجّه فرماييد:
علّامه بحراني روايت مفصّلي از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل كرده كه در ضمن آن آمده است.
«سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لِلْإمامِ كُلَّ شَيْءٍ وَ جَعَلَ لَهُ مَقالِيدَ السَّماواتِ وَ الْأرْضِ لِيَنُوبَ عِنِ اللهِ فِي خَلْقِه...»(3)
پاك و منزّه است آن خدايي كه همه چيز را به فرمان امام درآورد و كليدهاي آسمانها و زمين را براي او قرار
1) مدينةِ المَعاجز: 204
2) اين روايت در كتاب شريف مناقب ابن شهر آشوب، در با معجزات امام حسين عَلَيْهِ السَّلام، از زُراره از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام و در بحار (ج 44/183)، از كتاب مناقب از زراره، نيز از كتاب كشفالغّمه از حمران بن اعين از قول امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل شده است.
3) مدينة الماجز: ص 413
داد تا خليفه و نايب خدا در خلق شود و دستورهاي خدايي را اجرا فرمايد (چون او حجّت خدا بر خلق است).
امام جواد- صلوات الله عليه- به محمّد بن سنان فرمود:
«ذات مقدّس يكتايِ بيهمتا بود و هيچ چيز با او نبود. چون اراده خلقت نمود، محمّد و علي و فاطمه- صلوات الله عليهم- را خلق فرمود. اينان هم زمانهاي بسيار طولاني (اَلْف دَهر) بودند كه هيچ چيز با آنان نبود [به تسبيح و تهليل و ذكر مشغول بودند]. سپس حق- تعالي- جميع اشيا را خلق فرمود و آنان را شاهد خلق خود قرار داد و اطاعت آنان را بر تمام اشيا لازم فرمود».(1)
امّا لفظ مبارك امام در مورد استدلال چنين است: «فَمَكَثُوا ألْفَ دَهْرٍ (أو: ألْفَ ألْفَ دَهْرٍ) ثُمَّ خَلَقَ جَمِيعَ الْأشْياءِ فَأشْهَدَهُمْ خَلْقَها وَ أجْري طاعَتَهُمْ عَلَيْها...».
روايت صحيح ديگري كه شاهد بحث ماست در كافي، باب اينكه ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام واليان امر الاهي و گنجوران دانش اويند، آمده كه در اينجا به ذكر متن عربي آن بسنده ميكنيم:
عن عبدالله أبي يعفور (ثقهٌ جليلٌ بِالاِتَفاق)، عن أبي عبدِالله صلواتُ اللهِ عَلَيه قال: «يَا ابْنَ أبي يَعفُور، إنَّ اللهَ واحِدٌ مُتَوَحِّدٌ بِالْوَحْدانِيَّةِ مُتَفَرِّدٌ بِأمرِهِ، فَخَلَقَ خَلْقاً فَقَدَّرَهُم لِذلِكِ الْأمْرِ، فَنَحْنُ هُمْ، يَا ابْنَ أبِي يَعْفور. فَنَحْنُ حُجَجُ اللهِ عَلي عِبادِهِ و خُزّانُهُ عَلي عِلْمِهِ وَ الْقائِمُونَ بِذلِك».
1) اين روايت در كتاب شريف كافي، باب «مولدالنبيّ»، به سند معتبر آمده؛ و در بحار نيز در مواضع متعدّدي از كافي و كتاب رياض الجنان و غيره نقل شده است.
علّامه مجلسي، يگانه غوّاص بحارِ انوارِ كلمات پيغمبر و اوصياي آن سرور عَلَيْهِمُ السَّلام، در مرآةالعقول، در شرح اين روايت فرموده:
«كلام شريف امام (أشْهَدَهُمْ خَلْقَها) يعني اينكه خداوند موجودات را در حضور آنان آفريد و آنان به اطوار و اسرار خلق آگاهاند. پس ايشان مستحقّ امامت شدند، به جهت كمالِ علم خود به شرايع و احكام و علل خَلق و نيز علم غيب كه تمام امامان شيعه به اين صفات متّصفاند».
اگر كسي بگويد كه اين موضوع با آيه شريفه ذيل سازش ندارد:
ما أشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّمواتِ وَ الْأَرْضِ وَلا خَلْقَ أنْفُسِهِمْ وَ ما كُنْتَ مُتَّخِذَ المِضِلِّينَ عَضُداً (1).
من، در وقت آفرينش آسمانها و زمين يا خلقت خود ايشان، آنها را حاضر و گواه نساخته و گمراهان را ياور خود نگرفتهام.
جواب ميدهيم:
آيه شريف با اين موضوع منافات ندارد؛ بلكه گفتار ما را تأييد و تأكيد ميفرمايد. دليل آن هم اين است كه ضمير «هُمْ» در فعل «ما أشْهَدْتُهُم» راجع به شيطان و ذرّيّه اوست- چنان كه كلام پروردگار
1) كهف (18)، 50
در آيه قبل از اين هم راجع به آنهاست- يا آنكه اين ضمير راجع به گمراهان است، چنانكه از ذيل آيه استفاده ميشود؛ يعني:
من شيطان و ذرّيّه او يا گمراهان را در خلقت آسمانها و زمين و خلقت خودِ ايشان گواه و ياور نگرفتم.
پس منافات ندارد كه خداوند راهنمايان و برگزيدگان خلق خود را شاهد خلقِ خود قرار دهد. پروردگار موضوعِ نفي را شياطين و گمراهان قرار داده؛ پس معلوم ميشود كه اين مطلب در مورد ديگران جاري نيست. از اين جهت، آيه شريفه مطلب ما را تأييد و تأكيد ميكند.
نيز، شيخ طبرسي در تفسير اين آيه گفته است كه خداوند ميفرمايد: من شيطان و ذرّيّه او را در خلقت آسمانها و زمين و همچنين در خلقت خود ايشان حاضر نكردم و گواه نگرفتم و شياطينِ گمراهكننده را پشتيبان و ياور خود قرار ندادم.
پس اين كلام با آنكه خداوند خوبان و برگزيدگان را شاهد خلقِ خود قرار دهد منافات ندارد؛ چنانكه در روايات ديگر وارد شده است. حضرت اميرالمؤمنين و امام باقر و امام صادق عَلَيْهِمُ السَّلام در روايات بسياري، كه به اسانيد صحيح و معتبر نقل شده، فرمودهاند:
«نَحْنُ شُهَداءُ اللهِ عَلي خَلْقِهِ وَ حُجَّتُهُ فِي أرْضِهِ»
ماييم شاهدان و گواهان پروردگار بر خلقش و حجّت او در زمين.
اين روايات در بحار (ج 23/334، ج 22/441 و مواضع
ديگري كه در مستدرك سفينه، لغت «شهد»، بيان كردهام) موجود است.
همچنين در كافي، باب «أنَ الأئمّة شُهداء الله علي خلقه»، 5 روايت صحيح و معتبر و در بصائر (جزء 2، باب 13) رواياتي ديگر در اين موضوع نقل شده است. اين روايات مخالف قرآن نيست؛ بلكه موافق قرآن است.
خداوند در قرآن كريم گاهي از ائمّه هداة مهديّين به لفظ «شاهد»، گاهي به لفظ «شهيد»، گاهي به «أشهاد» و گاهي به «شهداء» تعبير فرموده؛ چنانكه در كتاب مقام قرآن و عترت (ص 179- 183) مذكور است.
علّامه مجلسي در شرح اين عبارتِ امام جواد عَلَيْهِ السَّلام: «وَ أجْري طاعَتَهُمْ عَلَيْها»، در روايتي كه گذشت، ميفرمايد:
اطاعت و فرمانبرداري آنان را بر تمام اشيا، حتّي جمادات و مخلوقات آسماني و زميني، واجب فرمود؛ چنان كه، به اشاره آن حضرت، ماه شكافته شد و دو قسمت گشت؛ درخت به خدمت حضرت شتافت؛ سنگريزه در دست آن جناب تسبيح گفت و امثال اين قضايا كه بسيار است.(1)
در باب «آنچه از آسمان براي آنان نازل شده» نيز رواياتي موجود است كه در جلد 37، صفحه 99 آمده است.نيز در بحار، باب «اطاعت موجودات زميني، مانند جمادات و گياهان و درختان، از پيامبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه و تكلّم آنها با ايشان»، روايات بسياري (كه بالغ بر 59 حديث است) نقل گرديده كه در جلد 17، صفحات 363- 390 موجود است.
در باب «اطاعت حيوانات از آن حضرت و تكلّم آنها با آن سرور» هم 47 حديث نقل شده كه در جلد 17، صفحات 390- 421 بحار ديده ميشود.
در بحار، باب «اينكه براي دوازده امام عَلَيْهِمُ السَّلام تمام فضايل و وجوب اطاعتي كه براي پيغمبر ثابت است جريان دارد»، 21 حديث معتبر نقل گرديده؛
و در جلد 25، صفحه 352 هم رواياتي آمده كه اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام در جميع فضايل، غير مقام نبوّت و رسالت، با پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه شريك است.
رواياتي كه براي اين موضوعات ميتوان سراغ داد در بحار: ج 41/167 نيز آمده است.
1) اين بزرگوار به آنچه در بحار: ج 17/347-362 ميتوان يافت اشاره فرموده است. در آنجا، روايات بسياري در باب اطاعت كردن موجودات و پديدههاي آسماني از پيغمبر هست، مانند: شقّ القمر؛ برگشتن خورشيد؛ سايه افكندن ابر بر سر آن حضرت، به نحوي كه همراه ايشان ميآمد؛ نازل شدن طعامها و تحفه ها از آسمان براي ايشان.
شيخ مفيد (در كتاب اختصاص)، صفّار (در كتاب بصائر) و ابن شهر آشوب (در كتاب مناقب)- چنان كه در بحار از آنان نقل گرديده است- از امام باقر عَلَيْهِ السَّلام روايت كرده اند كه در ضمن حديثي به جابر فرمود:
«خداوند ما را بر هر چه بخواهم توانا فرموده است».
صدوق، به سند خود، از امام باقر عَلَيْهِ السَّلام نقل كرده است كه حضرتش راجع به اصحاب امام زمان عَلَيْهِ السَّلام در وقت ظهور فرمود:
«لَيْسَ مِنْ شَئْءٍ إلّا وَ هُوَ مُطِيعٌ لَهُمْ»(1).
هيچ چيز نيست مگر آنكه مطيع آنان باشد.
اگر حالِ اصحاب حضرت چنين باشد، حال امامانِ بر حقّ شيعه عَلَيْهِمُ السَّلام چگونه است؟!
1) به نقل از إثبات الهداة: ج 6/450
اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام در ضمن روايت مفصّلي فرمود:
«ما را تمام اشيا، آسمانها و زمين و خورشيد و ماه و ستارگان و كوهها و درختان و حيوانات و دريا و بهشت و جهنّم، اطاعت ميكنند. تمام اين قدرت و ولايت بر اثر اسم اعظمي است كه خداوند به ما لطف و عنايت كرده و ما را به آن مخصوص فرموده است»(1).
همچنين، امام باقر عَلَيْهِ السَّلام به ابوحمزه ثمالي فرمود:
«خداوند به رسول اكرم وحي فرمود: اي محمّد، من تو را خلق كردم، بعد از آنكه هيچ نبودي؛ و در تو روح خودم را دميدم (يعني قرار دادم)(2)
همچنين است كلام در «ناقةالله» و امثال اين تعابير.
مراد از اين روح نيز يا روح مقدّس خود رسول الله است، يا روحي است كه بعداً در روايت جابر درباره آن صحبت خواهد شد.
. اين كرامتي بود كه من تو را اكرام كردم؛ چون بر جميع خلق خود لازم و ثابت كردم كه مطيع و فرمانبردار تو باشند. پس مطيع و فرمانبردار تو مطيع من و مخالف تو مخالف من است.نيز، اين كرامت را براي عليّبنابيطالب و نسل پاكيزه او، همان
كساني كه آنان را مخصوص خود قرار دادم، ثابت كردم»(1).
آن حضرت، در ضمن روايت مفصّلي، به جابر فرمود:
«كسي كه خداوند وي را به روح ويژگي بخشيده امر خود را به او واگذار فرموده است؛ پس وي به اذن پروردگار ميآفريند، زنده ميكند(2)
تو گِل را به صورت پرنده درميآوردي و در آن مي دميدي، پس به اذن من پرنده ميشد... مردگان را نيز به اذن من بيرون ميآوردي و زنده ميكردي؛ مائده (5)، 110.
، آنچه پنهان است ميداند و از آن خبر ميدهد و نيز ميداند آنچه را تا روز قيامت خواهد شد. اين (علم و كمال و قدرت) براي آن است كه آن روح از امر خداست.پس صاحب روح ميتواند آنچه را بخواهد، به اذن پروردگار، به جا بياورد؛ ميتواند در يك لحظه از مشرق به سوي مغرب برود؛ ميتواند به آسمان بالا رود و به زمين فرود آيد و هرچه بخواهد، انجام دهد».
جابر ميگويد كه عرض كردم: آقا و مولاي من، اين روح را از قرآن مجيد به من معرّفي فرما. حضرت فرمود:
«اين آيه شريفه را بخوان:
1) اين روايت در كتاب شريف كافي، باب «مولد النّبيّ» مذكور است.
2) اين توانايي مانند همان است كه، به گفته قرآن كريم، حضرت عيسي عَلَيْهِ السَّلام آن را دارا گشته بود:وَ إذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإذْنِي فَتَنْفُخُ فِيها فَتَكوُنُ طَيْراً بِاذْنِي... وَ إذْ تُخْرِجُ الْمَوْتي بِإذْنِي.
وَ كَذلِكَ أوْحَيْنا إلَيْكَ رُوحاً مِنْ أمْرِنا(1).
به سوي تو وحي كرديم [و فرستاديم] روحي را كه از امر ما بود»(2).
در بسياري از روايات صحيح و معتبر وارد شده است كه پيغمبر و اوصياي آن سرور، يعني ائمّه اثنا عشر عَلَيْهِمُ السَّلام، حجّت پروردگار بر جميع عوالم و جميع مخلوقاتاند.
صاحب تفسير برهان از كتاب ثقه جليل، طبري امامي، به سند خود از امام هشتم حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام نقل كرده است كه ده نفر براي رسيدگيِ امر امامت خدمت حضرت رسيدند. چون با حضرت تكلّم كردند، شنيدند چيزي كه در زير پاي حضرت بود به سخن آمد و گفت: حضرت رضا امام من و امام همه چيز است.
نيز، چون به مسجد آمدند، شنيدند كه ديوارها و چوبها با حضرت تكلّم و به ايشان عرض سلام ميكنند.(3)
همچنين، ج 57/320- 346 بحار حاوي برخي از اين روايات است.
شماري ديگر در تفسير برهان و تفسير نورالثقلين (ذيل سوره حمد و كلمه «العالمين» در سوره مزبور) آمده و تعدادي هم در كتاب ابواب رحمت، در شرح و تفسير سوره حمد، ذكر شده است.
اين روايت را شيخ حرّ عامِلي نيز در إثبات الهداة نقل فرموده و در آنجا (ج 7/12) روايتي در تفسير آيه شريفه جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً(1)آورده است، حاكي از اينكه «سلطان» در اين آيه حجّت خدا بر جميع خلق است.
فقيه كامل و مرجع دينيِ مردم در زمان خود، جناب ابن ادريس حلّي، در آخر كتاب سرائر، از كتاب جامع بزنطي از سليمان بن خالد(2)نقل كرده است كه گفت: از امام جعفر صادق عَلَيْهِ السَّلام شنيدم كه فرمود:
«آدميزادي و جنّي و ملَكي در آسمانها و زمين و هيچ چيز ديگري وجود ندارد مگر آنكه ما حجّتهايِ پروردگار بر آنهاييم. خداوند خلقي نيافريد مگر آنكه ولايت ما را بر آنان عرضه داشت و به وسيله ما، با آنان احتجاج فرمود؛ پس بعضي تصديق و بعضي انكار كردند. حتّي بر آسمانها و زمين و كوهها نيز ولايت ما را عرضه داشتند؛ بعضي قبول و بعضي انكار كردند».(3)
يكي از مطالب قطعي و واضح رواياتِ فضايل اين است كه معصومين عَلَيْهِمُ السَّلام، بر هر چه و هر كسي كه حجّتاند، بايد از احوال
و لغات آنان اطّلاع كامل داشته باشند و بتوانند در شئون مختلف وجودي آنان تصرّف و ولايت خود را اِعمال بدارند؛ و چون خليفه و شاهد خلق و حجّت پروردگارند، بايد نسبت به افراد رعيّت خود- كه روز قيامت ميخواهند درباره آنها شهادت دهند- دانا و توانا و بينا باشند.
عبدالله بن بكير از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام سؤال كرد: آيا امام مابين مشرق و مغرب را ميبيند؟ امام عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«چگونه ميشود كه او حجّت خدا بر مابين مشرق و مغرب باشد، آنگاه آنها را نبيند و بر آنها قدرت نداشته باشد؟!
چگونه ميشود از جانب خدا شاهد خلق باشد، آنوقت آنان را نبيند»؟!(1)
از اين روايت، استفاده ميشود كه لازمه حجّت و شاهد بودن امام بر مابين مشرق و مغرب دانا و بينا و توانا بودن نسبت به آنهاست.
در كتاب مناقب ابن شهر آشوب، از ناصر خادم نقل شده است كه گفت: شنيدم كه امام حسن عسكري عَلَيْهِ السَّلام با غلامان خود به زبانهاي مختلف ايشان سخن ميگفت.
پس در اين فكر فرو رفتم كه: آقا در مدينه متولّد شده و جايي نرفته؛ چگونه زبانهاي گوناگون را مي داند؟! ديدم، حضرت به من توجّه كرد و فرمود:
«خداوند مقام حجّت را از ساير خلق جدا كرده و شناسايي تمام چيزها را به او داده است. پس شخصِ حجّت لغات مختلف
1) رجوع شود به: كامل الزياره (اثر ثقه جليل القدر، ابن قولويه قمّي).
و انساب مردم و تمام حوادث را مي داند. اگر اين طور نباشد، فرقي بين حجّت و رعيّت نخواهد بود».
اباصَلت هَرَوي نقل كرده است كه امام هشتم، حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام، با مردم به زبانهاي خود ايشان تكلّم ميفرمود؛ و قسم به خداوند، آن حضرت از همه مردم به هر زباني داناتر بود و فصيحتر سخن ميگفت. يك روز، خدمت آن حضرت عرض كردم: اي پسر پيغمبر، من از دانايي شما به تمام زبانهاي مختلف تعجّب ميكنم. فرمود:
«اباصلت، من حجّت خدا بر خلق پروردگارم؛ و خداوند براي خود حجّتي نميگيرد مگر آنكه او را بر تمام لغات افرادِ رعيّت آگاه سازد. آيا گفتار اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام به تو نرسيده است كه فرمود: «به ما فصلالخِطاب دادهاند»؟ فصل الخطاب چيزي نيست مگر معرفت تمام لغات» .(1)
حقير در كتاب مقام قرآن و عترت (ص 46) رواياتي در اثبات اين موضوع نقل كردهام.
در بصائر (جزء 7، باب 11 و 12 و 13) نيز شمار اين روايات از عدد 20 گذشته است.
در بحار (ج 49/86) باب «معرفت امام هشتم، حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام، به جميع لغات و كلام حيوانات» روايات اين موضوع به 10 عدد رسيده است.
1) اين روايت را صدوق در كتاب عيون به سند صحيح نقل كرده است. مجلسي هم در بحار (ج 26/190) اين موضوع را كه «امامان جميع لغتها را ميدانند و به همه زبانها تكلّم ميفرمايند». عنوان باب قرار داده؛ سپس اين روايت را با روايات ديگر براي اثبات اين موضوع نقل فرموده است.
ابوعبيده حذّاء از امام باقر عَلَيْهِ السَّلام نقل كرده كه در تفسير آيه شريفه وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَئْءٍ(1)فرموده است:
«مراد از رحمت كه همه چيز را فرا گرفته علم امام است؛ و چون علم امام از علم پروردگار است، همه چيز را فرا گرفته و به آن احاطه دارد» .(2)
در إثباتالهداة (ج 6/451) روايتي از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل شده كه در آن، دنيا را در نزد امام هر زمان به كف دست تشبيه كرده و سپس فرموده است:
«كدام يك از شما، اگر مويي در دست او باشد، نميبيند»؟!
گويي ايشان موجودات را در مقابل امام عَلَيْهِ السَّلام مانند مويي در دست دانسته است.
در چند روايت، آوردهاند كه امام صادق عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«دنيا در مقابل امام مانند نصف گردوست. هيچ چيزِ دنيا از او مخفي نيست و از اطراف دنيا، هرچه بخواهد، برميدارد»(3)
در بحار (ج 1)، باب فضل نوشتن حديث، دو روايت به اين معني از كتاب شريف بصائر نقل شده؛ و در كتاب بصائر (جزء8، باب 14) جناب صفّار اين روايات را نقل كرده است.
در كتاب مقام قرآن و عترت (ص 14 و 15)، روايات صحيحي هست كه بيان ميدارد مثال تمام خلايق، در نظر امام، مانند كف دست اوست كه به آن نظر كند.
در بحار (ج 25/385)، از كتاب نوادرالحكمه نقل گرديده است كه اسحاق قمي ميگويد: امام صادق عَلَيْهِ السَّلام به حمران بن اعين فرمود:
«اي حمران، دنيا و آسمانها و زمينها در نزد امام مگر مانند كف دست او نيست كه ظاهر و باطن و داخل و خارج و تر و خشك آن را ميشناسد».
.1) اعراف (7)، 156
2) اين روايت- كه به اتّفاق نظر علما صحيح است- در كتاب كافي، باب «نكتههايي از تنزيل درباره ولايت» مذكور است.
3) اين چند روايت را شيخ مفيد در كتاب شريف اختصاص (ص 217) نقل فرموده. در دو روايت آن، آمده است كه اين حديث را خدمت امام هشتم، حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام، عرضه داشتند. حضرت فرمود: «والله، حقّ است».
ابن شهر آشوب در كتاب شريف مناقب، در فصل اخبار غيبي امام صادق عَلَيْهِ السَّلام، روايت مفصّلي نقل كرده است كه در ضمن آن ايشان ميفرمايد:
«دنيا نزد امام مانند ظرف غذايي است كه در مقابل شخص ميگذارند. اگر اين طور نباشد، امام نخواهيم بود و مانند ساير مردم ميشويم».
اين روايت را ديگران نيز نقل كردهاند. از اين روايت، استفاده ميشود كه دانايي و توانايي از جمله لوازم مقام امامت بر خلق است.
در روايات بسيار، در تفسير آيه شريفه وَ كَذلِكَ نُرِي إبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمواتِ وَ الْأرْضِ(1) ، وارد شده است كه خداوند به پيغمبر خاتم و اوصياي آن حضرت، ائمّه هداة مهديّين- صلوات الله عليهم- ملكوت آسمان و زمين را مانند ابراهيم خليل نمايانده است و ايشان تمام آسمانهاي هفت گانه و ساكنان آنها و
1) انعام (6)، 75: اينگونه، ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نمايش ميدهيم.
مافوق عرش را، همچنين زمينها و آنچه در زمين است، نيز آنچه در هوا و فضاست، همه را ديدهاند.(1)
حضرت باقر العلوم عَلَيْهِ السَّلام به محمّدبن مسلم فرمودند:
«تمام آنچه خداوند متعال خلق فرموده، از چرنده و پرنده و غيره، براي ما از فرزندان آدم فرمانبردارترند»(2)
نيز شيخ حرّ عاملي ايشان صاحب وسائل، در كتاب شريف إثبات الهداة (ج 5/271)، از كتاب كافي اين حديث را نقل كرده است.در صفحه 304 آن كتاب نقل كرده است كه امام باقر عَلَيْهِ السَّلام به ميسر فرمود: «اگر ديوارها حاجب چشم ما ميشد كه شما را نبينيم، چنان كه حاجب چشم شما ميشود، ما و شما مساوي بوديم».
نيز، در صفحه 320، از آن حضرت نقل كرده است كه به محمّدبن مسلم فرمود: «اگر گمان كنيد كه ما شما را نميبينيم و كلام شما را نميشنويم، بد گماني كردهايد».
.چنان كه امام باقر و صادق عَلَيْهِمَا السَّلام در روايات بسياري فرمودهاند، اسم اعظم 73 حرف. به حضرت آدم، 25 حرف داده شده، به حضرت نوح نيز، 25 حرف (و طبق بعضي از روايات، 15 حرف). نزد حضرت ابراهيم خليل، 8 حرف بود و نزد حضرت موسي، 4 حرف.
نزد آصف، وصيّ حضرت سليمان، يك حرف بود- و سليمان آن را ميدانست- كه آصف به همان يك حرف زمين را شكافت و تخت بلقيس را در كمتر از يك چشم برهم زدن نزد سليمان حاضر كرد؛ چنان كه بيان صريح قرآن است.
نزد حضرت عيسي، 2 حرف بود كه با آن به اذن خدا مردگان را زنده ميكرد؛ پيس و كور مادرزاد را شفا مي داد؛ گِل را به صورتِ پرنده ميساخت و در آن ميدميد و آن پرنده گِلي زنده ميشد و ميپريد.
تمام معجزات انبيا به وسيله اين حروف صورت ميگرفته
است.
نزد پيغمبر ما صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه نيز 72 حرف از اسم اعظم موجود است؛ و يك حرف آن نزد پروردگار مخزون و مكنون است كه اَحدي از مخلوقات آن را نمي داند. تمام آنچه پيغمبر ما ميداند نيز نزد اوصياي آن حضرت، ائمّه اثنا عشر عَلَيْهِمُ السَّلام، موجود است و آنان وارث پيغمبراناند.(1)
نويسنده شرح مواضع اين روايات را در كتابهاي ابواب رحمت، اركان دين، مقام قرآن و عترت (ص 152 و 153) و مستدرك سفينه، لغت «اصف» و «حرف»، بيان كرده است.
با اين قدرت و توانايي است كه معصومين عَلَيْهِمُ السَّلام، هر وقت امري را بخواهند و انجام دادن آن را نسبت به كسي صلاح بدانند، اظهار قدرت ميكنند.
از جمله، در كتاب كافي، در باب «مولد أبي الحسن الرضا عَلَيْهِ السَّلام»، نقل شده است كه شخصي در شب خدمت امام هشتم رسيد. حضرت دست مبارك را بلند فرمود؛ به اراده حضرت، چنان روشنايي داد كه گويا ده چراغ روشن شده است. در اين هنگام، شخص ديگري آمد و اجازه خواست كه به پيشگاه امام وارد شود. حضرت دست خود را انداخت؛ به حالت عادي برگشت و نور آن خاموش شد. آنگاه، امام اجازه داد و آن شخص وارد شد.
اين روايت در اثباتالهداة از طريق ديگر نيز نقل شده است.
1) اين مطالب در روايات كتاب شريف كافي، باب «اينكه به ائمّه هدي اسم اعظم داده شده»، در بصائر الدرجات (جزء 1، باب 13) و در بحار، در مواضع متعدّد، موجود است.
دو نفر با يكديگر نزاع و جدال مي كردند؛ پس، براي رفع نزاع و صدور حكم مقتضي، به مولي اميرالمؤمنين- صلوات الله و سلامه عليه- مراجعه كردند. حضرت بين آنان حكم فرمود. مردِ محكوم، كه ظاهراً از دشمنان اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام بود، در مقام اعتراض برآمد و عرض كرد: شما به عدالت حكم نكردي و حكومت تو نزد پروردگار، پسنديده نيست! اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام، آن مظهر قدرت حق، به او فرمود: «گم شو، اي سگ»! ناگهان او مانند سگ به صدا درآمد.(1)
1) بحار: ج 41/208در كتاب شريف مدينةالمَعاجز، روايات تصرّف امام در كالبد انسان، و قلب و انقلاب صورتهاي مردم را نقل كرده اند كه در صفحات 50، 51، 98، 105، 141، 195 و 200 از كتاب خصائص سيّد رضي، مناقب ابن شهر آشوب، امالي صدوق و چند كتاب معتبر شيعه نقل شده است.
در مورد ديگري كه چنين اتّفاق افتاد، شخص محكوم كه از خوارج بود عرض كرد: يا علي، در اين حُكمت، به عدالت حكم نكردي! فرمود: «گم شو، اي دشمن خدا»! ناگهان او از صورت انسانيّت خارج شد و به صورت سگ درآمد و لباسهايش نيز دور گشت. او مانند سگي پوزش خواستن آغاز كرد و اشكهايش ريزان گشت. اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام هم به حال او رقّت كرد و دعا فرمود. آنگاه، وي به حال اوّل بازگشت و لباسهايش به سوي او برگشت. حضرت فرمود:
«آصف وصيّ سليمان، به يك چشم برهم زدن، تخت بلقيس را در مقابل سليمان حاضر كرد. پيغمبر شما از سليمان افضل و اشرف است و وصيّ او نيز افضل و تواناتر است».(1)
از ذيل حديث كه حضرت قصّه آصف را نقل فرموده، استفاده مي شود كه چون پيغمبر ما افضل است، وصيّ او نيز افضل است. آصف، كه يك حرف از اسم اعظم را مي دانست، به سليمان گفت: من تخت بلقيس را در مقابل تو حاضر ميكنم؛ پس شخصِ افضل، كه 72 حرف اسم اعظم را مي داند و تمام علم كتاب نزد اوست، هزاران درجه داناتر و تواناتر خواهد بود و نظير اين كرامات براي او بزرگ نيست.
در مورد ديگر، مردي (از خوارج) و زني در اختلاف خود به اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام مراجعه كردند. ناگهان آن مردِ خارجي در
1) بحار: ج 41/203 (به نقل از كتاب خرائج راوندي).
مقابل حضرت با آن زن، به صداي بلند، تندي كرد. حضرت به آن مرد خارجي فرمود: «اِخْسَأ»(1)! ناگهان سر او به شكل سر سگ درآمد. مردي عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، شما به اين خارجي بانگ زدي، اين طور شد، پس چه چيز مانع ميشود كه معاويه را هلاك نميكني؟ فرمود:
«چه ميگويي؟! اگر بخواهم معاويه را از شام به اينجا بياورم، خدا را مي خوانم تا معاويه را اينجا حاضر كند؛ ولي ما خزاين اسرارِ تدبير در امور خلقيم، نه خزينههاي طلا و نقره. ما بندگانِ تابع امر پروردگاريم و به امر و اذن او كار ميكنيم».(2)
روزي، اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام، در ضمن كلام شريف خود فرمود:
«منم برادر رسول الله و پسر عموي او، وارث علم و معدن اسرار و مخزن ذخاير او. آنچه پيغمبر عمل كرده و آنچه خواسته، همه آن را ميدانم و از من هيچ چيز پنهان نشده. من به تمام جنبندهها و به آنچه در زمين فرو ميرود و آنچه بالا ميآيد، به آن ابرهايي كه تاريك ميكند و باران ميريزد و به اينكه چه وقت باز ميشود و بركنار ميگردد دانايم؛ و هركس سؤال كند، به طور مشروح، [پاسخ را] براي او بيان ميكنم».
هلال بن نَوْفَل كِندي در فكر فرو رفت و از روي عناد، عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، از حقيقت دور نشو و از ورود آفتها
و گرفتاريها حذر كن (يعني، در دعويِ خود، بلند پروازي نكن)!
اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام فرمود: «برو به سوي سَقَر»! راوي ميگويد: والله، كلام حضرت تمام نشده بود كه به صورت كلاغ سياه و سفيد شد.(1)
اَصبغ بن نُباته نقل ميكند: جمعي بوديم، در خدمت اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام كه پشت سر او راه ميرفتيم. مردي از قريش در مقام اعتراض به اميرالمؤمنين برآمد و عرض كرد: شما مردان ما را كشتيد و اولاد آنان را يتيم گذاشتيد و كرديد آنچه كرديد! حضرت توجّهي به او كرد و فرمود: «گم شو، اي سگ»! ناگهان وي به سگ سياهي تبديل شد. آنوقت، شروع كرد به پوزش خواستن و به آن حضرت پناه برد و اشك از ديدگانش جاري شد.
پس آن رحمتِ واسعه حقّ او را مورد رحمت خود قرار داد و لب خود را حركت داد؛ گويا، كلامي فرمود. آن شخص به صورت اوّل برگشت.(2)
مردي عرض كرد: شما اين همه قدرتمنديد و معاويه به شما جسارت ميكند؟! حضرت فرمود: «ما بندگان گرامي خداونديم و [فقط] به اذن پروردگار عمل ميكنيم».(3)
واضح است كه خداوند متعال به آنان اين قدرت و توانايي
كامل را داده كه هرچه به اراده حتمي بخواهند، خواهد شد. امّا، به وقتِ خواستن، تا خدا نخواهد، ايشان نيز نميخواهند؛ و چون خداوند بخواهد، به قلب مقدّس ايشان الهام ميفرمايد كه قدرت نافذ خود را اِعمال كنند.
علّامه سيّد هاشم بحراني، در كتاب مدينة المَعاجز، نقل كرده است كه طفل نابينايي را خدمت امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام آوردهاند. امام دست مبارك خود را به چشم او كشيدند؛ بينا شد.
شخص لالي را آوردند. حضرت با او تكلّم فرمود؛ گويا شد.
زمينگيري را آوردند. حضرت دست به پاي او ماليدند؛ حركت كرد و راه افتاد.
همچنين، دست مبارك خود را به چشم ابوخالد كابلي كشيدند و بهشت را به او نشان دادند.
در مستدرك سفينه، لغت «جنن»، ما مواردي را كه ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام بهشت را نشان دادهاند نقل كردهايم.
در روايت است كه حَبابه والبيّه خدمت اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام رسيد و از نشاني امامت و خلافت بر حقّ اِلاهي سؤال كرد: حضرت به سنگريزهاي اشاره كرد و فرمود: «اين را براي من بياور».
حبابه ميگويد: آن سنگ را به حضرت دادم. حضرت خاتم مبارك را بر آن زد. خاتم حضرت در سنگ اثر گذاشت و نقشي ظاهر شد. پس فرمود: «هر يك از مردمان كه ادّعاي امامت كرد و مانند من خاتم را به اين سنگ زد و اثر آن ظاهر شد، او امام حقّ
است».
حبابه ميگويد: بعد از وفات اميرالمؤمنين، سنگ را خدمت امام حسن عَلَيْهِ السَّلام بردم و بعد از او نيز خدمت سيّد الشهداء عَلَيْهِ السَّلام رسيدم. خاتم خود را كه به آن سنگ زدند، اثرش ظاهر گشت.
همو ميگويد: سپس خدمت سيّد الساجدين، عليّ بن الحسين عَلَيْهِ السَّلام، رسيدم؛ در حالي كه پير و خسته و ناتوان شده بودم و سنّ من به 113 سال رسيده بود. امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام با انگشت سبّابه به من اشارهاي فرمود؛ جوانيِ من برگشت.
سپس فرمود: آن سنگ را به من بده. من سنگ را دادم. پس آن حضرت نيز مانند جدّ و پدر خود خاتم به آن سنگ زدند، اثرش ظاهر شد. بعد از امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام، خدمت امام باقر عَلَيْهِ السَّلام و بعد از او، خدمت امام صادق(1)عَلَيْهِ السَّلام و بعد، خدمت حضرت موسي بن جعفر عَلَيْهِ السَّلام و پس از او نيز خدمت حضرت رضا عَلَيْهِمُ السَّلام رسيدم. هر يك، مانند اجداد بزرگوارشان، خاتم را به سنگ زدند و اثرش ظاهر گشت. بعد از آن، حبابه 9 ماه ديگر زنده بود. سپس، از دنيا رفت.(2)
علّامه كامل سيّد هاشم بحراني به سند خود از رُشَيد هَجَري
1) حبابه، چون خدمت امام صادق عَلَيْهِ السَّلام رسيد، باز در سينه و بدن او لكّههاي سفيد پيسي يا بيماري پوستي ديگري پيدا شده بود؛ پس نزد حضرت گريه كرد. حضرت نيز براي او دعايي كرد كه شفا يافت.
2) كافي، باب «تميز بين امام حقّ و باطل»؛ بحار: ج 25/175 (به نقل از كمالالدين و غيره)؛ إثبات الهداة (به نقل از كافي)؛ كمالالدين صدوق؛ إعلام الوري؛ خرائج راوندي.
نقل كرده است كه فرمود:
من و سليمان و قيس بن ورقا و مالك بن تيّهان و سهل بن حنيف، در مدينه، خدمت مولاي متّقيان و اميرمؤمنان عَلَيْهِ السَّلام بوديم. حبابه و البيّه، قرآني به گردن انداخته و تسبيحي از سنگ و دانه خرما در دست، وارد شد. پس سلام كرد و گريست و عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، نبودن شما در ميان ما بسيار اسفناك و ناراحتكننده است. ما زنده باشيم و شما را نبينيم؟ شما كه مي داني مقصود من چيست!
حضرت دست راست خود را دراز كرد و سنگ سفيدي كه در دست حبابه بود گرفت. آنگاه خاتم مبارك را بر آن سنگ زد، اثر آن در سنگ ظاهر شد. پس فرمود: «مقصود تو اين است»!
عرض كرد: والله، مقصود من همين است. چون شنيدم شيعيان شما متفرّق ميشوند و اختلاف ميكنند، من از شما برهان و نشانه امام حق را خواستم؛ كه اگر من بعد از شما در دنيا بودم، امام حق را بشناسم. اي كاش، خودم و خويشانم فداي تو ميشديم!
حضرت فرمود:
«اين سنگ را نگه دار كه بعد از من خدمت فرزندانم حسن، حسين، عليّ بن الحسين، محمّدبن علي، جعفربن محمّد، موسي بن جعفر و عليّ بن موسي- عليهم السّلام- خواهي رسيد و هر يك از آنان مانند من سنگ را از تو درخواست ميكند. پس اين خاتم را بر آن ميزند و مانند خاتم زدن من، اثر آن ظاهر ميشود. بدان كه آنان امامان بر حقّاند.
چون خدمت فرزندم عليّ بن موسي الرّضا- عليه السّلام- رسيدي، برهان بزرگ ديگري از او خواهي ديد و در آن زمان، مرگ خود را بر زندگاني اختيار خواهي كرد. به تجهيز و غسل و كفن و دفن تو نيز آن حضرت دستور خواهد داد و خود بر تو نماز خواهد خواند. من تو را بشارت ميدهم كه از جمله اشخاص با ايمان پسنديدهاي و در زمان دوازدهمين فرزند من، حضرت مهدي- عليه السّلام- به دنيا برميگردي».
حبابه از شوق گريه كرد و عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، براي من دعا كنيد كه معرفت و ايمان من ثابت باشد و از فتنهها در امان باشم. حضرت نيز براي او دعا فرمود.
حبابه ميگويد: بعد از شهادت اميرالمؤمنين، خدمت حضرت مجتبي عَلَيْهِ السَّلام رسيدم. فرمود: «سنگ را بياور». پس دست راست خود را مانند اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام دراز كرد و سنگ را از من گرفت. آنوقت، همان خاتم اميرالمؤمنين را بر آن زد و اثر آن ظاهر شد. بعد از آن حضرت، خدمت امام حسين عَلَيْهِ السَّلام رسيدم. او نيز مانند پدر و برادر، همان خاتم را بر آن سنگ زد و اثر آن ظاهر گشت.
بعد از شهادت سيّد الشهدا- صلوات الله عليه-، شيعه اختلاف كردند. جمعي از شيعيان حجاز به امامت محمّدبن حنفيّه قايل شدند. بنابراين، گروهي از بزرگان شيعيان نزد من آمدند و درخواست كردند كه خدمت امام سجّاد عليّ بن الحسين عَلَيْهِ السَّلام بروم تا حق آشكارا گردد. من خدمت آن حضرت رسيدم و او مانند پدر و جدّ و عمويش سنگ را گرفت و همان خاتم را بر آن زد. پس
اثر آن ظاهر شد و امامت حضرت آشكار گرديد.
بعد از آن حضرت نيز خدمت ابوجعفر محمّد بن علي، جعفربن محمّد، موسي بن جعفر و عليّ بن موسي- صلوات الله و سلامه عليهم أجمعين- رسيدم. آن بزرگواران هم مانند اجداد پاكيزه خود عمل كردند. چون خدمت حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام رسيدم، سنّ من زياد و مويم سفيد و بدنم ضعيف و ناتوان بود؛ ولي، به بركت نظر به امامان، چشم و گوش و عقل و شعور من كامل بود.
چون چشم من به جمال نوراني امام هشتم حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام افتاد، به صورت مبارك آن حضرت خنديدم. اطرافيان خنده مرا بر نادانيام حمل كردند. حضرت فرمود:
«چنين نيست، بر عقل و فهم حبابه نقصاني وارد نشده. جدّ من اميرالمؤمنين- عليه السّلام- به او خبر داده است كه مرگ او در اين زمان واقع خواهد شد و در زمان ظهور حضرت مهدي- عليه السّلام- به دنيا برميگردد؛ [لذا] از خوش حالي خنده كرده است».
اطرافيان كه شنيدند، استغفار و عذرخواهي كردند و گفتند: ما اين را نميدانستيم.
پس امام هشتم عَلَيْهِ السَّلام روي مبارك را به حبابه نمود و فرمود: «جدّ من، اميرالمؤمنين، فرمود كه چه چيز از من خواهي ديد»؟ عرض كرد: جدّ شما فرمود كه برهان بزرگي از شما خواهم ديد. حضرت فرمود:
«موي سفيد سرت سياه شد! ديگر سفيدي آن را نخواهي ديد.
آيا اين برهان تو را كفايت ميكند، يا بيشترش كنم»؟ عرض كرد: زيادترش كنيد؛ چون عنايات و تفضّلات پروردگار بر شما بسيار است.
حضرت فرمود:
«آيا دوست داري كه، اضافه بر سياه شدن مويت، جوان هم بشوي»؟ عرض كرد: بلي، آقاي من، اين است برهان بزرگ. پس حضرت فرمود: «و بزرگتر آن است كه من آنچه را در قلب خود درباره مقامات علمي من خيال ميكني ميدانم».
حبابه ميگويد كه عرض كردم: آقا، مرا مورد تفضّلات و عنايات و الطاف خود قرار دهيد. آهسته، دعايي كردند و لبهاي مبارك خود را حركت دادند.
حبابه ميگويد: والله، من جوان تازه نورسي شدم، با موهاي سياه. چون به جاي خلوتي رفتم و بدنم را تفتيش كردم، خود را دختر باكرهاي يافتم. پس خدمت حضرت رضا برگشتم و سجده شكر كردم. آنگاه عرض كردم: آقاي من، انتقال به جوار رحمت اِلاهي براي من بهتر است و من كاري به دنيا ندارم. فرمود:
«حبابه، در اندرون منزل، نزد زنان و اهل بيت من برو كه در آنجا تجهيزات تو (براي سفر آخرت) مهيّا شده است».
اين روايت در كتاب إثبات الهداة به اختصار نقل گرديده است.
در روايت ديگر، محمّدبن زيد ميگويد:
من در خدمت آقاي خودم حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام بودم و قضاياي
حبابه را مشاهده مي كردم. حبابه به امر امام داخل اندروني شد. بيشتر از آن اندازه كه تجهيزات خود را معاينه كند، فاصلهاي نشد. پس از آن، به وحدانيّت و رسالت شهادت داد و از خانه فاني به خانه باقي منتقل شد. امام هشتم عَلَيْهِ السَّلام فرمود: «اي حبابه، خداوند تو را رحمت فرمايد»! عرض كردم: آقا، حبابه وفات كرد؟ حضرت فرمود: «چون تجهيزات خود را ديد، به جوار اِلاهي منتقل شد».
راوي نقل مي كند: امام عَلَيْهِ السَّلام دستور تجهيز او را دادند. پس، به دستور حضرت، او را غسل دادند و كفن كردند و از اندروني بيرون آوردند. آنوقت، حضرت بر او نماز خواندند. ما و ساير شيعيان نيز بر جنازه او نماز خوانديم و او را دفن كردم. حضرت به ما امر فرمودند كه به زيارت قبر او برويم و آنجا قرآن بخوانيم و به دعا كردن در آن موضع تبرّك جوييم.(1)
صفوان بن مهران، كه از اصحاب عالي مقام امام صادق عَلَيْهِ السَّلام و به گفته همگان ثقه و عادل و جليلالقدر است، نقل ميكند:
از مولاي خود امام صادق عَلَيْهِ السَّلام شنيدم كه فرمود:
1) در نقل روايات قضاياي حبابه، تنافي نيست؛ براي آنكه اجمال و تفصيل در نقل قضايا، يا نقل قسمتي در يك جا و قسمت ديگر، يا فراموشي راوي در مورد بعضي جزئيات به هنگام نقل امري متعارف و معمول است.در قرآن كريم نيز در نقل قضاياي پيغمبران چنين عمل شده است كه گاهي گزارش ماجرا به اجمال، گاهي به تفصيل، مقداري از آن در موضعي و قسمت ديگر در جاي ديگر نقل ميشود.
«در زمان ابي عبدالله الحسين- عليه السلام-، دو نفر درباره زني و فرزند صغيري اختلاف كردند و هر يك ميگفت: اين همسر و فرزند از آنِ من است. امام حسين از آنجا ميگذشت. به ايشان فرمود: «نزاع شما در چيست»؟ يكي عرض كرد: اين همسر من است. حضرت به ديگري فرمود: «بنشين». او نيز نشست. حضرت روي مبارك را به آن زن نمود و فرمود: «اي زن، راست بگو؛ هنوز خداوند تو را رسوا نكرده است»! زن عرض كرد: اين مرد شوهر من است و اين هم فرزند اوست. من آن ديگري را نميشناسم.
در اين هنگام، فرمان صاحبِ ولايت به آن پس شيرخوار چنين صادر شد: «اي پسر، به اذن پروردگار، سخن بگو تا گفتار اين زن ثابت شود». آن پسر گويا شد و گفت: من فرزند هيچ يك از اين دو نيستم. پدر من فلان چوپان است كه با مادر من زنا كرده است. پس امام امر فرمود آن زن را سنگسار كردند».
امام صادق عَلَيْهِ السَّلام فرمود: «ديگر آن پسر هيچ سخن نگفت».(1)
اَصبغ بن نُباته(2)ميگويد: خدمت سيّدالشهداء امام حسين عَلَيْهِ السَّلام رسيدم. عرض كردم: آقاي من، مولاي من، ميخواهم يك راز پنهاني را از شما سؤال كنم؛ با اينكه خود به شما يقين كامل دارم و ميدانم كه شما صاحب اسراريد. هنوز سؤال نكرده، امام فرمود: «اصبغ،
ميل داري گفت و گوي پيغمبر را در مسجد قُبا با ابي دون بشنوي»؟ عرض كردم: بلي، همين اراده را داشتم. حضرت فرمود: «برخيز».
چون حركت كردم، خودم را در خدمت حضرت نزد مسجد كوفه ديدم. ايشان به روي من تبسّمي كرد و فرمود: «اي اصبغ، باد براي سليمانبن داوود مسخّر شده بود و در صبح و شام، يك ماه را طي ميكرد؛ ولي به ما بيشتر از آنچه به سليمان دادهاند، عنايت فرمودهاند».
عرض كردم: والله، راست فرمودي، اي پسر پيغمبر.
حضرت فرمود: «ماييم كه تمام علم كتاب و بيان آنچه در آن است نزد ماست. آنچه نزد ماست نزد هيچكس نيست؛ چون ما مخزن اسرار خداييم و ما آل الله و وارثان رسول الله- صلي الله عليه و آله- هستيم».
پس گفتيم: الحمدلله، بر اين نعمت و الطاف پروردگار! باز، ايشان تبسّمي به صورت من كرد و فرمود: «داخل شو». داخل مسجد شدم. نزد محراب، پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّمْ را ديدم كه رِدا به خود پيچيده و نشسته و اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام را ديدم كه جلوي لباسهاي اعسر را گرفته بود. ديدم پيغمبر به او روي كرده و ميفرمايد: «تو و اصحابت با من [و اهل بيت من] بدرفتاري كرديد. لعنت خدا و لعنت من بر شما باد»!(1)
1) اين روايت شريف در مناقب ابن شهر آشوب، در باب معجزات امام حسين عَلَيْهِ السَّلام آمده و در بحار نيز نقل شده است.مقصود از «ابي دون» و «اعسر» نيز ابوبكر و عمر است.
زهري ميگويد: عبدالملك مروان به والي مدينه دستور داد كه امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام را در غل و زنجير قرار دهند و به سوي شام بفرستند. پس چنين كردند. چون هنگام حركت حضرت شد، از جماعتي كه نگهبان حضرت بودند اجازه خواستم و براي سلام و وداع، نزد حضرت رفتم. ديدم حضرت در غل و زنجير است. با گريه، عرض كردم: دوست دارم من به جاي شما در غل و زنجير باشم و شما راحت و آزاد باشيد.
حضرت فرمود: «زهري، گمان ميكني اين غل و زنجير مرا اذيّت ميكند؟! اگر بخواهم، اين غل و زنجير دور ميشود و بر [دست و پاي] من نخواهد بود». ناگهان ديدم دست و پا را از غل و زنجير بيرون كرد و فرمود: «تا اندازه دو منزل راه از مدينه همراه ايشان خواهم بود، نه بيشتر».
زهري ميگويد: بعد از حركت حضرت سجّاد عَلَيْهِ السَّلام، چهار شب فاصله شد. نگهبانان به مدينه برگشتند و هرچه كوشش كردند، حضرت را نيافتند. يكي از آنان به من گفت: ما در اطراف حضرت و نگهبان او بوديم و هيچ نميخوابيديم. يك شب كه در اطراف او بوديم، چون صبح شد، در كجاوه حضرت غير از آهن چيز ديگري نديديم.
زهري ميگويد: بعد از زماني، نزد عبدالملك رفتم؛ از من احوال امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام را پرسيد. من [قضيّه را] به او خبر دادم. گفت: در همان وقت كه نگهبانان او را نيافتند، امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام نزد من آمد و مرا عتاب كرد و فرمود: «تو با من چهكار داري؟! چرا
متعرّض من ميشوي»؟! ترس بسياري در دل من افتاده بود. عرض كردم. ميل دارم كه نزد من باشيد. فرمود: «من دوست ندارم [با تو باشم]». سپس بيرون شد و رفت.(1)
اين قضيّه شبيه است به قضيّه بيرون آمدن آن حضرت از شهر كوفه به مقصد كربلا، براي دفن جسد مقدّس پدر بزرگوار خود و ساير شهدا؛ آن هم به وقت اسارت و سه روز پس از عاشورا.
اين قضيّه خود مشهور است و به جز اين، روايات قطعي شيعه نيز حاكي است كه بدن مقدّس امام را بايد امام غسل دهد و كفن و دفن كند.
ابوخالد كابلي در خدمت امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام بود كه مشتاق ملاقات پدر و مادر خود شد و دلْتنگ آنان گشت. از امام رخصت خواست كه به سوي آنان برود. امام فرمود: «فردا، يك نفر از ثروتمندان شام خواهد آمد كه دختري مبتلا به مرض (ديوانگي) دارد و درخواست ميكند: آيا كسي هست كه دختر مرا معالجه كند؟ چون اين را شنيدي، نزد پدر و دختر برو و بگو: من او را معالجه ميكنم، به شرط آنكه 10.000 درهم به من بدهيد. او به تو وعده ميدهد و وفا نميكند». چون روز بعد شد و قافله شام رسيد، چنين مطلبي را اظهار ميكردند.
ابوخالد ميگويد: رفتم و به پدر دختر گفتم كه من او را معالجه ميكنم؛ به شرط آنكه 10.000 درهم به من بدهيد. قبول
1) اين روايت شريف را ابن شهر آشوب در مناقب، در باب معجزات امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام، از كتابهاي جمعي از علما نقل فرموده است؛ در مدينة المعاجز (ص 309) هم از چند كتاب علماي شيعه و نيز از كتاب حليةالاولياء، تأليف ابونعيم كه از رجال عامّه است، نقل گرديده و در إثباتالهداة از كتاب كشفالغمّه آورده شده است.
كردند. نزد امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام آمدم و جريان كار را به عرض رساندم. امام فرمود: «من ميدانم كه ايشان وفا نميكنند. نزد آن دختر ديوانه برو و گوش چپ او را بگير و بگو: اي خبيث! عليّبنالحسين تو را امر ميفرمايد كه از بدن اين دختر دور شوي و برنگردي».
ابوخالد رفت و به دستور امام عمل كرد، دختر خوب شد؛ پس مبلغ 10.000 درهمي كه قرار گذاشته بودند درخواست كرد. قبول نكردند و ندادند. افسرده، خدمت امام برگشت و قضيّه را به عرض مبارك امام رساند. حضرت فرمود: «افسرده نباش كه اينان دوباره خواهند آمد و از تو درخواست معالجه ميكنند. در اين مرتبه، بگو: اوّل بايد 10.000 درهم را نزد عليّبنالحسين ببريد و امانت بگذاريد تا من او را معالجه كنم». چنين كردند.
ابوخالد، به امر امام، گوش چپ دختر را گرفت و فرمان آن امام هُمام را رساند و گفت: اگر به بدن اين برگردي، تو را به آتش سوزان خدايي خواهم سوزانيد. پس مريض خوب شد. ابوخالد هم پولها را گرفت و به اجازه امام، به كابل برگشت.(1)
اين روايت در بحار از مناقب و كتاب خرائج راوندي و در مدينة المعاجز نيز از سه كتاب معتبر شيعه نقل شده است.
زهري ميگويد: مردي خدمت امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام اظهار حاجت نمود و عرض كرد: من 400 دينار بدهكار هستم و قدرت اداي آن را ندارم. امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام به شدّت گريست. كسي عرض كرد: اي پسر پيغمبر، چرا گريه ميكنيد؟ حضرت فرمود: «مگر
1) مناقب ابن شهر آشوب: ج 4/145 (به نقل از امام محمّد باقر عَلَيْهِ السَّلام).
گريه براي وقت مصيبت و محنت نيست»؟! عرض كردند: بلي. حضرت فرمود: «كدام محنت از اين مصيبت بزرگتر است كه مؤمن برادر ديني خود را محتاج ببيند و متمكّن نباشد احتياجش را رفع كند»؟
چون مردم متفرّق شدند، آن مرد محتاج برگشت و عرض كرد: به من خبر رسيده است كه شخصي ما را سرزنش كرده و گفته: عجيب است كه اينان (يعني امامان شيعه) ادّعا ميكنند آسمان و زمين و همه چيز مطيع و فرمانبردار آنهاست و ميگويند كه هرچه از خدا بخواهند، خداوند آنان را اجابت ميفرمايد. آنگاه، در چنين موردي، اظهار عجز و ناتواني ميكنند؟! اين كلام او بيشتر از محنت خودم مرا متأثّر كرده است.
حضرت فرمود: «حال، خداوند اجازه داد كه فرج تو برسد. اين دو قرص نان مرا بگير و همراه خود ببر كه خداوند فرج تو را در اين قرار داده است».
او نانها را گرفت و به بازار رفت. يك قرص نان داد و يك ماهي گرفت، ديگري را نيز به مقداري نمك فروخت. سپس به خانه آمد و شكم ماهي را شكافت. دو لؤلؤ گرانبها در آن ديد. آن را گرفت و بسيار خوشحال شد.
ناگهان در منزل را كوبيدند. ديد كه فروشنده ماهي و نمك آمدهاند و ميگويند: هرچه ما خواستيم با دندان از اين نانها استفاده كنيم، نتوانستيم! اين نانها [يِ خشك و سخت] را بگير، براي خودت باشد؛ ماهي و نمك هم براي خودت! وقتي كه رفتند، غلام
امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام رسيد و گفت كه امام ميفرمايد: «نانهاي ما را به ما برگردان. خداوند تو را فرج داد. نانهاي [مخصوص] ما را كسي غير ما نميخورد». پس نانها را گرفت و به خدمت امام رساند.(1)
قضيّه غلامي هم كه نام او «رفيد» بود مشهور است. ارباب رفيد، عليّبن هبيرهشامي، بر او غضب كرده بود و قصد قتل او را داشت. رفيد فرار كرد و به امام صادق عَلَيْهِ السَّلام پناهنده شد. حضرت به او فرمود:
«نزد صاحبت برگرد و از جانب من، به او سلام برسان و بگو: من رفيد را به تو سپردم؛ پس او را اذيّت نكن و شرّي به او نرسان».
وي عرض كرد: فدايت شوم! او مرد خبيثي است از اهل شام. حضرت فرمود: «برو، همين كلام را به او بگو و نترس». پس رفيد برگشت.
در بين راه، به عربي رسيد. آن عرب به رفيد گفت: كجا ميروي؟ من دست و روي تو را دست و روي مقتول ميبينم! سپس چون زبان او را ديد، گفت: به خدا قسم، در زبانت پيغامي ميبينم كه اگر به كوههاي دنيا برساني، مُنقاد (= فرمانبردار) تو ميگردند.
رفيد ميگويد: چون بر آقاي خود وارد شدم، اوّل، شانههاي مرا
1) اين روايت شريف در كتاب مناقب ابن شهر آشوب، در باب معجزات امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام، نيز در بحار و كتاب إثبات الهداة شيخ حرّ عامِلي (به نقل از كتاب امالي صدوق) نقل شده است.
بست و فرمان قتل مرا داد. گفتم: من به اختيار خود نزد شما آمدم و پيغامي براي شما دارم. بعد از اداي پيغام، هرچه ميخواهي، انجام بده. پس امر كن كه حاضران بروند تا آن پيغام را بگويم. دستور داد همه بيرون بروند. پس چون خلوت شد، كلام امام صادق عَلَيْهِ السَّلام را به او رساندم.
آن كلام به اندازهاي در او تأثير نمود كه امر كرد شانههاي مرا باز كنند و گفت: من قانع نميشوم تا، همچنان كه من شانههاي تو را بستم، تو نيز شانههاي مرا ببندي! گفتم: چگونه ميشود اين كار را انجام دهم؟! گفت: والله، تا انجام ندهي، قلب من آرام نميگيرد. من هم اطاعت كردم. پس انگشتر خود را به من داد و گفت: اختيار من با شما باشد. هرچه ميخواهي، دستور بده.(1)
در إثبات الهداة و كافي نيز اين روايت را نقل كردهاند.
همچنين در مناقب نقل كردهاند كه چون امام حسن عسكري عَلَيْهِ السَّلام را به امر خليفه عبّاسي حبس كردند، جمعي از بنيعبّاس نزد نگهبان زندان آمدند و گفتند: در حبس، بر اين آقا سخت بگير. وي در جواب گفت: من كار او را به دو نفر از بدترينِ خلق خدا واگذار كردم؛ ديدم آنها زاهد و عابد شدند و صورت خود را براي او به زمين ميگذارند. آنها را خواستم و اعتراض كردم كه چرا اينطور ميكنند. جواب دادند: چه بگوييم درباره كسي كه شبانهروز مشغول عبادت است؟ هروقت ما به
1) اين روايت در مناقب ابن شهر آشوب، در باب خوارق عادات امام صادق عَلَيْهِ السَّلام، ذكر شده و در بحار (ج 47/179) هم مذكور است.
او نظر ميكنيم، اعضا و جوارح ما ميلرزد و نميتوانيم خودمان را نگهداريم!
نيز روايت كردهاند زني را خدمت حضرت موسيبنجعفر- عَلَيْهِ السَّلام- آورده بودند كه صورت او را به طرف پشت سر برگشته بود. حضرت دست راست خود را بر پيشاني او گذاشتند و دست چپ را بر طرف ديگر و صورت او را به طرف جلو برگرداندند.(1)
احمدبناسحاققمي، وكيل حضرت امام حسن عسكري عَلَيْهِ السَّلام، نقل ميكند كه من به خدمت حضرتش رفتم و عرض كردم: فدايت گردم! براي موضوعي، افسردهام. ميخواستم از شما سؤالي كنم؛ امّا تاكنون موفق نشدهام. حضرت فرمود: آن موضوع چييست؟
عرض كردم: براي ما نقل كردهاند كه پدران بزرگوار شما فرمودهاند: «خوابيدن پيغمبران بر پشت، مؤمنان بر طرف راست، منافقان بر طرف چپ و شياطين به روي است».
حضرت فرمود: «حديث صحيح است».
عرض كردم: مولاي من، من نميتوانم به طرف راست بخوابم. بايد به طرف چپ بخوابم. حضرت فرمود: «نزديك من بيا و دست خود را در زير لباسهايت قرار بده».
احمد ميگويد: من دست خود را به زير لباسهايم بردم. امام نيز دست مبارك را به زير لباس من آورد، دست راست خود را بر پهلوي چپ من و دست چپ را بر طرف راست گذاشت و سه
1) بحار: ج 48/39؛ تفسير عيّاشي (به نقل از سليمان بن عبدالله).
مرتبه دست كشيد. احمد ميگويد: بعد از آن، نتوانستم به طرف چپ بخوابم.(1)
همچنين، نقل كردهاند كه شخصي تازيانه خود را بلند كرد كه بر ران مقدّس و مطهّر امام صادق عَلَيْهِ السَّلام بزند؛ پس امام بر او غضب كرد. به اشاره حضرت، دست او خشك شد و تازيانه در كف دست او ماند و نتوانست در دست خود تصرّف كند. حضرت را قسم داد كه او را ببخشايد. حضرت او را بخشود و به اشاره حضرت، كه اشاره رحمت بود، دست او خوب شد و آزاد گشت.(2)
ابوسلمه نيز ميگويد: من مبتلا به ثقل سامعه شده بودم و گوش من هيچ نميشنيد. امام جواد عَلَيْهِ السَّلام دست مبارك خود را به گوش و سر من كشيد و فرمود: «بشنو و ضبط كن»!
ابوسلمه ميگويد: به خدا قسم، بعد از آن، من صداهاي آهسته را نيز ميشنيدم.(3)
قطب راوندي، در كتاب شريف خرائج، از جعفربن محمّد بن مالك فزاري از ابوهاشم جعفري (كه از اصحاب بزرگوار پنج امام بوده) نقل كرده است.
من به پيشگاه امام دهم، حضرت هادي عَلَيْهِ السَّلام، وارد شدم.
حضرت به زبان هندي با من سخن گفت. من نتوانستم جواب دهم. حضرت از ظرفي، كه سنگريزههايي در آن بود، يك سنگريزه برداشت و در دهن خود گذاشت و قدري آن را مكيد؛ آنگاه آن را به طرف من انداخت. به امر حضرت، آن را در دهن خود گذاشتم و مكيدم. به خدا قسم، از جاي خود حركت نكردم تا آنكه احساس كردم ميتوانم به 73 زبان سخن بگويم؛ پس، اوّل به زبان هندي سخن گفتم.
در اين زمينه، قضاياي بسياري نقل كردهاند. از جمله، قضيّه سوسمار آن اعرابي است كه وي آن را در آستين خود پنهان كرده بود و به خدمت رسول الله صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه رسيده عرض كرد: تا اين سوسمار سخن نگويد، من ايمان نميآورم!
پيغمبر فرمود: «اي سوسمار! من كيستم؟» گفت: محمّدبن عبدالله. خداوند تو را برگزيد و حبيب خود قرار داد. تويي فرستاده ربّ العالمين و زينت آفرينش، در روز قيامت. رستگار و سعادتمند است كسي كه به تو ايمان بياورد.
آن اعرابي ايمان آورد و چون به منزل خود برگشت، بستگان خود را جمع و قضيّه را براي آنان نقل كرد. پس جمعي به بركت تكلّم آن سوسمار ايمان آوردند.(1)
1) بحار: ج 17/401، 406، 415، 420 (به نقل از كتب متعدّد)
متوكّل عبّاسي كاخي ساخته و شبكههايي در آن قرار داده بود كه آفتاب از چهار طرف به آن وارد ميشد. پرندههاي بسياري هم در اطراف قرار داده بود كه هر وقت خود براي سلام در آن كاخ [و بار عام] مينشست، پرندگان شروع ميكردند به خواندن؛ طوري كه هر كس سخن ميگفت، كلام او شنيده نميشد.
امّا هر وقت امام هادي عَلَيْهِ السَّلام را به آن كاخ احضار ميكرد، چون حضرت وارد ميشد، پرندگان ساكت ميشدند. تا زماني هم كه حضرت در آنجا بود، ساكت ميماندند و چون ايشان بيرون ميآمد، پرندگان خواندن را آغار ميكردند.
چند كبك هم نزد متوكّل بود كه هرگاه حضرت تشريف داشتند، آرام بودند و حركت نمي كردند؛ ولي چون حضرت هادي عَلَيْهِ السَّلام تشريف ميبرد، آنها با هم مشغول نزاع ميشدند.(1)
اخبار اطاعت و انقياد حيوانات در برابر معصومين عَلَيْهِمُ السَّلام بسيار است: برخي نزد پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام اظهار كوچكي و ذلّت مينمودند؛ برخي نيز چون تكلّم ميكردند، به وحدانيّت و رسالت شهادت ميدادند و به ولايت و خلافت ايشان اقرار ميكردند.(2)
تعدادي از آنها را در باب اعجاز پيغمبر در مورد حيوانات ذكر كرده و در جلد 17، صفحه 390 شماره روايات را به 47 رسانده است.
نيز در جلد 41، صفحه 230، باب آنچه از معجزات اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام درباره استنطاق حيوانات و انقياد آنها ظاهر شده، 15 روايت ذكر فرموده است.
حقير هم در مستدرك سفينه، ذيل لغت «ابل» و «بعر» و «نوق» و «جمل»، قضاياي شتران؛ در «بقر» و «ثور»، قضاياي گاوان؛ در «اسد»، قضاياي شيران؛ در «ذئب»، قضاياي گرگها؛ در «حيي» و «نمل»، قضاياي مار و موران و همچنين در مورد هر حيواني، در محلّ اسمش، روايات مربوط به آن را ذكر كردهام.
صفّار در بصائر، در حديث شكايت مار گزنده (كه بنده نيز آن را در مستدرك سفينه، ذيل لغت «طوع» آوردهام)، از ابراهيم بن وهب نقل كرده است كه خدمت حضرت كاظم عَلَيْهِ السَّلام عرض كرد: آيا مارهاي گزنده فرمانبردار شمايند؟! فرمود:
«بلي، قسم به آن خدايي كه محمّد را به رسالت فرستاد و علي را به وصايت و ولايت اعزاز فرموده، آنها براي ما فرمانبردارترند...».
سيّد ابن طاووس از قاسم بن علا از صافي، خادم امام عليّ النقي عَلَيْهِ السَّلام، نقل كرده است كه گفت: از آن حضرت رخصت طلبيدم كه به زيارت جدّش امام رضا عَلَيْهِ السَّلام بروم. فرمود:
«انگشتري كه نگين آن عقيق زرد باشد بگير و بر نگين آن، ما شاءَ اللهُ لا قُوّةَ إلّا بِاللهِ أسْتَغْفِرُالله و بر طرف ديگر، نام محمّد و علي را نقش كن. اگر اين انگشتر را با خود داشته باشي، از شرّ دزدان و راهزنان ايمن خواهي بود؛ و اين براي سلامت و حفظ دينت اثرش بيشتر است».
خادم ميگويد: انگشتر را تهيّه كردم و آن حضرت را وداع
گفتم. قدري كه رفتم، آن حضرت امر فرمود كه مرا برگردانند. چون خدمتش بازگشتم، به من فرمود:
«انگشتر فيروزهاي نيز تهيّه كن و همراه خود داشته باش كه ميان طوس و نيشابور، شيري ظاهر ميشود و مانع راه شما ميگردد. تو پيش برو و اين انگشتر را به شير نشان بده و بگو: مولاي من ميگويد كه از راه، دور شو! بايد بر يك طرف نگين فيروزه اَللهُ الْمَلِكْ و در طرف ديگر نيز اَلْمُلْكُ لِلهِ الْواحِدِ الْقَهّار را نقش كني؛ زيرا كه نقش نگين انگشتر اميرالمؤمنين اللهُ الْمَلِك بود! پس، چون خلافت ظاهري به آن جناب برگشت، اَلْمُلكُ لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهِار را نقش كرد و نگينش فيروزه بود. اين مايه امان از حيوانات درنده است و باعث ظفر و غلبه ميگردد».
خادم ميگويد: به دستور حضرت عمل كردم و شير برگشت. چون خدمت حضرت برگشتم و قضايا را عرض كردم، حضرت فرمود: «يك مطلب ديگر مانده است. ميخواهي آن را نقل كنم»؟ پس فرمود:
«شبي، در طوس، نزديك قبر شريف جدّم بودي و گروهي از جنّيان به زيارت آن حضرت آمده بودند كه نگين و نقش آن را ديدند. پس آن را از دست تو بيرون كردند و به نزد بيماري كه داشتند بردند. آنگاه، آن را در آبي شستند و به بيمار خود خورانيدند، مريض خوب شد. سپس انگشتر را كه تو در دست راستت كرده بودي برگردانيدند؛ امّا ايشان آن را در دست چپ تو كردند. تعجّب بسيار كردي و سبب
آن را ندانستي. پس، نزديك سر خود، ياقوتي را يافتي كه الآن همراه توست و آن را به 80 اشرفي خواهي فروخت. اين ياقوت هديه جنّيان است كه براي تو آوردهاند».
خادم ميگويد: ياقوت را به بازار بردم و به قيمت 80 اشرفي فروختم.
عليّبنيقطين، وزير هارونالرشيد، نقل ميكند خليفه از افسونگري خواست كه عمليّاتي انجام دهد تا حضرت موسيبنجعفر عَلَيْهِ السَّلام خجلت زده شود، از عظمت و جلال حضرت كاسته گردد و بدين ترتيب، از انظار مردم بيفتد. افسونگر جادويي كرد و ناني را در سفره حضرت گذاشت. چون حضرت خواست نان را بردارد، نان از ميان سفره حركت كرد و پريد. پس هارون و ديگران خنده مفصّلي كردند.
حضرت خشمگين شد و سر مقدّس خود را بلند كرد. فرمان صاحب ولايت به نقش شيري كه در پرده بود صادر شد و فرمود: «اي شير، اين دشمن خدا را بگير»! تصوير شير به درندهاي تبديل شد و آن جادوگر را گرفت، ريز ريز كرد و خورد.
هارون و نديمانش از ترس افتادند و غش كردند. چون به هوش آمدند، هارون به خدمت حضرت عرض كرد: تو را به حقّ خودم بر تو قسم ميدهم كه امر كني اين تصوير شير آن مرد را برگردانَد.
حضرت فرمود:
«اگر عصاي حضرت موسي آنچه را از ساختههاي
جادوگران بلعيد برگردانده بود، اين تصوير نيز آن مرد را برميگرداند».(1)
ابن شهر آشوب هم، در مناقب، داستان را از عليّ بن يقطين نقل كرده است.
در بحار (ج 48/41)، از كتاب عيون و امالي صدوق، با همان سند صحيح، نيز از مناقب از قول عليّ بن يقطين ميتوان اين روايت را ديد.
به عبارت ديگر، چنانكه عصاي موسي واقعيّت داشت و چشمبندي نبود، آن تصوير شير نيز حقيقت پيدا كرد و جان گرفت؛ پس چشمبندي نبود.
همچنين در حديث مفصّلي آمده است كه حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام در خراسان از خداوند درخواست باران كرد و بادها و ابرهايي با رعد و برق ظاهر شدند. چون مردم خواستند از ميان صحرا به سوي خانههاي خود حركت كنند، حضرت فرمود: «صبر كنيد! اين ابرها براي شما نيستند، مأمور جاي ديگرند».
چون آن ابرها رفتند، ابر و باد و رعد و برق ديگري ظاهر شد. حضرت فرمود: «اين ابرها نيز مأمور شما نيستند و ميروند».
باز، ابر و باد و رعد و برق ديگري ظاهر شد. مردم ميخواستند حركت كنند كه حضرت فرمود: «صبر كنيد! اين ابرها نيز مأمور اينجا نيستند».
اين حالت همچنان ادامه يافت، تا آنكه ده مرتبه ابرها ظاهر
1) اين روايت را شيخ صدوق به سندي عالي، كه علماي رجال همگي معتقدند صحيح است، در كتاب عيون أخبارالرّضا عَلَيْهِ السَّلام، باب 8، نيز در امالي خود نقل فرموده است.
شدند و رفتند.
ابر يازدهم كه رسيد، حضرت فرمود: «اين ابرها را خدا براي شما فرستاده؛ پس پروردگار را شكر كنيد و به منازل خود برگرديد. باران وقتي ميآيد كه شما به منزلهايتان رسيده باشيد و تا نرسيد، بر شما نميبارد».
چون به منزلها رسيدند، باران رحمت نازل شد. مردم خوشحال شدند و بركت، به وسيله حضرت، در خراسان زياد شد. از آن پس، مدّاحان و شعرا در مدح حضرت اشعار بسياري ميسرودند.
يكي از حسودان، به نام حميدبن مهران، جسارت بسيار كرد و نزد مأمون، كلمات كفرآميز بر زبان خود جاري ساخت.
از آن جمله، به مأمون گفت: آيا كسي مانند شما چنين جنايت بزرگي را مرتكب شده كه خلافت را از خانواده خود بيرون و به ديگري واگذار كند؟!
مأمون گفت: اين مرد (يعني حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام) در پنهاني مردم را به خود دعوت ميكرد. من خواستم او را وليعهد خود قرار دهم تا هم مردم را به سوي ما دعوت كند، هم خود به خلافت ما اقرار كند. بدين ترتيب، كساني كه شيفته و دلباخته او شدهاند نيز بفهمند كه دعاوي او درست نيست. ترسيدم كه اگر او را وليعهد خود قرار ندهم، رخنه و شكاف بزرگي در امر خلافت و رياست ما انجام دهد و ما نتوانيم آن را اصلاح كنيم. حال كه خيال ما راحت شده است، سزاوار نيست او را به حال خود گذاريم. پس، تا ميتوانيم، در كوچك كردن او كوتاهي نخواهيم كرد.
حميدبن مهران گفت: اين امر را به من واگذار كن. اگر ترس از تو نباشد، من او را از اعتبار و آبرو مياندازم. مأمون گفت: اين كار در نظر من از هر كاري مهمتر است. گفت: بزرگان مملكت، قضاوت، دانشمندان و رجال دولت و ملّت را جمع كن تا من نقايض او را ظاهر كنم.
پس محفلي بزرگ تشكيل دادند و مأمون بزرگان مملكت را جمع كرد؛ حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام را نيز در محلّ خود جاي داد. حميد پليد به امام هشتم، وليّ پروردگار و حجّت ايزد متعال، روي كرد و گفت:
مردم درباره تو زيادهروي كردند و در مدح تو، گزافهگويي نمودند. باراني كه گاهي ميآيد و گاهي نميآيد، مردم خيال كردند به دعاي تو آمده و اين را معجزهاي براي تو قرار دادند. سزاوار است كه شما از اين دروغگويان جلوگيري كنيد.
امام هشتم عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«من هرگز بندگان خداي متعال را از نقل نعمتها و الطاف پروردگار نسبت به خود مانع نميشوم و قصد فخر و مباهات هم ندارم».
آن خبيث گفت: اگر راست ميگويي، تصوير اين دو شير را كه در مسند مأمون است زنده كن و بر من مسلّط فرما تا اين معجزهاي براي تو باشد، نه باراني كه به دعاي جمعي آمده و اثر دعاي تو در آن هرگز از دعاي ديگران بيشتر نبوده است.
ناگهان، آن خليفةالله و وليّ خداوند به غضب آمد و به تصوير
آن دو شير بانگي زد و فرمود:
«دُونَكُما الْفاجِرَ...».
اين فاجر را بگيريد، او را پاره پاره كنيد و اثري از او باقي نگذاريد!
ناگهان، آن دو تصوير از جاي خود جستند و به دو شير زنده تبديل گشتند. پس حميد عنيد و پليد را كشتند، استخوانهاي او را شكستند و گوشت و پوست و مو و استخونهاي او را خوردند.
كوتاه سخن اينكه از او اثري باقي نگذاشتند؛ حتي خون او را نيز ليسيدند. ديگران هم نگاه ميكردند و مبهوت و ساكت مانده بودند.
چون خوردن آن پليد را تمام كردند، آن دو شير غرّان به زبان فصيح عرض كردند: اي وليّ پروردگار، منتظر فرمان شماييم. اگر اجازه ميدهيد، مأمون را به رفيقش ملحق كنيم! چون مأمون اين كلام را از آن دو شير درنده شنيد، بيهوش شد.
امّا حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام فرمود: «متوقّف شويد»؛ و امر كرد كه آب بر صورت مأمون ريختند و او را به هوش آوردند. پس باز آن دو شير عرض كردند: آقا، اجازه دهيد تا اين مرد را نيز به رفيقش ملحق كنيم! حضرت فرمود: «نه، مقدّراتي باقي مانده است كه بايد واقع شود». عرض كردند: پس چه دستور ميفرماييد؟ فرمود: «به جايگاه خود برگرديد و مثل اوّل شويد». برگشتند و به شكل دو تصوير درآمدند.
مأمون گفت: الحمدللّه كه خداوند شرّ حميدبن مهران را از ما
دفع كرد! سپس عرض كرد: اي پسر پيغمبر، اين امر خلافت حقّ جدّ شما حضرت رسول صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه و بعد از او نيز حقّ شماست. اگر بخواهي، من براي خاطر شما از امر خلافت بيرون ميروم [تا تحت تصرّف شما قرار گيرد].
حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«اگر ميخواستم، از تو درخواست نميكردم (يعني، به واگذاري تو نيازمند نبودم). چنان كه خداوند تصوير اين دو شير را مطيع و فرمانبردار من كرده، ساير خلق را نيز در تحت فرمان من قرار داده است؛ جز آدميان ناداني كه در بهره خود زيان و ضرر كردند. [خدا خواسته كه مردم به اختيار خود كار كنند و اين اختيار از آنان گرفته نشود]. مقدّرات اِلاهي جاري ميشود و خداوند به من امر فرموده است كه به تو اعتراض نكنم و به همان طريقه كه هستم، باشم؛ چنان كه يوسف را امر فرمود كه در تحت اختيار فرعون مصر عمل كند». پس مأمون افسرده و حقير شد.(1)
در كتاب دلائلالإمامه، اثر طبري (ص 195-200) نيز ميتوان آن را ديد.
مردي به نام زرافه، نديم متوّكل عبّاسي، نقل ميكند شعبدهبازي هندي نزد متوّكل بود كه بازيگر عجيبي بود و مثل و مانند نداشت. متوّكل به او گفت: اگر كاري كني كه عليّ بن محمّدِ هادي خجلت زده شود، 1000 دينار به تو ميدهم. او گفت: دستور
1) اين روايت در كتاب شريف عيون أخبار الرضا عَلَيْهِ السَّلام به سند معتبر از امام حسن عسكري از پدر بزرگوارش از جدّش- صلوات الله عليهم- نقل شده و در بحار (ج 49/181) هم مذكور است.
بده نانهاي نازك و سبك درست كنند و سفرهاي بگسترانند و نانها را آنجا بگذارند.
چنين كردند و امام را فرا خواندند.
در آنجا، متّكايي از جنس پوست بود كه بر آن، تصوير شيري نقش بسته بود.
شعبدهباز نزديك آن نشست، تا هنگامي كه غذا را آوردند و در سفره گذاشتند و نانها را نيز در مقابل آن امام هُمام نهادند. امام كه دست مبارك خود را دراز كرد تا نان را بردارد، نان حركت كرد و پريد! نان دوم را نيز كه خواست بردارد، چنين كرد، جمعيّتِ اطراف سفره و متوكّل بسيار خنديدند.
در اين هنگام، امام دست مبارك را بر آن تصوير شير زد و فرمود: «بگير، اين دشمن خدا را»! ناگهان، آن تصوير به شيرِ درندهاي تبديل شد و از جاي جست؛ پس آن شعبدهباز را يك مرتبه بلعيد و به جايگاه خود برگشت. همه مبهوت و متحيّر و وحشتزده بودند. سپس امام حركت كرد كه تشريف ببرد.
متوكّل گفت: از تو خواهش مي كنم بنشيني و آن مرد شعبده باز را به ما برگرداني. امام فرمود: «به خدا قسم، ديگر او را نخواهيد ديد. آيا دشمنان خدا را بر اولياي پروردگار مسلّط ميكني»؟! اين را فرمود و بيرون رفت. پس ديگر آن مرد ديده نشد.(1)
1) اين روايت را قطب راوند در كتاب خرائج، در باب معجزات امام دهم عَلَيْهِ السَّلام، نقل كرده و در آثار ديگران نيز آمده است. البتّه، در برخي از نقلهاي اين روايت بيان گرديده است كه تصوير شير بر پردهاي آويخته نقش بسته بود.
سيّد هاشم بحراني، صاحب تفسير برهان، نقل ميكند كه منصور دوانيقي 70 نفر كابلي را خواست و گفت: شما در سِحر استاديد و جعفربن محمّد نيز [معاذ الله] ساحري مانند شماست. اگر شما سحري كرديد كه بر او غالب شديد، پول زيادي از ناحيه من به شما خواهد رسيد.
ايشان دست به كار شدند و 70 تصوير از شيرهاي درنده در مجلس منصور كشيدند. هر يك از آن 70 نفر هم نزد تصويري كه خودش كشيده بود نشست. منصور نيز بر تخت سلطنت نشست، تاج بر سر خود گذاشت و به دربان خود فرمان داد كه حجّت حقّ، و مظهر قدرت ايزد متعال، يعني، جعفربن محمّدِ صادق عَلَيْهِ السَّلام، را حاضر كند.
چون نورِ يزدان مجلس تاريك آن نادان را روشن كرد و حضرت وارد شد، چشم مقدّس «عَيْنُ اللهِ النّاظِرةِ فِي خَلْقِه»(1)بر آنان افتاد. پس دست مبارك خود را به سوي آسمان بلند كرد و كلماتي فرمود كه قدري از آن آهسته و قدري آشكارا بود.
آنگاه فرمود:
«واي بر شما! سحر و جادويتان را باطل ميكنم».
پس فرمان آن مظهر قدرت و جبروتِ حق صادر شد و فرمود: «اي شيرها، اينان را بگيريد»! [در روايت ديگري آمده است كه ايشان فرمود:
«أيَّتُهَا الصُّوَرُِ الْمُمَثَّلَةُ، لِيَأخُذْ كلُّ واحِدٍ مِنْكُمْ صاحِبَه».(2)
اي تصاويرِ نقش بسته! هر يك از شما صاحب خود را بگيرد].
پس هر تصويري به شير درندهاي تبديل شد و صاحب خود را گرفت و خورد. منصور از تخت به زمين افتاد و بيهوش شد. چون به هوش آمد، به امام پناهنده شد و عذرخواهي كرد و عرضه داشت: آقاي من، مولاي من، دستور دهيد اين شيرها آنچه را خوردند برگردانند. امام فرمود: «اگر عصاي موسي آنچه را خورده بود برميگردانيد، اينها نيز برميگردانند»(1)
حقير نيز آن را در كتاب اختصاص شيخ مفيد ديدهام و اجمال آن در إثباتالهداة هم مذكور است.
يعني چنان كه عصاي حضرت موسي عَلَيْهِ السَّلام آن اسباب سِحر را برنگردانيد، اينها نيز طعمههاي خود را برنميگردانند.بايد گفت اين موضوع كه نقل شير بر پرده به شير زنده درنده تبديل شود، انساني را بخورد و به جايگاه خود برگردد- چنان كه به فرمان چهار امام هُمام محقّق شده- برهاني قوي است بر مقام ولايت و سلطنت آن بزرگواران و به مراتب، از زنده كردن مُردگان بالاتر و مهمتر است.
1) پس از اتمام اين روايت، آن سيّد بزرگوار فرموده: «اين روايت را شيخ مفيد در كتاب اختصاص نقل فرموده است».
بايد دانست كه خداوند در آيات صريح قرآن معجزه احياي مردگان را- البتّه، به اذن پروردگار- به حضرت عيسي نسبت داده؛ چنانكه در آيه 49 از سوره آلعمران كلام عيسي عَلَيْهِ السَّلام را نقل ميفرمايد كه به بنياسرائيل فرمود:
«من، از جانب پروردگار، نشانهاي آوردهام كه بر حقّانيّتم دلالت كند: از گلِ، مجسّمه پرندهاي را درست ميكنم و در آن ميدمم؛ به اذن خدا، پرندهاي [زنده] ميشود. كورِ مادرزاد و پيس را [كه پزشكان از معالجه اَمثال آنان عاجزند] از اين مرض رهايي ميبخشم؛ مردگان را به اذن خدا زنده ميكنم؛ و به شما درباره آنچه ميخوريد و ذخيره ميكنيد هم خبر ميدهم...».
نيز، در آخر سوره مائده (آيه 110، خداوند گفتار خود را در روز قيامت خطاب به حضرت عيسي چنين نقل ميفرمايد:
«... هنگامي كه به اذن من، از گِل شكلِ مرغي ميساختي و در آن ميدميدي؛ پس به اذن من پرنده ميشد. كور و پيس را نيز به اذن من شفا ميدادي؛ و باز به اذن من، مردگان را [از گورستان] زنده ميكردي و بيرون ميآوردي... ».
بيان صحيح روايت اين است كه عمليّات خارقالعاده حضرت عيسي عَلَيْهِ السَّلام همه با استفاده از 2 حرفِ اسم اعظم صورت ميپذيرفت كه خداوند به او تعليم فرموده بود؛ و آن 2 حرف، همراه با 70 حرف ديگر، نزد پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام موجود است. پس آن بزرگان ميتوانند، به اذن خدا، مرده انسان و حيوان را زنده كنند.
توجّه داشته باشيم كه خداوند در آيات مزبور به حضرت عيسي نفرمود: من مردگان را زنده ميكردم، به دست تو؛ بلكه فرمود: تو زنده ميكردي، به اذن من. پس، در حقيقت، خود پيغمبر و امام عَلَيْهِمَا السَّلام مردگان را زنده ميكنند؛ امّا اين به لطفِ قدرتي است كه خداوند به ايشان داده است. اگر اين قدرت را خداوند به ايشان نميداد، از انجام چنين كاري عاجز بودند؛ و بديهي است كه خداوند نيز، به قدرتي كه عين ذات مقدّس اوست، مرده را زنده ميكند.
پس خالق جهان مردگان را به قدرت خود زنده ميكند؛ ولي مخلوق به قدرت خالق منّان و اذن اوست كه مرده را زنده ميكند يا زنده را قبض روح ميفرمايد و آنچه را بخواهد، ميتواند انجام دهد. در واقع، تمام اين كرامت از لطف و احسان و قدرت الاهي
به او عنايت شده است.
آنچه گفتيم با آيات شريفهاي كه خداوند در آنها ميفرمايد: «ما آتشِ نمرود را براي ابراهيم خليل سرد و سلامت كرديم و كوهها را به تسخير داوود درآورديم و آهن را براي او نرم كرديم» منافات ندارد؛ زيرا از طرفي تمام اينها فعل خداوند است و از طرف ديگر، قضاياي پيغمبران پيشين است كه فعلاً موضوع بحث ما نيست.
كلامِ ما در قدرت و توانايي پيغمبر آخرالزمان و اوصياي آن حضرت است كه همه آن از لطف و عنايت و احسان خدايي است. خداوند اين قدرت و توانايي را به ايشان مرحمت فرموده است؛ و اگر چنين نميكرد، چيزي از خود نداشتند.
چون خداوند اين علم و قدرت را به آن بزرگواران مرحمت فرموده، پس ايشان به اذن پروردگار گاهي اين قدرت را اِعمال ميفرمايند و در كاينات خارج، نفوذ اراده خود را نشان ميدهند. امّا از آنجا كه اين بزرگواران بندگان خاصّ و خالص پروردگارند و هيچگاه كاري انجام نميدهند كه از روي هوي و هوس باشد و تابع امر پروردگار و اذن ايزد متعالاند، پس صحيح است كه فعل آنان را به خداوند نسبت دهيم.
ابوحمزه ثمالي از امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام سؤال كرد: آيا ائمّه هدي ميتوانند مردگان را زنده، كور مادرزاد را بينا و پيس را علاج كنند و بر روي آب راه بروند؟
امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«خداوند چيزي را به پيغمبري نداده مگر آنكه آن را به محمّد-
صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه- داده؛ و به محمّد چيزهايي عنايت فرموده كه پيغمبران سابق نداده است. همه آنچه به محمّد- صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه- داده شده نيز به اميرالمؤمنين- عليه السّلام- رسيده و بعد از او، به حضرت امام حسن و بعد از او، به امام حسين و پس از او، به امامان از فرزندان امام حسين- عليهم السّلام- هريك بعد از ديگري، تا روز قيامت، با اضافات بسيار در هر سال و هرماه و هر روز».
سپس امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام قصّه گوسفند آن مرد انصاري را شرح داد كه آن را كشتند و بريان كردند و پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه، همراه با اهلبيت خود و هركس كه آن حضرت ميخواست، از آن خوردند و سير شدند. امّا استخوانهاي آن را نشكسته بودند؛ پس حضرت آن گوسفند را زنده كرد.(1)
حقير در مستدرك سفينه، لغت «اوب»، نقل كردهام كه حضرت رسول صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه گوسفند ابو ايّوب انصاري را در دو مورد زنده كردند
ثقه جليل، صفّار، در بصائر (جزء 6، باب 3) از ابوبصير نقل كرده است كه گفت:
نزد امام باقر و صادق عَلَيْهِمَا السَّلام رفتم و عرض كردم: وارثان حضرت رسول صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه شماييد؟ فرمودند: «بلي».
1) اين روايت را علّامه مجلسي در بحار (ج 18/7) از كتاب شريف خرائج راوندي نقل كرده است. اجمال اين قضيّه را، همراه با قضيّه احياي گوسفند ابو ايّوب انصاري توسّط پيغمبر را كه به طرق متعدّد نقل شده، ابن شهر آشوب نيز در كتاب مناقب نقل فرموده است؛ چنان كه در بحار (ج 18/19) هم آمده.
ابوبصير ميگويد كه عرض كردم: آيا رسولالله صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وارث تمام پيغمبران است و تمام علوم و كمالات آنان را دارد؟ فرمودند: «بلي». پس عرض كردم: شما ميتوانيد مردگان را زنده كنيد و كور و پيس مادرزاد را شفا دهيد؟ فرمودند: «بلي، به اذن پروردگار».
پس [يكي از آن دو] امام فرمودند: «نزديك من بيا». نزديك آن حضرت رفتم. دست مبارك خود را بر چشم و صورت من كشيدند، بينا شدم و خورشيد، آسمان و زمين، خانه و هرچه در خانه بود را تماماً ديدم. پس فرمود: «آيا دوست داري بينا باشي و حساب با خودت باشد؛ اگر عمل خوب كردي، از ثواب آن بهرهمند شوي؛ اگر هم عمل بد كردي، مجازات گردي، يا آنكه [ميخواهي] به حالت نابينايي اوّل برگردي و ثواب تو بهشت باشد؟
ابوبصير ميگويد كه عرض كردم: حاضرم به حالت اوّل برگردم. باز، امام عَلَيْهِ السَّلام دست مبارك خود را بر چشمهايم كشيدند و من مثل اوّل شدم.
عليّ بن حَكَم ميگويد: من اين حديث را براي ابن ابي عُمير نقل كردم. فرمود: شهادت ميدهم كه اين، مانند روز روشن، حقّ است و شبههاي در آن نيست.(1)
در مقدّمه اين حديثِ صحيح، كه محدّثان در صحّت آن هم داستاناند، دو نكته از قطعيّات مذهب شيعه بيان شده است كه
1) اين حديث را شيخ طبرسي در اِعلام الوَري، ابن شهر آشوب در مناقب، راوندي در خرائج از ابوبصير و شيخ كشّي در رجال خود، به سند ديگر، از عليّ بن حكم نقل كردهاند؛ و در بحار (ج 46/237) نيز موجود است.
نتيجه آن دو اين است:
امام ميتواند مردگان را زنده كند، كور و پيس مادرزاد را شفا بخشد و هرچه را- از هرجاي دنيا كه بخواهند- حاضر كند و به تمام كارهاي انبيا و مرسلين دانا و تواناست.
امّا آن دو نكته اين است كه اوّلاً: حضرت رسول وارث تمام پيغمبران و مرسلين است و همه كمالات آنان به پيغمبر ما رسيده؛ ثانياً: ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام وارث كمالات حضرت رسول صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه و از انبياي گذشته اعلم و افضلاند.
پس، از اين روايات شريف و معتبر استفاده ميشود كه تمام علوم و كمالات و قدرت انبيا و مرسلين نزد پيغمبر و اوصياي آن سَرور است؛ با اضافات بسيار.
سخن ديگر اينكه در روايات متواتر عامّه و خاصّه به وضوح آمده است هر چه در امّتهاي پيشين واقع شده در اين امّت نيز واقع مي شود و احياي اموات در آن امتها چنان كه در قرآن كريم نقل گرديده، بسيار واقع شده است. (اين جانب مواردي از آن را در مستدرك سفينه، لغت «حيي»، بيان و موارد ديگري را نيز در كتاب اركان دين ذكر كردهام). پس بايد احياي مردگان در اين امّت هم اتّفاق بيفتد و در واقع نيز چنين شده است.
روايت كردهاند كه بعضي از منافقان گوسفند بريان شدهاي را مسموم كرده بودند. پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه و اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام و جمع بسياري از اصحاب نيز به امر پيغمبر از آن خوردند؛ ولي زهر در آنان هيچ تأثير نكرد. پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه فرمود:
«من و علي يك نور بوديم. خداوند ما را به اهل آسمانها و زمينها و ساير حجابها و بهشتها و فضاها نشان داد و برايمان از آنها عهد و پيمان گرفت كه ما و دوستانمان را دوست بدارند و با دشمنان ما دشمن باشند؛ دوست دوستان ما و دشمن دشمنان ما باشند».
در آخر اين حديث آمده است كه، به درخواست اصحاب، حضرت رسول آن گوسفند را زنده كرد. گوسفند شير داد و همه از شير او خوردند و سير شدند؛ پس باز، به صورت استخوان برگشت.(1)
در مورد ديگر، پيغمبر اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه درباره شش نفر از منافقان و حضرت امير عَلَيْهِ السَّلام درباره چهار نفر دعا كردند و خداوند آنان را زنده كرد.(2)
در كتاب شريف مدينة المَعاجز، سيّد هاشم بحراني از جمله مواردي كه اميرالمؤمنين و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام مردگان را زنده كردند بيشتر از 50 مورد را نقل فرمودهاند.
همچنين شيخ حرّ عاملي، در كتاب شريف إثبات الهداة، آن روايات را در ابواب معجزات نقل فرموده است. و از آن جمله، در جزء 5، ص 462، از كتاب بصائر الدرجات از سعد قمي حديث احياي مردهاي را به دست امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل كرده كه ايشان نام ميّت را صدا زد و فرمود:
«احمد! قُمْ بِإذْنِ اللهِ وَ إذْنِ جَعْفَرِبْنِ مُحَمّد».
برخيز، به اذن خدا و اذن جعفربن محمّد!
پس آن ميّت زنده شد.
پيغمبر و امام عَلَيْهِمَا السَّلام، در وقت احياي مرده، گاهي فقط دعا ميكردند يا نخست نماز ميخواندند و بعد دعا ميكردند؛ گاهي نيز پاي مبارك خود را به آن مرده ميزدند و ميفرمودند:
«پاي من، نزد خدا، از آن عضو گاو بنياسرائيل كه به آن كُشته زدند و زنده شد بهتر و عزيزتر است».!
آنگاه، مرده زنده ميشد.
نقل كردهاند كه امام هشتم، حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام، به شخصي فرمود: «نشانه امامت نزد تو چيست»؟ عرض كرد: اينكه شخص از امور پنهاني خبر دهد، زنده كند و بميراند. امام عَلَيْهِ السَّلام فرمود: «پس من چنين ميكنم. امّا آنچه پنهان كردي 5 دينار است. همسرت نيز يك سال است كه مرده؛ در همين ساعت، او را زنده كردم و يك سال با تو خواهد بود». معلوم شد قضيّه از همان قرار است و سرنوشت آن نيز همانطور شد كه امام فرموده بود.(1)
در حديث مناظره و مباحثه حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام با علماي يهود و نصارا و ديگران، حضرت فرمود:
«جمعي از قريش خدمت حضرت رسول آمدند و درخواست كردند كه پيغمبر مردگان آنان را زنده فرمايد. حضرت رسول اميرالمؤمنين را امر فرمود كه همراه آن جمعيّت برود و فرمود: يا علي، همراه اينان به گورستان برو و اسامي افرادي را كه به درخواست اينان قرار است زنده شوند به صداي بلند بخوان و بگو: اي فلان و اي فلان و اي فلان! محمّد رسول الله به شما
1) إثبات الهداة: ج 6/149
ميفرمايد: برخيزيد و زنده شويد؛ به اذن پروردگار «. پس رفتند و حضرت چنين فرمود و ايشان، در حالي كه خاك را از سر خود ميتكانيدند، زنده شدند. آنگاه، قريش سؤالات خود را از مردگان كه زنده شده بودند مطرح كردند».
نيز، آن حضرت فرمود:
«پيغمبر كساني را كه كور مادرزاد و پيس و ديوانه بودند معالجه ميكرد و حيوانات و پرندگان و جنّ و شياطين با او تكلّم ميكردند».(1)
در مورد ديگر، شخصي كه در زمان جاهليّت دختر پنج ساله خود را زنده به گور كرده بود خدمت پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه رسيد و درخواست كرد كه ايشان دختر را زنده كند. حضرت به محلّ دفن او رفتند و فرمودند: «اي طفل، زنده شو؛ به اذن پرورگار»! پس آن دختر از قبر بيرون شد و عرض كرد: لبّيك، يا رسول الله. حضرت فرمود:
«پدر و مادر تو مسلمان شدند. اگر ميل داري، تو را به سوي آنان برگردانم».
عرض كرد: نه، يا رسول الله، من به ايشان احتياج ندارم.(2)
حقير در كتاب مقام قرآن و عترت (ص 157-161) موارد احياي مردگان را به دست آن بزرگواران مشروحاً ذكر كردهام.
در اينجا، كلام به دو بخش تقسيم ميگردد:
بخش اوّل شامل قضايايي است كه درباره اطاعت درختان از رسول اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه نقل گرديده و موارد آن بسيار است؛ ولي ما به ذكر چند روايت تبرّك ميجوييم:
روايت كردهاند كه روزي، ابوطالب در مقابل جمعي از قريش، براي آنكه مقام ارجمند فرزند برادر خودر ا به ديگران معرّفي كند، عرض كرد: برادرزاده، آيا خداوند تو را به پيغمبري فرستاده؟ پيامبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه فرمود: «بلي». وي عرض كرد: پيغمبران معجزه داشتند. شما نيز به ما آيت و معجزهاي نشان دهيد.
پيغمبر فرمود: «برو و به اين درخت بگو كه محمّد بن عبدالله ميگويد: اي درخت! به جانب ما بيا». پس ابوطالب رفت و اين كلام را گفت. ديدند كه درخت آمد و در مقابل پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه خضوع
و تواضع كرد. آنگاه، حضرت امر فرمود: «اي درخت! به جاي خود برگرد». ديدند برگشت.
ابوطالب عرض كرد: من به راستگويي تو شهادت ميدهم؛ و فرمود: يا علي، ملازم خدمت پسر عمويت باش.(1)
امام صادق عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«روزي، پيغمبر [در صحرايي] اراده تخليه كردند؛ در حالي كه شخصي هم [در آنجا] حاضر بود. حضرت به دو درختي كه در آنجا بود فرمان داد: «اي درختان! نزديك يكديگر جمع شويد». ناگهان جمع شدند. پيغمبر در پشت درختان تخليه كرد و برگشت. آن مرد رفت و در آنجا چيزي نديد». (چون هرچه بود، زمين آن را در خود پنهان كرده بود).(2)
در موضع مزبور، نقل شده است كه پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه به زيدبن ثابت فرمود:
«نزديك درختان برو و فرياد كن: محمّد رسول الله شما را امر مي كند كه نزد يكديگر جمع شويد»
او نيز چنين كرد و درختان جمع شدند. شايد اين قضيّه در موقع ديگري بوده است. شبيه اين داستان را در بحار (ج 17/364) نيز از عمّار ياسر نقل كردهاند.
1) بحار: ج 35/115 (به سندي بسيار معتبر)، ج 35/71 (به نقل از امالي صدوق و مناقب ابن شهر آشوب).
2) اين روايت را ثقه جليلالقدر صفّار در كتاب بصائر از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل كرده و در بحار (ج 16/223، ج 17/367) نيز مذكور است.علّامه نوشته كه حضرت عسكري عَلَيْهِ السَّلام از امام هادي عَلَيْهِ السَّلام اين را نقل فرموده و موضوع را بيشتر شرح داده.
همچنين به نقل علّامه مجلسي از كتاب خرائج، در قصّه جنگ خندق و فتح قلعه بنيقُرَيظه، چون مسلمين به نزديك قلعه رسيدند، ديدند كه درختان خرماي بسياري اطراف آن را گرفته و به سبب آن، جمعيّت مسلمين نميتوانند با تشكيلات جنگي خود نزديك شوند.خبر را به حضرت رسول رساندند حضرت نزديك درختان آمدند و با دست مبارك به طرف راست و چپ اشاره كردند. درختان در طرفين جمع شدند، راه باز شد و لشكر اسلام وارد گشت.(1)
شيخ طبرسي از اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام نقل كرده است كه فرمود:
«روزي، رسول الله- صلّي الله عليه و آله- در مكّه معظّمه، درختي را به سوي خود خواند. پس درخت آمد؛ در حالي كه هر شاخهاي از آن تسبيح و تهليل ميگفت. پيغمبر به آن درخت فرمود: دو قسمت شو! ديدند دو قسمت گرديد. بعد، به آن دو قسمت جدا شده فرمود: جمع شويد و به يكديگر بپيونديد! ناظران ديدند كه آن دو قسمت به هم پيوستند. سپس فرمود: اي درخت! به نبوّت و رسالت من شهادت بده. شهادت داد. سپس فرمود: با ذكر تسبيح و تهليل، به جاي خود برگرد. چنين كرد».(2)
1) بحار: ج 20/249
2) ين موضوع جزء روايت مفصّلي است كه شيخ طبرسي در احتجاج از حضرت موسي بن جعفر از پدرانش از امام حسين از اميرالمؤمنين عَلَيْهِمُ السَّلام نقل كرده و در آن، حضرت امير براي عالم يهودي نمونه معجزات را براي خاتم انبيا با افضليّت آن حضرت بر تمام انبيا شرح داده است. روايت مذكور در بحار (ج 10/48، ج 17/296) تماماً بيان شده است.
موارد فرمانبرداري درختان از آن سرور، بسيار است و گفتار مختصر ما گنجايش بيش از اين را ندارد.(1)
بخش دوم درباره اطاعت درختان از اميرمؤمنان و مولاي متّقيان و امامان از فرزندان آن حضرت عَلَيْهِمُ السَّلام است كه موارد آن نيز بسيار است. در اينجا، ما به ذكر چند روايت از آن موارد تبرّك ميجوييم:
روايت كردهاند، هنگامي كه اميرمؤمنان عَلَيْهِ السَّلام از جنگ صفّين مراجعت ميفرمود، بين راه، اراده تخليه كرد. بعضي از منافقان گفتند: ما ميرويم كه عورت حضرت را ببينيم. در اين هنگام، اميرالمؤمنين قنبر را خواست و فرمان داد كه نزد دو درخت، با فاصله بسيار از هم، برود و فرياد كند: وصيّ محمّد رسول الله صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه به شما امر ميفرمايد كه جمع شويد و به يكديگر متّصل گرديد.
قنبر عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، آيا صوت من به اين دو درخت ميرسد؟ مولي فرمودند: «آن خدايي كه چشم تو را بينا كرده [طوري] كه آسمان را ميبيني، صوت تو را به آن دو درخت ميرساند». پس قنبر رفت و چنان كه حضرت فرموده بود، فرمان
1) اين جانب شرح مواضع آن را در مستدرك سفينه، لغت «شجر»، بيان كردهام. در بحار (ج 17/363، ج 41/248) بابي در اين موضوع ديده ميشود كه روايات بسياري در آن هست.
حضرت را ابلاغ كرد. ناگهان مشاهده كرد كه آن دو درخت به سوي يكديگر شتافتند و مانند دو نفر دوست، به يكديگر متّصل شدند.
بعضي از منافقان گفتند: عليّ بن ابي طالب مانند پسر عمويش محمّد ساحر است. ما اطراف او ميچرخيم تا عورت او را ببينيم.
اميرمؤمنان عَلَيْهِ السَّلام به قنبر فرمود: «اين منافقان اراده مكر و خدعه دارند و خيال ميكنند كه من بدون اين دو درخت نميتوانم از چشم ايشان پنهان شوم. اي قنبر، برو نزد درختان و بگو: وصيّ رسول گرامي شما را امر ميكند كه هر يك به جاي خود برگرديد». وي رفت و همين را گفت. ديد آن دو درخت از جاي خود حركت كردند و با شتاب، به جاي اوّل برگشتند. حضرت نيز براي تخليه رفتند.
امّا منافقان، هرچه خواستند ببينند، چشمانشان نابينا شد. چون چشمانشان را به طرف ديگر ميانداختند، بينا ميشدند؛ و باز، وقتي چشمها را به طرف حضرت ميگردانيدند، ايشان را نميديدند. اين عمل چند بار تكرار شد، تا آنكه حضرت حركت كرد و به جايگاه خود آمد. منافقان به محلّ تخليه رفتند؛ ولي چيزي نديدند.(1)
در روايت ملاقات طبيب يوناني با مولاي متّقيان عَلَيْهِ السَّلام، آمده است كه طبيب به حضرت عرض كرد: رنگ شما زرد و ساقهايتان نازك است. چيز سنگين برنداريد كه خطر شكستن پاها در آن
1) در بحار: ج 42/29 (به طور مشروح، به نقل از كتاب تفسير امام عَلَيْهِ السَّلام).
هست. در ضمن، من دوايي دارم كه به اندازه حَبّّي از آن براي رفع زردي سودمند است؛ ولي نخست 40 روز تب ميكنيد، بعد بهبود مييابيد.
دارويي هم دارم كه سمّي است و اگر كسي كه رنگ او زرد نيست به اندازه نخودي از آن بخورد، ميميرد.
حضرت فرمود: «دوايي را كه سمّي است به من بده». پس آن را گرفت، تمامش را خورد و رنگش به بهترين رنگي كه ممكن بود مبدّل شد.
آنگاه فرمود:
«امّا گفتي كه چيز سنگين برندار؛ پس نگاه كن چه ميبيني»!
نگاه كرد، ديد حضرت دست مبارك را به چوبهاي بزرگي كه دو حجره فوقاني بر آن بود گرفت و همه را بلند كرد. از اين منظره عجيب، طبيب يوناي افتاد و بيهوش شد. به دستور حضرت، آب بر او پاشيدند و او را به هوش آوردند.
طبيب عرض كرد: آيا محمّد- صلّي الله عليه و آله- نيز مانند شما بود؟ حضرت فرمود: «تمام علم و عقل و قوّت من از او [و به واسطه آن حضرت] است».
سپس، حضرتش فرمود:
«مردي از طايفه ثقيف خدمت حضرت رسول آمد و عرض كرد: من براي معالجه شما آمدهام. اگر ديوانهايد، من شما را علاج كنم!
حضرت فرمود: اگر ميل داري، من آيت و نشانهاي [از قدرت
خدا] به تو نشان دهم كه بفهمي من هرگز به تو محتاج نيستم و تويي كه به من نيازمندي، عرض كرد: بلي.
حضرت فرمود: هرچه ميخواهي، بگو. عرض كرد: امر فرما درخت خرمايي را كه اينجا ميبينم نزد شما بيايد. پس حضرت به آن درخت امر فرمود كه نزد ايشان بيايد. ناگهان [ثقفي] ديد كه آن درخت از جاي خود حركت كرد، زمين را شكافت و نزد حضرت آمد و ايستاد.
حضرت فرمود: آيا تو را كفايت ميكند؟ عرض كرد: امر فرماييد كه اين درخت به جاي خود برگردد. پيغمبر امر فرمود: اي درخت! به جاي خود برگرد. پس ديد كه برگشت».
طبيب يوناني عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، آنچه فرمودي شنيدني بود و من نديدهام؛ ولي خود كمتر از آن را از شما درخواست ميكنم. من در يك جانب ميايستم؛ شما امر فرماييد كه به طرفتان بيايم، پس من با تمام قوا كوشش ميكنم كه نيايم. اگر مرا بياختيار به سوي خود آوردي، ميفهمم كه دين شما حقّ است.
حضرت فرمود:
«اين موضوع فقط براي شخص تو معجزه است؛ زيرا فقط خودت ميفهمي كه بدون اختيار به سوي من آمدهاي و من اختيار را از تو گرفتهام، چنان كه بياراده به سوي من آمدهاي. ممكن است بعداً خودت [بگويي] يا ديگري ادّعا كند كه تو به اختيار خود نزد من آمدهاي. از من چيزي را بخواه كه براي
خودت و ديگران آيت و نشانيِ حق باشد».
وي عرض كرد: چون به من واگذار ميكني، درخواست ميكنم كه به اين درخت خرما امر فرمايي اجزاي آن پراكنده شود؛ و باز، دو مرتبه امر فرمايي كه گرد هم آيد.
اميرمؤمنان عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«تو از جانب من نزد درخت برو و بگو: اي درخت! وصيّ محمّد- صلّي الله عليه و آله- امر ميفرمايد كه اجزاي تو پراكنده گردد».
رفت و فرمان امام را ابلاغ كرد. ناگهان، ديد كه آن درخت ريز ريز شده و پراكنده گشت و اثري از آن باقي نماند؛ گويا، آنجا درختي نبوده.
طبيب عرض كرد: درخواست اوّل من اجابت شد؛ پس درخواست دوم را نيز عطا فرماييد.
حضرت فرمود:
«تو از جانب من به مكان درخت برو و بگو: اي اجزاي پراكنده شده درخت! اميرالمؤمنين امر ميفرمايد كه شما جمع شويد و مانند اوّلتان گرديد».
رفت و امر حضرت را ابلاغ كرد. پس ديد كه اجزاي پراكنده جمع شد، تا آنكه مثل اوّل گشت.
طبيب عرض كرد: ميل دارم سبز شود و برگ و ميوه دهد و من و حاضرين از آن بخوريم.
حضرت فرمود:
«به جاي درخت برگرد و آنچه گفتي، از جانب من، به درخت فرمان بده».
رفت و گفت. ديدند درخت سبز شد و سير عادي خود را به فوريت انجام داد و ميوههايي داد كه از آن خوردند. پس طبيب يوناني ايمان آورد.(1)
شيخ حرّ عامِلي نيز آن را در كتاب شريف إثباتالهداة نقل كرده است.
اين روايت كاملاً معتبر و متين است و با آيات محكمات كتاب خدا و روايات ديگر در اين زمينه موافقت دارد؛ به طوري كه ما هيچ آيه و روايتي را مخالف آن نيافتيم.
اينكه اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام فرمود: «علم و عقل و قوّت من از محمّد است» صحيح است و مراد اين است كه در ابتدا كمالات و نعمات از جانب حقّ متعال به محمّد صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه افاضه شده و اوست واسطه فيوضات، بين خالق و مخلوق. پس علم و كمال به وساطت پيغمبر به اميرالمؤمنين و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام رسيده و خداوند خود چنين خواسته است؛ چنان كه خواسته نعمات ظاهري دنيوي از طريق اسباب ظاهري جاري شود و در روايت است كه:
«أبَي اللهُ أنْ يَجْرِيَ الأُمورَ إلّا بِأسْبابِها».
پس مانعي ندارد، بلكه ثابت شده است كه پيغمبر اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وسيله و واسطه و سبب افاضات و نعمات است. در عين حال
1) اين روايت مفصّل است و ما فقط مورد استدلال را نقل كرديم. تمام آن را شيخ طبرسي در كتاب شريف احتجاج و علّامه مجلسي در بحار (ج 17/314، ج 42/47، نيز از كتاب احتجاج و تفسير امام عسكري عَلَيْهِ السَّلام) نقل فرموده.
در ضمن، از اين روايت شريف، نفوذ اراده و فرمان امام به خوبي روشن ميشود و معلوم ميگردد كه پيغمبر و امام ميتوانند قدرت و اختيار را از هر فردي كه بخواهند، بگيرند؛ ولي چون خلقت دنيا براي امتحان و اختيار است و خداوند خواسته مردم بتوانند طريق بهشت يا جهنّم را اختيار كنند، پيغمبر و امام نيز هيچگاه نميخواهند دستگاه امتحان و اختيار را برهم زنند، مگر در موقع يا شخص مخصوصي كه خداوند به ايشان اجازه و اذن دهد. اين است كه، با عنايت به آيات قرآن، بايد ايشان را چنين شناخت:
«عِبادٌ مِكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأمْرِهِ يَعْمَلُونَ، وَ لا يَشاؤُونَ إلّا أنْ يَشاءَ اللهُ رَبُّ الْعالَمِينَ. فَإذا شاءَ اللهُ وَ أذِنَ لَهُمْ، يَعْمَلُونَ ما يُريدُونَ».
بندگاني گرامياند كه پيش از خداوند چيزي نميگويند و به فرمان او كار مي كنند. هيچ چيزي هم نمي خواهند مگر آنكه خداوند و پروردگار جهانيان آن را بخواهد؛ پس وقتي مشيّت الاهي تعلّق گيرد و به آنها دستوري دهد، آنچه اراده كردهاند عملي ميكنند.
سيّد هاشم بحراني روايتي نقل كرده كه خلاصه آن چنين است:
هر وقت امام هادي عَلَيْهِ السَّلام وارد مجلس متوكّل ميشد، همه اهل مجلس براي ورود حضرت از جاي خود حركت ميكردند و
احترام مينمودند. آنگاه، چون حضرت تشريف ميبرد، يكديگر را ملامت ميكردند كه چرا براي حضرت قيام كرديد. پس قرار مي گذاشتند كه ديگر حركت نكنند. امّا چون حضرت وارد ميشد، باز حركت ميكردند.
روزي، ابوهاشم جعفري به ايشان گفت: قرار شما بر اين بود كه حركت نكنيد. گفتند: والله، ما نتوانستيم حركت نكنيم و بي اختيار حركت كرديم.(1)
نظير اين روايت درباره حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام نيز نقل شده است.
حارث هَمْداني نقل ميكند كه ما، در خدمت مولاي متّقيان، به درخت خشكي كه پوست آن ريخته بود رسيديم. ديديم حضرت دست مبارك را به آن درخت زد و فرمود: «اي درخت! سبز شو و ميوه بده». ناگهان ديديم، به امر حضرت، آن درخت سبز گرديد و شاخهها مملوّ از گلابي شد. پس ما از آن ميوه خورديم و مقداري نيز همراه خود برداشتيم. باز، فرداي آن روز، نزد درخت رفتيم و ديديم سبز و ميوهدار است.(2)
قطب راوندي از امام باقر، از امام سجّاد، از امام حسين- صلوات الله عليهم- نقل كرده است كه فرمود:
«ما نزد مولاي متّقيان و اميرمؤمنان نشسته بوديم. نزديك ما، درخت انار خشكي بود. در اين هنگام، جمعي از منافقان رسيدند، در حالي كه جمعي از مؤمنين و دوستان هم نزد حضرت بودند.
حضرت امير فرمود:
من امروز آيت و نمونه مائده (خوان) بنياسرائيل را [كه حضرت عيسي از خداوند درخواست كرده بود] به شما نشان ميدهم.
آنگاه فرمودند: به اين درخت خشك نظر كنيد. چون نظر كرديم، ديديم رطوبت آب به امر حضرت در چوب خشك جاري شد و سبز و تازه گشت و انار رسيده بر آن پديدار شد. پس ايشان به دوستان خود فرمود: دست دراز كنيد و بخوريد».
امام حسين عَلَيْهِ السَّلام ميگويد: «ما بسم الله الرّحمن الرّحيم گفتيم و خورديم. اناري به آن شيريني و خوبي نخورده بودم.
آنگاه، حضرت به دشمنان ما فرمود: دست دراز كنيد و بخوريد. دست خود را دراز كردند كه انار بچينند و بخورند، ديدند شاخه انار بالا رفت و نتوانستند بردارند. عرض كردند: يا اميرالمؤمنين، چرا اين جمعيّت خوردند و ما نتوانستيم بخوريم؟ فرمود:
در بهشت نيز چنين است. به نعمتهاي بهشتي نميرسند و نميخورند مگر دوستان ما و دور نميشوند مگر دشمنان ما.
چون منافقان بيرون رفتند، گفتند: اين سحر عليّ بن ابي طالب است. سلمان به ايشان فرمود: چه ميگوييد؟ اين سحر است؟ مگر نميبينيد»؟!(1)
امام صادق عَلَيْهِ السَّلام فرمود كه حضرت باقر عَلَيْهِ السَّلام به صحرايي وارد شد و غلامان خيمه حضرت را نصب كردند. حضرت باقر عَلَيْهِ السَّلام نزد درختي تشريف برد و حمد و ثناي الاهي را به جاي آورد.
1) بحار: ج 41/249 (به نقل از كتاب خرائج راوندي).
سپس فرمود: «اي درخت! از آنچه خداوند در تو قرار داده است به ما اطعام كن».
امام ميگويد:
«ديديم خرماي تازه قرمز و زرد از آن ريخت». پس، همه از آن خوردند و اَبو اُميّه انصاري نيز، كه با حضرت بود، خورد. سپس ايشان فرمود: «اين آيه و معجزه شبيه قضيّه مريم است» .(1)
اين روايت را صفّار در بصائر و ابن شهر آشوب در مناقب نقل فرمودهاند چنان كه در بحار (ج 46/236) مذكور است.
نظير اين قضيّه از جابر نيز نقل شده است.
حقير ميگويد: شايد اين تشبيه براي رفع استبعاد از ضعفاي شيعه باشد؛ يعني ميخواهند بگويند كه وقتي براي مريم عَلَيْهِمَا السَّلام چنين چيزي ميسّر گشته، انجام دادن آن براي امام كه هزاران درجه بالاتر از اوست عجيب نيست.
جناب صفّار در بصائر، به سند خود، از سليمان بن خالد نقل كرده است كه گفت:
من و ابوعبدالله بلخي در خدمت امام جعفر صادق عَلَيْهِ السَّلام بوديم. حضرت به درخت خشك خرمايي كه بر روي زمين رسيده بود فرمود:
1) اشاره است به آن هنگام كه حضرت عيسي متولّد شد و به محلّ زاده شدن او كه در آنجا درخت خرماي خشكي بود. خداوند در قرآن مجيد (سوره مريم، آيه 25) ميفرمايد كه به مريم خطاب رسيد: اي مريم: «شاخه [خشكيده] اين درخت خرما را حركت ده تا براي تو رطب تازه بريزد». پس چون خرما ريخت، وي از آن خورد.
«اي درختِ مطيع اوامر پروردگار! از آنچه خداوند در تو قرار داده ما را اِطعام كن».
سليمان ميگويد: ناگهان، خرماهاي تازه به رنگهاي مختلف از آن درخت خشك ريخت و ما خورديم و سير شديم. بلخي عرض كرد: فدايت شوم! اين موضوع شبيه قضيّه مريم است.(1)
در صفحه 102 از كتابِ خرائج از ابو مريم و در صفحه 110 از عليّ بن ابي حمزه و داوودبن كثير رِقّي نظير اين را از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل فرمودهاند.
ابن شهر آشوب از داوود نيلي نقل كرده است كه گفت:
در خدمت امام جعفر صادق عَلَيْهِ السَّلام، به حج ميرفتيم. بين راه، وقت نماز ظهر رسيد. فرمود: داوود، از ميان راه منحرف شو تا مهيّاي نماز شويم». عرض كردم: فدايت شوم! در اين بيابان بيآب، چگونه مهيّاي نماز شويم؟ فرمود: «ساكت باش و در اين موضوع، مداخله نكن». پس، از راه منحرف شديم و به زمين خشكي رسيديم. حضرت پاي مبارك را بر زمين زد؛ آبي جوشيد. من و آن حضرت وضو گرفتيم و نماز خوانديم.
در آنجا، درخت خرماي پوسيدهاي روي زمين افتاده بود. هنگام حركت، ايشان فرمود: «داوود، آيا ميل به رطب داري»؟ عرض كردم: بلي. پس ديدم دست مبارك را بر درخت زد و آن را حركت داد و از آن، رطب بيرون آورد و به ما داد كه بخوريم. سپس دست مبارك را بر آن زد و فرمود: «به حالت اوّل برگرد».
1) چنان كه در بحار (ج 47/76) نقل شده، اين روايت در مناقب نيز مذكور است.
پس درخت مانند اوّلش شد.(1)
نقل كردهاند كه روزي، حضرت موسي بن جعفر عَلَيْهِ السَّلام براي شخصي زاهد و عابد شرح مقام ولايت و خلافت اميرالمؤمنين و فرزندان پاكيزه او را بيان ميفرمود، تا آنكه ذكر اسامي آنان به خود حضرت رسيد و آن جناب ساكت شد. آن مرد زاهد عرض كرد: فدايت شوم! امروز، حجّت خدا و امام بر خلق كيست؟ فرمود: «اگر بگويم، قبول ميكني»؟ عرض كرد: البتّه، قبول خواهم كرد. حضرت فرمود: «منم حجّت خدا و امام بر حق».
عرض كرد: فدايت شوم! به من دليل و حجّتي نمايش بده. حضرت فرمود:
«نزد اين درخت برو و بگو: موسي بن جعفر تو را امر ميفرمايد كه نزد من بيايي».
وي رفت و اين كلام را گفت. ديد كه درخت آمد و ايستاد. آنگاه، حضرت به درخت اشاره فرمود كه به جاي خود برگرد. پس برگشت. آن شخص زاهد نيز به امامت حضرت قايل شد.(2)
امام صادق عَلَيْهِ السَّلام ميفرمود:
«رسول اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه دانه را ميمكيد و در زمين ميكاشت؛ همان
ساعت، سبز ميگشت و درخت ميشد»(1).
در روايتي كه چگونگي اسلام آوردن جناب سلمان را بازگو مي كند، چنين ميخوانيم كه فروشنده سلمان گفت: سلمان را نميفروشم مگر در برابر 400 خرما كه 200تاي آن خرماي زرد و 200تا خرماي قرمز بدهد.
حضرت رسول صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه فرمود: «يا علي، دانههاي خرما را جمع كن». پس دانهها را از او گرفت و در زمين كاشت و فرمود: «يا علي، اينها را آب بده». پس اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام آب داد. چون آب دادن تمام شد، درختان از زمين بيرون آمدند. چون فروشنده آمد و ديد، گفت: نميفروشم مگر آنكه تمام 400 درخت زرد شود. چنين شد. پس قبول كرد و او را به پيغمبر فروخت؛ و پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه بود كه نام او را «سلمان» گذاشت.(2)
حقير در مستدرك سفينه، لغت «سلم»، مواضع رواياتي را كه بر سلام كردن كوهها و سنگها و درختها بر پيغمبر دلالت دارد، ذكر كردهام.
علّامه مجلسي، در باب معجزات پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه، درباره اطاعت كردن موجودات زميني مانند جمادات و نباتات از ايشان و سخن گفتن آنها با حضرت، تعداد 59 حديث و در باب اقرار جمادات و نباتات به ولايت ائمّه معصومين عَلَيْهِمُ السَّلام، تعداد 10 روايت در اين خصوص نقل فرموده است.
در بصائر (جزء 5، باب 13) نيز رواياتي براي اين موضوع نقل شده است.
موارد فرمانبرداري زمين و عوارض طبيعي آن مانند كوهها و صخرهها و ديگر جمادات از پيغمبر و امام بسيار است. براي نمونه، به چند روايت زير توجّه كنيد:
سيّد مظلومان، امام حسين عَلَيْهِ السَّلام، فرمودند:
«يك نفر يهودي آمد و به مسلمين اعتراض كرد كه شما قايليد پيغمبر خودتان تمام فضايل انبيا را داراست و او را افضل از همه آنان ميدانيد. حضرت امير عَلَيْهِ السَّلام در ميان مسلمين تشريف داشتند. فرمودند:
«نزد من بيا و هرچه خواهي سؤال كن».
از آن جمله، مولاي متّقيان فرمودند:
«مَلَكي كه مأمور كوهها بود به خدمت رسولالله- صلّي الله عليه و آله- آمد و عرض كرد: من از جانب پروردگار مأمورم كه هرچه بفرمايي، اطاعت كنم. اگر اجازه دهي، من دشمنانت را با
[ريزش] كوهها هلاك خواهم كرد. پيغمبر اجازه ندادند و فرمودند: من پيغمبر رحمتم. پروردگارا! قوم مرا هدايت فرما.
... كوهها با حضرت داوود تسبيح ميگفتند؛ ولي محمّد- صلّي الله عليه و آله- بهتر از اين را انجام داد. من، در خدمت پيغمبر، روي كوه حِراء [در مكّه] بودم كه ناگهان كوه به حركت درآمد. پيغمبر فرمودند:
اي كوه! آرام و قرار بگير كه نيست بر روي تو مگر پيغمبر و صدّيق شهيد (يعني خود اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام). ديدم فرمان پيغمبر را اجابت و اطاعت كرد و آرام شد».(1)
نيز، روايت كردهاند كه جمعي از يهود خدمت حضرت رسول آمدند و عرض كردند: يا محّمد، اين كوه مقابل را امر فرما كه به مقام رسالت تو شهادت دهد. اگر شهادت داد، ما نيز شهادت ميدهيم و ايمان ميآوريم. پيغمبر فرمود:
«نزد هر كوه كه ميخواهيد، برويم تا من استشهاد كنم و آن نيز گواهي دهد».
پس نزد كوهي رفتند و عرض كردند: از اين كوه درخواست
1) اين روايت مفصّل است. آن يهودي مردي دانشمند بود كه معجزات و فضايل پيغمبرانِ مشهور را شرح ميداد؛ حضرت امير نيز مثل آن و بهتر از آن را براي حضرت محمّد صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه بيان ميفرمود.تمام اين روايت را طبرسي در كتاب احتجاج، از موسي بن جعفر از پدران بزرگوارش از امام حسين عَلَيْهِمُ السَّلام، نقل كرده است و در بحار (ج 10/30-40، ج 17/275) نيز مذكور است.
گواهي فرما. پس حضرت آن كوه را فرمان داد كه به رسالت ايشان شهادت دهد. ناگهان كوه به جنبش افتاد و به آواز بلند، طوري كه همه شنيدند، به رسالت شهادت داد، و نيز به آنكه اين رسول گرامي افضل و اشرف همه مخلوقات است.
سپس، كوه عرض كرد: يا محمّد! اگر از پروردگار خود درخواست كني كه مردمان دنيا را به صورت بوزينه و خوك درآورد، قبول ميفرمايد؛ و اگر درخواست كني كه آسمان را به زمين و زمين را به آسمان برساند، اجابت ميفرمايد. خداوند زمين و آسمان و كوهها و درياها و بادها و صاعقهها و حيوانات و باقيِ خلق را مطيع و فرمانبردار تو قرار داده است. هر امري بفرمايي، مورد قبول خواهد بود.(1)
عبدالرحمانبن حجّاج ميگويد:
من، بين مكّه و مدينه، تنها در خدمت امام صادق عَلَيْهِ السَّلام بودم. عرض كردم: علامت امام چيست؟ فرمودند: «اگر به اين كوه بگويد بيا، ميآيد». عبدالرحمان ميگويد: به خدا قسم، ديدم كه كوه ميآيد.(2)
حقير در مستدرك سفينه لغت «جبل»، موارد اطاعت كوهها و در لغت «حجر»، مواضع فرمانبرداري سنگها را از حضرات معصومين بيان كردهام.
سنگي بود كه، در روز جنگ حُنَين، پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه آن را گرفت و تسبيح گفت و به آن امر فرمود كه سه قسمت شود؛ پس سه قسمت شد و هر قسمتي يك طور تسبيح گفت.
نيز، سنگهايي بودند كه بر پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه سلام ميكردند و با ايشان سخن ميگفتند.
سنگي هم بود كه اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام عصاي پيغمبر را بر آن زد و تعداد 100 شتر از آن بيرون آورد و بدين ترتيب، وعده پيغمبر را به آن عرب ادا كرد. اين خود مانند معجزه صالح پيغمبر است كه براي او، به اذن خدا، يك شتر از كوه بيرون آمد.
«صالح المؤمنين» يعني اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام نيز چنين كرد و به جاي يك شتر، 100 شتر بيرون آورد.
همچنين نقل است كه سنگريزهاي در دستان مبارك اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام گفت:
«لا إلهَ إلّا الله، مُحَمّّد رَسُولُالله، رَضِيتُ بِاللهِ رَبّاً وَ بِمُحَمَّدٍ نَبِيّاً وّ بِعَلِيِّبنِ أبِي طالِبٍ وَليِاً».
نيز داستان آن سنگريزههايي كه به اراده حضرت امير عَلَيْهِ السَّلام جواهر شد؛
سنگريزهاي كه امام زمان عَلَيْهِ السَّلام آن را به كسي داد و به اراده حضرت، طلا شد؛
قصّه آن كسي كه مديون بود و چون حضرت امير عَلَيْهِ السَّلام او را امر فرمود كه در حضورش سنگي و كلوخي را بردارد، به اراده حضرت، آن سنگ و كلوخ طلاي ناب شد و او دين خود را ادا
كرد- همه در جاي خود مذكور است.(1)
باز، از نمونه اين موارد ميتوان به داستان آن سنگي اشاره كرد كه در دست اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام نخست، گلابي و بعد، سيب شد و پس از آنكه ايشان از هر دو خوردند، قطعه آخر دوباره سنگ شد.(2)
سيّد هاشم بحراني (صاحب تفسير برهان) در مدينةالمَعاجز از طبري امامي و شيخ حرّ عامِلي (صاحب وسائل) در اثباتالهداة نقل كردهاند كه فقيري خدمت امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام از فقر شكايت كرد. حضرت يك درهم و يك گرده نان به آن فقير عنايت فرمودند. به بركت حضرت، به مدّت 40 سال از آن عطيّه ميخورد و زندگي ميكرد.
ابوصامت حلواني ميگويد:
من خدمت امام صادق عَلَيْهِ السَّلام عرض كردم كه آيه و معجزهاي به من نشان دهيد تا شكّ و شبهه از قلب من زايل گردد. حضرت فرمودند: «كليدي را كه در آستين خود داري به من بده». من آن را تقديم كردم. ناگهان ديدم كه آن كليد شير درندهاي شد. ترسيدم. حضرت فرمود: «بگيرش، نترس»! چون آن را گرفتم، باز، مانند اوّل شد.(3)
محمّدبن ابي علا از يحييبن اكثم درباره علوم آل محمّد عَلَيْهِمُ السَّلام
سؤال كرد. وي، در جواب، گفت:
من به طواف قبر مقدّس پيغمبر اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه مشغول بودم كه امام جواد عَلَيْهِ السَّلام نيز آمد و مشغول طواف شد. پس، از حضرت سؤالهايي كردم كه ايشان جواب داد. آنگاه، عرض كردم: ميخواهم از شما چيزي بپرسم؛ ولي حيا ميكنم.
حضرت فرمودند: «سؤال نكرده، جوابت را ميدهم. ميخواهي از من سؤال كني كه امام كيست». عرض كردم: به خدا قسم، مقصودم همين بود. حضرت فرمود: «امام منم». عرض كردم: علامت و نشانه آن چيست؟ ناگهان، شنيدم كه عصاي دست حضرت به زبان فصيح گفت: مولاي من امام و حجّت خداست!(1)
داوود رِقّي ميگويد:
ما، در خدمت امام صادق عَلَيْهِ السَّلام، به چاه عميقي رسيديم كه هيچ آب نداشت. امام نزديك چاه آمد و فرمود:
«أيُّهَا الجُبُّ السّامِعُ الْمُطِيعُ لِرَبِّهِ، اِسْقِنا ممّا جَعَلَ اللهُ فِيكَ».
اي چاه شنوايي كه فرمانبردار پروردگار خودي! ما را آب بده.
داوود مي گويد: به خدا قسم، ديدم آب [از ته چاه] جوشيد تا به روي زمين رسيد و امام هم با ما از آن آب آشاميد.
مفضّل و داوود ميگويند كه ما عرض كرديم: اين موضوع به كار موسيبن عمران شبيه است.
1) همان: ج 50/68 (به نقل از كافي و مناقب ابن شهر آشوب)
بعد به درخت خرمايي خشك رسيديم. فرمودند: «اي درخت! ما را اطعام كن! پس، از آن درخت خشك، خرماي تازه بيرون آمد و خورديم.(1)
اَصبغ نقل ميكند كه در خدمت اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام بوديم، به جايي رسيديم. حضرت پاي مبارك را بر زمين زد؛ پس، زلزله شد.
در روايت ديگري آمده است كه، چون زلزله شد، ايشان فرمود: «ساكت شو و آرام بگير» ! پس زمين آرام شد.
در مورد ديگر، در زمان ابوبكر، زلزلهاي واقع شد. حضرت دست مبارك را بر زمين زد و فرمود: «آرام بگير» ! پس آرام و قرار گرفت.
حضرت فرمود: «منم آن انساني كه خداوند ميفرمايد:
وَ قالَ الْاِنْسانُ مالَها* يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أخْبارَها(2)
آري، چون زلزله قيامت شود، ايشان با زمين سخن ميگويد و زمين قضايا و اخبار خود را براي حضرت نقل ميكند.
در زمان عمر هم زلزلهاي واقع شد. حضرت، با جمعي بسيار، به سوي بقيع رفتند. ديدند كه ايشان پاي مبارك را بر زمين زد و فرمود: «آرام بگير»! پس زمين آرام شد. در اين روايت، آمده است كه ايشان فرمود:
«منم آن انساني كه در زلزله قيامت با زمين تكلّم ميكنم و او
اخبار خود را به من گزارش خواهد داد».(1)
جابربن يزيد جُعفي نقل ميكند كه نزد امام محمّد باقر عَلَيْهِ السَّلام رفتم و از حاجتمندي خود به حضرتش شكايت كردم. فرمودند: «نزد ما درهمي نيست». زماني نگذشت كه كُميت شاعر وارد شد و به امام عرض كرد: فدايت شوم! اگر اجازه بفرماييد، قصيدهاي را كه سرودهام به عرض مباركتان برسانم. حضرت فرمودند: «بخوان». كميت شعر خود را خواند.
پس حضرت به غلام فرمان داد: «از آن اتاق، يك بدره (= كيسه) پول بياور و به كميت بده». غلام چنين كرد. باز، كميت عرض كرد: اگر اجازه دهيد، قصيده ديگر بخوانم. اجازه فرمودند. پس خواند و باز، حضرت فرمان داد: «غلام! بدره ديگري از اتاق بياور و به كميت بده. » غلام چنين كرد، باز كميت اجازه خواست كه قصيده ديگري بخواند. امام اجازه فرمودند و كميت خواند. باز، حضرت فرمود كه بدره ديگري دهند. غلام آورد و به كميت تقديم كرد.
كميت عرض كرد: به خدا قسم، اين قصايد را براي طمع مال نخواندم و غير عرض ارادت و اداي حقّ شما، منظور ديگري نداشتم. حضرت براي او دعا كردند و فرمودند:
1) اين روايات در بحار (ج 7/111، ج 41/253 و 271 و 272، ج 42/17) و در تفاسير برهان و نورالثقلين (در تفسير سوره شريفه زلزله) و مستدرك سفينه، لغت «انس»، (در تأويل انسان در اين سوره به اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام) و در كتاب إثباتالهداة (ج 5/12 و 13) مذكور است.
«غلام! اين بدرهها را به جاي خودش برگردان».
جابر ميگويد: چون كميت رفت و من اين حال را مشاهده كردم، در خاطرم چيزي خطور كرد و با خود گفتم: امام به من فرمود كه درهمي نزد ما نيست و فرمان داد به كيمت 30000 درهم بدهند! چون به فكر فرو رفتم، امام فرمود: «جابر، برخيز و به آن اتاق برو». جابر ميگويد: من به اتاقي كه از آن پول آورده بودند رفتم، چيزي نيافتم و برگشتم.
امام فرمود: «آنچه ما پنهان ميكنيم بيشتر است از آنچه آشكار ميكنيم». آنگاه، دست مرا گرفت و درون آن اتاق برد و پاي مباركش را بر زمين زد. ناگهان، چيزي مانند گردن شتر از طلاي سرخ از زمين بيرون آمد. پس فرمود: «به اين بنگر و با كسي غير از برادران مؤمن خود، كه مورد اطمينان تواَند، اين راز را درميان نگذار.
إنَّ اللهَ أقدَرَنا عَلي ما نُرِيد... .
خداوند ما را بر هرچه بخواهيم توانا فرموده و اگر بخواهيم، زمين را به هر سو ميكشانيم» .(1)
در چند مورد، به اراده حضرت رسول صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه، چوب خشك شده افتاده بر روي زمين به شمشير بُرّان تبديل شد و بعضي از مؤمنان به وسيله آن قتال كردند.
1) اين روايت را شيخ مفيد در اختصاص، صفّار در بصائر، علّامه مجلسي در بحار از اين دو كتاب و از ابن شهر آشوب در مناقب، نيز محدّث قمّي در منتهيالآمال نقل فرمودهاند.
براي نمونه، چون عكاشه شمشيرش در جنگ بدر شكست. پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه چوبي به او داد و فرمود: «با كفّار جنگ كن». پس آن چوب به شمشير برّان تبديل شد. عكاشه با آن جنگ مي كرد و طلحه را نيز در جنگ جمل با آن كشت.(1)
قضيّه زبير هم كه قبلاً مذكور گشت.
در جاي ديگر، حضرت چوبي به كسي داد و به اراده حضرت، به چراغِ روشن تبديل شد؛ و حقير آن را در كتاب ابواب رحمت آوردهام.
در اين روايت آمده است كه امّ سليم خدمت پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه رسيد و علامت خلافت بر حقِّ الاهي را خواست.
حضرت سنگريزهاي گرفتند و در كف با كفايت خود نرم و خمير كردند؛ پس به اراده حضرت رسول، ياقوت قرمز شد. حضرت خاتم خود را بر آن زد، اثرش ظاهر شد و نقش بست. سپس فرمود: «هركس مثل من كند، او وصيّ من است». بعد، او خدمت حضرت امير و سپس خدمت امام حسن و امام حسين و امام سجّاد عَلَيْهِمُ السَّلام، يكي بعد از ديگري، رسيد و امامان نيز مانند پيغمبر اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه چنين كردند.(2)
جمعي در خدمت امام صادق عَلَيْهِ السَّلام بودند. يكي از آنان عرض كرد: به من يك آيه (نشانه قدرت و حقّانيت) از زمين نشان دهيد. ديگري هم آيه آسماني خواست. حضرت درخواست هر دو را
اجابت كرد. امر امامت به زمين و آسمان صادر شد و چگونگي اطاعت زمين و آسمان را از امام مشاهده كردند. پس امام فرمود:
«اگر بخواهم، آسمان را به زمين ميكشانم» .(1)
1) مدينة المَعاجز: ص 417
شخصي يهودي خدمت مولاي متّقيان عرض كرد: از جمله فضايل حضرت موسي آن است كه ابر بر سر او سايه ميافكند. اميرالمؤمنين علي عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«چنين است؛ ولي اين موضوع فقط به موقع حضور ايشان در صحراي تيه مربوط بود. ولي به محمّد- صلّي الله عليه و آله- بهتر از اين داده بودند: ابر بر سر او سايه ميافكند؛ از اوّل ولادت
تا آخر وفات، در سفر و حضر»(1)
موارد سايه افكندن ابر در هواي آفتابي بر سر معصومين عَلَيْهِمُ السَّلام در روايات بسياري آمده؛ از آن جمله، در بحار: ج 15/194 و 201 و 215 و 349، ج 16/3 و 30 و 176، ج 17/231 و 355 و غيره.
اين جانب بسياري از آن مواضع را در مستدرك سفينه، لغت «سحب» و «غمم»، ذكر كردهام.
.در روايات بسياري آمده كه خداوند به امام قدرتي داده كه ميتواند در مختصر زماني از مشرق به مغرب و از مغرب به مشرق سير كند؛ ابرها را نيز مُسخَّر فرموده و اسباب سير او را، به هرجا كه بخواهد، مهيّا كرده است.
مشهور است كه اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام و ابوبكر و عمر و جمعي ديگر بر بساطي نشستند و به امر پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه، باد آنان را حركت داد و نزد اصحاب كهف رساند. هركدام كه سلام كردند، جواب نشنيدند؛ مگر مولا اميرالمؤمنين كه سلام كرد و جواب شنيد.
اصحاب كهف گفتند:
«ما با كسي غير پيغمبر و وصّي پيغمبر سخن نميگوييم».(2)
اين جانب در مستدرك سفينه، لغت «بسط»، مدارك قضيّه بساط را آوردهام.
جناب صفّار در كتاب شريف بصائر الدرجات (جزء 8، باب 12)، در بيان و شرح آنكه به ائمّه هدي قدرتي داده شده كه به هر جاي زمين بخواهند ميتوانند سير كنند، 15 روايت معتبر و صحيح نقل فرموده است.در همان كتاب (جزء 8، باب 13)، 11 روايت نقل فرموده كه ائمّه هدي ميتوانند هر كسي را، به هرجا بخواهند، در كمترين زماني سير دهند.
در باب 14 آن، در شرح قدرت ائمّه هدي كه از جانب پروردگار به آنان بخشيده شده است و در باب 15، در آنكه امام عَلَيْهِ السَّلام برابَر سوار ميشود و بر وسايل سير در آسمانها و زمينها مسلّط است، رواياتي نقل كرده است.
نقل كردهاند كه عليّبن صالح طالقاني به مسافرت چين رفته بود. در ميان دريا، كشتي شكست و او خود را روي تخته شكسته كشتي ديد. از شدّت ناراحتي، قصد كرده بود خود را به دريا اندازد كه موج دريا او را به جزيرهاي انداخت. در ميان جزيره، گرسنه و تشنه و مضطرب و ترسان راه ميرفت. ناگهان، نظر او به غار كوهي افتاد. نزديك آن رفت. آواز تسبيح و تهليل و تكبير و تلاوت قرآن به گوش او رسيد و شنيد كه از داخل، گويندهاي ندا ميكند:
«عليّبن صالح طالقاني، خدا تو را رحمت فرمايد! داخل غار شو».
وي ميگويد: من داخل شدم و سلام كردم و جواب شنيدم. ديدم مرد بزرگواري آنجا نشسته؛ به من فرمود:
«تو مشمول لطف و عنايت پروردگار واقع شدي كه از دريا نجاتت داد و به اينجا رسانيد. اگر بخواهم، به تو خبر ميدهم كه در چه وقت از منزل خود بيرون شدي و چند روز در سفر و در روي آب بودي. همه سرگذشت تو را ميدانم. نزديك بيا و بنشين؛ خدا تو را رحمت كند»!
چون كلام او را شنيدم، گفتم: تو را به حقّ خداوند قسم ميدهم، از كجا احوال مرا دانستي؟ فرمود:
«خدايِ دانايِ توانا مرا آگاه فرموده. تو گرسنهاي».
كلامي فرمود؛ غذا و آب برايم آماده شد و من خوردم. از آن لذيذتر و خوشگوارتر نخورده بودم.
فرمود: «آيا ميل داري به وطن خود برگردي»؟
عرض كردم: كيست كه بتواند مرا به آنجا رساند؟ حضرت فرمود: «براي كرامت و مقام دوستان ما، اين براي ما امكان دارد كه شما را به وطن برگردانيم». سپس دعايي خواند دست به سوي آسمان بلند كرد و فرمود: «همين ساعت، همين ساعت»! ديدم ابري حاضر شد و عرض كرد: «اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا وَلِيِّ الله وَ حُجَّتَه».
حضرت جواب سلام دادند و فرمودند: «به كجا ميروي؟ آيا براي رحمت فرمان يافتهاي، يا براي عذاب»؟ آن ابر مرخّص شد و ابر ديگر آمد. بعد از عرض سلام و خبر دادن از مقصدش، عرض كرد: براي رحمت، مأمور طالقانم. حضرت فرمود: «من امانتي به تو ميسپارم؛ آن را به سلامت به زمين طالقان برسان». عرض كرد: مطيع و فرمانبردارم.
حضرت فرمود: «روي زمين قرار بگير». ابر، به امر حضرت، روي زمين قرار گرفت. پس حضرت بازوي مرا گرفت و روي ابر نشانيد.
در اين هنگام، عرض كردم: تو را قسم ميدهم به حقّ خداوند عظيم، به حقّ محمّد خاتمالنبيّين، به حقّ علي سيّدالوصيِّين و به حقّ ائمّه طاهرين عَلَيْهِمُ السَّلام كه خود را به من معرّفي كني تا حضرتت را بشناسم؛ زيرا مقام بزرگي به شما داده شده.
حضرت فرمود:
«عليّبن صالح، خداوند زمين خود را از حجّت خالي نميگذارد؛ هر چند [به مدّت] يك چشم بر هم زدن باشد. ظاهر
باشد يا باطن و مخفي. منم حجّت خدا در ظاهر و باطن، منم رساننده و گوينده از جانب رسول اكرم- صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه-، منم موسيبن جعفر».
سپس فرمانِ پرواز صادر شد و ابر حركت كرد. به خدا قسم، هيچ ناراحتي و ترسي در خود نيافتم. زمان زيادي نگذشت كه مرا به سلامت به زمين طالقان رسانيد.(1)
سزاوار است كه در اينجا داستان آن مرد همداني را، كه به داستان عليّبن صالح شبيه است به طور اختصار نقل كنيم.
در كتاب شريف كمالالدين (تأليف شيخ صدوق)، آمده است كه مردي از اهل همدان گفت:
من از سفر حج برميگشتم. چند منزل راه كه پيمودم، بسيار خسته شدم و قدري خوابيدم. چون از خواب بيدار شدم، اثري از قافله نيافتم. با حالت اضطراب و سرگرداني، به امام زمان عَلَيْهِ السَّلام متوسّل شدم. ناگهان، قصري افراشته را مشاهده كردم. نزديك رفتم. خادم مرا وارد قصر كرد. آقايي نوراني مانند ماه تابان ديدم.
حضرت فرمودند: «ميداني من كيستم»؟ عرض كردم: نه، به خدا قسم. فرمودند: «منم قائم آلمحمّد- عَلَيْهِمُ السَّلام- كه در آخرالزمان ظهور ميكنم و زمين را پر از عدل خواهم كرد».
آنگاه، فرمود: «شما فلان كس، اهل همدان نيستي»؟ عرض كردم: بلي، فرمودند: «ميخواهي به شهر و ديار خود برگردي»؟ باز
1) بحار: ج 48/39؛ نيز، مناقب (نقل به تفصيل)
عرض كردم: بلي. حضرت به خادم اشاره فرمود. خادم دست مرا گرفت و كيسه پولي به من داد و چند قدم همراه من آمد. چشمم به آبادي افتاد. فرمود: ميداني اينجا كجاست؟ عرض كردم: به اسدآبادِ همدان شبيه است. فرمود: اينجا اسدآباد است، برو به سلامت! نگاه كردم، ديگر او را نديدم. وارد اسدآباد شدم و پولهاي كيسه را شمردم؛ 40 يا 50 دينار بود. سپس از آنجا به همدان رفتم. تا آن دينارها نزد ما بود، خير و بركت داشتيم.(1)
راوندي نيز در كتابش اين قضيّه را نقل كرده است.
حضرت سليمانبن داوود يك حرف از اسم اعظم ميدانست؛ باد مُسخّر او شده بود و بساط او را، با هر كه و هرچه بر آن بود، حركت ميداد و به هرجا كه ميخواست، ميبرد و كلمات انسان و اصوات حيوان را نيز به گوش او ميرسانيد.
خداوند به پيغمبر و اوصياي آن سرور بهتر و بيشتر از آنچه به سليمان و ديگران داده، عنايت فرموده؛ و غير از يك حرف، تمام حروف اسم اعظم (يعني 72 حرف) را به آنان تعليم داده است. تمام آنچه پروردگار مهربان به پيغمبران و مرسلين احسان فرموده براي پيغمبر خاتم جمع كرده است و آن عطيّات از ايشان به اوصيايش به ارث رسيده؛ بلكه، تمام علوم و كمالاتي كه خداوند به مخلوقات خود بذل فرموده، براي محمّد و عترت پاكيزهاش
1) إثبات الهداة: ج 7/299 (در باب معجزات امام زمان عَلَيْهِ السَّلام) و 351 (به طريق ديگر)
جمع كرده (چنانكه بهطور مشروح در فصول گذشته بيان شد).
بنابراين، مسخّر بودن باد و ابر براي پيغمبر و خلفاي آن سرور، ائمّه اثناعشر عَلَيْهِمُ السَّلام، از موضوعات روشن روايات و منكر آن خود جاهل به معارف قرآن است؛ حَسْبُهُ جَهْلُه!
پيغمبر و امام، هرگاه اراده كنند، آب به هر مادّه دلخواه ايشان تغيير مييابد. در اين باب، قضيّه آن مرد بلخي و كرامت امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام را در تبديل آب به جواهرات براي او بهطور مشروح ميآوريم:
مؤمني از بزرگان بلخ سالهاي متمادي به زيارت خانه خدا و زيارت مدينه موفّق ميشد و هر سال كه ميرفت، تحفهها و هدايايي براي امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام ميبرد و مسائل حلال و حرام را از آن حضرت ميآموخت و به وطن خود برميگشت.
يك سال كه برگشت، همسر او اظهار كرد: اين تحفهها و هدايايي كه براي امام ميبري، در عوض، امام به شما چيزي نميدهد. آن مؤمن بزرگوار در جواب فرمود: اين مرد بزرگوار، كه ما براي او تحفه و هديه ميبريم، مالك دنيا و آخرت است و همه آنچه در دست مردم است در اختيار او نيز قرار گرفته؛ زيرا خليفه
پروردگار و حجّت حق بر بندگان و پسر پيغمبر و پيشواي همه است. زن كه اين حرف را شنيد ساكت شد.
سال ديگر، آن مؤمن مهيّاي حج گرديد و به سفر حجّ و زيارت مدينه موفّق شد. پس خدمت امام سجّاد زينالعابدين عَلَيْهِ السَّلام رسيد، اجازه خواست، وارد شد و دست مبارك امام را بوسيد. غذا حاضر بود. امام او را امر فرمود كه غذا بخورد. چون غذا صرف شد، تشت و اِبريق(1)براي شستن دستها حاضر كردند.
مؤمن بلخي حركت كرد كه آب به دست مبارك امام بريزد، حضرت فرمود: «تو مهمان مايي؛ ميخواهي آب به دست من بريزي»؟! عرض كرد: من دوست دارم خدمت كنم. امام فرمود: «حال كه اين كار را دوست داري، والله، من نيز آنچه را دوست داري و بِدان خشنود ميشوي به تو نشان ميدهم كه چشم تو روشن گردد».
مرد بلخي چندان بر دست مبارك امام آب ريخت كه يكسوم تشت پر از آب شد. امام فرمود: «در ميان تشت، چه ميبيني»؟ عرض كرد: آب است. حضرت فرمود: «ياقوت سرخ است»! چون خوب نگاه كرد، ديد آب ياقوت سرخ شده است. باز، امام به وي فرمود: «آب بريز». او چندان آب ريخت كه يكسوم ديگر تشت را آب گرفت. حضرت فرمود: «چيست»؟ وي عرض كرد: آب است. اين بار، به اراده حضرت، زمرّد سبز شد. يك بار ديگر، حضرت
1) اِبريق: آبْدستان، ظرفي لولهدار كه در زمانهاي قديم براي شستن دستها پس از صرف غذا به كار ميرفت.
فرمود: «آب بريز». وي نيز آنقدر آب ريخت كه تمام تشت مملوّ از آب شد. بار آخر، آب به اراده حضرت، درّ سفيد تبديل گشت.
تشت مملوّ از ياقوت و زمرّد و درّ سفيد شد.
مرد بسيار تعجّب كرده بود و دستهاي حضرت را ميبوسيد. حضرت فرمود: «شما اين جواهرات را عوض آن تحفهها و هدايا براي همسر خود ببريد و از جانب ما، معذرت بخواهيد».
چون مرد بلخي از خدمت امام مرخّص شد و جواهرات را به همسر خود رسانيد و قضيّه را نقل كرد، آن زن سجده شكر كرد و شوهر خود را قسم داد كه سال بعد او را نيز همراه خود به سفر ببرد. چون مراسم حج رسيد، زن همراه شوهر خود حركت كرد؛ امّا در بين راه بيمار شد و نزديك مدينه از دنيا رفت.
مرد بلخي جنازه را در خيمه خود گذاشت و با چشم گريان، خدمت امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام رسيد و جريان را به عرض مبارك امام رسانيد. حضرت دو ركعت نماز خواند و دعايي كرد. سپس به آن مرد توجّهي كرد و فرمود: «برگرد نزد همسرت؛ كه خداوند او را به قدرت و حكمت بالغه خود زنده فرموده است»!
آن مرد به راه افتاد و خود را با شتاب به خيمه همسرش رسانيد. ديد همسرش، با صحّت و سلامت، در خيمه نشسته است. به او گفت: چگونه خداوند تو را زنده كرد؟ زن در جواب گفت: ملكالموت آمد و روح مرا قبض كرد؛ ولي ناگهان شخصي با اين خصوصيّات آمد- و هر صفت و خصوصيّتي كه ميگفت، شوهر جواب ميداد كه اين صفت مولاي من عليّبنالحسين عَلَيْهِ السَّلام
است.
زن ادامه داد: چون چشم ملك الموت به آقا افتاد، پاهاي امام را بوسيد و عرض كرد: «السَّلامُ عَلَيْكَ يا حُجَّة اللهِ فِي اَرْضِه، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا زَيْنَ العابِدِين»؛ و جواب سلام شنيد.
امام به او فرمود: «روح اين زن را به سوي جسدش برگردان. قصد زيارت ما را داشته و من از پروردگارم تقاضا كردم كه 30 سال او را با زندگاني خوب در دنيا نگاه دارد». ملكالموت عرض كرد: اي وليّ پروردگار، من مطيع و فرمانبردار شمايم. آنگاه، روح مرا به جسدم برگردانيد و رفت.
پس مرد بلخي و همسرش به سوي مدينه روان گشتند. چون به پيشگاه امام عَلَيْهِ السَّلام وارد شدند، زن گفت: به خدا قسم، اين همان آقايي است كه ملكالموت را فرمان داد كه روح مرا برگرداند. اين زن و شوهر، از آن پس، چندان در خدمت امام بودند تا آنكه از دنيا رفتند.(1)
نيز در روايت ديگري نقل كردهاند كه، به اراده حضرت موسي بن جعفر عَلَيْهِ السَّلام آبي كه دست مبارك امام را به آن شستوشو دادند طلا و دُرّ گرانبها شد.(2)
همچنين روايت كردهاند كه شخصي براي حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام
پول بسياري آورد؛ ولي ديد حضرت از رسيدن پول مسرور نشد. پس، از اين جهت، افسرده گشت و در دل گفت: من اين مال بسيار را نزد حضرت آوردم، نديدم آثار سرور و شادماني در او ظاهر گردد!
حضرت به غلام خود دستور داد كه تشت و آب حاضر كند و خود روي تختي نشست و فرمود: «غلام! بر دست من آب بريز». چون آب ميريخت، آن مرد ديد كه از ميان انگشتهاي حضرت طلا در ميان تشت ميريزد. آنگاه حضرت به او توجّهي كرد و فرمود: «كسي كه اينطور است، اين مالها در نظر او مهم نيست».(1)
محمّدبن اسحاق خدمت امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام رسيد و از طغيان آب نهري در ديار خود شكايت كرد كه به واسطه آن، هر سال، 500000 درهم به اموال ما خسارت وارد ميشود. امام انگشتري به او عنايت فرمود كه در آن نهر بيندازد.
راوي ميگويد: چنين كردم؛ آب يك كيفيّتِ ثابت يافت و ديگر در زمستان و تابستان تغيير نميكرد.(2)
از آنچه در فصل چهارم گذشت، به طور كامل روشن شد كه تمام موجودات آسماني و زميني مطيع و فرمانبردار پيغمبر و اماماند.
در قضيّه مؤمن بلخي هم گزارش اطاعت ملكالموت از حضرت امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام را خوانديم.
صَفوان بن يحيي نقل كرده است كه عبدي به من گفت:
همسرم به من اظهار كرد: مدّتي است خدمت امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نرسيدهايم. سزاوار است كه امسال به زيارت حج برويم و به خدمت حضرت برسيم. من گفتم: به خدا قسم، چيزي ندارم كه بتوانيم به سفر حج برويم. امّا همسرم گفت: لباسها و زر و زيور مرا بفروش تا اسباب مسافرت حج را فراهم كني. من نيز چنين كردم و روانه سفر شديم. نزديك مدينه كه رسيديم، همسر من سخت بيمار شد؛ به طوري كه در آستانه مرگ قرار گرفت و من از او نااُميد شدم.
چون وارد مدينه شديم، من او را تنها گذاشتم و نااُميد از اينكه زنده بماند، خدمت امام صادق عَلَيْهِ السَّلام رسيدم. حضرت دو پارچه رنگين دربرداشت. سلام كردم و قضيّه را به عرض مبارك رساندم.
امام فرمود: «تو به اين جهت افسردهاي»؟ عرض كردم: بلي. حضرت فرمود: «من دعا كردم و صحّت يافت. برگرد، او را نشسته خواهي يافت؛ در حالي كه كنيزت شكر طبرزد (1)به او ميدهد». فوراً برگشتم و صورت واقعه را، چنان كه امام فرموده بود، مشاهده كردم. از او درباره حالش سؤال كردم. گفت: خداوند مرا عافيت داد. من به نقل ماجراي ملاقاتم مبادرت كردم و جريان بين خود و امام صادق عَلَيْهِ السَّلام را شرح دادم.
گفت: شما كه رفتيد، خودم را در آستانه مرگ ديدم. مردي كه دو پارچه رنگين در برداشت تشريف آورد و از حال من سؤال فرمود. گفتم: من در آستانه مرگم و ملكالموت براي قبض روح من آمده است.
فرمود: اي ملكالموت! جواب داد: لبيّك، اي امام به حق ناطق! فرمود: آيا تو مأمور نيستي كه مطيع و فرمانبردار من باشي؟ عرض كرد: بلي. پس فرمود: من تو را امر ميكنم كه قبض روح او را تا 20 سال به عقب اندازي. عرض كرد: اطاعت ميكنم. پس آن آقا با ملكالموت بيرون رفتند. من صحّت يافتم.(2)
نظير اين روايت در إثباتالهداة نيز مذكور است.
در روايت مفصّلي هم مذكور است كه اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام ملائكه را امر فرمودند كه ابليس الاَبالسه (= سر كرده ابليسان) و فرعون اين امّت را حاضر كنند؛ پس ايشان زُفَر (يعني خليفه ثاني) را حاضر كردند.(1)
اين جانب هم در مستدرك سفينه، لغت «بلس»، اجمال آن را بيان كردهام.
در روايات بسياري، در كتابهاي علماي عامّه و خاصّه، آوردهاند كه ملائكه به پيشگاه اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام وارد ميشدند؛ هم عرض سلام ميكردند، هم براي دوستان و شيعيان ايشان طلب آمرزش ميكردند. آنان هنوز نيز چنين ميكنند و به سوي پروردگار به دوستي آن حضرت تقرّب ميجويند و به خدمت ايشان افتخار ميكنند.
چون خداوند ملائكه را از نور مقدّس ايشان خلق فرموده و آنها تسبيح و تهليل و تكبير و تحميد را از ارواح مقدّس محمّد و آل محمّد عَلَيْهِمُ السَّلام آموختهاند، از اين جهت، خداوند ولايت ايشان را بر ملائكه مقرّب خود واجب فرموده است.(2)
در همان كتاب (ج 26/267)، باب تفضيل محمّد و عترت پاكيزه او عَلَيْهِمُ السَّلام بر تمام پيغمبران و مرسلين و بر جميع خلايق و آنكه از آنان و تمام ملائكه و ساير خلق عهد و ميثاق گرفتهاند به ربوبيّت و رسالت و ولايت آن بزرگواران اقرار كنند؛
و اينكه پيغمبران اوليالعزم نيز براي كثرت محبّت به آن بزرگواران به اين مقام شامخ رسيدهاند،
شماره روايات به 88 روايت رسيده است.
نيز، در باب فضيلت پيغمبر اكرم و اهل بيت آن حضرت بر ملائكه و شهادت ملائكه به ولايت آنان (ج 26/335)، رواياتي نقل گرديده است كه شماره آنها به 24 روايت رسيده؛و در باب اينكه ملائكه به خدمت پيغمبر و ائمّه اثنا عشر عَلَيْهِمُ السَّلام ميآيند و بر روي فرشهاي آنان قرار ميگيرند و امامان هم ملائكه را ميبينند (ج 26/351)، رواياتي كه شماره آنها به 26 ميرسد، نقل شده است.
همچنين، خداوند اسامي مقدّس آنان را بر عرش و كرسي و لوح و بر پيشاني ملائكه و درهاي بهشت و غيره نوشته است.(1)
نقل است كه جبرئيل، چون اسامي مقدّس خمسه طيّبه را در ساق عرش مشاهده كرد، عرض كرد: پروردگارا، تو را به حقّ اين بزرگواران قسم ميدهم كه مرا خادم آنان قرار دهي.(2)
در حديث حضرت جواد عَلَيْهِ السَّلام است كه حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام به عيادت مريضي كه در حال سكرات مرگ بود، تشريف بردند. بعد از چند كلام، آن مريض عرض كرد: اين جمع از ملائكه در مقابل شما ايستادهاند؛ اجازه فرماييد بنشينند! به امر حضرت، نشستند.
سپس حضرت به مريض فرمود: «از آنان بپرس كه آيا مأمورند
در پيشگاه من بايستند». مريض گفت: از آنان پرسيدم و گفتند كه اگر تمام ملائكه در اينجا حاضر باشند، بايد براي شما بايستند و تا شما اجازه ندهي، نخواهند نشست؛ اين طور از جانب خدا فرمان دارند.(1)
1) تفصيل اين روايت در بحار (ج 6/195) موجود است.
از آنچه گذشت، كاملاً آشكار شد كه حضرت سليمان از پروردگار نعمت مُلك را درخواست كرد؛ پس خداوند اجابت فرمود، تا آنجا كه باد را مسخّر او قرار داد. آنگاه، جنّيان و شياطين مطيع و فرمانبردار او شدند.
امّا صاحب مُلك عظيم پيغمبر اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه و ائمّه هدايند كه 72 حرف از اسم اعظم نزد ايشان است، وارث تمام كمالات و علوم انبيا و مرسليناند- چنان كه علم آصف و سليمان، نزد علم آنان، مانند قطره است نسبت به درياي اخضر- و تمام موجودات به فرمان ايشاناند. موارد فرمانبرداري جنّيان از پيغمبر و ائمه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام نيز بسيار است.
در كتاب شريف كافي، در باب اينكه جنّيان به خدمت ائمّه ميآيند و مسائل حلال و حرام خود را طرح ميكنند و ائمّه عَلَيْهِمُ السَّلام
به آنان خدماتي ارجاع ميفرمايند كه آنان اطاعت كرده آن را به انجام ميرسانند، رواياتي در اين موضوعات نقل شده است.
از آن جمله، آمده است كه نامه شريف امام باقر عَلَيْهِ السَّلام را يكي از جنّيان آورد و به سَدي صَيْرفي رساند و نامه ديگري هم براي جابر جُعفي آورد. چون سدير به خدمت امام عَلَيْهِ السَّلام رسيد و قضيّه را نقل كرد، امام فرمود:
«ما خدمتگزاراني از جنّيان داريم كه تابع مايند و هر وقت به ايشان كاري ارجاع كنيم، اطاعت ميكنند».
در بَحار(1)، باب اينكه جنّيان خادمان ائمّه هدايند و براي ايشان ظاهر ميشوند و درباره مطالب ديني خود از ايشان سؤال ميكنند، بالغ بر 20 روايت نقل گرديده است.
همچنين، روايات بسياري نقل شده است كه جمعي از جنّيان خدمت پيغمبر اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه رسيدند و ايمان آوردند و تسليم و مطيع گشتند؛ گاهي نيز، بدون اينكه ديده شوند، مردم را به آواز بلند به سوي پيغمبر دعوت ميكردند.
در باب بيانات شيطان و جنّيان درباره مناقب اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام و شرح استيلاي حضرت بر آنها و جهاد آن بزرگوار با جنّيان هم رواياتي نقل گرديده كه دليل بر اين مدّعاست.
اين جانب در مستدرك سفينه(2)موارد اطاعت و فرمانبرداري جنّيان از پيغمبر و امامان را مشروحاً بيان كردهام.
در فصل اوّل از اين بخش، آيات متشابهي را كه بعضي به رأي خود معنا كردهاند و ولايت تكوينيِ پيغمبر و عترت پاكيزه او را به وسيله آن نفي نمودهاند، بررسي ميكنيم.(1)
چنان كه در مقدّمه يادآور شديم: به طور كلّي، كشف مراد پروردگار از آيات كريمه قرآن در غير نصوص (يعني مفاد واضح و قطعي آن) بايد با تفسير و بيان عترت پاكيزه پيغمبر صورت پذيرد و بدون آن، بنا بر اتّفاق نظر علماي شيعه احتجاج به آنها جايز نيست.
بنابراين، در آياتي كه حمل معاني متعدّد بر آن امكاني دارد،
1) شبهاتي كه در بخش دوم و سوم اين اثر ميآيد از كتاب «درسي از ولايت» نقل شده است.
نميتوان معنايي را بدون تفسير و بيان عترت انتخاب كرد و بر آن، اساسي را بنا نهاد. از اين قبيحتر آنكه عترت پاكيزه يكي از آن معاني را تأييد بفرمايد؛ ولي باز كسي، به خيال خود، معناي ديگري را بگيرد و عقيدهاي را بر آن بنيانگذاري كند!
از اين قبيل است احتجاج به آيه شريفه:
لَيْسَ لَكَ مِنَ الْاَمْرِ شَيْءٌ أوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ أوْ يُعَذِّبَهُمْ فَإنَّهُمْ ظالِمُونَ .(1)
كه شبههكنندهاي آن را به رأي خود ترجمه كرده و با افزودن عبارتي بر آن، چنين گفته است:
«هيچ امري از امور براي تو و بر عهده تو نيست؛ چه خداوند توبه ايشان را بپذيرد، چه عذابشان كند».
نيز، همان شخص ميگويد:
كلمه «شيء» در اين آيه نكره است و در سياق نفي واقع شده و مفيد عموم است؛ يعني هيچ كاري از امور تكويني بر عهده رسول خدا نيست. اگر كسي بگويد: در تفسير اين آيه، امام فرمود: بلي والله امور حلال و حرام كه شيء و شيء است(2)به دست اوست، در جواب ميگوييم: بلي، حديث صحيح است. حلال و حرام از امور تشريعي است و اين كار به عهده پيغمبر است و از عموم استثنا شده است. مدّعاي ما همين است كه رسول خدا در امور
تشريعي ولايت دارد؛ امّا امور تكويني از او سلب شده، به عموم «شيء».
به عقيده ما، در پاسخ به اين شخص و اين نحو تفسير آيه قرآن، بايد گفت: در اين ترجمه، اشتباهاتي واقع شده است:
اوّل آنكه، در اين آيه، كلمه «لَكَ» (= براي تو) موجود است، نه كلمه «عَلَيْكَ» (= بر عهده تو). پس عبارت «بر عهده تو» كه در ترجمه آيه آمده، بيجاست و معناي «بر عهده تو چيزي نيست» هم باطل است؛ براي آنكه مستلزم نفيِ تمام تكاليف از پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه ميشود.
اشتباه دوم آنكه، لفظ «شَيْءٌ» هر چند نكره و در سياق نفي است، لكن به دو كلمه «مِنَ الْأمر» مقيّد است؛ يعني: «شَيْءٌ مِنَ الْأمر» براي تو نيست. الف و لام كلمه «الأمر» الف و لام عهد است (چنان كه شيخ طبرسي نيز فرموده است)، پس به موضوع معهود معيّني اشاره دارد؛
يعني: از آن امر مخصوص، هيچ چيز براي تو نيست.
به عبارت ديگر و مطابق ظاهر كلام شريف قرآن: براي تو، از آن امر مخصوص و معهود، هيچ چيز نيست؛ يعني اختيار آن امر مخصوص با خداست و با تو نيست.
امّا مراد از امر مخصوص و معهود، به حسب روايت، ولايت مولي اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام است. چنان كه حضرت باقر عَلَيْهِ السَّلام فرمودهاند؛
يعني اختيارِ جعل ولايت و خلافت با خداست و با تو نيست.
خداوند خليفه تو را معيّن و اتمام حجّت ميفرمايد. او دستگاه اختيار را بر هم نميزند و نظام اين دنيا را چنين قرار داده است.
بلي، اگر آيه چنين بود: «لَيْسَ لَكَ وَ لا عَلَيْكَ شَيْءٌ مِنَ الْأُمورِ». ترجمه ايشان صحيح بود؛ ولي چه كنيم كه هنوز چنين آيهاي نازل نشده است!
امّا روايتي كه مورد اشاره قرار گرفته چنين است:
ثقه جليلالقدر جناب عيّاشي، كه وثاقت و جلالت او مورد اتّفاق تمام علماست، در تفسير خود از جابر جُعفي نقل كرده(1)
علّامه مامقاني، در رجال، محدّث قمي و جمعي از متأخّران نيز، در كتابهاي خود، وثاقت و جلالت و كمال او را اثبات فرمودهاند و نوشتهاند كه وي 18 سال در خدمت امام باقر عَلَيْهِ السَّلام بوده و استفاده ميكرده است.
كه گفت:خدمت حضرت باقر عَلَيْهِ السَّلام، اين آيه را تلاوت كردم. حضرت فرمود:
«بلي، والله كه او امر اشيائي را دارا بوده و آنگونه كه خيال كردي نيست. من مراد از امر را (كه در آيه از اختيار پيغمبر خارج گرديده) براي تو ميگويم:
چون پيغمبر اسلام به ابلاغ ولايت عليّ بن ابي طالب مأمور
1) جابر بسيار جليلالقدر وعظيمالشأن، از شاگردان برازنده و ارجمند امام باقرو امام صادق عَلَيْهُما السَّلام و مواضع اسرار حضرت است؛ چنان كه اين جانب در مستدركات علم رجالالحديث، در ترجمه جابر، مشروحاً بيان كردهام.
شد، مي دانست كه بسياري از افراد امّت با آن حضرت دشمناند و به فضايلي كه خداوند به او مرحمت و عنايت فرموده حسد ميورزند. از اين جهت، قلب مقدّس پيغمبر ناراحت شد. اين آيه نازل شد كه اين امر (نصب خليفه) در اختيار تو نيست، آن را تبليغ كن و به تأخير نينداز.
اين است مراد پروردگار از امري كه آن را از اختيار پيغمبر خارج فرموده [نه امور ديگر و نه آنچه تو پنداشتهاي]. چگونه پيغمبر امري را دارا نباشد، حال آنكه خداوند [امر دين خود را] به او تفويض فرموده و قرار گذاشته كه هرچه او حلال كند حلال و آنچه حرام فرمايد حرام است؟! اين كلام پروردگار است:
ما آتيكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهيكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا(1) .
مفسّران نيز كلمه «الأمر» را تعميم نداده و الف و لام آن را نشانه عهد و اشاره به مطالب مذكور در سياق آيات كريمه پيش دانستهاند.
از آن جمله، شيخ طبرسي در تفسير خود، از سياق اين آيه شريفه با آيات پيش از آن، چنين استفاده فرموده و الف و لام كلمه «الأمر» را نشان از عهد و اشاره به ماسبق گرفته و فرموده است:
ظفر و غلبه مؤمنان بر كفّار، كه در آيات قبل ذكر شده، نبوده
1) حشر (59)، 7: هر چه پيامبر برايتان آورد بگيريد و از هر چه نهيتان كرد دست برداريد. در ضمن، اين روايت شريف در بحار و تفسير برهان موجود است و من آن را به اختصار نقل كردم.
مگر از جانب پروردگار. اين ياري مؤمنان براي آن بوده است كه خداوند خواسته جمعي از كفّار را نابود فرمايد، گروهي را اسير و دستهاي را نيز خوار كند كه با حالت ذلّت و نوميدي از ميدان مبارزه به جايگاه خود برگردند.
پس اختيار اين ياري، يا به هلاك رساندن و ذليل كردن، يا آنان را به لطفِ خويش هدايت كردن و پذيرفتن، يا عذاب كردن، همه با خداست.
آنگاه، طبرسي فرموده:
اين آيه دلالت دارد كه امور مربوط به ياري و ظفر و قبول توبه ايشان، يا عذاب كردن، فقط در اختيار پروردگار است.
كلمه «امر» در قرآن مجيد و روايات به شش معنا آمده؛
چنان كه هم اين جانب در مستدرك سفينه، لغت «امر»، شرح دادهام و هم صاحب كتاب شريف مفتاحالكتب الأربعه در لغت «امر» بيان فرموده است.
از جمله، در بسياري از آيات كريمه و روايات شريفه، لفظ «امر» به معناي ولايت و امامت آمده است.
نميدانم اين جناب نويسنده چه جوابي در مقابل خداوند دارد، اگر در روز قيامت به او بفرمايد: مراد من از كلمه «امر» در آيه لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأمْرِ شَيْءٌ نصب مقام ولايت و امامت و خلافت بوده؟ چرا در اين آيه متشابه (داراي معاني متعدّد) به رأي خود سخن گفتي و به تفسير عترت پيغمبر خود مراجعه نكردي؟!
اگر هم مراجعه كردي و ديدي كه حجّت بالغه حقّ، امام
باقر عَلَيْهِ السَّلام، مراد از امر را ولايت دانسته، چرا به تعميم قايل شدي؟!
پس قول به «تعميم» خلاف ظاهر قرآن، خلافت روايت و خلاف گفتار مفسّران است.
عجيب آن است كه اين شخص در ذيل استدلال به آيه شريفه لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأمْرِ شَيْءٌ به روايت جابر جُعفي استدلال كرده و گفته: روايت صحيح است؛ ولي اسم جابر را نبرده و عمداً غفلت نموده و بعد به ما اشكال كرده است كه چرا به روايت جابر استدلال كردهايم و با كمال بيپروايي، به نجاست جابر حكم كرده است!
حال آنكه اگر به كتاب رجال علّامه مامقاني و كتاب سفينةالبحار محدّث قمّي و غيره را مراجعه ميكرد، عظمت و وثاقت و جلالت او را درك ميكرد.
باري، هر كه عربي نميداند، ميتواند به كتاب منتهيالآمال محدّث قمّي، فصل معجزات امام محمّد باقر عَلَيْهِ السَّلام، مراجعه كند تا عظمت و جلال جابر جعفي براي او ظاهر گردد.
ديگر آنكه شايد لام در آيه شريفه لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأمْرِ شَيْءٌ نشانه ملكيّت باشد و مقصود آن باشد كه تو، به ذات خود، مالك هيچ چيز نيستي مگر آنچه خداوند به تو تمليك فرمايد، نظير آيه كريمه قُلْ لا أمْلِكُ لِنَفْسي نَفْعاً وَلا ضَرّاً إلّا ما شاءَ اللهُ ؛(1)
1) اعراف (7)، 188: بگو من مالك هيچ سود و زياني براي خويشتن نيستم، مگر آنچه خدا بخواهد.
و كلام حضرت عسكري عَلَيْهِ السَّلام كه در روايتي (چنانكه در بحث معاني غلوّ خواهد آمد) فرمود:
«مالك چيزي نيستند مگر آنچه خداوند به آنان تمليك فرمايد. مالك موت و حيات و نشور و قبض و بسط و حركت و سكوني نيستند مگر آنچه خداوند به آنان تمليك فرمايد... و هرچه خداوند به آنان تمليك فرمايد، خود مالكتر است».
بالجمله، اين آيه شريفه از آيات متشابه است و براي اثبات مدّعاي ايشان، به آن نميتوان استدلال كرد.
همچنين قايلين به جبر، با استدلال به اين آيه، اثبات جبر كردهاند؛ چنانكه صاحب نهجالبلاغه، سيّد رضي، در حقائقالتّأويل نقل فرموده و خود نيز سخن ايشان را به بهترين وجهي جواب داده است. اگر غرضي در كار نيست، به آنجا مراجعه كنند تا اختلاف نظر در اين آيه شريفه و متشابه بودن آن روشن شود؛ شايد اين لجاجت پايان يابد و از ترويج اباطيل مخالفان اهلبيت دست بردارند.
چگونه ميشود پيغمبر خاتم و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام اختيار ولايت و حقّ فرمانفرمايي در امور تكويني را نداشته باشند، حال آنكه حضرت سليمان داراي اين اختيار بود؟!
خداوند باد و حيوانات را مسخّر و مطيع او قرار داد و وصيّ سليمان (آصف) را توانايي بخشيد كه تخت بلقيس را، در مدّتي كمتر از يك چشم بر هم زدن، نزد سليمان حاضر كند. آيا پيغمبر ما و خليفهاش عليّبن ابيطالب عَلَيْهِما السَّلام از او افضل و اشرف نيستند؛ و
آيا آنان وارث تمام پيغمبران و مرسلين نيستند؟!
از جمله آياتي كه به رأي خود ترجمه كردهاند آيه شريفه وَ ما مُحَمَّدٌ إلّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُل(1) است.
گفتهاند:
محمّد هيچ عنواني جز رسالت ندارد؛ مانند رسولان گذشته. محمّد مأمور شرع است و فقط داراي همين عنوان است، نه عنوان ديگر. او مانند موسيبنعمران است و چنانكه حضرت موسي ولايت تكويني نداشت همهجا حاضر و ناظر نبود، اين پيغمبر نيز چنين است.
در جواب، مي گوييم: مدّعي به تفاسير و ذيل آيه توجّه نكرده كه اين آيه شريفه در جنگ اُحد نازل شده است.
هنگامي كه شيطان ندا كرد: محمّد كشته شده، جمعي از مسلمانان گفتند: اگر محمّد نبيّ و رسول بود، نميمرد و كشته نميشد. بعضي از مؤمنان گفتند: شما از دين خود دفاع كنيد و قتال را ادامه دهيد تا به او ملحق شويد. بعضي هم گفتند: حال كه محمّد كشته شده، به دين سابق خود برميگرديم و كسي را نزد ابوسفيان بفرستيم كه براي ما از او امان بگيرد.
آن موقع، از اين قبيل كلمات بر زبان مسلمانان جاري شد؛
1) آل عمران (3)، 144
ولي بعد، چون چشم آنان به پيغمبر افتاد، عذرخواهي كردند. اين آيه نازل شد كه محمّد مانند رسولانِ پيش از دنيا ميرود. آيا اگر بميرد يا كشته شود، شما ميخواهيد به زمان جاهليّت خود برگرديد؟! او، چه كشته شود و چه بميرد، شما بايد از دين خود دفاع كنيد.
خلاصه، خداي متعال ميفرمايد كه محمّد نيز مانند رسولان گذشته يا ميميرد، يا كشته ميشود. آيه در اين مقام نيست كه بگويد محمّد هيچ عنواني جز رسالت ندارد؛ بنابراين، با آياتي كه عناوين ديگري براي آن حضرت ثابت ميكند منافات ندارد؛
مانند آيه وَ لكِنْ رَسُولَ اللهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّين(1) كه هم عنوان رسالت و همه عنوان خاتمالنّبيّين دارد؛
آيه أسْري بِعَبْدِهِ(2)كه عنوان عبدالله در آن آمده و لذا، مسلمانان در تشهّد نماز ميگويند: «وَ أشْهَدُ أنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُه»؛
آيه يا أيُّهَا النَّبِيُّ إنّا أرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً وَ داعِياً إلًي اللهِ بِإذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِيراً(3) و آيه شَهيداً(4)كه در اين آيات، عنوان شاهد و شهيد و مبشّر و نذير و سراج منير به ايشان داده شده است؛
آيه رَحْمَةً لِلْعالَمين(1)و آيه لِيَكُونَ لِلْعالَمينَ نَذيراً(2) كه حاكي است آن حضرت عنوان نذير و رحمت براي عالميان و جهانيان نيز دارد.
در آيات كريمه ديگر، ايشان عنوان ذكر و برهان و نعمت و نور و مشكاة يافته و غير اين عناوين هم زياد است كه صاحب كتاب مناقب تعداد آنها را به 400 عنوان رسانده است.
مثلاً، عنوان «شفيعُالمُذْنِبِين» كه حاكي است ايشان (طبق آيات و روايات متواتر) داراي مقام شفاعت است.
عنوان «مَثَل اَعلي» در آيه كريمه وَ لِلّهِ الْمَثَلُ الْأعْلي(3) و آيه وَ لَهُ الْمَثَلُ الْأعْلي(4) نيز يكي ديگر از آن عناوين است كه اندكي درباره آن توضيح ميدهيم.
در مستدرك سفينه، لغت «مثل»، متجاوز از 15 روايت معتبر و صحيح از پيغمبر و اميرالمؤمنين و امام سجّاد و امام صادق عَلَيْهِمُ السَّلام نقل شده كه ايشان فرمودند: «ماييم مَثَل اعلاي اِلاهي».
سزاوار است در اينجا نيز چند روايت در اين زمينه نقل شود:
در تفسير صافي و نورالثقلين (در سوره روم)، براي اثبات اينكه پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام مَثل اعلاي الهياند، 3 روايت نقل فرمودهاند.
در خطبه شريف و مفصّلي كه در كتاب خصال صدوق (در باب رهنمودهاي ده گانه) و در تفسير فرات از پيغمبر اكرم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه نقل كردهاند، آن حضرت فرمود:
«نَحْنُ كَلِمَةُ التَّقْوي وَ سَبيلُ الهُدي وَالْمَثَلُ الْأعْلي وَالحُجَّةُ العُظْمي».
ماييم كلمه تقوا، راه هدايت، مثل اعلي و حجّت عظمي.
در بحار، اين روايت از طريق ديگر نيز نقل گرديده است. اين تعبير در فقره دوم زيارت جامعه نيز آمده است.
شيخ صدوق در عيون (باب 30) به سند صحيح، از ياسر خادم از حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام از پدران بزرگوارش، نقل كرده است كه حضرت رسول صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه فرمود:
«ياعلي، تويي حجّةالله، بابالله، طريق اِليالله، نبأ عظيم و صراط مستقيم. تويي مَثَل اعلي».
اين روايت را در بحار و غيره نيز نقل كردهاند.
صدوق در امالي (مجلس 10)، به سند خود از اَصبغبن نباته نقل كرده است كه اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«منم خليفه رسولالله وزير و وارث او... منم حجّت عظمي و آيت كبري و مَثَل اعلي».
در خطبه اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام در مناقب خود، آمده است كه حضرتش فرمود:
«أنَا أسْماءُ اللهِ الْحُسْني وَ أمْثالُهُ العُلْيا و آياتُهُ
الْكُبْري»(1).
از كتاب نجوم سيّد ابن طاووس نقل كردهاند كه منجّمي خدمت امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام رسيد. حضرت به او فرمود: «ميخواهي تو را به كسي راهنمايي كنم كه از وقتي به مجلس ما وارد شدي بر 4000 عالَم مرور كرده»؟ عرض كرد: كيست؟ حضرت فرمود: «اسم او را به تو نميگويم؛ ولي به آنچه خوردي و ذخيره كردي تو را خبر ميدهم».
چون او را خبر داد، عرض كرد: شهادت ميدهم تويي حجّت عظمي و مَثل اعلي و كلمة التّقوي. حضرت فرمود:
«تو راست ميگويي و قلب تو مورد امتحان الاهي واقع شده؛ پس به اين عقيده ثابت باش»(2).
در چند زيارت وارده از معصومين به ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام خطاب ميشود: «شماييد مَثل اعلي و آيت كبرايِ الاهي».
ساير روايات اين موضوع را در مستدرك سفينه ذكر كردهام؛ و ميتوان گفت شمار آنها به حدّ تواتر ميرسد.
مراد از «مَثَل اعلي» نور مقدّس 14 معصوم عَلَيْهِمُ السَّلام است كه گاهي از آن به نور ولايت، گاهي به نور علم و گاهي به نور عرش تعبير كردهاند.
پيغمبر و امام به بركتِ اين نور علم و نور عرش- كه اسم علم و قدرت و رحمت واسعه است و ايشان حامل آناند- تمام
گذشته و آينده را، افزون بر آنچه در عالم خلقت موجود است، ميدانند؛ و به وسيله اين قدرت كه خداوند به آنان عنايت فرموده، همه خواستههايشان عملي ميشود.
نه شريك خدايند، نه وزير و مانند و دبير او؛ بلكه بندگاني مخلوق و مربوب و محدودند كه اگر خداوند به آنان چيزي ندهد، از خود هيچ ندارند.
خداوند آنان را مَثَل اعلاي خود قرار داده كه علم آنان نمونه علم پروردگار و قدرت آنان نمونه قدرت ايزد متعال باشد. از اين علم و قدرت به «عرش» تعبير ميشود كه پيغمبر و امام حامل آناند. پس چون علم و قدرت ايشان از علم و قدرت پروردگار است، به هر كاري دانا و توانايند.
پيغمبر و امام عَلَيْهما السَّلام چون خلقت جسماني دارند، در مكاني محدود و معيّن هستند؛ ولي به نور مقدّس علم و قدرت كه حامل آناند، همه را ميبينند و مشاهده ميكنند و حجابي در برابر چشم بيناي ايشان نيست .(1)
امّا در مورد تشبيه رسالت حضرت رسول صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه به رسالت حضرت موسي بن عمران عَلَيْهِ السَّلام بايد گفت كه اين تشبيه از جهت اصل رسالت صحيح است، نه در خصوص درجات و حدود رسالت؛ زيرا واضح است كه حضرت موسي در درجه حضرت
1) اين جانب تفصيل تمام اين مطالب را در مستدرك سفينه، ذيل لغات «نور، علم، عرش»، بيان كرده و مقداري از آن را نيز در تاريخ فلسفه و تصوّف (ص 143-150) آوردهام.
رسول صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه نبودند و علوم و كمالات حضرت موسي نسبت به علوم و كمالات حضرت رسول صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه مانند قطرهاي است نسبت به دريا؛ چنانكه قبلاً گذشت.
از جمله آياتي كه شخص مزبور، براي نفي ولايت تكويني، به آنها استدلال كرده اين آيه است:
قُلْ إنِّي لا أمْلِكُ لَكُمْ ضَرَّاً وَلا رَشَداً*... وَلَنْ أجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً* إلّا بَلاغاً مِنَ اللهِ وَ رِسالاتِه(1)
وي آيه را چنين معنا كرده:
«بگو: من مالك ضرر و نفعي براي شما نيستم و من جز خدا پناهي نخواهم يافت؛ جز اينكه من مبلّغ پيغامهاي خدايم»؛ يعني من عهدهدار تبليغم، نه تكوين».
امّا به عقيده حقير، بايد اين آيه را با آيات ديگر كه در سوره اعراف و يونس است، نيز با برخي از روايات شريف، جمع كرد و معنا نمود.
در آن صورت، روشن ميشود: مراد آن است كه من، به ذات خود و از نزد خود، مالك ضرر و رشد شما نيستم، مگر آنچه خدا بخواهد؛ زيرا پيغمبر و ديگران به تمليك پروردگار و به اندازهاي كه خداوند خواسته، داراي قوّت و قدرتي شدهاند كه به سبب آن،
1) جنّ (72)، 21-23
مالك نفع و ضرر براي خود و ديگراناند.
براي همين جهت است كه در آيات و روايات از ضرر رساندن به ديگران، نيز از آنكه كسي به بدن خود ضرر رساند، نهي شده و حكمي را كه موجب ضرر باشد برداشتهاند.
مثلاً، اگر استعمال آب براي بدن ضرر داشته باشد، شخص بايد تيمّم كند؛ و روزه نيز، اگر براي بدن ضرر داشته باشد، حرام است.
پس ميتوان گفت كه مردمان مالك ضرر رساندن به خود هستند و از اين جهت است كه آنان را از اين كار نهي كردهاند. اگر ضرر رساندن ممكن نباشد، نهي معنا ندارد.
در آيات و روايات بسيار ديگري مدح نفع رساندن به بندگان خدا بيان شده، چنانكه فرمودهاند:
«خَيْرُالنّاسِ أنْفَعُ النّاسِ بِالنّاسِ»
هركس نفعش براي مردم بيشتر باشد، از ديگران بهتر است.
پس مردم و پيغمبران، به تمليك پروردگار و احسان ايزد متعال، مالك نفع و ضرر خود و ديگران هستند؛ ولي به آن اندازه كه خداوند متعال بخواهد. از اين جهت، نفع رساندن گاهي واجب ميشود و گاهي نيز مستحب؛ ولي ضرر رساندن به خود و ديگران را حرام اِعلام كردهاند.
نكته ديگر آنكه نويسنده موردنظر، از بين آيه، عبارت قُلْ إنِّي لَنْ يُجِيرَنِي مِنَ اللهِ أحَد را اسقاط كرده. واضح است كه
احدي هرگز كسي را پناه نميدهد تا نگذارد از جانب خدا سختي و گرفتاري و عذاب به او برسد؛ كه اگر خدا بخواهد كسي را مبتلا فرمايد، كسي نميتواند مانع او شود.
پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه نيز هرگز پناهي غير خدا ندارد؛ هرچه دارد از جانب خدا دارد و هر نعمت و لطفي هم كه از جانب ايشان و با توسّل به حضرتش به كسي برسد، همه از ناحيه لطف پروردگار است.
در تفاسير از كتاب كافي نقل كردهاند كه حضرت كاظم عَلَيْهِ السَّلام در تفسير اين آيه فرمودند:
«چون حضرت رسول- صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه- مردم را به ولايت اميرالمؤمنين عليّبن ابيطالب- عليه السّلام- دعوت فرمود، قريش جمع شدند و عرض كردند: اي محمّد، ما را از قبول ولايت معاف دار. پيغمبر فرمود: امر نصب ولايت به اختيار خداست و در اختيار من نيست. آنان در باطن قبول نكردند كه از جانب خدا باشد و [از نزد حضرت] بيرون رفتند؛ پس اين آيه شريفه نازل شد».
در تفسير قمي، در توضيح اين آيه شريفه فرمودهاند:
بگو: من براي شما هيچ ضرر و منفعتي را مالك نيستم، اگر شما از امر ولايت عليّبن ابيطالب عَلَيْهِ السَّلام اعراض كنيد. نيز بگو: احدي مرا از [عذابِ] خدا پناه نميدهد، اگر ولايت آن حضرت را كتمان كنم؛ و غير پروردگار، پناهي براي خود نمييابم. من جز آنچه خداوند درباره ولايت عليّبن ابيطالب امر فرموده،
نميگويم و ابلاغ نميكنم. كسي كه درباره ولايت با فرمان خدا و رسول مخالفت نمايد، سزاي او جهنّم خواهد بود.
از آنچه گذشت، مراد پروردگار در دو آيه ديگر كه نظير اين آيه است- و صاحب شبهه به آنها استدلال كرده و يك عبارت از آنها را از قلم انداخته- معلوم ميشود. آن دو آيه اين است:
قُلْ لا أمْلِكُ لَكُمْ نَفْعاً وَلا ضَرَّاً إلّا ما شاءَالله(1) و قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي ضَرَّاً وَلا نَفْعاً إلّا ماشاءَالله(2).
در هر دو مورد، جناب نويسنده عبارت «إلّا ماشاءَ الله» را، چون به ضرر او بوده، ذكر نكرده است!
اين دو آيه كلام ما را تأييد ميكند كه گفتيم پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه و ديگران به ذات خود مالك نفع و ضرر خود و سايرين نيستند، مگر آنچه خداوند بخواهد؛ يعني، آنچه از قوّت و قدرت كه خداوند بخواهد به ايشان تمليك فرمايد. پس به اندازهاي كه خداوند به آنان تمليك فرموده، مالك نفع و ضرر خود و ديگران اند.
يكي ديگر از آياتي كه براي نفي ولايت تكويني به آنها استدلال كردهاند اين آيه است:
قُلْ ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ وَ ما أدْرِي ما يُفْعَلُ بِي
وَلا بِكُمْ(1) .
در ترجمه آيه كريمه، صاحب شبهه اينگونه گفته و با رشته خيال خود چنين بافته است:
«بگو: من پيغمبر تازه درآمدي نيستم و مانند ساير رسولانم و نميدانم با من و با شما چه خواهد شد».
سپس گفته:
«اين آيه واضح ميگويد كه خاتمالانبيا مانند ساير رسولان از امور تكويني خود و ديگران بياطّلاع است.»
بايد گفت كه در اين آيه نيز عبارت شريفه إنْ أتَّبِعُ إلّا ما يُوحي إلَيَّ راـ كه بعد از كلمه «بِكُمْ» آمده- با غرضورزي، ذكر نكردهاند.
اين آيه بايستي همراه با ذيل آن و آيات ديگر، مانند آيات سوره قدر (كه حاكي است تمام مقدَّرات سال را در شب قدر به خدمت پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه عرضه ميدارند) و با ملاحظه روايات متواتر معنا گردد. در اين صورت، ميتوان گفت مراد اين است كه بگو: من به ذات خود و از پيش خود، بدون تعليم پروردگار، چيزي نميدانم.
در ذيل آيه نيز همين معنا مورد نظر است كه فرموده:
«من متابعت نميكنم مگر آنچه را به من وحي ميشود»؛ يعني من، به ذات خود، چيزي نميدانم و همه از وحي پروردگار و
1) احقاف (46)، 9
تعليم ايزد متعال است.
پس آن حضرت به وحي و تعليم پروردگار است كه همه گذشته و آينده را ميداند و ميبيند؛ زيرا وحي به احكام شرعي و معالم ديني منحصر نيست؛ بلكه به پيغمبر خاتم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه دايرةالمعارفي به نام قرآن وحي شده كه همه علوم در آن جمع است (چنانكه قبلاً گذشت).
همچنين، به تصريح قرآن، «رُوحٌ مِنَ الْأمْرِ» به پيامبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وحي شده كه مقداري از آثار و فوايد آن در گفتارهاي پيشين ذكر گرديد و درباره آن باز سخن خواهيم گفت.
ايشان پسنديدهتر از ساير رسولان براي علم غيب است. خداوند ميفرمايد:
عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلي غَيْبِهِ أحَداً* إلّا مَنِ ارْتَضي مِنْ رَسُولٍ(1).
خداوند عالِمِِ غيب است و احدي را بر غيب خود آگاه نفرمايد مگر آن رسولي كه پسنديده باشد؛
پس حضرت رسول پسنديده خداست براي علم غيب.
البتّه، احتمال دارد كه مراد از اين آيه عليِّ مرتضي، كه نفس او از رسول است، باشد؛ چنانكه در بسياري از روايات نقل شده است كه جبرئيل به حضرت رسول عرض كرد: «عليِّ مرتضي از توست» و پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه هم فرمود: «علي از من است». آيهي «أنْفُسَنا»(2)
در قضيّه مباهله نيز دليل آن است.
از اين جهت، هزاران خبر غيبي از پيغمبر و اوصياي آن سرور عَلَيْهِمُ السَّلام راجع به قضاياي بعد از دوران حياتشان صادر شده است كه شيعه و سنّي بسياري از آنها را نقل و تا امروز، وقوعشان را مشاهده كردهاند.
در روايات شيعه، موارد بسياري از اِخبار پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه درباره آنچه بر اهل بيت و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام روا خواهند داشت، يافت ميشود و بسياري از قضاياي افراد امّت را در قالب آنها و ديگر اخبار شرح دادهاند.
اينجانب تفصيل جهات علم پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام را در كتاب مقام قرآن و عترت آوردهام كه در حدود 100 صفحه آن به علم غيب ائمّه عَلَيْهِمُ السَّلام مربوط است.
علامه بزرگ شيعه، سيّدهاشم بحراني، در كتاب شريف مدينةالمَعاجز بيش از 2000 نمونه معجزات دوازده امام را نقل كرده و در حدود 650 خبر نيز از موارد اِخبار غيبي ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام را متذكّر گرديده است؛ جَزاهُ اللهُ عَنْ أجْدادِهِ الطَّيِّبِينَ الطّاهرينَ خَيرَ الجَزاء!
پس چگونه ميشود شخص عاقل به اين عبارت از آيه قرآن: ما أدْرِي ما يُفْعَلُ بِي وَلا بِكُمْ ايمان بياورد؛ ولي، بيتوجّه به آيات ديگر و روايات متواتري كه در دست است، بگويد كه پيغمبر از سرنوشت و آينده خود و ديگران بياطّلاع است؟!
اين استدلال مانند استدلال جمعي از مدّعيان اسلام است كه
ميگويند خداوند- جلّجلاله- جسم است، اعضا و جوارح دارد و در آخرت ديده ميشود و ادّعا ميكنند كه از انبيا و رسولان- معاذالله- معصيت صادر ميگردد!
گروهي از آياتي كه براي نفي ولايت تكويني به آنها استدلال كردهاند اين آيات است:
إنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ وَ عَلَيْنَا الْحِسابُ ، (1)وَ ما عَلَي الرَّسُولِ إلِّا الْبَلاغُ ، (2)فَما أرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً إنْ عَلَيْكَ إلَّا الْبَلاغُ(3). و... .
گفتهاند:
«اي پيغمبر، تو فقط مبلّغ ديني و كار ديگري بر عهده تو نيست. تو نگهبان مردم نيستي؛ چه برسد به اينكه نگهبان و سرپرست جهان باشي! رسولي كه حفيظ مردم نيست، چگونه حافظ زمين و آسمان است؟!»
اين آيات حاكي است كه كاري جز بلاغ بر عهده رسول نيست؛ ولي نميگويد كه بلاغِ چه چيز.
شايد فقط مراد بلاغ و ابلاغ دين باشد.
شايد هم مراد عامّ باشد؛ يعني ابلاغ دين و ابلاغ هر آنچه از جانب خدا به او افاضه ميشود و او نقش واسطه فيض بين خالق و مخلوق را در رساندن آن به ديگران ايفا ميكند.
در يك كلام، يعني: تو مأمور وصول و ايصال فيوضات به غير هستي، نه مسئول مصارف آن؛ حساب نعمات و اعمال، در روز قيامت، بر ماست.
پس ميتوان گفت مراد آن است كه در خصوص احكام الاهي فقط ابلاغ بر عهده توست، نه الزام و اجبار مردم در عمل كردن به وظايف ديني. تو فقط ابلاغ فرما؛ حساب آنان بر عهده تو نيست و باكي هم بر تو نيست كه ايمان نياورند و كافر شوند. لذا، خداي متعال در قرآن كريم فرموده است:
وَ ما عَلَيْكَ ألّا يَزَّكّي ، (1)وَ ما عَلَيْكَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ .(2)
امّا موضوع حفيظ و حافظ بودن؛ واضح است اينكه پروردگار حفيظ و حافظ تمام موجودات است با اينكه ملائكه به امر پروردگار حفيظ و حافظ افراد انسان باشند منافات ندارد. آيات قرآن، مثل آيه وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَهً(3) و آيه وَ إنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظِين(4)در اين
باره صراحت دارد. حافظ و حفيظ بودن پروردگار به ذات مقدّس خود نسبت به تمام اشياست و خداوند «خَيرُ الحافِظين»(1)است.
از همين نكته، ميتوان دريافت كه در ميان مردم نيز بايد حافظاني باشند كه خداوند خودرا بهترينِ حفظكنندگان دانسته است؛ و آشكار است كه حافظ و حفيظ بودن مخلوق به اندازهاي كه خداوند به او قدرت و توانايي داده محدود است.
عبارت فَما أرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً مانند آيه شريفه وَ ما أنَا عَلَيْكُمْ بَحَفيظٍ(2) و آيه وَ ما أنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكيلٍ(3) است و مراد از همه اين آيات نيز آنكه: تو وكيل و حافظ و نگهدار و قيّوم آنان نيستي. اگر تو و ديگران چيزي را حفظ كنيد، به قوّت و قدرتي است كه خدا به شما عنايت فرموده است؛ پس باز هم قيّوم و نگهدار همگان با قوايشان خود خداست.
به همين ترتيب، آيات مالكيّت پروردگار متعال با آيات و ادلّه مالكيّت محدود مخلوقات، كه فقير بالذّاتاند، منافاتي ندارد.
نيز، آيه شريفه وَ كَفي بِاللهِ شَهيداً(4)با آيات كريمهاي كه ميفرمايد خداوند متعال، در ميان خلق خود، شهيد و شهدا و اَشهادي قرار داده است منافاتي ندارد.
در قرآن مجيد مي خوانيم:
فَكَيْفَ إذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلي هؤُلاءِ شَهِيداً(1) .
در روايات آمده است كه پيغمبران بر امّتهاي خود شاهدند، حضرت محمد صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه بر انبيا شاهد است و علي عَلَيْهِ السَّلام نيز شاهد پيغمبر ماست؛ وخداوند در اين باره فرمود:
قُلْ كَفي بِاللهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتاب(2).
نيز، ميفرمايد:
لِتَكونوا شُهَداءَ عَلَي النّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً (3).
اين آيه درباره ائمّه هدي نازل شده؛ آنان شهداي بر خلقاند و رسول هم شاهد و شهيد آنان است.
نيز، ميفرمايد:
لكِنِ اللهُ يَشْهَدُ بِما أنْزَلَ إلَيْكَ أنْزَلَهُ بِعِلْمِهِ وَ الْمَلائِكَةُ يَشْهَدُونَ وَ كَفي بِاللهِ شَهِيداً(4).
نيز، ميفرمايد:
أَفَمَنّْ كانَ عَلي بَيِّنَةٍ مِنْ ربِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْه (5).
مراد از «مَنْ كانَ عَلي بَيِّنَة» رسول خدا صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم و شاهدي كه از او و تاليِ اوست اميرالمؤمنين عليّ بن ابيطالب عَلَيْهِ السَّلام است؛ چنان كه در روايات متواتر خاصّه و عامّه آمده است.
نيز، ميفرمايد:
وَ يَقُولُ الْأشْهادُ (1).
مراد از «اَشهاد» ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام هستند؛ چنان كه امام باقر عَلَيْهِ السَّلام فرموده است.(2)
شاهداني كه در اعلا درجات عدالت و كمالاند و بناست كه در روز قيامت براي خلق شهادت دهند، آيا ميشود كه احوال و افعال خلق را نبينند و ندانند؟! معلوم است كه پاسخ منفي است؛ زيرا بايد احوال و افعال خلق را ببينند و بدانند تا بتوانند شهادت دهند و بدون ديدن و دانستن، كسي نميتواند شهادتي بدهد.
يكي ديگر از آياتي كه صاحب شبهات براي نفي ولايت تكويني به آنها استدلال كرده اين آيه است:
وَ لا يَأْمُرَكُمْ أنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِكَةَ وَ النَّبِيِّينَ أرْباباً
أيَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ إذْ أنْتُمْ مُسْلِمُونَ .(1)
وي در معناي آن گفته:
«خدا شما را امر نمي كند كه فرشتگان و پيغمبران را ارباب و مربّي خود بگيريد. آيا خدا به چنين كفري امر ميفرمايد؟!»
بايد گفت كه معناي آيه شريفه، با ملاحظه سياق اين آيه و آيه پيش، چنين است:
«هيچ بشري كه خداوند او را به رسالت برگزيده و به او كتاب و حكمت و نبوّت بخشيده، او را نرسد كه به مردم گويد: شما بندگان من باشيد، نه بندگان خدا. بلكه پيغمبران، بر حسب وظيفه خود، به مردم ميگويند: شما ربّاني باشيد، به واسطه تعليم و درس كتاب (يعني، به فراگيري قرآن و علوم آن بپردازيد و دستورهاي آن را انجام دهيد تا ربّاني گرديد). اين بشر كه خداوند به او كتاب و حكمت و نبوّت داده شما را امر نميكند كه فرشتگان و پيغمبران را خدايان خود بگيريد. چگونه اين بشر شما را به كفر امر كند، بعد از آنكه به خداوند دعوتتان كرده و شما اسلام آوردهايد»؟!
به عبارت ديگر، اگر كسي ملائكه و پيغمبران و ائمّه هدي را خدا و ربّ خود بداند، كافر است و مفاد اين آيه كريمه چنان است كه مقام ربوبيّت را از ملائكه و انبيا نفي ميفرمايد و به ولايت تكويني ربطي ندارد.
1) آل عمران (3)، 80
شيخ بزرگوار قمي- كه از اساتيد شيخ كليني است- در تفسير خود، در بيان اين دو آيه شريفه، فرموده: يعني حضرت عيسي به مردم نفرموده كه من شما را خلق كردم؛ پس بندگان من باشيد، نه بندگان خدا. عيسي به آنان فرموده است كه شما ربّاني (يعني دانشمند) باشيد.
امّا در مورد كلام پروردگار، يعني: و لا يَأْمُرَكُمْ...، فرموده: جمعي از مردم ملائكه را عبادت ميكردند؛ گروهي از نصارا عيسي را پروردگار ميدانستند و يهود ميگفتند عُزَير پسر خداست. پس خداوند آنان را تكذيب و اين آيه را نازل فرموده است.
در آيهاي ديگر هم آمده است كه بگو: اي اهل كتاب، بياييد از آن كلمهاي كه ما و شما آن را حق مي دانيم پيروي كنيم. آن كلمه اين است كه غير خدا را عبادت و پرستش نكنيم و چيزي را شريك او قرار ندهيم وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أرْباباً مِنْ دُونِ اللهِ .(1)
و برخي از ما برخي ديگر را پروردگار خود نگيرند. پس اگر از حق روي گردانند، بگوييد: شما گواه باشيد كه ما تسليم فرمان خداونديم.
از اين دو آيه، استفاده ميشود كساني كه براي ملائكه و انبيا و مرسلين و ائمّه عَلَيْهِمُ السَّلام به مقام ربوبيّت و اُلوهيّت قايل شوند كافرند. همه ما بايد خداوند را عبادت كنيم، چيزي را شريك او قرار ندهيم و پروردگاري غير پروردگار جهان و جهانيان نگيريم.
1) آل عمران (3)، 64
اكنون براي روشنتر شدن مطلب، معاني مختلف كلمه «ربّ» راـ كه جمع آن (يعني ارباب) در آيه مورد بحث به كار رفته- يادآور ميشويم:
معناي اوّلِ ربّ «پروردگار جهان و جهانيان» است و از اسماء مقدّسه الاهي به شمار ميآيد.
معناي دوم آن «پادشاه» است؛ چنانكه در قرآن كريم، در سه مورد، به اين معنا آمده است:
أمَّا أحَدُ كُما فَيَسْقي رَبَّهُ خَمْراً... اُذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ و اِرْجِعْ إلي رَبِّكَ... (1).
معناي سوم ربّ «مالك» است كه در لغت، به اين معنا، بسيار آمده. از آن جمله است سخن حضرت عبدالمطلّب در قضيّه مشهور اصحاب فيل كه فرمود:
«أنَا ربُّالآبالِ وَلِلْبَيْتِ رَبٌّ».
من مالك و صاحب شترانم و خانه كعبه خود مالك دارد.
همچنين، حضرت امام موساي كاظم عَلَيْهِ السَّلام، در روايت آداب سفره و شستن دست، فرمودند: «ابتدا ميشود به ربّالبيت»؛ يعني، به صاحب خانه.
معناي چهارم ربّ «مُطاع» (=پيروي شده) است. در آيه شريفه اِتَّخَذُوا أحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أرْباباً مِنْ دُون اللهِ(2) ، خداوند در
مذمّت اهل كتاب ميفرمايد:
«آنان، بدون امر پروردگار، دانشمندان و رُهبانان خود را مُطاع خود قرار دادهاند».
اين معنا از فرمودههاي امام باقر و امام صادق عَلَيْهِمَا السَّلام استفاده ميشود. اين مذمّت هم براي آن است كه آنان مطيع كساني ميشدند كه برخلاف حقّ و حقيقت سير ميكردند و حلال و حرام خداوند را تغيير ميدادند.
گذشته از اينها، ربّ به معناي «سائس، مدبّر، مصلح» و «سيّد» نيز آمده؛ چنان كه در لغت نامهها و كتب ديگر مذكور است.
نمونهاي از كاربرد كلمه «ربّ» به معناي اخير (و نه به معناي نخست) كلام اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام است، هنگامي كه از او درباره «دابّةُ الْأرْض»(1)
در كتابهاي تفسير مانند تفسير برهان و تفسير نورالثقلين و كتابهاي اخبار، روايات بسياري وارد شده كه مراد از اين «دابّة الأرض» كه از قبر بيرون خواهد آمد و با مردم تكلّم ميفرمايد، مولي الموحّدين اميرالمؤمنين صلوات الله عليه است.
سؤال كردند و فرمود:«او ربّ زمين است كه آرامش زمين به وجود اوست».
راوي عرض كرد: كيست؟ حضرت فرمود: «صدّيق و فاروق اين امّت است...» (و منظور حضرت خودش بود).
كلمه «ربّ» در تأويل كلام پروردگار: وَ أشْرَقَتِ الْأرْضُ بِنُورِ رَبِّها(2)نيز به همين معاني آمده است؛ چنان كه قمي در
تفسير خود نقل كرده است كه امام صادق عَلَيْهِ السَّلام فرمود: «ربّ الأرض امام ارض است كه به نور او، در وقت ظهور، زمين درخشان ميشود».
از آنچه گفتيم، تأويل اين كلام پروردگار هم ظاهر ميشود:
وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ* إلي رَبِّها ناظِرَةٌ .(1)
مراد از «ربّ» در اين آيه كريمه ميتواند پيغمبر و امام باشد كه مؤمنين ايشان را در قيامت ميبينند. در اين صورت، معناي آيه چنين ميشود: صورتهاي مؤمنين در قيامت، از شادي، درخشان و برافروخته و نوراني است و به سوي بزرگ و آقاي خود نظر ميكنند.
شايد هم مراد از «ناظره» منتظره باشد، چنان كه در چند روايت به معناي اخير گرفته شده است.
در قرآن كريم هم ناظره به معناي منتظره آمده است، آنجا كه خداوند ميفرمايد: فَناظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ(2)؛ يعني، بلقيس گفت: من هديّهاي براي سليمان ميفرستم و منتظر ميمانم كه چه جوابي ميآورند. پس كسي كه به اين آيه استدلال كرده و مدّعي شده است كه خداوند در آخرت ديده ميشود، در هر حال، به غلط رفته است.
از جمله آياتي كه نويسنده مزبور، براي نفي ولايت تكويني، به آنها استدلال كرده آيات شريفه
فَذَكِّرْ إنَّما أنْتَ مُذَكِّرٌ* لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ(1)است كه در توضيح آن گفته:
«پس تذكّر بده؛ تو فقط مذكِّري. تو بر ايشان تسلّط نداري. پس رسول كه تسلّط بر مردم ندارد، چگونه مسلّط بر تمام جهان و زمامدار آن ميباشد»؟!
«مُصَيْطِر» به سين و صاد، هر دو، قرائت شده و يك معنا دارد.
عليّ بن ابراهيم قمي در تفسير آيه دوم فرموده: يعني تو حافظ و نگهبان و نويسنده اعمال آنان نيستي.
صاحب مجمع البحرين فرموده است:
مسيطر و مصيطر آن است كه از مكاني عالي بر كسي مُشرِف و مسلّط باشد و به احوال او رسيدگي كند و اعمالش را بنويسد.
پس معناي آيه اين است كه تو مأمور ضبط اعمال آنان و مسلّط بر ايشان نيستي كه آنان را، به اكراه و اجبار، به دين اسلام وارد كني. همينطور، در جاي ديگر ميفرمايد:
وَ ما اَنْتَ عَلَيْهِمْ بِجَبّار (2).
تو اجبار كننده آنان نيستي (براي ورود به دين) و مردم مختارند.
فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُر .(1)
آيه ديگري كه ايشان براي نفي ولايت تكويني به آن استدلال كرده اين آيه است:
ما كانَ لِي مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأعْلي إذْ يَخْتَصِمُونَ (2).
گفته است:
«بگو: مرا علمي به مَلَأ اعلي نيست، هنگام گفت و گوي ايشان. پس كسي كه علمي به ملأ اعلي ندارد چگونه سرپرست و زمامدار ايشان است؟! و نيز آياتي كه ميگويد پيغمبر علمي به منافقين ندارد و جز وحي، چيزي نميداند».
در پاسخ، ميگوييم: به قرينه روايت معراج، كه در ذيل آيه وارد شده، نيز بنا به روايات متواتر ديگر، معناي آيه چنين است:
من به ذات خود و از پيش خود، بدون وحي و تعليم پروردگار، چيزي نميدانم؛ هرچه ميدانم به تعليم حقّ متعال است.
چگونه ميشود كه حضرتش، به واسطه تعليم پروردگار، دانا نگشته باشد؛ حال آنكه به بيان صريح قرآن ملكوت و آسمانها و
زمين را به حضرت ابراهيم خليل نمايش دادهاند؟!
آيا آنچه را ايشان ديده به پيغمبر ما نمايش ندادهاند؟!
آيا پيغمبر ما، محمّد صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ، افضل و اشرف و اعلم از انبيا نيست؟!
آيا نويسنده مورد نظر ما منكر معراج است؟!
يا اينكه ميگويد آن حضرت به معراج رفته و فراموش كرده است؟!
معناي آيهاي كه حاكي است پيغمبر علمي به احوال منافقان ندارد اين است كه حضرت، بدون وحي و تعليم پروردگار، علمي ندارد. چگونه حُذَيْفَه به تعليم پيغمبر (و طبق آن روايت مشهور) اخبار منافقان را دريافته؛ ولي خود پيغمبر بدان آگاه نبوده است؟!
بنده جواب اين آيات را، به طور مشروح، در رساله علم غيب امام بيان كردهام.
اين آيه را بايد با آيه شريفه ديگري جمع كرد كه ميفرمايد:
«به منافقان بگو: خداوند ما را به اخبار شما آگاه فرموده است» .(1)
نيز به آيه ديگري كه در اينجا ميآوريم، يعني: وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ(2) ، بايد توجّه داشت.
اگر هر سه آيه را در نظر ميآوردند و بين آيات جمع ميكردند، درمييافتند كه در قرآن كريم هيچ اختلافي نيست. پس، در هر مورد كه ديديم از پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ نفي علم شده، بدانيم كه مراد از آن آيه نفي علم ذاتي از آن حضرت است.
از جمله آياتي كه صاحب شبهات براي نفي ولايت تكويني به آنها استدلال كرده اين آيه است:
قُلْ إنَّما أنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحي إلَيَّ(1).
وي آيه را چنين تفسير كرده:
«بگو: همانا من بشري مانند شمايم كه به من وحي ميشود. پس فرق پيغمبر با افراد بشر چيزي نيست جز وحي؛ و وحي هم راجع به امور تشريعي است. پس وحي بر بشري موجب ولايت تكويني او نميشود».
بايد از ايشان پرسيد: مراد از «بَشَرٌ مِثْلُكُم» چيست؟
آيا معنايش اين است: به صورتْ، من بشري مانند شمايم؟
يا آنكه من بشري مانند شمايم، به صورت و سيرت و جنس و ذات و بدن و حقيقت؛ يعني آثار و خصوصيات بدني شما و من يكي است؟
اين احتمال دوم نادرست است؛ زيرا صدها روايت، از جمله:
1) كهف (18)، 110
اخبار(1)طينتِ پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام و كيفيّت خلقت ابدان آنان از طينت طيّب و خالص عِلّيِينِ، كيفيّت ولادت و ايّام رضاع (= شيرخوارگي) و ساير احوال ايشان (مانند سايه نداشتن و از دو طرف جلو و پشت سر ديدن) و روايات خلقت ارواح و قلوب شيعه از اضافه طينت ابدان آنان- علاوه بر عنوان ويژه رسالت كه در ممتاز نمودن آن حضرت از ديگران اهمّيّتي فوقالعاده دارد- احتمال دوم را تكذيب ميكند.
پس پيامبر، فقط در صورت، مثل بشر است و وحي به سوي او منحصر در تشريع نيست؛ بلكه، علاوه بر آن، علمِ احوالِ كايينات و مَغيبات (= اخبار غيبي) و آنچه خداوند بخواهد به او وحي ميشود.
واضح است كه هرچه پيامبر دارد از جانب خدا به او افاضه شده است. پس اگر به ولايت تكويني يعني حقّ فرمانفرمايي در كايينات براي او قايل باشيم، با اين آيه منافات ندارد.
آيه ديگري كه براي نفي ولايت تكويني مورد استفاده قرار گرفته اين آيه است:
1) شمار اين اخبار از حدّ تواتر بيشتر است و نمونههايي از آن را در كتاب شريف كافي و بصائر و غيره آوردهاند؛ از جمله، در بحار (ج 25/1، ج 5/225، ج 67/77 و ديگر مواضع كه در سفينة البحار و مستدرك سفينه، لغت «طين»، به طور مشروح ذكر شده است).
قُلْ أغَيْرَ اللهِ أتَّخِذُ وَلِيّاً... (1).
بگو كه آيا غير خدا را وليّ بگيرم؟! بگو: من مأمورم اوّلين مسلمان باشم؛ و از مشركان مباش.
گفتهاند:
«از اين آيه معلوم ميشود كه هركس غير خدا را ولايت بر خود دهد، تكويناً، مشرك است».
به عقيده ما، نتيجهاي كه به خيال خود از اين آيه گرفتهاند صحيح نيست؛ زيرا ممكن است اين آيه بيان وظيفه شخصي پيغمبر باشد. پيغمبري كه افضل و اشرف كلّ موجودات و واسطه فيض بين خالق و مخلوق است آقا و وليّ و مالكي غير خداوند ندارد. او، كه نخستين مسلمان و اوّلعابد است، چگونه ممكن است كه مادون خود را وليّ و صاحب اختيار بگيرد؟!
گويا ميخواهد بگويد: آيا كسي مثل من غير خدا را وليّ خود ميگيرد؟!
نكته ديگر آنكه، در اين آيه، صحبت از قيد تكويني يا تشريعي در ميان نيست و به موضوع ولايت بهطور مطلق اشاره شده است؛
يعني جناب نويسنده اين قيد تكويني را از جيب خود اضافه كردهاند.
پيغمبر، نه تكويناً و نه تشريعاً، وليّ ديگري غير خدا ندارد.
پس آيه شريفه دليل قطعي بر مدّعاي آن جناب نيست و دلالت
1) انعام (6)، 14
احتمالي كافي نيست.
امّا حكايت مؤمنين غير اين است و آنان از خداوند درخواست ميكنند كه كسي را وليّ ايشان قرار دهد. در آيه وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً(1)، خداوند از قول مؤمنين نقل ميفرمايد: خدايا، براي ما از جانب خودت وليّ و ياوري قرار بده.
اگر اينكه كس ديگري را غير از خدا وليّ خود بگيرند ممنوع بوده، پس چرا مؤمنين چنين درخواستي كردهاند و خداوند نيز آن را امضا و اجابت فرموده است؟
توضيح آنكه خداوند، علاوه بر آنكه نفرموده پذيرش ولايت مخلوق شرك است، آيه شريفه إنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ وَ رَسُولُه...(2)را نازل كرده و به رسول و امام حقّ ولايت بخشيده است.
پس مراد از آيه اوّل (بگو: آيا غير خدا را وليّ و مالك و مولاي خود بگيرم)- اگر بيان وظيفه خصوصي پيغمبر نباشد- آن است كه من مالك و مولاي حقيقي و مستقلي غير خدا ندارم. احدي مالك و وليّ و مولايي ندارد مگر آن كس كه خدا او را وليّ و مولا و اَوْلي قرار داده است؛ مانند اولي بودن پيغمبر بر مؤمنان از خود آنان به نصّ آيه قرآن.
نيز، مانند اميرالمؤمنين و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام كه خداوند ايشان را وليّ و مولا و اولي قرار داده و مراد اين آيه شريفهاند:
نَحْنُ أوْلِيائُكُمْ فِي الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ فِيالْآخِرَةِ(1).
ماييم اولياي شما، در دنيا و آخرت (چنانكه در روايات فرمودهاند).
همچنين، مانند ولايت پدر و جدّ پدري كه خدا براي آنها جعل ولايت فرموده است.
خلاصه، هيچ كسي بر ديگري وليّ و مولا نيست مگر آن كس كه خداوند متعال براي او جعل ولايت فرموده؛ و به همان اندازه كه از آن ناحيه حايز ولايت شده است، نه بيشتر.
در باب آياتي كه نظير و شبيه اين است نيز كلام همين است؛
مثل آيه قُلْ أفَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أوْلِياءَ لا يَمْلِكونَ لِأنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَلا ضَرّاً (2).
در اين آيه، توبيخ و سرزنش متوجّه مردماني است كه از پيش خود، بدون فرمان و اذن پروردگار،اوليايي براي خود مي گيرند و نه غير ايشان؛
يعني مردماني كه به امر پروردگار، اوليايي را كه خداوند معيّن فرموده براي خود انتخاب ميكنند و قبول دارند و ميدانند كه آن اوليا نيز، به ذات خود و از پيش خود، مالك سود و زياني نيستند مگر آنچه خداوند اختيارش را به آنان تمليك فرمايد.
همين طور است كلام در آيه:
أفَحَسِبَ الَّذِينَ كَفَرُوا أنْ يَتَّخِذُوا عِبادِي مِنْ دُونِي
أوْلياءَ .(1)
آيا كفّار گمان دارند كه [مجازند] بندگان مرا به جاي من اولياي خود بگيرند؟!
اين ترجمه بنا به قرائت مشهور، كه «حَسِبَ» را به صيغه فعل ماضي ميخوانند، درست است.
امّا بنابر قرائت اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام و برخي ديگر، كه «حَسْبُ» را به سكون سين و ضمّ باء خواندهاند، معناي آيه چنين ميشود:
آيا براي نجات كفّار كافي است كه بندگان مرا به جاي من اولياي خود بگيرند؟!
قمي، در تفسير خود، نقل كرده است كه امام صادق عَلَيْهِ السَّلام فرمود: «مراد، در اين آيه، جِبْت و طاغوت است»؛
يعني پيروان آن دو، كه آنها را بدون امر خدا و تعيين و جعل پروردگار اولياي خود گرفتند، خيال ميكنند كه اين دو نفر آنها را از عذاب خدايي نجات ميدهند؛ (نه تنها اين طور نيست) بلكه اينان، به سبب محبّت آن دو نفر، كافر شدند و ما براي كفّار، آتش را مهيّا كردهايم.
الغرض، مراد ما از ولايت تكويني- كه آن را براي پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام، از جانب پروردگار، ثابت ميدانيم- آن است كه ايشان بر تمام موجودات و كاينات و ممكنات، دانا و بينا و توانا و نافذ الإرادهاند؛ چنان كه مكرّراً در اين كتاب تصريح كردهايم.
امّا بايد دانست كه اين بزرگواران چيزي را از عدمِ صِرف
1) كهف (18)، 102
خلق نميكنند و چنان كه بعد از اين خواهيم گفت(1)، خلق از عدم صِرف (كه خلقِ ابداع و اختراع است) هم مخصوص خداوند متعال است.
پس كار پيغمبر و امام خلق از هيچِ صِرف نيست؛ بلكه براي خلق هر پديدهاي از چيزي و از مادّهاي استفاده ميكنند، چه آن مادّه و چيز از محسوسات ما باشد، چه آنقدر كوچك يا نامتراكم باشد كه با حواسّ ظاهري و عادي درك نشود.
اسم اين كار، در آيات قرآن و روايات و كتب لغت، «خلق» است و خداوند خود «اَحْسَنُ الْخالِقيِن» است.
عدّهاي ناآگاه از لفظ «خلق» ميپرهيزند و اسم اين كار را «صنعت» ميگذارند؛ با آنكه هر دو صحيح است و لفظ صانع نيز مانند خالق از اسماء الاهي است.
پس آياتي كه در آن آمده خداوند وليّ و مولاي شماست، خدا براي ولايت و ياري كافي است و شما وليّ و ياوري نداريد مگر پروردگار با آيه جعل ولايت براي پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام منافات ندارد.
براي نمونه، به اين آيه شريف توجّه كنيد:
اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلوةَ وَ يُؤتُونَ الزَّكوةَ وَ هُمْ راكِعُونَ (2).
وليّ و صاحب اختيار شما فقط خداست و رسول
او و افراد با ايماني كه در حال نماز و ركوع، زكات ميدهند.
به نظر همگيِ علماي شيعه و اهل سنّت، اين آيه شريفه در شأن موليالموحّدين اميرالمؤمنين علي عَلَيْهِ السَّلام نازل شده است كه در حال ركوع، انگشتر خود را به سائل دادند.
اين آيه حاكي است كه خدا و پيغمبر و اميرالمؤمنين عَلَيْهِمَا السَّلام وليّ و صاحب اختيار مايند؛ پس ما نيز، به امر خدا، پيغمبر و امام را وليّ و مولاي خود مي دانيم. آيا، به قول اين نويسنده، ما مشرك خواهيم بود؟! قطعاً چنين نيست.
نويسنده مورد نظر گفته است:
اين آيه به دليل ضمير «كُم» در كلمه «وَلِيُّكُم» مخصوص مخاطَبانِ موجود است. پس، بنا بر خيال خام او، ولايت اميرالمؤمنين مخصوص افرادي است كه در زمان نزول آيه موجود بوده و مخاطَب قرار گرفتهاند و افرادي كه در زمانهاي بعد به وجود آمدهاند مخاطب آيه ولايت نيستند.
اين آيات نظير آيات مالكيّت است كه در چند آيه ميخوانيم مالك آسمانها و زمينها و مالك كلّ مخلوقات خداست و در آيات ديگر، خداوند خود براي مخلوق اثبات مالكيّت ميفرمايد؛ افزون بر آنكه مالكيّت مخلوق از جمله و اضحات عرف و عقل نيز هست. پس بديهي است كه اين آيات با يكديگر تنافي ندارند:
خداوند مالك بالذّات است و مالكيّت مخلوق بالعرض و محدود و از جانب خداست.
همچنين، آياتي كه حاكي است خداوند براي شهادت و حفظ اعمال كافي است منافي آياتي نيست كه صراحت دارد خداوند، در ميان خلق، گواهان و حافظاني قرار داده است.
همينطور است كلام در آيات ولايت. خداوند وليّ و مولاي بالذّات است و ولايت پيغمبر و امام و ديگران مجعول و محدود است.
در آخر سوره اِسراء، خداوند ميفرمايد:
وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِيُّ مِنَ الذُّلٌ.
خدا در مُلك و پادشاهي شريكي ندارد و كسي هم، از جهت ذلّت و خواري، وليّ او نيست.
قيد كلمه «مِنَ الذُّلّ» شاهد است كه تعيين وليّ از جانب آن تواناي بينياز به علّت احتياج نيست، امّا مطلق وليّ و اوليا نفي نشده؛ بلكه خداوند در جاي ديگر فرموده است:
ألا إنَّ أوْلِياءَ اللهُ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ .(1)
آگاه باشيد كه اولياءالله (بندگان برگزيده پروردگار) ترس و حزني ندارند.
1) يونس (10)، 62
آيات ديگري كه ايشان براي نفي ولايت تكويني به آنها استدلال كرده اين آيات است:
قُلْ لَسْتُ عَلَيْكُمْ بِوَكِيلٍ(1)،
بگو [اي پيغمبر]، من وكيل شما نيستم.
وَ ما اَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكيلٍ(2)،
تو وكيل ايشان نيستي.
وَ ما أرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ وَكيلاً (3)،
تو را نفرستاديم كه وكيل آنان باشي.
ألّا تَتَّخِذُوا مِنْ دُونِي وَكِيلاً (4)،
وكيلي غير من نگيريد.
سپس وي وكيل را نگهبان و كارگزار معنا كرده است.
بنابر استدلال اين نويسنده، كه به اطلاق آيات احتجاج ميكند و مراجعه به بيان عترت را لازم نميداند، بايد گفت: پيغمبر وكيل مردم نيست و ساير مردم نيز نبايد غير خدا را وكيل بگيرند؛ چون ميفرمايد:
لا تَتَّخِذُوا مِنْ دُوني وَكيلاً،
غير مرا وكيل نگيريد!
پس بايد همه اخبار باب وكالت و كلمات علماي اَعلام در
كتب فقهيّه و رسائل عمليّه را خلاف قرآن دانست!
اين سخن نتيجه آن قبيل استدلال است كه هر كسي آيه را به خيال خود ترجمه كند و بر آن، اساسي بنا نهد و از آيات ديگر و روايات متواتر كُلّاً چشم بپوشد. معلوم است كه اين كار روا نيست؛ بلكه بايد با دقّت در متن اين آيات و ملاحظه آيات و روايات ديگر، كلام الاهي را تفسير كرد.
امّا اصل كلام؛ علما فرمودهاند: لفظ «وكيل» كه بر خداوند اطلاق ميشود، چهار معنا دارد:
اوّل: كفايتكننده امور خلق؛
دوم: كسي كه تمام امور جهان موكول به اوست؛
سوم: كفيل ارزاق بندگان و قائم به مصالح آنان؛
چهارم: پناهگاه و ملجأ بندگان و بيچارگان.
خلاصه، كسي كه به ذات خود در نگهداري و نگهباني خلق و كفايت امور و كفالت ارزاق مستقلّ است و به ياري و خواست ديگري محتاج نيست خداوند متعال است كه شريك ندارد. به اين معنا، پيغمبر و ديگران وكيل نيستند و اين قبيل وكالت را خداوند از پيغمبر خود نفي فرموده؛
امّا اين موضوع به سخن ما درباره ولايت تكويني هيچ ربطي ندارد.
خداوند در قرآن مجيد وكالت خود را اين گونه معرّفي ميفرمايد:
وَاللهُ عَلي كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ (1).
1) هود (11)، 12
خداست. كه بر همه چيزها وكيل است.
پس كسي غير خدا نيست كه بر همه چيزها وكيل باشد؛ البتّه، مخلوق بر بعضي چيزها، بدون استقلال، وكيل ميشود.
در تفسير آيه شريفه وَ هُوَ عَلي كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ ، شيخ طبرسي ميفرمايد: يعني خدا حافظ و تدبير كننده و نگهدار خلق است؛ پس او وكيل است بر خلق و گفته نميشود كه خدا براي خلق وكيل است. ولي خلق، براي خلق، وكيل ميشود. گاهي هم بعضي از خلق بر بعضي ديگر، بدون استقلال و با محدوديّت، وكيل و نگهبان ميگردد؛ مانند ملك الموت كه، به تصريح قرآن، خداوند او را موكّل بر قبض روح كرده و فرموده است:
قُلْ يَتَوَفّيكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذي وُكِّلَ بِكُمْ(1)
براي ردّ اين نظريه و پي بردن به كيفيّت خلقت ملائكه، علاقهمندان ميتوانند به سخنان علّامه مجلسي در بحارالأنوار مراجعه كنند كه آن بزرگوار آيات و روايات مربوط به اين مطلب را در باب حقيقت ملائكه جمعبندي كرده است.
.همچنين، در تفسير آيه شريفه قُلْ لَسْتُ عَلَيْكُمْ بِوَكيل(2) ، طبرسي فرموده: يعني بگو، يا محمّد، من مأمور نيستم كه از تكذيب و كفر به قرآن كريم شما را (تكويناً) مانع شوم و شما را از كفر نگهدارم و حايل شوم؛ براي آنكه معناي «وكيل بر چيزي»
قيام كننده به نگهداري و دفع ضرر از آن است.
بعضي گفتهاند كه معناي اين آيه چنين است: من حافظ اعمال شما نيستم و مأموريّت مجازات شما به ثواب و عقاب را ندارم. من فقط راهنما و بشارتدهنده و ترسانندهام؛ فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ(1) .
پس دلالت آياتي كه از پيغمبر نفي وكالت ميكند بيشتر از آنچه گفتيم نيست.
آيه ديگري كه صاحب شبهات، براي نفي ولايت تكويني، به آن استدلال كرده اين آيه است:
وَعَدَ اللهُ الَّذيِنَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضي لَهُمْ(2) .
در ذيل آيه، ايشان نقل كرده است كه امام صادق عَلَيْهِ السَّلام فرمود: اين آيه راجع به ائمّه هداست كه خدا وعده داده ايشان را خلفاي زمين گرداند- چنان كه ساير انبيا و اوصيا را خلافت بخشيده- و ايشان را براي [استقرارِ] ديني كه خدا پسنديده تمكّن دهد.
سپس گفته:
«اين آيه صريحاً چند چيز را بيان كرده: اوّل آنكه خلافت ائمّه مانند خلافت گذشتگان است و چنان كه از ساير انبيا و اوصيا براي زمامداري و نشر احكام بوده، از ائمّه نيز چنين است؛ پس تشريعي است، نه تكويني. دوم آنكه خدا ايشان را تمكّن خواهد داد براي نشر دين و فعلا تمكّن ندارند. سوم آنكه خلافت ايشان در زمين است، نه در تمام جهان.»
نخست بايد گفت: اينكه آيه راجع به ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام است، صحيح است؛ امّا اينكه مراد از كلام پروردگار، يعني: كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ، جمع انبيا و اوصيا باشد درست نيست. واضح است كه ظاهر آيه عامّ است و به انبيا و اوصيا اختصاص ندارد.
در روايت ضعيفي هم كه در تفسير صافي و تفسير نورالثقلين موجود است، فقط ذكر اوصيا به ميان آمده و در هيچ يك از روايات وارده در تفسير اين آيه شريفه، اسمي از انبيا نيست. پس ايشان كلمه «انبيا» را از پيش خود اضافه كرده و بر آن، بنيادي نو بنا كرده است.
بر فرض آنكه انبيا هم در جمع مصاديق آيه داخل باشند، پيامبرانياند كه خلافت ظاهري داشتند، مانند هارون- كه خليفه حضرت موسي بود- و داوود و سليمان عَلَيْهِمُ السَّلام.
ثانياً: تشبيه خلافت ائمّه به خلافت اوصياي پيغمبران گذشته، از جهت اصل خلافت، صحيح است؛ يعني چنان كه خداوند متعال به گذشتگان خلافت بخشيد، به ائمّه نيز خلافت ظاهري خواهد
بخشيد. امّا آيه متكفّل بيان مقدار خلافت و كيفيّت و درجات آن نيست؛ پس تشبيه به خلافت اوصيا، از جهت كيفيّت و درجات خلافت، صحيح نيست.
تشبيه خلافت در اين آيه مثل تشبيه رسالت حضرت رسول صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّمْ به رسالت موسي بن عمران عَلَيْهِ السَّلام در آيه شريفه ديگر (آل عمران، 144) است كه در آن، اصل رسالت مقصود است و نه كيفيّت و درجات و حدود رسالت چنان كه واضح است.
چگونه ميشود خلافت ائمّه، از هر جهت، مانند خلافت اوصياي پيغمبران گذشته باشد؛ حال آنكه به ائمّه هدي «مُلك عظيم» دادهاند و به ديگران نه؟!
علم و قدرت آصف وصيّ سليمان و ديگران نسبت به علم و قدرت ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام مانند قطره است نسبت به درياها؛ چنان كه قبلاً گذشت.
امّا وقت ظهور اين خلافت بر حق الاهي، مثل تمكّن آنان در زمين، هنور نرسيده و به وقت ظهور حضرت وليّ عصر عَلَيْهِ السَّلام موكول شده است. پس آن سلطنت و ولايت و خلافت و امارت هنوز ظاهر نشده است، چنان كه صريح روايات وارده در تفسير اين آيه شريفه است.
همين طور است كلام درباره ذيل آيه شريفه كه نويسنده مورد نظر ما آن را ذكر نكرده؛ يعني تبديل خوف ائمّه عَلَيْهِمُ السَّلام به امنيّت، كه هنوز ميسّر نشده و در زمان ظهور و رجعت واقع خواهد شد.
امّا دايره توسعه اين خلافت منحصر در زمين نيست؛ اثبات يك چيز نفي چيز ديگر نميكند.
ذكر «زمين» در اين آيه كريمه شايد از آن جهت باشد كه هم خلافت پيشينيان، هم عدم تمكّن و ترس آنان از دشمن در روي زمين مجال بروز داشته است؛ لذا، به اهل زمين بشارت داده كه عاقبت خلافت ظاهري و بر حقّ الاهي از آنِ مؤمنان خواهد بود.
مؤمناني هم كه خلفاي زمين ميشوند ائمّه هُدايند كه با امنيّت كامل، در زمين، متمكّن خواهند شد؛ و چون ايشان در غير زمين مخالفي ندارند، غير اهل زمين در زمره مصاديق آيه كريمه قرار نميگيرند و سياق آيه شريفه به آنها ناظر نيست.
نظير اين آيه، در آنچه گفتيم كه «في الأرض» قيد نيست، اين آيه شريفه است:
وَ جَعَلُوا للهِ شُرَكاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ أمْ تُنَبِّئُونَهُ بِما لايَعْلَمُ فِيالأرْضِ .(1)
واضح است كه كلمه «فِي الأرض» در اين آيه قيد نيست؛ و چون اهل «زمين» براي خداي متعال شريك قرار دادند، وجود آن را براي خداوند در «زمين» نفي ميكند؛ با آنكه، نه در آسمانها و نه در زمين و نه در هيچ جاي ديگر، چيزي يا كسي وجود ندارد كه شريك خداوند باشد.
در هر حال، آنچه در اين آيه براي آينده وعده داده شده رسيدن
1) رعد (13)، 33: براي خداوند، شريكاني قرار دادند. بگو: آنان را نام ببريد؛ يا به او از كساني خبر ميدهيد كه در زمين نميشناسد!
به حكومت ظاهري در دنيا و بسط يد در اجراي احكام الاهي و مواردي از اين قبيل است و روشن است كه اين منافاتي ندارد با حاصل بودن مقام خليفة اللّهي، به معناي ولايت تكويني و تشريعي براي پيغمبر و ائمّه عَلَيْهِمُ السَّلام در همه ادوار (كه ادلّه بيشمار از قرآن و حديث آن را اثبات ميكند).
در اينجا، به پاسخگويي شبهاتي كه بر اثر كوتهفكري و ترجمه نادرست آيات الاهي پديد آمده پايان ميدهيم؛ و اين بناي متزلزل را، كه براساس طرح و نقشهاي از بافتههاي خيالي بنيان نهادهاند، به حال خود واميگذاريم تا فرو ريزد.
اكنون كه به طور كامل مراد از آيات مذكور روشن شد و ديديم كه آيات كريمه بر نفي ولايت تكويني هيچ دلالتي نميكند، براي اينكه خواننده عزيز بيشتر به افكار آن نويسنده پي ببرد، به چند روايت هم كه ايشان براي نفي ولايت تكويني آوردهاند اشاره ميكنيم.
بدين وسيله، آشكار خواهد شد كه روايات آتي نيز مانند آيات پيشين هرگز دليل بر نفي ولايت تكويني نخواهد بود و ولايت تكويني- به آن معنا كه گفتيم- حقيقتي انكار ناپذير و منكرش فردي ناآگاه و فريب خورده ديگران است.
روايت اوّل دعاي جوشن كبير است كه در فصل نودم آن، اين عبارات موجود است:
عبارت اوّل:
«يا مَنْ لايَعْلَمُ الْغَيْبَ إلّا هُوَ».
اي خدايي كه نميداند غيب را مگر او.
معناي اين عبارت آن است كه كسي به ذات خود، غير خدا، غيب را نميداند. پس منافات ندارد با اين عقيده كه پيغمبر و امام اسرار عالم غيب را به تعليم پروردگار ميدانند، چنان كه در قرآن كريم ميخوانيم:
عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلي غَيْبِهِ أحَداً إلّا مَنِ ارْتَضي مِن رَسُولٍ(1) ؛
و شرح آن در صفحات پيشين گذشت.
همچنين ممكن است مراد از «غيب» وقت قيامت باشد؛ چنانكه در خطبه اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام آمده و اين جانب، به طور مشروح، در كتاب مقام قرآن و عترت و رساله علم غيب بيان كردهام.
عبارت دوم:
«يا مَنْ لا يَصْرِفُ السُّوءَ إِلّا هُوَ».
اي كسي كه بدي وسختي را دفع نميكند مگر او.
معناي اين عبارت آن است كه هيچ كس به ذات خود و مستقلاً فقط بدي را دفع نميكند مگر پروردگار. مخلوق نيز به وسيله قدرت و تواني كه خداوند به او داده ميتواند بدي و سختي را از مخلوق ديگر دور كند، چنانكه مشهود است.
امّا چون مقداري از آن در اختيار بشر است، از بدي كردن نهي شده
1) جنّ (72)، 26
و به خوبي كردن و دفع بدي و سختي و گرفتاري و صدمات گوناگون از برادران ديني، در آيات و روايات بسيار، امر و ترغيب شده؛ چنان كه گاهي اين امر واجب نيز ميشود و اين از واضحات است.
عبارت سوم:
«يا مَنْ لايَخْلُقُ الْخَلْقَ إلّا هُوَ».
اي كسي كه موجودات را خلق نميكند مگراو.
ممكن است مراد از كلمه «اَلْخَلْق» تمام خلايق در مقابل خالق باشد كه تمام مخلوقات را در برميگيرد و خلق كردن تمام ما سوي الله منحصر است به پروردگار.
احتمال ديگر اين است كه مراد از اين عبارت خلق كردن از هيچ و بدون استفاده از مادّه اوليه باشد (كه به آن «خلق ابداعي و اختراعي» ميگويند). هر خالقي غير خدا مخلوق خود را از چيزي ديگر خلق ميكند؛ در حالي كه خداوند خلق را از چيزي نيافريده است.
امام صادق عَلَيْهِ السَّلام در اين مورد ميفرمايد:
«لا يُكوِّنُ الشَّيْءَ لا مِنْ شَيْءٍ إلَّا الله».
از هيچ چيز، چيزي را هستي ندهد مگر پروردگار.
بنابراين، خلق كردن، اگر از چيزي باشد كه قبلاً به وجود آمده، منحصر به پروردگار نيست. به اين معنا، لفظ «خالق» بر «مخلوق» نيز اطلاق ميشود، چنانكه در قرآن مجيد آمده است.
تَباركَ اللهُ أحْسَنُ الْخالِقينَ(1).
1) مؤمنون (23)، 14
مبارك است خدايي كه نيكوترينِ خلق كنندگان است.
حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام در تفسير اين آيه كريمه ميفرمايد:
«خداوند خبر داده كه در ميان بندگان، هم خالق هست و هم غير خالق. از آن جمله، حضرت عيسي ـ عليهالسّلام ـ است كه [مجسّمهاي] از گل به هيئت پرنده خلق ميكرد و در آن ميدميد؛ به اذن پروردگار، پرنده ميشد. سامري هم گوساله را براي قوم موسي خلق كرد...».
در قرآن كريم نيز خداوند متعال كلام خود را، كه در قيامت به حضرت عيسي ميفرمايد، نقل كرده و فرموده است:
وَ إذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيِرِ...(1) .
[به ياد بياور] هنگامي كه به اذن من، تو از گِل [مجسّمهاي] به شكل مرغ خلق ميكردي و در آن ميدميدي، پس پرندهاي ميشد به اذن من؛ و آنگاه كه كورِ مادرزاد و پيس را به اذن من شفا ميدادي و مردگان را [از قبر] به اذن من بيرون ميآوردي.
در هيچيك از سه مورد، حق تعالي نفرموده: من بودم كه خلق ميكردم و شفا ميدادم و زنده ميكردم و اين كارها را به دست تو انجام ميدادم؛ بلكه فعل را به خود حضرت عيسي نسبت داده است.
در جاي ديگر (آل عمران، 49) حضرت عيسي ميفرمايد:
«من از گِل به صورت پرنده خلق ميكنم و در آن ميدمم، پس
1) مائده (5)، 110
پرندهاي ميشود به اذن خداوند؛ كور مادرزاد و پيس را شفا ميدهم و مردگان را به اذن پروردگار زنده ميكنم».
در اينجا نيز نفرموده: خدا خلق ميكند و شفا ميدهد و زنده ميكند به دست من. معناي اذن پروردگار به وقوع فعل اين نيست كه پروردگار فاعِل آن باشد؛ بلكه به پيغمبر و امام اجازه داده است كه اين عمل را انجام دهند، مانند اجازه خداوند به پيغمبر كه 7 ركعت نماز را بعداً واجب فرمايد و بر 10 ركعت نماز يوميّه كه در ابتدا واجب خدايي بوده است اضافه كند (اين جانب فرق بين اين دو واجب را در كتاب اركان دين نوشتهام).
در جاي ديگر، خداوند ميفرمايد:
وَ تَخْلُقُونَ إفْكاً(1) .
شما خلق ميكنيد [بتها را] به دروغ (يا آنكه دروغ را خلق ميكنيد).
از اين آيه، استفاده ميشود كه خداوند افعال و اعمال اختياري بندگان را خلق نكرده؛ كه اگر خلق ميكرد، از آن بيزاري نميجست، چنانكه فرموده:
أنَّ اللهَ بَريءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (2).
خدا از مشركان بيزار است.
مقصود در اينجا ذات مشركان نيست؛ بلكه بيزاري از افعال و اعمال ايشان مورد نظر است، چنان كه امام هادي عَلَيْهِ السَّلام فرموده
است.
در جاي ديگر، كلام لوط پيغمبر را نقل ميفرمايد كه به قوم خود فرمود:
إنّي لِعَمَلِكُمْ مِنَالْقالِينَ(1).
من دشمن اعمال شمايم.
بديهي است كه اگر اعمال آنان افعال خداوند بود، حضرت لوط دشمنِ آن اعمال نميبود؛ براي آنكه اولياي پروردگار دشمن افعال پروردگار نيستند.
در جاي ديگر، خداوند ميفرمايد:
فَإنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إنّي بَرِيءٌ مِمّا تَعْمَلُونَ(2) .
اي پيغمبر، اگر تو را نافرماني كردند، پس بگو: من از آنچه ميكنيد بيزارم.
حقير در مستدرك سفينه، لغت «خلق»، آيات شريفه و روايات كريمه را در اين مورد شرح دادهام و در كتاب تاريخ فلسفه و تصوّف نيز موضوع را بيان كردهام.
عبارت چهارم:
«يا مَنْ لايُدَبِّرُ الأمْرَ إلّا هُوَ».
اي خدايي كه امر را تدبير نميكند مگر او.
عبارت فوق نيز به اين معناست كه او يگانه كسي است كه امور خلق را به ذات خود تدبير ميفرمايد، در رأي خويش مستقلّ
است و تابع فرمان كسي نيست؛ و منافات ندارد با اينكه عدّهاي هم تحت فرمان و به اذن او در تدبير امور دخيل باشند.
پس اين عبارت دعا و آياتي كه تدبير امور را به خداوند نسبت ميدهد با آيه شريفه فَالْمُدَبِّراتِ أمْراً(1)منافات ندارد؛ و از آنجا كه اين مدبّرات (= تدبير كنندگان) مطيع اوامر پروردگارند و به امر خدا تدبير امور ميكنند، صحيح است كه اين تدبير را به خداوند نيز نسبت دهيم.
چنان كه شيخ طبرسي در تفسير خود فرموده، اقوال در تفسير اين آيه شريفه متعدّد است:
اوّل آنكه، اين «مدبّرات» فرشتگانياند كه امور بندگان را از هر سال تا سال بعد تدبير ميكنند (و شايد اين به معناي تدبير از يك شب قدر تا شب قدر بعد باشد).
شيخ فرموده اين قول از اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام نقل شده است.
دوم آنكه، جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و عزرائيل مراد است.(2)طبرسي خود فرموده:
«اينان فرشتگاني كه امور دنيا را تدبير ميكنند. جبرئيل موكَّل بر بادها و جنود (= لشكريان حق)، ميكائيل موكَّل بر قطرات باران و برف و گياه و اشجار، عزرائيل موكَّل بر قبض ارواح و اسرافيل
مأمور آوردن دستور از جانب پروردگار است».(1)
سوم آنكه، مراد از «مدبّرات» افلاك است كه مورد نزول امر حقّ است و به سبب آن، قضا و قدر پروردگار در دنيا واقع ميشود.
اين معنا را عليّبن ابراهيم روايت فرموده؛ و شايد دعاي امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام در وقت رؤيت هلال، در صحيفه، كه عبارت «اَلْمُتَصَرِّفُ فِي فَلَكِ التَّدْبِير» در آن آمده است، مؤيّد قول سوم شود.
از اين گذشته، از رواياتي كه بر ترغيب به حُسن تدبير در امور دلالت دارد، استفاده ميشود كه تدبير در امور تا حدّي در اختيار بشر است.
پس بين آيات تدبيرِ حقّ و آيه «مدبّرات أمر» و اين روايات منافاتي نيست؛ چنانكه بين آياتي كه حاكي است خداوند حافظ و حفيظ است و آياتي كه نشان ميدهد برخي از ملائكه حافظ بندگاناند، منافات نيست.
نيز، همچنانكه بين آيه شريفه كَفي بِاللهِ شَهيداً(2)(يعني: خداوند براي شاهد بودن كافي است) و آياتي كه حاكي است خداوند در بين خلق نيز شهيد و شهدا و اَشهادي قرار داده است. منافاتي وجود ندارد؛ چنانكه قبلاً گذشت.
در كتاب شريف كافي، باب تاريخ پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ اين عبارت، به سند صحيح از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل شده:
«اَللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ صَفِيَّكَ وَ خَلِيلِكَ و َ نَجِيبِكَ الْمُدَبِّرِ لِأمْرِكَ»
خدايا، بر محمّد، كه برگزيده و خليل و تدبير كننده امر توست، درود فرست.
مجلسي در شرح اين روايت ميفرمايد:
«دلالت دارد بر اينكه براي پيغمبر در تدبير امور عالم مدخليّتي دارد و ملائكه موكَّل به اين امور مأمور انجام فرامين اويند».
بنابر روايات، اين شأن براي ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام نيز ثابت شده است.
فيض كاشاني در منهاج و نيز ديگران از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل كردهاند كه ايشان در روايتي چنين فرمود:
«كُلُّ ما كانَ لِرَسُولِ اللهِ فَلَنا مِثْلُهُ، إلّا النُّبُوَّةَ وَ الزِّواج»(1)
هرچه براي پيغمبر بوده براي ما نيز هست، مگر نبوّت و ازدواج.
صاحب كتاب شريف كافي، باب تفسير «إنّا أنْزَلناه» به سند معتبر از امام باقر عَلَيْهِ السَّلام نقل كرده است كه در ضمن حديثي فرمود:
«لايَسْتَخْلِفُ رَسولُ الله إلّا مَنْ يَحْكُمُ بِحُكْمِهِ وَ إلّا مَنْ
1) بحار: ج 26/317
يَكُونُ مِثلَهُ إلّا النُّبوَّة».
پيغمبر اكرم خليفهاي براي خود نميگيرد و قرار نميدهد مگر كسي باشد كه به حكم پيغمبر و امر او حكم فرمايد و نيز كسي كه مثل و مانند پيغمبر باشد [در همه كمالات] مگر مقام نبوّت و رسالت (كه خليفه پيغمبر مقام نبوّت و رسالت ندارد).
همين مفاد در روايت محمّد بن مسلم نيز مشهود است كه در كافي، باب «أنّ الأئمة بِمَن يُشْبِهون»، از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل ميكند:
«ائمّه هدي به منزله رسولالله اند جز آنكه مقام نبوّت و رسالت ندارند و مختصّات پيغمبر هم، در امر ازدواج، براي ائمّه هدي نيست؛ در غير اين دو، به منزله رسولاللهاند».
عبارت پنجم:
«يا مَنْ لايُحْيِي الْمَوْتي إلّا هُوَ».
اي كسي كه زنده نمي كند مردگان را مگر او.
در اين عبارت نيز مراد آن است كه آن كسي كه به اراده و خواست و اذن خود، مستقلّاً و بدون احتياج به اذن ديگري، زنده مي كند خداست و بس. پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام هم، كه گاهي مردهاي را زنده مي كردند، به اذن و قدرتي بوده كه خداوند به ايشان داده؛ كه اگر نميداد، مطلقاً عاجز بودند.
براي آنكه بهتر روشن شود اين جملات دعاي جوشن با آيات و روايات متواتر ديگر منافات ندارد؛
حقير چند جمله ديگر از همين دعا را به عرض ميرسانم.
يكي از جملات دعاي شريف جوشن، در بند 38، عبارتِ «يا مَنْ لايُسْتَعانْ إلّا بِهِ» است؛ يعني: اي خدايي كه به غير او استعانت نمي كنند. اين عبارت با كلام شريف حق در سوره حمد موافق است:
وَ اِيّاكَ نَسْتَعِين.
خدايا، فقط از تو استعانت مي كنيم.
اين موضوع با آيه شريفه ذيل منافات ندارد:
وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ وَ إنَّها لَكَبيرَةٌ إلّا عَلَي الخاشِعِينَ (1).
استعانت كنيد به «صبر و صلاة»؛ و به درستي كه «صلاة» بزرگ است مگر بر خاشعان.
روشن است كه «صبر و صلاة»، به معناي ظاهر و باطن، غير از پروردگار است؛ ولي استعانت به اين دو، چون به امر خداوند است و خداوند اين دو را وسيله نجات و گشايش كارها قرار داده است، مانعي ندارد.
همچنين، خداوند ميفرمايد: «اي كساني كه ايمان آوردهايد، استعانت به صبر و صلاة. به درستي كه خداوند با صبركنندگان است» .(2)
معناي ظاهر «صبر» واضح است و در باطن، از روايات صحيح
و معتبر چنين استفاده ميشود كه دو معناي ديگر نيز دارد:
يكي، روزه و ديگري، وجود مقدّس رسولالله صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه.
امّا «صلاة» معناي ظاهرياش نماز است و دو معناي ديگر در باطن دارد: يكي، صلوات بر محمّد و آل محمّد و ديگري، ولايت اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام.
در روايات، هرسه معنا را فرمودهاند و امر به استعانت در مورد تمام معاني «صبر و صلاة» صادر شده است.
همچنين، اگر استعانت از غير خداوند حرام بود، ذوالقرنين (كه داستانش در سوره كهف نقل شده) نميفرمود:
أعِينُونِي بِقُوَّةٍ
به قوّت خود مرا اعانت كنيد.
وي اين كلام را وقتي فرمود كه به محّل سدّ يَأجوج رسيدند و مردم براي بستن راه يَأجوج و مَأجوج درخواست كردند؛ پس فرمود: مرا به قوّت خود اعانت كنيد تا سدّي برايتان بسازم.
اگر استعانت يعني طلب اعانت و ياري از غير پروردگار جايز نبود، خداوند نميفرمود:
تَعاوَنُوا عَلَي الْبِرِّ وَالتَّقْوي... (1).
اي مؤمنان، يكديگر را در امور خيريّه اعانت كنيد، نه در معصيت و تعدّي.
پس اعانت مؤمنان و استعانت ايشان از يكديگر در امور خير جايز است و گاهي نيز واجب ميشود؛ ولي در امور شرّ حرام
1) مائده (5)، 5
است.
همچنين، در چند آيه از قرآن كريم(1)، خداوند متعال خود را به صفت «خَيْرُالرّازِقِين»؛ توصيف فرموده؛ چنان كه در دعاي جوشن و غير آن هم وارد شده است:
«يا خَيْرَالرّازِقِين»؛ يعني، اي بهترين روزيدهندگان.
اين توصيف مثل «أحْسَنُالخالِقِين» است و استدلال امام هشتم حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام در مورد آن جاري است.
هر دو كلام دلالت دارد كه ممكن است به مخلوق نيز خالق و رازق بگويند؛ ولي فقط خداوند متعال است كه، به قدرت ذات مقدّس خود، خلق ميفرمايد و روزي ميدهد.
خداوند «أوْسَعُ المُعْطِين» است و مخلوق، به قدرتي كه پروردگار به او بخشيده، چيزي را از چيزي ديگر خلق ميكند، يا از نعمت و الطافي كه حقّ متعال به او تمليك فرموده، استفاده ميكند و به ديگران روزي مي دهد.
پس درست است كه صفاتي مانند خالق و رازق- به اين معنا كه گفتيم- بر مخلوق هم اطلاق شود و آيهاي مانند إنَّ اللهَ هُوَ الرَّزّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ(2) با آياتي كه صفت «خَيْرُ الّرازِقِين» در آن به كار رفته، منافاتي ندارد.
شاهد ديگر بر صحّت اطلاق صفت «رازق» بر مخلوق امر پروردگار است كه ميفرمايد:
وَ عَلَي الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْروفِ(1) .
بر عهده صاحب اين مولود است كه مادر او را روزي دهد و بپوشاند.
در جاي ديگر، به اولياي افرادي كه رشد عقلاني لازم براي نگهداري مال خود را ندارند ميفرمايد: «اموال آنان را به ايشان ندهيد؛ وَ ارْزُقُوهُمْ فِيها(2) : ليكن، آنان را روزي دهيد و بپوشانيد».
پس، صفات «أحسن الخالقين و خير الرّازقين»، مانند «خير النّاصرين و خير الرّاحمين و خيرالحافظين»، هيچ منافاتي با درجات توحيد ندارد؛ زيرا يگانه كسي كه، به ذات پاك خود، دانا و توانا و دارا و مالك كلّ نعمات است پروردگار است و بس. او حيّ و قيّوم كلّ مخلوقات است. مخلوق، در ذات و صفات و كمالات، استقلال ندارد؛ هرچه دارد ملك خداست كه به او تمليك كرده و ميكند و واضح است كه مالكيّت حقيقيِ پروردگار با مالكيّت مخلوقات منافات ندارد.
اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام در خطبه دوم نهجالبلاغه، در وصف آل محمد (يعني ائمه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام)، ميفرمايد:
«هُمْ مَوْضِعُ سِرِّهِ وَ لَجَأُ أمْرِهِ وَ عَيْبَةُ عِلْمِهِ وَ مَوْئِلُ حُكْمِهِ وَ كُهُوفُ كُتُبِه وَ جِبالُ دِينِهِ. بِهِمْ أقامَ انْحِناءَ
ظَهْرِهِ وَ أذْهَبَ ارْتِعادَ فَرائِصِه... لايُقاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ صَلَّيالله عَلَيه وَ آلِه مَنْ هذِهِ الْآُمّةِ أحَدٌ، وَلا يُسَوّي بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَيْهِ أبَداً. هُمْ آساسُ الدِّينِ وَ عِمادٌ الْيَقِينِ. إلَيْهِمْ يَفِيءُ الغالِي وَ بِهِمْ يَلْحَقُ التّالِي، وَ لَهُمْ خَصائِصُ حقِّ الْوِلايَةِ وَ فِيهِمُ الْوَصيَّةُ وَالْوِراثهُ».
آناناند جايگاه اسرار الاهي، پناهگاه (يعني نگهدار و نگهبان) امر رُبوبي ]در خصوص خلق]، مخزن علم پروردگارِ منّان، موضع حُكم ايزد حَنّان [در امور دين يا امور همه جهان و جهانيان]، مركز كتابهاي آسماني و كوههاي دين (يعني، ايشان مانند كوه در دين ثابتاند، يا آنكه ايشان معادن حكمت و موادّ مصالح امور دين و ديانتاند).
خداوند به وسيله آنان دين خود را محكم و استوار فرموده و لغزش اهل دين را به بركت آنان دفع و رفع نموده است... .
هيچ فردي از افراد امّت به آل محمّد عَلَيْهِمُ السَّلام سنجيده نشود و كسي كه نعمت آنان بر او هميشه ريزان باشد مساوي ايشان نباشد.
علّامه خويي، كه اين خطبه شريف را مفصّل شرح داده و اخبار بسياري در تأييد مضامين عالي هر كدام از جملههاي آن نقل فرموده، در شرح جمله اخير فرموده است:
«در اين جمله شريف، اشاره به مطالب نفيسي است كه هريك از دنيا و آنچه در دنيا هست بهتر است:
اوّل آنكه، ايشان در همه جنبههاي ظاهري و باطني و مادّي و معنوي ولي نعمت همه خلقاند.
دوم آنكه، نعمت آنان بر بندگان هميشه جاري است و مخصوص به زماني [محدود] نيست؛ بلكه نعمت و فيوضات آنان بر تمام افراد در هميشه اَزمان بوده و خواهد بود و انقطاع و زوال نخواهد داشت.
نتيجه اين دو مطلب آن است كه هيچ گاه آل محمّد عَلَيْهِمُ السَّلام با ديگران مساوي و همانند نگردند؛ چون منعم (= نعمت دهنده) افضل است از گيرنده نعمت، چنان كه واضح و روشن است».
سپس آن بزرگوار، براي تشريح و تفصيل اين مطالب، از آيات شريفه قرآن و اخبار وارده از معصومين كه حاملين علوم قرآناند استفاده كرده و مطلب را به طور كامل روشن فرموده است؛ جَزاهُ اللهُ عنِ الإسلامِ وَ أهلهِ خَيراً!
امّا ترجمه باقي كلمات اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام در خطبه مزبور چنين است:
آنان (يعني آل محمّد) اساس ديناند [كه قوام و دوام دين به آنان است؛ چنان كه قوام و دوام بنا به اساس و پايههاي آن است] و عماد يقيناند (يعني ثبات و بقاي يقينِ متديّنين به بركت وجود آنان است؛ چون رفع شبهات و دفع شكّيّات به بركت آنان و كلمات ايشان ممكن ميشود).
ايشان ميزان حقّ و حقيقتاند و طريقه ايشان در كمال اعتدال و استقامت است. اگر كسي از حدّ اعتدال تجاوز كرد، بايد به طريقه ايشان برگردد؛ و عقب مانده بايد خود را به ايشان رساند و از ايشان نگذرد.
آل محمّد داراي خصيصههايِ حقوق ولايتِ عظمي و تمام شئون خلافت كُبرايند.(1)
امّا كلام اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام، در ضمن خطبه 104 نهجالبلاغه، كه ميفرمايد:
«إنَّهُ لَيْسَ عَلَي الْإمامِ إلّا ما حُمِّلَ مِنْ أمرِ رَبَّهِ: اَلْإبْلاغُ فِي المَوْعِظَةِ، وَالْاِجْتِهادُ فِي النَّصِيحَةِ، والْإحْياءُ لِلسُّنَّةِ، و إقامَةُ الْحُدُودِ عَلي مُسْتَحِقَّيها، وَ إصْدارُ السُّهْمانِ عَلي أهْلِها»،
با مقامات و فضايل و مناقب عالي آن بزرگواران (كه تا اينجا به قطرهاي از آن اشاره شد) منافات ندارد و تحديد وظايف و مناصب امام نيست؛ براي آنكه:
اوّلاً: اين مقامات و فضايل الطاف و نعمات پروردگار است به ايشان و اين حساب بين خود ايشان و پروردگارشان جاري است- چه در خانه دنيا باشند، چه در خانه آخرت- و در ظاهر، به جامعه
1) رياست كلي الاهي و سلطنت بر حقّ ربّاني مخصوص آنان است و هيچ فردي با آنان در اين امر شريك نيست؛ زيرا جميع شرايط رياست و سلطنت و خلافت بر حقّ الاهي در آنان گرد آمده است و در غير آنان، چون جامع شرايط نيستند، وجود ندارد. آنان وارثان علوم و كمالات پيغمبرند؛ پس اوصياي آن سرورند.
مسلمين ارتباطي ندارد.
اين پنج موضوع راجع به وظيفه امام نسبت به افراد رعيّت است و اينكه با جامعه مسلمين چگونه رفتار كند، هنگامي كه امر رياست و سلطنت ظاهري در دست او باشد؛ و به مقامات و فضايل آنان مربوط نيست، چنانكه به وظيفه خودشان در برابر پروردگار هم ارتباطي ندارد.
امّا هنگامي كه رياست در دست ديگران باشد، امام چگونه ميتواند اقامه حدود كند؟! و بيتالمالي كه دست او نيست، چگونه ميتواند آن را بين اهلش تقسيم فرمايد؟!
ثانياً: اگر با دقّت و چشم بينا به جمله شريفه «ما حُمِّلَ مِنْ أمْرِ رَبَّه»
(آنچه از امر پروردگارش متحمّل شده) نظر افكنيم، هرگز آن را مخصوص ابلاغ احكام شرعي نخواهيم كرد؛ زيرا ميبينيم كه عموميّت دارد.
تمام مقامات ظاهري و معنوي ائمّه عَلَيْهِمُ السَّلام و هرچه دارند از جانب پروردگار متحمّل و همه را به امر خدا دارا شدهاند و خدا بر ايشان حمل فرموده است. پس اين لفظ شامل تمام نعمات والطاف خدايي است كه ايشان متحمّل شدهاند و تعيين مقدار و حدود و تحديد وظايف و مناصب در اين لفظ نيست كه هر كس بر آن بيفزايد، غالي باشد؛ چنانكه مايه توهّم برخي افراد شده است.
عبارت «اَلْإبْلاغُ فِي الْمَوْعِظَة و ...»، به اصطلاح ادباي عرب، بدلِ بعض مِنَ الكُلّ است؛ يعني امام در مقام بيان بعضي از آثار
حمل كردن پروردگار امر خود را بر آنان، از باب مثال، اين پنج وظيفه را ذكر فرموده:
ابلاغ در موعظه، كوشش در نصيحت بندگان خدا، احياي سنّت، اقامه حدود و تقسيم بيتالمال به موارد شرعي آن.
ثالثاً: واضح است كه ابلاغ در موعظه و كوشش در نصيحت و احياي سنّت، گاهي به صِرفِ گفتن صورت ميپذيرد و گاهي به معجزه و اِعمال قدرت مقام رسالت و امامت محتاج است، مانند خود پيغمبر كه اين پنج موضوع را در جامعه مسلمين اجرا ميفرمود؛ به هر كيفيّت كه لازم بود.
به عبارت ديگر، چنان كه ابلاغ موعظه و اجتهاد در نصيحت و احياي سنّت و ساير وظايف مقام نبوّت و رسالت كيفيّات و اَنحاءِ مختلف داشته و پيغمبر در موارد مقتضي هر طور كه صلاح ميدانستند اين وظايف را انجام دادند، امام نيز چنين خواهد بود و اِعمال اين پنج وظيفه بين جامعه مسلمين به تحديد مناصب و وظايف مقام رسالت و نبوّت و امامت ربطي ندارد.
جناب برقي از يونُس بن ظبيان (كه اين جانب وثاقت و جلالت او را در مستدركات علم رجال الحديث: ج 8/301 ثابت كردهام) نقل كرده كه گفت:
من خدمت امام صادق عَلَيْهِ السَّلام بودم. وقت غذا خوردن رسيد. من مي خواستم حركت كنم كه امام فرمود: «بنشين». اطاعت كردم. غذا حاضر كردند. ايشان بسم الله فرمودند و غذا خوردن را شروع كردند. بعد از صرف غذا، فرمودند:
«اَللّهُمَّ هذا مِنْكَ وَ مِنْ محمّدٍ صَلَّيالله عَلَيه وَ آلِه».
خدايا، اين غذا از جانب تو و از جانب محمّد است.
علّامه كراجكي هم در كتاب شريف كنزالفوائد نقل كرده است كه روزي، ابوحنيفه با امام صادق عَلَيْهِ السَّلام غذا مي خورد. چون امام از غذا خوردن فارغ شد، فرمود:
«اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِين. اللّهُمَّ إنَّ هذا مِنْكَ وَ مِنْ رَسُولِكَ».
ستايش خداي را كه پروردگار عالميان است. خدايا، اين غذا از جانب تو و از جانب رسول توست.
ابوحنيفه عرض كرد: آيا براي خدا شريكي قرار دادي؟!
حضرت فرمود:
«واي بر تو! خداوند در قرآن كريم ميفرمايد: وَ ما نَقَمُوا إلّا أنْ أغْنيهُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ(1)؛
و در جاي ديگر ميفرمايد: وَ لَوْ أنَّهُمْ رَضُوا ما آتيهُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ قالُوا حَسْبُنَا اللهُ سَيُؤْتِينَا اللهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ رَسُولُهُ(2).
ابوحنيفه عرض كرد: گويا من اين آيات را نخوانده بودم!
نظير اين دو آيه آيات ديگري است كه از كثرت لطف و احسان و تفضّل پروردگار به پيغمبرش احمد مختار حاكي است كه او را، در آيات بسيار، قرين خود قرار داده و حضرتش را در كنار خود و در كلام مباركش ذكر كرده است.
از جمله، فرموده است:
از خداوند و پيامبرش فرمانبري كنيد؛
كسي كه خداوند و پيامبرش را نافرماني كند به گمراهي آشكاري دچار شده است؛
كساني كه خداوند و پيامبرش را ميآزارند، خداوند در دنيا و آخرت نفرينشان ميكند؛
... ايشان با خدا و پيامبرش به مخالفت پرداختند و هر كه چنين كند، خداوند سخت كيفرش ميدهد؛
[دعوتِ] خداوند و پيامبرش را اجابت كنيد؛
كساني كه خداوند و پيامبرش را ياري ميكنند راستگو و درست كردارند؛
بر ناتوانان و بيماران و كساني كه مالي براي انفاق ندارند باكي نيست، به شرط آنكه نسبت به خدا و پيامبرش خيرانديش باشند؛
اگر چنين نكرديد (يعني از ربا دست برنداشتيد) به جنگ خدا و پيامبرش برخاستهايد؛
به خدا و پيامبرش ايمان بياوريد؛
بگو انفال از آنِ خداوند و پيامبر است.
با كساني كه ... حرام نميدانند آنچه را خدا و پيامبرش حرام كردهاند بجنگيد.
كساني كه خدا و پيامبرش را آزردهاند سزاورارتر است كه در پي كسب رضاي ايشان برآيند؛
هيچ مرد و زن با ايماني را نرسد كه چون خدا و پيامبرش امري را امضا كردند، حقّ انتخاب داشته باشند.
گاهي ائمّه هدي را نيز با خود و رسولش ذكر كرده؛ از جمله، فرموده:
خداوند و پيامبرش و اُولي الامر را فرمانبري كنيد؛
سرپرست شما خدا و پيامبرش و مؤمنان (يعني ائمّه)
هستند؛
به زودي، خداوند و پيامبرش و مؤمنان اعمال شما را ميبينند.
عزّت از آنِ خدا و پيامبر او و مؤمنان است؛
كساني كه با خداوند و پيامبرش و مؤمنان دوستي ميكنند [بدانند افرادِ] حزب خدايند كه چيره خواهند شد.
نكته ديگر آنكه آيه مباهله (آل عمران، 61) تمام كمالات و فضايل حضرت رسول صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ سَلَّمْ را براي حضرت علي عَلَيْهِ السَّلام ثابت ميكند؛ مگر آنچه به دليل روشني استثنا شود، مانند نبوّت و همسري.
دليل اين امر قبلاً ذكر گرديد و باز هم در روايت احتجاج مورد بحث قرار خواهد گرفت.
از اين آيات شريفه استفاده ميشود كه نعمات هم از ناحيه پروردگار است، هم از طرف رسول الله صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه؛ ليكن، واضح است كه مالك اصلي آنها خداست و هرچه پيغمبر ميدهد از ناحيه خداوند
ميدهد.
كلام امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام نيز بر همين اساس است كه فرمود:
«خداوند روزيها را قسمت و به دست ما آن را جاري ميفرمايد».
پس بخشنده نعمات، در اصل، خداست و محمّد صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه و آل محمّد واسطه فيض بين خالق و مخلوقاند؛ چه در خانه دنيا باشند و چه در خانه آخرت.
ابوحنيفه و پيروان او اين مطلب را نفهميده اند كه ميگويند شرك است.
نيز پناه بردن به خدا و رسول و ائمّه هدي- صلوات الله عليهم- از شرّ بليّات و صدمات از اين قبيل است، چنان كه در عبارات صريح ادعيه معصومين موجود است.
رئيس الموحّدين اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام به كميل وصيّت كرد و فرمود:
«به خدا توكّل كن. ما را نيز ياد كن، نامهاي ما را بر زبان جاري ساز و بر ما صلوات بفرست. به خدا و به ما پناه ببر تا شرّ آن روز از تو دور شود».
در خطبه شريف و مفصّلي كه حضرت رسول صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه در روز غدير انشا كردند، فرمودند:
«منم خاتم انبيا و مرسلين و حجّت بر جميع مخلوقات، از اهل آسمانها و زمين. هر كسي كه در اين شك كند كافر است، مانند كفر زمان جاهليّت. كسي كه در يكي از گفتارهاي من شك
كند، گويا درباره [رسالتِ] من شك كرده و كسي كه در يكي از ائمّه (اوصياي اثنا عشر) شك كند، چنان است كه در تمام ايشان شك كرده است ... .
اي گروه مردمان! عليّ بن ابي طالب را بر همه فضيلت و شرافت دهيد [و او را افضل و اشرف تمام خلق بعد از من بدانيد]. به واسطه و وسيله ما، خداوند روزي را بر خلق نازل ميكند و خلق را باقي ميگذارد. ملعون است، ملعون، مغضوب است، مغضوب، كسي كه قول مرا رد كند و يا با آن موافقت نكند»!
همچنين، در زيارات وارده از معصومين، بسيار است مواردي كه خطاب به ائمّه هدي عرض ميشود:
«بِكُمْ فَتَحَ اللهُ وَ بِكُمْ يَخْتِمْ، وَ بِكُمْ يُنَزِّلُ الغَيْثَ، وَ بِكُمْ يُمْسِكُ السَّماءَ» و ... .
در روايات بسياري هم آمده است كه خودشان ميفرمايند:
«بِنا كَذا و بِنا كذا»!
از آن جمله، در روايت اربعمائه، اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام ميفرمايد:
«ذِكْرُنا أهْلَ الْبَيْتِ شِفاءٌ مِنَ العِلَل وَ الأسْقامِ وَ وَسْواسِ الرَّيْبِ، وَ جَهَتُنا رِضَي الرَّبِّ- عَزَّ وَ جَلَّ- ... بِنا يَفْتَحُ اللهُ، وَ بِنا يَخْتِمُ اللهُ، و بِنا يَمْحُوما يَشاءُ، وَ بِنا يُثْبِتْ، وَ بِنا يَدْفَعُ اللهُ الزَّمانَ الكَلِبَ، وَ بِنا يُنَزِّلُ الغَيْثَ».
ياد ما اهل بيت درمان بيماريها، دردها و وسوسه دو دلي است. روي ما به سوي خشنودي پروردگار گرامي و شكوهمند است. خداوند به دست ما آغاز مي كند
و پايان ميبخشد. هرچه بخواهد، به وسيله ما محو و اثبات ميفرمايد. به بركت وجود ما، روزگار سخت را دور ميكند و باران را فرو ميريزد.
در صلوات ايّام شعبان، مروي از امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام، مي خوانيم:
«اللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ الْكَهْفِ الْحَصِينِ وَ غِياثِ الْمُضْطَرِّ الْمُسْتَكِينِ وَ مَلْجَأِ الْهارِبِينَ وَ عِصْمَةِ الْمُعْتَصِمِين».
بار خدايا، بر محمّد و آل محمّد درود بفرست كه پناهگاه استوار، فريادرس شخص بيچاره و درمانده، گريزگاه فراريان [از بيم شيطان و حوادث دوران] و دستاويز پناهندگاناند.
در زيارت مفصّل اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام، اين عبارت در وصف ايشان آمده است:
«وَ خَلِيفَتُكَ الَّتِي بِهِ تَأْخُذُ وَ تُعْطِي، و بِهِ تُثِيبُ وَ تُعاقِبُ»؛
يعني ايشان خليفهاي است كه به سبب ولايت يا عداوت حضرتش، خداوند ميبخشد يا ميستانَد و پاداش يا كيفر ميدهد.
پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه فرمود:
«من ابوالقاسم هستم؛ خداوند عطا و بخشش ميفرمايد و من قسمت ميكنم».
در حديث معراج هم خداوند به پيغمبرش فرمود:
«من تو را ابوالقاسم كنيه دادم؛ براي آنكه تو رحمت مرا بين بندگان قسمت مي كني».
روايت دوم دعاي امام چهارم عَلَيْهِ السَّلام است، در روز دوشنبه:
«اَلَحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي لَمْ يُشْهِدْ أحَداً حِينَ فَطَرَ السَّمواتِ وَ الْأرْضِ وَ لا اتَّخَذَ مُعِيناً حِينَ بَرَأ النَّسَماتِ».
حمد خدايي را سزاست كه هنگام خلقت آسمانها و زمين، شاهدي نداشت و در ايجاد جانها، ياوري نگرفت.
در اين مورد بايد گفت كه: اوّلاً، سندضعيف است. ثانياً، به قرينه اين آيه قرآن كه خداوند در آن ميفرمايد:
ما أشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّمواتِ وَ الْأرْضِ(1)،
مراد، افراد عادي مردم است؛ يعني، حمد براي آن خدايي سزاست كه احدي از افراد مردمِ عادي را شاهد خلق خود قرار نداد.
پس، عبارت دعا منافات ندارد با اينكه خدا برگزيدگان خود را- كه در كيفيّت اصل خلقت و طينت و كمالات و صفات، از همه خلايق ممتاز و اشرف و افضلاند و هيچ مخلوقي مانند ايشان نيست- شاهد خلق خود قرار بدهد؛ آن هم فقط براي تشريف
1) كهف (18)، 51: براي آفرينش آسمانها و زمين، آنان را گواه نگرفتم.
و تكريم آنان، نه به جهت احتياج و نه براي استعانت از ايشان يا شركت دادن آنان در خلقت.
نظير اين جمله- كه در ابتداي نظر، عموميت دارد؛ ولي مراد اصلي افراد عادي و متعارف و رعاياست- كلام پيغمبر است در وصف ابوذر كه فرمود:
«آسمان سبز سايه ينفكنده و زمين در بر نگرفته است مردي را كه راستگوتر از ابوذر باشد».
واضح است كه در اينجا نظر به افراد رعيّت بوده، نه به خود پيغمبر و اهل بيت آن سرور.
روايت سوم روايتي است كه به سند ضعيف و مجهول، با اين عبارت، از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل كردهاند:
«لايُكَوِّنُ الشَّيءَ لا مِنْ شَيءٍ إلّا الله، وَ لا يَنْقُلُ الشَّيءَ مِنْ جَوْهَرِيَّتِهِ إلي جَوْهَرٍ آخَرَ إلّا الله، وَ لا يَنْقُلُ الشَّيءَ مِنَ الْوُجوُدِ إلَي الْعَدَمِ إلّا الله».
گفتهاند:
«ايجاد كننده از هيچ نباشد مگر خداوند، متصّرف در هستي نباشد جز خدا و هستي را معدوم نكند جز خدا؛ يعني اين كارها از غير خدا محال است».
در اين مورد نيز روايت، از جهت سند، مورد اعتماد علماي
علم رجال نيست. امّا بر فرض صدور از امام عَلَيْهِ السَّلام، فقط مضمون جمله اوّل صحيح است؛ چنان كه قبلاً به عرض رسيد.
امّا در مورد جمله دوم، مترجم اشتباه كرده كه اين طور معنا كرده است: «متصرّف در هستي نباشد جز خدا»؛
براي آنكه مردم در هستيهايي كه تحت اختيار ايشان است تصرّف ميكنند، چنان كه واضح است.
توضيح صحيح جمله دوم اين است كه هيچ كس چيزي را از حقيقت خود به حقيقت ديگر نقل ندهد مگر خداوند كه به ذات خود و خواست خود، هر چه را بخواهد به هر چيز ديگر تغيير ماهيّت ميدهد. امّا برگزيده پروردگار، فقط به تمليك و بخشش و اذن او، ميتواند سنگ را به طلا و تصوير شير را به شيري زنده و درنده مبدّل گرداند و امثال اين كرامات را كه ذكرش مفصّلاً گذشت به ظهور برساند.
جمله سوم- كه شبيه به كلمات فلاسفه است- چنين است: وجود (هستي) را به سوي عدم (نيستي) نقل ندهد مگر خداوند. اگر مراد به اين «وجود» حقيقتِ وجود است (كه نقيض عدم است)، بايد گفت اصل وجود پذيراي معدوم شدن نيست. امّا اگر مراد از «وجود» موجود باشد، ممكن است موجود مثل انسان به قدرتي كه خداوند به او داده موجودي ديگر را فاني كند؛ چنان كه واضح است و شب و روز به دست مردم انجام ميگيرد.
«وَ اللهُ عَلي كُلِّ شَيءٍ قَدِيرٌ وَ بِكُلِّ شَئءٍ عَلِيمٌ. وَ مالِكِيَّةُ الْعِبادِ لِلقُوّةِ وَ الْقُدْرَةِ وَ الْاِستِطاعَةِ بِاللهِ- تعالي- لا مَعَ
اللهِ وَ لا مِنْ دونِ الله- تعالي»(1).
روايت چهارم حديثي است كه در بحار آمده و آن اينكه امام ششم حضرت صادق عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«إنَّ الغُلاةَ شَرُّ خَلْقِ اللهِ؛ يُصَغِّرونَ عَظَمَةَ اللهِ وَ يَدَّعُونَ الرُّبِوبِيَّةَ لِعِبادِ اللهِ. وَ اللهِ إنَّ الغُلاةَ لَشَرٌّ مِنَ الْيَهُودِ وَ النَّصاري و الْمَجُوسِ وَ الَّذِينَ أشْرَكُوا».
آن مقصّرِ در معرفت روايت را چنين ترجمه كرده است:
«محقّقاً غاليان بدترين خلقاند؛ عظمت خدا را كوچك كنند و براي بندگان او صفات ربوبي ادّعا نمايند. به خدا قسم، غاليان بدترند از يهود و نصارا و آتش پرستان و مشركين».
بايد گفت، در اين روايت شريف، امام ششم عَلَيْهِ السَّلام غُلات را به طور كلّي مذمّت فرموده؛ امّا موارد غلوّ را- كه به چه چيز محقَّق ميشود- بيان نفرموده است. ايشان فقط دو صفت از صفات آنان را بيان فرموده: يكي آنكه، عظمت خدا را كوچك نمايند و ديگر آنكه، مقام ربوبيّت را براي بندگان خدا ادّعا كنند.
معناي لفظ امام در اين روايت چنين است و اين كفر صريح
1) خداوند بر هر چيزي توانا و نسبت به آن، داناست. هر توان و امكاني هم كه بندگان دارا گشتهاند به بخشش اوست؛ نه اينكه در برابر او و بدون وابستگي به او داراي قدرتي باشند.
است؛ چنان كه خواهيم گفت. امّا ادّعاي صفات ربوبي براي مخلوق (كه در عبارت نويسنده آمده) در صورتي كفر است كه آن صفت را ذاتيِ مخلوق بداند و ثبوت صفت را براي مخلوق شبيه ثبوت آن براي خالق بپندارد؛ يعني: مثلاً، خالقيّت و رازقيّت مخلوق را مانند خالقيّت و رازقيّت پروردگار جهان بداند.
امّا اطلاق اَسماء و صفات پروردگار بر مخلوق، به نحو اشتراك لفظي، جايز است؛ چنان كه در عبارات صريح خبر فتحبن يزيد جرجاني در كافي، در باب معاني اسماء پروردگار، از حضرت امام رضا عَلَيْهِ السَّلام نقل شده است. در آن روايت، حضرت شرح دادهاند كه مثلاً وقتي ميگويند: خدا «واحد» است؛ و در عين حال، ميگويند: انسان «واحد» است، لفظ «واحد» بر خالق و مخلوق، هر دو، اطلاق شده؛ امّا معناي واحديّت خالق چيزي غير از معناي واحديّتِ مخلوق است.
همچنين، صفاتي مانند «هادي» و «سميع» و «بصير» و «لطيف» و «حكيم» و «خبير» و «ظاهر» و «متكلّم» و «مريد» هم بر خالق اطلاق ميشود، هم بر مخلوق؛
چنان كه در ابتداي سوره دهر، خداوند درباره انسان ميفرمايد:
فَجَعَلْناهُ سَمِيعاً بَصِيراً.
ما انسان را سميع و بصير قرار داديم.
خداوند، به ذات قدّوس خود، هدايت ميفرمايد؛ ولي مخلوق به بركت نعمتهاي الاهي كه نزد اوست هدايت ميكند.
خداوند به ذات قدّوس خود، بدون آلت، شنونده و بيناست؛
ولي انسان به احسان پروردگار و با استفاده از آلتِ گوش و چشم است كه شنونده و بيناست.
كلام در ساير اسماء و صفاتي نيز كه عيناً بر خالق و مخلوق اطلاق ميشود همينطور است و فقط تشابه لفظي دارد.
تشبيه صفت پروردگار به صفت مخلوق از جهت معنوياش كفر است، نه از جهت لفظي؛ چنان كه عبارت صريح كلام امام نيز حاكي از اين مطلب است.
معني «تشبيهِ صفت از جهت معنوي» هم اين است كه مثلاً صفت علم و قدرت مخلوق را ذاتيِ مخلوق بدانند؛ مثل ذاتي بودن صفت علم و قدرت پروردگار.(1)
يگانه اختلاف در ذاتي نبودن علم مخلوقات است.
در بيانات بالا، مقصود رفع شبهه آن نويسنده است كه پنداشته، در حديث مورد بحث، «ادّعاي ربوبيّت براي بندگان» همان عقيده به اعطاي ولايت تكويني از طرف خداي متعال به بندگان برگزيده اوست و مثلاً نسبت دادن فعلِ آفرينش به وليّ خدا با خالق بودن خدا منافات دارد.
لذا در تفاصيلي كه آمده، بر جنبه ذاتي بودن صفات كمالات خالق و صفات مخلوق تأكيد شده است كه براي عموم نيز فهميدني باشد. (مصحّح).
رحمان و رحيم و راحم از اسماء پروردگار است و اين منافات
1) البتّه، چنان كه در روايات اهل البيت عَلَيْهِمُ السَّلام وارد شده، غرض از اثبات برخي صفات براي خداي سبحان نفي نقص و جهل و عجز و امثال آن از ذات اقدس حقّ است، نه اينكه خواسته باشيم بگوييم مثلاً همانگونه كه مخلوق علم دارد، خالق هم عالم است.
ندارد با آنكه در بين خلق نيز كسي راحم و رحيم باشد؛
ليكن، واضح است كه صفت رحم در خلق از آثار لطف و احسان خدايي است و در خالق چنين نيست.
همچنين، عالم و عليم و علّام و قادر و قدير از اسماء پروردگار است و اين نفي نميكند كه مخلوق نيز عالم و قادر باشد؛
ليكن، علم و قدرت پروردگار ذاتي است و علم و قدرت مخلوق از بخشش و احسان خدايي است.
عزيز و مُعِزّ از اسماء پروردگار است و اين منافات ندارد با آنكه مخلوق نيز عزيز باشد؛
ليكن، عزّت مخلوق از بخشش خداست و عزّت خالق ذاتي است و ديگري به او نداده است.
خالق و خلّاق و صانع، رازق و رزّاق، غنيّ و مُغني و مُعطي از اسماء پروردگار است. مخلوق نيز چنين صفاتي را دارد؛
ليكن، همه آن از آثار لطف و احسان خدايي است. خالق به قدرت و ذاتي و غناي ذاتي خلق ميفرمايد، روزي ميدهد و بينياز ميكند؛ ولي مخلوق به قدرت و مالي كه خداوند به او داده چيزي را از چيز ديگر خلق مي كند و لطف و بخشش مينمايد.
فيالجمله، همه كمالات و نعمات خلق از ناحيه بخشش و احسان خالق است؛ ولي صفات ذاتي پروردگار عين ذات قدّوس حقّ است و صفات فعل نيز از آثار كمالات ذاتي حقّ است.
پس اگر كسي بگويد: خداوند خالق است و عيسي عَلَيْهِ السَّلام هم خالق است، درست گفته؛
ليكن، خداوند به ذات قدّوس خود، بدون احتياج به اذن ديگري و بدون مادّه، خلق ميكند و خلق كردن او نيز (همچون ذات مقدّسش) كيفيّت ندارد. امّا حضرت عيسي به اذن پروردگار و از مادّه طين (گِل) پرنده خلق ميكرد.
خداوند، به ذات مقدّس خود، سلطان و فرمانده و وليّ مخلوقات خود است. امّا سلطنت و ولايت پيغمبر و امام- كه بندگاني مخلوق و محدودند- بر مخلوقات به جعل و احسان و اعطاي پروردگار است و به آن اندازه كه خدا خواسته است؛ چنان كه اگر خداوند به آنان مرحمت نفرمايد، به ذات خود هيچ ندارند.
پس اگر كسي اين صفات را ذاتيِ مخلوق دانست، براي مخلوق، به صفات ربوبي قايل شده است.
ما بِكُمْ مِنْ نَعْمَةٍ فَمِنَ اللهِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلّا بِاللهِ؛ لا مَعَ اللهِ وَ لا مِنْ دُونِ اللهِ، بَلْ بِاللهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ.
معناي غلوّ، چنان كه از روايات شريفه و كلمات علماي اعلام استفاده ميشود، ادّعاي الوهيّت و ربوبيّت براي پيغمبر و امام است؛ چنان كه نقل است شخصي خدمت پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه رسيد و عرض كرد: اَلسَّلام عَليكَ، يا رَبّي! حضرت فرمود: «خداوند تو را لعنت كند! پروردگار من و تو خداست».
نيز، آوردهاند كه عبدالله بن سبا با جمعي خدمت اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام
رسيدند و ضمن ادّعاي مقام ربوبيّت و الوهيّت براي آن حضرت، عرض كردند:
السّلامُ عليكَ، يا رَبَّنا! حضرت نيز ايشان را به توبه امر فرمودند؛ ولي آنها قبول نكردند. پس، حضرت ايشان را به آتش تلف كردند.
در مورد ديگر، ده نفر بر آن حضرت وارد شدند و عرض كردند:
إنَّكَ رَبُّنا وَ أنْتَ الَّذِي خَلَقْتَنا [أوْ: أنْتَ الَّذِي رَزَقْتَنا].
تويي پروردگار ما و تويي كه ما را آفريدي (يا آنكه گفتند: تويي كه ما را روزي ميدهي).
آن حضرت آنان را منع و به توبه امر فرمود و گفت: «من مخلوقي مانند شمايم و پروردگار من و شما خداست». چون قبول نكردند، حضرت ايشان را به آتش سوزانيد.
امام صادق عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«ابوبصير، از كسي كه ما را خدا بداند بيزاري بجو».
وي عرض كرد: خداوند از او بيزار باشد! پس حضرت فرمود:
«از كسي هم كه ما را پيغمبر بداند بيزاري بجو».
ديگر بار، ابوبصير عرض كرد: خداوند از او بيزار باشد!
در توقيع مقدّس حضرت صاحبالزّمان- عجّل الله فرجهالشّريف- آمده است كه فرمود:
«ما در علم و قدرت پروردگار شريك نيستيم؛ بلكه علم غيب
را غير خدا ندارد، چنان كه در قرآن مجيد فرموده:
قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّمواتِ وَ الْأرْضِ الْغَيْبَ إلَّا اللهُ(1).
بگو در آسمان و زمين كسي غير خدا غيب را نداند.
من و جميع پدرانم، از اوّلين و آخرين، همه بندگان پروردگاريم. ما بيزاريم از كسي كه بگويد ما علم غيب داريم، يا بگويد كه ما در پادشاهي خدا شريكيم، يا ما را در غير مقام و مرتبهاي كه خداوند به ما مرحمت فرموده جاي بدهد، يا درباره ما از حدّ بگذرد؛ و شما را گواه ميگيرم هر كس كه ما از او بيزاريم، خداوند و ملائكه و پيغمبران و اولياي پروردگار از او بيزارند».
علّامه مجلسي در ذيل اين حديث فرموده:
«مراد از نفي علم غيب از آن بزرگواران آن است كه بدون وحي و الهام و تعليم پروردگار، ندانند؛ امّا به تعليم پروردگار، ميدانند. در غير اين صورت، نفي علم غيب از آن بزرگواران امكان ندارد؛ زيرا كه عمده معجزات پيغمبران و اوصياي آنان خبر دادن از مغيبات بوده است. خداوند هم، در قرآن مجيد، آن بزرگواران را استثنا كرده؛ چنان كه فرموده است:
عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلي غَيْبِهِ أحَداً* إلّا مَنِ ارْتَضي مِنْ رَسُولٍ(2).
خداوند عالم غيب است؛ كسي را بر غيب خود آگاه نفرمايد مگر آن را كه براي اين مقام بپسندد.
كلام علّامه مجلسي در نهايت متانت است. ما از كسي كه پيغمبر و امام را شريك در علم و قدرت خدا مي داند بيزاريم.
مراد از شركت نيز آن است كه پيغمبر و امام، به ذات خود و بدون تعليم پروردگار، دانا و توانا باشند؛ چنان كه خداوند، به ذات قدّوس خود، دانا و تواناست و علم و قدرت عين ذات سُبّوح اوست. اگر پيغمبر و امام را نيز چنين بپنداريم، شرك خواهد شد؛ و خداوند و پيغمبران از اين شرك و صاحب آن بيزارند.
چگونه آن بزرگواران در پادشاهي پروردگار شريك باشند، حال آنكه بنده و مخلوق اويند و قيّوم آنان و تمام مخلوقات ذات پروردگار عالميان است؟!
پس، واي بر كسي كه آنان را در مقام و مرتبهاي كه خداوند به آنان مرحمت فرموده، جاي ندهد! چه بالاتر رود و غلوّ نمايد و آنان را از حدّ مخلوقيّت و محدوديّت و عبوديّت خارج كند و برتر بداند، چه پايينتر رود و منكر فضايل و مناقب والاي آنان گردد.
نويسنده اين كتاب خداوند را شاهد ميگيرد كه ما شيعيان از آنان بيزاريم.
روايت شريفي از امام حسن عسكري عَلَيْهِ السَّلام نقل كردهاند، به اين ترتيب كه آن حضرت فرمود:
«عليّ بن ابي طالب و فرزندان معصوم آن حضرت بندگانياند كه مورد اِكرام و الطاف و عنايات خداوند متعال واقع شدهاند و
مخلوق پروردگارند. قدرت و تواني ندارند مگر آنچه پروردگار جهانيان به آنان عنايت و احسان فرموده؛ و مالك چيزي نيستند مگر آنچه خداوند به آنان تمليك فرمايد. مالك موت و حيات و نشور و قبض و بسط و حركت و سكوني هم نيستند مگر آنكه خداوند به آنان تمليك فرمايد. پروردگار و خالق از صفات آفريدگان منزّه است. كسي كه همه آنان يا يكي از آنان را پروردگار و خداي خود بداند، از جمله كافران است»(1).
پس همه كمالات و علوم محمّد و عترت پاكيزه او عَلَيْهِمُ السَّلام تماماً به تمليك و احسان پروردگار جهان و جهانيان است و آنان، به ذات خود و از نزد خود، چيزي ندارند. اين التزام است به مخلوقيّت و محدوديّت آنان.
امّا اگر كسي اين علوم و كمالات را ذاتي آن بزرگواران بداند، آنان را مستغني از پروردگار دانسته و مشرك شده و منكر مخلوقيّت و عبوديّت آنان گشته است.
شيخ صدوق نقل كرده كه مأمون خدمت حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام عرض كرد: به من خبر رسيده كه گروهي درباره شما غلوّ ميكنند و درباره شما، از حدّ حقّ و حقيقت تجاوز مينمايند.
امام هشتم حضرت رضا- عليه آلاف التحيّة و الثّناء- فرمود:
«پدرم موسي بن جعفر از پدر بزرگوارش نقل فرموده كه پيغمبر اكرم- صلّي الله عليه و آله- فرمود: مرا از مرتبهاي كه حقّ من است بالاتر نبريد؛ چون خداوند مرا بنده خود گرفته، پيش از آنكه مرا
1) إثبات الهُداة: ج 7/470
پيغمبر خود بگيرد.
خداوند تبارك و تعالي ميفرمايد:
هيچ بشري كه خداوند به او كتاب و حكمت و نبوّت لطف فرموده، حق ندارد به مردم بگويد كه شما بندگان من باشيد، نه بندگان خدا ... . نيز، شما را امر نميكند كه ملائكه و پيغمبران را پروردگاران خود بگيريد. آيا شما را بعد از اسلام به كفر امر ميفرمايد؟! ... .
ما بيزاريم از كسي كه درباره ما غلوّ مي كند و مرتبه ما را بالاتر از اندازهاي كه خداوند براي ما قرار داده ميداند، مانند بيزاري حضرت عيسي از نصارا؛ چنان كه خداوند (كلام خود را به حضرت عيسي در روز قيامت) نقل ميفرمايد:
اي عيسي، آيا تو به مردم گفتي: من و مادرم را خداي خود بگيريد؟ عرض ميكند: منزّهي تو، پروردگارا! حق نداشتهام چيزي را كه حقّ من نيست بگويم. اگر گفته باشم، تو مي داني؛ (يعني، تو ميداني كه نگفتم) ... .
پس كسي كه براي پيغمبران مقام ربوبيّت ادّعا كند، يا براي ائمّه هدي مقام ربوبيّت يا نبوّت ادّعا كند، يا براي غير ائمّه هدي مقام امامت دعوي كند، ما در دنيا و آخرت از او بيزاريم».
از اين حديث شريف، استفاده ميشود كه غلوّ و تجاوز از حدّ حقّ و حقيقت به آن است كه شخص منكر عبوديّت و مخلوقيّت آنان شود و براي ايشان مقام ربوبيّت و الوهيّت قايل گردد، يا آنكه براي ائمّه عَلَيْهِمُ السَّلام مقام نبوّت ادّعا كند.
در روايت ديگر، حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«كسي كه درباره اميرالمؤمنين از حدّ بگذرد و او را از مقام عبوديّت و بندگي خارج نمايد، از گمراهان و مغضوبان خواهد بود».
همچنين، كسي كه مقام خالقيّت و رازقيّتِ بِالذّات پروردگار عالم را براي پيغمبر و ائمّه عَلَيْهِمُ السَّلام قرار دهد، غلوّ كرده و ملعون است و پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام از او بيزارند.
علّامه مجلسي در اين باره كلماتي فرموده كه محصول آن چنين است:
غلوّ درباره پيغمبر و ائمّه آن است كه انسان به الوهيّت و ربوبيّت آنان قايل شود، يا ايشان را شريك خداوند در معبوديّت و خالقيّت و رازقيّت بداند، يا آنكه بگويد خداوند در آنان حُلول كرده يا متّحد شده، يا آنكه مدّعي شود آنان بدون تعليم پروردگار (يعني به ذات خود) علم غيب دارند، يا آنكه مقام نبوّت براي ائمّه قرار دهد، يا آنكه بگويد با حصول معرفتِ آنان احتياجي به عبادت و طاعت و ترك معصيت نيست. تمام اينها كفر است و صاحب آن از دين خارج است و ائمّه از آنان [كه چنين عقايدي دارند] بيزارند.
ليكن بعضي از كوتاه فكران، چون از معرفت ائمّه قاصرند و از ادراك غرايب احوال ايشان و عجايب شئون آن بزرگواران عاجزند، به همين جهت، بسياري از ثقات و راويان بزرگوار اين احاديث را- كه غرايب معجزات را نقل كردهاند- ضعيف ميشمرند و به
غلوّ نسبت ميدهند. كار به جايي رسيده كه اعتقاد به دانايي پيغمبر و امام نسبت به گذشته و آينده را جزء غلوّ ميدانند؛ با اينكه اين مفاد از روايات متواتر به دست ميآيد) و در اخبار بسياري وارد شده كه فرمودند:
«ما را پروردگار ندانيد و ديگر هرچه خواهيد، بگوييد: هرگز به كنه معرفت ما نخواهيد رسيد»(1).
فقها و مجتهدين در كتب فقهي، در باب نجاست اقسام كفّار (كه اهل غلوّ هم از آن جملهاند) در معناي «غالي» ميفرمايند:
«غالي» كسي است كه براي پيغمبر و امام مقام الوهيّت و ربوبيّت قايل شود.
از جمله، استادُ الكُلِّ فِي الكُلّ، علّامه انصاري ميفرمايد:
«غاليان كسانياند كه براي اميرالمؤمنين يا يكي از ائمّه دعوي ربوبيّت كنند. اينان، اگر وجود صانعي غير امام را انكار كنند، كافرند؛ و اگر ادّعا كنند كه پروردگار در آنان حلول كرده، منكر ضرورياند (و باز كافرند)».
علّامه همداني در كتاب طهارت خود، در نجاست غاليان، كلماتي ميفرمايد كه محصول آن چنين است:
«غالي كسي است كه به ربوبيّت اميرالمؤمنين يا غير او قايل شود، يا مخلوقي را مثل و مانند پروردگار عالم بداند، يا آنكه بگويد خداوند در مخلوق حلول كرده يا
1) بحار: ج 25/346 و 347. به باب نفي غلوّ رجوع كنيد كه اين روايات مذكور در معاني غلوّ، با روايات ديگري به همين مفاد، در آنجا موجود است.
با او متّحد شده است؛ اينان كافرند.
امّا كساني كه ميگويند پيغمبر و امام مَظاهر اوصافِ خالقاند و زمام امور خلايق، از حيث تكوين و تشريع، در دست پيغمبر و امام است و اينان خالق و رازقاند و علم آنان حضوري است و امثال اين كلمات [را بر زبان آورند] كه بعضي از اهل معرفت ادّعا ميكنند، كافر نيستند و آخرين سخني كه كسي درباره اينان بگويد آن است كه بگويد اين ادّعاها دروغ است، مثل آنكه به اين دعاوي درباره شخص خاصّي از مردم عادي قايل شود.
ليكن ميتوان گفت كه براي اين دعاوي، در حقّ پيغمبر و امام، شواهد نقلي و عقلي موجود است؛ زيرا از مسلَّمات مذهب شيعه بلكه از ضروريّات است كه پيغمبر اشرف تمام موجودات است؛ هر چند كه ما، به طور تحقيق و تفصيل، در اين شواهد وارد نيستيم و علم آن را به اهل بيت واگذار ميكنيم.
به طور اجمال، هرچه پيغمبر و امام عَلَيْهِمُ السَّلام درباره خودشان فرمودهاند، ما قبول داريم و در تحقيق و تفصيل آن وارد نميشويم.
بالجمله، اثبات بعضي از صفات پروردگار براي بعضي از آفريدگان موجب نميشود كه شخص مُثبِت، بعد از اقرار و اعتراف به مخلوق بودن اين بعض، از اسلام خارج شود.
بلي، اگر اين صفات ثابت براي خالق مانند خالقيّت و رازقيّت را براي مخلوقي اثبات و از خالق متعال كه پروردگار جهان است سلب نمايد، كافر است.
ليكن، بايد دانست كه صِرف اثبات صفتي براي مخلوق موجب نميشود كه اين صفت را از خالق متعال سلب نمايند؛ براي آنكه ميبيني درست است كه بگوييم: عزرائيل ميميراند و ميكائيل تقسيم ارزاق ميكند و فلان شخص عطا و بخشش مينمايد، با آنكه اين صفات را به خداوند نيز نسبت ميدهيم و ميگوييم: خداست كه زنده كننده و ميراننده و خلق كننده و روزي دهنده است. پس، بين اين دو نسبت، تنافي نيست».
علّامه حائري خراساني، در كتاب مدارك العروةالوثقي، در معناي «غالي» فرموده:
«غالي آن كسي است كه به ربوبيّت اميرالمؤمنين يا يكي از ائمّه هدي قايل شود. پس اگر آن حضرت را پروردگار قديم ازلي بداند، كافر و نجس است؛ اگر به صانع باري- تعالي- مثل او معتقد باشد، مشرك است؛ و اگر به حلول و اتّحاد قايل گردد، باز هم كافر است. امّا اعتقاد به آنكه ائمّه هدي مَظاهر اوصاف حقّ متعالاند و زمام همه امور به دست آنهاست و امر دين و خلق و رزق به آنان تفويض شده و امثال اين كلمات موجب كفر نميشود؛ هرچند، فرض شود كه اين كلمات و اعتقادات خلاف واقع باشد.
وانگهي، ميشود گفت كه براي اين اعتقادات شواهد عقلي و نقلي هست و ما آنان را اشرف خلايق ميدانيم.
پس اين اعتقادات نه موجب كفر ميشود و نه موجب فسق؛ زيرا غلوّ نيست و تمام اينها را بخشش و لطف و احسان خدايي ميدانند ذلِكَ فَضْلُ اللهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاء.
علّامه آملي نيز در شرح عروه، بعد از حكم به نجاست غالي و بيان آنكه قايل به ربوبيّت امام مثل شخصي كه قايل به حلول است كافر و نجس است، فرموده:
«و امّا اعتقاد به اينكه امام عَلَيْهِ السَّلام مظهر قدرت و كمال خدايي و اسم اعظم اوست اعتقادي به حقّ و سزاوار تصديق است و شكّ و ترديدي در آن نيست و مؤمن به آن مؤمن به حقّ است».
عالم بزرگوار شيخ طبرسي در كتاب شريف احتجاج، در روايت مفصّلِ سؤالات زنديقي كه ادّعاي تناقض در قرآن داشت، آورده است كه وي درباره آيه شريفه اَللهُ يَتَوَفَّي الأنْفُسَ حِينَ مَوْتِها(1)، آيه قُلْ يَتَوَفّيكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ(2)، آيه تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا(3)و اينكه چگونه خداوند در يك آيه قبض روح را به خود نسبت ميدهد و در آيه ديگر به ملكالموت و در آيه ديگر به فرستادگان از ملائكه، از اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام سؤال كرد.
حضرت امير در جواب او فرمود:
«ذات مقدّس پروردگار اَجَلّ و اعظم است از آنكه خودش امر قبض روح مردم را مباشرت بفرمايد. چون ملائكه و مُرسَلين به امر پروردگار عمل ميكنند، فعل آنان فعل خداست. ايشان برگزيدگان و سفيران بين خدا و خلقاند، چنانكه در قرآن كريم فرموده:
اَللهُ يَصْطَفِي مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلاً وَ مِنَ النّاسِ(1).
پس كسي كه مطيع حق باشد، ملائكه رحمت روح او را قبض فرمايند؛ و كسي كه اهل معصيت باشد، ملائكه عذاب روح او را قبض كنند. ملكالموت هم ملائكه رحمت و غضبي دارد كه مأمور انجام فرامين و اوامر اويند و به امر او كار ميكنند. فعل آنان فعل ملكالموت است و صحيح است كه هرچه آنان انجام دهند، به ملكالموت نسبت دهند. همچنين فعل ملكالموت فعل خداوند متعال است و اوست كه هركه را، به دست هريك بخواهد، ميميراند و عطا و بخشش ميكند و ثواب ميدهد و يا عذاب و منع فيض ميفرمايد، بر دست هر كه بخواهد.
فعل اُمنا و اصفياي پروردگار فعل حضرت حقّ است، چنانكه در قرآن مجيد (خطاب به آنان) ميفرمايد:
1) حجّ (22)، 75: خدا، از ميان ملائكه و مردم، فرستادگاني را انتخاب ميفرمايد.
وَ ما تَشاءُونَ إلّا أنْ يَشاءَ الله(1).
نيز (راجع به خاتم انبيا) ميفرمايد:
وَ ما رَمَيْتَ إذْ رَمَيْتَ وَلكِنَّ اللهَ رَمي(2).
پس فعل پيغمبرِ خود را فعل خود ناميده است.
... خداوند خواسته كه استيلا و اقتدار برگزيدگان و اُمناي خود را بر جميع مخلوقات، به آن قدرت و توانايي كه خداوند به آنان مرحمت فرموده، بفهماند؛ نيز، به خلق خود بفهماند كه فعل آنان فعل خداست.
... امّا آنچه گفتي كه خداوند در قرآن مجيد گاهي از خويش تعبير انفرادي فرموده (مثل أنَا و هُوَ؛ يعني: من و او) و گاهي به جمع تعبير فرموده (مثل إنّا و نَحْنُ و إنّا عَرَضْنا و خَلَقْنا)؛
بدان، تعبير انفرادي براي آن است كه به خلق خود وحدانيّت و يگانگي خود را بفهماند. امّا چون خداوند از افراد خلق خود برگزيدگاني دارد كه آنان را انتخاب فرموده و به امر و اراده او كار ميكنند، فعل آنان را فعل خود قرار داده؛ اطاعت آنان را مانند اطاعت خود بر تمام خلق واجب فرموده؛ افعال ايشان را، در انجام مأموريّتهاي پروردگار، افعال خود محسوب كرده
و به خلق خود فهمانيده كه اين برگزيدگان داناي به غيبتاند، چنانكه در قرآن كريم فرموده:
عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلي غَيْبِهِ أحَداً إلّا مَنِ ارْتَضي مِنْ رَسُولِ(1).
... امّا [آيه شريفه] وَ ما ظَلَمُونا وَلكِنْ كانُوا أنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ(2). خداوند متعال منزّه است از آنكه مظلوم واقع شود؛ ليكن، برگزيدگان خلق را قرين خود قرار داده و به اين كلام، عظمت و جلال آنان را به خلق خود معرّفي فرموده و ظلم بر آنان را ظلم بر خودش مقرّر كرده است»(3).
همينطور است كلام در اين آيه شريفه:
فَلَمّا آسَفُونَا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ(4) .
چون فرعون و فرعونيان ما را افسرده و خشمگين كردند، ما از آنان انتقام كشيديم و آنان را در دريا غرق كرديم.
صاحب كتاب شريف كافي به سند صحيح از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل كرده است كه در تفسير آيه شريفه اخير فرمود:
1) جنّ (72)، 26: خداوند عالم غيب است؛ احدي را بر غيب خود آگاه نسازد مگر آن را كه از ميان رسولان خود براي اين مقام بپسندد.
2) بقره (2)، 57: آنان به ما ظلم نكردند؛ بلكه به خودشان ظلم مي كردند.
3) اين روايت در بحار: ج 93/98-127 نيز آمده است و فقراتي كه در بالا نقل شد در صفحات 109، 115-117 و 121 يافت ميشود
4) زخرف (43)، 55
«خداوند مانند ما اسفناك نميشود؛ ليكن، اوليايي براي خود خلق فرموده كه آنان را برگزيده است. آنان اسفناك و راضي ميشوند و مربوب پروردگارند. پس خداوند (براي اِكرام آنان) خشنودي و خشم آنان را رضا و غضب خود قرار داده؛ چون آنان دعوتكنندگان و راهنمايان به سوي خدايند.
... (براي اين جهت است كه) خداوند كريم در قرآن ميفرمايد:
مَنْ يُطِعّ الرَّسُولَ فَقَدْ أطاعَ الله (1).
نيز فرموده است:
إنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إنَّما يُبايِعُونَ اللهَ يَدُ اللهِ فَوْقَ أيْديهِمْ(2).
پس اسف و غضب و رضاي آنان اسف و غضب و رضاي خداوند است».
اين روايت را صدوق هم در كتاب توحيد نقل فرموده و در كتابهاي تفسير نيز موجود است.
پس خداوند ظلم بر اولياي خود را ظلم به خود قرار داده و اسف و رضاي آنان را اسف و رضاي خود دانسته است.
كلام در ساير صفاتي كه نظير و شبيه اين است نيز همينطور است؛ چنانكه امام صادق عَلَيْهِ السَّلام اين را تعميم دادهاند.
پس ميتوان گفت صفات و حوادثي كه مخلوق به آنها متّصف ميشود و خداوند از آنها منزّه است، اگر در آيه يا روايتي به خدا نسبت داده شود، مراد اولياي اويند.
در كافي، نقل كردهاند كه زُراره از امام باقر عَلَيْهِ السَّلام درباره تفسير آيه شريفه وَ ما ظَلَمونا...(1) سؤال كرد. حضرت فرمود:
«خداوند منزّه است از آنكه ظلم بر او واقع شود؛ وليكن، ما را [برگزيده و] با خودش قرار داده است. پس ظلمهايي كه بر ما واقع ميشود، ظلم بر خودش محسوب فرموده و ولايت ما را ولايت خدا مقرّر داشته است».
آيات بسياري هست كه خداوند در آنها قضاياي آمدن ملائكه مقرّب خود را (جبرئيل، ميكائيل، اسرافيل، كروبيل) براي به هلاك رساندن و عذاب نمودن قوم حضرت لوط نقل ميفرمايد.
در عدّهاي از آنها، خداي متعال نجات دادن حضرت لوط و مؤمنان، نابود كردن همسر لوط، زير و رو گشتن زمين بر آنها و ريزش سنگ بر زمينِ آنها را تماماً به ملائكه نسبت داده (مانند آيات سوره حِجر و ذاريات و عنكبوت)؛ و در بخشي ديگر از آيات، خداوند متعال نجات و هلاك و زير و رو كردن زمين و ريزش سنگ را به خود نسبت داده و به صيغه جمع آورده (مانند آيات سوره هود، اعراف، شعراء، نَمل و قمر).
1) بقره (2)، 57
روايت پنجم كه نويسنده موردنظر، براي نفي ولايت تكويني، به آن استدلال كرده اين عبارت از دعاي جوشن است:
«يا مُكَوِّنَ كُلِّ شَيءٍ وَ مُحَوِّطَهُ، يا رَبَّ كُلَّ شَيءٍ وَ صانِعَه».
وي در ترجمه عبارت گفته است:
«اي هستي دِه هر چيز و تغييردهنده آن، اي پروردگار هرچيز و صانع آن».
البتّه، واضح است كه پروردگار و تربيتكننده همه چيزها و سازنده آنها خداست؛ امّا جمله اوّل را كه با كلام امام صادق عَلَيْهِ السَّلام (لا يُكَوِّنُ الشَّيْءَ لا مِنْ شَيْءٍ إلَّا الله) ضميمه كنيم، معنا چنين ميشود: اي آن كه بدون مادّه، هر چيزي را كه بخواهي، هستي مي دهي؛ يعني: اي كسي كه اشيا را از چيزي نيافريدي. پس آفريدن از «هيچ» فقط فعل خداست. امّا آفريدن از چيزي كه قبلاً موجود گشته فعل خالق و مخلوق، هر دوست.
حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام در خطبه خود فرمودند:
«وَ كُلُّ صانِعٍ فَمِنْ شَيءٍ صَنَعَ، وَ صانعُ الْأشْياءِ لا مِنْ شَيْءٍ صَنَعْ».
هر صنعتگري از چيزي ميسازد و سازنده كاينات موجودات را از چيزي نساخته است.
به همين جهت، ميشود گفت:
وَ كُلُّ خالقٍ فَمِنْ شَيْءٍ خَلَقَ، وَ خالِقُ الأشياءِ لا مِنْ شَيْءٍ خَلَقَ.
فرق ديگر آنكه پروردگار عالم، كه خالق و صانع است، خودش مخلوق و مصنوع نيست؛ امّا بندگان كه آنچه خلق ميكنند از چيزي ميسازند، مخلوق نيز هستند. به همين نكته، در دعاي جوشن، با اين عبارت اشاره شده است:
«يا خالِقاً غَيْرَ مَخْلُوقٍ وَ يا صانِعاً غَيْرَ مَصْنُوعٍ».
همچنين، قدرت خالق متعال ذاتي و غيرمحدود و قدرت مخلوق و مجعول است. نيز، آن كسي كه به ذات خود مستقلّ است و اشيا را تغيير ميدهد خداست و بس؛ و مخلوق فقط ميتواند با توسّل به قوّت و قدرتي كه خداوند به او داده اشيا را تغيير دهد.
روايت ششم كلام شريف امام حسين عَلَيْهِ السَّلام در دعاي عرفه است كه به پيشگاه آفريدگار يكتا عرض ميكند:
«لَمْ تُشَوِّهْنِي بَخَلْقِي وَ لَمْ تَجْعَلْ إلَيَّ شَيْئاً مَنْ أمْرِي».
خدايا، مرا زشت نيافريدي و چيزي از امر مرا به خودم واگذار نكردي.
پس به اين جمله استدلال كرده و گفته اند:
«جايي كه امر خودشان به ايشان واگذار نشده، چگونه ممكن است امر ديگران به ايشان واگذار شود»؟!
حقير چند جمله از دعاي امام حسين عَلَيْهِ السَّلام در روز عرفه را
از جملات قبل و بعد اين فقره ترجمه ميكنم تا خواننده عزيز از روي انصاف چنين حكم كند:
امام حسين عَلَيْهِ السَّلام به خلقت ابدان مؤمنان نظر دارد و ميخواهد حقيقت مخلوقيّت و عبوديّت را براي مؤمنان معرّفي فرمايد؛ و آنكه حقيقت مخلوقيّت و عبوديّت عجز و احتياج است. كمالات و فضايل و مناقب، هيچ يك ذاتيِ مخلوق نيست و همه از لطف و عنايات حقّ است.
نيز، ميخواهد نعمتها را بشمرد و تذّكر دهد تا محبّت به صاحب نعمت بيشتر شود و نزد صاحب نعمت به نعمتهاي او اقرار و اعتراف نمايد تا اداي شكر كرده باشد؛ چون ذكر نعمتها يك نوع شكر است.
سيّد مظلومان، امام حسين- صلوات الله عليه- مي گويد:
«مرا از خاك خلق فرمودي، در اصلاب پدران جاي دادي و از صلب پدر به رحِم مادر منتقل كردي و به رأفت و لطف و احسان خود، در زمان جاهليّت و دولت پيشوايان كافر و مشرك بيرون نياوردي.
سرانجام، مرا از آب مني آفريدي و در تاريكيهاي سهگانه (شكم و رحم و مَشيمه)، بين و گوشت و خون و پوست، جاي دادي. مرا زشت نيافريدي و چيزي از امر مرا به خودم واگذار نكردي.
سپس مرا به سوي دنيا آوردي، تامّ و تمام قرار دادي و ناقص نيافريدي.
مرا در گهواره نگهداري فرمودي و از شير گوارا به
من روزي دادي. قلب دايهها را با من مهربان فرمودي و مادرهاي مهربان را كفيل من قرار دادي.
از آسيب جنّ و شيطان مرا نگهداري كردي تا به جايي رسيدم كه زبان من به كلام باز شد.
نعمتها را بر من تمام فرمودي و مرا در هر سال تربيت كردي تا آنكه وقتي فطرت مرا كامل فرمودي، حجّت خود را بر من الزام كردي و معرفت خود را در قلب من الهام فرمودي.
... چون نعمتها را بر من كامل كردي و بليّات و امراض را از من دور فرمودي، ناداني و تجرّي من تو را مانع نشد؛ پس به من لطف كردي و مرا به سوي مقام قرب خود راهنمايي فرمودي و مرا توفيق دادي».
از سياق دعاي شريف، چند چيز روشن ميشود:
اوّل آنكه، نظر صاحب اين دعا به خلقتِ ابدان مؤمنان در اصلاب و ارحام است. حضرتش نظر ندارد كه مضامين جملات دعاي شريف را براي خود يا جدّ بزرگوار، پدر عالي مقدار، مادر والاتبار و برادر و فرزندان معصومين خود اثبات فرمايد؛ زيرا كه آنان، در تمام جهات، از همه خلايق اشرف و افضل بودهاند.
انتقال آنان از حضرت آدم به اصلاب طيّب و طاهر و به ارحام پاكيزه از نجاستِ شرك و كفر از قطعيّات مذهب شيعه است؛ چنان كه در مستدرك سفينه، لغت «ابي»، در احوال آباي نبي- صلّي الله عليه و آله- مشروحاً بيان گرديده است.
ديگر آنكه، خداوند وقت ظهور خاتم پيغمبران و اوصياي آن حضرت را از پيش از خلقت آسمانها و زمين معيّن فرموده بوده است.
همچنين، هر بيسوادي ميداند كه شخص شخيص سيّدالشهدا نه تنها از مادر خود كه از هيچ دايهاي شير نخورده، بلكه، از انگشت ابهام حضرت رسول يا زبان مباركش استفاده ميكرده و ارتزاقش به اين نحو بوده است. جمله شريفه «حُسينٌ مِنِّي وَ أنَا مِن حُسين» نيز، كه به زبان مقدّس پيغمبر جاري شده، از اينجا سرچشمه گرفته است.
وانگهي، هر كه از روايات وارد در كيفيّت ميلاد ائمّه هدي و فاطمه زهرا عَلَيْهِمُ السَّلام كمترين اطّلاعي دارد مي داند كه حضرت امام حسين عَلَيْهِ السَّلام در رحِم مادرش تكلّم ميفرمود و مادرش هم در رحِم خديجه كبري عَلَيْهاالسَّلام. ائمّه هدي نيز، هنگام ولادت، سجده شكر ميفرمودند و به وحدانيّت و رسالت و امامت و ولايت آباي گرامي خود اقرار ميكردند.
نكته ديگري كه نميتوان از نظر دور داشت اين است كه، به عقيده ما شيعيان، امام بايد از هر گونه خطا و لغزش مصون بوده باشد و در تمام عمر، معصيت و گناه در حريم عصمتش راه نيابد؛ همچنان كه خداوند در قرآن مجيد صريحاً اين مطلب را بيان فرموده و آيه تطهير را درباره اهل بيت نازل كرده است.
از اين رو، امام حسين عَلَيْهِ السَّلام نيز در چند جاي همين دعاي شريف، پيغمبر و اوصياي او را به پاكيزگي ياد فرموده و بر آنان
درود فرستاده است.
پس يقيناً، وقتي كه امام ميگويد: خدايا، گناه من بزرگ شده؛ خطاي مرا ببخش؛ مرا در حال معصيت ديدي و رسوايم نكردي؛ تو خوبي كردي و من بدي و معصيت كردم و امثال اين عبارات، كه در اين دعا و دعاهاي ديگر فراوان است، منظور، در اين جملات، شخص مقدّس و مطهّر امام معصوم نيست.
نسبت دادن مفاد ظاهري اين كلمات به ائمّه عَلَيْهِمُ السَّلام، در حقيقت، انكار عصمت و امامت آنان است؛ لذا ما بايد اين ظواهر را تأويل و توجيه كنيم. حقيقت منظور ائمّه عَلَيْهِمُ السَّلام از ظواهر اين عبارات، كه در مقام تواضع و مناجات به زبان آوردهاند، مكشوف نيست.
علماي شيعه براي اين ظواهر تأويلاتي فرمودهاند كه ميتوان در پي آن به بيانات علّامه مجلسي در بحار، توضيحات علّامه خويي در شرح نهجالبلاغه و غيره مراجعه كرد.
شايد بشود گفت: چون معصومين عبادات خود را لايق ساحت قدس پروردگار نميدانند، به تقصير خدمت اقرار مينمايند.
شايد هم چون پيوسته در معارف ترقّي ميكنند، اعمال گذشته خود را قاصر ميدانند.
اگر گاهي به نظر ميرسد كه پيغمبر يا امام در ادعيه وارده به خدا پناه ميبرند و دفع شرّ هر ستمگر عنود و شيطان مردود را از خداوند ميخواهند و امثال اين كلمات را به زيان ميآورند، بايد كاملاً دقّت كرد كه اين مضامين با ولايت تكويني (به معنايي كه گفتيم) منافات ندارد؛
زيرا كه اوّلاً: دعا كردن و حوايج را از پروردگار خواستن خودْ امري مطلوب و محبوب و افضل عبادات است.
ثانياً: چون ائمّه عَلَيْهِمُ السَّلام بندگان خاصّ و خالص خدايند و تسليم قضا و قدر الاهياند، با آنكه به تمام مقدّرات خود و ديگران عالماند و ميتوانند از راه غيرعادي دفع شرّ كنند، از مقدّرات فرار نميكنند و در زندگي شخصيِ خود از شيوه عادي و متعارف مردم خارج نميگردند؛ مگر به ضرورت مصلحت و هنگام اعجاز.
از اين روست كه از خداوند درخواست ميكنند خودش مقدّرات ايشان را تغيير دهد؛ مثلاً، شرّ و ظلم را در ديوانِ سرنوشتِ آنان محو و سلامت و عافيت را اثبات فرمايد.
همچنين، عباراتي مانند «لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إلّا بِالله»، يا «بِحَوْلِ اللهِ و قُوَّتِهِ أقوْمُ وَ أقْعُد»، يا «حَسْبُنَا اللهُ وَ نِعْمَ الوَكِيل»، يا «أُفَوَّضُ أمْرِي إلَي الله»، يا «ما شاءَ اللهُ كانَ»، يا «حَسْبِيَ الرَّبُّ مِنَ الْمَرْبُوبِينَ وَ حَسْبِيَ الخالقُ مِنَ الْمَخْلُوقِين» و امثال اين عبارات كه پيامبر و ائمّه- صلواتالله و سلامه عليهم أجمعين- به زبان آوردهاند با ولايت تكويني، به آن معنا كه گفتيم، منافات ندارد.
نزد كساني كه به توفيق پروردگار نسبت به معارف قرآن و عترت پاكيزه آشنايند، واضح است كه خدا قيّوم كلّ مخلوقات است و به ذات قدّوس خود، امور خلق را كفايت ميكند؛ به خلق احتياج ندارد و تمام حول و قوّه مِلك او و از او و به يدِ قدرت اوست و اوست كه به احسان خود، همه خلق خود را امداد ميفرمايد.
آري، خالق سبحان افرادي را از ميان خلق برگزيده؛ آنان را، در خلقت و اوصاف و كمالات، ممتاز قرار داده و مَثَل اعلاي خود خوانده؛ براي تشريف و تكريم آنان، اطاعت ايشان را اطاعت خود قرار داده و بر تمام خلق خويش الزام كرده است كه مطيع و فرمانبردار آنان باشند.
به عبارت ديگر، همه خلايق را مسخَّر ايشان قرار داده تا خلافت بر حقّالاهي براي آنان محقَّق شود.
پس، محبّت اين برگزيدگان محبّت خدا و دشمني با ايشان دشمني با خداست، زيارت و بيعت با آنان زيارت و بيعت خداست، چشم و گوش و دست آنان نيز چشم بينا و گوش شنوا و دست تواناي خداست.
اين نسبتها مانند نسبت دادن كعبه است به خداوند كه ميگوييم: كعبه خانه خداست.
چون آنان مَثَل اَعلايند، علم و قدرت آن بزرگواران هم (كه از علم و قدرت خداست) بايد براي علم و قدرت حقّ- تبارك و تعالي- نمونه و نشانه باشد؛ پس آنان به هركاري دانا و توانايند.
خداوند چشم بيناي آنان را چشم بيناي خود قرار داده است؛ پس تمام خلق را ميبينند و اخبار ايشان را ميدانند، بر همه توانا و حجّتاند و حجابي در برابر ديدگان واقعبين آنان نيست.
تبصره
در اينجا سزاوار است، با مثالي كه ميآوريم، مطلب را روشنتر
نماييم:
ما، بهوسيله عقل و علم و قدرت مختصري كه خداوند به روح و قلبمان بخشيده و آن را دانا و توانا قرار داده، ميتوانيم هرچه بخواهيم در عالم خيال و موهومات و عالم معقولات ايجاد كنيم. بديهي است كه ما نسبت به آنچه ايجاد كردهايم دانا و تواناييم و ميتوانيم در معقولاتِ عالم خيال هرگونه تصرّف و محور و اثباتي را، هرطور كه بخواهيم، محقَّق بنماييم.
اين توانايي ما محدود است به عالم خيال و معقولات و نميتوانيم آنچه را در عالم پندار ايجاد كردهايم، در عالم خارج از ذهن هم ايجاد كنيم؛ برخلاف پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام كه ميتوانند چنين كاري كنند.
علم و توانايي پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام، هرچند كه در برابر علم و قدرت پروردگار يكتا محدود است، در مرتبهاي است كه براي ما نامحدود است؛ زيرا هرچه آنان بخواهند، در عالم خارج، واقع ميشود.
امّا در مورد اين عبارت ايشان كه «چگونه ممكن است امر ديگران به ايشان واگذار شود»، لازم است نكاتي را در بحث تفويض و واگذاري خاطرنشان كنيم:
تفويض امر دين به پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام در قرآن و روايات متواتري كه در دست داريم حقيقتي ثابت است. اينجانب
در مستدرك سفينه، لغت «ادب»، برخي از شواهد آن را ذكر و در لغت «فوض» نيز توضيح مطلب را مشروحاً بيان كردهام.
صاحب كتاب شريف كافي، در باب تفويض به پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام، تعداد 11 روايت صحيح و معتبر نقل كرده كه امر دين به پيغمبر واگذار شده و آنچه به پيغمبر واگذار شده به ائمّه هدي نيز واگذار شده است.
مرحوم كليني يك روايت ديگر نيز براي اثبات اين موضوع، قبل از ابواب تاريخ معصومين، نقل فرموده است.
ثقه جليلالقدر محمّدبن حسن صفّار- كه از اصحاب بزرگوار حضرت امام حسن عسكري عَلَيْهِ السَّلام بوده- در كتاب شريف خود، بصائرالدرجات (جزء 8: باب 4)، در باب تفويض به رسولالله، 19 روايت صحيح و معتبر براي اثبات اين موضوع نقل فرموده است. بعد از آن (در باب 5)، 13 روايت معتبر و صحيح نقل كرده كه ائمّه عَلَيْهِمُ السَّلام فرمودند:
«ما فُوَّضَ إلي رَسُولِ اللهِ فَقَدْ فٍُوِّضَ إلَيْنا».
آنچه به پيغمبر واگذار شده به ما نيز واگذار شده است.
شيخ مفيد نيز، در كتاب اختصاص، رواياتي در اين موضوع نقل فرموده است كه ما آنها را به ضميمه رواياتي ديگر در مستدرك سفينه، لغت «فوض»، آوردهايم.
در بررسي روايت اوّل (ذيل عبارت چهارم از فقره نودم دعاي جوشن كبير، ص 285 همين كتاب) گفتيم كه امام صادق عَلَيْهِ السَّلام
فرمودهاند:
«كُلُّ ما كانَ لِرَسُولِ اللهِ فَلَنا مِثْلُهُ، إلَّا النُّبوَّةَ وَالزِّواج».
امّا موارد تفويض در امر دين (چنانكه در روايت عيون از حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام نقل شده و از تلفيق آن روايت با روايات كافي و ديگر منابع بهدست ميآيد):
چيزهايي كه خداوند متعال به حرمت يا حِلّيّت يا وجوب آن حكم فرموده و منسوخ نشده باشد، هيچ گاه پيغمبر اكرم برخلاف آن نگويد؛ هرگز حرام خداوند را حلال و حلال خدا را حرام ننمايد، در ترك واجب خدايي رخصت ندهد و تابع و تسليم فرمان خداوند باشد.
اين كلام پروردگار در قرآن كريم است كه درباره آن حضرت ميفرمايد:
إنْ أتَّبِعُ إلّا ما يُوحي إليَّ(1).
من [از چيزي و كسي] پيروي نميكنم مگر وحي شده باشد [و احكام خدا را ابلاغ ميكنم].
وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوي إنْ هُوَ إلّا وَحْيٌ يُوحي(2) .
از روي هوا و هوس، سخن نگويد؛ [و چيزي نگويد] مگر آنكه وحي الاهي باشد.
امّا چيزهايي كه خداوند حكم آن را معيّن نفرموده به حبيب خود، كه او را تربيت و تكميل فرموده و افضل و اشرف و اكمل كلّ مخلوقات خود قرار داده و امين اسرار خود و عالِم به مصالح و مفاسد تمام امور فردي و اجتماعي ساخته، وحي ميفرمايد كه حكم آن را صادر فرمايد و در قرآن، به امّت دستور ميدهد:
ما آتيكُمُ الَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهيكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا(1).
هر دستوري پيامبر برايتان آورد بگيريد و از هرچه نهي كرد دست برداريد.
پس پيغمبر اكرم چيزهايي را واجب و چيزهايي را حرام ميفرمايد، مانند آنكه خداوند 10 ركعت نماز را واجب فرموده بود و پيغمبر نيز 7 ركعت بر آن افزود؛ در نتيجه، نماز واجب، 17 ركعت شد كه ترك آن، بدون عذر شرعي، حرام است.
نيز، خداوند فقط شراب را در قرآن حرام فرموده بود؛ ولي پيغمبر همه مُسكِرات را حرام كرد و حرام پيغمبر نيز مانند حرام خدايي ممنوع شد.
همچنين، خداوند در قرآن به زكات امر فرموده و پيغمبر آن را در 9 چيز قرار داده و غير آن را بخشيده؛ چنانكه از عبارات صريح روايات زكات معلوم است.
نيز پيغمبر به چيزهايي امر فرموده، بدون آنكه آنها را واجب فرمايد؛ و از چيزهايي نهي فرموده، بدون آنكه آنها را حرام كند.
1) حشر (59)، 7
مثلاً، پيغمبر نوافل يوميّه را دو برابر نمازهاي واجب يوميّه قرار داده است.
روزه واجب همان يك ماه رمضان است؛ ولي پيغمبر ما روزه دو ماه را مستحب قرار داده: يكي، ماه شعبان و ديگر، ماهي 3 روز كه در ده ماهِ غير از ماه رمضان و شعبان جمعاً 30 روز ميشود.
ايشان براي جدّ شخص متوفّي سهمي در ارث قرار داده؛ و غير اين موارد هم كه به فرموده ايشان مقرّر گشته زياد است.
ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام نيز، نسبت به احكام پيغمبر، مانند پيغمبرند نسبت به احكام پروردگار.
پس اگر خداوند و پيغمبر در چيزي به وجوب يا حرمت يا حلّيّت حكم نفرموده و درباره آن تضييق ننمودهاند (يعني، حكم كاملاً محدود و معيّن در وجوب يا حرمت آن صادر نكردهاند)،
ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام، به امر پروردگار و فرمان حضرت رسول، ميتوانند در مورد آن به طور اِلزام يا غيراِلزام امر و نهي كنند.
خداوند هم اطاعت آنان را مانند اطاعت خود و رسول واجب كرده، چنانكه در قرآن كريم فرموده است:
أطِيعُوا اللهَ وَ أطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أوُلِي الْأمْرِ مِنْكُمْ(1).
ميدانيم كه از قطعيّات مذهب شيعه و بيان صريح روايات متواتر است كه «اُوليالأمر» ائمّه هدايتگر شيعياناند.
علاوه بر اين، خودشان در بسياري از روايات صحيح فرمودهاند
1) نساء (4)، 59
كه ما با پيغمبر در فضايل و مناقب شركت داريم؛ مگر در موارد خاصّي كه، به دليل قطعي، اختصاص آن به پيغمبر ثابت شود.
وانگهي، در خصوص تفويض- چنانكه گذشت- در بسياري از روايات صحيح و معتبر كه شكّ و شبههاي در آن نيست، فرمودهاند:
«ما فُوِّضَ إلي رَسُولِ اللهِ فَقَدْ فُوَّضَ إلَيْنا».
آنچه به پيغمبر تفويض شده به ما نيز تفويض شده است.
امّا در مورد ادّعايي كه نويسنده مذكور در كتاب خود طرح كرده و گفته است:
«روايات متواتره ميگويد امور خلق و رزق و جهان به رسول و امام واگذار نشده؛ بلكه فقط امر دين واگذار شده»؛
لازم است يادآور شويم:
اوّلاً، تواتري در بين نيست و در چند روايت- كه به 5 عدد هم نميرسد- فقط امر خلق و رزق را نفي فرمودهاند؛ ولي ذكري از «جهان» در روايات نيست.
ثانياً، در اكثر رواياتي كه اصل تفويض را اثبات ميفرمايد، «تفويض در امر دين» مقصود است.
امّا 3 روايت هست كه تفويض در امر خلق را اثبات ميفرمايد كه البتّه ممكن است در آنها نيز مراد از «تفويض در امر خلق» امور مربوط به دين مردم باشد.
ثالثاً، مراد از «تفويض در امر خلق و رزق» كه در روايات
نفي شده آن است كه پروردگار خلقتِ جهان و جهانيان و كلّ مخلوقات و روزي آنها را به پيغمبر و امام واگذار كند، به طوري كه خود از سلطنت و خالقيّت و رازقيّت بركنار شود، يا در اين شئون شريك ديگران باشد.
شكّي نيست كه اعتقاد به اين قِسم تفويض كفر است و كاملاً با آنچه ما در مورد ولايت تكويني معتقديم مغايرت دارد.
معناي ولايت تكويني كه ما ميگوييم آن است كه خداوند به تمام مخلوقات، كه خودش آنها را خلق فرموده و قيّوم و روزيده آنهاست، امر فرموده تحت فرمان پيغمبر و ائمّه هدي باشند.
به عبارت ديگر، خداوند همه مخلوقات را مسخَّر فرمان آنان قرار داده است.
اگر هم امر خلق و رزق به پيغمبر و امام نسبت داده شود، از ديدگاه ما، به معناي تفويض نيست؛ بلكه، به اذن پروردگار و به امر او و با حفظ سلطنت و خالقيّت و رازقيّت اوست، چنان كه در گفتارهاي گذشته مشروحاً بيان شد.
معجزات پيغمبر و ائمّه هدي به دو قسم بوده است:
يكي آنكه، در وقت اعجاز، نماز ميخواندند يا دعا ميكردند؛ خداوند نيز اجابت ميفرمود و درخواست آنان را لطف مي كرد. فاعل اين معجزات، كه به دست با كفايت آنان جاري گشته، خداست.
قسم دوم آنكه، بدون نماز و دعا، با استفاده از آن قدرت
و تواني كه خداوند به آنان مرحمت فرموده و اراده نافذي كه در ممكنات به ايشان عنايت كرده، به اذن پروردگار، اراده خود را اعمال ميفرمودند.
مثلاً، از مادّهاي به صورت حيوان، جانوري خلق ميكردند كه با خوردن دشمنِ ايشان روزياش را از آن بزرگواران دريافت ميكرد؛ چنان كه در قضيّه شير و پرده (ص 160) گذشت.
اين قسمِ دوم از معجزات كه در آنها پيغمبر خاتم و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام به اذن پروردگار اِعمال اراده فرموده اند- و شايد در بيش از 100 مورد واقع شده است- هرگز برخلاف قرآن نيست؛ زيرا آياتي كه خداوند در آنها ميفرمايد: ما آتش نمرود را براي حضرت ابراهيم سرد و سلامت كرديم، عصاي حضرت موسي را اژدها كرديم، كوهها را مسخَّر داوود قرار داديم، ناقه را براي حضرت صالح از كوه خارج كرديم و امثال اين معجزات، كه براي حضرات انبيا و مرسلين- صلوات الله عليهم أجمعين- واقع شده است، با اين قسم معجزات پيامبر خاتم و اوصياي آن حضرت كه اشرف و افضل و اعلم و اقدر كلّ مخلوقاتاند يكسان نيست.
چگونه اهل خرد ميتوانند، با استناد به اين گونه آيات مربوط به پيغمبران گذشته، عجز پيغمبر خاتم و ائمّه هدي را ثابت كنند؟!
چگونه با اين نحوه استدلال ميتوان حكم كرد كه پيغمبر و ائمّه هدي نميتوانند به نحوي خارقالعاده در اشيا اِعمال اراده كنند و قدرت اين كارهاي شگفت ندارند؟!
بالجمله، در آيات شريفه قرآن مانند آيه فَتَبارَكَ اللهُ أحْسَنُ
الْخالِقينَ(1)و آيات مربوط به حضرت عيسي، لفظ «خالق» بر مخلوق اطلاق شده است. بنابراين، در بين خلق نيز خالقهايي هستند، مانند عيسي و سامري؛ چنانكه گذشت.
پس اگر خلقِ چيزي از چيزِ ديگر يا احياي مردهاي را به اذن پروردگار به مخلوقي نسبت دهيم، كفر و شرك و غلوّ نيست؛ بلكه به دليل آيات قرآن و روايات، جايز است.
براي مثال، در رواياتِ خلقت انسان در رحِم، آمده است كه خداوند دو ملَك خلّاق را به رحِم مادر ميفرستد؛ و آن دو آنچه خداوند متعال بخواهد در رحمها خلق ميكنند.
از آن جمله، صاحب كتاب شريف كافي به سند صحيح از زراره از امام باقر عَلَيْهِ السَّلام نقل كرده است كه فرمود:
«چون خداوند مي خواهد انساني در رحم بيافريند،... يَبْعَثُ اللهُ مَلَكَيْنِ خَلّاقَيْنِ يَخْلُقانِ فِي الْأرْحامِ ما يَشاءُ الله (: خداوند دو ملك خلّاق را به سوي رحم مي فرستد كه خلق ميكنند آنچه را خدا بخواهد). پس، در آن، روح زندگي و بقا ميدهند و به اذن پروردگار، براي او چشم و گوش و اعضا و جوارح درست ميكنند. پس خداوند به آن دو ملك وحي ميفرمايد: مقدَّرات مرا براي او بنويسيد»(2).
در خبري ديگر، كه علما اتّفاق نظر دارند صحيح است،
حضرت امام باقر عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«چون نطفه 40 روز در رحم قرار گرفت و 40 روز ديگر عَلَقه (= خونِ بسته) شد و بعد از 40 روز مُضْغه (= مانند گوشت كوبيده) گشت، ثُمَّ يَبْعَثُ اللهُ مَلَكَيْنِ خَلّاقَيْنِ فَيُقالُ لَهُمَا: اخْلُقا كَما يُرِيدُ الله... (: خدا دو مَلَك خلّاق را ميفرستد كه به آنان گفته ميشود: خلق كنيد آنچه را خداوند بخواهد، نر يا ماده، صورت او را نيز بكشيد و اجل و روزي او را بنويسيد).»
همين مفاد، در روايت صحيح ديگر، از امام هشتم حضرت رضا از حضرت باقر عَلَيْهِمَا السَّلام نقل شده و در روايات ديگر هم مذكور است.(1)
چون با عنايت به عبارات صريح آيات قرآن و روايات صحيح و معتبر دريافتيم كه نسبت دادنِ خلقت فيالجمله به پيغمبر و ملائكه صحيح است، اين موضوع نسبت به مَلَك و بشر فرق ندارد؛ اگرچه، در نظر اشخاص دور از حقايق، اين نسبت به ملائكه نزديكتر نمايد و آسانتر قبولش كنند، ولي اگر آن را به پيغمبر يا امام عَلَيْهِمَا السَّلام نسبت دهيم، فرياد تكفير سر دهند.
در پاسخ اين اشخاص بايد گفت كه، بين علماي شيعه، اختلافي نيست كه پيغمبران و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام از تمام ملائكه افضلاند؛ و چند نفر بر اين موضوع ادّعاي اجماع فرمودهاند و روايات در اثبات آن از حدّ تواتر بيشتر است. حتّي در بسياري از روايات آمده
1) مراجعه كنيد به بحار: ج 5/154، ج 60/337 تا آخر كتاب.
است كه ملائكه مقرّبين از نور اميرالمؤمنين- صلوات الله و سلامه عليه- خلق شدهاند.
بنابراين، چگونه نسبت خلق و احيا به حضرت عيسي و ملائكه جايز و منكرش كافر است (چون انكار آن به معناي تكذيب خدا و ائمّه هداست)؛ ولي اگر آن را به حضرت اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام نسبت بدهيم، كفر خواهد آمد؟! حال آن كه ثابت گشته است حضرت امير عَلَيْهِ السَّلام، از هر جهت، از ملائكه و انبياي گذشته افضل و اشرف و اعلم است.(1)
إنِّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ إماماً.
من تو را براي مردم امام قرار دادهام.
آنگاه، چون ايشان عرض ميكند:
وَ مِنْ ذُرِّيَّتي؟
از ذرّيّه من نيز اماماني خواهد بود؟
خداي متعال ميفرمايد:
لايَنالُ عَهْدِي الظّالِمِين.
مقام امامت به ظالمان نميرسد (بقره، آيه 124)،
در روايات وارده در تفسير اين آيه شريفه، ائمّه هدي فرمودهاند: امامت ابراهيم خليل عَلَيْهِ السَّلام در مرتبه سوم (بعد از نبوّت و خُلَّت) واقع شده؛ و از ظاهر اين روايات افضليّت مقام امام پيداست.
1) از جمله ادلّهاي كه نشان ميدهد مقام امامت از مقام نبوّتِ انبياي گذشته افضل است اين است كه خداوند اين مقام را به پيامبري مانند حضرت ابراهيم، وقتي كه در اوج تقرّب بوده و بعد از مقام نبوّت و مقام خُلّت (= دوستي خالص)، اعطا كرده و فرموده است:
چگونه عقل حكم ميكند كه نسبت فضيلتي و شرافتي و كمالي به مفضول درست باشد، ولي همان نسبت به شخص افضل باطل و كفر باشد؟! تِلْكَ قِسْمَةٌ ضِيزي(1).
بلي، اگر كسي كه اين را به مخلوقي نسبت ميدهد (چه آن مخلوق از نوع بشر و پيغمبر و امام باشد، چه از جنس ملائكه) بگويد: به قدرت ذاتي خود و مستقلاً و بدون احتياج به قدرت و احسان و اذن خدا خلق و احيا ميكنند، اين گفته كفر و شرك است. امّا اگر بگويد: پيغمبر و امام يك چيز را از چيزي ديگر به قدرت و اذن پروردگار و بدون استقلال خلق ميكنند، صحيح گفته؛ و همينطور است كلام در رازقيّت، چنان كه شرح آن گذشت.
1) نجم (53)، 22: در اين صورت، قسمتي ناعادلانه است.
در اين فصل، چند دليل عليل را كه نويسنده مزبور از باب توهّم، براي نفي ولايت تكويني پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام، به آنها استدلال كرده مورد نقد و بررسي قرار ميدهيم.
دليل اوّل «دليلِ تَحَيُّز»(1)است كه توضيح آن، به طور خلاصه، چنين است:
پيغمبر و امام داراي جسماند و هر جسمي به مكان محتاج است. پس، در آنِ واحد، ممكن نيست در دو مكان باشند؛ چه رسد به مكانهاي بيشتر. به عبارت ديگر، چون در مكاني قرار گيرند، از مكانهاي ديگر غايب خواهند بود. كسي كه از غير مكان خود غايب است، چگونه قيّم و وليّ و سرپرست و حافظ تمام امكنه و موجودات باشد؟! كسي كه خود به مكان محتاج است، چگونه
1) تحيّز: جاي گرفتن در مكاني مشخّص
قيّوم مكان ميشود؟!
امّا پاسخ ما: البتّه، بدن مقدّس پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام جسم و مخلوق و محدود و حادث است؛ قديم و ازلي و مجرّد نيست؛ در مكاني معيّن جاي ميگيرد و قيّوم مخلوقات نيست.
ليكن، جسم مقدّس و مطهّر آنان از سنخ ساير اجسام دنيوي نيست كه مركّب و ممزوج باشد از طيّب و خبيث، علّيّين و سجّين(1)، خير و شرّ؛ بلكه، بدن مطهّر آنان طيّب خالص است و از علّيّين خلق شده و جهت شرّ و خباثت در ايشان نيست. اين موضوع از مفاهيم واضح اخبار طينت است كه تعداد آنها از 100 روايت متجاوز است.(2)
ارواح شيعيان نيز از باقيمانده طينت ابدان پيغمبر و ائمّه هدي خلق شده است. ممكن است شيعه عالِمِ عامل به حدّي از كمال برسد كه بدن خود را در مكاني بگذارد و روحش را در مكانهاي ديگر سير دهد؛ به عبارتي، خواب اختياري داشته باشد. همچنان كه در خواب غيراختياري نيز بدن در ميان رختخواب خوابيده؛ ولي روح از بدن خارج ميشود و در همين فضا و زمين سير ميكند.
1) اين دو كلمه در سوره مطفّفين (83)، آيات 7 و 18، براي اشاره به فرجام نيكان و تبهكاران به كار رفته و ميتوان توضيحات بيشتر را در تفاسير روايي جست و جو كرد.
2) . مواضع اين روايات بسيار است و حقير در مستدرك سفينه، لغت «طين»، آن را مشروحاً بيان كردهام. مقداري از اين روايات در كافي، باب خلق ابدان ائمّه و ارواح آنان و باب طينت مؤمن؛ بصائر: جزء 1، باب 9 و 10؛ بحار: ج 5/226، ج 25/1، ج 67/77 آمده است
نقل است كه آنچه جنّيان و شياطين در اين سير به او نمايش دهند، اَضغاث و اباطيل و آنچه ملائكه به او نمايش دهند، خوابهاي راست و درست است؛ يعني همان رؤياهاي صادقهاي كه، در روايات، آن را جزئي از 70 جزء نبوّت محسوب فرمودهاند.
ارواح اكثر مردم پايبند بدنهاي آنان است كه در قيد و زنجير جسد محبوساند؛ ولي بعضي از افراد علما، كه به درجات عالي كمالات رسيدهاند، بدنهايشان تابع روح آنان است و در حجاب بدن محبوس نيستند.
به طريق اولي، پيغمبر و ائمّه هدي نيز در حجاب غفلت و جهالت نيستند و ابدان پاكيزه ايشان تابع اراده و ارواح مقدّس ايشان است.
پس ممكن است بدن مقدّس آنان در جايي قرار گيرد و روح پاكيزه آنان، از اثر لطف و احسان پروردگار و تعليم ايزد متعال (چون مخزن اسرار و علوم پروردگارند) هرجا بخواهد، سير كند.
امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام به آن مرد يَمني فرمود:
«من در مدينه كسي را ميشناسم كه از وقتي تو نزد ما آمدي، 14000 عالَم را سير كرده، بيآنكه از جاي خود حركت كند»؛
و مراد ايشان خودش بود.(1)
ارواح اين بزرگواران قادرند كه اگر بخواهند، بدن خود را نيز همراه خود ببرند؛ چنانكه امام جواد عَلَيْهِ السَّلام به يك چشم برهم زدن، از مدينه به خراسان تشريف آوردند.
1) بصائرالدرجات: جزء 8، باب 12
نيز، حضرت سجّاد عَلَيْهِ السَّلام كه در كوفه اسير دست بنياميّه بود، در روز سوم عاشورا، براي دفن شهدا به كربلا آمد.
ايشان ميتوانند به صورتي مانند بدن خود يا به هر صورت خوبي كه بخواهند، متمثّل شوند. چون علم و قدرت آنان از علم و قدرت خداوند است، به هركاري و به هرچيزي دانا و توانايند و به نور مقدّس علم، كه واجد آناند، تمام موجودات و گذشته و آينده را ميبينند و چيزي از آنان غايب نيست. براي چشم مقدّس آنان كه به عبارت «عَيْنُ اللهِ النّاظِرَةِ فِي خَلْقِه»(1)وصف شدهاند، حجابي نخواهد بود.
خداوند كريم، كه خالق تمام مخلوقات و قيّوم آنهاست و حدوث و بقاي كلّ موجودات به خواست و اراده اوست، تمام خلايق را اِلزام كرده است كه مطيع و فرمانبردار آنان باشند. خداوند براي خاطر آنها مخلوقات را خلق فرموده، به بركت وجود مقدّس آنان خلق خود را روزي ميدهد و روزيِ خلق خود را به دست با كفايت آنان جاري ميفرمايد. وي آنان را، در عالمِ باطن، واسطه فيوضات خود قرار داده است. هيچيك از اين امور مانع عقلي ندارد و ادّله معتبري نيز آن را اثبات ميكند، چنانكه اينجانب در كتاب مقام قرآن و عترت مطلب را شرح دادهام.
بعضي گفتهاند كه معناي اطلاق «بابُالله» و «سَبِيلُالله» بر آنان نيز همين است كه هرچه از جانب خدا ميآيد، از اين باب است؛ و هركس هرچه ميخواهد، بايد از اين راه وارد شود.
1) عبارت مزبور يعني: چشم بيناي خداوند، در ميان آفريدگانش.
همچنين واضح است كه اعتقاد به اين امور، در هيچ مرحلهاي، تشبيه خالق به مخلوق نخواهد بود؛ زيرا صفات حاكي از كمال مخلوق ذاتيِ مخلوق نيست و صِرفاً بخشش خدايي است.
شيخ حُرّ عاملي نقل كرده است كه عبداللهبن يحياي كاهلي، در ميان صحرا، گرفتار درندهاي شد. پس، به دستور امام صادق عَلَيْهِ السَّلام، دعايي خواند كه آن درنده رفت و متعرّض او نشد. چون قضيّه را در كوفه براي پسر عموي خود نقل كرد و دعا را براي او خواند، وي گفت: من شهادت ميدهم كه امام صادق عَلَيْهِ السَّلام امام مُفتَرضالطاعه (= واجبالاطاعه) است؛ و شيعه شد.(1)
و هنگامي كه به محضر مقدّس امام صادق عَلَيْهِ السَّلام رسيد و قضيّه را گزارش داد، حضرت فرمود:
«أتَرانِي لَمْ أشْهَدْ كُمْ؟ بِئْسَ ما رَأيْتَ! إنَّ لِي مَعَ كُلِّ وَلِيٍّ لَنا أُذُناً سامِعَةً وَ عَيْناً ناظِرَةً وَ لِساناً ناطِقاً». ثُمَّ قالَ: «يا عَبْدَالله، أنَا وَاللهِ صَرَفْتُهُ عَنْكُما».
آيا گمان ميكني كه من [شما] را نديدم؟! بد گماني كردي! ما، با هر فردي از دوستان خودمان، گوش شنوا و چشم بينا و زبان گويايي داريم (يعني من همه دوستان را ميبينم و كلمات آنان را ميشنوم و ميتوانم با آنان تكلّم كنم). [سپس فرمود:] به خدا قسم، من آن درنده را از شما دور كردم».
آن گاه، امام عَلَيْهِ السَّلام به بيان نشانههايي براي اثبات گفته خود
1) إثباتالهداة: ج 5/428
شروع فرمود.
نيز، نقل كردهاند كه اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«در مشرق و مغرب زمين، هيچ مؤمني نيست مگر آنكه ما با او هستيم و از ما پنهان نيست»(1).
اين دو روايت كه ذكر كرديم با روايات بسياري مطابق است؛ از آن جمله، رواياتي كه حاكي است امام ما بين مشرق و مغرب را ميبيند و شاهد خلق است؛
رواياتي كه به دلالت آنها همه دنيا، در مقابل امام، مانند نصف گردو يا مانند ظرف غذايي است كه در مقابل انسان قرار مي دهند؛
رواياتي كه ائمّه در آن ميگويند: ما تمام خلايق را ميبينيم، چنانكه گويي در كف دست خود نظر ميكنيم؛
و غير اين روايات كه هم در اين كتاب به آن اشاره شد، هم در رساله علم غيب مشروحاً بيان شده است.
گفتني است كه، در حديث كاهلي، اين موضوع كه امام ميفرمايد: «من آن درنده را دور كردم» با دعاي خود عبدالله در اوّل روايت منافات ندارد؛ زيرا او دعا كرده و از خداوند خواسته و پروردگار نيز به امام اذن داده است كه درنده را دور فرمايد. اين اعتقاد ما درباره ائمّه هُداست كه در كلام الاهي چنين بيان گرديده است:
عِبادٌ مُكْرَمُونَ * لا يَسْبِقُونَه بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأمْرِهِ يَعْمَلُونَ(2) .
ايشاناند كه مخاطبان اين آيهاند:
وَ ما تَشاءُونَ إلّا أنْ يَشاءَ اللهُ رَبُّ الْعالَمِينَ(1).
اعتقاد به اين مقامات و فضايل هرگز با عقيده توحيد منافات ندارد كه كسي منكر آن شود.
در اخبار بسياري كه همه صحيح و با اعتبار است (از آن جمله، در روايت اَربعمائه(2))، فرمودهاند:
«أيِّاكُمْ وَالغُلُوِّ فِينا. قُولُوا إنّا عَبِيدٌ مَربُوبُونَ وَ قُولُوا فِي فَضْلِنا ما شِئْتُمْ».
بترسيد از آنكه درباره ما غلوّ كنيد. ما را بنده و مخلوق بدانيد؛ آنگاه، آنچه ميخواهيد در فضيلت ما بگوييد.
از اين روايات شريف، استفاده مي شود كه «غلوّ» انكار بندگي و مخلوقيّت آنان است.
اينك، برخي از روايات ديگري كه داراي همين مفاد است:
در احتجاج طبرسي و تفسير امام عسكري عَلَيْهِ السَّلام از آن حضرت نقل شده است كه فرمود:
«لا تَتَجاوَزُوا بِنَا الْعُبُودِيِّةَ، ثُمَّ قُولُوا ما شَئْتُمْ وَ لَنْ تَبْلُغُوا...».
درباره ما از مقام عبوديّت و بندگي تجاوز نكنيد (ما
را بنده و مخلوق بدانيد)، سپس هر چه ميخواهيد، بگوييد؛ هرگز به كنه مقام ما نخواهيد رسيد. مانند نصارا غلوّ نكنيد كه من از غلوّكنندگان بيزارم.
در كتاب بصائرالدرجات صفّار، نقل شده است كه حضرت امام صادق عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«ما را مخلوق قرار دهيد؛ آنگاه هرچه ميخواهيد در فضيلت ما بگوييد. هرگز به نهايت آن نخواهيد رسيد».
در حديث ديگر، اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«منم بنده خدا و خليفه پروردگار، در ميان بندگان. ما را پروردگار قرار ندهيد و هرچه ميخواهيد در فضيلت ما بگوييد؛ كه هرگز به كنه فضايل ما و نهايت آن نخواهيد رسيد».(1)
در حديث ديگر نيز فرمود:
«من بندهاي از بندگان خداوندم . ما را پروردگار نخوانيد و هرچه ميخواهيد در فضيلت و شرافت ما بگوييد؛ كه هرگز به كنه فضيلت ما و آنچه خداوند به ما داده نخواهيد رسيد» .
صاحب كتاب كافي نقل كرده است كه امام صادق عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«رسول الله- صلّي الله عليه و آله- در وقت وفات، 1000 باب از علم براي حضرت اميرالمؤمنين باز كرد كه از هر بابي 1000 باب
1) اين روايات را در مستدرك سفينه، ذيل لغات «عبد» و «فضل» و «غلا»، نقل كردهام. امّا نشاني اين روايات در بحار: ج 25/270 (باب نفي غلوّ، روايت اربعمائه)، ص 274 (روايت احتجاج و تفسير امام)، ص 279 و 283 (روايت بصائر)، ص 289 (روايت كشفالغمّه) و ... .
علم گشوده ميشد؛ و اين [برابر با] هزار هزار باب ميشود».
راوي عرض كرد: فدايت شوم! اين هزار هزار باب براي شيعيان شما ظاهر شده؟ فرمود: «از اين هزار هزار، يك يا دو باب ظاهر شده است».
عرض كرد: پس، از فضايل شما هم فقط يك يا دو باب روايت شده؟ فرمود: «چقدر اميد داريد! نقل نميكنيد فضايل ما را [و به شما نميرسد] مگر به اندازه يك الف مستقيم».
پس ممكن است، بنابر اجازهاي كه دادهاند، بگوييم: پيغمبر و امام، هر وقت و هرجا كه بخواهند، با همين بدنِ ظاهر ميتوانند حاضر شوند.
در گفتارهاي گذشته، در حكايت آصف بن بَرخيا، معلوم گشت كه علم و قدرت او نسبت به ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام مانند قطره بود نسبت به دريا. نيز، ثابت شد كه ائمّه از پيغمبران گذشته افضلاند، چه رسد به اوصياي آنان؛ و بديهي است كسي كه افضل است بايد داناتر و تواناتر باشد.
حال، ميگوييم: كسي كه ميتواند تخت بلقيس را از آن مسافت بسيار، در مدّتي كمتر از يك چشم برهم گذاشتن، حاضر كند مسلّماً قادر است بدن خود يا ديگري را نيز در هرجا كه بخواهد حاضر كند. لذا، امام حسين عَلَيْهِ السَّلام اَصبغ را در يك آن به مسجد كوفه آورد و قضاياي گذشته را به او نمايش داد؛ و حضرت امير عَلَيْهِ السَّلام كه در كوفه بود، دست مبارك را دراز كرد و ريش معاويه را كند و او را از تخت به زمين انداخت. در جاي ديگر،
نقل كردهاند كه از كوههاي شام برف آورد. (1)
از اين بابت، مرده و زنده آنان يكسان است؛ و اين مطلب از روايات و زيارات وارده از ائمّه معصومين عَلَيْهِمُ السَّلام كاملاً روشن ميشود.
علّامه مجلسي از مرآتِ ذَويالعقول است، در كتاب مرآةالعقول (شرح كافي) در باب نهي از مُشرِف شدن بر قبر پيغمبر، ميفرمايد:
«بدان كه در اخبار مستفيضه وارد شده است كه پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام بلكه ساير پيغمبران، بعد از وفات و انتقال ظاهري از خانه دنيا به خانه آخرت، حالاتي عجيب و غريب دارند كه ساير خلق ندارند؛ مانند حرام بودن گوشت بدن آنان بر زمين و اينكه آنان اموات خودشان و ديگران را احيا ميكنند.
من در كتاب بزرگ (يعني بحارالانوار) اخبار بسياري براي اثبات اين موضوع نقل كردهام و شكّ و شبههاي در اين نيست ؛(2)
بلكه تأمّل و شبهه در اين است كه آيا اين حالات عجيب و غريب براي اجساد اصلي آنان است، يا براي اجساد مثاليشان.
ظاهر كلمات اكثر دانشمندان شيعه اين است كه اين حالات غريبه براي اجساد اصلي آنان است. دليل عقلي
و نقلي هم بر نفي آن نداريم؛ بلكه، بسياري از اخبار صحيح و معتبر دليل بر اثبات آن است.
شيخ مفيد در كتاب مقالات فرموده:
امّا احوال پيغمبر و ائمّه هدي بعد از وفات چنين است كه اجساد پاكيزه آنها به سوي بهشت منتقل ميشود و با همين اجسام و ارواح در بهشت زنده و به نعمات الاهي متنعّماند، احوال شيعيان بر آنان مخفي نيست و كلمات مردم را از دور و نزديك ميفهمند و ميشنوند.
سپس فرموده: اين است مذهب تمام فقهاي اماميّه و مذهب متحمّلين آثار و علوم اهل بيت. متكلّمين آنان نيز مخالفت نكردهاند»(1).
كلام علّامه كراجكي هم در كتاب كنزالفوائد نظير كلام مفيد است كه علّامه مجلسي آن را در مرآة، بعد از كلمات شيخ مفيد، نقل فرموده است.
در كتاب مقام قرآن و عترت (به قلم نگارنده اين سطور) نيز اين موضوع كاملاً اثبات شده است كه پيغمبر و ائمّه هدي، چه در خانه دنيا باشند و چه در خانه آخرت، به همه مخلوقات دانا و بينا و توانايند.
باز، به حكم عموميّت اِذني كه داده و فرمودهاند: «ما را مخلوق بدانيد، سپس هر چه ميخواهيد در فضايل و شئون ما بگوييد كه
1) تمام كلام شيخ مفيد در بحار (ج 27/301) موجود است.
هرگز به نهايت آن نخواهيد رسيد»؛ ميگوييم:
براي پيغمبر و امام ممكن است كه در يك زمان در مكانهاي متعدّد حاضر گردند، چنان كه اخبار بسياري در اين موضوع وارد شده است؛ امتناع عقلي نيز ندارد و كفري لازم نميآيد.
پس اگر چندين هزار نفر در دريا و صحرا هم زمان به امام زمان عَلَيْهِ السَّلام استغاثه كنند، ممكن است نزد همه حاضر شود و از همه دستگيري فرمايد؛ چنان كه در ادعيه مربوط به اين معنا آمده است.
نيز ميگويند كه حضرت امير عَلَيْهِ السَّلام در يك شب، تا صبح، در 40 مكان مختلف بود. با توجّه به آنچه گفتيم، اگر اين حديث «صحيح» اصطلاحي هم نباشد، تكذيب آن جايز نيست.
در اخبار بسياري آمده است كه اميرالمؤمنين همراه با پيغمبر و ائمّه عَلَيْهِمُ السَّلام در وقت احتضار شيعيان خود بر بالين آنان حاضر ميشوند و آنها را به رحمت الاهي بشارت ميدهند.
در اين خصوص، شيخ بزرگوار كليني در كتاب كافي، باب آنچه مؤمن و كافر در وقت مرگ مشاهده ميكنند، 16 روايت صحيح و معتبر نقل فرموده است.
از آن جمله، به روايت ابوبصير، امام صادق عَلَيْهِ السَّلام ميفرمايد:
«در وقت مرگ، رسول الله و كسي كه خدا بخواهد (يعني امام) نزد محتضر ميآيد. رسول خدا طرف راست و ديگري طرف چپ مينشيند. پس پيغمبر به او ميفرمايد: آنچه از نعمتهاي بهشتي كه اميدوار بودي به تو ميرسد و از آنچه ميترسيدي،
در امن و امان خواهي بود».
در روايت ديگر، امام صادق عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«وقت احتضارِ مؤمن، حضرت رسول و اميرالمؤمنين و جبرئيل و ملكالموت نزد او حاضر ميشوند. اميرالمؤمنين نزديك او ميآيد و عرض ميكند: يا رسول الله، اين دوست ما اهل بيت است؛ پس او را دوست بدار. پيغمبر نيز به جبرئيل ميفرمايد: اين دوست خدا و رسول و اهل بيت رسول است؛ او را دوست بدار. پس جبرئيل به ملكالموت ميفرمايد: اين دوست خدا و رسول و اهل بيت است؛ او را دوست داشته باش و با او مدارا نما.
ملكالموت نزديك او ميآيد و ميفرمايد: اي بنده خدا، از آتش جهنّم آزاد شدي. در دنيا، به عصمت كبرايِ حق متمسّك بودي؟ خداوند او را توفيق ميدهد و ميگويد: بلي. ملكالموت ميگويد: آن چه بود؟ عرض مي كند: ولايت عليّ بن ابيطالب است. پس ميگويد: راست گفتي.
... در وقت احتضار كافر نيز حضرت رسول و اميرالمؤمنين و جبرئيل و ملكالموت حاضر ميشوند...». در ادامه، امام عَلَيْهِ السَّلام عكس آنچه براي مؤمن فرموده براي كافر ميفرمايد.(1)
در روايت ديگر، امام صادق عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«أتاهُ نَبِيُّ الله وَ أتاهُ عَلِيٌّ وَ أتاهُ جَبْرَئِيل».
پيغمبر خدا و اميرالمؤمنين و جبرئيل و ملكالموت نزد مؤمن وقت احتضار ميآيند.
1) بحار: ج 6/198.
علّامه مجلسي در بحار 56 روايت براي اين موضوع نقل فرموده است.(1)
از آن جمله،ثقه جليلالقدر عيّاشي از ابوحمزه ثمالي از حضرت امام باقر عَلَيْهِ السَّلام نقل كرده است كه فرمود:
«إذا كانَ ذلِكَ، أتاهُ رَسُولُ اللهِ وَ عَلِيٌّ مَعَهُ يَقْعُدُ عِنْدَ رَأْسِهِ».
وقت احتضار مؤمن، رسولالله با اميرالمؤمنين ميآيند و نزد او مينشينند.
حديث ديگر روايت صحيح عليّبن ابراهيم قمي است كه از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام چنين نقل كرده:
«هيچ فردي از دوستان ما نيست كه دشمن دشمنان ما باشد مگر آنكه در وقت مرگ او، حضرت رسول و اميرالمؤمنين و حضرت مجتبي و حضرت سيّدالشّهدا- صلواتالله و سلامه عليهم- نزد او حاضر ميشوند و او را بشارت ميدهند. امّا اگر ميّت دوست ما نباشد، اسباب ناراحتي و عذاب او را فراهم ميكنند».
دليل اين سخن كلام شريف اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام به حارث همْداني است:
يا حارِ هَمْدانَ مَنْ يَمُتْ يَرِني مِنْ مُؤْمِنٍ أوْ مُنافِقٍ قُبُلاً(2)
برقي، در كتاب محاسن، از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل كرده است كه فرمود: «در وقت مرگ، مؤمن آن دو نفر را ميبيند».
راوي عرض كرد: فدايت شوم! آن دو نفر كيستند؟ فرمود: «حضرت رسول و اميرالمؤمنين» صلوات الله عليهما و علي آلهما.
عرض كرد: كلامي هم ميفرمايند؟ فرمود: «در آن هنگام، بر مؤمن وارد ميشوند. پس حضرت رسول در نزد مؤمن مينشيند و عليّبن ابيطالب در طرف ديگر؛ و هر دو او را بشارت ميدهند».
اين روايت را صاحب كافي نيز نقل فرموده است.
در اين روايت، از اينكه اوّل فرضِ ديدن را طرح كرده و بعد هم درباره ورود سخن گفتهاند، معلوم ميشود كه اين رؤيت همراه با ورود است.
صاحب كافي در روايت سَدير صيرفي از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل كرده است كه فرمود:
«حضرت رسول، اميرالمؤمنين، فاطمه، حسن، حسين و ساير ائمّه هدي- صلوات الله عليهم- در حال احتضار مؤمن، نزد او حاضر ميشوند».
صاحب كتاب شريف مناقب، در فصل اِخبارات غيبي حضرت موسيبن جعفر عَلَيْهِ السَّلام، از جناب ابوعليّبن راشد (كه از ثقات و وكلاي امام جواد و امام هادي عَلَيْهِمَا السَّلام بوده) نقل كرده است كه اهل نيشابور توسّط وكيلشان، مالها و امانتهاي بسياري را به سوي حضرت موسيبن جعفر عَلَيْهِ السَّلام فرستادند كه از آن جمله،
مال شطيطه همان پيرزن نيشابوري بود(1). چون وكيل اداي امانت كرد و حضرت خصوصيّات اموال را براي او شرح داد، هنوز نامه سؤالات مردم را تحويل نداده، امام به او فرمود:
«ما جواب مسائل تو را در ذيل ورقه مسائل خودِ آنان ثبت كرديم»!
آنگاه، يك درهم شطيطه و پارچه او را قبول كرد و فرمود:
«سلام مرا به شطيطه برسان. اين كيسه پول كه 40 درهم در آن است و اين پارچه كفن را به او بده. از روزي كه به نيشابور وارد ميشوي، شطيطه تا 19 روز ديگر زنده خواهد بود. از اين 40 درهم، 16 درهم مخارج خودش ميشود؛ باقي را براي صدقه قرار دهد و آنچه ميخواهد كه بعد از خودش صرف شود. من در وقت نماز نزد او حاضر ميشوم و بر او نماز ميّت ميخوانم».
راوي ميگويد: چنانكه فرموده بود، واقع شد و امام براي نماز او حضور يافت. بعد از اتمام امورِ تجهيز او، حضرت تشريف بردند و به من فرمودند:
«سلام مرا به شيعيان برسان. به آنان ابلاغ كن كه هرجا باشيد، ما به طور حتم نزد جنازه هاي شما حاضر ميشويم».
در كتاب بصائرالدرجات (جزء 8، باب 12)، 15 روايت در
1) . مقبره او در نيشابور، تا چندي پيش، محلّي معروف بوده است.
اثبات توانايي ائمّه هدي بر سير كردن به هرجا كه بخواهند نقل شده است. از آن جمله، كلام امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام به آن منجّم است كه فرمود: «آيا نميخواهي تو را به شخصي راهنمايي كنم كه، از زمان ورود تو بر ما تا حال، 14 عالَم (جهان) را سير كرده كه هر جهاني 3 برابر دنياست؛ درحالي كه تو از جاي خود حركت نكردهاي»؟ منجّم عرض كرد: آن شخص كيست؟ فرمود: «منم! اگر هم بخواهي، درباره آنچه خوردي و ذخيره كردي به تو خبر ميدهم»(1)
قصّه منجّم نيز در جلد 46/26 بحار آمده است.
.روايات در اين موضوع بسيار است و اين گفتار مختصر گنجايش شواهد بيشتر را ندارد. در روايات مذكور، ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام براي اثبات اين موضوع به چند آيه كريمه قرآن استدلال فرمودهاند.
از آن جمله، اين آيه شريفه است:
اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْري فِي الْحَيوةِ الدُّنْيا(2) .
كساني كه ايمان بياورند و تقوا داشته باشند، بشارت در زندگي دنيا براي آنان است.
مراد از اين آيه بشارتِ پيغمبر و ائمّه هداست؛ چنان كه از
روايات موافق با قرآن نيز استفاده ميشود.
پس، آمدن و حاضر شدن پيغمبر و امام در حال احتضار، مستفاد از قرآن و روايات بسيار است و ما، به دستور پيغمبر، بايد به قرآن و عترت پاكيزه آن حضرت متمسّك باشيم؛ چون اين دو، در بين افراد امّت، خليفه پيغمبرند، چنان كه در روايات متواتر بين مسلمين مذكور است.
علّامه مجلسي در بحار، بعد از اين روايات، فرموده است:
«بدان كه حاضر شدن پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام مستفاد از اخبار مستفيضه و بين شيعيان، كاملاً مشهور است. انكارِ موضوعاتي از اين قبيل، به صِرف استبعاد نفوس ضعيفه، خارج از طريقه اَخيار و ابرار است. امّا دانستن كيفيّت حضور آنان بر ما لازم نيست؛ بلكه صِرف ايمانِ اجمالي به آنچه معصومين فرمودهاند براي ما كافي است».
سپس، علّامه به نقل اين دو اشكال و جواب آن پرداخته است:
اشكال اوّل آن است كه اين موضوع خلاف محسوس ماست؛ زيرا ما در حال احتضار اموات، از اوّل تا وقت مردن، حاضر ميشويم و پيغمبر و ائمّه را نميبينيم.
اشكال دوم آن است كه ممكن است در يك زمان هزاران نفر در روي زمين بميرند. چگونه ميشود جسمي در يك زمان، در مكانهاي بسيار، حاضر شود؟
آنگاه، نقل جوابهايي را كه به اشكال اوّل دادهاند شروع فرموده و آنها را به 5 پاسخ رسانده است. بهترين جوابي كه خود ايشان آن را پسنديده اين است:
اينكه ما حضور يافتن پيغمبر و امام را در وقت احتضار نميبينيم براي مصلحت نظام دنياست. خدا قدرت دارد كه آنان را از نظر ما مخفي نمايد؛ چنان كه در اخبار خاصّه و عامّه، در تفسير آيه شريفه وَ جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لايُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً(1) ، آوردهاند كه خداوند جسم پيغمبر را از نظر دشمنان مخفي فرموده بود و فقط مؤمنان او را ميديدند.(2)
در بصائر، دو مورد ديگر نقل گرديده است كه اشخاص امام صادق عَلَيْهِ السَّلام را نديدند.
راوندي روايتي نقل فرموده، حاكي از اين كه امام باقر عَلَيْهِ السَّلام در مسجد بود و مردم او را نميديدند؛ ولي ابوهارون نابينا او را ميديد. نظير اين قضايا بسيار است.
انكارِ امثال اين اخبار انسان را به انكار اكثر معجزات خواهد كشانيد.سپس علّامه مجلسي فرموده: «روايت تفسير حضرت امام عسكري عَلَيْهِ السَّلام، كه (در اوّل باب) ذكر كرديم، به اين جواب تصريح فرموده است».
1) اسراء (17)، 45: ميان تو و كساني كه به آخرت ايمان نميآورند، حجابي پوشيده قرار داديم.
2) نظير اين قضيه سجده حضرت صادق عَلَيْهِ السَّلام در بازار بود كه راوي ديد و ديگران نديدند؛ چنان كه در بصائر (جزء 10، باب 15) به سند صحيح و نيز از خرائج نقل شده و خود علّامه آن را در بحار (ج 47/21 و 121) نقل فرموده است.
امّا جوابهاي ديگر را از سياق روايات، بعيد دانسته و فرموده است: «اين تأويلات، در مورد روايات، ردِّ اخبار و طعنه زدن در آثار است».
امّا در مورد اشكال دوم كه گفتهاند: «ممكن است هزاران نفر در يك زمان بميرند؛ چگونه ميشود يك جسم در جاهاي متعدّد در يك زمان حاضر شود»، فرموده است:
«اين ممكن، اگر در خارج واقع شود، شبهه وارد است؛ امّا صِرفِ امكان موجب نميشود كه ما يقين كنيم در خارج واقعيّت پيدا كرده است. علاوه بر اين، ممكن است حضور آنها در اجساد مثالي باشد و چون قدرت كامل دارند، اجساد مثالي بسيار داشته باشند. احوط و اولي آن است كه ما در مثل اين روايات به ظواهر ايمان بياوريم و متعرّض بيان خصوصيّات و تفصيل آن نشويم.
علّامه سيّد هاشم بحراني، بعد از نقل بسياري از روايات حضور پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام در وقت مرگ و به هنگام سؤال در قبر، ميفرمايد:
«محصول اين روايات مشهور است و به طريقهاي بسيار نقل شده. بعضي از علماي اهل سنّت نيز روايات حضور عليّ بن ابيطالب را در وقت مرگ نقل كرده و انكار ننمودهاند.
شخص عاقل اين موضوع را انكار نميكند و بعيد
نميداند؛ زيرا اين موضوع بر اثر قدرت پروردگار جهان است و خداوند آنان را بر اين كار توانا فرموده و آن بزرگواران را بر سر مؤمن محتضر حاضر ميفرمايد. اين از جمله امور ممكن است و خداوند بر تمام ممكنات تواناست.
اگر هم كسي بگويد: اين موضوع بعيد است؛ چون در هر ساعتي جمع بسياري ميميرند. يك جسم چگونه، در يك وقت، در جاهاي متعدّد حاضر ميشود؟ در جواب، ميگوييم: خداوند آنان را بر اين كار توانا كرده و همه سختيها در نزد قدرت پروردگار آسان است. هرچه اراده فرمايد، همان ميشود»(1).
سپس ايشان، براي رفع استبعاد، رواياتي نقل فرموده است كه هم اكنون برخي از آنها را ميآوريم.
روايت اوّل: ابن شهر آشوب از شيخ مفيد، در كتاب شريف عيون و محاسن، از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل كرده است كه فرمود:
«در جنگ بدر، از هر شخص مجروحي از مشركان سؤال ميكردند: چه كسي تو را مجروح كرده؟ در جواب، ميگفت: عليّ بن ابيطالب؛ و چون جواب مي داد، از دنيا ميرفت».
روايت دوم: در حديث معراج پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه است كه حضرتش فرمود:
1) مدينةالمَعاجز: ص 187
«در هر آسمان، عليّ بن ابيطالب را ميديدم كه با گروه بسياري از ملائكه نماز ميخواند».
روايت سوم: در معجزه 174 از معجزات اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام، از مِقداد نقل ميفرمايد:
در روز جنگ خندق، حضرت اميرالمؤمنين را ديدم، بعد از آنكه عمروبن عبدوَد را به جهنّم واصل كرده، ايستاده است و خون از شمشير خود پاك ميكند. دشمنان پراكنده ميشدند و حضرت با شمشير خويش آنان را تعقيب ميكرد و ميكشت؛ در حالي كه از جاي خود دور نشده و در مكان اوّل ايستاده بود.
البتّه، نگارنده اين سطور معتقد است كه اين كمال و جلال را هر چشمي كه اطراف آن حضرت بود نميديد؛ بلكه فقط كسي مانند مقداد صلاحيّت داشت كه حضرت امير را چندين مكان مشاهده كند.
روايت چهارم: در معجزه 175، از سيّد مرتضي عَلَم الهُدي در كتاب عيون المعجزات نقل كرده است كه ابن عبّاس گفت:
«مادران دنيا عقيماند كه مانند عليّ بن ابيطالب به روزگار بياورند».
سپس، كيفيّت جنگ آن حضرت را در صِفّين چنين نقل مي كند:
تعداد 000،20 دشمن سواره، كه همه با آهن پوشيده شده بودند و غير چشمهاي آنها ديده نميشد و تمام شبيه يكديگر
بودند، از لشكر معاويه جدا شدند. اهل عراق چون آنها را ديدند، همه ترسان و لرزان شدند. حضرت اميرالمؤمنين آنها را موعظه و نصيحت فرمود. وقتي كه ديد آن مردم بيحميّت به سخنانش گوش نميدهند، دستور جنگ داد و حمله شديدي به آنان كرد؛ از كُشته، پشته ساخت و بسياري را به خاك هلاك انداخت.
عدّهاي كه فرار را بر قرار اختيار كرده بودند، نزد معاويه رفتند و شرح حال خود را بيان كردند. هر يك ميگفت: عليّ بن ابي طالب به من حمله كرد و او را در تعقيب خود ميديدم. معاويه تعجّب كرد و گفت: واي بر شما! عليّ بن ابي طالب يك فرد است. چگونه همه شما او را به تنهايي در تعقيب خود مشاهده ميكرديد؟!
روايت پنجم: در معجزه 400، از ابن شهر آشوب نقل كرده است:
در روز جنگ احزاب، كفّار 70 فرقه و دسته شدند؛ و هر دستهاي ميديدند كه عليّ بن ابيطالب آنها را تعقيب مي كند.
در كتاب هدايةالطّالبين (ص 444)، آمده است كه جمعي از اهل سنّت در مورد حاضر شدن پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام نزد محتضر تشكيك كرده و گفتهاند: اگر پيغمبر و امام نزد محتضر ميآيند، چرا آنها را حاضران نميبينند؟ سپس، صاحب كتاب خود به چند وجه جواب آنها را داده است:
اوّل آنكه، اخبار حاضر شدن آنان متواتر است و انكارپذير نيست.
دوم آنكه، ما ملكالموت عزرائيل را نيز نميبينيم؛ ولي
نميتوانيم حضور او را انكار كنيم.
سوم آنكه، ظاهر شدن بهشت و دوزخ براي شخص محتضر از موضوعات واضح اخبار عامّه و خاصّه است؛ در حالي كه ما آن دو را نيز نميبينيم.
چهارم آنكه، عامّه و خاصّه در تفسير آيه شريفه وَ جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لايُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً نقل كردهاند: خداوند حجابي بين پيغمبر و كفّار قرار داده بود كه كفّار پيغمبر را نميديدند. پس، در اينجا نيز ممكن است خداوند حجابي قرار دهد كه حاضرانِ اطراف ميّت شخص پيغمبر و امام را نبينند.
اشكال دوم كه اهل سنّت طرح كردهاند آن است كه يك جسم چگونه، در يك آن، در مكانهاي متعدّد حاضر ميشود؟ ايشان جواب داده است كه ممكن است در قالب مثالي باشد. چنان كه در صريح قرآن دارد كه جبرئيل براي حضرت مريم به صورت بشري متمثّل شد:
فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيّاً(1).
پس ممكن است كه حضرت امير عَلَيْهِ السَّلام نيز به چند صورت متمثّل شود.
حقير اين كلمات را نقل كردم تا معلوم شود اين اشكالات از مخالفان شيعه گرفته شده است.
آري، منشأ شبهه اين نويسنده از پيشينيان و كساني است كه، از
1) مريم (19)، 17: وي به صورت بشري آراسته، براي آن بانو متمثّل گشت.
روي جهل، ابدان مقدّس پيغمبر و ائمّه هدي صلوات الله عليهم را با ابدان ساير مردم قياس و خيال كردهاند كه حقيقت ابدانِ پاكيزه پيغمبر و امام مثل ابدان ديگران است.
آنان نميدانند كه اجزاي دنيا و اجسام مردم مركّب از علّيّين و سِجّين، طيّب و خبيث، خير و شرّ، نفع و ضرر است؛ ولي بدن مقدّس پيغمبر و ائمّه هدي از علّيّين خالص و طيّب است و هيچ عنصري از سِجّين كه مادّه خباثت باشد در آن نيست. اين خيال ناشي از جهالت و ضلالت است.
اگر اين جناب نويسنده و هم مسلكانش از تفسير صحيح آيه شريفه قُلْ إنَّمَا أنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ(1)اطّلاع داشتند، اين حرفهاي ناروا را به زبان نميآوردند (تفسير آيه فوق در فصل بررسي آيات از همين بخش گذشت).
نيز، اگر رواياتي را كه ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام در ضمن آنها فرمودهاند: «ارواح شيعيان ما را از مازادِ طينت ابدان ما خلق كردهاند» ديده بودند، مُهر خاموشي بر لب مي نهادند.
مطلب ديگري كه در پاسخ به شبهه «تحيّز» شايان ذكر است اين است كه، بنابر روايات متواتري كه در كافي و ديگر منابع شيعه در شرح اقسام ارواح فرمودهاند، علاوه بر روح الايمان- كه فقط مؤمنان داراي آناند و نه غير ايشان- «روح القدُس» نيز با پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام همراه است. نقل است كه پيغمبران گذشته هم در اين روح القدس با ائمّه هُدي شركت داشتند؛ و اين از مضامين
1) كهف (18)، 110
صريح روايات است.(1)
در اين دو كتاب، متجاوز از 70 روايت در موضوع مذكور نقل شده است.
از اين گذشته، در چند روايت صحيح ديگر آمده است كه روح مخصوصي با پيغمبر خاتم و عترت پاكيزه او، يعني ائمّه اثنا عشر عَلَيْهِمُ السَّلام، همراه است كه احدي از گذشتگان در آن شركت نداشتهاند.
از آن جمله، صاحب كتاب شريف كافي به سند صحيح از ابوبصير نقل كرده است كه، در تفسير آيه شريفه يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أمْرِ رَبّي(2) ، امام صادق عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«روح خلقي است بزرگتر (يا شريفتر) از جبرئيل و ميكائيل. با هيچ فردي از گذشتگان نبوده مگر با محمّد رسول الله؛ و با ائمّه هدي نيز هست».
نيز، در باب بيان روحي كه خداوند ائمّه را به آن روح تأييد و تسديد ميفرمايد، اين روايت را به سند صحيح ديگر از ابوبصير نقل كرده و در آخر آن فرمودهاند: «آن (روح) از ملكوت است».
اين حديث را جناب صفّار در بصائرالدرجات (جزء 9 باب 18)، به دو سند صحيح ديگر، از ابوبصير نقل كرده است. در
1) علاقهمندان مراجعه فرمايند به كتاب شريف كافي، «بابالأرواح التي في الأئمّه» و «باب الرّوح التي يسدّد الله الأئمّه»، بحار: ج 25/47- 99، باب شرح ارواحي كه در پيغمبر و ائمّه هُداست و آنكه ايشان مؤيّد به روح القدساند.
2) اسراء (17)، 85: درباره [حقيقتِ] روح از تو ميپرسند؛ بگو: روح از امر پروردگار من است.
اين باره، وي احاديث مشابه ديگري را نيز به روايت اصحابي مانند «حَفْص بن البَخْتَري، هشام بن سالم، ابوايّواب خَزّاز و حسني قَلانسي» از امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل مي كند.
مضمون صريح اين روايات صحيح و روايات مشابه آن است كه اين روح با احدي از گذشتگان نبوده و مخصوص پيغمبر اكرم و ائمّه عَلَيْهِمُ السَّلام است.
همچنين در بصائر (جزء 9: باب 16)، در تفسير آيه شريفه وَ كَذلِكَ أوْحَيْنا إلَيْكَ رُوحاً مِنْ أمْرِنا ، 15(1)روايت و در كافي 2 روايت نقل كردهاند كه اين روح مخصوص پيغمبر و ائمّه هُداست. پس مي توان گفت كه وجود اين روحِ مخصوص از آيات قرآن و روايات متواتر ثابت ميشود.
در كتاب عيون، نقل شده است كه حضرت رضا عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«خداوند متعال، از جانب خود، ما را به روح پاكيزهاي تأييد فرموده كه مَلَك نيست؛ با احدي از گذشتگان نبوده مگر با رسول الله و ائمّه هدي، كه ايشان را تسديد ميكند و توفيق ميدهد؛ عمودي است از نور، بين ما و پروردگار»(2).
اين روح، كه از امر ربّ العالمين- تبارك و تعالي- و مخصوص به پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام است، ميتواند منشأ آثاري باشد كه در حديث ذيل مورد اشاره قرار گرفته است.
درباره آيه شريفه يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أمْرِهِ عَلي مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ (1). اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام چنين فرموده است.
«پس كسي كه خدا اين روح را به او عطا فرمايد، او را از ميان مردم امتياز ميبخشد و قدرتي به او عنايت ميكند كه مرده را زنده گرداند، از گذشته و آينده باخبر شود، بتواند به يك چشم برهم زدن از مشرق به مغرب و از مغرب به مشرق برود و آنچه مردم در دل خود پنهان ميكنند و آنچه در آسمانها و زمين است، همه را بداند»(2).
ممكن است مراد از اين روحِ مخصوص همان حقيقت مقام ولايتي و نورالأنوار بوده باشد، كه عظيمتر از جبرئيل و ميكائيل است.
در رساله نورالأنوار، اين جانب كلام اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام را آوردهام كه فرمود:
«أنا نُورُ الْأنْوار».
روايات «عمود نور» مؤيّد اين احتمال است. در هر حال، بحث ارواح بحثي مفصّل است از حوصله اين گفتار مختصر بيرون است؛ لذا علاقهمندان را به كتاب بحار و مستدرك سفينه، لغت «روح»، ارجاع ميدهيم.
به آنچه تاكنون گفتيم، اين نكته را نيز اضافه ميكنيم كه بنابر آيات قرآن مجيد و روايات ملائكه و جنّيان، به واسطه قدرتي كه خداوند متعال به آنها داده، ميتوانند به صورت انسان درآيند.
در قرآن كريم، آمده است كه فرشتگانِ عذابِ قوم لوط به صورت انسان درآمدند و بر حضرت ابراهيم و لوط وارد گشتند.
در قضيّه حضرت مريم نيز ميخوانيم كه جبرئيل به صورت بشري درآمد.
نقل كردهاند كه گاهي، جبرئيل به صورت دِحْيه كَلْبي در ميآمد و بر پيغمبر وارد ميگرديد.
قضاياي جِنّيان، كه در خدمت حضرت سليمان بودند، از مضامين صريحِ آيات قرآن است.
نيز گاهي اتّفاق ميافتاد كه بعضي از جنّيان، به صورت انسان، به خدمت ائمّه هدي ميآمدند و احكام خود را ياد ميگرفتند.
گاهي هم ائمّه هدي ايشان را به انجام بعضي از خدمات امر ميفرمودند.
به قدري از اين گونه روايات و حكايات در كتب معتبر روايي وجود دارد كه به هيچ وجه انكارپذير نيست.
با اين تفاصيل، چگونه ميشود كه تمثّل جنّ و مَلَك را به صورت بشر ممكن دانست و تصديق كرد؛ ولي تمثّل صاحب آن روحي را كه از جبرئيل هم عظمت و كرامت و جلالت و علم و لطف افزونتري دارد تصديق نكرد، با آنكه تمام علوم و كمالات خلايق به پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام داده شده است؟!
آري، امام ميتواند به هر شكل و هيئت پاكيزهاي كه بخواهد، درآيد. مثلاً، علي عَلَيْهِ السَّلام با استفاده از قدرتي كه خداوند به او عنايت فرموده، ميتواند بهصورت سلمان درآيد.
نيز امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام، با آنكه در كوفه اسير ظلم و ستم بود، توانست براي دفن شهدا در روز سوم عاشورا بهصورت ديگري در كربلا حاضر گردد.
نقل كردهاند كه يكبار هم امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام بهصورت حضرت باقر و حضرت باقر عَلَيْهِ السَّلام بهصورت امام سجّاد درآمدند.(1)
امام زمان صلواتالله عليه نيز گاهي بهصورت بعضي از سادات و ديگران ظاهر ميگردد و اشخاصي خدمت آن حضرت ميرسند؛ و اين مطلب از حكايات كساني كه خدمت حضرت رسيدهاند واضح است.
زماني رُشَيدِ هَجَري، كه شاگرد اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام و عالم به علم مَنايا (= مرگها) و بلايا بود، وارد خانه ابواَراكه شد. ابواَراكه او را ديد؛ ولي ديگران او را نديدند. اين شاگرد مكتب مولاي ما (كه عاقبت، به جرم شيعه بودن، به دست جنايتكاران دنياپرست كشته شد) داستان حيرتانگيزي دارد:
در مجلس زيادبنابيه، ابواَراكه او را بهصورت رُشَيد و زياد او را بهصورت دوستي از دوستانِ شامي خود ديد؛ درحالي كه رُشَيد، در همان زمان، در منزل ابواَرا كه بود!(2)
در اينجا، داستاني حيرتانگيز از سپهسالارِ حيدرِ صَفدر يعني جناب مالكاشتر مينگارم كه طبق آن، ايشان يك روز بهصورت عمروعاص و روز ديگر، بهصورت يزيد و روز سوم، بهصورت معاويه درآمد و به لشكريان معاويه فرمان داد؛ آنها نيز اطاعت كردند.
ابن شهرآشوب از قول سهلبن حُنَيف (كه جلالت و كمال او مورد اتّفاق علماست) داستان را چنين نقل كرده است:
هنگامي كه معاويه (در جنگ صفّين) نهر فرات را تصرّف كرد، اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام به مالك اشتر فرمان داد كه برود و به لشكريان معاويه كه اطراف نهر فرات بودند بگويد: اي جماعت! علي ميفرمايد كه از اطراف آب دور شويد رفت و گفت؛ پس همه رفتند. آنگاه، جمعي از اصحاب اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام وارد شريعه شدند و هرچه خواستند، آب برداشتند.
خبر به معاويه رسيد. آنها را احضار كرد و گفت: چرا گذاشتيد اصحاب عليّبنابي طالب آب بردارند؟ گفتند: عمروعاص آمد و گفت كه معاويه شما را امر ميكند از اطراف آب دور شويد! ما نيز اطاعت كرديم. معاويه عمروعاص را خواست و گفت: چرا اجازه دادي آب بردارند؟ گفت: دروغ است. من نگفتم.
روز دوم شد. معاويه حجلبنعتّاب را همراه با 5000 نفر مأمور شريعه فرات كرد. باز، اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام مثل روز اوّل به مالك دستور داد. وي چنان كرد و اصحاب اميرالمؤمنين رفتند و آب برداشتند.
خبر به معاويه رسيد. حجل را خواست و از او سؤال كرد. او گفت: پسرت يزيد آمد و از جانب تو، به ما گفت چنين كنيم! ما نيز اطاعت كرديم. چون وي به يزيد گفت، انكار كرد. معاويه گفت: فردا هر كس آمد، اگر چه خودم باشم، قبول نكن تا آنكه انگشتر مرا بگيري.
روز سوم هم، مانند روز اوّل و دوم، اميرالمؤمنين مالك اشتر را مأمور كرد. مالك رفت و دستور را گفت. حجل ديد كه خود معاويه آمده و انگشترش را به او ميدهد! پس اين دفعه هم [دشمنان] از اطراف آب دور شدند و اصحاب اميرالمؤمنين آب برداشتند.
خبر كه به معاويه رسيد، او را خواست. گفت: خودت آمدي؛ اين انگشتر توست كه به من دادي! معاويه دست بر دست خود زد و گفت: اين از عجايب و غرايب عليّ بن ابيطالب است.(1)
اين قضايا به قضيه عيسي بن مريم عَلَيْهِ السَّلام شباهت دارد كه خداوند شَبَه عيسي را بر آن شخص انداخت. دشمنان هم آن شخص را گرفتند و كشتند و خداوند حضرت عيسي را به آسمان بالا برد.
اين جانب نظير اين قضايا را در مستدرك سفينه، لغت «شبه»، نقل كردهام.
البتّه بايد دقت كرد كه، در اين موارد، لازم نيست صورت اوّلي معدوم گردد تا صورت ثانوي موجود شود.
دليلي ندارد كه كسي بگويد وقتي حضرت جبرئيل به صورت
1) مناقب: ج 2/332؛ بحار: ج 42/35
بشر درآمد، بدن اصلياش معدوم شد. همينطور ممكن است مَولي المَوالي، اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام، به شكل ديگري درآيد و بدن اصلي او نيز باقي باشد.
هنگامي هم كه ظهور به يك صورت ديگر براي آن حضرت امكان داشته باشد، به 2 يا 3 يا 40 صورت درآمدن و بيشتر نيز ممكن است.
آري، ممكن است خداوند ايشان را در يك زمان به 1000 صورت و هيئت مثل خود حضرت درآورد؛ و خداوند به هر چيزي تواناست.
يونُس بن ظَبيان ميگويد:
روزي وارد خانه امام صادق عَلَيْهِ السَّلام شدم. ديدم شخصي به صورت امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نشسته است. سلام كردم. خدمتكار آن حضرت گفت: به اتاق دوم وارد شويد. پس داخل شدم. ديدم مردي به صورت امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نشسته و در مقابل آن حضرت، جمع بسياري همه به يك صورت موجودند.(1)
در روز دهم صفر سال 1384 قمري، مرجع تقليد وقت شيعيان، حضرت مستطاب آيه الله العظمي آقاي حاج سيّد محمود شاهرودي- طاب ثراه- در نجف اشرف براي من نقل فرمودند:
عالم جليل القدر شيخ اسدالله، كه يكي از شاگردان برجسته و كامل حاج ميرزا حبيبالله رشتي (از علماي بزرگ زمان خود در نجف) بود، در حديث مشهوري كه حاكي است اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام
1) تمام اين روايت در بحار: ج 59/196 آمده است.
در يك شب در اماكن متعدّدي بوده، شك كرد.
شبي در عالم رؤيا به خدمت موليالمَوالي، اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام، رسيد و درباره اين حديث مشهور از آن حضرت سؤال كرد. حضرت به او فرمود: «تو اين موضوع را نميفهمي. به اطراف خود نظر كن».
شيخ ميگفت: چون نگاه افكندم، در تمام اطراف خود، اميرالمؤمنين را مشاهده كردم. اين را كه ديدم، شكّ من برطرف شد و موضوع در نظرم آشكار گشت.
آنگاه، از آن حضرت سؤال ديگري كردم؛ و آن اينكه حديث معروفِ «كسي كه ادّعاي مشاهده كند (يعني در زمان غيبت كبراي امام زمان عَلَيْهِ السَّلام ادّعا كند كه آن حضرت را مشاهده ميكند) او را تكذيب كنيد»، چگونه با حكايات اشخاصي كه خدمت حضرت رسيدهاند جمع ميشود؟ حضرت فرمود: «تماماً صحيح است. مراد از رؤيت، در حديث معروف، ديدن و مشاهده با عرفانِ امام است؛ و در حكايات، ديدن بدون عرفان است و بعد از ديدن [و مفارقت]، آن حضرت را ميشناسند».(1)
بعد، حضرت فرمود: «تو نيز در حرم من خدمت امام زمانت رسيدي و او را ديدي. يك مرتبه در ميان حرم، در زاويه طرف پايين پا، رو به قبله نشست بودي. سيّد بزرگواري كه در برابرت مشغول نماز بود. قرائت و دعايش چنان جالب بود كه قلب تو را متوجّه خود كرد. در جيب خود، 3 جينه (پول آن زمان) داشتي.
1) اين گونه جمع كردي مطلب شواهدي از روايات مأثور دارد.
تصميم گرفتي يك جينه به او بدهي و در همان حال، به صورت دلرباي او گوش ميدادي.
در مرتبه دوم، تصميم گرفتي كه 2 جينه به او بدهي. قرائت و دعاي او چنان تو را جذب كرد كه سرانجام تصميم گرفتي هر سه جينه را، كه تمام داراييات بود، به او بدهي. چون قصد كردي كه از جيب خود بيرون آوري و تقديم كني، يكباره صورت مبارك را طرف تو كرد و فرمود: پول براي خودت باشد؛ تو به آن محتاجي. وي ديگر كلامي نفرمود و تو نيز متوجّه نشدي».
شيخ اسدالله ميگفت: به خدا قسم، چنين بود و من فراموش كرده بودم.
بهتر است در اينجا مثالي بزنيم تا خوانندگان عزيز بيشتر با مراد ما آشنا شوند. تصوّر كنيد سيم برقي از كارخانه برق به خانه شما كشيدهاند كه اگر احتياج داشته باشيد، 5 يا 10 يا صدها لامپ برق را با استفاده از آن روشن كنيد. تمام آن لامپها، بدون هيچ امتيازي، مثل يكديگر است و نور تماميشان هم از يك كارخانه است.
اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام نيز نورالأنوار است و ميتواند در يك شب به چهل صورت يا حتّي به صورتهاي بيشتر درآيد. همينطور، حضور پيغمبر و ديگر ائمّه هدي- صلوات الله عليهم أجمعين- دسته جمعي يا انفرادي- هر طور كه بخواهند- در يك زمان، بر سر هزاران محتضر، امري ممكن است و واقع ميشود؛ وَ لَوْ كَرِهَ الجاهِلُون!
دليل دوم كه ايشان براي نفي ولايت تكويني، از روي هوي، بر هوا ساخته و پرداخته اين است كه توحيد افعالي را برخلاف اصطلاح مشهور و با اتّكا به خيال خويش معنا كرده و گفته:
«توحيد افعالي آن است كه غير خدا نمي تواند كار خدا كند و صفات و افعال او را مخلوق ندارد. يكي از صفاتِ خاصّه او قيّوميّت و ولايت اوست بر تمام اشيا، چنان كه در قرآن مجيد فرموده: هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّوم ....
در پاسخ، ميگوييم: بلي، فقط خداوند است كه حيّ بالذّات است و حيات را از كسي نگرفته. او قيّوم و نگهدار كل مخلوقات بوده و هست و صفات مخلوق در او جاري نيست. اين صفاتِ ويژه فقط از آنِ خداست. مخلوق نيز هرچه دارد از عطا و بخشش اوست؛ اگر صفات كمالي دارد، موهبت خدايي است.
مخلوق حيّ است؛ ليكن، ديگري به او حيات داده. اگر هم مخلوقي وليّ ساير مخلوقات و فرمانده تمام موجودات است، به ذات خويش نيست. اين ولايت و سلطنت و وجوب اطاعت، همه از موهبت و عنايت و لطف و احسان خداست. آفريدگار جهان هرچه را بخواهد به هر كسي كه اراده فرمايد ميدهد. رسول يا امام، كه به احوال همه موجودات دانا و بر تغيير آن تواناست، از ذات قدّوس حقّ اين علم و قدرت را به ارمغان گرفته است.
خداوند، به ذات خود، سميع و بصير است؛ يعني ميشنود و ميبيند، در حالي كه براي شنيدن و ديدن به آلت و اسبابي نياز
ندارد. امّا مخلوق فقط به قرارداد خدايي شنوا و بينا ميگردد؛ آن هم به هر درجهاي كه خدا بخواهد. امكان دارد خداوند به مخلوق خويش گوش شنوايي دهد كه تمام اصوات عالم مخلوقات را بشنود؛ و همين طور، چشم بينايي دهد كه خلايق را ببيند و «عين الله الناظرة في خلقه» شود.
خداوند اراده فرموده است كه حقّ ولايت و سلطنت و وجوب اطاعت بر همه موجودات را به چنين مخلوقي بدهد و او را دانا و توانا بر كلّ ممكنات و مَثَل اعلايِ خويش قرار دهد؛ چنان كه در قرآن مجيد فرموده است: وَ لِلّهِ الْمَثَلُ الْأعلي(1) .
بالجمله، كمالات خالق ذاتي، غير مجعول نامتناهي و نامحدود است؛ ولي كمالات مخلوق محدود، متناهي، مجعول و غير ذاتي است.
اگر كسي كمالات را ذاتيِ مخلوق بداند، اوست كه بايد دربارهاش بگويند صفات خالق را از آنِ مخلوق دانسته است، نه آن كسي كه آن صفات را ذاتي مخلوق نميداند و همه را از ناحيه لطف و احسان و فضل و توفيق حضرت سبحان ميداند.
پس كلام نويسنده، كه اين طور به اطلاق سخن گفته و بيان كرده است: «صفات و افعال خدا را مخلوق ندارد»، صحيح نيست؛ زيرا كه بعضي از صفات خدا را مخلوق دارد. مثلاً، صفت عادل و مؤمن و متكلّم و مريد و مُدرك و عزيز و قادر و عالم و صادق از صفات پروردگار است.
1) نحل (16)، 60؛ شرح اين مطلب و تفسير آيه مزبور قبلاً به نگارش درآمد
پس آيا ميتوان گفت اين صفات در مخلوق نيست؟!
بنابر قول اين نويسنده، مخلوق عادل و مؤمن و متكلّم و مريد و مُدرك و عزيز و قادر و عالم و صادق نيست؛ و چون اينها صفات خداست، مخلوق نبايد به چنين صفاتي موصوف شود! بلي، اگر مرادش از اطلاق همان باشد كه ما گفتيم، صحيح است.
دليل سوم كه براي نفي ولايت تكويني مطرح كردهاند اين است: اگر رسول و امام بر هر چيزي ولايت دارند، چرا از خودشان دفع شرّ نميكنند و با دعا از خدا مي خواهند كه ايشان را حفظ كند؟
جواب اين است كه خداوند، در آيات بسياري از قرآن كريم، كفّار و مشركان را دشمن خود و دشمن اوليايش معرّفي كرده و از افعال زشت آنها بيزاري جسته و آنها را لعنت فرموده؛ ولي با وجود قدرت و توان مطلق خويش، اين دشمنان را دفع نميكند. حال كه او چنين نكرده، آيا ميتوان گفت: خدا قدرت ندارد؟! مگر هر كس بر هرچه قدرت دارد، صلاح است كه آن را انجام دهد؟!
مگر حضرت رسول، كه به بيان صريح قرآن نسبت به مؤمنان از خودشان اَولي بود، اِعمال اولويّت كرد و از اموال مؤمنان به طريقي غير معاملات مقرّر برداشت نمود؟! هرگز اين كار را نكرد- چنان كه مثل آفتاب روشن است- و هرگز در امور عادي خود، از
حدّ متعارف بشري خارج نشد و احتياجات خود را از راه اولويّت برآورده نفرمود؛ با آنكه به حقّ اولي بود.
ايشان اين اولويّت را در روز غدير براي حضرت امير اظهار فرمود؛ ولي حضرت امير نيز در ايّام خلافت ظاهري، در تقسيم بيت المال، اعمال اولويّت نكرد تا به بستگان خود چيزي زودتر از وقت تقسيم يا سهمي بيشتر بدهد. اين اولويّت براي ائمّه ديگر هم ثابت بوده و آنان نيز، هرچند كه حق داشتند، لوازم زندگي خود را از راه اِعمال اولويّت تأمين نكردند؛ بلكه، مطابق معاملات مقرّر سير كردند.
حكمتي كه اقتضا كرده است ايشان اِعمال اولويّت نكنند، همان حكمت اقتضا كرده، مگر در وقت اعجاز، اِعمال ولايت ننمايند.
نيز هر حكمتي كه خدا براساس آن به دفع دشمنان اقدام نميكند، همان حكمت اقتضا كرده است پيغمبر و امام، كه خليفه و امين اسرار خدايند، به طريق غير عادي دفع دشمن نفرمايند.
حكمت بالغه حقّ اقتضا كرده است كه دنيا خانه امتحان و اختيار و خانه غرور باشد، بشر در دنيا داراي اختيار و قدرت باشد، اچبار و اكراه در امور دين نباشد و راه خير و شرّ توسّط حجّت ظاهري و باطني براي مردم واضح شود. او به راه خير امر فرموده و به اهل طاعت وعده ثواب داده؛ از راه شرّ نيز منع نموده و مخالفان را تهديد فرموده است.
حكمتش اقتضا كرده است كه مردم مختار باشند و ذات توانايش اختيار را از آنها سلب نفرمايد. براي آنها، آجال معيّني
مقدّر فرموده است. بنابراين، پيغمبر و ائمّه هيچ گاه برخلاف اقتضاي حكمت و مقدّرات الاهي كار نميكنند و دستگاه خلقت دنيا و اهل دنيا را بر هم نميزنند؛ مگر در موارد مخصوصي كه به اذن پروردگار بخواهند معجزهاي بنمايند.
امّا در مورد دعا كردن بايد دقّت داشت كه اوّلاً، خود دعا محبوب بالذّات است و با صرف نظر از اجابت يا عدم آن، مطلوب بندگان خداست. ثانياً، دعا كردن با تسليم به قضا و قدر الاهي منافاتي ندارد و به معناي درخواست برهم زدن نظام آفرينش نيست.
پيغمبر و ائمّه صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه نيز بندگان خدايند و مانند سايران به دعا كردن و عرض نياز به درگاه پروردگار متعال مأمورند.
البتّه، بايد به ياد داشت كه در موارد محدود (همچون دفع دشمن در موردي ويژه و امثال آن) باز هم اصل دعا كردن اين بزرگواران به امر حق- تعالي- موكول است؛ «وَ لا يُرِيدُونَ مِنْهُ إلّا ما يُرِيدُهُ لَهُمْ». آري، آنان از خداوند همان ميخواهند كه او آن را براي ايشان ميخواهد.
بنابراين، كسي حق ندارد بگويد: حضرت ابراهيم خليل، با آنكه علم چند حرف از اسم اعظم را دارا بود، چرا خدا را به اسم اعظم نخواند كه از فرزندش دفع بلا شود؟!
يا آن خدايي كه كارد حضرت ابراهيم خليل را مانع شد كه در گلوي حضرت اسماعيل اثر كند، چرا از مصايب عاشورا مانع نشد؟!
هزاران حكمت در كارهاي خدايي است كه بندگان از فهم آن عاجزند؛ لذا، نبايد در كارهاي خدايي چون و چرا كنند.
آيا ممكن است طفل كلاس اوّلي اسرار و حكمت اقوال و اَعمال دبيرِ عالي مقام را بفهمد؟! قطعاً، ممكن نيست. طفل بايد تسليم دبير شود تا به مقام عالي او برسد. طفل، با ادامه تحصيل، ميتواند خود را به مقام دبير برساند؛ امّا بنده ضعيف، اگر هزاران سال تحصيل كند، هرگز به مقام خدايي نرسد.
پس چگونه اين بنده ضعيف ميتواند اسرار و حكمتهاي كارهاي پروردگار جهان را بفهمد؟!
بندگان برگزيده پروردگار تسليم مقدّرات خدايند. مگر نه اينكه چون حضرت خليل به حضرت اسماعيل مأموريت خود را اظهار فرمود، وي در جواب عرض كرد: يا أبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ (1)و هيچ نگفت: پدر جان، من چه تقصير كرده ام؟! نيز، نگفت كه دعا كنيد تا اين بلا از من دفع شود.
پس، ما معتقديم كه پيغمبر و ائمّه هدي مستجابالدعوهاند و اسم اعظم را ميدانند و هيچ شكّ و شبههاي در آن نيست؛ ولي با وجود اين، در هر موردي، خدا را به اسم اعظم نخواندهاند كه فوراً از اجابت دعا بهرهمند شوند و شرّ حوادث و گزند دشمنان از خود و بستگانشان و مؤمنان دفع بشود. همان حكمتي كه اقتضا كرده است آنان صبر كنند و از خدا نخواهند دفع بلا فرمايد، اقتضا كرده كه قدرتِ مقامِ رسالت و امامت را اِعمال ننمايند؛ با
1) صافّات (37)، 102: پدرجان! همان كنيد كه به شما فرمان دادهاند.
آنكه ميتوانستند مثلاً جنّيان مؤمن را كه مطيع آناناند، براي دفع دشمن، مأمور كنند و به قول حضرت امير از قضاي الاهي به قدر الاهي بگريزند.
اين عاقل غافل به جمله «اِغْفِرْ لِمَنْ لا يَمْلِكُ إلّا الدُّعاء»(1)مالكيّت همه چيز را از امام سلب كرده است!
لازمه اين طور استدلال اين است كه كسي بگويد: پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام هيچ چيز از مال دنيا را مالك نبودند، پيراهن خود را نيز مالك نبودند؛ اصلاً، مالك هيچ چيز غير دعا نبودند!
كلمات پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام در ادعيه و مناجاتها براي اظهار بندگي و خضوع و خشوع به ساحت قدس پروردگار بوده است. ضمناً، به اين قصد بوده كه به مردم بفهمانند: هرچه ما بندگان داريم مِلكِ ذاتي ما نيست و از لطف و احسان پروردگار است. در مقام اظهار و اعتراف به حقيقت مخلوقيّت و تواضع و تضرّع و زاري نزد پروردگار، مناسبت ندارد كه الطاف و نعمات مولي را به خود نسبت دهند؛ يعني جزء معرّفيِ حقيقتِ مخلوقيّت ذكر فرمايند و به آن افتخار نمايند. مثلاً، بگويند: منم آن كسي كه مرا پيغمبر فرمودي، منم آن كسي كه به من مقام امامت و ولايت دادي و ...!
حكمت ديگر در آنكه شرّ دشمن را از راه غيرعادي از خود دفع نكردند آن است كه، چنان كه در گفتارشان بسيار ميفرمودند،
1) از فقرات دعاي كميل است؛ يعني: كسي را كه مالك هيچ چيزي جز دعا نيست بيامرز.
در عمل نيز خود را تسليم ورودِ عوارض و حالات بشريّت و مخلوقيّت بنمايند. بدين ترتيب، توانستند مقام بندگي و مخلوقيّت خود را قولاً و عملاً اثبات و دستور پروردگار را، كه فرمود: قُلْ إنَّما أنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ(1)، عملي فرمايند؛ تا مردمانِ جاهل به ساحت قدس پروردگار توهين ننمايند و مقام ربوبيّت و الوهيّت را براي آنان كه بندگان برگزيده پروردگارند ادّعا نكنند و عبادت خود را براي ائمّه قرار ندهند. چون آنان غرق محبّت پروردگار خويشاند و هيچ فردي به اندازه ايشان خدا را دوست ندارد، از اين جهت، اگر كسي به ساحت قدس محبوب ايشان توهين كند، بسيار ناراحت ميشوند و با تمام قوا آن توهين را دفع ميكنند و مردم را به سوي خدا سوق مي دهند.
فراموش نكنيم، با آنكه ائمّه در گفتار و كردار بندگي و مخلوقيّت خود را اثبات فرمودند و خود را تسليم آثار و عوارض و حالات ويژه آفريدگان نمودند، باز هم بندگاني جاهل پيدا شدند كه براي آنها مقام ربوبيّت و الوهيّت ادّعا ميكردند و به پيغمبر و امام ميگفتند: تو پروردگار مايي ـ العياذ بالله! حال، اگر آن بزرگواران نميگذاشتند كه اين عوارض و حالات بر آنان وارد شود، مردمان جاهل چه ميگفتند؟!
1) كهف (18)، 110
دليل چهارم كه نويسنده مورد نظر براي نفي ولايت تكويني بر هم بافته اين است كه گفته:
«اگر امور تكويني با رسول و امام است، چرا كفّار از رسول خدا توقّع امور تكويني كردند، او جواب داد اينها با من نيست؟ چنان كه در سوره اسري، آيه 90 ذكر شده است».
اين نويسنده به حدس و تخمين سخن گفته و آيه را مطابق ميل خود ترجمه كرده است. حال، من همه آيه را ترجمه ميكنم تا خواننده عزيز خود عادلانه حكم كند.
«گويند: ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد تا آنكه از زمين براي ما چشمه آبي بيرون آوري، يا آنكه داراي باغي از خرما و انگور باشي كه در ميان آن باغ نهرهاي آب جاري كني، يا آنكه آسمان را بر سر ما فرود آوري، يا آنكه خدا را با فرشتگان براي ما بياوري. يا آنكه داراي خانهاي از زر باشي، يا آنكه به آسمان بالا روي؛ و ما هرگز به آسمان رفتنت ايمان نخواهيم آورد تا آنكه بر ما كتابي نازل كني كه آن را قرائت كنيم! (در پاسخ اينان) بگو: پروردگار من منزّه است (از آنكه من او را با فرشتگان حاضر كنم). آيا من جز بشري هستم كه از جانب خدا به رسالت آمده است»؟
يعني: من، كه يك بشرم، چگونه خدا را براي شما حاضر كنم؟! مگر كسي ميتواند خداوند را احضار كند؟! مگر خداوند
جسم است كه از جايي به جايي حاضر شود؟! مگر هر كس هرچه خواست صلاح او و ديگران است؟! مگر احضار خدا مقدور است؟مگر احضار ملائكه مصلحت مردم است ؟مگر خداوند در سوره حِجر و سوره انعام (آيه 8، در هر دو مورد) نميفرمايد: هنگامي كه ما ملائكه را بفرستيم، مهلت داده نميشوند؟ آيا آوار كردن آسمان بر زمين به صَلاح نظام آفرينش است؟!
اينجاست كه پيغمبر اكرم ميفرمايد: من بشري فرستاده حقّ متعال و تابع وحي اويم. درست است كه تمام موجودات در تحت فرمان پيغمبرند؛ ليكن، وي امكان و اختيار احضار پروردگار را ندارد؛ هيچ گاه، نميخواهد نظام آفرينش پروردگار را برهم بزند؛ دستگاه خلقت دنيا را تغيير نميدهد؛ و تا خداوند نخواهد، كاري انجام نميدهد. امتحان و اختبار و اختيار به جاي خود بايد محفوظ باشد.
تقاضاهاي ديگري هم كه طرح كردند براي هر بشري مقدور است؛ ليكن، به صلاح مقام نبوّت و رسالت ايشان نيست و علامت نبوّت و رسالت نيز نخواهد بود، چنان كه در تفسير اين آيه شريفه مشروحاً بيان شده است.
واضح است كه بعثت پيغمبران و مرسلين براي هدايت خلق و ارشاد آنهاست و ثبوت مُلك و سلطنت و رياست و ولايت تكويني با هدايت و ارشاد خلق منافات ندارد؛ بلكه تثبيت مقام رسالت است. چون مردم از آنها خوارق عادت ببينند، در دين، ثابتتر و روشنتر ميشوند؛ چنان كه خداوند به حضرت يوسف و داوود
و سليمان عَلَيْهِمُ السَّلام هر اندازه خواست، سلطنت و ولايت تكويني و رياست بر كاينات داد و به پيغمبر ما محمّد صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه و عترت پاكيزه او- چنان كه مشروحاً گذشت- مُلك عظيم داده است.
دليل پنجم كه در نظر ايشان جلوه كرده اين است:
«آيا خداوند براي ولايت و سرپرستي جهان كافي است، يا خير؟ اگر كافي است، ولايت غير او لغو و بيهوده است؛ و اگر كافي نيست، پس وليِّ منصوب او نيز كافي نخواهد بود. خداوند در اداره جهان محتاج به غير نيست».
ما از ايشان ميپرسيم: آيا خداوند براي ضبط اعمال بندگان كافي نيست؟! اگر كافي است، پس مأمور شدن دو مَلَك در شب و روز كه اعمال بندگان را ضبط كنند، چنان كه در عبارات صريح آيات قرآن آمده است، لغو و بيهوده خواهد بود! نعوذ بالله از اينكه بگوييم خداوند كار لغو و بيهوده كرده است.
نيز، ميپرسيم: آيا خداوند براي حفظ بندگان و تدبير امور آنها كافي نيست؟! پس، با آنكه خود ذات باري كافي است، چرا ملائكهاي براي حفظ بندگان ميفرستد؛ چنان كه صريحاً در قرآن آمده است كه فرموده:
وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً(1)؟!
1) انعام (6)، 61: [خداوند] نگهباناني براي شما ميفرستد.
نيز، چرا ملائكهاي براي تدبير امور دارد، چنانكه فرموده است:
فَالْمُدَبِّراتِ أمْراً(1) ؟
آيا خداوند براي حفظ و تدبير امور بندگان كافي نيست و محتاج به آنهاست؟! قطعاً چنين نيست. او، به ذات قدّوس خود، براي همه امور كافي است و محتاج كسي نيست؛ سُبْحانَهُ تَعالي عَمّا يَقُولُ الظّالِموُنَ عُلُوّاً كَبِيراً.
خداوند اراده فرموده است كه بندگاني از بين خلق خود اختيار فرمايد و آنان را بر تمام خلق شرافت دهد. پس آنان را مورد لطف و احسان بيپايان خود قرار داده و خواسته است كه اين افراد مَثَل اَعلي باشند تا علم و قدرت آنها نمونه علم و قدرت حق باشد؛ لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ(2).
خداوند متعال، به ذات قدّوس خود، خالق و نگهدارنده آسمانها و زمين و قيّوم كلّ مخلوقات است: كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ .(3)
پيغمبر و ائمّه هُدي عَلَيْهِمُ السَّلام، هر تصرّفي در كاينات بنمايند، به قدرتي است كه خداوند به ايشان لطف فرموده و به اذن و اجازه خداوند است؛ در هيچ امري، مستقل نيستند. قول به «تعطيل ذات
حقّ و انعزال از سلطنت مطلقه» كفر است.
آفريدگار جهان در افعال خود مستقلّ است. صفات كماليّه ذاتيِ اوست و او از جميع نقصها منزّه و مبرّاست. امّا پيغمبر و ائمّه عَلَيْهِمُ السَّلام، مخلوق و محدودند ومورد فضل بزرگ پروردگار واقع شده اند كه به آنها ولايت حقّ و توان و سلطنت بر كلّ مخلوقات داده است؛ وَ الحَمْدُلِلّهِ ربِّ العالَمِين كَما هُوَ أهْلُه، وَ لا إلهَ غَيرُه.
در اينجا، به بعضي از جهاتي كه موجب ميشود كساني منكر فضايل و مناقب حضرات معصومين- صلوات الله عليهم أجمعين- شوند اشاره ميشود:
الف) به واسطه شدّتِ اُنس به كلمات و كتب مخالفان، به خرافات آنها انس گرفته اند و عظمت و بزرگي مقام امامت در نظرشان كوچك شده؛ لذا، اين فضايل را بعيد ميدانند و انكار ميكنند.
ب) مي خواهند فرقههاي گمراه صوفيّه و شيخيّه را بكوبند. لذا، هرچه آنها در فضايل و مناقب ميگويند، اينها انكار و خدشه ميكنند؛ غافل از آنكه سخنان آن گمراهان در مبحث توحيد، خود برهان اعظم بر فساد آنهاست (حقير اين مطلب را در تاريخ فلسفه و تصوّف شرح داده ام).
ج) يكي ديگر از موانع تصديق فضايل ائمّه عَلَيْهِمُ السَّلام بياطّلاعي و كوتاهي كردن در تتبّع اخبار و آثار اهل بيت، يا بيتأمّلي در
آنهاست. جاي تأسّف است كه بسياري از كساني كه به كسب دانش مشغولاند علم و فحص از آيات و اخبار مربوط به اصول دين در مسيرشان نباشد و كار به جايي برسد كه اين گونه افكار ناروا در ميان مردم رواج يابد.
د) برخي افراد به جهت كوته فكري خويش گمان ميكنند كه حالات بشريِ پيغمبر و ائمه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام، مثل خوردن و آشاميدن و ازدواج و خوابيدن و باقي حالات آنان، با ولايت مطلقه منافات دارد؛ مانند منكران پيامبران در اُمّتهاي پيشين كه ميگفتند:
«اين چه پيغمبري است كه ميخورد و ميآشامد و در بازارها راه ميرود؟! اگر خدا ميخواست پيغمبري بفرستد، از جنس ملائكه ميفرستاد».
خداوند اين گفتار آنها را در قرآن مجيد نقل فرموده و در پاسخ ايشان، آيه نازل فرموده است كه:
«اگر ما ملائكه را بفرستيم، باز آنها را به صورت بشر قرار خواهيم داد»(1).
در اين آيه، نكتهاي موجود است و آن اينكه، اجتماع شئون ملكوتي و بشري با هم مانعي ندارد.
هـ) عدّهاي ديگر از منكران هستند كه پيغمبر و امام را مثل خود پنداشته و خود را با آنان در يك ميزان قرار دادهاند. بنابراين، چون خودشان نميتوانند كرامتي ارائه كنند، ميگويند امام نيز نميتواند. خداوند در قرآن كريم فرموده:
1) انعام (6)، 9
بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ (1).
نيز، فرموده است:
وَ إذْ لَمْ يَهْتَدُوا بِهِ فسَيَقُولُونَ هذا إفْكٌ قَدِيمٌ(2).
از اين دو آيه استفاده ميشود كه، اگر موضوعي از قرآن و تفسير اهل بيت نتيجهگيري شد، بايد قبول كرد؛ و نبايد آن را، فقط به سبب آنكه فهم و فكر انسان به آن راه پيدا نكرده است، انكار كرد.
شخصي، در سنينِ طفوليّتِ امام جواد عَلَيْهِ السَّلام نزد آن حضرت رفت. او به هيئت حضرت نظر ميكرد و از روي تعجّب، پيش خود ميگفت: اين طفل چگونه داراي مقام ولايتِ مُطلَقه گشته و در مرتبه امامت قرار گرفته است؟!
حضرت كلامي فرمودند كه محصول آن اين است: آيا خداوند قدرت دارد و ميتواند اين مقام و مرتبه را به پشه كوچكي بدهد، يا نه؟ آن شخص گفت: بلي، ميتواند. حضرت فرمود: ما، نزد خدا، از پشه و از اكثر خلق بالاتريم.
اگر بگوييم براي همه كوتاهفكران كه در فضايل و كمالات پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام شك مينمايند همين يك حديث كافي است، مبالغه نكردهايم.
كلام را، با نقل قضيّهاي كه براي ما اتّفاق افتاده است، ختم ميكنيم:
يك روز بعد از اداي نماز صبح، مشغول تعقيب نماز بودم. يكي از سادات آمد و در مقابل من نشست. قدري صبر كرد تا تعقيب من تمام شد. آنگاه، فرمود: ديشب با شخصي مباحثه كرديم و چند مسئله براي من پيش آمد. بنده عرض كردم: آقا جان! هنوز كه وارد مسائل نشدهايم، بفرماييد چرا تسبيح حضرت زهرا عَلَيْهِمَا السَّلام را در تعقيب نماز نخواندي؟! مگر نميدانيد كسي كه بر آن مداومت كند شقي نميشود و اداي آن بعد از هر نماز، از 1000 ركعت نماز در هر روز بهتر است و سبب آمرزش گناهان ميشود؟! فرمودند: اطاعت ميشود.
عرض كردم: مسائل خود را بفرماييد. فرمودند: كسي گفت كه جايز نيست بگوييم: «يا اباالفضل! يا موسي بن جعفر! حاجت مرا بدهيد»؛ چون فقط خدا قاضي الحاجات است و اگر كسي ديگر قاضي الحاجات باشد، لزوماً شرك خواهد بود.
عرض كردم: ديگر بفرماييد. فرمودند: آيا حديث «لَوْ لاكَ لَما خَلَقْتُ الْأفْلاكَ» صحيح است؟
گفتم: ديگر بفرماييد. فرمودند: آيا كلام اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام،
«إنّا صَنائِعُ رَبِّنا وَ النّاسُ بَعْدُ صَنائعُ لَنا»، صحيح است؟ معناي آن چيست؟
گفتم: ديگر بفرماييد. فرمودند: آيا شما كتاب «درسي از ولايت» را قرائت فرمودهايد و به احاديثي كه نقل كرده اطمينان داريد، يا خير؟ و آن را صحيح مي دانيد، يا نه؟
عرض كردم: ديگر بفرماييد. فرمود: آيا فقها و مجتهدان شيعه درباره ولايت تكويني و تشريعي بياناتي فرمودهاند و آن را قبول دارند، يا خير؟
عرض كردم: بسم الله الرّحمن الرّحيم.
امّا جواب سؤال اوّل: در روايات بسياري، كه از 200 روايت بيشتر است، فضيلت و شرافت برآوردن حاجت برادران ديني وارد شده است و به اندازهاي مورد تأكيد قرار گرفته كه پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه (چنان كه در كتاب فقيه، باب اعتكاف نقل شده) فرمود:
«كسي كه در برآوردن حاجت برادر ديني خود سعي كند، گويا 9000 سال عبادت كرده است».
امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نيز فرموده:
«قضاي حاجت مؤمن افضل است از هزار حجّ قبول شده».
پس اگر كسي براي برآوردن حاجات مؤمني سعي كند و چندين حاجت او را برآورد، آيا صحيح نيست كه بگوييم وي قاضي حاجات آن مؤمن شده؟ و اگر حاجات عدّهاي از مؤمنان را برآورد و مايل به اين كار باشد، به طوري كه خود را مهيّاي اين كار سازد، آيا صحيح نيست بگوييم: فلان شخص قاضي حاجات
مؤمنين است؟
گفت: بلي، صحيح و واضح است.
گفتم: شخصي، در كتاب دعايي كه تأليف كرده، چنين نوشته است: «يكي از شرايط دعا توّسل به ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام است و معني توسّل اين است كه خدا را به حقّ آنان قسم دهد كه حاجتش را برآورده نمايد. البتّه، دعا كننده ملتفت باشد كه از ائمّه چيزي نخواهد و حاجتي نطلبد؛ زيرا قاضي الحاجات خداست».
از كلام اين نويسنده معلوم ميشود كه چون خدا قاضي الحاجات است، كس ديگر نبايد قاضي الحاجات باشد.
نتيجه اين طور استدلال اين است كه بگويد: چون خداوند عادل و عالم و قادر و مؤمن و سميع و بصير است، كس ديگر نبايد عادل و عالم و قادر و مؤمن و سميع و بصير باشد!
بلي؛ خداوند، به قدرت و غناي ذات قدّوس خود، قاضي الحاجات است و مخلوق، به قدرت و غنايي كه از جانب خدا به او افاضه شده، حاجت ديگران را برميآورد.
بايد از صاحب اين كتاب دعا پرسيد: اگر خداوند به شما تمكّن دهد و بتوانيد چند نياز مادّي يا معنوي يكي از برادران ايمانيتان را به درخواست وي برطرف كنيد، آيا شما (به معناي نسبي كلمه) قاضي حاجات آن شخص نشدهايد؟
آيا وقتي كه شما نسبت به آن مؤمن «قاضي الحاجات» شديد، ديگر او نبايد برود و خدمت آقاي ديگري عرض حاجت كند؟! يعني، چون شما قاضي الحاجات شديد، نبايد كسي ديگر
قاضيالحاجات شود؟!
يا اينكه قاضيالحاجات بودن خود را صحيح ميدانيد؛ ولي قاضيالحاجات بودن پيغمبر و ائمّه هدي و ديگر بستگان اهلبيت- صلوات الله عليهم أجمعين- و حضرت ابوالفضل را نادرست ميپنداريد؟!
يا آنكه ميگوييد اينان از دنيا رفته و در بهشت، متنّعماند؛ لذا، از دنيا و اهل دنيا اطّلاعي ندارند و نميتوانند حاجتي را برآورند؟! به طور قطع، اين سخن نادرست را بر زبان خود جاري نخواهيد كرد؛ چرا كه قبول داريد پيغمبر و ائمّه هدي، بر اثر علم و قدرتي كه خداوند به آنان لطف فرموده، به هر چيزي دانا و توانا بوده و هستند. انتقال ايشان از دنيا به عالم آخرت مثل انتقال از خانهاي به خانه ديگر است و علم و قدرت آنان ذرّهاي كمتر نشده و نخواهد شد؛ بلكه ساعت به ساعت زيادتر شده و ميشود. پس چرا قاضيالحاجات بودن ايشان درست نباشد؟! قطعاً درست است.
خداوند ما و شما را بيامرزد و معرفتي كامل به ما بدهد!
نيز، عرض ميكنم: اگر حاجت خواستن از غير خدا شرك باشد، چرا حضرت سليمان از اشخاص اطراف خود حاجت خواست؟ خداوند در قرآن مجيد نقل فرموده كه سليمان به آنان فرمود:
أيُّكُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِها قَبْلَ أنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ...(1).
كدام يك از شما تخت بلقيس را، قبل از آن كه بيايند،
1) نمل (27)، 38 و 39
براي من حاضر مينماييد؟ يكي از بزرگان جنّيان گفت: هنوز از جاي خود حركت نكردهاي، آن را ميآورم.
همچنين، چرا حضرت يعقوب از فرزندان خود درخواست كرد و به آنان فرمود: «در وقت ورود به مصر، از درهاي متفرّق وارد شويد...»؛ چنانكه در سوره يوسف (آيه 67 و 68) مذكور است.
حال كه سخن به اينجا رسيد، سؤال ديگري از شما مي كنم. اگر خدا دهها مزرعه و صدها قريه و يا حتي سلطنت مملكتي را به شما عنايت فرمايد، آيا شما، در آن مال و ثروت و مملكت، مختار نيستيد كه با رعايت دستورهاي الاهي به هر كس هرچه بخواهيد ببخشيد؟!
از شما ميپرسم: وقتي خداوند حضرت سليمان را سلطان جنّ و انس و وحش و پرنده قرار داد و به او فرمود: هذا عَطائُنا فَامْنُنْ أوْ أمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ(1)، آيا سليمان اختيار نداشت كه به هركس هرچه بخواهد ببخشد؟!
اكنون، كسي را در نظر آوريد كه حجّةالله و خليفةالله و «أمينالله في خَلقه» است؛ در فضل و شرف و علم و قدرت، از كلّ مخلوقات برتر است؛ به تمليك خدايي، مالك و سلطان دنيا و آخرت شده و به همه چيز، دانا و بينا و توانا گشته و داراي چنين اختيار عطا و منعي شده است. اگر كسي خدمت او عرض حاجت كند، چگونه شرك اندر شرك است؟!
(خاطر نشان ميكنيم كه در بيان صريح روايات، آيه شريفه هذا عَطائُنا فَامْنُنْ أوْ أمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ درباره پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام
1) ص (38)، 39: اين است بخشش ما؛ پس بيحساب، ببخش يا امساك كن.
جاري گشته است). تِلْكَ إذاً قِسْمَةٌ ضِيزي* رَبِّ احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ وَ أنْتَ أحْكَمُ الْحاكِمِينَ.
امّا درخواست وسيله به سوي پروردگار، چنان كه خداوند در قرآن كريم فرموده: وَابْتَغُوا إلَيْهِ الْوَسيلَةَ(1) ، عملي است محبوب و مطلوب كه ما را به آن امر كردهاند و شكّ و شبههاي در آن نيست.
چيزهايي كه مؤمن آنها را، بين خود و پروردگارش، وسيله قرار ميدهد از اين قرار است:
اوّل، خود پروردگار و كرم و جود و عفو و رحمت حقّ متعال است؛ و اين از بعضي ادعيه مأثوره استفاده ميشود.
دومين وسيله ايمان به خداست، كه اين نيز از ادعيه شريفه استفاده ميشود.
بالجمله، ميتوان گفت كه قرآن كريم را نيز ميتوان، به سوي پروردگار، وسيله قرار داد.
اين امور مورد اشكال و بحث و شبهه نيست.
امّا اينكه پيغمبر خاتم صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه را وسيله قرار دهند، آن هم از روايات متواتر بين عامّه و خاصّه ثابت شده است؛ و هيچ مسلماني در آن شك نميكند مگر آنكه جاهل يا مغرور باشد.
وسيله بودن ائمّه هدي- صلوات الله عليهم- نيز از مطالب واضح روايات و زيارات مأثوره است.
در حديثي كه امام سجّاد عَلَيْهِ السَّلام به بيان قضاياي حضرت آدم
1) مائده (5)، 35: وسيلهاي به سوي خداوند بجوييد.
ميپردازد واينكه چگونه وي اشباحِ پيغمبر خاتم و اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا و امام حسن و امام حسين عَلَيْهُمَا السَّلام را ديده، آمده است كه خداوند متعال به حضرت آدم فرمود:
«هؤُلاءِ خِيارُ خَلِيقَتِي وَ كِرامُ بَرِيَّتِي؛ بِهِمْ آخُذُ وَ بِهِمْ أُعْطِي»، وَ بِهِمْ أُعاقِبُ وَ بِهِمْ أُثِيبُ. فَتَوَسَّلْ إلِيَّ بِهِمْ، يا آدَمْ...»(1).
اينان بهترين خلق من و بزرگوارانِ آفريدههاي مناند. به [سبب و وسيله] آنان (نعمات را) ميگيرم و ميبخشم و مؤاخذه ميكنم و ثواب ميدهم. پس، اي آدم، نزد من به آنان متوسّل شو و در پيشامدهاي سخت روزگار و بلاهاي ناهنجار، آنان را شفيع خود گردان؛ زيرا من بر خودم حتم كردم و قسم خوردم كه اميدوار به ايشان را نااميد و سؤالكننده به ايشان را رد نفرمايم.
علّامه نجفي و مرعشي در تذييلات خود بر كتاب إحقاقالحقّ (ج 14/91، ج 9/104 و 105) روايات منقول از طرق عامّه را كه درباره توسّل حضرت آدم به حضرت رسول و ائمّه هُداست نقل فرموده.
همچنين، اين روايات در كتاب شريف فضائلالخسمه، تأليف علّامه جليل فيروز آبادي (ج 1/170)، نيز در كتاب شريف الغدير
1) مراجعه شود به بحار: ج 23، باب 6، ج 94، باب 28، ج 102، باب 10.
(ط 2: ج 2/300) مذكور است.
در كتاب تاج، جامع اصول ستّه عامّه (ط 4: ج 1، بعد صلاةالاستسقاء، ص 318)، آمده: توسّل به پروردگار به وسيله دوستانش جايز است.
سپس صاحب كتاب به استدلال اقدام نموده و رواياتي از پيغمبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه در اين موضوع نقل كرده است.
ساير روايات شيعه، كه موارد توسّل پيغمبران و اولاد حضرت يعقوب و بني اسرائيل به محمّد و آل محمّد عَلَيْهِمُ السَّلام را نقل كرده، در بحار آمده است و حقير در كتاب «ابواب رحمت» بسياري از آن موارد را نقل كردهام.
در زيارتي كه از ائمّه نقل شده، در مقابل قبر مطهّر اميرالمؤمنين عليّ بن ابي طالب عرض ميكنند:
«أنْتَ وَسِيلَتي إلَي اللهِ تَعالي»(1).
تويي وسيله من به سوي پروردگار متعال.
نيز، عرض ميكنند:
«بِكَ أتَوَسَّلُ إلي رَبِّي».
به سوي پروردگار، به تو متوسّل ميشوم.
امثال اين كلمات بسيار است كه در مفاتيحالجنان و بحار و كتب مزار مذكور است.
در دعاي عَلْقمه كه به دستور امام باقر عَلَيْهِ السَّلام بعد از زيارت عاشورا مي خوانند، ميگويند:
«فَإنِّّي بِهِمْ أتَوَجَّهُ إلَيْكَ فِي مَقامِي هذا، وَ بِهِمْ أتَوَسَّلُ،
1) فصل مشترك همه اين فقرات برگرفته از زيارات همانا توسّل به حضرات ائمّه معصومين عَلَيْهِمُ السَّلام است.
وَ بِهِمْ أتَشَفَّعُ».
در زيارت امام عسكري عَلَيْهِ السَّلام، آمده است:
«وَ أتَوَسَّلُ إلَيْكَ يا رَبِّ بِإمامِنا».
در زيارت مولانا صاحب الزمان عَلَيْهِ السَّلام نيز خوانده ميشود:
«فَإنِّي أتَوَسَّلُ بِكَ وَ بِآبائِكَ الطّاهِرِينَ إلَي اللهِ تَعالي» .
امّا جواب مسئله دوم كه فرموديد:
آيا حديث «لَوْ لاكَ لَما خَلَقْتُ الْأفْلاكَ» صحيح است؟
بلي، صحيح است. اين مفاد كه «خلقت تمام مخلوقات براي خاطر چهارده معصوم است و اگر آنها نبودند، خداوند مخلوقي را خلق نميفرمود» موضوع صريح روايات بسياري است كه عامّه و خاصّه آن را نقل كردهاند.
حقير نيز در مستدرك سفينه، لغت «خلق»، آن روايات را با تعيين تمام مدارك آن آوردهام.(1)
نيز در جلد 36/302 به روايت شيخ مفيد، در حديث معراج، بعد از تصريح خداوند متعال به برگزيدگي نبّي اكرم و ائمّه معصومين و اينكه آنان خزانهداران علم الهياند، از قول خداوند- عزّو جلّ- خطاب به آنان نقل ميكند: «اگر شما نبوديد، دنيا و آخرت و بهشت و آتش را خلق نميكردم».
در جلد 38/81، در حديثي قدسي كه در معاني الأخبار و علل الشرائع شيخ صدوق از قول امام صادق عَلَيْهِ السَّلام نقل شده است، خداوند بعد از بيان نبوّت پيامبر و امامت اميرالمؤمنين علي عَلَيْهِمَا السَّلام ميفرمايد: «اگر آن دو نبودند، خَلقم را خلق نميكردم».
در جلد 36/337، مجلسي از علل و عيون و كمالالدين از امام رضا از پدرانش از اميرالمؤمنين عَلَيْهِمُ السَّلام نقل ميكند كه رسول الله صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه فرمود: «خداوند- عزّ وجلّ- خلقي برتر و گراميتر از من خلق نكرده است... . يا علي، اگر ما نبوديم، آدم و حوّا و بهشت و آتش و آسمان و زمين خلق نميشد...».
نيز، در حديث نبوي خطاب به اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام، آمده است كه: «اگر ما نبوديم، خداوند بهشت و آتش و انبيا و ملائكه را خلق نميفرمود...».
در جلد 17/317، در روايت تفسير امام حسن عسكري عَلَيْهِ السَّلام از حديث معجزات حضرت رسول صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه، نقل است كه آن حضرت به درخت فرمود: «تو را خواندم تا بعد از شهادت به توحيد براي خدا، شهادت دهي براي من به نبوّت و پس از آن هم شهادت دهي براي علي به امامت و اينكه او تكيهگاه و پشتيبان و بازو و افتخار و عزّت من است؛ و اگر نبود، خداي- عزّ و جلّ- هيچ آفريدهاي را خلق نميفرمود».غير از اينها نيز موارد ديگري هست كه در مستدرك نقل كردهام.
دانشمندان عامّه نيز همين معنا را به طرق خويش نقل كردهاند كه علّامه اميني اين موضوع را در كتاب الغدير (ج 2/300) و علّامه نجفي مرعشي در تذييلات خويش بر احقاقالحقّ (ج 9/105 و 106 و 202 و 254) متذكّر گرديدهاند.
سيّد ابن طاووس در فلاحالسائل (ص 44) ميگويد: «تمام آنچه گفتيم فضيلت دعا براي برادران ايماني تو بود. پس چگونه است فضيلت دعا كردن براي سلطانت كه سبب وجود توست و خود معتقدي كه اگر او نبود، خدا نه تو و نه هيچيك از مكلّفين را خلق نميفرمود؛ نيز، معتقدي به آنكه لطف و جود او- صلوات الله عليه- سبب تمام نعمتها و خيراتي است كه تو و ديگران از آن برخورداريد»؟
1) علّامه مجلسي در بحار: ج 14/48، از استاد شهيد در رساله الأنوار، از اميرالمؤمنين علي عَلَيْهِ السَّلام نقل كرده است كه فرمود: «خدا بود و هيچ چيز با او نبود. پس اوّل چيزي كه خلق فرمود نور جبيبش محمّد- صلّي الله عليه و آله- بود، قبل از خلقت آب و عرش و كرسي و آسمانها و زمين... . حقّ- تعالي- به او نظر ميفرمايد و ميگويد: اي بنده من، تو مراد و مريدي و تو برگزيده من از بين آفريدگان مني. قسم به عزّت و جلالم كه اگر تو نبودي، افلاك را خلق نميكردم. هر كه تو را دوست بدارد، من دوستش ميدارم و هر كه با تو خصومت ورزد، من دشمن اويم».
امّا جواب مسئله سوم شما راجع به مكاتبه اميرالمؤمنين كه
فرمود:
«إنّا صَنائعُ رَبَّنا وَ النّاسُ بَعْدُ صَنائِعُ لَنا».
اين كلام صحيح و متين است و كسي كه به خيال خود در اين حديث تشكيك كرده، اشتباه كرده است. اين عبارت جزئي از نامه شريف آن حضرت است كه براي معاويه لعين نوشته و سيّد رضي در نهجالبلاغه و طبرسي در احتجاج به نقل آن پرداختهاند. اين نامه شريف بهترين حجّت است كه مولاي ما براي او نوشته و شارحان نهجالبلاغه مانند ابن ابيالحديد و ابن ميثم و ديگران آن را شرح دادهاند.
علّامه خويي در شرح نهجالبلاغه فرموده است:
«اين نامه شريف را نيز اَعثم كوفي در كتاب فتوح خود (ص 157 از طبع بمبئي) و احمد بن علي قلقشندي در كتاب صبح اعشي (طبع مصر) و شهابالدين در كتاب نهايةالإرب (ج 7) نقل كردهاند».
علّامه مجلسي در بحار(1)، بعد از نقل اين مكاتبه شريف، درباره اين عبارت ميفرمايد:
«اين سخني است كه اسرار عجيبي از غرايبِ شئونِ آن بزرگواران را در بر دارد و عقول از رسيدن به كنه آن عاجزند. ما به اندازهاي كه آشكار كردن آن و وارد شدن در آن برايمان ممكن است، دربارهاش صحبت ميكنيم و ميگوييم:
صنايع جمع صَنيعه است و صَنيعه پادشاه يعني كسي
1) رك: ج 33/68
كه او را براي خود برگزيده، قدر و مقام او را بلند كرده و هر طور خواسته او را تربيت فرموده است؛ مانند آيه شريفه وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي(1) كه خداوند به موسي بن عمران ميفرمايد: من تو را براي خود برگزيدم و مطابق با خواست و محبّت خود تربيت كردم.
پس معناي عبارت اين ميشود كه از جانب هيچ فردي از بشر، به ما نعمتي نرسيده و بين ما و خداوند، هيچ واسطهاي نيست؛ ولي بين همه مردم و خداوند، ما واسطهايم.
نيز، ممكن است كه مراد از كلمه ناس برخي از مردم باشد؛ يعني: بعضي از مردم برگزيده مايند.
ابن ابي الحديد در شرح اين كلام ميگويد:
اين كلام مقام بزرگي را ثابت ميكند. ظاهر آن همين است كه شنيدي و باطنش چنين است كه مردم بندگان آنان و آنان خود بندگان خدايند.
ابن ميثم كه از علماي بزرگ شيعه است، در شرح خود، كلماتي ميگويد كه خلاصه آن اين است: آنان موضع نعمتها و اَلطاف و مراحم خدايند كه فيض اِلاهي بدون واسطه به آنها و از آنها به مردم ميرسد؛ گويا، مردم عيالات آنهايند».
علّامه خويي ميگويد:
«اين كلام اميرالمؤمنين برتر از كلام بشر و والاتر از آن
1) طه (20)، 41
است كه بتوان در مورد آن سخني گفت. بر آن، جلوه علم الاهي است و به جان خودم سوگند كه در جايگاه آيات آسماني است؛ بدان دليل كه بر امر خلافت حقّه و شأن حجج الاهي مشتمل است؛ گويا، موجي است كه از دريايي عظيم برخاسته، يا نوري است كه از عالَم امرِ حكيم درخشيده است.
گوينده اين سخن نيست مگر كسي كه خداي متعال او را براي خود برگزيده باشد. جز گوينده كلامِ ”ما فرماندهان سخن هستيم كه ريشههاي آن در ما پاي گرفته و شاخههاي آن در ما فرود آمده است“ نمي تواند گوينده آن باشد».
ايشان سپس ميگويد:
«آن حضرت، بدين فرمايش خود، چنين بيان داشته است كه آنان واسطههاي فيض الاهي بين خداوند و بندگان اويند؛ نيز، آنكه هيچ واسطهاي بين آنان و خداوند متعال وجود ندارد» .(1)
امام صادق عَلَيْهِ السَّلام در زيارت مولاناالحسين عَلَيْهِ السَّلام چنين ميگويد: «اراده پروردگار در مقادير امورش بر شما فرود ميآيد و از منازل شما صادر ميگردد».
نيز، در حديث معراج است كه ملائكه به رسول الله عرض كردند: «آنچه از ناحيه خداوند نازل گردد به سوي شما و آنچه به سمت خداوند بالا رود از نزد شماست».
علّامه مجلسي در مرآةالعقول، در شرح حديث اوّل كه در كتاب الحجّ كافي آمده است، ميگويد: «به اخبار مستفيضه ثابت شده است كه آنان وسايل بين حقّ و خلق در افاضه جميع رحمتها و علوم و كمالات اند. پس هرچه توسّل به آنان و اذعان به فضلشان بيشتر باشد، ريزش كمالات از ناحيه خداوند متعال بيشتر خواهد بود».نيز در مرآة (جلد 1/167) در شرح كلمه «بيتالرحمه»، كه ائمّه عَلَيْهِمُ السَّلام در 3 روايت از كتاب كافي فرمودهاند: «بيتالرحمه ماييم»، علّامه مجلسي فرموده:
«اين براي آن است كه آنان منبع هر نعمت و رحمتي هستند و به واسطه ايشان، رحمتها بر كاينات افاضه ميشود».
در بيان اينكه چرا كنيه پيامبر را «ابوالقاسم» نهادند، حضرت رسول صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه خود فرمود: «خداوند [به من] عطا و بخشش ميفرمايد و من آن را قسمت ميكنم».
. بقره (2)، 29: [خداوند] هر چه در زمين است براي شما آفريد.
. اين توقيع در نهايت اعتبار است. تمام آن در كتاب غيبت شيخ طوسي (ص 184) مذكور است و شيخ طبرسي نيز در باب احتجاجات امام زمان عَلَيْهِ السَّلام اين توقيع شريف را عيناً نقل فرموده. در بحار: ج 53/178، اين توقيع را از هر دو كتاب مذكور به همين صورت ميبينيم.
عالم جليل القدر، حاج سيد محمّد حسن ميرجهاني، در كتاب دُرر مكنونه (ص 38) ميگويد:
فَإنَّهُم صَنائعُ الإلهِ وَ الْخَلْقُ مَصْنُوعاتُهُمْ بِاللهِ
وَ إنَّ تَوْقِيعًا بِهذا قَدْ صَدَر عَنْ حَجَّةِ الْعَصرِ الْإمامِ الْمُنْتَظَر
يعني: آنان ساختههاي پروردگارند و خلق به اذن خدا مصنوع آنان اند. توقيعي هم به اين معنا از حجّت عصر، امام منتظَر، صادر شده است.
1) شرح نهجالبلاغه: ج 19/115
بعضي ديگر گفتهاند كه معناي كلام ايشان چنين است: ما ساخته شده و مخلوق خداييم و مردم براي خاطر ما ساخته شدهاند؛ يعني لام در «لَنا» براي منفعت باشد، مثل جمله خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأرضِ . ولي اين معنا با توقيع وليّ عصر عَلَيْهِ السَّلام سازش ندارد؛ براي آنكه در توقيع شريف، آن حضرت بعد از ذكر جملاتي در فضايل خودشان ميفرمايد:
«وَ نَحَنُ صَنائِعُ رَبِّنا وَ الْخَلْقُ بَعْدُ صَنائِعُنا» .
در اين توقيع، به جاي لفظِ «ناس»، لفظ «خلق» را فرموده كه معنايش همه را در بر ميگيرد. چنان كه ديده ميشود، در اينجا لفظ «لَنا» وجود ندارد. اين موضوع تأييد ميكند معنايي را كه بعضي براي مكاتبه اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام ذكر كردهاند و گفتهاند: مقصود اين است كه ما مصنوع و مخلوق پروردگاريم و مردم مصنوع مايند؛ و شواهدي براي اين معنا آوردهاند.
در هر حال، اصل كلام صحيح است؛ ولي چون مراد قطعي روشن نيست، بهتر آن است كه ما علم آن را به گوينده ارجاع دهيم و بگوييم به آنچه فرمودهاند ايمان داريم؛ هر چند معناي آن را به تفصيل نميدانيم.
امّا جواب مسئله چهارم:
حقير كتاب «درسي از ولايت» را خواندهام؛ و آن را قبول ندارم و به احاديث آن نيز اطمينان ندارم. گمان ميكنم كه نويسنده روايات را بدون مراجعه به مدرك نقل كرده است؛ چون در موارد بسياري ديدم گاهي، از اوّل آيه و روايتي كه آورده است و گاهي از وسط و گاهي از آخر آن، جمله يا جملاتي را كه برخلاف ادّعاي او بوده انداخته است!!
براي نمونه، چند اشتباه ديگر ايشان را به شما عرض ميكنم:
اوّلاً در صفحه 88، سطر (1)4 ، نوشته است:
«در صفحه 248 از كتاب بحار، جلد هفتم، روايت شده است كه اسماعيل بن عبدالعزيز گفت: امام هشتم به من فرمود كه آبي در مستراح براي من بگذار. ميگويد: برخاستم و آبي در مستراح گذاشتم. چون حضرت داخل مستراح شد، من پيش خود خيال كردم كه من ميگويم امام چنين و چنان است؛ حال آنكه او به مستراح ميرود و تطهير ميكند. پس مدّتي نشد كه آن جناب بيرون آمد و فرمود: اي اسماعيل، بنا را زياد بالا نبريد كه خراب ميشود. ما را مخلوق بشمريد».
جناب مؤلّف كلام را در اينجا تمام كرده و باقي آن را كه به ضرر او بوده نقل نكرده است! ادامه روايت چنين است كه بعد از آنكه امام فرمود: «ما را مخلوق بشمريد»، اضافه كرد:
«وَ قُولوُا فِينا ما شِئْتُمْ فَلَنْ تَبْلُغُوا».
درباره ما (يعني در مورد فضايل و مناقب ما) آنچه مي خواهيد، بگوييد و هرگز به آخر آن نخواهيد رسيد.
(يعني، حقيقت و كنه مقامات ما را درك نميكنيد و
1) اين نشاني مخصوص چاپ اوّل است. در چاپ دوم، چيزهايي به آن اضافه كردهاند و به خيال خود، اشكالاتي را جواب دادهاند كه حكم آن از آنچه گذشت ظاهر است.
بر شماري فضايل ما را تمام نخواهيد كرد. در ضمن، دقّت كنيد كه در متن روايت، حضرت از ما فيالضّمير او خبر داده است).
چهت اينكه آن جناب اين باقي مانده كلام امام را اسقاط كرده آن است كه در صفحه 84 كتاب خود، سطر دوم، حديث «قُولُوا فِينا ما شِئْتُمْ» را جزء مزخرفاتي دانسته كه ديگران تراشيدهاند، با آنكه اين احاديث- چنان كه گذشت- صحيح و معتبر است.
دوم اينكه، در صفحه 88- سطر 11، گفته:
در بحار، ص 150 (كه صحيح آن «ص 250» است)
روايت كرده از امام ششم كه فرمود... .
ايشان از اوّل و وسط و آخر اين روايت، عباراتي را انداخته است. در متن كامل آن، نظر امام به مغيرةبن سعيد خبيث لعين است كه زني يهودي به او سحر و شعبده تعليم مي داد و ادّعاهاي باطلي داشت.
نيز، نظر امام به خبيث ديگر ابوالخطّاب است كه دعاوي فاسد داشت.
ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام در روايات بسياري آن دو را لعنت كرده و به بيزاري از آنها و اقوالشان امر فرمودهاند.
سوم اينكه، در صفحه 90، سطر 3، در ترجمه حديث گفته:
«شما ميتوانيد رزق بنده را فراهم كنيد؟ فرمود: والله، قادر نيست بر ارزاق خود ما مگر خدا».
وي در اين ترجمه اشتباه بزرگي نموده است؛ براي اينكه لفظ عربي اين كلام كه اين طور ترجمه شده چنين است:
إنَّكُمْ تُقَدِّروُنَ أرْزاقَ الْعِبادِ؟ فقالَ: «وَاللهِ ما يُقَدِّرُ أرْزاقَنا إلّا الله».
وي كلمه «يقدّر» و كلمه «تقدّرون»، هر دو را ثلاثي مجرّد گرفته، به معناي قدرت و توانايي؛ و در هر دو مورد، اشتباه كرده است.
«عباد» صيغه جمع است و «تقدّرون و يقدّر» ثلاثي مجرّد نيست؛ بلكه از باب تفعيل و ثلاثي مزيد است. معناي عبارت اين است كه راوي ميپرسد: آيا شما روزيهاي بندگان را تقدير ميكنيد؟ امام ميفرمايد: «والله، روزيهاي ما را تقدير نميكند مگر خداوند».
البتّه، روزيهاي تمام بندگان را خداوند تقدير ميفرمايد و واضح است كه روزي به خوراك و پوشاك منحصر نيست؛ بلكه لفظ رزق، در آيات قرآن با ضميمه تفسير عترت پاكيزه پيغمبر، عامّ است و تمام نعمتهاي ظاهري و باطني را شامل ميشود.
پس تمام نعمتهاي ظاهري و باطني كه از جانب خداوند متعال بر پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام و ساير خلق افاضه ميشود بر حسب اندازه و تقديري است كه خداوند فرموده، چنان كه ميفرمايد:
وُ كُلُّ شَئْءٍ عِنْدَهُ بِمقْدارٍ(1).
نيز، ميفرمايد:
وَ إنْ مِنْ شَيْءٍ إلّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزَّلُهُ إلّا بِقَدرٍ
1) رعد (13)، 8: در نزد او، هر چيزي اندازهاي دارد.
مَعْلومٍ(1).
پس تقدير از جانب خداست و در مقام تقسيم، روزي بر دست باكفايت پيغمبر و ائمّه هدي عَلَيْهِمُ السَّلام جاري ميشود؛ چنان كه امام سجّاد زينالعابدين عَلَيْهِ السَّلام فرمود:
«إنَّ اللهَ يُقَسِّمُ أرْزاقَ الْعِبادِ وَ عَلي إيْدِينا يُجْرِيها» (2).
امّا اينكه در آخر اين حديث فرمودهاند: « [گاهي] من به طعامي محتاج شدهام»، واضح است كه ميخواهند مقام بندگي و طبيعت بشري خود را در گفتار و كردار به مردم نشان دهند و نميخواهند كه به قدرت و مُكنَت و تواناييِ مقام ولايت و امامت، در امور متعارف خود، خارق عادت انجام دهند؛ مگر در وقت اعجاز و نابودسازي باطل و احياي حق، چنان كه واضح است.
امّا جواب مسئله پنجم:
بلي، فقها و مجتهدان كه متمسّك به قرآن كريم و عترتاند، درباره ولايت تكويني و تشريعي، بياناتي فرمودهاند و حقير، با وجود كثرت اشتغال و تشتّت احوال، مقداري از بيانات بزرگان دين را در اين مورد براي شما نقل ميكنم.(3)
1) حجر (15)، 21: هيچ چيزي نيست مگر آنكه انبارهايش نزد ماست و ما آن را جز به اندازهاي معلوم فرو نميفرستيم.
2) اين روايت در بحار و وسائل، باب كراهت خواب در بين الطلوعين، از كتاب بصائر نقل شده است.
3) سخنان سيّد ابن طاووس در پاورقي پاسخ به سؤال دوم (ص 301) و كلمات علّامه محقّق، فقيه سبزواري، در فصل چهارم از بخش اوّل گذشت.
علّامه خويي در شرح خطبهاي از اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام فرموده:
«هنگامي كه مولاي ما قضاياي آينده معاويه را در جنگ صفّين خبر مي داد، فرمود: ”گويا، تو را ميبينم كه ...“ (چنين و چنان خواهي كرد). علّت آنكه حضرت فرمود ”گويا تو را ميبينم“ آن است كه زمان و مكان و ساير اجسام و جسمانيّات براي چشم او حجاب نيستند؛ يعني او گذشته و آينده و همه صفحات زمين را ميبيند. اين اجسام دنيا، مانند ديوار و كوه و غيره، حاجب چشم او نيست كه آن طرف حاجب را مشاهده نكند؛ زيرا او از جانب پروردگار، بر همه موجودات، حجّت و شاهد است. پس زمين و زمان حاجب او نيست، چنان كه حاجب چشم ما هست» .(1)
گفتني است كه در روايات اِخبارات غيبي پيغمبر و ائمّه هدي- صلوات الله عليهم أجمعين- عبارتِ «گويا ميبينم چنين و چنان خواهد شد» بسيار آمده است. خداوند نيز در آيات شريفه قرآن، در هنگام ذكر قضاياي آينده و عالم برزخ و قيامت، پيغمبر خود را متوجّه آن ميكند و ميفرمايد: «ببين چه ميگويند و چه ميكنند و چگونه دروغ ميگويند».
عالم كامل و سيّد بزرگوار، حاج سيد محمّد حسن ميرجهاني، در ارجوزه خود به نام دُرَر مكنونه (ص 32) در وصف امام ميفرمايد:
1) شرح نهجالبلاغه: ج 18/55
بَدْرٌ تَمامٌ فِي سَماءِ الْعَظَمَةمَنْظوُمةُ الكَوْنِ بِهِ مُنْتَظَمَة
واسِطَةٌ فِي عالَم الوُجوُدِبَيْنَ المُكَوَّناتِ وَ الْمَعْبوُدِ
قُطْبُ رَحي عَوالِمُ الْإيجادِمِيزانُ عَدْلِ اللهِ فِي المَعادِ
أمْرُ نِظامِ الكَوْنِ طُرّاً بِيَدِهبِأمْرِ رَبِّهِ وَ فَيْضِ مَدَدِه
نيز، در فصل القاب امام زمان عَلَيْهِ السَّلام (ص 195)، ميگويد:
ناظِمُ أمْرِ الْكَوْنِ عِزُّ الْمُؤمِنِينمُدَبِّرُ الأُموُرِ وَ الحِصْنُ الحًصِين...
وَ مِحْوَرُ الْكَوْنِ مَدارُ الدَّهْرِوَ مَصْدَرُ الْأمْرِ قَوِيُّ الْقَهْرِ
مُغِيثُ أهْلِ الْحَقِّ وَالْيَقِينِوَ مُسْتَعانُ كُلِّ مُسْتَعِينِ(1)
البتّه، به فرمان پروردگارش و فيض ياري رساني آن ذات مقدّس. سامان بخشِ هستي، مايه عزّت مؤمنان، گرداننده امور و دژ استوار است... .
محور آفرينش، مدار روزگار و مصدر امر است و سخت تواناست. فريادرس اهل حقّ و يقين است و كسي است كه همه مددجويان از او ياري ميجويند.
صاحب كفاية الموحدين، در جواب شبهه پنجم از شبهاتي كه مخالفان درباره شأن نزول آيه ولايت طرح كردهاند- و گفتهاند: حضرت امير آن انگشتر را از كجا آورده بود- فرموده است:
«حضرت امير و آل طاهرين او اَولي به تصرّف در جميع آسمانها و زميناند و خزاين زمين و آسمانها در دستهاي پاكيزه آنان است».
1) ترجمه 7 بيت مزبور، در وصف امام عَلَيْهِ السَّلام: قرص كامل ماه در آسمان عظمت است، و منظومه هستي به او نظام يافته. در جهانِ وجود، واسطه ميان آفريدگان و معبود است. محور آسياب عوالم ايجاد و ترازوي عدل الاهي در معاد است. سامان دادن كار هستي به دست اوست؛
شيخ انصاري در مكاسب، در مسئله اولياي تصرّف، درباره كساني كه مستقلاً نميتوانند در داراييِ خود دَخل و تصرّف، كنند، ميفرمايد:
«... اصل مزبور اقتضا ميكند كسي كه حتّي يكي از موانع ياد شده را دارد، ولايت برايش ثابت نباشد؛ ولي در خصوص پيامبر و ائمّه عَلَيْهِمُ السَّلام، اين اقتضا به دلايل چهارگانه از ميان ميرود».
سپس، ايشان ذكر آيات و رواياتي را در اين باره آغاز ميكند، تا آنكه ميفرمايد:
«مقصود از همه اينها برطرف كردن اين توهّم است كه وجوب فرمانبري از امام عَلَيْهِ السَّلام به دستورهاي شرعي اختصاص دارد و هيچ دليلي وجود ندارد كه فرمانبري از دستورهاي عُرفي ايشان واجب باشد، يا بر جان و مال كسي سلطنت داشته باشند. پس از درنگ و پژوهش در دلايل چهارگانه، ميتوان در يك جمله گفت:
امام از جانب خداوند متعال بر مردم سلطنت مطلقه دارد و تصرّف ايشان بر عامّه مردم، بدون هيچ قيد و شرطي، نافذ و رواست...».
نيز، در تقريرات مرجع فقيد ميرزا محمّد حسين غروي ناييني در مكاسب به قلم علّامه شيخ محمّد تقي آملي آمده است:
«امّا فرمايش ايشان (يعني شيخ انصاري) كه فرموده اند:
ولي در خصوص پيامبر صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه ... .
بدان كه چون ولايتِ حاكم از شئون كسي است كه بر دين و دنيا ولايت كبري دارد، به دليل آنكه حاكم از جانب ايشان (يعني امام) منصوب شده، به ناچار لازم است كه نخست از اصل ثابت ولايت پيامبر و اوصياي آن حضرت بحث كنيم؛ سپس، درباره ولايت فقيهي كه نايب آن حضرات است سخن بگوييم ... .
پس بدان كه ولايت آنان دو مرتبه دارد:
يكي، ولايت تكويني است كه عبارت است از مسخّر بودن كاينات در تحت اراده و مشيّت ايشان، به حول و قوّه الاهي؛ چنان كه در زيات حضرت حجّت- أرواحنا فداه- آمده است:
”ما مِنّا شَئءٌ إلّا وَ أنتُمْ لَهُ الْسَبَبُ“ .(1)
علّامه مجلسي اين زيارت را در تحفةالزائر و بحار (ج 94/37، ج 102/93) نقل كرده و فرموده است كه از ناحيه مقدّسه بيرون آمده است.
اين بدان خاطر است كه آن حضرات عَلَيْهِمُ السَّلام نمادهاي اسماء و صفات خداي متعالاند؛ پس كردار آنان كردار او و گفتارشان نيز گفتار اوست. اين مرتبه از ولايت ويژه آن حضرات است و نمي توان آن را بديگران بخشيد؛ زيرا از مقتضيات ذات تابناك و جانهاي پاك ايشان است و كسي به اين مرتبه نخواهد رسيد.
دوم، ولايت تشريعي و الاهي و ثابتي است كه در عالَم
1) «هيچ چيز از ما نيست مگر آنكه شما سبب آنيد».
تشريع (= قانونگذاري) از جانب خداي سبحان براي ايشان به ثبوت رسيده؛ به مفهوم وجوب پيروي از ايشان در هر چيزي و اينكه آن حضرات شرعاً نسبت به جان ومال مردمان [از خودشان] سزاوارترند.
تفاوت بين اين دو مرتبه نيز آشكار است كه اوّلي تكويني است و دومي در عالَم تشريع به ثبوت رسيده؛ هر چند كه دومي هم جز براي كسي كه داراي مرتبه نخست است ثابت نميشود.
... در ثبوت هر دو مرتبه ولايت براي پيامبر و اوصيايي كه از عترت اويند- صلوات الله عليه و عليهم-، ما اشكالي نميبينيم.
دلايل چهارگانهاي هم كه مصنّف كتاب براي استدلال به كار برده به اين مطلب رهنمون ميشود.
پس نبايد به مخالفت شخصي كه ولايت تشريعي را ويژه فرمانبرداري از آن حضرات در احكام شرعي و پذيرش آنچه از آن احكام ميرسانند مينمايد، اعتنا كرد. ... نه تنها سُستي و سبكياش پنهان نيست؛ بلكه، دلايل چهارگانه هم آن را ردّ ميكند. گويا، آن شخص در اين مورد از مخالفان (اهل تسنّن) پيروي كرده است»(1).
همچنين، مرجع فقيد حاج ميرزا حسن بجنوردي در كتابش
1) منبع مذكور: ج 2/ ص 332
ميفرمايد:
«مسئله سوم درباره آن است كه هركدام از امور ولايت، خلافت، امامت و نبوّت بر دو گونه است: تكويني و تشريعي». تكوينياش آن است كه نفس به واسطه علم و عمل يا با موهبتي خداداد، بدون اينكه عملي در پيشينهاش داشته باشد و فقط به جهت آمادگيِ نهاد و ارجمنديِ گوهر و والايي سرشتش، به بالاترين مراتب كمال و نزديكترين درجات قرب الاهي برسد؛ تا جايي كه حضرت ذوالجلال گوش شنوا و چشم بينا و دست تواناي او گردد. اين همان مرتبهاي از ولايت است كه خداوند، در كتاب گرامياش، هم رديف ولايت خويش قرار داده؛ همانجا كه حضرت ربّ العزّه ميفرمايد:
إنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنوُا ...(1).
اين ولايت عبارت است از آنكه شخص وليّ به اذن خداوند- جلّجلاله- در همه هستي، از آسمان تا زمين آن، تصرّف ميكند.
اين همان [قدرتي] است كه او كور مادرزاد و پيس را بهوسيله آن بهبود ميبخشد و به اذن خداي متعال، مردگان را زنده ميكند و به وسيله آن، ماه را ميشكافد و دو نيمه ميكند. همه اين كارها و آنچه مشابه آن
1) مائده (5)، 55: وليّ شما خداوند است و پيامبر او و مؤمناني كه نماز را بر پا مي دارند و در حال ركوع، صدقه ميدهند.
است به اذن خداي عظيمالشأن صورت ميپذيرد. امر خلافت و امامت نيز همينگونه است ...»(1).
سپس، ايشان بيان ولايت تشريعي را آغاز و آن را به دو بخش ميكند: ولايت عامّه، مانند ولايت سلطان عادل كه پيامبر و ائمّه عَلَيْهِمُ السَّلام باشند؛ و ولايت خاصّه، مانند ولايت حاكم شرع.
در اينجا، بايد بگوييم كه فرموده ايشان، يعني: «نفس به واسطه علم و عمل ... برسد»، اشارهاي است به درجاتي از ولايت كه براي برخي از مقرّبان، غير از پيامبر و ائمّه عَلَيْهِمُ السَّلام، حاصل ميشود. اين مرتبه براي كسي به دست ميآيد كه، پس از اداي فرايض، به وسيله نوافل و مستحبّات به خدا تقرّب ميجويد؛ تا آنجا كه خداوند گوش و چشم و دست او ميشود.
در وسائل، كتاب الصّلاة، به نقل از كافي با دو سند صحيح، از امام باقر عَلَيْهِ السَّلام روايت شده است كه خداي قدّوس و متعال درباره بندهاش ميفرمايد:
«وَ إنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إلَيَّ بِالنّافِلَةِ حَتّي أُحِبُّهُ. فَاِذا أحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ، وَ بَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ، وَ لِسانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ، وَ يَدَهُ الَّذِي يَبْطِشُ بِها. إنْ دَعانِِي أجَبْتُهُ. وَ إنْ سَألَنِي أعْطَيْتُهُ».
او چندان به وسيله نافله به من تقرّب ميجويد تا سرانجام دوستش بدارم. هنگامي هم كه دوستش بدارم، گوش شنوا و ديده بينا و زبان گويا و دست توانايش
1) منتهيالأٌصول: ج 2/406
خواهم بود. اگر مرا بخواند، اجابتش ميكنم؛ و اگر از من درخواست كند، به او مي بخشم.(1)
همينطور، صاحب مستدرك نيز آن را از كتاب المؤمن حسين بن سعيد اهوازي (ثقه جليل) از قول صادقّين عَلَيْهِمَا السَّلام روايت كرده است.
علّامه مجلسي در مرآة العقول نقل ميكند كه شيخ بهايي فرموده است: «اين حديث صحيح السند است؛ و از احاديث مشهور ميان خاصّه و عامّه است كه ايشان (اهل تسنّن) آن را، با تغييري اندك، در صحاح خود آوردهاند...».
سپس، [علّامه] شرح مفصّلي از حديث را آغاز ميكند كه به چند صفحه ميرسد و توهمّات گمراهان را درباره اين روايت شريف ردّ ميكند [رجوع كنيد به مرآةالعقول، باب كسي كه مسلمانان را آزار ميدهد و كوچك ميشمارد].
شيخ بهايي در قصيده معروفش به نام «وسيلةالفوز و الأمان في مدح صاحب الزّمان» عَلَيْهِ السَّلام درباره آن امام هُمام ميسرايد.
خليفة ربّ العالمين و ظلّه علي ساكن الغبراء من كلّ ديار
علوم الوري في جنب أبحر علمه كغرفة كفّ أو كغمسة منقار
بإشراقها كلّ العوالم أشرقت لما لاح في الكونين من نورها الساري
و مقتدر لو كلّف الصمّ نطقها باجذارها فاهت إليه باجذار
همام لو السبع الطباق تطابقت علي نقض ما يقضيه من حكمه البحار
لنكّس من أبراجها كلّ شامخ و سكّن من أفلاكها كلّ دوّار
ولا نتثرت منها الثوابت خيفة و عاف السري في سورها كلّ سيّار
أيا حجّة الله الّذي ليس جاريا بغير الّذي يرضاه سابق أقدار
1) صاحب وسائل مي گويد: برقي در محاسن مانند اين روايت را از عبدالرحمان بن حمّاد، از حنان بن سدير، از قول امام صادق عَلَيْهِ السَّلام آورده است.
و يا مَن مقاليد الزمان بكفّه و ناهيك مِن مجد به خصّه الباري إليك البهائيّ الحقير يزفّها كغانية ميّاسة القد معطار(1)
خليفه پروردگار جهانيان و سايه اوست بر سر هر كه در سرزمينهاي اين كره خاكي ساكن است.
دانشهاي ديگران در كنار درياهاي دانش او مانند برگرفتن مشتي آب يا فرو بردن نوك پرندهاي در آن است.
همه عوالم به وجود روشني بخش وي روشن شده، براي آنچه از نور فراگيرش در هر دو جهان آشكار گشته است.
پادشاهي كه اگر هر هفت آسمان مانند هم و يكباره فرمانِ جاريِ صادر گشته از جانب او را نقض كنند.
هر ستاره بلند و فرازمندي كه در آنهاست سرنگون شود و هر فلك دوّاري كه دارند از گردش بايستد،
ثوابت نيز از بيم آن (نقض فرمان) پراكنده گردد و هر سيّارهاي از سير در منازل آسماني خويش خودداري كند.
اي حجّت خدا، اي كه سرنوشتهاي از پيش نگاشته جز به گونهاي كه وي رضا دهد جاري نميشود،
اي كسي كه كليدهاي زمان به دست اوست و
1) بيان: يزفّها: يهديها. و غانية: العروس الغنيّة من الزينة لحسنها. مياسة:متبخترة. و عاف السري: كره السير في منازلها.
همچنين، دانشمندان فاضل، مرحوم ميرزا ابوالفضل طهراني (متوفّاي 1316 ش)، در ستايش صاحب الزّمان و ديگر امامان- صلوات الله عليهم- در ديوان خود سرودهاي دارد كه ترجمه ابياتي از آن را در اينجا ميآوريم:
مهدي ايشان ماه كامل در شب تاريك است و كسي است كه به او شكايت ميكنند و پناه ميبرند.
سلطان زمينيان و آسمانيان است و مهار سرنوشت به دست اوست.
در همان ديوان (ص 57)، در مدح امام حسين عَلَيْهِ السَّلام ميخوانيم:
كسي كه خداوند كار قبض و بسط وجود را به دست او واگذاشته است... .
مدار هستي و قطب سعادت و كسي كه همه خلق در مِلك اويند.
يكي از مراجع تقليد در رساله خود ميگويد:
براي امام مقام خلافت كلّي الاهي است كه گاهي در لسان ائمّه هدي جاري شده و آن خلافتي است تكويني كه جميع ذرّات در مقابل وليّ امر خاضعاند؛ و از ضروريّات مذهب ماست كه كسي به مقامات معنوي ائمّه هدي نميرسد حتّي ملك مقرّب و نبيّ مرسل...».
اين اشاره است به كلام شريف حضرت هادي عَلَيْهِ السَّلام در زيارت شريف و صحيح جامعه كبيره:
«وَ ذَلَّ كُلُّ شَيْءٍ لَكُمْ...».
علّامه شيخ علي، نجل كاشف الغطاء، در كتابش سخني فرموده كه ما چكيده آن را در اينجا ميآوريم:
«پيامبر و ائمّه عَلَيْهِمُ السَّلام 3 مقام دارند: نخست آنكه وجود شريف ايشان به جهان افاضاتي ميرساند كه براي آن سودمندتر از خورشيد است. اين همان مقامي است كه در اخبار و ادعيه و زيارات مورد اشاره قرار گرفته، چنانكه در زيارت جامعه كبيره آمده است:
”وَ بِكُمْ يُنَزِّلُ الْغَيْث، وَ بِكُمْ يُمْسِكُ الْسَماءَ أنْ تَقَعَ عَلَي الْأرْض، وَ بِكُمْ يَكشِفُ الضُّرَّ“.
خدا به بركت شما (14 معصوم) باران را فرو ميبارد، آسمان را نگه ميدارد كه مبادا بر زمين بيفتد و پريشانحالي را برطرف ميگرداند.
شايد اين عبارت آن بزرگواران كه فرمودهاند: ”همه زمين از آنِ ماست“(1)
ملّا محسن فيض كاشاني در كتابش وافي (كتاب الخمس، باب اينكه همه زمين از آنِ امام است) رواياتي را از كتب اربعه نقل كرده است.
از آن جمله، روايت كرده كه ابوبصير به امام صادق عَلَيْهِ السَّلام عرض كرد: آيا امام نيز بايد زكات بپردازد؟ حضرت به وي فرمود: «سخن مُحال گفتي، يا ابا محمّد! نمي داني كه تمام دنيا و آخرت از آنِ امام است و از جانب خداي متعال براي او روا گشته كه آن را هر جا بخواهد، بگذارد و به هر كه بخواهد، بدهد»؟
به همين معنا اشاره ميكند؛ به1) مواضع اين روايات بسيار است. از آن جمله، در كتاب شريف كافي، كتاب الحجّةِ: باب أنّ الأرض كلّها للإمام عَلَيْهِ السَّلام (يعني باب اينكه همه زمين ملك امام است)، 9 روايت صحيح و معتبر نقل شده است.
ويژه آنكه وقتي گفتيم يك چيز از آنِ دو تن نخواهد بود، مراد آن باشد كه زمين مانند ملك خداي متعال تحت قدرت و در مشت آنان است.
همچنين، شايد سخن اميرالمؤمنين عَلَيْهِ السَّلام كه در نامهاش به معاويه فرمود:
”... نَحْنُ صَنائِعُ اللهِ و الْخَلْقُ صَنائِعُنا(1)“ نيز به آن اشاره دارد؛ همينطور، آنچه در زيارت رجبيّه گفتهاند:
”فَبكُمْ يُجْبَرُ الْمَهِيضُ وَ يُشْفَي الْمَرِيضُ وَ ما تَزدادُ الْأرْحامُ وَ ما تَغِيضُ“.
به خاطر شما، استخوانِ شكسته جوش ميخورد و بيمار درمان ميشود و آنچه در رحِمهاست زياد و كم ميشود.
به جهت همين مقام، آن حضرات علم غيب دارند و معجزاتي به دست ايشان آشكار ميشود. اين مقام به جهانِ امور تكويني برميگردد و ولايت بر آن نيز تكويني است... .
1) النور الساطع (جزء اوّل): ص 270
مقام دوم ولايت و اولويّت داشتن بر مؤمنان نسبت به خودشان است. پس، همانطور كه مؤمنان بر خودشان مسلّطاند، پيامبر و ائمّه عَلَيْهِمُ السَّلام نيز بر جانهاي ايشان تسلّطي دارند كه قويتر از تسلّط مؤمنان بر خودشان است؛ به دليل آنكه خداي متعال فرمود:
النَبِيُّ أوْلي بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أنفُسِهِمْ (1).
پيامبر از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است.
نيز، به دليل اينكه آن حضرت هم در روز غدير خطاب به مسلمانان فرمود:
”ألَسْتُ أوْلي بِكُمْ مِنْ أنفُسِكُمْ؟ قالوا: بلي. قالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاه“.
آيا من به شما از خودتان سزاوارتر نيستم؟ گفتند: چرا! پس فرمود: هر كه من مولاي اويم، علي هم مولاي اوست»(2).
در كتب بزرگان شيعه و ديوانهاي آنان، اشعار بسياري در اين موضوع به چشم ميخورد؛ مانند ديوان سيّد رضي مؤلّف نهجالبلاغه، ديوان سيّد اسماعيل حِميَري، ديوان شيخ كاظم اُزري، ديوان سيّد حيدر حلّي و ديوان دِعْبِل خُزاعي كه اينان از شعراي بزرگ و معروف شيعه اند. ولي اين گفتار مختصر گنجايش ذكر اشعار
بيشتر را ندارد؛ «إنّ فِي ذلِكَ لَذِكْري لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أوْ ألقَي السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ».
والْحَمْدُللهِ الّذي هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلَا أنْ هَدانَا الله، و الْحَمْدُللهِ رَبِّ العالَمين أوّلاً و آخِراً، كَما يُحِبُّ رَبُّنا وَ يَرْضي وَ كَما هُوَ أهْلُهُ وَ كَما يَنْبَغي لِكَرَمِ وَجْهِهِ وَ عِزِّ جَلالِه، وَ صَلَّي اللهُ عَلي مُحَمِّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهرينَ المَعصومين، وَ السَّلامُ عَلَيهم أجمَعين.
12 ربيع الأوّل 1390 هـ. ق
علي هاجِرِه و آلِهِ آلافُ التحيّةِ و السَّلام!
برخي از آثار مؤلف:
1- مستدرك سفينة البحار 10 جلد، بالعربيّه
2- الاحتجاج بالتّاج علي أصحاب اللّجاج، بالعربيّه
3- مستدركات علم رجال الحديث 8 جلد، بالعربيّه
4- مستطرفات المعالي أو منتجب المقال و الأقوال في علم الرجال، بالعربيّه
5- الأعلام الهادية الرفيعة في اعتبار الكتب ايربعة المنيعة، بالعربيّه
6- الهادي إلي الحقّ و إلي صراط مستقيم، بالعربيّه
7- رسالة نور الأنوار في بدوِ الخلقة، بالعربيّه
8- ابواب رحمت
9- تاريخ فلسفه و تصوّف
10- رساله تفويض
11- كتاب علم غيب امام عليه السلام
12- اصول دين
13- مناسك حجّ
14- زندگانيِ حبيب بن مظاهر اسدي
15- مقام قرآن و عترت در اسلام
16- تاريخچه مجالس روضهخواني و عزاداري سيّد مظلومان عليه السلام
17- اركان دين
18- اثبات ولايت، همين كتاب
19- معرفة الأشياء در طبّ سنّتي، فارسي
20- وسيلة النجاة، فارسي،،، و ديگر آثار كه خطي است.