ghaemiyeh.com
عنوان و نام پديدآور : پژوهشي در دوازده حديث از منابع اهل سنت/علي حسيني دولت آباد
مشخصات نشر : مشهد: ولايت، ۱۳۹۰
مشخصات ظاهري : ۱۸۴ص.
شماره كتابشناسي ملي : ۲۹۰۹۴۸۲
( اُدعُ إلي سَبيلِ رَبِّكَ
بِالحِكمَةِ وَالمَوعِظَةِ الحَسَنَةِ وَجادِلهُم بِالَّتي هِيَ اَحسَن
إنَّ رَبَّكَ هُوَ اَعلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبيلِهِ وَهُوَ اَعلَمُ بِالمُهتَدينَ )
(سوره نحل، آية 125)
با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت فراخوان و با آنها به روشي كه نيكوتر است، مناظره كن، همانا پروردگارت بهتر ميداند چه كسي از راه او گمراه شد، و او به هدايت يافتگان داناتر است.
اختلافات و درگيريهاي فرقهاي و مذهبي در ميان مسلمانان از چالشهاي اساسي و مهم ملتهاي مسلمان بوده است و هنوز هم از عمدهترين نگرانيهاي انديشمندان و فرهيختگان و مصلحان ديني ميباشد.
از فرقهها و مذاهب مجعول و مجهول (و گاه ساخته و پرداخته دشمنان اسلام) كه بگذريم، اختلافات مذهبي ميان دو گروه عمده مسلمانان يعني شيعيان و اهل سنّت، از امور انكار ناپذيري است كه همواره وجود داشته است. اگرچه در طول تاريخ و در نقاط مختلف دنيا اين درگيريها شدت و ضعف داشتهاند و به علل و عوامل زيادي وابسته بوده است. اما از ميان همه اين عوامل، دانش و بي سوادي، علم و جهل، آگاهي و بيخبري، از عوامل اصلي به شمار ميآيد و ميزان و كيفيت اين اختلافات، ارتباط مستقيمي با اين عامل كليدي دارد.
به عبارت ديگر، هرگاه طرفين اين دعواهاي مذهبي از علم و سواد و آگاهيهاي ديني برخوردار بودهاند، به همان نسبت تلاش شده است تا اختلافات در فضايي دوستانه و صميمي و برادرانهاي حل و فصل شود و از درگيريهاي فيزيكي و اهانت و سبّ و لعن و غيره نيز جلوگيري به عمل آيد و در مقابل، در مناطقي كه جهل و ناآگاهي و نيز تعصبات كوركورانه و موضع گيريهاي غيرمنطقي حرف اول را ميزده است، همواره شاهد بروز خشونتهاي مذهبي تا سرحد قتل و كشتار يكديگر بودهايم.
بنابراين، تمام كساني كه دل در گرو ايجاد وحدت در ميان اُمت اسلامي دارند و پرچمدار اصلاحات سازنده در اين موضوع هستند و دردِ دين دارند و در پي منافع شخصي و گروهي خود نيستند و آرزوي دوراني را در سر دارند كه همهي مسلمانان به حبل الهي
تمسك جويند و از هرگونه تفرقه و دستهبندي بپرهيزند، و اين موعظة الهي را بپذيرند كه ميفرمايد:
( قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَى وَفُرَادَى ) ؛ (1)
بگو: شما را تنها به يك چيز اندرز ميدهم، كه دو نفر دو نفر يا به تنهايي براي خدا قيام كنيد.
بايد بيش از هرچيز ديگر و قبل از هر اقدامي بكوشند تا مسلمانان به سلاح علم و دانش آراسته شوند. بدون ترديد، علم و دانش چراغي است كه انسان را از تاريكيهاي جهل و تفرقه، به نور وحدت و انسجام ميكشاند و پرده از نقاط مبهم تاريخ بر خواهد گرفت و مسلمانانِ سرگشته و جان خستة از امواج متلاطمِ افكار وعقايد متشتت را به چراغهاي هدايت و كشتيهاي نجات رهنمون خواهد شد.
روايتي از اميرالمؤمنين علي عليه السلام نقل گرديده كه فرمود: «اَلنَّاسُ أعداءُ مَا جَهِلُوا»؛(2)(مردم نسبت به آنچه علم ندارند، دشمني ميورزند) همچنانكه حضرت ختمي مرتبت صلي الله عليه و آله و حضرت رضا عليه السلام ميفرمايند: «صَدِيقُ كُلِّ امْرِءٍ عَقلُهُ وَ عَدُوُّهُ جَهلُهُ»؛(3)دوست هر انساني عقل او، و دشمنش ناداني اوست.
از اين گونه احاديث ـ به خوبي ـ در مييابيم كه ريشة بسياري از دشمنيها، كدورتها، درگيريها و تفرقهها و تكفيرها و تفسيقها جهل و ناداني انسانها است.
اين نوشتار، گام كوچكي است درجهت ايجاد بيداري وآگاهي مسلمانان و مؤمناني كه تمام دغدغه آنها اتحاد كلمه و اعتصام به حبل الله متين است؛ آنان كه ميخواهند ايمان پاكشان را با عمل صالح همراه نمايند تا در زمرة زيانكاران نباشند.(1)
اينجانب با تجربهاي كه در سالهاي گذشته از حضور در ميان برادران اهل سنّت به دست آوردهام، به اين حقيقت رسيدهام كه بسياري از آنان كه به تاريكي تعصبهاي كور و لجاجتهاي غيرمنطقي مبتلا نشدهاند، هرگاه مطلبي منطقي و مستند از قرآن و سنت حضرت ختمي مرتبت رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله بشنوند، آن را ميپذيرند و از حقيقت پيروي ميكنند. كافي است اين حقايق، به شكل صحيح و درست و مستند و به دور از هرگونه دخل و تصرف، به سمع و نظر آنها برسد. مطمئنا نور ايمان و حقيقت، دلهاي عاري از نفاق را روشن خواهد كرد و اثر خود را خواهد گذاشت.
مشكلي كه گاه در اين مسير مشاهده ميشود اين است كه بعضي در مباحث علمي مسيرهاي طولاني و پرپيچ وخم را ميپيمايند كه ميتواند خستگي و عدم همراهي طرف مقابل را به همراه داشته باشد. گاهي مقدمات بسيار علمي و سخت براي رسيدن به هدف به كار ميبرد كه ممكن است خارج از سطح فهم مخاطب باشد و در نتيجه، بحث عقيم بماند. به عنوان مثال پرداختن به مسائل پيچيدة وضو يا نماز پيامبر صلي الله عليه و آله از همان مسيرهاي پرپيچ و خمي است كه ما را زود به نتيجة مطلوب نميرساند؛ به عنوان نمونه، در آية وضو ( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاَةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ (2)بحثهاي ادبي زير، طرفين قضيه را درگير ميكند.
تعبير «إِلَى الْمَرَافِقِ» براي بيان جهت شستن است و يا حدّ شستن؟
عبارت «وَأَرْجُلَكُمْ» منصوب است يا مجرور؟
«وَأَرْجُلَكُمْ» معطوف به «رُؤُوسِكُمْ» است يا «أَيْدِيَكُمْ»؟
«باء» در «بِرُؤُوسِكُمْ» دلالت بر تبعيض دارد يا خير؟
در مورد «إِلَى الْكَعْبَيْنِ» جهت مسح چگونه بايد باشد؟
و موضوعاتي از اين قبيل.
اين گونه بحثها البته كه ايراد ندارد و بايد در جاي خود صورت گيرد و در بسياري از كتابهاي بزرگان علما و فقهاي ما به اين مباحث پرداخته شده است، ولي در همه مكانها و زمانها نميتوان اينگونه استدلال كرد و در عين حال توقع داشت كه نتيجه دلخواه به دست آيد. گاهي اوقات نياز به ميانبرهايي داريم كه ما را سريعتر به مقصد برساند، در همين مثال اگر به مخاطبان گفته شود چنانچه شما يقين يابيد كه پيامبر گرامي اسلامصلي الله عليه و آله چگونه وضو ميگرفت، حاضريد متابعت كنيد؟ خواهند گفت با جان و دل اين كاررا خواهيم كرد. سپس بايد اثبات كنيم روش و سنت آن حضرت چگونه بوده است؛ لذا در ادامه ميگوييم: آيا موافقيد سنت آن حضرت را از كسي بگيريم كه بيش از هركسي آگاه به سنت پيامبرصلي الله عليه و آله باشد؟ قطعاً جواب مثبت ميدهند و خواهند پرسيد اين شخص چه كسي است؟ آنگاه در پاسخ وي و با استناد به منابع معتبر خود اهل سنّت، ميگوئيم از عايشه همسر پيامبرصلي الله عليه و آله (كه در بين اهل سنّت از جايگاه و اعتبار والايي برخوردار است) نقل شده كه:
عَلِيٌّ أعلَمُ النَّاسِ بِالسُّنـَّۀِ؛(1)حضرت علي عليه السلام آگاهترين مردم به سنت است.
با توجه به اين حديث، ما براي حل اين موضوع و اينكه چگونه بايد وضو گرفت، از اميرالمومنين علي عليه السلام استفسار مينماييم و فرمايش ايشان را به عنوان كسي كه بيش
1) تاريخ الخلفاء (سيوطي) 1: 133 (الخليفة الرابع: علي بنابيطالب) ؛ التاريخ الكبير (بخاري) 2: 255، باب الواحد، شمارة 2377 و 3: 228، شمارة 767 ؛ الاستيعاب 3: 1104، شمارة 1855 ؛ الصواعق المحرقه (ابنحجر) 2: 372 ؛ مناقب خوارزمي : 91، شمارة 84.
ازهمه آگاه به سنت رسول اللهصلي الله عليه و آله است، ميپذيريم و ديگر نيازي به اين مباحث علمي و گاه گيجكننده نداريم.
با مثال فوق، انگيزه نگارش اين اثر را ميتوان دريافت. به عبارت روشنتر، وقتي ما به منابع اهل سنّت مراجعه ميكنيم به احاديثي برميخوريم كه بسيار كليدي و تعيين كنندهاند. اگر اين احاديث در يك مجموعه جمعآوري شوند، كمك خوبي براي كساني خواهد بود كه در تعامل خود با اهل سنّت و در مناظرات و مباحثات علميشان، ضمن رعايت مجادله احسنـ به جاي طي مسيرطولانيـ از راههاي كوتاهتر استفاده كنند.
جمعآوري همه اين گونه احاديث از توان يك نفر بيرون است و نياز به پژوهش و تحقيقات گروهي دارد و مجال ديگري را ميطلبد.
فقط براي شروع كار (و البته در حد بضاعت مزجات خود) اقدام به جمعآوري تعداد كمي از اين دست احاديث نمودم كه تقديم علاقمندان مينمايم. البته اعتقاد دارم كه اين موضوع تا حد زيادي سليقهاي است و چه بسا حديثي كه از نظر بنده از همين ميانبُرها به شمار ميرود، براي ديگران چنين نباشد و يا يك استدلال در جمع ويژهاي از مخاطبان و درنقطهاي خاص مؤثر و نتيجه بخش باشد، اما همان روش درجاي ديگر و در جمع ديگر چنين اثري را نداشته باشد.
با وجود اين، پژوهشي كه در پيش روي داريد، خالي از عيب نيست. از همه سروران و عزيزان، پيشاپيش پوزش ميخواهم و تقاضا دارم حقيررا از بيان نقاط ضعف و ارائه پيشنهادها و رهنمودهاشان محروم نفرمايند.
در پايان از فضلاء و محقّقان بخش پژوهشي مدرسة وليعصر(عج) كه در اصلاح متن، استناد احاديث، تكثير منابع و گاه آوردن متن روايت همراه با ترجمه آن، كوشيدند و اين اثر را آراستند و به صورت حاضر در آوردند سپاسگزارم، دعاي خير حضرت بقية الله ـ ارواحنا فداه ـ شامل حالِ اين عزيزان باد. و ما توفيقي إلاَّ بالله عليه توكلتُ و إليه أنيبُ.
سيدعلي حسيني دولتآباد
مشهد مقدس، رمضان سال 1432
مسلم در صحيح خود از طريق زيد بن ارقم نقل ميكند كه گفت:
«قامَ رسولُ اللهصلي الله عليه و آله يوماً فِينا خَطيباً بِماء يُدعي خُمّاً بينَ مكّة والمَدينة فَحَمِدَ الله وأثني عليه و وَعَظ و ذَكَّرَ»، ثُمّ قالَ: «اما بعدُ، ألا أيُّها النَّاسُ فَإنَّما أنَا بَشرٌ يُوشكُ أنيأتي رسولُ ربِّي فَاُجيبُ، وأنَا تَاركٌ فِيكُمُ الثَّقَلَين: أوَّلـُهُما كتابُ الله فيه الهُدي والنُّور، فَخُذوا بِكتابِ الله و اسْتَمسكُوا به «فَحثَّ عَلي كتابِ الله ورَغَّبَ فيه»، ثُمَّ قال: «وَأهلُ بيتي، اُذَكِّرُكُمُ الله فِي أهلِ بَيتي اُذَكِّرُكُمُ الله فِي أهلِ بيتي اُذَكِّرُكُمُ الله فِي أهلِ بيتي.»؛(1)روزي پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله در كنار آبي كه بين مكه و مدينه بود و «خُمّ» ناميده ميشد، براي ما به سخن پرداخت و پس از حمد و ثناي الهي و موعظه و يادآوريِ مسائلي چند، چنين فرمود:
اما بعد، اي مردم، بدانيد من هم بشرم، به زودي فرستادة خداوند خواهد آمد و او را اجابت خواهم كرد. و من در ميان شما دو چيز گرانبها به جاي ميگذارم؛ نخستِ آن دو، كتاب خداست كه درآن هدايت و نور است، پس كتاب خدا را برگيريد و به آن چنگ آويزيد. سپس آن حضرت مردم را به كتاب خدا ترغيب و تشويق كرده آنگاه فرمود: و اهل بيتم! دربارة اهل بيتم خدا را به يادتان ميآورم! دربارة اهل بيتم خدا را به يادتان ميآورم! دربارة اهل بيتم خدا را به يادتان ميآورم!
1) صحيح مسلم 7: 122 - 123، باب من فضائل علي عليه السلام (در صحيح مسلم يك جلدي، ص1113 ، حديث 6175).
در اين حديث نكات زير شايان توجّه است:
متن حديث به شكل فوق از كتاب صحيح مسلم است، ولي به قدري در ساير منابع معتبر حديثي اهل سنّت وارد شده كه بهطور قطع ميتوان ادّعا كرد اين حديث، از متواترات است و ترديدي در صحت آن نيست. برخي از منابع ديگر اين حديث، چنيناند.
•مسند امام احمد 4 : 366 - 367، حديث زيد بن أرقم رضي الله عنه.
•سُنَن تِرمذي 5 : 328 - 329، باب مناقب أهل بيت النبي صلي الله عليه و آله حديث 3874.
•المستدرك (حاكم نيشابوري) 3: 148.
•سنن دارمي2 : 431 - 432، كتاب فضائل القرآن، حديث زيد بن أرقم.
•السنن الكبري (نسائي) 5 : 51 ، كتاب المناقب، مناقب أصحاب رسول الله صلي الله عليه و آله حديث 8175 (زيد بن أرقم).
•السنن الكبري(بيهقي)7 : 30-31 ، كتاب قسم الصدقات، باب بيان آل محمد صلي الله عليه و آله .
•المعجم الكبير (طبراني) 5 : 183، يزيد بن حيان التيمي عن زيد بن أرقم.
•مناقب خوارزمي : 154، حديث 182 (زيد بن أرقم).
•مفاتيحالغيب (تفسير فخررازي) 8 : 311 (سورة آل عمران: آيات 102 - 103).
•تفسيرالقرآن العظيم (ابنكثير) 6 : 369 (سورة احزاب: آيات 32 - 34) و 7 : 185 - 186 (سورة شوري: آيات 23 - 24).
•كنزالعمال (متقي هندي) 13 : 641 ، حديث 37620 (زيد بن أرقم).
•الصواعق المحرقه (ابن حجر) : 126 و 228 (باب وصية النبي صلي الله عليه و آله بهم).
يادآوري
اگر اين حديث در هيچ كتابي جز صحيح مسلم نقل نميشد كافي بود تا برادران اهل سنّت مفاد آن را بپذيرند؛ زيرا آنها معتقدند احاديث مندرج در كتاب صحيح مسلم از سوي پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله صادر شده است و جاي هيچ گونه ترديد و توجيهي را براي ما باقي نميگذارد.
مسلم اين حديث را در ذيل باب فضائل علي بن ابي طالب عليه السلام آورده است كه بسيار معنادار و راهگشاست. به عبارت ديگر، اگر پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله در اين حديث مردم را به اهل بيت فراميخواند، مراد أميرالمؤمنين عليه السلام و امامان از نسل آن حضرتاند نه اينكه مقصود از اهل بيت، همسران پيامبر باشند؛ چراكه در آن صورت، ميبايست اين حديث در باب فضايل همسران آن حضرت ـ به ويژه عايشه ميآمد ـ .
اينكه پيامبر صلي الله عليه و آله قرآن و اهل بيت را در كنار هم قرار داد، بسي منطقي و عقلاني مينمايد؛ چراكه كتابِ صامت نياز به مفسّر ناطق دارد كه آن را تبيين كند. بنابراين، «حسبنا كتاب الله» (قرآن براي ما كافي است) سخني نابخردانه و شعاري عوام فريبانه است؛ زيرا همانند اين است كه بگوئيم با وجود كتابهاي پزشكي، ديگر نيازي به طبيب نداريم! و اين، قطعاً سخن باطلي است.
در اين حديث، آن حضرت قرآن و اهل بيت را در كنار هم قرار داد. با علم و يقين به اينـكه فرمايشات پيامبر صلي الله عليه و آله عـلاوه بر حكم عقـل، از سـوي خداوند متعال هم با توجه به ( وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى...(1)تأييد شده است، از همتايي كتاب خدا و عترت، نتايج زير به دست ميآيد:
اعلميّت اهل بيتعليهم السلام نسبت به ساير مردم؛ همان طور كه قرآن بر ديگر كتابهاي آسماني برتري دارد.
عصمت اهل بيت عليهم السلام نسبت به ساير خلق؛ همان گونه كه قرآن مصون از خطا و اشتباه است و خداي متعال ميفرمايد:
1) سورة نجم (53) آية 3.
( وَإِنَّهُ لَكِتَابٌ عَزِيزٌ * لايَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنزِيلٌ مِّنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ (1)
و اين كتابي است شكست ناپذير كه هيچ گونه باطلي (نه از پيش رو و نه از پشت سر) سراغ آن نميآيد؛ چراكه از سوي خداوند حكيم و ستوده، نازل شده است.
از جملة «إنَّهُما لَنيَفتَرِقَا حَتَّي يَرِدَا عَلَيَّ الحَوض» كه در نقلهاي متفاوت اين حديث آمده است، ميتوان دريافت كه تا رستاخيز قيامت، زمين هرگز از وجود اهل بيت عصمت عليهم السلام خالي نخواهد ماند؛ چراكه در آن صورت، جدايي بين قرآن و عترت عليهم السلام پديد ميآيد و اين، خلاف فرمايش پيامبر صلي الله عليه و آله است.
نتيجه طبيعي اين مطلب اعتقاد شيعه است كه در زمان ما دوازدهمين شخصيت از اين خاندان، امام مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ زنده است و در بين مردم حضور دارد و بايد چنين باشد تا زمين از حجت خدا خالي نماند؛ لذا عقيدة برخي از علماي اهل سنّت كه ميگويند: حضرت مهدي(عج) هنوز به دنيا نيامده است(2)برخلاف فرمايش پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در حديث ثقلين است كه فرمود: تا قيامت بين اين دو جدايي نخواهد بود.
در بعضي از نقلهاي اين حديث، به جاي كلمة«اهل بيتي»تعبير«سنَّتي»آمده است.
مفهوم اين جمله آن است كه آن حضرت پس از خود قرآن و سنت را به جاي گذاشت و ما موظفيم به قرآن وسنت آن حضرت پايبند باشيم، نه چيز ديگر.
اوّلاً: احاديثي كه به جاي تعبير «عترتي» و «اهل بيتي» تعبير «سنَّتي» دارند، اندكاند و نميتوانند با احاديثي كه در آنها از تعبير «اهل بيتي» استفاده شده، مقابله كنند.
ثانياً: اين احاديث، ضعف دارند و از نظر سند، نميتوانند با حديث صحيح مسلم و ساير صحاح برابري كنند. حديثي كه در آن تعبير «سنَّتي» آمده است، ابتدا در كتاب موطأ مالك نقل شده است. اين حديث ـ به اصطلاح اهل حديث ـ مرفوعه است و از اعتبار سندي لازم برخوردار نيست.
ثالثاً: اگر به مضمون آنها بنگريم، در خواهيم يافت كه اشكال، از بين نميرود. به همان دليل كه لازم است دركنار قرآن مفسّر و مبيّن آن باشد سنّت آن حضرت هم به تنهايي كافي نيست، مگر نه اين است كه قرآن ميفرمايد:
( وَلا رَطْبٍ وَلا يَابِسٍ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ (1)
و هيچ تر و خشكي وجود ندارد جز اينكه در كتابي آشكار، ثبت است.
بنابر اينكه مراد از كتابِِ مبين، قرآن باشد.
در جاي ديگر ميفرمايد:
( وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِّكُلِّ شَيْءٍ (2)
و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز باشد.
پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله اهل بيت عليهم السلام را به عنوان مفسّر و مبيّن معرفي ميكند؛ زيرا قرآن، صامت است و همواره بايد با قرآن كساني باشند كه به دور از هرگونه خطا بتوانند قرآن را تفسير كنند. قرآن كريم در اين باره ميفرمايد:
( وَأنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ (1)
و ما اين قرآن را برتو نازل كرديم تا آنچه را كه به سوي مردم نازل شده است، براي آنها روشن سازي.
اگر فقط كتاب و سنت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در بين مردم باشد، باز اين سؤال مطرح است كه سنت هم صامت است و نياز به بيان كننده و مفسّر دارد. در سنت آن حضرت عام و خاص مطلق و مقيد و مجمل و مبيّن وجود دارد كه همه اينها به توضيح و تبيين نياز دارد.(2)
از سويي بايد كساني باشند كه آن سنت را به ما برسانند؛ چراكه برخلاف قرآن، سنت در يك مجموعه معين گردآوري نشده است. هيچ كس نميتواند كتابي را ارائه دهد و مدعي شود كه اين كتاب حاوي تمام سنت آن حضرت (اعم از قول و فعل و تقرير ايشان) ميباشد. افزون بر اين، اهل سنّت در كتابهاي صحاح خود روايت كردهاند كه پيامبر صلي الله عليه و آله آنها را از نوشتن حديث بازداشت.(3)
1) سورة نحل (16) آية 44.
2) پيش از اين در مقدمه يادآوري شد كه در منابع اهل سنت از قول عايشه همسر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نقل شده كه علي عليه السلام آگاهترين مردم به سنت پيامبر صلي الله عليه و آله ميباشد. بنگريد به، التاريخ الكبير (بخاري)2 : 255، باب الواحد، حديث 2377.
3) عن أبي سعيد الخدري ان النبي صلي الله عليه و آله قال: لا تكتبوا عني شيئا الا القرآن فمن كتب عني شيئا غير القرآن فليمحه (سنن دارمي 1: 119 «باب من لم ير كتابة الحديث» ؛ صحيح ابن حبان 1: 265 «باب الزجر عن كتبة المرء السنن...» ؛ مسند احمد 3: 12 «مسند ابي سعيد الخدري») ؛ و نيز نقل كردهاند كه: ان رسول الله صلي الله عليه و آله نهى ان نكتب شيئا من حديثه (مسند احمد 5: 182 «حديث زيد بن ثابت»)؛ و عن أبيهريرة قال: كنا قعودا نكتب ما نسمع من النبي صلي الله عليه و آله فخرج علينا فقال ما هذا تكتبون؟ فقلنا ما نسمع منك. فقال: أكتاب مع كتاب الله؟ فقلنا ما نسمع، فقال: اكتبوا كتاب الله امحضوا كتاب الله، أكتاب غير كتاب الله امحضوا كتاب الله أو خلصوه. قال: فجمعنا ما كتبنا في صعيد واحد ثم أحرقناه بالنار (مسند احمد 3: 12«مسند ابي سعيد الخدري»).
اگر چنين باشد، پس چگونه آن حضرت ميتواند بگويد من در ميان شما سنّت خود را گذاشتم! درحاليكه اجازة ثبت آن را نداد؟!
عطيه از ابوسعيد خُدري نقل ميكند كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود:
نَزلتْ هَذه الآية في خَمسةٍ: فِيَّ وفِي عَلِيٍّ، وحَسن وحُسين وفاطمةَ: ( إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا (1)(2)
اين آية شريفه: ( إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ... ) دربارة پنج نفر نازل شده است: من و علي و حسن و حسين و فاطمه عليهم السلام .
اهميت اين حديث، بيشتر به خاطر واژة «اهل بيت» است كه در قرآن كريم به كار رفته است بايد ديد«اهل بيت»چه كسانياند كه خداوند اين چنين به آنها شكوه ميبخشد:
( إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا ) ؛
همانا خداوند اراده نموده است تا هرگونه پليدي را از شما اهل بيت بزدايد و پاك و پاكيزهتان گرداند.
با اين مقدمه به ارائة نكات زير ميپردازيم:
نكته اول
سيوسومين آيه از سيوسومين سورة قرآن، كه به آيه تطهير معروف ميباشد، از آيات بحثانگيز و مورد اختلاف ميان شيعه و سني بوده و هست.
در اين رابطه بحثهاي مفصلي از سوي طرفين اِرائه شده و هر يك آيه را به نحوي كه با معتقدات آنها سازگار است، تفسير و توجيه كردهاند.
اهل سنّت قائلاند كه اين آيه، در زمرة آيات مربوط به همسران پيامبر صلي الله عليه و آله است و شامل همسران پيامبر ميشود، نه ديگران.
شيعيان نيز با اِرائه بحثهاي تفسيري، ادبي، تاريخي و منطقي معتقدند كه مراد از اهل بيت در اين آيه، همسران آن حضرت نيست و تنها شامل پنجتن آل عبا عليهم السلام ميشود. به همين دليل با سياق آيات قبل و بعد از خود تفاوت دارد و ضماير به كار رفته در آن از ضماير به كار رفته در قسمتهاي پيشين متمايز و به صورت مذكر آمدهاند.
نكته دوم
نكته ديگر ادات حصر «إنَّمَا» در ابتداي آيه است كه دلالت دارد مراد از اراده در اينجا نميتواند اراده تشريعي باشد - چراكه ارادة تشريعي به گروه ويژه اختصاص ندارد و همه را شامل ميشود - بلكه مراد، اراده تكويني است كه شامل افراد خاصي ميشود (دقت كنيد).
نكته سوم
اگر از بحثهاي مختلف ادبي وعلمي كه پيرامون اين آيه شريفه در بين مفسّران و متكلمان شيعي و سني وجود دارد، بگذريم، بهترين راه پايان بخشي به همه اين اختلافات اين است كه به سراغ مفسّر و مُبيِّني كه حق تفسير و تبيين قرآن را داشته وخود قرآن او را معيّن فرموده است، يعني رسولخدا صلي الله عليه و آله برويم، و با ضميمة سفارشات آن حضرت، مفسّرين ديگر هم - كه اهل بيت آن حضرتاند - مشخص ميشوند.
مؤيّد نكتة دوم، آية ذيل ميباشد:
( وَأنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ (1)
و ما اين قرآن را برتو نازل كرديم تا آنچه را كه به سوي مردم نازل شده است براي آنها روشن سازي.
1) سورة نحل (16) آية 44.
محدثان شيعه و سني، فرمايشات پيامبر صلي الله عليه و آله را در تفسير اين آية شريفه، ثبت و ضبط كردهاند كه اگر در آنها درنگ شود از مصاديق تمسك به ريسمان استوار الهي است؛ و ميتواند فصلالخطاب و در عين حال وحدت آفرين باشد.
نكته چهارم
اين حديث، نمونهاي از دهها حديثي است كه در منابع معتبر اهل سنت وجود دارد و عليرغم اختلافهايي كه در تعبير و برخي جزئيات آن ديده ميشود، گوياي اين پيام است كه: مراد از اهل بيت در لسان قرآن و روايات، پنج نفرند: پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ، حضرت علي عليه السلام ، حضرت فاطمه، امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام .
ديگران، از جمله همسران آن حضرت، ممكن است آدمهاي خوب و شايستهاي باشند ولي مشمول اين اصطلاح نيستند.
اين پيام، در تمامي اين احاديث به چشم ميخورد و آشكارا مصاديق اين واژه يعني «اهل بيت» را نام بردهاند. در بعضي موارد وقتي امسلمه از حضرت رسول صلي الله عليه و آله تقاضا ميكند كه او هم در جمع اين پنج نفره درآيد، حضرت ضمن تاييد وارستگي اين بانو، بيان ميدارد كه او از اهل بيت به شمار نميرود.(1)
اين حديث، شارح و مبين و مكمل حديث اول (حديث ثقلين) ميباشد. اگر در آن حديث، حضرت رسول صلي الله عليه و آله سه مرتبه تكرار ميكند كه: «مردم، دربارة رعايت حقوق اهل بيتم خدا را در نظر داشته باشيد.» منظور آن حضرت، اين بزرگواراناند كه بايد مسلمانان از آنها پيروي كنند.
از آنجا كه در حين نزول آيه و تعيين مصداق اهل بيت، امكان عدم حضور بعضي از صحابه احتمال ميرود و براي آنكه در آينده كسي براي عدم شناخت عذري نياورد، رسول اكرم صلي الله عليه و آله به مدت شش ماه، هر روز ـ پشت درب خانه فاطمه حضور مييافت و به
1) سنن ترمذي 5 : 30 - 31، «سورة احزاب»، حديث 3258 ؛ المستدرك (حاكم نيشابوري) 2: 416.
صراحت اعلام ميداشت: الصَّلاة يا أهل البيت ( إِنَّمَا يُرِيدُاللهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا (1)تا جاي هيچ گونه شبهه و ترديدي براي كسي باقي نماند كه مراد از اهلبيت كيانند.
درباره آيه تطهير بحثهاي مفيدي از سوي متكلمان و مفسّران و علماي شيعه اِرائه گرديده است كه براي خوانندگان عزيز مراجعه به اين منابع بسيار كارگشاست. از جمله اينكه در اين آيه، اراده تشريعي الهي مراد نيست؛ چون با اَدات حصر منافات دارد، بلكه مراد از ( إِنَّمَا يُرِيدُاللهُ ) ارادة تكويني است كه در نكتة دوم به آن اشاره شد.
نيز براساس اين آيه، بايد گفت طهارت اهل بيت عليهم السلام از هرگونه رجس و پليدي، به وضوح نشاندهنده عصمت آنان است و در اين صورت، تبعيت از آنها امري معقول و مشروع ميباشد.
برخي ديگر از منابعي كه مشابه اين حديث را با جزئيات بيشتري نقل كردهاند، عبارتاند از:
•المستدرك (حاكم نيشابوري) 2: 416 (تفسير سورة احزاب) و 3: 133 (جمع النبي صلي الله عليه و آله اهل بيته و قرء آية التطهير).
•مسند احمد1: 331 و 4: 107 و 6 : 292.
•سنن ترمذي5 : 30 - 31 (تفسير سورة احزاب) حديث 3258.
•السنن الكبري (نسائي) 5 : 107 - 108، (ذكر منزلة عليبن ابيطالب) حديث 8399
•صحيح مسلم7 : 130، باب فضائل زيد بنحارثة و اسامة بنزيد.
•فتح الباري (ابن حجر) 7: 104، باب تزويج النبي صلي الله عليه و آله خديجة و فضلها.
•المعجم الكبير (طبراني) 9 : 25 - 26، (ما اسند عمر بن ابي سلمة).
1) سنن ترمذي 5 : 31، «تفسير سورة احزاب»، حديث 3259 ؛ مسند احمد 3: 285.
ذكر خاطرهاي در اينكه بسياري از جَدلها و نزاعها بر اثر بياطلاعي و ناآگاهي از سنت پيامبر صلي الله عليه و آله است، تهي از فايده نيست.
در يكي از سالهاي تشرف به سرزمين وحي، با جمعي از برادران اهل سنّت پيرامون آيه تطهير به گفتوگو نشستم، آنان تفسير ياد شده از واژه اهل بيت را برنميتافتند، پرسيدم اگر مفسّران بزرگي مثل طبري و سيوطي نيز اين تفسير را بيان دارند، آيا ميپذيريد؟ گفتند: البته. هنگامي كه همين حديث شماره دو را از حاشيه قرآني كه تفسير طبري را نيز در برداشت به آنها نشان دادم برايشان باور كردني نبود، ولي پس از تامل و دقت، چارهاي جز پذيرش واقعيت نداشتند مگر آنان كه با عقل خود مكابره ميكردند.
باري، با افزايش سطح آگاهي، زمينه نزاع از بين ميرود و محيط براي وحدت بيشتر فراهم ميشود. مگر آنكه انسان، آلوده به تعصبهاي كور و لجاجتهاي بيمورد باشد.
بجاست كه به اين ضربالمثل معروف نيز اشاره كنيم كه: «أهلُ الْبَيتِ أدرَي بِمَا فِي الْبَيتِ»، يعني اگر شما بخواهيد بدانيد در درون يك خانه چه ميگذرد، بهترين كساني كه ميتوانند گزارش دهند اهل آن خانهاند.
اگر ما واقعاً ميخواهيم دريابيم كه در منزل پيامبر صلي الله عليه و آله و در مكتب آن حضرت چه ميگذشت و آن جناب از فرشته وحي چه اسراري دريافت نمود، بهترين گزارش دهندگان، اهل بيتاند، نه ديگران.
از ابو ايّوب انصاري نقل شده است كه گفت: شنيدم پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله خطاب به عماربن ياسر ميفرمود:
تَقتُلُكَ الفِئةُ البَاغِيةُ وَأنتَ مَعَ الحقِّ وَالحَقُّ مَعَك. يا عَمَّار، إذا رأيتَ عَليّاً سَلَكَ وَادياً وَ سَلَكَ النَّاسُ وَادياً غَيره، فَاسلُك مَعَ عَلي و دَعِ النَّاسَ، إنَّه لَن يُدلِيَك فِي رَدىً وَ لَن يُخرِجَك مِن الهُدى؛(1)
گروه طغيانگر تو را به قتل خواهند رساند درحاليكه تو با حق هستي و حق با توست. اي عمار، اگر ديدي كه علي عليه السلام در يك وادي قدم ميگذارد و ساير مردم وادي ديگري را ميپيمايند، تو به همان راهي برو كه علي عليه السلام ميرود و مردم را واگذار. همانا علي عليه السلام هيچگاه تو را به هلاكت و پستي نميكشاند و هرگز تو را از هدايت خارج نميسازد.
از واقعيتهاي تلخ و انكار ناپذير، وجود اختلافات و فرقهگرايي و مذهب تراشي در بين جامعه اسلامي است. تمام اين فرقهها بنابر آية ( كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُون(2)، مدعياند كه خود بر حقاند و ديگران در مسير باطل قرار دارند. و هر ازگاهي به يكديگر نسبت كفر ميدهند.
اين گونه پندارها از چالشهاي جدي عصر حاضر است و از خودبرتربيني عدهاي برميخيزد كه تنها خود را در جاده حق ميپندارد و سايرين را گمراه مينامند.
از سوي ديگر، تمام اين فرقهها نميتوانند بر حق باشند؛ چون به جمع ميان ضدين و يا نقيضين ميانجامد كه در بطلانش شكي نيست.
از سوي ديگر، اطمينان داريم كه تنها يك مسير صحيح و درست و منطبق با واقع ميتواند وجود داشته باشد. تمام تلاش ما بايد اين باشد كه اين طريق را پيدا و از آن پيروي كنيم. در اين راستا، بهترين شاخص، شخص پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله است؛ زيرا امين وحي و برترين انسان به شمار ميرود و قرآن دربارة ايشان ميفرمايد:
( وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحَى (1)
پيامبر از روي هواي نفس سخن نميگويد. آنچه ميگويد چيزي جز وحيي كه بر او شده نيست.
حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله در اين حديث ميفرمايند معيار تشخيص حق از باطل كسي جز وجود مبارك اميرالمؤمنين، عليبن ابيطالب عليه السلام نيست؛ در هر راهي كه او گام بگذارد، آن راه، راه حق است و راههاي ديگر باطل، به گونهاي كه اگر تمام مردم از او فاصله بگيرند و او تنها بماند، بايد يقين داشت كه علي عليه السلام در مسير حق است و بقيّه در مسير باطلاند.
انتخاب اميرالمؤمنين علي عليه السلام از ميان همة صحابه، نميتواند اتفاقي و بيحكمت باشد. اگر به ويژگيها و فضايلي كه تنها از طُرُق روايي اهل سنّت براي اين بزرگوار نقل شده است نظري بيفكنيم، در خواهيم يافت كه فرمايش پيامبر صلي الله عليه و آله تا چه اندازه با واقعيات و حقايق منطبق است.
1) سورة نجم (53) آية 3 - 4.
با مراجعه به تاريخ اسلام، به موارد زيادي بر ميخوريم كه عدهاي از مسلمانان رويارويِ امام علي عليه السلام قرار گرفتهاند و گاه حاضر شدهاند در مقابل آن حضرت دست به شمشير ببرند. نمونه بارز اين مقابلهها و مخاصمهها جنگ جمل است كه با فرماندهي و سرپرستي برخي از ياران پيامبر صلي الله عليه و آله بر ضد اميرالمؤمنين عليه السلام سازماندهي شد.
براساس نقل مورخان، يكي از اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله وقتي به صحنه جنگ جمل نگريست و در دو سوي آن، افراد برجستهاي از صحابه پيامبر صلي الله عليه و آله را ديد، درمانده و حيران، خدمت حضرت علي عليه السلام آمد. او ميگفت برايم دشوار است كه ببينم در دو طرف اين نبرد، اصحاب و ياران حضرت رسول صلي الله عليه و آله قرار بگيرند. از يك طرف شخصيتي مثل علي عليه السلام و از طرف ديگر كساني مثل طلحه و زبير!! حضرت علي عليه السلام اين فرد را از اشتباه خارج ساخت و فرمود مشكل تو اين است كه حق را گم كردهاي! اگر حق و باطل را بشناسي، ياران آن را خواهي شناخت. فرمود:
«أنتَ مَلبُوس عَليكَ، إنَّ الحقَّ وَالباطلَ لايُعرفَانِ بأقدار الرِّجالِ و بإعمال الظَّنِّ، إعرِفِ الحقَّ تَعرف أهلَهُ وَاعرف الباطلَ تَعرف مَن أتاه».(1)
همين اشتباه، امروز نيز ممكن است براي عدهاي از مردم به وجود آيد كه چرا در تاريخ اسلام ما شاهد اين همه تخاصم ميان اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله هستيم؟ در چنين مواردي چه بايد كرد؟ كدام يك از اين دو طرف حق و كدام باطل است؟
برخي از برادران اهل سنّت اظهار ميدارند كه طرفين اين نبردها مجتهد بودند و به اجتهاد خود عمل كردند. ما حق نداريم هيچ كدام از آنها را محكوم كنيم، بايد قضاوت در اين باره را به خدا بسپاريم!!
اين توجيه، برخلاف صريح فرمايش پيامبراكرم صلي الله عليه و آله دراين حديث است كه آن حضرت فقط مسير علي را تأييد ميكند و به عمار بن ياسر ميفرمايد كه ساير مردم را رها كن!
1) أنساب الأشراف (بلاذري) : 274، شمارة 358 «بدء امر صفين...» ؛ تاريخ يعقوبي 2: 210.
اگر هر دو طرف بر حق ميبود، دليلي بر رها كردن يك طرف وجود نداشت. در آخر حديث، حضرت ميفرمايند اگر مسير علي را طي كني تو را از حق و هدايت خارج نميكند. مفهوم اين جمله اين است كه رفتن به مسير ساير مردم، يعني خروج از جاده هدايت و حقيقت. چگونه ميتوان گفت كه هم معاويه و هم حضرت علي عليه السلام ـ هر دو ـ بر حق بودند و تنها به اجتهاد خود عمل كردند؟
اطاعت از رهبري و جانشين پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله عرصه اجتهاد و فروع دين نيست. اگر مسير سوي پروردگار چنين جادة وسيعي باشد كه همه اين افراد را در خود جاي ميدهد، پس چرا خداوند جهنم را آفريد؟ و چرا انبيا را فرستاد؟ و چرا پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله بيست و سه سال تمام خون دل خورد و دست از حركت اصلاحي خود برنداشت؟ چرا سبط گرامي آن حضرت امام حسين عليه السلام جان خود و يارانش را در اين راه فدا كرد؟ و صدها چراي ديگر...!؟
واقعيت اين است كه ما يك صراط مستقيم بيشتر نداريم و راههاي ديگر ما را از مقصد دور ميسازد.
بسياري از انحرافات و اعوجاجهاي فكري و عقيدتي، بعد از رحلت پيامبر گرامي صلي الله عليه و آله به وجود آمد. مردم به ظاهر مسلمان و اهل نماز و روزه و ساير عبادات بودند و تصور ميكردند تابع سنت پيامبرند، ولي واقعيت اين بود كه سيره و عملكرد آنها آميخته به انحرافات و بدعتهاي فراواني بود كه هر روز به ابعاد آن افزوده ميشد. به همين دليل وقتي علي عليه السلام در بصره به نماز جماعت ايستاد شخصي به نام عِمران بن حُصَين كه از اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله است، ميگويد اين نماز ما را به ياد نماز پيامبر صلي الله عليه و آله انداخت! اين حديث در واقع پرده از واقعيتي برمي دارد كه در تاريخ اسلام روي داد، به متن اين حديث توجه كنيد:
عن مُطرِّف بن عبدالله قال: صَلَّيتُ خَلف عَلي بن أبيطالب (رضي الله عنه) أنا وعِمران بن حُصَين، فَكان إذا سَجَد كَبَّر، وإذا رَفع رأسَهُ كَبَّر، وإذا نَهَض مِن الرَّكعَتَين كَبَّر، فَلمَّا قَضي الصَّلاةَ، أخَذَ بِيدي عِمران بن حُصَين فَقال:
قَد ذَكَّرنِي هَذا، صلاةَ محمَّد صلي الله عليه و آله أو قال: لَقد صَلَّي بنا صلاةَ محمَّد(1)
مُطرِّف بن عبدالله ميگويد: با عِمران بن حُصَين پشتسر حضرت علي عليه السلام نماز خوانديم. زماني كه به سجده ميرفت تكبير ميگفت و زماني كه سر از سجده برميداشت تكبير ميگفت و هرگاه پس از ركعت دوم برميخاست تكبير ميگفت.
هنگامي كه نماز تمام شد، عِمران بن حُصَين دست مرا گرفت و گفت: اين نماز من را به ياد نمازي انداخت كه پيامبر صلي الله عليه و آله به جاي ميآورد، يا گفت: او همانند نماز پيامبر صلي الله عليه و آله را براي ما خواند.
اين جمله بسيار معنادار و در عين حال هشدار دهنده است. ساير موارد را هم ميتوان با اين موضوع مقايسه نمود و دريافت كه مسلمانان بعد از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله ، مسير درستي را طي نكردند.
آگاهي به انگيزههاي قيام امام حسين عليه السلام از بخشهاي مهم تاريخ اسلام است كه در اين قسمت كمك زيادي به ما ميكند. پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله فرمود:
«حُسَينٌ مِنِّي وَ أنَا مِن حُسين»(2)
اينكه ميفرمايد «حسين از من است» مطلب عجيبي نيست و از منابع ديني ميتوان به اين حقيقت پي برد. اما اينكه آن حضرت ميفرمايد: «و انا من حسين» (من از حسين هستم) در بدو امر، درك آن مشكل مينمايد، ولي با مراجعه به تاريخ اسلام و واقعيتهاي تلخي كه رخ داد، ميتوانيم تفسير درستي از اين سخن به دست آوريم. اين حسين بن
1) صحيح بخاري 1: 191 «باب إتمام التكبير في السجود» (و در صحيح بخاري يك جلدي، ص252 ، حديث 786) ؛ المعجم الكبير (طبراني) 18: 126 «غيلان بن جرير المعولي عن مُطرِّف».
2) سنن ترمذي 5 : 324، حديث 3864 ؛ صحيح ابنحبان 15: 428، «مناقب الحسن و الحسين» ؛ المستدرك (حاكم نيشابوري) 3: 177، «استشهد الحسين يوم الجمعة يوم عاشوراء».
علي عليه السلام است كه با خون خود جان تازهاي به كالبد بي روح اسلام ميدميد و اگر نهضت خونين او نبود خبري هم از اسلام و نام پيامبر صلي الله عليه و آله نميماند.
بعد از رحلت حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله آن گونه اسلام دچار تحريف و دگرگوني گرديد كه عدهاي به نام اسلام به جنگ اسلام آمدند. نمونه واقعي آن اتفاقي است كه در كربلا افتاد. دراين سرزمين ـ حدود پنجاه سال پس از رحلت حضرت رسول صلي الله عليه و آله ـ لشكري به قصد قتل فرزند رسولالله صلي الله عليه و آله به حركت در آمد كه مسلمانان و بعضي از كساني كه حتي نماز شبشان ترك نميشد و آثار سجود بر پيشاني داشتند، در آن شركت جستند و انحراف در دين اسلام به حدي رسيد كه با نام دين، شمشير بر پيكر دين نواختند. در اين شرايط است كه فرمانده آن لشكر به ظاهر مسلمان، به سربازانش خطاب ميكند:
«يا خيل الله اركبي و ابشري»(1)
اي لشكر خدا بر مركبها سوار شويد و بتازيد كه شما را بشارت (بهشت) است!
وي، دستور قتل فرزند پيامبري را ميدهد كه همين مردم به دست او اسلام آوردند و با حقايقي مثل بهشت آشنا شدند. در زمان ما هم همين داستان اما به صورتهاي ديگر در حال وقوع است. نبايد به نمازهاي زياد و تلاوتهاي قرآن يك جمع فريفته شد. بايد ديد آيا مسير حركت درست است يا نه؟ آيا ما به رهنمود پيامبر صلي الله عليه و آله عمل ميكنيم يا نه؟
پيامبر گرامي صلي الله عليه و آله در اين فرمايش به ظاهر كوتاه و بسيار عميق خود، با نهايت ظرافت و زيبايي، مصداقي از دو جبهه حق و باطل را اِرائه مينمايند. ايشان به عمار بن ياسر ميفرمايند كه، عمار تو به دست گروه طغيانگر كشته خواهي شد؛ يعني به زودي جبههاي تشكيل خواهد شد كه تو يك طرف آن هستي و طرف ديگر گروه طغيانگرند.
1) تارخ طبري 4: 315، (سنة احدي و ستين «ذكر اسماء من قتل من بنيهاشم معالحسين عليه السلام ...») ؛ البداية و النهاية (ابن كثير) 8 : 190، «صفة مقتله، مأخوذة من كلام ائمة الشأن» ؛ مقتل ابي مخنف : 104، «اقبال شمر بن ذي الجوشن بكتاب عبيدالله بن زياد... ».
البته تو با حق هستي و در مسير درست قرار داري و حق هم با توست.
اين خبرِ غيب گونه مسلمانان را واداشت تا همواره مراقب عمار باشند و از صحت و سقم فرمايش پيامبر صلي الله عليه و آله اطمينان حاصل نمايند. تا اينكه در كمتر از چهل سال از رحلت آن پيامبر عظيم الشأن صلي الله عليه و آله جنگ صفين رخ داد. در اين جنگ علي عليه السلام به همراه يارانش از جمله عمار در يكسو و معاويه و يارانش در سوي ديگر قرار گرفتند. ناگهان در همين جنگ عمار توسط لشكريان معاويه به شهادت رسيد.
شهادت عمار همة توجهات را به سوي خود جلب كرد، و براي هر دو سپاه هشدار بزرگي بود تا جبهة حق از باطل تمايز يابد، و يك بار ديگر اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله را به ياد آن افشاگري رسول خدا صلي الله عليه و آله انداخت و انگشتها همه به سوي معاويه نشانه رفت كه آن «فئة باغية» كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله فرموده بود ـ گروه طغيانگر ـ معاويه و ياران اويند. از آنجا كه پيامبر صلي الله عليه و آله فرموده بود كه عمار بر حق است، نتيجه طبيعي آن اين بود كه دشمنان و قاتلان او بر باطل خواهند بود.
همين جمله پيامبر صلي الله عليه و آله كافي بود تا طومار معاويه و يارانش در هم پيچد و اسلام از شر آنان راحت گردد، ولي معاويه به كمك دستيار مكّارش (عَمْرو بن عاص) دست به كار شد و با تحريف فرمايش پيامبر صلي الله عليه و آله گفتند: «البته اين فرمايش درست است، ولي ما قاتل عمار نيستيم بلكه علي قاتل اوست؛ چون او عمار را به ميدان جنگ آورد!!»
معناي اين جمله اين است كه پس ـ نعوذ بالله ـ قاتل حمزه سيدالشهدا هم پيامبر است كه او را به جنگ آورد!!
از معاويه كه چنين تحريفي را اِرائه ميدهد تعجب نميكنيم، بلكه تعجب از مردمي است كه اين سخنان را باور ميكردند و ميكنند. غافل از اينكه پيامبر صلي الله عليه و آله در ادامه همين سخن، به عمار ميفرمايند كه عمار تو در آن روز بر حق هستي... عمار راه علي عليه السلام را برو كه راه حق و هدايت همين راه است و بس.
عبدالرحمن بن ابيليلي ميگويد: كعب بن عجره را ديدم به من گفت: آيا نميخواهي هديهاي به تو تقديم كنم كه از پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله شنيدم؟ گفتم: چرا. گفت: از پيامبر صلي الله عليه و آله سؤال كرديم كه چگونه بر شما اهل البيت درود بفرستيم؟ حضرت فرمود: بگوييد:
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلي محمد وعلي آل محمد كَما صَليتَ علي إبراهيم و علي آل إبراهيم إنَّك حَميدٌ مَجيدٌ، اللَّهُمَّ بَارك علي محمد و علي آل محمد كَما بَاركتَ علي إبراهيم و علي آل إبراهيم إنَّك حَميدٌ مَجيدٌ؛(1)
خدايا بر محمد و آل محمد درود بفرست چنانكه بر ابراهيم و آل ابراهيم درود فرستادي؛ بىگمان، توئي ستوده بزرگوار. پرودگارا، بر محمد و آل محمد بركت عنايت كن همانگونه كه بر ابراهيم و آل ابراهيم بركت دادي؛ بىگمان، توئي ستوده بزرگوار.
در اين روايت نكات زير قابل ذكر است:
از بحثهاي رايج ما با برادران اهل سنّت اين است كه مراد از «آل پيامبر صلي الله عليه و آله » چه كسانياند؟ آيا مراد زنان و فرزندان ايشان هستند؟ آيا مراد كليه اصحاب ايشاناند؟ و يا اينكه منظور از آل آن حضرت امت پيامبرند؟ پاسخ به اين سؤالات، مسائل بسياري را
1) صحيح بخاري4: 118 - 119، «كتاب بدء الخلق» ؛ المستدرك (حاكم نيشابوري) 3: 148، «انّي تارك فيكم الثقلين كتاب الله و أهل بيتي» ؛ المعجم الكبير (طبراني)19: 130، «عبدالله بن عبدالله الرازي عن عبدالرحمن بن ابي ليلي».
روشن ميكند و درسهاي فراواني را به همراه دارد و به همين دليل، اين روايت را از روايتهاي سرنوشتساز ميدانيم.
اهميت اين موضوع، در ضمن عنوانهاي ذيل خواهد شد.
در رواياتي كه از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله درباره خاندانشان رسيده است، ما شاهد تعابير مختلفي از قبيل: «اهل بيت»، «عترت»، «آل» و «ذيالقربي» هستيم. تمام اين مفاهيم مصاديق معيّني دارند كه همواره توسط پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله معرفي شدهاند. اين مصاديق بايد همانهايي باشند كه آيه شريفه تطهير در شان آنها نازل شد. چنانكه در اين آيه، قائل شديم كه اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله شامل همسران ايشان نميشود، در مورد «آل» هم ميتوانيم بگوييم همسران آن حضرت مشمول اين مفهوم نخواهند بود.
در بحثهاي پيشين به خوبي روشن شد كه آن بزرگوار به وضوح مصاديق اهل بيت را بيان نمود و حتي درخواست امسلمه، همسرخويش، را نپذيرفت و ضمن تاييد او فرمود: اما تو از اهل بيت نيستي.
جالب اين است كه خود همسران آن حضرت مدعي نشدهاند كه اين آيه در شان آنها نازل شده است. ولي بعدها عدهاي با جعل اخبار دروغين تلاش كردند تا واژه «اهل بيت» را تحريف معنوي كنند.
آري، اهل بيت بايد همانهايي باشند كه آيه مباهله در شأن آنها نازل شد و نيز همان افرادي باشند كه مشمول آيه مودتاند. تعابير مختلف حضرت رسول صلي الله عليه و آله ، گوياي اين واقعيت است كه مفاهيمي مثل «اهل بيت»، «عترت»، «ذيالقربي» و «آل»، همه به مصاديق معيّني اشاره دارند.
نكته قابل توجه اينكه، اين حديث از منبع معتبري مثل صحيح بخاري و المستدرك علي الصحيحين اقتباس گرديده كه در نزد اهل سنت جايگاه بلندي دارد. جالبتر از آن، اين نكته است كه حاكم نيشابوري در كتاب المستدرك، پس از نقل اين حديث ميگويد:
وقد روي هذا الحديثـ باسناده والفاظه حرفا بعد حرفـ الامام محمد بن
اسماعيل البخاري عن موسي بن اسماعيل في الجامع الصحيح؛(1)
اين روايت را بخاري دقيقاً و عيناً در كتاب صحيح خودش نقل كرده است.
در اينجا براي خوانندة كتاب «المستدرك» اين سؤال پيش ميآيد كه اگر بخاري آن را نقل كرده است، چرا دوباره آن را در كتاب مستدرك نقل كرديد؟
صاحب «المستدرك» در ادامه، به اين سؤالِ مُقدَّر، چنين پاسخ ميدهد:
وإنَّما خَرَّجتُه ليعلم المستفيد ان أهل البيت والآل جميعا هم.(2)
اين جمله اخير، بسيار قابل توجه است و كسي نميتواند منكر اعتبار آن گردد. حاكم نيشابوري ميخواهد بگويد، من برخلاف قاعده، حديثي را كه بخاري نقل كرده است، مجددا نقل ميكنم، براي اينكه تاكيد كنم مراد پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله از كلمه «آل» همان اهل بيت است.
ما اضافه ميكنيم كه مراد از «اهل بيت» همانهايي هستند كه آية «تطهير» و آية «مودت» در شان آنان نازل شد، و همان «پنج تن اصحاب كساء» كه آية «مباهله» و نيز حديثِ «ثقلين» و حديثِ «سفينه» شامل حال آنان ميگردد.
فخر رازي در كتاب تفسير خود در ذيل آية شريفة «مودت»: ( قُل لَّا أسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى(3)(بگو از شما به خاطر آن (رسالتم) اجري نميخواهم جز محبت خالصانه با نزديكانم) چنين ميگويد:
آل محمد صلي الله عليه و آله هم الذين يؤول أمرهم إليه. فكل من كان أمرهم إليه أشدّ و أكمل، كانوا هم الآل؛ و لاشك أنّ فاطمة وعلياً والحسن والحسين، كان التعلق بينهم و بين رسول الله صلي الله عليه و آله أشدّ التعلقات؛ وهذا كالمعلوم بالنقل
المتواتر؛ فوجب أن يكونوا هم الآل. وأيضا اختلف الناس في الآل، فقيل: هم الأقارب، وقيل: هم أمته.
فإن حملناه على القرابة فهم الآل، و إن حملناه على الأمة الذين قبلوا دعوته فهم أيضا آل، فثبت أن على جميع التقديرات هم الآل، و أما غيرهم فهل يدخلون تحت لفظ الآل؟ فمختلف فيه.(1)
خلاصة سخن رازي اين است كه:
آل محمد صلي الله عليه و آله كساني هستند كه امر آنها به پيامبر صلي الله عليه و آله واگذار گرديد. و شكي نيست كه ارتباط و تعلق بين فاطمه و علي عليه السلام و حسن عليه السلام و حسين عليه السلام و پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله شديد ترين ارتباطها و تعلقات بود و اين موضوع، براساس نقل روايات متواتره، امري قطعي است كه همينها بايد «آل» پيامبر صلي الله عليه و آله باشند.
اقوال ضعيفي وجود دارند كه مراد از «آل» اقرباي پيامبر صلي الله عليه و آله و يا امت او هستند، ولي در هر تقدير، اين اشخاصي كه نام برده شدند، قطعاً جزو آل هستند، و اما ورود غير ايشان تحت واژة آل اختلافي است.
زمخشري (مفسّر بزرگ سني) و ديگران در ذيل همين آيه، نقل ميكنند كه:
لما نزلت قيل: يا رسول الله، مَن قِرابَتُك هَؤلاء الذين وَجَبتَ عَلينا مَودَّتَهم؟
قال: «علىّ و فاطمة و ابناهما؛(2)
وقتي [آية «القربي»] نازل گرديد از رسول خدا صلي الله عليه و آله سؤال شد كه يا رسول الله صلي الله عليه و آله اين «القربي» كه مودّت آنها بر ما واجب گرديده است چه كساني هستند؟
حضرت فرمودند: علي و فاطمه و دوفرزند آنها عليهم السلام .
زمخشري در اين زمينه، روايتي را نقل ميكند كه بسيار جالب است:
قال رسول الله صلي الله عليه و آله : مَن مَاتَ على حُبِّ آل محمّد مَاتَ شَهيداً، ألا ومَن مَاتَ على حُبِّ آل محمّد مَاتَ مَغفوراً لَه، ألا ومَن مَاتَ على حُبِّ آل محمّد مَاتَ تَائباً، ألا ومَن مَاتَ على حُبِّ آل محمّد مَاتَ مُؤمناً مُستكمِلَ الإيمانِ، ألا ومَن مَاتَ على حُبِّ آل محمّد بَشَّره مَلكُ المَوت بِالجَنَّة، ثُم مُنكرٌ و نَكيرٌ، ألا ومَن مَاتَ على حُبِّ آل محمّد يُزَفُّ إلى الجَنَّة كَما تُزَفُّ العَروسُ إلى بَيت زَوجِها، ألا ومَن مَاتَ على حُبِّ آل محمّد فُتِح لَه فِي قَبره بَابَانِ إلى الجَنَّة، ألا ومَن مَاتَ على حُبِّ آل محمّد جَعَل اللهُ قَبرَه مَزار مَلائكةِ الرَّحمة، ألا ومَن مَاتَ على حُبِّ آل محمّد مَاتَ على السُّـنَّة والجَماعة ألا ومَن مَاتَ على بُغضِ آل محمّد جَاء يَوم القِيامَة مَكتُوبٌ بَين عَينَيه: آيسٌ مِن رَحمةِ الله ألا ومَن مَاتَ على بُغضِ آل محمّد مَاتَ كافراً ألا ومَن مَاتَ على بُغضِ آل محمّد لَميَشَمَّ رائِحَةَ الجَنَّة؛(1)
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمودند: هركس كه با محبت آلمحمد صلي الله عليه و آله بميرد، شهيد مرده است. آگاه باشيد! هركس كه با محبت آلمحمد صلي الله عليه و آله بميرد، آمرزيده شده مرده است. آگاه باشيد! كسي كه با محبت آلمحمد صلي الله عليه و آله بميرد، تائب مرده است. آگاه باشيد! هركس كه با محبت آلمحمد صلي الله عليه و آله بميرد، مؤمني كه ايمانش كامل است مرده است. آگاه باشيد! هركس كه با محبت آلمحمد صلي الله عليه و آله بميرد، فرشته مرگ و نكير و منكر او را به بهشت بشارت خواهند داد. آگاه باشيد! كسي كه با محبت آلمحمد صلي الله عليه و آله بميرد، همانند عروسي كه به خانه همسرش برده ميشود به بهشت راهنمايي خواهد شد. آگاه باشيد! هركه با محبت آلمحمد صلي الله عليه و آله بميرد، در قبر دو در سوي بهشت به رويش باز خواهد شد.
آگاه باشيد! هركس كه با محبت آلمحمد صلي الله عليه و آله بميرد، خداوند قبر او را زيارتگاه فرشتگان رحمت قرار خواهد داد.
1) تفسير كشاف (زمخشري) 4: 220 - 221.
آگاه باشيد! هر آن كس كه با محبت آلمحمد صلي الله عليه و آله بميرد، در حقيقت بر سنت پيامبر صلي الله عليه و آله و روش مسلمانان مرده است.
آگاه باشيد! آنكه با بغض و دشمني آلمحمد صلي الله عليه و آله بميرد، روز قيامت در حالي محشور خواهد شد كه به پيشاني او نوشته شده است: مأيوس از رحمت خداوند. آگاه باشيد! هركه با بغض و دشمني آلمحمد صلي الله عليه و آله بميرد، كافر مرده است. آگاه باشيد! هر آن كس كه با بغض و دشمني آلمحمد صلي الله عليه و آله بميرد، بوي بهشت به مشامش نخواهد رسيد.
اين روايت را ثَعْلَبي،(1)قُرْطُبي،(2)فخر رازي(3)و ديگران نيز در كتابهاي تفسيري خود نقل كردهاند.
نكته مهم اين است كه در اين روايت پيوسته تعبير «آلمحمد صلي الله عليه و آله » تكرار ميشود و از آنجا كه در ذيل آية «مودت» آمده است، در حقيقت مفسّران مذكور ميخواهند بگويند «القربي» همان «آلمحمد صلي الله عليه و آله »اند. از نقل اسامي توسط زمخشري و ديگران، ميتوان نتيجه گرفت كه اينها همان اهلبيتي هستند كه درآيات و روايات به آنها اشاره شده است.
به اين روايت كه احمد حنبل ـ پيشواي حنبليها ـ نقل ميكند بنگريد:
عن شَهر بن حَوشب عن اُمسَلمه، انّ رسول الله صلي الله عليه و آله قال لفاطمة: ائتيني بزوجك و ابنيك، فجائت بهم فألقي عليهم كساء فَدَكيّاً، قال: ثُمَّ وضع يده عليهم ثُمَّ قال: اللَّهُمَّ إنَّ هؤلاء آلمحمد فَاجعل صَلواتكَ وَبَركاتكَ علي محمد وعلي آلمحمد إنَّكَ حَميدٌ مَجيدٌ، قَالت اُمسلمه: فَرفعتُ الكساءَ لِأدخلَ مَعَهُم، فَجذبه مِن يدي و قال: إنَّك عَلي خَير؛(4)
شهر بن حوشب از اُمّ سلمه(رض) نقل ميكند كه: رسول خدا صلي الله عليه و آله به فاطمه فرمود: شوهر و دو فرزندت را به نزد من حاضر كن. حضرت زهرا آنها را حاضر نمود، پيامبر صلي الله عليه و آله بر آنها كسائي فدكي افكند، آنگاه دست مبارك خود را بر آنها گذارد و فرمود: بار الها، اينان آلمحمدند، پس صلوات و بركات خود را بر محمد و آلمحمد قرار ده كه توئي ستوده بزرگوار.
اُمّ سلمه ميگويد: كساء را كنار زدم تا در جمعشان درآيم. پيامبر صلي الله عليه و آله آن را از دستم كشيد و فرمود: تو بر خير هستي (يعني تو عاقبت بخير ميباشي اما اينان آل محمدند).
هنگامي كه اين آيه فرود آمد:
( إِنَّ اللهَ وَمَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا (1)
خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مىفرستند! اى كسانى كه ايمان آوردهايد، بر او درود فرستيد و تسليم محض او باشيد.
مردم خدمت پيامبر صلي الله عليه و آله آمدند و از نحوة صلوات فرستادن بر حضرتش از ايشان پرسيدند. حضرت به آنها آموزش داد كه چگونه بر او صلوات بفرستند و آنان را از صلوات «أبتر» بازداشت. وقتي اصحاب معناي صلوات «ابتر» را از ايشان جويا شدند، فرمود: اينكه بگوييد «اللهم صل علي محمد» و ساكت شويد، بلكه [بايد «آل محمد» را در پي آن بيفزاييد و] بگوييد: «اللهم صلِّ علي محمد و علي آل محمد».(2)
1) سورة احزاب (33) آية 56 .
2) عن النبي صلي الله عليه و آله قال: لاتُصَلُّوا عَليَّ الصَّلاةَ البَتراء، قَالُوا: وَمَا الصَّلاةُ البَتراء يَا رسولالله؟ قَال: تَقُولُون: اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحمد وتَسْكُتون، بَل قُولُوا: اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحمد وَعلى آل محمد (ينابيع المودة1: 37، حديث 14، و 2: 434، حديث196 ؛ شفاء السقام «تقي الدين سبكي» : 58 ؛ دفع الشبه عن الرسول صلي الله عليه و آله «حصني دمشقي» : 18).
در كيفيت صلوات، روايات زيادي در منابع اهل سنّت وجود دارد، برخي از آنها چنيناند:
•صحيح بخاري 6 : 27 (كتاب التفسير، تفسير سورة الاحزاب، باب قوله: انّ الله و ملائكته...).
•صحيح مسلم 2: 16 (كتاب الصلاة، باب الصلاة علي النبي).
•الدّر المنثور 5 : 215 - 216، (سورة الأحزاب، آية 56، قوله تعالى: إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ...).
•سنن ترمذي 5 : 37 - 38، حديث 3273.
•مسند احمد 5 : 274 (حديث ابي مسعود عقبة بن عمرو الانصاري).
•السنن الكبري (نسائي) 1: 381، حديث 1208، و 6 : 17، حديث 9876.
•صحيح ابن حبان 5 : 287 (10- باب صفة الصلاة، ما يقول في التشهد).
•فتح الباري (ابن حجر) 8 : 409 (باب قوله: انّ الله و ملائكته... ).
•العمدة (ابن بطريق) : 49 (الفصل التاسع: في آية «المودة»).
شايانِ ذكر است كه تقي الدين سبكي شافعي در كتاب «شفاء السقام: 405 - 415» بيش از پنجاه روايت، در خصوص كيفيت صلوات بر پيامبر و آل پيامبر نقل كرده است.
با وجود اين همه روايات واضح و صريح، چرا برادران اهل سنّت هنگام صلوات فرستادن بر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمايش آن حضرت را به كار نميبندند و به نهي ايشان بيتوجه هستند و صلوات «ابتر» ميفرستند؟
چرا بخاري كه خود اين روايت را نقل ميكند، در همان حال ميگويد (صلي الله عليه و سلم) و كلمة «آل» را نميآورد؟
آيا او با «آل محمد» يعني علي و فاطمه و حسن و حسين خصومتي دارد؟
آيا ميتوان پذيرفت كه امثال ايشان حقيقتاً از سنت و گفتار پيامبر صلي الله عليه و آله پيروي ميكنند؟
آيا اينها نميدانند كه صلوات كامل همان است كه در نمازهاي يوميه خوانده ميشود و اگر خوانده نشود، نماز باطل است؟(1)
در «المجموع» ميخوانيم: فالصلاة على النبي صلي الله عليه و آله في التشهد الأخير فرض بلا خلاف عندنا... وفى وجوبها على الآل وجهان... والثاني تجب (المجموع، نووي 3: 465).
اگر چنين است.چرا عمل نميكنند؟ براي آياتي از قبيل: ( وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا (2)و نيز ( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ (3)چه توجيهي دارند؟ گمان نميكنم هيچ فرد سني آگاه و متعبد و بدون تعصبات قومي و قبيلهاي، بتواند دليل روشني براي اين كار اِرائه دهد.
پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله ميفرمايند:
مَن مَاتَ بِغَير إمام مَاتَ مِيتةً جَاهِليةً؛(1)
هركس بميرد درحاليكه امامي نداشته باشد (امام زمان خود را نشناسد) در واقع به مرگ جاهلي مرده است.
اين حديث از احاديث بسيار مشهوري است كه با تعابير مختلف در منابع معتبر حديثي شيعه و سني نقل شده است و اصل صدور اين حديث، انكار ناشدني است.
مسلم در صحيح خود اين روايت را چنين نقل كرده است كه:
«قال رسول الله: من مات و ليس في عنقه بيعة مات ميتة جاهلية»(2)
در نقل ديگري آمده است:
«مَن مات و ليس عليه إمام، مات ميتة جاهلية»(3)
در كتاب الجواهر المضيئة(4)ميخوانيم:
1) مسند احمد 4: 96، حديث معاوية ابيسفيان (16876) ؛ مجمع الزوائد 5 : 218 (باب لزوم الجماعة و طاعة الأئمة) ؛ معجم كبير(طبراني) 19: 388، حديث شريح بنعبيد عن معاوية(910).
2) صحيح مسلم 6 : 22 (باب حكم من فرق امر المسلمين...) ، حديث 1851 ؛ المحلي (ابن حزم) 9: 359، كتاب الإمامة، حديث 1768 ؛ المجموع (نووي) 19: 190 (كتاب قتال اهل البغي... ).
3) مجمع الزوائد 5 : 225 ،(باب لاطاعة في معصية) ؛ كتاب السنة : 489، حديث 1057 ؛ مسند ابييعلي 13: 366، حديث 7375.
4) لازم به ذكر است كه نويسنده (عبدالقادر قرشي)، حديث را از صحيح مسلم نقل ميكند لكن در چاپهاي فعلي صحيح مسلم عبارت حديث به اين شكل (من مات ولم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية) نيست.
«مَن مات ولم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية»(1)
در منابع شيعي هم اين تعبير وارد شده است كه:
«مَن مات ولم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية»(2)
بعد از ديدن اين حديث در منابع متعدد، ميتوان ادعا كرد كه اين حديث در بين شيعه و سني از نوعي تواتر معنوي برخوردار است.
با دقت در محتواي اين حديث در مييابيم كه چقدر تكان دهنده و هشدار دهنده است. حضرت رسول صلي الله عليه و آله با تاكيد ميفرمايند، هركس (يعني حتي مسلمانان اگر پس از عمري نماز خواندن و روزه گرفتن و حج به جا آوردن) امام خود را نشناسند و در اين حالت از دنيا بروند، در حقيقت بر عهد جاهليت مردهاند نه بر دين اسلام.
براي روشنتر شدن مطلب، لازم است بدانيم كه منظور از دوران جاهليت چيست؟
براساس تعاليم اسلام، از زمان بعثت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به نبوت، دوره دانش و نور شروع گرديد و دوره قبل از آن، دوره تاريكي و جهل است؛ دورهاي كه اديان توحيدي دستخوش تحريفات و دگرگونيهاي فراوان گشت و خرافات، سراسر جامعه عرب را فرا گرفت. دراين دوره، مهمترين وظيفه رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله اين بود كه با اين خرافات و انحرافات، مبارزه كند. تا زماني كه آن حضرت زنده بود، به اين وظيفه عمل نمود و به خوبي از پس آن برآمد.
اما براي دوران بعد ازخودشان، پيامبر صلي الله عليه و آله با اين بيان عميق و ژرف خود، ميخواست به اين حقيقت مهم اشاره كند كه اين دوران علم و نور تا زماني ادامه مييابد كه مردم هر
1) الجواهر المضية في طبقات الحنفيّة 1: 510 و2: 457 ؛ شرح المقاصد، تفتازاني 5 : 239 (الفصلالرابع في الامامة، البحث الاول نصب الامام) ؛ ينابيع المودة 3: 372 (الباب الحادي و التسعون) ؛ تفسير روحالبيان 6 : 336 (سورة نمل، آية20) و 9: 483 (سورة ممتحنه، آيات10 - 13).
2) وسائلالشيعة 16: 246، حديث 21475 ؛ اعلام الوري 2: 253 ؛ بحارالانوار 27: 201.
دورهاي با امام عصر خود آشنا باشند و به بيعت او گردن نهند و از او متابعت كنند. در غير اين صورت، مردم به دوران ظلمت و جهالت بازگشت خواهند كرد. به عبارت ديگر، امامت، تضميني است براي ادامه اين دوران(دقت كنيد!).
اين معنا را ميتوان در اين آيه ملاحظه نمود كه ميفرمايد:
( وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ (1)
محمد صلي الله عليه و آله فقط فرستاده خداست كه پيش از او فرستادگان ديگري نيز بودهاند. آيا اگر او بميرد و يا كشته شود شما به عقب بر ميگرديد؟ (اسلام را رها كرده و به دوران كفر و جاهليت باز ميگرديد؟)
باري، شناخت امام و رهبر هر زمان واجب و ضروري است، به حدي كه نشناختن او نوعي بازگشت به دوران جاهليت محسوب ميشود؛ حال اين سؤال مطرح است كه اين امام چه كسي ميتواند باشد؟ آيا ميتوانيم بگوييم كه منظور پيامبر صلي الله عليه و آله شناخت هر فردي است كه در هر زماني قدرت و حاكميت را در اختيار دارد و بر مردم حكومت ميكند، خواه فرد عادل و شايسته و واجد شرايطي باشد و يا نه؟ و هرچند از مصاديق اماماني باشد كه به تعبير قرآن، مردم را سوي آتش جهنم دعوت ميكنند؟!!(2)
حاكمان و سلاطين و فرمانروايان در طول تاريخ، بيميل نبودهاند كه چنين تفسيرهايي را براي فرمايش آن حضرت داشته باشند وادعا كنند كه منظور پيامبر صلي الله عليه و آله از اين فرمايش، آنهايند و بايد مردم به اطاعت از آنها گردن نهند و در برابر آنها قيام نكنند و بيعت آنها را با خود داشته باشند! شايد به همين دليل است كه ميبينيم حاكماني مثل معاويه از ناقلان اين حديث به شمار ميآيند!!
تأسّف زماني بيشتر ميشود كه عالمان درباري و بيتقوا (كه فقط در پي لذات دنيوياند) نيز، در صدد توجيه اين فرمايش حضرت صلي الله عليه و آله بر ميآيند و آن را بر حاكمان هر عصر - حتي اگر افراد مستبد و ستمكاري باشند - تطبيق ميدهند. تا جايي كه عبدالله بن عمر به استناد اين حديث با حجاج بن يوسف ثقفي - كه از حاكمان سفاك دوران خود بود - بيعت ميكند.
آيا برادران اهل سنّت ما ميپذيرند كه منظور پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله از «امام» افرادي نظير يزيدبن معاويه(قاتل فرزند رسو ل خدا)، عبدالملك بن مروان، متوكل عباسي، و در عصر ما افرادي مثل صدام حسين هستند؟ آيا اينان ادامه دهندگان راه رسالت و دوران نوراني پيامبرند؟
هر عقل سليمي ميپذيرد كه چنين افرادي كه فقط نام اسلام را يدك ميكشيدند؛ نميتوانند مصداق فرمايش آن حضرت باشند.
مصداق اين حديث همان بزرگواراني هستند كه آية تطهير، آية مباهله، حديث ثقلين و حديث سفينه در مورد آنها نازل شد.
حديث بعدي ميتواند مكمل اين بحث باشد و ابعاد ديگري از اين موضوع را روشن سازد.
جابر بن سَمُره ميگويد، از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله شنيدم كه فرمود:
لايزال الإسلام عَزيزاً إلي اثني عشر خليفةً، ثُمّ قال كلمةً لم أفهَمْها، فقلتُ لأبي: ما قال؟ فَقال: كُلُّهُم مِن قُريش؛(1)
اسلام تا زماني كه دوازده خليفه پيشواي آن باشد، همواره عزيز ميماند، سپس سخني فرمود كه آن را نفهميدم، از پدرم پرسيدم چه گفت؟ گفت: فرمودند همگي از قريشاند.
اين حديث در واقع مكمل حديث شماره پنج است؛ چرا كه در آن حديث، شناخت امام واجب و ضروري دانسته شده و در اين حديث تعداد امامان بيان شده است. البته احاديثي هستند كه حلقههاي اين زنجير را كامل ميكنند و در آنها اسامي امامان يكي پس از ديگري ذكر شده است.
مثل همه احاديثي كه تاكنون نقل گرديدهاند، اين حديث نيز به لحاظ سندي، آن قدر محكم، متقن و استوار است كه راه را بر هرگونه خدشه و شبههاي ميبندد. صحيح مسلم و مسند احمد تنها بخشي از منابعي است كه اين حديث را نقل كردهاند. بنابراين، حديث قطعاً متواتر معنوي است؛ يعني اگر نگوييم كه اين حديث با همين لفظ به صورت متواتر نقل شده است، بايد بگوييم مفهوم اين حديث به صورت متواتر نقل شده است و نميتوان آن را دروغ دانست.
1) صحيح مسلم6 :3 (باب الناس تبع لقريش...) (و در صحيح مسلم يك جلدي، ص769 ، حديث 4685)؛ مسنداحمد 5 : 87 - 90 (حديث جابر بنسمرة).
اين حديث، در منابع ديگر با تعابير ديگري نقل شده است، از قبيل:
•لايزال هذا الدين منيعاً...
•لا يزال امر أمتي صالحاً...
•لايزال الدين قائماً...
•لا يزال الناس بخيرٍ...
برخي از منابع معتبر اهل سنّت كه اين حديث را نقل كردهاند عبارتند از:
•صحيح بخاري 8 : 127 (كتاب الاحكام، باب الاستخلاف).
•المستدرك (حاكم نيشابوري) 3: 617 و 618 (ذكر جابر بنسمرة و ذكر ابي جحيفة السوائي).
•سنن ابي داوود 2: 309 (كتاب المهدي) ، حديث 4279 و 4280.
•الصواعقالمحرقه (ابنحجر)1: 53 و54 (الفصلالثالث في النصوصالسمعية).
•تاريخ الخلفاء (سيوطي) : 14.
•كنز العمال 11: 135، حديث 30929.
•ينابيع المودة 2: 87 و3: 289 (البابالسابع في تحقيق حديث بعدي اثناعشر خليفة).
•التاريخ الكبير (بخاري) 8 : 411 (باب يونس) ، حديث 3520.
•تهذيب الكمال 3: 224، حديث 501.
•سنن ترمذي 3: 340 (باب ما جاء في الخلفاء) ، حديث 2323.
•مسند ابي يعلي 13: 456، حديث 7463.
•صحيح ابن حِبّان 15: 44.
•المعجم الكبير (طبراني) 2: 195 (باب عامر الشعبي عن جابر بن سَمُرة).
اين حديث از فرمايشات اعجاب انگيز رسول الله صلي الله عليه و آله است كه از يكسو پرده از روي هرگونه شك و ابهام بر ميدارد و زواياي تاريك مسئلة جانشيني را روشن ميسازد و براي كسي كه طالب حق است، چراغ هدايتي است كه او را به سوي نور و هدايت رهنمون
ميشود، و از سوي ديگر، راه فرار را بر روي كساني كه به هر دليلي حاضر نيستند چشم خود را به روي حقايق باز كنند ميبندد.
در هر حال، پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به صراحت اعلام فرمود كه جانشينان آن حضرت دوازده نفرند كه تا قيام قيامت، سبب تقويت، عزت و سربلندي اسلام خواهند بود. اكنون اين وظيفه ما مسلمانان است كه بكوشيم اين دوازده نفر را به خوبي بشناسيم و در امور ديني و اجتماعي از آنان پيروي كنيم.
اين حديث را نميتوان بر خلفاي پس از پيامبراكرم صلي الله عليه و آله تطبيق داد؛ چراكه عدد آنها كمتر از دوازده نفر است، و اگر حضرت علي عليه السلام را ـ آن گونه كه اهل سنّت قائل هستند ـ خليفة چهارم بناميم، چهارنفر ميشوند. پس مراد از جانشينان دوازدهگانه، نميتواند اين چهار خليفه باشد و نيز اين حديث، شامل خلفاي بنياميه هم نخواهد شد؛ چراكه:
اولاً: عدد آنها از دوازده نفر بيشتر است.
ثانياً: بسياري از آنها افراد ظالم و ستمكاري بودند كه نميتوانند سبب تقويت، عزت و سربلندي اسلام باشند.
ثالثاً: آنها از بني هاشم نبودند؛ زيرا كه در برخي از نقلهاي اين حديث، حضرت ميفرمايند اين جانشينان از بني هاشماند.(1)
همچنين اين روايت، شامل خلفاي بني عباس نيز نميشود؛ چراكه عدد آنها خيلي بيشتر از دوازده نفر است و بسياري از آنها افراد ظالم و بي لياقتي بودند.
تنها گروهي كه به دوازده جانشين براي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله قائلاند، شيعيان اثنيعشري هستند كه ميگويند اين جانشينان، همه از فرزندان پيامبر صلي الله عليه و آله و از دانشمندترين، با تقواترين، پرهيز كارترين و برترين آدمياناند، و روايات زيادي كه از سوي شيعه نقل شده و در آنها اسامي امامان آمده است، مؤيد همين مطلب است؛ افزون بر اين، رواياتي مثل حديث ثقلين و سفينه هم اين موضوع را تأييد ميكند.
1) ينابيع الموده3 : 292.
در صحت صدور اين احاديث از پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله شك و ترديدي وجود ندارد؛ از اينرو بايد به جاي توجيهات ناعالمانه، غيرعلمي و بيمحتوا، به حق و حقيقت گردن نهيم و نشان دهيم كه تابع سنت پيامبريم. يك مقايسه ساده بين حاكماني مثل يزيد بن معاويه و عبدالملك بن مروان و بين امام حسين عليه السلام و امام سجاد عليه السلام مطلب را روشن ميكند. آيا واقعاً يك مسلمان مؤمن و متعبد، حاضر است امامت و رهبري گروه اخير را - كه از اولاد و نسل پيامبرند و در علم، فضل، تقوا، عبادت و خداترسي زبانزد عام و خاص ميباشيند - با گروه اول معاوضه كند؟
آيا يزيد كه در سه سال خلافت خود، سه جنايت بزرگ را انجام داد (به شهادت رساندن امام حسين عليه السلام ، حمله به مردم مدينه و به خاك و خون كشيدن آنها، حمله به كعبه و تخريب خانه خدا) و به صراحت منكر مبدأ و معاد ميشد، شايستگي جانشيني پيامبر را دارد و ميتواند باعث سرفرازي اسلام باشد؟!
پاسخ اين سؤالات واضح است و به اقامه هيچ برهاني نياز ندارد. كافي است انسان از قالب تعصبات قبيلهاي و نژادي بيرون آيد تا حقيقت را بسان خورشيد، عيان ببيند.
ابوهريره ميگويد، پيامبر فرمود:
أفضَلُ الصَّدقَة مَا تَرك غنى، وَاليَدُ العُليا خَير مِن اليَد السُّفلى، وَابدأ بِمَن تعول.
تَقولُ المرأةُ: إما أن تُطعِمني و إما أن تُطلِّقني، ويَقولُ العَبدُ: أطعِمني و استَعمِلني، ويَقولُ الابن: أطعِمني، إلى من تَدعُني.
فقالوا: يَا أباهُريرة سَمِعتَ هَذا مِن رَسولِ الله صلي الله عليه و آله ؟ قالَ: لا، هَذا مِن كِيس أبيهُريرة؛(1)
برترين صدقات آن است كه بي نيازي به دنبال داشته باشد. دست برتر [دهنده] از دست پايينتر [گيرنده] بهتر است. از كساني كه عائله توهستند شروع كن.
زن ميگويد: يا به من نفقه بده و يا طلاقم ده. برده ميگويد: به من خرجي بده و مرا به كار گير، پسر ميگويد: به من خرجي بده، مرا به چه كسي ميسپاري؟!
سپس [افراد حاضر در آن جمع به ابوهريره] گفتند: اي ابا هريره آيا اين را از پيامبر صلي الله عليه و آله شنيدي؟ ابوهريره گفت: نه، اين از جيب ابوهريره(ساخته من) است.
در اين حديث، برخلاف احاديث پيشين، محتواي حديث از ابتداي آن، مورد نظر ما نيست و اگر به عنوان يكي از احاديث مورد پژوهش انتخاب شده است به خاطر جمله ذيل
1) صحيح بخاري 6 : 189 - 190 (كتاب النفقات، باب وجوب النفقة علي الاهل والعيال) و در صحيح بخاري يك جلدي، ص1372 ، حديث 5355.
آن است: «فقالوا: يا أبا هريرة...»، كه به بررسي آن ميپردازيم. طبق معمول، در اين خصوص نكاتي تقديم ميشود:
نكته اول
كساني كه با دنياي اهل سنّت در تعاملاند و يا آثار آنها را با دقت نگريستهاند، به اين واقعيت پي بردهاند كه دو كتاب «صحيح مسلم» و «صحيح بخاري» نزد ايشان از جايگاه والا و استثنايي برخوردارند. از ميان كتب مختلف حديثي كه وجود دارد، اهل سنّت ششتا را صحيح ميدانند-كه نويسندگان آنها (مانند صاحبان كتب اربعة شيعه) همه از سرزمين ايران بزرگاند- و در اصطلاح به آنها«صحاح سته» ميگويند، اين شش كتاب عبارتند از:
1.صحيح بخاري، تاليف محمد بن اسماعيل بخاري (194 ـ 256 هجري).
2.صحيح مسلم، تاليف مسلم نيشابوري (206 ـ 261 هجري).
3.سنن ابيداوود، سليمان بن اشعث سجستاني(سيستاني) (۲۰۲ - ۲۷۵ هجري).
5.سنن نسائي، احمد بن شعيب نسائي خراساني (235 - 303).
6.سنن ابن ماجه، محمد بن ماجه قزويني (207 - 273).
به اين كتابها «صحاح» ميگويند؛ زيرا اعتقاد دارند تمام احاديث موجود در اين شش كتاب، صحيح و با واقع منطبق است و رواياتي كه در اين كتابها از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل گرديده، و بدون ترديد از دهان مبارك ايشان صادر شده است (درحاليكه ساير كتب حديثي اين ويژگي را ندارند) و به همين جهت «صحاح سته» از مقام و اعتبار والايي نزد علماي اهل سنّت برخوردارند.
از ميان اين شش كتاب، دو كتاب «صحيح بخاري و صحيح مسلم» از نظر صحت، اعتبار و ارزش، سرآمد همهاند و از نظر اهل سنّت، داراي خصوصيات منحصر به فردند به برخي از آنها اشاره ميشود.
بعد از قرآن كريم صحيحترين كتب در زير آسمان، اين دو كتاب هستند.(1)
براساس نقلهاي مختلف علماي اهل سنّت، افراد مختلفي، رسول خدا صلي الله عليه و آله را در خواب ديدهاند و آن حضرت كتاب بخاري را كتاب خودش ناميده است.(2)
خطيب بغدادي نقل ميكند كه شخصي رسول الله صلي الله عليه و آله را در خواب ديد و حضرت از او سؤال كردند كجا ميروي؟ گفت: به نزد بخاري. حضرت فرمودند: سلام مرا به او برسان!!(3)
1) كشف الظنون 1: 541 و 555 ؛ التبيان في آداب حملة القرآن (نووي) : 14 ؛ الصواعق المحرقة 1: 31 (الفصل الاول في بيان كيفيتهما) ؛ طبقات المحدثين باصبهان (ابن حبان) 1: 65.
2) أبا زيد المروزي يقول: كنت نائما بين الركن و المقام، فرأيت النبي صلي الله عليه و آله في المنام فقال لي: يا أبا زيد إلى متى تدرس كتاب الشافعي ولاتدرس كتابي؟ فقلت: يا رسولالله وما كتابك؟ قال: جامع محمدبن إسماعيل (مقدمة فتح الباري، ابن حجر: 490 «ذكر فضائل الجامع الصحيح...» ؛ تغليق التعليق، ابن حجر 5: 422 ؛ ذم الكلام و اهله 2: 190، شمارة 341).
3) الفربري يقول: رأيت النبي صلي الله عليه و آله في النوم، فقال لي: أين تريد؟ فقلت: أريد محمد بن إسماعيل فقال: أقرئه منى السلام (مقدمة فتح الباري، ابن حجر : 490 «ذكر فضائل الجامع الصحيح...» ؛ تاريخ بغداد 2: 10 «محمد بن اسماعيل... البخاري» ؛ تغليق التعليق، ابن حجر 5: 422).
4) البخاري يقول: صنفت كتابي (الصحيح) لست عشرة سنة، خرجته من ستمائة ألف حديث... (تاريخ بغداد 2: 14 «محمد بن اسماعيل... البخاري»).
5) البخاري: ما وضعت في كتاب (الصحيح) حديثا إلا اغتسلت قبل ذلك وصليت ركعتين (تاريخ بغداد 2: 9 محمد بن اسماعيل... البخاري).
نكته دوم
از همه اين اغراقها و مبالغهها كه بگذريم و پرده از روي حقيقت برداريم، خواهيم ديد كه اين دو كتاب نه تنها نميتوانند صحيح باشند كه داراي اشكالات اساسياند؛ به طوريكه هيچ مسلمان منصفي به خود اجازه نميدهد در برابر انبوه اشكالاتي كه متأسّفانه در اين دو كتاب وجود دارد، از اين دو كتاب دفاع كند و آنها را در حد قرآن بالا ببرد و براي آنها كرامات قائل باشد.
اگرچه ضمن نكات آينده به برخي از اين اشكالات اشاره خواهيم كرد، ولي نكتهاي كه قابل توجه برادران شيعه است اين است كه براي رد صحت اين دو كتاب، اگر وارد مباحث عقيدتي بشويم - كه صحيحين (صحيح بخاري و صحيح مسلم) آكنده از رواياتياند كه براي خداوند جسميت را به تصوير ميكشند و خداوند را داراي اعضاي بدن و جا و مكان ميدانند، و يا دربارة انبيا رواياتي در اين دو كتاب آمده كه عصمت آنها را نفي ميكند - شايد زود به نتيجه نرسيم و طرف مقابل بگويد: اعتقاد ما اين است كه خداوند را در قيامت ميتوان ديد، و آياتي را كه از صورت، دست و پاي خداوند سخن ميگويند نبايد تاويل و توجيه نمود. و يا ما به عصمت انبيا قائل نيستيم و همينطور...؛ در اين صورت، راهي براي ادامه بحث نميماند مگر آنكه وارد مباحث عميق توحيدي شويم و اثبات كنيم كه اين اعتقادات بايگانگي خدا ناسازگارند.
اين روش، گرچه در بحثهاي علمي پسنديده است و بر اساس دلايل متقن عقلاني ميتوان بطلان چنين عقايدي را به اثبات رساند، ولي حديث شماره هفت ميتواند زودتر راه دفاع را بر خصم ببندد. مگر نه اين است كه برادران اهل سنّت ميگويند احاديث اين دو كتاب از ابتدا تا انتها صحيح و بدون خدشهاند؟ اگر چنين است، شما براي اين حديث - كه بخاري از قول ابوهُريره نقل كرده است - چه جوابي داريد؟
اگر سؤال شود كه منظورتان چيست؟ در جواب ميگوييم: ابوهريره يكي از راويان معتبر نزد بخاري است. بخاري بيش از چهارصد حديث از وي نقل ميكند، ولي اين روايت نشان ميدهد كه ابوهريره آنگونه كه برادران اهل سنّت از او چهره مقدسي ساختهاند
نيست و آنقدر اصول اخلاقي را زير پا ميگذارد كه به راحتي به خود اجازه ميدهد به ساحت امين وحي الهي، رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله دروغ ببندد، به طوري كه وقتي تعجب و حيرت مخاطبان را مينگرد ناچار ميشود اعتراف كند كه اين حديث را از كيسه خودش در آورد و ميخواست به نام آن حضرت به خورد مردم بدهد!
اگر به اين سادگي بافتههاي خود را به پيامبر صلي الله عليه و آله نسبت دهد، چگونه ميتوان به ساير روايات او اعتماد كرد؟ آيا همين يك حديث كافي نيست كه بگوييم: ديگر نميتوان همه احاديث بخاري و مسلم را به طور كامل صحيح دانست؛ چراكه ممكن است (گرچه واقعيت هم دارد) روايات جعلي و دروغ در آنها باشد. آيا همين احتمال، براي مخدوش شدن صحت اين دو كتاب كافي نيست؟! إِذا جاء الإِحتِمال بطل الإِستِدلال.
نگارنده، اين موضوع را بارها تجربه كردهام كه وقتي در جمع كساني - كه بسا بر اثر ناآگاهي و عدم مطالعه منابع عقيدتي خودشان (حتي در بين قشر تحصيل كرده) يك سري اعتقادات خرافي نسبت به جايگاه بلند(!!) صحيحين دارند - اين حديث را خواندهام، در وهلة اول، پذيرش اين موضوع براي آنها دشوار و باورنكردني مينمود، اما زماني كه اصل كتاب صحيح بخاري را آورديم و آنها با چشمان خود، اين حديث را در اين كتاب ديدند، به راحتي ميشد آثار ترديد، تزلزل و تأسّف عميق را در چهرة آنها مشاهده كرد.
حداقل تأثير چنين رواياتي اين است كه از اين پس نميتوان گفت همه روايات صحيحين، و يا دست كم رواياتي كه ابوهريره راوي آنهاست، صحيح و منطبق با واقع ميباشد. از نقاط مثبت علماي شيعه اين است كه حتي نسبت به كتب اربعه خود چنين اعتقادي ندارند و ميگويند امكان دارد كه روايات ضعيفي نيز در اين كتابها باشد. اساساً علم حديث و شقوق مختلف آن براي همين است كه صحيح از سقيم تمايز يابد.
صحيح مسلم و صحيح بخاري داراي اشكالات و ضعفهاي فراواني هستند، كه به برخي از آنها اشاره ميشود:
اول: استفاده از راوياني ناموثق، ضعيف، معاند اهل بيت عليهم السلام وگاه دروغگو و حديثساز. يكي از آنها ابوهريره است كه به صراحت اعلام ميكند من به دروغ اين مطلب را به پيغمبر صلي الله عليه و آله نسبت دادم.
براساس نقل ابن ابيالحديد معتزلي، ابوهُريره از ياران معاويه در جعل حديث بود.(1)
جالب اين است كه عليرغم مدت كوتاهي كه از زمان اسلام آوردن او ميگذشت و فقط براي مدت كوتاهي همراه پيامبر صلي الله عليه و آله بود، (كمتر از سه سال)(2)، مجامع حديثي اهل سنّت حدود 5374 حديث از او نقل كردهاند.(3)در حالي كه از چهار خليفه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله - كه به مراتب بيشتر با حضرت رسول صلي الله عليه و آله مصاحبت داشتهاند و از مكه با ايشان بودند (البته طبق نظر شيعه، حضرت علي عليه السلام كه باب علم پيامبر صلي الله عليه و آله است اساساً با ديگران در اين زمينه قابل قياس نيست) - در مجموع حدود 1411 حديث نقل كردهاند. خود اين ميرساند كه عدد پنج هزار و اندي حديث از ابوهريره بسيار عجيب و ناباورانه است.
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد 4: 63 (فصل في ذكر احاديث الموضوعة في ذم علي) ؛ شيخ المضيرة ابوهريرة : 236 (أبوهريرة يضع أحاديث عَلَى علىّ عليه السلام ).
2) برخي از علماي اهل سنت، مدت مصاحبت او با پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله را فقط يك سال و چند ماه دانستهاند: «كان (ابوهريرة) أكثر الصحابة تحديثا عن النبي و أوسعهم رواية عنه - على حين أنه لم يصاحب النبي على التحقيق إلا عاما واحدا و بضعة أشهر، كما حققناه في هذا الكتاب - و كان بين الصحابة لا شأن له... على ما في كثير منها من مشكلات و ترهات و أساطير تحار فيها عقول المفكرين من المؤمنين و غير المؤمنين، و شبهات وخرافات، تتخذ مطاعن على الدين، و أسانيد يتكأ عليها في إثبات الإسرائيليات وغيرها» (شيخ المضيرة ابوهريرة : 123).
3) محمود ابو ريه ميگويد: «و قد ذكر أبو محمد بنحزم، أن مسند بقىبنمخلد قد احتوى من حديث أبيهريرة على 5374، روى البخاري منها 446 مما جعل الصحابة ينكرون عليه و يكذبون بعض رواياته» (شيخ المضيرة ابوهريرة : 124).
بايد اعتراف كرد كه او در توليد حديث يد طولايي داشته است!(1)
وإليك كلمة حق تؤيّدنا فيما أثبتناه من تناقض رجال الحديث في تطبيق قواعدهم على الصحابة وغير الصحابة، صرح بها علماء الكلام فقالوا: و من عجيب شأنهم أنهم ينسبون الشيخ إلى الكذب و لا يكتبون عنه ما يوافقه عليه المحدثون بقدح يحيى بن معين، و علي بن المديني وأشباههما و يحتجون بحديث أبيهريرة فيما لايوافقه عليه أحد من الصحابة و قد أكذبه عمر و عثمان و عائشة و غيرهم، و كثيرون ممن جاء بعدهم من التابعين. و لم يبرح أهل التحقيق يكذبونه حتى يومنا هذا و إلى يوم الدين» (شيخ المضيرة ابوهريرة : 121 - 122).
دوم: تعصب افراطي بخاري و مسلم نسبت به اهل بيت عليهم السلام و به ويژه مناقب اميرالمؤمنين علي عليه السلام ، باعث گرديد كه آنها با چشم پوشي و كتمان احاديثي بسيار مشهور (مثل حديث غدير) در حقيقت به اعتبار كتابهاي خود ضربه جدي وارد نمايند. در عوض، بخاري براي مناقب معاوية يك باب جداگانهاي را ميگشايد. و عجيب اينكه چون از رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله هيچ منقبتي در خصوص معاويه نمييابد، تنها دو حديث را از يكي از ياران پيامبر صلي الله عليه و آله درباره او ميآورد! آيا هيچ منصفي و آزادهاي اين روش را در نقل تاريخ و حديث، ميپسندد و آن را عادلانه ميداند؟
1) بجاست سخنِ يكي از علماي اهل سنت را در شرح حال ابوهريره، نقل كنيم: «و إن أمر رجال الحديث لعجيب، فإنهم يتناقضون حتى في تطبيق قواعدهم: فبينما هم يجعلون روايات أبيهريرة وغيره من الصحابة - التي لم يسمعوها من النبي - في حكم المرفوع، و يأخذون بها... و إنهم بذلك ليزنون بميزانين و يكيلون بكيلين، و لايسألون عما يفعلون، وكأنّ هذا الامر قد جاءهم فيه نص قاطع من الله أو من رسوله، فهم يخشون أن يخالفوا هذا الامر القطعي أو يخرجوا عليه! على أننا إذا سلمنا جدلا لمن يقول: إن الصحابة كلهم عدول، فإن أباهريرة خاصة - كما قلنا بما حمل تاريخه و ما نال من اتهام رواياته على مدّ الزمن - لا يصح ولا ريب أن تشمله هذه العدالة المطلقة، ولا أن يتفيأ ظلالها. و أعجب من هذا و أغرب، أنهم - و قد جعلوا التدليس و الارسال من أسباب الجرح و التعديل و كان عليهم بذلك أن يجرحوا أبا هريرة من هاتين الناحيتين لأنه كان يدلس و يرسل - تركوه يروى كما يريد، و يتحدث بما يشاء، من غير أن يشك في روايته أحد، أو يجرحه إنسان لأنه صحابي جليل! ...
عناد و تعصب اين دو، تاجايي ادامه مييابد كه از امام صادق عليه السلام كه بخاري فاصله زماني زيادي با آن حضرت نداشت، نيز حديثي نقل نميكند. محمد بناسماعيل بخاري به مدت شش سال تمام در مدينه سكونت داشت تا از خرمن دانش علماي حديث آن زمان خوشه بردارد، آيا ميتوان باور كرد كه بخاري نسبت به اين امام همام - كه چهار هزار شاگرد را در رشتههاي گوناگون تربيت نمود و كتب حديثي پر از فرمايشات ايشان است - شناختي نداشته است؟
بخاري و مسلم از بيش از دوهزار و چهارصد راوي، حديث نقل كردهاند، آيا امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام در حد يكي از اينان نبودند؟! چرا بخاري كه تا عصر امام حسن عسكري عليه السلام ميزيست، در كتاب خود هيچ حديثي از اين امام همام و آباء گرامش عليهم السلام نقل ننموده است؟
اينها همه، از تعصبهاي نابجايي حكايت ميكند كه اين دو نسبت به ائمة اهل بيت عليهم السلام و خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله و انوار هدايت داشته اند.
آري، در برخي موارد هم كه نقل كردهاند، باز عناد و تعصب خودنمايي ميكند، به عنوان مثال، حديثي از امام سجاد عليه السلام نقل كردهاند كه جعلي است و بيشتر چهره اهلبيت عليهم السلام را مخدوش مينماياند. در اين حديث، به دروغ نقل شده است كه حضرت علي عليه السلام و حضرت فاطمه براي نماز خواب ميماندند و به هشدار پيامبر صلي الله عليه و آله اهميتي نميدادند و مورد سرزنش آن حضرت واقع ميشوند!!(1)درحالي كه ميدانيم ساحت آن بزرگواران از اين گونه تهمتها پاك است.
سوم: مهمترين اشكال صحيحين، محتواي آنهاست كه بدون ترديد بزرگترين ضربه را به اعتبار اين دو كتاب وارد ميسازد و آنها را در نزد اهل علم و درايت، بي اعتبار مينمايد. بيان حتي مقداري از اين موضوعات، از حوصله اين كتاب بيرون است. خوانندگان عزيز را به كتابهاي متعددي كه در اين زمينه نگارش يافتهاند (به ويژه اضواء
1) صحيح بخاري 2: 43 (باب التهجد)، شمارة 1127.
علي الصحيحين، اثر آيت الله نجمي، و نيز نقش ائمه در احياي دين، اثر علامه عسكري) ارجاع ميدهيم. اما براي روشن شدن ذهن مخاطب، اشارهاي بسيار گذرا به برخي از اين محتويات - كه خلاف شرع، عقل و منطق است - ميشود:
•در روز قيامت با همين دو چشم. قابل رؤيت است! (1)
1) عن جرير قال: كنا مع النبي صلي الله عليه و آله فنظر إلى القمر ليلة، يعنى البدر. فقال: إنكم سترون ربكم كما ترون هذا القمر... (صحيح بخاري 1: 138«باب فضل صلاة العصر» و 6: 48 «سورة الذاريات» و8: 179 «كتاب التوحيد، باب قول الله تعالى: وجوه يومئذ ناضرة إلى ربها ناظرة» - و نيز بخاري در همين باب مي گويد: قال النبي صلي الله عليه و آله انكم سترون ربكم عيانا - ؛ صحيح مسلم 2: 113 - 114 «باب فضل صلاتي الصبح و العصر»).
1) عن أبي هريرة عن النبي صلي الله عليه و آله قال: خلق الله آدم على صورته... (صحيح بخاري 7: 125 «كتاب الاستئذان، باب بدء السلام»).
2) قال عبد الله: ذكر النبي صلي الله عليه و آله يوما بين ظَهرَيِ الناس المسيح الدجال. فقال: إن الله ليس باعور، الا ان المسيح الدجال أعور العين اليمنى... (صحيح بخاري 4: 141 «كتاب بدء الخلق، باب: واذكر في الكتاب مريم» ؛ صحيح مسلم 1: 107 «باب ذكر المسيح بنمريم») در عقيدة أهل السنة والجماعة: 5 (محمد بن صالح العثيمين) ميگويد: ونؤمن بأن لله تعالي عينين اثنتين حقيقيّتين لقوله تعالي: ( وَاصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنَا وَوَحْيِنَا وَلاَ تُخَاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُواْ إِنَّهُم مُّغْرَقُونَ ) (هود، 37).
3) انس از پيامبر صلي الله عليه و آله نقل ميكند كه فرمود: يلقى في النار و تقول: هل من مزيد؟ حتى يضع (الرب) قدمه. فتقول: قط قط (صحيح بخاري 6: 47 - 48 «باب قوله: هل من مزيد» ؛ صحيح مسلم 8: 152 «باب النار يدخلها الجبارون...»).
4) ...فيأتيهم الجبار في صورة غير صورته التي رأوه فيها أول مرة فيقول: انا ربكم. فيقولون: أنت ربنا؟ فلا يكلّمه الا الأنبياء. فيقول: هل بينكم وبينه آية تعرفونه؟ فيقولون: الساق. فيكشف عن ساقه، فيسجد له كل مؤمن... (صحيح بخاري8 : 182 «كتاب التوحيد، باب قول الله تعالى: وجوه يومئذ ناضرة إلى ربها ناظرة»).
5) ابوهريره گويد: پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: خلق الله الخلق فلما فرغ منه قامت الرحم فأخذت بحقو الرحمن (صحيح بخاري 6: 42 - 43 و 8: 199 ؛ صحيح مسلم 8: 7 «باب صلة الرحم... »).
6) ابوهريره از رسولخدا صلي الله عليه و آله نقل ميكند كه فرمود: ينزل ربنا تبارك وتعالى كل ليلة إلى سماء الدنيا... (صحيح بخاري2 : 47 «باب التهجد باليل» ؛ صحيح مسلم 2: 175 «باب الترغيب في الدعاء» در عقيدة أهل السنة والجماعة (محمد بن صالح العثيمين) ميگويد: و نؤمن بما اخبر به عنه رسوله صلي الله عليه و آله ينزل كل ليلة إلي السماء الدنيا حين يبقي ثلث الليل الأخير، فيقول: من يدعوني فاستجيب له؟ من سيأتي فاعطيه؟ من يستغفرني فاغفر له؟
•ميخندد!(1)
•پيامبر صلي الله عليه و آله فرمودهاند: حضرت ابراهيم عليه السلام فقط در سه جا دروغ گفت!(2)
•حضرت موسي عليه السلام به صورت عزرائيل سيلي زد و او چشم خود را از دست داد!(3)
•پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: پدر من در جهنم است!(4)
•پيامبر صلي الله عليه و آله در مجلس رقص و غنا حاضر شد و عايشه را هم به ديدن و شنيدن دعوت مينمود!(5)
1) ...يضحك الله منه فإذا ضحك منه قال له ادخل الجنة... (صحيح بخاري 8 : 181 «كتاب التوحيد، باب قول الله تعالى: وجوه يومئذ ناضرة إلى ربها ناظرة» ؛ صحيح مسلم 1: 114 «باب معرفة طريق الرؤية»). و نيز از ابيهريره نقل ميكنند كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: يضحك الله إلى رجلين: يقتل أحدهما الآخر، يدخلان الجنة... (صحيح بخاري 3: 210 «كتاب الجهاد... ، باب وجوب النفر... » ؛ صحيح مسلم 6: 40 «باب من قتل كافرا... »).
2) ابوهريره گويد: پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: لم يكذب إبراهيم عليه السلام الا ثلاث كذبات... (صحيح بخاري 4: 112 «كتاب بدء الخلق، باب قوله تعالي: واتخذ الله ابراهيم خليلا» و 6: 121 «كتاب النكاح، باب اتخاذ السراري و من اعتق جاريته» ؛ صحيح مسلم 7: 98 «باب من فضائل ابراهيم الخليل»).
3) عن أبي هريرة قال: ارسل ملك الموت إلى موسى عليه السلام فلما جاءه صكه، ففقأ عينه فرجع إلى ربه فقال: أرسلتني إلى عبد لايريد الموت. قال: فردّ الله إليه عينه (صحيح مسلم 7: 100 «باب من فضائل موسي» ؛ صحيح بخاري 2: 92 و 4: 130 «باب وفاة موسي»).
4) عن انس: ان رجلا قال: يا رسول الله أين أبى؟ قال: في النار. فلما قفى دعاه فقال: إن أبي وأباك في النار (صحيح مسلم 1: 133 «باب في قوله: و انذر عشيرتك الاقربين»).
5) عايشه گويد: جاء حبش يزفنون في يوم عيد في المسجد فدعاني النبي صلي الله عليه و آله فوضعت رأسي على منكبه فجعلت انظر إلى لعبهم (صحيح مسلم 3: 22 - 23 «باب الرخصة في اللعب... »، نووي در شرح صحيح مسلم «6: 186» گويد: «يزفنون... : بفتح الياء واسكان الزاي وكسر الفاء ومعناه: يرقصون»)، و نيز بخاري از عايشه نقل ميكند كه گفت: «لقد رأيت رسول الله صلي الله عليه و آله يوما على باب حجرتي والحبشة يلعبون في المسجد ورسول الله صلي الله عليه و آله يسترني بردائه انظر إلى لعبهم (صحيح بخاري1: 117 «باب اصحاب الحراب في المسجد» و 2: 11 «باب اذا فاته عيد...» و 4: 161 «باب قصة الحبش...» و 6 : 159 «باب نظر المرأة الي الحبش...»).
آنچه بيان شد، اندكي بود از بسيار؛ براي آگاهي بيشتر نسبت به مطالب فوق و بسياري از موارد ديگر، ميتوانيد به كتاب «اضواء علي الصحيحين، محمد صادق نجمي»، مراجعه نماييد.
پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله فرمودند:
أنا مدينة العِلمِ و عليٌّ بابها (1)
من شهر علمم و علي دروازة اين شهر است.
در برخي از نسخههاي حديث، يك جملة تكميلي ديگر هم وجود دارد كه:
فَمَن أراد الْمَدِينة فَليَأتِ الْباب(2)
پس هركس، قصد ورود به اين شهر را دارد، بايد از دروازة آن داخل شود.
يعني ارتباط علمي با پيامبر صلي الله عليه و آله از طريق علي عليه السلام تحقّق پيدا ميكند و لاغير.
برتري حضرت علي عليه السلام بر ساير صحابه از مسايل اساسي و زيربنايي است. اثبات آن ميتواند تا حد زيادي ما را به حقيقت و واقعيت نزديك كند. متأسّفانه بعضي از برادران اهل سنّت آنچنان در غل و زنجير تعصب مذهبي و فرقهاي گرفتارند، كه عليرغم اذعان به واقعيت مذكور، باز هم برخلاف عقل و فطرت و حتي عرف عمومي ميگويند:
1) المستدرك (حاكم نيشابوري) 3 : 126 - 127 ؛ سنن ترمذي 5: 301 «مناقب علي بن ابيطالب» ؛ البداية و النهاية (ابن كثير) 7 : 395 - 396 ؛ الجامع الصغير 1: 415، شمارة 2704 و 2705 ؛ تاريخ بغداد 3: 181، شمارة 1203 و 5: 110، شمارة 2502 و 7: 182، شمارة 3613 و 11: 49 ـ 51 ؛ تاريخ مدينة دمشق 42: 378 - 384.
2) المستدرك (حاكم نيشابوري) 3 : 126 - 127؛ البداية و النهاية 7: 395 - 396 ؛ الجامع الصغير 1: 415، شمارة 2704 و 2705 ؛ تاريخ بغداد 3: 181، شمارة 1203 و 5: 110، شمارة 2502 و 7: 182، شمارة 3613 ؛ تاريخ مدينة دمشق 42: 378 - 384.
اَلحَمدُلله... الَّذِي... قَدَّمَ الْمَفضُولَ عَلَي الْأفضِلِ؛(1)
حمد و سپاس خدايي را كه فرد پايين مرتبه را بر فرد بلند مرتبه و برتر، مقدّم داشت.
اكنون درباره اين حديث نكات زير را تقديم ميكنيم.
نكته اول
احاديثِ كتاب «المستدرك علي الصحيحين» در حد و اندازه اعتبار احاديثي است كه در دو كتاب صحيح بخاري و مسلم نقل شدهاند.(2)ما از ابتداي كتاب همواره بر صحت و اتقان احاديث انتخابي تاكيد داريم؛ چراكه اگر حديثي در نظر طرف مقابل از اعتبار لازم برخوردار نباشد، بحث ادامه نمييابد و طرف خواهد گفت اين حديث يك حديث ضعيف يا مجعول است. اما اگر اعتبار سندي و صحت صدور حديث ابتدا احراز گردد، جايي براي انكار باقي نميماند و بايد روي محتوا بحث كرد. از اين رو ما در ذيل هر حديثي، منابع معتبري كه آن حديث را نقل كردهاند ميآوريم تا هرگونه ترديدي را نسبت به صحت آن برطرف سازيم.
نكته دوم
افضليت حضرت علي عليه السلام بر ساير صحابه از امور مسلمي است كه احاديث فراواني از پيامبر صلي الله عليه و آله آن را تأكيد مينمايند.
در اينجا فقط به برخي از اين احاديث، اشاره ميكنيم:
1.در ذيل آيه شريفه 19 سوره توبه، مفسّران معروف اهل سنّت حديثي را به شرح زير - با اختلاف اندكي در تعابير - نقل ميكنند:
1) شرح نهج البلاغه (ابن ابي الحديد) 1: 3.
2) در برخي از كتب اهل سنّت نويسندة اين كتاب (حاكم نيشابوري) به تشيع و رافضيگري متّهم شده است؛ نگاه كنيد به، لسان الميزان5 : 232 ؛ به نظر ميرسد دليل اصلي زدن اين اتّهام به حاكم (كه مذهبش شافعي است) احاديثي است كه به خاطر عدم تعصّبش در فضيلت علي عليه السلام در كتاب مستدرك خويش آورده است.
لَمّا افْتَخَر طَلحَة ابن شَيبة وَالعبَّاس، فَقال طَلحة: أَنَا أَولي بِالبَيت، لِأنَّ المِفتاحَ بِيَدي، وَقال العبَّاس: أَنَا أَولي، أنا صَاحِبُ السِّقَايَة وَالقَائِمُ عَلَيها،
فَقال عَليٌّ عليه السلام :
أَنَا أَوَّلُ النَّاس إيمَاناً وَأكثرُهُم جِهاداً؛ فَأنزَلَ اللهُ تَعالي هَذه الآية [( أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِندَاللهِ وَاللهُ لايَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (1)] لِبَيان أفضَلية الإمام عَلي بن ابيطالب (2)
هنگامي كه طلحه بن شيبه و عباس بن عبدالمطلب به يكديگر فخر ميفروختند و طلحه ميگفت كه من به خانه كعبه سزاوارترم؛ چراكه كليد كعبه در دست من است! و عباس ميگفت: من سزاوارترم؛ چراكه سقايت و آب رساني به حجاج در اختيار من است و سرپرستي آن با من ميباشد!
اميرالمؤمنين علي عليه السلام فرمود: من اول كسي هستم كه ايمان آوردم و بيشتر از هر كسي در راه خدا جهاد كردم!
در اين هنگام اين آيه [آيا سيراب كردن حجاج و آباد ساختن مسجدالحرام را همانند عمل كسي قرار داديد كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده و در راه او جهاد كرده است؟ اين دو نزد خدا مساوي نيستند و خداوند گروه ظالمان را هدايت نميكند] براي بيان افضليت امام علي عليه السلام نازل شد.
اين آيه شريفه روي همان دو موضوعي كه حضرت علي عليه السلام آنها را سبب افضليت خود ميشمارد (يعني ايمان به خدا و جهاد در راه او) تمركز دارد و كلام حضرتش را تأييد
مينمايد و ميفرمايد كه سقايت حجاج و كليدداري كعبه هيچگاه قابل مقايسه با ايمان به خدا و جهاد در راه او نيست و با آن برابري نميكند.
آيات زيادي بر ايمان حضرت علي عليه السلام مُهر تأييد ميزنند.
براساس نقل مفسّران در آيه شريفه:
( أَفَمَن كَانَ مُؤْمِنًا كَمَن كَانَ فَاسِقًا لايَسْتَوُونَ (1)
آيا كسي كه مومن است همچون كسي است كه فاسق است؟! هرگز اين دو مساوي نيستند.
منظور از مؤمن، وجود شريف حضرت علي عليه السلام است و منظور از فاسق، نيز «وليد» ميباشد. (2)
نيز در جنگ خندق، آنگاه كه حضرت علي عليه السلام عازم ميدان گرديد تا با عمرو بنعبدود - كه صداي «هل من مبارز» او گوش همه را كر كرده بود - مبارزه كند، پيامبر صلي الله عليه و آله با تعبير زيبايي فرمود:
بَرَزَ الإيمانُ كُلُّه إلي الشِّرك كُلُّه؛(3)
امروز تمام ايمان در مقابل تمام شرك قد برافراشت.
اين تعبير پيامبر صلي الله عليه و آله در حقيقت علي عليه السلام را به منزله «تمام ايمان» ميداند كه تاييدي است بر آيات شريفه قرآن.
1) سورة سجده (32) آية 18.
2) جامعالبيان (طبري) 21: 68 ؛ تفسير القرآنالعظيم (ابنكثير) 6 : 329 ؛ اسبابالنزول (واحدي) : 362 - 363 ؛ شواهدالتنزيل (حسكاني) 1: 572 ؛ انسابالاشراف (بلاذري) : 148، شمارة 150 ؛ الدرالمنثور 5: 178 ؛ الجامع لأحكام القرآن (قرطبي) 14: 105.
3) شرح نهج البلاغه، ابن ابيالحديد 13: 261 و 13: 285 و 19: 61 ؛ العثمانية : 324 ؛ ينابيعالمودة 1: 281 (الباب الثالث و العشرون).
2.در روايات متعددي از اميرالمؤمنين عليه السلام به «أقضيالناس» تعبير شده است؛ يعني علي عليه السلام در امر قضاوت نه تنها در بين اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله كه در بين تمام مردم برترين است.
روايات، تعابير مختلفي را در اين باره ارائه دادهاند:
•عَليٌّ أقضَاكُم.(1)
•أقضَاهُم عَليٌّ. (2)
•أقضي أهلِ الْمَدِينَة عَليٌّ. (3)
برخي از منابع اين روايات عبارتند از:
•الصواعق المحرقه، ابنحجر 1: 110 و 2: 358 (الفصل الثاني: في فضائله).
•انساب الاشراف (بلاذري) : 97 (باب كونه عليه السلام اقضي الامة)، شمارة 22.
•تاريخ الخلفاء، سيوطي 1: 133 (الخليفة الرابع: عليبن ابيطالب).
•ينابيع المودة 2: 405 (الفصلالثالث في ثناء الصحابة و السلف علي عَلِيُّ عليه السلام )، شمارههاي 63 و 64 و 68.
•اُسدالغابة في معرفة الصحابة 3: 597 (باب علمه عليه السلام ).
قضاوتهاي آن حضرت آنقدر عجيب، شگفت انگيز و جالب است كه كتابهاي زيادي در اين خصوص به نگارش درآمده است و قضاوتهاي امام را ذكر كردهاند. بارها حضرت به درخواست خلفاي ثلاثه، اقدام به قضاوت ميكردند و معضل يا معماي پيش آمده را آنچنان به سهولت حل ميكردند كه همه اصحاب و اطرافيان و حتي خود خلفاء در حيرت و شگفتي فرو ميرفتند.
1) فتحالباري (ابنحجر) 10: 487 ؛ شرح نهجالبلاغه ابنابيالحديد1: 18 و 7: 219 ؛ المواقف3: 627.
2) تاريخ مدينة دمشق 65: 388، شمارة 8437 ؛ المحلي (ابن حزم) 9: 296 ؛ السنن الكبري (بيهقي) 10: 269 ؛ الاستيعاب 3: 1102، شمارة 1855.
3) المستدرك (حاكم نيشابوري) 3: 135 ؛ فتحالباري (ابنحجر) 8: 127 ؛ تاريخالاسلام (ذهبي) 3: 638 (باب علي بنابيطالب).
اين تعبير را بارها از خليفه دوم نقل كردهاند كه گفت:
لَولا عَليٌّ لَهَلَك عُمر؛(1)
اگر علي عليه السلام نبود، هرآينه عمر هلاك ميشد.
و نيز از او نقل شده كه ميگفت:
أعُوذُ بالله أن أعيشَ فِي قَوم لَستَ فِيهِم يا أبَا الْحَسن. (2)
3.حاكم نيشابوري روايتي را نقل ميكند كه بسيار شايانِ توجه است و جا دارد تا در يك بخش جداگانه به آن پرداخته شود. اهميت اين روايت در اين است كه شخصي مثل «سعد بن ابي وقاص» (وي پدر عمربن سعد است كه در كربلا فرمانده لشكر ابن زياد - عليهمااللعنة - بود) كه از دشمنان امام علي عليه السلام بود، به مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام شهادت ميدهد. اين حقيقت، انسان را به ياد آن ضربالمثل عرب مياندازد كه:
الفضل ما شهدت به الاعداء؛
فضيلت آن است كه دشمن نسبت به آن گواهي ميدهد.
اكنون به متن اين حديث - كه خود گوياي همه چيز است - توجه كنيد:
عَن قَيس بن أبيحازم، قَال: كُنتُ بِالمَدينة فَبينا أنا أطوفُ فِي السوق إذ بَلغتُ أحجارَ الزيت، فَرأيتُ قَوماً مُجتمعين عَلى فَارس قَد رَكب دابّة، وَهُو يَشتَمُّ عَلي بن أبيطالب، وَالنَّاس وُقوف حَواليه إذ أقبلَ سَعد بن أبيوقَّاص فَوقف عَليهم، فَقال: مَا هَذا؟ فَقالُوا: رَجلٌ يَشتَمُ عَلي بن أبيطالب!
1) الفصول المهمة(ابن صباغ) 1: 201 ؛ ينابيع المودة 1: 216، شماره 28 و 3: 147 ؛ ذخائر العقبي(طبري): 82 ؛ الاستيعاب 3: 1103 (باب علي بنابيطالب عليه السلام )، شماره 1855 ؛ تأويل مختلف الحديث (ابن قتيبة) : 241 ؛ شرح نهج البلاغة (ابن ابي الحديد) 1: 18 ؛ نظم درر السمطين: 130 (مناقب الامام اميرالمؤمنين...) ؛ المواقف 3: 627 ؛ فيض القدير (مناوي) 4: 470 (حرف العين) ؛ تفسير سمعاني5: 154؛ مفاتيح الغيب (تفسير فخر رازي) 21: 380 (سورة اسراء، آيات 73 - 75).
2) المستدرك (حاكم نيشابوري) 1: 457 - 458 ؛ كنزالعمال 5: 178 ؛ الدرالمنثور 3: 144 ؛ مفاتيح الغيب (تفسير فخر رازي) 32: 212.
فَتقدم سَعد، فَأفرجُوا لَه حَتَّى وَقف عَليه فَقال: يَا هَذا، عَلي ما تَشتَمُّ عَلي بن أبيطالب؟ ألميَكُن أوَّلُ مَن أسلَم؟ ألميَكُن أوَّلُ مَن صَلَّى مَع رسول الله صلي الله عليه و آله ؟ ألميَكُن أزهَدَ النَّاس؟ ألميَكُن أعلمَ النَّاس؟ وَذكر حَتَّى قال: ألميَكُن خَتن رسول الله صلي الله عليه و آله عَلى ابنته؟ ألميَكُن صاحِبَ رايَة رسول الله صلي الله عليه و آله فِي غَزواته؟
ثُم استقبَلَ القِبلة وَرَفع يَديه، وَقَال: اللَّهُمَّ إنَّ هذا يَشتَمُ وَليّاً مِن أولِيائكَ، فَلاتفرق هَذا الجَمع حَتَّى تُرِيَهُم قدرتك.
قَال قَيس: فَوالله مَا تَفرقنا حَتَّى سَاخت بِه دابته، فَرمته على هَامته فِي تِلكَ الأحجار، فَانفلق دماغه ومَاتَ؛ (1)
قيس بن ابيحازم ميگويد: در بازار مدينه گشت ميزدم كه به احجارالزيت رسيدم. عدهاي را ديدم كه دور سوارهاي حلقه زدهاند. اين سوار، به علي بن ابيطالب عليه السلام دشنام ميداد و مردم دور او را گرفته بودند.
در اين هنگام سعدبن ابيوقاص از راه رسيد. در كنار جمعيت ايستاد و پرسيد: موضوع چيست؟
گفتند: مردي است كه به علي عليه السلام دشنام ميدهد. راه را بر او گشودند، سعد جلو آمد و گفت: اي مرد، به چه دليل علي بن ابيطالب عليه السلام را دشنام ميدهي؟ آيا او اول كسي نبود كه اسلام آورد؟ آيا اول كسي نبود كه با رسول الله صلي الله عليه و آله نماز گزارد؟ آيا زاهدترين مردم نبود؟ آيا داناترين مردم نبود؟ و ادامه داد تا اينكه گفت: آيا او داماد پيامبر صلي الله عليه و آله و همسر دختر او نبود؟ آيا صاحب پرچم رسول الله صلي الله عليه و آله در نبردهايش نبود؟
سپس سعد رو به قبله كرد و دستهايش را بلند نمود و گفت: خداوندا اين مرد وليي از اولياي تو را دشنام ميدهد، اين جمع را پراكنده نكن تا قدرتت را به
1) المستدرك (حاكم نيشابوري) 3 : 499 (استجابة دعاء سعد في حق راكب سبّ عليّا عليه السلام ) شمارة 6121.
ايشان بنماياني! قيس ميگويد: پس به خدا قسم ما پراكنده نشده بوديم تا اينكه مركب اين مرد، رَم كرد و او را به آن سنگها زد به طوري كه مغزش از هم متلاشي شد و مرد.
نكته سوم
پس از آنكه درباره برتري اميرالمؤمنين علي عليه السلام ، مطالبي اِرائه گرديد، بر ميگرديم به اصل حديث هشتم كه به يكي از زمينههاي برتري آن حضرت بر ساير صحابه اشاره دارد و آن علم ايشان است.
اگرچه آن حضرت از حيث فضايل اخلاقي، سجاياي نفساني و مكارم ديگر، سرآمد همه صحابه و مردم - به جز وجود نازنين پيامبر صلي الله عليه و آله - بود؛ يعني ايشان با تقواترين، شجاعترين، صبورترين، عابدترين، زاهدترين، متواضعترين، پركارترين، دلسوزترين به امت، با سخاوتترين، با گذشتترين و... مردم عصر خود به شمار ميآمد، و هنوز هم در همه آن جهات برترين همة انسانهاست، و تمام اينها را ميتوان با دليل و مدرك از قرآن، سنت و تاريخ اسلام به اثبات رساند؛ اما برتري ايشان در زمينه علمي، از اموري است كه با ساير صفات ايشان متفاوت است. به عبارت ديگر، همين صفت اخير به تنهايي كافي است تا همگان براي پيروي از ايشان دليل كافي، عقلاني و منطقي داشته باشند.
رجوع غير متخصص به متخصص امري پذيرفته شده در نزد تمام اقوام و ملل دنياست. هيچ كس را نميتوان يافت كه فرد غيرمتخصص را به جهت مراجعه به متخصص، سرزنش و ملامت نمايد.
اگر فردي به بيماري صعب العلاجي مبتلا شود و براي درمان آن تحقيق كند و سرانجام به متخصصترين پزشكان - كه همه بر تخصص و برتري او اتفاق نظر دارند - مراجعه كند، نه تنها سزاوار ملامت و سرزنش نيست كه تاييد همگان را نيز به دنبال دارد. به عكس، اگر در چنين شرايطي و علي رغم دسترسي به چنان پزشكي، به فردي كه به مراتب پايينتر از اوست مراجعه نمايد، مورد ملامت ديگران قرار خواهد گرفت كه چرا با وجود متخصص، به فردي غير متخصص مراجعه كرده است.
اگر ما بتوانيم اثبات كنيم كه پس از وجود گرانقدر رسول خدا صلي الله عليه و آله اميرالمؤمنين علي عليه السلام - نسبت به دين مقدس اسلام و قرآن و سنت پيامبر عظيمالشأن - برترين و متخصصترين اصحاب ـ بلكه همه انسانها در همه اعصار و امصار ـ ميباشد، ديگر دليل و مجالي براي مراجعه به غير ايشان باقي نميماند.
منظور از مراجعه، صرفاً اظهار علاقه و محبت نيست؛ چراكه اين اظهار محبت و دوستي اگرچه لازم است ولي كافي نيست، بلكه منظور اين است كه علي عليه السلام را پس از پيامبر صلي الله عليه و آله ، مرجع ديني خود بدانيم و به دستوراتش عمل نماييم. عين همان رفتاري را كه با يك متخصص در پيش ميگيريم و دستوراتش را به كار ميبنديم و حتي در برابر آنها چون و چرا نميكنيم، همين رفتار را بايد نسبت به علي عليه السلام داشته باشيم.
اكنون سؤال اساسي اين است كه چه دليلي بر برتري علي عليه السلام بر همه انسانها، از نظر علمي واحاطه بر دين، وجود دارد؟ در پاسخ به اين سؤال مهم و اساسي، ما از ميان دهها و صدها دليل قرآني و روايي، صرفا به ذكر يك حديث بسنده كرديم كه در ابتداي بحث ذكر گرديد.
در اين حديث، حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله به صراحت، خود را به شهر علم و دانش تشبيه مينمايد و سپس ميفرمايد علي عليه السلام به منزله دروازة آن شهر است و هر كس قصد ورود به شهر را دارد، بايد از در آن وارد شود.
ما به عنوان يك مسلمان مگر آرزويي جز اين داريم كه به علم الهي و بيكران پيامبر صلي الله عليه و آله دست يابيم و از آن خرمن، خوشهاي برگيريم و از آن چشمه گوارا جرعهاي بنوشيم؟ از طرفي راه دستيابي به آن مخزن علم و دستورات متعالي رسول اكرم صلي الله عليه و آله - طبق فرموده خود آن حضرت - وجود مقدس اميرالمؤمنين عليه السلام است.
گرچه، رسولخدا صلي الله عليه و آله فرصت نيافتند در طول 23 سال - كه 13 سال آن را در شرايط خفقان مكه سپري شد و 10 سال ديگر را در حال دفاع از كيان اسلام و مسلمين به سر بُرد و در دهها غزوه شركت نمود - تمام تعاليم اسلام را از ريز و درشت به تمام مسلمانان انتقال دهند؛ ولي با انتقال آن گنجينه علم به سينه وصي و جانشين خود، يعني علي بن
ابيطالب عليه السلام فرصت دستيابي به آن علوم را براي بشريت فراهم آوردند. به همين دليل است كه حضرت علي عليه السلام در يكي از فرمايشات خويش ميفرمايند:
عَلَّمَني رسولالله صلي الله عليه و آله ألفَ بَاب مِن الْعِلم يَفتَحُ لي مِن كُلِّ بَاب ألفَ بَاب؛(1)
پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله هزار باب علم و دانش را به من آموختند كه از هر باب آن،
هزار باب ديگر براي من گشوده ميشود.
فهم درست معناي اين احاديث براي ما دشوار است؛ چراكه منبع اين علوم خداوند است و بدون تعليم و تعلم و صرفا از جانب او به سينه پر گنجايش رسول خدا صلي الله عليه و آله نازل ميگردد. اگر هر باب علم را يكي از علوم بشري به حساب آوريم، براساس متن روايت، حضرت علي عليه السلام ، يك ميليون از اين علوم را با انتقال پيامبر صلي الله عليه و آله به ايشان، دريافت نمود و اين، امر عجيبي است.
به همين دليل علي عليه السلام با قاطعيت ميفرمايند: «سَلوني قبلَ أن تفقدوني»؛(2)از من بپرسيد قبل از آنكه مرا از دست بدهيد.
آيا در ميان صحابه پيغمبر صلي الله عليه و آله كسي ديگري را سراغ داريم كه حضرت، او را باب دانش خود معرفي كرده باشد؟
[بگذريم از اينكه احاديث مجعولي به نام پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله جعل گرديد كه ايشان نسبت به برخي از اصحاب خود فرمودهاند: «من شهر علمم و علي عليه السلام دروازه آن شهر و آنها سقف آن شهر هستند!!» چنين احاديثي خود گوياي مجعول بودنشان هستند. بشر در گذشته براي شهرها درب و برج و حصار قرار ميداد، ولي تاكنون شنيده نشده است كه شهري داراي سقف باشد!]
1) مفاتيح الغيب، فخر رازي8 : 200 (سوره آل عمران، آيات 33 - 34) ؛ كنزالعمال 13: 114 - 115، حديث 36372 نظم درر السمطين : 113 ؛ تاريخ مدينة دمشق 42: 385 ؛ سير اعلام النبلاء 8 : 24 ؛ ميزان الاعتدال (ذهبي) 1: 624، شمارة 2392.
2) شرح نهجالبلاغه (ابنابيالحديد)2: 286 و 6 : 136 و 7: 46 و 13: 101 (خطبة 235) ؛ كنزالعمال 13: 165، شمارة 36502 و 14: 612، شمارة 39709 ؛ تاريخ مدينة دمشق 17: 335 و 42: 397.
آيا در بين صحابه رسول الله صلي الله عليه و آله فردي را سراغ داريم كه حتي كسي مثل عايشه - كه دل خوشي از حضرت علي عليه السلام نداشت و حتي در جنگ جمل عليه ايشان سوار بر ناقه شد - درباره احاطه علمي، تفوق و برتري حضرت علي عليه السلام بگويد:
عليٌّ أعلَمُ النَّاسِ بِالسُّنـَّةِ؛(1)
علي آگاهترين مردم به سنّت [رسول خدا صلي الله عليه و آله ] است.
اين شهادت عايشه، اعتراف بزرگي از سوي كسي است كه در خانه پيامبر صلي الله عليه و آله ميزيست و اهل سنّت براي ايشان احترام ويژهاي قائلاند. اگر واقعا چنين است كه آگاهترين فرد به سنت پيامبر صلي الله عليه و آله ، علي عليه السلام است، چرا در تبعيت از ايشان درنگ كنيم؟ چه توجيهي براي عدم تبعيت داريم؟ آيا توجيه ابن ابيالحديد معتزلي - كه ميگويد: «خداوند چنين مقدر نموده است تا غيرمتخصص برمتخصص پيش بيفتد» - صحيح است؟ آيا خداوند چنين كرد يا آن دسته از ياراني كه خيلي زود فرمايشات پيامبر صلي الله عليه و آله را از ياد بردند؟ چرا اشتباه مخلوق را به حساب خالق ميگذاريد؟
در باب افضليت علمي اميرالمؤمنين علي عليه السلام سخن بسيار و مجال اندك است. براي حسن ختام اين مبحث، از كلام وحي و آخرين معجزه ماندگار پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله آياتي را نقل ميكنيم. ممكن است در باب احاديث شبههاي بشود ولي آيات قرآن را نميتوان ناديده انگاشت.
خدايتعالي ميفرمايد:
( وَيَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُواْ لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفَى بِاللّهِ شَهِيدًا بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ (2)
آنها كه كافر شدند ميگويند: تو پيامبر نيستي! بگو: گواهي خداوند و كسي كه علم كتاب نزد اوست، ميان من و شما كافي است.
در اين آيه شريفه، خداوند به پيامبرش ميفرمايد كه به كفار بگو براي اثبات رسالت من دو تا گواه وجود دارد:
يكي خداوند، و ديگري كسي كه «علم كتاب» نزد اوست. در ميانِ مفسّران اختلاف است كه مراد از اين شاهد دوم كيست؟ برخي گفتهاند مراد، علما و دانشمندان يهود و نصاري - از قبيل عبدالله بن سلام - هستند كه دانش كتاب تورات و انجيل را دارند. اما جمع زيادي از مفسّران اهل سنّت، و قاطبه مفسّران شيعه معتقدند مراد از اين فرد، شخص اميرالمؤمنين علي بنابي طالب عليه السلام است كه شاهد بر نبوت و رسالت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ميباشد. شخصي ميگويد به امام باقر عليه السلام عرض كردم مردم گمان ميكنند كسي كه نزد او علم كتاب است، عبدالله بن سلام است! آن حضرت فرمود:
إنَّمَا ذَلك عَلي بن ابيطالب (1)
همانا آن شخص فقط علي بن ابيطالب عليه السلام است.
بنابراين، منظور آيه، نميتواند اشخاصي مثل عبدالله بن سلام، سلمان فارسي و غير آنها باشد؛ چراكه اين افراد همه در مدينه اسلام آوردند و اين آيه - و همة آياتِ سوره رعد - مكي است.
«علم الكتاب» چيست؟ در اينكه مراد از «الكتاب» در اين آيه شريفه چيست، نظرات مختلفي اِرائه شده است. بعضي معناي آن را «همين قرآن» دانستهاند. بعضي گفتهاند مراد لوح محفوظ است، و برخي گفتهاند مراد اسم اعظم خداوند است. اما هرچه باشد حاكي از اهميت آن شخص و گستردگي دانش اوست. دليل اين مطلب، اين آيه است كه ميفرمايد:
1) الجامع لاحكام القرآن (قُرْطُبي) 10: 336 ؛ الكشف و البيان (تفسير ثعلبي) 5: 303 ؛ ينابيع المودة 1: 305 - 309 (الباب الثلاثون في تفسير قوله تعالي: قل كفي... ) و 2: 250، شمارة 703 ؛ شواهد التنزيل (حسكاني) 1: 400 - 405 (ذيل آية آخر سورة رعد).
( قَـالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْـمٌ مِّنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْـلَ أَن يَرْتـَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ (1)
كسي كه به بخشي از كتاب آگاهي داشت (آصف بن برخيا) گفت: من آن (تخت) را قبل از آنكه پلك چشمت به هم بخورد نزدت ميآورم.
امام باقر عليه السلام فرمودند:
اسم اعظم الهي هفتاد و سه حرف است كه آصف بن برخيا تنها با دانستن يك حرف چنين قدرت نمايي كرد.(2)
بنابراين، اگر كسي كه بخشي از علم كتاب را ميداند، تخت بلقيس را در يك آن حاضر ميكند، پس كسي كه تمام علم كتاب را ميداند [براساس روايات صحيح، حضرت علي عليه السلام ] چه قدرتي دارد؟ امام صادق عليه السلام ميفرمايند:
آگاهي كسي كه بخشي از علم را داشت، نسبت به علم علي عليه السلام مثل مقدار آبي است كه بر بال يك مگس باشد نسبت به دريا.(3)
بر اين اساس است كه در روايات زيادي ميخوانيم كه امامان معصوم عليهم السلام خارج از قيد زمان و مكان، در مناطقي حاضر ميشدند؛ مثلاً:
•امام جواد عليه السلام در لحظه شهادت پدرش از مدينه به طوس رفت.(4)
•امام سجاد عليه السلام در زمان اسارت به كربلا رفت و بدن پدرش امام حسين عليه السلام را دفن كرد.(5)
•امام حسين عليه السلام قبل از شهادت، قبضه خاكي از كربلا برداشت و در مدينه به اُمسلمه داد. (6)
بنابراين، طيُّ الأرض (كه به جاي پيمودن و طي كردن مسافتي طولاني، زمين در زير پاي اهلش پيچيده ميگردد و در مدتي اندك به مقصد ميرسد) و حركت برق آسا براي امامان عليهم السلام سابقه دارد و امري كاملاً امكان پذير است.
از ابوثابت (غلام آزاد شده ابوذر غفاري) روايت شده كه گفت: بر اُمّ سَلَمه ـ همسر پيامبر صلي الله عليه و آله ـ وارد شدم، ديدم كه ميگريد و از علي عليه السلام ياد مينمايد و ميگويد: از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله شنيدم كه ميفرمود:
علي مع الحق و الحق مع علي؛(1)
علي عليه السلام با حق است و حق با علي عليه السلام است.
اگرچه متن اين حديث بسيار شفاف، رسا و گويا است و از حيث دلالت داراي هيچگونه ابهامي نيست، اما مطالب مرتبط زيادي وجود دارد كه در قالب نكاتي به آنها خواهيم پرداخت.
نكته اول
اين حديث از نظر سند كاملا متقن و صحيح است و اهل تحقيق از شيعه و سني به صحت اين حديث قائلاند. منابع معتبر بسياري از اهل سنت - صرف نظر از منابع شيعي(2)- اين حديث را نقل كردهاند. در ذيل حديث، برخي منابع را نقل كرديم، اما براي اطمينان بيشتر مخاطب، منابع ديگري را هم نقل ميكنيم كه نشان دهنده تواتر معنوي اين حديث است.
1) تاريخ بغداد 14: 322، شمارة 7643 ؛ تاريخ مدينةدمشق 42: 449 ؛ در مجمعالزوائد (7: 235 - 236) عبارت چنين است: «عَلِيٌّ مع الحق أو الحق مع عَلِيٌّ حيث كان» و در همان مدرك (9: 134 - 135، باب الحق مع علي) چنين آمده است: «عَلِيٌّ مع القرآن والقرآن مع عَلِيٌّ لا يفترقان حتى يردا على الحوض»، و نيز آمده است: «كَانَ عَلِيٌّ عَلَى الحق، من اتبعه اتبع الحق، ومن تركه ترك الحق، عهد معهود قبل يومه هذا» ؛ الامامة و السياسة (دينوري) 1: 73.
2) بحارالانوار 29: 343، (در برخي منابع، در ادامة روايات آمده است: «يدور حيثما دار»، بحارالانوار 10: 432 و 445 و 450، باب 26، و 28: 368).
با اين توضيح كه در اين منابع ممكن است عين همين عبارت به كار نرفته باشد، ولي مضمون و محتوا يكي است.
1.فخر رازي در كتاب تفسير خود (مفاتيح الغيب 1: 180) در بحث ادلة جهر «بسم الله الرحمن الرحيم» ، ذيل دليل پنجم ميگويد:
ومن اقتدي في دينه بعلي بن أبيطالب، فقد اهتدي؛ والدليل عليه قوله عليه السلام: اللهم ادر الحق مع علي حيث دار؛
هركس كه در دين خود به علي بن ابيطالب عليه السلام اقتدا كند همانا به هدايت رسيده است و دليل اين مطلب اين فرمايش پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله است كه فرمود: خداوندا حق را با علي - هر جا كه باشد - همراه كن.
2.ساير منابعي كه اين مضمون را آوردهاند عبارتند از:
•فيض القدير (مناوي) 6 : 474، شمارة 9640.
•المعجم الكبير (طبراني) 23: 329 - 330 و 395 - 396 (مالك بن جعونة... ).
•كنز العمال 11: 621 ، شمارههاي 33016 و 33018.
•مسند ابي يعلي 2: 318، شمارة 78 (1052).
•ميزان الاعتدال (ذهبي) 4: 217، شمارة 8911 .
•التوفيق الرباني في الرّد علي ابن تيمية الحراني : 87 (فائدة).
•شرحنهجالبلاغه، ابنابيالحديد2: 297 (ذيلخطبة37) و 18: 72 (ذيلنامة77).
براي تحقيق بيشتر و آشنايي با منابع ديگر، به كتاب الغدير اثر علامه اميني (3: 251 - 253) مراجعه كنيد.
نكته دوم
در اينجا حضرت رسول صلي الله عليه و آله تعبير به «حق با علي عليه السلام و علي عليه السلام با حق است» مينمايند ولي تعابير ديگري كه در همين راستاست و از ناحيه پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله روايت شده به اين شرح است:
به اين روايت توجه كنيد:
عن أبي ثابت مولي أبي ذر قال: كنت مع علي رضي الله عنه يوم الجمل فلما رأيت عائشة واقفة دخلني بعض ما يدخل الناس فكشف الله عني ذلك عند صلاة الظهر فقاتلت مع أميرالمؤمنين فلما فرغ ذهبت الي المدينة فأتيت امسلمة فقلت: اني والله ما جئت اسأل طعاما و لا شرابا ولكني مولي لابي ذر فقالت: مرحبا. فقصصت عليها قصتي، فقالت: اين كنت حين طارت القلوب مطائرها؟ قلت: الي حيث كشف الله ذلك عني عند زوال الشمس، قالت: احسنت، سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله يقول: علي مع القرآن والقرآن مع علي لنيتفرقا حتي يردا علي الحوض؛ (1)
ابيثابت، آزاد شده ابوذر، نقل ميكند كه در واقعه جمل با عليبن ابيطالب عليه السلام بودم. زماني كه عايشه را در آن طرف ديدم در دلم شبههاي - كه در دل مردماني وارد ميشود - ايجاد شد كه خداوند آن را در هنگام نماز ظهر برطرف كرد. در كنار علي عليه السلام جنگيدم و پس از خاتمه جنگ به مدينه نزد امسلمه رفتم و گفتم كه من غلام ابوذر هستم و براي غذا و يا آشاميدن اينجا نيامدهام. گفت: خوش آمدي. سپس داستان خود را گفتم. امسلمه گفت: در هنگامي كه همه قلبها در جاي خودشان پرواز ميكردند كجا بودي؟ گفتم: جايي كه هنگام نماز ترديد و اندوه از من دور شد. گفت: آفرين، از پيامبر صلي الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: علي با قرآن است و قرآن با علي و از هم ديگر جدا نميشوند تا در روز قيامت در كنار حوض برمن وارد شوند.
سپس حاكم نيشابوري درباره اين حديث ميگويد: «هذا حديث صحيح الاسناد»؛ اين حديث از نظر سند صحيح است.
1) المستدرك (حاكم نيشابوري) 3: 124، شمارة 4628.
اين تعبير كه «علي عليه السلام با قرآن است»، درست مثل اين است كه گفته شود: «علي عليه السلام با حق است» و يا اگر گفته ميشود: «قرآن با علي عليه السلام است»، مثل اين است كه گفته شود: «حق با علي عليه السلام است». از اين جهت، اين حديث تاكيدي بر حديث مورد نظر ماست.
2.«هركس از علي عليه السلام جدا شود از پيامبر صلي الله عليه و آله جدا شده است.»
به متن حديث توجه كنيد:
يا علي من فارقني فقد فارق الله و من فارقك يا علي فقد فارقني؛(1)
اي علي، هركه از من جدا شود از خداوند جدا شده است، و هر كه از تو يا علي جدا شود، از من جدا شده است. (در نتيجه كسي كه از علي عليه السلام جدا شود از خداوند جدا شده است.)
همين حديث را افراد زير نيز نقل كردهاند:
•احمد بن حنبل در «فضائل الصحابة» 2: 570، شمارة 962.
•ابن عساكر در «تاريخ مدينة دمشق» 42: 307.
•طبراني در «المعجم الكبير» 12: 323، از قول عبدالله بن عمر.
•متقيهندي در «كنزالعمال»11: 614، شمارههاي 32974، 32975 و 32976.
•قندوزي در «ينابيع المودة» 1: 173 و 2: 156 (440).
•مناوي در «فيض القدير» 4: 470 (حرف العين).
سپس حاكم نيشابوري درباره اين حديث ميگويد:«صحيح الاسناد ولم يخرجاه»؛(2)اين حديث از نظر سند صحيح است ولي بخاري و مسلم آن را نقل نكردهاند. (چرا؟ نميدانيم!)
3.يكي از القاب اصلي و انحصاري اميرالمؤمنين علي عليه السلام بر اساس فرمايش پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله «فاروق» است؛ يعني آن حضرت مرز جدايي بين حق و باطل است، هرچه از علي عليه السلام و هر كه با علي عليه السلام و در جبهه اوست، حق است و مابقي باطل.
متن روايت پيامبر صلي الله عليه و آله چنين است:
إن هذا أول من آمن بي، و هو أول من يصافحني يوم القيامة، و هذا الصديق الأكبر، و هذا فاروق هذه الأمة، يفرق بين الحق و الباطل، و هذا يعسوب المؤمنين والمال يعسوب الظالم؛(1)
اين (علي عليه السلام ) اولين كسي است كه به من ايمان آورد و او اول كسي است كه روز قيامت با من مصافحه خواهد كرد. اين علي عليه السلام «صديق اكبر» است و اين علي عليه السلام «فاروق اين امت» است كه بين حق و باطل جدايي مياندازد. (يعني علي عليه السلام معيار حق و باطل است.) و اين علي رئيس و زمامدار مؤمنان است، و مال زمامدار ستمگر است.
نكته سوم
با مراجعه به آيات قرآن در مييابيم كه كلمه «حق» در بسياري از موارد به معناي «درستي و حقانيت»در مقابل كلمه«باطل»بهكار رفته است. برخي ازاين نمونهها عبارتند از:
( يَاأَهْلَ الْكِتَابِ لِمَتَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ (2)
اي اهل كتاب، چرا حق را به باطل مشتبه ميسازيد و حقيقت را ميپوشانيد در صورتي كه خود (به حقانيت آن) آگاهيد.
( لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَيُبْطِلَ الْبَاطِلَ وَلَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ (1)
تا حق را محقق كند و باطل را نابود سازد، هرچند بدكاران را خوش نيايد.
( فَذَلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمُ الْحَقُّ فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاَلُ فَأَنَّى تُصْرَفُونَ ؛(2)
اين است خدا، پروردگار حقيقي شما، و بعد از حق، جز گمراهي چه خواهد بود؟ پس به كدامين سوي، باز گردانيده ميشويد.
( قُلْ هَلْ مِن شُرَكَآئِكُم مَّن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ قُلِ اللهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ أَفَمَن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنيُتَّبَعَ أَمَّن لايَهِدِّيَ إِلاَّ أَنيُهْدَى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ؛(3)
بگو آيا هيچيك از معبودهاي شما كسي را به راه حق هدايت تواند كرد؟ بگو تنها خداست كه به راه حق هدايت ميكند. آيا آن كه به راه حق رهبري ميكند سزامند به پيروي است يا آن كس كه خود هدايت نميشود مگر هدايتش كنند؟ پس شما را چه شده؟ چگونه قضاوت ميكنيد؟
( وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا ؛(4)
و بگو كه حق آمد و باطل نابود شد، همانا كه باطل نابود شدني است.
( ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ ؛(5)
اين بدان سبب است كه خداي يكتا حق (مطلق) است و هرچه جز او ميخوانند باطل است، و او عالي مقام و بزرگ مرتبه است.
( أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا فَإِن يَشَأِ اللَّهُ يَخْتِمْ عَلَى قَلْبِكَ وَيَمْحُ اللَّهُ الْبَاطِلَ وَيُحِقُّ الْحَقَّ بِكَلِمَاتِهِ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُور ِ ؛(1)
آيا ميگويند بر خدا دروغي بسته است؟ در حالي كه اگر خدا بخواهد بر قلب تو مُهر مينهد و خدا (با وحي خود) باطل را نابود ميسازد و حق را با كلمات خويش ثابت و برقرار ميدارد كه خدا به اسرار سينه ها آگاه است.
و بسياري از آيات ديگر.
از مجموع اين آيات چنين بر ميآيد كه خداوند هم خودش «حق» است و هم تمام دستوراتي كه ميدهد حق است. انبيا، «حق» هستند و اطاعت از آنها نيز حق و حقيقت است و مخالفت با آنها، در مسير «باطل» گامنهادن است. «حق» يعني مسير درست، مستحكم و متقن كه هيچ خدشهاي در آن نيست و غير اين مسير؛ يعني بطلان، گمراهي و ضلالت.
به ويژه آيه شريفة: ( فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاَلُ (2)(پس بعد از حق جز گمراهي چيزي هست؟) تصريح دارد كه وراي حق هرچه هست، باطل است. بنابراين تمام كساني كه خداوند و انبيا عليهم السلام را اطاعت بنمايند، راه حق را طي ميكنند، و بعد از پايان يافتن سلسله نبوت، نميتوان گفت راه حق به پايان رسيد. تا قيام قيامت اين دو راه (حق و باطل) وجود دارند؛ يكي به بهشت و ديگري به جهنم منتهي خواهد شد. اما سؤال مهم اين است كه اين راه حق كدام است و پرچمدار آن كيست؟
اينجاست كه وقتي برگرديم به فرمايش گهربار حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله - كه به بشريت خطاب ميكند:
«اگر طالب خدا، بهشت و راه حق هستيد، بايد در مسير علي عليه السلام گام بگذاريد، چرا كه او شما را از جاده حق و حقيقت خارج نخواهد كرد.»(1)- در مييابيم كه واقعا جملهاي سرنوشت سازتر از اين جمله نميتوان پيدا كرد.
امروز تمام بشريت در نهان خودشان دنبال حقاند. خداوند فطرت آنها را چنين آفريد و همواره به دنبال اين گوهر وجودشان ميباشند، ليكن در تعيين مصداق، اشتباه ميكنند. حتي بت پرستها هم مدعياند كه راه آنها حق است. اشكال اينجاست كه اكثر انسانها به دليل اينكه تحت تاثير هواهاي نفساني خود قرار گرفتهاند و از مسير وحي - كه يك مسير صددرصد مطمئني است - دور شده اند، و به عقل محدود خود اعتماد كردهاند، ره افسانه زده و هركدام براي خود مسيري را در نظر گرفته و ميگويند مسير درست همين است.
از اينرو، پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله - كه از چشمه وحي و علم الهي سيراب ميشد و هيچگاه سخني را به گزاف نگفت - براي اينكه بشر را از گمراهي بيرون بياورد، مصداق حق را به طور مشخص بيان ميكند كه اي مردم، اگر طالب حق هستيد، مسير حق همين مسيري است كه علي بن ابيطالب عليه السلام در آن قرار دارد. او فاروق است و او ملاك حق و باطل به شمار ميرود.
روايتي كه از اُمسلمه نقل شد، به نحوي اشاره به جنگ جمل دارد. جنگ جمل از فتنههايي بود كه در صدر اسلام اتفاق افتاد و بسياري از افراد در اين فتنه مورد آزمايش
1) عن أبي ليلى الغفاري: سمع النبي صلي الله عليه و آله يقول: ستكون فتنة بعدى فالزموا عليا... هو الفاروق بين الحق والباطل (ميزان الاعتدال، ذهبي 1: 188، شمارة 741 ؛ لسان الميزان، ابن حجر 1: 357، باب من اسمه اسباط و اسحاق) ؛ دخل عمار فسلم على النبي صلي الله عليه و آله فرد ورحب به ثم قال: يا عمار ستكون بعدي في أمتي هنات حتى يختلف السيف فيما بينهم... فان سلك الناس كلهم واديا وسلك على [ابن أبيطالب عليه السلام ] واديا، فاسلك وادي علي وخلّ عن الناس. يا عمار إن عليا لا يردّك عن هدى ولا يدخلك على ردى (ينابيع المودة 1: 383، الباب الثالث و الاربعون) ؛ قال رسول الله صلي الله عليه و آله : من أحب أن يحيى حياتي ويموت موتتي ويسكن جنة الخلد... فليتول علي بنأبيطالب رضي الله عنه فإنه لن يخرجكم من هدي ولنيدخلكم في ضلالة(المعجم الكبير5: 194، زياد بن مُطرِّف عن زيد بن أرقم).
سخت خداوند قرار گرفتند. آنقدر اين آزمايش سخت بود كه بسياري از صحابه پيامبر صلي الله عليه و آله از اين رخداد متعجب بودند كه چگونه ممكن است افرادي مثل طلحه و زبير - كه سالها در ركاب پيغمبر صلي الله عليه و آله بودند و براي اسلام عليه كفر شمشير زدند و حتي پس از رحلت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله كه برخي به سقيفه رفتند تا خليفه تعيين كنند، كنار علي عليه السلام ماندند - اكنون رو در روي علي عليه السلام آمادهاند خون او را بريزند؟!
از همه عجيب تر، همسر پيامبر صلي الله عليه و آله يعني عايشه را ميديدند كه در مقابل علي عليه السلام صف آرايي كرد. در چنين غوغايي البته آنها كه فرمايشات پيامبر صلي الله عليه و آله را از ياد نبرده بودند خيلي زود متوجه شدند كه اردوگاه حق كدام و اردوگاه باطل كدام است!
باري، در چنين صحنههايي بود كه يك نفر - كه نتوانست اين موضوع را هضم كند - خدمت حضرت علي عليه السلام آمد و اين مشكل را با آن حضرت در ميان گذاشت. جواب زيبايي كه اميرالمؤمنين عليه السلام به اين فرد ميدهد، هنوز هم بايد سرلوحه تمام طالبان حق و حقيقت باشد. حضرت فرمودند:
«إعرف الحق تعرف أهله واعرف الباطل تعرف من أتاه».(1)
حضرت با اين فرمايش يك معيار در اختيار او قرار دادند و فرمودند اول حق را بشناس، سپس افراد را با آن بسنج. اول سعي كن بفهمي حق چيست؟ آنگاه خواهي ديد حق كدام، و چه كسي بر حق است.
اينجاست كه پيامبر صلي الله عليه و آله با تيزبيني خود براي چنين روزهايي ميفرمايند كه حق و علي عليه السلام بسان فرد و سايهاش، همواره با هم اند و از يكديگر جدا ناپذيرند.
همين داستان در جنگ صفين به شكلي ديگر و در جنگ نهروان به ديگر شكل اتفاق ميافتد و همواره اين نبرد بين حق و باطل وجود داشته و دارد. مهم اين است كه ما در تعيين مصداق حق اشتباه نكنيم.
1) أنساب الأشراف (بلاذري) : 274، شمارة 358 «بدء امر صفين... » ؛ تاريخ يعقوبي 2: 210.
از اينكه پيامبر صلي الله عليه و آله ميفرمايند حق با علي عليه السلام و علي عليه السلام با حق است، و يا قرآن با علي عليه السلام و علي عليه السلام با قرآن است، ميتوان عصمت اميرالمؤمنين عليه السلام را نتيجه گرفت؛ زيرا اگر علي عليه السلام معصوم نباشد و از او اشتباه سر بزند، ديگر او با حق نخواهد بود معنا ندارد بگوئيم او تا قيام قيامت با قرآن است.
چون در قرآن هيچگونه خطا و باطلي راه ندارد، پس آنچه يا آن كس كه دوشادوش قرآن است، هم بايد از هرگونه خطا، اشتباه و گناهي مصون باشد.
در برابر اين گونه احاديث، يا بايد ـ به كلي ـ منكر شد كه پيامبر صلي الله عليه و آله چنين چيزي را نفرمودهاند (البته اين سخن پذيرفتني نيست، چون منابع آنها متعدد و فراوان است و غالبا نزد اهل سنّت معتبر ميباشد) و يا بايد سر تسليم در مقابل آنها فرود آورد.
از طرفي راهي براي انكار احاديث نيست؛ زيرا از نظر مفهوم جاي شك و شبههاي وجود ندارد. اگر ما تنها به همين يك حديث بسنده كنيم، تمام مشكلات و اختلافات مذهبي حل خواهد شد.
پيامبراكرم صلي الله عليه و آله فرمودند:
يا علي أنت مني بمنزلة هارون من موسي الاّ انّه لا نبيّ بعدي؛ (1)
اي علي، تو نسبت به من به منزله هاروني نسبت به موسي، به جز اينكه بعد از من پيامبري نيست (تو فقط مقام نبوت را نداري).
از وقايع سال نهم هجرت، غزوة تبوك است. به پيغمبر صلي الله عليه و آله خبر رسيد كه روميان سپاه انبوهي را فراهم آوردهاند و ميخواهند به مسلمانان يورش آوردند. تابستاني سخت و گرم و هنگام رسيدن ميوهها بود و مردم ميخواستند در خانهها بياسايند. در بيت المال نيز مال چنداني ديده نميشد. عادت پيغمبر صلي الله عليه و آله چنان بود كه پيش از تجهيز سپاه، هدف را براي اصحاب روشن نميكرد. اما در جنگ تبوك به سبب دشواريهايي كه در پيش بود اعلام داشت كه به جنگ با روميان خواهيم رفت. گروهي ميگفتند: فصل گرماست، در اين فصل نرويد.
1) صحيح مسلم 7: 120، باب فضائل علي عليه السلام ؛ صحيح بخاري 5 : 129، باب غزوه تبوك ؛ مسند احمد 1: 170، 173، 175، 177، 179، 182، 184، 185، 331 و 3: 32، 338 و 6: 369، 438 ؛ سنن ابنماجه 1: 42 - 43، شمارة 115 و 1: 45، شمارة 121 ؛ سنن ترمذي 5 : 302 و 304، شمارههاي 3808 و 3813 و 3814 ؛ كنز العمال 5 : 724، شمارة 14242 و 9: 167 - 170، شمارة 25555 و 11: 599 و... شمارههاي 32881، 32886، 32915، 32931 - 32937 و 13: 105 و... شمارههاي 36345، 36392، 36395، 36470، 36488، 36489، 36495، 36496، 36517، 36572 و 16: 186، شمارة 44216 ؛ تاريخ مدينة دمشق 2: 31 و... (بيش از 70 مورد) ؛ خصائص اميرالمؤمنين، نسائي : 48 و... (17 مورد) ؛ اسدالغابة 3: 601 و 603 ؛ السيرة النبوية (ابن هشام) 4: 947. و منابع بسيار ديگري كه از ذكر آنها خودداري ميشود.
زماني كه بسيج عمومي اعلام شد، اعتراض برخي از مسلمانان ضعيف الايمان، از جمله منافقان بلند شد. قرآن در سوره توبه به بيان اين اعتراضها ميپردازد و به تفصيل درباره آنها سخن ميگويد.
به هر روي، پس از تبليغ فراوان، حدود سي هزار نفر آماده حركت به سمت تبوك شدند. پيامبر صلي الله عليه و آله ، امام علي عليه السلام را برجاي خود نهاد و از مدينه خارج شد. روشن بود كه از سويي سفر به تبوك سفري طولاني است و از سوي ديگر، منافقان فراواني در مدينه ماندهاند؛ بنابراين، لازم بود كسي چون امام علي عليه السلام براي حفظ شهر باقي بماند. اما منافقان شايع كردند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله نميخواست كه علي عليه السلام را همراه خود ببرد و لذا او را در مدينه باقي گذاشت.
اين مسئله سبب شد تا امام خود را به رسول خدا صلي الله عليه و آله برساند و از آن حضرت درخواست كند تا او را همراهش ببرد. در اين هنگام بود كه پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله مدال افتخاري بر گردن علي عليه السلام آويخت و در جمله زيبايي فرمود:
افلا ترضي يا علي ان تكون منّي بمنزلة هارون من موسي، إلاّ أنّه لا نبيّ بعدي؛
اي علي، آيا دوست نداري كه جايگاه تو نسبت به من همانند منزلت هارون نسبت به موسي باشد؟ جز آنكه بعد از من پيغمبري نيست.
توضيحات بيشتر درباره اين حديث را در قالب نكاتي بيان خواهم كرد.
نكته اول
اين حديث از نظر صحت سند و اعتبار در جايگاه بسيار بالايي قرار دارد. همة صحاح ستة اهل سنّت ـ به اضافه منابع معتبر ديگر ـ اين حديث را نقل كردهاند.
اگرچه ممكن است اين نقلها با عبارتهاي مختلفي در اين كتابها آورده شده باشد (دليلش اين است كه پيامبر صلي الله عليه و آله اين تعبير را در زمانهاي مختلف، خطاب به حضرت علي عليه السلام بيان فرمودهاند و در نتيجه ممكن است اختلاف اندكي با هم داشته باشند) ولي محتواي همه يكي است و همه آنها در همين جملاتي كه ما نقل كرديم، مشتركاند.
نكته دوم
در استواري و صحت اين حديث، كافي است به حديثي كه مسلم در كتاب صحيح خود از سعد بن ابي وقاص نقل كرده است، بنگريم.
عن عامربنسعدبن أبيوقاص، عن أبيه، قال: أمر معاويةبن أبيسفيان سعداً فقال: ما منعك أن تسبّ أبا التراب؟
فقال: أمّا ما ذكرت ثلاثاً قالهنّ له رسول الله صلي الله عليه و آله فلن أسبّه، لأن تكون لي واحدة منهن أحب إليّ من حمر النعم، سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله يقول له (خلفه في بعض مغازيه). فقال له علي: يا رسول الله خلفتني مع النساء والصبيان؟
فقال له رسول الله صلي الله عليه و آله : أما ترضى أن تكون منيّ بمنزلة هارون من موسى؟ إلا أنه لا نبوة بعدي.
و سمعته يقول يوم خيبر: لأعطين الراية رجلاً يحب الله ورسوله، ويحبه الله ورسوله. قال: فتطاولنا لها. فقال: ادعوا لي عليا. فأتي به أرمد، فبصق في عينه ودفع الراية إليه، ففتح الله عليه، ولما نزلت هذه الآية: ( فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءكُمْ (1)دعا رسول الله صلي الله عليه و آله علياً وفاطمة وحسناً وحسيناً فقال: اللهم هؤلاء أهلي؛ (2)
عامربن سعدبن ابيوقاص از پدرش نقل ميكند كه: معاوية به سعد دستور داد كه علي عليه السلام را دشنام دهد اما سعد اين كار را نكرد. معاويه به سعد گفت: چه چيز تو را مانع شد كه ابوتراب را دشنام دهي؟ سعدبن ابيوقاص گفت: به خاطر سه چيز - كه به ياد آوردم - كه پيامبر صلي الله عليه و آله در باره او فرمود، لذا هرگز دشنام ندهم. سه چيزي كه اگر يكي از آنها را ميداشتم برايم از شتران سرخ [بهترين مركب آن
زمان كنايه از ثروت دنيا] بهتر بود. از پيامبر صلي الله عليه و آله شنيدم - هنگامي كه او را در يكي از غزوات به همراه نبرده بود و علي عليه السلام گفت:
اي رسول خدا، من را با زنان و كودكان واميگذاري؟ - به او فرمود: آيا دوست نداري كه براي من همانند هارون براي موسي باشي؟ جز اينكه بعد از من نبوتي نخواهد بود.
و نيز شنيدم از پيامبر صلي الله عليه و آله كه در روز جنگ خيبر فرمود: [فردا] پرچم را به كسي خواهم داد كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش هم او را دوست دارند. همه ما منتظر بوديم كه شايد ما را فرا بخواند، ولي او فرمود علي عليه السلام را نزد من بياوريد. علي عليه السلام درحاليكه از ناحيه چشم بيمار بود نزد پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله آمد و پيامبر صلي الله عليه و آله با آب دهان مبارك خود آن بيماري را برطرف نمودند، و پرچم را به وي داد، پس خداوند به دست علي عليه السلام پيروزي را نصيب مسلمانان نمود.
و سوم زماني بود كه آية مباهله نازل شد و پيامبر صلي الله عليه و آله ، علي عليه السلام ، فاطمه، حسن عليه السلام و حسين عليه السلام را فراخواند و فرمود: خداوندا، اينان اهل مناند.
جالب اينجاست كه كسي مثل سعدبن ابيوقاص - كه ميانه خوبي هم با علي بن ابي طالب عليه السلام ندارد و از متخلفان بيعت با اميرالمؤمنين عليه السلام به شمار ميآيد و از اعضاي شوراي شش نفرة پس از عُمَر بود كه حقش را به عبدالرحمن بن عوف واگذارد (1)- وقتي معاويه از او ميخواهد علي را دشنام دهد، نميتواند از اين حقايق چشم بپوشد و به سه فضيلت از فضايل آن حضرت اشاره ميكند كه «حديث منزلت» يكي از آنها ميباشد.
نكته سوم
پس از اطمينان از صحت صدور اين حديث، به بررسي محتواي آن ميپردازيم.
كلمه «منزلة» اسم جنس ميباشد كه به كلمه هارون اضافه شده است و به لحاظ دستور زبان عربي، اين حالت افاده عموم ميكند. و بدين معناست كه حضرت علي عليه السلام تمام
1) معجم رجال الحديث 9: 55، شمارة 5019 ؛ مستدركات علم رجال الحديث 4: 24، شمارة 6092.
منزلتهايي را كه هارون نسبت به موسي داشت دارا ميباشد، فقط مقام نبوت از ايشان استثنا شده است.
اين تشبيه پيامبر صلي الله عليه و آله برگرفته از آيات قرآن درباره حضرت موسي و برادرش هارون ميباشد. براي اينكه بدانيم هارون چه مناصبي را نسبت به حضرت موسي داشت، بايد به آيات شريفه قرآن مراجعه كنيم:
الف) هارون «وزير» حضرت موسي عليه السلام بود.
( وَاجْعَل لِّي وَزِيرًا مِّنْ أَهْلِي (1)
و از خاندانم وزيري برايم قرار بده.
ب) هارون «برادر» حضرت موسي عليه السلام بود.
( هَارُونَ أَخِي ؛(2)برادرم هارون را.
ج) هارون سبب كمك و استواري حضرت موسي عليه السلام و شريك او در كارها بود.
( اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي * وَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي ؛(3)
پشت مرا با او استوار دار و او را در كارم شريك ساز.
قرآن ميفرمايد كه خداوند، به تمام درخواستهاي موسي عليه السلام پاسخ مثبت داد و همه اين مقامات را به هارون عطا نمود؛ چنانكه ميفرمايد:
( قَالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يَا مُوسَى ؛(4)
موسي! همه درخواستهايت داده شد.
د) هارون در غيبت موسي، خليفه و جانشين او بود؛ چنانكه قرآن ميفرمايد:
( وَقَالَ مُوسَى لأَخِيهِ هَارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَأَصْلِحْ وَلاَ تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ ؛(1)
موسي به برادر خود، هارون گفت: تو درميان قوم من خليفه و جانشين من باش! اصلاح بنما و از مفسدان پيروي منما.
با نگاه به اين آيات مقامات و مناصب هارون به دست ميآيد و به حكم حديث منزلت، تمام اين مناصب و مقامات، براي علي عليه السلام ثابت ميگردد. در اين صورت علي عليه السلام ، وزير، يار، ياور و خليفه رسولخدا صلي الله عليه و آله در ميان مردم ميباشد؛ و بايد در غياب پيامبر صلي الله عليه و آله رهبري مردم را به عهده گيرد.
اين تشبيه از سوي پيامبر صلي الله عليه و آله با توجه به جايگاه موسي و هارون - كه در قرآن بيان شده - بيان گرديد. شباهت حتي بيش از اين بود و براساس روايات:
•پيامبر صلي الله عليه و آله اسامي فرزندان اميرالمؤمنين علي عليه السلام را همانند فرزندان هارون برگزيد. فرزندان هارون، شَبَر، شُبَير و مُشبِر نام دارند، و فرزندان علي عليه السلام حسن، حسين و محسن عليهم السلام ناميده شد. (2)
•پيامبر صلي الله عليه و آله زماني كه بين اصحاب خود عقد اخوت برقرار كرد علي عليه السلام را «برادر» خود قرار داد.
فجاء علي رضي الله عنه تَدمع عيناه، فقال: يارسول الله، آخيت بين أصحابك ولم تؤاخ بيني وبين أحد، فقال رسول الله صلي الله عليه و آله : يا علي، أنت أخي في الدنيا والآخرة؛ (3)
علي عليه السلام نزد پيامبر صلي الله عليه و آله آمد و عرض كرد: بين اصحابت اُخوت برقرار نمودي ولي
بين من و كسي اُخوت منعقد نفرمودي! پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود:
تو در دنيا و آخرت برادر مني.
از ميان همه اين مشابهتها، اين مشابهت كه هارون جانشين موسي عليه السلام بوده شايد مهمتر باشد. در اين صورت، هيچ كس نبايد شك و ترديد كند كه علي عليه السلام خليفه پيامبر صلي الله عليه و آله و وزير ايشان بود. و البته برادر آن حضرت بود. لذا علي عليه السلام بر هركس ديگري تقدم دارد و بايد پس از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله مورد تبعيت و اطاعت قرار گيرد.
آيا برادران اهل سنّت - كه براي كلام پيامبر صلي الله عليه و آله ارزش زيادي قائلاند - به مفاد حديث منزلت عمل كردهاند و بدان معتقدند؟ اگر نه، چرا؟
ابوهُريره از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نقل ميكند كه حضرت فرمودند:
يَرِدُ عَلَيَّ يوم القيامة رهط من أصحابي، فَيُجْلَوْنَ (فَيُحَلَّئُون) عن الحوض، فأقول: يا رب أصحابي، فيقول: إنك لا علم لك بما أحدثوا بعدك، إنهم ارتدُّوا على أدبارهم القهقرى؛ (1)
در روز قيامت گروهي از اصحابم بر من وارد ميآيند، سپس از حوض رانده ميشوند و من ميگويم: پروردگارا، اينان اصحاب من هستند! گفته ميشود نميداني كه آنان پس از تو چه كردهاند! آنان به قهقرا بازگشتند.
اين روايت از رواياتي است كه بخاري در كتاب الرقاق (باب الحوض) نقل ميكند و از اين جهت، داراي اهميت است كه يكي از اختلافات اساسي بين شيعه و سني، ديدگاه آنان در خصوص صحابه است. تقريباً همة اهل سنّت به عدالت تمامي صحابه پيامبر صلي الله عليه و آله قائلاند و انتقاد از آنها را بر نميتابند و بسا منتقد را با چوب تكفير برانند. اين حديث (و حديثهاي مشابه آن) به وضوح نشان ميدهند كه بسياري از آنها بعد از رحلت رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله ، به گونهاي به دوران جاهليت بازگشتند و مرتد شدند و اعتقاد به عدالت تمام صحابه سخن نااستواري است. از آنجا كه بحث بر سر خوبي و بدي، صداقت و خيانت، اطاعت و عصيان، و در يك كلام عدالت صحابه، از موضوعات بسيار جنجالي بين شيعه و سني است و برادران اهل سنّت به ما انتقاد ميكنند كه چرا شما گاهي از صحابه بدگويي ميكنيد، لازم است اين موضوع اندكي بيشتر مورد بررسي قرار بگيرد.
1) صحيح بخاري 7: 108، كتاب الرقاق، باب الحوض، حديث 6585 (فيجلون = يصرفون، فيُحَلّئون = يطردون) و در صحيح بخاري يك جلدي، ص1612 ، حديث 6585 .
نكته اول
روايتي كه از صحيح بخاري نقل شد، تنها نمونهاي از اين قبيل روايات است كه در مجامع حديثي، روايي و تاريخي اهل سنّت نقل شده است؛ از جمله ميتوان به منابع زير مراجعه كرد:
•مسند احمد : مسند عبدالله بن عباس، و مسند عبدالله بن مسعود و... .
•صحيح مسلم: كتاب الفضائل، باب اثبات حوض نبينا.
•سنن ترمذي: ابواب صفة القيامة، باب ما جاء في شأن الحشر.
•جامع الاصول، ابن اثير جرزي: الكتاب التاسع في القيامة، الباب الثاني في احوال القيامة، الفصل الثاني في الحشر.
•فتح الباري، ابن حجر (11: 333) باب الحشر.
به اين مجموعه از اين روايات، ميتوان كليه رواياتي را كه در ساير كتب (از جمله در كتب سيره و تاريخ) آمده است، اضافه كرد. اين روايات، حاوي موارد متعددي هستند كه تناقضات، ضديتها، مخالفتها و حتي جنگهاي صحابه با يكديگر را بازگو ميكنند.
نكته دوم
ابتدا بايد ديد صحابي كيست و معيار تشخيص صحابي چه ميباشد؟ در اين باره، نظريات متفاوت و پراكندهاي اِرائه شده است.
بخاري و احمد بن حنبل ميگويند:
هركسي كه با پيغمبر صلي الله عليه و آله مصاحبت كرده و يا ايشان را ديده باشد ـ حتي براي مدت كوتاهي ـ صحابي خوانده ميشود.(1)
1) قال أحمد بن حنبل: أصحاب رسول الله صلي الله عليه و آله كل من صحبه شهرا أو يوما أو ساعة أو رآه. و قال محمد بن إسماعيل البخاري: من صحب رسول الله صلي الله عليه و آله أو رآه من المسلمين فهو من أصحابه (اسدالغابة 1: 19).
اگر ملاك صحابي بودن را همين بدانيم، همه كساني كه پيامبر صلي الله عليه و آله را ديدهاند از اصحاب آن حضرت به شمار ميروند.
حال بايد ديد نظر اهل سنّت درباره عدالت صحابه چيست.
•ابن حجر عسقلاني در «الاصابة» ميگويد:
اتفق اهل السنة علي ان الجميع عدول و لم يخالف في ذلك الا شذوذ من المبتدعة؛ (1)
تمامي اهل سنّت هم نظر شدهاند كه همه صحابه اشخاصي عادلاند و در اين نظر فقط شمار اندكي از بدعت گذاران، مخالفت ورزيدهاند.
•ابن عبدالبر ميگويد:
ثبتت عدالة جميعهم؛ (2)
عدالت همه آنها ثابت شده است.
•ابن اَثير ميگويد:
فانهم كلهم عدول لا يتطرق اليهم الجرح؛(3)
همة اصحاب عادلند، و جرح (انتقاد به راوي) در اصحاب راه ندارد.
در مجموع بايد گفت صحابه در نزد اهل سنّت، همه مورد قبول و عادل هستند و اعتراض و انتقاد از آنها را نيز جايز نميدانند. اما شيعيان معتقدند، اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله همانند ساير روات و مردماند كه در بين آنها خوب و بد، ظالم و عادل و نيكوكار و بدكار وجود دارد.
براي ارزيابي نظريه اهل سنّت و نيز روشنتر شدن بحث، ابتدا دستههاي مختلف صحابه را - كه در قرآن به آن اشاره شده است - معرفي ميكنيم.
دسته اول: سابقون و پيشگامان نخست
( وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ... ؛(1)
و آنان كه (در صدر اسلام) به ايمان سبقت گرفتند از مهاجران و انصار... .
دسته دوم: بيعت كنندگان زير درخت
( لَقَدْ رَضِيَ اللهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحًا قَرِيبًا ؛(2)
خداوند از مؤمنان- هنگامي كه در زير آن درخت با تو بيعت كردند- راضي و خشنود شد؛ خدا آنچه را در دلهايشان نهفته بود ميدانست؛ از اين رو آرامش را بر دلهايشان نازل كرد و پيروزي نزديكي را به عنوان پاداش نصيب آنها نمود.
دسته سوم: اصحاب فتح
( مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِيمًا ؛(3)
محمد فرستاده خداست و كساني كه با او هستند در برابر كفار، سرسخت و شديد و در ميان خود مهرباناند. پيوسته آنها را در حال ركوع و سجود ميبيني در حالي كه همواره فضل خدا و رضاي او را ميطلبند. نشانة آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است. اين توصيف آنان در تورات است، و توصيف آنان در انجيل بسان زراعتي است كه جوانههاي خود را خارج ساخت و به تقويت آن پرداخت تا
محكم شد و بر پاي خود ايستاد و زارعان را به شگفتي وا ميدارد، اين براي آن است كه كافران را به خشم آورد! (ولي) كساني از آنها را كه ايمان آورد و كارهاي شايسته انجام دادند خداوند وعده آمرزش و اجر عظيمي داده است.
دسته چهارم: منافقان شناخته شده
( إِذَا جَاءَكَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللهِ وَاللهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ ؛ (1)
هنگامى كه منافقان نزد تو آيند مىگويند: «ما شهادت مىدهيم كه يقيناً تو رسول خدايى!» خداوند مىداند كه تو رسول او هستى، ولى خداوند شهادت مىدهد كه منافقان دروغگويند (و به گفته خود ايمان ندارند).
دسته پنجم: منافقان پنهان
( وَمِمَّنْ حَوْلَكُم مِّنَ الأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُواْ عَلَى النِّفَاقِ لاتَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُم مَّرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلَى عَذَابٍ عَظِيمٍ ؛(2)
و از ميان اعراب باديه نشين كه اطراف شما هستند جمعي منافقند؛ و از اهل مدينه گروهي سخت به نفاق پاي بندند تو آنها را نميشناسي ولي ما آنها را ميشناسيم به زودي آنها را مجازات ميكنيم. سپس به سوي مجازات بزرگي فرستاده ميشوند.
دسته ششم: بيماردلان
( وَيَقُولُ الَّذِينَ آمَنُوا لَوْلا نُزِّلَتْ سُورَةٌ فَإِذَا أُنزِلَتْ سُورَةٌ مُّحْكَمَةٌ وَذُكِرَ فِيهَا الْقِتَالُ رَأَيْتَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ يَنظُرُونَ إِلَيْكَ نَظَرَ الْمَغْشِيِّ عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَأَوْلَى لَهُمْ ؛(3)
كسانى كه ايمان آوردند مىگويند: «چرا سورهاى نازل نمىشود (كه در آن فرمان جهاد باشد)؟!» امّا هنگامى كه سورة واضح و روشنى نازل مىگردد كه در آن سخنى از جنگ است، بيماردلان را مىبينى كه همچون كسى كه در آستانه مرگ قرار گرفته به تو نگاه مىكنند، پس مرگ و نابودى براى آنان سزاوارتر است!
دسته هفتم: فاسقان
( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَيَّنُوا أَن تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ ؛(1)
اي كساني كه ايمان آوردهايد، اگر شخص فاسقي خبري براي شما بياورد، درباره آن تحقيق كنيد، مبادا به گروهي از روي ناداني آسيب برسانيد و از كرده خود پشيمان شويد!
دسته هشتم: فراريان از دشمن
( إِذْ تُصْعِدُونَ وَلاَ تَلْوُونَ عَلَى أحَدٍ وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْرَاكُمْ... ؛(2)
[ياد كنيد] هنگامى را كه در حال گريز [در جنگ احد از كوه] بالا مىرفتيد و به هيچكس توجه نمىكرديد و پيامبر، شما را از پشت سرتان فرا مىخواند... .
اين در حالي است كه قرآن كريم، فرار از جنگ را به شدت نهي ميكند و عذاب جهنم را براي فراريان از جنگ وعيد ميدهد:
( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُواْ زَحْفاً فَلاَ تُوَلُّوهُمُ الأَدْبَارَ * وَمَن يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاَّ مُتَحَرِّفاً لِّقِتَالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلَى فِئَةٍ فَقَدْ بَاء بِغَضَبٍ مِّنَ اللهِ وَمَأْوَاهُ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ ؛(3)
اي كساني كه ايمان آوردهايد، هنگامي كه با انبوه كافران در ميدان نبرد روبهرو
شويد به آنها پشت نكنيد (و فرار ننماييد)! و هركس در آن هنگام به آنها پشت كند - مگر آنكه هدفش كناره گيري از ميدان براي حمله مجدد و يا به قصد پيوستن به گروهي (از مجاهدان) بوده باشد - به غضب خدا گرفتار خواهد شد و جايگاه او جهنم است و چه بد جايگاهي است.
در سنت نيز احاديث زيادي را ميبينيم كه از ارتداد جمعي از صحابه خبر ميدهند. در همين كتاب، بخاري - در حديثي ديگر - بيان ميكند كه در روز قيامت، نجات يافتگان از صحابه، بسيار اندكاند.(1)
آري، مطالعه همه جانبه حوادث پس از رحلت پيغمبر صلي الله عليه و آله از كج رويها و زشت كاريهاي گروهي از صحابه خبر ميدهد. كه هيچ توجيه پسنديدهاي براي آن نتوان يافت. ضمن اعتراف به كرامت و بزرگواري گروه بسياري از صحابه پيامبر صلي الله عليه و آله - كه در شنيدن حق پيشي گرفتند و براي او همنشين خوبي بودند و در راه اعتلاي دين خدا، سختيها و محنتها را تحمل نمودند و در كنار آن حضرت در نبردها شركت كردند - نميتوان ديدة خود را در برابر حقايق فروبست و عيوب و كج رويهاي گروهي ديگر از آنان را (در زمان حيات و بعد از رحلت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ) ناديده گرفت.
نكته سوم
براساس آموزههاي ديني، مسلمان حقيقي كسي است كه در برابر تمامي فرامين خدا و رسولش تسليم باشد:
1) عن أبي هريرة، عن النبي صلي الله عليه و آله قال: بينا أنا قائم إذا زمرة، حتى إذا عرفتهم خرج رجل من بيني وبينهم، فقال: هلم، فقلت: أين؟ قال: إلى النار والله، قلت: وما شأنهم؟ قال: إنهم ارتدوا بعدك على أدبارهم القهقرى. ثم إذا زمرة، حتى إذا عرفتهم خرج رجل من بيني وبينهم، فقال: هلم، قلت أين؟ قال: إلى النار والله، قلت: ما شأنهم؟ قال: إنهم ارتدوا بعدك على أدبارهم القهقرى، فلا أراه يخلص منهم إلا مثل همل النعم (صحيح بخاري 7: 208 - 209، باب الحوض)؛ ابن حجر عسقلاني در شرحش بر صحيح بخاري در توضيح «هَمَلِ النَّعَمِ» مينگارد: الهمل: مالا يرعى ولا يستعمل... والمعنى انه لا يرده منهم الا القليل (فتح الباري، ابن حجر 11: 414).
( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ؛(1)
اي كساني كه ايمان آوردهايد، چيزي را برخدا و رسولش مقدم نشمريد و تقواي الهي پيشه كنيد كه خداوند شنوا و داناست!
( فَلاَ وَرَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّىَ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاَ يَجِدُواْ فِي أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِّمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُواْ تَسْلِيمًا (2)
به پروردگارت سوگند كه آنها مومن نخواهند بود، مگر اينكه در اختلافات خود، تو را به داوري طلبند، و سپس از داوري تو، در دل خود احساس ناراحتي نكنند، و كاملا تسليم باشند.
( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً (3)
اي كساني كه ايمان آوردهايد، خدارا اطاعت كنيد! و پيامبر خدا اطاعت كنيد و اولوا الأمر را! و هرگاه در چيزي نزاع داشتيد آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد (و از آنها داوري طلبيد) اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد، اين (كار) براي شما بهتر و عاقبت و پايانش نيكوتر است.
با وجود اين آيات، موارد زير شايان توجه است:
1.پس از آن كه قرار صلح در «حديبيه» ميان پيامبر صلي الله عليه و آله و مشركان بر اساس شرايط خاصي بسته شد، عُمَر نزد ابوبكر آمد و خشمگينانه پرسيد: «يا ابابكر، أليس برسول الله؟»؛ «اي ابابكر، آيا او رسول خدا نيست؟» ابوبكر گفت: چرا. دوباره از او پرسيد: «أولسنا
بالمسلمين؟»؛ «آيا ما مسلمان نيستيم؟» گفت: چرا. بار ديگر پرسيد: «أوليسوا بالمشركين؟»؛ «آيا آنها مشرك نيستند؟» جواب داد: آري. در آخر عمر بنخطاب گفت: «فعلام نعطي الدنية في ديننا؟»، «پس چرا در دينمان ذلت را پذيرا شويم؟».(1)
اين حديث نشان ميدهد كه چگونه در برابر تصميمات پيامبر صلي الله عليه و آله مقاومت و مخالفت نشان داده ميشد. آيا كسي ميتواند بپذيرد كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله با امضاي پيمان صلح حديبيه، ذلت را پذيرفته است؟
2.براء بن عازب گويد: پيامبر صلي الله عليه و آله و اصحابش احرام حج بستند و از مدينه بيرون رفتند. چون به مكه رسيدند، پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: حجتان را عمره قرار دهيد. مردم گفتند: اي رسول خدا، ما براي حج محرم شديم، چگونه آن را عمره ميگرداني؟ فرمود: بنگريد آنچه را فرمانتان ميدهم انجام دهيد.
ولي آن گروه همچنان به اعتراض خود ادامه دادند تا آنجا كه حضرت به خشم آمد و از آنان جدا گشت و سپس بر عايشه وارد شد و او خشم را در سيماي پيامبر صلي الله عليه و آله نگريست و پرسيد: چه كسي تو را به خشم آورد كه خدا او را به خشم آورد؟ حضرت پاسخ فرمودند: «مالي لا أغضب و انا آمر أمراً فلا أُتَّبَع!» (2)؛
چگونه خشمگين نباشم در حالي كه من فرمان ميدهم ولي پيروي نميشوم؟!
3.حادثه دردناك و رنج آور روز پنجشنبه سال يازدهم هجرت را تقريبا بيشتر مجامع حديثي و روايي اهل سنّت نقل كردهاند. بر اساس نقل بخاري از ابن عباس:
1) صحيح بخاري 3: 182 (كتاب الشروط، باب الشروط في الجهاد...) و 4: 70 (باب دعاء النبي، حديث 3182) و 6 : 45 (سورة الفتح، باب قوله: اذ يبايعونك تحت الشجرة، حديث 4844) ؛ السيرة النبوية، ابن كثير 3: 320 (كتابة العهد بين الرسول و قريش) ؛ صحيح مسلم 5: 175 (كتاب الجهاد و السير، باب صلح الحديبية، حديث 1785) ؛ السيرة الحلبية 2: 706 ؛ السيرة النبوية (ابن هشام) 3: 781، صلح الحديبية و حيرة عمر بنالخطاب.
2) سنن ابن ماجه 2: 993 (باب فسخ الحج)، حديث 2982 ؛ مسند احمد 4: 286، حديث براء بن عازب ؛ مجمع الزوائد 3: 233، (باب فسخ الحج الي العمرة).
لما اشتدّ بالنّبيّ صلي الله عليه و آله وجعه قال: ائتوني بكتاب أكتب لكم كتابا لا تضلّوا بعده. قال عمر: إن النّبيّ صلي الله عليه و آله غلبه الوجع، وعندنا كتاب الله حسبنا. فاختلفوا وكثر اللَّغَط، قال: قوموا عني، ولاينبغي عندي التنازع. فخرج ابن عباس يقول: إن الرزية كل الرزية، ما حال بين رسول الله صلي الله عليه و آله وبين كتابه؛(1)
آنگاه كه بيماري پيامبر صلي الله عليه و آله شدت گرفت فرمود: برايم كاغذي بياوريد كه برايتان چيزي بنويسم كه ديگر گمراه نشويد. عُمَر گفت: بر پيامبر صلي الله عليه و آله درد چيره شده و كتاب خدا ما را بس است. پس آن جمع حاضر، اختلاف كردند و سر و صدا بالا گرفت تا اينكه پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود:
برخيزيد و برويد، سزاوار نيست نزد من نزاع كنيد.
ابن عباس بيرون آمد، درحاليكه ميگفت: تمام مصيبت آنجا روي داد كه مانع نوشتن پيام رسول خدا صلي الله عليه و آله شدند.
اين حديث را مسلم در كتاب صحيح خود، (2)احمد بن حنبل در مسند(3)و ساير محدثين عامه نقل كردهاند.(4)برخي از آنها با تغيير عبارات و سانسور كردن برخي از قسمتها تلاش كردهاند سيماي خليفه دوم تخريب نشود. برخي عين عبارت خليفه دوم را آوردهاند كه گفت: دعوا الرجل فإنه ليهجر!!(5)؛ مردك را واگذاريد، هذيان ميگويد!
1) صحيح بخاري1: 37 (كتاب العلم، باب كتابةالعلم، حديث 114) و 5 : 137 - 138 (باب مرضالنبي) و 7: 9 (كتابالمرضي و الطب، باب قولالمريض: قوموا عنّي، حديث 5669) و 8 : 161، حديث 7366.
2) صحيح مسلم 5: 76 (باب الأمر بقضاء النذر).
3) مسند احمد 1: 222 و 324 - 325 و 336 و 355.
4) مجمع الزوائد 4: 214 - 215 (باب وصية رسول الله صلي الله عليه و آله ) و 9: 34 ؛ عمدة القاري (العيني) 2: 169 - 170، حديث 114.
5) تذكرة الخواص، ابن جوزي : 65 ؛ سر العالمين، غزالي : 4 (باب في ترتيب الخلافة) ؛ اضواء علي السنة المحمدية، ابورية : 55.
برخي هم مثل مسلم در صحيح، و احمد در مسند، تعبير به «يهجر: هذيان گفتن» را آوردهاند، ولي تصريح نكردهاند كه گوينده چه كسي بود و با تعبير «قالوا: گفتند» مرتكب تحريف شدهاند.(1)به هرحال، هركس كتب روايي را بررسي كند و به حديث «مصيبت روز پنجشنبه» مراجعه كند، اذعان خواهد كرد كه گوينده اين جملة اهانت آميز كسي جز خليفه دوم نيست.
اكنون سؤال اين است كه آيا واقعا پيامبري كه قرآن دربارهاش ميفرمايد:
( مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَى * وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى * عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَى (2)
هرگز يار و همدم شما [= محمّد صلي الله عليه و آله ] منحرف نشده و مقصد را گم نكرد، و هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگويد؛ آنچه مىگويد چيزى جز وحى ـ كـه بر او نـازل شده ـ نيست، آن كس كه قدرت عظيمى دارد [= جبرئيل امين] او را تعليم داد.
آيا باور كردني است كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله با چنين مقام با عظمتي ـ نعوذ بالله ـ هذيان بگويد؟! گويندة اين سخن در واقع قرآن را تكذيب ميكند. آيا در اين صورت هنوز هم ميتوان گفت هيچ انتقادي به اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله وارد نيست؟ چگونه ميتوانيم واقعهاي را كه ابن عباس از آن به مصيبت بزرگ تعبير ميكند، توجيه كنيم؟
برخي در صدد توجيه اين موضوع برآمده و گفتهاند:
اولاً: آيات و رواياتي كه گفته شد، شامل اصحاب پيامبر نميشود؛ چراكه آنان سرامد مسلماناناند و ساحت آنها از اتهامات مبراست.
پاسخ: در بعضي از اين روايات تصريح دارد كه حضرت به اصحاب خود خطاب ميكند، و در بعضي ديگر، اصل تعبير و واژة «اصحاب» آمده است (مثل حديث حوض) چگونه ميتوان پذيرفت كه اين آيات و روايات شامل آنها نميشود؟؟
چرا نميپذيريم كه اصحاب صلي الله عليه و آله آن حضرت (مثل ديگر انسانها) اهل خطا و اشتباه بودند و صرف مصاحبت با پيامبر معجزه نميكند و فرد را معصوم از خطا نميسازد.
فرزند نوح عليه السلام با اينكه پيغمبر زاده است و سالها در كنار پدر بود، بدفرجام شد و به عذاب خدا گرفتار آمد. قرآن به صراحت به حضرت نوح عليه السلام ميفرمايد: ( إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ (1)او (از اهل تو نيست) و اين بدان معناست كه مصاحبت فيزيكي و فرزند نسبي بودن، كافي نيست كه انسان اهليت رسيدن به مقام صالحان را پيدا كند، اين تبعيت و اطاعت است كه ميتواند انسان را تعالي بخشد؛ همچون سلمان فارسي كه به مقام اهليت اهلبيت رسول صلي الله عليه و آله رسيد.(2)
ثانياً: ميگويند: اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله همه مجتهد بودند و هركدام مطابق اجتهاد خود عمل كردند!
پاسخ: بايد گفت: كه اجتهاد برخلاف نظر پيامبر صلي الله عليه و آله چيزي جز گمراهي و ضلالت نيست. اگر چنين اجتهادي ميتوانست به صاحب آن كمكي بكند، بايد ابليس هم از اجتهاد خودش سود ميبُرد.
افزون بر اين، اينكه همه اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله مجتهد بودند ادعايي ناپذيرفتني است. آنها به تعبير قرآن، افرادي امّي و بيسواد بودند. (3)
در ميان آنها باديه نشيناني را ميتوان يافت كه با حدود خداوند آشنايي نداشتند.(1)يا كساني كه فقط چند روز يا چند ماه قبل از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله اسلام آورد.
اين چه اجتهادي است كه طبق نقل بخاري، اصحاب پيامبر در حضور آن حضرت، به همديگر دشنام ميدادند و سوي يكديگر كفش پرتاب ميكردند!! (2)
آيا همين بخاري اين حديث را نقل نميكند كه:
سباب المسلم فسوق و قتاله كفر؛(3)
دشنام دادن به مسلمان ماية فسق و كشتن او موجب كفر است.
و آيا اين قرآن نيست كه ميفرمايد بايد حرمت پيامبر صلي الله عليه و آله حفظ شود و صداها نبايد در حضور او بلند گردد؟
( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَلَا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَن تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَأَنتُمْ لَا تَشْعُرُونَ (4)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، صداى خود را فراتر از صداى پيامبر نكنيد، و در برابر او بلند سخن مگوييد (و داد و فرياد نزنيد) آن گونه كه بعضى از شما در برابر بعضى صدا را بلند ميكنند، مبادا كه اعمال شما نابود گردد در حالى كه متوجّه نميباشيد!
آيا اين است اجتهاد مبتني بر كتاب و سنت؟ آيا اجتهاد به صاحب آن اجازه ارتكاب فعل حرام را ميدهد؟
1) سورة توبه (9) آِية 97 : ( الأَعْرَابُ أَشَدُّ كُفْرًا وَنِفَاقًا وَأَجْدَرُ أَلاَّ يَعْلَمُواْ حُدُودَ مَا أَنزَلَ اللّهُ عَلَى رَسُولِهِ ) ؛ باديهنشينان عرب، كفر و نفاقشان شديدتر است و به ناآگاهى از حدود و احكامى كه خدا بر پيامبرش نازل كرده، سزاوارترند.
2) صحيح بخاري3: 166 (كتاب الصلح، باب ما جاء في الاصلاح بين الناس)، حديث 2691، «فشتما فغضب لكل واحد منهما أصحابه فكان بينهما ضرب بالجريد والنعال والأيدي».
3) صحيح بخاري1: 17 - 18 (كتاب الايمان، باب خوف المؤمن من أن يحبط عمله وهو لا يشعر).
4) سورة حجرات (49) آية 2.
كساني كه در پوشش اجتهاد، سعي دارند روي تمام اين خطاها، اشتباهات و گناهان را بپوشانند، آيا از قرآن دليلي بر اين اجتهاد اصحاب دارند؟ و اگر دارند، كدام آيه بر جواز اين اجتهاد دلالت دارد؟ بايد گفت هيچ دليلي بر چنين ادعايي نيست.
از سوي برادران اهل سنّت اين حديث را ميشنويم كه پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود:
اصحابي كالنجوم بأيِّهم اقتديتم اهتديتم؛(1)
اصحاب من مانند ستارگاناند كه به هركدام آنها اقتدا كنيد هدايت ميشويد.
اين حديث بسا برگرفته از اين آيه شريفه است كه:
( وَبِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ (2)
و (شب هنگام) به وسيله ستارگان هدايت مىشوند.
( وَهُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُواْ بِهَا فِي ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَالْبَحْرِ (3)
او كسى است كه ستارگان را براى شما قرار داد، تا در تاريكيهاى خشكى و دريا، به وسيله آنها راه يابيد!
در خصوص اين حديث، مطالب زير را بايد در نظر گرفت:
اولاً: جمعي از محققين اهل سنّت اذعان دارند كه اين حديث جعلي و دروغ است. ابوحيّان اندلسي در كتاب تفسيرش (البحر المحيط 6 : 582) از قول خود و عدهاي ديگر، تصريح به ساختگي بودن اين حديث مينمايد.
ثانياً: امكان ندارد كه چنين مضموني از رسول خدا صلي الله عليه و آله صادر شده باشد؛ زيرا شارع هرگز مردم را به متناقضين امر نميكند؛ و تناقض در سيره خلفا، انكار ناشدني است.
به عنوان نمونه:
•ابوبكر از متعه حج و متعه نساء جلوگيري نكرد، ولي عمر منع كرد. (1)
•ابوبكر سه طلاق را در يك مجلس، يك طلاق ميشمارْد، ولي عمر سه طلاق به حساب ميآورد. (2)
•علي عليه السلام در روز شورا، سيره ابوبكر و عمر را نپذيرفت ولي عثمان به آن گردن نهاد. (3)
در مواردي كه ميانِ اصحاب پيغمبر صلي الله عليه و آله جنگ و درگيري رخ دهد، حق با كدام طرف خواهد بود؟
بدون شك بسياري از صحابه در ماجراي قتل عثمان نقش داشتند، در جنگهايي كه طلحه و زبير و يا معاويه عليه امام علي عليه السلام راه انداختند، آيا ميتوان گفت هر دو سوي جنگ برحق بودند؟ و هر دوسوي جنگ انسان را هدايت ميكنند؟ قطعا اين حرف باطل است و بايد گفت: يك طرف با حق و طرف ديگر بر باطل بوده است.
ثالثاً: برفرض بپذيريم چنين حديثي از سوي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله صادر شده است، براساس رواياتي كه درمنابع شيعه موجود است،مقصود ازاصحاب در اين روايات، اهل بيت عليهم السلام هستند.
در روايتي امام صادق عليه السلام ميفرمايند:
1) قال عمر بن الخطاب: متعتان كانتا على عهد رسول الله - صلى الله عليه وسلم - وأنا أنهى عنهما وأضرب عليهما : (المحلي، ابن حزم 7: 107 ؛ المبسوط، سرخسي 4: 27 ؛ المغني، ابن قدامه 7: 572).
2) أخرج عبد الرزاق و مسلم و أبو داود و النسائي و الحاكم و البيهقي عن ابن عباس قال: كان الطلاق على عهد رسول الله صلي الله عليه و آله و أبى بكر و سنتين من خلافة عمر، طلاق الثلاث واحدة، فقال عمر بن الخطاب: ان الناس قد استعجلوا في أمر كانت لهم فيه أناة فلو أمضيناه عليهم، فأمضاه عليهم (الجامع لاحكام القرآن، قرطبي3: 130 ؛ الدرالمنثور1: 279 ؛ روحالمعاني، آلوسي14: 326، سورة الطلاق).
3) عن أبي وائل قال: قلت لعبد الرحمن بن عوف: كيف بايعتم عثمان وتركتم عليًّا؟ قال: ما ذنبي؟ قد بدأت بعلي فقلت: أبايعك على كتاب الله وسنة رسوله وسيرة أبي بكر وعمر؟ فقال: فيما استطعت، ثم عرضت ذلك على عثمان فقال: نعم. (مسند احمد 1: 75 «مسند علي بن ابي طالب» ؛ تاريخ الخلفاء، سيوطي : 122 ؛ الامامة السياسة، دينوري 1: 30).
إن رسول الله صلي الله عليه و آله قال: ماوجدتم في كتاب الله فالعمل به لازم و لاعذر لكم في تركه و ما لميكن في كتاب الله ـ عزوجل ـ و كان في سنة مني فلا عذر لكم في ترك سنتي و ما لميكن فيه سنة مني فما قال اصحابي فقولوا به، فانما مثل اصحابي فيكم كمثل النجوم بايها اُخذ اهتدي و بأيّ اقاويل اصحابي اخذتم اهتديتم.
واختلاف اصحابي لكم رحمة. قيل يا رسولالله من اصحابك؟ قال: أهل بيتي؛(1)
پيامبر صلي الله عليه و آله فرمودند: آنچه در كتاب خدا يافتيد، عمل به آن لازم است و عذري در ترك عمل به آن نداريد و آنچه در كتاب خدا نبود ولي در سنت من بود، عذري براي ترك عمل به آن نداريد و آنچه كه در سنت من نبود، پس هرچه اصحاب من گفتند، شما هم بگوييد. به درستي كه مَثَل اصحاب من مَثَل ستارههاست كه به هركدام اخذ شود هدايت نتيجه آن خواهد بود و به هر سخن اصحابم تمسك كنيد، هدايت ميشويد.
اختلاف اصحاب من براي شما رحمت است. سؤال كردند يا رسول الله، اصحاب شما چه كساني هستند؟ فرمود: اهل بيت من!
براي آنكه معلوم گردد شيعه اصحاب خوب و درستكار پيامبر صلي الله عليه و آله را محترم ميشمارد و آنها را ميستايد، قسمتي از دعاي امام سجاد عليه السلام را پيرامون اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله نقل ميكنيم:
1) بحارالانوار 2: 220 ؛ احتجاج طبرسي 2: 105 - 106، (قال محمد بن الحسين بن بابويه القمي رضوان الله عليه : إن أهل البيت لا يختلفون ولكن يفتون الشيعة بمُرّ الحق ، وربما أفتوهم بالتقية، فما يختلف من قولهم فهو للتقية، والتقية رحمة للشيعة).
اللَّهُمَّ وَأَصْحَابُ مُحَمَّدٍ خَاصَّةً - الَّذِينَ أَحْسَنُوا الصَّحَابَةَ وَالَّذِينَ أَبْلَوُا الْبَلاءَ الْحَسَنَ فِي نَصْرِهِ، وَكَانَفُوهُ، وَأَسْرَعُوا إِلَى وِفَادَتِهِ، وَسَابَقُوا إِلَى دَعْوَتِهِ، وَاسْتَجَابُوا لَهُ حَيْثُ أَسْمَعَهُمْ حُجَّةَ رِسَالاتِهِ، وَفَارَقُوا الْأَزْوَاجَ وَالْأَوْلادَ فِي إِظْهَارِ كَلِمَتِهِ، وَقَاتَلُوا الْآبَاءَ وَالْأَبْنَاءَ فِي تَثْبِيتِ نُبُوَّتِهِ، وَ انْتَصَرُوا بِهِ، وَ مَنْ كَانُوا مُنْطَوِينَ عَلَى مَحَبَّتِهِ يَرْجُونَ تِجَارَةً لَنْ تَبُورَ فِي مَوَدَّتِهِ، وَ الَّذِينَ هَجَرَتْهُمُ الْعَشَائِرُ إِذْ تَعَلَّقُوا بِعُرْوَتِهِ، وَ انْتَفَتْ مِنْهُمُ الْقَرَابَاتُ إِذْ سَكَنُوا فِي ظِلِّ قَرَابَتِهِ - فَلا تَنْسَ لَهُمُ اللَّهُمَّ مَا تَرَكُوا لَكَ وَ فِيكَ، وَ أَرْضِهِمْ مِنْ رِضْوَانِكَ، وَ بِمَا حَاشُوا الْخَلْقَ عَلَيْكَ، وَ كَانُوا مَعَ رَسُولِكَ دُعَاةً لَكَ إِلَيْكَ؛
بار خدايا، بويژه اصحاب محمد صلي الله عليه و آله - كه شرط مصاحبت او را به خوبى پاس داشتند، و در نصرتش دليريها نمودند، و به يارى او بر خاستند، و به ديدار او شتافتند، و در اجابت دعوتش بر يكديگر پيشى گرفتند، و چون حجت رسالت خويش به گوششان رسانيد، پذيرفتند و از زن و فرزند، براى اظهار دعوت او، بريدند و براي تثبيت نبوتش، با پدران و فرزندان خود پيكار كردند، و به بركت وجود او پيروز شدند؛ و آنان كه محبت او را در دل داشتند و در بازار مودت او به تجارتى اميد بستند كه در آن زيان و كساد راه نيابد؛ و آنان كه چون به ريسمان ولاى او چنگ زدند، خاندانشان بگسست و چون در سايه پيوند او آرميدند، خويشان پيوند از ايشان بريدند - [را مشمول رحمت و رضوان ويژهات گردان و] فراموش منماى آنچه را كه آنان براى تو و در راه تو واگذاشتند؛ و به خشنودى خويش خشنودشان فرماى، زيرا كه مردم را براى اعتلاى دين تو گرد آوردند و همراه رسولت براى رواج آيين تو، خلق را به سويت فرا خواندند.
وَ اشْكُرْهُمْ عَلَى هَجْرِهِمْ فِيكَ دِيَارَ قَوْمِهِمْ، وَ خُرُوجِهِمْ مِنْ سَعَةِ الْمَعَاشِ إِلَى ضِيقِهِ، وَ مَنْ كَثَّرْتَ فِي إِعْزَازِ دِينِكَ مِنْ مَظْلُومِهِمْ؛
و به سزاى آنكه از ديار قوم خويش مهاجرت كردند، و از راحتي زندگي به سختي افتادند، و نيز به ستمديدگانشان - كه در راه نصرت دينت بر شمارشان افزودهاى - پاداشي نيك عطا فرما.
اللَّهُمَّ وَ أَوْصِلْ إِلَى التَّابِعِينَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ، الَّذِينَ يَقُولُونَ: رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَ لِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ خَيْرَ جَزَائِكَ؛
بارالها، و به تابعان اصحاب - كه به نيكى در پى اصحاب رفتند، آنان كه مىگويند: «پروردگارا، ما و برادران ما را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز» - بهترين پاداشت را ارزاني بدار.
الَّذِينَ قَصَدُوا سَمْتَهُمْ، وَ تَحَرَّوْا وِجْهَتَهُمْ، وَ مَضَوْا عَلَى شَاكِلَتِهِمْ، لَمْ يَثْنِهِمْ رَيْبٌ فِي بَصِيرَتِهِمْ، وَ لَمْ يَخْتَلِجْهُمْ شَكٌّ فِي قَفْوِ آثَارِهِمْ، وَ الايتِمَامِ بِهِدَايَةِ مَنَارِهِمْ؛
آنان كه راه و روش ايشان (اصحابي كه اوصافشان بيان شد) را پيش گرفتند، و مقصد و مقصود آنان را جستند و به شيوه آنان رفتار كردند؛ به گونهاي كه هيچ شبههاي آنان را از عقيدهشان منحرف نكرد، و در دلشان شكي - نسبت به پيروى از آثار اصحاب و اقتدا به فروغ تابناك هدايتشان - پديد نيامد.
مُكَانِفِينَ وَ مُوَازِرِينَ لَهُمْ، يَدِينُونَ بِدِينِهِمْ، وَ يَهْتَدُونَ بِهَدْيِهِمْ، يَتَّفِقُونَ عَلَيْهِمْ، وَ لا يَتَّهِمُونَهُمْ فِيمَا أَدَّوْا إِلَيْهِمْ؛(1)
بلكه همواره پشتيبان و ياور آنان بودند، آيين ايشان را پيروى ميكردند، و از فروغ هدايتشان ره ميجستند، و همرأى ايشان بودند، و به ايشان - در برنامههائى كه از رسولخدا صلي الله عليه و آله خبر ميدادند - بدگمان نبودند و تهمت و افترا نميزدند.
1) صحيفه سجاديه، دعاي چهارم.
أبي الطفيل از زيد بن ارقم نقل ميكند كه گفت:
لما رَجَع النبي صلي الله عليه و آله من حجة الوداع ونزل غدير خم أمر بدوحات فقممن، ثم قال: كأني دعيت فأجبت، وإني تارك فيكم الثقلين أحدهما أكبر من الآخر: كتاب الله وعترتي أهل بيتي، فانظروا كيف تخلفوني فيهما فإنهما لن يفترقا حتى يردا عَليَّ الحوض. ثم قال: إن الله مولاي وأنا ولي كل مؤمن.
ثم إنه أخذ بيد علي رضي الله عنه فقال: من كنت وليه فهذا وليه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه.
فقلت لزيد: سمعته من رسول الله صلي الله عليه و آله ؟ فقال: وإنه ما كان في الدوحات أحد إلا رآه بعينه وسمعه بأذنيه؛(1)
هنگامي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله از حجةالوداع (آخرين حج پيامبر صلي الله عليه و آله ) بر ميگشتند و در غدير خم فرود آمدند، دستور دادند سايبانهايي از درختان برپا شود و زير آنها را بروبند، سپس فرمودند: گويا من (توسط خداوند) فراخوانده شدهام و من اين دعوت را اجابت ميكنم. من در ميان شما دو چيز گرانبها بر جاي ميگذارم، كه يكي بزرگتر از ديگري است: كتاب خدا و عترتم، اهل بيتم. پس بنگريد كه چگونه درباره آن دو عمل خواهيد كرد. به درستي كه اين دو از همديگر جدا
1) خصائص اميرالمومنين (نسائي): 93 (قول النبي: من كنت وليه...) ؛ مسند احمد 4: 370 ؛ انساب الأشراف، بلاذري : 111 (حديث الغدير...) ؛ المستدرك علي الصحيحين3 : 109 (وصية النبي في كتاب الله و عترة رسوله) ؛ المعجم الكبير5 : 166 ؛ مجمع الزوائد 9: 164 (باب فضل اهل البيت) ؛ البداية و النهاية، ابن كثير 5 : 228 ؛ و دهها منبع ديگر.
نميشوند تا اينكه در (روز قيامت) نزد حوض بر من وارد شوند. سپس فرمود: همانا خداوند مولاي من است و من ولي هر مؤمن هستم.
سپس دست علي را گرفت و فرمود: هركسي كه من ولي او هستم، پس اين علي ولي اوست، خداوندا دوست بدار هركه او را دوست بدارد و دشمن بدار هركس كه او را دشمن بدارد.
أبوالطفيل گويد: به زيد گفتم: آيا از رسول خدا صلي الله عليه و آله اين را شنيدي؟ زيد گفت: كسي در آن سايبانها نبود مگر آنكه آن را با دو چشم خود ديد، و با دو گوش خود شنيد.
اگر نگوييم اين حديث، مهمترين و روشن ترين سند حقانيت علي عليه السلام و فرزندان پاك او ميباشد، بايد گفت از عمده ترين آنهاست. از حسن اتفاق، اين حديث، آخرين و دوازدهمين حديث انتخابي ماست كه در عين حال، حاوي حديث ثقلين (كه اولين حديث ما بود) نيز هست.
دربارة اين حديث، هزاران جلد كتاب نوشته شده است و كمتر كتابي را ميتوان يافت كه در بحث اثبات جانشيني اميرمؤمنان علي عليه السلام به اين حديث استناد نكرده باشد. ضمن چند نكته به برخي از ابعاد اين حديث شريف اشاره ميكنيم.
حاكم نيشابوري - عالم بزرگ اهل سنّت - پس از نقل حديث مذكور، ميگويد:
هذا حديث صحيح علي شرط الشيخين؛ (1)
اين حديث بر اساس شرايطي كه نويسندگان دو كتاب صحيح مسلم وصحيح بخاري در نظر ميگيرند، يك حديث صحيح به شمار ميرود و همان شرايط را داراست.
سپس خود حاكم اعلام ميدارد كه:
1) المستدرك (حاكم نيشابوري) 3 : 109 (وصية النبي في كتاب الله و عترة رسوله).
و لم يخرجاه بطوله؛
اما آن دو، اين حديث را ـ به طور كامل ـ نقل نكرده اند!!
در جملة اخير حاكم نيشابوري اشارهاي است به اينكه: بخاري و مسلم حديث مذكور را يا نقل نكردهاند و يا به طور كامل نياوردهاند.
مسلم در كتاب صحيح خود (جلد7 ، 122 - 123، باب من فضائل علي، شمارة 2408) همين حديث را ميآورد، ولي بخشي از فرمايش پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله را - كه ميفرمايد: «ثم قام فأخذ بيد علي، فقال: من كنت وليه فهذا وليه» ؛ «سپس پيامبر صلي الله عليه و آله ايستاد، دست علي عليه السلام را گرفت و فرمود: هركس من ولي او هستم اين (علي عليه السلام ) ولي اوست» - از حديث حذف ميكند. اين حديث از احاديثي است كه صدها راوي از اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله و تابعان، آن را نقل كردهاند و اسامي تك تك اين راويات در كتابهاي مختلف حديثي، تاريخي و تفسيري گردآوري شده است.
مورد ديگري كه نشان دهنده تعصب افراطي و غير منطقي است، به ابنحجر هيثمي (هيتمي) كه از علماي متعصّب اهل سنّت است، مربوط ميشود. او در كتاب «الصواعق المحرقة»، در چند مورد حديث را نقل ميكند(1)و در مواردي ميگويد: «اين حديث را سي تن از اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله نقل كردهاند و اكثر طرق اين روايات صحيح است»،(2)ليكن در جاهاي ديگر ادعا ميكند كه اين حديث از «اخبار آحاد» (حديثي كه نقل كننده آن فقط يك يا چند نفر معدود باشد) به شمار ميآيد.(3)
اما همين نويسنده متعصب وقتي اين حديث را نقل ميكند كه ابوبكر در ايام مريضي پيامبر صلي الله عليه و آله نماز را به جاي ايشان ميگزارد، هنگام سخن از اعتبار آن مينگارد:
اين حديث متواتر است! چون عايشه و... [هفت نفر ديگر] اين حديث را نقل كردهاند. (1)
در اينجا بايد پرسيد چرا شما حديث غدير را كه - به قول خودتان - سي تن از صحابه آن را نقل كردهاند، متواتر (حديثي كه ناقلان آن زياد باشند به طوري كه صدور آن حديث قطعي باشد) نميدانيد، ولي حديثي را كه صرفا هشت نفر نقل كردهاند متواتر ميدانيد؟! اين چه عناد و تعصبي است كه نسبت به امام علي عليه السلام روا ميداريد؟
مسلّم است كه اين نامهربانيها، تحريفها و مخفيكاريها، نميتواند ذرهاي از درستي و صحت حديث غدير بكاهد و موجب سستي و ضعف آن گردد؛ چراكه تقريبا تمام صاحبان صحاح ستة و ساير علماي بزرگ تاريخ، تفسير و حديث، اين حديث را نقل كردهاند. براي اطلاعات بيشتر ميتوان به كتاب بسيار گرانسنگ «عبقات الأنوار» و كتاب ارزشمند «الغدير» مراجعه كرد.
از سؤالات مهم و مبنايي اين است كه: آيا پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله كسي را براي دوران پس از خودشان به عنوان جانشين معرفي نمودند يا خير؟
اگر پاسخ مثبت است، سؤال ميكنيم، پس چرا عدهاي از ياران پيامبر صلي الله عليه و آله در سقيفه بني ساعده جمع شدند تا خليفه تعيين كنند؟ مگر قرآن نميفرمايد:
( وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَن يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَن يَعْصِ اللهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُّبِينًا (2)
هيچ مرد و زن با ايماني حق ندارد هنگامي كه خدا و رسولش امري را لازم بدانند اختياري (در برابر فرمان خدا) داشته باشد و هر كس خدا و رسولش را نافرماني بكند در گمراهي آشكاري است.
در اين صورت، آنها حق نداشتند پس از انتخاب پيامبر صلي الله عليه و آله انتخاب جديدي بنمايند.
و اما اگر پاسخ به اين سؤال منفي باشد به اين معنا كه پيامبر صلي الله عليه و آله كسي را به عنوان خليفه پس از خود معين نفرمودند. در اين صورت، اشكال بزرگتري به وجود ميآيد و آن اينكه آقايان ناخواسته ميخواهند ادعا كنند كه پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله - كه عقل كُلّ است - نعوذ بالله به اندازه خليفه اول يعني جناب ابوبكر، توجه، آگاهي و اهتمام به بديهي ترين و اساسيترين اصل اسلام (رهبري امت) نداشته است!!
خليفه اول هنگامي كه مُشرف به مرگ بود، توجه به اين مهم داشت كه امت پس از وي به خليفه و رهبر نياز دارد و لذا اقدام به انتخاب خليفه دوم نمود ولي پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله كه به بيان ريزترين و جزئيترين دستورات اسلامي توجه داشته است، از رهبري و خلافت پس از خود غافل بود؟!
آيا هيچ عقل سليم و وجدان آگاهي حاضر است چنين اتهامي را به آن حضرت بزند؟
عادي ترين مردم در مسايل روزمره و در زندگي عادي خود، هنگامي كه قرار باشد مدتي به سفر روند و يا از محل ادارة خود دور باشند، كسي را به عنوان جانشين معرفي ميكنند، چگونه ممكن است پيامبر صلي الله عليه و آله اين امر بسيار بديهي و عقلاني را مورد غفلت قرار داده باشد و با اينكه ميداند در شرف رفتن است و آخرين حج خود را هم به جا آورده است، براي پس از خود هيچ كس را تعيين نكند و امت نوپاي مسلمان را بدون امام و رهبر معصوم رها سازد؟ ساحت قدس آن پيامبر عظيم الشأن صلي الله عليه و آله از اين اتهامات واهي مبراست.
در اين هنگام، اهل سنّت همين سؤال را از شيعيان ميپرسند كه آيا به نظر شما آن حضرت كسي را به عنوان خليفه خود معين فرمودند؟ اينجاست كه حديث شماره دوازده معنا مييابد.
پاسخ اين است كه بلي، پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله اين وظيفه مهم را به نحو احسن انجام داد و به تكليف الهي خود جامه عمل پوشاند، و حديث غدير، سند بزرگي است كه اين حقيقت را اثبات ميكند.
پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله در سال دهم هجرت، آهنگ زيارت خانه خدا و انجام مناسك حج را نمود و مردم را به آن فرا خواند. هزاران نفر در كنار رسول خدا صلي الله عليه و آله مناسك حج را گزاردند. اين آخرين حج پيامبر صلي الله عليه و آله بود كه به «حجۀالوداع» معروف گشت. در روز پنج شنبه هيجدهم ذي الحجه و در راه باز گشت به مدينه، آيه تبليغ - كه شصت و هفتمين آيه از سورة مائده است - بر رسول اكرم صلي الله عليه و آله نازل شد:
( يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللهَ لايَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ ).
خداوند پيامبرش را فرمان داد تا هرچه سريعتر پيامي آسماني را به مردمان ابلاغ كند. پيامبر صلي الله عليه و آله نيز در اجابت اين فرمان، درنگ روا نداشت و در منطقهاي به نام غدير خم (غدير به معناي آبگيري است كه آب باران در آن جمع ميگردد و غدير خم منطقهاي است ميان مكه و مدينه كه در نزديكي جُحفه قرار دارد) كه محل جدا شدن راههاي مدينه، مصر و عراق بود، كاروان عظيم حاجيان را فرمان توقف داد.
هوا چنان گرم بود كه مردم بخشي از تنپوش خود را به زير پا و بخش ديگرش را بر روي سر افكنده بودند تا قدري از شدت گرما و سوزش آفتاب بكاهند. افرادي كه جلوتر رفته بودند، به آنجا برگشتند و ديگراني كه هنوز در راه بودند، رسيدند. نماز ظهر به امامت پيامبر صلي الله عليه و آله بر پا شد. سپس پيامبر صلي الله عليه و آله بر منبري - كه از جهاز شتران فراهم آمده بود - بالا رفت و با صداي بلند، سخن را با حمد و ثناي الهي و شهادت به توحيد و رسالت آغاز كرد. آنگاه حديث مذكور را (حديث دوازدهم) ايراد فرمود.(1)
1) نگاه كنيد به: مناقب الإمام علي بن أبي طالب عليه السلام ، ابن مغازلي (قوله صلي الله عليه و آله : «من كنت مولاه فعلي مولاه») : 67 - 78، شمارههاي 23 - 39 ؛ المستدرك (حاكم نيشابوري) 3: 109 - 110 (وصية النبي... من كنت مولاه... ) و 3: 533 (ذكر عبدالله بن عباس) ؛ مناقب خوارزمي: 135 (الفصل الرابع عشر) ؛ ينابيع المودة 1: 97 - 126، شمارههاي 10 - 60 (حديث الثقلين و حديث غدير... ) ؛ تاريخ مدينة دمشق 42: 220 - 237.
اين روايت ـ به وضوح ـ نشان دهنده جا نشيني و امامت حضرت علي عليه السلام است و هر فرد منصفي به اين حقيقت اذعان داشته و دارد. با وجود اين براي آنكه راه بر هرگونه شك و ترديدي بسته شود، موارد زير دربارة دلالت اين حديث ذكر ميگردد:
1.در اين روايت پيامبر صلي الله عليه و آله تعبير كرده است كه هر كه من «ولي» او هستم، علي عليه السلام هم «ولي» اوست. در برخي نقلها، تعبير «مولا» هست. در هر يك از دو حالت، مناسبترين معنا براي اين كلمه، «اولويت در تصرف و سرپرستي» است.
اينكه برخي از علماي اهل سنّت، «مولا» و «ولي» را به «ناصر و ياور» معنا كردهاند، پذيرفتني نمينمايد. اگر نگاهي به زمان و مكان وقوع اين حادثه بيفكنيم، حقيقت روشن خواهد شد. در يك روز بسيار گرم، پيامبر صلي الله عليه و آله دستور ميدهد تمام مردم در يك مكان معين گردآيند؛ آنها كه جلو رفتهاند برگردند و آنها كه هنوز نرسيدهاند، ملحق شوند، هوا آنچنان گرم است كه مردم از شدت گرما به سايه شتران خود پناه بردهاند و هريك از ديگري سؤال ميكند كه علّت فرمان توقف چيست و چه اتفاق مهمي افتاده است؟ در اين صورت آيا باوركردني است كه بگوييم تمام اين مقدمات و آن خطبه طولاني، براي اين بوده كه پيامبر صلي الله عليه و آله به مردم اعلام نمايد كه اي مردم، علي عليه السلام يار و ياور و دوست شماست!!
2.در متن برخي از نقلهاي اين حديث آمده است كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ابتدا از مردم ميپرسد:
ألست اولي بكم من انفسكم؟؛ (1)
آيا من بر شما و امورتان از خودتان سزاوارتر نيستم؟
1) در مسند احمد (4: 370) آمده است: فقال للناس: أتعلمون اني اولي بالمؤمنين من انفسهم؟ قالوا: نعم يا رسول الله. قال: من كنت مولاه فهذا مولاه... ؛ و در التاريخ الكبير، بخاري (4: 193، شمارة 2458) آمده است: فقال: ألست اولي بالمؤمنين من انفسهم؟... فقال: من كنت مولاه فعلي مولاه... ؛ در تاريخ مدينة دمشق (42: 117) ميخوانيم: قال: ايها الناس ألست اولي بالمؤمنين من انفسهم ثلاث مرات، فقالوا: بلي... .
به محض اينكه مردم پاسخ مثبت دادند، آن حضرت ميفرمايد: هركس من ولي او هستم علي عليه السلام هم ولي اوست.
اين «أولي به تصرف بودن» در تمام شئون مردم جريان دارد و در حقيقت، همان زعامت و رهبري است؛ چراكه به جز يك رهبر اسلامي، كس ديگري چنين اولويتي ندارد.
3.تعبير «ولي» در آية 55 سورة مائده نيز به همين معناي رهبري آمده است:
( إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ (1)
سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند؛ همانها كه نماز را برپا مىدارند، و در حال ركوع، زكات مىدهند.
در اين آيه، «ولي» به معناي «سرپرست و صاحب اختيار» به كار رفته است؛ زيرا كلمه حصر «إنّما» در ابتداي آيه آمده است. اگر معناي «ولي»، «دوست و ياور» بود اين معنا منحصر به خداوند و پيامبرش نميبود؛ زيرا همه مؤمنان دوست يكديگرند. مراد از «والذين آمنوا» در اين آيه، براساس نظر بسياري از مفسّران شيعه و سني، اميرالمؤمنين علي عليه السلام است.(2)
در نتيجه همان طور كه در اين آيه شريفه، خداوند علي عليه السلام را «ولي» معرفي كرده است، پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نيز بر همين معنا تاكيد ميكند و علي عليه السلام را «ولي» ميداند. لذا مفهوم «ولي» در هر دو مورد، به معناي «سرپرست و صاحب اختيار» است.
4.جرياناتي كه پس از اين واقعه به وقوع پيوست، دليل بر اين حقيقت است كه پيامبر صلي الله عليه و آله ، علي عليه السلام را به عنوان خليفه مسلمين تعيين نمود. برخي از آنها عبارتند از:
•پس از پايان مراسم و معرفي علي عليه السلام به عنوان ولي مردم، آية شريفة زير نازل گرديد:
( الْيَـوْمَ أَكْمَـلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْـكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُـمُ الإِسْلاَمَ دِينًا(1)؛ (2)
امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را برشما تمام نمودم، و اسلام را به عنوان آيين جاودان شما پذيرفتم.
بسياري از مفسّران و مورخان اهل سنّت، اعتقاد دارند روزي كه دين كامل شد و نعمت خداوند تام گشت و دشمنان اسلام مايوس شدند، همان روز هيجدهم ذي الحجه است كه پيامبر صلي الله عليه و آله ، علي عليه السلام را در غدير خم به عنوان ولي برگزيد.(3)
دليل اصلي يأس كفار اين بود كه آنها مترقب و منتظر بودند تا رسول اكرم صلي الله عليه و آله درگذرد و با توجه به اينكه فرزند پسري هم ندارد، اسلام به پايان عُمر خود ميرسد.
اما وقتي پيامبر صلي الله عليه و آله به امر خداوند - عليرغم آنكه بارها جانشيني علي عليه السلام را به مردم گوشزد كرده بود - به طور رسمي و در حضور نزديك به صدهزار نفر آشكارا دست علي عليه السلام را بالا برد و به مردم اعلام نمود كه پس از من اين علي عليه السلام «ولي» مردم است، كفار مايوس شدند و دين هم كامل گشت.
ديني كه براي رهبري مردم ـ بعد از دوران نبوت و رسالت ـ هيچ فكر و انديشهاي نداشته باشد، دين ناقصي است؛ و نيز نعمت خداوند زماني تمام ميشود كه براي هدايت و زعامت مردم، يك رهبر الهي بفرستد تا راه راست را به همگان نشان دهد. نزول اين آية شريفه، دليل قانع كنندهاي بر محتواي حديث غدير است.
1) سورة مائده (5) آية 3.
2) تاريخ بغداد 8 : 284، شمارة 4392 (حبشون بن موسي بن ايوب...) ؛ مناقب خوارزمي: 135 (الفصل الرابع عشر) ؛ مناقب علي، ابن مغازلي69 ، شمارة 24.
3) سيوطي در الدر المنثور 2: 259 ؛ ابن عساكر در تاريخ دمشق 42: 233 - 234 و 237 ؛ ابن اثير در البداية و النهاية 5 : 232 - 233 ؛ حسكاني در شواهد التنزيل 1: 200 - 203 (ذيل آية سوم سورة مائده) ؛ خطيب بغدادي در تاريخ بغداد 8 : 284، شمارة 4392 (حبشون بن موسي بن ايوب... ).
•پس از آنكه فرمايشات پيامبر صلي الله عليه و آله خاتمه يافت و حضرت علي عليه السلام به عنوان رهبر امت اسلامي تعيين گرديد، اصحاب آن حضرت، خدمت علي عليه السلام رسيدند و به ايشان تبريك و تهنيت گفتند. از ميان اين اصحاب، محدثان و مورخان - به ويژه - گفتههاي خليفه دوم را در كتابهاي خود نقل كردهاند:
فلقيه عُمر بعد ذلك فقال له: هنيئا يابن أبيطالب! أصبحت و أمسيت مولي كل مؤمن و مؤمنة؛(1)
سپس عمر بنخطاب خدمت علي عليه السلام آمد و گفت: مبارك باشد اي پسر ابوطالب، اكنون تو مولاي هر مؤمن و مؤمنهاي هستي.
نميتوان گفت كه خليفه دوم و ساير صحابه، بيايند و به علي عليه السلام تبريك بگويند به اين دليل كه آن حضرت دوست مؤمنان است! پنهان شدن در پس يك سري توجيهات نامعقول و نامتعارف و فرار كردن از واقعيات، نميتواند انسان را به حقيقت برساند. بايد واقعنگر باشيم و با توجه به قرائن فراوان زماني، مكاني و غيره، بپذيريم كه پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله در آستانه سفر از اين دنيا، در حضور جمع كثيري از امت اسلام، تكليف رهبري پس از خود را روشن كردند.
•يكي ديگر از نشانههايي كه ادعاي ما را اثبات ميكند، داستان حارث بن نعمان است. اين ماجرا را قرطبي چنين نقل ميكند:
قوله تعالى: ( سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ (2)...قيل: إن السائل هنا هو الحارث بن النعمان الفهري. و ذلك أنه لما بلغه قول النبي صلي الله عليه و آله في علي رضي الله عنه: «من كنت مولاه فعلي مولاه»
ركب ناقته فجاء حتى أناخ راحلته بالأبطح، ثم قال: يا محمد، أمرتنا عن الله أن نشهد أن لا إله إلا الله و أنك رسول الله فقبلناه منك، وأن نصلي خمسا فقبلناه منك، و نزكي أموالنا فقبلناه منك، وأن نصوم شهر رمضان في كل عام فقبلناه منك، وأن نحج فقبلناه منك، ثم لم ترض بهذا حتى فضلت ابن عمك علينا! أفهذا شي منك أم من الله؟!
فقال النبي صلي الله عليه و آله : «والله الذي لا إله إلا هو ما هو إلا من الله».
فولى الحارث وهو يقول: اللهم إن كان ما يقول محمد حقا فأمطر علينا حجارة من السماء أو ائتنا بعذاب أليم!
فوالله ما وصل إلى ناقته حتى رماه الله بحجر فوقع على دماغه فخرج من دبره فقتله، فنزلت: ( سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ (1)؛ (2)
در مورد سخن خدايتعالي كه ميفرمايد: «فردي درخواست عذاب حتمي كرد» ...گفته شده: اين سؤال كننده حارث بن نعمان فهري بود. هنگامي كه فرمايش پيامبر صلي الله عليه و آله (هركه من مولاي اويم علي مولاي اوست) به او رسيد، بر شترش سوار شد و خدمت پيامبر صلي الله عليه و آله آمد، رو به ايشان كرد و گفت: اي محمد، به ما دستور دادي كه شهادت به وحدانيت خداوند و رسالت شما بدهيم، اين را از تو پذيرفتيم. گفتي پنج بار در روز نماز بخوانيم، اين را نيز از تو پذيرفتيم. گفتي زكات اموال خود را بپردازيم و ماه رمضان هر سال را روزه بگيريم اين را هم از تو پذيرفتيم، گفتي حج به جا آوريم، باز از تو پذيرفتيم، اما تو به اين مقدار راضي نشدي و اينك پسر عمويت را بر ما برتري دادي؟! آيا اين از جانب توست يا از جانب خدا؟
پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: قسم به خدايي كه جز او خداي ديگري نيست، اين دستور نيست مگر از جانب خداوند.
سپس حارث رخ برگردانده و بازگشت درحاليكه ميگفت: خداوندا، اگر اين چيزي كه محمد صلي الله عليه و آله ميگويد حق است، پس از آسمان بر ما سنگي بباران يا عذابى دردناك بر سر ما بياور.
به خدا سوگند، هنوز به شترش نرسيده بود كه خداوند سنگي را بر او فرو فرستاد كه بر فرق سرش اصابت كرد و از مقعدش خارج شد و او را كشت.
از اين داستان عبرت انگيز - كه قرآن هم به آن اشاره كرده است - فهميده ميشود كه حديث غدير، بسيار فراتر از اين است كه پيامبر صلي الله عليه و آله بخواهد علي عليه السلام را به عنوان يار و ياور مؤمنان معرفي كند، بلكه موضوع تعيين رهبري است كه بر حارث و امثال او گران آمد.
در اين داستان، حارث ميگويد: «پسر عمويت را بر ما برتري دادي!»
اين تعبير، بيانگر اين است كه بحث سرپرستي و ولايت مطرح است نه دوستي و محبت.
نكته جالب ديگر در اين روايت اين فرمايش پيامبر صلي الله عليه و آله است كه: «به خدا قسم اين اقدام دستوري است از جانب خداوند». اين جمله، گوياي اين واقعيت است كه امر امامت و رهبري امت نيز در دست خداوند است كه توسط فرستاده او ابلاغ ميشود.
ممكن است پرسيده شود كه اگر واقعاً پيامبر صلي الله عليه و آله در غدير خم و در ايام كوتاهي قبل از رحلت، امر جانشيني پس از خود را روشن ساخت و به صراحت علي عليه السلام را به عنوان ولي مسلمانان معرفي كرد، چرا در صدر اسلام، اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله اين دستور صريح را ناديده انگاشتند و به آن عمل نكردند؟ چرا حضرت علي عليه السلام به اين حديث استناد نكرد؟
در پاسخ بايد گفت: اين سؤالي است كه از اهل سنّت ميپرسيم، چرا اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله از اين فرمايش پيامبر صلي الله عليه و آله سرپيچي كردند؟
براي آنكه پاسخ روشن به اين موضوع داده باشيم، بايد بگوييم كه اين اولين باري نبود كه اصحاب، نسبت به فرمايش پيامبر صلي الله عليه و آله بي اعتنايي نمودند.
به عنوان مثال در ماجراي «مصيبت روز پنجشنبه» (به تعبير عبدالله بن عباس) هنگامي كه پيامبر صلي الله عليه و آله قلم و كاغذ خواست تا آخرين وصيت خود را بنويسد كه امت اسلامي در ضلالت و گمراهي غرق نشوند، عدهاي از صحابه - خصوصاً خليفه دوم - نسبت «هذيانگويي»، به پيغمبر داد و نگذاشت قلم و دوات بياورند و اظهار داشت كه كتاب خدا ما را بس است.
اين واقعه را بسياري از بزرگان اهل سنّت درمجامع روايي وتاريخي خود نقل كردهاند.(1)
اين موضوع به وضوح، تمرّد و عصيان جمعي از صحابه را ميرساند. با اينكه صريح آيات شريفه قرآن است كه از پيامبر صلي الله عليه و آله اطاعت كنيد و هيچگاه به مسلمانان اجازه نداده است از فرمان او سرپيچي كنند، نسبت «هذيان» دادن به پيامبر صلي الله عليه و آله بر خلاف صريح قرآن است كه ميفرمايد:
( وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى ؛(2)
آنچه پيامبر صلي الله عليه و آله ميفرمايد از وحي سرچشمه ميگيرد نه از هواي نفس.
بنابراين، كساني كه در زمان حيات و حضور پيامبر صلي الله عليه و آله ، از دستور او روي برتافتند، دور از انتظار نيست كه پس از وفات ايشان، نافرماني كنند.
داستان ديگري كه نشان دهنده تمرّد برخي از صحابه است، مربوط ميشود به فرمانده قرار دادن اُسامة بن زيد.
1) نگاه كنيد به: صحيح بخاري1: 37 (كتاب العلم، باب كتابةالعلم، حديث 114) و 5 : 137 - 138 (باب مرضالنبي) و7 : 9 (كتابالمرضي والطب، باب قولالمريض: قوموا عنّي، حديث5669) و8 : 161، حديث7366 ؛ صحيح مسلم5: 76(باب الأمر بقضاء النذر)؛ مسنداحمد1: 222 و 324 - 325 و 336 و 355؛ تذكرة الخواص(سبط ابن جوزي): 65 ؛ سـّرالعالمين(غزالي): 4 (باب في ترتيب الخلافة)؛ اضواء علي السنة المحمدية(ابورية): 55 ؛ مجمع الزوائد4: 214 - 215(باب وصية رسول الله صلي الله عليه و آله ) و9: 34 ؛ عمدة القاري(العيني)2: 169 - 170، حديث114، و دهها كتاب ديگر.
2) سورة نجم (53) آية 3 - 4.
پيامبر صلي الله عليه و آله در روزهاي آخر حيات خود و با احساس خطر از ناحيه بلاد روم، لشكري تدارك ديدند و اُسامه جوان را فرمانده اين سپاه قرار داد و تأكيد كرد كه همه بايد با لشكر اسامه خارج شوند، (1)و حتي نفرين كرد كساني را كه از اين امر تخلف كنند،(2)ولي روز بعد، هنگام نماز، پيامبر صلي الله عليه و آله ديد كه تعدادي از صحابه - از جمله خليفه اول و دوم با اُسامه همراه نشدهاند و امر پيامبر صلي الله عليه و آله را فرمان نبردهاند. (3)
و موارد ديگري از نافرماني اصحاب كه در تاريخ ثبت است و نقل آنها ممكن است خواننده را خسته نمايد.
باري، حديث غدير از سندهاي روشن تاريخ اسلام براي تعيين رهبري امت اسلامي است. حديثي كه اگر اهل سنّت به آن گردن مينهادند، دنياي امروز ـ دست كم جهان اسلام ـ شرايط بسيار متفاوتي از وضع موجود ميداشت.
از مجموع اين دوازده حديث (و نيز احاديث ديگري كه در ضمن آنها نقل گرديد) و آيات شريفه قرآن، به دست ميآيد كه امت اسلامي همه بر عظمت و بزرگي جايگاه اهل بيت عليهم السلام اتفاق نظر دارند. نيز دانستيم كه بر اساس اين آيات و روايات، پيروي از اهل بيت عليهم السلام لازم و واجب است. به همين جهت شايسته است به دو مطلب اساسي توجه كنيم:
مطلب اول
با توجه به احاديث و مباحثي كه مطرح شد و منابعي كه معرفي گرديد، به يقين ميرسيم كه اهل بيت عليهم السلام گنجينهاي غني و ماندگار از علوم الهياند كه از چشمة وحي سيراب گشتهاند.
1) التنبيه والاشراف، مسعودي: 241(سنة الوفاة) ؛ تاريخ مدينة دمشق10: 139؛ الكامل في التاريخ، ابن اثير 2: 318 ؛ طبقات ابن سعد 2: 249 - 250.
2) جهزوا جيش أسامة! لعن الله من تخلف عنه (ملل و نحل شهرستاني 1: 30).
3) شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد 3: 30 و 12: 82 - 83 ؛ كنزالعمال 10: 570 - 574، شمارههاي 30264 - 30266 (بعث اسامة).
اين واقعيت، به روشني خورشيد و غير قابل انكار است. در احاديث علماي اهل سنّت ميخوانيم كه «علي عليه السلام بابِ شهرِ علم پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و وارث دانش اوست».(1)
خليفه دوم بارها ميگفت: پناه ميبرم از معضل (تنگنايي كه) ابوالحسن در آن ميان نباشد.(2)حضرت علي عليه السلام ميفرمود: «پيش از آنكه مرا از دست بدهيد از من بپرسيد كه من به راههاي آسمان آگاهتر از راههاي زمينم».(3)
اينها همه نشانگر برتري علمي امام علي عليه السلام بر ساير مردم است. ساير امامان هم همين وضعيت را دارند و هريك در عصر و زمانه خود، برترين مردم از هر حيث ـ و به ويژه از جهت علمي ـ بودهاند. سران مكاتب چهارگانه فقهي اهل سنّت يعني مالك، ابوحنيفه، ابن ادريس شافعي و احمد بن حنبل، همه يا بلاواسطه (ابوحنيفه و مالك بنانس) يا با واسطه (شافعي و احمد بنحنبل) در محضر امام جعفر صادق عليه السلام شاگردي كردند و قطرهاي از اقيانوس بيكران علوم آن بزرگوار را چشيدند. (4)
1) رجوع شود به حديث شماره هشت، همين كتاب.
2) كان عمر يتعوذ بالله من معضلة ليس لها أبو الحسن (فتح الباري، ابن حجر 13: 286 ؛ الاستيعاب 3: 1102 - 1103 ؛ كنزالعمال 10: 300، شمارة 29509).
3) سلوني قبل أن تفقدوني فلانا بطرق السماء أعلم منى بطرق الأرض (ينابيع المودة 1: 208 «الباب الرابععشر»، شمارة 9 ؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابيالحديد 13: 101 ؛ كنزالعمال 13: 165 «فضائلعلي»).
4) فلقد تتلمذ أبوحنيفة ومالك للإمام الصادق، وتأثّرا كثيراً به، سواء في الفقه أو في الطريقة. ومالك شيخ الشافعي. والشافعي يدلي إلى أبناء النبي صلي الله عليه و آله بأسباب من العلم والدم. و قد تتلمذ له أحمد بنحنبل سنوات عشرة. فهؤلاء أئمة أهل السنة الأربعة، تلاميذ مباشرون أو غير مباشرين للإمام الصادق (الإمام جعفر الصادق، عبد الحليم الجندي : 3 و 158 - 159 ؛ موسوعة طبقات الفقهاء، سبحاني 2: 7 - 8 و 586 ، و 3: 88 و 466 ؛ الموطأ، مالك بن أنس، «متجاوز از ده مورد از امام صادق عليه السلام نقل حديث ميكند»).
و براساس نقلهاي متقن، هر يك به مدح و ستايش آن امام همام پرداختهاند. (1)
علي رغم همه اين واقعيات، آنگاه كه به كتابهاي علماي اهل سنّت مراجعه ميكنيم، به جاي آنكه در آنها فرمايشات و تعاليم اهل بيت عليهم السلام موج بزند و آكنده از كلمات نوراني آنها باشد، به جز موارد بسيار اندك و پراكنده، چيز ديگري مشاهده نميكنيم.
اين درد و تأسّف زماني رنجآور و عميقتر ميشود كه ميبينيم برخي از آنها با بيتقوايي به نكوهش و مذمت اين مكتب ميپردازند و پيروان آنها را سرزنش ميكنند.
ابن خلدون (مورخ مالكي مذهب و بسيار مشهور) در كتاب «التاريخ» خودش - بعد از نقل مذاهب مشهور - به مذهب تشيّع، ميتازد و ميگويد:
و شذ اهل البيت بمذاهب ابتدعوها و فقه انفردوا به وبنوه على مذهبهم في تناول بعض الصحابة بالقدح وعلى قولهم بعصمة الأئمة ورفع الخلاف عن
أقوالهم وهي كلها أصول واهية!؛(2)
اهل بيت، اقليتي هستند داراي مذاهبي كه خود بدعت گذارده، و فقهي كه با آن از بقيه جدا شده و تكروي كردند و بر اساس آن، بعضي از صحابه را مينكوهند و به عصمت ائمه و عدم اختلاف در گفتارشان قائل شدند، و همة اينها اصولي سست و بيپايه است!!
آيا اهل بيت عليهم السلام - با وجود فرمايشات پيامبر صلي الله عليه و آله - از نظر ابن خلدون يك اقليت بيمايه به حساب ميآيند؟ آيا آنچه از پيامبر صلي الله عليه و آله به اهل بيت عليهم السلام به ارث رسيده است، بدعت است؟
اين چه بيانصافي است كه يك مورخ در حق اين مكتب انجام ميدهد و خودش و كتابش را نزد محققان و علما بي اعتبار مينمايد؟
1) الإمام جعفر الصادق، عبد الحليم الجندي : 159 به بعد ؛ موسوعة طبقات الفقهاء، سبحاني «ذيل ترجمه و بيان شرح حال هر يك از فقهاي اربعه عامه: ابوحنيفه، مالك، شافعي و احمد بنحنبل» ؛ تهذيب الكمال، مزي5 : 79، «جعفر بن محمد بن علي... الصادق» ؛ تذكرة الحفاظ، ذهبي1: 125 - 126، شمارة 162 «جعفر بن محمد بن علي...» ؛ سير اعلام النبلاء 6 : 257 - 258 و ...».
2) تاريخ (مقدمه) ابن خلدون : 564، «الفصل السابع في علم الفقه وما يتبعه من الفرائض».
البته اينكه علماي اهل سنّت در كتب فقهي و حديثي خود، از علوم سرشار اهل بيت عليهم السلام استفاده نكردهاند، از مقام و منزلت امامان عليهم السلام نميكاهد، بلكه به عكس، نشان دهنده فاجعه و مصيبت بزرگي است كه آنها بدان گرفتار شدند؛ چراكه فرمايش گران سنگ پيامبر صلي الله عليه و آله در حديث ثقلين را ناديده گرفتند و از تمسك به قرآن و اهل بيت عليهم السلام سرباز زدند، به شهر دانش پيامبر صلي الله عليه و آله در نيامدند و بر ساحل اين اقيانوس نرسيدند و بر كشتي نجات اهل بيت عليهم السلام سوار نشدند؛ و البته از اين بابت، بايد نگران و ناراحت باشند.
مطلب دوم
علماي اهل سنّت نه تنها از علوم اهل بيت عليهم السلام خوشه نچيدند، بلكه در سيره عملي و زندگي خود نيز از تعاليم و سنت پيامبر صلي الله عليه و آله بسيار دور افتادند. آيا بخاري و مسلم در كتابهاشان از پيامبر صلي الله عليه و آله نقل نكردهاند كه چگونه بايد بر آن حضرت صلي الله عليه و آله صلوات فرستاد؟(1)
پس چرا در عمل، در تمام نوشتهها و سخنرانيهاي آنها - مگر به ندرت - صلوات را ناقص ادا ميكنند و بعد از ذكر نام پيامبر صلي الله عليه و آله ميگويند: «صلي الله عليه و سلم»!؟
حديث ثقلين را به شكل تحريف شده بيان ميكنند كه پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: «كِتَابَ اللهِ وَ سُنَّتِي»؟(2)
در نمازها، وضو، حج و بسياري از مسايل فقهي ديگر به مالك مراجعه ميكنند كه شاگرد امام صادق عليه السلام است و از رجوع به خود آن حضرت روي برميتابند.
مشكلي كه الان ما با آن مواجهيم فقط موارد ذكر شده نيست، بلكه فرقهها و مذاهب جديدي هستند كه توسط دشمنان - به ويژه استعمار پير (انگليس) - مكّار به وجود آمدهاند. معروفترين آنها وهابيت است كه با عقايد عجيب و غريبي كه دارند حتي مورد انكار ساير مسلمانان سني مذهب نيز قرار گرفتهاند.
اگر هوشياري و بيداري مسلمانان نباشد، اين فرقههاي گمراه ميتوانند رشد كنند و سد بزرگي بر سر راه وحدت اُمت اسلام پديد آورند.
بنابراين تنها راه ايجاد وحدت در بين مسلمانان، بازگشت آنان به تعاليم قرآن و عترت پيامبر صلي الله عليه و آله است.
ما اميدواريم روزي برسد كه شكوه و عظمت پيشين به اُمت اسلامي بازگردد و دنيا شاهد سربلندي همه جانبه آنها باشد و آن روز، روزي است كه همه بر كشتي نجات اهل بيت عليهم السلام درآيند و از چشمه علوم ومعارف آنها سيراب شوند و آن روز چندان دور نيست.
در پايان، اين نوشته را متبرك ميكنيم به نقل فرازهايي از خطبة شريف غدير همراه با ترجمه آن، اميد است مورد استفاده علاقه مندان قرار بگيرد.
مرحوم طبرسي در احتجاج - كه غالباً سند روايات را نميآورد - حديث و خطبة غدير را به خاطر اهميت فوق العادهاش، با سند از امام باقر عليه السلام نقل ميكند.(1)
در اين نقل، بعد از ذكر ماجراهايي كه منجر به ايراد خطبه گرديد، متن خطبة غدير - كه توسط شخص پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به فرمان خداي تعالي ايراد شده - آمده است.
رسول خدا صلي الله عليه و آله خطبه را با حمد و بيان اوصاف خدايتعالي شروع مينمايد تا اينكه ميفرمايد:
مَعاشِرَالنّاسِ، فَضِّلُوا عَلِيّاً فَإِنَّهُ أَفْضَلُ النَّاسِ بَعْدي مِنْ ذَكَرٍ و أُنْثَي. بِنَا أَنْزَلَ اللَّهُ الرِّزْقَ وَ بَقِي الْخَلْقُ. مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ، مَغْضُوبٌ مَغْضُوبٌ مَنْ رَدَّ عَلَيَّ قَوْلي هَذَا وَ لَمْ يُوافِقْهُ؛
اي مردم، علي را برتر دانيد كه او - پس از من - برتر از هر مرد و زني است. به سبب ما، خداوند روزي نازل ميكند و خلق باقي است. از رحمت خدا به دور است، از رحمت خدا به دور است، مورد خشم خداوند است، مورد خشم خداوند است، كسي كه اين گفتهام را نپذيرد و با آن سازگار نباشد.
أَلا إِنَّ جَبْرئيلَ خَبَّرَنِي عَنِ اللَّهِ تَعَالَى بِذَلِكَ وَ يَقُولُ: «مَنْ عَادَى عَلِيّاً وَ لَمْ يَتَوَلَّهُ فَعَلَيْهِ لَعْنَتِي وَغَضَبِي»، فَـ ( لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللهَ (2)أَنْتُخَالِفُوهُ ( فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها (3)إِنَّ اللهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُون؛
آگاه باشيد! جبرئيل از سوي خداوند خبرم داده و ميگويد: «هركه با علي ستيزد و بر ولايت او گردن ننهد، نفرين و خشم من بر او باد»، البته «بايست هركس بنگرد كه براي فرداي خويش چه پيش فرستاده، پس تقواي الهي پيشه كنيد»، و از ناسازگاري با علي بپرهيزيد، «مبادا گامهايتان پس از استواري بلغزد»، و همانا خداوند بر كردارتان آگاه است.
مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّهُ جَنْبُ اللَّهِ الَّذِي ذَكَرَ فِي كِتَابِهِ، فَقَالَ تَعَالَى: ( أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ الله... (1)
هان اي مردمان، او همجوار (و دستاويز تقرب به) خداست كه در كتابش (قرآن) او را ياد كرد و [در باره ستيزندگان با او] فرمود: «مبادا كسي در روز رستاخيز بگويد افسوس كه در حضور خدا (در اطاعت فرمان او نسبت به همجوارش) كوتاهي كردهام...».
مَعَاشِرَ النَّاسِ، تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ وَ افْهَمُوا آيَاتِهِ وَ انْظُرُوا إِلَى مُحْكَمَاتِهِ وَ لَا تَتَّبِعُوا مُتَشَابِهَهُ. فَوَ اللَّهِ لَنْ يُبَيِّنَ لَكُمْ زَوَاجِرَهُ وَ لَا يُوَضِّحُ لَكُمْ تَفْسِيرَهُ إِلَّا الَّذِي أَنَا آخِذٌ بِيَدِهِ وَ مُصْعِدُهُ إِلَيَّ وَ شَائِلٌ بِعَضُدِهِ وَ مُعْلِمُكُم: «أَنَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ، وَ هُوَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ أَخِي وَ وَصِيِّي، وَ مُوَالاتُهُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْزَلَهَا عَلَيّ»؛
اي مردم، در قرآن انديشه كنيد و ژرفاي آيات آن را دريابيد و بر محكماتش نظر كنيد و از متشابهات آن پيروي ننماييد. به خدا سوگند، بازدارندههاي قرآن (از كفر، شرك و گمراهي) و تفسير قرآن را روشن نميكند مگر همين كه دست و بازوي او را گرفته و بالا آوردهام؛ و آگاهتان كرده اعلام ميدارم: «هركه من مولا و سرپرست اويم، اين علي مولا و سرپرست اوست و او (علي فرزند ابيطالب) برادر و وصّي من است؛ ولايت و سرپرستي او، حكمي از سوي خداست كه بر من فرو فرستاده است».
1) سورة زمر (39) آية 56.
مَعَاشِرَ النَّاسِ، إِنَّ عَلِيّاً وَ الطَّيِّبِينَ مِنْ وُلْدِي هُمُ الثَّقَلُ الْأَصْغَرُ وَ الْقُرْآنُ الثَّقَلُ الْأَكْبَرُ، فَكُلُّ وَاحِدٍ مُنْبِئٌ عَنْ صَاحِبِهِ وَ مُوَافِقٌ لَهُ، لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ. هُمْ أُمَنَاءُ اللَّهِ فِي خَلْقِهِ وَ حُكَمَاؤُهُ فِي أَرْضِه؛.
هان اي مردم، همانا علي و پاكانِ از فرزندانم [از نسل او] گوهر گرانبهاي كوچكترند و قرآن گوهر ارزشمند بزرگتر است. هر يك از اين دو، خبر از ديگري ميدهد و با آن سازگار است. هرگز آن دو، از هم جدا نميگردند تا نزد حوض كوثر بر من وارد شوند. هان! آنان امانتداران خدا در ميان آفريدگان و دانشوران راستين او در زميناند.
أَلَا وَ قَدْ أَدَّيْتُ، أَلَا وَ قَدْ بَلَّغْتُ، أَلَا وَ قَدْ أَسْمَعْتُ، أَلَا وَ قَدْ أَوْضَحْتُ، أَلَا وَ إِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ قَالَ وَ أَنَا قُلْتُ عَنِ اللهِ عَزَّوَجَل؛.
آگاه باشيد كه من وظيفة خود را ادا كردم! و فرمان خدا را ابلاغ نمودم، و به گوشتان رساندم، و كاملاً واضح و روشن گردانيدم. آگاه باشيد كه اين پيام خدا بود و من از سوي او سخن گفتم.
أَلا إِنَّهُ لَيْسَ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ غَيْرَ أَخِي هَذَا، وَ لاتَحِلُّ إِمْرَةُ الْمُؤْمِنِينَ بَعْدِي لِأَحَدٍ غَيْرِهِ؛
هان بدانيد! جز اين برادرم(علي) هيچ كس اميرالمؤمنين نيست [جز او هرگز نبايد كسي اميرالمؤمنين خوانده شود] و پس از من، رهبري و سرپرستي مؤمنان براي احدي جز او روا نباشد.
ثُمَّ ضَرَبَ بِيَدِهِ إِلَى عَضُدِهِ فَرَفَعَهُ - وَ كَانَ مُنْذُ أَوَّلِ مَا صَعِدَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله شَالَ عَلِيّاً - حَتَّى صَارَتْ رِجْلُهُ مَعَ رُكْبَةِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله ثُمَّ قَالَ:
سپس بازوي علي عليه السلام را - كه از همان آغاز، رسول خدا صلي الله عليه و آله وي را بر فراز منبر برده بود - گرفت و بالا برد، به گونهاي كه [انگشتان] پاي ايشان برابر زانوي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله قرار گرفت، سپس فرمود:
مَعَاشِرَ النَّاسِ، هَذَا عَلِيٌّ أَخِي وَ وَصِيِّي وَ وَاعِي عِلْمِي، وَ خَلِيفَتِي عَلَى أُمَّتِي وَ عَلَى تَفْسِيرِ كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الدَّاعِي إِلَيْهِ وَ الْعَامِلُ بِمَا يَرْضَاهُ وَ الْمُحَارِبُ لِأَعْدَائِهِ وَ الْمُوَالِي عَلَى طَاعَتِهِ وَ النَّاهِي عَنْ مَعْصِيَتِهِ؛ خَلِيفَةُ رَسُولِ اللَّهِ وَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْإِمَامُ الْهَادِي وَ قَاتِلُ النَّاكِثِينَ وَ الْقَاسِطِينَ وَ الْمَارِقِينَ بِأَمْرِ اللَّهِ؛
هان اي مردم، اين علي است؛ برادرم، وصيّم، فراگيرندة دانشم و خليفهام در ميان امتم و جانشينم در تفسير كتاب خداي عزوجل و دعوت كنندة به آن؛ او به آنچه موجب خشنودي خداست عمل كند و با دشمنان او ستيز نمايد؛ او يار و ياور است بر اطاعت از خدا و بازدارنده است از نافرماني او. اوست جانشين رسول الله، فرمانرواي مؤمنان و پيشواي هدايتگر كه به فرمان خدا، با پيمان شكنان، ستمگران و خارج شدگان از دين پيكار ميكند.
أَقُولُ - وَ ( ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَيَّ (1)- بِأَمْرِ رَبِّي أَقُولُ:
اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ، وَ الْعَنْ مَنْ أَنْكَرَهُ وَ اغْضَبْ عَلَى مَنْ جَحَدَ حَقَّهُ. اللَّهُمَّ إِنَّكَ أَنْزَلْتَ عَلَيَّ أَنَّ الْإِمَامَةَ بَعْدِي لِعَلِيٍّ وَلِيِّكَ، عِنْدَ تِبْيَانِي ذَلِكَ وَ نَصْبِي إِيَّاهُ - بِمَا أَكْمَلْتَ لِعِبَادِكَ مِنْ دِينِهِمْ وَ أَتْمَمْتَ عَلَيْهِمْ بِنِعْمَتِكَ وَ رَضِيتَ لَهُمُ الْإِسْلَامَ دِيناً - فَقُلْتَ: ( وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ .(2)
اللَّهُمَّ إِنِّي أُشْهِدُكَ ـ وَ كَفَى بِكَ شَهِيداً ـ أَنِّي قَدْ بَلَّغْتُ؛
ميگويم و «سخن در پيشگاه من تغيير نميپذيرد». به فرمان پروردگار ميگويم:
پروردگارا، دوستداران علي را دوست بدار و دشمنانش را دشمن.
كساني را كه [امامت، ولايت و فرمانرمايي بلافصل] او را انكار ميكنند، از رحمتت دور كن و خشمت را بر منكرين حقش فرود آر.
معبودا، تو خود بر من نازل كردي كه امامت و پيشوايي بعد از من از آنِ علي ولي توست، در آن هنگام من ولايت علي عليه السلام را بيان كرده و به امامت نصبش نمودم - بدين سبب، دين بندگانت را كامل كردي و نعمتت را برايشان تمام نمودي و اسلام را به عنوان دين، برايشان پسنديدي؛ پس فرمودي: «و هر كه جز اسلام، دينى [ديگر] جويد، هرگز از وى پذيرفته نشود، و وى در آخرت از زيانكاران است».
خداوندا تو را گواه ميگيرم - و گواهي تو كافي است - كه پيام تو را رساندم.
مَعَاشِرَ النَّاسِ، إِنَّمَا أَكْمَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ دِينَكُمْ بِإِمَامَتِهِ، فَمَنْ لَمْ يَأْتَمَّ بِهِ وَ بِمَنْ يَقُومُ مَقَامَهُ ـ مِنْ وُلْدِي، مِنْ صُلْبِهِ ـ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، فَ ( أُولئِكَ الَّذِينَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ وَ فِي النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (1)، لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ ؛(2)
اي مردم، خداوند عزوجل دينتان را با امامت علي عليه السلام تكميل نمود. آنان كه از او و جانشينانش - از فرزندان من، از نسل او - تا روز قيامت و عرضه بر خدا، پيروي نكنند، پس «آنان كسانىاند كه در دنيا و آخرت، اعمالشان به هدر رفته» ، «نه عذابشان كاسته گردد، و نه مهلت يابند».
مَعَاشِرَ النَّاسِ، هَذَا عَلِيٌّ، أَنْصَرُكُمْ لِي، وَ أَحَقُّكُمْ بِي، وَ أَقْرَبُكُمْ إِلَيَّ، وَ أَعَزُّكُمْ عَلَيَّ. وَاللهُ عَزَّوَجَلَّ وَأَنَا عَنْهُ رَاضِيَانِ. وَمَا نَزَلَتْ آيَةُ رِضًى إِلَّا فِيهِ وَمَا خَاطَبَ اللهُ: ( الَّذِينَ آمَنُوا ) إِلَّا بَدَأَ بِهِ، وَ لَا نَزَلَتْ آيَةُ مَدْحٍ فِي الْقُرْآنِ إِلَّا فِيهِ، وَ لَا شَهِدَ بِالْجَنَّةِ فِي:
( هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ (1)إِلَّا لَهُ، وَ لَا أَنْزَلَهَا فِي سِوَاهُ، وَ لَا مَدَحَ بِهَا غَيْرَهُ؛
اي مردم، اين علي، ياري كنندهترين، سزاوارترين، نزديكترين و گرانقدرترين شما نزد من است. خداوند عزوجل و من، از او خشنوديم. آية رضايتي در قرآن نيست مگر درباره او. هرگاه خداوند به اهل ايمان خطابي نموده، به او آغاز كرده، آية ستايشي نازل نگشته مگر دربارة او در [سورة] «هَلْ أَتى عَلَىالْإِنْسانِ» گواهي به بهشت نداده مگر براي او و آن را در حق غير او فرود نياورده و به وسيله آن، جز او را نستوده است.
مَعَاشِرَ النَّاسِ، هُوَ نَاصِرُ دِينِ اللَّهِ وَ الْمُجَادِلُ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ، وَ هُوَ التَّقِيُّ النَّقِيُّ الْهَادِي الْمَهْدِيُّ. نَبِيُّكُمْ خَيْرُ نَبِيٍّ وَ وَصِيُّكُمْ خَيْرُ وَصِيٍّ وَ بَنُوهُ خَيْرُ الْأَوْصِيَاء... ؛
هان مردمان، علي ياور دين خدا و حامي رسول اوست. او پارسا، پاكيزه، هدايتگر و هدايت يافته است. پيامبرتان برترين پيامبران، جانشينتان برترين جانشينان و فرزندانش بهترين اوصيايند... .
أَلَا إِنَّ خَاتَمَ الْأَئِمَّةِ مِنَّا الْقَائِمُ الْمَهْدِيُّ. أَلَا إِنَّهُ الظَّاهِرُ عَلَى الدِّينِ. أَلَا إِنَّهُ الْمُنْتَقِمُ مِنَ الظَّالِمِينَ. أَلَا إِنَّهُ فَاتِحُ الْحُصُونِ وَ هَادِمُهَا.
أَلَا إِنَّهُ قَاتِلُ كُلِّ قَبِيلَةٍ مِنْ أَهْلِ الشِّرْكِ. أَلَا إِنَّهُ مُدْرِكٌ بِكُلِّ ثَارٍ لِأَوْلِيَاءِ اللَّهِ. أَلَا إِنَّهُ النَّاصِرُ لِدِينِ اللَّهِ. أَلَا إِنَّهُ الْغَرَّافُ فِي بَحْرٍ عَمِيقٍ.
أَلَا إِنَّهُ يَسِمُ كُلَّ ذِي فَضْلٍ بِفَضْلِهِ وَ كُلَّ ذِي جَهْلٍ بِجَهْلِهِ. أَلَا إِنَّهُ خِيَرَةُ اللَّهِ وَ مُخْتَارُهُ. أَلَا إِنَّهُ وَارِثُ كُلِّ عِلْمٍ وَ الْمُحِيطُ بِهِ. أَلَا إِنَّهُ الْمُخْبِرُ عَنْ رَبِّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الْمُنَبِّهُ بِأَمْرِ إِيمَانِهِ. أَلَا إِنَّهُ الرَّشِيدُ السَّدِيدُ. أَلَا إِنَّهُ الْمُفَوَّضُ إِلَيْهِ.
أَلَا إِنَّهُ قَدْ بُشِّرَ بِهِ مَنْ سَلَفَ بَيْنَ يَدَيْهِ. أَلَا إِنَّهُ الْبَاقِي حُجَّةً، وَ لَا حُجَّةَ بَعْدَهُ، وَ لَا حَقَّ إِلَّا مَعَهُ، وَ لَا نُورَ إِلَّا عِنْدَهُ.
1) سورة انسان (76) آية 1.
أَلَا إنَّهُ لَا غَالِبَ لَهُ وَ لَا مَنْصُورَ عَلَيْهِ. أَلَا وَ إِنَّهُ وَلِيُّ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ، وَ حَكَمُهُ فِي خَلْقِهِ، وَ أَمِينُهُ فِي سِرِّهِ وَ عَلَانِيَتِهِ؛
آگاه باشيد! همانا آخرين امام (قائم، مهدي) از ماست. هان! او بر تمامي اديان چيره خواهد بود. هشدار! اوست انتقام گيرنده از ستمگران. آگاه باشيد! او فتح كننده دژها [ي شرك، كفر، ظلم و بيعدالتي] و منهدم كنندة آنهاست! بدانيد! او نابود كننده هر قوم و فرقة مشرك است.
آگاه باشيد! اوست خون خواه تمامي اولياي خدا. هان! همانا او ياور دين خداست. آگاه باشيد! او از درياي ژرف [حقائق و معارف] پيمانه گيرد. آگاه باشيد! او هر صاحب فضلي را به فضلش و هر نادان را به نادانياش مشخص و آگاه ميكند. بدانيد! او برگزيده و منتخب خداست. آگاه باشيد! اوست وارث و دارنده هر علمي.
هان! او خبر دهندة از پروردگارش و آگاهيبخش ايمان به اوست. آگاه باشيد! اوست هدايت كنندة استوار. بدانيد! اختيارات به او سپرده شده است. بدانيد! نويد ظهور او به پيشينيان داده شده.
بدانيد! حجت او پايدار است و پس از او حجتي نخواهد بود، حق فقط با اوست، و جز نزد او نوري نيست. آگاه باشيد! كسي بر او چيره و پيروز نخواهد شد. آگاه باشيد! او ولي خدا در زمين، داورِ او در ميان مردم و امانتدار او در نهان و آشكار است.
مَعَاشِرَ النَّاسِ، قَدْ بَيَّنْتُ لَكُمْ وَ أَفْهَمْتُكُمْ، وَ هَذَا عَلِيٌّ يُفْهِمُكُمْ بَعْدِي.
أَلَا وَ إِنِّي عِنْدَ انْقِضَاءِ خُطْبَتِي أَدْعُوكُمْ إِلَى مُصَافَقَتِي عَلَى بَيْعَتِهِ وَ الْإِقْرَارِ بِهِ ثُمَّ مُصَافَقَتِهِ بَعْدِي.
أَلَا وَ إِنِّي قَدْ بَايَعْتُ اللَّهَ، وَ عَلِيٌّ قَدْ بَايَعَنِي، وَ أَنَا آخِذُكُمْ بِالْبَيْعَةِ لَهُ عَنِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ، ( فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ... (1)... ؛
1) سورة فتح (48) آية 10.
هان مردم، من پيام خدا را برايتان آشكار كرده، تفهيم نمودم و اين علي عليه السلام است كه پس از من شما را آگاه ميكند.
آگاه باشيد! پس از پايان خطبه، شما را ميخوانم كه به عنوان بيعت با علي عليه السلام و اقرار به امامتش، با من و سپس با او دست دهيد.
بدانيد! من با خداوند پيمان بستهام، و علي عليه السلام با من بيعت كرده است، و اكنون من از سوي خداي عزوجل از شما براي [امامت و رهبري] او عهد و پيمان ميگيرم، «پس هر كه پيمانشكنى كند، تنها به زيان خود پيمان مىشكند... »... .
مَعَاشِرَ النَّاسِ، الْقُرْآنُ يُعَرِّفُكُمْ أَنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ - وَ عَرَّفْتُكُمْ أَنَّهُ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ - حَيْثُ يَقُولُ اللَّهُ فِي كِتَابِهِ: ( وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ (1)وَ قُلْتُ: «لَنْ تَضِلُّوا مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا»؛
اي مردم، قرآن شما را آگاه ميكند كه امامان پس از علي عليه السلام ، فرزندان اويند - چنانچه من آگاهتان كردم كه او از من و من از اويم - آنجا كه خداوند در كتاب خود ميفرمايد:
«آن [امامت] را فرماني پايدار در نسل او [ابراهيم عليه السلام ] قرارداد»، و من نيز گفتهام «مادام كه به آن دو (قرآن و امامان) تمسك كنيد گمراه نخواهيد شد.
مَعَاشِرَ النَّاسِ، التَّقْوَى، التَّقْوَى، احْذَرُوا السَّاعَةَ كَمَا قَالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ:
( إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ (2)، اذْكُرُوا الْمَمَاتَ وَ الْحِسَابَ وَ الْمَوَازِينَ وَ الْمُحَاسَبَةَ بَيْنَ يَدَيْ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ الثَّوَابَ وَ الْعِقَابَ.
فَمَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ أُثِيبَ عَلَيْهَا، وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلَيْسَ لَهُ فِي الْجِنَانِ نَصِيبٌ؛(1)
در روايت ديگري، «حسنه» به معرفت امام و اطاعت از او و «سيّئه» به انكار امام بر حق، تفسير شده است (تفسير برهان 4: 233).
اي مردم، پرهيزگاري! پرهيزگاري! از سختي رستاخيز برحذر باشيد؛ زيرا آنسان كه خداوند فرموده: «زلزلة رستاخيز امرى هولناك است». ياد كنيد مرگ و قيامت را، به خاطر آوريد ترازوهاي (اعمال) حسابرسي در برابر پروردگار جهانيان و پاداش و كيفر را. پس هر كس كار نيكى بياورد پاداش گيرد، و هر كس كار بدى بياورد، هيچ بهرهاي از بهشت نخواهد داشت.
مَعَاشِرَ النَّاسِ، إِنَّكُمْ أَكْثَرُ مِنْ أَنْ تُصَافِقُونِي بِكَفٍّ وَاحِدَةٍ، وَ قَدْ أَمَرَنِيَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ آخُذَ مِنْ أَلْسِنَتِكُمُ الْإِقْرَارَ بِمَا عَقَدْتُ لِعَلِيٍّ مِنْ إِمْرَةِ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ جَاءَ بَعْدَهُ مِنَ الْأَئِمَّةِ مِنِّي وَ مِنْهُ، عَلَى مَا أَعْلَمْتُكُمْ أَنَّ ذُرِّيَّتِي مِنْ صُلْبِهِ.
فَقُولُوا بِأَجْمَعِكُمْ:
إِنَّا سَامِعُونَ مُطِيعُونَ رَاضُونَ مُنْقَادُونَ لِمَا بَلَّغْتَ عَنْ رَبِّنَا وَ رَبِّكَ فِي أَمْرِ عَلِيٍّ وَ أَمْرِ وُلْدِهِ مِنْ صُلْبِهِ مِنَ الْأَئِمَّةِ، نُبَايِعُكَ عَلَى ذَلِكَ بِقُلُوبِنَا وَ أَنْفُسِنَا وَ أَلْسِنَتِنَا وَ أَيْدِينَا، عَلَى ذَلِكَ نَحْيَا وَ نَمُوتُ وَ نُبْعَثُ وَ لَا نُغَيِّرُ وَ لَا نُبَدِّلُ وَ لَا نَشُكُّ وَ لَا نَرْتَابُ وَ لَا نَرْجِعُ عَنْ عَهْدٍ وَ لَا نَنْقُضُ الْمِيثَاقَ. نُطِيعُ اللَّهَ وَ نُطِيعُكَ وَ عَلِيّاً أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ وَ وُلْدَهُ الْأَئِمَّةَ الَّذِينَ ذَكَرْتَهُمْ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ مِنْ صُلْبِهِ بَعْدَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ اللَّذَيْنِ قَدْ عَرَّفْتُكُمْ مَكَانَهُمَا مِنِّي وَ مَحَلَّهُمَا عِنْدِي وَ مَنْزِلَتَهُمَا مِنْ رَبِّي عَزَّ وَ جَلَّ.
1) اين فراز از سخن پيامبر صلي الله عليه و آله اشاره دارد به تفسير آيات شريفه سورة نمل (89 - 90):( مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيرٌْ مِّنهَْا وَ هُم مِّن فَزَعٍ يَوْمَئذٍ ءَامِنُونَ * وَ مَن جَاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فىِ النَّارِ هَلْ تجُْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُون ) ، حاكم حسكاني در ذيل اين آيات ضمن حديثي نقل ميكند كه اميرالمؤمنين علي عليه السلام فرمود: الحسنة حبنا أهلالبيت والسيئة بغضنا... (شواهد التنزيل1: 548).
فَقَدْ أَدَّيْتُ ذَلِكَ إِلَيْكُمْ وَ إِنَّهُمَا سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ إِنَّهُمَا الْإِمَامَانِ بَعْدَ أَبِيهِمَا عَلِيٍّ، وَ أَنَا أَبُوهُمَا قَبْلَهُ.
وَ قُولُوا:
أَطَعْنَا اللَّهَ بِذَلِكَ وَ إِيَّاكَ وَ عَلِيّاً وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ الْأَئِمَّةَ الَّذِينَ ذَكَرْتَ عَهْداً وَ مِيثَاقاً مَأْخُوذاً لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ مِنْ قُلُوبِنَا وَأَنْفُسِنَا وَأَلْسِنَتِنَا وَمُصَافَقَةِ أَيْدِينَا ـ مَنْ أَدْرَكَهُمَا بِيَدِهِ وَ [الاّ فَقد] أَقَرَّ بِهِمَا بِلِسَانِهِ ـ وَ لَا نَبْغِي بِذَلِكَ بَدَلًا وَ لَا نَرَى مِنْ أَنْفُسِنَا عَنْهُ حِوَلًا أَبَداً.
أَشْهَدْنَا اللَّهَ ( وَ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً (1)، وَ أَنْتَ عَلَيْنَا بِهِ شَهِيدٌ وَ كُلُّ مَنْ أَطَاعَ مِمَّنْ ظَهَرَ وَ اسْتَتَرَ وَ مَلَائِكَةُ اللَّهِ وَ جُنُودُهُ وَ عَبِيدُهُ، وَ اللَّهُ أَكْبَرُ مِنْ كُلِّ شَهِيدٍ؛
اي مردم، شمارتان بيش از آن است كه يك يك با من دست داده بيعت كنيد. از اين روي، خداي عزّوجلّ دستور فرموده كه از شما اقرار زباني گيرم نسبت به آنچه در مورد علي عليه السلام محكم و قطعي كردم، كه امامت و رهبري علي و امامان پس از او (از نسل من و او) بر مؤمنان باشد، و گفتم كه فرزندانم از نسل اويند.
پس همگان (به عنوان بيعت) بگوييد:
ما سخنان تو را [در خصوص امامت بلافصل علي و امامان از نسل پيامبر صلي الله عليه و آله و علي عليه السلام ] شنيديم، در برابر آن مطيعيم، به آن راضي هستيم و بر آن گردن مينهيم؛ زيرا آنچه - در مورد امامت علي و ديگر امامان از صلب او - به ما رساندي، از سوي پروردگار ما و تو بود. با قلب، جان، زبان و دستانمان، بر اين پيمان با تو بيعت ميكنيم. با اين پيمان و بيعت زندگي ميكنيم، ميميريم، برانگيخته ميشويم و هرگز در آن تغيير و تبديل روا نميداريم، شك و انكار نميكنيم، و هيـچگاه از عهد خود بر نميگرديم و پيمان نميشكنيم.
1) سورة نساء (4) آية 79 و 166 ؛ سورة فتح (48) آية 28.
از خدا، از تو، از علي(اميرالمؤمين) و امامان از اولاد او- كه فرمودي ايشان از فرزندان تو، از نسل اويند بعد از حسن و حسين، كه جايگاه و منزلت آن دو را نزد خود و پروردگام، به شما بيان كردم - اطاعت ميكنيم.
بيشك، من برايتان حقيقت را بيان كردم كه آن دو (حسن و حسين) دو آقاي جوانان اهل بهشتاند و آن دو، بعد از پدرشان علي، امام و رهبرند و من قبل از او پدر آن دو هستم.
و بگوييد:
بدينسان، از خدا، از تو، از علي، از حسن و حسين و اماماني كه ياد كردي - نسبت به آن عهد و پيمانِي كه از دل و جان، و زبانمان گرفته شد براي اميرالمؤمين (علي عليه السلام ) - اطاعت ميكنيم.
و با دستهايمان بيعت ميكنيم - براي كساني كه بتوانند دست در دست آن دو نهند وگر نه، با زبان براي آن دو اقرار كنند - اين عهد و پيمان را با هيچ چيز عوض نميكنيم و هيچگاه از آن رخ بر نميتابيم.
خداوند را بر آن گواه ميگيريم،«و گواه بودن خدا بس است»؛ تو نيز نسبت به آنچه گفتيم بر ما گواه باش. نيز، هر كه - پيدا و پنهان - خدا را اطاعت ميكند، فرشتگان الهي، سربازان و بندگان او، همه بر ما گواهاند. وخدا از هر گواهي برتر است.
مَعَاشِرَ النَّاسِ، مَا تَقُولُونَ؟ فَإِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خَافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ، ( فَمَنِ اهْتَدَى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها (1)، وَ مَنْ بَايَعَ فَإِنَّمَا يُبَايِعُ اللَّهَ، ( يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ (2).
مَعَاشِرَ النَّاسِ، فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ بَايِعُوا عَلِيّاً أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ الْأَئِمَّةَ، كَلِمَةً طَيِّبَةً بَاقِيَةً. (1)يُهْلِكُ اللَّهُ مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ اللَّهُ مَنْ وَفَى، و ( مَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ... .(2)
مَعَاشِرَ النَّاسِ، قُولُوا الَّذِي قُلْتُ لَكُمْ، وَ سَلِّمُوا عَلَى عَلِيٍّ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنِينَ، وَ قُولُوا: ( سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ (3)
وَقُولُوا: ( الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدانَا اللهُ (4)؛(5)
اي مردم، اكنون چه ميگوييد؟ چون خداوند هر صدايي را مي شنود و به اسرار دلها آگاه است، «پس هر كس هدايت شود، به سود خود اوست، و هر كس بيراهه رود، تنها به زيان خودش گمراه مىشود» و هر كه بيعت كند، قطعاً با خداوند پيمان بسته، «دست خدا بالاى دستهاى آنان است».
1) اشاره به سورة زمر (39) آية 41 و سورة زخرف (43) آية 28 ( وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنىِ بَرَاءٌ مِّمَّا تَعْبُدُونَ * إِلَّا الَّذِى فَطَرَنىِ فَإِنَّهُ سَيهَْدِينِ * وَ جَعَلَهَا كلَِمَةَ بَاقِيَةً فىِ عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ) ، در تفسير برهان 1: 317، ذيل آيه آمده است: «قال المفضل: فقلت له (جعفر بن محمد الصادق عليه السلام ): يا ابن رسول الله، فأخبرني عن قول الله عز و جل: وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ؟ قال: يعني بذلك الإمامة، جعلها الله في عقب الحسين إلى يوم القيامة».
2) سورة فتح (48) آية 10.
3) سورة اعراف (7) آية 43.
4) سورة زمر (39) آية 41.
5) احتجاج طبرسي 1: 55 - 67 ؛ لازم به ذكر است كه اين خطبه را منابع متعددي به طور كامل (مانند: احتجاج طبرسي، روضة الواعظين ابن فتال نيشابوري، اليقين ابن طاووس، العدد القوية علي بن يوسف حلي، كشف المهم سيد هاشم بحراني، بحارالانوار علامه مجلسي و...) يا غير كامل (مانند: التحصين، الاقبال، هر دو از ابن طاووس، الصراط المستقيم علي بن يونس عاملي بياضي و...) به سه طريق (از امام باقر عليه السلام ، زيد بن ارقم و حذيفة بن يمان) نقل كردهاند.
اي مردم، پس تقواي الهي پيشه كنيد [از مخالفت با فرمان خدا بترسيد] و با علي (امير مؤمنان) و حسن و حسين و امامان (از نسل من و او) - كه كلمة طيبة پايدارند - بيعت كنيد. خداوند مكّاران را تباه ميكند و به اهل وفا مهر ميورزد، و«هركه پيمانشكنى كند، تنها به زيان خود پيمان مىشكند...».
اي مردم، بگوييد هر آنچه به شما گفتم، و به علي عليه السلام با لقب «اميرالمؤمنين» سلام كنيد، و بگوييد: «شنيديم و گردن نهاديم، پروردگارا، آمرزش تو را [خواستاريم] و فرجام به سوى توست». و بگوييد: «ستايش خدايى را كه ما را بدين [راه] هدايت نمود، و اگر خدا ما را رهبرى نمىكرد ما خود هدايت نمىيافتيم...» ... .
صَدَقَ الله و صَدَقَ رسول الله صلي الله عليه و آله
•قرآن كريم.
•نهج البلاغه (صبحي صالح).
•صحيفه سجاديه.
1.اسباب نزول القرآن؛ على بن احمد واحدى، تحقيق: كمال بسيونى زغلول، دار الكتب العلميه، بيروت 1411ق.
2.أسد الغابة في معرفة الصحابة؛ عز الدين ابن الأثير، دار الفكر، بيروت 1409ق - 1989م.
3.اصول كافي؛ محمدبن يعقوب كليني، تصحيح و تعليق: علي اكبر غفاري، دار الكتب الإسلامية، تهران 1365ش.
4.أضواء على الصحيحين؛ شيخ محمد صادق نجمي، تحقيق: شيخ يحيى كمالي بحراني، مؤسسة المعارف الإسلامية، قم 1419ق.
5.اطيبالبيان في تفسيرالقرآن؛ سيدعبدالحسين طيب، انتشارات اسلام، تهران 1378ش.
6.اعلام الوري بأعلام الهدي؛ ابوعلي فضل بن حسن طبرسي، تحقيق: مؤسسه آل البيت لإحياء التراث، قم 1417ق.
7.اقبال الأعمال؛ سيد بن طاووس، تحقيق: جواد قيومي اصفهاني، مكتب الإعلام الإسلامي 1414ق.
8.الاحتجاج؛ احمد بن علي طبرسي، تعليق: سيد محمد باقر خرسان، دار النعمان، نجف اشرف 1386ق. ـ 1966م.
9.الاستيعاب في معرفة الأصحاب؛ ابن عبد البرّ، تحقيق: علي محمد البجاوي، دار الجيل، بيروت 1412ق. - 1992م.
10.الإصابة في تمييز الصحابة؛ ابن حجرعسقلاني، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود وعلى محمد معوض، دار الكتب العلميه، بيروت 1415ق.
11.الأمالي؛ شيخ صدوق، تحقيق و نشر : مؤسسة البعثه، قم 1417ق.
12.الإمام جعفر الصادق عليه السلام ؛ عبد الحليم الجندي، تحقيق: محمد توفيق عويضة، المجلس الأعلى للشئون الإسلاميه، قاهره 1397ق. - 1977م.
13.الامامة والسياسة؛ ابن قتيبة دينوري، تحقيق: طه محمد الزيني، مؤسسة الحلبي وشركاه للنشر والتوزيع.
14.البحر المحيط فى التفسير؛ ابوحيان محمد بن يوسف اندلسى، تحقيق: محمد جميل صدقي، دارالفكر، بيروت 1420ق.
15.البداية والنهاية؛ ابن كثير، تحقيق: علي شيري، دار إحياء التراث العربي، بيروت 1408ق. - 1988م
16.التاريخ الكبير؛ محمد بن إسماعيل بخاري، المكتبة الإسلامية، ديار بكر، تركيه.
17.التبيان في آداب حملة القرآن؛ النووي، تحقيق: محمد الحجار، دار ابن حزم للطباعة والنشر والتوزيع، بيروت 1414ق.
18.التحصين؛ سيد ابن طاووس، تحقيق: انصاري، مؤسسة دار الكتاب، قم 1413ق.
19.التنبيه والإشراف؛ مسعودي، دار صعب، بيروت.
20.التوفيق الرباني في الرد على ابن تيمية الحراني؛ جماعة من العلماء.
21.الجامع الصغير؛ جلال الدين سيوطي، دار الفكر، بيروت 1401ق. - 1981م.
22.الجامع لأحكامالقرآن؛ محمدبن احمد قرطبى، انتشارات ناصرخسرو، تهران 1364ش.
23.الجواهر المضية في طبقات الحنفية؛ عبد القادر القرشي، مير محمد كتب خانه، كراچي.
24.الدرالمنثور؛ جلال الدين سيوطي، كتابخانه آيت الله مرعشي نجفي، قم 1404ق.
25.السنن الكبرى؛ أحمد بن حسين بيهقي، دار الفكر.
26.السنن الكبرى؛ احمد بن شعيب نسائي، تحقيق: دكتر عبد الغفار سليمان البنداري و سيد حسن كسروي، دار الكتب، بيروت 1411ق. - 1991م.
27.السيرة الحلبية؛ علي بن إبراهيم حلبي، دار المعرفه، بيروت 1400ق.
28.السيرة النبوية؛ ابن كثير، تحقيق: مصطفى عبد الواحد، دار المعرفه، بيروت 1396ق. - 1976م.
29.السيرة النبوية؛ ابن هشام، تحقيق: محمد محيي الدين عبد الحميد، مكتبة محمد علي صبيح وأولاده، قاهره 1383ق. - 1963م.
30.الشرح الكبير على متن المقنع؛ عبد الرحمن بن قدامه، دار الكتاب العربي للنشر والتوزيع، بيروت.
31.الصراط المستقيم؛ على بن يونس بياضى عاملي، تحقيق: محمد باقر بهبودي، المكتبة المرتضوية لإحياء الآثار الجعفرية 1384ش.
32.الصواعق المحرقة؛ ابن حجر هيثمي (هيتمي)، تحقيق: عبد الرحمن بن عبد الله التركي و كامل محمد الخراط، مؤسسة الرساله، 1417ق. - 1997م.
33.الطبقات الكبرى؛ محمد بن سعد، تحقيق: إحسان عباس، دار صادر، بيروت 1968م.
34.العثمانية؛ جاحظ، تحقيق: عبد السلام محمد هارون، مكتبة الجاحظ، مصر.
35.العدد القوية؛ رضى الدين على بن يوسف حلى، تحقيق : سيد مهدي رجائي، كتابخانه آيت الله مرعشى، قم 1408ق.
36.العمدة؛ ابن البطريق، موسسه نشر اسلامي، جامعه مدرسين، قم 1407ق.
37.الغدير؛ علامه امينى، مركز الغدير، قم 1416ق.
38.الفصول المهمة في معرفة الأئمة؛ ابنصباغ مالكي، تحقيق: سامي الغريري، دار الحديث، قم 1422ق.
39.الكامل في التاريخ؛ عز الدين ابن الأثير، دار صادر، بيروت 1386ق. - 1966م.
40.الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل؛ محمود زمخشرى، دار الكتاب العربي، بيروت 1407ق.
41.الكشف والبيان؛ ابو اسحاق احمدبن ابراهيم ثعلبي، تحقيق: ابو محمد بن عاشور، دار احياء التراث، بيروت 1422ق.
42.المبسوط؛ محمد بن احمد سرخسي، دار المعرفه، بيروت 1406ق. و 1414ق.
43.المجموع شرح المهذب؛ محيى الدين نووي، دار الفكر.
44.المحلى؛ علي بن احمد بن حزم اندلسي: دار الفكر.
45.المستدرك علي الصحيحين؛ حاكم نيشابوري، تحقيق: يوسف عبد الرحمن المرعشلي.
46.المعجم الكبير؛ سليمان بن احمد طبراني، تحقيق : عبد المجيد حمدي، دار إحياء التراث العربي.
47.المغني؛ عبد الله بن قدامه، دار الكتاب العربي، بيروت.
48.الملل والنحل؛ شهرستانى، تحقيق: محمد بدران، الشريف الرضي، قم 1364ش.
49.المناقب؛ احمدبن محمد خوارزمي، تحقيق: شيخ مالك محمودي، مؤسسة نشر اسلامي، جامعه مدرسين، قم 1414ق.
50.المواقف؛ ايجي، تحقيق: عبد الرحمن عميره، دار الجيل، بيروت 1417ق. - 1997م.
51.أنساب الأشراف؛ بَلاذُري، تحقيق: محمد باقر محمودي، مؤسسة اعلمي، بيروت 1394ق - 1974م.
52.بحارالأنوار؛ علامه محمدباقر مجلسي، مؤسسة الوفاء، بيروت 1404ق.
53.تاريخ (مقدمه) ابن خلدون؛ عبد الرحمن بن محمد بن محمد ابن خلدون، تحقيق: خليل شحادة، دار الفكر، بيروت 1408ق. - 1988م.
54.تاريخ الإسلام؛ شمس الدين ذهبي، تحقيق: عمر عبد السلام التدمري، دار الكتاب العربي، بيروت 1413ق. - 1993م.
55.تأويل مختلف الحديث؛ ابن قتيبة دينوري، المكتب الاسلامي - مؤسسة اشراق، 1419ق. - 1999م.
56.تاريخ الخلفاء؛ جلال الدين السيوطي تحقيق: حمدي الدمرداش، مكتبة نزار مصطفى الباز، 1425ق. - 2004م.
57.تاريخ الطبري؛ محمد بن جرير طبري، تحقيق: نخبة من العلماء الأجلاء، مؤسسة اعلمي، بيروت 1403ق. - 1983م.
58.تاريخ بغداد؛ خطيب بغدادي، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، دار الكتب العلميه، بيروت 1417ق. - 1997م.
59.تاريخ مدينة دمشق؛ ابن عساكر، تحقيق: علي شيري، دارالفكر، بيروت 1415ق. - 1995م.
60.تاريخ يعقوبي؛ احمد بن ابي يعقوب (معروف به يعقوبي)، دار صادر، بيروت.
61.تذكرة الحفاظ؛ شمس الدين ذهبي، دار الكتب العلميه، بيروت 1419ق. - 1998م.
62.تذكرة الخواص؛ سبط ابن جوزى، منشورات الشريف الرضي، قم 1418ق.
63.تغليق التعليق على صحيح البخاري؛ ابن حجرعسقلاني، تحقيق: سعيد عبدالرحمن موسىالقزقي، المكتب الإسلامي، دار عمار، أردن 1405ق.
64.تفسير القرآن العظيم؛ ابن كثير دمشقى، تحقيق: محمد حسين شمس الدين، دارالكتب العلميه، منشورات محمدعلى بيضون، بيروت 1419ق.
65.تفسير القرآن؛ منصور بن محمد سمعاني، تحقيق: ياسر بن إبراهيم و غنيم بن عباس بن غنيم، دار الوطن، رياض 1418ق. - 1997م.
66.تفسير برهان؛ سيدهاشم بحراني، بنياد بعثت، تهران 1416ق.
67.تفسير روح البيان؛ اسماعيل حقى بروسوى، دارالفكر، بيروت.
68.تفسير كبير مفاتيح الغيب؛ فخر الدين رازي، دار احياء التراث، بيروت 1420ق.
69.تفسير نور؛ محسن قرائتى، مركز فرهنگى درسهايى از قرآن، تهران 1383ش.
70.تفسير نورالثقلين؛ عبدعلي بن جمعه عروسي حويزي، تحقيق: سيد هاشم رسولي محلاتي، انتشارات اسماعيليان، قم 1415ق.
71.تهذيب الكمال في أسماء الرجال؛ جمال الدين مزي، تحقيق: دكتر بشار عواد معروف، مؤسسة الرساله، بيروت 1406ق. - 1985م.
72.جامع الأصول في أحاديث الرسول؛ مجد الدين ابن أثيرجزري، تحقيق: عبد القادر الأرنؤوط و بشير عيون، مكتبة حلواني - مكتبة دار البيان.
73.جامع البيان؛ محمد بن جرير طبري، دار المعرفه، بيروت 1412ق.
74.خصائص أميرالمؤمنين عليه السلام ؛ احمد ابن شعيب نسائي، تحقيق: محمد هادي اميني، مكتبة نينوى الحديثه، تهران.
75.دفع الشبه عن الرسول صلي الله عليه و آله ؛ الحصني الدمشقي، تحقيق: جماعة من العلماء، دار إحياء الكتاب العربي، قاهره 1418ق.
76.ذخائر العقبى في مناقب ذوى القربى؛ محب الدين أحمد بن عبد الله الطبري، مكتبة القدسي لصاحبها حسام الدين القدسي، قاهره 1356ق.
77.ذمّ الكلام وأهله؛ عبد الله بن محمد انصاري هروي، تحقيق: عبد الرحمن عبد العزيز الشبل، مكتبة العلوم و الحكم، مدينة منوره 1418ق. - 1998م.
78.روضة الواعظين؛ فتّال نيشابوري، تحقيق: سيد محمد مهدي - سيد حسن خرسان، منشورات شريف رضي، قم.
79.روح المعاني؛ سيدمحمود آلوسي؛ تحقيق:علي عبدالباري عطيه، دارالكتب العلميه، بيروت 1415ق.
80.سرّ العالمين وكشف ما في الدارين؛ أبو حامدغزالي.
81.سنن ابن ماجه؛ محمد بن يزيد (ماجه) قزويني، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، دار إحياء الكتب العربية - دار الفكر.
82.سنن الدارمي؛ عبد الله بن بهرام دارمي، مطبعة الاعتدال، دمشق 1349ق.
83.سنن ترمذي؛ محمدبن عيسي الترمذي، تحقيق: عبدالوهاب عبداللطيف، دارالفكر، بيروت 1403ق. ـ 1983م.
84.سير أعلام النبلاء؛ شمس الدين الذهبي، تحقيق: شعيب الأرنؤوط و حسين الأسد، مؤسسة الرساله، بيروت 1413ق. - 1993م.
85.شرح نهج البلاغه؛ ابن ابي الحديد، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، دار احياء الكتب، بيروت 1962م.
86.شفاء السقام في زيارة خير الأنام؛ تقى الدين سبكى، تحقيق: سيد محمد رضا حسيني جلالي، 1419ق.
87.شواهد التنزيل؛ حاكم حسكاني، تحقيق: محمد باقر محمودي، انتشارات وزارت ارشاد اسلامي، تهران 1411ق.
88.شيخ المضيرة أبوهريرة؛ محمود أبو رية، مؤسسة اعلمي، بيروت - دار المعارف، مصر.
89.صحيح ابن حبان؛ محمد بن حبان، تحقيق : شعيب الأرنؤوط، مؤسسة الرساله، بيروت 1414ق. - 1993م.
90.صحيح بخاري؛ محمد بن اسماعيل بخاري، دارالفكر، بيروت 1401ق ـ 1981م.
91.صحيح مسلم؛ مسلم بن حجاج نيشابوري، دارالفكر، بيروت.
92.طبقات المحدثين بأصبهان؛ عبد الله بن حبان، تحقيق: عبد الغفور عبد الحق حسين البلوشي، مؤسسة الرساله، بيروت 1412ق. - 1992م.
93.علل الشرائع؛ شيخ صدوق، تحقيق: سيدمحمد صادق بحرالعلوم، مكتبة حيدريه، نجف اشرف 1386ق.
94.عمدة القاري شرح صحيح البخاري؛ محمود بن أحمد العينى، دار إحياء التراث العربي، بيروت.
95.عيون اخبار الرضا عليه السلام ؛ شيخ صدوق، تحقيق: شيخ حسين اعلمي، مؤسسة اعلمي، بيروت 1404 ق.
96.فتح الباري شرح صحيح البخاري؛ ابن حجر عسقلاني، دار المعرفه، بيروت.
97.فضائل الصحابة؛ أحمد بن حنبل، تحقيق: دكتر محمد عباس وصي الله، مؤسسة الرساله، بيروت 1403ق. - 1983م.
98.فى رحاب اهل البيت عليهم السلام ؛ گوناگون، مجمع جهاني اهل بيت عليهم السلام ، 1426ق.
99.فيض القدير شرح الجامع الصغير؛ زين الدين محمد المناوي، تحقيق: أحمد عبد السلام، دار الكتب العلميه، بيروت 1415ق. - 1994م.
100.كتاب السنة؛ عمرو بن أبي عاصم، تحقيق: محمد ناصر الدين الباني، المكتب الإسلامي، بيروت 1413ق. - 1993م.
101.كشف الاستار عن وجه الغائب عن الابصار؛ علامه محدث نوري، مكتبة نينوا، تهران 1400ق.
102.كشف الظنون؛ حاجي خليفه، دار إحياء التراث العربي، بيروت.
103.كشف المهم في طريق خبر غدير خم؛ سيد هاشم بحرانى، موسسة احياء تراث سيد هاشم بحراني.
104.كنز العمال؛ متقي هندي، تحقيق: شيخ بكري حياني، مؤسسة الرساله، بيروت 1409ق. - 1989م.
105.لسان الميزان؛ ابنحجر عسقلاني، تحقيق: دائرةالمعارف النظامية، مؤسسة اعلمي، بيروت 1390ق. - 1971م.
106.مجمع الزوائد و منبع الفوائد؛ نور الدين هيثمي، دار الكتب العلمية، بيروت 1408ق. - 1988م.
107.مستدركات علم رجال الحديث؛ شيخ علي نمازي شاهرودي، تهران 1414ق.
108.مسند احمد؛ احمد بن حنبل: دار صادر، بيروت.
109.مسند أبي يعلى؛ أبويعلى احمدبن علي موصلي، تحقيق: حسين سليم أسد، دار المأمون للتراث، دمشق.
110.معجم رجال الحديث؛ سيد أبوالقاسم خوئي، مركز نشر الثقافة الإسلامية، 1413ق - 1992م.
111.مقتل الحسين عليه السلام ؛ أبومخنف ازدي، تحقيق: حسين غفاري، مطبعة العلمية، قم.
112.مقدمة فتح الباري؛ احمدبن حجر عسقلاني، دار إحياء التراث العربي، بيروت 1408ق. - 1988م.
113.مناقب أميرالمؤمنين الإمام علي بن أبيطالب عليه السلام ؛ عليبن محمدبن مغازلى شافعى، دار الأضواء، بيروت 1424ق.
114.موسوعة طبقات الفقهاء؛ جعفر سبحانى، مؤسسه امام صادق عليه السلام ، قم.
115.ميزان الاعتدال في نقد الرجال؛ شمس الدين ذهبي، تحقيق: علي محمد البجاوي، دار المعرفه، بيروت، 1382ق. - 1963م.
116.نظم درر السمطين؛ جمال الدين زرندي حنفي، 1377ق. - 1958م.
117.وسائل الشيعه؛ شيخ حر عاملي، تحقيق و نشر: مؤسسة ال البيت، قم 1414ق.
118.ينابيع المودة لذوي القربى؛ سليمان بن ابراهيم قندوزي، تحقيق: سيد علي جمال أشرف الحسيني، دار الأسوه، 1416ق.
119.اليقين؛ سيد بن طاووس، تحقيق: انصاري، مؤسسه دارالكتاب، قم 1413ق.